ghaemiyeh.com
سرشناسه : هاشمی شهیدی اسدالله - ۱۳۲۱
عنوان و نام پديدآور : زمینهسازان انقلاب جهانی حضرت مهدی علیهالسلام از دیدگاه روایات تالیف اسدالله هاشمی شهیدی وضعيت ويراست : [ویرایش ]۲
مشخصات نشر : قم پرهیزکار، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ص ۵۶۰
شابک : 964-92816-9-x۲۸۰۰۰ریال يادداشت : چاپ دوم ۱۳۸۲؛ ۳۲۰۰۰ ریال یادداشت : کتابنامه ص [۵۵۷] - ۵۶۰
موضوع : مهدویت -- احادیث موضوع : فن و ملاحه موضوع : مهدیت -- انتظار
رده بندی کنگره : BP۱۴۱/۵/م۹ه۲ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۸
شماره کتابشناسی ملی : 80-26472
زمینهسازان انقلاب جهانی حضرت مهدی علیهالسلام از دیدگاه روایات
با تجدید نظر و اضافات
تالیف:
حجة الاسلام والمسلمین سید اسد اللّه هاشمی شهیدی
انتشارات پرهیزکار
وَعَدَ الله الذينَ آمَنُوا مِنكُم وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِي الأَرضِ كَمَا استَخلَفَ السَّذِينَ مِن قَبْلِهِم وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الذي ارتضى هُم وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوْفِهِم أمناً.
«سوره نور، آیه ۵۵»
خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و عمل نیک و شایسته انجام داده اند وعده فرموده است که حتماً آنان را خلیفه روی زمین خواهد کرد، همانگونه که پیشینیانشان را خلافت روی زمین مرحمت فرمود و دین و آئینی را که برایشان پسندیده در اختیارشان قرار خواهد داد و ترس و خوفشان را به آرامش و امنیت مبدل خواهد نمود.
وَنُرِيدُ أَن نَمنَّ عَلَى الذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرضِ وَلَجَعَلَهُم أثْمةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارثين «سوره قصص، آیه ۵»
و ما اراده کردیم که بر بینوایان و مستضعفان روی زمین منت گذارده و آنان را پیشوایان خلق و وارثان زمین قرار دهیم
تقديم:
این اثر ناچیز را به پیشگاه مقدس یگانه مُنجی عالم وارث خلافت آدم علیه السلام آخرین جانشین پیامبر خاتم صلی الله علیه واله جان تابناک ،جهان بنیانگذار حاکمیت قرآن مهدی صاحب الزمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) امید همه امتها و ملتها و موعودی که جهان در انتظار اوست تقدیم می نمایم.
مقدمه ناشر:
به نام نامی حق و عدل مطلق
دانشمندان اسلامی چه شیعه و چه سنی دیر زمانی است که به ظهور حضرت حجة بن الحسن علیه السلام اهمیت داده و کتابهای گرانبهای فراوانی در علائم ظهور حضرتش عجل الله تعالى فرجه الشریف نگاشته و روایاتی که در این باب از پیامبر گرامی حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله وسلم و از خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام رسیده بررسی کرده اند مانند کتاب غیبت نعمانی و غیبت شیخ طوسی از علمای بزرگ شیعه و كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان نوشته امام الحرمین علامه گنجی شافعی از علمای بزرگ اهل سنت و پس از آنها نیز دهها کتاب دیگر در همین موضوع به رشتهٔ تحریر درآمده و انتشار یافته است.
اما کتابی که اکنون در پیش روی شماست به نام «زمینه سازان انقلاب جهانی حضرت مهدی علیه السلام» تألیف حضرت حجة الاسلام والمسلمين جناب آقای سید اسدالله هاشمی شهیدی کتابی ممتاز !است زیرا که تمامی آن کتابها را با دقتی علمی و تحقیقی بررسی نموده و روایات را شرح و تفسیر و مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است و با حوادث تاریخی و همچنین رویدادهای عصر ما تطبیق نموده است. لذا کتابی در نوع خود بی نظیر به منتظران ظهور و شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام تقدیم داشته است.
ما ضمن سپاس و تقدیر از این دانشمند گرامی و محقق محترم توفیق روزافزون ایشان را از درگاه خداوند متعال خواستاریم و از پیشگاه اقدس احدیت برای او اجر شایان و مزد فراوان مسئلت داریم
به امید ظهور منجی بشریت و پرچمدار عدالت در عرصه گیتی حضرت حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه این کتاب گرانبها را به شیفتگان حضرتش و منتظران دولتش تقدیم می داریم.
انتشارات پرهیزکار
قم
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحیم
ستایش از آن خداوندی است که کارساز است وبنده نواز، وپروردگار عالمیان، ومالک روز جزا.
ودرود بیکران بر اشرف کائنات پیامبر رحمت حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبد الله (صلی الله علیه وآله) واهل بیت پاک وپاکیزه ی او (علیهم السلام)، که پیشوایان امت وراهنمایان بشریت اند. وبه ویژه بر امید مستضعفان، جان تابناک جهان، بنیانگذار حاکمیت قرآن، حضرت مهدی صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که رمز بقای هستی است، درود فراوان باد.
پیش از آنکه درباره ی کتاب حاضر سخنی بگویم بر خود لازم می بینم این نکته را خاطر نشان سازم که شرایط خاصی دست به دست هم داد وخاطره ای از طفولیت- که از اهل منبر می شنیدم که پیش از ظهور مبارک حضرت مهدی (علیه السلام) سیدی از دودمان پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از تبار اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) در ایران قیام خواهد کرد- مرا بر آن داشت تا درباره ی این موضوع به کاوش وتحقیق پرداخته، در این زمینه کتابی فراهم آورم که این امر به تألیف کتاب (زمینه سازان انقلاب جهانی مهدی (علیه السلام)) منتهی گردید.
اکنون که با منت ویاری خداوند متعال چاپ اول کتاب به اتمام رسیده ونسخه های آن نایاب گردیده وبرای بار دوم آماده چاپ وانتشار می گردد با شکرگزاری به درگاه ایزد منان، چاپ جدید کتاب را به همه ی تشنگان دانش، وشیفتگان فضیلت، وجویندگان راه حق وحقیقت، وهمه ی منتظران مؤمن وکسانی که امروز با تمام وجود به معنویات
روی می آورند، تقدیم می نمایم.
ویاد آور می شوم که در آستانه ی چاپ دوم، با تجدید نظر در کتاب، مواردی را که نیاز به تبیین داشت، توضیح بیشتری دادم که امیدوارم مورد پذیرش پژوهشگران ودین باوران، ومنتظران با ایمان قرار گرفته وبه همان اندازه که انتظار می رود مفید افتد.
واینک سخنی چند درباره ی کتاب:
خواننده ی گرامی! پیش از مطالعه ی کتاب حاضر ومرور در آن لازم است نکات چندی را که در اینجا می آوریم با دقت بخوانید ومطالب آنرا به ذهن بسپارید تا درباره ی مباحثی که در آینده پیرامون نهضت اسلامی ایرانیان پیش از ظهور مبارک حضرت مهدی (علیه السلام) به رهبری ابر مردی از دودمان پاک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) خواهیم داشت دچار تزلزل وتشویش خاطر نگردید.
۱- کتاب حاضر که پیرامون برخی از علائم ظهور، بویژه نهضت اسلامی ایرانیان نگارش یافته، حوادثی را که طبق پیش بینی های أئمه ی معصومین (علیهم السلام) در طول سالهای قبل از ظهور، در ایران اسلامی به وقوع می پیوندد برای شما شرح می دهد.
۲- این کتاب، از این جهت که شامل روایات مربوط به (زمینه سازان) پیش از ظهور ونقش رهبری سیدی بزرگ وانقلابی از دودمان اهل بیت (علیهم السلام) در ایران است، اطلاعات کمیابی از ویژگیهای ملت مسلمان وانقلابی ایران را به دست می دهد، وخواننده پس از مطالعه می تواند اطمینان حاصل کند که از چگونگی قیام دینی ایرانیان، ونحوه ی نهضت آن بزرگ سید انقلابی به وسیله ی روایات وارده وشواهد وقرائن موجود در متن کتاب، به حد کافی اطلاعات لازم را کسب نموده است.
۳- از آنجا که محور اصلی بحث در کتاب حاضر پیرامون قیام سیدی از نوادگان اهل بیت (علیهم السلام) از سرزمین مقدس ایران اسلامی بوده ودر ذهن بسیاری از خوانندگان - حتی شخص مؤلف - چنین بوده است که آن سید بزرگوار (سید حسنی) است، از اینرو با اینکه نگارنده ثابت کرده است که مطابق برخی از اخبار ونظریات دانشمندان اسلامی سید نامبرده (سید حسنی) است با این حال، هرگز خروج سید حسنی را نیز انکار نکرده است. بلکه با تذکرات ویاد آوریهای مکرر ونقل روایات متعدد وفراوان که - از شیعه وسنی- در متن کتاب آورده، به اثبات رسانده است که سه انقلابی ایرانی
قبل از ظهور در پهنه ی سیاست ایران ظاهر می شوند که هر سه نفر آنها (سید) می باشند.
۴- با توجه به اینکه طبق روایات وارده سه انقلابی ایرانی پیش از ظهور در ایران قیام خواهند نمود که هر سه نفر آنها سید می باشند ودر روایات نیز از ظهور به عناوین مختلفی چون، سید حسنی، سید حسینی وسید خراسانی سخن به میان آمده است وحمل همه ی آن روایات بر قیام یک نفر نیز بعید، می نماید، از اینرو ما پیوسته از نخستین فریادگر انقلابی که ساقط کننده ی رژیم شاهنشاهی در ایران است به عنوان: سید حسینی، یاد خواهیم کرد تا از آن دو سید انقلابی دیگر باز شناخته شود، چه آنکه طبق بعضی از روایات- چنانکه در متن کتاب خواهد آمد- نخستین قیام کننده، دعوت حق را لبیک گفته واز این جهان رحلت می کند، وآن دو سید دیگر با هر اسم وعنوان که خوانده شوند خواه به عنوان حسنی، وخواه به عنوان خراسانی- در حدود یک ماه بعد از ظهور، با حضرت مهدی (علیه السلام) بیعت می نمایند ودر صف یاران آن حضرت قرار می گیرند.
۵- خوانندگان گرامی باید توجه داشته باشند که گاهی ممکن است یک موضوع یا مطلب برای بسیاری از محققان ومورخان ونویسندگان وپژوهشگران مبهم ونا مشخص بوده وسابقه ی ذهنی آنها چیز دیگری باشد ولی بعدها گذشت زمان ووقوع حادثه ای آنرا برای همگان قابل فهم نموده ودیوار همه ی حدسیاتی که در ذهن محققان وکاوشگران وجود داشته وقرنها با آن زندگی کرده وبدان خو گرفته اند ویا درباره ی آن به کاوش وتحقیق پرداخته اند، یکباره در هم فرو ریزد.
۶- مطالب این کتاب تا حدی فشرده ولی جامع است، زیرا درباره ی هر یک از موضوعات مورد بحث به طریق استدلال وارد می شود وبا استناد به روایات، ونقل گفتار دانشمندان، وذکر برخی از جریانات تاریخی نتیجه ی روشنی به دست می دهد.
۷ - بعضی مواقع که حدیثی نیاز به توضیح داشته است گاهی عنان قلم نگارنده را به راهی برده، که ناچار شده است جهت روشن تر شدن مطلب، همان حدیث را بصورت مفصل تر از منبع دیگر نقل کند، گرچه این کار به نظر بعضی خسته کننده وملال آور است، ولی به نظر مؤلف این کار ضرورت داشته است. زیرا در أحادیث مفصل نکات دقیقی وجود دارد که آن نکات در أحادیث مختصر، دیده نمی شود.
۸- به همه ی خوانندگان محترم توصیه می کنیم: اگر فرصت خواندن تمام مطالب
کتاب را ندارند، لا اقل مقدمه ی چاپ اول ودوم کتاب را مطالعه نمایند تا اگر در موقع خواندن کتاب، یا مطالعه ی قسمتهایی از فرازهای حساس آن، به موضوع مشکلی برخورد نمودند به آسانی بتوانند آنرا، حل کنند.
در خاتمه صمیمانه ترین سپاس های خود را به درگاه خدای تعالی عرضه می دارم واز ذات اقدس احدیتش خواهانم که در ظهور مبارک پیشوا ومولایمان حضرت بقیة الله (ارواحنا له الفداء) تعجیل فرماید وبر ما منت گذارد، وبقیه عمرمان را تفضلا در روزگار مسعود دولت حقه به عهد مبارک آن حضرت قرار دهد.
به امید روزی که آن بزرگ رهبر آسمانی، آخرین حجت خدا، موعود همه ی امتها وملتها ظهور فرموده وجهانیان را در سایه ی حکومت واحد جهانی از عدالت وآزادی الهی خود سیراب فرماید.
انشاء الله
مؤلف
بسم الله الرحمن الرحيم
محور اصلي بحث در اين مجموعه، بررسي قيام مقدس «سيد حسني» و نهضت اسلامي مردم مسلمان ايران زمين است، به رهبري آن سيد بزرگوار پيش از ظهور مبارك حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از ديدگاه روايات اسلامي و اخبار واردهي از معصومين عليهمالسلام.
موضوع قيام مقدس سيد حسني، و نهضت خداپسندانهي او، كه مطابق بسياري از روايات واردهي از اهل بيت عليهمالسلام اندكي پيش از ظهور قائم منتظر (ارواحنا له الفداء) انجام خواهد گرفت، گرچه يكي از علائم حتميه ظهور موفورالسرور مهدي موعود عليهالسلام است، و بزرگان ما نيز از دانشمندان و انديشمندان كه از زمان ائمهي معصومين عليهمالسلام تا به امروز پيرامون مسئلهي مهدويت در اسلام كتابهاي گرانبهائي را به رشته تحرير در آوردهاند، براي نهضت پرجوش و خروش سيد حسني، اهميت خاصي قائل شدهاند، ولي با وجود اين، يكي از مسائل پيچيدهي مربوط به علائم حتمي ظهور است كه تاكنون، همچنان در هالهاي از ابهام باقي مانده، و هيچيك از تحليلگران و پژوهشگراني كه به دنبال شناخت نسب واقعي آن بزرگوار بودهاند، نتوانستهاند آن چنانكه بايد، وي را شناسانده و به مردم معرفي نمايند.
در اينجا لازم است اين نكته را توضيح دهيم كه ما زحمات طاقت فرساي دانشمندان و تلاشهاي پيگير آنان را در مورد شناخت «سيد حسني» ارج مينهيم اما بايد بگوئيم: با همهي تلاشهائي كه در مورد شناخت سيد حسني به عمل آمده است، علت عدم شناخت و شناسائي كامل وي، اختلافات و تعارضاتي است كه در مدارك و
مآخذ اوليهي مربوط به اين مسئله وجود دارد.
و به همين جهت عدهي زيادي از محققان و صاحبنظران در تشخيص حقيقت اين موضوع: كه آيا اين سيد بزرگ و انقلابي حسني است يا حسيني؟ و آيا معروف و مشهور به خراساني است يا از اهل خراسان؟ دچار سردرگمي و سرگرداني گرديده، و هريك از آنان اظهارنظرهاي مختلف و احيانا متضادي را ابزار داشتهاند. كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم.
1- گروهي از صاحب نظران شيعه چنين اظهار عقيده ميكنند: اين سيد بزرگوار كه پيش از ظهور حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه الشريف - خواهد آمد و از سرزمين ايران اسلامي قيام خواهد كرد سيد حسني است. (1).
2-برخي ديگر ميگويند كه اين سيد عالي مقام، همان سيدي است كه در روايات به عنوان خراساني از او ياد شده و او همان كسي است كه قيامش متصل به قيام حضرت مهدي عليهالسلام است. و او همان خراساني و بدون ترديد سيد حسيني است. (2).
3- برخي از متأخرين چنين عقيده دارند كه اين سيد بزرگوار حسني نيست، بلكه سيدي حسيني است، و او كسي است كه رژيم شاهنشاهي را در ايران ساقط خواهد نمود. (3).
4- گروه ديگري هم، از اهل سنت از صاحب نظران و پژوهشگران كه روايات مربوط به (خراساني) را از قرنها قبل، مورد تحقيق و بررسي قرار دادهاند، اظهار عقيده كردهاند كه آن سيد بزرگ و با شخصيتي كه از طرف خراسان خروج خواهد كرد و پيشاپيش ظهور حضرت مهدي عليهالسلام خواهد آمد سيد حسيني است. (4).
1) نور الانوار، نور هشتم، علامات ظهور، علامت چهل و هشتم چاپ سال 1301 هجري و كفاية الموحدين ج 3 ص 403 در علامات حتميه، علامت ششم، و بشارة الاسلام ص 11.
2) يوم الخلاص در موضوع خراساني. چاپ اول ص 463 و چاپ چهارم ص 638 تا آخر موضوع.
3) علائم الظهور كرماني، ص 179 چاپ سال 1329 هجري.
4) البدء و التاريخ ج 2 ص 175،174- سال 1899 ميلادي و خريدة العجائب و فريدة الغرائب، ص 197 چاپ قاهره سال 1309 هجري.
و البته رواياتي هم در اين زمينه از ائمهي معصومين عليهمالسلام وجود دارد كه ما آنها را در جاي خود ذكر خواهيم نمود.
به هر حال: ما در اين كتاب كه موضوع اصلي بحث آن، همان نضهت مقدس حسني ميباشد، به تجزيه و تحليل روايات مربوط به «حسني» پرداخته و اظهار نظرهاي برخي از دانشمندان اسلامي را كه در قرون گذشته و صد سال اخير پيرامون نهضت هاشمي خراساني ابراز داشتهاند، در موارد متعددي آورده، و به روشني ثابت كردهايم كه از ديدگاه روايات اسلامي آن سيد بزرگواري كه از سرزمين خراسان قيام ميكند و به حسب روايات وارده، زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام خواهد شد، سيدي حسيني است. و او همان هاشمي خراساني است.
در اين باره در بخشهاي دوم و سوم و چهارم و پنجم، و به خصوص در بخش چهارم، به تفصيل سخن گفتهايم، و اميدواريم آنچه را با بيان ناقص و خامهي ناتوان خود، به مقدار فكر و اندازهي فهم قاصر خويش به رشتهي تحرير در آوردهايم گامي بسوي حقيقت باشد.
ناگفته نماند كه چون موضوع اساسي بحث در اين كتاب، دربارهي خروج حسني است كه يكي از علائم حتميهي ظهور مسرتانگيز قائم آل محمد صلي الله عليه و آله ميباشد، از اين رو براي تحقيق كامل در موضوع مورد بحث، در پنج بخش مختلف و جداگانه گفتگو نموده و كليهي مدارك و مآخذ مربوط به روايات، و همچنين نام شهرهايي كه در روايات ذكر گرديده با آدرس دقيق و كامل، در پاورقي آوردهايم تا هر كس كه مايل باشد حديث مورد بحث را خود شخصا ببيند، به كتب مورد نظر مراجعه نمايد.
ضمنا تذكر اين نكته نيز ضروري است كه نويسندهي اين سطور به دليل محدود بودن منابع تحقيق در زمينهي موضوع مورد بحث، و كمي بضاعت علمي، مدتي دراز و طولاني از دست يازيدن به چنين كاري خطير و پر مسئوليت مردد بود و حتي، يكي دو سه بار نيز از انجام اين مهم منصرف گرديد، تا اينكه سرانجام با اصرار برخي از دوستان به اين امر مهم پرداخت.
و اينك، چون اين مسأله قبلا بدين صورت مورد تحقيق و كاوش قرار نگرفته است، نويسنده از همهي صاحب نظراني كه احيانا ممكن است مطالبي را بر خلاف آنچه تا حال
فكر ميكردهاند دراين كتاب ببينند، استمداد ميجويد كه اگر با مطلبي كه در واقع، خلاف واقع است برخورد نمودند، با پيشنهادات، و انتقادات سازندهي خود بر او منت گذارند تا نظر صائب آنان براي رفع نواقص كتاب در چاپهاي بعدي مورد استفاده قرار گيرد.
در پايان اين مقدمه، يادآور ميشويم كه چون در روايات فراواني كه از ائمهي معصومين عليهمالسلام رسيده است از قيام ديني ايرانيان، تمجيد فراواني به عمل آمده و به خصوص در حديثي كه از پيغمبر گرامي صلي الله عليه و آله دربارهي حركت انقلابي مردم مسلمان ايران زمين روايت شده آن حضرت، ايرانيان را زمينهساز دولت جهاني مهدي عليهالسلام معرفي فرموده است، از اين رو شايسته ديدم نام اين كتاب را «زمينهسازان انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام» بگذارم.
به اميد روزي كه بنيانگذار حكومت عدل «الله»، پرچم پرافتخار (لا اله الا الله محمد رسول الله، علي ولي الله) را در سراسر پهنهي گيتي به اهتزاز درآورد، و ما «ايرانيان» راست قامتان جاودانهي تاريخ باشيم.
به اميد آن روز
حوزهي علميهي قم - سيد اسدالله هاشمي شهيدي
3 شعبان المعظم 1405 برابر 4 ارديبهشت ماه 1364
علائم ظهور و نظریه دانشمندان شیعه
علائم ظهور برشش قسم است
علائم خاصه
علائم عامه
فهرست علائم عامه
علائم حتمیه و تعداد آنها
۱ - خروج سفیانی
۲ - فرورفتن لشگریان سفیانی در زمین
۳ کشته شدن «نفس زکیه»
۴ - صیحه و ندای آسمانی
۵ - ظاهر شدن کف دستی در آسمان
۶ - گرفتن خورشید و ماه در ماه رمضان
7-علاماتی که در ماه رجب» ظاهر میشود
8- اختلاف «بنى عبّاس و انقراض دولتشان
۹ - خروج دجال
۱۰ - خروج «سید حسنی»
مسئله علائم ظهور حضرت صاحب الامر- عجل الله تعالي فرجه الشريف - و حوادث و پيشامدهائي كه در طول مدت غيبت، و پيش از ظهور مبارك آن حجت مطلق الهي (ارواحنا له الفداء) واقع خواهد شد، از جمله مباحث مهم ديني و مسائل بسيار حساس مذهبي است كه از قرون گذشته تاكنون پيوسته مورد توجه عميق دانشمندان بزرگ اسلام بوده و هست، و بزرگان ما از عصر معصومين عليهمالسلام تا به امروز پيرامون آن از جهات مختلفي بحث كرده و كتابهاي فراواني نوشتهاند و دربارهي وقوع آن حوادث و پيشامدها مانند بلاهاي عمومي، گرفتاري مسلمانان در دوران غيبت و نقش ستمكاران در صحنهي سياست و زندگي بشر- نظريات گوناگوني ابراز داشتهاند.در ميان دانشمندان بزرگ اسلام، گروهي از محدثين عالي مقام مانند- «ثقة الاسلام كليني» و «شيخ صدوق» و «شيخ مفيد» و «شيخ طوسي» (رضوان الله تعالي عليهم) چون بيشتر نظر جمع آوري اخبار و حفظ آثار اهل بيت عليهمالسلام را داشتهاند، تمامي مسائل مربوط به دوران غيبت حضرت ولي عصر عليهالسلام را يكجا نوشته و همهي آنها را، حتي حوادث و وقايعي را كه بايد عادتا در طول مدت غيبت واقع شود، همگي جزء (علائم ظهور) به حساب آوردهاند.ولي عدهاي از دانشمندان و صاحب نظران متأخر كه بيشتر نظر تحقيق و بررسي روايات را داشته و احاديث مربوط به دوران غيبت، و علائم ظهور حضرت ولي عصر عليهالسلام را مورد ارزيابي قرار دادهاند چنين اظهار عقيده كردهاند كه: حوادث و پيشامدهاي مربوط
به دوران غيبت حضرت صاحب الامر عليهالسلام كه در بسياري از احاديث از آنها سخن رفته است، همگي آنها جزء «علائم ظهور» نيست، و بلكه بيشتر آنها رويدادها و وقايعي است كه عادتا بايد در طول مدت غيبت آن بزرگوار واقع شود.
و بدين لحاظ اين عده در صدد تقسيم جملهي «علائم» برآمده و مجموع حوادث و وقايع مربوط به دوران غيبت را به چند قسمت تقسيم نمودهاند و عقيده دارند كه مجموع علامات ظهور بر شش قسم است.
از آن جمله: شيخ علي اصغر بروجردي است. وي در كتاب «نورالانوار» كه از جملهي كتابهاي بسيار نفيس و گرانبهائي است كه در يكصد سال اخير، با تحقيق و بررسي روايات بطور دقيق در شرح حال حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) و موضوع «رجعت آل محمد صلي الله عليه و آله» نوشته شده است چنين ميگويد:
قسم اول: علائم حتميه كه البته خواه ناخواه بايد واقع شود مانند «خروج دجال» و «سفياني» و «صيحهي آسماني» و اين هر «سه» علاماتي است كه مقارن با ظهور خواهد بود.
قسم دوم: علائم معلقه و شرطيه كه اين علائم، منوط و مشروط و معلق است به اراده و مشيت خداوند عالم، كه اگر ارادهي خدا به آن تعلق گرفته باشد واقع ميشود و اگر خدا نخواهد واقع نخواهد شد و چه بسا ميشود كه به جهت حكمت و مصلحت و مقتضيات و موانعي كه خداوند عالميان ميداند واقع نشود، و يا بر اثر طاعات و دعاهاي مردم رفع گردد و يا تغيير داده شود.
قسم سوم: علاماتي است كه قبلا و در زمانهاي گذشته تاكنون واقع شده و زمان آنها گذشته است، و آنها را علامات واقعه ميگويند.
قسم چهارم: علاماتي است كه تا هنوز واقع نشده و اميد ميرود كه (بعدها) واقع شود، و اينها را علامات غير واقعه ميگويند.
قسم پنجم: علاماتي است خاصه، كه اين علامات، خاص و مختص به وجود پربركت خود حضرت صاحب الامر عليهالسلام است و كسي در اين علامات با آن
حضرت شريك نيست، و حضرتش به اين وسيله ميداند كه خداوند او را اذن و اجازهي ظهور داده است، زيرا علم ظهور حضرت را به جز خدا كسي نميداند.
و قسم ششم - علاماتي است عامه، كه اين علامات از براي عامهي عوام و خاصهي خواص ظاهر خواهد شد و دانستن آن اختصاص به حضرت ندارد. بلكه براي همه و عامهي مردم است و هر كس از عوام و خواص، آنها را (كم و بيش در طول مدت عمر خود اگرچه خيلي كوتاه) خواهد ديد.
اما علامات خاصه، كه مربوط، و مختص به خود حضرت است و كسي با آن حضرت در اين علامات، شريك نيست (دو چيز) است:
يكي پرچم و علم آن حضرت است كه پوشهي آن بسته و خود به خود باز ميشود، به پا ميايستد و عرض ميكند:
«يا ولي الله اقتل أعداء الله»
اي ولي خدا دشمنان خدا را نابود كن.
و ديگري شمشير آن جناب است كه در «غلاف» مي باشد و چون خداوند بخواهد ظهور حضرتش را به وي اعلام فرمايد، فرمان ميدهد كه شمشير به خودي خود از «غلاف» بيرون آمده و به زبان فصيح و آشكار عرض كند:
«اخرج يا ولي الله»
اي ولي خدا از پشت پردهي غيبت بيرون بيا و قيام كن. (1).
مرحوم شيخ صدوق (رحمهالله) مشروح جريان قيام و علامات خاصهي حضرت را به سند خود از حضرت امام محمد تقي جوادالائمه عليهالسلام و او از آباء طاهرين خود از پيغمبر گرامي چنين نقل كرده است:
1) نورالانوار، نور هشتم، در بيان علامات ظهور، چاپ سال 1301 هجري قمري، كه شمارهگذاري نشده و شمارهي صفحه ندارد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله در بيان اوصاف حضرت قائم عجل الله تعالي فرجه به «ابي ابن كعب» فرمود:
به راستي كه خداوند عزوجل، در صلب امام حسن عسكري عليهالسلام نطفهاي تركيب نموده است پاك و پاكيزه و طيب و طاهر، كه هر مؤمني كه خداوند از او در خصوص دوستي و ولايت اهل بيت عليهمالسلام پيمان گرفته باشد، از او راضي و خشنود است، و هر منكري كه از او دوري جويد به او كافر باشد.
او امامي است پاك، و پاكيزه، ستوده خصال و هدايت كننده كه به عدالت حكم ميكند و مردم را به عدل و دادگري فرمان ميدهد و در گفتارش خداي تعالي را تصديق ميكند و خداوند هم گفتار او را تصديق مينمايد، و چون علائم ظهور و دلائل خروج، براي او ظاهر گردد از «تهامه» يعني: از سرزمين حجاز، خروج خواهد نمود.
براي او در «طالقان» گنجهائي ذخيره است كه نه از طلاست و نه از نقره، بلكه گروهي هستند از سواران شجاع و نيرومند كه به ساز و برگ كامل جنگي مجهزند، و مرداني هستند (نشانهدار) با اسم و رسم، معروف و مشهور و نام آور (1)كه خداوند آنها را از شهرهاي دور دست به شمارهي اصحاب (بدر) سيصد و سيزده تن به دور او جمع كند.
و با او نامهاي است مهر شده كه در آن نامه شمارهي اصحاب و يارانش، و نام و نسبشان و نام شهرهايشان، و شغل و كارشان و كنيه و صفاتشان و تمام خصوصياتشان ثبت و ضبط و نوشته شده است. آنان در هنگام جنگ و نبرد و مردانه به دشمن حمله ميبرند و به پيش ميتازند و در فرمانبرداريش سخت و كوشا و جدي هستند.
«ابي بن كعب» عرضه داشت: يا رسول الله! دلائل و علامات ظهورش چيست؟ فرمود: يكي اينكه: پرچم و علمي دارد كه چون وقت ظهورش فرا رسد خود به خود باز ميشود و خداي تعالي آن را به سخن ميآورد و عرض ميكند:
(يا ولي الله اقتل أعداء الله)
1) عبارت متن عربي چنين است «و له بالطالقان كنوز لا ذهب و لافضة الا خيول مطهمة و رجال مسومة». در ترجمهي اين عبارت از نهاية ابن اثير، ماده (طهم و سوم) استفاده شده است.
اي ولي خدا از پشت پرده به در آي و دشمنان خدا را به قتل برسان.
و او دو پرچم، و دو نشانه دارد. «و له رايتان و علامتان». (1).
و دوم اينكه: شمشيري دارد كه در غلاف است و چون هنگام ظهور حضرتش فرا رسد شمشير او از غلاف بيرون ميآيد و خداوند آن را به سخن ميآورد و صدا ميزند: (اخرج يا ولي الله فلا يحل لك أن تقعد عن أعداء الله)
اي ولي خدا، از پشت پردهي غيبت بيرون بيا و قيام كن كه ديگر جاي درنگ نيست و براي تو روا نيست كه از دشمنان خدا دست برداري!!!
پس آن حضرت قيام مينمايد و دشمنان خدا را در هر كجا كه بيابد به قتل ميرساند و حدود خداوند را جاري ميسازد و به حكم خداوند حكم ميفرمايد، و او خارج ميشود در حالي كه «جبرئيل» در طرف راستش و «ميكائيل» در طرف چپش و «شعيب و صالح» (2)جلودار و پيشرو لشكريان او باشند. و زود باش آنچه را كه به شما گفتم، مردم آن را به زبان آورند، هر چند بعد از زمانهاي طولاني باشد «و أفوض أمري الي الله عزوجل ولو بعد حين».
اي «ابي» خوشا بحال كسي كه او را ديدار كند و زمانش را درك نمايد، و خوشا به حال كسي كه او را دوست بدارد و به او عقيده داشته باشد، خداوند آنها را از هلاكت نجات دهد به وسيله اقرار به او و به رسول خدا صلي الله عليه و آله و جميع امامان معصوم عليهمالسلام؛ بهشت را به رويشان بگشايد، و حكايت آنان در زمين مانند معصوم عليهمالسلام؛ بهشت را به رويشان بگشايد، و حكايت آنان در زمين مانند حكايت «مشك» است كه بويش پراكنده شود و هرگز تغيير نيابد، و مثل آنان در آسمان مانند ماه نوراني است كه هرگز خاموش نشود و تيره نگردد.
ابي گفت يا رسول الله! خداي تعالي حال اين امامان معصوم عليهمالسلام را چگونه بيان فرموده است؟
1) در نسخه اصل، و همچنين بحار عبارت حديث چنين است (و له رايتان و علامتان) يعني: او دو پرچم و دو نشانه دارد، ولي ظاهرا اين جمله درست نباشد و صحيح آن «و هما آيتان و علامتان» است. يعني: اين دو چيز، دو نشانه، و دو علامت است، كه يكي خود به خود باز شدن پرچم باشد و ديگري سخن گفتن آن.
2) ظاهرا (شعيب و صالح) درست نباشد و صحيح آن شعيب بن صالح است زيرا چنانكه در آينده خواهيم گفت: مطابق برخي از روايات (شعيب بن صالح) نام رمزي فرمانده سپاه سيد حسني است كه پس از ظهور حضرت صاحب الامر عليهالسلام سردار لشكر و پرچمدار آن حضرت خواهد بود.
فرمود: به راستي كه خداوند عالم بر من دوازده مهر و دوازده صحيفه نازل فرموده كه نام و صفت هر امامي بر مهر و صحيفهاش ميباشد. (1).
در كتاب «نورالانوار» فارسي نوشته شيخ علي اصغر بروجردي در قسمت نورهشتم در بيان علامات ظهور، در مورد پرچم آن حضرت چنين آورده است:
با آن حضرت سه علم ميباشد كه بر پوشهي علم اول نوشته شده است«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا» (2).
امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را براي شما تمام كردم و از براي شما راضي شدم كه اسلام دينتان باشد.
و بر پوشهي علم دوم نوشته شده است:
«يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا » (3).
آنها به نذر و پيمان خود وفا ميكنند و از روزي كه شدت و سختي آن همهي اهل محشر را فرا ميگيرد ترس و واهمه دارند.
و بر پوشهي علم سوم نوشته شده است:
«لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي ولي الله و خليفته، و الحسن و الحسين و التسعة من ولد الحسين أوصيائه».
معبودي جز خالق يكتا نيست و محمد صلي الله عليه و آله فرستادهي خدا است و علي عليهالسلام ولي خدا و جانشين پيامبر است، و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و نه تن ديگر از فرزندان امام حسين عليهالسلام اوصياء او ميباشند. (4).
و اما علائم عامه كه بيشتر آنها جنبهي كلي و عمومي دارد، و براي عامهي مردم ظاهر
خواهد شد، و هر كسي از عوام و خواص در طول دوران زندگي خود، برخي از آنها را خواهد ديد، بسيار زياد است كه در اينجا فقط تعدادي از آنها را براي آشنايي بيشتر خوانندگان محترم با انواع علائم نقل ميكنيم.
مرحوم شيخ مفيد (رضوان الله عليه) در ذكر علامتهاي زمان قيام حضرت مهدي عليهالسلام در كتاب ارشاد چنين فرموده است:
بدان كه: رواياتي كه در ذكر نشانههاي زمان ظهور حضرت مهدي عليهالسلام رسيده، و آن نشانهها و علامات و حوادث بايد پيش از ظهور مبارك آن بزرگوار واقع شود فراوان است كه از جملهي آنها اين علامت است:
1- خروج سفياني.
2- كشته شدن سيد حسني.
3- اختلاف بنيعباس بر سر سلطنت دنيوي.
4- گرفتن خورشيد در نيمهي ماه مبارك رمضان.
5- گرفتن قرص ماه در آخر ماه مبارك بر خلاف عادت.
6- فرو رفتن زمين «بيداء» كه سرزميني است ميان مكه و مدينه.
7- فرو رفتن يا جمعيتي در مشرق.
8- فرو رفتن يا جمعيتي در مغرب.
9- توقف خورشيد از اول ظهر تا وسط عصر.
10- طلوع خورشيد از مغرب.
11- كشته شدن نفس زكيه كه سيدي است هاشمي در پشت كوفه، يعني: نجف، با هفتاد نفر از صلحاء.
12- بريدن سر مردي هاشمي؛ يعني: سيد در ميان ركن و مقام.
13- خراب شدن ديوار مسجد كوفه.
14- نمايان شدن پرچمهاي سياه از طرف خراسان.
15- خروج يماني، از طرف يمن.
16- ظهور مغربي، در مصر و حكومت بر شامات.
17- فرود آمدن تركان در جزيره، كه ظاهرا شرقيها و غربيها هستند، در جزيرة العرب.
18- ورود روميان در رمله.
19- طلوع ستارهي درخشاني در مشرق كه مانند ماه بدرخشد و سپس دو طرف آن خم گردد بطوري كه نزديك باشد دو طرف آن به هم برسد. و البته اين ستاره غير از ستارهي دنبالهداري است كه در بعضي از روايات به قيام شخصي در آخرالزمان پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام اشاره دارد.
20- پيدا شدن سرخي شديدي در آسمان كه در اطراف آن پراكنده شود.
21- پيدايش آتشي در طول مشرق كه تا سه روز يا هفت روز در هوا بماند.
22- عربها استقلال پيدا كنند و كشورگشائي نمايند و از زير بار و نفوذ ديگران بيرون روند.
23- اهل مصر فرمانرواي خود را بكشند.
24- پرچمهاي قيس و عرب به كشور مصر وارد شود.
25- شام خراب شود و سه پرچم مختلف در آنجا پديدار گردد.
26- پرچمهاي (كنده) در خراسان كوبيده شود.
27- سواراني از طرف مغرب بيايند تا در كنار (حيره) حدود نجف، منزل گزينند و پرچمهايي سياه از طرف مشرق بسوي آنها روي آورند.
28- شط فرات طغيان كند يا شكافته شود به حدي كه آب در كوچههاي كوفه داخل شود.
29- دوازده نفر از نژاد ابوطالب خروج نمايند كه هر كدام از آنها دعوي امامت نمايند.
30- شصت نفر دروغگو ظاهر شوند كه همگي به دروغ ادعاي پيغمبري كنند.
31- مرد بزرگ و با شخصيتي از پيروان بني عباس را ميان (جلولا) و (خانقين)
بسوزانند.
32- پلي در بغداد در كنار محلهي (كرخ) ساخته شود.
33- باد سياهي در اول روز در بغداد بلند شود، و زلزلهاي در آنجا روي دهد به حدي كه بسياري از شهر فرو رفته و خراب گردد.
34- ترسي عمومي و مرگي سريع و همگاني همهي اهل عراق و مردم بغداد را فرا گيرد كه قرار و آرام، يا راه فرار نداشته باشند.
35- نقصاني در مال و جان و محصول مردم پيدا شود.
36- ملخي در فصل خود، و ملخي بيموقع پيدا شود كه زراعت و غلات را نابود كند، و مردم از آنچه كه ميكارند نفعي نبرند.
37- اختلاف و دودستگي در ميان دو صنف «عجم» پيدا شود بطوري كه خونريزي بسياري در بين آنان پديدار گردد.
38- بردگان در برابر اربابان خود سركشي كنند و از زير فرمان آنها بيرون روند و آقايان خود را به قتل رسانند.
39- گروهي از بدعتگزاران به شكل ميمون و خوك، مسخ گردند.
40- بندگان بر شهرهاي اربابان خود غلبه پيدا كنند.
41- ندائي از آسمان بلند شود كه همهي مردم روي زمين هر كس به زبان خود آن را بشنوند.
42- صورت و سينهاي در چشمهي خورشيد، و در روايت ديگري صورت و كف دستي در برابر خورشيد ظاهر شود.
43- مردگاني زنده شوند و از قبرها بيرون بيايند، و به دنيا بازگردند، و با يكديگر آشنا شوند، و از يكديگر ديد و بازديد نمايند.
44- اين جريانات، كه البته در تحقق وقوع آنها ترتيب شرط نيست، با بيست و چهار باران پي در پي پايان پذيرد، كه زمين بوسيلهي آن بارانها زنده گردد، و بركاتش آشكار شود، و پس از آن هر گونه آفت و بيماري از شيعيان حضرت مهدي عليهالسلام و معتقدين به حق دور گردد، و آنگاه بدانند كه آن جناب در مكه ظهور نموده و براي ياران آن حضرت بدان سو رهسپار شوند، چنانكه اخبار در اين
زمينه روايت شده است.و اين نشانهها كه گفته شد البته قسمتي از آنها حتمي، و قسمتي مشروط به شروطي است كه اگر خدا بخواهد واقع نخواهد شد؛ و خداوند بدانچه واقع خواهد شد، دانا و آگاه است. و ما اين حوادث و علائم را مطابق آنچه در كتب حديث و روايات يافتيم، نقل نموديم. و از خداوند ياري ميجوئيم و از او توفيق ميطلبيم. (1).
آنچه تا اينجا آمد، شماري اندك از انبوه علامات ظهور حضرت ولي الله الاعظم امام عصر و ناموس دهر «ارواحنا له الفداء» بود كه فهرستوار بر شمرديم، تحقيقا شمارش همهي علاماتي كه از زبان گهربار ائمهي معصومين عليهمالسلام روايت شده و محدثين عالي مقام شيعه آن علامات را در كتابهاي ارزنده خود جمعآوري نمودهاند بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد.
علاقهمنداني كه مايلند از علامات ظهور مهدي فاطمه عليهماالسلام و يكتا بازماندهي اختر فروزان آسمان نبوت و امامت بيش از آنچه كه نقل شد؛ واقف گردند، ميتوانند به كتابهائي كه با تفصيل بيشتري در اين زمينه نگارش يافته است، مراجعه نمايند.
در مورد علامات حتميه و تعداد آنها، و حوادث و وقايعي كه پيش از ظهور مبارك حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) حتما واقع ميشود، در روايات و كتب مربوطه به اختلاف سخن رفته است.
در برخي از روايات، تعداد علامات حتميه «پنج» و در برخي ديگر تا ده علامت نيز شمرده شده كه بزرگان ما همهي آنها را در كتابهاي ارزندهي خود در باب علامات حتميه ذكر فرمودهاند.
از آنجايي كه بيشتر اين علائم، رويدادهايي است كه طبق أخبار وارده پس از قيام ديني ايرانيان به رهبري مردي از دودمان پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله، جامهي عمل خواهد پوشيد، و بلكه تعداد قابل توجهي از آنها مانند: خروج سفياني، جنگ ايران و عراق، كشته شدن
1) ارشاد مفيد ص 358-356- چاپ بيروت.
«نفس زكيه»، نمايان شدن پرچمهاي سياه از طرف خراسان، خراب شدن شهر بصره و امثال آن با خروج سيد حسني و يا نهضت هاشمي خراساني بيارتباط نيست؛ از اينرو شايسته است ما نيز به پيروي از سلف صالح خود، كه آن ده علامت را جزء علائم حتمي به حساب آوردهاند، آنها را فهرستوار بر شمرده و پيرامون يكايك آنها به اختصار توضيح دهيم؛ تا در پيمودن راهي كه در مورد يكي از علائم حتمي، به عنوان خروج «سيد حسني» در پيش داريم، به نتيجهي مطلوب و روشني دست يافته و از هر نوع حدس و گمان و گزافهگوئي در امان باشيم.
و اينك علامات:
يكي از علائم حتميه، كه پيشوايان معصوم عليهمالسلام به حتمي بودن آن تصريح فرمودهاند، خروج مردي ناپاك بنام «سفياني» از سرزمين شام است.داستان خروج سفياني از سرزمين شام يكي از حساسترين و مهمترين حوادث علائم ظهور حضرت مهدي عليهالسلام است كه پيرامون آن صدها حديث و روايت از پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و جانشينان معصوم آن حضرت عليهمالسلام نقل شده است.از برخي روايات، چنين استفاده ميشود كه: سفياني، يكي نيست، بلكه متعدد است، و در برخي از روايات هم تعبيرهاي نسبتا صريحي به كار رفته كه در وجود دو فرد را به عنوان: سفياني، اثبات ميكند، از اين رو لازم است پيش از آنكه در موضوع خروج سفياني اصلي گفتگو كنيم، چند نمونه از رواياتي را كه در مورد خروج سفياني اول رسيده است بازگو نمائيم.
در مورد خروج سفياني اول كه زمان پيدايش او، پيش از خروج سفياني اصلي است، روايات چندي وجود دارد كه نشان ميدهد، به حسب ظاهر، ميشل افلق مبتكر مبدأ اشتراكيت و بنيانگذار حزب منفور و كافر بعث در عراق، سفياني اول است. و اينك چند نمونه از اين روايات:
1- در حديثي از رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي سفياني اول چنين آمده است:
سئل النبي صلي الله عليه و آله في حجة الوداع متي الفرج لمهديكم الحجة.
فقال صلي الله عليه و آله:اذا قام الافلق.
قال: و من الافلق؟
قال صلي الله عليه و آله: هو الابقع،
قيل: و من الابقع؟
قال صلي الله عليه و آله:الابرص،
قيل:ومن الابرص؟
قال صلي الله عليه واله: الاصهب
قيل:من الاصهب؟
قال صلي عليه واله: الابلق،
قيل:من الابلق؟
قال صلي اله عليه واله: اتق السفياني،
قيل: السفياني، سفيانيان بايهما تنظر؟
قال صلي الله عليه واله: السفياني الذي ياتي من الشام (1).
از پيغمبر گرامي صلي الله عليه و آله در حجة الوداع (آخرين سفري كه آن حضرت به زيارت خانهي خدا مشرف گرديد)سؤال شد يا رسول الله فرج حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه- مهدي موعود شما خانواده، كي خواهد رسيد؟
حضرت در پاسخ فرمودند: زماني كه افلق قيام كند.
سائل پرسيد،يارسول الله افلق چه كسي است؟
فرمود:اوكسي است كه متصف به صفات متعددي است و «ابقع» است. [يعني مردي سياه و سفيد است كه از دو جنس مختلف،و نطفهي مرد و زني كه نژاد مختلف دارند، و پدرش مردي سياه چهره و گندمگون و از عرب و مادرش زني
1) بيان الائمه ج 1 ص 450.
سفيد پوست و از نژاد غيرعرب است متولد شده و اصالتا از مردم شام و مردي سرسپرده ونوكر اجنبي وازپست فطرتترين مردم و صهيونيست ويهودي مسلك است] (1).
عرض شد:يارسول الله ابقع چه كسي است؟
فرمود:ابرص و كسي است كه دورنگ، يا بدنش داراي لكههاي سفيد، يا سفيد رنگارنگ و پيس ماننداست.
عرض شد:ابرص كيست؟
حضرت درجواب فرمود:اصهب (مردي سرخ و سياه)است، (و يا كسي است كه قسمت بالاي موهايش سرخ و پايين آن سياهرنگ باشد). (2).
عرض شد:يا رسول الله اصهب چه كسي است؟
حضرت فرمود:او ابلق يعني دو رنگ و دو چهره و سفيد و سياه است.
عرض شد يارسول الله ابلق چه كسي است؟
حضرت فرمود: از سفياني پرهيز كن و از ظلم و ستم او بر حذر باش!
عرض شد:يارسول الله سفياني دو تا است،شما در مورد افلق به كداميك از اين دو سفياني نظر داريد؟
رسول خداصلي الله عليه واله درجواب فرمود: آن سفياني كه تنها از شام ميآيد.
اين حديث راصاحب كتاب «بيان الائمه» از كتابي به نام «كفايةالمطالب» نقل نموده است و درباره آن توضيحاتي داده و در آخر چنين نتيجه گرفته است كه مطابق حديث مزبور سفياني اول «ميشل افلق» بنيان گذار حزب منفور و كافر بعث در عراق ميباشد.
و البته ما هيچگونه مسئوليتي را در قبال صحت و سقم روايت مذكوربه عهده نميگيريم زيرا:
اولا: ما هر چه تفحص كرديم كه منبع اصلي اين روايت را پيدا كنيم متاسفانه در ميان كتابهائي كه شيعه و سني درباره علائم ظهورحضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه-
نوشتهاند به كتابي به نام «كفايةالمطالب» دست نيافتيم.
ثانيا: براي تحقيق كامل و شناخت «سفياني اول» به اكثر مدارك معتبري كه در دسترس بود مراجه نموديم و بين عبارات كتابهائي كه رواياتي را راجع به خروج ابقع و اصهب و ابرص، نقل كردهاند مقايسه كرديم، و تنها به اين نتيجه رسيديم كه الفاظ مختلف و گوناگوني چون:ابقع و اصهب و ابرص كه در حديث كتاب «بيان الائمه» به رسول خدا صلي عليه و اله نسبت داده شده وصفت براي كلمه «ابلق» (1)واقع شده است، در روايات ديگر از صفات سه فرد مختلفي به حساب آمده است كه در سرزمين شام و مصر و عراق، ظاهر ميشوند، و سبب بروز اختلافات و درگيريها ميگردند و سرانجام بوسيلهي «سفياني» (يعني:سفياني مشهور) از ميان ميروند! (2).
به هر حال: با اينكه حديث ياد شده از نظر نگارنده- و هر پژوهشگر ديگري- مورد شك و ترديد است، با اينهمه از آنجا كه كلمهي «ابقع» در حديث مزبور صفت «افلق» واقع شده و اين كلمه داراي معناي گستردهاي است كه معاني ساير الفاظ حديث- مانند اصهب و ابرص، و ابلق- را نيز در برميگيرد،از اين جهت براي اينكه معلوم شود مقصود از «ابقع» چه كسي است؟ مقداري دربارهي اين كلمه توضيح ميدهم شايد روزي فرا رسد كه گذشت زمان حقيقت حديث مزبور را به اثبات برساند.
معناي كلمه «ابقع» در لغت:
كلمه (ابقع) در اصل ريشهي لغت به معناي هر چيز دو رنگ خصوصا سياه و سفيد است و سپس در مورد اشياء پست و اشخاص خبيث، و برده و مملوك و كساني كه داراي سلسلهي نسبي پستي باشند، استعمال شده است.
كتاب «لغتنامهي دهخدا» دربارهي اين كلمه چنين مي نويسد:
ابقع: پيسه،ابرص، سياه و سفيد،كلاغ پيسه،كلاغ سياه و سفيد، زاغ پيسه، زاغ دورنگ،اسب پيسه را نيز ميگويند. هر مرغ كه سياه و سفيد باشد و ابلق،از مرغان و سگان، به منزله (ابلق)باشد از خيل. (3).
در مورد استعمال اين كلمه درباره انسان «ابلق» به كسي ميگويند كه از نظر نسبت دورگه باشد و همچنين انساني سياه و سفيد كه از دو جنس مختلف باشد و از نطفه مرد و زني است كه، نژاد مختلف دارند، و بر كسي اطلاق ميشود كه پدرش مردي سياه چهره گندمگون و از عرب و مادرش زني سفيدپوست (و رومي) و از نژاد غيرعرب باشد.
كلمهي (ابلق) يا از مادهي (بقع)به معناي هر چيز دو رنگ و سياه و سفيد است، و يا از مادهي «بقعان»به معني برده و مملوك و زاييدهي دو نژاد مختلف است.
به هرحال:اين كلمه گاهي به صورت مذمت استعمال ميشود و گاهي به صورت بيان نمودن رنگ اشياء.
آنجا كه مراد مذمت فرد و ساير معاني مذكوره باشد لفظ «ابقع» به كار ميرود و در جايي كه تنها معناي برده و مملوك، يا دو نژاد مختلف مراد باشد از لفظ «بقعان» استفاده مي شود.
در اين باره حديثي از «ابوهريره» نقل شده است كه گفته است:«يوشك ان يعمل عليكم بقعان اهل الشام» يعني: نزديك است كه بردگان و بندگان اهل شام، يا كساني كه پدرشان عرب و مادرشان غيرعرب و رومي است بر شما فرمانروائي كنند.
اين سخن ابوهريره ناظر به اين است كه:
در آينده كساني كه اختلاف نژاد دارند و از طرف پدر «عرب» و از مردم شام، و از طرف مادر غيرعرب و رومي يا به عبارت ديگر (كنيززادگان) ميباشند، بر شما حكومت خواهند كرد.مراد از «ابقع» مردي سياه و سفيد است كه از دو جنس مختلف و از نطفه مرد و زني كه نژاد مختلف دارند و يكي سياه چهره و گندمگون و از عرب، و ديگري سفيدپوست و از نژاد غيرعرب است متولد شده، و اصالتا شامي و مردي سرسپرده و نوكر اجنبي و از پست فطرتترين مردمان ومسيحي مرام، ياصهيونيست و يهودي مسلك است. (1).
بنابراين در صورتي كه حديث كتاب «بيان الائمه» واقعيت داشته و از صحت
1) «لسان العرب» مادهي (بقع) ج 8 ص 17.
برخوردار باشد با «افلق» تطبيق ميكند چرا كه «افلق» نيز (شامي) و پدرش از اهل «سوريه» و مادرش (فرنگي) و از اهل فرانسه و «پاريس» است (1)
و ابوه جاء لسور يا مستعمرا ***والام پاريسية عجماء.
.شايد بتوان گفت: كه مقصود از ابقع و اصهب و ابرص و ابلق، همان «افلق يهودي»باشد. و البته اين احتمالي است كه خيلي هم نابجا نيست.
توضيح مختصري پيرامون حديث مزبور:
در حديث ياد شده چنان كه ملاحظه شد:
نخست رسول خدا صلي عليه واله به يكي از علائم فرج حضرت مهدي عليهالسلام كه پيدايش افلق صهيونيست در سرزمين شام است اشاره ميفرمايد، وسپس صفات متعددي را از قبيل -ابلق و ابرص و اصهب و ابقع كه همگي اين صفات گويا از ويژگيهاي اوست براي او بر ميشمارد. و آنگاه به راوي حديث فرمان ميدهد تا خود را از شر آن مرد ناپاك حفظ نمايد، و بدينوسيله رسول خدا صلي عليه واله به مسلمانان نيز اعلام خطر ميكند كه از فتنه و فساد چنين بدعتگزار آشوبگري كه جز فتنهانگيزي و اشاعهي فساد و فحشاء در بين مسلمانان هدف ديگري ندارد بر حذر باشند و از او و شر اتباع و پيروان كافر و شرورش اجتناب ورزند.
جالب توجه است كه سائل گويا با روايات مربوط به سفياني آشنا بوده، و از اين رو پس از تحقيق و گفتگوي فراوان با رسول خدا صلي عليه واله از آن حضرت ميپرسد كه يا رسول الله سفياني دو تا است و آنگونه كه به ما رسيده است آنها دو نفرند، بنابراين نظر شما دربارهي سفياني، كداميك از آن دو نفر است و حضرت در پاسخ وي ميفرمايد: آن سفياني كه از شام تنها خواهد آمد، مقصوداست.
يعني: منظور از سفياني (اول) آن شخصي است كه زير پرده كار مي كند و مخفيانه با حكام بغداد سروكار دارد و پيوسته با دستياران عراقي خود، و حزب منفوري كه در عراق ساخته است در ارتباط است نه سفياني دوم. زيرا سفياني دوم، كه نامش
1) به راستي كه چه خوب، جالب و زيبا گفته است مرحوم شهيد سيد حسن شيرازي (ره) آنجا كه در اشعار نغز و حكيمانهاش در مورد افلق ميگويد:
«عثمان» و نام پدرش «عنبسه» و از نسل ابوسفيان است، خروج او از علائم حتميه، و اندكي بيش از ظهور است كه او تنها نيست و مخفيانه به عراق نميرود بلكه با لشكري عظيم و مجهز كه متشكل از صد و سي هزار نفر است براي تسخير بغداد و گرفتن عراق، و قتل و خونريزي رهسپار آن مرز و بوم ميشود، و او به مراتب از سفياني اول ستمكارتر،ناپاكتر، بيحياتر، و در ظلم و آدمكشي جسورتر، شرورتر و بيباكتر است. و فرياد ميزند انتقام، انتقام. (1)خداوند همه مومنين و مسلمين را از شر هر دو ناپاك محافظت فرمايد كه:انه خير ناصر و معين.
2- در ضمن خطبهي بسيار مفصلي كه از اميرالمومنين عليهالسلام بنام خطبهي «البيان» نقل شده، دربارهي اوضاع عمومي آخرالزمان و جريان خروج سفياني اول، و اشاره به اسم آن مرد ناپاك، و هم چنين بيان زشتكاريها و حوادث دردناكي كه در زمان فرمانروائي وي بر عراق در طول دوران حكومت جائرانهاش به وسيلهي دستياران كافر و حزب جنايتكار و ناپاكش دراين كشور روي ميدهد خطاب به مردم عراق چنين آمده است:
آگاه باشيد كه شما مردم در آن زمان، يعني: آخرالزمان بر هفت طبقه تقسيم ميشويد...
طبقهي هفتم: كساني هستند كه اهل حيله و نيرنگ و جنگ، و مكر و خدعه و فتنه و پشت كردن به يكديگر و بريدن از هم و دشمني و عداوت يكديگر را به دل گرفتن و مرتكب كارهاي زشت گرديدن، و شهوتراني نمودن و ساز و آوازهاي حرام، و كارهاي دشوار و خراب كردن شهرها وخانهها و منهدم ساختن ساختمانها و كاخها ميباشند.
در اين طبقهي هفتم است كه آن مرد ملعون (يعني:سفياني دوم) از بيابان ميشوم (يعني:از وادي يا بس از سرزمين شام) قيام ميكند و در اين طبقهي هفتم است كه پردههاي حيا دريده ميشود و نواميس مردم هتك مي گردد و زنان بيحرمت ميشوند و آن روزگار به همان حال است تااين كه قائم مااهل بيت:صلوات عليه ظاهر شود. (2).
آنگاه دربارهي كساني كه بعد از حضرت امير عليهالسلام، تا زمان پيدايش سفياني اول، بر مردم نگون بخت عراق حكومت خواهند نمود چنين فرمود:
«ألا إنَّ أوّلَ مَن يَلى أمرَكُم بَنُو أُمَيَّةَ ثُمَّ تَملِكُ مِنْ بَعْدِهِم مُلُوكُ بَنِي العباسِ فَكَم فِيهِم مِن مَقْتُولٍ وَ مَسلُوبٍ،
ثُمَّ إِنَّهُ قَالَ: «های های ألا يا وَيلَ لِكُوفَانِكُم هَذِهِ وَ مَا يَحِلُّ فِيهَا مِنَ السفياني فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ، يَأتي إليها مِن نَاحِيَةِ هَجَرَ بِخَيلٍ سِبَاقٍ، تَقُودُهَا أُسُودٌ ضَرَاغِمَةً، وَ لُيُوثَ قَشَاعِمَةٌ، إسْمُهُ (شين) إِذَا خَرَجَ الْغَلَامُ الأَشتَرُ وَ عَالِمٌ بِاسمِهِ، وَآلُ بَاسِمَه عَلَى الْبَصَرَةِ فَيَأْتِي إِلَى البَصَرَةِ وَآلُ بَاسِمَة عَلَى البَصَرَةِ، فَيَقتُلُ ساداتُها وَ يَسي حَرِيها» إلى أن قَالَ:
فَيَاوَيلَ لِكُوفَانِكُم مِن نُزُولِهِ بِدَارِكُم، يَملِكُ حَرِيمَكُم وَ يَذْبَحُ أَطفَالَكُم وَيَهْتِكُ نِسَائِكُم عُمَرُهُ طَوِيلٌ وَشَرُّهُ غَزِيرٌ وَرِجَالُهُ ضَرَاغِمَةٌ وَتَكُونُ لَهُ وَقعَةٌ عَظِيمَةٌ ألا وَإِنَّهَا فِتَنْ يَهْلِكُ فِيهَا الْمُنَافِقُونَ وَالقَاسِطُونَ وَ الَّذِينَ فَسَقُوا فِي دِينِ اللَّهِ تَعَالَى وَ بِلادِهِ وَ لَبِسُوا البَاطِلَ عَلَى جَادَّةِ عِبَادِهِ، فَكَأَنِّي بهم قَد قَتَلُوا أَقواماً تَخافُ النَّاسُ أصوَاتَهُم وَتَخَافُ شَرَّهُم فَكَم مِن رِجَالٍ مَقتُولِ وَ بَطَلِ يَجِدُولٍ يَهابُهم النَّاظِرُ إلَيهِم قَد تَظهَرُ الطَّامَّةُ الكُبرى فَيَلْحَقُوا أَوَّهَا آخِرَهَا». (1).
آگاه باشيد نخستين كساني كه در آينده زمام امور شما را به دست خواهند گرفت و بر شما فرمانروائي خواهند كرد، بنياميه هستند. سپس بعد از آنها پادشاهان بنيعباس به سلطنت ميرسند و چه بسيار كساني كه در ميان آنان كشته ميشوند و غارت ميگردند.
پس ازآن فرمود:هاي، هاي، اي واي، بر كوفه اين شهر مسكوني شما و آنچه براو وارد ميشود از جنايتكاريهاي سفياني، در آن زمان، او از ناحيه هجر بسوي شهرتان ميآيد با ارتشي پيشرو و با سپاه مجهزي كه از پيش، آنها را آماده ساخته است و مردان نابكاري كه بسان شيرهاي درنده و لاشخورهاي شكاري هستند، آنها را رهبري ميكنند، در اسم او (شين) وجود دارد.
پس موقعي كه آن مرد (اشتر) چشم دريده (2)ياآن كسي كه پلك چشم او
برگشته،يا آن مردي كه رنگ چهرهي او گندمگون است و من نام او را ميدانم، خروج كند، به طرف «بصره» ميآيد و هدفش (آل باسمه) است. پس بزرگان آنجا را به قتل مي رساند و زنانشان را اسير مينمايد.
پس واي بركوفهي شما، از آن موقعي كه آن مرد بيحياي بيآبرو به خانههاي شما بيايد، وكشورتان را صاحب و مالك شود و بر شما فرمانروائي كند، بچههايتان را ميكشد و زنانتان را بيحرمت مي كند.
عمر او دراز و شر او بسيار وهمكاران و دستيارانش بسان شير و درندگاني هستند كه چنگ و دندان نشان مي دهند و براي او جنگي بزرگ و واقعهي عظيمي است.
آگاه باشيد كه در آن موقع، فتنه ها و آشوبهائي به وقوع خواهد پيوست، كه منافقين و ستمگران ستم پيشهاي كه از حق برگشتهاند، و كساني كه در دين خداي متعال فاسق شدهاند وهم آنان كه لباس باطل برتن كردهاند، هلاك و نابود ميگردند. گوئي هم اكنون آنها را ميبينم كه گروهي را به قتل ميرسانند و به چوبهي دار ميسپارند كه مردم از صداهاي آنها وحشت ميكنند و از شرارت و بدي آنها ميترسند و ميلرزند.
چه بسيار مردماني كه كشته ميشوند، و چه قهرماناني كه به خاك هلاكت ميافتند كه هيبت آنها بيننده را فرو ميگيرد و او را دچار شگفتي ميسازد پس از آن بلائي بزرگ و جنگي ويرانگر آشكار ميگردد كه آخر آنها به اول آنها ملحق ميشوند و همگي به هلاكت ميرسند.
اگرمقداري در اين سخنان مولاي متقيان علي عليهالسلام تامل كنيم به خوبي در مييابيم كه اميرمومنان عليهالسلام با صراحت تمام، گرچه با اشاره اعلام ميكند كه در آن زمان، ميان سفياني اول و زمامداران جائر بغداد رابطهي قبلي وجود داشته و از پيش زمينهي مالكيت عراق و فرمانروائي خود را بر اين كشور مسلمان فراهم نموده و او كسي است كه در نام او كلمه شين و در كردارش شر و شرارت نهفته است. حضرت با اين بيان رسا ديگر جاي هيچ گونه شك و شبهاي را براي كسي باقي نگذاشته است.
3- مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «الملاحم و الفتن» درباره سفياني اول و دوم روايتي را از اميرمومنان عليهالسلام بدين صورت نقل كرده است:
اميرالمومنين بر منبر كوفه خطبهاي ايراد نمود و پس از حمد خدا و درود بر پيغمبر گرامي صلي الله عليه و آله فرمود:اي مردم هر چه ميخواهيد از من بپرسيد، زيرا در اين دهه آخر ماه مبارك رمضان من از ميان شما ميروم. سپس حوادث بعد از خود را ذكر نمود و شهادت امام حسين عليهالسلام و زيد بن علي (رضوان الله عليه) و سوزاندن جنازهي او و به باد دادن خاكسترش را بيان فرمود و گريه كرد. و آنگاه زوال بني اميه و سلطنت بنيعباس را به مردم تذكر داد و سپس حوادث بعد از آن را به مردم خاطر نشان ساخت و چنين فرمود:
«اولها السفياني و آخرهاالسفياني،
فقيل له: و ما السفياني و السفياني؟»فقال عليهالسلام: السفياني صاحب هجر و السفياني صاحب الشام»اول آن فتنهها سفياني و آخر آن نيز سفياني خواهد بود.از آن حضرت پرسيدند سفياني اول كيست؟ و سفياني دوم كدام است؟فرمود: سفياني اول صاحب هجر (1)و سفياني دوم صاحب شام است.آنگاه آن حضرت ذكر پادشاهان بنيعباس را از قول رسول الله تجديد كرد و سپس از شيعيان و دوستان خود يادي كرد و از آنها تمجيد نمود و فرمود:آنها در نزد مردم كافر و در نزد خدا از خوبانند، پيش دروغگو ولي نزد خدا راستگويانند در نزد مردم پليد اما پيش خدا پاكيزگانند، در نزد مردم ملعون وپيش خدا نيكانند پيش مردم ظالم اما نزد خدا عادلند، آنان به وسيله ايمان رستگارند، اما منافقين زيان كارند و اين شرح حال شيعهي آن حضرت است. (2).
4- مرحوم علامهي مجلسي -اعلي الله مقامه - در كتاب «بحارالانوار» در مورد خروج دو فرد، به عنوان: سفياني پيش از ظهور مبارك حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) روايتي را از
امام باقر عليهالسلام بدين صورت آورده است:
عن جابرالجعفي قال: سألت أبا جعفر عليهالسلام عن السفياني فقال: و اني لكم بالسفياني حتي يخرج قبله السفياني، يخرج بارض كوفان، ينبع كما ينبع الماء فيقتل وفدكم، فتوقعوا بعد ذلك السفياني و خروج القائم. (1).
از جابر جعفي روايت شده كه وي گفت از حضرت امام باقر عليهالسلام سؤال نمودم كه سفياني چه وقت خواهد آمد؟
حضرت در جواب فرمود: شما كجا سفياني كجا! او به اين زودي نخواهد آمد مگر اينكه پيش از او سفياني ديگري پيدا شود كه از سرزمين كوفه خروج نمايد و او به طور ناگهاني همانگونه كه چشمه آب از زمين ميجوشد از سرزمين كوفه سر در آورد و جمعيت شما و سران شما و بزرگان شما (شيعه) را بكشد و يا شما را فوج فوج و دسته دسته به قتل برساند پس بعد از او منتظر سفياني و آمدن قائم آل محمد صلي الله عليه واله باشيد.
اين حديث را مرحوم علامهي مجلسي در كتاب بحارالانوار از غيبت نعماني نقل نموده و به دنبال آن فرموده است:از اين حديث معلوم ميشود كه سفياني متعدد است. ولي در كتاب «غيبت نعماني فعلي، و بحار طبع جديد، به جاي كلمهي سفياني، شيصباني ضبط شده، و آقاي بهبودي مصحح كتاب بحارالانوار در پاورقي كتاب بحارالانوار با مراجعه به كتاب غيبت نعماني و اطميناني كه وي، از نسخهاي كه دراختيار داشته گفته است كه: در غيبت نعماني، به جاي كلمهي «سفياني» كلمه «شيصباني» آمده و ظاهرا كلمهي شيصباني صحيحتر است.
و سپس چنين استدلال آوردهاند كه:چون در نسخهي علامهي مجلسي (رضوانالله عليه)سفياني، به جاي شيصباني نوشته شده بوده است از اين رو مرحوم علامه مجلسي عليهالرحمه ناچار شده در توضيح كلمهي سفياني، بفرمايند:از اين حديث ظاهر مي شود كه سفياني دو تا است.
ما ضمن اينكه: زحمات طاقت فرساي جناب آقاي بهبودي را در تصحيح و تحقيق كتاب بحارالانوار ارج مينهيم، و از خدمات ارزندهي ايشان و رنجي كه دراين راه متحمل
1) بحارالانوار ح 52 ص 250 و الكتاب المبين ج 2 ص 133 و غيبت نعماني ص 302 حديث 8 طبع صدوق.
شدهاند تقدير مينماييم، و از تلاشهاي بيوقفه و شبانهروزي ايشان در راه خدمت به اسلام و جامعهي اسلامي تشكر ميكنيم، اين نظريهي ايشان رارد ميكنيم زيرا:
اولا- روايات متعددي در دست داريم كه تعدد سفياني را اثبات ميكند و همانگونه كه ملاحظه فرموديد هم پيغمبر اكرم صلي الله عليه واله و هم اميرالمومنين عليهالسلام به تعدد سفياني، اشاره و اخبار فرمودهاند.
ثانيا- اينكه: مصحح كتاب بحارالانوار توجه نفرمودهاند كه علامه مجلسي (رحمة الله عليه) با در دست داشتن نسخههاي مختلفي كه در اختيار وي بوده، همانگونه كه خود آن مرحوم در جلد 35 بحارالانوار ص 88- فرمودهاند، برخي از روايات را كه از كتابهاي كهنه و قديمي، و نسخههاي فرسوده روايت كردهاند، با روايات ديگري (از ساير كتابهائي كه در اختيار داشتهاند) مقابله نموده، و تصحيح فرمودهاند.
و ثالثا- اينكه: عين روايت مذكور را، صاحب كتاب «الكتاب المبين» در جلد دوم صفحهي 133 دقيقا با ذكر كلمهي سفياني، همانگونه كه مرحوم علامه مجلسي -رحمةالله عليه- دربحار، نقل نموده، روايت كرده است.بنابراين: شكي نيست كه توضيح علامه مجلسي در ذيل حديث در «بحار» مبني بر تعدد سفياني درستتر و صحيحتر است.
به هرحال:اگر كلمهي مورد نزاع آنچنان كه علامهي مجلسي -رحمةالله عليه- نوشته است «سفياني» باشد، از اين حديث معلوم ميشود كه سفياني دوتا است و سفياني اول همان «افلق» ميباشد.
و اگر«شيصباني» باشد دو احتمال ميرود.
احتمال اول اينكه: مراد از «شيصبان»بنيعباس، باشند، چه آنكه در خطبهي لولوء اميرالمومنين عليهالسلام كه بعدا ذكر خواهيم نمود، تصريح شده به اينكه ملوك بني شيصبان «بنيالعباس» ميباشد در اين صورت اگر اين احتمال درست باشد، حديث مذكور به تجديد حكومت «بنيالعباس» قبل از ظهور و نوسازي دولت ايشان در بغداد اشاره دارد. (1).
1) درباره تجديد حكومت بني العباس قبل از ظهور در آيندهي نزديك سخن خواهيم گفت.
و احتمال دوم، اينكه: مراد از «شيصبان» درحديث مزبور، مرد متمرد متفرعن جبابر شيطان صفت و ستمكار بينظيري باشد كه در شيطنت و جنايت و سركشي و آدمكشي مانند بنيالعباس باشد.
زيرا كه (شيصبان) نام شيطان و نام قبيلهاي از (جن) است وبه همين سبب هم هست كه اميرالمومنين عليهالسلام در خطبه لولوه، بنيعباس را (بنيشيصبان) ملقب ساخته است. (1).
علاوه بر همهي اينها اگر در واقع كلمه «سفياني» در حديث درست نباشد و صحيح آن، همان شيصباني باشد، قطعا مراد از چنين شخص ستمكاري كه به طور ناگهاني از كوفه سر در ميآورد و با «شيعه» عداوت و دشمني دارد، و به قتل بزرگان (شيعه) فرمان ميدهد، همكار، و دستيار سفياني اول، و از مردم (عراق) است. چه آنكه از حديث ياد شده و همچنين از حديث بعدي معلوم ميشود كه حكومت او در عراق است، وشخصا شيعيان و دوستان آل محمد صلي الله عليه واله را ميشناسد ولذا يكايك آنان را دستگير نموده و ايشان را به قتل ميرساند.
5- مرحوم شيخ طوسي (رضوان الله عليه) دركتاب «غيبت» در مورد رفتار ناهنجار سفياني با شيعيان علي عليهالسلام روايتي را از امام صادق عليهالسلام بدين گونه نقل كرده است:
«عَن أبي عبد الله صلى الله عليه وسلم قَالَ: كَأنّي بِالسُّفياني أو بِصَاحِبِ السُّفيانِي قَد طَرَحَ رَحلَهُ فِي رُحبَتِكُم بِالكُوفَةِ، فَنَادَى مُنَادِيهِ مَن جَاءَ بِرَأْسِ شِيعَةِ عَلِيٍّ فَلَهُ أَلفُ درهم، فَيَثِبُ الجارُ عَلَى جَارِهِ، وَيَقُولُ: هَذَا مِنهُم، فَيَضْرِبُ عُنُقَهُ وَيَأْخُذُ ألفَ دِرهَم. أمَا إِنَّ إِمَارَتَكُم يَومَئِذٍ لا يَكُونُ إِلَّا لِأَولادِ البَغايَا، وَكَأني أنظُرُ إلى صَاحِبِ البُرقع، قُلتُ: وَمَن صَاحِبُ البُرقع؟
فَقَالَ: رَجُلٌ مِنكُم يَقُولُ بِقَولِكُم يَلبِسُ البُرقَعَ فَيَحوشَكُم فَيَعرِفَكُم وَ لا تَعرِفُونَهُ، فَيَعْمِنُ بِكُم رَجُلاً رَجُلاً أمَا إِنَّهُ لا يَكُونُ إلا ابنُ بَغِيٌّ ». (2).
حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام فرمود: گويا من سفياني يا رفيق سفياني را ميبينم
كه در شهر كوفهي شما فرود آمده، و در ميدان گاه كوفه رحل اقامت افكنده، و از جانب او صدا ميزنند هر كس سر يك نفر از شيعيان علي عليهالسلام را بياورد هزار درهم به او ميدهم. پس كار به آنجا ميرسد كه همسايه، همسايهي خود را ميگيرد، و ميگويد: اين از شيعيان علي عليهالسلام است، پس گردن او را ميزند و هزار درهم را ميگيرد. آگاه باشيد، آنروز كساني كه بر شما حكومت ميكنند زنازادگان و حرامزادهها هصستند، گويا من هم اكنون صاحب نقاب را ميبينم راوي ميگويد:
عرض كردم صاحب نقاب كيست؟فرمود: او مردي از شماست كه به ظاهر دعوي مسلماني دارد و به عقيدهي شما تظاهر ميكند، خود را زير ماسك دينداري و مسلماني پنهان نموده است. شما را ميشناسد و شما او را نميشناسيد، به خانههاي شما ميآيد و در اطراف شما گردش ميكند و يكايك شما را به دام مياندازد و شما را با سعادت مبتلا ميسازد و به كشتن ميدهد، آگاه باشيد كه او زنازاده است.
اين روايت به حسب ظاهر به همان سفياني اول نظر دارد و در توضيح آن متن نوشتهي كتاب «نورالانوار» نوشتهي شيخ علي اصغر بروجردي را نقل خواهيم كرد.
در آن توضيح كه براي اثبات مدعاي خود بازگو ميكنيم، خواهيم ديد: كه در خصوصيات بسياري ميان اعمال زشت و ناستودهي حكام «بعثي بغداد» و آنچه را كه امام صادق عليهالسلام براي كارگزاران حاكم بر عراق، بيان فرموده است، تناسب و تشابه فراوان وجود دارد، زيرا: همانگونه كه توضيح داديم سفياني اول، كسي است كه از مدتها قبل، پيش از آنكه نامش بر سر زبانها افتد، زمينهي فرمانروائي خود را در عراق فراهم نموده و تمام همت خود را براي روي كار آوردن حزب كافر بعث، و مسلط ساختن اراذل و اوباش بر سرنوشت مردم مسلمان عراق به كار گرفته است.
در اينجا لازم است يادآور شويم كه البته هرگز نميتوانيم بگوئيم كه به طور قطع و مسلم آنچه امروز در عراق ميگذرد صد در صد همان واقعيتي است كه امام صادق عليهالسلام بيان فرمودهاست، بلكه مي خواهيم بگوييم ميان فرمايش امام ششم كه دربارهي سفياني، يا رفيق سفياني، فرموده است، و ميان حوادث تلخ و ناگواري كه امروز از قتل و حبس و شكنجه و تبعيد و هتك نواميس در عراق ميگذرد تناسب و تشابه فراواناست. و اما
متن گفتار و توضيح شيخ علي اصغر بروجردي در كتاب «نورالانوار» چنين است:
«پس سفياني خبيث از شام متوجه كوفه ميشود و در آنجا نزول مينمايد و منادي او ندا ميدهد كه هر آن كسي كه سر يك نفر شيعه علي بن ابيطالب عليهالسلام را بياورد هزار درهم بگيرد. پس مردم بيدين و بيباك و ناپاك كه نطفهشان خلل دارد به جهت طمع ذخاير دنياي دنيه و اغراض باطله نفسانيه شهوانيه، و به بغض و عداوت و دشمني يكديگر را به دست آن ملعون مي دهند، حتي آنكه همسايه در حق همسايه بگويد كه اين از آنهاست، و گردن او را بزند و هزار درهم بگيرد. و ديگري باز بگويد اين از آنهاست، و گردن او را بزند و هزار درهم بگيرد.
و هكذا صادق آل محمد صلي الله عليه واله فرمود كه غمازان [فتنهانگيزان] در آن زمان فرزندان زنا باشند، و امراء سفياني اخبث همهي حرام زادهها باشند. و از صاحب برقع [نقابدار] به شيعيان ما آزارها برسد، و آن ملعون حرامزاده شخصي است كه در ميان ما شيعيان بوده و همهي ايشان را ميشناخته است و خود را از ايشان به ايشان مينموده است.و در آن روز برقعي [نقابي] به روي خود مياندازد كه مردم را بشناسد و كسي او را نشناسد [يعني ميگويد من مسلمانم] و آن ملعون در نزد سفياني حرامزاده «و رفيق او» باشد و مردم را به گير او دهد، و بكشد». (1).
6- مرحوم سيدبن طاووس عليه الرحمه، در مورد سفياني اول و دوم، روايتي از حضرت صادق آل محمد صلي الله عليه و اله بدين صورت نقل كرده است:
««عَن مُحَمَّدِ بنِ عبدِ الله عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّد أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ لَنَا بِالبَصَرَةِ وَقعَةٌ عَظيمَةٌ وَ قَد قَالَ: أمير المؤمِنين على بن ابيطالب وَ ذَكَرَ مَا جَرَى حَديثُ على بن مُحَمَّد صَاحِب الزنج وَ غَيرِهِ ثُمَّ قَالَ:
وَيَعُودُ دَارُالمُلكِ إِلَى الزَّورَاءِ وَ تَصبِرُ الأُمُورُ شُورَى مَن غَلَبَ عَلَى شَيْءٍ فَعَلَهُ فَعِندَ ذَلِكَ خُرُوجُ السُّفياني، فَيَركَبُ فِي الْأَرْضِ تِسْعَةُ أَشْهُرٍ يَسُومُهُم سُوءَ العَذَابِ، فَوَيلٌ لِصِرَ وَوَيلٌ لِلزَّورَاءِ، وَ وَيلٌ لِلْكُوفَةِ، وَالوَيلٌ لِوَاسِط، كأني أنظر إلى واسِط و ما فيها تُخبرٌ بِخَيرٍ، وَ عِندَ ذلِكَ خُرُوجُ السُّفياني و
1) نورالانوار- در علامت ظهور- علامت چهل و يكم.
يَقلُ الطَّعَامُ وَ يَقحَطُ النَّاسُ وَيَقُلُ المَطَرُ فَلا أَرَضَ تَنبُتُ وَلا سَماءَ تَنزِلُ ، ثُمَّ يَخرُجُ المهدى الهادِيُّ المُهتَدِى، الذي يَأْخُذُ الرَّايَةَ مِن يَدِ عِيسَى بَنِ مريم عليهماالسلام». (1).
محمد بن عبدالله از صادق آل محمد عليهالسلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود:براي ما در شهر بصره مصيبت بزرگي خواهد بود، و اين را اميرالمومنين (علي بن ابيطالب عليهالسلام) فرمود: و داستان خروج «علي بن محمد» صاحب زنج، و ديگران را يادآور شد و سپس فرمود:
بار ديگر پايتخت به «زوراء» [يعني بغداد]، بر ميگردد و كارها به وسيلهي «شوري»انجام خواهد گرفت و هر كسي كه بر چيزي غالب شد آنرا عملي خواهد نمود.درآن موقع است كه «سفياني» يعني:سفياني اول:خروج ميكند و به مدت نه ماه كرسي رياست را اشغال مينمايد و مردم را به بدترين عذابها معذب خواهد كرد.
پس واي بر مصر و «زوراء» [يعني بغداد]، و كوفه و شهر واسط، گوئي من هم اكنون به شهر واسط و جريانهائي كه درآن روي ميدهد نظر ميكنم ميبينم كسي كه از خير و خوبي خبري بياورد درآنجا يافت نميشود. در آن وقت است كه سفياني [يعني:سفياني دوم]خروج ميكند، و طعام و غذا كمياب ميشود، و مردم دچار قحطي و گرسنگي ميشوند، و باران كم ميشود. نه در زمين گياهي ميرويد و نه از آسمان باراني ميبارد و سپس آن مهدي موعود [كه جهان درانتظار اوست] و پرچم را از دست عيسي بن مريم عليهالسلام مي گيرد، خروج خواهد نمود.
در اينجا لازم است براي پي بردن به فرمايش امام صادق عليهالسلام، نخست حديث ديگري را كه از پيغمبر گرامي صلي الله عليه و آله در رابطه با تشكيل (شوري در زواء) روايت شده نقل كنيم و آن را توضيح دهيم، و سپس به تشريح حديث امام صادق عليهالسلام بپردازيم، تا به خوبي معلوم شود كه منظور از دارالملك چيست؟زوراء كجاست؟ و تشكيل شوري در زوراء چه معنا دارد؟ و اينك رسول خدا صلي الله عليه واله:
1) الملاحم والفتن ص 144 باب 54 طبع منشورات الرضي.
«ألويلُ الوَيلُ لأُمَى مِنَ السُّورَى الكُبرى وَالسُّورَى الصُّغرى، فَسُئِلَ عَنهُما (عَن تَقسيمِهِما خ )
فَقَالَ: ، أمَّا السُّورَى الكُبرى فَتَنعَقِدُ في بَلدَتِي بَعدَ وَفَاتِي لِغَصبٍ خِلافَةِ أخي، وَغَصبٍ حَقٌّ أبني.
و أمَّا السُّورَى الصُّغرى، فَتَنعَقِدُ فِي الغَيبَةِ الكُبرى في الزَّورَاءِ لِتَغييرِ سُنَّتي وَتَبديل أحكامى». (1).پيغمبر گرامي صلي الله عليه و آله فرمود:ايواي وايواي بر امتم از شوراي بزرگ وكوچك. از تقسيم اين دو شوري از آن حضرت سوال شد.فرمود:اما شوراي بزرگ در شهر من بعد از مرگ من ايجاد مي شود، براي اينكه خلافت برادرم علي عليهالسلام را غصب كنند، وحق دخترم زهرا عليهالسلام راببرند.واما شوراي كوچك، در زوراء (يعني دربغداد) تشكيل ميشود براي اينكه سنت مرا تغيير دهند و احكام دين و شريعتم را تبديل نمايند.
از سراسر اين حديث نگراني و ناراحتي رسول خدا صلي الله عليه و آله ازآيندهي امت به خوبي آشكار است.نگراني از اين كه نخست به وسيله شورائي بزرگ پس از رحلت آن حضرت، حكومت اسلامي را از دست اهل بيتش خارج خواهند ساخت و حق خاندانش را غصب خواهند نمود و سپس در آيندهي دورتري در سرزميني بنام زوراء شوراي ديگري براي تغيير سنت و احكام دينش تشكيل خواهند داد.
حال بايد ديد كه اين سرزمين كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ازآنجا بنام زوراء ياد فرموده است در كجا واقع شده، و شورائي كه در آنجا منعقد ميگردد، چگونه شورائي است.براي كشف حقيقت اين مطلب دو توضيح در اينجا ضروري است.
1- زوراء نام چه سرزميني است؟
2- اين شوراي مشوم چگونه شورائي است؟
1) بيان الائمة ج 1 ص 295 و كتاب ياتي علي الناس زمان، ص 403 به نقل از مناقب العتره ابن فهد حلي.
با ملاحظه مضامين دو حديث مزبور يعني: هم حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و هم حديث امام صادق عليهالسلام كه هم از نام زوراء و هم از تشكيل شوري درجائي به نام (زوراء) سخن رفته است، جاي شك نيست كه زوراء همان بغداد است زيرا:
اولا: از ديدگاه تاريخ ثابت و مسلم است كه: دارالملك بغداد ميباشد چه آنكه (عراق) در دوران امپراطوري اسلاميمركز خلفاي عباسي و شهر بغداد سالهاي سال پايتخت، و دارالخلافهي عباسيان بوده است.
و ثانيا- اينكه: در تمام اخبار و روايات كه از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله و اميرالمومنين عليهالسلام و ديگر پيشوايان مذهبي رسيده است از بغداد به عنوان زوراء ياد شده و حتي در بعضي از روايات حدود جغرافيائي اين منطقه نيز مشخص گرديده است.
براي اطمينان خاطر بيشتر به گوشهاي از رواياتي كه در رابطه با وقوع برخي از حوادث در «زوراء» دست يافتهايم و حدود جغرافيائي اين منطقه را (خواه به عنوان بغداد و خواه به عنوان زوراء) به خوبي مشخص ميكند و جاي هيچگونه بحث و گفتگو براي كسي باقي نميگذارد اشاره ميكنيم:
1- علي متقي هندي، كه يكي از دانشمندان اهل سنت ميباشد در كتاب معروف خود بنام «كنزالعمال» از پيغمبر گراميصلي الله عليه و آله روايت ميكند كه آن حضرت در حديثي دربارهي شهري كه در آينده تاريخ در مشرق زمين بنام بغداد ساخته خواهد شد، فرمود:
در آينده براي فرزندان عمويم (عباس) شهري از طرف مشرق بنا خواهد شد كه بين دجله و دجيل و قطريل و صراط واقع شده است.
در آنجا بناهاي محكم و سرافراشتهاي را از چوب و گچ و آجر خواهند ساخت كه آنها راطلاكاري خواهند نمود، نام اين شهر «بغداد» است.در اين شهر بدترين خلق خدا و ستمگران امت من سكني خواهند گزيد.
آگاه باشيد كه هلاكت و نابودي اين شهر به دست سفياني صورت خواهد گرفت،
به خداي بزرگ سوگند، گويا من هم اكنون آن شهر را مينگرم كه: زير و رو گرديده، و از سكنه خالي شده و به ويرانهاي تبديل گشته است. (1).
2- اميرالمومنين عليهالسلام در حديثي از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه آن حضرت دربارهي شهري بنام «زوراء» كه در آينده مقر فرمانروائي «بنيالعباس» خواهند بود، فرمود:
در آينده شهري بين دو رود فرات و دجله ساخته خواهد شد كه محل فرمانروائي بني عباس خواهد بود، و آن (زوراء) است.
در آنجا جنگي سخت و شكننده روي خواهد داد كه زنان بسياري به اسارت خواهند رفت و مردان فراواني همچون گوسفند قرباني خواهند شد. (2).
3- جلالالدين سيوطي در كتاب «الحاوي للفتاوي» از «حذيفه» روايت ميكند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره برخي از حوادث كه پس از بناء بغداد در آنجا روي خواهد داد فرمود:
حادثهي بزرگي در (زوراء) به وقوع خواهد پيوست!!!
عرض شد يا رسول الله! زوراء، كجاست؟
فرمود: شهري است در مشرق كه در بين چند رودخانه واقع شده و مسكن بدترين خلق خدا و پناهگاه گروهي از جباران و ستمگران امت من خواهد بود، و مردم آن به چهار نوع عذاب مبتلا خواهند شد.
1- با شمشير درو خواهند شد.
2- شهرشان ويران خواهد گرديد.
3- بلائي از آسمان بر آنها خواهند گشت.
4- از صورت انسانيت بيرون خواهند رفت. (3).
4- علقة بن قيس، روايت ميكند كه اميرالمومنين عليهالسلام خطبهي لؤلؤه را براي مردم ايراد نمود و از پادشاهان «بني عباس» و مقر فرمانروائي آنان سخن گفت و فرمود:
شهري در بين دجله، و دجيل، و فرات ساخته ميشود كه آنرا «زوراء» ميگويند،
آنجا مقر فرمانروائي بنيعباس است. (1).
5- علامهي حلي (ره) از پدرش نقل ميكند كه اميرالمومنين عليهالسلام در خطبهي زوراء فرموده است:زوراء سرزمين وسيعي است كه در آن بناهاي محكم پايهگذاري ميشود، و بنيعباس آنجا را مقر خلافت خود و جايگاه ثروتهاي خويش قرار ميدهند، زوراء براي بنيعباس خانهي بازي و لهو است. (2).
6- برسي، در كتاب «مشارق الانوار» نقل ميكند كه اميرالمومنين عليهالسلام در خطبهي افتخاريهي خود از پادشاهان بنيعباس سخن گفت و فرمود:شهري در بين دجله، و دجيل، و فرات ساخته ميشود كه آن را «زوراء» مينامند، از آنجا طينت جباران بيرون ميآيد، كسي كه در آنجا ساكن شود از رحمت خداوند به دور است، و در آنجا 24 نفر (و يا 42 نفر) از بنيعباس پشت سر هم سلطنت خواهند كرد. (3).
7- مرحوم محدث قميعليهالرحمه، در كتاب «سفينةالبحار» به نقل از: بحار علامهي مجلسي (عليه الرحمه) مينويسد:موقعي كه اميرالمومنين عليهالسلام از جنگ «نهروان» (كه شهركي قديميدر چهار فرسخي بغداد است مراجعت ميفرمود از سرزمين «زوراء» گذشت، و به همراهان خود فرمود: اين سرزمين «زوراء» است، به حركت خود ادامه دهيد و از اينجا دور شويد، زيرا: خسف و نابودي بدين سرزمين، از ميخ آهنيني كه در ميان «نخاله» (يا زميني نرم) فرو برود، سريعتر خواهد بود. (4).
در اين مورد علاوه بر احاديث ياد شده حديث ديگري نيز هست كه در خصوص «زوراء»از امام صادق عليهالسلام روايت شده و گرچه امام عليهالسلام از حدود جغرافيائي آن، سخني به ميان نياورده است اما چون بيانگر اين واقعيت است كه زوراء همان (بغداد) است، لذا آن را هم براي مزيد اطلاع خوانندگان، نقل ميكنيم.
مرحوم صدوق عليهالرحمه در كتاب «خصال» از مسلم بن خالد از امام صادق عليهالسلام روايت ميكند كه آن حضرت در ضمن حديث مفصلي فرمود:
سيزده طايفه از امت جدم محمد عليهالسلام ميباشند كه ما را دوست ندارند و مردم به دوستي با ما وادار نميكنند، دشمن ما ميباشند و از ما پيروي نميكنند، ما را خوار ميشمارند، و مردم را از ما دور مينمايند، اينان يقينا دشمنان واقعي ما هستند. آنگاه حضرت دربارهي يكايك آن طوائف توضيح داد تا اينكه فرمود:
از جمله آنها شهري هستند كه نام آن «زوراء» است و در آخرالزمان ساخته ميشود. آنها بخون ما شفا ميطلبند، و به كينهتوزي و دشمني با ما تقرب ميجويند، و در دشمني با ما هم داستانند. جنگ با ما را واجب، و كشتن ما را بر خود حتم و لازم ميدانند. (1).اينها چند نمونه از احاديث مربوط به«زوراء» بود كه علاوه بر بيان وقوع حوادثي كه در آيندهي تاريخ در آنجا روي ميدهد، حدود جغرافيائي اين سرزمين را نيز به خوبي مشخص ميكند و جاي هيچگونه چون و چرائي براي كسي نميگذارد كه «زوراء» همان بغداد است.
از روايات كه بگذريم در كتب لغت نيز از «بغداد» بعنوان «زوراء» ياد شده است كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
دركتاب «مجمع البحرين» در مادهي (زوراء) دربارهي «زوراء». (2)چنين آمده:
«و الزوراء بالفتح والمد: بغداد»زوراء بغداد است. (3).
كتاب لسان العرب نيز دربارهي زوراء چنين مينويسد:
1) سفينةالبحار ج 1 ص 567 ماده (زور).
2) قبلا بايد دانست كه در همين كتاب «مجمع البحرين» حديثي را از امام صادق عليهالسلام نقل كرده و گفته است. كه «زوراء» نام كوه «ري» يعني نام (تهران) است. كه البته ما درآينده ضمن نقل حوادث مربوط به عراق به تفصيل در اين باره سخن خواهيم گفت.
3) مجمع البحرين ماده زور ج 3 ص 320.
«و مدينة الزوراء: ببغداد في الجانب الشرقي، سميت زوراء لازورار قبلتها».
و شهر زوراء در بغداد است و در سمت شرقي آن واقع شده، آن را زوراء نام نهادهاند بدين لحاظ كه قبلهي آن تمايل دارد، (وبقول معروف قبلهاش كج است) (1).
دوكتاب معروف و مشهور ديگر لغت نيز يعني «المنجد» و «قاموسالمحيط» در مادهي (زور) درباره زوراء مينويسند:زوراء نام بغداد است. (2).
از آنچه تا بدينجا دربارهي زوراء گفته شد و ما تنها به عنوان نمونه، يكي از هزار و مشتي از خروار، آورديم به خوبي روشن ميشود كه بدون شك و شبه زوراءنام بغداد است و ترديدي نيست كه مقصود از شوراي كوچك كه در زوراء تشكيل ميشود تا احكام دين و شريعت سيدالمرسلين را تغيير دهند و تبديل نمايند، شورائي است كه در بغداد و آنهم به حمايت از كفر و سردمداران كفر جهاني در اين سرزمين شوم و لعنت شده منعقد ميگردد.
ولي متاسفانه در برخي از كتابهائي كه به زبان فارسي نوشته شده، و گاهي هم احاديثي را در اين كتابها به رشته تحرير در آوردهاند، بدون اينكه كوچكترين تحقيق و كاوشي درباره حديث و يا نام جائي كه در آن حديث آمده به عمل آورند، و بدون اينكه:اينگونه نويسندگان مقداري با خود بيانديشند كه ممكن است نوشتههاي آنان سبب اشتباه و گمراهي افراد زيادي شده و دست آويز محكمي براي مغرضان و معاندان و منافقان گردد به ضرس قاطع در هر جايي كه كلمهي زوراء ديدهاند آنرا به تهران ترجمه نموده و در كنار كلمهي زوراء لفظ تهران نوشتهاند در صورتي كه اثبات اين مطلب نيازمند تحقيق و بررسي است. (3).
در هر صورت براي اينكه ماهيت (شوراي زوراء) معلوم شود به حديث امام صادق عليهالسلام بر
ميگرديم و دربارهي دومين سوال كه به عنوان: اين شوراي مشؤم چگونه شورائي است مطرح نموديم، توضيحاتي ميدهيم تا سر مطلب آشكارگردد.
دربارهي مطلب دوم:
دربارهي مطلب دوم كه ما آن را در رابطه با حديث امام صادق عليهالسلام و تشكيل شوري در (بغداد) بطور خلاصه توضيح ميدهيم، آنچه ميتوان گفت اين است كه:
نخست، امام عليهالسلام به قضيهاي كه بعدها در قرن سوم هجري در بصره اتفاق افتاد و در آنجا انقلاب عظيمي روي داد و «صاحب زنج» يعني:مردي كه ميگويند:سيدي بنام علي بن محمد بوده است، انقلاب كرد و در ظرف چند سال تسلط خود، كه گروهي از سياهان را به وسيله وعدههائي كه به آنها داده بود با خود همراه نمود، و به كشتارهاي وحشتناكي دست زد و هزاران مرد و زن را طعمه شمشير ساخت اشاره مينمايد.
سپس ميفرمايد:
«دارالملك» يعني: پايتخت حكومت بعد از آن حادثهي وحشتناك و حوادث ديگر و انقراض دولتهاي ديگري كه بعد از آن جريان ميآيند، مجددا به شهر بغداد برميگردد يعني: پس از آنكه بغداد مدتي از (دارالخلافه) بودن افتاد، بار ديگر پايتخت سلاطين، و مقر فرمانروايان جور، و پايگاه جباران و گردنكشان ميشود، و آنگاه حضرت چنين توضيح ميدهد كه:
در اين موقع كه پايتخت حكومت به بغداد بازگشت، كارها به وسيلهي شوري انجام ميشود و هر كس به هر كاري كه دستش رسيد آنرا انجام ميدهد، يعني: هر كس كه حزبش بيشتر و يارانش زيادتر و پيروانش فراوانتر بود، بر ديگران مقدم ميشود و او كرسي رياست را اشغال مينمايد.
چنانچه ميدانيم اين شورائي كه حضرت از آن خبر داده است، همان مجلس نمايندگان است كه امروز در سراسر دنيا و در تمام كشورهاي جهان كم و بيش وجود دارد و پس از تشكيل، افرادي را براي احراز مقام رياست و در دست گرفتن زمام قدرت و ادارهي كشور انتخاب ميكنند.
پس مطابق فرمايش حضرت در موقعي كه اين چنين مجلس شورائي در بغداد
تشكيل شد پس از مدت زماني، سفياني اول براي احراز مقام رياست در عراق و بغداد، كانديدا ميشود و به رياست ميرسد، و دليل اين گفتار آن است كه حضرت، دوبار نام سفياني را ذكر فرموده است.
و از اين كه امام عليهالسلام دوبار اين نام را بيان فرموده است معلوم ميشود كه بار اول اشاره به خروج سفياني اول و حكومت او در عراق و بار دوم اشاره به خروج سفياني دوم است.
به هر حال:سفياني اول چنان چه از ظاهر خبر و سياق حديث پيدا است، دو بار بر عراق حكومت ميكند و مدت حكومت او در مرتبهي اول نه ماه است و در مرتبه دوم مدت حكومت او تعيين نشده است. و شايد مدت درازي طول بكشد و بعدا فرار كند و يا اينكه به هلاكت برسد.
اما بار دوم كه به حكومت رسيد اين بار امام عليهالسلام فرموده است:
«فويل لمصر، و ويل للزواء، و ويل للكوفة و الويل لواسط»
پس در اين مرتبه واي بر مردم مصر و واي برمردم بغداد و واي بر مردم كوفه و واي بر واسط.
بايد توجه داشت كه كلمهي (ويل) در لغت عرب، كلمهاي است كه در مورد عذاب و هلاكت و نابودي استعمال ميشود، و هر كس كه در عذاب و هلاكت بيفتد گفته ميشود واي بر او كه بيچاره شد.
بنابراين بيان، از فرمايش حضرت كه فرموده است: (واي برمصر، و واي بر بغداد، و كوفه و واسط)، چنين استنباط ميشود كه چون در اين مرتبه، سفياني از طرف اربابان خود به حكومت رسيد، دستوراتي كسب ميكند و حوادث ناگواري در عراق و غير عراق به وجود ميآورد كه پيآمدهاي آن بسيار ناگوار است مانند- اهانت به علماء، هتك مومنين، و تبعيد و شكنجه و زندان مردم بيگناه، تا جائي كه اموال مردم را غارت ميكند و زنانشان را مورد تجاوز قرار ميدهد و فرزندانشان را ميكشد و اعراض و نواميسشان رابر باد ميدهد و زنان محجبه و مستوره و عفيفه را هتك حرمت ميكند و كارهاي زشت و ناستوده را كه عقل و شرع آن را محكوم ميداند، مرتكب ميشود و...
به هر حال: امام عليهالسلام ميفرمايد: در اين مرتبه دوم كه به حكومت ميرسد واي بر مصر و بغداد و كوفه و واسط.
و از اين جمله چنين فهميده ميشود كه حتي ظلم و بدي او به مردم مصر نيز خواهد رسيد بدين صورت كه رهبران مصر را هم با خود همراه ميكند، و از اهل مصر و يا سربازان مصري در جنگي كه به وجود ميآورد استفاده مينمايد و گروه زيادي را به كشتن ميدهد و پس از آنكه مردم مصر متوجه شدند صداي آنها به فرياد بلند ميشود....
و اما اينكه حضرت فرموده است واي بر بغداد روشن است و نيازي به توضيح نيست كه با اهل بغداد و مردم عراق چگونه رفتاري خواهد داشت.
و اما اين فرموده حضرت كه:واي بر واسط گويا من هم اكنون به واسط، و جريانهائي كه درآن روي ميدهد نظر ميكنم، شايد مراد از آن، باز هم همان قتل و اعدام و تبعيد و زندان و شكنجه و امثال آن باشد و شايد هم مراد از آن جنگي باشد كه در همان نواحي اتفاق ميافتد و بر اثر تمرد و روگرداني مردم از جنگ، گروهي را به دار ميكشد و اعدام ميكند و شايد هم همهي آنچه را كه گفتيم مقصود باشد و لذاست كه حضرت ميفرمايد:گويا من هم اكنون به واسط و جريانهاي آن نظر ميكنم و خبر دهندهاي كه از آنجا خبر خيري بياورد نمييابم يعني: هر اخباري كه از آنجا ميرسد همهاش شر است.
سپس حضرت ميفرمايد:بعد ازاين ظلم بيحد وستم و تجاوز (سفياني دوم) خروج ميكند، و اين ستمكار ناپاك آن چنان ظلم و تعدي ميكند و دست به قتل و خرابي و غارتگري ميزند واخيار و ابرار و سادات و علماء را به قتل ميرساند كه مردم ظلم و ستم سفياني اول را فراموش ميكنند و به همين جهت است كه حضرت ميفرمايد: در آن موقع مردم دچار قحطي و گرسنگي و كمي باران ميشوند، نه زميني هست كه گياهي را بروياند و نه آسماني هست كه باراني فرو ريزد. البته ممكن است كه كنايه از اين باشد كه: در آن هنگام بر اثر جنگ و كشتار و هرج و مرج، ترس و وحشت فوق العاده به همهي مردم دست ميدهد، كه كار و كوشش از بين ميرود، و كشاورزان و دامداري تعطيل ميشود قحطي و گرسنگي كه از پي آمدهاي نامطلوب جنگ است
سراسر منطقه را فرا ميگيرد.
(و الله اعلم)در هر صورت خروج اين سفياني، يعني: سفياني دوم، از علائم حتميهي ظهور است كه تمام مدت فرمانروائي اين مرد ناپاك، و تجاوزات و كشتارهاي بيرحمانه او بيشتر از نه ماه نخواهد بود. و پس از اين، همچنان كه امام عليهالسلام فرموده است، حضرت حجت عليهالسلام (كه خداوند ديدگان ما را به جمال بيمثال حضرتش روشن فرمايد) به خواست خداوند قهار، ظهور خواهد فرمود، انشاالله.
با نقل روايات ياد شده به اين نتيجه ميرسيم كه احتمال وجود دو سفياني بعيد نيست، كه نخستين سفياني، همانگونه كه در برخي از روايات به وجود حرف (شين)در نام او اشاره شده، همان (ميشل افلق) رئيس حزب بعث (افلقي) عراق باشد.و اگر نام او با صراحت در اخبار اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نيامده است بخاطر پستي و حقارت او بوده است. و البته روش اهل بيت عليهمالسلام پيوسته چنين است كه معمولا كمتر كسي را به اسم ياد ميكردهاند.
در پايان بحث مربوط به سفياني اول يادآوري اين نكته لازم است كه گرچه در بعضي از روايات به خروج دو فرد جنايت پيشه به عنوان (سفياني)اشاره شده، و در بعضي از آنها هم تعبيرهاي نسبتا صريحي بكار رفته، و برخي از دانشمندان هم اين روايات را بر اشخاص پست و فرومايهاي چون: ابوطاهر- سليمان بن حسن قرمطي و «ميشل افلق» (1)بنيانگذار حزب كافر بعث درعراق، تطبيق نمودهاند، اما با اين همه روايات مربوط به سفياني اول كمي پيچيده و مبهم است زيرا:
از بعضي از اين روايات كه بصورت مختصر و يا مفصل و به طور مطلق دربارهي سفياني از ائمة معصومين عليهمالسلام روايت شده چنين فهميده ميشود كه سفياني اول، كسي است كه
1) به كتاب «الملاحم و الفتن» ص 137 و «بيان الائمة» ج 1 ص 450 مراجعه فرمائيد.
در نام او حرف (ش) وجود دارد و از ناحيهاي به نام«هجر» به سوي عراق خواهد آمد.
و از بعضي از روايات چنين استفاده ميشود كه سفياني اول نخستين فرد از اصحاب فتنههاست كه از بلاد جزيره (يعني: از بلاد بين النهرين و سرزمين موصل در شمال عراق) خروج خواهد نمود و نام او «اصهب بن قيس» است.
و از بعضي ديگر از روايات چنين فهميده ميشود كه سفياني اول داراي صفات متعددي از قبيل اصهب و ابقع و ابرص ميباشد.
و از برخي از روايات ديگر چنين دانست ميشود كه صفات مختلفي چون: اصهب و ابقع و ابرص، از اوصاف سفياني دوم است.
و بالاخره از برخي اخبار ديگر كه در همين زمينه وارد شده مستفاد ميگردد كه الفاظ مختلفي چون: اصهب و ابقع و ابرص نه از صفات سفياني اول است و نه از صفات سفياني دوم، بلكه اصهب و ابقع و ابرص، سه فرد مختلفي هستند كه در سرزمين شام ظاهر ميشوند و با سفياني اصلي (يعني سفياني مشهور)كشمكش دارند و سفياني با آنها ميجنگد و همهي آنها را با ياران و پيروانشان تار و مار ميسازد، و سپس خود را براي گرفتن عراق و تسخير بغداد آماده مينمايد.
اينك براي روشن شدن مطلب تكميل بحث و جريان خروج اصهب و ابقع و سفياني، چند نمونه از اين روايات را در اينجا ميآوريم.
1- مرحوم علامهي مجلسي:اعلي الله مقامه در كتاب بحارالانوار، در مورد جريان خروج اصهب و ابقع و ابرص و سفياني، در روايت مختصري از امام باقر عليهالسلام مينويسد:
«عن ابي جعفر عليهالسلام قال:يا بريد!اتق جمع الاصهب.
قلت: وما الاصهب؟
قال:الابقع،قلت، وما الابقع؟
قال:الابرص، واتق السفياني، واتق الشريدين من ولد فلان ياتيان مكه، فيقسمان بها الاموال، يتشبهان بالقائم عليهالسلام: واتق الشذاد من آل محمد. (1).
1) بحارالانوار، ج 52 ص 269 حديث 160.
بريد از حضرت ابوجعفر امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود: اي بريد! از پيوستن به جمعيت اصهب، يعني [سرخ وسفيد]، پرهيز كن.عرض كردم: يا بن رسول الله، اصهب كيست؟
فرمود: او ابلق [يعني: سياه و سفيد]است.
عرض كردم: ابلق كيست؟
فرمود: او ابرص است [يعني:كسي كه پيسي دارد، (يا در بدن او لكههاي سفيد است] و بلافاصله فرمود: از سفياني بپرهيز. و هم چنين از دو نفر آواره از اولاد فلان (كه شايد مراد از بنيعباس باشند) كه به مكه ميآيند و اموالي را در آنجا به مردم تقسيم ميكنند و خودشان را شبيه به حضرت قائم عليهالسلام مينمايند، نيز پرهيز كن. و نيز از عده كمي از سادات هم دوري گزين.مرحوم مجلسي -عليهالرحمه- بعد از نقل اين حديث در توضيح جملهي آخر آن كه امام عليهالسلام فرموده است (از عده كمي از سادات هم دوري گزين)ميفرمايد:مقصود حضرت از اين عدهي كم، پيروان زيد بن علي بن الحسين عليهمالسلام است كه عقيدهي ضعيفي داشتند، و البته در «سيد» بودن آنها شك و ترديدي نيست.
2- مرحوم شيخ مفيد، در كتاب «ارشاد» در روايتي از جابر جعفري و او از امام باقر عليهالسلام دربارهي خروج اصهب و ابقع و سفياني، چنين آورده است:
امام باقر عليهالسلام فرمود: اي جابر، بر زمين قرار بگير و دست و پاي خود را حركت مده تااين نشانهها كه براي تو ميگويم ببيني گر چه من گمان ندارم كه تو به آن زمان برسي.
نشانهها اين است: اختلاف بنيعباس، آواز دهندهاي كه از آسمان آواز دهد، فرو رفتن دهكدهاي از دهات شام بنام «جابيه»، آمدن تركان به جزيره و فرود آمدن روميان به«رمله» و اختلافات بسيار در آن هنگام در هر سرزميني، تا اينكه شام خراب گردد و سبب خرابي شام اجتماع سه پرچم مختلف است كه در آنجا پيدا شود پرچم اصهب، و ابلق، و پرچم سفياني. (1).
3-در روايت ديگري كه باز هم جابر از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است متن حديث را
1) ارشاد مفيد 359 و مترجم آن ج 2 ص 348 حديث 6.
عينا مانند حديث دوم كه از امام باقر عليهالسلام نقل شد آورده است، تا اينكه ميگويد:
«و اختلافٍ كَثِيرٍ عِندَ ذلِكَ في كُلِّ أَرض حَتى تَخَرُبَ الشَّام، وَيَكُونُ سَبَب ذلِكَ اجتماع ثلاثِ رَايَاتٍ فِيهِ رَايَةُ الأصهَب وَرَايَةُ الأبْقَع وَ رَايَةٌ السفياني» (1).در آن هنگام در همه جا اختلافات بسياري است تا اينكه شام ويران ميشود، و سبب ويراني آن سه پرچم مختلف در آن است كه اين سه پرچم عبارت است از:پرچم اصهب، پرچم ابقع و پرچم سفياني.
از مجموع اين سه حديث چنين استفاده ميشود كه: اصهب، و ابقع و ابرص، سه فرد مختلفاند كه محل خروج آنها سرزمين «شام» است، ولي درعين حال: اگر در اين احاديث دقت كنيم، ميبينيم كه به هر حال، هم نام «سفياني» و هم نام اصهب و ابقع و ابرص، در آنها ديده ميشود، به علاوه، با آن كه در نخستين حديث كه از امام باقر عليهالسلام دربارهي آن هيچگونه توضيحي داده نشده است.
بنابراين گرچه از مجموع رواياتي كه دربارهي سفياني نقل نموديم ميتوان نتيجه گرفت كه ترديدي در امكان وجود دو جنايتكار به عنوان «سفياني» نيست ولي از آنجا كه از يك سو در پارهاي از اين روايات درباره خروج دو سفياني، آشفتگيهائي وجود دارد كه تطبيق الفاظي چون:اصهب و ابقع و ابرص را با «افلق» به عنوان سفياني اول مشكل ميسازد، و انسان را در حقيقت شناخت وي دچار ترديد مينمايد و از سوي ديگر، بيشتر حوادث رقت باري كه قبل از ظهور مبارك حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه- در سرزمين مصر و عراق شام و ايران، در رابطه با خروج اصهب وابقع و سفياني رخ ميدهد، با نهضت «خراساني» كه سيدي هاشمي است و در ايران قيام ميكند ارتباط پيدا ميكند از اينرو:
نگارنده خود را ناگريز ميبيند، توضيحات فشردهاي را بصورت «چند تذكر» به اصل
1) بحارالانوار ج 52 ص 269 حديث 159.
بحث بيافزايد، و در ضمن آن، روايات ديگري را كه در كتب معتبرهي حديث شيعه و سني نقل شده، دستهبندي كرده نمونههايي را ارائه كند، تا بدينوسيله خوانندگان هم به آشفتگيهائي كه در برخي از روايات راجع به خروج اصهب و ابقع و سفياني وجود دارد آگاه شوند، و هم نسبت به روايات مربوط به سفياني اول، از سرگرداني و سردرگمي نجات يابند، و هم نگارنده را- كه جز تحقيق و بررسي روايات مربوط به علائم ظهور هدف ديگري نداشته است در مورد نقل بعضي از روايات- معذور دارند.
1- در مورد احاديثي كه درباره سفياني اول آورديم گرچه از برخي از آنها استفاده ميشود كه سفياني متعدد است ولي در عين حال بايد توجه داشت كه نويسنده هرگز ادعا نميكند كه حتما سفياني دو تا است، و به طور قطع و يقين و صددرصد (افلق يهودي) و يا كسي كه در نام او كلمه (ش)است، همان سفياني اول ميباشد، بلكه اين مطلب را به عنوان يك احتمال مطرح نمودهايم، تا شايد پژوهشگران ومحققان و نويسندگاني كه دربارهي علائم ظهور مبارك حضرت وليعصر(عجل الله تعالي فرجه) پژوهش و تحقيقاتي دارند در اين باره به نتيجه قطعي برسند و آن را رسما تاييد و يا نفي نمايند.
2- طرح اين احتمال: براي اين است كه اولا- در حديثي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله از كتاب «بيانالائمه» نقل نمودهايم از«افلق» نيز به عنوان سفياني ياد گرديده، ثانيا: در ضمن خطبهي مفصلي كه بنام خطبهي «البيان» در كتاب «الزام الناصب» از اميرالمومنين عليهالسلام نقل شده، بوجود حرف (ش) در نام او اشاره شده، وثالثا: چنانكه خوانندگان محترم ملاحظه نمودند در برخي از روايات، به خروج دو نفر جنايتكار بعنوان سفياني قبل از ظهور تصريح گرديده است.
3- بايد توجه داشت كه: گرچه در خطبهي «البيان» اميرالمومنين عليهالسلام به خروج سفياني از ناحيهاي بنام «هجر» اشاره شده است اما: لفظ «هجر» لفظ عامي است كه در كتب لغت و جغرافيا در معنا و مفهوم آن به اختلاف سخن رفته است، و چنانچه نام سرزمين مخصوصي باشد، بايد بگوئيم آن سرزمين براي ما ناشناخته و مجهول است و نميتوانيم به طور دقيق و كامل از خصوصيت آن سرزمين به طور كامل اطلاع حاصل كنيم. زيرا:
لفظ مزبور بر اماكن متعددي اطلاق شده كه دستيابي به محل مورد نظر را غير ممكن ساخته است (1).
4- هدف ما از بازگو نمودن احاديث ياد شده، اثبات وجود دو جنايتكار به عنوان «سفياني» است، خواه اولين سفياني «افلق» يا شخص ظالم و ستمكار ديگري به عنوان «شيصباني» و يا هر جنايتكاري از حكام ستم پيشه بغداد باشد. به هر صورت هر كه باشد، مرد خبيث و ناپاكي است كه در ايجاد شر و فساد و فتنه، و ارتكاب جنايت و عداوت و دشمني نسبت به دوستان و شيعيان آلمحمد صلي الله عليه و آله كم نظير است و مقر فرمانروائي او كشور عراق ميباشد.
5- گرچه در حديثي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله از كتاب «بيان الائمه»و همچنين حديثي كه از امام باقر عليهالسلام از كتاب «بحارالانوار» آورديم، الفاظ مختلفي مانند: اصهب،ابقع، ابرص، به صورت ظاهر و به طور مطلق براي سفياني صفت آورده شده، ولي كليه صفات مذكور متعلق به سفياني نيست، زيرا از اخبار ديگر استفاده ميشود، كه هر يك از صفات نامبرده، اشاره به پيدايش يك نفر از اشخاص گمراه و فتنهانگيز و مزدور و رياست طلب است كه هر كدام از آنها براي خود حزبي مستقل و جداگانه دارند.
6- بايد توجه داشت كه: گر چه در برخي از روايات به پيدايش سه نفر گمراه و فتنهانگيز به عنوان اصهب و ابقع و سفياني از سرزمين «شام» اشاره شده، ولي در پارهي ديگري از روايات به خروج سفياني از سرزمين شام، و ابقع، از سرزمين مصر، و اصهب از بلاد جزيره (يعني: از سرزمين موصل در شمال عراق - كه معمولا نام جزيره بر اين سرزمين اطلاق ميشود، وتكريب نيز از نقطه نظر جغرافيائي جزء همين سرزمين است - تصريح گرديده است.
7- از مجموع رواياتي كه در خصوص خروج ابقع و اصهب و سفياني وارد شده، استقلال سفياني و دشمني او با ابقع و اصهب، و هم چنين رابطهي نزديك اصهب با ابقع، (يعني: اتحاد و اتفاق كسي كه از سرزمين جزيره خروج ميكند با آن كسي كه در مصر ظاهر ميشود و در برخي از روايات به عنوان (اميرالامراء) يعني: دست نشاندهي
1) براي اطلاع بيشتر به كتاب القاموس المحيط مجمع البحرين، معجم البلدان ج 5 ص 393 و مخصوصا لغتنامهي دهخدا ماده «هجر» مراجعه فرمائيد.
فرمانروايان ستمكار جهان، از او تعبير شده) به خوبي آشكار است، و چنين مينمايد كه زمان خروج اين سه نفر در شام مقارن باشد با انقلاب خراساني (كه سيدي هاشمياست و در ايران قيام ميكند).
در اين زمينه روايات فراواني وجود دارد كه براي مزيد اطلاع نمونههائي را در اينجا ميآوريم.
1- مرحوم حائري يزدي در «كتاب الزام الناصب» از امام صادق عليهالسلام نقل ميكند كه در ضمن روايتي از اميرالمومنين عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
سپس دشمني و اختلاف ميان آراء امراء عرب و عجم واقع ميشود آنها پيوسته با يكديگر اختلاف دارند تا زماني كه كار به مردي از فرزندان ابوسفيان- يعني سفياني- ميرسد. او از سرزميني بنام «وادي يابس» از دمشق خروج مينمايد و چون او خروج نمود حاكم «دمشق» از آنجا فرار ميكند و قبائل عرب به دور سفياني جمع ميشوند. و ربيعي و جرهمي و اصهب و اشخاص ديگري غير از آنها از اهل فتنه و گمراهي نيز خروج ميكنند، پس سفياني بر همهي كساني كه با او ميجنگند پيروز ميشود و چون قيام كنندهاي در سرزمين خراسان قيام كرد سفياني لشكريان خود را بسوي او متوجه ميكند ولي بر او غلبه نمييابند. (1).
2- متقي هندي در كتاب «كنزالعمال» در روايتي از اميرالمومنين عليهالسلام نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:
چون صاحبان پرچمهاي سياه آشكار گشتند (2)دهي از روستاهاي ارم يعني «دمشق»، فرو خواهد رفت، و بخش غربي مسجد «دمشق» سقوط خواهد كرد، در اين هنگام سه پرچم مختلف در شام ظاهر ميشود، پرچم اصهب، پرچم ابقع، و پرچم سفياني، پس سفياني از شام، وابقع از مصر، خروج خواهند كرد و سفياني بر همهي كساني كه با او ميجنگند پيروز خواهد شد. (3).
1) متن كامل اين حديث در بخش چهارم در موضوع «قيام هاشميخراساني» تحت عنوان «روايات صريحتر» ذكر گرديدهاست.
2) دربارهي «صاحبان پرچمهاي سياه» در بخش دوم تحت عنوان (قيام زمينهسازان دولت مهدي عليهالسلام از مشرق آغاز ميشود) به طور مفصل گفتگو شده است به آنجا رجوع شود.
3) كنزالعمال ج 11 ص 284، حديث مذكور به صورتي بسيار مفصل از امام باقر عليهالسلام نيز روايت شده، براي اطلاع بيشتر به كتاب غيبت نعماني باب 14 ص 280-279 طبع صدوق مراجعه فرمائيد.
3- مرحوم مير محمد صادق خاتون آبادي در كتاب «كشف الحق» از فضل بن شاذان نقل ميكند كه: «زراره بن اعين» در روايتي از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرموده:
إستَعيذُوا بِاللَّهِ مِن شَرِّ السُّفْيَانِي وَالدَّجَالِ وَ غَيرِهِمَا مِن أصحاب الفِتَن، قيل لَهُ يَابنَ رَسُولِ اللهِ أمَّا الدَّجَّالُ فَعَرَفْنَاهُ، وَ قَد بُيِّنَ مِن مَضامِينِ أحَادِيثِكُم شَانُهُ، فَمَنِ السُّفيانِي وَ غَيْرُه مِن أصحابِ الفِتَنِ وَ مَا يَصْنَعُونَ؟ قَالَ أَوَّلُ مَنْ يَخرُجُ مِنهُم رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ أصهَبُ بنُ قَيس يَخْرُجُ مِن بِلادِ الْجَزِيرَةِ، لَهُ نِكَايَةٌ شَدِيدَةٌ فِي النَّاسِ وَجَورٌ عَظِيمٌ.
ثُمَّ يَخرُجُ الجَرَهَى مِن بِلادِ الشَّام، وَ يَخْرُجُ القحطاني مِن بِلادِ اليَمَن وَ لِكُلِ وَاحِدٍ مِن هَؤُلاءِ شَوكَةٌ عَظِيمَةٌ فِي وِلايَتِهِم وَ يَعْلَبُ عَلَى أهلِها الظلمُ وَ الفِتْنَةُ مِنهُم، فَبَينَاهُم كَذَلِكَ إِذ يَخْرُجُ عَلَيهِم السَّمَرقَندِى مِن خُرَاسَانَ مَعَ الراياتِ السُّودِ.
والسفياني من الوادِى البَابِس مِن أودِيَةِ الشَّامِ وَ هُوَ مِن وُلد عتبة بن أبي سُفيان، وَ هَذَ المَلعُون يَظْهَرُ الزُّهدَ قَبلَ خُرُوجِهِ، وَ يَتَقَشَّفُ وَ يَتَقَنَّعُ بِخَبْزِ الشَّعِيرِ وَ الملح الجريش، وَ يَبذِلُ الأموالَ فَيَجلِبُ بِذَالِكَ قُلُوبُ الجُهَالِ وَ الأَرَاذِلِ، ثُمَّ يَدَّعِي الخِلافَةَ فَيُبَايِعُونَهُ وَيَتبَعُهُمُ العُلَماء الذين يَكتُمُونَ الحَقَّ وَيَظْهَرُونَ البَاطِلَ فَيَقُولُونَ أَنَّهُ خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ.
وَ قَد يَكُونُ خُرُوجُهُ وَخُرُوجُ اليَمَانِي مِنَ اليَمَنِ مَعَ الرَّايَاتِ البيض في يوم وَاحِدٍ وَشَهرٍ وَاحِدٍ وَ سَنَةٍ وَاحِدَةٌ، فَأَوَّلُ مَن يُقَاتِلُ السُّفياني القحطاني فَيَنزِمُ وَ يَرْجَعُ إِلَى اليَمَنِ فَيَقْتُلُهُ اليماني. ثُمَّ يَفِرُّ الأَصحَبُ وَ الجَرهَمِيُّ بَعدَ مُخارِبَاتٍ كَثيرَةٍ مِن السُّفيانى فَيَتَّبِعُهُما وَيَهَرُ كُلُّ مَن يُنَازِعُهُ وَ يُخارِبُهُ إِلا اليماني، ثُمَّ يَبْعَثُ السُّفياني جُيُوشاً إِلَى الأطرَافِ وَ يُسَخَّرُ كَثِيرٌ مِنَ الْبِلادِ وَ يبالغ فِي القَتلِ وَ الفَسَادِ وَيَذْهَبُ إِلَى الرُّومِ لِدَفعِ المُلكِ الخُرَاسَانِي وَيَرْجِعُ مِنها مُتَنَصِّراً في عُنُقِهِ صَلِيبٌ. (1).
پناه ببريد به خداي تعالي از شر سفياني و دجال و غير اين دو از اصحاب فتنهها. به آن حضرت عرض شد يا بن رسولالله! اما دجال را شناختهايم و از مضامين
1) كشف الحق يا اربعين خاتون آبادي ص 153، ط- چاپخانه محمدي اصفهان سال 1373. و منتخب الاثر جملهي آخر ص 455 و غيبت طوسي ص 278 و بحار ج 52 ص 377 با عبارتي ديگر.
احاديث شما كارهاي او را براي ما روشن شده است ولي بفرمائيد: كه سفياني و غير از او از اصحاب فتنهها كيانند وچه كارهايي انجام ميدهند؟!!
فرمود: نخستين كسي كه از اصحاب فتنهها خروج كرد مردي است كه به او (اصهب بن قيس) گفته ميشود، او از بلاد جزيره خروج ميكند، بدانديشي او دربارهي مردم شديد و ظلم و ستم او بسيار و اذيت و آزاري كه از او به مردم خواهد رسيد فراوان خواهد بود.
آنگاه جرهمياز بلاد شام، و قحطاني از بلاد يمن خروج خواهند كرد و هر كدام از آنها در فرمانروائي خود قدرت و شوكت و عظمتي دارند و بر مردم كشور خود ستمهاي بسيار روا خواهند داشت. در اين هنگام كه آنان در كمال قدرت و عظمت فرمانروائي ميكنند، ناگهان «سمرقندي» از جانب خراسان با پرچمهاي سياه عليه آنها خروج ميكند. (1).
اما سفياني از وادي يابس كه جزء سرزمين شام است، خروج ميكند واز نسل عتبه بن ابيسفيان ميباشد واين مرد ناپاك پيش از آنكه خروج كند اظهار زهد و بياعتنائي به دنيا مينمايد. و لباس كهنه و خشن ميپوشد و به نان و جو نمك نرم نسائيده يا نيم كوفته قناعت ميورزد و با بذل اموال، دلهاي جهال و اراذل و اوباش را بخود متمايل ميسازد و پس از آن دعوي خلافت يعني: ادعاي حكومت و فرمانروائي مينمايد. و آن دسته از علماء و دانشمندان دين به دنيا فروخته نيز كه حق را پنهان و باطل را ترويج ميكنند تابع جهال و اشخاص نادان ميشوند و سر بر خط فرمان سفياني مينهند و ميگويند: او بهترين مردم روي زمين است.
و چنين اتفاق خواهد افتاد كه سفياني در شام خروج كند با خروج يماني كه از يمن با پرچمهاي سفيد خروج مينمايد در يك روز و يك ماه يك سال خواهد بود. و نخستين كسي كه با سفياني خواهد جنگيد مردي بنام «قحطاني» خواهد بود پس قحطاني شكست ميخورد و از معركه ميگريزد و به يمن مراجعت مينمايد و به دست يماني كشته ميشود. و سپس اصهب، و
1) ظاهرا مقصود از «سمرقندي» همان شعيب بن صالح تميمياست كه فرمانده سپاه سيدهاشميخراساني است و ما در بخش چهارم دربارهي اين سيد بزرگ انقلابي به تفصيل سخن گفته ايم.
جرهميبعد از جنگهاي فراوان از ترس سفياني پا به فرار ميگذارند و سفياني آنها را تعقيب ميكند و شكستشان ميدهد. و سفياني همه مخالفين خود را مغلوب ميسازد مگر «يماني».
سپس سفياني لشكريان خود را به اطراف ميفرستد و بسياري از شهرها! را مسخر خود ميسازد و در قتل و خونريزي مبالغه مينمايد، و براي آنكه ملك و پادشاهي را از خراساني بگيرد (يا به عبارت ديگر نهضت خراساني را به شكست بكشاند) بسوي «روم» ميرود و از آنجا برميگردد در حالي كه نصراني شده و در گردن او صليب است.
اينها چند نمونه از احاديث مربوط به حوادث قبل از ظهور است كه در آنها به خروج «ابقع» از مصر، و «اصهب» از بلاد جزيره، و «سفياني» از وادي يابس از سرزمين شام تصريح شده و بخوبي نشان ميدهد كه زمان خروج اين سه نفر با نهضت خراساني در ايران مقارن است. ولي در عين حال بايد توجه داشت كه تشخيص هويت افرادي چون: ابقع، و اصهب، وابرص، وافلق وامثال آن، براي ما كه در اوائل قرن پانزدهم زندگي ميكنيم بسيار سخت و دشوار است و تنها چيزي كه در اين باره ميتوانيم بگوييم اين است كه: الفاظ نام برده اوصاف القابي بيش نيستند و براي كسي اسم محسوب نميشوند.
آنچه تا اينجا گفته شد خلاصه رواياتي بود كه پيشوايان علم حديث، آنها را دربارهي «سفياني» و خروج اصهب و ابقع و ابرص روايت كردهاند. وگر چه برخي از نويسندگان -مانند صاحب كتاب (بيان الائمه)- روي قرائني آنها رابا «افلق» به عنوان «سفياني اول» تطبيق نمودهاند، اما با اينهمه: روايات مزبور با همهي طول و تفصيلي كه دارد، بسيار پيچيده، آشفته، مضطرب، و ابهامآميز است- و جز تعداد كمياز آنها كه در اول بحث مربوط به «سفياني اول» آورديم، آنگونه كه شايد و بايد نتيجهي روشني به دست نميدهند.
بنابراين آنچه از مجموع اين نوع روايات استفاده ميشود اين است كه: مطابق
اخبار وارده «سفياني» دوتاست، اما اينكه: سفياني اول كيست؟ و نام واقعي اوچيست؟ و نحوهي پيدايش او چگونه است؟ و از كجا به عراق خواهد آمد؟ و چگونه بر سرنوشت مردم عراق مسلط خواهد شد و چند سال حكومت خواهد كرد؟ و چه كساني او را ياري خواهند داد، همهي اينها مطالبي است كه به طور دقيق معلوم نيست.
ولي درعين اين حقيقت را هم نبايد از نظر دور داشت كه اگر اصهب و ابقع و ابرص و سفياني، اشخاص مختلفي باشند، و محل خروج آنها سه سرزمين مختلف مصر و شام و عراق باشد، دور نيست كه مقصود از «اصهب» همان سفياني اول باشد. زيرا:برابر حديثي كه «زراره» از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است و ماهم آن را با همهي طول و تفصيل از كتاب «كشف الحق» نقل نموديم- امام صادق عليهالسلام تصريح فرموده است كه خروج او- يعني: اصهب- از سرزمين «جزيره» ميباشد. و شكي نيست كه طبق بسياري از قرائن، مقصود از «بلاد جزيره» سرزمين موصل و اطراف و حوالي آن در شمال عراق است زيرا طبق نوشته جغرافي نويسان: اعراب منطقهي بين دو رود (دجله) و (فرات) را «بين النهرين» يا «الجزيره» (1)ميگفتند كه اين نام، نام قبلي «عراق» بوده است، و «تكريت» (2)نيز از نقطه نظر جغرافيائي جزء همين سرزمين است كه در اخبار و آثار هم به خروج مردي از اين سرزمين اشاره شده است. (3).
براي روشنتر شدن اصل قضيه به توضيح مختصري كه از (برزنجي شافعي) متوفاي سال 1103 هجري قمري ميآوريم، توجه فرمائيد.
اين دانشمند در كتاب معروف و تحقيقي خود بنام «الاشاعه» كه پيرامون حوادث گذشته و آينده جهان، با بررسي روايات و حل مشكلات برخي از اخبار واردهي مربوط به
1) براي اطلاع بيشتر به كتاب لغتنامهي دهخدا، مادهي جزيره، بين النهرين، و عراق عرب مراجعه فرمائيد.
2) «تكريت» شهري است در عراق در كنار دجله، در شمال سامرا، ميان موصل و بغداد كه به بغداد نزديكتر است و تا بغداد سي فرسنگ فاصله دارد. در عهد عباسي به سبب قلعهاش شهرت داشت. در گذشته زادگاه صلاحالدين ايوبي جلاد، ودر حال، زادگاه قادسيه است.
3) بحارالانوار 52 ص 213 حديث 65 و غيبت شيخ طوسي ص 270 و بشاره الاسلام ص 86.
ظهور ولي عصر (ارواحنا له الفداء) به رشته تحرير درآورده است، در بخش سوم آن تحت عنوان: حوادث قبل از ظهور چنين اظهار ميدارد:
از جمله حوادثي كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام خواهد بود، خروج سفياني، و ظهور ابقع و اصهب و اعرج كندي است. اما سفياني، مطابق حديثي كه از اميرالمومنين علي (كرم الله وجهه) روايت شده است از فرزندان خالد بن يزيد بن ابيسفيان است و اين يزيد برادر معاويه بن ابيسفيان ميباشد كه در روز فتح (مكه) همراه پدر و برادرش اسلام آورد، و سفياني از نسل اوست، و او مردي بزرگ سر و آبله روست و در چشم او لكه سفيد است، و از نواحي شهر «دمشق» از سرزمين «وادي يابس» خروج مينمايد.
آنگاه اين دانشمند، پس از بيان اصل نسب سفياني و شرح چگونگي خروج او از سرزمين شام چنين مينويسد:
پس سفياني كسي است كه از سرزمين شام ظاهر ميشود، و ابقع كسي است كه در مصر آشكار ميشود، و اصهب كسي است كه از سرزمين (جزيره) خروج ميكند و مقصود از جزيره، (جزيرة العرب) يعني، عراق است، آن جزيرهي ابن عمر، چه آنكه جزيرهي ابن عمر، خود داخل در جزيرة العرب و جزء سرزمين عراق است. و اعراح كندي كسي است كه از سرزمين مغرب، يعني: از غرب ظاهر ميشود و سرانجام سفياني بر همهي آنها غالب ميگردد. (1).
سپس مولف كتاب «الاشاعه» درباره كلمهي (ابقع) و (اصهب) و (اعرج) چنين ميگويد:
البته بايد توجه داشت كه الفاظي مانند ابقع و اصهب و اعرج، (و منصور و حارث) (2)و مهدي عليهالسلام همگي اوصاف و القابند، و براي كسي اسم محسوب نميشوند، و اين را بايد دانست. (3).
1) جزيره- كه آنرا (جزيره اقور) هم ميگويند در بين دو رود دجله و فرات واقع شده است. جزيره، در همسايگي شام، و مشتمل بر «ديار مضر» و «دياربكر» است و چون در بين دو رود دجله و فرات واقع شده لذا آن را جزيره ناميدهاند. از شهرهاي معروف جزيره، حران، رها، رقه، راس العين، تصيبين، سنجار، خابور، ماردين، آمد، ميافارقين، موصل است. (مراصد).
2) دربارهي منصور و حارث، در آينده به طور مشروح سخن خواهيم گفت.
3) الاشاعه ص 92 چاپ مصر چاپ اول.
در مورد سفياني دوم كه مطابق بسياري از روايات، نامش عثمان و نام پدرش «عنبسه» ميباشد و خروج او از علائم حتميهي ظهور حضرت ولي عصر «ارواحنا فدا» است، روايات بيشماري از ائمهي معصومين عليهمالسلام نقل شده است كه ابتداء توضيح مختصري پيرامون زمان پيدايش جريان خروج و مدت حكومت و فرمانروائي او، خواهيم داد و سپس قسمتي از روايات را در اينجا بازگو خواهيم نمود.
بر اساس روايات فراواني كه از پيشوايان معصوم عليهمالسلام دربارهي سفياني دوم رسيده است، خروج او درماه «رجب» و روز جمعه، و محل خروجش از جائي بنام «وادي يابس» يعني درهي خشك يا بيابان بيآب و علف از سرزمين شام است.
موقع خروج او بعد از فتنه و جنگ بزرگي است كه در ميان اهل مشرق و مغرب روي ميدهد و ظاهرا منظور از مشرق و مغرب كه در حديث آمده است، مشرق و مغرب همان حدودي است كه سفياني در آنجا ظاهر ميشود، نه مشرق و مغرب عالم، زيرا در روايات بسياري وارد شده كه نخستين سرزميني كه از سرزمين مغرب خراب ميشود، سرزمين شام است.
تمام دوران فرمانروائي او از ابتداء خروجش تا زمان كشته شدنش به دست حضرت قائم عليهالسلام بيشتر از پانزده ماه نخواهد بود. در ابتداء خروجش به شام حمله ميكند و مخالفين خود را شكست ميدهد و پنج ايالت شام را (به نامهاي دمشق و حمص و فلسطين و اردن و قنسرين و در بعضي از نسخهها يا روايات «فلزين») متصرف ميشود. تمام اهل شام بجز تعداد معدودي كه شيعه و طرفدار حقاند مطيع و فرمانبردارش ميشوند.
حدود تعدي و تجاوز او بعد از شامات، عراق و حجاز بخصوص مدينهي منوره ميباشد، تا يكي دو ماه آسيب او به اهل حق نميرسد زيرا گرفتار جنگهاي داخلي و سركوبي احزاب مخالف است، اما پس از آن هيچ هم و غمي ندارد مگر مبارزه با اهل دين و دشمني او بيشتر با شيعه و اهل حق و آل محمد صلي الله عليه و آله است.
چون داخلهي خود را آرام نمود، دو لشكر مهم و مجهز را با پرچمهائي سرخ و به روايتي سبز تنظيم مينمايد يكي براي گرفتن عراق و ديگري براي تسخير حجاز.
اما لشكري به عراق ميفرستد صد و سي هزار نفر است و آنان تا ميتوانند در عراق قتل و كشتار و خونريزي و غارتگري و بيحيائي مينمايند وسپس به طرف نجف اشرف و كوفه ميروند و هفتاد هزار دختر باكره را به اسارت ميگيرند ولي پيش از آنكه به آنها دست درازي كنند سياه يماني و خراساني مانند دو اسب مسابقه فرا ميرسند و اسيران را از آنها پس ميگيرند و آن چنان آنها را تار و مار ميكنند حتي يك نفر هم براي خبرگزاري نميتواند از دست ايشان فرار كند.
و اما لشكري كه به سوي مدينه ميفرستد «دروازه هزار نفر است» چون به مدينه رسيدند مدت سه شبانهروز مدينه منوره را تاراج و غارت مينمايند و فساد و خرابي و خونريزي بيحد مرتكب ميشوند و بعد از خرابي و قتل و غارت متوجه مكهي معظمه ميگردند، و چون به بيابان «بيداء» (كه سرزميني است مابين مكه و مدينه) رسيدند با تمام وسائل و اسباب و اسلحه خود به زمين فرو ميروند، مگر دو نفر بنام بشير و نذير، كه بشير به مكه ميرود و حضرت قائم عليهالسلام را به هلاكت لشكريان سفياني بشارت ميدهد و نذير كه بطرف شام ميرود و جريان هلاكت لشكريان را به سفياني خبر ميدهد.
اين فشرده اخباري است كه در مورد خروج سفياني دوم و فتنه و فساد و خونريزي بيحد و حساب آن ناپاك از پيشوايان گرامي اسلام نقل گرديده است و البته اخبار دربارهي او به حدي است كه اگر يكجا گردآوري شود، خود كتابي قطور خواهد بود و در اينجا تنها به خلاصهاي از رفتار ناهنجار، و خط مشي غيرانساني او در طول دوران فرمانروائيش اشاره شد.
اكنون براي شناخت سفياني دوم و پي بردن به خباثت ذاتي و ناپاك بودن وي، به احاديثي كه از پيشوايان بزرگوار اسلام رسيده است توجه فرمائيد:
1- در حديثي كه«حذيفة بن اليمان» دربارهي خروج سفياني از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت نموده، چنين آمده است كه رسول خدا از فتنه و آشوبي كه ميان مردم مشرق و مغرب پديد ميآيد سخن به ميان آورد و آن فتنه را متذكر گرديد، و آنگاه فرمود:
در اثنائي كه اهل مشرق و مغرب بهم در افتاده و سرگرم كشمكش و درگيري هستند بناگاه سفياني از وادي يابس، بر آنها خروج ميكند و بر آنان حمله ميبرد تا اينكه وارد «دمشق» ميشود آنگاه دو لشكر فراهم نموده يكي از آنها را بطرف مشرق ميفرستد و ديگري بسوي مدينه گسيل ميدارد.
چون قسمتي از لشكريان او به سرزمين بابل (يعني عراق) از شهري كه جزء سرزمين لعنت شده است- يعني بغداد- ميرسند بيش از سه هزار نفر را به قتل ميرسانند و متجاوز از صد زن را مورد تجاوز قرار ميدهند، و سيصد نفر از بزرگان بنيعباس را ميكشند. (1)
سپس مانند سيل خروشان بسوي كوفه سرازير ميگردند، و اطراف و حوالي آنجا را ويران ميسازند و سپس از آنجا بيرون رفته و متوجه شام ميشوند كه لشكري با پرچم هدايت از كوفه بيرون ميآيد (2)و لشكر سفياني را تعقيب ميكنند تا به آنها ميرسند و تمام آنها را به قتل ميرسانند، و اسيران و آنچه را كه به غارت بردهاند، از آنان باز پس ميگيرند.
اما لشكر دوم سفياني به مدينه رفته و مدت سه شبانهروز دست به تاراج و غارت ميزنند و آنگاه متوجه مكه ميگردند و چون به سرزمين «بيداء» كه جائي است ما بين مكه و مدينه رسيدند، خداوند جبرئيل را ميفرستد و ميفرمايد برو و آنها را نابود كن، جبرئيل هم ميآيد و با پاي خود ضربتي به زمين ميزند و خداوند به وسيلهي آن ضربت آنها را به زمين فرو ميبرد، و كسي از آنها باقي نميماند مگر دو نفر ازقبيله «جهينه». (3)و اين است آن وحشتي كه خداي تعالي در قرآن كريم فرموده است:(و لوتري اذ فزعوا فلا فوت و اخذوا من مكان قريب) (4).
1) از اين جمله معلوم ميشود كه در آن موقع حكومت عراق را به دست بنيالعباس است گر چه ما آنها را بنام و نشان نميشناسيم و سلسلهي نسبي حكام جائر بغداد را كه نسبشان به «عباس بن عبدالمطلب» ميرسد و بر عراق فرمانروائي ميكنند نميدانيم.
2) ظاهرا منظور از اين لشكر هدايت، همان سپاهيان سيد حسني است چه آنكه آنها هستند كه در آن موقع بخاك عراق وارد شده و كوفه را محل استقرار خود قرار دادهاند.
3) بحارالانوار ج 52 ص 187 - 186.
4) و ای کاش میدیدی هنگامی را که [کافران] وحشت زده اند [آنجا که راه] گريزي نمانده است و از جايي نزديك گرفتار آمدهاند (سورهي سباء آيهي 51).
2- در حديث ديگري كه از مولاي متقيان اميرمومنان عليه افضل التحيه و السلام دربارهي نام و نسب سفياني، وارد شده چنين آمده است:
فرزند «هند» جگر خوار از جائي بنام «وادي يابس» يعني، بيايان خشك و بيآب و علف، خروج كند. او مردي است ميانه قامت، و با صورت خشن، بدشكل و بد قيافه و داراي سري بزرگ و آبلهروست. چون او را ببيني گمان ميكني «اعور» است (يعني يك چشم)، و يا يك چشم او چنان ريز و تنگ و نابيناست كه انسان خيال ميكند يك چشم است) نامش عثمان و نام پدرش عنبسه و از نسل ابوسفيان است. او ميآيد تا به ارض- ذات قرار و معين- يعني سرزمين هموار و پر آب ميرسد و بر منبر قرار ميگيرد. يعني كرسي رياست را اشغال ميكند. (1).
دربارهي سرزمين «هموار و پر آب» بعضي گفتهاند كه مقصود از آن «دمشق» ميباشد، اما بعضي از احاديث وارد شده كه سرزمين هموار نجف و كوفه، و مراد از «معين» يعني پر آب، فرات است. (2).
ولي ظاهرا دمشق صحيحتر است، زيرا مطابق بسياري از روايات وارده «دمشق» محل اصلي فرمانروائي سفياني است كه آن را با يك كودتا اشغال ميكند و سپس به تسخير جاهاي ديگر ميپردازد و بعيد هم نيست كه مقصود از سرزمين هموار و پر آب، نجف اشرف باشد، زيرا همانطوري كه در حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله گفته شد، حدود تعدي و تجاوز سفياني بعد از شامات، عراق ميباشد، و مخصوصا با بغض و عداوت و كينهاي كه با دوستان اهل بيت عليهمالسلام دارد، تمام همت او كشتن شيعه، و قتل و غارت و خونريزي در نجف اشرف است.
3- در يكي از خطبههاي منسوب به اميرالمومنين عليهالسلام دربارهي رفتار زشت و ناستودهي سفياني و جنايات وحشتناكي كه مرتكب ميشود چنين آمده است:
«سفياني» بخاطر بغض و كينه و عداوتي كه با آل محمد صلي الله عليه و آله دارد، هر كسي را بيابد كه نام او محمد و علي و حسن و حسين و جعفر و موسي و فاطمه و زينب و مريم و خديجه و سكينه و رقيه باشد به قتل ميرساند، تا جائي كه حتي گماشتگان خود
را به شهرها ميفرستد و بچههاي كوچك و اطفال خردسال را پيش او جمع ميكنند و او دستور ميدهد تا روغن زيتون به جوش آورند و آن بچههاي كوچك به او ميگويند: اگر پدران ما به تو مخالفت ورزيدند گناه ما چيست؟ و او اعتنا نميكند و هر كسي كه آن نامها را داشته باشد ميجوشاند، سپس بطرف كوفه حركت ميكند و در ميان شهر، همچون چهار پايان به گردش ميپردازد و همانگونه كه با اطفال رفتار نمود. با ديگران هم بهمان نحو رفتار مينمايد، و هر كس كه نام او حسن و يا حسين و امثال آن باشد بر دروازه به دار ميآويزد... (1)خطبه طولاني است.
4- در ذيل حديثي كه «جابر» از امام باقر عليهالسلام دربارهي سفياني نقل نموده چنين آمده است:
«فَأوَّلُ أرض تَخَرُبُ أرضُ الشَّامِ، يَختَلِفُونَ عِندَ ذلِكَ عَلَى ثَلاثِ رَايَاتٍ: رايَة الأصهَبِ، وَرايَة الأبْقَعِ، وَ رَايَةُ السُّفياني، فَيَلْتَقِ السُّفياني بِالأبْقَعِ فَيَقتَتِلُونَ وَيَقتُلُهُ السُّفياني ومَن مَعَهُ وَ يَقتُلُ الأصبَب، ثُمَّ لا يَكُونُ لَهُ همَّةٌ إلا الإقبالُ نَحوَ العِرَاقِ، وَيَرُ جَيشَهُ بِقِرقيسًا، فَيَقْتَتِلُونَ بِهَا، فَيَقْتُلُ مِن الجبارين مِأَةُ ألفٍ، وَيَبْعَثُ السُّفياني جيشاً إِلَى الكُوفَةِ، وَعِدَّتُهُم سَبعُونَ أَلفاً، فَيُصِيبُونَ مِنْ أَهلِ الكُوفَةِ قَتلاً وَصَلباً وَ سَبياً». (2).
نخستين سرزميني كه- از غرب- خراب ميشود، سرزمين شام است. در آنجا سه پرچم مختلف با هم كشمكش خواهند داشت، پرچم اصهب، پرچم ابقع، و پرچم سفياني. پس سفياني با ابقع درگير ميشود و او با تمام يارانش ميكشد و سپس اصهب را با پيروان ميكشد، آنگاه هدفي ندارد جز اينكه به عراق برود- و به همين سبب رهسپار عراق ميگردد- و در مسير راه سپاهيانش به قرقيسا ميرسند و در آنجا جنگي سخت به راه مياندازد كه صد هزار نفر از ستمگران در آن كشته ميشوند، بعد از آن، سپاهي بسوي كوفه گسيل ميدارد كه تعدادشان هفتاد هزار نفر ميباشد، و آنها مردم كوفه را ميكشند و به دار ميزنند و اسير ميگيرند.
5- در حديث ديگري كه محمد بن مسلم از امام باقر عليهالسلام در وصف سفياني نقل نموده
چنين آمده است:
«السفياني: أَحمر أَشقَرٌ، أَزرَقٌ، لَم يَعبد الله قط، وَ لَم يَرَ مَكَّةَ وَلا المدينَةَ قَطُّ،يَقُولُ: يَا رَبِّ ثَارِى وَ النَّارِ، يَا رَبِّ ثَارِى وَ النَّار.» (1).
سفياني چهرهاي گلگون، چشماني كبود، و موهائي زرد دارد، هرگز خدا را نپرستيده، و هرگز مكه و مدينه را نديده است، پي در پي بانك ميزند خدايا! وانگهي اول انتقام وانگهي آتش.
6- در حديثي كه «عمر بن يزيد» از امام صادق عليهالسلام در وصف سفياني روايت نموده چنين آمده است:
«إِنَّكَ لَو رَأَيتَ السُّفْيَانِي رَأَيتَ أَخبَتَ النَّاسِ، أَشْقَرَ، أَحَمَرَ، أَزْرَقَ، يَقُولُ: يَا رَبِّ يَا رَبِّ يَا رَبِّ ثُمَّ لِلنَّارِ، وَلَقَد بَلَغَ مِن خُبثِهِ أَنَّهُ يَدفنُ أُمَّ وَلَدٍ لَهُ وَ هِيَ حَيَّةٌ، مَخَافَةَ أَن تَدُلُّ عَلَيهِ» (2).
اگر سفياني را ببيني او را پليدترين مردمان مييابي، كه چهرهاي گلگون- سرخ و سفيد، چشماني كبود، و موهائي زرد دارد، پيوسته ميگويد: خدايا! خدايا!انتقام وانگهي آتش. يعني: آتش ميپذيرم و سازش نميپذيرم- او به اندازهاي خبيث است كه همسر و مادر بچههايش را زنده به گور ميكند تا مخفيگاهش را به كسي نگويد!
دربارهي سفياني و جنايات بينظيري كه در طول دوران حكومتش در شام و عراق و مدينه مرتكب ميشود، روايات بسيار زيادي وارد شده كه ما به ملاحظه اختصار از همهي آنها صرف نظر نموده و به همين مقدار اكتفا ميكنيم. و خوانندگان عزيز را به كتابهائي مفصل، از قبيل «بحارالانوار» و اكمالالدين صدوق، و غيبت شيخ طوسي، غيبت نعماني و امثال آن ارجاع ميدهيم.
يكي ديگر از علائم حتميه فرو رفتن لشكريان سفياني در سرزمين «بيداء» است
چنانكه عمر بن حنظله، در حديثي از امام صادق آل محمد صلي الله عليه و آله چنين روايت كرده است:
پيش از قيام حضرت قائم عليهالسلام پنج نشانه از حتميات است.
خروج يماني و سفياني و نداي آسماني و كشته شدن نفس زكيه و فرو رفتن سرزمين بيداء. (1).
از جمله علائم حتميه، كشته شدن نفس زكيه است يعني: سيدي پاكدل كه در مكهي معظمه، بين ركن و مقام، بدون جرم و گناه به شهادت ميرسد.
از حضرت اباجعفر امام محمد باقر عليهالسلام روايت شده كه آن حضرت فرمود:
«يكي از علامات، كشته شدن مرديست از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله در ميان ركن و مقام و نام او محمد بن الحسن «نفس زكيه» است.
و در خبري است كه فاصلهي ميان كشته شدن او و ظهور فرج بيشتر از پانزده روز نخواهد بود. و در حديثي آمده است كه فاصلهي بين كشته شدن نفس زكيه، و خروج حضرت قائم عليهالسلام پنج روز خواهد بود. و در حديث ديگري وارد شده كه اين نفس زكيه از اصحاب حضرت مهدي عليهالسلام است كه آن حضرت او را پيش از ظهور خود نزد مردم مكه ميفرستد تا بشارت ظهور حضرتش را به مردم بدهد و چون او اظهار ظهور حضرت را مينمايد، اهل مكه بر او يورش ميبرند و او را به قتل ميرسانند.
از بررسي مجموع روايات واردهي از معصومين عليهمالسلام كه در زمينهي خروج (نفس زكيه) و كشته شدن او رسيده است، چنين استفاده ميشود كه «نفس زكيه» سيدي است «حسني» و از برخي ديگر مستفاد ميشود كه او سيدي حسيني است، اما آنچه بيشتر به نظر صحيح ميآيد اين است كه: نفس زكيه سيدي حسيني و مردي با تقوي و پر فضيلت و از اهل علم و عمل و صاحب نفوذ و با شخصيت است.
به هر حال: اگر اين نفس زكيه حسني باشد، غير از آن سيد حسني و نفس زكيهاي است كه در پشت كوفه يعني نجف اشرف به شهادت ميرسد (2)و باز غير از آن حسني است كه در مكه كشته ميشود، و همچنين غير از آن «سيد حسني» معروف و
مشهوري است كه در برخي از روايات بعنوان حسني و در برخي ديگر به عنوان حسيني معرفي گرديده و از خراسان قيام ميكند و ايران را متصرف ميشود و مردم ايران را از ظلم و بيداد ستم شاهي و شر قدر قدرتان و شهنشاهان نجات ميدهد و فرمانرواي مطلق ايرانيان ميگردد، بلكه اين حسني چنانكه توضيح خواهيم داد، آن سيدي است كه اولا نامش محمد بن الحسن است (نه اينكه حسني باشد) و ديگر اينكه شهادت، و كشته شدن او، بر ديگر شهادتها و كشته شدنها امتياز دارد.
در مورد شهادت اين سيد مظلوم، آنچه از روايات استفاده ميشود اين است كه: وي در ميان ملت خود، مقام و منزلت والائي دارد: و شخصيتي است كه در هنگام خروج سفياني به مدينه ميرود و در آنجا مسلمانان را به اتحاد و ترقي اسلام و وحدت و يكپارچگي دعوت ميكند و چون لشكريان سفياني به مدينه رسيدند، او از مدينه بسوي مكه رهسپار ميشود و در آنجا نداي وحدت سر ميدهد و صداي خود را به مردم دنيا ميرساند، و مظلوميت و حقانيت آل محمد صلي الله عليه و آله را به جهانيان اعلام مينمايد.
بر اثر همين تلاش پيگير و اظهار حق، پس از مدت كمي بعد از انجام مراسم حج، در بيست و پنجم ماه ذيحجه، در برابر خانهي خدا و حرم امن او، در روز روشن در جلو چشمان حيرت زدهي برخي از مردم مكه بطرزي فجيع كشته ميشود و سر او را ميبرند، و تا آن موقع هيچكس، و هيچ فردي در كنار خانهي خدا به اين صورت كشته نشده و نخواهد شد. و اينجاست كه اين علامت از ديگر علامتها جدا و ممتاز شده است.
از جملهي حوادث دردناكي كه در حجاز روي ميدهد. اين است كه اندكي پيش از ظهور حضرت صاحب الامر عليهالسلام «سه سيد» در آنجا يه شهادت ميرسند.
اول سيدي است كه در مدينه بوسيلهي يك عراقي و پيروان سفياني كشته ميشود و او پسر عموي نفس زكيه ميباشد، و دومي همان نفس زكيه است، كه در بيست و پنجم ماه ذيحجه به شهادت ميرسد و پانزده روز بعد كه روز عاشوراء و دهم محرم
است، حضرت قائم عليهالسلام قيام ميكند و سوميسيدي است حسني كه البته او در روايت بنام خود و نام پدر، معرفي نشده است.
درمورد شخصيت و نسب «نفس زكيه» كه قبلا گفتيم «حسيني» است و نه «حسني» در روايتي كه خواهيم آورد حسيني بودن وي مشخص ميشود و اما اينكه چرا او را نفس زكيه گفتهاند، اگر چه علت آن بر ما روشن نيست، ولي ظاهرا به سبب علم و تقوي و پرهيزكاري و خداجوئي اوست و چون در راه خدا و خدمت به خلق و روشن ساختن حق و حقيقت كشته ميشود، از اين رو ائمه معصومين عليهمالسلام او را به نفس زكيه ملقب ساختهاند.
اينك به رواياتي كه در مورد نفس زكيه و پسر عموي وي و سيد حسني از زبان درربار ائمه معصومين عليهمالسلام نقل شده است، توجه كنيد.
1- در ضمن حديثي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي نفس زكيه نقل شده چنين آمده است:
«إِنَّ المهدى علیه السلام يَخْرُجُ حَتَّى تُقَتَلَ النَّفْسُ الزَّكِيَّةِ، فَإِذَا قُتِلَتِ النَّفْسُ الزَّكِيَّةِ، غَضِبَ عَلَيهِم مَن فِي السَّماءِ وَ مَن فِي الأَرضِ، فَأَتَى النَّاسُ المَهدِى علیه السلام فَزَفُوهُ كَمَا تُزَفُّ العَرُوسُ إِلَى زَوجِهَا لَيلَةَ عُرسِها»! (1).حضرت مهدي عليهالسلام قيام نخواهد كرد تا زماني كه نفس زكيه كشته شود. چون نفس زكيه كشته شد، آنچه در آسمانها و زمين است بر آن مردم يعني [بني اميه] خشم خواهد گرفت، و مهدي عليهالسلام ظهور خواهد نمود، و مردم فوج فوج و دسته دسته با پاي خود همانگونه كه در شب عروسي، عروس را با خوشحالي به خانهي داماد ميبرند، به سرعت به طرف او رو ميآورند.
2- در روايتي كه از اميرالمومنين عليهالسلام رسيده چنين است:«أَلا أُخبِرُكُم بِآخِرِ مُلكِ بَني فُلان؟ قبلَ بَلَى، قَالَ: قَتَلُ نَفْسٍ حَرَامٍ، فِي يَومٍ
1) الحاوي للفتاري ج 2 ص 65 و الملاحم و الفتن ص 139 باب 63.
حرام فى بَلَدٍ حَرَامٍ، عَن قَومٍ مِن قُرَيْشٍ، وَالسَّذِي فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ ماهُم مِن مُلْكِ بَعدَهُ غَيْرَ خَمْسَةَ عَشَر لَيْلَة»! (1).
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود:آيا شما را از پايان حكومت بنيفلان خبر ندهم؟ عرض كردند چرا يا اميرالمومنين. فرمود: كشتن نفس محترمي كه ريختن خون او حرام است- يعني نفس زكيه- در روز محترم، در شهر محترم از طايفهاي از قريش. قسم به پروردگاري كه دانه را شكافت و بشر را آفريد، پس از كشتن او به جز پانزده شب حكومت نخواهند كرد.
3- در ضمن روايت مفصلي كه «جابر جعفي» از امام باقر عليهالسلام دربارهي اوضاع عمومي آخرالزمان نقل كرده چنين آمده است:«... ما أشكَلَ عَلَيْكُم، فَلَم يُشكِل عَلَيكُم عَهِدُ نَبِي اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَرَأَيْتُهُ، وَسِلَاحُهُ، وَالنَّفْسُ الزَّكِيَّةِ مِن وُلدِ الحُسَينِ عليهالسلام». (2).
اي جابر، اگر ديدن و شنيدن نشانههائي كه براي تو بر شمردم بر مردم دشوار باشد، پيمان پيامبر خدا و پرچم و اسلحه رسول خدا صلي الله عليه و آله و شهادت نفس زكيه كه از فرزندان حسين عليهالسلام است، همه دشواريها را برطرف ميكند، و ديگر مشكلي براي آنان نخواهد بود.در اين حديث امام باقر عليهالسلام نفس زكيه را از اولاد امام حسين عليهالسلام دانسته و شهادت او را يكي از نشانههاي بارز ظهور حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه- قرار داده است، و البته ذكر نفس زكيه در اينجا بخاطر همان ممتاز بودن شهادت، و كشته شدن او به طور خاص است كه وي را از ديگر علامتها جدا و ممتاز ساخته است.
4- در روايت ديگري از امام باقر عليهالسلام تعدادي از علامات را برشمرده، و ضمن شهادت نفس زكيه چنين ياد فرموده است:«وَ قَتَلُ غُلامٍ مِن آلِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله بَينَ الرُّكنِ وَ الْمَقَامِ إِسْمُهُ مُحَمَّدُ ابْنُ الْحَسَن،النَّفْسُ الزَّكِيَّةِ» (3).
و از جملهي علامات كشته شدن مردي از دودمان پيغمبر صلي الله عليه و آله است بين ركن و مقام كه نام محمد بن الحسن و موصوف به نفس زكيه ميباشد.
5- در مورد چگونگي كشته شدن نفس زكيه در ضمن روايتي كه از امام باقر عليهالسلام نقل شده چنين آمده است:
حضرت قائم عليهالسلام به ياران خود ميفرمايد:اي قوم اهل مكه مرا نميخواهند ولي من براي اينك با ايشان اتمام حجت كنم كسي را به سوي آنها ميفرستم تا آنچه شايسته است كه شخصي مانند من با آنان اتمام حجت كند كه به ايشان بگويد.
آنگاه مردي از ياران خود را ميطلبد و به او ميفرمايد: برو نزد اهل مكه و به آنها بگو اي اهل مكه من فرستادهي فلاني هستم، و او به شما ميگويد:
ما اهل بيت رحمت و معدن رسالت و خلافت هستيم و از ذريه محمد صلي الله عليه و آله و سلالهي پيغمبرانيم ما مظلوم واقع شديم و مردم به ما ستم نمودند و ما را آواره ساختند و از هنگام رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله تا امروز حق ما غصب شده است. اكنون ما از شما چشم ياري داريم و از شما ياري ميطلبيم، پس ما را ياري كنيد.
وقتي كه آن جوانمرد به اين سخن تكلم نمود، بر او هجوم ميآورند و او را ما بين ركن و مقام به شكلي خاص سر ميبرند و اوست نفس زكيه. (1).
حديث مفصل است و تتمه دارد.
اما نحوهي كشته شدن سيد حسني مطابق روايتي از امام صادق عليهالسلام چنين است:
يعقوب سراج ميگويد:به امام صادق عليهالسلام عرض كردم فرج شيعيان شما چه وقت خواهد رسيد؟
فرمود: موقعي كه ميان فرزندان عباس اختلاف افتد و پايههاي سلطنت آنها سست گردد، و در سلطنت آنان طمع نداشت و طمع بندد، و عرب زنجيرهاي اسارت خود را پاره كند و از زير بار سلطهي سلاطين بيرون رود، و هر صاحب
1) بحارالانوار ج 52 ص 307 حديث 81.
قدرتي خود را آشكار سازد، و آن «شامي» (كه مقصود سفياني مشهود است) ظاهر شود و «يماني» پيدا شود و «حسني» جنبش كند، و صاحب الامر عليهالسلام آنچه را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به او ارث رسيده بر دارد و به مكه رود.
عرض كرد: آنچه از رسول خدا عليهالسلام به او ارث رسيده چيست؟
فرمود: شمشير رسول خدا صلي الله عليه و آله و زره، و عمامه و برد، و چوبدستي، و پرچم، و سلاح، و زين مخصوص اوست. آنها را بر ميدارد و به مكه ميآيد، پس شمشير را از غلاف بيرون ميكشد و زره را ميپوشد، و پرچم را باز ميكند و عمامه را بر سر ميگذارد و چوبدستي را به دست ميگيرد و از خداوند براي ظهور خويش اجازه ميطلبد.
اين جريان را وقتي يكي از نزديكان حضرت با خبر شد نزد حسني ميرود و او را مطلع ميسازد، پس حسني پيش دستي كرده قيام ميكند و اهل مكه بر او يورش ميبرند و او را ميكشند و سرش را براي شامي [يعني: سفياني] ميفرستند. در اين وقت است كه صاحب الامر عليهالسلام ظاهر ميشود، و مردم با او بيعت ميكنند و از او پيروي مينمايند. (1).
چنانچه ملاحظه ميكنيد اين جريان با جريان پيشين (يعني: كشته شدن نفس زكيه) تفاوت دارد و نميتوان گفت اين جريان يكي است بلكه اگر مقداري تامل كنيم بخوبي متوجه خواهيم شد، كه اول نفس زكيه كشته ميشود و سپس «حسني» به شهادت ميرسد و بعد از اين حسني هم قيام حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه- فاصله زيادي نيست. و چنانچه از ظاهر اين حديث استفاده ميشود كشتن اين حسني در بين ركن و مقام نيست بلكه چون او قيام ميكند بخاطر قيامش كشته ميشود و لذا امكان دارد كه در خيابان و بازار كشته شود، نه در كنار خانهي خدا.
و اما جريان شهادت سومين سيدي كه به حسب برخي از روايات، در مدينه منوره به وقوع ميپيوندد، و او پسر عموي نفس زكيه ميباشد، و شهادتش نيز از جمله علائم
1) روضه كافي ص 225-224- حديث 285 و غيبت نعماني ص 270 ط - صدوق باب 14 حديث 42 و 43 و بشارة الاسلام ص 138 و 139.
متصل به ظهور است، آن چنان كه امام صادق عليهالسلام فرموده چنين است:
زراره گفت: شنيديم كه امام صادق عليهالسلام ميفرمود:
امام قائم عليهالسلام را پيش از آنكه قيام كند، غيبتي است.
عرض كردم: چرا؟
فرمود براي اينكه ميترسد و با دست خود به شكمش اشاره نمود- يعني او را ميكشند- سپس فرمود:اي زراره اوست كسي كه مردم در انتظارش بسر ميبرند و اوست همان كس كه در ولادتش ترديد خواهند نمود و بعضي خواهند گفت پدرش مرد در حالي كه جانشين و فرزندي نداشت، و بعضي خواهند گفت در شكم مادر بود، و برخي خواهند گفت دو سال يا چند سال پيش از وفات پدرش به دنيا آمده است و اوست كه در انتظارش هستند ولي خداوند دوست دارد كه دلهاي شيعه را آزمايش كند و در زمان غيبت اوست اي زراره، كه باطل گرايان به ترديد ميافتند.
زراره ميگويد:عرض كردم: فدايت شوم اگر من به آن دوران رسيدم چكار كنم؟فرمود:اي زراره هر گاه به آن دوران رسيدي اين دعا را بخوان:
« اللَّهُمَّ عَرِّفنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفنِي نَفْسَكَ لَم أَعرِف نَبِيَّكَ، أَللَّهُمَّ عَرِّفني رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفنِي رَسُولَكَ لَم أَعرِف حُجَّتَكَ، اللَّهُمَّ عَرِّفني فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفني حُجَّتَكَ ضَلَلَتْ عَن ديني».
خدايا خودت را به ما بشناسان، زيرا اگر تو خودت را به ما نشناساني من رسولت را نخواهم شناخت، خدايا پيغمبرت را به من بشناسان، زيرا اگر پيغمبرت را به من نشناساندي، من حجت تو را نخواهم شناخت. خدايا حجت خودت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناساني من از دينم دور، و گمراه ميشوم.
سپس فرمود: اي زراره بناچار بايد جواني در مدينه كشته شود،
عرض كردم: فدايت شوم اين كه در مدينه كشته ميشود همان نيست كه سپاهيان سفياني وي را ميكشند؟
فرمود: نه ولي او را بني فلان [يعني بنيالعباس و در نسخهاي، سپاه (آل بني فلان)] ميكشند. يكي از آنها ميآيد تا به مدينه داخل ميشود و مردم نميدانند
به چه علت و انگيزه و منظوري به مدينه آمده است، پس آن سيد را ميگيرند و ميكشند همين كه او را از روي ستم و تعدي به قتل رسانيدند ديگر خدا مهلتشان نميدهد و در اين هنگام است كه اميد فرج ميرود و بايد منتظر بود. (1).
به حسب ظاهر اين سيدي كه در مدينه كشته ميشود، مطابق خبري كه از سطيح كاهن در كتاب «بحار» ج 51 ص 163 نقل شده- اگر آن خبر اعتباري داشته باشد- وي پسر عموي نفس زكيه است، چه انكه در آن خبر ميگويد:«و ذلك اذا قتل المظلوم بيثرب، و ابن عمه في الحرام» يعني: ظهور صاحب الامر عليهالسلام زماني صورت خواهد گرفت كه آن سيد مظلوم در مدينه كشته شود و پسر عمويش در مكه و حرم امن خدا به قتل برسد. (2).
و البته لازم هم نيست كه اين سيد، پسر عموي حقيقي «نفس زكيه» باشد، زيرا بطوري كه ميدانيم همه سادات چه حسني و چه حسيني بني عماند، و از اين ممكن است منظور سطيح از ابن عمه سيد بودن اين فرد باشد.
به هر حال، به حسب روايتي كه امام صادق عليهالسلام نقل گرديد اين سيد به دست يك عراقي بيريشه كه از دين بيگانه است و از ايمان بهرهاي ندارد، و به مدينه آمده و سيد را تعقيب ميكند، و در هر جا و در هر كوي و برزن او را زير نظر دارد، به شهادت ميرسد. و دور نيست كه شهادتش پيش از شهادت «نفس زكيه» (و سيد ديگري كه در مكه كشته ميشود) واقع شود.
از جمله علائم حتميه: كه بايد پيش از ظهور مبارك حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) واقع شود، و ائمه معصومين عليهمالسلام به حتميبودن آن تصريح فرمودهاند، صيحه و نداي آسماني است.
در اين زمينه روايات بسياري از پيشوايان گرامياسلام رسيده سا كه ما به جهت
اختصار تنها به ذكر سه حديث اكتفا ميكنيم.
1-«عَن شَرحَبيل قَالَ: قَالَ أَبُو جَعفَر وَ قَد سَأَلْتُهُ عَنِ الْقَائِمِ فَقَالَ: «إِنَّهُ لا يَكُونُ حتَّى يُنَادِى مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ يَسْمَعُ أَهْلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَعْرِبِ حَتَّى تَسْمَعُهُ الفَتَاةُ فِي خِدرِها». (1).راوي گفت: از امام باقر عليهالسلام دربارهي حضرت قائم عليهالسلام سوال نمودم، فرمود: اين كار نخواهد شد تا آنگاه كه آوازهاي از آسمان آواز دهد، چنانكه اهل مشرق و مغرب و حتي دوشيزگان در پس پرده آن را بشنوند.
