ghaemiyeh.com
سرشناسه : قرائتي محسن ۱۳۲۴ -
عنوان و نام پديدآور : حج / محسن قرائتي
وضعيت ويراست : [ويراست].
مشخصات نشر : تهران مركز فرهنگي درسهايي از قرآن ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : [۲۴۵] ص
شابك : ۶۰۰۰ ريال : 964-5652-00-6 ؛ ۶۰۰۰ ريال (چاپ دوم) ؛ ۸۰۰۰ ريال (چاپ پنجم) ؛ ۱۱۰۰۰ ر يال چاپ ششم : 978-964-565-200-3
يادداشت : چاپ قبلي نشر مشعر، ۱۳۷۱.
يادداشت : چاپ دوم ۱۳۸۰.
يادداشت : چاپ پنجم: تابستان ۱۳۸۶.
يادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۷.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس
موضوع : حج رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ق۴ح۳ ۱۳۷۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۱۰۶۳۷
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
«يكى ديگر از وظائف مهمّ، قضيه آشنا كردن مردم است به مسائل حجّ، آدم بسيار مىبيند كه حجّ مىروند، زحمت مىكشند، لكن مسأله حجّ را نمىدانند ..». امام خمينى رضواناللَّه تعالى عليه
حجّ نمايشى پرشكوه، از اوج رهايى انسان موحّد ازهمه چيز جز او، و عرصه پيكارى فرا راه توسن نفس، و جلوه بىمانندى از عشق و ايثار، و آگاهى و مسئوليت، در گستره حيات فردى و اجتماعى است. پس حجّ تبلور تمام عيار حقايق و ارزشهاى مكتب اسلام است.
مؤمنان گرچه با اين عبادت الهى، آشنايى ديرينه دارند، و هر سال با حضور شورانگيز از سراسر عالم، زنگار دل، با زلال زمزم توحيد مىزدايند، و با حضرت دوست تجديد ميثاق مىكنند، و گرچه ميراث ادب و فرهنگ ما، مشحون از آموزههاى حياتبخش حجّ است، امّا هنوز ابعاد بىشمارى از اين فريضه مهمّ، ناشناخته و مهجور مانده است.
پيروزى انقلاب اسلامى، در پرتو انديشههاى تابناك امام خمينى- رضواناللَّه تعالى عليه- حجّ را نيز همچون ساير معارف و احكام اسلامى، در جايگاه واقعى خويش نشاند، و سيماى راستين و محتواى غنى آن را
نماياند. امّا هنوز راهى دراز در پيش است، تا فلسفه و ابعاد و آثار و بركات حجّ، شناخته و شناسانده شود، و مؤمن حجّگزار با آگاهى و شعور دينى، بر آن مواقف كريمه، و مشاعر عظيمه، كه محلّ هبوط ملائكة اللَّه، و توقّف انبيا و اوليا بود، گام بگذارد.
در راستاى تحقق اين هدف بزرگ، بعثه مقام معظّم رهبرى با الهام از انديشههاى والا و ماندگار امام راحل، احياگر حجّ ابراهيمى- قدّس سرّهالشّريف- و بهرهگيرى از رهنمودهاى ارزشمند رهبر عزيز انقلاب اسلامى حضرت آيةاللَّه خامنهاى- مدّظلّهالعالى- با تأسيس معاونت آموزش و تحقيقات، تلاش مىكند فصل جديدى فراراه انديشمندان مسلمان، و علاقمندان به فرهنگ حجّ، و زائران و راهيان حرمين شريفين بگشايد. از اين رو در عرصه تحقيق و تأليف و ترجمه، آثار گوناگون پيرامون حقايق و معارف حجّ، آشنايى با اماكن مقدسه، تاريخ و سرگذشت شخصيتهاى بزرگ اسلام، بررسى رويدادها و عرضه خاطرات و بويژه آموزش مسائل و آداب حجّ تلاشهايى را آغاز كرده است.
آنچه اينك پيش روى خواننده قرار دارد برگ سبزى است از اين دفتر.
بىگمان راهنمايى و همراهى انديشوران، از نارسائىها خواهد كاست، و در اين راه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظّم رهبرى، از همكارى همه علاقمندان استقبال كرده، و دست آنان را به گرمى مىفشارد.
و من اللَّهالتوفيق و عليه التكلان
معاونت آموزش و تحقيقات
بعثه مقام معظم رهبرى
بسماللَّه الرحمن الرحيم
در سفر حج، عبادت، هجرت، سياست، ولايت، برائت، اخوّت، قدرت و ... نهفته است.
امام رضا (عليهالسلام) مىفرمايد: در حج، علوم اهل بيت تعليم داده شده و به سراسر دنيا پخش مىشود.
درحج، انسان مهمان خداست. در اولين نقطه زمين قرار مىگيرد (والارض بعد ذلك دَحاها).
خانه خدا همراه با مردم، با ياد ابراهيم و محمد، با دست خدا- حجرالاسود- بيعت مىكند و به ياد مىآورد كه نماز جماعتِ سه نفرى (محمد (صلىاللَّه عليه و آله و سلم) و خديجّه (عليهالسلام) و على (عليهالسلام)) به نماز ميليونى تبديل شده است.
انسان در حج با خيال راحت و در منطقه امن، به فكر خدا و قيامت مىافتد. راه رفتن در حال طواف، قيام و سكون در نماز، تماشاى كعبه هر
كدام آثارى دارد.
خانه خدا جايى است كه مشركان نجس حق ورود ندارند.
نا اهلان، حقِ سرپرستى ندارند.
ملك هيچ كس نيست، همه مردم در آنجا يكسانند و گويا به منزل خود آمدهاند و از اينرو نمازشان را مىتوانند چهار ركعتى بخوانند و گويا مسافر نيستند. آرى در چهار مركز انسان مسافر مىتواند نمازش را تمام بخواند:
مركز الوهيّت (مكّه)
مركز نبوّت (حرم پيامبر صلىاللَّه عليه و آله و سلم)
مركز ولايت (مسجد كوفه)
مركز شهادت (حرم امام حسين عليهالسلام)
در اين چهار مركز، انسانها همه خودى هستند، نيازى به نماز شكسته نيست. اين مراكز خانه همه است. نمازشان را مىتوانند تمام بخوانند. در آنجا قبله ما قبله دقيق و واقعى است.
صدها پيامبر آنجا نماز خواندهاند. در آنجا يك نماز قبول سبب قبول شدن تمام نمازهاى عمر مىشود (وافى).
به گفته قرآن، مكّه جايى است كه هر كس اراده سوئى نسبت به آنجا كند، با عذاب دردناك الهى تنبيه مىشود.
آنجا را ابراهيم و اسماعيل به فرمان خداوند، براى شما از آلودگيها پاك كردهاند.
در آنجا مظهر «ولايت» و «برائت» نمودار است؛ حتّى سنگهاى آنجا با همه جا فرق دارد. يك سنگ را (سنگ كعبه) مىبوسيم و دورش طواف
مىكنيم ولى به سنگى ديگر، سنگ ريزه پرتاب مىكنيم. آرى يكى «سنگ ولايت» است و ديگرى «سنگ برائت»!
مسجدالحرام؛ مسجدى كه احترام مخصوص دارد. مهندس آن خدا، معمارش آن ابراهيم (عليهالسلام)، كارگرش اسماعيل (عليهالسلام)، بتشكنش على (عليهالسلام)، و امام جماعتش محمّد (صلىاللَّه عليه و آله و سلم)، اقتدا كنندهاش خديجه- س-، مؤذنش بلال و آبش زمزم است.
در كنارش صفا، برگردش مردم، مدفن انبيا، معراج رسول خدا (صلىاللَّه عليه و آله و سلم) و توبهگاه گناهكاران است!
براى ورود به آنجا چهار بار غسل مىكنيم:
يك بار براى احرام بستن از بيرون منطقه.
بار دوّم براى ورود به منطقه امن.
بار سوّم براى ورود به مكّه.
چهارم براى ورود به مسجدالحرام.
خدايا! اينجا كجاست كه بايد چهار بار خودم را بشويم و آيا اين همه ويژگى براى چيست؟
مكّه «جغرافى» نيست، «تاريخ» است. «زمين» نيست، «زمان» است.
راه ورودى آن بسته و محدود نيست، از هر طرف مىتوان وارد شد، چند ميقات داريم.
اگر عمرى به هركس لبيك گفتهايم، الآن تنها به خدا لبيك مىگوئيم يعنى اى خدا آمدم! به كسى مربوط نيست كه خوب يا بدم، صاحب خانه مرا آورده است. اگر او دوستم نداشت نمىآوردم. من مهمان او هستم.
آن قدر لبيك را تكرار مىكنم تا در عمق جانم لذّت بندگى را درك كنم.
بلند مىگويم، از كسى خجالت نمىكشم، به كاروانها كه رسيدم صدايم را بلند مىكنم، فضا را از فريادم پرمىكنم، با اشك و ناله مىگويم، درست و صحيح مىگويم من مىخواهم از حالا بنده او باشم، لبّيك اللهم لبّيك!
خدايا! چه توفيقى به زائر خانه خود دادهاى، او را به حج دعوت كردهاى! بناى اسلام بر حج است، تو با دعوت به حج و طواف دور كعبه هم آزمايش مىكنى و هم مدال مىدهى.
همه را در يك لباس مىبرى، لباس سفيد كه نشانه بهداشت، صفا، تواضع، روشنى و نور، فرهنگ و ادب است. و نيز رنگِ لباسِ ايّامِ نوزادى و ايّام مرگ است.
لباسى كه توجهى به سرما و گرما و خودنمائى در آن نيست. نه بلند، نه كوتاه. نشانهاى از كشور و سنّ و صنف و مقام ندارد. لباس مساوات و بندگى، لباس حيا و اخلاص، لباس تواضع و يكرنگى است!
مراسم حج بايد هر سال تكرار شود تا مردم روحيه بگيرند، در جريان آخرين تحوّلات جهان اسلام باشند، تا دشمن بداند هستيم و بيداريم.
مانور و ميتينگ ما بايد در منطقه باشد با اين خصوصيّات:
خانه خدا (خداوند به ابراهيم (عليهالسلام) دستور مىدهد كه كعبه و مسجدالحرام را كه خانه امن من است، پاك كن).
خانه پدرمان (ملّة ابيكم ابراهيم).
خانه امن (من دَخَلَهُ كان امناً).
خانه آزاد (بيت عتيق).
خانه مبارك (ببكّة مباركاً).
خانه هر روز ما (قبله ما) خانهاى كه اگر حيوانى به سوى آن ذبح نشود
گوشتش را مصرف نمىكنيم و حتى مرده خود را در قبر، به سوى آن مىگذاريم.
ما كه حقيقت حج را درك نمىكنيم ولى همين قدر مىدانيم كه امامان معصوم ما پياده به سوى آن مىشتافتند و از ماهها قبل خود را آماده اين سفر مىكردند و در دعاهاى ماه رمضان هر صبح و شام با ناله، «اللهم ارزقنى حج بيتك الحرام» مىگفتند و همين كه به مكّه مىرسيدند، كفش خود را در مىآوردند و گريه مىكردند. براى حج بودجه صرف مىكردند و حتى ناشناس در كاروانها به ساير زائران خانه خدمت مىنمودند.
بنابراين، حسابِ اين سفر، از همه سفرها جدا است. حاجى در اين سفر سه نوع وظيفه دارد:
1- وظيفهاى نسبت به مال خود: كه خمس و زكات مالش را بدهد بطورى كه حق مردم در مال او نباشد و بهترين مال خود را صرف كند.
2- وظيفهاى نسبت به خودش: توبه و شكر نمايد. قصد و نيّت خود را اصلاح كند.
3- وظيفهاى نسبت به مردم: از مردم عذرخواهى كند. به محرومان و مستضعفان و بستگان رسيدگى نمايد. دوستان را از رفتن خود با خبر كند.
اين سفر به قدرى ارزش داشت كه اگر شترى لب به نجاست مىزد براى سفر حج سوار آن نمىشدند، راستى مگر مىشود با هر بنزينى هواپيما پرواز كند؟ مگر بدون داشتن آمادگى و اطلاعات لازم مىتوان پرواز معنوى داشت؟
به هر حال، حج يك سفر ساده و عادّى نيست، مظهر اسلام است. اسلام
سه قالب دارد:
اسلام در قالب كلمات، «قرآن» است.
اسلام در قالب انسان، «امام» است.
اسلام در قالب عمل، «حج» است.
هر چه اين سفر تكرار شود و هرچه فكر كنيم، به مطلب و نكته تازهاى مىرسيم.
كعبه يك پرچم است كه بايد زير آن جمع شويم و سرود توحيد سردهيم، هم قيامت را ياد كنيم، هم تاريخ را.
نگاه به صحنههاى مكّه، قرآن را براى ما تفسير مىكند. مگر قرآن نفرموده كه ما حق را پيروز مىكنيم؟ كجايند ابوجهلهايى كه تصميم گرفتند رسول خدا (صلىاللَّه عليه و آله و سلم) را كه به تنهائى مشغول نماز بود با زدن سنگ- در حال سجده- به مغز مباركش شهيد نمايند.
در حج، نظم عجيبى به چشم مىخورد: در مدار معين، در تعداد معين، در وقت معين، در جهت معين، با هدف معين.
حج با تاريخ قمرى است، تا گاهى انجام آن در زمستان باشد و گاهى در تابستان، تا حاجى از سرما و گرما باكى نداشته باشد.
حج، مصداق آيه «ففرّوا الى اللَّه» است، كه:
«به سوى خداوند كوچ كنيد»!
در نماز چند «لحظه» از مادّيات جدا مىشويم،
در روزه چند «ساعت».
و در حج چند «شبانه روز» بايد در حال احرام باشيم.
حج مصداق آيه «انّى ذاهب الى ربّى سيهدين» است؛ «يعنى من به سوى
پروردگارم حركت مىكنم او مرا هدايت خواهد كرد».
حركت در مسير الهى و انجام مناسك حج، حتماً بايد زير نظر عالم و طبق فتواى مرجع تقليد باشد. بنابراين مسأله را از غير عالم سؤال نكنيم و نماز خودمان را قبل از حركت درست كنيم و مرجع تقليدمان رامشخص سازيم و حقوق مالى واجب را بپردازيم تا در اين سفر آسمانى مشكلى نداشته باشيم. ارزش اين سفر به قدرى است كه سزاوار نيست بخاطر مسأله غذا و مكان حرفى بزنيم، يا گلايهاى كنيم، يا عيب همسفران را بازگو نماييم. در اين سفر ربّانى، سادگى، ايثار، اخلاق، فكر و مناجات، شركت در نماز اهل سنّت و توجه به آداب ضرورى است.
حج سفرى عاشقانه است كه اولياى خدا با شوق و پياده به سوى آن مىرفتند. امام كاظم (عليهالسلام) يك بار بيست و پنج روز و سفر ديگر بيست و چهار و سفر سوّمش بيست و شش روز پياده مسافت هشتاد فرسخى ميان مدينه و مكّه را طى كرد.
سفر حج مبدأ تاريخ بوده است تا آنجا كه قرنها قبل از اسلام و مسيحيت و حتى قبل از حضرت موسى حضرت شعيب به موسى گفت: من يكى از دخترانم را به ازدواج تو درمىآورم مشروط به آنكه هشت حج يا ده حج يار من باشى. قرآن به جاى «هشت سال»، «هشت حج» مطرح كرده است.
سفر حج مثل تدبّر در قرآن است كه انسان هر بار به نكات تازهاى برمىخورد. خوشا به حال كسانى كه با شناخت لازم مىروند و آنجا آهى و اشكى و نالهاى و نعرهاى دارند.
در سفرى شاعرى را ديدم كه با گريه چنين مىخواند:
اومدم تا دل آلودمو شستشو بدى من بى آبرو رو بلكه تو آبرو بدى
من فرارى بودم و كشونديم با بديهام تو خونت نشونديم
آخه من كجا طواف اين خونه؟! قربون لطف تو اى صاحبخونه
شعرها را ادامه مىداد و اشك مىريخت.
و از همان شاعر كاشانى شنيدم كه مىگفت:
اى مُجرم مُحْرم شده در كنج حَرَم مُحرم كه شدى بكوش مَحْرَم گردى
حج سفرى نيست كه با شعر و مقاله و كتاب بتوان به عمق آن رسيد.
شخصى از امام (عليهالسلام) سئوال كرد كه من سالهاست از شما راجع به حج مطالب جديدى مىشنوم، امام فرمود: آيا توقع دارى احكام و اسرار حج پايان داشته باشد؟!
هيچ دولتى با هيچ بودجهاى در هيچ زمانى نمىتواند طرحى دهد كه از تمام دنيا مردم عاشقانه كفنپوش و گريان و يك صدا در بيابانها و خيمهها و خانهها فرياد واحدى سردهند.
علاوه بر حج رفتن، به فرستادن مردم به حج نيز سفارش شده است.
افرادى كه تمكّن دارند و مىتوانند ديگران رابه حج بفرستند از اين همه پاداشى كه در روايات آمده است خود را محروم ننمايند.
در عزّت و قداست كعبه همين بس كه بايد از ذبح گوسفند گرفته تا خوابيدن در قبر، رو به سوى آن باشد،
چقدر عزيز است كه جنگ در كنار آن ممنوع است.
چقدر عزيز است كه ابراهيم و اسماعيل بايد خادم آن باشند، جز افراد متقى حق توليت آن را ندارد.
چقدر عزيز است كه امام صادق (عليهالسلام) نزديك مكّه از شتر پياده
مىشد و گريه مىكرد و با پاى برهنه وارد حرم مىشد.
چقدر عزيز است كه به احترام اين سفر الهى هر كس به ديدن زائر رود مأجور است و هركس زائر خانه خدا را يارى كند مورد لطف خاص خداوند قرار مىگيرد.
كعبه با اينكه در گودى و درّه قرار گرفته ولى چون نظر خدا با او است، والا و عزيز است، امّا برجها و كاخها با اينكه در دامنه كوهها و در جاى خوش آب و هوا قرار دارند مورد توجه قرار نمىگيرند. كدام مسجد است كه چهارده بار نامش در قرآن برده شده باشد جز مسجدالحرام؟!
بعد از نماز و زكات، شايد بيشترين آيه پيرامون مسائل و توصيههاى مربوط به حج است. اين سفر نبايد به سادگى انجام گيرد.
در روايات سفارش شده است كه قبل از سفر، ديگران را از رفتن خود به مكه آگاه كنيد و چون برگشتيد سوغات بياوريد و مردم به ديدار شما بيايند.
حيف است كه اين سفر الهى آلوده به اغراض فاسد يا كم فايده شود. در روايات مىخوانيم در آخرالزمان سلاطين براى تفريح و تجّار براى درآمد و فقرا براى گدائى و قاريان قرآن براى تظاهر به مكّه مىروند.
وسائل الشيعه- جلد 8، ص 41
در اين سفر بايد هدف اصلى كسب رضاى خداوند باشد. در اين راه هر چه بتوانيم از زرق و برق دورى كنيم به كمال نزديكتر مىشويم.
خداوند مىتوانست سنگهاى كعبه را از سنگهاى پرجاذبه قرار دهد ولى هر چه سادهتر باشد به صفا نزديكتر است. كعبه پرچم اسلام است. پرچم پارچهاى بيش نيست ولى يك ارتش قوى به آن افتخار مىكند و براى
برفرازى آن جانها فدا مىشود، در باره حج چه مىتوان نوشت؟ كه اسرار و احكامش مرز و حدّ ندارد. هنگام نوشتن اين سطرها بايد اين شعر را بخوانم:
يوسفى را به كلامى نتوانند خريد اينقدر هست كه ما هم ز خريدارانيم
مگر مىشود اسرار حج را فهميد يا نوشت؟!
معانى هرگز اندر حرف نايد كه بحر بيكران در ظرف نايد
مكّه مكانى است كه خوابيدن در آن مثل تلاش در ساير مناطق است.
سجده در آن همچون شهادت در راه خدا است و به سادگى قابل درك نيست. حيف كه از اين سفر بهرههايى كه بايد برده نمىشود.
از كنار اين سفرى كه تاريخ مجسّم اسلام است به سادگى رد مىشويم.
مكّه «ام القرى است، يعنى مادر مناطق است. منطقه وحى و امن است و همانگونه كه مادر فرزندان خود را تغذيه مىكند بايد مكّه امنيّت و رسالت را به تمام فرزندان خود و مناطق دنيا برساند.
همانگونه كه در ايّام حج به مورى آزار نمىرسد و آشيانه مرغى ويران نمىشود، بايد اين امنيّت به همه زمانها و مكانها سرايت كند. حمل اسلحه در آنجا ممنوع است يعنى در آنجا نبايد تهديد باشد. شكار در آنجا در امان است، حتى نشان دادن شكار به شكارچى جايز نيست.
جمع شدن خداپرستان در مكه كه محل فروپاشى بتهاست به ما درس بتشكنى مىدهد. ابوذرها و امام حسينها فرياد خود را از كنار كعبه سردادند و امام زمان- عجلاللَّه تعالى فرجه- نيز قيام خود را از آنجا شروع خواهد كرد.
آنچه در حج و طواف است:
سادگى است، نه تشريفات
حركت است، نه ركود
ياد است، نه غفلت
دنبالهروى از احكام خدا است، نه شرق و غرب
فضاى امن است، نه فسق و فجور
گذشت است، نه بخل
كنار زدن محرمات است، نه ارتكاب آن
تواضع و خاكسارى است، نه تكبّر و فخر فروشى
برادرى و برابرى است، نه تبعيض و امتيازطلبى
به هر حال حج مهمترين و سازندهترين سفرى است كه انسان در طول عمرش انجام مىدهد، بايد از خداوند استمداد و بر او توكّل كنيم تا از بركات اين سفر محروم نمانيم. چه بركتى بالاتر از آنكه انسان مهمان خدا و پيامبر و امامان معصوم شده و تمام گناهانش بخشيده مىشود؟!
چه بركتى بالاتر از اجتماع ميليونى خالصانه در منطقه امن، همراه با ناله و سوز، شعار و شعور، تلاش و دعا و اعلام برائت از كفّار، و بازديد از صحنههايى از تاريخ اسلام؟!
خداوندا! مزه عبادت و بندگىات را به ما بچشان و آرزوى تمام آرزومندان زيارت كعبه را برآور و رنجهاى اين سفر را در ذائقه جانمان شيرين گردان.
به لطف خداوند منّان يك دوره اصول عقايد (از توحيد تا معاد) را كه يادداشتهاى چندين سالهام بود به رشته تحرير درآوردم.
تصميم بر آن گرفتم كه يادداشتهاى فروع دين را نيز تنظيم كرده، در اختيار علاقمندان معارف اهل بيت (عليهمالسلام) قرار دهم، كه اين كتاب، يكى از آنهاست.
از مسائل مهم فروع دين «حج» است كه خوشبختانه كتابهاى زيادى در اين زمينه نوشته شده است. مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى نام چهل و دو كتاب را كه در باره احكام، آداب و اعمال حج نوشته شده، ذكر نموده است (1)و يكصد و شصت و هفت جلد «مناسك حج» از علما و فقها را نام مىبرد، (2)در سالهاى اخير، دانشمندان در زمينه حج، مقالات و
جزوات و كتابهايى نوشتهاند (خداوند به همه آنان جزاى خير مرحمت فرمايد!) ليكن معارف اسلامى از چنان توسعه و عمقى برخوردار است كه نمىتوان فهم همه مطالب را مخصوص به چند نفر دانست.
از مرحوم علامه طباطبائى نقل شده است كه فرمود: «بايد هر چند سالى براى قرآن تفسيرى نوشته شود؛ زيرا بر خلاف ساير نوشتهها، مكتب آسمانى اسلام طورى است كه هر چه بر عمر آن اضافه شود شكوفايى و عظمتش افزوده مىشود». (1)
در اين جزوه، همگام با حركت حاجى (حتى كمى قبل از حركت)، مطالبى از آيات و روايات و تذكرات نقل مىكنيم، كه بخشى از اين مطالب به مناسبت فرا رسيدن ايام حجّ در سال 1364، در مجله پيام انقلاب چاپ شد. و اينك با تجديد نظر و تكميل و توضيح بيشتر، تمام آنچه را كه در يادداشتهاى خود جمعآورى كردهام، تقديم مىدارم.
اميدوارم مورد استفاده زائران خانه خداوند قرار گيرد و ما را در آن مكان مقدّس، از دعاهاى خيرشان بىنصيب نگذارند.
1) مراد من اين نيست كه بگويم مطالبى را فهميده و نوشتهام كه ديگران به آن نرسيدهاند ولى مىخواهم بگويم وضع معارف اسلام جورى نيست كه ما در طول تاريخ تنها به نوشته بزرگانِ گذاشته اكتفا كنيم.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدِنا محمّدٍ وَ اهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلى اعْدائِهِمْ اجْمَعينَ. «وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَانَّ اللّهَ غَنِىُّ عَنِ الْعالَمينَ». (1)
حق خداوند بر مردم اين است: آنان كه استطاعت و توان دارند، آهنگ زيارت خانه او نمايند؛ يعنى، كسانى كه توان مالى و فكرى و جسمى دارند و مسافرت لطمهاى به زندگى و امرار معاش آنان نمىزند و پس از مراجعت از حج، قدرت بر ادامه و اداره زندگيشان را دارند و در مسير راه، خطرى آنان راتهديد نمىكند و راه به رويشان باز است (كه همه اينها در كلمه استطاعت نهفته است)، حج به صورت يك بدهى
1) سوره آل عمران، آيه 97.
الهى لازم شمرده شده است و هر كس اين بدهى را نپردازد و از رفتن به حج سرباز زند، كافر محسوب مىشود.
در حديث مىخوانيم؛ كسانى كه تا لحظه مرگ، حج را رها كرده، و از انجام آن سرپيچى كنند، روز قيامت با يهوديان و مسيحيان محشور مىشوند. در پايان مىفرمايد: خدا از همه جهانيان بىنياز است.
تعبيراتى كه در باره حج بيان شده، در باره كمتر عملى آمده است، مثلًا در روايات مىخوانيم:
«بُنِىَ اْلِاسْلامُ عَلى خَمْسٍ ... وَالْحَجُ» (1)
. «بناى اسلام بر پنج پايه استوار است كه يكى از آن پايهها، حج است».
در حديث ديگر مىخوانيم: «جَعَلَهُ لِلِاسْلامِ عَلَماً» (2)
«خداوند، حج را پرچم اسلام قرار داده است».
همچنين در حديثى آمده است: «لا يَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبَةُ» (3)
«تا كعبه پابرجاست و مردم دور آن طواف مىكنند، دين و مكتب هم پابرجاست».
و سرانجام در اين حديث مىخوانيم: «لا تَتْرَكُوا حَجَّ بَيْتِ رَبِكُّمْ فَتَهْلِكُوا» (4)
«حج را ترك نكنيد كه هلاك و نابود مىشويد».
قوام و كيان مسلمانان به حج است، رها كردن حج، يعنى
فرو ريختن پايه، افتادن پرچم، ناتوانى مسلمين و حاكميت طاغوت.
همانگونه كه رها شدن يا خلوت شدن نماز جمعه، يعنى دلسردى مردم، بىاعتمادى به حكومت و امام جمعه و انقلاب و حاكم شدن تفرقه و دلگرم شدن طاغوت و ...
حديثى ديگر مىفرمايد: «لَوْ تَرَكَ النّاسُ الْحَجَّ انْزِلَ عَلَيهِمُ الْعَذابُ» (1)
«هرگاه مردم حج را رها كنند، قهر خدا (تفرقه، دلسردى، ناآگاهى، يأس، حكومت طاغوت، دوزخ و ...) بر مردم سرازير مىشود».
در كتاب «جواهر» مىخوانيم:
«الحَجُّ رِياضَةٌ نَفْسانِيَّةٌ»: «حج يك خودسازى و رياضت است، مبارزه با هوسها و تغيير عادتها است». «وَ طاعَةٌ مالِيِّةٌ»: «همچون زكات و خمس، يك اطاعت مالى و گذشت از دنيا است». «وَ عِبادَةٌ بَدَنيَّةٌ»: «با تحمل رنجها، حركتها، دوندگىها، تشنگىها و حمل ونقلها، بدن نيز در راه انجام وظيفه به جنب و جوش مىافتد». «قَوْليَّةٌ وَ فِعْليَّةٌ»: «حج مشتمل بر اعمال و گفتارها است». «وُجوُدِيَّةٌ وَ عَدَمِيَّةٌ»: «نماز، عملى وجودى است كه بايد انجام شود ولى روزه، بيشتر جنبه عدمى دارد. نخوردن، نياشاميدن. در حج، هم كارهاى «انجام دادنى» است و هم كارهاى «ترك كردنى». در حال احرام، بيش از بيست عمل است كه بايد ترك شود و برعكس اعمالى است كه بايد انجام شود (2).
بنابراين، حج مثل خمس و زكات است كه بايد مال داد، مثل روزه است كه بايد از يك سرى كارها خوددارى كرد، مثل نماز، داراى حركات
بدنى است. و مثل جهاد، رنج و سختى دارد.
بسيج از همه جا و از هر نژاد و مليّت،
بسيج عليه ملى گرايى،
بسيج عليه مرزهاى مصنوعى ميان انسانها،
بسيج عليه تفرقه، و امتيازات پوچ،
بسيج عليه كفر و شرك،
بسيج براى اعلام برائت و اظهار تنفر از دشمنان خدا،
بسيج براى طرد شيطان،
حج، نمايشى از عظمت و قدرت است.
حج، يك مانور و ميتينگ سياسى است.
حج، هماهنگى با عالم بالا است، هم خطىِ خاكيان با افلاكيان، هم شكلى فرشيان با عرشيان است.
طواف اهل زمين دور كعبه، در مقابلِ طواف فرشتگان دور بيتالمعمور، در آسمان است.
حج، يك طرح است و يك خط است؛ زيرا كه «دين جهانى»، «دشمن جهانى» دارد و بايد براى مبارزه با دشمن، «طرح جهانى» بدهد.
حج، تسليم و رضا است، عشق و پرستش و در اختيار فرمان او بودن است. حج، نمايشى از «تعبد» است و تعبد نشانه «عبوديّت» و
«اطاعت از امر» است. وگرنه قدم به قدم جاى سؤال است كه:
چرا كعبه در اين سرزمين داغ قرار گرفته است؟
چرا لباس را از تن بيرون كنيم؟
چرا در ايام حج، شكار كردن و دهها چيز ديگر ممنوع است؟
چرا سرمان را بتراشيم؟ و چراهاى ديگر ...
ولى برنامه حج، تعبد و تسليم است، در عين حال فلسفه و حكمت است، سياست و وحدت است، امامت و توحيد است و نمودارى از قيامت و بازگشت به فطرت است. تسليم خدا بودن، صفا دارد، بندگى خدا به تنهايى، كمال است. در كلمات حضرت على (عليهالسّلام) مىخوانيم: «كَفى بى فَخْراً أنْ اكُونَ لَكَ عَبْداً»، «براى من همين افتخار بس، كه بنده تو هستم». انسانى كه بايد راهى را انتخاب كند و عملى را انجام دهد، چه بهتر كه آن راه و كار خدايى باشد.
چون خداوند فرموده است، حج مىرويم، اول از مال، بعد از خانه، بعد از محلّ، بعد از شهر و سرانجام از كشورمان مىگذريم. نزديك مكه، دست از لباس و عادات و كفش و كلاه نيز مىكشيم. كم كم از زلف و موى سر، آئينه و عطر و حنا، زيب و زيور و زن و فرزند هم دورى مىكنيم، تا جائى كه خانهها و ديدنىها را كنار مىگذاريم. انسان بايد چند شبانه روز، در بيابانهاى مكه بماند و ياد خاطرات حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) و محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) را زنده بدارد.
امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: خداوند مىتوانست، كعبه را در جاى ديگرى كه خوش آب و هوا باشد، قرار دهد ولى وجود كعبه در آن سرزمين گرم و كوهستانى و دور از دريا و جنگل، وسيله آزمايش مردم است تا مدعيان دروغين ايمان، از مؤمنان خالص شناخته شوند (1).
مكه، جايگاه زندگى، عبادت و دعوت انبياى خدا است (2).
مكه، قبله نمازگزاران در طول تاريخ است (3).
سفر حج، پرواز و كوچ و حركت به سوى خدا است، خروج از وطن به خاطر حج، به منزله پاكى از تمام گناهان است.
حج، سبب بخشش لغزشهاى گذشته و دور داشتن خود از هوسها است.
انسان در حج از وطن، فرزند، لباس، زينت، كفش، كلاه و حتى موى سر و انگشتر و عطر خود، دور مىشود و در ميان انبوهِ مردم به حركت درمىآيد، تمام تكبرش ريخته، يك انسان ساده مىشود.
بگذر از فرزند و مال و جان خويش تا خليلاللَّه دورانت كنند
انسانى كه در حج برهنه مىشود و در پارچهاى سفيد و ندوخته، احرام مىبندد، هم يادى از هنگام تولدش مىكند كه برهنه آمد و در
1) بحارالانوار ج 99 ص 29: وَ هذا بَيْتٌ اسْتَعْبَدَاللّهُ بِهِ خَلْقَهُ لِيَخْتَرَ طاعَتَهُمْ فى اتْيانِهِ نظير اين معنا را با تعبيراتى شگفت و معانى دقيق حضرت على عليهالسّلام هم دارند نهجالبلاغه، خطبه قاصعه.
2) قَدْ جَعَلَهُمَحَلَّ اْلَانْبِياءِ وَ قِبْلَةً لِلْمُصَلّينَ.
3) قَدْ جَعَلَهُمَحَلَّ اْلَانْبِياءِ وَ قِبْلَةً لِلْمُصَلّينَ.
پارچهاى سفيد پيچيده شد و هم يادى از هنگام مرگش كه چگونه خواهد بود. انسانى كه تمام امتيازات خيالى و ساختگى خود را كنار مىگذارد به خود و به فطرت و قهراً به خدا برمىگردد.
حضرت على (عليهالسّلام) در بيان فلسفه حج مىفرمايد:
«وَاخْراجاً لِلتَّكَبُّرِ وَاسْكاناً لِلتَّذَلُّلِ» (1).
آرى، خروج از وطن و لباس و مسكن و برهنه شدن و كفن پوشيدن و در بيابان حضور يافتن، حالت رقت و عبوديتى به انسان مىدهد كه ما را ياراى بيان و نوشتن آن نيست. خروج از لباسى كه عمرى «ما» را، «ديگرى» و «ديگرى» را، «ما» نشان مىداد. آرى در وادى صفا بايد آن لباسها كنار رود، لباسهايى كه رنگش و حتى تنگى و گشادى يقه و دگمهاش، سبب تفاخر و تكبر و امتياز بود، «من» را از «او» و او را از «من» جدا مىكرد، هنگام ورود به مكه بايد همه را بيرون كنم چون رو به كعبه و خدا كردهام و پشت به همه چيز. كسى كه رو به «مطلق» مىكند نبايد «مقيد» به كفش و كلاه باشد. كسى كه رو به توحيد مىكند نبايد دل به ديگرى بندد كه در حديث مىخوانيم: «الحَجُّ وِفادةٌ الىَ اللّهِ» (2). «حج، روى آوردن و وارد شدن بر خدا است».
نه تنها آثار پيامبر عزيز اسلام (صلّى اللَّه عليه و آله) كه آثار پيامبران پيشين و آثار آدم و ابراهيم (عليهمالسّلام) نيز زنده مىشود. حج،
آزمايشگاهى است كه تمام تئورىهاى مكتب در آنجا عملى مىشود.
حج، موزهاى است كه فداكارىهاى قهرمانان توحيد در آن ضبط شده است. حج، صندوق نسوزى است كه تمام اسناد توحيد را در خود به يادگار حفظ كرده است. مكه، فرودگاه جبرئيل و فرشتگان و قبلهگاه نمازگزاران است.
حاجى بايد با خود فكر كند كه «به كجا آمدهام؟»
اينجا جائى است كه مورد انس حضرت آدم (عليهالسّلام) بوده است.
جائى است كه ابراهيم (عليهالسّلام) بنّا و اسماعيل، كارگرش بوده است.
جائى است كه حضرت رسول (صلّىاللَّه عليه و آله) با خديجه (عليهاالسّلام) و اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) نماز جماعت سه نفرى مىخواندهاند.
جائى است كه با خدا بيعت مىكنم، پايم را جاى پاى اولياى خدا مىگذارم.
اين كوه صفا، همان كوهى است كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) از فراز آن، فريادها زد و هيچ كس نداى او را لبيك نگفت.
راستى هر سياه پوستى يك بلال حبشى نيست؟ هر سفيد پوستى يك سلمان فارسى نيست؟ هر عربى يك ابوذر و مقداد و عمار نيست؟
چرا، ليكن رهبر لايقى همچون پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) كه اين معادن و استعدادها را كشف كرده و سپس استخراج، ذوب، قطعهسازى، مونتاژ و هدايت كند، وجود ندارد.
گاهى حاجى فكر مىكند كه چگونه، مردم همينكه به كعبه رسيدند، هيجانزده مىشوند، اشك در چشمشان و عرق بر پيشانيشان مىنشيند و به قول اميرالمؤمنين (عليهالسّلام): همچون پرندگان تشنهاى كه به آب صاف و زلال مىرسند، سراسيمه مىشتابند «يَألَهُونَ الَيْهِ وُلُوهَالْحَمامِ» (1). گاهى فكر مىكند كه گويا اينجا هيچكس، ديگرى را نمىشناسد، همه مواظبند كه گم نشوند، هركس به فكر خويش است و صحنه قيامت را در پيش خود مجسم مىكند.
زائر گاهى فكر مىكند كه ما در وطن خود احساس كمبود و ضعف و غربت مىكنيم ولى با اين درياى عظيم انسانهاى مؤمن، با داشتن اين چنين مانورها و ميتينگهايى كه در عين عبادت و عرفان، سياست و حكومت و قدرت است، نبايد ديگر در خود احساس ضعف كنيم. امام باقر (عليهالسّلام) مىفرمايد: «الْحَجُّ تَسْكينُ الْقُلُوبِ»، «حج، سبب آرامش دلهاست» (2).
امام سجاد (عليهالسّلام) در حديثى مىفرمايد: حج را انجام دهيد
زيرا علاوه بر سلامتى و توسعه رزق و تأمين زندگى، سبب اصلاح ايمان شماست بد نيست كه در توضيح اين جمله كمى تأمّل وقت كنيم:
«همه اعمال و مناظر حج باعث تقويت و اصلاح ايمان است».
همينكه انسان مىبيند، نداى يك انسان به نام ابراهيم (عليهالسّلام) در هزاران سال قبل، اين همه پاسخگو پيدا كرده است.
همينكه انسان مىبيند، تمام توطئههايى كه براى سركوب اسلام و پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بود، خنثى شدهاست،
همينكه انسان مىبيند كه خداوند به وعدههاى خود در باره پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) وفا كرده است،
همينكه از دنياى تجمل وارد وادى سادگى و بىرنگى مىشود،
همينكه در حج به قدرت و كارآئى و توان امّت توجه مىكند،
همينكه به خاطر سفر حج، از كسانى كه به آنان ظلم كرده، عذرخواهى مىكند،
همينكه براى پاك و حلال كردن اموال خود قبل از حج، سهم ديگران و حق امام و حكومت را مىپردازد،
همينكه خود را از علاقهها و وابستگىها جدا مىكند،
همينكه احساس مىكند، مهمان خدا شده، پشت مقام ابراهيم (عليهالسّلام)، قائم مقام آن حضرت گرديده است،
همين كه احساس مىكند مردم به او چشم ديگرى نگاه مىكنند،
همينكه احساس مىكند، خداوند او را مورد لطف و عفو خود قرار داده است،
همينكه از نزديك بر مزار رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و ائمه معصومين (عليهمالسّلام) حاضر مىشود و اظهار ادب و ابراز عشق مىكند،
و همينكه در لباس خاصّى، در زمين پاكى قرار مىگيرد، روح ديگرى پيدا كرده، دلگرم مى شود. بينش ديگرى پيدا مىكند كه اين خود، اصلاح ايمان است و در حديث مىخوانيم: حج، سبب اصلاح ايمان شما است: «يُصْلِحُ لَكُمْ ايمانَكُمْ».
«و فرار اليه من ذنوبك و به قبول توبتك» (1).
در روايات مىخوانيم كه: تمام گناهان حاجى بعد از غروب روز عرفه بخشيده مىشود؛ به نحوى كه تصوّر اينكه «گناهى باقى مانده كه بخشيده نشده است» خود جرم و گناه است (2)و (3)در حج، انسان مهمان ويژه خدا است كه قهراً طبق وعدهاى كه در حديث مىخوانيم، خداوند، توبه اين مهمان را قبول مىكند.
در بيان فلسفه حج مىخوانيم: خداوند به مردم فرمان حج داد تا بعد از طواف دور كعبه، به سراغ ما بيايند، پايدارى خودشان را نسبت به اطاعت و رهبرى ما اعلام و امكانات و قدرتشان را براى يارى اهداف ما
عرضه نمايند (1).
در قرآن مىخوانيم: هدف انبيا، كتب آسمانى و قرآن، آن است كه «مردم بر قسط و عدالت قيام نمايند». (وَانْزَلْنا مَعَهُمُالْكِتابَ وَالْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ) (2).
و در سوره مائده آيه 97 كه وسيله، محور، اهرم و قطب قيام معرفى شده است: (جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قياماً لِلنّاسِ).
كعبهاى كه همه مردم رو به او قيام مىكنند به آن نگاه و در او تفكر مىنمايند و دست از همه امتيازات پوچ مىكشند و همه چيز را در برابر او پشت سرمىگذارند و برگِردش طواف مىكنند.
آرى، محور مقدس مىتواند بهترين وسيله براى تحقق اهداف انبيا باشد زيرا كه هدف آن بزرگواران «ليقوم الناس بالقسط» است و كعبه هم «قِياماً لِلنّاسِ» است. به همين دليل است كه امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: «تا كعبه برپاست، دين هم استوار است» (3). يعنى كعبه وسيله و استوارى، پابرجايى و سازماندهى شئون مسلمين است.
كعبه وسيله رفع نابسامانىها و قدرت نمائى و ضعفزدائى و
دردشناسى و دوايابى است.
كعبه، قيام است؛ يعنى، انگيزه عشق و حركت، در جهت دادن به كارهاست.
كعبه قيام است؛ يعنى، مركزى است كه مىتوان مردم را براى قيام، دور آن دعوت نمود، همانگونه كه امام حسين (عليهالسّلام) قبل از حركت به كربلا، چند ماه در مكه توقف كرد و هنگام اجتماع مردم براى اعمال حج، آنان را آگاه ساخت و رفت. همانگونه كه قيام حضرت مهدى (عليهالسّلام) نيز از آنجا آغاز و مايه خواهد گرفت. خانهاى كه همه مردم آن را از خود مىدانند: (سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَالْبادِ) (1).
جائى كه نخستين عبادتگاه مردم، در زمين است (انَّ اوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذىِ بِبَكَّةَ مُباركاً) (2).
خانهاى كه اختصاص به فرد و گروه و حزبى ندارد، بلكه همهگير و جهان شمول است: (هُدىَّ لِلْعالَمينَ) (3)..
خانهاى كه عتيق است؛ يعنى، آزاد از قيد مالكيّت بشرى است (وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ) (4)
خانهاى كه از هرگونه گزند و توطئه محفوظ است (الَمْ تَرَكَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاصْحابِ الْفيلِ)(5).
خانهاى كه سوء قصد به آن، قهر خدا را به دنبال دارد (وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِالْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اليمٍ) (6).
خانهاى كه نگاه به آن، عبادت است. كعبه همچون مادرى است كه
همه فرزندان خود را بدون هيچ تبعيضى به دور خود جمع كرده و پناه داده است.
آرى، اگر بنا باشد، هدف پيامبران بزرگوار كه به گفته قرآن: «ليقوم الناس بالقسط» است، پياده شود، بهترين راهِ تحقق آن، استمداد از قداست و جاذبه كعبه و استفاده از حج و اهرم وحدت و صفاى آن است.
راستى مگر براى قيام، نياز به مكان امن نداريم؟ و مگر فرزندهايى كه در فكر تهيه طرح و برنامهريزى يك حمله هستند، نياز به يك سنگر أمن ندارند؟
آرى مكه همان سنگر امن است: «اذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ امْناً» (1)
«ما كعبه را مرجع همه مردم قرار داديم» مرجع موحدان كه در هر سال به آنجا آيند. مكه خانهاى است كه انسان به آن پناه مىبرد و احساس آرامش و سكونت مىكند. مكه محل أمن براى عموم است، بلكه مجرمان فرارى و حيوانات و گياهان در امانند.
قرآن مىفرمايد: «لا رَفَثَ وَلافُسُوقَ وَلاجِدالَ فِى الْحَجِّ» (2)
يعنى در ايّام مخصوص حج، آميزش جنسى و گناه و جدال و گفتگوهاى بىفايده و جرّ و بحث و كشمكشهاى بىارزش را كنار گذاريد.
اين امنيت در اثر بركت دعاى حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) بنيانگذار كعبه، به ما عطا شده است، آنجا كه فرمود: «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلداً
امِناً» (1)
«خداوندا اين شهر را محل امن قرار بده» و خداوند هم دعاى او را مستجاب كرد و آنجا را «بلد الامن» نمود و در مرحلهاى از عظمت قرار داد كه مورد سوگند واقع شد: (وَ هذَا الْبَلَدِ اْلَامينِ) (2).
راستى در دنياى پرهيجان و نزاع كه شعلههاى آتش جنگ و فساد و جهل و تفرقه، همه آن را فراگرفته است، نيازى به يك منطقه امن نيست تا مظلومان تاريخ از سراسر جهان در آنجا جمع شوند و از دردهاى خود جهانيان را آگاه كرده، چارهانديشى نمايند؟ اين خود يكى از ابتكاران اسلام است كه در جهان، منطقهاى را به نام حرم و منطقه امن قرار داده، فرموده است كه: «مَنْ دَخَلَهُ كانَ امِناً» (3)
هر كه وارد مكه شود، در امان است.
در حديث مىخوانيم كه مسافران حق ندارند با خود سلاح وارد نمايند (4)و اين حكم تا روز قيامت باقى است و قابل تغيير نيست (5).
در روايات پيشوايان دين مىخوانيم يكى از هدفهاى عالى حج (علاوه بر اسرار و فلسفههايى كه گفته شد)، آشنايى بيشتر و عميقتر مردم
با مسائل اسلامى و انتقال اخبار و پيامهاى رهبران آسمانى است. در زمانى كه خلفا ستمگر براى خاموش كردن صداى حقطلبانه رهبران حق، از هيچ ظلمى دريغ نمىكردند، بهترين مكان براى شنيدن و گرفتن پيامهاى روحبخش اولياى خدا، مكه بود، لذا در حديث آمده: «... مَعَ ما فيهِ مِنَ التَّفَقُّهِ وَ نَقْلِ اخْبارِ اْلأئمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ الى كُلِّ صُقعٍ وَ ناحِيَةٍ» (1)
در حج، تفقه و آشنائى با دين و نقل اخبار ائمه به ساير نقاط جهان نهفته است.
يكى از مسائل مهمى كه در حج بايد مورد نظر باشد، اعلام انزجار و نفرت و برائت از كفار و دشمنان اسلام است كه حجاج ايرانى، بحمداللَّه در سايه رهبرىهاى حضرت امام (قدس سرّه) و بيدارى مردم و الهام از قرآن، به آن توجه دارند و عمل مىكنند. در زمان پيامبر (صلّىاللَّه عليه و آله) اين مسأله به قدرى فورى و ضرورى و قاطع بود كه سوره برائت كه شامل و حامل اين پيام است، بدون بسماللَّه نازل شد، زيرا نفرت از كفر نبايد همراه با كلمه مقدس «رحمن» و «رحيم» باشد و جز على بن ابيطالب (عليهالسّلام) و پيروان واقعى او، ديگران جرأت اعلام انزجار و خواندن سوره برائت را براى كفار و منحرفين ندارند، اين خط كلى است كه اسلام عزيز به مسلمانان مىدهد كه بايد حركتها، مانورها، اجتماعات و عباداتشان به صورت دشمنشكن، انجام شود. بايد نمازشان جلوى فحشا و منكر را هم بگيرد وگرنه نماز نيست، قالبى است بى قلب، حركتى است بىاثر، پيكرى است بىروح، چون قرآن مىفرمايد: «انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاء وَالْمُنْكَرِ» (2).
شما امّت اسلام، در جبههها بايد چنان مانور دهيد كه دشمن به غيظ آيد و به قول قرآن؛ «لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ» (1)
باشد. در تمام حركتها بايد دشمن خدا را به وحشت آوريد، خواب راحت را از او بگيريد و به قول قرآن؛ «تُرهِبُونَ بِهِ عَدُوَّاللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ» (2).
همانگونه كه نسبت به افراد مسلمان بايد رحم داشته باشيد، نسبت به دشمن بايد خشونت و شدت عمل نشان دهيد؛ (اشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) (3).
هرگز نبايد سازش كنيد كه مداهنه و كنار آمدن و سازش كردن با متجاوز، خواست دشمنان شماست؛ (وَدُّوا لَوْتُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ) (4).
شما بايد از هيچ كس جز خدا نترسيد و بدانيد كه حيله شيطان و توطئه پيروانش، ضعيف است. يكى از برنامههاى حج، شعار بيزارى و اعلام برائت و فرياد سازشناپذيرى با كفار و مخالفان است، اين فريادها و اعلامها برائتها به حج ارزش و روح و به مسلمانان حماسهآفرينى و شجاعت و به دشمنان رعب و وحشت مىدهد.
در روايات، مكرر مىخوانيم كه حج بيمه شدن انسان از فقر و تنگدستى است. از پيامبر اكرم (صلّىاللَّه عليه و آله) نقل شده كه فرمود:
«حُجّوا تَسْتَغْنُوا» (1)
«به حج برويد تا بىنياز شويد».
و در روايت ديگر مىخوانيم: «تَتَّسِعُ ارْزاقُكُمْ» (2)
«حج، عامل توسعه و رزق شماست».
در حديث ديگر مىخوانيم: «الْحَجُّ يَنْفِى الْفَقْرَ» (3)
حج، فقر را از بين مىبرد. تلاش براى يافتن استطاعت جهت حج، هم حاجى را به تحرك و فعاليت اقتصادى بيشترى وا مىدارد و هم در موسم حج، بسيارى از پيشهوران به نوا مىرسند و مستمندان بهره مىيابند.
در روايات متعدد مىخوانيم كه مراسم حج، بسيارى از چرخهاى اقتصاد و توليد را تند مىكند. مسأله حمل و نقل مسافر، خريد و ذبح گوسفند، اجاره كشتى و هواپيما و ماشين و خيمهها، مسأله هدايا و سوغات سفر و نقل و انتقال اجناس از اطراف دنيا، از جمله مسائلى است كه صدها هزار نفر را به نوا مىرساند. چه خوب است، يك نمايشگاه بينالمللى در مكه و مدينه تشكيل شود و از تمام كشورهاى اسلامى نمونههاى توليدات و هنرها و دستاوردها و ابتكارات مسلمين در آنجا به نمايش گذاشته شود. كه متأسفانه، فعلًا بازار مكه و مدينه نمايشگاه اجناس شرق و غرب شده است و با كمال تأسف بعضى از حجاج بيش از
1) بحار جلد 73 صفحه 221 البته اين يك جمله از حديث است.
2) بحار جلد 99 صفحه 25: حُجُّوا واعْتَمَرُوا تَصِحَّ اجْسامُكُمْ وَ تَتَّسِعْ ارْزاقُكُمْ وَ يَصْلُحْايمانُكُمْ وَتُكْفَوا مَؤُنَةَ النّاسِ وَ مَؤُنَةَ عَيالاتِكُمْ.
3) بحار جلد 74 صفحه 62 پيامبر اكرم فرمود: يا عَلِىُّ ثَلاثُ ثَوابُهُنَّ فِى الدُّنْيا وَ الْاخِرَةِالْحَجُّ يَنْفِى الْفَقْرَ وَالصَّدَقَةُ تَدْفَعُ السُّلُبَةَ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ تَزيدُ فِى الْعُمْرِ.
آنچه در خانه خدا و مسجد پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در فكر مسلمين باشند، در فكر خريد اجناساند و ساعات سرگرمى آنها در بازار، بيش از ساعات طواف و نماز و زيارت آنها است! «حجاج بايد بدانند كه پرسه زدن در بازارى كه نمايشگاه شرق و غرب است، دل صاحب شريعت را به درد مىآورد» (1).