2-«عَن أَبي عَبدِ الله صلى الله عليه وسلم أَنَّهُ قَالَ: قُلْنَا لَهُ: السُّفْيَانِي مِنَ الَحتُوم؟
فَقَالَ: نَعَمْ، وَقَتلُ النَّفْسِ الزَّكِيَّة مِنَ المحتوم، وَالقَائِمُ مِنَ المَحتُومِ، وَخَسِفُ البَيدَاءِ مِنَ المحتوم، وَكَفٌ تَطلَعُ مِنَ السَّمَاءِ مِنَ المَحتُوم؟
وَالنَّدَاءُ مِنَ السَّماءِ مِنَ المَحتُومِ فَقُلتُ: وَأَيُّ شُىءٍ يَكُونُ النَّدَاء؟
فَقَالَ: مُنَادٍ يُنَادِى بِاسمِ القَائِمِ وَ إِسمِ أَبِيهِ عليهمالسلام». (2).
راوي گفت: به امام صادق عليهالسلام عرض كرديم:سفياني حتمي است؟
فرمود:آري و كشته شدن نفس زكيه حتمياست، و قائم عليهالسلام از حتميات است. و فرو رفتن سرزمين بيداء و لشكريان سفياني حتمي است، و ظاهر شدن كف دستي از آسمان حتمي است، و ندا از آسمان حتمي است.عرض كردم:ندا چه خواهند بود؟فرمود: ندا دهندهاي كه به نام حضرت قائم عليهالسلام و نام پدرش را ندا خواهد داد.
3- عبدالله بن نسيان گفت: در محضر ابيعبدالله (امام صادق عليهالسلام) بودم كه شنيدم مردي از «همدان» به آن حضرت عرض ميكند، اين مردم عامه (يعني اهل تسنن) ما را سرزنش ميكنند و به ما ميگويند شما چنين ميپنداريد كه آواز دهندهاي از آسمان بنام حضرت صاحب الامر عليهالسلام خواهد داد، آن حضرت كه تكيه داده
بود، خشمگين شد، برخاست و نشست، سپس فرمود: اين سخن را از من نقل نكنيد ولي از پدرم نقل كنيد و هيچ اشكالي براي شما نخواهد داشت. من گواهي ميدهم كه از پدرم شنيدم كه ميفرمود:
به خدا قسم كه اين مطلب در كتاب خدا (قرآن كريم) كاملا روشن است، آنجا كه ميفرمايد: «إِن نَشَأ نُنَزِّلُ عَلَيهِم مِنَ السَّماءِ آيَةٌ فَظَلَّت أَعنَاقُهُم لَهَا خاضعين » (1).
اگر ما بخواهيم نشانهاي از آسمان براي آنان فرو فرستيم كه در برابر آن خاضع شوند،آن روز در روي كره زمين كسي نخواهد ماند مگر آنكه در مقابل آن نشانه گردن كج خواخد كرد.
همهي مردم روي زمين چون بشنوند كه صدائي از آسمان بلند است و ميگويد:«توجه كنيد كه حق در علي ابن ابيطالب عليهالسلام و شيعيان اوست» ايمان آورند.
فرمود: و چون فردا شود شيطان به هوا رود تا آنجا كه از ديدگان زمينيان پنهان شود سپس آواز دهد: توجه كنيد كه حق در عثمان بن عفان و شيعيان اوست زيرا او مظلوم كشته شد، و خونش را مطالبه كنيد.
فرمود: خداوند در آن هنگام مردمان با ايمان را كه گرفتار حق ثابت قدماند بر حق، ثابت نگه ميدارد، و گفتار ثابت بر حق، همان نداي نخستين است، ولي آنانكه در دلهايشان بيماري هست به شك ميافتند، و بيماري دل، به خدا قسم كينه و دشمني ماست كه در آن هنگام از ما دوري ميجويند، و ما را ناسزا ميگويند و ميگويند: اين آوازه دهنده نخستين سحري بود از سحرهاي اين خاندان.
سپس امام صادق عليهالسلام اين آيه را تلاوت فرمود:«وَإِن يَرُوا آيَةً يُعرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحرُ مُستَمِر» (2).
اگر نشانهاي را به بينند رو گردان شده و ميگويند كه سحر سابقه داري است». (3).
از جملهي علائم حتميه، ظاهر شدن كف دستي در آسمان است. در روايتي كه دربارهي صيحه و نداي آسماني از امام صادق عليهالسلام نقل گرديده آن حضرت فرمود:... و كف دستي كه از آسمان ظاهر شود، از حتميات است.و در روايت ديگري كه («ابوبصير» در تاويل آيهي شريفهي «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ » (1)يعني: اگر ما بخواهيم نشانهاي از آسمان برايشان بفرستيم كه گردنهايشان در برابر آن خاضع گردد) از امام باقر عليهالسلام نقل نموده است كه آن حضرت فرمود:بزودي خداوند اين نشانه را براي آنها ميفرستد.ابوبصير گويد: عرض كردم: براي چه كساني؟فرمود: براي بنياميه و پيروانشان.عرض كردم، نشانه چيست؟فرمود: توقف خورشيد از موقع ظهر تا وقت عصر و بيرون آمدن سينه و صورت مردي كه حسب و نسبش معروف باشد در چشمهي خورشيد و اينها در زمان سفياني است و در آن هنگام موقع نابودي سفياني و قوم اوست. (2).
از جملهي علائم حتميه گرفتن خورشيد و گرفتن ماه است در ماه مبارك رمضان.«ثعلبهي ازدي» ميگويد:امام باقر عليهالسلام فرمود:پيش از ظهور حضرت قائم عليهالسلام دو نشانه خواهد بود كه از زمان هبوط حضرت آدم تا آن روز سابقه نداشته است، يكي گرفتن خورشيد در نيمهي ماه مبارك رمضان، و ديگري گرفتن ماه در آخر آن است.ثعلبه، ميگويد: عرض كردم يا بن رسول الله! خورشيد در آخر ماه ميگيرد و ماه،
در نيمهي آن.فرمود: من به آنچه ميگويم داناترم، اين دو نشانه از نشانههائي است كه از زمان هبوط حضرت آدم تا آنروز چنان اتفاقي نيفتاده است. (1).
از جمله علائم حتميه آيات و علامات و نشانههائي است كه در ماه رجب ظاهر ميشود. مرحوم شيخ طوسي، در «كتاب غيبت» خود از حسن بن محبوب از امام هشتم «حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام» روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
بناچار فتنه و آشوب عظيمي روي خواهد داد كه حتي اشخاص زيرك و كساني كه از خواص ما شيعيان ميباشند نيز در دام آن گرفتار خواهند شد، و اين در موقعي است كه شيعيان ما سومين امام از اولاد مرا از دست بدهند. [يعني پس از شهادت امام عسگري عليهالسلام و زمان غيبت حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه-]، اهل آسمان و زمين بر وي گريه ميكنند و چه بسيار افراد مومن و خداشناسي كه هنگام از دست رفتن «ماء معين» يعني آب صاف و زلال (كه مراد از آن حضرت قائم عليهالسلام است) متاسف و دلسوخته و محزون ميگردند. گويا من هم اكنون آنها را ميبينم در آن موقعي كه آنان را صدا ميزنند بسيار خوشحال و مسرورند و آن صدا كه از دور شنيده ميشود چنان واضح است كه گويا از نزديك شنيده ميشود، و آن صدا براي اهل ايمان رحمت، و براي كافران مايه رنج و عذاب است.
راوي گفت: عرض كردم:آن صدا چيست؟
فرمود: در ماه رجب سه صدا از آسمان شنيده ميشود، صداي اول اين است: «ألا لَعَنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِين» يعني: آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستمكاران است. صداي دوم: ميگويد: «أَزِفَتِ الأَزِفَةُ يَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنین» اي مردم با ايمان، رسيد آنچه بايد برسد، و صداي سوم اينكه سيمائي را در برابر چشمهي خورشيد ميبينند كه ميگويد: «هَذَا أَمير المؤمِنین قَد كَرَّ فِي هَلَاكِ الظَّالِمِين». يعني: اين اميرالمومنين عليهالسلام است كه براي هلاك ظالمان و نابودي ستمكاران آمده است.
1) ارشاد مفيد، ص 359.
و در روايت «حميري» آمده: در صداي سوم شخصي از نزديك خورشيد ديده ميشود كه ميگويد: خداوند فلاني را فرستاد، سخنانش را بشنويد و از او پيروي كنيد.و هر دو راوي گفتهاند: در اين موقع گشايش مردم، و آن كساني كه مردهاند و دوست ميداشتند كاش زنده بودند تا جنين روزي را ميديدند، فرا ميرسد، و خداوند دلها و سينههاي مردم با ايمان را شفا ميبخشد. (1).
از جمله علائم حتمي كه در اخبار فراواني از ائمهي معصومين عليهمالسلام روايت شده است، مسئله اختلاف «بنيعباس» و از بين رفتن خلافت، و انقراض دولت آنهاست.
اين موضوع چنان شايان دقت و درخور اهميت است كه پيوسته مورد توجه ائمه اطهار عليهمالسلام بوده و هميشه آنرا به پيروان مومن و واقعي خود گوشزد فرمودهاند تا جائي كه حتي پيدايش و ظهور دولت حق و قيام حضرت مهدي عليهالسلام را به انقراض سلطنت آنان مربوط دانستهاند.
از مجموع رواياتي كه دربارهي انقراض خلافت بنيعباس و همچنين انقراض آخرين دولت نوسازي شدهي آنان، قبل از ظهور به دست ما رسيده، چنين استفاده ميشود كه ظهور حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه- پس از سرنگوني آخرين دولت آنان است كه بدست تواناي (سومين خراساني) كه سيدي از دودمان پاك خاندان رسالت و ولايت است، و از ايران قيام ميكند (2)صورت خواهد گرفت.
در اين باره روايات زيادي وجود دارد كه به چند نمونه اشاره ميكنيم:
1- مرحوم علامه مجلسي عليه الرحمه، در بحارالانوار به نقل از كتاب «العددالقويه» تاليف رضيالدين حلي چنين مينويسد:از سلمان فارسي رضي الله عنه روايت شده است كه وي گفت:
به خدمت حضرت اميرالمومنين عليهالسلام شرفياب شدم در حالي كه آن حضرت خود تنها در خانه بود عرض كردم: يا امير المومنين! حضرت قائم عليهالسلام كه از نسل شماست كي ظهور ميكند؟ حضرت آه عميقي كشيد و سپس فرمود: «قائم» قيام نميكند مگر هنگامي كه بچهها به رياست برسند و حقوق الهي پايمال شود، و قرآن را با غنا «آهنگ موسيقي» بخوانند.
«فَإِذَا قَتَلَتْ مُلُوكَ بَنِي العباس أُولِي العَمَى وَالإلتباس، أَصحَابُ الرَّمِي عَن الأقواس، بِوُجُومٍ كَالتّراس، وَخَرِبَتِ البَصَرَةُ، هُنَاكَ يَقُومُ القَائِمِ مِن وُلدِ الحسين عليهالسلام»
هنگامي كه پادشاهان بنيعباس كه مردماني كور دل و نيرنگ باز ميباشند با تيرهائي كه از كمان ميگذرد بوسيلهي اشخاصي كه صورتهاي پهني مانند (سپر) دارند به قتل رسيدند، و شهر بصره خراب گرديد، و در آن قائم عليهالسلام كه از اولاد امام حسين عليهالسلام است قيام ميكند. (1).
دراين روايت چنانكه ملاحظه ميفرمائيد به دو علامت از علامتهاي «ظهور» اشاره شده است. يكي انقراض خلافت بني عباس، و ديگري خراب شدن شهر بصره، اما روايات ديگري در دست است كه نشان ميدهد سلطنت بنيعباس پس از انقراض نخستين، بار ديگر تجديد ميشود و سپس همزمان با ظهور حضرت ولي عصر (ارواحناه له الفداء) يا اندكي پيش از آن منقرض ميگردد و آنگاه حضرت ظهور ميفرمايند.براي تاييد اين مطلب به نمونههائي ديگر توجه فرمائيد.
2- در كتاب «غيبت نعماني» از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
هنگامي كه در ميان «بنو فلان» (منظور بنيعباس است) اختلاف افتاد، به انتظار فرج باشيد، و فرج شما نخواهد رسيد مگر آنكه (بنو فلان) اختلاف پيدا كنند: همين كه آنها اختلاف نمودند به انتظار صيحهاي كه در ماه مبارك رمضان شنيده ميشود، و خروج حضرت «قائم عليهالسلام» باشيد كه خداوند هر آنچه را كه بخواهد انجام ميدهد و «قائم عليهالسلام» هرگز قيام نميكند و شما آنچه را كه دوست ميداريد نميبينيد مگر آنكه فلان طايفه (يعني بنيعباس) در ميانشان اختلاف پيدا شود، و چون چنين شد مردم درباره آنان به طمع بيفتد و اختلاف كلمه روي دهد- يعني
1) «بحارالانوار» ج 52 ص 275 حديث 168.
يكپارچگي آنان از بين برود و حكومتشان از هم بپاشد و سفياني خروج كند (1).
3- ابوبصير از حضرت امام محمدباقر عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
حضرت قائم عليهالسلام در سالهاي فرد- نه، يك، سه، پنج، قيام خواهد كرد و فرمود: هنگامي كه بنو اميه اختلاف كردند و حكومتشان از دست رفت (بني عباس) به حكومت خواهند رسيد، و آنان همواره در بهار حكومت و طراوت زندگي خواهند بود تا آنكه دچار اختلاف شوند، همين كه به اختلاف افتادند، حكومتشان از دست خواهد رفت. و مردم مشرق و مغرب نيز به اختلاف دچار خواهند شد.
آري، اهل قبله نيز گرفتار اختلاف ميشوند، و مردم از شدت ترس، به ناراحتي و سخني خواهند افتاد، و پيوسته به همين حال (ترس و نگراني) هستند تا آنگاه كه آواز دهندهاي از آسمان آواز دهد، پس همين كه آواز داد كوچ كنيد، كوچ كنيد، كه بخدا قسم گويا او را (يعني حضرت قائم عليهالسلام) را ميبينم كه در ميان ركن و مقام ايستاده و از مردم به امر نو، و كتاب نو و حكومت آسماني نو، بيعت ميگيرد.«اما انه لايرد له رايه حتي يموت» آگاه باشيد و بدانيد كه هر پرچمي كه به هر سوئي ميفرستند تا پايان عمر او باز گردانده نميشود و يا اينكه تا پايان عمر حضرتش هيچ پرچمي عليه او برافراشته نميگردد. (2).
4- همچنين امام باقر عليهالسلام در روايتي فرمود:
بني فلان (يعني بني عباس)، ناچار بايد به سلطنت برسند، و همين كه به سلطنت و حكومت رسيدند، و سپس اختلاف نمودند، حكومتشان از يكپارچگي خواهد افتاد و كارشان پراكنده خواهد شد تا آنكه (خراساني) و (سفياني) بر آنان خروج كنند، اين از «مشرق» و آن ديگري از «مغرب» همچون دو اسب ميدان مسابقه بسوي كوفه پيشتازي كنند، و اين از مشرق، و آن از مغرب، تا آنكه نابودي (بني فلان) بدست آن دو انجام پذيرد، آن چنان كه حتي يك نفر از آنان را باقي نگذارند. (3).
5- ابن ابييعفور، گفت: امام صادق عليهالسلام به من فرمود:
نابودي فلان كس (نام يكي از بنيعباس) را به دست داشته باش و با انگشتان دستت بشمار، و خروج سفياني، و كشته شدن يك نفر- ظاهرا منظور نفس زكيه است- و لشكري كه به زمين فرو ميرود، و صدا.عرض كردم: صدا چيست؟ آيا همان آواز دهندهاي است كه آواز ميدهد؟فرمود: آري و صاحب الامر عليهالسلام با همان صدا شاخته ميشود و سپس فرمود:همهي فرج در نابودي فلاني (از بنيعباس) است. (1).
6- محمد بن صامت ميگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم:
هيچ نشانهاي در پيشاپيش اين امر «يعني ظهور حضرت صاحب الامر عليهالسلام» نيست؟
فرمود: چرا عرض كردم: آن نشانه چيست؟
فرمود: نابودي عباسي، (يعني يك نفر از بنيعباس) [و در بعضي از نسخهها نابودي بنيالعباس است] و خروجسفياني، و كشته شدن نفس زكيه، و فرو رفتن زمين در بيداء، و صدائي از آسمان.عرض كردم: فدايت شوم ميترسم كه اين كار به طول بيانجامد؟فرمود: نه، آن مانند رشته منظمي به دنبال هم خواهند آمد. (2).
7- مرحوم سيد بن طاووس عليه الرحمه، در كتاب «الملاحم و الفتن» حديثي را از امام صادق عليهالسلام در مورد انقراض سلطنت بنيعباس بدين گونه آورده است:«وَرُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ جَعَفَرِ بنِ مُحَمَّد علیه السلام أَنَّهُ سُئِلَ عَن ظُهُورِ قَانِمِ أَهلِ البَيتِهِ عليهمالسلام فَتَنَهَدَ وَبَكَى ثُمَّ قَالَ: يَالَهَا مِن طَامَّةٍ، إِذَا حَكَمَت فِي الدَّولَةِ الخصيانُ، وَالنِّسوَانُ وَالسُّودَانُ، وَأحْدَثَ الإِمَارَةَ السُّبَّانُ وَالصَّبيانُ، وَ خَرِبَ جَامِعُ الكُوفَةِ مِنَ العُمرَانِ وَانعَقَدَ الجسران، فَذَلِكَ الوَقتُ زَوَالُ مُلكِ بَنِي عَمّى العباس، وَ ظَهَرَ قَائِمنا أهلُ البَيتِ عليهمالسلام». (3).و روايت شده كه از صادق آل محمد صلي الله عليه و آله راجع به ظهور قائم اهل بيت عليهمالسلام پرسيدند،
آن حضرت آه سردي كشيد و گريه كرد و سپس فرمود: تا آن وقت چه مصائب بزرگي خواهد بود. وقتي كه «افراد اخته» [يعني: مرداني كه بيضهي آنها را كشيدهاند] و «زنها» و «سياهان» به حكومت رسيدند، و جوانها و بچهها امارت و فرمانروائي كردند، و جامع كوفه (يعني: مسجد كوفه) از آبادي خراب شد، و آن دو جسر (يعني: پلهاي روي شط كوفه) ساخته شد، و در آن موقع سلطنت بنيعباس دچار زوال ونابودي ميشود و حكومتشان از بين ميرود و قائم ما اهل بيت عليهمالسلام ظهور خواهند نمود.در اين حديث شريف امام صادق عليهالسلام چهار علامت از علائم ظهور حضرت قائم عليهالسلام را بيان فرموده است كه مختصرا توضيح ميدهيم:
1- امام عليهالسلام فرموده است: «إذا حَكَمَت فِي الدَّولَةِ الخِصيان» يعني: از جمله علائم ظهور، حكومت «اختهها» است (يعني كساني كه مردي ندارند) و ظاهرا منظور حضرت از اين جمله كنايه از عدم شخصيت آنان است و گوئي امام عليهالسلام ميخواهد بفرمايد در موقعي كه اشخاص بيصلاحيت و نوكر صفت كه از خود هيچگونه راي و تدبير و شخصيتي ندارند، و پيوسته تابع اين و آن غلام حلقه به گوش ديگران هستند، به حكومت رسيدند، در آن موقع بايد منتظر فرج بود.
2- امام عليهالسلام فرموده است:«وَأَحْدَثَ الإِمَارَةَ السُّبانُ وَ الصِّبيان» يعني: زماني كه جوانها و بچهها دولت را قبضه كردند، اين نيز يكي از علائم ظهور است. و معناي سخن حضرت اين است كه وقتي جوانها و بچهها كه راي و تدبيري ندارند و غالبا تابع احساسات و هوا و هوس خود ميباشند و تجربهاي در زندگي ندارند به رياست رسيدند و دولتها را در اختيار خود گرفتند بايد منتظر فرج بود. زيرا: تا آن موقع چنين چيزي نبوده است و به حكومت رسيدن بچهها و جوانها چيز تازهاي است.
3- امام عليهالسلام فرموده است «وَخَرِبَ جَامِعُ الكُوفَةِ مِنَ العُمران» يعني: هرگاه ديديد كه مسجد كوفه از آبادي افتاد، بدانيد كه اين يكي از جملهي علائم است و البته واضح است كه خرابي مسجد به نداشتن نمازگزار و تهي شدن از نماز و عبادت است. و مسجد زماني از آبادي ميافتد كه نمازگزاري نداشته باشد و وقتي كه مردمي نبودند كه به مسجد بروند و نماز بخوانند و عبادت كنند قهرا مسجد از آبادي ميافتد.
4- حضرت فرموده است «وانعقدت الجسران» يعني: و تا زماني كه در كوفه (دو پل ساخته شود) بايد منتظر ماند، و در نسخهي ديگري بجاي «جسران» كه معناي ساخته شدن «دو پل» بر روي شط فرات است كلمهي «جيران» وارده شده است و در اين صورت معناي سخن حضرت چنين ميشود كه: زماني كه مسجد كوفه همسايه پيدا كرد و اطراف آن آباد شد، و خانهها و ساختمانها بنيان گرديد، پس در آن موقع حكومت بنيعباس دچار زوال و نابودي ميگردد و قائم ما اهل بيت عليهمالسلام ظهور مينمايد و بحمدالله همهي اينها تاكنون واقع شده و اميد است كه خداوند عالميان به ما دوستان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و منتظران فرج، نظر لطفي فرموده و چشمان رمد ديده و هجران كشيدهي ما به نور جمال بيمثال آن نورالهي، بنيانگذار حكومت واحد جهاني، روشن و منور فرمايد.
آنچه را بازگو نموديم شماري اندك از روايات بسيار است كه دربارهي انقراض خلافت بنيعباس، و نوسازي حكومت آنان پس از انقراض، روايت شده است و امثال اينگونه روايات، در بخشهاي آينده نيز به مناسبت هر بحث خواهد آمد و اگر همگي آنها را با دقت مورد مطاله قرار گيرد، بخوبي روشن خواهد شد كه نوسازي حكومت بني عباس، پس از انقراض خلافت، يك واقعيت انكار ناپذير است كه ترديدي در آن وجود ندارد.
ولي: در پاورقي كتاب «غيبت نعماني» چاپ مكتبه الصدوق 159 باب 14 ذيل حديث 18 كه ما آن را از امام باقر عليهالسلام نقل نموديم و به تحقيق دانشمند محترم جناب آقاي (علياكبر غفاري) وفقه الله تعالي و ايده لمرضاته انجام پذيرفته، و ايشان چنين مينويسد:
«اينگونه اخبار در مقام بيان وقايع و حوادثي است كه در طول زمان غيبت روي ميدهد، نه آنكه مخصوص آخرالزمان و نزديك به ظهور حضرت قائم عليهالسلام باشد و چون تاليف كتاب (غيبت نعماني) در اواسط خلافت بنيعباس بوده و انقراض دولت بني عباسيان در قرن هفتم بدست خراساني (يعني: دومين خراساني كه هلاكوخان مغول باشد) انجام شده، و از اين رو همگي اين اخبار جزء اخباري
است كه از وقايع آينده خبر داده است و از معجزات امامان بشمار ميآيد. (1).گوئي محقق كتاب غيبت نعماني چون ديده است كه نام «خراساني» و «سفياني» هر دو با هم در روايت ذكر شده است، از اين رو تصور فرمودهاند كه بايد مقصود از اين خراساني، همان هلاكوخان مغول باشد. چه آنكه زمان خروج سفياني، كه از علائم حتميه ظهور است با زمان پيدايش «هلاكو» با هم سازگار نيست، و بدين لحاظ فرمودهاند كه: اين گونه اخبار در مقام بيان رويدادهائي است كه در طول زمان غيبت واقع ميشود!! در صورتي كه چنين نيست. زيرا:
اولا- در رواياتي كه از ائمهي معصومين عليهمالسلام نقل شده است به هيچ وجه، نه از هلاكوخان مغول به خراساني تعبير شده و نه اسم او در روايات آمده است، بلكه آنچه در بيانات ائمهي طاهرين عليهمالسلام دربارهي هلاكوخان مغول آمده است اين است كه فرمودهاند: «انما يجيء فساد أمرهم من حيث بدء صلاحهم» يعني: تباهي كار اينان از همانجائي كه سلطنشان آغاز شده خواهد بود يعني از طرف خراسان، و يا اينكه فرمودهاند:«يخرج من حيث بدء ملكهم» يعني او از همانجائي كه سلطنت بني عباس روبراه شده ميآيد. و امثال اينگونه تعابير. (2).
ثانيا- بر فرض اينكه از هلاكوخان مغول در روايات به خراساني تعبير شده باشد، اما مطابق روايات بيشماري كه دربارهي خراساني رسيده است خراساني عنوان سه نفر است كه عبارت باشند از:
1- ابومسلم خراساني 2- هلاكوخان مغول 3- سومين خراساني كه آخرين خراساني است و او سيدي است از دودمان اهل بيت عصمت و طهارت است كه هم با بني عباس و هم با سفياني ميجنگد. (3).
و ثالثا- روايات بيشماري از شيعه و سني در كتب حديث وجود دارد كه تحليلگران و محققان اسلامي همگي در تحليل و تجزيهي آنها گفتهاند كه مقصود از اين روايات،
1) غيبت نعماني ص 359 (پاورقي).
2) توضيح بيشتر در بخش دوم كتاب تحت عنوان «دومين خراساني» خواهد آمد.
3) ما در بخش دوم كتاب، تحت عنوان روايات رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي پرچمهاي سياه در اين باره صحبت كردهايم و رواياتي را نيز نشان ميدهد دولت بنيعباس تجديد ميشود متذكر گرديدهايم. به آنجا رجوع شود.
روايات سيدي است هاشمي كه وي از خراسان [يعني: ايران] قيام ميكند و با سفياني ميجنگد و او زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام است. (1).بنابراين در بيپايه بودن مطالب پاورقي كتاب غيبت النعماني ترديد وجود ندارد.
در خاتمهي اين بحث: (يعني انقراض سلطنت بنيعباس) تذكر اين نكته نيز ضروري است كه نگارنده دربارهي اين قسمت از حديث امام صادق عليهالسلام كه مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه- نقل كرده است «و انعقدت الجسران» (يعني: و دو پل برروي شط فرات ساخته شود) متحير و سرگردان است، زيرا اين جمله در كتابهائي كه حديث مذكور را نقل كردهاند بصورت مختلفي نقل شده است.
در كتاب «الملاحم و الفتن» تاليف مرحوم سيد بن طاووس -رحمه الله عليه- همانگونه كه ملاحظه فرموديد پس از ذكر سه علامتي كه به دنبال نقل حديث توضيح داديم (وانعقدت الجسران) كه معناي آن ساخته شدن دو پل ميباشد آمده است.
در كتاب «الزام الناصب» ج 2 ص 125 طبع نجف، كه اين حديث را از كتاب «صراط المستقيم» نقل نموده بجاي «انعقدت الجسران، انعقدت الجيران» كه معناي آن آباد شدن اطراف مسجد كوفه، و ساخته شدن خانهها و عمارتها و ساختمانها باشد نوشته شده است.
و در كتاب «صراط المستقيم ج 2 ص 258«كه حديث را از حضرت صادق عليهالسلام نقل كرده است بجاي انعقدت الجيران كه در الزام الناصب آمده است انعقدت الجيران، كه معناي آن از دست دادن همسايه باشد آورده است.روي اين حساب قهرا معناهايي كه بدست ميآيد، گوناگون و مختلف است و اگر عبارت كتاب صراط المستقيم از همهي عبارتها صحيحتر باشد معناي عجيبي بدست ميآيد كه شايان توجه است و آن معنا به قرينهي خراب شدن مسجد كوفه از آبادي و نداشتن نمازگزار، عبارت از اين خواهد بود كه:
1) براي اطلاع بيشتر به بخش چهارم كه به همين موضوع اختصاص دارد، رجوع فرمائيد.
موقعي كه حكومت و فرمانروائي بدست جوانها و بچهها رسيد و عراق همسايه خود «ايران» را از دست داد و بين اين دو كشور جنگ و اختلاف در گرفت، آن وقت، هنگام ظهور حضرت مهدي عليهالسلام است.
اين معنا چندان بدون مناسبت هم نيست زيرا چنان كه ميدانيم و همهي نويسندگان و پژوهشگران آثار اهل بيت عليهمالسلام نيز واقفاند، يكي از اهداف اساسي سيد حسني (1)كه در ايران قيام ميكند، ورود به خاك عراق و شكست لشكريان سفياني و تسخير كوفه يا عراق و ورود لشكريان او به كوفه ميباشد.
در هرصورت، نگارندهي اين سطور دربارهي احداث دو پل كه به روي شط كوفه ساخته شود ترديد دارد، و آنچه مسلم است و در آن ترديد راه ندارد، احداث يك پل ميباشد، زيرا در خطبهي بسيار مفصلي كه اصبغ بن نباته، دربارهي اوضاع عمومي آخرالزمان، از اميرمومنان عليهالسلام نقل نموده، چنين آمده است كه حضرت فرمود:
«سفياني» لشكري را كه متشكل از صد و سي هزار نفر است بسوي كوفه اعزام ميكند و در «روحاء، و فاروق» (كه نام دو محل در نزديكيهاي نجف اشرف است) فرود ميآيند، و شصت هزار نفر آنها به سوي كوفه حركت ميكنند، و در محلي كه قبر حضرت هود عليهالسلام است در نخيله، (نزديك نجف اشرف) فرود ميآيند و در روز عيدي به مردم حمله ميكنند، و فرمانرواي مردم در آن روز «جبار عنيد» و ستمگر معاند و كينهتوزي است كه از بس شياد و فريبكار است به او كاهن ساحر گفته ميشود.
آنگاه اميري از «زوراء» يعني: از بغداد، با پنج هزار نفر از عياران و دروغ پردازان و فتنهانگيزان به قصد جنگ با آنها حركت ميكنند، و به روي «جسر كوفه» يعني: پل روي شط، هفتاد هزار نفر (از طرفين) به قتل ميرسند به طوري كه «فرات» از خونشان رنگين، و از اجسادشان كه در آب افتاده است متعفن ميگردد و مردم به واسطهي خونهاي كشتهها و تعفن اجساد تا سه روز از استعمال آب (فرات و يا رفت و آمد بر روي پل) خودداري ميكنند. (2).
در خطبهاي كه از حضرت سلمان (رضوان الله عليه) نقل شده (و در ضمن روايات مربوط به مشرق آنرا نقل خواهيم نمود) چنين آمده است كه حضرت سلمان (رضوان الله عليه) پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله، خطبهاي ايراد نمود و خطاب به مردم چنين فرمود:
«وَيُوشِكُ أَن يُبنى جِسْرُهَا وَيُبنى جَنبَيهَا»و نزديك است كه: (جسر كوفه) بنا شود و در دو طرف شط كوفه، خانهها و ساختمانها و عمارتها فراوان گردد. (1).بنابراين، احداث: دو پل، به روي شط محل ترديد است. و اما ساخته شدن «يك پل» مسلم و ترديد ناپذير است. و هر چند كه احتمال احداث پل ديگري نيز بر روي شط كوفه بعيد نيست، اما قدر مسلم اين است كه: ساخته شدن يك پل هم يكي از علائم نزديك به ظهور است و در آن جاي هيچ شك و شبههاي نيست.
نكتهي ديگر كه در اينجا در رابطه با انقراض سلطنت بني عباس بايد تذكر دهيم اين است كه:دربعضي از روايات وارد شده كه بني عباس به حرف «ع» افتتاح، و به حرف «ع» هم ختم ميشوند. يعني: نخستين كسي كه از بني عباس به خلافت ميرسد نامش «عبدالله» و آخرين كسي هم كه حكومت بني عباس بدو ختم ميشود، نامش «عبدالله» خواهد بود.در اين رابطه مرحوم سيد بن طاووس عليه الرحمه، در كتاب «الملاحم و الفتن» در روايتي از كعب الاحبار، چنين مينويسد:«عَن كَعبٍ، قَالَ: إِذا مَلِكَ رَجُلٌ مِن بَنِي العَبّاس يُقَالُ لَهُ عَبدُ اللَّهِ وَ هُوَ ذُو العَينِ الآخرِ مِنهُم بِها أَفتَتَحُوا وَ بِها يَحْتِمُونَ، فَهُوَ مِفْتَاحُ البَلاءِ، وَ سَيفُ الفَنَاءِ (2).موقعي كه مردي از بنيعباس به حكومت رسيد كه به او «عبدالله» ميگويند، و او آخرين نفر آنهاست كه اولين حرف اسم او «ع» است زيرا: بنيعباس، به حرف
«ع» افتتاح و به حرف «ع» هم ختم ميشوند، او كليد بلا و شمير هلاكت است.يعني: او كشته ميشود، و با كشته شدن وي بلاها و گرفتاريها آغاز ميشود.به موجب اين روايت، با توجه به توضيحاتي كه پيرامون حديث امام صادق عليهالسلام راجع به «جسر كوفه» آورديم، همچنين رواياتي كه ساخته شدن جسر كوفه را يكي از علائم نزديك به ظهور دانسته، و در اكثر آنها به ساخته شدن يك «پل» به روي شط كوفه تصريح شده است، (1)چنين به نظر ميرسد كه منظور از زوال فرمانروائي بنيعباس در حديث امام صادق عليه السلام، زوال سلطنت بني عباس است نه زوال خلافت.زيرا: اگر منظور از زوال فرمانروائي بني عباس، زوال خلافت آنها باشد، كه اين امر مدتي است واقع شده و ساليان درازي است كه دوران خلافت آنها سپري گشته است. و چه آنكه اولين خليفهي عباسي «عبدالله سفاح» و آخرين آنها «عبدالله مستعصم» بود كه طومار زندگي او بوسيلهي «هلاكوخان مغول» در سال 656 هجري در هم پيچيده شد.
و با مرگ او بساط خلافت بنيعباس نيز برچيده شد و با اين كه چندين قرن از وقوع اين ماجرا گذشته است هنوز كه هنوز است ولي مطلق خداوند (عجل الله تعالي فرجه الشريف) در پشت پردهي غيبت ميباشد، و از ظهور مبارك حضرتش خبري نيست.بنابراين، طبق توضيحات مزبور، اگر نويسنده اشتباه نكرده باشد، شايد بتوان گفت: مراد از آخرين نفر بنيعباس كه اولين حرف اسم او حرف «ع» است، و مدت فرمانروائي او در عراق تا بناء «جسر كوفه» در عراق، بيشتر نخواهد بود، مردي بنام «عبدالله» و يا «عبدالاله» باشد كه وي در دوران حكومت رژيم سلطنتي در عراق در زمان ملك فيصل دوم (پادشاه جوان عراق)، وليعهد اين كشور بود، و در كودتائي كه به كارگرداني «عبدالكريم قاسم» عليه رژيم سلطنتي، درسال 1958 ميلادي صورت گرفت، او و همهي خاندان سلطنتي عراق به قتل رسيدند. (2).
از جملهي علائم حتميه، و فتنههاي بزرگ، خروج (دجال) است. دربارهي خروج دجال، و اينكه دجال كيست، و محل خروج دجال او كجاست و چه كارهائي انجام ميدهد و به دست چه كسي كشته ميشود و محل كشته شدن او چه سرزميني است، روايات بسياري رسيده است كه چون بيشتر آنها از اهل سنت روايت شده، و در بسياري از آنها هم آثار جعل و ساختگي آشكار است، و با موضوع بحث هم خيلي ارتباط ندارد، از اين رو از نقل آنها صرف نظر ميكنيم.
كساني كه مايلاند شرح حال (دجال) را بدانند و به حركات سحرانگيز و نغمههاي ناموزون او واقف و آگاه شوند، ميتوانند به كتابهائي مفصلي كه دربارهي علائم ظهور، نگارش يافته است مراجعه فرمايند.
از جملهي علائم حتميهي قريب به ظهور خروج سيد حسني از طرف قزوين و طالقان و ديلم است. و اين علامت، علامتي است كه هم حتميالوقوع و هم حتميالعلامه ميباشد و جون ما در بخش سوم كتاب، بخصوص در اين باره به تفصيل سخن خواهيم گفت، از اين رو بحث دربارهي سيد حسني را به بخش سوم ارجاع ميدهيم.اين علامات ده گانه بطوري كه گفته شده از علامات حتمي است ولي در عين حال بايد توجه داشت كه وقوع آنها نيز منوط به مصلحت خداوند است، و چه بسا ممكن است برخي از آنها نيز محقق نشود.
در اینجا بی مناسبت نیست به این نکته اشاره کنیم که علاوه بر علامتهای یاد شده از جمله علائم قریب به ،ظهور شکل گیری سپاه توانمندی از افراد قبایل مختلف بنام «جيش الغضب» [سپاه ،خشم یا لشکر غضب] در آستانه ظهور است که فرماندهی آن را سیدی از دودمان اهل بیت عليهمالسلام بنام «باقر» به عهده خواهد داشت. در این زمینه در کتاب غیبت «نعمانی از مسیب بن نَجَبه روایت کرده که گفت
«مردی به همراه مرد دیگری که او را ابن السوداء» میگفتند به نزد امير المؤمنين عليهالسلام آمد و عرض کرد یا امیرالمؤمنین این شخص به خدا و رسولش دروغ میبندد و شما را هم شاهد می گیرد.
امیرالمؤمنین عليهالسلام فرمود: خیلی عریض و طویل سخن گفته چه میگوید؟ عرض کرد از لشکر غضب سخن میگوید فرمود دست از این مرد بردار آنان گروهی هستند که در آخرالزمان میآیند و از هر قبیله ای یک مرد و دو مرد و سه مرد تا به نه مرد برسد جمع میشوند به خدا سوگند که من فرماندهشان را میشناسم و نام او و جایی را که فرود می آیند میدانم سپس برخاست و می فرمود باقر ،باقر باقر پس از آن فرمود او مردی از ذریه من است که حدیث را با ویژگی خاصی میشکافد» (1)
در این حدیث تصریح شده که در آخرالزمان و هنگام ظهور حضرت مهدی سپاهی از اهل حق و قبایل مختلف بنام «جيش غضب» تشکیل خواهد شد که فرماندهی آنرا سیدی جلیل ،القدر ،روحانی از اهل علم و بازگو کننده آثار و احادیث اهل بیت عليهم السلام بنام «باقر» عهده دار خواهد بود.
با دقت و تأمل در حدیث مزبور و همچنین روایات دیگری که در مورد نشانه های ظهور وارد شده به نظر میرسد که تشکیل چنان سپاهی در آستانه ظهور آنهم از قبایل مختلف و با عنوان «سپاه خشم» مربوط به حوادث عراق قبل از ظهور و جنبش و حرکت گروهی از قبایل مختلف ،عراقی به فرماندهی همان سید نامبرده باشد که به هنگام ظهور خشمگینانه و غضب آلود برای آزاد ساختن عراق از دست نیروهای متجاوز و پیوستن به امام و بیعت با آن ،حضرت بپا خیزند و خود را برای نبردی سهمگین و آزادی بخش آماده و مهیا سازند و بی مهابا به پیش ،بتازند و سرانجام به افتخار درک حضور امام نائل شوند. والعلم عندالله
1) غیبت ،نعمانی ص ،۳۱۱ باب ۲۰ ج ۱ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۴۷، ح ۱۲۸
نکته :اوّل عناوین ایرانیان در حدیث و تاریخ
«فرس»
«عجم»
«موالی»
نکته دوم: پرچمهای سیاه
سنت پرچمداری در گذشته و حال
گواهی تاریخ و حدیث
نشانه استقلال تشیع
نکته سوم: مشرق کجاست
هدف روایات از مشرق و خراسان ایران است
خراسانی عنوان سه نفر است
سومین خراسانی
قیام زمینه سازان از مشرق آغاز میشود
روایات مربوط به مشرق
روایات مربوط به خراسان
از آنجا كه در بخش وسيعي از خبرهاي غيبي، و پيشگوئيهاي پيشوايان مذهبي راجع به علائم ظهور قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و قيام پر شور و مسرتانگيز حجت منتظر الهي (ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) روايات بسيار زيادي در مورد «انقلاب اسلامي ايرانيان» و جانفشانيهاي حماسه آفرين آن مردم خداجوي باايمان، كه زمينهساز حكومت جهاني مهدي موعود عليهالسلام ميباشند، از پيغمبر گرامياسلام صلي الله عليه و آله و جانشينان معصوم آن حضرت نقل شده، و در قسمت مهمي از اين روايات لفظ «مشرق» و در پارهاي كلمهي «خراسان» ديده ميشود، از اينرو لازم است پيش از آنكه روايات مربوط به اين بخش را مورد بررسي قرار داده و دربارهي آنها گفتگو كنيم، توجه علاقندان به ظهور و منتظران فرج اهل بيت عليهمالسلام، را به چند نكتهي اساسي، كه براي فهم روايات مربوطه ضروري بنظر ميرسد جلب نمائيم:
1- بايد ببينيم در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و صدر اسلام و همچنين دوران خلفاء «سهگانه» و زمان حكومت جائرانهي «بنياميه» و «بنيعباس» چه كلمات و الفاظي در مورد ايرانيان بكار ميرفته، و مسلمانان اوليه با چه اسم و عنوان از آنها ياد ميكردهاند؟
2- بايد بدانيم منظور و مقصود روايات از: «پرچمهاي سياه» كه در پيشگوئيهاي پيشوايان آمده است چيست؟ و اين پرچمهاي سياهي كه از مشرق، و يا خراسان، نمايان ميشود و صاحبان آن پرچمها با مردي از فرزندان ابوسفيان ميجنگند و سرانجام زمام امور خود را بدست حضرت مهدي عليهالسلام ميسپارند، مربوط بكدام كشور مقتدر و دولت توانائي از دولتهاي اسلامياست؟
3- مشرق كجا؟ و خراسان چه سرزميني است؟
اينك براي روشن شدن مطلب به توضيحاتي كه در ضمن چند نكتهي مفصل ميآوريم توجه فرمائيد.
چنانکه بر ارباب فضل و دانش و صاحبان درک و بینش و اهل علم و اطلاع پوشیده و مخفی نیست و همهی پژوهشگران و ارباب تحقیق میدانند، در روزگار گذشته و تاریخ صدر اسلام، استعمال کلمهی «ایران» و ایرانی در نزد مسلمانان آنروز مرسوم و متداول نبوده، و بلکه بر عکس امروز، که «ایرانیان» در سراسر جهان بعنوان ایرانی، شناخته و معرفی میشوند، و در آن روزگار «اعراب» و مسلمانان اولیه از ایرانیان، با عناوین مختلفی چون «فرس، عجم، موالی، خراسانی» و الفاظ دیگری نظیر این کلمات یاد میکردهاند، و این مطلب، حقیقت مسلم و انکار ناپذیری است که برای هیچکس قابل تردید نیست.بهمین دلیل در احادیث واردهی از معصومین علیهالسلام، و کتب فقه، و تاریخ و لغت و سایر کتابها نیز از «ایرانیان» بعنوان ایرانی سخنی به میان نیامده و از آنها بگونهای دیگر یاد شده است.بنابراین اگر بخواهیم که آیا در مورد «ایرانیان» از پیامبر بزرگوار اسلام، و جانشینان معصوم آن حضرت، حدیث و روایتی نقل شده است یا خیر، باید به عناوین یاد شده از قبیل فرس، عجم، موالی و نظایر اینها مراجعه کنیم تا واقعیت مطلب آشکار گردد. و اینک یکایک آنها را بررسی میکنیم.
یکی از عناوین بارز ایرانیان که از دوران رسول اکرم صلی الله علیه و آله و تاریخ صدر اسلام
تاکنون در نزد مسلمانان شهرت بسزایی داشته و از مهمترین، و معروفترین عناوین آنروز مردم ایران به شمار میرفته است، نام «فارس» میباشد.
برای اثبات این مطلب از منابع موثق حدیث شواهد زیادی در دست داریم که به چند نمونهی اشاره میکنیم.
1- مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان، ذیل آیهی شریفهی: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ»؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید هر کس از شما از دین خود برگردد خداوند در آینده جمعیتی را میآورد که آنها را دوست دارد و آنها نیز متقابلا خدا را دوست دارند، و در برابر مونان خاضع و متواضع، و در برابر کافران نیرومندند.»(1)چنین روایت کرده است:
هنگامی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهی این آیه سوال کردند، حضرت دست مبارک خود را بر شانهی سلمان زد و فرمود:
این و یاران او و هموطنان او هستند، سپس فرمود:«لو كَانَ الدِّينُ مُعَلَّقاً بِالتُّرَيَا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِن أَبْنَاءِ فارس»؛ اگر دین و در روایت دیگری اگر علم به ستارهی پروین بسته باشد و در آسمانها قرار گیرد مردانی از فرزندان فارس آنرا در اختیار خواهند گرفت. (2).
2- در روایت دیگری که مفسرین ذیل آیه شریفهی «وَإِن تَتَوَلَّوا يَستَبدِل قَوماً غَيرَكُم»؛ «و اگر شما ای جمعیت عرب به دین و ایمان پشت کنید، خداوند مردم دیگری را بجای از شما بدل خواهد گرفت.» (3)نقل کردهاند، چنین آمده است:
گروهی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند: یا رسول الله این مردمی که خداوند آنان را در کتاب خود یاد کرده است چه کسانی هستند؟!
حضرت دست مبارکش را به پای سلمان که در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، زد و فرمود: این قبیلهاش و هموطنانش هستند سپس فرمود:
قسم بپروردگاری که جان من در قبضهی قدرت اوست «لو كَانَ الدِّينُ مُعَلَّقاً بِالتُّرَيَا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِن أَبْنَاءِ فارس». [113] اگر «ایمان» به ستارهی پروین آویخته باشد، مردانی از مردم «فارس» آن را در اختیار خواهند گرفت.
3- در روایت کوتاه دیگری که دربارهی ایرانیان از امیرمومنان علی علیهالسلام نقل شده چنین آمده است:«قالَ النَّي صلی الله علیه و آله في «فارس» ضَرَبتُومُوهُم عَلَى تَنزِيلِهِ وَلَا تَنقَضى الدُّنْيَا حَتَّى يَضرِبُوكُم عَلَى تَأْوِيلِهِ». [114] .
ییغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارهی مردم فارس فرمود: همچنانکه شما (عربها) بخاطر حمایت از دین و نزول آنان را با شمشیر خواهید زد، دنیا منقضی نمیشود، و بآخر نمیرسد، مگر اینکه همین ایرانیان بخاطر تازه شدن اسلام و حمایت از قرآن، و پیاده شدن دستورات آسمانی این کتاب الهی، شما را با شمشیر خواهند زد و با شما خواهند جنگید.
4- در نامهای که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در دوران بعثت خود به خسرو پرویز- پادشاه ایران- برای پذیرش اسلام نوشته، و آن را به وسیلهی مردی بنام «عبدالله بن حذافه» برای وی ارسال فرموده، چنین آمده است:
«... مِن مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ إِلَى كَسرى عَظيم ،فارس، سَلَامٌ عَلَىٰ مَنِ اتَّبَعَ أَهْدَىٰ وَ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ شَهِدَ أن لا إلهَ إِلَّا اللهُ وَحدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَدْعُوكَ بِدَاعِيَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، فَإِنِّي أَنَا رَسُولُ اللَّهِ إِلَى النّاس كافةٌ لأُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقُّ القَولُ عَلَى الكَافِرِين، فَأَسلِم تَسلِم فَإِن أَبَيتَ فَإِنَّ إِثْمَ الجُوسِ عَلَيكَ»
«نامهای است از محمد رسول خدا بسوی کسری برزگ زمامدار رمردم فارس. سلام خدا بر کسی که از هدایت راهنمایان پیروی نماید و به خدا و فرستادهی او ایمان بیاورد و به یکتائی خداوند و اینکه شریکی ندارد و اینکه محمد صلی الله علیه و آله بندهی خدا و فرستادهی اوست گواهی دهد.من تو را بسوی خداوند تبارک و تعالی دعوت مینمایم که فرستادهی خداوند
بسوي تمام مردم ميباشم تا كساني كه رواني پاك و دلي زنده دارند انذار كنم و حجت و بيان خداوند بر كافران ثابت گردد. اسلام بياور تا سالم بماني. اگر از پذيرفتن اسلام امتناعورزي، گناه همه ملت به گردن تو خواهد بود.» (1).در اين نامه همانگونه كه ملاحظه ميشود پيامبر بزرگوار اسلام از پادشاه ايران به عنوان «بزرگ زمامدار مردم فارس» ياد فرموده است.
5- در حديثي كه در رابطه با پيشگوئيهاي رسول گرامي صلي الله عليه و آله پيرامون آيندهي ايرانيان آن بزرگوار نقل شده و آن حضرت به مسلمانان مژده دادهاند كه مردم ايران دين اسلام را خواهند پذيرفت و پس از پذيرفتن اسلام وفادارترين مردم نسبت به اسلام خواهند بود و در راه گسترش آن بيش از هر ملت ديگر اخلاص و صميميت نشان خواهند داد، چنين آمده است:
«أعظَمُ النَّاسِ نَصيباً في الإسلام أهل فارس» (2).
بهره و نصيب مردم فارس در دين اسلام از همهي ملتهاي ديگر بيشتر و بزرگتر است».
6- در حديث مختصر ديگري كه در همين رابطه از آن برزگوار نقل شده و نشان ميدهد كه ايرانيان از اسلام بهره بيشتري خواهند گرفت و هيچ ملتي به اندازهي آنها از منبع روشني بخش وحي پرتو نخواهند گرفت، چنين آمده است:
«أسعَدُ العَجَمِ بِالإِسلامِ أَهلُ فارس». (3).
«سعادتمندترين عجمها نسبت به اسلام اهل فارس هستند».
7-در حديث ديگر كه دربارهي دينداري ايرانيان، و ايمان و اعتقاد راسخ آنان نسبت به دين حنيف اسلام از زبان گهربار آن حضرت بازگو شده چنين آمده است:پيامبر بزرگوار به يكي از ياران نزديك خود بنام «ابوايوب» كه گويا روي تعصب عربيت، يكي از ايرانيان را به خاطر اينكه زبانش فارسي بود سرزنش ميكرد فرمود:
«يا أَبا أَيوب لأتُغيّره بالفارسية فلو أنَّ الدِّينَ مُعَلَّقٌ بِالثريا لنالته أبناء فارس». (1).-اي ابوايوب! او را به خاطر اينكه زبانش فارسي است سرزنش مكن، چه آنكه اگر دين به ستارهي «پروين» بسته باشند، فرزندان «فارس» و مردم ايران به آن دست خواهند يافت.
در اين روايات چنانكه خوانندگان گرامي ملاحظه نمودند، پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله، ايرانيان را به عنوان «فارسيان» و مردم فارسي زبان ياد نموده، و به علاوه، با بيان آن جملهي معروف و تاريخي خود (2)دربارهي ايرانيان كه تا ابديت همچون ستارهاي روشن و تابنده بر تارك بشريت و تاريخ انسانيت نورافشاني ميكند (ونه تنها موجب فخر و مباهات ايرانيان كه مايه سرافرازي همهي مسلمانان و ملتهاي محروم و مستضعف جهان در تمام طول تاريخ و همهي قرون و اعصار است) از آينده درخشان ملتي كه نه تنها زمان بعثت رسول اسلام بلكه تا سالها پس از رحلت نبي گرامي از آئين توحيد و يكتاپرستي و برنامههاي نجات بخش «قرآن»، و دستورات جامع و جاويد محمدي صلي الله عليه و آله خبري نداشتند، از تلاشهاي پيگير و مداومشان كوششهاي بيدريغ و پرثمرشان در پيشبرد دين مبين اسلام، و همچنين جانبازيها و فداكاريها و از خود گذشتيهاي ايثارگرانهي آنان در راه به ثمر رساندن اهداف آسماني قرآن، پيشگوئي نموده است.
بنابراين يكي از عناوين بارز ايرانيان در زمان رسول اكرم كلمهي «فرس» بوده است. و ترديدي وجود ندارد كه اگر در حديثي، كلمهي فرس و يا فارس ديده شود، مقصود ايرانيان ميباشند.
كلمهي «عجم» نيز مانند كلمهي «فرس» يكي ديگر از عناوين ايرانيان در تاريخ اسلام است. و تمام محدثان و مولفان و مورخان اسلامي اين كلمه را چه در زمان گذشته و چه امروز در مورد «ايراينان» بكار برده، و از آنان بنام «عجم» ياد كردهاند، و از اين رو
لازم است مقداري دربارهي آن توضيح دهيم.
ولي پيش از آنكه دربارهي اين كلمه بحث و گفتگو كنيم و آنرا از نظر لغت عرب ومعناي واقعي آن، مورد بررسي قرار دهيم، بايد اين نكته را خاطر نشان سازيم كه هدف ما از بحث و بررسي در پيرامون كلمهي «عجم» ذكر فضائل عجم و مديحهسرائي آنان، و اثبات برتري ايشان بر ساير اقوام و ديگر ملل جهان نيست، و نيز نميخواهيم ميزان عشق و علاقه اين دسته از مردم را نسبت به خاندان عصمت و طهارت، ومقدار فداكاريها و از خودگذشتيها و خدمات كم نظير آنان را نسبت بعالم اسلام و پيشوايان واقعي مذهبي بازگو كنيم. بلكه هدف ما از مطرح ساختن كلمهي «عجم» در اينجا تحقيق در پيرامون اين كلمه است و آن هم بدين لحاظ است كه ريشهي اصلي و اساسي، و معناي واقعي اين كلمه را در لغت عرب پيدا نموده، و روشن سازيم كه مقصود روايات اسلامي از گروه خاصي بنام عجم، كه در بيانات ائمهي معصومين «عليهمالسلام» از آنها تعريف شده، و مورد تمجيد و ستايش قرار گرفتهاند، (اين گروه خاص) ايرانيان هستند.
بنابراين براي پرهيز از اطالهي سخن و دوري جستن از قيد و بندهاي اضافي و شرح خصوصيات روحي و اخلاقي «ايرانيان» به توضيح مختصري پيرامون كلمهي «عجم» اكتفا نموده و پس از اندكي شرح و تفسير اين كلمه به حديثي چند كه از طرز استعمال آن خصوص ايرانيان استفاده ميشود ومقصود ما به روشني بيان مينمايد، اشاره ميكنيم.
كلمهي «عجم» كلمهاي است عربي و بمعناي سخن مبهم و نامفهوم است و مقصود از آن كسي است كه غيرعرب باشد، و اعراب اين كلمه را در مورد افراد غيرعرب بكار ميبرند.در «لسان العرب» (كتاب لغت) در مادهي «عجم» مينويسد:«عجم» خلاف العرب»عجم، به كسي گفته ميشود كه عرب نباشد و منظور عرب، از كلمهي «عجم» كساني هستند كه عرب زبان نباشند.
بنابراين كلمهي «عجم» كلمهاي است كه تمامي اقوام و ملل مختلف جهان را كه غيرعرب باشند در بر ميگيرد، و همهي دنياي غيرعرب را شامل ميشود و با اين حساب كليهي مردم جهان از هر قوم و نژادي كه باشند از ترك و كرد و فارس و بلوچ و هندي و چيني و اروپائي و آفريقائي و تمامي نژادهاي ديگر، همه و همه «عجم» محسوب ميشوند.ولي با دقت و تتبع بيشتر در ريشهي اين لغت بخوبي روشن ميشود كه گرچه اكثر اهل لغت كلماتي چون عجم- عجمه، اعجام، اعاجم، و اعجمي را به معناي ابهام در سخن و نارسائي در بيان و سخن نامفهوم و ناآشنا معنا كرده و كلمهي عجم را به طور مطلق در معاني ياد شده به كار برده و در كليهي افراد غيرعرب استعمال نمودهاند، اما در عين حال از خلال سخنان خود آنها معلوم ميشود كه لفظ عجم غير از معناي اصلي و واقعي آن كه مطلق افراد غيرعرب باشند، از نظر استعمال، معنا و مفهوم ديگري دارد كه با معناي اصلي آن به طور كامل موافقت نميكند.
چنانكه اين معنا بر صاحب «مجمع البحرين» و كتاب «المنجد في اللغة» پوشيده و مستور نمانده و هر دوي آنها، آن را تصريح كردهاند.
عبارت مجمعالبحرين چنين است:
«العَجَبِى مَنسُوبُ إلَى العَجَم بِفَتَحَتَينِ، وَ هُم الفرس وَ إِن أَفَصَحَ بالعجمية» (1).«عجمي منسوب به عجم است و آنان «مردم فارس» ميباشند اگر چه در لغت خود فصيح بوده و لكنت زبان نداشته باشند»
و عبارت «المنجد» در اين باره چنين است:«العجم: خلاف العرب، سموا بذلك لتعقيد السنتهم، الفرس، بلاد الفرس». (2).«عجم به كسي گفته ميشود كه عرب زبان نباشد، عجم را بدين سبب عجم گفتهاند كه لغت و زبانشان در نظر عرب مبهم، و پيچيده و نامفهوم است و عجم، مردم فارسي زبان و سرزمين مردم ايران است.
هر چند معناي اصلي كلمه «عجم»، لكنت در زبان و غير فصيح بودن است اما در عين حال اين كلمه نزد اعراب، از عناوين ايرانيان است كه گرچه عرب، آن را براي غيرعرب، از عرب، انتخاب نموده ولي مشخصا آن را در مورد «ايرانيان» بكار برده است.بنابراين كلمهي «عجم» نيز مانند كلمه «فرس» در لغت عرب يكي از عناوين مشهور ايرانيان است.
واژه و كلمهي عجم در قرآن كريم با لفظ اعجمي (1)آمده است، ولي مفهومي كه اين لغت در قرآن شريف دارد با مفهومي كه در اصطلاح عرب از همين كلمهي اعجمي، كلمهي عجميت را گرفته و آنرا در مورد ايرانيان بكار برده و ميبرند، تفاوت بسيار دارد.
زيرا: كلمهي اعجمي در اصطلاح قرآن مجيد بمعني غيرفصيح و لكنت در زبان است و به كسي گفته ميشود كه نقصي در بيان او باشد، مثلا قرآن كريم ميفرمايد:
«وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا أَعْجَمِيًّا لَقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آيَاتُهُ أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ » (2).
اگر قرآن راغيرفصيح نازل ميكرديم و الفاظ و معنايش نميشد ميگفتند: چرا آياتش مفصل و روشن نشده است، آيا ميشود قرآن اعجمي يعني: غير فصيح بوده و پيغمبر عربي و فصيح باشد. (3).
در آيهي ديگري كه قرآن كريم موضوع اتهام مخالفين را به پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله مطرح ساخته، در مقام رد گفتار نابخردانهي كفار و مشركين چنين آمده است:«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ (103)». (4).
1) اعجمي و عجمه و اعجام در اصل لغت به معناي ابهام و عدم فصاحت و لكنت در زبان است و اعجمي بكسي گفته ميشود كه در بيان او نارسائي باشد، خواه عرب باشد يا غير عرب و چون عربها از بيان افراد غيرعرب اطلاعات ناقصي داشتهاند، از اين لحاظ ديگران را عجم خواندهاند.
2) سوره فصلت آيهي 44.
3) راغب در مفردات ميگويد «الاعجم من كان في لسانه عجمه عربيا كان او غير عربي» يعني: اعجم، به معناي غير فصيح است و اعجم كسي است كه در زبان او لكنت باشد خواه عرب باشد و يا غيرعرب.
4) سورهي نحل آيهي 103.
ما ميدانيم كه كفار ميگويند اين قرآن را بشري به او تعليم ميدهد (اينان توجه ندارند) كه زبان يا لغت آنكس كه تعليم قرآن را به او نسبت ميدهند غير فصيح و غير عربي است ولي اين قرآن زبان فصيح و عربي آشكار است.در اينجا مفسرين عالي مقام اسلام و در ذيل اين آيه شريفه مطالبي را آوردهاند ذكر آنها بيمناسبت نيست.
در تفسير برهان ضمن حديثي از تفسير عياشي از امام صادق عليهالسلام نقل نموده كه آن زبان ابيفكيهه بني حضرمياست، وي اعجمياللسان بود از رسول خدا صلي الله عليه و آله پيروي نموده و ايمان آورده و از اهل كتاب بود، قريش گفتند بخدا (قسم) محمد صلي الله عليه و آله را او تعليم ميدهد.
در «تفسير مجمع» اسم آن شخص بقول ابن عباس، بلعام است، او غلام رومي بود و در مكه بر دين نصرانيت ميزيست و بقول مجاهد و قتاده، غلامي رومي بود از بني الحضرمي كه نامش (يعيش) و يا عايش بود و بقولي دو غلام بودند بنامهاي يسار و خير، و بنظر ضحاك او سلمان فارسي (رضوان الله عليه) بوده است.
در تفسير (الميزان) قول ضحاك را از تفسير درالمنثور نقل كرده و فرموده است: اين قول با مكي بودن آيات سازگار نيست، و چون سلمان فارسي، در مدينه خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله شرفياب شده است. (1).
در هر حال آيه بخوبي روشن است و احتياج به تفسير ندارد و از خود آيه بوضوح معلوم ميشود كه فردي غيرعرب، در مكه بوده است كه كفار ميگفتند قرآن را او به پيغمبر تعليم ميدهد و اگر چنين نبود و فردي غيرعرب در مكه زندگي نميكرد، قرآن از قول كفار نميفرمود كه آنها ميگفتند قرآن را بشري به او تعليم ميدهد.
در هر صورت از نظر قرآن كريم: افراد غيرعرب و همچنين كساني كه نارسائي در زبان دارند و در بيان آنان نقصي وجود دارد، اعجمي ناميده ميشوند خواه عرب باشند يا خواه غيرعرب. حال چرا و چگونه كلمهي عجم فقط در مورد ايرانيان بكار رفته و اعراب به افراد ايراني و مردم فارسي زبان عجم يا اعاجم گفتهاند اين خود رمزي دارد كه شايد در خلال روايات آينده بر خواننده روشن شود.
1) اقتباس از قاموس قرآن ج 4، ص 298-297.
با اينكه كلمهي «عجم» لفظي است عام و تمام افراد غيرعرب را شامل ميشود، با اينهمه از مجموع قرائني كه از كتب لغت و تفسير و حديث و تاريخ و فقه و ساير كتابها استفاده ميشود (بخصوص بااندكي دقت و ملاحظه در تعصبات عربي و تبعيضات نژادي كه از ناحيهي برخي زمامداران، ميان عرب و غيرعرب صورت ميگرفته است)، مقصود روايات از «عجم» خصوص ايرانيان است. البته نه به طور مطلق، بلكه با ملاحظهي قرينهاي كه دلالت بر مقصود داشته باشد.
اينك به رواياتي چند كه دربارهي عجم وارد شده و مقصود ايرانيان ميباشند، توجه فرمائيد:
1- در «سفينةالبحار» مادهي عجم مينويسد: عبدالله بن عمر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: در عالم رويا گوسفندان سياهي را ديدم كه گروه انبوهي گوسفند سفيد داخل آنها شدند.
مردم از آن حضرت پرسيدند يا رسول الله اين خواب را شما چگونه تعبير فرمودهايد؟فرمود: تعبير اين خواب من اين است كه: عجم، هم در دين شما داخل خواهد شد، و هم در خون و نسب شما شريك خواهد شد، يعني: هم بدين شما ايمان خواهد آورد، و هم با شما ازدواج خواهد كرد و خونش با خون شما مخلوط خواهند شد.مردم با تعجب پرسيدند يا رسول الله عجم دين اسلام را خواهد پذيرفت و در خون ما با ما شريك خواهند شد؟! فرمود: آري.«لو كان الايمان متعلقا بالثريا لناله رجال من العجم»«اگر ايمان را به ستارهي پروين آويخته باشند مردماني از عجم بدان دست خواهند يافت.» (1).مويد اين روايت كه منظور از عجم خصوص ايرانيان است همان رواياتي است كه قبلا دربارهي فارس يادآور شديم و ديگر تكرار نميكنيم.
2- در صحيح ترمذي ج 5 باب الفضل العجم مينويسد:
1) سفينةالبحار مادهي عجم ج 2، ص 165.
رسول خدا صلي الله عليه و آله سورهي جمعه را وقت نزول، بر اصحاب ميخواند تا رسيد به اين آيه شريفه: «وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ »؛ (1)و ديگراني كه هنوز به ايشان ملحق نشدهاند» مردي گفت يا رسولالله اينها چه كساني هستند كه تا هنوز بما ملحق نشدهاند؟ حضرت به او جواب نداد، و راوي گويد: سلمان در ميان ما بود حضرت دست مبارك خويش را بر سلمان نهاد و فرمود:
«وَالذي نَفْسِي بِيَدِهِ لَو كَانَ الإِيمَانُ بِالتُّرَيَا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِن هؤلاء»: «به خدائي كه جان من در دست قدرت اوست اگر ايمان در ميان ستارهي پروين و در آسمانها باشد، مرداني از اين گروه بدان دست خواهند يافت.» (2).
3- در تفسير مجمع البيان ذيل آيه شريفهي «وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ ». (3)از امام باقر عليهالسلام نقل نموده است كه فرمود:«هُمُ الأعاجم وَ مَن لا يَتَكَلَّمُ بِلُغَةِ العَرَب».«آنها عجمها و كساني هستند كه به لغت و زبان عرب تكلم نميكنند.» (4).
4- در تفسير علي بن ابراهيم قمي، در ذيل آيه شريفهي «وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ » (5)اگر قرآن را بر فردي عجم فرو ميفرستاديم «اينان» يعني: عربها، هرگز ايمان نميآورند. از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: آري اگر قرآن بر عجم نازل شده بود عرب بدان ايمان نميآورد، ولي بر عرب نازل گشت و عجم ايمان آورد و اين فضيلت عجم است. (6).
5- مرحوم شيخ مفيد اعلي الله مقامه، در كتاب اختصاص مينويسد:
بما چنين رسيده است كه روزي از روزها سلمان فارسي رضي الله عنه وارد مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله گرديد، و اصحاب و ياران پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله از او تجليل كردند و مقدمش گراميشمردند و به خاطر بزرگواري و محترم بودنش، و ريش سقيدش و مكان و منزلتي
كه در نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله داشت او را در صدر مجلس نشانيدند.
طولي نكشيد كه «عمر بن خطاب» وارد شد، و در ميان اصحاب، سلمان فارسي را ديد كه در صدر مجلس نشسته است. نگاهي به سلمان انداخت و گفت: اين مرد «عجمي» كه در صدر مجلس نشسته است ديگر چه كسي است؟! (1).
اين سخن به گوش پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله رسيد، حضرت به منبر رفت و خطبه خواند و فرمود:به درستي كه مردم از زمان آدم ابوالبشر عليهالسلام تاكنون مانند دانههاي شانه بهم پيوسته و مرتبط و يكسانند، و هيچ عربي بر هيچ عجمي و هيچ سرخ پوستي بر هيچ سياه پوستي فضيلت و برتري ندارد مگر بوسيله تقوي، سلمان دريائي است كه به آخر نميرسد، سلمان گنجي است كه تمام نميشود و فاني نميگردد، سلمان از ما اهل بيت است. (2).
از رواياتي كه دربارهي فضل و دينداري عجم از پيشوايان معصوم عليهاالسلام رسيده است بگذريم، در مورد حوادث مربوط به آخرالزمان نيز رواياتي از زبان ائمهي طاهرين «عليهم صلوات الله» بازگو شده است كه ممكن است آنها را با حركت اسلامي و انقلاب عظيم
ايرانيان و مبارزهي آنها با اعراب در پيشاپيش ظهور حضرت ولي عصر (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) تطبيق نمود. و اينك قسمتي از اين روايات را بري اطلاع خوانندگان عزيز در اينجا نقل ميكنيم.
1- مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه- در كتاب «الملاحم و الفتن» پيرامون مبارزهي عجم با عرب در حديث مختصري از رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين مينويسد:«قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و اله سلم لَتَأْمُرُنَّ بِالمَعروفِ وَلَتَنهُنَّ عَنِ الْمُنكَرِ «أو لَيَبعَثَنَّ اللَّهُ عَلَيكُم العَجَمِ، فَلَيَصْرِ بَنَّ رِقَابَكُم وَ ليَأْكُلَنَّ فَيْتَكُم وَ لِيَكُونَنَّ أُسداً لا يَفِرُّونَ»«امر به معروف و نهي از منكر كنيد و گرنه خداوند عجم را بر شما مسلط خواهند نمود كه گردن شما را بزنند و غنائم شما را بخورند، و چون شيري پر جرات (در مقابل شما بايستند) و هرگز از معركه نگريزند). (1).
2- در روايت ديگري نيز در همين زمينه از رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين روايت شده است كه آن حضرت فرمود:
«نزديك است كه عجم در ميان شما فراوان گردد و خدا آنها را چون شيري پر جرات كند كه فرار نكنند و در صحنهي نبرد با شما پيكار كنند و غنيمت شما را بخورند». (2).
3- ابونضره، روايت كرده است كه ما نزد صحابي معروف و جليلالقدر جابر بن عبد الله انصاري بوديم كه گفت: روزي خواهد آمد كه پول و طعامي به اهل عراق نرسد، گفتيم از چه ناحيه؟ گفت از ناحيه عجم، زيرا آنها جلوگيري ميكنند. سپس گفت: روزي بيايد كه پول و طعامي به اهل شام نرسد، پرسيديم از چه ناحيه؟ گفت: از ناحيه روم، زيرا: روميان جلوگيري ميكنند، آنگاه مدتي ساكت شد و سپس به گفتار خود ادامه داد و گفت: پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: در آخرالزمان ميان من خليفهاي (يعني: حضرت صاحب الامر عليهالسلام) خواهند بود كه چندان مال بمردم بخشش كند كه از حساب شماره بيرون باشد). (3).
4- از كتاب «مشيخه» تاليف: حسن بن محبوب روايت شده است كه علي عليهالسلام خطبهاي ايراد نمود و در آخر آن خطبه جنين فرمود:
«وَقَد عَهِدَ إِلَى رَسُولُ الله صلى الله عليه و اله سلم وَقَالَ لي: يا عَلى لَتُقَاتِلُنَّ الفِئَةَ البَاغِيَةَ، وَ الفِئَةَ النَّاكِثَةَ، وَالفِئَةَ الْمارِقَةَ، أما واللهِ يا مَعشَرَ العَرَب لَمْلَأَنَّ أَيدِيكُم مِنَ الأعاجِمِ، وَلَتَتَّخِذَنَّ مِنهُمُ الأعبُد ، وَأُمَّهَاتُ الأولاد، وَضَرَائِبُ النِّكَاحِ، حَتَّى إذا أمَتَلأَت أَيدِيكُم مِنهُ، عَطَفُوا عَلَيكُم عَطفَ الضَّرَاغِم، التي لاتبق و لا تَذَر، فَضَرِبُوا أَعنَاقَكُم وَأكَلُوا مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَيْكُم وَ وَرِّثُوكُم أَرضَكُم وَ عِقَارَكُم، وَلكِن لَن يَكُونَ ذَلِكَ مِنهُم إِلا عِندَ تَغَيْرِ مِن دِينِكُم وَ فَسَادٍ مِن أَنفُسِكُم، واستخفافِ بَحَقِ أَيْتِكُم، وَ تَهَاوُنِ بِالعُلَماءِ مِن أَهلِ بَيتِ نَبِيِّكُم، فَذُوقُوا بَمَا كَسَبَتْ أَيديكم وَ مَا اللهُ بِظَلَّامٍ لِلعَبيد». (1).
«رسول خدا صلي الله عليه و آله از من عهد و پيمان گرفت و بمن فرمود: يا علي! تو در آينده با گروه «باغي» (معاويه و يارانش) و با گروه پيمان شكن (اصحاب جمل) و با گروه خوارج (نهروان) نبرد خواهي كرد.
سپس فرمود: اي جمعيت عرب آگاه باشيد و بدانيد كه قوم عجم (يعني: ايرانيان) در آينده در ميان شما فراوان خواهند شد و شما از آنها برده و اسير خواهيد گرفت و با ايشان روابط ازدواج و زناشوئي برقرار خواهيد نمود و از آنها صاحب فرزند و اولاد خواهيد شد، تا جائي كه وقتي در ميان شما فراوان شدند ناگهان به شما برگردند، و چون شيران پر دل مردانه حمله افكنند، به گونهاي هيچ چيز را باقي نگذارند.
پس بدانيد كه عجمها در آينده گردنتان را خواهند زد و غنائمي را كه خداوند به شما ارزاني داشت است خواهند خورد، و زمينها و باغستانهاي شما را مالك خواهند گشت و لكن... اين پيشامد صورت نخواهد گرفت مگر آن موقعي كه شما دينتان را تغيير دهيد، و فساد و تباهي از وجود شما سرچشمه بگيرد و شما پيشوايان را سبك بشماريد، و به آنان استخفاف به ورزيد و دانشمندان از اهل بيت پيغمبر را خوار و ذليل بدانيد. پس (در آن موقع) بچشيد آنچه را كه خودتان سبب آن گرديدهايد كه خدا هرگز به بندگانش ستم روا نميدارد.
1) الملاحم و الفتن ص 183، ط منشورات الرضي، و ص 151، ط- نجف سال 1382.
5-در ضمن خطبهي مفصلي كه بنام «البيان» در كتاب «الزام الناصب» پيرامون جنگ عرب با ايرانيان از اميرالمومنين عليهالسلام نقل شده، چنين آمده است:
«ألا يا وَيلَ بَعْدَادَ مِنَ الرَّى مِن مَوتٍ وَ قَتلِ وَ خَوْفٍ يَسْمُلُ أَهلَ العِرَاقِ إذا حَلَّ فيما بَينَهُم السَّيْفُ، فَيُقتَلُ مَا شَاءَ الله، وَعَلَامَةُ ذَلِكَ اذَا ضَعُفَ سُلطان الرُّومِ وَ تَسَلَّطَتِ العَرَبُ وَ دَبَّتِ النَّاسُ إِلَى الْفِتَنِ كَدَبِيبِ الْمَلِ، فَعِندَ ذَلِكَ تَخرُجُ العَجَمُ عَلَى العَرَبِ وَ يَمْلِكُونَ البَصَرَةَ». (1).
هان! اي واي بر بغداد از «ري» يعني: از مردم ايران، از مرگ و كشتار و ترسي كه شامل اهل بغداد ميشود زماني كه در ميان آنها شمشير گذارده شود. (يعني: بين دو كشور جنگ واقع شود) پس آنچه خدا بخواهد كشته خواهند شد، وعلامت آن اين است كه سلطه و قدرت سلطان «روم» (كه ظاهرا منظور از آن مسيحيت و يا يهود است) تضعيف گردد، و عرب بر عجم مسلط شود، و مردم همچون مورچگاني كه به اين سو و آن سو ميروند بر اثر فتنهها به جنبش در آيند، و يا دچار فتنه و آشوب گردند، پس در آن هنگام مردم (عجم) بر عليه عرب، قيام ميكنند و بصره را مالك ميشوند.
تذكر:
در اينجا بد نيست اين نكته را متذكر شويم كه رواياتي كه در مورد بصره از ائمه معصومين عليهمالسلام نقل شده، بسيار مختلف و فراوان است و بيشتر آنها در مقام بيان حوادث و رويدادهائي است كه در طول تاريخ در بصره روي ميدهد نه اينكه همه آنها جزء علائم نزديك به ظهور باشد. و اينك براي اينكه اين مطلب به خوبي روشن شود اندكي در اين باره توضيح ميدهيم.
در بعضي از روايات همانگونه كه خوانندگان گرامي ملاحظه نمودند وارد شده است كه: هنگاميكه سلطه و قدرت دولت روم تضعيف شود «عجم» بر عليه «عرب» قيام ميكند و بصره را به تصرف خود در ميآورد. (2).
در روايت ديگري آمده است كه: بصره خراب ميشود و خراب شدن آنهم به وسيلهي
سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله صورت خواهد گرفت. (1)و بعضي گفتهاند كه اين حادثه واقع شده و از حوادث گذشته محسوب ميشود. چه آنكه در سال 255 هجري، سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله بنام علي بن محمد معروف به «صاحب زنج» قيام كرد و بصره را ويران نمود، و جريان قيام او در تواريخ مسطور است. (2).
البته احتمال هم ميرود كه منظور از آن سيد، سيد ديگري غير از صاحب زنج باشد. زيرا: اولا- بعضي از كساني كه شرح حال صاحب زنج را نوشتهاند در صحت نسب او اظهار ترديد نمودهاند، و ثانيا- چنانچه در بعضي از روايات علائم ظهور آمده است خراب شدن بصره به سقوط مصر، و قيام سيدي كه پيش از ظهور در ايران ظاهر ميشود مرتبط گرديده است. (3).
در خبر ديگري است كه اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: شهر بصره «خسف» ميشود. يعني به زمين فرو خواهد رفت. (4).
و در نقل ديگري است كه اميرالمونين عليهالسلام ضمن خطبهاي به مردم بصره فرمود:
«به خداي بزرگ سوگند كه شهر شما «غرق» خواهد شد، و گوئي من هم اكنون مسجد آنرا ميبينم كه مانند سينهي كشتي در آب فرو رفته و جز مسجد جامع و كنگرههاي آن كه در زير آب نمايان است چيزي از آن باقي نخواهد ماند. (5).
با ملاحظهي اين روايات ممكن است كسي تصور كند كه همهي آنها جزء علامات ظهور است، ولي بايد توجه داشت كه طبق مدارك معتبر تاريخي شهر بصره، هم در گذشته خراب شده، و هم غرق گرديده است.
بنابراين قدر مشترك بين اين روايات اين است كه شهر بصره در طول تاريخ، هم به دست عجم خواهد افتاد، و هم خراب خواهد شد و هم غرق خواهد گرديد و توضيح آن اينكه:
خراب شدن شهر بصره در طي قرون واعصار چند مرتبه اتفاق خواهد افتاد و خراب شدن آنهم به وسايل مختلفي صورت خواهد گرفت، يكي به سبب جنگها و تهاجم نيروها براي تسخير اين شهر سوقالجيشي است كه اين امر بارها واقع شده و ممكن است بعدها هم واقع شود، و ديگري به سبب «خسف» و «غرق شدن» است.
اما غرق؛ از بعضي از اخبار چنين استفاده ميشود كه «بصره» دو بار غرق خواهد شد، يكي قبل از ظهور و ديگري بعد از ظهور. اما قبل از ظهور كه ظاهرا جزء علائم ظهور است بطوري كه از منابع تاريخي فهميده ميشود، در زمانهاي گذشته واقع شده است.
در اين زمينه «ابن ابيالحديد معتزلي» در شرح خطبهي سيزدهم نهجالبلاغه مينويسد:
بصره دو بار غرق گرديده است، يك بار در ايام «القادر بالله» متوفاي سال 422 هجري كه بيست و ششمين خلفاي عباسي بود. و بار ديگر در ايام «القائم بامر الله» متوفاي سال 467 كه تمام بصره در زير آب رفت و نابود گرديد، و چيزي از آن نمايان نبود «مگر كنگرههاي مسجد جامع، و گروه زيادي نابود شدند و همهي خانهها از ميان رفت، و مصداق فرمايش اميرالمومنين عليهالسلام شد كه در واقع اين باره خبر داده بود». (1).
و اما غرق شدن بصره بعد از ظهور، در زمان خود حضرت صاحبالامر عليهالسلام واقع خواهد شد زيرا:
در حديث مفصلي كه مرحوم سيد بن طاووس ازابن عباس روايت نموده چنين آمده است كه اميرالمومنين عليهالسلام فرمود:«بعد از خسف بصره طوفان آبي خواهد بود كه هر كس از «خسف» نجات يافته باشد از «غرق» نجات نخواهد يافت». (2).
ظاهر اين خبر اين است: كه اين طوفان آب كه بعد از «خسف» خواهد بود، همان غرقي است كه بعد از ظهور انجام خواهدگرفت.
و شايد بتوان گفت: آن دسته از اخبار كه دربارهي غرق شدن بصره رسيده است اشاره
به همين معنا باشد، چنانكه در حديثي از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده كه به اهل بصره فرمود:«وَ إِنَّ لَكُم يا أَهلَ البَصَرَةِ وَ ما حَولَكُم مِنَ القُرى مِنَ الماءِ لَيَوماً عظياً بَلاتُهُ وَ إِنِّي لأعرِفُ مَوضِعَ مُنفَجِرِهِ مِن قَرْيَتِكُم هَذِهِ».«براي شما أهل بصره و مردم آباديهائي كه در اطراف شما قرار دارند روزگار بسيار سختي از طغيان آب در پيش خواهد بود كه بلاي آن بسيار بزرگ است و من از محل انفجار آن چشمه آب در اين شهر به خوبي آگاهم» (1).
و اما خسف: آنچه از ظاهر اخبار فهميده ميشود اين است كه: از علامات سالهاي قبل از ظهور است زيرا:
اولا- در ضمن حديث مفصلي كه ابن عباس از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل نموده آمده است كه آنحضرت فرمود: خسف بصره هنگام هلاك مصر خواهد بود. (2).
ثانيا- در حديثي كه منذر جوزي از امام صادق عليهالسلام روايت كرده چنين آمده است كه آن حضرت فرمود: مردم پيش از قيام حضرت قائم (عجل الله تعالي فرجه) بواسطهي معصيتهائي كه از آنها سر ميزند بوسيلهي چند چيز زجر ميكشند...
و آنگاه حضرت يكايك آنها را برشمرد تا اينكه فرمود: «و خسفي كه در بصره واقع شود، و خونهايي كه در آن شهر به زمين بريزد و خانههاي آن خراب گردد و مردمش نابود گردند». (3).
و اينك براي اين كه خوانندگان عزيز از حوادث تلخ و ناگواري كه از ابتداي خلقت جهان تا هنگام ظهور، در شهر بصره اتفاق ميافتد تصوير روشني داشته باشند، خطبهي مفصلي را كه اميرمؤمنان عليهالسلام بعد از پايان جنگ جمل در مذمت بصره و اهل آن براي مردم ايراد نموده و به صورت پراكنده در كتابها ذكر گرديده و مرحوم علامهي مجلسي همهي آن را يكجا در بحارالانوار آورده است نقل ميكنيم:
مرحوم شيخ كمال الدين ابن ميثم بحراني از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است كه
آن حضرت پس از پايان جنگ «جمل» و فتح «بصره» امر فرمود تا منادي در بين مردم ندا كند از فردا به مدت سه روز براي اقامهي نماز در مسجد جامع حاضر شوند و هر كس از اين فرمان سرپيچي كند عذرش پذيرفته نميشود مگر آنكه حجت و دليل روشني داشته باشد، كسي حق ندارد براي نيامدن به مسجد براي خود عذري بياورد.چون روز موعود فرا رسيد، مردم در مسجد جامع گرد آمدند و به امامت حضرت نماز خواندند. پس از پايان نماز حضرت ايستاد و به ديوار قبلهي مسجد تكيه داد و براي مردم خطبه خواند، و بعد از حمد و ثناي الهي و درود بر پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و اله و استغفار براي مؤمنين، خطاب به مردم بصره چنين فرمود:
«يا أَهْلَ الْبَصَرَةِ، يَا أَهْلَ الْمُؤتَفِكَةِ وَ انْتَفَكَتِ بِأَهْلِهَا ثَلاثاً وَ عَلَى اللَّهِ تَمامُ الرابعَةِ. يَا أَهْلَ الدَّاءِ العِضَالَ كُنتُم جُندَ المَرأَةِ وَأَتبَاعَ البَهِيمَةِ، رَغا فَأَجَبْتُم وَعُقِرَ فَهَرَبْتُمْ. أَخلاقُكُم دِقاق، وَعَهدُكُم شِقَاقٍ وَدِينُكُم نِفَاقٍ وَمَاؤُكُم زُعَاقٍ المقيمُ بَينَ أَظْهَرِكُم مُرتَهِنٌ بِذَنْبِهِ، وَالشَّاخِصُ عَنكُم مُتَدَارَكَ بِرَحمَةِ رَبِّهِ. كَأَنِّي بِمَسجِدِكُم تَجُوْجُوْ سَفِينَةٍ، قَد بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهَا الْعَذَابَ مِن فَوقِهَا وَ مِن تَحتِها وَغَرِقَ مَن فِي ضِمِنِها.
و في رِوَايَةٍ وَأيمُ اللهِ، لَتَعْرِفَنَّ بَلدَتْكُم حَتَّى كَأَنِّي أَنظُرُ إِلَى مَسجِدِهَا كَجُوْجُو سَفِينَةٍ، أو نَعَامَةٍ جَاثِمَةٍ. و في رِوَايَة: كَجُوجُو طَيْرٍ فِي مُجَةِ بَحْرٍ. و في رواية أخرى: بلادُكُم أَنتَنُ بِلادِ اللهِ تُربَةً، أَقْرَبُهَا مِن المَاءِ وَ أَبَعَدُهَا مِن السَّماءِ، وَ بِها تِسعَةُ أعشارِ الشَّرِ المُحتَبِسُ فيها بِذَنْبِهِ، وَ الخَارِجُ مِنها بِعَفوِ اللَّهِ. كَأَنِّي أَنظُرُ إِلى قَريَتِكُم هَذِهِ وَ قَد طَبَقَهَا المَاءُ حَتَّى لا يُرى مِنهَا إِلَّا شُرَفْ المسجدِ كَأَنَّهُ جُوجُو طيرٍ في جَةِ بَحْرٍ.
و في مثل ذلك: أَرضُكُم قَرِيبَةٌ مِنَ الماءِ، بَعيدَةٌ مِن السَّماءِ، خَفَّت عُقُولُكُم وَ سَفِهَت حُلُومُكُم، فَأَنتُم غَرَضٌ لِنَابِل، وأكلَةٌ لأكل، وَ فَريسَةٌ لِصَائِل».«اي أهل بصره! اي أهل شهري كه سه بار به عذاب الهي دچار گرديده و بر خداوند است كه براي چهارمين بار عذاب را بر آن نازل فرمايد. اي مردمي كه صاحب
درد بيدرمان هستيد! شما لشكريان زني بوديد كه به دنبال شتري به راه افتاديد، همينكه صدا كرد به صداي او بر انگيخته شديد و چون پي گرديد- كشته شد- فرار كرديد. اخلاق شما پست، پيمانتان ناپايدار، دينتان نفاق و دوروئي، و آب سرزمينتان شور و بيمزه است. كسي كه در ميان شما زندگي كند به گناه آلوده ميشود و كسي كه از ميان شما برود به رحمت پروردگار خواهيد رسيد. گوئي هم اكنون مسجد شما را ميبينم كه مانند سينهي كشتي وسط آب قرار گرفته، و خداوند عالم عذاب را از آسمان و زمين بر اين شهر نازل نموده و همهي ساكنان آن در آب غرق گرديدهاند.
و در نقل ديگري است كه فرمود: «همانند سينهي پرندهاي است در ميانهي دريا».و در يك روايت ديگر است كه فرمود:
«سرزمين شما در ميان سرزمينهاي خدا از نظر خاك بدترين سرزمينهاست، از همهجا به آب نزديكتر، ولي نسبت به همه جا از آسمان و رحمت خدا دورتر است. نه قسمت از ده قسمت شر در اين سرزمين متمركز است. هر كس در اين شهر گرفتار شود بر اثر آلودگي به گناه و هر كس از آن بيرون رود مشمول عفو و رحمت خدا خواهد بود. گويا هم اكنون اين شهر را ميبينم كه تمام اطراف آنرا آب فراگرفته و تنها منارههاي مسجد آن مانند سينهي پرندهاي در ميانهي امواج خروشان دريا ديده ميشود».
و مانند همين روايت در يك نقل ديگر آمده است كه فرمود:
«زمين شما به آن نزديك ولي از آسمان به دور است عقلهاي شما ضعيف و انديشههايتان سفيهانه است. بواسطهي كجانديشي و ناداني پيوسته مورد نشانهي هر تيرانداز و لقمهي هر شكمپرست و شكار هر شكارچي قرار داريد».
چون سخن حضرت به اينجا رسيد «احنف بن قيس» از جا بلند شد و عرضه داشت: يا اميرالمؤمنين! آنچه را كه در مورد غرق شدن بصره فرموديد چه وقت واقع ميشود؟ فرمود: اي ابابحر تو آن زمان را درك نميكني زيرا: بين تو و آن زمان قرنها فاصله
خواهد بود و لكن حاضران به غائبان برسانند تا برادران خود را مطلع سازند كه هر گاه ديدند كپركومههاي بصره كه از چوب و برگ درختان خرما ساخته شده، به خانهها تبديل شده و نيزارهاي آن جاي خود را به قصرها و كاخهاي سرافراشته داده است فرار كنند و از آنجا بگريزند، زيرا در آن روز ديگر بصرهاي نخواهد بود.
سپس حضرت به سمت راست خود نگاهي انداخت و به برخي از اصحاب خود فرمود: ميان شما و «ابله» (1)چقدر مسافت است؟منذر بن جارود عرضه داشت: پدر و مادرم فداي شما باد، چهار فرسخ فاصله است.حضرت فرمود: راست گفتي. قسم به پرودگاري كه محمد صلي الله عليه و اله و آل پاكش را براي هدايت مردم براستي برانگيخت و او را به پيامبري گرامي داشت و حضرتش را به رسالت ممتاز نمود، از آن حضرت شنيدم همچنانكه شما از من ميشنويد كه آن حضرت فرمود:
«يا عَلى هَل عَلِمتَ أَنَّ بَينَ الَّتِي تُسَمَّى البَصَرَةُ وَ تُسَمَّى الأبُلةُ أَربَعَةَ فَرَاسِحَ وَ سَيَكُونُ فِي الَّتِي تُسَمَّى الأُبْلَهُ مَوضِعَ أَصْحَابِ العُشُورِ يُقتَلُ فِي ذلِكَ المَوضِع مِن أُمَّتِي سَبْعُونَ أَلفاً، شَهِيدُهُم يَومَئِذٍ بمنزِلَةِ شُهَدَاءِ بَدر.فَقَالَ لَهُ المُنذِرُ: يا أمير المؤمنين وَ مَن يَقتُلُهُم فِدَاكَ أَبي وَ أُمّي؟ قَالَ: يَقتُلُهُم إِخَوانُ الحِنِّ وَ هُم جِيلٌ مِن النَّاسِ كَأَنَّهُمُ الشَّياطين: سُودٌ أَلْوَانُهُم، مُنتِنَةٌ أَريَاحُهُم، شَديدٌ كَلَبُهُم، قَليلٌ سَلَبُهُم، طُوبَى لِمَن قَتَلَهُم وَ طُوبِي لَن قَتَلُوهُ يُنفَرُ لِجِهَادِهِم فى ذَلِكَ الزَّمَنِ قَومٌ هُم أَذِلَّةٌ عِندَ المُتَكَبِّرين مِن أَهلِ ذَلِكَ الزَّمَانِ يَجهُولُونَ فِي الأَرضِ مَعَرُوفُونَ فِي السَّماءِ، تَبْكِي السَّماءُ عَلَيهِم وَ سُكَّانُها وَ الأَرضُ وَ سُكَّانُهَا، ثُمَّ هَمَلَت عَيْنَاهُ بِالبُكَاءِ»
«اي علي! آيا ميداني بين آن سرزمين كه نامش بصره است و بين آن جائي كه
1) در كتاب «معجم البلدان» مينويسد: ابله، به ضم الف و باء و تشديد و فتح لام، شهري است بر كنار دجله در زاويهي خليج كه به بصره داخل ميشود و پيش از بصره بنا شده و آنرا «ابله البصره» نيز ميگويند. و دهخدا در كتاب لغتنامه مينويسد: شهري است از عراق و آب از گرد وي برآيد، و بر مغرب دجله است.
نامش «ابله» ميباشد چهار فرسخ است و در آينده زماني فرا خواهد رسيد كه در «ابله» كه محل اصحاب عشور- مركز گمرك - است تعداد هفتاد هزار نفر از امت من كشته شوند كه شهيدان ايشان در آن روزگار بمنزلهي شهداي بدر خواهند بود.
منذر بن جارود عرضه داشت: يا اميرالمؤمنين پدر و مادرم به فدايت چه كسي آنها را ميكشد؟
فرمود: برادران جن آنها را ميكشند و آنها گروهي از مردمند كه گوئي همانند شياطين ميباشند. صورتهايشان سياه بوهايشان متعفن، اذيت و آزارشان بسيار و غنائمي كه به دست ميآورند بسيار ناچيز و اندك است، خوشا بحال كساني كه اين شيطان صفتها را بكشند و خوشا بحال كساني كه به دست آنها كشته شوند. گروهي براي جهاد با آنها در آن زمان حركت ميكنند كه در نزد متكبران خوار و ذليل: و در روي زمين مجهول و ناشناخته و قدر و منزلتي ندارند ولي در آسمانها مشهورند أهل آسمان و زمين بر آنها گريه ميكنند.
سپس اشك از ديدگان مباركش سرازير گرديد. آنگاه در دنبالهي سخنان خود فرمود: «و يحك يا بصرة، ويلك يا بصرة»
«خوشا به حالت اي بصره! و بدا به حالت اي بصره!»
منذر به جارود عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! معناي «ويح» چيست؟ و معناي «ويل» كدام است؟ و از ناحيهي «غرق» به مردم بصره چه خواهد رسيد؟ فرمود: اي منذر! «ويح» باب رحمت است و «ويل» باب عذاب است. اي منذر! مردم بصره حوادث بسيار سختي در پيش خواهند داشت كه يكي پس از ديگري به وقوع خواهد پيوست.
يك حادثهي آن اين است كه: برخي بر برخي مسلط شوند و از همديگر بكشند. حادثهي ديگرش اين است كه: فتنهاي به وجود آيد كه در اثر آن شهر ايشان خراب، منازلشان ويران، و اموالشان نصيب ديگران گردد، و مردانشان كشته شوند، و زنانشان اسير و بيسر و سامان و قرباني گردند. اي واي كه داستان آن زنان چه اندازه عجيب و بهتآور است.
حادثهي ديگر آن، فتنهي «دجال بزرگ يك چشم است» كه به بصره ميآيد و چشم راست او «ممسوح»، شكاف و حدقهاي ندارد و چشم ديگرش همانند پارهي خون، چون
دانهي انگوري كه بر روي آب قرار گرفته باشد برآمدگي دارد و گروهي از مردم بصره به تعداد كساني كه در «ابله» كشته شده و به فيض شهادت رسيدند، از او پيروي نمايند، و كتابهاي مقدس «انجيل» به گردن خود بياويزند و گروهي كشته شوند و گروهي هم فرار كنند. و حوادث ديگر عبارت است از: زمين لرزه، باريدن سنگ و مانند آن - يا نزول بلا از آسمان - فرو رفتن به زمين- يا خراب شدن عمارتها و ساختمانها- مسخ شدن، قحطي و گرسنگي شديد كه براي فرد فرد مردم بصره ظاهر شود، و سپس مرگ سرخ خواهد بود- و مرگ سرخ - همان «غرق» است.
اي منذر! بصره به جز نام فعلي آن در كتب پيشينيان سه نام دارد، خريبه، مدمر-يا تدمر- و موتفكه كه به معناي زيرو رو شده ميباشد.
اي منذر! قسم به پروردگاري كه دانه را شكافت و انسانها را آفريد، اگر بخواهم، ميتوانم شما را از هر قطعه قطعه زميني كه چه وقت خراب ميشود، و چه وقت آباد ميگردد تا روز قيامت، خبر دهم». (1).
با توجه به روايات ياد شده و ملاحظهي خطبهي اميرالمؤمنين عليهالسلام و مطالعهي حوادثي كه دربارهي بصره نقل شد، اين نتيجه به دست ميآيد كه: بيشتر رواياتي كه در مورد «بصره» از پيشوايان معصوم عليهماالسلام نقل شده، رواياتي است كه غالب آنها از وقايع آينده و حوادثي كه در طول تاريخ در بصره روي ميدهد خبر داده و از معجزات أئمهي معصومين عليهماالسلام محسوب ميشود، نه اينكه همهي آنها جزء علائم نزديك به ظهور باشد.
ولي با اينهمه: اين نكته را هم نبايد از نظر دور داشت كه در بخشي از روايات خصوصا در رواياتي كه از حركت انقلابي ايرانيان پيش از ظهور مبارك حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه- به رهبري سيدي جليلالقدر از دودمان أهل بيت عليهمالسلام پيشگوئي شده است، پيشوايان معصوم عليهماالسلام خراب شدن شهر بصره را يكي از علائم بسيار نزديك به ظهور دانستهاند و بخصوص در چندين روايت، به اين موضوع تصريح فرمودهاند (2).
1) نهجالبلاغهي فيض ص 65-63 خطبه 13 و 14، شرح نهجالبلاغهي ابن أبيالحديد ج 1، ص 267-251، شرح نهجالبلاغه ابنميثم ج 1، ص 394-289- منهاج البراعه ج 3، ص 202-197، بحارالأنوار ج 32، ص 258-253 و كتب ديگر.
2) براي اطلاع بيشتر به كتاب الزام الناصب ج 2، ص 161-160 و غيبت نعماني ص 275، طبع صدوق، باب 14 حديث 55، و ارشاد مفيد ص 361، طبع بيروت و ترجمهي فارسي آن ج 2، ص 253، حديث 23 مراجعه فرمائيد.
يكي از عناوين «ايرانيان» و مسلمانان غيرعرب، كه در اخبار و احاديث اسلامي و همچنين تاريخ اسلام آمده و مسلمانان صدر اسلام آنرا در مورد غير عرب زبان و بخصوص «ايرانيان» بكار بردهاند كلمهي «موالي» است.
چون اين كلمه در لغت و زبان عرب معاني متعدد و مختلفي دارد و ضمنا در معاني متضاد و متفاوتي بكار رفته است، ناچاريم آنرا ريشهيابي كرده و معناي اصلي و واقعي آنرا بدست آوريم، و سپس علت نامگذاري مسلمانان غير عرب و ايرانيان را كه به عنوان «موالي» شهرت يافتهاند، بررسي كنيم.
كلمهي «موالي» در لغت عرب جمع «مولي» است و مولي، كلمهاي است كه در تاريخ اسلام بمعني (آزاد شده) بكار ميرفته و به غلامان و بردههائي كه آزاد ميشدند موالي ميگفتند.
در ضمن به كساني هم كه با قبيلهاي از قبائل عرب، پيمان دوستي ميبستند و مخصوصا افراد غير عرب كه با عربها پيمان وابستگي را منعقد ميساختند تا از حمايت آنها برخوردار باشند، نيز «مولي» گفته ميشده است، همچنانكه به افراد آزاد كنندهي برده، هم مولي ميگفتند.
و مولوي هم دربارهي مولي بمعني آزاد كننده، شعري دارد كه ميگويد:
كيست مولي آنكه آزادت كند بند رقيت ز پايت بركند
در كتاب لغت «لسانالعرب» در مادهي (ولي) مينويسد:
مولي معناي متعددي دارد و بر افراد زيادي اطلاق ميشود كه از جمله آنها: مولي بمعني خداوند، و مولي بمعني مالك عبد، و مولي بمعني تابع و پيرو، و مولي بمعني
دوست و مولي بمعني ياور و مولي بمعني آزاد كنندهي برده و مولي بمعني انسان آزادشدهي از قيد بردگي و بندگي ميباشد. و سپس اضافه ميكند كه بيشتر اين معاني در حديث هم آمده است.
كلمهي مولي و موالي هر دو در قرآن مجيد آمده و ريشه قرآني دارد، و در بيشتر معاني ياد شده بكار رفته است. كه جهت روشن شدن معناي كلمهي مولي. به برخي از آيات قرآن اشاره ميكنيم.
آنجا كه مولي بمعني خداوند بكار رفته چنين آمده است:
« فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ (40)» (1).
بدانيد خداوند سرپرست و تدبير كنندهي امور شماست، بهترين مدير و بهترين يار است.
و در آنجا كه مولي بمعني «آقا» بكار رفته، چنين است:
« أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لَا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلَاهُ». (2).
يكي از آن دو، لال مادرزاد است، و هيچ كاري از او برنميآيد و او سربار آقاي خود ميباشد.
همچنين آيهي چهاردهم سورهي تحريم (3)كه در قرآن شريف آمده، و در تفسير آن وارد شده است كه مقصود از آن وجود مقدس مولي اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام است، و آيات ديگري نيز كه در اين زمينه وارد شده، و مؤيد آن فرمودهي پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله است كه دربارهي علي عليهالسلام فرمود: « مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ».و در جائي كه مولي بمعني دوست بكار رفته، آمده است:
«یَوْمَ لاَیُغْنِی مَوْلًی عَن مَّوْلًی». (4).روزي كه هيچ دوستي از هيچ دوستي نميتواند حمايت كند.
و آيات ديگري هم هست كه با ملاحظهي آيات قبل و بعد هر آيه و تفسير آن معاني
واقعي هر يك از آنها بدست ميآيد.
مفهوم اصلي كلمهي «مولي» پيوند و قرابت و نزديكي است و لذا در مورد دو چيز كه در پهلوي يكديگر و متصل بهمديگر بوده و در مجاورت هم قرار گرفته باشند كلمهي «ولا» يا «ولي» و يا كلمهي مولي بكار برده ميشود.
اين كلمه غالبا در دو معناي مخالف يكديگر استعمال ميشود. مثلا همانطوريكه قبلا اشاره شد، در بسياري از موارد، هم به خداوند اطلاق شده و هم بمعني آقا و سرور آمده است، و هم در مورد بندگان و بردگان و آزادشدگان استعمال شده است.
كلمهي «موالي» در قرآن كريم در توصيف كساني آمده است كه پدرانشان مجهول و ناشناخته بودهان، چنانكه در سورهي احزاب آيهي 5 ميفرمايد:«ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ».
شما پسرخواندهها را به پدران خودشان نسبت دهيد و آنان را به نام پدران خودشان منسوب سازيد كه در نزد خدا به عدالت نزديكتر است، و چنانچه پدرانشان را نشناسيد آنها (پسرخواندهها) برادران شما در دين، و دوستان و ياران و موالي شما هستند.
اين آيهي شريفه در بيان حكم پسرخواندههاست كه در جاهليت چنين رسم بود كه وقتي كسي در خانهي شخصي تحت تربيت و سرپرستي او قرار ميگرفت، او را فرزند همان شخص ميدانستند. و لذا وقتي كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله «زيد بن حارثه» را كه بردهاي زيرك و زرنگ بود خريداري نمود و پس از مدتي او را آزاد ساخت، عربها «زيد» را زيد بن محمد ناميدند، تا زماني كه اسلام عزيز اين حكم را ملغي نموده و فرمود:هر كس پسر آن پدري است كه از نطفهي او بوجود آمده است و نميشود كسي كه
بوسيلهي نسب افتخاري و قراردادي به ديگري منسوب گشته است پسر حقيقي او محسوب كرد و در شمار فرزندان واقعي او بحساب آورد.
گرچه آيهي شريفهي « اُدْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ » در بيان حكم پسرخواندهها و در مورد «زيد بن حارثه» پسر خواندهي رسول الله صلي الله عليه و اله است و «عبدالله بن عمر» ميگويد: ما هميشه زيد بن حارثه را زيد بن محمد صلي الله عليه و اله ميخوانديم تا اينكه اين آيه نازل گرديد، و كلمهي موالي را در اين آيه به كساني اطلاق شده كه مانند زيد بن حارثه قبلا برده بوده و بعدا آزاد شدهاند، اما از آنجا كه كلمهي موالي معاني متعددي دارد (و مسلمانان صدر اسلام اين كلمه را در مورد مسلمانان غيرعرب بكار بردهاند) نيازمند توضيح و تفسير بيشتري است و تا اصل قضيهي پسرخواندگي «زيد» روشن نشود، مفهوم واقعي كلمهي موالي بدست نميآيد، لذا ناچاريم موضوع پسرخواندگي زيد بن حارثه را كه در تفسير آيهي چهارم سورهي احزاب آمده بطور كامل بياوريم تا هم خوانندهي عزيز بموضوع پسرخواندگي «زيد بن حارثه» واقف گردد، و هم زمينهاي براي درك معناي اصلي كلمهي موالي فراهم گردد.
در تفسير علي بن ابراهيم قمي ذيل آيهي شريفهي «و ما جعل أدعيائكم أبنائكم» (1)(خداوند پسرخواندهگان شما را پسران حقيقي شما نگردانيده است) از امام صادق عليهالسلام روايت نمودند كه آنحضرت فرمود:
سبب نزول آن چنين بوده است كه وقتي پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله با حضرت خديجه ازدواج فرمود، روزي بخاطر تجارت با اموال خديجه بطرف بازار «عكاظ» رهسپار گرديد و «زيد بن حارثه» را كه بردهاي زيرك و زرنگ بود خريداري نمود.
اين غلام، پس از بعثت رسول خدا صلي الله عليه و اله اسلام را اختيار كرد و از غلامان
1) سوره احزاب، آيه 4.
رسول خدا صلي الله عليه و اله گرديد، وقتي كه پدرش «حارثه» از موضوع پسرش باخبر گرديد، وارد مكه شد كه پسرش را با خودش ببرد، لذا نزد ابوطالب آمد و گفت: اي ابوطالب پسرم به اسارت به مكه آورده شده و شنيدهام كه از غلامان برادرزادهات قرار گرفته، از تو ميخواهم كه يا او را بمن بفروشي و يا او را آزاد كني و بمن باز گرداني.
ابوطالب موضوع را به پيامبر گفت، رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: من زيد را آزاد كردم هر جائي كه ميخواهد ميتواند برود.
حارثه وقتي فهميد كه پسرش آزاد شده، دست پسر را گرفت كه با خود ببرد. اما «زيد» امتناع ورزيد و گفت: با وجود اينكه پيامبر مرا آزاد كرده است، من از او جدا نخواهم شد.
پدرش از او خواست كه بخاطر مراعات حسب و نسب فاميلي از بردگي قريش صرفنظر كند، «زيد» گفت من برده نيستم، و در عين حال از رسول خدا صلي الله عليه و اله نميتوانم جدا باشم.
پدر زيد به خشم آمد و فرياد كرد و گفت: اي طايفه قريش شاهد باشيد كه من از پسرم زيد بيزاري جسته و او را از فرزندي خود خلع نمودم.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله در برابر خشم حارثه فرمود: اي طايفه قريش بدانيد كه از اين پس زيد پسر من است، من از او، و او از من ارث خواهد برد.
از آن به بعد زيد، پسر محمد صلي الله عليه و اله خوانده شد. و رسول خدا صلي الله عليه و اله زيد را بسيار دوست ميداشت، و پس از هجرت به مدينه - دختر عمه خود (زينب) بنت جحش را به عقد او درآورد تا اينكه در يكي از جنگها زيد شهيد شد.
پس از شهادت زيد، رسول خدا صلي الله عليه و اله زينب را به عقد خود درآورد، منافقين گفتند: پيامبر ما را از ازدواج با پسرخواندههايمان منع ميكند ولي خودش زن پسر خويش را به عقد خود درميآورد در صورتي كه اين كار بر او حرام بوده است، آنگاه اين آيهي «و ما جعل أدعيائكم أبنائكم» نازل گرديد و خداوند فرمود: پسرخوانده در حكم پسر حقيقي و واقعي نخواهد بود. (1).
1) تفسير قمي ط نجف ج 2، ص 172، سال 1387.
نتيجهاي كه از اين جريان تاريخي و مفصل به دست ميآيد اين است كه: هر چند آيهي شريفه در مورد «زيد بن حارثه» پسرخوانده رسول الله صلي الله عليه و اله است كه به نام زيد بن محمد خوانده ميشده و او سابقهي بردگي داشته، ولي در عين حال ميشود به كساني هم كه سابقهي بردگي نداشته و پدرانشان مجهول و ناشناخته باشند، موالي گفته شود، زيرا:اولا: بخاطر معاني متعدد اين كلمه.
ثانيا: كه مسلمانان صدر اسلام هم از كساني بودهاند كه مانند زيد بن حارثه سابقهي بردگي داشته و هم از كساني كه سابقهي بردگي نداشته. اما پدرانشان ناشناخته بودهاند.و چون گروهي از مسلمانان غيرعرب تازه مسلمان، مانند «اعراب» وابستگي قبيلهاي نداشته و داراي شجرهي نسبي معلوم و منظمي همانند قبائل عرب نبودهاند از اينرو مسلمانان عرب نژاد، براي اين كه آنان را از جرگهي «اعراب» خارج نموده و براي خود امتيازي قائل شوند به همهي آن گونه افراد «موالي» گفتهاند و با اين عنوان آنان را از افراد غير مسلمان جدا ساخته و مسلمان بودنشان را با لفظ «موالي» يعني پيروان دين مبين اسلام مشخص نمودهاند.
ظاهرا علت اينكه «ايرانيان» نيز در تاريخ پرافتخار اسلام بنام موالي ناميده شدهاند براي يكي از دو جهت بوده است يا بدين لحاظ بوده است كه چون پس از رحلت رسول گرامي اسلام سياست نارواي تبعيض نژادي و برتري عرب بر عجم در جهان اسلام آغاز شد و مسلمانان غيرعرب، ناچار بودند براي فرار از آن تبعيضهاي ناروا، خود را به يكي از قبائل عرب وابسته كنند و مولاي آن قبيله به شمار روند، به آنان «مولي» گفته شده، و يا اينكه چون هنگام فتح سرزمين پهناور ايران، تعدادي از اعضاء خاندان سلطنتي اين كشور به اسارت درآمدند و به مدينه آورده شده و در آنجا با عنايت ويژهي مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهافضلالتحية و السلام آزاد شدند لقب «موالي» يافتند.
در هر صورت، ايرانيان نيز در تاريخ اسلام به عنوان موالي از آنها ياد شده است و به حسب ظاهر دومين دليلي كه براي تسميهي ايرانيان در موالي آورديم بهتر و دلچسبتر
است، زيرا هنگامي كه اسيران ايراني وارد مدينه شدند، با پيشنهاد و كوشش اميرالمؤمنين عليهالسلام و عنايت خاصي كه آن حضرت دربارهي آنان مبذول داشت، در همان نخستين روزهاي ورود به مدينه از قيد بندگي آزاد شدند، چنانكه مرحوم علامه مجلسي اعلياللهمقامهالشريف در كتاب نفيس «بحارالانوار» بروايتي از «طبري» «شيعي» شرح آزادي ايرانيان را چنين آورده است.
چون اسيران فرس - يعني: اسيران ايراني - را به مدينه آوردند «عمر بن خطاب» ميخواست زنان را به فروش برساند و مردان را بنده و برده سازد (و در نسخهاي، بردهي عرب سازد و فرمان دهد تا آنان، افراد عليل و ناتوان و پير و فرتوت را براي طواف دادن در اطراف كعبه به دوش بگيرند) اميرمؤمنان علي عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و اله فرموده است گرامي داريد كريمان هر قومي را، عمر گفت: من هم شنيدم كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله ميفرمود: اگر كريم قومي نزد شما آمد، او را گرامي داريد اگر چه مخالف باشد.
سپس اميرمؤمنان علي عليهالسلام فرمود: اينان (يعني: ايرانيان) مردمي هستند كه با شما سرسازش دارند، و به مسلماني رغبت دارند، و بناچار نژادي از خود پديد آورند. و من خدا را گواه ميگيرم و شما را گواه ميگيرم كه هر چه از آنها سهم خود من است براي رضاي خدا رها كردم، و همهي بنيهاشم هم از آن حضرت پيروي كردند و حق خودشان را به او بخشيدند، و آن حضرت فرمود: خدايا شاهد و گواه باش كه آنچه را كه اينان بمن بخشيدند براي رضاي تو آزاد كردم، و مهاجر و انصار هم گفتند: ما هم حق خودمان را بتو بخشيديم اي برادر رسول خدا و آن حضرت فرمود: بار خدايا گواه باش كه اينان حق خودشان را به من بخشيدند، و من هم قبول كردم و خودت گواه باش كه من همهي آنها را در راه رضاي تو آزاد كردم.عمر گفت: چرا تصميم مرا دربارهي عجمها در هم شكستي و براي چه از نظر من دربارهي آنها روگردان شدي؟
و آن حضرت بار ديگر گفتار رسول خدا صلي الله عليه و اله را دربارهي گرامي داشتن كريمان بازگو كرد.عمر گفت: اي ابوالحسن من هم آنچه را كه از آن من بود و بتو بخشيده نشده بود براي خدا و براي تو بخشيدم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بار خدايا گواه باش بر آنچه گفتند و گواه باش كه من همه را آزاد كردم. آنگاه دربارهي ازدواج، با اسيران فارس صحبت شد و «شهربانو» با دست خود به حضرت حسين بن علي عليهالسلام اشاره نمود و در ميان جمعيت حسين عليهالسلام را انتخاب و اختيار كرد و اميرالمؤمنين عليهالسلام را وكيل خود قرار داد.
اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمود: نامت چيست؟ جواب داد «شاه زنان» بنت كسري، اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمود: تو شهربانوئي و خواهرت «مرواريد» دختر كسري؟ او بزبان فارسي گفت آري. (و در نسخهاي پس از آنكه علي عليهالسلام به او فرمود نامت چيست، و او جواب داد شاه زنان علي عليهالسلام با لهجهي فارسي به او فرمود: نه، شاه زنان نيست مگر دختر محمد صلي الله عليه و اله و اوست «سيدةالنساء» و تو شهربانوئي. سپس خواهرش مرواريد را نيز در امر ازدواج آزاد گذاشتند و او هم حسن بن علي عليهالسلام را انتخاب نمود. (1).
بطوري كه از اين روايت استفاده ميشود ممكن است علت نامگذاري ايرانيان به «موالي» همين اسارت و آزادي باشد، كه چون تعدادي از افراد سرشناس آنان، هنگام فتح كشورشان به اسارت درآمدند و بعدا آزاد شدند عربها به آنان عنوان «موالي» دادند.و ممكن است علت ديگري داشته باشد كه تا بحال بر ما پوشيده و مستور مانده و ما از حقيقت و واقعيت آن بياطلاعيم، زيرا كه اطلاق كلمهي موالي بر (ايرانيان) تنها به تاريخ اسلام و بعد از زمان رحلت پيامبر عظيمالشأن مربوط نميشود، بلكه «موالي» عنواني بوده است كه حتي شخص پيغمبر گرامي نيز مدتها پيش از مسلمان شدن ايرانيان و قبل از آنكه آنها بدين مبين اسلام بگروند برايشان انتخاب نموده و از آنان با عنوان «موالي» نام برده است.
انتخاب عنوان «موالي» براي ايرانيان كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله از آئين توحيد و يكتاپرستي اطلاع نداشتند بسي حيرتزا و شگفتانگيز است، و البته اين خود، رازي
1) بحارالانوار، ج 46، ص 16-15، و دلائل الامامه طبري - ط- نجف ص 82، 81 البته روايت طولاني است و مطالب ديگري هم دارد كه براي اختصار از ذكر آن صرفنظر نموديم.
نهاني و سري از اسرار الهي بشمار ميرود كه بر زبان مردي بس بزرگ، و پيغمبري راستين و رسولي آسماني جاري شده و از آيندهي درخشان مردمي ديندار و خداپرست، و انسانهائي باايمان و از خود گذشته خبر داده است.
اينجا يك سؤال پيش ميآيد و آن اين كه: اگر لفظ «موالي» در زمان پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله در مورد «ايرانيان» استعمال ميشده، پس چطور شده كه استعمال اين لفظ به ساير مسلمانان غيرعرب سرايت كرده و «عربها» اين كلمه را در مورد كساني كه عرب زبان نبودهاند بكار برده و به همهي آنها موالي گفتهاند؟!
در پاسخ اين سؤال بايد گفت: سبب استعمال كلمهي موالي در مورد مسلمانان غيرعرب، از نظر اهل فن و ارباب تحقيق، بسيار روشن است، و شايد تنها علتي كه بتوان براي آن ذكر نمود، همان سياست نارواي تبعيض نژادي و برتري دادن عرب بر عجم و تفاوت ميان عرب و غيرعرب دانست!!!
زيرا در دوران رسالت پيغمبر گرامي اسلام، مسلمانان بيش از عنوان مشهور «مهاجر» و «انصار» نداشتند. ولي پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و اله و درگذشت آن حضرت و روي كار آمدن خلفاء سه گانه، مخصوصا در دوران حكومت خليفهي دوم كه دوران فتوحات اسلام آغاز گرديد، و دين مبين اسلام در خارج عربستان و سرزمين حجاز پيشرفت نمود، و ملتهاي ديگر هم زير پرچم توحيد و شعار جاويد لاالهالاالله گرد آمدند، سياست نارواي تبعيض نژادي در تمام شئون مختلف زندگي و زمينههاي حقوقي و اجتماعي در جهان اسلام پديدار گشت. و اين سياست بطور جدي در طول سياست چندين سالهي خليفهي دوم بدستور شخص وي عملي گرديد، و دو عنوان در زبان مسلمانان رايج شد كه يكي «موالي» بود و ديگري «علج» يعني: كفار عجم، و موالي كه معناي وابستگان و آزاد شدهها را داشت عنواني شد براي نومسلمانان غيرعرب و «علج» كه در لغت عرب بمعني گورخر است، از باب اهانت و پستي، لقب كفار عجم گرديد.
ظاهرا علت اينكه مسلمانان غيرعرب بعنوان «موالي» معنون گشته و با اين عنوان معروف شدند اين بود كه: چون «عمر» خليفه ثاني، سياست تبعيض نژادي را بطور اصولي پيريزي نمود و دفتر حقوق را منظم كرد و نام تمامي قبائل و افراد عرب را كه نسبت قبيلگي آنها معلوم و منظم بود، يكايك ثبت و ضبط نمود، نومسلمانان غيرعرب كه مانند اعراب شجرهي نسبي مشخصي نداشتند و پدران آنها از نظر عرب مجهول و ناشناخته بودند، در برابر عرب ناچار شدند براي اينكه از مزاياي اسلامي و حقوق اجتماعي بهرهمند گردند، خود را به يك قبيلهي عربي وابسته كنند تا در نتيجه، در درجهي دوم مسلماني قرار گرفته و احترام آنان ملحوظ بماند و بدينوسيله از حقوق اجتماعي اسلام بهرهمند شوند. و اين لفظ مولي كه معني آزادشده و يا «وابسته بودن» داشت دليل بر اين بود كه آنان (مسلمانان غيرعرب) و زيردست عربند، و بايد از طرف عرب، از حقوق اجتماعي و امور زندگاني بينصيب نمانند!!!
شاهد زنده و سند گويائي كه گواه اين حقيقت است و نشان ميدهد كه سياست تبعيض نژادي و ادامهي اين روش ناپسند تا چه اندازه در بين عربها معمول و رايج بوده است و اعراب آنروز هيچگونه ارزش و اعتباري براي نومسلمانان غيرعرب قائل نبودهاند، و حتي كار بجائي كشيده شده كه نومسلمانان عيرعرب ناچار شوند براي احقاق حقوق حقهي خود لب به شكايت باز كرده و براي اعتراض، به سياست تبعيض نژادي به حضور علي عليهالسلام شرفياب شوند، روايتي است كه مرحوم كليني قدس سره در كتاب «كافي» راجع به شكايت «موالي» از «اعراب» بدينصورت آورده است:
روزي گروهي از موالي به حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيدند و از سوء رفتار عرب شكايت كردند و گفتند: يا اميرالمؤمنين رسول خدا صلي الله عليه و اله هيچگونه تبعيض ميان عرب و غيرعرب در تقسيم بيتالمال يا در امر ازدواج قائل نبود، بيتالمال را بطور مساوي
تقسيم ميكرد و سلمان فارسي، و بلال حبشي و صهيب رومي در عهد رسول خدا صلي الله عليه و اله با زنان عرب ازدواج كردند، ولي امروز عربها ميان ما و خودشان تفاوت قائلند. علي عليهالسلام رفت و در اين زمينه با عربها صحبت كرد، اما مؤثر واقع نشد، آنها فرياد كردند، غيرممكن است، غيرممكن است، نميشود، نميشود.
علي عليهالسلام در حالي كه از اين جريان سخت خشمناك شده بود، ميان موالي آمد و فرمود: با كمال تأسف ايشان حاضر نيستند با شما روش مساوات در پيش گيرند، و مانند يك مسلمان متساويالحقوق با شما رفتار نمايند، من به شما سفارش ميكنم كه تجارت و بازرگاني را پيشه خود سازيد و خداوند به شما بركت خواهد داد. (1).
بنابراين از مجموع مطالب گذشته و همچنين جريان شكايت موالي و سوء رفتار اعراب نسبت به آنها، ميتوان بدست آورد كه لااقل يكي از علل نامگذاري مسلمانان غيرعرب و بخصوص ايرانيان، بعنوان موالي، همان سياست نارواي تبعيض نژادي بوده است.
برخلاف شيوهي زمامداري خليفهي دوم «عمر بن الخطاب» كه از موالي و ايرانيان خوشش نميآمد و از آنها بشدت دوري مينمود، علي عليهالسلام كه پيوسته از اين طرز رفتار و روش ناپسند و سياست خشونتآميز عربي در رنج و عذاب بسر ميبرد، پس از آنكه زمام امور حكومت اسلامي را بدست با كفايت خود گرفت، بيپروا موالي و نومسلمانان عجم و افراد ايراني نژاد را بخود نزديك ساخت.
و همچنانكه پيش از دوران زمامداريش به نژادهاي ديگر نيز عنايت داشت، پس از آنكه مركز حكومت اسلامي را بكوفه منتقل نمود با يك آيندهنگري درست و صحيح، زمينهي شركت ايرانيان را در مكتب اسلام و قرآن فراهم نمود و چون هوش و استعداد و اخلاص و ايمان ايرانيان را در مسلماني تشخيص داد، به آموزش و پرورش آنان همت گماشت و افرادي مانند «ميثم تمار» خرمافروش عجم، كه از اهل «هجر» و بحرين بود
1) كافي ج 5، ص 318، و بحارالأنوار ج 42، ص 160.
و يك فرد ايراني بشمار ميرفت از صاحبان سر و اسرار خود ساخت و او را در كنار كميل بن زياد نخعي دوش بدوش يكديگر بر سر يك ميز آموزش داد و به وي اسرار ولايت آموخت و بدينوسيله زمينهي گسترش دين پاك اسلام و پرتو نور ولايت را در سرزمين ايران فراهم ساخت. و لذا دربارهي عنايتهاي ويژهي آن حضرت نسبت به ايرانيان در تاريخ آمده است كه «مغيره ضبي» هميشه در مقايسهي ميان علي عليهالسلام و خليفه ثاني «عمر» ميگفت: علي عليهالسلام تمايلش نسبت به موالي (مسلمانان غيرعرب) بيشتر بود و «عمر» برعكس، از آنها خوشش نميآمد و به شدت از موالي دوري مينمود و بيش از هر كس ديگر از آنان گريزان بود. (1).
هرچند اميرمؤمنان علي عليهالسلام در طول دوران حكومت چند سالهاش كه بسيار كوتاه ولي پربار و پربركت بود، به شدت به مبارزه با سياست تبعيض نژادي برخواست، و ديوار انحصارطلبي و دوگانگي را ويران ساخت. اما متأسفانه اين روش زشت و ناپسند و اعمال ضدانساني و خلاف اسلامي، چنان در روح و خون و جان عرب ريشه دوانده بود، كه وقتي ديدند علي عليهالسلام برخلاف شيوهي زمامداران گذشته، «مسلمانان غيرعرب» را بخود نزديك ساخته و به آنان توجه بيشتري دارد و به تعليم و تربيتشان پرداخته است، اين معنا آن چنان بر اعيان و اشراف و بزرگان عرب و خفاشان درمانده از ديدار نور ولايت، سخت و ناگوار آمد تا جائي كه «اشعث بن قيس كندي» سردار به اصطلاح نامي و معروف عرب بدان حضرت خورده گرفت و پرخاش نمود و او را بر اين عمل انساني اسلامياش سرزنش كرد، و با لحن تند و زنندهاي كه حاكي از تعصب عربي بود، به حضرت علي عليهالسلام كه مشغول سخنراني بود اعتراض كرد كه «تو اين سرخ رويان (يعني موالي و ايرانيان) را بر ما چيره ساختهاي» چنانچه مشروح اين جريان در تاريخ و حديث بدينصورت آمده است:
1) الغارات ج 2، ص 499.
«عباد بن عبدالله اسدي ميگويد: من روز جمعهاي در مسجد نشسته بودم و علي عليهالسلام بر فراز منبري از آجر خطبه ميخواند و «ابن صوحان» در پاي منبرش نشسته بود. «اشعث» آمد و پا برگردن مردم ميگذاشت و ميگذشت تا نزديك آن حضرت رسيد، و چون روبروي آن حضرت قرار گرفت، گفت: «يا أميرالمؤمنين غلبتنا عليك هذه الحمراء»؛ اي اميرمؤمنان! اين سرخ رويان (يعني: ايرانيان) در نزديكي به تو بر ما غلبه كردهاند و جلو روي شما بر ما (عربها) چيره شدهاند و مقربان درگاه حضرتت گرديدهاند و تو جلو آنها را نميگيري!!!
آن حضرت از شنيدن اين سخن خشمناك شد و پاي خود را محكم به منبر كوبيد، تا اينكه «ابن صوحان» گفت: ما را با اين مرد (ابن اشعث) چكار آنگاه گفت: بطور مسلم امروز علي عليهالسلام سخني خواهد گفت كه پرده از چهرهي عرب بردارد و نشان خواهد داد كه عرب چكاره است. امروز علي عليهالسلام سخني خواهد گفت كه آنچه نهانست آشكار شود و براي هميشه در خاطرهها بماند.
آنگاه علي عليهالسلام فرمود: چه كسي است كه عذر مرا از اين شكم گندههاي بيفايده بخواهد، (يعني مرا از شر اينگونه افراد خلاص كند) كه خودشان در بستر نرم استراحت ميكنند، و مانند حيوانات و چهارپايان درازگوش اينطرف و آن طرف ملق ميزنند و يكي از آنها (بعنوان نمايندگي از ديگران) پيش ميآيد و در حالي كه بر رودههاي خود زير و رو ميشود (يعني: بقول معروف از باد شكم سخن ميگويد)و مردمي هم (يعني موالي و ايرانيان) آفتاب ميخورند و روزهاي گرم بخاطر خدا فعاليت ميكنند و او (يعني اشعث)به من فرمان ميدهد كه من آنها را (يعني: موالي را) از خود برانم و از نزد خويشتن دورشان سازم تا از ستمكاران باشم!!!. سپس فرمود:
«أما والذي فَلَقَ الحَبَّةَ وَبَرَءَ النَّسَمَةَ لَقَد سَمِعتُ مُحَمَّداً صلی الله علیه واله يَقُولُ:لَيَصْرِ بَنَّكُم وَاللهِ عَلَى الدِّين عَوداً كَمَا ضَرَبْتُمُوهُم عَلَيْهِ بَدءاً»
«قسم به پروردگاري كه دانه را شكافت و گياه را روياند و انسان را آفريد، من خود از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله شنيدم كه ميفرمود: بخدا قسم همچنانكه شما در ابتداء كار، با ايرانيان بخاطر اسلام خواهيد جنگيد، بعد ايرانيان، بخاطر تازه شدن
اسلام و حمايت از دين با شماها خواهند جنگيد. (1).
در «لسانالعرب» (كتاب لغت)در مادهي «حمر» مينويسد:
«الحَمْرَاءُ العَجَمُ ،لبَیَاضهم» يعني «حمرا» كه معني آن سرخ رويان است «عجمها» هستند، براي آنكه سفيد چهرهاند، و بدين لحاظ كه سرخي بر سفيدي چهرهشان غلبه دارد بآنان سرخ چهره گفتهاند و عرب، به مردم غيرعرب زبان كه سفيد چهره بودند، مانند روميان و ايرانيان و همچنين كساني كه در رنگ چهره بآنان شباهت داشتند حمراء (يعني: سرخ چهره) ميگفتند.
صاحب لسانالعرب در ادامهي سخنان خود ميگويد:
از همين قبيل است حديث علي عليهالسلام هنگامي كه يكي از سرداران معروف عرب به او گفت «غلبتنا عليك هذه الحمراء» تو اين سرخ رويان را بر ما چيره ساختهاي، و علي عليهالسلام در پاسخش فرمود: آري، اينان بخاطر حمايت از دين در آخر سر با شما خواهند جنگيد همچنانكه شما در ابتداء كار با آنان جنگيديد و مراد او (يعني اشعث) از حمراء يعني (سرخ رويان) ايرانيان و روميان بوده است.
صاحب لسانالعرب در آخر سخنان خود ميگويد: (و عرب موالي يعني مسلمانان غيرعرب را حمراء يعني سرخ چهره ميناميدند).
و در «مجمعالبحرين» كتاب لغت، در مادهي حمر مينويسد:
«وَفِيهِ بُعِثْتُ إِلَى الأَحمرِ وَالأسْوَدِ يُريدُ بِهِ إِلَى العَرَب وَ العَجَمِ» و در حديث وارد شده كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمود: من بسوي سرخ و سياه فرستاده شدهام، مقصود رسول خدا صلي الله عليه و اله از سرخ و سياه، عرب و عجم است و عجم (يعني غيرعرب) زيرا مردم غيرعرب بيشتر سرخ چهره و سفيد چهرهاند، و رنگ چهرهي عرب بيشتر گندمگون و متمايل به سياهي است.
و در «غريبالحديث» ج 3، ص 474، طبع مصر ميگويد:
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد ج 19، ص 124، ط -مصر، والغارات ج 2، ص 498، چاپ انتشارات انجمن آثار ملي، و كامل مبرد ج 2، ص 53، ط مصر سال 1339، و غريب الحديث ج 3، ص 474.
«و قوله الحمراء يعني العجم و الموالي» مراد از حمراء كه عجم است يعني مردم غيرعرب، و منظور از موالي مسلمانان غيرعرب ميباشد، آنان را حمراء گفتهاند، زيرا رنگ چهرهي عرب بيشتر گندمگون و متمايل به سياهي است، و عجم بيشتر سفيد چهره و سرخ چهرهاند و اين مانند گفتار مردم است كه وقتي ميخواهند از بنيآدم صحبت كنند ميگويند: سرخشان و سياهشان. مقصود از سرخشان هر كسي است كه بيشتر سفيد رو باشد، و مقصود از سياهشان هر كسي است كه رنگ چهرهاش متمايل به سياهي است.بطوريكه خوانندگان عزيز در اين روايت ملاحظه فرمودند، نه تنها اميرمؤمنان علي عليهالسلام بر خلاف شيوهي زمامداران گذشته، موالي و ايرانيان را به خود نزديك ساخته و به تعليم و تربيتشان پرداخته و عملا با سياست تبعيض نژادي به شدت به مبارزه برخاسته و طرفداران تبعيض نژادي را به باد انتقاد و استهزاء گرفته است، بلكه علاوه بر همهي آنها از آيندهي درخشان ايرانيان و فداركاري و جانبازي آنان و تلاش پيگير و جهاد مقدسشان در راه اعتلاء كلمهي توحيد و حمايت از قرآن و جنگ آنان با اعراب متعصب را نيز خبر داده است.
از مجموع جرياناتي كه دربارهي سياست نارواي تبعيض نژادي و تفاوت ميان عرب و غيرعرب در دوران زمامداري خلفاء (ثلاثه) يادآور شديم، و هم چنين با توجه به تداوم اين سياست در نظام دولتهاي جبار و ستمگر اموي و عباسي كه عنوان «موالي» را دليل بر پستي و زبوني مسلمانان غيرعرب ميدانستند، و نيز با توجه به اين حقيقت كه پيشوايان معصوم عليهمالسلام پيوسته با اين طرز تفكر و روش ناپسند مخالفت نموده و همواره متعرض شرح و تفسير كلمهي «موالي» گرديده و آن را از روي عدالت و جهانبيني تفسير فرمودهاند، چنين فهميده ميشود كه مراد و مقصود اهل بيت عليهمالسلام از كلمهي «موالي» شيعيان و پيروان راستين مكتب وحي و بخصوص ايرانيان پاكدل و طرفداران خاندان رسالت بوده است.دليل اين مدعا روايات چندي است كه در زمينهي تفسير كلمهي موالي از زبان درربار ائمهي معصومين عليهمالسلام وارد شده و در هر فرصت مناسبي به توضيح و تشريح اين كلمه پرداختهاند كه به چند نمونه از آنها اشاره ميكنيم.
1- در حديثي از امام باقر عليهالسلام كه در زمينهي معرفي شيعه روايت شده چنين آمده است:
«نَحْنُ اَلْعَرَبُ وَ شِیعَتُنَا مِنَّا وَ سَائِرُ اَلنَّاسِ هَمَجٌ أَوْ هَبَجٌ» (1).
عرب ما هستيم، و شيعيان ما نيز از ما هستند و ساير مردم همچون علفهاي بيارزش ميباشند.
2- در روايت ديگري كه در تفسير كلمهي مولي از آن حضرت نقل شده چنين آمده است:
عَن مُحَمَّدِ بنِ مُسلِم قَالَ: سَمِعتُ أَبَا جَعفَر علیه السلام يَقُولُ: مَن وُلِدَ فِي الإِسلامِ فَهُوَ عَرَبيٌّ وَ مَن دَخَلَ فِيهِ طَوعاً أَفضَلُ مِمَّن دَخَلَ فِيهِ كُرها، و المولى، هُوَ الكَذِي يُؤخَذُ أَسيراً مِن أَرضِهِ وَيُسلِم، فَذَلِكَ المولى». (2).
محمد بن مسلم ميگويد: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه ميفرمود: كسي كه در اسلام متولد شده باشد، عربي است، و آنكس كه با ميل و رغبت آن را پذيرفته و در آن وارد شود، از كسي كه از روي ترس و اجبار آن را بپذيرد بهتر است، و «مولي» آن كسي است كه او را در سرزمينش به اسارت بگيرند و مسلمان شود، چنين كسي را «مولي» ميگويند.
3- مرحوم شيخ صدوق عليهالرحمه، دربارهي معناي كلمهي «مولي» روايتي را از امام صادق عليهالسلام بدينصورت نقل نموده است:
مردي به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: « إِنَّ النَّاسَ یَقُولُونَ مَنْ لَمْ یَكُنْ عَرَبِیّاً صَلْباً وَ مَوْلًی صَرِیحاً فَهُوَ سِفْلِیٌّ»؛ مردم ميگويند: هر كس عربي خالص يا مولاي خالص نباشد (يعني وابسته به يك عرب نباشد) او پست است.
امام عليهالسلام فرمود: مولاي خالص يعني چه؟
آن مرد در پاسخ گفت: يعني كسي كه پدر و مادرش هر دو قبلا برده بود و بعدا آزاد شدهاند.امام عليهالسلام فرمود چرا چنين ميگويند؟ و مولاي خالص چه مزيت و امتيازي دارد؟!!
مرد گفت: براي گفتهي رسول الله صلي الله عليه و اله كه فرموده است: «مولي» و آزادشدهي هر قومي از خود آنهاست «مولي القوم من أنفسهم» پس كسي صاحب فضيلت است كه يا عربي خالص باشد، و يا مولاي خالص باشد كه ملحق به عربي است!!
امام صادق عليهالسلام فرمود: سبحان الله: آيا بتو نرسيده است و يا نشنيدهاي كه پيغمبر اسلام صلي الله عليه و اله فرمود: منم مولاي هر كس كه مولي ندارد و منم مولاي هر مسلماني از عرب و عجم. آيا كسي كه پيغمبر ولي و مولاي او باشد و او به رسول خدا صلي الله عليه و اله وابسته باشد از پيغمبر نيست؟ و از خود رسول خدا صلي الله عليه و اله محسوب نميشود؟ آنگاه حضرت فرمود: كدام شريفترند آيا آنكس كه از پيغمبر و ملحق به پيغمبر و وابستهي به رسول خدا صلي الله عليه و اله است شريفتر است يا آن كس كه وابسته به يك عرب جلف است كه بر پشت پاشنهي پاي خود ميشاشد؟ سپس فرمود: آنكه از روي ميل و رغبت و دلخواه خود، مسلمان شد، بسي بهتر و شريفتر است از آنكه از روي ترس مسلمان شده است، اين اعراب منافق، از روي ترس مسلمان شدند، ولي «موالي» يعني: ايرانيان، با ميل و رغبت و بدلخواه خود مسلمان شدند. (1).
4- در روايتي كه از امام موسي بن جعفر عليهالسلام رسيده، چنين آمده است:
« اَلنَّاسُ ثَلاَثَهٌ عَرَبِیٌّ وَ مَوْلًی وَ عِلْجٌ فَأَمَّا اَلْعَرَبُ فَنَحْنُ وَ أَمَّا اَلْمَوْلَی فَمَنْ وَالاَنَا وَ أَمَّا اَلْعِلْجُ فَمَنْ تَبَرَّأَ مِنَّا وَ نَاصَبَنَا» (2).مردم سه دستهاند، عرب، و موالي، و علج، اما عرب ما هستيم، و اما موالي دوستان و پيروان ما و شيعيان ما هستند و اما «علج» كساني هستند كه از ما بيزارند و با ما سخت در عداوتند.
5- مرحوم علامه مجلسي - اعلي الله مقامه- در كتاب نفيس «بحارالانوار» در باب نهم «باب اصناف الناس في الايمان» پس از ذكر آيات و رواياتي چند كه در بيان مدح موالي، و فضيلت عجم آورده است ميفرمايد:
«بيان: ألموالي المعتقون و أبنائهم و من لحق بقبيلة و ليس منهم...»
«موالي آزادشدگان و فرزندان آنها و كساني هستند كه وابسته به يك قبيلهي
عربي بوده و از آنها نباشند، و گويا مقصود و منظور روايات از «موالي» «عجم» و ايرانيانند. زيرا «ايرانيان» اعراب بر پدرانشان غالب آمدند و فاتح ايران شدند، و گويا اعراب با غالب آمدن بر ايرانيان آنان را آزاد ساختهاند، يا اينكه چون ايرانيان مسلمان شدند و ايمان آوردند از اين لحاظ به پيشوايان مذهبي خود وابسته شدند. و موالي عرب بشمار آمدند. (1).
از مجموع رواياتي كه تا بدينجا نقل نموديم، همچنين از بيان امام صادق عليهالسلام و تجزيه و تحليلي كه آن حضرت دربارهي «موالي» فرموده است، و نيز از بيانات مرحوم علامهي مجلسي رحمه الله كه در رابطه با همين موضوع آمده است، چنين به نظر ميرسد: كه چون بيشتر (مسلمانان غيرعرب) ايراني بوده، و ايرانيان بيش از ديگران به حقيقت و روح اسلام توجه داشته و پيوسته از طرفداران سر سخت خاندان وحي و رسالت بودهاند و همواره از آن خانواده دفاع مينمودهاند، از اينرو مراد از كلمهي «موالي» در اصطلاحات أئمهي معصومين عليهمالسلام «ايرانيان» و شيعيان و پيروان راستين مكتب ولايت بوده است.
با تحقيقي كه پيروان كلمهي (مولي و موالي) بعمل آمد، جاي شك باقي نميماند كه در هرجا كلمهي مولي يا موالي، در لسان ائمهي معصومين عليهمالسلام بكار رفته است مقصود آنان از اين دو كلمه ايرانيان، و بخصوص شيعيانشان بوده است.
1) بحارالانوار ج 67، ص 174.
نكتهي بسيار مهمي كه دانستن آن براي فهم و درك بيشتر روايات در آينده لازم است، مربوط به خروج «پرچمهاي سياه» و پديد آمدن آن پرچمها از سمت مشرق و يا از جانب خراسان ميباشد.
از آنجا كه حقيقت و ماهيت اين پرچمها براي بسياري از افراد، ناشناخته و مجهول است و تشخيص انگيزهي خروج، و پيدايش آنها براي تعداد زيادي از مردم مانند معمائي بغرنج، سخت و مشكل بنظر ميرسد، لذا ناگزيريم، براي اينكه واقعيت آن پرچمها آشكار شود و بدانيم: كه صاحبان اين پرچمهاي سياه (كه در روايات فراواني آمده است كه پرچمهائي سياه از مشرق نمايان ميشود و با مردي بنام سفياني ميجنگد و زمينهي حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام را آماده ميسازد) چه كساني هستند، و چه ميخواهند و چرا خروج ميكنند و مقصودشان از اين خروج و نهضت، و جنبش و حركت و جنگ و نبرد و قتل و كشتار چيست، مختصري در اين باره گفتگو كنيم تا اين معما، حل گرديده و ماهيت آن بر همگان روشن شود.
در دنياي متمدن و جهان پيشرفتهي امروز در ميان همهي دولتها و كشورهاي كوچك و بزرگ، و ممالك مستقل و نيمه مستقل جهان كه به اصطلاح آزادي از دست رفتهي خود
را بازيافته و به استقلال نسبي و ظاهري رسيدهاند، رسم بر اين است كه: هر دولت و كشور در دنيا خواه و ناخواه داراي شعار مخصوص و پرچم ويژهاي است كه از بقيهي دولتها و كشورها متمايز ميگردد.
چنانكه ميدانيم پرچم هر كشور در واقع رمز استقلال و نشاندهندهي عظمت و مظهر نيرومندي آن كشور است، و گرچه بصورت ظاهر چند سانت و يا يكمتر پارچهاي بيش نيست، اما از آنجا كه رمز استقلال كشور به شمار ميرود، در نزد همگان محترم، و از جلوه و شكوه خاصي برخوردار است و چون نشانهي استقلال و رمز آزادي محسوب ميشود در نظر سربازان و افراد نظامي بقدري پر شكوه و جلال است كه در پادگانهاي نظامي در برابر آن رژه ميروند و احيانا بدان سوگندميخورند.
از اينها كه بگذريم هر گاه كشور مورد هجوم دشمن قرار گرفت به هنگام جنگ سربازان مدافع آن را به دوش ميكشند و در برابر دشمن آن را به اهتزاز درميآورند و براي برافراشتن آن و جلوگيري از سرنگونياش، فداركاريها و جانفشانيها ميكنند تا جائي كه حتي براي حفظ و نگهدارياش تا سرحد مرگ پيش ميروند و جان خود را نيز در اين راه فدا ميسازند، و اين حقيقي است كه همهي ما امروز با چشم خود بالعيان آن را مشاهده ميكنيم.
خلاصهي مطلب آنكه: سنت پرچمداري، و داشتن پرچم و همچنين برافراشتن پرچمها در موقع جنگ، و حفظ و نگاهداري آن، از جملهي آداب و رسوم ديرين ملتها در طول تاريخ بشريت و از عادات هميشگي آنهاست و تنها مربوط به امروز نيست، بلكه سابقهي تاريخي طولاني دارد.
در اين باره ابن خلدون در كتاب معروف خود بنام «مقدمهي ابن خلدون» مينويسد:
سنت پرچمداري از آغاز خلقت بشر تاكنون در جنگها معمول و متداول بوده و شعار مخصوص جنگ بشمار ميرفته و ملتها همچنان آنها را در رزمگاهها و ميدانهاي نبرد بكار ميبردهاند و حتي در دوران رسالت پيامبر گرامي اسلام نيز اين سنت تداوم داشته و آن حضرت هم مانند ديگران در جنگهايي كه داشته، به اين سنت پاي بند بوده است.
مرحوم علامه مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب پرارج «بحارالانوار» دربارهي اين مطلب كه علي عليهالسلام پرچمدار رسول خدا صلي الله عليه و اله بوده است مينويسد:
مالك بن دينار از سعيد بن جبير پرسيد، پرچمدار رسول خدا صلي الله عليه و اله چه كسي بود؟
جواب داد: علي ابيطالب عليهالسلام. (1).
و در روايت ديگري از تاريخ طبري، و بلاذري. و صحيح مسلم و بخاري چنين نقل كرده است كه: چون رسول خدا صلي الله عليه و اله اراده فرمود براي جنگ «بدر» بيرون برود، هر گروهي از مسلمانان براي خود پرچمي را انتخاب نمودند، پرچم «حمزه» سرخ رنگ، و پرچم «بنياميه» سبز رنگ، و پرچم علي بن ابيطالب عليهالسلام «زردرنگ» و پرچم پيامبر صلي الله عليه و اله سفيد رنگ بود. (2).
و در جنگ «خيبر» موقعي كه آن حضرت فرمود: « لَأُعْطِیَنَّ اَلرَّایَهَ غَداً رَجُلاً یَفْتَحُ اَللَّهُ عَلَی یَدَیْهِ یُحِبُّ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ»؛ «اين پرچم را فردا بدست كسي خواهم داد كه او خدا و پيغمبر خدا را دوست ميدارد، و خدا و پيغمبرش هم او را دوست مي دارند، و او برنميگردد مگر اينكه فاتح و پيروز باشد» اين پرچم را بدست علي عليهالسلام داد. (3).
از ديدگاه تاريخ و حديث، مسلم است كه بكار بردن پرچم و برافراشته داشتن آن به هنگام جنگ و نبرد پيوسته در طول تاريخ چه پيش از ظهور اسلام و چه بعد از آن همچنان ادامه داشته است و حتي در تاريخ آمده است كه در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام نيز در جنگ جمل و صفين، فرزند آن بزرگوار بنام «محمد بن حنفيه» پرچمدار و صاحب رايت آن حضرت بوده است. (4).
در حادثهي خونين كربلا، نيز سمت پرچمداري «حسين بن علي عليهالسلام» به عهدهي برادر رشيد و شجاع و فداركارش «قمر بنيهاشم» حضرت ابوالفضل العباس عليهالسلام بوده و پس از
آن نيز حتي كساني كه براي برانداختن نظام ظالمانه «بنياميه» و پيريزي حكومت ستمگرانهي «بنيالعباس» قيام كردند، مانند- ابومسلم خراساني و ياران او كه مردم را عليه بنياميه شوراندند- هر چند كه اهل حق نبودند- ولي بهرحال علامت ويژه و نشانهي مخصوص داشتند كه نشانهي حركتشان همان پرچمهاي سياه بوده است.در هر صورت: در هر دوره و زماني، هر دولت و كشوري كه نغمهي استقلال و آزادي را سر داده است و هر گونه قيام و انقلابي كه در جهان بوقوع پيوسته است و هر گروهي كه زمام امور چند روزهي دنياي ناپايدار را بدست گرفتهاند، خواه و ناخواه داراي علامت ويژه و نشانهي مشخصي كه آنها را از ساير دولتها و كشورها متمايز سازد، بودهاند.
با توجه به اينكه هر قوم و ملتي در هر عصر و زماني طبق سنت معمول داراي نشانهي مخصوصي بوده است، اگر روايات را ملاحظه كنيم، ميبينيم كه رهبران ديني و پيشوايان مذهبي از حركت گروهي خبر دادهاند كه داراي پرچمهاي سياه ميباشند و از آن، بعنوان «رايات سود» ياد شده است، اين پرچمها، همين پرچمهاي سياه معمولي فعلي شيعيان است و همين پرچمهاست كه نشانهي استقلال، و رمز آزادي و مظهر توان و نيرومندي اين گروه مخلص و فداكار و حقيقتخواه است.
و باز همين پرچمهاست كه علاوه بر آنكه يكي از نشانههاي بارز عزاداري شيعيان و علامت غمگساري آنان بر شهداي گلگون كفن كربلا و نكوهش بر بنياميه و همهي جنايتكاران و ستمپيشگان در طول تاريخ بشريت بشمار ميرود (و در ايام عزاداري و سوگواري سرور شهيدان و رهبر آزادمردان جهان حضرت حسين بن علي عليهالسلام در هر شهر و روستا، و بر سر هر كوي و برزن، و سر در خانهها، مساجد، حسينيهها، تكايا، و در گوشه و كنار خيابانها نصب ميگردد و شيعيان راستين حسين عليهالسلام بدينوسيله شدت حزن و اندوه خود را با نصب آنها به جهانيان، اعلام ميكنند) در روايات اسلامي، نموداري از حركت انقلابي تشيع، و علامت روياروئيشان با كفر جهاني معرفي گرديده است.
البته اين درست است كه اين پرچمها با اين كيفيت، و يا رنگ خاص، در دوران رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و يا زمان برخي از أئمهي معصومين عليهمالسلام وجود نداشته است، ولي از
آنجا كه شخص رسول اكرم صلي الله عليه و اله و جانشينان معصوم آنحضرت پيوسته با عالم غيب در ارتباط بوده و بر اثر وحي و نبوت و احراز مقام امامت و ولايت از حقيقت و آينده جهان ترسيم روشني داشتهاند. لذا از آيندهي درخشان ملتي كه شعار آنها «پرچمهاي سياه» بوده و براي احقاق حق و برانداختن نظام ظلم و ستم و احياء مذهب خود در آينده قيام خواهند كرد، خبر داده و مسلمانان را از حركت انقلابي چنين مردمي كه پس از گذشت ساليان درازي پيدا خواهند شد، و زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام خواهند بود، با اطلاع ساخته، و شعار مخصوص آنان را كه همان «پرچمهاي سياه» بوده است به جهانيان گوشزد فرمودهاند.
به هر حال در اين زمينه روايات فراواني در كتب معتبرهي شيعه و سني موجود است كه براي نمونه تنها به ذكر 2 حديث اكتفا نموده و توضيح بيشتر را به موضوعي كه تحت عنوان «قيام زمينهسازان دولت مهدي عليهالسلام از مشرق آغاز ميشود» ارجاع ميدهيم و اينك 2 حديث؛
1- متقي هندي در كتاب «كنزالعمال» دربارهي (صاحبان پرچمهاي سياه) كه با لشكريان سفياني مواجه ميگردند و آنها را در جنگ، شكست ميدهند، در ضمن يك خطبهي مفصل و طولاني از اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين آورده است:«فَيُبعثُ عَلَيْهِ فَتى مِن قِبَلِ المَشْرِقِ يَدعُو إلى أهلِ بَيتِ النَّبِي هُم أصحابُ الرَّايَاتِ السُّودِ وَ المُستَضَعَفُونَ، فَيُعِزُّهُم اللَّهُ وَ يَنزِلُ عَلَيهِمُ النَّصَرَ، فَلا يُقاتِلُهُم أَحَدٌ إِلا هَزَمُوهُ». (1).
آنگاه جوانمرد آزادهاي كه مردم را به سوي اهل بيت پيغمبر دعوت ميكند، از طرف مشرق بر عليه سفياني برانگيخته ميشود، و آنان (يعني: مردم مشرق زمين) صاحبان پرچمهاي سياه، و مردم مستضعفي هستند كه خداوند به آنها قدرت و عظمت و نيرو ميبخشد، و آنان را پيروز ميگرداند. هيچكس با آنها نميجنگد مگر آنكه آنان او را شكست ميدهند.
2- محمد بن ابراهيم نعماني در كتاب «غيبت نعماني» و مرحوم علامه مجلسي در كتاب «بحارالانوار» روايت كردهاند كه:
1) كنزالعمال ج 14، ص 597.
از كعب الاحبار، روايت شده است كه در ضمن حديثي نسبتا مفصل گفت:
حضرت قائم - عجل الله تعالي فرجه - از نسل علي عليهالسلام است، براي او غيبتي است مانند غيبت يوسف، و بازگشتي است مانند بازگشت «عيسي بن مريم» عيلهالسلام و پس از آنكه مدتي غايب شده باشد ظاهر ميشود، در وقتي كه ستارهي سرخ و يا ستارهي ديگري طلوع كرده و «زوراء» كه (شهر ري) است خراب شده و «مزوره» كه بغداد است خسف و نگونسار گرديده و سفياني خروج نموده، و جنگ ميان فرزندان عباس (يعني بنيالعباس) و جوانان ارمنيه و آذربايجان درگرفته باشد و آن جنگي است كه هزاران هزار كشته دارد و هر كسي دست بر قبضهي شمشير جواهرنشان (و آشكار) دارد، و جنگ بسيار بزرگي است كه پرچمهاي سياه در آن در اهتزاز است و آن جنگ، همان جنگي است كه مرگ سرخ (يعني كشتن و كشته شدن با وسايل مدرن جنگي) را به مردم بشارت ميدهد، و با طاعون خطرناك آميخته است. (1).
بايد توجه داشت: رواياتي كه دربارهي خروج پرچمهاي سياه از مشرق، و يا خراسان رسيده است، و محدثان و راويان آثار اهل بيت عليهمالسلام آنها را در كتابهاي خود تحت عنوان «رايات سود» و يا «زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام» آوردهاند، اين پرچمها، غير از پرچمهاي سياه ابومسلم خراساني است. زيرا:
اولا- اين پرچمها، پرچمهايي است كه نشانهي استقلال و آزادي و معرفي «شيعه» است.
ثانيا- در نزديكيهاي خروج حضرت مهدي عليهالسلام و پيشاپيش ظهور مبارك آن حضرت نمايان ميگردد.
و ثالثا- صاحبان آن پرچمها، كساني هستند كه براي بپا داشتن حق و از بين بردن باطل و محو آثار ظلم قيام ميكنند، و با قيام خود زمينهي حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام را فراهم ميآورند.
1) غيبت نعماني ص 147-145، ط - صدوق: باب 10، حديث 4.
لذا بيشتر كساني كه روايات مربوط به پرچمهاي سياه را نقل كردهاند، گفتهاند كه: اين پرچمهاي سياه، نه آن پرچمهاي ابومسلم خراساني است بلكه پرچمهايي است كه براي وصول بحق و رسيدن به امام عصر -عجل الله تعالي فرجه- و ملحق شدن به آن حضرت خواهد آمد.
ابن كثير دمشقي، متوفاي سال 774 هجري در كتاب «نهايةالبداية و النهاية» پس از ذكر روايتي كه از رسول خدا صلي الله عليه و اله دربارهي خروج پرچمهاي سياه از خراسان آورده است، چنين مينويسد:
اين پرچمهاي سياه، نه آن پرچمهاي سياهي است كه ابومسلم خراساني با آنها آمد و دولت بنياميه را در سال 132 هجري، سرنگون ساخت، بلكه اين پرچمها، پرچمهاي سياه ديگري است كه براي ياري دادن و كمك رساندن و مساعدت حضرت مهدي عليهالسلام ميآيد. و خداوند كار آن حضرت را در يك شب اصلاح مينمايد و او را بوسيلهي مردمي از اهل مشرق كه وي را ياري ميدهند و دولتش را برپا ميدارند و اركانش را محكم ميكنند، و پرچمهايشان سياه است. تاييد ميفرمايد. (1).
مؤلف كتاب «الاشاعه لاشراط الساعه» برزنجي شافعي نيز پس از آنكه روايتي را از رسول خدا صلي الله عليه و اله دربارهي خروج پرچمهاي سياه نقل كرده است دربارهي ماهيت اين پرچمها و صاحبان آن چنين مينويسد:
تذكر: اين پرچمهاي سياه، غير از پرچمهاي سياهي است كه براي ياري دادن بنيالعباس آمدند، و گرچه اين هر دو پرچم از طرف مشرق و اهل خراسان است و هر دو با بنياميه ميجنگند اما پرچمهاي سياه دومي با پرچمهاي بنيالعباس فرق بسيار دارد، زيرا: صاحبان اين پرچمها - كلاههايشان سياه و لباسها و پيراهنهايشان - سفيد است و آنها لباسهايشان سياه بود، و اين پرچمها كوچك است و آن پرچمها بزرگ بود، و اين پرچمها رهبرشان سيدي هاشمي
1) نهايه، البدايه و النهايه ج 2، ص 42 ط - رياض.
است كه فرمانده سپاه او مردي بنام شعيب بن صالح تميمي است و آن پرچمها آنها را «ابومسلم» رهبري ميكرد، و صاحبان اين پرچمها با مردي از اولاد ابوسفيان - بنام سفياني - ميجنگند و صاحبان آن پرچمها با (بنيمروان) جنگيدند، و در روايت «سعيد بن مسيب» به همهي اينها تصريح شده است». (1).
1) «الاشاعه» ص 114، طبع مصر.
با توجه به اينكه «مشرق» سرزمين وسيع و پهناوري است كه كليهي مناطق شرقي جهان، از كشورهاي عربي خاورميانه و حجاز گرفته تا «شامات» و عراق و ايران و حتي برخي از كشورهاي مجاور ايران را تا سرحد «چين» نيز شامل ميشود، بايد ديد منظور رسول خدا صلي الله عليه و اله و أئمهي معصومين عليهمالسلام كه فرمودهاند «پرچمهاي سياهي از مشرق زمين نمايان ميشود و صاحبان آن پرچمها براي دولت حضرت مهدي عليهالسلام زمينهسازي ميكننند» اين مشرق كجاست؟ و چه سرزميني است؟ و در كدامين نقطه از نقاط جهان واقع شده و چه كشورهائي را شامل ميشود؟
آيا مقصود رسول خدا صلي الله عليه و اله و امامان معصوم عليهمالسلام از لفظ «مشرق» همهي كشورهاي شرقي و مناطق خاورميانه است يا اينكه منطقهي خاص و سرزمين مشخصي را در نظر داشتهاند؟ و آيا هدف پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله و جانشينان معصوم آن حضرت از كلمهي «مشرق» و «خراسان» و پرچمهاي سياهي كه از آنجا آشكار ميگردد ايران است، آيا دليل قاطع و قانعكنندهاي هم هست كه اين موضوع را تأييد كند يا خير؟
بدون ترديد و با صراحت كامل ميتوان اظهار اطمينان كرد كه هدف روايات از لفظ مشرق و كلمهي خراسان فقط و فقط كشور اسلامي ايران است، زيرا:
اولا- وقتي كه روايات را مورد ارزيابي قرار ميدهيم، ميبينيم كه هم نام مشرق در آنها ديده ميشود و هم نام خراسان، و بعلاوه هر كدام از اين روايات، يكديگر را تفسير ميكند و نقاب از چهرهي مبهمات هم برميدارند و همان موضوعي را كه روايات مربوط به مشرق بيان ميكند همان را هم رواياتي كه دربارهي «خراسان» آمده است، تاييد مينمايد.و ثانيا - روايات مربوط به زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام منحصر به مشرق و خراسان نيست، بلكه همچنانكه در نكتهي اول، تذكر داديم، مؤيداتي از قبيل كلمهي فرس و عجم و موالي و نظائر اينها در روايات ديده ميشود كه قسمتهايي از آن روايات را بيان كرديم و تعدادي از آنها هم در آينده خواهد آمد.حال، براي اينكه اين ادعاء بدون دليل نباشد، و اطمينان پيدا كنيم كه هدف روايات از لفظ مشرق و كلمهي خراسان (هر دو لفظ) كشور ايران است، بذكر دو حديث كه دربارهي مشرق، و خراسان آمده است بسنده ميكنيم و به شرح آن دو حديث ميپردازيم تا حقيقت مطلب آشكار گرديده و شك و ترديدي براي كسي باقي نماند.
1- در پارهاي از روايات چنين آمده است:
«عن اَلزُّبَیْدِیِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : یَخْرُجُ نَاسٌ مِنَ اَلْمَشْرِقِ فَیُوَطِّئُونَ لِلْمَهْدِیِّ یَعْنِی سُلْطَانَهُ». (1).زيبدي از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: مردمي از مشرق زمين بپا ميخيزند و قيام ميكنند و براي حضرت مهدي عليهالسلام زمينهسازي ميكنند، يعني: زمينهي قدرت و دولت و سلطنت آن حضرت را آماده و مهيا ميسازند.
2- در حديث ديگري چنين روايت شده است:
«عَنْ ثَوْبَانِ أَنَّهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : إِذَا رَأَیْتُمْ اَلرَّایَاتِ اَلسُّودَ قَدْ أَقْبَلَتْ مِنْ خُرَاسَانَ فَأْتُوهَا وَ لَوْ حَبْواً عَلَی اَلثَّلْجِ فَإِنَّ فِیهَا خَلِیفَهَ اَللَّهِ اَلْمَهْدِیَّ». (2).
ثوبان از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:هرگاه ديديد پرچمهاي سياه از خراسان نمايان شد، بسوي آنان بشتابيد و به آنها ملحق شويد اگرچه افتان و خيزان، و با دست و زانو و يا سرانگشتان پا بر روي يخ راه برويد، زيرا خليفهي خدا حضرت مهدي عليهالسلام با آنها و در ميان آنهاست.
در اين دو روايت هم نام مشرق، و هم نام خراسان ديده ميشود و رسول گرامي صلي الله عليه و اله با دو تعبير مختلف، آنهم از يك جا و يك مكان و يك سرزمين، از قيام اسلامي گروهي در آخرالزمان پيش از انقلاب جهاني مهدي موعود -عجل الله تعالي فرجه- خبر داده است.
ممكن است در بدو امر تصور شود كه «مشرق» و «خراسان» دو جاي مختلف و دو سرزمين متفاوت است ولي با اندكي نظر و تأمل در ساير احاديث، اين معنا بخوبي روشن ميشود كه هر دوي آنها يكي است و بين اين دو كلمه تفاوتي وجود ندارد.توضيح آن اينكه: «مشرق» بر وزن مسجد- اسم مكان است و همانگونه كه اهل لغت گفتهاند: «مشرق» عبارت است از محل طلوع آفتاب، و آن طرفي كه آفتاب از آنجا طلوع ميكند. (1).
بنابراين با توجه به اينكه علاوه بر لفظ مشرق كلمهي خراسان نيز در احاديث فراواني كه در مورد زمينهسازان دولت مهدي عليهالسلام آمده است و سرزمين خراسان، پيوسته جزء خاك ايران و از نقاط بسيار حساس و مركزي اين مرز و بوم بشمار ميرفته، و در طرف شرقي كشور پهناور ايران واقع شده، و در زمانهاي گذشته منطقهاي آباد و آزاد و وسيع، و سرزمين گستردهاي بوده، و شهرت فوقالعاده و بسزائي داشته، و همواره جزء مناطق مركزي ايران بحساب ميآمده، و خود ايران هم از بلاد شرق، و خاورميانه و نسبت به عربستان و شامات و عراق، و برخي ديگر از سرزمينهاي عربي خاورميانه در جانب شرقي اين كشورها قرار گرفته، و اضافهي بر همهي اينها شخص رسول اكرم عليهماالسلام نيز در
1) مفردات راغب، و لسانالعرب، ماده «شرق» و فرهنگ عميد.
عربستان و حجاز زندگي ميكرده است، معلوم ميشود كه مقصود روايات هم از كلمهي «مشرق» و هم از كلمهي «خراسان»، كشور ايران است.
زيرا چنانچه هدف اينگونه روايات از كلمهي (مشرق) كليهي مناطق شرقي تا سرحد چين، مراد باشد در اين صورت تصريح برخي از روايات كه ميگويد: حركت پرچمهاي سياه از خراسان خواهد بود، بيمعنا و بيفايده است و اگر هدف روايات، از كلمهي (مشرق)، كشور اسلامي ايران باشد فقط در اينصورت با كلمهي «خراسان» قابل جمع خواهد بود.
و بايد گفت مراد از «خراسان» نيز كشور ايران بوده است نه استان خراسان فعلي (چنانكه برخي تصور كردهاند كه مراد از خراسان همين خراسان و شهر مقدس مشهد است، و عقيده دارند كه قيام سيد حسني بايد از همين شهر مقدس باشد) و ميگويند كه او حتما بايد از همين سرزمين خراسان فعلي با پرچمهاي سياه بيايد.
بنابراين، هر چند كه ممكن است حركت سپاه و لشكر و اعزام و نيرو و محل تجمع افراد و به اهتزاز درآمدن پرچمهاي سياه و همچنين تعداد قابل توجهي از افراد سپاه و ارتش و رؤساء كشور از همين منطقهي خاص خراسان صورت پذيرد، ولي بطور مسلم، هدف روايات از ذكر نام «خراسان» عين خراسان فعلي و شهر مقدس مشهد نيست. و بگونهاي كه در آينده، ثابت خواهيم نمود به حسب روايات، و تحقيق پژوهشگراني كه از مدتها پيش، به دنبال شناخت سيد حسني و يا هاشمي خراساني بودهاند (قيام زمينهسازان دولت مهدي عليهالسلام) از نفس خراسان نيست. و بهرحال حقيقت و واقعيت اين مطلب در هنگام نقل روايات مربوطه بخواست خدا واضحتر و روشنتر خواهد گشت.
اينك براي شناخت موقعيت جغرافيايي خراسان، و اينكه معلوم شود هدف روايات از «خراسان» كشور «ايران» است، لازم است نخست جغرافياي تاريخي ايران قديم را مورد بررسي قرار داده و سپس به گفتار پژوهشگران و صاحب نظراني كه پيرامون منطقهي جغرافيايي خراسان تحقيق كردهاند بپردازيم تا واقعيت گفتههاي پيشين بطور مستدل روشن شود.
ايران، يكي از ممالك باستاني جهان است، نام ايران از كلمهي «آريانا» و يا «آيريانا» كه در «اوستا» كتاب مقدس زردتشتيان آمده، گرفته شده است، معني كلمهي «ايران» سرزمين آرياها- سرزمين نجيب زادگان است. (1).
در وجه تسميهي ايران به اين نام، گفته ميشود: كلمهي «ايران» در اصل، همان آريانا و يا آيريانا بوده است كه بتدريج، و كم كم طي مرور زمان، تحريف شده و بلفظ ايران امروز درآمده است.
و اما كلمهي «پرشيا» كه اروپائيها و بيشتر خارجيهاي ديگر آنرا در مورد ايران بكار ميبرند، از لفظ قديم يوناني «پرسيس» كه بمعني ايالت فارسي بوده و در قديم «پرسا» خوانده ميشده، گرفته شده است.
اشتهار ايران با نام فعلي آن جنبهي تازگي دارد و از نيم قرن اخير يعني: (در سال 1313 هجري شمسي برابر با سال (1935) ميلادي) كه دولت ايران آنروز از تمامي كشورهاي جهان درخواست نمود كه نام «ايران» را بجاي كلمهي «پرسا» و يا «پرشيا» بكار ببرند، اين نام مرسوم و شناخته شده است. (2)در شمال شرقي، و يا شرقيترين نقطهي ايران فعلي، منطقهي وسيع و پرجمعيتي وجود دارد كه در تمام دوران تاريخ اسلام، مورد توجه عميق پيشوايان معصوم عليهماالسلام و محدثان و مؤلفان و مورخان و جهانگردان بوده است.
نام اين منطقهي پهناور در روزگار گذشته و تاريخ اسلام «خراسان» بوده و هم اكنون نيز بهمين نام شناخته ميشود.
از مطالعهي كتابهايي مانند فقه و حديث و تاريخ و جغرافي و امثال آن كه بنحوي با نام «خراسان» ارتباط پيدا ميكند چنين استفاده ميشود كه اين منطقه از عهد كهن، نام سرزمين وسيع پهناوري بوده است كه معروف و مشهور بوده و از مناطق مهم و حساس و مركزي ايران به شمار ميرفته، و در ميان ساير شهرهاي ايران شهرت
بسزائي داشته است تا جائي كه اعراب و مسلمانان صدر اسلام بخصوص عربهاي حجاز و عراق، غالبا بموازات نام «فرس» و «عجم» و «موالي» ايرانيان را به اين منطقهي پرجمعيت منسوب نموده، و از آنان به عنوان «خراسانيان» و يا مردم خراسان ياد ميكردهاند.
در مورد موقعيت جغرافيايي (خراسان) و شهرت و مركزيت اين منطقه در روزگار گذشته، جهانگردان و محدثان و جغرافيدانهاي فراواني در گذشته و حال از اخبار و احوال اين منطقه سخن گفتهاند، كه ما در اينجا به نقل قسمتي از سخنان دو نويسنده، يكي از عصر حاضر، و ديگري از قرن ششم هجري بسنده ميكنيم.
1- از نويسندگان عصر حاضر، آقاي حبيب الله شاملوئي مؤلف كتاب «جغرافياي كامل جهان» دربارهي خراسان فعلي چنين مينويسد:
«استان خراسان، وسيعترين استانهاي ايران است، و از جملهي استانهايي است كه با دو همسايه ايران (شوروي و افغانستان) هم مرز است. اين استان از شمال به جمهوري تركستان (شوروي) - از مشرق به جمهوري افغانستان- از جنوب به استانهاي سيستان و بلوچستان و كرمان - و از مغرب به استانهاي مازندران و اصفهان و فرمانداري كل سمنان محدود است، وسيعترين شهرهاي ايران يعني (بيرجند) در اين استان واقع است. (1).
2- جهانگرد نامي قرن ششم «ياقوت حموي» در كتاب معروف خود بنام «معجمالبلدان» دربارهي سرزمين خراسان چنين مينويسد:«خُرَاسَان بِلَادٌ وَاسِعَةٌ، أَوَّلُ حُدُودِهَا مِمَّا يَلِي العِرَاقِ آزادْوَار قَصَبَةُ جُوَين، وَ آخِرُ حُدُودِهَا مِما يلي الهند، وَ تَشتَمِلُ عَلى أُمَّهَاتٍ مِنَ البِلادِ مِنها - نيسابور، وَ هَرَات وَ مَرو وَهِيَ كَانَت قَصَبَها وَ بَلخ، وطالقان، وَنِسَا وَ آپیورد وَ سَرَحْس وَ مَا يَتَخَلَّلُ ذلِكَ مِن المدن الَّتى دُونَ نَهْرِ جَيحُونَ».خراسان، سرزمين وسيع و پهناوري است كه نخستين نقطهي مرزي آن متصل به
1) جغرافياي كامل جهان ص 123.
«عراق» است و آخرين نقطهي مرزي آن تا حدود هندوستان ميرسد، و داراي شهرهاي عمده و بزرگي است كه از آن جمله است: نيشابور و هرات و مرو و اين سه، از شهرهاي بزرگ خراسان محسوب ميشود، و بلخ و طالقان و نسا و آبيورد، و سرخس و همه آباديها و شهرهائي كه در فواصل ميان شهرهاي نامبرده قرار دارد تا برسد به نهر «جيحون» همه و همه جزء سرزمين خراسان است.
صاحب كتاب «معجمالبلدان» پس از آنكه حدود مرز و بوم «خراسان» را مطابق نظريهي خود بيان ميكند، گفتار «بلاذري» يكي ديگر از مورخين نامي متوفاي سال 279 هجري را اينگونه بيان ميدارد:
«وقَالَ البَلاذُرى خُراسان أَربَعَةُ أرباع، فَالرُّبعُ الْأَوَّلُ إيرانشهر، وَهِيَ نيسابور، وَ قُهِستان وَ الطَّبَسان و هَرَات وَ بُوشَنج و بادغيس وَ طُوس وَ إسمها طبران.
والربع الثاني: مَروُ الشَّاهجان وَ سَرَحْس وَ نِسَا وَ آبيُورد وَ مَروالرُّودَ وَ الطالقان و خوارزم و آمل وَ هُمَا عَلَى نَهْرِ جَيحُونَ. و الربع الثالِثُ: وَ هُوَ غَرِبِيُّ النَّهْرِ بَينَهُ وَ بَينَ النَّهْرِ ثَمَانِيَةُ فَرَاسِخُ أَلْفَارِيَابٍ، وَ جَوزجان، وَ طَخَارِستانِ العُليا وَ خَسْت و آندرابَه وَ الباميان وَ بَعْلان و والح وَ هِيَ مَدينَةٌ مُزَاحِمٍ ِبنِ بَسطام وَ رُستاق بيل، وَ بَذَخشان، وَ هُوَ مَدَخَلُ النَّاسِ إِلى تَبَّت وَ مِن أَندرابَه مَدخَلُ النَّاسِ إِلَى كَابُل وَ التَّرْمِدَ وَ
هُوَ شَرِيٌّ بَلَخَ، وَ الصَّغَانِيَانِ، وَ طُخَارِستان السفلى، وَ خُلَم وَ سَمِنجان. وَالرُّبعُ الرَّابِعُ: مَاوَرَاءُ النَّهْرِ بُخاری، وَ الشَّاش، وَ الطرار بند، وَالصَعْد و هوكس، وَ نَسَف و الرُّوبِستان و أشرُوسَنَه وَ سَنَامُ قَلعَةَ الْمُقْنَعِ، وَفَرِغَانَه و سمرقند.
بلاذري: گفته است كه خراسان داراي چهار بخش است.بخش اول: عبارتست از «ايرانشهر» كه مشتمل است بر شهرهائي چون نيشابور و كوهستان و دو طبس و هرات، و بوشنج، و باذغيس، و طوس كه اسم آن طبران است.بخش دوم: كه عبارتست از مروشاهجان، و سرخس، و نسا، و آبيورد، و مرورود
و طالقان و خوارزم و آمل كه در بالاي نهر جيحون واقع است.
بخش سوم: قسمتهاي غربي نهر جيحون است كه فاصلهي بين آن و بين نهر جيحون هشت فرسخ است و آنها عبارتند از: فارياب، و جوزجان، و طخارستان بالا، و خست، و اندرابه، و باميان و باقلان و الج، و رستاق بيل، و بدخشان.و بخش چهارم: ماوراءالنهر است كه عبارتست از بخاري، و شاش، و طراربند، و صغد و هوكس و نسف و روبستان و اشروسنه و سنام قلعه مقنع و فرغانه و سمرقند.
و آنگاه «ياقوت حموي» ميگويد:سخن صحيح دربارهي خراسان و حدود آن همانست كه ما قبلا بيان نموديم، زيرا اگر كسي شهرهاي ديگري را غير از آنچه ما گفتيم به خراسان نسبت دهد بخاطر آنست كه آن شهرها جزء قلمرو حكومت خراسان، و تحت نفود، و حيطهي تصرف والي و حكمران خراسان بوده، و آن شهرها زير نظر او اداره ميشده و نام (خراسان) همگي آن شهرها را در بر ميگرفته است.
سپس ميگويد:
از شريك بن عبدالله روايت شده كه وي گفته است: خراسان جعبهي تيرهاي خداوندي است هرگاه بر ملتي غضبناك شود بوسيلهي «خراسانيان» آنها را سركوب ميكند و هم چنين ميگويد: در حديث ديگري وارد شده است (كه هيچ پرچمي از خراسان براي نبرد بيرون نيامده است كه برگشته باشد، نه در جاهليت و نه در اسلام، مگر اينكه بهدف خود رسيده است).
سپس «ياقوت حموي» صاحب كتاب «معجمالبلدان» بعد از مدح و تعريف مردم خراسان به دنبال سخنان خود چنين ميگويد:
وَ قَد طَعَنَ قَومٌ فِي أَهلِ خُرَاسَانَ وَ زَعَمُوا أَنَّهُم بُخَلاء وَهُوَ بُهتُ لَهُم، إلى أَن قَالَ: وَ مِن أينَ لِغَيرِهِم مِثلُ مُحَمَّد بن اسماعيل البخارى، وَ مُسلم بن حجاج القشيري و أبي عيسى الترمذي وأبي حَامِدِ الغَزالي و الحاكم النيسابورى و غَيرِهِم مِن أهلِ الحَديثِ وَ الفِقهِ».گروهي ندانسته و از روي ناداني به عيبجويي مردم خراسان پرداخته و ميگويند
آنها مردماني پست و بخيلاند و اين سخن بهتاني بزرگ به مردم خراسان است. در كجاي عالم ميتوان يافت كساني را كه مانند مردم خراسان باشند و حال آنكه افرادي مانند «بخاري» و «قشيري» و «ترمذي» و «غزالي» (1)و «حاكم نيشابورري» دانشمنداني از اهل فقه و حديث از ميان آنها برخاستهاند».
نتيجهاي كه از مجموع گفتار دو نويسنده بخصوص صاحب كتاب «معجمالبلدان» بدست ميآيد اين است كه:
اولا: منطقهي خراسان بگفتهي «ياقوت حموي» در زمان «بلاذري» متوفاي سال 279 هجري بمراتب وسيعتر، بزرگتر، پهناورتر و پرجمعيتتر از زمان خود او بوده تا جائي كه حتي بيشتر شهرهاي افغانستان و شوروي، (مانند بلخ و بخارا و سمرقند و جوزجان و قزاقستان و ازبكستان و تاجيكستان و تركمنستان شوروي) همهي آنها جزء سرزمين خراسان بوده است، ولي تقسيمات كشوري و اداري جديد، و زور و فشار و قلدري دولتهاي قدرتمند و سهلانگاري زمامداران وقت باعث جدا شدن شهرهاي نامبرده از ايران گرديده است.
ثانيا: خراسان با مركز قديم آن (طوس) از نظر تاريخي پيوسته جزء نقاط حساس و مركزي ايران بحساب ميآمده و حتي امروز نيز جزء خاك ايران است و در تعريف و تقسيمبندي «ياقوت حموي» و «بلاذري» داخل، و بحال خود باقي است.
و ثالثا: در روزگار گذشته «خراسان» چنان شهرت داشته كه با لفظ «مشرق» برابر و مساوي بوده است تا جائي كه «اعراب» و مسلمانان آنروز را بدين سرزمين پهناور نسبت داده و به همهي ايرانيان «خراسانيان» و يا مردم «خراسان» ميگفتهاند.دليل بر اين مدعا، همان گفتار اخير صاحب «معجمالبلدان» است كه: ميگويد: (سخن صحيح دربارهي حدود و مرز و بوم خراسان همانست كه ما گفتيم) اما در عين حال پس از تعريف و تمجيد مردم خراسان بناگاه سخن خود را باز پس ميگيرد و ميگويد: عدهاي ندانسته به عيبجوئي مردم خراسان پرداخته و ميگويند آنها مردماني پستاند و اين سخت بهتان بزرگي به مردم خراسان است.
آنگاه بلافاصله عدهاي از دانشمندان بزرگ اهل سنت را مانند «بخاري» و عدهاي
1) معجمالبلدان ج 2، ص 353 ماده (خراسان) ط - بيروت.
ديگر نام ميبرد و آنها را از اهل خراسان ميداند و ميگويد: كجا ميتوانيد مانند اين دانشمندان از اهل فقه و حديث پيدا كنيد،! با آنكه بگفتهي «بلاذري» شهر «بخارا» از سرزمين ماوراءالنهر است نه از سرزمين خراسان، با اين وجود ميبينيد كه «ياقوت حموي» باز بلاد ماوراءالنهر را از سرزمين را از سرزمين خراسان دانسته و «بخاري» را از مردم خراسان معرفي ميكند.
از اينجا فهميده ميشود كه نسبت دادن دانشمنداني چون بخاري و ترمذي و امثال آنان به مردم «خراسان» با آنكه بخاري از اهل بخارا و از سرزمين ماوراءالنهر است، بلحاظ همان شهرت و موقعيت حساس سرزمين خراسان بوده است كه اعراب و مسلمانان در هر دوره و زماني آن را مساوي با شرق، و يا «مشرق» ميدانستهاند، و گرنه هيچ دليل ديگري در كار نبوده است.
بطور خلاصه: هم اكنون نيز استعمال لفظ «مشرق» و «خراسان» در مورد ايران در اصطلاح عرب حجاز و شام و عراق، شايع و رايج است، با اين تفاوت كه لفظ «خريسان» كه مراد از آن همان خراسان است در زبان عرب حجاز و روستانشينان عراق مصطلح است، و نام مشرق در زبان مردم شام رواج دارد.
در هر حال: مشرق و خراسان، دو نام مترادفي است كه از قديمالايام تاكنون عليرغم نامگذاري جديد كشور ايران، استعمال ميشده و تاكنون هم، استعمال هر دو لفظ، يعني: مشرق و خراسان، در زبان ساكنين حجاز و مردم عراق، رايج است و اما غربيها، همانگونه كه در وجه تسميهي ايران متذكر شديم نام خراسان در نزد آنها آوازه و شهرتي ندارد بلكه آنها ايران را بنام «پارس» و «پرسا» يا «پرشيا» ميشناسند. و البته علت آنهم دوري آنها از اين منطقه ميباشد، و لذا آنها مناطق شرقي دنيا را به سه بخش - خاورميانه - خاوردور- خاورنزديك- تقسيم نموده و مناطقي را كه در طرف شرق آنها واقع شده و نسبت به كشورهاي آنان نزديكتر بوده است بنام خاور نزديك و مناطقي را كه نسبت به آنها بعد بيشتر داشته مانند، عربستان و شامات و عراق و ايران بنام خاورميانه و مناطقي را هم كه نسبت به آنها خيلي دورتر بوده است بنام خاوردور، نامگذاري كردهاند.
دليل ديگر:
مورد ديگري كه باز هم ميتوان گفت: هر جا كه در حديث و تاريخ نام خراسان به ميان آمده است مراد از آن، مطلق ايرانيان بودهاند، باز هم گفتار صاحب «معجمالبلدان» دربارهي زمينهسازي انتقال دولت بنياميه به بنيعباس است.
وي در اين باره چنين مينويسد:
هنگامي كه «محمد بن علي بن عبدالله بن عباس» ميخواست دعوتگران خود را براي دعوت مردم به خلافت بنيعباس به سوي شهرها گسيل دارد، دربارهي مقاصد و تمايلاتي كه در آن روز بر ولايات اسلام به پيروان خود چنين گفت:
اما مردم كوفه: و پيرامون آن همه شيعهي علي عليهالسلام و دوستدار او و فرزندان اويند، و مردم بصره و اطراف آن همه شيعهي عثمان و هميشه خود را مظلوم ميدانند و عقيده دارند كه بهتر اين است كه بندهي خدا مظلوم و مقتول باشد نه ظالم و قاتل، مردم جزيره يعني: (موصل) در شمال عراق همه خارجياند و عربهائي هستند كه مانند عجمها زندگي ميكنند و مسلماناني هستند كه خوي نصاري دارند، اهل شام جز معاويه و طاعت بنياميه و پيروي آلمروان و بغض و كينه ديرين ديگر چيزي نميشناسند، و اما مكه و مدينه «ابوبكر» و «عمر» بر آنها غلبه يافتهاند.
پس بر شما باد به «خراسان» به آنجا رو كنيد كه مردم آنجا از نظر جمعيت فراوانتر و از نظر شجاعت و مردانگي دليرتر و پايدارترند، سينههايي سالم و دلهائي پاك دارند كه هوسها بدان راه نيافته و همگي آمادهي پذيرش دعوت هستند، آنان سپاهياني نيرومندند كه بدنهائي سالم و جسمهائي درشت و مهيب و بازوهايي ستبر و سرهائي بزرگ و پرشور دارند و داراي ريش و سبيلي انبوه ميباشند.
صداهايشان هولانگيز و سخنان خشن و كلمات گويا و رسايشان از اجسام نيرومندشان سرچشمه ميگيرد، گوئي چنان ميبينيم كه چراغ نوربخش جهان از خراسان روشن شده و طومار زندگي بنياميه را درهم ميپيچد، من به خراسان كه مطلع نور جهان است خوش بينم.
صاحب كتاب «معجمالبلدان» در قسمت ديگري از سخنان خود كه دربارهي خراسان آورده است، عقيدهي محمد بن علي بن عبدالله بن عباس را از زبان يكي از دعوتگران
آلعباس بنام «قحطبه بن شبيب» اينگونه بازگو ميكند كه قحطبه گفت:
محمد بن علي دربارهي دعوت مردم خراسان به من چنين گفت:
خداوند امتناع دارد از اينكه دوستان و پيروان ما جز اهل خراسان باشند و ما «عباسيان» به پيروزي نميرسيم مگر بوسيلهي اهل خراسان و آنان نيز به پيروزي دست نمييابند مگر بوسيلهي ما عباسيان آگاه باش كه از خراسان هفتاد هزار قهرمان و جنگجوي مشهور خارج ميشود كه دلهاي آنان همچون پارههاي آهن است.
از ويژگيها و خصوصيات اين مردم آنستكه: نامهايشان كنيه است (مانند ابوالحسن، ابوعلي، ابوريحان) و شهرت و نسبشان به نام شهرهايشان است (مانند خراساني شيرازي، گلپايگاني و امثال اينها) آنان دلير مرداني هستند كه پيوسته در جنگها فاتح و غالبند و سلطنت بنياميه را درهم ميپيچند و حكومت را چون عروس زينت داده و آرايش كرده در اختيار ما قرار ميدهند. (1).
بازهم شاهد ديگر:
در اينجا مناسب است بازهم شاهد ديگري ذكر كنيم كه دلالت ميكند كه مقصود از هر دو لفظ (مشرق و خراسان) كشور اسلامي ايران است، و هر يك از اين دو كلمه، مفسر و مبين كلمهي ديگري است و آنگاه به نقل حديثي از اميرمؤمنان عليهالسلام كه دربارهي حدود مرز و بوم سرزمين خراسان رسيده و مؤيد گفتار ما دربارهي نام سرزمين خراسان است بپردازيم، تا بر خوانندهي گرامي معلوم شود آنچه را كه نگارنده در تفسير و تبين كلمهي «خراسان» و موقعيت جغرافيائي اين منطقهي حساس آورده است، سخني به گزاف نگفته است. علياكبر دهخدا در كتاب «لغتنامه» پيرامون كلمهي خراسان و تفسير و تبيين آن، چنين مينويسد:
«خراسان: مشرق است كه در مقابل مغرب باشد. در اساطير قديم ما نام شهرها را غالبا نام شخص سازندهي آن ميشمردند. و مستوفي آرد: خراسان،پسر عالم، و
1) معجمالبلدان ج 2، ص 353، ماده (خراسان) ط- بيروت.
عالم پسر سام است، و عراق، پسر خراسان ميباشد.
خراسان: در زبان قديم فارسي به معني خاور زمين، يعني مشرق زمين است.
اين اسم در اوائل قرون وسطي به طور كلي بر تمام ايالت اسلامي كه در سمت خاور كوير لوت تا كوههاي هند واقع بود اطلاق ميگرديد. و به اين ترتيب تمام بلاد ماوراءالنهر را در شمال خاوري به استثناي سيستان و قهستان در جنوب شامل ميشد.
حدود خارجي خراسان، در آسياي وسطي بيابان چين و پامير، و از سمت هند، جبال هندوكش بود. ولي بعدها اين حدود هم دقيقتر و هم كوچكتر گرديد، تا آنجا كه ميتوان گفت: خراسان كه يكي از ايالات ايران در قرون وسطي بود از سمت شمال خاوري از رود جيحون به آن طرف را شامل نميشد، ولي همچنان تمام ارتفاعات ماوراء «هرات» كه اكنون قسمت شمال باختري افغانستان است، دربرداشت.
معالوصف: بلادي كه در منطقهي علياي رود جيحون، يعني: در ناحيهي «پامير» واقع بودند در نزد اعراب قرون وسطي جزء خراسان، يعني: داخل در حدود آن ايالت محسوب ميشدند.
ايالت خراسان در دورهي اعراب، يعني: در قرون وسطي، به چهار قسمت، يعني چهار ربع تقسيم ميگرديد، و هر ربع به نام يكي از چهار شهر بزرگي كه در زمانهاي مختلف كرسي آن ربع يا كرسي تمام ايالت محسوب ميشد واقع گرديدند كه اين چهار شهر بزرگ عبارت بودند از: نيشابور، و مرو، و هرات، و بلخ.
پس از فتوحات اول اسلامي، كرسي ايالت خراسان، مرو و بلخ بود. ولي بعدها امراء سلسلهي طاهريان، مركز فرمانروائي خود را به ناحيهي باختر برده و نيشابور را كه شهر مهمي در غربيترين قسمتهاي چهارگانه بود مركز امارت خويش قرار دادند.
آنچه در فوق گذشت وضع خراسان به گذشته بوده است. و اما پس از جنگ «هرات» به سال 1249 هجري قمري، خراسان به دو قسمت تجزيه شد. قسمتي كه در مغرب «هريرود» واقع بود جزء ايران، و قسمت ديگري به افغانستان ضميمه گرديد.
ناگفته نماند كه علاوه بر آنچه در بالا دربارهي خراسان گفته شد، در پاورقي كتاب لغتنامه نيز در همان صفحه، پس از آنكه ميگويد: منظور از خراسان، مشرق است، اين چند بيت شعر را نيز در تفسير و تبيين كلمهي خراسان آورده است.
خوشا جايا بر و بوم خراسان ***در و باش و جهان را ميخور آسان
زبان پهلوي هر كو شناسد ***خراسان آن بود كز وي خور آمد
خور آسان را بود معني خور آيان ***كجا از وي خور آيد، سوي ايران
آنگاه پس از نقل اين اشعار، باز هم نوشته است:«خراسان، تفسيره، المشرق».
يعني: خراسان، به معني مشرق زمين است. (1).
«سپهر» در جلد سوم كتاب «ناسخ التواريخ» مطالبي را دربارهي خراسان و برخي از شهرهاي تابع اين منطقه از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده است كه چون حاوي مشخصات جغرافياي طبيعي اين سرزمين كهن و متضمن نام برخي از شهرها و شهرستانهاي تابعهي خراسان در زمان آن حضرت است، عين عبارت كتاب را براي آشنائي بيشتر خوانندگان در ذيل ميآوريم.
وي دربارهي خراسان چنين مينويسد:
آنگاه كه «ابوموسي اشعري» مملكت «فارس» را بگشاد، خبر به عمر ابن الخطاب داد و اجازه خواست تا بجانب خراسان شود.
بالجمله چون نامه ابوموسي به عمر رسيد در پاسخ نوشت كه اي ابوموسي از آن فتحها كه بدست مسلمان رفت خداوند را سپاس گفتم، لكن آهنگ خراسان مكن در هر شهري كه بدست تو گشوده شد، حاكمي نصب كن و خود باز [به] بصره شو و انديشهي خراسان از دل بيرون كن ما را با خراسان و خراسان را با ما
1) لغتنامهي دهخدا، مادهي «خراسان» به نقل از: برهان قاطع، فرهنگ جهانگيري، تاريخ گزيده، سرزمينهاي خلافت شرقي، معجمالبلدان و مفاتيح العلوم خوارزمي.
چكار، كاش در ميان ما و خراسان كوههاي آهن و درياي آتش بودي و مانند سد ياجوج و مأجوج هزار سد حاجز و حايل آمدي.
علي عليهالسلام فرمود: اي عمر اين چه سخن است كه ميگويي!.
گفت: خراسان از ما دور است و مردم آن عهدشكن و خونريزند.
علي عليهالسلام فرمود: اي عمر خراسان را اثرهاي بزرگ است.
«هرات» شهري است از خراسان كه ذوالقرنين اكبر بنا كرده و عزيز پيغمبر در آنجا نماز گذاشته، زميني نيكو دارد و آبهاي گوارا را بر آن گذرد بر هر دروازهاي از آن فرشتهاي با شمشير كشيده ايستاده و بلاها را دفع داده و آن شهر بغلبه گشود نشود مگر بدست قائم آل محمد صلي الله عليه و اله.
و ديگر «خوارزم» است و آن از ثغور اسلام بشمار ميرود آن كس كه در آنجا اقامت جويد آن پاداش يابد كه مردي شمشير گرفته در راه خدا جهاد ميكند. خوشا بحال كسي كه در خوارزم بپايد و از نمازگزاران باشد.
و ديگر شهر «بخارا» است كه در آنجا مرداني آيند كه از كثرت عبادت «اديمي» را مانند كه مالش داده باشند.
و ديگر «سمرقند» است، خداوند نيكي دهد اهل سمرقند را و اين شهر در آخر زمان بدست تركان (شرقيها و غربيها) پايمال شود.
و ديگر شهر «شاش» و شهر «فرغانه» خوشا بحال كسي كه در آن اراضي چند ركعت نماز بپاي برد و ديگر شهر «سحاب» است و ثواب شهيدي آنرا بود كه آنجا بميرد و ديگر شهر «بلخ» است كه يكبار خراب و چون بار ديگر خراب شود هرگز آباد نگردد. كاش ميان ما و بلخ كوه قاف و جبل صاد ميانجي بودي. و ديگر «طالقان» است كه خداي را در آنجا خزانههاست نه از سيم و زر بلكه از مردان دانشور كه خداوند را چنانكه بايد بشناسد، و در آخر زمان ملازم خدمت قائم آل محمد صلي الله عليه و اله باشند.
اما در شهر هرات در آخر زمان ماران پرنده ببارد و مردم آن بلد را عرضهي دمار و هلاك دارد، اما شهر «ترمذ» را بلاي طاعون فرو گيرد و مردمش را نابود كند.
اما مردم «دارا بجرد» در آخر زمان بدست دشمني مقهور و مقتول شوند.
و «سرخس» را چنان زلزله عظيم درافتد كه مردمش از فزع بميرند.
و در «سجستان» جماعتي باشند كه قرائت قرآن كنند و احكام آن را بكار نبندند و از اسلام چنان بيرون روند كه تير از كمان، بر آن جماعت ريگ بارد، جمله را فرو پوشد.
و از «بوشنج» سي كس برآيد كه هر يك به سيرت و صفت دجالي باشد و اگر همهي مردم را بكشد غم ندارد.
و مردم نيشابور بدست رعد و برق و صاعقه نابود گردند و آن شهر چنان ويران شود كه هرگز آباداني نبيند.
و در گرگان مردم نيكو آيند و به صلاح و تقوي كار كنند.
و دامغان را چون سواره و پياده فراوان باشد به سختي معاش كنند تا آن گاه كه قائم آل محمد صلي الله عليه و اله بيرون شود آن جماعت را روز فرج برسد.
و «طبرستان» (1)را مؤمن اندك و فاسق فراوان آيد و ايشان را از كوه و دريا منافع بسيار رسد.
اما در شهر «ري» مردم فتنهانگيز فراوان آيند، و در آخر زمان «ديلمان» بر ايشان تاختن كنند و بر آن دروازه كه بسوي جبل است چندان مردم مقتول شوند كه شمار ايشان جز خداي نداند و در آن دروازه هشت كس از بنيهاشم (سادات) نماز گذارند كه هر يك دعويدار خلافت و رياست باشند و مردي بزرگ كه سمي پيغمبري بود [يعني همنام با پيغمبري باشد] در شهر به دربندان [يعني به محاصره] افتد و او را چهل روز حصار دهند و محاصره كنند آنگاه مأخوذ دارند و مقتول سازند و در آن ايام كه كار داري بلاد به سفيان افتد [يعني سفياني مشهور] مردم «ري» را داهيهي بزرگ رسد و بلاي قحط و غلا و گراني در ميان ايشان بالا بگيرد.
چون اميرالمؤمنين عليهالسلام اين كلمات را بپايان برد عمر گفت: يا اباالحسن نخست مرا به فتح خراسان رغبت دادي و آنگاه اهل خراسان را از دل من دور افكندي.علي عليهالسلام فرمود: آنچه تو را از خراسان نگفتم افزون از آنست كه گفتم و اين
1) مراد از طبرستان مازندران است.
خراسان نخست بتمامت در دست بنياميه گشوده شود و در پايان كار به تحت فرمان بنيهاشم آيد. (1).
با توصيفي كه دربارهي حدود جغرافيايي منطقه خراسان شد و صراحتي كه ياقوت حموي در اين باره اظهار داشته و هم چنين مطالب ارزندهاي كه اميرمؤمنان عليهالسلام دربارهي حدود و ثغور اين مرز و بوم بيان فرموده است. چنين فهميده ميشود كه هدف روايات از ذكر نام خراسان، كشور ايران است، و اگر ائمهي معصومين عليهمالسلام از قيام فرد يا افرادي از اين منطقهي خاص خبر دادهاند منظورشان از ذكر نام خراسان فقط تعيين جهت و حدود منطقهي جغرافيايي قيام ايرانيان بوده است و چون خواستهاند پيروان خود را از قيام گروهي از مسلمانان ديندار و متعهد به اسلام با خبر سازند و مشخصات جغرافيايي آن منطقه را نسبت به ساير مناطق شرقي جهان بازگو نمايند تا از ديگر مناطق شرقي متمايز شود، لذا از مشهورترين و معروفترين و حساسترين نقاط مركزي ايران آن روز مانند خراسان كه شهرت فوقالعادهاي داشته است نام بردهاند.
و البته اين مطلب مسئلهاي طبيعي است و ما امروز نيز ميبينيم كه بيشتر كشورهاي مشهور جهان غالبا بوسيلهي شهرهاي بزرگ و پرجمعيت و بخصوص شهرهاي مركزي خود معرفي ميشوند، و اصولا مردم، هنگامي كه ميخواهند كشوري را به ديگري بشناسانند معمولا از معروفترين شهرهاي بزرگ و يا پايتخت آن كشور نام ميبرند و اين چيز تازهاي نيست.
پيشوايان مذهبي قيام زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام را به سرزمين خراسان نسبت داده و بطور ضمني از رهبر آن بنام خراساني ياد نمودهاند، بد نيست بدانيم كساني كه در اخبار و روايات اهل بيت عليهمالسلام از آنان بعنوان خراساني ياد شده است، سه نفر ميباشند.
بدين معنا كه عنوان نام خراساني مربوط به سه نفر است، و آنها سه فرد مختلفي
1) ناسخ التواريخ، تاريخ خلفاء ج 3 ص 37، 35 طبع كتابفروشي اسلاميه.
هستند كه با اهدافي مختلف قيام ميكنند، و قيام آنها در سه دوره مجزا و سه زمان مختلف با فاصلهي زماني چندين سال يا چند قرن، انجام ميشود و قيام هيچ يك از آن سه نفر ربطي به ديگري ندارد و اين سه نفر به ترتيب عبارتند از:
1- ابومسلم خراساني:
2- هولاكو خان مغول:
3- سومين خراساني (كه زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام است).
اينك براي اينكه بدانيم قسمتي از رواياتي كه دربارهي «مشرق» و خراسان رسيده است مربوط به ابومسلم خراساني و قسمتي مربوط به «هلاكو خان مغول» و تعداد قابل ملاحظهاي از آنها هم، در رابطه با قيام «سومين خراساني» و آخرين نفر آنهاست، بطور مختصر و فشرده از دو نفر آنان بنام ابومسلم و هلاكوخان مغول كه روزگار آنها بسر آمده ياد ميكنيم و در پايان با شخصيت كمنظير «سومين خراساني» كه سيدي پرشور و انقلابي است، وبگفته برخي «سيد حسني» و به قول بعضي ديگر «سيد حسيني» است آشناشده و به معرفي عظمت و بزرگواري آن سيد والا مقام ميپردازيم.
يكي از كساني كه در روايات، موضوع قيام او از جانب مشرق و سرزمين خراسان مطرح شده و پيشوايان دين مبين اسلام در پيشگوئيهاي خود از نام و نشانش و مقصد و هدف و ماهيت قيام و نهضتش سخن گفتهاند و در روايات و حتي در كتب تاريخ بعنوان خراساني شهرت پيدا كرده است «ابومسلم» خراساني سردار حماسهساز ايراني و بنيانگذار دولت جابرانه «بنيالعباس» است.
آنچه از بررسي روايات و كتابهاي پژوهشگران استفاده ميشود اين است كه: نخستين خراساني كه در روايات فراواني از قيام و نهضت او صحبت به ميان آمده همان «ابومسلم» خراساني معروف بنيانگذار حكومت عباسيان و درهم پيچاننده طومار زندگي دولت امويان است.
در كتاب «تاريخ الفخري» دربارهي آغاز و نسب وي چنين مينويسد:
بعضي گفتهاند «ابومسلم» انساني آزاد و از فرزندان «بزرگمهر» بوده است. وي در
اصفهان متولد شد و در كوفه نشو و نما كرد، آنگاه به ابراهيم امام فرزند محمد بن علي بن عبدالله بن عباس پيوست، و اسم خود را تغيير داد و به ابومسلم مكني شد، سپس ابراهيم وي را تعليم داده و تربيت نمود تا بدان مرتبه رسيد كه همه ميدانيم.
بعضي ديگر گفتهاند ابومسلم بردهاي بود كه همچنان دست بدست ميگشت تا بدست ابراهيم امام افتاد، چون ابراهيم، ابومسلم را ديد، عقل و رفتارش مورد توجه وي قرار گرفت و او را از صاحبش خريد و علم و هنر بدو آموخت تا جائي كه وي را نزد «شيعه» و دعوتگران خود در خراسان فرستاد و ابومسلم همچنان پيشرفت ميكرد تا به مقامي بلند رسيد. (1).
ما از اين جهت كه تاريخنويسان و وقايعنگاران دربارهي نسب «ابومسلم» اختلاف كردهاند كاري نداريم، زيرا گفتار و نظريهي آنان دربارهي نسب او هر چه باشد، خواه درست يا نادرست، زياني به مدعاي ما نميرساند و ربطي با بحث ما ندارد، چه آنكه هدف ما اثبات اين مطلب است كه ابومسلم از نظر حديث و تاريخ نخستين خراساني به حساب ميآيد.
و اتفاقا اين مطلب را همهي پژوهشگران و محققان و تحليلگراني كه موضوع قيام ابومسلم خراساني را از زاويه فن تخصصي خود مورد مطالعه قرار دادهاند پذيرفتهاند، و همگي اتفاق نظر دارند كه وي ايراني و بنيانگذار دولت «بنيعباس» بوده و آغاز نقطهي قيام او نيز از منطقهاي بنام خراسان صورت گرفته است.
اما آنچه شايان دقت و حائز اهميت است اين است كه تمام خصوصيات و مشخصات نهضت «ابومسلم» حتي ذكر نام و عنوانش و موقعيت منطقهي جغرافيايي قيامش در پيشگوييهاي ائمه معصومين عليهمالسلام روايت شده است.
حتي سالهاي سال، پيش از آنكه محققان و تاريخنويسان با نام ابومسلم آشنا شوند و بازتاب قيام ريشهسوز و خانمان برانداز ابومسلم را عليه خاندان بنياميه به رشته
1) تاريخ فخري، ترجمهي محمد وحيد گلپايگاني ص 186، 185.
تحرير در آورند، عين گفتههاي آنان در پيشگوئيهاي پيشوايان آمده است.در اين زمينه روايات بسيار زيادي وجود دارد كه براي اثبات مدعاي خود فقط به چند نمونه اشاره مينمائيم.
سعيد بن مسيب از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت نموده كه آن حضرت فرمود:
پرچمهاي سياهي از «مشرق» بسود بنيالعباس خارج ميشود و تا آن موقعي كه خدا بخواهد خواهند ماند. پس از آن پرچمهاي سياه ديگري كه آن پرچمها كوچك است و با مردي از نسل ابوسفياني (سفياني مشهور) و ياران او ميجنگند، از مشرق زمين قيام ميكنند و سپس مطيع حضرت مهدي عليهالسلام ميشوند و زمام كار را به دست وي ميسپرند. (1).
در اين روايت نه تنها پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله از خلافت بنيعباس و ظهور دولتي در آخرالزمان از بنيهاشم خبر ميدهد بلكه رسول خدا صلي الله عليه و اله در اين حديث با همهي اختصارش، با صراحت تمام، هم از خلافت بنيعباس خبر داده، و هم از سرزمين مشرق (منطقهي جغرافيايي بنيانگذار دولت عباسيان) گفتگو نموده، و هم از «پرچمهاي سياه» كه شعار ويژهي ابومسلم خراساني و سيهجامگان خراسان بوده است نام برده، و هم در ضمن از نهضت گروه ديگري كه در آخرالزمان قيام ميكنند، و سالها پس از انقراض دولت بنيعباس روي كار ميآيند و شعار ويژهي آنان نيز پرچمهاي سياه است پيشگوئي فرموده است.
البته با اين تفاوت كه فرموده است پرچمهاي گروه دوم كه مطيع حضرت صاحبالامر عليهالسلام ميگردند بر خلاف پرچمهاي سياه بنيالعباس كه دراز و طولاني و در حدود چهارده ذراع بوده، (2)، «سياه و كوچك» است و صاحبان آنها با سفياني ميجنگند و سرانجام تسليم حضرت صاحبالامر عليهالسلام ميگردند.
مكحول، از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
«من با بنيعباس چه كردهام كه امت مرا تعقيب نموده و پيرو خود ميسازند، و به آنها لباس سياه ميپوشانند، خداوند به آنها (بنيعباس) لباس آتشين بپوشاند. (1).
در اين روايت نيز رسول اكرم صلي الله عليه و اله هم از حكومت فرزندان عباس خبر داده و هم از رواج رنگ سياه پيشگويي نموده است.
مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب پر ارج «بحارالانوار» در مورد نام ابومسلم، روايتي را از اميرمؤمنان علي عليهالسلام بدين صورت نقل فرموده است:
«اعمش» از مردي از قبيلهي «همدان» چنين روايت كرده كه ما در جنگ «صفين» با علي عليهالسلام بوديم و شاميان طرف راست سپاهيان عراق را درهم شكستند و عراقيان پا به فرار گذاشتند، مالك اشتر بر عراقيان بانگ زد و فرياد برآورد تا آنها را بسوي معركه و ميدان جنگ باز گرداند، در اين ميان اميرمؤمنان عليهالسلام زمزمهاي آغاز نمود و در حالي كه روي سخنش با اهل شام بود فرمود: «يا ابامسلم خذهم» اي ابومسلم آنان را بگير، و اين سخن را سه بار تكرار فرمود:
مالك اشتر عرضه داشت: يا اميرالمؤمنين مگر ابومسلم در ميان سپاه شام نيست كه شما اين چنين ميفرمائيد؟! حضرت در پاسخ مالك فرمود: اي مالك منظور من از ابومسلم آن مرد خولاني كه تو گمان بردهاي نيست، بلكه مقصود من از ابومسلم آن مردي است كه در آخر زمان از «مشرق» خروج ميكند و خداوند بوسيلهي او اهل شام را به هلاكت ميرساند و سلطنت بنياميه را از دستشان خارج ميسازد و زوال حكومت بنياميه بدست اوست. (2).
1) الملاحم و الفتن ج 1 باب 31 ص 34 طبع منشورات الرضي.
2) بحارالانوار ج 41 ص 31- بطوري كه از اين روايت استفاده ميشود از سخن اميرمؤمنان عليهالسلام معلوم ميشود كه در سپاه شام مردي بنام ابومسلم بوده كه مالك اشتر خيال كرده منظور از ابومسلم همان مرد شامي است، و لذا از حضرت پرسش نموده، مگر ابومسلم در ميان سپاه شام نيست؟ و حضرت در جواب او فرموده است مقصود من آن مردي كه تو گمان ميبري نيست.
در اين روايت اميرمؤمنان علي عليهالسلام با صراحت تمام و بدون هيچگونه ابهامي نام ابومسلم خراساني را رسما به جهانيان اعلام داشته و با يك جملهي كوتاه (اي ابومسلم آنان را بگير) از قيام پر ماجراي ابومسلم كه يكي از دعوتگران با نفوذ و پيروان سرسخت بنيعباس بوده اشاره نموده است. ديگر جاي هيچگونه شك و ترديدي باقي نميماند كه نخستين خراساني، همان ابومسلم مشهور و سردار حماسهساز سيهجامگان خراسان است.
و جالب توجه است كه: همهي مطالبي را كه رسول خدا صلي الله عليه و اله و اميرمؤمنان عليهالسلام و ساير امامان عليهمالسلام در رابطه با قيام ابومسلم بيان داشتهاند در صفحهي خارج بوقوع پيوسته و از نظر تاريخ نيز ثابت و مسلم گرديده است.
«مسعودي» كه جهانگردي تيزبين و مورخي چيره دست است در كتاب معروف خود بنام «مروج الذهب» كه از جملهي منابع مهم تاريخي بشمار ميرود، پس از آن كه مقداري دربارهي نسب «ابومسلم» بحث ميكند چنين ميگويد:
«ابومسلم» در آغاز كار غلام ادريس بن ابراهيم عجلي بود، سپس كارش بالا گرفت و حوادث او را با محمد بن علي بن عبدالله بن عباس، و پس از او با ابراهيم بن محمد بن علي ملقب به امام مربوط ساخت، و ابراهيم امام او را به خراسان فرستاد و دستور داد اهل دعوت از او اطاعت كنند و فرمانش را گردن نهند.
از آنجا قدرت يافت و كارش نيرو گرفت و رنگ سياه را رواج داد و دستور داد كه لباس و پرچم و علم را به رنگ سياه تبديل نمايند، و نخستين كسي كه از مردم خراسان در نيشابور لباس سياه پوشيد و رنگ سياه را باب كرد مردي بنام «اسيد بن عبدالله» بود و پس از آن سياهپوشي در بيشتر شهرهاي نواحي خراسان رواج يافت و كار ابومسلم قوت گرفت. (1).
1) مروج الذهب ج 3 ص 238 ط- بيروت، دارالاندلس.
براساس برخي از روايات واردهي از معصومين عليهمالسلام، يكي از نشانههاي بارز قيام قائم آل محمد صلي الله عليه و اله، سقوط بنيعباس و انقراض دولت جابرانهي اين خانواده است كه به دست (دومين خراساني) انجام ميشود. او كه از ناحيهي خراسان خروج ميكند كسي جزء «هلاكوخان مغول» نوهي چنگيزخان مغول نيست.
گرچه در رواياتي كه در زمينهي سقوط خلافت بنيعباس از ائمهي معصومين عليهمالسلام رسيده است بطور صريح و آشكار نامي از «هلاكوخان مغول» بميان نيامده است، اما: به هر حال ائمهي طاهرين عليهمالسلام با اشارات و كنايات و بيان صفات و خصوصياتي كه با هلاكوخان مغول، وفق ميدهد به شيعيان و دوستان و پيروان حقيقي خود فهمانيدهاند كه برهم زنندهي دولت بنيعباس و درهم پيچانندهي طومار زندگي آخرين خليفهي عباسي همان هلاكوخان مغول است.
در اين باره روايات نسبتا فراواني وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم.
1- اسحاق بن عمار از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود:«لا تَرُونَ مَا تُحِبُّونَ حَتَّى يَختَلِفَ بَنُو فُلان فمَا بَينَهُم، فَإِذَا اخْتَلَفُوا طَمَعَ النَّاسُ وَ تَفَرَّقَتِ الكَلِمَةُ وَ خَرَجَ السُّفياني». (1).آنچه را كه شما دوست داريد (كه مراد قيام حضرت قائم عليهالسلام است) نخواهيد ديد مگر موقعي كه بني فلان (يعني بنيعباس) در بين خود اختلاف كنند. و چون آنان اختلاف كردند مردم به طمع ميافتند و تفرقه ايجاد ميشود و آن وقت است كه سفياني ظاهر ميشود.
2- «عَن مُفَضَّلِ بنِ مَزِيدٍ، عَن أَبِي عَبدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَيَّامَ عَبدِاللَّهِ بْنِ على، قد اختَلَفَ هُؤلاء فيا بَينَهُم، فَقَالَ علیه السلام : دَع ذَاكَ إِنَّمَا يَجِيءُ فَسَادُ أَمْرِهِم مِن حَيثُ بَدَأَ صَلاحُهُم». (2).مفضل بن مزيد ميگويد: در ايام شورش عبدالله بن علي، به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: يا بن رسول الله در ميان اينها يعني بنيعباس اختلاف افتاد [و طبق وعدهاي
كه شما در مورد اختلاف بنيعباس دادهايد بايد منتظر آمدن دولت حق بود] حضرت فرمود: اين سخن را واگذار و به اين زوديها انتظار نابودي آنها را نداشته باش، زيرا تباهي كار اينها و انقراض دولتشان از همانجائي خواهد بود كه سلطنتشان آغاز شد.
براي فهميدن اين دو حديث، نخست بايد ديد مقصود از: عبدالله بن علي كيست؟ و دوم اين كه منظور امام صادق عليهالسلام كه فرموده است؟ «انما يجيء فساد أمرهم من حيث بدأ صلاحهم» چيست؟
راجع به قسمت اول حديث: بطوري كه ابناثير در تاريخ «كامل» در حوادث سال 137 و 138 در شرح حال «عبدالله بن علي» آورده است، ظاهرا مقصود از او عبدالله بن علي عموي «منصور» دوانيقي است، زيرا وي در استقرار خلافت بنيعباس و انقراض دولت بنياميه بسيار مؤثر بوده و با «بنياميه» جنگهاي سختي داشته است.
جريان اختلاف او با منصور بشرحي كه ابناثير در تاريخ كامل ذكر نموده، چنين است:«ابوالعباس سفاح» نخستين خليفهي عباسي عبدالله بن علي را به حكومت شامات منصوب نمود و او پس از مرگ ابوالعباس زير بار منصور دوانيقي نرفت، و با او مخالفت ورزيد و خود را خليفه و جانشين ابوالعباس معرفي كرد و مردم شام را به بيعت با خويش دعوت نمود و گروه زيادي هم با او بيعت كردند تا اينكه در سال 137 هجري منصور دوانيقي ناچار شد ابومسلم خراساني را به دفع او بفرستد.
«ابومسلم» با لشكر بسيار به دفع او روانه شد و در «نصيبين» كه محلي است در نزديك موصل و بر سر راه شام قرار دارد، با هم روبرو شدند و مدت شش ماه جنگيدند و سرانجام لشكر «عبدالله بن علي» شكست خورد و خود او فرار كرد و به «بصره» آمد و در خانه برادرش «سليمان بن علي» والي بصره مخفي شد تا اين كه پس از گذشت يكسال بالاخره با منصور بيعت كرد و خيال منصور از او راحت شد.
و اما راجع به قمست دوم حديث: كه امام صادق عليهالسلام فرموده است «انما يجيء فساد امرهم من حيث بدأ صلاحهم» يعني انقراض دولت آنها از جائي خواهد بود كه از همانجا سلطنت آنها آغاز شد، منظور حضرت از اين جمله اين است كه: همانگونه كه
ظهور دولت «بنيالعباس» و آغاز سلطنت آنها بدست مردي بود كه از سمت مشرق زمين آمد (و او ابومسلم خراساني بود) همچنين انقراض آنها نيز بدست مرد نيرومندي خواهد بود كه وي نيز از همان ناحيه خراسان خواهد آمد (و او هلاكوخان مغول نوه چنگيزخان مغول است).
البته بايد توجه داشت: كه اين توضيح در صورتي درست است كه مراد از انقراض، انقراض خلافت باشد نه انقراض سلطنت، زيرا فرق است ميان انقراض خلافت و انقراض سلطنت، چه آن كه در اخبار زيادي وارد شده كه سلطنت «بنيعباس» پس از انقراض خلافت بار ديگر تجديد ميشود و سلطنت آنها هم در عراق خواهد بود و انقراض آخرين فردي كه بر كرسي رياست ايشان تكيه خواهد زد چنانكه قبلا در بخش اول دربارهي اختلاف بنيعباس گفتيم بدست تواناي سومين خراساني كه سيدي هاشمي و از سلالهي پاك رسول خدا صلي الله عليه و اله و ذريهي طيبهي علي و زهرا عليهماالسلام است صورت خواهد گرفت.
به هر حال مطابق بسياري از روايات «دومين خراساني» همان هلاكوخان مغول است. براي اثبات اين مطلب حديث سوم را بخوانيد.
3- مرحوم علامهي حلي (رضوان الله تعالي عليه) از پدرش نقل ميكند، علت اين كه اهل كوفه و كربلا و نجف در فتنهي مغول قتل عام نشدند و از هجوم سربازان هلاكو به سرزمين عراق مصون و محفوظ ماندند اين بود كه وقتي هلاكوخان مغول به خارج بغداد رسيد و هنوز شهر را فتح نكرده بود، بيشتر اهل حله از ترس هلاكو و هجوم سربازان او خانههاي خود را ترك نموده به «بطايح» گريختند و تعداد قليلي در شهر باقي ماندند، از آن جمله: پدرم و سيد بن طاووس، و فقيه ابن ابيالعز.
اين سه نفر تصميم گرفتند به «هلاكو» نامهاي بنويسند و صريحا اطاعت خود را نسبت به او اعلام دارند، اين تصميم عملي شد و نامهاي نوشتند و بوسيله يك فرد غيرعرب براي «هلاكوخان» فرستادند، هلاكو پس از دريافت نامه فرماني بنام آقايان صادر كرد و بوسيله دو نفر به نامهاي «نكله» و «علاءالدين» فرستاد و به آن دو نفر سفارش نمود كه به آقاياني كه نامه نوشتهاند بگوئيد اگر شما در گفتار خود راستگو هستيد و نامه را از صميم قلب و صفاي باطن نوشتهايد و دلهاي شما با نوشتهي شما مطابقت دارد نزد ما بيائيد.
فرستادگان هلاكو به «حله» آمدند و پيام هلاكو را به آقايان ابلاغ كردند، اما آقايان از ملاقات با هلاكو بيمناك بودند زيرا نميدانستند پايان كار چه خواهد شد و هلاكو با آنان چگونه رفتاري خواهد داشت.
علامه ميگويد: پدرم به فرستادگان هلاكو گفت: اگر من به تنهايي نزد هلاكو بيايم، كافي است. گفتند: آري. پدرم با آن دو نفر حركت كرد و در آن موقع هنوز بغداد فتح نشده بود و هنوز آخرين خليفهي عباسي يعني: مستعصم را نكشته بودند.
وقتي پدرم به حضور هلاكو رسيد هلاكو به وي گفت: شما چطور به مكاتبه با من اقدام نموديد و چگونه به ملاقات من آمدي پيش از آنكه بداني كار من با خليفه به كجا ميكشد و از كجا اطمينان پيدا كرديد كه كار من و خليفه به صلح نميانجامد و من او را رها نميكنم.
پدرم در جواب گفت: علت اين كه ما به شما نامه نوشتيم و من به حضور شما رسيدم، بر اساس روايتي است كه از حضرت اميرمؤمنان علي عليهالسلام به ما رسيده است و آن روايت اين است:قَالَ فِي خُطْبَةِ الزَّورَاءِ، وَ ما أدراكَ مَا الزَّورَاءُ، أَرضُ ذَاتُ أَتْلٍ يَسْتَدُّ فيها البيانُ وَ تَكثُرُ فِيهَا السُّكَانُ، وَ يَكُونُ فيها مَخادِمُ وَ خُزَانٌ، يَتَّخِذُهَا وَلدُ العَباسِ مَوطِناً، وَ لِزُخرُفِهِم مَسكَناً، تَكُونُ هُم دَارُ هَوِ وَ لَعِب، يَكُونُ بِها الجَورُ الجَائِرِ وَ الخَوفُ المخيف، وَ الأَئِمَّةُ الفَجَرَةُ، وَ الأُمَرَاءُ الفَسَقَة، وَالسُّوزَرَاء أَلَخَوَنَةُ تَخدِمُهُم أَبناءُ فارس وَ الرُّومُ، لَا يَأْتَمِرُونَ بِمَعْرُوفٍ إِذا عَرَفُوهُ، وَ لا يَتَنَاهَونَ عَن مُنكَرِ إِذَا نَكِرُوهُ، تَكفِي الرِّجَالُ مِنْهُم بِالرِّجَالِ وَ النِّسَاءُ بِالنِّسَاءِ، فَعِندَ ذَلِكَ الغَمُ العَمِيمُ وَ البُكَاءِ الطُّويلُ وَ الوَيلُ وَ العَوِيلُ لِأَهْلِ الزَّورَاءِ مِن سَطَواتِ التَّركِ، وَ هُم قَومٌ صِغَارُ الحَدَق، وُجُوهُهُم كَالجَانِ المُطَوَّقَةِ، لِبَاسُهُم الحَديدُ، جُرد مُرد، يَقدِمُهُم مَلِكٌ يَأْتِي مِن حَيثُ بَدَأ مُلكُهُم ، جَهُورِئُ الصَّوتِ، قَوِى الصَّولَةِ عَالِي أَهِمَّةِ، لا يرُ بِمَدِينَةٍ إِلا فَتَحَهَا وَ لا تُرفَعُ عَلَيْهِ رَايَةٌ الأَنكَسها الوَيلُ، اَلوَيلُ مَن نَاوَاهُ، فَلَا يَزَالَ كَذَلِكَ حتى يظفر». (1).
1) سفينةالبحار ج 1 ص 568 ماده «زور»؛ اثبات الهداة، ج 2، ص 496 و كشف اليقين، ص 101 ط قم.
علي عليهالسلام در خطبهي زوراء، (1)فرموده است: چه ميداني زوراء چيست! سرزمين وسيعي است كه در آنجا بناهاي محكم پايهگذراي ميشود، مردم بسياري در آن سكني ميگزينند، رؤساء و ثروتاندوزان در آن اقامت ميكنند، بنيعباس آنجا را مقر حكومت خود و پايگاه ثروتهاي خويش قرار ميدهند، زوراء براي «بنيعباس» خانهي بازي و لهو و لعب است.
آنجا مركز ستم ستمكاران و كانون ترسهاي دهشتزاست، جاي سران گنهكار و امراء فاسق و فرمانروايان خيانتكار و جنايت پيشه است. و جمعي از فرزندان فارس و روم آنان را خدمت ميكنند.
در چنين محيط تيره و گناهآلود و در آن شرائط ننگين و شرمآور، اندوه عمومي و گريههاي طولاني و شرور و بدبختي دامنگير مردم زوراء ميشود، و گرفتار هجوم اجانب نيرومند ميگردند، اين اجانب ملتي هستند كه حدقه چشم آنها كوچك و صورتهايشان مانند سپر طوق شده و لباسهايشان زره آهنين است. سيماي جواني دارند و پيشاپيش آنها فرمانروائي است كه از همانجائي كه سلطنت فرزندان عباس شروع شده (يعني از ناحيهي مشرق و خراسان) ميآيد.
او صدائي بلند و سطوت و شوكتي نيرومند، و همتي عالي دارد، به هيچ شهري نميگذرد مگر آن كه آن را فتح ميكند، و هيچ پرچمي در برابرش افراشته نميشود مگر آن كه سرنگونش ميسازد، بلا و عذاب بزرگ، براي كسي است كه با او دشمني كند و به مخالفتش برخيزد، او پيوسته صاحب نيرو و قدرت است تا پيروزي نهائي نصيبش گردد.
آنگاه پدر علامه پس از قرائت خطبه به هلاكو گفت: علي عليهالسلام در اين خطبه اوصافي را ذكر فرموده است كه ما تمامي آن اوصاف را در شما مييابيم و به پيروزي شما اميدواريم، و به همين جهت به شما نامه نوشتيم و من حضور شما آمدم. «هلاكو» هم فكر و انديشهي آقايان را به پاكي و حسن قبول تلقي كرد و فرماني صادر نمود و در آن فرمان مردم حله را مورد عنايت مخصوص قرار داد، و بدين سبب مردم حله و كوفه و نجف از هجوم سربازان هلاكو در امان ماندند.
1) زوراء، نام بغداد است و ما قبلا در اين باره توضيح دادهايم و در آينده نيز بمناسبت بحثي كه در پيش خواهيم داشت در اين باره گفتگو خواهيم نمود.
بنابراين نتيجهاي كه از مجموع مطالب گذشته بدست ميآيد «دومين خراساني» هلاكوخان مغول نوهي چنگيزخان مغول است. و در اين مطلب چه از نظر حديث و چه از نظر تاريخ ترديدي وجود ندارد و ما هنگامي كه به تاريخ انقراض خلافت خلفاء بنيعباس نگاه ميكنيم ميبينيم تنها كسي كه توانسته است حكومت جابرانهي «بنيعباس» را به زوال و نابودي بكشاند و ريشهي ظلم و ستم آنان را از بيخ و بن بركند، هلاكوخان مغول بوده است وگرنه پيش از او كساني براي سركوبي عباسيان و نظام طاغوتي آنان رفتند ولي شكست خورده برگشتند. (1).
و اما سومين خراساني كه ائمهي معصومين عليهمالسلام در روايات بيشماري حركت انقلابي او را از علائم نزديك به ظهور و يكي از نشانههاي بارز آشكار شدن حضرت مهدي عليهالسلام دانسته و حتي در پارهاي از روايات به حتمي بودن قيام او تصريح فرمودهاند، و بيشتر حوادث مربوط به شرق و آشوبهايي كه در خاور ميانه روي ميدهد در ارتباط با خواستهها و دعوت اسلامي اوست، و قيامش نيز متصل به قيام حضرت وليعصر عليهالسلام ميباشد سيدي است بزرگوار عالي مقام، ارجمند، فرمانروا، و از سلالهي پاك رسول خدا صلي الله عليه و اله و ذريهي طيبهي علي و زهرا عليهماالسلام كه قيام مقدس و نهضت پر ثمرش، زمينهساز حكومت عدل الهي و انقلاب جهاني حضرت مهدي عليهالسلام است. (2).
اكنون كه دانستيم كه «مشرق» كجاست، و سرزمين خراسان كدام است، و خراساني چه كسي است، و هدف روايات از «پرچمهاي سياه» چيست، به اصل مطلب ميپردازيم و رواياتي را كه دانشمندان گرانقدر شيعه و بزرگان اهل سنت از رسول خدا صلي الله عليه و اله و ائمهي معصومين عليهمالسلام و اشخاص ديگر دربارهي حركت و خروج «پرچمهاي سياه» از «مشرق» و يا «خراسان» نقل كردهاند، بازگو ميكنيم، تا برخي از اسرار و رموز نهضت مقدس ايرانيان، و انگيزهي قيام دلاورانهي آنان كه به رهبري مردي دلسوز و دلباختهي حق كه از نوادگان پر شور و انقلابي اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است براي همگان روشن شده و حقجويان و حقيقتخواهان نكتهسنج بوسيلهي اخبار آل محمد صلي الله عليه و اله حقيقت را آنگونه كه هست دريابند.
يكي از مطالب مهمي كه براي دانشمندان اسلامي از تاريخ صدر اسلام تاكنون مطرح بوده و هست و محدثان و بزرگان اسلام از شيعه و سني پيوسته آنرا در كتابهاي خود يكي از اساسيترين علائم ظهور حضرت وليعصر عليهالسلام دانستهاند، داستان حركت «پرچمهاي سياه» از مشرق و سرزمين خراسان است.
رواياتي كه دربارهي حركت «پرچمهاي سياه» از مشرق و يا خراسان از پيغمبر گرامي صلي الله عليه و اله نقل شده، به قدري مهم و حائز اهميت است كه براي احدي از دانشمندان اسلام (چه شيعه و چه سني) قابل ترديد نيست. از اين رو همگي آنها در صدور اينگونه روايات از رسول خدا صلي الله عليه و اله اتفاق نظر داشته و احاديث مربوط به «پرچمهاي سياه» را در تمام منابع موثق حديث و كتابهاي خود نقل كردهاند.
ما كه اكنون در صدد تحليل و تفسير اينگونه روايات برآمدهايم چون اين روايات در كتب مختلف بصورتهاي مختلفي نقل شده، و هر كدام از آنها حاوي نكات برجستهاي است، از اين رو برخي از آنها را از چندين منبع موثق نقل كردهايم كه اميد است مفيد واقع شود.
رواياتي كه دربارهي: خروج پرچمهاي سياه از مشرق، و حركت آنها بسوي (عراق) براي مبارزهي با دشمن، از ائمهي معصومين عليهمالسلام، رسيده و در تمام منابع مهم، و كتب شيعه و سني ثبت و ضبط گرديده بسيار فراوان است كه ما بلحاظ اختصار بعضي از آنها را نقل ميكنيم:
در يك حديث مفصل كه در زمينهي خروج «پرچمهاي سياه» از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله روايت شده چنين آمده است:«عَن عَبدِ اللهِ بنِ مَسْعُود قَالَ: أَتَيْنَا رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم فَخَرَجَ إِلَينَا مُستَبْشِراً، يُعرَفُ السُّرُورُ فى وَجهِهِ، فَمَا سَأَلْنَاهُ عَن شَيءٍ إِلا أَخْبَرَنَا بِهِ، وَلَا سَكَتَنَا إِلَّا ابتدأنا، حَتَّى مَرَّت فِئَةٌ مِن بَني هاشم فيهِمُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ، فَلَمَّا رَآهُم، خَبَّرَ بِمَرِّهِم وَ فِي نُسخَةٍ بِمَسيرِهِم وَ أَنْهَمَلَت عَيْنَاهُ، فَقُلْنَا: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا نَزَالُ نَرَى فِي وَجْهِكَ شَيئاً نَكَرَهُهُ، ( وَ فِي نُسخةٍ تَكرَهُهُ).
فَقَالَ: إِنَّا أهلُ البَيتِ ( وَ فِي نُسخَةٍ أهلُ بَيت) إِخْتَارَ اللَّهُ لَنَا الْآخِرَةُ عَلَى الدُّنْيَا وَ إِنَّهُ سَيَلق أهل بيتي من بعدى تطريداً وَ تَشريداً في البِلادِ حَتَّى تَرفَعَ رایات سُوءٍ مِن المَشرِق فَيَسأَلُونَ الحَقِّ فَلا يُعْطُونَهُ ثُمَّ يَسْأَلُونَهُ فَلا يُعْطُونَهُ
(وَ في نُسخةٍ ثُمَّ يَسأَلُونَ فَلا يُعطُونَهُ) فَيُقَاتِلُونَ، فَيُنصَرُونَ، فَمَن أَدْرَكَهُ مِنكُم أو من أعقابِكُم فَلَيَأْتِ إِمَامَ أهْلِ بَيتِي، وَلَو حَبوا عَلَى التَّلْحِ، فَإِنَّهَا رَايَاتُ هُدى يَدفَعُونَها إِلى رَجُلٍ مِن أهلِ بَيتِى يُوَاطِىء إسمه إسمى، وَ إسم ابيه إسم أبي، فَيَملِكُ الأَرضَ فَيَمَلأُهَا قِسْطاً وَ عَدلاً كَمَا مُلِئَت جوراً وَ ظُلماً ). (1).عبدالله بن مسعود گفت: حضور رسول الله صلي الله عليه و اله شرفياب شديم و آن حضرت در حالي كه سرور و شادماني از چهرهي مباركش نمايان بود باروئي گشاده بسوي ما آمد و از ما استقبال نمود، در مدتي كه در محضر آن حضرت بوديم، از هيچ موضوعي پرسش ننموديم مگر آنكه حضرتش ما را به آن خبر داد، و سكوت ننموديم مگر آنكه خود آن حضرت آغاز سخن فرمود، تا اينكه گروهي از بنيهاشم كه حسن و حسين عليهماالسلام نيز در ميان آنها بودند از آنجا گذشتند، همينكه رسول خدا صلي الله عليه و اله آنان را ديد از آنچه بر آنها خواهد گذشت خبر داد و از سرانجام كار و مسيرشان ما را باخبر ساخت، و اشك از ديدگان حضرتش جاري شد، ما عرض كرديم: يا رسول الله ما همچنان در چهرهي شما گرفتگي ميبينيم كه دوست نداريم شما را بدينسان ببينيم.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمود: ما خانداني هستيم كه خداوند بجاي اين دنيا جهان آخرت را براي ما برگزيده است و اين خاندانم پس از من در شهرها گرفتار آوارگيها و بيخانمانيها خواهند شد تا اين كه پرچمهاي سياهي از طرف مشرق برافراشته شود كه صاحبان آن پرچمها حق را ميطلبند ولي به آنها نميدهند و خواستههايشان را اجابت نميكنند و تا دو بار يا سه بار حق را ميطلبند اما باز هم به آنها نميدهند، پس ميجنگند و پيروز ميشوند.
آنگاه فرمود: پس هر كس از شما يا از بازماندگان شما آن زمان را درك كند، بايد بسوي امام اهل بيت من بشتابد هرچند افتان و خيزان بر روي برف يا يخ راه برود، زيرا آن پرچمها، پرچمهايي است كه بر طريق هدايت است و صاحبان آن پرچمها، آن را بدست مردي از اهل بيت من ميسپرند كه نام او نام من و نام پدرش نام پدر من است (2)و او مالك زمين ميگردد و آن را پر از عدل و داد
1) عقدالدرر، ص 124-122.
2) اين جمله: موافق عقيده اهل سنت است كه عقيده دارند نام پدر حضرت حجت عليهالسلام عبدالله است ولي بعقيده شيعه اين درست نيست، زيرا چنانكه ميدانيم حضرتش فرزند امام حسن عسكري عليهالسلام است و اگر ثابت شود كه اين جمله جزء حديث است كه نيست زيرا خود اهل سنت هم عدهاي قبول ندارند كه اين جمله جزء حديث باشد، اما از آنجائي كه در متن عربي (اسم ابيه اسم ابي) آمده بعيد نيست كه تصحيف «ابني» باشد كه مراد امام حسن مجتبي عليهالسلام است.
مينمايد، چنانكه پيش از آن پر از ظلم و ستم شده بود.
اين حديث را «يوسف بن يحياي شافعي» در كتاب معروف خود بنام «عقدالدرر» نقل نموده و پس از آن در دنباله حديث گفته است:
اين حديث را «حاكم» در كتاب مستدرك خود به همين صورت آورده است، سپس ميافزايد: ابونعيم اصفهاني، ابن ماجه قزويني و نعيم بن حماد، همگي آنها اين روايت را نقل نموده و بهمين مضمون آوردهاند. (1).توضيح كوتاهي پيرامون حديث:اين حديث كه از ابن مسعود نقل شده است از روايات بسيار معروف و مشهور است كه در نزد بزرگان و پيشوايان علم حديث و در نزد اهل سنت به حديث «رايات» معروف است و متأسفانه با آنكه اكثر محدثان و راويان اخبار نبوي و حافظان حديث آن را نقل، و روايت نمودهاند، عبارات كتابهايي كه آنرا ذكر كردهاند مختلف و متفاوت است.
از اختلاف الفاظ و عبارات حديث، چنين فهميده ميشود كه اين حديث تا اندازهاي بازيچهي دست برخي از راويان قرار گرفته و در الفاظ و عبارات آن تصرف نموده و همانگونه كه دلخواه خودشان بوده است آن را نقل كردهاند، زيرا هنگام بررسي حديث ميبينيم كه برخي از «راويان» مقدمهي حديث را حذف كرده و برخي آن را مختصر كرده و قسمتهايي از آن را انداختهاند و بعضي هم بطور كامل آن را در كتابهاي خود به صورتي كه آنرا يافتهاند روايت كردهاند و در اين ميان تنها موردي كه ميتوان گفت اين حديث از نظر متن از همه موارد كاملتر است، همين حديثي است كه صاحب كتاب «عقدالدرر» آن را از كتاب «مستدرك حاكم» آورده است.
متأسفانه اين روايت هم از دست برد تغيير و جابجايي الفاظ، و تقديم و تأخير آن سالم نمانده و اضطرابي در عبارات و الفاظ آن ديده ميشود ولي بهرحال حديث كامل
1) عقدالدرر ص 125-124.
است و اين تقديم و تأخير و تغيير و جابجائي الفاظ، مغير معناي حديث نيست.
شگفتآور اينجاست كه: با اينكه بيشتر كساني كه اين حديث را نقل كردهاند و بلكه همهي آنها به ابن مسعود نسبت دادهاند جملهي «اسم ابيه اسم ابي» يعني: پدر او همنام پدر منست، در نقل آنان ديده نميشود با وجود اين «حاكم در مستدرك» اين جمله را نقل نموده و آن را به ابن مسعود نسبت داده است در حالي كه خود اهل سنت نيز برخي از آنان اين جمله را قبول ندارند و معتقدند كه اين جمله جزء حديث نيست، و معلوم نيست ايشان اين جمله را چگونه و از كجا آورده است.
در هر صورت ما براي اينكه شما خوانندهي عزيز، هم به ميزان اختلافي كه در نقل الفاظ و عبارات حديث ديده ميشود واقف شويد، و هم تفسير و تصوير روشني از حركت «پرچمهاي سياه» و شناخت صاحبان آن پرچمها داشته باشيد، بار ديگر متن حديث مذكور را از چند كتاب معتبر ديگر كه از منابع مهم حديث در نزد اهل سنت محسوب ميشود نقل ميكنيم و در پايان، متن همان حديث را از كتاب «الملاحم و الفتن» مرحوم سيد بن طاووس كه يكي از مهمترين منابع موثق شيعه به شمار ميرود در اينجا ميآوريم تا ميزان اختلاف نقل اين روايت روشن شده و بر بصيرت و بيناييمان نسبت به حقانيت «پرچمهاي سياه» افزوده شود.
الف: «شيخ سليمان بلخي قندوزي» در كتاب معروف خود بنام «ينابيع المودة» حديث رايات سود، يعني: «پرچمهاي سياه» را مرفوعا از ابن مسعود چنين آورده است:
«وَ عَن ابن مَسعُود : إِنَّا َأهلُ بَيتِ اَختَارَ اللهُ تَعَالَى لَنَا الْآخِرَةَ عَلَى الدُّنْيَا، وَ أَنَّ أَهلَ بَيتي سَيَلْقُونَ بَعدِى إِبْرَةً وَ شِدَّةٌ وَ تَطريداً فِي البِلادِ حَتَّى يَأْتِيَ قَومٌ مِن ههنا وَ أَشارَ إلى المَشرِق أصحابُ رَايَاتٍ سُودٍ، فَيَسْأَلُونَ حَقَّهُم فَلا يُعطُونَهُ، مَرَّتَينِ أو ثَلاثاً، فَيُقَاتِلُونَ، فَيُنصَرُونَ، فَيُعْطُونَ مَا شَاؤُا، فَلا يَقبَلُونَها حَتَّى يَدفَعُوها إلى رَجُلٍ مِن أهْلِ بَيتِي، فَيَمَلَأُهَا عَدْلاً بَعدَ مَـامُلِئَت ظلماً، فَمَن أَدرَكَ ذلِكَ فَليَأْتِهِم وَلُو حَبواً عَلَى الثّلج». (1).
1) ينابيع الموده ج 2 ص 18 ط- اسلامبول - چاپ اول.
پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمود: ما خانداني هستيم كه خداي تعالي بجاي اين دنيا آخرت را براي ما برگزيده است، و اين خاندان من در شهرها با رنجها و سختيها و آوارگيها مواجه خواهند شد تا اينكه گروهي از اينجا بيانند «و آنگاه با دست خود به مشرق اشاره نمود و فرمود: آنان صاحبان پرچمهاي سياهند آنان حق خودشان را ميخواهند ولي حقشان را به ايشان نميدهند، و آنها تا دو بار يا سه بار حق خودشان را درخواست ميكنند ولي آنرا بايشان نميدهند، از اينرو به نبرد برميخيزند و ميجنگند، و پيروز ميشوند، آنگاه آنچه را كه ايشان ميخواستند به آنها ارزاني ميدارند ولي آن «طايفه» ديگر نميپذيرند تا اينكه آن پرچمها را به مردي از اهل بيت من ميسپرند و او زمين را از عدل پر ميكند بعد از آنكه از ظلم پر شده باشد، پس كسي كه آن روزگار را درك كند، بايد بسوي آنها بشتابد اگر چه با دست و زانو بر روي برف و يا يخ راه برود.
ب: «ابن ماجهي قزويني» در كتاب معروف خود موسوم به «سنن ابنماجه» حديث مذكور را با مقدمهي كوتاهي از «ابنمسعود» اينگونه نقل كرده است:
«عن عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ: بَیْنَمَا نَحْنُ عِنْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ إِذْ أَقْبَلَ فِتْیَهٌ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَلَمَّا رَآهُمُ اَلنَّبِیُّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اِغْرَوْرَقَتْ عَیْنَاهُ وَ تَغَیَّرَ لَوْنُهُ قَالَ فَقُلْتُ مَا نَزَالُ نَرَی فِی وَجْهِکَ شَیْئاً نَکْرَهُهُ قَالَ إِنَّا أَهْلُ بَیْتٍ اِخْتَارَ اَللَّهُ لَنَا اَلْآخِرَهَ عَلَی اَلدُّنْیَا وَ إِنَّ أَهْلَ بَیْتِی سَیَلْقَوْنَ بَعْدِی بَلاَءً وَ تَشْرِیداً وَ طَرِیداً حَتَّی یَأْتِیَ قَوْمٌ مِنْ قِبَلِ اَلْمَشْرِقِ وَ مَعَهُمْ رَایَاتٌ سُودٌ فَیَسْأَلُونَ اَلْخَیْرَ وَ لاَ یُعْطَوْنَهُ فَیُقَاتِلُونَ فَیُنْصَرُونَ فَیُعْطَوْنَ مَا سَأَلُوا وَ لاَ یَقْبَلُونَهُ حَتَّی یَدْفَعُوهَا إِلَی رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَیَمْلَأُهَا قِسْطاً کَمَا مَلَئُوهَا جَوْراً فَمَنْ أَدْرَکَ ذَلِکَ مِنْکُمْ فَلْیَأْتِهِمْ وَ لَوْ حَبْواً عَلَی اَلثَّلْجِ .». (1).عبدالله بن مسعود گفت: هنگامي كه ما در نزد رسول الله صلي الله عليه و اله بوديم، بناگاه گروهي از جوانان بنيهاشم پيدا شدند، چون رسول خدا صلي الله عليه و اله آنان را ديد، ديدگان آن حضرت اشكآلود شد و اشك در چشمانش حلقه زد، و رنگ چهره مباركش تغيير كرد.
عبدالله گويد: من گفتم يا رسول الله ما همچنان در چهرهي شما چيزي را ميبينيم كه
1) سنن ابنماجه ج 2 ص 1366 حديث 4082 طبع دار احياء التراث العربي.
دوست نداريم شما بدينسان باشيد،فرمود: ما خانداني هستيم كه خدا بجاي اين دنيا آخرت را براي ما برگزيده است و خاندان من پس از من گرفتار بلاها و آوارگيها و بيخانمانيها خواهند شد تا آنكه طايفهاي از «طرف مشرق» پيدا شوند كه پرچمهاي سياه با خود همراه دارند. آنان درخواست خير و نيكي مينمايند ولي آن را به آنها نميدهند از اين رو ميجنگند و پيروز ميشوند، و آنگاه آنچه را كه آنان ميخواستند به آنان داده ميشود، ولي آن طايفه ديگر نميپذيرند تا آنكه آن پرچمها (و يا امارت و حكومت) را به مردي از خاندان من ميسپرند، و آنان زمين را از عدل و داد پر ميكنند، چنانكه قبلا از جور و ستم پر شده بود. پس هر كس از شما آن روزگار را دريابد، بايد بسوي آنان بشتابد هر چند افتان و خيزان بر روي برف باشد.
ج: «ابن حجر هيثمي مكي» در كتاب «صواعق المحرقه» همين حديث را از ابنمسعود نقل كرده و مانند ابنماجه، مقدمهي حديث را ذكر نموده است با اين تفاوت كه بجاي (فتية من بنيهاشم) يعني جواناني از بني هاشم (فئة من بنيهاشم يعني: گروهي از بنيهاشم) را آورده و در آخر آن جملهي «فان فيها خليفة الله المهدي» يعني: خليفه خدا حضرت مهدي عليهالسلام در ميان آنهاست، را به آن افزوده است.
از لحاظ ابنحجر معلوم ميشود كه اين حديث، همان حديث كتاب «ينابيع الموده» ميباشد و اين دو كتاب، يعني: ينابيع الموده، و صواعق المحرقه، عبارت حديث را از «سنن ابنماجه» گرفتهاند، چنانكه خود ابنحجر به اين معنا تصريح ميكند و ميگويد: «اخرجه ابنماجه» ولي متأسفانه در كتاب سننن ابنماجه كه در دسترس است جملهي فان فيها خليفة الله المهدي، وجود ندارد و معلوم نيست كه چرا اين قسمت از حديث افتاده و چه كسي آنرا حذف كرده است. (1).
د: «مرحوم سيد بن طاووس- عليهالرحمه-» در كتاب «الملاحم و الفتن» حديث ابنمسعود را اين چنين روايت كرده است:
«عن عبدِ اللَّهِ : بینَما نحنُ جُلوسٌ عندَ رسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه وآله إذْ مَرَّ فِتْیَهٌ مِن قُرَیشٍ
1) به كتاب صواعق المحرقه، ص 164 ط- قاهره چاپ سال 1965-1385 سطر هفتم مراجعه فرماييد.
فَتَغیّرَ لَونُهُ، فقُلنا : یا رسولَ اللَّهِ ، إنّا لا نَزالُ نَری فی وَجهِکَ شَیئاً نَکْرَهُهُ! قالَ: إنّا أهلُ بَیتٍ اخْتارَ اللَّهُ لَنا الآخِرَهَ علی الدُّنیا، وإنّ أهلَ بَیتی هؤلاءِ سَیُصیبُهُم بَعدی بَلاءٌ وتَطْریدٌ وتَشْریدٌ ، حتّی یَخرُجَ قَومٌ مِن هاهُنا - وأوْمَأَ بیَدِهِ نحوَ المَشرِقِ - مَعَهُم رایاتٌ سُودٌ ، یَسْألونَ الحقَّ فلا یُعطَونَهُ ، ویَسْألونَ فلا یُعْطَون فیُقاتِلونَ ویَصْبِرونَ، فیُعْطَونَ ما سَألوا فلا یَقْبَلونَهُ، حتّی یَدْفَعوها إلی رجُلٍ مِن أهلِ بَیتی یَمْلَأُها قِسْطاً وعَدْلاً کما مُلِئَتْ ظُلْماً وجَوراً ، فمَنْ أدْرَکَهُم فلْیَأتِهِم ولَو حَبْواً علی الثَّلْجِ». (1).از عبدالله بن مسعود روايت شده است كه وي گفت: در اين ميان كه ما نزد رسول خدا صلي الله عليه و اله نشسته بوديم ناگاه چند نفر از جوانان قريش از آنجا گذشتند، با ديدن آنها رنگ از صورت پيغمبر پريد و چهرهاش تغيير كرد، ما گفتيم يا رسول الله ما پيوسته شما را نگران و گرفته ميبينيم كه دوست نداريم شما بدين گونه باشيد، فرمود: ما خانداني هستيم كه خدا براي ما بجاي اين دنيا آخرت را انتخاب فرموده است و اين خاندان من (همينها كه از اينجا گذشتند) بزودي بعد از من به بلاها دچار خواهند شد و گرفتار آوارگي و دربدري و بيخانماني خواهند گرديد تا اين كه گروهي (از اين) طرف قيام كنند، و با دست مبارك خود بسوي مشرق اشاره نموده و فرمود: آنان پرچمهاي سياه دارند، و «حق» را مطالبه ميكنند ولي به آنها نميدهند، دوباره درخواست حق ميكنند آن را به آنها نميدهند، پس ميجنگند و صبر و شكيبايي را پيشه خود ميسازند، آنگاه آنچه را كه ميخواستند به ايشان ميدهند اما اين بار، ديگر آنها نميپذيرند تا آنكه آن پرچمها (و يا حكومت) را به مردي از اهل بيت من ميسپرند و او زمين را از عدل و داد پر ميكند چنانكه از ظلم و جور پر شده بود، پس هر كس كه آنان را درك كند بايد خود را به آنان برساند و اگرچه با دست و زانو بر روي برف و يا يخ راه برود.
نتيجهي نقلهاي مختلف:
از مجموع نقلهاي مختلفي كه در مورد حديث «عبدالله بن مسعود» از چندين منبع
1) الملاحم و الفتن ص 161- باب 14 ط - منشورات الرضي.
موثق آورديم، با همهي اختلافاتي كه در الفاظ و عبارات آن ديده ميشود نكات مثبت و جالبي بدست ميآيد كه در ذيل مختصرا به آنها اشاره ميكنيم:
نكته اول: اين كه، برافراشته شدن پرچمهاي سياه از سوي مشرق كه در فرمايش پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله آمده است يكي از علائم بسيار نزديك ظهور حضرت صاحبالامر عليهالسلام است كه در بسياري از روايات از ساير ائمه معصومين عليهمالسلام نيز به آن تصريح شده، و امامان معصوم عليهمالسلام صاحبان آنها را از ياران حضرت وليعصر، (ارواحنا له الفداء) معرفي فرمودهاند.
نكتهي دوم اينكه: رسول خدا صلي الله عليه و اله فرموده است: (كساني كه از مشرق قيام ميكنند داراي پرچمهاي سياه و يا صاحب پرچمهاي سياهند) و اين سخن حضرت اين را ميرساند كه كساني كه از طرف مشرق قيام ميكنند «شيعه» هستند و نشانهي آنها پرچمهاي سياه است و اين خود در واقع اشاره به حركت انقلابي تشيع پيش از ظهور حضرت وليعصر عليهالسلام است، چه آنكه در ميان تمام پرچمهاي جهان تنها پرچمي كه سياهرنگ و سمبل آزادي و مظهر استقلال يك گروه خاص به شمار ميرود و در تمام مراسم سوگواري بعنوان علامت ماتم و شعار رسمي عزاداري برافراشته ميشود همان پرچم سياهرنگ شيعيان است.
نكتهي سوم اينكه: پيامبر خدا صلي الله عليه و اله فرموده است: (آنها حق را مطالبه ميكنند و يا اينكه حق خودشان را ميخواهند) و اينهم نكتهي دقيق و عميقي است، زيرا: آنچه از اين جمله فهميده ميشود اين است كه: آنچه را كه اين طايفه ميخواهند و يا آنرا مطالبه ميكنند براي جلب منفعت مادي، و يا بدست آوردن اسم و رسم نيست، بلكه براي پيشبرد احكام دين و زنده ساختن ساختن شريعت «سيدالمرسلين» و يا احقاق حقوق ملت مسلمان كشورشان است.
نكتهي چهارم اينكه: پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله فرموده است: وقتي كه حق و يا حقشان را به آنها ندادند آنها ميجنگند و پيروز ميشوند و آنگاه حقشان را به آنان ارزاني ميدارند ولي ديگر آن طايفه نميپذيرند و اين هم نكته عجيب و پرمعنايي است كه نياز به دقت دارد.
زيرا: اگر كسي بخواهد دربارهي اين جمله بينديشد و كنه مطلب را بدست بياورد به
سري از اسرار نهفته پي ميبرد كه شايان دقت است چه آنكه از اين فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و اله چنين استفاده ميشود كه گويا در گرماگرم جنگ و پيدايش نخستين طليعه پيروزي و غالب شدن بر دشمن كساني ميخواهند به نفع دشمنانشان چيزي را بر آنها تحميل كنند و فريبشان بدهند و آنان را اغفال نمايند ولي آنان از بس هشيار و بيدارند اغفال نميشوند و زير بار نميروند و فريب نميخورند و مكاران و حيلهگران را مأيوس ميكنند، چرا كه آنان مؤمنند «و المؤمن لا يلدغ من جحر مرتين» انسان مؤمن از يك سوراخ گزنده دوبار گزيده نميشود، و لذاست كه آرام نميگيرند و ميجنگند و تا موقعي كه دشمن را به شكست قطعي نكشانند و پيروزي واقعي بدست نياورند لحظهاي از پاي نمينشينند.
نكتهي پنجم اينكه: نبي گرامي اسلام فرموده است «آنان اين پرچمها را بدست مردي از اهل بيت من ميسپرند» و اين نكته به اين مطلب اشاره دارد كه اينان زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام خواهند بود و قيام و انقلابشان تا انقلاب جهاني موعود عليهالسلام ادامه خواهد داشت.
نكتهي ششم اينكه: حضرت فرموده است: (هر كسي كه آن زمان را درك كند بايد بسوي آنان بشتابد و خود را به ايشان برساند و در صف آنها قرار گيرد)و اين فرمايش حضرت دليل بر آن است كه: صاحبان اين پرچمها اهل حقند و براي حق ميجنگند و جز احياء حق و از بين بردن باطل و محو آثار ظلم، هدف ديگري ندارند و از اين جهت است كه فرستادهي خدا به همهي مسلمانان فرمان داده است كه خودشان را به آن طايفه برسانند و در صف آنان قرار گيرند و آنها را در كام قيام و نهضتشان ياري دهند. اينها نكاتي است كه از حديث (ابنمسعود) استفاده ميشود ولي «لا يعقلها الا من امتحن الله قلبه بالايمان».
نعيم بن حماد در كتاب «فتن» حديثي را در مورد خروج پرچمهاي سياه از مشرق از رسول خدا صلي الله عليه و اله چنين آورده است:«عَنِ الزُّهْرِى قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و اله سلم تُقبِلُ الرَّايَاتُ السُّودُ مِن المَشرِقِ
تَقُودُهُم رِجَالٌ كَالبُختِ الْجَلَّلَةِ أَصحَابُ شُعُورٍ، أَنسَابُهُم القُرَى وَ أَسْمَاءَهُمْ الكُنى يَفْتَحُونَ مَدينَةَ دِمَشقٍ، تَرفَعُ عَنهُمُ الرَّحمةُ ثَلاثُ سَاعَاتٍ. (1).زهري روايت كرده است كه پيغمبر گرامي اسلام فرمود: پرچمهاي سياه از مشرق زمين فراميرسند و مرداني قوي و نيرومند و ريشدار كه نسبهايشان شهريشان و كنيه نامهايشان است (2)اين پرچمها را رهبري نموده و به جلو ميرانند. آنان شهر «دمشق» را ميگشايند و به مدت سه ساعت شفقت و رحمت از دلهايشان برداشته ميشود.
آنچه در اين حديث شريف آمده همه و همه صفات و خصوصيات ايرانيان است، زيرا بطوريكه ميدانيم اين ايرانيانند كه به شهرهاي خود منتسب ميگردند و هنگامي كه ميخواهند نام كسي را ببرند او را به شهرش نسبت ميدهند و ميگويند: تهراني، قمي، خراساني، شيرازي، گلپايگاني و امثال اينها و اين ايرانيانند كه از شدت عشق و علاقهاي كه به خاندان رسالت و وابستگان آنها دارند، فرزندان خود را به نامهائي چون ابوطالب، ابوالحسن، ابوعلي، ابوالفضل و نظائر اينها نامگذاري ميكنند، و اين ايرانيانند كه يكي از ويژگيهاي ديرين آنان، صفت نيك ريشداشتن است.
اما اينكه رسول خدا صلي الله عليه و اله فرموده است (بمدت سه ساعت شفقت و رحمت از دلهايشان برداشته ميشود، نويسنده اين سطور، نميداند به چه منظوري است آيا بخاطر غوطهورشدن در جنگ و از پاي درآوردن دشمن و بيرون راندن آنها از شهرهايشان است كه بحكم وظيفهي اسلامي و جهاد در راه خدا و دفاع از نواميس مسلمين و احقاق حقوق حقه خود. اينگونه دلاورانه ميجنگند و از كشتن و نابود ساختن باكي ندارند، يا اينكه به جهت صدور فرمان از مقامات بالاتر است، و يا اينكه در موقع ظهور و هنگام فتح دمشق است كه بفرماندهي ولايت امر، يعني حضرت
1) فتن نعيم بن حماد خطي لوحه 85.
2) معناي اين جمله كه رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود است (انسابهم القري و اسمائهم الكني) اين است: يعني چون بخواهند از كسي ياد كنند او را به شهرش نسبت ميدهند و ميگويند: تهراني و قمي و امثال اينها و كنيه نامهايشان است يعني اسمهائي نظير ابوطالب، ابوالحسن، ابوالفضل و نظائر اينها دارند و اين اسمها در نزد عرب معمول نيست بلكه عرب آنرا كنيه مينامند و كسي كه داراي پسري باشد مانند طالب و حسن او را ابوطالب و ابوالحسن ميگويند.
صاحبالزمان - عجل الله تعالي فرجه - اين دستور صادر ميشود!!!و اما اينكه حضرت فرموده است (صاحبان پرچمهاي سياه شهر دمشق را فتح ميكنند) اين در چه وقت، و كي و چه زماني و چگونه خواهد بود بخواست خداوند اگر زنده مانديم خواهيم ديد: كه چگونه فتح شهر دمشق با فرماندهي ولي خدا حضرت صاحبالامر عليهالسلام و كمك ايرانيان و ديگر نيروهاي رزمندهي عظيم اسلام (پس از آنكه اين شهر بدست سفياني و اتباع و يارانش سقوط كرده و او آنجا را مقر سلطنت و پايگاه حكومت ظالمانهي خويش قرار داده است) صورت خواهد گرفت. (1).
مرحوم سيد بن طاووس، در كتاب «الملاحم و الفتن» دربارهي خروج پرچمهاي سياه، حديثي را از ابوهريره چنين آورده است:
ابوهريره گفت: من درخانهي «ابنعباس» بودم كه گفت: درها را ببنديد، بعد از آن پرسيد آيا غير از خود ما شخص بيگانهاي در اينجا هست؟ گفتند نه، ابوهريره ميگويد: من در يك گوشهاي از جمعيت بودم ابنعباس گفت: «اذا رأيتم الرايات السود من قبل المشرق فأكرموا الفرس» هرگاه ديديد پرچمهاي سياه از جانب شرق نمايان شد «مردم فارس» يعني: ايرانيان را اكرام كنيد، زيرا دولت ما در ميان آنهاست.
ابوهره ميگويد: من به ابنعباس گفتم: آيا ميخواهي آنچه را كه من از رسول خدا صلي الله عليه و اله شنيدهام براي تو بازگو كنم؟ گفت: تو هم كه اينجا بودي؟ گفتم آري، گفت: بگو، گفتم من از رسول خدا صلي الله عليه و اله شنيدم كه ميفرمود: (وقتي كه پرچمهاي سياه خارج شدند اول آنها فتنه و وسط آنها ضلالت و گمراهي و آخر آنها كفر خواهد بود). (2).
مولف: اين حديث چنانكه خوانندهي عزيز ملاحظه ميكند داراي دو جنبه است، يكي مدح و ديگري ذم، ابنعباس از خروج (صاحبان) پرچمهاي سياه كه از مشرق قيام ميكنند ستايش ميكند، و از حركت آنها تمجيد مينمايد، و آنان را زمينهساز دولت اهل بيت عليهمالسلام و حكومت حضرت مهدي عليهالسلام ميداند، و در مقابل او به عكس، ابوهريره از
حركت ايرانيان مذمت مينمايد، و با نقل روايتي از پيغمبر گرامي اسلام آنان را كافر و گمراه معرفي ميكند و بدين وسيله شنونده و خوانندهي حديث را دچار شك و ترديد و دودلي ميسازد و از اينرو اين حديث سؤالبرانگيز است و چون به دنبال حديث ابنعباس در رابطه با (خروج پرچمهاي سياه) نقل شده مقداري نياز به توضيح دارد.زيرا ممكن است كسي كه اين حديث را ميخواند با خود فكر كند و از خود سؤال نمايد اگر صاحبان پرچمهاي سياه (يعني: ايرانيان) اهل حقند و براي حق قيام ميكنند و هدفي جز احياء حق و ميراندن باطل و محو آثار ظلم و ستم ندارند و آنها بگفتهي «ابنعباس» زمينهساز دولت جهاني حضرت مهدي ميباشند، پس چگونه است كه بگفتهي ابوهريره، رسول خدا صلي الله عليه و اله آنان را كافر خوانده و گمراه دانسته است؟!!!
واقع مطلب اين است كه: با توجه به اينكه حال ابوهريره بر همگان روشن است (و او در نقل روايت و جعل حديث حتي در نزد اهل سنت هم متهم به دروغگوئي و دروغپردازي است) با اين همه نبايد از حق گذشت زيرا اگر ما همهي احاديث مربوط به پرچمهاي سياه را مورد ارزيابي دقيق قرار دهيم خواهيم ديد كه: در عين حال، هم گفتهي ابوهريره راست و درست است، و هم گفتار ابنعباس زيرا حديث ابوهريره به نخستين پرچمهاي سياهي كه از مشرق خارج شد و زمينهساز دولت «عباسيان» بود (و اين دولت به كمك ابومسلم خراساني و تلاش پيگير و كوشش بيدريغ او روي كار آمد) نظر دارد، و حديث ابنعباس، به خروج دومين پرچمهاي سياه كه زمينهساز دولت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام ميباشند اشاره دارد و البته مسلمست كه «أهل البيت أدري بما فيه» صاحب خانه بهتر از هر شخص ديگري ميداند كه اندر خانه چيست، چه داند آنكه اشتر ميچراند.
حال براي اينكه صدق گفتار ما بر خوانندهي عزيز معلوم شود، احاديث ديگري را كه در رابطهي با همين موضوع از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت شده است در اينجا ميآوريم تا حقيقت آنچه را كه تا اينجا گفتهايم بيش از پيش روشن شود.
مرحوم سيد بن طاووس، در حديث جامع ديگري كه در رابطه با خروج پرچمهاي
سياه از سعيد بن مسيب از رسول خدا صلي الله عليه و اله نقل كرده است، ماجراي دومين حركت ايرانيان و توصيف پرچمهاي آنان را اينگونه بازگو نموده است:««عَن سَعِيدِ بنِ المُسَيِّبِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم تَخْرُجُ مِن المَشْرِقِ رَايَاتٌ سُودٌ لِبَنِي العَبَّاسِ ثُمَّ يَمكتُونَ مَا شَاءَ اللهِ، ثُمَّ تَخْرُجُ رَايَاتٌ سُودٌ صِغَارٌ، تُقَاتِلُ رَجُلٌ مِن وُلدِ أَبِي سُفْيَانَ وَ أَصحَابَهُ مِن قِبَلِ المَشْرِقِ، وَيُؤَدُّونَ الطَّاعَةَ لِلمَهدى عليهالسلام» (1).
سعيد بن مسيب از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: پرچمهاي سياهي از مشرق بسود «بنيالعباس» خارج ميشوند و تا آن موقعي كه خدا بخواهد خواهد ماند، سپس بعد از آن پرچمهاي سياه ديگري نيز كه آن پرچمها هم سياه است ولي كوچك است (و با پرچمهاي بنيالعباس فرق دارد) قيام ميكنند و با مردي از فرزندان ابوسفيان (يعني: سفياني معروف) و ياران او ميجنگند، و قيامشان نيز از مشرق زمين است. و سرانجام تسليم حضرت مهدي عليهالسلام ميشوند و زمام كار (و حكومت) خود را بدست آن حضرت ميسپارند.
همانگونه كه در حديث پيشين اشاره نموديم، اين حديث: به دو نوع پرچم اشاره دارد يكي پرچمهاي سياه رنگي كه بسود بنيالعباس بوده است و ديگر پرچمهاي سياهرنگ كوچكي كه پس از انقراض دولت بنيالعباس پيدا ميشوند و زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام خواهند بود. البته با اين تفاوت كه پرچمهاي سياهرنگ بنيالعباس دراز و طولاني بوده و پرچمهاي دوم سياهرنگ و كوچك است.در اين باره مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب «بحارالانوار» ج 42 ص 61 به نقل از «تاريخ طبري» در وصف پرچمهاي بنيالعباس چنين آورده است:وقتي «ابراهيم امام» پرچم نصرت را بدست ابومسلم خراساني داد، سفيد رنگ و طول آن 14 ذرع يعني در حدود 7 متر بود و بر روي آن با مركب نوشته شده بود «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ»؛ (2)به جنگجويان اسلام
رخصت جنگ داده شد، زيرا آنان از دشمن ستم كشيدند، و خداوند بر ياري نمودن آنان توانا است.
ابومسلم به غلام خود دستور داد تا آن را به رنگ سياه تبديل كند، زيرا موقعي كه لباس سياه پوشيد گفت: اين لباس داراي هيبت و ابهتي است و لذا رنگ سياه را براي مخالفت با «بنياميه» و اينكه در نظر بيننده با هيبت جلوه كند انتخاب نمود، و ميگفتند كه رنگ سياه علامت حزن و اندوه و غمگساري بر آل محمد صلي الله عليه و اله و شهداي گلگون كفن كربلا و زيد بن علي بن الحسين و يحيي بن زيد است.
بنابراين، ظاهرا علت اينكه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله در توصيف پرچمهاي دوم فرموده است (ثم تخرج رايات سود صغار) سپس پرچمهاي سياه ديگري كه آن پرچمها كوچك است خروج ميكنند، همين بوده است كه چون آن حضرت خواستهاند براي صاحبان پرچمهاي دوم امتيازي قائل شوند، از اينرو براي پرچمهاي آنان كلمهي «صغار» (يعني پرچمهاي كوچك) صفت آوردهاند.
و از اينجا بخوبي ميتوان دريافت كه مراد و مقصود «ابنعباس» نيز از پرچمهاي سياه در حديث پيشين، همان پرچم سياه رنگ «شيعيان» بوده است و لذا هم، از پرچمهاي سياه نامبرده، و هم به احترام كردن و گرامي داشتن «ايرانيان» دستور داده است.
روي اين بيان، همانطوري كه گفتيم: روايت ابوهريره كه در دنبالهي حديث ابنعباس در مورد خروج پرچمهاي سياه آمده است، بدون ترديد به همان پرچمهاي زمينهسازان دولت عباسيان مربوط ميشود و به خروج دومين پرچمهاي سياه هيچگونه ربطي ندارد.
علاوه بر همهي اينها: صرف نظر از حديث «ابنعباس» روايات ديگري در دست داريم كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله بطور اختصار ماهيت قيام صاحبان پرچمهاي سياه دوم و هدف آنان را بخوبي روشن نموده و هدف آنان را براي همگان مشخص ساختهاند چنانكه در حديث پنجمي كه خواهيم آورد، خواهيد ديد: كه رسول خدا صلي الله عليه و اله علت و هدف و انگيزهي قيام صاحبان پرچمهاي سياه دوم را گرچه با يك جملهي كوتاه ولي با يك عالم معنا، بيان فرموده است كه نيازي به اين همه پريشان گوئيهاي ما ندارد.
ابن ماجهي قزويني در كتاب «سنن» جلد دوم «باب خروجالمهدي» عليهالسلام درباره ماهيت قيام «ايرانيان» حديثي را بدين صورت از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله نقل كرده است:«عن عبدالله الحارث بن جزء الزبيدي، قال: قال رسول الله صلي الله عليه و اله يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدي» يعني سلطانه. (1).عبدالله حارث جزء زبيدي، از پيغمبر گرامي روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: مردمي از مشرق زمين قيام ميكنند و براي حضرت مهدي عليهالسلام زمينه سازي ميكنند، يعني زمينهي حكومت و سلطنت آن حضرت را فراهم ميآورند.
جلالالدين سيوطي، در كتاب «الحاوي للفتاوي» جريان خروج پرچمهاي سياه را از طرف مشرق از قول ثوبان: از رسول خدا صلي الله عليه و اله اين چنين آورده است:«عَنْ ثَوْبَانَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : تَجِیءُ اَلرَّایَاتُ اَلسُّودُ مِنْ قِبَلِ اَلْمَشْرِقِ کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زُبَرُ اَلْحَدِیدِ فَمَنْ سَمِعَ بِهِمْ فَلْیَأْتِهِمْ فَبَایَعَهُمْ وَ لَوْ حَبْواً عَلَی اَلثَّلْجِ » (2).ثوبان از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: پرچمهاي سياهي از طرف مشرق زمين ميآيد كه گوئي دلهاي صاحبان آن پرچمها پارههاي آهن است. پس هر كس كه آوازهي قيام و حركت آنان بگوش او رسيد بايد به نزد آنها برود و حتما با آنها بيعت كند، هر چند با دست و زانو و سرانگشتان پا بر روي برف و يا يخ راه برود.
مرحوم محدث بحراني، در كتاب «غاية المرام» حديث «پرچمهاي سياه» را از كتاب «البيان» تأليف كنجي شافعي از قول ثوبان: از رسول خدا صلي الله عليه و اله اينگونه بازگو نموده است:
«عَنْ ثَوْبَانَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : یَقْتَتِلُ عِنْدَ کَنْزِکُمْ ثَلاَثَهٌ کُلُّهُمْ اِبْنُ خَلِیفَهٍ ثُمَّ لاَ یَصِیرُ إِلَی وَاحِدٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَجِیءُ اَلرَّایَاتُ اَلسُّودُ فَیَقْتُلُوُنَهُمْ قَتْلاً لَمْ یُقْتَلْهُ قَوْمٌ ثُمَّ یَجِیءُ خَلِیفَهُ اَللَّهِ اَلْمَهْدِیُّ فَإِذَا سَمِعْتُمْ بِهِ فَأْتُوْهُ فَبَایِعُوهُ فَإِنَّهُ خَلِیفَهُ اَللَّهِ اَلْمَهْدِیُّ .». (1).
ثوبان از پيغمبر گرامي اسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: سه تن كه هر سه فرزند خليفه باشند در دوران زمامداري شما بر سر رياست دنيوي كشته ميشوند سپس زمام كار به هيچ يك از آنان برنميگردد، آنگاه «پرچمهاي سياه» از جانب مشرق زمين نمايان ميشود (و اهل فتنه) را آن چنان ميكشند كه تا آن زمان هيچ قومي را بدان سان نكشته باشند. سپس رسول اكرم صلي الله عليه و اله چيزي را فرمود كه من آن را به ياد نميآورم، بعد از آن فرمود: هر گاه شما (امير) و فرمانرواي پرچمهاي سياه را ديديد با او بيعت كنيد و فرمانش را گردن نهيد اگر چه با دست و زانو و سرانگشتان پا بر روي برف و يخ راه برويد زيرا او خليفهي خدا مهدي عليهالسلام است.
اين حديث نيز مانند حديث نخستين، عبارات و الفاظ آن در كتابها بصورت مختلفي نقل شده و اين اختلاف الفاظ در منابع موثقي كه در دست داريم بوضوح ديده ميشود.و از آنجايي كه اختلاف الفاظ موجب اختلاف معاني، در برداشت مفهوم و معناي حديث ميشود، از اينرو براي اينكه جانب امانت را رعايت كرده باشيم به برخي از موارد اختلاف كه در بعضي از كلمات اين حديث روي داده است اشاره ميكنيم، ولي قبلا بايد توجه داشته باشيم كه غالب اختلافاتي كه در الفاظ اين حديث روي داده است چندان زياني بمدعاي ما نميرساند زيرا هدف ما اين است كه بگوئيم مراد از كلمهي مشرق در احاديث ياد شده «ايران» و منظور از پرچمهاي سياه، پرچم سياهرنگ شيعيان است.به هر حال اختلافاتي كه در برخي از الفاظ حديث ياد شده روي داده و اين اختلاف در بيشتر منابع موثق حديث و در متن عربي آن آمده است در كلمهي «كنزكم» كه معناي فارسي آن گنج شماست روي داده است.
در مقدمهي ابنخلدون، بجاي جملهي (عند كنزكم) كه معناي آن، در نزد گنج شماست
1) غاية المرام بحراني ص 701.
عبارت (عند كبركم) كه معناي آن در دوران بزرگي شماست، نوشته شده است.
در نسخهي «البيان» تأليف گنجي شافعي بجاي كلمهي (كنزكم) كلمهي (كربكم) كه معناي آن در دوران گرفتاري شماست، ذكر شده است، و در بيشتر نسخهها همان عبارت (عند كنزكم) آمده است و ظاهرا بنظر شارحين حديث همين كلمهي (كنزكم) درست و صحيح است زيرا غالبا به توضيج كلمهي (كنز) پرداخته و آن را شرح و معنا كردهاند.
ابن كثير دمشقي، مكنا به ابوالفداء متوفاي 774 هجري در كتاب «النهايه» يا «الفتن و الملاحم» ج 1 ص 42 همين كلمهي (كنزكم) را اختيار كرده و در توضيح آن گفته است: ظاهرا منظور حديث از اين «كنز» كنز كعبه ميباشد، (1)و ابوالحسن، محمد بن عبدالهادي حنفي ساكن مدينه در سال 1138 در شرح حديث مذكور در حاشيهي «سنن ابنماجه» جلد دوم ص 369 گفته است: قوله عند «كنزكم» اي ملككم، يعني: مراد از اين گنج در اينجا كرسي رياست است و معنايش اين است كه: در دوران حكومت و سلطنت شما، سه نفر بر سر رياست كشته ميشوند.
ولي در پاورقي ترجمهي مقدمهي ابنخلدون از كتاب «براهين الامامه» بجاي كلمهي كنزكم در نزد (كرت شما) كه عربي آن (عند كرتكم) باشد نسخه بدل آورده است، و به نظر نويسندهي اين سطور، همين كلمهي عند كرتكم از همهي نسخه بدلهاي ديگر درستتر و صحيحتر است.
زيرا مقصود حديث اين است كه: در آخرالزمان سه شخص بزرگ، و يا سه شاهزاده و يا سه فرد معروف و مشهور كشته ميشوند و كشته شدن آنها هم بر سر رياست دنيوي است و پس از كشته شدن آنها (اگرچه بعد از مدت زماني باشد) پرچمهاي سياه پيدا ميشوند و اهل فتنه را ميكشند و آن چنان ميجنگند كه تا آن زمان هيچكس مانند آنها نجنگيده باشد.
و بنابراين اگر اين نظريه، و همان كلمهي (كرت) كه مراد از آن آخرالزمان است درست باشد و مراد از «گنج» هم در حديث مذكور سلطنت و رياست باشد، در اين صورت در معنا و مفهوم حديث مزبور سه احتمال ميرود.
1) نهاية، البداية و النهاية ج 1 ص 42.
احتمال اول اين كه: سه نفر بر سر كسب قدرت و احراز مقام رياست، و براي بدست آوردن تاج و تخت سلطنت در «عربستان» اختلاف و درگيري پيدا كنند و به زد و خورد بپردازند و هر سه نفر كشته شوند و آخرالزمان فرا رسد و حضرت مهدي عليهالسلام ظهور كند و در نتيجه سلطنت و رياست به هيچيك از آنها برنگردد و البته اين احتمال، احتمال ضعيفي است و چندان اعتباري ندارد.
احتمال دوم اين كه: سه شخصيت بزرگ انقلابي از سادات و بنيهاشم، در اوائل ظهور، براي احقاق حق، و روشن ساختن افكار عمومي مردم دنيا، و بيدار كردن مسلمانان از خواب غفلت، و شوراندن آنها عليه استعمارگران و استثماركنندگان به مكه بروند و در آنجا قيام كنند، و مردم دنيا را بطرف خود دعوت كنند ولي پيش از آن كه به هدف خود برسند بدست دژخيمان و جلادان حكومت وقت در آنجا به درجه رفيع شهادت نائل آيند.
و در اين صورت اگر اين احتمال درست باشد، حديث مذكور ممكن است اشاره به شهادت نفس زكيه و دو سيد ديگري كه در مكه و مدينه به شهادت ميرسند داشته باشد. و البته اين احتمال هم چندان مناسبتي با خروج پرچمهاي سياه ندارد، چه آنكه خروج پرچمهاي سياه، مدتها پيش از شهادت نفس زكيه و كشته شدن آن دو سيد ديگر واقع ميشود.
و احتمال سوم اينكه: اين حديث به حوادث مرگباري كه از قتل و كشتار و خونريزي در سالهاي پيش از ظهور، در سرزمين «عراق» روي ميدهد نظر داشته و اشاره بكشته شدن برخي از سران، و بزرگان و فرمانروايان اين كشور، و روي كار آمدن سفياني اول و دوم، و جنگ ايران و عراق باشد.
زيرا چنانكه در بسياري از اخبار واردهي از معصومين عليهمالسلام آمده است، يكي از هدفهاي اصلي و اساسي صاحبان «پرچمهاي سياه» كه زمينهساز حكومت جهاني مهدي موعود عليهالسلام ميباشند بيرون راندن دشمن از سرزمين خود و ورود به خاك عراق و تار مار كردن لشكريان سفياني است.
و البته اين احتمال به نظر نگارنده از دو احتمال پيشين بهتر و دلچسبتر و قويتر است زيرا:
اولا- خود حديث گوياي حقيقت است كه هدف اساسي صاحبان «پرچمهاي سياه» كشتن اهل فتنه و قطع ريشه فساد و از ميان برداشتن اهل باطل و برقراري آرامش و امنيت در منطقه است.
و ثانيا- چنانكه در روايات بعدي خواهيم آورد، پرچمهاي سياه هم چنان به جنگ خود بر عليه دشمن ادامه ميدهند و به خاك عراق وارد ميشوند و پيوسته به پيش ميتازند تا زماني كه در كنار دجله و فرات و كوفه فرود ميآيند و اين مناطق حساس و سوقالجيشي را از دست حكام خودكامه عراق خارج ساخته و به تصرف خود درميآورند.
و ثالثا- شواهد و قرائن و دلائل زيادي از روايات در دست است كه نشان ميدهد در اوائل ظهور و سالهاي پيش از قيام مهدي منتظر -عجل الله تعالي فرجه الشريف- حوادث ناگوار و ناخوش آيندي در سرزمين «عراق» و بخصوص در بغداد اتفاق ميافتد كه منجر به كشته شدن برخي از بزرگان بنيالعباس، و انقراض رژيم سلطنتي در عراق و روي كار آمدن گروهي خارج از دين مانند سفياني اول، و دوم و كشتار مردم بيدفاع و زندان و تبعيد و شكنجه و غارت اموال و هتك اعراض و بيحرمتي نواميس مردم در اين كشور، ميگردد.
و رابعا- تمامي اخبار مربوط به «پرچمهاي سياه» (كه زمينهساز حكومت جهاني مهدي موعود عليهالسلام ميباشند) از جنگي بزرگ و دامنهدار و طولاني، و آشوبي آرام ناشدني كه سراسر منطقهي خاورميانه و عراق و ايران را فرا خواهد گرفت حكايت ميكند كه اين خود نشان دهنده اين واقعيت است كه پس از نابودي رژيم سلطنتي در عراق و حاكميت مطلق اجانب بر اين سرزمين، و هم چنين انقراض دولت شاهنشاهي در ايران بايد منتظر فرج و ظهور حضرت قائم - عجل الله تعالي فرجه - و استقرار نظام عدالت در سرتاسر جهان هستي، بود.
اينك براي آنكه خوانندهي عزيز به واقعيت گفتههاي فوق واقف و آگاه شده و نسبت به آنها اطمينان بيشتري پيدا كند، به برخي از رواياتي كه در اين زمينه رسيده است
اشاره مينمائيم.
1- گروهي از مفسرين، در تفاسير زيادي مانند - تفسير طبري، تفسير قرطبي، تفسير ابنكثير، تفسير روحالبيان، تفسير ابوالفتوح، تفسير درالمنثور، تفسير گازر، و تفسير خلاصةالمنهج، در تفسير اين آيهي شريفه (حم عسق) آيهي اول و دوم سوره «شوري» جريان عجيبي را در رابطه با حوادث فوقالعادهاي كه در عراق و بغداد اتفاق ميافتد نقل كردهاند، كه خلاصهي آن چنين است.
ابنكثير در تفسير خود مينويسد: ابن جرير طبري در اينجا دربارهي اين آيه شريفهي (حمعسق) داستاني عجيب و حكايتي غريب و حديث ناشناختهاي را روايت كرده و سند آن را به «ارطاة بن منذر» رسانيده است كه «ارطاة» گفت:
مردي نزد ابنعباس آمده و در حاليكه «حذيفة بن اليمان» يكي از صحابهي معروف رسول خدا صلي الله عليه و اله حاضر بود به او گفت: مرا از قول خداي تعالي (حمعسق) آگاه كن، ابنعباس مدتي سر به زير افكند و از او روي برگرداند و جوابش نداد. سپس آن مرد گفتار خود را تكرار كرد و ابنعباس از سخن او خوشش نيامد و روبرگرداند و در جوابش چيزي نگفت، براي سومين بار آن مرد سخن خود را تكرار كرد و سؤال نمود و ابنعباس از جواب دادن امتناع ورزيد.
«حذيفه» كه حاضر بود به آن مرد گفت: من تو را از تفسير اين آيه آگاه ميكنم، دانستم چرا ابنعباس از اين سؤال خوشش نيامد و از جواب دادن امتناع ورزيد، اين آيه، دربارهي مردي از خاندان «ابنعباس» كه نامش «عبد الاله» و يا عبدالله است نازل شده است، او بر كنار نهري از نهرهاي مشرق فرود ميآيد (و در آنجا به حكومت ميرسد) بر لب آن رودخانه و در دو طرف آن «نهر» شهري بنام بغداد ساخته ميشود بگونهاي كه «رودخانه» در ميان هر دو شهر واقع ميشود.
چون خداي تعالي اراده كند تا ملك و سلطنت ايشان را زايل نموده و دولتشان را از دستشان بگيرد و مدت حكومت آنان نيز سپري گردد، شبانه بر اهل يكي از اين دو شهر كه در كنار رودخانه ساخته شده آتشي بفرستد كه همهي اهل آن را بسوزاند و آن قسمت سوخته شده چون شب ظلماتي سياه و تيره گردد بطوري كه هيچ اثري از آن باقي نمانده و گوئي اصلا در آنجا ساختماني وجود نداشته است.
فرداي آن روز چون ساكنان آن شهر ديگر به تماشي آنجا بيايند تعجب ميكنند كه چگونه شهر آنها از اين بلاي ناگهاني محفوظ مانده و نجات يافته است (و در نسخهي ديگري است كه) اظهار شگفتي مينمايند كه چگونه اينجا مقلوب و واژگون گرديده است.
و «عبد الاله» جز همان روز، زنده نخواهد ماند (و كشته ميشود) تا اينكه در آن شهر (يعني: بغداد) تمامي جباران و ستمگران و گردنكشان از «بنيالعباس» جمع شوند (و در نتيجه) خداوند آن شهر را با همهي جباران و گردنكشان و ستمكاراني كه در آن گرد آمدهاند به زمين فرو ببرد و همهي ايشان را نيست و نابود كند. (فذلك قوله تعالي حمعسق).
و اين است معناي قول خداي تعالي كه فرموده است (حمعسق) يعني: تقديري است از تقديرات خداوند، و آزمايش و قضائي است از سوي وي در خرابي اين هر دو شهر. (1).
2- مرحوم سيد بن طاووس، در كتاب (الملاحم و الفتن) حديثي را در مورد زوال فرمانروائي خاندان «عباس» از حذيفه، اينگونه نقل كرده است:
«عبيدة بن عمير» گفت: در مجلسي كه علي عليهالسلام و عمر و ابنمسعود و ابنعباس و عدهاي از اصحاب رسول الله صلي الله عليه و اله حضور داشتند، راجع به تفسير (حمعسق) سؤال شد، حذيفه گفت: (ع) عذاب است و (س) اشاره به سالي از سالهاي قطحي و خشك سالي و گرسنگي است، و (ق) قومي و گروهي هستند در آخرالزمان.
(فقال له «عمر» ممن هم؟! قال: من ولد العباس في مدينة يقال لها الزوراء، يقتل فيها مقتلة عظيمة، و عليهم تقوم الساعة)عمر پرسيد آنها چه كساني هستند؟ حذيفه گفت: آنها از (بنيعباساند) در شهري كه آنرا «زوراء» يعني - بغداد- مينامند- در آنجا كشتاري بزرگ واقع ميشود و قيامت بر آنها (يعني: بر بنيعباس) قيام ميكند.
1) تفسير ابنكثير، و تفسير طبري، و تفسير ابوالفتح رازي، و تفسير خلاصةالمنهج، و تفسير درالمنثور در تفسير سورهي «شوري» و تفسير قرطبي ج 16 ص 2 و كنزالعمال ج 11 ص 219 و تفسير گازر ج 9 ص 11.
ابنعباس گفت: اينطور نيست كه تو ميگوئي بلكه (ق) خسف (و بر زمين فرو رفتن و ويران شدن) است، عمر به حذيفه گفت: تو خوب تفسير كردي و ابنعباس خوب معنا كرد. اين قول براي عدهاي ناگوار شد تا اينكه عمر و عدهاي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و اله آنرا پس گرفتند. (1).
ترديدي نيست كه هر دو تفسير صحيح است، زيرا، آنچه از روايات دربارهي بغداد وارد شده اين است كه: شهر بغداد هم بر اثر جنگ و كشت و كشتار خراب ميشود و هم بر اثر خسف، ويران ميگردد. براي تأييد اين مطلب روايت سوم را بخوانيد.
3- جرير بن عبدالله بجلي از رسول خدا صلي الله عليه و اله روايت كرده كه شنيدم آن حضرت فرمود:
« تُبنى مَدينَةٌ بَينَ دِجلَةٍ، وَ دُجَيل، وَ قَطرَبُل وَ الصُّرَاةُ، يَجْتَمِعُ فِيهَا جَبَابِرَةٌ الأرض، تُجي إليها الخَزائِنُ يُحْسَفُ بها - وَ فِي رِوَايَةٍ بِأَهلِها - فَلَهِيَ أَسْرَعُ ذهاباً فِي الأَرضِ مِن الوَتَدِ الجَيْدِ فِي الْأَرْضِ الرُّحْوَةِ». (2).
«شهري ساخته ميشود بين دجله، و دجيل، و قطربل، و صراة كه جباران و ستمگران اهل زمين در آن جمع ميشوند، و اموال فراواني بسوي آن سرازير ميگردد، و آن شهر به زمين فرو ميرود- و در روايت ديگري است كه آن شهر با همهي اهلش از جباران و ستمگران به زمين فرو خواهد رفت - نابودي آن در روي زمين از ميخ بسيار محكمي كه در زمين نرمي فرو برود زودتر صورت خواهد گرفت».
اين شهر كه رسول خدا صلي الله عليه و اله از نابودي آن خبر داده است شهر «بغداد» است و دربارهي ويراني آن روايات زيادي از ائمهي معصومين عليهمالسلام رسيده است كه ما تعدادي از آنها را در بخش اول كتاب ذكر نموديم. (3).و اما دجله، نام (نهر بغداد) و دجيل نام شاخهاي از دجلهي بغداد است كه مقداري بالاتر از بغداد، بين تكريت و بغداد مقابل قادسيه و پائينتر از «سامرا» قرار دارد، و پس از آنكه سرزمينهاي بسياري را آبياري ميكند در نتيجه زيادي آن به دجله ميريزد، و
قطربل، نام دهكدهاي است كه بين بغداد و «عكبري» واقع شده، و بنا به گفتهي ياقوت حموي صاحب «معجمالبلدان» پيوسته جايگاه مردمان مست و مخمور و افراد ولگرد است، و «صراة» نيز نام نهري است كه در يك فرسخي بغداد قرار دارد و به رود «دجله» ميريزد.
همانگونه كه در حديث هفتم توضيح داديم، اگر در مجموع مطالبي كه در مورد احتمال سوم راجع به جملهي: « یُقْتَلُ عِنْدَ کَنْزِکُمْ ثَلاَثَهٌ کُلُّهُمُ اِبْنُ خَلِیفَهٍ»؛ در آخرالزمان سه نفر كه هر سه فرزند خليفه باشند كشته ميشوند و پس از آن پرچمهاي سياه از طرف مشرق نمايان ميشود) آورديم، كمي دقت كنيد، اين مطلب بخوبي روشن ميشود كه: طبق شواهد و قرائن مذكور، مراد از: «يقتل عند كنزكم ثلاثة» كشته شدن سران و بزرگان و زمامداران كشور عراق در دوران رژيم سلطنتي در اين كشور است.
زيرا: اگر ما بخواهيم بين دو روايتي كه از «حذيفه» در تفسير (حمعسق) نقل نموديم، و بين حادثهاي كه در سال 1958 ميلادي در عراق اتفاق افتاد و به سقوط رژيم سلطنتي (و برقراري نظام جمهوري، و كشته شدن كساني كه زمام امور كشور عراق را بدست داشتند، مانند «فيصل» و «عبد الاله» و «نورالسعيد») منجر گرديد، مقايسهي كوتاهي بعمل آوريم، به اين نتيجه ميرسيم كه: ظاهرا مقصود از «عبد الاله» و فرزندان عباس، و يا خاندان ابنعباس همين زمامداران كشور عراق ميباشند.
زيرا: در نخستين روايتي كه در تفسير آيهي شريفهي (حمعسق) از حذيفه آورديم، چنين آمده بود كه: اين آيهي شريفه دربارهي مردي از خاندان (ابنعباس) كه نامش «عبد الاله» و يا عبدالله است نازل شده است.
و در روايت دوم چنين آمده بود كه: وقتي «عمر» پرسيد آنها چه كساني هستند؟حذيفه، جواب داد آنها از بنيعباساند، و در شهري كه آنرا «زوراء» (1)يعني: بغداد، مينامند، كشته ميشوند. و در روايت سوم آمده بود كه: شهري ساخته ميشود، بين
1) براي اينكه معلوم شود «زوراء» كجاست، به (مشخصات جغرافيايي منطقهي (زوراء) مراجعه فرمائيد.
دجله، و دجيل، و قطربل، و صراة، كه ستمگران اهل زمين در آنجا جمع ميشوند، و خداوند همهي آنها را نابود خواهد كرد.بنابراين هيچ بعيد نيست كه: مقصود از آن سه نفري كه در آخرالزمان كشته ميشوند، زمامداران آن روز كشور عراق، كه يكي از آنها نيز عبد الاله است، بوده باشد.
اينجا لازم است اين نكته را يادآور شويم كه البته ما ادعا نميكنيم كه بطور قطع و مسلم آنچه در آن روز در عراق اتفاق افتاده است همان واقعيتي است كه «حذيفه» در تفسير آيهي شريفهي (حمعسق) بيان كرده است. بلكه هدف ما اين است كه بگوئيم: ميان گفتار حذيفه، و حادثهاي كه در سال 1958 ميلادي در عراق اتفاق افتاد و رژيم سلطنتي اين كشور را در كام خود فرو برد، تناسب بسيار عجيبي وجود دارد كه با حادثهي مذكور منطبق ميگردد.
و البته بايد توجه داشت كه روايت حذيفه، چه بر «عبدالاله» و خاندان سلطنتي عراق منطبق بشود و چه منطبق نشود، زياني به مدعاي ما و شواهد و قرائني كه آورديم نميرساند. زيرا: مقصود آن است كه بگوئيم: مدتي قبل از ظهور حضرت صاحبالامر عليهالسلام سه شاهزاده، يا سه شخص بزرگ، كه هر سه بزرگزاده و از فرزندان خلفاء هستند، در عراق كشته ميشوند، و اين خود يكي از نمونههاي بازر علائم نزديك به ظهور است كه پس از وقوع اين حادثه در عراق، بايد منتظر (قيام خراساني) و خروج سفياني، و حركت و نهضت صاحبان پرچمهاي سياه از طرف مشرق و يا از سرزمين خراسان بود.آنچه تا اينجا گفته شد مربوط به عراق و بغداد بود و اما راجع به ايران:
از بررسي مجموع روايات، و همهي شواهد و قرائن، و وعدههاي صريحي كه خاندان عصمت و طهارت در مورد علائم ظهور حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه - به شيعيانشان دادهاند، چنين استفاده ميشود كه قبل از ظهور آن يكتا بازماندهي حجج
الهي، «رژيم شاهنشاهي ايران» نيز، چون رژيم سلطنتي عراق سقوط خواهد كرد.
البته با اين تفاوت كه سقوط رژيم سلطنتي عراق به وسيلهي ايادي استعمار و مزدوران آنها به انگيزهي چپاول بيشتر، و تسلط بر مردم مسلمان عراق انجام خواهد شد، ولي سقوط رژيم شاهنشاهي ايران براي «طلب حق» و برپايي حكومت اسلامي، به وسيلهي قيام مردم مسلمان ايران كه از دوستان و شيعيان اهل بيت عليهمالسلام و «صاحبان پرچمهاي سياهند» به رهبري سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و اله صورت خواهد گرفت.
دليل اين گفتار: روايات فراواني است كه از شيعه و سني دربارهي خروج «پرچمهاي سياه» از «مشرق» و يا «خراسان» به رهبري «سيدي هاشمي» كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام در ايران قيام خواهد نمود از ائمهي معصومين عليهمالسلام نقل شده است.
و هر چند كه در مورد خروج اين سيد بزرگوار، اختلافات فراواني در روايت رخ داده است تا جائي كه بعضي او را «حسني»، و بعضي وي را «حسيني» ميدانند، و حتي بعضيها هم در نوشتههاي خود نام او را «حسن» و بعضي نامش را نام پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله - يعني: محمد- و بعضي ديگر نام او را نام پيغمبري از پيغمبران بزرگ الهي دانستهاند، اما به هر حال در همهي منابع موثق حديث به خروج مردي «هاشمي» پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام از شرق، و يا خراسان تصريح گرديده است. (1).در اين زمينه علاوه بر رواياتي كه تا به اينجا دربارهي زمينهسازان انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام آورديم، و همچنين روايات معتبر و مستقل و متواتري كه خواهيم آورد شواهد و قرائن رزيادي در نوشتهها و آثار برخي از نويسندگان و پژوهشگران آثار اهل بيت عليهمالسلام به چشم ميخورد كه براي اطلاع خوانندگان برخي از آنها را دراينجا ميآوريم.
1- نويسندهي كتاب «يومالخلاص» دربارهي بعضي از علائم نزديك به ظهور، در اين باره كه موقع ظهور حضرت مهدي عليهالسلام فرا نخواهد رسيد مگر اينكه شخصي در ايران به مقام سلطنت برسد كه به او «شاهنشاه» بگويند، در حديث مختصري از كتاب «صحيح مسلم» نقل كرده است كه پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و اله فرمود:
1) در اين زمينه در بحثهاي آينده به تفصيل سخن خواهيم گفت.
«لا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى يَلِكَ النَّاسُ رَجُلٌ مِن المَوَالِي، يُقَالُ لَهُ: جَهجاه» (1).
«زمان ظهور - حضرت مهدي عليهالسلام - فرا نخواهد رسيد جز هنگامي كه مردي موالي - ايرانيان -، مردم را تحت سلطهي خود درآورد كه به او شاهنشاه گفته ميشود».
اين دانشمند محترم پس از آنكه حديث مزبور را نقل ميكند در توضيح كلمهي «موالي» و لفظ «جهجهاه» كه در متن عربي حديث آمده است چنين مينويسد:
مقصود از كلمهي «موالي» در حديث ياد شده، مسلمانان غيرعرب است، و بدون ترديد منظور پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله از مسلمانان غيرعرب، به دليل كلمهي «جهجاه» كه در حقيقت به معني «شاهنشاه» است ايرانيان ميباشند، و چنين كسي بنام محمدرضا شاه پهلوي، به عنوان «شاهنشاه» زمام امور ملت مسلمان ايران را به دست گرفت، و به پيروي از پدرش -رضاخان-، ايران اسلامي را به يك كشور اروپائي تبديل كرد، و تا آنجا پيش رفت كه اراده داشت همهي احكام شريعت را نيست و نابود كند.
اين نويسندهي گرانقدر سپس در دنبالهي توضيح مذكور چنين مينويسد:
من اين حديث شريف را كه به بعضي از علائم نزديك به ظهور اشاره داشت بدين علت در اينجا نقل نمودم كه اين (شاهنشاه اعظم) از سلطنت معزول گرديد، و به دنبال عزل اين پادشاه، دير يا زود انقلاب «خراساني» (2)به وقوع خواهد پيوست. (3).
2- مؤلف كتاب «لمعان الأنوار» مرحوم شيخ ابوالحسن مرندي - رحمة الله عليه- مطلبي را در رابطه با علائم قريب به ظهور از يكي از دانشمندان مشهور اسلامي قرن ششم هجري قمري نقل كرده است كه چون بيانگر همهي واقعيات موجود عصر ما، و جريان انقلاب، و فرار شاه و بازگشت پيروزمندانهي رهبري انقلاب از تبعيد، و حركت
1) يومالخلاص صفحهي 634، چاپ بيروت، چاپ چهارم و صحيح مسلم ج 8 ص 148 طبع بيروت و كنزالعمال ج 14 ص 212 و 213 و 248 و نهاية ابناثير ج 1 ص 319 و لسانالعرب ج 13 ص 417 مادهي جهجه، و روزگار رهائي - ترجمهي يومالخلاص - ج 2 ص 1027.
2) مقصود از «خراساني» چنانكه بارها تذكر دادهايم سيدي هاشمي از دودمان رسول الله صلي الله عليه و اله و از نسل پاك و مطهر صلي الله عليه و اله علي و فاطمه عليهاالسلام است كه طبق روايات وارده، اندكي پيش از ظهور حضرت وليعصر- عجل الله تعالي فرجه - در ايران قيام ميكند.
3) يومالخلا ص، طبع بيروت، چاپ چهارم، صفحهي 634.
انقلابي تشيع، و وحدت و يكپارچگي ملت مسلمان ايران، و انقراض رژيم ستمشاهي است آنرا براي خوانندگان گرامي نقل ميكنيم.
عين عبارت عربي متن كتاب چنين است:
«... وَأَمَّا الإيرانُ فَيَدُومُ اختِلاتُها بِسَنَتَينِ وَ سَاقِطْهَا يَعُودُ وَلا يَستَرِيحُ بِالقُعُودِ تَتَّحِدُ أركانُها فَيَكُونُ مُستَقِلاً إن شاء الله ـ إلى أن قال ـ قم ياسين، و أخطب يا لأم، و أحكُم يا ميم و أجمع المُسلِمِينَ قَد مَضَتِ المُلُوكُ الجَبَابِرَةِ، جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ».
«... و اما ايران اوضاعش مختل ميشود و اين وضع تا دو سال ادامه مييابد، و ساقط كنندهي رژيم - از تبعيد- برميگردد و آرام نمينشيند، پايههاي حكومت ايران محكم و استوار ميگردد، و ايران به خواست خدا كشور مستقلي خواهد بود- تا اينكه ميگويد:- اي سفياني بپا خيز، و اي جبرئيل! منادي آسماني بانگ برآور، و اي «مهدي» زمام امور حكومت را به دست گير و مسلمانان جهان را گردآوري نما كه پادشاهان ستمگر رفتند و حق آمد و باطل از ميان رفت» (1).
در اين گفتار مطلب مبهمي نيست كه نياز به شرح و توضيح داشته باشد جز اينكه در جمله آخر، نام «سفياني» و نام جبرئيل عليهالسلام و نام حضرت مهدي -عجل الله تعالي فرجه - با رمز و كنايه بيان شده است كه بر اهل فن پوشيده نيست و كساني كه با اخبار و احاديث اهل بيت عليهمالسلام سر و كار دارند اين رموز را بخوبي تشخيص ميدهند.
شايد برخي از ناباوران اينگونه خبرهاي غيبي را خرافه بپندارند ولي هر تعبيري كه از آن بشود خبر مذكور يك خبر غيبي و يك معجزهي علمي است كه گويندهاش متجاوز از 700 سال قبل، و پيش از وقوع حادثه از آن خبر داده است و گويا بازگو كنندهي اين خبر كه به زمان معصومين عليهمالسلام از ما نزديكتر بوده است منابعي در دست داشته كه سخنانش از آن منابع - كه از منبع وحي بوده - سرچشمه گرفته است، و جاي هيچگونه تعجب هم نيست.
زيرا: پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله در يكي از سخنان خود ميفرمايد:«لايخرج المهدي حتي لايبقي قيل و لا ابن قيل الا هلك»
1) لمعان الانوار، جلد خامس نورالانوار، ص 110 چاپ ذيحجه سال 1339 هجري قمري.
«مهدي عليهالسلام ظاهر نميشود جز هنگامي كه هيچ شاه و شاهزادهاي در روي زمين نماند جز اينكه هلاك شوند» (1).
و اميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد:
«إِنَّ مِن السِّنينِ سَنَوَاتٌ جَوَادِحٌ، تُجدَعُ فِيهَا عَطارِفَةٌ وَ هَرَاقِلَةٌ».
«سالهاي خشكي، تنگي، هرج و مرج پيش ميآيد كه در آن سالها كار پادشاهان يكسره ميشود.» (2).
و امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثي ميفرمايد:
«يَذهَبُ مُلكُ السِّنينَ وَ يَصيرُ مُلكُ الشُّهُورِ وَ الأَيَّام.»
«زمامداري چند ساله از بين ميرود و زمامداري چند ماهه و چند روزه معمول ميگردد» (3).
آري خوانندهي گرامي! اين سالها مدت مديدي است كه شروع شده و تاجهاي سلاطين بكي پس از ديگري سقوط ميكند و رژيمهاي سلطنتي نابود ميشود و نمونهي بارز آن سقوط رژيم سلطنتي در عراق و از بين رفتن رژيم 2500 سالهي شاهنشاهي در ايران و برخي كشورهاي ديگر جهان است. و زماني فرا خواهد رسيد كه ديگر نام و نشاني از سلاطين و پادشاهان در جهان باقي نماند.
آري نشانهها يكي بعد از ديگري ظاهر ميشود، برخي از آنها در زمان ما تحقق يافته و برخي هم قبلا در زمان پدران و اجداد ما تحقق يافته است، برخي از آنها قطعي و ترديد ناپذير است و برخي ديگر مشروط به شروطي است. برخي از آنها به طور تفصيل بيان گرديده و برخي به نحو اجمال، و در هر حال ترديدي نيست كه اين نشانهها را همگان ميبينند ولي ويژگيهايش را تشخيص نميدهند، چنانكه ما امروز برخي از آنها را ميبينيم ولي در آنها دقت و تأمل نميكنيم.
اينك به اصل مطلب باز ميگرديم و به نقل شواهد ديگري ميپردازيم.
3- «شاه نعمتالله ولي» متوفاي سال 834 هجري در اشعار مفصلي كه دربارهي
علائم ظهور امام زمان عليهالسلام سروده است، و در آن اشعار نام بسياري از سلاطين ايران و حتي مدت سلطنت آنان را نيز تعيين كرده است، در اين باره كه قبل از ظهور حضرت صاحبالامر (روحي و ارواح العالمين له الفداء) (رژيم شاهنشاهي ايران) منقرض خواهد گرديد، و سيدي از دودمان اهل بيت عليهمالسلام زمام امور مردم مسلمان ايران را بدست خواهد گرفت، و كساني كه با او همكاري خواهند نمود، همه اهل علم و روحاني خواهند بود، در كمال صراحت سخن گفته است كه ما براي اثبات مدعاي خود به نقل قسمتي از اشعار او كه محل شاهد است و بطور صريح و آشكار دلالت بر مقصود ميكند بسنده ميكنيم.
وي در آن اشعار چنين ميگويد:
قدرت كردگار ميبينم ***حالت روزگار ميبينم
از نجوم اين سخن نميگويم*** بلكه از كردگار من بينم
از شهنشاه ناصرالدين را ***شيوني بيمدار ميبينم
بعد از آن شه مظفرالدين را تو بدان برقرار ميبينم
از الف تا بدال ميگويم ***شهيش را مدار ميبينم (1).
چون گذشت از سرير دولت او*** تو ببين من دوبار ميبينم (2).
بعد از اين، شه چو رفت از پايان ***سيدي تا جدار ميبينم (3).
نايب مهدي آشكار شود*** بلكه من آشكار ميبينم
بندگان جناب حضرت او ***سر بسر تاجدار ميبينم (4).
با توجه به اينكه: وفات شاه نعمتالله ولي، بفرمودهي مرحوم حاج شيخ آغا بزرگ طهراني تغمده الله برحمته در كتاب «الذريعه» در سال 834 هجري بوده است، و از آن روز
1) ظاهرا منظور «احمدشاه» است.
2) بحسب ظاهر، مقصود اين است كه بعد از (احمدشاه) دو نفر بيشتر سلطنت نخواهند كرد.
3) معناي اين بيت شعر اين است كه: شاه ميرود و بعد از آن حكومت ايران به دست سيدي از تبار اهل بيت عليهمالسلام اداره ميشود، و در بعضي از نسخهها آمده است: بعد از اين شاهي از ميان برود سيدي تاجدار ميبينم
4) از اين بيت شعر استفاده ميشود كه ياران آن «سيد» همه داراي عمامه و روحاني و اهل علم ميباشند.
تاكنون مدت 588 سال ميگذرد در حالي كه هنوز از وجود ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه و احمد شاه و رضاخان و پسرش، اثر و آثاري نبوده است اين اشعار بسيار حائز اهميت است و از اينكه وي حتي نام پادشاهان ايران و مدت سلطنت آنان را نيز تعيين كرده است معلوم ميشود كه وي مدارك و مآخذي از اخبار و آثار اهل بيت عليهمالسلام در اختيار داشته است كه متأسفانه اين مدارك بدست ما نرسيده است. (1).
4- ناظم الاسلام كرماني در كتاب «علائم الظهور» كه در سال 1329 هجري قمري، يعني: حدود 78 سال پيش به چاپ رسيده است، ضمن علائم چندي كه براي ظهور مبارك حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه الشريف - برشمرده است، مطالبي را در صفحهي 114 تحت عنوان: (سلاطين عجم) نقل كرده است كه چون بيانگر وقوع شگفتانگيزترين حادثهي تاريخ دورهي معاصر ايران، و واژگوني تاج و تخت سلطنت در اين كشور، و پناه بردن شاه ايران به دولتهاي كفر و كشورهاي غربي، و نهضت اسلامي مردم ايران، و پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن سال 1357 شمسي است، لذا آنرا براي مزيد استحضار خوانندگان گرامي در اينجا نقل ميكنيم.
وي در كتاب «علائم الظهور» صفحهي 114 ضمن برشمردن برخي از علائم دربارهي (سلاطين عجم) چنين مينويسد:
«ديگر از علائم، خارج شدن سلطان عجم است از ايران».
«ديگر خارج شدن سلاطين عجم است از شأن، و وقار و زي خود».
«ديگر پناه بردن سلطان اسلام است به كفار».«ديگر عزل پادشاه اسلام است از سلطنت».
«و در «مجمع النورين» گفته است: از جملهي، علائم عزل پادشاه اسلام است، و نصب آن اولا، و عزل آن ثانيا، و نصب آن ثالثا». (2).
هر چند علائمي كه ناظم الاسلام كرماني در مورد «عزل» و خارج شدن بعضي از سلاطين ايران از اين كشور، و پناهنده شدن آنها به دولتهاي كفر ذكر كرده است، كمي
پيچيده و مبهم است، و بخوبي معلوم نميشود كه منظور از اين پادشاهان كه از ايران خارج ميشوند و يا از سلطنت معزول ميگردند چه كساني هستند؟ ولي با توجه به قرائني كه ذكر نموديم، و قرائني كه در مجموعهي خود علائم مذكور و بعضي از احاديث ديده ميشود، بالاخره اين معنا بخوبي روشن ميشود كه اگر پادشاهي در ايران از سلطنت معزول گرديد و از ايران خارج شد و به دولتهاي كفر پناه برد، بيترديد خروج چنين پادشاهي از ايران از جملهي علائم مزبور، محسوب ميشود.
ضمنا ناگفته نماند كه از بعضي قرائني كه ذكر نموديم چنين استفاده ميشود كه: آخرين پادشاهي كه در ايران از سلطنت معزول گرديد و به دنبال آن سيدي از نوادگان اهل بيت عليهمالسلام زمام امور ادارهي كشور را به دست گرفت، اين علامت، از علائم قريب بظهور است. (1).
5- نوستر آداموس، مشهورترين غيبگوي تاريخ كه انقلاب كبير فرانسه ظهور ناپلئون و هيتلر و سرنوشت آنها و بسياري از وقايع مهم تاريخ عصر ما را در حدود 400 سال قبل پيشبيني كرده است، به طور استثناء چند پيشگوئي در رابطه با حوادث ايران و عراق دارد كه چون مربوط به وقايع اين دوران است آن را نيز به عنوان شاهد در اينجا ميآوريم.
«انقلاب، جنگ و گرسنگي ايران را فرا ميگيرد، تعصب و هيجان مذهبي شاه را به زانو درميآورد، و پايان كار او در فرانسه آغاز ميشود كه يك مرد روحاني به آنجا هجرت كرده است».
«شاه به علت ناچيز شمردن دشمن مقاومت نميكند، و بعد بكار بردن اسلحه را زيانبخش ميداند زيرا به فكر پسرش ميباشد و سرانجام ايران به دست روحانيون ميافتد» (2).
در كتاب «پيشگوئيهاي نوستر آداموس» ترجمه و پژوهش پوران فرخزاد، پيشگوئي مذكور با اين عبارات آمده است:
«باران، خشك سالي و جنگ در پرشيا (1)متوقف نخواهد شد از زيادي اعتماد، به خود سالار خيانت خواهد شد كنشهائي كه در فرانسه آغاز شده است در همانجا، پايان خواهد گرفت پيماني پنهاني، براي نابودي يك نفر بسته ميشود».پدر، در آرزوي تأثيرگذاري بر پسر خود، با نجابت تمام، آن كنشي را مرتكب خواهد شد كه زماني مغها در «پرشيا» انجام ميدادند» (2).
سپس در تفسير قسمت اول پيشگوئي چنين آمده است:
«اين يكي از دو بيتيهاي شگفتانگيز نوستر آداموس است كه به گونهاي حيرتآور در مورد شاه ايران صدق ميكند. شاهي كه از سوي مخالفانش در فرانسه، سرنگون شد».
جالب توجه آنكه: نوستر آداموس در ضمن پيشگوئيهاي خود كه براي كل جهان پيشبيني كرده است در يك پيشگوئي ديگر حتي از ظهور «رضاخان» و وقوع جنگ در ايران نيز خبر داده است كه چون تحقق يافته و از وقايع دوران گذشته به حساب ميآيد ما عين آن پيشگوئي و تفسير آن را از كتاب «نوستر آداموس» نوشتهي م- ب ادوارد، ترجمهي آقاي عنايتالله شكيباپور جهت استحضار خوانندگان در اين جا ميآوريم.
عين عبارت آداموس در رابطه با ظهور رضاخان چنين است:
«آن قوي هيكلي كه از كشور جنگل به ايران ميرود، با دو قيچي باز خرابيها را اصلاح و به كشور ساتراب ميرساند. اما آن شاهزاده خانمي كه با گرگ ازدواج كرده بعد به خواستگاري او ميرود، مرد قوي را ناتوان در ريگهاي سوزان ميخواباند».
1) «پرشيا» نام قديم ايران است كه از لفظ قديم يوناني «پرسيس» كه به معني ايالت فارسي بوده گرفته شده است. در مآخذ تاريخي و جغرافيايي قديم، ايرانشهر به معني مملكت ايران به كار رفته است و در مغرب زمين از قرون وسطي به نامهائي از قبيل: پرس - به لهجهي فرانسوي -پرشا- به لهجهي انگليسي - مقتبس از لفظ پرسيس كه نام يوناني قسمتي از ايران - كما بيش مطابق با فارس بوده، خوانده ميشده، و در سال 1935 ميلادي طبق تقاضاي دولت ايران به جاي پرس، پرشا- پرشيا- و غيره كلمهي ايران پذيرفته شده است براي اطلاع بيشتر به كتاب تاريخ ايران قديم تأليف حسين پيرنيا، جغرافياي كامل جهان ص 161، جغرافياي مفصل ايران ج 1 ص 41 و لغتنامهي دهخدا كلمهي «ايران» مراجعه فرمائيد.
2) پيشگوئيهاي نوستر آداموس صفحهي 82 و 825 رباعي 70 از سانتوري اول و رباعي 21 از سانتوري دهم.
در تفسير اين پيشگوئي چنين آمده است:
«اين پيشگوئي را نوستر آداموس به طور استثناء راجع به ايران - پيش بيني- كرده و ظهور رضا شاه... را با آن ترتيبي كه ديدهايم خبر ميدهد.
مرد قوي هيكل عبارت از مردي با اراده است كه از كشور جنگل يعني: كشوري كه مستور از جنگل است ميآيد، و اين محل را ميتوان [به] مازندران تعبير كرد.
در مصرع دوم: با دو قيچي باز، بطوري كه قبلا گفتيم: اشارات نوستر آداموس روي اعداد رومي است.
دو قيچي باز، دو عدد (-) يعني: 10 را نشان ميدهد، يعني: در مدت 20 سال خرابيها را اصلاح و آنرا به قدرت كشور ساتراب، يعني:- (كشورهاي مقتدر قديم) ميرساند.
در مصرع سوم: اما آن شاهزاده خانم كه با گرگ ازدواج كرده بود، يعني: دولت انگلستان كه با دولت روسيهي شوروي اتحاد كرده بود، به خواستگاري او ميرود، يعني: براي ديدار او ميرود. و چنانكه ديديم در جنگ بينالمللي دوم سربازان روس و انگليس از شمال و جنوب به خاك ايران تجاوز كردند.و بالاخره در مصرع سوم سرانجام كار او را بيان كرده ميگويد:آن مرد قوي هيكل را در ريگهاي سوزان- يعني: در كشورهاي گرمسير كه ميتوان آنرا به «جزيرهي موريس» و ژهانسبورك تعبير كرده، ميخواباند».در رابطه با وقوع جنگ در ايران نيز چنين ميگويد:«اما از خاك ساتراب بوي زنندهاي شنيده ميشود. خرابيهاي زياد را آن بوي بد باعث ميشود خرابيها با خون و آتش از آسمان ميبارد، در روزي كه عددش مانند گردش پنجم است».در تفسير اين پيشگوئي نيز چنين آمده است:در اينجا نيز خبر انجام كار كشور ايران را داده و ميگويد كه: خاك ساتراب يعني [كشور] ايران [نيز] به واسطهي بوي زننده كه بدون شك موضوع نفت اوست رو به خرابي رفته، خونريزي و جنگها و پيكارهاي زياد آن كشور را فرسوده ميسازد، و در يك تاريخ معين [كه] (عددش با گردش پنجم است)، از
گرفتاريها نجات پيدا ميكند.
و به نظر ما مقصود نوستر آداموس از ذكر عدد گردش پنجم، گردش سيارات منظومهي شمسي است كه سيارهي پنجم يعني: مشتري، در 12 سال حركت انتقالي خود را طي ميكند شايد بعد از اين مدت گرفتاريهاي داخلي پايان يابد، و روي هم رفته چون اين قسمت از پيشگوئي تاريك و مبهم است نميتوان از محاسبهي [دقيق] آن به نتيجه مثبتي رسيد». (1).
نكتهي شگفتآور اينكه: در ضمن پيشگوئيهاي نوستر آداموس كه در يك پيشگوئي ديگر راجع به عراق آمده است به نقش مردي گمنام و بياصل و نسب كه از سرزمين عراق برميخيزد و دنيا را به وحشت ميافكند نيز اشاره شده است.
عين عبارت آداموس در رابطه با عراق چنين است:
«آن مرد كه بيتوان، نادلپسند و گمنام است، وارد شده، و بر «مسوپوتاميا» (2)خودسالارانه حكومت خواهد راند. تمامي دوستان به دست زن زانيه ساخته ميشوند. ديدگاه آن سرزمين وحشتآلوده و سياه است». (3).
در اينجا لازم است اين نكته را يادآور شويم كه در روايات اسلامي نيز به خروج مردي گمنام، بياصل و نسب و زنازاده كه از سرزمين عراق برميخيزد اشاره شده است. (4).
آنچه تا اينجا گفته شد فشردهي بعضي اخبار و شواهد و قرائني بود كه آنها را در رابطه با وقوع حوادث فوقالعاده در عراق و ايران آورديم.
و اينك براي اينكه شما خوانندهي عزيز حقيقت گفتههاي ما را بخصوص دربارهي سقوط رژيم سلطنتي در عراق به روشني دريابيد، مطلبي را كه در رابطه با جغرافياي
1) نوستر آداموس از آيندهي جهان خبر ميدهد، ترجمهي عنايتالله شكيباپور صفحات 54 و 55.
2) كلمهي «مسوپوتاميا» كه در اين پيشگوئي به كار رفته است معناي منطقهي بين دو رود را ميدهد كه عبارت از «بين النهرين» باشد، واين نام، نام قديمي كشور عراق است. اول بار بعد از زمان اسكندر مقدوني بنام «مسوپوتاميا» خوانده شد. در تورات بنام فدان ارام (سفر پيدايش 20، 25) خوانده شده، قسمت شمالي آنرا اعراب «الجزيره» مينامند. به لغتنامهي دهخدا مادهي بين النهرين مراجعه فرمائيد.
3) پيشگوئيهاي نوستر آداموس، ترجمهي و پژوهش پوران فرخزاد ص 682 رباعي 170 از سانتوري هشتم.
4) به كتاب غيبت نعماني ص 147 باب 10 ح 5 ط صدوق و بحارالانوار ج 52 ص 227-226 مراجعه فرمائيد.
تاريخي عراق ميآوريم و قسمتي را از كتاب (جغرافياي كامل جهان) نقل نموده و قسمت ديگري را با اتكاء به برخي از روايات و شنيدنيهاي خود بر آن افزودهايم به دقت بخوانيد تا صدق آنچه گفته شد بيش از پيش برايتان آشكار گردد.
سرزمين عراق از نخستين مراكز ايجاد تمدن بشري است و به اين سبب پيوسته مورد اختلاف بين ممالك بزرگ جهان بوده است و از جمله عراق، قرنها جزء ايران بود.
در دوران امپراطوري اسلامي، عراق مركز خلفاي عباسي بود و «بغداد» پايتخت عباسيان محسوب ميشد، سپس عراق به تصرف امپراطوري «عثماني» درآمد.
بعد از شكست عثماني در پايان جنگ بينالملل اول سرزمين عراق زير نظر دولت انگلستان قرار گرفت و در سال 1933 ميلادي مستقل شد، و با سلطنت امير فيصل، رژيم سلطنتي در آن كشور برقرار شد.
رژيم سلطنتي عراق در زمان ملك فيصل دوم در روز 14 ژونيه 1958 ميلادي به جمهوري مبدل گشت، و يكي از گردانندگان كودتا عليه رژيم سلطنتي، بنام عبدالكريم قاسم (كه سمت رياست و فرماندهي قسمتي از لشكر عراق را به عهده داشت و توسط عبدالاله براي جنگ با سوريه با ارتشي منظم و مجهز اعزام شده بود برگشت، و عليه دولت كودتا كرد و پس از اجراي نقشهي كودتا) به رياست جمهوري رسيد.
وي كه مردي بيدين بود و از آئين و مذهب بهرهاي نداشت سرمنشأ همهي بدبختيها و گرفتاريها و كشتارهاي فجيع بود، و با روي كار آمدن خود به همهي احزاب سياسي و بخصوص كمونيستها در عراق اجازه فعاليت داد و به اصطلاح همه نوع آزادي به ارمغان آورد و موجبات اختلاف و تفرقه و دو دستگي را در بين مسلمانان فراهم نمود و سبب شورش اكراد در شمال عراق، و كشمكشها و درگيريهاي لفظي با كويت، و دامن زدن به آتش فتنه و فساد و اختلافات و جنگ رواني با «ايران» گرديد.
پس از او «عبدالسلام عارف» دوست و رفيق كودتاگرش كه از نظر مذهب اهل تسنن به اصطلاح مردي ديندار و متعصب، و فردي ناصبي و از دشمنان سرسخت
اهل بيت عليهمالسلام بود، بر عليه وي بپا خواست و با يك كودتا رژيم فاسد و ديكتاتوري وي را كه ميگفت «انا اقوي من الحديد» من از آهن سختتر و محكمترم، سرنگون ساخت و خود به رياست جمهوري رسيد وي نسبت به مقام شامخ ولايت آن چنان متعصب و كينهتوز بود، تا جائيكه وقتي به بصره آمد و براي مردم سخنراني كرد، در سخنراني خود خطاب به مردم بصره گفت: اي مردم بصره علي عليهالسلام به شما گفت: «يا اشباه الرجال و لا رجال» و انا اقول: «انتم الرجال» يعني: اي كساني كه به مردان شباهت داريد ولي مرد نيستيد، من به شما ميگويم: شما مرد هستيد!!
آري: پس از اين سخنراني تاريخي طولي نكشيد و از بصره بيرون نيامد كه بر اثر اين جسارت آشكار، در اثر سانحهي هوائي، در هنگام پرواز هواپيماي حامل وي و يارانش در هوا آتش گرفت و او در ميان شعلههاي آتش در اين دنيا قبل از آتش آخرت سوخت و خاكستر گرديد، و مردم مسلمان بصره دربارهاش گفتند: (صعد لحم نزل فحم) يعني: گوشت بالا رفت و ذغال پايين آمد!!
پس از «عبدالسلام عارف» برادرش، عبدالرحمن عارف روي كار آمد، و بعد از او «ژنرال» احمد حسنالبكر با يك كودتا برياست جمهوري رسيد و عبدالرحمان عارف از عراق تبعيد شد.
در حال حاضر: كه سال 1422 هجري قمري است، طاغوت اشرار، سكرتير حزب بعث افلقي، منادي اشتراكيت، آتشافروز جنگ عليه جمهوري اسلامي ايران، و سردار قادسيهي خيالي مدت چندين سال است كه با زور سرنيزه و فشار و قلدري و كمك بيدريغ اجانب، با برنامههاي از پيش تعيين شده، و نقشههاي استعماري، بر جان و مال و ناموس مردم مسلمان عراق حكومت ميكند تا روزي كه اجل او نيز بسر آمده و پروندهي ننگين و نامباركش همراه با دستياران اوباش و پليدش چون ديگر همكاران قبلي دوزخيش، بسته و مختوم گردد.
در اينجا بيمناسبت نيست به اين نكته اشاره كنيم كه حوادث رقتبار و وحشتناكي كه مطابق بسياري از روايات در سرزمين فلاكت بار عراق ما قبل از ظهور
روي ميدهد و بسياري از آنها در صفحات كتابهاي پيشينيان و در خلال روايات وارده از اهل بيت عليهمالسلام منعكس شده است تنها به حوادث مرگباري كه در چند صفحهي قبل ذكر نموديم اختصاص ندارد، بلكه اينگونه حوادث و پيشامدها پيوسته قبل از ظهور در عراق و بغداد تكرار ميشود و هر چند مدتي يكبار فتنه و آشوبي بپا ميشود و گروهي بر سر كار ميآيند و عدهاي بكام مرگ ميافتند، و همهي اينها حاكي از تسلط بيگانگان و چشمداشت اجانب بر مال و منال مردم مسلمان اين سرزمين است.
و اينك به چند نمونه از احاديث فراواني كه در زمينهي بروز برخي از حوادث ناخوش آيند در عراق از ائمهي معصومين عليهمالسلام رسيده است اشاره ميكنيم.
1- مرحوم سيد بن طاووس عليه الرحمه در كتاب «الملاحم و الفتن» حديثي را در مورد فتنه و آشوبهائي كه سراسر سرزمين عراق را فراميگيرد، بدين صورت از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كرده است:
«قالَ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله لَتَأْتِيَنَّكُم بَعدِى أَربَعُ فِتَنِ، أَلأُولى يَستَحِلُّ فِيهَا الدِّمَاء.
وَ الثانِيَةُ يَستَحِلُ فِيهَا الدِّمَاء و الأموال، وَ الثَالِثَةُ يَستَحِلُّ فِيهَا الدِّمَاءُ الأموال والفُرُوجُ وَ الرَّابِعَةُ صَاءٌ عَمياءٌ مُطَبَقَةٌ، تَمُورُ مَورَ السَّفِينَةِ في البَحرِ، حَتَّى لا يَجِدَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ مَلجَاً، تَطيرُ بِالشَّامِ وَ تَعْشَى العِرَاقِ، وَ تَخبِطُ الجَزيرَةَ يَدُها وَ رِجلُها يَعرِكُ الأَنَامَ فِيهَا الْبَلاءُ عَرِكَ الأَديمِ لا يَستَطِيعُ مِنَ النَّاسِ يَقُولُ فيها مَه .. مه لا تَرفَعُونَها مِن نَاحِيَةٍ أَلا انفَتَقَتَ مِن نَاحِيَةٍ أخرى » (1).
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: بعد از من چهار فتنه به شما روي ميآورد، در فتنه اول ريختن خونها حلال ميشود، در فتنه دوم ريختن خونها و غصب اموال حلال ميشود، در فتنه سوم، ريختن خونها و غصب اموال و ناموس مردم حلال ميشود، و فتنهي چهارم فتنهاي است شديد و تاريك كه مانند حركت كشتي در دريا حركت ميكند و همه جا را ميپوشاند بطوري كه هيچكس از مردم از شر آن ملجأ و پناهي نخواهند داشت، از سرزمين (شام) آغاز ميشود و عراق را فراميگيرد و (جزيره) (2)را با دست و پاي خود ميكوبد. در آن فتنه مردم همانند
پوستي كه دباغي شده باشد دچار بلا ميشوند و در آن موقع احدي از مردم قدرت ندارد كه (به فتنهانگيزها) بگويد: بس است، از هر ناحيهاي كه آن فتنه را رفع كنند از ناحيهي ديگري سر بيرون ميآورد.
2- ابن ابيالحديد معتزلي در شرح «نهجالبلاغه» در مورد ويراني عراق، پس از بناء بغداد و رفت و آمد خارجيان در آنجا و روي كار آمدن گروهي اراذل و اوباش، در خطبهاي از اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين آمده است كه: علي عليهالسلام پس از انجام جنگ نهروان خطبهاي خواند و برخي از فتنه و آشوبهاي آخرالزمان را گوشزد نمود و خطاب بمردم «عراق» چنين فرمود:
هرگاه ناجنسان با شما آميخته شدند و (انباط) يعني: گروهي صحرانشين كه در صحراي عراق سكونت داشتند بر شما مردم مستولي و چيره شدند ويران شدن عراق نزديك ميگردد و آن در وقتي است كه در عراق شهري بنام بغداد كه داراي بناهاي محكم و باغها و جويها است بنا شود.
پس هرگاه در آن شهر اجناس گران شود و كاخها سرافراشته گردد و تبهكاران و فاسقان در آن حكمراني كنند و اندوه و بلا سخت شود و مردمان پست و آشوبطلب بخود ببالند فرو رفتن آن بيابان نزديك گردد و گريختن و آواره شدن خوش باشد، ولي پيش از آواره گشتن مردم سختيهائي پديد آيد كه كودكان از آنها پير، پيران هلاك و زبانآوران گنك و خردمندان حيران شوند و مردم، كيفر كردار خود را بواسطهي شمشيرهاي از نيام كشيده به زوي ببينند در حالي كه پيش از آن زندگي، در خوشي بودند و با رفاه و راحتي زندگي ميكردند. پس آن زمان چه مصيبتي است، چه بلاي سختي كه چيزي را فروگذار نميكند، چه گريههاي طولاني چه مصيبتها و چه نالهها و چه فريادهاي سخت كه پديدار خواهد گشت و در آن حوادث كار خدا واقع خواهد شد و آن شدني است.
پس اي فرزند نكو بانوي برگزيده از كنيزان (اي مهدي موعود) تا كي در انتظار تو باشند، مژده بادت به ياري نزديك از پروردگار مهربان.
آگاه باشيد: پس واي بر متكبران، هنگام درو كردن، دروگران، و كشته شدن فاسقان، كه خداوند صاحب عرش با عظمت را عاصي شده و از فرمان او سر برتافتهاند. اي پدر و مادرم به فداي گروهي اندك (1)كه نام آنان در زمين مجهول و ظهورشان در آن زمان نزديك است.
اگر ميخواستم شما را به آنچه ميآيد و ميشود، از حوادث روزگار و مصيبتهاي زمان و بلاها و دشواريهائي كه در هر ساعتي واقع ميشود خبر ميدادم ولكن آنرا به محرم رازي ميگويم و ميسپرم كه رازدان باشد، چون بر شما بيمناكم و شما را در نظر دارم و مي دانم آنچه هست و بلائي كه همگان را فراميگيرد در پيش است.
اين بلاي عمومي در وقتي است كه بدكاران از فرمان حق سرپيچي كنند و فرومايگان گمراه اطاعت شوند، آنگاه است كه هنگام مرگ و هلاكت است و آنگاه است كه هنگام برگشت كارتان و گسستن اصلتان و پراكندگي الفت و جمع شماست. و آن در وقتي است كه گناه در ميان شما ظاهر شود و كردار زشت و ناروا در ميان اجتماع گسترش يابد و آنگاه است كه شمشير زدن در ميدان كارزار بر اهل ايمان آسانتر از تحصيل يك درهم حلال است.
آنگاه است كه زندگي جز به معصيت خداوند ميسر نميشود آنوقت است كه مست ميشويد بدون باده نوشيدن و سوگند ميخوريد بدون آنكه نيازي بدان داشته باشيد و ستم ميكنيد بدون اينكه بهرهاي ببريد و دروغ ميگوئيد بدون اينكه ناچار باشيد؛ آنگاه است كه به كردار زشت و ناروا خوش و خندان ميشويد و در انجام گناه از هم پيشي ميگيريد و گفتارتان بهتان و سخنانتان دروغ و ناسزا و كردارتان فريبندگي است.
«فعِندَ ذَلِكَ لا تَأْمَنُونَ البَيَاتَ، فَيَالَهُ مِن بَيَاتٍ مَا أَشَدَّ ظُلمَتَهُ وَ مِن صَائح ما أَفظَعَ صَوتَهُ، ذَلِكَ بَيَاتٌ لا يَنمى صَاحِبُهُ، فَعِندَ ذَلِكَ تُقتَلُونَ، وَ بِأنواع البَلاءِ تُصْرَبُونَ وَ بِالسَّيفِ تُحصَدُونَ وَإِلَى النَّارِ تَصْبِرُونَ وَ يَعِضُكُمُ البَلاءَ كَمَا يَعِضُّ الغَارِبَ القَتَبُ».
آري: در آن وقت است كه تأمين جاني نداريد كه شب را به راحتي و آسودگي بياسائيد، چه شبهايي چه شبيخون سياهي و چه نعره كشندهاي كه نعرهاش بس
1) ظاهرا مقصود از اين گروه اندك، ياران امام زمان عليهالسلام همان سيصد و سيزده نفر معروف است.
ناهنجار است آن شبيخوني است كه صاحبش كارش سامان نگيرد. پس آنگاه است كه كشتار ميشويد و به بلاهاي گوناگون گرفتار ميگرديد، و با شمشير درو ميشويد و بسوي آتش ميرويد و بلاها همچون جل و پالاني كه پشت ستور را ميگزد شماها را خواهد گزيد.
اي شگفتا! و سراسر شگفتي در بين ماه جمادي و رجب، از فراهم آمدن پراكندهها و درو شدن روئيدهها، و فريادهائي پس از فريادها. سپس فرمود: قضاي الهي گذشته، قضاي الهي گذشته (و آنچه بايد بشود واقع خواهد شد و راه گريزي نخواهد بود) (1).
اگر در اين جمله از فرمايش حضرت دقت كنيد كه دربارهي بغداد فرموده است: «آن وقت است كه تأمين جاني نداريد، چه شبهاي سياهي و چه نعره كشندهاي كه نعرهاش ناهنجار است»، بسياري از چيزها برايتان روشن خواهد شد.
3- مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب «بحارالانوار» دربارهي برخي از حوادث ناگواري كه قبل از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام در عراق و بخصوص در كوفه و حوالي آن روي ميدهد، در حديثي از ابوحمزهي ثمالي از امام باقر عليهالسلام چنين روايت كرده است:
ابوحمزه گويد: از حضرت امام محمد باقر عليهالسلام شنيدم كه فرمود:
هرگاه از اختلافات داخلي شام با خبر شديد از شام بايد گريخت و به جاي ديگر رفت، زيرا در آنجا كشت و كشتار و فتنه و آشوب خواهد بود. عرض كردم: به كدام شهر فرار كنيم؟ فرمود: به مكه، زيرا مكه در آن روز بهترين جايي است كه مردم از هر سو به آن پناهنده ميشوند. عرض كردم: كوفه به نظرتان چطور است؟ فرمود: كوفه؟! مردم در كوفه چه چيزها خواهند ديد، در آنجا مردان بسياري كشته ميشوند مگر كسي كه اهل شام باشد، ولي واي بر كساني كه در اطراف كوفه باشند كه چقدر اذيت و آزار به آنها خواهد رسيد. مردان و زنان بسياري اسير ميشوند، و آسودهترين مردم كساني هستند كه در آن موقع بتوانند از رود فرات عبور كنند و يا اصلا در آنجا نباشند.«قُلْتُ: فَمَا تَرَی فِی سُکَّانِ سَوَادِهَا؟
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج 6 ص 134 خطبه 70 و اول خطبه اما بعد يا اهل عراق است.
فَقَالَ بِیَدِهِ یَعْنِی لاَ
ثُمَّ قَالَ اَلْخُرُوجُ مِنْهَا خَیْرٌ مِنَ اَلْمُقَامِ فِیهَا
قُلْتُ کَمْ یَکُونُ ذَلِکَ
قَالَ سَاعَهً وَاحِدَهً مِنْ نَهَارٍ
قُلْتُ مَا حَالُ مَنْ یُؤْخَذُ مِنْهُمْ؟
قَالَ لَیْسَ عَلَیْهِمْ بَأْسٌ أَمَّا إِنَّهُمْ سَیُنْقِذُهُمْ أَقْوَامٌ مَا لَهُمْ عِنْدَ أَهْلِ اَلْکُوفَهِ قَدْرٌ أَمَا لاَ یَجُوزُونَ بِهِمُ اَلْکُوفَهَ ».
عرض كردم: ساكنين سواد كوفه را چگونه ميبينيد؟
با دست مبارك خود اشاره فرمود كه خطري به آنها نميرسد،
سپس فرمود: بيرون رفتن از آنجا بهتر از ماندن در آنجاست.
عرض كردم: اين واقعه چه مقدار طول ميكشد؟
فرمود: در يك ساعت از روز- مقداري از زمان -
عرض كردم: كساني كه گرفتار ميشوند چه حالي دارند؟
فرمود: بر آنها باكي نيست، زيرا به زودي گروهي كه در نزد اهل كوفه ارزشي ندارند آنها را نجات ميدهند، آگاه باش كه آنها را به جاي ديگر نميبرند». (1).
مقصود از اين «گروه» كه در نزد اهل كوفه ارزشي ندارند، شيعيان ايراني، و سپاهيان جناب سيد خراساني است كه آنان را دنبال مينمايند و تمامي آنها را تار و مار و نابود ميسازند.
آري سپاه از جان گذشتهي سيد خراساني فراميرسد و ضربتي حساس و سرنوشتساز بر سپاه مهاجم سفياني وارد ميآورند و همهي اسيران و غنائم جنگي را از دست آنها ميگيرند و آنان را آزاد ميكنند. اينها همان كساني هستند كه در اصطلاح امروز به نام پابرهنههاي شيعيان ناميده ميشوند و اينها همانهائي هستند كه اشراف كوفه براي آنها هيچ ارج و قيمتي قائل نيستند ولي آنان ضربت نهائي را بر پيكر سپاه جنايت پيشهي سفياني در كوفه وارد ميآورند.
1) بحارالانوار ج 52 ص 271 حديث 864.
4- مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «الملاحم و الفتن» در مورد برخي از علامات ظهور حضرت صاحبالامر عليهالسلام روايتي را از حضرت زينالعابدين عليهالسلام بدين بصورت نقل كرده است:
«و رُوِيَ أَنَّ مَولانَا زَينُ العَابِدينِ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَينِ علیهما السلام وَقَفَ عَلَى نَجَفٍ الكُوفَةِ يَومَ وُرُودِهِ جَامِعَ الكُوفَةِ بَعدَ مَا صَلَّى فِيهِ وَ قَالَ: هِيَ هِيَ يَا نَجَفْ ثُمَّ يَكى وَ قَالَ يَا لَهَا مِن طَامَّةٍ، فَسُئِلَ عَن ذَلِكَ فَقَالَ: إِذَا مَلَأَ نَجَتُكُم السَّيلَ وَ المَطَر وَ ظَهَرَت النَّارُ بِالحِجازِ فِي الأَحجَارِ وَ المَدَرِ وَ مَلِكَت بَعْدَادَ التُّركُ وَ التَّتَرُ، فَتَوَقَّعُوا ظُهُورَ القَائِمِ الْمُنتَظَرِ». (1).
روايت شده است كه مولاي ما زينالعابدين حضرت علي بن الحسين عليهالسلام روزي كه وارد مسجد جامع كوفه شد پس از آنكه در آنجا نماز خواند، در پشت كوفه ايستاد و فرمود: آري همين است، همين است اي نجف. سپس گريه كرد و فرمود: چه بلا و مصيبت بزرگي كه به نجف رو خواهد كرد!! سؤال كردند چه بلائي به نجف رو ميكند؟! فرمود: موقعي كه نجف را سيل و باران پر كند و در حجاز آتشي ظاهر شود كه سنگ و كلوخها را بسوزاند و قوم «تاتار» و ترك، بغداد را مالك شوند منتظر ظهور قائم آل محمد صلي الله عليه و آله باشيد.
در اين حديث شريف چنانكه ملاحظه ميشود به چهار علامت از علامتهاي ظهور حضرت قائم عليهالسلام اشاره شده است:
1- بلاي بزرگي كه دامنگير اهل نجف ميشود.
2- سيل و باراني كه نجف را فراگيرد.
3- آتشي كه دچار سنگ و كلوخ سرزمين حجاز گردد.
4- قومي از «تتار» و يا ترك كه «بغداد» را مالك شوند.
ولي ظاهرا مقصود از سيل كه در حديث آمده است، آب و باران نيست زيرا چنانكه در احاديث بعدي خواهد آمد، اين سيل به عذابي خانمانسوز و جنگي ويرانگر تفسير شده است.
و اما «تتار» بطوريكه در «فرهنگ عميد» مينويسد: نامي است كه سابقا در مغرب
1) الملاحم و الفتن ص 198، 197 و الصراط المستقيم ج 2 ص 259 قسمت آخر.
به قوم «مغول» اطلاق ميشده و نام برخي از طوايف ساكن روسيهي (شوروي) ميباشند.
و بنابراين، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل و اما ترك كه در بعضي از نسخهها آمده است ظاهرا منظور از آن (شرقيها و غربيها هستند).
5- در كتاب «غيبت نعماني» در حديثي از «جابر» از امام محمد باقر عليهالسلام دربارهي برخي از علائم ظهور، چنين آورده است:
ابوجعفر امام باقر عليهالسلام فرمود: اين سوره را چگونه ميخوانيد؟
عرض كردم كدام سوره؟ فرمود: «سئل سائل بعذاب واقع» سپس فرمود: «سئل سائل بعذاب واقع» يعني: پرسش كنندهاي از عذابي كه واقع خواهد شد پرسيد نيست، بلكه (سال سيل) است و آن، سيلان و فوران آتشي است كه در «ثويه» (نام جايي است در كوفه و يا حوالي آن) ميافتد و از آنجا به «كناسهي» (1)بنياسد راه مييابد و سپس به محله يا قبيله «ثقيف» ميرسد و هيچ جايگاه ستمي بر آل محمد صلي الله عليه و آله را باقي نميگذارد مگر آنكه آن را ميسوزاند. (2).
در اين حديث، مثل اينكه امام باقر عليهالسلام از راوي حديث پرسيده است كه آيا مضمون آيه واقع شده است يا آنكه بعدا واقع خواهد شد و سپس خود حضرت فرمودهاند كه يكي از مصاديق آيه در آينده واقع خواهد شد.
چنانكه در تفسير قمي است كه از امام باقر عليهالسلام از معناي اين آيه سؤال شد و حضرت فرمود: آتشي از مغرب سر ميكشد و فرشتهاي آن را از پشت ميراند، تا از سمت خانهي (بنيسعد بن همام) به مسجدشان ميرسد و خانهاي از بنياميه بجاي نميگذارد مگر آنكه همه را با اهلش ميسوزاند و خانهاي كه در آن ستمي به آل محمد صلي الله عليه و آله شده باشد نميگذارد مگر آنكه آن را ميسوزاند و اين همان مهدي عليهالسلام است. (3).