بهترين و مناسبترين مكان براى تبليغ، حج است. پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در ايام حج به سراغ مردم مىآمد و پيام خدا و دعوت اسلامى خود را مطرح مىفرمود. در حديث مىخوانيم كه امام صادق (عليهالسّلام) در بيابان عرفات در ميان انبوه حجاج با فرياد بسيار بلند رو به چهار طرف خود كرده، در هر طرف، سه مرتبه مىفرمود:
«ايُّهَا النّاسُ رَسُولُاللَّهِ كانَ الْامامَ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ ابيطالِب ثُمَّ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ محمّدُ بْنُ عَلِىٍّ ثُمَّ هَهْ» (2)
؛ «اى مردم! رهبر شما، پيامبر بود بعد حضرت على و امام حسن و امام حسين و امام سجاد و امام باقر و فعلًا من هستم».
امام باقر (عليهالسّلام) وصيت مىكند كه ده سال در سرزمين «منى براى او عزادارى كنند و جنايات حكومت ظالم را كه بر امام و اهلبيت وارد شده بگويند.
امام حسين (عليهالسّلام) (همانگونه كه قبلًا هم گفتيم)، قبل از
حركت به كربلا، چند ماه در مكه ماند تا حجاج بيايند و رسالت خود و اوضاع سياسى يزيد را براى زائرين خانه خدا بيان كند و آنها هر يك حامل پيام امام، به مردم منطقه خود شوند. بعد از آن به سوى كوفه و كربلا حركت فرمود.
مطالعه روايات حج، انسان را به حيرت و اعجاب وامىدارد. اين مراسم به قدرى مهم است كه از ماهها قبل، امام سجاد (عليهالسّلام) در هر شبانه روز ماه رمضان بعد از هر نماز، از خداوند توفيق زيارت حج مىخواهد و گاهى در يك دعا چند مرتبه از خداوند حج مىطلبد، و اين امام صادق (عليهالسّلام) است كه مىفرمايد: «اگر مىتوانى نان و نمك بخورى و پول خود را براى حج ذخيره كنى، چنين كن» (1).
و در حديث ديگرى آمده است كه: «سعى كنيد، مخارج حج سبك باشد تا نشاط براى حج در شما زنده بماند. كسى كه با مخارج سنگين به حج مىرود و كمرش زير بار خرج، خم مىشود، خاطره خوشى از حج ندارد و نشاط رفتنِ مكرر، در او از بين مىرود (2). «البته اين حديث مربوط به افراد عادى است وگرنه اوليا خدا كه سفر حج را، رفتن به سراى معشوق مىدانند، هر چه خرج كنند و هر چه بروند و هرچه به سختى افتند، كمترين رنج و خستگى در خود احساس نمىكنند و اين امام
سجاد (عليهالسّلام) است كه بارها، بيست روز پياده روى مىكردند تا از مديه به مكه مىرسيدند (1). و امام حسن (عليهالسّلام) بيست مرتبه پياده به حج رفتند (2).
آرى آنجا مكانى است كه نهصد نفر از انبياى الهى در آن نماز خواندهاند (3)، جايى است كه قرنها، ميليونها انسان آمده، دور آن طواف كردهاند تا آنجا كه نامش، سرزمين «بكّه» شده است. ( «بكه» يعنى محل ازدحام، محلى كه گردنكشان تاريخ را سركوب مىكند) (4).
در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسّلام) مىخوانيم:
«انَّ الْحاجَّ لَيَشْفَعُ فى وُلْدِهِ وَ اهْلِهِ وَ جيرانِهِ» (5).
«كسى كه به حج رود، در قيامت مىتواند، نسبت به همسر و همسايه و فرزندانش شفاعت كند».
در حديث ديگر مىخوانيم:
«مَنْ حَجَّ هُنَا الْبَيْتَ بِنِيَّةٍ صادِقَة وَ نَفَقَةٍ طَيّبةٍ اجْعَلَهُ فِى الرَّفيقِ الْاعْلى مَعَ النَّبَيّينَ وَالصّديقينَ وَالشُّهَداء وَالصّالِحينَ» (6).
«كسى كه با نيّت صادق و مال حلال، به حج رود، در قيامت كنار انبياء و صديقين و شهداء و صالحان خواهد بود».
همچنين در حديثى آمده است:
«انَّ اللهَ يَدافِعُ لِمنْ يَحُجُّ مِنْ شيعَتِنا عَمَّنْ لا يَحُّجُ» (1).
«خداوند به خاطر حج رفتن گروهى از شيعه، قهر خود را از ديگران باز مىدارد».
و در جاى ديگر مىخوانيم:
«يَدْخُلُ عَلَى الْمَيِّتِ فى قَبْرِه الصَّلاةُ والصَّوْمَ والْحَجُّ وَالصَّدَقَةُ وَالْعِتْقُ» (2).
«هر يك از نماز و حج و صدقه و آزادكردن بردگان، در قيافه زيبائى، مونس انسان در قبر مىشود».
در روايت آمده است كه: هرگاه انسان به خيال زود رسيدن به حوائج دنيا، حج را رها كند، خداوند چنان در كارش گره قرار مىدهد كه حجاج بيشتر مراسم حج را انجام داده ولى او هنوز مشكل خود را حل نكرده است (3).
خداوند به زائران خانه خود لطف بسيار دارد. در حديث مىخوانيم: «لا يَزالُ الْعَبْدُ فى جِدِّ الطَّوافِ بالْكَعْبَةِ مادامَ حُلِّقَ الرَّأْسُ عَلَيْهِ» فروع كافى جلد 4 صفحه 547..
مرحوم مجلسى در كتاب مرآة العقول مىفرمايد: معناى حديث آن است كه بعد از سرتراشيدن در مكه، مادامى كه موها نروييده است، گويا انسان در حال طواف است. نشانه لطف ديگر خداوند به حاجى آن است كه هرگاه زائر خانه خدا در مكه يا مدينه از دنيا برود در قيامت بدون
حساب به بهشت مىرود (1). و اگر در راه مكه، هنگام رفت و يا بازگشت از دنيا برود، در قيامت از آن همه ناراحتيها در امان است (2).
در روايات مىخوانيم كه شب و روزى بهتر از دهه ذىالحجه كه حجاج سرگرم انجام مراسم حج هستند، وجود ندارد (3)حتى كسى كه خود را آماده حج كند، از گناهان پاك مىشود، گويى تازه كه از مادر متولد شده است (4).
در حديث ديگرى از پيامبر اكرم (صلّىاللَّه عليه و آله) نقل شده است كه: هر كه دنيا و آخرت مىخواهد به فكر مكه باشد: (مَنْارادَ الدُّنْيا وَالْاخِرَةَ فَلْيَأُمَّ هذَا الْبَيْتَ) (5).
از اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) نقل شده كه فرمود: «الْحَجُّ تَقْوِيَةٌ لِلّدينِ» (6)
«حج، سبب قدرت و تقويت دين است».
امام صادق (عليهالسّلام) حج و عمره را دو بازار آخرت دانسته كه همهاش سود است، اگر زنده بماند، بيمه خداوند است و اگر در مسير راه از دنيا برود اهل بهشت است (7).
امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: «كسانى كه دستشان از دنيا كوتاه شده، (از دنيا رفتهاند) آرزو دارند كه اى كاش، به جاى تمام
نعمتهائى كه در دنيا داشتند، تنها يكبار موفق به انجام حج مىشدند» (1).
«نه تنها خود مراسم حج، بلكه تلاشهائى كه انسان براى حج انجام مىدهد، براى هر گامى ده پاداش اضافه و ده گناه كم مىشود و ده درجه ارتقاء مىيابد» (2).
و سرانجام در عظمت حج، همين بس كه در كتاب شريف «وافى» از امام صادق (عليهالسّلام) نقل شده است: «بدترين انسانها، كسى است كه در عرفات و مشعر توقف كرده، ميان صفا و مروه، سعى نموده، طواف كعبه و نماز آن را انجام داده باشد ولى پيش خود خيال كند كه هنوز آمرزيده نشده است، آرى او بدترين انسانها است» (3).
امام صادق (عليهالسّلام) از رسول خدا (صلّىاللَّه عليه و آله) نقل مىكند كه در باره حج چنين فرمود: «وَ هُوَ احَدُ الْجِهادَيْنِ، وَ هُوَ جِهادُ الضُّعَفاء وَ نَحْنُالضُّعَفاءُ» (4)
حج، جهاد افراد ضعيف است. سپس امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: ضعفا ما هستيم. شايد مراد امام اين باشد كه چون حكومت دست ما نيست و نمىتوانيم با كفر مبارزه كنيم پس لااقل به حج برويم تا در آنجا وظيفه خود را انجام دهيم و نداى حقطلبانه خود
را به حق جويان جهان برسانيم.
آرى، حج با تمام ارزشى كه دارد، هرگز به پاى جهاد و جبهه و
جنگ و شهادت نمىرسد؛ زيرا جهاد در راه خدا و مبارزه با دشمنان مايه بقاء اساس دين و قدرت اسلام است. بعضى از مقدسنماهاى سطحى، هر سال براى حج خود تلاشها مىكنند در حالىكه سالها زير گوششان و پيشرويشان، جوانان مُخلص و انقلابى در جهاد عليه باطل، در خون خود مىغلطند و اينان هيچ توجهى به آن عزيزان ندارند.
حضرت على (عليهالسّلام) با آن همه نماز، انفاق، جنگ و بتشكنى و ... تنها يك جا فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِالْكَعْبَةِ» «به خداى كعبه رستگار شدم». و آن زمانى بود كه صورت مباركش با خون سرش رنگين شد. آرى، مسأله شهادت و جهاد در راه خدا مقامى است كه هيچ عبادتى به آن نمىرسد، اميد است خداوند ديد ما را چنان قرار دهد كه بايد باشد و دل ما را به كارهايى كه طبق تمايلات نفسانى است و به خيال خودمان، جنبه عبادى دارد، خشنود نفرمايد، بلكه خشنودى ما را در انجام تكاليف فردى و اجتماعى قرار دهد.
شخصى صوفى مسلك، به نام عبّاد بصرى، خدمت امام سجاد (عليهالسّلام) رسيد و گفت: «قَدْ آثَرْتَ الْحَجَّ عَلَى الْجِهادِ وَ قَدْ قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ انَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ انْفُسَهُمْ وَ امْوالَهُمْ بَانَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»:
«چرا شما جنگ و جهاد را كه خداوند آن همه از آن ستايش فرموده و خود را مشترى جان و مال مؤمنان مجاهد دانسته است، رها كرده، هر سال به حج مىرويد؟! آيا بهتر نيست به جاى حج، جهاد كنيد؟
امام سجاد (عليهالسلّام) فرمود: دنبال آيه را هم بخوان كه در اوصاف رزمندگان آمده است: آنان كسانى هستند كه اهل توبه و عبادت و ستايش خدا و اهل سجده و ركوع و امر به معروف و نهى از منكرند. «التّائِبُونَ
الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ ...» (1)
من اگر چنين رزمندگانى داشتم كه از مسير خود به راه حق بازگشته، توبه مىكردند و اهل عبادت و ستايش خدا مىشدند، حتماً براى جهاد اقدام مىكردم، ليكن من افراد لايقى كه رهبرى مرا بپذيرند و از من اطاعت نمايند، نمىبينم و لذا دست به جهاد نزدهام و به حج مىروم» (2).
از اين حديث، استفاده مىشود كه جهاد اسلامى، با جنگهاى عادى و لشكركشىهاى كشورگشايانه، تفاوت داشته و نياز به سپاهيانى با تقوا، خداشناس، بصير و مكتبى دارد، تا به گسترش عقيده دينى كمك كند و اسلام و انقلاب را صادر نمايد.
در باره اهميت حج، روايات، بيش از آن است كه در اين جزوه بگنجد. هدف ما، تنها اشاره به گوشهاى از آنها است. وگرنه، سرزمينى كه موردنظرتمام انبيا بودهاست، مگربا چند سطرنوشته ما، قابل معرفىاست؟
در حديث مىخوانيم كه حضرت آدم (عليهالسّلام) هزار بار به زيارت اين خانه آمده است (3). خانهاى كه حضرت موسى (عليهالسّلام) آن رازيارت كرده (4). خانهاى كه حضرت سليمان (عليهالسّلام) با لشكريان با شكوه خود به
زيارتش آمده است (1). خانهاى كه جاذبهاش مسلمانان را از هزاران فرسنگ به خود جلب مىكند. خانهاى كه طبق آيه «انَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ»، نزديك شدن كفار به آن ممنوع اعلام شده است. محلّى كه به خاطر قداستش، غذا خوردن در آن مانند روزه گرفتن است (2). نقطه اى كه اهل زمين با اهل آسمان در برابر هم شباهت پيدا مىكنند؛ يعنى هر دو در حال طوافند، زمينيان، گرد كعبه و آسمانيان، دور بيتالمعمور، كه در آسمان مقابل كعبه قرار گرفته است (3).
حرفهايمان را جمعبندى كنيم، وگرنه لابلاى صدها حديث ديگر كه در باره عظمت مكه و حج آمده است، غرق مىشويم. كم كم به بيان وظايف كسى كه قصد زيارت خانه خدا دارد بپردازيم:
نخستين شرط صحيح بودن تمام عبادات و از جمله حج، آن است، كه انجام آن به خاطر خدا باشد، هدف از رفتن به مكه، تنها «اطاعت از فرمان خدا» و «انجام وظيفه» باشد، نه فرار از انتقاد مردم، نه كسب عنوان، نه تجارت، نه رقابت، نه استراحت و تفريح و ... بايد بدانيم كه دلها به دست خدا است و او «مقلِّبُ القلوبِ» است. هر كه را بخواهد، محبوب و هر كه را بخواهد، منفور مىكند.
از خود مكه درس بگيريم كه چگونه سنگهاى كعبه اين همه جاذبه پيدا كرده است؟ آيا جز نظر خدا است؟ و آيا علاقه و توجه مردم را جز از خداوند بايد خواست؟
حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) در همين سرزمين از خداوند خواست كه:
«اجْعَلْ افْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوى الَيْهِمْ» (1)
، «خداوندا! دلهاى مردم را به ذريّه من متوجه فرما».
مگر خداوند قول نداده است كه «لا نُضيعُ اجْرَ الْمُحْسِنينَ»، «پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكنيم؟» در همين مكهاى كه زيارت مىكنيم، خاطرات افراد مخلصى همچون هاجر (عليهاالسّلام)، اسماعيل (عليهالسّلام) و ابراهيم (عليهالسّلام) زنده مىشود و اين است تجليل خداوند از آنان. خدايى كه همه دلها را مىتواند، طرفدار يا مخالف انسانى قرار دهد، چرا به سراغ ريا برويم؟
مگر در مناجات شعبانيه نمىخوانيم: «الهى نَقْصى وَ زِيادَتى بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ» «خداوندا! كم و زياد شدنم به دست تو است نه ديگرى».
و مگر هر روز در نماز تكرار نمىكنيم: «ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعينُ»، «خداوندا! تنها بندگى تو را پذيرفتهايم و تنها از تو كمك مىگيريم».
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در آخرين سفر حج خود كه آخرين سال عمر مباركش بود در حالى كه در خانه كعبه را گرفته و رو به مردم نموده بود در باره اهداف حجاج چنين فرمود:
1- «يَحُجُّ اغْنِياء امَّتى لِلنُّزْهَةِ»: «زمانى مىرسد كه ثرتمندان امت من براى «تفريح» به حج مىروند».
2- «وَ يَحُجُّ اوْساطُها لِلتِّجارَةِ»: «و مردم عادى «كسب و براى تجارت» به حج مىروند».
3- «وَ يَحُجُّ فُقَرائُهُمْ لِلرّياءِ وَالسُّمْعَةِ»: «و فقرا امت من براى
1) سوره ابراهيم آيه 37.
«خودنمائى و كسب عنوان و اعتبار» به حج مشرّف مىشوند».
روزى كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) اين خبر را همراه با اخبار تلخ ديگرى، بيان مىفرمود، نزديكترين افراد در آن جمعيتِ انبوه، سلمان فارسى بود كه همچنان از شنيدن اين اخبار تعجب مىكرد ولى هر جملهاى كه سبب تعجب سلمان مىشد، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) مىفرمود: سوگند به خدايى كه جان من در دست اوست، اين حوادث در آينده واقع خواهد شد (1).
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «الْحَجُّ حَجّانِ: حَجٌّ لِلّهِ وَ حَجٌّ لِلنّاسِ، فَمَنْ حَجَّ لِلّهِ كانَ ثَوابُهُ عَلَى اللّهِ الْجَنَّةَ وَ مَنْ حَجَّ لِلنّاسِ كانَ ثَوابُهُ عَلَى النّاسِ يَوْمَ الْقِيامَةِ» (2).
«حج دو نوع است؛ «براى خدا» و «براى مردم»، هر كه براى خدا حج كند، پاداش او بهشت است و هر كه براى مردم حج رود، در قيامت پاداش خود را بايد از مردم بگيرد».
امام سجاد (عليهالسّلام) مىفرمايد: «مَنْ حَجَّ يُريدُ بِهِ وَجْهَ اللّهِ لا يُريدُ بِهِ رياءً وَ لا سُمْعَةً غَفَرَاللّهُ لَهُ الْبَتَّةَ» (3).
«كسى كه در حج، هدفى جز خدا، نداشته باشد و در فكر ديدن و شنيدن و ستايش مردم نباشد، حتماً خدا او را مىبخشد».
بنابراين بايد سعى كنيم در نيتمان، جز انجام وظيفه الهى قصد ديگرى نداشته باشيم. وگرنه هم عمل ما باطل مىشود و هم گناه كردهايم.
«علامت اخلاص» اين است كه «از مردم انتظار ستايش نداشته باشيم».
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «... وَ الْعَمَلُ الْخالِصُ الَّذى لا تُريدُ
انْ يَحْمَدَكَ عَلَيْهِ احَدٌ الَّا اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ» (1).
«عمل خالص آن است كه از كسى جز خدا انتظار ستايش نداشته باشى».
خدا نكند، هدف انسان از رفتن به مكه، بزرگ منشى و اظهار وجود و اعلام قدرت و امكانات باشد. زيرا قرآن مىفرمايد:
«تِلْكَ الّدارُالْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِى الْارْضِ وَ لا فَساداً» (2).
«بهشت ابدى را تنها براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده بزرگى و فساد در زمين نداشته باشند. اخلاص عمل، از خود عمل مشكلتر است».
امامان ما، در سحرهاى ماه رمضان از خداوند چنين درخواست مىنمودند:
«اللّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبى مِنَ الشِّرْكِ وَ عَمَلى مِنَ الرِّياء وَ لِسانى مِنْ الْكِذْبِ وَ عَيْنى مِنَ الْخِيانَةِ» (3).
«خدايا! قلبم را از توجه و تكيه بر غيرخودت و عملم را از ريا زياد و زبانم را از دروغ و چشمم را از نگاههاى ناپاك و خيانتبار حفظ فرما».
بهرحال، مسأله اخلاص شرط صحت و قبولى عمل است. حيف است كه انسان اين همه پول خرج كند و اين همه راه برود، امّا روزى كه پردهها كنار رفته، اسرار فاش مىشود، ببيند كه كارش پوچ و عملش ريا بوده است. خدايا به همه ما، در همه كارها، اخلاص مرحمت فرما.
اگر مالى كه انسان صرف حج مىكند، حلال نباشد، همينكه نزديك مكه لباس احرام مىپوشد و مىگويد: خداوندا! آمدم، خطاب مىرسد: ما تو را نمىپذيريم (1).
امام باقر (عليهالسّلام) مىفرمايد: «لايَقْبَلُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ حَجّاً وَ لا عُمْرَةً مِنْ مالٍ حَرامٍ» (2).
«خداوند متعال، حج و عمرهاى را كه از مال حرام انجام گيرد، قبول نمىكند» و اين همان حقيقتى است كه در آيه: «انَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ» مىخوانيم كه خداوند، فقط اعمال افراد با تقوا را مىپذيرد.
در حديث ديگرى كه از پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نقل
شده، مىخوانيم:
«مَنْ تَجَهَّزَ وَ فى جِهازِهِ عَلَمٌ حَرامٌ لَمْ يَقْبَلِ اللّهُ مِنْهُ الْحَجَّ» (1).
«اگر در وسايل سفر حجِّ كسى، حتى پرچم يا علامتى از حرام باشد، حج او قبول نيست».
در حديثى مىخوانيم: «اذا حَجَجْتَ بِمالٍ اصْلُهُ سُحْتٌ فَما حَجَجْتَ وَلكِنْ حَجَّتِ الْبَعيرُ». (2)
«هرگاه با پول حرام، حج بروى، حاجى نشدهاى بلكه مركب و شتر تو حاجى شده است».
كسى كه به مسلمانى ظلمى كرده باشد، بايد از او عذرخواهى كند و دل او را به دست آورد و به اصطلاح حلاليت طلب كند، به خصوص هنگام رفتن به حج. در اين زمينه داستانى نقل مىكنيم:
على بن يقطين كه يكى از ياران امام كاظم (عليهالسّلام) بود و به دستور امام در دستگاه هارون كار مىكرد عازم به سفر حج گرديده، خواست در مدينه امام كاظم (عليهالسّلام) را زيارت كند، را امام به او اجازه ملاقات نداد و فرمود: امسال، حج تو قبول نمىشود. چون تو، ابراهيم شتربان را در محل كار خود نپذيرفتهاى، خدا هم تو را نمىپذيرد.
على بن يقطين بسيار ناراحت شد، از مدينه به كوفه برگشت و به سراغ آن شتربان رفت و درِ خانه او را كوبيد و صورت خود را روى خاك گذاشت و
به آن شتربان گفت: با پاى خود صورتم را لگدمال كن. شتربان قبول نمىكرد تا با اصرار او، صورت وزير كشور، كه به مسلمانى توهين كرده بود، زير لگد شتربان قرار گرفت و او مىگفت: «اللّهُمَ اشْهَدْ»، خدايا شاهد باش كه دارم، توهين خود را جبران مىكنم. سپس به مدينه برگشت و امام كاظم (عليهالسّلام) او را پذيرفت (1).
آرى، زائر خانه خدا بايد قبل از سفر حج از همه كسانى كه از او به نحوى ناراحت شدهاند، عذرخواهى كند و خودش هم از ديگران راضى باشد تا آمادگى مهمان رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) شدن را داشته باشد. بسيار بجاست كه زائر خانه خدا، قبل از سفر وصيت كند و خيال نكند كه وصيت، فال بد گرفتن و بدبين بودن و احساس خطر كردن است، بلكه وصيت، نشانه ياد مرگ بودن انسان است. وصيت راهى براى جبران كارهايى است كه انجام نداده است و نشانه دقت و حساب انسان و تداوم بخشيدن به اهداف عاليه انسانى است. ناگفته پيداست كه مراد از وصيت، تنها سفارشات مالى نيست بلكه هرگونه پند و سفارش و حكمت رانيز شامل مىشود. در روايات جايگاه وصيت هنگام خروج مسافر و در كتاب حج ذكر كردهاند و ما هم به آن اشاره مىكنيم (2).
قرآن يكى از صفات مؤمنان را در كنار توبه و عبادت، «سياحت» مىشمرد «السّائِحُونَ» كه مراد، سياحت و سفر براى جهاد، تعليم و تعلم،
هجرت و عبرت است (1).
در حديث مىخوانيم: «سافِرُوا تَصِحُّوا سافِرُوا تَغْنَمُوا». (2)
«مسافرت كنيد تا سالم باشيد و مسافرت كنيد تا به درآمد برسيد».
اسلام در باره سفرهاى جهتدار و رشد آورى كه وجدانها را بيدار و عقل را شكوفا مىكند، سفارشاتى دارد كه نمونههاى آن را در آيات مكرر «سيرُوا فِى الْارْضِ» (3)
قرآن مىيابيم.
در سفر، تعليم و تعلم و كسب تجربه و آشنائى با عادات و رسوم و فرهنگهاى ديگر و تفكر و چارهانديشىهاى امت در پيشگيرى حوادث و داد و ستد و سود بردن و سود رساندن و رفع اندوه و خستگى و رسيدن به يك سرى پاداشهاى الهى و رشد و تكامل معنوى و ... نهفته است. براى مسافر تسهيلاتى چون: «نصف شدن نماز»، «خوردن روزه» و «استجابت دعا» در نظر گرفته شده است (4). البته بايد در انتخاب سفر دقت شود كه از مسافرت ضررى بر دين و نماز وارد نشود.
اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) فرمود: «لا يَخْرُجُ الرَّجُلُ فى سَفَرٍ يَخَافُ مِنْهُ عَلى دينِهِ وَ صَلوتِهِ» (5).
«انسان به سفرى كه از آن بر دين و نمازش مىترسد، نرود».
تنها و بدون همراه سفر كردن، مورد لعنت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) قرار گرفته است (1). بايد قبل از آغاز سفر رفيق پيدا كرده (2)با همسفران خود، همفكرى و همكارى كند و از خود مخالفتى نشان ندهد مگر در مورد گناه (3)، و بسيار بجاست كه افراد خوش اخلاق را پيدا كند تا در طول راه مسألهاى پيش نيايد (4)، و بايد بدانيم در ميان دو همسفر، هر كس ملايمتر و رفيقتر است، اجر بيشترى دارد (5)و كسى كه از همسفرهاى كوچك و بزرگ و خوبان و بدان ناراحتىها را ديد و تحمل كرد و نگذاشت كار به گفتگوهاى تند منجر، خداوند متعال در قيامت به او، بر فرشتگاه مباهات مىكند (6). در سفارشات پيشوايان معصوم، آمده است كه مسافر هنگام خروج از منزل، دو ركعت نماز بخواند سپس خود و اهل و فرزند و مال و عافيت و دنيا و آخرت خود را به خدا بسپارد.
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه وآله) فرمود: هر كه چنين كند، خداوند حاجت او را خواهد داد (7).
در باره انتخاب منزل در سفر، لقمان به فرزندش مىفرمايد:
منطقهاى را كه سبزهزار و خوشمنظر و آرام و نرم است انتخاب كند (1).
1- انسان بايد دوستان خود را از سفرى كه در پيش دارد آگاه سازد و آنان نيز هنگام بازگشت به ديدنش آيند (2).
2- در سفر سعى كند كه همراهان و همسفران خود خدمت كند؛ زيرا پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «سَيِّدُ الْقَوْمِ خادِمُهُمْ فِى السَّفَرِ» (3)
. «بزرگ هر قومى، كسى است كه در مسافرت به ديگران خدمت كند».
3- پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در سفرى كه بنا بود غذا تهيه نمايند و هر يك از همسفران، كارى را به عهده گرفته بودند، شخصاً عهدهدار جمعآورى هيزم شد و هر چه خواستند، حضرت را از آن كار باز دارند، قبول نكرد و فرمود: «انَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ يَكْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ اذا كانَ مَعَ اصْحابِهِ انْ يَنْفَرِدَ مِنْ بَيْنِهِمْ» (4)
، خداوند دوست ندارد در ميان چند نفرى كه با هم هستند، يكى امتياز داشته و كنار باشد.
در حديث مىخوانيم: مسافرانى خدمت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) رسيدند و از همسفر خود كه دائماً مشغول ذكر و دعا بود، ستايش كردند.
رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) پرسيدند كارهاى او را چه كسى انجام داد؟
گفتند: ما.
پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «كلّكم خير منه» (1)
، همه شما كه در سفر كار مىكرديد از او كه به جاى كار، عبادت مىكرد، بهتر هستيد.
شخصى به امام صادق (عليهالسّلام) گفت: همين كه به مكه رسيديم، دوستانمان براى طواف حركت كردند و مرا براى نگهدارى اثاثيه، جا گذاشتند. امام فرمود: «انْتَ اعْظَمُهُمْ اجْراً» (2)
. اجر و پاداش تو از آنان بيشتر است.
شخصى مىگويد: ما، دو نفر همسفر بوديم كه وارد مدينه شديم، من مريض شدم ولى دوستم به من بىاعتنايى كرد و براى زيارت و نماز رفت و مرا تنها گذاشت. من از بد رفاقتى دوستم به پدرش شكايت كردم، اونيز ماجرا را به امام صادق (عليهالسّلام) خبر داد. امام (عليهالسّلام) پيام فرستاد كه «قُعُودُكَ عِنْدَهُ افْضَلُ مِنْ صَلوتكَ فِى الْمَسْجِدِ» (3)
، پرستارى و انس تو با مريض، از نمازى كه در مسجد پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) خواندى، بهتر است.
شخصى مىگويد: ما يك گروه بيست نفرى بوديم كه به حج
مىرفتيم، هر چند فرسخى كه براى استراحت توقف مىكرديم، گوسفندى از پول خودم خريده، ذبح مىكردم و كباب تهيه نموده، به همه دوستان مىدادم، ولى همين كه امام از ماجرا خبردار شد، اين عمل را تخطئه كرد و فرمود: چون ديگران از نظر مالى نمىتوانند مانند تو اين چنين پذيرائى كنند، قهراً در خود احساس ضعف و حقارت مىكنند و اين عمل، پيش از آنكه روح سخاوت تو را شكوفا كند، همراهانت را خوار مىسازد (1).
در روايات پيشوايان معصوم، مكرر سفارش شده است كه «رفيق سفر بايد از نظر مقام و مال هماهنگ تو باشد» و اگر او بيشتر از تو پول خرج كند و يا شخصيت و عنوان اجتماعىاش بيشتر باشد، قهراً تو به يك موجود تابع و طفيلى و نيمه اسير درمىآئى.
امام باقر (عليهالسّلام) مىفرمايد: «اذا صَحِبْتَ فَاصْحَبْ نَحْوَكَ وَ لا تَصْحَبْ مَنْ يَكْفيكَ فَانّ ذلِكَ مَذَلّةٌ لِلْمُؤْمِنِ» (2).
«با شخصى همانند خود دوستى كن و با كسانى كه مخارج تو را مىدهند، همراه نباش؛ زيرا كه در اين عمل، مؤمن خوار و طفيلى و اسيرگونه مىشود».
و در روايت ديگر امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «اصْحَبْ مِثْلَكَ»، «با شخصى مثل خودت همراه باش» (3).
در روايات سفر، آدابى بيان شده است؛ مانند «دعا» براى سفر، «صدقه» هنگام مسافرت، «سفارش به تقوا» هنگام خروج از منزل، «شوخى سالم» با همسفران، «مشورت» با آنان، «احترام بزرگترها»، و
«تسليم تصميمات دوستان» بودن جز در گناه، «همكارى و دلسوزى» و «بخشش و ايثار» و «بازگو نكردن رنجها» و مشكلات سفر پس از بازگشت، بدرقه و استقبال از مسافر، هديه آوردن مسافر، تعيين مسؤول و مدير در مسير راه، مراعات كردن حال كسانى كه مريض مىشوند، برداشتن وسائل لازم از قبيل لباس، اسلحه، سوزن، نخ، مسواك، ظرف آب و يك سرى ادويه و چاقو و سعى در رسيدن به منزل قبل از غروب و اينكه افراد در مسير راه، آن قدر از هم دور نشوند كه همديگر را نبينند و ...
كه از نقل روايات آنها صرف نظر مىكنيم (1).
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «دِرْهَمٌ فِى الْحَجِّ افْضَلُ مِنْ الْفَىْ الْفٍ فى ما سِوى ذلِكَ مِنْ سَبيلِاللّهِ» (2)
، مصرف يك درهم در راه حج، از دو ميليون درهم در غير حج بهتر است (گرچه مصرفهاى ديگر هم در راه خدا باشد).
از بعضى روايات استفاده مىشود كه در حج، لازم نيست از جهت مصرف خيلى دقيق باشيد، كمى ريخت و پاش مانعى ندارد. «يُبْغِضُ الْاسْرافَ الّا فِىالْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ» (3)
، چيزى كه در راه حج و جهاد صرف شود، در قيامت مورد سؤال قرار نمىگيرد (4).
امام سجاد (عليهالسّلام)، هنگام سفر حج بهترين نوع زاد و توشه را
امام سجاد (عليه السلام) فرمود: «مَنْ خَلَّفَ حاجاً فى اهْلِهِ وَ مالِهِ كانَ لَهُ كَاجْرِهِ» (3).
«كسى كه سرپرستى اولاد و اموال زائر خانه خدا را به عهده گيرد، (تا حاجى با خيال آرام در اين سفر مقدس، مراسم را انجام دهد) خداوند به او پاداش حج مرحمت مىفرمايد».
به سوى خانه خدا حركت مىكنيم، خانهاى كه امام حسن مجتبى (عليهالسّلام) بيست مرتيه پياده رفته است (4)، خانهاى كه امام سجاد (عليه السّلام) نيز رفته است (5)خانهاى كه به فرموده امام صادق (عليهالسّلام) در طول سال به فكر آماده شدن براى آن باشيد، براى اينكه مخارج حج براى شما سنگين نباشد هرگاه در طول سال درآمدى پيدا كرديد، مقدارى از آن را براى اين سفر پسانداز نماييد، زيرا ممكن است مخارج سنگين حج، شما را از رفتن به سوى آن دلسرد كند (6).
مىرويم تا نداى حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) را (كه به فرمان خداوند، بعد از اتمام ساختمان كعبه، با صداى بلند به زيارت آن دعوت كرد) پاسخ دهيم. حج، از خود گسستن و به خدا پيوستن است. مىرويم تا از خود بيرون رويم و سفر به سوى خدا كنيم (الْحَجُّ وِفادَةٌ الَى اللّهِ)، گويا از گناهان خود به سوى خدا فرار مىكنيم، زيرا در تفسير آيه: «فَفِرُّوا الَى اللّهِ» (1)
مىخوانيم: مراد از «فرار»، رفتن به حج است. مىرويم تا پاى خود را جاى پاى انبيا بگذاريم.
در روايات مىخوانيم: هنگام بيرون آمدن از خانه، همسر و فرزندان خود را به تقوا سفارش كنيد. اين سفرى است كه خود با پاى خود بيرون مىرويم و يادى است از زمانى كه ما را از خانه بيرون مىكنند و به خانه «قبر» مىبرند. حركت، آغاز شده است، گرچه ظاهر آن، حركت بدن است ولى در حقيقت حركت روح است زيراكه سفر، يك سفر معنوى است.
حج مىرويم؛ يعنى، قصد مىكنيم، زيرا كه «حج» به معناى «قصد» و آهنگ است، توجه به آن كه هدف ما بزرگداشت اوست (2).
قصد خانه خدا است، و در حقيقت مقصود، خدا است. رو به سوى «خانه او»؛ يعنى «خود او». نزديك خانه مىشويم تا نزديك او شويم، جسم ما
دور خانه او مىچرخد تا شايد روحمان، بر محور ذات او بگردد. به سوى
حج مىرويم ولى نه آنگونه كه سوى نماز يا روزه مىرويم. زيرا روكردن به نماز چند دقيقه است و روكردن به روزه چند ساعت، اما در اينجا براى مدت طولانى رو مىكنيم (1)، حج يك هجرت است، گذشتن از علاقههاست، پرواز معنوى و تمرين براى لقاءاللَّه است. در اينجا انسان همه را مىگذارد و به سوى خانه دوست مىرود ولى هنگام مردن همه را مىگذارد و به سوى خودِ دوست مىرود.
سفر حج، به سوى «بيتاللَّه» است و سفر مرگ، به سوى «لِقاءُاللَّه».
در سفر حج به سوى اولين خانه عبادت مىرود. (انَّ اوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ) (2).
به سوى اولين نقطه زمين كه از زير آب پيدا شد (3). به سوى جايى كه هر كه رفت، آمرزيده برگشت (4).
مىرود تا با خدا بيعت كند، تا با تاريخ وصلت كند، تا از گناه هجرت كند، تا از خود غفلت كند، تا با خدا آشتى كند، تا با مسلمانان جهان پيمان ببندد، و تا نسبت به پيامبر و اهلبيت اعلام ميثاق و مودت نمايد.
مىرود تا شيطان را رمى كند، همان شيطانى را كه آدم و
1) بحار ج 99 صفحه 18 «قالَ الصّادِقُ ع انَّ الْحَجَّ افْضَلُ مِنَالصَّلوةِ والصِّيامِ لَانَّ الْمُصَلى انَّما يَشْتَغِلُ عَن اهْلِهِ ساعَةً وَالصّائِمُ بَياضَ يَوْمٍ وَانَّ الْحاجَّ ... يُطيلُ غَيْبَتَهُ عَنْ اهْلِهِ ...»
2) سوره آل عمران آيه 96.
3) اشاره به مسأله دحوالارض كه اولين نقطهاى كه از زير زمين بيرون آمد، كعبه و كم كم قسمتهاى ديگر بود.
4) طبق روايات متعددى كه قبلًا به آنها اشاره شد.
ابراهيم (عليهمالسّلام)، رمى نمودند (1)تا بفهمد در هر زمان بايد شيطان رمى شود.
مىرود تا صحنههاى ايثار را لمس كند. تا از هوسها و تمايلات دور باشد.
راستى اگر سنگهاى كعبه از ياقوت سرخ و زمرّد سبز بود، همه به براى تماشاى زر و زيور آن مىرفتند، اگر منطقه خوش آب و هوا بود، عبادتگاه نبود، بلكه عشرتكده مىشد و اين خود بيانگر آن است كه عبادت با تجمل سازگار نيست، عبادت با هوس همراه نيست. قرب به خدا با خودبينى و خودخواهى و خودپرستى سازگار نمىباشد.
مىرود جائى كه حضرت موسى (عليهالسّلام) و اولياى خدا بارها پياده و گاهى پابرهنه مىرفتند (2).
مىرود به جايى كه امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: اگر بتوانى به جاى انواع غذاها، نان و نمك بخورى و پول حج را ذخيره نمايى، ارزش دارد (3).
و بالأخره مىرود تا مىرسد به ميقات ... حج، پاسخ به دعوتنامه خدا و دعوت و نداى ابراهيم است.
يا رب، تو خواندى، آمديم دل را ستاندى، آمديم
عشق و ولاى كعبه را بر دل نشاندى، آمديم
يا رب زايران آمديم با چشم گريان آمديم
يا رب ندايت را زجان لبيك گويان آمديم
جان را رسانديم، آمديم در خود نمانديم، آمديم
دل را ز هر وابستگى يكجا تكانديم، آمديم (1)
1) شعر از: جواد محدّثى.
به اين شوقى كه من در كعبه مقصود، رو دارم دلى از سنگ مىبايد كه گردد سنگ راه من
هنوز فرسخها به مكه باقى مانده است كه به زائران خانه خدا مىگويند: پياده شويد و لباسهاى خود را از تن بيرون كنيد. اينجا «ميقات» است از اينجا ديگر با آن قالب قبلى نبايد عبور كرد و اگر نمودى و عبور كردى، بايد برگردى، بايد قالب خود را عوض كنى تا شايد قلب تو عوض شود. همه لباسهاى كوچك و بزرگ و حتى كفش و كلاهت را بيرون كن.
به حضرت موسى (عليهالسّلام) گفته شد: «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ انَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً» (1).
اى موسى! تو در وادى قدس قرار گرفتهاى، پس كفش خود را
1) سوره طه آيه 12.
بيرون كن»، ولى اينجا هنوز به وادى قدس نرسيده و هنوز فرسخها تا مكه راه مانده است، بايد همه چيز خود را كنار گذاريم. وادى قدس اينجا «مكه» است كه فرسخها قبل از رسيدن بايد از پوست قبلى بيرون آييم.
قصد و نيّت كن، از غفلت بيرون بيا، لباس احرام بپوش، لباس سفيد، ندوخته، پاك و از مال حلال و بگو خدايا آمدم: «لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ».
تا انسان به حج نرود و به معانى و رفتار امامان در ميقات توجه نكند و تا خداوند لطف خود را شامل حالمان نگرداند، روح كار، عمق و رمز اين اعمال كشف نمىشود، لباس احرام يعنى لباسى كه در آن بسيارى از چيزها را بر خود حرام مىكنيم، همانگونه كه به جمله «اللَّه اكبر»، تمام اعمالى را كه سبب بطلان نماز است بر خود حرام مىنماييم. لباس احرام لباس وحدت است چون همه مردم از هر نژاد و هر زبانى كه باشند، همشكل و همرنگ مىشوند. آرى كسى كه مىخواهد وارد حريم حَرَم شود، بايد مُحِرم شود (1)، همانگونه كه در مسأله انتظار امام زمان مىگوييم، كسى كه در انتظار مصلح است، خود بايد صالح باشد.
لباس احرام، احترام به حَرَم است.
لباس احرام، رمز دورى از لهو و لعب و زر وزيور است (2).
1) قالَ النَّبِىُّ ص وَجَبَ الْاحْرامُ لِعِلَّة الْحَرَم. وسائل ج 9 صفحه 3.
2) قالَ الرِّضا عليهالسّلام: انَّما يَأمُرُوا بِالاحْرامِ لِيَخْشَعُوا قَبْلَ دُخُولِهِمْ حَرَمَ اللّهِ ... وَلِئلّايَلْهُوا وَيَشْتَغلُوا بِشَىء مِنْ امُورِ الدُّنْيا وَ زينَتِها وَ لَذّاتِها وَ يَكُونُوا جادّينَ فيماهُمْ فيهِ قاصِدينَ ... مَعَ ما فيهِ مِنَ التَّعْظيمِ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ التَّذَلُّل لَانْفُسِهِمْ عِنْدَ قَصْدِهِمْ الَى اللّهِ وَ وِفادَتِهِمْ الَيْهِ راجِياًثَوابَهُ راهِبينَ مِنْ عِقابِهِ ... وسائل جلد 9 صفحه 3.
لباس احرام، لباس خشوع است (1).
لباس احرام، حركت به سوى كعبه را تشديد مىكند و شوق ديدار را مىافزايد و گويا انسان از اين به بعد احساس جدّى بودن مىكند.
خودش را در مدار وارد مىيابد. (2)
لباس احرام، لباس تعظيم در برابر خدا است (3).
لباس احرام، به ما مىگويد: از اين به بعد ديگر عوض شدهايد، دنيا را كنار زدهايد، مرگ و معاد و آخرت و حضور در برابر خدا را بايد ببينيد.
ورود در لباس احرام براى حاجى يك موفقيت است.
بعد از پوشيدن اين لباس، حتى اگر بميرد، آمرزيده است (4).
لباس بپوش و لبيك بگو و هرگاه در مسير راه تا مكه، قافلههائى را ديدى، لبيك گفتن را فرياد كن! تكرار لبيك؛ يعنى، متوجه هستم كه چه مىگويم، با اختيار و آگاهانه مىگويم، با صداى بلند مىگويم عاشقانه مىگويم، در كنار «لبيك»، «لاشريك لك» مىگويم، يعنى؛ كسى كه به خدا لبيك گفت، ديگر نبايد به طاغوتها، به ابليسها، هوسها، و تمام بتهاى ديروز و امروز لبيك بگويد. «لا شَريكَ لكَ لَبَّيْكَ».
بايد اين شعار را درست بخوانى، بايد از قبل تمرين كنى، چون اين اول پيمان و قرارداد و تعهد است، قولنامه است و در قولنامه بايد چشمت را بازكنى.
در روايات مىخوانيم كه امام صادق (عليهالسّلام) همين كه لباس
احرام پوشيد و خواست بگويد: لبيك، از گريه صدا در گلوى مباركش حبس شد، هر چه كرد، نتوانست تلبيه بگويد، رهبر يكى از فرقههاى اهل سنّت رو به آن حضرت گفت: چرا معطلى؟! امام فرمود: مىترسم، بگويم (لبيك)، خدايا! آمدم ولى جواب آيد كه من آمدن تو را قبول ندارم!
به طواف كعبه رفتم، به حرم رهم ندادند كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى؟
بارها در گرفتاريها با خدا عهد بستى كه عوض مىشوم، از اين به بعد خود را اصلاح مىكنم و در راه صحيح قرار مىگيرم، ولى همينكه از پل گذشتى، عهد را شكستى، در اينجا ديگر مواظب باش، با توجه بگو:
«لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ» با نگاهى بر خود سئوال كن: همسر و فرزند كجاست؟
خانه و مال و مركب كجاست؟ آنچه جمع كردم، گذاشتم و الآن با دست خالى رو به خانه دوست مىروم.
مىروم تا به كعبه بگويم: شاهد باشد در تمام عمرم حتى يك نماز با توجه نخواندم.
مىروم تا فداكارىهاى ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسّلام) و محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) را ببينم و از كوتاهى خود شرمنده شوم.
مىروم، روى كوه صفا، بىصفائى خود را نظاره كنم. لباس احرام پوشيدهام و لبيك گفتهام و مىروم. در مسير مكه ميقاتها مختلف است؛ يعنى محل ورود به مدار باز است، در مدار خدا قرار گرفتن، روزنه تنگى ندارد، راه بسته نيست، از هر طرف مىتوان خود را در مدار خدا قرار داد ولى هدفها، رنگها، عبارتها، نيّتها، عملها، لباسها، قلبها و قالبها، بايد يكى باشد.
باز بودن مدار و متعدد بودن درهاى ورودى و ميقاتها، طبق انتخاب شخص رسولاللَّه است (1).
جالب آنكه، فقط در ميقات است كه بايد لباسها را عوض كرد و متوجه هدفها بود و لبيك گفت، نه قبل از آن و نه بعد از آن. سزاوار است، قبل از آنكه به ميقات برسيد، خود را نظيف نمائيد. ناخن و موهاى زائد بدن را دور كنيد (2)و اگر بتوانيد، غسل كنيد تا هنگام لبيك گفتن پاك باشيد (3). يادمان نرود، در همين ميقات است كه به افرادى كه با مال حرام به مكه آمدهاند، ندا مىرسد: «لا لَبَّيْكَ»، من آمدن ترا قبول ندارم (4).
زائران خانه خدا، در ميقات، لباس را عوض كرده، كم كم به سوى مكه حركت مىكنند، به حرم مىرسند به منطقهاى كه علامتگذارى شده است. هر چه نزديكتر مىشوند، هيجان و شور و نشاط بيشتر مىشود تا وارد مكه مىشوند. خانهاى براى همه مردم (سَواء الْعاكِفُ فيهِ وَالْبادِ) (5)
، افراد مقيم و مسافر در بهرهبردارى از مكه يكسانند. حضرت على (عليهالسّلام) در نامهاى به نماينده خود در مكه (6)مىنويسد:
به اهل مكه دستور بده كه از مسافران پولى نگيرند (1)و لذا در صدر اسلام، درب خانههاى مكه به روى همه باز بود و معاويه، اول كسى بود كه درب خانه خود را به روى حجاج بست.
در اين حريم، هيچكس حق ندارد به عنوان متولى خانه خدا يا عناوين ديگر، كمترين مزاحمتى براى زائران خانه خدا فراهم كند و يا آن را به يك پايگاه اختصاصى براى تبليغات و برنامههاى خود تبديل نمايد. (2)
مكه از نظر جغرافيائى، شهرى است كوهستانى با هواى داغ، حدود 330 متر از سطح دريا ارتفاع دارد و حدود چهارصد هزار نفر ساكن دائمى آنجا هستند، بنيانگذار اين شهر حضرت ابراهيم و سابقه تاريخى آن بسيار است؛ زيرا حتى قبل از اسلام يكى از مراكز تجارى بوده است (3)ولى ما مكه را جغرافيا نمىدانيم، تاريخ مىدانيم. ماده نمىدانيم، معنا مىدانيم.
مكه زادگاه پيامبر اسلام (صلّىاللَّه عليه و آله) است، مكه شكنجهگاه مسلمانان صدر اسلام است، مكه فرودگاه جبرئيل و مركز وحى است، مكه شمعى است كه پروانههاى آن از سراسر جهان گِردش جمع مىشوند، مكه يادگار ايثارهاى ابراهيم (عليهالسّلام) و هاجر است، مكه شهر خدا است، مكه، تاريخى است كه بصورت جغرافيا ظاهر شده
است. مكه سير تاريخى پراهميتى در تكوين و تشريع اديان الهى دارد لذا مناسب است قدرى در موقعيت جغرافيائى آن تأمل كنيم:
زائران خانه خدا، با رسيدن به مكه، بازهم احساس مىكنند كه گمشدهاى دارند. گمشده آنان مسجدالحرام و كعبه است. امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: چون ورود مشركان به آن مسجد طبق آيه قرآن حرام است، آن را مسجدالحرام ناميداند (1). مسجدى كه نماز فرادى در آن از نماز جماعت در خانه، بهتر است (2)، مسجدى كه انجام يك نماز واجب در آن، سبب آبرو و قبول شدن تمام نمازهاى انسان در طول عمر اوست (3).
در قرآن مىخوانيم: «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِالْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اليمٍ» (4)
، كسى كه بنا داشته باشد در مسجدالحرام ظلمى كند از عذاب دردناك به او مىچشانيم.
امام صادق (عليهالسّلام) در ذيل اين آيه فرمود: «اراده ظلم در مسجدالحرام به اين است كه انسان در آنجا عبادت غير خدا كند و يا حكومت و توليت غيرصالحان را بر آن بپذيرد» (5).
مسجدى كه جز افراد با تقوا، حق توليت آن راندارند (6). مسجدى
كه مبدأ معراج پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بوده است. (1)مسجدى كه براى توفيق تعمير آن، افتخارها مىكردند. (2)مسجدى كه هيچ كدورت و ناراحتى نمىتواند دليل بازداشتن مردم از ورود به آن شود. (3)مسجدى كه در روى كره زمين هيچ نمازى به اندازه نماز در آن فضيلت ندارد. (4)مسجدى كه صدها پيامبر بزرگ الهى در آن نماز گزاردهاند. مسجدى كه نماز جماعت در آن، در صفهائى با عظمت برگزار مىشود، و قبله آن دقيق است و شكوه آن قابل توصيف نيست. مسجدى كه پر از خاطرههاى تاريخى است، مسجدى كه از همه نژادها و زبانها و مليتها و از همه مناطق جهان با صدها امتياز و اختلاف در يك صف حضور پيدا مىكنند، اولين نماز جماعت در اين مسجد با شركت امام جماعتى چون شخص پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) و مردى همانند على بن ابيطالب (عليهالسّلام)، و بانوئى همچون خديجه (عليهاالسّلام) برگزار شد و اكنون نماز جماعت آن ميليونى است كه خود بهترين مظهر قدرت و اراده و امداد الهى است.
هنگام ورد به مسجدالحرام، كفش خود را بيرون آور، با آرامش و وقار و خشوع وارد شو، در كنار درب مسجد كمى توقف كن و بر پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) و اهلبيت او كه بنيانگذاران شخصيت مكتبى تو هستند و بر ابراهيم كه بنيانگذار شهر و مسجد و كعبه بوده است، صلوات و
سلام نثار كن و اظهار ادب نما.
سپس دستهاى خود را بلند كن و از خداوند بخواه كه گناهان تو را ببخشد و توبه تو را بپذيرد (1)حيف است، خانهاى كه ابراهيم (عليهالسّلام) و اسماعيل (عليهالسّلام) به فرمان خدا براى امثال ما پاك كردهاند (طَهِّرابَيْتِىَ)، اكنون من و تو با آلودگى به گناهان وارد آن شويم. به خانه پاك بايد پاكان وارد شوند. هنگام ورود، خدا را شكر كن كه توفيق زيارت كعبه را به تو داد و بر در مسجدالحرام بايست و بگو:
خدايا! من بنده تو هستم و اينجا شهر تو است و اين خانه تو. پس، مهمان تو هستم، براى برخوردارى از لطف تو، آمدهام، خدايا! هر مهمانى بر صاحب خانه حقى دارد و تو بهترين ميزبانها و زيارت شوندگانى، خداوندا! نخستين چيزى كه از تو مىخواهم اين است كه از دوزخ رهايم كنى (2). سزاوار است، هنگام ورود به مسجدالحرام، از درى وارد شوى كه بت هُبَل در زير آن نصب شده است؛ يعنى تا بتها را زير پا نگذارى به كعبه توحيد، نمىرسى.
به كعبه نزديك مىشويم، بايد كم كم طواف كنيم، بايد پروانه شويم. در شهرها متفرق بوديم در مكه به هم پيوستيم در مسجدالحرام جمع شديم در كنار كعبه، بايد فشرده شويم، قطرهاى بوديم به دريا
پيوستيم، به جائى رسيديم كه سبب مباهات شديم (1)ولى بايد اين طواف، نقطه شروع و پايانى داشته باشد.
نقطهاى روشن و طبيعى و ديدنى و مقدس و ساده و آن حجرالاسود است «2» كه در حديث مىخوانيم:
«حَجَرُ الْاسْوَدِ يَمينُ اللّهِ فى ارْضِهِ» (2)
3- وسائل جلد 9 صفحه 406.