مقصود آن است كه: از علامتها و نمونههاي كار مهدي عليهالسلام آن است كه همانطور كه
1) كناسه - جائي است كه در آن زباله ميريزند و باصطلاح معروف زبالهدان است و آن نام محلهاي است كه در كوفه كه يوسف بن عمرو ثقفي كه از طرف هشام بن عبدالملك والي عراق بود زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام را در اينجا بدار زد و داستانش مشهور است. براي اطلاع بيشتر به كتاب «مقانل الطالبيين» و يا ترجمه آن بنام سرگذشت كشتهشدگان فرزندان ابوطالب مراجعه فرمائيد.
2) غيبت نعماني، ص 274، باب 14، حديث 49، ط صدوق.
3) تفسير قمي ج 2 ص 385 ط - نجف.
آنان زيد بن علي بن الحسين و يارانش را در «ثويه» يا «كناسهي ثقيف» كشتند، بايد انتقام پس بدهند و هر خانهاي كه خوني از آل محمد صلي الله عليه و آله در آن ريخته شده باشد بايد سوزانيده شود.
از اين دو حديث استفاه ميشود كه در موقع ظهور حضرت مهدي عليهالسلام بسياري از خانههاي كوفه و نجف را دشمنان اهل بيت عليهمالسلام ساكن شده و تعداد زيادي از خانههائي كه متعلق به دوستان و شيعيان آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم بوده و در اثر ظلم و ستم و تعدي و تجاوز و تبعيد و كشتار، آواره و در بدر شدهاند به دست دشمنان دين و انسانيت افتاده است.
6- مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب «بحارالانوار» از غيبت نعماني از صالح بن سهل از حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت: در معناي آيه شريفه «سأل سائل بعذاب واقع» (1)فرمود: تأويل اين آيه در آينده است. و آن عذابي است كه در «ثويه» واقع ميشود- يعني- آتشي كه كناسهي بنياسد سر ميكشد و از قبيله ثقيف نيز ميگذرد و هيچ جايگاه ستمي بر آل محمد صلي الله عليه و آله نميماند مگر آنكه آنرا ميسوزاند، و اين آتش، پيش از قيام قائم آل محمد صلي الله عليه و آله خواهد بود. (2).
7- مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «فلاحالسائل» در حديثي از حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام دربارهي برخي از علائم ظهور حضرت مهدي- عجل الله تعالي فرجه- چنين روايت كرده است:
«عباد بن محمد مدايني گفت: بر حضرت ابي عبدالله (امام جعفرصادق عليهالسلام) در مدينه وارد شدم و اين در وقتي بود كه حضرت از نماز واجب ظهور خود فارغ شده بود و دستهاي خود را بسوي آسمان بالا برده و ميفرمود: اي شنوندهي تمام صداها، اي گردآورنده، اي خدائي كه هر صاحب روحي را بعد از مرگ زنده ميكني، اي برانگيزاننده... تا آخر دعا: كه فرمود: پروردگارا بحقي كه تو بر بهترين بندگان از آفريدگانت داري و بحق آن كساني كه حق ايشان را بر خود لازم و واجب دانستهاي از تو ميخواهم كه بر محمد صلي الله عليه و آله و اهل بيتش رحمت فرستي و در همين ساعت بر من منت گذاري و مرا از آتش سوزان جهنم برهاني و حاجت وليت و پسر پيغمبرت آن شخصيتي كه با اجازهي تو
(مردم را) بسوي تو ميخواند، روا سازي. پروردگارا او را بوسيلهي نصرتت تأييد فرما و بندهي خودت را ياري فرما و يارانش را قوت و شوكت عنايت بفرما و آنان را شكيبا گردان (وَافْتَحْ لَهُمْ مِنْ لَدُنْکَ سُلْطانا نَصیرا، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَاَمْکِنْهُ مِنْ اَعْدائِکَ وَاَعْداءِ رَسُولِکَ، یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ).راوي گفت عرض كردم يا بن رسولالله آيا براي خودتان دعا نميكرديد؟! فرمود: براي نور آل محمد صلي الله عليه و آله و آخرينشان و كسي كه بعدا خواهد آمد، و آن انتقام گيرندهاي كه بفرمان خدا از دشمنان آل محمد صلي الله عليه و آله انتقام ميگيرد، دعا ميكردم.
عرض كردم: يا بن رسول الله خدا مرا به فدايت گرداند در چه زماني خواهد آمد فرمود: هرگاه كسي كه صاحب فرمان و آفرينش هستي است بخواهد، او ميآيد عرض كردم: آيا براي ظهور و قيام حضرتش علامت و نشانهاي هست؟ فرمود: آري، علامات زيادي است. عرض كردم: مثلا مانند چي؟ فرمود. خروج پرچمي از مشرق و خروج پرچمي از مغرب و فتنهاي كه اهل بغداد را فرا گيرد، و مردي از فرزندان عمويم جناب «زيد بن علي الحسين عليهماالسلام) در سرزمين «يمن» قيام كند و پردهي خانهي كعبه بغارت برود. (1).
در اين حديث شريف چنانكه ملاحظه ميفرمائيد امام صادق عليهالسلام به پنج علامت از علامتهاي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام كه از نشانههاي بسيار نزديك ظهور مبارك آن حضرت است خبر داده است.
اول- اينكه حضرت به خروج پرچمي كه از مشرق زمين كه از طرف شرق پيدا ميشود خبر داده است حال، آيا اين پرچم مربوط به قيام ايرانيان و حركت انقلابي تشيع در ايران است يا جاي ديگر و كشوري ديگر از كشورهاي شرقي هيچكدام از آنها معلوم نيست.
دوم- اينكه حضرت به خروج پرچمي از «مغرب» كه از طرف غرب پيدا ميشود خبر داده است، حال آيا اين پرچم مربوط به آمريكا و يا پرچم دولت ديگري از دولتهاي غربي است، باز هم معلوم نيست.
اين دو پرچم به كجا ميروند و بسوي چه كشوري رو ميآورند و در چه سرزميني
1) فلاح السائل ص 170 چاپ اول.
رحل اقامت ميافكنند و چه مقصودي دارند باز هم مشخص نيست ولي بقرينهي (وَ فِتْنَهٌ تُظِلُّ اَهْلَ الزَّوْرَاءِ) كه حضرت فرموده است: و فتنهاي كه بر اهل بغداد سايه افكند، معلوم ميشود كه برخورد اين دو پرچم (كه يكي از شرق و ديگري از غرب نمايان ميشود) در بغداد است، و حكام خودكامه بغداد، و سردمداران كفر جهاني در بغداد پيوسته با يكديگر در ارتباط، و حاكمان اين سرزمين لعنت شده، آتشافروز جنگ ميباشند و غربيها مؤيد و پشتيبان حاكمان زور در «زوراء» يعني: بغداد هستند و آنان را بر ادامهي جنگ تحريص و ترغيب مينمايند و مال و سلاح و وسائل جنگي مدرن در اختيارشان قرار ميدهند و به همين لحاظ است كه حضرت بلافاصله پس از ذكر خروج پرچمي از شرق و پرچمي از غرب فرموده است (و فتنة تظل اهل الزوراء) و اين فتنه «زوراء» علامت سوم است. (1).
چهارم - اينكه حضرت فرموده است (و مردي از فرزندان عمويم «زيد» در سرزمين «يمن» قيام كند، و ظاهرا مراد از او همان «يماني» مشهور باشد كه ملقب به منصور است). زيرا بطوري كه از برخي روايات استفاده ميشود او از «يمن» قيام ميكند و به حجاز ميآيد و با ارتش حجاز ميجنگد كه اين هم علامت چهارم است. و پوشش خانهي كعبه را به غارت ميبرد، همان پردهاي كه خانهي كعبه را ميپوشاند و در هر سالي يكبار در ايام حج آنرا تعويض ميكنند، و اين هم پنجمين علامت است.
8- در حديث بسيار مفصلي كه «مفضل بن عمر» دربارهي وقايع آخرالزمان و زمان قيام حضرت مهدي عليهالسلام و مطالب ديگري از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است دربارهي (بغداد) و حاكمان زور در (زوراء) و فسق و فجور و سركشي آن فرمانروايان ستمكار، و علت ويراني و خرابي اين سرزمين شوم، چنين آمده است:
«مفضل گفت: حضور امام ششم عرض كردم: اي آقاي من در آن وقت «دارالفاسقين» چگونه است و چه وضعي دارد؟ فرمود: مشمول لعنت و خشم و غضب خداوند است، فتنهها و آشوبها آنرا ويران ميسازد و بكلي متروكش مينمايد«فَالْوَیْلُ لَهَا وَ لِمَنْ بِهَا کُلُّ الْوَیْلِ مِنَ الرَّایَاتِ الصُّفْرِ وَ رَایَاتِ الْمَغْرِبِ ، وَ مَنْ
1) در اين زمينه در آيندهي نزديك ضمن روايات مربوط به مشرق با تفصيل بيشتري سخن خواهيم گفت.
یَجْلِبُ الْجَزِیرَهَ ، وَ مِنَ الرَّایَاتِ الَّتِی تَسِیرُ إِلَیْهَا مِنْ کُلِّ قَرِیبٍ أَوْ بَعِیدٍ.».
اي واي بر بغداد و بر مردمي كه در آنجا سكني ميگزينند از پرچمهاي زرد و پرچمهايي كه از مغرب ميآيند و آن كسي كه جزيره (عراق) را به آشوب ميكشد و از پرچمهايي كه از دور و نزديك به آنجا رو ميآورد كه تمام بدبختيها و گرفتاريها و ويرانيها بوسيلهي آنهاست.
به خداي بزرگ سوگند كه هر گونه عذاب و بلائي كه بر امتهاي متمرد و سركش گذشته از اول خلقت تا پايان روزگار رسيده است بر بغداد فرود ميآيد.
عذابهائي به بغداد خواهد رسيد كه هيچ چشمي آنرا نديده و هيچ گوشي آنرا نشنيده است و طوفان شمشير آنها را درو خواهد نمود، پس واي بر كسي كه در آنجا سكني گزيند زيرا كسي كه در آنجا باقي بماند بخاطر شقاوتمندي اوست و كسي كه از آنجا خارج شود، و از بغداد بيرون رود، در پرتو رحمت خداوند بسر خواهد برد.
به خدا قسم كه كار بغداد، در دنيا به جائي رسد كه بگويند زندگي حقيقي دنيا همين است و دنيايي غير از آن نيست و خانهها و كاخهاي آن بهشت است و دختران آن (در زيبائي) مثل حورالعين است و جوانان آن مثل جوانان بهشت است و چنين پندارند كه خداوند رزق و روزي بندگانش را تنها به بغداد ارزاني داشته است.و روزي برسد كه فرمانرواياني دروغگو و افترا پرداز كه به خدا و رسول خدا دروغ ميبندند و به غير كتاب خدا فرمان ميدهند در آن ظاهر شوند، و همچنين شهادت دروغ و شرابخواري و زناكاري و خوردن مال حرام و خونريزي چنان در بغداد شايع شود و روز بروز گسترش يابد تا جائي كه فجايع تمام دنيا بپاي آن نرسد. سپس خداوند همين بغداد را بوسيلهي آن فتنهها و آشوبها و همان پرچمها چنان ويران كند كه وقتي رهگذري از آنجا بگذرد بگويد: آري «زوراء» (بغداد) در اينجا بوده است. (1).
آنچه از اين حديث استفاده ميشود اين است كه: «زوراء» نام (بغداد) است، ولي از برخي اخبار ديگر چنين فهميده ميشود كه (زوراء) نام «ري» يعني: تهران است، زيرا:
1) بحارالانوار، ج 53 ص 15، 14.
مرحوم كليني در «روضهي كافي» از معاوية بن وهب روايت كرده است كه يك وقتي امام صادق عليهالسلام به شعر (ابنعقبه) مثل آورد كه گفته است:
وَتُنحَرُ بِالزَّورَاءِ مِنْهُم لَدَى الضُّحى*** ثَمانُونَ أَلفاً مِثلَ مَا يُنحَرُ البُدنِ
و در هنگام ظهر در «زوراء» هشتاد هزار تن از آنها چون شتر قرباني ميشوند و در روايت ديگري بجاي كلمه «البدن» «البزل» (كه به معناي شتر قوي است) آمده است.
«ثُمَّ قَالَ لِي تَعْرِفُ الزَّوْرَاءَ
قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَقُولُونَ إِنَّهَا بَغْدَادُ
قَالَ لَا ثُمَّ قَالَ علیهالسلام دَخَلْتَ الرَّيَّ
قُلْتُ نَعَمْ
قَالَ رَأَيْتَ الْجَبَلَ الْأَسْوَدَ عَنْ يَمِينِ الطَّرِيقِ تِلْكَ الزَّوْرَاءُ يُقْتَلُ فِيهَا ثَمَانُونَ أَلْفاً مِنْهُمْ ثَمَانُونَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ كُلُّهُمْ يَصْلُحُ لِلْخِلَافَةِ
قُلْتُ وَ مَنْ يَقْتُلُهُمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟
قَالَ يَقْتُلُهُمْ أَوْلَادُ الْعَجَمِ».
سپس به من فرمود: زوراء را ميشناسي؟ ميگويد: من عرض كردم: فدايت شوم! ميگويند: زوراء همان بغداد است، فرمود: نه، سپس فرمود: آيا به «ري» رفتهاي عرض كردم: آري، فرمود: آن كوه سياه را كه در طرف راست جاده قرار دارد ديدهاي؟ همان زوراء است كه هشتاد هزار نفر از ايشان كه هشتاد نفرشان از فرزندان فلان هستند و همگي آنها شايستهي خلافت ميباشند در آنجا كشته ميشوند، عرض كردم: من به فدايت گردم چه كسي آنها را ميكشد؟فرمود: (يقتلهم اولادالعجم): فرزندان عجم آنان را ميكشند. (1).
هم چنين در كتاب «مجمع البحرين» در مادهي (زور) حديث مذكور را به همين صورت نقل كرده و گفته است:
1) روضهي كافي: ص 177 حديث 198.
«وَ الزَّورَاءُ في شِعرِ ابنِ عقبه - هُوَ جَبَلٌ بِالرَّى، يُقتَلُ مِنْهُم، ثَمانُونَ أَلفاً مِنهُم ثَمانُونَ رَجُلاً مِن وَلَدِ فُلانَ كُلُّهُم يَصلَحُ لِلخِلافَةِ يَقتُلُهُم أولادُ العَجَم -كَذَا مَروِيٌّ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام وَ رُبَمَا كَانَ ذَلِكَ فِي دَولَةِ القَائِمِ علیه السلام»
.«زوراء» در شعر ابنعقبه، نام كوه «ري» است كه در آن هشتاد هزار نفر از فرزندان فلان كه همگي شايستگي خلافت و رهبري دارند، كشته ميشوند (و اولاد عجم) آنها را ميكشند اين چنين از امام صادق عليهالسلام روايت شده و شايد اين جريان در زمان حضرت قائم عليهالسلام اتفاق بيفتد.و همچنين در كتاب «غيبت نعماني» در روايتي از كعبالاحبار نقل كرده است كه:حضرت قائم عليهالسلام از نسل علي عليهالسلام است و غيبتي مانند غيبت يوسف و رجعتي مانند رجعت عيسي بن مريم دارد.
(ثُمَّ یَظْهَرُ بَعْدَ غَیْبَتِهِ مَعَ طُلُوعِ اَلنَّجْمِ اَلْآخِرِ وَ خَرَابِ اَلزَّوْرَاءِ وَ هِیَ اَلرَّیُّ وَ خَسْفِ اَلْمُزَوَّرَهِ وَ هِیَ بَغْدَادُ وَ خُرُوجِ اَلسُّفْیَانِیِّ وَ حَرْبِ وَلَدِ اَلْعَبَّاسِ مَعَ فِتْیَانِ أَرْمَنِیَّهَ وَ آذَرْبِیجَانَ).
سپس بعد از آنكه مدتي غايب شده باشد ظاهر ميشود در وقتي كه ستارهي سرخ طلوع كرده و زوراء، كه شهر ري ميباشد ويران شده و مزوره كه بغداد است فرو رفته، و سفياني خروج نموده، و ميان فرزندان عباس، و جوانان ارمنيه و آذربايجان، جنگ درگرفته باشد). (1).
از اين احاديث، فهميده ميشود كه: زوراء نام «ري» و مراد (تهران) امروز است، ولي بر اساس روايت ديگري كه از مرحوم علامه مجلسي اعلي الله مقامه دربارهي نام تهران از امام صادق عليهالسلام نقل شده و هم تحقيقي كه آن مرحوم در كتاب «مرآتالعقول» پيرامون كلمهي زوراء بعمل آورده است بطور قطع ميتوان گفت: كه زوراء نام بغداد است نه نام تهران.
مرحوم علامه مجلسي (رضوان الله عليه) در اين باره كه زوراء نام بغداد است چنين مينويسد:
1) غيبت نعماني ص 145 و 147.
ممكن است زوراء در حديث، نام جائي در ري يعني نام منطقهاي در تهران باشد و ممكن است نام بغداد جديد باشد و امام عليهالسلام بغداد قديم را نفي فرموده باشد. و اما اينكه فرموده است زوراء بغداد نيست، شايد در آنجا منطقهاي وجود داشته كه نامش «ري» بوده است، و اين جريان كشته شدن هشتاد هزار نفر، اشاره به آن جنگي باشد كه در زمان مأمون عباسي در بغداد اتفاق افتاد و گروه زيادي از بنيالعباس در آن جنگ كشته شدند.و اما اگر زوراء نام منطقهاي در تهران باشد، پس ممكن است اين حديث اشاره به حادثهاي باشد كه در زمان قيام حضرت قائم عليهالسلام يا در نزديكيهاي ظهور آن حضرت روي خواهد داد، و البته دور نيست، كه ابنعقبه: اين جريان را از معصوم عليهالسلام قبلا شنيده و بعد آنرا بصورت شعر در آورده باشد. (1).
چنانكه سابقا در بخش اول كتاب پيرامون «زوراء» و تشكيل شوري در آن اشاره كرديم بيشتر روايات و بلكه اكثر قريب به اتفاق آنها صراحت دارند كه زوراء نام بغداد است ولي همچنانكه ملاحظه نموديد از حديث «معاوية بن وهب» و هم چنين روايت كعبالاخبار، كه از «غيبت نعماني» نقل نموديم چنين استفاده ميشود كه «زوراء» نام تهران است.
از آنجائي كه دو حديث مزبور با ساير احاديثي كه دربارهي زوراء رسيده (و در آنها تصريح شده كه زوراء نام بغداد است و حتي در برخي از آن روايات حدود جغرافيائي منطقهي زوراء نيز مشخص گرديده) بصورت ظاهر منافات را ميرساند، از اين جهت ما براي اينكه اطمينان پيدا كنيم كه آيا زوراء نام بغداد است يا تهران، به كتابهايي مانند -اقربالموارد- لسانالعرب، قاموسالمحيط، المنجد، مجمعالبحرين، مراصد، و معجمالبلدان كه در اختيار داشتيم مراجعه نموديم ولي در هيچيك از اين كتابها به مطلبي كه دلالت داشته باشد كه زوراء نام تهران باشد برخورد ننموديم. بلكه بر عكس در همهي كتابهاي نامبرده تصريح شده بود كه: «مدينة الزوراء» همان «بغداد» است، و با
1) نقل از پاورقي روضهي كافي ص 177.
اينكه از جاهاي ديگري نيز با نام زوراء سخن رفته بود در عين حال به هيچوجه به اينكه «ري»، و يا «تهران» را هم «زوراء» ميگويند كوچكترين اشارهاي نشده بود.اينك براي اينكه اين مطلب به خوبي روشن شود آنچه را كه «علامهي دهخدا» پيرامون كلمهي «زوراء» در كتاب لغتنامه آورده است به عنوان شاهد در اينجا ميآوريم.
مرحوم علامهي دهخدا، دانشمند، محقق، و نويسنده، در كتاب لغتنامه، به نقل از چندين كتاب معتبر لغت و جغرافي كه نام آنها را نيز در كتاب خود آورده است دربارهي «زوراء» چنين مينويسد:«زوراء، بغداد را گويند. بعضي گويند: زوراء، بغداد است. لأن ابوابها الداخله جعلت مزورة عن الخارجة. زوراء، شهر بغداد است. زوراء، نام بغداد است، از بهر آنكه در جانب قبلي، وضع آن زواري، يعني: انحرافي است. شهر زوراء، به بغداد، در جانب شرقي و به علت كج بودن قبلهي آن، اين نام را بدو دادهاند. زوراء موضعي است به مدينه نزديك مسجد و نام بازاري است در مدينه، و خانهاي است عثمان بن عفان را. زوراء نام چند زمين است» (1).
در اين مورد، دو شاهد ديگر نيز در دست داريم كه علاوه بر دلائل گذشته ثابت ميكند كه «زوراء» همان بغداد است. يكي از آنها اشعار مفصلي است كه مرحوم علي بن يونس عاملي بياضي، متوفاي سال 877 هجري قمري در مورد ميلاد، و تاريخ و شهادت، و محل دفن يكايك ائمهي معصومين عليهمالسلام نقل نموده است و ديگري اشعار منسوب به شيخ بهاءالدين عاملي، متوفاي سال 1031 هجري قمري است كه در مدح و منقبت حضرت موسي بن جعفر (صلوات الله عليهما و علي آبائهما الطاهرين) سروده است.
اشعاري كه مرحوم علامهي بياضي دربارهي محل ولادت و تاريخ شهادت و محل دفن دو امام معصوم حضرت موسي بن جعفر و امام جواد عليهمالسلام نقل نموده چنين است:
وَ مَولِدُ الكَاظِمِ بِالأَبْوَاءِ ***ثامن وَ عِشرين على استواء
وَ مَاثَةٌ مِن قبلها هجرِيَّة ***ثالث ثلاثين بها المنية
1) لغت نامهي دهخدا، مادهي «زوراء».
وَقَبَرُهُ بِجَانِبِ «الزَّورَاءِ» ***مِن أَرضِ بَغداد بِلا مِـزاء
وَ مَولِدُ الجَوادِ بَعد المائة ***لِخامِس التسعينَ فِي الرِّوَايَة
ميلاده بأفضل البقاع*** مَدينَةُ الرَّسُولِ خَيرُ دَاع
وَ القَبضُ عِشرينَ وَ مَاتَتَينِ ***وَالقَبرُ فِي «الزَّورَاءِ بِغَيرِ مَينِ (1).
و اشعاري كه مرحوم شيخ بهاء -عليه الرحمه- در مدح و منقبت دو امام معصوم حضرت موسي بن جعفر و امام محمد جواد (صلوات الله عليهما و علي آبائهما الطاهرين) سروده، و خطاب به كسي كه اراده سفر به بغداد دارد نموده چنين است:
اَلایا قاصِدَ الزَّوْراءِ عَرِّجْ ***عَلَی الْغَرْبِیِّ مِنْ تِلْکَ الْمَغانی
وَ نَعْلَیْکَ اخْلَعَنْ وَاْسجُدْ خُضوُعا***اِذا لاحَتْ لَدَیْکَ الْقُبَّتانِ
فَتَحْتَهُما لَعَمْرُکَ نارُ مُوسی***وَ نوُرُ مُحَمَّدٍ مُتَقارِنانِ(2).از اين اشعار به خوبي معلوم ميشود كه بدون شك «زوراء» نام بغداد است و بيشتر از اين هم نياز به دليل ندارد.
با صرف نظر از اينكه: در هيچيك از كتب لغت و جغرافي كه مورد مراجعه مؤلف بوده از «ري» بعنوان (زوراء) نامي برده نشده است، نكتهي حائز اهميتي در حديث معاويه بن وهب جلب نظر ميكند كه توجه به آن لازم است و آن نكته اين است كه: با اينكه امام صادق عليهالسلام به راوي حديث فرموده است آيا به «ري» رفتهاي؟ آيا آن كوه سياه را كه در سمت راست جاده قرار دارد ديدهاي؟ (آن كوه سياه، همان زوراء است) با اينهمه در اين حديث دو تعبير وجود دارد كه شبههانداز است.
تعبير اول اينكه: حضرت فرموده است در كوه زوراء، يعني همان كوه سياهي كه در حوالي ري قرار دارد، هشتاد هزار نفر كشته ميشوند كه هشتاد نفر آنها از: (اولاد فلان) ميباشند، و اين تعبير، يعني: اولاد فلان، تعبيري است كه معمولا ائمهي معصومين عليهمالسلام
دربارهي (بنيالعباس) بكار ميبردهاند، و در اين باره شواهدي بسياري از روايات در دست است كه براي نمونه خوانندهي گرامي ميتواند به بخش اول كتاب به قسمتي از رواياتي كه ما دربارهي اختلاف بنيعباس و انقراض دولت آنها آوردهايم مراجعه نمايد.
و تعبير دوم اينكه: حضرت فرموده است: (يقتلهم اولاد العجم) يعني: اين هشتاد هزار نفر كه كشته ميشوند و در ميان آنها هشتاد نفر از فرزندان فلان ميباشد، (اولاد عجم) آنها را ميكشند، و لفظ عجم گرچه در لغت عرب لفظ عامي است كه شامل ايراني و غيرايراني ميشود ولي بقرينهي لفظ (ري) و زوراء معلوم ميشود كه كشندهي اين هشتاد هزار نفر، ايرانيان ميباشند.
عليهذا، با توجه به دو تعبيري كه امام صادق عليهالسلام در مورد «ري» و «زوراء» در حديث معاويه بن وهب بكار بردهاند چنين استنباط ميشود كه: اگر همانطوري كه مرحوم علامه مجلسي عليه الرحمه فرموده است، حادثهي مزبور از وقايع گذشته و و جنگ مأمون عباسي با مخالفين خود در بغداد نباشد، دور نيست كه اين جريان، اشاره به جنگ عراق عليه ايران بوده، و اين عده از سربازان و فرماندهان بلند پايهي ارتش عراق، بر اثر تجاوز عراق به ايران بدست تواناي رزمندگان ايراني در خاك ايران كشته شوند.
بنابراين نتيجهاي كه از مجموع گفتار فوق بدست ميآيد اين است كه:
گرچه احتمال ميرود كه زوراء نام شهر ري، يعني: نام تهران باشد ولي احتمال بغداد هم دارد، و البته احتمال اينكه نام بغداد باشد صد در صد و احتمال اينكه نام ري باشد يك درصد است زيرا:
اولا- همانگونه كه اشاره كرديم اكثر قريب به اتفاق روايات صراحت دارند كه (مدينة الزوراء) همان بغداد است؟
و ثانيا؛- روايت ديگري در رابطه با نام تهران در دست است كه مشكل را حل ميكند و تنافي بين دو حديث مذكور و ساير احاديث را از بين ميبرد و از آن فهميده ميشود كه نام تهران «دارالزوراء» است نه زوراء تنها.
اما روايتي كه مشكل را حل ميكند و اختلاف را از ميان بر ميدارد و از آن فهميده
ميشود كه مقصود از (دارالفاسقين) و زوراء در حديث مفضل همان بغداد و تهران (دارالزوراء) است به حسب روايتي كه مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه از مفضل بن عمر نقل كرده چنين است:
قَالَ المُفضَّل، قَالَ بي جَعْفَرُ بنُ مُحَمَّد يَا مُفَضَّل ! أَتَدرِى أَيمَا وَقَعَت دَارُ :
الزوراء
قُلتُ: اللهُ وَ حُجَّتُهُ أَعلَم،
فَقَالَ: إِعْلَم يَا مُفَضَّل إِنَّ فِي حَوَالي الرَّى جَبَلْ أَسوَدٌ تُبنى فى ذَيلِهِ بَلدَةٌ تُسَـ بِالطَّهران، وَ هِيَ دَارُ الزَّورَاء» اللَّتى تَكُونُ قُصُورُهَا كَقُصُورِ الجَنَّةِ وَ نِسوَانُها كَحُورِ العين و أعلم يا مُفَضَّل ، إِنَّهُنَّ يَتَلَبِّسنَ بِلِبَاسِ الكُفَّارِ وَ يَتَزَيَّنَّ بِزِيٍّ الْجَبَابِرَةِ وَيَركَبْنَ السُّرُوجَ وَ لَا يَتَمَكَّنَّ لِأَزْوَاجِهَنَّ وَلاتَني مَكاسِبُ الأزواج لَهُنَّ فَيَطلُبْنَ الطَّلاق مِنهُم فَيَكتَفِي الرِّجَالُ بِالرِّجَالِ وَ النِّسَاءُ بِالنِّسَاءِ وَ تَشَبَّةَ الرِّجَالُ بِالنِّسَاءِ وَالنِّسَاءُ بِالرِّجَالِ، فَإِنَّكَ إِن تُرِدْ حفظ دينِكَ فَلا تَسكُن في هَذِهِ البَلَدَةِ وَلا تَتَّخِذها مَسكَناً لأَنَّها مَحَلُّ الفِتْنَةِ وَ فِرَّ مِنها إِلى قُلَلِ الجِبَالِ وَ مِن الجُحْرِ إِلَى الْجُحْرِ كَالتَّعْلَبِ بِأَسْبَالِهِ (1).مفضل گفت: كه حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام به من فرمود: اي مفضل آيا ميداني كه دارالزوراء، در كجا واقع شده است؟ من عرض كردم: خدا و حجت او بهتر ميدانند، فرمود: اي مفضل بدان، كه در حوالي ري كوه سياهي است كه در پايين آن كوه شهري بنا ميشود كه آن را «تهران» مينامند، و آن «دارالزوراء» است، و آن شهري است كه ساختمانها و كاخهايشان مانند قصرهاي بهشت است و زنانش (در زيبائي) مانند حوالعيناند آن زنها لباس كفار در بر ميكنند و با پوشش كفار خود را ميآرايند و بر «زين» سوار ميشوند و براي شوهرانشان تمكين نميكنند. و دستمزد كار و كاسبي و درآمد شوهرانشان (در خرج و برجي كه دارند) كفاف آنها را نميدهد و بدين لحاظ از شوهران خود درخواست طلاق ميكنند (و بزور از آنها طلاق ميگيرند) و مردان از مردان ارضا ميشوند و زنان از زنان، و مردان
1) مجمع النورين: ص 297 چاپ محرم 1328 هجري و منتخب التواريخ ص، 875 چاپ اسلاميه سال 1347 چاپ سوم و علائم الظهور كرماني ص 239 سال 1329.
خود را شبيه زنان ميسازند و زنان شبيه مردان، و اگر ميخواهي دين خود را محفوظ نگهداري، آنجا را براي محل سكونت انتخاب نكن زيرا كه آنجا محل فتنه است و همچون روباهي كه براي حفظ و نگهداري فرزندان خود پيوسته از اين سوراخ به آن سوراخ ميرود به قله كوهها گريزان باش.مطابق مضمون اين حديث كه تهران «دار الزوراء» است، اديب دانشمند، مرحوم «فرهاد ميرزا» متوفاي سال 1305 هجري قمري، كه از مفاخر مردان سياسي و فضلاي تاريخ دوره ناصري است اشعاري دربارهي تهران سروده است كه چون مناسب مقام است آن را در اينجا نقل ميكنيم:
ذارٌ لأَهلِ التَّق سجن ونيرانُ ***وَ جَنَّةٌ لِسِوَاهُم وَهِيَ طهران
صارَت مَقَرّاً لِسُلطانِ الزَّمَانِ بِها*** لَولاهُ مَاحَلَّ فِيهَا الْإِنسُ وَ الجَانُ
وَ بَلدَةٌ قُيَّةُ الإِسلام تَحسِبُها ***كَأَنَّهُم مُسِخُوا وَالكُلُّ نِسوَانُ
نِسَاتُهُم هَتَكَت سِترَ العِفَافِ وَ قَد ***ضاقَت لِكَثرَتِهَا الْأَسْوَاقُ وَ الخَانُ
وَمَا أَكتَفَينَ بِأَزواج عُقِدنَ لَهُم ***كَأَنَّهُ مَا نَهَى عَن ذَاكَ قُرآنُ
أَهل المدارس فيها كُلُّهُم عَدَلُوا ***عَنِ السَّدَادِ وَ هُم فِي ذَاكَ صِنفان
صنفٌ مُحَصَّلُهُم أفكارُ فَلسَفَةٍ ***صِنف لِأَخذ لُغَاتِ الكُفْرِ عَطَشَانُ
أفعالهُم شَهِدَت في صِدقِ قَائِلِها*** لَها مِن الذِي وَ الْأَخبَارِ بُرهَانُ (1).
خانهاي است كه براي اهل تقوي زندان و آتش است.
ولي براي غير اهل تقوي بهشت است و آن تهران است.مقر سلطان زمان گشته است و اگر دارالسلطنه نبود انس و جني به آن وارد نميشد. و شهري است كه خيال ميكني قبةالاسلام است، حال آنكه از اسلام در آن خبري نيست.مردهايشان خود را شبيه زنها كردهاند كه گمان ميبري مسخ گرديده و زن شدهاند.
1) لمعان الأنوار ص 112 چاپ سال 1338 هجري قمري.
زنهايشان حجاب عفت را دريده، و از فراواني آنها بازار و كاروانسراها تنگ شده است.
آنها به شوهران خود كه براي آنان عقد بسته شدهاند اكتفا نميكنند.
مثل اينكه اصلا قرآن آنها را از عمل زشت باز نداشته است.
اهل مدارس جديد در اين شهر همگي از راه راست منحرف گرديده و به دو دسته تقسيم شدهاند.
يك دسته از آنها افكار فلسفه را تحصيل ميكنند، و دستهي ديگر براي فراگيري لغت و زبان كفر تشنهاند.
شاهد صادق گويندهي اين اشعار كارهاي ايشان است، و شاهد ديگر آيات و اخباري است كه به ما رسيده است.
در اينجا اين نكته را نيز اضافه ميكنيم كه در كتاب «معجمالبلدان» در مادهي زوراء چنين آمده است كه «زوراء» شهري است كه آنرا ابيجعفر منصور (منصور دوانيقي) بنا نهاد و آن در قسمت غربي (بغداد) است، و از اين گفتار چنين برميآيد كه زوراء نام بغداد قديم است.
و خطبهي لؤلؤه اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز كه آن حضرت آن را در وصف بغداد و پادشاهان بنيعباس و برخي از علائم ظهور، ايراد نموده و ما تمام آن خطبه را در (حديث دوم) ضمن روايات اميرمؤمنان عليهالسلام دربارهي مشرق آوردهايم صراحت كامل دارد بر اينكه «زورا» نام بغداد است.
و البته روايات ديگري هم وجود دارد كه ما به لحاظ اختصار از آنها صرف نظر ميكنيم، و بنابراين جاي شك نيست كه «دارالفاسقين» و «زوراء» همان بغداد، و تهران «دارالزوراء» ميباشد.
و اما حديثي كه صاحب «غيبت نعماني» از كعبالاحبار روايت نموده و در آن آمده است كه: (حضرت قائم عليهالسلام) وقتي ظاهر ميشود كه ستارهي سرخ، و يا ستارهي ديگري، طلوع نموده و زوراء كه شهر «ري» است ويران شده، و (مزوره) كه بغداد است خسف شده باشد)، ظاهرش اين است كه: تفسير زوراء به شهر ري و مزوره به بغداد، از خود مؤلف غيبت نعماني است ولي چون در متن حديث گنجانده شده، از اين لحاظ چنين
وانمود شده است كه اين تفسير از معصوم عليهالسلام است.
به هر حال: آنچه از روايات صريح و روشن و قطعي متواتر و هم چنين نوشتههاي محققان و پژوهشگران و جغرافيدانان، و آثار بزرگان شيعه استفاده ميشود اين است كه: زوراء نام بغداد است.
و آنچه از روايت كعبالاحبار و معاوية بن وهب استفاده ميشود اين است كه: زوراء، نام شهر ري و نام تهران است.
و آنچه از مجموع روايات استفاده ميشود اين است كه: ممكن است «زوراء» هم نام بغداد باشد و هم نام تهران.
و آنچه از روايت «مفضل» و اشعار مرحوم فرهاد ميرزا استفاده ميشود اين است كه: تهران «دارالزوراء» است.
و در هر صورت اختيار و انتخاب اين دو نام، مربوط به فهم و درك خواننده از احاديث است. و لذا ما از آن همه روايات صريح، قطعي و روشن، و گفتههاي مورخان و محققان و پژوهشگران و جغرافيدانان و آثار بزرگان ميگذريم، و قضاوت را به خود خواننده واگذار مينمائيم. چه آنكه همهي گفتنيها را گفتيم را و آنچه را كه بايد نوشت، نوشتيم، تا وجدانهاي پاك و عقلهاي سالم چه قضاوت كنند.
اينك به اصل بحث باز ميگرديم و حوادث مربوط به عراق را از نظر روايات دنبال ميكنيم.
9- مرحوم شيخ مفيد، در كتاب «ارشاد» در حديثي از امام صادق عليهالسلام چنين روايت كرده است كه، منذر جوزي گفت از حضرت صادق عليهالسلام شنيدم كه آن حضرت ميفرمود:مردم پيش از قيام (قائم آل محمد صلي الله عليه و آله) به سبب معصيتهايي كه از آنان سر ميزند بوسيلهي چند چيز زجر ميكشند، بوسيلهي آتشي كه در آسمان ظاهر شود، و سرخي مخصوصي كه صفحهي آسمان را فراگيرد، و خسفي كه در بغداد روي دهد، و خسفي كه در شهر بصره واقع شود، و خونهائي كه در آن شهر بر زمين بريزد، و خانههاي آن خراب گردد، و مردمش نابود گردند، و ترس و خوفي كه سراسر عراق و مردم آن سامان را فراگيرد بطوري كه هيچ گونه قرار و آرام نداشته باشند. (1).
1) ارشاد مفيد ص 361 و مترجم آن ج 2 ص 353 حديث 23.
10- در روايت ديگري كه مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «فلاح السائل» در زمينهي بعضي از علائم نزديك به ظهور حضرت صاحبالامر- عجل الله تعالي فرجه - از حضرت موسي بن جعفر عليهمالسلام روايت نموده چنين آمده است:
يحيي بن فضل نوفلي گفت: بر حضرت «ابوالحسن امام موسي بن جعفر عليهالسلام» در بغداد وارد شدم و اين در موقعي بود كه حضرت تازه از خواندن نماز عصر فارغ شده و دستهاي مبارك را به طرف آسمان بالا برده بود و شنيدم كه حضرتش در دعاي خود ميفرمو د: (أنت الله لا اله الا أنت، الاول و الاخر و الظاهر و الباطن) تا آخر دعا كه فرمود: بار خدايا از تو ميخواهم كه بر محمد صلي الله عليه و آله و سلم و آلش رحمت فرستي و در ظهور و فرج آن منتقمي كه براي تو از دشمنانت انتقام ميگيرد تعجيل فرمائي و آنچه را كه به او وعده فرمودهاي به آن جامهي عمل بپوشاني يا ذالجلال و الاكرام. عرض كردم يا بن رسول الله براي چه كساني دعا ميفرموديد؟ فرمود: براي آن مهدي موعودي كه از آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم است (و جهان در انتظار اوست) دعا ميكردم. آنگاه پارهاي از اوصاف و خصوصيات روحي او را برشمرد و شمايل نيك آن حضرت را از زردي رنگ چهره و شب زندهداري و ركوع و سجودش بيان فرمود. سپس من عرض كردم يا بن رسول الله زمان قيام حضرتش چه وقت خواهد بود؟ فرمود:
« إِذَا رَأَيْتَ الْعَسَاكِرَ بِالْأَنْبَارِ عَلَى شَاطِئِ الْفُرَاتِ وَالصَّرَاةِ وَدِجْلَةَ وَهَدْمَ قَنْطَرَةِ الْكُوفَةِ وَإِحْرَاقَ بَعْضِ بُيُوتَاتِ الْكُوفَةِ فَإِذَا رَأَيْتَ ذَلِكَ فَإِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ لَا غَالِبَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَلَا مُعَقِّبَ لِحُكْمِه.». (1).هرگاه لشكريان فراواني را در شهر «انبار» در كنار شط فرات و «صراة» و «دجله» مشاهده كردي، و ديدي كه (جسر) و پل روي شط كوفه منهدم گرديد، و برخي از خانههاي اهل كوفه سوخت در آن موقع زمان خروج حضرت قائم عليهالسلام فرا رسيده است، پس زماني كه اين علامتها را ديدي آنچه را كه خدا بخواهد انجام خواهد داد و فرمان خداوند مغلوب شدني و تأخيرپذير نيست. «لا غالب لامرالله و لا معقب لحكمه».
1) فلاح السائل، چاپ اول ص 200.
توضيح:
عساكر، در لغت عرب جمع «عسكر» و به معناي سپاه و لشكر است و به گروهي اطلاق ميشود كه هم سواره و هم پياده باشند، و روي اين بيان، چون كلمهي عساكر جمع است، شامل سپاه و ارتش و هر نوع جنگجوي رزمنده و لشكر و سپاهي كه آمادگي رزمي داشته باشند، ميشود.
و «انبار» شهري است كه در كنار فرات در سمت غربي (بغداد) واقع شده و فاصلهي بين اين شهر تا بغداد ده فرسخ است. شهر انبار، سابقا جزء خاك ايران و از جمله شهرهاي مرزي بوده و ايرانيان زمان قديم به آن (فيروز شاپور) ميگفتند، اما امروز جزء خاك عراق، و در قلب اين كشور قرار گرفته و يكي از استانهاي عراق محسوب ميشود.
نام قبلي شهر انبار «رمادي» بوده است كه در اين سالهاي اخير آنرا به همان نام قديميش انبار ناميدهاند و امام عليهالسلام هم از اين شهر به همان نام انبار و نام فعلي آن ياد فرموده است كه اين خود يكي از نمونههاي بارز معجزات و كرامات اولياء خداست.
بطور خلاصه، شهر «انبار» در واقع همان شهري است كه در نزديكيهاي آن جريان جنگ «قرقيسيا» بين ارتش عراق و لشكريان سفياني كه از «سوريه» بطرف عراق ميآيند واقع ميشود و در آن جنگ صد هزار نفر از دو طرف كشته ميشوند.
در اين زمينه در ضمن يك حديث مفصلي از امام باقر عليهالسلام روايت شده است كه فرمود: (سفياني پس از آنكه دو رقيب خود را بنام ابقع و اصهب، شكست داد و آنها را با پيروانشان تار و مار كرد هيچ همتي ندارد مگر آن كه بسوي عراق برود، او براي گرفتن «عراق» لشكريان خود را از جائي بنام «قرقيسيا». (1)عبور ميدهد و در آنجا با ارتش عراق ميجنگند و در اين جنگ صد هزار نفر از جباران بقتل ميرسند). (2).
بنابراين دور نيست كه مقصود از لشكرياني كه در شهر انبار اجتماع ميكنند لشكريان سفياني، و ارتش عراق باشد.
و اما دجله و فرات نام دو رود معروف عراق است كه: دجله (بطول 2352 كيلومتر) و
فرات (بطول 2436 كيلومتر) است و هر دو از تركيه سرچشمه ميگيرند و سپس وارد عراق ميشوند و در جنوب بغداد در 185 كيلومتري ساحل (خليج فارس) بهم ميپيوندند و منطقهاي بنام (القرنه) شطالعرب، (يعني: اروند رود) را تشكيل ميدهند.گرچه نام دجله در حديث آمده است و دجله از بالاتر از موصل، تا بصره امتداد دارد، اما به قرينهي شهر انبار مسلما مقصود و منظور حديث از اجتماع عساكر در انبار، همان لشكر سفياني است.
و بنابراين ممكن است لشكريان سفياني بسوي شهر انبار حركت كرده و از آنجا بطرف رود دجله و از آنجا بسوي بغداد يورش برند.
و اما (صراة) دو معنا دارد، يكي از معاني آن بطوريكه قبلا هم گفتيم نام نهري در يك فرسخي (بغداد) است كه پس از آبياري نمودن باغستانهاي بسياري در نتيجه زيادي آب آن به دجله ميريزد كه ظاهرا منظور حديث از صراة، نام اين نهر نيست.
و معناي ديگر آن عبارت از آب راكدي است كه مدتي در يك جا بماند و مدت آن طولاني شود بطوري كه بوي آن تغيير كند كه در اصطلاحح عرف امروز به آن «مرداب» و يا «باتلاق» ميگويند، كه ظاهرا منظور از صراة همين باطلاقها و مردابها است.
وخلاصهي مطلب دربارهي اين باطلاقها اين است كه: در جنوبشرقي عراق باطلاق بزرگي بنام (هورالهامار) و در شمال اين باطلاق، دو باتلاق ديگر يكي بنام «هورسانيا» و ديگري بنام «هوردالماج» وجود دارد كه ميتوان گفت: منظور از صراة، در حديث مذكور همين باتلاقهاي جنوبيشرقي عراق است.
و ظاهرا منظور از عساكري كه در اين قسمت از خاك عراق اجتماع ميكنند، عساكر سيد حسني و لشكريان هاشمي خراساني مشهور است چه آنكه، بطوريكه در آينده به تفصيل در اين باره سخن خواهيم گفت، هدف لشكريان سيد حسني و يا خراساني ورود به خاك عراق و تعقيب دشمن و دور ساختن لشكريان سفياني، از كشور و بيرون راندن آنها از شهرهايشان است، و البته در اين زمينه رواياتي وجود دارد كه در جاي خود خواهد آمد.
به هر حال: آنچه از ظاهر حديث مذكور فهميده ميشود اين است كه: تمام جريانات و علائمي كه در حديث مزبور آمده است همگي در رابطه با حوادث سخت و خورد
كنندهاي است كه در عراق روي ميدهد و بيش از اين هم نيازي به توضيح نيست. (1).
11- مرحوم علامه مجلسي -رحمهالله- در كتاب «بحارالانوار» از كتاب «قربالاسناد» حديثي را در باب (امتحان شيعيان در زمان غيبت) از احمد بن ابينصر بزنطي از حضرت ثامنالحج امام علي بن موسيالرضا عليهماالسلام چنين آورده است كه: بزنطي گفت: از حضرت ابوالحسن علي بن موسيالرضا عليهماالسلام دربارهي مسئلهاي در موضوع خواب سؤال نمودم، حضرت از جواب دادن خودداري نمود و پرسشم را پاسخ نداد، سپس فرمود: اگر ما آنچه را كه شما ميخواهيد به شما بدهيم و يا به شما بگوئيم برايتان خوب نيست و به شما زيان ميرسد.
آنگاه امام عليهالسلام دربارهي حضرت صاحبالامر -عجل الله تعالي فرجه- به سخن پرداخت و فرمود:
(وَ أَنْتُمْ بِالْعِرَاقِ تَرَوْنَ أَعْمَالَ هَؤُلاَءِ اَلْفَرَاعِنَهِ وَ مَا أُمْهِلَ لَهُمْ فَعَلَیْکُمْ بِتَقْوَی اَللَّهِ وَ لاَ تَغُرَّنَّکُمُ اَلدُّنْیَا وَ لاَ تَغْتَرُّوا بِمَنْ أُمْهِلَ لَهُ فَکَأَنَّ اَلْأَمْرَ قَدْ وَصَلَ إِلَیْکُمْ.». (2).در حاليكه شما در عراق اعمال (زشت و كردار ناپسند) اين فرعونها و ستمكاران، و مهلتي كه خداوند به آنها داده است (از نزديك) ميبينيد، پس بايد تقوي را پيشه خود سازيد و به جانب خدا رو آوريد و دنيا شما را فريب ندهد، و همچنين فريب وضع كساني كه خداوند به آنها مهلت داده است (تا حجت خحود را بر آنها تمام كند و آنان نيز توجه خود را بطور كلي از خدا قطع كردهاند) نخوريد، كه چنان ميبينم كه حقيقت بشما رسيده، (و حضرت صاحبالامر - عجل الله تعالي فرجه-) ظهور فرموده است).
نتيجه بحث:
با توجه به نمونههاي ياد شده و بررسي رواياتي كه از رسول گرامي اسلام دربارهي مشرق و حركت پرچمهاي سياه و قيام زمينهسازان حكومت جهاني مهدي عليهمالسلام تا اينجا آورديم، جاي هيچگونه شك و ترديد براي هيچ انسان عاقل، و صاحب فكر و انديشه
سالم باقي نميماند كه مراد از (يقتل عند كنزكم) يا (يقتل عند كرتكم) حوادث مربوط به عراق، و مراد از مشرق سرزمين اسلامي ايران، و مقصود از جنبش پرچمهاي سياه حركت انقلابي تشيع، در سرزمين مقدس ايران اسلامي است.
اينك به نقل روايات ديگري در همين رابطه ميپردازيم و اين فصل را با نقل احاديثي چند كه از مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهالسلام دربارهي مشرق رسيده است دنبال ميكنيم.
مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب «بحارالانوار» از تفسير «عياشي» از «مسعدة بن صدقه» از اميرالمؤمنين عليهالسلام دربارهي فتنه و آشوبي كه پيش از ظهور مبارك حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) در شرق پيدا ميشود و اوضاع تمام جهان را تغيير ميدهد، حديثي را بدين صورت آورده است:
«قَالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی خُطْبَتِهِ: یَا أَیُّهَا اَلنَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی، فَإِنَّ بَیْنَ جَوَانِحِی عِلْماً جَمّاً فَسَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَهٌ شَرْقِیَّهٌ تَطَأُ فِی خِطَامِهَا مَلْعُونٌ نَاعِقُهَا وَ مُوَلِّیهَا وَ قَائِدُهَا وَ سَائِقُهَا وَ اَلْمُتَحَرِّزُ فِیهَا، فَکَمْ عِنْدَهَا مِنْ رَافِعَهٍ ذَیْلَهَا یَدْعُو بِوَیْلِهَا دَخَلَهُ أَوْ حَوْلَهَا لاَ مَأْوَی یَکِنُّهَا وَ لاَ أَحَدَ یَرْحَمُهَا، فَإِذَا اِسْتَدَارَ اَلْفَلَکُ قُلْتُمْ مَاتَ أَوْ هَلَکَ وَ أَیَّ وَادٍ سَلَکَ، فَعِنْدَهَا تَوَقَّعُوا اَلْفَرَجَ وَ هُوَ تَأْوِیلُ هَذِهِ اَلْآیَهِ « ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ اَلْکَرَّهَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً » وَ اَلَّذِی فَلَقَ اَلْحَبَّهَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَهَ لَیَعِیشُ إِذْ ذَاکَ مُلُوکٌ نَاعِمِینَ، وَ لاَ یَخْرُجُ اَلرَّجُلُ مِنْهُمْ مِنْ اَلدُّنْیَا حَتَّی یُولَدَ لِصُلْبِهِ أَلْفُ ذَکَرٍ آمِنِینَ مِنْ کُلِّ بِدْعَهٍ وَ آفَهٍ وَ اَلتَّنْزِیلِ عَامِلِینَ بِکِتَابِ اَللَّهِ وَ سُنَّهِ رَسُولِهِ ، قَدْ اِضْمَحَلَّتْ عَنْهُمُ اَلْآفَاتُ وَ اَلشُّبُهَاتُ .». (1).
1) بحارالانوار، ج 51 ص 57 حديث 48.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكي از خطبههايش فرمود: اي مردم پيش از آنكه من از ميان شما بروم هر چه ميخواهيد از من بپرسيد، زيرا در گنجينهي سينهي من علوم بسياري نهفته است، پس آنچه ميخواهيد از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد.
اي مردم: پيش از آنكه فتنهاي دامنهدار كه هر انسان بردباري در آن سرگردان ميماند از شرق پديد آيد و آتشي در دنيا روشن شود و شرارهي آن بالا گيرد از من بپرسيد. بدانيد كه پديد آورندهي آن فتنه و سرپرست، و مرشد و راهنماي آن، و اداره كنندگان آن، كه همگي ملعون و مشمول غضب خدا هستند و حتي آنهائي كه از اين فتنه دوري ميگزينند همگي در آتش آن بسوزند.
در آن موقع چه بسيار است بالا روندهاي كه دامن خود را بالا زده و بال خود را ميگشايد و ميگويد، واي بر جائي كه اين فتنه در آنجا داخل شود و يا در اطراف آن قرار گيرد، نه پناهگاهي مييابند كه بدان پناهنده شوند و نه هم كسي هست كه بفريادشان برسد و به ايشان ترحم كند. چون مدتي بدين منوال گذشت شما ميگوييد او (يعني: امام زمان) مرده يا كشته شده است، و اگر هست پس كجاست و بكدام بيابان رفته است. در آن موقع منتظر فرج باشيد. قسم به خداوندي كه دانه را شكافت و آدميان را آفريد در آن عصر، (يعني: زمان حضرت قائم عليهالسلام) فرمانروايان در ناز و نعمت و رفاه و شوكت بسر ميبرند تا جائي كه مردي از دنيا نميرود مگر اينكه هزار فرزند ذكور داشته باشد كه از هر بدعت و آفت و بلائي در امان باشند، و همگي به كتاب خدا (قرآن) و سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله عمل كنند، و همهي آفتها و ترديدها از ميان برود و تمام ناراحتيها و گرفتاريها برطرف گردد.
اين خطبه: كه مسعدة بن صدقه از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت كرده است تا آنجا كه اين حقير با اطلاعات ناقص خود نسخههاي بسياري از آن را در كتابها ديدهام الفاظ و عبارات آن در اكثر كتابها بصورت مختلفي نقل شده است.
در تفسير «نورالثقلين» ج 3 ص 139 حديث 82 كه اين خطبه را از تفسير عياشي نقل نموده بجاي جملهي (قبل أن تبقر) كه در «بحار» آورده و معناي آن (فتنه وسيع و دامنهداري است كه هر انسان بردبار و شكيبايي در آن حيران ميماند) جملهي (قبل آن
تشعر) كه معناي آن (پاي خود را بردارد) ميباشد آمده و بجاي كلمهي (دخله) كه معناي آن (واي بر جائي كه اين فتنه داخل شود) ميباشد كلمهي (دجله) كه منظور از آن رود دجله است آورده است، كه در اين صورت معنا چنين ميشود:
از من بپرسيد پيش از آنكه فتنهاي از شرق پاي خود را بردارد كه مدير و مدبري ندارد، و آن از دجله و يا اطراف آن يعني از بغداد آغاز ميشود و تمام كساني كه آن فتنه را آغاز كردهاند و جنگ ناخواستهاي را شروع نمودهاند، در نتيجه در آتش خود ميسوزاند، و سرانجام دود آن فتنه به چشم خودشان ميرود- و همگي كساني كه در آن شركت ميكنند، و «رهبر» آن فتنه را ياري ميدهند، و آتش اين فتنه را دامن ميزنند و او را در ادامهي فتنه راهنمايي ميكنند، و سيل كمكهاي مادي و معنوي خود را بسوي بغداد سرازير مينمايند، و خلاصه همهي كساني كه به نحوي در اين فتنه دست دارند همگي از هستي ساقط ميشوند و از ميان ميروند و جز اندوه و حسرت و پشيماني براي آنان حاصلي ندارد. (1).
اما در نسخهي «بحار» ج 51 ص 57 حديث 48 كه بازهم اين خطبه را از تفسير عياشي نقل كرده است همانطور كه ملاحظه فرموديد (قبل أن تبقر) دارد كه معنايش چنين ميشود: (از من بپرسيد پيش از آنكه فتنهاي از شرق پديد آيد كه هر انسان شكيبايي از كثرت وسعت و شدت سختي آن حيران و سرگردان بماند).
مرحوم مجلسي - عليه الرحمه- پس از آنكه برخي از جملات آن را توضيح داده و معنا كرده است، فرموده است: (باقي اين خبر دست خورده بود و من همانگونه كه او را يافتم رها ساختم، و بهر حال گويا نسخهاي كه در دست ايشان بوده است اينگونه بوده است).اما در تفسير «برهان» ج 2 ص 408 حديث 8، بجاي (قبل ان تبقر قبل ان تشغر) و بجاي كلمهي دخله دخلة (يعني: كسي كه در آن فتنه داخل شود) را نسخه بدل آورده است.
و اما ابن ابيالحديد معتزلي در شرح نهجالبلاغه، جلد ششم صفحهي 136 كه اين
1) قسمتي از توضيح مذكور، در ذيل حديث، مزبور در بيان علامه مجلسي- عليه الرحمه- نيز آمده است. به كتاب بحارالانوار ج 51 ص 57 تحت عنوان «توضيح» مراجعه فرمائيد.
خطبه را بطور خلاصه از مدائني نقل كرده چنين آورده است:
«وَ رَوَى المَدَائِنِي قَالَ: خَطَبَ عَلِيٌّ ، فَذَكَرَ الْمَلَاحِمَ، فَقَالَ : سَلُونِي قَبْلَ أَن تَفقِدُونِي، أمَا وَاللهِ لَتَشغَرَنَّ الفِتَنَةُ الصَّاءُ بِرِجْلِهَا، وَ تَطأُ فِي خِطَامِها، يالها مِن فِتنَةٍ، شَبَّت نارُهَا بِالحَطَبِ الجَزْلِ، مُقبِلَةٌ مِن شَرقِ الْأَرْضِ، رَافِعَةٌ ذَيلُهَا دَاعِيَةٌ وَيلُها بِدَجله أو حولها، ذاكَ إِذا استَدَارَ الفَلَكَ، وَ قُلْتُم مَاتَ أو هَلَكَ بأي وَادٍ سَلَكَ فَقَالَ قَومٌ تَحتَ مِنبَرِهِ اللهِ أَبُوها ما أَفَصَحَهُ كاذباً».
«مدائني» روايت كرده است كه علي عليهالسلام خطبهاي خواند و برخي از فتنه و آشوبهاي آخرالزمان را يادآور شد و فرمود: از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد. آگاه باشيد به خداي بزرگ سوگند ياد ميكنم كه در آينده فتنهاي بسيار سخت و طاقت فرسا برپا شود كه همچون شتري مست كه مهار خود را ميگسلد، زمام خود را پاره كرده و يا شرارهي آن بالا گيرد و زمام كار را از دست اهلش بيرون برد. اي واي كه چه فتنهاي بزرگ (و آشوبي جهانگير) است كه چون آتش فتنه روشن شود بسان شعلهاي كه در ميان انبوه هيمههاي خشك ميافتند لحظه بلحظه شعلهورتر و آتش آن بيشتر و سوزندهتر ميگردد. اين فتنه از مشرق زمين ظاهر ميشود و دامن خود را بالا ميبرد و مردمي را بهلاكت و نابودي ميكشاند و گروهي را بكام مرگ ميفرستد و محل فرود آمدن آن دجلهي بغداد و يا اطراف آن خواهد بود.و اين در موقعي است كه چرخ گردون به گردش خود ادامه دهد و گردش آسمان طولاني شود و مدت مديدي از زمان غيبت حضرت صاحبالامر - عجل الله تعالي فرجه - بگذرد و شما ميگوئيد (مهدي موعود) مرده يا هلاك شده است و اگر هست پس به كدام بيابان رفته است».
كوتاه سخن اينكه: اين خطبه، در كتابهائي كه فعلا در دسترس ما قرار دارد بصورت مختلفي نقل شده و نسخههاي آن متفاوت است و چنانكه تذكر داديم در بعضي از نسخهها بجاي كلمهي «دجله» كلمهي «دخلة» و در برخي از نسخهها بجاي كلمهي «دخله» «ذحله» (يعني: قرباني فتنه) آمده است. و در برخي از نسخهها كلمهي (لرحله) كه معناي آن (كوچ كردن است) ديده ميشود، و در بعضي از نسخهها هم كلمهي دجله وجود دارد، كه البته اين كلمه، با عبارات خطبه سازگارتر به نظر ميرسد، و در هر صورت اين كلمه
هر چه باشد چه در آن تصرفي شده باشد و چه اشتباه رخ داده باشد بفرموده علامهي مجلسي -عليه الرحمه- مقصود، واضح و روشن است.
زيرا در خطبهي ديگري كه «اصبغ بن نباته» دربارهي اوضاع عمومي آخرالزمان و خروج سفياني و ظاهر شدن پرچمهائي از شرق به رهبري مردي از خاندان پيغمبر صلي الله عليه و آله يعني: سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله بطور مفصل، از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است، واقعيت و حقيقت اين فتنه روشن ميشود.
و از جملات و عبارات آن خطبه به خوبي آشكار است كه اين (فتنه) از بغداد آغاز ميشود و جنگي بسيار سخت و شكننده و دامنهدار و وسيع براه ميافتد و كساني را چه بخواهند و چه نخواهند در كام خود فرو ميبرد و افراد بيگناهي را طعمهي خود ميسازد، و كساني هم در برابر آن ميايستند و سرسختانه مقاومت ميكنند و سرانجام بخواست خداوند آتشافروزان و فتنهجويان و جنگطلبان را تعقيب نموده و تا اعماق خاك عراق به پيش ميتازند و دشمن را شكست ميدهند و آنان را از خاك كشورشان بيرون ميكنند.
و اينك به خطبهاي كه اصبغ بن نباته در همين رابطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است توجه فرمائيد.
مرحوم علامه مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب «بحارالانوار» خطبهي اميرالمؤمنين عليهالسلام را از قول «اصبغ بن نباته» از كتاب «سرور اهل الايمان» اينگونه آورده است:اصبغ بن نباته گفت شنيدم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به مردم ميفرمود:««سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي لِأَنِّي بِطُرُقِ اَلسَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنَ العُلَمَاءِ، وَبِطُرُقِ الأَرْضِ أَعْلَمُ مِنَ العَالِمِ،)اي مردم پيش از آنكه مرا از دست بدهيد هر چه ميخواهيد از من بپرسيد، زيرا كه من از همهي دانشمندان به راههاي آسمان داناتر، و از تمام مردم روي زمين به راههاي «زمين» آشناترم.
من سرور دينم، من آقاي مؤمنينم من پيشواي پرهيزكارانم، من پاداش دهندهي
مردم در روز بازپسينم، من تقسيمكنندهي آتش دوزخ و كليددار بهشت و صاحب حوض كوثر و ترازوي قيامت و صاحب اعراف ميباشم هر امامي از ما خانواده به اوضاع تمام اهل ولايت خود آشنا ميباشد چنانكه خداي تعالي در اين آيه ميفرمايد: «انما انت منذر و لكل قوم هاد»؛ (1)تو فقط ترسانندهاي و براي هر قومي راهنمائي است».اي مردم پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد، زيرا كه در گنجينهي سينهي من علوم فراواني است.
«فَسَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ شَرْقِیَّةٌ وَ تَطَأَ فِی خِطَامِهَا بَعْدَ مَوْتِهَا وَ حَیَاتِهَا وَ تُشَبَّ نَارٌ بِالْحَطَبِ الْجَزْلِ مِنْ غَرْبِیِّ الْأَرْضِ رَافِعَةً ذَیْلَهَا تَدْعُو یَا وَیْلَهَا لِرَحْلِهِ وَ مِثْلِهَا فَإِذَا اسْتَدَارَ الْفَلَكُ قُلْتُمْ مَاتَ أَوْ هَلَكَ بِأَیِّ وَادٍ سَلَكَ فَیَوْمَئِذٍ تَأْوِیلُ هَذِهِ الْآیَةِ ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِیراً». (2).
از من بپرسيد پيش از آنكه فتنه و آشوبي از جانب مشرق بر پا شود كه افسار گسيخته باشد و هنگام اشتغال نائرهي آن بالا بگيرد بطوري كه زمام كار را از دست اهلش بيرون برد و بعد كه خاموش شد و مردمي را در كام خود فرو برد و نابود گرداند، دوباره زنده شود و شراهي آن بالا گيرد و مانند شعلهي آتش سوزندهاي كه در انبوه هيمههاي خشك افتد از مغرب زمين دامن خود را بالا زده و بگويد: اي واي بر كساني كه طعمهي من ميشوند. (و يا اي واي بر جائي كه اين آتش داخل شود) و يا اي واي بر آن محلي كه اين فتنه به آنجا كوچ كند، و يا اي واي بر آن موقعي كه مانند آن تلافي كنند و يا اي واي بر دجله. (3).
پس چون گردش آسمان طولاني شد (يعني مدتي بدين منوال گذشت) شما خواهيد گفت: (آن مهدي موعود) مرده يا هلاك شده است و اگر هست پس به كدام بيابان رفته است. آنروز است كه تأويل اين آيهي كريمه مصداق پيدا ميكند.
«ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمْ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَنَفِيرا»؛ سپس ما شما را بر آنها غالب ميگردانيم و اموال و فرزندانتان را افزون خواهيم نمود و نفرات شما را بيشتر (از دشمن) قرار خواهيم داد. (1).سپس فرمود: براي ظهور مبارك آن حضرت نشانهها و علاماتي است.
«أَوَّهُنَّ إحضارُ الكُوفَةِ بِالرَّصَدِ وَ الخَندَقِ وَ تَحْرِيقُ الزَّوَايَا (الرَّوَايَا) في سِكَكِ الكُوفَةِ، وَتَعطِيلُ المَسَاجِدِ أَربَعينَ لَيْلَةٌ، وَكَشِفُ أَهْهَيكَلِ، وَ خَفْقُ زاياتٍ حَولَ المَسجِدِ الأَكبَرِ تَهَتَ القَاتِلُ وَ المَقْتُولُ فِي النَّارِ، وَ قَتَلُ سَريع وَ مَوتُ ذَريع، وَ قَتَلُ النَّفْسِ الزَّكِيَّةِ بِظَهرِ الكُوفَةِ فِي سَبْعِينَ، وَ المَدْبُوحُ بَينَ الرُّكْنِ وَ المَقَامِ، وَ قَتَلُ الأَسْقَعِ (الأَسبَغِ) (الأَصلَع) صَبراً في بَيعَةِ الأصنام.
نخستين آن علامتها به حصار درآوردن «كوفه» (يعني: «عراق») است بوسيلهي ديدهبانان و نگهبانان و كندن خندق و كشيدن كانالها و گودالهاي عريض و طويل و يا زاويهها و حفرههاي مثلثي شكل در راههاي ورودي كوفه يعني: عراق، و تعطيل مساجد بمدت چهل شبانه روز، و كشف هيكل، و برافراشته شدن پرچمهائي در اطراف مسجد بزرگ كوفه، و قاتل و مقتولي كه هر دو در آتش دست و پا ميزنند، و قتل سريع و مرگ فوري و كشته شدن «نفس زكيه» با هفتاد نفر در بيرون كوفه، و شخصي كه (در مكهي معظمه) در بين ركن و مقام، سر او را ميبرند، و كشته شدن (اسقع) يعني: انسانهاي بيگناه (2)و خروج سفياني، با پرچمي سرخ رنگ كه سر كردهي آنها مردي از قبيله (كلب) است.
و آنگاه پس از شرح جريان خروج سفياني و لشكركشي او بسوي مكه، و مدينه، و عراق فرمود:
«وَ تُقْبِلُ رَایَاتٌ مِنْ شَرْقِیِّ الْأَرْضِ غَیْرَ مُعْلَمَهٍ لَیْسَتْ بِقُطْنٍ وَ لَا کَتَّانٍ وَ لَا حَرِیرٍ مَخْتُومٌ فِی رَأْسِ الْقَنَاهِ بِخَاتَمِ السَّیِّدِ الْأَکْبَرِ یَسُوقُهَا رَجُلٌ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله تَظْهَرُ بِالْمَشْرِقِ وَ تُوجَدُ رِیحُهَا بِالْمَغْرِبِ کَالْمِسْکِ الْأَذْفَرِ یَسِیرُ
الرُّعْبُ أَمَامَهَا بِشَهْرٍ حَتَّی یَنْزِلُوا الْکُوفَهَ طَالِبِینَ بِدِمَاءِ آبَائِهِمْ»«فَبَيْنَمَا هُمْ عَلَى ذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَتْ خَيْلُ اليَمَانِيِّ وَالخُرَاسَانِيِّ يَسْتَبِقَانِ كَأَنَّهُمَا فَرَسَي رِهَانٍ شُعْثٌ غُبْرٌ جُرْدٌ أَصْلَابُ نَوَاطِي وَأَقْدَاحٍ، إِذَا نَظَرْتَ أَحَدَهُمْ بِرِجُلِهِ بَاطِنَهُ فَيَقُولُ: لَا خَيْرَ فِي مَجْلِسِنَا بَعْدَ يَوْمِنَا هَذَا، اَللَّهُمَّ فَإِنَّا اَلتَّائِبُونَ، وَهُمُ الأَبْدَالُ اَلَّذِينَ وَصَفَهُمُ اَللهُ فِي كِتَابِهِ العَزِيزِ: إِنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ المُتَطَهِّرِينَ وَنُظَرَاؤَهُمْ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله (1).
پرچمهائي از مشرق زمين (بسوي عراق) روميآورند كه علامت ندارند (2)جنس اين پرچمها نه از پنبه است و نه كتان و نه از حرير (بلكه جنس آن پرچمها چيز ديگري است) بر روي پوشهي آنها نوشته شده است. و اين نوشته، نقش نگين پيغمبر صلي الله عليه و آله (لا اله الا الله محمد رسول الله است). (3).
قائد و رهبر و فرمانروايشان مردي از خاندان پيغمبر است (يعني: سيدي از دودمان رسول الله صلي الله عليه و آله) ميباشد، اين پرچمها در مشرق زمين پديد ميآيد و بوي آن مانند مشكي معطر (كه در فضا پراكنده شود) بمغرب زمين ميرسد (يعني سراسر دنيا از قيام آنها باخبر ميشوند) ترس و رعب به اندازهي مسير يكماه در پيشاپيش آنان، يا پيش از آمدنشان همه جا در دلها قرار ميگيرد، پيوسته به پيش ميتازند تا آنكه در كوفه فرود ميآيند و آنجا را پايگاه خود قرار ميدهند، آنان خونهاي پدران خود را مطالبه ميكنند.
پس در اين ميان كه لشكريان سفياني، در كوفه مشغول قتل و غارت هستند ناگهان لشكريان «يماني» و خراساني مانند دو اسبي كه مسابقه ميدهند از راه ميرسند، و آن دو لشكر عبارآلود، پراكنده و مو پريشان، جواناني هستند از اصلاب خالص در عرق تشيع كه هيچگونه غل و غشي در وجودشان راه ندارد، اسلحههاي خود را به دوش افكنده و براي ورود به كوفه آن چنان مسابقه ميدهند كه هرگاه به كف پاي هر كدام از آنان نظر بيفكني ميبيني كه مانند تير تراشيده خود را براي كشتن و نابودي دشمن، سخت آماده و مهيا كردهاند.
ميگويند: بعد از اين خير و فايدهاي در نشستن نيست، ماندن ما (در خانه) ديگر سودي ندارد، و هم ميگويند: بار خدايا ما توبه كنندگانيم بسوي تو، و ايشانند آن «ابدال» (1)و مردمان بينظيري كه از آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم هستند. و خداوند در كتاب عزيز آسماني خود در وصف ايشان فرموده است «ان اله يحب التوابين و يحب المتطهرين (2)يعني: خداوند توبهكنندگان و كساني كه خود را پاك و پاكيزه كردهاند، دوست ميدارد.
در خطبهي مفصل ديگري كه مرحوم «علامه مجلسي (ره) در كتاب «بحارالانوار» آنرا بنام خطبهي «مخزون» از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است، قسمت آخر خطبهاي كه از اصبغ بن نباته نقل نموديم با مختصر اختلافي چنين آمده است:وَ تُقْبِلُ رَایَاتُ شَرْقِیِّ الْأَرْضِ لَیْسَتْ بِقُطْنٍ وَ لَا کَتَّانٍ وَ لَا حَرِیرٍ، مُخَتَّمَهً فِی رُءُوسِ الْقَنَا بِخَاتَمِ السَّیِّدِ الْأَکْبَرِ، یَسُوقُهَا رَجُلٌ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم، یَوْمَ تَطِیرُ بِالْمَشْرِقِ یُوجَدُ رِیحُهَا بِالْمَغْرِبِ کَالْمِسْکِ الْأَذْفَرِ، یَسِیرُ الرُّعْبُ أَمَامَهَا شَهْراً.وَ یَخْلُفُ أَبْنَاءُ سَعْدٍ السَّقَّاءِ بِالْکُوفَهِ طَالِبِینَ بِدِمَاءِ آبَائِهِمْ ، وَ هُمْ أَبْنَاءُ الْفَسَقَهِ ، حَتَّی تَهْجُمَ عَلَیْهِمْ خَیْلُ الْحُسَیْنِ علیه السلام، یَسْتَبِقَانِ کَأَنَّهُمَا فَرَسَا رِهَانٍ ، شُعْثٌ غُبْرٌ أَصْحَابُ بَوَاکِی وَ قَوَارِحَ ، إِذْ یَضْرِبُ أَحَدُهُمْ بِرِجْلِهِ بَاکِیَهً ، یَقُولُ : لَا خَیْرَ فِی مَجْلِسٍ بَعْدَ یَوْمِنَا هَذَا، اللهُمَّ فَإِنَّا التَّائِبُونَ الْخَاشِعُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ ، فَهُمُ الْأَبْدَالُ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ : إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ وَ الْمُطَهَّرُونَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم. (3).
و پرچمهائي از مشرق پديدار ميگردد كه جنس آن پرچمها از پنبه و كتان و حرير نيست بر روي پوشه آن پرچمها نقش نگين پيغمبر صلي الله عليه و آله (لا اله الا الله، محمد رسول الله) نوشته شده است و سيد از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله اين پرچمها را رهبري ميكند.
روزي كه اين پرچمها در مشرق زمين به اهتزاز در آيد بوي آن مانند «مشكي»
1) ابدال به گروهي از بندگان شايستهي خدا ميگويند كه هرگز روي زمين از آنها خالي نباشد. چون يكي از آنها از دنيا برود خداوند يكي ديگر را به جاي او بگمارد و به همين جهت به آنها ابدال گفته ميشود. (مجمعالبحرين ج 5، ص 319 و تاجالعروس ج 7، ص 223).
2) سورهي بقره، آيهي 222.
3) بحارالانوار، ج 53، ص 84، 83 و بشارةالاسلام ص 69، 67.
كه بويش در فضا پراكنده شود بمغرب ميرسد (يعني خيلي زود و سريع خبر پيروزي آنان در جهان منتشر ميگردد) و باندازهي مسير يكماه، رعب و وحشت، در پيشاپيش آنها حركت ميكند.
مردمان سعاتمندي، كه خونهاي پدران خود را مطالبه ميكنند، شقاوتمنداني را كه از فرزندان فاسقان ميباشند بسوي كوفه و «عراق» تعقيب مينمايند، تا روزي كه سپاهي بنام «لشكر امام حسين عليهالسلام» بر آنها هجوم برند. آنها ياران درد و بلا، و صاحبان اشك و آه، و اصحاب گريه و نالهاند كه پيوسته غمگين و محزونند (يعني: شيعه هستند) و با عزمي راسخ گامهائي استوار، پراكنده و غبارآلود بسان دو اسب مسابقه براي ورود به كوفه، مسابقه ميدهند، و از يكديگر پيشي ميگيرند، و چنان با هيبت و پرصلابتند كه زمين زير گامهايشان و پاهاي مركبهايشان ميلرزد.
ميگويند: بعد از اين خيري براي ما در زندگي دنيا نيست، بار خدايا ما بسوي تو روآورديم و از تو اطاعت ميكنيم و تنها براي تو ركوع و سجود مينمائيم. و آنان همان ابدال و مردم كمنظيري هستند كه خداي عزوجل آنها را توصيف نموده كه: «ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين»: «خداوند توبه كنندگان و كساني كه خود را پاكيزه كردهاند دوست ميدارد». (1)و مطهرين، يعني: پاكان و پاكيزگان، نظير آنها فقط در آلمحمد صلي الله عليه و آله يافت ميشود.
اين خطبه كه دربارهي فتنهي مشرق و برخي از علائم ظهور حضرت صاحبالامر -عجل الله تعالي فرجه - از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده، و اصبغ بن نباته آن را روايت كرده است و ما هم نسخههاي مختلفي را از اين خطبه نقل نموديم، خطبهي بسيار دقيق و پرمعنايي است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام كلماتي سخت و پيچيده و جملاتي عجيب در آن بكار برده است كه فهم بسياري از جملات آن به كتاب لغت و احاطهي كامل به دستور زبان عربي و ادبيات عرب نياز دارد، و در آن نكات جالب و ارزندهاي نهفته است كه نياز به توضيح دارد، و از اينرو ما آنچه را كه با فهم قاصر خود از اين خطبه درك كردهايم، براي پي
1) سورهي بقره، آيهي 222.
بردن بمعاني پرمغز آن خطبهي طولاني توضيح ميدهيم.
الف: در اين خطبه علي عليهالسلام به مردم فرموده است: پيش از آن كه فتنهاي از شرق پاي خود را بر دارد هر چه ميخواهيد از من سؤال كنيد؟! و اين تعبير كه حضرت در مورد اين فتنه، كلمهي (تشغر) بكار برده است تعبير عجيبي است! زيرا كلمهي (شغر) در لغت عرب بمعني پا بالابردن است و در مورد سگ كه موقع ادرار پاي خود را بالا ميبرد، ميگويند: (شغر الكلب)، و البته مسلم است اينكه آن حضرت اين كلمه را در مورد آن فتنه بكار برده است دليلي دارد.
دليل بكار بردن اين كلمه، يا بدين لحاظ است كه آن فتنه مدير و مدبري ندارد، و شخص خودخواه و جاهطلب و مقامدوست و خونريز و فاسد و خودكامه و ديوانه صفتي بخاطر ترفيع مقام و جاهطلبيش چنين فتنه و آشوبي بپا ميكند، و يا بخاطر اين است كه: آن فتنه جنگ و خونريزي و خراب شدن خانهها و ويراني و بيخانماني و آوارگي و فساد بيحد، و هتك نواميس به دنبال دارد.
ب: از اين تعبير كه حضرت فرموده است: (پيش از آن كه فتنهاي از شرق، پاي خود را بلند كند از من بپرسيد) چنين فهميده ميشود كه قسمتهائي از حديث تفسير عياشي، همانطوريكه مرحوم مجلسي -عليه الرحمه- در توضيح آن فرموده است، در آن دست برده شده و يا افتاده است، و يا اينكه راوي حديث قسمتهايي از آن را فراموش كرده است.
زيرا آنچه از روايت «اصبغ بن نباته» استفاده ميشود اين است كه: ابتدا در «مشرق» فتنه و آشوبي بپا ميشود و مردماني را قرباني خود ميسازد، و پس از آنكه خاموش شد، دوباره اوج ميگيرد و چون اوج گرفت شعله آتشي از غرب زبانه ميكشد و مردمي را به نابودي ميكشاند.
شاهد اين مدعا فرمايش حضرت است كه فرموده است (و تطأ في خطامها بعد موتها و حياتها) يعني هم در ابتدا آن فتنه، و هم بعد از خاموش شدنش در مرتبهي اول، مردمي در كام مرگ فرو ميروند.
و اين جمله اين را ميرساند كه در ابتدا فتنهي بزرگي در مشرق روي ميدهد و پس از آنكه آن فتنه خاموش شد بار ديگر از مشرق، از همان سرزمين شرق كه فتنه در آن
پيدا شده است، آشوبي بپا ميشود كه اين بار، مانند بار اول نيست. زيرا حضرت بلافاصله ميفرمايد: (و تشب نار بالحطب الجزل من غربي الأرض) يعني: پس از آن، شعلهي آتشي با هيمههاي خشك از مغرب زمين برافروخته ميشود، و اين كنايه از جنگ بزرگ خانمانسوز و ويرانگر ديگري است كه بوسيلهي هواپيماها و بمبهاي آتشزا انجام ميشود.
و لذا حضرت ميفرمايد «رافعة ذيلها، داعية ويلها»، يا اينكه ميفرمايد: (رافعة ذيلها تدعوايا ويلها لرحله و مثلها) يعني در آن موقع ميبيني كه چقدر هواپيماها بالا ميروند و بالها را ميگشايند و بمبهاي آتشزا را بر سر مردم فرو ميريزند اي واي بر دجله و اطراف آن هنگامي كه جنايتهايشان را بدون جواب نگذارند و بدانها پاسخ دهند.
و در چنين موقعيتي است كه حضرت ميفرمايد: (فاذا استدار الفلك، قلتم مات، اوهلك، و باي وادسلك) يعني: چون مدت زماني بدين منوال گذشت خواهيد گفت: (مهدي موعود) مرده، يا هلاك شده و اگر هست پس بكدام بيابان رفته است.
ج: مطلب ديگري كه در اين خطبه جلب نظر ميكند اين است كه: اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است براي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام نشانهها و علاماتي است كه نخستين آن علامتها حصار كشيدن دور كوفه و گماشتن ديدهبانان و نگهبانان و كندن خندقها و كشيدن كانالها و گودالهاي عريض و طويل در راههاي ورودي به كوفه است، و اين مطلب شايان توجه و در خور دقت و امعان نظر است.
زيرا: علي عليهالسلام بطور ضمني بلكه با صراحت، از جنگ بسيار بزرگ و وسيع و دامنهداري خبر ميدهد كه گويا آتشافروز جنگ پيش از بوجود آوردن آن، براي جلوگيري از حملات سخت دشمن و هجوم طرف مقابل و ورود سربازان و لشكريان اجنبي به خاك كشورش و هم چنين براي تقويت روحيهي سربازان خود و تفوق و برتري آنان، با تاكتيكهاي نظامي و روشهاي معمول جنگي و نقشههاي بسيار ماهرانه و شيطاني، متوسل ميشود تا از اين راه بتواند از حملات طرف مقابل، و كساني كه بمقابله برميخيزند جلوگيري بعمل آورد.
و ما هنگامي كه راه و روش زندگي پيشينيان و شيوههاي جنگي آنان را مورد مطالعه قرار ميدهيم، ميبينيم: كه آنان در هنگام جنگ و نبرد براي پيشبرد اهداف
جنگي و كشورگشائي، روشهاي خاصي بكار ميبردهاند كه از جملهي آنها كندن خندق و حفر كانال و زدن گودالهاي عريض و طويل بوده است.
ابنخلدون در كتاب معروف خود بنام «مقدمه ابنخلدون» در اين باره مينويسد:از شيوههاي ملتهاي باستان در پيكارها، كندن خندقها بوده است كه از بيم آسيب و شبيخون دشمن و هجوم شبانهي به لشكرگاه، در پيرامون لشكريان خود خندقهائي حفر ميكردهاند، زيرا بيم و هراس لشكريان در تيرگي و سياهي شب دو چندان ميشود و آنها ميتوانند بدين وسيله از تاريكي شب استفاده كنند، و پا به فرار گذارند.
از اين رو هنگامي كه به سرزميني فرود ميآمدند، در آنجا خيمه و خرگاه ميزدند و در پيرامون لشگرگاه خود خندقهايي ميزدند بطوريكه دائرهوار تمام گرداگرد لشكرگاه را فراگيرد و به منزلهي دژي باشد كه دشمن را از شبيخون باز دارد و نتواند با لشكريان درآميزد و مايه شكست و خواري آنها گردد. (1).
با اين توضيح، معلوم ميشود كه در گرما گرم نخستين فتنه، كشور عراق خود را براي جنگي سخت و نبردي سهمگين، آن هم به خيال فتح و پيروزي و گرفتن شهرهاي مرزي و تصرف سرزمينهاي حاصلخيز ايران آماده ميسازد. و براي اينكه «ايرانيان» نتوانند آنها را شكست دهند و بناكامي بكشانند، براي حفظ و حراست مرز و بوم خود از شيوههاي جنگهاي باستاني استفاده كرده و به حفر خندق و زدن كانال مبادرت ميورزند.
دليل اين مدعا آن است كه: اگر عبارت عربي حديث «تخريق الزوايا» باشد كلمهي (خرق) بمعني شكافتن زمين و حفر كردن و «زوايا» جمع «زاويه» بمعناي حفرههاي مثلثي شكل است، و اگر عبارت عربي حديث «تخريق الروايا» با «راء» بدون نقطه باشد روايا جمع راويه بمعني ظرف آب است و مجازا به كانالهائي كه براي همين منظور ساخته ميشود اطلاق ميگردد و اگر عبارت عربي حديث:«تحريق الرايات» و يا تخريق الروايا باشد كه در بعضي از نسخهها آمده است و معني آن سوزاندن پرچمها، يا پاره كردن مشكلهاي آب است) مقصود روشن است و نيازي به توضيح ندارد.
1) به مقدمهي ابنخلدون مراجعه فرمائيد.
ولي بنظر نويسنده «سوزاندن علمها، و پاره كردن مشكلهاي آب» به هيچ وجه نميتواند درست باشد. زيرا وقوع اينگونه حوادث در جنگ چندان اهميتي ندارد كه از جملهي علائم ظهور حضرت مهدي -عجل الله تعالي فرجه- قلمداد شود.
آنچه در خطبهي مذكور بيش از هر چيز جلب نظر ميكند حركت پرچمهاي بينام و نشان از طرف مشرق و رهبري آن پرچمها به وسيلهي سيدي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام بسوي عراق است، كه چون نشانههاي ياد شده به حوادث ايران قبل از ظهور مربوط ميشود ناگزيريم آنها را توضيح دهيم.
1- واژهي «مشرق» در لسان احاديث به همهي كشورهائي كه در قسمت شرقي- خاوري- حجاز واقع شده، گفته ميشود، و ظاهرا مقصود از مشرق در حديث مذكور چنانكه در بخش اول كتاب در نكتهي سوم بطور مفصل توضيح داديم با قرائني كه در آنجا ذكر نموديم و همچنين با قرائني كه در خود خطبه ديده ميشود، كشور اسلامي ايران است.
2- مقصود از نمايان شدن، و يا روي آوردن پرچمهاي بينام و نشان به طرف كوفه گردآمدن نيروهاي فراوان و تجمع افراد در زير آن پرچمها است.
3- مقصود از اين جمله كه حضرت فرموده است «پرچمهايشان علامت خاصي ندارد» رنگارنگ بودن آن پرچمهاست كه رنگهاي مختلف و متفاوتي دارند.
4- مقصود از اين جمله كه حضرت فرموده است «پرچمهايشان از پنبه و كتان و ابريشم نيست»، اين است كه: جنس آن پرچمها از نوع اجناس ياد شده نميباشد بلكه جنس آنها چيز ديگري است.
5- مقصود از اين جمله كه حضرت فرموده است «مختوم في رأس القناة» اين است كه بر روي پوشهي آن پرچمها نوشته شده است و اين معنا از مفهوم كلمهي «رايات» كه جمع «راية» و به معناي پرچم و علم است و همچنين از مفهوم كلمهي «مختوم» كه به معناي مهرشده ميباشد، استفاده ميشود.
6- مقصود از كلمهي «خاتم» انگشتر پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله است، كه طبق منابع معتبر
حديثي و تاريخي بر روي نگين آن جملهي «لا اله الا الله، محمد رسول الله» نقش گرديده و آن حضرت از آن انگشتر بجاي مهر و امضاء استفاده مينمودهاند.در اين زمينه نويسندهي كتاب «قاموس قرآن» چنين مينويسد:
ناگفته نماند: انگشتر را از آن جهت «خاتم» گفتهاند كه نامه را با آن ختم و مهر ميكردهاند چنانكه در كتاب «نهايه» دربارهي خاتم سلطان گفته است كه سلطان براي ختم نامه احتياج به «خاتم» دارد.
و جرجي زيدان در تاريخ تمدن اسلام جلد 1 صفحهي 22 ذيل كلمهي خاتم گويد: همينكه پيغمبر اسلام درصدد نامه نوشتن به شاهنشاه ايران و امپراطور روم برآمد به حضرتش يادآور شدند كه اگر نامه بدون مهر باشد ايرانيان آن را نميپذيرند. پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله هم مهري از نقره تهيه فرمود كه روي آن جملهي «محمد رسول الله» نقش شده بود (1).
7- مقصود از «سيد اكبر» در خطبهي مذكور، شخص رسول الله صلي الله عليه و آله است. زيرا در حديثي كه مفضل از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است آن حضرت «سيد اكبر» را شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله و «صديق اكبر» را اميرالمؤمنان عليهالسلام معرفي فرموده است. (2).
از توضيحات مختصري كه در رابطه با خطبهي مزبور يادآور شديم اين نتايج به دست ميآيد:
الف: در آستانه ظهور مبارك حضرت صاحبالامر -عجل الله تعالي فرجه - پرچمهاي زيادي كه نشانهي وحدت و يكپارچگي ملت مسلمان ايران و تصميم قاطع و رزم بيامان آنها عليه خصم و دشمن زبون و سپاهيان سفياني است در مشرق زمين پيدا ميشود.ب: اين پرچمها كه از هر سو و جاي جاي سرزمين مقدس ايران بوسيلهي مردم مسلمان و فداكار و از جان گذشتهي ايران براي شكست نهايي دشمن به اهتزاز درميآيد علامت خاص و رنگ مخصوص ندارد بلكه رنگارنگ و از همه رنگ است.
ج: جنس اين پرچمها - همانگونه كه در متن خطبه آمده است- از پنبه و كتان و ابريشم نيست و بر روي پوشهي آن پرچمها نوشته شده و اين نوشته نقش نگين انگشتر
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله «لا اله الا الله، محمد رسول الله» است.
د: رهبري اين پرچمها را سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و از تبار اهلبيت عليهمالسلام به عهده دارد كه البته به نام وي اشارهاي نشده است.
ه: با پيدايش اين پرچمها در ايران دشمنان قسم خورده اسلام به وحشت ميافتند.
و: حاملين اين پرچمها بسوي كوفه (عراق) به پيش ميروند و خونهاي پدران خود را كه در جنگ از دست دادهاند مطالبه ميكنند.
و اما مقصود از سيدي كه اين پرچمها را به طرف عراق رهبري ميكند يا منظور از او سيد حسني معروف، يا جناب سيد هاشمي خراساني، و يا سيد حسيني است كه در اين رابطه در بخشهاي آينده به تفصيل سخن خواهيم گفت و در اينجا در شرح ويژگيهاي خطبه به همين مقدار بسنده ميكنيم چه آنكه اصول فقرات آن معلوم و براي هر خوانندهاي واضح و روشن است.
در اينجا اين نكته را يادآور ميشويم اينكه ما عبارت «مختمة في رؤس القنا بخاتم السيد الاكبر» در متن عربي حديث را، به اينصورت ترجمه نموديم: كه بر روي پوشهي پرچمهاي آنان نقش نگين پيغمبر (لا اله الا الله محمد رسول الله) نوشته شده، بر اساس روايت بسيار مفصلي است كه خلاصهاش چنين است:امام صادق عليهالسلام فرمود: چون جريان كار اميرالمؤمنين عليهالسلام و معاويه عليهالهاويه به پادشاه روم رسيد از معاويه و علي عليهالسلام درخواست نمود تا هر يك، داناترين شخص خاندان خود را بسوي او بفرستند تا از آنها پرسشهايي بعمل آورد.
علي عليهالسلام امام حسن مجتبي عليهالسلام و معاويه يزيد را فرستاد پادشاه يزيد را احضار كرد و نقش صورتهايي كه در خزينه داشت به او نشان داد و دربارهي اين صورتها از او پرسشهايي نمود، يزيد درمانده نتوانست هيچگونه جوابي را ارائه دهد، سپس حسن عليهالسلام را خواست و نخستين صورتي كه به او نشان داد به شكل ماه بود، حضرت فرمود: اين صفت آدم ابوالبشر است و در آخر سر نقش صورتي را به حضرت نشان داد كه نوراني بود و چون حضرت آن را ديد گريست.
پادشاه سبب گريهاش را پرسيد فرمود: اين صفت جدم پيغمبر است كه محاسني انبوه و سينهاي گشاده و گردني بلند داشت و از دار دنيا رفت و چيزي از خود باقي
نگذاشت مگر انگشتري كه در دست راستش ميكرد و بر روي آن نوشته شده بود لا اله الا الله محمد رسول الله. (1).ضمنا ناگفته نماند كه: در ضمن روايت ديگري نيز كه مرحوم شيخ صدوق عليه الرحمه در كتاب «امالي» از حسين بن خالد صيرفي از امام هشتم حضرت علي موسيالرضا عليهمالسلام نقل نموده، و آن حضرت دربارهي نقش خاتم حضرت آدم عليهالسلام و برخي از پيامبران بزرگ خدا مانند: حضرت نوح عليهالسلام و حضرت ابراهيم عليهالسلام و حضرت موسي عليهالسلام و حضرت عيسي عليهالسلام و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و همچنين نقش خاتم اميرمؤمنان عليهالسلام و برخي از امامان معصوم عليهمالسلام با حسين بن خالد به گفتگو پرداخته چنين آمده است كه: حضرت امام رضا عليهالسلام فرمود: و نقش خاتم حضرت ختمي مرتبت محمد صلي الله عليه و آله: «لا اله الا الله محمد رسول الله» بود. (2).
از جمله نشانههائي كه در خطبهي مذكور خاطر نشان شده است تعطيل شدن مسجدها بمدت چهل شب، و يا چهل شبانه روز است، و ظاهرا اين تعطيلي مسجدها نيز در عراق و اينكار يا بر اثر شدت جنگ و حملات ايرانيان بداخل خاك عراق و هجوم به شهرهاي عمده و مركزي آن كشور است و يا بر اثر فشار مردم به دولت وقت، و هرج و مرج كه در عراق واقع ميشود، حكام درماندهي بغداد براي جلوگيري از اغتشاش و تظاهرات مردم و فشاري كه بر آنها وارد ميشود مانند هر دولت درماندهي ديگري براي نجات خود حكومت نظامي، اعلام مينمايند تا بدين وسيله جلو رفت و آمد مردم را بگيرند، و بدين لحاظ مساجد به تعطيلي كشيده ميشود.
از جملهي علائمي كه در خطبهي مزبور آمده است (كشف هيكل) ميباشد. و (هيكل) بنابر آنچه در كتاب لغت از آن سخن به ميان آمده است معاني متعددي دارد كه از آن
جمله است: (هيكل) بمعناي ساختمان رفيع و بلند، و درخت بزرگ و بلند، و انسان، يا حيوان درشت و تنومند، و صورت و تنه پيكر شخص، و مجسمه، و همچنين جائي در كنيسه كه در آن تصوير حضرت مريم و عيسي عليهالسلام باشد.
با توجه به معاني متعددي كه در مورد كلمه (هيكل) بكار رفته است، چون بيشتر علائمي كه در خطبهي حضرت ذكر گرديده در كوفه ميباشد، دور نيست كه مراد از: كشف هيكل (بطوريكه كه در روايت ديگري خواهيم آورد) برداشتن خشتهاي طلا، و عريان ساختن گنبد مطهر اميرالمؤمنين عليهالسلام و باز كردن حرم مطهر، و غارت كردن اشياء نفيس موجود در آن (در زمان سفياني اول و يا سفياني دوم) و تخريب مرقد مطهر و چپاول اموال و اشياء پربهاي خزينه حضرت ميباشد.چه آنكه در خزانهي حرم مطهر مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهالسلام بطوريكه نقل ميكنند، اشياء نفيس و گرانبها از: در و لؤلؤ و جواهرات، و ياقوت سرخ، و زبرجد سبز، و هم چنين اشياء نفيس ديگر از قبيل اينكه ميگويند: منقلي تمام طلا كه آتش آن از ياقوت سرخ است و در كنار آن مرغي با جوجهاش از طلا و تمثالهائي از جواهرات، و چيزهائي ديگر از ياقوت و الماس و نظائر آن (از هدايائي كه مردم مسلمان بعنوان تحفه و هديه به نجف برده و در آنجا گذاردهاند) موجود است كه تاكنون هيچ چشمي آن را نديده و هيچ گوشي وصف آنها را نشنيده است.
اينك به حديث مفصلي كه دربارهي برخي از علائم ظهور و اشاره به تخريب مرقد مطهر اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيده است توجه فرمائيد:
مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در كتاب بحارالانوار از محدث مشهور محمد بن مشهدي از جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده است كه گفت:
انس بن مالك، خادم رسول خدا صلي الله عليه و آله براي من نقل كرد كه وقتي اميرالمؤمنين عليهالسلام از جنگ نهروان مراجعت نمود در «براثا» (كه محلي بين بغداد و كاظمين بوده است) نزول اجلال فرمود، در آنجا راهبي بنام «حباب» در غاري منزل داشت، همين كه راهب سر و صداي لشكر را شنيد از غار بيرون آمد و لشكريان حضرت را كه ديد مضطرب گشت، با
شتاب از كوه بزير آمد و پرسيد اين كيست و رئيس اين لشكر چه كسي است؟ گفتند اين اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه از جنگ با اهل نهروان برگشته است.
حباب از ميان لشكريان گذشت تا به خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد، و گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين حقا حقا! حضرت فرمود: از كجا دانستي كه من به حقيقت اميرمؤمنانم؟ حباب گفت: اينرا دانشمندان و علماي ما بما اطلاع دادهاند. حضرت فرمود: اي حباب، حباب گفت: شما از كجا دانستيد كه نام من حباب است؟ حضرت فرمود: حبيبم رسول خدا صلي الله عليه و آله اين را به من خبر داده است. حباب گفت: دست خود را دراز كنيد تا من با شما بيعت كنم (و انا اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا صلي الله عليه و آله رسول الله و انك علي بن ابيطالب وصيه): «من به حقيقت گواهي ميدهم كه جز خداي يگانه خدائي نيست و محمد صلي الله عليه و آله فرستادهي اوست، و تو علي بن ابيطالب وصي و جانشين او هستي».
حضرت پرسيد حباب در كجا زندگي ميكني؟ جواب داد در غاري كه در اين بلندي است منزل دارم، حضرت فرمود: از امروز به بعد در آنجا سكونت مكن، در اينجا مسجدي بنا كن و آن را به نام سازندهاش نامگذاري نما، پس مردي به نام «براثا» آن را ساخت و آن مسجد به نام او معروف گشت.
آنگاه فرمود: اي حباب از كجا آب مينوشي؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! در اينجا از دجله آب مينوشم، فرمود: چرا در همين جا چشمه يا چاهي حفر نميكني؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين هر وقت چاهي حفر كرديم آبش شور بود. حضرت فرمود: در همين جا چاه حفر كن، وقتي حفر كردند سنگ بزرگي در آن پيدا شد كه نتوانستند آن را بيرون بياورند، خود اميرالمؤمنين عليهالسلام آن سنگ را درآورد و چون سنگ از جا كنده شد چشمهي آب شيرين و گوارائي از زير آن جوشيد، آنگاه حضرت به حباب فرمود: بعد از اين بايد آب آشاميدني تو از اين چشمه باشد.
سپس فرمود: اي حباب، به زودي در جنب مسجد تو شهري بنا ميشود (بغداد) كه ستمگران بسيار فراواني در آن باشند و (مردمش) بلاي بزرگي در پيش خواهند داشت. تا جائي كه در هر شب جمعه هفتاد هزار عمل منافي عفت و زنا مرتكب گردند، وقتي ظلم وبلاي آنها زياد شد، راه اين مسجد را ميبندند، كسي اين مسجد را خراب
نميكند مگراينكه كافر باشد، سپس آنرا دوباره تجديد بنا ميكنند، و آنگاه در مرتبهي آخر وقتي كه مسجد را خراب كردند سه سال مردم را از رفتن به حج منع ميكنند، و زراعتهاي آنها ميسوزد.
و خداوند مردي از اهل (سفح) (1)(و يا بعبارت روشنتر: مرد سفاك و بيباك و خونريزي) را بر آنها مسلط ميكند، و او به هيچ شهري وارد نميشود مگر آنكه آن را خراب ميكند و مردم آن را ميكشد، سپس بار ديگر باز هم بسوي آنها برميگردد. آنگاه مردم آن تا سه سال به قحط و غلا مبتلا ميشوند، و سختي و رنج زيادي به آنها ميرسد، و باز آن مرد سفاك و خونريز به جانب آنها برميگردد سپس وارد بصره ميشود و هر خانه كه بيابد ويران ميسازد و ساكنين آن را به قتل ميرساند و مردمش را نابود ميكند، و اين در موقعي است كه خربه، (كه نام جائي است در بصره) آباد و مسجد جامعي در آن بنا شده باشد در آن موقع هنگام نابودي «بصره» فرا ميرسد.
آنگاه به شهري كه «حجاج بن يوسف» آن را بنا كرده و آنرا «واسط» ميگويند، وارد ميشود، و با آنجا نيز همانگونه كه با بصره و مردم آن رفتار كرد، رفتار مينمايد، سپس متوجه بغداد ميگردد و بدون اينكه (به حسب ظاهر) با مردم آن كاري داشته باشد وارد آنجا ميشود سپس مردم آنجا بكوفه پناه ميبرند و مردم كوفه در آن موقع هنوز از وي دچار ترس و هراس نشدهاند (يعني: كوفه تا آنوقت نسبت بجاهاي ديگر امنترست).
و در نسخهي ديگري است (مردم براي حفظ جان خود به سرعت به طرف كوفه ميروند تا خود را از مهلكه نجات دهند، زيرا هيچ شهري مانند كوفه (كه ظاهرا مراد از آن نجف اشرف است) امنيت ندارد.«ثُمَّ يَخْرُجُ هُوَ وَ الَّذِي أَدْخَلَهُ بَغْدَادَ نَحْوَ قَبْرِي فَيَتَلَقَّاهُمَا السُّفْيَانِيُّ فَيَهْزِمُهُمَا ثُمَّ يَقْتُلُهُمَا وَ يُوَجِّهُ جَيْش نَحْوَ الْكُوفَةِ»
بعد از آن، آن مرد سفاك، و كسي كه او را با خود به بغداد آورده است به جانب قبر من روانه ميشوند تا آن را نبش كنند كه در آن وقت با سفياني روبرو
1) نام محلي از عراق عرب است (مراصد).
ميشوند، و سفياني با آنها ميجنگد و شكستشان ميدهد و سپس همهي آنها را ميكشد و لشكري به كوفه ميفرستد و مردي از اهل كوفه بيرون ميآيد و مردم را پناه ميدهد و هر كس به او پناه برد، نجات مييابد.
آنگاه لشكريان سفياني وارد كوفه ميشوند و مردم آنجا را هر كس كه ببينند ميكشند و كسي را باقي نميگذارند، و تا جائي قتل عام ميكنند كه حتي يك نفر از آنها از كنار (در) بزرگي كه روي زمين افتاده است ميگذرد و آنرا ميبيند و به آن اعتنا نميكند، ولي بچه كوچكي را كه ميبيند خود را به او ميرساند و او را ميكشد.
اي حباب! آگاه باش كه در آن موقع كارهاي بزرگي به وقوع ميپيوندد كه بايد منتظر آنها بود، هيهات، هيهات كه آشوبها همچون پارههاي شب ظلماني روي ميدهد. اي حباب آنچه را به تو گفتم به خاطر بسپار. (1).
مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه - درحديثي از (عبدالله فرزند عمر) در مورد خراب شدن مسجد (براثا) از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله چنين مينويسد:
منافقين در شبي مسجدي را در مدينه خراب كردند و اين عمل براي اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيار گران و ناگوار آمد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:اينقدر ناراحت نباشيد، زيرا اين مسجد تعمير خواهد شد ولي موقعي كه مسجد (براثا) خراب شد حج باطل ميشود (يعني مردم از رفتن به حج منع ميشوند) پرسيدند يا رسول الله مسجد براثا در كجاست؟ فرمود: در زمين عراق در طرف غربي بغداد واقع شده، و در آن مسجد هفتاد نبي و وصي نماز خوانده و آخرين آنها اين مرد است و به اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام اشاره فرمود.
سپس مرحوم سيد بن طاووس در مورد خراب شدن اين مسجد چنين مينويسد:
(سليلي) گويد: من خودم ديدم كه (حنبليها) يعني: (پيروان احمد حنبل كه فرقهاي از اهل سنت ميباشند) اين مسجد را خراب كردند، و در مسجد قبرهايي حفر كردند و مردههاي مردم را به زور از صاحبانشان باز ميگرفتند، و با اين كه
1) بحارالانوار، ج 52 ص 219-217 حديث 80.
ايشان قبوري ساخته و آماده كرده بودند با اين حال آنها را در آنجا دفن ميكردند تا اينكه از صورت مسجد بودن بيرون رود و آنجا را قبرستان كنند و مسجد تعطيل گردد، حتي اينكه در آنجا درخت خرمائي بود آن را قطع كردند و تنهي آن را آتش زدند و (تيرهاي) سقف مسجد را نيز سوزاندند.
و اين در سال 312 هجري بود و در همانسال حج تعطيل شد و سليمان بن حسن (قرمطي) خروج كرده و راه حجاج بيت الله را بست، و آنها را به قتل رسانيد و حج را تعطيل نمود و برفي در بغداد آمد كه درختان خرماي آنها از شدت سرما سوخت و (خشك شد) و او هم به هلاكت رسيد.
آنگاه سيد بن طاووس چنين مينويسد: كه ناقد مولاي من به من خبر داد كه عمرو، قاضي بغداد به وي گفته است: من در قريهي (صرصر) كه سه فرسخي بغداد است صد هزار درخت خرما داشتم كه همگي سوخت و خشك شد.
سپس اين چنين مينويسد: كه (سليلي) گويد: چه شأني از اين نيكوتر و چه امري از اين پيشگوئي واضحتر است. (1).
ياقوت حموي، متوفاي سال 626 هجري در كتاب «معجمالبلدان» پيرامون (براثا) چنين مينويسد:
(براثا) با ثاء سه نقطه و الف، محلهاي بوده است در يك طرف بغداد كه در قبلهي (محلهي كرخ) و جنوبي باب محول، واقع شده و تنها يك مسجد داشته است كه شيعيان در آن نماز ميخواندهاند و فعلا خراب شده است، و همچنين آن محله نيز اثري از آن باقي نمانده است. اما مسجد براثا را من خودم قسمتي از ديوارهاي خراب شدهي آن را كه باقي مانده بود ديدم و آنهم در زمان ما خراب گرديد.
سپس (ياقوت حموي) در دنبالهي سخنان خود دربارهي مسجد براثا چنين مينويسد:
اين مسجد در سال 329 هجري دوباره ساخته شد و ساختمان آن به اتمام رسيد
1) الملاحم و الفتن ص 131، 130 باب 48 طبع منشوراتالرضي.
و نماز جمعه در آن خوانده شد، اين مسجد قبلا مسجدي بود كه گروهي از شيعيان در آن اجتماع ميكردند و به (صحابه) ناسزا ميگفتند و «راضي بالله» (خليفهي عباسي) آن را خراب كرد و هر كس كه در آن مسجد يافت دستگير نموده و او را به زندان انداخت و مسجد را با خاك يكسان نمود (شيعيان) جريان خراب كردن مسجد را به امير الامراء بغداد اطلاع دادند و او فرمان داد تا مسجد را دوباره بسازند و آن را توسعه دهند و در جلو آن اسم (الراضي بالله) نوشت (تا بدين وسيله خليفه، از خراب كردن آن صرف نظر كند) و پيوسته تا مدتها و بعد از سال 450 هجري در آن اقامهي نماز شد و سپس به حال خود واگذاشته شد، و براثا پيش از بناي بغداد دهكدهاي بود كه ميگفتند علي عليهالسلام در موقع جنگ با خوارج نهروان، از آن دهكده عبور كرده و در همين جا كه بعدها (مسجد براثا) بنا شد نماز خوانده است. (1).
ناظم الاسلام كرماني نيز در كتاب «علائم ظهور» كه در سال 1329 هجري به طبع رسيده است، پس از آنكه جريان گفتگوي «راهب» را با اميرالمؤمنان عليهالسلام خيلي فشرده و مختصر نقل نموده چنين اظهار داشته است:
(در وقتي كه حضرت اين خبر را داد هنوز بغداد بنا نشده بود چه آنكه بغداد در زمان (بنيعباسي) بنا گرديد. و در چند سال پيش از اين كه خط آهن را از بغداد به كاظمين كشيدند به امر والي بغداد، مهندس فرنگي براي تسويهي راه آهن، مسجد براثا را خراب كرد و در همان نزديكي مسجدي رابه همان اسم براثا بنا نمودند. (2).
آنچه از حديث اميرالمؤمنين عليهالسلام و گفتگوي آن حضرت با راهب استفاده ميشود اين است كه: پس از خراب شدن (مسجد براثا) در دفعهي آخر، مردي سفاك و بيباك و ناپاك
و خونريز كه دست نشاندهي اجانب است بر عراق مسلط ميشود. او جنايتكاري بينظير است تا جائيكه حتي خود را براي خراب كردن قبر اميرالمؤمنين عليهالسلام و نبش قبر مطهر آن حضرت آماده ميكند، و به طرف كوفه و نجف ميرود تا قبر مطهر را نبش كند ولي در نجف با لشكريان (سفياني) برخورد ميكند و در نتيجه در برابر او شكست ميخورد، و او و يارانش همگي به قتل ميرسند.
دربارهي اين مرد ناپاك و جنايتكاران حرفهاي ديگري كه با او همراز و همكار و همدست هستند. و ظاهرا او همان (سفياني اول) و دست نشاندگان وي از (بنيالعباس) و حكام جنايت پيشهي بغداد ميباشند، روايات بسياري رسيده است كه ما در اينجا براي مزيد اصطلاح خوانندگان گرامي به چند نمونه از آنها اشاره ميكنيم.
1- در كتاب «الزامالناصب» در ضمن خطبهي بسيار مفصلي از اميرالمؤمنين عليهالسلام بنام خطبهي «البيان» چنين آمده است:
«اي واي بر كوفه و مسجد آن، اي واي بر صاحبان حقايق، اي واي بر ناتوانان شيعه در سختيها و گرفتاريها، و كجا ميتوانند فرار كنند يا قرار گيرند و در امنيت باشند وقت ظاهر شدن آن مرد بيدين و سخت تازنده در دشمني و عداوت (كه بنا بر احتمال مرجوحي ظهور او در سال هزار و سيصد و نود هجري واقع ميشود» (1).
او كسي است كه در خلقتش كجي ميباشد و ترشرو و زشت سيرت است (يا آنكه لبهاي او آويزان و بدنما، و دندانهايش نمايان است) و جور و ستم مينمايد، با لشكري كه از بسياري عدد آنها شمارهي آنان ممكن نيست و از راهي كه در پيش گرفتهاند برنميگردند، و شمارهي آنان باز گردانده نميشود (يعني كشته ميشوند) و اسيرانشان ياري كرده نميشود (يعني رؤساء در فكر آزاد ساختن كساني كه در جنگ به اسارت ميروند نيستند) و فيل و كركدن با آنها است (2)و پشتها را گرانبار مينمايند و اهل سرحدات را (يعني مردم مرزنشين را) ميترسانند و آنها را به وحشت مياندازند و در روي زمين ميگردند، و يا
اينكه در دريا شناوري نموده، و در روي هوا سير ميكنند و اموال مردم را غارت مينمايند. (1).
2- در همان كتاب «الزامالناصب» در ضمن همان خطبهي مذكور چنين آمده است:
آگاه باشيد، به درستي كه زود باشد در «زوراء» يعني: در بغداد، مردي كارساز و دلير از غيرمسلمانان از (بنيفنطورا) (2)فرود آيد، با اشرار و كفار و چه اشرار و كفاري كه رحم و عطوفت از دلهاي آنان رخت بربسته و درازي آرزوهايشان آنان را به رنج و مشقت مياندازد تا به آنچه ميخواهند برسند.
پس اهل «ابله» يعني اهل بصره را ميكشند و كساني را كه از ايشان در پشتهها و تپههاي بلند متواري شدهاند اسير ميكنند و جوانها را به قتل ميرسانند و زنها را زنده نگه ميدارند و در جستجوي تعدادي از بنيهاشم (يعني سادات) برميآيند، و در نسخه ديگر و در جستجوي بنيشداد و بنيهاشم برميآيند تا آنها را همانند غنائم جنگي با خود همراه برند، و فتنهي آنها اسلام را ضعيف و آتش آنها شام را ميسوزاند. (3).
از آنچه تا به اينجا گفته شد اين نتيجه بدست ميآيد كه:
بنابراين، ممكن است مقصود از: (كشف هيكل)، سرقت اموال خزينه حرم مطهر، و تخريب مرقد پاك مولاي متقيان (صوات الله و سلامه عليه) باشد.
و البته، احتمال هم دارد كه (كشف هيكل) در جاي ديگر غير از نجف اشرف، (مانند كشف معبد بزرگ حضرت سليمان در بيتالمقدس) باشد. چه آنكه در آن معبد نيز اشياء نفيس و گرانبها و شگفتآوري بوده است. و شگفتيهاي آن معبد بطوري كه نقل كردهاند فراوان است از آن جمله، گفتهاند: اين معبد ساختمان بسيار زيبا و مجلل و با
شكوهي بوده است كه در زمان حضرت سليمان به دستور وي بر روي 360 پايه، به عدد ايام سال ساخته شده، و پايههاي آن از سنگهاي مرمر گران قيمت و كمياب كه در آن نقش و نگارهاي عجيبي بكار رفته و عقلها را مات و مبهوت و حيران و بيننده را دچار شگفتي مينمود، بنا گرديده و زمين آن از بلور و شيشهي شفاف سفيد كه از زير آن نهر آب جريان داشت و در آن انواع ماهيها و حيوانات دريائي افكنده بودند ساخته شده بود.
بسياري از مفسران تصريح كردهاند كه حضرت سليمان دستور داده بود پيش از آنكه (بلقيس) (ملكهي سبأ) به سرزمين شام برسد، چنين قصر و بارگاه پر زرق و برقي بسازند، و هدفش از اينكار نمايش قدرت براي تسليم ساختن او بود.
و چون (ملكهي سبأ) وارد پايتخت سليمان شد و او را به طرف قصر جديدالبناء راهنمائي كردند و به او گفته شد كه داخل قصر شو، ملكه كه آن منظره را ديد گمان كرد كه نهر آب است (فلما رأته حسبته لجة و كشفت عن ساقيها) لذا ساق پاهاي خود را برهنه كرد (تا به خيال خود از آب بگذرد اما سليمان به او گفت: كه حياط قصر از بلور صاف و شيشهي شفاف ساخته شده است اين آب نيست كه بخواهي پا را برهنه كني و از آن بگذري (قال انه صرح ممرد من قوارير)). (1).
بنابراين، احتمال دارد كه مقصود از (كشف هيكل) كشف اين ساختمان عجيب و غريب در بيتالمقدس باشد چه آنكه امروزها بطوري كه ميگويند «اسرائيل» براي دستيابي به آثار باستاني دست به حفاريهايي زده است. (2).
از جملهي علامتهايي كه در خطبهي مذكور آمده است برافراشته شدن سه نوع پرچم در اطراف مسجد بزرگ است و ظاهرا مقصود از اين مسجد بزرگ همان مسجد جامع كوفه ميباشد و البته به درستي معلوم نيست كه صاحبان اين پرچمها كيانند پس ممكن است در آنجا پرچمهاي مختلفي كه به افراد و يا گروههاي مختلفي تعلق دارد به اهتزاز درآيد و احتمال هم دارد كه مراد از مسجد بزرگ «بيتالمقدس» و منظور از
اين سه پرچم به قرينه اينكه حضرت فرموده است: القاتل و المقتول في النار، پرچم ابقع، و اصهب، و پرچم سفياني باشد.و در بعضي از نسخهها آمده است كه (و خفق رايات ثلاث حول المسجدالاكبر يشبهن بالهدي (يشبهن بالمهدي) يعني: از جملهي علائم به اهتزاز درآمدن پرچمهاي سهگانهاي است در اطراف مسجد بزرگ كه شبيه به هدايت، و يا شبيه به مهدي عليهالسلام هستند، اما صاحب هدايت نيستند.و از اين جمله چنين ظاهر ميشود كه صاحبان اين پرچمها تنها ادعاء مسلماني دارند و در ادعاء خود دروغ ميگويند و در حقيقت كارهائي كه انجام ميدهند بر اساس حق و حقيقت نيست. و اينكه ميگويند ما مسلمانيم و با يهود دشمنيم تنها صرف ادعاست و جنگ آنها با يهود هم فقط روي حساب عصبيت و مليت است و از اسلام خبري ندارند و لذاست كه حضرت ميفرمايد اين پرچمها شبيه به هدايتند اما اهل هدايت نيستند.
ديگر از جملهي علائم كه در خطبهي حضرت آمده است كشته شدن با گلوله و موشك و پرتاب بمبهاي آتشزا و وسائل مدرن جنگي است كه در يك لحظه، صدها و بلكه هزاران نفر به خاك و خون كشيده ميشوند.
از جملهي علائمي كه در خطبهي مورد بحث ذكر شده است كشته شدن «نفس زكيه» يعني: انساني پاكدل، با هفتاد نفر از مردان پاك و صالح در پشت كوفه يعني: در نجف اشرف است، چه آنكه در بيشتر اخبار پشت كوفه به نجف اشرف تعبير شده است.و اين نفس زكيه، گرچه معلوم نيست كه چه كسي است ولي از ظاهر خبري كه دربارهي او نقل شده معلوم ميشود كه او سيدي بزرگوار و از اهل علم و فضل و از افراد مشهور و معروف است و به همين لحاظ هم مخصوصا اميرالمؤمنين عليهالسلام به كشته شدن او اشاره فرمود و قتل وي را از جملهي علائم قلمداد نموده است.
و شايد هفتاد نفري كه با وي به شهادت ميرسند همگي از اهل علم و اشخاص دانشور و مردان مؤمن و متدين و خداجوي باشند. و اين نفس زكيه چنانچه قبلا هم در بخش اول تحت عنوان علائم حتميه «نفس زكيه» تذكر دادهايم غير از نفس زكيهاي است كه نامش (محمد بن الحسن) است و پيش از ظهور وليعصر- عجل الله تعالي فرجه- با فاصلهي پانزده روز در بين ركن و مقام به شهادت ميرسد.
زيرا نفس زكيهاي كه در مكه به شهادت ميرسد، شهادت وي از علائم نزديك به ظهور است و شهادت نفس زكيهاي كه در نجف اشرف واقع ميشود مدتي پيش از زمان ظهور حضرت است، و از برخي از اخبار چنين استفاده ميشود كه قتل نفس زكيهاي كه در نجف اشرف انجام ميشود و هفتاد نفر از مردان پاك نيز همراه او كشته ميشوند بوسيلهي (سفياني اول) صورت ميپذيرد.
و البته امكان هم دارد كه بوسيلهي سفياني دوم انجام شود و او يكي از افراد سرشناس را دستگير كند و او را با هفتاد نفر از اهل علم، همگي يكجا به قتل برساند، ولي به حسب ظاهر آنچه از بيشتر اخبار فهميده ميشود شهادت نفس زكيه با هفتاد نفر از صلحاء در نجف اشرف از كارهاي زشت و ناستودهي سفياني اول است.
از جملهي علائمي كه باز هم در خطبهي مورد بحث به آن اشاره شده است، بريده شدن سر مردي از بنيهاشم در بين ركن و مقام است، و اين مرد هاشمي، چنانچه قبلا هم گفتيم سيد جليلالقدري است كه سر او را در بين ركن و مقام در خانه خدا (بشكل خاصي) ميبرند، و او پسر عموي آن سيدي است كه در مدينه به شهادت ميرسد.در مورد كشته شدن اين سيد، كه در مدينهي منوره صورت ميپذيرد در روايتي كه از امير مؤمنان عليهالسلام رسيده، چنين آمده است:
سفياني مينويسد، براي آن كسي كه در كوفه است بعد از آن كه كوفه را كوبيده باشد، به او فرمان ميدهد كه به طرف حجاز برود، پس او به طرف مدينه حركت ميكند و شمشير كشيده چهار صد نفر از قريش و انصار را ميكشد و شكمها را دريده و بچهها را به قتل ميرساند و يك برادر و خواهر را كه نام آنها (محمد و فاطمه) است
ميكشد و كشتهي آنها را بر در مسجد مدينه به دار ميزند. (1).
از اين حديث و حديث بعدي كه در همين زمينه از امام صادق عليهالسلام روايت شده چنين فهميده ميشود كه علاوه بر اين خواهر و برادر، يك سيد ديگر نيز در مدينه كشته ميشود. زيرا در روايتي كه از آن حضرت نقل شده چنين آمده است كه فرمود:
ناچار بايد در مدينه سيدي از آلمحمد صلي الله عليه و آله كشته شود، از آن حضرت پرسيدند يا بن رسول الله آيا اين «سيد» همان نيست كه لشكريان سفياني او را به قتل ميرسانند؟! فرمود: نه، و لكن لشكريان (بنيفلان) يعني: اتباع بنيعباس، آنهائي كه در عراق حكومت ميكنند وي را ميكشند يكي از آنها ميآيد و وارد مدينه ميشود و مردم نميدانند به چه منظوري به مدينه آمده است پس آن سيد را ميگيرند و او را به قتل ميرسانند و زماني كه او را از روي ظلم و ستم، و تجاوز و دشمني كشتند ديگر خداوند به آنها مهلت نميدهد و پس از اين ماجرا متوقع فرج، و ظهور حضرت مهدي عليهالسلام باشيد. (2).
از اين حديث استفاده ميشود كه اين سيد مظلوم به دست عراقيها كشته ميشود.و البته ناگفته نماند كه از برخي اخبار چنين استفاده ميشود كه دو سيد در مكه و دو سيد در مدينه كشته ميشوند اما دو سيدي كه در مكه كشته ميشوند يكي همان «نفس زكيه» است- كه پيشتر گفتيم سيد حسيني است- و ديگري سيدي است كه اهل مكه بر او يورش ميبرند و او را ميكشند و سرش را به شام ميفرستند و او سيد حسني است. (3).
و اما آن دو سيد ديگر كه در مدينه، كشته ميشوند، يكي برادر نفس زكيه و ديگري پسر عموي اوست. (4).
از جملهي علائمي كه در خطبهي اميرالمؤمنين عليهالسلام به روايت (اصبغ) درمورد علائم
ظهور حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجه ذكر گرديده است، كشته شدن انسانهاي بيگناه و بيدفاعي است كه با وجود دور بودن از ميدان جنگ، بدون جرم و گناه و بيآنكه بتوانند از خود حركت و مقاومتي نشان دهند و خويشتن را در برابر حملهي ناجوانمردانه و غافلگيرانه دشمن آماده نمايند به قتل ميرسند.
اين علامت از علامتهاي بسيار عجيب و شگفتآوري است كه شايان توجه و درخور دقت است، زيرا اميرالمؤمنين عليهالسلام با اتكاء به علم و دانش خدادادي با يك جملهي كوتاه و پر مغز (و قتل الاسقع صبرا في بيعة الاصنام) به وقوع چنين حادثهي دردآوري در آينده اشاره نموده و با ذكر همان يك جملهي كوتاه ولي بسيار پر مغز و پر معني هم علت بروز جنگ، و هم انگيزهي كشته شدن انسانهاي بيگناه را بيان فرموده است.
اما متأسفانه پيشينيان ما و كساني كه خطبهي حضرت را به زبان فارسي برگردانده و ترجمه نمودهاند از حقيقت معناي عجيبي كه در جملهي مذكور به كار رفته است غفلت ورزيده و با يك ترجمهي تحت اللفظي و سطحي از اين علامت بسيار مهم، گذشتهاند.
اينك، براي اينكه معناي واقعي جمله مزبور به دست آمده و تصوير روشني از فرمايش درر بار مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهالسلام داشته باشيم به اندازهي فهم و درك خود آن را توضيح ميدهيم تا شگفتيهاي سخن اميرالمؤمنين عليهالسلام و بيانات گرانقدر و پر بهاي حضرتش بر همگان روشن شود.
در كتاب «لسانالعرب» در مورد معناي كلمهي (اسقع) چنين مينويسد: «الاسقع، المتباعد من الاعداء و الحسدة» يعني: اسقع كسي است كه از دشمنان و اشخاص حسود و كينهتوز به دور بوده و يا از آنها دوري گزيند.
سپس چنين مينويسد: (و عرب هر جائي كه كلمهي (ص) پيش از كلمه (ق) و هم چنين هر جا كه كلمهي (س) پيش از كلمهي (ق) در لفظي ذكر شود، آن لفظ را دو جور استعمال ميكند، و لذا برخي با (سين) و برخي با (صاد) آن كلمه را استعمال مينمايد. يعني كلمهي (اسقع) دو جور خوانده ميشود هم با (سين) خوانده ميشود «اسقع» و هم با صاد خوانده ميشود «اصقع».
آنگاه در مورد معناي (اصقع) در ماده (صقع) چنين مينويسد:
(صقعه، يصقعه، صقعا ضربه ببسط كغه) يعني او را با كف دست سيلي زد. و سپس چنين ميگويد:
الصَّفعُ ضَرَبُ الشَّيء اليابِسِ المُصَمتِ مِثلِهِ كَالحَجَرِ بِالحَجَرِ وَ نَحوِهِ وَ قِيلَ الضَّرَبُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ يَابِسٍ.صقع، زدن چيز خشك پر و محكمي است بمانند آن، مثل زدن سنگ به سنگ و امثال آن، و گفته شده است (صقع) زدن با هر چيز خشكي است. (1).
و ابناثير در كتاب «النهاية في غريبالحديث و الاثر» در معناي كلمهي (سقع) با (سين) چنين مينويسد:
(سقع) في حَديثِ الأَشَرِّ الأَمَوِى إِنَّهُ قَالَ لِعَمرو بن العَاصِ في كلام جَرَى بَينَهُ وَ بَينَ عَمرو : إِنَّكَ سَقَعَتَ الحَاجِبِ، وَ أَوضَعَتَ الرَّاكِبِ الشَّقِعُ وَ الصقع : الضَّرَبُ بِبَاطِنِ الكَفِّ: أى إِنَّكَ جَبَهتَهُ بِالقَولِ، وَ وَاجَهَتَهُ بِالمَكْرُوهِ حى أدى عَنكَ وَ أَسْرَعَ وَ يُريدُ بِالإيضاعِ - وَ هُوَ ضَرْبٌ مِن السَّيرِ - إِنَّكَ أذعتَ ذكر هذا الخبر حَتَّى سَارَت بِهِ الرُّكَبانِ» (2).در حديث (اشج اموي) آمده است كه وي در مورد سخني كه بين او و «عمرو عاص» رد و بدل شد به «عمروعاص» گفت: تو مانع را كنار زدي و آنچه داشتي بيرون ريختي و سوار هم آورد و مبارزت را فراري دادي.
آنگاه ابناثير پس از ذكر اين جمله چنين ميگويد: سقع و صقع با كلمهي (س) و (ص) به معناي زدن با كف دست است، و سپس وي جملهي مذكور را اينگونه معنا ميكند يعني تو با گفتار خود با او روبرو شدي، و با چيزي كه آن را خوش نداشت سخت به مقابله پرداختي تا اينكه او دست از سرت برداشت و به سرعت از ميدان بدر رفت، و بدين وسيله او را از ميدان به در كردي و مقصود او از «ايضاع» (فراري دادن) كه نوعي از رفتن با شتاب است، اين است كه: تو اين جريان را آنچنان بر ملا كردي تا جايي كه سواره را وادار نمودي بدين وسيله مركب خود را بحركت درآورده و فرار نمايد).
خلاصهي سخن آن كه، معناي جملهي مذكور اين است كه: تو در ميدان نبرد، سخت به مقابله پرداختي تا اين كه رقيبت را از ميدان به دركردي و با اينگونه مقابله كردن جان خود را نجات دادي و او دست از سرت برداشت.
توضيح:
جملهي عربي (انك سقعت الحاجب و اوضعت الراكب) در حديث اشج اموي، سرزنش عمرو بن عاص است. چه آن كه عمروعاص در جنگ «صفين» زماني كه در ميدان نبرد با اميرالمؤمنين عليهالسلام مواجه گشت علي عليهالسلام نيزهاي حوالهي او كرد كه بر اثر آن از روي مركب درغلطيد و چون مرگ را در يك قدمي خود مشاهده كرد پاهاي خود را بالا برد و عورتش نمودار شد و اميرالمؤمنين عليهالسلام با ديدن اين منظره زشت، روي خود را از برگرداند و از كشتن وي صرف نظر كرد. (1).
اكنون كه معناي كلمهي (اسقع) روشن شد به خوبي ميتوان فهميد كه مقصود از جملهي «قتل الاسقع صبرا في بيعة الاصنام»، كشتن انسانهاي بيگناه و بيدفاع با وسائل و ابزار مدرن جنگي مانند توپ، خمپاره، بمب، موشك و هواپيماهاي بمبافكن و امثال آنهاست كه همچون صاعقه بر سر مردم فرود ميآيند و از دور و نزديك و بالا و پايين بر سر مردم بمب فرو ميريزند و بدون اينكه آنها بتوانند از خود حركت و مقاومتي نشان دهند خانههايشان را بر سرشان خراب ميكنند.
جالب توجه اين كه حضرت با همين يك جمله به عجز و ناتواني دشمن و پستي و فرومايگي او اشاره نموده و عدم توانائي او را در برابر جنگجويان مبارز گوشزد فرموده و به علاوه علت بروز جنگ و انگيزهي كشتار مردمان بيدفاع را نيز بيان فرموده و به مسلمانان خاطرنشان ساخته است كه چون دشمن تاب و توان مقابله ندارد و از رويارويي با مدافعين عاجز و ناتوان است، دست به چنين كار احمقانهاي ميزند تا مگر بدينوسيله (با كشتار مردمان بيگناه) رقيب نيرومند خود را از پاي درآورده و او را از ميدان بيرون كند.
1) وقعة صفين ص 424 و ناسخ التواريخ ج 3 ص 13 طبع جديد حالات حضرت امير عليهالسلام.
و جالبتر اين كه: حضرت فرموده است، اين جنگ و كشتار به خاطر صلح و سازش با كفر و شكست طرف مقابل و وادار نمودن او به تسليم در برابر دنياي كفر است. چه آنكه حضرت فرموده است «في بيعة الاصنام» يعني اين كشتارهاي بيرحمانه و ناجوانمردانه كه دربارهي مردمان دور از ميدان نبرد انجام ميشود، تنها به خاطر اين است كه: آن مردم را در برابر كفار وادار به تسليم نمايند و آنها از خواستههاي مشروع خود چشمپوشي كنند.
به هر حال آنگونه كه از خطبهي اميرمؤمنان عليهالسلام استفاده ميشود همانگونه كه توضيح داديم كشتن افراد بيگناه و مردمان دور از ميدان جنگ بوسيلهي بمبها و خمپارهها و موشكهائي كه از راه دور پرتاب ميشود و صدها و هزاران نفر، از زن و مرد و كودك و پير و جوان را به خاك و خون ميكشد و خرابيها و ويرانيها و آوارگيها و بيخانمانيها را به دنبال ميآورد، از جملهي علائم ظهور حضرت وليعصر- عجل الله تعالي فرجه - ميباشد.
اينك براي اينكه خوانندهي عزيز اطمينان بيشتري پيدا كند كه جنگهاي قبل از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام با ابزارهاي جنگي مدرن واقع ميشود، حديثي را كه در همين زمينه، از پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله روايت شده است متذكر ميگرديم.
متقي هندي در كتاب «كنزالعمال» در روايتي از حذيفهاليمان، آورده است كه پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله فرمود:
«لَتَقصُدَنَّكُم نَارٌ هِيَ اليَوم خَامِدَة، في وادٍ يُقَالُ لَهُ بَرَهُوت : تَغْشَى النَّاسُ فيها عَذَابٌ أَلِيم تَأكُلُ الأنفُسُ والأموال، تَدُورُ الدُّنْيَا كُلَّهَا فِي ثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ، تَطيرُ طَيرَ الريحِ وَ السَّحَابِ، حَرُّهَا بِالليلِ أَشَدُّ مِن حَرِّهَا بِالنَّهَارِ، وَ لَهَا مَا بَينَ السَّماءِ وَالأَرضَ دَوِيٌّ كَدَوِيٌّ الرَّعِدِ القَاصِفِ هِيَ مِن رُوسِ الخَلايِقِ أدنى مِن العَرشِ، قيلَ يا رَسُولَ اللهِ أَسَليمَةٌ هِيَ يَوْمَئِذٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ؟ قَالَ : وَ أينَ المُؤمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتِ هُم شَرٌّ مِنَ الْحُمُرِ، يَتَسَافَدُونَ كَمَا تَتَسَافَدُ البَهَائِم وَ لَيسَ فيهِم رَجُلٌ يَقُولُ: مَه مَه» (1).
1) كنزالعمال ج 14 ص 345 حديث 38886، منتقم حقيقي ص 357 بنقل از كتاب «اليواقيت» ص 137 كه در سال 905 بعد از هجرت نوشته شده.
پيغمبر گرامي اسلام فرمود: در آينده آتشي بسوي شما روي خواهد آورد كه الان خاموش است از سرزميني كه آن را «برهوت» مينامند، در آن آتش عذاب دردناكي است كه هم جانها و هم اموال مردم را پايمال ميكند، تمام دنيا را در ظرف هشت روز دور ميزند، و مانند پرواز ابر و باد به آسمان پرواز ميكند. گرمي او در شب بيشتر از گرمي آن در روز است براي آن غرشي است در بين آسمان و زمين مانند غرش رعد كوبنده، و آن به سر مردم نزديكتر است از عرش، به آن حضرت عرض شد: يا رسول الله آيا در آن روز مؤمنين و مؤمنات از آن آتش درامانند؟ فرمود: مؤمنين و مؤمنات در آن روز كجا هستند! مردمان آن روز از حيوانات وحشي شرورترند، مانند بهائم دور هم جمع ميشوند و مانند جهيدن بهائم بر يكديگر، بر روي همديگر ميجهند و يك مرد در ميان آنها پيدا نميشود كه بگويد بس است، بس است، اين كارها را ترك كنيد.
در روايت ديگري كه ظاهرا در همين زمينه از حضرت جواد الائمه عليهالسلام نقل شده چنين آمده است:
«كَأَنّى بِجَرَائِدَ شَتى تُدعى بأسماء شتى، لا أرى لم رُشداً ولا لدينهم صِيانَة. كلَّما مَالُوا إِلى جَانِبِ إِنهَدَمَ مِن الجَانِبِ الآخَرِ يُعَارِضُهُم رَجُلٌ طَبَرى». (1).«گروههاي مسلح بسيار زيادي را گوئي هم اكنون با چشم خود ميبينم كه با نامهاي مختلفي ناميده ميشوند براي آنها رشد عقلاني و سلامت ايماني نميبينم، هر گاه متوجه يك جانب كار خود شوند، جانب ديگر آن خراب ميشود، مردي «طبري» با آنها به مقابله برميخيزد».
كلمهي «جرائد» كه درمتن عربي حديث آمده جمع جريده، و به گروه سواري اطلاق ميشود كه در ميان آنها افراد پياده نباشد.
بنابراين، ظاهرا مقصود از جرائد كه با نامهاي مختلفي خوانده ميشوند، كنايه از وسائط نقليه و ابزار و آلات جنگي است كه در آخر زمان مورد استفاده ارتش و نيروهاي مسلح قرار ميگيرد. زيرا اين وسائط نقليه جنگي است كه امروز به نامهاي مختلفي
1) فجايع الدهور مرحوم مرندي ص 144 و نوائب الدهور ج 3 ص 328 به نقل از كتاب دلائل براهين الفرقان.
چون: تانك، زرهپوش، خودرو، نفربر و امثال آن ناميده ميشود.
و اينكه حضرت فرموده است براي آنها رشد عقلاني و سلامت ايماني نميبينم، اين جمله كنايه از فاسق بودن و عدم تدين آنهاست كه همگي مردماني شرور فاسد و گمراهند، و به دين و آئين اعتقاد ندارند.
و اما اينكه فرموده است «هرگاه به طرفي متمايل شدند آن طرف ديگر ساقط ميشود» به حسب ظاهر معنايش اين است كه: اين گروههاي مسلح از خود اختياري ندارند، از هر طرف كه صدائي بلند شد به طرف آن ميروند، و هر كسي كه روي كار آمد با او همراه ميشوند و از اينرو همينكه به يك طرف متمايل شدند و بسوي حزب يا گروهي روي آوردند، آن طرف ديگر ساقط ميشود.
و اما اين كه فرموده است كه: «مردي طبري با آنها به مقابله برميخيزد» ظاهرش اين است كه از اهل ايران است. زيرا: كلمهي «طبري» احتمالا منسوب به طبرستان و مقصود از آن، گيلان و مازندران و سرزمين «ديلم» است كه ممكن است منظور از او سيدحسني و يا سيدهاشمي خراساني باشد، و خدا داناتر است.
مرحوم علي بن محمد خراز قمي در كتاب «كفاية الاثر» از علقمة بن قيس روايت كرده است كه وي گفت: اميرالمؤمنين عليهالسلام در مسجد كوفه بالاي منبر براي ما خطبهي (لؤلؤه) را ايراد نمود و از جمله، در آخر آن خطبه چنين فرمود:
آگاه باشيد كه بزودي من از ميان شما ميروم و به عالم غيب رهسپار ميگردم شما بعد از من منتظر فتنهي امويان و سلطنتي مانند سلطنت پادشاهان ايران، و همچنين از بين بردن چيزي كه خداوند آنرا زنده نموده، و زنده كردن چيزي كه خداوند آن را از ميان برد (يعني بدعت و بدبيني)، باشيد.
پس در گوشهي خانههاي خود قرار گيريد (و اگر ميتوانيد) آتش درخت (غضا) را لاي دندان بگذاريد (1)و خدا را بسيار ياد كنيد كه اگر بدانيد، ياد خدا از همه چيز بزرگتر است.
1) اين جمله كنايه از حفظ زبان از خطر است.
آنگاه فرمود: شهري در بين دجله و دجيل و فرات، ساخته ميشود كه آن را «زوراء» ميگويند. پس هرگاه آن شهر را ديديد كه با گچ و آجر ساخته شد و با طلا و نقره و لاجورد و مرمر و رخام و درهائي از چوب عاج و آبنوس و خيمهها و قبهها و پردهها (يا پناهگاهها) تزيين گرديد، و انواع درختان ساج و عرعر و صنوبر (و ساير درختان) سر به فلك كشيده در هر طرف آن ديدهها را خيره ساخت، و به انواع قصرها و كاخهاي گوناگون استحكام يافت و بيست و چهار نفر از پادشاهان «بنيشيصبان» (1)كه عبارت باشند از:
سفاح، مقلاص، جموح، خدوع، مظفر، مؤنث، نظار، كبش، مهتور، عثار، مصطلم، مستصعب، علام، رهباني، خليع، سيار، مترف، كديد، اكتب، مسرف، اكلب، و سيم، و صيلام و عينوق، يكي پس از ديگري در آنجا سلطنت كردند، (2)و سپس «قبه خاكي رنگ در بيابان سرخ بنا گرديد، آنگاه پشت سر آن قائم بحق همچون ماه نوراني بين ستارگان درخشان در ميان سرزمينهاي عالم و قارههاي بزرگ جهان نقاب از چهرهي خود برميدارد».
«ألا وَ إِنَّ لِخُرُوجِهِ عَلامَاتٍ عَشَرَةٍ، أَوَّلُها طُلُوعُ الكَوكَبِ ذِي الذُّنبِ، وَ يُقَارِبُ مِنَ الحَادِى وَيَقَعُ فيهِ هَرجٌ وَ مَرجٌ وَ شَغَبُ، وَ تِلكَ عَلامَاتُ الخصب. وَ مِن العَلامَةِ إِلَى العَلامَةِ عَجَبٌ فَإِذَا أَنقَضَتِ العَلَامَاتُ العَشَرَة إذ ذاكَ يَظْهَرُ القَمَرُ الأَزهَر وَ تَت كَلِمَةُ الإخلاصِ اللَّهِ عَلَى التَّوحيد.».آگاه باشيد كه براي آمدن آن حضرت ده علامت است، نخستين آن علامتها طلوع ستارهي دنبالهدار است كه به ستارهي حادي نزديك ميشود. و در آن موقع هرج و مرج و شرارت روي ميدهد، و اينها نشانههاي گشايش و نزديكي فرج است و از هر علامتي تا پيدايش علامت ديگر شگفتيهايي است. وقتي علامات ده گانه تمام شد در آن وقت ماه تابان ظاهر ميگردد و كلمهي اخلاص (لا اله الا الله) كه دليل بر توحيد و يگانگي خداست كامل ميشود. (3).
1) شيصبان از اسامي شيطان است و مراد از آن بنيعباس ميباشد.
2) بايد توجه داشت كه اسامي نامبرده اشاره به صفات هر يك از خلفاء بنيالعباسي است و براي تطبيق اين صفات با هر يك از آنها نياز به احاطهي كامل تاريخ دارد و مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه در بحارالانوار ج 41 ص 323 مفصلا اين مطلب را حلاجي فرموده است. به آنجا رجوع شود.
3) كفايةالاثر ص 213 الي 219 طبع قم 1401 هجري- و بحارالانوار ج 52 ص 267 حديث 155 و ج 36 ص 254 حديث 255 و ج 41 ص 318.
مرحوم سيد بن طاووس عليه الرحمه در كتاب «الملاحم و الفتن» قسمت آخر خطبهي لؤلؤه را كه بعد از نام پادشاهان بنيعباس ذكر فرموده است، بصورت ديگري نقل نموده كه چون الفاظ آن با خبر (علقمة بن قيس) اندكي تفاوت دارد، آن را براي مزيد اطلاع خوانندگان نقل ميكنيم و سپس به توضيح برخي از مطالب آن ميپردازيم.
وي خطبهي لؤلؤهي اميرالمؤمنين عليهالسلام را از قول (سليلي) اينگونه روايت كرده است كه سليلي گويد: پانزده روز پيش از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام از بصره خارج شود خطبهاي خواند و در آن خطبه بعد از آنكه پادشاهان (بنيعباس) را اسم برد چنين فرمود:
«وَ ثَمَّةَ [وَتَمَّتِ الفِتْنَةُ الغَبراء وَ القَلادَةُ الحَمرَاء وَ في عُنُقِهَا قَائِمُ الحَقِّ، ثُمَّ يَسفَرُ عَن وَجهِ بَيْن أَصْبَحَتِ الاقاليم كَالقَمَرِ المُضِي بَينَ الكَوَاكِبِ الدُّرِى . ألا وَإِنَّ لِخُرُوجِهِ عَلامَاتٍ عَشر ، فَأَوَهُنَ طُلُوعُ الكَوكَبِ الْمُذَنَّبِ وَيُقَارِبُ مِن الجارى وَأَيَّ قُرب وَيَتبَعُ بِهِ هَرجٌ وَ شَغَبٍ، فَتِلكَ أَوَّلُ عَلَامَاتِ الْمَغَيب وَ مِن العَلامَةِ إِلَى العَلامَةِ عَجَبْ فَإِذَا أَنقَضَتِ العَلامَاتُ العَشر، فِيهَا القَمَرُ الأزهَر وَ تَمَت كَلِمَةُ الإخلاص بِاللهِ رَبِّ العالَمين». (1).
«(سپس بعد از خلافت بنيعباس) در آن هنگام كه فتنهي تيره و غبارآلود و گردن بند قرمز (كه كنايه از جنگ و فتنهي عمومي است) تمام شد پس از آن قائم به حق در گردن آن - يعني: در آخر آن است- سپس به طور آشكار او پرده از روي خود برميدارد و ظاهر ميشود. بعد از آن هفت اقليم (يعني: سرزمينها و قارهاي جهان) چون ماه نوراني بين ستارگان درخشان خواهند شد آگاه باشيد كه براي آمدن آن حضرت ده علامت است. اول آن علامتها طلوع ستارهي دنبالهدار است كه از مجاري نزديك ميشود چه نزديك شدني، و بعد از آن فتنه و آشوبهايي بپا ميشود و جنگ و شرارت روي ميدهد. و اينها اول علامات (ظهور) آن غايب شونده است، و از هر علامتي، تا وقوع علامت ديگر عجائبي روي خواهد داد.
پس موقعي كه علامت ده گانه بپايان رسيد در بين انقضاء آن علائم، ماه تابان خواهد درخشيد، و كلمهي اخلاص (يعني: كلمهي لا اله الا الله) كه دليل بر توحيد و يگانگي خداوند عالم است كامل خواهد شد».
1) الملاحم و الفتن باب 58 ص 136 منشوراتالرضي.
در اينجا لازم است پيش از آنكه دربارهي «قبهي حمرا» و يا قبهي خاكي رنگ- كه در متن عربي خطبهي مذكور آمده است- سخني بگوئيم، نخست نظريه يكي از دانشمندان را كه در اين راه باره ابراز داشته است بازگو نمائيم و سپس به تحقيق و بررسي جملهي مزبور بپردازيم تا معلوم شود كه منظور اميرمؤمنان عليهالسلام از بنا شدن «قبهي خاكي رنگ در بيان سرخ» چه ميباشد؟
مرحوم ناظم الاسلام كرماني در كتاب «علائمالظهور» صفحهي 127 كه در سال 1329 هجري به چاپ رسيده طي علائمي كه در آن كتاب تحت عنوان (قبهي حمراء) آورده است چنين مينويسد:
يكي از علامات، بنا شدن قبهي حمراء است، و ظاهرا مراد از حمراء قبهي طلاي هر يك از مشاهد مشرفه ائمهي طاهرين عليهمالسلام در عراق است در كتاب كفايه از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت بعد از ذكر جملهاي از علائم ظهور حضرت حجت - عجل الله تعالي فرجه- و آمدن پادشاهان بنيشيصبان، كه سلاطين و خلفاء عباسي باشند از بناي عاليهاي در بغداد خبر داد و فرمود: كه قبهي خاكستري رنگ در بيابان بنا ميشود سرخ رنگ، و در عقب آن (قائم به حق) در ميان اقاليم، مانند ماه درخشنده در ميان ستارگان (فروزان) نقاب غيبت را از روي خود برميدارد.
و احتمال قريب دارد كه مراد به اين قبه، همان قبهي مباركهي (عسكريين) كه در بيابان واقع شده است باشد، زيرا كه (سر من رأي) يعني: سامراء، اطراف آن تا چند فرسخي آن بيابان و خالي از آبادي است، و سابقا، اين قبهي عسكريين از كاشي بود، و مانند خاك و خاكستر بيرنگ بنظر ميآمد و در زمان ناصرالدين شاه قاجار، آن قبه كاشي را طلا-كاري- كردند.
مؤلف گويد: گرچه احتمالي كه ناظم الاسلام كرماني در مورد (قبهي حمراء) داده است احتمال خوبي است ولي اين احتمال از چند جهت مردود، و قابل اشكال است، زيرا:
اولا: مشكلي كه بر سر راه اين احتمال وجود دارد اين است كه: الفاظ و عبارات خطبهي لؤلؤهي حضرت امير عليهالسلام در كتابهايي كه نقل شده است بصورت مختلفي نقل گرديده و از آن معاني متفاوتي به دست ميآيد.
و ثانيا: اصل خطبه كه در كتاب (كفايه) آمده است به قدري نسخه بدل دارد كه براي يك انسان متتبع و پژوهشگر بسيار مشكل است كه بتواند صحيح آن را از ناصحيح و درست را از نادرست تشخيص دهد.
از باب مثال: در كتاب كفايةالاثر در عبارت متن عربي خطبهي آن چنين نوشته شده است (و تعمل القبة الغبراء ذات الغلات الحمراء) و در پاورقي آن بجاي (غلاة) كلمهي (فلات) آورده است.
در «بحارالانوار» ج 36 ص 354 و هم چنين جلد 52 ص 268 كه مرحوم مجلسي - عليه الرحمه - آن را از همان كتاب (كفايه) نقل نموده عبارت عربي خطبه را اينگونه آورده است: (و تعمل القبة الغبراء ذات الفلات الحمراء). و در مقابل، مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «الملاحم و الفتن» آنگونه كه ملاحظه نموديد «و ثمة [و تمت] الفتنة الغبراء و القلادة الحمراء» نوشته شده است كه معناي اين عبارت، با عبارت كتاب كفايةالاثر و هم چنين عبارت بحارالانوار كاملا متفاوت است.
ولي در عين حال: اگر بخواهيم لااقل يكي از دو عبارت خطبه را كه در بحار و كفايه و الملاحم و الفتن سيد بن طاووس آمده است بپذيريم، و جز اين هم چارهاي نيست كه حداقل بايد يكي از آن دو عبارت را پذيرفت باز هم اين دو عبارت كاملا با هم تفاوت دارد.
زيرا: بگفتهي صاحب كتاب «مهدي منتظر» اگر عبارت اول صحيح باشد، مراد (از قبهي غبراء) قبهاي است كه بايد در بغداد باشد نه در سامراء، و در اين صورت بنا بگفتهي نويسندهي كتاب «مهدي منتظر» اين قبه در چند سال پيش در بغداد ساخته شد، و آن مقبرهي فيصل اول پادشاه عراق است كه آنرا در زمين سرخ رنگي ساختند و رنگش خاكي و خاكستري است. (1).
و اگر عبارت دوم، يعني: عبارت سيد بن طاووس درست باشد، پس آن اشاره به فتنهي آخر و جنگ جهاني است.
بنابراين بسيار بعيد بنظر ميرسد كه احتمال ناظم الاسلام كرماني درست باشد،
1) مهدي منتظر ص 117.
زيرا با صرف نظر از مطالب ياد شده، بطوري كه از سياق عبارت خطبه پيداست و بر اشخاص محقق و متتبع نيز مخفي نيست اميرالمؤمنين عليهالسلام در اواخر خطبه به ذكر علائم نزديك بظهور پرداخته است نه علامات عامه، و روي اين حساب به نظر نگارنده همان عبارت مرحوم سيد بن طاووس عليه الرحمه، كه نوشته است «و ثمة الفتنة الغبراء» يعني: پس از آن فتنهي تيره و غبارآلود كه كنايه از جنگ و آشوب و فتنه جهانگير است، از همهي عبارتهاي ديگر بهتر و صحيحتر است.
نهايت چيزي كه ممكن است گفته شود اين است كه: مرحوم مجلسي عليه الرحمه، عبارت خطبه را «و تعمل القبة الغبراء» نوشتهاند جوابش اين است كه:
مرحوم علامه مجلسي (رضوان الله عليه) هدفش از ذكر خطبه تنها بخاطر ذكر علامات و محفوظ ماندن آن بوده است و لذا با اينكه عادت ايشان اين بوده است كه معمولا بعد از نقل هر حديث و يا روايت به توضيح و تشريح آن ميپرداختهاند، در عين حال در مورد قبهي غبراء و بيابان سرخ هيچگونه اظهار نظري نفرموده و پيرامون آن هيچ توضيحي ندادهاند.
از اينجا فهميده ميشود كه نظر آن مرحوم در مورد اين جمله اين بوده است كه اين مطلب، بعدها محقق ميشود، و از اينرو چيزي نفرمودهاند.
در مورد ستارهي دنبالهدار كه در اين خطبه جزء نخستين علامتهاي ظهور به حساب آمده و در خطبههاي ديگري كه از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده طي ساير علائم ذكر گرديده است آن چنانكه از خود عبارت، و سياق خطبه، و هم چنين از نسخه بدلهاي متعددي كه در مورد نزديك شدن اين ستاره به ستارهي (حادي) و يا (حاوي خ) و يا (جدي خ) و يا (مجاري خ) آمده است، چنين فهميده ميشود كه مراد از آن ستاره، ستارهي دنبالهداري كه مردم بايد آن را در آسمان مشاهده كنند نيست. بلكه اين ستاره چنانكه از خطبهي ديگر حضرت: (كه ما به همين زودي آن را نقل خواهيم نمود) استفاده ميشود اين است كه: طلوع ستارهي دنبالهدار كنايه از قيام شخص، و ظهور انساني پيش از قيام حضرت قائم عليهالسلام است.
زيرا اولا- ستارگان دنبالهدار كه در گذشته طلوع كردهاند فراوان بوده و معلوم نيست كه مراد از اين ستارهي دنبالهدار به چه كيفيت است و آيا از علائم (قيام) و يا از علائم (فرج) است.
و ثانيا- در برخي از رواياتي كه از ائمه صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين رسيده، چنين آمده است كه: «و طلوع الكوكب المذنب يفزع العرب» يعني: و طلوع ستارهي دنبالهدار (عرب را به وحشت مياندازد) و معلوم است كه طلوع ستاره به تنهائي چيزي نيست كه باعث وحشت و اضطراب عرب گردد بلكه مسلم است كه اين وحشت براثر جنگ و آشوب و پيآمدهاي آن است.
پس معلوم ميشود كه طلوع ستارهي دنبالهدار، اشاره به همان قيام سيدهاشمي خراساني و يا سيدحسني معروف، و دنبالهي او كنايه از كثرت سپاه و انبوه لشكريان اوست، و (ماه تابان) وجود مقدس حضرت حجة بن الحسنالعسكري (صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطاهرين) ميباشد.
نكتهاي كه در اينجا در رابطه با «علامات دهگانه» بايد تذكر داد اين است كه: گرچه اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبهي لؤلؤه به پيدايش ده علامت از علامات ظهور، خبر داده است اما در اين خطبه بيش از يك علامت (كه عبارت از طلوع ستارهي دنبالهدار و پيآمدهاي آن باشد) ذكر نفرموده، ولي در خطبههاي ديگري كه در زمينهي علامات مذكوره از آن حضرت نقل شده همگي علامات دهگانه ذكر شده است، كه البته ما به لحاظ نكات ارزنده، و اشارات و كناياتي كه در مورد علائم ظهور، و ذكر علامات دهگانه در آنها آمده است برخي از آن خطبهها را در اينجا ميآوريم، باشد كه نسبت به شناخت علامات ظهور ولي خدا، آن منتقم حقيقي، و دادگستر جهان «مهدي موعود-عجل الله تعالي فرجه-» بينش و بصيرت بيشتري پيدا كنيم.
حافظ رجب «برسي» در كتاب «مشارق» از اصبغ بن نباته خطبهي نسبتا مفصلي را به
نام (خطبهي افتخاريه) از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است كه چون خطبه طولاني است ما فقط قسمتي از اول، و قمستي هم از آخر آن خطبه را كه مربوط به علامات ظهور است در اينجا نقل ميكنيم.
عَنِ الأَصْبَغِ بنِ نُبَاتَه قَالَ: خَطَبَنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِين عليهالسلام فَقَالَ فِي خُطْبَةٍ : أَنَا أَخُو رَسُولِ اللهِ وَ وَارِثُ عِلمِهِ وَ مَعدِنُ حِكَمَتِهِ وَ صَاحِبُ سِرِّهِ، وَ مَا أَنزَلَ اللهُ حرفاً في كِتَابٍ مِن كُتُبِهِ إِلا وَقَد سَارَ إِلَى، وَ زَادَ لي عِلمُ مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ إلى يَومِ القِيامَةِ الى أن قَالَ ألا وَإِنَّ لِلبَاطِلِ جَولَة وَلِلحَقِّ دَولَةِ. وَ أَنِّي ظاعَنْ عَن قَرِيبٍ فَارتَقِبُوا الفِتْنَةَ الأُمَوِيَّةِ وَالدُّولَةَ الكَسَرَوِيَّةَ، ثُمَّ تُقبِلُ دولة بني العباسِ بِالفَرَح و البأس بالفَزَع وَ اليَأْس وَ تُبنى مَدينَةٌ يُقَالُ لَهَا «زَوراء» بَينَ دِجلَةَ وَالفُرَات مَلعُونٌ مَن سَكَنها، مِنها يَخْرُجُ طينَةٌ الجبارين، تعلى فِيهَا القُصُورُ وَ تُسبَلُ السُّتُورُ، وَيَتَعَامَلُونَ بالمكر والفجور فَيَتَدَاوَها بَنُو العَباس ۴۲ مَلِكاً عَلَى عَدَدِ سَيٌّ المُلكِ ثُمَّ الفِتْنَةُ الغَبَرَاء وَ القلادة الحمراء، في عَقِيها [عُنُقِها] قائِمُ الحَقِّ، يَسفَرُ عَن وَجْهِهِ بَينَ أَجْنِحَةِ الأقاليم كالقَمَرِ المضىء بَينَ الكَوَاكِبِ، أَلا وَإِنَّ لِخُرُوجِهِ عَلَامَاتٍ عَشَرَة أَوَّلُها تحريف الرايات في أزقةِ الكُوفَة وَتَعطيلُ المَساجد، و انقطاع الحاج، وَ خَسَفٌ وَ قَدْفٌ بِخُراسان وَ طُلُوعُ الكَوكَبِ المُذَنَّبِ، وَ إقتِرَانُ النُّجُومِ، وَ هَرجٌ وَ مَرجٌ وَ قَتل وَ نَهَبٍ، فَتِلكَ عَلامَاتٌ عَشَرَة وَ مِن العَلَامَةِ إِلَى العَلَامَةِ عَجَبٌ، فَإِذَا تَمَتِ العَلامَات قَامَ قَائِنَا قَائِمُ الحَقِّ» (1).
(اصبغ بن نباته) گفت: اميرالمؤمنين عليهالسلام براي ما خطبهاي ايراد نموده، و در آن خطبه چنين فرمود:
من برادر پيامبر و وارث علم و دانش، و معدن حكمت و صاحب راز رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشم، و خداوند عالم هيچ حرفي از حروف كتابهاي آسماني خود را نازل نفرموده است جز اين كه آنها به من رسيده و دانشم را نسبت به حوادث گذشته و آيندهي جهان تا روز قيامت افزون فرموده است. (تا اينكه فرمود) اي مردم آگاه باشيد و بدانيد كه براي باطل (در هر دورهاي) جولاني و حركتي است، و براي «حق» دولتي خواهد بود. من به همين زودي از ميان شما ميروم و
1) مشارق انواراليقين ص 165، 164 و بشارةالاسلام ص 73.
به عالم غيب رهسپار ميگردم پس شما بعد از من منتظر فتنه امويان و سلطنت كسروي باشيد. (1).
سپس فرمود: آنگاه دولت بنيالعباس با قدرت و خوشحالي (و در نسخهاي هراس و نوميدي) نمايان ميشود و شهري كه به آن زوراء ميگويند، يعني- بغداد -بين دجله و فرات ساخته ميشود، كسي كه (بدون عذر شرعي) در آن شهر سكنا گزيند مشمول خشم و غضب خداوند است «ملعون من سكنها».
از آنجا طينت جباران، و آب و گل آنان بيرون ميآيد (يعني ستمكاران در آن شهر فراوان ميگردند) و كاخهاي بلند و عالي ميسازند، و آنجا محل رفت و آمد مردمان ميگردد، و با مكر و نيرنگ، و فسق و فجور با مردم رفتار ميكنند، و 42 نفر از سلاطين بنيالعباس در آنجا سلطنت خواهند كرد، سپس فتنهي تيره و تار، و گردن بند سرخ كه در گردن، و يا پشت سر آن است، فرا خواهد رسيد. و آنگاه پشت سر آن قائم بحق، در بين بالهاي زمين مانند ماه نوراني در ميان ستارگان درخشان پرده از روي غيبت خود خواهد برداشت.
آگاه باشيد كه براي آمدن آن حضرت (ده علامت است) نخستين آن علامتها (تحريف پرچمها) و در روايتي ديگر (تحريق رايات) (يعني: سوزاندن علمها) در كوچههاي كوفه، و تعطيل مساجد، و جلوگيري از حج و زيارت بيتالله، و خسفي در زمين خراسان، و وقوع قذفي در همان سرزمين خراسان، و طلوع ستارهي دنبالهدار و نزديك شدن ستارهها به يكديگر و هرج و مرج در دنيا، و قتل و غارت اموال ميباشد، و آنگاه كه اين علائم دهگانه تمام شد قائم ما اهلبيت، قائم بحق قيام خواهد نمود.
ما قبلا در موارد مختلفي در اين كتاب به مناسبت هر موضوعي دربارهي برخي از علائم بخصوص علائم دهگانه كه در برخي از خطبهها غير از خطبهي فعلي، آمده است
1) منظور از «دولت كسرويه» كه در متن عربي خطبه آمده، سلطنتي مانند سلطنت پادشاهان ايران است كه عرب به پادشاهان ايران «كسري» ميگفتند، و در آنجا مقصود معاويه و خلفاي بعد از او ميباشند كه خلافت اسلامي را بصورت سلطنت پادشاهان ايراني درآوردند.
به اندازهي لازم توضيح داده، و در اينجا نيز براي اينكه مطلب روشنتر شود، بار ديگر «علائم دهگانه» را به نحو اختصار توضيح ميدهيم ولي پيش از توضيح علائم دهگانه -لازم است بدانيم: كه مقصود از فتنهي غبراء و قلادهي سرخ چيست؟ آيا مقصود از اين دو جمله: هر دو يكي است كه بگوئيم: مراد از آن جنگ جهاني است، يا اينكه اين دو جمله دو مطلب است، تا اينكه بگوئيم (فتنهي غبراء) مربوط به دوران بنيالعباس و (قلادهي سرخ) كنايه از جنگ، و يا جنگ عالمگير است.
در هر صورت به نظر نگارنده (فتنهي غبراء) و (قلادهي سرخ) دو مطلب است و هر يك از اين دو، به حوادث قبل از ظهور در طي سالهاي متمادي اشاره دارد. اينك به توضيحي كه در اين زمينه ميآوريم توجه فرمائيد.
به حسب ظاهر آنچه از عبارت «ثم الفتنة الغبراء و القلادة الحمراء» فهميده ميشود اين است كه: كلمهي (ثم) از نظر ادبي براي ترتيب و تراخي است و لذا چون بعد از ذكر ملوك بنيالعباس كلمهي (ثم) در عبارت عربي بكار رفته است چنين مينمايد كه (فتنهي غبراء) يعني: جنگ تيره و تار، اشاره به همان فتنهي هلاكو، و حملهي او به بغداد، و قلع و قمع بنيالعباس و برانداختن نظام خلافت جابرانهي آنان است. چه آنكه در برخي از خطبههايي كه از اميرالمؤمنين عليهالسلام دربارهي بغداد نقل شده چنين آمده است كه آن حضرت فرمود:
«إذا جائَتِ العِصَابَةُ اللتي لا خَلاقَ لَهَا لَتَحْرِبَنَّ وَ اللَّهِ يَا أُمَّ الظُّلَمَة وَ مَسكَنَ الجَبَابِرَة وَ أَمَّ البَلايَا، يَا وَيْلَكِ يَا بَعْدَادٍ وَ لِدَارِكَ العَامِرَةِ اللتِي لَهَا أَجْنِحَةُ الطَّواويس ثمانين كَما تُماتُ الملح، يَأْتُو بَنُو قَنطُورَه وَ مُقَدِّمُهُم جَهْوَرِى الصوت لَهُم وُجُوهٌ كَالَجَانِ المُطَوَّقَةِ وَ خَراطيم كَخَرَاطِيمِ الفِيلَةِ لَم يَتَّصِل ببلدة الأفتحها ولأبرايَةِ الأَنكَسَها». (1).
هر گاه آن طايفهاي كه از دين بهرهاي ندارند آمدند، اي پناهگاه واليان ستمگر، و اي جايگاه ستمكاران، و اي سرمنشأ همهي فتنهها و بدبختيها، ويران و خراب خواهي گشت، اي واي بر تو اي بغداد و بر آن خانههاي معمور و آبادت كه همچون طاووسهاي زيبا و قشنگ، بال برآورده است مانند نمكي كه در آب
1) نورالانوار، نور هشتم در بيان علامت ظهور، علامت چهل و نهم.
حل ميشود نابود خواهي شد و از بين خواهي رفت. (بنو قنطوراء) ميآيند و پيشاپيش آنان، فرمانروائي است كه صدائي بلند دارد، و آنان (يعني بنوقنطوراء و طايفهي ترك) كساني هستند كه صورتهايشان همچون سپر طوق شده پهن، و دماغهايشان مانند خرطوم فيل دراز و كشيده است آن فرمانروا به هيچ شهري نميرسد مگر آنكه آن را ميگشايد و به هيچ پرچمي نميگذرد جز آنكه سرنگونش ميسازد.
پس ترديدي نيست كه مراد از (بني قتطوره) طايفهي ترك و لشكر چنگيزاند زيرا كليهي اين صفات همانطوريكه قبلا هم در حديث ديگري در مورد (هلاكو خان) گفتيم منطبق با ايشان است چه آنكه آنها بلند آواز و داراي صورتي پهن و دماغي دراز بودهاند، و به هر شهري كه ميرسيدند آن را فتح مينمودند و اهلش را ميكشتند و هر لشكري كه با آنها روبرو ميشد منهدم ميساختند و (ري) و بغداد را خراب كردند و ويران نمودند، و آن چنان قتل و غارتگري كردند تا جائي كه «دائرةالمعارف بستاني» مينويسد: در هجوم هلاكو و لشكريانش به شهر بغداد متجاوز از دو ميليون نفر در اين حادثه خونين كشته شدند و اموال زيادي به غارت رفت و خانههاي فراواني طعمهي حريق گرديد.
بنابراين جاي شك باقي نميماند كه مراد از: (فتنهي غبراء) فتنه هلاكو خان مغول، و هجوم به بغداد و مستأصل ساختن (بنيالعباس) و قتل آخرين خليفه، و نابودي وزراء و ياران و پيروان خليفهي عباسي است.
و اما (قلادهي حمراء) و يا گردن بند سرخ، احتمال دارد كه همان فتنهي هلاكو باشد، و احتمال هم ميرود كه اشاره به جنگ ديگري غير از فتنهي هلاكو باشد. ولي بقرينهي واو عاطفه و ظهور حضرت بقية الله -عجل الله تعالي فرجه - كه بعد از (قلادهي حمراء) آمده است قويا احتمال ميرود كه مراد از آن جنگ جهاني، و يا جنگ ديگري در رابطه با عراق باشد كه سرانجام به ويراني بغداد منجر شود، چه آنكه در اخبار زيادي بخرابي بغداد در آخرالزمان، تصريح شده است.
همانگونه كه ملاحظه فرموديد در خطبهي افتخاريهي اميرالمؤمنين عليهالسلام براي ظهور
حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) ده علامت ذكر شده است، كه ما به ترتيب يكايك آنها را براي اطلاع خوانندهي عزيز مختصرا توضيح ميدهيم.
علامت اول: دربارهي علامت اول، يا نخستين علائم ظهور حضرت بقية الله - عجل الله تعالي فرجه - در روايات به اختلاف سخن رفته است.
در برخي از روايات نخستين علامت، تخريق زوايا (يعني: حفر كانالهاي عريض و طويل در راههاي ورودي بكوفه) ذكر شده، و در برخي از روايات نخستين علامت، طلوع ستاره دنبالهدار ذكر گرديده، و در برخي از روايات هم، چنانكه در اينجا (يعني: در خطبهي افتخاريه) ملاحظه نموديد «تحريف رايات» يعني: مبدل كردن پرچمها و تعويض آن در كوچههاي كوفه آمده است، و ظاهرا علت اين اختلاف كثرت نقل حديث و يا عدم دقت نساخ، در ضبط آن بوده است.
به هر حال گرچه نسخههاي كتابها مختلف است، اما در عين حال هدف مشخص است، زيرا: برداشتي كه از كل حديث بدست ميآيد اين است كه: يكي از علامات ظهور وقوع حوادث ناخوش آيند در عراق، و قتل و كشتار مردم اين سرزمين، و حكومت كردن مشتي اراذل و اوباش بر جان و مال و ناموس مردم اين سامان است. و در هر صورت اگر عبارت عربي حديث (تحريف الرايات) صحيح باشد مقصود از آن، كنايه از تغيير قوانين متقنهي اسلام، و ظهور كفر، و تسلط اجانب بر سرنوشت مردم عراق، و نابسامانيهاي اخلاقي و اجتماعي و مفاسد بيش از حد و اندازه در اين سرزمين اسلامي است چه آنكه «تحريف» بمعني تعويض و جابجا كردن است «راغب اصفهاني» در «مفردات»در معناي كلمهي تحريف، در مادهي «حرف» چنين مينويسد:
«تحريف الشيء» برگرداندن شكل و حالت چيزي است، مثل؛ تحريف القلم - يعني تراشيدن قلم و تغيير شكل دادن آن، و نيز ميگويد: تحريف كلام، به يك طرف بردن آن است.
علي هذا- اگر عبارت عربي حديث درست باشد و كساني كه كتابها را در زمان پيش از ظهور چاپ رونويسي ميكردهاند اشتباه نكرده باشند، منظور از (تحريف رايات) كنايه از ظهور كفر است، ولي همانطوري كه گفتيم مشكل اين است كه: نسخهها مختلف است و در بعضي از روايات ديگر (تحريق رايات) يعني سوزاندن پرچمها در كوچههاي
كوفه آمده است، و بنابراين اگر عبارت دوم درست باشد، كنايه از زد و خورد و تظاهرات و اجتماع احزاب مختلف، يا وقومع جنگ بين دو طايفه و دو حزب، و يا اشاره به لشكركشي (سيدحسني) به عراق و شعلهور شدن آتش جنگ و برخورد لشكريان سيدحسني با سفياني در كوچههاي كوفه ميباشد.
علامت دوم: تعطيل شدن مسجدها است كه قبلا در اين باره توضيح دادهايم و ديگر بار تكرار نميكنيم.
علامت سوم: جلوگيري از حج، و ممانعت از زيارت بيتالله الحرام است كه به جهت عدم امنيت و اختلاف دولتها و ناامن بودن راهها كسي به حج نخواهد رفت و در حديثي كه از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله دربارهي برخي از علائم ظهور و ناامني راهها روايت شده چنين آمده است كه آن حضرت فرمود:
«مهدي اين امت از ماست و از علامات قيام آن حضرت اين است كه: هر گاه دنيا هرج و مرج شود و فتنهها پشت سر يكديگر ظاهر گردد و راهها قطع و ناامن شود و برخي بر برخي يورش برند، نه كبير بر صغير ترحم كند و نه صغير از كبير توقير نمايد، در آن هنگام خداوند مهدي ما را كه ازنهمين صلب حسين عليهالسلام است برميانگيزاند تا دژهاي گمراهي و ضلالت و دلهاي مهر شده و بيمار را بگشايد، او در آخرالزمان قيام ميكند همچنانكه من در اول زمان قيام نمودم، پس زمين را پر از عدل و داد ميكند چنانكه پر از ظلم و جور شده بود. (1).
علامت چهارم: خسف زمين خراسان است، و خسف بمعني، نگونسار شدن و واژگون گرديدن، و فرو رفتن و فرو بردن زمين است اهل خود را، قرآن مجيد دربارهي «قارون» ميفرمايد: «فخسفنا به و بداره الارض» (2).
ما قارون و خانهاش را به زمين فرو برديم.
و البته در تصور معناي فرو رفتن به زمين كه قارون بدان دچار شده و كفار نيز بدان تهديد شدهاند بسيار طبيعي و آسان است، زمين به دستور خدا زلزله ميكند و در اثر آن
دهان ميگشايد و هرچه را كه خدا بخواهد در خود فرو ميبرد.
در مورد خسف زمين خراسان نيز چنين است، ممكن است زمين لرزه شود و زمين گروهي را در خود فرو برد، و البته تاكنون چندين مرتبه زلزلههاي عظيم و بزرگي روي داده و زمين دهها و صدها هزار نفر را در خود فرو برده است. ولي ظاهرا منظور از خراسان چنانكه قبلا هم گفتهايم (ايران) و مقصود از خسف، خراب شدن برخي از شهرهاي ايران است نه نفس خراسان، و زمين لرزه هم امكان دارد در هر شهري اتفاق بيفتد و اختصاص به خراسان ندارد، و اين امر خداوند است هرگاه بخواهد كه مردمي را متوجه نموده و از غفلت بيرون بياورد آنها را با چنين وسائل امتحان ميكند و متوجهشان ميسازد.
علامت پنجم: وقوع «قذف» در سرزمين خراسان است و همانطوريكه بارها تذكر دادهايم و قبلا هم دربارهي خراسان به تفصيل سخن گفتهايم مقصود از خراسان، نفس خراسان نيست مراد از آن مملكت ايران است و اما «قذف» چنانكه بر ارباب فضل و دانش و اهل نظر پوشيده نيست به معني: انداختن چيزي و رها كردن آن است.
در قرآن كريم در سرگذشت حضرت موسي علي نبينا و آله و عليهالسلام ميخوانيم كه خداوند به مادر موسي وحي نمود « أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ» (1)«موسي را در تابوت (صندوق) بگذار و آنرا به دريا بينداز».
و معلوم است كه مراد از اين انداختن، انداختن معمولي نيست، زيرا در آيات قرآن محلي يافت نميشود كه مراد از «قذف» يعني: (انداختن) انداختن معمولي باشد، و همچنين در آيات قرآن نميتوان موردي پيدا كرد كه مراد از انداختن، انداختن غير محسوس باشد بلكه در هر موردي كه كلمهي (قذف) به كار رفته به معني انداختن محسوس به كار رفته است چه انداختن ظاهري و مادي و چه معنوي بوده باشد.
بنابراين ترديدي نيست كه وقوع (قذف) در سرزمين خراسان يعني ايران، قذف معمولي نيست بلكه مراد از آن پرتاب كردن و رها كردن چيزي است كه هم شامل قذف است و هم مشمول خسف، و روي اين بيان دور نيست كه وقوع قذف كنايه از
1) سورهي طه، آيه 39.
پرتاب موشكها و خراب شدن برخي از شهرها و پريشان شدن مردم آن شهرها و متفرق شدن آنان و مهاجرت به شهرهاي ديگر باشد.
علامت ششم: طلوع ستارهي دنبالهدار است، كه قبلا دربارهي اين علامت صحبت كردهايم و حديث مفضلي هم، دراين باره از اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيده است كه بزودي آن را ذكر خواهيم نمود.علامت هفتم: نزديك شدن ستارهها به يكديگر است كه تشخيص و شناخت اين علامت مربوط به منجمين و ستاره شناسان است و از علم نجوم معلوم ميشود.
علامت هشتم: هرج و مرج در دنياست، كه هركس هر كسي شود و هر كس هر كاري كه دلش خواست انجام دهد و دادخواه و فرياد رسي نباشد، مرحوم سيد طاووس در كتاب «الملاحم و الفتن» در حديثي از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: قبل از قيامت (صغري) يعني: (پيش از ظهور حضرت وليعصر- عجل الله تعالي فرجه -) هرج است، گفتند يا رسول الله هرج چيست؟ فرمود: كشتن، گفتند يا رسول الله يعني بيشتر از زمان فعلي ما كشته ميشوند؟ فرمود: منظور نه اين است كه شما را كفار ميكشند، بلكه كار بجائي ميرسد كه انسان همسايه و برادر و پسر عموي خود را ميكشد!! پرسيدند يا رسول الله آيا عقل ندارند؟ فرمود: عقل مردم در آن زمان (بر اثر هواهاي نفساني) گرفته ميشود، و بجاي عقلاء افرادي مينشينند كه گمان ميكنند كسي هستند و شخصيتي دارند!) (1).
علامت نهم: قتل و كشتار و خونريزي بسيار است، كه مردم دنيا با خيالات فاسد و طمع بستن به دنياي مادي دو روزه و رسيدن به قدرت و يا به واسطهي پيدايش بدعتها و احزاب، و اختلاف مذاهب و درگيري احزاب و دشمني با همديگر و احداث فتنهها و جنگها يكديگر را به قتل ميرسانند.
علامت دهم: «نهب» و غارت اموال است، كه برخي از مردم بر برخي ديگر يورش برند و با زور و قلدري اموال يكديگر را غارت نمايند، و يا دولتهاي جور به جان يكديگر بيفتند و براي تأمين مصالح كشور خود مردم را غارت كنند و از سخن حضرت كه
1) الملاحم و الفتن ص 157، 156 باب 3- طبع منشوراتالرضي.
فرموده است «وقتل و نهب» چنين استفاده ميشود كه قتل و كشتار بوسيلهي شعلهور شدن آتش جنگ، و غارت اموال به سبب همان تأمين مخارج جنگ است كه دولتها ناچار ميشوند براي اينكه عقب نيفتند و در جنگ شكست نخورند مالياتي را بر دوش ملتها ميگذارند و از اين طريق بودجهي هنگفتي را به خاطر هزينههاي جنگي وضع مينمايند، و اموال مردم را به غارت ميرود.
آري: سپس وقتي كه اين علائم دهگانه تمام شد، آنگاه قائم بحق، قيام ميكند و دشمنان خدا را بقتل ميرساند و زمين را به خواست خدا پر از عدل و داد مينمايد (انشاء الله تعالي و جعلنا من أنصاره و أعوانه)
مرحوم «كليني»- رضوان الله تعالي عليه- در كتاب «روضه كافي» در حديثي از مسعدة بن صدقه، از امام جعفرصادق عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: اميرالمؤمنين عليهالسلام در مدينه براي مردم خطبهاي خواند و پس از حمد و ثناي الهي و درود بر پيغمبر و آلش، چنين فرمود:
اما بعد براستي كه خداي تعالي پشت هيچ جباري و زورگوئي را از سركشان و ستمگران روزگار نشكسته است مگر اينكه مدتها به وي مهلت داده است (تا با او اتمام حجت كند و ستمگر دست از عملش بردارد و توبه نمايد) و استخوان شكستهي هيچ ملتي را بهم پيوند نداده (يعني آنها را متحد و متفق نساخته است) مگر بعد از فشار و سختي و بلا، و اي مردم شما پيش از اين به گرفتاريها مبتلا بوديد و بعد از اين نيز مصائب و مشكلاتي خواهيد داشت.
اين را بدانيد كه نه هر صاحب دلي عاقل است و نه هر صاحب گوشي گوش شنوا دارد و نه هر نگاه كنندهاي كه به چشم نگاه كند، بيناست. اي بندگان خدا در آنچه براي شما حائز اهميت است خوب تأمل كنيد و رغبت نشان بدهيد، سپس به ميدانهاي (تاخت و تاز) كساني كه به شيوهي پيروان فرعون رفتند و غرق در ناز و نعمت بودند و باغها و چشمهها و كشتزارها و مقام ارجمندي داشتند و در بهترين جاها ميزيستند و خداوند آنها را به حال خود واگذاشت، بنگريد و ببينيد كه خداوند چگونه بعد از آن عيش
و نوشها و امر و نهيهايي كه داشتند كارشان را پايان داد و به چه سرنوشتي مبتلا شدند.
عاقبت نيك در بهشت از آن كسي است كه شكيبا باشد و هر كس از شما كه شكيبا باشد سرانجامش بهشت است و به خداوند سوگند كه در آن جاويدانند و سرانجام كارها به دست خداست.
اي شگفتا! و چرا در شگفت نباشم از اشتباهات و خطاكاريهاي اين فرقهها و دستجاتي كه در دين و مسلك خود اين همه با هم اختلاف دارند و با دليلهاي نادرستي كه هر كدام بر مذهب باطل خود ميتراشند نه از دستور پيغمبري پيروي ميكنند و نه به رفتار وصي و جانشين پيغمبري عمل مينمايند و نه ايمان به غيب و روز جزا ميآورند و نه هم از عيبجوئي مردم چشمپوشي ميكنند.
كار خوب در نظرشان همان است كه خود آن را نيك و خوب ميشناسند و كار زشت در نظرشان همان است كه خود آن را زشت ميشمارند و هر كدام از آنها براي خود امام و رهبري است، و به اعتماد هواي نفس و خيالات فاسده و توسل بزور و قدرتهاي فاني پيوسته به راههاي كج و منحرف ميروند و به مردم ستم ميكنند، و آن را ميگيرند كه به نظر خودشان وسيلهي محكم و پابرجائي است و جز خطا چيزي بسرمايه زندگي نميافزايند.
هرگز به خدا نزديك نميشوند و بيش از اندازه از درگاه الهي دور ميگردند، يك عده از آنها به دستهاي دل ميبندند و جمعي از آنها جمعي ديگر را تصديق ميكنند، و همهي اينها به خاطر ترس و وحشتي است كه از قوانين يادگاري رسول خدا صلي الله عليه و آله و پيروي از سفارش پيامبر دربارهي ائمه طاهرين عليهمالسلام، و تنفر و بياعتنايي نسبت به امانتهاي الهي و اخبار رسيدهي از آفريننده آسمانها و زمين دارند.
آنها مردمي حسرتمند ميباشند و پناهگاه امور شبههناك و اهل تيرگيها و گمراهي و ترديدند. و البته كسي كه خداوند او را به خودش و دلخواهش واگذاشت در نزد كسي كه از وضع او اطلاعي ندارد تأمين دارد، اينان چقدر شباهت دارند به چهارپاياني كه مهترشان غائب شده و از سر آنها رفته باشد.
دريغا! از كارهائيكه شيعيان من بزودي پس از اين دوستي موقتي كه امروز با هم نسبت به يكديگر انجام ميدهند، چگونه بعضي از آنها موجبات بدبختي ديگري را
فراهم ميآورند و برخي، برخي ديگر را بقتل ميرسانند. فرداست كه آنها از اصل و ريشه جدا گشته و پراكنده ميگردند (و بعد از من از دور امامان به حق دور ميشوند) و به شاخه دست ميزنند (و بسوي آنها كه از حقيقت اسلام بدورند ميروند) و از غير اهلش انتظار پيروزي بر دشمن دارند، هر دستهاي از آنها به شاخهاي ميچسبد (و به حزبي رو ميآورد) و به هر سو كه آن شاخه متمايل شود آنان نيز به همان سو متمايل ميشوند.
با اينكه خداوند- كه ستايش خاص اوست- بزودي اينان را براي بدترين روز ذلت بنياميه گرد خواهد آورد هم چنانكه باد پائيزي لكههاي ابر را گرد ميآورد. خدا ميان آنها الفت برقرار خواهد نمود و آنها را نسبت به هم يكدل خواهد ساخت و سپس مانند تودههاي ابر متراكم و انبوه آنان را بهم پيوند خواهد داد. و پس از آن درهاي آزادي به رويشان خواهد گشود كه چون سيلي بنيان كن از جايگاه انقلاب خويش بيرون آيند و چون سيل باغهاي يمن (سيل عرم) كه خدا موشي را براي ويراني سد آنها فرستاد (و آن موش آن سد را سوراخ كرده و آبها بصورت سيلي بنيان برانداز سرازير شده و در برابرش هيچ تپهاي برجاي نمانده و راه آن سيل را هيچ كوه محكمي برنگرداند) آنها نيز همچنان سيلآسا در روي زمين به حركت درآيند.
و خداوند آنها را در شكم درهها و جاهاي مناسب پراكنده سازد و سپس آنها را بمانند چشمهسارهائي بر روي زمين روان گرداند تا بدين وسيله حقوق از دست رفتهي قومي را از قوم ديگر بگيرد و گروهي را در ديار گروهي ساكن گرداند تا بنياميه (كه آلمحمد صلي الله عليه و آله را از خانه و كاشانه خود در بدر نمودند) خود نيز آواره و سرگردان شوند و ديگر نتوانند آنچه را كه غصب نموده و به زور گرفته بودند (يعني حق آلمحمد صلي الله عليه و آله را) غصب و پايمال كنند.
خداوند بوسيلهي ايشان (يعني: شيعيان) پايه محكمي را (كه مقصود همان حكومت بنياميه است) ويران كند و بوسيلهي آنها بنيانها و ساختمانهاي سنگي و كاخهائي را كه در شام بنا كردند منهدم سازد و كوه و دشت سرزمين شام و وسط مسجد دمشق را از مخالفين بنياميه پر و مملو سازد. سوگند به خدائي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد آنچه گفتم حتما واقع خواهد شد، و گويا من هم اكنون صداي شيهه اسبان و سر و
صداي درهم و برهم مردان جنگي و رزم آورانشان را ميشنوم.
به خداوندي خدا سوگند، آنچه در دست بنياميه است از زر و سيم و قدرت، بعد از آن شكوه و جلال و فرمانروايي در شهرها- مانند دنبهي چربي كه بر روي آتش آب ميشود- آب خواهد شد. هر كس از آنها بميرد گمراه مرده و كار هر كس از آنها كه باقي بماند با خداست، و هر كس كه توبه كند و بسوي خدا باز گردد خداوند توبهپذير است. و اميد است كه خداوند شيعيان مرا پس از پراكندگي براي بدترين روز گرفتاري اينان گردآورد و براي كسي نيست كه چيزي را براي خدا اختيار كند بلكه تمام اختيارات و تدبير همهي امور بسته به اراده و مشيت باري تعالي است.
اي مردم كساني كه به ناحق منصب امامت را بخود ميبندند و شايسته آن نيستند فراوانند، اگر شما بواسطهي تلخي حق از آن روي برنتابيد و خود را خوار نكنيد و در توهين باطل و پست كردن آن سستي نورزيد آنها كه در شجاعت بپايهي شما نميرسند بر شما دلير نميشوند و قدرتمندان بر شما مسلط نميگردند و پيروي حق را ترك نميكنند و در صدد پايمال كردن اطاعت حق و دور كردن آن از اهلش نخواهند بود.
ولي افسوس! افسوس كه (دوباره) مانند بنياسرائيل عهد موسي عليهالسلام در كار خود حيران و سرگردان ميشويد! به جان خودم سوگند ياد ميكنم كه تحير شما پس از من به مراتب چند برابر سرگرداني بنياسرائيل خواهد بود (زيرا بنياسرائيل چهل سال در بيابان (تيه) حيران و سرگردان بودند، ولي شما مسلمانان بعد از غصب حق آلمحمد صلي الله عليه و آله و ظلم و ستمي كه نسبت به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام روا داشتيد تا ظهور مهدي موعود در امر دين خود حيران خواهيد ماند).
باز هم به جان خودم سوگند ياد ميكنم كه چون مدت حكومت بنياميه به پايان برسانيد باز هم شما به دولت باطل ديگري (چون بنيعباس) كه بعد از آنها خواهد آمد و مردم را به گمراهي دعوت خواهد نمود ميپيونديد و به دور آنها اجتماع ميكنيد و باطل را زنده ميسازيد و حق را پشت سر مياندازيد و از نزديكي جنگجويان (با افتخار) «بدر» (يعني خود حضرت) ميبريد و به دورترين فرزندان جنگ كنندگان با رسول خدا صلي الله عليه و آله (يعني فرزندان عباس بن عبدالمطلب كه در جنگ بدر در زمرهي لشكر مشركين به جنگ رسول خدا صلي الله عليه و آله آمده بود) پيوند ميكنيد.
«وَ لَعَمْرِی أَنْ لَوْ قَدْ ذَابَ مَا فِی أَیْدِیهِمْ لَدَنَا التَّمْحِیصُ لِلْجَزَاءِ وَ قَرُبَ الْوَعْدُ وَ انْقَضَتِ الْمُدَّهُ وَ بَدَا لَکُمُ النَّجْمُ ذُو الذَّنَبِ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ وَ لَاحَ لَکُمُ الْقَمَرُ الْمُنِیرُ» اين را بدانيد به جان خودم سوگند كه چون حشمت آنها (يعني بنيالعباس) نيز به پايان رسيد و دولت و قدرتشان از ميان رفت امتحان براي پاداش نزديك ميشود، و وعدهي حق (يعني وعدهي خروج آلمحمد صلي الله عليه و آله و قيام قائم منتظر عجل الله تعالي فرجه نزديك ميگردد)، و دوران ظلم و ستم و حكومت اهل باطل، سپري ميشود و ستارهي دنبالهدار از سمت مشرق براي شما ظاهر ميگردد و ماه تابان براي شما طلوع مينمايد پس چون اين علائم پديدار شد بسوي خدا باز گرديد و توبه كنيد.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِنِ اتَّبَعْتُمْ طَالِعَ الْمَشْرِقِ سَلَكَ بِكُمْ مَنَاهِجَ الرَّسُولِ صلی الله علیه واله فَتَدَاوَيْتُمْ مِنَ الْعَمَي وَ الصَّمَمِ وَ الْبَكَمِ وَ كُفِيتُمْ مَئُونَةَ الطَّلَبِ وَ التَّعَسُّفِ وَ نَبَذْتُمُ الثِّقْلَ الْفَادِحَ عَنِ الْأَعْنَاقِ» و بدانيد كه اگر شما از طلوع كنندهي مشرق پيروي كنيد او شما را به راههاي روشن رسول خدا صلي الله عليه و آله رهبري خواهد كرد. و شما را از كوري و كري و گنگي نجات خواهد داد، و در نتيجه رنج آنچه را كه طلب ميكرديد و خود را به زحمت ميانداختيد آسوده خواهد نمود و بار سنگين و كمرشكن (اطاعت زورمندان و زمامداران ستمپيشه) را از روي دوش خويش خواهيد برداشت.و خداوند كسي را از رحمت خود دور نميسازد مگر آنكه از پذيرش حق سر باز زند، و ظلم را پيشه خود سازد و زور بگويد و آنچه را كه حق آن را ندارد (از ديگران) به ناحق بستاند (وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ). (1).
خوانندهي عزيز! در اين خطبهي مفصل آن چنانكه ملاحظه نموديد اميرالمؤمنين عليهالسلام به مقدار كافي از اتمام حجت خداوند با ستمكاران و عبرتگيري از گذشتگان و خطاكاران، و غاصبين حقوق اهلبيت عليهمالسلام و سفارشات رسول الله صلي الله عليه و آله و اختلافات شيعه و انقلاب آنها عليه بنياميه، و انقراض سلطنت آنان، و هم چنين از
1) روضه كافي ص 66، 63 حديث 22.
غيبت صاحب غيبت (يعني حضرت وليعصر - عجل الله تعالي فرجه-) و علامات ظهور آن حضرت و ستارهي دنبالهداري كه از شرق طلوع مينمايد از همهي آنها سخن گفته و بر همهي اهل عناد و لجاج حجت را تمام نموده و براي كسي كه جوياي حق و يافتن راه حقيقت باشد همين مقدار از سخنان درربار مولاي متقيان عليهالسلام او را كفايت ميكند.
و اگر انساني با فكر و انديشهي سالم و به دور از هواهاي نفساني و خواهشهاي دل و آرزوهاي دراز، در اين حديث دقت كند و مقداري تأمل نمايد نيازي به تصريح و توضيح نيست، چه آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از بيان انقراض بنيالعباسي با صراحت كامل به يكي از علائم مهم ظهور حضرت وليعصر ارواحنا له الفداء كه طلوع ستارهاي دنبالهدار، و كنايه از ظهور شخصي در آخرالزمان و پيش از ظهور مبارك و منتقم حقيقي است اشاره نموده و پيدايش شخصيت كمنظيري را كه زمينهساز حكومت عدالت پرور حضرت صاحبالزمان عليهالسلام است به مردم گوشزد فرموده است.
و براي هر انسان و انديشمندي واضح و روشن است كه اين «ستارهي دنبالهداري» كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به ظهور آن خبر داده و فرموده است (اگر شما از طلوع كنندهي مشرق پيروي كنيد، او بار سنگين و كمرشكن اطاعت زورمداران ستمپيشه را از روي دوش شما برميدارد) اين ستاره، آن ستارهي دنبالهداري كه در آسمان طلوع ميكند نخواهد بود، و گرچه آن ستارهي دنبالهدار نيز از علائم قريب به ظهور است و دربارهي آن روايات فراواني رسيده است، ولي پر واضح است كه ستارهاي كه مردم را به راه حق رهبري مينمايد و آنان را از جهل و بيخردي نجات ميدهد و چشمها را بينا و گوشها را شنوا و زبانهاي گنگ و بسته را باز ميكند، ستارهي فروزان علم و دانش و اختر تابناك تقوي و فضيلت و زداينده جهل و بيخبري است و چنان مينمايد كه او عالمي بزرگوار و رهبري دراك و پرمايه است و چگونه ميتوان پذيرفت كه يك ستاره كه يك جسم نوراني جامدي بيش نيست بتواند مردم بيخرد و جاهل را از كوري و كري و گنگي نجات بخشد.
بنابراين ترديدي نيست كه (طلوع ستارهي دنبالهدار از مشرق) اشاره به همان قيام پرشور (سيدحسني) و يا نهضت پر طنطراق (هاشمي خراساني) است. جز اين تفسير و تأويل ديگري ندارد.
مرحوم علامهي مجلسي در «بحار» و مرحوم شيخ علي حائري يزدي در كتاب «الزامالناصب» از «احتجاج طبرسي» نقل كردهاند كه حضرت سلمان فارسي پس از سه روز بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله براي مردم خطبهاي خواند و در آن خطبه خطاب به مردم چنين گفت:
ستايش خداي را كه مرا بعد از آنكه حق را انكار مينمودم به دين خود هدايت فرمود، چه آنكه من آتش كفر را شعلهور ميساختم و آن را بالا ميبردم و از آن بهرهاي داشتم تا اينكه خداي عزوجل محبت (تهامه) (يعني سرزمين مكه) را به دلم انداخت.پس در حالي كه گرسنه و تشنه بودم و قومم مرا طرد كرده و دستم خالي بودم و مركبي نداشتم كه بر آن سوار شوم و مالي در دستم نبود كه مرا توانائي بخشد بيرون آمدم و حالم آنگونه بود كه بود تا به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله شرفياب شدم و آنچه را كه ميدانستم شناختم و علائمي كه دربارهي رسول خدا اطلاع داشتم ديدم. پس خداوند بوسيلهي او مرا از آتش نجات داد و در دنيا به آن معرفتي كه بوسيلهي آن به دين مبين اسلام داخل شدم رسيدم.
آگاه باشيد اي مردم، حديث مرا بشنويد و سپس در آن تعقل كنيد، به من علم و دانش فراواني داده شده و اگر همهي آنچه را كه ميدانم به شما اطلاع دهم گروهي خواهند گفت او ديوانه است و گروه ديگري خواهند گفت خدايا كشندهي سلمان را بيامرز، آگاه باشيد كه براي شما مرگ و ميرها و مقدراتي است كه به دنبال آن بلاهائي خواهد بود [تا اينكه گفت:]
آگاه باشيد كه در سرزمين (تهامه) يعني: حجاز و مكه دو گروه به هم ميرسند كه هر دو گروه كافرند، آگاه باشيد كه براي قبيلهي «كلب» (لشكريان سفياني) فرو رفتني است در زمين و اگر چيزي نبود (و موانعي ايجاب نميكرد) من محل به خاك افتادن آنها را به شما نشان ميدادم ولي بدانيد كه آن سرزمين «بيداء» است، و پس از آن، كسي را كه بايد بشناسيد خواهد آمد.آگاه باشيد كه من كار خود را ظاهر نمودم و گفتنيها را گفتم و به پروردگار ايمان آوردم و به پيامبرم تسليم شدم و به مولاي خود و ولاي مهر مسلماني پيروي نمودم
اي پدر و مادرم به قربان تو اي كشته شدهي كوفان! اي آه و سوز دلم براي بچههاي كوچك و اطفال صغيرت، و اي پدرم به قربان صاحب سفرهاي كه زنان بسيار اختيار كرد (حسن بن علي عليهمالسلام) [تا اينكه گفت:]
اي مردم ناخنهايتان را از روي دشمنانتان برنداريد (و پيوسته با آن بستيزيد) و دوستانتان را كنار نگذاريد كه شيطان بر شما چيره ميشود.
به خداي بزرگ سوگند! كه بزودي به بلائي دچار خواهيد گشت كه نتوانيد آن را با دستهايتان تغيير دهيد مگر اينكه بوسيلهي ابروهايتان به آن اشاره كنيد.
«وَ اللَّهِ لَتُبْتَلُنَّ بِبَلَاءٍ لَا تُغَیِّرُونَهُ بِأَیْدِیكُمْ إِلَّا إِشَارَةً بِحَوَاجِبِكُمْ ثَلَاثَةٌ خُذُوهَا بِمَا فِیهَا وَ ارْجُوا رَابِعَهَا وَ مُوَافَاهَا» سه تاي آن را با آنچه در آن است بگيريد و چهارمش را نيز انتظار بكشيد، و پس از آن اميد ديدن او را داشته باشيد. كه برافروزندهي پرچم ستم، علم ستمگري را برافروزد و شكم زنهاي آبستن و بچهدار را پاره كند و كودكان خردسال را بر روي نيزهها بردارد و مردان را در ديگها بجوشاند. (1).آگاه باشيد كه من از شهادت نفس زكيه و ريخته شدن خون او كه در ميان ركن و مقام و بسان گوسفند سرش را ميبرند خبر ميدهم. اي واي (بر اسيران زنان كوفه) كه آنها را به «ثويه» در حوالي نجف به اسارت ميبرند و در شب هنگام آزاد ميگردند.و وعدهي ميان شما (و خروج سفياني و كشته شدن نفس زكيه) فتنهاي است كه از شرق پيدا ميشود «و ميعادُ مَا بَينَكُم وَ بَينَ ذلِكَ فِتْنَةٌ شَرِقِيَّة وَ جَاء هَاتِفٌ يَستَغِيثُ مِن قِبَلِ المَغرِب فَلا تُغِيثُوهُ لا أغَاثَهُ الله، وَ مَلْحَمَةٌ بَينَ النَّاسِ إِلَى أن يَصيرَ مَا ذُبِحَ عَلَى شَبِيهِ المَقَتُولِ بِظَهِرِ الكُوفَةِ وَ هِيَ كُوفان وَ يُوشِكُ أَن يُبنى جسرُها وَ يُبنى جنبيها» و هاتفي از طرف مغرب فرياد ميكشد و مردم را به ياري ميطلبد، شما او را ياري نكنيد و اجابتش ننمائيد (كه خدا او را ياري ننمايد) و جنگ و كشتار بزرگي است ميان مردم تا آنكه كشتهها همانند كشته شدهاي كه در پشت كوفه - يعني در نجف اشرف- به قتل رسيد باشد، باشد و آن كوفان است. و نزديك است كه جسر كوفه، (يعني: پل روي شط) ساخته شود و دو طرف
1) اين جملات اشاره به خروج سفياني است.
آن ساختمان گردد تا اين كه زماني فرا رسد كه مؤمني در هيچ جاي عالم نباشد مگر اينكه در آنجا باشد و بسوي آن رهسپار شود. آري اين فتنه، فتنهاي است تقدير شده كه هيچكس نميتواند آن را خاموش كند و يا از آن جلوگيري نمايد و خانهاي از خانههاي عرب پيدا نميشود مگر اينكه اين فتنه در آن داخل ميشود. (1).
مقصود حضرت سلمان از بلاي بزرگ و اينكه فرموده است (به خدا قسم به بلاي بزرگي دچار خواهيد گشت كه نتوانيد آن را با دستهاي خود تغيير دهيد مگر آنكه بوسيلهي ابروهايتان بدان اشاره كنيد)، اين است كه: زماني فرا خواهد رسيد كه در آن زمان پادشاهاني جبار و ستمپيشه و فرمانرواياني ظالم و ستمكار كه از دين و ايمان بهرهاي ندارند بر شما حكومت خواهند نمود و چنان ظلم و فساد و تعدي نمايند كه هر كس با آنها مبارزه كند و يا دربارهي ظلم و تعدي ايشان سخني بگويد بلافاصله او را دستگير نموده و به چوبه اعدام سپارند و هيچ كس قدرت ندارد كه امر به معروف و نهي از منكر كند و يا اظهار مظلوميت نمايد و اگر بخواهد سخني بگويد بايد بوسيلهي اشاره با ابروهاي خود مقصودش را به ديگري بفهماند و اين بلا تا سه سال ادامه دارد و ممكن است تا چهار سال و بيشتر هم طول بكشد تا اينكه به خروج سفياني دوم منتهي گردد.
و احتمال هم دارد كه مقصود از جملهي: (سه تاي آن را بگيريد و انتظار چهارمش را نيز داشته باشيد) سه نفر باشد، يعني: پس از پيدايش سه نفر كه در سرزمينهاي مختلفي مانند- شام، عراق و ايران- به حكومت رسيدند و اين سه نفر، كه عبارت از: سفياني اول، و دوم و (خراساني) كه سيدهاشمي است با يكديگر به زد و خورد پرداختند و جنگ و كشتار و خونريزي بين آنها تا سه سال و بلكه چهار سال و بالاتر بطول انجاميد، آنگاه شما منتظر (فريادرسي كه به اين جنگ و كشتارها و فتنه و آشوبها خاتمه دهد) باشيد.
1) بحارالانوار ج 22 ص 387 و الزامالناصب ج 2 ص 154، 152.
و اما اينكه فرموده است: (اي واي بر اسيري زنهاي كوفه) مقصود از آن، زنها و دختراني هستند كه به دست لشكريان سفياني دوم در نجف و كوفه اسير ميشوند، و آنها را بر وسائط نقليه سوار ميكنند و به محلي بنام «ثويه» (كه نام جائي در نزديكيهاي نجف اشرف است و در آنجا قبر كميل بن زياد نخعي، يكي از اصحاب خاص اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار دارد و نام فعلي آن حي الحسين است) ميبرند، و پس از جرم و جنايت و آدمكشي، وقتي كه ميخواهند آنها را با اموال سرقت شده و به غارت رفته به عنوان غنائم جنگي حركت دهند و با خود همراه ببرند، بدون اينكه كوچكترين بياحترامي بدانها بشود ناگهان لشكريان خراساني و يا سپاهيان سيدحسني، از ايران فرا ميرسند و خود را به لشكريان سفياني ميرسانند و شبانه تمامي آنها را ميكشند و حتي يكنفر از آنها را زنده نميگذارند و زنان را آزاد، و اموال غارت شده را از آنان شده را از آنان باز پس ميگيرند، و لذاست كه سلمان ميگويد المستفدون و يا المستقذون عشية.
و اما اينكه گفته است: (وعدهي بين شما و خروج سفياني و قتل نفس زكيه، فتنهاي است كه از شرق پيدا ميشود) ظاهرش اين است كه: اين فتنه همان فتنهاي است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بدان خبر داده و فرمود: (پيش از آنكه فتنهاي از شرق پيدا شود و همه چيز را زير دست و پاي خود لگدكوب كند از من بپرسيد).
و اين فتنه همانگونه كه قبلا هم گفتيم و رواياتي را نيز از رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي خروج پرچمهاي سياه از مشرق، نقل نموديم و بعد از اين نيز رواياتي در همين زمينه دربارهي مشرق و خراسان خواهيم آورد، مربوط به قيام ديني ايرانيان و نهضت گروهي از مردم متعهد اين كشور است كه حق را مطالبه ميكنند ولي آن را به آنها نميدهند و لذا بپا ميخيزند و ميجنگند و در نتيجه باخواست خدا پيروز ميشوند و اين فتنه همانگونه كه در اخبار آمده است آزمايشي است از سوي خداوند و تقديري است از جانب باري تعالي كه بدين وسيله مردم مؤمن و غيرمؤمن آزمايش ميشوند و زمينهي حكومت جهاني حضرت وليعصر ارواحنا له الفداء نيز فراهم ميگردد، و تا نزديكيهاي
ظهور مبارك آن حضرت و يا تا آن موقعي كه خدا بخواهد ادامه دارد.
و اما اينكه گفته است: (هاتفي از طرف مغرب فرياد برميآورد) بدون ترديد اين فرياد، فريادهاي راديوهاي بيگانه، و داد و بيدادهاي سرويسهاي خبري غرب، و هوچيگريهاي غربيها پيرامون جنگ تحميلي عراق عليه ايران، و ياري خواستن از جهانيان براي متسأصل ساختن ايران، و يا تحميل صلح و سازش است و به همين لحاظ است كه سلمان ميگويد: آن منادي را ياري نكنيد كه خدا ياريش نكند. و اين بعلت آن است كه كافرند و نبايد دعوتشان را اجابت نمود.
مرحوم سيد بن طاووس عليه الرحمه در مورد خروج پرچمهاي سياه از مشرق، حديثي را از امام حسن مجتبي عليهالسلام بدين صورت نقل كرده است:
«وَ عَنِ الحَسن علیه السلام إِنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و اله سلم ذَكَرَ بَلاء يَلْقَاهُ أَهلُ بَيْتِهِ حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ رايَةً مِن المَشرِقِ سَودَاء مَن نَصَرَها نَصَرَهُ اللهُ وَ مَن خَذَهَا خَذَلَهُ الله حَتَّى. يَأْتُو رَجُلاً اسمهُ كَاسمي ، فَيُوَلُّوهُ أمرَهُم فَيُوْيَّدُهُ اللهُ وَيَنصُرُه». (1).
حضرت امام حسن مجتبي عليهالسلام روايت كرده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بلائي را كه دچار اهل بيتش خواهد گرديد متذكر شد، و اين روايت را از قول پيغمبر بازگو نمود كه آن حضرت فرمود: تا اينكه خداوند پرچم سياهي را از مشرق برميانگيزاند كه هر كس آن پرچم را ياري كند خدا او را ياري خواهد نمود و هر كس كه ياري آن پرچم را ترك كند خدا هم ياري خود را از او ترك خواهد نمود و آنها (يعني صاحبان پرچمهاي سياه) ميآيند تا به نزد مردي كه نام او نام من است (يعني حضرت صاحبالامر عليهالسلام) و او را سرپرست خود ميسازند و زمام كار خود را به دست وي ميسپرند و خدا هم او را تأييد ميكند و ياري مينمايد.
1) الملاحم و الفتن ص 54 باب 100 طبع منشوراتالرضي و عقدالدرر ص 130.
ما اين حديث را از چندين منبع موثق حديث در گذشته با الفاظ و عبارات مختلف و متشابهي از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل نموده و دربارهي آنها توضيح دادهايم و در اينجا ديگر مطلب گذشته را تكرار نميكنيم و فقط به اين نكته اشاره ميكنيم كه بدون ترديد مراد، از اين پرچمي كه خداوند آن را از جانب مشرق برانگيخته ميسازد، و صاحبان آن پرچم هم به نزد مردي ميروند كه نام او نام پغمبر است و خداوند او را تأييد ميكند و ياريش مينمايد، اين پرچم، همان پرچم سياهرنگ شيعيان و شعار دولت زمينهسازان حكومت مهدي عليهالسلام است، و آن مرد هم كه نامش نام پيغمبر است حضرت حجة بن الحسنالعسكري (م ح م د) ولي مطلق خداوند حضرت صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ميباشد. و اين پرچم است كه هر كس آن را ياري كند خدا او را ياري خواهد كرد و هر كس ياريش را ترك گويد خدا هم او را دچار ذلت و خواري خواهد نمود.
محمد بن ابراهيم نعماني در كتاب «غيبت نعماني» در مورد خروج كساني كه از مشرق قيام ميكنند و خواستار حقند ولي حق را به آنها نميدهند و آنها ميجنگند تا اينكه پيروز ميشوند و سپس زمان امور خود را به دست حضرت صاحبالامر عليهالسلام ميسپارند، در روايتي از ابيخالد كابلي از حضرت ابوجعفر امام محمدباقر عليهالسلام چنين نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
« کَأَنِّی بِقَوْمٍ قَدْ خَرَجُوا بِالْمَشْرِقِ یَطْلُبُونَ اَلْحَقَّ فَلاَ یُعْطَوْنَهُ ثُمَّ یَطْلُبُونَهُ فَلاَ یُعْطَوْنَهُ فَإِذَا رَأَوْا ذَلِکَ وَضَعُوا سُیُوفَهُمْ عَلَی عَوَاتِقِهِمْ فَیُعْطَوْنَ مَا سَأَلُوا فَلاَ یَقْبَلُونَهُ حَتَّی یَقُومُوا وَ لاَ یَدْفَعُونَهَا إِلاَّ إِلَی صَاحِبِکُمْ قَتْلاَهُمْ شُهَدَاءُ أَمَا إِنِّی لَوْ أَدْرَکْتُ ذَلِکَ لَأَبْقَیْتُ نَفْسِی لِصَاحِبِ هَذَا اَلْأَمْرِ ». (1).
گوئي هم اكنون من گروهي را با چشم خود ميبينم كه از مشرق (خاور) قيام كردهاند و خواستار حقند ولي آن را به آنها نميدهند، سپس باز حقشان را ميطلبند ولي به آنان داده نميشود و چون چنان ديدند اسلحههاي خود را بر
1) غيبت نعماني، ص 273 حديث 50 و بحارالانوار ح 52 ص 243 حديث 116.
ميگيرند و بر گردنهايشان ميگذارند، اين وقت آنچه را كه ميخواستند به آنها داده ميشود ولي آن طايفه ديگر نميپذيرند تا اينكه قيام ميكنند و كارشان رونق ميگيرد، و آنان آن را به كسي نخواهند داد مگر به صاحب شما (يعني: حضرت صاحبالامر عليهالسلام) و كشتهشدگانشان شهيدند. آگاه باش كه اگر من آن روز را درك مينمودم خود را براي صاحب اين امر (يعني حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه-) نگه ميداشتم.
اين روايت با همهي اختصارش از هيچ چيز فروگذار ننموده و تمامي آنچه را كه در روايات رسول خدا صلي الله عليه و آله پيرامون خروج پرچمهاي سياه، و مطالبهي حق و قيام كردن و جنگيدن و زمينهسازي حكومت جهاني مهدي عليهالسلام آمده است همگي، در خود جمع نموده و جاي هيچگونه شك و شبههاي براي كسي كه طالب حق و جوياي يقين باشد باقي نگذاشته است و تمام درهاي شك و ترديد را بسته است و امام عليهالسلام حقانيت قيام اين گروه و زمينهساز بودن حكومت آنان را براي برپايي حكومت عدل (الله) در كمال صراحت بيان فرموده، و بطور ضمني به راوي خبر نيز فهمانده است كه انقلاب كنندگان و زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام شيعه هستند و چون قيامشان براي حق و ياري دين و زنده ساختن احكام شريعت سيدالمرسلين است، لذا كشتهشدگان آنها نيز شهيدند.
ناظم الاسلام كرماني، در كتاب «علائم الظهور» صفحهي 97 پس از آنكه حديث مزبور را از ابيخالد كابلي نقل كرده و با كمال صراحت لفظ (مشرق) را به (ايران) ترجمه نموده است به دنبال آن چنين ميگويد:
(در اين خبر لفظ مشرق را به «ايران» ترجمه نمودم بعلت آنكه امام عليهالسلام ميفرمايد آنچه از اين گروه كشته ميشوند، شهيد شدهاند و اين جمله قرينه، و بلكه صريح است به آنكه مراد از «مشرق» آن مشرقي است كه شيعيانش در آنجا ميباشند و همچنين اطلاق لفظ «مشرق» در اخبار بر مشرق فرات بسيار شده است».
در توقيع شريفي كه در سال 410 هجري از ناحيه ي مقدسه به افتخار «شيخ مفيد»
صادر شده و با خط شريف حضرت صاحبالامر عليهالسلام شرف تحرير يافته، و در آن توقيع حضرت حجة بن الحسنالعسكري (صلوات الله و سلامه عليهما) به برخي از علامت قيام خويش اشاره فرمود و علاماتي را كه نشانهي نزديكي فرج و ظهور مبارك حضرتش ميباشد به مرحوم شيخ مفيد خصوصا و به شيعيان عموما خاطر نشان فرموده و مرحوم طبرسي آن را در كتاب «احتجاج» نقل نموده چنين آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحيم» اما بعد؛ سلام بر تو اي مخلص در دين، كه در ولايت و دوستي ما خانواده مخصوص به يقين گشتهاي... ما اگرچه بر طبق آنچه خداوند براي ما و شيعيانمان مصلحت دانسته تا زماني كه دولت دنيا در دست تبهكاران است در سرزمين دوردستي سكنا گزيدهايم كه جايمان از جايگاه ستمگران به دور است ولي با اين حال از احوال شما آگاهيم و هرگز چيزي از اخبار شما بر ما پوشيده نيست، و ميدانيم كه چه گرفتاري و پريشاني به شما (شيعيان) رسيده است.
از آن وقتي كه بسياري از شماها به كارهائي دست زدند كه پيشينيان صالح شما از آن روگردان بودند، و پيماني را كه خداوند از آنها گرفته بود پشت سر انداختند، گوئي از آن بيخبر بودند، ما شما را رها نكرده و ياد شما را از خاطر نبردهايم و گرنه آن چنان سختيها به شما روي ميآورد كه دشمنان، شما را مستأصل ساخته و از ريشه و بن برميكندند.
فَاتَّقُوا اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ وَظَاهِرُونَا عَلَی انْتِیَاشِکُمْ مِنْ فِتْنَةٍ قَدْ أَنَافَتْ عَلَیْکُمْ یَهْلِکُ فِیهَا مَنْ حُمَّ أَجَلُهُ وَیُحْیی عَلَیْهِ مَنْ أَدْرَکَ أَمَلَهُ وَهِیَ أَمَارَةٌ لِأُزُوفِ حَرَکَتِنَا وَمُبَاثَّتِکُمْ بِأَمْرِنَا وَنَهْیِنَا وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.
از خدا بترسيد، و تقوي را پيشه خود سازيد و ما را در پيدايش فتنهاي كه در پيش است و مدتي به درازا خواهيد كشيد و كسي كه اجلش نزديك شده در آن فتنه بهلاكت خواهد رسيد و آن كس كه عمرش به پايان نرسيده است نجات خواهد يافت، ياري دهيد، آن فتنه نشانهي نزديكي قيام ما و اظهار نمودن شما امر و نهي ما را براي همديگر است و خداوند نور خود را به پايان خواهد رساند اگر چه مشركان را خوش نيايد.پس شما، از روشن شدن آتش جاهليت، آتشي كه گروهي اموي مسلك آن را
روشن ميكنند، تا بدين وسيله «فرقهي مهديه» (يعني: شيعيان و معتقدين به امام زمان عليهالسلام) را بترسانند، به تقيه متمسك شويد. و من ضمانت ميكنم نجات كسي را كه در آن فتنه خواهان منزلتي نباشد و در طعن آن به راه پسنديده گام نهد و راهي را كه موجب رضاي خداست بپيمايد.
إِذَا حَلَّتْ جُمَادَی الْأُولَی مِنْ سَنَتِکُمْ هَذِهِ فَاعْتَبِرُوا بِمَا یَحْدُثُ فِیهِ وَاسْتَیْقِظُوا مِنْ رَقْدَتِکُمْ لِمَا یَکُونُ مِنَ الَّذِی یَلِیهِ سَتَظْهَرُ لَکُمْ مِنَ السَّمَاءِ آیَةٌ جَلِیَّةٌ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلُهَا بِالسَّوِیَّةِ وَیَحْدُثُ فِی أَرْضِ الْمَشْرِقِ مَا یَحْزُنُ وَیُقْلِقُ وَیَغْلِبُ مِنْ بَعْدُ عَلَی الْعِرَاقِ طَوَائِفُ عَنِ الْإسْلَامِ مُرَّاقٌ یَضِیقُ بِسُوءِ فِعَالِهِمْ عَلَی أَهْلِهِ الْأَرْزَاقُ ثُمَّ تَتَفَرَّجُ الْغُمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ بِبَوَارِ طَاغُوتٍ مِنَ الْأَشْرَارِ یُسَرُّ بِهَلَاکِهِ الْمُتَّقُونَ الْأَخْیَارُ.
چون ماه جمادي الاولي از اين سال (يعني سالي كه فتنهها و حوادث در آن روي ميدهد) فرا رسد بدانچه در آن ماه اتفاق ميافتد پند گيريدو براي آنچه پس از آن ميآيد (خود را آماده نموده) و از خواب غفلت بيدار شويد.
بزودي از آسمان براي شما نشانهي آشكاري ظاهر ميشود و مانند آن نشانهاي از زمين نيز بطور مساوي برايتان نمودار ميگردد. و در مشرق زمين، جريان ناگوار و حزنآوري كه موجب قلق و اضطراب مردم باشد اتفاق ميافتد و مردمي كه از اسلام هيچگونه بهرهاي ندارند بر سر مردم عراق مسلط ميگردند، كه بوسيلهي كردار ناپسند آنها امرار معيشت و روزي بر مردم عراق تنگ ميشود، و پس از اين جريان با نابود شدن مرد سركشي از اشرار اندوه بر طرف ميگردد و از نابودي او مردمان با تقوي و نيكان خوشنود ميشوند. (1).
خوانندهي عزيز! در اين توقيع شريف آنچنانكه ملاحظه فرموديد، همهي گفتنيها گفته شده و نشانههائي كه دال بر نزديك قيام حضرت است به وضوح گوشزد گرديده است، ولي متأسفانه برخي از نويسندگان كه در گذشته اين توقيع شريف را ترجمه كردهاند، بدون توجه به اين نكتهي مهم: كه حضرت فرموده است «و هي امارة لازوف حركتنا» يعني: و آن فتنه نشانهي نزديكي قيام ما است بگونهاي آن را ترجمه نمودهاند كه گوئي همهي حوادث مذكورهي در توقيع، مربوط به زمان «شيخ مفيد» است.
1) احتجاج طبرسي ج 2 ص 324-322.
در حالي كه حضرت تمام جرياناتي كه پيش از ظهور مباركش در عراق روي خواهد داد، و هم چنين حوادث دردناك و ناگواري كه براي دوستان و شيعيانش در ايران اتفاق خواهد افتاد كه قلب مبارك حضرتش را جريحهدار خواهد نمود، در كمال صراحت پيشگوئي فرموده و با لطف و عنايت پروردگار، پرده از روي چهرهي زشت، و نازيباي حكام خود فروختهي عراق، كه از اسلام و مسلماني بهرهاي ندارند، به روشني برداشته و سركردهي آن گروه شرارت پيشه را به عنوان طاغوت اشرار معرفي نموده و در نتيجه هلاكت و نابودي او را به نيكان و تقواپيشگان بشارت داده است.
دراينجا بار ديگر اين نكته را متذكر ميشويم، كه برخي از نويسندگان بدون توجه به نكات ظريف و لطيف و مثبتي كه در توقيع حضرت صاحبالامر عليهالسلام كه به افتخار شيخ مفيد شرف صدور يافته آمده است، كليهي علائم در توقيع را بر حوادث گذشته حمل نموده، و همهي آنها را جزء حوادثي كه واقع شده به حساب آوردهاند.
در حالي كه هيچ نشانهاي بر وقوع چنين حوادث شكنندهاي در زمان مرحوم شيخ مفيد -عليه الرحمه- در تاريخ ثبت نشده و هيچگونه گزارشي در اين زمينه به ما نرسيده است و خود آنها هم بطور ضمني اعتراف دارند كه دليل قاطعي كه بيانگر وقوع چنين حوادث سهمگيني باشد در دست ندارند.
بعلاوه اشارات و كنايات و جملاتي در توقيع شريف ديده ميشود كه دال بر عظمت و گستردگي حوادث مذكورهي در توقيع است و نشان ميدهد كه جملگي آن حوادث از علائم ظهور است كه ما براي مزيد اطلاع به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
1- در اين توقيع، حضرت فرموده است: (شما شيعيان، در پيدايش فتنهاي كه در پيش است و مدتي به درازا خواهد كشيد و در آن فتنه كسي كه اجلش رسيده باشد بكام مرگ خواهد افتاد و آن كس كه عمرش تمام نشده نجات خواهد يافت، تقوي را پيشهي خود سازيد و ما را ياري دهيد). كه اين جملات پرمحتوي، حاكي از يك فتنهي بزرگ و خاموش نشدني و جنگي طاقت فرسا و طولاني است.
2- حضرت فرموده است: (آن فتنه، نشانهي نزديكي حركت ماست كه بدون ترديد
حركت در اينجا به معناي قيام و ظهور است، چه آنكه بلافاصله حضرت به دنبال اين جمله فرموده است: «و الله متم نوره و لو كره المشركون)؛ خداوند نور خود را به پايان خواهد رساند، و ذكر اين جمله، اشاره به ظهور مبارك آن حضرت است.
3- حضرت فرموده است: (از روشن شدن آتش جاهليت كه آنرا گروهي اموي مسلك روشن ميكنند و بدان دامن ميزنند، به تقيه متمسك، شويد، و يا خويشتن را محفوظ نگهداريد) كه اين خود نشانهي درگيري و اختلاف عرب و عجم است كه در روايات ديگري نيز بدان تصريح شده است. (1).
4- حضرت فرموده است: (آنها ميخواهند با روشن ساختن آتش (جنگ) گروه راهيافته، (يعني: شيعيان، و يا معتقدين به امام زمان عليهالسلام را بترسانند)، كه اين خود نيز يكي از علائم ظهور است. چه آنكه مطابق اخبار زيادي كه در منابع روائي شيعه و سني آمده است، خروج خراساني از ايران همان و حملهي دشمنان دين و انسانيت به ايران، و زدن شهرهاي ايران و كشتن بيگناهان همان. (2).
5- حضرت فرموده است: (در آن سال از ماه جمادي الاولي كه حوادث در آن واقع ميشود، نشانهي روشني از آسمان، و هم چنين نشانهي بارزي به طور مساوي از زمين براي شما آشكار ميشود) كه نشاني از وقوع چنين نشانههائي در زمان شيخ مفيد- رحمة الله عليه، در تاريخ ديده نميشود.
6- حضرت فرموده است: (در سرزمين مشرق، يعني: در ايران و يا تمام خاورميانه، جريان ناگواري كه موجب اضطراب و ناراحتي مردم باشد روي ميدهد) كه دليل قانع كنندهاي بر وقوع چنين جرياني در زمان شيخ مفيد در دست نيست.
7- حضرت فرموده است: (بعد از اين جريان، طوائفي كه از دين و ايمان بهرهاي ندارند بر سر مردم عراق مسلط ميشوند) كه ميتوان گفت: مقصود از اين گروههاي خارج از دين، پيدايش احزاب مختلف، و روي كار آمدن آنها و وقوع كودتاهاي پي در پي در عراق، و هجوم لشكريان سفياني بدين سرزمين است.
بنابراين با توضيحاتي كه دربارهي توقيع شريف يادآور شديم ميتوان گفت: آنچه را
كه برخي از نويسندگان در توضيح علائم ياد شدهي در توقيع مبارك آوردهاند، صرف احتمالاتي بيش نيست. و اين احتمالات هم نميتواند بيانگر اثبات مدعاي آنان و نشاندهندهي واقعيت و حقيقت باشد.در پايان اين بحث لازم است اين نكته را خاطر نشان سازيم كه روايات مربوط به «مشرق» و حركت پرچمهاي سياه، تنها به رواياتي كه ما از باب نمونه ذكر نموديم منحصر نميشود، بلكه اين روايات به قدري زياد و فراوان است كه اگر كسي بخواهد همهي آنها را در يكجا گردآوري كند خود كتابي قطور و مفصل خواهد شد.و البته ما در اينجا درصدد جمعآوري احاديث مربوط به «مشرق» و هم چنين جرح و تعديل آنها و اينكه روايت درست است يا آن، و اين صحيح است يا ديگري، نيستيم. و نميخواهيم پيرامون يكايك آن روايات اظهار نكنيم، بلكه هدف ما از نقل اينگونه روايات تنها بدين لحاظ است كه بفهمانيم در هر جا در روايات ائمه معصومين عليهمالسلام از: (خروج پرچمهاي سياه از مشرق) سخن رفته است معمولا و بلكه واقعا نظر روايات از «مشرق» به ايران اسلامي معطوف بوده است، چنانكه در حديث «سوم» كه دربارهي مشرق و پرچمهاي سياه ملاحظه گرديد، به ايراني بودن صاحبان پرچمهاي سياه تصريح شده بود.
اينك براي اينكه معلوم شود هدف روايات از «مشرق» در واقع ايران اسلامي بوده است چند نمونه از احاديثي را كه در رابطه با حركت پرچمهاي سياه از خراسان از ائمه معصومين عليهمالسلام روايت شده و حدود جغرافيايي منطقهي قيام زمينهسازان را به نحو شايستهاي از ميان كليهي مناطق شرقي جهان مشخص ساخته است در اينجا ميآوريم تا صدق سخنان گذشته ما بر خواننده گرامي روشن شود. و اينك نمونهاي چند از رواياتي كه دربارهي خروج پرچمهاي سياه از «خراسان» رسيده است.1- مرحوم سيد بن طاووس - عليه الرحمه- در كتاب «الملاحم و الفتن» در مورد خروج پرچمهاي سياه از «خراسان» حديثي را از رسول خدا صلي الله عليه و آله بدين صورت آورده است:
«عَن ثوبان قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و اله إِذَا رَأَيْتُمُ الرَّايَاتُ السُّودِ خَرجَتْ مِن قِبَلِ خُراسان فَأتُوهَا وَ لَو حَبواً عَلَى التَّلج، فَإِنَّ فِيهَا خَلِيفَةُ اللهِ المهدى». (1).
ثوبان روايات كرده است كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: هر گاه ديديد كه پرچمهاي سياه از طرف خراسان (يعني: از ايران براي نبرد) خارج شد، پس شما بسوي آنها بشتابيد اگرچه با دست و زانو (مانند كودكان خردسال) بر روي برف راه برويد زيرا خليفه خدا مهدي عليهالسلام در ميان آنها و يا با آنهاست.
صاحب كتاب «عقدالدرر» يوسف بن يحياي شافعي، پس از آنكه اين حديث را از رسول گرامي اسلام نقل نموده و مدارك و مآخذ آنرا ذكر كرده است در معناي اين جمله، از حديث پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله كه فرموده است (زيرا خليفهي خدا مهدي در ميان آنهاست) چنين ميگويد: ممكن است معناي اين جمله اين باشد كه صاحبان آن پرچمها قدرت و سلطهاي به دست ميآورند و زمينهي حكومت و سلطنت حضرت مهدي عليهالسلام را فراهم ميآورند.
2- جلالالدين سيوطي، در كتاب «الحاوي للفتاوي» در مورد خروج پرچمهايي سياه از خراسان و اهداف صاحبان پرچمها در روايتي از «ابوهريره» از رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين آورده است:
«عَن أبي هُرَيرةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم تَخْرُجُ مِن خُراسان راياتٌ سُودٌ فَلا يَرُدُّها شَيْءٍ حَتَّى تُنصَب بِإِيلياء». (2).
پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرموده: پرچمهاي سياهي از خراسان (براي نبرد) بيرون ميآيد كه هيچ چيز نميتواند جلو آنها را بگيرد تا اينكه در «بيتالمقدس» نصب ميشود. (3).
آنگاه «سيوطي» دربارهي اين پرچمها چنين ميگويد:ابنكثير دربارهي اين پرچمها نه آن پرچمهاي سياهي است كه «ابومسلم خراساني» با آنها آمد و دولت بنياميه را سرنگون ساخت بلكه
اين پرچمهاي سياه، پرچمهاي سياه ديگري است كه براي ياري دادن و ملحق شدن به مهدي عليهالسلام ميآيند و قيامشان به قيام حضرت مهدي عليهالسلام متصل است.
3- نويسندهي كتاب «غيبت نعماني» دربارهي خروج پرچمهاي سياه از خراسان حديثي را از اميرالمؤمنين عليهالسلام بدين صورت نقل كرده است:
«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ(عليهماالسلام) قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ(علیه السلام) عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى (فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ) فَقَالَ انْتَظِرُوا الْفَرَجَ مِنْ ثَلَاثٍ فَقِيلَ يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ وَ مَا هُنَّ فَقَالَ اخْتِلَافُ أَهْلِ الشَّامِ بَيْنَهُمْ وَ الرَّايَاتُ السُّودُ مِنْ خُرَاسَانَ وَ الْفَزْعَةُ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ». (1).
امام باقر عليهالسلام فرمود كه: از اميرالمؤمنين عليهالسلام دربارهي اين آيهي شريفه: (فاختلف الاحزاب من بينهم) (2)سؤال شده، حضرت فرمود: با ديدن سه علامت منتظر فرج باشيد. يا اميرالمؤمنين عليهالسلام آن سه علامت چيست؟ فرمود يكي اختلافي است كه در ميان شاميان، يعني: اهل شام، پيدا ميشود، و ديگري آمدن پرچمهاي سياه از خراسان است، و سومي وحشتي است كه در ماه مبارك رمضان پديدار ميگردد.
عرض شد يا اميرالمؤمنين! وحشت در ماه رمضان چيست؟ فرمود: مگر نشنيدهايد گفتار خداي تعالي را كه در قرآن كريم ميفرمايد «و اِنْ نَشَأ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَضَلَّتْ اَعْناقُهُمْ لَها خاضِعینَ»؛ (3)اگر بخواهيم نشانهاي از آسمان براي آنها ميفرستيم كه گردنهايشان در برابر آن كج شده و خاضع گردند.
نشانه، آن صدائي است كه از آسمان شنيده ميشود بطوري كه دختران پشت پرده را از خانه بيرون ميكشد و خفتگان را بيدار ميكند و اشخاص بيدار را هراسناك ميگرداند.
4- متقي هندي در كتاب «كنزالعمال» دربارهي موضوع مورد بحث حديثي را از اميرمؤمنان عليهالسلام بدين صورت آورده است:
ابيالطفيل، از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت به او فرمود: اي «عامر» هرگاه شنيدي كه پرچمهاي سياه از خراسان نمايان شد، و تو در ميان صندوقي قرار داشتي كه درب آن را بسته و قفل كرده باشند، آن قفل و صندوق را بشكن تا در زير آن پرچمها (به كمك صاحبان پرچمهاي سياه بشتابي و به مبارزهي با دشمنان برخيزي) و اگر نتوانستي خود را به آنها برساني بايد آن چنان تلاش و كوشش كني تا جائي كه بتواني خود را به آنها رسانده و در زير آن پرچمها مبارزه كني تا وقتي كه در راه خدا به افتخار شهادت نائل آئي. (1).
5- در روايتي كه جابر، از حضرت امام محمدباقر عليهالسلام روايت نموده چنين آمده است:«عَن جَابِرٍ عَن أبي جَعفَر عليهالسلام قَالَ : تَنزِلُ الرَّايَاتُ السُّودِ اللَّتِي تَخْرُجُ مِن خُرَاسَانِ الكُوفَةَ فَإِذَا ظَهَرَ المَهدِى عليهالسلام بِمَكَّة بَعَثَت اليهِ بِالبَيعَةِ». (2).جابر ميگويد: امام باقر عليهالسلام فرمود: پرچمهاي سياهي كه از خراسان خروج خواهند كرد به كوفه وارد خواهند شد و چون مهدي عليهالسلام در مكه ظاهر گرديد، آنان بيعت خود را براي آن حضرت خواهند فرستاد.
6- در ضمن روايت ديگري كه دربارهي خراب شدن «شام» و خروج سفياني و هجوم لشكريان او به عراق، از آن بزرگوار نقل شده چنين آمده است:«فَبَیْنَاهُمْ کَذَلِکَ إِذْ أَقْبَلَتْ رَایَاتٌ مِنْ خُرَاسَانَ تَطْوِی الْمَنَازِلَ طَیّاً حَثِیثاً وَ مَعَهُمْ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِ الْقَائِمِ» (3).در اين ميان كه لشكريان سفياني دركوفه مشغول قتل و غارت هستند پرچمهاي زيادي (كه متشكل از چند لشكر است) از خراسان حركت كرده، به سرعت منازل ميان راه را طي ميكنند و چند نفر از ياران حضرت «قائم» عليهالسلام نيز با آنها است.
7- در ضمن حديث مفصلي كه دربارهي اوضاع عمومي قبل از ظهور و بعد از آن، از حضرت امام محمدباقر عليهالسلام روايت شده چنين آمده است:
«وَ یَظْهَرُ اَلسُّفْیَانِیُّ وَ مَنْ مَعَهُ حَتَّی لاَ یَکُونَ لَهُ هِمَّهٌ إِلاَّ آلَ مُحَمَّدٍ (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) وَ شِیعَتَهُمْ ، فَیَبْعَثُ - وَ اَللَّهِ - بَعْثاً إِلَی اَلْکُوفَهِ ، فَیُصَابُ بِأُنَاسٍ مِنْ شِیعَهِ آلِ مُحَمَّدٍ (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) بِالْکُوفَهِ قَتْلاً وَ صَلْباً، وَ یُقْبِلُ رَایَهٌ مِنْ خُرَاسَانَ حَتَّی یَنْزِلَ سَاحِلَ اَلدِّجْلَهِ» (1).سفياني و پيروانش آشكار ميگردند و هيچ قصد و همتي جز كشتن و آزار اولاد پيغمبر و شيعيان آنها را ندارند. او لشكري را به طرف كوفه ميفرستد و عدهاي از شيعيان آلمحمد صلي الله عليه و آله را در آنجا ميكشند و گروهي را هم به دار ميزنند و لشكري نيز از خراسان حركت كرده ميآيد تا اينكه در ساحل دجله فرود ميآيند.
8- در يك حديث ديگر كه باز هم از امام محمدباقر عليهالسلام دربارهي حضرت وليعصر - عجل الله تعالي فرجه- روايت شده چنين آمده است:جابر ميگويد: امام محمدباقر عليهالسلام فرمود: حضرت مهدي (سلام الله عليه) در موقع عشا در مكه مكرمه ظاهر ميشود، و پرچم رسول خدا صلي الله عليه و آله و پيراهن و شمشير آن حضرت با او خواهد بود، و هم چنين علامات و نور و بياني به همراه خواهد داشت.
پس چون نماز عشا را بجاي آورد با صداي بلند فرياد ميزند (اي مردم) من خدا را به ياد شما ميآورم و آن موقعي را كه در مقابل او قرار ميگيريد خاطر نشانتان ميسازم، خداي تعالي حجت را بر شما تمام نموده و انبياء و كتب آسماني را فرستاده و به شما فرمان داده است تا چيزي را براي او شريك قرار ندهيد و اطاعت او و فرمان پيغمبرش را محافظت كنيد. و آنچه را كه قرآن مجيد احياء كرده و زنده ساخته احيا كنيد و آنچه را كه قرآن كريم از بين برده از بين ببريد و (طريق) هدايت را ياري كنيد، و براي تقوي و پرهيزكاري معين و مددكار باشيد، زيرا كه فاني شدن دنيا نزديك است و من شما را بسوي خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله دعوت ميكنم تا به كتاب خدا عمل كنيد و باطل را از ميان برده و نابود كنيد و سنت و شريعت را احيا نمائيد.
پس با سيصد و سيزده نفر به تعداد (اصحاب بدر) بدون اينكه با يكديگر وعدهاي داشته باشند (بدون قرار قبلي) مانند لكههاي ابر پائيزي كه در يكجا جمع ميشوند،
1) بحارالانوار ج 52 ص 222.
بدور هم گرد مي آيند، آنان پارسايان شب و شيران روزند و حضرت مهدي عليهالسلام در ميان آنها ظاهر ميشود.
(پس خداوند (بوسيلهي او) سرزمين حجاز را ميگشايد و كساني را كه از بنيهاشم در زندان بسر ميبرند آزاد ميكند و پرچمهاي سياه در كوفه وارد ميشوند و صاحب پرچمهاي سياه (كه ظاهرا همان سيدخراساني معروف است) بيعت خود را براي آن حضرت ميفرستد، و مهدي عليهالسلام لشكريان خود را به اطراف ميفرستد و ظلم و ستم و اهل آن را از بين ميبرد، و كار او روبراه و شهرها در اختيار او قرار ميگيرد و خداوند قسطنطنيه را به دست با كفايت او فتح ميكند). (1).
آنچه تا اينجا گفته شد، گوشههائي از احاديث مربوط به مشرق و خراسان بود كه ما آنها را بعنوان نمونه، و اينكه هدف از مشرق و خراسان (ايران) است در رابطه با نهضت اسلامي ايرانيان پيش از ظهور آورديم و از اين قبيل روايات در كتب شيعه و سني فراوان يافت ميشود و آنچه را كه ما تا اينجا آورديم تنها، قسمتي از آن روايات است، و البته نگفتهها در اين مورد بسيار است و اگر ما ميخواستيم همهي آنچه را كه در اين باره از ائمهي معصومين عليهمالسلام و صحابه و تابعين روايت شده است در اين مجموعهي مختصر نقل كنيم از اصل مطالب باز ميمانديم، و لذا به همين مقدار اكتفا نموديم و اميدواريم كه با نقل روايات ياد شده توانسته باشيم منطقهي قيام زمينهسازان دولت جهاني حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) را به دوستداران عدالت و منتظران فرج اهلبيت عليهمالسلام شناسانده باشيم.
1) الملاحم و الفتن ج 1 ص 64 باب 129 و الحاوي للفتاوي ج 2 ص 72، 71.
سید حسنی کیست و خراسانی کدام است
منشا این عقیده از کجاست
نکته شایان توجه
آیا سید حسنی اهل خراسان است
آیا حسنی و خراسانی عنوان دو نفر است
سید انقلابگر حسینی است نه حسنی
چند پرسش آخرین سخن
پس چرا حسنی
یک مثال روشن
اشتباه از کجاست
اقوال دانشمندان
چند نکته مهم
روایات
چه کسی صاحب اصلی انقلاب است
نتیجه تحقیقات
آنچه در ميان مسلمانان و بويژه مسلمانان شيعهي اثناعشري (دوازده امامي) در مورد قيام ديني و يا بعبارت ديگر انقلاب اسلامي ايرانيان قبل از ظهور، برهبري سيدي جليل القدر (سيدحسني) در اذهان بيشتر مردم از عوام گرفته تا خواص به مرور زمان شهرت پيدا كرده اين است كه:
از نظر اخبار اسلامي چنانكه در پيشگوئيهاي پيشوايان مذهبي آمده است ناچار بايد در آخرالزمان، پيش از ظهور مسرتانگيز حضرت وليعصر (عج) يكي از نوادههاي امام حسن مجتبي عليهالسلام بنام (سيدحسني) از جائي بنام خراسان، پيدا شود و با پرچمهايي سياه كه نشانهي نهضت اسلامي اوست قيام كند، و با كشور همسايهي ايران (يعني: عراق) به مبارزه برخيزد و پيوسته به اين مبارزه ادامه دهد و پي در پي ستمگران متجاوز را به قتل برساند و همواره در اين مبارزه فاتح و غالب و پيروز شود تا جائي كه سپاهيان توانمند و نيرومندش به خاك عراق قدم نهاده و سرانجام به كوفه برسند و آنجا را محل اقامت و پايگاه نظامي خويش قرار دهند.
و چون در كوفه استقرار يافتند، همچنان منتظر بمانند تا زماني كه دوازدهمين امام معصوم شيعيان حضرت بقية الله الاعظم (ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) در مكهي معظمه ظاهر شده و آنان از كوفه بيعت خود را براي حضرت بفرستند و مراتب تسليم و فرمانبرداري خود را نسبت به وي اعلام دارند. و بالاخره پس از آنكه حضرتش از مكهي مكرمه متوجه سرزمين عراق گرديد. و در كوفه نزول اجلال فرمود،
سيدحسني با همهي ياران و پيروان و لشكريانش تلسيم حضرت گردند و زمام كار و حكومت اسلامي خويش را كه تا آنروز در ايران انقلابي بدست داشتهاند بكف با كفايت آن حجت مطلق الهي بسپارند.
آنچه تا اينجا گفته شد خلاصه و فشردهي آن چيزي است كه هم در روايات و هم در السنه و افواه مردم (از عوام و خواص) راجع به قيام دلاورانهي سيدحسني شهرت فراوان دارد و شيعيان نيز سخت بدان پاي بندند، و معتقدند كه نهضت چنين شخصيت ممتاز و مبارزي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله در ايران اسلامي يكي از نشانههاي بارز آخرالزمان، و مقدمهي رهائي بشريت از چنگال ظلم و ستم ستمگران و مژده ظهور مبارك حضرت وليعصر عليهالسلام است.
حال بايد ديد منشأ پيدايش چنين عقيدهاي در ميان مسلمانان و بويژه (شيعيان) از كجاست؟ و چرا آنان به نهضت فردي بنام سيدحسني پيش از ظهور مبارك حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) معتقد گرديده و انقلاب مقدس او را مقدمهي انقلاب جهاني حضرت صاحبالأمر عليهالسلام دانستهاند؟!
حقيقت مطلب آنستكه: منشأ پيدايش اين عقيده در ميان مسلمانان، و بخصوص شيعيان، روايات مختلفي است كه در دو بخش جداگانه پيرامون نهضت ديني ايرانيان قبل از ظهور مبارك حضرت وليعصر (عج) در كتب حديث ديده ميشود.
يكي روايات فراواني است كه از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و جانشينان معصوم آن حضرت دربارهي خروج مردي هاشمي با پرچمهاي سياه از مشرق و يا خراسان روايت شده و ديگري روايات چندي است كه در مورد قيام سيدي جليل القدر در آخر زمان بعنوان سيدحسني از طرف قزوين و ديلم و طالقان از برخي از معصومين عليهمالسلام نقل گرديده است.
از آنجا كه از طرفي از مجموع اين روايات دو مطلب استفاده ميشود، يكي خروج مردي هاشمي، و ديگري خروج سيدحسني، و از طرفي هم بين مردم و گروهي از پژوهشگران و نويسندگان و صاحب نظران چنين شايع است كه هاشمي خراساني، همان سيدحسني است كه محل خروج او خراسان و نشانهي نهضت اسلامي او
پرچمهاي سياه است، از اينرو ما در اينجا براي اينكه معلوم شود كه سيدحسني كيست و خراساني كدامست؟ و آيا سيدحسني همان هاشمي خراساني است يا اينكه خراساني سيد ديگري غير از سيدحسني ميباشد؟ نخست دربارهي سيدحسني و نهضت خدا پسندانهي آن سيد انقلابي بحث ميكنيم، و سپس در فصلي جداگانه، (در بخش چهارم) نهضت هاشمي خراساني را مورد بررسي قرار ميدهيم. و اينك مطالبي راجع به (سيدحسني) تقديمتان ميداريم.
در اينجا تذكر اين مطلب لازم است كه خاطر نشان سازيم، گرچه انقلاب اسلامي «ايرانيان» و نهضت مقدس (سيدحسني) مطابق اخبار واردهي از اهلبيت عليهمالسلام يكي از نشانههاي بارز ظهور مبارك حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجه و از علائم قريبهي به ظهور است، ولي نكتهي بسيار مهم و شايان توجهي كه در اينجا در رابطه با نهضت حسني قابل ذكر و يادآوري است و نبايد از آن غفلت نمود، و بر هر فرد محقق و پژوهشگري لازم است بدان توجه نمايد اين است كه:
رواياتي كه دربارهي نهضت «ايرانيان» و رهبري سيدحسني، از پيامبر عظيمالشأن اسلام و جانشينان معصوم آن حضرت، و يا از برخي از (صحابه) و (تابعين) رسيده است بصورت ظاهر مختلف و متفاوت است. زيرا:
اولا - قسمتي از اين روايات (همانگونه كه در بخش دوم كتاب، تحت عنوان قيام زمينهسازان، سخن گفتيم) مربوط به خروج «پرچمهاي سياه» از مشرق، و قسمتي هم مربوط به خروج «پرچمهاي سياه» از طرف خراسان است.
و ثانيا- كليهي اخبار مربوط به نهضت ايرانيان، با اينكه همگي آنها از رهبري فردي عظيم و انقلابگر خبر ميدهد كه او «سيد» و «هاشمي» و از دودمان پاك رسول خدا صلي الله عليه و آله و ذريهي طيبهي علي و زهرا عليهاالسلام است، و از مجموع آنها چنين استفاده ميشود كه وي طرفدار حق و مبارزه كنندهي با «عراق» و هزيمت دهندهي لشكريان سفياني و تسليم شونده به امام زمان عليهالسلام در كوفه ميباشد، و هم اوست كه در اخبار و روايات اهلبيت عليهمالسلام به عنوان «حسني» از او ياد شده و با همين اسم و عنوان در ميان
مسلمانان شهرت پيدا كرده است، با وجود اين همهي رواياتي كه دربارهي او رسيده است بحسب ظاهر، متحد، و متفق، و يكسان، و يكنواخت نيستند، زيرا:
از يكسو، در تعداد قابل توجهي از روايات كه از طرق شيعه و سني روايت شده و و ائمهي معصومين عليهمالسلام از حركت انقلابي مردي بزرگ از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله از طرف مشرق سخن گفتهاند، گاهي از او بعنوان خراساني، و گاهي بعنوان هاشمي، و گاهي بعنوان حسني، و گاهي بعنوان حسيني، و گاهي بعنوان سيدموسوي، و گاهي بعنوان مردي از دودمان پيغمبر، و زماني هم بعنوان شعيب بن صالح از او ياد فرمودهاند.
و از سوي ديگر، با اينكه در حديث مفصلي كه «مفضل» از امام صادق عليهالسلام دربارهي خروج سيدحسني نقل نموده و امام عليهالسلام نخستين محل حركت انقلابي اين سيد بزرگوار را از جانب قزوين و طالقان و ديلم دانسته است با اينحال: در پارهي ديگري از روايات نام «ري» و گيلان، و همدان و بلاد جبل (يعني: مناطق كوهستاني ايران) مانند: قم و قزوين و كرمانشاه و همدان، به چشم ميخورد كه ذكر اسامي اين شهرها، خود نشانهي قيام چند نفر ديگر در دوران زمامداري (سيدحسني) از شهرهاي مختلف ايران است.
بنابراين، با اينهمه اختلاف تعابيري كه بصورت ظاهر در رابطه با قيام ديني «ايرانيان» و خروج پرچمهاي سياه از مشرق يا خراسان، و نهضت پر ارج «سيدحسني» و يا «خراساني» ديده ميشود، اگر ما بخواهيم همهي آن روايات را آنگونه كه هست بپذيريم و براي هر يك از شهرهاي نامبرده كه نام آنها در اخبار اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام آمده است يك رهبر مستقل و انقلابي فرض كنيم و براي فلان شهر و فلان شهرستان يك رهبر عظيم جداگانه و انقلابگر بحساب بياوريم، در اينصورت بايد بقول معروف كلاهمان پس معركه باشد و در نتيجه منتظر باشيم كه هر قطعهاي از خاك ايران بدست يك حكومت مستقل و جداگانه باشد. در صورتي كه چنين نيست، و مسلما انقلابگر در اصل، بيش از يكنفر نيست و آنهم بنابر آنچه از مجموع روايات فهميده ميشود، او يك شخصيت بزرگ سياسي علمي مذهبي است كه تمام نقاط «ايران» زير نفوذ و سيطرهي اوست و همهي مردم ايران (جز تعداد كمي از مخالفين) در جنگ و صلح و رفاه و سختي يار و مددكارش ميباشند.
در مورد اين سؤال كه آيا سيدحسني از اهل خراسان است و يا مشهور به خراساني است بطور جزم از اخبار معلوم نميشود، ولي اگر آنگونه كه ما در بخش چهارم پيرامون نهضت خراساني سخن گفتهايم نظريهي برخي از دانشمندان و همچنين رواياتي كه به قيام سيدي حسيني از طرف مشرق اشاره ميكند بپذيريم، و قائل شويم كه مقصود از روايات از مشرق و خراسان كشور اسلامي ايران و آن سيد انقلابي هم همان (حسني) معهود است ولي بين حسني و حسيني در نسخههاي كتابهاي موجود اشتباه رخ داده است، بطور قطع ميتوان گفت: نسبت دادن وي به خراساني صحيح است. زيرا در صدر اسلام نسبت دادن به خراسان، به مشرق زمين زياد اطلاق ميشده است.
از آنجائي كه در موارد بسياري در پيشگوئيهاي پيشوايان دربارهي قيام ديني ايرانيان، هم به نهضت سيدحسني، و هم قيام شخصيت ديگري بنام (خراساني) اشاره شده و گروهي چنين عقيده دارند كه سيدحسني همان خراساني و از اهل خراسان و قيام او نيز از سرزمين خراسان خواهد بود از اينرو شايسته است پيش از آنكه روايات مربوط به اين دو شخصيت را مورد بررسي قرار دهيم ببينيم آيا واقعا سيدحسني همان خراساني معروف و از اهل خراسان و محل قيام او همان شهر مشهد مقدس است يا اينكه خراساني شخصيت ديگري غير از (سيدحسني) ميباشد.
در توضيح مطالب ياد شده آنچه ميتوان گفت اين است كه:
واقع مطلب، آنگونه كه از برخي استفاده ميشود، حسني و خراساني عنوان دو نفر است و حسني غير از خراساني، و خراساني غير از سيدحسني است.
زيرا: چنانكه در بخش چهارم دربارهي «قيام خراساني» و هويت او از نظر روايات و ديدگاه دانشمندان سخن خواهيم گفت، آن سيد بزرگوار شخصيت ارزندهاي است كه مطابق اخبار اهلبيت عليهمالسلام، و تحليل تحليلگران روايات معصومين عليهمالسلام،آباء و اجداد گرامش در ايام فتوحات اسلام، يا بر اثر زور و فشار بيش از حد «امويان» و «عباسيان» نسبت به «علويان» به ايران مهاجرت نموده، و در سرزمين خراسان رحل اقامت
افكنده، و سپس به كشورهاي همجوار مانند هند و چين مسافرت نموده، و پس از مدت زماني بار ديگر به ايران باز گشته، و يا اينكه اساسا از همان كشورها به ايران آمدهاند، و او پس از اينكه در اين سرزمين پهناور به حد رشد و كمال رسيد، دلاورانه قيام ميكند و مردم مسلمان ايران را از شر سلاطين جور نجات ميدهد و زمينه را براي ظهور حضرت صاحبالامر «عج» و حكومت جهاني آنحضرت فراهم مينمايد، و پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام مرگش فرا ميرسد و دعوت حق را لبيك ميگويد. (1).
و اما سيدحسني كه مطابق اخبار وارده در ميان ايرانيان صاحب مقامي بس رفيع است، با تمام ياران و سپاهيانش به محضر حضرت بقية الله - عجل الله تعالي فرجه - ميرسند و با آنحضرت بيعت مينمايند و بعد از ظهور مقام والايي پيدا ميكنند. (2).
در اينجا تذكر يك نكته يك نكته ضروري است و آن اينكه: هر چند از مجموع رواياتي كه مستقلا دربارهي خروج سيدحسني و قيام هاشمي خراساني رسيده چنين استفاده ميشود كه حسني و خراساني دو سيد انقلابي مستقلاند كه قيام يكي از آنها پيش از ديگري صورت خواهد گرفت و ديگري بعد از مدتي پا به عرصهي وجود خواهد گذاشت، ولي با توجه به روايات فراواني كه دربارهي نهضت ايرانيان و خروج پرچمهاي سياه رسيده است، و أئمهي معصومين عليهمالسلام در بعضي از اين روايات خروج اين پرچمها را از مشرق، و در بعضي از خراسان، و در برخي ديگر بالفظ: از طرف مشرق: و يا از ناحيهي خراسان دانستهاند، چنين فهميده ميشود كه اگر در واقع حسني، و خراساني دو نفر باشند قيام ايندو، در يك زمان است و بين قيام اين دو نفر چندان فاصلهي زيادي از نظر تحديد زمان وجود ندارد.
و البته هيچ بعيد نيست و هيچ مانعي هم ندارد كه حسني و خراساني مطابق اخبار وارده عنوان دو نفر باشد و هر دو نفر پس از دوران انقلاب و اندكي پيش از ظهور در
1) به كتاب الزامالناصب، ج 2، ص 161-160، الحاوي للفتاوي، ج 2، ص 142 و 146، الملاحم و الفتن، ص 66-65 باب 132، عقدالدرر، ص 129، بشارةالاسلام، ص 184 و البرهان متقي هندي، باب 4، حديث 4، ص 103 مراجعه فرمائيد.
2) به كتاب بحارالانوار، ج 3، ص 15 و 16 و انوارالنعمانيه، ج 2، ص 87 و 88 و مختصر بصائرالدرجات، ص 188 و عقدالدرر، ص 97 و الملاحم و الفتن، ص 149 و رواياتي كه در همين بخش آوردهايم مراجعه فرمائيد.
يك زمان خاص در رأس كار و ادارهي امور كشور قرار گيرند و با همكاري و همياري و معاونت يكديگر كشور را به پيش ببرند، اما يكي برتر و بالاتر، و ديگري زيردست و تحت نظر شخص برتر باشد. كه البته اين برهه از حكومت «زمينهسازان» طبق روايات وارده، مرحلهي دوم يا آخرين مرحلهي حكومت آنان است كه به «شعيب بن صالح» و «سيدحسني» يا «سيد خراساني» مربوط ميشود.
تذكر ديگر:بايد توجه داشت آنچه را كه تا اينجا در رابطه با عنوان حسني و خراساني آورديم در صورتي درست است كه بگوئيم: سيدحسني و خراساني در واقع دو نفرند اما اگر بخواهيم با ديدهي تحقيق و كاوش بيشتر به روايات واردهي از معصومين عليهمالسلام دربارهي نهضت ديني ايرانيان بنگريم و همهي آنها را در كنار هم قرار داده و با دقت تجزيه و تحليل نمائيم بزودي متوجه خواهيم شد كه گرچه در بعضي از روايات هم به نهضت حسني اشاره شده و هم دربارهي قيام خراساني سخن بميان آمده و چنين وا نمود شده است كه حسني و خراساني عنوان دو نفر است، ولي: مطابق برخي از روايات غير از رواياتي كه از «مفضل بن عمر» از امام صادق عليهالسلام بخصوص دربارهي حسني رسيده است، نه سيد صاحب اصلي دعوت حسني است تا موسوم به حسني باشد و نه هم قيام از نفس خراسان است تا اشكال و ايرادي را ايجاد نمايد.
بلكه آنچه از مجموع اخبار مربوط به (زمينهسازان دولت جهاني مهدي عليهالسلام) استفاده ميشود اين است كه: به فرض اگر حسني و خراساني عنوان دو نفر باشد، ايندو يار و مددكار يكديگرند و قيام هر دو نفر از ايران است.
و البته اين چيزي است كه از بسياري از روايات استفاده ميشود، و گرچه تشخيص شناخت اين دو سيد انقلابي قدري سخت و دشوار است ولي بهرحال: بر هر انسان متتبع و خبيري كه بخواهد روايات مربوط به نهضت ايرانيان را موشكافي كند اين مطلب روشن و آشكار است و نيازي به اين همه توضيح و تفسير ندارد. (1).
1) تفصيل اين جريان در بخض چهارم خواهد آمد.
نكتهي مهم ديگري كه در اينجا در رابطه با قيام مقدس سيدحسني بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه:
هر چند در اخبار و روايات اسلامي از قيام ديني گروهي از مردم مسلمان ايران زمين كه به رهبري سيدي پر تلاش و جهادگر و انساني دلسوز و دلباختهي حق كه مردم آزادهي ايران را براي نصرت دين حق دعوت ميكند بعنوان حسني و يا خراساني گفتگو شده است (و ما نيز بلحاظ اخبار وارده درصدد توجيه آنها برآمده و اظهار داشتيم كه اگر حسني و خراساني عنوان دو نفر باشد اين دو يار و مددكار يكديگرند) ولي در عين حال بايد دانست كه: سيد صاحب اصلي دعوت آنچنانكه برخي گمان كردهاند كه او حسني است و از خراسان بايد قيام كند و در السنه و افواه مردم از عوام گرفته تا خواص با همين اسم و عنوان شهرت پيدا كرده است «حسني» نيست، بلكه او سيدي حسيني است زيرا:
اولا: چنانكه قبلا هم تذكر داديم، در بعضي از روايات به قيام مردي از دودمان حسين عليهالسلام كه از طرف مشرق خروج خواهد نمود تصريح شده است.
و ثانيا: چنانكه در روايات مربوط به نهضت «حسني» ملاحظه خواهيد فرمود: در همان روايتي كه موضوع قيام سيدحسني مطرح شده و بعنوان مدرك قرار گرفته و قيام كننده به نام (حسني) معرفي گرديده است اختلافي در لفظ كلمهي حسني در نسخههاي موجود روي داده است كه از آن چنين فهميده ميشود كه اين سيد عظيم انقلابي و جليلالقدر «سيدحسني» است و او با آن فهم و شناخت و ديد خاصي كه نسبت به اسلام دارد يكي از علماء بزرگ و فقهاء عاليمقام و روحانيون طراز اول و يكي از مراجع پر نفوذ و قدرتمند شيعه در زمان خود ميباشد كه بيشتر اتباع و ياران او در درجهي اول سادات و روحانيون و اهل علم ميباشند.
عليهذا بطور جدي نميتوان گفت كه قطعا آن سيد انقلابي (حسني) و قيام او از خراسان است.
در هر صورت، گرچه دربعضي از اخبار از نهضت فردي بنام حسني سخن رفته است و نويسنده نيز منكر اين مطلب نيست، چه آنكه ممكن است در ميان ساداتي كه
در ايران در آستانهي ظهور قيام ميكنند شخصي بنام حسني پيدا شود، ولي در هر حال نه نام او و نه محل خروج او هيچكدام بطور دقيق مشخص نيست. و هر چند كه برخي عقيده دارند كه قيام اين سيد بزرگوار از خراسان است اما: اين عقيده با اصل روايت حسني كه امام صادق عليهالسلام نخستين محل حركت انقلابي او را از جانب قزوين و طالقان و ديلم دانسته است سازگار نيست زيرا آنچه از آن روايت فهميده ميشود اين است كه: قيام سيدحسني (اگر حسني در روايت صحيح باشد) در ايران، از ناحيهاي است كه آن ناحيه از نظر نقطهي جغرافيايي و منطقهي اقليمي قديم، جزء سرزمين خراسان است.
بنابراين تنها چيزي كه در مورد محل قيام سيدحسني ميتوان گفت اين است كه: هر چه هست، و اين سيد پرشور هر كه هست قيام او در ايران است.
در اينجا ممكن است كسي بپرسد: اگر واقعيت مطلب همانست كه شما گفتيد، و در واقع سيدحسني و خراساني كه موضوع قيام هر دو، در اخبار اهلبيت عليهمالسلام مطرح شده يكي است، پس چرا ائمهي معصومين عليهمالسلام گاهي انقلاب را به حسني، و زمان ديگري به حسيني و يا خراساني نسبت دادهاند؟!
و اگر قيام كننده در واقع يك نفر بيشتر نيست و آن هم «سيدي حسيني» است، نه حسني، پس چرا در رواياتي كه در زمينهي قيام اين شخصيت بزرگ انقلابي رسيده است اين همه اختلاف ديده ميشود؟! و چرا در روايات فراواني كه دربارهي (زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام از ائمهي معصومين عليهمالسلام، روايت شده گاهي از مشرق و گاهي از خراسان، سخن به ميان آمده است؟! و باز چرا وقتي كه امامان معصوم عليهمالسلام از حدود جغرافيايي منطقهي قيام «سيدحسني» سخن گفتهاند، و حدود منطقهي قيام او را از جانب قزوين و طالقان و ديلم دانستهاند، از شهرهاي متعدد و فراوان ديگري مانند: قم، قزوين، همدان، ري، گيلان، ديلم، طالقان و بلاد جبل، سخن گفتهاند؟ آيا ذكر نام اين شهرهاي مختلف بخصوص علت و انگيزهي خاصي داشته است؟!!
جواب اين پرسشها بخواست خدا در آينده روشن خواهد شد ولي در اينجا براي اينكه خوانندهي عزيز را حيران و سرگردان نگذاريم، و آنان را بلاجواب رها نكنيم مختصرا عرض ميكنيم: ممكن است علت اينكه ائمهي طاهرين عليهمالسلام گاهي از شخص قيام كننده بعنوان «حسني» و گاهي بعنوان «خراساني» سخن گفتهاند، اين باشد كه:
اولا - چون پيشوايان مذهبي اسلام خواستهاند در پيشگوئيهاي خود راجع به علائم ظهور حضرت وليعصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بمردم مسلمان جهان بفهمانند كه يكي از علائم حتميهي قريب بظهور، قيام ديني مردم مسلمان ايران به رهبري «سيدي» از دودمان پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله است و قيام او نيز از سوي مشرق از منطقهي خراسان است از اينرو، گاهي از آن سيد بعنوان (حسني) و يا حسيني، و گاهي هم بعنوان خراساني ياد كردهاند تا بدينوسيله، هم سيد بودن وي را بمردم بفهمانند، و هم محل قيام او را براي مردم مسلمان جهان مشخص فرمايند.
و ثانيا- اينكه: ممكن است خراساني، اشاره به رهبر اصلي نهضت، و حسيني، اشاره به قيام سيد ديگري باشد. زيرا چنانكه در بخش چهارم در اين باره بتفصيل سخن خواهيم گفت: پس از پيروزي انقلاب سادات ديگري نيز به رياست خواهند رسيد و صاحب اصلي انقلاب را ياري خواهند داد.
و ثالثا - اينكه: اگر گاهي از قيام كننده بعنوان حسني، و زماني بعنوان خراساني، ياد كردهاند ممكن است براي اين بوده است كه: نخواستهاند تمام خصوصيات يك انسان آزاديخواه آزاد منشي را كه ذخيرهي الهي و زمينهساز حكومت عدالت گستر مهدي موعود عليهالسلام بوده است: براي همگان آشكار و هويدا ساخته و تمام مشخصات وي را يكجا بازگو نموده، و علنا او را به همهي جهانيان معرفي نمايند.
و رابعا- اينكه، ممكن است با اين بيان، كه گاهي از (قيام دولت زمينهسازان) از سرزميني بنام «مشرق» و گاهي هم از سرزميني بنام «خراسان» سخن گفتهاند، هدفشان اين بوده است كه قيام زمينهسازان از سرزمين شرق و از سرزمين شرق هم ناحيهاي بنام «خراسان» از سرزمين ايران است. ولي در عين حال بيش از اين
نميتوان شخصيت آن قيام كننده را با صراحت كامل، و بطور واضح و آشكار، آنگونه كه همه مردم او را بشناسند، در اختيار همگان قرار داد، تا بدينوسيله توانسته باشند وجود پربركت آن سيد انقلابي را از زيان و ضرر دشمنان، مصون نگهداشته، و جان او را از خطرات احتمالي دشمن كه در هر زمان و مكاني پيدا ميشود حفظ نموده و در نتيجه، مورد سوء قصد واقع نشود.
و خامسا- از طرفي اين امكان وجود دارد كه علت اينكه، امامان معصوم عليهمالسلام در هر دوره و زماني نام يكي از شهرهاي معروف و مشهور ايران را ذكر نمودهاند و بخصوص از برخي از شهرهاي مركز و مهم «ايران» كه بنحوي با خراسان پرآوازه آنروز ارتباط پيدا ميكرده است نام بردهاند، هدفشان اين بوده است كه خواستهاند در نتيجه بدوستان و پيروانشان بفهمانند كه بهرحال: نهضت چنين شخصيت بزرگواري كه «سيد» و «هاشمي» و «حسني» و يا «حسيني» است، از كشور ايران اسلامي است، و كساني هم كه دعوتش را اجابت ميكنند، و به نداي روحبخش و دلنوازش در وقت نخستين فرياد «واسلاماه» او پاسخ مثبت ميدهند، و در جواب استغاثهاش (لبيك) ميگويند، و او را در تمام دوران قيام و انقلاب و پس از آن، هنگام جنگ و نبرد ياري مينمايند، از همهي شهرها و بخشها و روستاهاي اين مرز و بوم خواهند بود، نه از يك شهر بخصوص كه كساني خيال كنند و چنين پندارند كه قيام او از شهر خراسان - و مشهد مقدس- است و تنها كساني كه ياريش مينمايند اهل خرسان ميباشند.
و اما اينكه أئمهي معصومين عليهمالسلام، محل قيام او را از جانب قزوين و طالقان و ديلم دانستهاند، بسيار مشخص، و واضح و آشكار است كه با اين بيان، خواستهاند به مسلمانان دنيا اعلام كنند كه نخستين نقطهي آغاز قيام چنين دلير مرد آزادهاي در اطراف «قزوين» و «طالقان» و سرزمين «ديلم» (يعني: مناطق كوهستاني ايران: از قزوين تا گيلان كه از مناطق حساس و مركزي اين كشور، و برحسب تقسيمات اقليمي قديم، جزء سرزمين «خراسان» است)، خواهد بود.
و روي اين بيان ائمهي معصومين عليهمالسلام حتي منطقهي قيام آن «سيد» انقلابي را نيز بطور سربسته مشخص فرموده و جاي هيچگونه شك و ترديد براي احدي باقي نگذارندهاند.خوشا بحال كساني كه نداي دلنواز، و فرياد استغاثهي آن «سيد» بزگوار را براي
نصرت دين و سركوبي متجاوزين، بشنوند، و به سخنان جذاب و دلربايش كه جان و دل را صفا و جلا ميبخشد گوش فرا دهند، و عاشقانه به كوي او روي آورند و از جان و دل ياريش نمايند و در برابر زورگويان و مستكبران بپا خيزند و دشمنان خدا و انسانيت را از كشور عزيز، و ميهن اسلامي خويش، با ذلت و خواري بيرون كنند و سعادت دنياو آخرت را نصيب خود سازند.
و اما سخن آخر، و آخرين سخن (پيرامون نهضت سيدحسني) بنظر قاصر نويسندهي اين سطور، آن سيدي كه صاحب اصلي دعوت و مالك واقعي ايران است، و فرياد وااسلاماي او از سرزمين ايران اسلامي از نواحي «قزوين» و «طالقان» و «ديلم» بلند ميشود، و مردم را به شورش و انقلاب عليه ظلم و بيدادگري فرا ميخواند در مرحلهي اول فقط و فقط يك «سيد» است. و آنهم چنانكه بعدا دربارهي محل خروج او، و ياران صديق و راستينش از نظر روايات بحث و گفتگو خواهيم كرد و در زمينهي نهضت و قيام پرآوازهاش توضيح بيشتري خواهيم داد «سيدحسيني» است كه بيشتر دستياران و همكاران او در ردهي بالا «روحاني» و از اهل علم و دانش و افراد پاكدل و با تقوي و با فضيلت هستند.
و اين «سيد» شخصيت كم نظيري است كه مطابق آنچه از اخبار و روايات، استفاده ميشود فقيه، عالم، دانشمند، سياستمدار، زبانآور، مجاهد، مقاوم، و مجسمهي تقوي و فضيلت است و انساني پركار و پرتلاش، و جهادگري خستگي ناپذير است كه در همان نخستين روزهاي رشد و كمال با ديدن ظلم و ستم قرار و آرام ندارد، و او بندهي مطيع و فرمانبرداري است كه از هيچ چيز و هيچ كسي نميترسد و نميهراسد.
و لذا در موقعي كه ميبيند مردم در زير شكنجههاي طاقت فرساي اجانب و فشار و تعدي آنان دست و پا ميزنند، در برابر توطئههاي توطئهگران و تجاوز بيگانگان به حريم كشور اسلامي ايران، بپا ميخيزد، و فرياد برميآورد و در راه اعتلاء كلمهي حق، و پيشبرد اهداف عاليهي اسلامي تلاش ميكند، و براي از بين بردن باطل و محو آثار ظلم و ستم، از ملامت هيچ ملامت كننده و سرزنش هيچ سرزنشگري واهمه ندارد، و يكتنه
با دست خالي، و تنهاي تنها قيام ميكند و بر خدا توكل مينمايد تا روزي كه به پيروزي ميرسد.
و اما سيدحسني - اگر حسني در روايت صحيح باشد- سيد ديگري است كه بحث دربارهي او به تفصيل در آيندهي نزديك خواهد آمد.
اما اينكه برخي تصور كردهاند كه آن سيد انقلابي كه قبل از ظهور خواهد آمد «سيديحسني» و از اولاد امام حسن مجتبي عليهالسلام ميباشد براي آن است كه:
ناقلان حديث و راويان اخبار اهلبيت عليهمالسلام و يا كساني كه مأمور استنساخ و نوشتن كتابهاي خطي، پيش از اختراع چاپ، بودهاند، هنگام نقل، و يا استنساخ حديث (سهوا بدون اينكه تعمدي در تحريف و نقل آن، و منحرف ساختن افكار عمومي داشته باشند) دچار اشتباه گرديده، و اشتباها حسني را بجاي (حسيني) نقل و ثبت كردهاند، و بدينوسيله چنين وانمود شده است كه سيد انقلابي قيام كنندهي پيش از ظهور (حسني) است. و دليل اين گفتار، همان اختلاف نسخههايي است كه امروز در دسترس ما قرار دارد.
زيرا در برخي از آنها عبارات حديث مربوط به «حسني» چنانكه ملاحظه خواهيد فرمود: لفظ «حسني» و در برخي ديگر كلمهي «حسيني» و حتي در برخي نيز بجاي حسني و حسيني، كلمهي حسن، و حسين عليهماالسلام ديده ميشود.
و اما اگر آنها اشتباه نكرده باشند ميتوان گفت: چون خط قديم خط كوفي بوده است، و در خط «كوفي» حسني، و حسيني، مشابه يكديگر است، و در آنزمان هم ماشين چاپي وجود نداشته، و چاپخانهاي در كار نبوده و كتاب نيز بدينصورتي كه امروز رواج دارد در نزد همگان مرسوم و متداول نبوده است، از اينرو اشتباها در نسخهها «حسني» بجاي «حسيني» نوشته شده، و كساني هم بدون اينكه در اين باره كاوش كنند و تحقيقي بعمل آورند، به پيدايش «سيدحسني» از ناحيهي خراسان، معتقد گرديده و آنرا در كتابهاي خود نوشتهاند، و گويندگان و مبلغان مذهبي هم همانگونه كه حديث را در كتابها ديدهاند، بدون اينكه دربارهي كيفيت انقلاب آن «سيد» و چگونگي نسب واقعي
وي فكر، و تحقيق نمايند آنرا براي مردم بازگو كردهاند.
مضافا به اينكه اينگونه اشتباهات در كتابها، حتي در زمان ما كه وسائل چاپ و ماشينهاي مدرن و مجهز چاپي در دست است، بسيار زياد و فراوان در كتب موجود، ديده ميشود كه در اينجا بيك نمونهي آن اشاره ميكنيم.
از باب مثال: مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه، در كتاب نفيس و پرارج «بحارالأنوار» ج 51 ص 70-68: از كتاب «اكمالالدين» صدوق، در حديث معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم از ابنعباس، از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم جزء حوادث و علائمي كه خداوند عالم به پيغمبرش خبر داده است، حديث نسبتا مفصلي را روايت كرده است كه در آخر آن چنين آمده است: و «و خروج رجل من ولد الحسين بن علي عليهالسلام» يعني از جملهي علائم ظهور و قيام قائم آلمحمد صلي الله عليه و آله و سلم قيام و انقلاب مردي از فرزند زادگان حسين بن علي عليهالسلام پيش از ظهور آن حضرت است.
در خود كتاب «اكمالالدين» صدوق، نيز (طبع كتابفروشي اسلاميه، سال 1369 هجري - قمري) ج 1 ص 361 تا 363، كه مرحوم علامهي مجلسي (عليه الرحمه) روايت ابنعباس را از آن كتاب نقل كرده است عين همين جملهي «رجل من ولد الحسين عليهالسلام» وجود دارد، ولي در ج 52 «بحارالانوار» صفحهي 278-276، كه مرحوم علامه، اين روايت را بار ديگر از كتاب «المحتضر» تأليف شيخ حسن بن سليمان «حلي» شاگرد «شهيد اول» از علماء قرن نهم هجري نقل نموده است با اينكه خود حسن بن سليمان هم، اين روايت را از صاحب كتاب «معراج» شيخ صالح (ابيمحمدالحسين) و او نيز حديث را بسند خود از مرحوم صدوق، از ابنعباس روايت نموده، با اين حال، قسمت اخير روايت را اين چنين آورده است:
(و خروج ولد من ولد الحسن بن علي عليهالسلام) يعني: از جملهي علائم قيام «حضرت قائم عليهالسلام» قيام و انقلاب مردي از فرزند زادگان و نوادههاي امام حسين مجتبي عليهالسلام است.در اينجا شما خوانندهي عزيز، ملاحظه ميكنيد كه نخست بجاي كلمهي «رجل» لفظ «ولد» و بجاي «حسين بن علي» حسن بن علي عليهالسلام آمده است، در صورتي كه
حديث ابنعباس در هر دو كتاب، يعني: هم كتاب «كمالالدين» و هم كتاب «المحتضر» كه نسخههاي اصل روايت معراج به شمار ميروند يكي است و سلسلهي سند حديث، به ابنعباس منتهي ميشود، و با اينكه عبارات و مطالب حديث بتمامه چه از نظر متن و چه از نظر سند، هم در بحار، و هم در كتاب «المحتضر» و هم در «اكمالالدين صدوق»، همه و همه يكي است با وجود اين، ميبينيد كه بجاي كلمهي «حسيني» لفظ «حسني» ذكر گرديده است.
بدون شك ميتوان اظهار اطمينان نمود كه اين اشتباه، يا از ناحيهي نسخهبرداران قبلي صورت گرفته، و يا اينكه از ناحيهي چاپ كتابها، اين اشتباه روي داده است و شأن مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه، و هم چنين «شاگرد شهيد» اجل و اعظم از آنست كه دچار چنين اشتباه بزرگي گردند. و البته حقير به چاپهاي ديگر «بحارالانوار» مانند چاپ «كمپاني» و «امينالضرب» مراجعه نكردهام و نميدانم آيا در آن چاپها هم مانند اين اشتباه وجود دارد يا خير.
به هر حال: با مطالعهي دقيق دركتب حديث، و تعمق بيشتر دربارهي خروج «سيدحسني» براي هر انسان تيزبين و دورانديش و ژرفنگر و كنجكاو، بخوبي روشن ميشود كه بطور قطع و يقين، آن شخصيت عظيم و انقلابگر و بيباك و نترس و شجاع و جسور و متهور كه هيچگونه بيم و هراس به دل راه نميدهد، و در برابر همهي زورمداران و قدرتمندان عالم ميايستد، و در برابر سختيها و ناملايمات روزگار، خم به ابرو نميآورد، و آوازهي انقلاب اسلامي خويش را با فريادهاي «وا اسلاماه» بگوش جهانيان ميرساند. و با دگرگون ساختن اوضاع و احوال جهان، توجه محرومان و مستضعفان سراسر عالم را به ايران، و انقلاب اسلامي خويش جلب مينمايد و زمينهي حكومت جهاني مهدي موعود عليهالسلام را فراهم ميآورد، شخصيت كمنظيري است كه «سيد» «عالم» بزرگوار، مطاع، و فرمانرواي علي الاطلاق مردم مسلمان «ايران» است.و او كسي است كه حركت انقلابي او از بلاد شرق و «ايران» و دعوت انقلاب اسلامي او در ميان ايرانيان پاكدل و ديندار و متعهد به اسلام، و از ناحيهي مشخصي
بنام «ديلم» و قزوين و طالقان (كه از نواحي قديم خراسان و جزء سرزمين «ديالمه» است) صورت خواهد گرفت ولي «حسني» بودن وي چه از نظر اخبار و چه از ديدگاه دانشمندان، مورد شك و ترديد و بلكه در برخي از اخبار به «حسيني» بودن وي تصريح شده است.
در اينجا خالي از مناسبت نيست به اين نكته اشاره كنيم كه بسياري از محدثان و مؤلفان و نويسندگان و پژوهشگران نيز درباره «حسني» بودن آن «سيدي» كه از شرق قيام ميكند ترديد دارند، و ندانستهاند كه آيا واقعا او «حسني» است يا حسيني»؟ و دليل اين گفتار، اظهار نظرهاي مختلف و گوناگوني است كه ابراز داشتهاند.
در اين زمينه منابع و مآخذ مستقل و فراواني در دست است كه نشان ميدهد بيشتر كساني كه روايات مربوط به «سيدحسني» را در كتابهاي خود آوردهاند، متوجه نشدهاند، كه در واقع قيامكنندهي اصلي از سرزمين شرق چه كسي است. آيا در واقع او همان «سيدحسني» است؟ يا اينكه خراساني است؟ و يا اينكه: فيالواقع «خراساني» همان سيدحسني است! و بهر صورت نويسندگان و محققان، در اين باره دچار سردرگرداني شدهاند!!
مثلا برخي از دانشمندان مانند- صاحب كتاب «نورالانوار» و مرحوم سيداسماعيل طبرسي نوري در كتاب «كفايةالموحدين» و ناظم الاسلام كرماني در كتاب «علائم الظهور» گاهي چنين اظهار ميدارند كه اين «سيد» ظاهرا از اولاد امام حسن مجتبي عليهالسلام است، و گاهي ميگويند: شايد نام او «حسن» باشد و گاهي ميگويند، ممكن است ملقب به حسني باشد!!
و برخي ديگر از نويسندگان: مانند صاحب كتاب «مهدي منتظر» و همچنين صاحب كتاب «يومالخلاص» عقيده دارند كه اين «سيد» حسني، نيست، و بلكه «حسيني» است (1)و حتي مؤلف «يومالخلاص» با تمام صراحت اظهار عقيده ميكند
1) مهدي منتظر، ص 163، 162، طبع صدوق، سال 1384 هجري قمري، تحت عنوان: (خروج سيدحسني) و يومالخلاص- ص 643 چاپ چهارم: سال 1402 هجري 1983 ميلادي.
كه اين سيد انقلابي، همان خراساني و بدون شك و شبهه «حسيني» است.
و همين تعبيرات مختلف از سوي مؤلفان و محققان، بيانگر اين واقعيت است كه «حسني» بودن و يا «حسيني» بودن آن سيد انقلابي تا هنوز در هالهاي از ابهام باقي مانده، و نشانگر سرگيجه و سرگرداني عدهي زيادي از دانشمندان و محققان و پژوهشگران است، و گرنه، اينكه برخي ميگويند: او حسني است، و برخي ميگويند، شايد نامش حسن باشد، و عدهاي ميگويند وي خراساني و حسني، و يا حسيني است، معنا ندارد. و بهرحال عقيم ماندن تلاش پژوهشگران براي شناخت و شناسائي نسب واقعي «سيد» نتيجهي همان اختلاف روايات، و نسخههاي كتابهاي مختلف است و سبب اينكه ما اين ابراز نظرها را در اينجا مطرح نموديم براي اين است كه: اظهار نظرهائي كه از طرف برخي از نويسندگان ابراز شده صد در صد حتمي و قطعي نيست و چنانكه در مبحث بعدي پيرامون «اقوال داشمندان» ملاحظه خواهيد فرمود، خواهيد ديد كه: خود آنها هم بطور ضمني معترف هستند و اقرار دارند كه نظريهي آنان جنبهي حقيقت و واقعيت ندارد.
اكنون براي روشن شدن واقعيت مطلب، راجع به قيام بينظير اين سيد بزرگ انقلابي، و آشنائي هر چه بيشتر، با شخصيت ممتاز و ناشناختهي وي (خواه بعنوان حسني و خواه بعنوان حسيني) كه آغاز انقلاب و حركت اسلامي او از بلاد شرق و ايران، و از يك منطقهي جغرافيائي خاص، بنام «خراسان» شروع ميشود و دعوت اسلامي او در ميان ايرانيان ديندار، و شيعيان محروم اين منطقهي عظيم، و طرفداران سرسخت خاندان رسالت است، و قيام پرارج و نهضت پرثمرش، مستضعفان و ستمديدگان را اميدوار، و استكبارپيشگان و زراندوزان و مالپرستان و جاهطلبان مادي را مأيوس و جهانيان را دچار حيرت و شگفتي ميسازد، و انقلاب پرآوازهاش پشت استكبار جهاني را ميلرزاند، و دنيايي را دگرگون ميكند، و انقلاب اسلامي وي تا ظهور ولي مطلق الهي و انقلاب جهاني حضرت مهدي عليهالسلام ادامه خواهد داشت، نخست گفتار برخي از دانشمندان گذشته را كه دربارهي شخصيت و هدف وي اظهار نظر نمودهاند ميآوريم، و
سپس عين رواياتي را كه از ائمهي معصومين عليهمالسلام درباره او روايت شده است نقل ميكنيم، و تا جائي كه مجال بحث و گفتگو باشد و فرصت اجازه دهد، به توضيح و تشريح آنها ميپردازيم، تا اينكه با نيروي لايزال الهي و كمك اخبار و احاديث آلمحمد صلي الله عليه و آله و سلم نظر صحيح دربارهي آن سيد پرشور و انقلابي كه خواهناخواه از دودمان پاك نبي گرامي، و از نوادگان اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است، روشن شود.
و اينك اقوال دانشمندان:
1- در كتاب «نورالانوار» تأليف: شيخ علياصغر بروجردي كه در سال 1301 هجري در زمان «ناصرالدينشاه قاجار» بچاپ رسيده است، پيرامون نهضت «سيدحسني» چنين مينويسد:
«از جملهي علامات، كه حتميهي قريب به ظهور است، خروج «سيدحسني» است، و او، جوان خوشروئي خواهد بود كه از طرف «ديلم» و «قزوين» خروج خواهد نمود، و به آواز فصيح بلند، فرياد خواهد كرد كه «(اي مردم) بفرياد برسيد آلمحمد بيچاره را كه از شما ياري ميطلبد».
مؤلف كتاب «نوارالانوار» پس از آنكه قسمتي از حديث مفصل «مفضل» (1)را كه از امام صادق عليهالسلام دربارهي خروج «سيدحسني» رسيده است نقل ميكند، در توضيح آن حديث چنين ميگويد:
«و اين جوان يعني: سيد حسني، يا از اولاد امام حسن بن علي بن ابيطالب عليهالسلام است، يا آنكه (حسن) نام دارد يا ملقب به «حسني» خواهد بود. ادعاي نيابت و «بابيت» حضرت مهدي عليهالسلام را نميكند، بلكه (او) شيعهي اثناعشريه است، و مردم را به بدي و باطل دعوت نخواهد نمود، و لكن به بزرگي و مطاعيت و رياست خواهد رسيد، و گفتار و كردار او موافق با شريعت حضرت خاتمالنبيين صلي الله عليه و آله و سلم ميباشد، و لكن در آن زمان كفر، عالم را فروگرفته باشد و مردم از دست آنها به تنگ آمده باشند كه آنجوان حسني فرياد برآورد كه بفرياد برسيد مضطر بيچاره را در آن وقت جمعي از مؤمنين كه مستعد باشند او را
1) متن عربي اين حديث، و ترجمهي آن را به دنبال «اقوال دانشمندان بطور مفصل نقل خواهيم نمود».
اعانت (و ياري) نمايند، و او كمكم به كفار غلبه جويد و از ايشان بكشد و قوت بگيرد تا آنكه جمعيت او بسيار شوند.
و دور نيست كه به طريقهي سلاطين عادله حركت نمايد تا آنكه با جمعي كثير و جمي غفير وارد كوفه گردد، و اين در وقتي است كه «كوفه» آباد شده باشد، و محل سكناي بزرگان باشد، و در لشكر او طوايف مختلفه باشد، كه از آن جمله باشند «طايفهي زيديه» كه قائل به امامت «زيد بن علي بن الحسين، يا زيد بن حسن بن علي ابيطالب عليهالسلام» باشند و «زيديه» از عسكر (و لشكر) او، از اطاعت و انقياد حضرت «قائم عليهالسلام» سرباز زنند، و آن طايفه از اعراب خواهند بود، نه از اعجميين (يعني: نه از عجمها، و ايرانيان) و خصوصيات ديگري هم دارد كه انشاء الله (در هنگام نهضت وي ظاهر خواهد شد). (1).
2- مرحوم سيداسماعيل طبرسي نوري، در كتاب «كفايةالموحدين» دربارهي خروج «سيدحسني» با نقل حديث «مفضل بن عمرو» و توضيحاتي كه از خود، بر آن افزوده است، چنين مينويسد:
«ششم: از علامات حتميهي، خروج «سيدحسني» است. و آن جوان خوش صورتي است كه از طرف «ديلم» و «قزوين» خروج نمايد و به آواز بلند فرياد كند كه بفرياد برسيد آلمحمد صلي الله عليه و آله و سلم را كه از شما ياري ميطلبد و اين سيدحسني ظاهرا از اولاد امام حسن مجتبي عليهالسلام باشد و او دعوي بر باطل ننمايد و دعوت برنفس خود نكند، بلكه از شيعيان خلص ائمهي اثناعشر و تابع دين حق و دعوي نيابت و مهدويت نخواهد نمود و لكن مطاع و بزرگ و رئيس خواهد بود.
و در گفتار و كردار موافق است با شريعت مطهره حضرت خاتمالنبيين صلي الله عليه و آله و سلم و در زمان خروج او چون كفر و ظلم عالم را فرو گرفته باشد و مردم از دست ظالمان و فاسقان در اذيت و آزار باشند و جمعي از مؤمنين نيز مستعد باشند از براي دفع ظلم ظالمين در آنحال «سيدحسني» استغاثه نمايد از براي نصرت دين آ محمد صلي الله عليه و آله و سلم پس مردم او را اعانت نمايند خصوصا گنجهاي «طالقان» و ظاهرا مراد از اين «طالقان» طالقان (ديلم) باشد نه طالقان شام اين گنجها از طلا و نقره نباشد، بلكه مردان شجاع قويدل و مسلح
1) نورالانوار، نور هشتم، در بيان علامات ظهور، علامت چهل و هشتم.
و مكمل كه بر اسبهاي اشهب (كه كنايه از وسائط نقليه و مركبهاي سواري است) سوار باشند و در اطراف او جمع گردند و جمعيت او زياد شوند، و بنحو سلطان عادل در ميان ايشان حكم و سلوك نمايد، و كمكم بر اهل ظلم و طغيان غلبه نمايد (و از مكان و جاي خود تا كوفه) زمين را از لوث وجود ظالمان و كافران پاك گرداند، و چون با اصحاب خود وارد كوفه شود به او خبر ميدهند كه حضرت حجة الله مهدي آلمحمد صلي الله عليه و آله و سلم ظهور نموده است و از مدينه بكوفه تشريف آورده است، پس «سيدحسني» با اصحاب خود بخدمت آن حضرت مشرف ميشوند، و از آن حضرت مطالبه دلايل امامت و مواريث انبياء مينمايد.
حضرت صادق عليهالسلام ميفرمايد: بخدا قسم كه آن جوان خود، آن حضرت را ميشناسد و ميداند كه او بر حق است ولكن مقصودش اين است كه حقيقت او را بر مردم و اصحاب خود ظاهر نمايد. پس آن حضرت دلايل امامت و مواريث انبياء را از براي او ظاهر نمايد در آن وقت «سيدحسني» و اصحابش بيعت خواهند نمود مگر عدهي قليلي از اصحاب او كه چهار هزار نفر از «زيديه» باشند كه مصحفها و «قرآن» در گردن ايشان حمايل است، و آنچه مشاهده نمودند از دلايل و معجزات آنرا حمل بر سحر مينمايند، و ميگويند، اين سخنان بزرگي است و همهي اينها سحر است كه بما نموده و نشاندادهاند، پس حضرت حجت عليهالسلام آنچه ايشانرا موعظه و نصيحت نمايد، و آنچه اظهار «اعجاز» نمايد، در ايشان اثر نخواهد نمود. و حضرت تا سه روز ايشان را مهلت ميدهد و چون موعظهي آن حضرت و آنچه حق است قبول ننمايند، حضرت امر فرمايد كه گردنهاي ايشان را بزنند، و حال ايشان بسيار شبيه است بحال خوارج نهروان كه در لشكر حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و در جنگ «صفين» بودند. (1).
3- ناظم الاسلام كرماني، در كتاب «علائم الظهور» در مقالهي پنجم، كه تحت عنوان «علائمالظهور» آورده است در مورد خروج «سيدحسني» چنين مينويسد:
از علائم حتميه، خروج «سيدحسني» است. و آن جوان خوش صورتي است كه از طرف «طالقان» و «ديلم» و «قزوين» خروج كند، و يا او آن سيدي است از اولاد
1) كفايةالموحدين 4 جلدي، ج 3، ص 403، در علامات حتميه.
حضرت امام حسن عليهالسلام و يا نام او «حسن» باشد، و يا ملقب به «حسني» است. دعوي امامت، و نيابت و بابيت نكند، و مردم را بخود دعوت ننمايد بلكه مردم را به اتحاد و ترقي اسلام دعوت كند عادل نباشد اما مثل سلطان عادل حكم كند، مردم از اطراف دور او را بگيرند. اين شخص، از قزوين تا كوفه را امن و منظم كند و زمين ايران را از لوث ظلمه پاك كند و آن جواني است كه سن او كمتر از چهل سال باشد، و خوش صورت و پاك عقيدت باشد. (1).
سپس ناظم الاسلام كرماني، در دنبالهي سخنان خود پيرامون «نهضت سيدحسني» چنين ميگويد: (در باب خروج سيدحسني) عبارات كتب مختلف است و مؤلف، فقط (در اين مورد) بنقل از كتاب «كفايةالموحدين» اكتفا مينمايد. و آنگاه وي جريان نهضت «سيدحسني» را مطابق آنچه كه ما از مرحوم طبرسي نقل نموديم از اول تا به آخر از همان كتاب كفايةالموحدين نقل كرده، و سپس در جاي ديگر از همان كتاب چنين مينويسد:
خروج سيدحسني وقتي است كه در «ايران» پادشاه مقتدر نباشد. و پس از غلبهي كفر و ظلم و قتل و نهب، خروج سيدحسني است از طالقان و ديلم، چنانچه سابقا ذكر شد. و از اخبار استفاده ميشود كه اين «سيد» دعوت بخود نكند اما مثل پادشاه رفتار كند و اين در وقتي است كه ايران پادشاهي نداشته باشد و جمهوري گردد و يا هرج و مرج گردد. يا ملوك الطوايف شود. (2).
و آنگاه اين دانشمند در آخر كتابش پيرامون نهضت سيدحسني چنين ميگويد:
«در كتاب «دارالاسلام» نقل كرده است از كتاب «منتخبالبصائر» حديث «مفضل» را و در باب خروج «سيدحسني» عوض حسني، حسيني ذكر كرده است. پس قدر متيقن اين است كه: سيدي از اولاد فاطمه عليهماالسلام از طالقان و ديلم خروج كند و به طرف «قزوين» آيد، «و ايران» را از شر كفار نجات دهد و اسلام را قوت دهد، اهل ايران را از شر سلطنت و ضررهاي سلاطين و ظلمه آسوده كند خواه حسني باشد خواه حسيني و اين در وقتي است كه امر بر مسلمانان سخت شود از طرف كفار و ظلمه، و مردم يكي
يكي، دوتا دوتا، دور سيدحسني (و يا حسيني) را گرفته و كم كم او آشكار و قوت گيرد، تا آنكه (در نتيجه) بطرف «نجف» حركت كند و همه جا با فتح و پيروزي باشد.در كتاب «نورالانوار، فارسي» گويد: اين سيد، يا از اولاد امام حسن بن علي ابيطالب عليهالسلام است، يا آنكه حسن نام دارد و يا ملقب به «حسني» خواهد بود، و ادعاي نيابت و «بابيت» حضرت مهدي عليهالسلام را نميكند و مردم را به بدي و باطل دعوت نخواهد نمود و لكن به بزرگي و مطاعيت خواهد رسيد. سابقا ذكر كرديم شخصي است خوش صورت كه سن او كمتر از چهل سال باشد.
خوشا بحال اهالي طالقان كه او را ياري كنند و از اخبار مستفاد ميگردد كه اشخاص «مختلف العقيده» در زير لواء او جمع شوند و عاقبت عقايد آنان خوب شود جز چهار هزار نفر بقول صاحب «كفايةالموحدين» و چهل هزار نفر بقول صاحب «نوارالانوار» و «بحار»، و شايد اين مخالفين از اهل «ري» باشند كه در برخي از اخبار آمده است كه با امام (زمان) عليهالسلام مخالفت و جدال خواهند نمود. اگرچه در اخبار تصريح شده است كه از «زيديه» باشند، و مؤلف، دوستان دوستان و اولاد خود را وصيت ميكند: همينكه ديدند «سيدي» حسن نام، از طرف «طالقان» و «الموت» يعني: قزوين، ظاهر شد كه صبيح المنظر و سنش كمتر از چهل سال باشد، و مدعي سلطنت و امري نباشد، بشتابيد بسوي او، و در زير لواي او گرد آئيد تا آنكه بتوسط آن لواء، برسند بحضور امام موعود چه آنكه راحت و امنيت و ظفر و فتح، و دنيا و آخرت با آن لواء (يعني پرچم آن سيد) است و «العاقبة للمتقين» و پرهيز كنند از خيالات و اوهام كه اين شخص (العياذ بالله) سيد نيست، يا زاهد و عابد نيست و يا ضعيف و بيمعين است (1).
خوانندهي عزيز: بعد از مطالعه نمونههائي از «اقوال دانشمندان» لازم است بررسي كوتاهي در اطراف گفتار، و اظهار نظر آنان دربارهي «سيدحسني» داشته باشيم، ولي پيش از آنكه دربارهي ابراز نظرها و توضيحات آنها اظهار نظر كنيم، بايد توجه داشته
1) علائمالظهور كرماني، ص 179 تا 181.
باشيم كه دانشمندان مزبور، با ترجمهي سطحي حديث مربوط به سيدحسني، همگي آنها بدون توجه بمعناي كلمهي (فتي) كه در متن عربي حديث آمده است، برگردان فارسي آن را بمعني: «جوان» ترجمه نموده و گفتهاند «سيدحسني جواني است خوش صورت و زيبا روي كه از طرف طالقان و ديلم و قزوين خروج كند» در صورتي كه كلمه «فتي» در لغت عرب هر چند كه بمعناي جوان نيز آمده است ولي در تمام موارد استعمال، بمعناي «جوان» نيست، و اين كلمه نيز مانند ساير الفاظ عرب معناي وسيعي دارد و ما انشاءالله دربارهي اين كلمه (يعني: فتي) در ذيل حديث مربوط به حسني تحت عنوان روايات پس از نقل اصل حديث توضيح خواهيم داد كه (فتي) بمعني جوانمرد است نه بمعناي جوان، زيرا اگر كلمهي (فتي) در حديث مورد نظر تنها بمعناي جوان بود ديگر صفت «خوش صورت» كه به دنبال آن آمده است لازم نداشت. و بهر حال بحث درباره آن در جاي خود خواهد آمد و اينك نكتهها:
الف: نكتهي اول اينكه: بايد توجه داشت كه مؤلف كتاب «نورالانوار» و صاحب كتاب «كفايةالموحدين» و نويسنده كتاب «علائمالظهور» كه دربارهي سيد حسني، اظهار نظر نموده و گفتهاند: او دعوي امامت و نيابت و «بابيت» و دعوي بر باطل ننمايد علتش آنستكه: چون مؤلفين كتابهاي نامبرده در زماني ميزيستهاند كه در اوج رواج مذهب فرقهي باطله «بابيت» و «بهائيت» بوده است، از اينرو براي آنكه قيام «سيدحسني» را يك قيام الهي معرفي نموده و بمردم بفهمانند كه قيام آن سيد انقلابي، عليه ظلم و بيدادگري و برانداختن نظام طاغوتي در ايران اسلامي است، و قيام او زمينهساز قيام حضرت مهدي عليهالسلام است، لذا فرمودهاند: كه وي ادعاي نيابت و بابيت نخواهد نمود، و با اين بيان، نهضت خداپسندانه سيدحسني را از نهضت مدعيان دروغين كه بخاطر رياست چند روزهي دنياي فاني، ايمان نداشتهي خود را بباد فنا ميدهند و مدعي امامت و نيابت و بابيت ميشوند جدا ساختهاند.
ب: نكتهي دوم اينكه نويسندهي كتاب «علائمالظهور» ناظم الاسلام كرماني دربارهي «سيدحسني» اظهار عقيده نموده و گفته است: (عادل نباشد اما مثل سلطان عادل حكم كند) اين معنا از عبارت متن عربي حديث، كه مفضل بن عمر، آنرا از امام صادق عليهالسلام دربارهي خروج «سيدحسني» نقل كرده است، فهميده نميشود بلكه
برخلاف گفتهي ايشان، آنچه از آن حديث مستفاد ميگردد، سراپا مدح و تعريف و توصيف و تمجيد است. و چنانچه ملاحظه خواهيد فرمود از آن حديث بوي كمترين بيعدالتي استشمام نميشود، و نويسندهي اين سطور: بسيار متعجب است كه «ناظمالاسلام كرماني» اين بيعدالتي را چگونه و از كجاي حديث بدست آورده است.
ج: نكتهي سوم: اينكه «ناظمالاسلام كرماني» در قسمت اخير سخنان خود دربارهي «سيدحسني» به دوستان و اولاد خود سفارش كرده است: همينكه ديدند «حسن» نامي از طرف طالقان و قزوين ظاهر شد كه صبيح المنظر و سنش از چهل سال كمتر بود، بسوي وي بشتابند تا در زير «لواء» و پرچم او بحضور امام زمان عليهالسلام برسند، اولا: بايد توجه داشت كه گرچه قيام كننده سيد است ولي نامش «حسن» نيست، و آنچه حديث ميگويد «حسني» است نه اينكه نامش حسن باشد، و ثانيا: اينكه وي سفارش كرده است كه دوستان و اولادش از آن «سيد» پيروي كنند در حقيقت معنايش اين است كه: او سخن اول خود را گفته است (عادل نباشد اما مثل سلطان عادل حكم كند) باز پس گرفته است.
د: نكتهي ديگري كه در رابطه با توضيحات «ناظمالاسلام» پيرامون سن مبارك «سيدحسني» بايد بدان توجه داشت اين است كه: وي گفته است: (و آن جواني است كه سن او كمتر از چهل سال باشد) البته اين درست است كه ممكن است از نخستين روزي كه «سيد» شروع به فعاليت ميكند، و مردم را از خواب غفلت بيدار مينمايد و كم كم جوانان و سالخوردگان را عليه طاغوتيان زمان ميشوراند، در نخستين روزهاي كمال و سنين جواني باشد، ولي اين مطلب از نص صريح حديث فهميده نميشود بلكه آنچه از مفهوم اين كلمه گفتهاند: از چهل سال ببالاست نه كمتر از چهل و بهرحال تعيين سن مبارك «سيد» اجتهادي پيش نيست هر چند كه كلمهي (فتي) در لغت بمعناي جوان هم آمده، و در برخي از روايات نيز دربارهي (خراساني) آمده است كه (جواني از خراسان خواهد آمد و در پيشاپيش او شعيب بن صالح است).
زيرا اولا- سياق عبارت خود حديث «سيدحسني» گواهي ميدهد كه مقصود از «فتي» در اين حديث، جوان بودن نيست، بلكه «جوانمرد» بودن است.
و ثانيا- اينكه: اين روايت (كه جواني از خراسان خواهد آمد) صريح در حسني نيست، و بعلاوه احتمال ميرود كه مقصود از آن سيد جوان، سيد ديگري باشد كه البته بحث دربارهي او در جاي خود خواهد آمد.ه- آخرين نكتهاي كه در رابطه با قسمت اخير سخنان «ناظمالاسلام» بايد توضيح دهيم اين است كه: وي در كتاب «علائمالظهور» در ص 179 گفته است: «در كتاب «دارالسلام» نقل كرده است از كتاب «منتخبالبصائر» حديث مفضل را و در باب خروج سيدحسني: عوض حسني، حسيني ذكر كرده است»
در مورد اين مطلب بايد گفت حقيقت اين است كه: هر كس در اين باره هر گونه اظهار نظري بنمايد، حق دارد و هرگز نبايد كسي او را مذمت نمايد، زيرا همانگونه كه ما قبلا توضيح داديم و مفصلا دربارهي سيدحسني، و سرگرداني نويسندگان بحث و گفتگو نموديم، علت اينگونه ابراز نظرها، همان اختلاف نسخهها و عبارات گوناگون كتابهاست.
به هرحال، ما براي اينكه اطمينان خاطر بيشتري پيدا كنيم: به هر دو كتاب (يعني: هم به كتاب «دارالسلام» و هم به كتاب «منتخبالبصائر») مراجعه نموديم، ولي متأسفانه در آن دو كتاب چنان مطلبي را، بدان صورت كه «ناظمالاسلام» در كمال صراحت نقل كرده بود نيافتيم، بلكه پس از تحقيق و بررسي هر دو كتاب، به اين نتيجه رسيديم كه: چون مرحوم «عراقي» صاحب كتاب «دارالاسلام» پس از نقل حديث «مفضل» جريان خروج سيدحسني را بنقل از بحار علامه مجلسي از كتاب «منتخبالبصائر» حسن بن سليمان حلي آورده است، و به دنبال آن گفته است كه حسن بن سليمان در حديث مفضل، پس از ذكر اولين كلمهي «حسني» در تمام موارد ديگر حديث، بجاي كلمهي حسني، لفظ حسين عليهالسلام را نقل نموده است، از اينرو ناظمالاسلام كرماني چنين نتيجه گرفته است كه پس بايد آن سيد انقلابي، حسيني باشد.
البته بايد توجه داشت كه گرچه نتيجهي بررسي برخي از روايات مربوط به «حسني» همين است و ما نيز با اين نتيجهگيري ناظمالاسلام كرماني، در حسيني بودن آن سيد انقلابي و انقلابگر اصلي كه صاحب واقعي انقلاب، و فرمانرواي مطلق ايرانيان است، موافقيم (و حسني بودن و يا حسيني بودن هم براي ما مطرح نيست چه آنكه هر
دو آن امام نور واحدند، (و الحسن و الحسين امامان قاما أو قعدا) و فرزندان آن دو بزرگوار و فرزندان فرزندانشان نيز كه براي احقاق حق و اماته باطل قيام ميكنند براي هيچكس از مردمي كه طرفدار حقند، تفاوتي ندارند) ولي حديث كتاب «منتخبالبصائر» بر حسيني بودن آن سيد انقلابي دلالت نميكند، بلكه تمامي آن حديث در رابطه با حركت دشمنشكن (سيدحسني) است مگر آنكه، همانگونه كه سابقا گفتيم قائل شويم كه اين اشتباه از ناحيهي نسخهبرداران حديث، صورت گرفته است.
به هر حال در مورد برخي از احاديث مربوط به «سيدحسني» اختلافاتي در لفظ حسني و حسيني، در كتابهاي موجود فعلي روي داده است كه ما هم اكنون قسمتي از آنها را براي اطلاع خوانندگان عزيز در اينجا ميآوريم، و به تجزيه و تحليل آنها ميپردازيم باشد كه در نتيجهي نقل آن روايات «سيدحسني» را شناخته و با آن سيد بزرگ انقلابي آشنا شده و از راهنمائيهاي داهيانه، و رهبريهاي خردمندانه و خدا پسندانهاش در صورتي كه لايق باشيم، بهرهمند گرديم. و از خداوند ياري ميجوئيم كه توفيق شناخت، و تشخيص راه حق از باطل و شناسائي سيدحسني و خراساني را به ما مرحمت فرمايد.
اكنون براي روشن شدن مطلب رواياتي كه دربارهي خروج سيدحسني وارد شده از نظر خوانندگان گرامي ميگذرانيم.به نظر ما رواياتي كه از پيشوايان معصوم عليهمالسلام به خصوص دربارهي سيدحسني وارد شده و در اعتقاد به پيدايش سيدي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام قبل از ظهور به عنوان حسني نقش اساس داشته از اين قرار است:
1- داستان خروج سيدحسني از طبرستان و مازندران.
2- حديث: يلحقه الحسني في اثنيعشر ألفا.
3- حديث: أنا بن الحسن و أنا المهدي.
4- حديث: كأني بالحسني و الحسيني و قد قاداها.
5- حديث: مفضل، از امام صادق عليهالسلام.
اينك به بررسي روايات ميپردازيم و پيرامون برخي از آنها توضيحاتي ميدهيم و ضمنا اين نكته را نيز يادآور ميشويم كه آنچه را كه در اينجا در توضيح اين روايات ميآوريم صرفا جنبهي تحقيق دارد و منظور ما از اين بحث اين نيست كه در اينجا نتيجه بگيريم و بگوئيم قطعا آن سيد انقلابي كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام خروج خواهد نمود «سيدحسيني» است، بلكه منظور اين است كه بدانيم آيا اين روايات دلالت ميكند كه آن سيد بزرگ انقلابي سيدحسني است يا دلالت نميكند.حال اين شما خوانندهي عزيز و اين هم روايات مربوطه.
مرحوم علامه مجلسي- اعلي الله مقامه- در كتاب «بحارالأنوار» در خطبهي كوتاهي كه پيرامون برخي از حوادث قبل از ظهور از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده است جريان نهضت سيدحسني را بدينگونه آورده است:
«یَخْرُجُ اَلْحَسَنِیُّ صَاحِبُ طَبَرِسْتَانَ مَعَ جَمٍّ کَثِیرٍ مِنْ خَیْلِهِ وَ رَجِلِهِ حَتَّی یَأْتِیَ نَیْسَابُورَ فَیَفْتَحُهَا وَ یَقْسِمُ أَبْوَابَهَا ثُمَّ یَأْتِی أَصْبَهَانَ ثُمَّ إِلَی قُمَّ فَیَقَعُ بَیْنَهُ وَ بَیْنِ أَهْلِ قُمَّ وَقْعَهٌ عَظِیمَهٌ یُقْتَلُ فِیهَا خَلْقٌ کَثِیرٌ فَیَنْهَزِمُ أَهْلُ قُمَّ فَیَنْهَبُ اَلْحَسَنِیُّ أَمْوَالَهُمْ وَ یَسْبِی ذَرَارِیَّهُمْ وَ نِسَاءَهُمْ وَ یُخَرِّبُ دُورَهُمْ فَیَفْزَعُ أَهْلُ قُمَّ إِلَی جَبَلٍ یُقَالُ لَهَا وراردهار فَیُقِیمُ اَلْحَسَنِیُّ بِبَلَدِهِمْ أَرْبَعِینَ یَوْماً وَ یَقْتُلُ مِنْهُمْ عِشْرِینَ رَجُلاً وَ یَصْلِبُ مِنْهُمْ رَجُلَیْنِ ثُمَّ یَرْحَلُ عَنْهُمْ.» (1).
خروج ميكند «حسني» صاحب طبرستان (2)با گروه زيادي از سواره و پياده تا اينكه «نيشابور» (3)را فتح ميكند و دروازههاي آنرا قسمت مينمايد. پس به اصفهان ميآيد و سپس متوجه قم ميشود و بين او و أهل قم جنگ بزرگي رخ ميدهد كه گروه زيادي كشته ميشوند، پس أهل قم شكست ميخورند و آنگاه حسني اموال ايشان را غارت ميكند و زنان و فرزندانشان را اسير مينمايد و خانههايشان را ويران ميسازد، پس أهل قم به كوهي كه آنرا «واراردهار»
ميگويند پناهنده ميشوند و حسني مدت چهل روز در شهرشان ميماند و بيست نفر از آنها را ميكشد و دو تن را به دار ميآويزد و آنگاه از آنجا كوچ ميكند».
مؤلف گويد: اين خطبه كه مرحوم علامه مجلسي -عليه الرحمه- آنرا در رابطه با خروج حسني از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده است گرچه صريح در حسني است و بعضي از صاحبنظران هم با استناد و تمسك به آن بدون توجه به روايات ديگر اصرار ميورزند كه بگويند مطابق خطبهي مزبور سيدي كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام در ايران قيام خواهد نمود حتما «سيدحسني» است، اما از جهاتي خطبهي مذكور خالي از اشكال نيست.
1- اينكه: به طور كلي سند ندارد.
2- اينكه: با ساير أحاديث مربوط به حسني منافات دارد.
3- اينكه: بسيار پيچيده و ابهامآميز است و به طور صريح و روشن دلالت بر مقصود نميكند.
4- اينكه: چيزي در خصوصيات او كه چگونه و از كجا و چه شهري و براي چه قيام ميكند ذكر نشده است. و حال آنكه در حديث «مفضل بن عمر» (1)كه وي آن را دربارهي خروج سيدحسني پيش از ظهور در ايران، از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است، تقريبا به تمام خصوصيات وي تصريح شده و امام صادق عليهالسلام محل خروج او را از مناطق مهم و مركزي ايران، از طرف قزوين و طالقان و ديلم، و انگيزهي قيام او را نيز دفاع از حريم مقدس اسلام دانسته است.
البته ما از اين جهت كه خطبهي مزبور سند دارد يا ندارد، معارض دارد يا ندارد، صحيح است، يا صحيح نيست، كاري نداريم، ولي اگر بخواهيم اين خطبه را جزء روايات مربوط به حسني به حساب بياوريم، شايد بتوان گفت: تنها حديثي كه در ميان احاديث مربوط به «حسني» از همهي احاديث ديگر پيچيدهتر، ابهامآميزتر، و سؤال برانگيزتر است همين خطبه است. چه آنكه تاكنون احدي از دانشمندان نتوانسته است
1) حديث «مفضل» در آخر روايات مربوط به حسني خواهد آمد.
راجع به اين خطبه راه حل صحيحي ارائه دهد و پاسخ اطمينانبخش و قانع كنندهاي را عرضه كند.
به هر حال، ما شخصا در مورد خطبهي مزبور نظر خاصي نداريم و تنها براي اينكه خوانندگان گرامي را در جريان عدم دلالت خطبهي مذكور بر قيام سيدحسني مورد بحث قرار دهيم، متن نوشتهي برخي از پژوهشگران واقعبين را كه به نظر ما در اين باره حق مطلب را ادا كردهاند در اينجا ميآوريم و قضاوت را به خود خواننده واگذار مينمائيم.
مرحوم حاج شيخ جواد خراساني صاحب كتاب «مهدي منتظر» در گفتاري كه تحت عنوان «خروج سيدحسني» در كتاب خود آورده است در اين باره چنين مينويسد:
«از جملهي رايات شرقي رايت سيدحسني است ولي آنچه در السنه و افوه مردم معروف است كه سيدحسني صاحب رايت خراساني است براي او سندي نديدم.مگر همان حديثي كه كتاب «الملاحم و الفتن» از كتاب نعيم بن حماد از حضرت امام باقر عليهالسلام دربارهي «شعيب بن صالح» نقل كرده كه فرموده است: «جواني از بنيهاشم از خراسان خواهد آمد و در جلو او شعيب بن صالح است». (1).
اين حديث يعني: حديث امام باقر عليهالسلام به علاوهي اينكه صريح در حسني نيست چندان اعتباري هم به سند او نيست. و از طرفي هم چون كتاب در نزد عموم متداول نبوده است بسيار بعيد است كه مستند او باشد. به علاوه احتمال ميرود كه همان «حسيني» باشد كه قبلا ذكر شد» (2).
وي سپس بعد از ذكر چند حديث دربارهي «سيدحسني» در مورد خطبهي اميرمؤمنان عليهالسلام در بصره چنين مينويسد:
«و اما خطبهي اميرالمؤمنين عليهالسلام در بصره كه فرمود: «خروج ميكند حسني صاحب طبرستان...» ظاهرش آن است كه مراد از او دولت علويهاي است كه در طبرستان -مازندران- تشكيل داده شد. زيرا سه نفر آنان حسني بودند و آنان صاحب داعيه بودند و به خود دعوت ميكردند، ساحت اين حسني- يعني: سيدي كه پيش از ظهور خواهد آمد- با فضل و كمالش از اين اعمال بري ميباشد.
بالجمله از اخبار به طور جزم نام حسني و محل خروج او معلوم نميشود و آنقدر كه معلوم است آنست كه خروج او از ايران است و اتباع او هم از ديالمهاند، و چنان ظاهر ميشود كه بيشتر سادات باشند» (1).
مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه- در كتاب «الملاحم و الفتن» در ضمن خطبه مفصلي كه پيرامون خروج حضرت مهدي عليهالسلام و تعداد ياران آن حضرت و اسامي آنها، از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است جريان نهضت سيدحسني، و بيعت نمودن وي با حضرت صاحبالامر عليهالسلام را بدينصورت آورده است:
«وَيَسيرُ بِالجُيُوشِ حَتَّى يَترُكَ وَادِيَ الفِتَن وَيَلْحَقُهُ الحَسَنى فِي أَثْنَى عَشَرَ أَلفاً فَيَقُولُ لَهُ أَنَا أَحَقُّ بِهَذَا الأمرِ مِنكَ فَيَقُولُ لَهُ هَاتِ عَلَامَات دَالَّة، فَيُوْمِي إِلَى الطَّيرِ فَيَسْقُطُ عَلَى كَتِفِهِ وَ يَعْرُسُ القَضيب السَّذِي بِيَدِهِ فَيَحْضَرٌ وَيَعشَوشَب فَيُسَلِّمُ إِلَيْهِ الحَسَنِي الجَيشَ وَ يَكُونُ الحَسَنى عَلَى مُقَدِّمَتِهِ» (2)«سپس حضرت مهدي عليهالسلام (بعد از قيام مكه و بيرون آمدن از حجاز بطرف عراق) با لشكرهاي خود حركت ميكند تا اينكه (وادي فتنهها) را پشت سر ميگذارد (3)آنگاه «سيدحسني» با دوازده هزار نفر به آن حضرت ملحق ميشوند و آن بزرگوار به (حسني) ميفرمايد: من از تو به اين امر (يعني امامت و رياست بر مردم) سزاوارترم، حسني، در جواب ميگويد: دليل و برهان تو چيست علامات و نشانههايي كه دال بر ادعاء تو باشد براي ما بياور. پس آن حضرت به پرنده(اي كه در هواست) اشاره ميفرمايد، پرنده بر كتف مباركش فرود ميآيد، و عصاي خود را در زمين مينشاند و آن عصا سبز ميشود، يكنوع سبز شدني كه شاخ و برگ برميآورد، آنگاه حسني لشكر خود را تسليم حضرت مينمايد، و حسني پرچمدار، و فرمانده لشكريان آن حضرت خواهد بود).
1) مهدي منتظر صفحهي 165-164.
2) الملاحم و الفتن، ص 146، طبع منشوراتالرضي، باب 79.
3) ناگفته نماند كه در بعضي از نسخهها بجاي (حتي يترك، حتي ينزل) آمده است. و اگر اين عبارت درست باشد، معلوم ميشود كه منظور از «وادي فتنهها» سرزمين كوفه ميباشد، زيرا: مطابق اكثر روايات بيعت سيدحسني با حضرت مهدي عليهالسلام در كوفه انجام خواهد گرفت.
يوسف بن يحيي شافعي، از دانشمندان قرن هفتم هجري نيز در ضمن حديث مفصلي كه دربارهي قيام حضرت «قائم عليهالسلام» و جريان بيعت و اجتماع اصحاب آن حضرت در مكه، و قضيهي خروج سفياني و حركت آن حضرت از مكهي معظمه، از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است، داستان بيعت «سيدحسني» را با حضرت وليعصر - عجل الله تعالي فرجه - اينگونه بازگو نموده است:
«وَتَسِيرُ الجُيُوشُ حَتَّى تَصِيرَ بِوَادِى القُرى في هُدُوء وَ رِفقِ، وَ يَلْحَقُهُ هُنَاكَ ابنُ عَمِّهِ الحَسَنى في إثنى عَشَرَ أَلْفِ فَارِس، فَيَقُولُ: يَا بَنَ عَمّ، أَنَا أَحَقُّ بِهَذَا الجيش منك، أنا ابنُ الحَسَنِ، وَ أنا المهدى.
فَيَقُولُ المهدى عليهالسلام: بَل أنا المهدى فَيَقُولُ الحَسَنِي: هَل لَكَ مِنْ آيَةٍ فَتُبَايِعُكَ؟ فَيُومئ المهدى عليهالسلام إلى الطَّيرِ، فَتَسْقُطُ عَلى يَدِهِ وَ يَعْرِسُ قَضيباً فِي بُقعَةٍ مِن ، الأرضِ، فَيَحْضَرٌ وَ يُوَرَّق. فَيَقُولُ لَهُ الحَسَنِى: يا بنَ عَم هِيَ لَكَ. وَيُسَلِّمُ إِلَيهِ جَيشَهُ وَ يَكُونُ عَلَى مُقَدِّمَتِهِ، وَ اَسْمُهُ عَلَى آسمِهِ. (1).
و لشكريان حضرت مهدي عليهالسلام حركت ميكنند و شبانه بيسر و صدا به آرامي راه ميروند تا اينكه به «وادي القري» (2)ميرسند. در آنجا پسرعمويش «سيدحسني» با دوازده هزار سوار به آن حضرت ميرسد و عرضه ميدارد اي پسرعمو من از تو به اين لشكريان شايستهترم، من فرزند امام حسن عليهالسلام و من مهدي (هدايتگر) هستم. آنگاه حضرت مهدي عليهالسلام در جواب او ميفرمايد: نه، بلكه مهدي منم، سپس «سيدحسني» عرضه ميدارد اگر تو مهدي هستي آيا حجت و نشانهاي داري كه با تو بيعت كنيم؟ حضرت مهدي عليهالسلام به پرنده(اي كه در حال پرواز است) اشاره ميكند، و پرنده بر روي دست حضرت مينشيند، و آنگاه عصائي را در زمين فرو ميبرد، و عصا سبز ميشود و برگ برميآورد. پس سيدحسني ميگويد اي پسرعمو تو از من شايستهتري و لشكريان خود را به آن حضرت تسليم ميكند، و خود در جلو آنها قرار ميگيرد، و پرچمدار حضرت و پيشرو لشكريان آن حضرت خواهد بود. و نامش نيز با نام حضرت مطابق است.
از جملهي اخير اين روايت چنين فهميده ميشود كه نام سيدحسني «محمد» است و او يك انسان جنگجوي شجاعي است كه خود در ميدانهاي جنگ حاضر است. و لذا در موقعيكه حضرت از مكه عازم عراق است به استقبال حضرت ميرود و پس از ملاقات و گفتگو و تسليم لشكريان، حضرت هم او را پرچمدار و فرمانده سپاهيان خويش قرار ميدهد، و مطابق اين روايت نظريات همهي كساني كه گفتهاند: شايد منظور از «حسني» اين است كه نام وي «حسن» باشد نقش برآب است زيرا اين حديث استفاده ميشود كه جناب سيدحسني «محمد» ناميده ميشود.
توجه: در مورد حديثي كه دربارهي (سيدحسني) از كتاب «عقدالدرر» از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل نموديم اشكالي وجود دارد كه گمان نميرود بر احدي از اشخاص تيزبين مخفي بماند، و آن اشكال اين است كه: اگر مقصود از اين حسني كه در روايت كتاب «عقدالدرر» تقريبا بنام او تصريح شده است رهبر اصلي نهضت و هدايت كنندهي پرچمهاي سياه بسوي كوفه و عراق باشد كه او شخصا در بحبوحهي جنگ و لشكركشي بسوي عراق، و همچنين بعد از شكست لشكريان سفياني در عراق، بطرف حجاز نميرود تا در بين راه مدينه و شام با حضرت بيعت نمايد و در آنجا از حضرت مطالبهي دليل و اعجاز كند و بعد از بيعت پرچمدار حضرت گردد.
بلكه او چنانكه در روايات شيعه آمده است از كوفه بيعت خود را براي حضرت ميفرستد و پس از آنكه ولي خدا حضرت حجة بن الحسنالعسكري - ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء- بكوفه نزول اجلال فرمود، طي يك مراسم ويژه با حضرت بيعت مينمايد.
و اگر مقصود از اين حسني كه مطابق روايت كتاب عقدالدرر، نام وي (محمد) است سيد ديگري باشد كه سمت فرماندهي سپاه و ارتش و رهبري پرچمهاي سياه را در ميدان جنگ بعهده دارد، كه او نيز مطابق برخي از روايات از كوفه به حجاز نميرود، و بلكه در بيتالمقدس با حضرت ملاقات خواهد نمود.
بنابراين اگر ما بخواهيم روايت كتاب «عقدالدرر» را همانگونه كه هست بپذيريم بايد براي رفع اشكال مذكور جواب مناسبي پيدا كنيم.
بنظر نگارنده، با توجه به روايات فراواني كه در گذشته (در بخش دوم كتاب) دربارهي خروج پرچمهاي سياه از مشرق و خراسان، از نظر خوانندگان گرامي گذشت، و همچنين رواياتي كه دربارهي خروج سيدحسني در صفحات آينده خواهيم آورد، چون مطابق اين روايات نميتوان گفت: اين سيدحسني كه در راه شام و مدينه با حضرت بيعت مينمايد با آن سيدحسني كه از كوفه بيعت خود را براي حضرت ميفرستد يكي است، از اينرو جواب مناسبي كه از اشكال مذكور ميتوان داد اين است كه:
اگر ما قائل شويم و بگوئيم: كه رهبر اصلي نهضت و هدايت كنندهي پرچمهاي سياه سيد ديگري غير از اين سيدحسني مورد بحث است چنانكه در بعضي روايات آمده است كه: پرچمهايي از مشرق زمين آشكار ميگردد و مردي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله يعني: سيدي از بازماندگان آلمحمد صلي الله عليه و آله آن پرچمها را رهبري ميكند (1)پس از اين حديث معلوم ميشود كه اين سيدحسني كه نامش محمد است غير از آن سيد انقلابي مشرقي است و اين سيدحسني بعد از آن سيد ظاهر ميشود و بطرف حجاز ميرود و در بين راه مدينه و شام با حضرت ملاقات ميكند و از او مطالبهي دليل مينمايد و چون حقيقت براي او آشكار شد تسليم حضرت ميگردد.
و اما اگر بگوئيم: كه مقصود از اين حسني در واقع همان سيدي است كه پرچمها را از شرق بسوي كوفه و عراق رهبري كرده است، پس معناي ملاقات چنين كسي با حضرت مهدي عليهالسلام با آنكه وي را نديده آنست كه:
آن سيد حسني، و يا نمايندهي او در كوفه، يك گروه دوازده هزار نفري را بفرماندهي يكنفر از اشخاص قوي و شجاع و نيرومند كه سيد و حسني و نامش «محمد» است براي ياري دادن و كمك رساندن به آنحضرت به استقبال وي ميفرستد، و او را وكيل و نمايندهي خود قرار ميدهد و به او سفارش مينمايد كه اول حضرت را آزمايش كند و از او دليل و معجزه بخواهد و بصورت ظاهر در پيش روي افراد سپاه و لشكر دربارهي خلافت و امامت باوي به نزاع برخيزد و بالاخره پس از آنكه از امام معجزه و كرامت ديد و براي او ثابت شد كه وي حضرت مهدي عليهالسلام است خود او و يارانش با حضرت بيعت
1) بحارالانوار، ج 52، ص 274 و ج 53، ص 83 و بشارةالاسلام، ص 59، و ص 69.
نمايند، و او نيز مطابق دستور عمل ميكند و امام عليهالسلام هم پس از انجام مراسم بيعت وي را فرمانده سپاه و پرچمدار خود قرار ميدهد.
در اينصورت وقتي كه آن سيد با تمام پيروان خود با آن حضرت بيعت نمود، ميتوان گفت: سيدحسني بيعت خود را از كوفه براي حضرت فرستاده است. و البته عرفا هم مانعي ندارد كه گفته شود، «سيدحسني» با حضرت بيعت نموده است. زيرا اينگونه بيعت نظير اين است كه بگويند: فلان كشور بوسيلهي فلان پادشاه فتح گرديد، در صورتي كه مسلم است خود پادشاه كارهاي نبوده و فتح، بوسيلهي سربازان و لشكريان و فرماندهان ارتش به دستور او صورت گرفته است.
اين چيزي است كه نويسندهي اين سور از حديث كتاب عقدالدرر درك نموده و برخي از نويسندگان و پژوهشگران نيز در كتابهاي خود به آن اشاره نمودهاند. (1)و البته دور هم نيست كه حسني لقب مجازي آن سيد باشد و خدا داناتر است.
ضمنا ناگفته نماند كه مرحوم حائري يزدي در كتاب «الزامالناصب» ضمن خطبهي بسيار مفصلي كه بنام خطبهي «البيان»، در شرح وقايع آخرالزمان از حضرت اميرالمؤمنان علي عليهالسلام نقل كرده است، جريان بيعت سيدحسني با حضرت مهدي عليهالسلام را به گونهاي آورده است كه نظريهي مؤلف را در مورد روايت كتاب عقدالدرر و روايت مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه - تأييد ميكند.
زيرا معناي آخرين عبارت خطبهي «البيان»، در مورد سيدحسني، با معناي عبارت دو حديث مذكور متفاوت است و از آن چنين فهميده ميشود كه گويا كلمهاي از متن حديث ساقط شده و اين جمله كه سيدحسني با حضرت مهدي عليهالسلام همنام است مربوط به سيدحسني نيست بلكه مربوط به فرمانده سپاه سيدحسني ميباشد.
اينك براي اينكه اين مطلب به خوبي روشن شود آن قسمت از عبارت خطبه را كه مربوط به سيدحسني است عينا از همان كتاب الزامالناصب نقل ميكنيم.
مؤلف كتاب نامبرده در دنبالهي خطبه «البيان» راجع به ملاقات و بيعت سيدحسني با حضرت مهدي عليهالسلام چنين مينويسد:
1) براي اطلاع بيشتر به كتاب «الاشاعه»، ص 97 طبع مصر چاپ اول و كتاب مهدي منتظر، ص 165 -162 مراجعه فرمائيد.
«فَيَقُولُ الحَسَنِي، الأمرُ لَكَ، فَيُسَلِّمُ وَتُسَلِّمُ جُنُودَهُ، وَ يَكُونُ عَلَى مُقَدِّمَتِهِ رَجُلٌ اسْمُهُ كَاسمِهِ» (1).سپس سيدحسني- بعد از مشاهدهي معجزه از آنحضرت- عرضه ميدارد: تو از من شايستهتري و امر امامت با شماست. پس او تسليم ميشود و سپاهيانش هم تسليم ميگردند، و فرمانده سپاهيان او مردي خواهد بود كه با حضرت مهدي عليهالسلام همنام است.اگر اندكي در جملهي آخر اين حديث دقت كنيد به خوبي درمييابيد كه جملهي آخر، مربوط به سيدحسني نيست، بلكه مربوط به يك شخصيت جنگجوي مبارزي است كه سمت فرماندهي و فرمانروائي سپاهيان حسني را به عهده دارد.بنابراين با توجه به اين مطلب كه اكثر روايات صراحت دارند كه بيعت سيدحسني در كوفه انجام خواهد گرفت، اگر ما بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم، بايد بگوئيم: آنكس كه در بين راه مدينه و شام با حضرت مهدي عليهالسلام ملاقات و بيعت مينمايد و پس از بيعت فرمانده سپاه آنحضرت ميگردد شخص سيدحسني نيست بكله او فرمانده سپاه سيدحسني است كه در روايات به عنوان «شعيب بن صالح» معرفي شده است.
مرحوم شيخ طوسي -رضوان الله عليه- در كتاب «غيبت» حديثي را از «عمرو بن ثابت» از حضرت ابيجعفر (امام باقر عليهالسلام) در مورد بيعت نمودن «سيدحسني» با حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه - در كوفه بدينصورت نقل كرده است:یَدْخُلُ اَلْمَهْدِیُّ اَلْکُوفَهَ وَ بِهَا ثَلاَثُ رَایَاتٍ قَدِ اِضْطَرَبَتْ بَیْنَهَا فَتَصْفُو لَهُ فَیَدْخُلُ حَتَّی یَأْتِیَ اَلْمِنْبَرَ یَخْطُبَ وَ لاَ یَدْرِی اَلنَّاسُ مَا یَقُولُ مِنَ اَلْبُکَاءِ وَ هُوَ قَوْلُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ کَأَنِّی بِالْحَسَنِیِّ وَ اَلْحُسَیْنِیِّ قَدْ قَادَاهَا فَیُسَلِّمُهَا إِلَی اَلْحُسَیْنِیِّ فَیُبَایِعُونَهُ»!عمرو بن ثابث، از پدرش، از حضرت ابيجعفر امام محمدباقر عليهالسلام در ضمن يك حديث طولاني از آنحضرت روايت كرده است كه فرمود: پس حضرت مهدي عليهالسلام
1) الزامالناصب، ج 2، ص 205 دو سطر آخر.
وارد كوفه ميشود، در حالي كه در آنجا سه پرچم در اهتزاز است و در برابر حضرت تسليم ميگردند، و چون كوفه براي آن حضرت صاف گرديد و پرچمها در برابرش تسليم شدند، آن حضرت داخل كوفه ميشود و به مسجد تشريف ميبرد و بالاي منبر ميرود و براي مردم خطبه ميخواند و بقدري مردم از ديدن، و استماع سخنان حضرت گريه ميكنند كه نميدانند آن جناب چه ميگويد. آنگاه امام باقر عليهالسلام فرمود: (وَ هُوَ قَوْلُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ کَأَنِّی بِالْحَسَنِیِّ وَ اَلْحُسَیْنِیِّ قَدْ قَادَاهَا فَیُسَلِّمُهَا إِلَی اَلْحُسَیْنِیِّ فَیُبَایِعُونَهُ). و اين است معناي فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود: گويا من هم اكنون «سيدحسني» و «حسيني» را ميبينم كه پرچمها را رهبري ميكنند و هر دو صاحب پرچمند، و سيد حسني پرچمها را به سيد «حسيني» يعني حضرت مهدي عليهالسلام، تسليم ميكند، و جمعيت حسني و حسيني هر دو، با حضرت بيعت ميكنند. (1).
اين حديث در كمال صراحت به رهبري دو نفر سيد، كه يكي «سيدحسني» و ديگري «سيدحسيني» باشد اشاره ميكند، و بخوبي از آن فهميده ميشود كه آن شخصيتي كه بهمراه سپاهيان و لشكريان از ايران به كوفه ميرود و در آنجا منتظر ميماند تا حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) بعراق و كوفه تشريف بياورد و گويا ضمنا از طرف «سيدحسيني» نيابت دارد و پس از ورود حضرت، خود او و لشكريانش و تعداد ديگري از سپاهيان ايران زمين كه در كوفه هستند و از پيروان سيدحسيني ميباشند به متابعت از او با حضرت بيعت مينمايند، همان «سيدحسني» مشهور است.
ولي صاحب كتاب صراط المستقيم كه حديث مذكور را بطور خلاصه از غيبت شيخ طوسي نقل كرده است اين حديث را بگونهاي ديگر آورده است كه معناي آن در مورد «سيدحسني» با معناي حديثي كه مرحوم شيخ در كتاب «غيبت» آورده است كاملا متفاوت است.
وي در كتاب «صراط المستقيم» حديث مذكور را به نقل از غيبت شيخ طوسي -عليه الرحمه- چنين بازگو ميكند.
«يَدخُلُ المهدى علیه السلام الكُوفَةً، فَيَخطب، وَهُوَ قَولُ النِّبي صلی الله علیه واله كَأَنّى بِالحَسَنِي، وَ
1) غيبت شيخ طوسي، ص 281، طبع نجف و بحارالانوار، ج 52، ص 331.
قد قادها، فَيُسَلِّمُها الحُسَينِى فَيُبَايِعُوهُ.» (1).
حضرت مهدي عليهالسلام وارد كوفه ميشود، و خطبه ميخواند و اين است معناي فرمايش پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله كه فرمود: گويا من هم اكنون «سيدحسني» را ميبينم در حالي كه پرچمها را رهبري ميكند، و «سيدحسيني» آنها را تحويل ميدهد و جملگي با حضرت مهدي عليهالسلام بيعت مينمايند.
اين حديث كه دربارهي سيدحسني، از امام باقر عليهالسلام روايت شده، و صاحب كتاب «صراط المستقيم» آنرا بطور خلاصه نقل كرده است با آنكه بگفتهي خود مؤلف، همان حديث غيبت شيخ طوسي عليه الرحمه ميباشد، با اينحال آنگونه كه ملاحظه نموديد هم از نظر عبارت و هم از نظر معنا با نقل مرحوم «طوسي» فرق بسيار دارد. زيرا آنچه از عبارت حديث «شيخ» استفاده ميشود دو مطلب است.
مطلب اول آنكه: رهبري پرچمها در طول دوران جنگ به عهدهي سيدحسني، و حسيني، (يعني: حضرت مهدي عليهالسلام) است، و پس از آنكه هر دو بكوفه رسيدند حسني پرچمها را به حضرت مهدي عليهالسلام تسليم ميكند.
و مطلب دوم آنكه: حسني و حسيني، دو نفر «سيد» هستند كه اين دو با كمك و مساعدت يكديگر پرچمها را از شرق و ايران، رهبري ميكنند و پس از آنكه سپاهيان ايران برهبري سيدحسني وارد كوفه گرديد و حضرت مهدي عليهالسلام نيز بكوفه رسيد حسني پرچمها را تسليم ميكند و خود و يارانش با ساير كساني كه از پيروان سيدحسيني هستند با آن حضرت بيعت مينمايند، و دليل اين مطلب آنستكه: ضمير متصل (ه) در (يبايعونه) به جمعيت سيدحسني و سيدحسيني مربوط ميشود.
عليهذا: آنچه از حديث كتاب «غيبت» استفاده ميشود اين است كه: گوئي هدايت كنندهي پرچمها دو نفر سيد است بنام «حسني» و «حسيني» و رهبر اصلي نهضت «سيدحسيني» است، ولي تسليم كنندهي پرچمها «سيدحسني» ميباشد. و برعكس، آنچه از نقل «صراط المستقيم» فهميده ميشود اين است كه: رهبر واقعي نهضت و هدايت
1) الصراط المستقيم، ج 2، ص 264، فصل 14.
كنندهي پرچمها همان «سيدحسني» و آنكس كه پرچمها را بامام زمان عليهالسلام تحويل ميدهد و با آنحضرت بيعت مينمايد و سپاهيان و لشكريان هم به پيروي از او تسليم حضرت ميشوند «سيدحسيني» است.
بنابراين آنچه از مفهوم اين دو نقل متفاوت در مورد «سيدحسني» و يا رهبري اصلي نهضت بدست ميآيد مختلف و متفاوت است، و معلوم نيست كه رهبر اصلي نهضت كيست و آنكه بكوفه ميرود كدام است. و باز معلوم نيست كه آيا «حسني» خود شخصيت جداگانه و مستقلي است يا اينكه تحت فرمان «سيدحسيني» ميباشد و همچنين معلوم نيست اگر واقعا «حسني» و «حسيني» دو نفر سيد هستند كه از شرق و ايران پرچمها را رهبري ميكنند كداميك از آنها بكوفه ميرود و با حضرت بيعت مينمايد و كداميك عازم شام و بيتالمقدس ميشود.
بهر حال، روي اين بيان و تحقيقي كه دربارهي نقل «صراط المستقيم» و كتاب غيبت شيخ طوسي- عليه الرحمه - بعمل آمد در مورد اثبات وجود «سيدحسني» نتيجهي مطلوب بدست نميآيد.باز هم تأييد:
اينك، باز هم براي اينكه به ميزان اختلافي كه در مورد كلمهي «حسني» در نسخههاي مختلف كتابها روي داده است پي ببريد، حديث ديگري را كه مستقيما در رابطه با خروج سيدحسني از امام صادق عليهالسلام رسيده است و آنحضرت ضمن يك مصاحبه طولاني و سؤال و جوابي مفصل با يكي از ياران خاص خود بنام «مفضل» مشروحا پيرامون نهضت «سيدحسني» سخن گفته است در اينجا ميآوريم تا شايد بدينوسيله مشكل نهضت سيدحسني، حل گشته و به نتيجهي مطلوبي دست يابيم.
مرحوم علامه مجلسي- رضوان الله عليه- در كتاب «بحارالانوار» ضمن حديثي
مفصل و طولاني، از «مفضل بن عمر» از حضرت امام جعفرصادق عليهالسلام، جريان خروج سيدحسني، و شرح قتل و كشتار عجيبي كه بفرمان وي، براي بيرون راندن لشكريان سفياني و پاك نمودن سرزمين مقدس ايران از لوث وجود ظلمه و ستمگران انجام ميشود، چنين آورده است:
«ثُمَّ يَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ الْفَتَى الْصَبِيحُ الَّذِي نَحْوَ الدَّيْلَمِ يَصِيحُ بِصَوْتٍ لَهُ فَصِيحٍ يَا آلَ أَحْمَدَ أَجِيِبُوا الْمَلْهُوفَ وَ الْمُنَادِيَ مِنْ حَوْلِ الضَّرِيحِ فَتُجِيبُهُ كُنُوزُ اللهِ بِالطَّالَقَانِ كُنُوزُوَ أَيُّ كُنُوزٍ لَيْسَتْ مِنْ فِضَّةٍ وَ لَا ذَهَبٍ بَلْ هِيَ رِجَالُ كَزُبَرِ الْحَدِيدِ عَلَى الْبَرَاذِينِ الشُّهْبِ بِأَيْدِيهِمْ الْحِرَابُ وَ لَمْ يَزَلْ يُقْتُلُ الظَّلَمَةَ حَتَّى يَرِدَ الْكُوفَةَ وَقَدْ صَفَا أَكْثَرُ الْأَرْضِ فَيَجْعَلُهَا لَهُ مَعْقِلًا فَيَتَّصِلُ بِهِ وَ بِأَصْحَابِهِ خَبَرُ الْمَهْدِيِّ علیه السلام وَ يَقُولُونَ يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ مِنْ هَذَا الَّذِي قَدْ نَزَلَ بِسَاحَتِنَا فَيَقُولُ: اخْرُجُوا بِنَا إِلَيْهِ حَتَّى نَنْظُرَ مَنْ هُوَ وَ مَا يُرِيدُ وَ هُوَ وَ اللهِ يَعْلَمُ أَنَّهُ الْمَهْدِيُّ وَ إِنَّهُ لَيَعْرِفُهُ وَ لَمْ يُرِدْ بِذَلِكَ الْأَمْرِ إِلَّا لِيُعْرِّفَ أَصْحَابَهُ مَنْ هُوَ؟» (1).
آنگاه «سيدحسني» آن جوانمرد زيبا روي (خوش سيما و خوش قيافه) كه از طرف سرزمين ديلم، يعني: از قزوين تا گيلان، پيدا ميشود، قيام ميكند و به آواز بلند و صداي رسا كه همهي مردم بشنوند فرياد برميآورد كه اي آلاحمد (اي سادات و اي علماي مسلمانان) محزون، و مضطر بيچارهاي را كه از شما ياري ميطلبد اجابت كنيد: و اين منادي و فرياد برآورنده در اطراف ضريح فرياد خواهد كرد.
پس گنجهاي خدا از طالقان او را اجابت خواهند نمود، آنها گنجهائي هستند و چه گنجهائي!!! اين گنجها از نقره و طلا نيست!! بلكه دلير مرداني هستند كه مانند پارههاي آهنند، بر مركبهاي جنگي بسيار سخت تيره رنگ (سفيد متمايل به سياهي يا زرد متمايل به سياه) سوار، و همه مكمل و مسلح اسلحهها در دست دارند و پي در پي ستمگران را ميكشند تا آنكه وارد كوفه ميشوند، و بيشتر روي زمين، يعني: سرزمين ايران را از وجود ظلمه پاك خواهد نمود، تا آنكه «كوفه» را محل اقامت و پايگاه نظامي خويش قرار خواهد داد.
پس چون كوفه را محل اقامت خود قرار داد، خبر ظهور حضرت مهدي عليهالسلام به او
1) بحارالانوار، ج 53، ص 16-15.