، اين سنگ، دست خدا در زمين است و دست گذاردن و بوسيدن آن به منزله بيعت و دست دادن با خدا است. البته دست گذاردن بر حجرالأسود براى تبرك خوب است، به شرط آنكه سبب آزار و فشار سنگين بر مردم نباشد. امام صادق (عليهالسّلام) را ديدند كه بطور طبيعى طواف مىكند و در مسير خود نزديك حجرالأسود نمىرود. از او پرسيدند: پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به سنگ دست مىماليد، شما چرا اين كار رانمىكنيد؟
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «يُفَرَّجُ لَهُ وَانَا لا يُفَرَّجُ لى» براى پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) راه را باز مىكردند و بدون دردسر
1) قالَ النَّبِىُّ صلّى اللَّه عليه و آله: انَّ اللّهَ يُباهى بِالطّائفينِ. مستدرك جلد 2 صفحه 147.
2) سنگ سياهى است كمى از صورت انسان بزرگتر، كه مىگويند: اول سفيد بوده و به خاطر تماس دست مشركان در جاهليت سياه شده است و روايات متعددى در باره اين سنگ آمده است، از جمله اين سنگ اول فرشتهاى بوده كه به صورت جماد در زمين قرار گرفته همانگونه كه عصاى حضرت موسى عليهالسّلام اول جماد بود كه بعد به صورت اژدها درآمد و اين سنگ در قيامت در قالب شاهد بر پيمان مردم ظاهر خواهد شد و اين سنگ، شاهد اقرار مردم به يگانگى خدا است و لذا حجاج همين كه در طواف به آن مىرسند، مىگويند: «امانَتى ادَّيْتُها» يعنى آگاه باش كه من بر پيمان توحيدى خود هستم. وسائل جلد 9 صفحه 403.
مىتوانست سنگ رالمس كند ولى چون اين كار براى من نمىشود لذا از اين عمل، صرفنظر مىكنم تا مردم آزار نبينند (1).
طواف دور خانه خدا، معنا دارد، يعنى، نبايد دور شرق و غرب بگرديم، فقط بايد دور كعبه گشت كه محور طواف و سمبل توحيد است، خانه خدا ثابت است ولى ما متحركيم، همانگونه كه خداوند، محور وجود است و عالم بر گرد اراده و مشيت او طواف مىكنند، ما بيرون از مطاف، فرديم و از مدار خارج و تماشاگر، ولى در طواف جمع مىشويم، حركت مىكنيم، يكنواخت، منظم و با هم. در طواف بزرگ و كوچك، جلو و عقب و درجهبندى مطرح نيست. هدف توجه يافتن دلها به خداى يگانه و خشوعِ قلب در پيشگاه عظمت اوست. طواف كعبه، فلشى است كه ما را به آن «جهت» سوق مىدهد.
كعبه يك سنگ نشانى است كه ره گم نشود حاجى، احرام دگر بند، ببين يار كجاست
گاهى فكر مىكنيم كه دور خانه مىگرديم، ولى فرزند و مولود كعبه را ها كردهايم. كودك را كنار گذاشتهايم، ولى دور گهوارهاش مىچرخيم.
مگر خداوند، تولد حضرت على (عليهالسّلام) را در كعبه قرار نداد؟ و مگر رمز تولد على (عليهالسّلام) در اين خانهاى كه مردم جهان گردش مىچرخند، اين نيست كه به رهبرى معصوم توجه داشته باشيم؟!
در كنار كعبه، نيم دايرهاى است به نام «حجر اسماعيل» (عليهالسّلام) كه در آنجا، قبر هاجر و حضرت اسماعيل (عليهماالسّلام) و جمعى از انبيا است.
كسى كه طواف مىكند، بايد قسمت حجر را هم، مانند كعبه طواف
1) مستدرك جلد 2، صفحه 148.
كند. آرى زن جوانى كه به خاطر خدا، در بيابانهاى مكه، تنها ماند و فرزندى كه به پدرش مىگويد: «يا ابَتِ افْعَلْ ما تُؤمَرُ» (1)
، اى پدر اگر مأمور شدهاى كه مرا ذبح كنى، معطل نشو من تسليم فرمان خدا هستم. قبر اين مادر مهاجر و فرزند مطيع، بايد مثل كعبه باشد و از تمام جهان بيايند و دور قبر او بچرخند و بدانند كه خداوند شكور است و پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند. اگر حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) از خانه عموى بت تراش خود، فرار مىكند در عوض بانى كعبه مىشود و اگر اسماعيل (عليهالسّلام) تسليم فرمان خدا مىشود، خداوند هم براى هميشه، همه را پروانه او مىكند و اين است معناى آيه: «اذْكُرُونى اذْكُرْكُمْ» (2)
، شما ياد من باشيد، من هم شما را فراموش نمىكنم.
1- در طواف، طورى حركت مىكنيم كه كعبه در سمت چپ باشد.
فلسفه آن را نمىدانم، اما شايد اين نوع حركت رمز آن است كه قلب انسان در سمت چپ است و انسان طرف قلب خود را سوى كعبه قرار مىدهد.
2- در طواف مىبينيم كه قبر حضرت اسماعيل (عليهالسّلام) و هاجر (عليهاالسّلام) پاى كعبه است، شايد اين خود درسى باشد كه بانى هر كارى بايد پاى كار خود مقاومت كند و حتى در پاى كارش، تمام عمر را بدهد و همانجا بميرد و راستى اگر قبر مطهر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و
آله) كه بانى و مؤسس مسجدالنبى است در كنار مسجد نبود، اين همه رونق نداشت.
3- طواف را از گوشهاى شروع مىكنيم كه چاه زمزم است (مقابل حجرالأسود) و درست در همين گوشه به پايان مىرسانيم. آيا نكتهاى در روياروئى چاه زمزم با حجرالأسود وجود دارد؟ نمىدانم، شايد رمز اين باشد كه در هر حركتى نياز به قدرت، توان و استمداد از منابع حياتى و روحبخش است، انسان بايد آبى بنوشد تا بتواند طواف كند و يا در پايان طواف، صاحب خانه با آب زمزم كه دواى هر دردى است از مهمانان خود پذيرائى مىكند. در مسجدالحرام، تلاش و حركت و طواف مطرح است و اين بدون آب امكان ندارد. آرى ماديات دوشادوش معنويات است.
4- هفت دور مىگرديم، غير از طواف خانه خدا كه هفت دور است، تعداد ريگهاى رمى نيز هفت است. در عدد هفت چه مطلبى است ما نمىدانيم ولى مىدانيم كه آسمانها، هفتگانه هستند، زمين هم هفتگانه است، سعى صفا و مروه هم هفت بار است.
در حال طواف، انسان در هالهاى از معنويت و در شعاع عظمت الهى قرار مىگيرد. هر آيه و دعا و ذكرى را مىتواند، بخواند. در طواف بايد با اراده و اختيار بروى، اگر ترا ببرند، طواف باطل است پس هم براى خدا و هم شانه به شانه خلق و هم منظم و هم در جمع و در يك جمله (به اراده خود، با مردم و براى خدا) بايد طواف كنى.
«وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ ابْراهيمَ مُصَلّىً» (1).
بعد از آنكه هفت دور تمام شد، از همان نقطهاى كه وارد شدى؛ يعنى، همان گوشهاى كه حجرالأسود است، خارج شو. ورود ما به اين جهان و خروج ما از اين جهان، طبق دستور و اراده خداست اما حركت ما، در اين جهان طبق اراده خدادادى خود ماست، در ورود و خروج حق انتخاب نداريم اما در حركت و نحوه آن، حق انتخاب داريم.
گرچه طواف دور خانه خدا هم به منزله نماز است ولى كافى نيست، بايد بعد از طواف، نماز هم بخوانى تا مُهر تأييدى بر آن طواف باشد. دو ركعت نماز طواف، آن هم در پشت مقام ابراهيم (عليهالسّلام)، جايى كه سنگى وجود دارد كه حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) روى آن ايستاد و كعبه را ساخت. آرى امامت در اسلام به قدرى مهم است كه سنگى هم كه زير پاى امام بوده بايد در نماز، جلوى ما قرار بگيرد و ما پشت آن سنگ نماز بخوانيم. در طواف هم حق نداريم از فاصله ميان كعبه و آن مقام دورتر برويم، حركت ما بايد ميان كعبه و مقام باشد؛ يعنى، ميان توحيد و امامت، بندگى خدا و رهبرى معصوم. و نماز پشت مقام ابراهيم (عليهالسّلام) يعنى اى حاجى تو قائم مقام ابراهيم (عليهالسّلام) شدهاى.
1) جايگاه نماز طواف را مقام ابراهيم قرار دهيد. سوره بقره آيه 125.
در مواردى از حج، به مسأله رهبرى اشاره شده است. در روايات مىخوانيم، اگر انسان عمر نوح (عليهالسّلام) داشته باشد و تمام عمر خود را ميان كعبه و مقام روزها، روزه بگيرد و شبها تا صبح نماز بخواند ولى در خط فكرى- سياسى رهبرى، حق را نپذيرد، ارزشى ندارد (1).
و ارزش حج و تماميّت آن وابسته به ملاقات امام و اعلام آمادگى و خدمت و گرفتن رهنمودهاى اوست (2).
اساساً ارزش مكه و كعبه به خاطر رهبر است. «لا اقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ انْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» (3).
سوگند به مكه، ليكن به شرط آنكه تو (اى پيامبرصلّى اللَّه عليه و آله) در آن باشى. مكه بدون پيامبر، شهر بتپرستان و كعبه بدون رهبر بتخانه مىشود و كارش به جائى مىرسد كه كليددار كعبه (ابوغبتان)، سرقفلى توليت كعبه را در شبنشينى مستانه طائف، به دو مشك شراب مىفروشد و سرپرستى كعبه بين مستان با بهاى شراب و حضور ديگر سرمستان طائف، خريد و فروش مىشود (4).
مىدانيم كه گروهى فيل سوار از سپاه ابرهه به قصد خراب كردن
كعبه، وارد مكه شدند ولى خداوند توسط پرندگانى به نام «ابابيل» با سنگريزههائى كه بر سر آن لشكر فرو ريختند، آنان را ذره ذره نموده، كعبه را حفظ كرد (ماجرا در سوره فيل آمده است)، اما وقتى كه يكى از مخالفان مقام امامت، به نام «ابن زبير» كه به كعبه پناهنده شده بود، حكومت وقت به دست كثيف حَجّاج بن يوسف، كعبه را به منجنيق بست و آن را خراب كرد و خداوند براى حفظ كعبه، ابابيل نفرستاد، چون كعبهاى كه پناهگاه ضد امام شود، خراب مىشود و قهر خدا نازل نمىشود.
آرى، مخالف مقام امام اگر به كعبه هم پناهنده شود، كعبه (بدون نزول ابابيل) خراب مىشود زيرا ارزش اصلى با مقام رهبرى است (1)و براى مخالف امام هيچ جائى نبايد محل امن باشد.
ارزش كعبه چنان است كه نگاه كردن به آن عبادت است، بنيانگذارش ابراهيم (عليهالسّلام)، كارگرش اسماعيل (عليهالسّلام) و پروانههاى آن گلزار توحيد، انبيا و اوليا و مؤمنان هستند. امّا مقام امامت به قدرى مهم است كه همين نقطه حساس در روى زمين، بايد زداگاه و گهواره امام شود و ديوار آن به خاطر مادر امام، شكافته شود و حضرت على (عليهالسّلام) در آن متولد گردد. ارزش هر چيزى به پايهها و اركان آن است. امامان در زيارت جامعه «ارْكانُ الْبِلادِ» معرفى شدهاند. ركن كعبه، امام است، ركن مكه امام است، ركن عالم موجود، حضرت مهدى (عجلاللَّه تعالى فرجهالشريف) است (2). اگر امام معصوم نباشد،
زمين اهلش را فرو مىبرد. در مكه و اعمال حج، هر سال حضرت مهدى (عج) حضور دارد (1)و نقش خود را ايفا مىفرمايد.
امام سجاد (عليهالسّلام) بالاى منبر مسجد شام در حضور يزيد در معرفى خود و محكوم كردن جنايات بنىاميه، خطبهاى خواند و در آن فرمود: «انَا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِنى انَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ صَفا» (2)
، من فرزند مكه هستم، والى خانه توحيد، رهبر موحدان، بايد رهبران موحد باشند، من فرزند مِنى هستم، خون عزيزانمان را در راه توحيد مىدهيم و ابراهيموار، عيد مىگيريم. من فرزند زمزم هستم، آبى كه براى هر دردى دواست. ما براى هر مشكلى راه حلى داريم، چشمهجوشان معنويّتيم. من فرزند صفا هستم، در ما رجس و گناهى نبوده و نخواهد بود. حَرَم بدون امام، حُرمت ندارد.
در عرفاتى كه امام نباشد، معرفتى نيست، در مشعرى كه امام نباشد، شعورى نيست، در منى اگر امام نباشد، شيطان واقعى رمى نمىشود و اگر كنار آب زمزم، امام نباشد، نشانه حيات واقعى نيست بلكه سراب است.
گرچه حيات هر زندهاى وابسته به آب است (مِنَ الْماء كُلُّ شَىء حَىٍّ) ولى حيات انسانى و معنوى، رهبرى امام است (دَعاكُمْ لِمايُحْييكُمْ) پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) شما را براى حيات واقعى و انسانى مىخواند.
اساساً حج، تابلوئى گويا و دورنمائى فشرده از برنامههاى اسلام است كه در آن ايمان، هجرت، انفاق، امساك، نماز، عبادت، خون، رمى، نظافت، وحدت، معاد، امامت و توحيد نهفته است. همانگونه كه اگر امامت نباشد، تمام زحمات و تبليغات پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)
بىاثر مىشود (وَانْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ)؛ يعنى، اگر پيام رهبرى امام را به مردم نرسانى، رسالت خدا را انجام ندادهاى و زحمات بيست و سه ساله تو، در معرض نابودى است. اگر در اين سيماى فشرده اسلام، (اعمال حج) مسأله امامت و رهبرى امت اسلامى، مورد توجه قرار نگيرد، اعمال حجاج بىاثر است، مگر نمىبينيد كه نمازهاى ميليونى ما در مسجدالحرام بىاثر است و جلوى فحشا و منكر را نمىگيرد و مسلمين را از ذلت سلطه ابرقدرتها نمىرهاند، اگر با اين همه نيرو، از دشمنان كوچكى مثل اسرائيل ضربه مىخوريم به خاطر آن است كه در حج، مسأله رهبرى حق، مورد غفلت قرار گرفته است. حج بدون امام، اين ذلتها توسرى خوردنها و اسارتها را نسبت به شرق و غرب در پى دارد.
اكنون كه به «نقش امام در حج» اشارهاى شد، ديگر جاى سؤال نيست كه چرا در طواف نبايد از مقام ابراهيم (عليهالسّلام) دورتر رفت؟ و چرا نماز طواف را پشت سر مقام ابراهيم (عليهالسّلام) مىخوانيم؟ اينها همه رمز است و به ما مىآموزد كه در عبادت و طواف خانه خدا هم، مراعات مقام رهبر آسمانى را بكن. در نماز هم جلوتر از مقام ابراهيم (عليهالسّلام) نايست، نه تنها در مكه، بلكه در حرم امامان هم به ما دستور دادهاند كه هنگام نماز جلوى قبر مطهر امام نايستيم، اين ادبى است كه اسلام به ما مىآموزد.
دو ركعت نماز طواف پشت مقام حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) مىخوانيم و اين سومين عمل از اعمال عمره تمتع براى زائران خانه خدا است. اول در ميقات لباس احرام پوشيديم و لبيك گفتيم بعد به مكه آمديم و طواف كرديم و حالا نماز طواف خوانديم.
امام صادق (عليهالسّلام) بعد از نماز طواف سر به سجده نهاد و چنان مناجاتى كرد كه بعد از سجده ديدند آنقدر گريه كرده است كه گويا صورت مباركش در آب فرور رفته است (1).
«صفا» به معناى سنگ محكم و صافى است كه با خاك و شن آميخته نباشد.
«مروه» به معناى سنگ محكم و خشن است.
صفا و مروه نام دو كوه است كه با فاصله حدود 420 متر در برابر هم قرار گرفتهاند و امروز، اين فاصله به صورت يك خيابان سرپوشيده، درآمده است. حاجى بعد از احرام در ميقات و طواف، دور كعبه و نماز پشت مقام ابراهيم (عليهالسّلام)، بايد به چهارمين كار خود كه سعى صفا و مروه و رفت و آمد ميان اين دو كوه است، بپردازد. بدين صورت: اول از صفا شروع كند تا مروه، بعد از مروه تا صفا و اين عمل را هفت مرتبه انجام دهد، قرآن مىفرمايد:
«انَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِاللّهِ» (2).
«صفا و مروه از علاماتى است كه انسان را ياد خدا مىاندازد».
براى روشن شدن داستان، به ريشه تاريخى آن اشاره مىكنيم:
حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) تا ايام پيرى، بچهدار نشد. بعد از دعاهاى زياد (3)، خداوند از طريق كنيزش هاجر، به او پسرى به نام
اسماعيل عطا فرمود. ساره، همسر اولش از اين ماجرا ناراحت شد.
حضرت ابراهيم (عليهالسّلام)، اين مادر و كودك را به فرمان خدا در ميان كوههاى داغ و بيابان خشك و بىآب مكه گذاشت و گفت: «خدايا! من ذريهام را در اين بيابان مىگذارم تا نماز برپا نمايند» (1)سپس از مكه بيرون رفت غذا و آب مادر و كودك، تمام شد. كمكم شير مادر هم خشك گرديد، كودك نوزاد، دست و پا مىزد، مادر، سراسيمه روى كوه صفا آمد، آبى نديد، به سوى كوه مروه رفت، خبرى نشد، دوباره به سراغ صفا آمد تا شايد از پرندهاى يا درختى خبر آبى بگيرد، ولى چيزى نيافت و اين عمل را هفت بار تكرار كرد. ولى در پايان كار، ديد از زير انگشتان كودك آبى مىجوشد! «آب زمزم» (2).
آرى، خداوند لطف مىكند، اما بعد از سعى. ما بايد سعى خود را بكنيم تا خداوند از راههاى گوناگون ما را مورد عنايت و لطف خويش قرار دهد. مادر، در دور دست، انتظار آب داشت ولى خداوند آن را زير انگشت كودك قرار داد.
در حديث مىخوانيم كه آب زمزم بهترين آب است (3)و خداوند آن را دواى دردها قرار داده است- و زمانى كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در مدينه بود، دوستان او آب زمزم را از مكه به عنوان هديه مىآوردند و پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) با روى باز قبول مىفرمود (4).
امروزه، هر حاجى بايد هفت مرتبه، ميان دو كوه راه برود، از صفا شروع
كند و در مروه پايان دهد.
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: در زمين منطقهاى مهمتر از زمين ميان صفا و مروه نيست؛ زيرا هر متكبرى در آنجا ذليل مىشود (1).
افرادى كه در شرائط عادى، حاضر نيستند ميان جمع باشند، در آنجا سر و پا برهنه، كفن پوشيده، ميان جمعيت، گاهى تند و گاهى كند، بايد بروند و بدوند.
امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) روى كوه صفا، زياد مىماند به قدرى كه بتوان سوره بقره را آرام تلاوت نمود (2). كوه صفا زمانى منبر پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بود و حضرت از آنجا مردم را به توحيد دعوت مىكرد ولى كسى گوش نمىداد- كوه صفا زمانى مركز بتپرستى بود ولى در اثر رنجها و تبليغات رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، همه درهم فرو ريخت-.
امام باقر (عليهالسّلام) فرمود: هيچ انسان خوب يا بدى روى اين كوهها نمىرود، جز آنكه مورد لطف قرار مىگيرد و دعاهايش مستجاب مىشود، ليكن دعاى نيكوكاران در آخرت و دعاى فاجران در دنيا (3).
نوشتن من و خواندن شما، هرگز نمىتواند، بازگو كننده روح آن اعمال باشد. خداوند انشاءاللَّه معرفت و شناخت و اخلاص و حالى مرحمت كند و همه آرزومندان را نصيب فرمايد، برويم و به ياد آوريم كه در اينجا چه اولياء خدايى سعى كردهاند و چگونه خداوند خاطرات يك كنيز را براى هميشه زنده نگاه مىدارد، چرا كه براى نشر توحيد و براى
اقامه نماز، زن و كودك تنهايى، رنجها كشيدند و اين چنين مورد توجه قرار گرفتند.
همين كه سعى در صفا و مروه تمام شد، بايد «تقصير» كنيم؛ يعنى، كمى از موى سر و صورت يا ناخن را كوتاه كنيم. نام اين پنج عمل «احرام در ميقات، گفتن لبيك، طواف، نماز طواف، سعى ميان صفا و مروه و تقصير» را عمره مىگويند.
«عمره» به معناى «زيارت» است (1)و مىتوان آن را با معناى آبادى و تعمير و زياد كردن مقرون دانست، زيرا كسى كه به زيارت خانه خدا مىرود، سبب آباد شدن آنجا هم مىشود، قهراً توسعه، تعمير، زياد شدن شكوفايى و آبادى منطقه، همه از آثار زيارت عاشقان آن خانه است. اعمال عمره تمام مىشود. حاجى از لباس احرام بيرون مىآيد، چيزهايى كه بر او حرام بود، حلال مىشود (2)، ديگر عمل واجبى ندارد تا شب نهم «شب عرفه» كه دوباره بايد لباس احرام بپوشد و خود را براى اعمال حج، آماده نمايد.
انسان وقتى در حج، مشغول اعمال واجب خود است، آمادگى كار ديگرى را ندارد ولى بعد از ورود به مكه و تمام كردن اعمال عمره، چون
كار واجبى ندارد و راه و خانه را هم ياد گرفته است و از مشكلات لباس احرام و مواظبتهاى ايام احرام هم بيرون آمده است، كم كم احساس فراغت مىكند. بعضى به تماشاى افراد مىپردازند، فلانى چقدر سياه بود، ديگرى چقدر سفيد بود، فلان گروه چه غذايى مىخوردند و بعضى به تماشاى بازار و زرق و برق آن مشغول مىشوند و خود را به پرسيدن نرخ اجناس و مقايسه قيمتها، مشغول مىسازند.
بعضى، به سراغ دوستان و همشهريان و فاميل و رفقاى وطن مىروند.
بعضى، كنار مسجد رفته، كعبه و مسجدالحرام و مردم را تماشا مىكنند و گاهى هم، دو ركعت نماز مىخوانند و در خانه خدا، كلام خدا را تلاوت مىكنند. بعضى، در كاروان مشغول گفتگو با دوستان مىشوند.
بعضى، به اتفاق همسفران، به جاهاى ديدنى مكه، مساجد اطراف، غار حرا، غار ثور و ... مىروند.
بعضى، به وضع جغرافيايى مكه و كوه و دره و مساحت مسجد و بلندى كعبه و چگونگى در كعبه و شلوغى و ازدحام توجه كامل مىكنند و سرگرم شمردن لامپها و بلندگوها و ستونها و پلهها و دربها و پايهها مىشوند.
بعضى، گزارش سفر خود را براى ديگران بازگو مىكنند. چه روزى آمديم، چه ساعتى رسيديم، چند روز مانديم و چه خورديم، كجا رفتيم و ...
بعضى، هنوز نرفته، فكر تلفن زدن به همسر و فرزند و شريك و شاگرد خود مىافتند يا تصميم به نوشتن نامه مىگيرند.
بعضى، در فكر خريد سوغاتى و مقايسه خريد خود با خريد دوستان و چانه زدن در بازار و خريدن و پس دادن هستند.
بعضى، در اين خيالند كه چند روز ديگر به وطن برمىگرديم و در محله و روستا و شهر خود، حاجى مىشويم، جلوى پايمان گوسفند خواهند كشت، چراغانى خواهند كرد، سفره و خرج خواهيم داد و ...
بعضى، مشغول دعا و زيارت و نماز و كارهاى عبادى شخصى و احياناً، شركت در نمازهاى جماعت، هستند. بهرحال، هر شخصى در چند روزى كه فاصله ميان اعمال عمره و حج است، وقت خود را به چيزى پرمىكند.
پر كردن ايام فراغت، بسته به طرز تفكر و شناختى است كه حاجى از اين سفر دارد.
كارهايى كه معمولًا حجاج به آن سرگرم هستند حرام نيست، ولى بايد ببينيم كه چه كارى به هدف حج نزديكتر بوده، بيشتر مورد سفارش رهبران اسلام قرار گرفته است. نمىگوييم با دوستان خود گفتگو نكنيد، به ديدن همشهريان نرويد، سوغات نخريد، به وطن تلفن نكنيد، نسبت به ساختمان مسجد و كعبه دقت نكنيد كه هر يك از آنها نياز طبيعى مىباشد؛ بلكه بعضى از اين امور، خوب هم هست، اما بايد ديد مهمترين كار چيست؟
كسى كه از كشور انقلابى رفته، كسى كه از كنار هزاران شهيد و جانباز و مفقودالاثر سفر كرده، كسى كه پيام دارد و امام عزيز و جمهورى اسلامى و ارواح شهدا به او چشم دوخته و نظر دارند و براى مسلمانان ساير كشورها، امام و الگو است، به منزله نماينده ايران و سفير انقلاب اسلامى
است. چشمها و گوشها متوجه رفتار و گفتار اوست. از او بايد انتظار ديگرى داشت. حركات حاجى ايرانى، زير ذرهبين دوست و دشمن قرار دارد. دوست، مىخواهد الگو و الهام بگيرد، دشمن، مىخواهد نقطه ضعف و ايراد و سوژه پيدا كند. بنابراين، برويم سراغ بهترين كار.
در روايات مىخوانيم: يكى از اسرار حج، آشنائى با مسلمين جهان است (لِيَتَعارَفُوا) (1).
مسأله طواف و نماز و سعى و تقصير يك زاويه حج است. اگر هدف، عبادات فردى بود، لازم نبود كه از همه جا با صدها شكل بيايند (2).
لازم نبود با هر وسيله، ولو شتر لاغر بيايند (3).
لازم نبود در مقدسترين منطقه روى زمين جمع شوند (4).
لازم نبود اين هجرتهاى پىدرپى و تغيير شكلها صورت گيرد.
آرى، حساب خانه خدا با ساير خانهها جداست. خانههاى ديگر، محل آسايش و سكون و رفاه است. خانه خدا، محل زحمت و حركت و قيام (هر چند كه زحمت اينجا، خودش رحمتى است).
خانهاى كه ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسّلام) مأمور پاك نمودن آن شدند، خانه همه مردم، خانه امن، اولين خانهاى كه براى عبادت، ساخته شده است، جمع شدن افراد توانمند از سراسر جهان در اين منطقه
بايد اهداف سياسى و اجتماعى مهم و درسهاى آموزندهاى داشته باشد.
بايد بدانيم، روزى كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) و مسلمانان وارد مكه شدند، بتها را شكستند، آيا ما كه امروز وارد اين مكان مقدس مىشويم بتها را شكستهايم و آيا در فكر شكستن طاغوتها هستيم؟ بايد بدانيم كه حكومت رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، تركيبى بود از افراد مؤمن، از هر نژاد و زبان و دور از هرگونه تجمل و وابستگى. آيا حكومتهاى مسلماننماى امروزى، از چنين تركيب مقدسى برخوردار هستند؟ بايد بدانيم، اگر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) تنها طواف و نماز انجام مىداد، اين همه دشمن نداشت. اين سياستها و دخالتها و تغييرات بنيادين آن حضرت بود كه سبب بروز آن همه جنگها و زجرها و توطئهها و هجرتها شد.
روشن است كه در مسير قدمها و اقدامهاى بزرگ، مشكلات عظيم و كارشكنىهاى بزرگ هم پيش مىآيد.
آيا در حج پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، دين از سياست جدا بود؟! مگر در مراسم حج نبود كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) براى تعيين رهبرى بعد از خود، در غدير خم اقدام كرد و تمام كفار مكه را كه منتظر مرگ پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) و خاموش شدن صداى اسلام و از هم پاشيدن وحدت جامعه اسلامى بودند، مأيوس كرد؟ (1)
آيا اعلام تنفر و برائت از كفار و مشركان، يك مسأله سياسى نيست كه طبق آيه قرآن در مراسم حج بايد با صداى بلند انجام گيرد؟ مگر على (عليهالسّلام)، به دستور پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) سوره برائت را
1) الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ» سوره مائده آيه 3.
براى زائران خانه خدا نخواند؟ (1)
مگر قرآن به ما دستور نداده است كه دشمنان خدا و خودتان را به وحشت اندازيد؟ (2)آيا امروز دشمنان اسلام از ما وحشت دارند يا خاطرشان مطمئن است؟ راستى چرا در سرزمينى كه ابراهيم (عليهالسّلام) فرياد كشيده است، ما ساكت باشيم؟!
مگر قرآن نفرموده است كه نماز مانع فساد و منكر است؟ (3)و آيا نماز جمعه و جماعات ميليونى ما در مكه، فسادها و منكرات ابرقدرتها را كم مىكند؟ اگر اجتماع و نماز ما اثر قرآنى خود را از دست داده است بايد در اعمال خود تجديد نظر كنيم.
مگر قرآن نفرموده است كه امت واقعى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) كسانى هستند كه نسبت به خودىها، مهربان ولى با دشمنان خشونت دارند (4)آيا امروز رابطه مسلمين با كفار زيادتر است يا با خودشان؟ مگر قرآن نفرموده است كه براى نجات مستضعفان قيام كنيد (5)پس چرا كشورهاى اسلامى، سالهاست، مظلوميت ملت افغانستان، لبنان، و فلسطين را مىبينند و عكسالعملى از خود نشان نمىدهند؟
1) آيات نخستين سوره توبه.
2) «تُرْهِبُونَ عَدُوَّاللّهِ وَ عَدُّوّكُمْ» سوره انفال آيه 60.
3) «انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاء وَالْمُنْكَرِ» سوره عنكبوت آيه 45.
4) «اشدّاء عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» سوره فتح آيه 29.
5) «مالَكُمْ لاتُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفينَ» سوره نساء آيه 75.
درد دل زياد است ولى اينها را كجا بايد گفت؟ آيا بهتر از مكه جائى سراغ داريد؟ و آيا بهتر از ايام فراغت (همان روزهايى كه از اعمال عمره فارغ شدهايم و هنوز اعمال حج را شروع نكردهايم)، فرصتى مىتوان يافت؟
آرى، همان ايام، بهترين فرصت و زمينه مناسب براى تماس با مردم كشورهاى اسلامى است.
تماس برادرانه، تا خيال نكنند، مورد تحقير قرار گرفتهاند و ما خود را مُرشد و مربى آنان مىدانيم.
تماس منصفانه، تا خيال نكنند، شما عقيدهاى را بر آنان تحميل مىكنيد و شرائط خفقان كشورشان را در نظر نداريد.
تماس آگاهانه، بايد بدانيم كه در اولين برخورد، از كجا شروع كنيم و مسأله اصلى چيست و از گفتگو و بحثهاى غير ضرورى پرهيز نمائيم.
زيرا وقت، كم و مطلب زياد است. و مهمتر از اين، مسأله متوجه كردن مسلمين به قرآن است.
در تماسها بايد ابتدا نقاط مشترك بيان شود، كه ما در اسلام و در كتاب و در معاد و نبوت و نماز و قبله و حج و روزه و جهاد و ... مشترك هستيم، چنين بيانى طرف را به ما نزديك مىكند.
بايد بيشترين تكيه ما روى قرآن باشد كه مورد اتفاق و قبول همه مسلمين است و اگر حرفى داريم، بايد با اتكاء به منبع وحى و استناد به قرآن كريم باشد.
بايد سعى كنيم كه از ساعات فراغت افراد استفاده كنيم. اگر شخصى مشغول نماز يا قرآن يا دعاست، مزاحم او نشويم؛ زيرا تماسهاى نسنجيده به جاى جذب، دفع مىكند.
مدت تماس بايد چند لحظه و دقيقه بيشتر نباشد و اگر او اظهار تمايل كرد، سخن خود را ادامه دهيم. براى شروع تماس، بايد نوعى
محبت از ما ببيند، مثلًا به او جا بدهيم. وقت نشستن در كنارمان، پيش پاى او بلند شويم. اگر عطرى داريم به او بزنيم، اگر آبى داريم به او بچشانيم.
شروع تماس با لحن دلسوزانه باشد، مثلًا بگوئيم اگر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) ما را با اين وضع ببيند، غصه نمىخورد؟ سعى كنيم در مسير راه با افراد تماس بگيريم چون مشغول نماز و طواف نيستند.
اين تماسها، همان چيزى است كه امام صادق (عليهالسّلام) از زائران خانه خدا خواسته است. در حديث مفصلى مىخوانيم:
«وَ لَوْ كانَ كُلُّ قَوْمٍ انَّما يَتَكَلَّمُونَ عَلى بِلادِهِمْ وَ ما فِيها هَلَكُوا وَ خُرِبَتِ الْبِلادُ و سَقَطَ الْجَلَبُ وَالْأرْباحُ وَ عُمِيَّتِ الْاخْبارُ وَ لَمْ يَقِفُوا عَلى ذلِكَ فَذلِكَ عِلَّةُ الْحَجِّ» (1).
اگر هر گروهى، تنها با زبان محلى و پيرامون مسائل منطقه خود، گفتگو كرده، نسبت به مسائل ساير مسلمانان بىخبر باشند، سقوط كرده، نابود مىشوند و بطور ناآگاهانه از بسيارى منافع و سودها و اطلاعات و اخبار محروم مىشوند. آرى اين فلسفه و دليل گردهمائى بزرگ الهى است. در حديث ديگرى از امام رضا (عليهالسّلام) مىخوانيم كه در ضمن بيان فلسفه حج فرمودند:
«وَ قَضاءُ حَوائِجِ اهْلِ الْاطْرافِ ... كَذلِكَ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» (2)
، يكى از اسرار حج، بررسى گرفتارىهاى مسلمانان جهان و برطرف كردن مشكلات آنان است و حضور و شركت در منافع بزرگ حج كه در قرآن آمده است به همين منظور است (3).
مگر در حديث نيامده است كه امام صادق (عليهالسّلام) در مراسم حج، مردم را به رهبرى خود، دعوت مىفرمود؟ (1)مگر نشنيدهاى كه امام باقر (عليهالسّلام) وصيت فرمود تا ده سال بعد از شهادتش، در سرزمين مِنى (2)كه تمام زائران خانه خدا جمع مىشوند، براى مظلوميت او عزادارى برپا شود؟ (3)
بيان مظلوميت و شهادت رهبر معصوم در چنين محلى خيلى معنا دارد، زيرا همراه با كلمه مظلوم، ذهنها متوجه پيدا كردن ظالم مىشود و اين نهايت استفاده از فرصت است. رهبران ما براى معرفى راه خود و جنايات دشمن، حتى سالها بعد از شهادت اين چنين در فكر بودند. جاى تأسف است كه پيروان آن بزرگواران با حضور ميليونى خود، ذرهاى در آن فكر نباشند.
رهبر بزرگ انقلاب اسلامى، در يكى از پيامهاى خود به حجاج محترم، چنين مىفرمايد: «حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) و محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) به بشريت آموختند كه بتها هر چه هست، بايد شكسته شود و كعبه كه امالقرى است و آنچه از آن بسط پيدا كرده تا آخرين نقطه زمين، تا آخرين روز جهان، بايد از لوث بتها تطهير شود. بت هر چه باشد، چه هياكل، چه خورشيد و ماه و چه حيوان و انسان و چه بتى بدتر و خطرناكتر
از طاغوتهاى طول تاريخ، از زمان حضرت آدم صفىاللَّه (عليهالسّلام)، تا ابراهيم خليلاللَّه (عليهالسّلام) تا محمّد رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) و تا آخرالزمان كه آخرين بتشكن، از كعبه نداى توحيد سر دهد. مگر ابرقدرتها، بتهاى بزرگى نيستند كه جهانيان را به اطاعت و كرنش و پرستش خود مىخوانند و با زور و زر و تزوير خود را به آنان تحميل مىنمايند. كعبه معظمه يكتا مركز شكستن اين بتهاست، همه فريادها از كعبه بود. ما هم بايد نداى «توحيد كلمه» و «كلمه توحيد» را از آن مكان مقدس سر دهيم و با فريادها و دعوتها و تظلمها و افشاگرىها و اجتماعات زنده و كوبنده در مجمع مسلمين، در مكه مكرمه، بتها را بشكنيم و شياطين را كه در رأس آنها، شيطان بزرگ است در عَقَبات رمى كنيم و طرد نمائيم تا حج خليلاللَّه و حبيباللَّه و ولىاللَّه مهدى «عج» عزيز را بجاى آورده باشيم والّا در حق ما گفته مىشود: «ما اكْثَرَ الضَّجيجَ وَ اقَلَّ الْحَجيجَ» (1)
. امام بزرگوار، در جاى ديگر از سخنانشان مىفرمايند: بايد در اين اجتماع عظيم الهى كه هيچ قدرتى، جز قدرت لايزال خداوند، نمىتواند آنرا فراهم كند. مسلمانان به بررسى مشكلات عمومى خود پرداخته، براى رفع آنها با مشورت همگانى كوشش كنند. حقيقت حج آن است كه برويد و درد مردم را ببينيد. توجه داشته باشيد كه سفر حج سفر كسب نيست، سفر تحصيل دنيا نيست، بلكه سفر الىاللَّه است (2)».
بهرحال، يكى از وظائف حجاج ايرانى رفع تهمتهائى است كه در
1) جمله «ما اكْثَرَ الضَّجيجَ وَ اقَلَّ الْحَجيجَ» را امام سجاد ع به يكى از كسانى كه خيالمىكرد، ميليون حاجى در مراسم، شركت كردهاند فرمودند: افرادى كه در مراسم شركت كردهاند و مشغول دعا و مناجات و سر و صدا هستند، چقدر زيادند ولى كسانى كه حاجى واقعى باشند، چقدر كم هستند. بحار جلد 99 صفحه 258.
2) پيام امام قدس سره به حجاج.
طول سال تمام راديوهاى بيگانه به ملت عزيز ما مىزنند.
اى كاش مسلمانان جهان لااقل به اين آيه قرآن كه مىفرمايد: «انْ جائكُمْ فاسِقٌ بنَباءٍ فَتَبَيَّنُوا» (1)
، «خبر فاسق را بدون تحقيق نپذيرند»، عمل مىكردند و در باره ايران و تبليغات سوئى كه عليه جمهورى اسلامى مىكنند، كمى در ايام حج، از خود ايرانيان، تحقيق مىكردند (2).
روش تبليغ ما در حج، بايد دعوت به سوى قرآن باشد، با نرمى و گرمى و محبت باشد، احياناً اگر از وضع بعضى از مسلمانان انتقاد شد، درصدد توجيه نابجا نباشيم. گاهى مىگويند كه شما هنگام نماز در بازار هستيد و در جماعت شركت نمىكنيد، شما در فلان جا چه كرديد، چنانچه نقطه ضعفى از ما گرفتند، آن را بپذيريم.
در مسأله تبليغ، وظيفه روحانيونى كه مىتوانند با زبان عربى گفتگو كنند، بيشتر است مشروط به اينكه بخشى از وظايف خود را نسبت به حجاج مثل تعليم نماز و احكام و گفتن لبيك، در همين ايران انجام دهند تا در آنجا براى تماس با حجاج غيرايرانى، فراغت داشته باشند.
چون در باره تبليغ در حج مقدارى گفتگو كرديم، لازم است كه از بهرههاى معنوى غافل نباشيم و همانگونه كه عدهاى بيشتر عمر خود را صرف عبادات فردى مىكنند، ما بيشتر عمر خود را صرف مسائل سياسى نكنيم، بلكه بايد بين عبادات فردى و عبادات سياسى جمع كنيم و براى هر يك، ساعاتى را قرار دهيم، زيرا يك ركعت نماز در مسجدالحرام مساوى
است با صد هزار ركعت نماز در جاى ديگر، و در حديث مىخوانيم كه پاداش يك طواف مساوى است با بخشيده شدن شش هزار گناه و مستجاب شدن شش هزار دعا و بالا رفتن شش هزار درجه و رسيدن به شش هزار پاداش (1)و حيف است كه زائر خانه خدا از اين همه كمال غافل بماند. بنابراين همانگونه كه قرآن فرموده است، بايد سعى كنيم در برخوردارى از تمام منافع حج، حضور داشته باشيم «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» (2).
البته مسأله ارشاد و هدايت و فريادرسى، قابل قياس با پاداشهاى ديگر نيست.
در حديث مىخوانيم كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) فرمود: «يا عَلِىُّ لأنْ يَهْدِى اللّهُ بِكَ رَجُلًا خَيْرٌلَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ» يا على، به خدا سوگند، اگر خداوند يك نفر را، توسط تو هدايت كند، براى تو از آنچه خورشيد برآن مىتابد، بهتر است.
و در حديث مىخوانيم، حل مشكلات مردم بارها بهتر از طواف است (3).
در قرآن مىخوانيم: «مَنْ احْياها فَكَانَّما احْيىَ النّاسَ جَميعاً» (4)
، كسى كه يك نفر را زنده كند، گويا همه مردم را زنده كرده است. امام صادق (عليهالسّلام) در ذيل آيه مىفرمايد: كسى كه يك نفر را هدايت كند، گويا همه مردم را هدايت نموده است (5).
البته نظر ما اين نيست كه بگوئيم، ما هدايت شده و ديگران گمراهند، بلكه هدف، نشان دادن راه حق و افشاگرى خبرهاى دروغ و تهمتها و معرفى دوستان واقعى و دشمنان اسلام و مسلمين است و اين يكى از وظائف پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) است كه بايد راه مجرمان را معرفى و جنايات آن را افشا نمايد (1)، دشمنشناسى يكى از شناختهاى لازم براى انسان است كه قرآن در اين زمينه هشدارها داده است.
اسلام در برخورد با مردم، سفارشات زيادى فرموده است كه نمونهاى از دستورات را در اينجا مىآوريم.
1- نسبت به مقدسات ديگران مؤدب باشيم. قرآن مىفرمايد:
حتى نسبت به معبود بتپرستان، زخم زبان و ناسزا نگوئيد زيرا كه عواطف آنان جريحه دار مىشود و آنها هم نسبت به خداوند متعال، جرأت توهين پيدا مىكنند (2)
2- در نام بردن افراد، كمال ادب را از خود نشان بدهيم. قرآن مىفرمايد: «لا تَنابَزُوا بِالْالْقابِ» (3)
«نام ديگران را سبك نبريد».
3- در بحثها، روى افراد تكيه نكنيد، بلكه معيارها را بگوييد.
مثلًا بگوييد، قرآن مىفرمايد: «از مسرف و مفسد و بدسابقه و جاهل
پيروى نكنيد». آيا طبق فرمان قرآن، رهبران كشورهاى اسلامى ولخرج و فسادگر نيستند؟
4- مسأله اصلى كه نجات مسلمين از شرّ ابرقدرتها است، فراموش نشود و تحتالشعاع بحثهاى تاريخى كه ديرتر به نتيجه مىرسد، قرار نگيرد.
5- در اعمال فقهى سعى كنيم، كارى كه سبب تفرقه و تشتت است، انجام ندهيم و همانگونه كه امام بزرگوارمان فرموده است، رفتارمان بايد هماهنگ با آنان باشد. لازم است بخشى از سخنان امام- قدس سره- را در اين باره نقل كنيم:
«اگر اول ماه ذىالحجه نزد علماى اهل سنت ثابت شد و حكم به اول ماه را صادر كردند، بايد حجاج شيعه، از آنان پيروى نمايند و همچنين هر روزى را كه ساير مسلمين براى انجام اعمال حج، به بيابان عرفات مىروند، آنها نيز بروند و تخلّف ننمايند و حج آنها صحيح است.
خارج شدن از مسجدالحرام يا مسجد مدينه به هنگام شروع نماز جماعت، جايز نيست و بر شيعيان واجب است كه با آنان نماز جماعت بخوانند. در مسجدالحرام و مسجد رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، مهر گذاشتن و سجده كردن بر آن حرام است و نماز اشكال دارد. لازم است برادران ايمانى در نماز جماعت اهل سنت حاضر شوند و از تشكيل نماز جماعت در منازل و گذاشتن بلندگوهاى مخالف رويه، اجتناب نمايند».
6- تذكر داديم كه در گفتگو با مهمانان خدا، بايد شرايط محيط آنان را در نظر گرفت و توقع امت قهرمان و شجاع ايران را نبايد از آنان
داشت، شرايط ايران با ساير بلاد فرق مىكند زيرا:
الف- قرنهاست، در عزاى امام حسين (عليهالسّلام)، از اهل منبر خون دادن و تن به ذلت ندادن سرور شهيدان را شنيدهايم و مسأله شهأدت جزء عقايد ما شده است.
ب- در طول تاريخ، روحانيت شيعه مستقل، ولى روحانيون عامّه، حقوق بگير و وابسته بودهاند.
ج- حدود بيست سال تبليغ صحيح و كتابهاى روشنگر (آزادانه و يا مخفيانه) ميان مردم پخش مىشد.
د- خداوند به ما رهبرى همچون امام مرحمت فرمودهاند.
ه- بودجه قابل اعتنايى به نام «خمس» در اختيار روحانيت مستقل، براى پياده كردن اهداف اسلام قرار داشت.
و- راهپيمايىهاى هر ساله، تحت اسم مقدس عزادارى و تمرين فريادهاى مقدس را نيز داشته و داريم، بنابراين حساب كسى كه از نظر فكرى، مستقل بوده، از نظر اقتصادى نيز خودكفا و قرنها در ع زاى حسين (عليه السلام) با شهادت، آشنا گشته و در كنار رهبرى همچون امام، با داشتن تمرين و بيست سال مبارزه، انقلابش به نتيجه رسيده، با حساب مسلمانان ديگرى كه هيچيك از وسائل و اهرمهاى ذكر شده را ندارند، از هم جداست. بنابراين در گفتگوى با آنان بايد بسيار ساده و طبيعى و گام به گام سخن گفت.
گام اوّل كه در تبليغات حج بايد مورد نظر قرار بگيرد، شكستن اين قالب فعلى از اسلام و مسلمانى است. آنجا بايد بگوييم كه نماز، روابط، بازار، توليد و اخلاق ما اسلامى و طبق قرآن نيست.
قرآن مىگويد: «از هيچ كس نترسيد ولى ما از همه ابرقدرتها مىترسيم».
قرآن مى گويد: «عزت و قدرت، تنها به دست خدا است ولى ما عزت و قدرت را از شرق و غرب مطالبه مىكنيم».
قرآن مىگويد: «به وعدههاى خدا، تكيه كنيد ولى ما به وعدههاى اين و آن دلگرم هستيم».
قرآن مىگويد: «ديگران دوست و خيرخواه شما نيستند ولى ما آنها را دوست و خيرخواه خود خيال مىكنيم».
قرآن مىگويد: «ربا و شراب حرام است ولى در همه كشورهاى اسلامى، اين دو مسأله علنى است». به هر حال اسلام چيزى است و ما چيزى ديگر.
به نظر مىرسد كه اولين گام تبليغ در حج، اين است كه به مسلمانان جهان بگوييم، ما خوابيم و دشمن بيدار، بگوييم، نبايد از كسى انتظار سعادت، داشته باشيم. بايد روى پاى خودمان بايستيم، بايد كار كنيم، متحد شويم، مسائل اختلافى را كنار بگذاريم. بايد خبرهاى دروغ راديوها و تلويزونها را تحقيق نكرده، نپذيريم. بايد به «حبل اللَّه» چنگ زنيم. بايد جلوى اسراف و بيكارى و تنپرورى را گرفته، گول رهبران منحرف و وعدههاى آنان را نخوريم. بايد تجدد و تجملگرايى را پاى حساب تمدّن و رشد عقلى نگذاريم. بايد بازار مشترك ميان كشورهاى اسلامى به وجود آوريم تا اگر مسلمانان چيزى براى فراوش دارند از بيگانان نخريم. بايد جلسات پى در پى ميان ملتهاى مسلمان، در كمال سادگى و صداقت و دور از تجمّل و تحريك و اشاره شرق و
غرب تشكيل شود. بايد در پيمانها مصلحت تمام مسلمين را در نظر بگيريم و ... اينها كليّاتى است اسلامى و عقلى كه بدون هيچگونه طعن و جريحهدار كردن عواطف، قابل انتقال است.
گام دوم: آشنا شدن با سيره و تاريخ مسلمانان صدر اسلام و شكستن دژهاى قدرتهاى آن زمان و توجه به امدادهاى غيبى است.
گام سوم: نشان دادن طرح اجرايى و راه تجربه شده ملت قهرمان ايران و چگونگى حل مشكلات و بيدار شدن نهادها، و ارگانهاى انقلابى و بازسازىها و ... است.
به هر حال اگر كسى بخواهد و درد و سوز دين داشته باشد، مىتواند صداى انقلاب را به ديگران برساند.
بعد از اعمال عمره، تا روز هشتم ما ذىالحجه (روز ترويه) كه اعمال حج شروع مىشود، در مكه مىمانيم. اعمال عمره را، هر كس در هر وقت كه آمد انجام مىدهد. ولى اعمال حج را بايد با هم انجام دهيم. اعمال حج، روز معين، ساعتهاى مشخص و حركت مخصوص دارد.
در اينجا دگير هيچ گونه تك روى جايز نيست، حتى درحركت مناطق، نبايد گرويه از يك مسير و جاده مخصوصى و گروه ديگر از راه ديگر بروند؛ زيرا كه قرآن فرياد مىزند: «ثُمَّ افيضُو مِنْ حَيْثُ افاضَ النّاسُ» (1). اعمال عمره گويا به منزله مقدمه و آماده باش و مانور تمرينى و
1) سوره بقره، آيه 198، قريش به خاطر امتيازطلبى در عرفات وقوف نمىكرد و درحركات هماهنگ ديگران نبود آيه نازل شد كه مانند ديگران رفتار كنيد. تفسر نمونه، ج 2، ص 35.
حالت انتظار براى ورود همه حجاج در اعمال حج است.
مردم گروه گروه وارد مكه مىشوند و اين قطرات و جوىها در دراى مكه جمع شده شب نهم، همچون سيل توفنده، باشكوه عظيمى به حركت درمىآيند. بعد از اعمال عمره يك حالت افت و يك نواختى دست مىدهد كه شب نهم، اين حركت تند مىشود. در ورود به مكه و طواف عمره، انسان يك حالت گيجى دارد ولى بعد از آرامش و انس، وقت آن است كه بار ديگر احرام بندد و از نو شروع كند، بيرون مكه رود، كمى معرفت و شناخت پيدا كند، به گناهان خود اعتراف نمايد و از گرمى و سردى روز بچشد و دشمن را طرد كند و كثافات و موها و تجملات را محو كند و هوسهاى خود را ذبح كن و بعد وارد مكه شود و طواف كند.
در اعمال عمره، انسان «داغ» مىشود و در اعمال حج بايد «پخته» شود، زيرا «هر داغى، سرد مىشود» ولى «هيچ پختهاى خام نمىشود». در اعمال عمره يك نوع سرعت است ولى در اعمال حج يك نوع دقت و فكر و توقّف.
در اعمال عمره با لباس احرام از بيابانها «مىگذريم» ولى در اعمال حج با همان لباس در بيابان «مىمانيم».
در اعمال عمره كه اوّل كار است، براى «حرم و خانه»، لباس احرام مىپوشيم ولى كمكم مىبينيم كه در راه دوست حتى براى «بيابانها» هم بايد احترام قائل شويم.
آرى، كسى كه شناخت كمى دارد، همين كه وارد حرم ائمه اطهار (عليهم السّلام) مىشود، «درهاى طلا و قنره» را مىبوسد ولى در اثر شناخت بيشتر كمكم «ديوارهاى شهر» را هم مىبوسد.
خداوند كه مربى جسم و روح انسانهاست در تربيت خود، گاهى انسان را نزديك خانه خود جاى مىدهد و گاهى دستور مىدهد كه بايد دور شوى، البته بايد بدانيم آنجا هم كه ما را به حساب ظاهر دور مىكند و نعمتى را از ما مىگيرد براى آن است كه به ما شناخت بيشترى بدهد، وگرنه، هرگز ما را رها نمىكند بلكه دوباره برمىگرداند. آرى، گرفتنها و دادنها، نزديك كردنها و دور كردنها و تمام فراز و نشيبها همه زير نظر او و براى رشد و تكامل ماست.
در اعمال عمره، انسان آشنا نيست ولى در اعمال حج انسان در اثر توقفها و تكرارها آشنا مىشود.
حضرت على (عليهالسلام) مىفرمايد: «يا كُميلُ ما من حركة إلّا و انت مُحتاجٌ فيها الى معرفة» (1)، «اى كميل، در هر حركت نياز به شناخت و معرفت است».
قرآن مىفرمايد: «لاتَقُرَبُوا الصَّلوةَ وَانتم سُكارى حَتّى تَعلَمُوا ما تَقُولُونَ» (2)، در حال مستى مشغول نماز نشويد و صبر كنيد تا نمازتان آگاهانه و هوشيارانه باشد.
آرى، در اين اعمال انسان، ديگر چشم و گوس بسته نيست، بلكه از كسانى است كه قرآن درباره آنها مىفرمايد: «والَّذين اذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبّهم لَم يَخِرُّوا عَلَيها صُمّاً و عُمياناً» (3).
در حج و عمره، تكرار لباس احرام و لبيك گفتن و طواف نماز و
سعى به چشم مىخورد و در مسائل تربيتى گفتهاند كه: مربى بايد افراد تحت تربيت را با تلقينها و تكرارها و تذكرات پى در پى، تربيت نمايد و در بعضى اعمال از ساده به سخت ببرد.
در عمره، كمى از موى سر يا ناختن را كوتاه مىكند ولى در حج، تمام سر را بايد بتراشد (1)در عمره، منزلگاه شهر مكه است ولى در حج، بيابانهاى عرفات و مشعر و منى.
در عمره، درگيرى و طرد و رمى و مبارزه نيست ولى در حج هست.
آرى، در مسير تكامل هر چه جلوتر مىرويم بايد سادهتر، بسيطتر، ولى فعالتر و باگذشت بيشترى باشيم.
زائران خانه خدا كه اعمال عمره را تمام كرده، مدتى در مكه ماندهاند، اكنون بايد وارد اعمال شوند، عمره پنج عمل داشت، ولى حج سيزده عمل دارد.
عمره به منزله مقدمه است، حج به منزله ذىالمقدمه، عمره به منزله آماده باش است، حج به منزله عمل. عمره، داراى وقتى باز و وسيع بوده و عملى فردى است، ولى حج داراى وقتى محدود بوده و حركت و عملى دسته جمعى است.
اولين عمل حج، احرام بستن است، آن هم از مكه، و بهتر است از مسجدالحرام و از كنار كعبه باشد، باز جايى تمام لباسهاى خود را بيرون
1) البته طبق فتواى امام ره براى افرادى كه در سفر اول هستند.
مىآورد و دو جامه سفيد ندوخته را مىپوشد. قطعهاى را همچون لنگ به كمر مىبندد و قطعهاى ديگر را مثل حولهاى بر دوش مىاندازد و مىگويد:
«لَبَّيْك اللهُمَّ لَبَّيك، لَبَّيك، لَبَّيك لا شريك لك لَبَّيك» (البته خواهران در لباس معمولى خودشان مىباشند) و از مكه و شهر خارج مىشود.
اين كار را معمولًا روز هشتم ماه مبارك ذىالحجه انجام مىدهند، چون در قديم، هنگام خروج از مكه براى عرفات، آب تهيه كرده، با خود به آن سرزمين مىبردند، روز هشتم را روز «ترويه» مىنامند. (1)
پهن دشت عرفات
جلوهگاهى است كه در آينهاش
چهره روشن وحدت پيداست
همه در زير يكى سقف بلند
آسمانى نيلى
به مناجات و عبادت مشغول
اشك بر ديده غمها به دل بار گناهان بر دوش
همه در گريه و در راز و نياز
جامهاى ساده و يكسان و سفيد
جامهاى ضد غرور
همه بر تن دارند (2)
عرفات
سرزمين اشك و دعا است.
سرزمينى كه خداوند به خاطر اشكها و دعاهاى زائران خانه خود، بر فرشتگان مباهات مىكند. (1)
سرزمينى كه امام باقر (عليه السّلام) از ظهر تا غروب عرفه دو دست خود را به سوى آسمان بالا برده، دعا مىكرد. (2)
سرزمينى كه تمام گناهان، در آن بخشيده مىشود.(3)
سرزمينى كه «خيال بخشيده نشدن» در آن، خود گناه بزرگى است. (4)
سرزمينى كه به فرموده امام صادق (عليه السّلام) در هر سال، امام زمان «عج» در آن حضور يافته، اعمام مردم را زير نظر دارد، گرچه مردم او را نمىشناسند.
سرزمينى كه قرنها بهترين مردان خدا در آن توقف كرده، دعاها و اشكها و مناجاتها داشتهاند.
سرزمينى كه به قول امام باقر (عليه السّلام): افراد فاجر و نالايق نيز مورد لطف خداوند قرار مىگيرند.
سرزمينى كه با اشكهاى مقدس امام حسين (عليه السّلام) در روز
عرفه، هنگام خواندن دعا متبرّكتر، شد. (1)
توقف حجاج در سرزمين عرفات، بايد از ظهر روز عرفه (روز نهم ذىالحجه) تا غروب آفتاب باشد.
روزى كه امام سجاد (عليه السّلام) به فقيرى كه از مردم سؤال مىكرد، فرمود، واى بر تو! آيا در مثل چنين روزى به سراغ غير خدا مىروى؟! امروز، روزى است كه اميد مىرود (نه تنها افراد حاضر بلكه) كسانى كه هنوز متولد نشدهاند، مورد لطف خداوند قرار گيرند. (2)
روز عرفه، روزى است كه به فرموده پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) سختترين روزها، براى شيطان است. (3)
روز عرفه روزى است كه هنگام غروبش پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به بلال فرمود: مردم را ساكن كن تا مطلبى بگويم. همين كه مردم ساكت شدند رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود:
«انَّ ربَّكم تطولّ عليكم فغفر لمحسنكم و شفع محسنكم فى مسيئكم فافيضو مغفوراً لكم». (4)
«همانا خداوند بر شما منّت گذاشت و خوبان شما را بخشيد و به احترام مقام نيكوكاران، از تقصير بدان شما نيز صرف نظر فرمود، بدانيد كه همه شما مورد عفو قرار گرفتهايد».
جالب اين كه در دنباله حديث، جمله «الّا اهل التَّبعات» آمده است، يعنى اين عفو خداوند، شامل افرادى كه حق مردم را از بين بردهاند، نمىشود.
در حديث مىخوانيم، دليل آن كه به اين سرزمين عرفات مىگويند، آن است كه حضرت آدم (عليه السّلام) در آن به گناه خود اعتراف نمود (1)، وجبرئيل به حضرت ابراهيم (عليه السّلام) گفت: «اعترف بذنبك واعرف مناسكك» «در اينجا به گناه خود اعتراف كن، و با مناسك خود آشنا شو». (2)
خوشا به حال كسى كه پس از غروب عرفه كه از گناهان پك شده است، بار ديگر دور گناه نگردد، امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: هنگامى كه روز عرفه به پايان انجاميد و شب فرا رسيد، فرشتگان به دوش انسان زده و مىگويند: اى زائر خانه خدا، گذشتههاى تو بخشيده شد، مواظب باش كه در آينده، چگونهاى؟ (3)
سلام بر كسانى كه غروب عرفه را در عرفات درك كرده، به جايى رسيدهاند كه به فرموده رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) خداوند فرشتگان را براى بخشش خود گواه گرفته، مىفرمايد: «اشهدكم انّى قد غفرتُ
لهم» (4)، شاهد باشيد كه من همه كسانى را كه در اين روز شريف در اينجا آمدهاند، بخشيدم.
روز عرفه، از عيدهاى بزرگ است، گرچه آن را به نام عيد نامگذارى نكردهاند. (1)
روز عرفه، روز دعاست، اهميت دعا در اين روز تا جايى است كه اگر روز داشتن سبب ضعف و بىحالى در دعا شود، سزاوار است روز نگيريم تا بتوانيم دعا كنيم (2)، با اين كه روزه آن روز جبران گناهان نود ساله است. (3)
امام حسين (عليهالسّلام) در روز عرفه، در بيابان عرفات از خيمه بيرون آمد و با گروهى از اهل بيت و فرزندان و شيعيان با نهايت خشوع و آمادگى قلبى در سمت چپ كوه (كوهى كه در عرفات است به نام جبلُ الرَّحمة)، رو به قبله ايستاد، و دستهاى مبارك را رو به روى صورت خود به دعا بلند كرده، همچون فقيرى كه گرسنه است، مشغول دعا شد دعايى بسيار طولانى، بسيار پرمحتوى و عاشقانه، در آن هواى داغ به طور عجيبى اشك مىريخت، و همه اطرافيان، گوش به دعاى امام داده و با صداى بلند، گريه مىكردند و آمين مىگفتند. فرزند شريفش، حضرت امام سجاد (عليهالسّلام) نيز در صحيفه سجاديه به مناسبت روز عرفه، دعاى عجيبى دارد. (4)
و اين روز براى دعا در تمام ايام سال، داراى امتياز است، و بايد كه چنين باشد، زيرا دعاها، همراه دعاى حضرت مهدى «عج» به آسمان بالا مىرود، و مغفرت و بخشش در آن روز به سوى مردم سرازير مىشود.
اى حسين (عليهالسّلام)!
تو در اين دشت چه خواندى كه هنوز.
سنگهاى «جَبَلُ الرَّحْمَة» از گريه تو نالانند؟!
عشق را هم ز تو بايد آموخت.
و مناجات و صميميت را.
و عبوديت را.
و ... خدا را هم بايد ز كلام تو شناخت:
در دعاى عرفه.
تو چه گفتى؟ تو چه خواندى، كه هنوز.
تب عرفان تو در پهنه اين دشت بجاست؟
پهن دشت عرفات.
وادى «معرفت» است.
و به «مشعر» وصل است ... وادى شور و «شعور».
دشت از نام تو عرفان دارد.
و شب از ياد تو عطرآگين است.
آسمان، رنگ خدائى دارد.
و تو گوئى به زمين نزديك است.
اى حسين (عليهالسّلام)!
اى زلال ايمان.
مرد عرفان و سلاح.
در دعاى عرفه.
تو چه خواندى، تو چه گفتى، كامروز.
زير هر خيمه گرم.
يا كه در سايه هر سنگ بزرگ.
يا كه در دامن كوه.
حاجيان گريانند.
با تو در نغمه و در زمزمهاند.
ولى، با همه اهميتى كه صحراى عرفات براى زائران خانه دارد، كربلا و زيارت امام حسين (عليهالسّلام) حساب ديگرى دارد، امام صادق (عليهالسّلام) فرمود:
«انَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى يَتَجَلّى لِزُوّارِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ (عليهالسّلام)، مِثْلَ اهْلِ عَرَفاتٍ يَقْضى حَوائِجَهُمْ وَيَغْفِرُ ذُنُوبَهُمْ وَ يُشفّعُهُم فى مَسائِلِهِمْ ثُمَّ يَأْتى اهْلَ عَرَفاتٍ فَيَفْعَلُ بِهِمْ ذلِكَ» (1).
خداوند متعال، قبل از زائران خانه خدا به زائران امام حسين (عليهالسّلام)، لطف مىكند، براى آنان تجلى نموده، دعاهايشان را مستجاب مىكند، گناهانشان را مىبخشد و در مشكلاتشان امداد مىدهد، بعد نظر مرحمت خود را به اهل عرفات و حجاج مىافكند.
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: كسى كه در روز عرفه، امام
1) المراقبات صفحه 229.
حسين (عليهالسّلام) را زيارت كند، خداوند متعال، ثواب يك ميليون حج كه همراه با حضرت مهدى «عج» باشد و يك ميليون عمره كه همراه با رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) باشد و ثواب آزاد كردن يك ميليون برده و پاداش يك ميليون اسب حامل بارى كه در راه خداوند انفاق مىشود، به او مرحمت مىفرمايد (1).
اينجا، در اين دشت،
(در) هر سوى، آثار و ردّ پاى مهدى «عج» است.
فرياد «يامهدى» در اين صحرا بلند است
چشم انتظارى، درد جان سوزى است، مولا! ...
در انتظارت، صبح و شب، تا كى نشستن؟
اين چشم را در چشمه عشق تو شستيم.
در زمزم ديدار هم، بايد كه اين چشم،
روى تو بگشودن، به روى غير بستن.
هرگز روا نيست،
اينجا هم از ديدار تو محروم ماندن! ...
«فَاذا افَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَالْمَشْعَرِالْحَرامِ» (2).
هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را در سرزمين مشعرالحرام ياد كنيد.
زائران خانه خدا از ظهر روز نهم تا غروب، واجب است در آن بيابان ملكوتى بمانند، همين كه غروب شد، از آنجا به سوى سرزمين مشعرالحرام كه تقريباً ده كيلومترى عرفات و در مسير مكه است، كوچ مىنمايند.
صحنه حركت ميليونى حجاج از عرفات به مشعر، در فاصله يكى دو ساعت، بسيار ديدنى و جالب است، صدها هزار نفر از سرتاسر جهان با لباس احرام، در بيابان عرفات، مورد لطف خداوند قرار گرفته، بخشيده شدهاند و اكنون براى ادامه اعمال حج، به مشعر مىروند.
در اعمال حج، هر چه جلو مىرويم، سادهتر و گمنامتر و مطلقتر مىشويم.
از اول مسافرت، از خانه و شهر و روستا و كشور مىگذريم، بعد، از لباس و كلاه و كفش و زينت، بعد، از خانههاى مكه هم صرف نظر كرده به بيابانها مىرويم، و الآن كه غروب روز عرفه است بايد از خيمهها و روشنائىها هم بگذريم، يك انسان تنها، در بيابانى بىسرپوش و بىخانه و بىخيمه، در اينجا ديگر هيچگونه تشريفاتى به چشم نمىخورد، اگر در عرفات خيمهها و روشنائىها و اجتماعات بود، در مشعر، ديگر اينها هم نيست. بهرحال، بايد با كمال سادگى كوچ كنيم.
در صدر اسلام، قريش به خيال آنكه سرپرست خانه كعبه هستند و بر ديگران امتياز دارند، در مراسم حج به عرفات نمىرفتند (با اينكه مىدانستند، توقف در آنجا جزء اعمال حج است)، آيه نازل شد كه: «ثُمَّ افيضُوا مِنْ حَيْثُ افاضَ النّاسُ» (1)
: از همانجايى كه مردم كوچ مىكنند،
1) سوره بقره آيه 198.
كوچ كنيد، و اين خيال برترى را از ذهن خود، بيرون نماييد.
اعمال حج بايد ما را به ياد قيامت بيندازد و خريد لباس احرام ما را به ياد خريد كفن، و جدايى از بستگان به هنگام سفر ما را به ياد جدا شدن به هنگام مرگ، و لبيك گفتن ما را به ياد تلقين، و سوى خدا رفتن ما را به ياد سوى لقاءاللَّه رفتن، و هول سفر ما را به ياد هول قبر، و تنهايىها و جمعيتها و بيابانها و نورها و تاريكىها و هركس به فكر خود بودنها و ... همه و همه بايد ما را به ياد روز قيامت اندازد ولى با كمال تأسف، انسان گاهى از كنار تمام اين نمونهها مىگذرد ولى غافل است، از همان لحظه شروع، به جاى اينكه پرواز در آسمانها او را با قدرتنمايى خداوند در آسمانها آشنا كند، در فكر وضع هواپيما و صندلىها و غذا و ساعت حركت و امثال اينهاست، بىجهت نيست كه خداوند از مردم گلايه دارد و مىفرمايد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِى السَّمواتِ وَالْارْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ» (1).
«چه بسيار از نشانهها كه در آسمانها و زمين قرار دارد و مردم برآنها مرور مىكنند ولى (به جاى فكر و شناخت خدا) از آن روى مىگردانند».
غروب عرفه بايد از بيابانى به بيابانى ديگر حركت كنيم (از عرفات به مشعر)، از سرزمين معرفت به سرزمين شعور مىرويم، از سرزمينى كه مكتب خانه ابراهيم (عليهالسّلام) بود كه از طريق جبرئيل با مناسك حج آشنائى و معرفت پيدا كرد (2).
مشعر، جاى شعور است، گويا عرفات كلاسى بود، و مشعر كلاسى بالاتر، آن كلاس روزانه بود، و اين كلاس شبانه، دو كلاس صحرايى كه در اولى براى شاگردان، برنامهريزى شده، جاى معين و روشن و غذا نيز معلوم است، ولى در كلاس ديگر، نه مكان است، نه برنامهريزى قبلى، اين كلاس به مكه و كعبه نزديكتر است، هيجان شب، ترس و گم شدن نيز بيشتر است. در مشعر انسان خستهتر است، غريبتر است، بىچيزتر است، ولى كلاس بالاتر است. بايد در همان خستگى باز هم به فكر جمع كردن اسلحه باشى، سنگ ريزههايى را كه بناست، فردا به شيطان بزنى، در همين جا جمع كن، هر كسى براى خود به خاكها، چنگ مىزند و دنبال فشنگهاى فردا مىگردد، آرى در شب بايد آماده شويم تا در روز بتوانيم، پيكار كنيم.
خداوند در قرآن به پيامبرش مىفرمايد: مقدارى از شب را بيدار باش، و با نماز شب و تلاوت قرآن خود را آماده فردا كن، چون كار روز زياد و سنگين است: «انّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقيلًا، انَّ ناشِئةَ اللَّيلِ هِىَ اشَدُّ وَطْأً وَ اقْوَمُ قيلًا، انَّ لَكَ فِى النّهارِ سَبْحاً طَويلًا» (1).
فشار كار و سنگينى بار، سه چيز را به دنبال دارد:
1- رمق را كم كرده، پا را مىلرزاند.
2- زبان را به كلمات ناموزون باز مىكند.
3- فرصت تصميم و قدرت مانور را كم مىكند.
خداوند، در سوره «مزمّل» به پيامبرش دستور نماز شب مىدهد و
1) سوره مزمل آيات 5 تا 7.
مىفرمايد: فلسفه اين عبادت شبانه آن است كه هر سه خطر را از تو دور كند و تو را در برابر تمام سنگينىهاى رسالت، بيمه نمايد. نماز شب آگاهانه و عاشقانه، پاى تو را در زمينههاى لغزنده محكم مىكند: (اشَدُّ وَطْأً)، سخنانى كه در زمزمه شب به هنگام خلوت با خدا مطرح است، از گفتگوهايى كه زمان درگيرى با صدها مشكل در روز، آن هم زير بار مسئوليت و رسالت جهانى، محكمتر است (وَاقْوَمُ قيلًا)، و فرصت تصميم و قدرت حركت و مانور هم، در روز و در حال انجام وظيفه كه كار زياد و سخت است، كم است (انَّ لَكَ فِى النَّهارِ سَبْحاً طَويلًا).
بهرحال، اين خود درسى است براى مسؤولان جامعه كه بايد در سحرها سوختگيرى نمايند و روح و روان خود را در ارتباط مستقيم با خداوند كه منبع قدرت بىنهايت است، تقويت كنند تا در روز با گشادهرويى و بيان محكم، بتوانند در مسير راه، طورى حركت نمايند كه نه پاى آنان بلغزد، و نه زبانشان به سخنانى ناروا باز شود، و نه قدرت تصميم و مانور صحيح را از دست بدهند.
از موضوع كمى پرت شديم، معذرت مىخواهم، در مشعر بوديم، وظيفه ما در آن شب، پيدا كردن سنگريزه براى شيطانهاى روز است، در آن شب هر كه به گوشهاى سر به زير انداخته و با انگشتان خود وسيله فرداى خود را آماده مىكند.
آرى براى روز قيامت هم بايد از لابلاى ظلمات دنيا وسايل نجات خود را آماده كنيم.
قطرات اشك مؤمنان در شبها وسيله نجات در روز قيامت است.
آفتاب روز محشر، بيشتر مىسوزدش هر كه اينجا درد و داغ عشق كمتر مىكشد
در اينجا، با سنگ ريزهها شيطان را رمى، مىكند، و در دنيا با قطرات اشك خود كه از خوف خدا مىريزد، شعلههاى آتش دوزخ را خاموش مىنمايد، آرى هم دانههاى سنگ و هم قطرات اشك، هر دو وسيله است، يكى براى محو شيطان و ديگرى براى محو آتش.
بيابان عَرَفات وَ مشْعَر، مهمانسراى خدا است، جلسه معارفه با آفريدگار جهان است، مهمانسراى ساده و بىرنگ و بدون تشريفات است، آرى به هنگام انس با خدا، بايد به سرزمينى برويم كه پرده و حجابى نباشد، چون دنيا و تمام زيورهاى آن، مانع هستند.
پذيرايى خداوند از ما، آمرزش گناهان ما است، قرار دادن ولى خود، حضرت مهدى «عج» را در كنار افرادى امثال ما، اجابت دعاهاى ما است. پذيرايى خداوند از ما، تحول فكرى و اخلاقى ما است كه اين همه جمعيت با چه نيرو و جاذبهاى در اينجا كفن پوشيده، آمدهاند؟ اين توجه و تفكر بهترين عامل رشد و پذيرايى از افراد غافل است.
پذيرايى خداوند، بيرون كشيدن ما از لابلاى زر و زيورهاى دنيا و كشاندن در سرزمين بىزرق و برق است.
پذيرايى خدا از ما، به خود فرو رفتن ما است.
جالب اينكه خداى مهربان، ما را در همان محلى پذيرايى مىكند كه ابراهيم (عليهالسّلام) و محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) و على (عليهالسّلام) و امام صادق (عليهالسّلام) و موسى (عليهالسّلام) و عيسى (عليهالسّلام) را پذيرايى كرده است.
اى زائر خانه خدا! بر فرض كه در عمل كوتاه آمدى، در گدايى و دعا، ديگر كوتاه نيا! بر فرض همسايگان، دوستان، دنيا، زينتها، همسر
و فرزند، شريك و شاگرد، ترا منحرف كرد، در اينجا ديگر هيچ عاملى براى انحراف تو نيست. ميزبان، ترا در بيابانى آورده كه خاكش از اشك اولياى خدا، در طول تاريخ تر شده است، در فضايى قرار داده كه فريادها و نالههاى مردان خدا، در آن ضبط شده است، همسايهات امام عصر، فرش تو زمين، گفتنىها مناجاتها، شنيدنىها ناله حجّاج، ديدنىها كفنپوشان مخلص!، آنچه برما است حضور در اين مهمانسرا و آنچه از خدا است سعادت دنيا و آخرت است.
لذتى دارد كه قابل گفتن و نوشتن نيست، سوز و شورى برخاسته از علم و اخلاص لازم است.
ديده ازاشك ودل از داغ و لبازآه پر است عشق در هر گذرى رنگ دگر مىريزد
عجبا! اگر خداوند به قطعه زمينى نظر كند، اينقدر با بركت مىشود كه هر سال، صدها هزار نفر را از گناه پاك مىكند و جاذبهاى پيدا مىكند كه هيچ كاخى ندارد.
اگر به زمان نظر كند، شب عرفه و شب عيد قربان و ليلةالقدر مىشود، اگر به تار عنكبوت نظر كند، محافظ رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در غار مىشود، اگر به يتيم بىبضاعتى نظر كند، محمّد مصطفى (صلّى اللَّه عليه و آله) مىشود! و اگر به دعايى نظر كند دعاى ابراهيم (عليهالسّلام) مىشود كه اين همه شكوه مكه به خاطر استجابت دعاى او است.
شب را تا طلوع آفتاب در مشعر مىمانيم، شب عيد قربان و در سرزمين شعور و شعار، در زمينى كنار مكه، همراه با صدها هزار انسان
پاك، در اين بيابان، جلوه خداوند به خوبى به چشم مىخورد. اين چه صحنهاى است؟ و اين همه مردم با چه انگيزهاى كفنپوش در بيابان با خداى خود زمزمهها دارند؟
شبى است كه امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: اگر مىتوانى احيا بدارى، بجاست، زيرا كه درهاى آسمان در آن شب باز و الطاف خدا بر بندگان سرازير است و ما در اين بيابان، مهمان خداييم. و خودش فرمود: «حَقٌّ عَلَىَّ انْ اسْتَجيبَ لَكُمْ» (1)
، بر من است كه دعاهاى شما را مستجاب كنم.
زمين مشعر، حرم خدا است، و قلب انسان هم حرم خدا است. در شب عيد قربان، انسان با حضور خود، حرم را در حرم قرار مىدهد، خداوند، اراده فرمود كه انسان را پاك و حرم دل را در آن تاريكى و بيابان و مهمانسرا پاك كند، قلبى را كه عمرى مريض و از مهر غير خدا پربوده است، قلبى را كه عمرى به خاطر گناهانى از قبيل: پرگويىها، پرخورىها، آرزوها، معاشرتها، مالاندوزىها و غفلتها، قساوت گرفته است، پاك كند (2).
آرى، اين دل انسان كه عمرى مشغول غيرخدا بوده، زنگ زده است (3)و پرده ظلمت او را پوشانده، از راه حق به سوى باطل، ميل پيدا
كرده است (1)، اكنون اين دل كه خانه خداوند است، بايد غبار روبى شود، بايدتكانى خورده، زنگهايش، همه پاك شود، و براى اين كار، محلى مناسب لازم است، كجا بهتر از سرزمين مشعر، جايى كه هيچ وسيلهاى براى سرگرمى و مشغول شدن روح وجود ندارد و اين قلب فرارى در اين سرزمين، همانند حيوان وحشى است كه در كوچه بن بست قرار گرفته، چارهاى جز توجه به خدا ندارد، زيرا نه لباسى است و نه مسكنى، نه غذايى و نه تشريفات و نورى، واى بر افرادى كه در اين سرزمين هم، دل به خدا ندهند و حق است كه قرآن به آنان خطاب كرده، بفرمايد: «الَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا انْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِاللّهِ» (2)
، «آيا هنوز وقت آن نشده است كه دلهاى مؤمنين براى ياد خدا خاشع و آماده شود؟».
براى نجات انسان از ظلمات گناه، ايام و ساعاتى امتياز دارند، مانند شبهاى جمعه و ايام ماه رمضان و سرزمينهاى مقدس عرفات و مشعر، ولى در مشعر، انسان احساس خاصى دارد، در آنجا خود را به هدف نزديكتر مىبيند، خود را آماده مىبيند، آماده براى اينكه، فراد با دشمن ديرينه خود بجنگد (رَمْى جَمَرات)، آماده براى اينكه از زيبائى و موى سر خود بگذرد، آماده براى ريختن خون قربانى.
اين روش تربيت اسلامى است كه اول، موى سر را براى خدا بدهيم تا به سر دادن در راه دوست نزديك شويم. اول، جاى شيطان زمانِ
ابراهيم (عليهالسّلام) را سنگ بزنيم تا براى سنگ زدن به شيطانهاى زمانِ خود آماده شويم. اول، گوسفند خود را به قربانگاه ببريم تا شايد به قربان شدن خود در راه رضاى او، كمى نزديك شويم، چه زيباست كه انسان در شب مشعر، همراه با مناجات و دعا در اين افكار نيز باشد.
شب عيد قربان است، شبى است كه فرداى آن بايد تلاشها داشته باشد، در حرم الهى هستى، بنشين و كمى در تاريخ و حالات حرم خدا كه در وجودت قرار داده (قلب) فكر كن، اين روح و قلب پاك را به همه گناهان آلوده كردى.
آيا در اين دل، يقين است يا شك؟ علاقه و مهر و صفا است يا حسادت و كينه و عداوت؟
آيا در قلب تو ايمان است يا مرض؟ آيا دل تو بيشتر به حق تمايل دارد يا به باطل؟
خداوند براى ورود تو، به حضرت ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسّلام)، خطاب كرد كه حرم و خانه مرا از آلودگيها پاك نماييد (طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفينَ)، آيا تو، براى ورود به حرم خدا، دل خود را پاك كردهاى؟ آيا از كسانى كه در حقشان ظلم كردهاى و به مال و جان و آبروى آنان لطمه زدهاى، عذرخواهى نمودهاى؟
آرى، شب مشعر، شب شعور است، در حرم خدا هستى، بايد كمى هم در حرم خدا دقت نمايى، مگر امام صادق (عليهالسّلام) نفرمود:
«الْقَلْبُ حَرَمُ اللّهِ فَلا تُسْكِنُوا حَرَمَ اللّهِ غَيْرَاللّهِ»، دل، حرم خدا است، در اين حرم، غير او را راه ندهيد، ولى ما جز خدا، همه را راه دادهايم. خزينهدار خائنى بوديم، امانتدارى را مراعات نكرديم، و الآن، براى نجات و انجام وظيفه خود، به حرم خدا، پناهنده شدهايم تا از كوتاهىهايى كه در طول عمر، نسبت به حرم دل كردهايم، شرمنده شويم و به فكر چاره افتيم.
ص:
صبح روز عيد قربان، همين كه آفتاب طلوع كرد، همه مردم از سرزمين مشعر، به سوى مِنى مىروند. «مِنى بر وزن «رِضا» كنار مكه است، در كتب لغت براى ريشه اين كلمه، معانى گوناگونى آمده است، از جمله: «آزمايش كردن»، «تقدير و اندازه گرفتن»، «خون ريختن»، و چون در اين سرزمين، هم آزمايش مردم و هم قربانى و خون ريختن، مقدر و برنامهريزى شده است، مِنى مىگويند (1).
ممكن است، نام اين مكان «مُنى بر وزن «خُدا» باشد كه جمع مُنيه، به معناى آرزوها است، امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: چون جبرئيل در اين سرزمين به حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) گفت: تَمَنِّ آرزوى خود را بيان كن، نامش مُنى شد (2).
حاجى، ديروز كه در عرفات بود، كتاب دعا در دست گرفته، مناجات مىكرد و اشك مىريخت، ولى امروز، بايد سنگ پرتاب كند و خون بريزد. آفرين بر مكتبى كه يك روز به پيروان خود دستور دعا، و روز ديگر فرمان خون ريختن مىدهد، ديروز كتاب دعا و امروز كارد و چاقو، ديروز آرامش و اشك، امروز هجوم و خشونت.
در اعمال حج، دو راهمپيايى با شكوه ميليونى از تمام مسلمانان جهان به چشم مىخورد كه اىكاش اين حركت همراه با برنامه و شعارى دشمنشكن مىبود.
يكى، اول طلوع آفتاب روز عيد كه تمام زائران خانه خدا از مشعر به سوى مِنى درحركتند، و ديگرى، بعدازظهر روز دوازدهم كه پايان اعمال در مِنى است و مردم از آنجا به مكه رهسپار مىشوند، در اين دو حركت بسيار عظيم، با كمال تأسف هيچگونه كوبندگى و توفندگى نيست، حجى كه در آن، بتها شكسته و ابرهههاى تاريخ نابود گردند، و از اين سيل عظيم انسانها، در هر موردى استفاده مناسب شود.
به هر حال، در سرزمين مِنى بيش از عرفات و مشعر مىمانيم، چند شب بايد آنجا بمانيم، و در همان روز ورود (روز عيد) سه عمل مهم داريم:
1- سنگ ريزههايى كه شب قبل در زمين مشعر، جمع كرده بوديم، بايد در محل خود پرتاب نماييم.
2- به قربانگاه رفته، گوسفند، گاو يا شترى ذبح كنيم.
3- سر خود را بتراشيم.
زائران خانه خدا، همين كه از مشعر به مِنى مىرسند، بعد از كمى استراحت اعمال سهگانه آن روز را شروع مىنمايند.
اولين عمل پرتاب كردن هفت سنگ ريزهاى است كه شب قبل در مشعر جمعآورى كردهاند، اين عمل را در اصطلاح (رَمْى جَمره) مىنامند (1).
1) «رمى» به معناى پرتاب كردن است، و «جمره» به گفته مصباحالمنير به معناى انبوه ريگ است، و «جَمْرَه» به معناى انبوه جمعيت و قبائل است نهايه ابن اثير و «جمار» به معناى سنگريزهها دهخدا، و «عقبه» به معناى آخرين محل پرتاب آن سنگ ريزههاست.
امام كاظم (عليهالسّلام) مىفرمايد: در اين محل بود كه ابليس در برابر حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) مجسم شد و وسوسه كرد، ولى حضرت با پرتاب سنگها او را از خود دور نمود، و اين عمل در تاريخ به عنوان يك قانون و سنت درآمد (1).
خداوند متعال، براى آزمايش و رشد ابراهيم (عليهالسّلام) و براى آنكه قلب او را از هرگونه علاقه غيرخدايى خالى نمايد به او فرمان ذبح فرزندش، اسماعيل (عليهالسّلام) را داد، در اينجا شيطان مانند هميشه كه در تمام مراسمِ «اطاعت از خدا» مشغول فعاليّت و وسوسه مىشود، شروع به وسوسه كرد، قرآن مىفرمايد:
«وَ ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبىٍّ الّا اذا تَمَنّى الْقَى الشَّيطانُ فى امْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ» (2).
«ما هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم، مگر اينكه هرگاه آرزو مىكرد (و طرحى براى پيشبرد اهداف الهى خود مىريخت)، شيطان القائات و وسوسههايى در آن مىكرد، اما خداوند آن وسوسههاى شيطان را از بين مىبرد».
آرى، شيطان حتى دست از وسوسه انبيا برنمىدارد، ليكن خداوندمتعال، آن بزرگواران را حفظ مىفرمايد، وسوسه ابليس عمومى است، ليكن اثرى در بندگان خالص ندارد، زيرا خود شيطان هنگام رانده شدن از درگاه خدا سوگند خورد كه همه را گمراه مىكنم جز افراد مخلص را كه همان اولياى خدا هستند.
حضرت ابراهيم (عليه السّلام) براى انجام فرمان خداوند قربانى فرزندش، اوّل به سرزمين مشعرالحرام آمد. شيطان به دنبال او شتافت. او به محل جمره اولى آمد، شيطان هم آمد. حضرت هفت سنگ به او پرتاب كرد.
هنگامى كه به جمره دوم رسيد، باز شيطان را مشاهده نومد، هفت سنگ ديگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد، هفت سنگ ديگر زد و بالاخره ابليس را از خود مأيوس كرد. (1)
ابليس، اوّل نزد مادر اسماعيل- عليه السّلام-، (هاجر) رفت كه فرزندت امروز كشته مىشود، هاجر گفت: پدر، هرگز فرزندش را نمىكشد.
ابليس گفت: ابراهيم به خيال فرمان خدا، فرزندش را مىكشد.
آن زن باايمان گفت: اگر خداوند فرمان داده، من در برابر رضاى خدا راضى هستم، ابليس از طريق مادر مأيوس شد.
نزد اسماعيل (عليه السّلام) آمد كه او را وسوسه كند، او نيز همچنان استقامت نمود و از دست مبارك ابراهيم (عليهالسّلام) نيز سنگ باران شد، و معناى اين ماجرا آن است كه ابليس براى وسوسه انسان گاهى از طريق همسر و گاهى فرزند و گاهى مستقيماً به سراغ خود انسان مىآيد، بالاخره بايد او را با استمداد از نيروى الهى دفع نمود. (2)
به هر حال، حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) از اين آزمايش بزرگ، بسيار سربلند بيرون آمد و همين كه فرزندش را براى قربانى خوابانيد و كارد بر گلوى مباركش گذاشت، ندا رسيد كه او را ذبح مكن، هدف ما
ريختن خود او نيست، بلكه آزادى توست. ما مىخواهيم تو آزاد شوى، مىخواهيم در قلب تو ذرهاى از مهر غير خدا نباشد.
شايد يكى از فلسفههاى اين همه ناگوارىها در زندگى به خاطر آن است كه ما به دنيا دلبند نباشيم، هر كجا لازم شد از دنيا بگذريم، از مال و فرزند و مقام و جان بگذريم، بايد در سرزمين منى چند روز بمانيم، دعا و مناجات و معرفت، به زمانى طولانى نيازى ندارد، لذا ما هم در عرفات يك روز و يا نصف روز بيشتر نمىمانيم، جمع كردن سنگ و آماده شدن نيز خيلى سخت نيست، لذا در مشعرالحرام هم چند ساعتى بيشتر نمىمانيم، اما دل كندن از فرزند و مال و جان، كار بسيار مشكلى است، مرحله عالى از ايثار و عمل است. در اينجا بايد، چند شبانهروز بمانيم، از كلاس شناخت و شعار، زود فارغالتحصيل مىشويم، ولى در كلاس ايثار و اخلاث بايد مدت طولانى توقّف كنيم.
تا دل از مال و لذت و همسر نكنيم به جايى نمىرسيم.
دل كندن، رمز رسيدن به مقام است.
اگر يوسف (عليهالسّلام) در صحنه لذت، دل نمىكند، به آن مقام والا نمىرسيد.
اگر حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) از همسر و فرزند دل نمىكند، مؤسس و بنيانگذار حج نمىشد.
اگر هاجر، هفت بار با هيجان و پريشانى ميان كوههاى صفا و مروه به تلاش نمىپرداخت، آب زمزم از زير انگشتان اسماعيل (عليهالسّلام) نمىجوشيد.
تا نبارد ابر، كى خندد چمن؟ تا نگريد طفل، كى نوشد لبن؟
خداوند مىفرمايد: «اذْكُرُونى اذْكُرْكُمْ»، شما ياد من باشيد، من هم شما را ياد مىكنم. ابراهيم (عليهالسّلام) و اسماعيل (عليهالسّلام) چند روزى در دنيا، خود را تسليم رضاى خدا كردند ولى خداوند متعال در طول تاريخ، نام آن بزرگوران را زنده نگه داشت.
در پرتاب سنگ به جايگاه شيطان، خيلى معنا نهفته است.
كسى كه به شيطان زمان حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) سنگ مىزند، حتماً بايد به شيطان زمان خود هم سنگها بزند.
كسى كه به جاى شيطان سنگ مىزند، بايد به خود شيطان، سنگها بزند.
كسى كه سنگ مىزند، بايد سنگها را پرتاب كند، يعنى حالت تهاجمى در برابر شيطان داشته باشد.
بايد يقين به اصابت سنگها داشته باشيم، شك و گمان، فايدهاى ندارند، تا يقين نكردهاى كه ابليس را زدهاى، از مبارزه و تهاجم عليه او دست برندار.
بايد سنگ زدن تكرار شود (هفت بار باشد)؛ يعنى، مبارز با شيطان با يك هجوم كافى نيست، چون او خنّاس است، و با رفت و آمدهاى پى در پى و چهرههاى گوناگاون و زمانهاى مختلف و گامهاى آهسته آهسته، آن قدر وسوسه خود را تكرار مىكند تا موفق شود، اين چنين شيطانى با يك بار پرتاب سنگ از بين نمىرود، تو نيز بايد، هجوم خود را عليه او تكرار نمايى.
بايد به سنگ او را بزنى، با كفش و كلاه فايده ندارد، سنگ وسيلهاى است كه همه جا هست. خيال نكن مبارزه با ابليس محال است،
او با سنگريزه تو فرار مىكند، ليكن به شرط آن كه، تو حالت تهاجمى داشته باشى.
قرآن مىفرمايد: «فَقاتَلُوا اولياء الشَّيطان انَّ كَيدَ الشَّيطان كانَ ضَعيفاً» (1)
، او زود فرار مىكند، به شرط آن كه، جايگاه وسوسههاى او را بدانى و مستقيماً در برابرش جبههگيرى، مستحب است هنگام سنگ زدن، «اللَّه اكبر» بگويى (2)يعنى، با استمداد از پروردگار، موفق به دفع شيطان مىشوى.
جالب اين كه، گاهى هنگام رمى شيطان، خود شيطان حاضر است و در اناسن وسوسه مىكند كه زدن اين سنگريزهها، چه فايدهاى دارد؟ بايد بگوييم: فايده آن، انجام فرمان خدا و اطاعت و تسليم در برابر اوست، تحقير شيطانهاست، درس و رمز است.
افراد مريش كه نمىتوانند، رمى كند ولى مىتوانند، در جايگاه حاضر شوند، بايد حاضر شده، لااقل، صحنه تهاجم مؤمنان را با چشم خود ببيند.
سنگ تو بايد «بكر» باشد، از اسلحهها و گلولههاى مستعمل استفاده نكن، حيلههاى او نسبت به افراد، هر روز تازه و بكر است، تو نيز بايد با حربه نو به سراغ دشمن بروى.
حضور شيطان در سرزمين مكه و منى آن هم در كنار حضرت ابراهيم (عليهالسّلام)، معناى زيادى دارد. اين واقعه به ما مىآموزد كه شيطان همه جا هست، و از هيچ كس دست برنمىدارد، فاصلههايى كه
مورد پرتاب سنگهاست؛ به هم نزديك است، شايد معنايش اين باشد كه شيطان زود به زود به سراغ انسان مىآيد. در اين سه محل حضرت آدم (عليهالسّلام) نيز مورد سوء قصد ابليس قرار گرفته است، گويا مكان، مكان خاصى است، مكانى است كه هر مؤمنى بايد، سنگهاى خود را در دست داشته باشد و حركت كند. در آنجا كسى به كسى نيست. اگر از قبل آمادگى نباشد، در برابر شيطان و در محل شيطانها، نمىشود، سنگ تهيه كرد. سنگسار شدن اين محلها به ما مىفهماند كه هميشه زمينها و كسانى كه در جوار افراد يا مكانهاى مقدس قرار گرفتهاند، ارزش ندارند، آرى در كنار مكه هم، ستون سنگسار شدنى پيدا مىشود، پرتاب سنگريزهها به ما مىفهماند كه آنچه را ديشب با سختى و انگشت به خاك زدن، پيدا كردهاى و با خود آوردهاى براى دفاع از حريم انسان و اسلام پرت كن.
اين عمل به ما مىفهماند كه ما از عرفات و مشعر برگشتهايم. داراى فهم و شعور شدهايم و دشمن را مىشناسيم و به او هجوم مىبريم.
پايههاى سنگى كه مورد هجوم مؤمنان است به ما مىآموزد كه شيطان و انسانهاى شيطان صفت، همچون پايهاى بىروحاند، سفارش شده كه سنگريزهها را يكى پس از ديگرى، روى انگشت ابهام (شست) گذارده با انگشت كنارش (سبابه، همان انگشتى كه با نوك آن، انگشتنگارى مىشود)، پرتاب نماييد، گرچه در آن شلوغى عملًا اين كار بسيار سخت است، ولى همين دستور كه به عنوان مستحب، ذكر شده، به ما مىآموزد كه دشمن به قدرى ضعيف و ناچيز است كه براى طرد او فشار يك انگشست كافى است.
دومين عمل واجب در روز عيد قربان براى زائران خانه خدا، قربانى كردن است. خداوند در سوره مائده، مسأله «قربانى در مكه» را همراه با كعبه، وسيله قيام مردم بيان فرموده است: «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرامَ وَالْهَدْىَ والقَلائِدَ» (1)
، خداوند، كعبه را كه خانه محترم است برپا دارنده مردم قرار داده، و همچنين ماه محترم (ذوالحجَّة) و قربانى و علائم قربانى را وسيله قيام قرار داد. كعبه و مسلخ، هر دو ضامن بقا عزت و استقلال و برپا دارنده كاخ سعادت انسان است. «كعبه»، مظهر محبت و عاطفه. «مسلخ»، مظهر خشم و خون.
كعبه، مظهر بندگى. مسلخ، مظهر قربانى و ايثار. (2)
روز عيد قربان، صدها هزار نفر آماده خون ريختن هستند، آن هم روى وظيفه الهى، نه بر اساس عقده يا رقابت.
عيد قربان، درس بزرگى به ما مىدهد كه حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) در اين روز، فرزند خود را به قربانگاه برد و جشن گرفت؛ يعنى، پيروان آن حضرت هم، بايد از عزيزترين افراد و بستگان، چشم بپوشند و بعد جشن بگيرند كه ايمان واقعى، همين است و بس.
قربانى روز عيد، زنده نگه داشتن روح ايثار در و تسليم فرزند را به ما ياد مىدهد، فاصله ميان ما و آن مردان خدا را به ما نشان مىدهد.
متأسفانه هنوز كسانى كه از كمترين چيز خود در راه خدا نمىگذرند، در جامعه به چشم مىخورند.
قرآن سوگند ياد كرده كه انسان، زمانى ايمان واقعى دارد كه در برابر فرمان رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و قضاوتهاى به حق آن بزرگوار، از جان و دل راضى باشد. (1)
افرادى كه هر كجا قانون و فرمان خداوند، با سليقه و منافعشان هماهنگ نبود، بهانهها گرفته، شانه از بار مسؤوليت خالى مىنمايند، در حقيقت ايمان ندارند.
حضرت على (عليهالسّلام) مىفرمايد: ما در جبههها، نزديكان خود را كه اصرار بر كفر داشتند، مىكشتيم و هيچ غمى به دل راه نمىداديم، بلكه اين جهاد سبب زياد شدن ايمان ما مىشد. (2)
عيد قربان، يعنى پيروزى وظيفه بر غريزه.
غريزه فرزند دوستى، به ابراهيم (عليهالسّلام) مىگويد: اسماعيل (عليه السّلام) را ذبح مكن، اما وظيفه مىگويد: او را ذبح نما. حضرت ابراهيم (عليه السّلام) در اين دو راهى، رضاى خداوند و وظيفه را بر تمايلات شخصى و غريزه خود پيروز كرد، لذا بايد آن را عيد بگيرد.
اگر در حديث مىخوانيم: «كُلُّ يَوْمٍ لايُعْصَى اللَّهُ فيهِ فَهُوَ يَوْمُ عيدٍ» (3)
«هر روز كه در آن معصيت خدا نشود، عيد است»، به همين معنا
1) فَلا وَ رَبَّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُم ثُمَّ لايَجدُوا فى انْفُسِهِمْ جَرَحاً مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّموا تَسليماً. «به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه تو را در اختلافات خود به داورى طلبند و سپس در دل خود از قضاوت تو احساس نگرانى نكنند و كاملًا تسليم باشند». سوره نساء، آيه 65.
2) نَقْتُلُ آباءَنا وَابْناءَنا. خطبه نهج البلاغه فيضالاسلام.
3) ميزان الحكمه، ج 7، ص 130.
است كه در برابر جاذبههاى هواى نفس و تهديدها و تطميعهاى طاغوتهاى خارجى، انسان، فقط در خط خدا قرار گرفته، بر سر خواسته همه شيطانهاى درونى و بيرونى پا مىنهد، آن روز را بايد عيد بگيرد.
آرى، عيد قربان، روز پيروزى عقل و وحى بر هوى و هوس است، حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) بچهدار نمىشد، خداوند به او فرزندى مرحمت فرمود، هنوز دوران كوددكى فرزند بود كه فرمان خدا رسيد كه فرزند و مادرش را بايد در بيابانهاى بىآب و گياه مكه (كه در آن روز هيچ موجودى در آن جا نبود) (1)قرار دهى و خودت هم از آنان جدا شوى.
حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) اين مادر و كودك را در ميان كوههاى داغ مكه تنها گذاشت و رفت، و هر چند مدتى، سرى به آنان مىزد، اكنون كه كودكش نوجوان و بهترين نور چشم ابراهيم (عليهالسّلام) شده، باز فرمان مىرسد كه بايد با دست خود، او را ذبح نمايى، ابراهيم (عليهالسّلام) در فرمان خدا شك نمىكند، فلسفه و دليل نمىپرسد، معطل هم نمىشود، بر خلاف ما، كه اگر دستور مخالف تمايلات نفسانيمان، صادر شود، يا در اصل فرمان شك مىكنيم، و يا در مراد و غرض از فرمان، و يا دنبال دليل و فلسفه آنيم.
خلاصه ما بايد در سرزمين ابراهيم (عليهالسّلام) چند شبانهروز بمانيم، از همه جاى دنيا در آنجا جمع شويم و فكر كنيم كه سرزمين تسليم است، زمينى كه صورت مبارك حضرت اسماعيل (عليهالسّلام) براى انجام فرمان خدا و ذبح شدن، بر روى آن قرار گرفت، زمينى كه شيطان در آن رانده شد، خلاصه آن كه روز عيد است، اما در حقيقت روز خون و روز
1) سوره ابراهيم، آيه 37.
«عيد خون» است، روز مبارزه و سنگ زدن است. معناى عيد در اسلام همين است، روز عيد نماز دارد، غسل دارد، اطعام دارد، دعا دارد، عيد ديگران، روز غفلت و تخدير و معصيت و ... است.
به هر حال، حاجى در اين روز بايد قربانى دهد، به ياد ابراهيم (عليهالسّلام) صدها هزار گوسفند سر بريده را با چشم خود مىبيند، دست و چشمش با خون و چاقو عادت مىكند.
اسلام مسلمان وارسته مىخواهد، نه مسلمان وارفته، اسلام مسلمان شجاع مىخواهد نه ترسو، روز عيد است، روزى كه با سنگها، دشمن بيرون را مىكشى و با كارد و چاقو و ذبح گوسفند، هواى نفس را. اى كاش آنچه مىنويسم در خودم و ديگران عملى مىشد، راستى كه اسلام از ما چه خواسته و ما در چه شرايطى هستيم.
بىجهت نيست كه شخصى به نام شبلى، خدمت امام سجاد (عليهالسّلام) رسيد، امام به او مطالب مفصّلى در اسرار حج فرمود (1)، از جمله اين كه، «آيا هنگام ذبح، در فكر ذبح حنجره طمع بودى؟»
از اين بيان استفاده مىشود كه ذبح حيوان، رمز ذبح هوى و طمع و يادى از ذبح عزيزترين افراد است، در قربانى، هدف اصلى گذشت از مال و اظهار علاقه و عشق نسبت به خدا است.
ولذا سفارش شده، بهترين حيوان ذبح شود، ناقصالعضو و ضعيف
1) مستدرك الوسائل، ج 2، كتاب الحج، ص 186، روايتى از شيعه نقل شده كه اسرار ورموز حج در آن بيان شده است، ولى حديث، سند ندارد. و خود شبلى در كتاب «معجمالرجال» و «قاموس الرجال» و «سنيه» و «دهخدا» و «اعيان» به اين نام نيامده است، گرچه بعضى از كتابهاى حج، اين حديث را محور تمام اسرار قرار دادهاند و درباره حج مطالبى فرمودهاند.
نباشد و در خريد قربانى زياد چانه نزنيد. قربانى هديه به دوست است، نشانه عشق و علامت صدق است. علت اين كه به مهريه همسر نام «صداق» گذاردهاند، اين است كه مهريه دادن، نشانه صدق و علاقه شوهر نسبت به همسر است.
علت اين كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، حيوانات زيادى را ذبح مىكرد تا آنجا كه در حديث آمده: صد شتر چاق را با دست خود نحر فرمود (1)همانا ايمان و عشق او به خداوند بود.
در طول عمر، صدها گوسفند براى خودمان ذبح كردهايم، و امروز يكى براى خدا ذبح مىكنيم، بايد توجه داشت كه اعمال حج، همچون ساير عبادات از ابعاد مختلف مورد نظر قرار مىگيرد.
مسأله قربانى در مكه را از چند نشر بايد بررسى نمود:
1- كمك رسانى به اهل حجاز يك اصل است.
اگر از اين سالها كه حجاز كشورى وابسته و بازارش نمايشگاه اجناس شرق و غرب شده، بگذريم، و به چند سال قبل برگرديم، مىبينيم كه مردم حجاز چندان راه درآمدى نداشتهاند. مكه شهر صنعتى و كشاورزى نيست، زمانى كه آيه منع ورود مشركان نازل شد (2)، مردم مكه ناراحت شدند كه نصف زائران، مشركان هستند و با منع ورود آنان، وضع اقتصادى ما به هم مىخورد، ليكن آيه نازل شد كه اگر از فقر مىترسيد، ما در آينده شما را بىنياز مىكنيم (3)، اين وعده خداوند، بايد محقق شود.
يكى از راههاى تحقق آن، مسأله خريد قربانى است، صدها هزار زائر خانه خدا، هر كدام كه يك گوسفند مىخرند، گروههايى به زندگى و نوا مىرسند. در روايات ما مسأله كمكرسانى به مردم حجاز از طريق وسايل حمل و نقل و كرايه منازل و خريد هدايا و قربانى و داد و ستدهاى زيادى كه در موسم حج مىشود، يك اصل معرفى شده و روى آن سفارش گرديده است (1)گرچه امروز به دليل وابستگى سران اين كشور، مسأله به نحو ديگرى درآمده كه هر چه ما كمتر در بازار آنجا خريد كنيم، روح رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) از ما راضىتر مىشود، ولى بايد در فكر استقلال اقتصادى باشيم، تا تمام كشورهاى اسلامى، توليدات خودرا در آنجا به نمايش بگذارند و زائران خانه خدا هم، آنها را خريده بازار آنجا رونق بگيرد و مردم حجاز از آمد و رفت حجاج خشنود شوند و به نوا برسند.