ميرسد: در اين وقت اصحابش به او عرضه ميدارند يابن رسول الله اين چه كسي است كه در قلمرو ما فرود آمده است؟ سيد حسني، در جواب اصحاب خود ميگويد: بيائيد با هم برويم و ببينيم كه اين مرد كيست و چه ميخواهد. بخدا قسم كه خود او ميداند كه او مهدي آلمحمد صلي الله عليه و آله است و بخوبي او را ميشناسد ولي مقصودش از اين حرف آن است كه حقيقت آن حضرت را بر اصحاب خود آشكار ساخته و حضرتش را به پيروان خود بشناساند كه او چه كسي است.
آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود: پس سيدحسني بيرون ميآيد و به آن حضرت ميگويد: اگر تو راست ميگوئي كه مهدي آلمحمد صلي الله عليه و آله هستي پس عصاي جدت پيغمبر، انگشتر، و برد، و زره او كه موسوم به «فاضل» است، و عمامه مباركش كه آنرا «سحاب» ميناميدند، و اسبش كه (يربوع) نام داشت، و شترش كه آنرا (عضباء) ميگفتند، و قاطرش كه نام او (دلدل) بود، و حمارش كه آنرا (يعفور) ميناميدند، و اسب اصيلش كه بنام (براق) بود و هم چنين (مصحف) و «قرآني» كه اميرالمؤمنين عليهالسلام آنرا جمعآوري كرده بود، كجاست؟
پس حضرت مهدي عليهالسلام همهي آنها را ميآورد و به سيدحسني نشان ميدهد و آنگاه عصاي پيغبر را ميگيرد و به سنگ سختي ميزند و (عصا) ناگهان مانند درخت سبز ميشود، و شاخه و ساقه ميآورد، و مقصود سيدحسني از اين درخواست آنست كه بزرگواري مهدي عليهالسلام را به اصحاب خود نشان دهد تا حاضر شوند با آن حضرت بيعت نمايند.
سپس سيدحسني وقتي كه آن كرامت و بزرگواري را از مهدي عليهالسلام ديده ميگويد: اللهاكبر، يابن رسول الله دست مباركتان را بدهيد تا با شما بيعت كنيم، پس مهدي عليهالسلام دست خود را دراز كرده و نخست سيدحسني، و سپس ساير لشكرياني كه با حسني هستند با حضرت، بيعت ميكنند مگر چهل هزار نفر كه قرآنهائي با خود دارند و به «زيديه» معروفند كه اين عده از بيعت نمودن با حضرت خودداري ميورزند و ميگويند: اين كار جز يك سحر بزرگ چيز ديگري نيست.
و با اين حرف دو لشكر بجان هم ميافتند، و حضرت مهدي عليهالسلام بطرف طايفه منحرفه (زيديه) ميآيد و آنها را موعظه و نصحيت مينمايد و ايشان را دعوت به آرامش
و پذيرش حق مينمايد و تا سه روز به آنها مهلت ميدهد ولي موعظه و نصيحت آن حضرت در آنها اثر نميكند و بر سركشي و كفر خود ميافزايند، و حضرت مهدي عليهالسلام هم به ناچار فرمان قتل همه را صادر ميكند و همگي آنها كشته ميشوند.
«و آنگاه حضرت به اصحاب خود ميفرمايد: قرآنهاي آنها را برنداريد و بگذاريد تا باعث حسرت آنها گردد، همانگونه كه آنرا تبديل كردند و تغيير دادند و مطابق آنچه در آن بود عمل نكردند». (1).
مرحوم سيد نعمةالله جزائري -عليهالرحمه- متوفاي سال 1112 هجري، معاصر علامهي مجلسي - رحمة الله عليه- حديث «مفضل» را بصورت مفصلتري نقل كرده است كه چون حاوي نكاتي جالب و برجسته، و داراي مطالب بيشتري است لهذا قسمتي از متن عربي حديث را كه بسيار حساس، و مربوط به سيدحسني و حركت او بسوي كوفه و قتل و كشتار متجاوزين است در اينجا ميآوريم، و ترجمهي باقي حديث را به دنبال آن تا آخر حديث نقل مينمائيم.
اين مرد دانشمند در كتاب «الانوارالنعمانيه» حديث مفضل را دربارهي خروج سيدحسني از امام صادق عليهالسلام چنين آورده است:«ثُمَّ يَخرُجُ الفَتَى الصبيح وَ هُوَ الحَسَنِى مِن نَحوِ الدِّيلم و قزوين، فَيَصيحُ بِصوتٍ لَهُ فَصيح يا آلَ مُحَمَّد أجِيبُوا الملهوف، فَتُجِيبُهُ كُنورُ الطَّالِقَانِ، وَ لا كُنُور مِن ذَهَبٍ وَلَا مِن فِضَةٍ بَل هِيَ رِجَالٌ كَزُبَرِ الْحَديدِ، لَكَأَنِّي أَنظُرُ إِلَيهِم عَلَى البَرَازِين الشُّهُبِ بِأَيْدِيهِمِ الحِزاب يَتَعَاوُونَ شَوقاً إِلَى الْحَرْبِ كَمَا تَتَعَاوَ الذئاب، أميرُهُم رَجُلٌ مِن بَني تميم، يُقَالُ لَهُ شَعَيبُ مِنْ صَالِحٍ، فَيُقِبِلُ الْحَسَنى فيهم وَ وَجهُهُ كَدَائِرَةِ القَمَر فَيَأْتِي عَلَى الظُّلَمَةِ وَ يَقتُلَهُم حَتَّى يَرِدَ الكُوفَةَ، وَ قَد جُمعَ بها أكثرُ أَهل الأَرضِ».
سپس آن جوانمرد خوشرو (نيكو منظر و خوش سيما) قيام ميكند، و او حسني است قيام او از جانب ديلم و قزوين است، به آواز بلند و صداي رسا كه همهي مردم بشنوند فرياد برميآورد، اي آلمحمد غمگين محزون و مضطر بيچارهاي را كه از شما ياري ميطلبد، اجابت كنيد، پس گنجهاي طالقان او را اجابت
1) بحارالانوار، ج 53، ص 16-15.
مينمايند، اين گنجها از طلا و نقره نيست بلكه دلير مرداني هستند كه مانند پارههاي آهنند.
گويا من هم اكنون آنها را مينگرم كه بر وسائط نقليهي جنگي بسيار سخت و قوي (1)سوارند و همه مكمل و مسلح، اسلحهها و ابزار جنگي خود در دست دارند (و در وقت حمله) همچنانكه گرگها فرياد برميآورند، از شدت شوق، و اشتياق به جنگ، فرياد ميزنند، و فرمانرواي آنان مردي از بنيتميم است كه به او (شعيب بن صالح) ميگويند.
و «حسني» در ميان ايشان (بدشمن) روميآورد مانند دائرهي قمر (قرص ماه) پس آثار ظلم را دنبال، و ستمگران (متجاوز) را تعقيب مينمايد و آنها را بقتل ميرساند، و به پيش ميرود تا اينكه وارد كوفه ميشود، و اين در وقتي است كه بيشتر اهل زمين در آنجا جمع شده باشند.
آنگاه خبر ظهور مهدي عليهالسلام به «سيدحسني» و يارانش ميرسد عرضه ميدارند يابن رسول الله اين كيست؟ كه به قلمرو ما فرود آمده است، حسني ميگويد: بيائيد با هم برويم و به بينيم او كيست، و چه ميخواهد، و بخدا قسم كه خود او ميداند كه او حضرت مهدي عليهالسلام است و بخوبي او را ميشناسد.
پس حسني به راه ميافتد و در حالي كه چهار هزار نفر كه قرآنها در گردن و عباهاي پشمينه بر دوش دارند و شمشيرها و اسلحههاي خود را حمايل كرده و در پيشاپيش او حركت ميكنند، ميرود تا اينكه نزديك لشكريان مهدي عليهالسلام ميرسد و ميگويد: از اين مرد بپرسيد كه او چه كسي است؟ و چه مطلبي دارد؟ آنگاه يكي از ياران او بطرف لشكريان مهدي عليهالسلام ميرود و ميگويد: اي لشكرياني كه مابين ما حائل شدهايد خداوند شما را زنده نگهدارد شما چه كساني هستيد؟ و بزرگ شما كيست؟ و چه ميخواهيد؟ آنگاه ياران مهدي عليهالسلام ميگويند اين مرد مهدي آلمحمد صلي الله عليه و آله است و ما ياوران او از جن و انس و ملائكه هستيم.
سپس سيدحسني ميگويد: پس بين من و امير خود خلوت كنيد، و ما را تنها بگذاريد. آنگاه مهدي عليهالسلام بسوي او بيرون ميآيد و دو نفري در ميان دو لشكر
1) عين تعبير حديث است به كتب لغت مانند نهايه ابناثير و لسانالعرب ماده (شهب) رجوع شود.
ميايستند و حسني، عرضه ميدارد: اگر تو مهدي آلمحمد صلي الله عليه و آله هستي پس عصاي جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و انگشتر، و (برد) و زره و عمامهي او «سحاب» و اسب او، و شترش (غضباء) و قاطرش (دلدل) و حمارش (يعفور) و نجيبش (براق) و تاج آن حضرت و همچنين قرآني كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بدون تغيير و تبديل آنرا جمعآوري نموده بود كجاست؟ پس مهدي عليهالسلام تمام آن اشياء را حاضر نموده و همهي آنها را به سيدحسني نشان ميدهد.
سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: و حضرت مهدي عليهالسلام (خورجيني) بيرون ميآورد كه تمام مواريث انبياء (حتي عصاي آدم و نوح، و تركهي هود و صالح، و مجمع ابراهيم، و صاع يوسف و كيل و ترازوي شعيب، و عصا و تابوت موسي (كه در آن ماترك و باقيماندهي آنچه را كه آلموسي هارون داشتند و ملائكه آنرا برميداشتند و زره داوود، و عصا و تاج و انگشتر سليمان، و رحل عيسي عليهالسلام و ميراث تمام پيامبران) در آن خورجين خواهد بود.
آنگاه مهدي عليهالسلام عصا را ميگيرد و آنرا بر بالاي سنگ سختي نصب ميكند و آن عصا فورا درخت بزرگي ميشود بطوريكه بر تمام لشكريان حاضر سايه ميافكند، در آنوقت سيدحسني ميگويد: اللهاكبر، يابن رسول الله دست خود را دراز كنيد تا با شما بيعت كنم، پس سيدحسني، و تمام لشكريان او با آن حضرت بيعت مينمايند، مگر چهار هزار نفر كه قرآنهائي در گردن دارند و عباهاي پشمينه پوشيدهاند و معروف به «زيديه» ميباشند، كه اين عده از بيعت با حضرت امتناع ميورزند، و ميگويند: اين كار جز يك سحر بزرگ چيز ديگري نيست، و با اين حرف دو لشكر بجان هم ميافتند، و حضرت مهدي عليهالسلام بطرف گروه منحرف (زيديه) ميرود و آنها را موعظه و نصيحت مينمايد و تا سه روز به ايشان مهلت ميدهد، ولي موعظه و نصيحت آن حضرت در آنها اثر نميكند، و آنان بر دوري و طغيان و سركشي خود ميافزايند. و حضرت مهدي عليهالسلام هم بناچار، فرمان قتل همگي آنها را صادر ميكند. آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود: گويا من هم اكنون به آنها نظر ميافكنم كه گوئي همگي كشته شده و در خون خود غلطيدهاند، و قرآنها نيز بخون آنها آغشته شده است، پس يكي از اصحاب آن حضرت ميآيد تا قرآنها را بردارد ولي حضرت مهدي عليهالسلام به او ميفرمايد: اين قرآنها را
بحال خود واگذاريد، و بگذاريد تا موجب حسرت آنها باشد، همچنانكه آنرا تبديل كردند، و تغيير دادند، و تحريفش نمودند و به آنچه از احكام خدا در آن بود، عمل نكردند. (1).
و اينك بار ديگر حديث «مفضل» از كتاب «منتخباالبصائر» تأليف شيخ فاضل، حسن بن سليمان حلي، شاگرد شهيد اول، از علماء قرن نهم هجري كه مرحوم علامهي مجلسي عليه الرحمه، نيز قسمتي از حديث مذكور را از آن كتاب نقل كرده است در اينجا ميآوريم، تا علت اظهار نظرهاي مختلفي كه پيرامون وجود سيدحسني، ابراز شده و هميچنين اختلافاتي كه در مورد كلمهي «حسني» روي داده است بر خوانندگان محترم روشن شود.
اين دانشمند محترم حديث «مفضل» را از حضرت صادق عليهالسلام در كتاب «مختصر البصائرالدرجات» چنين آورده است:
«خبر داد به من برادر رشيد و صالح، محمد بن ابراهيم بن محسن عطارآبادي به اينكه اين حديثي را كه ذكر خواهيم نمود بخط پدرش ابراهيم بن محسن (آن مرد صالح) را يافته است و آنگاه او خط پدرش را به من نشان داد و منهم نسخهاي از روي آن خط نوشتم، و صورت آن حديث چنان است:
«حسين بن حمدان از محمد بن اسماعيل و علي بن عبدالله حسني، از ابيشعيب محمد بن نصير، از عمر بن فرات، از محمد بن مفضل، از «مفضل بن عمر» روايت كرده است كه مفضل گفت: حضور امام صادق عليهالسلام عرض كردم. آيا براي مهدي منتظر عليهالسلام كه مردم در آروزيش هستند وقتي هست؟ كه مردم آنرا بدانند؟
و آنگاه اين دانشمند بزرگوار آن حديث مفصلي را كه دربارهي مسائل مختلفي از «مفضل» از حضرت صادق عليهالسلام رسيده است نقل ميكند تا به اينجا كه درباره حسني مينويسد:«قَالَ المُفَضَّل : ثُمَّ يَكُونُ مَاذا يا سَيِّدى؟! فَقَالَ: ثُمَّ يَخْرُجُ الفَتَى الحَسَنى يَصِيحُ
1) الانوارالنعمانيه، ج 2، ص 88، 87.
مِنْ نَحْوِ الدَّیْلَمِ فَیَصِیحُ بِصَوْتٍ لَهُ فَصِیحٍ : یَا آلَ مُحَمَّدٍ أَجِیبُوا الْمَلْهُوفَ ، وَ الْمُنَادِیَ مِنْ حَوْلِ الضَّرِیحِ ، فَتُجِیبُهُ کُنُوزُ اللهِ بِالطَّالَقَانِ ، کُنُوزٌ وَ أَیُّ کُنُوزٍ، لَا مِنْ ذَهَبٍ وَ لَا مِنْ فِضَّهٍ ، بَلْ هِیَ رِجَالٌ کَزُبَرِ الْحَدِیدِ، .
لَکَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِمْ عَلَی الْبَرَاذِینِ الشُّهْبِ ، بِأَیْدِیهِمُ الْحِرَابُ ، یَتَعَاوَوْنَ شَوْقاً إِلَی الْحَرْبِ کَمَا تَتَعَاوَی الذِّئَابُ ، أَمِیرُهُمْ رَجُلٌ مِنْ تَمِیمٍ ، یُقَالُ لَهُ : شُعَیْبُ بْنُ صَالِحٍ ، فَیُقْبِلُ الْحَسَنِیُّ فِیهِمْ ، وَجْهُهُ کَدَائِرَهِ الْقَمَرِ یَرُوعُ النَّاسَ جَمَالًا، فَیَبْقَی عَلَی أَثَرِ الظَّلَمَهِ ، فَیَأْخُذُ سَیْفُهُ الصَّغِیرَ وَ الْکَبِیرَ، وَ الْوَضِیعَ وَ الْعَظِیمَ ، ثُمَّ یَسِیرُ بِتِلْکَ الرَّایَاتِ کُلِّهَا حَتَّی یَرِدَ الْکُوفَهَ ، وَ قَدْ جَمَعَ بِهَا أَکْثَرَ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ یَجْعَلُهَا لَهُ مَعْقِلًا.ثُمَّ یَتَّصِلُ بِهِ وَ بِأَصْحَابِهِ خَبَرُ الْمَهْدِیِّ علیه السلام فَیَقُولُونَ لَهُ : یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ مَنْ هَذَا الَّذِی نَزَلَ بِسَاحَتِنَا؟ فَیَقُولُ الْحَسَنِیُّ : اخْرُجُوا بِنَا إِلَیْهِ حَتَّی تَنْظُرُوا مَنْ هُوَ؟ وَ مَا یُرِیدُ؟ وَ هُوَ یَعْلَمُ وَ اللهِ أَنَّهُ الْمَهْدِیُّ علیه السلام وَ إِنَّهُ لَیَعْرِفُهُ». (1).مفضل گفت اي آقاي من، ديگر چه ميشود، فرمود: سپس «سيدحسني» آن جوانمرد خوبروي نيكو منظري كه از طرف «ديلم» فرياد برميآورد، قيام مينمايد و با صدائي كه دارد فرياد برميآورد: اي آلمحمد غمگين محزون، و متأسف دردمند را اجابت كنيد، و نداكننده از اطراف ضريح فرياد ميكند، پس گنجهاي خدا در طالقان دعوت او را اجابت ميكنند، آنها گنجهائي هستند كه نه از طلا است و نه از نفره بلكه مرداني هستند مانند پارههاي آهن!!
گويا من هم اكنون آنها را مينگرم كه بر مركبهاي بسيار سخت و قوي سوارند و ابزار جنگي خود در دست دارند و از شدت شوق و علاقهاي كه به جنگ دارند همچون گرگهائي كه در هنگام حمله فرياد برميآورند، آنها نيز فرياد ميزنند، فرمانرواي آنان مردي از بنيتميم است كه به او «شعيب بن صالح» ميگويند.
پس «حسين عليهالسلام» (دقت كنيد) ظاهر ميشود و باروئي كه مانند دائرهي قمر (و قرص ماه) است در ميان آنها روميآورد، و مردم از هيبت و جمال او تعجب ميكنند و يا از ديدن چهرهي جذاب و ملكوتي وي دچار ترس و وحشت ميشوند و او آثار ظلم و ستم را دنبال، و ستمكاران را تعقيب مينمايد، و شمشير برندهاش كوچك و بزرگ و پست و شريف را ميگيرد.
1) مختصر بصائرالدرجات، ص 188 و 189.
سپس او با تمام آن پرچمها، يعني لشكريان، سير ميكند و حركت مينمايد تا اينكه وارد كوفه ميشود و اين در وقتي است كه بيشتر اهل كوفه (كه شايد منظور مردم عراق باشند) در آنجا جمع شده باشند، و او كوفه را محل استقرار خود قرار خواهد داد.
آنگاه خبر ظهور مهدي عليهالسلام به او ميرسد عرضه ميدارند اي فرزند رسول خدا اين چه كسي است كه در قلمرو ما فرود آمده است؟! «حسين عليهالسلام» (دقت كنيد) ميفرمايد: بيائيد با هم برويد تا ببينيد كه او چه كسي است و چه ميخواهد و او ميداند بخدا قسم كه او حضرت مهدي عليهالسلام است و بخوبي او را ميشناسد.
سپس اين دانشمند محترم بقيهي حديث را مانند «بحار» و «انوارالنعمانيه» با تفصيل نقل نموده و در هر جائي كه نام حسني بوده است «بجز همان بار اول كه نام حسني را آورده است» در تمام موارد بجاي حسني «حسين عليهالسلام» را نوشته است.
و البته اين، از سه حال خارج نيست يا اينكه اين اشتباه از كاتب، و نسخهنويس اولي بوده و يا اينكه ايشان اشتباها حديث را همانگونه كه ملاحظه فرموديد بجاي «حسني» حسين عليهالسلام را نوشته است و يا اينكه در واقع اصلا ثم يخرج الحسيني بوده است.در هر صورت مرحوم «عراقي» در كتاب «دارالسلام» دربارهي نوشتهي حسن بن سليمان چنين مينويسد:مرحوم مجلسي (قدس سره) بعد از آنكه در بحار، اين حديث را از مؤلفات بعضي اصحاب از حسين بن همدان به سند مذكور ذكر نموده، فرموده است كه شيخ حسن بن سليمان در كتاب منتخبالبصائر، حديث مفضل را بدين صورت آورده است كه: (خبر داد بمن محمد بن محسن... و سپس حديث مفضل را ذكر نموده تا: گويا: جوانان طالقان را ميبينم تا آخر فقرهي خروج حسني) و در جميع اين فقره در عوض لفظ حسني (حسين عليهالسلام) ذكر نموده است. و از اين طرز نقل چنان مستفاد ميشود كه آن شخص قيام كننده (حسين عليهالسلام) است و تعبير به «حسني» در اين روايت از كاتب بوده است، و مؤيد اين روايت است (در صورتي كه مقصود، حسين عليهالسلام باشد) بعض اخباري كه در باب «رجعت» ذكر ميشود. (1).
1) دارالسلام عراقي، ص 410، انتشارات كتابفروشي اسلاميه 1352 شمسي.
ضمنا ناگفته نماند كه همين توضيح مرحوم عراقي سبب گرديده است كه ناظمالاسلام كرماني در كتاب علائمالظهور خود بگويد: «عبارات كتب دربارهي سيدحسني مختلف است» و در نتيجه در آخر كتاب چنين نتيجه بگيرد كه آن سيد انقلابي قيام كننده بگفتهي كتاب «دارالسلام» بنقل از منتخبالبصائر، «حسيني» است.در اينجا به تناسب بحث، اين نكته را نيز اضافه ميكنيم كه در مورد حديث «غيبت» شيخ طوسي هم، كه از امام باقر عليهالسلام آورده است (كأني بالحسني، و الحسيني، و قد قاداها فيسلمها الي الحسيني) مرحوم كاظمي نيز در بشارةالاسلام بجاي حسني و حسيني، حسن و حسين، آورده و اينگونه نوشته است (كأني بالحسن و الحسين و قد قاداها فيسلمها الي الحسين عليهالسلام). (1).
و اين خود بيانگر اين واقعيت است كه اصالتا دربارهي احاديث مربوط به «حسني» هرچه باشد خواه حسني، وخواه حسيني، اشتباهي در كتابهاي موجود فعلي رخ داده است.
خوانندهي عزيز! اين بود خلاصه و فشردهي آن رواياتي كه دربارهي «سيدحسني» رسيده است، و اين روايات نيز چنانكه ملاحظه فرموديد «حسني» بودن آن سيد انقلابي را اثبات نميكند و بلكه آنگونه كه در موارد مختلف توضيح داديم بر اعتقاد به «حسيني» بودن وي ميافزايد و البته روايات ديگري هم هست كه نياز به تحقيق و بررسي بيشتري دارد و ما به همين مقدار اكتفا ميكنيم.
اينك پس از نقل روايات مختلفي كه دربارهي خروج «سيدحسني» آورديم، خوبست تحقيقات مختصري پيرامون برخي از لغات، و كلماتي كه در حديث «مفضل» در مورد نهضت خداپسندانه سيدحسني آمده است انجام دهيم تا شايد بدينوسيله راهي براي شناخت واقعي، و انگيزه اساسي حركت و نهضت ثمربخش وي پيدا كنيم.
در كتاب «مفردات راغب» پيرامون معني كلمهي (فتي) چنين مينويسد:
«فتي» در لغت بمعني تازه جوان است، در موارد استعمال اين كلمه دربارهي دختر نيز
1) بشارةالاسلام، ص 237، 236.
«فتات» ميگويند، و بطور كنايه به غلام و كنيز (يعني: برده) نيز گفته ميشود.در كتاب «لسانالعرب» در بحث مفصلي كه پيرامون كلمهي (فتي) و توضيح و تشريح اين كلمه، و معاني مختلف آن آورده است چنين مينويسد:(قتيبي) گفته است (فتي) بمعناي جوان و تازه سن نيست، بلكه بمعناي انسان كامل و عاقل و شخص نيرومند و قوي و با شخصيت و خوش فكر و نيك انديش است. (1).
با مراجعه به آيات مباركات قرآن كريم، و ملاحظهي معني «فتي» در اين كتاب آسماني، نيز همان معناهائي كه در كتب لغت آمده است بدست ميآيد، بعلاوه اينكه در موارد متعددي كلمهي (فتي) در قرآن كريم، به اشخاص (حر) و آزاد نيز اطلاق شده است و در اين باره به دهها آيه ميتوان استشهاد نمود كه ما از ميان همهي آنها تنها دو آيه را بعنوان مثال ميآوريم:1- قرآن كريم، در مورد بتشكني حضرت ابراهيم (علي نبينا و آله و عليهالسلام) چنين ميفرمايد: «قَالُوا سَمِعْنَا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ» انبياء: 60 يعني: گفتند آزاد مردي را شنيدهايم ابراهيم نام كه خدايان ما را به بدي ياد ميكرد.
2- دربارهي همسفر «موسي» كه طبق گفتهي مفسرين «يوشع بن نون» بوده است چنين ميفرمايد: «و اذ قال موسي لفتيه لا أبرح» كهف 60 يعني: و موسي به خدمتكار خود گفت من از اينجا نميروم، در صورتي كه خدمتگذار موسي، يوشع بن نون بوده است. و علت اينكه قرآن مجيد، از او بعنوان (فتي) ياد نموده اين بوده است كه وي، خدمتگذاري حضرت موسي عليهالسلام را پذيرا شده و از وي پيروي ميكرده است تا از او علم و دانش بياموزد. (2).
جمع كلمهي «فتي» (فتيان) و (فتيه) است مانند (و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم في رحالهم» يوسف 62، يعني: يوسف به غلامانش گفت سرمايهي آنها را در بارهايشان بگذاريد. و مانند (انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدي» كهف: 3، يعني: و آنها
جوانمرداني بودند كه بپرودرگارشان ايمان آورده و ما بر هدايتشان افزوديم. (1).
ترديدي نيست كه در اين آيات، كه بعنوان نمونه آورديم معناي جوانمردي احساس ميشود، در عين حال كه برخي از آنها بطور كنايه در مورد خدمتكار استعمال شده است.
در مورد معناي «فتي» از كتب و آيات مباركات قرآن كه بگذريم، در اخبار و احاديث اهلبيت عليهمالسلام نيز بمعناي جوانمرد و آزادمرد، و افراد مؤمن، و انسانهاي خداشناس استعمال شده است كه براي نمونه به دو حديث اشاره ميكنيم:
1- مرحوم صدوق - عليه الرحمه- در كتاب «معانيالاخبار» در حديثي از امام صادق عليهالسلام از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله دربارهي كلمهي «فتي» چنين مينويسد:
«يك نفر (اعرابي) نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در حالي كه يك عباء رنگين (زبيا) پوشيده بود بطرف او بيرون آمد اعرابي با ديدن چنين پوشش زيبايي كه بنظر او مخصوص جوانان بحساب ميآمد، عرضه داشت: (يا محمد لقد خرجت الي، كأنك فتي) يعني: اي محمد صلي الله عليه و آله شما در حالي بطرف من آمديد كه گوئي يك انسان جوان تازه سن (و جوانمرد) هستيد؟! فرمود: (نعم يا أعرابي أنا الفتي، ابن الفتي، اخ الفتي) بله، اعرابي، من خودم جوانمرد آزادهام، پسر جوانمرد آزادهام، و برادر جوانمرد آزادهام.
عرضه داشت: يا محمد! اما اينكه خودتان (فتي) يعني. جوانمرد و آزادهايد درست و صحيح است اما چگونه فرزند فتي و برادر (فتي) هستيد؟! فرمود: آيا نشنيدهاي قول خداي تعالي را كه ميفرمايد (قالوا سمعنا فتي يذكرهم يقال له ابراهيم انبياء: 60، يعني گفتند آزادمردي را شنيدهايم ابراهيم نام كه خدايان ما را ببدي ياد ميكرد؟) من فرزند ابراهيم عليهالسلام هستم، و ابراهيم جوانمرد بود، و اما اينكه گفتم من برادر جوانمردم، براي اين است كه: در روز (جنگ احد) منادي از آسمان ندا در دارد «لا سيف الا ذوالفقار، و لا فتي الا علي» شمشيري نيست جز ذوالفقار، و جوانمردي نيست جز علي، پس علي برادر منست و من برادر علي عليهالسلام هستم. (2).
2- در حديث ديگري نيز كه از حضرت صادق عليهالسلام نقل شده است، آن حضرت كلمهي (فتي) را به «مؤمن» تفسير فرموده است.
محدث بحراني، ذيل اين آيهي شريفه: (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ اَلْکَهْفِ وَ اَلرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً » كهف: 9، چنين مينويسد:«سليمان بن جعفر همداني (نهدي خ) گفت: امام صادق عليهالسلام بمن فرمود: اي سليمان (فتي) چه كسي است؟ عرضه داشتم: قربانت گردم، كلمهي (فتي) در نزد ما بمعني جوان است، حضرت بمن فرمود: آيا ندانستهاي كه تمامي اصحاب كهف، پير بودند ولي خداوند آنها را بوسيلهي ايمانشان «فتيه» (جوانمردان) ناميده است. اي سليمان: كسي كه بخدا ايمان بياورد، و متقي و پرهيزكار باشد جوانمرد است) (1).
بنابراين با تحقيقات مختصري كه در پيرامون معني كلمهي (فتي) بعمل آورديم نتيجهاي كه از مجموع معاني ياد شده، از لغت و حديث، و «قرآن» بدست ميآيد اين است كه: كلمهي (فتي) كه در حديث «مفضل» در مورد «سيدحسني» بكار رفته است بمعناي جوانمرد است نه بمعناي جوان، عليهذا كساني كه ترجمهي لفظ (فتي) را در حديث مذكور بمعني جوان آوردهاند، توجه نفرمودهاند كه ذكر كلمهي (فتي) در حديث مذكور از باب «لا فتي الا علي» است و در اينجا معناي مناسبش همان جوانمرد آزاده است.
حال كه دانستيم (فتي) بمعناي جوانمرد و آزاده است بايد ببينيم كلمهي (آل) در لغت عرب به چه كساني اطلاق ميشود؟
در مفردات راغب دربارهي كلمهي «آل» چنين مينويسد:
آل، مقلوب از «اهل» است، و مصغر آن «اهيل» ميباشد، و فقط در اشراف و بزرگان بكار ميرود، مثل -آلالله - در اشخاص ناشناس و زمان و مكان بكار نميرود.
در قرآن كريم نيز كلمهي «آل» در مورد اشراف بكار رفته است، چنانكه ميخوانيم:
1) تفسيرالبرهان، ج 2، ص 456.
آلموسي، آلهارون، آلابراهيم، آليعقوب، آللوط و...
كلمهي «آل» در قرآن كريم در موارد متعددي استعمال شده است در خصوص غرق شدن «فرعون» و لشكريانش چنين آمده است «و أغرقنا آلفرعون و أنتم تنظرون» بقره: 50، در اينجا چنانكه ملاحظه ميكنيد از لشكريان فرعون به آلفرعون تعبير شده است. لشكريان فرعون چون (پيرو) و هم عقيده او بودند از اين جهت خانواده و اهل او حساب شدهاند و اين همان معنايي است كه در لغت دربارهي اهل آمده است. (1).
در لسانالعرب، نيز درباره كلمهي (آل) چنين مينويسد:
والال: آلالنبي صلي الله عليه و آله، يعني: كلمهي (آل) به آلپيغمبر صلي الله عليه و آله گفته ميشود. و هم چنين مينويسد: مردم دربارهي كلمهي (آل) اختلاف كردهاند گروهي گفتهاند: آلپيغمبر كسي است كه از آن حضرت پيروي كند خواه از خويشاوندان او باشد يا نباشد، و آلپيغمبر خويشان نزديك پيغمبرند، خواه از آن حضرت پيروي كنند يا نكنند و باز ميگويد: برخي گفتهاند: آلمحمد صلي الله عليه و آله اهل دين محمد صلي الله عليه و آله است و در آخر سر ميگويد: و آلالرجل، ايضا، أتباعه. يعني آل هر كس پيروان او، و ملت او هستند. (2).
علي هذا، روي اين بيان، جملهي (يا آلاحمد) و يا اينكه (يا آلمحمد صلي الله عليه و آله) كه در حديث «مفضل» دربارهي سيدحسني آمده است، جملهاي است كه سيدحسني، در موقع قيام، و هنگام نخستين روزهاي نهضت، پس از گذشت سالها، بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله آنرا بكار ميبرد، و بنابراين از همان نخستين روزي كه «سيد» قيام ميكند و عليه ظلم و ستم بپا ميخيزد و از مردم براي نصرت دين خدا ياري ميطلبد، همهي مردم، و مسلمانان جهان را مورد خطاب قرار ميدهد و فرياد برميآورد كه اي سادات، اي علماء اي مردم دنيا، اي مسلمانان، اي بزرگان دين، بفرياد برسيد كه اسلام از دست رفت!!!
اين، آن چيزي است كه از جملهي (يا آلمحمد) استفاده ميشود، و اگر نه مقصود از آل: (در اينجا پس از گذشت سالها از رحلت رسول گرامي و عدم وجود اهلبيت آن حضرت) سادات و علماء و بزرگان و مسلمانان باشند، چه معناي ديگري براي جملهي (يا آلمحمد) ميتواند پيدا كرد.
به حسب ظاهر آنچه از صدور، و ذيل حديث استفاده ميشود، و خود سياق عبارت حديث گواهي ميدهد، تمامي مطالب حديث در رابطه با خروج سيدحسني است و از اينرو آن مضطر بيچارهاي كه از مردم ياري ميطلبد تا به نصرت دين خدا برخيزند خود سيدحسني است، و اينكه برخي گفتهاند: اجابت كنيد دعوت آنكس را كه از غيبتش متأسف بوديد و «ملهوف» يعني غمگين محزون را امام زمان صلوات الله و سلامه عليه دانستهاند، با جريان اصل نهضت سازگار نيست. زيرا تمام آن جريانات و وقايع و حوادث، و رويدادهاي دردناكي كه بر ضد اسلام انجام ميشود و باعث تأسف و تألم و ناراحتي (سيدحسني) ميگردد و در نتيجه به قيام او براي برانداختن نظام ظلم طاغوتي منجر ميشود همگي در ايران است.
و براي همين است كه «سيد» نشستن، و ساكت بودن، و مهر سكوت بر لب زدن را جايز نميشمرد، و با فرياد بلند و رسا كه همهي جهانيان بشنوند فرياد برميآورد، و همهي مسلمانان را بياري ميطلبد، و بخصو از بزرگان و علماء ميخواهد تا براي نجات اسلام فكري كنند. (1).
در جملهي عربي متن حديث كه آمده است (و المنادي من حول الضريح) نكته دقيقي است كه نياز بفكر و انديشه دارد، و گرچه بطور دقيق نميتوان اين ضريح را مشخص كرد، ولي با توجه به منطقهي معيني كه امام عليهالسلام تعيين فرموده، و خروج سيدحسني را از ناحيهاي بنام قزوين و طالقان دانسته است چنين فهميده ميشود كه آن ضريح نيز، بايد در همين منطقه نامبرده باشد.
برخي از دانشمندان مانند، ناظمالاسلام كرماني در اين باره چنين ابراز عقيده كرده است كه شايد مراد از ضريح (حرم مطهر حضرت عبدالعظيم باشد) وي در اين باره با اتكاء به حديث مفضل، چنين مينويسد:
1) در اين زمينه در آينده توضيح بيشتري خواهيم داد.
«از پارهاي از اخبار استفاده ميشود در هنگامي كه «حسني» از طرف ديلم خروج كند و ياري طلبد از اطراف ضريح، او را جواب دهند، يا آنكه از اطراف ضريح مردم را به او دعوت كنند. شايد مراد از ضريح (حرم مطهر حضرت عبدالعظيم باشد) كه از فتنه و سختي، جمعي از مؤمنين، از كثرت ظلم، به آن مكان مقدس پناه برند، و درآنوقت صداي «سيدحسني» از طرف طالقان، و قزوين، و ديلم بلند شود كه بفرياد برسيد «ملهوف» را و ياري كنيد آلمحمد صلي الله عليه و آله را».
مؤلف: گرچه اين اظهار نظر تا اندازهاي قابل قبول است، ولي آنچه حديث ميگويد: غير از آن چيزي است كه ناظمالاسلام كرماني گفته است، چه آنكه جملهي عربي حديث كه ميگويد: «و المنادي من حول الضريح» در رابطه با فرياد انقلابي خود سيدحسني است، نه اينكه مردم را به او دعوت كنند و يا «مردم» از اطراف ضريح او را جواب دهند.زيرا حديث ميگويد: «منادي» يعني: (فرياد برآورنده) در اطراف ضريح فرياد خواهد كرد، و اين منادي، و فرياد برآورنده بدون ترديد خود همان سيد است.
اما اينكه اين دانشمند، گفته است: (شايد مراد حرم حضرت عبدالعظيم باشد) ضرورتي ندارد كه اين حرم، حرم حضرت عبدالعظيم باشد، شايد جاي ديگر و حرمي ديگر باشد و شايد هم مقصود: (حرم حضرت معصومه عليهاسلام) در شهر مقدس «قم» باشد كه پيغمبر گرامي اسلام دربارهاش فرموده است:
«شبي كه مرا به آسمانها بردند نظرم بر بقعهاي از زمين جبل افتاد كه سرخ رنگ، و زمين آن از زعفران نيكوتر و بوي آن از مشك خوشبوتر بود، پرسيدم جبرئيل: اين چه سرزميني است؟ جوابداد اين سرزمين شيعيان تو و شيعيان پسر عمت علي بن ابيطالب عليهالسلام و صورت شهريست كه آنرا «قم» مينامند» (1).
و اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است:
«چون فتنه، و هرج و مرج ظاهر شود (و آشوب همهي شهرها را فراگيرد) در آنوقت سالمترين شهرها، شهر مقدس «قم» است و «قم» شهري است كه از آن ياوران كسي كه بهترين مردم است (يعني حضرت مهدي عليهالسلام از لحاظ پدر و مادر و جد، و جده، و عمو
1) علل الشرايع، ج 2، ص 572، و بحارالانوار، ج 60 ص 207 و تاريخ قم، ص 92 و 97.
و عمه از آن شهر بيرون ميآيند و آن، جائي است كه جبرئيل در آن جا فرود آمده است» (1).
و امام صادق عليهالسلام فرموده است:
«هرگاه به شما (شيعيان) رنج و بلائي رسيد، و فشارها و سختيها از هر سو بسوي شما روي آورد، پس بر شما باد كه به شهر مقدس «قم» روي آوريد، چه آنكه «قم» مأواي فاطميان، و جايگاه آسايش و محل راحتي مؤمنان است. (2).
و يكبار كه در محضر حضرتش از فتنههاي بنيعباس و ظلم و ستم آنان سخن بميان آمد، كساني كه در حضور آن حضرت بودند عرضه داشتند يا بن رسول الله جانهاي ما فداي تو باد! وقتي چنين روزگاري فرا رسيد گريزگاه كجاست؟ فرمود: از عراق به كوفه و حوالي آن، و به «قم» و اطراف آن (3).
و زماني ديگر كه گروهي از اصحاب و ياران حضرتش درمحضرش نشسته بودند ناگهان، اين آيه شريفه را تلاوت فرمود (فَإِذَا جَآءَ وَعْدُ أُولَیهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنَآ أُوْلِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُواْ خِلَلَ الدِّیَارِ وَکَانَ وَعْداً مَفْعُولاً »؛ هنگامي كه نخستين وعده فرا رسد، مرداني پيكارگر را بر شما (يهود) ميفرستيم تا سخت شما را در هم بكوبند و حتي براي بدست آوردن مجرمان خانهها را جستجو كنند و اين وعدهاي است قطعي». (4).
عرض كردند قربانت گرديم يا بن رسول الله: اين بندگان كيانند؟ و چه طايفهاي هستند؟ حضرت تا سه بار فرمود: (هُمْ واللَّهِ أهلُ قُمّ) (هُمْ واللَّهِ أهلُ قُمّ) (هُمْ واللَّهِ أهلُ قُمّ) بخدا قسم آنها اهل قم هستند، بخدا قسم آنها اهل قم هستند، بخدا قسم آنها اهل قم هستند. (5).
و امام موسي بن جعفر عليهالسلام در حديثي كه از آن حضرت روايت شده فرموده است:
«رجُلٌ مِن أهلِ قُمّ یدعو النّاسَ إلی الحقِّ ، یَجْتَمِعُ مَعهُ قَومٌ کَزُبرِ الحدیدِ ، لا تُزِلُّهُمُ الرِّیاحُ العَواصِفُ ، ولا یَمَلّونَ مِن الحَربِ ، ولا یَجْبُنونَ ، وعلی اللَّهِ یَتَوکّلونَ ، والعاقِبَهُ للمُتّقِینَ» (1).مردي از سرزمين قم قيام ميكند، و مردم را بسوي «حق» دعوت مينمايد، گروهي در اطراف او جمع ميشوند كه مانند پارههاي آهنند، بادهاي تند و شديد و سهمگين آنها را دچار لغزش نميسازد، از جنگ و نبرد خسته نميشوند و ترسي بخود راه نميدهند، فقط بر خدا توكل ميكنند، و پيروزي نهائي از آن تقوي پيشگان است.بنابراين با توضيحاتي كه داده شد ميتوان گفت: آن ضريحي كه امام صادق عليهالسلام از آن سخن گفته و فرموده است: منادي در اطراف ضريح ندا خواهد كرد، آن ضريح، همان ضريح مقدس، و مرقد پاك و مطهر حضرت معصومه عليهاالسلام است و البته دور هم نيست كه همان احتمال ناظمالاسلام كرماني در رابطه با خروج سيدحسني مطابق با واقع باشد.
و اما «طالقان» كه در حديث مفضل آمده است دعوت سيدحسني را گنجينههاي خدا در طالقان اجابت مينمايند، بايد توجه داشت كه اين نام، نام دو منطقه ميباشد.
يكي طالقاني است كه در سرزمين خراسان بين مرو رود و بلخ قرار گرفته، و ديگري طالقاني است كه در ميان قزوين و ابهر واقع شده است.
و ظاهرا مقصود از اين «طالقان» كه در حديث مربوط به سيدحسني آمده است، طالقان قزوين است نه طالقان خراسان.
در اين زمينه مرحوم علامهي فقيد، قاضي سيد نورالله شوشتري شهيد سال 1019 هجري قمري در كتاب «مجالس المؤمنين» چنين مينويسد:
صاحب كتاب «معجمالبلدان» ياقوت حموي در كتاب خود گفته است كه «طالقان» نام دو بلده ميباشد؛ يكي طالقاني است كه در خراسان است، و ديگري
1) بحارالانوار، ج 60، ص 216 و سقيفه البحار، ج 2، ص 446.
طالقاني است كه در بين قزوين و ابهر واقع شده و آن چند دهكده است كه نام طالقان بر آنها اطلاق ميشود، و صاحب بن عباد مشهور، و پدر او عباد بن العباس بن عباد ابوالحسن طالقاني از اكابر آنجاست.
سپس آن مرحوم به سخن خود چنين ادامه ميدهد:
و مخفي نماند كه اهالي ولايت طالقان قزوين، هميشه از محبان شاه ولايت بودهاند و از أئمهي اهل بيت عليهمالسلام در فضيلت اين طالقان و اهالي آنجا احاديث بسياري وارد شده، و در بيان احوال صاحبالزمان عليهالسلام از كتاب «كشف الغمه» مسطور است كه:
«رَوَی اِبْنُ أَعْثَمَ اَلْکُوفِیُّ فِی کِتَابِ اَلْفُتُوحِ عَنْ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: وَیْحاً لِلطَّالَقَانِ فَإِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا کُنُوزاً لَیْسَتْ مِنْ ذَهَبٍ وَ لاَ فِضَّهٍ وَ لَکِنْ بِهَا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ عَرَفُوا اَللَّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ هُمْ أَیْضاً أَنْصَارُ اَلْمَهْدِیِّ فِی آخِرِ اَلزَّمَانِ»«ابناعثم كوفي در كتاب «فتوح» از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود: خوشا به حال طالقان.در طالقان براي خداي تعالي گنجهائي است كه از سيم و زر نيست. و لكن مردان مؤمن و دانشوري هستند كه خدا را آنگونه كه بايد بشناسند شناختهاند، و آنان ياوران حضرت مهدي عليهالسلام در آخرالزمان ميباشند» (1).
هر چند كه در بخش پنجم كتاب بطور شايسته و مفصل دربارهي «شعيب بن صالح» و نقش مديريت او در ادارهي جنگ و لشكركشي بسوي عراق، و شكست لشكريان سفياني بدست تواناي وي بحث و گفتگو خواهيم نمود، ولي در عين حال در اينجا نيز براي اينكه خوانندگان عزيز به هويت اين انسان انقلابي پي برده و با شخصيت و عظمت وي تا اندازهاي آشنائي پيدا كنند، به شرح حال مختصري از حالات او در زمان جنگ تا هنگام پيروزي اشاره ميكنيم.
1) مجالس المؤمنين جلد 1 صفحهي 96.
آنگونه كه از حديث مفضل بن عمر، بنا به نقل كتاب مختصر بصائرالدرجات و بسياري از احاديث ديگر استفاده ميشود «شعيب بن صالح» سيدي هاشمي است كه در دوران نهضت «سيدحسني» فرمانده سپاه، و پرچمدار، و پيشرو لشكريان، و هدايت كنندهي پرچمهاي سياه بسوي عراق است، و او يك انسان مجاهد مبارز، و شخصيت رشيد و دلاوري است كه بر اثر رشادتها و پايمرديها و مقاومتهاي كمنظيرش در جنگ، و شكست لشكريان سفياني، پس از پيروزي و بيعت نمودن با امام زمان عليهالسلام فرمانده سپاه، و يا پرچمدار حضرت مهدي عليهالسلام خواهد بود.
و او دلير مرد آزادهاي است كه از خراسان، يعني: از ايران پيدا ميشود و در موقع جنگ سپاهيان را رهبري ميكند و با لشكريان سفياني ميجنگد و آنها را شكست ميدهد، و زناني كه در كوفه و نجف به اسارت لشكريان سفياني درآمدهاند آزاد ميسازد، و سپس حضور حضرت مهدي عليهالسلام شرفياب ميشود و تسليم حضرت ميگردد، و به خاطر ايمان و فداكاريها و شجاعتهاي بينظيرش در صف فرماندهان ردهي بالا در سپاه حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه- قرار ميگيرد.
در اينجا بيمناسبت نيست به اين نكته اشاره ميكنيم كه در مورد خروج سيدحسني و رابطه او با «شعيب بن صالح» و برخي از حوادث كه در دوران سيدحسني بوجود ميآيد و منجر به جنگ و لشكركشي به عراق ميگردد و سرانجام، جريان كار به نفع سيدحسني و شكست نيروهاي متجاوز سفياني و بيعت سيدحسني در كوفه با حضرت مهدي عليهالسلام خاتمه مييابد، دو نكته جلب نظر ميكند كه بسيار حائز اهميت و توضيح آن براي فهم روايات مربوط به سيدحسني به ويژه حديث «مفضل» كاملا ضروري است.
نكتهي اول:
نكتهي اول اين است كه: اين مطلب به ذهن هر صاحب نظري ميآيد كه راستي چرا و به چه علت سيدحسني بعد از قيام و به دست گرفتن قدرت در ايران، به طرف كوفه
ميرود و پي در پي گروهي را كه در حديث «مفضل» به عنوان ظلمه از آنها ياد شده است به قتل ميرساند؟!
آيا مقصود او از اين كشت و كشتار، كشورگشائي و نمايش قدرت و تسخير آب و خاك ديگران و بهم زدن اسم و آوازه و كسب شهرت در جهان است؟!
و اگر مقصود او اين نيست - كه واقع مطلب هم همين است - پس چرا در همهي روايات اسلامي كه از قيام دلاورانهي مردم مسلمان ايران به رهبري اين سيد والامقام سخن رفته است در همه جا از قتل و كشتار نيز سخن به ميان آمده است؟!!!
به نظر قاصر نويسندهي اين سطور، آنچه در اينجا در پاسخ پرسشهاي فوق به طور خلاصه ميتوان گفت اين است كه: واقع مطلب گرچه بسياري از قضاياي مربوط به سيدحسني بخصوص مسألهي كشتار ستمگران كه در حديث «مفضل» آمده است براي ما به درستي روشن و معلوم نيست ولي پس از تأمل كامل در جميع روايات مربوطه و از مجموع قرائن چنين فهميده ميشود كه:
عمدهترين مسألهاي كه باعث اين كشتار ميشود- در هر زماني كه چنين حادثهاي روي دهد-، و سيدحسني هر كسي كه باشد، و در هر زماني كه قيام كند، و از هر منطقهاي كه نداي وحدت و ترقيخواهي و استقلال سر دهد، چون طبق حديث مفضل، فرياد وا اسلاماي اين سيد بزرگوار از ايران بلند ميشود همان موضوع قيام و فرياد اسلامخواهي وي، و تجاوز لشكريان سفياني به عراق و كشت و كشتار شيعه و پيروان اهلبيت عليهمالسلام در عراق، و همچنين تجاوز به ايران، و دفاع سرسختانهي ايرانيان در برابر تهاجم تجاوزكارانهي نيروهاي سفياني و عقب راندن آنها از سرزمين اسلامي ايران و عراق به رهبري سيدحسني است.
و از همين جهت است كه امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: او پيوسته ستمگران را ميكشد تا به كوفه برسد.بنابراين بر اساس توضيح ياد شده، هدف «سيدحسني» از تعقيب دشمن و كشتار ظلمه و ورود به كوفه، نه كشورگشائي و قدرتطلبي است و نه هم كسب اسم و آوازه و شهرت است، بلكه هدف واقعي او دفع تجاوز و سركوبي متجاوز، و از بين بردن ريشهي فساد و عامل اصلي تشنج و ايجاد آرامش و امنيت در منطقه ميباشد.
نكتهي دوم:
نكتهي دوم اين است كه: گرچه همانگونه كه خوانندگان گرامي ملاحظه نمودند روايات مربوط به سيدحسني تا حدي پيچيده و ابهامآميز است، و با آنهمه اهتمامي كه از طرف دانشمندان براي شناخت نسب واقعي آن بزرگوار به عمل آمده هرگز نتيجهي روشني به دست نميآيد ولي با اين همه اگر حديث «مفضل» را به عنوان جامعترين و كاملترين و صحيحترين حديثي كه دربارهي قيام سيدحسني وارد شده بپذيريم، و همانگونه كه در آن حديث آمده است «شعيب بن صالح» را هم مقدمه لشكر و فرمانده سپاه سيدحسني بدانيم، همهي روايات ياد شده با همهي اختلافاتي كه در آنها رخ داده است قابل توجيه است.
زيرا: طبق روايات وارده يعني تمام رواياتي كه در مورد خروج پرچمهاي سياه از طرف مشرق و خراسان و در مورد خروج سيدحسني و شعيب بن صالح رسيده است، اين شعيب بن صالح است كه سپاه سفياني را شكست ميدهد و اين شعيب بن صالح است كه به كوفه ميرود و اين شعيب بن صالح است كه به بيتالمقدس ميرسد و اين شعيب بن صالح است كه پرچمدار حضرت مهدي عليهالسلام است، و اين شعيب بن صالح است كه مطابق برخي از روايات بين ركن و مقام با حضرت بيعت مينمايد، و اين شعيب بن صالح است كه ماهها در محضر حضرت بقيةالله -عجل الله تعالي فرجه الشريف- با دشمنان ميجنگد، و اين شعيب بن صالح است كه مطابق برخي از روايات با حضرت مهدي عليهالسلام همنام است.
پس با پذيرش مقام فرماندهي «شعيب بن صالح» و نمايندگي او از طرف سيدحسني -اگر حسني در روايت صحيح باشد- همهي اختلافاتي كه در روايات مربوط به حسني وجود دارد از ميان برداشته ميشود، و جاي هيچ گونه شك و ترديد براي احدي باقي نميماند كه به هر صورت آن سيدي كه از طرف مشرق و يا خراسان و يا از ناحيهي قزوين و طالقان و ديلم در قلب ايران قيام ميكند و در كوفه با حضرت بقيةالله - عجل الله تعالي فرجه الشريف- بيعت مينمايد، و يا از كوفه بيعت خود را براي آن حضرت ميفرستد هر كس كه باشد خواه به عنوان حسني، خواه به عنوان حسيني و خواه به عنوان خراساني، قيام او يكي از علامات بسيار نزديك به ظهور حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه الشريف- ميباشد.
زيرا: اگر در واقع آن سيد انقلابي «حسني» باشد كه در اخبار اهلبيت عليهمالسلام ولو بصورت ترديد- به خروج مردي از اولاد امام حسن عليهالسلام قبل از ظهور اشاره شده، و مطابق حديث «مفضل» كه ما آن را از چندين منبع موثق حديث نقل نموديم «شعيب بن صالح» به عنوان امير لشكر يا فرمانده سپاه وي معرفي گرديده است.
و اگر در واقع آن سيد انقلابي «حسيني» باشد كه باز هم در بعضي از اخبار به خروج مردي از اولاد امام حسين عليهالسلام تصريح گرديده كه بصورت ظاهر و آنچه از روايات استفاده ميشود مقصود از او همان جناب هاشمي خراساني مشهور است و رواياتي كه دربارهي خروج او از ائمهي معصومين عليهمالسلام و برخي از صحابه و تابعين رسيده است افزون از شماره، و باز هم از «شعيب بن صالح» به عنوان مقدمهي لشكر و امير سپاه سخن رفته است.
و تعجبآور اينكه: همانگونه كه در اول بحث، دربارهي حسني و خراساني به تفصيل سخن گفتيم، اگر ما بخواهيم سيدحسني و خراساني را دو نفر سيد مستقل بدانيم كه پيش از ظهور حضرت صاحبالامر عليهالسلام در ايران قيام ميكنند و زمام امور كشور را به دست ميگيرند، باز هم طبق روايات وارده «شعيب بن صالح» امير لشكر و فرمانده سپاه هر دو نفر محسوب ميشود، مگر اينكه قائل شويم كه حسني و خراساني، يا حسيني و خراساني، و يا سيدهاشمي، همهي اينها عنواني است براي سيدحسني كه البته بسيار بعيد است.
زيرا: آنچه از مجموع روايات وارده استفاده ميشود اين است كه نخست انقلابي در ايران رخ ميدهد و سپس در اوائل ظهور سيدحسني -يا حسيني- به اختلاف روايات، پرچم هدايت را به اهتزاز درميآورد و با اهل فتنه ميجنگد و به عراق ميرود و سپاه تجاوزگر سفياني را از پاي درميآورد.
به طور خلاصه، همانگونه كه توضيح داديم با پذيرش مقام فرماندهي «شعيب بن صالح» همهي اختلافاتي كه در روايات مربوط به «حسني» به چشم ميخورد، به آساني حل ميشود، و گره مشكل موجودي كه راجع به شناخت «سيدحسني» براي بسياري از محققان و مؤلفان و پژوهشگران بصورت يك معماي لاينحل و پيچيده درآمده است، گشوده ميگردد.
و هر چند كه حسني بودن يا حسيني بودن آن سيد انقلابي باز هم در پشت پردهي
ابهام باقي ميماند ولي به هر حال: اين مطلب به خوبي روشن ميشود كه بالاخره، «سيدحسني» و يا جناب سيدخراساني، غير از هاشمي خراساني صاحب اصلي انقلاب است كه از او حسني و اين حسيني است. و او در اوائل ظهور با سفياني درگير ميشود و اين پيش از ظهور دست به انقلاب ميزند و در ميان همهي ناباوريها رژيم چند هزار سالهي پادشاهي را سرنگون ميسازد.و باز اين نكته نيز روشن ميشود كه ظاهرا، اكثر دانشمندان بر اثر اختلافات و تعارضات و تشابه روايات به يكديگر، روايات مربوط به اين دو شخصيت را به هم خلط نموده و همه را بر قيام يك سيد انقلابي قبل از ظهور حمل نمودهاند، در صورتي كه بسياري از روايات نشانگر اين واقعيت است كه آنچه موجب بروز برخي از حوادث، بخصوص مسألهي جنگ و درگيري بين دو كشور همسايه عراق و ايران ميگردد، تنها يك عامل دارد و آنهم قيام دلاورانهي ملت قهرمان ايران به رهبري سيدي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام و تجاوز عراق به حريم يك كشور انقلابي در حال انقلاب است.اينك براي دستيابي به نتيجهي قطعي، بحث را با مطالب ديگري در همين رابطه دنبال ميكنيم.
پاسخ قطعي اين پرسش با رواياتي كه متذكر شديم بسيار سخت و مشكل است و فقط ممكن است همان اظهار نظر «ناظمالاسلامي كرماني» گامي بسوي حقيقت بوده و روزنهي اميدي به روي خواننده بگشايد.آنجا كه ميگويد: پس قدر متقين اين است كه:
سيدي از اولاد فاطمه عليهاالسلام از طالقان و ديلم خروج كند و ايران را از شر كفار نجات دهد، و اسلام را قوت دهد اهل ايران را از شر سلطنت و ضررهاي سلاطين و ظلمه آسوده كند خواه حسني باشد خواه حسيني.
شايد اين نظريه براي كساني كه تشنهي حقند و ميخواهند واقعا آن سيد بزرگ و انقلابي را بشناسند تا از او پيروي كنند، و در زير لواء او قرار گيرند تا به حضور حضرت وليعصر- ارواحنا له الفداء- برسند و دين خود را حفظ نموده به سعادت دنيا و عقبي نائل آيند
راهگشاي خوبي باشد.
ولي در عين حال بايد توجه داشت كه هيچ گونه ضرورتي هم ندارد كه «حسني» لقب واقعي و حقيقي آن «سيد» باشد بلكه ممكن است اين لقب، لقب مجازي آن بزرگوار باشد و أئمهي طاهرين عليهاالسلام بخاطر مصالح و حكمتهائي كه خود ميدانستهاند و بر ما پوشيده مانده است، با ذكر چنين لقب و عنواني، از او ياد كرده باشند، چه آنكه در روايات فراواني وارد شده است كه وقتي پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در بستر بيماري افتاده بود دخترش «فاطمه» عليهاالسلام به عيادت آن حضرت آمد، و اشك ريخت، و رسول خدا صلي الله عليه و آله ضمن سخناني كه به وي فرمود: (در حالي كه به حسن و حسين عليهمالسلام اشاره مينمود) فرمود: مهدي اين امت از نسل اين دو «امام» است (ان منهما مهدي هذه الامة). (1).
يعني: حضرت مهدي عليهالسلام هم از نسل امام حسن عليهالسلام و هم از نسل امام حسين عليهالسلام است و همانگونه كه آن حضرت از نسل امام حسين عليهالسلام ميباشد از نسل امام حسن عليهالسلام نيز هست. و اين فرموده رسول خدا صلي الله عليه و آله بدين لحاظ است كه چون «فاطمه» دختر امام حسن مجتبي عليهالسلام مادر امام باقر عليهالسلام است (2)از اينرو امام باقر عليهالسلام و تمام اوصياء و ائمه بعد از امام باقر عليهالسلام همگي آنها هم حسني، و هم حسيني ميباشند و همچنين ذريهي آن بزرگواران نيز از امام باقر عليهالسلام به بعد، هم حسني هستند و هم حسيني، و به همين لحاظ است كه دربارهي حضرت وليعصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) گفته ميشود: الحسني الحسيني.
و عليهذا هيچ مانعي ندارد كه ائمهي معصومين عليهمالسلام بخاطر جهاتي كه خود ميدانستهاند يكي دو سه بار از اين سيد بزرگوار بعنوان «حسني» ياد كرده باشند.
يك نكتهي بسيار مهم:
اينجا لازم است اين نكته را ناگفته نگذاريم كه گرچه نظريهي مرحوم ناظمالاسلام كرماني و استنباط او از روايات مربوط به خروج سيدحسني، نظريه و استنباط بسيار
خوب و جالبي است كه عصر كنوني ما به واقعيت آن گواهي ميدهد و آنچه را كه وي در مورد سقوط رژيم ستمشاهي پيش بيني نموده به حقيقت پيوسته است ولي در عين حال آن مرحوم توجه ننموده است كه با اين نظريه باز هم مشكل شناخت سيدحسني حل نميشود، بلكه همچنان در هالهاي از ابهام باقي ميماند.
زيرا آنچه از مجموع روايات استفاده ميشود اين است كه: قبل از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام سه انقلابي ايراني به عناوين مختلفي چون: سيدحسيني، سيد حسني، و هاشمي خراساني در پهنهي سياست ايران ظاهر ميشوند كه هر سه نفر آنها هاشمي و قرشي خواهند بود.
اما سيدحسيني بر اساس برخي از روايات و شواهد و قرائن، نخستين فريادگر انقلابي و صاحب اصلي انقلاب است كه پرچم هدايت را به دوش گرفته، دلاورانه قيام ميكند و رژيم سلطنتي را سرنگون ميسازد، و مردم ايران را از شر سلاطين جور و ظلمه نجات ميدهد. و گرچه در رواياتي كه به دست ما رسيده هويتش دقيقا مشخص نشده است ولي از بررسي مجموع روايات وارده معلوم ميشود كه او شخصيت ممتاز و بزرگواري است كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و امامان معصوم عليهمالسلام از وي ستايش نموده و در بعضي از روايات او را به عنوان خراساني يا قيام كنندهي در خراسان، يا سيدي از اولاد حسين عليهالسلام معرفي فرمودهاند. (1).
اما سيدحسني طبق روايات وارده- اگر حسني در روايات صحيح باشد- سيد پرشور و بزرگواري است كه پس از دوران انقلاب - هر چند پس از مدتي طولاني- زمام امور مردم ايران را به دست ميگيرد و پرچم هدايت را از شرق ايران به اهتزاز درميآورد، و اندكي پيش از ظهور بسوي عراق ميرود و سرانجام در كوفه با همهي ياران و همراهان و سپاهيانش حضرت مهدي عليهالسلام بيعت مينمايد و طبق روايات وارده از ياران خاص حضرت بقيةالله -روحي فداه- ميگردد.
و اما سيدهاشمي خراساني ممكن است فرمانرواي بزرگ ايرانيان، و يا رهبري سياسي در كنار وي، و يا، همان شعيب بن صالح فرمانده سپاه سيدحسني باشد.
1) براي اطلاع بيشتر به بخش چهارم مراجعه فرمائيد.
بنابراين، هر چند كه نظريهي مرحوم ناظمالاسلام در رابطه با سقوط رژيم سلطنتي در ايران حقيقتي است كه در زمان ما به وقوع پيوسته است ولي ظاهرا در مورد خروج سيدحسني امر برايشان مشتبه شده است. زيرا وي تصور كرده است كه با خروج سيدي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام و سقوط رژيم ستمشاهي در ايران مسألهي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام به طور حتم واقع خواهد شد در حالي كه 22 سال از جريان انقلاب گذشته، و رژيم سلطنتي ساقط شده، و صاحب اصلي انقلاب دعوت حق را لبيك گفته، و هنوز هم ظهور واقع نشده است.
در پاسخ اين سؤال بايد گفت: لزومي ندارد كه شخص سيدحسني در ميدانهاي جنگ حاضر باشد بلكه نظارت و رهبري او كافي است، زيرا همانگونه كه قبلا اشاره نموديم ممكن است كساني از سادات و بنيهاشم دور و بر او جمع شوند و همگي با زبان و بيان و عمل، و رهبري سپاه و ارتش و لشكر به كمك يكديگر برخيزند و در نتيجه ريشه باطل را از بيخ و بن بركنند، و با ظهور مبارك حضرت وليعصر (ارواحنا لهالفداء) يك حكومت واحد جهاني بر اساس عدالت و آزادي حقيقي بنيان گذارند، و اين نويدي است كه خداوند در قرآن كريم، و پيغمبرش در ضمن سخنان گرانقدر خود به مسلمانان وعده فرموده است، چه آنكه در روايتي كه از «حذيفه و جابر» از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده، چنين آمده است:جابر انصاري گفت: كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله در بين اصحاب خود نشسته بود كه جبرئيل بر آن كه حضرت نازل شد و عرضه داشت يا رسول الله حق تعالي تو را سلام ميرساند و تو را به جهت اسلام، به سلام و درود مخصوص اختصاص ميدهد، فرمود: جبرئيل اسلام چيست؟ جواب داد پنج نهر است كه عبارتند از: سيحون، جيحون، دجله، فرات و رود نيل مصر، و اين پنج نهر براي تو و اهلبيت تو و شيعيانت مقرر شدهاند. و حق تعالي ميفرمايد: به عزت و جلال خودم سوگند هر كس كه يك قطره از اين پنج نهر بياشامد، بايد با رضايت تو باشد و روزي كه خلايق براي حساب قيام ميكنند من كسي را داخل بهشت نخواهم كرد مگر اينكه تو از او راضي باشي و او را حلال كني. در
اين موقع چهره رسول خدا صلي الله عليه و آله باز شد و فرمود: برادرم جبرئيل! من بر اين نعمت خدا را شكر ميكنم.
جبرئيل عرضه داشت يا رسول الله: من ترا به حضرت قائم عليهالسلام كه از فرزندان شماست بشارت ميدهم، او ظهور نخواهد كرد تا اينكه اين نهرهاي پنجگانه را كفار مالك شوند، و در آن وقت كه كفار اين پنج نهر را مالك شدند خداوند اهلبيت تو را بر اهل ضلال (و كفر) ياري خواهد نمود و پس از آن ديگر، هيچ پرچم ديگري تا روز قيامت از پرچمهاي كفر، بر عليه آنها برافراشته نخواهد شد.
آنگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله بخاطر شكر اين نعمت، براي خدا سجده كرد و مسلمانان را از اين مژده، بشارت داد و فرمود: «اسلام» در ابتداء امر غريب بود و بعد از اين هم غريب خواهد شد، از آن حضرت توضيح خواستند؟ فرمود: پنج نهري كه خداوند براي من و اهلبيت من قرار داده از اين قرار است. سيحون، جيحون، دو نهر فرات (يعني: دجله و فرات) و رود نيل، موقعيكه كفار اين پنج نهر را متصرف شدند اسلام شرق و غرب عالم را مالك خواهد شد و در آن وقت خداوند اهلبيت مرا بر اهل كفر و ضلالت نصرت ميدهد، و تا قيام قيامت ديگر پرچمي بر ضد آنها برافراشته نخواهد شد. (1).
البته بايد توجه داشت كه گرچه در اين حديث به بيشتر از يك علامت (كه عبارت از مالك شدن كفار پنج نهر باشد) اشاره نشده، ولي مسلمست كه اين علامت در آستانه ظهور و هنگام قيام حضرت وليعصر عليهالسلام است، چه آنكه مراد از: «اهلبيت پيغمبر صلي الله عليه و آله» در حديث مذكور يا حضرت حجت عليهالسلام است، يا تمام سادات، و يا هم حضرت حجت عليهالسلام و هم همهي سادات بنيهاشم، ولي بحسب ظاهر مراد از اهلبيت پيغمبر صلي الله عليه و آله همگي ساداتي هستند كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام قيام مينمايند.
زيرا چنانكه ملاحظه فرموديد: جبرئيل به پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله بشارت داد كه حضرت قائم عليهالسلام از فرزندان شماست، و فرمود: او ظهور نخواهد نمود تا اينكه كفار نهرهاي
1) الملاحم و الفتن ص 197 بطور مفصل، و صراط المستقيم ج 2 ص 258 بطور خلاصه و الكتاب المبين ج 2 ص 129.
پنجگانه را مالك شوند و در آنوقت كه كفار اين پنج نهر را مالك شدند خداوند اهلبيت تو را بر اهل كفر و ضلال پيروز خواهد نمود. (1).
و خود پيغمبر اكرم نيز وقتي كه مسلمانان را به اين خبر مژده داد، فرمود: موقعي كه كفار اين پنج نهر را متصرف شدند اسلام شرق و غرب عالم را خواهد گرفت و در آن وقت خداوند اهلبيت مرا بر اهل كفر و ضلال غلبه خواهد داد، و اگر مقصود تنها قيام حضرت قائم عليهالسلام بود حضرت نميفرمود اهلبيت مرا پيروز خواهد نمود بلكه جمله ديگري ميفرمود، كه از آن تنها قيام حضرت مهدي عليهالسلام فهميده شود.
بنابراين، از حديث مزبور بخوبي استفاده ميشود كه: پس از آنكه كفار بوسيلهي ايادي مرموز، و دست نشاندگان مزدور خود در كشورهاي اسلامي، پنج نهر مذكور را مالك شدند، سادات و بزرگان بنيهاشم از نوادگان اهلبيت عليهمالسلام كه در اوائل ظهور حضرت مهدي عليهالسلام قيام ميكنند، فتح و پيروزي در انتظارشان است و آنان با تلاش و كوشش مداوم خود، و ياري مردم مسلمان به پيروزي ميرسند و دشمن در برابر آنها شكست ميخورد، و پس از آنكه به پيروزي نهايي رسيدند با ظهور حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) ديگر هيچ پرچمي از پرچمهاي كفر تا روز قيامت عليه آنها برافراشته نميشود.
و اين بشارت رسول خدا صلي الله عليه و آله دليل بر اين است كه: كساني مانند «سيدحسيني، و يا سيدحسني، و يا هاشمي خراساني» و سادات ديگري كه پيش از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام در ايران اسلامي قيام ميكنند و زمام امور مملكت خويش را بدست ميگيرند، گرچه دشمنان بسيار و فراواني دارند، ولي در عين حال، طبق فرمودهي رسول خدا صلي الله عليه و آله بكوري چشم دشمنان و منافقان و معاندان به خواست خدا پيروز ميشوند و به اهداف عاليهاي كه زمينه سازي حكومت عدل «الله» و گسترش حق و عدالت است نائل
1) ناگفته نماند كه رودهاي ياد شده هم اكنون در دست كفار است و غربيها بر آنها سيطره دارند. اما رودهاي سيحون و جيحون كه در روسيه قرار دارند، و هر دو از كوههاي «تيان شان» سرچشمه ميگيرند و پس از سيراب كردن تركمنستان و ازبكستان در جمهوري قزاقستان به درياچهي «آرال» ميريزند، رسما در دست كفار است و امروز سيحون را «سيرداريا» و جيحون را «آموداريا» مينامند. و اما دجله و فرات و رود نيل نيز در تصرف دست نشاندگان كفار است كه بر احدي مخفي نيست.
ميگردند، و با ياري خداوند و نصرت او كفار را شكست ميدهند، و دشمنان خدا را بخاك مذلت مينشانند و پوزهي ستمگران و متجاوزان و گردنكشان را بزمين ميمالند، و دولت و حكومت از آن آنان خواهد بود، و اين دولت و حكومت، تا آمدن حجت مطلق الهي (ارواحنا له الفداء) همچنان ادامه خواهد داشت و بالاخره حكومتشان به حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام متصل خواهد گرديد. انشاءالله.
با توجه به مجموع رواياتي كه در رابطه با خروج سيدحسني متذكر شديم، همچنين با توجه به شواهد و قرائن بسياري كه در بخش دوم تحت عنوان «انقراض دولت شاهنشاهي در ايران» آورديم: و باز با توجه به اينكه كشور اسلامي ايران تنها كشوري است كه مهد خاندان رسالت است و از دير زمان مذهب حقهي اهلبيت عليهمالسلام را به عنوان مذهب رسمي كشور پذيرفته است به اين نتيجه ميرسيم كه از ديدگاه روايات اسلامي در تلقي نگارنده:
قبل از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام انقلاب عظيمي در خاورميانه به وجود ميآيد كه اين انقلاب با قيام سيدي بزرگوار از دودمان اهلبيت عليهمالسلام از شهر مقدس «قم» آغاز ميشود و با وحدت و يكپارچگي ملت مسلمان ايران و حركت انقلابي جامعهي اسلامي رژيم شاهنشاهي در اين كشور سقوط ميكند، و انقلاب اسلامي ايران پيروز ميگردد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، استكبار جهاني براي دفاع از موضع ضد انساني خود به مقابله با انقلاب برميخيزد، رژيم خون آشام عراق و حكام خود فروختهي بغداد را به جنگ و ستيز با انقلاب وادار مينمايد. جنگ و نبرد براي مدتي طولاني به درازا ميكشد، استكبار جهاني راه به جائي نميبرد، ولي پايههاي حكومت اسلامي در ايران محكم و استوار ميگردد و انقلاب اسلامي ايران تا انقلاب جهاني حضرت مهدي عليهالسلام ادامه مييابد و به طور طبيعي زمينهي ظهور آن حضرت را فراهم ميآورد.
آنچه گفته شد حقايقي است كه با احاديث فراواني تأييد ميشود، و تصور نگارنده نيز بر اين است كه شهر مقدس «قم» تا ظهور حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه الشريف -
پايگاه اصلي انقلاب، و انقلاب اسلامي ايران تا انقلاب جهاني حضرت مهدي عليهالسلام ادامه خواهد داشت، و به همين سبب ائمهي معصومين عليهمالسلام به طور خصوصي از شهر مذهبي قم نام بردهاند، و چون با الهام الهي ميدانستهاند كه يك روز ايران مركز «تشيع» ميشود و قم پايگاه علم و دانش و معدن فقه و فقاهت و حامل رجال دين و مراجع تقليد شيعه و راويان أخبار اهلبيت، و جانشينان حضرت حجت عليهالسلام خواهد بود، از اينرو آنرا به عنوان پايگاه انقلاب فرهنگي اسلام در نزديكيهاي ظهور حضرت قائم عليهالسلام معرفي فرمودهاند.و اينك براي تأييد مطلب به چند حديث در اين زمينه توجه فرمائيد:
1- در حديثي از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه يكبار كه آن حضرت دربارهي شهر مقدس قم سخن ميگفت در اين رابطه فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ احْتَجَّ بِالْكُوفَةِ عَلَى سَائِرِ الْبِلَادِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَهْلِهَا عَلَى غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِ الْبِلَادِ وَ احْتَجَّ بِبَلْدَةِ قُمَّ عَلَى سَائِرِ الْبِلَادِ وَ بِأَهْلِهَا عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ لَمْ يَدَعِ اللَّهُ قُمَّ وَ أَهْلَهُ مُسْتَضْعَفاً بَلْ وَ فَّقَهُمْ وَ أَيَّدَهُمْ ... إِنَّ الدِّينَ وَ أَهْلَهُ بِقُمَّ ذَلِيلٌ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَأَسْرَعَ النَّاسُ إِلَيْهِ فَخَربَ قُمُّ وَ بَطَلَ أَهْلُهُ فَلَمْ يَكُنْ حُجَّةً عَلَى سَائِرِ الْبِلَادِ وَ إِذَا كَانَ كَذَلِكَ لَمْ تَسْتَقِرَّ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ وَ لَمْ يُنْظَرُوا طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ إِنَّ الْبَلَايَا مَدْفُوعَةٌ عَنْ قُمَّ وَ أَهْلِهِ وَ سَيَأْتِی زَمَانٌ تَكُونُ بَلْدَةُ قُمَّ وَ أَهْلُهَا حُجَّةً عَلَى الْخَلَائِقِ وَذَلِكَ فِی زَمَانِ غَيْبَةِ قَائِمِنَا إِلَى ظُهُورِهِ وَ لَوْلَا ذَلِکَ لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا».
«خداي تبارك و تعالي به وسيلهي كوفه بر همهي شهرها احتجاج نموده و با مؤمنين از أهل آن بر ساير شهرها. و به وسيلهي «قم» بر همه شهرهاي جهان و با مؤمنين از أهل آن، بر همهي مردم شرق و غرب از جن و انس.
خداوند هرگز قم و أهل قم را به خواري و زبوني ترك ننموده است بلكه پيوسته آنها را توفيق ميدهد و تأييد مينمايد. ولي همواره دين و أهل دين در قم - در أنظار دشمنان- خوار هستند. و اگر چنين نميشد مردمان بسوي آن هجوم ميبردند و آنجا را ويران ميساختند و ديگر حجتي بر ديگر شهرها باقي نميماند. و در اين صورت آسمان و زمين بر جاي خود ثابت و استوار نميماند و به ساكنان زمين مهلت داده نميشد.
زماني فرا خواهد رسيد كه قم و أهل قم بر همهي مردم روي زمين حجت باشد. و آن در زمان غيبت قائم ما تا هنگام ظهور اوست. و اگر قم نبود زمين ساكنانش را در كام خود فرو ميبرد» (1).
در اين حديث شريف چنانكه ملاحظه ميشود امام صادق عليهالسلام شهر مقدس قم را به عنوان پايگاه انقلاب فرهنگي اسلام در نزديكيهاي ظهور حضرت مهدي -ارواحنا له الفداء- معرفي فرموده و شهر مذهبي قم و أهل آن را از مؤمنين كه عبارت از رجال دين و مراجع تقليد باشند بر تمام مردم جهان حجت دانسته است.
2- در حديث ديگري كه از آن بزرگوار نقل شده چنين آمده است كه در همين رابطه فرمود:«سَتَخلو کوفَهُ مِنَ المُؤمنینَ ویَأرِزُ عَنهَا العِلمُ کَما تَأرِزُ الحَیَّهُ فی جُحرِها . ثُمَّ یَظهَرُ العِلمُ بِبَلدَهٍ یُقالُ لَها : قُمُّ ، وتَصیرُ مَعدِناً لِلعِلمِ وَالفَضلِ ... وذلِکَ عِندَ قُربِ ظُهورِ قائِمِنا ... فَیَجعَلُ اللّهُ قُمَّ وأهلَهُ قائِمینَ مَقامَ الحُجَّهِ ، ... فَیَتِمُّ حُجَّهُ اللّهِ عَلَی الخَلقِ حَتّی لا یَبقی أحَدٌ عَلَی الأَرضِ لَم یَبلُغ إلَیهِ الدّینُ وَالعِلمُ ، ثُمَّ یَظهَرُ القائِمُ علیه السلام عليهالسلام»«كوفه از مؤمنان خالي ميشود. و علم از آن برچيده ميشود، آنچنانكه مار در لانه خود درهم ميپيچد. آنگاه در شهري به نام «قم» ظاهر ميشود، و آنجا معدن علم و فضل ميگردد، و آن در نزديكيهاي ظهور قائم ما است. و خداوند قم و أهل آنرا قائم مقام حجت عليهالسلام قرار ميدهد، و حجت خود را بر مردم جهان به اتمام ميرساند تا اينكه در روي كره زمين كسي نميماند كه علم و دين به او نرسيده باشد، و سپس حضرت قائم عليهالسلام ظاهر ميگردد». (2).
در آغاز اين حديث امام صادق عليهالسلام از يك حادثهي تاريخي خبر ميدهد كه نجف اشرف مركزيت خود را در رابطه با علوم اسلامي از دست ميدهد و اين مركزيت به شهر مذهبي قم منتقل ميگردد و اين شهر مقدس مركز علم و دانش خواهد گرديد و جانشينان حضرت حجت عليهالسلام در آنجا اقامت خواهند داشت كه هم اكنون پس از گذشت
1200 سال، اين پيشگوئي امام تحقق يافته و حوزهي علميهي نجف اشرف كه از هزار سال پيش تاكنون پايگاه علمي شيعه و مجمع علماء و دانشمندان و مراجع بزرگ تقليد بوده تقريبا بصورت تعطيل درآمده است.
سپس امام عليهالسلام پيشبيني ميكند كه شهر مقدس قم در آينده تاريخ بصورت يك پايگاه فرهنگي قوي و نيرومند اسلامي درميآيد كه مركز علم و دانش و معدن فقه و فقاهت ميگردد تا جائي كه همهي مردم روي زمين را از نظر فرهنگ اسلامي تغذيه مينمايد. و اين يكي از معجزات بارز احاديث اسلامي است زيرا:
«خواننده گرامي به خوبي آگاه است كه حوزهي علميه قم در سال 1340 هجري قمري برابر با - سال -1301 شمسي به دست تواناي حضرت آيةالله حاج شيخ عبدالكريم حائري - عليه الرحمة و الرضوان - تأسيس شد، و پيش از آن مركز علوم ديني نبود و مراجع تقليد در آنجا سكونت نداشتند، و امام صادق عليهالسلام بيش از 1200 سال، پيش از تأسيس حوزهي علميهي قم از سكونت مراجع عاليقدر شيعه در آن خبر داده است» (1).
و نكتهي جالبتر و مهمتر آنكه ششمين پيشواي معصوم شيعه توضيح ميدهد كه اين حادثه- يعني: پايگاه علمي شدن شهر قم- در نزديكيهاي ظهور قائم آلمحمد - صلوات الله و سلامه عليهم أجمعين- محقق ميشود و خداوند قم و أهل آنرا قائم مقام حضرت حجت عليهالسلام قرار ميدهد.
تصور ما بر اين است كه اين فرمايش امام معصوم عليهمالسلام در حق كساني است كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام با معرفت و شناخت حق، پرچم حق را برافراشته نگه ميدارند و با تلاشي خستگي ناپذير جهانيان را بسوي اسلام و قرآن دعوت مينمايند، و آنگاه كه لازم باشد قيام ميكنند، و فرياد برميآورند، و چون مسألهي ظهور واقع شود با ميل و رغبت تمام به حمايت از اسلام و امام برميخيزند و دست از ياري او برنميدارند، و در صف ياران خاص آن حضرت قرار ميگيرند. و دليل اين اعتقاد روايت ديگري است كه از امام ششم نقل شده كه يكبار در مورد قم فرمود:«اِنّما سُمِّیَ قُم - هکذا- لِاَنَّ اَهْلَهُ یَجْتَمِعُونَ مَعَ قائِمِ آلِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله و یَقُومونَ
1) روزگار رهائي ج 1 ص 358.
مَعَهُ وَ یَسْتَقِیمُونَ عَلیهِ وَ یَنْصُرونَه».
«قم به اين جهت «قم» ناميده شد كه أهل آن در محضر قائم آلمحمد -صلوات الله عليه- گرد ميآيند و با او قيام ميكنند و به امامت او اعتراف دارند و از ياري او دست برنميدارند» (1).
آري آنچنانكه پيشوايان معصوم عليهمالسلام فرمودهاند «قم» مركز علم و دانش و معدن فقه و فقاهت است. پايگاه حاملان دين و راويان اخبار آلمحمد صلي الله عليه و آله و محل استقرار حاميان مذهب اهلبيت عليهمالسلام و مجمع مؤمنان است.
ابن شهرير نور و شكوفان مهبط جبرئيل امين، جايگاه دوستان و پيروان اميرالمؤمنين عليهالسلام و قائم مقام حضرت حجت -عجل الله تعالي فرجه الشريف- است كه با مقدم هشتمين امام معصوم عليهالسلام متبرك شده و با مرقد پاك و مطهر خواهر گرامش فاطمهي معصومه عليهاالسلام زيارتگاه عموم شيعيان جهان گرديده، و با وجود ياران بهتر مردمان يعني: وجود مقدس حضرت صاحبالزمان عليهالسلام از سوي پيشوايان دين، به عنوان كانون قيام و انقلاب معرفي شده است.
آري قم مركز علم و دانش، پايگاه قيام و انقلاب است، و پيامبر گرامي اسلام و جانشينان معصوم آنحضرت در روزگاري از اين شهر با عظمت و پايگاه علمي شدن آن خبر دادهاند كه شهر قم بصورت شهركي از شهرهاي آتشپرست ايران بوده است و امروز بعد از گذشت چهارده قرن همهي آنچه را كه پيشوايان معصوم عليهمالسلام دربارهي قم فرمودهاند تحقق يافته است.
امروز كه حوزه علميهي نجف اشرف آن پايگاه هزار ساله جهان تشيع به ضعف گرائيده بزرگترين دانشگاه علوم اسلامي آلمحمد صلي الله عليه و آله در حوزهي علميهي قم مستقر گرديده و مورد توجه عموم جهانيان قرار گرفته است.
امروز بر كسي پوشيده نيست كه انقلاب بزرگ ايران از حوزهي علميهي قم رهبري گرديد، و گفتار هفتمين پيشواي معصوم شيعه حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام مبني بر قيام و نهضت مردي از «اهل قم»، و با قيام بيسابقهي ابرمردي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام از
1) بحارالانوار جلد 60 ص 216 و منتخبالاثر ص 485.
شهر مقدس قم، تحقق يافت، و ملت مسلمان و انقلابي ايران با بيانات رسا و شيوا و فريادهاي پياپي آن دليرمرد آزادهي تاريخ به پاخاستند و قدرت افسانهاي شاه را در هم شكستند و او را وادار به فرار نمودند و تاج و تخت چند هزار ساله پادشاهي را واژگون ساختند.آري خوانندهي گرامي با توجه به آنچه گذشت جاي هيچ گونه شك و ترديد براي احدي باقي نميماند كه نخستين فريادگر انقلابي كه ساقط كنندهي رژيم ستمشاهي در ايران و صاحب اصلي انقلاب است سيدي از اولاد امام حسين عليهالسلام است كه در بعضي از روايات اسلامي از او نيز به «خراساني» تعبير شده است.
و اما سيدحسني-اگر در روايات مذكوره حسني درست باشد- سيد ديگري خواهد بود كه با تداوم انقلاب اسلامي، و پيش از خروج سفياني، زمام امور مردم مسلمان ايران را به دست ميگيرد و قيام خود را بر اساس نهضتهاي پيشين استوار ميسازد و زمينه را براي ظهور آخرين حجت خدا فراهم مينمايد و در هنگامهي ظهور در برابر سفياني به پا ميخيزد و ستمگران متجاوز را به قتل ميرساند و پيروزمندانه وارد كوفه ميشود و پيروان سفياني را تارومار ميسازد و با حضرت مهدي عليهالسلام بيعت مينمايد و از ياران خاص حضرت بقيةالله -عجل الله تعالي فرجه الشريف- ميگردد.
رهبر نهضت کیست؟
مشخصات رهبر
موقعیت سیاسی اجتماعی
روزگار فرمانروائی
نگرانی ابرقدرتها
مقصود روایات از هاشمی و خراسانی
نظریات دانشمندان
حدود جغرافیائی منطقه قیام
موقعیت جغرافیائی عراق
ماوراء النهر:
قم و موقعیت جغرافیائی
نام رهبر نهضت در اخبار
رهبر نهضت سید حسینی است
قیام هاشمی خراسانی و نقش او در دوران ظهور
انقلاب ایران و اعلام :جنگ
ما قبلا در بخشهاي پيشين اين كتاب مطالبي را كه بطور مستقيم و يا غير مستقيم كه با هدف اصليمان كه همانا ارزيابي روايت مربوط به قيام «ايرانيان» و انقلاب اسلامي آنان در سرزمين شرق و ايران اسلامي بود براي خوانندگان عزيز بازگو نموديم و در طي چند بخش حوادث و وقايعي را كه مشخصات قيام و انقلاب سرنوشتساز مردم مسلمان ايران را نشان ميداد از چندين مدرك معتبر و منبع موثق حديث استخراج نموده و در دسترس خوانندگان محترم قرار داديم.
اينك موقع آن رسيده است كه موقعيت خانوادگي و سلسلهي نسبي و هويت سياسي و اجتماعي «رهبر» و قائد بزرگ اين نهضت عظيم و كمنظير را مورد مطالعه و بررسي قرار داده و به شرح و بسط اخبار و احاديث مربوط به وي، و چگونگي ماجراي قيام و انقلاب آن وديعهي الهي بپردازيم، تا بدينوسيله از طريق پيشگوئيهاي پيشوايان دين مبين اسلام هدايت كنندهي اين انقلاب پرثمر را شناخته و با شخصيت واقعي و قدرت سياسي و خصوصيات روحي و فكري و اخلاقي، و حدود جغرافيايي منطقهي قيام و همچنين نام و نسب آن مرد عظيم انقلابي آشنا شده و راه تشخيص حقيقت، و اصالت ماهيت قيام «ايرانيان» از نظر اهلبيت عليهمالسلام، برايمان سهلتر و آسانتر گردد.
نخستين مطلبي كه در اينجا براي شناخت واقعي «رهبر نهضت» و ماهيت قيام مردم مسلمان ايران و نقش رهبري نهضت در دوران قيام و پس از آن لازم است بدانيم، اين است كه:
اولا- بايد بدانيم رهبر اين نهضت كيست؟ و هدفش از انقلاب چيست؟ و حدود جغرافيايي منطقهي قيام او در ايران كدام نقطه و سرزمين است؟
و ثانيا: بايد ببينيم آيا در اخبار و رواياتي كه از پيغمبر گرامي اسلام و خاندان پاك و
مطهر آن حضرت روايت شده است، از نام و نشان چنين شخصيت گرانقدر و پرمايهاي كه بتواند مردم مسلمان ايران را عليه ظلم و ستم شورانده و آنها را بر ضد هيئت حاكمهي وقت به عصيان و نافرماني عليه بيدادگريها و ستمهاي اجتماعي وادار ساخته و بسوي يك انقلا همه جانبهي اسلامي سوق دهد، و تا آخر، نهضت اسلامي مردم محروم و مستضعف اين نقطه حساس جهان را بثمر برساند سخني بميان آمده است يا خير؟
در مورد اينكه رهبر اين نهضت كيست؟ و هدفش از انقلاب چيست؟ و در زمان نهضت او چه تحولات و دگرگونيهايي در عالم بوجود خواهد آمد؟ آنچه در اينجا بطور خلاصه و سربسته ميتوان گفت اين است كه:مطابق اخبار و رواياتي كه از منابع اصيل اسلامي دربارهي او و قيام بيسابقهاش در كتب حديث آمده است، چنين فهميده ميشود كه او «سيدي» هاشمي، حسيني و «موسوي» (و از نسل سرور آزادگان و سالار شهيدان حضرت حسين بن علي عليهماالسلام و همنان با يكي از پيغمبران بزرگ الهي)، و حدود جغرافيايي منطقهي قيام شورانگيز وي (سرزمين جبل) و منطقهي وسيع خراسان و در نهايت كشور اسلامي ايران است.
اما اينكه هدف اين شخصيت بزرگوار از انقلاب چيست؟ و چه مقصدي دارد، از مجموع رواياتي كه در بخشهاي پيشين متذكر شديم (و همچنين كه در آيندهي نزديك، در همين بخش مورد بحث خواهيم آورد) بخوبي معلوم ميشود كه هدف اصلي و انگيزهي اساسي قيام اين دليرمرد آزاده كه از نسل امامان معصوم عليهمالسلام است، بخاطر حفظ دين، و كيان و شرف مسلمين، و اعتلاء كلمهي حق، و ترويج اسلام، و از بين بردن برنامههاي طاغوتي، و خشكانيدن ريشهي ظلم و ستم، و استقرار حكومت اسلامي، و حاكميت «الله» و زمينهسازي براي ظهور و برپائي حكومت جهاني مهدي عليهالسلام است. اين چيزي است كه تمام روايات واردهي معصومين عليهمالسلام بدان گواهي ميدهند.
و اما اين كه، آيا نام و نشان وي در أخبار و أحاديث اهلبيت عليهمالسلام آمده است يا خير؟ حقيقت مطلب آن است كه:
همانگونه كه در موارد مختلف و بخصوص در بخش سوم كتاب ملاحظه گرديد، در كليه منابع اصيل اسلامي و تمام اخباري كه دربارهي «زمينهسازان انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام» آمده است، عليرغم كتمان حقايق و تحريف برخي از روايات، بوسيلهي مزدوران درباري بنياميه و بنيالعباس، خواه ناخواه بطور رمز و كنايه و ايماء و اشاره يا شهرت و لقب، به عظمت چشمگير قيام انسان جوانمرد و آزادهاي كه قبل از ظهور مسرتانگيز حضرت «بقية الله الاعظم» ارواحنا لتراب مقدمه الفداء در مشرق زمين انجام خواهد گرفت و آوازهي قيام بينظيرش در سرتاسر جهان طنينافكن خواهد شد، و چهرهي جذاب و ملكوتيش همچون ستارهي درخشاني بر تارك تاريخ بشريت و جهان انسانيت در آسمان ايران زمين خواهد درخشيد، و وجود ذيجود و پربركتش باعث تغيير و تحولي عظيم، در اين قسمت از مهمترين نقطهي حساس خاورميانه (يعني: ايران اسلامي) خواهد گرديد، و با فريادهاي وااسلامايش جهاني را متزلزل خواهد ساخت، و تاج و تخت شهنشاهان جمجاه و طاغوتيان ستمپيشه را بباد فنا خواهد داد، با تعبيرات مختلف و گوناگوني مانند: «خروج مردي از فرزندان امام حسين عليهالسلام» يا «مردي از اهلبيت حضرت مهدي عليهالسلام» يا «مردي از اهلبيت عليهمالسلام» و يا «قيام كنندهي از سرزمين خراسان» و امثال اينها اشاره شده است.
در اينجا لازم است پيش از بررسي روايات مربوط به اين رادمرد بزرگ انقلابي، براي درك موقعيت سياسي و شخصيت جهاني او، و همچنين اقدام جسورانهي وي عليه پرچمداران كفر و الحاد و پاسداران استعمار و استبداد و سردمداران كفر جهاني يادآور شويم كه از بسياري از روايات (چه رواياتي كه در بخشهاي پيشين كتاب آورديم و چه رواياتي كه در طي همين بخش نقل خواهيم نمود) چنين استفاده ميشود كه:اين سيد بزرگوار، يك شخصيت فوقالعاده و ممتاز و انسان مجاهد پرتواني است كه عليرغم همهي رنجها و فشارها و ناكاميها و سختيهاي جانكاه و توانفرسا در سايهي خودسازي و تهذيب نفس و متكي بودن به (الله) از نظر قوت قلب و نيروي اراده ذاتا انساني است شجاع و نيرومند و كارآزموده و ورزيده بگونهاي كه در ميان تمام مردان قدرتمند جهان
گوي سبقت را از همگان ربوده، و از نظر فكر و انديشه نيز داراي ذوقي خاص و استعدادي خدادادي است كه ميتواند با قدرت فكر و انديشهي خلاق خود با منطق گيرا و بيانات جذاب و گفتارهاي دلرباي خويش به كمك معتقدات مذهبي، و مباني ديني جمع كثيري از معتقدين بحق و طالبان حقيقت را عليه ظلم و ستم بحركت درآورده، و تعداد بيشماري از مردم مسلمان ايران را براي درهم كوبيدن دشمن به جنبش همه جانبه وادار ساخته و توجه مسلمانان جهان را نيز بسوي خويش جلب نمايد.
و اينك برخي از رواياتي را كه به «سيد» بودن چنين انسان فداكاري اشاره ميكند در اينجا ميآوريم:1- «اصبغ بن نباته» خطبهي بسيار مفصلي را از اميرمؤمنان عليهالسلام دربارهي علائم ظهور و حركت پرچمهايي از مشرق در پيشاپيش ظهور مهدي عليهالسلام نقل كرده است كه در ضمن آن چنين آمده است:«پرچمهاي زيادي از مشرق زمين (يعني: ايران) (بسوي عراق) روميآورند كه علامت و رنگ مخصوصي ندارند و اين پرچمها نه از پنبه است و نه از كتان و نه از حرير، بر روي پوشهي آنها نوشته شده است «لا اله الا الله، محمد صلي الله عليه و آله رسول الله».قائد و رهبر و فرمانروايشان مردي است از خاندان پيغمبر صلي الله عليه و آله (يعني: سيدي است از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله) اين پرچمها در مشرق زمين پيدا ميشود و بوي آن مانند مشكي معطر به مغرب زمين ميرسد، ترس و رعب به اندازهي مسير يكماه راه، در پيشاپيش آنها همه جا در دلها قرار ميگيرد، و فرزندان سعادتمندان، شقاوت پيشگان را كه از تبار فاسقان باشند بسوي كوفه- يا عراق- تعقيب مينمايند، و آنان خونهاي پدران خود را مطالبه ميكنند». (1).نگارنده گويد: همانگونه كه ملاحظه ميشود اين حديث به رهبري سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله قبل از ظهور اشاره دارد و چنانكه مقصود از او سيدحسني - نخستين فريادگر انقلابي باشد پس، از اين حديث معلوم ميشود كه او غير از حسني خراساني است و پيش از سيدخراساني ظاهر ميشود و اگر غير از او مراد باشد پس قابل
1) بشارةالاسلام ص 69 و بحارالانوار ج 53 ص 83.
انطباق است هم بر سيدحسني و هم بر مردي كه از اولاد جعفر كه بعدا ذكر ميشود.
2- جابر بن عبدالله انصاري، در ضمن بياناتي كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكي از خطبههايش بنام خطبهي (تطنجيه) ايراد مينمود از آن حضرت پرسيد، يا اميرالمؤمنين! آيا ما بر حق هستيم؟ فرمود: آري، شما (شيعيان) بر حق هستيد، و با حق خواهيد بود، و در راه حق قدم برميداريد.
و سپس لختي از علائم ظهور حضرت صاحبالامر عليهالسلام را برشمرد تا اينكه فرمود:
«إِذَا أَثَارَ النَّارُ بِأرضِ نَصيبَين وَ ظَهَرَت رايَةُ العُمانِيَّةُ بوادى سوداء، وَ أضْطَرَبَت البَصَرَة، وَغَلَبَ بَعضُهُم بَعضاً، وَ صَبَاكُل قَومٍ إلى قَومٍ، وَ اختَلَفَتِ المقالات، وَ تَحَرَّكَت عَسَاكِرُ خُراسان، وَ تَبِعَ شُعَيبُ بنُ صَالِحِ التميمى مِن بَطنِ الطَّالِقَان وَ بُويِعَ لِسَيّدِ الموسوى بِخُوزِستان، وَ عُقِدَتِ الرايَةُ لِعَمَمالِيقِ كُردان وَ تَعَلَّبَتِ العَرَبُ عَلَى بِلادِ الأَرمَن وَ السَّقِلاب، وَ أَدْعَنَ هِرقُل بِقُسْطَنطَنِيّة لِبَطَارِقَةِ سُفيان، فَتَوَقَّعُوا ظُهُورَ مُكَلِّمِ مُوسَىٰ مِنَ الشَّجَرَةِ عَلَى الطُّور، فَيَظْهَرُ هَذَا ظَاهِرٌ مَكشُوف وَ مُعَايَنٌ مَوصوف» (1).«زماني كه آتشي در زمين «نصيبين» (2)روشن شد و پرچم عثماني (3)در بيابان سوداء -سياه- ظاهر گرديد، و شهر بصره مضطرب گشت، و برخي از آنان بر بعض ديگر غلبه پيدا نمود، و هر گروهي بسوي گروهي متمايل گرديد، و گفتارهاي مردمان دچار اختلاف شد و لشكريان خراسان به حركت درآمدند و شعيب بن صالح تميمي از مركز طالقان به آنها پيوست، و مردم خوزستان با يك سيدموسوي (4)بيعت نمودند، و پرچمي براي استقلال كردها منعقد و فراهم شد، و عربها بر سرزمين ارمنيها و سيكلوبها (5)غالب شدند، و هرقل- آسياي
1) بشارةالاسلام ص 74 -73، مشارقالأنوار ص 168 و الزامالناصب ج 2 ص 247.
2) از شهرهاي تجارتي در جنوب تركيه است كه بين دجله و فرات واقع شده.
3) مقصود از عثماني همان سفياني مشهور است.
4) در برخي از نسخهها به جاي سيدموسوي، سعيدالموسوي و در برخي سعيدالسوسي نوشته شده كه مسلما اشتباه، و به تناسب شعيب بن صالح سيدموسوي است، زيرا چنانكه در بخش سوم كتاب دربارهي سيدحسني گفتيم «شعيب» امير پرچمهاي سياه است و از اينرو قهرا «سيدموسوي» با سعيدالموسوي، و يا سعيدالسوسي اشتباه شده است.
5) سيكلوب يا صقلوب به صقالبهي شمال و جنوب گفته ميشود، صقالبهي شمال، شامل روسها و پولونيها- لهستان- ميباشد و صقالبهي جنوب شامل يوگسلاوي و بلغارستان است. (لغتنامهي دهخدا ماده صقلاب و اسلاو).
صغير- در برابر فرماندهان سفياني تسليم گردد، آنگاه منتظر ظهور آخرين حجت خدا- حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجه الشريف- باشيد كه به طور علني ظاهر و آشكار خواهد گرديد».
در اين حديث شريف چنانكه ملاحظه ميشود علاوه بر آنكه از حركت و جنبش لشكريان خراسان و بيعت مردم خوزستان با يك سيد موسوي قبل از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام سخن رفته است به علائم و نشانههاي ديگري نيز اشاره شده كه هم اكنون مقدمات وقوع برخي از نشانههاي پيشبيني شده در زمان ما آغاز شده و در فواصل مختلف چه در مناطق كردنشين و چه در جاهاي ديگر در حال تحقق يافتن است و ما در انتظار وقوع برخي از اين حوادث به سر ميبريم كه در سراسر جهان به وقوع پيوندد.
3- ابوبصير، يكي از ياران نزديك امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:«اَللَّهُ أَجَلُّ وَ أَکْرَمُ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ یَتْرُکَ اَلْأَرْضَ بِلاَ إِمَامٍ عَادِلٍ.
قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَأَخْبِرْنِی بِمَا أَسْتَرِیحُ إِلَیْهِ
قَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ لَیْسَ یَرَی أُمَّهُ مُحَمَّدٍ فَرَجاً أَبَداً مَا دَامَ لِوُلْدِ بَنِی فُلاَنٍ مُلْکٌ حَتَّی یَنْقَرِضَ مُلْکُهُمْ فَإِذَا اِنْقَرَضَ مُلْکُهُمْ أَتَاحَ اَللَّهُ لِأُمَّهِ مُحَمَّدٍ بِرَجُلٍ مِنَّا أَهْلَ اَلْبَیْتَ یُشِیرُ بِالتُّقَی وَ یَعْمَلُ بِالْهُدَی وَ لاَ یَأْخُذُ فِی حُکْمِهِ اَلرِّشَا .
وَ اَللَّهِ إِنِّی لَأَعْرِفُهُ بِاسْمِهِ وَ اِسْمِ أَبِیهِ ثُمَّ یَأْتِینَا اَلْغَلِیظُ اَلْقَصَرَهِ ذُو اَلْخَالِ وَ اَلشَّامَتَیْنِ اَلْقَائِدُ اَلْعَادِلُ اَلْحَافِظُ لِمَا اُسْتُودِعَ یَمْلَأُهَا عَدْلاً وَ قِسْطاً کَمَا مَلَأَهَا اَلْفُجَّارُ جَوْراً وَ ظُلْماً». (1).
«اي ابوبصير! خداوند عالم بزرگتر و مكرمتر و با عظمتتر از آنست كه زمين را بدون امامي عادل بگذارد. ابوبصير ميگويد: من عرض كردم يابن رسول الله قربانت گردم! چيزي بما اطلاع دهيد كه موجب آرامش خاطر ما باشد، و
1) اقبالالأعمال ص 600-599 و بحارالأنوار جلد 52 ص 269.
يكسره راحت شويم، فرمود: اي ابامحمد! ماداميكه بنيعباس بر اريكهي قدرت و سلطنت تكيه زدهاند امت محمد صلي الله عليه و آله فرج و راحتي ندارند ولي وقتي كه دولت آنها منقرض گرديد (پس از انقراض خلافت يا سلطنت آنان گرچه مدت زماني بگذرد) خداوند مردي از دودمان ما خاندان پيغمبر (كه سيد و هاشمي است) و او را براي امت محمد صلي الله عليه و آله ذخيره نموده و آماده ساخته است ظاهر ميسازد. و او كسي است كه مردم را به تقوي و پرهيزكاري سفارش ميكند؛ و بهدايت رفتار مينمايد، و در فرماني كه صادر ميكند رشوه نميگيرد، بخدا قسم كه من بخوبي او را ميشناسم و نام او و نام پدرش را ميدانم آنگاه پس از آمدن وي، مرد قدرتمندي كه داراي دو خال سياهست ميآيد، و او قائم عادل، و حافظ امانت الهي است، او زمين را پر از عدل و داد ميكند، چنانكه فاجران آنرا پر از ظلم و ستم كرده باشند».
در اينجا نگارنده لزومي نميبيند كه حديث مزبور را توضيح دهد، زيرا همهي فرازهاي حديث واضح و روشن است و نيازي به توضيح و تفسير ندارد. چه آنكه امام صادق عليهالسلام نخست به آمدن ابرمردي از دودمان اهلبيت عليهماالسلام تصريح مينمايد و ويژگيهايش را توضيح ميدهد و در كمال صراحت ميفرمايد كه خداوند پيش از ظهور يكتا بازماندهي حجج الهي، سيدي از تبار آن خانواده را ظاهر ميسازد، و سپس بعد از آمدن او -هر چند مدت درازي طول بكشد- حضرت قائم عليهالسلام ظهور ميفرمايد.
به هر حال تفصيل بيشتر اين مطلب را در آينده تحت عنوان «رهبر نهضت حسيني است» به عرض خوانندگان گرامي خواهيم رساند.
آنچه تا اينجا گفته شد نمونهاي چند از رواياتي است كه دربارهي «سيادت» و هاشمي بودن آن مرد بزرگ، (كه بفرمودهي امام صادق عليهالسلام ذخيرهي الهي محسوب ميشود) از زبان گهربار ائمه معصومين عليهماالسلام روايت شده است، اما رواياتي كه بحث نهضت را در برداشته باشد بسيار فراوان است كه البته قسمتي از آنها در بخشهاي پيشين كتاب مورد بحث و گفتگو قرار گرفته، و قسمتي از آنها را نيز در ضمن همين بخش ذكر خواهيم نمود.
گرچه در احاديث جالب و گويائي كه در آيندهي نزديك خواهيم آورد، دلائل محكم و
شواهد روشني بر تحقق يك انقلاب وسيع و گسترده در «ايران» به چشم ميخورد كه از قيام شخصي خاص (كه يكي از دودمان خاندان رسول اكرم صلي الله عليه و آله است) حكايت ميكند، و او طبق روايات وارده، شخصيت بسيار ممتاز و مبارزي است كه با افكاري باز و سينهاي گشاده، و بينشي وسيع، و همتي والا براي حفظ دستآوردهاي قانون آسماني قرآن، و پياده كردن احكام نجاتبخش و سعادتآفرين اسلام دست بكار ميگردد و در اين ميان نيازي به توضيح و تفسير چگونگي قيام دلاورانهي او به بيابات ناقص و گفتارهاي نارساي ما احساس نميشود، اما در عين حال، بايد توجه داشت كه بيشتر رواياتي كه در زمينهي خروج و ظهور و آشكار شدن چنين شخصيت والائي از ائمهي طاهرين (سلام الله عليهم اجمعين) رسيده است، مربوط به دوران پس از انقلاب و روزگار فرمانروايي او بعد از پيروزي انقلاب است. و از آغاز كار و ابتداء قيام وي كمتر سخن بميان آمده است.
ولي بهر حال: آنچه از مجموع روايات وارده دربارهي نهضت كمنظير او استفاده ميشود اين است كه: او در آغاز كار با جديتي تمام و توصيف ناشدني به نشر دعوت اسلامي خود ميپردازد و ايرانيان را بياري دين خدا و آئين توحيد و يكتاپرستي و طرفداري از اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام فراميخواند و پس از آنكه با كمك و همياري مسلمانان ايران به پيروزي رسيد و زمام امور حكومت اسلامي را در اين خطهي پهناور بدست گرفت، شعائر ديني و رسومات مذهبي را رعايت خواهد كرد، و مردم را به تقوي و پرهيزكاري و ترس از خدا سفارش خواهد نمود، و در طول دوران زمامداري خود به عمران و آبادي كشور خواهد پرداخت، و در «ايران» با سياستي آميخته با دين و مذهب فرمانروائي خواهد كرد و دولت او از قدرتمندترين و نيرومندترين دولتهاي بزرگ جهان خواهد گرديد.
مؤلف كتاب «تباشيرالمحرورين» در اين باره مينويسد: «از برخي از روايات واردهي معصومين عليهماالسلام چنين استفاده ميشود كه چند سالي پيش از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام مذهب حقهي جعفري آن چنان قوت ميگيرد و تقويت ميگردد تا جائيكه در سراسر عالم و دربين تمام كشورها و دول دنيا مشهور ميشود و چنان شهرت و آوازهاي به هم ميرساند، كه همهي مردم دنيا متوجه ميشوند تنها مذهبي كه حق است
«مذهب جعفري» است و ساير مذاهب دنيا تماما باطل است و بدينوسيله حجت بر همه مردم تمام ميشود. (1).
از بررسي روايات متعدد و گوناگوني كه در زمينهي خروج آن شخصيت بزرگ سياسي انقلابي (كه سيدي دورانديش و ژرفنگر، و از دودمان رسول اكرم صلي الله عليه و آله است) وارد شده و ما نيز قسمت عمدهي اين روايات را در بخش دوم و سوم كتاب يادآور شديم چنين فهميده ميشود كه دعوت اسلامي آن سيد بزرگوار مخصوصا پس از دوران انقلاب عمومي و همگاني است و از آنجائي كه اين دعوت همگاني است و اختصاص به ايران ندارد، از اينرو براي بسياري از كشورهاي كوچك و بزرگ جهان و از آن جمله كشورهاي عربي مجاور و بخصوص دو ابرقدرت شرق و غرب (كه منافع مادي خود را با دعوت به اسلام در خطر ميبينند) بسيار ناگوار و ناخوشآيند است و از اين جهت همهي آنها دچار ترس و وحشت و نگراني و اضطراب ميگردند.
توضيح اين مطلب چنان است كه: چون انقلاب اسلامي ايران به رهبري سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله به پيروزي رسيد و شهرت و آوازهي انقلاب او بطور چشمگيري در سراسر دنيا طنين افكند و كار اسلام و مسلماني بالا گرفت (و او هم دامنهي دعوت اسلامي خويش را بوسيلهي سرويسهاي خبري گسترش داد و مسلمانان جهان را به اتحاد و اتفاق و ترقي اسلام و محو آثار ظلم و سلطهگري دعوت نمود و همان چيزي را كه در ابتداء دعوت اسلامي خود از ايرانيان ميخواست از ساير مسلمانان نيز خواستار شد و آنانرا به قيام و انقلاب، عليه حكام ظالم و فرمانروايان نالايق و دست نشاندهي اجانب فراخواند) ستمديدگان و محرومان و بينوايان جهان بر اثر گفتارهاي شيوا و سخنان پرشور و انقلابي وي، مجذوب حركات انقلابي او ميگردند و از هر سو بطرف انقلاب اسلامي او رو ميآورند و نسبت به ايران و انقلاب، توجه خاص و دلبستگي مخصوصي از خود نشان ميدهند و همين توجه و دل بستگي مسلمانان در سراسر عالم، مايهي ترس
1) تباشيرالمحرورين ص 112-111 چاپ سال 1331 هجري.
و وحشت و دلهره و نگراني دولتهاي بزرگ شرق و غرب ميگردد و قدرتهاي استكباري جهان نيز بخاطر اينكه به خيال خام خود از صدور انقلاب و نفوذ اسلام و انديشههاي انقلابي آن مرد خدا جلوگيري كنند و نگذارند بكشورهاي ديگر و احيانا ممالك هم جوار و بخصوص كشورهاي عربي و غربي سرايت كند، در صدد راه علاج برميآيند تا بدان وسيله بتوانند از صدور انقلاب اسلامي ايران بجاهاي ديگر ممانعت بعمل آورند.
و چون جلوگيري از انقلاب، براي آنها تقريبا از طريق عادي ممكن نيست بدين لحاظ سران كفر و استكبار، به كمك ايادي مرموز خود در داخل و خارج و همكاري و همياري دولتكهاي دست نشاندهي خويش (كه آنها نيز همچون ساير هم پالكيهاي كافر خود، پايههاي كاخ ستم و تاج و تخت لرزان خود را در معرض خطر و سقوط حتمي و قطعي ميبينند) براي حفظ موقعيت سياسي، و نگهداري حكومت استبدادي خويش، جهت درهم كوبيدن انقلاب اسلامي دست بكار ميگردند و در حالي كه هنوز مردم مسلمان ايران از رنج گرفتاريها و نابسامانيهاي ناشي از انقلاب دمي نياسودهاند دشمنيها آغاز ميشود، و همزمان با كينهتوزيها و دشمنيها و تهديدها و عربدهجوئيهاي شرق و غرب، كشورهاي عربي منطقه نيز با آنها همآواز گشته و با همكاري و همياري يكديگر، به انواع حيلهها و نيرنگها و تبليغات سوء، عليه انقلاب اسلامي متوسل ميشوند.
و چون ديدند كه حربهي تبليغات و افتراها و دروغها و تهمتها بتنهائي كارگر نيست يكي از دولتهاي استعماري مجاور را به جنگ و محاربهي با «ايران» تشويق و ترغيب مينمايند و با كمكهاي مادي و معنوي خود وي را ياري ميدهند، تا شايد بدينوسيله اين حكومت جوان و نوپاي اسلامي را از پاي درآورده و از ريشه بخشكانند.
ولي در مقابل اين همه توطئهها و دسيسهچينيها و هياهوها و هوچيگريها، رهبري انقلاب نيز كه در برابر زورگويان و ستمپيشگان و قدرتطلبان قد علم كرده است خم به ابرو نميآورد و در مقابل آنان برميخيزد و سرانجام با همدلي و همياري ايرانيان پاكدل، كه وي را در كار قيام، و تأسيس دولت اسلاميش ياري دادهاند، تصميم ميگيرد كه هر مانع و رادعي را كه سد راه پيشرفت انقلاب اسلامي وي ميگردد از پيش پاي خود بردارد و لذا هيچگونه ترس و بيمي بدل راه نميدهد و با قامتي بلند و افراشته، چون كوهي استوار مردانه مقاومت ميكند، و سرسختانه ميجنگد و بدين سان دشمنان
اسلام و انقلاب را مأيوس، و آنان را از دستيابي به اهداف شومشان باز ميدارد.
با يك مطالعه دقيق و انديشمندانه در مجموع رواياتي كه دربارهي قيام ديني «ايرانيان» و رهبري آن سيد بزرگوار از اين نهضت كمنظير و خداپسندانه رسيده است معلوم ميشود كه اين شخصيت برجستهي انقلابي در واقع غير از «سيدخراساني» معروف و مشهوري است كه عدهاي او را «حسني» لقب داده و و خروج او را از خراسان دانستهاند!!! و گروهي هم با اتكاء به برخي از روايات وي را «حسيني» ميدانند.و اينك براي اينكه با شخصيت واقعي و اهداف عاليهي اين رادمرد بزرگ، آشنايي بيشتر پيدا كنيم و به روشني دريابيم كه مدتي قبل از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام، سيد بزرگواري از دودمان اهلبيت عليهمالسلام در ايران حكومت ميكند و درگير جنگي نابرابر ميشود و پس از او سيدخراساني ظاهر ميگردد، نخست گفتار برخي از صاحبنظران را كه تا اندازهاي ميتواند روشنگر اين واقعيت باشد در اينجا ميآوريم، و سپس عين رواياتي را كه از ناحيهي پيشوايان ديني دربارهي اين مرد عارف و وارسته و سيدخراساني از طريق «شيعه» و «سني» رسيده است نقل مينمائيم، و به شرح و بسط يكايك آنها ميپردازيم تا حقيقت آنچه را كه تا بحال متذكر گرديدهايم بخوبي روشن شده و هويت و شخصيت اين دو ذخيرهي بزرگ الهي براي همگان آشكار گردد.
1- مؤلف كتاب «البدء و التاريخ» در مورد حوادث مربوط بعلائم الظهور، در موضوعي كه تحت عنوان «سيدي كه با پرچمهاي سياه از خراسان خروج خواهد نمود) آورده است چنين مينويسد:
«ألهاشمي الذي يَخرُجُ مِن خُرَاسَان مَعَ الرَّايَاتِ السُّود عن ثوبان عن رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه واله أَنَّهُ قَالَ: إِذَا رَأَيتُمُ الزايَاتُ السُّودُ مِن قِبَلِ خُراسان فاستقبلوها مشياً على أقدَامِكُم لأنّ فيها خَلِيفَةَ اللهِ المهدى و فى هذا أخبار كثيرة هذا أحسَنُها وَ أولاها، إن صَحتِ الرِّوَايَهِ، وَ قَد رُوِيَ فِيهِ عَنِ ابْنِ
العباس بنِ عَبدُ المُطَّلِب أَنَّهُ قَالَ: إِذَا أَقبَلَت الرَّايَاتُ السُّود مِن المَشرِق، تُوَطِّونَ لِلمَهدِي علیه السلام سُلطَانَهُ».ثوبان از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت نموده كه آن حضرت فرمود: هرگاه ديديد كه پرچمهاي سياه از طرف خراسان نمايان شد پس با پاي پياده از آنها استقبال كنيد، زيرا خليفهي خدا مهدي عليهالسلام با آنهاست. و در اين باره از «ابن عباس بن عبدالمطلب» نيز روايتشده كه گفته است: هرگاه پرچمهاي سياه از سوي مشرق، پديدار شد آنگاه است كه شما بايد براي حضرت مهدي عليهالسلام سلطنتش را زمينهسازي كنيد (و در نسخهي ديگري است كه صاحبان آن پرچمها براي حكومت حضرت مهدي عليهالسلام زمينهسازي ميكنند).
سپس مؤلف كتاب نامبرده در توضيح روايات مزبور چنين مينويسد:
«و مردم در تأويل اين اخبار اختلاف كردهاند، گروهي گفتهاند كه اين پرچمها با خروج «ابومسلم خراساني» انجام پذيرفته است، زيرا او اولين كسي بود كه پرچمهاي سياه را برافراشت و لباسهايش را سياه كرد، و از خراسان خروج نمود، پس او سلطنت را براي بنيهاشم زمينهسازي كرده است.
اين دسته از مردم براي توجيه عقيده خود گفتهاند: اينكه ما ميگوئيم ابومسلم، براي بنيهاشم سلطنتشان را زمينهسازي كرده است، مانند آنست كه گفته ميشود «عمر» سواد را (يعني: عراق را) فتح نموده، و امير، دست دزد را قطع كرده است. در صورتيكه نه خود عمر شخصا عراق را فتح كرده و نه شخص امير دست دزد را بريده است، پس به آنان كار غيرشان نسبت داده ميشود، در صورتي كه اينكار بدستور آنان صورت گرفته باشد.
و گروه ديگري گفتهاند كه: اين «سيد» هنوز نيامده است. و نخستين محل برانگيختگي او از سوي چين است، از ناحيهاي كه به آن «ختن» (1)گفته ميشود، در آنجا گروهي از فرزندان فاطمه عليهاالسلام، از نسل حسين بن علي عليهالسلام زندگي ميكنند.و اين عده گفتهاند: فرمانده سپاه آن سيد، مرد كوسهاي از طايفهي بنيتميم است كه
1) در فرهنگ عميد مينويسد: ختن، نام قديم قسمتي از تركستان شرقي يا تركستان چين است كه آهوي مشك آن معروف بوده است.
به او «شعيب بن صالح» گفته ميشود و محل ولادت او «طالقان» است و دربارهي او حكايات، و داستانهاي عجيب و غريبي از كشتن و به اسارت درآوردن دشمن نقل ميكنند، و خدا به حقيقت آن داناتر است و الله اعلم. (1).
2- نويسندهي كتاب «خريدالعجائب» (زينالدين عمر) متوفاي سال 749 هجري نيز ضمن حوادث مربوط به آينده جهان، در موضوعي كه تحت عنوان «مرد هاشمي كه با پرچمهاي سياه از خراسان خروج خواهد نمود» آورده است، عين عبارت كتاب «البدء و التاريخ» را با حذف قسمتي از توضيحات آن و اندكي تغيير عبارت، چنين مينويسد:
«ثوبان از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: هرگاه پرچمهاي سياه را از سوي خراسان مشاهده كرديد، پس با پاهاي پياده از آنها استقبال كنيد، زيرا خليفه خدا مهدي عليهالسلام با آنهاست. و دراين باره «عباس بن عبدالمطلب» روايت كرده است: «هنگامي كه پرچمهاي سياه از سوي مشرق پديدار شد، اصحاب آن پرچمها سلطنت را براي حضرت مهدي عليهالسلام زمينهسازي ميكنند».
و گروهي گفتهاند كه اين پرچمهاي سياه با خروج ابومسلم خراساني انجام شده است، زيرا او نخستين كسي بود كه پرچمهاي سياه را برافراشت، و لباسهايش را سياه كرد و از خراسان خروج نمود، پس او براي بنيهاشم سلطنت را زمينهسازي كرده است.و عدهي ديگري گفتهاند: بلكه اين پرچمهاي سياه بعدها خواهد آمد، و در آن موقع نخستين حادثهاي كه بوقوع خواهد پيوست، فرمانروائي است از «چين» از منطقهاي كه به آن (ختن) ميگويند، قيام ميكند، چه آنكه در آنجا طايفهاي از فرزندان فاطمه عليهاالسلام از نسل حسين بن علي عليهالسلام وجود دارند.
و اين عده، ميگويند: در پيشاپيش سپاه آن (فرمانروا) مردي كوسه كه به او (شعيب بن صالح) ميگويند و از طايفهي بنيتميم است قرار دارد كه محل ولادت او در «طالقان» است و دربارهي او حكايات بسيار و اخبار شگفتانگيزي از كشتن و اسير گرفتن (در هنگام جنگ) نقل ميكنند كه بهتآور است و البته خدا داناتر است. (والله اعلم). (2).
3- برزنجي شافعي، مؤلف كتاب «الاشاعه» متوفاي سال 1103 هجري، پس از آنكه حديثي را كه دربارهي خروج مردي از سرزمين خراسان آورده است، در توضيح آن چنين مينويسد:
«شايد اين مرد كه از سرزمين خراسان قيام ميكند، همان سيدي باشد كه دربارهي او توضيح ميدهيم، و شايد هم سيدي ديگر غير از او باشد.
سپس اين دانشمند چنين مينويسد:
«اهل خراسان (و مردم ايران) با لشكريان سفياني ميجنگند و در بين آنها چندين باز زد و خورد واقع ميشود و در همانحال، حوادثي در «تونس» و «دولاب ري» (كه دهكدهاي در نزديكي تهران است) و حادثهاي در سرزمين زرنيخ، (يا زرنج، يا زريح) كه در (مصر و يا عراق و يا افغانستان است) روي ميدهد، و چون جنگ مدتي بدرازا كشيد «اهل خراسان، يعني مردم ايران، بامردي از بنيهاشم، (يعني سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله كه در دست راست، و يا كتف راست او (باختلاف نسخهها يا روايات) علامت، و يا «خالي» ديده ميشود، بيعت مينمايند، و او را رئيس خود قرار ميدهند و خداوند هم كار او را سهل و آسان ميكند».
و اين سيد (مطابق عقيدهي اهل سنت، برادر حضرت مهدي عليهالسلام (1)و يا) پسرعموي آن حضرت است، و او در آنروز در آخر «مشرق» سكونت دارد. پس او با كمك و ياري مردم خراسان و طالقان قيام ميكند و با او پرچمهاي سياه و كوچكي است و البته اين پرچمهاي سياه غير از پرچمهاي بنيالعباس است، و فرمانده سپاه آن سيد مردي از (بنيتميم) خواهد بود كه قدي متوسط و محاسني كم دارد، و كوسه است و نامش (آنگونه كه در اخبار آمده) شعيب بن صالح ميباشد.چون خبر خروج شعيب بن صالح به آن «سيد» رسيد، از او استقبال ميكند، و او را رئيس و فرمانده سپاه و لشكريان خود قرار ميدهد. و «شعيب» كسي است كه اگر با كوههاي سخت و محكم روبرو شود آنها را در هم ميكوبد، و زمينهي حكومت حضرت مهدي عليهالسلام را فراهم ميآورد.
1) بر اهل اطلاع پوشيده نيست كه حضرت مهدي عليهالسلام تنها پسر امام حسن عسكري عليهالسلام است و آن حضرت داراي برادري نبوده است.
و در اين باره از پيغمبر گرامي اسلام روايت شده است كه فرمود:
«هرگاه شنيديد كه پرچمهاي سياه از خراسان نمايان شد خود را به آنها برسانيد، اگر چه با دست و زانو بر روي برف و يا يخ راه برويد».و در روايت ديگري است كه: خليفهي خدا مهدي عليهالسلام با آنهاست.و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام فرموده است: «اگر در ميان صندوقي بودي كه سر آن صندوق را بسته و درب آنرا قفل زده باشند آنرا بشكن، و خود را به آنها برسان». (1).
4- نويسندهي كتاب «تباشيرالمحرورين» نيز دراين باره چنين مينويسد:
سفياني در «دمشق» سكنا نمايد و لشكري بفتح خراسان بفرستد و از «ماوراءالنهر» منصور نامي كه لقب او حارث باشد (2)و نصرت آلمحمد صلي الله عليه و آله نمايد ظاهر گردد و اهل خراسان بر سر او جمعيت نموده محاربات عظيمه فيما بين ايشان و لشكر سفياني در (تونس) و (دولاب) و تخوم زرنيخ واقع شود.چون قتال ايشان به طول انجامد با (سيدي هاشمي) كه ابنعم مهدي عليهالسلام است و در كف دست راست خود (خالي) دارد بيعت نمايند، و لشكر خراساني و طالقاني با خود علمهاي سياه كوچك دارند، و مقدمهي لشكر ايشان، يعني: فرمانده سپاه آنان، مرد چهار شانه زرد رنگ تنك ريش (كوسه) كه اسم او شعيب بن صالح تميمي است با پنج هزار نفر كه كوههاي بلند را از هم ميپاشد قيام ميكند و امر سلطنت مهدي عليهالسلام را ممهد و آماده ميسازد و رسول خدا صلي الله عليه و آله در مدح او گفته كه چون بشنويد كه علمهاي سياه از خراسان رو كرده است پس برويد بسوي آنها هر چند كه بر سينه و بالاي برف باشد. و اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است كه اگر من در صندوقي مقفل ميبودم هر آينه آن قفل و صندوق را ميشكستم و به آن رايات ملحق ميگرديدم. (3).
نويسندهي مزبور در جاي ديگر از همان كتاب چنين مينويسد:
1) «الاشاعه» ص 95 چاپ مصر.
2) بر خوانندهي عزيز مخفي نماند كه مطابق روايات وارده «حارث» لقب منصور نيست، بلكه حارث و منصور چنانكه در آيندهي نزديك دربارهي آنها گفتگو خواهيم كرد لقب دو شخصيت بزرگ انقلابي است كه يكي از آن دو، همان سيدحسني، و ديگري فرمانده سپاه او ميباشد.
3) تباشيرالمحرورين ص 70-69 چاپ كربلاء سال 1331 هجري قمري.
پس آن سيدحسني با «رايات سود» يعني: پرچمهاي سياه، مدت هشت ماه و به روايتي هيجده ماه و به روايتي هفتاد و دو ماه كه مدت شش سال است به قتل و غارت و گوش و بيني بريدن مشغول شود و شمشير او به غلاف نرود تا به حدي كه مردم ميگويند: معاذالله كه اين شخص از اولاد فاطمه باشد و اگر او فاطمي بود هر آينه به ما رحم ميكرد. مجملا بر بنياميه و بنيعباس و لشكر سفياني غالب ميگردد، و ولايت ايشان را فتح مينمايد و بغير از بكش بكش شعاري ندارد. (1).
5- دانشمند محقق آقاي شيخ نجمالدين عسكري در كتاب «المهدي الموعود المنتظر» پس از آنكه رواياتي را دربارهي مردي هاشمي آورده است كه از اهلبيت مهدي موعود عليهالسلام است و پيشاپيش قيام حضرتش خواهد آمد، چنين مينويسد:
از برخي روايات كه در كتاب «عقدالدرر» آمده است چنين ظاهر ميشود كه آن سيدي كه قبل از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام خواهد آمد و از اهلبيت خود آن حضرت خواهد بود، او برادر حضرت مهدي عليهالسلام است.
و از برخي روايات استفاده ميشود كه آن مرد هاشمي از فرزندان امام حسين عليهالسلام، يعني سيدي حسيني است و لكن اسم او معين نشده است و در بعضي روايات آمده است كه او مردي از بنيهاشم است كه در دست راست خود (خالي) دارد و تمام احاديث ميگويند كه قيام او از مشرق است و در بعضي از احاديث نيز وارد شده كه اين مرد هاشمي از خراسان قيام ميكند. (2).ناگفته نماند كه برخي از نويسندگان بدون توجه به اينكه روايات فراواني هم دربارهي سيدحسيني و هم هاشمي خراساني رسيده است كليهي روايات مربوط به اين دو شخصيت را بهم خلط نموده و همه را حمل بر قيام يك نفر نمودهاند، در صورتي كه بيشتر احاديث، و همچنين نظر دانشمنداني كه دربارهي سيدحسيني و هاشمي خراساني ابراز عقيده كردهاند. و اظهار نظر آنان نيز، خود چكيدهي روايات اهلبيت عليهاالسلام است بخوبي گواهي ميدهند كه سيدحسيني غير از هاشمي خراساني است و آنچه از مجموع روايات فهميده ميشود اين است كه: نخست، مردي از دودمان اهلبيت از فرزندان امام
حسين عليهالسلام از مشرق و يا خراسان قيام ميكند، و پس از آن بعد از تجاوز سفياني اول با وجود سيدحسيني مردم ايران با سيدهاشمي خراساني كه در دست راست خود (خال) و يا علامتي دارد بيعت مينمايند.در هر صورت دربارهي نسب اين سيدهاشمي نيز كه بعد از تجاوز سفياني اول به ايران بر مسند قدرت قرار ميگيرد در روايات به اختلاف سخن رفته است.
از برخي روايات چنين استفاده ميشود كه او سيدحسني است و از برخي ديگر چنين مستفاد ميگردد كه او سيديحسيني است و در هر حال از تمام روايات فهميده ميشود كه او مردي از بنيهاشم و از ذريهي رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد كه در دست راست او علامتي وجود دارد و در سنين جواني است.
مؤلف گويد: ترديدي نيست كه بحسب روايات وارده اين سيد هر كه باشد خواه حسني و يا حسيني، غير از قيامكنندهي اصلي و مالك علي الاطلاق ايران است، و ما در اين باره هم در بخش سوم و هم در همين بخش مورد بحث دربارهي اين دو سيد بزرگ انقلابي، بمقدار لازم توضيح داده، و بويژه در بخش مورد بحث روايات مربوط به اين دو بزرگوار را آوردهايم.
آنچه تا اينجا گفته شد قسمتي از نظريات برخي از دانشمندان اسلامي بود كه ما براي هموار شدن راهي كه در پيش داريم در اينجا نقل نموديم، ولي همانگونه كه ملاحظه نموديد، گرچه اين اظهار نظرها تا حدودي راه را براي شناخت هاشمي خراساني كه سيدي از دودمان پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله است هموار ميكند، اما در عين حال: سخنان آنان نيز مقداري گنگ و مبهم است و نتيجه روشني آنگونه كه بايد بدست نميدهد و بهرحال، اين موضوع، در ضمن رواياتي كه در آينده خواهيم آورد، بخواست خدا بنحو شايستهاي روشن خواهد شد.
چنانچه قبلا تذكر داديم، بطور قطع و مسلم آنچه از مجموع روايات وارده، دربارهي (نهضت زمينهسازان انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام) استفاده ميشود اين است كه: حدود جغرافيايي منطقهي قيام اين مردم خداجوي باايمان، و نهضت رهبر لايق و شايستهي آنان
سرزمين (مشرق) و كشور اسلامي ايران است.
ولي از آنجائي كه «مشرق» سرزمين وسيع و پهناوري است كه همهي مناطق شرقي و كشورهاي عربي خاورميانه از جمله: «حجاز» و برخي از كشورهاي غيرمسلمان را نيز شامل ميشود، و از اين لحاظ ائمهي معصومين عليهماالسلام هم، در هر دوره و زماني به شرح و توضيح اين منطقهي حساس جهان پرداخته و پيوسته با بيانات مختلف و گوناگوني اين منطقه را محدود و محدودتر ساخته تا آنرا به سرزمين خراسان، و در نتيجه كشور اسلامي «ايران» منحصر نمودهاند، لذا ما هم ناچاريم در بيان توضيح اين مطلب، بار ديگر يادآور شويم كه مقصود روايات از مشرق و خراسان «ايران» است و از اينرو لازم است. خوانندهي عزيز به اين نكتهي اساسي توجه داشته و آنرا به ذهن خود بسپارد كه معمولا در هر جائي كه در احاديث اهلبيت عليهماالسلام راجع به قيام زمينهسازان دولت مهدي عليهالسلام از مشرق، و يا خراسان، سخن رفته است مقصود از آن، كشور اسلامي ايران است.
اينك براي شناخت حدود جغرافيايي منطقهي قيام «زمينهسازان»، و يا ساير خصوصيات و مشخصات آنان، بروايات و احاديثي كه بطور كلي در مورد زمينهسازان ظهور حضرت مهدي عليهالسلام از متون منابع مهم، و مدارك معتبر حديث بدست آمده است توجه فرمائيد.
1- يوسف بن يحيايي شافعي، در كتاب معروف خود بنام «عقدالدرر» دربارهي حدود جغرافيايي منطقه قيام آزادمردي كه زمينهساز انقلاب جهاني حضرت مهدي عليهالسلام است حديثي را از اميرمؤمنان عليهالسلام و او از پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله بدينصورت نقل نموده است:«قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : یَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وَرَاءِ اَلنَّهَرِ یُقَالُ لَهُ اَلْحَارِثُ بْنُ حَرَّاثٍ عَلَی مُقَدِّمَتِهِ رَجُلٌ یُقَالُ لَهُ مَنْصُورٌ یُوَطِّئُ أَوْ یُمَکِّنُ لِآلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهِم کَمَا مَکَّنَتْ قُرَیْشٌ لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَاجِبٌ عَلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ نُصْرَتَهُ أَوْ قَالَ إِجَابَتَهُ.» (1).
پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: مردي از «ماوراءالنهر» (از سرزمين خراسان) قيام خواهد كرد كه به او «حارث» گفته ميشود فرمانده سپاه و پيشرو لشكريان او مردي است كه به وي «منصور» ميگويند او حكومت و سلطنت را براي آلمحمد صلي الله عليه و آله
1) عقدالدرر ص 130.
آماده و مهيا ميكند و يا قدرت و سلطهاي براي ايشان فراهم ميآورد، همچنانكه مؤمنين قريش براي رسول خدا صلي الله عليه و آله زمينهي حكومت او را فراهم نمودند، بر هر فرد مسلمان با ايماني واجب است وي را ياري دهد،يا اينكه فرمود: واجب است دعوت او را اجابت نمايد.
توضيح:
براي درك معناي واقعي و فهم كامل اين حديث كه بصورت رمز و كنايه، بخروج مردي كه زمينهساز حكومت جهاني امام زمان عليهالسلام است اشاره شده، توضيح اين چند كلمه لازم است.
1- وراءنهر: چه منطقهاي است؟
2- حارث: به چه كسي گفته ميشود؟
3- مقصود از «منصور» كيست؟
در بيان توضيح «وراءالنهر» بايد به جغرافياي طبيعي كشور «عراق» و موقعيت جغرافيايي اين كشور مراجعه نمود تا مقصود رسول خدا صلي الله عليه و آله از اين كلمه، براي خواننده بروشني معلوم شود.
«كشور جمهوري عراق، واقع در نيمكرهي شرقي، نيمكره شمالي، جزء ممالك خاورميانه، و خاورميانه عربي در مغرب آسياست».«عراق» سرزميني است با سه منطقه مشخص: نواحي شمالي، و شمالشرقي آن كوهستاني است، نواحي غربي آن خشك و بيآب و علف است و بنام «باديةالشام» معروف است و نواحي شرقي و جنوب شرقي آن جلگهاي و مسطح و هموار است و بيشتر جمعيت آن در همين دو ناحيه (يعني نواحي شرقي و جنوب شرقي و تا حدودي هم در نواحي شمالي زندگي ميكنند، منطقهي كوهستاني آن كردنشين است كه دجله بطول (2532) كيلومتر و فرات بطول (2436) كيلومتر است كه هر دو از تركيه سرچشمه ميگيرند، و سپس وارد عراق ميشوند و در جنوب (بغداد) بهم ميپيوندند و
«شطالعرب» يعني: اروند رود را تشكيل ميدهند. كه آنهم به خليج فارس ميريزد.
منطقهي بين دو رود فرات، و دجله را «بينالنهرين» يا «الجزيره» ميگويند، و اين نام، نام قبلي عراق بوده است. رود «دجله» از وسط بغداد پايتخت عراق ميگذرد، و دو رود معروف عراق يعني: دجله و فرات، در 185 كيلومتري ساحل خليج فارس در جنوب شهر بغداد بهم ميپيوندند، و از منطقهاي بنام «القرنه» در نزديكي شهر بزرگ و بندري «بصره» شطالعرب يعني: اروند رود را تشكيل ميدهند. (1).
از آنجائيكه دو رود معروف عراق بنام دجله و فرات، در جنوب اين كشور يكي ميشوند، و اروند رود را تشكيل ميدهند، و اين رود حد فاصل ميان عراق و ايران است بدين لحاظ در دوران اسلام، كليهي مناطقي كه در سمت شرق عراق و در پشت اروند رود قرار گرفته است آنرا بلاد (ماوراءنهرين) و يا (ماوراءنهر) ناميدهاند.
البته اين توضيح در صورتي درست است كه مقصود از (وراءنهر) مناطق شرقي نهر دجله و فرات باشد و البته بايد توجه داشت كه در اخبار زيادي اطلاق لفظ مشرق، بر مشرق فرات بسيار شده است.
اما اگر مقصود حديث از «وراءالنهر» (ماوراءالنهر) باشد، باز هم آنچه را كه دربارهي موقعيت جغرافيايي عراق متذكر شديم نسبت به «ماوراءالنهر» نيز صادق است زيرا: ماوراءالنهر، در لسان اخبار و روايات و تاريخ عبارت از: سرزمين خراسان و مناطق اطراف و دور و بر آنست. كه در نتيجه باز هم منظور و مقصود روايت از اين سرزمين همان حدود جغرافيايي منطقهي خراسان وسرزمين فارس، و بالاخره مراد از آن كشور همسايهي عراق، يعني: سرزمين ايران است و اين مطلب از نظر مشخصات جغرافيايي، و تقسيمات اقليمي قديم كه پيشينيان، كليهي خشكيهاي عالم را به هفت قسمت تقسيم نموده و هر قسمت را بنام «اقليم» نام نهادهاند، ثابت و مسلم است.
ياقوت حموي، در كتاب معروف خود بنام «معجمالبلدان» درباره (ماوراءالنهر) چنين
1) جغرافياي كامل جهان، ص 208-207، چاپ سال 1361 شمسي چاپ چهارم.
مينويسد:
مقصود از: ماوراءالنهر، عبارت از آن مناطقي است كه در پشت نهر «جيحون» قرار گرفته و آن در سرزمين خراسان واقع شده است.
سپس وي در توضيح كلمهي (ماوراءالنهر) چنين مينويسد:
مناطقي كه در سمت شرقي رود «جيحون» قرار گرفته، بلاد (هياطله) نام دارد كه در دوران اسلام آنرا «ماوراءالنهر» ناميدهاند، و مناطقي كه در طرف غربي اين رودخانه واقع شده سرزمين خراسان و ولايت خوارزم است. كه البته «خوارزم» جزء خراسان نيست بلكه خود يك منطقهي جداگانهاي است. (1).
مؤلف كتاب «مجمعالبحرين» نيز در مادهي (جوح) دربارهي رود «جيحون» چنين مينويسد:
«رود جيحون، بنابر آنچه گفته شده، رودخانهاي است كه در پشت (خراسان) قرار دارد. اين رودخانه از قسمت شرقي (بلخ) از منطقهاي از نواحي بلاد ترك، سرچشمه ميگيرد و بسوي غرب رهسپار ميشود، و از سرزمين خراسان عبور ميكند، و سپس از سرزمين «خوارزم» خارج شده و از آنجا ميگذرد تا اينكه در نتيجه، بدرياچهي خوارزم بنام «آرال» ميريزد». (2).
نتيجهاي كه از اين توضيحات در مورد كلمهي (وراءنهر) بدست ميآيد اين است كه:
بهر حال: مقصود از اين كلمه هر چه باشد: حدود جغرافيائي منطقهي قيام آن دليرمرد آزاده، و انسان پرتلاش و جهادگري كه زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام است، خواه ناخواه از پشت نهر دجله از سمت شرق، يعني: بلاد فارس، و سرزمين (ماوراءالنهر) است كه در هر صورت مقصود از آن، سرزمين خراسان و در نهايت كشور اسلامي ايران است.
ضمنا بايد توجه داشت: اينكه ما گفتيم مقصود از (ماوراءالنهر) خراسان، و در نتيجه منظور از آن كشور اسلامي ايران است، بدين لحاظ است كه: گرچه در بسياري از روايات نام خراسان به چشم ميخورد اما در عين حال: چنانكه قبلا هم بطور مفصل در
اين باره سخن گفتهايم مقصود از روايات از ذكر نام خراسان خود خراسان معهود فعلي نيست، بلكه هدف از كلمهي «خراسان» كشور ايران است.
و چنانكه در حديث بعدي و ساير احاديث ديگري كه بعدا خواهد آمد، ملاحظه خواهيد فرمود، بخوبي متوجه خواهيد شد كه مراد روايات از خراسان نفس خراسان مشهور نيست، و بالاخره تصديق خواهيد شد كه مراد مآلا در برخي از روايات تقريبا به اين مطلب تصريح شده كه قيام قيامكننده از خود خراسان، يعني: همان شهر مقدس معهود نخواهد بود.
در هر صورت چنانچه شما خوانندهي عزيز با ما همراهي كنيد و مطالب اين بخش را با دقت مورد مطالعه قرار دهيد بروشني خواهيد دريافت كه فريادگر انقلابي و يكهتاز ميدان نبرد و درهم شكنندهي لشكريان سفياني در واقع همان (سيدحسني) معروفي است كه قيام او از طرف قزوين و طالقان و ديلم است، و هرگز قيام او از خراسان و شهر مشهد مقدس نيست و اين چيزي است كه روايات آينده بدان گواهي خواهند داد.
اما حارث:
حارث: در لغت عرب به كسي گفته ميشود كه زمين را آباد كند و آن را براي زراعت و كشاورزي آماده و مهيا سازد.
راغب اصفهاني در كتاب «مفردات» در شرح، و معناي كلمهي (حرث) كه لفظ (حارث) از آن گرفته شده است چنين ميگويد:
(حرث) بمعناي پاشاندن بذر در زمين، و آباد كردن آن براي كشت و زرع است. وي پس از آنكه آيهاي از قرآن را بعنوان مثال و شاهد ذكر ميكند، چنين ميگويد: از معني (حرث) آباد كردن و ساختن نيز كه در نتيجهي زراعت حاصل ميشود تصور شده است.
سپس وي به سخنان خود چنين ادامه ميدهد: در روايت آمده است (أصدق الأسماء الحارث) يعني با حقيقتترين نامها كه دروغ در آن راه ندارد نام زراع و كشاورز است.
و نيز ميگويد: روايت شده «احرث في دنياك لاخرتك» يعني: در دنيا براي آخرتت زراعت كن، آنگاه اين دانشمند چنين نتيجهگيري ميكند كه: (بنابراين از تصور معني آباد كردن در مورد معني كلمهي (حرث) انجام عمل نيك، و كار شايسته در دنيا براي آخرت
تصور ديگري است كه آن تصور، تشويق نمودن و وادار ساختن، براي عمران و آبادي زمين در اثر زراعت است) (1).
روي اين بيان، نتيجهاي كه از معناي كلمهي (حرث) و (حارث) بدست ميآيد اين است كه: كلمهي (حارث) در حديث سابقالذكر، در حقيقت اسم نيست و بيشتر از هر چيز جنبهي وصفي دارد و لقبي بيشتر محسوب نميشود.
و از اينجا فهميده ميشود كه اطلاق لفظ و كلمهي «حارث» در حديث مذكور بر شخص نامعين و ناشناختهاي كه از پشت رود دجله، و از طرف شرق، قيام مينمايد، در حقيقت كنايه از وجود يك شخص زحمتكش، و انسان جهادگر، و مرد خدمتگذار وارستهاي است كه علاوه بر تحمل رنجها و سختيها و مشقتها و ناراحتيهاي فراوان در دوران زندگي؛ و صرف عمر گرانمايهي خود در راه جهاد در راه خدا و عمران و آبادي كشور در طول دوران زمامداري، زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام نيز خواهد بود.
و اما منصور:
اين اسم هم مانند لفظ (حارث) بر نام شخص معيني كه نام وي «منصور» باشد دلالت نميكند، بلكه تنها چيزي كه از اين لفظ فهميده ميشود اين است كه: كلمهي «منصور» يعني: انسان پيروز، صفتي از اوصاف شخصي را بيان ميكند كه او معمولا در جنگها فاتح و غالب و پيروز است.
و اين صفت پيروزي در جنگ، بطوري كه از بسياري روايات فهميده ميشود، غالبا مربوط به شخصي بنام «شعيب بن صالح» است كه وي فرمانده سپاه، و سردار لشكريان پيروزمند «سيدحسني» ميباشد، كه البته (شعيب بن صالح) ظاهرا نام رمزي اين دليرمرد صحنهي پيكار است، و كسي هم بحسب ظاهر او را نميشناسد و او فرد گمنامي است كه پس از ظهور مبارك حضرت وليعصر ارواحنا له الفداء شناخت خواهد شد همچنانكه وجود ذيجود «سيدحسني» براي خيلي از مردم ناشناخته خواهد ماند تا
1) مفردات راغب، ماده «حرث».
زماني كه همه چيز آفتابي گردد و حق از باطل شناخته شود.
در هر حال به حسب ظاهر و العلم عندالله (منصور) لقب شعيب بن صالح است و شعيب هم، بنابر آنچه از برخي روايات استفاده ميشود سيدي هاشمي است كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام فرماندهي سپاه «سيدحسني» را بعهده دارد، و يا اينكه از فرماندهان ردهي بالاي لشكر و سپاه در طول دوران جنگ است و بعد از ظهور پرچمدار حضرت، و فرمانده لشكريان آن جناب (رزقنا الله رؤية جماله الشريف) خواهد بود.
از آنچه تا بدينجا دربارهي لفظ «حارث» و كلمهي «منصور» گفته شد ميتوان چنين نتيجهگيري كرد كه: اين دو اسم، يعني: حارث و منصور، در حديث ياد شده كنايه از او شخصيت بزرگ سياسي انقلابي و دو انسان شجاع و متهور است كه يكي از آنها همان «سيدحسني خراساني» و ديگري فرمانده سپاهيان پيروزمند و دشمنشكن او، يعني: شعيب بن صالح است.
2- در حديثي كه از پيامبر عظيمالشأن اسلام دربارهي فتنه و آشوبهاي آخرالزمان رسيده، و در كتب حديث ثبت گرديده است چنين آمده است:
«مِنْ حَدِيثِ أَبِي اَلْحَسَنِ اَلرَّبعِيِّ اَلْمَالِكِيِّ يسْند الي رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ اذا وَقَعَتِ اَلْمَلاَحِمُ بَعَثَ اَللَّهُ رَجُلاً مِنَ اَلْمَوَالِي أَكْرَمَ اَلْعَرَبِ فُرْسَاناً وَ أَجْوَدُهُمْ سِلاحاً يؤيّد اللّهُ بهِم اَلدِّينَ فَانْ قُتِلَ الْخَلِيفَةُ فِي الْعِرَاقِ الرَّجُلُ الْمَرْبُوعُ الْقَامَهُ كَثَّ اللِّحْيَةِ أشقر اَلشَّعْرِ بَرَّاقُ اَلثَّنَايَا فَوَيْلٌ لِأَهْلِ اَلْعِرَاقِ مِنْ أَتْبَاعِهِ المراق ثُمَّ يَخْرُجُ المَهْدِيُّ مِنَّا أهلالبَيتَ يَمْلَأُ اَلْأَرْضَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً». (1).(پيغمبر گرامي اسلام فرمود: زماني كه جنگهاي سخت و خونيني (كه در آن كشتههاي فراوان باشد) در گرفت، خداوند مردي از «ايرانيان» را خواهد برانگيخت كه از نظر اصل و نسب گراميترين عرب، و از نظر سلاح (ابزار و آلات جنگي و اسلحهي لشكريان) از همهي «اعراب» برتر و بهتر و نيكوتر است و خداوند بوسيلهي «موالي» يعني: ايرانيان، دين را تأييد خواهد نمود.
پس در آن هنگام كه حكمران عراق، يعني: فرمانرواي اين كشور، در آن
1) بشارةالاسلام، ص 29.
سرزمين، آن مرد متوسطالقامه (و ميان قدي) را كه داراي ريش و محاسني انبوه، و موئي سرخ و سفيد، (و يا سرخ متمايل به زردي و دندانهائي سفيد و براق است به قتل رسانيد، واي بر اهل عراق «و مردمي كه در اين كشور زندگي ميكنند» از ظلم و ستم بيحدي كه از پيروان بيدين، و اتباع از خدا بيخبر آن حاكم ظالم بر آنها خواهد رفت، آنگاه پس از آن، مهدي ما اهلبيت آشكار خواهد شد و سراسر روي زمين را همچنانكه پر از ظلم و جور شده، از عدل و داد پر خواهد كرد).
كلمهي ملاحم در متن عربي حديث، جمع (ملحمه)و در لغت عرب عبارت از جنگ بسيار سخت و خونيني است كه در آن كشتار زياد واقع شود و كلمهي «موالي» جمع «مولي» است. و چنانكه قبلا هم دربارهي اين كلمه بطور مفصل صحبت كردهايم كلمهاي است كه در لغت عرب معاني متعددي دارد تا آنجا كه مرحوم علامه اميني- عليه الرحمه- در كتاب پرارج الغدير براي كلمهي (مولي) 27 معني ذكر فرموده است. (1).
و ابناثير در كتاب «النهايه» في غريب الحديث و الاثر، دربارهي كلمهي (مولي) چنين مي نويسد: «و قد تكرر ذكر المولي في الحديث و هو اسم يقع علي جماعة كثيرة» يعني ذكر كلمهي «مولي» در حديث مكرر آمده است و اين كلمه اسمي است كه بر جماعت بسياري اطلاق ميشود.سپس ابناثير در دنباله سخن خود چنين ميگويد: «و اين كلمهي (مولي) معاني گوناگوني دارد كه از جملهي آنها: «مولي» بمعني خداوند، و مالك، و آقا، و آزادكنندهي برده، و ياور، و محب، و تابع و همسايه، و پسرعمو، و همپيمان، و داماد، و عبد، و همچنين بمعني بنده، و بردهاي كه از قيد بندگي آزادشده، ميباشد و بيشتر اين معاني در حديث آمده است. و از اينرو بايد براي پي بردن به معناي واقعي كلمهي «مولي» در هر حديث معناي مناسب آنرا پيدا نمود». (2).
مرحوم علامه مجلسي -اعلي الله مقامه- نيز در كتاب ارزندهي «بحار» در بيان توضيح كلمهي
«موالي» پس از ايراد آيات و رواياتي چند، چنين ميفرمايد: «الموالي: المتقون و من لحق بقبيلة و ليس منهم»: يعني موالي، آزادشدگان و فرزندان آنها هستند، و نيز به كسي كه بيك قبيله و طايفهي عربي ملحق گردد ولي از آنها نباشد «موالي» گفته ميشود.
سپس علامه مجلسي در زمينهي معناي (موالي) چنين توضيح ميدهد: گويا مقصود روايات از «موالي» (عجم) و «ايرانيانند» زيرا كه مردم «فرس» يعني: ايرانيان، «اعراب» بر پدرانشان غلبه كردند و فاتح ايران شدند، و گوئي اعراب با غلبه كردن بر ايرانيان، آنان را آزاد ساخته، و يا اينكه: چون ايرانيان، مسلمان شدند و ايمان آوردند از اين لحاظ به پيشوايان ديني و مذهبي خود كه عرب بودند. وابسته شدند و از اينرو موالي عرب بشمار آمدند. (1).
مؤلف گويد: بايد توجه داشت كه گرچه هر دو معنايي كه براي كلمهي (موالي) شده است از نظر اهل فن صحيح است ولي بحسب ظاهر معناي دوم بهتر و مناسبتر است.در هر حال با توضيحاتي كه داده شد، ترديدي نيست كه مقصود از كلمهي «موالي» در حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله (ايرانيان و مسلمانان غيرعرب) ميباشند. ولي برخي از نويسندگان كلمهي (موالي) را در حديث مزبور بمعني «همسايه» گرفته و معتقدند كه تفسير برخي از نويسندگان از كلمهي موالي، به مسلمانان غيرعرب صحيح نيست، زيرا پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله با امثال چنين كلماتي كه حساسيت برانگيز بود، و از آن بوي تعصب استشمام ميشد، مبارزه مينمود.
البته بايد دانست كه گرچه سخن اين نويسنده، سخن خوبي است و كلمهي «موالي» را هم بمعني (همسايه) گرفتن معناي نسبتا مناسبي در حديث فوقالذكر است و غرض آن نويسنده نيز همان ايراني بودن كلمهي (موالي) است، آما بعقيدهي نويسندگان اين سطور، اينكه كلمهي موالي در حديث مذكور بمعناي (همسايه) باشد سخن درستي نيست، زيرا:
اولا- تا آن موقعي كه حديث ياد شده از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله صادر شده است «ايرانيان»
1) بحارالانوار، ج 67، ص 174.
هنوز مسلمان نشده بودند تا ذكر كلمهي (موالي) در گفتار رسول خدا صلي الله عليه و آله در ذائقهي برخي از مسلمانان تلخ گردد.
ثانيا- اين حديث، از آيندهي ملتي كه بعدها مسلمان خواهند شد خبر ميدهد، چنانكه در تفسير آيه كريمهي (و آخرين منهم لما يلحقوا بهم (1)(يعني: و ديگراني كه هنوز به ايشان ملحق نشدهاند از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه آن حضرت فرمود: (و هم الاعاجم و من لا يتكلم بلغةالعرب (2)(يعني: آنها (عجمها) و كساني هستند كه به زبان عرب تكلم نميكنند، و در تفسير آن از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسش نمودند، سلمان در كنار آن حضرت بود، دست مبارك خود را بر سلمان نهاد و فرمود: مرداني از اين گروه خواهند بود. (3).
ثالثا- كلمهي مولي - چنانكه سابقا هم، در بخش دوم كتاب بطور مفصل دربارهي آن بحث نموديم تنها بمعني «مسلمانان غيرعرب» نيست تا اينكه گفته شود تفسير كلمهي مولي، به مسلمانان غيرعرب، درست نيست.
رابعا- دليل اينكه منظور رسول خدا صلي الله عليه و آله از كلمهي «مولي» در واقع همان معناي مسلمانان غيرعرب است با خود حديث همراه است، زيرا: پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله پس از ذكر كلمهي «موالي» بلافاصله، با عبارت (اكرمالعرب) يعني: آن شخصي كه برانگيخته ميشود گراميترين عرب است، به معرفي شخص قيامكننده پرداخته و مقام و منزلت او را بالا برده و وابستگي او را به ارجمندترين قبائل عرب و خاندان بنيهاشم اعلام فرموده و بدينوسيله «سيد» بودن او رابمسلمانان گوشزد نموده است.
بنابراين نتيجهاي كه از جملهي (اكرمالعرب) بدست ميآيد اين است كه: آن شخصيت گرانقدري كه در وقت آشوب، و فتنههاي تيره و تار، و جنگهاي سخت برانگيخته ميشود، و سواران جنگي فراواني دارد اصالتا عرب، و سيدي هاشمي است كه اجداد بزرگوارش در ازمنهي قديم در دوران فتوحات اسلام و از چند قرن قبل به ايران مهاجرت نموده و در اين كشور ساكن گرديدهاند، و او از اين سرزمين اسلامي و در ميان مردم
مسلمان ايران بپا ميخيزد و قيام ميكند و فرياد وااسلاماه سر ميدهد، و اعراب متعصب و نژادپرستي را كه دم از برتري نژاد عربي و تعصب قوميت و مليت ميزنند و اسلام و مسلماني را رها ساخته و بسوي كفار و مشركين روي آوردهاند و به دروغ ادعاء مسلماني دارند و به جنگ با وي برميخيزند، آنانرا سركوب مينمايد.
يك سوال:
در اينجا ممكن است خوانندهي عزيز سؤال كند؟ اگر قيام چنين شخصيت والائي در ميان ايرانيان است و او ايراني است كه عرب نخواهد بود، پس چگونه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است او از گراميترين خاندان عرب خواهد بود؟!جواب اين سؤال بسيار روشن است، زيرا همانطوري كه گفتيم پيامبر عاليقدر اسلام در معرفي شخصيت خانوادگي او فرموده است (خداوند مردي از ايرانيان را برانگيخته ميسازد كه گراميترين عرب خواهد بود) و ترديدي نيست كه بنيهاشم از سادات قريش و از بزرگان عرب و گراميترين عرب بودهاند و از اينرو پر واضح است كه آن چنان انسان والائي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از قيام شگفتانگيز او در ميان ايرانيان خبر ميدهد و او را از گراميترين خاندان عرب معرفي مينمايد، سيد و هاشمي و از بستگان رسول خدا صلي الله عليه و آله است و در «سيد» بودن او هيچ شك و شبههاي وجود ندارد.
دربارهي معناي اين جمله، آنچه ميتوان گفت اين است كه: اين جمله در واقع اشاره به كثرت سپاه و انبوه لشكر، و زياد بودن نيروي انساني است و از آن چنين فهميده ميشود كه تعداد سربازان و سپاهيان و لشكريان آن مرد هاشمي، بيشتر از سربازان كشورهاي عرب مجاور و يا بيشتر از ارتش تمام كشورهاي عربي است.
در مورد معناي اين جمله كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است «و اجودهم سلاحا» (يعني: اسلحهي سربازان آن مرد هاشمي بهتر از اسلحهي سربازان كشورهاي عربي است)
عليالظاهر اين جمله، اشاره به صفت صبر و استقامت و ايثارگري لشكريان كفرستيز اسلام در ميدان جنگ است.
و شايد هم اشاره به شعارهاي كوبنده «الله اكبر و يا لا اله الا الله» در هنگام حمله، و هجوم به سپاه دشمن باشد چنانكه در روايت مربوط به «سيدحسني» آمده است كه لشكريان او در وقت جنگ فرياد برميآورند و مانند گرگها صدا ميكنند و مسلمست كه اين فرياد، فريادهاي بيهوده و بيفايده نيست، و قطعا فريادي است كه لرزه بر اندام دشمن مياندازد. و چنين فريادي طبيعتا بايد از شعارهاي اسلامي باشد.
و اما قسمت دوم حديث: كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است: (چون فرمانرواي عراق، آن مرد ميان قامتي را كه داراي ريشي انبوه و موئي سرخ و دندانهائي سفيد و براق است بقتل رسانيد پس واي بر مردم عراق) از اين جمله دو مطلب استفاده ميشود كه شايان توجه است.
در مورد مطلب اول ميتوان گفت: كه مقصود از آن «مرد ميان قامت» كه كشته ميشود، اين مرد همان نفس زكيهاي است كه در برخي از اخبار به شهادت او در نجف اشرف اشاره شده (1)و همراه او يا مدتي پس از آن هفتاد نفر ديگر از صلحاء و نيكان نيز بشهادت ميرسند.
و در مورد مطلب دوم كه حضرت فرموده است: پس واي بر مردم عراق، ميتوان اظهار عقيده كرد كه اين مطلب مربوط به جنگ ايران و عراق و اعمال زور و فشار از طرف حكام بغداد بر مردم اين كشور براي ادامهي جنگ است، اضافه بر اينكه مطلب ديگري نيز از اين حديث استفاده ميشود، و آن اين است كه: شهادت نفس زكيه در عراق، با انقلاب اسلامي ايران، و اختلاف عراق و ايران هم بيارتباط نيست.دليل بر اين مطلب همان جملات اول حديث است كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است: (خداوند بوسيله ايرانيان دين را تأييد خواهد نمود).
3- در حديث نسبتا جامع و مفصلي كه دربارهي صفات و خصوصيات تسليم كنندهي
1) ناگفته نماند كه تمام خصوصياتي را كه رسول اكرم -صلي الله عليه و آله- در حديث ياد شده در مورد شخصي كه در عراق كشته ميشود بيان فرموده است با مرحوم شهيد: آيةالله سيد محمدباقر صدر (رضوان الله تعالي عليه) منطبق ميشود و البته خداوند به حقيقت امر داناتر است و العلم عند الله.
پرچم فتح و پيروزي (و يا بيعت) به امام زمان عليهالسلام از پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله روايت شده چنين آمده است: «ابان بن عثمان، از حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد عليهماالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
«روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله در بقيع بود، كه علي عليهالسلام آمد و از رسول خدا صلي الله عليه و آله جويا شد، عرض كردند در بقيع است، علي عليهالسلام نزد آن حضرت آمد و سلامش كرد، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: بنشين، و او را در سمت راست خود نشانيد، سپس جعفر بن ابيطالب» آمد و از رسول خدا صلي الله عليه و آله جويا شد به او گفته شد كه پيغمبر در بقيع است. او بنزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و سلامش كرد، رسول خدا صلي الله عليه و آله او را در سمت چپ خود نشانيد، سپس عباس (عموي پيغمبر) آمد و از رسول خدا صلي الله عليه و آله جويا شد به او نيز گفته شد كه در بقيع است. او نيز نزد آن حضرت آمد و سلامش كرد، رسول خدا صلي الله عليه و آله او را در پيش روي خود نشانيد.
سپس پيامبر صلي الله عليه و آله رو به علي عليهالسلام نموده و فرمود: آيا مژدهات ندهم؟ آيا خبرت ندهم عرض كرد: چرا يا رسول الله: فرمود: جبرئيل اندكي پيش نزد من بود و مرا خبر داد، آن قائمي كه در آخر زمان خروج ميكند و زمين را پر از عدل مينمايد همانطور كه از ظلم و ستم پر شده باشد، از نسل تو و از فرزندان حسين عليهالسلام است. علي عليهالسلام عرض كرد يا رسول الله هيچ خيري از جانب خدا بما نرسيده است مگر آنكه بدست شما بوده است.سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله رو به جعفر بن ابيطالب نموده و فرمود:
يا جعفر ألا أبشرك، ألا أخبرك؟ آيا مژدهات ندهم؟ آيا خبرت ندهم؟ عرض كرد چرا يا رسول الله! فرمود: جبرئيل اندكي پيش نزد من بود و بمن خبر داد «انَّ الَّذِي يَدْفَعُهَا الي القَائِمُ هُوَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ أَتَدْرِي مَنْ هُوَ قَالَ لاَ قَالَ ذَاكَ اَلَّذِي وَجْهُهُ كَالدِّينَارِ وَ أَسْنَانُهُ كَالْمِنْشَارِ وَ سَيْفُهُ كَحَرِيقِ النَّارِ يَدْخُلُ اَلْجَبَلَ ذَلِيلاً وَ يَخْرُجُ مِنْهُ عَزِيزاً يَكْتَنِفُهُ جَبْرَئِيلُ وَ مِيكَائِيلُ».: «آن كسي كه آنرا (يعني: پرچم را) به قائم ميسپارد او از نسل تو است. آيا ميداني او كيست؟ عرض كرد: نه، فرمود: او همان كسي است كه صورتش همچون دينار «گرد» و متلالاء است (و در نسخه ديگر صورتش مانند قرص ماه دايره مانند، و نوراني است) و دندانهايش همانند اره، و شمشيرش همچون شعلهي آتش است. با خواري در (سرزمين) «جبل» داخل ميشود، و با عزت و سربلندي از آنجا بيرون ميآيد، جبرئيل و ميكائيل او را در ميان ميگيرند.
سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله به عباس متوجه گرديد و فرمود: اي عمو آنچه را كه جبرئيل بمن خبر داد تو را خبر ندهم؟ عرض كرد چرا رسول الله، حضرت فرمود: جبرئيل بمن گفت، واي بر نسل تو از فرزندان عباس، پس عباس عرض كرد يا رسول الله! آيا از زنان خود دوري نجويم؟ حضرت به او فرمود: خداوند از آنچه شدني است فارغ شده است». (1).
توضيح:براي درك صحيح معناي برخي از جملات حديث مذكور لازم است توضيح كوتاهي بدهيم:
1- در مورد تشبيه صورت تسليم كنندهي پرچم پيروزي به حضرت وليعصر (ارواحنا له الفداء) كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است «وجهه كالدينار» (صورت ا و مانند دينار، سرخ و متلالاء است) بايد گفت: اين تشبيه چند علت دارد:
يا اينكه اين تشبيه بلحاظ گرد بودن صورت طرف است، يا بخاطر زردي و قرمزي رنگ آنست، و يا اينكه مقصود هر دوي آنهاست. ولي ظاهرا منظور از اين تشبيه، گردي صورت و نورانيت آنست، زيرا همانگونه كه در حديث امام صادق عليهالسلام دربارهي «سيدحسني» نقل نموديم، در آن حديث امام عليهالسلام فرموده است، او جوانمرد خوش صورت و خوش قيافهاي است كه از طرف قزوين و طالقان و ديلم خروج ميكند و بنابراين عليالظاهر وجه تشبيه صورت بدينار با توجه به اينكه دينار، سكهي طلا ميباشد، همان زيبائي و طراوت رنگ چهره و «گرد» بودن صورت است.
2- در مورد تشبيه دندانها به (اره) بنظر قاصر نويسندهي اين سطور، اين تشبيه چندان مناسبتي ندارد، زيرا آنچه با (اره) مناسبت دارد «زبان» است مثل اينكه گفته ميشود فلاني زبانش مانند (اره) و يا شمشير برنده است و اگر معني جملهي مذكور، همانگونه كه گفتيم درست باشد ممكن است، در موقع نوشتن جملهي عربي حديث (اسنانه كالمنشار) كه معناي آن (و دندانهايش مانند اره است) با جملهي (لسانه كالمنشار) اشتباه شده و سهوا (اسنانه) به جاي (لسانه) نوشته شده باشد.
1) غيبت نعماني ص 248-247.
به هر حال اگر اين توضيح درست باشد، وجه تشبيه «زبان» به «اره» كنايه از فصاحت و بلاغت و نفوذ كلام و تأثير سخن است و اين همان چيزي است كه امام صادق عليهالسلام دربارهي «حسني» فرموده است: «و ينادي بصوت له فصيح» يعني:سيدحسني، با صدائي رسا و بلند فرياد برميآورد و از مردم استمداد ميطلبد تا دين خدا را ياري كنند.اما اگر خود همان كلمه، يعني: (و اسنانه) درست باشد امكان دارد، اشاره به فاصلهي بين دندانها و جدا بودن آنها از يكديگر باشد چنانكه در روايت مفصلي كه از اميرالمؤمنين عليهالسلام دربارهي علامات قيام حضرت قائم عليهالسلام رسيده است و آن حضرت، صفات و خصوصيات مردي را كه همنام با پيغمبري است و سمت رياست و فرمانروايي ملت مسلمان ايران را بعهده دارد، بيان مينمايد، از جمله ميفرمايد: بيخ دندانهاي او از هم فاصله دارد.
3- دربارهي اين مطلب كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله به جعفر بن ابيطالب فرموده است:
«أَنَّ الَّذِي يَدْفَعُهَا إِلَى الْقَائِمِ هُوَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ» يعني: آنكس كه پرچم را به حضرت قائم عليهالسلام خواهد سپرد او از (ذريه) و نسل تو ميباشد» چنين فهميده ميشود كه: آن شخصيتي كه (در ايران) قيام ميكند، و زمام امور حكومت اسلامي را بدست ميگيرد و در نتيجه پس از پيروزي در جنگ پرچم را بدست حضرت قائم عليهالسلام ميسپارد، او مردي از اولاد جعفر بن ابيطالب است، در صورتي كه چنين نيست وآنچه كه شهرت دارد و معروف است و دراخبار زيادي نيز بدان تصريح شده اين است كه:
آنكس كه در ايران بحكومت ميرسد و فرمانرواي مطلق ايرانيان ميگردد و لشكريان سفياني را شكست ميدهد و سرانجام در كوفه با حضرت مهدي عليهالسلام بيعت مينمايد يا بيعت خود را از كوفه براي آن حضرت ميفرستد سيدحسني خراساني است.بنابراين اگر ما بخواهيم اين روايت را همانگونه كه هست بپذيريم ناچار بايد بگوئيم كه: چنين شخصيتي، يا اينكه در پيشبرد اهداف انقلاب و تداوم آن با (سيدحسني) همگام و همراه و همرزم است و يا اينكه او در واقع، همان سيدحسني معروف است و اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله به «جعفر» فرموده است: او مردي از نسل تو ميباشد منظورش اين بوده است كه (سيدحسني) از ناحيهي نسبت مادري به جعفر بن ابيطالب عليهالسلام نيز منتسب ميگردد و دور هم نيست كه چنين باشد.
4- و اما جملهي آخر حديث كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است:
«يُدْخِلُ الْجَبَلِ ذَلِيلًا ، وَ يَخْرُجُ مِنْهُ عَزِيزاً» يعني او با ذلت و خواري در «جبل» (و يا سرزمين جبل) داخل ميشود، و از آنجا با عزت و عظمت بيرون ميآيد: اين جمله شايان دقت، و نيازمند بحث و بررسي دقيق است، زيرا لفظ «جبل» در اصطلاح حديث، و هم چنين نزد علماء جغرافي، به منطقهي خاصي در ايران اطلاق شده كه مآلا يا مقصود از آن ايران، و مناطق كوهستاني اين سرزمين، مانند قزوين و همدان و كرمانشاه و قم و امثال آنهاست، و يا در حقيقت مقصود از جبل، همان شهر مذهبي و مقدس «قم» ميباشد، و در اين زمينه شواهدي از تاريخ و حديث در دست است كه ذيلا به آنها اشاره ميكنيم.