تاريخ مىگويد: هنگامى كه پيامبر اسلام (صلّى اللَّه عليه و آله) با جمعى از مسلمانان به مدينه هجرت كردند، اقتصاد مدينه در دست يهود بود.
حضرت، فوراً (در كنار تأسيس مسجد) به تأسيس بازارى كه مركز خريد و فروش مسلمانان باشد، اقدام فرمود و دستور داد كه مسلمانان اجناس را مستقيماً به اين بازار وارد كرده، از اين بازار صادر نمايند. به علاوه، كالاهاى مورد نياز را حتىالامكان خودشان توليد كرده، در اين بازار به معرض فروش درآورند (2)، آرى مسأله كمك رسانى به مردم حجاز
يك اصل است.
2- مسأله دوم در قربانى.
همان گونه كه صفا و مروه از شعائر الهى است، مسأله قربانى نيز از شعائر است: «والبُدْنَ جَعَلْناها لَكُم من شَعائِر اللَّه». (1)
«شترهاى چاق و فربه را براى شما از شعائر الهى قرار داديم» (2).
وجود قربانگاه و مسلخ و حركت دادن شترهاى پرگوشت و نحر كردن و تقسيم گوشت آنها هم، يك جلوه و شكوهى دارد. در روايات مىخوانيم اوّلين قطره خون قربانى كه ريخت، خداوند گناهان صاحبش را مىبخشد. (3)(4)
به هر حال، ذبح صدها هزار گوسفند و نحر هزاران شتر، يك نوع جلوه و زيبايى بوده، مظهر روحيه ايثار دستهجمعى است كه خود از شعائر الهى است.
3- سير كردن گرسنهها.
يكى از اسرار قرباين سير كردن گرسنهها است. (بگذريم كه در اين سالها در حجاز گرسنه كم است، ولى نبايد نظر قانون به يك زمان و يك مكان و يا شرائط خاصى باشد)، قرآن در اين باره مىفرمايد:
«فَكُلُوا مِنْها وَاطْعِمُوا الْقانِعَ وَالْمُعْتَرَّ» (5)، از گوشتهايى كه قربانى مىكنيد، هم خودتان ميل نماييد، هم به قانع و معاتر بدهيد.
«قانع»، فقيرى است كه به آنچه مىگيرد، بسنده كند. «متر»،
فقيرى است كه علاوه بر تقاضاى كمك، اعتراض هم مىكند (1)(2)، چه زيباست كه هم استفاده خود حجاج و هم اطعام ديگران را كنار هم مطرح كرده است و اطعام شوندگان را با يك چشم ديده (خواه افراد قانعى كه به هنگام اطعام، دعا مىكنند و شاد مىشوند، خواه كسانى كه زخم زبان زده و اعتراض مىنمايند) و اين نشان دهنده بينش وسيع اسلام است كه سفارش مىكند نه خود را فراموش كنيد نه ديگران را و در تقسيم گوشت و اطعام، پاىبند تملّق يا دعا و تواضع فقير نباشيد. او را سير كنيد، گرچه با شنيدن زخم زبان باشد.
آرى، اسلام براى هر چيزى حدّ اعتدال را در نظر گرفته است.
فقيرى خدمت رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) رسيد، و از حضرت (كه چيزى براى بخشش نداشت) تقاضاى پيراهن كرد. رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) پيراهن خود را بيرون آورد و به او بخشيد. همين كه وقت نماز شد، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به خاطر نداشتن لباس به مسجد نرفت، اين ماجرا سبب زخم زبان كفار شد كه بگويند: پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) خواب رفته و يا در خانه سرگرم است. (3)آيه نازل شد كه: «وَ لَاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا» (4)
، «دست خود را بر گردن خويش بسته قرار مده، همچون افراد بخيل كه گويا دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته شده و قادر به كمك و انفاق نيستند و همچنين، آن را فوقالعاده گشاده مدار و بذل و بخشش را بىحساب مكن كه از كار بمانى و مورد ملامت و سرزنش اين و آن قرار بگيرى».
به مسأله ميانهروى در بخشش و انفاق، مكرر سفارش شده است، مثلًا در قرآن مىخوانيم: «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُو وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لَاتُبَذّرْ تَبْذِيرًا» (1)
«حق نزديكان مستمند وامانده در راه را بپرداز و هرگز اسراف و تبذير مكن».
آرى، اسراف و تبذير در بخشش و انفاق هم مورد پيدا مىكند.
در حديثى مىخوانيم كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) از كنار يكى از ياران خود عبور مىكرد، ديد كه در وضو زياد آب مصرف مىكند، فرمود:
چرا اسراف مىكنى؟
آن مرد كه نامش سعد بود پرسيد: مگر مصرف آب زياد در وضو گرفتن نيز اسراف است؟
رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «نَعَمْ وَ انْ كُنْتَ عَلى نَهْرٍ جارٍ» (2).
«بله گرچه در كنار نهر جارى وضو بگيرى، حق اسراف در آب ندارى».
قرآن در آخر سوره فرقان در ترسيم سيماى بندگان شايسته خدا مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُواْ لَمْ يُسْرِفُواْ وَ لَمْ يَقْتُرُواْ وَ كَانَ بَيْنَ ذَ لِكَ قَوَامًا» (3)
آنان كسانى هستند كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف مىكنند و نه
سختگيرى، بلكه در حدّ اعتدال هستند. شايد كمى طول كشيده باشد ولى لازم است بدانيم كه اسلام روى مسأله ميانهروى و اعتدال پافشارى دارد.
در اينجا بايد متذكر شويم كه ميانهروى در انفاق (در شرايط و ظرفيتهاى عادى بر انسانهاى معمولى)، منافاتى با ايثار ندارد، چون اعتدال يك قانون عمومى است ولى ايثار يك حكم خاص براى افراد باظرفيت است. هر كجا ايثار و از خودگذشتگى سبب ملامت و تحقير شدن و فشار آمدن بر اطفال شود، حق، همان اعتدال است، ولى هر كجا زمينهها و هماهنگىهاى لازم فكرى و خانوادگى موجود باشد و واكنش سوء روانى و اجتماعى نداشته باشد، ايثار بهتر است.
مسأله اطعام فقرا دهها بار در قرآن، در كنار نماز به چشم مىخورد:
«وَ أَقِيمُواْ الصَّلَوةَ وَ ءَاتُواْ الزَّكَوةَ» (1)
، قرآن بارها سفارش به انفاق فروده است و از كسانى كه اموال خود را در راه خدا به محرومان مىدهند، تجليل كرده است، و در معرفى مؤمنان واقعى مىفرمايد:
از جمله برنامههاى آنان اين است كه از اموال خود سهمى را براى افراد سائل و محروم قرار مىدهند. (2)
در قيامت، مؤمنان دليل سقوط دوزخيان در آتش را مىپرسند، آنها جواب مىدهند: «وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ». (1)
«از جمله جنايات ما در دنيا (علاوه بر ترك نماز و عياشى و تكذيب معاد)، اين بود كه نسبت به گرسنگان جامعه بىتفاوت بوديم».
جالب اين است كه افراد تهىدست نيز كه از خودشان مالى براى اطعام فقرا ندارند، نمىتوانند بىتفاوت باشند، بلكه بايد ديگران را براى رسيدگى به محرومان و سير كردن گرسنگان تشويق و تحريك نماين.
قرآن كريم در انتقاد از گروهى، مىفرمايد: «وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ» (2)، اينها، ديگران را براى اطعام فقرا تشويق نمىكردند.
در دنيايى كه زندگى مىكنيم، صدها ميليون انسان گرسنه وجود دارد و در هيچ مكتبى به اندازه اسلام نسبت به گرسنگى حساسيت نشان داده نشده است.
از خمس و زكات، سهمى براى مبارز با فقر معين شده است. (3)كسى كه نماز بخواند ولى حق محرومان و گرسنگان (زكات) را ندهد، نمازش قبول نمىشود. (4)
«لا صلوة لِمَنْ لا زَكوةَ لَهُ»
، بحارالانوار، ج 84، ص 252 به نقل از الميزان.
رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نماز گزارانى را كه زكات
نمىدادند از مسجد بيرون مىكرد. (1)
در حديث مىخوانيم: كسى كه سير بخوابد در حالى كه همسايه او گرسنه باشد، مؤمن به خدا نيست. (2)
در ماه رمضان، بعد از هر نماز جمله «اللّهُمَّ اشْبِعْ كُلَّ جائع» (3)را خوانده، مىگوييم: «خدايا! گرسنگان را سير كن».
فقر و گرسنگى، انسان را به كفر مىكشد. (4)
يكى از مسئوليتهاى علما، گرفتن حق گرسنهها از افراد سير است. (5)
خداوند براى دعوت به عبادت مىفرمايد: «فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ الَّذِى أَطْعَمَهُم مّن جُوعٍ» (6)
اولياى خدا شبانه، با حمل غذا بر دوش خود به گرسنگان غذا مىرساندند.
يكى از فلسفههاى روزه آن است كه افراد سير، مزه گرسنگى را چشيده، به ياد گرسنگان باشند. (7)
رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) از طرف خداوند، شخصاً مأمور مىشود كه از افراد پردرآمد، زكات بگيرد (8)، و ميان فقرا تقسيم نمايد.
1) سفينة البحار، ج 1، ص 551 ماده زكى.
2) قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آل: ما آمَنَ باللَّه واليوم الآخر، مَنْ باتَ شَعباناً وَ جارُهُ جائعٌ، سفينة البحار، شبع.
3) مفاتيحالجنان، دعاهاى روزانه ماه مبارك رمضان.
4) امام صادق عليهالسّلام فرمود: «كادَ الفقر ان يكونَ كُفراً»، واژه فقر در سفينةالبحار، ج 2، ص 378.
5) نهجالبلاغه، خطبه 3.
6) سوره قريش، آيه 3 و 4.
7) وسائل الشيعه، ج 7، باب اوّل، ج 1، ص 3.
8) سوره توبه، آيه 103؛ «خُذْ مِن اموالِهِمْ صَدَقةً».
البته، كمك به فقرا به معناى قبول تنپرورى گدايان و گداپرورى در جامعه نيست، زيرا اسلام مىفرمايد: نفرين و لعنت بر كسى كه آب و خاك دارد ولى به خاطر كار نكردن به فقر گرفتار شده است. (1)
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: كسى كه بدون نياز، از مردم چيزى بگيرد، گويا شراب نوشيده است. (2)
در حديث ديگرى مىخوانيم: پيروان واقعى ما، حتى اگر از گرسنگى بميرند، از مردم گدايى نمىكنند. (3)
بنابراين، توجه اسلام به فقرايى است كه به دلايلى (غير از تنپرورى) دچار فقر شدهاند، مثل افرادى كه با آمدن سيل و زلزله و كمبود آب و قحطى و اطفال زياد، پيرى و ناتوانى و مرض و امثال آن در جامعه دچار فقر شدهاند، ولى اگر ريشه فقر آنان تنپرورى باشد، بايد خودشان كار كنند و اگر تلف شدن حقوق آنان سبب فقر گشته است، بايد حكومت عادل و حامى مستضعغان، حقوق از دست رفته آنها را به آنان برساند، ولى اگر فقر ريشه طبيعى داشته باشد، بايد از طريق مالياتهاى اسلامى جلوى آن را گرفت.
در روايات مىخوانيم كه اگر خداى حكيم و عليم مىدانست، مقدار زكات براى تأمين زندگى فقراى كافى نيست، مقدار بيشترى را بر زكات دهندگان واجب مىفرمود. (4)
1) قال رسولُ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: مَنْ وَجَدَ ماء وَ تُراباً ثُمَّ افتَقَرَ ابْعَدَه اللَّه.
2) «مَنْ سَئلَ النّاس مِنْ غير فقرٍ فَكَأَنَّما يَأكُلُ الْخَمْر»، بحارالانوار، ج 96، ص 158.
3) بحارالانوار، ج 96، ص 1158 البته، در حديث مبالغه است، وگرنه براى حفظ جان از مرگ، سؤال از مردم اشكالى ندارد.
4) وسائل الشيعه، ج 6، كتاب الزكاة، ص 4.
امروز، دنيا مانند بيمارستان بزرگى است كه پزشكان آن هم بيمارند. همه مردم در آتش فقر و جهل و خرافه و هوسها و رقابتها مىسوزند و كارشناسان، مصلحان و حاميان حقوق بشر هم، افرادى بى اراده، مزدور، ترسو و گرفتار هوسهاى شيطانى خودشان هستند و گرنه چرا بايد بيش از سيصد ميليون گرسنه در هندوستان باشد؟ (1)حدود صد و پنجاه مدرسه بىميز و حصير باشد؟ (2)
در حديث مىخوانيم: اگر مردم زكات اموال خود را بدهند، هيچ مسلمانى فقير نمىماند. (3)اگر دنيا بودجههاى رقابت تسليحاتى را صرف رفع فقر و جهل مردم مىكرد، هرگز فقير و بىسوادى در جهان نبود. در دنيايى كه ميليونها گرسنه وجود دارد، ابرقدرتها گندم خود را به دريا مىريزند كه نرخ توليداتشان پايين نيايد. در دنيايى كه يك ميليون نفر آب آشاميدنى ندارند، ميلياردها دلار، صرف مشروب الكلى مىشود!! آيا اين انسان بيمار است؟! بشر دير يا زود براى نجات خود، بايد به سراغ اسلام آيد، دينى كه در كنار نمازش، زكات و همراه حجش، قربانى و غذارسانى را مطرح كرده است.
در مسأله قربانى و تقسيم آن، كمى معطل شديم، ولى اگر نگاهى به اسرافكارىها در حج و گرسنهها در آفريقا و هندوستان و بسيارى از جاهاى ديگر بكنيم، مىبينيم كه هر چه دل بسوزانيم، جا دارد. به هر حال، در منى زائران خانه خدا، بايد گوسفند سالم را ذبح كنند و گوشت آن را به
مصارفى كه قرآن فرموده است (صرف خود و اطعام فقرا كردن)؛ برسانند. دامنه بحث را جمع كنيم و وارد جنبه ديگر قربانى شويم كه از همه مهمتر است.
4- تقوا.
هدف اصلى در مسأله قربانى، رسيدن به مقام عالى تقوا است، قرآن در اين زمينه مىفرمايد: «لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لَادِمَآؤُهَا وَ لكِن يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنكُمْ» (1)، اين قربانيان كه زائران خانه خدا به هنگام توقف در منى ذبح مىكنند، گوشت يا خون آنها به خدا نمىرسد، بلكه هدف از قربانى، شكوفا شدن روح ايثار، و نشان دادن مقدار عشق و قرب به خدا و تقوا است. آرى، خداوند جسم نيست كه نيازى به گوشت داشته باشد و هرگز خون اين قربانىها هم به او نمىرسد. (چون بتپرستان خون حيوان قربانى را به سر و صورت بتها مىماليدند) (2)آرى، گذشت از مال در راه خدا و براى خدا و با نام خداوند، عامل شكوفايى روحيه تقوا است.
از ماجراى ذبح قربانى، چهار اصل استفاده شد كه بار ديگر فهرست آن را در اينجا مىآوريم:
1- قربانى، كمك رسانى به دامداران حجاز است.
2- قربانگاه، همچون كعبه از شعائر الهى و سيماى ايثار عاشقان خدا است.
3- استفاده كردن از گوشتهاى قربانى هم غذايى براى حجاج و هم
سير كردن گرسنگان است.
4- گذشت از قربانى و پولى كه در خريد آن مىشود، وسيلهاى براى قرب به خدا و شكوفايى روحيه تقواست.
اما، با كمال تأسف اين اهداف مقدس، به دست قدرتمندان وابسته و منحرف، همچون ساير اعمال حج از مراسم ملكوتى و پر از اسرار، به مراسمى خشك و خشن تبديل شده است، به طورى كه اگر فيلمى از وضع قربانگاه و اسراف گوشتهاى تازه، از سرزمين منى بگيرند و در ديدگاه جهانيان گذراند، آبرويى براى اسلام باقى نمىماند. هر صحنهاى كه به دست منحرفان قدرتمند تغيير كرده باشد، سيماى معنوى اسلام را از بين برده است، حضرت على (عليه السّلام) مىفرمايد: اگر اسلام به طور صحيح معرفى نشود، مانند پوستينى است كه وارونه پوشند. (1)
در ميان تمام لباسها، تنها پوستين است كه وارونه بودن آن وحشتآور است، و حضرت در بيان خود، اسلام انحرافى را به پوستين وارونه تشبيه كرده است كه مردم را فرار دهد.
آيات مصرف گوشت را ( «فَكُلُواْ مِنْهَا وَ أَطْعِمُواْ الْقَانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ» (2). از گوشتها ميل كنيد و به فقرا اطعام نماييد). با اعمالمان در مكه، كنار هم بگذاريد تا فاصله ما از اسلام به طور روشن معلوم شود.
زائران خانه خدا در اين آزمايشگاه، چند شبانهروز بايد بمانند و
بيتوته كنند. بد نيست كمى در مسأله آزمايش گفتگو كنيم، زيرا حضرت ابراهيم (عليهالسّلام) در اين مكان، تحت آزمايش بزرگى قرار گرفت و قابليت رسيدن به مقام امامت را پيدا كرد.
آزمايش از برنامهها و سنتهاى قطعى الهى نسبت به همه انسانها است.
هدف آزمايش خداوند، كسب اطلاع نيست، بلكه شكوفا شدن استعدادهاى درونى ما است. او مىداند كه هر كسى چگونه است، ليكن تا آزمايشى در كار نباشد و عملى از ما سر نزند، استحقاق پاداش يا كيفر، درست نخواهد بود.
ابزار آزمايش، تمام «شيرينىها» و «ناگوارىها» است: «وَ نَبْلُوكُم بِالشَّرّ وَ الْخَيْرِ»، (1)گاهى ابزار آزمايش، ترس و گرسنگى و نقص مال و مرگ و كمى محصولات و غيره است. (2)
مردم در برابر آزمايشان الهى چند دسته هستند:
1- گروهى بىصبرى نموده، فرياد مىزنند: «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا» (3).
2- گروهى با صبر و مقاومت، حوادث را تحمل مىنمايند: «وَبَشِّرِ الصّابِرينَ» (4)
3- گروهى كه همه تلخىها را در جهانبينى الهى، «لطف خفى»
مىدانند با آغوش باز از ناملايمات استقبال مىنمايند.
تمام زائران خانه خدا بايد در اين «زمين صبر» و «زمين شكر»، چند شب بمانند و به ياد صابرانى همچون اسماعيل (عليهالسّلام) و هاجر (عليهاالسّلام) و شاكرانى همچون ابراهيم (عليهالسّلام)، نفس بكشند تا كمى به خود برگردند. آزمايش شوندگان بايد در سرزمين قبول شدگان، توقف نمايند و اين چه درس بزرگى است! توقف در «زمين مبارزه»، حضور در «زمين خون»، توقف در «زمين تسليم» و «صبر» و «ايثار»! ...
حيف است كه انسان در اين توقف، تفكر خود را به كار نگيرد.
حيف است كه اين توقف، رمز تحرّك نشود.
حيف است كه اين زمين، زمينهساز رشد ما نگردد.
آرى، توقف و تفكر در سرزمين خون و ايثار و صبر، نقش مهمى در تربيت و تحرك ما دارد. بىجهت نيست كه آن همه سفارش براى زيارت امام حسين (عليهالسّلام) و رفتن به كربلا شده است، چون اثر سازندگى توقف در كنار مزار شهداى كربلا به مراتب از توقف در منى بيشتر است.
قربانگاه كربلا و قربانيان كربلا و اسماعيلها و هاجرهاى كربلا به مراتب از سرزمين منى مهمترند. بىجهت نيست كه خلفاى ظلم با آن كه صدها مسجد مىساختند، اما از رفتن مردم به كربلا جلوگيرى مىنموند، زيرا گاهى يك لحظه توقف در كربلا يك عمر تحرك مىآفريد. خلفا مىديدند كه زائر قبر امام حسين (عليهالسّلام) بعد از ديدن قتلگاه حسين (عليهالسّلام) ديگر سر تسليم در برابر زور آنان فرود نمىآورد، لذا سعى داشتند، كربلا را محو نمايند. حتى بارها قبر مطهر ر
خراب و زمينهاى اطراف آن را كشاورزى كردند، اما قرآن جواب اين تلاشهاى مذبوحانه را داده، مىفرمايد: «يُرِيدُونَ لِيُطْفُواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِى وَ لَوْ كَرِهَ الْكفِرُونَ» (1)
روز عيد قربان در منى، بعد از سنگ زدن و قربانى كردن بايد مرداين كه سفر اوّل آنهاست، سر خود را بتراشند، و زنان كمى از موى سر خود را كوتاه نمايند، و كسانى كه در سفر اوّل حج نيستند، مىتوانند به جاى تراشيدن سر، كمى از موى سر يا ريش و يا شارب خود را كوتاه كنند و با اين عمل از احرام خارج شوند و لباسهاى طبيعى خود را بپوشند، و جز همسر و بوى خوش و شكار، همه آنچه در اين چند روز عرفات و مشعر و منى بر آنان حرام بود، حلال مىشود.
قرآن در اينباره مىفرمايد: «ثُمَّ ليَقْضُوا تَفَثَهُمْ» (2)، پس از ذبح و قربانى چرك و كثافات خود را زايل نمايند.
امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: «تَفَث»، سر تراشيدن است. (3)
امام رضا (عليه السّلام) ناخن گرفتن، دور كردن كثافات و كنار گذاردن لباس احرام را مصداق «تَفَث» گرفتهاند. (4)
تراشيدن سر، ضمن آن كه عملى واجب است، داراى پاداشى بس بزرگ است. در روايات مىخوانيم: به عدد هر مويى كه از سر جدا
مىشود، در قيامت، نورى به دست مىآورد. (1)همچنين در روايات مىخوانيم: مراد از آيه، ملاقات با امام است. (2)چون با ملاقات امام، آلودگىهاى روحى و اجتماعى انسان برطرف مىشود. جامعهاى كه از اماش جدا باشد، آلوده مىشود. به هر حال اين سه عمل (سنگ و قربانى و حلق سر) مربوط به عيد قربان است.
شب يازدهم و دوازدهم و براى بعضى شب سيزدهم، لازم است در «منى» بيتوته كنند، يعنى از غروب تا نصف شب در آن سرزمين مقدس بمانند. (3)
در اين شبها، برنامه خاصى نيست، منطقه كوچك است و جمعيت زياد و بسيار راحت و بىدرد سر. (اگر وابستگان شرق و غرب بگذارند)، مىتوان با تمام حجاج رابطه برقرار كرد. «منى» براى تبليغات، بسيار جاى مناسبى است، چون خانه و كوچه و بازارى نيست كه مردم را متفرق نمايد. منطقه وسيع نيست كه پخش شوند، مسيرها محدود، خيمهها كنار هم، ورودىها روشن و معلوم، فقط كمى فكر و سوز لازم است و مقدارى آشنايى با زبان مسلمانان كشورهاى ديگر.
آرى، دو سه روز منى به منزله سمينار بينالمللى است. مناجات در اين ايام بسيار بجاست. قرآن در زمينه ياد خدا در اين ايام مىفرمايد:
«وَاذْكُرُواْ اللَّهَ فِى أَيَّامٍ مَّعْدُودَ تٍ فَمَن تَعَجَّلَ فِى يَوْمَيْنِ فَلَآ إِثْمَ عَلَيْهِ» (1)
«خدا در روزهاى معينى ياد كنيد (روزهاى 11 و 12 و 13) و كسانى كه براى خروج از منى عجله كنند و ذكر كنند و ذكر خدا را در دو روز انجام دهند، گناهى بر آنها نيست، و هر كه تأخير كند و سه روز در منى مانده ياد خدا نمايد، مانعى ندارد».
نام اين چند روزى كه بعد از عيد قربان، حاجيان در سرزمين منى مىمانند، ايام تشريق است (2)، و بايد (و طبق دستورى كه در كتابهاى مناسك حج آمده) هر روز مراسم سنگ زدن را انجام دهند.
منظور از «ياد خدا» كه در چند روز بعد از عيد قربان در قرآن سفارش شده است، طبق روايات آن است كه بعد از پانزده نماز، كه اولين آنها، نماز ظهر روز عيد و آخرين آنها، نماز صبح روز سيزدهم است، اين ذكرها را بخوانيد: «اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر، وللَّه الحمد، اللَّه اكبر على ما هدانا، اللَّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام».
و كسانى كه در مكه نيستند، بعد از ده نماز اين اذكار را مىخوانند. (3)
در سرزمين منى، مسجدى است به نام مسجد «خيف»، كه امام
باقر (عليهالسّلام) مىفرمايد: «هفتصد پيامبر، در آن نماز گزاردهاند» (1)و رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در آن مسجد، خطبههايى بيان فرموده است. (2)
بعد از ظهر روز داوزدهم، اين كلاس و آزمايشگاه صحرايى كمكم تمام مىشود، خيمهها جمع و مسافران به سوى مكه رهسپار مىگردند، مىروند تا دنباله اعمال حج را در مكه انجام دهند.
هنوز طواف و نماز و سعى در پيش است، فعلًا از منى بيرون مىروند، انصاف آن است، در بيابانهاى عرفات و مشعر و منى كمى پخته و ساخته شده باشيم، اگر سرزمين شناخت (عرفات)، شعور و شعار (مشعر) و عشق و ايثار (منى) در ما تحولى به وجود نياورد، بايد به حال خود گريه كنيم.
به هر حال، بايد از منى گذشت و به مكه آمد و دنبال اعمال را انجام داد، باز هم بايد طواف كنيم، خداوند ما را چند روز به بيابانها فرستاده بود تا دورهاى را بگذرانيم و اكنون دوباره ما را به خانه خود راه داده است، واى به حال كسى كه اين تحولات او را تكان نداده باشد. نظام تربيتى حج چقدر تو را زير و رو كرد تا شايد در تو اثرى بگذارد، برهنه شدى، كفن پوشيدى، بيابانها رفتى، سنگ زدى، خون ريختى، سر تراشيدى، آوارگىها، فشارها، گرماها را در راه دوست تحمل كردى و
همه اينها به نفع تو بود. تمام تكاملات انسان در لابهلاى حوادث تلخ و شيرين است. به تو گفت، چند شبانهروز در سرزمينى كه ابراهيم (عليهالسّلام)، اسماعيل (عليهالسّلام) خود را داد، بمان. بعد در خود فكر كن كه بعد از مدتى توقف در سرزمين ايثار و تسليم، چقدر روح ايثار در تو پيدا شده است؟ اگر در روحيه و حالات خود رشد و تحول و شكوفايى ديدى، خدا را شكر كن، و اگر هيچ تغييرى در تو پيدا نشد، بايد تجديد نظر نمايى باز هم آيه قرآن را با خود زمزمه كن كه: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ» (1)«آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنين در برابر خداوند متعال، خاشع و نرم شود؟! نكند ما نمونه افرادى باشيم كه قرآن مىفرمايد:
«واذا ذكّروا لايذكرون» (2)، «هرگاه هشدارى به آنان مىدهيم، توجهى نمىكنند ....».
به هر حال، طواف تكرار مىشود، اين دفعه نيّت ما از طواف، غير از نيّت اوّل است، حالا ديگر به قصد زيارت و حج طواف مىكنيم، طواف و نماز و سعى بار ديگر تكرار مىشود. خداوند مىخواهد، ما را تربيت كند و او «رب العالمين» است و مربى بايد افراد تحت تعليم خود را مكرر به عملى وادارد. فلسفه تكرار داستانهاى قرآن، همين است. اساساً ذكر خدا و توجه به نعمتها يا قهر خدا بايد در انسان تكرار شود.
نحوه طواف و نماز طواف و سعى (بعد از سير در عرفات و مشعر و منى)، درست مانند طواف و نماز و سعى قبلى است كه براى عمره داشتيم. در اين طواف بايد ملكوتى شده باشيم، چون به عرفات و مشعر رفته، از گناهان پاك شدهايم، سنخيت ما با كعبه پاك بيشتر شده است، شباهت ما با فرشتگانى كه در بالاى كعبه، در آسمانها طواف مىكنند، بيشتر است.
اين بار، شيطان را زده، به طواف آمدهايم. گرما و سرما و خون و فشار و اشكهايى ديده، بعد آمدهايم تا طواف كنيم. حركتهاى بدنى به خاطر اين بود كه شايد، روح و فكرم حركت كند. در بيابان ساده رفتم، شايد از تجملات دل بكنم. موى سر دادم تا آماده سر دادن شوم. به محل شيطان سنگ زدم تا آماده شده به خودش سنگ بزنم. اگر در عمره، جسمم، روحم را دور كعبه مىچرخاند، اين بار بايد روحم، جسمم را دور كعبه بچرخاند.
باز هم طواف دور خانه عتيق و آزاد، تا به ما بگويد، نبايد اسير باشى!
باز هم طواف دور خانه خدا، تا اين قدر دور خانههاى شرق و غرب نگرديم.
باز هم پروانه مىشويم، پاى خود را جاى پاى اولياى خدا مىگذاريم، ميان كعبه و مقام، طواف مىكنيم و مىفهيم كه حركت ما بايد ميان توحيد و امامت باشد.
با مردم، در مسيرى كه خدا تعيين كرده حركت مىكنيم و كعبه را
سمت قلب خود قرار مىدهيم (سمت چپ) و طواف حج را هم تمام مىكنيم.
بعد از پايان طواف حج و زيارت، بدون از دست دادن وقت، فوراً دو ركعت نماز طواف مىخوانيم، در فاصله چند مترى از كعبه، پشت مقام ابراهيم (عليهالسّلام) نماز طواف حج، درست مانند نماز طواف عمره است. بعد به سراغ سعى صفا و مروه مىرويم، و از صفا، شروع كرده به مروه پايان مىدهيم. در اينجا ديگر بعد از سعى، كوتاه كردن مو و ناخن لازم نيست، براى حاجى دو كار ديگر باقى مىماند: يكى، طواف نساء، و ديگرى دو ركعت نماز طواف نساء كه بعد از انجام اين دو فريضه، اعمال حج تمام مىشود.
زائران خانه خدا در مكه بعد از انجام واجبات حج و عمره، گاه و بيگاه به قبرستان ابوطالب رفته، در آنجا مزار شريف خديجه كبرى (عليها السّلام) و حضرت ابوطالب را زيارت مىكنند. بى مناسبت نيست كه ما در اينجا به گوشهاى از كمالات اين بانو اشاره كنيم.
اول زنى كه به رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) ايمان آورد (1).
بانويى كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در بارهاش فرمود:
«افضل زنان بهشت است» (2).
زنى كه خداوند از طريق جبرئيل و پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) به او سلام مىرساند (3).
همسرى كه سال بعد از وفاتش پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)،
نام او را مىبرد و ستايش و دعا مىكرد، و گاهى در فراق او اشك مىريخت و به زنان خود، مىفرمود: خيال نكنيد مقام شما بيش از اوست، زمانى كه همه شما كافر بوديد، او به من ايمان آورد. او مادر فرزندان من است (1). عايشه مىگويد: هرگاه مىخواستيم خود را نزد پيامبر (صلّىاللَّه عليه و آله) عزيز جلوه دهيم ستايش از خديجه (عليها السلام) مىكرديم (2).
بانويى كه تا بود، رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) با ديگرى ازدواج نكرد (3).
بانويى كه عاشق كمال بود و به همين دليل، همين كه از صداقت و امانت حضرت محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) با خبر شد، شخصى را با اموال خود براى تجارت به سراغ حضرت فرستاد، و طى يك قرارداد (4)، اموال را همراه يك غلام براى تجارت به شام در اختيار حضرتش قرار داد (5).
خديجه، تنها يك همسر نبود، بلكه در حقيقت، يار و همراه و بازوى صادقى براى پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بشمار مىرفت (6).
خداوند، بسيارى از ناگوارى هاى پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله)
را از طريق خديجه آسان مىفرمود (7).
1) سيره ابن هشام، ج 1، ص 199.
2) بحارالانوار جلد 16 صفحه 8.
3) بحارالانوار جلد 16 صفحه 8.
4) بيش از سودى كه به ساير افراد مىداد با حضرت قرارداد بست، سيره ابن هشامجلد 1 صفحه 199.
5) سيره ابن هشام جلد 1 صفحه 199.
6) اعيان الشيعه جلد 6، صفحه 311 و 312، چاپ بيروت.
7) اعيان الشيعه جلد 6، صفحه 311 و 312، چاپ بيروت.
اموال اين بانو در پيشبرد اهداف پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، نقش مهمى داشت (1).
او در راه حمايت از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، آخرين فداكارى و ايثار را از خود نشان داد (2).
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بعد از وفات خديجه، گاه و بيگاه، گوسفندى ذبح و گوشت آن را ميان دوستان خديجه تقسيم مىكرد و بدين وسيله نام و ياد او را گرامى مىداشت (3).
كمالات خديجه از يك سو، وفاى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) از سوى ديگر، كار را به جايى رساند كه عايشه مىگويد: هرگز پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) از خانه بيرون نمىرفت، مگر ستايشى از خديجه مىنمود (4).
خديجه، زيباترين زنان قريش بود (5)در ميان زنان پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بعد از خديجه، ام سلمه در كمال و علاقه و ايثار از ساير همسران بهتر بود.
اموال خديجه در سه سالى كه مسلمانان مكه در محاصره اقتصادى كفار قرار گرفتند، نقش مهمى داشت.
خديجه، بانويى با اراده، عاقل و شريف بود. شخصى را نزد حضرت محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) فرستاد و پيام داد كه من بهخاطر
شرافت و قرابت و امانت و صداقت و اخلاق، به تو علاقه پيدا كردهام.
پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) مسأله را با عموهاى خود مطرح كرد، مقدمات ازدواج حضرت آماده شد، و با اينكه فرزندان متعددى از پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) پيدا كرد، ولى پس از فوت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) تنها، فاطمه زهرا (عليها السّلام) به يادگار ماند.
خديجه (عليهاالسلام) به قدرى محبوب رسول اكرم (صلى اللَّه عليه وآله) بود كه در تاريخ مىخوانيم، پيرزنى خدمت پيامبر (صلى اللَّه عليه وآله) رسيد و مورد لطف قرار گرفت، همينكه خارج شد، عايشه پرسيد: اين پيرزن كيست؟ حضرت فرمود: كسى است كه در زمان حيات خديجه (عليها السلام) به منزل ما مىآمد و با او رفت و آمد داشت، اكنون ما بايد همان پيمان دوستى آنان را حفظ نماييم؛ زيرا كه خودش پيمانى از ايمان انسان است. (1)
خديجه (عليهاالسلام) بيست و پنج سال در خدمت رسول اكرم (صلى اللَّه عليه و آله) بود و در سن شصت و پنج سالگى از دنيا رفت.
رسول خدا (صلى اللَّه عليه وآله) بيست شتر جوان، مهريه خديجه (عليها السلام) كردند و خطبه عقد را ابوطالب، عموى حضرت خواندند. (2)
ص:170
و بالاخره، دنيا جاى ماندن نيست، خديجه (عليها السّلام) نيز، همچون ديگران از دنيا رفت و پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را در سوگ خود نشاند. هنگام دفن خديجه (عليها السّلام)، رسول خدا (صلّى اللَّه عليه وآله) وارد قبر شد (1)و به ياد او گريست (2)و در محله «حجون» (3)به خاك سپرده شد.
خديجه (عليها السّلام) كسى بود كه خداوند، رسول گرامى خود را مأمور مىكند تا بشارت بهشت به او دهد.
خديجه (عليها السّلام) كسى بود كه امام حسين (عليه السّلام) بر سر قبر او آمد و گريست و مشغول نماز و مناجات شد، سپس دست به دعا برداشت.
در اينجا مناسب است، زنانى كه توفيق زيارت خانه خدا را پيدا كردهاند، توجه بيشترى نموده تا با تاريخ و كمالات حضرت خديجه (عليهاالسلام) بيشتر آشنا شوند و بر مزار آن بانو، پيمان ببندند كه همچون خديجه (عليهاالسلام) در ايثار مال و جان، كوتاهى ننمايند.
اكنون كه سخنى از خديجه (عليهالسلام) داشتيم، لازم است، چند كلمهاى
هم درباره ابوطالب بنويسيم، زيرا قبر اين بزرگوار در كنار قبر پاك آن بانوى اسلام است.
يكى از وظايف انسانى و مذهبى زائران خانه خدا، زيارت قبر مطهر حضرت ابوطالب (عليهالسّلام) است، ابوطالب (عليهالسّلام)، عموى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه وآله) و پدر بزرگوار حضرت على (عليه السّلام) بود.
او كسى است كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه وآله) در بارهاش فرمود: «يا عَمِّ! رَبَّيْتَ صَغيراً وكفلتَ يَتيماً و نَصْرتَ كَبيراً فَجَزاكَ اللَّهُ عَنّى خَيْراً» (1)
، عموجان، در كودكى تربيتم نمودى، در يتيمى كفالتم فرمودى و در بزرگى ياريم كردى، خداوند پاداش خير اين همه زحمت كه برايم كشيدى به تو مرحمت فرمايد.
ابوطالب (عليه السّلام)؛ بزرگ مكه و قريش، با زبان و قدرت از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) حمايت مىكرد تا جايى كه حضرت را بر فرزندان خود، مقدم مىداشت. در تهديداتى كه نسبت به پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) مىشد با قدرت برخورد مىكرد. زمانى كه پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) با جمعى از يارانش در محاصره اجتماعى و اقتصادى قرار گرفته بودند، ابوطالب (عليه السّلام) شبها جاى خواب رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) را عوض مىكرد و فرزندش على (عليه السّلام) را به جاى او مىخواباند كه اگر سوء قصدى پيش آمد، جان رسول خدا (صلّى اللَّه
1) ابوطالب مظلوم تاريخ صفحه 1.
عليه و آله) در سلامت باشد (1)و در مواردى شخصاً، شمشير دست مىگرفت و از حضرت پاسدارى مىكرد و كفار، همين كه بزرگ مكه و قريش را حامى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) مىديدند از حركات ايذائى خود صرف نظر كرده، متفرق مىشدند (2).
در يكى از روزها، ابوطالب، پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) را نيافت، خيال كرد حضرت را گروگان گرفته يا شهيد كردهاند، فوراً بنى هاشم را جمع و همه را مسلح نمود و هر كدام را براى انتقام به سراغ يكى از بزرگان كفار فرستاد.
بعضى خيال كردهاند كه اين همه حمايت ابوطالب (عليه السّلام) از رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به خاطر آن بود كه حضرت محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) فرزند برادرش بود و حمايت جنبه عاطفى داشته، غافل از اينكه:
1- عاطفه انسان نسبت به فرزند خود، بيش از فرزند برادر است و ما مىبينيم كه ابوطالب، فرزند خود را فداى رسول خدا حضرت محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) مىكرد. در شبهاى خطرناك، خوابگاه حضرت محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) را با خوابگاه فرزند خود عوض مىنمود (3).
2- اگر عاطفه عمو بودن، سبب اينهمه محبت است، چرا ابولهب، عموى ديگر رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) اين همه كارشكنى مىكرد؟.
3- ساير بنى هاشم كه از قبيله رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بودند و حتى به حضرت ايمان هم آوردند و در مشكلات نيز سهيم بودند، هيچ يك به اندازه ابوطالب (عليه السّلام) ايثار و فداكارى از خود نشان نمىدادند.
بنابراين هيچ تحليل و تفسيرى براى آن همه ايثار ابوطالب (عليه السّلام) نسبت به حضرت رسول (صلّى اللَّه عليه و آله) جز ايمان قلبى وى در كار نيست.
پيروان پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) چنان شيفته مكتب مىشدند كه براى مسائل عاطفى (جز در مواردى كه خود اسلام مانع مىشد)، حسابى باز نمىكردند. در تاريخ مىخوانيم كه يكى از ياران رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) خدمت حضرت رسيد و اجازه خواست، پدر كافر خود را بكشد!!.
دلائل ايمان ابوطالب (عليه السّلام) زياد است كه ما بسيار فشرده، گوشهاى از آن را از كتاب «الصحيح من السيره» نقل مىكنيم:
1- جملاتى كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) و ائمه هدى (عليهم السّلام) در باره ايمان او گفتهاند، بهترين دليل بر، ايمان آن بزرگوار است.
2- حمايتهاى بى دريغ او از حضرت رسول (صلّى اللَّه عليه و آله) در شرائط بسيار سخت.
3- اقرار ابوطالب (عليه السّلام) در اشعارى كه در باره پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) و ارتباط خود با خداوند سروده است.
4- ابوطالب (عليه السّلام) به فرزند خود، جعفر و به همسر خود، فاطمه بنت اسد و به برادر خود، حمزه سفارش به اسلام و نماز و حمايت از محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) را مىكند.
5- حزن و استغفار و ناراحتى شديدى كه براى پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) هنگام فوت ابوطالب (عليه السّلام) پيدا شد، دليل ديگرى بر، ايمان اوست.
6- ابوبكر و عباس مىگويند كه ابوطالب (عليه السّلام) هنگام مرگ مىگفت: «لا الهَ الَّا اللَّهُ، محمّد رَسُولُ اللَّه».
7- رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بالاى منبر براى ابوطالب (عليه السّلام) دعا و استغفار كرد و از جنازه او تشييع نمود و به حضرت على (عليه السّلام) دستور غسل و كفن و دفن داد. فقط، نماز بر او گذارده نشد، زيرا تا آن زمان، نماز ميّت بر مسلمانان واجب نشده بود، همانگونه كه بر خديجه كبرى (عليها السّلام) هم نماز گزارده نشد.
8- حضرت على (عليه السّلام) هنگام فوت پدر بزرگوارش، مرثيهها و اشعارى خواندند، و در نامهاى كه سال هاى بعد، براى معاويه فرستاد، مطالبى نوشتند كه از جمله آنها اين است: بسيار فرق است ميان پدر من، ابوطالب و پدرتو، ابوسفيان.
9- در روايتى مىخوانيم كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: من در قيامت، شفيع پدر و مادر و عمويم، ابوطالب (عليه السّلام) هستم.
10- در حديث آمده است كه خداوند به پيامبرش وحى كرده كه آتش بر پدر و مادر و كفيل تو حرام است.
11- در اسلامِ فاطمه بنت اسد، شكى نيست، او از زنان سابقهدار و مهاجر است و اگر ابوطالب (عليه السّلام) مسلمان نبود هرگز اجازه داده نمىشد كه شوهر زن با ايمان، مرد غير مؤمنى باشد (1).
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: ابوطالب ايمان خود را در اوائل كار، همچون اصحاب كهف كتمان مىكرد و اين باكتيكى براى حمايت از پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بود. در آن زمان، اسلام نياز به يك چهره اجتماعى كه مورد قبول همه مردم منطقه باشد، داشت. چنانچه ابوطالب (عليه السّلام) در اوائل كار ايمان خود را اظهار مىكرد، كفار او را كنار زده، راه را براى كوبيدن حضرت رسول (صلّى اللَّه عليه و آله) از هر طرف باز مىديدند.
با اين همه دليل، جايى براى شك در ايمان ابوطالب (عليه السّلام) نيست. اگر يك دهم از فداكارىهاى ابوطالب را ديگرى انجام داده بود، صدها كمال و فضيلت براى او مىتراشيدند.
ولى در اينجا، ابوطالب (عليه السّلام) بايد چوب فرزند مظلومش را بخورد. او يك گناه نابخشودنى بيشتر ندارد، گناهش اين است كه پدر على بن ابى طالب (عليه السّلام) است و دستگاه بنى اميه و خلفاى ستمكار، حتى با سايه على (عليه السّلام) مخالفند. بايد به هر قيمت و تهمتى كه شده، اين خاندان را زير سؤال برده، تحقير نمايند و زحمات
1) تمام اين مطالب از «الصحيح» جلد 1 صفحه 134 تا صفحه 142 است.
چهل و دو ساله ابوطالب (عليه السّلام) را ناديده انگارند (1)بايد زحمات پدر، در مكه وپسر، در مدينه به دست فراموشى سپرده شود و تنها در گوشه و كنار، افرادى از ابوطالب، حمايت كنند، آن هم دچار مشكلات و زندانها و شكنجه شوند (2).
و يا بعضى، همچون ابن ابى الحديد در اشعار خود بگويد كه اگر ايمان و ايثار ابوطالب (عليهالسّلام) و فرزند او على (عليه السّلام) نبود، هرگز، دين قد راست نمىكرد. آرى، بسيار كم هستند، افرادى كه علم و شناخت و انصاف و آزاد مردى آنان، دستخوش هوسها و نظامهاى طاغوتى نگردد.
اگر هيچ دليلى بر ايمان ابوطالب (عليه السّلام) جز وصيتنامه آن بزرگوار نداشتيم، كافى بود. مرحوم علامه امينى، در كتاب شريف «الغدير» (3)مىنويسد: ابوطالب (عليه السّلام) در لحظه مرگ فرمود:
«يامَعْشَر بَنى هاشِمٍ! اطيعُوا مُحَمَّداً وَ صَدِّقُوهُ تُفْلِحُوا وَتَرْشِدوا».
«از محمد (صلّى اللَّه عليه و آله) اطاعت كنيد و او را تصديق نمائيد تا رستگار و ارشاد شويد».
همچنين در آستانه مرگ فرمود:
«محمّد، امين قريش است، راستگوى عرب است، داراى همه
1) فروغ ابديت جلد 1 صفحه 298.
2) يكى از دانشمندان قطيف، كتابى در باره ايمان ابوطالب به نام «ابوطالب مؤمن قريش» در 340 صفحه نوشته و از مدارك اهل سنت مسأله ايمان و اخلاص ابوطالب را اثبات كرده، ولى مقامات قضائى حجاز، در جهان آزادى بيان و عقيده، از او درخواست نمودند كه سخن خود را پس بگيرد. چون چنين نكرد، محكوم به اعدام و حبس شد كه با تلاشهاى زياد آزاد گرديد.- فروغ ابديت جلد 1 صفحه 285.
3) الغدير جلد 7 صفحه 367.
كمالات است، دلهابه او ايمان دارد ولى زبانها از ترس به انكار برخاسته، من مىبينم كه در آينده، مستضعفان دور او را گرفته، به حضرتش ايمان مىآورند و او با كمك همان مستضعفان صفوف قريش را خواهد شكست و سران آنان را خوار و خانههاى آنان را خراب و بىپناهان را نيرومند و مصدر كارها خواهد نمود و در خاتمه فرمود:
«كُونُوا لَهُ وُلاةً وَلِحِزْبِهِ حُماةً»، «به او علاقمند و از حمايت كنندگان حزب او باشيد» (1).
شما را به خدا، چنين وصيتنامهاى را جز از مؤمن به رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) مىتوان انتظار داشت؟ بىجهت نيست كه امام باقر (عليه السّلام) فرمود: ايمان ابوطالب (عليه السّلام) بر ايمان بسيارى از مردم ترجيح دارد و اميرالمؤمنين (عليه السّلام) دستور مىداد از طرف وى (به نيابت از ابوطالب «ع») حج به جا آورند (2).
چگونه مىتوان ابوطالب (عليه السّلام) را مؤمن ندانست، در حالى كه بيش از سه هزار شعر از ابوطالب (عليه السّلام) به جاى مانده كه همه آنها دلالت بر ايمان او مىكند؟ (3).
چگونه مىتوان در ايمان ابوطالب (عليه السّلام) شك كرد در حالى كه نوزده شعر جالب براى نجاشى، پادشاه حبشه، فرستاد كه با مسلمانان مهاجر به آن ديار، خوشرفتارى نمايد؟ (4).
چگونه مىتوان در ايمان كسى شك كرد كه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) را از كودكى، آبرومند درگاه خدا مىدانست؟.
در تاريخ مىخوانيم: دو سال در مكه باران نيامد، ابوطالب (عليهالسّلام) حضرت محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) را كه كودكى شير خواره و در قنداق بود، روى دست گرفت و به سوى كعبه توجه نمود كمى او را به آسمان پرتاب كرد و گفت: «يا رب، بحق هذا الغلام اسقنا»، «پروردگارا! تو را به حق اين كودك، ما را سيراب نما».
ساعتى بيش نگذشت كه ابر سراسر آسمان را گرفت و باران شروع شد و (بعد از دو سال بى بارانى) بقدرى باريد كه مردم از خراب شدن مسجد ترسيدند. ابوطالب (عليهالسّلام) كه دعا و توسل به آبروى اين نوزاد را، اين چنين مؤثر ديد، اشعارى در عظمت و مقام اين كودك (حضرت محمّد «ص») سرود (1).
اعمال سيزده گانه حج را انجام داديم، ولى:
آيا آگاهانه بود؟
آيا عاشقانه بود؟
آيا خالصانه بود؟
آيا اعمالم قبول شد؟
آيا اين چند ساعت و چند روزى كه به خدا توجه داشتيم، با عمرى غفلت، قابل قياس بود؟
آيا اين حركات و الفاظ، بعداً به وسيله گناهان تباه نخواهد شد؟
آيا شباهتى ميان حج ما با حج اولياى خدا هست؟
1) الغدير جلد 7 صفحه 346.
آيا اين زاد و توشه اندك، پاسخ طول راه قيامت را مىدهد؟
آيا همه توفيقهاى من از طرف خدا نبود؟
آيا من قابل بودم كه خداوند، اينقدر به من لطف كرد و مرا به خانه خود آورد؟
آيا مىدانى كه چقدر رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) و خديجه (عليهاالسّلام) و اصحاب پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در اين شهر زجر كشيدند كه تو، امروز به راحتى نمازى بخوانى؟
آيا مىدانى كه آرزوى زيارت كعبه و حج، به دل ميليونها نفر ماند و عاقبت مردند و حج نيامدند؟
آيا در اين چند روزى كه مهمان خصوصى خدا هستى، ميزبان را از خود ناراضى نكردى؟
آيا به جاى پرشدن ساك از سوغاتى، قلبت از ايمان پر شد؟
آيا از معنويات آن ديار، چيزى به ارمغان آوردى؟
آيا دو ركعت نماز با توجه، كنار خانه خدا خواندى؟
آيا ساعاتى كه در مسجد گذراندى، بيشتر بود يا ساعاتى كه در بازارها و هتلها؟
آيا عبادتهايت بيشتر است يا جنايتهايت؟
آيا تشكرت بيشتر است يا كفران نعمتت؟
با خود فكر كن، آيا در برگشتن، احساس روح و نور تازهاى در خود مىكنى؟ چقدر، متحول شدى و در چند نفر تحول به وجود آوردى؟
آيا ديگر توفيق چنين سفرى را پيدا مىكنى؟
آيا شوق زيارت، براى نوبتهاى ديگر در دلت بيشتر شده است؟
آيا اگر بعد از مراجعت، مردم ترا حاجى صدا نزنند، احساس ناراحتى نمىكنى؟
شايسته است، انسان براى ايجاد روحيه عشق به خدا و غرور زدايى در خود، كمى فكر كند و پاسخ اين سؤالات را از درون خود بشنود، سپس از مكه خارج شود.
همين كه اعمال حج تمام شد، كم كم زائران خانه خدا، خود را آماده برگشتن كرده، از مكه خارج مىشوند.
خداحافظ، اى شهر امن، شهر وحى، زادگاه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) و على (عليه السّلام) و فاطمه (عليها السّلام).
خداحافظ، اى آزمايشگاه ابراهيم (عليه السّلام)، اى قربانگاه اسماعيل (عليه السّلام).
خداحافظ، اى عبادتگاه، اى قبلهگاه، اى شكنجهگاه ياران پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در صدر اسلام.
خداحافظ، اى زمزم، اى صفا، اى مروه، اى حرم، اى منى، اى مشعر، اى عرفات!
خداحافظ، اى مكانى كه گناهانم در تو بخشيده، دلم در تو تپيده، اشكم در تو ريخته، صورتم در آفتاب تو مانده، كامم از زمزم تو سيراب شده است.
خداحافظ، اى ابراهيم (عليه السّلام) اى اسماعيل (عليه السّلام) و اى هاجر (عليها السّلام)، بنيان گذاران كعبه، ايثارگران مخلص و عاشقان
خدا.
خداحافظ، اى خديجه (عليها السّلام)، اى اولين بانوى اسلام، اى كسى كه جان ومال خود را، فداى توحيد نمودى و از سرزنشها نهراسيدى و قلب پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) و رضاى خدا را به خود جلب كردى تا مادر فاطمه (عليها السّلام) شدى.
خداحافظ، اى ابوطالب (عليه السّلام) اى حامى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) اى مؤمن به خدا و رسول (صلّى اللَّه عليه و آله)، اى متكفل رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، اى پدر على (عليه السّلام)!.
خداحافظ، اى بلال، اى مؤذن رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، اى شكنجه شده توسط مشركان، اى شكنجهشدگان دوره آغاز اسلام.
خداحافظ، اى كعبه، اى زادگاه على (عليه السّلام)، اى معشوق مؤمنين، اى مكان مقدسى كه با آن همه جمعيت كه دورت، طواف مىكنند، غريب هستى و بارها ترا خراب كرده، يا بتخانهات كردند و فرزندت على (عليه السّلام) را از دامن تو گرفته، كنار زدند و كليددارى تو را، نالايقان و خودفروختگان به ابرقدرتها، به دست گرفتهاند.
خداحافظ، اى حجرالأسود، فرشتهاى كه در قالب سنگ به عنوان دست خدا در دسترس ما قرار گرفتى تا با تماس با تو بيعت خود را با خدا تجديد كنيم (1).
خداحافظ، اى مسجدالحرام، اى سرزمين مقدس كه طبق فرمان قرآن، افراد ناپاك و بىتقوا حق سرپرستى ترا ندارند (2).
خداحافظ، اى زمزم، اى آبى كه براى هر دردى شفايى (1).
خداحافظ، اى حرم، اى سرزمين امن، اى خانهاى كه درهايت بر روى همه مردم باز بود و حتى گياه و حيوان در تو، امان داشتند.
خداحافظ، اى محل قيام مهدى (عج)، اى خانه مردم، اى خانه خدا، اى اولين نقطه زمين، و اى سرزمين خاطرهها، و اى آبستن حوادث!
انسان، هنگام خروج از مسجدالحرام و مكه در حالت مخصوصى قرار مىگيرد، گويا علاقه به مكان در او، جزء سرشت و فطرت شده، تا جايى كه دل كندن برايش سخت است و هر كه به حج مىرود، سال بعد عاشقتر مىشود و هر سال به هنگام عزيمت حجاج، دلش در هواى مكه و مدينه شور ديگرى پيدا مىكند.
امام صادق (عليه السّلام) مىفرمايد: آنگاه كه خواستيد از مكه خارج شويد، طواف وداع انجام دهيد و خود را به كعبه بچسبانيد و بعد از ستايش و حمد خداوند و صلوات بر پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) بگوئيد:
خدايا! پيامبرت (صلّى اللَّه عليه و آله) در راه تو سختىها كشيد تا پيام ترا به مردم رسانيد.
خدايا! اكنون كه در حال برگشتن از مكه هستم، مرا با دست پر و سعادتمند برگردان، همانگونه كه نسبت به زائران خالص عنايت دارى، به من هم نظر لطف بنما.
1) دَواء لِما يُشْرَبُ لَهُ.
خدايا! اگر مرگم فرا رسيد كه بار ديگر به اينجا نيامدم، مرا ببخش و اگر نزد تو عمرى دارم، باز هم توفيق زيارت خانهات را نصيبم كن.
خدايا! اين سفر را آخرين سفر من قرار مده.
خدايا! مرا بر مركبى نشاندى و از شهرها عبور دادى تا به خانهات وارد كردى، با اين همه لطف، خيال مىكنم مرا بخشيده باشى.
خدايا! اگر عفوم كردى، رضايتت را از من بيشتر نما، و اگر تا كنون نبخشيدهاى، اكنون كه از خانهات مىروم، مرا ببخش.
خدايا! از خانهات بيرون مىروم، ولى به تو و به خانهات علاقه دارم.
خدايا! من و بستگانم را از هر گونه خطا و انحراف حفظ نما.
و در پايان اين جمله را بگو: «آئِبُونَ، تائِبُونَ، عابِدُونَ، لِرَبِّنا حامِدُونَ، الى رَبَّنا راغِبُونَ، الى رَبِّنا راجِعُونَ».
«خدايا! ما از كردار خود برگشتهايم، توبه كردهايم، بندگان توييم، ستايشگر پروردگارمان هستيم، به خداى خود عشق مىورزيم و به سوى او باز مىگرديم».
در حديث مىخوانيم كه امام صادق (عليه السّلام) همين كه خواست از مسجدالحرام خارج شود، سر به سجده گذاشت و براى مدتى طولانى در حال سجده بود، بعد سر برداشت و از مسجد خارج شد (1).
1) وسائل الشيعه جلد 10 صفحه 232.
اى كاش، جادهاى كه از مكه به سوى مدينه كشيدهاند، همان جادهاى مىبود كه رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بر آن حركت مىكرد تا در مسير هم، پاى خود را جاى پاى آن بزرگوار مىگذاشتيم.
اى كاش، جاده از كنار سرزمين غدير خم مىگذشت تا در مسير، جايگاه انتصاب مقام رهبرى را هم مىديديم و به ياد مىآورديم كه:
اينجا، غدير خم است. در مسير راه مدينه است. محل جدا شدن حجاج مدينه و يمن و حبشه از يكديگر است.
اينجا، محلى است كه رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) حامل رساندن پيامى بس بزرگ شد.
اينجا، مكانى است كه حجاج، آخرين ديدار را با رسول گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) داشتند و بعد هر دسته از طريقى به سوى ديار خود رفتند.
اينجا، همان جايى است كه على بن ابى طالب (عليه السّلام) به
فرمان خداوند متعال، به مقام رهبرى رسيد.
اينجا، مكانى است كه مردم با حضرت على (عليه السّلام) بيعت كرده، به وى تبريك گفتند، ولى چيزى نگذشت كه حضرت را رها كردند.
اينجا، محل سخنرانى رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) است.
اينجا، محل آزمايش مردم است تا مؤمنان واقعى كه تسليم فرمان خداوند هستند، از منافقان جدا شوند.
اينجا، از زمينهايى است كه شاهد بزرگترين چهرههاى نفاق بوده است.
به هر حال، خداوند جزاى كسانى كه منطقه غدير خم و حوادث آن را ناديده گرفته اند، بدهد.
به سوى مدينه مىرويم، به ياد آن روزى كه رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به سوى مدينه رفت، (هجرت)، تو بعد از انجام «سيزده عمل» حج (1)، به سوى مدينه مىروى، ولى پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله)، بعد از «سيزده» سال رنج و شكنجه، به سوى مدينه رفت.
هنگامى كه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) به مدينه مىرفت، تمام كفار مكه آماده ريختن خون او شده بودند (2)، ولى ما در كمال رفاه و امنيت به مدينه مىرويم.
هنگامى كه حضرت على (عليه السّلام) (بعد از كمى توقف در مكه) به سوى مدينه حركت كرد و خود را قبل از ورود به مدينه به
رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) رساند، پاهاى مباركش چنان صدمه ديده بود كه قدرت راه رفتن نداشت، و رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) او را در آغوش گرفته، آب دهان خويش را به پاى او ماليد كه ورم و صدمه پاى او براى هميشه برطرف گرديد (1).
ما، به سوى مدينه مىرويم با هدايا و سوغاتى كه معمولًا تهيه كردهايم. اما صُهيب (بر وزن حسين)، يكى از ياران رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) (2)، همين كه خواست از مكه خارج شود، كفار تمام اموالش را گرفته، ضبط كردند، ولى او، دست از اسلام و هجرت و عشق به رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) برنداشت، همين كه خبر به پيامبر گرامى رسيد، فرمود: «او ضرر نكرد» (3). به هر حال، بسيار بجاست كه انسان، گاه و بيگاه، مقايسهاى ميان وضع خود با اولياى خدا و رفاه خود با شكنجههايى كه آن بزرگواران كشيدهاند، داشته باشد تا روح قدرانى را در خود زنده كند.
مدينه، مدفنِ پيغمبر ماست كه خاكش سرمه چشم ترِ ماست
مدينه، مهبط جبريل بوده است مدينه، مرقد چار اختر ماست
مدينه، سرفراز و سربلند است مدينه، داغدار و دردمند است
زديوار و زمين و كوچههايش صداى ناله زهرا، بلند است
بقيعِ دل خراش ما، در اينجاست قبور اولياى ما، در اينجاست
درونش قبر بىنام و نشانى است كه مىگويند آنجا قبر زهرا است
خداوندا! بسى حسرت كشيديم به شهر پاك پيغمبر رسيديم
مدينه آمديم، اما دريغا كه قبر حضرت زهرا نديديم
بقيع ما، نشانش بىنشانى است بقيع ما، گلستان نهانى است
درون شب در اين گلزار خاموش چراغش نور ماه آسمانى است
شهرى كه زيبايىها دارد. در غربت پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) حضرت را با آغوش باز پذيرفتند و هنگام ورودش، سرودها خواندند، از آن بزرگوار استقبال شايانى كردند. حضرت را يارى نمودند، خانههاى خود را در اختيار مهاجران گذاشتند، رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) را در جبههها و جنگها يارى نمودند. پيام حضرتش را به اطراف رساندند.
شهرى كه بيشترين آيات حقوقى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى و اخلاقى در آن نازل گشت.
شهرى كه طرح اخوت و برادرى اسلامى در آن پايهريزى شد.
شهرى كه بنيان حكومت اسلامى در آن ريخته شد.
شهرى كه از آنجا، دانشجويان مكتب امام صادق (عليه السّلام)، علم را به روى جهانيان گشودند. اينها، گوشهاى از زيبايىهاى اين شهر بود.
ولى در همين شهر، امامان ما شهيد شدند. جنازه مبارك امام حسن مجتبى (عليه السّلام)، تيرباران شد، فاطمه زهرا (عليهاالسّلام) در آن كتك خورد و اشكها ريخت و خطبهها خواند. در اين شهر، بزرگترين
توطئهها عليه اسلام صورت گرفت. در اين شهر، براى كوبيدن برنامههاى مفيد، مسجد ضرار ساختند. چهرههاى نفاق، كارها كردند، تا جايى كه اين شهر ديگر نتوانست، ابوذر غفارى، آن صحابى بزرگوار را تحمل كند و ...
وارد اين شهر مىشويم، رسول گرامى اسلام (صلّى اللَّه عليه و آله) همين كه وارد مدينه شد از هر سو، حضرتش را دعوت مىكردند، پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) كه ديد، قبول هر دعوتى مسأله آفرين است، فرمود: من خودم منزلى انتخاب نمىكنم، بلكه شتر را رها مىسازم، هر كجا كه خوابيد، آنجا را مسكن قرار مىدهم، و اين در مديريت، يك اصل است كه رهبر جامعه بايد بىطرف باشد و از هرگونه عملى كه شكافى در صفوف مسلمين به وجود آورد، خوددارى نمايد.
ورود پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به مدينه و خوابيدن شتر در خانه «ابو ايوب انصارى» (1)كه به قول سلمان فارسى (ره): «در مدينه از او فقيرتر نبود.» (2)، چه درسى به ما مىدهد؟ جز توجه به محرومان و عزيز كردن طبقه بىبضاعت و بى اعتنايى به نامها و نشانهها و ...؟
بزرگترين و سريعترين عملى كه رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در مدينه انجام دادند، اقدام به ساختن مسجد بود و شخص پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در ساختن اين مسجد، سنگ حمل ونقل مىكرد (3)و مسلمانان هم كمك مىكردند تا مسجد ساخته شد. جالب اين است كه زنان مسلمان نيز، شبها در ساختن و سرعت بخشيدن به ساخته شدن
مسجد، كار مىكردند (1).
در روايات شيعه و سنى مىخوانيم: كسى كه به حج رود و در مدينه به زيارت رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نرود، جفا كرده است (2).
پيامبر عزيز فرمود: «مَنْ زارَنى حَيّاً وَ مَيِّتاً كُنْتُ لَهُ شَفيعاً يَوْمَ الْقِيامَةِ» (3)، كسى كه مرا در حيات يا بعد از مرگم، زيارت نمايد، روز قيامت شفاعتش مىكنم.
در حديث ديگر از حضرت على (عليه السّلام) مىخوانيم: «اتِمُّوا بِرَسُولِ اللَّهِ حَجَّكُمْ اذا خَرَجْتُمْ الى بَيْتِ اللَّهِ»، هر گاه حج شما تمام شد به زيارت رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) برويد كه در حقيقت تكميل حج شما بستگى به آن دارد.
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به امام حسن (عليه السّلام) فرمود: «هر كه من يا پدرت و يا تو را زيارت كند، بر من لازم است در قيامت به ديدن او روم و او را از چنگال گناهان رهايى بخشم» (4).
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «كسى كه امام حسن (عليه السّلام) را در قبرستان بقيع زيارت نمايد، روز قيامت كه بر صراط عبور مىكند، لغزشى نخواهد داشت» (5).
در چند روايت مىخوانيم: زيارتى سبب ورود به بهشت مىشود كه تنها انگيزه انسان، عشق و معرفت باشد، نه اينكه براى اهداف ديگرى مسافرت كند و زيارت در كنار ساير هدفها قرار گيرد (1).
رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمودند: من در قيامت، همسايه زائران خود خواهم بود.
در جاى ديگر فرمودند: زائران من، همچون مهاجرانى هستند كه در زمان حياتم براى يارى من به مدينه هجرت كرده باشند (2).
آن قدر در مورد زيارت رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) سفارش شده است كه براى كسانى كه توانايى رفتن به مدينه را ندارند، دستور داده شده از دور به پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) سلام كنند، زيرا مأموران الهى، آن سلام را خدمت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) مىرسانند (3).
آرى، كسى كه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) را زيارت كند، گويا خداوند را در عرش زيارت نموده است (4).
مدينه مركز نور، پايگاه تأسيس حكومت اسلامى، و زيارتگاه چهار امام عزيز و فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) است.
امامصادق (عليه السّلام) فرمود: كسى كه در مدينه مرا زيارت كند، گرفتار فقر نمىشود (5).
تمام پاداشها و ارزشهايى كه براى زيارت رسول گرامى (صلّى اللَّه
1) درسه حديث كلمه متعمدا و قاصداً آمده كه مرحوم مجلسى آنرا زيارت عاشقانه و خالصانه معنا كرده است.
2) بحارالانوار جلد 97 صفحه 144.
3) بحارالانوار جلد 97 صفحه 144، تمام روايات زيارت رسولخدا صلّى اللَّه عليه و آله در كتاب شريف «تهذيب» جلد 6 صفحه 4 آمده است.
4) بحارالانوار جلد 97 صفحه 145.
5) بحارالانوار جلد 97 صفحه 145.
عليه و آله) گفتيم، براى كسى كه هر يك از امامان معصوم (عليه السّلام) را زيارت كند، ثبت مىشود (1).
اكنون كه چند حديث در باره اهميت زيارت رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و ائمه هدى (عليهم السّلام) نقل كرديم، مناسب است كمى به آثار و نقش تربيتى زيارت اولياى خدا، اشارهاى بنماييم:
انسان با زيارت اولياى خدا اعلام وفادارى مىكند و با حضور خود مىگويد: زحمات شما را فراموش نكردهام، راه مستقيمى كه خداوند به من مرحمت فرموده است از طريق رنجها، زحمتها و خونهايى است كه شما نثار مكتب نموديد.
در روايات مىخوانيم هر كه را دوست مىداريد به او بگوييد: «تو را دوست دارم» تا اين علاقه شديدتر شود و در زيارت، اعلام دوستى و تجديد عهد مىكنيم (2). يكى از صفات خداوند، «شكور» است؛ يعنى، از زحمات بندگان قدردانى مىكند، جايى كه خداوند، قدردانى مىكند، تكليف ما روشن است.
اجتماع بر مزار شهيد، بسيار معنا دارد، هشدار دارد، به مردم مىفهماند كه ما طرفدار راه او هستيم، ما از شهادت و مرگ نمىترسيم. با
حضور مردم در كنار قبر اولياى خدا، مىتوان سنجش افكار كرد و روحيه مردم را به دست آورد و خط فكرى، سياسى و مكتبى مردم را شناسايى نمود.
ارزش انسان به شكوفاشدن كمالات و خصلتهاى اوست و گرنه جماد است و يكى از خصلتها و كمالات، روح مظلوميابى است، و انسان با حضور خود بر مزار مظلومان تاريخ، اين روحيه را در خود زنده مىكند، هم به خود تلقين و هم به جامعه اعلام مىكند كه بايد انتقام خون اين شهدا را از ستمگران بگيريم، غيرت او به جوش مىآيد، براى مظلوم اشك مىريزد، بىتفاوتىهاى انسان، زدوده مىشود، و تعهد و تعصب مكتبى او زنده مىگردد.
ستمگران تاريخ با ريختن خون اولياى خدا، مىخواهند آن بزرگواران را به دست فراموشى بسپارند امّا حضور پر شور مردم بر مزار شهدا، مشت محكمى است بردهان ستمگران. عكسالعملى است تا خيال نشود با شهيد كردن، مىتوان فكر و هدف آنان را نيز محو نمود. در زيارتنامهها بر ستمگران تاريخ انواع نفرينها و لعنتها شده است، و به همين دليل بود كه سالها از رفتن مردم به كربلا جلوگيرى مىشد، چون كربلا جغرافى نيست، تاريخ است، شهر نيست، كتابخانه است. زمين نيست، زمينه است. اين شهر جماد نيست، پيام است. مسافرت به كربلا،
مبارزه با طاغوت است. زيارتنامهها، قطعنامهها است. اشكها، تيرهاست، نالهها، فريادها است.
مزار شهيد و زيارت اولياى خدا، بهترين مركز شناخت انقلابيون و همفكران است. شور و حماسه، اشكها و نالههايى كه افراد از اطراف جهان در كنار قبر اولياى خدا دارند، مىتواند، عامل شناسايى و مزار شهيد مىتواند، سالن اجتماعات و سمينار انقلابيون و گزينش دردمندان و اتاق انتظار متعهدان و پيوند دهنده مبارزان باشد.
اگر كسى از راه دور به انسان اظهار علاقه كند، يك نوع محبت و تقرب پيدا مىكند، ولى هر چه نزديكتر شود و علاقه خود را اعلام نمايد، محبت شديدتر مىشود. نزديك شدن بدنمان به مزار اولياى خدا، عامل نزديك شدن روحمان به روح آن بزرگواران است.
در زيارت، همين كه شخص در برابر انسانهاىِ كامل قرار گرفت و خود را با آنان (كه به حق ميزان انسان مىباشند) (1)مقايسه كرد، متوجه فاصلهها مىشود، آنان به كجا رسيدند ما كجا هستيم!
1) روايات متعدد، ذيل آيات ميزان وارد شده است كه امامان معصوم عليهم السّلام فرمودند: مراد از ميزان در قيامت ما هستيم. تفسير صافى.
به آنان فرشتگان نازل مىشدند و بر ما وسوسهها.
آنان، معدن رحمت بودند و ما معدن بخل.
آنان، خزينهدار علم بودند و ما يك پارچه، جهل.
آنان، چراغ هدايت، وارثان انبيا دعوت كننده به راه خدا، رهبر مردم، سرّ خدا، جانشينان خدا، ذريّه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، عاشقان خدا، مخلصان خدا، انتخابشدگان خدا، نور خدا، راه خدا، برهان خدا، هدايتشدگان، هدايتكنندگان، صادقان و رستگاران بودند.
كلام آنان نور، فرمانشان رشد، سفارششان تقوا، عملشان خير، عادتشان احسان بود.
گوشهاى از سيماى امامان معصوم (عليهم السّلام) را در زيارتنامه «جامعه كبيره» مطالعه كنيد، بعد به قضاوت بنشينيم كه ما در برابر چه افرادى و بر مزار چه كسانى قرار گرفتهايم؟!
آن بزرگواران همه داراى اخلاق الهى بودند، ولى بعضى از ما، داراى انواع بديهاييم هستيم.
ما افرادى مريضيم كه در برابر انوار الهى رهبران معصوم، شهداى زنده و آبرومندان درگاه خدا قرار گرفتهايم.
آرى، در زيارت، «انسان ناقص» دربرابر «انسان كامل» قرار مىگيرد، و احساس حقارت كرده، شرمنده مىشود.
خوب است، قبل از شروع زيارتنامه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، كمى با پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) گفتگو نموده و از محضرش عذرخواهى كنيم.
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) من به زيارتت آمدهام، ولى از اينكه خود را از امت تو بدانم، شرمنده هستم، يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) طبق آيه قرآن، روز قيامت تو از قوم و امت خود به درگاه خدا شكايت كرده، مىگويى: «اى پروردگار من، اين مسلمانان قرآن را رها كردند، گروهى نتوانستند، بخوانند، گروهى خواندند و نفهميدند، گروهى هم كج فهميدند، گروهى عمل نكردند، گروهى در عمل به قرآن، اخلاص نداشتند، گروهى در خط قرآن پايدار نبودند، گروهى ميان قرآن و اهلبيت (كه مفسران واقعى قرآن بودند) جدايى انداختند، گروهى به بعضى آيات ايمان آورده، بعض ديگر را رها مىكردند و گروهى افكار غير الهى را با آيات تو مخلوط و مكتبى التقاطى ساختند (1).
يا رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، من به جاى تلاوت قرآن و تدبّر در آياتش و به كارگيرى فرمانهايش، فقط اين كتاب را بالاى سر مسافر گرفتم. با آن استخاره كردم. سر قبر مردگان خواندم. وسيله كسب قرار دادم. به آن سوگند خوردم و ...
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، به جاى تعليم قرآن به فرزندانم، فرهنگهاى غير اسلامى را به آنان ياد دادم.
1) شخصى مىگفت: كه بر مزار پاك پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله جمعيت زيادى را مشاهده كردم با خود گفتم، اى پيامبر عزيز صلّى اللَّه عليه و آله آيا از اين مردم راضى هستى؟ در دستم قرآنى بود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خواستم كه قرآن را باز مىكنم، چنانچه راضى يا ناراضى هستى با همان اولين آيه بالاى صفحه با من حرف بزن. همينكه قرآن را گشودم، اين آيه آمد كه ترجمهاش در بالا ذكر ذكر شد: «وَقالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ، انَّ قَوْمِى اتَّخَذُوا هذَا الْقُرآنَ مَهْجُوراً»، سوره فرقان آيه 30.
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، هر چه گفتى، خلاف كردم و اكنون به پيشگاه تو آمدهام و عذرخواهى مىكنم، زيرا قرآن اميد عفو به من داده كه فرموده است:
«وَلَوْ انَّهُمْ اذْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً» (1).
«هرگاه كسانى كه به خود ظلم كردهاند (گناهكاران)، نزد پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) آمده، از رفتار خود شرمنده باشند و استغفار نمايند و رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) هم در حق آنان، دعا و استغفار كند، خداوند آنان را مىبخشد».
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه وآله) من نيز گناه كردهام و شرمندهام، به زيارت تو آمدهام، تنها يك شرط براى عفو من باقى است و آن، استغفار و دعاى توست.
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) تو همان پيامبرى هستى كه در روز فتح مكه، همه كسانى را كه به تو آزار رسانده بودند، بخشيدى.
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) تو همان پيامبرى هستى كه خداوند در باره اخلاق تو فرمود: «انَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» (2).
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) اگر ظلمهاى تمام مردم را يك سو قرار دهند، آبرو و بزرگوارى تو مىتواند، همه آنها را بپوشاند و ببخشد.
يا رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) از راه دور آمدهام، با اميدهاى
فراوان آمدهام، مهمان تو هستم، راه و چارهاى جز شفاعت تو ندارم، شفاعتِ تو، مرا نجات مىدهد، ولى چيزى از تو نمىكاهد.
كمى كه با پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) گفتگو كرديم، زيارتنامه را مىخوانيم و در مسجد پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) هر كجا مزاحم ديگران نبوديم به نماز مىايستيم و دست به دعا برمىداريم.
خوب است، زائران خانه خدا كمى در كنار اين مسجد فكر كنند كه اينجا، كجاست؟ اين مسجدى است كه رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) با دست مبارك خود در ساختمان آن شركت كرد، چه حوادثى در آن واقع شدهاست؟.
از اين مسجد، جبهههاى نظامى تشكيل و تقويت مىشد.
در اين مسجد، تعليم و تعلّم و تربيت مسلمانان صورت مىگرفت.
در اين مسجد، مشورتها مىشد، ديدارها، قراردادها، بسيج نيروها و حركتها واقع مىشد، پيامها به اطراف صادر مىگشت.
در اين مسجد بود كه يكى از ياران پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بعد از خلاف و جنايت خود، چنان پشيمان شد كه خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و چند شبانهروز غذا نخورد تا رسولگرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) از طريق وحى مطلع شد كه توبه او قبول گشته است و طناب را باز كرد و او به شكرانه قبول توبهاش، اموال خود را در راه خدا بخشيد (1).
و امروز، همان ستون به نام «ستون توبه» در ميان قبر مطهر رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و منبر قرار گرفته است. با خود فكر كن
1) مجمع البيان ذيل آيه 27 سوره انفال، تفسير نمونه، جلد 7 صفحه 134.
كه در كجا هستى؟ مسجدى كه دو ركعت نماز در آن بعد از مسجدالحرام، بيشترين فضيلت را دارد.
امام صادق (عليه السّلام) از پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نقل مىكند كه نماز در مسجدالنبى (صلّى اللَّه عليه و آله) مساوى با ده هزار نماز در مساجد ديگر است (1).
مسجدى است كه پايههاى آن، هر كدام خاطرهها دارد. دركتاب «وفاء الوفاء» جلد اول از صفحه 439 تا صفحه 453، نام پايه ها و استوانهها (كه هر كدام نشان دهنده خاطراتى است) نوشته شده است (2).
نام يك پايه، استوانه توبه است، همان ستونى كه «ابولبابه» خود رابه آن بست. نام ستون ديگر، استوانه «سرير» است، جايى كه مسند و جايگاه رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بوده است.
نام ستون ديگر، استوانه «محرس» است، جايى كه علىبن ابىطالب (عليه السّلام) از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) حراست و خفاظت مىفرمود و احياناً به مراجعين كمك مىكرد.
استوانه «وفود»، يكى ديگر از ستونهايى است كه جايگاه مهمانان خارجى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بود.
هدف، شمردن ستونها نيست، مسأله اصلى آن است كه بدانيم كجا هستيم و متوجه باشيم و خدا را شكر كنيم كه دردنيا به زيارت كسى
آمدهايم كه ما را زنده كرد (1)و از ظلمات جهل و شرك و تفرقه به نور توحيد و علم و وحدت، فراخواند.
خدا را شكر كنيم كه در دنيا، قدم در بهشت گذاشتيم، زيرا در حديث مىخوانيم كه حد فاصل منبر پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) و خانه حضرت كه اكنون محل قبر آن بزرگوار است، باغى از باغهاى بهشت است (2).
به هر حال، در مسجد پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بنشين و به بارگاه حضرت نظاره كن. گوش دل را خوب باز كن، شايد كه پيامهايى بشنوى كه مىگويد: اى مسلمانان! اين مسجد با ده ستون از درخت خرما بناگرديد و چند صد متر بيشتر نبود، ولى به خاطر رهبرىهاى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و اتحاد مسلمين، لرزه بر اندام تمام ابرقدرتهاى زمان خود انداختند، ولى امروز، به جاى درخت خرما پايههايى از سنگ و سيمان دارد و مسجدى است بيش از پانزده هزار متر مربع كه جمعيتى بيش از يك ميليون نفر را در جاى مىدهد، امّا لرزه بر اندام هيچ ظالمى نمىافكند. راستى، چه شد كه نماز و مسجد روح خود را از دست داد؟
آرى، كنار زدن رهبرانى همچون ائمه اطهار (عليه السّلام) جز اين، نتيجهاى ندارد.
كمى به مرقد رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نگاه كن. اينجا، خانه شخصى پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) بوده كه تا سال 88 هجرى
با وضع ساده وطبيعى خودش باقى بود و فرزندان امام حسن و امامحسين (عليهما السّلام) در آن حجرهها سكونت داشتند، اما وليد بن عبدالملك، آن حجرهها را خراب و جزء مسجد كرد و آن آثار نورانى از بين رفت (1).
زائر خانه خدا، بايد كمى فكر كند، مسلمانان صدر اسلام كه به خاطر يارى پيامبر اسلام (صلّى اللَّه عليه و آله) و حفظ دين خود از مكه به مدينه هجرت كردند و در كمال فقر بودند، در كنار همين مسجد، در گوشهاى كه نامش «صفه» است، مىنشستند و با آنكه گرسنه بودند و لباس بسيار سادهاى داشتند، در صف اول نمازها و جبههها شركت مىكردند و پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: هر كس در منزل غذاى دو نفر دارد، يكى از اين مسلمانان مهاجر را با خود به خانه ببرد و هر كه غذاى چهار نفر دارد، پنجمين نفر را از اصحاب صفه قرار دهد (2).
راستى، اين دين با چه شكنجههايى در مكه و مشكلاتى در هجرت و جنگهايى در مدينه به دست ما رسيده است؟
اى زائر قبر پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)، كمى فكر كن.
مدينه موزهاى است كه اسرار تاريخى در آن حفظ شده است، جاى رشد، فكر و بار گرفتن است.
به هر حال، مسجد پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) جايگاه صدها
و هزارها خاطره است كه انسان نبايد از كنار آنها بىتفاوت بگذرد. چه خاطراتى در اين مسجد واقع شده است!
زمانى از اين مسجد و شهر، نور هدايت و وحى، نور ايمان و علم، نور آزادى و عدالت به سراسر دنيا تابيد تا آنجا كه نام آن، «مدينه منوره»؛ يعنى، شهر درخشنده شد. امّا، روز به روز در كمكردن نور آن، تلاشها كردند. از جمله:
1- با ساختن مسجد جامع اموى در دمشق، فكر مردم را متوجه شام كردند.
2- مركز حكومت را از مدينه به بغداد، شام، قاهره و ... انتقال دادند.
3- در بغداد و اسلامبول و اندلس، كتابخانهها، مدارس و كاخها ساختند، ولى امكانات تحصيل در مدينه را كم كردند.
4- اهلبيت پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را در اين شهر كشتند.
5- در برابر كرسى درس ائمه اطهار (عليهم السّلام) رقيبتراشى كردند.
6- حدود نهصد سال قبل (557)، چند جاسوس مسيحى به نام زائر مدينه، نزديك قبر مطهر، مدتى طولانى منزلى اجاره كردند و شبها، مخفيانه از طريق نقب زدن تصميم داشتند، جنازه مقدس رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) را بربايند كه توطئه كشف شد و آنها به قتل رسيدند (1).
1) واقعه را در كتاب «وفاء الوفاء»، جلد 2 صفحه 648 نقل كرده.
گاه و بيگاه، عاشقان حرم پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به عنوان تبرك، ضريح يا منبر يا ديوار و در مسجد را مىبوسند و بدين وسيله، پاسخى به احساسات پاك خود مىدهند. اما گروهى كه فعلًا در عربستان قدرت را به دست دارند از اين بوسيدن و احترامات و تبركجستن، جلوگيرى مىكنند. و به عاشقان رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نسبت شرك مىدهند!
شرك و توحيد به دست افراد است تا به هر معنايى ميل دارند تفسير كنند و هر كه را خواستند، مشرك بنامند.
هيچ يك از رهبران چهار مذهب اهل سنت، اين نوع كارها را تحريم نكردهاند (1).
مرحوم علامه امينى (ره)، بيست حديث از اهل سنت نقل كرده كه تبركجستن به رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) مانعى ندارد و در صدر اسلام معمول بوده است (2).
يكى از علما و مدرسين حوزه علميه قم (3)، كتابى به نام «تبرك الصحابه»، متجاوز از چهارصد صفحه، در باره تبرك جستن اصحاب در زمان حيات رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و بعد از رحلت آن حضرت
نوشتهاند و در اين كتاب، صدها حديث از مهمترين كتابهاى اهل سنت به عنوان شاهد، بيان شده است كه انصافاً تحقيق و تتبع كاملى است.
مگر در حديث نمىخوانيم كه ابوبكر بر سر جنازه مقدس رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) حاضر شد و حضرت را بعد از رحلت بوسيد؟ (1).
مگر حضرت يوسف (عليه السّلام) به برادران نگفت: «پيراهن مرا نزد پدر برده آن را روى صورتش بيندازيد تا چشمهاى او بينا شود»؟ (2).
آيا پارچهاى كه در جوار يوسف عزيز (عليه السّلام) بود، اثر دارد ولى اشيايى كه در جوار رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) است بىاثر است؟!
چرا وقتى كه ما «يا اللَّه»، «يا محمد» (صلّى اللَّه عليه و آله) گفتيم، مشرك مىشويم، در حالى كه آيات قرآن بارها رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را در كنار نام مقدس خداوند آورده است و يك عمل را به هر دو نسبت داده است (3).
مگر ما زندگى و حيات برزخى را كه بارها قرآن با صراحت بيان فرموده است، قبول نداريم؟ حيات برزخى مانند همين زندگى دنيوى است، «احْياءُ عِنْدَرَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (4)، شهدا هم رزق دارند و هم نسبت به افرادى كه در آينده به آنان ملحق مىشوند، خوشحالى مىكنند. بنابراين
1) سيره ابن هشام جلد 3 صفحه 306، و سنن ابن ماجه، جلد 1 صفحه 468.
2) «اذْهَبُوا بِقَميصى هذا فَالْقُوهُ عَلى وَجْهِ ابى يَأْتِ بَصيراً»، سوره يوسف آيه 96.
3) «اغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ»، سوره توبه آيه 74، خدا و رسولخدا صلّى اللَّه عليه و آله آنان را بىنياز نمود، «اتيهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»، سوره توبه آيه 59، خداوند و رسولش صلّى اللَّه عليه و آله به آنان دادند.
4) سوره آل عمران آيه 169.
تبريك و توسل در مقام پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) چه ارتباطى با شرك دارد؟
آيا احترام به رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و بوسيدن آستان قدس او شرك است، ولى خم شدن و اطاعت از ابرجنايتكاران، شرك نيست؟
مگر حضرت مسيح (عليه السّلام) با اذن خدا، مردگان را زنده نمىكرد، و مگر رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بالاتر از عيسى (عليه السّلام) نيست و مگر اولياى خدا، در برزخ از زندگى عالى برخوردار نيستند؟
مگر فاطمه زهرا (سلام اللَّه عليها) بر سر قبر پدر بزرگوارش نيامد و مگر خاك قبر را روى چشم خود نماليد (1)؟.
مگر ابو ايوب انصارى، آن صحابى بزرگ، صورت خود را بر قبر مطهر رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نگذاشت؟ (2).
مگر بلال صورت خود را بر قبر رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نگذاشت؟ (3)
مگر امام حسين (عليه السّلام) هنگام خروج از مدينه بر سر قبر مطهر رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نيامد؟ و مگر صورت مباركش را بر قبر ننهاد؟ (4).
مگر امام سجاد (عليه السّلام) به فرزندش امام باقر (عليه السّلام)
نفرمود: «به زيارت قبر رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) برو، و دو ركعت نماز بخوان و به من دعا كن»؟ (1).
مگر وهابىها جلوى فرياد زدن رابر سر قبر پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) با تمسك به آيه: «لا تَرْفَعُوا اصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ» (2)
نمىگيرند؟!
راستى، اگر پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) از دنيا رفته است و ديگر (العياذ باللَّه) مطلبى نمىفهمد، پس، چرا ما، حق فرياد نداريم؟
در مسجد رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، شما يك بام و دو هوا را تماشا مىكنيد! هرگاه با پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) گفتگو و توسل و تبرك مىجوييم، مىگويند: او از دنيا رفته، گفتگو و توسل اثرى ندارد، ولى هرگاه بلند سخن مىگوييم، مىگويند: رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) حاضر است و طبق آيه قرآن حق نداريد، صداى خودتان را از صداى رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بلندتر نماييد، كسى نيست از اينها سؤال كند كه اگر زنده است، چرا جلوى توسل را مىگيريد، و اگر مرده است، چرا جلوى بلند حرف زدن را؟
شرك به معناى اين است كه انسان به غير خداوند، عقيده كارگشايى داشته باشد، آن هم بطور استقلالى. همانگونه كه انسان براى كسالت خود، به پزشكان متعددى مىتواند مراجعه كند، براى كار خود نيز گاهى به خدا و گاهى به غير خداوند مراجعه نمايد. آرى، غير خدا را در برابر خدا قراردادن شرك است. اگر حدود دويست مرتبه در قرآن كلمه «دون اللَّه»، يا «دونه» به چشم مىخورد به همين معناست كه ما براى غير خدا حسابى مستقل باز كنيم.
اما چنانچه، اولياى خدا را واسطه لطف خدا بدانيم و كار را فقط از طريق خداوند متعال بدانيم، هرگز شرك نيست، زيرا:
خداوند با اينكه كارها را تدبير مىكند، (يُدَبِّرُ اْلَامْرَ) (1)
فرشتگانى را هم براى تدبير امور قرار دادهاست (وَ الْمُدَبِّراتِ امْراً) (2).
با اينكه تقسيم رزق مردم به دست خدا است، ولى مأمورانى براى اين كار نيز قرار دادهاست (فَالْمُقَسِّماتِ امْراً) (1).
با اينكه خودش فرموده كه ما اعمال شما را مىنويسم: (نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا) (2)
ولى مأمورانى را براى ثبت و ضبط اعمال نيز مقرر فرموده است (كِراماً كاتِبينَ) (3).
با اينكه خودش جان ما را مىگيرد، ولى براى جان گرفتن هم، مسؤول گذاشته است؛ (يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ) (4).
آرى، منشأ همه قدرتها و خيرها خداوند است، ولى قانون را چنين قرار داده كه كارها از طريق وسائل انجام شود. مثلًا اگر مىخواهد قرآن را بر پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) نازل كند (نَحْنُ نَزَّلُّنا عَلَيْكَ الْقُرانَ) (5)، از طريق جبرئيل و روح الأمين نازل مىفرمايد (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلَامينُ) (6)
كار انسانها و فرشتگان در حقيقت كار خدا است، (وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ) (7)
و واسطهها هرگز سبب طول كشيدن كار نمىشود، (وَ ما امْرُنا الّا واحِدَة كَلَمْحٍ بِالْبَصرِ) (8)، سرعت انجام يافتن فرمان خداوند، مانند يك چشم به همزدن است.
بنابراين اگر خداوند انسان يا فرشته يا موجودى را در عالم، واسطه
كارى قرارداد، توجه ما به آن واسطه، شرك نيست، مگر زمانى كه ما از خدا غافل باشيم و چشم خود را به واسطه دوخته و آن را تنها عامل اصلى قرار دهيم و گرنه مادامى كه تمام قدرتها را از ذات مقدس خدا مىدانيم و هرگز براى غير خداوند، قدرتى جداگانه و در برابر قدرت الهى نمىپذيريم، شرك نيست. درست مثل اينكه مىگوييم: گوشم شنيد يا خودم شنيدم، چشمم ديد يا خودم ديدم. در اينجا شنيدن و ديدن را كه به گوش و چشم نسبت مىدهيم به اين معنا نيست كه چشم و گوش، جداى از من قدرت شنيدن و ديدن دارند، بلكه اين دو عضو، واسطه هستند. اگر كسى گفت: من با عينك مىخوانم به معناى آن نيست كه عينك در ديدن استقلال دارد.
واسطههايى كه در عالم هستند، همه مخلوق خدا و تحت اراده كامل او هستند، خواه واسطههايى همچون ابر و خورشيد وزمين و باد و ...
و خواه واسطههايى كه داراى مقامات معنوى كاملى هستند، همچون اولياى خدا يا فرشتگان.
قرآن با صراحت مىفرمايد: شفاعت اولياى خدا زير نظر و با اذن پروردگار است. (مَنْ ذَاالَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ الّا بِاذْنِهِ) (1).
در آيه چهل و هشتم از سوره آل عمران كه حضرت عيسى (عليه السّلام) از دم مسيحاى خود و شفا دادن كور مادرزاد سخن مىگويد، دوباره كلمه «بِاذْنِ اللَّهِ» تكرار شده است، و اين سوره مائده است كه خداوند به عيسى (عليه السّلام) مىفرمايد: تأثير نفس تو در زنده كردن مردگان با اذن من است، شفا دادن تو با اذن من است، پرندهاى كه از گل
1) سوره بقره آيه 255.
ساختى با اذن من است، اينكه او را به پرواز درآوردى با اذن من است.
اكنون كه گفتيم، كار اولياى خدا در حقيقت كار خداوند و با اذن اوست، بنابراين، توسل و استمداد از اولياى خدا به منزله استمداد از خدا است، همانگونه كه اطاعت رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، اطاعت خدا است: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ) (1).
حالا كه سخن به اينجا رسيد، خوب است، نمونههايى از توسل و تبرك را در اينجا نقل كنيم:
عايشه مىگويد: «مردم اطفال خود را نزد رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) مىآوردند تا تبرك يابند (2)، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) براى اين اطفال دعا مىكرد (3).
در تاريخ نام 24 طفل كه رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) براى تبرك غذا به دهان آنان گذاشت، آمدهاست (4)، و نام 102 نفر را كه رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بر سر آنها دست ماليد و اين وسيله مباهات و افتخار آنان بود، مىخوانيم (5).
در حديث مىخوانيم: كه پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، علىبن ابىطالب (عليهالسلام) را ديد، در حالى كه عرق بر صورت مباركش نشسته، وارد شد، پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) كمى از عرق صورت خود را به على (عليه السّلام) ماليد، سپس كمى از عرق حضرت على (عليه السّلام) به صورت مبارك خود ماليد (1).
گاهى نزد رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) براى تبرك جستن ازدحام مىشد (2).
در حديث مىخوانيم كه آب براى وضو كم و جمعيت زياد بود، رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) دست مبارك را در ظرف كم آب، فرو برد و اصحاب وضو گرفتند، گويا آب از لابلاى انگشتان مىجوشيد تا جايى كه همه اصحاب از آن وضو ساختند (3).
در بيست و هشت خاطره و حديث، نقل شده كه اصحاب پيامبراكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) آب وضوى حضرت را براى تبرك مىبردند (4).
مؤلف كتاب «التبرك»، از كتب روايت اهل سنت، بيست و پنج خاطره تاريخى را نقل فرموده كه مردم از باقيمانده غذاى پيامبراكرم (صلّىاللَّه عليه و آله) به عنوان بركت كامياب مىشدند.
نكته لطيفى كه در يكى از احاديث است، اين است كه
پيامبرعزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) سؤر (باقيمانده آب يا غذاى) خود را، اول به كسى مىداد كه سمت راست نشسته بود، و در يك ماجرا، سمت راست حضرت، نوجوانى بود و در سمت چپ رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، افراد بزرگسال و معروف. رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) از نوجوان اجازه خواست كه سؤر خود را اول به معروفين و شيوخ بدهد. آن نوجوان اجازه نداد، لذا پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) سؤر را به او داد (1).
در بعضى روايات مىخوانيم كه هرگاه رسولگرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) دست مباركشان را در آبى وارد مىكردند، اصحاب به عنوان تبرك دست خود را در آن آب فرو مىبردند (2).
در كتاب «وفاء الوفاء»، نام بيستوسه چاه را ذكر مىكند كه رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) از بعضى از اين چاهها وضو گرفتند و در ميان مردم آن چاهها مبارك بوده، قرنها از آب آن چاهها به عنوان تبرك استفاده مىكردند (3).
در كتاب شريف «التبرك» بيش از سى حديث از بزرگان اهل سنت نقل كرده كه رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در سرزمين مِنى همينكه سر مباركشان را مىتراشيدند، هر يك از اصحاب در انتظار برداشتن يك مو، به عنوان تبرك بودند. راستى، اگر تبرك جستن شرك است، چرا رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) حتى در يك مورد آنان را منع نفرمود؟ و الآن، در بسيارى از كشورها، اين احترام به آثار رسولاللَّه (صلّى
اللَّه عليه و آله) موجود است (1).
البته آثار حقيقى پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) كتاب و اهلبيت و سيره اوست، ولى عشق كه آمد، انسان حتى بند كفش معشوق را هم مىبوسد.
كار عشق مردم به پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به جايى رسيده بود كه حتى معاويه وصيت كرد كه در كفن من يك مو از موهاى رسولاكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بگذاريد!!!
بحث ما، در اين نيست كه اين مسأله چقدر پايگاه مكتبى دارد؟ و چقدر بايد در حفظ لباس و كفش اولياى خدا، سرمايهگذارى فكرى و مالى و ... كنيم، بلكه هدفمان اين است كه ثابت كنيم، مسأله تبرك جستن، يك مسأله عمومى و همگانى و مسلّم و زير نظر شخص پيامبراكرم (صّلى اللَّه عليه و آله) بوده است و چرا يك گروه سياسى و كج فكر به عنوان شرك، مانع بوسيدن ديوار مسجد يا قبر مطهر رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) مىشوند؟ آنان چه دليلى از قرآن و حديث دارند، ولى ما (بحمداللَّه) صدها حديث در زمينه تبرك جستن از كتابهاى معتبر اهل سنت داريم، مگر مسلمانان در طول تاريخ تا كنون از آب زمزم به عنوان تبرك استفاده نمىكردهاند؟.
ماجراى مرد اعرابى كه روز سوم رحلت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) به مدينه آمد و خود را روى قبر مطهر رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) انداخت و خاك قبر را بر سر ريخت و آيه شفاعت و استغفار
1) در گوشهاى از مسجد جامع دهلى، اتاقى ديدم كه جايگاه يك مو از رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و آله بود.
رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) را خواند صدايى از قبر شنيد كه «قَدْ غُفِرَلَكَ»، مورد عفو قرار گرفتى، در كتابهاى شيعه و سنى آمدهاست (1).
اى كاش، به جاى اينكه در شرك بهترين افراد اهل توحيد وسوسه كنند، كمى در فهم خود تجديد نظر مىكردند كه شرك چيست؟
ترسيدن از آمريكا و اطاعت از ابرقدرتها، شرك است (2).
خودخواهىها و خودپرستىها و پيروى از هوسها، شرك است (3).
كنار گذاشتن قانون خدا و به سراغ قوانين ديگر رفتن، شرك است (4).
ايجاد تفرقه در مكتب، شرك است (5).
اى كاش، جلساتى ميان علماى شيعه و سنى برگزار مىشد و از نزديك يكديگر را درك مىكردند تا اين همه بدبينى در كار نمىبود.
اى كاش، روابط فرهنگى و مكاتباتى مشترك و رفت و آمدهاى پىدرپى در كار بود تا اين همه حرفهاى بىربط در كار نباشد.
اى كاش، بدون تعصب و با اخلاق اسلامى ميان افراد، بحث آزاد در تلويزيون مىشد و در عين احترام به عقايد يكديگر، با كمال متانت
1) الغدير جلد 5 صفحه 148 از هشت منبع اهل سنت، در البيان صفحه 559 آمدهاست: اين ماجرا در برابر ديد حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام واقع شد.
2) «وَانْ اطَعْتُمُوهُمْ انَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ»، «اگر از شيطانها فرمان بردارى كنيد، حتماً مشرك هستيد». سوره انعام آيه 121.
3) «افَرَايْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَويهُ»، «آيا كسى را كه هوسهاى خود را خدا قرار داده است، ديدهاى؟» سوره جاثيه، آيه 23.
4) «مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّه فَأولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»، «كسى كه به غير حكم خدا، حكمى دهد، كافر است». سوره مائده آيه 44.
5) «و لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكينَ مِنَ الَّذينَ فَرَّقُوا دينَهُم»، «از مشركان نباشيد، آنها كسانى هستند كه در دين خود تفرقه ايجاد نمودند». سوره روم آيه 32.
گفتگوهايى رد و بدل مىشد تا مردم خودشان راه را پيدا كنند.
يكى از راههاى ايجاد وحدت، بحث و گفتگو همراه با صفا و متانت است. هميشه اتحاد در سايه سكوت نيست، گاهى كه جامعه يا افراد ظرفيت دارند و مىتوانند، عقايد و استدلالات يكديگر را تحمل كنند در كنار هم بنشينند و نامهها و مجلههايى براى يكديگر بنويسند و بفرستند تا كمكم فاصلهها كم و حقايق روشن و افكار به هم نزديك شود و به سوى نور وحدت و يقين حركت كنيم، سكوت، صحيح نيست.
به هر حال، ما طبق قرآن عمل كرده، در حرم رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) زيارتنامه مىخوانيم و مىگوييم: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ» ... سلام كردن بر اولياى خدا را از قرآن ياد گرفتهايم كه مىفرمايد:
«سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلينَ» (1)، سلام بر پيامبران آسمانى.
«سَلامٌ عَلَى ابراهيم» (2)، «سلام بر حضرت ابراهيم (عليه السّلام)».
«سَلامٌ عَلَى مُوسى وَ هارُونَ» (3)، «سلام بر حضرت موسى (عليه السّلام) و برادر گراميش هارون (عليه السّلام)».
«سَلامٌ عَلَى نُوحٍ فِى الْعالَمينَ» (4)، «سلام بر حضرت نوح (عليه السّلام)».
در زيارتنامه از زحمات و رنجها و فداكارىهايى كه رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) در باره هدايت بشر داشته، قدردانى كرده،
گواهى مىدهيم كه در امر تبليغ و هدايت و نجات بشر كوتاهى نكرد (1)و اين ادب را از قرآن ياد گرفتهايم كه در باره قدردانى (حتى از پيروان بعضى انبيا) مىفرمايد: «فَما وَ هَنُوا لِما اصابَهُمْ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا» (2)، آنان در راه خدا نه سست شدند و نه ضعيف، و هرگز تن به تسليم نداند. اگر خداوند از پيروان انبيا قدردانى مىكند، ما از اشرف انبيا قدردانى نكنيم؟
سپس در زيارت مىخوانيم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى اسْتَنْقَذَنا بِكَ مِنَ الشِّرْكِ وَالضَّلالَةِ»، سپاس خداوندى را كه ما را به وسيله تو، از شرك و گمراهى نجات داد. بىجهت نيست كه در هر ركوع و سجودى صلوات مىفرستيم، چون رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در هر ركوع و سجود ما سهم دارد.
اگر لطف خدا از طريق هدايتهاى او نبود، ما هنوز در انحراف به سر مىبرديم، سپس از خداوند مىخواهيم كه لطف خود را همراه با درود تمام فرشتگان و انبيا و بندگان صالح و اهل آسمانها و زمين در طول تاريخ، نثار رسولخدا (صلّى اللَّه عليه و آله) كند و آن مقام محمود (مقام شفاعت) و مقام بلند را به حضرتش مرحمت فرمايد.
در پايان زيارتنامه، يكى از آيات قرآن آمده كه ما مىخوانيم، و آن آيه اين است: «وَلَوْ انَّهُمْ اذْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَروا اللّهَ وَاسْتَغَفَرَ لَهُمُ الرّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحيماً» (3)
، «هرگاه گناهكاران نزد تو
(رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-) آيند و از كردار خود استغفار نمايند و رسولاللَّه نيز براى آنان از خداوند استغفار كند، خدا را توبهپذير و مهربان
يافته و مورد عفو قرار مىگيرند.
در اين آيه، نزد پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) آمدن گناهكاران و واسطه شدن و استغفار و شفاعت رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) مطرح است و مگر توسل غير از اين است؟ در توسل خلافكار شرمنده از آبرومند درگاه خدا مىخواهد كه واسطه لطف خدا شده تا مورد عفو قرار گيرد يا مشكلاتش حل شود. البته بخشندگى، كار خدا واسطه شدن كار رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) است و اين مقام شفاعت را خداوند حكيم به خاطر لياقتهاى رسول (صلّى اللَّه عليه و آله) به حضرتش مرحمت فرموده است.
در جاى ديگر قرآن به پيامبرش دستور مىدهد كه «وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنينَ» (1)
، «براى خود و مؤمنان استغفار كن».
اگر دعا و استغفار رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) بىاثر است، چرا خداوند چنين دستور داد؟
در آيه ديگر مىخوانيم: «اذا قيل لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْلَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤْسَهُمْ» (2)
«هرگاه به اين منافقان گفته مىشود، بياييد تا رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) براى شما استغفار كند، سر را برمىگردانند، بىتوجهى مىكنند. اگر استغفار و دعاى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) بىاثر است، چرا در اين آيه به عنوان يك لطف الهى مطرح شده است؟
در جاى ديگر مىخوانيم: «ما كانَ لِلنَّبِىَّ وَالَّذينَ آمَنُوا انْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْركينَ وَلَوْ كانُوا اولى قُرْبى (3)
، «پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) و
مؤمنان، حق دعا و استغفار براى مشركان ندارند، گرچه از بستگان نزديكشان باشند».
اگر دعاى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) بىاثر است، تعبير به «حق ندارند» لازم نبود.
علاوه بر دعا و استغفار انبيا، استغفار فرشتگان براى مؤمنين نيز بسيار مؤثر است، قرآن در اين باره مىفرمايد: «الَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسْبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا» (1)
، «فرشتگانى كه مسؤول حمل و نگهدارى عرش خدا و همچنين فرشتگانى كه در اطراف عرش خدا هستند، علاوه بر تسبيح و ايمان به خدا، دعاها و استغفارهايى براى مؤمنين دارند»، آنها مىگويند:
«فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبيلَكَ»، «خداوندا! افرادى را كه پيرو راه تو هستند و از انحرافهاى خود توبه مىكنند، بيامرز».
«رَبَّنا وَادْخِلْهُمْ جَنّاتِ عَدْنٍ»، «پروردگارا! اين مؤمنين را به بهشت جاويد خود وارد نما».
«وَقِهِمُ السَّيِّئاتِ»، «پروردگارا! آنان را از بدىها حفظ فرما» (2).
بنابراين، استغفار آبرومندان درگاه خداوند، از فرشتگان و عرشنشينان دستگاه هستى و اوليا و انبيا در سعادت و بخشيده شدن انسان، نقش كاملى دارند كه انكار آن، انكار قرآن است.
يا رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) من گناهكارم، نزد تو آمدهام و از كردار خود پشيمانم، از خداوند هم استغفار مىكنم، تنها يك شرط ديگر
براى عفو خدا مانده و آن استغفار تو است، اكنون كه در حال شرمندگى خدمت شما آمدهام از خداوند براى من استغفار كن.
همين كه زيارت نامه تمام شد، دعا كن، كه امام صادق (عليه السّلام) در پايان زيارت قبر پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، دعا مىكرد. خوشا به حال كسى كه چنين توفيقى يابد و با زيارت خود به آن همه فيض برسد، زيرا كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «مَنْ زارَقَبْرى وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتى» (1)
، «هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من نسبت به او واجب است». در بعضى از روايات آمده است كه قول شفاعت مخصوص آن دسته از زائرانى است كه هدفى جز زيارت قبر پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در مدينه نداشته باشند (2).
در بعضى روايات مىخوانيم، هر كه بعد از حج، قبر مرا زيارت كند، مانند كسى است كه در حياتم، مرا زيارت كرده باشد (3).
و در بعضى روايات مىخوانيم: حَجَّ الْبَيْتَ وَ لَمْ يَزُرْنى فَقَدْ جَفانى» (4)
، «هر كس به زيارت كعبه آيد، ولى مرا در مدينه زيارت نكند، جفا كرده است».
در بعضى از روايات، مقام مدينه، دوش به دوش مقام مكه ذكر شده است تا جايى كه در حديثى مىخوانيم: «مَنْ ماتَ فى احَدِ الْحَرَمَيْنِ بَعَثَهُ اللّهُ فِى الْآمِنينَ يَوْمَ الْقِيامَةِ» (5)
، «هر كس در يكى از دو حرم (مكه و
1) الغدير جلد 5 صفحه 93، مرحوم علامه امينى ره اين حديث را از چهل و يك نفر نقل كرده است.
2) اين حديث را مرحوم علامه امينى ره از 16 نفر نقل كرده است.
3) الغدير جلد 5 صفحه 98 اين حديث از 25 نفر از بزرگان اهل سنت نقل شده است.
4) الغدير جلد 5 صفحه 100 اين حديث از 9 نفر بزرگان اهل سنت نقل شده است.
5) الغدير جلد 5 صفحه 100 اين حديث از 11 نفر بزرگان اهل سنت نقل شده است.
مدينه) از دنيا برود، خداوند او را در قيامت در امان قرار مىدهد».
در حديث ديگر مىخوانيم كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «در قيامت زائر قبر من، همسايه من است» (1).
و گاهى هم به جاى تشويق، تهديداتى رسيده، از جمله اينكه (در دادگاه قيامت و وجدان) عذرى براى توانمندانى كه به زيارت نبىاكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نرفتهاند، وجود ندارد. آنچه تاكنون نقل كرديم، گوشهاى از روايات اهل سنت است، ولى از نظر شيعه روايات بسيارى وارد شده است كه در جلد 100 كتاب شريف «بحار» دهها مورد از آن را مىتوانيد، ببينيد.
ارزش زيارت رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) چيزى نيست كه امثال من بتوانند در باره آن مطلبى بنويسند (2)، ولى گاهى غصه مىخورم كه چرا انسان راه مستقيم و راه اعتدال را رها مىكند؛ يا افراطى مىشود و كرنش در برابر بت و سنگ و چوب را مىپذيرد و يا تفريطى، كه توجه به رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) را شرك مىشمارد؟ چرا بايد يكى به درخت متوسل شود و يكى توسل به اولياى خدا را شرك بداند؟
مگر در حديث نمىخوانيم، هر انسانى كه بر قبرستانى عبور كرده
1) الغدير جلد 5 صفحه 103 اين حديث از 21 نفر از علماى اهل سنت نقل شده است.
2) مرحوم علامه امينى رحمةاللَّه عليه در جلد 5 الغدير بعد از بيان 22 عنوان جداگانهدر اهميت زيارت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله از صفحه 109 تا 125 نام 42 نفر از بزرگان مذاهب چهارگانه اهل سنت را مىبرد كه عدهاى از آنان استحباب تا مرز وجوب زيارت پيامبر عزيز صلّى اللَّه عليه و آله را از اجماعيات دانستهاند، به هر حال با داشتن صدها شاهد، نبايد گوش به حرفهاى هوسبازان بىمايه كه در قديم يا جديد هستند، بدهيم تا جايى كه زيارت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله را بدعت و آن را حرام بدانند.
و بر دوستان از دنيا رفته خود سلام كند، آنان در همان زندگى برزخى، سلام كننده را شناخته، جواب سلام او را مىدهند (1). جالب اينكه صاحب كتاب «كنزالعمال» حدود هشتاد حديث در اين باره جمعآورى كرده است.
ابوايوب انصارى، يار با وفاى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)، همان كسى كه پيامبر به هنگام ورود به مدينه به منزل او رفت، همان صحابى كه براى عروسى فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) گوسفندى هديه آورد، همان مردى كه در جنگهاى بدر و احد، در ركاب پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) بود، همان مردى كه شبانه و مخفيانه با شمشير برهنه در شب جنگ خيبر از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) پاسدارى كرد (2)، آرى، آن مرد بزرگوار، بعد از وفات رسول اكرم بر سر قبر وى آمد و صورت خود را بر قبر گذاشت و همين كه مروان عمل او را تحقير كرد، پاسخ دندان شكن و رسوا كنندهاى به او داد (3).
همين كه مشاهده مىكنيم، تربيتشدگان مكتب رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، همچون بلال، صورت بر خاك قبر نهاده، از فراق پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) آن چنان گريه مىكند كه امام حسن (عليهالسّلام) و امام حسين (عليهالسّلام) او را در آغوش مىگيرند (4)، ديگر به كج فكرانى همچون، محمد بن عبدالوهاب و يك دسته آخوند بىسواد دربارى و حقوقبگير كه مرعوب قدرتهاى شيطانى هستند
(همچون موشى كه از گربه مىترسد) توجهى نداريم. «الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا انْ هَدينَا اللّهُ».
نه تنها در مسأله زيارت رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و توسل، از دست كج فكران ناراحتيم، بلكه امام صادق (عليهالسّلام) در هزار و دويست سال قبل، از محو آثار نبوى به دست اين قبيل مغرضان، ناراحت بودند.
روزى امام صادق (عليهالسّلام) به يكى از ياران فرمود: آيا در مدينه به فلان و فلان مكان رفتهاى؟ سپس با تأسف فرمود: «لم يبق من آثار رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) شىء الا و قد غير»، «هيچ اثرى از رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نمانده، مگر آنكه تغيير داده شده است» (1).
از اين حديث استفاده مىشود كه نظر امام صادق (عليهالسّلام) آن است كه: آثار پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بايد بر همان وضعى كه بوده، حفظ شود و هيچگونه تغييرى در آن ايجاد نشود. اى كاش، رهبرانى كه با زور بر خاكها حكومت مىكنند، مىآمدند، خانه و زندگى رهبرانى كه بر دلها حكومت مىكنند را مىديدند كه براى آنان از هر دانشگاهى آموزندهتر بود. آن بزرگواران با همان خانههاى كوچك كه پايههايى از درخت خرما داشت، فكر خود را به همه جا رساندند. حتى هنگام تولدشان پايههاى كاخ كسرى را فرو ريختند.
منصور دوانيقى، عصاره علوم قرآن؛ امام صادق (عليهالسّلام) را تحت فشار قرار مىداد. زندانهاى خود را از يادگاران رسول خدا (صلّى
1) وسائل الشيعه جلد 10 صفحه 277.
اللَّه عليه و آله) پر كرده بود، ولى حصير كهنهاى را به نام اينكه يادگار پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) است در برابر مردم احترام مىگذاشت و براى آن حصير محل مخصوص و خادمان ويژهاى قرار داده بود كه هنگام نماز با تشريفاتى خاص، آن را مىآوردند و مىبردند تا بدين وسيله مردم را در خواب غفلت نگاه دارد، كه من محافظ آثار رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) هستم! (1).
در همين ماجرا (كه يك حيله و تظاهر به اسلام بود)، مسأله مهمى نهفته است و آن اينكه: مسأله تبرك به آثار پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در ميان مسلمانان صدر اسلام، يك ارزش غيرقابل انكار بوده است.
آيا بهتر نيست به جاى حذف كتابهاى شيعه از كتابخانهها و تحريم مطالعه آنها، جلوى علم و استدلال باز باشد؟
آيا بهتر نبود در ميان هزاران حديثى كه در كتاب مهم «صحيح بخارى» است، لااقل يك حديث از امام صادق (عليهالسّلام) نقل مىشد؟
آيا بهتر نبود مسلمانان جهان به پيروى از ابوحنيفه (كه امام صادق (عليه السلام) را اعلم امت محمد (صلى اللَّه عليه وآله) مىدانست) كمى از سخنان امام صادق (عليهالسلام) را در كتابهاى خود نقل مىكردند؟
آيا بهتر نبود، مسلمانان مكه و مدينه به پيروى از مالك ابن انس
1) الامام الصادق والمذاهب الاربعه جلد 2 صفحه 481.
آيا بهتر نبود در مسجد پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) كه روزگارى امام صادق (عليهالسّلام) چهار هزار شاگرد را تربيت مىكرد، امروز يادگارى از شاگردان آن حضرت، مردم را تعليم دهد؟.
آيا بهتر نبود، اين قدر به آثار بزرگان خود بىاعتنا نبوده و امثال امام صادق (عليهالسّلام) را كه چهل نفر از بزرگان اهل سنت، مطالب مهمى در عظمتش گفتهاند- تا آنجا كه ابوحنيفه موفقيت خود را مرهون دوسالى مىداند كه در خدمت امام صادق (عليهالسّلام) شاگردى كرده (2)- مورد توجه قرار مىدادند؟
آيا بهتر نبود، همانگونه كه سياستمداران جهانخوار براى نابودى اسلام و مسلمين اين همه به اطراف جهان مسافرت مىكنند، علماى اسلام و ائمه جمعه كشورهاى مختلف، هر چند ماه يك بار دور هم جمع مىشدند و براى پيشبرد اسلام و رفع نارسايىها در جامعههاى اسلامى، چارهانديشى مىكردند؟
آيا بهتر نيست كه، علماى كشورهاى اسلامى، همچون علماى ايران از مردم، با مردم و در ميان مردم باشند و نياز به حقوق دولتها پيدا نكنند تا هنگام برخورد با منكرات، آزادانه بتوانند در برابر مفاسد فرياد
بزنند؟
و آيا بهتر نبود، همه به قرآن بازمىگشتيم و در انتخاب رهبر از آيات قرآن استمداد مىكرديم؟ كه قرآن بارها با جمله «لا تَتَّبِعوا» و «لا تُطِعْ»، رهبرى و رهروى گروهى را سلب و نهى فرموده است.
و آيا بهتر نيست، دانشمندان كشورهاى اسلامى، خودشان به ايران بيايند و ببينند كه چه عاملى سبب فرار و سقوط شاه شد؟
آيا بهتر نبود همه مذاهب و فرقههاى اسلامى در مسجدالحرام و مسجدالنبى كرسى داشته باشند؟ و هرگاه خطيب يا گويندهاى برخلاف اخلاق اسلامى رفتار كرد، ممنوع شود؟ و آيا مسجد را بايد مثل اداره فرض كرد و بر آن مأمور و جاسوس و دوربين و كنترل از راه دور و نزديك قرار گذاشت؟
يكى از اعمال مستحبى زائران خانه خدا بعد از زيارت پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، زيارت اولياى خدا و ائمه اطهار (عليهمالسّلام) در قبرستان بقيع است.
با خراب كردن كوچه بنىهاشم و خانههاى اطراف و ايجاد فضاى باز در سال 1364، اين قبرستان درست در مقابل قبر مطهر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) قرار گرفته است.
صدها نفر از اصحاب پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در اين قبرستان دفن شدهاند (1).
چهار امام معصوم و شهيد، امام حسن مجتبى (عليهالسّلام)، امام زينالعابدين (عليهالسّلام)، امام باقر (عليهالسّلام) و امام صادق (عليهالسّلام)، در اينجا دفن گرديدهاند.
اهل بيت پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در اينجا هستند، شفيعان قيامت، انوار خدا، خزائن علم خدا، اركان زمين، راسخان در علم،
1) مرآة الحرمين به نقل از كتاب قبل از حج بخوانيد.
انتخاب شدگان عالم هستى، وارثان رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)، دارندگان اسم اعظم (1)، همه و همه در اينجا آرميدهاند.
اما قبرشان بىنام و نشان است و حتى سنگ قبرى ندارند، دل انسان زمانى بيشتر مىسوزد كه مىبيند در اين قبرستان چراغى نيست! گذاردن يك علامت بر قبر اوليا خدا شرك است، ولى سپردن ميلياردها دلار پول مردم و ثروت مسلمانان، در بانكهاى آمريكا، توحيد!
آرى، جزاى كسى كه بدون رهبر معصوم، سراغ اسلام شناس برود، اين قبيل انحرافات و سقوطهاست (پناه مىبريم به خدا).
زائران امامان معصوم (عليهمالسّلام)، آنچنان گريه مىكنند و بر مظلوميت اين بزرگواران ناله سر مىدهند كه گاهى بغض گلويشان را گرفته و قدرت خواندن زيارتنامه را ندارند.
گويى كه تاريخ شيعه با اشك و خون و شكنجه توأم است.
گويى كه زائران اين بزرگواران نيز، بايد همانند خودشان، قلبشان از ظلم به درد آيد و در ناگوارىها بسوزند و بسازند.
از اولين امام، حضرت على (عليهالسّلام) كه بايد شاهد صحنههايى باشد كه بفرمايد: «بيست و پنج سال در خانه صبر كردم، مانند كسى كه استخوان در گلو و خار در چشم دارد»، تا آخرين امام، حضرت مهدى (عج) كه بايد شاهد اين همه ظلم، بىعدالتى، انحراف، شرك و جهل باشد و صبر كند.
مثل اينكه خدا خواسته عيد ما عزا، كام ما تلخ، راه ما دور، چشم ما گريان، قلب ما سوزان، روح ما در فشار و با همه اينها، ناله ما بلند نشود،
1) اصول كافى كتاب الحجة.
ولى هر قطره اشكى تيرى است بر قلب ظلم و حقكشى، انتقاد و فريادى است، عليه وضع موجود، حركت و اعلام همفكرى است، اشك ما پيام دارد، اشك ما رمز عاطفه است، اشك ما روح مظلوم يابى و ظالمكوبى را در ما زنده مىكند.
ديدن اين مظلوميتها به ما اين درس را مىدهد كه راهيان راه حق، نبايد منتظر جلال و جبروت دنيا باشند. قبر خاكى امامان به ما مىآموزد كه حقيقتها غير از گنبد و بارگاه و طلا و منارهها است.
ما به امامان خود عشق مىورزيم، چه صحن و سرا داشته باشند يا نداشته باشند. حقيقتها گم نمىشود، دل به دست خدا است، وفادارى ما ربطى به زيورها ندارد، دنيا اصل نيست، بگذار تا مظلوميت ما، آتش بغض و كينه را نسبت به خودخواهان ستمگر شعلهورتر كند.
به هر حال، زيارتنامه مىخوانيم:
اى امام حسن (عليهالسّلام) تو كسى هستى كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به تو لقب «سيّد» داد (1)و در باره تو فرمود حسن از من است (2). و هر كه حسن را آزار دهد، مرا اذيت كرده است (3).
اى امامى كه حتى دشمنانت، همچون مروانها، در شهادتت گريستند (4)، اى امامى كه مصداق آيه تطهيرى و از هرگونه آلودگى پاك، و طبق آيه قرآن، معصوم. اى امام مظلومى كه عامل نفوذى منافقان در خانهات، همچون مارى در آستين تو بود و عاقبت تو را شهيد نمود.
اى امامى كه بيست و پنج مرتبه، پياده به حج رفتى، و سه مرتبه، تمام اموال خود را در راه خدا بخشيدى (1).
اى كسى كه رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) ترا مىبوسيد و بر دوش خود سوار مىكرد و در باره تو و برادرت مىفرمود: «حسن و حسين دو ريحانه من هستند» (2).
اى امام مجتبى (عليهالسّلام)، اى عزيزى كه هنگام كودكيت، رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه وآله) بالاى منبر، همين كه تو را ديد كه بر زمين افتادى، خطبه را قطع كرد و از منبر پائين آمد و تو را با خود بالاى منبر برد و روى زانوى مباركش نشاند (3).
اى امام مجتبى (عليهالسّلام)، تو كسى هستى كه رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) به فاطمه (سلام اللَّه عليها) فرمود: «حسن را بياور تا او را ببويم» (4).
اى كسى كه شبيهترين افراد به رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) هستى (5).
اى كسى كه رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: «هر كه ترا دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كه مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است» (6).
اى كسى كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در باره تو و برادرت
فرمود: «حسن و حسين امامان اهل بهشتند» (1).
اى امام حسن (عليهالسّلام) كه پدر بزرگوارت در زمان حكومتش مقبره حضرت هود (عليهالسّلام) و صالح (عليهالسّلام) و يونس (عليهالسّلام) را در عراق خراب نكرد، چون بارگاه قبر اوليا خدا را از شعائر مىدانست. ولى كاسه از آش داغترها، كه اخيراً حاكم شدهاند، از ترس شرك! قبر پاك تو را خراب كردند، گويا اينها، خودشان را با كوبيدن مزار شما، خداپرستتر از پدر بزرگوارت مىدانند.
اى امام مظلوم، در جايى دفن شدهاى كه تضاد در گفتار، انسان را مبهوت مىكند. با اينكه مىگويند: رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بر مزار مادرش گريه كرد (2)، ما را از گريه بر مزار تو نهى مىكنند. با اينكه از عايشه نقل مىكنند كه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) اجازه داد، زنان هم زيارت قبور بيايند (3)ولى عملًا حضور زنان را بر مزار شما، بد مىدانند.
با اينكه در روايات متعدد آمده است: پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) شبها به قبرستان بقيع مىآمد و بر اموات سلام مىكرد (4)، ولى باز هم براى مردگان، زندگى برزخى را (وقتى با آنان گفتگو كنيم)، باور ندارند.
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اين مردم (5)با تخريب قبر اهلبيت (عليهم السلام) و اصحاب خوب از زحمات پيامبر (صلّى اللَّه
عليه و آله) سپاسگزارى كردند!
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اينها در سخنرانىها و خطبهها نام اصحاب را گرامى مىدارند، ولى در عمل، قبر بهترين اصحاب را خراب كردند.
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اينها تبرك جستن به قبر رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) را شرك مىدانند، مگر دفن خلفا در كنار قبر رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) بخاطر تبرك نبود؟
با اينكه در روايات آوردهاند كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: هيچ كس به من سلام نمىكند، مگر من پاسخ او را مىدهم (1)، ولى باز هم گفتگوى با او را خلاف مىدانند.
اى امام معصوم (عليهالسّلام) اينها مسافرت را جز براى مسجدالحرام، مسجدالنبى و مسجدالاقصى، ممنوع مىپندارند و مىگويند:
«مسافرت براى زيارت صحيح نيست» در حالى كه قرآن مسافرت به عرفات، مشعر، جهاد، گرفتن زكات، تحصيل علم و آشنايى با آثار پيشينيان را با كمال صراحت بيان فرموده است (2).
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اينها براى جايگاه ابراهيم (عليهالسّلام) و هاجر (عليهاالسّلام) و اسماعيل (عليهالسّلام)
1) سنن ابى داود جلد 2 صفحه 218 آخرين باب از ابواب حج، التاج، جلد 2 صفحه 189.
2) رواياتى را نقل مىكنند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آن مسافرت را تنها براى سه مسجد اجازه داده است، بر فرض صحيح باشد، مراد آن است كه در ميان مساجد دنيا براى سه مسجد مسافرت كنيد، ولى غير از مساجد، اهداف عالى ديگر از مدار حديث خارج و روايات نظر به ساير سفرهاى علمى، تجربى، جهادى و غيره ندارد، مگر شش مرتبه آيه «سيُروا فِى الْارْضِ» در قرآن نيامده است؟
ارزش قائلند (صفا و مروه را كه جايگاه تلاش هاجر (عليهاالسّلام) است، مقدس مىشمارند)، ولى كربلا را كه جايگاه تلاش امام حسين (عليهالسّلام) است، بىارزش مىدانند.
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اينها اولياى خدا را كه از دنيا رفته و يا شهيد شدهاند، همچون جماد بىاثر مىدانند، ولى در روايات خود، زندگى در مدينه و در همسايگى رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را كمال مىشمارند.
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اينها كلمه «محمّد» (صلّى اللَّه عليه و آله) را در كنار «اللَّه» شرك مىدانند، ولى كلمه «سلطان و ملك» را در كنار اسم شريف «خدا» توحيد!
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) گويا بريدگان از شما، كلمات رؤساى مذهب خود را نيز فراموش كردهاند، در تاريخ مىخوانيم: كه مالك (1)به منصور دوانيقى گفت: هنگام دعا بر مزار رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، صورت خود را رو به قبر مطهر كن، زيرا كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) وسيله نجات تو و پدرت حضرت آدم (عليهالسّلام) است (2)، ولى امروزه، رو كردن به قبر شريف را خلاف دين مىدانند!
من نمىدانم، چرا زادگاه عيسى (عليهالسّلام) آن قدر ارزش دارد كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) شب معراج بايد به آنجا رفته، نماز
1) مالك، رئيس مذهب مالكى.
2) وفاءالوفاء جلد 4 صفحه 1376 اشاره به توبه حضرت آدم عليهالسّلام است كهخداوند را به مقام محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و اهل بيت عليهمالسّلام سوگند داد تا مورد عفو قرار گرفت. و در روايات طريق آشنايى آدم عليهالسّلام يا نام محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و امامان معصوم عليهمالسّلام آمده است.
بخواند (1)، ولى قتلگاه بهترين خلق خدا، مورد بىمهرى باشد؟
اى امام مجتبى (عليهالسّلام) اينها حديثى دارند كه بر مزار، چراغ روشن نكنيد، زيرا اسراف است (2)، گويا تمام بودجهاى كه در حجاز مصرف مىشود، طبق قوانين الهى و خدمت به محرومين است، و فقط چراغى كه بايد بر مزار چهار امام معصوم (عليهمالسّلام) باشد، اسراف است!
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها توسل ما را در بقيع، خلاف مىدانند در حالىكه خود رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در همين قبرستان به خود و انبياى قبل، توسل پيدا كردند و اين در ماجراى دفن فاطمه بنت اسد مادر حضرت على (عليهالسّلام) بود كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) قبل از دفن وارد قبر آن بانو شد و فرمود: خداوندا! قبر را (براى اين زن با ايمان كه حق مادرى بر من دارد) توسعه بده، سپس براى قبول شدن دعا، گفتند: «بحقّ نبيك و الانبياء الذين من قبلى» (3)، «به حق من و تمام انبياء قبلى، اين دعا را مستجاب فرما».
مشاهده مىفرماييد كه شخص پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در همين قبرستان بقيع براى استجابت دعايش به مقام رسالت خود و ساير انبيا متوسل شد.
خليفه دوم هنگام قحط سالى گفت: «خدايا ما در زمان رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) به او متوسل مىشديم و باران رحمت بر ما نازل مىشد و امروز به عباس عموى پيامبراكرم، متوسل مىشويم كه باران
بر ما نازل فرمايى، (وَ انَا مُتَوَسِّلٌ الَيْكَ بِعَمِّ نَبِيِّنا) (1).
كسى نيست، سؤال كند كه چرا توسل خليفه جايز است، ولى توسل ما شرك است؟
اى امامان معصوم (عليهم السّلام) آبروى شما از آبروى عباس عموى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) بيشتر است، جملاتى كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در باره شما فرمود، در باره عموى خود نفرموده است، همانگونه كه ايمان و عمل صالح و تقوا وسيله قرب به خدا است، آبروى اولياى خدا نيز وسيله است و قرآن به ما سفارش كرده كه «وابتغوا اليه الوسيلة» (2)
، «براى تقرب به خدا، وسيلهاى تحصيل كنيد».
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) احترام و تعظيم شما در حقيقت تعظيم به رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) است كه قرآن ما را به آن مأمور فرموده است (3)
«آنان كه به پيامبر ايمان آورده، او را گرامى داشته و يارى نمودهاند و از نورى كه قرآن بر او فرستاده شده پيروى كنند، رستگارند. در اين آيه ايمان و نصرت و پيروى از نور، تنها مربوط به زمان حيات رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله نيست، پس جمله عَزَّرُوهُ هم كه به معناى احترام است، تنها مربوط به زمان حيات نيست، احترام رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله بعد از مرگ هم لازم است و در نزد همه مردم، احترام ذريه، احترام خود شخص است».
.آنچه را تاكنون در باره توسل گفتيم، از كتابهاى اهل سنت بود، وگرنه از نظر شيعه، در دعاهاى امامان معصوم (عليهمالسّلام) توسل به محمد و آل او (صلّى اللَّه عليه و آله) بسيار به چشم مىخورد. امام
حسين (عليهالسّلام) در دعاهاى عرفه مىگويد: «الَّهُمَّ انّا نَتَّوَسَّلُ الَيْكَ فى هذِهِ الْعَشِيَّةِ بِمُحَمَّدِ نَبِيَّكَ وَ رَسُولِكَ» «خداوندا! ما در اين شب شريف (شب عيد قربان) به محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) رسول تو متوسل مىشويم».
امام سجاد (عليهالسّلام) حتى به آبروى ماه رمضان و عبادت كنندگان در آن، متوسل مىشود، آنجا كه مىگويد: «الَّلهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِحَقِّ هذَا الشَّهْرِ وَ بِحَقِّ مَنْ تَعَبَّدَ لَك» (دعاى 44- صحيفه سجاديه).
بنابراين، توسل هم از نظر امامان معصوم (عليهمالسّلام) صحيح است و هم از نظر شخص خليفه دوم كه به مردم سفارش كرد كه «اتخذوه وسيلة الى اللَّه» « (عباس، عموى پيامبر را) وسيله تقرب به خدا و استجابت دعاى خود قرار دهيد» (1).
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها توجه و عشق ما را به شما شرك مىپندارند و خيال مىكنند كه ما براى شما مقام خدايى و الوهيت يا ربوبيت را پذيرفتهايم. خيال مىكنند كه ما براى شما قدرتى جداگانه و مستقل (در برابر خداوند) را قبول كرده، يا خدا را از قدرتش معزول مىدانيم. اينها نمىدانند كه عشق و احترام ما به شما، به خاطر بندگى شما در برابر خدا است و هرگز هيچ كس و هيچ چيز را كه در راه خدا و براى خدا نباشد، نمىپذيريم.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها جشن ميلاد رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) و سوگوارى براى شهادت شما را بدعت مىدانند و ما نمىدانيم كه اگر بخواهيم، گوشهاى از زحمات پيامبر
1) آئين وهابيت صفحه 100 از شرح بخارى.
اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را (از طريق مودّت به خاندان آن بزرگوار) جبران كنيم، چگونه عمل نماييم؟ آيا عيد گرفتن تولّد، بدعت و شرك است؟ ما مىبينيم كه حضرت مسيح (عليهالسّلام) از خداوند بزرگ مائده آسمانى مىطلبد و روز نزول آن را براى هميشه عيد قرار مىدهد (1)، آيا تولد امام حسين (عليهالسّلام) از يك مائده آسمانى كمتر است كه حضرت عيسى (عليهالسّلام) نزول آن را براى مسيحيان در طول تاريخ، عيد قرار مىدهد؟ ولى اگر ما تولد سيدالشهدا حسينبن على (عليهالسّلام) و رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را جشن بگيريم، بدعت و شرك است! آيا اين جشنها و عزاها، مصداق آيه «وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ» «ما نام ترا بلند و گرامى داشتيم» نيست؟
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) ما كار را به دست خدا مىدانيم و شما را واسطه فيض او، همانگونه كه شفا دادن به دست خدا است، ابراهيم (عليهالسّلام) مىگويد: هرگاه مريض شدم، او مرا شفا داد «وَ اذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ» (2)
، ولى خداوند اين شفا را معمولًا با واسطه عطا مىكند، «فيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ» (3)
خداوند در عسل شفا قرار داده است و در جاى ديگر مىخوانيم: «وَ شِفاءٌ لِما فِى الصُّدُورِ» (4)
، قرآن و موعظههاى آن شفاى امراض قلبى است. بنابراين، تمام كارها به دست خدا است، ولى خداوند متعال از راه وسائل و اسباب عمل مىكند.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) ما آرامش دل را از خداوند مىدانيم: «هُوَ الَّذى انْزَلَ السَّكينَةَ فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ» (1)
، اوست كه آرامش را بر دلهاى مؤمنان فرو مىفرستد، ولى گاهى اين آرامش با واسطه و دعا و درود رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در دلها قرار مىگيرد؛ «وَصَلِّ عَلَيهِمْ انَّ صَلاتِكَ سَكَنٌ لَهُمْ» (2)
، از مردم زكات بگير و بر آنان دعا و درود بفرست كه درود تو وسيله آرامش دلهاى آنان است.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام)، قرآن مىگويد: همين كه مردم از حضرت موسى (عليهالسّلام) آب خواستند، موسى (عليهالسّلام) به فرمان خداوند، عصاى خود را به سنگ زد و آب جوشيد (3). مقام شما از موسى (عليهالسّلام) كمتر نيست و به گفته قرآن: شهدا در نزد خدا زنده و محبوب و شادمانند و از رزقهاى الهى بهره مىبرند (4).
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) يكى از شاگردان حضرت سليمان (عليهالسّلام)، تخت سلطنتى بلقيس را از صدها فرسخ راه بطور خارقالعاده، در مدت كمتر از چشم بهم زدن نزد سليمان (عليهالسّلام) حاضر كرد، و مقام شاگردان سليمان (عليهالسّلام)، قابل قياس با مقام شما نيست.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) ما با ارواح مقدس شما گفتگو مىكنيم، تماس معنوى داريم، و اين رابطه را از قرآن ياد گرفتهايم.
حضرت صالح (عليهالسّلام) بعد از هلاكت قوم خود، با ارواح آنان گفتگو
كرد «فَاخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمينَ فَتَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ ابْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ» (1)
، بعد از كشتن ناقه، زمين لرزهاى همه مردم لجوج را فراگرفت و صبحگاهان، فقط جسم بىروحشان در خانههايشان به جا ماند، صالح (عليهالسّلام) از آنها روى برتافت و گفت: اى قوم (خطاب به هلاكت شدگان)، من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى چه كنم كه شما خيرخواهان را دوست نداريد.
حضرت على (عليهالسّلام) بعد از جنگ جمل، در كنار جسد طلحه ايستاد و با او گفتگو كرد (2). حضرت على (عليهالسّلام) هنگامى كه از جنگ صفين بازمىگشت، پشت دروازه كوفه، رو به قبرستان كرده، نخست به ارواح گذشتگان سلام كرد و بعد به آنها گفت:
«شما پيشرو اين قافله بوديد و ما هم به دنبال شما خواهيم آمد» (3).
حضرت شعيب (عليهالسّلام) نيز با ارواح گذشتگان گفتگو كرد (4).
قرآن با كمال صراحت به رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) دستور مىدهد كه از پيامبران قبل از خودت سؤال كن؛ «وَاسْئَلْ مَنْ ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» (5)، اگر امكان برقرارى ارتباط از اين جهان با جهان برزخ نباشد، دستور سؤال معنا ندارد.
در نهجالبلاغه مىخوانيم: حضرت على (عليهالسّلام) بعد از آنكه
از غسل و كفن كردن پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) فارغ شد، روى او را باز كرد و گفت: «بَابى انْتَ وَ امّى طِبْتَ حَيّاً وَ طِبْت مَيِّتاً ... وَاذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّكَ» (1)، «پدر و مادرم فداى تو، در حال حيات و مرگ، پاك و پاكيزه هستى. از ما پيش پروردگارت يادى بفرما»، جالب اينكه همين مسأله كنار زدن كفن از صورت پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) و بوسيدن آن و جمله «يا مُحَمَّدُ اذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّكَ»، را از ابوبكر نيز نقل كردهاند (2).
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها خيال مىكنند كه تقاضاى شفاعت از شما به معناى پرستش و عبادت شماست و به ما مشرك مىگويند، اينها نمىدانند كه ما، شما را بنده مقرب خدا و شفاعت شما را از طرف خدا مىدانيم، و تقاضاى شفاعت از بندگان آبرومند، شرك نيست، نه در زمان حيات طبيعى و نه در زمان حيات برزخى.
بنابراين، اصل و اساس شفاعت از آن خدا است، ولى اولياى خدا به فرمان و اذن او، براى گروهى كه پيوند مكتبى خود را با آن بزرگواران حفظ كردهاند، شفاعت مىنمايند.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها خيال مىكنند كه ما با بدن شما گفتگو و رابطه داريم و يا از خاك شما چيزى مىخواهيم و براى ما، آيه 22 سوره فاطر را مىخوانند كه: «وَ ما انْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِى الْقُبُورِ» (3)، «اى پيامبر، تو هرگز به مردگان گورستان، صداى خود را نمىرسانى».
1) نهجالبلاغه صبحى صالح، خطبه 235 اين خطبه مفصل است كه ما جملاتى از آن را آورديم.
2) كشفالارتياب از خلاصة الكلام و ما قبلًا از سيره ابن هشام جلد 4 صفحه 306 و سنن ابن ماجه جلد 1 صفحه 468 در همين جزوه نقل كرديم كه ابوبكر بعد از فوت رسولاللَّه صلّى اللَّه عليه و آله صورت او را بوسيد و ...
3) سوره فاطر آيه 22.
غافل از آنكه حضور ما بر مزار شما، بخاطر ايجاد آمادگى براى ارتباط روحمان با روح مقدس شماست و احترام گذاشتن ما به خاك و مزار شما؛ دنباله علاقهاى است كه ما، به مقام و روح و آبروى شما نزد خدا داريم (1)، بگذريم كه آيه سوره فاطر در باره مردگان منحرف يا معمولى است و كارى به ارواح مقدسه شهدا و اولياى خداوند (كه طبق آيه قرآن زنده هستند) ندارد.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها خيال مىكنند، انجام معجزه و كرامت از سوى شما، دخالت در كار خدا و جبههگيرى در برابر اوست، و با همين تصور به علاقمندان شما نسبت شرك مىدهند، غافل از آنكه در سراسر قرآن، آن همه كارهاى خارقالعاده از انبيا و اوليا نقل شده است كه هيچگونه منافاتى با توحيد ندارد، چون قدرت آن بزرگواران، هديهاى است از طرف خداوند كه در اثر بندگى و تسليم، كسب كردهاند وگرنه از خود، هيچگونه قدرتى ندارند؛ «وَ ما كانَ لِرَسُولٍ انْ يَاْتِى بِآيَةٍ الَّابِاْذِنِ اللّهِ» (2)
، هيچ رسولى بدون اذن خداوند نمىتواند، معجزهاى بياورد.
كارآئى پيراهن يوسف (عليهالسّلام) كه چشم نابيناى حضرت يعقوب (عليهالسّلام) را شفا داد، از خدا است، كارآئى عصاى موسى (عليهالسّلام) كه با خوردن به سنگ، سبب جوشيدن آب گوارا شد، از خدا است. كارآئى نفس مسيح (عليهالسّلام) كه مرده را زنده مىكرد، از
1) اگر دو نفر از دور و با اشاره به هم سلام كنند، يك درجه پيوند روحى پيدا مىكنند، ولى اگر بدن و جسم اين دو به هم نزديك شده، دست يكديگر را بفشارند و يا يكديگر را در بغل بگيرند، درجه علاقه و پيوند روحى آنان بيشتر مىشود، بنابراين، نزديك قبر شهيد و اولياى خدا رفتن، علاوه بر درس عبرت گرفتن و تجليل از مقام معنوى اولياى خدا، سبب آمادگى و پيوند قلبى بيشتر است.
2) سوره غافر آيه 78.
خدا است.
كارآئى هدهد كه پيام حضرت سليمان (عليهالسّلام) را در دو مرحله به ملكه سبأ رساند، از خدا است.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها خيال مىكنند كه توقع ما از شما در حل مشكلات و رسيدن به مقامات، به هم زدن قانون عليّت و گسستن پيوندها است، غافل از اينكه ما، دو نوع علّت را پذيرفتهايم: يكى عوامل و علل طبيعى و ديگرى عوامل و علل غيرطبيعى، ما هرگز كار و عملى را بدون علت نمىدانيم، ليكن لازم نيست، تمام علل و عوامل، مادى و محسوس باشد. ما كه به شما بزرگواران معصوم و شهيد متوسل مىشويم، براى آن است كه از خداوند بخواهيد، مشكلات ما حل شود، خواه از طريق وسائل طبيعى و عادى، خواه از طريق فراهم شدن شرايط غيرطبيعى و پيشبينى نشده. اگر تقاضاى كارهاى خارقالعاده شرك است، پس چرا سليمان (عليهالسّلام) از حاضران در مجلس خود چنين تقاضايى كرد؟
توضيح ماجرا به اين نحو بود، كه در يك گردهمايى در بارگاه سليمان (عليهالسّلام) كه بنا بود از همه جن و انس و حيوانات، مانورى داشته باشند، هُدهُد غيبت كرد، پس از حضور، دليل تأخير خود را پرواز بر آسمان منطقه سبأ و بازديد از مردمى مشرك كه رهبرى آنها را زنى به نام بلقيس به عهده گرفته بود، بيان كرد.
حضرت سليمان (عليهالسّلام) دعوتنامهاى از طريق هدهد براى آن زن فرستاد و او را به اسلام فراخواند. آن زن بعد از مشورت، هديهاى براى سليمان (عليهالسّلام) (تا شايد حقالسكوت باشد) فرستاد.
حضرت سليمان (عليهالسّلام) هديه را قبول نكرد و دعوت خود را همراه با تهديد تكرار نمود.
بلقيس تصميم گرفت تا خود، براى ملاقات و پذيرفتن دعوت به درگاه سليمان (عليهالسّلام) بار يابد.
حضرت سليمان (عليهالسّلام) به حاضران گفت: «كدام يك از شما مىتواند، قبل از ورود آن زن، تاج و تخت او را از سرزمين سبأ در اينجا حاضر كند؟» يكى كه بهره كمى از علم (مراد علم مخصوصى است) داشت، گفت: «قبل از بلند شدنت از مجلس و متفرق شدن حضار، من با نيروى فوقالعادهاى كه كسب كردهام، بطور معجزهآسايى، تخت او را حاضر مىكنم».
ديگرى گفت: «من قبل از آن كه چشم به هم بزنى، اين عمل را انجام مىدهم».
به هر حال، مطلبى را كه قرآن با كمال روشنى بيان مىكند، آن است كه اين پيامبر بزرگوار (عليهالسّلام) از اطرافيان خود تقاضاى كار فوقالعاده كرد و هرگز احدى اين تقاضا را شرك نپنداشته است (1)، كسانى كه قادر بر انجام اينگونه اعمال مهم بودند، شاگردان و هواداران حضرت سليمان (عليهالسّلام) بودند و به قول قرآن «عنده علم من الكتاب»، نزد آنان گوشهاى از علوم كتاب بود.
اكنون، ما بر مزار كسانى هستيم كه به جاى (علم منالكتاب)، (علمالكتاب)؛ يعنى، تمام علم كتاب را دارند. بر مزار كسانى هستيم كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) شهادت و گواهى آنان را همراه گواهى
1) سوره نمل از آيه 19 تا 40 اين ماجرا مفصلًا آمده است.
خداوند (در برابر انكار مخالفان) دانسته است (1)، ولى دل مىسوزد كه اگر ما در قبرستان بقيع از دارندگان علوم الهى تقاضايى كنيم، فوراً تهمت شرك به ما مىزنند.
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام) اينها سوگند دادن خداوند به حق و مقام اوليا را حرام و گاهى شرك مىدانند، و مىگويند: انبيا و اوليا حقى بر خدا ندارند، تا شما خدا را به آن حق، سوگند دهيد.
آرى، هيچ انسانى از خداوند، نه طلبى دارد و نه حقى، ليكن اگر خداوند خودش، اين حق را بر خود قرار دهد، حق پيدا مىشود، در قرآن خداوند كارهايى را بر خود لازم كرده و براى ما ايجاد حق نموده است، از جمله:
«انَّ عَلَيْنا لَلْهُدى (2)
، «برماست كه هدايت كنيم»، در اين آيه، خداوند مسأله هدايت مردم را به عهده گرفته است.
«وَ كانَ حقّاً عَلَيْنا نَصْرُالْمُؤْمِنينَ» (3)
، «يارى مؤمنان حقى است كه خداوند بر خود لازم شمرده است».
1) در آيه آخر سوره رعد مىخوانيم: «وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيداًبَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلمُ الْكِتابِ» كفار مىگويند: تو رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيستى، به آنها بگو: ميان من و شما، دو شاهد كافى است، يكى خداوند و ديگرى، آن كسى كه علمالكتاب دارد آگاهان بر قرآن، توجه بفرمائيد كه جاى دقت است، كسى كه اندكى از علم كتاب مىداند آن همه قدرت دارد، پس كسى كه تمام كتاب را مىداند، چقدر؟
2) سوره ليل، آيه 12.
3) سوره روم آيه 47.
«وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوريةِ والْانجيلِ» (1)
، «در كتاب تورات و انجيل، خداوند وعدهاى را بر خود لازمالوفاء نموده است».
«وَ ما مِنْ دابَّةٍ الّا عَلَى اللّهِ رِزْقُها» (2)
، «هيچ جنبدهاى نيست مگر آنكه رزق آن بر خدا است».
بنابراين، انسان حقى بر خداوند ندارد، ليكن خداوند خود از لطفى كه دارد، كارهايى را براى سعادت و رشد مادى و معنوى مردم، بر خود لازم فرموده است و ما، خداوند را به همان حق سوگند مىدهيم، بگذريم از اين كه در دعاهاى اهل بيت (عليهمالسّلام) جمله: بحق نبيّك و اوليائك زياد است، حتى در كتب احاديث خودشان (3).
اى امامان معصوم (عليهمالسّلام)، اينها سوگند به شما را حرام دانسته و مىگويند: «سوگند، تنها با نام مبارك اللَّه است، در حالى كه دهها سوگند در قرآن به خورشيد و ماه و شب و فجر و زيتون و عصر و ... ياد شده است، و در سوره حجر خداوند به جان رسول خود (صلّى اللَّه عليه و آله) سوگند ياد فرموده است: «لَعَمْرُكَ انَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» (4)، «به جان تو سوگند كه اين مردم در مستى شهوات خود سرگردانند».
راستى، اگر سوگند به غير خدا شرك و توجه به غير خدا است، چرا قرآن ما را با اين سوگندها، متوجه غير خدا كرده است؟
آرى، در بعضى احاديث رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، مردم را از سوگند به پدران خود نهى فرمود، ولى اين بخاطر آن بود كه پدرانشان از مشركان زمان جاهليت بودند و ارزش سوگند نداشتند. شاهد حرف ما آن است كه در جلد 7 كتاب سنن نسائى، چند عنوان مطرح است به نامهاى:
«سوگند به غيرخدا»، «سوگند به آباء»، «سوگند به بت لات»، «سوگند به طاغوت» و «سوگند به لات و عزّى كه از نهى اين سوگندها در كنار هم، مىفهميم، مراد رواياتى كه ما را از سوگند به غير خدا منع مىفرمايد، سوگند به شرك و آثار شرك و پدران و مادران مشرك است (1).
با امامان معصوم (عليهمالسّلام) درد دل كرديم كمكم زيارتنامه مىخوانيم.
زيارت فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) را هم در مسجد رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) مىخوانيم و هم در قبرستان بقيع، چون قبر فاطمه زهرا (عليهاالسّلام) مفقودالأثر است، گويا خداوند براى تسليت قلب كسانى كه عزيزان خود را در جبههها از دست مىدهند و حتى از جنازه فرزندشان خبرى ندارند، چنين مقرر داشته كه از قبر دختر پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نيز خبرى نباشد، انَّالِلّهِ وَ انا الَيْهِ راجِعُونَ.
البته مفقودالأثر واقعى، ستمگران و رياكاران تاريخ هستند كه در قيامت، اثرى از تلاشها و عمل خود را مشاهده نمىنمايند و نالهها سرمىدهند كه اى واى «ما اغْنى عَنّى مالِيَهْ» (2)
، مال و ثروتم هيچ سودى نداشت.
«هَلَكَ عَنّى سُلْطانِيَهْ» (3)
، سلطنت و قدرتم از دستم رفت، بدون آنكه براى امروز نتيجه و حاصلى داشته باشم.
«يالَيْتِنى كُنْتُ تُراباً»، اى كاش، من خاك مىبودم و زير پاى مردم له مىشدم و به چنين دادگاهى حاضر نمىشدم.
آرى، بود و نبود قبر و بارگاه، چندان مهم نيست، اگر بر قبر شريف فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) بارگاه و نشانهاى نيست در عوض، خداوند از او به كوثر ياد فرموده است، بارگاه همه جا نيست، اما قرآن و سوره كوثر در همه جا هست.
صحن و سرا اثرى جمادى است، ولى از ذريه و فرزندان فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) آثار معنوى و انسانى و مكتبى به جاى مانده است كه ما، در زمان خودمان، يكى از فرزندان او را به نام «امام خمينى» (ره) مشاهده كردهايم كه چگونه به ميليونها ترسو، شجاعت داد و خواب رفتهها را بيدار كرد و در جهان زلزلهاى انداخت كه خواب را از چشم ابرقدرتها ربود و چراغى روشن كرد كه شعاع نورش به شرق و غرب عالم رسيده است و مقدماتى براى حكومت حضرت مهدى (عج) آماده شده است كه:
1- مىتوان با قدرتها درافتاد و آنها را سرنگون كرد.
2- مىتوان قوانين شرق و غرب را كنار گذاشت و به سراغ قانون اسلام رفت.
3- مىتواند رهبرى از طرف خداوند و مورد تأييد، بر مردم حاكم باشد.
4- مىتوان از همين توده مردم نيرويى بسيار عظيم و قدرتمند، در برابر ستمگران به ميدان كشاند.
5- مىتوان مستضعفان را حاكم و دشمنان خدا را به وحشت
انداخت.
اينها دستآوردهايى است كه در جمهورى اسلامى ايران پيدا شده روزنه اميد رسيدن به حكومت ولى عصر (عج) را در دلها بيشتر باز كرد و حالت انتظار را در مردم بهتر رشد داد.
به هر حال، از قبر مادر امامانمان خبرى در دست نيست، ولى از نالههاى آن بانو و خطبهها و كلمات و فرزندانش صدها خبر در دست است، از شخص فاطمه (سلاماللَّه عليها) بىخبريم، ولى از شخصيت فاطمه زهرا (عليهاالسّلام) خير. فاطمه (عليهاالسلام) وصيت مىكند كه شب، مرا غسل دهيد و به خاك بسپاريد، او مىخواهد با دنيا حرف بزند و بگويد: مگر من دختر نبوت، همسر ولايت، مادر امامت نبودم، چرا بايد قبرم مخفى باشد؟
مگر من تنها يادگار محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) و محمد «ص» وارث ابراهيم (عليهالسّلام) و نوح و موسى و عيسى (عليهمالسّلام) نيستم؟
مگر من مصداق آيه تطهير و سوره كوثر و بزرگ زنان عالم نبودم؟
مگر پدرم، رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نفرمود:
فاطمه (عليهاالسّلام) پاره تن من است، هر كه او را آزار دهد، مرا آزرده، هر كه مرا بيازارد، خدا را به غضب آورده است؟ (1)
مگر پدرم هنگام بازگشت از سفر، اول به ديدن من نمىآمد؟ (2)
مگر وقتى وارد مىشدم، پدرم به احترام من نمىايستاد؟ (3)
مگر روز عاشورا، امام حسين (عليهالسّلام) دليل زير بار زور نرفتن
خود را، تربيت در دامن من ندانست؟ (1)
مگر من براى پدرم، آنگاه كه مشغول كندن خندق بود، غذا نمىآوردم؟ (2)
مگر من تنها كسى نبودم كه هنگام پرتاب شكنبه شتر بر پدرم در سجده، از راه رسيدم و از او در برابر آن همه كفار حمايت كردم؟ (3).
مگر من لباسهاى خونآلود پدرم را به هنگام مراجعت از جبهه نمىشستم؟
مگر من پانسمان كننده جراحت صورت پدرم در جنگ احد نبودم؟
مگر صبرم، حسن (عليهالسّلام) و شجاعتم، حسين (عليهالسّلام) و سخنرانى و حمايت از مقام رهبريم، زينب (عليهاالسّلام) را نپروراند؟
مگر براى سير كردن محرومان و گرسنگان، گردن بندم را نفروختم؟ (4)
مگر در شوهردارى به خانهدارى نرسيدم؟ شوهرم، على (عليهالسّلام) فرمود: فاطمه «ع» هيچگاه مرا خشمگين نكرده است؟ (5)
مگر همه امامان معصوم (عليهمالسّلام) از فرزندان من نيستند؟
مگر پدرم اين همه سفارش مرا نكرد؟
مگر حامله نبودم؟
مگر داغدار نبودم؟
مگر جوان نبودم؟
پس چرا بايد وصيت كنم، قبرم مخفى باشد؟ كسى براى تشييع جنازهام نيايد؟
منتظريم، تاريخ جواب بدهد!
در كتاب وفاءالوفاء كه تاريخ معتبر و حدود پانصد سال قبل، نوشته شده است، مىخوانيم: در قبرستان بقيع، جايى بوده كه حضرت فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) بعد از رحلت پدر بزرگوارش به آنجا مىرفت و در سوگ پدر (و مشكلاتى كه بعد از رحلت او، براى اسلام پيش آمده) گريه مىكرد (1)، ما فعلًا كارى به تغييراتى كه در بقيع واقع شده، نداريم، ولى نبايد اين نامها و نشانهها و مكانها (كه در ظاهر اسم مكانى بيش نيست، ولى در واقع نشان دهنده يك جريان و خط فكرى است) فراموش شود، اين مكانها، جغرافى نيستند، تاريخ هستند.
ساكت نيستند، پيام دارند. جرقه نيستند، جريان هستند و به اصطلاح آيت و نشانه هستند.
در كتاب «وفاءالوفاء» جلد سوم از صفحه 891 به بعد، قبور بزرگان بقيع را نام مىبرد، از جمله:
1) وفاءالوفاء جلد 4- 3 صفحه 907.
اولين مهاجرى كه از دنيا رفت (1)و پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) در تشييع جنازه او شركت كرده، فرمود:
«طُوباكَ يا عُثْمانُ لَمْ تُلْبِسْكَ الدُّنْيا وَ لَمْ تَلْبَسْها» خوشا به حالت كه دنيا تو را نپوشانيد و تو نيز خود را با دنيا نپوشاندى (2)، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بعد از دفن وى، دستور فرمودند، سنگى را روى قبر او قرار دهند.
جالب اينكه، سنگ به قدرى بزرگ و سنگين بود كه اصحاب قادر بر حمل نبودند و شخص پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) با تمام قدرت كمك فرمود و بعد از تغييراتى كه در بقيع واقع شد، قبر او را از همان سنگ بزرگ شناسائى كردند. پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) با اين عمل به مردم اين درس را داد كه قبر افرادى مثل عثمان بن مظعون (كه مردى صالح و عابد و زاهد بود، تا جايى كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) بعد از مرگش، كفن از صورتش كنار زد و صورت او را بوسيد) (3)، بايد با عزت بماند.
مادر حضرت على (عليهالسّلام) زنى كه ديوار كعبه براى زايمان او شكافته شد و امدادهاى غيبى هنگام تولد فرزندش از آسمان فرود آمد، يازدهمين نفرى بود كه به رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) ايمان آورد و حضرت با كلمه «مادرم» به او خطاب مىفرمود، زنى كه پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) در مرگ او گريه كرد و پيراهن خود را، كفن او نمود و چهل تكبير بر او گفت، زنى كه براى دو نفر از اولياى خدا (پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسّلام) خدمت و
مادرى كرد، زنى كه بخاطر اسلام مهاجرت نمود، زنى كه رسولاللَّه (صلى اللَّه عليه وآله) بعد از دفنش با او سخن گفت كه: «هل وَجَدْتَ ما وَعَد ربّك حقّا» «آيا به وعدههايى كه پروردگارت داده بود، دست يافتى؟» او هم گفت: «بله» زنى كه رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) قبل از دفن او، وارد قبر شد تا مكان را با بدن خود متبرك نمايد و براى مدت طولانى مناجات كرد (1)، مىگويند، قبرش در اواخرِ (و شايد هم با تصرفاتى كه اين روزها شده، پشت ديوار) بقيع است.
مردى والامقام، از ياران وفادار پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) كه در جنگها همراه حضرت بود و گاهى مورد اصابت تير قرار مىگرفت، كسى كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در بارهاش فرمود: «همچون استخوان در گلوى كفارى»، كسى كه نود هزار فرشته، در تشييع جنازه او به زمين فرود آمدند.
او از علاقمندان مخلص حضرت على (عليهالسّلام) بود، در ماجراى خندق مجروح شد.
رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) براى او دعا مىكرد و در تشييع جنازه وى شركت نمود (2).
زنى روستايى كه در صحراى مكه زندگى مىكرد، ولى پاك و سالم و توفيق شير دادن به پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)، تنها نصيب او شد، زيرا چهارصد و شصت زن براى شير دادن احضار شدند، اما رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) هيچ يك از پستانها را
به دهان نگرفت (1). عبدالمطلب بسيار نگران به مسجدالحرام آمد و در كنار كعبه، با حالت پريشانى نشست، پيرمردى حال او را پرسيد تا از ماجرا خبردار شد، بعد پيشنهاد كرد: كه من زنى سراغ دارم، بسيار خردمند و خوشبيان و زيبا و آبرومند، از فاميلى بسيار محترم، عبدالمطلب به سراغ پدر آن بانو رفت و بعد از گفتگوهايى، اين بانو، دايه آخرين پيامبر آسمانى شد (2)، بعد از دو سال، كودك را به مكه آورد، ولى باز هم براى مدت سه سال ديگر، رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در دامن اين بانو زندگى و رشد كرد.
از كتاب «مرآت الحرمين» نقل شده كه بيش از ده هزار نفر از اصحاب و تابعين در بقيع دفن شدهاند (3)كه ما نمىتوانيم، همه را نام برده، به زندگى آنان اشاره كنيم، ولى نام چند نفر از معروفين را برده، بحث بقيع را تمام مىكنيم.
كه مشغول آب رسانى زائران كعبه و مورد احترام عموم بود، تا آنجا كه خليفه دوم در قحط سالى، براى طلب باران، خدا را به مقام عباس سوگند داد. عباس و
1) بحارالانوار جلد 15 صفحه 342.
2) بحارالانوار جلد 15 صفحه 344 در ادامه اين ماجرا مىخوانيم: كه پستان راستحليمه شير نداشت، ولى حضرت كه حاضر نشد از چپ بمكد، اين بانو مجبور شد، پستان خشك را در دهان او بگذارد، ولى با اراده خداوند و لطفى كه بر اين نوزاد و بانو داشت، پستان خشك، پر از شير شد، چرا چنين نباشد، مگر لب مقدس رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله از عصاى موسى عليهالسّلام كمتر است كه به گفته قرآن به سنگ زده و آب جارى شد؟
3) قبل از حج بخوانيد صفحه 173.
حمزه از عموهاى عالى مقام پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) هستند و اشعارى كه در مدح پيامبر گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) سرود، معروف است، بگذريم كه قرنى بعد، دودمان او (بنىالعباس) كه حاكم بر مسلمين شدند به ذريّه و اهل بيت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) (امام باقر عليهالسّلام تا امام عسكرى عليهالسّلام) چه ظلمها كردند كه در پيشبينىها و اخبار غيبى رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) به عموى خود آمده است (1).
فرزندى بود كه بعد از فوت زينب، رقيه و امكلثوم، خداوند به رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) عطا فرمود، ولى اين كودك هم، بيش از هيجده ماه عمر نكرد، پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) در سوگ او بسيار گريست و همين كه مورد اعتراض بعضى قرار گرفت، فرمود: گريهاى كه برخاسته از عواطف انسانى باشد، مانعى ندارد، آنچه مورد نهى است، اعتراض به مقدرات الهى است (و چاك كردن يقه و فرياد كردن است) (2).
روز وفات ابراهيم، آفتاب گرفت، گروهى خيال كردند كه اين بخاطر مرگ ابراهيم است، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) با عجله تمام بالاى منبر قرار گرفت و به مردم هشدار داد كه خورشيد و ماه در مجرايى كه خداوند مقرر فرموده است به كار خود مشغولند و هرگز بخاطر مرگ و حيات كسى تغيير نمىيابند، شما به جاى اين حرفها، هرگاه خورشيد و ماه گرفت، نماز آيات بخوانيد، سپس از منبر پائين آمد (3). حساسيت پيامبر
اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) را مشاهده بفرماييد كه چگونه براى جلوگيرى از عقايد خرافى، يك لحظه هم صبر نمىكند و فوراً مردم را احضار كرده، بالاى منبر مىرود و اين پيام را مىدهد و پائين مىآيد.
حضرت بر خلاف بسيارى از فرصتطلبان كه نه تنها حقايق را به نفع خود تفسير مىكنند، بلكه از جهل و نادانى و از خرافه و افسانهپرستى مردم به سود خود استفاده مىنمايند، هرگز پرده بر روى حقيقت نيافكند و از جهل و نادانى مردم به سود خود استفاده ننمود.
به نامهاى زينب، رقيه و امكلثوم، هميچنين قبر زنان پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) (غير از خديجه (سلاماللَّهعليها) كه در مكه است و ميمونه كه در دو فرسخى مكه است) در قبرستان بقيع واقع است (1).
در جانب غربى بقيع واقع شده است (2).
(از صحابه بزرگ و از هواداران اميرالمؤمنين عليهالسّلام) نيز در بقيع است.
(3)شوهر حضرت زينب (عليهاالسّلام) كه محبوب پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) بود، نيز در آنجاست.
دو عمه بزرگوار حضرت رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) و امالبنين، مادر حضرت ابىالفضل
العباس (عليهالسّلام) نيز در بقيع است، امالبنين چهار فرزند داشت، به نامهاى عباس (حضرت ابوالفضل عليهالسّلام) جعفر، عثمان و عبداللَّه كه همه آنان در كربلا به شهادت رسيدند.
آيا مىتوان از كنار قبر چنين بانويى و ديگر بزرگان، بىتفاوت گذشت؟ بىجهت نيست كه عاشقان شهدا در اين مكانهااشك مىريزند.
آرى، ما نبايد به جملاتى كه مىگويند: «گريه بر ميّت سبب رنج و عذاب اوست!» گوش فرا دهيم، زير قرآن مىفرمايد: «وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَاخْرى (1)
، «هرگز گناه شخصى را به حساب ديگرى نمىگذارند»، چرا گريه زندهها سبب شديد شدن عذاب مردگان شود؟ چون اين منطق با قرآن مخالف است، هرگز قبول نداريم (2).
زياد در بقيع نمانيم كه در مدينه بايد به سراغ احد هم برويم.
بد نيست، سيمايى از جنگ احد را ترسيم كنيم (خوب است ابتدا از جنگ بدر آغاز كنيم) در سال دوم هجرى كه جنگ بدر واقع گرديد و مسلمانان پيروز شدند، كفار مكه عقده و كينه به دل گرفتند؛ از يك سو افراد زيادى از آنان كشته شده بود و از سوى ديگر راه بازرگانى آنها از راه مدينه بسته شده بود و آنها در پى انتقام بودند.
عمروعاص و افرادى چند، ميان قبيلههاى دور رفتند تا بودجه جنگ آينده را تهيه نمايند، از سرزمين تهامه و قبيله كنانه، حدود چهار هزار نفر جنگجو آماده شدند، زنان را نيز براى طبل زدن، شعر خواندن و بستن راه فرار جنگجويان خود، به جبهه بردند؛ زيرا مىدانستند كه اگر فرار كنند، همسران و دخترانشان اسير مىشوند و عرب به اين خوارى تن نمىدهد.
عباس، عموى پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) كه يك مسلمان واقعى غير متظاهر به اسلام بود، پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) را از نقشه
كفار مكه مطلع ساخت.
لشكر قريش از مكه به سوى مدينه حركت نمود. پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) با اصحاب مشورت كردند، رأى اكثر جوانان و حمزه اين بود كه به جاى سنگر گرفتن در شهر، بيرون مدينه رويم. رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) لباس رزم پوشيد و زره و شمشير خود را برداشت و مسلمانان حركت كردند. رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) نماز جمعه را خوانده، با لشكرى بيش از هزار نفر به سوى احد رهسپار شدند.
رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) ابتدا از لشكر سان ديدند، لشكرى كه در آن، پيرمرد قد خميدهاى به نام عمرو بن جموح را مشاهده مىكنيد كه چهار فرزندش را به يارى رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) به احد آورده، خودش نيز با التماس اجازه شركت مىخواهد.
لشكرى كه در آن، حنظله را مىبيند كه شب عروسى او مصادف با شب عمليات در جبهه است، از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) اجازه گرفت و رفت، يك شب نزد عروس بود و غسل نكرده با عجله خود را به جبهه رساند و شهيد شد و پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: من ديدم، فرشتگان او را غسل مىدادند و در تاريخ اسلام لقب «غسيلالملائكة»؛ «غسل داده شده به دست فرشتگان» را دريافت نمود.
جالب اينكه پدر اين داماد (1)، در جبهه كفر و از پايهگذاران مسجد ضرار و پدر عروس (2)، نيز رئيس منافقان مدينه بود، ولى فرزندانشان اين چنين از آب درآمدند.
در اين لشكر بود كه 9 نفر پرچمدار لشكر كفر، يكى پس از ديگرى به دست حضرت على (عليهالسّلام) كشته شدند، در اين لشكر بود كه فرياد زدند، پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) شهيد شد و گروهى روحيه خود را باخته، پا به فرار گذاشتند. در اين لشكر بود كه انس، هفتاد زخم برداشت و جز خواهرش كسى او را نشناخت. در اين لشكر بود كه پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) شخصاً در تنظيم صفهاى رزمندگان دخالت كرده، هرگاه شانه سربازى جلوتر بود، فوراً او را به عقب مىراند.
در اين لشكر بود كه ابودجانه، يار باوفاى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) دستمال سرخى به پيشانى خود (به علامت استقامت تا شهادت) بست و شمشير را از دست مبارك پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) گرفت و قول داد، آنقدر بجنگد تا شمشير خم شود.
در اين لشكر بود كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) پنجاه تيرانداز را به رياست عبداللَّه جبير، مسئول حفاظت شكاف و بريدگيهاى كوههاى احد قرار داد، ولى چهل نفر از آنها به خيال اينكه مسلمانان به پيروزى كامل رسيدهاند و مشغول جمع غنائم هستند، منطقه حفاظتى را رها كرده، براى به دست آوردن غنيمت به بقيه پيوستند و دشمن هم از اين فرصت استفاده نمود و از همان محلى كه نگهبان نداشت، حمله كرد و مسلمانان را محاصره نمود و هفتاد تن از بهترين مسلمانان را شهيد كرد.
در اين لشكر بود كه اكثر مسلمانان بخاطر شايعه شهادت پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) پا به فرار نهاده، براى نجات خود از كوه بالا مىرفتند، و هر چه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) صدا مىزد كه برگرديد،
هيچكدام اعتنا نكردند (1).
در اين جنگ بود كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) هر چه تير داشت، پرتاب كرد و كمانش شكست.
در اين جنگ بود كه حضرت على (عليهالسّلام) در سن 26 سالگى، چنان از پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) حمايت كرد كه ندايى در ميدان شنيده شد كه: «لا سيف الا ذولفقار، لا فتى الا على»، «شمشيرى همچون ذوالفقار و جوانمردى همچون على ابن ابىطالب نيست»، زيرا اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) با هفتاد زخم كه در بدن داشت از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) دفاع مىكرد و از بيست و دو نفر كشته كفار، يازده نفرشان به دست مبارك على (عليهالسّلام) هلاك شدند.
در اين جنگ بود كه زنى به نام «نسيبه» كه در آغاز نبرد به رزمندگان آب مىداد، همين كه وضع دگرگون شد، شمشير به دست گرفت و از جان مقدس رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) چنان دفاع كرد كه زخمهاى متعددى بر بدن اين بانو وارد شد، و بعد از جنگ، رسول گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) شخصى را براى عيادت به منزل او فرستاد.
در اين جنگ بود كه دشمنان اسلام با شعار «اعْلُ هُبَل، اعْلُ هُبَلْ»، «سرافراز باد، بت هبل» و با شعار «نحن لنا العُزّى ولا عُزّى لكم»، «ما بت عُزّى داريم، ولى شما نداريد»، روحيه رزمندگان خود را تقويت مىكردند و پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) در برابر شعارهاى آنان، شعارهاى توحيدى را به مؤمنان تعليم داد و بدين وسيله جلوى تبليغات مسموم را
1) اذْ تُصْعِدُونَ وَ لاتَلْوُونَ عَلى احَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اخْريكُمْ، سوره آلعمران آيه 153.
گرفتند (1).
در اين جنگ بود كه يكى از زنان، شوهر، پدر و برادر خود را از دست داد، ولى همين كه خبر يافت، پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) سالم است، تمام ناراحتىهاى خود را فراموش كرده، شترى به ميدان آورد و جنازههاى شوهر، پدر و برادر را حمل نمود و هنگامى كه مردم برايش دلسوزى مىكردند، مىگفت: خوشحالم كه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) زنده است (2)و (3)
آن بانو گفت: دعا كرد كه به خانه برنگردد.
پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: دعاى او مستجاب شده، آن جنازهها را به مدينه نبريد و در همان احد دفن نمائيد.
.در «اعيان الشيعه» مىخوانيم: نام او، قبل از اسلام و بعد از اسلام حمزه به معناى شير يا شدت بود، به فرمان پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) لقب او «اسداللَّه» و «اسدرسوله» و «سيدالشهدا» گذاشته شده.
حضرت حمزه در سال دوم بعثت اسلام آورد و همراه پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) هجرت نمود. او از نامداران قريش بود، همين
1) پيابر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله در برابر شعار اعلُ هُبَل، اعل هبل، فرمودند، بگوئيد: اللّهُ اعْلى وَاجَلُّ، اللّهُ اعْلى وَ اجَلُّ و در برابر شعار دوم فرمودند، بگوئيد: اللّهُ مَوْلينا وَ لا مَوْلى لَكُمْ، اللّهُ مَوْلينا وَ لا مَوْلى لَكُمْ.
2) گرچه اين بانو پيشتاز همه ايثارگران عالم است، ولى در انقلاب اسلامى ايران، شاهد زنانى بودهايم كه چهار فرزند خود را، يكى پس از ديگرى به جبهه فرستادند و از دل به امام «ره» دعا كردند.
3) در تاريخ مىخوانيم كه شتر به سوى مدينه نمىآمد، پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله به آن بانوى نمونه فرمود: شوهرت هنگام رفتن به ميدان از خدا چه خواست؟
كه شنيد ابوجهل توهين و جسارت به پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) كرده، با شدت ناراحتى وارد مسجدالحرام شد، ديد كه ابوجهل در كنار كعبه نشسته است با كمان خود چنان بر سر او زد كه شكافته شد و گفت: من دين محمد (صلى اللَّه عليه وآله) را پذيرفتهام، چرا به او توهين كردهاى؟
مسلمان شدن حمزه، در قدرت اسلام و جلوگيرى از آزار پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) نقش مهمى داشت. پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) ميان حمزه و زيد بن حارثه برادرى برقرار كرد.
حضرت على (عليهالسّلام) مىفرمود: اى كاش، بعد از رحلت پيامبر اسلام، دو يار همچون جعفر طيار و حمزه داشتم.
حمزه در سال اول هجرى پرچمدار رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) در جنگ بُواط و جنگ بنىقينقاع بود (1).
حمزه در جنگ بدر، افراد متعددى را به هلاكت رساند.
حمزه در احد به هر سو حمله مىكرد، دشمن را تار و مار مىنمود.
رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) همين كه بدن مقدس حمزه را در احد قطعه قطعه ديد، تصميم گرفت (2)كه هفتاد نفر از مشركان را به اين سرنوشت برساند، ولى آيه نازل شد كه: «هرگاه خواستيد مجازات كنيد، فقط به مقدارى كه به شما تعدى شده، كيفر دهيد نه بيشتر از آن، و اگر صبر و شكيبايى پيشه كنيد، اين كار براى شكيبايان بهتر است» (3). بعد از نزول آيه شريفه، بلافاصله پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) گفت:
«صبر مىكنم، صبر مىكنم». با اينكه براى پيامبر روزى سختتر از زمانى كه بدن مبارك حضرت حمزه را با آن وضع در ميدان ديد، وجود نداشت ولى بخاطر رضاى خداوند چنان صبر و بزرگوارى از خود نشان داد كه قابل بيان نيست.
همين مشركان مكه كه در احد، آن چنان رفتار كردند، بعد از چند سال (روز فتح مكه) به فرمان رسول گرامى (صلّى اللَّه عليه و آله) مورد عفو عمومى قرار گرفتند. اگر رفتار مشركان را در احد، كنار رفتار پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) با مردم مكه قرار دهيم، عواطف و بزرگوارى و انسانيت اسلام را مشاهده مىنماييم.
حمزه شهيدى است كه امام سجاد (عليهالسّلام) در خطبه مسجد شام (بعد از شهادت امام حسين عليهالسّلام) به خويشاوندى او افتخار نمود (1).
حمزه به فرمان پيامبر بزرگوار (صلّى اللَّه عليه و آله) در بعضى جنگها فرمانده بود و با تهديدات خود، جلوى سوء قصدها و توطئهها را نسبت به پيامبر عزيز (صلّى اللَّه عليه و آله) مىگرفت (2).
حمزه كسى است كه در جنگ بدر، يكى از سركردگان ارتش كفر را كه به قدرت خود مغرور بود، هلاك نمود (3).
حمزه كسى است كه روز قيامت بر مركب رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) سوار مىشود (4).
حمزه كسى است كه فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) هر هفته به زيارت قبر او رفته، اشك مىريخت (1).
حمزه كسى است كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) دربارهاش فرمود: هر كس مرا زيارت كند، ولى به زيارت حمزه نرود، جفا كرده است (2).
حمزه شهيدى است كه سينهاش را بعد از شهادت، شكافته، جگرش را بيرون آوردند و جويدند، گوش و بينى و دست و پاى مباركش را قطعه قطعه نمودند (3).
حمزه شهيدى است كه وقت شهادت، روزهدار بود و بيش از سى نفر از كفار را كشت (4).
و آنقدر گريه كرد تا از حال رفت و فرمود: «يا اسَدَ اللّهِ وَ اسَدَ رَسُولِه، يا كاشِفَ الْكُرُباتِ! يا حَمْزَةُ! يا ذابُّ! يا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّهِ!»، «اى شير خدا و شير رسول خدا، اى كسى كه ناراحتىها را برطرف مىكردى، اى كسى كه جلوى ظلم و آزارى كه بر پيامبر وارد مىشد، مىگرفتى (5).
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) لباس خود را از تن بيرون آورد و بر روى جنازه قطعه قطعه شده حضرت حمزه انداخت (6). وقتىكهصفيه خواهر حمزه (عمه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله) به احد آمد تا بدن
برادر شهيدش را ببيند، پيامبر اكرم به فرزند صفيه گفت: مادرت را منصرف كن. آن بانوى اسلام گفت: من مىدانم؛ برادرم شهيد شده است و بدن مباركش را قطعه قطعه كردهاند، مىتوانم صبر كنم، اين شهادتها را در راه خدا كم است، ما از اين پيش آمد، خشنوديم و صبر كرده و در راه خداوند متعال به حساب مىآوريم، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) كه روحيه را آنقدر بالا ديدند، اجازه دادند كه خواهر بر سر جنازه برادر حاضر شود، ولى در عين حال رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) دست مباركش را بر قلب اين بانو (كه عمه اوست) گذارد، خواهر حاضر شد و گريهها كرد، رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) هم گريه كرد، ولى جملهاى برخلاف رضا و تسليم نگفت (1).
پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) هفتاد و دوبار، بر بدن حمزه نماز خواند به اين ترتيب كه اول بر حمزه نماز خواند، سپس هر يك از شهدا را كه مىآوردند در كنار بدن مقدس حمزه قرار مىدادند و پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) بر هر دو نماز مىگزاردند (2).
حمزه كسى بود كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در بارهاش فرمود: «احَبُّ اعْمامى الَىَّ حَمْزَةُ» (3).
حمزه شهيدى است كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) همين كه ديد، زنان مدينه براى ساير شهدا عزادارى و گريه مىكنند، با چشمان اشكبار فرمود: «لكِنْ حَمْزَةُ لا بَواكِىَ لَهُ» (4)
، «حيف، كه براى عموى
شهيدم گريه كنندهاى نيست»، زنان مدينه از آن پس براى حمزه به قدرى عزادارى كردند كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در حق آنان فرمود: به خانههايتان برگرديد، خداوند پاداش اين عزادارى شما را با رحم و الطاف خود جبران كند، انصافاً حق يارى را ادا نموديد (1).
مرحوم علامه امينى (ره) در «الغدير» (2)، و ابن هشام در سيرهاش (3)، نام تمام شهداى احد را به اين ترتيب نوشتهاند:
1- حمزة بن عبدالمطلب.
2- عبداللَّه بن جحش.
3- مُصْعَب بن عُمَير (4).
4- عُمارة بن زياد.
5- شَمّاس بن عثمان.
6- عمرو بن معاذ.
7- حارث بن انس.
8- سلمة بن ثابت.
9- عمرو بن ثابت.
10- ثابت بن وَقْش.
11- رفاعة بن وقش.
12- حسيل بن جابر.
13- صيفى بن قبطى.
14- حباب بن قبطى.
15- عباد بن سهل.
16- حارث بن اوس.
17- اياس بن اوس.
18- عبيد بن التهان.
1) سيره ابن هشام جلد 3 صفحه 105.
2) الغدير جلد 5 صفحه 163.
3) سيره ابن هشام جلد 3 صفحه 81- 75.
4) تاجر زادهاى كه در رفاه كامل بود، ولى به عشق اسلام، همه را رها كرد و بر خلاف فشار والدين، به سراغ اسلام آمد. پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله همين كه قيافه آن اشرافزاده را با لباسهاى كهنه ديد، فرمود: به كسى كه خدا قلب او را نورانى كرده است، نظر كنيد. سفينة البحار «صعب».
19- حبيب بن زيد.
20- يزيد بن حاطب.
21- ابوسفيان بن حارث.
22- انيس بن قتاده.
23- حنظلة بن ابى عامر.
24- ابوحية بن مسلمه.
25- عبداللَّه بن جبير.
26- ابوسعيد بن خيثمه.
27- عبداللَّه بن مسلمة.
28- سبيع بن حاطب.
29- عمرو بن قيس (1)
30- قيس بن عمرو.
31- ثابت بن عمرو.
32- عامر بن مخلد.
33- ابوهبيرة بن حارث.
34- عمرو بن مطرف.
35- اوس بن ثابت.
36- انس بن نضر.
37- قيس بن مخلد.
38- عمرو بن اياس.
39- سليم بن حارث.
40- نعمان بن عبد.
41- خارجة بن زيد.
42- سعد بن ربيع.
43- اوس بن ارقم.
44- مالك بن سِنان.
45- سعد بن سويد.
46- علبة بن ربيع.
47- ثعلبة بن سعد.
48- نقيب بن فروة.
49- عبداللَّه بن عمرو.
50- ضمرة الجهنى.
51- نوفل بن عبداللَّه.
52- عباس بن عباده.
53- مالك بن اياس.
54- كيسان مولى بنىالنجار.
55- نعمان بن مالك.
56- مجذَّر بن ذيادبَلَوىّ.
57- عبادة بن حسحاس.
58- رفاعة بن عمرو.
59- عبداللَّه بن عمرو.
60- عمرو بن جموح.
61- خلّادبنعمروبن جموح.
1) در سفينةالبحار مىخوانيم كه عمرو بن قيس، حتى يك ركعت نماز نخواند، ولى به خاطر اسلام و شركت فورى در جبهه و شهادت فورى در احد به بهشت رفت.
62- ابو ايمن مولى عمرو.
63- عبيدة بن عمرو.
64- عنتره مولى عبيدة.
65- سهل بن قيس.
66- ذكوان بن عبد قيس.
67- عبيد بن المعلّى
68- مالك بن غيلة.
69- حارث بن عدى.
70- اياس بن عدى.
71- مُخَيريق.
72- ثابت بن دَحْدامَه.
اى زائران مدينه و قبر پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، اكنون بر مزار شهداى احد حاضر شدهايد، لازم است، لحظهاى در فكر عوامل شكست جنگ احد باشيد و از خود سؤال كنيد كه:
1- چرا سال قبل (دوم هجرى)، مسلمانان در جنگ بدر پيروز شدند، ولى سال بعد (سال سوم هجرى) كه قدرتمندتر بودند، شكست خوردند؟
2- چرا حزب خدا كه طبق وعده الهى بايد پيروز شود، در اينجا شكست خورد.
3- چرا در همين جنگ احد، در حمله اول موفق شدند، ولى پايان كار به ضرر مسلمانان تمام شد؟
بعضى از اين سؤالات را خود مسلمين هم، بعد از جنگ از يكديگر مىپرسيدند؟ ولى قرآن بسيار زيبا جواب مىدهد و مىفرمايد:
«لَقَدْ صَدَقَكْمُ اللَّهُ وَعْدَهُ اذْ تَحُسُّونَهُمْ بِاذْنِهِ» (1).
خداوند به وعده خود نسبت به پيروزى اسلام بر كفر صادقانه وفا كرد؛ زيرا در حمله اول، در همين جنگ، با لطف و اذن خداوند، حواس دشمن را گرفتيد و تارومار كرديد.
«حَتّى اذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ» (2).
ليكن، رمز شكست در پايان كار اين بود كه شما را ضعف و ترس فراگرفت، با اينكه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرموده بود، سنگر خود را (در رابطه با حفاظت كوههاى احد) رها نكنيد، همين كه خيال كرديد، حفاظت مانع رسيدن شما به غنائم جنگى است، در اثر اختلاف با يكديگر سنگر را رها كرده و از پنجاه نفر محافظ، چهل نفر بخاطر رسيدن به دنيا، به سراغ جمع غنائم رفتيد، دشمن نيز، از همان راه نفوذ كرد و ده نفر ديگر از شما را كشت. آرى، اگر شما با وحدت كلمه، در حفاظت سنگر، استوار باقى مىمانديد به چنين سرنوشت تلخى دچار نمىشديد.
«وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما اريكُمْ ما تُحِبُّونَ» (3).
با اينكه خداوند پيروزى مورد علاقه را در مرحله اول حمله، به شما نشان داد، ولى دستور رهبر را رها كرديد، لذا شكست خورديد. از اين آيات درس بزرگى مىتوان گرفت؛ يعنى، رمز شكست مسلمين در احد، سه عامل بود:
1- سستى و ترس.
2- تفرقه.
3- ترك اطاعت از رهبر.
آيا در زمان ما، مسلمانان پيروزند يا شكست خورده؟
آيا عوامل سقوط و شكست در آنان هست يا نه؟
بى جهت نيست، حضرت على (عليهالسّلام) آهى مىكشد كه اسلام در ايامى، ياران باوفايى داشت، ولى در زمان حضرتش، ترس و تفرقه و نافرمانى از رهبر همه را فراگرفته است. رمز پيروزى اسلام، ايمان، قدرت و اتحاد است و رمز شكست، نداشتن آنهاست.
چون، چنان بوديم، بوديم آنچنان چون، چنين گشتيم، گشتيم اين چنين
قرآن مىفرمايد: «انَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتى يُغَيِّرُوا ما بِانْفُسِهِمْ».
«خداوند در سرنوشت ملتها تغييرى نمىدهد، مگر زمانى كه خودشان، در رفتار و اهدافشان تغيير پديد آورند».
وعده پيروزى حق بر باطل هميشه با امدادهاى غيبى نيست، بلكه بايد به عوامل طبيعى و سياسى و نظامى نيز توجه كامل نماييم. در همين جنگ احد بود كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) صبحگاهان براى انتخاب لشكرگاه در دامنه احد، از ميان بستگان و اهل خود بيرون آمد تا بهترين پايگاه نبرد را انتخاب نمايد (1). بنابراين، انسان بايد در مقدمات كار، كوتاهى نكند. حضرت امام حسين (عليهالسّلام) شب عاشورا، شمشير خود را تيز مىكرد. لطف خداوند قانون و برنامه دارد و براى بهرهبردارى از آن، دستوراتى داده شده است. قرآن سفارش كرده است كه براى ورود به خانه از در وارد شويد، يعنى هر كارى را بايد از
1) سوره آل عمران آيه 121 وَاذْ غَدَوْتَ مِنْ اهْلِكَ.
راهش انجام داد، با ضعف و ترس و تفرقه و نافرمانى، هرگز پيروز نمىشويد، زيرا راه پيروزى، ايمان و قدرت و وحدت و اطاعت است.
قرآن با كمال صراحت مىفرمايد: انْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمينَ» (1)
، «اگر شما صبر و تقوا داشته باشيد، گرچه دشمن با تندى و جوشش بر شما وارد شود، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته يارى مىنمايد». تنها شرط امداد الهى، حركت در مدار تقوا و استقامت و پايدارى است.
1) سوره آل عمران آيه 125.
تاريخ ويرانگرى آثار مقدس مكّه و مدينه از سال 1221 در زمان عبداللَّه بن مسعود شروع شد، وهابيّان به بقيع در مدينه و به قبرستان معلا در مكّه حمله كردند و اشياء نفيس و جواهر به غارت برده شد. امّا پادشاه عثمانى انتقام گرفته و عبداللَّه بن مسعود و ده تن از همراهانش را اعدام كرد. مجدداً در سال 1351 تخريبها از سرگرفته شد. ما به عنوان نمونه فهرست گوشهاى از مكانهاى مقدّسى كه به دست اشرار وهابى خراب شده از كتاب «گنجينههاى ويران» به صورت خلاصه نقل مىكنيم:
1- گنبد و بارگاه چهار امام معصوم در بقيع.
2- زادگاه رسول خدا: (متأسفانه وهابيان، هم بزرگداشت زادروز آن حضرت را ممنوع كردند و هم زادگاهش را تخريب نمودند).
3- خانه امّ هانى: (خواهر حضرت على عليهالسّلام) كه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) در شب معراج در خانه او بودند از آنجا به مسجدالحرام و سپس به معراج رفتند.
4- خانه ارقم: پس از 3 سال دعوت پنهانى، پيامبر عزيز، اسلام را به صورت آشكار اعلام و خانه ارقم را به عنوان پايگاه معرفى كرد، افراد
زيادى در اين خانه مسلمان شدهاند.
5- خانه حضرت خديجه (سلاماللَّه عليها): منزلگاه بزرگ رهبر اسلام، خانه اولين زن مسلمان، زادگاه فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها)، جايگاه نزول وحى.
6- خانه ميزبانان پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در قبا و مدينه: خانه ابوايّوب انصارى كه شتر حضرت هنگام ورود به مدينه و تقاضاهاى متعدد در مقابل آن خانه خوابيد و همه اصحاب راضى شدند كه قرارگاه پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) خانه او باشد.
7- خانه على بن ابيطالب (عليهالسّلام): اولين مسلمان، خانه نمونه اسلام، زادگاه بهترين جوانان اهل بهشت امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام).
8- خانه امام صادق (عليهالسّلام): كه نزديك خانه ابوايوب انصارى و مورد احترام مسلمين بود.
9- مسجد «ردّالشمس» و مسجد «راية» (كه پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله هنگام جنگ دستور مىداد در اين نقطه پرچم بزنند).
10- بيتالاحزان: عزاخانه فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) كه داراى قبّه و ساختمان بوده است.
11- مرقد مطهّر حضرت عبداللَّه پدر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله):
كسى كه بهترين فرزندان جهان را به جهانيان عرضه كرد.
12- گنبد و بارگاه ابراهيم فرزند رسولاللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله) و فرزندان ديگر آن حضرت.
13- حرم مطهّر اجداد پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در مكانى در مكّه بوده است. مجموعهاى كه به نام معلاه معروف بوده قبر عبدمناف، هاشم،
عبدالمطّلب و ابوطالب در آن بود.
14- حرم مطهر حضرت حمزه سيدالشهدا در احد كه ضريح و گنبد داشته است.
15- حرم شهداى فخ كه در سال 169 هجرى در زمان حضرت موسى بن جعفر (عليهالسّلام) به دست هادى عباسى به شهادت رسيدند. رهبرشان حسين بن على از فرزندان امام حسن (عليهالسّلام) بود. وى با يارانش به طرز فجيعى كه خيلى شباهت به كربلا داشت شهيد، شدند.
16- حرم شهداى فخ: در سال 63 هجرى لشكر يزيد به مدينه حمله و خانهها را تخريب، به ناموس مردم تجاوز نمود و اموال را به غارت برد.
مقتل رهبران اين مقاومت به صورت حرم و مورد احترام بوده كه تخريب شد.
17- جايگاه بيان احكام و مناسك حج توسط رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در عرفات.
18- گنبد و بارگاه و حرم اصحاب رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله):
ابوسعيد خدرى، عثمان بن مظعون، جابربن عبدالله، سعدبن معاذ، ابن عباس (در طائف)، ابوذر غفارى (در ربذه)، مقداد، صُهيب و ... (1)
1) اقتباس از كتاب گنجينههاى ويران.
از آنجا كه توفيق حج نصيب هر كس نمىشود و اطرافيان و بستگان زائر بيتاللَّه، بطور طبيعى، به سفر مبارك حج، نگاه حسرتآميز مىنمايند و با تمام وجود مىگويند: «خوشا به حال تو كه اين راه را در پيش دارى و اى كاش اين توفيق نصيب ما هم مىشد»؛ در اينجا بايد زائران خانه خدا به نحوى اين تمايل مكتبى را پاسخ دهند. يكى از راههاى آن وعده دعا و زيارت به آنهاست و راه ديگر هديه آوردن است به علاوه در ايام سفر بطور طبيعى دوستان و بستگان و همسايگانى هستند كه در حفظ خانه و فرزند حاجى خدماتى مىكنند و به طور طبيعى بايد از خدمات آنان نيز قدردانى شود.
از سوى ديگر افراد كمظرفيتى در اطراف انسان هستند كه گاه و بيگاه حسادتشان تحريك مىشود و نسبت به انسان كينه پيدا مىكنند ولى آوردن هدايا و سوغات در ايجاد محبت و برطرف كردن شعلههاى حسادت نقش مهمى دارد. امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «الهديّة تذهب
بالضغائن» (1)
«هديه دادن كينههاى انسانها را نسبت به يكديگر برطرف مىنمايد».
مسأله هديّه دادن و سوغاتى آوردن در اسلام مورد توجه بوده، به آن سفارش شده است، تا آنجا كه امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد:
هديه حج نيز جزء حج (2)و پولى كه صرف تهيه آن مىشود، پاداش همان مالى را دارد كه صرف اصلِ حج مىشود.
همانگونه كه اصل خريد و فروش بعد از مراسم، مورد عنايت است.
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: وقتى از احرام و اعمال حج فارغ شديد خريد و فروش داشته باشيد (3).
ولى در سوغات بايد نكاتى را با دقت مراعات كرد:
1- از خريد اشياء تجملاتى كه با شأن زائران خانه خدا سازگار نيست دورى نماييد.
2- خريد به صورت اتلاف وقت و پرسهزدن در بازار، باعث
حسرت و خسارت در قيامت و خلاف رضاى خدا است.
3- هنگام نماز جماعت هرگز مشغول خريد و فروش نباشيد.
4- از خريد اجناسى كه سودش به جيب دشمنان اسلام مىرود
جداً دورى نماييد.
اى كاش مسؤولين كشورهاى اسلامى با ايجاد بازار مشتركى در مكه و مدينه توليدات كشورهاى اسلامى را در معرض خريد و فروش قرار مىدادند و با قطع رابطه اقتصادى با بيگانگان و به كساد كشيدن بازار پر رونق آنان، سيلىِ محكمى بر صورتشان مىنواختند.
5- خريد هدايا و سوغات نبايد به صورتى درآيد كه بر حاجى فشار و اكراه وارد كرده و نشاط حج را از او بگيرد، امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: از صرف بودجههاى غيرضرورى در حج صرف نظر كن تا نشاط حج در تو همچنان زنده بماند (1).
كسانى كه خرج حج را بخاطر يك سرى خريدهاى زياد و ديد و بازديدهاى طولانى و پرخرج تحمل مىكنند همين كه سخنى از رفتن به مكه پيش مىآيد نشاط چندانى از خود نشان نمىدهند.
در روايات مىخوانيم در ايامى كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) در مدينه بودند، علاقمندان از مكه براى حضرت آب زمزم را به عنوان سوغات مىآوردند و ايشان با روى باز مىپذيرفت (2).
6- هدايا را تنها براى كسانى نياورد كه با آنان دوست مىباشد و يا قبلًا هدايايى برايش آوردهاند.
امام صادق (عليهالسّلام) فرمود: «اهْدِ الى مَنْ لا يُهْدى الَيْكَ»، «حتى به كسانى كه به تو هديه نمىدهند هديه بده» (3).
7- تقسيم سوغات بايد عادلانه و بدون منت و محترمانه باشد.
8- مردم نيز بايد با كمال خوشرويى، هديه را قبول كنند و هرگز آن را كم نشمرده و پس ندهند، و با هداياى ديگران مقايسه ننمايند، زيرا رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود: اگر مرا براى غذاى بسيار سادهاى همچون يك پاچه گوسفند دعوت نمايند آن را مىپذيرم (1)، ولى باز هم تكرار مىكنم كه وضع موجود خريد هدايا به چند دليل مورد رضايت نيست:
1- معمولًا خريد هدايا از اجناس شرق و غرب و سودرسانى به كفار و خارج كردن ارز كشور است.
2- در حمل و نقل و تقسيم و خريد آن خلافهايى رخ مىدهد كه در جمع شايد كفه گناه آن بر ثوابش سنگينى كند.
3- گرچه در خريد و فروش بايد سعى كنيم كه مغبون نشويم، زيرا كه در حديث مىخوانيم: «انَّ الْمَغْبُونَ فى بَيْعِهِ وَ شِرائِهِ غَيْرُ مَحْمُودٍ وَ لا مَأْجُورٍ» (2)
«كسى كه در خريد و فروش كلاه سرش رود نه اجر دارد و نه پسنديده است». به همين جهت است كه امام صادق (عليهالسّلام) در سرزمين مِنى براى خريد گوسفند چانه مىزد، بطورى كه بعضى از ياران تعجب كردند، حضرت حديث فوق را خواندند.
البته معناى چانهزدن اين نيست كه انسان در اين سفر الهى كم خرج كند، زيرا در روايات سفارش به خرج كردن در اين سفر بسيار به چشم مىخورد، بلكه مراد اين است كه در معامله، كلاه سر انسان نرود و
جنس خوب را با قيمت مناسب بخرد، مثلًا انسان در خريد گوسفند دقت كند و چانه بزند ولى چاقترين گوسفند را خريدارى نمايد.
اگر در روايات مىخوانيم كه در اين سفر خرج كنيد مراد آن است كه جنس خوب تهيه كنيد و خود و همراهانتان را در رفاه قرار دهيد.
و اگر رواياتى مىگويد: چانه بزنيد، يعنى از گران خريدن بپرهيزيد. پس هيچگونه منافاتى ميان اين دو دسته روايات نيست.
نكتهاى كه بايد تذكر دهم آن است كه در حديث مىخوانيم:
خداوند اجازه نمىدهد مؤمن خود را ذليل نمايد (1)و اگر چانه زدن همراه با يك نوع تحقير و نشانه بىپولى باشد، يا چانهزدن خواهران در بازار با مردان كه گاهى همراه با چشمچرانى و لبخندهاى مسمومى باشد كه سبب از بين رفتن تبليغات و سبك شدن چهره جمهورى اسلامى شود، گناه و لطمه به خون شهدا است به همين جهت است كه حضرت امام- رضوان اللَّه عليه- در پيام سال 1364 خود به زائران خانه خدا فرمود: «پرسه زدن در بازار، دل صاحب شريعت را به درد مىآورد».
مسأله ديگرى كه معمولًا در ميان زائران خانه خدا به چشم مىخورد آن است كه هدايا و اجناس و منزل و مركب خود را با سايرين مقايسه مىكنند و گاهى خود را مغبون مىپندارند و روى آن ساعتها فكر كرده و حرف مىزنند، غافل از آنكه حضرت على (عليهالسّلام) مىفرمايد: «الْمَغْبُونُ مَنْ غُبِنَ حَظَّهُ مِنَ الْآخِرَةِ» (2)
«كسى كه در پاداشهاى
اخروى كم بهره باشد مغبون است». و در جاى ديگر امام صادق (عليهالسّلام) مىفرمايد: «مَنِاسْتَوى يَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ» (1)
«كسى كه دو روزش يكسان باشد مغبون و ضرر كرده است».
بنابراين، سزاوار است حجاج خانه خدا به جاى اينكه در نرخ اجناس و امثال آن از يكديگر جستجو و در مقام مقايسه و رقابت و سبقت برآيند در استفاده از اوقات و پرداختن به عبادات در ميدان مسابقه شركت نمايند.
مسافرت با تمام خوبيهايش، مشكلاتى را نيز به همراه دارد، تا آنجا كه در حديث مىخوانيم: رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمود:
«السَّفَرُ قِطْعَةٌ مِنَ الْعَذابِ» (2)
«مسافرت گوشهاى از عذاب است»، بخصوص سفر طولانى مثل حج كه حاجى با افراد مختلف و سليقههاى گوناگون سروكار دارد و با توقعات نابجا، شلوغى و گرمى هوا در بيابان عرفه و منى، گم شدن، تشنگى و دهها مسأله ديگر روبروست. بالأخره افرادى را مىرنجاند كه اگر در پايان سفر عذرخواهى نشود، اين گلايهها بصورت كينه و بعد از مراجعت در بازگو كردنها به صورت غيبت و خداى ناكرده، گاهى همراه با مبالغهها؛ بصورت تهمت و در نهايت سر از حبط و نابود شدن اعمال درمىآورد.
بنابراين، بسيار بجا و لازم است كه دوستان سفر، در هر حال
مواظب رفتار و گفتار خود باشند و چنانچه كوچكترين نقطه تاريكى ديدند فوراً آن را با عذرخواهى جبران نمايند و سعى كنند كه بعد از بازگشت مطلبى را نقل نكنند، كه از نشانههاى همسفر خوب آن است كه ناگوارىهاى سفر را بعد از مراجعت بازگو ننمايد.
لازم است در پايان سفر از خدمت گزاران بخصوص تشكر شود، از مسؤولين و تدارك كنندگان عذرخواهى شود كه اجر زحمت آنان از پاداش عبادات شما كمتر نيست، زيرا قدرت عبادت شما در سايه تأمين و تدارك و تهيه غذايى بوده كه آن زحمتكشان به وجود آوردهاند.
در حديث مىخوانيم كه: روز قيامت خداوند به گروهى مىفرمايد شما شكرگزارى مرا ننموديد؛ زيرا از خدمات بندگانم تشكر نكرديد (1).
در دعاى مكارمالاخلاق امام سجاد (عليهالسّلام) از خداوند مىخواهد كه توفيق تشكر از مردم را به او مرحمت فرمايد: «وَ انْ اشْكُرَ الْحَسَنَةَ» (2)
. از خدمه و مدير كاروان و صاحبخانه و مسؤولين هواپيمايى و گمرك و بهدارى و بانك و امدادگران و پزشكان و روحانيون و تمام دستاندركاران اين سفر الهى بايد تشكر كرد و خيال نكنيم چون آنان در برابر زحمات مزدى مىگيرند و يا مجانى به حج مىآيند ما بايد ارباب مآبانه با آنها برخورد نماييم.
احترام به زائر خانه خدا و رسول اكرم و ائمه هدى در حقيقت احترام به خود آن بزرگواران است و از جمله احتراماتى كه از قديم نسبت به زائران مورد توجه بوده، استقبال است.
در حديث مىخوانيم كه امام عسكرى (عليهالسّلام) فرمود: وقتى كه جعفر، برادر حضرت على (عليهالسّلام) كه به حبشه هجرت كرده بود، بازگشت رسول گرامى اسلام به احترام او ايستاد و مقدارى به استقبال رفت و بعد از معانقه، ميان چشمان او را بوسيد و از شدت خوشحالى گريست (1).
بسيار بجاست كه حاجى بعد از برگشت از مكه، وليمه دهد، يعنى از مؤمنين پذيرايى نموده و به آنان اطعام كند. اصل كلمه «وليمه» به معناى «طناب و ريسمان» است و چون اطعام به مؤمنين به منزله ريسمان و حبل محبت است به آن وليمه گفته شده است (2). در روايات اسلامى سفارش شده كه هنگام «عروسى»، «تولد»، «ختنه»، «خريد منزل» و «بازگشت از سفر حج» وليمه دهيد (3).
1) وسائل الشيعه جلد 8 صفحه 559.
2) مجمعالبحرين وَلَم جلد 6.
3) وسائل جلد 14 صفحه 65. «قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لا وَليمَةَ الَّا فى خَمْسٍ فى عُرْسٍ عروسى اوْ خُرْسٍ تولد فرزند اوْ عِذارٍ ختنه اوْ وِكارٍ خريد يا اتمام ساختمان منزل اوْ رِكازٍ اطعام بعد از حج كه بخاطر زيادى ثواب به منزله غنيمت است. مجمعالبحرين.
مسأله اطعام در موارد فوق از سنتهاى ديرينه اسلام و حتى قبل از اسلام است. در تاريخ مىنويسند كه بعد از خطبه عقد خديجه با رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله)، خديجه خطاب به پيامبر گفت: به عمويت بفرما براى وليمه عروسى شترى بكشند (1).
نكتهاى كه در روايات به چشم مىخورد آن است كه اطعام و وليمه بعد از حج، نبايد سبب خودنمايى و شخصيتتراشى و اظهار سخاوت و رقابت باشد، بلكه همانگونه كه از امام باقر (عليهالسّلام) نقل شده: اطعام در يك روز وليمه و در روز دوم احترام و كرامت ولى چنانچه تداوم پيدا كند مسأله سر از ريا و خودنمايى درمىآورد و يا وسيلهاى براى تبليغات شخصى و ايجاد چهره اجتماعى مىشود (2).
1- كسانى كه سوار شدن هواپيما در حال آنان اثر مىگذارد، سعى كنند با شكم پر سوار نشوند.
2- در حد امكان، اعمال خود را هنگام شب و سحر انجام دهيد تا گرمازده نشويد.
3- بخاطر گرماى شديد و عرق كردن بدن، انسان بايد كمى نمك غذاى خود را بيشتر كند.
4- از آجيل و شيرينى دورى و مصرف غذاى خود را كم كنيد.
5- در ايام مِنى و عرفات از خوردن غذاهاى پختنى دورى نماييد.
6- اميد است افراد سالم در هر حال سالمندان و مريضان را از خود دانسته و همه ما در انجام اعمال يكديگر خود را سهيم و ياور ديگران و همراه با مسؤولين بهدارى عمل نماييم.
چون در مسائل بهداشت وارد نيستم جز چند سطر كه آن را هم از
اهل فن شنيدهام نمىنويسم، برويم سراغ تذكراتى كه جنبه تبليغى و كار تخصصى ما است.
1- رسول گرامى اسلام فرمود: علامت قبول شدن حج آن است كه انسان بعد از بازگشت از مكه دست از گناهان قبلى خود بردارد (1).
2- در جامعه، عنوان حاجى يك لقب مقدس است و سطح توقع مردم را از انسان بالا مىبرد؛ لذا بايد او و بستگانش بخصوص همسر و فرزندانش در آداب و فرهنگ و لباس با ديگران فرق كنند، حتى در اصلاح سر و صورت و گفتگوهاى روزمره بايد مراعات كند؛ زيرا كه با زياد شدن تقوا آبرويى به حج داده مىشود.
3- براى كسانى كه بعد از حج به ديدنش مىآيند يا نمىآيند و او را با لقب «حاجى» صدا مىزنند يا نمىزنند، عكسالعمل نشان ندهد و سعى كند اعمال خود را با گناهان حبط ننمايد كه حفظ عمل از انجام عمل به مراتب سختتر است.
در مسائل مادى نيز چنين است، اگر ساختن خانه يا بافتن قالى يك سال طول بكشد حفظ و نگهدارى آن دهها سال وقت لازم دارد.
توفيق مشرف شدن خود را از خداوند بداند، نه از مال و لياقت خود و سعى كند بعد از حج با مردم خودمانىتر و متواضعتر باشد. امام سجاد (عليهالسّلام) در دعا مىگويد: خداوندا! هر چه در جامعه مرا عزيزتر
1) مستدرك الوسائل جلد 2 صفحه 186. «قالَ النَّبِىُّ صلّى اللَّه عليه و آله مِنْ عَلامَةِ قَبُولِ الْحَجِّ اذا رَجَعَ الرَّجُلُ رَجَعَ عَمَّا كانَ عَلَيْهِ مِنَ الْمَعاصى».
مىكنى در نزد نفس، خود را ذليلتر بدانم (1).
و خداوندا! به همان درجهاى كه در جامعه مرا بالا مىبرى در پيشگاه وجدانم مرا كوچك نما.
اى كسىكه امروز حاجى شدهاى، يك لقب و عنوان به تو اضافه شده است، بايد در اظهار شكر از خدا و گام برداشتن براى طبقه محروم يك قدم جلوتر از ديگران باشى.
البته لازم است به چند تذكر توجّه شود:
1- اين كتاب، مناسك نيست و لذا حجاج محترم بايد مسائل شرعى حج را از كتابهاى مربوطه و روحانيون معظم، استفاده نمايند.
2- اين كتاب براساس وضع عمومى و فعلى كاروانها تنظيم شده است. بنابراين اگر چه وظيفه اولى آن است كه بعد از اعمال روز عيد، براى انجام اعمال حج، به مكه برگردند، و سپس جهت اعمال ايام تشريق به منى مراجعت نمايند. وليكن اين كتاب، طبق وضع فعلى كه بعد از پايان اعمال منى، جهت انجام اعمال حج به مكه مراجعت مىنمايند، تنظيم شده است.
3- نكتهها و استفادههايى كه از حج خانه خدا بيان شده، ناظر به همه فتاوا نيست.
نه مسائل حج تمام شد و نه اسرار و تذكرات، بلكه علم من پايان
1) صحيفه سجاديه.
يافت، و اين حقيقتى است كه هر كس در باره معارف دينى يا اولياى دين
مطلبى مىنويسد، در حقيقت خود و اطلاعات محدودش را نشان مىدهد، نه واقعيات را. مثلًا اگر من كتابى در باره امام صادق (عليهالسّلام) يا فاطمه زهرا (سلاماللَّه عليها) بنويسم مقدار علم خود را روى كاغذ مىآورم، نه واقعيت و سيماى ملكوتى آن بزرگواران را. در اين باره هم بايد بگويم يادداشتهايى كه در باره حج داشتم فعلًا تمام شد ولى روح حج چيست؟
نمىدانم؟ هر چه هست ارزشى است كه امامان ما خيلى به آن عنايت داشتهاند و به سويش پياده راه مىرفتند، در سرزمينش اشك مىريختند.
هر چه هست خاطراتى از ايثار و اخلاص و تسليم ابراهيم است، مركز وحدت و شعار و شعور و سوز و فرياد و عرفان و مانور و سياست و هجرت است. «اللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِنْ احْسَنِ حُجَّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ فى كُلِّ عامٍ».