در اينجا لازم است قبل از آنكه دربارهي موقعيت جغرافيايي شهرستان مذهبي «قم» گفتگو كنيم، بدانيم: كه قم از جملهي (بلاد جبل): و منظور از جبل، آن رشته از كوههائي است كه از: حدود «الوند» تا «دماوند» يعني: از همدان تا حدود قزوين و تهران كشيده شده و شهرهايي كه در پيچاپيچ اين كوهها واقع شده، آنها را «بلاد جبل» و يا «عراق عجم» ميگويند، و اينك موقعيت جغرافيايي قم از ديدگاه تاريخ:
در كتاب «تاريخ قم» نوشتهي دانشمند فقيد: محمدحسين ناصرالشريعه، كه خود مؤلف آن را در سال 1324 شمسي منتشر نموده است پيرامون موقعيت جغرافيايي «قم» از ديدگاه تاريخ قديم، چنين مينويسد:
«قم» از بلاد جبل است و از جملهي شهرهاي عراق عجم، محسوب ميشود، و داخل در اقليم چهارم است، و «جبل» يا «جبال» بنا بر تفصيلي كه در كتاب «مرآت البلدان» آمده است، عبارت است از عراق عجم حاليه، مطابق شرحي كه علماء جغرافي قديم از قبيل (استراين) يوناني و غيره نوشتهاند، و اين مملكت را موسوم به «مدي» يعني: (جبال) كردهاند.
اما اقوال علماء جغرافي «عرب» در باب «مدي» (يعني: جبال) به موجب ترجمهي كتاب «ابنحوقل» كه يكي ازعلماء بزرگ جغرافيدان عرب است بقرار ذيل ميباشد.
«جبال» مشتمل است بر، ماه كوفه، ماه بصره، و مضافات و توابعي كه متصل است به اين دو منطقه:
بنابراين، حد شرقي اقليم «جبال» تا بيابان خراسان، و فارس و سمت شرقي خوزستان است، و حد غربي آن آذربيجان، و ناحيهي شمالي بلاد «ديلم» و «قزوين» و «ري» ميباشد و «ري» و قزوين و ابهر و زنجان، از «جبال» منفرد شده و به ديلم، (1)پيوسته است، زيرا كه بلاد ياد شده، محفوف به كوههاي «ديلم» ميباشد و وضع قوسي (شكل) دارد و حد جنوبي «جبل» (عراق عجم) و بعض از خوزستان است.
جبل، داراي شهرهاي مشهوري است، و معظم آنها، همدان و دينور، و اصفهان و شهر مقدس «قم» ميباشد، و شهرهاي كوچكتر از قبيل: كاشان، و نهاوند، و لرستان و كرج و برج، و امثال اينهاست. (2).ضمنا ناگفته نماند كه جهان گرد نامي «ياقوت حموي» متوفاي سال 626 هجري، نيز در كتاب «معجمالبلدان» پيرامون حدود كلمهي «جبال» چنين مينويسد:« وَ الْجِبَالُ : جَمَعَ جَبَلٍ : اسْمُ عِلْمٍ لِلْبِلَادِ الْمَعْرُوفَةِ الْيَوْمَ باصطلاح الْعَجَمِ بِالْعِرَاقِ وَ هِيَ مَا بَيْنَ أَصْبَهَانَ الي زنجان وَ قَزْوِينُ وَ هَمْدَانَ وَ الدينور وَ قرميسين وَ الرِّيِّ ، وَ مَا بَيْنَ ذَلِكَ مَنِ الْبِلَادِ الجليله وَ الْكُورَ الْعَظِيمَةِ ». (3).
كلمهي جبال جمع جبل است، و جبل يا جبال نام سرزمين مشهور، و شهرهاي معروفي است كه در اصطلاح ايرانيان امروز به (عراق عجم) شهرت يافته است. و منظور از آن، شهرهايي است كه عبارتند از: اصفهان و زنجان و قزوين و همدان و دينور و كرمانشاه و «ري» يعني: تهران، و غير از آنها از شهرهاي كوچك و بزرگي كه در فواصل ميان آنها واقع است.
آنچه تا اينجا گفته شد مربوط به حدود، و شهرهاي «جبل» از ديدگاه تاريخ است، و اگر خوانندهي عزيز، تمام رواياتي را كه دربارهي رهبر نهضت اسلامي ايرانيان، و فرمانرواي دولت زمينهسازان حكومت جهاني مهدي عليهالسلام وارد شده، و به گفتهي برخي، اين راد مرد
بزرگ انقلابي (سيدحسني) و به قول: نويسندهي اين سطور (سيدحسيني) است، به دقت مورد مطالعه قرار دهد، به خوبي متوجه خواهد شد كه نام اكثر قريب به اتفاق شهرهاي نامبرده مانند- قم، و قزوين، و همدان، و نهاوند، و دينور، و خراسان، و گيلان، و فارس، و خوزستان در احاديث مربوطه آمده است.
و اين خود دليل گويايي است كه سيدحسني يا «حسيني» بر تمام مناطق مذكوره، و تمام نقاط ايران حكومت ميكند، و لشكريان و سپاهيان توانمند و كفرستيز او از همهي شهرها و روستاها و آباديهاي كوچك و بزرگ اين مرز و بوم خواهند بود و ياران او اختصاص به مردم خراسان تنها ندارد.
به هر حال: از مجموع آنچه تا بدين جا در رابطهي با آنها با حدود، و نام شهرهاي «جبل» از دو كتاب «معجمالبلدان» و «تاريخ قم» آورديم چنين استفاده ميشود كه اگر نام جبل يا جبال، در حديثي ديده شود، مقصود از آن، سرزمين ايران اسلامي و به خصوص مناطق نام برده از مناطق مهم و مركزي و كوهستاني در قلب ايران است.
اما آنچه در اخبار و روايات اهلبيت عليهمالسلام دربارهي «قم» و موقعيت آن روايت شده است، احاديث بسيار فراواني است كه ما تنها براي نمونه بذكر چند حديث بسنده ميكنيم، و خاطر نشان ميسازيم كه ذكر چند حديث در اينجا نه براي اين است كه فضيلت شهر قم و مردم آن را از زبان پيشوايان دين بازگو كنيم، بلكه براي آن است كه بدانيم: «قم» از نظر روايات هم از جملهي شهرهاي «بلاد جبل» و از مناطق حساس و پراهميتي است كه پيوسته مورد توجه ائمهي اطهار -سلام عليهم اجمعين- بوده و آن بزرگواران نسبت به اين شهر مقدس توجه خاصي داشته و از ديدگاه آنان اين شهر مقدس از آن چنان موقعيت ويژهاي برخوردار بوده است كه همواره در هر فرصت مناسب از آينده درخشاني كه در انتظار آن بوده است گفتگو نموده و آن را پس از كوفه و نجف، از مراكز مهم علمي شيعه، و دانشگاه علوم اسلامي، و پايگاه شيعيان و مأواي دوستان خود، و محل تجمع انصار و ياوران قائم آلمحمد صلي الله عليه و آله معرفي نمودهاند.
اينك به قسمتي از اين روايات كه شهر مقدس «قم» را از جملهي شهرهاي (جبل) و
يا بلاد جبل معرفي ميكند و ضمنا گوشههائي از فضايل بيشمار مردم اين سرزمين را نيز بازگو مينمايد توجه فرمائيد:
در كتاب «تاريخ قم» كه ما عين عبارت را از آن كتاب نقل ميكنيم و مرحوم علامهي مجلسي -عليه الرحمه- نيز روايات مربوط به «قم» را در جلد 60 «بحارالانوار» از آن كتاب نقل فرموده است، در حديثي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي شهر مقدس «قم» روايت شده چنين آورده است:
«امام جعفرصادق عليهالسلام فرمود: كه حديث كرد مرا پدرم محمدباقر و او از پدرش زينالعابدين و او از جدش صلي الله عليه و آله كه او فرمود در آن شب كه مرا از اين كلبهي غبري بر آن گنبد خضرا آوردند (يعني: مرا به آسمانها بردند) نظر صائب من بر بقعهاي افتاد (به زمين جبل) كه بغايت سبز و خرم و زمين او از زعفران نيكوتر و بوي او از مشك خوشتر (بود) پس در اين ميان ناگاه بدان موضع پيري را ديدم كه به زانو درآمده و تكيه بر سر هر دو زانوي خود كرده و برنسي، چه بر سر نهاده، يعني: كلاهي باراني پوشيده پس جبرئيل عليهالسلام را گفتم حبيبي اين چه بقعه است و مأوا و منزل كدام قوم است؟جبرئيل عليهالسلام فرمود يا رسول الله اين بقعه را «قم» گويند، و در اين بقعه، شيعهي وصي تو و پسرعم تو علي بن ابيطالب عليهالسلام باشند.
پس گفتم اي جبرئيل اين پيري كه در اينجا به زانو درآمده است چه كس است؟گفت: اين عليه اللعنه ابليس است. گفتم از ايشان چه ميخواهد؟ گفت: ميخواهد كه اين طايفه را (يعني شيعيان را) از وصي تو اميرالمؤمنين عليهالسلام برگرداند و ايشان را با فسق و فجور خواند، پس گفتم اي جبرئيل مرا به نزديك او بر، جبرئيل عليهالسلام مرا به نزديك او برد به كمتر از درفشيدن برقي، و گفتم او را كه اي ملعون برخيز و با طايفه مرجئه ملحده مشاركت كن در زنان و مالهاي ايشان، كه اهل قم شيعهي من و شيعهي وصي و پسرعم من علي بن ابيطالباند (عليه الصلاة و السلام) (1).
1) تاريخ قم، تأليف حسن بن محمد ترجمه حسن بن علي قمي فصل هشتم ص 93-92 و بحارالانوار ج 60 ص 207 و عللالشرايع ج 2 ص 572.
در كتاب «بلدان» روايت كرده است كه (ابوموسي اشعري) از اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد، چون فتنهها ظاهر شود و در دنيا هرج و مرج واقع شود و جنگ و آشوب همه جا را فرا گرفته، سالمترين شهرها و بهترين جاها كجاست؟ امام عليهالسلام فرمود: بهترين مكانها و سالمترين شهرها در آن زمان: زمين جبل استسپس فرمود: چون «خراسان» يعني: ايران، بهم برآيد (يعني دچار فتنه و آشوب و انقلاب گردد) و ميان اهل گرگان و طبرستان يعني: (مازندران) جنگ و كارزار واقع شود، و سجستان خراب گردد سالمترين شهرها قصبهي «قم» خواهد بود.«قم» شهري است كه انصار و ياوران كسي كه بهترين مردم است (يعني: حضرت وليعصر -ارواحنا له الفداء-) از نظر پدر و مادر، و جد و جده، و عمو و عمه، از آن شهر بيرون ميآيد، و آن ناحيه را «زهرا» ميگويند.و آن زميني است كه جبرئيل در آن جا فرود آمده است و آن سرزميني است كه از آن آبي بيرون ميآيد كه هر كس از آن بياشامد از درد و رنج خلاصي مييابد، و آن گلي كه حضرت عيسي عليهالسلام از آن صورت شب پره ساخت و در آن دميد و به قدرت خداي تعالي زنده شد و پريد، چنانچه خداي تعالي در اين آيهي مباركه در قرآن مجيد از آن حكايت ميكند كه: « وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الانجيل وَ رَسُولًا الي بنياسرائيل أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً باذن اللَّهُ » (آلعمران: 49، 48) (و به او كتاب و دانش و تورات و انجيل ميآموزد، و (او را به عنوان) رسول و فرستاده بسوي بن اسرائيل قرار داده كه به آنها بگويد، من نشانهاي از طرف پروردگار شما برايتان آوردهام، من از گل چيزي به شكل پرنده ميسازم سپس در آن ميدمم و به فرمان خدا پرندهاي ميگردد) بدين آب و گل ساخته است و امام علي بن موسيالرضا عليهالسلام از آن چشمه غسل خواهد نمود و از آن مقام «كبش» يعني: قوچ حضرت ابراهيم عليهالسلام و انگشتر سليمان بيرون آمده است. (1).
در اين حديث بطوري كه خوانندهي گرامي ملاحظه ميكند نخست اميرمؤمنان عليهالسلام
1) بحارالانوار ج 60 ص 217 و تاريخ قم ص 90.
بهترين جا و سالمترين مناطق روي زمين را در وقت هرج و مرج و وقوع فتنه و آشوب، سرزمين ايران اسلامي ميداند و از اين سرزمين به نام (زمين جبل) ياد مينمايد و در ضمن شهر مقدس «قم» را جزء بلاد جبل معرفي مينمايد و سپس در عين حالي كه (بلاد جبل) و سرزمين ايران را از نظر آرامش و امنيت، سالمترين اماكن روي زمين ميداند هشدار ميدهد كه ايران نيز در بعضي از مواقع بخصوص در موقعي كه دچار انقلاب و اضطراب و دستخوش دگرگونيها گرديد از جنگ و آشوب و فتنه در امان نخواهد ماند و بخش عظيمي از مناطق حساس اين كشور نيز مورد تهاجم و حملهي دشمنان قرار خواهد گرفت.
و لذاست كه ميفرمايد: (چون خراسان به هم برآمد و ميان اهل گرگان و طبرستان جنگ و كارزار واقع شد و سجستان خراب گرديد) در آن موقع سالمترين جاها شهر مذهبي قم خواهد بود.
معني اين سخن حضرت آن است كه: چون ايران را فتنه و آشوب و جنگ فرا گرفت و چنين و چنان شد... در آن وقت و زمان است كه بهترين و سالمترين مواضع زمين جبل، براي كسي كه ميخواهد در امواج خروشان فتنه و آشوب گرفتار نشود و از خطرات و حوادث و پيشامدهاي ناگوار خود را محفوظ نگهدارد و در كام طوفانهاي سهمگين فرو نرود، شهر مقدس و مذهبي قم بهترين و سالمترين امكنهي امن و امان است.
مرحوم علامهي مجلسي -اعلي الله مقامه- در كتاب بحارالانوار از كتاب «تاريخ قم» حديثي را دربارهي اين شهر مقدس از امام صادق عليهالسلام بدين صورت آورده است:«عن عَبْدِ الّلهِ علیه السلام اَیْنَ بِلادُ الْجَبَلِ؟ فَاِنّا قَدْ رُوِیْنا اَنَّهُ اِذا رُدَّ اِلَیْکُمُ الْاَمْرَ یُخْسَفُ بِبَعْضِها فَقالَ: «اِنَّ فیها مَوْضِعاً یُقالُ لَهُ بَحْرٌ وَ یُسَمّی «بِقُمْ»وَ هُوَ مَعْدِنُ شیعَتِنا فَاَمَّا الرَّیُّ فَوَیْلٌ لَهُ مِنْ جُناحَیْهِ وَ اِنَّ الْاَمْنَ فیهِ مِنْ جَهَةِ «قُمّْ» وَ اَهْلِهِ، قیلَ وَ ما جُناحاهُ قالَ علیه السلام : «اَحَدُهُما بَغْدادُ وَ الْاخَرُ خُراسانُ فَاِنَّهُ تَلْتَقی فیهِ سُیُوفُ الْخُراسانیّینَ وَ سُیُوفُ الْبَغْدادیّینَ فَیُعَجِّلُ الّلهُ عُقُوبَتَهَمْ وَ یُهْلِکُهُمْ فَیَأْوی اَهْلُ الرَّیِّ اِلی «قُمّْ» فَیُئْویهِمْ اَهْلُهُ ثُمَّ
یَنْتَقِلُونَ مِنْهُ اِلی مَوْضِعٍ یُقالُ لَهُ اَرْدِسْتانُ» (1).
«عبدالله بن سنان گويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدند يا بن رسول الله! سرزمين جبل كجاست؟ كه ما در بعضي از روايات خوانده و شنيدهايم: زماني كه فرمان خداوند (يعني: خلافت و ولايت به شما باز ميگردد) برخي از شهرهاي جبل را ويران ميكنند؟
امام عليهالسلام فرمود: در سرزمين جبل، موضعي است كه به آن (بحر) ميگويند و در آنجا شهري است كه آن را قم مينامند، و آنجا معدن شيعيان ماست. و اما «ري» پس واي بر (ري)از هر دو بال و طرف آن، چه امن و سلامتي آن به سبب قم و اهل قم است، عرضه داشتند يا بن رسول الله دو جناح، و دو طرف «ري» كدامند؟ فرمود:
يكي بغداد است و ديگري خراسان - محققا شمشيرهاي (بغداديان) و شمشيرهاي (خراسانيان) (يعني: مردم ايران) در (ري) يعني تهران، به يكديگر خواهد رسيد، و حق تعالي در عقوبت ايشان، يعني (بغداديان) تعجيل خواهد فرمود و آنها را هلاك خواهد نمود پس اهل ري بدين لحاظ به «قم» پناه ميبرند و مردم قم آنها را پناه ميدهند و آنگاه از قم بجاي ديگري كه آن را اردستان ميگويند منتقل ميگردند».
توضيح:
خوانندهي عزيز! همانگونه كه ملاحظه نموديد امام صادق عليهالسلام شهر مقدس «قم» را از «بلاد جبل» ميداند و بطور ضمني آن را از جملهي سالمترين و محفوظترين شهرهاي (بلاد جبل) يعني: ايران، معرفي مينمايد، و تلويحا در جواب پرسش سؤال كنندگان وقوع خسف، يعني خراب شدن برخي از شهرهاي «جبل» را تأييد مينمايد.
و به طور ضمني، با طرح اين سؤال كه آيا شما از «جبال» ميپرسيد يا از «بحر» يعني: از قم، سؤال ميكنيد، به حاضرين ميفهماند، كه اگر منظور شما از اين سؤال «بلاد جبل» است، كه البته همانگونه كه در روايات خوانده و شنيدهايد درست است، و
1) بحارالانوار، ج 60 ص 212 حديث 20 و تاريخ قم ص 94.
برخي از شهرهاي جبل، (كه ظاهرا مراد از آن، همان مناطق مركزي و كوهستاني و يا برخي از شهرهاي ايران است) خسف خواهد شد و اما اگر منظورتان از: «جبل» يا «جبال» (بحر) و شهر مقدس قم باشد، اين شهر مقدس، مصون و محفوظ است، و آنجا خسف نخواهد شد.
سپس حضرت علت خسف شدن برخي از شهرهاي جبل را جنگ عراق عليه ايران ميداند و آن را اينگونه توضيح ميدهد كه: ( فَأَمَّا الرَّيِّ فَوَيْلُ لَهُ مِنْ جَنَاحَيْهِ ) يعني: و اما «ري» كه مقصود از آن تهران است، پس واي بر «ري» از هر دو بال و دو طرف آن.
و چون از آن حضرت ميپرسند كه دو بال، و دو طرف «ري» كدامست، حضرت ميفرمايد دو طرف (ري) يكي بغداد است، و ديگري خراسان، و آنگاه ميفرمايد: به تحقيق كه شمشيرهاي «خراسانيان» يعني: مردم ايران، و شمشيرهاي بغداديان يعني: حكام خود فروخته بغداد، در (ري) به يكديگر ميرسد، و خداوند در عذاب و عقوبت «بغداديان» تعجيل ميفرمايد و آنها را هلاك ميگرداند.
مؤلف گويد: از ظاهر عبارت اين جمله كه حضرت فرموده است «واي بر (ري) از هر دو بال، و دو طرف آن» چنين فهميده ميشود كه فتنهها و آشوبها و جنگهائي كه در ايران پيدا ميشود شامل شهر (ري) نيز ميشود و آشوبهائي شهر تهران را فرا ميگيرد.
و ظاهرا علت اينكه، امام صادق عليهالسلام به خصوص از: (ري) يعني: تهران نام برده است اين است كه:
چون تهران پايتخت و مركز ايران محسوب ميشود و محل اقامت، و مقر فرماندهي، و پايگاه زمامداران وقت به حساب ميآيد از اينرو تمامي فتنهها و حوادث ناگوار، و وقايع ناشي از جنگ متوجه (تهران) ميگردد، و گوئي اين تهران است كه گاهي با بغداد ميجنگد و زماني فتنهجويان و خرابكاران و شورشيان و منافقان را در داخل كشور سركوب مينمايد.
نكته ديگري نيز كه از جملهي مذكور استفاده ميشود (و البته خداوند به حقيقت آن داناتر و آگاهتر است) اين است كه:
ظاهرا ذكر نام خراسان در اينجا اشاره به حركت انقلابي همان سيدهاشمي حسيني و يا سيدحسني خراساني، و ذكر نام «بغداد» نيز اشاره به ماجراجوئيهاي حكام خود كامهي
بغداد و جنگ ويرانگر و خانمانسوزي است كه از طرف آن جباران خيرهسر و زمامداران فتنهجو بر اين مرد خدا تحميل ميشود و به همين سبب است كه بعضي از شهرهاي «جبل» خسف، و نگونسار و تخريب و ويران ميگردد و لذاست كه حضرت ميفرمايد: به تحقيق شمشيرهاي خراسانيان و بغداديان در (ري) به يكديگر ميرسد.
در هر صورت ذكر نام «ري» و اينكه حضرت فرموده است شمشيرهاي «خراسانيان» و «بغداديان» در «ري» به يكديگر ميرسد، يا اينكه مقصود امام عليهالسلام از كلمهي «ري» همان (تهران) است چنانكه از ظاهر عبارت پيداست و يا اينكه مقصود از (ري) ايران است چنانكه در بعضي از اخبار است كه لشكريان سفياني به بيشتر سرزمينهاي ايران، از زمين فارس و سرزمين خراسان ميرسند.
و احتمال هم دارد كه مراد و مقصود امام عليهالسلام ورود لشكريان سفياني به خاك ايران باشد. چه آنكه در بعضي از روايات چنين آمده است كه: «و يصعد جيش العراق الي بلاد الجبل» يعني ارتش عراق بسوي بلاد جبل حركت ميكند، و در روايات ديگري است كه: سفياني، لشكريان خود را به اطراف ايران گسيل ميدارد تا بدين وسيله از انقلاب اسلامي ايران، و نهضت خراساني جلوگيري كند، و آنها ميآيند تا به بلاد «استخر» يعني: برخي از شهرهاي فارس ميرسند و بين آنان و ايرانيان جنگ بزرگي واقع ميشود و گروه زيادي از آنان به دست تواناي لشكريان پيروز، و سپاهيان ظفرمند خراساني كشته ميشوند و تار و مار ميگردند، و عدهاي هم سرشكسته و دماغ سوخته و شكست خورده، فرار را بر قرار ترجيح ميدهند و پا به فرار ميگذارند و در نتيجه «ايرانيان» آنان را از ايران بيرون ميرانند.
بنابراين با توضيحاتي كه در پيرامون حديث امام صادق عليهالسلام دربارهي «قم» و تهران متذكر شديم، دور نيست كه: علت پناهنده شدن اهل ري، به شهر مقدس قم همان جنگ عراق عليه ايران بوده و مردم تهران بر اثر صدماتي كه از ناحيهي جنگ، به شهر تهران وارد ميشود به شهر مذهبي «قم» پناهنده شوند و امكان هم دارد كه مراد از پناهنده شدن، پناه بردن به علماء كه نگهبانان اصلي شريعت هستند باشد. و خدا داناتر است.
تذكر:
در اينجا لازم است پيش از آنكه از مجموع روايات مربوط به قم نتيجهگيري كنيم توجه خوانندگان گرامي را به اين نكته جلب نمائيم كه: رواياتي كه درباره شهر مقدس قم از ائمهي معصومين: رسيده است بسيار فراوان، و از مجموع آنها دو مطلب استفاده ميشود كه شايان ذكر است مطلب اول اين كه: شهر مذهبي قم در زمان غيبت حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه الشريف-، محل امن و امان و جايگاه راحتي مؤمنان و پايگاه علماء شيعه، و مركز تبليغات اسلامي و تا حدودي از شر دشمنان و ستمگران و جنايتكاران مصون و محفوظ است.
و مطلب دوم اين كه: شهر مقدس قم نيز مانند ساير شهرهاي «بلاد جبل» در بعضي از مواقع در دوران پيش از ظهور بخصوص در دوران قيام سيدحسني - و يا سيدحسيني- دچار اضطراب و ناامني خواهد گرديد.
درمورد مطلب اول، از رواياتي كه متذكر شديم، و همچنين روايات مختلفي كه در ضمن بحثهاي متنوع و گوناگون در اين كتاب آوردهايم مصونيت نسبي اين شهر مقدس معلوم ميشود.
و اما در مورد مطلب دوم، روايات چندي در كتب حديث ديده ميشود كه براي استحضار خوانندگان محترم به ذكر سه حديث كه در اين باره وارد شده بسنده ميكنيم.
1- در حديثي كه از حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام دربارهي شهر مقدس وارد شده چنين آمده است:«قم عش آلمحمد صلي الله عليه و آله و مأوي شيعتهم و لكن سيهلك جماعة من شبابهم بمعصية آبائهم و الاستخفاف و السخرية بكبرائهم و مشايخهم و مع ذلك يدفع الله عنهم شر الاعادي و كل سوء». (1).
قم، آشيانهي آلمحمد صلي الله عليه و آله و جايگاه شيعيان ايشان است، ولكن گروهي از جوانانشان بر اثر معصيت پدرانشان و به واسطهي سبك شمردن و مسخره نمودن ايشان نسبت به پيرمردان و بزرگانشان به هلاكت خواهند رسيد، و با اين حال باز هم خداوند شر دشمنان و هر بدي را از آنها دفع خواهد نمود.
1) بحارالانوار ج 60 ص 294 و تاريخ قم ص 98.
2- در حديث ديگري كه در همين زمينه از امام صادق عليهالسلام نقل شده، چنين آمده است كه آن حضرت فرموده:
« تُرْبَةُ قُمْ مُقَدَّسَةً ، وَ أَهْلُهَا مِنَّا وَ نَحْنُ مِنْهُمْ ، لا يريدهم جَبَّارٍ بِسُوءِ الَّا عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ مالم يَخُونُوا اخوانهم فاذا فَعَلُوا ذَلِكَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ جَبَابِرَةِ سَوْءٍ ، أَمَّا أَنَّهُمْ أَنْصَارِ قَائِمِنَا وَ دُعَاةُ حَقُّنَا ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ الي السَّمَاءِ وَ قَالٍ : اللَّهُمَّ اعصمهم مِنْ كُلُّ فِتْنَةُ وَ نجهم مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ ». (1).
«خاك قم مقدس است و اهل قم از ما و ما از ايشان هستيم هيچ ستمگر گردنكشي راجع به قم قصد بدي ننمايد جز آنكه در كيفر او تعجيل شود، و اين در صورتي است كه آنها به برادران ديني خود خيانت نكنند كه اگر خيانت كردند خداوند هم جباران و گردنكشان سوء- و بدترين ستمگران- را بر آنها مسلط گرداند. آگاه باشيد كه آنها ياوران قائم ما و رعايت كنندگان حق ما و دعوتگران مردم بسوي حق ما هستند سپس سر بسوي آسمان نمود و فرمود: خدايا آنها را از هر فتنه و بلائي محفوظ نگهدار، و ايشان را از هر مهلكهاي نجات ده».
3- در حديثي كه دهمين پيشواي شيعه حضرت امام هادي عليهالسلام از آباء گرام خود از اميرمؤمنان عليهالسلام راجع به جريان شب معراج در رابطه با شهر مقدس قم از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل نموده چنين آمده است كه آن حضرت فرمود:
«لَمَّا أُسْرِيَ بِي اِلَي السَّماءَ الرَّابِعَةُ نَظَرَت الَيَّ قُبَّةٌ مِن لُؤْلُؤٍ لَهَا أَرْبَعَةُ أَرْكَانٍ وَ أَرْبَعَةُ أَبْوَابٍ كُلُّهَا مِنِ استبرَق أَخْضَرَ قُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ مَا هَذِهِ اَلْقُبَّةُ اَلَّتِي لَمْ أَرَ فِي اَلسَّمَاءِ اَلرَّابِعَةِ أَحْسَنَ مِنْهَا فَقَالَ حَبِيبِي مُحَمَّدٌ هَذِهِ صورَةُ مَدِينَةٍ يُقَالُ لَهَا قُمُّ يَجْتَمِعُ فِيهَا عِبَادُ اَللَّهِ المؤمنون يَنْتَظِرُونَ مُحَمَّدٌ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و شَفَاعَتِهِ لِلْقِيَامَةِ وَ الْحِسابِ يَجْرِي عَلَيْهِمُ الْغَمُّ وَ الْهَمَّ و الأخزان و اَلْمَكَارِهِ قَالَ فَسَأَلْتُ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ اَلْعَسْكَرِيِّ عليه السلامُ مُتِي يَنْتَظِرُونَ اَلْفَرَجَ قَالَ اذا ظَهْرَ اَلْمَاءِ عَلَيَّ وَجْهُ اَلْأَرْضَ». (2).
«چون در شب معراج به آسمان چهارم رسيدم نظر كردم به قبهاي كه از لؤلؤ بود و چهار ركن و چهار در داشت كه همهي آنها از استبرق سبز بودند به جبرئيل
گفتم: اين چه قبهاي است كه نيكوتر از آن در آسمان چهارم نديدم؟ گفت: اي حبيب من محمد! اين صورت شهري است كه به آن «قم» گفته ميشد كه در آن بندگان مؤمن خدا گرد ميآيند و اميدوار به محمد صلي الله عليه و آله و شفاعت او در قيامت و روز حساب هستند بر آنها هم و غم و اندوه و رنجها و سختيها و ناراحتيها وارد شود راوي گفت: از امام دهم عليهالسلام پرسيدم: چه وقت انتظار فرج خواهند داشت؟ فرمود: هر گاه آب بر روي زمين- قم- ظاهر شود».
با توجه به روايات ياد شده معلوم ميشود كه امنيت شهر مقدس قم يك امنيت نسبي، و مصونيت آن هم مشروط به شروطي است كه اگر آن شروط از ميان برود و مردم با ارتكاب اعمال خلاف شرع و اخلاق سرنوشت خود را تغيير دهند امنيت نيز از اين شهر مقدس برداشته ميشود.
و اما در مورد ظاهر شدن آب بر روي زمين قم كه در پايان حديث سوم آمده است، هر چند بسياري از محققان و مؤلفان و پژوهشگران آثار اهلبيت عليهمالسلام در اين باره اظهار نظرهاي مختلف و متفاوتي ابراز داشتهاند، ولي به نظر ما دور نيست كه منظور از «ظاهر شدن آب در روي زمين قم» همين سد فعلي قم سد پانزده خرداد باشد. (1).
زيرا: ظاهر شدن آب بر روي زمين بدين صورت كه به شكل درياچهاي نمايان شود كه آب در روي زمين ظاهر باشد تاكنون سابقه نداشته است.
نتيجهي بحث:
با تحقيق مختصري كه در مورد موقعيت جغرافيايي «قم» و مصونيت نسبي اين شهر مقدس از گزند حوادث، به عمل آورديم، نتيجهاي كه از اين تحقيق بدست ميآيد اين است كه: شهر مقدس قم چه از نظر تاريخ و چه از نظر حديث و ديدگاه امامان معصوم عليهمالسلام، از زمرهي بلاد جبل است. و روي اين حساب دور نيست كه مراد رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديث سابقالذكر كه به جعفر بن ابيطالب فرموده است (آن كس كه
1) فرمان احداث سد پانزده خرداد در سال 1366 هجري شمسي از سوي رهبير كبير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي (حضرت امام خميني -رضوان الله تعالي عليه-) صادر و در تاريخ پانزده اسفند ماه 1373 شمسي افتتاح، و هم اكنون مراحل تكميلي آن در شرف اتمام است.
پرچم را به دست حضرت قائم عليهالسلام ميسپارد او از نسل تو است و او با ذلت و خواري در زمين جبل، داخل ميشود و با عزت و سربلندي از آنجا بيرون ميآيد) مقصود حضرت از زمين جبل (شهر مقدس قم) باشد چه آنكه حضرت فرموده است (و يخرج منه عزيزا) و كلمهي خروج در لغت عرب به معناي ظهور و آشكار شدن و قيام كردن است عليهذا ميتوان گفت: كه نخستين محل خروج و اولين نقطهي منطقهي نهضت «سيدحسني» كه از آنجا قيام خواهد كرد، شهر مقدس قم خواهد بود. و گرچه در بسياري از روايات نام شهرهاي مختلفي از قبيل قم و قزوين و طالقان و ري و هممدان و خراسان و امثال آنها به چشم ميخورد. اما ترديدي نيست كه بنابر بعضي از روايات مصرحه، نقطهي مركزي قيام و محور اساسي نهضت شورانگيز سيدحسني از طرف قزوين و طالقان و ديلم است كه البته همگي مناطق مذكوره از بلاد جبل، و جزء (عراق عجم) محسوب ميشوند.
و بطوري كه ملاحظه فرموديد رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز فرموده است « يُدْخِلُ الْجَبَلِ ذَلِيلًا وَ يَخْرُجُ مِنْهُ عَزِيزاً » يعني از اول كه به سرزمين جبل وارد ميشود به طور ذلت و ناشناس و مجهولالقدر است و بعدا با عزت و سربلندي از آنجا قيام خواهد نمود.
و از اين عبارت چنين استفاده ميشود كه حتي اگر ما نپذيريم كه قيام چنين شخصيت بزرگواري از شهر مقدس «قم» باشد، باز هم بالاخره ميتوان گفت كه: بهر حال قيام چنين شخصيت آزادهاي از مناطق حساس و مهم و مركزي ايران مانند- قم و قزوين و همدان و ري و طالقان- و امثال آنها از سرزمين «جبل» خواهد بود.
و جالب اينكه: امام صادق عليهالسلام نيز كه دربارهي حدود جغرافيايي منطقهي قيام «سيدحسني» با مفضل بن عمر، سخن گفته است در يك جملهي كوتاه با عبارت «ثم يخرج الحسني الفتي الصبيح، من نحو الديلم و قزوين» به همهي مناطق نامبرده از زمين جبل، اشاره فرموده است.
بنابراين از آنچه تا بدينجا گفتيم بخوبي روشن ميشود كه اين تصور: كه برخي عقيده دارند خروج سيدحسني از خراسان صورت خواهد گرفت تصوري سطحي و بيريشه است هر چند كه: مطابق تحقيقاتي كه مؤلف دربارهي آن سيد انقلابي بعمل آورده است، وي اصالتا خراساني و از مردم سرزمين خراسان است.
در مورد اينكه نام رهبر دولت زمينهسازان كيست، آنچه مسلم و ترديد ناپذير است اين است كه: نامش نام پيغمبري است ولي اين نام نام كداميك از پيغمبران الهي است، دليل قاطعي بر اثبات آن در دست نداريم و فقط اشارات و كناياتي در برخي از احاديث وارد شده كه ما به تناسب مشخصات حدود جغرافيايي منطقهي قيام، قسمتي از آنها را در ذيل ميآوريم.
1- مرحوم شيخ طوسي -عليه الرحمه- در كتاب «الغيبه» دربارهي قيام آزاد مردي كه از سرزمين ايران قيام ميكند و نامش نام پيغمبري است حديثي را از رسول خدا صلي الله عليه و آله بدين صورت نقل كرده است:« وَ رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ : يَخْرُجُ بِقَزْوِينَ رَجُلُ اسْمُهُ اسْمَ نَبِيٍّ يُسْرِعُ النَّاسِ الي طَاعَتِهِ الْمُشْرِكِ وَ الْمُؤْمِنِ ، يَمْلَأُ الْجِبَالِ خَوْفاً » (1).«از پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله روايت شده كه آن حضرت فرمود: مردي از قزوين قيام خواهد كرد كه نام او نام يكي از پيغمبران است، مشرك و مؤمن بسوي او ميشتابند و طاعتش را گردن مينهند، او كوهها را پر از خوف و وحشت ميكند»حقيقت اين است كه در اين حديث با همهي اختصارش براي كسي كه طالب حق و جوياي يقين باشد دلائل محكم و شواهد روشني وجود دارد كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله با طرزي خاص به معرفي رهبر دولت زمينهسازان و نام و نشان آن شخصيت برجسته پرداخته و حتي منطقهي قيام او را نيز به مسلمانان نشان داده است، زيرا:
اولا- پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله با جملهي «اسمه اسم نبي» يعني: نام او نام پيغمبري است نخست بصورت رمز و كنايه به معرفي نام وي اقدام نموده و بدين وسيله جان او را از خطرات احتمالي مصون و محفوظ نگهداشته است.
و ثانيا-با اشاره به نام جائي به نام «قزوين» كه در شمار يكي از بزرگترين و معروفترين شهرهاي معروف ايران و جزء «بلاد جبل» بوده است جهت منطقهي جغرافيايي قيام چنين شخصيت سرشناسي را نيز تعيين فرموده است.
1) غيبت شيخ طوسي ص 270 ط- نجف و بحارالانوار ج 52 ص 213.
يك سؤال:
با اين توضيح ممكن است خوانندهي گرامي سؤال كند كه پيغمبران الهي بسيارند، آيا هدف پيغمبر اسلام از اين جمله كه فرموده است (نام او، نام يكي از پيغمبران است) اين پيغمبر، كداميك از پيغمبران الهي است؟!
جواب اين سؤال بسيار روشن است، زيرا معلوم است كه هدف پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نام يكي از پيغمبران بزرگ و انبياء اولوالعزم، و پيغمبري است كه معمولا اكثريت مردم، با نام و نشان او آشنايي داشته و يا لااقل بيشتر مسلمانان نام وي را شنيده باشند.روي اين بيان ترديدي نيست كه چنين پيغمبري كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به نام او اشاره نموده است، يكي از پيغمبران بزرگ و سرشناس و اولوالعزم بوده است و بطوري كه ميدانيم انبياء اولوالعزم پنج نفرند كه اكثر مردم، يا دست كم اكثر قريب به اتفاق مسلمانان نام آنها را شنيده و به حقانيت دين و آئينشان پي بردهاند و اين پنج نفر به ترتيب عبارتند از: 1- نوح نبي الله. 2- ابراهيم خليل الله. 3- موسي كليم الله. 4- عيسي روح الله. 5- محمد صلي الله عليه و آله حبيب الله.
و البته مسلم است كه منظور رسول اكرم صلي الله عليه و آله از جملهي (نام او نام يكي از پيغمبران است) خود آن حضرت نبوده، بلكه مقصودش شخص ديگري از انبياء سرشناس بوده است، زيرا: اگر منظور رسول خدا صلي الله عليه و آله از اين جمله، خود آن حضرت بود ميفرمود: نام او نام من، و يا اينكه نام او همنام من است، و از آنجائي كه چنين نفرموده معلوم ميشود كه مقصود حضرتش نام پيغمبري ديگر از پيغمبران مشهور و سرشناس بوده است.
پس با اين دليل روشن و آشكار كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است، نام قيام كنندهاي كه از سرزمين «قزوين» قيام مينمايد: نام يكي از پيغمبران بزرگ الهي است، جاي هيچگونه شك، براي كسي باقي نميماند كه آن شخصيتي كه از نواحي قزوين و طالقان و ديلم، خروج ميكند، و همنام يا يكي از پيغمبران بزرگوار و سرشناس است، و با قيام پرآوازهي خود كوهها را پر از خوف و وحشت خواهد نمود همان او رهبر نهضت ديني ايرانيان، و قائد دولت زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام خواهد بود.
يك سؤال ديگر:
در اينجا سؤال ديگري پيش ميآيد و آن اين است كه:
پس بنابراين به موجب اين روايت قيام چنين شخصيت والائي بايد از همان شهر «قزوين» صورت بگيرد نه از جائي ديگر! جواب اين سؤال همان است كه ما قبلا در بخشهاي گذشته بطور مكرر يادآور شده و گفتهايم كه: منظور پيشوايان مذهبي از كلماتي چون، مشرق، و خراسان، بلاد جبل و امثال اينها فقط و فقط تعيين جهت جغرافيايي منطقهي قيام بوده است، وگرنه به حسب ظاهر منظور ديگري در كار نبوده است، دليل اين گفتار اين است كه: در عين حالي كه اكثر روايات، خروج سيدهاشمي خراساني و يا سيدحسني را از ناحيهي «شرق» و يا «خراسان» دانسته است باز هم نام جاهاي مختلفي مانند: قم، قزوين، همدان، ري، گيلان، ديلم، و امثال آن در احاديث فراواني آمده است كه همگي آنها بيانگر يك واقعيت است، و آن هم اشاره به قيام ديني و نهضت اسلامي ايرانيان قبل از ظهور است.و تازه از اين مطلب كه بگذريم، اولا- خود قزوين تافتهي جدا بافتهاي از خاك ايران و «بلاد جبل» نيست. و ثانيا- جزء سرزمين «ديالمه» است، و ديلم چنانچه قبلا هم گفتيم: قسمتهاي كوهستاني سرزمين ايران است كه از نواحي قزوين رو به سمت شمال تا منطقهي گيلان را شامل ميشود و تمامي مناطقي را كه در دامنهي سلسله جبال، و كوههاي پر پيچ و خم اين ناحيه واقع شده در بر ميگيرد.
يك نكتهي جالب:
نكتهي جالب توجه اينكه: اگر ما بخواهيم همانگونه كه دربارهي موقعيت جغرافيائي شهرستان مذهبي «قم» توضيح داديم حدود جغرافيايي منطقهي «بلاد جبل» را نيز از زبان جغرافيدانهاي قديم و عصر حاضر بازگو كنيم، خواهيم ديد كه در هر كجا كه از حدود بلاد جبل و نام شهرهاي اين منطقه سخن به ميان آمده است از قزوين و سرزمين ديلم نيز سخن رفته است.
و جالبتر اينكه: عين گفتههاي جغرافيدانها دقيقا در روايات اسلامي مورد تأييد قرار گرفته و حتي شخص رسول اكرم صلي الله عليه و آله نيز شهر قزوين را جزء سرزمين ديلم قلمداد
فرموده است.
در اين زمينه در حديثي از آن بزرگوار نقل شده كه فرموده:
« رَحِمَ اللَّهُ اخواني بِقَزْوِينَ ، ثَلَاثاً قَالُوا : يَا رَسُولَ اللَّهِ ! وَ مَا قَزْوِينُ ؟ قَالَ : قَزْوِينُ أَرْضٍ مِنْ أَرْضِ الدَّيْلَمُ ، هِيَ الْيَوْمَ فِي يَدِ الدَّيْلَمُ ، وَ ستفتح عَلِيِّ أُمَّتِي وَ تَكُونُ رباطا لطوائف مِنْ أُمَّتِي » (1).
«خداوند برادران مرا در قزوين رحمت كند- و اين سخن را سه بار تكرار فرمود- عرضه داشتند: يا رسول الله قزوين چيست؟ فرمود: قزوين زميني است از سرزمين ديلم كه امروز در دست ديلميان است و لكن در آينده به دست امت من گشوده ميشود و آنجا پايگاه ارتباط براي گروههايي از امتم خواهد بود».از اين حديث استفاده ميشود كه كشور اسلامي ايران قبل از ظهور پايگاه ايجاد ارتباط براي گروههايي از نيروهاي رزمندهي اسلامي و مخالفين سفياني خواهد بود.
و شيعيان از برخي نقاط جهان با ايرانيان متحد خواهند گرديد و تمام پرچمهايي كه از نقاط مختلفهي شرق به اهتزاز در خواهد آمد همه و همه با هم يكدست و يكصدا خواهند گرديد و محل اجتماع همهي آنها كشور اسلامي ايران خواهد بود.
و شايد بتوان گفت: اينكه در بعضي از روايات آمده است كه: «خروج سفياني و يماني و خراساني در يكسال و يكماه و يكروز خواهد بود»، (2)و در روايت مربوط به سيدحسني آمده است كه در ميان لشكريان حسني گروهي از زيديه باشند» (3)و در روايت ديگري آمده است كه «در اين ميان كه سپاهيان سفياني در كوفه مشغول كشت و كشتار ظالمانهي خود هستند سپاهيان يماني و خراساني مانند دو اسب مسابقه ميدهند و همهي آنها را نابود ميسازند و حتي گزارشگري را از آنها باقي نميگذارند» (4)دليل قاطعي بر اثبات اين مدعا باشد.
1) كنزالعمال ج 12 ص 294 ح 35094 دربارهي قزوين و اينكه اين شهر تاريخي كهن از ديدگاه روايات اسلامي جزء سرزمين ديالمه ميباشد روايات چندي از رسول خدا (ص) وارد شده كه خوانندگان گرامي ميتوانند به كتاب كنزالعمال ج 12 ص 292 الي 298 ط- بيروت مراجعه فرمايند.
2) بحارالانوار ج 52 ص 232 و بشارةالاسلام ص 93.
3) الانوارالنعمانيه جلد 2 ص 88-87.
4) بحارالانوار ج 52 ص 186 و 274.
به هر حال با توجه به اين مسأله كه «قزوين» از سوئي طبق عقيدهي جغرافيدانها جزء «بلاد جبل» و از سوئي طبق حديث رسول اكرم صلي الله عليه و آله جزء قلمرو سرزمين «ديلم» ميباشد، و از طرف ديگر، در اكثر رواياتي كه موضوع قيام ديني ايرانيان قبل از ظهور مطرح شده از غالب شهرهاي مهم و معروفي كه در طول سلسله جبال منطقهي نامبرده قرار گرفته سخن رفته است. چنين به نظر ميرسد كه: هدف رسول اسلام صلي الله عليه و آله از ذكر نام قزوين و اينكه فرموده است،: «مردي از قزوين قيام خواهد كرد كه نامش نام پيغمبري است»، اشاره به همان نام رهبر «زمينهسازان»، و تعيين جهت جغرافيايي منطقهي قيام آن ابرمرد آزاده در آينده تاريخ از سرزمين ايران اسلامي بوده است.
زيرا: قزوين، علاوه بر موقعيت خاص جغرافيايي و مشخصات اقليمي از ديرباز در شمار يكي از مهمترين و نامدارترين شهرهاي مركزي ايران به حساب ميآمده، كه بخصوص در اوائل اسلام رونقي به سزا داشته و از اهميت فوقالعادهاي برخوردار بوده است.
و بسيار جالب است كه امام صادق عليهالسلام نيز در روايت مفصلي كه پيرامون خروج سيدحسني با «مفضل بن عمر» سخن گفته است- و ما هم آن روايت را با همهي طول و تفصيل از چندين منبع معتبر در بخش سوم نقل نموديم- حدود جغرافيايي منطقهي نهضت مقدس سيدحسني را در ايران، همين منطقهي نامبرده، يعني: نواحي «قزوين» و «طالقان» و «ديلم» معرفي نموده، و با يك جملهي كوتاه با عبارت: «ثم يخرج الحسني الفتي الصبيح الذي يخرج من نحو الديلم و قزوين»، به همهي مناطق نامبرده اشاره فرموده است.
خلاصه مطلب آنكه، با اين شرح و بسط مفصلي كه در مورد «قزوين» بعمل آورديم اگر كسي بخواهد انكار كند و بگويد: قزوين و طالقان و ديلم و گيلان جزء خاك ايران محسوب نميشود بلكه خود يك ناحيهي مستقل و جداگانهاي است نهايت بيخردي است.
يك تذكر:
در اينجا لازم است متذكر شويم كه نويسنده كتاب «مهدي منتظر» نيز، پس از آنكه
رواياتي را دربارهي نهضت «سيدحسني» آورده، و احاديث مربوط به «سيدحسني» و «خراساني» را مورد ارزيابي قرار داده است در پايان سخنش چنين ميگويد:«پس از اين حديث» يعني: (حديث مربوط به سيدحسني) ظاهر ميشود كه او از همان نواحي «ديلم» است، زيرا كه دعوت او در ميان «ديالمه» است. اما از چه شهري و از كجا معلوم نيست، بنابراين ممكن است، اين حديث از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود: مردي از قزوين خروج ميكند كه اسم او اسم پيغمبري باشد، اشاره به او، يعني: اشاره به نام سيدحسني باشد. (1).
2- مرحوم علامهي مجلسي -عليه الرحمه-، در كتاب «بحارالانوار» به نقل از كتاب «غيبت نعماني» دربارهي پارهاي از علائم قيام حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه- حديثي را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است كه چون متضمن حوادثي عجيب، و شگفتآور، و پيروزي ايرانيان و شكست دشمن در جنگ با آنها است و در ضمن به رهبري مردي از ايرانيان كه همنام با پيغمبري است اشاره دارد همهي آن حديث را براي مزيد اطلاع خوانندگان نقل ميكنيم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: قائم آل محمد صلي الله عليه و آله قيام نميكند تا اينكه چشم دنيا از حدقه بيرون آيد (يعني اوضاعش پريشان گشته و آشوب و فتنه همه جا را فرا گيرد) و سرخي مخصوصي در آسمان پديدار گردد، و آن اشكهاي حاملان عرش است كه بر مردم روي زمين ميگريند.و قائم عليهالسلام قيام نميكند تا اينكه در بين مردم جمعيتي پيدا شوند كه از دين بهرهاي ندارند، آنها كساني هستند كه مردم را به جنگ با فرزندم دعوت ميكنند و گروهي هستند پست فطرت كه از دين و مواهب الهي بينصيبند بر اشرار مسلطند و براي جباران فتنهانگيزند و براي حكمرانان مرگ آفرين اينان در سواد كوفه (يعني: در عراق) آشكار ميگردند.
1) مهدي منتظر ص 164 طبع صدوق، سال 1384 هجري.
« يَقْدُمُهُمْ رَجُلُ أَسْوَدُ اللَّوْنَ وَ الْقَلْبُ رَثُّ الدِّينِ ، لَا خَلَاقَ لَهُ ، مهجن زَنِيمٍ ، عُتُلٍّ تداولته أَيْدِي الْعَوَاهِرِ مِنَ الْأُمَّهَاتِ ، مِنْ شَرِّ نَسْلُ لَا سَقَاهَا اللَّهُ الْمَطَرِ فِي سَنَةِ اظهار غَيْبَةَ المتغيب مِنْ وُلْدِي صَاحِبُ الرَّايَةِ الْحَمْرَاءِ وَ الْعِلْمُ الْأَخْضَرَ ».
سركردهي آنها مردي است سياه چهره و سياهدل، بيدين، بياصل و نسب، پست فطرت، از نظر حق افتاده و ستمگري بينظير و جفاكار و بدخوي كه در دامن مادراني بدكار و نابكار و زناكار بزرگ شده و از بدترين نسلها پديد آمده، خداوند باران رحمتش را از ايشان باز دارد. در سال غيبت كبراي فرزند غايبم ظاهر شود. (1)صاحب پرچم سرخ و علم سبز است.
وه! كه عجب روزي است براي نوميدان آن روز ميان دو شهر «انبار» و «هيت» (2)آن روز، روز مصيبت بزرگ براي (اكراد) و مردم پست نهادي است كه به هلاكت ميرسند. روز ويراني كاخ فرعونها، و جايگاه ستمگران و پناهگاه فرمانروايان ظالم است روزي است كه مادر شهرها و هم رديف شهر عاد (يا شهر ننگ) كه سر منشأ همهي بدبختيها و مفاسد است ويران ميشود، واي عمر بن سعد به پروردگار علي سوگند كه آن شهر بغداد است.
اي لعنت خدا بر گنهكاران بنياميه و بنيعباس، آن مردمان خيانت پيشهاي كه پاكان از فرزندان مرا ميكشند و حق مرا دربارهي آنها ملاحظه نميكنند و در كارهايي كه نسبت به حريم من روا ميدارند از خدا نميترسند. همانا روزي در انتظار بنيعباس است بسيار سخت و طاقتفرسا كه در آن روز همچون زن باردار به وقت زائيدن فرياد برآورند و ناله سر دهند.
واي، بر پيروان فرزندان عباس از جنگي كه در فاصلهي «نهاوند» و «دينور» روي ميدهد و آن جنگ، جنگ فقراء و تهيدستان شيعه علي است كه به پيش آهنگي
1) خوانندهي عزيز عبارت متن عربي حديث «لا سقاها الله المطر في سنة اظهار غيبة المتغيب من ولدي بود) كه ما آنگونه كه ملاحظه نموديد ترجمه كرديم و شما ميتوانيد هرگونه كه مايل بوديد عبارت را ترجمه كنيد ولي بايد توجه داشته باشيد كه اين علامات از علائم قيام است نه از علائم ظهور.
2) انبار و هيت، از شهرهاي عراق است كه سابقا از شهرهاي معروف ايران بوده و در نزديكيهاي بغداد واقع شده است.
مردي از «همدان» كه نام او نام پيغمبري است صورت خواهد گرفت.
او داراي اندامي معتدل، و اخلاقي نيكو، و رنگي با طراوت، است كه صداي ترسآوري دارد (في صوته ضجاج) و در بعضي از نسخهها است كه: له في صوته ضحك يعني: در وقت سخن گفتن بر لب تبسم دارد، و مژگانهايش دراز و يا انبوه و گردنش بلند يا پهن، و ميان دندانهاي پيشينش از هم باز و جداست هنگامي كه بر مركب سوار شود مانند ماه شب چهاردهي است كه در تاريكي بدرخشد، و در نسخهي ديگري است كه مانند شب چهاردهي است كه از زير ابر درآمده باشد.
لشكريان او بهترين جمعيتهايي هستند كه با دلي پاك، به دين خدا پناه برده و به خدا گرويده و به آن دين، به خدا تقرب جستهاند، آن دلاوران قهرماناني از عرب هستند كه در آن روز با كراهت به جنگ ميپيوندند (1)و خود را به آن جنگ سخت و شكننده ميرسانند و با دشمنان ميجنگند و شكست و گريز، براي دشمنان آنهاست كه جز درماندگي و بدبختي راهي ندارند و آن روز براي دشمن روز مصيبت و بيچارگي است. (2).
اين حديث شريف كه نمونهاي از اخبار غيبيهي اميرمؤمنان عليهالسلام است بيانگر وقوع برخي از حوادث ناگوار در طول سالهاي نزديك به ظهور حضرت وليعصر -ارواحنا له الفداء- و نشانگر تجديد دولت بنيالعباس، قبل از قيام حضرت مهدي عليهالسلام در «بغداد» است.
در اين حديث، اميرالمؤمنين عليهالسلام به نمونهاي از علائم قيام حضرت قائم عليهالسلام كه عبارت از پيدايش دو گروه متفاوت در دو سرزمين مختلف كه يكي عراق، و ديگري ايران ميباشد، اشاره فرموده است كه اگر هوشمند اهل دلي پيدا شود و آنچه را كه آن حضرت دربارهي اين دو گروه متخاصم بيان فرموده مورد مطالعه قرار دهد، و به دقت در فرمايشات درربار حضرت تأمل كند نيازي به توضيح ندارد. اما در عين حال براي اينكه خوانندهي عزيز به كنه گفتار اميرالمؤمنين عليهالسلام پي برده و به واقعيت پيشگوئيهاي آن حضرت در مورد يكي از علائم قريب قيام «قائم حق» واقف و آگاه گردد، ما نيز به نوبهي
خود به طور خلاصه، به برخي از نكات برجستهي حديث مزبور اشاره ميكنيم، و ساير مندرجات آن را همانگونه كه هست به دست افكار خوانندهي محترم ميسپاريم و قضاوت را به خود او واگذار نموده و ميگذريم.
همانگونه كه در ابتدا حديث ملاحظه فرموديد، نخست مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهالسلام به برخي از علائم قيام حضرت مهدي عليهالسلام اشاره نموده و سپس به پيدايش دو گروه مختلف، در دو سرزمين جداگانه كه از نظر فكر و انديشه با هم تباين كلي دارند خبر داده است.گروه اول، كساني هستند كه در «سواد كوفه» يعني: در عراق پيدا ميشوند و سركردهي آنها مردي سياه چهره و سياه دل و بيدين و ناپاك است كه در دامن مادراني بدكار و زناكار بزرگ شده و از بدترين نسلهاست و مردم را به جنگ يكي از فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام (كه البته نام او در حديث مذكور با صراحت ذكر نشده) دعوت ميكند و او با اتباع و ياران و پيروان خود، و حزب و دار و دستهاش (چنانكه حديث ميگويد) براي جباران زمين فتنهانگيزند و آلت دست بيگانگان و دست نشاندهي اجانب ميباشند كه تمام فتنهها و آشوبها و جنگ و خونريزيها و فشارهائي كه از طرف بيگانگان بر امت مسلمان تحميل ميشود به وسيلهي اين گروه انجام ميپذيرد.و گروه دوم: كساني هستند كه در ايران پيدا ميشوند، و اينان مردماني مؤمن متدين و خداپرستند كه به دين و مذهب پناه برده و اجبارا به جنگ كشيده ميشوند و بزرگشان هم مردي است كه: (نام او نام پيغمبري) است و اين جمعيت به تعبير اميرالمؤمنين عليهالسلام فقراء و تهيدستان شيعهي علي عليهالسلام ميباشند كه با عزمي راسخ، و دلي سرشار از عشق و علاقهي به (الله) ولي با كراهت و عدم تمايل به جنگ با اعتماد به نفس و قلبي مملو از ايمان مردانه ميجنگند و در اين جنگ پيروز ميشوند، و رسوائي و شكست از آن دشمنان آنهاست.
با اين توضيح، با توجه به اينكه حضرت امير عليهالسلام در ابتداء حديث، پيدايش اين دو گروه را از علائم قيام (قائم آل محمد صلي الله عليه و آله) دانسته است جاي شك نيست كه كسي با
خود خيال كند و بگويد: اين حديث، و اينگونه وقايع و حوادث، مربوط به دوران حكومت جائرانهي «بنيالعباس» و انقراض سلطنت آنهاست، چه آنكه: اولا- حوادث گذشته، و رويدادهايي كه در زمان خلافت بنيالعباس و دوران انقراض خلافت آنان روي داده است مطابق روايات واردهي از معصومين عليهمالسلام از علائم ظهور است نه از علائم قيام و حال آنكه در اين حديث ميبينيم: اميرالمؤمنين عليهمالسلام فرموده است: «قائم عليهالسلام قيام نميكند تا اينكه چشم دنيا شكافته شده و اوضاعش پريشان و آشفته گردد، و گروهي كه از دين و ايمان بهرهاي ندارند در سرزمين (عراق) پيدا شوند».
و ثانيا- از اين مطلب كه بگذريم (چنانكه در بخش اول كتاب گفتيم) در بسياري از اخبار اهلبيت عليهمالسلام كه در مورد قيام حضرت مهدي عليهالسلام آمده است رواياتي وجود دارد كه دولت بنيالعباس پس از انقراض، بار ديگر تجديد ميشود و آنها بوسيلهي (هاشمي خراساني) و (سفياني) نيست و نابود ميگردند. و اينك براي اثبات اين مطلب به سه حديث كه در اين زمينه آمده است اشاره ميكنيم.
1- جابر گويد: حضرت امام محمدباقر عليهالسلام فرمود: در پايان حكومت بنيعباس خود را حفظ كنيد (و يا متوقع فرج باشيد) زيرا بنيعباس شيعيان ما را خواهند گزيد، در پايان حكومت آنها علامتهائي هست كه از شعلههاي آتش گدازندهتر است. (1).
2- علي بن ابيحمزه گويد: در فاصلهي بين مكه و مدينه، رفيق راه موسي بن جعفر عليهالسلام بودم، روزي كه به من فرمود: اي علي بن حمزه! اگر همه آسمانها و زمين بر بنيعباس خروج كنند، زمين از خون همهي آنها سيراب ميشود، تا اينكه «سفياني» خروج كند من به حضرتش عرض كردم: آقاي من كار سفياني از حتميات است؟ فرمود: آري، سپس اندكي سر بزير افكند و آنگاه سر برداشت و فرمود: حكومت بنيعباس (همهاش) حيله و نيرنگ است. آنچنان از ميان ميرود تا آنجا كه ميگويند چيزي از آن باقي نمانده است، و سپس نوسازي ميشود تا آنجا گفته ميشود چيزي بر آن نگذشته است. (2).
3- حسن بن جهم ميگويد: به حضرت امام رضا عليهالسلام، عرض كردم خداوند حال شما
را به صلاح گردان د، آنان ميگويند: ((يعني مخالفين) سفياني در حالي قيام ميكند كه بساط سلطنت بنيعباس برچيده شده باشد حضرت فرمود: آنها دروغ ميگويند «سفياني» در حالي قيام ميكند كه هنوز سلطنت «بنيعباس» پابرجاست). (1).
تذكر:ظاهرا مقصود از «بنيعباس» در اينگونه احاديث حكومتهاي جور و دولتهاي جابر و ستمكاري است كه در «عراق» و بغداد حكومت ميكنند و بر جان و مال و نواميس مردم مسلمان عراق تسلط دارند و احتمال هم ميرود چنانكه سابقا گفتيم سفياني متعدد باشد و يا آنكه در واقع مقصود حديث از نوسازي حكومت بنيالعباس، همان تجديد دولت آنها در عراق و بغداد بوده، و با خروج سفياني و حملهي به بغداد و هجوم خراساني به «عراق» اين طايفه، نابود گردند.
يك نكتهي مهم:در اينجا نكتهاي دربارهي نام فرمانرواي «ايرانيان» به نظر ميرسد كه تذكر آن لازم است و آن نكته اين است كه: عبارت متن عربي حديث در كتاب «بحارالانوار» تأليف مرحوم علامهي مجلسي (ره) در جلد 52 صفحهي 227-226 طبع جديد، كه در سال 1398 هجري قمري بچاپ رسيده چنين است (يقدمهم رجل من همدان، اسمه (علي) اسم النبي صلي الله عليه و آله).
يعني: بزرگشان مردي است از «همدان» همنام با پيغمبر صلي الله عليه و آله كه در اين صورت مفهوم اين جمله، اين ميشود كه: نام فرمانرواي (ايرانيان) كه رهبري جنگ را به عهده دارد و سپاهيان را از «ايران» عليه دشمن، هدايت ميكند، نامش، نام پيغمبر اسلام است در صورتي كه چنين نيست.زيرا: آنچه از بيشتر روايات وارده، دربارهي رهبر نهضت و قائد عظيم انقلابي اين كشور مستفاد ميشود اين است كه: نام او نام پيغمبري است. و گويا مصحح كتاب
1) غيبت نعماني، ص 303 ح 11.
(بحارالانوار) چون در اين روايت به كلمهي (النبي) برخورد نمودهاند، گمان كردهاند كه مراد از جملهي (اسمه علي اسم النبي) يعني: نام او همنام با پيغمبر است، مقصود، نام پيغمبر اسلام است، و لذا در كنار كلمهي (النبي) يك كلمهي «ص» گذاردهاند. در حالي كه شواهدي در دست است كه نشان ميدهند در نسخههاي چاپي قديم كتاب «بحار» گويا كلمهي «ص» وجود نداشته است. دليل اين گفتار آن است كه: دركتاب «بشارةالاسلام» تأليف مرحوم كاظمي كه در حدود 69 سال پيش نوشته شده و حديث مذكور را بتمامه، از كتاب «بحارالانوار» نقل نموده، تنها به ذكر جملهي (اسمه علي اسم النبي) اكتفا نموده و در كنار كلمهي «النبي» كلمهي «ص» كه منظور از آن صلي الله عليه و آله باشد، وجود ندارد. (1).
مؤيد ديگر:
ضمنا ناگفته نماند كه عين حديث سابقالذكر را، دانشمند محترم جناب ثقهي المحدثين، آقاي شيخ ذبيحالله محلاتي در كتاب «اخبار غيبيه» يا «كشفالمغيبات» كه در سال 1335 هجري شمسي به چاپ رسيده است در صفحهي 254 از كتاب «بحارالانوار» بطور خلاصه نقل نموده و عبارت عربي حديث را دربارهي فرمانرواي، «ايرانيان» اينگونه به فارسي ترجمه نموده است.«بزرگشان مردي است از اهل همدان، مستويالخلقه خوش خلق، رنگش تر و تازه، مژگانش بسيار، گردنش پهن، مويش كم، بيخ دندانش از هم جدا، چون سوار شود به بدري ماند كه از زير ابر ديده شود، «نامش نام پيغمبري است» منعوت و موصوف، لشكرش جمعي باشند بهترين جماعات در تصديق دين خدا و خضوع و خشوع، بر دشمنان ظفر يابند و آنها را هلاك نمايند». (2).
بنابراين اگر ما بخواهيم فاصلهي زماني بين اين ترجمه و چاپ جديد «بحارالانوار» را بدقت ارزيابي كنيم، درست در حدود 21 سال فاصله خواهد بود و از اينجا فهميده ميشود كه در چاپهاي قديم و قبلي «بحارالانوار» كه با دقت و بررسي علامهي مجلسي -عليهالرحمه- و غور و نكتهسنجيهاي وي در اخبار و آثار اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام
و با در دست داشتن نسخههاي كتابهاي متعدد و گوناگون صورت گرفته است، در كنار كلمهي (النبي) صلي الله عليه و آله وجود نداشته است.
و بهمين لحاظ هم بوده است كه صاحب كتاب «اخبار غيبيه» همانگونه كه ملاحظه فرموديد: اسمه (علي) اسم النبي را كه در نسخهي قديم بحار بوده است بعنوان «نامش، نام پيغمبري است» ترجمه نمودهاند.
اما افراد ديگري كه حديث مورد بحث را به مناسبتي در كتابهاي خود آورده و يا احيانا برخي از كتب حديث را ترجمه كردهاند، از اين نكتهي بسيار دقيق و مهم، غفلت ورزيده و بدون توجه (البته بدون اينكه كوچكترين مسامحه و قصوري در ترجمهي حديث روا داشته باشند) جملهي، اسمه علي اسم النبي را اينگونه ترجمه كردهاند كه نام وي، نام پيغمبر است.
و ظاهرا علت اينگونه ترجمهها، اختلاف الفاظ روايات در كتابها بوده است. و لذا برخي از نويسندگان جملهي عربي (اسمه علي اسم النبي) را به اين صورت ترجمه كردهاند كه: (بزرگشان مردي است از اهل همدان، اسم وي با اسم پيغمبر صلي الله عليه و آله) و خيلي سهل و آسان بدون اينكه تحقيقي در اين باره انجام دهند از اين مطلب مهم و پراهميت گذشتهاند.ولي بهرحال، ظاهرا حقيقت همان است كه ما گفتيم و جملهي (اسمه علي اسم النبي) در نسخههاي پيشين «بحار» بدون ذكر كلمهي «ص» بوده است، و از اينرو به نظر قاصر نويسندهي اين سطور، ترجمه دانشمند محترم آقاي محلاتي است از هر جهت قابل تقدير و از همه ترجمههاي ديگر بهتر و صحيحتر و عميقتر است زيرا:
اولا- همانگونه كه قبلا اشاره كرديم، روايت ابوبصير از امام صادق عليهالسلام دلالت دارد كه سيد بزرگواري پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام، حكومت ميكند و مردم را متوجه تقوا و پرهيزكاري مينمايد.
و ثانيا- جملهي: اسمه علي اسم النبي، ظاهرا اشاره به نام همان سيد است. و لذاست كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است: لشكرش بهترين جمعيتهايي هستند كه بدين خدا متدين گشته و به آن تقرب جستهاند.
و ثالثا- اينكه: هيچ مانعي ندارد كه سيد مزبور، اصالتا از موقعي كه آباء و اجداد
گرامش به ايران آمدهاند از همدان و پرورش يافتهي آن محيط بوده و يا اينكه ارتش و سپاه و لشكر را از همان منطقه تجهيز كرده و انقلابيون را از همان غرب كشور براي جنگ با دشمن اعزام كند.
و جالب اينكه: آنچه در حديث آمده است، يقدمهم رجل من همدان است يعني: آن كس كه جنگجويان متدين و تهيدستان شيعهي علي عليهالسلام را در جنگ رهبري مينمايد از اين منطقه آنها را به جنگ با دشمن گسيل ميدارد نه اينكه اهل همدان باشد و بطوري كه ملاحظه فرموديد كلمهي (اهل) در روايت نيامده است بلكه آنچه در روايت ذكر شده عبارت «رجل من همدان» است. و اين عبارت ابهام دارد. و معلوم نيست كه آيا او اهل همدان است يا اينكه جنگ و سپاهيان را از انجا هدايت ميكند.
ولي از جملهي ديگر حديث، كه حضرت فرموده است: (واي بر پيروان فرزندان عباس از جنگي كه در فاصلهي بين نهاوند و دينور، روي ميدهد) چنين استفاده ميشود كه سركوبي نهائي دشمن از منطقهي غرب كشور صورت خواهد گرفت. و البته خداوند داناتر و آگاهتر است.بهر صورت، نتيجهاي كه از مجموع گفتار گذشته به دست ميآيد اين است كه: آن كس كه در اين جنگ پيروز و غالب، و برنده و فاتح است، و دشمنان ايران و متجاوزان به كشور را نيست و نابود ميكند و آنان را بروز سياه مينشاند، هر كس كه باشد مطابق تحقيقاتي كه به عمل آمد نامش نام پيغمبري است. و مردي است بسيار شجاع، نيرومند با ايمان، ثابت قدم جليلالقدر، رفيعالمنزله و سابقهدار كه در بين مردم شهرت و محبوبيت فراوان دارد، و همهي اينها نكات مثبتي است كه ازكلمهي (يقدمهم) يعني: آنها را رهبري ميكند استفاده ميشود.
چه آنكه كلمهي (قدم) كه (يقدم) فعل مضارع از آن مشتق شده است گاهي به معني (سابقه) است چنانكه گفته ميشود (لفلان قدم في الاسلام، او قدم في الحرب) يعني فلان كس در اسلام يا در جنگ سابقه دارد.
و گاهي بمعني مقام و منزلت است، چنانكه در آيهي شريفه: ( وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا انَّ
لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ ) (1)يعني: و بشارت ده كساني را كه ايمان آوردهاند كه در نزد پروردگار خود منزلتي صادقانه دارند، همين معنا مراد است. و مقصود از (قدم صدق) مقام ارجمند واقعي، و پاداش حقيقي است.
و گاهي هم به معناي «پيشوا» و رهبر است. چنانكه در روايات متعددي كه در تفاسير شيعه و سني در ذيل آيهي شريفهي (و بشر الذين آمنوا) وارده شده، و قدم صدق را به شخص پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و يا ولايت علي بن ابيطالب عليهالسلام تفسير نموده، و مؤيد همين معنا است. (2).
كوتاه سخن آنكه، اگر ما بخواهيم واقعيات را بپذيريم، و در صدد بهانهجوئي و اشكالتراشي نباشيم، و با حقايق مسلم، عناد و لجاجت نداشته باشيم و به دنبال تضعيف اين روايت يا رد آن حديث نباشيم و راه را بر خود نبنديم، مسلم است كه جملهي (اسمه علي اسم النبي) در حديث فوقالذكر اشاره به نام يك شخصيت بزرگ سياسي اجتماعي و ديني است كه او رهبري تهيدستان شيعهي علي عليهالسلام را به عهده دارد و در نتيجه، دشمن را به شكست ميكشاند و جز خواري و سرشكستگي چيزي براي آنان باقي نميگذارد.
البته ناگفته نماند كه جملهي: «اسمه علي اسم النبي» كه در متن عربي حديث آمده، و معناي آن اين است كه: (نامش نام پيغمبري است، و يا اينكه: نامش همنام با پيامبر صلي الله عليه و آله است)، اندكي ابهام دارد.پس اگر عبارت اول درست باشد، ظاهرش آن است كه آن جمله به نام و نشان «سيدحسيني» نخستين رهبر زمينهساز، اشاره دارد.
و اگر عبارت دوم صحيح باشد معنايش آن است كه جملهي مزبور، به نام «سيدحسني» يعني همان سيدحسني معروف، و يا نام واقعي فرمانده سپاه او كه «شعيب بن صالح» خوانده ميشود، اشاره دارد. زيرا چنانكه از بعضي روايات استفاده ميشود نام «سيدحسني» و يا نام فرمانده سپاه او «محمد» ميباشد. و العلم عندالله.
ما قبلا وعده داديم كه از نظر اخبار و احاديث اسلامي ثابت خواهيم كرد كه رهبر نهضت ايرانيان و قائد دولت زمينهسازان حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام «سيدحسيني» و از اولاد سرور آزادگان جهان حضرت حسين بن علي عليهماالسلام است.
اينك موقع آن رسيده است كه به وعده خود وفا نموده و رواياتي كه دربارهي «حسيني» بودن آن سيد بزرگوار و انقلابي كمنظير رسيده است متذكر گرديم، تا صدق سخنان گذشته ما بر خواننده عزيز معلوم شده و به روشني دريابيم كه نخستين قيام كنندهاي كه در روايات آمده است از سرزمين شرق و خراسان: يعني از ايران، برميخيزد و با قيام اسلامي خود جهان را متزلزل و دنيا را دچار ترس و وحشت، و سياستمداران عالم را در حيرت و سردرگمي فرو ميبرد در حقيقت «سيد حسيني» و از ذريهي سالار شهيدان حضرت حسين بن علي عليهماالسلام است و ما در اين باره سخني بگزاف نگفتهايم.
اكنون براي تحقيق اين مطلب به نقل، و بررسي آن روايات ميپردازيم.
1- مرحوم علامهي مجلسي (ره) در كتاب نفيس «بحارالانوار» در يك حديث طولاني (يعني: حديث معراج) كه ما قسمتي از آن را در اينجا ميآوريم، از ابنعباس و او از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايتي را بدين صورت آورده است:
«پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: خداوند عالم جزء حوادثي و علائمي كه دربارهي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام در شب معراج به من اعلام نموده اين بود كه فرمود:
يا محمد! از جملهي عطاهائي كه بتو مرحمت فرمودهايم آن است كه: يازده مهدي و امام را كه از دودمان تو و از نسل فاطمه عليهاالسلام دختر تو ميباشند بيرون ميآوريم و آخر آنها كسي است كه «عيسي بن مريم» عليهالسلام پشت سر او نماز ميگزارد، او زمين را پر از عدل و داد ميكند چنانكه پر از ظلم و ستم شده باشد. من بوسيلهي او مردم را از سراشيبي سقوط نجات ميدهم و به شاهراه هدايت راهنمايي ميكنم و كوران و بيماران را شفا خواهم داد.عرض كردم: الهي اينها كه فرمودي در چه وقت ظاهر ميشود؟خطاب رسيد يا محمد! اين در وقتي است كه علم و دانش از ميان مردم برداشته
شود و جهل و ناداني آشكار گردد و قاريان قرآن بسيار و علم و عمل اندك، و قتل و كشتار فراوان، و فقهاي هدايت پيشه كم، و فقهاي ضلالت كيش و خيانتكار زياد و شعرا فراوان گردند، و امت تو قبرستانهاي خود را مسجد كنند و قرآنها را زينت داده و طلا كاري و رنگ آميزي كنند، و مساجد را نقاشي نمايند و ظلم و فساد بسيار شود و كارهاي زشت و ناپسند آشكار گردد و امت تو را به ارتكاب كارهاي ناپسند و ناستوده دستور دهند و آنان را از انجام كارهاي خوب و نيك باز دارند و فرمانروايان كافر، و سران آنها بيدين و زناكار، و فاجر، و دستياران آنها ستمگر، و صاحب نظران و مشاوران آنها فاسق باشند.
يا محمد! در آن موقع سه خسف (يعني فرورفتگي) در زمين روي خواهد داد يكي در سمت «مشرق» و يكي در سمت «مغرب» و يكي در «جزيرةالعرب» و شهر بصره به دست شخصي از دودمان تو كه اتباع و ياران او (زنجي باشند) خراب و ويران گردد.«و خروج رجل من ولد الحسين بن علي عليهماالسلام» و از جملهي آن علائم اين است كه: «مردي از اولاد امام حسين عليهالسلام (يعني: سيدحسيني) پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام قيام و انقلاب خواهد نمود» (1).
در اين حديث شريف بطوري كه ملاحظه ميفرمائيد، خداوند عالم با تمام صراحت به قيام مردي از دودمان حسين بن علي عليهماالسلام خبر داده و نهضت و انقلاب او را از جملهي علائم ظهور و قيام قائم آلمحمد صلي الله عليه و آله و نشانهي نزديكي انقلاب جهاني حضرت وليعصر -ارواحنا له الفداء- دانسته و جاي شك و ترديد براي طالبان حق باقي نگذارده است.
با اين توضيح و اصل روايت، همه چيز روشن و آشكار است ولي در عين حال، ممكن است خوانندهي عزيز به ما اشكال كند و بگويد: كساني كه در طول غيبت امام زمان عليهالسلام از نسل امام حسين عليهالسلام قيام كردهاند فراوانند، و معلوم نيست كه منظور از اين حديث از قيام مردي از فرزندان امام حسين عليهالسلام كداميك از سادات «حسيني» بوده است.
البته جواب اين پرسش بسيار واضح و آشكار است و نيازي به توضيح ندارد، زيرا بطوري كه ملاحظه نموديد خبر دهنده خدا، و مستمع و شنونده رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد
1) بحارالانوار ج 51 ص 70 و «اكمالالدين صدوق» ج 1 ص 363.
و پر واضح است كه وقتي خداوند عالم از نهضت كسي خبر ميدهد او يك شخص عادي نيست و قيامش را نيز خرد و كوچك نبايد شمرد، و هم چنين مسلم است كه چنين قيام و انقلابي با ساير قيامهائي كه در گذشته روي داده و يا در گوشه و كنار جهان اتفاق ميافتد امتياز و تفاوت بسيار دارد، چه آنكه هر انسان عاقلي بخوبي درك ميكند كه آن قيام و انقلابي كه خدا و رسولش از آن خبر ميدهند قهرا بايد نظير قيام پيامبران و مردان بزرگ الهي بوده، و آن چنان عظيم و وسيع و بزرگ باشد كه همهي جهان هستي را فرا گرفته و وضع دنيا مادي و اوضاع عالم را دگرگون ساخته و همهي جهانيان را از خواب غفلت و خرگوشي بيدار نمايد.
در هر صورت ترديدي نيست كه وجود و ماهيت چنين انقلابي غير از ساير انقلابها است و در يك محدودهي خاص محصور نميشود بلكه انقلابي عظيم، و پرآوازه، پر سر و صدا و جهانگير است و اين چيزي است كه عقل و انديشهي هر انسان عاقلي بدان گواهي ميدهد و نياز به استدلال ندارد.
در كتاب «نوراالانوار» فارسي كه در سال 1301 هجري در زمان ناصرالدين شاه قاجار به چاپ رسيده است، حديث معراج رسول خدا صلي الله عليه و آله را اينگونه آورده است:
يا محمد! در آن وقت سه خسف ميشود يكي در سمت مشرق، و يكي در طرف مغرب، و يكي در جزيرةالعرب (و مراد از او فرو رفتن زمين با اهل او به زمين است، يا فرو بردن زمين اهل خود را به زمين ميباشد) و خراب شدن بصره است به دست يكي از ذريه تو كه اتباع او (زنجي) باشند (و خروج مردي است از اولاد حسين بن علي عليهماالسلام كه بيرون ميآيد و ادعاها ميكند كه موجب فتنهي عالم خواهد بود). (1).
بطوري كه ملاحظه ميفرمائيد: قسمت آخر اين حديث: با اينكه همان حديث ابنعباس است، با حديثي كه مرحوم علامهي مجلسي -اعلي الله مقامه- در كتاب «بحار» آورده متفاوت است. و از اين حديث يعني: حديث كتاب «نورالانوار» چنين برميآيد كه:
1) نورالانوار، نور هشتم، علامت چهلم، متأسفانه اين كتاب شمارهي صفحه ندارد.
صاحب كتاب نورالانوار، مآخذ و مداركي در دست داشته است كه آن مدارك و مآخذ در اختيار علامهي مجلسي - عليه الرحمه - نبوده است زيرا در حديث كتاب «بحار» تنها به خروج مردي كه از فرزندان امام حسين عليهالسلام است اشاره شده در حالي كه در كتاب «نورالانوار» علاوه بر «حسيني» بودن آن سيد انقلابي به خواستهها و علت قيام آن سيد نيز فيالجمله اشاره شده است.
2- يوسف بن يحياي شافعي در كتاب «عقدالدرر» در موضوع «زمينهسازان حكومت جهاني مهدي عليهالسلام) حديثي را از اميرمؤمنان عليهالسلام بدين صورت نقل كرده است:« عَنْ عَلِيٍّ عليهالسلام قَالَ : يَخْرُجُ رَجُلٍ قَبَّلَ الْمَهْدِيِّ عليهالسلام مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ بِالْمَشْرِقِ ( وَ فِي نُسْخَةٍ بِأَهْلِ الْمَشْرِقِ ) يُحْمَلُ السَّيْفِ عَلِيِّ عَاتِقِهِ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ - وَ قِيلَ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ شَهْراً - يُقْتَلُ وَ يُمَثِّلُ وَ يَتَوَجَّهُ الي بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَلَا يَبْلُغُهُ ( أَحَدُ ) حتي يَمُوتَ » (1).
علي بن ابيطالب عليهالسلام فرمود: پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام مردي از خاندان آن حضرت در مشرق زمين (و در نسخهاي با كمك مردم مشرق) قيام ميكند و مدت هشت ماه- و گفته شده هيجده ماه - شمشير را به روي دوش ميگذارد، و گروهي را ميكشد و از گروهي انتقام ميگيرد، و سپس متوجه بيتالمقدس ميشود و تا بميرد هيچكس به مقام و مرتبهي او نميرسد.
آنچه از اين حديث استفاده ميشود اين است كه: آن شخصي كه از طرف مشرق زمين قيام ميكند و قيام او پيشاپيش ظهور حضرت مهدي عليهالسلام است سيد و هاشمي و از خاندان خود آن حضرت (يعني: سيديحسيني است) و البته ناگفته پيداست و ترديدي نيست كه حجت قائم -عجل الله تعالي فرجه- از نسل امام حسين عليهالسلام و از ذريهي پاك آن حضرت است، و بنابراين كسي هم كه از خاندان خود آن حضرت باشد منسوب به حسين بن علي عليهماالسلام و در نتيجه: (سيدحسيني) خواهد بود.
تحقيقي پيرامون حديث:
اين حديث را علي متقي هندي هم در كتاب «البرهان في علامات مهدي آخر
1) عقدالدرر ص 129.
الزمان» در باب چهارم حديث چهارم، چاپ تهران صفحهي 103 ذكر نموده و بجاي هشت ماه - هيجده ماه- نوشته و در آخر آن چنين آورده است (فلا يبلغه حتي يموت) يعني: سپس متوجه بيتالمقدس ميشود و پيش از آنكه به آنجا برسد ميميرد، و در اين ميان كلمهي (احد) كه تماميت معناي حديث، بآن بستگي دارد، در نقل ايشان ديده نميشود، در صورتي كه اگر كلمهي (احد) در حديث وجود داشته باشد معناي آن، همان چيزي است كه ما در ترجمهي خود راجع به حديث مذكور آورديم.
از علي متقي هندي كه بگذريم، جلالالدين سيوطي نيز كه اين حديث را در كتاب «الحاوي للفتاوي» (1)از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است، باز هم كلمهي (احد) در نقل ايشان هم وجود ندارد.
در كتاب «بشارةالاسلام» هم كه مرحوم كاظمي روايت مذكور را از (ابنحجر) نقل كرده است باز هم كلمهي (احد) در روايت ديده نميشود. (2).
و عجيب اين است كه: با اينكه همهي اين نقلها به «حسيني» بودن آن سيد انقلابي دلالت ميكند، هيچيك از نويسندگان اين كتابها هيچگونه توضيحي پيرامون حديث مذكور ندادهاند در حالي كه بدون ترديد براي همهي آنها مشخص بوده است كه اين سيدحسيني، همان سيدي است كه از مشرق قيام ميكند.بهرحال: نبودن كلمهي (احد) در متن حديث مزبور كه با نبودن آن تغيير عمدهاي در معناي حديث حاصل ميشود از سه حال، خارج نيست.
يا اينكه كلمهي (احد) سهوا از قلم علي متقي هندي و جلالالدين سيوطي، و ابنحجر افتاده است، و يا اينكه نسخههايي كه اين آقايان حديث مذكور را از روي آن نقل كردهاند به همين صورت بوده است، و يا اينكه خداي نخواسته اعمال غرض نموده و مرض بر آنها مستولي شده و كلمهي (احد) را متعمدا از متن حديث ساقط كردهاند، و خدا به حقيقت حال داناتر است.
در هر صورت، مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه- كه اين حديث را در قسمت اول كتابش، بنام «الملاحم و الفتن» در باب 132 بصورت مفصلتري آورده است پس از
نقل اصل حديث، چنين ميگويد: من اين حديث را اينگونه يافتم ولي به نظر من صحيح نيست.
در اينجا لازم است نخست حديث ديگري را كه در رابطه با حديث مورد بحث است بياوريم و سپس آن حديث مورد نظر را نقل كنيم، تا با مقايسهي اين دو حديث نتيجه مطلوب حاصل ميگردد.
در مورد حديثي كه در ارتباط با حديث مورد بحث ميباشد، مرحوم سيد طاووس - عليه الرحمه- روايتي را از اميرمؤمنان عليهالسلام بدين صورت نقل كرده است.
«زر بن حبيش ميگويد: از علي عليهالسلام شنيدم كه ميفرمود: خداوند فتنهها را بوسيلهي مردي از ما خانواده فرو مينشاند، كه او آنها را (يعني: مردم آن زمان را) خوار و ذليل مينمايد، او جز شمشير چيزي به آنها نميدهد، و مدت هشت ماه شمشير خود را بدوش گذارده (از آنها) ميكشد، تا اينكه كار بجائي ميرسد كه مردم ميگويند: بخدا قسم اين مرد از فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيست، اگر او از فرزندان فاطمه عليهاالسلام بود بما رحم ميكرد، او كار (بنيعباس) و (بنياميه) را ساخته و آنها را خلاص ميكند». (1).
اين حديث شريف گرچه با حضرت مهدي عليهالسلام قابل انطباق است ولي بطوري كه ملاحظه خواهيد نمود برخي از پژوهشگران و صاحب نظران، مانند مؤلف كتاب «الاشاعه» و برخي ديگر معتقدند كه اين حديث دربارهي خروج آن مرد هاشمياي است كه پيش از ظهور حضرت وليعصر عليهالسلام قيام ميكند، و پيوسته در جنگ و نبرد است تا زماني كه حضور حضرت مهدي عليهالسلام شرفياب شده و تسليم حضرت گردد.
و اما در مورد حديث مورد بحث: مرحوم سيد بن طاووس آن را بدين گونه آورده است:«هيثم بن عبدالرحمان ميگويد: آن كسي كه از علي عليهالسلام شنيده بود براي من نقل كرد كه: موقعي كه سفياني لشكري بسوي حضرت مهدي عليهالسلام فرستاد و زمين (بيداء) آنها را در خود فرو برد و اين خبر به اهل شام رسيد به فرمانرواي خود ميگويند: مهدي عليهالسلام
1) الملاحم و الفتن ج 1 ص 66 باب 134.
ظاهر شده و خروج كرده و تو بايد با او بيعت كني و از او اطاعت نمائي وگرنه تو را ميكشيم، فرمانرواي شام بيعت خود را براي آن حضرت ميفرستد، بعد از آن مهدي عليهالسلام سير ميكند تا داخل بيتالمقدس ميشود و خزينهها در اختيار آن حضرت قرار ميگيرد و عرب و عجم، و اهل «حرب» (كه شايد مقصود طايفهي بنياميه، و يا فتنهجويان و جنگافروزان باشند) و روم (كه ظاهرا مقصود از آن يهود ميباشد) و غير از آنها بدون جنگ و خونريزي مطيع آن حضرت ميشوند، تا اينكه در (قسطنطنيه) و نواحي آن مسجدهايي بنا ميكند.
و پيش از ظهور حضرت مردي از اهلبيت او با همياري و كمك مردم مشرق خروج نموده و مدت هشت ماه شمشير را بر دوش گرفته و عدهاي را ميكشد و از برخي ديگر انتقام ميگيرد، و متوجه بيتالمقدس ميشود و قبل از اينكه به بيتالمقدس برسد ميميرد). (1).
سيد بن طاووس -عليه الرحمه- پس از نقل اين حديث ميگويد: من اين حديث را اينگونه يافتم ولي بنظر من صحيح نيست.
مؤلف گويد: از اظهار نظر مرحوم سيد طاووس چنين فهميده ميشود كه هم قسمت اول حديث، و هم قسمت آخر آن، درنظر ايشان مورد شك و ترديد است و واقع مطلب هم همان است كه ايشان فرمودهاند:
چه آنكه نگارنده نيز تا مدتها در اين انديشه بود كه اگر مقصود اين حديث، از: (قيامكنندهاي كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام قيام ميكند) همان سيدي باشد كه بعنوان (سيدحسني) شهرت پيدا كرده و مشهور شده است، كه او مطابق بسياري از روايات و بلكه صريح برخي از روايات است كه تسليم كنندهي پرچم فتح و پيروزي و حكومت اسلامي به امام زمان عليهالسلام است. پس چگونه اين حديث ميگويد: او متوجه بيتالمقدس ميشود ولي به آن نميرسد. پيوسته در اين انديشه بودم تا اينكه هنگام بررسي احاديث مربوط به زمينهسازان دولت مهدي عليهالسلام ديدم آقاي دكتر- «عبدالفتاح محمدالحلو» محقق كتاب «عقدالدرر» در پاورقي متعلق به حديث مذكور، در آن كتاب
1) الملاحم و الفتن ج 1 ص 66، 65 باب 132.
نوشته است (في، ب: زيادة: احد).
يعني: هنگام مقابلهي كتاب «عقدالدرر» با نسخههاي خطي آن در وقت تصحيح كتاب ديدم كه در نسخهي خطي (ب) كلمهي (احد) زيادي آمده است. و گويا ايشان چنين پنداشته است كه چون اين كلمه در نسخههاي خطي ديگري وجود ندارد پس اين كلمه زائد است. در حالي كه چنين نيست و اين كلمه قطعا جزء حديث است.
و عجيب است كه: اين محقق دانشمند، كلمهي (احد) را در حديث مزبور زيادي دانسته در حالي كه خود ايشان در مقدمهي كتاب «عقدالدرر» با تعبيري كه در مورد مقابلهي اين كتاب با ساير نسخههاي خطي آن بكار برده است ميگويد: «نسخهي (ب) بهترين و نيكوترين نسخههاي خطي است كه مورد استفاده و بهرهبرداري قرار گرفته است». (1).
به هر حال، به نظر نگارنده اگر عبارت آخر حديث مذكور «فلا يبلغه احد حتي يموت» يعني: «تا بميرد هيچكس به مقام و مرتبهي او نميرسد» درست باشد، منظور از آن سيد همان سيدحسني مشهور است كه بعد از ظهور با امام عليهالسلام در كوفه بيت مينمايد.
و اگر عبارت «فلا يبلغه حتي يموت» يعني: «قبل از آنكه به بيتالمقدس برسد ميميرد» درست باشد، ظاهرا- والله أعلم- منظور از او صاحب اصلي انقلاب و قيامكنندهي در خراسان يعني همان سيدحسيني مورد بحث است.
اما حديث «زر بن حبيش» از اميرمؤمنان عليهالسلام كه در آن آمده است: «- آن مرد هاشمي - كار بنياميه و بنيعباس را ساخته و آنها راخلاص ميكند» اگر منظور از او شخص حضرت قائم عليهالسلام نباشد، بدون ترديد ميتوان گفت كه مقصود همان سيدحسني خراساني است.
و اما اينكه مرحوم سيد بن طاووس -عليه الرحمه- پس از نقل حديث مزبور فرموده است: من اين حديث را اينگونه يافتم ولي به نظر من صحيح نيست اين هم يك مطلب حقي است كه ترديدي در آن وجود ندارد، زيرا همانگونه كه توضيح داديم، آنچه مرحوم سيد از ساير أخبار ديگر فهميده، اين بوده است كه سيدحسني و يا هاشمي خراساني طبق
1) عقدالدرر ص 127 طبع مصر و مقدمهي كتاب عقدالدرر.
اخبار وارده تسليم كننده پرچم فتح و پيروزي به امام زمان عليهالسلام است، پس چگونه است كه اين حديث ميگويد: او ميميرد و به مهدي نميرسد، از اينرو فرموده است كه من اين حديث را اينگونه يافتم و به نظر من صحيح نيست.
3- باز هم، يوسف بن يحياي شافعي در موضوع (زمينهسازان حكومت جهاني مهدي) روايتي را از عبدالله بن عمرو (كه ظاهرا عبدالله عمروعاص است) بدين صورت نقل كرده است:
«عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيهالسَّلاَمُ مِنْ قِبَلِ اَلْمَشْرِقِ وَ لَوِ اسْتَقْبَلَتْهُ الْجِبَالُ هَدَمَهَا وَ اتَّخَذَ فِيهَا طُرُقاً»
(از عبدالله بن عمرو، روايت شده كه: مردي از فرزندان امام حسين عليهالسلام از جانب مشرق قيام ميكند، كه اگر كوهها با او روبرو شوند، آنها را خراب كرده و در ميان آنها براي خود راه درست ميكند).
از اين حديث نيز مانند حديث سابق استفاده ميشود كه قيام كنندهي از مشرق «سيد» و از نسل امام حسين عليهالسلام و بالاخره سيدحسيني است.
بنابراين، نتيجهاي كه از سه حديث مذكور و هم چنين احاديثي كه قبلا در اين زمينه آوردهايم، بدست ميآيد اين است كه:
آن قيام كنندهي شرق، و آن مرد عظيم انقلابي، و آن شخصيت كمنظيري كه براي آزادي قدس عزيز متوجه بيتالمقدس ميشود و به آن نميرسد، و آن انسان مجاهد نستوهي كه اگر با كوهها روبرو شود آنها را خراب ميكند و در ميان آنها براي خود راه و جاده درست ميكند و آن سيدي كه پيش از ظهور حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه- ظاهر ميشود و زمينهي حكومت جهاني آن منتظر موعود را فراهم ميآورد «سيدحسيني» و از نوادگان سالار شهيدان و سرور آزادمردان جهان حضرت حسين بن علي عليهماالسلام است.
و از ظاهر عبارات سه حديث مذكور، و بخصوص ظاهر عبارت اخير كتاب «نورالانوار» كه ميگويد: از جملهي علائم ظهور: «خروج مردي است از اولاد امام حسين عليهالسلام كه بيرون ميآيد و ادعاها ميكند كه موجب فتنه عالم خواهد بود». چنين استفاده ميشود كه: اين سيدحسيني همان نخستين رهبر انقلابي ايرانيان است كه زبانزد خاص و عام است و همهي مردم مسلمان جهان كم و بيش با نام او آشنايي دارند، زيرا:
اولا - كليهي صفات و خصوصياتي كه در تمام روايات بحث آمده است با او منطبق ميشود، و اوست كه در ايران قيام ميكند و مردانه دامن همت ميبندد، و به انقلابي بس عظيم و بزرگ دست ميزند، و مردم را بسوي حق دعوت مينمايد، و با سپاهيان متجاوز عراق ميجنگد و آنها را از ايران بيرون ميافكند و هم اوست كه انقلاب بيمانندش بازتاب گستردهاي در سرتاسر جهان هستي و زندگي مادي انسانها پيدا ميكند، و همواره در جهت خلاف دولتهاي استعمارگر شرق و غرب قدم برميدارد و كليهي مسلمانان جهان را بسوي حق، و بكار بستن تعليمات اسلامي و فرامين نجاتبخش آسماني قرآن كريم و آئين محمدي صلي الله عليه و آله فراميخواند، و دامهاي خطرناكي را كه استعمارگران براي به اسارت كشيدن ملتها و دولتهاي مسلمان منطقه و كشورهاي عربي خاورميانه گستردهاند، به آنان گوشزد مينمايد، و بار كارشكنيها و مخالفتهاي مخالفين، و سرسپردگان دولتهاي كشورهاي عربي و استعماري از داخل و خارج مواجه ميگردد.
و ثانيا- هموست، كه چون انقلاب اسلامي وي در ايران به پيروزي رسيد و برنامههاي اصلاحي خود را در داخل كشور آغاز نمود و به اين اقدام شجاعانه و فداكارانه و در عين حال ضداستعماري دست يازيد، و تلاش پيگير خود را براي تجديد هماهنگي و يكپارچگي مسلمانان و اتفاق و اتحاد آنان آغاز نمود، آن چنان قلدرها و قدرتطلبها و زورگوها را به هيجان ميآورد و ناراحت ميكند كه استعماگران و استعمارزدگان و استثماركنندگان و استحمارشوندگان عموما با كمال گستاخي و بيشرمي بخيال خام خود براي سقوط رژيم اسلامي وي و برگرداندن وضع سابق، به هر دري ميزنند و بهر وسيلهاي متوسل ميشوند و هر حيله و نيرنگي را بكار ميبندند تا آنجا كه كار را به جنگ و خونريزي و آدمكشي و ويرانگري ميكشانند و جنگي ناخواسته و خانمانسوز را بر او تحميل مينمايند.
نتيجه:
با توجه به تمام مطالبي كه تا اينجا در رابطه با رهبري نهضت، و حدود جغرافيائي منطقهي قيام، و نظريات دانشمندان دربارهي «هاشمي خراساني» و هم چنين نقش
اعتقادي و مذهبي و تبليغي شهر مقدس قم در آستانهي ظهور آورديم، اين معنا به خوبي روشن ميشود كه حركت انقلابي ايرانيان براي زمينهسازي حكومت جهاني مهدي عليهالسلام بسان يك حركت زنجيرهاي است كه در مرحلهي اول، توسط سيد بزرگواري از دودمان اهلبيت عليهمالسلام، و در آخرين مرحله به وسيلهي سيد ديگري به عنوان «هاشمي خراساني» و يا «سيدحسني» صورت خواهد گرفت كه وي آخرين شخصيتي است كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام در ايران حكومت كرده و يا معاصر با آخرين فردي است كه در آن زمان، فرمانرواي ايرانيان خواهد بود.
بنابراين، سيد خراساني شخصيتي است كه اندكي پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام به عنوان رهبر سياسي در بين ايرانيان ظاهر خواهد شد و از جملهي ياران صديق و فداكار حضرتش خواهد بود و زمينهي ظهور و حكومت آن حضرت را فراهم خواهد آورد و در نهضت ظهور مقدسش شركت خواهد جست و پرچم حكومت اسلامي خويش را به دست تواناي حضرت مهدي عليهالسلام خواهد سپرد.
و اينك براي اينكه با ويژگيها و خصوصيات نهضت اين سيد بزرگوار و نقش رهبري او در دوران ظهور آشنا شويم، پس از توضيح كوتاهي كه در مورد نخستين مرحلهي قيام زمينهسازان خواهيم آورد، به برخي از رواياتي كه دربارهي خروج او از مشرق و سرزمين خراسان رسيده است، اشاره ميكنيم.
بر اساس روايات بسيار زيادي كه در منابع معتبر شيعه و سني در مورد ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام آمده است، ترديدي نيست كه انقلاب و حركت ظهور آن بزرگوار بعد از فراهم شدن مقدمات و آمادگيهاي منطقهاي و جهاني از مكهي معظمه آغاز ميشود.و طبق بيان روايات، در سطح جهاني، نبردي سخت بين روميان (يعني: غربيها) و بين تركان و يا هواداران آنها كه ظاهرا روسها باشد به وجود ميآيد كه سرانجام به جنگ جهاني منجر ميگردد.
اما در سطح منطقه، دو حكومت هوادار آن حضرت در سرزمين ايران و يمن تشكيل خواهد شد كه ياران ايراني حضرتش - صاحبان پرچمهاي سياه - مدتي قبل از
ظهور، حكومت اسلامي خويش را بنياد نهاده و درگير جنگي طولاني ميشوند كه سرانجام- طبق بعضي از روايات و نظريهي برخي از دانشمندان - در آن پيروز ميگردند. (1).
و آنگاه بعد از مدتي كه زمان آن در روايات مشخص نشده است، اندكي پيش از ظهور آن بزرگوار، در بين ايرانيان دو شخصيت انقلابي با عنوان: سيدخراساني، رهبر سياسي، و شعيب بن صالح، فرماندهي نظامي او، ظاهر شده و ايرانيان تحت رهبري اين دو تن، نقش مهمي را در حركت ظهور آن حضرت ايفاء خواهند نمود.
بنابراين، براساس روايات وارده، حكومت زمينهسازان ايراني به دو مرحلهي مشخص تقسيم ميشود: مرحلهي اول، آغاز نضهت آنان به وسيلهي مردي از شهر مقدس «قم» خواهد بود كه قيام بيسابقهي وي سرآغاز امر ظهور مهدي عليهالسلام است، چه آنكه روايات شريفه گوياي اين مطلب است كه «آغاز نهضت آن حضرت از ناحيهي مشرق زمين است». (2).
همچنين از برخي روايات و شواهد و قرائن موجود در منابع شيعه و سني، چنين استفاده ميشود كه مدتي قبل از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام و پيش از خروج خراساني، مردي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام، در ايران قيام ميكند و پرچم هدايت را از سرزمين شرق و خراسان به اهتزاز درميآورد و رژيم 2500 سالهي پادشاهي را سرنگون ميسازد، و ايران را از شر ابرقدرتها نجات ميدهد، و حكومتي بر اساس آرمانهاي اسلامي تشكيل ميدهد، و به طور طبيعي زمينهي حكومت واحد جهاني اسلام و ظهور حضرت مهدي عليهالسلام را فراهم ميآورد و در دوران حكومت چند سالهي خويش درگير جنگي نابرابر ميشود....
و گرچه رواياتي كه در مورد حركت انقلابي اين سيد بزرگوار در كتب روائي شيعه و سني وارد شده، تا اندازهاي محدود و مختصر، و متأسفانه عبارات و الفاظ برخي از آنها كه از منابع اهل سنت نقل شده است، مضطرب، و مشوش و اشتباهبرانگيز است كه بر خروج سه انقلابي ايراني كه پيش از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام در صحنهي سياست
ايران ظاهر ميشوند، دلالت ميكند، ولي با اين همه از مجموع آنها خروج سيدي بزرگوار از نوادگان اهلبيت عليهمالسلام كه پيشاپيش ظهور حضرت مهدي عليهالسلام در ايران قيام خواهد نمود و قيام او يكي از نشانههاي بارز ظهور خواهد بود، به خوبي استفاده ميشود.
به هرحال، جريان خروج، و قيام پر جوش و خروش اين سيد بزرگ انقلابي كه به تفصيل بعد از نقل حديث هفتم در همين بحث در آيندهي نزديك خواهد آمد، چنين است كه:وي بر اثر مشاهدهي ظلم و ستم فرمانروايان ظالم و خلافكاريهايي كه بر خلاف مصالح مسلمين در ايران انجام ميشود به انقلابي عظيم و وسيع و گسترده و همه جانبه دست ميزند و سرانجام بر اثر مقاومت و استقامتي كه از خود نشان ميدهد، با كمك و مساعدت جمعي از مردم مؤمن و متدين ايران به پيروزي ميرسد و زمام امور كشور را به دست ميگيرد.
و چون هدفي عالي دارد و مقصدش ترويج دين و ترقي اسلام است ابرقدرتها و طاغوتصفتها و جبارمسلكان از پيروزي و انقلاب اسلامي وي احساس خطر ميكنند و از چهار گوشهي جهان همهي تبليغات تبليغچيان استعمار عليه وي متمركز ميگردد.
ولي وقتي كه ديدند تبليغات سوء آنان همه نقش برآب ميشود، حكام خود فروختهي بغداد را به جنگ با او وادار ميكنند تا مگر بدين وسيله بتوانند از انقلاب اسلامي وي جلوگيري نمايند، و او نيز مردانه وارد ميدان ميشود و ميجنگد و مبارزه ميكند تا اينكه سرانجام پس از چند سال جنگ و مبارزه و دفاع از حريم كشور اسلامي خويش، دعوت حق را لبيك ميگويد و از دنيا ميرود. (1).
آنچه تا بدينجا گفته شد، خلاصهاي بود از مرحلهي اول حكومت زمينهسازان در ايران، طبق برداشتي كه از مجموع روايات و شواهد و قرائن در اين باره ميتوان داشت. (2).
و اما مرحلهي دوم، ظاهر شدن دو شخصيت موعود به عنوان سيدخراساني، رهبر سياسي، و شعيب بن صالح فرمانده نظامي اوست كه در بسياري از روايات از اين دو شخصيت با همين اسم و عنوان ياد شده است.
روايات، بيانگر اين است كه ظاهر شدن خراساني و شعيب در اثناي جنگ ايرانيان به وقوع ميپيوندد، به گونهاي كه آنها در اثر طولاني شدن جنگ، سيدخراساني را به عنوان سرپرستي امور اجتماعي و سياسي خود برميگزينند، و زماني كه وي رهبري ايرانيان را پذيرفت، با ايجاد وحدت كلمه در صفوف نيروهاي مسلح، سردار رشيد خود «شعيب بن صالح» را به عنوان فرماندهي كل نيروهاي مسلح، تعيين ميكند.
آنچه از مجموع روايات استفاده ميشود اين است كه: اين دو شخصيت از ياران فداكار حضرت مهدي عليهالسلام بوده و مقارن ظهور مبارك آن حضرت از ايران ظاهر ميشوند و در نهضت ظهور حضرتش شركت ميجويند و لشكريان متجاوز سفياني را شكست ميدهند و براي آزادي قدس رهسپار بيتالمقدس ميشوند.
نكتهي قابل توجه اينكه: در تعدادي از روايات، زمان آخرين مرحلهي زمينهسازي ايرانيان كه متصل به ظهور حضرت مهدي عليهالسلام است از هنگام خروج شعيب بن صالح تا زمان ظهور حضرت مهدي عليهالسلام، مدت هفتاد و دو ماه تعيين گرديده است.
اما آنچه مشكل به نظر ميرسد شناخت مراحل ديگر حكومت زمينهسازان در فاصلهي بين آغاز حكومت آنان به وسيلهي مردي از اهل قم و بين خروج سيدخراساني و شعيب بن صالح است، كه اين، در حقيقت بخشي نامعلوم از سلسله روايات مربوط به زمينهسازان است. هر چند در برخي از روايات مانند روايت امام باقر عليهالسلام، اشارههايي در اين زمينه وجود دارد كه اين فاصله از عمر معمولي يك انسان فراتر نميرود. (1).
به هر حال آنچه از روايات اهلبيت عليهمالسلام در اين باره در منابع و مآخذ
1) در ضمن حديثي از امام باقر عليهالسلام آمده است كه فرمود: «...اگر من آن زمان را درك ميكردم خود را براي صاحب اين امر نگه ميداشتم». آنچه از اين فرمايش امام باقر عليهالسلام فهميده ميشود اين است كه: فاصلهي بين خروج اهل مشرق و ظهور حضرت مهدي عليهالسلام از عمر معمولي يك انسان بيشتر نخواهد بود. و العلم عندالله. (غيبت نعماني، ص 273، ح 50، باب - و بحارالانوار، ج 52، ص 243، ح 116.
شيعه و سني نقل شده روايات فراواني است كه ما برخي از آنها را در گذشته در موارد متعددي در متن كتاب تقديم خوانندگان گرامي نموديم و برخي از آنها را در اينجا به عنوان نمونه ميآوريم، و در حد امكان به اندازهي فهم قاصر خود مطالب مبهم آن را توضيح ميدهيم، و مسئوليت آنرا به عهدهي راويان و ناقلان اخبار ميگذاريم، و باز هم تكرار ميكنيم كه رواياتي كه ما در اينجاميآوريم، تنها به يك شخصيت انقلابي معين مربوط نميشود، بلكه بين سه انقلابي ايراني مشترك است كه هويت يكايك آنها به طور دقيق مشخص نيست و انشاالله در مباحث آينده ويژگيهاي آنان بر همگان روشن خواهد شد.
و اكنون با در نظر گرفتن مطالب گذشته، براي اينكه تصوير روشني از آغاز و انجام قيام زمينهسازان و نقش صاحبان پرچمهاي سياه در دوران ظهور حضرت مهدي عليهالسلام، داشته باشيم، به برخي از روايات واردهي در اين موضوع كه بطور عموم بر نهضت زمينه سازان ظهور، از سرزمين ايران دلالت دارد، اشاره ميكنيم:ولي پيش از آنكه روايات مربوطه را متذكر گرديم بايد توجه داشته باشيم، براي اينكه بتوانيم سخنان پيشوايان معصوم عليهمالسلام را بطور صحيح درك كنيم لازم است خود را دقيقا قبل از وقوع جريان انقلاب، فرض نموده و قدم به قدم پا به پاي سخنان معصومين عليهمالسلام پيش برويم، و در نظر داشته باشيم كه بيشتر رواياتي كه در اين باره آمده است بطور سربسته و مختصر، و برخي هم نوعي صراحت در آنها ديده ميشود و اينك روايات:
حديث اول:
در يك حديث كوتاه و مختصري كه دربارهي انقلاب اسلامي «ايرانيان» و رهبر ديني آنان از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده روايتي بدين صورت آمده است:
« بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الي عَمِّهِ الْعَبَّاسِ وَ الي عَلِيِّ بْنِ أبيطالب عليهالسلام فَأَتَيَاهُ فِي مَنْزِلِ امسلمه فَقَالَ فِيمَا قَالَ : فاذا غَيْرَةُ سُنَّتِي يَخْرُجُ ناصرهم مِنْ أَرْضِ يُقَالُ لَهَا « خُرَاسَانَ » برايات سُودُ ، فَلَا يَلْقَاهُمْ أَحَدُ الَّا هزموه وَ غُلِبُوا عَلَيَّ مَا
فِي أَيْدِيهِمْ حتي تَقَرَّبَ راياتهم بيتالمقدس» (1).
پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله كسي را به دنبال عمويش «عباس» و پسرعمويش «علي بن ابيطالب عليهالسلام» فرستاد، و آنها را خواست. و اين دو نفر در منزل امسلمه به ديدار رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند. و پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله با آنها گفتگو نمود و در ضمن سخنانش در حالي كه روي سخنش با آن دو نفر بود چنين فرمود:
زماني كه سنت مرا تغيير دادند، يار و ياور اين خانواده از سرزميني كه آنرا «خراسان» مينامند با «پرچمهاي سياه» قيام خواهد كرد هيچكس در موقع جنگ و نبرد با آنان روبرو نميشود مگر آنكه آنها او را شكست ميدهند، و بر آنچه در دست دشمنانشان قرار دارد (از سلاح و غنائم جنگي و يا حكومت و سلطنت) چيره و غالب ميشوند، تا جائي كه سرانجام «پرچمهاي آنان» يعني: لشكريان و سپاهيانشان به بيتالمقدس نزديك ميشوند.»
اين حديث شريف كه از پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله نقل شده در حقيقت شرح حال قيام، و بيان اجمالي نهضت گروهي از مردم مؤمن و متدين و انقلابي ايران زمين، به رهبري مردم مصمم و شكست ناپذير است كه هر كدام از جملههاي پر محتواي آن درخور دقت و امعان نظر و بيانگر يك واقعيت تاريخي از رويدادهاي سهمگين آينده پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله در طول تاريخ و جهان اسلام است كه در پيرامون هر يك از آن رويدادهائي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است از ديگر امامان معصوم عليهالسلام نيز دهها و صدها حديث و روايت نقل شده و از مجموع آن نكات بسيار دقيق و مثبتي بدست ميآيد كه ما باندازهي فهم قاصر و اطلاع ناقص خود آنها را توضيح ميدهيم.
نكتهي اول اينكه: رسول خدا صلي الله عليه و آله در اين حديث فرموده است: «چون سنت مرا تغيير دادند يار و ياور اين خانواده از سرزميني كه آن را خراسان مينامند با پرچمهاي سياه قيام خواهد كرد.»
آنچه از اين جمله استفاده ميشود اين است كه: نخست پس از گذشت سالها از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و مسلمان شدن ايرانيان، در سرزمين خراسان يعني ايران، طاغوتيان زمان و زور مداران جهان در يك زمان خاص و دوران بخصوصي، ميكوشند
1) ابراز الوهم المكنون، ص 570 چاپ دمشق سال 1347 هجري حديث 59.
تا با سفسطه بازي و دسيسه چيني و مغلطهكاري، و يا با زور و فشار و قلدري به كمك ايادي مرموز و دست نشاندگان مزدور خود در «ايران» قوانين آسماني قرآن كريم و برنامههاي جاويد و جامع اسلام عزيز را تغيير دهند.
و چون آنان خود را براي تغيير دادن فرامين الهي و سنت پا بر جاي محمدي صلي الله عليه و آله در اين نقطه حساس جهان آماده ميكنند و دست بكار ميگردند در همان موقع و يا اندكي پس از آن، مردي وارسته و دلسوز و روشن ضمير، و انساني مؤمن و بيدار و آگاه و شجاع (كه البته در اين حديث بنام و نشان او اشارهاي نشده و بطور سربسته از نهضت او پيشگوئي شده است) از همين سرزمين خراسان، يعني: از ايران، بپا ميخيزد و قيام ميكند و در برابر توطئهگران قد علم مينمايد، و فرياد برميآورد و با فرياد خود مردم مسلمان ايران و جهان را بياري دين خدا فراميخواند، و در نتيجه كساني هم دعوتش را اجابت مينمايند و دور او جمع ميشوند كه شعارهاي مخصوص و ويژهاي دارند و شعارهايشان هم پرچمهاي سياه است. (1).
و بالاخره بطور دسته جمعي، برهبري همان مرد دلسوز و وارسته قيام ميكنند و پس از مدت زماني در اثر مقاومت و استقامت و پايداري و مبارزه پيگير به پيروزي ميرسند و سرانجام زمام امور مملكت، و سرنوشت كشور اسلامي خود را به دست ميگيرند.
نكتهي دوم اين كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «هيچكس در موقع جنگ و نبرد با آنان روبرو نميشود، جز اينكه شكست ميخورد و ايرانيان بر آنچه كه در دست دشمنانشان قرار دارد غالب ميشوند»
آنچه از اين جمله فهميده ميشود اين است كه: چون مردم مسلمان ايران، برهبري همان مرد دلسوز انقلابي به پيروزي رسيدند و زمام امور كشور اسلامي خود را بدست گرفتند طولي نميكشد كه از طرف دشمنان دين و انسانيت جنگي بزرگ و ناخواسته بر آنها تحميل ميشود ولي آنان در برابر آن جنگ خانمانسوز و ويرانگر نيز مانند زمان پيش از پيروزي مقاومت ميكنند و از خود صبر و بردباري نشان ميدهند و در مقابل
1) چنانچه قبلا هم گفتهايم «پرچمهاي سياه» در روايات جزء شعائر «شيعه» و نشانهي حركت انقلابي تشيع در ايران اسلامي است.
دشمنان خود سر تعظيم و بندگي فرود نميآورند و زير با ذلت نميروند و سرسختانه ميايستند و مردانه ميجنگند و مبارزه ميكنند، تا اينكه سرانجام دشمن خوار و زبون و آتشافروز جنگ را به شكست و ناكامي ميكشانند و بر اموال و غنائم، و ساز و برگ جنگي آنها مسلط ميشوند و دشمن را مأيوس و نااميد ميسازند.
و نكتهي سوم اين كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «پرچمهاي سياه به بيتالمقدس نزديك ميشوند.» و اين جمله: نشانگر اين واقعيت است كه: ايرانيان پس از پيروزي در جنگ به منظور رهايي «قدس» و آزاد ساختن بيتالمقدس و سرزمينهاي غصب شدهي اسلامي «فلسطين» براي سركوبي دولت غاصب، و غيرقانوني اسرائيل تجاوزگر، راهي بيتالمقدس ميشوند تا اينكه خود را بدانجا رسانيده و سرزمينهاي غصب شدهي اسلامي را از چنگال ديو ستم و غول استعمار (يعني دولت تجاوزگر اسرائيل) بيرون آرند. و همانگونه كه مسئلهي جنگ و شكست دشمن، در رأس كار و برنامهي انقلابي آنهاست آزادي «قدس» و فتح بيتالمقدس نيز يكي از اهداف بزرگ سياسي آنان ميباشد. (1).
حديث دوم:علي متقي هندي، در كتاب «كنزالعمال» دربارهي برخي از حوادثي كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام روي خواهد داد، خطبهي بسيار مفصلي را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است كه در ضمن آن چنين آمده است:
« وَيْحَ لفراخ فِرَاخُ آلمحمد صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ خَلِيفَةٍ جَبَّارٍ عتريف مُتْرَفٍ مُسْتَخِفُّ بخلفي وَ خَلَّفَ الْخَلَفَ ، وَ بِاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتَ تَأْوِيلِ الرِّسَالَاتِ ، وَ انجاز الْعُدَاةِ ، وَ تَمَامَ الْكَلِمَاتِ ، وَ لَيَكُونُنَّ مَنْ يَخْلُفُنِي فِي أهلبيتي رَجُلٍ يَأْمُرُ اللَّهُ ، قَوِيَ يَحْكُمُ بِحُكْمِ اللَّهُ ، وَ ذَلِكَ بَعْدَ زَمَانُ مكلح مفضح يُشْتَدُّ فِيهِ الْبَلَاءِ وَ يَنْقَطِعَ فِيهِ الرَّجَاءِ ، وَ يُقْبَلْ فِيهِ الرِّشَاءِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَبْعَثُ اللَّهَ رَجُلًا مِنْ شاطي دجله لِأَمْرِ حِزْبُهُ ، يَحْمِلُهُ الْحِقْدُ عَلِيِّ سَفْكِ الدِّمَاءِ ، قَدْ كانَ فِي سِتْرٍ وَ غِطَاءً
1) هر يك از نكاتي كه ما با خامه ناتوان خود آن را توضيح داديم، خود به تنهائي حديث و روايتي جداگانه دارد كه درباره هر يك از آنها بطور مجمل، و يا مشروح از ائمه معصومين عليهمالسلام روايت شده و ما نيز در فرصتهاي مناسب تا جائي كه ممكن بوده است به برخي از آنها اشاره نموده و در آينده نيز برخي از آنها را نقل خواهيم نمود.
فَيُقْتَلُ قَوْماً وَ هُوَ عَلَيْهِمْ غَضْبَانُ شَدِيدُ الْحِقْدُ حُرَّانِ ، فِي سَنَةِ بخت النَّصْرُ ، يَسُومُهُمْ خسفأ وَ يَسْقِيهِمْ كَأْساً مَصِيرُهُ سَوْطَ عَذَابُ وَ سَيْفُ دمار ». (1).
واي بر فرزندان خاندان آلمحمد صلي الله عليه و آله از پادشاه جبار فريبكار ستمكار اسرافكاري كه بر بازماندگان فرزندان من و فرزندان فرزندانم استخفاف ميورزد و دربارهي آنها ظلم و ستم روا ميدارد.
بخداي بزرگ سوگند من به آيندهي جهان آگاهم و به آنچه در آن اتفاق خواهد افتاد اطلاع كامل دارم. (آگاه باشيد) بعد از من از ميان خاندان من مردي خواهد برخاست كه بفرمان خدا دستور دهد و بحكم خداوند حكم نمايد و او مرد قوي و نيرومندي است كه به دستور خدا عمل مينمايد و بعد از زمان بسيار سختي قيام خواهد كرد كه مردم از دست ستمكاران در فشار و ناراحتي بوده و زشتيها و رسوائيها از هر سو دامنگيرشان گرديده و بلاها و شدائد بدانها روي آورده و اميدها نااميد گشته و رشوهخواري رواج داشته باشد.
در آن هنگام كه او برخاست مردي از كنار دجله (بغداد) بدستور حزبش برانگيخته ميشود كه قبلا در پشت پرده قرار داشته، و گمنام بوده و كسي او را نميشناخته است، و دشمني و كينهتوزي او را به كشتار و خونريزي (بيگناهان) وادار ميسازد، آن مرد خونآشام بكشتار مردمي دست ميزند كه بر آنها خشمناك و غضبناك و كينهتوزي وي نسبت به آنها بسيار شديد است، چه آنكه آنها خواستهي او را اجابت نميكنند و در برابرش تسليم نميشوند، و او طبق روش (بختالنصر) شهرهايشان را بر سرشان خراب ميكند و جام تلخي به ايشان ميچشاند، و سرانجام كار او نيز عذابي دردناك و پايان عمل ناروايش شمشير هلاكت است.
در اين حديث شريف كه قسمتي از يك خطبهي مفصل ميباشد، علي عليهالسلام با بياني رسا و شيوا هر چند با اشاره، از قيام مرد آزادهاي كه از دودمان پاك علوي است، و پيش از ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام خواهد آمد، و هم چنين از پيدايش مرد ناپاك و جنايتكاري كه در بغداد به فرمان حزبي كافر از جايگاه جباران و ستمگران روزگار سر بيرون خواهد نمود، و بيگناهان را به قتل خواهد رسانيد و جنايت و وحشيگري را به
1) كنزالعمال ج 14 ص 594، 593 حديث 39679.
اوج خود خواهد رسانيد، و شهرها را خراب و ويران خواهد ساخت، به مقدار كافي سخن گفته و بر اهل عناد و انكار حجت را تمام فرموده است، و اگر انسان عاقلي در اين اشاره تأمل كند نيازي به توضيح و تصريح نيست چه آنكه: العاقل يكفيه الاشاره.
حديث سوم:در ضمن رواياتي كه دربارهي قيام سيد خراساني و هدفهاي عالي آن مرد بزرگ از پيامبر عاليقدر اسلام روايت شده، روايتي بدينگونه آمده است:
«عن عمرو بن مرة الجهني قال: قال رسول الله صلي الله عليه و آله لتخرجن من خراسان راية سوداء، حتي تربط خيولها بهذا الزيتون اللتي بين بيت لاها و حرستا، قال عمرو قلنا: ما نري بين هاتين زيتونة. قال: صلي الله عليه و آله سينصب بينها زيتونة حتي ينزلها تلك الراية، فتربط خيولها بها». (1).
از عمرو بن مره جهني، روايت شده كه وي گفت: پيغمبر گرامي اسلامي صلي الله عليه و آله فرمود: بطور قطع و مسلم پرچم سياهي، از خراسان خارج خواهد شد تا اينكه وسائط نقليه (يا مالهاي سواري خود را به اين درخت زيتوني كه جاي آن بين زمين باير شام يا بيت لاها و بين قريهي (حرستا) (2)است ببندند. عمرو گفت: ما عرض كرديم: يا رسول الله ما درخت زيتوني را در آنجا نميبينيم؟ فرمود: تا آن موقعي كه افراد آن پرچم به آنجا بيايند، آن درخت خواهد روئيد».
اين حديث را «نعيم بن حماد» در كتاب «فتن» خود نقل نموده و به دنبال آن گفته است ابوعبدالله آدم گفته است، اين حديث را عبدالرحمن بن سلمان روايت كرده و گفته است كه: اهل دومين پرچم سياه كه بر پرچمهاي سياه اولي خروج ميكنند وسائط نقليه و يا مركبهاي سواري خود را در كنار آن درخت متوقف ميسازند.
مؤلف گويد: بدون ترديد مراد از اين «پرچم» همان پرچم سيد خراساني مشهور است و بنا بگفتهي «نعيم بن حماد» چنانچه اين حديث درست باشد، و جزء وقايع گذشته به
حساب نيايد، و مراد از آن «پرچمهاي سياه» هم اهل دومين پرچمهاي سياه باشند، همانگونه كه در حديث پيشين گفتيم «ايرانيان» پس از انقلاب اسلامي و سركوبي متجاوزين عراقي، و شكست لشكريان سفياني در كوفه به سرزمين شام نيز قدم خواهند گذاشت و همانطوري كه يكي از هدفهاي اصلي آنان در جنگ براي شكست دشمن، ورود بخاك عراق است، بنا با مصالحي كه ايجاب ميكند يا به جهت ضرورتهاي جنگي و يا به خاطر حوادث و پيشامدهائي كه براي آنان رخ ميدهد به طرف شام نيز خواهند رفت.
و اين حركت بسوي شام نيز ظاهرا بخاطر همان آزادي قدس و فتح بيتالمقدس، و يا مبارزه با سفياني دوم است، و بهر حال جريان حركت آنان بسوي شام در روايات زيادي آمده است.
همانگونه كه قبلا «در بخش سوم» در بحث مربوط به سيدحسني اشاره كرديم از بررسي مجموع -روايات بخصوص روايات نسبتا صريحي كه در آخر همين بحث خواهيم آورد- معلوم ميشود كه جناب سيدخراساني غير از سيدحسيني صاحب اصلي انقلاب است و آنگونه كه از ظواهر بعضي از اخبار استفاده ميشود ظاهرا منظور از او همان سيدحسني معروف است كه در روايات اهل سنت به «خراساني» مشهور گرديده است.رواياتي كه دربارهي خروج او در كتب شيعه و سني وارد شده فراوان است و گرچه به حتمي بودن خروج او در روايات اشارهاي نشده ولي رواياتي كه دربارهي خروج او از شيعه و سني نقل شده به اندازهاي است كه حتي از خروج «يماني» كه از علامات حتميه است بيشتر و زيادتر است.
و اينك به قسمتي از روايات كه در اين زمينه آمده است توجه فرمائيد.
1- صاحب كتاب «عقدالدرر» در حديثي از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده است كه فرمود:« تَخْرُجُ مِنَ الْمَشْرِقِ رَايَاتُ سُودُ ، تُقَاتِلْ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ أبيسفيان وَ يُؤَدُّونَ الطَّاعَةِ لِلْمَهْدِيِّ ». (1).
1) عقدالدرر صفحهي 126، و الملاحم و الفتن ص 55 باب 102.
«پرچمهاي سياهي از مشرق زمين به اهتزاز درميآيد كه با مردي از اولاد ابوسفيان ميجنگد و صاحبان آن پرچمها زمينهي فرمانبرداري از مهدي عليهالسلام را فراهم ميآورند».
2- در ضمن حديثي از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه در وصف لشكريان يماني و خراساني فرمود:«فَبَيْنَمَا هُمْ عَلَى ذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَتْ خَيْلُ اليَمَانِيِّ وَالخُرَاسَانِيِّ يَسْتَبِقَانِ كَأَنَّهُمَا فَرَسَي رِهَانٍ». (1).
«در آن هنگام كه لشكريان سفياني در كوفه مشغول كشت و كشتار ظالمانهي خود هستند، دو لشكر آزاديبخش يماني و خراساني، همانند دو اسب مسابقه وارد ميشوند، و بر لشكر سفياني ميتازند و پيروز ميگردند»
3- در ضمن حديث ديگري از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله نقل شده كه در وصف سپاه خراساني فرمود:«فَتَخْرُجُ رَايَةُ هُدًى مِنَ الْكُوفَةِ، فَتَلْحَقُ ذَلِكَ الْجَيْشَ فَيَقْتُلُونَهُمْ، لاَ يُفْلِتُ مِنْهُمْ مُخْبِرٌ، وَيَسْتَنْقِذُونَ مَا فِي أيْدِيهِمْ مِنَ السَّبْيِ وَالْغَنَائِم». (2).«در آن هنگام يك پرچم هدايت از كوفه خارج ميشود و آن سپاه را دنبال ميكنند، و همهي آنها را نابود ميسازند و حتي گزارشگري را از آنها باقي نميگذارند و آنچه در دست آنهاست غنيمت ميگيرند و اسيران را نجات ميدهند».
مقصود از پرچم هدايت در اين حديث پرچم جناب سيدخراساني، و منظور از سپاه، سپاه تجاوزگر سفياني است كه سپاهيان جناب سيدخراساني آنان را دنبال ميكنند و نابودشان ميسازند.
4- در ضمن حديث ديگري از امام باقر عليهالسلام آمده است كه در رابطه با خروج خراساني فرمود:«خُرُوجُ اَلسُّفْیَانِیِّ وَ اَلْیَمَانِیِّ وَ اَلْخُرَاسَانِیِّ فِی سَنَهٍ وَاحِدَهٍ فِی شَهْرٍ وَاحِدٍ، و
فِی یَوْمٍ وَاحِدٍ نِظَامٌ کَنِظَامِ اَلْخَرَزِ یَتْبَعُ بَعْضُهُ بَعْضاً فَیَکُونُ اَلْبَأْسُ مِنْ کُلِّ وَجْهٍ وَیْلٌ لِمَنْ نَاوَاهُمْ» (1).
«سفياني و يماني و خراساني در يكسال و يكماه و يكروز خروج ميكنند. خروج آنها چون دانههاي گردنبند به دنبال يكديگر خواهد بود. به هر سو كه بنگري ترس و وحشت و اضطراب خواهد بود. واي به حال كسي كه با آنها درافتد»
5- در ضمن يك حديث ديگر از امام صادق عليهالسلام آمده است كه در رابطه با خروج خراساني فرمود:«خُرُوجُ اَلسُّفْیَانِیِّ وَ اَلْیَمَانِیِّ وَ اَلْخُرَاسَانِیِّ فِی سَنَهٍ وَاحِدَهٍ فِی شَهْرٍ وَاحِدٍ، و فِی یَوْمٍ وَاحِدٍ » (2).
«سه پرچم در يك سال، يك ماه و يك روز خروج ميكنند.
1- خراساني، 2- سفياني، 3- يماني»
6- در يك حديث ديگر كه مرحوم سيد بن طاووس آن را در رابطه با لشكركشي سفياني به مدينه و قتل و كشتار مردم مدينه بخصوص بنيهاشم از ابوقبيل نقل كرده، چنين آمده است:
«سفياني لشكري را بسوي مدينه گسيل ميدارد و فرمان ميدهد تا هر كسي را كه از بنيهاشم در آنجا بيابند حتي زنان آبستن را به قتل برسانند و اين فرمان به علت آن است كه: آن مرد «هاشمي» كه از طرف مشرق قيام كرده است بر اصحاب او خروج مينمايد و همهي آنها را نابود ميسازد.
پس سفياني ميگويد: اين بلائي كه دامنگير اصحاب من گرديد و همهي آنها كشته شدند، صورت نگرفته است مگر اينكه از جانب «نبيهاشم» بوده است. پس فرمان ميدهد كه همهي آنها را به قتل برسانند، و لشكر سفياني چنان مردم مدينه را ميكشند تا جائي كه احدي از مردم در مدينه شناخته نميشود، و مردم گروه گروه به طرف كوهها و بيابانها و شهر مكه فراري ميشوند و حتي زنها نيز از
مدينه فرار ميكنند.
و لشكريان سفياني چند روزي در ميان آنها شمشير ميكشند و بعد از آن دست از جنايت و خونريزي برميدارند، و در بين مردم كسي ظاهر نميشود مگر آنكه خائف و ترسان است تا اينكه حضرت مهدي عليهالسلام در مكه ظاهر شود و چون آن حضرت در مكه ظهور فرمود، باقي ماندهي بنيهاشم در مكه به دور آن حضرت گرد خواهند آمد» (1).
مقصود از آن مرد هاشمي در حديث مذكور جناب سيدخراساني است كه شعيب بن صالح پرچمدار آن است.
زيرا: مطابق روايات وارده «شعيب بن صالح» قبل از ظهور فرمانده سپاه حسني مشهور است كه با سپاه سفياني نبردي سخت انجام ميدهد و همهي آنها را در كوفه تار و مار ميسازد و پس از شكست لشكريان سفياني از طريق عراق بسوي بيتالمقدس عزيمت ميكند و چون محضر مبارك حضرت بقيةالله -ارواحنا له فداه - شرفياب گرديد با آن حضرت بيعت مينمايد و از فرماندهان لشكري آن حضرت ميشود.
رواياتي كه دربارهي اين سرباز فداكار و از جان گذشته از پيشوايان معصوم عليهمالسلام رسيده بسيار زياد و فراوان است كه گرچه ما قسمتي از آنها را در موارد متعددي آوردهايم ولي در اينجا نيز براي آشنايي با شخصيت اين انسان شجاع و كمنظير به برخي از آنها اشاره ميكنيم.
1- در ضمن حديثي از اميرمؤمنان عليهالسلام دربارهي خروج جناب سيدخراساني و فرمانده سپاه او شعيب بن صالح، چنين آمده است:
« تَخْرُجُ رَايَاتُ سُودُ تُقَاتِلْ السُّفْيَانِيُّ فِيهِمْ شَابُّ مِنَ بني هَاشِمٍ . . . وَ عَلِيُّ مُقَدِّمَتِهِ رَجُلُ مِنْ بني تَمِيمٍ ، يَدَّعِي شُعَيْبِ بْنِ صَالِحٍ » (2).«پرچمهاي سياهي به اهتزاز درميآيد كه با سفياني به نبرد برميخيزند و در ميان آنها جواني از بنيهاشم هست كه پرچمدار او مردي از بنيتميم است كه شعيب بن صالح ناميده ميشود»
2- در حديث ديگري كه از عمار ياسر در رابطه با معرفي شعيب بن صالح وارد شده، چنين آمده است:« اذا بَلَغَ السُّفْيَانِيُّ الْكُوفَةِ ، وَ قُتِلَ أَعْوَانُ آلمحمد ، خَرَجَ الْمَهْدِيِّ ، عَلِيُّ لِوَائِهِ شُعَيْبِ بْنِ صَالِحٍ ...» (1).
«هنگامي كه سپاه سفياني وارد كوفه شوند و دوستان آلمحمد صلي الله عليه و آله را بكشند حضرت مهدي عليهالسلام خروج ميكند و شعيب بن صالح پرچمدار او ميباشد».
3- در يك حديث ديگر كه در توصيف شعيب بن صالح و شجاعت بينظير او در ميدان نبرد از سفياني كلبي نقل شده چنين آمده است:
« غُلَامُ حَدَثَ السِّنِّ ، خَفِيفُ اللِّحْيَةِ أَصْفَرُ ، لَوْ قَاتَلَ الْجِبَالِ لهدها ، حتي يَنْزِلُ ايليا » (2).
«جواني است نورس-تازه سن- زرد چهره، كوسه -كم ريش- اگر با كوهها درگير شود آنها را از بن برميكند. او همچنان به پيش ميتازد تا اينكه وارد سرزمين قدس ميشود».
نگارنده گويد: بر اساس اين حديث «شعيب بن صالح» بر هر نيروي مخالفي چيره ميگردد و سپاهيان سفياني را شكست ميدهد و از طريق عراق و سوريه رهسپار بيتالمقدس ميشود و فلسطين را به تصرف خود در ميآورد و در شهر «ايليا» از شهرهاي فلسطين فرود ميآيد، و پرچم اسلام را بر فراز سرزمين مقدس فلسطين به اهتزاز در ميآورد، چه آنكه «بيتالمقدس» از جهت اينكه حرم الهي است «ايليا» ناميده ميشود كه «ايل» به معناي خداست. (3).
به هر حال رواياتي كه در مورد خروج سيدخراساني از طرف مشرق و يا از سوي خراسان وارد شده فراوان است و ما به همين مقدار بسنده ميكنيم: و خوانندگان گرامي را به مجموع رواياتي كه در فصول گذشته در اين كتاب آوردهايم ارجاع ميدهيم. و به
طور خلاصه يادآور ميشويم كه برخي از پژوهشگران و صاحب نظران مانند مؤلف كتاب «الاشاعه» و برخي ديگر از دانشمندان كه روايات مربوط به علائم ظهور را در كتابهاي گرانبهاي خود نقل كردهاند، معتقدند كه امثال اينگونه احاديث دربارهي خروج آن سيدي است كه اندكي پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام از مشرق و يا از سرزمين خراسان قيام ميكند.
زيرا: طبق روايات وارده اوست كه قيامش متصل به ظهور است، و اوست كه شعيب بن صالح فرمانده سپاهش ميباشد، و اوست كه در دوران زمامداري خود با سپاه سفياني درگير ميشود، و اوست كه با بنيعباس و بنياميه ميجنگد، و اوست كه پيوسته درحال جنگ و نبرد است تا زماني كه حضور حضرت مهدي عليهالسلام شرفياب شده و با آن حضرت بيعت كند و تسليم گردد. (1).
اينك براي آنكه خوانندگان گرامي هم به سرنوشت شوم و ذلت باري كه طبق وعدهي الهي در انتظار قوم يهود و غدهي سرطاني اسرائيل غاصب است واقف شوند، و هم علت حركت ايرانيان را به طرف سرزمين شام و بيتالمقدس -كه در بعضي از اخبار با صراحت، و در بعضي با كنايه آمده است- به خوبي دريابند، به برخي از رواياتي كه در زمينهي طغيان و سركشي قوم يهود، و هلاكت و نابودي آنها در «بيتالمقدس» وارد شده، اشاره ميكنيم.
ابنكثير دمشقي در كتاب «نهاية، البداية و النهاية» دربارهي درگيري مسلمانان با يهود و اينكه اين درگيري هر روز شديد و شديدتر خواهد شد تا جائي كه به پيروزي مسلمين و نابودي يهود منجر شود، در حديثي از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده است كه فرمود:« لَا تَقُومُ السَّاعَةُ حتي يُقَاتِلُ الْمُسْلِمُونَ الْيَهُودِ ، فيقتلهم الْمُسْلِمُونَ حتي
1) براي اطلاع بيشتر به كتابهايي مانند «عقدالدرر» از صفحهي 124 تا صفحهي 131 و كتاب البرهان متقي و كتاب الحاوي للفتاوي و ساير كتب حديث، و بويژه رواياتي كه ما در همين كتاب «زمينهسازان» آوردهايم مراجعه فرمائيد.
يختبيء الْيَهُودِيَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجْرِ وَ الشَّجَرِ ، فَيَقُولُ الْحَجَرِ وَ الشَّجَرِ : يا مُسْلِمٍ يَا عبدالله ! هَذَا الْيَهُودِيَّ مِنْ خَلْفِي ، فَتَعَالَ فَاقْتُلْهُ ، الَّا الغرقد ، فانه شَجَرِ الْيَهُودِ »! (1).
«قيامت بر پا نميشود مگر آنكه مسلمانان با يهود به مبارزه برخيزند و آنها را بكشند تا جائي كه حتي يكنفر يهودي در پشت سنگ يا درختي پنهان شود و آن سنگ يا درخت -به قدرت خداي تعالي به زبان آمده- بگويد: اي مسلمان، اي بندهي خدا، اين كه خود را در اينجا پنهان كرده يهودي است، بيا او را بكش، مگر درخت غرقد -كه درخت يهود است- و از معرفي يهودي خودداري ميكند».
مرحوم علامهي مجلسي -اعلي الله مقامه- در كتاب «بحارالانوار» در باب رجعت، در اين باره كه يهود و نصاري از سرزمينهاي اسلامي اخراج خواهند شد در حديثي از اميرمؤمنان عليهالسلام چنين نقل كرده است:
« عَنْ عَبَايَةَ الْأَسَدِيِّ قَالَ : سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليهالسلام وَ هُوَ متكيء وَ أَنَا قَائِمُ عَلَيْهِ : لَأَبْنِيَنَّ بِمِصْرَ مِنْبَراً مُنِيراً ، وَ لأنقضن دِمَشْقَ حَجَراً حَجَراً ، وَ لَأَخْرُجَنَّ الْيَهُودِ وَ النصاري مِنْ كُلِّ كَوْرِ الْعَرَبِ ، وَ لأسوقن الْعَرَبِ بعصاي هَذِهِ ، قَالَ : قُلْتُ لَهُ : يا أميرَالمُؤمِنينَ ! كَأَنَّكَ تُحْيِي بَعْدَ مَا تَمُوتَ ؟ فَقَالَ : هَيْهَاتَ يَا عَبَايَةَ ، ذَهَبْتُ فِي غَيْرِ مُذْهَبِ ، يَفْعَلُهُ رَجُلُ مِنِّي » (2).
«عبايهي اسدي گفت: از اميرالمؤمنين عليهالسلام شنيدم در حالي كه تكيه داده بود و من بالاي سر آن حضرت ايستاده بودم فرمود: من در آينده در مصر منبري روشني بخش بنيان خواهم نهاد، و ساختمانهاي سنگي دمشق را ويران خواهم نمود، و يهود و نصاري را از سرزمينهاي عرب بيرون خواهم راند، و عرب را با اين عصاي خود-به طرف حق- سوق خواهم داد!!
عبايه گويد: من عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! گوئي شما خبر ميدهيد كه بعد از مردن بار ديگر زنده ميشويد؟ و اين كارها را انجام ميدهيد؟! فرمود: هيهات! اي
عبايه تو به راهي ديگر رفتي -مقصود من از اين سخنان آنگونه كه تو خيال كردي نيست- آنچه را كه به تو گفتم مردي كه از دودمان من است انجام خواهد داد».
از جملهي آخر اين حديث كه حضرت فرموده است: «اين كارها را مردي از دودمان من انجام خواهد داد»، دو مطلب استفاده ميشود كه شايان توجه است:
اول اينكه: مقصود از اين مرد، يكي از سادات حسني يا حسيني كه قبل از ظهور حضرت صاحبالامر عليهالسلام قيام ميكند، باشد.
و دوم اينكه: مقصود از او شخص امام منتظر عليهالسلام باشند.
در صورتي كه مقصود از اين مرد، يكي از سادات حسني يا حسيني باشد، پس ممكن است اين حديث اشاره به قيام همان سيدحسني خراساني بوده و قيام او منجر به قيام مردم مصر و برپائي حكومت اسلامي و دخالت غربيها در امور داخلي اين كشور گرديده، و سرانجام بر اثر مداخلهي دولتهاي غربي در شئون امت اسلامي، تمام مسلمانان جهان از سراسر دنيا قيام كنند و به طور دسته جمعي يهود و نصاري را از تمام سرزمينهاي اسلامي و به خصوص از فلسطين و بيتالمقدس بيرون برانند، و نفوذ «يهود» و صهيونيست را كه عامل سرسپردهي استعمار است بطور كلي از منطقهي عربي خاورميانه قطع كنند.
و اما اگر مقصود ازاو شخص امام قائم و حجت منتظر عليهالسلام باشد، پس امكان دارد كه همهي كارهاي مزبور به وسيلهي وجود مقدس آن حضرت بعد از ظهور انجام شود، و آن حضرت با قيام مقدس خود كشور استعمارزدهي مصر را به يك كشور صد در صد اسلامي تبديل نمايد، و يهود و نصاري را از سرزمينهاي اسلامي بيرون براند، و عرب را با تازيانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام كه از مواريث ائمه عليهمالسلام ميباشد و به دست مبارك آن حضرت ميرسد تأديب نمايد، و آنها را به پذيرش حق وادار سازد.
نويسندهي كتاب «عقائد الاماميه» در مورد قيام يهود در خاورميانه و تشكيل دولتي به نام «اسرائيل» در سرزمين فلسطين، و بالأخره متلاشي شدن حكومت آنان، با شركت اعراب و مسلمين به كمك يكديگر، و به ويژه ارتش نيرومندي كه از طريق عراق براي سركوبي يهود عازم فلسطين ميشود و بر روي پرچمهايشان آيهي شريفهي: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ
مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» (1)نقش گرديده است در حديث بسيار جامع و جالبي از اميرمؤمنان عليهالسلام چنين نقل كرده است:
«قَالَ أَمِيرالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِالسَّلاَمُ و سَتَأْتِي الْيَهُودُ مِنَ الْغَرْبِ لَانَشَاءُ دَوْلَتُهُمْ بِفِلَسْطِينَ قال النَّاسُ يَا اِبِاالْحَسَنِ أَنِّي تَكُونُ اَلْعَرَبُ أَجَابَ عليهالسَّلامُ أَنْذَاكَ تَكُونُ مُفَكَّكَةَ الْقَوِيِّ مُفَكِّكَةَ اَلْعُرْيِ غَيْرَ مُتَكَاتِفَةٍ وَ غَيْرِ مُتَرَادِفَةٍثِمْ سُئِلَ عليهالسلاَم أَيْطُولُ هَذَا اَلْبَلاَءَ قَالَ لاَ حتي اِذَا أَطْلَقَتِ اَلْعَرَبُ أَعِنَّتَهَا وَ رَجَعَتِ اليْهَا عَوَازِمُ أحلامها عِنْدَئِذٍ يَفْتَحُ عَلَيَّ يَدَهُم فِلَسطينَ وَ تُخرُجُ الْعَرَبُ ظَافِرَةً وَ مُوَحِّدَةً و سَتَأْتِي اَلنَّجْدَةُ مِنَ اَلْعِرَاقِ كَتب عَلِيَّ رَايَاتُهَا اَلْقُوَّةُ وَ تَشْتَرِكُ اَلْعَرَبُ وَ الاسْلامُ كَافَّةً لِتُخَلِّصَ فِلَسْطِينَ مَعْرَكَةً وَ ايُّ مَعْرَكَةٍ فِي جَلَّ الْبَحْرَ تَخُوضُ اَلنَّاسَ فِي الدِّمَاءِ وَ يَمْشِي اَلْجَرِيحُ عَلَيَّ الْقَتِيلَثُم قَالَ عَلَيْهِاَلسَّلاَمُ وَ سَتَفْعَلُ اَلْعَرَبُ ثَلاَثاً وَ فِي اَلرَّابِعَةِ يَعْلَمُ اَللَّهُ مَا فِي نُفُوسِهِمْ مِنَ اَلثَّبَاتِ وَ الايْمَانِ فَيُرَفْرِفُ عَلَيَّ رُؤُسَهُمُ النَّصْرَ ثُمَّ قالَ وَأيْمُ اَللَّهِ يُذَبَحُونَ ذَبْحَ النِّعاجِ حَتّي لا يُبْقِي يَهُودِيٌ في فِلَسْطِينَ» (2).
«اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين از غرب -به منطقهي عربي خاورميانه- خواهند آمد. عرضه داشتند: يا اباالحسن پس عربها در آن موقع كجا خواهند بود؟! فرمود: در آن زمان عربها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متحد و هماهنگ نيستند.
از آن حضرت سؤال شد آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟ فرمود: نه، تا زماني كه عربها زمام امور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميمهاي جدي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عربها پيروز و متحد خواهند گرديد و نيروهاي كمكي از -طريق- سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچمهايشان نوشته شده: «القوة». (3).
و عربها و ساير مسلمانان همگي مشتركا براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد
-و با يهوديان خواهند جنگيد- و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابلهي با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشتهها عبور كنند.
آنگاه فرمود: و عربها سه بار با يهود ميجنگند، و در مرحلهي چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه ميافكند. (1)بعد از آن فرمود: به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته ميشوند تا جائي كه حتي يكنفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند».
نگارنده گويد: با توجه به اين جمله كه اميرالمؤمنان عليهالسلام فرموده است: «و تشترك العرب و الاسلام كافة لتخلص فلسطين»: «اسلام و عرب مشتركا براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد»، مراد از «اسلام» مسلمانان غيرعرب و ايرانيان ميباشند كه در هنگامهي ظهور به قيادت سيدحسني خراساني و فرماندهي شعيب بن صالح از طريق عراق و سوريه براي نجات فلسطين بسوي قدس عزيز عزيمت خواهند نمود.
بنابراين بر اساس روايات ياد شده به حسب ظاهر - والله أعلم - شكست كامل دولت غيرقانوني اسرائيل و سقوط رژيم اشغالگر قدس، با نهضت جناب سيدخراساني مربوط، و فتح بيتالمقدس با فراهم آمدن زمينهي ظهور مبارك حضرت مهدي عليهالسلام و حركت آن حضرت بسوي قدس عزيز صورت خواهد گرفت انشاءالله.
اينك براي آنكه بهتر بتوانيم جناب سيدخراساني را بشناسيم به نقل روايات ديگري كه دربارهي خروج اين مرد مقاوم و خستگي ناپذير از پيشوايان معصوم عليهمالسلام رسيده است ميپردازيم.
حديث چهارم:
محمد بن ابراهيم نعماني، در كتاب نفيس و ارزندهي خود به نام «غيبت نعماني»از أبوصادق از رواتي ثقه، از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايتي را در موضوع حركت (خراساني) بدين صورت نقل كرده است:«مُلْکُ بَنِی اَلْعَبَّاسِ یُسْرٌ لاَ عُسْرَ فِیهِ لَوْ اِجْتَمَعَ عَلَیْهِمْ اَلتُّرْکُ، وَ اَلدَّیْلَمُ، وَ
1) شايان ذكر است كه از زمان اعلان موجوديت اسرائيل تاكنون، سه بار، جنگهاي خونيني بين اعراب و اسرائيل، در سالهاي 67،1948 و 73 ميلادي واقع شده كه بدين ترتيب تا مرحله چهارم، فقط بايد صبر كنيم تا مسلمانان غيرعرب با عربها متحد شوند و يهوديان را تار و مار سازند.
السِّنْدُ وَ الْهِنْدُ وَ الْبَرْبَرُ وَ الطَّيْلَسَانُ لَنْ يُزِيلُوهُ وَ لَا يَزَالُونَ فِي غَضَارَةٍ مِنْ مُلْكِهِمْ حَتَّى يَشِذَّ عَنْهُمْ مَوَالِيهِمْ وَ أَصْحَابُ دَوْلَتِهِمْ وَ يُسَلِّطُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ عِلْجاً يَخْرُجُ مِنْ حَيْثُ بَدَأَ مُلْكُهُمْ لَا يَمُرُّ بِمَدِينَةٍ إِلَّا فَتَحَهَا وَ لَا تُرْفَعُ لَهُ رَايَةٌ إِلَّا هَدَّهَا وَ لَا نِعْمَةٌ إِلَّا أَزَالَهَا الْوَيْلُ ذلِمَنْ نَاوَاهُ فَلَا يَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَظْفَرَ وَ يَدْفَعَ بِظَفَرِهِ إِلَى رَجُلٍ مِنْ عِتْرَتِي يَقُولُ بِالْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ». (1).سلطنت بنيعباس به سهولت و آساني بدست ميآيد و دشواري در كار ايشان نيست (و در نسخهي ديگر و يا روايت ديگري است كه سلطنت بنيعباس سراسر رنج و زحمت است و آسايش و راحتي در آن وجود ندارد) و اگر ترك و ديلم و سند و هند و بربر و مردم (طيلسان) (2)دور هم جمع شوند و بخواهند حكومت آنان را سرنگون سازند نميتوانند.
آنان پيوسته در ناز و نعمت و رفاه و خوشي بسر ميبرند تا اينكه كارمندان دولتي و پيروان خودشان از آنها جدا گشته و يا كنارهگيري كنند و خداوند مردي (علج) (يعني: انساني كارساز و قوي و نيرومند و با تدبير و با سياست) را بر آنها مسلط خواهد نمود كه از همانجائي كه سلطنت آنها آغاز گرديد (يعني: از طرف خراسان) آشكار گردد. و او (يعني: خراساني) به هيچ شهري نميگذرد مگر آنكه آن را ميگشايد و هيچ پرچمي بر ضد او افراشته نميشود مگر آنكه سرنگونش ميسازد، و هيچ نعمتي باقي نميماند مگر آنكه نابودش ميكند، و هيچ نغمه و صدائي در برابر او بلند نميشود مگر آنكه خاموشش مينمايد. واي بحال كسي كه با او، دشمني كند و به مبارزه برخيزد، او پيوسته صاحب نيرو و قدرت است تا به پيروزي نهائي برسد، پس از پيروزي زمام امور كشور خود را به دست مردي از خاندان من كه حقگو و عامل به حق است (يعني: حضرت صاحبالامر عليهالسلام) ميسپارد.
صاحب «غيبت نعماني» پس از آنكه اين حديث شريف را در كتابش آورده است به شرح معناي (علج) پرداخته و ميگويد: ابوعلي گفته است ارباب لغت ميگويند كه: (علج) داراي چند معنا است كه از آن جمله است: علج، به معناي كافر، و علج به معناي كسي
كه كمبود در خلقتش باشد، و علج، به معناي آدم پست فطرت، و علج به معناي انسان زيرك و سختگير.
وي سپس ميافزايد: كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به دو نفر عرب كه در محضرش بودند فرمود: (انكما تعالجان عن دينكما) شما براي رهائي از دينتان به علاج پرداخته و سختگيري ميكنيد.
مؤلف گويد: اين حديث، كه از مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهالسلام دربارهي خراساني، و در هم كوبندهي سلطنت (بنيعباس) در عراق، روايت شده است، ابتداء آن به حسب ظاهر با «هلاكوخان مغول» قابل انطباق است، ولي آخر آن، با مضامين اول حديث منافات دارد واز اينرو شايان دقت است و بايد برخي از نكات آن كه جنبهي ابهام دارد توضيح داده شود. و اينك نكتهها:
نكتهي اول: اين كه: اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است:
(چنانچه ترك و ديلم و سند و هند و بربر... بخواهند حكومت بنيالعباس را از دستشان بگيرند نميتوانند) و اين سخن مولي بسيار دقيق و در خور توجه است، زيرا:اگر منظور از حكومت (بنيالعباس) «خلافت» و انقراض خلافت آنان باشد، اين مطلب از ديدگاه تاريخ ثابت و مسلم است كه هر يك از سلاطين ايران از صفاريان، و سامانيان، و آلبويه، و ديالمه، و غزنويان، و سلجوقيان، و خوارزمشاهيان، كه قصد برهم زدن حكومت «بنيالعباس» را داشتند و حركت كردند و براي تسخير بغداد رفتند نتوانستند حكومت آنها را از دستشان بگيرند، بلكه همگي آنها شكست خورده و ناكام برگشتند و هيچيك از آنها به مقصود خود نرسيدند و نتوانستند به آرزوي خود جامهي عمل بپوشند، تا اينكه نوبت به هلاكوخان مغول رسيد، و او به فرمان برادرش (منكوقاآن) نوهي چنگيزخان مغول به صوابديد مرحوم خواجه نصيرالدين طوسي، وزير محقق و دانشمند، و عالم بزرگوار و پرافتخار شيعه براي تسخير بغداد و نابودي حكومت بنيعباس مأموريت يافت، و سرانجام وي بغداد را فتح كرد و «عبدالله مستعصم» آخرين خليفهي عباسي را با ذلت و خواري به قتل رسانيد و طومار حكومت و خلافت
چندين سالهي عباسيان را در هم پيچيد و به حيات ننگين آنان خاتمه داد. (1).
و اگر منظور از انقراض، سلطنت جديد، و حكومت نوسازي شدهي بنيعباس باشد (چنانكه در اخبار زيادي آمده است كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام بار ديگر حكومت بنيعباس نوسازي ميشود و ما هم در بخش اول و دوم كتاب كم و بيش به آن اشاره كرديم) كه البته از ظاهر حديث مذكور همين معنا استفاده ميشود، حديث مزبور با خراساني مورد بحث قابل تطبيق است.
نكتهي دوم اين كه: اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است: (تا اينكه كارمندان دولتي و پيروان خودشان از آنها جدا گردند» و اين نكته نيز شايان دقت است زيرا: باز هم اين فرمودهي اميرالمؤمنين عليهالسلام هم، بر نخستين انقراض دولت بنيالعباس تطبيق ميشود و هم بر آخرين دولت آنها چه آنكه: نخستين انقراض بوسيلهي «مؤيدالدين علقمي قمي» و مكاتبهي پنهاني او با «تتار» يعني: مغول صورت گرفت، و انقراض آخرين دولتشان نيز چنانكه در روايات بسياري آمده است با اختلاف و پراكندگي نيروها و كنارهگيري فرمانروايان و هجوم لشكريان خراساني مورد بحث بداخل خاك عراق صورت خواهد گرفت.
نكتهي سوم: اينكه حضرت فرموده است: «خداوند، مردي علج، يعني: انساني كارساز را بر آنان مسلط خواهد نمود كه از همانجائي كه سلطنت بنيعباس روبراه شده، يعني: از طرف خراسان ميآيد» و كلمهي «علج» كلمهاي است كه نياز به بحث و بررسي و تحقيق دقيق، و مراجعهي به كتابهاي لغت و توجه به معناي واقعي و لغوي آن دارد، و بدون درك معناي واقعي آن، معناي حقيقي كلمهي «علج» در حديث بدست نميآيد، زيرا:
همانگونه كه صاحب «غيبت نعماني» گفته است، اين كلمه داراي چندين معناست و ارباب لغت براي كلمهي «علج» معاني متعددي ذكر كردهاند كه از آن جمله است: علج، به معني كافر، و علج به معني انسان خشمگين، و علج به معني انسان بدخلق، و علج، به معني مرد سطبر و نيرومند، و علج به معني كفار عجم، و علج به معني انسان پست، و
1) تتمهي المنتهي ص 492، 490 و تاريخ حبيب السير و ساير تواريخ.
علج به معني انسان چالاك و چابك و زيرك.
بنابراين به روشني معلوم نيست كه مراد اميرالمؤمنين عليهالسلام از معناي كلمهي (علج) در حديث مذكور كداميك از معاني ياد شده ميباشد، و روي اين حساب معناي حديث تا اندازهاي پيچيده و گنگ و مبهم است، و معلوم نيست كه آيا معناي (علج) در اينجا به معني مردي از كفار عجم است تا اينكه گفته شود او، «هلاكوخان مغول» است،و معلوم نيست كه آيا معناي (علج) مرد كارساز و با تدبير و با سياست است تا اينكه گفته شود وي سومين خراساني و آخرين نفر آنها و خراساني مورد بحث است. در هر حال سخن، سخن علي عليهالسلام است، و سخن او پس از سخن خداوند برترين سخنهاست.
در اينجا در پايان اين نكته، لازم است يادآور شويم كه علت اينكه صاحب كتاب «غيبت نعماني» هم به معاني كلمهي (علج) پرداخته از اين جهت بوده است كه چون ايشان ديدهاند در آخر حديث آمده است «لاَ يَزَالُ كَذَلِكَ حَتي يَظْفَرُ وَ يَدفَعُ بِظُفُرِهِ اليَّ رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتِي يَقولُ بِالْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِه» يعني: او پيوسته در حال جنگ و نبرد، و صاحب نيرو و قدرت است تا پيروزي نهايي نصيبش گردد، و پيروزي خود را بدست مردي از خاندان من بسپارد كه او حقگو و عامل به حق است» و اين معنا با فردي چون «هلاكوخان مغول» سازگار نبوده است از اينرو ايشان كلمهي (علج) را معنا كرده تا بدين وسيله مشخص كند كه اين حديث در رابطه با خروج آخرين خراساني است و اوست كه با پيروزيش زمام امور حكومت اسلامي خود را بدست تواناي حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجه الشريف ميسپارد، و او يك شخصيت بزرگ سياسي ديني مذهبي است كه ربطي با هلاكوخان مغول ندارد.
ضمنا ناگفته نماند كه ابناثير جزري نيز در كتاب «النهايه في غريب الحديث و الاثر» در مورد معناي كلمهي (علج) گفته است: «العلج، هو الرجل القوي الضخم» يعني: علج، در لغت به معني مرد بسيار پرقدرت و نيرومند است، و اين معنايي كه ابناثير براي كلمهي (علج) آورده است همان معنايي است كه ما در ترجمهي فارسي عبارت حديث به عنوان (انسان كارساز و نيرومند) معنا كرديم، و بنابراين نياز به شرح و بسط معناي (علج) وجود ندارد و استشهاد صاحب كتاب «غيبت نعماني» نيز به روايت اميرمؤمنان عليهالسلام كه وي آن را در مورد آن دو نفر آورده است تقريبا بيمورد و چندان مناسبتي ندارد.
نكته چهارم اينكه: حضرت فرموده است «آن مرد (علج) از همانجايي خواهد آمد كه از آنجا سلطنت بنيعباس آغاز شده) و اين مطلب نيز، هم بر هلاكوخان مغول تطبيق ميشود و هم بر خراساني مورد بحث، زيرا بطوري كه ميدانيم خروج مغول، و حركت آنها بسوي بغداد از ناحيه شرق و سمت خراسان صورت گرفته است و نهضت «سومين خراساني» نيز كه زمينهساز دولت مهدي عليهالسلام است از همين ناحيه آغاز خواهد شد.
و پنجمين نكته اينكه: حضرت فرموده است: (او پيوسته در حال جنگ و نبرد است تا به پيروزي نهايي برسد و زمام امور حكومت خود را بدست مردي از خاندان من بسپارد) و اين نكته، نكتهي بسيار حساس و دقيق و پرمعنايي است كه با فردي چون «هلاكوخان مغول» سازگار نيست. زيرا چنانكه ميدانيم: اولا- ساليان درازي است كه دوران پر هياهوي هلاكوخان مغول، سردار بيباك ترك سپري گشته و تا هنوز كه هنوز است نه از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام اثري و نه از قيام بهجتانگيز آن حضرت خبري بدست آمده است. و ثانيا- اينكه: هلاكوخان مغول، چنين لياقت و شايستگي و برازندگي نداشته است تا اينكه پرچمدار امام زمان عليهالسلام و زمينهساز حكومت جهاني آن حضرت باشد.
بنابراين گرچه ابتداء حديث با هلاكوخان مغول قابل انطباق است، ولي آخر آن با اين احتمال منافات دارد، و نه تنها آخر حديث با اول آن منافات دارد بلكه، آنچه از آن فهميده ميشود اين است كه: آن شخصيت مبارزي كه زمام امور حكومت خود را به دست حضرت قائم عجل الله تعالي فرجه الشريف ميسپارد، از نخستين روزي كه در ايران به قدرت ميرسد تا زماني كه تسليم حضرت مهدي عليهالسلام ميگردد، پيوسته در گيرودار جنگ و نبرد، و گرفتار فتنه و آشوب تيره و تار داخلي و جنگهاي ممتد و متعدد و طولاني است و از اين لحاظ است كه حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد: «لا يزال كذلك حتي يظفر» او پيوسته چنين است تا پيروزي نهائي نصيبش گردد.
و البته بعيد هم نيست كه قسمت اول حديث مربوط به هلاكوخان مغول بوده و قسمت آخر آن در ارتباط با «سومين خراساني» كه سيدي هاشمي است، باشد. و راوي حديث عباراتي را از وسط ساقط نموده و يا مطالبي از آن را فراموش كرده باشد، و يا اينكه قسمتهائي از حديث در هنگام استنساخ، از قلم نويسندگان، و نسخه برداران
حديث، افتاده باشد.
و در هر حال دور هم نيست كه تمامي حديث در ارتباط با نهضت مقدس همين خراساني مورد بحث بوده، و ربطي به ماجراي قيام «هلاكو» نداشته باشد، زيرا همانگونه كه سابقا اشاره نموديم، بطوريكه از بسياري از اخبار استفاده ميشود، حكومت «بنيالعباس» پس از انقراض نخستين، بار ديگر تجديد ميشود، و گرچه افرادشان شناخته نميشود و كسي آنها را به نام و نشان، به عنوان فرزندان «عباس» نميشناسد، ولي حكومت آنها تا آمدن امام زمان عليهالسلام همچنان ادامه دارد.
و بطوري كه از برخي روايات برميآيد (همانگونه كه در بخش اول در مورد سفياني اول، تذكر داديم) حكومتشان هم در عراق خواهد بود، و آن قيام كنندهاي كه از سرزمين شرق و خراسان قيام ميكند، هم، با آنان يعني: هم با بنيالعباس، و هم با سفياني، كه از نسل ابوسفيان است ميجنگد و بخواست خدا و ياري او هر دو را شكست ميدهد، و ما قبلا در اين باره توضيح دادهايم و ديگر بار مسائل مربوط به بنيالعباس را در اينجا تكرار نميكنيم.
حديث پنجم:
يوسف بن يحياي شافعي، در كتاب «عقدالدرر» پيرامون حركت نابخردانهي سفياني، كه ظاهرا مقصود همان سفياني مشهور است روايتي را از اميرمؤمنان عليهالسلام بدين صورت آورده است:
«عَنْ أَبِي رومَانَ عَنْ عَلِيٍ عَلَيْهِالسَّلاَمُ قَالَ يَلْتَقِي اَلسُّفْيَانِيُّ ذالرايات اَلسُّودِ فِيهِمْ شَابٌ مِنْ بَنِيهَاشِمَ فِي كَفِّهِ اليسري خَال وَ عَلِيٌ مُقَدِّمَتُهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِيتَمِيمَ يُقَالُ لَهُ شُعَيْبُ بْنُ صالِحٍ بباب اصطخر فَتَكُونُ بَيْنَهُمْ مَلْحَمَةٌ عَظِيمَةٌ وَ تَظْهَرُ الرايات اَلسُّودُ وَ تهرُبُ خَيْلُ السفيانيِّ فَعِندَ ذَلِكَ يَتَمَنَّي اَلنَّاسُ اَلْمَهْدِيَّ عَلَيْهِالسَّلاَمُ وَ يَطْلُبُونَهُ.» (1).ابي رومان از: علي عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: سفياني، با صاحب پرچمهاي سياه (كه رهبر انقلابي شيعيان در ايران است) در جائي بنام
1) عقدالدرر ص 127 و الحاوي للفتاوي ج 2 ص 69.
(باب استخر) روبرو ميگردد، در ميان آنان، (يعني: ايرانيان) جواني از بنيهاشم «سيد» ديده ميشود كه در دست چپ او «خال» و نشانهاي قرار دارد، (1)فرمانده سپاه آن سيد، مردي از بنيتميم است كه به او شعيب بن صالح ميگويند، در ميان آنان، يعني: سفياني و هاشمي، جنگي بزرگ روي ميدهد، و صاحبان پرچمهاي سياه (يعني: شيعيان) پيروز ميشوند، و سپاه سفياني شكست خورده پا به فرار ميگذارند در هنگام است كه مردم آرزوي مهدي عليهالسلام ميكنند و به جستجوي او ميپردازند.
حديث ششم:
در كتاب «البرهان في علامات مهدي آخرالزمان» روايتي را از حضرت ابيجعفر محمدباقر عليهالسلام درباره خروج سفياني و قيام خراساني نقل كرده است، كه گرچه عبارات و الفاظ آن مضطرب و معناي آن تا حدي نارسا و بالاخره دستخوش تغيير و تحول گرديده و در بيشتر عبارات آن تصرف شده است، ولي چون نشاندهندهي وحشت «سفياني» از قيام خراساني است همهي آن روايت را نقل ميكنيم تا خوانندهي عزيز به موقعيت قيام خراساني پي برده و حقايق ناشناختهاي را كه تاكنون براي او مجهول مانده است روشن شود.«عَنْ أَبيجعفر عليهالسلاَم قَالَ بَعَثَ اَلسُّفْيَانِيُّ جُنُودَهُ فِي اَلاِفَاقِ بَعْدَ دُخُولِهِ الكُوفَةَ وَ بَغْدَادَ فَيَبْلُغُهُ فَزْعَةً مِنْ وَرَاءِ اَلنَّهَرِ مِنْ أَرْضِ خُرَاسَانَ عَلَيْهِمْ رَجُلٌ مِنْ بِنَيأُمَيْهِ فَيَكُونُ لَهُمْ وَقْعَةٌ بتُونُس وَ وقعة بِدُولاَبِ اَلرَّيِّ وَ وَقْعَةٌ بِتُخُومِ زُرْنِيخٍ فَعِنْدَ ذَلِكَ تُقْبِلُ الرايات اَلسُّودُ مِنْ خُرَاسَانَ عَلَيَّ جَمِيعُ اَلنَّاسِ شَابٌ مِنْ بنيهاشم بِكَتِفِهِ اليمني خَال سَهَّلَ اَللَّهُ أَمْرَهُ وَ طَرِيقَهُ ثُمَّ تَكُونُ لَهُمْ وَقْعَةٌ بِتُخُومِ خُرَاسَانَ وَ يَسِيرُ الْهَاشِمِيُّ فِي طَرِيقِ اَلرَّيِّ وَ فِي بَعْضِ اَلنُّسَخِ فِي طَرِيقٍ سَوِيٍ فَيَبْرَحُ رَجُلٌ مِنْ بَنِيتَمِيمَ مِنَ الْمَوَالِي يُقَالُ لَهُ شُعَيْبُ بْنُ صَالِحٍ الِيَّ اصْطَخَرَ اِلَيَّ الْأُمَوِيُّ فَيَلْتَقِي هُوَ وَ اَلْمَهْدِيُّ وَ الْهَاشِمِيُّ بِبَيْضَاءَ اصْطَخَر فَيَكُونُ بَيْنَهُمَا مَلْحَمَةٌ عَظِيمَةٌ حَتِّي تَطَأُ اَلْخَيْلَ الدِّمَاءَ الي أَرْسَاغَهَا ثُمَّ يَأْتِيهِ
1) در بيشتر نسخهها (دست راست) نوشته شده و گويا در اين حديث نسخهبردار حديث اشتباها دست چپ را بجاي دست راست نوشته است.
جُنُودٌ مِن سِجسْتان عَظِيمَة عَلَيْهِمْ رَجُلٌ مِنْ بَنِيعدِي فَيُظْهِرُ اَللَّهُ أَنْصَارَهُ وَ جُنُودَهُ ثُمَّ تَكُونُ وَقْعَةٌ بِالْمَدَائِنِ بَعدَ وَقعَةِ الرَّيِّ وَ فِي عَاقِرِ قوفا وقعة صَلْمِيَّةً يُخْبِرُ عَنْهَا كُلَّ نَاجٍ مِنْهَا ثُمَّ يَكُونُ بَعْدَهُ ذِبْحٌ عَظِيمٌ بِبَابِلَ و وَقْعَةٌ فِي أَرْضٍ مِنْ أَرْضِ نَصِيبِينَ ثُمَّ يَخْرُجُ عَلِيٌ اَلْأَحْوَصَ قَوْمٌ مِنْ سَوَادِهِمْ و هُمُ العصَبُ عامَّتُهُمْ مِنَ الْكُوفَةِ وَ اَلْبَصْرَةِ حُتِّي يَسْتَنْقِذُوا مَا فِي يَدَيْهِ مِنْ سَبْيِ كُوفَانَ». (1).
حضرت ابيجعفر امام محمدباقر عليهالسلام فرمود: سفياني، بعد از آنكه بكوفه و بغداد وارد ميشود ترس و وحشتي او را از بلاد (ماوراءالنهر) از سرزمين خراسان (يعني: از نهضت خراساني) فرا ميگيرد، و او لشكريان خود را به اطراف ميفرستد سركردهي آنها مردي از (بنياميه) ميباشد.
در آن هنگام كشتاري در (تونس) و جنگي در «دولاب ري» و جنگي در سرزمين (زرنيخ) روي خواهد داد و آن هنگام است كه پرچمهاي سياه از «خراسان» يعني: از ايران، روي خواهد آورد. و پيشاپيش آنان، يعني: ايرانيان، جواني از بنيهاشم قرار خواهد داشت كه در كتف راست او «خال» و يا علامتي است، و خداوند كارش را سهل و آسان خواهد نمود.
سپس جنگي در سرزمين خراسان در مرز، به وقوع ميپيوند، و آن مرد هاشمي در سر راه خود به سوي (ري) حركت ميكند، (و در نسخهي ديگري است كه هاشمي به روشي برابر، كه شايد كنايه از مقابلهي با سفياني باشد، حركت ميكند)، آنگاه مردي از «موالي» از بنيتميم كه او را «شعيب بن صالح» مينامند به طرف «اصطخر» (2)به جنگ با اموي ميرود، و اموي و هاشمي در «بيضاء (3)اصطخر» با هم روبرو ميگردند و در ميان آن دو نفر، جنگ بزرگ و خونيني روي ميدهد به گونهاي كه خون در روي زمين تا ساق پاي اسبان ميرسد.
سپس سپاهي از «سيستان» كه سركردهي آنها مردي از طايفهي بنيعدي است به
1) البرهان ص 121-120- حديث 25 چاپ خيام قم 1399 ه و الحاوي للفتاوي ج 2 ص 69.
2) «اصطخر» از قديميترين و مشهورترين شهرهاي فارس بوده و در برخي از اخبار است كه حضرت سليمان از طبريه، يعني از سرزمين شام و فلسطين، به آنجا ميآمده است، و در آنجا مسجدي است كه معروف به مسجد سليمان است. و بين اصطخر تا شيراز دوازده فرسخ است.
3) «بيضاء» نام شهر بزرگي در ناحيهي اصطخر بوده كه تا شيراز هشت فرسخ فاصله داشته است.
كمك «هاشمي» ميآيد، و خداوند انصار و لشكريان «هاشمي» را پيروز ميگرداند، بعد از آن پس از واقعهي «ري» جنگي در مدائن (1)واقع ميشود و در «عاقرقوفا» (2)(كه نام قريهاي در نزديكي بغداد در قديم بوده است) حادثهي سخت و خورد كنندهاي رخ ميدهد كه هر كس از آن حادثه جان سالم بدر ببرد از آن خبر خواهد داد. سپس كشتاري هولناك در سرزمين «بابل» (3)(در عراق) و جنگي در سرزمين (نصيبين) (4)بوقوع خواهد پيوست، آنگاه گروهي از مردم از (اعراب) و باديه نشينان و يا عشاير و ساكنين اطراف كوفه، و يا مردم عوام كه بيشتر آنها از كوفه و بصره هستند، بر (احوص) (5)خروج ميكنند و اسيران را نجات ميدهند. (6).
مؤلف: گرچه همانگونه كه در ابتداء نقل حديث مذكور متذكر شديم بسياري از مطالب آن براي ما گنگ و نامفهوم است ولي خواه ناخواه تا اين اندازه براي هر خواننده قابل درك هست كه لااقل حديث مزبور با قيام خراساني و شكست سفياني و نهضت گروهي از مردم عراق عليه شخصي لجوج و خونريز ارتباط دارد. و البته خداوند به حقيقت حال دانا و به آنچه واقع خواهد شد آگاه است.
حديث هفتم:
جلالالدين سيوطي، در كتاب «الحاوي للفتاوي» حديثي را دربارهي خروج خراساني هجوم لشكريان سفياني به سرزمين ايران و محاربهي با «ايرانيان» نقل كرده است، كه
1) مدائن از شهرهاي بزرگ و قديمي ايران است كه در نزديكي بغداد قرار دارد، و ايوان كسرا از آثار باستاني اين شهر قديمي تا هنوز باقي است.
2) (عاقرقوفا) ظاهرا همان (عقرقوف) است كه به گفتهي صاحب «معجمالبلدان» قريهاي از نواحي «دجيل» و تا بغداد، چهار فرسخ فاصله داشته است.
3) بابل -اسم ناحيهاي در عراق است كه كوفه و حله جزء آن ناحيه است.
4) (نصيبين) نام شهري در كنار فرات بوده كه آنرا نصيبين روم ميناميدهاند.
5) (احوص) در لغت به كسي گفته ميشود كه چشم تنگ باشد و شايد اين كلمه، اشاره به شخصي لجوج و يكدنده باشد.
6) در مورد معناي كلمهي (عصب) كه در متن عربي حديث آمده است دو معنا متصور است كه قابل دقت ميباشد، يكي اينكه مراد، قيام گروهي از معممين و اهل علم باشد، و ديگر اينكه گروهي قيام كنند، و خواستار توقف و قطع جنگ باشند. به كتب لغت، مانند «لسانالعر» مادهي (عصب) مراجعه فرمائيد.
هر چند از امام معصوم عليهالسلام روايت نشده؛ و قسمت آخر آن نيز با روايات شيعه مطابقت ندارد، و ما نيز براي نادرست بودن قسمت اخير آن حديث، تحليلي را كه يكي از دانشمندان بزرگ اهل سنت در رابطه با حركت انقلابي آن مرد هاشمي خراساني و پيروزي او در جنگها در كتاب خود آورده است نقل خواهيم نمود، اما در عين حال چون آن حديث، روشنگر بسياري از حوادث مربوط به خروج خراساني، و جريانات ناشي از حركت انقلابي خراساني در سرزمين ايران اسلامي است، عينا تمام آن را براي مزيد اطلاع خوانندگان، در اينجا ميآوريم، و آن حديث اين است:«عن ضمرة بن حبيب و مشايخهم قالوا: يبعث السفياني خيله و جنوده، فيبلغ عامة المشرق من أرض خراسان و أرض فارس، فيثور بهم أهل المشرق فيقاتلونهم و يكون بينهم وقعات في غير موضع، فاذا طال عليهم قتالهم اياه بايعوا رجلا من بني هاشم و هو يومئذ في آخر المشرق فيخرج بأهل خراسان علي مقدمته رجل من بني تميم مولي لهم يقال له شعيب بن صالح، أصفر، قليل اللحية يخرج اليه في خمسة آلاف فاذا بلغه خروجه شايعه فيصيره علي مقدمته.لو استقبل بهم الجبال الرواسي لهدمها، فيلتقي هو و خيل السفياني فيهزمهم و يقتل منهم مقتلة عظيمة فلا يزال يخرجهم من بلدة الي بلدة حتي يهزمهم الي العراق ثم تكون الغلبة للسفياني، و يهرب الهاشمي و يخرج شعيب بن صالح مختفيا الي بيت المقدس، يوطيء للمهدي منزله، اذا بلغه خروجه الي الشام.قال الوليد: بلغني أن هذه الهاشمي أخو المهدي لأبيه- و قال بعضهم: هو ابن عمه- و قال بعضهم: انه لا يموت ولكنه بعد الهزيمة يخرج الي مكة فاذا ظهر المهدي خرج». (1).«سفياني» سپاه و سربازان خود را به اطراف ميفرستد و آنها به تمام سرزمينهاي مشرق، يعني: ايران از سرزمين خراسان گرفته تا «فارس»، يعني: شيراز و اطراف آن، ميرسند، و مردم ايران سخت با آنها ميجنگند و در ميان
1) الحاوي للفتاوي ج 2 ص 70 و عقدالدرر ص 128.
آنها چندين بار جنگ واقع ميشود.
پس چون جنگ مدتي طولاني شد «ايرانيان» با مردي از بنيهاشم يعني: «سيد» بيعت ميكنند و او را برياست برميگزينند، و او در آن موقع در آخر مشرق قرار دارد (يا محل سكونت او در انتهاي مشرق است) سپس آن مرد هاشمي با كمك و مساعدت اهل خراسان (و مردم ايران) قيام ميكند، فرمانده سپاه او مردي از بنيتميم و از وابستگان آنهاست كه به او شعيب بن صالح گفته ميشود. رنگ چهرهاش زرد، و ريش وي اندك يا به عبارت برخي احاديث (كوسه) ميباشد او با پنج هزار نفر قيام ميكند و بسوي هاشمي ميآيد چون خبر خروج او به هاشمي رسيد او را بر مقدمه سپاه خود قرار ميدهد، و شعيب كسي است كه اگر كوهها با وي روبرو شوند آنها را از جا برميكند.
پس او با سپاه سفياني با يكديگر برخورد ميكنند و او آنها را شكست ميدهد و گروه زيادي از متجاوزين و لشكريان سفياني را به هلاكت ميرساند و پيوسته آنها را شهر به شهر بيرون ميكند و تا عراق آنها را تعقيب مينمايد و شكستشان ميدهد. سپس سفياني غالب ميشود و هاشمي فرار ميكند، و شعيب بن صالح مخفيانه به بيتالمقدس ميرود، و چون خبر خروج مهدي عليهالسلام به او رسيد كه به طرف «شام» ميآيد، خانهاي را براي آن حضرت آماده ميسازد.
و وليد گفته است: به من چنين رسيده است كه (مطابق عقيدهي اهل سنت) اين مرد هاشمي برادر پدري حضرت مهدي است (1)و عدهاي گفتهاند كه او پسرعموي حضرت مهدي عليهالسلام است. و گروهي گفتهاند او نميميرد و لكن بعد از شكست به مكه ميرود و چون مهدي عليهالسلام قيام كرد ظاهر ميشود.
خوانندهي عزيز! همانگونه كه قبلا تذكر داديم، هر چند كه قسمتهاي اول حديث هفتم بسياري از نقطههاي تاريك و ابهامآميز قيام (هاشمي خراساني) را روشن ميكند ولي قسمتهاي آخر آن، با احاديث شيعه موافقت ندارد، زيرا:اولا- راويان حديث مذكور كه گويا نتوانستهاند هاشمي خراساني را آنگونه كه شايد و بايد بشناسند، به برخي از خيالات و اوهام - مثل او برادر پدري حضرت صاحب عليهالسلام
1) بر خوانندهي عزيز مخفي نماند كه حضرت مهدي عليهالسلام تنها فرزند امام حسن عسكري عليهالسلام است و آن حضرت طبق مدارك معتبر تاريخي از شيعه و سني برادر پدري نداشته است.
است، و يا او پسرعموي امام زمان است-، و يا او نميميرد و امثال اين پريشان گوئيها پناه بردهاند، در حالي كه روايات شيعه، با اشاره و كنايه، به خروج چنين انسان مبارزي به عنوان «حسني» و يا «حسيني» و يا «هاشمي» و يا مردي از آلمحمد صلي الله عليه و آله خبر داده است.
و ثانيا- گويا طرفداران «بنياميه» كه نتوانستهاند شاهد پيروزي و غلبه مردي هاشمي بر لشكريان سفياني باشند، چند جملهاي به آخر حديث مذكور افزوده و گفتهاند: سرانجام «هاشمي» در جنگ شكست ميخورد و فرار ميكند و به مكه ميرود، و بعد از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام آشكار ميگردد. در حالي كه حتي روايات خود اهل سنت نيز بيشتر آنها بر پيروزي هاشمي خراساني دلالت ميكند.
اينك براي اينكه شما خوانندهي عزيز، به پيروزي هاشمي خراساني در جنگ با سفياني اطمينان بيشتري پيدا كنيد، و بدانيد اينگونه خيال بافيها تراوش مغز برخي از متعصبين و پيروان حزب شجرهي ملعونه است پاي تحليل يكي از دانشمندان بزرگ اهل سنت كه بعنوان يادآوري و تذكر، دربارهي برخي از روايات وارده، در شأن «هاشمي خراساني» در كتاب خود آورده است مينشينيم تا ببينيم وي در اين باره چگونه قضاوت ميكند.
برزنجي شافعي، مؤلف كتاب «الاشاعه» متوفاي سال 1103 هجري پس از ذكر رواياتي چند كه دربارهي «سفياني» و «هاشمي» آورده است چنين مينويسد:
«و هاشمي (خراساني) با پرچمهاي سياه ميآيد در حالي كه مدت هشت ماه شمشير خود را بر دوش گذارده است. و در روايت ديگري است كه مدت هيجده ماه ميجنگد و ميكشد و انتقام ميگيرد، تا جائي كه مردم ميگويند: معاذالله كه اين مرد از فرزندان فاطمه عليهاالسلام باشد اگر او «سيد» و فاطمي بود به ما رحم ميكرد خداوند او را بر بنيعباس و بنياميه مسلط ميسازد، و او آنان را آواره و در بدر ميكند، و در ضمن جنگي در سرزمين «نصيبين» (1)و جنگي هم در «حران» (2)خواهند داشت، و شعار
1) نصيبين، اگر بصورت جمع و كسر باء خوانده شود شهري آباد واقع در جادهي موصل به شام بوده و اگر به صورت تثنيه و فتح باء خوانده شود، دهكدهاي از حلب واقع در (سوريه) و هم چنين شهري در كنار شط فرات بوده است كه آن را نصيبين روم ميگفتند (مراصد).
2) حران شهر بزرگي در جادهي موصل به شام و روم بوده است (معجمالبلدان).
آنها:امت، امت، و در روايت ديگري، بكش، بكش، است و معناي هر دو شعار يكي است، آنها ميآيند تا اينكه زمام امور خود را به دست حضرت مهدي عليهالسلام ميسپارند.آنگاه اين مرد دانشمند در دنبالهي سخنان خود دربارهي روايات مختلفي كه در زمينهي خروج هاشمي خراساني رسيده است چنين ميگويد:
تذكر:
در بعضي از روايات كه پيرامون قيام هاشمي خراساني روايت شده چنين آمده است كه وي مدت هشت ماه شمشير خود را بر دوش گذارده و ميجنگد و در برخي از روايات 18 ماه ذكر گرديده است، و در روايتي 72 ماه كه 6 سال كامل باشد نقل شده، و در بعضي از روايات آمده است كه وي تا زماني كه در بيتالمقدس به حضور حضرت مهدي عليهالسلام برسد ميجنگد.
و در روايت ديگر آمده است او به مهدي نميرسد!!! و در يك روايت ديگر است كه سپاهيان هاشمي، با لشكريان سفياني با هم روبرو ميشوند و در ميان دو لشكر، جنگ بزرگي واقع ميشود، و لشكريان سفياني شكست ميخورند، و سرانجام: سفياني غالب ميشود!!! و هاشمي فرار ميكند!!! و شعيب بن صالح، مخفيانه به «بيتالمقدس» ميرود و براي ورود حضرت مهدي عليهالسلام زمينهسازي ميكند.
سپس وي راه حل اختلاف اين روايات را اينگونه ارائه ميدهد كه:
طريق جمع بين اين روايات مختلف بدينگونه است كه بگوئيم، اينكه: برخي از روايات مدت جنگيدن آن مرد هاشمي را 72 ماه دانسته است بدين لحاظ است كه مدت 72 ماه اشاره به تمام دوران جنگ از حين شروع تا پايان جنگ بوده و همهي مدت جنگ 6 سال طول بكشد، و دليل بر اين گفتار اين است كه: در بعضي از روايات آمده است كه پيغمبر گرامي اسلام فرموده:
«ما خانداني هستيم كه خدا براي ما بجاي اين دنيا جهان آخرت را برگزيده است، و خاندان من پس از من گرفتار بلاها و آوارگيها و بيخانمانيها خواهند شد تا آنكه
طايفهاي از طرف مشرق پيدا شوند كه با آنها «پرچمهاي سياه است» و آنها درخواست خير و نيكي مينمايند ولي آن را به آنها نميدهند، و آنان ميجنگند و پيروز ميشوند و آنگاه آنچه را كه ميخواستند به آنان ميدهند ولي آن طايفه ديگر نميپذيرند تا آنكه آن پرچم را به دست مردي از خاندان من ميسپرند».
و اما اينكه در بعضي از روايات 18 ماه آمده است، اين مدت نسبت به زمان بعد از جنگ با سفياني و شكست لشكريان او، و همكاري «شعيب بن صالح» با «هاشمي» است و مدت 8 ماه كه در برخي از روايات آمده است، نسبت به زمان ورود او به كوفه و فرستادن بيعت از كوفه براي حضرت مهدي عليهالسلام است، و البته اين جمع بين روايات جمع خوبي است.
اما طريق جمع بين روايات ديگر اين است كه بگوئيم: آن روايتي كه ميگويد: او ميميرد (اگر روايت صحيح باشد) مردن مربوط به سفياني باشد نه هاشمي، و معناي آن در اين هنگام چنين ميشود كه: (هاشمي، مهدي عليهالسلام را ديدار نخواهد كرد مگر اينكه سفياني بميرد) يا اينكه بگوئيم: روايت مربوط به همان هاشمي باشد و هدايت كنندهي پرچمها «شعيب بن صالح» بوده و نسبت رهبري پرچمها به هاشمي به طور مجاز بوده باشد، (1)و يا اينكه بگوئيم: «هاشمي» پرچمها را رهبري كرده و به منزل مقصود ميرساند و «شام» را ميگشايد و اندكي پيش از آنكه به مهدي عليهالسلام برسد ميميرد.
علاوه بر همهي اينها بايد توجه داشت: رواياتي كه ميگويد، هاشمي پرچمها را رهبري كرده و به مهدي ميرسد بيشتر و مشهورتر است و هم چنين روايات غلبه و پيروزي هاشمي بر سفياني، بيشتر از روايات شكست و هزيمت است.
بهرحال اگر بخواهيم بين همهي روايات جمع كنيم و بگوئيم در واقع همهي آنها درست است بايد بگوئيم: «امكان دارد هاشمي در بعضي از جنگها شكست بخورد، ولي بعد از شكست، دوباره پيروز ميشود، و سرانجام پيروزي از آن اوست. و البته خدا داناتر است». (2).
1) نگارنده گويد: ظاهرا آن روايتي كه ميگويد: «هاشمي» ميميرد و به مهدي عليهالسلام نميرسد، مربوط به سيدهاشمي حسيني صاحب اصلي انقلاب است زيرا در چند روايت به اين معنا اشاره شده و ما در اين باره، هم در ضمن حديث: «يخرج رجل قبل المهدي عليهالسلام» به اين موضع اشاره كرديم و هم در روايات آينده در اين باره توضيح خواهيم داد.
2) الاشاعه، ص 99، 98.
آنچه تا اينجا در رابطه با موضوع «قيام خراساني» آورديم، تعداد بسيار كمي از انبوه رواياتي است كه تنها بر اساس شواهد، و قرائن موجود در آنها: در اثبات و انطباق با (سومين خراساني) كه سيدي هاشمي و از نسل امامان معصوم عليهمالسلام است بطور فشرده و مختصر نقل نموديم. وگرنه شمارهي رواياتي كه درباره (خراساني) و مجاهدتهاي بينظير او، و همچنين در ارتباط، با شهامت و شجاعت و از خودگذشتگي ياران فداكار وي، از ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين رسيده است بيش از آن است كه بتوان همهي آنها را در يك كتاب مختصر گردآوري نمود چه آنكه خوانندگان محترم، خود بخوبي واقفند كه توضيح و تفسير هر يك از روايات وارده، نيازمند فرصت بيشتري است كه از عهدهي اين مجموعه مختصر خارج است.
اينك شايسته است پس از نقل روايات ياد شده دامن سخن را از اشارات و كنايات فراچيده و روايات ديگري را كه صراحت بيشتري در معرفي (خراساني) مورد بحث دارد در اينجا بياوريم و شرح و تفصيل قيام اعجابانگيز نخستين رهبر «زمينهسازان» و آوازهي نهضت جهانگيرش را كه با كمك و مساعدت ايرانيان پاكدل انجام ميشود، و در ميان همهي ناباوريها رژيم ستمشاهي را در ايران ساقط ميكند، بار ديگر به روايات اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام واگذار نمائيم تا شايد روزي فرا رسد كه راز آنهمه جار و جنجالها و سر و صداها و هوچيگريها كه در سراسر دنيا عليه «ايرانيان» و انقلاب اسلامي آنان به راه افتاده است بر همگان روشن شود.
مرحوم حائري يزدي، در كتاب «الزامالناصب» پيرامون خصومت «اعراب» با «ايرانيان» و بخصوص اختلاف شديدي كه در دوران پيش از ظهور، بين عرب و ايرانيان، پديدار ميگردد، روايتي را از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از اميرمؤمنان عليهالسلام بدين صورت آورده است:«اميرالمؤمنين عليهالسلام در آخر حديثي فرمود: سپس دشمني و اختلاف و رويگرداني از
يكديگر، ميان آراء و افكار امراء عرب و «عجم» (يعني: ايرانيان) واقع ميشود و آنها پيوسته با هم جنگ و نزاع و اختلاف و كشمكش دارند تا زماني كه كار به مردي از فرزندان «ابوسفيان» يعني: سفياني مشهور، منتهي گردد.
او از جائي به نام «وادي يابس» يعني: بيابان بي آب و علف و يا درهي خشك، خروج مينمايد و با خروج او حاكم «دمشق» از آنجا ميگريزد، و قبائل عرب در اطراف او جمع ميشوند و «ربيعي» و «جرهمي» و «اصهب» و غير آنها از اهل شر و فتنه و گمراهي خروج ميكنند، و سفياني بر همهي كساني كه با او ميجنگند غالب ميشود سپس فرمود:
«فَاذا قَامَ الْقَائِمُ بِخُرَاسَانَ الَّذِي أُتِيَ مِنَ اَلصِّينِ وَ الْمُلَّتَانِ وَجْهُ السفياني اَلْجُنُودِ اليه فَلَمْ يَغْلِبُوا عَلَيْهِ ثُمَّ يَقُومُ مِنَّا قَائمٌ بِجِيلاَنَ يُعِينُهُ اَلْمَشْرِقِيُّ فِي دَفْعِ شِيعَةِ عُثْمَانَ وَ يُجِيبُهُ اَلْآبَرُ وَ الدَّيْلَمَ وَ يَجِدُونَ مِنْهُ النَّوَالَ وَ النَّعَمَ وَ تُرْفَعُ لِوُلْدِيَ النُّودُ وَ الرَّاياتِ وَ يُفَرِّقُهَا فِي الْأَقْطارِ وَ الْحُرُمَاتِ وَ يَأْتِي اِلِيَّ الْبَصْرَةَ وَ يُخْرِبُهَا وَ يَعْمُرُ اَلْكُوفَةَ وَ يُورِبُهَا فَيَعْزِمُ السفْيانِيُّ عَلَيَّ قِتَالَهُ وَيهِمْ مَعَ عَسَاكِرِهِ باستِيصَالِهِ فَاِذا جُهِّزَتِ اَلْأُلُوفُ وَ صَفَّتِ الصُّفُوفُ قَتَلَ اَلْكَبْشُ اَلْخَرُوفُ فَيَمُوتُ اَلثَّائِرُ وَ يَقُومُ اَلْآخَر...»
چون قيام كنندهاي در سرزمين خراسان يعني: ايران قيام كرد همان قيام كنندهاي كه از چين و ملتان (1)آمده است ناگهان، سفياني براي در هم كوبيدن انقلابش، لشكريان خود را بسوي وي گسيل ميدارد، ولي بر او غلبه پيدا نميكند، سپس - بعد از چندي - قيام كنندهي ديگري از ما خانواده از اهل گيلان قيام ميكند (2)و آن «مشرقي» (3)او را در دفع شيعهي عثمان، (4)ياري ميدهد و مردم آبر، و ديلم (5)او را اجابت ميكنند، و از او نوال و نعمت مييابند و براي فرزندم (6)
1) در كتاب «معجمالبلدان» مينويسد: ملتان، بلد في بلاد الهند علي سمت غزنه، يعني: ملتان شهري است كه در سرزمين هندوستان در نزديكي «غزنه» واقع شده.
2) يعني: زمام امور كشور را به دست ميگيرد يا اينكه برياست ميرسد.
3) ظاهرا مقصود از مشرقي شعيب بن صالح است كه طبق بعضي از روايات از سالها پيش به ايران مهاجرت نموده و در ايران رشد و نمو يافته و طبق برخي منابع معتبر محل ولادت او «طالقان» است.
4) منظور از شيعهي عثمان پيروان سفياني است.
5) ابر شهر نام قديمي نيشابور است، و ديلم در قسمت شمالي قزوين است، و در اصل، نامي است كه به قسمت كوهستاني گيلان بين قسمت درياي خزر و قزوين اطلاق ميشده است. نقل از لغتنامهي دهخدا.
6) ظاهرا مراد از «فرزندم» كه حضرت فرموده است، حضرت بقيةالله -عجل الله تعالي فرجه الشريف- ميباشد. خدا داناتر است.
پرچمها و علماها برداشته ميشود، و او آنها را در اطراف و اكناف پراكنده ميكند و بسوي بصره ميآيد و آن را خراب و ويران ميسازد و كوفه را آباد مينمايد. پس سفياني، خود را براي مبارزهي با او آماده ميكند، و مصمم ميگردد تا با تمام قدرت و توان و نيرويي كه دارد با كمك لشريان خود او را مستأصل ساخته و بكلي نيست و نابود گرداند.
آنگاه حضرت فرمود: پس در آن هنگام كه هزاران نفر براي جنگ و مبارزه تجهيز شدند و خود را براي مقابلهي با يكديگر آماده نمودند و صفاه براي نبرد با همديگر آراسته گرديد «قوچ بزرگ» «بره» را به قتل ميرساند، و انقلابگر ميميرد و آنگاه شخص ديگري قيام ميكند.
سپس «يماني» از «يمن» حركت كرده براي جنگ با سفياني، ميرود و «نصراني» را ميكشد، و چون آن مرد كافر و پسر فاجرش نابود گرديد و پادشاه درستكار از دنيا رفت و نايب راه خود را در پيش گرفت «دجال» بيرون ميآيد و در فريبكاري و اغواء نمودن و گمراهي مردم مبالغه ميكند، سپس (اميرالامراء) يعني فرمانرواي فرمانروايان، و قاتل كافران، آن سلطاني كه مردم در آرزويش بسر ميبردند، و عقلها در غيبت او حيران و سرگردان مانده بود ظاهر ميگردد، و او نهمين از فرزندان تو است اي حسين كه در ميان دور كن (كعبه و حطيم) ظهور ميكند، و بر جن و انس پيروز ميگردد، و از افراد پست (يا از اشخاص نزديك به خود و يا بنابر برخي از نسخهها و روايات از ريخته شدن دو خون، كه يكي قتل امام حسين عليهالسلام و ديگري كشته شدن «نفس زكيه» باشد) نميگذرد، و همه را مجازات ميكند. خوشا به حال مردمان مؤمني كه زمان او را درك كنند، و به آن زمان برسند و آن روزگار را ببينند و يارانش را ملاقات نمايد. (1).
گر چه اين حديث نيز مانند ساير احاديث گذشته بسياري از مسائل مربوط به (خراساني) را روشن ميكند و حوادث مربوط به زمان وي را از اختلاف و نزاع، و
1) الزامالناصب ج 2 ص 161، 160.
كشمكش اعراب و ايرانيان به روشني در اختيار همگان قرار ميدهد ولي از آنجائي كه قسمت آخر حديث مزبور مقداري مبهم و پچيده و براي خواننده نارسا به نظر ميرسد و دانستن آن نياز به دقت، و احاطهي بر احاديث فراواني دارد، از اينرو ناگزيريم براي روشنتر شدن اصل جريان، و قضيهي نهضت خراساني، روايت ديگري را كه در رابطه با حديث مذكور باشد بياوريم، و سپس آن را توضيح دهيم، تا حقيقت اين حادثهي عجيب و غريب و ناشناخته بهتر از پيشتر آشكار گردد. و اينك متن حديث به صورت ديگر:مؤلف كتاب «غيبت نعماني» در حديث مشابهي با حديث قبلي، جريان خروج خراساني را در يك روايت مفصل از اميرالمؤمنين عليهالسلام بدين صورت آورده است:
«عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلاَمُ ان أَمِيرالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِالسَّلاَمُ حَدَّثَ عَنْ أَشْيَاءَ تَكُونُ بَعْدَهُ الي قِيَامَ اَلْقَائِمِ فَقَالَ اَلسَّحِينُ عَلَيْهِالسَّلاَمُ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ مَتِي يُطَهِّرالِلهُ اَلْأَرْضَ مِنَ الظَّالِمِينَ فَقَالَ أَمِيرالْمُؤْمِنِينَ عليهالسَّلاَمُ لاَ يُطَهِّرالله الْأَرْضَ مِنَ الظَّالِمينَ حَتّي يُسْفَكُ اَلدَّمُ اَلْحَرَامُ ثُمَّ ذَكَرَ أَمْرَ بنيأميةَ وَ بَنِيالعَبَّاسِ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ ثُمَّ قَالاَذَا قَامَ اَلْقَائِمُ بِخُرَاسَانَ وَ غَلَبَ عَلَيَّ أَرْضُ كُوفَانَ وَ ملتان وَ جَازَ جَزِيرَةَ بَنِي كَاوَانَ وَ قَامَ مِنَّا قَائِمٌ بِجِيلاَنَ وَ أَجَابَتْهُ اَلْآبُرُ وَ اَلدَّيْلَمَانُ وَ ظَهَرَتْ لِوَلَدِي رَايَاتُ التُّرْكِ مُتَفَرِّقاتٍ فِي الْأَقْطَارِ وَ الْجَنَبَاتِ وَ اَلْحُرُمَاتِ وَ كَانُوا بَيْنَ هَنَاةَ وَ هَنَاةَ اِذا خَرِبَتِ اَلْبَصْرَةُ وَ قَامَ أَمِيرُالْأُمَرَاءُ بِمِصْرَ فَحَكِيَ حِكَايَةً طَوِيلَةً ثُمَّ قَال:اذا جُهِّزَتِ الْأُلُوفُ و صَفَّتِ اَلصُّفُوفُ وَ قُتِلَ اَلْكَبْشُ اَلْخَرُوفُ هُنَاكَ يَقُومُ الاخرُ وَ يَثُورُ الثَّائِرُ وَ يَهْلِكُ الْكَافِرُ ثُمَّ يَقُومُ اَلْقَائِمُ اَلْمَأْمُولُ وَ الامام اَلْمَجْهُولُ لَهُ اَلشَّرَفُ وَ الْفَضْلُ وَ هُوَ مِنْ وُلْدِكَ يَا حُسَيْنُ لاَ اِبْنَ مِثْلُهُ يُظْهِرُ بَنِي اَلرُّكْنَيْنِ فِي دريسين بَالِيَيْنِ يَظْهَرُ عَلَيَّ اَلثَّقَلَيْنِ وَ لاَ يَتْرُكُ فِي اَلْأَرْضِ دَمَيْنِ طُوبِي لِمَنْ أَدْرَكَ زَمَانَهُ وَ لَحِقَ أَوَانَهُ وَ شَهِدَ أَيَّامَهُ. (1).
«حضرت ابيعبدالله (جعفر بن محمد عليهماالسلام)، روايت نموده است كه: اميرالمؤمنين عليهالسلام از پارهاي از چيزهايي كه پس از آن حضرت تا قيام قائم
1) غيبت نعماني ص 275 طبع صدوق، باب 14 - حديث 55.
آلمحمد صلي الله عليه و آله روي خواهد داد سخن گفت: پس در آن ميان «حسين عليهالسلام» عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! چه وقت خداوند روي زمين را از وجود ستمكاران پاك خواهد نمود؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: خداوند روي زمين را از لوث وجود ستمكاران پاك نخواهد كرد مگر بعد از آنكه خون محترمي كه ريختن آن حرام است ريخته شود!!
سپس جريان كار بنياميه و بنيعباس را ضمن حديث مفصلي بيان كرد و آنگاه فرمود: همينكه قيام كنندهاي در سرزمين خراسان قيام كرد و بر سرزمين كوفان و ملتان مسلط شد و از «جزيرهي بنيكاوان» گذشت و يا جزيره بنيكاوان را به تصرف خود درآورد، و سپس «سيدي» از دودمان ما از اهل گيلان قيام كرد (و زمام كار مردم را به دست گرفت) و مردم (آبر) و (ديلم) او را اجابت كردند، و براي فرزندم پرچمهاي ترك كه در اطراف و اكناف و اعتاب مقدسه پراكندهاند ظاهر گرديد، و آنان در ميان اين گير و دارها و جنگ و نزاعها بودند، و هنگامي كه شهر بصره خراب گرديد و اميراميران در سرزمين مصر قيام نمود.
سپس آن حضرت داستان درازي نقل كرد: و آنگاه فرمود: سپس هنگامي كه هزاران نفر براي جنگ آماده شوند، و صفها براي مقابله با يكديگر آراسته گردد «و قوچ نر» «بچه قوچ» جاهل را به قتل رساند در آن موقع شخص ديگري بپا ميخيزد (و انتقام گيرنده انتقام ميگيرد و يا فتنهانگيز، فتنهانگيزي ميكند) و كافر به هلاكت ميرسد.
سپس آن قائمي كه مردم در انتظار و آرزوي او به سر ميبرند و امام غايب و ناپيدايي كه داراي شرف و فضيلت و بزرگواري است قيام مينمايد و او از فرزندان توست اي حسين پسري مانند او نيست و كجا نظير او را ميتوان پيدا كرد در ميان دو ركن (كعبه و حطيم) و با جمعيت اندك و در دو جامهي كهنه ظاهر ميشود و بر جن و انس پيروز ميگردد و حتي يك نفر از افراد فرومايه (و يا زميني را بدون كشت) باقي نميگذارد. خوشا بحال كسي كه زمانش را درك كند و به آن روزگار برسد و در آن روزها حاضر و زنده باشد و يارانش را ببيند» (1).
1) غيبت نعماني ص 275، 274 طبع صدوق.
خوانندهي گرامي! در اينجا لازم است پيش از آنكه دربارهي دو حديث ياد شده توضيح دهيم، نخست توضيحاتي را كه برخي از بزرگان پيرامون دو حديث مذكور آوردهاند نقل كنيم و سپس ببينيم كه مقصود از قيامكنندهي خراسان، در دو حديث فوقالذكر كيست و جريان انقلاب او چگونه است.
مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه پس از نقل حديث مزبور از كتاب «غيبت نعماني» در توضيح آن چنين مينويسد:
(بيان) شخصي كه از خراسان قيام ميكند «هلاكوخان و يا چنگيزخان مغول» است و (جزيرهي بنيكاوان) چنانكه فيروز آبادي در «قاموس» گفته است در درياي بصره ميباشد، و شخصي كه در «گيلان» قيام ميكند شاه اسماعيل صفوي است و (آبر) قريهاي نزديك «استرآباد» (گرگان) است.
و شايد منظور از: «قوچ بزرگ» شاه عباس اول باشد كه پسر خود صفي ميرزا را به قتل رسانيد، و دور نيست كه: قيام ديگري براي انتقام گرفتن از خون وي، شاه صفي، پسر صفي ميرزا باشد كه برخي از اولاد شاهعباس را كشت، و برخي را نابينا كرد. و آمدن قائم آلمحمد صلي الله عليه و آله لزومي ندارد كه بلافاصله بعد از اين علائم باشد و البته امكان هم دارد كه نزديك باشد بعلاوه، اين روايت مختصري از يك كلام طولاني است كه ممكن است وقايعي از روايت ساقط شده و افتاده باشد. (1).
گرچه مرحوم علامه مجلسي رضوان الله عليه در جلد 51 بحارالانوار ص 130 پس از نقل خطبهي مفصلي از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه در آن خطبه از پيدايش ستارهي دنبالهداري سخن رفته است كه كنايه از قيام شخصي در ايران قبل از ظهور حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجه الشريف ميباشد (و ما هم گفتيم كه ظاهرا آن ستارهي دنبالهدار همان سيدحسني معروف است) با يك اشارهي كوتاهي توضيح خود را دربارهي شاهاسماعيل صفوي باز پس گرفته و فرموده است: اينكه: اين ستارهي دنبالهدار اشاره به شاهاسماعيل صفوي باشد بعيد است، ولي در هر صورت: اين فرمايش علامهي مجلسي (ره) چه براي
1) بحارالانوار ج 52 ص 237-236.
برخي قابل قبول باشد و چه نباشد خواه ناخواه قطعي و مسلم است كه نه مقصود از قيامكنندهي خراسان، «هلاكوخان» و يا چنگيزخان مغول است. و نه هم مقصود از «قوچ بزرگ» شاهعباس است، و نه هم شخصي كه در «گيلان» قيام ميكند شاهاسماعيل صفوي است، و بزرگترين دليل آن، همان انقراض دولت صفويه و عدم ظهور حضرت است و لذاست كه مرحوم شيخ محمود «عراقي» شاگرد مرحوم شيخ مرتضي انصاري عليه الرحمه، در كتاب «دارالسلام» ص 354 بعد از آنكه حديث مذكور را با توضيح مرحوم مجلسي (عليه الرحمه) نقل ميكند، چنين مينويسد:
مؤلف گويد: مرحوم علامهي مجلسي، پادشاه باداد را كه از گيلان برخيزد حمل بر شاهاسماعيل صفوي كرده، و (بره نر) را كه كشته شود حمل بر شاهعباس كرده و خونخواه را حمل بر سلطان صفي، پسر شاهعباس نموده است، ولي همهي اينها در وقتي درست است كه اين علامات را از علائم قريبهي به ظهور ندانيم، و اگر نه با آخرت حديث امام عليهالسلام فرموده است: بعد از آن، قائمي كه خلايق در انتظار ظهور او به سر ميبرند قيام ميكند، موافقت ندارد.
مرحوم سيدمصطفي كاظمي، متوفاي حدود سال 1236 هجري قمري، يعني: در حدود 69 سال پيش در كتاب «بشارةالاسلام» بعد از آنكه حديث مورد بحث را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده، در توضيح آن چنين نوشته است:
«بيان» مراد و مقصود از خون حرامي كه ريختن آن حرام است «محمد بن الحسن» (نفس زكيه) است، و قيامكنندهي در خراسان، مردي است كه مردم را بسوي مهدي عليهالسلام دعوت ميكند، سپس در مورد كلمهي (ملتان) كه در حديث مزبور آمده است، چنين اظهار ميدارد كه اين كلمه، (ملتان) بكسر ميم و فتح لام است و به حسب ظاهر مراد از آن ملت اسلام و ملت كفر ميباشد.
سپس دربارهي مطالب ديگر حديث چنين مينويسد:
(جزيره بنيكاوان) جزيرهاي در اطراف بصره است و اهل (آبر) گروهي هستند در نزديك «استرآباد» و مقصود از: (ديلم) قزوين، و اماكن مجاور آن است و (حرمات)
اعتاب مقدسه ميباشد، و معناي اينكه: (آنها در اين گيرو دارها باشند) اين جمله، كنايه از جنگهاي بزرگ و حوادث فراوان است. (1).
توضيح:
همانگونه كه مرحوم كاظمي عليه الرحمه، دربارهي ريخته شدن خون حرام توضيح داده است مقصود از ريختن خون حرام (نفس زكيه) ميباشد، چه آنكه شهادت آن سيد بزرگوار چنانكه سابقا هم در اين باره سخن گفتهايم و مفصلا توضيح دادهايم، از علائم حتمي ظهور موفورالسرور حضرت وليعصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ميباشد، و قيامكنندهي در خراسان سيدي حسيني است كه بعدا در دنبالهي بحث، به تفصيل دربارهي او سخن خواهيم گفت: و اما قيام سيد ديگري كه از اهل گيلان باشد ظاهرا او همان سيدحسني است كه مردم پس از چندي، بعد از زمان انقلاب، باوي دست بيعت ميدهند، و با او همفكر و همگام و همصدا ميگردند و او نيز سيدي هاشمي و حسيني است كه مطابق بسياري از روايات، در دست راست و يا كتف راست او علامت و نشانهاي است كه فرمانده سپاه او هم مردي ناشناخته و مجهولالقدر بنام «شعيب بن صالح» است.اما مقصود از: (آبر) و (ديلم) به حسب ظاهر، -والله اعلم-، همهي مردم ايران است و اما اينكه در برخي از كتابها در حديث مورد بحث، كرمان، بجاي (كوفان) نوشته شده است ظاهرا اشتباه است و (كرمان) نيست بلكه همانگونه كه مرحوم علامهي مجلسي (ره) حديث را نقل كرده است (كوفان) است. زيرا: آنچه با جزيرهي بنيكاوان تناسب دارد لفظ (كوفه) ميباشد چه آنكه مطابق اخبار وارده، ايرانيان بر اثر جنگ تحميلي براي قطع حملات دشمن به داخل ايران، با زور و فشار و جنگ و مبارزه وارد خاك عراق ميشوند و در نتيجه، براي سركوبي سپاه سفياني به هنگام ظهور بسوي كوفه ميروند.و اما اينكه، در برخي از نسخهها در مورد قيام خراساني و تسلط او بر سرزمين كوفه نوشتهاند (و غلب علي ارض كوفان و الملتان) و (ملتان) را به ضم ميم خواندهاند، ظاهرا درست نيست زيرا: اين كلمه، قاعدتا همانگونه كه مرحوم كاظمي در
1) بشارةالاسلام ص 49.
«بشارةالاسلام» به آن اشاره نموده بايد (ملتان) يعني: دو ملت، كه مقصود از آن، ملت عراق، و ملت ايران باشد. چه آنكه به حسب ظاهر- والعلم عندالله- آنچه با تصرف جزيرهي بنيكاوان مناسبت دارد مسلط شدن بر عراق، و زير نفوذ درآمدن مردم عراق است. و از اينرو اگر (ملتان) كه به معني دو ملت عراق و ايران است خوانده شود، معناي حديث مقرون به صحت بيشتري است.
اما در مورد جزيرهي (بنيكاوان) و موقعيت جغرافيايي آن، بنابر آنچه «ياقوت حموي» در كتاب «معجمالبلدان» پيرامون اين جزيره نوشته است چنين است:«جزيره كاوان» به اين جزيره، جزيرهي بنيكاوان نيز گفته ميشود و اين جزيره، همان جزيرهي «لافث» است كه جزء درياي فارس، و در بين «عمان» و «بحرين» واقع شده است، اين جزيره، در زمان عمر بن الخطاب، هنگامي كه سپاهيان اسلام براي جنگ با فارس ميرفتند، بدست عثمان بن ابيالعاص ثقفي گشوده شد و به خاطر جزاير دريا، آباد و داراي سكنه بود، و دهكدهها و مزارع فراواني داشت، ولي امروز (يعني: در زمان ياقوت حموي) اين جزيره خراب، و خالي از سكنه ميباشد. (1).
و اما كلمهي (كبش) كه در متن حديث آمده است و معناي آن در زبان فارسي «قوچ بزرگ» ميباشد كنايه از عالمي بزرگوار و مجتهدي مسلم است كه سمت راهنمايي و رهبري و فرمانروايي مردم را بعهده دارد چه آنكه «قوچ» در ميان گوسفندان دليل راه، و مرشد و راهنما، و هدايتكنندهي آنها بسوي مسير و مقصد است و در موقع احساس خطر با اشارت مخصوص بخود، گوسفندان را از خطري كه متوجه آنها ميشود آگاه ميسازد.و در خطبه امام زينالعابدين عليهالسلام در شام نيز، از جملهي صفاتي كه براي مولاي متقيان اميرمؤمنان عليهالسلام آورده است فرموده است «ليث الحجاز و كبش العراق» (2)و ترديدي
نيست كه تشبيه به (كبش) در اينجا يعني در خطبهي حضرت زينالعابدين عليهالسلام آنهم در وصف امام از زبان امام، كنايه از مرشد و راهنما و دليل قوم است. وگرنه معناي ديگري براي كلمهي (كبش) يعني: قوچ، متصور نيست.
در كتاب «لسانالعرب» نيز دربارهي معناي كلمهي (كبش) مينويسد: «كبش القوم، رئيسهم و سيدهم. يعني: كلمهي (كبش) اگر در واقع بر انسان اطلاق شود به معناي رئيس و آقاي هر گروه است و باز ميگويد: (كبش) يعني: قوچ، در ميان هر ملت حامي آن ملت است.
و اما (خروف) آنچه دربارهي معني آن در كتب لغت آمده است اين است كه: اين كلمه به معني (بره نر) ميباشد و (خروف) به آن بره نري گفته ميشود كه بتازگي علفخوار شده و مغرور است، و پيوسته به اين طرف و آن طرف ميپرد، و خوب و بد را تشخيص نميدهد و نصيحت پذير نيست و در حقيقت جاهل است.
در كتاب «لسانالعرب در اين زمينه در مادهي «خرف» چنين مينويسد:
در حديث حضرت مسيح عليهالسلام آمده است كه بياران خود فرمود: «انما أبعثكم كالكباش تلتقطون خرفا بنياسرائيل» يعني: شما را همچون قوچهاي بزرگ ارسال ميدارم تا اشخاص مغرور و نادان بنياسرائيل را آگاه كنيد، سپس صاحب كتاب «لسانالعرب» در توضيح اين جمله چنين مينويسد: مقصود حضرت مسيح از: (كباش) يعني: (قوچهاي بزرگ) علماء بزرگ و مقصود از: (خرفان) يعني: (برههاي نر) جهال و نادانان بنياسرائيل بوده است.
بنابراين روي اين بيان و توضيحاتي كه دربارهي (كبش) و (خروف) آورديم جاي هيچگونه شك و ترديدي باقي نميماند كه مقصود از: (قوچ) در حديث مورد بحث شخصيت كمنظيري است كه وي از علماء و مراجع بزرگ، و مقصود از (خروف) شخص جاهل نادان مغروري است كه نصيحت پذير نيست و با آن عالم بزرگ به ستيز برميخيزد و در نهايت بر اثر زشتكاريها و جهالت و ناداني، نتيجهي اعمال ناروا و كردار ناپسند خود را ميبيند و كشته ميشود.
و شايد هم بتوان گفت: همانگونه كه مرحوم كاظمي عليه الرحمه عبارت عربي «قتل الكبش الخروف» را از نظر ادبي توضيح داده است، كلمهي «كبش» مفعول، و كلمهي «خروف» فاعل «قتل» باشد.
واگر اين توضيح درست باشد معناي عبارت كاملا برعكس ميشود و چنين معنا ميدهد كه: «هرگاه بره، قوچ را به قتل رسانيد» آنگاه زمين از وجود ستمگران پاك ميشود.
به هر حال اگر توضيح مزبور مقرون به صحت باشد، احتمالا منظور از «خروف» سفياني، و منظور از «قوچ» سيدهاشمي باشد، و او سيدي است قرشي، هاشمي، و حسني كه اندكي پيش از قتل نفس زكيه در مكه، و همزمان با روزگاري كه سپاه سفياني در عراق است، و همزمان با ورود سپاه خراساني از طريق قصرشيرين و خانقين به عراق، در نزديكي ظهور، به شهادت ميرسد، چنانكه در ضمن حديثي از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
«وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّکِیَّهِ بِظَهْرِ الْکُوفَهِ فی سَبْعِینَ مِنَ الصَّالِحینَ» (1).
مردي پاك و شايسته با هفتاد نفر از بندگان شايستهي خدا در پشت كوفه كشته ميشود.
به طور خلاصه، دربارهي جملهي: «قتل الكبش الخروف» احتمالات زيادي وجود دارد كه ذكر همهي آنها سخن به درازا خواهد كشيد، و ما به همين مقدار بسنده ميكنيم و حديث را به حال خود وا ميگذاريم تا گذشت زمان آن را تفسير كند.
و اما منظور از «دو خون» كه درحديث مورد بحث آمده است، ظاهرا منظور از آن يكي خون حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و ديگري خون نخستين شهيد آلمحمد صلي الله عليه و آله يعني محسن حضرت فاطمه عليهاالسلام است. زيرا بر اساس روايات فراواني كه در تفسيرهاي عياشي و قمي و برهان نقل شده نخستين دادگاهي كه در دولت حقه تشكيل ميشود براي بررسي خون بناحق ريخته شدهي حسين بن علي عليهمالسلام و محسن حضرت زهرا عليهاالسلام است. (2).
معناي حديث اول:
اينك براي اينكه معناي دو حديث ياد شده را، بروشني دريابيم نخست جملات حديث اول را در چند جمله خلاصه نموده و به توضيح و تفسير آنها ميپردازيم و سپس به معناي حديث دوم اشاره ميكنيم.
چكيدهي حديث اول:مجموع فرمايشات اميرمؤمنان عليهالسلام در حديث اول در اين چند جمله خلاصه ميشود:
1- همينكه قيام كنندهاي در سرزمين خراسان، يعني: (ايران) قيام كرد، سفياني از طرف عراق به او اعلام جنگ ميدهد و لشكريان خود را براي مقابلهي با او به ايران ميفرستد ولي بر او غلبه نمييابد.
2- مدتي پس از انقلاب سيد ديگري با وجود خراساني، برياست ميرسد و مردم ايران با وي بيعت ميكنند و فرمانش را گردن مينهند.
3- ساداتي كه در ايران حكومت ميكنند براي مقابله با سفياني شهر (بصره) را خراب مينمايند.
4- سرانجام در نزديكيهاي ظهور به هنگام ظاهر شدن سيدحسني و شعيب بن صالح در جنگ پيروز ميشوند و پرچم فتح و پيروزي را در سراسر عراق، و يا اماكن تحت تصرف خود در آن كشور به اهتزاز در ميآورند.
5- خراساني، صاحب اصلي انقلاب، كه از علماء بزرگ است، بر اثر ادامه دادن به جنگ باعث ميشود كه بهر صورت سفياني اول، و يا آتشافروز اصلي جنگ كشته شود و يا فرار كند و يا در هر حال از غصه بميرد.
دربارهي جنگ اول: آنچه از جملهي اول استفاده ميشود و بلكه صراحت دارد اين است كه: از جملهي علائم ظهور، كه پيش از خروج سفياني دوم در جهان واقع خواهد شد قيامكنندهاي در سرزمين خراسان، يعني: در ايران، انقلاب خواهد كرد.و اين قيامكننده كه در سرزمين ايران دست به انقلاب ميزند «سيدي» «هاشمي»
و «حسيني» است كه اين سيد بزرگوار، مانند سادات ديگري كه موطن اصلي اجلاد بزرگوارشان «مدينه طيبه» و يا «بحرين» و «عراق» بوده، و بر اثر ظلم و ستم امويان و عباسيان كه در تاريخ حكومت سياه آنان نسبت به دودمان خاندان علوي انجام شده و از شهر و ديار اصلي خود آواره گشته و به ديگر شهرها و اماكن دور دست پناه بردهاند، آباء و اجداد بزرگوار وي نيز در اطراف و اكناف عالم پراكنده شده و بسوي «چين و ملتان» رفته و از آنجا به كشور اسلامي ايران مهاجرت كردهاند.
و اين شخصيت بزرگوار، گرچه «ايراني» و از اهل ايران و خود او و برخي از پدران و اجداد بزرگواري وي نيز در اين آب و خاك رشد و نمو يافتهاند اما نخستين جايي كه نياكان وي پس از جلاي وطن از مدينه، و يا بحرين و عراق، از آنجا به ايران مهاجرت كردهاند، از سوي (چين و ملتان) (1)
كشور پاكستان بعد از جنگ بينالمللي دوم بوسيله «محمدعلي جناح» از رجال مسلمان شبه قارهي هند، از هندوستان جدا و مستقل گرديد، و در كنار جمهوري هندوستان جمهوري اسلامي پاكستان بوجود آمد. (جغرافياي كامل جهان).
بوده است.و اين مطلب يكي از اسرار علوم اهلبيت عليهمالسلام است كه از زبان گهربار مولاي متقيان عليهالسلام بازگو شده و علي عليهالسلام با آمدن چنين شخصيت والائي از فرزندان خود و حسين عليهمالسلام در ايران، از سرزمينهاي دور دست كه هيچكس از حقيقت مطلب با اطلاع نبوده خبر داده است. و البته اين يك حقيقت است و جاي هيچگونه ترديدي نيست كه هيچكدام از ساداتي كه هم اكنون در ايران زندگي ميكنند، اصالتا از اهل ايران نبودهاند، زيرا بطوريكه ميدانيم تمامي سادات هاشمي، پدران و نياكان آنها از مدينه طيبه و يا بحرين، بجاهاي ديگر رفتهاند.
در هر حال آنچه درباره اين شخصيت بزرگوار در جملهي اول حديث اول آمده است همان چيزي است كه اگر خوانندهي عزيز به خاطر داشته باشد ما آن را تحت عنوان نظريات دانشمندانه، پيرامون (سيدي كه با پرچمهاي سياه از خراسان خروج خواهد نمود) آورديم.
بطور خلاصه مقصود اين است كه: مطابق فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام كه به فرزندش
1) ملتان، از شهرهاي مهم و معروف كشور پاكستان است كه در گذشته هم اين شهر، و هم خود «پاكستان» جزء شبه قارهي (هندوستان) بوده است.
امام حسين عليهالسلام فرموده است «سيدي حسيني» در سرزمين خراسان و كشور ايران قيام ميكند، و چون اين سيد بزرگوار در ايران انقلاب نمود، و به پيروزي رسيد و زمام امور كشور اسلامي ايران را بدست گرفت دشمنان قرآن، و مخالفان اسلام، و مشركان اعراب، و همهي كينهتوزان بيشخصيت به وي حسد ميورزند و از روي بغض و عداوت و كينهاي كه نسبت به سادات اهلبيت عليهمالسلام دارند، حكام خودكامهي بغداد را وادار ميكنند تا با جنگ و نزاع و ويرانگري از نهضت و انقلاب او جلوگيري كنند.
و لذا ناگهان سفياني براي در هم كوبيدن نهضتش لشكريان خود را بسوي ايران ميفرستد و آنها به شهرهاي ايران حمله ميكنند و چون لشكريان سفياني براي گرفتن ايران به كشور حمله كردند و بين لشكريان سفياني و سپاهيان آن سيد انقلابي جنگ و خونريزي بسياري روي داد، امام عليهالسلام ميفرمايد لشكريان سفياني بر سيدحسيني انقلابگر غلبه نمييابند يعني لشكريان سفياني كه ظاهرا مقصود همان سفياني اول است، نميتوانند بر سپاه از جان گذشته سيدحسيني پيروز شوند بلكه ارتش كفرپيشه عراق شكست ميخورد و تعداد زيادي از آنها رهسپار جهنم ميشوند.
دربارهي جملهي دوم تا آخر جملههاي بعد كه امام عليهالسلام فرموده است (سپس قيامكنندهي ديگري از ما خانواده از اهل گيلان قيام ميكند) ميتوان گفت: آنچه از اين جمله فهميده ميشود اين است كه:
بعد از جريان انقلاب اندكي پيش از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام سيد ديگري از دودمان اهلبيت عليهمالسلام به رياست ميرسد و زمام امور مردم ايران را به دست ميگيرد، و شايد بتوان گفت كه اين سيد همان سيدحسني معروف و يا جناب سيدخراساني است كه در نفس روايت مزبور به قيام او اشاره شده و شايد هم سيد ديگري غير از او باشد، و بعد از او سيدگيلاني - كه همان حسني باشد - ظاهر شود.
به هر حال آنچه از جملهي دوم حديث استفاده ميشود اين است كه: چون جنگ مدتي به درازا كشيد، سيد ديگري كه در واقع از اهل گيلان و يا از توابع اين استان است به رياست ميرسد، و مردم ايران با او بيعت مينمايند و او را رئيس و فرمانرواي
خود قرار ميدهند، و او نيز سيدي حسيني است. (1).
چه آنكه حضرت ميفرمايد: (ثم يقوم منا قائم بجيلان) و از اين عبارت بخوبي معلوم ميشود كه سيد اول هم «حسيني است، و چون روي سخن حضرت با «حسين» عليهالسلام است چنين فهميده ميشود كه بهر حال هر دو سيد «حسيني» هستند.
و آنگاه كه دومين سيد، بر مسند قدرت قرار گرفت و مردم ايران دست بيعت بوي دادند و او را رئيس و فرمانرواي خود گردانيدند، اين سيد، (كه ظاهرا همان سيدي است كه در دست راست، و يا كتف راست او علامت و نشانهاي وجود دارد) با شخص ديگري كه او نيز ظاهرا سيدي هاشمي باشد، دست بدست هم ميدهند و متحد ميگردند و در هنگام ظهور در برابر سفياني معروف قيام ميكنند و تمام مردم ايران نيز با آنها همصدا ميشوند و پرچمها براي ياري دادن آنها برافراشته ميشود و از جمله كارهايي كه براي مقابلهي با سفياني انجام ميدهند اين است كه: شهر بصره را خراب ميكنند.
در آخر عبارت حديث اول كه در متن عربي حديث دربارهي قيامكنندهاي كه در سرزمين خراسان قيام ميكند آورديم، دو جمله وجود دارد كه حائز اهميت و توضيح آن لازم است. و آن دو جمله اين است كه امام عليهالسلام فرموده است (و يموت الثائر، و يقوم الآخر. يعني: انقلابگر ميميرد و ديگري قيام ميكند).
آنچه از اين دو جمله فهميده ميشود، به حسب ظاهر (والله اعلم) معنايش اين است كه: بعد از گذشت مدت زماني پس از جنگ عراق عليه ايران، سيدحسيني انقلابگر كه صاحب اصلي انقلاب است ميميرد، و پس از او شخص ديگري زمام امور مردم ايران را به دست ميگيرد. دليل اين مطلب آن است كه: در دنبالهي حديث آمده است: «پس وقتي كه پادشاه درستكار (يعني: زمامدار واقعبين) رحلت نمود و «نايب» راه خود را در پيش گرفت، دجال ظاهر ميشود و در گمراه كردن مردم مبالغه مينمايد.
بنابراين، ممكن است نهضت «سيدحسني» و خروج فرمانده سپاه او «شعيب بن
1) براي اطلاع بيشتر به توضيح برزنجي شافعي كه در همين بخش چهارم تحت عنوان «نظريات دانشمندان» آوردهايم مراجعه فرمائيد.
صالح» پس از پايان زمامداري «نايب» واقع شود. چه آنكه در ابتداء حديث مزبور آمده است: «ثم يقوم منا قائم بجيلان، يعينه المشرقي في دفع شيعة عثمان» يعني: سپس قيامكنندهي ديگري از ما خانواده قيام ميكند و آن مشرقي [شعيب بن صالح]، او را در دفع پيروان سفياني ياري ميدهد. و از صدر و ذيل حديث چنين استفاده ميشود كه وي سيدي قرشي، هاشمي، حسيني، و بالاخره سيدي علويالنسب خواهد بود. (1).
در روايت دومي كه از كتاب «غيبت نعماني» نقل نموديم و مطالب آخر آن تا اندازهاي روشنتر از روايت اول ميباشد، نكاتي وجود دارد كه براي مزيد اطلاع نخست متن عربي قسمت آخر آن را ميآوريم و سپس يكايك آنها را حسب فهم قاصر خود توضيح ميدهيم.
در جملات آخر حديث دوم پس از كشته شدن (خروف) يعني: بره نر، چنين آمده است:
(هُنَاکَ یَقُومُ اَلْآخِرُ وَ یَثُورُ اَلثَّائِرُ وَ یَهْلِکُ اَلْکَافِرُ)يعني: آن وقت است كه ديگري بپا ميخيزد، و انقلابگر دست به انقلاب ميزند و كافر به هلاكت ميرسد.
در اين قسمت از حديث چنانكه ملاحظه ميكنيد از سه نفر سخن رفته است و از آن چند مطلب استفاده ميشود كه گرچه تشخيص آن بسيار مشكل است ولي با غور و دقت در هر دو حديث مطالبي به دست ميآيد كه تا اندازهاي برخي از جريانات را روشن ميكند.
آنچه از جملهي اول فهميده ميشود اين است كه: ميتوان از مجموع جريانات چنين نتيجهگيري كرد كه مقصود از قيام شخص ديگر سفياني دوم باشد.
و اما جملهي دوم كه امام عليهالسلام فرموده است: «و يثور الثائر انقلابگر انقلاب ميكند - يا
1) چنانكه پيش از اين هم اشاره كرديم آنچه از مجموع روايات استفاده ميشود اين است كه سيدهاشمي و سيدخراساني پرچم هدايت را از شرق ايران به اهتزاز در ميآورند اما سيدهاشمي حسيني ميميرد و به مهدي عليهالسلام نميرسد ولي جناب سيدخراساني با همهي سپاهيانش با حضرت مهدي عليهالسلام بيعت مينمايند.
فتنهانگيز، فتنهانگيزي مينمايد و يا خونخواه براي خوانخواهي و انتقام برميخيزد»ممكن است اشاره به نهضتها و خيزشها و انقلابها و تشنجات قبل از ظهور باشد.
و اما جملهي سوم كه حضرت فرموده است «و كافر به هلاكت ميرسد» به حسب ظاهر- والله اعلم- ممكن است مقصود از اين شخص كافر سفياني اول يعني: همان افلق باشد كه بر اثر شكست دستيارانش در جنگ و ناكام ماندن مأموريتش به هلاكت برسد و از غصه بميرد.
اين چيزي است كه نويسندهي اين سطور با فهم قاصر خود از دو روايت مزبور درك ميكند و البته خداوند به حقيقت امر داناتر است.
در اينجا تذكر اين نكته ضروري است كه: گرچه قسمتهاي اول دو حديثي كه از دو كتاب معتبر «الزامالناصب» و «غيبت النعماني» نقل نموديم تا اندازهاي واضح و روشن است و نياز چنداني به توضيح و تفسير ندارد و هر خواننده بدون فكر و تأمل معناي آن را بخوبي درك ميكند، ولي قسمتهاي آخر دو حديث مزبور، بخصوص اين جمله كه امام عليهالسلام فرموده است: «اذا جهزت الألوف، و صفت الصفوف، و قتل الكبش الخروف، هناك يقوم الآخر، و يثور الثائر، و يهلك الكافر...»
يعني: «هنگامي كه صفها به هم فشرده شد، و هزاران جنگجو بسوي جنگ اعزام شدند، و قوچ بره را كشت، و ديگري براي خونخواهي قيام كرد و انتقامش را گرفت، و كافر به هلاكت رسيد»، غير معلومالمراد، و توجيه و تفسير روشني از آن در دست نيست.
و هر چند كه شخصيت گرانمايهاي چون مرحوم علامهي مجلسي - اعلي الله مقامه- پس از نقل حديث از كتاب «غيبت نعماني» در اين باره توضيحاتي دادهاند، و ما نيز با مراجعه به منابع مورد اعتماد، و دقت در ساير احاديث، و اتكاء به قرائني كه در خود حديث است بعضي از مطالب دو حديث ياد شده را به اندازهي فهم قاصر خويش توضيح داديم، اما با اين همه: توضيحات مزبور نميتواند روشنگر همهي واقعيات در دو حديث مذكور باشد.
زيرا: اكثر دانشمندان اسلامي كه دو حديث ياد شده را در كتابهاي خود آوردهاند به جهت روشن نبودن برخي از حوادث كه اميرمؤمنان عليهالسلام آنها را در رابطه با علائم ظهور، و نهضت خراساني و هجوم لشكريان سفياني به سرزمين ايران اسلامي پيشگوئي فرمودهاند، از توضيح و تحليل همهي مطالبي كه در دوحديث مزبور آمده است خودداري نموده، و تنها به نقل اصل حديث اكتفا كردهاند.
علي هذا، نگارنده نيز خود را ناگزير ميبيند از اين كه اين نكته را يادآور شده، و تأكيد نمايد كه: آنچه را كه وي در توضيح بعضي از جملات دو حديث مذكور آورده است، يك نظريه و استنباط شخصي است كه تنها جنبهي احتمال دارد، و ممكن است اين احتمال مطابق با واقع باشد، و ممكن است برخلاف تصور نگارنده عاري از حقيقت باشد و اين نكتهاي است كه لازم است خوانندگان گرامي بدان توجه داشته باشند.
1- صاحب كتاب «مجمعالنورين» دربارهي برخي از حوادث قبل از ظهور، در حديثي از عبدالله بشار برادر رضاعي حضرت سيدالشهداء عليهالسلام روايت كرده است كه وي گفت: حضرت حسين بن علي عليهمالسلام در ضمن يك حديث طولاني چنين فرمود:«اختِلافِ الصِّنْفَينِ مِنَ العَجَمِ فِي لَفْظ كَلِمَةٍ وَ يُسْفَكُ فِيهِمْ دِمَاءٌ كَثِيرَةٌ وَ يُقْتَلُ مِنْهُمُ اَلْوفُ اَلْوفُ اَلْوَف وَ خُرُوجُ الشروسِيِّ مِنْ بِلاَدِ اَلْأَرْمِينِيَّةِ الي آذَرْبَايجَانَ يُسَمِّي بِالتَّبْرِيزِ يُرِيدُ وَرَاءَ اَلرَّيِّ اَلْجَبَلَ الأحمرَ اَلْمُتَلاَحِمَ بِالْجَبَلِ اَلْأَسْوَدِ لَزِيقِ جِبَالِ اَلطَّالَقَانِ فَتَكُونُ بَيْنَ الشروسي وَ بَيْنَ اَلْمَرْوَزِيِّ وَقْعَةٌ صَيْلَمَانِيَّةٌ يَشِيبُ مِنْهُ الصَّغِيرُ وَ يَهْرَمُ مِنْهُ الْكَبِيرُ فَتَوَقَّعُوا خُرُوجَهُ اِلَيَّ الزَّوْراءُ وَ هِيَ الْبَغْدَادُ هِيَ أَرْضٌ مَيْشُومَةٌ هِيَ أَرْضٌ مَلْعُونَةٌ وَ يَبْعَثُ جَيْشُهُ اَلَيَّ الزَّوْرَاءُ مِأَةُ وَ ثَلاثُونَ الْفا اِلَيَّ الزَّوْرَاءِ وَ يَقْتُلُ عَلَيَّ جِسْرَهَا الَيَّ مُدَّةَ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ سَبْعُونَ اَلْف نَفْسٍ وَ يَفْتَضُّ اِثْنَيْعَشَرَ أَلْفَ بَكْرٍ وَ تُرِي مَاءَ اَلدِّجْلَة مُحْمَرّاً مِنَ اَلدَّمِ وَ مِنْ نَتْنِ اَلْأَجْسَادِ» (1).
دو دسته از مردم «عجم» دربارهي لفظ كلمهاي (كه ظاهرا كلمهي عدل باشد) دچار
1) مجمعالنورين ص 297 چاپ محرم سال 1327 و بشارةالاسلام ص 85.
اختلاف ميگردند و در ميان آنان خونريزي بسيار ميشود و هزاران هزار نفر كشته ميشوند. (1).
آنگاه فرمود: و شروسي از بلاد (ارمنيه) به سمت آذربايجان كه آن را (تبريز) مينامند به قصد كوه سرخ پشت شهر «ري» كه متصل به كوه سياه، و چسبيده به كوهستان «طالقان» است قيام ميكند و ميان «شروسي» و مروزي (2)جنگ بسيار سختي روي ميدهد كه كودكان را پير و بزرگسالان را فرسوده ميكند.
سپس فرمود: پس در آن موقع منتظر خروج او، (يعني: آمدن سفياني) باشيد كه به سوي «زوراء» خروج خواهد نمود، و «زوراء» (بغداد) است و آن سرزمين شوم، و زميني لعن شده ميباشد، لشكري را كه متشكل از صد و سي هزار نفر است براي تسخير (بغداد) ميفرستد و تا سه روز بر روي جسر بغداد، (يعني: پل نهر دجله) ميجنگند و هفتاد هزار نفر از طرفين بر روي جسر كشته ميشوند بطوري كه آب دجله، از خون رنگين و از اجساد متعفن ميگردد، و دوازده هزار دختر را (از اهالي بغداد) بيعفت مينمايند.
2- در حديث مشابه ديگري كه در داستان تشرف علي بن مهزيار به حضور حضرت صاحبالامر عليهالسلام نقل شده و حضرت در پاسخ اين سؤال علي بن مهزيار كه ظهور حضرتش كي و چه وقت خواهد بود، علاماتي را براي هنگام قيام خود ذكر فرموده، و مرحوم علامهي مجلسي اعلي الله مقامه مشروح اين تشرف را در كتاب پرارج «بحارالانوار» بازگو نموده: چنين آمده است:
علي بن مهزيار گفت: وقتي به حضور امام عليهالسلام شرفياب شدم حضرت به من فرمود:
1) ظاهرا اين جريان مربوط به حوادث گذشته و تاريخ مشروطيت ايران است زيرا: در حديثي كه مرحوم «مرندي» در كتاب «مجمعالنورين» صفحهي 371 آن را از امام صادق عليهالسلام روايت نموده، و مرحوم حائري يزدي نيز در كتاب «الزامالناصب» جلد دوم صفحهي 161، طبع نجف آن را نقل كرده است چنين آمده است كه حضرت صادق عليهالسلام فرمود: در ميان دو صنف از مردم «عجم» اختلافي در لفظ كلمهي (عدل) پيدا ميشود و هزاران هزار نفر كشته ميشوند و «شيخ طبرسي» (كه ظاهرا مقصود، از او مرحوم شيخ فضلالله نوري طبرسي طاب ثراه است) با آنها مخالفت ميورزد و او را به دار ميزنند و ميكشند.
2) (مرو) يكي از شهرهاي تاريخي ايران قديم و سابقا جزء خراسان بوده است و در زبان عربي هنگامي كه ميخواهند كسي را به اين شهر نسبت دهند «مروزي» ميگويند اين شهر فعلا جزء تركمنستان شوروي است و ظاهرا مقصود از «مروزي» جناب سيدخراساني است.
«يَا بْنَ مَهْزِيَارَ، كَيْفَ خَلَّفْتَ إِخْوَانَكَ فِي العِرَاقِ؟»، قُلْتُ: فِي ضَنْكِ عَيْشٍ وَهَنَاةٍ، قَدْ تَوَاتَرَتْ عَلَيْهِمْ سُيُوفُ بَنِي اَلشَّيْصُبَانِ، فَقَالَ: «قَاتَلَهُمُ اَللهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ، كَأَنِّي بِالقَوْمِ قَدْ قُتِلُوا فِي دِيَارِهِمْ وَأَخَذَهُمْ أَمْرُ رَبِّهِمْ لَيْلاً وَنَهَاراً»، فَقُلْتُ: مَتَى يَكُونُ ذَلِكَ يَا بْنَ رَسُولِ اَللهِ؟ قَالَ: «إِذَا حِيلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ سَبِيلِ الكَعْبَةِ بِأَقْوَامٍ لَا خَلَاقَ لَهُمْ، وَاَللهُ وَرَسُولُهُ مِنْهُمْ بِرَاءٌ، وَظَهَرَتِ الحُمْرَةُ فِي اَلسَّمَاءِ ثَلَاثاً، فِيهَا أَعْمِدَةٌ كَأَعْمِدَةِ اَللُّجَيْنِ تَتَلَأْلَأُ نُوراً.
وَيَخْرُجُ اَلسَّرُوسِيُّ مِنْ أَرْمِينِيَّةَ وَآذَرْبِيجَانَ يُرِيدُ وَرَاءَ اَلرَّيِّ الجَبَلَ الأَسْوَدَ اَلمُتَلَاحِمَ بِالجَبَلِ الأَحْمَرِ لَزِيقَ جَبَلِ طَالَقَانَ، فَيَكُونُ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اَلمَرْوَزِيِّ وَقْعَةٌ صَيْلَمَانِيَّةٌ، يَشِيبُ فِيهَا اَلصَّغِيرُ وَيَهْرَمُ مِنْهَا الكَبِيرُ، وَيَظْهَرُ القَتْلُ بَيْنَهُمَا، فَعِنْدَهَا تَوَقَّعُوا خُرُوجَهُ إِلَى اَلزَّوْرَاءِ، فَلَا يَلْبَثُ بِهَا حَتَّى يُوَافِيَ بَاهَاتَ، ثُمَّ يُوَافِيَ وَاسِطَ العِرَاقِ، فَيُقِيمُ بِهَا سَنَةً أَوْ دُونَهَا، ثُمَّ يَخْرُجُ إِلَى كُوفَانَ فَيَكُونُ بَيْنَهُمْ وَقْعَةٌ مِنَ اَلنَّجَفِ إِلَى الحِيرَةِ إِلَى الغَرِيِّ وَقْعَةٌ شَدِيدَةٌ تَذْهَلُ مِنْهَا العُقُولُ، فَعِنْدَهَا يَكُونُ بَوَارُ الفِئَتَيْنِ، وَعَلَى اَللهِ حَصَادُ البَاقِينَ»، ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ تَعَالَى: ﴿بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ» (1)فَقُلْتُ: سَيِّدِي يَا بْنَ رَسُولِ اَللهِ، مَا الأَمْرُ؟ قَالَ: «نَحْنُ أَمْرُ اَللهِ وَجُنُودُهُ»، قُلْتُ: سَيِّدِي يَا بْنَ رَسُولِ اَللهِ، حَانَ الوَقْتُ؟ قَالَ: ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ القَمَرُ» (2).
اي پسر مهزيار! برادران ديني خود را در عراق به چه حالي گذاشتي؟ عرض كردم: آنها را در حال بدبختي و گرفتاري و سختي و مضيقه زندگي در حالي كه شمشيرهاي فرزندان «بنيشيصبان» (يعني: بنيعباس) مرتب بر سرشان فرود ميآمد گذاشتم. فرمود: خدا آنها را بكشد «قاتلهم الله أني يؤفكون» (3)گويا من هم اكنون آنها را به چشم خود ميبينم كه در خانههاي خود كشته شده و به غضب الهي دچار گشته و امر خداوند در شب و يا روز آنها را فرا گرفته است.عرض كردم: يا بن رسول الله! اين معنا كي و چه وقت خواهد بود؟ فرمود: هنگامي
كه مردمي بد سيرت كه از دين و ايمان بهرهاي ندارند و خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله از آنها بيزارند راه خانه خدا را بر شما ببندند و از زيارت بيتالله جلوگيري كنند، و سرخي در آسمان پديد آيد، و عمودهايي از نور كه در ميان آن خطهاي سفيدي مانند نقره سفيد و درخشنده باشد و تا سه شب پيدا شود. و شروسي، از ارمنستان و آذربايجان، به قصد كوه سياه پشت شهر ري كه متصل به كوه سرخ و چسبيده به كوههاي طالقان است خروج كند، و ميان شروسي و مروزي، جنگ بسيار سختي واقع شود كه كودكان را پير و اشخاص بزرگ را فرسوده كند و از دو طرف جمعي كشته شوند و كشتهها در ميان آن دو زياد شود.
سپس فرمود: در آن موقع منتظر او باشيد كه به طرف «زوراء» (يعني: بسوي بغداد) خروج نمايد، و در آنجا درنگ ننموده به (ماهان) (1)ميرود، سپس رهسپار «واسط» (2)عراق ميگردد و يك سال يا كمتر در آنجا ميماند و آنگاه بسوي كوفه ميرود.و ميان آنها جنگ بسيار سخت و شديدي از نجف تا حيره، (3)و از آنجا تا (غري) (4)واقع ميشود كه عقلها را مبهوت و حيران ميكند، و آنگاه هر دو طرف، به هلاكت ميرسند و خداوند باقي ماندهي آنها را نيز درو خواهد كرد.
سپس حضرت اين آيهي شريفه را قرائت فرمود: (بسم الله الرحمن الرحيم اتاها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس) (5)يعني: امر ما در شب و يا روز به آن دهكده رسيد، و سپس طوري آن را ازميان برديم كه گوئي ديروز نبوده است، علي بن مهزيار: ميگويد: عرض كردم: سرور من مقصود از: (امر خدا) در اين آيه چيست؟ فرمود: امر خداي عزوجل و لشكر او ما هستيم.
1) «ماهان» دينور و نهاوند، و نام شهري نزديك كرمان است و مرحوم علامهي مجلسي، ذيل حديث مذكور، «ماهان» را همان نهاوند و دينور دانسته است در مراصد، و معجمالبلدان هر دو كتاب ماهان را نهاوند و دينور گفتهاند.
2) واسط- نام شهري است كه (حجاج) آن را بنا نموده و ميان كوفه و بصره واقع شده و فاصلهي بين آن تا هر يك از كوفه و بصره 50 فرسخ است (معجمالبلدان).
3) حيره -نام شهري بوده است كه به مقدار (سه ميل) يعني حدود يك فرسخ از كوفه فاصله داشته و در جاهليت مسكن پادشاهان عرب و پايتخت (نعمان بن منذر) بوده است.
4) غري، نام سرزمين اطراف كوفه است.
5) سورهي يونس: آيهي 25.
عرض كردم: يا بن رسول الله آيا وقت آمدن شما (در آن وقت) نزديك است؟ فرمود: اقتربت الساعة و انشق القمر (1)يعني: قيامت نزديك شد و ماه شكافت. (يعني: در آن وقت هنگام ظهور نزديك شده است).
به حسب ظاهر آنچه از كلمهي (شروسي) فهميده ميشود اين است كه: اين كلمه (يعني: شروسي) از مادهي (شرس) و به معناي شراست و شرارت و شر در شر است و اشاره به پيدايش شخصي شرور و ظالم و جنايتكار و رياست طلب است كه گويا از طرف ارمنيه و يا (اروميه) به سمت آذربايجان و تبريز به قصد گرفتن ايران و عراق حركت ميكند و از آن سمت، كم كم جنگ را شروع ميكند، ولي در اين كار موفق نميشود.
در مورد دو حديثي كه پيش از اين دربارهي خروج «شروسي» و روياروئي او با «مروزي» و نبردهاي سهمگين آن دو تن در سرزمين ايران و عراق آورديم، گرچه عبارات و مطالب آن تا اندازهاي ابهام دارد ولي اين ابهام با روايت ديگري كه از «كعبالاحبار» دربارهي پرچمهاي سياه و جنگ فرزندان عباس با جوانان ارمنيه و آذربايجان رسيده است برطرف ميگردد زيرا، در آن روايت كه از كعبالاحبار، در مورد حضرت قائم عليهالسلام و علامات ظهور آن حضرت نقل شده چنين آمده است كه وي گفت:
«حضرت قائم عليهالسلام از نسل علي عليهالسلام است و براي او غيبتي است مانند غيبت يوسف، و بازگشتي است مانند بازگشت (عيسي بن مريم عليهالسلام) و پس از آنكه مدتي غايب شده باشد، ظاهر ميشود، در وقتي كه ستارهي سرخ (و در نسخهي ديگري، ستارهي ديگري) طلوع كرده و «زوراء» كه (شهر «ري») (2)است ويران شده و (مزوره) كه بغداد است فرو رفته و خسف گرديده باشد، و سفياني خروج نموده (و ميان فرزندان عباس و جوانان ارمنيه و آذربايجان جنگ در گرفته باشد). و آن جنگي است كه هزاران هزار كشته دارد و هر كس دست بر قبضهي شمشير جواهر نشان دارد (و پرچمهاي سياه در آن جنگ در
اهتزاز است) و آن جنگي است كه با مرگ سرخ و طاعون خطرناك آميخته است. (1).
بر اين اساس با توضيحي كه يادآور شديم و هم چنين با توجه به اينكه حضرت وليعصر «روحي و ارواح العالمين له الفداء» خروج شروسي و جنگ او را با (مروزي) از علائم قريبهي ظهور موفورالسرور خود دانستهاند، نتيجهاي كه از اين دو روايت، و همچنين دو روايت قبلي بدست ميآيد اين است كه: به حسب ظاهر -والله اعلم- مراد از: «مروزي» همان سيدهاشمي خراساني و مقصود از «شروسي» شخص جنايتكاري است كه در آفريدن شر و فتنه نظير ندارد و براي اينكه نهضت سيدخراساني را به شكست بكشاند و از اهداف عاليهي او كه زمينهسازي براي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام است، جلوگيري نمايد، براي تسخير ايران به اين كشور حمله ميكند.
از مجموع رواياتي كه تا بدين جا دربارهي قيام خراساني آورديم نتايج بسيار جالبي بدست ميآيد كه به آنها اشاره ميكنيم.
1- پيش از ظهور مبارك حضرت وليعصر- عجل الله تعالي فرجه- ابرمردي از بازماندگان دودمان اهلبيت عليهمالسلام از مشرق زمين در صحنهي سياسي ايران ظاهر ميشود كه مردم ايران را بسوي يك انقلاب عظيم و گسترده و جهانگير رهبري مينمايد و اين در وقتي است كه رژيم حاكم بر ايران بخواهد سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله و برنامههاي جامع و جاويد دين مبين اسلام را در اين سرزمين تغيير دهد.
2- اين رهبر عظيم و انقلابي شخصيت گرانقدري است كه برابر اخبار وارده از نسل حسين بن علي عليهماالسلام و از اهلبيت خود حضرت مهدي عليهالسلام است و نامش نام يكي از پيغمبران بزرگ الهي است.
3- چنانكه در اخبار آمده است، اجداد بزرگوار وي مانند ساير ساداتي كه بر اثر ظلم و ستم امويان و عباسيان در سراسر جهان پراكنده شده و دچار تبعيد و در بدري و آوارگي گرديدهاند، در دوران فتوحات اسلام به ايران مهاجرت نموده و مدتها در سرزمين
1) غيبت نعماني ص 147، 145 باب 10- حديث 4 طبع صدوق.
پهناور خراسان آن روز سكونت داشته و گويا به لحاظ تبليغ اسلام و يا علت ديگري كه بر ما پوشيده است به طرف سرزمين «هندوستان» و يا (هند و چين) رفته و بار ديگر از آنجا به وطن مألوف خود (كشور ايران) مهاجرت كردهاند.
4- در هنگام قيام، مردم مؤمن و متدين و انقلابي ايران كه «شيعه» هستند، و صاحب پرچمهاي سياهند و اين پرچمهاي سياه شعار رسمي و نشانهي استقلال و رمز پيوند ناگسستني آنها با خاندان اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است، آن شخصيت شايسته را كه از دودمان خاندان رسالت است در كار قيام و انقلاب ياري ميدهند و به لياقت و حقانيت و شايستگي رهبر خود ايمان كامل دارند.
5- حدود جغرافيايي منطقهي قيام اين ابرمرد آزاده تاريخ در جهان، سرزمين شرق، و از شرق سرزمين خراسان، و از سرزمين خراسان منطقهي «بلاد جبل» است كه اين منطقه از نقطه نظر جغرافيايي و منطقه اقليمي قديم در دوران رسالت رسول خدا صلي الله عليه و آله و زمان ائمه معصومين عليهمالسلام چنانكه در كتب تاريخ و جغرافي قديم آمده است، عبارت از:قم، قزوين، ري، همدان، كاشان و اصفهان بوده است.
6- با پيروزي اين انقلاب براي نخستين بار بعد از چهارده قرن پايگاهي در جهان بوجود ميآيد كه به صورتي گسترده و جهاني از اسلام اصيل و انقلابي دفاع ميكند، و مذهب حقه جعفري آن چنان قوت ميگيرد و اسم و آوازه پيدا ميكند تا بدانجا كه نام شيعه بر سر زبانها ميافتد و به گوش كليهي مردم محروم و مستضعف جهان ميرسد بگونهاي كه كسي در روي كرهي زمين باقي نميماند كه متوجه نشود كدام مكتب «حق» و چه راهي باطل است.
7- پس از پيروزي انقلاب ابرقدرتها و استكبار جهاني شرق و غرب جدا احساس خطر ميكنند تا بدانجا كه براي خاموش كردن شعلهي انقلاب با اينكه هنوز در نخستين گامهاي پيروزي است دست بدامان نوكران و متحدانشان در منطقه ميشوند و به كمك همديگر حكام تيره روز بغداد و سردمداران حزب بعث افلقي عراق رابه جنگ با انقلاب واميدارند، ولي با لطف و ياري خدا سرشان به سنگ ميخورد و در نتيجه همگي سرافكنده و شرمسار ميگردند.
8- اين اسطورهي مقاومت از نخستين روز انقلاب تا استقلال كامل كشور از سلطهي
اجانب با مخالفين خود چه در داخل و چه در خارج پيوسته در حال جنگ و نبرد است تا زماني كه پايههاي حكومت اسلامي او محكم و استوار گردد.
9- اين انقلاب به طور طبيعي زمينهساز انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام و حكومت جهاني اسلام است. چه آنكه طبق روايات وارده انقلاب همچنان ادامه دارد، و پيروزي قطعي و نهائي با تداوم انقلاب و رهبري سيدخراساني و يا سيدحسني و همكاري شعيب بن صالح در نزديكيهاي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام اتفاق خواهد افتاد بگونهاي كه ايرانيان بيعت خود را از كوفه براي حضرت خواهند فرستاد و برابر بعضي از اخبار در فتح دمشق و بيتالمقدس نيز به كمك حضرت خواهند شتافت.
آري: اينها كه گفته شد يك نظريه، و استنباط شخصي نيست بلكه نتايج مجموعهاي از اخبار اهلبيت عليهمالسلام است كه دربارهي قيام خراساني كه سيدي هاشمي است روايت شده است و شما خوانندهي گرامي ميتوانيد همهي اينها را در بخشهاي مختلف اين كتاب از اول تا به آخر، و به خصوص در همين بخش چهارم بخوانيد. و آن شخصيت بزرگ انقلابي را به وسيلهي روايات اهلبيت عليهمالسلام بطور طبيعي بشناسيد.
۱- شایستگی :رهبر
۲- لیاقت فرمانده شعیب بن صالح
روایات مربوط به شعیب
ثمره نقل روایات
تصوّر صحيح یک نمونه روشن
خلاصه مطلب
۳-نیروی مردمی
خصوصیات ارتش و سپاه زمینه سازان
نتیجه بررسیها
آنچه تا اينجا در بخشهاي چهارگانهي گذشته آورديم دربارهي ماهيت قيام، و شناسائي «سيدحسني» و «هاشمي خراساني» بود. و اينك لازم است در اين بخش، عوامل پيروزي ايرانيان را بر لشكريان متجاوز عراق و سفياني از ديدگاه روايات مورد بررسي قرار دهيم، و البته بايد توجه داشته باشيم كه عوامل پيروزي فراوان است و ما در اينجا تنها به بعضي از آنها اشاره ميكنيم.
1- شايستگي رهبر
2- لياقت فرمانده
3- نيروهاي مردمي
نخستين عامل پيروزي و موفقيت ايرانيان در نهضت و جنگ، شايستگي رهبر و نقش مديريت او در طول دوران قيام و ايام جنگ است. زيرا: شكي نيست كه تنها كسي كه ميتواند افكار عمومي ملت را روشن ساخته و مردم را با راهنمائيهاي دلسوزانه و بيانات منطقي خويش بسوي ترقي و تكامل سوق داده و آنان را به وظايف اسلامي و انساني خود آشنا نموده و تودهي مردم را از خطاها و لغزشها و خطراتي كه در پيش دارند نجات بخشد، وجود رهبري دانا و آگاه و بيدار و آشنا به مسائل روز است، و اين چيزي است كه بتصديق روايات، «ايرانيان» در طول سالهاي قبل از ظهور چه در دوران نهضت و قيام و چه در دوران جنگ و نبرد از اين نعمت خدادادي برخوردارند، و
ما نيز در خلال بخشهاي پيشين كتاب در اين باره به مناسبت موضوع هر بحثي به مقدار لازم سخن گفتهايم و در اينجا ديگر تكرار نميكنيم.
دومين عامل مهم پيروزي ايرانيان در جنگ، وجود فردي لايق و شجاع و با شخصيت درميان فرماندهان ردهي بالاي ارتش و سپاه است كه بخصوص در اخبار و روايات به وجود چنين انسان لايق و فرماندهي توانا و نيرومند بعنوان «شعيب بن صالح» اشاره شده و از شجاعتها و فداكاريها و از خودگذشتگيهاي وي سخنها رفته است.
ما در اينجا براي اينكه خوانندگان محترم به شخصيت فوقالعادهي چنين انسان مبارزي از ديدگاه روايات اسلامي پي برده و به موقعيت سياسي نظامي، و طرحهاي جنگي وي در صحنههاي نبرد آگاهي بيشتري پيدا كنند، نخست به معرفي كوتاهي پيرامون شخصيت و عظمت اين انسان انقلابي و نسب خانوادگي وي ميپردازيم و سپس رواياتي را كه از ناحيهي پيشوايان ديني دربارهي او رسيده است نقل ميكنيم تا معلوم شود كه «شعيب بن صالح» كيست، و نقش او در دورهي زمامداري سيدحسني و يا زمان نهضت خراساني چيست.
آنچه از مجموع رواياتي كه دربارهي «شعيب بن صالح» رسيده است استفاده ميشود اين است كه: به حسب ظاهر، شعيب بن صالح هر كس كه باشد، نام رمزي فرمانده سپاه و سردار لشكر، و پرچمدار سيدحسني، و يا سركردهي لشكريان توانمند «هاشمي خراساني» در جنگ و لشكركشي به عراق، و عامل بسيار مؤثري در بيرون راندن دشمن متجاوز از سرزمين ايران اسلامي و شكست لشكريان سفياني است.
و او چنانكه از بعضي از اخبار وارده دربارهي وي استفاده ميشود، مردي شجاع و دلير و متهور و جنگجو و با ايمان، و سياستمداري كارديده، و از شيعيان مخلص و فداكار، و علاوه بر همهي اينها «سيد» و (هاشمي) است.
و بسيار جالب و شگفت انگيز است كه اگر بخواهيم، سيدحسني و خراساني را (كه قبلا دربارهي اين دو شخصيت بزرگ بطور مفصل صحبت كردهايم) دو فرد ممتاز، و دو شخصيت جداگانه بحساب بياوريم، نام (شعيب بن صالح) در اخباري كه دربارهي اين دو تن وارد شده است در كنار نام هر دو نفر، يعني: هم در كنار نام «سيدحسني» و هم در كنار نام (خراساني) به چشم ميخورد.
و اين مطلب يكي از نكات بسيار دقيق و باريكي است كه بخوبي گفتههاي پيشين ما را كه گفتيم: سيدحسني همان خراساني، و خراساني همان سيدحسني است، و اگر دو نفر باشند يكي برتر و بالاتر و ديگري زيردست اوست بروشني اثبات ميكند.
به هر حال: آنچه از مجموع اخبار و روايات وارده دربارهي وي فهميده ميشود اين است كه: شعيب بن صالح شخصيت ممتاز و برجستهاي است كه سمت فرماندهي سپاه و فرمانروائي لشكريان سيدحسني و يا هاشمي خراساني را بعهده دارد. اما چرا نام اصلي و حقيقي او در اخبار اهلبيت عليهمالسلام نيامده است اين خود سري دارد كه حقيقت آن بر ما پوشيده است.
و شايد بتوان گفت: همانطوري كه ائمه معصومين عليهمالسلام بنا به مصالحي كه خود آنرا تشخيص ميدادهاند حتي در بسياري از موارد نام اصلي رهبر نهضت را هم از ديگران مستور داشته و فقط به بيان صفتي از اوصاف او در معرفي وي اكتفا نمودهاند تا از خطرات سوء مصون و محفوظ بماند، از افشاء نام چنين انسان مبارزي نيز خودداري فرمودهاند تا اينكه از گزند حوادث مصون مانده و مورد سوء قصد قرار نگيرد. و البته اين چيزي است كه ما با فكر ناقص و انديشهي نارساي خويش آنرا درك ميكنيم، و خداوند به حقيقت حال آگاه و دانا است.
اكنون براي اينكه بدانيم: شعيب بن صالح كيست؟ و نقش او در انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام چيست؟ و وظيفهي او در طول دوران قيام ايرانيان، و زمان جنگ چه ميباشد، و آنگونه كه روايات وي را معرفي كردهاند بشناسيم، به روايتي كه در زمينهي قيام پرشور او عليه ظلم و تجاوز، و سركوبي دشمنان دين و انسانيت رسيده است ميپردازيم.
و پيش از آنكه روايات مربوط به اين شخصيت بزرگ انقلابي را بياوريم متذكر ميشويم كه ما هرگز ادعا نميكنيم كه ميتوانيم خوانندگان گرامي را در معرفي شخصيت كمنظيري كه در روايات اسلامي تقريبا بطور سربسته از قيام حيرتانگيز او سخن رفته است و تا اندازهاي ماهيت قيام و كيفيت حركت انقلابي او مجهول و ناشناخته است رهبري كنيم، و تمام جزئيات قيام و حوادث مربوط به زمان او و همچنين اوضاع و احوال صحنههاي جنگ و نبردهاي پي در پي و شكنندهاش را در اختيارشان قرار دهيم.
بلكه سعي خواهيم كرد تا حدي پردههاي ابهام را كنار زده و خوانندگان محترم را با حقايقي كه از لابلاي كتب حديث و اخبار در مورد اين شخصيت ناشناخته بدست آمده آشنا سازيم.و اينك اين شما خوانندهي عزيز و اين هم روايات.
1- در حديثي از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه در مورد خروج مرد مبارز و شكست ناپذيري از طرف «مشرق» بنام آزادمرد تميمي روايت شده چنين آمده است:فرزند عمر، روايت كرده است كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در ميان چند تن از مهاجر و انصار بود و علي بن ابيطالب عليهالسلام در طرف چپ، و عباس (عموي آن حضرت) در طرف راست وي بودند كه ناگهان «عباس» و مردي از انصار به مشاجره و نكوهش يكديگر پرداختند و آن مردي كه از انصار بود با عباس درشتخوئي كرد، آنگاه پيامبر صلي الله عليه و آله دست عباس و دست علي عليهالسلام را در دست مبارك خود گرفت و فرمود: در آينده از پشت اين (عباس) كسي بيرون خواهد آمد كه زمين را پر از جور و ستم خواهد كرد، و از پشت اين (علي عليهالسلام) كسي بيرون خواهد آمد كه زمين را پر از عدل و داد خواهد نمود.
آنگاه فرمود: پس هر گاه شما آن روزگار را دريابيد بر شماست كه به آن جوانمرد تميمي كه از سوي مشرق زمين، يعني: از طرف (خراسان و ايران) ميآيد روي آوريد، چه او صاحب پرچم، و علمدار حضرت مهدي عليهالسلام خواهد بود. (1).
2- معاذ بن جبل ميگويد: در اين ميان كه من و ابوعبيده و سلمان فارسي نشسته
1) مقدمهي ابنخلدون، طبع بيروت، چاپ چهارم- ص 322.
بوديم و منتظر آمدن رسول خدا صلي الله عليه و آله بوديم، ناگاه ديديم كه آن حضرت نزديك ظهر با چهرهاي گرفته و رنگ متغير بر ما وارد شد و فرمود: در اينجا كيست؟ آيا ابوعبيده و معاذ و سلمان نيستند؟ گفتيم: چرا يا رسول الله! آنگاه آن حضرت فتنهها را يادآور شد و سپس فرمود:
اين فتنهها در شهر «زوراء» (يعني: بغداد) بپا ميشود و چه بسا مردان و زناني كه كشته ميشوند و اموالي كه بغارت ميرود و زناني كه هتك حرمت ميشوند، خدا رحمت كند آن كسي را كه در آن روزگار زنان «بنيهاشم» را پناه دهد چه آنكه آنها حرم من هستند.
آنگاه آن فتنه به كوفه و نجف ميرسد و جواناني از منطقهي خودشان (يعني: از همسايگان نزديكشان) بر آنها خروج ميكنند كه فرمانرواي آنها مردي است كه به او شعيب بن صالح ميگويند و او با آنها ميجنگد و اهل كوفه را محاصره ميكند.
بعد از آن فتنه به مدينه منتهي ميشود و مرداني كشته ميشوند و شكم زناني از بنيهاشم را ميشكافند. موقعيكه اين بلا بوجود آمد بر شما (مسلمانان) لازم است كه به كوهها و جاهاي امن پناهنده شويد، و اين فتنه به اندازهي حمل زني (يعني: نه ماه كه مدت حكومت سفياني دوم است) ادامه خواهد داشت. سپس آن جوانمرد تميمي كه شعيب بن صالح نام دارد و خدا شهرهاي شعيب را آباد كند و باران رحمتش را بر سرزمينهاي او نازل فرمايد با پرچمهاي سياه مهدوي با نصرت و ياري خداوند و دعوت حقه ميآيد، تا اينكه در بين ركن و مقام با مهدي عليهالسلام بيعت مينمايد. (1).
3- أبي رومان از علي عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: موقعي كه (صاحبان) پرچمهاي سياهي كه شعيب بن صالح در ميان آنهاست لشكريان سفياني را شكست دادند مردم آرزوي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام ميكنند و به جستجوي او ميپردازند و اين در موقعي است كه مردم به سبب بلاهاي طولاني كه ديدهاند از خروج حضرت مهدي عليهالسلام مأيوس شده باشند. پس آن حضرت از مكه معظمه قيام ميكند و دو ركعت نماز ميخواند و چون از نماز فارغ شد خطاب به مردم ميگويد: اي مردم بلائي كه
1) الملاحم و الفتن، ج 2، ص 137، باب 60.
به امت پيغمبر و بويژه اهلبيت آن حضرت رسيد بسيار طولاني شده، اي مردم ما (اهلبيت) مقهور و مظلوم واقع شدهايم. (1).
4- در روايتي از محمد بن الحنفيه، دربارهي «شعيب بن صالح» چنين آمده است:
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّةِ قَالَ تَخْرُجُ رَايَةٌ سَوْدَاءُ لِبَنِي اَلْعَبَّاسِ ثُمَّ تَخْرُجُ مِنْ خُرَاسَانَ اُخْرِي سَوْدَاءَ قلانسهم سود وَ ثِيَابُهُم بِيض عَلِيٍ مُقَدِّمَتُهُمْ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ شُعَيْبُ بْنُ صَالِحٍ مِنْ تَمِيمٍ يَهْزِمُونَ أَصْحَابَ السفْيانِيِّ حَتّي تَنْزِلُ بَيْتَ المَقْدِسِ يُوَطِّئُ لِلْمَهْدِيِّ سُلْطَانَهُ يَمُدُّ الَيهِ ثُلَثُمِأَة مِنَ اَلشَّامِ يَكُونُ بَيْنَ خُرُوجِهِ وَ بَيْنَ أَنْ يُسَلِّمَ الْأَمْرُ الي اَلْمَهْدِيُّ عليه السلام اثنان وَ سَبْعُونَ شَهْرا» (2).
از محمد بن الحنفيه روايت شده كه گفت: پرچم سياهي از خراسان بسود بنيالعباس خارج ميشود، پس از آن، پرچمهاي سياه ديگري از خراسان خروج ميكنند، كه كلاه (صاحبان) آنها سياه، و لباسهايشان (پيراهنهايشان) سفيد خواهد بود. سردار سپاه، و يا فرمانرواي آنها مردي است كه به او شعيب بن صالح ميگويند، او از طايفهي بنيتميم است، و لشكريان سفياني را شكست ميدهد تا اينكه وارد بيتالمقدس ميشود و سلطنت را براي حضرت مهدي عليهالسلام آماده مينمايد. سيصد نفر از اهل شام به كمك او خواهند برخاست، بين خروج او و بين اينكه تسليم حضرت مهدي عليهالسلام ميشود و زمام كار خود را بدست آنحضرت ميسپارد، هفتاد و دو ماه (يعني: شش سال كامل) فاصله خواهد بود.
از سخنان محمد بن حنفيه، چند مطلب استفاده ميشود:الف: گروه دومي، كه پس از خروج اولين پرچمهاي سياه (يعني: خروج ابومسلم خراساني) از خراسان قيام ميكنند، و پرچمهاي آنان نيز سياه است، كساني هستند كه: كلاههايشان سياه، و پيراهنهايشان سفيد است، و اين علامت از خصوصيات سادات و بخصوص روحانيت است و از آن چنين فهميده ميشود، كه بيشتر كساني كه در رأس كار و ادارهي امور كشور قرار دارند (سيد) و هاشمي، از اهل علم ميباشند. چه آنكه روايت ميگويد: (قلانسهم سود و ثيابهم بيض) يعني: كلاههايشان سياه و لباسها و
پيراهنهايشان سفيد است. و ترديدي نيست كه (قلانس) در لغت عرب جمع (قلنسوه) و «قلنسوه» پوششي است كه مانند (عرقچين) و امثال آن بر بالاي سر قرار ميگيرد، و به عمامه نيز اطلاق ميشود، و اينگونه پوششها در روزگاري كه ما زندگي ميكنيم معمولا مختص به سادات، و بخصوص روحانيت و كساني كه از اهل علمند اختصاص دارد زيرا: اين سادات و بويژه، روحانيون و اهل علم هستند كه عمامهي سياه بر سر و لباس سفيد بر تن دارند و اين نكتهي دقيقي است كه در روايت به آن اشاره شده است. (1).
ب - اين گروه، آنگاه كه كشورشان مورد تاخت و تاز دشمن، و هجوم اجانب قرار گرفت سردار سپاه و سردار لشكر و فرمانرواي ايشان مردي است كه به او شعيب بن صالح ميگويند، و او با سفياني ميجنگد و لشكريان وي را شكست ميدهد.
ج - قيام آنان و هدفشان از قيام يك هدف اصلاحي وسيع و گستردهاي است كه از روح اسلام الهام ميگيرد و اساس آنرا حمايت و دفاع از اسلام تشكيل ميدهد و به همين جهت پس از شكست لشكريان سفياني براي آزادي قدس راهي بيتالمقدس ميشوند.
د: آنها زمينهساز دولت جهاني مهدي عليهالسلام ميباشند، و چنانچه كسي بتواند «شعيب بن صالح» را واقعا بشناسد، (كه البته ظاهرا تا ظهور حضرت وليعصر -عجل الله تعالي فرجه- شناخته نميشود) ميتواند بداند كه از زمان روي كار آمدن شعيب، تا زمان ظهور حضرت مهدي عليهالسلام بيش از شش سال كامل فاصله نخواهد بود.
5- يوسف بن يحياي شافعي از امام حسن مجتبي عليهالسلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: مرد ميان قامت گندمگوني كه از «وابستگان» بنيتميم است، و كوسه ميباشد، و شعيب بن صالح نام دارد با چهار هزار نفر كه پيراهنهايشان سفيد و پرچمهايشان سياه است از شهر «ري» يعني: از تهران خروج ميكند، و او سردار سپاه و پرچمدار حضرت مهدي عليهالسلام خواهد بود، هيچكس (در جنگ) با او روبرو نميشود مگر اينكه وي او را شكست خواهد داد. (2).
1) جهت اطلاع بيشتر به كتاب لسانالعرب، ج 6، ص 181، مادهي «قلس» و توضيح جالبي كه ابنكثير در كتاب نهايه در اين زمينه بعد از ذكر روايتي دربارهي خروج پرچمهاي سياه از خراسان در فصل مربوط به حضرت مهدي عليهالسلام آورده است مراجعه فرمائيد.
2) عقدالدرر ص 131-130، البرهان متقي، ص 151، حديث 18، و الملاحم و الفتن، ص 53، باب 95.
تذكر: در متن عربي حديث: در معرفي شعيب بن صالح (مولي لبني تميم) آمده است كه ما آنرا به (وابستگان) ترجمه نموديم و چون قبلا در بخش دوم كتاب دربارهي كلمهي (مولي) به تفصيل سخن گفتهايم لذا در اينجا توضيح نميدهيم.
و اما كلمهي «كوسج» و يا كوسه، كه در حديث آمده است، بر خلاف آنچه ما تا بحال شنيده و دانستهايم كه به اشخاص بيريش، و يا كم ريش گفته ميشود، آنگونه كه در كتب لغت دربارهي معني اين كلمه آمده است (كوسه) به كسي گفته ميشود كه بيشتر محاسن، و انبوهي ريشش بر چانهاش باشد نه بر دو طرف صورت. (1).
در اينجا بيمناسبت نيست به اين نكته نيز اشاره كنيم كه رواياتي كه دربارهي خروج شعيب بن صالح وارد شده بصورت ظاهر مختلف و متفاوت و دربارهي محل خروج او از جاهاي مختلفي سخن رفته است كه ذيلا به بعضي از آنها اشاره ميكنيم:
1- در بعضي از روايات كه دربارهي محل خروج او وارد شده چنين آمده است:«يكون خروج شعيب بن صالح من سمرقند»«شعيب بن صالح از سمرقند خروج ميكند». (2).
2- در روايت ديگري كه دربارهي خروج او و سفياني و برخي ديگر از شورشيها و اصحاب فتنهها وارد شده چنين آمده است:
«فَبَيْنَاهُمْ كَذَلِكَ اَذ يَخْرُجُ عَلَيْهِمْ اَلسَّمَرْقَنْدِيُّ مِنْ خُرَاسَانَ مَعَ اَلرَّايَاتِ اَلسُّوْدِ». (3).
«در اين ميان كه آنها درگير جنگ و نبرد هستند، به ناگاه سمرقندي با پرچمهاي سياه از خراسان عليه آنها خروج ميكند.»
3- و در يك روايت ديگر آمده است كه:«
يخرج بالري رجل ربعة اسمر، مولي لبني تميم، كوسج، يقال له: شعيب بن صالح...» (4).
«مردي گندمگون، چهار شانه، و كوسه كه از بنيتميم است و شعيب بن صالح
ناميده ميشود از شهر ري خروج ميكند.»
بر اساس روايات ياد شده محل خروج شعيب بن صالح مناطق مختلفي تعيين شده است كه بطور دقيق معلوم نميشود از كداميك از مناطق نامبرده خروج ميكند.
بنابراين ممكن است بين اين روايات مختلف چنين جمع كنيم كه: محتمل است نخستين محل خروج شعيب بن صالح از سمرقند باشد وبراي ياري دادن سيدحسني خراساني به ايران بيايد و چون به شهر ري رسيد ياران فراواني به او ملحق شوند، و همانگونه كه در بعضي از روايات آمده است جناب سيدخراساني نيز او را فرمانده سپاه خود قرار دهد (1)و او و ساير نيروهاي رزمندهي ايراني كه از سپاهيان سيدخراساني هستند در كنار يكديگر براي مبارزهي با سفياني بسوي عراق عزيمت نمايند.
و شايد هم بتوان گفت: همانطوري كه در بعضي از تواريخ آمده است «شعيب» متولد طالقان باشد (2)و از سمرقند خروج كند و يا بالعكس اصالتا از اهل سمرقند و متولد آنجا باشد و از شهر ري خروج كند. و علي هذا شهر ري را نيز ميتوان محل خروج او به شمار آورد.به هر حال تفصيل بيشتر اين مطلب در احاديث بعدي خواهد آمد.
6- جابر، از امام محمدباقر عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: جواني از بنيهاشم، (يعني: سيد) كه در دست راست او (خال) يعني: علامت و نشانهاي است با پرچمهاي سياه از خراسان خروج خواهد نمود، و پيشاپيش او مردي بنام شعيب بن صالح است كه با لشكريان سفياني ميجنگد و آنها را شكست ميدهد. (3).
7- بزنطي از حضرت امام رضا عليهالسلام نقل ميكند كه آن حضرت فرمود: پيش از اين امر (يعني: آمدن قائم عليهالسلام و ظهور دولت حق) سفياني، و يماني و مرواني، و شعيب بن صالح خواهد بود. (4).
از مجموع رواياتي كه تا بدينجا دربارهي شعيب بن صالح، آورديم دو مطلب استفاده ميشود. يكي اينكه: شعيب بن صالح خود صاحب دعوت و فرمانرواي مطلق و هاشمي، يعني سيد است و ديگر اينكه «شعيب» سردار سپه و سركردهي لشكر، و فرمانده سپاه است، ولي آنچه بيش از هر چيز در اين روايات جلب نظر ميكند اين است كه: «شعيب بن صالح» مردي هاشمي و سيد، و فرمانرواي سپاه آن كسي است كه با سفياني ميجنگد و لشكريانش را منهزم ميسازد.
حال، براي اينكه نسبت به شعيب بن صالح معرفت بيشتري پيدا ميكنيم گفتار يكي از دانشمندان را كه در اين باره توضيح داده است ميآوريم.
دانشمند محترم آقاي شيخ نجمالدين عسكري در كتاب تحقيقي خود، بنام «المهدي الموعود المنتظر عند علماء اهل السنه و الاماميه» درباره شعيب بن صالح چنين مينويسد:
«بر شما خوانندگان گرامي مخفي نماند كه: رواياتي كه در كتابهاي علماء اهل سنت ذكر شده و در آنها از شرح حال شعيب بن صالح سخن به ميان آمده است، معاني آن روايات مختلف است».
از برخي از آن روايات چنين استفاده ميشود كه شعيب بن صالح، سيدي است «هاشمي» كه پيش از ظهور حضرت وليعصر- عجل الله تعالي فرجه- خواهد آمد و از برخي ديگر چنين فهميده ميشود كه شعيب بن صالح، فرمانده سپاه آن سيدي است كه قبل از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام قيام خواهد نمود. و اينك عين آن رواياتي كه ما به آنها دست يافتهايم نقل ميكنيم:
در كتاب «كنزالعمال» ج هفتم، صفحهي 260 حديثي از اميرالمؤمنين عليهالسلام دربارهي شعيب بن صالح بدين صورت نقل كرده است:
«پرچمهاي سياهي در برابر سفياني، قيام ميكنند، در ميان آنان جواني از بنيهاشم «سيد» قرار دارد كه در دست چپ او خالي ديده ميشود و فرمانده سپاه او مردي از بنيهاشم است كه به او شعيب بن صالح ميگويند وي لشكريان سفياني را شكست ميدهد».
مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «الملاحم و الفتن» دربارهي شعيب بن صالح حديثي را بدينصورت آورده است: از ويژگيهاي جوان پيروزمندي كه از بنيهاشم است اين است كه: دست او (خال) (1)يا نشانه و علامتي وجود دارد، و در پيشاپيش او شعيب بن صالح است. (2).
در همان كتاب «الملاحم و الفتن» از جابر، از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه فرمود: جواني از بنيهاشم (سيد) كه در دست راست او (خالي) قرار خواهد داشت قيام خواهد كرد و او با پرچمهاي سياه از خراسان خواهد آمد و پيشاپيش وي شعيب بن صالح است و او، يعني: شعيب، با لشكريان سفياني خواهد جنگيد و آنها را شكست خواهد داد. (3).
و در حديث ديگري ميگويد: شعيب مقدمهي خروج مهدي عليهالسلام است و باز در همان كتاب «الملاحم و الفتن» روايتي را از امام حسن مجتبي عليهالسلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: مردي ميان قامت سرخ چهره (احمر) و يا گندمگوني (اسمر) كه مولاي بنيتميم است و كوسه ميباشد و شعيب بن صالح نام دارد با چهار هزار نفر كه پيراهنهايشان سفيد و پرچمهايشان سياه است از شهر (ري) خروج خواهد نمود. و او مقدمهي خروج مهدي عليهالسلام است با هيچكس (در جنگ) روبرو نميشود مگر آنكه او را ميكشد، و يا فراري ميدهد. (4).
صاحب كتاب «المهدي الموعود المنتظر» پس از آنكه اين روايات را نقل ميكند چنين ميگويد:
و اين حديث آخري را، يوسف بن يحياي شافعي در كتاب «عقدالدرر» روايت نموده، و مرحوم سيد بن طاووس در «الملاحم و الفتن» آن را نقل كرده، و جلالالدين سيوطي نيز در كتاب «العرف الوردي في اخبار المهدي» در جلد دوم صفحهي 67 آن را آورده است و عبارات و الفاظ همهي آنها نزديك به هم است.
آنگاه اين مرد دانشمند از مجموع احاديث مزبور چنين نتيجهگيري نموده و ميگويد: در دو حديث، از اين احاديثي كه دربارهي «شعيب» نقل گرديد ميگويد: شعيب، فرمانده سپاه مهدي عليهالسلام است و ظاهرا اين دو حديث به صحت نزديكتر است.
زيرا: در حديثي از عمار ياسر روايت شده چنين آمده است كه عمار گفت: « الْمَهْدِیُّ عَلَی لِوَائِهِ شُعَیْبُ بْنُ صَالِحٍ» يعني: شعيب بن صالح پرچمدار حضرت مهدي عليهالسلام است. (1).
سپس دانشمند مزبور در آخرين توضيح خود چنين ميگويد: و جمع بين اين روايات ممكن است به اينكه بگوئيم: شعيب بن صالح اولا قبل از ظهور مهدي عليهالسلام مقدمهي خروج آن حضرت است، و سپس بعد از آنكه حضرت به امر خدا ظاهر گرديد پرچمدار، و فرمانده لشكريان آن حضرت باشد. (2).
تصور صحيح دربارهي شعيب بن صالح، همانگونه كه دانشمند محترم آقاي عسكري در توضيح خود آوردهاند اين است كه: به حسب بسياري از روايات «شعيب» صاحب اصلي دعوت و انقلاب نيست بلكه او يك انسان متهور شجاع و دلاوري است كه در هنگام جنگ و نبرد و مقابلهي با دشمن سخت حمله ميكند و مردانه ميجنگد و براي رضاي خدا قدم برميدارد. و او يك فرد غيرمعروفي است كه كمتر كسي به او توجه دارد و دليل اين گفتار: رواياتي بيشماري است كه قسمتي از آنها در بخشهاي گذشته تقديم خوانندگان محترم گرديده و قسمتي هم در اينجا براي مزيد اطلاع تقديم ميكنيم:
1- مرحوم علامهي مجلسي (رضوان الله عليه) در كتاب «بحارالانوار» از «غيبت نعماني» از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام دربارهي برخي از علائم ظهور كه در ضمن آن به پارهاي از ويژگيهاي ارتش و سپاه «هاشمي خراساني» اشاره شده، حديثي را بدين صورت نقل كرده است:
( وَ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لاَ بُدَّ مِنْ رَحًی تَطْحَنُ فَإِذَا قَامَتْ عَلَی قُطْبِهَا وَ ثَبَتَتْ عَلَی سَاقِهَا بَعَثَ اَللَّهُ عَلَیْهَا عَبْداً عَسْفاً خَامِلاً أَصْلُهُ یَکُونُ اَلنَّصْرُ مَعَهُ أَصْحَابُهُ اَلطَّوِیلَهُ شُعُورُهُمْ أَصْحَابُ اَلسِّبَالِ سُودٌ ثِیَابُهُمْ أَصْحَابُ رَایَاتٍ سُودٍ وَیْلٌ لِمَنْ نَاوَاهُمْ یَقْتُلُونَهُمْ هَرْجاً وَ اَللَّهِ لَکَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِمْ وَ إِلَی أَفْعَالِهِمْ وَ مَا یُلْقَی مِنَ اَلْفُجَّارِ مِنْهُمْ وَ اَلْأَعْرَابِ اَلْجُفَاهِ یُسَلِّطُهُمُ اَللَّهُ عَلَیْهِمْ بِلاَ رَحْمَهٍ فَیَقْتُلُونَهُمْ هَرْجاً عَلَی مَدِینَتِهِمْ بِشَاطِئِ اَلْفُرَاتِ اَلْبَرِّیَّهِ وَ اَلْبَحْرِیَّهِ جَزَاءً بِمَا عَمِلُوا وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ». (1).
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: ناچار بايد آسيائي بگردش درآيد، (2)و همين كه كاملا بگردش افتاد و پا برجا شد خداوند بندهي خدمتگذار فرمانبرداري را كه در راه خدا بسيار سختگير و گمنام است (3)برميانگيزاند كه پيروزي با اوست.يارانش كساني هستند كه موي بلند دارند و صاحب ريش و سبيل هستند، لباسهايشان سياه، و صاحبان پرچمهاي سياهند، واي بحال كسي كه با آنها به دشمني برخيزد كه بيملاحظه آنان را ميكشند.
به خداي بزرگ سوگند كه گوئي من هم اكنون آنها را مينگرم و كارهاي آنها و آنچه را كه بدكاران و عربهاي ستمگر و جفاجو از دست آنان ميبينند در پيش چشم من است. خداوند آنان را بدون اينكه برايشان رحمي آورند بر آنان مسلط ميسازد، و در شهرهاي ساحلي و بياباني، ايشان را به جزاي آنچه كه كردهاند بيمحابا ميكشند و از دم شمشير ميگذرانند و آنان را به كيفر اعمالشان ميرسانند (و ما ربك بظلام للعبيد) و پروردگار تو به بندگانش ستم روا نميدارد. (4).
1) بحارالانوار، ج 52 ص 233، 232 و غيبت نعماني، ص 257. 256.
2) مقصود از: آسيائي كه بگردش در خواهد آمد، وقوع جنگ است.
3) در عبارت عربي متن «عبدا عسفا» آمده بود كه ما آنرا به بندهي خدمتگذار و فرمانبردار ترجمه نموديم، به كتابهاي لغت مراجعه فرمائيد، در هر صورت مراد از اين بنده سختگير غيرمشهور، بحسب ظاهر، همان شعيب بن صالح است كه كسي او را نميشناسد و يا به او توجهي ندارد و يا اينكه در بين مردم معروف نيست.
4) از اين حديث به خوبي استفاده ميشود كه جنايت پيشگان عراقي در دريا و خشكي به دست سپاهيان ايراني به سزاي اعمال خود خواهند رسيد.
2- متقي هندي، در كتاب «البرهان» در باب هفتم حديثي را دربارهي هاشمي خراساني و شعيب بن صالح، از اميرالمؤمنين عليهالسلام بدين صورت نقل كرده است.
«عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِيطالب عَلَيْهِالسَّلاَمُ قَالَ اذا خرجت خَيْلُ السُّفْيَانِيِّ الي اَلْكُوفَةِ بَعَثَ فِي طَلَبِ أَهْلِ خُرَاسَانَ وَ يَخْرُجُ أَهْلُ خُرَاسَانَ فِي طَلَبِ اَلْمَهْدِيِّ فَيَلْتَقِي هُوَ وَ اَلْهَاشِمِيُّ براياتٍ سود عَلَيَّ مُقَدِّمَتَهُ شُعَيْبُ بْنُ صَالِحٍ فَيَلْتَقِي هُوَ و السُّفْيَانِيُّ بِبَابِ اصْطَخَرَ فَتَكُونُ مَلْحَمَةً عَظِيمَةً فَتَظْهَرُ الرايات اَلسُّودُ وَ تَهْرُبُ خَيْلُ اَلسُّفْيَانِيِّ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَمَنَّي اَلنَّاسُ اَلْمَهْدِيَّ وَ يَطْلُبُونَه» (1).
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: چون لشكريان سفياني بسوي كوفه، (و در نسخهاي از كوفه) خارج شدند، سفياني آنها را بسوي مردم خراسان گسيل ميدارد و مردم خراسان قيام ميكنند و به جستجوي مهدي عليهالسلام ميپردازند.
پس سفياني، و آن مرد هاشمي كه صاحب پرچمهاي سياه است و فرمانده سپاه او مردي بنام «شعيب بن صالح» ميباشد، بهم ديگر ميرسند، و سپس سفياني با شعيب بن صالح در باب اصطخر (2)با هم روبرو ميگردند، و جنگ بسيار بزرگي در بين آن دو نفر واقع ميشود و (صاحب) پرچمهاي سياه پيروز ميگردد و لشكريان سفياني رو به هزيمت گزارده فرار ميكنند و از معركه ميگريزند. در آن هنگام مردم آرزوي مهدي عليهالسلام مينمايند و به جستجوي او ميپردازند.
اين حديث گرچه بسيار مختصر نقل گرديده است اما در عين حال پرده از روي بسياري از مبهمات احاديث ديگر، برميدارد و به خوبي نشان ميدهد كه صاحب اصلي دعوت و نهضت «شعيب بن صالح» نيست، و بلكه مشخص ميسازد كه رهبر اصلي ايرانيان در هنگام ظهور سيدي از دودمان رسول اكرم صلي الله عليه و آله است كه شعيب بن صالح در هنگامهي جنگ سمت فرماندهي سپاه، و سركردگي لشكريان آن سيد را عهددار است.
1) البرهان في علامات آخرالزمان ص 152 حديث 26 باب 7.
2) اصطخر معرب «استخر» است، و آن پايتخت داريوش كبير و خشايارشاه و اردشير اول در حوالي پرسپوليس - تخت جمشيد- است، كه اسكندر مقدوني آنرا آتش زد خرابهي آن كه يك قسمتش معروف به تخت جمشيد است در حوالي مرودشت در استان فارس نزديك شيراز باقي است. گفته ميشود: معبد آناهيتا در شهر استخر بوده و لذا پادشاهان ساساني آنجا را گرامي ميداشتند. (لغتنامه دهخدا).
مؤيد گفتار فوق، حديث بسيار مفصلي است كه «مفضل بن عمر» آن را از امام صادق عليهالسلام روايت نموده و در آن حديث بطور صريح و روشن، شعيب بن صالح امير لشكر، و فرمانده سپاه سيدحسني معرفي گرديده است.و اينك اين شما خوانندهي عزيز، و اين هم حديث مفضل.«قَالَ اَلْمُفَضَّلُ ثُمَّ يَكُونُ مَاذا يَا سَيِّدِي فَقَالَ ثُمَّ يَخْرُجُ الحَسني الفتي اَلصَبِيحُ اَلَّذِي مِنْ نَحْوِ الدَّيْلَمِ فَيَصِيحُ بِصَوْتٍ لَهُ فَصِيحٍ يَا آلَ أَحْمَدَ أَجِيبُوا اَلْمَلْهُوفَ وَ اَلْمُنَادِي مِنْ حَوْلِ اَلضَّرِيحِ فَتُجِيبُهُ كُنُوزُ اَللَّهِ بِالطَّالَقَانِ كُنُوزٌ لاَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لاَ مِنْ فِضَّةٍ بَلْ رِجَالٌ كَزُبَرِ اَلْحَدِيدِ لَكَأَنِّي أَنْظُرُ اليهم عَلَيَّ البرازين اَلشُّهُبُ بِأَيْدِيهِمُ الْحِرابُ يَتَعَاوَوْنَ شَوْقاً اِلَيَّ الْحَرْبُ كَمَا تَتَعَاوَ اَلذِّئَابُ أَمِيرُهُمْ رَجُلٌ مِنْ تَمِيمٍ يُقَالُ لَهُ شُعَيْبُ بْنُ صَالِحٍ». (1).
مفضل عرضه داشت اي آقاي من ديگر چه ميشود؟
امام صادق عليهالسلام فرمود:آنگاه (سيدحسني) آن جوانمرد خوبروي نيكو منظر، كه از طرف (ديلم) فرياد برميآورد قيام ميكند و با صداي بلند فرياد برميآورد كه اي (آلمحمد) غمگين محزون و متأسف دردمند را اجابت كنيد. و منادي يعني: فريادگر از اطراف ضريح فرياد خواهد كرد، پس گنجهاي خدا در طالقان دعوت او را اجابت خواهند نمود، و آنها گنجهائي هستند كه نه از طلاست و نه نقره بلكه دليرمرداني هستند مانند پارههاي آهن گويا من هم اكنون آنها را مينگرم كه بر مركبهاي تيره رنگ بسيار سخت و محكم سوارند و ابزار و آلات جنگي خود در دست دارند، و از شدت شوق، و علاقهاي كه به جنگ دارند همچون گرگهائي كه در وقت حمله فرياد برميآورند، آنها نيز فرياد ميزنند، فرمانرواي آنان مردي از بنيتميم است كه به او شعيب بن صالح ميگويند.
بنابراين با ملاحظهي اين روايت و روايات ديگري كه در موارد مختلف دربارهي (شعيب بن صالح) آورديم نتيجهاي كه از مجموع آنها بدست ميآيد اين است كه:
نه قيام كننده از خراسان فعلي معهود است، و نه شعيب بن صالح صاحب اصلي
1) منتخب بصائرالدرجات ص 189، 188 ط - نجف سال 1370 هجري و بحارالانوار ج 53 ص 35 و الانوار النعمانيه ج 2 ص 87 و 88.
دعوت و نهضت است. بلكه همانطوري كه گفتيم از مجموع روايات وارده چنين فهميده ميشود كه قيام كننده، همان سيد معروف ملقب به حسني است كه البته او هم (چنانكه در سابق ثابت نموديم) حسني نيست، و بلكه «حسيني» است و شعيب بن صالح سردار لشكر، و فرمانده سپاه اوست. و اين نام ظاهرا عنواني است كه ائمهي معصومين عليهمالسلام براي فرمانده لشكريان سيدحسني و يا هاشمي خراساني انتخاب فرمودهاند. حال، چرا امامان معصوم عليهمالسلام او را بدين صورت معرفي فرمودهاند معلوم نيست.
آنچه از مجموع روايات مربوط به شعيب بن صالح استفاده ميشود اين است كه: «شعيب» شخصيتي است انقلابي، خون گرم، مرد جنگ و نبرد، و از طرفداران سرسخت نهضت و علاقهمندان پر و پا قرص سيدحسني كه در هنگام جنگ و آشوب امير لشكر و فرمانده سپاه حسني است و در پيشبرد اهداف عاليهي نهضت اسلامي و پيروزي در جنگ و بيرون راندن متجاوزان از كشور، سهم بسزائي دارد، و پس از پيروزي در جنگ و ورود ايرانيان بكوفه زماني كه به حضور حضرت مهدي عليهالسلام مشرف ميشود حضرت هم او را امير لشكر و پرچمدار خود معرفي ميفرمايد.
يك مؤيد:
مؤيد گفتار فوق روايتي است كه از امام باقر عليهالسلام دربارهي خروج پرچمهاي سياه از خراسان نقل شده كه آن حضرت فرموده است:(تَنْزِلُ الرَّايات اَلسُّودُ اَللَّتِي تَخْرُجُ مِنْ خُرَاسَانَ اَلْكُوفَة فاذا ظهر اَلْمَهْدِيُّ عَلَيْهِاَلسَّلاَمُ بِمَكَّةَ بَعَثَتِ اَلْيَهُ بِالْبَيْعَةِ).پرچمهاي سياهي كه از خراسان خارج ميشوند بكوفه وارد خواهند شد و چون حضرت مهدي عليهالسلام در مكه ظاهر شد، آنها بيعت خود را از كوفه براي آن حضرت خواهند فرستاد.بنابراين بر اساس اين روايت ممكن است «سيدحسني» و يا (هاشمي خراساني) بيعت خود را بتوسط همان شعيب بن صالح با عدهاي از كوفه براي آن حضرت
بفرستند و چون او بحضور حضرت شرفياب شود حضرت هم او را پرچمدار، و امير لشكر خود قرار دهد.
در اينجا ممكن است خوانندهي عزيز بپرسد، اگر مطلب اينگونه است پس چرا از رهبر اصلي كمتر سخن به ميان آمده و در بيشتر روايات از «شعيب بن صالح» گفتگو شده است؟!!
جواب اين سؤال اين است كه: آنچه موجب شده تا بيشتر نام شعيب بن صالح در روايات برده شود، همان فداكاريها و از خود گذشتگيها و شجاعتهاي كمنظير او در طول دوران جنگ و مقاومتهاي سرسختانه وي در برابر سفياني و شكست مفتضحانهي آن مردمان از خدا بيخبر بدست تواناي اين دلير مرد فرزانه است كه سبب شهرت و معروفيت وي در روايات گرديده است وگرنه دليل ديگري ندارد، و البته خداوند به حقيقت حال داناتر است.
سومين عامل پيروزي ايرانيان در جنگ پس از ايمان به هدف و شايستگي رهبر و لياقت فرماندهي شجاع و شكست ناپذير چون (شعيب بن صالح) وجود نيروهاي مردمي و گروههاي جنگجوي فداكار و ايثارگر و شهادت طلب است. زيرا: چنانكه ميدانيم بين نيروهاي مردمي شهادت طلب با نيروهاي مهاجم و تسخيري كه با زور فشار و سرنيزه و اجبار براي تسخير كشوري اعزام ميشوند فرق بسيار است.
چه آنكه نيروي مردمي شهادت طلب ارتش از جان گذشتهاي است كه تا سرحد جانبازي و شهادت و كشته شدن پيش ميرود و پيكار ميكند، و ارتش مهاجم، هنگام فشار و سختي در برابر حملات خورده كنندهي نيروهاي شهادت طلب كه از مال و جان و ناموس خود و كشور خويش سرسختانه دفاع ميكنند تاب مقاومت ندارد و زود تسليم ميشود.
از اين مطلب كه بگذريم بديهي است: نيروئي كه هستهي مركزي آن زير نفوذ رهبري
ديني و شايسته و انقلابي و آگاه تشكيل شده باشد بطور داوطلب تشكيل يافته، و اين جمعيت فشرده و مشتاق كه از اكثريت قريب به اتفاق مردم تشكيل گرديده است با گريهي شوق رهسپار جبهههاي جنگ ميگردند و كوچكترين تزلزل و ترس و واهمهاي بدل راه نميدهند. چه آنكه اين چنين نيروئي براي رسيدن به هدف، كشته شدن در راه رضاي خدا و دفاع از دين را براي خود فوزي عظيم ميدانند.
اكنون كه دانستيم يكي از بزرگترين عوامل پيروزي ايرانيان بر سپاه سفياني پس از ايمان به هدف، و شايستگي رهبر، و لياقت فرمانده و وجود نيروهاي مردمي است، بطور خلاصه به چند نمونه از رواياتي كه دربارهي اوصاف و خصوصيات ارتش و سپاه «دولت زمينهسازان» از ائمهي معصومين عليهمالسلام رسيده است اشاره ميكنيم.
زهري از قول پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:
«تُقْبَلُ الرايات اَلسُّودُ مِنَ اَلْمَشْرِقِ تَقُودُهُمْ رِجَالٌ كَالْبُخْتِ المجلله أَصْحَابِ شُعُورٍ أَنْسَابِهِمْ اَلْقَرِّيُّ وَ أَسْمَائِهِمْ اَلْكَنِّيِّ يَفْتَحُونَ مَدِينَةَ دِمَشْقَ تُرْفَعُ عَنْهُمُ اَلرَّحْمَةُ ثَلاَثَ سَاعَات». (1).
پرچمهاي سياهي از مشرق زمين نمايان ميشوند، مرداني قوي و نيرومند آنها را رهبري ميكنند، آنان مردماني هستند كه (بر صورت خود) موي دارند، شهرت آنها شهرهايشان [مانند، قمي، تهراني، خراساني، اصفهاني، شيرازي] و نامهايشان اسمهائي از قبيل كنيه [مانند ابوالقاسم، ابوالحسن، ابوالفضل، و ابولطالب]است.شهر دمشق را ميگشايند و به مقدار سه ساعت شفقت و رحمت از دلهايشان برداشته ميشود.
1) فتن نعيم بن حماد خطي، و كنزالعمال ج 11 ص 161.
مرحوم سيد رضي عليه الرحمه در «نهجالبلاغه» ضمن خطبهاي از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است كه آن حضرت دربارهي برخي از فتنههاي آخرالزمان فرمود:«فِتَنٌ کَقِطَعِ اَللَّیْلِ اَلْمُظْلِمِ لاَ تَقُومُ لَهَا قَائِمَهٌ وَ لاَ تُرَدُّ لَهَا رَایَهٌ تَأْتِیکُمْ مَزْمُومَهً مَرْحُولَهً یَحْفِزُهَا قَائِدُهَا وَ یَجْهَدُهَا رَاکِبُهَا أَهْلُهَا قَوْمٌ شَدِیدٌ کَلَبُهُمْ قَلِیلٌ سَلَبُهُمْ یُجَاهِدُهُمْ فِی سَبِیلِ اَللَّهِ قَوْمٌ أَذِلَّهٌ عِنْدَ اَلْمُتَکَبِّرِینَ فِی اَلْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِی اَلسَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ فَوَیْلٌ لَکِ یَا بَصْرَهُ عِنْدَ ذَلِکِ مِنْ جَیْشٍ مِنْ نِقَمِ اَللَّهِ لاَ رَهَجَ لَهُ وَ لاَ حَسَّ وَ سَیُبْتَلَی أَهْلُکِ بِالْمَوْتِ اَلْأَحْمَرِ وَ اَلْجُوعِ اَلْأَغْبَرِ». (1).
در آينده فتنههائي همانند پارههاي شب تاريك ظاهر خواهد شد كه براي جلوگيري از آن كسي قيام نخواهد كرد. (2)و هيچ پرچم [و سپاهي] كه فتنهانگيزان آنها را براي فتنه آماده كردهاند برگردانيده نخواهد شد. آن فتنهها مانند شتري كه مهار گرديده و جل و پالان بر آن گذاشته، و سوار بر آن، بيش از حد طاقتش آن را ميدواند، بسوي شما رو ميآورد.
فتنهانگيزان گروهي هستند كه اذيت و آزارشان بيشتر است تا غارت نمودنشان (3)گروهي با آنان جهاد خواهند كرد و در راه رضاي خدا به مبارزه آنها خواهند برخاست كه در نزد گردنكشان خوار و ذليل و در روي زمين مجهول و ناشناخته و قدر منزلتشان معلوم نيست ولي در آسمان مشهورند. (4).
پس هنگام پيدايش آن فتنهها واي بر تو اي بصره از سپاهي كه بر اثر خشم و غضب خداوند پيدا ميشود و گرد و غبار و صدائي ندارد. در آن هنگام زود باشد كه ساكنينت بمرگ سرخ، يعني: كشته شدن، و گرسنگي غبارآلوده مبتلي گردند.از اين جمله كه حضرت فرموده است (هنگام پيدايش آن فتنهها واي بر تو اي بصره) بخوبي معلوم ميشود كه تمامي آن فتنهها در عراق و مربوط به آن است.
1) نهجالبلاغه فيضالاسلام ص 301 و شرح ابن ابيالحديد ج 7 ص 102 خطبهي 101.
2) يعني: كسي توانائي خاموش كردن آن فتنهها را ندارد.
3) يعني: منظورشان از ايجاد فتنه بيشتر نابود كردن اشخاص است نه به دست آوردن غنيمت.
4) در آسمان مشهورند يعني: مردمان خداپرست و از جان گذشته و مقرب درگاه الهي هستند كه خودپرستان و ستمگران و گردنكشان و قدرت طلبان به چشم حقارت به آنان مينگرند و اينان براي رضاي خدا و خوشنودي او با فتنهجويان و آشوبگران مبارزه ميكنند.
سخني از ابن ابيالحديد:ابن ابيالحديد معتزلي در «شرح نهجالبلاغه» در شرح اين جمله كه حضرت فرموده است: (گروهي با آنان جهاد خواهند كرد كه در روي زمين مجهول و در آسمان معروفند) مينويسد:اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده است: (آنها در روي زمين مجهولند بدين لحاظ است كه اين گروه ناشناخته پيش از پيدايش اين جهاد، گمنام بودهاند و اين سخن حضرت، انذاري به پيدايش جنگ بزرگ و خونيني است كه در آخرالزمان بوقوع خواهد پيوست) (1).
عبدالله بن مسعود از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت ميكند كه در ضمن حديثي فرمود:
خاندان من، پس از من با رنجها و سختيها مواجه خواهند شد و در شهرها آواره خواهند گرديد تا اينكه گروهي از اينجا بيايند و با دست خود به مشرق اشاره نمود و فرمود: آنان «صاحبان پرچمهاي سياهند» و حق خود را مطالبه ميكنند ولي حقشان را به ايشان نميدهند، تا دو بار يا سه بار اتمام حجت ميكنند ولي آن را به ايشان نميدهند، از اين رو به نبرد برميخيزند و ميجنگند و پيروز ميشوند الخ. (2).
و در اين باره، محمد بن الحنفيه نيز از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت ضمن خطبهي مفصلي، درباره كساني كه از مشرق قيام خواهند كرد و با حزبي كه در بغداد (دجله) بوجود ميآيد خواهند جنگيد فرمود: آنان صاحبان پرچمهاي سياه و مردم مستضعفي هستند كه خداوند به آنها عظمت و نيرو ميبخشد و آنان را پيروز ميگرداند. (3).
ثوبان از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله بازگو ميكند كه آن حضرت فرمود: پرچمهاي سياه از
طرف مشرق ظاهر ميشود و آن چنان با اهل فتنه ميجنگند و مبارزه ميكنند و آنها را ميكشند كه تا آن موقع هيچ گروهي بدانسان نجنگيده باشد و هيچ قومي را بدانسان نكشته باشند. (1).
متقي هندي از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود: خوشا بحال (طالقان) در طالقان گنجهايي است كه از طلا و نقره نيست، و لكن در آنجا مردان دانشوري هستند كه خدا را آنگونه كه بايد بشناسند شناختهاند و آنان ياوران حضرت مهدي عليهالسلام در آخرالزمان ميباشند. (2).
اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است كه آن حضرت در ضمن خطبهي مفصلي راجع به علائم آخرالزمان فرمود:
«پرچمهايي از مشرق زمين (به سوي عراق) رو ميآورند كه علامت ندارند، جنس اين پرچمها از پنبه و كتان و حرير نيست بر روي پوشهي آنها نوشته شده است «لا اله الا الله، محمد رسول الله» (3)و سيدي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله اين پرچمها را رهبري ميكند. پيوسته به پيش ميتازند تا اينكه به كوفه ميرسند، آنها خونهاي پدران خود را مطالبه ميكنند. (4).
از ويژگيهاي اين شيفتگان حق و عدالت، و عاشقان آزادي و عزت نفس كه زير بار ذلت نميروند و با مقاومتي افتخارآفرين در خون خود ميغلطند و سرانجام در راه
هدف مقدس خويش به پيروزي ميرسند اين است كه: آنان ادعاي شهادت دارند و آرزو ميكنند كه در راه رضاي خدا كشته شده و به فيض بزرگ شهادت نائل شوند.
و اينك اوصاف دقيق اين مردم خداجوي با ايمان را كه جزء ياوران صديق امام عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ميباشند، (و پيش از ظهور مبارك حضرتش بپا ميخيزند، و براي برپائي حكومت جهاني آن حضرت زمينهسازي ميكنند، و در برابر دشمنان سرسختانه به نبرد سرنوشت ساز خود ادامه ميدهند، و شبانه روز در جبهههاي جنگ در انتظار رسيدن به هدف بسوي مقصد حركت ميكنند و به تعبير امام صادق عليهالسلام (پارسايان شب و شيران روزند) از بيان درربار امام صادق عليهالسلام بشنوي .
فضيل بن يسار ميگويد: امام جعفرصادق عليهالسلام فرمود:
براي او يعني براي امام زمان عليهالسلام گنجي در طالقان (1)هست كه از طلا و نقره نيست، و پرچمي است كه از روزي كه آن را پيچيدهاند برافراشته نشده است (2)در آنجا مرداني هستند كه دلهاي آنان مانند پارههاي آهن است. شكي در ايمان به خدا در آن دلها راه نيافته و در طريق ايمان به خدا از سنگ سخت محكمتر است اگر آنها را وادارند كه كوهها را از جاي بركنند آنها كوهها را از جاي بركنده و از ميان برميدارند.
لشكر آنها قصد هيچ شهري نميكنند جز اينكه آن را خراب مينمايند (دقت كنيد) و تو گوئي بر مركبهاي جنگي خود همچون بازهاي شكاري هستند. و خود را براي تبرك به زين مركب امام ميسايند. آنها در جنگ امام را پروانهوار در ميان گرفته و با جان خود از وي دفاع ميكنند و هر كاري كه داشته باشد برايش انجام ميدهند. آنها راد مرداني هستند كه شبها نميخوابند، زمزمهي آنها در حال عبادت همچون زمزمهي زنبوران عسل است، شبها بعبادت مشغولند، و بر مركبهاي جنگي خود شب را به صبح ميآورند.
رُهبانٌ بِاللَّیلِ لُیوثٌ بِالنَّهارِ،هُم أطوَعُ لَهُ مِن الأَمَهِ لِسَیِّدِها،کَالمَصابیحِ،
1) ناگفته نماند كه اين گنج، همان گنجي است كه امام صادق عليهالسلام دربارهي خروج سيدحسني به (مفضل بن عمر) فرمود: چون سيدحسني قيام كرد، گنجينههاي طالقان دعوتش را اجابت مي كنند.
2) مقصود از اين پرچم، همان پرچم شيعيان است كه پس از خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام و چند صباحي هم در دوران امام حسن مجتبي عليهالسلام ديگر برافراشته نشده است و اين فرمايش امام عليهالسلام اشاره به حركت انقلابي تشيع قبل از ظهور و بالا رفتن پرچم شيعيان در ايران و جهانگير شدن آوازه و شهرت مذهب شيعه ميباشد.
کَأَنَّ قُلوبَهُمُ القَنادیلُ،وهُم مِن خَشیَهِ اللّهِ مُشفِقونَ، یَدعونَ بِالشَّهادَهِ،ویَتَمَنَّونَ أن یُقتَلوا فی سَبیلِ اللّهِ،شِعارُهُم:یا لَثاراتِ الحُسَینِ،إذا ساروا یَسیرُ الرُّعبُ أمامَهُم مَسیرَهَ شَهرٍ،یَمشونَ إلَی المَولی أرسالاً،بِهِم یَنصُرُ اللّهُ إمامَ الحَقِّ.(آنان پارسايان شب، و شيران روزند، و در اطاعت و فرمانبرداري امام خويش، بيش از كنيزي كه نسبت به آقاي خود فرمانبردار است پافشاري دارند. آنها مانند چراغهاي درخشندهاند، دلهاي آنان همچون قنديلها روشن و تابنده است از خوف و خشيت خداوند واهمه دارند دعا ميكنند كه خداوند شهادت را نصيبشان گرداند. و آرزو ميكنند كه در راه خدا كشته شوند. شعارشان (يا لثارات الحسين) اي خونخواهان حسين است. همينكه به حركت درآمدند رعب و وحشت آنها پيشاپيش به اندازهي مسير يكماه در دلهاي دشمنانشان جاي ميگيرد. بدين گونه بسوي كعبه مقصود به پيش ميروند. و خداوند هم بوسيلهي آنها (اين پيشگامان بسوي حق و حقيقت) امام به حق را پيروز ميگرداند). (1).
از مجموع روايات و بررسيهائي كه در ضمن پنج بخش در اين كتاب به عمل آمده اين نتايج بدست ميآيد.
1- پيش از ظهور مبارك حضرت وليعصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مردي در سرزمين مشرق، از ايران اسلامي دست به انقلاب ميزند و عليه بيدادگران قيام ميكند كه: سيد، و هاشمي، و قرشي، و از دودمان خاندان اهلبيت عصمت و طهارت و از نسل سيدالشهداء (حسين بن علي عليهماالسلام) و همنام با يكي از پيغمبران بزرگ الهي است.
اين مرد وارسته، شخصيت گرانقدري است كه بدون هيچگونه ترس و واهمه در محيط رعب و وحشت و استبداد فرياد وااسلاماه سر ميدهد و مردم را به طرف حق دعوت ميكند و در روزگاري كه دستگاههاي دولتي وقت محيط اسلامي ايران را با تبليغات زهرآگين خود عليه اسلام مسموم كردهاند بياري اسلام ميشتابند و با فريادهاي پي در پي و سخنان دلنواز خود ابرهاي تيرهي تبليغات مسموم را كنار ميزند و
1) بحارالانوار، ج 52 ص 308، 307.
سرانجام بر اثر مقاومت و پايمردي، چهرهي زشت و كريه بيدادگران زمان خود را به مردم معرفي ميكند و بر همهي آنها پيروز ميشود.
2- اين سيد بزرگوار، به منظور اينكه مسلمانان در بند و آزاديخواهان ستم كشيده را از چنگال استبداد سياه رهانيده و از تغيير قوانين الهي و سنت رسول الله جلوگيري به عمل آورد، در كمال قدرت و شهامت مردانه وارد ميدان ميشود و منطقش اين است كه: اي مسلمانان بفرياد اسلام برسيد (يا آلاحمد اجيبو الملهوف). (1).
3-او مرد مبارز شكست ناپذيري است كه از جنگ و مبارزهي با دشمن واهمه ندارد بلكه برعكس، جهاد در راه خدا را دوست ميدارد و لذا با قامتي افراشته و استوار قد علم ميكند و در برابر ابرقدرتها مردانه ميايستد و همهي دشمنان اسلام را به وحشت مياندازد.
4- سردمداران كفر جهاني براي در هم كوبيدن انقلابش حكام خود فروختهي بغداد را كه در رأس آنان (افلق يهودي) قرار دارد، به جنگ با او وادار ميكنند، و حزب بعث افلقي عراق، تمام قواي ارتشي و نظامي و نيروهاي به اصطلاح ملي همه را يكجا براي مقابلهي با آن سيد بزرگوار اعزام ميدارد ولي پس از مدتي شكست ميخورد. (2).
5- متجاوزان پس از شكستهاي پي در پي و رانده شدن از خاك ايران با كمك كفر جهاني و ايادي استعمار و دست نشاندگان آنها در منطقه، پيشنهاد صلح و سازش ميدهند، ولي ديگر مردم ايران نميپذيرند و زير بار ذلت نميروند. (3).
6- مدتي پس از انقلاب كه زمان آن در روايات مشخص نشده است سيد ديگري كه در دست راست او (خال) و يا در كتف راستش، علامتي ديده ميشود برياست ميرسد و زمام قدرت را در كشور به دست ميگيرد كه فرمانده سپاه او به حسب ظاهر و آنچه از اخبار استفاده ميشود سيدي بعنوان (شعيب بن صالح است) كه البته به حسب روايات گمنام است و شناخته نميشود، و شعيب كسي است كه شكست قطعي لشكريان سفياني به دست اوست. (4).
7- در وقت جنگ علاوه بر قواي ارتشي و نظامي و انتظامي و سپاه، تمام مردم ايران نيز (بجز تعداد معدودي مخالف) اين سادات را حمايت ميكنند، و بطور دسته جمعي دشمن را شكست ميدهند، و سپاهيان پيوسته به پيش ميروند تا به كوفه برسند و در آنجا نيز با لشكريان (سفياني) ميجنگند و آنها را تار و مار ميسازند، و زنان و دختراني كه درنجف اشرف به اسارت لشكريان سفياني درآمدهاند نجات ميدهند، و پس از شش سال جنگ و مبارزه (كه در برخي از روايات به اين مدت تصريح شده) كوفه را محل استقرار و پايگاه نظامي نيروهاي مسلح خويش قرار ميدهند و در انتظار فرج ميمانند تا مهدي عليهالسلام ظاهر شده و با او بيعت كنند.
8- مدتي پس از ورود به كوفه و ماندن در آنجا خبر مسرت بخش ظهور مبارك حضرت وليعصر عجل الله تعالي فرجه الشريف به آنها ميرسد و آنها از همان كوفه بيعت خود را براي حضرت مهدي عليهالسلام ميفرستند، و مراتب تسليم و فرمانبرداري خويش را نسبت به آن حضرت اعلام ميدارند.
9- در وقت تشريف فرمائي حضرت حجة بن الحسن العسكري صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطاهرين بطرف سرزمين شام، در فتح بيتالمقدس با ساير نيروهاي رزمندهي اسلام، به كمك حضرت وليعصر (عج) ميشتابند و در زمرهي ياران صديق و جان نثاران حضرتش در زير لواء پيروزش با دشمن سرسخت اسلام (يهود) پيكار ميكنند و بيتالمقدس را از زير تلسط يهود و چنگال خونين (كشور غير قانوني اسرائيل غاصب) بيرون ميآورند.
10- پس از ورود حضرت به عراق، و تشريف فرمائي آن جناب به شهر تاريخي كوفه، و نخستين سخنراني كه اشك شوق در چشمان حاضرين ميدود و به صورتها و گونهها جريان مييابد و دلها از ديدن چهرهي نوراني و تابندهي آن حضرت به طپش افتاده و ضربان قلبها چندين برابر گرديده و از كثرت جمعيت و همهمهي مردم، كسي نميداند كه آن حضرت چه ميگويد، سيدحسني و يا سيدحسيني كه ظاهرا همان سيدخراساني موعود روايات است با تمام اتباع و ياران و سربازان و ارتشيان و سپاهيان و فرماندهان با حضرت بيعت ميكنند، و بعد از آن سراسر دنيا از لوث وجود كافران و منافقان و ستمكاران، بوسيلهي قيام شورانگيز حجت خداوند پاك خواهد شد، و مردم مؤمن و خدا
شناسان واقعي تا پايان روزگار در رفاه و آسايش و امنيت بسر خواهند برد. (1).
اين بود خلاصهاي از اخبار و روايات اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام در رابطه با قيام ديني و حركت اسلامي ايرانيان (يعني: زمينهسازان دولت جهاني مهدي عليهالسلام) كه ما با همهي كمي بضاعت علمي در حد توان خويش، فشردهاي از آنها را در اين مجموعه گردآوري نموديم.
و البته آنچه را كه تا بدين جا آورديم قطرهاي از قطرات درياي بيكران علوم اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است كه ما آن را از ميان هزاران حديث و روايت (پيرامون نهضت ديني ايرانيان و دولت زمينهسازان حكومت جهاني مهدي عليهالسلام) بيرون كشيده و در اختيار شما خوانندگان گرامي قرار داديم و اميدواريم با اين خدمت ناچيز، توانسته باشيم گامي هر چند كوچك بسوي كشف حقيقت برداشته باشيم.
اكنون كه مسئوليت خويش را به پايان برده و به آنچه ميخواستيم رسيديم بيتناسب نيست به مناسبت پايان كتاب و بحثي كه دربارهي (زمينهسازان انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام) به عمل آورديم، نظر خوانندگان گرامي را به جريان اجتماع اصحاب حضرت قائم عليهالسلام و مراسم بيعت با آن بزرگوار در كنار خانه خدا در مكه معظمه جلب نمائيم.
مرحوم سيد بن طاووس «رحمه الله»، مشروح اين جريان را در كتاب «الملاحم و الفتن» از بيان «اميرالمؤمنين عليهالسلام» اينگونه بازگو كرده است:
«اصبغ بن نباته، ميگويد: اميرالمؤمنين عليهالسلام، خطبهاي خواند و از خروج حضرت مهدي عليهالسلام و ياران او نام برد، ابوخالد حلبي يا كابلي عرضه داشت يا اميرالمؤمنين! اوصاف مهدي عليهالسلام را براي ما بيان فرما؟ آن حضرت فرمود: مهدي عليهالسلام از نظر خلقت، و اخلاق، و نيكوئي شبيهترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله است.
1) خوانندهي عزيز براي پي بردن به نتيجهي بررسيهايي كه در اينجا بطور فشرده بيان گرديده است، لازم است تمام مطالب كتاب را از اول به آخر بخوانيد و بخواندن يك بخش و دو بخش قناعت نكنيد، چه آنكه نتايج حاصله، نتيجهي بررسيهاي مجموع بخشهاي پنجگانه كتاب است و از اينرو طبيعي است كه با خواندن يك، يا دو بخش، نتيجهي مطلوب بدست نخواهد آمد.
آيا ميخواهيد شما را از ياران او و نامهاي ايشان آگاه نمايم؟ عرضه داشتيم آري يا اميرالمؤمنين. فرمود: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود: اول آنها از بصره، و آخر آنها از (يمامه) خواهد بود.
آنگاه آن حضرت عدد اصحاب قائم عليهالسلام را برشمرد و مردم هم مينوشتند. تا اينكه فرمود: پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله آنها را براي من شماره فرمود: تا اينكه مطابق عدد اصحاب «بدر» 313 نفر شدند.
و سپس فرمود: خداوند آنها را از مشرق و مغرب زمين به يك چشم بهم زدن نزد خانهي كعبه جمع ميكند و هنگامي كه بر اهل مكه وارد ميشوند مردم مكه ميبينند گروهي به دور (خانهي) كعبه اجتماع كردهاند كه تاريكي و ظلمت از ميان آنها رخت بربسته و صبح اميد آنها طلوع كرده و يكديگر را صدا ميزنند و ميگويند: موعد نجات فرا رسيد و مردم به آنها نگاه ميكنند و فرمانروايانشان غرق در تفكرند.
آنگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: گوئي من هم اكنون آنها را مينگرم، كه قد و قامت آنها يكي، زي و لباس آنها يكي، و صورت و شكل همهي آنها يكي است و مثل اينكه چيزي را گم كرده باشند و به دنبال آن ميگردند دربارهي آن متحير و متفكرند. تا اينكه ناگهان آن مردي كه خلقا و خلقا و جمالا كه شبيهترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله است از پشت پردهي كعبه بيرون ميآيد و نزد آنها ميرود و آنها به او ميگويند:
آيا تو همان مهدي موعود هستي؟ و او ميگويد: آري: من همان مهدي موعود ميباشم. آنگاه آن حضرت به آنها ميفرمايد: دربارهي چهل خصلت با من بيعت كنيد و راجع به ده خصلت با من شرط نمائيد.
احنف پرسيد: مولاي من آن خصلتها كدامند؟ علي عليهالسلام فرمود: آنها با آن حضرت بيعت ميكنند كه: دزدي نكنند، زنا نكنند، كسي را (بناحق) نكشند، هتك حرمت محترمي را ننمايند، به مسلماني فحش ندهند، بمنزل كسي هجوم نبرند، و كسي را بغير حق نزنند، خود را به وسيلهي (طلا) زينت نكنند، لباس خز نپوشند لباس حرير در بر نكنند، نعلينهاي (صراره) نپوشند، مسجدي را خراب نكنند، راه بر كسي نبندند، در حق يتيمي ظلم روا ندارند، راهي را خوفناك نسازند، مكر و حيله ننمايند، مال يتيم را نخورند، هم جنس بازي نكنند، شراب نخورند، امانت را خيانت نكنند، خلف وعده
ننمايند، گندم و جو را احتكار نكنند، كسي را كه به آنها پناه ميبرد بقتل نرسانند، شكست خوردهي (در جنگ) را تعقيب ننمايند، خوني را (بنا حق) نريزند، بكشتن شخصي كه در جنگ مجروج شده اقدام ننمايند، لباس زبر و خشن بپوشند، خاك را متكاري خود قرار دهند، نان جو بخورند، به چيز كم راضي باشند، براي خدا آنطور كه شايد و بايد جهاد نمايند، بوي خوش ببويند، و از نجاست دوري كنند. (1).
و آن حضرت هم با آنها شرط ميكنند كه: معاشر و ملازمي براي خود انتخاب نكنند، هر وقت آنها راه بروند و هر جا آنها بخواهند او هم با آنها برود، به چيز كم قانع باشد، زمين را بياري خدا پر از عدل و داد نمايد آنطور كه پر از ظلم و جور شده باشد، خدا را آنگونه كه شايد و بايد عبادت كند. (2).
آنگاه با لشكريان و سپاهيان حركت ميكند تا اينكه (وادي فتنهها) را پشت سر ميگذارد، (و يا تا اينكه وادي فتنهها متروك شوند) و سپس (حسني) با دوازده هزار نفر به آن حضرت ملحق ميشود و آن بزرگوار به (حسني) ميگويد: من از تو به اين امر سزاوارترم، و حسني از او مطالبهي دليل و برهان مينمايد، پس آن حضرت به پرنده اشاره ميكند، و پرنده بر كتف مباركش فرود ميآيد، و سپس عصائي كه در دست دارد بر زمين ميزند و عصا سبز ميشود بگونهاي كه شاخه و ساقه و برگ برميآورد، آنگاه (حسني) لشكر را تسليم حضرت مينمايد و خود در جلو لشكر قرار ميگيرد. و يا اينكه خروج حسني مقدمه خروج مهدي عليهالسلام خواهد بود. (3).
تفصيل قيام به روايت ديگر:
در حديث ديگري كه ابوبصير از امام صادق عليهالسلام روايت كرده مشروح جريان قيام حضرت وليعصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و اجتماع ياران آن حضرت در مكه بدين صورت آمده است:
«مسعده ميگويد: ابوبصير از صادق آلمحمد عليهالسلام پرسيد آيا همانطور كه
«اميرالمؤمنين عليهالسلام» شمارهي اصحاب قائم عليهالسلام را ميدانست، جا و مكان آنها را هم ميدانست؟ فرمود: آري، به خدا قسم اسم آنها و اسم پدران آنها و (نام) جا و مكانشان را يكي يكي ميدانست.
ابوبصير، عرضه داشت: قربانت گردم هر چه را علي عليهالسلام ميدانست امام حسن عليهالسلام هم ميدانست، و آنچه را كه امام حسن عليهالسلام ميدانست امام حسين عليهالسلام هم ميدانست، هر چه را امام حسين عليهالسلام ميدانست شما هم ميدانيد، پس مرا از تعداد اصحاب حضرت قائم عليهالسلام و مكان ياران آن حضرت مطلع فرمائيد.
امام عليهالسلام فرمود: روز جمعه بعد از نماز نزد من بيا. ابوبصير گفت: روز جمعه حضور حضرت شرفياب شدم فرمود: نويسنده و منشي تو كجاست؟ عرض كردم او كاري داشت و من خوش نداشتم كه وقت حاجت خود را به تأخير اندازم. آنگاه آن حضرت به شخصي فرمود: بنويس: (1)بسم الله الرحمن الرحيم
اين خلاصهي آن چيزي است كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به علي بن ابيطالب عليهالسلام املاء فرموده و نام و نشان اصحاب حضرت قائم عليهالسلام كه هنوز در دنيا نيامدهاند براي آن حضرت بيان فرموده است.
اصحاب حضرت قائم عليهالسلام، در آن سالي كه در آن امر خدا ظاهر ميشود و صدائي از آسمان شنيده خواهد شد، همگي در يك شب در مكه اجتماع خواهند كرد، و همگي آنها از نجباء، و فقهاء، و حكام، (و فرمانروايان مردم) خواهند بود.
آنها سيصد و سيزده نفرند كه خدا همهي آنها را در يك شب جمعه در مكهي معظمه جمع خواهد نمود، و يك شب را در بيت الله الحرام به صبح خواهند آورد و احدي از آنها تخلف نخواهد كرد. آنگاه فردا صبح كه ميشود در كوچههاي مكه پراكنده ميشوند و به دنبال خانه و پيدا كردن منزل ميگردند كه در آن سكنا نمايند. و اهل مكه آنها را نميشناسند، زيرا در آن موقع كارواني از شهرها براي حج يا تجارت نزد آنها سابقه ندارد.
پس عدهاي از اهل مكه به يكديگر ميگويند: اين گروه غريبي كه ما امروز آنها را در
1) به كتاب «الملاحم و الفتن» از: ص 201 تا 205 مراجعه فرمائيد.
مكه ميبينيم تاكنون نديدهايم، اينها كه اهل يك شهر نيستند، از يك قبيله هم نيستند، اينها كه اهل و عيال و مركب سواري هم ندارند؟!!
در اين ميان كه آنها با يكديگر مشغول گفتگو هستند ناگهان مردي از (بنيمخزوم) ميآيد، (و سخن آنها را قطع ميكند) و ميگويد: من ديشب خواب عجيبي ديدهام كه خيلي از آن خائف و ترسانم، آن جمعيت ميگويند: بيا با هم نزد (فلان ثقفي) برويم، و تو خوابت را براي او بگو:
پس نزد آن مرد (ثقفي) ميروند و آن مرد (مخزومي) خواب خود را بدينگونه نقل ميكند كه: شب گذشته در عالم خواب ديدم كه قطعهي ابري از آسمان فرود آمد تا اينكه بر خانهي كعبه فرو نشست، بعد از آن ديدم كه در ميان آن ابر ملخهايي كه داراي بالهاي سبزي بودند قرار داشت، سپس ديدم كه آن ملخها بطرف يمين و شمال (يعني: راست و چپ) به پرواز درآمدند، به هيچ شهري نميرسيدند مگر آنكه آن را آتش ميزدند و با هيچ بنايي مصادف نميشدند مگر آنكه آن را ويران ميساختند!!!
آنگاه آن مرد (ثقفي) ميگويد: تعبير اين خواب اين است كه: در شب گذشته لشكري از لشكرهاي خدا بر شما وارد شده كه شما قدرت مقاومت با آنها را نداريد. ميگويند: آري، به خدا قسم ما امروز چيز عجيبي ديديم و آنگاه جريان آن جمعيت را براي آن مرد ثقفي نقل ميكنند، و سپس از نزد او بيرون ميروند تا بر آن جمعيت يورش برند ولي خداوند دلهاي آنها را پر از خوف و رعب مينمايند و با يكديگر مشورت ميكنند و ميگويند: دربارهي اين گروه (اندك) عجله نكنيد زيرا كه اينها تاكنون عمل ناپسندي انجام ندادهاند، و اسلحهاي به روي شما نكشيدهاند و عمل خلافي را مرتكب نشدهاند، و شايد هم در ميان اينها مردي از قبيلهي شما وجود داشته باشد، اگر عمل برخلافي از اين گروه صادر شد آنگاه شما ميتوانيد آنها را از شهرتان بيرون كنيد.
ولي آنها مردماني عبادت كارند و سيماي مردمان نيكو دارند و مشغول انجام عبادت و اعمال حج هستند و آنها در خانهاي هستند كه هر كس در آن خانه داخل شود مأمون است مگر وقتي كه در آن حادثهاي را ايجاد نمايد و اينها حادثهاي را ايجاد نكرده و آشوبي بپا نكردهاند تا جنگ با آنها واجب شود.
مرد مخزومي كه سرپرست آن مردم است ميگويد: من مطمئن نيستم كه پشت سر
اين جمعيت قوه و نيرويي نباشد و اگر آن نيروئي كه پشت سر اينها قرار دارد، و او اصل و ريشه است بيايد حقيقت امر اين عده روشن خواهد شد، و كار آنها بزرگ خواهد شد، پس قبل از آنكه اصل جريان كار اينها معلوم شود آنها را شماره كنيد تا ببينيد كه اين گروه كوچك با اين جمعيت كم در اين شهر قدرت و عزتشان زياد است و آنها بيهوده به اينجا نيامدهاند و (قطعا) كاري خواهند داشت. و من گمان ندارم كه تعبير خواب رفيق شما جز حق چيز ديگري باشد.
پس بعضي از اهل مكه به يكديگر ميگويند: بر فرض اينكه به اندازهي همينها جمعيت بيايد شما نبايد ترس و واهمه داشته باشيد و از آنها بترسيد، زيرا كه اين گروه اسلحه ندارند و سنگر و پناهگاهي ندارند كه به آن پناهنده شوند. اگر لشكر و سپاهي به طرف شما آمد آنگاه شما ميتوانيد در مقابل آنها قيام كنيد و آنها در مقابل شما چون شربت آبي خواهند بود كه شخص تشنه بياشامد.
پيوسته در اينگونه گفتگوها خواهند بود تا شب فرا رسد و خواب بر آنها مستولي گردد، پس متفرق ميشوند و بعد از رفتن ديگر اجتماع نخواهند نمود. (چه آنكه فرداي آن روز) قائم عليهالسلام قيام ميكند. و اصحاب حضرت «قائم» عليهالسلام مانند فرزندان يك پدر و مادر كه صبح پراكنده ميشوند(و از منزل بيرون ميروند) و شب هنگام اجتماع مينمايند با يكديگر ملاقات ميكنند.
ابوبصير: عرضه داشت: فدايت شوم! غير از اين عده در روي زمين مؤمني نخواهد بود؟ فرمود: چرا، ولي اين عدهاي كه قائم آلمحمد صلي الله عليه و آله در ميان آنها ميآيد از نجباء و فقهاء، و حكام و قضاتي هستند كه ظاهر و باطنشان يكي است و هيچ حكمي بر آنها مشكل نميشود.
خوانندهي گرامي! در پايان كتاب لازم است به اين چند نكته توجه فرمائيد:
الف: هر چند كتاب حاضر بر اساس روايات اسلامي به نقل از شيعه و سني دربارهي «زمينهسازان انقلاب جهاني مهدي عليهالسلام» نگارش يافته و در حقيقت مجموعهاي از روايات و نظريات دانشمندان اسلامي است كه ما آنها را گردآوري نموده و در اختيار
همگان قرار دادهايم، اما در عين حال: هرگز ادعا نميكنيم كه همهي آنچه را كه در اين كتاب آوردهايم صد در صد همان است كه ما گفته و نوشتهايم و اين است و جز اين نيست. چه آنكه ممكن است كسان ديگري از همين روايات و همين نظريات دانشمندان چيز ديگري استفاده كنند و مطالب ديگري را استنباط نمايند.
ب: مطابق روايات بيشماري كه در متون منابع اصيل اسلامي مندرج است، كساني كه از سرزمين شرق، و يا از «خراسان» اندكي پيش از ظهور حضرت وليعصر-عجل الله تعالي فرجه- قيام ميكنند چه آنها را ايراني بدانيم و چه از مردم خراسان، خواه و ناخواه برابر اخباره واردهي از معصومين عليهمالسلام زمينهساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام ميباشند، و قيام و انقلابشان تا انقلاب امام قائم عليهالسلام و برپائي حكومت جهاني اسلام همچنان ادامه خواهد داشت.
ج: كليهي رواياتي كه از طرق شيعه و سني دربارهي برخي از علائم نزديك به ظهور رسيده است به روشني گواه ميدهند كه نخستين مرحلهي قيام مردم مشرق، براي زمينهسازي حكومت جهاني حضرت مهدي عليهالسلام به رهبري ابرمردي از دودمان اهلبيت عليهمالسلام كه شخصيت فوقالعاده و چهرهي محبوبي در بين ايرانيان است انجام ميشود، حال اين رادمرد بزرگ انقلابي «حسني» باشد يا «حسيني» در «سيد» بودن وي از نظر اخبار معصومين عليهمالسلام شك و ترديد نيست.
د: با در نظر گرفتن مجموع احاديثي كه در اين كتاب آوردهايم و كليهي قرائن موجود از اوضاع آشفتهي جهان امروز كه طبق روش طبيعي وجود يك رهبر الهي و مصلح حقيقي را ايجاب ميكند، و هيچ انقلابي در جهان بدون زمينه مناسب امكان پذير نيست چه آنكه: «أبي الله أن يجري الأمور الا بأسبابها»، بدون ترديد، انقلاب اسلامي ايران - آن هم به رهبري مردي بزرگ از دودمان اهلبيت عليهمالسلام از شرق، كه سيدي هاشمي و حسيني و از نسل فاطمه و علي عليهماالسلام و از سلالهي پاك رسول خدا صلي الله عليه و آله و نامش نام پيغمبري است، و در برخي از روايات نيز به قيام چنين انسان آزادهاي از ايران اسلامي تصريح شده - زمينهساز حكومت جهاني اسلام در آيندهي تاريخ است.
ه: گرچه مطابق اخبار وارده، قيام ديني ملت مسلمان ايران به رهبري بزرگ مردي از دودمان رسول خدا صلي الله عليه و آله (بعنوان سيدحسيني) يكي از اساسيترين نشانههاي ظهور
مبارك وليعصر - عجل الله تعالي فرجه - و از علائم قريبهي به ظهور است اما بهرحال، ظهور مبارك آن حضرت كي، و چه وقت، و در چه زماني اتفاق خواهد افتاد، و از زمان قيام ايرانيان تا وقت ظهور حضرت مهدي عليهالسلام چه اندازه طول خواهد كشيد و چه حوادثي به وجود خواهد آمد همهي اينها منوط به حكمت و مصلحت خداوند است.
خداوندا! اينك كه بسياري از نشانههاي ظهور وليت آشكار گرديده و با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نور اميدي در دلهاي محرومان و مستضعفان جهان روشن شده و چشمهاي تودههاي مردم محروم از سراسر جهان از هر سو، به ايران اسلامي متوجه گشته، ديدگان رميده و هجران كشيدهي ما را كه با دلي خونبار از طول انتظار به راه آن كعبهي مقصود يعني: (مهدي فاطمه عليهماالسلام) دوخته شده، به جمال دلاراي حضرتش روشن و منور بفرما.
خداوندا! با لطف و عنايت خاص خودت چشم ما را بينا، و گوش ما را شنوا، و انديشهي ما را صائب و كارساز فرما تا بر هوسهاي سركش نفس أماره پيروز گرديم، و اگر در اشتباهيم در پرتو چراغ روشني بخش عقل و انديشه به فرا راه سعادت هدايت يابيم.
خداوندا! آتشهائي كه دشمنان انسانيت خصوصا و دشمنان اسلام عموما در سراسر جهان و كشورهاي اسلامي برافروختهاند، در پرتو مجاهدتهاي بيامان امت اسلامي كه در همه جا بفرمان تو عاشقانه ميرزمند، و حماسهها ميآفرينند تا به كعبهي مقصود برسند، با ظهور وليت نور آلمحمد صلي الله عليه و آله آن انتقامگيرندهاي كه بفرمان تو از دشمنان آلمحمد صلي الله عليه و آله انتقام خواهد گرفت، خاموش بگردان.
أَللّهُمَّ اِنّا نَشْكُو اِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنا وَ غَيبَةَ وَلِيِّنا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَاوَ قِلَّةَ عَدَدِنَا وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنا وَ تَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَيناأللهم بِرَحمَتِكَ فَرِّجْ عَنّا عَلَيَّ ذَلِكَ بِفَتْحٍ مِنْكَ تعجلهو نَصْرٍ تُعِزُّهُ وَ سُلْطانِ حَقٍ تُظْهِرُه
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر