ghaemiyeh.com
سرشناسه: صافي گلپايگاني، لطفالله
عنوان و نام پديدآور: پاسخ به ده پرسش: پیرامون امامت، خصائص و اوصاف حضرت مهدی (علیه السلام) / لطفالله صافي گلپايگاني.
مشخصات نشر: قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی لطفالله صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1393.
مشخصات ظاهری: 128ص.
وضعیت ویراست: [ویراست 2]
فروست: سلسله مباحث امامت و مهدویت؛ 13.
شابك: 9 – 91 – 5105 – 600 – 978 : 45000 ریال
وضعيت فهرست نويسی: فیپا
یادداشت: کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشرین متفاوت منتشر شده است.
يادداشت: کتابنامه؛ همچنین به صورت زیرنویس
موضوع: محمد بن حسن (علیه السلام)، امام دوازدهم، 255ق. --- غیبت
موضوع: مهدویت -- انتظار
شناسه افزوده: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی
ردهبندی كنگره: 1393 2پ2ص/4/224 BP
ردهبندی ديويی: 462/297
شماره كتابشناسی ملّی: 3550366
دفتر تنظيم و نشر آثار
حضرت آيتالله العظمي لطفالله صافي گلپایگانی مدظلهالعالی
نام کتاب: پاسخ به ده پرسش(پيرامون امامت، خصائص و اوصاف حضرت مهدی (علیه السلام))
مؤلف: حضرت آيتالله العظمي لطفالله صافي گلپایگانی مدظلهالعالی
چاپ اول، ویراست دوم (ششم کتاب): رمضانالمبارک 1435، تابستان 1393
شمارگان: 3000
بها: 4500 تومان
شابك: 9-91- 5105-600- 978
سايت الكترونيك: www.saafi.net
پست الکترونيک: saafi@saafi.net
آدرس پستي: قم / انقلاب 6 / پلاک181
تلفن: 37723380 (025)
سوابق نشر اين كتاب
مؤسسه مطبوعاتی انديشه، 1357ش.
انتشارات حضرت معصومه (علیها السلام)، 1378ش (در ضمن مجموعه 3 جلدی امامت و مهدویت).
مرکز نشر آفرینشهای هنری، 1389ش.
انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1390ش.
دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1390ش.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدويت (13)
پاسخ به ده پرسش
پیرامون امامت، خصائص و اوصاف
حضرت مهدی (علیه السلام)
حضرت آيتالله العظمي لطفالله صافي گلپایگانی مدظلهالعالی
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بَعْد الْحَمْدِ وَالصَّلَوةِ
اين مجموعه، پاسخ به ده سؤال پيرامون نظام امامت و چگونگى غيبت و بعضى از خصايص و اوصاف حضرت ولیّ زمان، غوث دوران، كهف امان، مولانا و سيدنا الحجّة بن الحسن المهدى - صلوات الله عليه وعلى آبائه الطاهرين - مىباشد. اميد است انتشار آن مفيد باشد.
لطفالله صافی
28 جماديالاولي 1398
مطابق با 15 خرداد 1357
استمرار نظام امامت... 5
چگونگى تسخير جهان با یاران معدود.. 15
نحوه پيروزی امامزمان (علیه السلام) بر سلاحها ویرانگر. 23
مكان حضرت مهدی (علیه السلام) در غیبت کبری. 29
وظايف حضرت مهدی (علیه السلام) در عصر غیبت. 43
زندگانى شخصی حضرت مهدی (علیه السلام) . 55
ظهور جزئی حضرت مهدی (علیه السلام) در ایّام غیبت کبری. 61
امكان شرفيابی به خدمت امام عصر (علیه السلام) در غيبت كبری.. 69
چگونگی غيبت حضرت مهدی (علیه السلام) . 75
علّت غيبت امام عصر (علیه السلام) با وجود آمادگی شرايط ظهور. 83
پاسخ به چند پرسش ديگر. 95
کتاب نامه. 117
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپایگانی مدظله العالى در يک نگاه 122
آيا «نظام امامت»، با پايانيافتن دوره غيبت صغري و آغاز غيبت كبري در سال 329 هجري قمري، پايان يافت و پس از ظهور حضرت مهدي (علیه السلام) اين نظام از نو برقرار ميشود يا اينكه «نظام امامت» استمرار دارد؟
رژيم و نظام امامت، نظامی است الهي و انقطاعناپذير و دوره فترت ندارد و در هر زمان و هر عصر وجود دارد؛ از عصر حضرت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) تا حال تشكيل گرديده و برقرار بوده و هست؛ و تا دنيا باقي است، برقرار خواهد ماند؛ چنانكه اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود:
«لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قائِم لِلهِ بِحُجَّةٍ؛ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، أَوْ خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَيِّناتُهُ»؛(1)
«زمين از قائمي كه براي خدا حجّت باشد خالي نخواهد ماند و اين حجّت يا ظاهر و مشهور است و يا بيمناك و مستور، براي اينكه حجّتهاي خدا و بيّنات او باطل نگردد و از بين نرود».
بر هركس واجب است كه «نظام امامت» را بشناسد و به آن ايمان داشتهباشد؛ و در هر زمان و هر مكان، فقط مردم بايد از اين نظام اطاعت كنند؛ و هركس، در هركجا و هر نقطهاي از دنيا كه باشد و هر شغل و كاري كه
1) نهجالبلاغه، حكمت 147(ج4، ص37)؛ ابنشعبه حرانی، تحفالعقول، ص170؛ ثقفی کوفی، الغارات، ج1، ص153.
داشته باشد - لشكري باشد يا كشوري، بازرگان باش-د يا پيشهور، دانشمند باشد يا دانشجو - بايد مطيع اين رژيم و فرمانبر اين نظام و برنامههاي آن باشد، تفاوت نميكند كه اين نظام بر اوضاع مسلّط باشد يا نباشد؛ و حكومتهاي غاصب در امور، مداخله داشته باشند، يا نداشته باشند.
اين حكومت است و دين است و سياست است و رژيم و نظام؛ پس اگر يك فرد مسلمان در دورترين نقاط چين يا اروپا يا آمريكا يا هر منطقه ديگر باشد كه حكومتهاي غيرشرعي قدرت سياسي و اداره امور را در دست داشته باشند، همان يك فرد بايد مطيع نظام الهي امامت باشد تا در نظام حكومت خدا باشد و بايد دستورالعمل و برنامة كارش را ازطريق نظام امامت تعيين كند، حتّي اگر در منطقة تحت حكومت رسمي كفّار، زندگي ميكند و كارمند مؤسّسات و وزارتخانهها و ادارات آنها نيز باشد باز هم بايد فرمانبر نظام امامت باشد و از آن نظام دستور بگيرد و تابعيت آن را داشته باشد.
دوربودن از حريم و منطقة نفوذ رسمي اين رژيم، شخص را از اطاعت و تابعيت آن، معاف نخواهد كرد.
ابوذر و سلمان و مقداد و عمّار ياسر و اينگونه شخصيتها، در حال تسلّط نظام غاصب، فرمانبر نظام امامت بودند؛ و امثال علي بن يقطين و محمد بن اسماعيل بن بزيع نيز، اگر چه به ظاهر در دستگاه هارون و حكومت بنيعبّاس وارد بودند، امّا درعينحال از نظام امامت، اطاعت ميكردند.
هركس بايد مشخّص سازد و تعيين كند كه در زندگي و تمام شئون و امور خود، از چه رژيم و نظامي اطاعت ميکند و تابع چه حكومتي است.
بايد معلوم كند كه تابعيت حكومت خدا را قبول كرده يا حكومت طاغوت را پذيرفته است، و مؤمن به خدا ميباشد، يا مؤمن به طاغوت.
متأسّفانه بيشتر مسلمانان به اين مسئله بسيار مهمّ توجّه كافي نكرده و معناي «ولايت» را درك ننموده و از اهميّت اين بُعد آن، كه اطاعت باشد غفلت كردهاند و آنانكه خيلي مذهبي و متعهّد هستند، به انجام يك سلسله فرائض و واجبات، و ترك محرمات، اكتفا ميكنند.
امّا از اينكه در حال حاضر چه تابعيتي بايد داشته باشند، غفلت دارند و اگر تابعيت حكومتهاي غيرشرعي را قبول نكرده باشند، تابعيت حكومت شرعي را هم آگاهانه نپذيرفتهاند و به تعهّدات و مسئوليتهايي كه در برابر آن دارند، توجّه ندارند و تابعيت حكومت شرعي را يك مسئله و وظيفه اسلامي نشمردهاند.
طبق مذهب اهلسنّت كه تشكيل حكومت شرعي، ممكن است به فترت و سستي برخورد نمايد و در بعضي از زمانها به عللي نظام حكومت اسلامي تعطيل شود، ممكن است در زماني كه حكومت شرعي تشكيل نشده مسئله تابعيت از آن هم مطرح نباشد، و بلكه بيموضوع گردد.
امّا طبق مذهب «شيعه» كه نظام امامت، رژيم دايم و مستمر است، هميشه و در تمام شرايط، تابعيت حكومت شرعي يك فريضه اساسي و عمده است.
حكومت، مخصوص ذات خداست:
)إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلّٰهِ( (1)
و بايد فقط خدا پرستش و اطاعت شود و اطاعت براي او خالص باشد ومردم در برابر حكومت و سلطنت و رژيم او خاضع و فرمانبر باشند:
1) یوسف، 40.
)أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ( (1)
دين قيّم و مستقيم، اين است:
)ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ((2)
رژيم امامت، يعني حكومت خدا؛ و تابعيت اين رژيم، تسليم حكم خدا بودن و در منطقه حكومت خدا زيستن و به حكومت غيرخدا عقيدهنداشتن است.
تفاوت نميكند در اعصاري كه ائمّه (علیهم السلام) حضور داشتند و غاصبان حكومت، مانع از مداخلة رسمي آنها در كارها بودند؛ يا در عصر غيبت كبري كه امام (علیه السلام) غايب ميباشند، بايد هر مسلماني در اين نظام امامت ثبتنام كند و از اينجا فرمان ببرد و شناسنامه حقيقي خود را از اين حكومت بگيرد.
حكومت شرعي هميشه بر پا است و مرز و منطقه و كشور ندارد؛ هر كجا يك فرد متشرّع و يك مسلمان متعهّد باشد، آنجا در قلمرو فرمان اين حكومت، محسوب است.
امروز مهمترين چيزي كه بايد به شيعيان خصوصاً و به مسلمانان عموماً تفهيم كرد، مسئله رژيمي است كه بايد از آن تبعيت داشته باشند، و نظامي كه بايد از آن اطاعت نمايند.
اگر اين موضوع كاملاً درك شود يگانه وسيلهاي است كه از آن براياصلاح امور و مبارزه با عوامل بيگانه استعمار و استعباد و استبداد، ميتوان استفاده كرد.
اين حكومت و نظام امامت بود كه در واقعه تحريم تنباكو، حكومت انگلستان را به زانو درآورد و رشته استبداد ناصرالدّينشاه را قطع كرد و استعمارگران را در بيم و هراس انداخت.
و اين ملّت مسلمان و شيعه ايران بود كه در اين واقعه به دنيا اعلام كرد تابعيت رژيمي را دارد كه رهبري آن با آيتالله مرحوم ميرزاي شيرازي (قدس سره) است و تابعيت رژيم استبدادي ناصرالدّين شاه را ندارد.
نظام امامت يكي از انقلابيترين و سازندهترين برنامههاي اسلامي است(1)كه متأسّفانه از آن بهطوركامل در پيشبرد مقاصد و اهداف اسلام، امر به معروف و نهي از منكر و مبارزه با تجاوز و استضعاف، استفاده نميشود؛ و چنانكه بايد برای عموم تبليغ نشده و ايمان به اين نظام و ابعاد آن و تعهّداتي كه مؤمن به اين نظام دارد، در يك سطح همگاني و بااهميّت، عرضه نميشود.
به نظر اينجانب، تمام يا عمدة نقاط ضعف و عقب ماندگيهاي جامعه، از عدم توجّه به اين برنامه و مشخّصنكردن تابعيت و ملتزمنبودن به لوازم عقيده به امامت و نشناختن آن، مايه گرفته است؛ و اينكه بسياري امامت رادر عصر حاضر يك امر اعتقادي خارج از عمل میشمارند و آن را مربوط به دوران و عصر حضور امام ميدانند؛ و نميدانند كه هماكنون نيز نظام امامت قائم و برپا است و فقط تبعيت از آن، راه نجات دنيا و عقبي است.
1) ايمان و عقيده به اين نظام كمترين فايدهاش بازداري و كنترل هر نظام ديگر است كه بر اوضاع مسلّط شده باشد؛ عقيده به نظام امامت، آن نظامات غيرشرعي را نيز محدود ميكند و از ديكتاتوري و مطلقالعناني آنها جلوگيري مينمايد؛ و افراد را از اينكه دربست خود را در اختيار آنها بگذارند، مانع میشود. نظام امامت در هر مرحلهاي از نفوذ كه باشد در همان مرحله نظام بازداري از ظلم و فساد و استضعاف است كه بيشتر از اين در اينجا مجال شرحش نيست.
عقيده به نظام امامت و حكومت شرعي، در تمام شئون، قدرت سازندگي دارد، و شعبهاي از عقيدة توحيد خالص است كه از آن انفكاك ندارد؛ و حديث شريف معروف:
«مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ ميْتَةً جَاهِلِيَّةً».(1)
همين استمرار و همين لزوم اطاعت دائم و در تمام اعصار و ازمنه و مناطق را تأييد مينمايد و چون عقيده به نظام امامت رشتهاي از عقيده به توحيد و حكومت خدا و سلطنت حقّ است، هركس بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مردن جاهليت مرده است.
و چون اطاعتداشتن از نظامات ديگر، يك نوع شرك فكري و عملي است، حضرت امامصادق (علیه السلام) درضمن حديثي ميفرمايد:
«لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللهَ بِوِلايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَاللهِ»؛(2)
«ديني نيست براي كسي كه خدا را به ولايت پيشواي ستمكاري كه از جانب خدا نيست، عبادت كند».
و حضرت امامباقر (علیه السلام) ميفرمايد:
«قَالَ اللهُ تَبارَكَ وَتَعَالَی: لَاُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّةٍ فِي الْإِسْلَامِ دَانَتْ بِوِلَايَةِ كُلِّ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللهِ، وَإِنْ كَانَتِ
1) صدوق، کمالالدين، ص409؛ خزاز قمی، کفايةالاثر، ص296؛ ابنحمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص495؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج1، ص212؛ ج3، ص18؛ محدّث نوری، کشفالاستار، ص78- 79؛ منتخبالاثر، تألیف نگارنده، ج1، ص275 – 276؛ ج2، ص197. ص15؛ «هرکه بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است».
2) کليني، الكافي ج1، ص375؛ نعمانی، الغيبه، ص132؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص323؛ ج65، ص105؛ ج69، ص135.
الْرَّعِيَّةُ فِي أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً؛ وَلَأَعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِيَّةٍ فِي الْإِسْلَامِ دَانَتْ بِوِلَايَةِ كُلِّ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللهِ، وَإِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِي أَنْفُسِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً»؛(1)
«خداوند متعال فرموده است: البتّه عذاب خواهم كرد هر رعيتي را كه در اسلام متدين گردد به ولايت هر پيشواي ستمكاري كه از جانب خدا نيست، اگرچه رعيت در كارهاي خود نيكوكار و پرهيزكار باشد و البتّه عفو ميكنم از هر رعيتي كه در اسلام متدين گردد به ولايت امام عادلي كه از جانب خدا باشد، اگرچه در ذات خود ستمگر بدكردار باشد».از امثال اين احاديث(2)، اهميّت امامت و رهبري سياسي، و نقش آن در اجتماع معلوم ميگردد و اينكه اگر ملّتي و فردي در اين اصل مسامحه كند و به نظامي كه بر اوضاع مسلّط است و به شرعيبودن آن، اعتنا نداشته باشد و در اين موضوع خود را مسئول نشمارد اگرچه در كارهاي ديگرش مواظب دستورات شرع باشد مستحقّ بازخواست و عذاب خواهد شد.
و نيز از اين احاديث استفاده ميشود كه نظام امامت، نظام محدودي نبوده و مستمر و جاودان ميباشد و به عصر حضور منحصر نيست، هميشه منعقد است و هيچگاه تعطيل نشده و نخواهد شد.
1) کليني، الكافي، ج1، ص376، ح4.
2) مخفي نماند كه احاديث بسيار در موضوع ولايت اهلبيت (علیهم السلام) و اينكه هيچ عملي بدون ولايت نفع نميدهد وارد است، كه قسمتي از آنها را در كتاب امان الامه نقل كردهام، و همه بر اهميّت نظام امامت و اينكه بايد امت آن را تعظيم نموده و از آن اطاعت داشته باشند، دلالت دارند.
در عصر ما نيز حكومت شرعي بر اين اساس برقرار است و هيچكس در ترك اطاعت آن و قبول نظامات ديگر معذور نيست و عقيده به وجود امام عصر (علیه السلام) و حيات آن حضرت، معنايش اعتقاد به وجود حكومت شرعي و لزوم اطاعت از اوامر و پيشنهادها و دستورات فقهاي جامعالشرايط است.
باز تكرار ميكنيم كه: منطقة نفوذ اين حكومت، مرز ندارد و تا هركجا مسلمان و شيعه باشد، بايد نفوذ داشته باشد و هركس مابين خود و خدا، بايد از اين نظام تبعيت كند، اگرچه اين نظام، بهحسب ظاهر استيلای بر امور و تسلّط حكومتهاي ظاهري را نداشته باشد.
خلاصه، التفات به اين مطلب بسيار لازم است كه ما يك عقيدهايتوحيدي داريم كه: لَهُ الْحُكْمُ وَلَهُ الْأَمْرُ، وَهُوَ الْحَاكِمُ، وَهُوَ السُّلْطَانُ وَهُوَ الْوَلِيُّ، وَهُوَ الْمَوْلَى وَهُوَ ... وَهُوَ ...؛ حكم براي خداست، و فرمان مختص ذات اوست و حاكم اوست و سلطان و وليّ و مولا اوست و...
بنابراين، هيچكس و هيچ گروه نميتواند بر كسي حكومت كند، ولايت و سلطنت ندارد، مگر به اذنالله و به حكم خدا؛ و همه مردم بايد در تحت حكومت خدا و داخل در سلطانالله، و مطيع احكامالله و ساكن مملكتالله باشند.
پس حكومتهايي كه مِن جانبالله نيستند، طبق هر رژيم و برنامهاي كه باشند، باطل، و اطاعت از آنها بالذّات حرام است؛ و فقط حكومت خلفاي الهي و كساني كه از جانب آنها نيابت دارند، شرعي و واجبالاتباع است و اين منصب براي احدي غير از آنها ثابت نيست.
خداوند متعال ما را به حقايق اين امور هدايت فرمايد.
وَآخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
ممكن است توضيح دهيد چگونه با جمعيّت روزافزون بشر كه اكنون طبق آمارگيريهاي دقيق از سه ميليارد بيشتر است، حضرت صاحبالزّمان (علیه السلام) با سيصدوسيزده نفر دنيا را مسخّر ميفرمايد؟
و چگونه ممكن است مثلاً سه ميليارد نفر تسليم يك جمعيّت اندك معدود شوند و از عادات و اخلاق و برنامهها و سنن خود دست بردارند؟
آيا غلبه آن حضرت بهطور اعجاز و خرق عادت است يا آنكه با ملاحظه اسباب و علل و عوامل ظاهري نيز غلبه و پيروزي آن جناب ممكن است؟
برحسب روايات و احاديث شريفه، وقتي حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) ظاهر ميشوند، نخست سيصدوسيزده نفر از خواصّ اصحاب آن حضرت در مكّه معظّمه حاضر خدمتش ميگردند و وقتي عدّه اصحاب و اجتماعكنندگان به ده هزار نفر رسيد از مكّه خارج ميشوند.(1)
و امّا غلبه آن حضرت و حكومت جهاني اسلام، ممكن است بهطور اعجاز و خرق عادت انجام يابد و ممكن است با فراهمشدن اسباب و علل ظاهري باشد و ممكن است به هر دو نوع، واقع شود، چنانكه پيشرفت و غلبه پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و قواي اسلام به هر دو نوع بود.
1) کلينی، الکافی، ج8، ص313؛ طوسی، الغيبه، ص477؛ قندوزی، ينابيعالموده، ج3، ص235؛ منتخبالاثر، تألیف نگارنده، ج3، ص147 – 153.
امّا بهطور اعجاز و خرق عادت، محتاج به توضيح نيست كه حصول چنين غلبه مطلق براي آن حضرت، به خواست خداوند، امري است ممكن و معقول و با وعدههاي صريح و بشارتهاي حتمي كه در قرآن مجيد و احاديث متواتر داده شده، بدون شبهه حاصل خواهد شد و خداوند به مصداق آيه:
)كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّٰهِ(؛(1)
«چه بسيارند گروه اندكي كه به اذن خداوند، بر گروه بسياري چيرگي مييابند».
آن حضرت، اصحابش و عموم بندگان شايسته خدا را بر تمام ملل غالب و حاكم، و وارث و مالك ارض قرار ميدهد.
و از لحاظ اسباب، و علل ظاهري هم اگر موضوع را بررسي كنيم، حصول چنين فتح و غلبه و تشكيل آن حكومت الهي ممكن و عملي خواهد بود؛ زيرا آن حضرت در موقعي ظهور ميكند كه اوضاع و احوال اجتماعي و اخلاقي و سياسي كاملاً مساعد باشد.
در آن موقع همه ملل از مدنيّت معنوي و اخلاقي محروم، و دشمني و كينه و ظلم و تجاوز، همه را نسبت به يكديگر بدبين و از هم جدا ساخته و اتّحاد، وحدت، همفكري و همكاري، بهكلّي از ميان بشر رخت بر بسته و از اينكه كسي بتواند بدون مدد غيبي جامعه را رهبري كند، همه مأيوس ميگردند و خلاصه، همه با هم در مبارزه و جنگ و ستيز و همه از وضع خود ناراضي، و از مكتبهاي مختلف كه عرضه ميشود نااميد بوده و منتظر
1) بقره، 249.
تغيير رژيم و انقلاب و عوضشدن اوضاع، و كناررفتن زمامداران خدانشناس و برداشتهشدن مرزها و الغاي تجزيهها و تقسيمها ميباشند.
در يك چنين موقعيتي، حضرت صاحبالزّمان (علیه السلام) و اصحابش، با نيروي ايمان و اخلاق حسنه و با نجاتبخشترين برنامههاي عمراني و اقتصادي و عدالت اجتماعي، براي انقلاب و دعوت به قرآن و اسلام، قدم به ميدان ميگذارند و آن نهضت الهي و دعوت روحاني را شروع ميكنند و مردم را بهسوي خدا و احكام خدا و زندگي برابري و برادري، عدل و امنيّت، صفا و وفا، راستي و درستي و نظم صحيح، مي خوانند و خود و اصحابش، نمونه همه فضايل بشري ميباشند و با نيروي ايمان و استقامت و پشتكار و همّتي كه مخصوص مؤمنان ثابتقدم است، هدف و مقصد خود را تعقيب مينمايند.
معلوم است اين جمعيّت با آن برنامهها و وضع كار، در آن دنياي پرآشوب و غرق در طوفان گرفتاريها و فشارها، دلها را به خود متوجّه نموده و فاتح و پيروز و موفّق ميشوند و هيچ نيرويي نميتواند در برابر آنها مقاومت كند.
و شاهد اين حقيقت، همان ظهور رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) و پيشرفت سريع دين اسلام و فتوحات محيّرالعقول مسلمين در قرن اول اسلام است، كه يكي از علل ظاهري آن پيروزيهاي پيدرپي و درهم شكستهشدن ارتشهاي انبوه دولت شاهنشاهي ايران و امپراطوري روم، فساد اوضاع اجتماعي و اداري ايران و روم بود كه مردم اين كشورهاي پهناور را براي قبول يك دعوت صحيح و حكومتي متّكي به مباني عدالت و مساوات آماده كرده بود.
مردمي كه در برابر دستگاههاي ديكتاتوري و استبداد بسيار خشن و غيرانساني سلاطين و امراي خود، از بنده هم خوارتر بودند و از حقوق انساني محروم شده بودند، مردمي كه به هركس و هر مقام نظر ميكردند، يك نقطه روشن در او نميديدند؛ نه فرهنگ داشتند نه اقتصاد، نه عدالت، نه امنيّت و نه ... و نه ...
از آنهمه تعظيم و نيايش و بشرپرستي و استعباد سلاطين، خسته شده بودند و علاوه بر اينها ناراحتكنندهترين اختلاف طبقاتي نيز در بين آنها حاكم بود كه مملكت متشكّل شده باشد از اكثريت قريب به اتّفاق محروم و استضعاف شده و جمعيّت معدود برخوردار و اختياردار و مطلقالعنان و بيجهت عزيز...
مسلّم است وقتي به گوش مردم چنين مملكتي صداي روحاني و آزادي بخش:
)تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ((1)
برسد و آيه:
)إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهىَ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغيِ(؛(2)
«همانا خدا به عدل و احسان، فرمان میدهد و به عطاو بذل به خويشان امر ميكند و از كارهاي زشت و منكر و ظلم، نهي ميكند».
و اعلان:
)يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَاُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقَيكُمْ((1)
«اي مردم! ما همه شما را نخست از مرد و زني آفريديم، آنگاه شعبههاي بسيار و فرق مختلف گردانيديم تا يكديگر را بشناسيد، بزرگوارترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
و آيات ديگر را بشنوند، با نهايت استقبال به آن ايمان آورده و راه را براي پيشرفت آن باز ميكنند.
مردمي كه از ظلم و ستم و خودخواهي سلاطين و ستمكاران آن عهد، به جان آمده بودند، بهطور قطع يك دعوت خدايي و يك بانگ گوشنواز توحيدي را كه بر اساس عدالت و الغاي امتيازات و مساويبودن آقا و نوكر، شاه و رعيت، سياه و سفيد، در برابر قانون و عدالت است قبول ميكند و از اين جهت آنهايي كه اين دعوت برخلاف منافعشان بود هرچه خواستند از آن جلوگيري كنند يا مانع از گرويدن مردم به آن شوند، نتوانستند، همهجا انقلاب ميشد و مردم در همهجا رژيم ظالم و وضع سابق را محكوم ميكردند و اوضاع تغيير ميكرد.
اوضاع جهان براي قبول دعوت امامزمان، حضرت مهدي (علیه السلام) كه هماندعوت به اسلام و قرآن است، مطابق اخبار، به مراتب از اوضاع عالم در زمان بعثت پيغمبر (علیه السلام) آمادهتر خواهد شد و همانطور كه كلمه اسلام در
1) حجرات، 13.
آغاز ظهور اسلام به سرعت پيشرفت كرد و صداي توحيد بر همه صداها غالب شد، و اسلامي كه در مقداري از تاريخش منحصر به پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و علي و خديجه (علیهما السلام) بود، باوجود فقدان وسايل، در جهاد و دفع يورش مشركان، بهزودي موفّق گرديد، و لشكرهاي منظّم مسلّحي را كه در دنياي آن روز مجهّزترين سلاحها را در دست داشتند درهم شكست و نابود ساخت.
همينطور امامزمان (علیه السلام) نيز با اصحاب و ياورانش كه از ابتدای كار به تعداد مجاهدين ميدان جهاد بدر ميباشند ميتوانند دنياي منقلب و ناآرام آن روز را آرام و مردم را چنان اميدوار به آينده درخشان و پر از خير و رحمت و بركت نمايد كه در سريعترين فرصت همه به دين اسلام گرويده آمادگي خود را براي قبول يك سازمان الهي اسلامي محكم و پايدار، در تحت سرپرستي امام عصر (علیه السلام) نشان دهند.
وَمَا ذَلِكَ عَلَى اللهِ بِعَزِيزٍ
در موقع ظهور امامزمان (علیه السلام) بهطوريكه از ترقّي كنوني بشر در صنعت و تكنيك، ملاحظه ميشود، دنيا مجهّز به سلاحهاي بسيار مهيب و خطرناك خواهد بود.
آن حضرت در برابر اين سلاحهاي مخوف، چگونه مانند جدّش با شمشير قيام خواهد كرد؟ و چگونه با سلاحهاي قديم، مثل شمشير و غيره با ارتشهاي دنياي آن روز جهاد مينمايد؟ و آيا ميشود تصوّر كرد كه كسي بتواند بهوسيله شمشير با بمبهاي هيدروژني و امثال آن، جنگ و نبرد كند؟
اوّل: مقصود از خروج با شمشير، مأموريت به جهاد و توسّل به اسلحه براي اعلای كلمه حقّ است.
بنابراين قيام با شمشير، كنايه از قيام با اسلحه و پيكار و جهاد و تعيين نوع مأموريت آن حضرت است و اينكه آن حضرت، مأمور به مصالحه با كفّار نيست.
بديهي است با هر اسلحهاي كه لازم باشد، آن حضرت و اصحابش با كفّار و ستمگران جهاد مينمايند و از هرگونه اسلحهاي كه در زمان ظهور آن حضرت متداول باشد، و به استعمال آن حاجت داشته باشند، استفاده مينمايند.
دوّم: از كجا معلوم كه در زمان ظهور آن حض-رت، اين اسلحههاي مهيب در اختيار بشر، باقي باشد؛ زيرا ممكن است كه در اثر حوادث و آشوبها و
انقلابات شديد و جنگهاي خانمانسوز جهاني، كه پيش از ظهور آن حضرت واقع ميشود دو ثلث بشر نابود شود و اين اسلحههاي جهنّمي معدوم گردد و شايد كسي باقي نماند كه بتواند از اين اسلحهها استفاده كند، يا آنها را تهيّه نمايد و اين احتمال هم كاملاً بجا و قابل توجّه است.
يكي از اموري كه در احاديث از آن خبر داده شده و اوضاع كنوني آن را ممكنالوقوع نشان ميدهد، جنگهاي جهانگيري است كه در اثر آن، بيشتر نقاط زمين از سكنه خالي ميگردد و شهرها ويران ميشود، و صدها ميليون بشر را رهسپار ديار عدم ميسازد.
تا يك قرن پيش، وقوع چنين جنگهايي بسيار بعيد به نظر ميرسيد، زيرا با آن اسلحههاي سابق و با نبودن وسايل ارتباط جمعي بين شهرها و كشورها، اگر جنگي واقع ميشد، اوّلاً پيش از آنكه خبرش به كشورهاي همسايه و يا دورتر برسد و دامنه جنگ گسترش يابد، آن جنگ به پايان ميرسيد، و ثانياً در آن زمانها، تعيين غالب از مغلوب، خاتمهيافتن جنگ، و تسلّط يكي از دو طرف يا از بين رفتن طرفين، متوقّف بر كشتارهاي عمومي و استعمال بمب و غيره نبود.
امّا در عصر حاضر بهطوريكه همه پيشبيني مينمايند با وسايل ارتباطي كه همه عالم را بهمنزلة يك شهر و يك محلّه نموده؛ و با اسلحهها و تجهيزاتي كه در دست زمامداران بيايمان است و هيچ وسيلهاي براي كنترل خشم و شهوت و جاهپرستي آنها نيست، اگر جنگ شروع شود، علاوه بر آنكه غالب از مغلوب تشخيص داده نميشود و طرفين از بين ميروند، اكثر ملل و سكنه كره زمين ممكن است در ظرف چند ساعت فاني و نابود شوند. پس اگر در
احاديث شريفه فرمودهاند: «مهدي (علیه السلام) ظاهر نميشود مگر آنكه ثلث مردم كشته شوند و ثلث آنها بميرند و ثلث آنان باقي بمانند»(1)و فرمودهاند: «اين ظهور واقع نخواهد شد، تا وقتي دو ثلث مردم از بين بروند»(2)نبايد تعجّب كرد، بلكه بايد آن را نشانه علوم بيپايان حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) و ائمّه طاهرين (علیهم السلام) گاهي آنها از آينده و اطّلاعشان بر مغيّبات به اذن و تعليم خدا دانست و از معجزات و كراماتشان به شمار آورد.
«فَهُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَلَجَأُ أَمْرِهِ وَعَيْبَةُ عِلْمِهِ، وَمَوْئِلُ حُكْمِهِ وَكُهُوفُ كُتُبِهِ، وَجِبالُ دينِهِ».(3)
«وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ وَلَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَأَنْكَرُوهُ».(4)جَعَلَنَا اللهُ مِنْ مُحِبِّيهِمْ وَخُدَّامِ شِيعَتِهِمْ
1) ابن حماد، الفتن، ص206؛ ابنطاووس، الملاحم و الفتن، ص128؛ متقی هندی، البرهان، ص111 – 112، فصل 2، ح4؛ همو، کنزالعمال، ج14، ص587.
2) طوسی، الغيبه، ص399؛ مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص113، 207؛ رجوع شود به: منتخبالاثر، تألیف نگارنده، ج3، ص81 – 82.
3) نهجالبلاغه، خطبه2 (ج1، ص29 – 30)؛ ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص138؛ قمی، الاربعين، ص437؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص117؛ قندوزی، ينابيعالموده، ج3، ص449. «راز پيامبر بدانها سپرده شده است، و هرکه آنان را پناه گيرد به حقّ راه برده است. مخزن علم پيامبرند و احکام شريعت او را بيانگر قرآن و سنّت نزد آنان در امان، چون کوه برافراشته».
4) نهجالبلاغه، خطبه 152 (ج2، ص40 – 41)؛ صفار، بصائرالدرجات، ص516؛ عیاشی، ج2، ص18؛ آمدی، غررالحکم، ص276. «داخل بهشت نميشود مگر کسي که آنها ]ائمّه (علیهم السلام) [را بشناسد و آنها او را بشناسند و داخل جهنّم نميگردد مگر کسي که منکر ائمّه و ائمّه (علیهم السلام) منکر آنها باشند».
در عصر غيبت كبري، حضرت مهدي (علیه السلام) در چه مكاني اقامت دارند؟ و چگونه زندگي مينمايند؟ خوراك، غذا، لباس و خوابگاه ايشان چگونه است و از كجا تهيّه ميشود؟
اصولاً بايد توجّه داشت كه اگر در موضوع غيبت، اينگونه نقاط، مكتوم بماند، ايجاد شكّ و شبه هاي نمينمايد؛ چنانكه روشنشدن آن نيز در ثبوت و اثبات اصل غيبت مداخلهاي ندارد؛ و وقتي غيبت شخص امام (علیه السلام) و مخفيبودن ايشان معقول و منطقي باشد چنانكه هست و به آن ايمان داريم مخفيبودن اين خصوصيّات بهطريقاولي معقول و منطقي خواهد بود و جهل به اينگونه امور، دليل بر هيچ مطلبي نخواهد شد.
اين پرسشها، با پرسش از اينكه امام (علیه السلام) هماكنون در چه نقطه اي است؟ يا با ما چند متر يا چند هزار كيلومتر فاصله دارد؟ يا امروز چه غذايي ميل فرموده است؟ يا چند ساعت استراحت كرده و چه مقدار راهپيمايي نموده فرقي ندارد و بياطّلاعي ما از آن به جايي ضرر نميزند، و عقيدهاي را متزلزل نميسازد؛
خدايي كه به حكمت بالغه و قوّه قاهره و مصلحت تامّه خود، امام (علیه السلام) را در پرده غيبت قرار داده است، قادر است اين خصوصيّات را نيز طبق مصلحت از مردم پنهان سازد.
معذلك براي اينكه به اين پرسش، پاسخ مختصري داده شود، عرضميکنيم برحسب آنچه از بعضي از احاديث، و حكايات معتبر استفاده
ميشود، امام (علیه السلام) در غيبت كبري در مكان خاصّي و در شهر معيّني استقرار دائم ندارند كه از آن مكان و آن شهر خارج نگردند و به محلّ ديگر تشريف نبرند، بلكه براي انجام وظايف و تكاليف به مسافرت و سير و حركت، و انتقال از مكاني به مكان ديگر ميپردازند؛ و در اماكن مختلف برحسب بعضي از حكايات، زيارت شدهاند. ازجمله شهرهايي كه مسلّماً به مقدم مباركشان مزيّن شده است، مدينه طيّبه، مكّه معظّمه، نجف اشرف، كوفه، كربلا، كاظمين، سامرا، مشهد، قم(1)
چنانكه اكثر مسافريني كه از قم به تهران و از تهران به قم ميآيند، و اهالي قم نيز اطّلاع دارند، اخيراً در محلّي كه سابقاً بيابان و خارج از شهر قم بود، در كنار راه قم - تهران [جاده قديم]، سمت راست كسي كه از قم به تهران ميرود - جناب حاج يدالله رجبيان از اخيار قم، مسجد مجلّل و با شكوهي به نام مسجد امام حسن مجتبي (علیه السلام) بنا كرده است كه هماكنون داير شده و نماز جماعت در آن منعقد ميگردد.
در شب چهارشنبه بيستودوّم ماه مبارك رجب 1398 - مطابق هفتم تيرماه 1357 - حكايت ذيل را راجع به اين مسجد شخصاً از صاحب حكايت جناب آقاي احمد عسكري كرمانشاهي كه از اخيار بوده و سالها است در تهران متوطّن ميباشد، در منزل جناب آقاي رجبيان با حضور ايشان و برخي ديگر از محترمين، شنيدم.
آقاي عسكري نقل كرد: حدود هفده سال پيش، روز پنجشنبهاي بود، مشغول تعقيب نماز صبح بودم، در زدند. رفتم بيرون، ديدم سه نفر جوان كه هر سه مكانيك بودند، با ماشين آمدهاند. گفتند: تقاضا داريم امروز روز پنجشنبه است، با ما همراهي نماييد تا به مسجد جمكران مشرّف شويم، دعا كنيم؛ حاجتي شرعي داريم.
اينجانب جلسهاي داشتم كه جوانها را در آن جمع ميكردم و نماز و قرآن ميآموختم. اين سه جوان از همان جوانها بودند. من از اين پيشنهاد خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم و گفتم: من چهكارهام بيايم دعا كنم. بالأخره اصرار كردند؛ من هم ديدم نبايد آنها را ردّ كنم، موافقت كردم. سوار شدم و بهسوي قم حركت كرديم.
در جاده تهران نزديك قم ساختمانهاي فعلي نبود، فقط دست چپ يك كاروانسراي خرابه به نام «قهوهخانه عليسياه» بود. چند قدم بالاتر، از همين جا كه فعلاً «حاج آقا رجبيان» مسجدي به نام مسجد امام حسن مجتبي (علیه السلام) بنا كرده است، ماشين خاموش شد.
رفقا كه هر سه مكانيك بودند، پياده شدند، كاپوت ماشين را بالا زدند و مشغول تعمير شدند. من از يك نفر آنها به نام عليآقا يك ليوان آب براي قضاي حاجت و تطهير گرفتم. رفتم تا وارد زمينهاي مسجد فعلي شوم؛ ديدم سيدي بسيار زيبا و سفيد، ابروهايش كشيده، دندانهايش سفيد، و يک خال بر صورت مباركش بود؛ با لباس سفيد و عباي نازك و نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانيها ايستاده بود و با نيزهاي كه بهقدر هشت - نه متر بلند است زمين را خطكشي ميکرد. گفتم: اوّل صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن ميآيند ردّ ميشوند، نيزه دستش گرفته است».
(آقاي عسكري درحاليكه از اين سخنان خود پشيمان و عذرخواهي ميكرد) گفت:
گفتم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آوردهاي چه كني؟ برو دَرست را بخوان. رفتم براي قضاي حاجت نشستم.
صدا زد: آقاي عسكري آنجا ننشين، اينجا را من خط كشيدهام؛ مسجد است.
من متوجّه نشدم كه از كجا مرا ميشناسد، مانند بچهاي كه از بزرگتر اطاعت كند، گفتم چشم، پا شدم.
فرمود: برو پشت آن بلندي.
رفتم آنجا؛ پيش خود گفتم سر سؤال با او را باز كنم، بگويم آقا جان! سيد! فرزند پيغمبر! برو درست را بخوان. سه سؤال پيش خود طرح كردم.
اين مسجد را براي جنّ مي سازي يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمدهاي و زير آفتاب نقشه ميكشي؛ درسنخوانده معمار شدهاي؟!
هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضای حاجت نكنم؟
در اين مسجد كه ميسازي جنّ نماز ميخواند يا ملائكه؟
اين پرسشها را پيش خود طرح كردم؛ آمدم جلو سلام كردم. بار اوّل او ابتداي به سلام كرد، نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دستهايش سفيد و نرم بود. چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم و چنانكه در تهران هر وقت سيدي شلوغ ميكرد، ميگفتم مگر روز چهارشنبه است عرض كنم روز چهارشنبه نيست، پنجشنبه است، چرا آمدهاي ميان آفتاب.
بدون اينكه عرض كنم، تبسّم كرد.
فرمود: پنجشنبه است، چهارشنبه نيست. و فرمود: سه سؤالي را كه داري بگو، ببينم!
من متوجّه نشدم كه قبل از اينكه سؤال كنم، از مافيالضّمير من اطّلاع داد.
گفتم: سيد فرزند پيغمبر، درس را ول كردهاي، اوّل صبح آمدهاي كنار جاده، نميگويي در اين زمان تانك و توپ، نيزه به درد نميخورد، دوست و دشمن ميآيند ردّ ميشوند، برو درست را بخوان.
خنديد؛ چشمش را به زمين انداخت؛ فرمود: دارم نقشه مسجد ميكشم. گفتم: براي جنّ يا ملائكه؟ فرمود: براي آدميزاد، اينجا آبادي ميشود.
گفتم: بفرماييد ببينم اينجا كه ميخواستم قضاي حاجت كنم، هنوز که مسجد نشده است!
فرمود: يكي از عزيزان فاطمه زهرا (علیها السلام) در اينجا بر زمين افتاده، و شهيد شده است، من مربع مستطيل خط كشيدهام، اينجا ميشود محراب، اينجا كه ميبيني قطرات خون است كه مؤمنين ميايستند، اينجا كه ميبيني، مستراح ميشود؛ و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتادهاند. همينطور كه ايستاده بود برگشت و مرا هم برگرداند، فرمود: اينجا ميشود حسينيه، و اشك از چشمانش جاري شد، من هم بياختيار گريه كردم.
فرمود: پشت اينجا ميشود كتابخانه، تو كتابهايش را ميدهي؟ گفتم: پسر پيغمبر، به سه شرط؛ اوّل اينكه من زنده باشم؛ فرمود: انشاءالله.
شرط دوّم اين است كه اينجا مسجد شود؛ فرمود: بارك الله.
شرط سوم اين است كه بهقدر استطاعت، و لو يك كتاب شده براي اجراي امر تو پسر پيغمبر بياورم، ولي خواهش ميكنم برو درست را بخوان؛ آقاجان اين هوا را از سرت دور كن.
دو مرتبه خنديد. مرا به سينه خود گرفت. گفتم: آخر نفرموديد اينجا را چه کسي ميسازد؟ فرمود: «يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ».
گفتم: آقاجان! من اينقدر درس خواندهام، يعني دست خدا بالاي همه دستهاست.
فرمود: آخر كار ميبيني، وقتي ساخته شد به سازندهاش از قول من سلام برسان. مرتبه ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود: خدا خيرت بدهد.
من آمدم رسيدم سر جاده، ديدم ماشين راه افتاده [ و درست شده]. گفتم: چطور شد؟ گفتند: يك چوب كبريت، زير اين سيم گذاشتيم؛ وقتي آمدي درست شد. گفتند: با كي زير آفتاب حرف ميزدي؟ گفتم: مگر سيد به اين بزرگي را با نيزه ده متري كه دستش بود، نديديد؟ من با او حرف ميزدم. گفتند: كدام سيد؟ خودم برگشتم ديدم سيد نيست، زمين مثل كف دست، پستي و بلندي نبود، هيچكس نبود.
من يك تكاني خوردم. آمدم توي ماشين نشستم؛ ديگر با آنها حرف نزدم. به حرم مشرّف شدم، نميدانم چطوري نماز ظهر و عصر را خواندم. بالأخره آمديم جمكران، ناهار خورديم. نماز خواندم. گيج بودم؛ رفقا با من حرف ميزدند، من نميتوانستم جوابشان را بدهم.
در مسجد جمكران، يك پيرمرد يك طرف من نشسته و يك جوان طرف ديگر؛ من هم وسط ناله ميكردم، گريه ميكردم. نماز مسجد جمكران را خواندم؛ ميخواستم بعد از نماز به سجده بروم، صلوات را بخوانم، ديدم آقايي سيد كه بوي عطر ميداد، فرمود: آقاي عسكري سلام عليكم. نشست پهلوي من.
تُن صدايش همان تن صداي سيد صبحي بود. به من نصيحتي فرمود. رفتم به سجده، ذكر صلوات را گفتم. دلم پيش آن آقا بود، سرم به سجده، گفتم سر بلند كنم بپرسم شما اهل كجا هستيد، مرا از كجا ميشناسيد. وقتي سر بلند كردم، ديدم آقا نيست.
به پيرمرد گفتم: اين آقا كه با من حرف ميزد، كجا رفت، او را نديدي؟ گفت: نه. از جوان پرسيدم، او هم گفت، نديدم. يكدفعه مثل اينكه زمينلرزه شد، تكان خوردم؛ فهميدم كه حضرت مهدي (علیه السلام) بوده است. حالم بههم خورد، رفقا مرا بردند آب به سر و رويم ريختند. گفتند: چه شده؟ خلاصه، نماز را خوانديم، به سرعت بهسوي تهران برگشتيم.
مرحوم حاج شيخ جواد خراساني را لديالورود در تهران ملاقات كردم و ماجرا را براي ايشان تعريف كردم و خصوصيّات را از من پرسيد، گفت: خود حضرت بودهاند؛ حالا صبر كن، اگر آنجا مسجد شد، درست است.
مدّتي قبل، روزي يكي از دوستان پدرش فوت كرده بود، به اتّفاق رفقاي مسجدي، او را به قم آورديم به همان محلّ كه رسيديم، ديديم دو پايه خيلي بلند بالا رفته است پرسيدم، گفتند: اين مسجدي است به نام امام حسن مجتبي (علیه السلام) پسرهاي حاج حسين آقا سوهاني ميسازند، ولي اشتباه گفته بودند.
وارد قم شديم، جنازه را باغ بهشت برديم و دفن كرديم. من ناراحت بودم. سر از پا نميشناختم. به رفقا گفتم: تا شما ميرويد ناهار بخوريد، من ميآيم. تاكسي سوار شدم و رفتم سوهانفروشي پسرهاي حاج حسين آقا پياده شدم. به پسر حاج حسين آقا گفتم: اينجا شما مسجد ميسازيد؟ گفت: نه. گفتم: اين مسجد را كي ميسازد؟
گفت: حاج يدالله رجبيان.
تا گفت «يدالله»، قلبم به تپش افتاد. گفت: آقا چه شد؟ صندلي گذاشت، نشستم. خيس عرق شدم، با خود گفتم «يدالله فوق أيديهم»، فهميدم حاج يدالله است. ايشان را هم تا آن موقع نديده و نميشناختم. برگشتم به تهران به مرحوم حاج شيخ جواد گفتم.
فرمود: برو سراغش، درست است.
من بعد از آنكه چهارصد جلد كتاب خريداري كردم، به قم رفتم. آدرس محلّ كار پشمبافي حاج يدالله را پيدا كردم، رفتم كارخانه و از نگهبان پرسيدم. گفت: حاجي رفت منزل. گفتم: استدعا ميكنم تلفن كنيد، بگوييد يك نفر از تهران آمده، با شما كار دارد. تلفن كرد، حاجي گوشي را برداشت. من سلام عرض كردم، گفتم: از تهران آمدهام، چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كردهام، كجا بياورم؟
فرمود: شما از كجا اينكار را كرديد و چه آشنايي با ما داريد؟ گفتم: حاج آقا، چهارصد جلد كتاب وقف كردهام.
گفت: بايد بگوييد مال چيست؟
گفتم: پشت تلفن نميشود، گفت: شب جمعه آينده منتظر هستم كتابها را بياوريد منزل چهارراه شاه، كوچه سرگرد شكراللّهي، دست چپ، درب سوم (لازم به تذكّر است كه اين آدرس، مال زمان سابق بوده كه هماكنون تغيير نام يافته است) .
رفتم تهران، كتابها را بستهبندي كردم. روز پنجشنبه با ماشين يكي از دوستان به منزل حاج آقا در قم آوردم. ايشان گفت: من اينطور قبول نميكنم، جريان را بگو. بالأخره جريان را گفتم و كتابها را تقديم كردم. رفتم در مسجد هم دو ركعت نماز حضرت خواندم و گريه كردم.
مسجد و حسينيه را طبق نقشهاي كه حضرت كشيده بودند، حاج يدالله به من نشان داد و گفت: خدا خيرت بدهد، تو به عهدت وفا كردي.
اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبي (علیه السلام) كه تقريباً بهطور اختصار و خلاصهگيري نقل شد. علاوهبراين، حكايت جالبي نيز آقاي رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل مينماييم:
آقاي رجبيان گفتند: شبهاي جمعه، حسبالمعمول، حساب و مزد كارگرهاي مسجد را مرتّب كرده و وجوهي كه بايد پرداخت شود، پرداخت ميشد. شب جمعهاي، «استاد اكبر»، بنّاي مسجد، براي حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود، گفت: امروز يك نفر آقا سيد تشريف آوردند در ساختمان مسجد و اين پنجاه تومان را براي مسجد دادند، من عرض كردم: باني مسجد از كسي پول نميگيرد، با تندي به من فرمود: «ميگويم بگير، اين را ميگيرد»، من پنجاه تومان را گرفتم روي آن نوشته بود: براي مسجد امام حسن مجتبي (علیه السلام) .
دو - سه روز بعد، صبح زود زني مراجعه كرد و وضع تنگدستي و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد، من دست كردم در جيبهايم، پول موجود نداشتم، غفلت كردم كه از اهل منزل بگيرم، آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و گفتم بعد خودم خرج ميكنم و به آن زن آدرس دادم كه بيايد تا به او كمك كنم.
زن پول را گرفت و رفت و ديگر هم بااينكه به او آدرس داده بودم، مراجعه نكرد، ولي من متوجّه شدم كه نبايد پول را داده باشم و پشيمان شدم.
تا جمعه ديگر استاد اكبري براي حساب آمد، گفت: اين هفته من از شما تقاضايي دارم، اگر قول ميدهيد كه قبول كنيد، بگويم. گفتم: بگوييد. گفت: درصورتيكه قول بدهيد قبول كنيد، ميگويم. گفتم: آقاي استاد اكبر اگر بتوانم از عهدهاش برآيم، گفت: ميتواني. گفتم: بگو. گفت: تا قول ندهي نميگويم. از من اصرار كه بگو، از او اصرار كه قول بده تا من بگويم.
آخر گفتم: بگو قول ميدهم. وقتي قول گرفت، گفت: آن پنجاه تومان كه آقا دادند براي مسجد، بده به خودم. گفتم: آقاي استاد اكبر، داغ مرا تازه كردي. چون بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شده بودم و تا دو سال بعد هم، هر اسكناس پنجاه توماني به دستم ميرسيد، نگاه ميكردم شايد آن اسكناس باشد.
گفتم: آن شب مختصر گفتي، حال خوب تعريف كن بدانم. گفت: بلي، حدود ساعت سهونيم بعد از ظهر هوا خيلي گرم بود. در آن بحران گرما مشغول كار بودم. دو - سه نفر كارگر هم داشتم. ناگاه ديدم يك آقايي از يكي از درهاي مسجد وارد شد، با قيافهاي نوراني، جذّاب، باصلابت، كه آثار بزرگي و بزرگواري از او نمايان است، وارد شدند دست و دل من ديگر دنبال كار نميرفت، ميخواستم آقا را تماشا كنم.
آقا آمدند و اطراف شبستان قدم زدند. تشريف آوردند جلو تختهاي كه من بالايش كار ميكردم، دست كردند زير عبا و پولي در آوردند، فرمودند: استاد اين را بگير، بده به باني مسجد.
من عرض كردم: آقا باني مسجد پول از كسي نميگيرد، شايد اين پول را از شما بگيرم و او نگيرد و ناراحت شود. آقا تقريباً تغيير كردند، فرمودند: «به تو ميگويم بگير. اين را ميگيرد». من فوراً با دستهاي گچآلود، پول را از آقا گرفتم، آقا تشريف بردند بيرون.
پيش خود گفتم: اين آقا در اين هواي گرم كجا بود؟ يكي از كارگرها را به نام مشهديعلي، صدا زدم. گفتم: برو دنبال اين آقا ببين كجا ميروند؟ با چه كسي و با چه وسيلهاي آمده بودند؟ مشهديعلي رفت. چهار دقيقه شد، پنج دقيقه شد، ده دقيقه شد، مشهدي علي نيامد، خيلي حواسم پرت شده بود، مشهديعلي را صدا زدم پشت ديوار ستون مسجد بود، گفتم: چرا نميآيي؟
گفت: ايستادهام آقا را تماشا ميكنم، گفتم: بيا، وقتي آمد، گفت: آقا سرشان را زير انداختند و رفتند، گفتم: با چه وسيلهاي؟ ماشين بود؟ گفت: نه، آقا هيچ وسيلهاي نداشتند، سر به زير انداختند و تشريف بردند. گفتم: تو چرا ايستاده بودي؟ گفت: ايستاده بودم آقا را تماشا ميكردم.
آقاي رجبيان گفت: اين جريان پنجاه تومان بود، ولي باور كنيد كه اين پنجاه تومان يك اثري روي كار مسجد گذارد. خود من اميد اينكه اين مسجد به اينگونه بنا شود و خودم به تنهايي آن را به اينجا برسانم، نداشتم. از موقعي كه اين پنجاه تومان به دستم رسيد، روي كار مسجد و روي كار خود من اثر گذاشت». پايان حكايت.
نگارنده گويد: اگرچه متن اين حكايتها، بر معرّفي آن حضرت، غير از اطمينان صاحب حكايت به اينكه سيد معظّمي كه نقشة مسجد را ميكشيد و در مسجد جمكران با او سخن فرمود، شخص آن حضرت بوده است، دلالت ظاهر ديگر ندارد، امّا چنانكه «محدّث نوري» در باب نهم كتاب شريف نجمالثاقب شرح داده است، وقوع اينگونه مكاشفات و ديدارها، براي شيعيان آن حضرت، حدّاقل از شواهد صحّت مذهب و عنايات بهواسطه يا بلاواسطه آن حضرت به شيعه است. و بهخصوص كه مؤيّد به حكايات ديگري است كه متن آنها دلالت بر معرّفي آن حضرت دارد. بعضي از آن حكايات در همين عصر خود ما واقع شده است و به ياري خداوند متعال در كتاب جديدي كه مخصوص تشرّفهاي معاصرين است، در اختيار شيعيان و ارادتمندان آن غوث زمان و قطب جهان - أرواحنا فداه - قرار خواهد گرفت. إِنْشَاءَاللهُ تَعَالَى وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللهِ.
و بغداد است؛ و مقامات و اماكني كه آن حضرت در آن اماكن1) از حكايات جالب و مورد اطمينان كه در زمان ما واقع شده، اين حكايت را كه در هنگام چاپ اين كتاب برايم نقل شد و در آن نكات و پندهايي است، جهت مزيد بصيرت خوانندگان كه به خواندن اينگونه حكايات علاقه دارند، در اينجا يادداشت و ضميمه كتاب مينمايم:
تشريف فرما شدهاند، متعدّد است؛ مانند مسجد جمكران قم، مسجد كوفه، مسجد سهله، مقام حضرت صاحبالأمر در واديالسلام نجف و در حلّه.
و بعيد نيست كه اقامتگاه اصلي ايشان، يا اماكني كه بيشتر آمدوشدشان درآنجاهاست، مكّه معظّمه و مدينه طيّبه و عتبات مقدّسه باشد.
اگر پرسش شود: پس حضرت امامزمان (علیه السلام) با كوه رضوي و ذيطوي چه ارتباطي دارند كه در دعاي ندبه است:
«لَيْتَ شِعْري أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى، بَلْ أَيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَرَى أَبِرَضْوَى أَوْ غَيْرِهَا أَمْ ذِي طُوَى».(1)
پاسخ داده ميشود: راجع به اين موضوع در كتاب فروغ ولايت در دعای ندبه در بخش دوّم توضيح دادهايم، در اينجا هم بهطور مختصر اشاره مينماييم كه: اين دو مكان برحسب كتب معاجم و تواريخ نيز از اماكن مقدّس است و محتمل است كه حضرت بعضي از اوقات شريف خود را در اين دو مكان به عبادت و خلوت گذرانده باشند و اين جمله هيچ دلالتي بر اينكه اين دو مكان، يا يكي از آنها، اقامتگاه دائمي آن حضرت است، ندارد.
چنانكه در كتاب فروغ ولايت شرح دادهام، اين استفهامها استفهام حقيقي نيست، بلكه به انگيزه بيان سوز هجران و اظهار تأسّف و تلهف از فراق و حرمان از فيض حضور و تأخير عصر ظهور گفته شده است؛ علاوه بر اينكه بعضي از عبارات دعاي شريف ندبه، دلالت دارد بر اينكه ايشان در بين مردم ميباشند و از بين مردم خارج نميباشند، مثل اين جمله:«بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنَّا بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ نَازِحٍ لَمْ يَنْزَحْ (مَانَزَحَ) عَنَّا».(2)
1) مشهدی، المزار، ص580 – 581؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص510. «كاش ميدانستم كه كجا دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد يافت، آيا در كدامين سرزمين اقامت داري در زمين «رضوی» يا غير آن در ديار ذيطوی متمكّن گرديدهاي؟».
2) مشهدی، المزار، ص581؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص510. «جانم به قربانت، اي حقيقت پنهاني كه از ما دور نيستي، و اي دور از وطن كه كنار از ما نيستي».
اگر كسي سؤال كند: پس اينكه بر سر بعضي زبانها است و مخصوصاً برخي از علماي اهلسنّت آن را بازگو ميكنند و گاهي آن را بهانه حمله و جسارت به شيعه قرار ميدهند كه اينان حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) را در سرداب سامرا مخفي ميدانند، چه مصدري دارد؟
جواب داده ميشود كه: جز جهل بعضي از اهلسنّت و غرضورزي و خيانت برخي ديگر كه شيعه اهلبيت (علیهم السلام) را متّهم ميسازند و از دروغپردازي و تهمت و افترا كوتاهي نميكنند، هيچگونه مصدري ندارد؛ و تمام اخبار و احاديث و حكايات اين موضوع را كه امام (علیه السلام) در سرداب سامرا مختفي ميباشند، ردّ مينمايند و در كتاب منتخبالاثر و نويد امن و امان، نيز كذب اين افترا ثابت شده است، و در اخبار و احاديث حتّي خبر رشيق، خادم معتضد عبّاسي اسمي از سرداب نيست.(1)
فقط در يك روايت، اسمي از سرداب برده شده است(2)كه برحسب آن، خانة آن حضرت بار ديگر مورد حمله سپاهيان دولتي قرار گرفت، از سرداب، صداي قرائت شنيدند و طبق اين روايت هم امام (علیه السلام) درحاليكه فرمانده نظاميان با سربازانشان درِ سرداب را گرفته بودند حضرت از سرداببيرون آمدند و تشريف بردند.
پس از آنكه سربازها همه رسيدند، فرمانده، فرمان ورود به سرداب را داد. سربازهايي كه ديده بودند آن حضرت بيرون آمدند، گفتند: «مگر آنكس نبود كه بيرون رفت و بر تو عبور كرد؟» گفت: «او را نديدم، چرا او را رها كرديد؟» گفتند: «ما گمان ميكرديم تو او را ميبيني».
حاصل اينكه موضوع مختفيبودن آن حضرت در سرداب، يكي از دروغهاي بزرگي است كه به شيعه بسته اند، ولي قابلانكار نيست كه خانه حضرت امام حسن عسكري (علیه السلام) سالها در دوران غيبت صغري مقرّ آن حضرت بوده است، و بعضي از خلفا هم اين مطلب را ميدانستند. و لذا در روايت رشيق خادم است كه معتضد، نشاني خانه و خادمي را كه بر در آن ايستاده است به رشيق داد.
چنانكه از بعضي حكايات و تواريخ استفاده ميشود، معتمد خليفه و راضي، بلكه احتمالاً مقتدر نيز، از جريان امور، كموبيش مطّلع بوده اند؛ و امام (علیه السلام) و نُوّاب او را ميشناختند، و بعد هم، از خلفاي ديگر كه در عصر غيبت كبري بوده اند، ناصر خليفه كه از اعاظم و علماي خلفاي بنيعبّاس است، عارف به آن حضرت بوده است و دري كه هماكنون بر صفّه سرداب است و از آثار باستاني و نفايس اشياي عتيقه است، در عصر او و به امر وی ساخته شده است.(1)
از آنجا كه خانه و سرداب موجود، از بيوت مقدّس است و بدون شكّ و شبهه محلّ عبادت و مقرّ و منزلگاه سه نفر از ائمّه اهلبيت (علیهم السلام) بوده است، از آغاز مورد نظر شيعيان و دوستان و حتّي خليفهاي مثل ناصر بوده، و عبادت و اطاعت خدارا در آن اماكن شريفه مغتنم ميشمردند و آن را از مصاديق مسلّم آيه:
)فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيِهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ((2)
ميدانستند.
و ما هم امروز، بر اساس همين ملاحظات، اين اماكن رفيع را احترام میكنيم و عبادت در آن اماكن را فوز عظيم میشماريم و آرزومند زيارت سرداب و نماز و عبادت در آنجا میباشيم.
امّا پاسخ اين پرسش كه: لباس و غذا و خوابگاه ايشان چگونه است؟
آنچه مسلّم است اين است كه حضرت در امور و كارهاي عادّي، ملتزم به توجيهات و تكاليف شرعي میباشند و آداب و برنامه هاي واجب و مستحب اين كارها را مو به مو رعايت مینمايند و محرّمات و مكروهات را ترك میفرمايند.
بلكه در مورد مباحات نيز، ترك و فعل ايشان، بر اساس دواعي عالي و مقدّس است و براي دواعي نفساني، كاري از آن حضرت، اگرچه فايده آن جسماني و اشباع غرايز جسمي باشد، صادر نمیشود، بهعبارتديگر هريك از اعمال و افعال، براي آن حضرت وسيله است نه هدف.
امّا اينكه امور معاش و تهيّه غذا و پوشاك براي امام (علیه السلام) در عصر غيبت بهطورعادّي است يا به نحو اعجاز؟جواب اين است كه: به طورعادّي بودن اين امور، امكان دارد و مانعي ندارد، چنانكه برحسب بعضي از حكايات در برخي از موارد نيز به نحو اعجاز، جريان يافته است.
درحاليكه خداوند متعال، حضرت مريم، مادر حضرت عيسي (علیهما السلام)، را مخصوص به عنايت خود قرار داد و از عالم غيب او را روزي داد، چنانكه قرآن مجيد صريحاً می فرمايد:
)كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰه ِإِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ((1)
استبعادي ندارد كه وصيّ اوصيا و خاتم اوليا و وارث انبيا را از خزانه غيب خود رزق و روزي دهد و تمام وسايل معاش او را به هر نحوي كه مصلحت باشد، فراهم سازد.
إِنَّ اللهَ عَلَی كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ
1) آلعمران، 37. «هروقت زكريا به عبادتگاه ميآمد، روزي شگفتآوري مييافت، ميگفت: اي مريم! اين روزي از كجا براي تو ميرسد. پاسخ میداد: اين از جانب خداست كه همانا خدا به هركه خواهد روزي بيحساب ميدهد».
امام (علیه السلام) در غيبت كبري چه مسئوليتهايي را بر عهده دارند؟ و به چه كارها و اعمالي اشتغال دارند؟ و اين عمر طولاني را در چه شغل و عملي میگذرانند؟ و در برابر جوامع و افراد و شيعيان، چه برنامهاي را اجرا می نمايند؟
در غيبت كبري كارها و مشاغل و مسئوليتهاي امام (علیه السلام) بسيار حسّاس و مهمّ است و اگرچه تصرّف و بسط يد و حكومت ظاهري بر اوضاع ندارند و رتقوفتق امور را ديگران در اختيار گرفته و نظام حكم و اداره را به خود اختصاص داده و بندگان خدا را استضعاف و استعباد میکنند، معذلك امام (علیه السلام) ناظر بر اوضاع می باشند و عنايتهايي دارند و تصرّفاتي مینمايند.
و بالجمله شئون امامت و رهبري و زعامت را در حدود امكان، متصدّي شده و وظايف خود را به نحو احسن و اكمل انجام میدهند.
خلاصه، عمر طولاني ايشان در اطاعت خدا میگذرد، هم تكاليف فردي خويش را انجام میدهند و هم برحسب حكايات متواتر، تكاليف اجتماعي را، آنچه مقتضي و مصلحت باشد، انجام میدهند؛ مانند هدايت اشخاص، ياريدادن مؤمنين بر مخالفين در بحث و احتجاج، حلّ مسائل مشكل، نصيحت و موعظه افراد، شفاي امراض، هداي-ت گمشدگان و رس-اندن آنها به مقص-د، تعليم ادعيه، كمك مال-ي به نيازمندان، فريادرس-ي گرفتاران و
درماندگان و زندانيان، ياري بيچارگان، كه بيشتر اين اعمال درضمن ظهور معجزات، از آن حضرت صادر شده است.(1)
به نظر اينجانب، يكي از اموري كه نشانة تصرّف آن حضرت در قلوب و توجّه نفس قدسي و اثر عنايت ايشان است، همين بقای سازمان رهبري و تشكيلات علمي و تبليغي شيعه، فعّاليّت حوزه هاي علوم ديني و تأليف كتابها، مجالس تبليغ، استمرار رشته اجتهاد و استنباط احكام و تأييداتي است كه عليالدّوام علما و فقها از آن برخوردارند كه در واقع اگرچه رسماً حكومت از فقها كه از جانب امام (علیه السلام) حكام شرعي میباشند غصب شده است، معذلك حكومت آنها بر قلوب باقي است و موارد اطاعت اختياري جامعه شيعه از علما، به مراتب بيشتر از موارد اطاعت اجباري آنها از رژيمي است كه در هر منطقه و ناحيه برقرار است و از راه ناچاري از آن اطاعت مینمايند.
اگر بادقت ملاحظه شود، رژيم رهبري امام (علیه السلام) بهواسطة علما در سرتاسر زمين، در هر نقطهاي كه يك نفر شيعه باشد، مورد قبول و احترام است و حاكم همه، شخص حاكم الهي، يعني حضرت صاحبالزّمان (علیه السلام) میباشد.
مسئله اين است كه تأسيسات رهبري شيعه كه با يك تعبير بسيار كوتاه و غيرجامع و نارسا، در زمان ما آن را روحانيّت و جامعه روحانيّت میگويند - با تمام موانعي كه از آغاز عصر غيبت كبري تا حال براي بقا و عرض وجود - و اجراي برنامه ها و مداخله در كارها و امر به معروف و نهي از منكر، مبارزات ايجابي و سلبي، تربيت علما و هدايت جوامع شيعه داشته است، در هر عصر و زمان بهعنوان قويترين بنياد، وظايف بزرگي را انجام داده و حافظ شيعه از انقراض بوده و هست.
1) رجوع شود به: دارالسلام عراقي، نجمالثاقب، جنةالمأوى، عبقريالحسان، بحارالانوار و ... .
هيچ جمعيّت و هيئتي، مثل جامعه روحانيّت، هدف تيرهاي خطرناك بيگانگان داخلي و خارجي نبوده و نيست. فِرَق مختلف و اقليّتهايي كه بيگانگان آنها را به وجود آورده؛ يا فعلاً به مزدوري و خيانت گرفته اند، با روحانيّت، سخت دشمن هستند، و از زدن هيچ ضربت كشندهاي به اين جامعه خودداري نمی كنند و حتّي با تهمت و بهتان و افترا میكوشند تا اذهان عوام و جوانان را نسبت به آنان مشوب، و ايمان مردم را به آنها ضعيف سازند.
تبشير و استعمار و الحاد و كمونيسم و مكتبهاي مختلف، همه با اين طبقه بهشدّت وارد پيكار شده اند، و تمام امكانات مادّي و قوايي را كه دارند در اين پيكار وارد كردهاند، و پولهاي گزاف و مبالغ سرسامآوري كه در راه از پاي در آوردن روحانيّت، و تزلزل آن صرف میشود بيش از حد تصوّر است.
فقط گاهي آمارهايي كه از دستشان در ميرود و منتشر میشود، به ما نشان میدهد كه بيگانگان خصوصاً حكومتهاي آنها، تا چه حد از اسلام و نفوذ علماي اسلام در قلوب مردم نگران هستند و آن را ضدّ منافع خود و مانع در استيلاي آنان بر مسلمانان و معادن و ذخاير آنها میدانند.
از يكسو زورمندان و طبقه حاكمه كه همواره میخواسته اند به شكل يك واحد ممتاز، انسانها را استعباد نمايند و حكومت فردي داشته باشند و از ديگران حقّ اظهار رأي و حقوق انساني ديگر را سلب نمايند و مردم را به تعظيم و تكريم خود و اظهار كوچكي و تملقهايي كه ننگ انسانيّت است وادار نمايند، اين طبقه را براي اين مقاصد كثيف، خطر میدانستند و براي محو آنها و بيثمرساختن تبليغات و اعتراضات آنها، فعّالانه كوشش میكردند و حتّي اگر میتوانستند اشتباهكاري كنند، افرادي را میساختند و
تحت عناوين و القابي در برابر جامعه روحانيّت به اسم عالم و روحاني معرّفي میكردند!
اين اقويا و حكومتها، از ظهور مفاهيم اسلامي و روشنشدن حقايق قرآن سخت بيمناكاند، زيرا آنجا كه قرآن است و آنجا كه اسلام است و آنجا كه نداي برابري و مساوات:
)إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقَيكُمْ((1)
«همانا گرامیترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
بلند است، و آنجا كه بانگ:
)وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَاجْتَنِبُوا الْطَّاغُوتَ((2)
«و همانا ما در ميان هر امتي پيغمبري فرستاديم تا به خلق ابلاغ كند كه خداي يكتا را بپرستيد و از بتان دوري كنيد».
شب و روز به گوشها میرسد، براي حكومت فردي و اين تشريفات و تكريمها و فردپرستيها و اين امتيازات و اينهمه فاصله ها و جداييها، جايي و حسابي نيست.
و اين روحانيّت است كه رساندن و ابلاغ اين نداها، و پيادهكردن اين برنامه ها را به عهده گرفته است.
از سوي ديگر میبينيم روحانيّت شيعه بهاصطلاح امروز دولتي نيستيعني نمی تواند در نظامات غيراسلامي كه متأسّفانه در همه نقاط دنيا مسلّط
هستند خود را ادغام كند كه از آنها حقوق و بودجه بگيرد و مجري برنامه هاي خاصّ و معيّن شده باشد.
اگرچه در نظام اسلامي همه چيز تحت نظر حكومت و نظام اسلام است و رهبر اسلام بر همه امور نظارت دارد، و بايد حسن جريان تمام رشته ها را كنترل كند و اداره نمايد كه ازجمله: رشته تبليغات و ارشادات و علوم اسلامي و گسترشدادن آن در بين تمام مردم است بهطوريكه همه و همه، در مسائل اسلامي وارد گردند، و محقّقان عاليقدر بتوانند به تحقيق و بررسي مشغول باشند.
اكنون كه رسماً نظام اسلام بر تمام دنيا حاكم نيست، و نفوذ اسلام و برنامه هاي آن در نفوس باقي است، روحانيّت و بهعبارتديگر: روات احاديث اهلبيت (علیهم السلام) بهصورت صنف خاصّي شكل گرفته است، و درحقيقت ازنظر هر فرد شيعه متوجّه و آگاه، روحانيّت همان نقش هيئتحاكمه را، كه بايد ناظر بر اوضاع و تربيت و تعليم و حسن جريان تمام امور باشد، اجرا می نمايد؛ ولي هر وقت نظام اسلامي رسماً در تمام دنيا يا در يك جامعه پياده شود، روحانيّت به اين شكل فعلي باقي نخواهد ماند كه ما در اين مقاله در مقام تفصيل و شرح اين بحث نيستيم.
مقصود اين است كه روحانيّت از جنبه بودجه و قوّه و نظام مالي، نظامي كه نيروي انتظامي و قوّه مجريه رسمي آن را اجرا نمايد ندارد، و اين خود مردم هستند كه با كمال اختيار و بدون اينكه تحت فشار مطالبه مأمور و بازپرس و بازرس و اداره تشخيص مالياتها و ادارات وصول و جرايم باشند، وجوه شرعيه خود را تمام و كمال، بدون اينكه يك ريال كمتربدهند، با نهايت خلوص نيّت و با افتخار، ادا می كنند.
و عجيب اين است كه تبليغاتي که عليه پرداخت وجوه شرعي به علما و
مراجع در سطوح مختلف و به عناوين بسيار و بهطورگسترده، ادامه دارد؛ معذلك تأثيري نمی كند و توجّه مردم به پرداخت اين وجوه و تقويت بنيه مالي دستگاه رهبري تشيّع، هر روز بيشتر می شود.
آري! دشمنان می دانند كه يكي از راه هاي مؤثّر در از كار انداختن روحانيّت و تعطيل حوزه ها و جلوگيري از نشر معارف اسلام و تربيت علما و محقّقين روحانيّت، استخدامكردن و دستگاهي و دولتيكردن افراد روحاني و تضعيف بنيه مالي اسلام می باشد؛ از اين جهت با حملات زباني و قلمي و عملي، و تهمت و افترا و انتشارات فريبنده، میكوشند تا سازمان رهبري اسلام و مراكز فكري و تحقيقي و ثقل روحانيّت را نيازمند سازند، و همكاريهاي مالي مردم را قطع كنند؛ ولي آنچه ملاحظه می كنيم هرچه سعي می كنند با وسايل مختلف سمعي و بصري تبليغي كه در دست دارند، مردم را از پرداخت وجوه شرعي و سهم مبارك امام (علیه السلام) كه پربركتترين و مقدّسترين وجوه است باز دارند، رغبت مردم به پرداخت آن وجوه بيشتر می شود و روزبهروز وضع مالي حوزه هاي علميه، و كمكهاي مالي به مبلّغين، محكمتر و زيادتر میشود.
چرا؟ براي اينكه خدا میفرمايد:
)يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْكَرِهَ الْكَافِرُونَ((1)«میخواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند ولي خداوند، تمامكننده نورش می باشد هرچند كفّار، اكراه داشته باشند».
1) صف، 8.
چرا؟ براي اينكه قلوب، در تحت تصرّف ولايتي امام (علیه السلام) قرار دارد(1)و هرچه دشمنان بخواهند با تمهيدات و نقشه ها قلوب را از علما و نُوّاب امام (علیه السلام) منصرف سازند، نمی توانند.
بايد اين چراغ روشن بماند و حجّتهاي امام (علیه السلام) در بين مردم باقي بمانند، و همانطور كه خدا زمين و خلايق را بدون حجّت نخواهد گذارد، امام (علیه السلام) نيز مردم و شيعيان را بدون حجّتي از جانب خود نخواهد گذاشت؛ و اين رشته نيابت و هدايت و حكومت از جانب امام (علیه السلام) همانگونه كه از آغاز و از عصر غيبت كبري تا حال منقطع نشده، تا زمان ظهور آن حضرت نيز منقطع نخواهد شد:
)لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّٰهِ حُجَّةٌ(؛(2)
«تا مردم عليه خداوند حجّتي نداشته باشند».
حاصل اينكه امام (علیه السلام) در عصر غيبت بر امور نظارت دارند، و بهطورمطلق از كارها كنارهگيري ندارند.اگر گفته شود: حال كه چنين است، اگرچه ظهور كلّي حضرت صاحبالأمر (صلی الله علیه و آله) متوقّف بر حصول شرايط و مقدّمات و اذن خداوند متعال است ولي اگر اينگونه مداخلات و توجيهات و مقابلات و تشرفدادن اشخاص به سعادت لقا و شرفيابي به حضور آن حضرت بيشتر باشد، كه
1) بسياري بهوسيله خواب ارشاد شده اند كه حتّي تعيين بدهي آنها در خواب شده و بعد كه رسيدگي كرده اند مطابق مبلّغ تعيينشده بود، نه كمتر و نه زيادتر و از خوابهاي عجيب، كه دليل بر عنايات حضرت به جامعه روحانيّت است و اينكه اين جامعه جند و سپاه آن حضرت ميباشند، خواب صادق و عجيب آقاي حاج ابوالقاسم كوپائي اصفهاني است.
2) نساء، 165.
يك ظهور جزئي هميشه در بين باشد، اصلاحات مهمّي انجام خواهد شد و بسياري از مصالح تأمين و مفاسد زيادي دفع می گردد.
مثلاً اگر آن حضرت با علما و زعما، به نحوي كه او را هنگام ملاقات نشناسند و بعد بشناسند، ديداري كند و آنها را راهنمايي بنمايد، جريان امور مستقيم می شود؛ پس چرا چنين برنامهاي نيست؟ و البتّه خود آن حضرت داناتر به وظايف خود هستند و آنچه را وظيفه دارند و به مقداري كه مصلحت باشد، اين كارها را انجام میدهند و يقيناً به هر نحو عمل فرمايند، همان عين وظيفه و مصلحت است.
پاسخ اين است كه: سخن تمام همين است كه گفته شود وظايف و تكاليف حضرت بيشتر از آنچه انجام میدهند نيست؛ و آن حضرت، عالم به مصالح و موارد هستند، و در حدودي كه مصلحت باشد و به نظام غيبت و تربيت امت و آمادهساختن آنها براي ظهور كلي، خلل وارد نشود، اقدام میفرمايند.
و اگر بنا باشد كه امور تحت نظر مستقيم ايشان قرار بگيرد و استناد علما و خواصّ، و بلكه عوام، در اعمال و اقدامات به راهنماييهاي شخصي و خاصّ ايشان باشد، يك باب ديگر باز می شود، و نظام دين و نظامي كه در عصر غيبت كبري در نظر گرفته شده است، اختلال میيابد، و براي هر لقا وديدار و استنادي، خرق عادت و ظهور معجزه، لازم میگردد، و ارتباط با امام (علیه السلام) در غيبت كبري از غيبت صغري هم بيشتر می شود!
بنابراين برنامه و نظام غيبت كبري، همين نظامي است كه اجرا می شود و از پيش معيّن شده است، و بيش از اين سخن را در اين بحث طولاني نمیكنيم و به اين بيانات بلاغت نظام حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) كلام را تمام ميكنيم:
«فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ، وَلَا تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ، فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَكَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ يُدْرِكْهُ. وَمَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ غَد. يَا قَوْمِ، هَذَا إِبَّانُ وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ وَدُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةٍ مَا لَاتَعْرِفُونَ؛ أَلَا وَإِنَّ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاجٍ مُنِيرٍ، وَيَحْذُوا فِيهَا عَلَى مِثَالِ الْصَّالِحِينَ لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً، وَيُعْتِقَ فِيهَا رِقاً، وَيَصْدَعَ شَعْباً، وَيَشْعَبَ صَدْعاً فِي سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا يُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَلَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ. ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ النَّصْلِ تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ، وَيُرْمَى بِالْتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهِمْ، وَيُغْبَقُونَ كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الْصُّبُوحِ»(1)«در پيدايش تباهيهايي كه واقع خواهد شد و انتظار آن ميرود، شتاب نكنيد، و آن را دير مپنداريد كه چه بسيار شتابكنندهاي در امري كه چون آن را دريابد، آرزو ميكند كه اي كاش به آن نرسيده بود و امروز، چه بسيار به علايم و آثار فردا نزديك است.
اي گروه مردم! اين زمان، موقع آمدن هر موعود، و گاه نزديكشدن ديدار فتنه هايي است كه از آن آگاه نيستيد. آگاه باشيد كه هركس از ما اهلبيت (يعنی حضرت صاحبالزّمان (علیه السلام)، كه [دوران] آن فتنه ها را درك كند، در تاريكي آن حوادث، با چراغي نوردهنده (هدايت الهي) حركت ميكند و بر روش نيكان رفتار مينمايد، تا آنكه در آن گرفتاريها، ريسمان گمراهيها را بگشايد و اسير
1) نهج البلاغه، خطبه 150 (ج2، ص35)؛ ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج9، ص126؛ مجلسی، بحارالانوار، ج51، ص117.
جهل و ناداني را آزاد كند و جمعيّت اهل باطل را پراكنده سازد، و تفرقه اهل حقّ را پيوسته گرداند، درحاليكه در پرده و پنهان از مردم است، و حتّي جوينده او نيز او را نمييابد، هرچند كه در پي او نظر افكند.
پس از آن گروهي (جهت برابري با اهل باطل و حمايت از دين و امر به معروف و نهي از منكر و استقامت در راه حق) تيز (و نافذ و مؤثّر) شوند، مانند شمشيري كه آن را شمشيرساز تيز گرداند، بهطوريكه ديده هاي آنان به نور قرآن جلا داده شود و تفسير قرآن در گوش ايشان القا گردد، و شبانگاه، جام حكمت بدانان نوشانند، بعد از اينكه، در بامداد هم آشاميده باشند.
آیا حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) همسر دارند و صاحب عائله و فرزند ميباشند؟
اگر دارند كجا اقامت دارند و آيا آنها شناخته شده اند يا بهطور ناشناس زندگي ميكنند و كسي آنها را نميشناسد؟
بايد متذكّر بود كه جواب اين پرسش، در هاله قدس غيبت امام (علیه السلام) قرار دارد و خفای امر امام (علیه السلام) كه يكي از نشانه ها و خصايص آن حضرت است، در پاسخ اين سؤال نيز اثر ميگذارد، لذا به طورتحقيق و يقين نميتوان به آن پاسخ داد، چون در اين زمينه احاديث و روايات اطمينانبخشي در دست نداريم، يا اينكه به نظر حقير نرسيده است؛ و اگر در عصر ائمّه (علیهم السلام) و در وقت صدور ساير روايات، اينگونه پرسشها مطرح شده باشد، شايد بعضي از روات احاديث، براي اينكه در جوهر مطلب دخالت نداشته اند، به حفظ و ضبط احاديث آن همّت نگماشته اند.
بعضي از رواياتي هم كه در دسترس است با چشمپوشي از وضع سند و متون آنها، يا از جهت اختلاف نسخه يا غرابت متن، ضعف دارند. مانند روايت شيخالطائفه شيخ طوسي (قدس سره) در كتاب الغيبه از مفضّل بن عمر از حضرت امامصادق (علیه السلام) روايت كرده كه اگرچه اين جمله آن:
«لَا يَطَّلِعُ عَلَى مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِهِ وَلَا غَيْرِهِ»؛(1)
«بر مكان ايشان هيچكس، حتّي فرزندي از فرزندانشاطّلاع ندارد».
1) طوسی، الغيبه، ص162.
كه با قطع نظر از مناقشه بعضي در آن، بر وجود فرزند براي آن حضرت دلالت دارد.
امّا الغيبه، نعماني اين جمله را چنين روايت كرده است:
«لَا يَطَّلِعُ عَلَى مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا غَيْرِهِ»؛(1)
«از مكان ايشان هيچكس حتّي دوستدارانشان نيز خبر ندارند».
باوجوداين اختلاف، استناد به نقل الغيبه شيخ طوسی اطمينانبخش نيست؛ بلكه نقل الغيبه نعماني از برخي جهات، مانند علوّ سند و لفظ حديث، معتبرتر به نظر ميرسد.
بعضي از روايات، مثل خبر كمالالدّين انباري و خبر زينالدّين مازندراني از جهت غرابت و ضعف ظاهري كه در متن آنهاست، قابل استناد نميباشند.
و بعضي ديگر، همچون فقرات برخي از «ادعيه و زيارات» نيز صراحت ندارند و قابل حمل بر عصر ظهور ميباشند.
علاوهبراين، با فرض قبول دلالت، متعرّض خصوصيّات و تفصيلات نبوده، فقط بهطور اجمال، اصل متزوّجبودن و فرزندداشتن آن حضرت را بيان ميكنند.
خلاصة سخن آنكه، اگرچه همسر و فرزندداشتن آن حضرت، محتمل است، امّا در بررسي اخبار و احاديث به حديث معتبري كه موجب اطمينان باشد، و خصوصاً متضمّن تفاصيل اين موضوع باشد نرسيديم و دنبالكردن و تعقيب اين موضوع هم لزومي ندارد.
1) نعمانی، الغيبه، ص176؛ ر.ک: منتخبالاثر، تألیف نگارنده، ج2، ص237.
چنانكه وضع جناب خضر (علیه السلام) كه بهاتّفاق شيعه و سني در حيات است، و بنا بر تفاسير،(1)همان بندهاي است كه در سورة كهف،(2)سرگذشت حضرت موسي (علیه السلام) با سرگذشت ايشان آمده است، از اين جهات نيز بر ما نامعلوم است.
همچنين وضع حضرت عيسي (علیه السلام) بااينكه زنده است، در اين امور عادّي، از جهات متعدّد، نامعلوم است. بلكه وضع دجّال بنا بر قول آنانكه فعلاً او را زنده ميدانند، و ابنصائد و ابنصيّاد كه مسلم در صحيح(3)و ترمذي(4)و ابوداوود(5)و ابنماجه(6)هريك در سنن خود روايت نموده اند(7)از اين جهات همه مجهول است؛ و باوجوداين، اهلسنّت به وجود آنها و حيات فعلي آنها معترفاند.
1) طوسی، التبیان، ج7، ص65 – 67؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج6، ص367؛ سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص229.
2) کهف، 65 – 82.
3) مسلم نیشابوری، صحیح، ج8، ص189 – 194.
4) ترمذی، سنن، ج3، ص351 – 353.
5) ابوداوود سجستانی، سنن، ج2، ص321 – 322.
6) ابنماجه قزوینی، سنن، ج2، ص1353 – 1366.
7) رجوع شود به: منتخبالاثر، تألیف نگارنده، ج2، ص273.
چرا حضرت ولي عصر (علیه السلام) براي رفع ظلم و ارشاد مردم، تا حدودي كه ممكن است، ظاهر نميشوند؟ مگر امكان ندارد كه تا وقت ظهور كلّي كه در شرايط خاصّ و آمادهشدن طبيعت جهان و جهانيان واقع ميشود، امام (علیه السلام) در مناسبات و فرصتهايي ظاهر شوند و راهنماييهايي بنمايند؟ و به دوستان و شيعيان و حقپرستان مددهايي بدهند، و هر زمان خطري براي ذات شريفشان پيش آمد، يا مصلحتي اقتضا كرد، غايب شوند؟ و به همين نحو، ظهورهاي جزيي، يكي بعد از ديگري داشته باشند تا آن ظهور كلّي فرا رسد؟
اين نحو ظهور و غيبت، خلاف مصلحت نبوات و خلاف مصالح تربيتي جامعه است؛ و مانند مداخله يك قوّه مستمر غيبي در كار اختيار بشر و سلب اختيار از انسان ميباشد؛ و بالاخره با هدف خلقت انسان، تكامل عادّي و اختياري و سير ارادي و تدريجي او بهسوي كمالي كه:
)إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً((1)
«ما او را از آب نطفه مختلط خلق كرديم و داراي قواي چشم و گوش گردانيديم».
1) انسان، 2.
آن را بيان ميدارد، سازگار نيس-ت؛ و موجب وقوف و بازماندن بشر از سير ترقّي و كمال است؛ و مانند آن است كه همه چيز، وابسته به معجزه گردد، و جريان طبيعي و عادّي كه سنّت خدا بر آن قرار دارد، متروك شود.
ما ميدانيم كه شرايط و مقدّمات ظهور، دفعتاً و بهطور ناگهاني حاصل نميشود(1)، بلكه از قرنها پيش و بهتدريج فراهم ميگردد و دنيا بهسوي آن پيش ميرود و از آن استقبال مينمايد. بلكه ظهور، نتيجه حركت و سير جامعه انساني و تحوّلات فكري مختلف و ديدن مكتبها و كلاسهاي متعدّد بسياري است.
چنانكه ميدانيم، از مقدّمات و شرايط ظهور آن حضرت، اين است كه بايد سطح انديشه و طرز تفكّر مردم، آمادگي براي ظهور و قبول حكومت واحد و جهاني اسلام را داشته باشد و اين ويژگي در اثر سير عادّي جامعه در جهات علمي و فكري و سياسي و اجتماعي حاصل ميگردد و اين نحو غيبت و ظهور (غيبت در عين ظهورهاي پراكنده) مانع از حصول اين اهداف و موجب غيرعادّيشدن وضع رشد و ترقّي افراد و جوامع خواهد شد.
بهعلاوه، اين ظهور و اختفا اگر ملازم با شناختن شخص امام (علیه السلام) باشد، لازمهاش اين است كه هر وقت در بين حوادث، بهحسب وضع عادّي، اهل باطل به ظاهر غالب شده و آن حضرت در خطر افتادند، او كه برنامهاش يك
1) اين نكته با مسئله دفعي و ناگهاني بودن ظهور آن حضرت، كه برحسب روايات، اصل مسلّم ظهور آن حضرت است، منافات ندارد؛ زيرا غرض ما از اين شرايط و مقدّمات، اموري است كه برحسب اراده و حكمت باريتعالي، قبل از ظهور، بايد تحقق يافته باشد بهطوريكه آن ظهور ناگهاني، موجب آن تحوّل عظيم و تغيير مسير حركت جهان گردد.
سلوك عادي و رهبري متعارف رهبران الهي است، براي حفظ جانش (كه وديعه خدا براي ظهور كلّي است) مختفي گردد و مردم را تنها بگذارد؛ بديهي است كه اين برنامه، عكسالعمل مساعدي نخواهد داشت.
و اگر با شناختن ايشان ملازم نباشد و متنكراً و بهطور ناشناس باشد، اين ظهور و غيبت نيست، بلكه استمرار غيبت است؛ زيرا كه با مداخلهداشتن در امور، بهحسب امكان و مصالح (كه البتّه اين مداخله هست، هرچند ما نحوه دخالت ايشان را ندانيم) از كجا معلوم كه آن حضرت مثلاً در جنگهاي صليبي شركت نكرده باشند امّا تحت فرمان كسي نبوده اند؟ و يا اينكه اصحاب و خواصّ ايشان به فرمان ايشان شركت نجسته باشند؟
ما در حوادث بسيار، تأثير غيبي ميبينيم، كه اگر عنايت غيبي نبود، وضع آن حوادث طور ديگر گشته بود و فاتحة اسلام خوانده شده بود يا صدمات جبرانناپذيري وارد ميشد. اين حوادث بسيار است، حتّي در عصر خود ما نيز ميتوانيم مواردي را نشان بدهيم.
يک نفر پزشک، داستانی را از يكی از مجروحين جنگهاي نواحي خراسان - كه او را از اوتاد و وابستگان به حضرت شناخته و عجايب مهمّي از وی ديده بود - نقل ميكرد. متأسّفانه هم از جهت اينكه حكايت، طولاني بود و هم به دليل مرور زمان و اينكه وقتي اين حكايت را براي مرحوم آيتالله والد (قدس سره) نقل مينمود، من طفل بودم و كاملاً آن را در ذهن نسپردم، نميتوانم به نحو صحيح و خالي از تحريف، نقل كنم؛ ولي آن حكايت اين موضوعرا كاملاً روشن ميساخت كه افرادي هستند كه در بعضي از امور و كارها و حوادث، وارد ميشوند.
حال اسم آنها هرچه باشد، رجالالغيب يا ابدال يا اوتاد يا اصحاب خاصّ امام (علیه السلام) بالأخره معلوم است كه تحت نظر و فرمان ولي امر (علیه السلام) انجام وظيفه مينمايند.
حاصل اين است كه: آن چنان نيست كه امام (علیه السلام) در عصر غيبت بهطوركلّي از امور رعيّت خود و جريان اوضاع، بركنار و بيتفاوت باشند؛ و شايد فرمايش رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) حديث جابر، اشاره به همين نكته باشد، آنجا كه عرضه داشت:
وَهَلْ يَقَعُ لِشِيعَتِهِ الْإِنْتِفَاعُ بِهِ فِي غَيْبَتِهِ؟ قَالَ: «أيْ وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْنُّبُوَّةِ أَنَّهُمْ لَيَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ، وَيَنْتَفِعُونَ بِوِلَايَتِهِ فِي غَيْبَتِهِ كَإِنْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ إِنْ سَتَرَها سَحَابٌ»؛(1)
جابر پرسيد: آيا شيعه او در عصر غيبتش از او نفع ميبرند؟ حضرت فرمود: «آري! سوگند به آنكس كه مرا به پيغمبري برانگيخت در دوران غيبت او، به نورش روشني ميگيرند و به ولايت او بهرهمند ميشوند، مانند سودبري مردم از آفتاب پشت ابر».
يكي از اقسام استضائه و انتفاع از وجود امام (علیه السلام) همين مداخلات و تصرّفات است كه دليل بر اين است كه امام (علیه السلام) امر شيعيان را مهمل نگذارده و رها نفرموده است چنانكه از آن حضرت در احتجاج طبرسي روايت شده است که فرمودند:«إِنَّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ، وَلَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ، وَلَوْلَا ذَلِكَ، لَنَزَلَ بِكُمُ اللَّأْوَاءُ، وَاصْطَلَمَكُمُ الْأَعْدَاءُ»؛(2)
«ما در مراعات شما كوتاهي نميكنيم و شما را فراموش نمينماييم، و اگر اين نبود، شرّ و بدي بر شما نازل ميگشت و دشمنان بر شما مستولي ميگرديدند.
در اينجا مناسب است به اين مسئله هم توجّه شود كه اين درك شيعه، و ايمان به اينكه حضرت در پشت پرده، پشتيبان آنهاست و آنها را در مقاصد و اهداف اسلامي به انحای مختلف و مناسب، ياري ميدهد، نهضتها و حركات اسلامي و جنبشها را مايه ميدهد، و انسانها را اميدوار ميسازد و به جهاد و كوشش بيشتر براي برقراري نظام اسلام تشويق مينمايد.
آخرين نكتهاي كه در اينجا تذكّر آن لازم است اين است كه: اين طرحها و پرسشها در برابر يك امر واقعشدة غيبت امام (علیه السلام)، از جانب افرادي كه در تعيين برنامه آن حضرت صلاحيّت دخالت ندارند، اگر از جنبه فكري تا حدّي مفيد شمرده شود، از جنبه عملي اثري ندارد و واقعيّت را عوض نميسازد.
غيبت به اين نحو كه واقع شده، واقع شده است؛ مثل اينكه انسان يا مخلوقات ديگر، همهوهمه، به همين نحو كه آفريده شده اند، آفريده شده اند، و گفتن اينكه: «چرا اينچنين شده، و چرا آنچنان نشده است؟» در كار ديگري و در دايره اختيار و سلطنت و مالكيت و آزادي ديگري، خصوصاً خداي عالمقادر مختار حكيم، دخالت بيهوده است؛ و به فرمايش حكيم طوسي:
ه-ر چيز كه هست آنچنان
ميبايد
و آن چيز كه آنچنان
نميبايد نيست
بنابراين، از جنبه عملي بايد به برنامه اين امر واقعشده، توجّه داشت و تكاليف و وظايفي را كه داريم انجام دهيم. آنچه واقع نشده است، نه با حيات و نه با معاش ما، و نه با دنيا و نه با آخرت ما، ارتباط ندارد.
چنانكه ميدانيم اشخاص جليلالقدر و مورد وثوق و اعتماد، در حكايات بسياري كه از حد تواتر هم گذشته است، تشرّف بسياري را به فيض حضور انور حضرت مهدي (علیه السلام) نقل نموده اندكه با سندهاي معتبر، در كتابهاي مشهور ثبت و ضبط است.
در همين عصر خودمان نيز برخي به اين سعادت عظمي نايل گرديده اند، بااينكه در توقيع صادر به نام جناب علي بن محمد سمري نايب چهارم از «نوّاب اربعه» در عصر غيبت صغري، اعلام شده است كه:
«وَقَعَتِ الْغَيْبَةُ التّامَّةُ فَلا ظُهُورَ إِلَّا بَعْدَ إِذْنِ اللهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ ... وَسَيَأتِي مِنْ شِیعَتِي مَنْ يَدَّعِي الْمُشَاهَدَةَ؛ أَلَا فَمَنْ ادَّعَی المُشَاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيَانِي وَالصَّيْحَةِ فَهُوَ كَذّابٌ مُفْتَر ...»؛(1)
«غيبت كامل آغاز شده و هركس پيش از «خروج سفياني» و «صيحه آسماني» ادّعاي مشاهده نمايد، كذّاب و مفتري است».
بنابراين چون آن حكايات بههيچوجه قابل خدشهنيست، اين توقيع را چگونه بايد تفسير كرد؟
اين توقيع، اعلام پايانيافتن «غيبت صغري» و شروع «غيبت كبري» است
1) ر.ک: صدوق، کمالالدين، ص516؛ طبرسی، تاجالمواليد، ص69؛ طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص297؛ ابنحمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص603؛ قطب راوندی، الخرائج و الجرائح، ج3، ص1129؛ مجلسی، بحارالانوار، ج51، ص361؛ ج52، ص151؛ ج53، ص318؛ منتخبالاثر، تألیف نگارنده، ج3، ص418.
كه در آن به جناب علي بن محمد سمري (رحمة الله) امر شده است كه به احدي وصيّت ننمايد كه بعد از او قائممقام او و نايب خاصّ باشد.
و نيز اعلام صريح بطلان ادّعاي افرادي است كه در غيبت كبري، ادّعاي نيابت و سفارت خاصّه و وساطت بين امام (علیه السلام) و مردم مينمايند.
بنابراين، چنانكه بعضي بزرگان هم فرمودهاند، ممكن است مراد از اينكه «مدّعي مشاهده» كذّاب و مفتري خوانده شده است، كساني باشند كه ادّعاي نيابت كنند و بخواهند با دعوي مشاهده و شرفيابي، خود را واسطه بين امام (علیه السلام) و مردم معرّفي نمايند؛ و همين حكايات و وقوع تشرف اشخاص به خدمت آن حضرت هم، قرينه و دليل است بر اينكه در اين توقيع، نفي مطلق مشاهده و شرفيابي مراد نيست، بلكه مقصود، نفي ادّعايي است كه دليل بر تعيين شخص خاصّي به نيابت باشد.
و ممكن است مراد از توقيع مذكور، نفي ادّعاي اختياريبودن مشاهده و ارتباط باشد؛ يعني اگر كسي مشاهده و ارتباط را به اختيار خود ادّعا كند، به اين صورت كه هر وقت بخواهد خدمت امام (علیه السلام) شرفياب ميشود، يا ارتباط پيدا ميكند، كذّاب و مُفتري است و اين ادّعا از احدي در غيبت كبري پذيرفته نيست، يا اينكه چنين كسي كه اين سمت را بهراستي داشته باشد، پيدا نخواهد شد؛ و اگر هم كسي آن را دارا باشد، از ديگران مكتوم ميدارد و به كسي اظهار و افشا نمينمايد.
علاوهبراين، پيرامون اين توقيع، توضيحات ديگري نيز علماي اعلام داده اند و در كتابهايي مثل جنةالمأوى اثر مرحوم محدّث نوري نقل شده است.
اجمالاً با اين توقيع، در آنهمه حكايات و وقايع مشهور و متواتر نميتوان خدشه نمود و برحسب سند نيز ترجيح با اين حكايات است.
اگر خواننده عزيز، خود به كتابهايي مثل نجمالثاقب رجوع نمايد، ميبيند كه در اين حكايات، وقايعي است كه هرگز شخص عاقل در صحّت آنها نميتواند شكّ كند.
بنابراين، هم شرفيابي اشخاص به حضور آن حضرت، ثابت است و هم كذب و بطلان ادّعاي كساني كه در غيبت كبري ادّعاي سفارت و نيابت خاصّه و وساطت بين آن حضرت و مردم را مينمايند، معلوم است.
غيبت حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) چگونه است؟ آيا جسم شريف ايشان از نظرها پنهان است؟ و جسم حضرت اگر شناخته نشوند، ديده نميشود يا اينكه جسم آن حضرت ديده ميشود، ولي كسي ايشان را نميشناسد؟
بايد دانست كه غيبت جسم شخص يا اشياي ديگر، و مخفيماندن فعل و عمل انسان از انظار حاضرين، در تاريخ معجزات و كرامات انبيا و اوليا و خواصّ مؤمنين، بيسابقه نيست و مكرّر اتّفاق افتاده است.
ازجمله در تفسير آيه كريمه:
)وَ إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً((1)
علاوه بر آنكه ظاهر آيه دلالت دارد بر اينكه خداي متعال، رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) را در هنگامي كه قرائت قرآن مينمود، از كفّاري كه قصد ايذاي آن حضرت را داشتند، پنهان و مستور ميداشت، در برخي از تفاسير است كه خداوند متعال، پيغمبر (صلی الله علیه و آله) را در هنگام قرائت قرآن، از ابوسفيان، نضر بن حارث، ابوجهل، و حمّالةالحطب، مستور ميفرمود. آنان ميآمدند و از نزد آن حضرت ميگذشتند و ايشان را نميديدند.(2)
ابن هشام در سيره حكايتي از مستورماندن وجود مقدّس پيغمبر (صلی الله علیه و آله) از نظر امّجميل حمالةالحطب روايت كرده كه در پايان آن، اين جمله را از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) نقل نموده است:
«لَقَدْ أَخَذَ اللهُ بِبَصَرِهَا عَنِّي»(1)
«خداوند ديد او را از من گرفت و مرا از او پنهان نمود».
در وقت هجرت از مكّه معظّمه به مدينه طيّبه نيز، برحسب تواريخ معتبر، مشركين كه بر در خانه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) براي كشتن او اجتماع كرده بودند، آن حضرت را نديدند. بدين ترتيب كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) بعد از آنكه حضرت علي (علیه السلام) را مأمور فرمود تا در بستر او بخوابد، بيرون آمد و مشتي خاك برگرفت و بر سر آنها پاشيد و:
)يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكيِمِ(
را تا:
)فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ(
قرائت كرد، و از آنها گذشت و كسي آن حضرت را نديد.(2)
و در تفسير الدرالمنثور، حكايتي است طولاني راجع به خبري كه حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) آن را از پدر بزرگوارش، و آن حضرت از امام زينالعابدين و او از اميرالمؤمنين (علیهم السلام) روايت كرده است كه از شواهد اين موضوع است.
و نيز در تفسير آيه كريمه:
)وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَاَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَايُبْصِرُونَ( (1)
«و در مقابل و پشت سر آنها مانعي قرار داديم و آنها را به وسيله آن مانع، پوشانديم، پس آنها نميبينند».
در كتب تفاسير، رواياتي است كه دلالت بر اين موضوع دارند.(2)
در تاريخ زندگي ائمّه (علیهم السلام) نيز بر اين موضوع، شواهد متعدّدي وجود دارد؛ مانند غايبشدن حضرت امام زينالعابدين (علیه السلام) از نظر مأموران عبدالملك مروان، كه علاوه بر علماي شيعه، علماي اهلسنّت مثل ابنحجر نيز آن را روايت كردهاند.(3)
پس مسئله غايبشدن شخص، مسئلهاي واقعشده و سابقهدار ميباشد.
و امّا خفای عنوان و ناشناختهماندن انسان، بدون غايبشدن بدن، بسيار بسيط و ساده است و در بسياري از موارد، محتاج به اعجاز و خرق عادات نميباشد، و همواره اشخاصي را ميبينيم كه كاملاً در نظرها آشكارند، ولي آنها را نميشناسيم.
پس از اين مقدّمه، در جواب سؤال گفته ميشود:
اگرچه فلسفه و صحّت و فايدة غيبت، به هريك از دو نحو (غايبشدنجسم و ناشناسبودن) حاصل ميشود و اين جهات كه امر امام (علیه السلام) مخفي
باشد و كسي او را نشناسد، يا نتواند متعرّض ايشان گردد و ساير هدفها و مقاصدي كه در غيبت آن حضرت است، در هر دو حال، حاصل است؛ امّا از جمع بين روايات و حكايات تشرف افراد به خدمت آن حضرت و استفادة تفسير بعضي از آنها از برخي ديگر، دانسته ميشود كه غيبت آن حضرت به هر دو شكل (ناپيداشدن و ناشناسبودن) وقوع دارد، و بلكه گاهي در زمان واحد هر دو شكل واقع شده است؛ يك نفر ايشان را ديده و نشناخته است، و ديگري در همان حال، اصلاً آن حضرت را نديده است. چنانكه پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) را در بعضي از وقايعي كه به آن اشاره شد، بعضي ميديدند و بعضي نميديدند.
نهايت اين است كه در «غيبت صغري» در برخي مواقع كه مكان آن حضرت معلوم بوده است؛ غيبت غالباً بهصورت غايبشدن جسم و بدن آن حضرت، و بلكه در بعضي حكايات، بهصورتِ غايبشدن مكان و منزل ايشان نيز بوده است؛ و بسا كه حتّي بعضي از نوّاب خاصّ4، كه از مكان آن حضرت مطّلع بوده و ميدانسته اند كه آن حضرت كجا تشريف دارند، بااينوجود، حضرت را در آن مكان رؤيت نميكردند.
در «غيبت كبري» هم امكان دارد كه نسبت به اغلب و اكثر مردم، غيبت به همين صورت باشد و در بعضي فرصتها و مناسبات و بعضي ازمنه و امكنه، نسبت به بعضي از افراد، امكان رؤيت جسم، حاصل باشد؛ حال چهدر هنگام رؤيت، آن حضرت را بشناسند (كه بهندرت اتّفاق ميافتد) يا اينكه بعد از تشرف و سعادت ديدار، ملتفت اين موضوع شوند، يا اصلاً توجّه پيدا نكنند.
اخبار و حكايات معتبر، اين تفصيلات را روشن ميسازد. البتّه برحسب بعضي از اخبار، در موسم، مانع رؤيت جسم، مرتفع ميشود، ولي با ديدن جسم ايشان، كسي آن حضرت را نميشناسد.
مطلبي كه توجّه به آن لازم است اين است كه: غيبت جسم، بدون اعجاز و خرق عادت واقع نميشود، امّا پنهانشدن نام و عنوان و ناشناختهبودن، بهطور عادّي نيز واقع ميشود، هرچند در بعضي مواقع، استمرار آن يا جلوگيري از التفات اشخاص به استعلام و طلب معرفت، محتاج به خرق عادّت و تصرّف در نفوس است كه خداوند قادر متعال براي تحقق اراده خود و حفظ وليّ امر (علیه السلام) تمام اسباب عادّي و غيرعادّي آن را توسط خود آن حضرت و يا مستقيماً - هر طور كه مصلحت باشد - فراهم ميسازد.
وَمَا ذَلِكَ عَلَی اللهِ بِعَزِيزٍ
«دوايت م. نلدسن» خاورشناس، پيرامون غيبت حضرت مهدي (علیه السلام) بياناتي دارد و در آن به مناسبات متعدّد اشاره كرده است. ازجمله مطالب او اين است كه: شيعه دورانهاي گوناگوني را پشت سر گذاشته، گاهي تشيّع در اعتلا و قوّت بوده است، مانند عصر آل بويه و صفويه و زماني ظلم و جنگ و فتنه و فساد، در ممالك اسلامي شايع بوده است، مثل اعصار جنگهاي صليبي و دوران هجوم و يورش مغول به شهرهاي ايران؛ معذلك امام مهدي (علیه السلام) ظهور نكردهاند، مانند آنكه علايم ظهور آشكار شده ولي امام ظاهر نشده باشند.(1)او در اين زمينه سخنان ديگري از اين قبيل گفته و در اذهان مردم پارهاي شبهه ايجاد كرده است.
اصولاً بايد توجّه داشت كه سخنان خاورشناسان در مسائل اسلامي، بهخصوص در مواردي كه برخلاف نظر محقّقان و دانشمندان مسلمان باشد، مورد اعتماد نيست؛ و به اعترافات و سخنان آنها، صرفاً در برابر خودشان و براي ملل ديگر، و در مقام تأييد آرای علماي اسلام ميتوان استشهاد كرد، ولي در مقام تحقيق و كشف حقيقت، به چند جهت كه ذيلاً يادآور ميشويم، گفتار آنان اصل نبوده و قابل استناد نميباشد:
1) دونلدسن، عقيدةالشيعه، ص348 - 349.
اين دسته از خاورشناسان، پيشقراول استعمار و غربزدگي بوده و در جداكردن مسلمانان از فرهنگ و آداب اسلام و تضعيف علايق اسلامي و كمكردن التزام مسلمانان به احكام و تعاليم دين نقش مؤثّري داشته، و نقشه هايي كه عليه مسلمانان طرح كرده و پيشنهادهايي كه بسا بهصورت دلسوزي و دعوت به ترقّي و تعالي ميدهند، از سوء نيت و خبث باطن آنها حكايت ميكند؛ و متأسّفانه گفته هاي آنها در مطبوعات و جرايد و مجلّات غربزده و مقلّد و مزدور مسلمانان نيز منعكس ميگردد.
مثلاً يكي از آنها فردي است به نام ماسينيون كه مأمور وزارت مستعمرات فرانسه بود. وي همان كسي است كه پيشنهاد داد تا براي تجزيه و تفرقه ملل عرب و براي متروككردن لغت قرآن و بيگانهكردن مسلمانان از منطق قرآن و هدايت ها و ارشادات آن، بايد در هر منطقه از بلاد عرب، لغت هاي محلّي را رسميّت داد تا بهتدريج، زبان قرآن و منطق و تعليمات قرآن مهجور گردد و كسي چيزي از آن را درك نكند و همه از آن بيگانه شوند.(1)
بعضي از اين مستشرقان مانند جولدتسيهر در كتابهايي كه نوشته اند،
1) چنانكه تغيير خط و الفبا كه در تركيه عملي شد و اكنون هم استعمار آن را در نقاط ديگر زمزمه ميكند، به همين منظور بود كه جامعة «تُرك» از اسلام و قرآن مجيد و كتابها و معارف اسلام بيگانه گردد و خيال استعمار و غرب و مسيحيت از جانب او راحت باشد و «سلطان محمد فاتح» ديگر پيدا نشود.
مغرضانه مطالب را تحريف كردهاند و مانند لامنس سعي ميكنند در تاريخ اسلام، تصرّف نموده و واقعيّات را انكار كنند و افرادي را كه خيانت كرده و با مسيحيت همكاري داشته اند تبرئه نمايند، و حكومت هايي مثل حكومت بنياميّه را شرعي و نمونة نظام اسلام معرّفي كنند!
برخي ديگر فريبكارانه پيرامون اسلام كتاب نوشته و قصدشان اين بوده است كه در يك يا دو مورد حسّاس، حقيقتي را مسخ يا تهمتي را به اسلام وارد كنند و بهطوري آن را عرضه بدارند كه حتّي بسياري از مسلمانها هم ملتفت سوء نيّت و غرض آنها نگردند.
برخي هم بهمنظور سابقهسازي براي اقليّتهايي كه اختراع كرده يا تحتالحمايه و مزدور و جاسوس خود قرار داده اند، به استشراق ميپردازند و براي اين اقليّتها، تاريخ و نفوذ و دين، جعل مينمايند چنانكه در مورد وهّابيها، قاديانيها، بهاييها، شيخيها و حتّي صوفيها كوتاهي نكرده و در خيانتها و جاسوسيهاي بزرگ، از آنها بهره برده اند.
بديهي است كه بررسيها و آرای اين افراد، عاميانه و مبتذل و بيارزش است. ولي بااينهمه، غربزدگان شرق، چون شيفته هر رأي و نظريميباشند كه صاحبش اسم فرنگي داشته باشد و به او «مِستر» يا «مسيو» يا
«مِسيس» يا «مادام» بگويند، به گفتار و نوشته هاي آنان به نظر احترام نگريسته و مثل اصل مسلّمي ميپذيرند.
گروه ديگري را تعصّب مسيحيت، كور و كر كرده و بر اساس تعصّب، از تحريف و قلب حقايق و بستن هرگونه تهمت و افترا به مسلمانان، باكی ندارند.
بعضي از «خاورشناسان» به كاوش و تجسّس از آرای غيرمشهور پرداخته و اسامي و نامهاي فرقه هاي از بين رفته يا وجود نيافته را زنده مينمايند و اين كار را به نظر خود كشفي شمرده و مسلمانان را متّهم ميسازند.
برخي ديگر در مقام ايجاد تفرقه بين مسلمانان و آنان را در برابر و مقابل يكديگر قراردادن و به اتّحاد اسلامي ضربهزدن، در بلاد اسلام، گردش ميكنند؛ و از اين فرقه يا اهل اين منطقه چيزي را شنيده يا نشنيده، به فرقة ديگر و اهل منطقة ديگر ميرسانند و تخم عداوت و كينه و بدبيني را بين آنها ميپاشند.
بعضي ديگر براي اينكه وضع موجود را متزلزل ساخته و شعاير اسلامي را تضعيف نمايند در گذشته ها و سوابق بسيار دور ملل و جوامع، تجسّس ميكنند؛ و سپس با تجديد آن گذشته ها، فرهنگ مرده و كهنه را به آنها عرضه ميدارند و مردم را عقبگرا مينمايند و التزام و تعهّدشان را به سنن و شعايري كه به آن ملتزم و متعهّد هستند، ضعيف ميسازند و سرگردان وبيعلاقه و بيشخصيتشان میکنند و خصايص ديني و قومي آنها را از آنان سلب مينمايند.
پس از اين مقدّمه ميگوييم: از بررسي كتاب عقيدةالشيعه استفاده ميشود كه نويسنده، با اينكه شانزده سال در مشهد مقدّس اقامت داشته است ولي مسائل را با عينك حقيقتبيني مطالعه ننموده و حتّي مانند يك فرد نه مسلمان و نه مسيحي دنبال تحقيق نبوده، بلكه اسلام و مجامع اسلامي و برنامه و آداب مسلمانان را، از ديدگاه يك نفر مسيحي مأمور و گزارشگر، مطالعه ميكرده است.
لذا، اگرچه در بعضي موارد به ناچار اعترافاتي دارد و از خلال نوشته هايش حقايق بسيار روشن ميشود؛ ولي چون حقانيّت اسلام را قبول نداشته و بررسي او هم براي حقيقت شناسي و رسيدن به دين حقّ نبوده است، در توجيه و تفسير مسائل و حوادث، چنان روشي را پيش گرفته است كه به آشكارشدن بطلان كليسا و مسيحيت كنوني و حقانيّت اسلام، منتهي نگردد.اينگونه بررسي و تحقيق در عقايد و آرا و جهات افتراق فِرَق، كار سازمانهاي شرقشناسي تبشير و استعمار را آسان ميسازد و آنان را در راه گسترش نفوذ و تسلّط بر كشورهاي شرقي ياري ميدهد.
كتاب عقيدةالشيعه بايد مورد نقد و بررسي دقيق محقّقان شيعه قرار بگيرد؛ و پيرامون اشتباهات و غرضورزيهايي كه در آن است، توضيحات لازم داده شود.
نويسنده در قسمتهاي مختلف اين كتاب، به گفته هاي خاورشناسان مغرض يا اشتباهكاري همچون: ارنولد، لامنس، نيكلسون، جولدتسيهر، براون، موير، مرغليوث، نيكلين، لسترينج، برتن، ماكدونالد فريدلاندر، بروكلمن، ستانلي لين بول، سريري سايكس، بردليم رمزي و هيوارث، نيز استناد كرده و به نتايج بررسيهاي آنها اعتماد نموده است.
در بين خاورشناسان نامبرده، افرادي هستند كه در قلب حقايق و تحريف مطالب و غرضورزي و دشمني با اسلام و مسلمين، مشهور و معروفاند.
مطالبي كه او پيرامون غيبت امام (علیه السلام) در كتاب مزبور نگاشته است،(1)نمونهاي از اشتباهات او يا غرضورزيها و دشمنيهايش با شيعه و مسلمانان است.
زيرا هركس در عقايد شيعه و اخبار و احاديث راجع به غيبت حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) و كتابهايي كه در اين موضوع نوشته شده حتی بررسي مختصری كرده باشد، ميفهمد كه مسئله انتظار و شرايط و برنامه آن، از ديد شيعه و منطق احاديث و اخبار، از اين مناسبتها كه نلدسن ذكر كرده، گستردهتر است و با اوضاع عمومي جهان ارتباط دارد و يك مسئله طايفهاي و منطقهاي، و مربوط به گوشهاي از جهان نيست، بلكه مسئله تمام زمين و تمامجهان و انقلاب جهاني مطرح است؛ مسئله مهدويت با حكومت آل بويه و سلطنت صفويه - با فرض اينكه برنامه كار آنها تا حدودي به نظام حكومت اسلام نزديك بوده و احكام اسلام و نظام اسلام را تا آنجايي كه حكومت و استبداد آنها در مخاطره قرار نگيرد پياده ميكردند - ارتباط ندارد.
1) دونلدسن، عقیدةالشیعه، ص348 – 349.
در مسئله آمادگي براي ظهور حضرت مهدي (علیه السلام) بايستي غير از منطقه حكومت آل بويه و صفويه، وضع ساير مناطق و امكانات بسيار ديگر را نيز در نظر گرفت، تا معلوم شود كه اين ظهور، در آن زمانها انجامپذير نبوده است.
علاوه بر آنكه حضور آن حضرت، ظهوري است كه حصول تمام شرايط و زمينه ها و وقت آن را فقط خدا ميداند.
همچنين ازنظر جنگ و فتنه و فساد و بيدادگري و خونريزي، وضع منطقه خاصّي را نميتوان در نظر گرفت و شرايط ظهور را مساعد شمرد؛ زيرا كه هميشه كموبيش اين حوادث بوده و هست، در منطقهاي حكومت شر و ظلم و فساد وجود دارد و در منطقه ديگر حكومت بالنسبه معتدلتر به چشم ميخورد. اينها مناسباتي نيست كه در آن، براي آن، ظهور كلّي عدل و آرامش و نظام اصلح صورتپذير باشد.
در جنگهاي صليبي ظلم و جور بهاصطلاح عرفي، حتّي در مناطق طرفين وجود نداشت، اگرچه ظلم و جور به معناي حقيقي وجود داشت - چون همه آن حكومتها بر اساس استضعاف و استبداد بودند - امّا رشد جوامع به حدّي نبود كه آن را درك كنند، و سنگيني و فشاري را كه آن حكومتها بر روح انسان دارد، احساس نمايند؛ و معدودي هم از مردمان آشنا با منطق حقيقيقرآن، اگرچه درك ميكردند، ولي در اقليّت محض بودند و جنگهايي را هم كه آتشش روشن بود، عدل و حقخواهي ميشمردند.
در هجوم مغول نيز وضع به همينگونه بود؛ تأسيس حكومت جهاني اسلام و انقلاب عظيم توحيدي آن، امكانپذير نبود و همان مردمي كه گرفتار اين حمله بودند اين مسائل عالي را درك نميكردند.
افكار ضعيفپرور و از بين برنده شهامت و شجاعت و طرز تفكّر درونگراي صوفيانه - كه از عالم پهناور اسلام، حال مقاومت و دفاع از چنين يورشي را سلب كرده بود - بر افرادي كه به نسبت از اخيار شمرده ميشدند، مسلّط بود.
چنانكه داستان قتل شيخ نجمالدّين صوفي در مسجد جامع و اهانتهايي كه از جانب مغول به قرآن مجيد و مقدّسات اسلام شد، نمونهاي از اين وضع اسفناك و افكار منحرف و راكد مسلمانان است.
غرض اينكه، زمينه براي حكومت جهاني اسلام فراهم نبود؛ نه افكار و انديشه ها و سطح بينش و بصيرت و رشد مردم آماده بود، و نه مردم، حاضر به فداكاري و همكاري در اين سطح جهاني بودند.
چنانكه گفتيم ما نميتوانيم اين شرايط را از هر جهت به دست بياوريم، و حصول تمام آن مقدّمات را در يك عصر معيّن پيشبيني كنيم، كه مثلاً در چند قرن و چند هزار سال فراهم ميشود. و اينكه بشر بايد چه كلاسها و مكتبهايي را ببيند و چه رژيمهايي را پشت سر بگذارد، از اينكه آنها بتوانند اصلاحات را در سطح واحد و به نفع تمام بشريت انجام دهند، مأيوس گردد و خود را براي استقبال از آن عصر علم و پاكي و عصرفضيلت و عدالت آماده كند.
حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) ميفرمايد:
«مَا أَطْوَلَ هَذَا الْعَنَاءَ وَأَبْعَدَ هَذَا الْرَّجَاءَ»(1)
«چه طولاني و دراز است اين رنج و چه دور است اين اميد».
1) 1. نهج البلاغه، خطبه187 (ج2، ص126)؛ ابن ابیالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج13، ص95؛ مجلسی، بحارالانوار، ج34، ص212.
اينهمه اخبار كه در آنها اين جمله وارد شده است:
«يَمْلَأُ اللهُ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»؛(1)
«خدا به وسيله او زمين را از قسط و عدل پر ميكند بعد از اينكه از ظلم و جور پر شده باشد».
و مانند اين فرمايش اميرالمؤمنين (علیه السلام) كه ميفرمايد:
«ذَاكَ حَيْثُ تَكُونُ ضَرْبَةُ الْسَّيْفِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَهْوَنَ مِنَ الْدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ، ذَاكَ حَيْثُ يَكُونُ الْمُعْطَى أَعْظَمَ أَجْراً مِنَ الْمُعْطِي، ذَاكَ حَيْثُ تَسْكَرُونَ مِنْ غَيْرِ شَرَابٍ بَلْ مِنَ النِّعْمَةِ وَالنَّعِيمِ وَتَحْلِفُونَ مِنْ غَيْرِ اضْطِرَارٍ وَتَكْذِبُونَ مِنْ غَيْرِ إِحْرَاجٍ، ذَاكَ إِذَا عَضَّكُمُ الْبَلَاءُ كَمَا يَعَضُّ الْقَتَبُغَارِبَ الْبَعِيرِ»(2)
«اين ظهور و فرج هنگامي به وقوع ميپيوندد كه ضربت شمشير بر مؤمن از به دست آوردن يك درهم حلال آسانتر است. اين وقتي است كه عطاشونده، اجر و مزدش، از عطاكننده عظيمتر باشد. اين هنگامي است كه مست ميگرديد از غير شراب، بلكه از نعمت و نعيم، و سوگند ياد ميكنيد نه از روي ناچاري؛ دروغ ميگوييد، نه از جهت ضرورت. اين در زماني است كه بلا شما را بگزد، چنانكه پالان، كوهان شتر را ميگزد.
اين احاديث، دورنمايي از وضع آن زمان است. امّا چه اسباب و شرايطي
فراهم ميشود كه زمين پر از ظلم و جور میشود، و اين سختيها و تغييرات پيش بيايد و اين اسباب و شرايط، مقدّماتش از چه زمان فراهم ميشود؟ به نظر ميرسد كه مرور اعصار و تحوّلات و پيدايش مكتبهاي گوناگون و رژيمها و نظامات در قرنها و دورانها، اين اسباب را آماده ميسازند و جهان را براي اين ظهور عظيم، آماده مينمايند.
نلدسن بدون توجّه و بررسي اين دقايق و نكات و جواب موضوع يا باتوجهبه اينها و بهصورت مغرضانه مانند آنكه علايم و نشانيهاي ظهور آشكار شده باشد و امام (علیه السلام) ظاهر نشده باشد، در اينجا سخن گفته است و افكار افراد بياطّلاع و شيعهنشناس را گمراه كرده و تحقيق و بررسي رابدنام ساخته است.
بديهي است كه مسلمانان آگاه، در مورد نوشتهها و كتابهاي «خاورشناسان» كه بيشتر يا مغرض، يا بياطّلاع هستند، به اين دستور قرآنی عمل میکنند:
)فَبَشِّرْ عِبَادِ *الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَولَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ اُولَئِكَ الَّذينَ هَدَاهُمُ اللّٰهُ وَ اُولَئِكَ هُمْ اُولُوا الْأَلْبَابِ(؛(1)
«اي رسول ما! بشارت رحمت ده بر آن بندگاني كه چون سخن بشنوند نيكوتر آن را عمل كنند، آن كساني كه خدا آنان را به لطف خاصّ خود هدايت فرموده و آنان نيز به حقيقت، خردمندان عالماند».
1) زمر، 17 - 18.
حضرت آيتالله العظمی صافی در پاسخ به سؤالاتی پيرامون کتاب پاسخ به ده پرسش، توضيحات ارزشمندی را مرقوم فرمودهاند که در ويراست جديد، به کتاب ملحق گرديد و در ادامه میآيد.
موضوع اينكه وجود امام، امان از فنا و پايان دنيا و اهل زمين باذنالله تعالي و تقديره ميباشد برحسب اخبار متواتره از طرق عامّه و خاصّه، از جمله «اخبار امان» ثابت و مسلّم است و اخبار از اين امور مانند اخبار از ملاحم و اوضاع مستقبل دنيا و تكوير شمس و انكدار نجوم و انشقاق سماء و امتداد و انبساط زمين و سير جبال و تسجير بحار و... فقط ازطريق وحي و اخبار پيغمبر صادق مصدّق قابلقبول و باورآور است و از اموري كه مستقيماً با برهان عقلي قابل اثبات باشد نيست.
و اگر صاحبان بعضی مسالك و اهل علوم عقليه يا مدّعيان كشف و شهود برحسب نگرشهاي خود خصوص دخل وجود امام را در بقای عالم ثابت بدانند و بر آن استدلال عقلي هم بنمايند چون خارج از فهم عامّه و بلكه اكثر خواصّ است و نياز به اثبات مقدّمات ديگر دارد و ازنظر آنهاييكه در اين مسالك سير نمينمايند و اثبات اين امور را با عقل، مقبول نميشمارند راه صواب همان اتّكای به وحي و اخبار مخبر عن الله است كه وساطت و
سفارت او بين الخلق و الخالق به دليل و معجزه ثابت شده باشد؛ بنابراين همين كه در عالم ثبوت و واقع اين موضوع امكان داشته باشد با اخبار نبيّ ثابتالنبوّه و وصيّ ثابتالوصايه ثابت ميشود و هر انسان مستقيمالذهن آن را ميپذيرد و باور ميكند و خلاصه مسائلي مثل:
) يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ(؛(1)
)وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ((2)
از اموري نيستند كه عقل بتواند از آنها خبر دهد.
آيا عقل توانسته و ميتواند از واقعهاي مثل قتل عمّار به دست فئة باغيه، دهها سال قبل، خبر بدهد؟
آيا دليل عقلي ميتوانست مثل انبيای سلف، بشارت از ظهور پيغمبر آخرالزّمان محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) بدهد؟
آيا عقل ميتواند مثل وحي خبر از خروج عايشه و سگان حوئب بدهد؟
يا از جنگ جمل و معارضه زبير با اميرالمؤمنين يا از شهادت اميرالمؤمنين (علیه السلام) و حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) و صدها وقايع غيبية ديگر خبر دهد؟ هيچ عقلي نميتواند از اين امور غيبيه خبر بدهد ولي با خبر نبيّ ثابتالنبوّه و وصيّ ثابتالوصايه پذيرفته ميشود و ردّ آن بهعنوان اينكه دليل عقليندارد جايز نيست؛ بلي! اگر در جايي دليل قاطع عقلي بر عدم وقوع باشد مسئلة ديگري است.
بنابراين برحسب اين روايات معتبره و متواتره كه از آن جمله در نهجالبلاغه نيز از حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
«اَللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً أَوْ خَائِفاً مَغْمُوراً».(1)
و محدّثان بزرگ اهلسنّت نيز آن را روايت كردهاند، اين فايدة وجود امام غائب، كه وجودش امان اهل ارض است و بقای آن وابسته به بقاي اوست، قابلانكار و ترديد نيست.
امّا نقض و ردّ اين دليل نقلي به وقوع جنگها، ويرانيها، زلزلهها، آتشفشانها، سيلها، طاعونها، وباها و امور ديگر در طول دوازده قرن بلكه چهارده قرن و بلكه در تمام ادوار و اعصار و هر دور و كور، جوابش اين است كه از اين اخبار و احاديث، نفي كلّي اين حوادث، كه طبيعت عالم و زمين مقتضي آن است و علاوه سنّتالله بر آن جاري شده است، استفاده نميشود. اينها اموري است كه برحسب نظام مقرّر در اين عالم طبيعت، حدوث آنها طبيعي است و غرض از اينكه امام، امان است اين نيست كه با وجود امام، كسي بيمار نميشود يا جنگي واقع نميشود يا زلزله و حوادث ديگر اتّفاق نميافتد؛ همة اين امور در اعصار حضور انبيا و ائمّه (علیهم السلام) اتّفاقافتاده و بعد از اين هم اتّفاق خواهد افتاد.
غرض اين است كه امام، وجودش در بقای اهل ارض، مؤثّر است وآنگاه كه زمين خالي از حجّت باشد زمين و نظامات آن به هم ميخورد يا عوض ميشود و:
1) 1. نهجالبلاغه، حكمت 147 (ج4، ص37)؛ ابنشعبه حرانی، تحفالعقول، ص170 - 171.
«وَلَوْ بَقِيَتِ الْأَرْضُ بِلَا إِمَامٍ مِنَّا لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا»(1)
ميشود.
معذلك چون اسرار قضاوقدر بر ما معلوم نيست تأثير وجود امام در منع از بروز همين حوادث طبيعي در مواردي مسلّم است؛ چنانكه اعمال مردم و خوب و بد در بروز و عدم بروز اين حوادث مؤثّر است و صدقه و دعا دافع بليّات عمومي و خصوصي است؛ حتّي استغفار، سبب نزول باران و بركات ميشود و وجود سالمندان و كودكان و چرندگان نيز مانع از دفع بلا است.
چنانكه در خبر است:
«إِنَّ لِلهِ تَعَالَى فِي كُلِّ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ مُنَادِياً يُنَادِي مَهْلاً مَهْلاً عِبَادَ اللِه عَنْ مَعَاصِي اللِه فَلَوْلَا بَهَائِمُ رُتَّعٌ وَصَبِيَّةٌ رُضَّعٌ وَشُيُوخٌ رُكَّعٌ لَصُبَّ عَلَيْكُمُ الْعَذَابُ صُبَّاً تُرَضُّونَ بِهِ رَضّاً».(2)مسئلة فايده وجود امام را با اين ديد ايماني بايد بررسي كرد و در بيان اين فايده هم با كساني كه به عالم غيب و قضاوقدر الهي معتقدند حرف ميزنيم.
وجود پيغمبر به صريح قرآن، امان از عذاب است؛ وجود قائممقام او نيز امان است؛ استغفار نيز امان است:
1) صدوق، کمالالدين، ج1، ص201. «اگر زمين بدون امام باقي بماند اهلش را فرو ميبرد».
2) کليني، الکافي، ج2، ص276؛ صدوق، الخصال، ص128 – 129؛ فتال نيشابوری، روضةالواعظين، ص463؛ مجلسی، بحارالانوار، ج70، ص344، باب 137. «خداوند يک منادي دارد که در هر شب و روز فرياد ميزند: اي مردم از معصيتهاي خداوند دست برداريد، آهسته حرکت کنيد و تجاوز ننمائيد اگر نه اين بود که در روي زمين چهارپايان و حيوانات چرنده نبودند، و يا کودکان شيرخوار زندگي نميکردند، و يا پيرمرداني که به عبادت و پرستش خداوند مشغول نبودند، عذاب بر شما فرود ميآمد و شما را در هم ميشکست».
)وَمَا كَانَ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ((1)
و خلاصه اين فايدهاي كه براي وجود امام چه غائب و چه حاضر باشد بيان كردهايم باتوجهبه اين معاني كه بيشتر از اين در اطراف آن مجال اطالة كلام نداريم روشن و منطقي است و كلام حكيمانه محقّق طوسي بسيار محكم است: «وُجُودُهُ لُطْفٌ وَتَصَرُّفُهُ لُطْفٌ آخَرُ وَعَدَمُهُ مِنَّا».
1) انفال، 33. «و خدا ايشان را عذاب نخواهد کرد درحاليکه تو در ميان ايشان باشي، و همه آنان را به کيفر نميرساند درحاليکه استغفار نموده آمرزش ميطلبند».
گفته شده كه نصب امام درصورتيكه غائب از انظار و متصرّف در امور و رتقوفتق و اصلاح احوال جامعه نباشد چه فائدهاي دارد؟ و اصلاً چرا لازم ميشود؟ و چرا بعد از اينكه غائب است و در جامعه حضور عيني ندارد عدم دخالت او در امور، مستند به مردم است؟ درحاليكه مردم بهواسطة وجود و حضور او در ميان جامعه در معرض امتثال و اطاعت از فرامين و اوامر او قرار نگرفته و مخالفتي اظهار ننمودهاند تا بتوان غيبت و قيامنكردن آن حضرت را به اصلاح و انتظام شئون عموم و اعمال ولايت به مردم نسبت داد؛ لذا كلام محقّق طوسي كه عدم تصرّف امام را از ما و مستند به ما (يعني مردم) ميفرمايد چگونه قابل توجيه و تحقيق است؟
در جواب ميگوييم اين ايراد كه فايدة تعيين امامي كه بركنار از مداخله در ادارة جامعه و حفظ مصالح عاليه اسلامي باشد چيست و نصب و تعيين او چرا لازم است به فرض ورود، اختصاص به امام غائب ندارد بلكه در مورد امام حاضري كه مبسوطاليد نيست و از تصرّف در امور، ممنوع يا محبوس است نيز قابل طرح است بلكه در مورد نبيّ و پيغمبري كه مردم او را بهطور موقّت يا دائم، مانع از تبليغ رسالت باشند نيز اين سؤال هست.
امّا جواب كلّي اين است كه باوجود عدم حضور مردم براي انفاذ اوامر امام يا استماع تبليغ نبیّ و بلكه ممانعت از آن، چنانكه در عصر ائمّه قبل از حضرت صاحبالأمر (علیهم السلام) واقع شد، تصرّفنكردن آن بزرگواران در امور،
مستند به مردم است؛ آنچه بر خدا لازم است اتمامحجّت و ارسال رسول و نصب امام و فرستادن شرايع و احكام است؛ اگر مردم، استقبال نكنند و همكاري ننمايند اين فوايد حاصل نميشود ولي خداوند متعال به مقتضاي حكيميّت و رحيميّت و رحمانيّت و ربانيّت و فيّاضيّت و هدايت و ساير صفات جماليّه و براي اينكه حجّتي از عباد بر او نباشد:
«لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ»(1)
و مصالحي كه خود، عالِم به آن است زمين و زمان را خالي از حجّت و صاحبالأمر نخواهد گذارد و همانطور كه در بعضی از روايات است:
«مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ يُؤْتَى ولَا يَأْتِي».(2)
وقتي قيام به اين وظايف عامة ولايي بر امام واجب است كه مردم بهطور جدّي اظهار حضور براي فرمانبري و امتثال از اوامر او بنمايند؛ چنانكه از فرمايش اميرالمؤمنين (علیه السلام) در ذيل خطبة شقشقيه استفاده ميشود:
«أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْلَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللُه عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَاوَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَلَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»؛(3)
آگاه باشيد! سوگند به كسي كه دانه را شكافت و روح را آفريد، اگر نبود حضور حاضران، و اقامة حجّت به وجود ياوران، و پيماني كه خداوند از علما گرفته است كه بر پرخوري ظالمان و گرسنگي مظلومان صبر نكنند البتّه افسار شتر خلافت را بر گردنش رها ميساختم و محقّقاً درمييافتند كه دنياي شما در نزد من از آب دماغ بز بيارزشتر است».
بنابر اين مبسوطاليدنشدن و قدرتنيافتن ائمة طاهرين (علیهم السلام) بر ادارة امور همانطور كه خواجه فرموده مستند به مردم است. در مورد حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) نيز همين جهت معلوم بوده كه اگر ايشان هم در اين اعصار مثل آبای كرامشان در بين مردم بودند و مأمورٌبه آن برنامة خاصّ نبودند حكومتهاي وقت و مردم دنياپرست همان معاملهاي را كه با ائمة گذشته (علیهم السلام) داشتند ادامه ميدادند و بلكه با اطّلاع از بشاراتي كه به آن ظهور پيروز و جهانگير شنيده بودند در فشار و اذيّت و آزار به آن حضرت تا سر حد شهادت در آن عصرهايي كه مقتضيات و شرايط ظهور، موجود نبود اقدام ميكردند؛ چنانكه در آغاز و مقارن با ولادت آن حضرت و خصوص بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مقام دستگيري آن حضرت برآمدند.بنابراين اينكه عدم تصرّف آن حضرت در امور، به مردم مستند شود احتياج به آزمايش و امتحان جديد نداشت و در كل، مسئلة پيادهنشدن نظام امامت و رتقوفتق امور و به دست گرفتن زمام كارها برحسب تاريخ به متعهّدنبودن مردم به نظام الهي امامت ائمّه (علیهم السلام) مستند بود؛ البتّه قضا و تقديرات خداوند عليم، قدير حكيم نيز در كنار وضع مردم برحسب بشارات
و احاديث به غيبت طولاني آن حضرت و پيشآمدها و حوادث و مسائل بسيار، سير جهان را بالأخره به ظهور آن حضرت و تشكيل حكومت عدل اسلامي جهاني منتهي خواهد كرد و اين، وعدة الهي است:
)وَلَنْ يُخْلِفَ اللّٰهُ وَعْدَهُ((1)
بنابراين ظهور ولايت آن حضرت بدون حصول شرايط خاصّ و آمادهشدن جهان و تحقق تقديرات الهيه امكانپذير نخواهد بود و در غير آن شرايط، موقعيت مثل موقعيتهاي گذشته يا دشوارتر خواهد بود. مردم جهان بايد در اين اعصار امتحانات بسيار ببينند و دنيا دور و كورهاي متعدّد را پشت سر بگذارد تا شرايط چنانكه خداوند فرموده فراهم شود؛ حتّي در روايات است كه تمام اصناف و صاحبان دعاوي به حكومت ميرسند تا كسي نتواند بعد از ظهور آن حضرت ادّعا كند كه اگر من يا ما هم بوديم ميتوانستيم اين برنامه را پياده كنيم.(2)و بههرحال:
هَذَا مِنْ أَمْرِ
اللهِ وَسِرٌّ مِنْ سِرِّ اللهِ لَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهَا وَأَسْرَارَهَا إِلَّا اللُه وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَمَا نَقُولُ أَوْ نَعْلَمُ مِنْهُ ظَاهِرٌ مِنَ الْبَاطِنِ وَمَجَازٌ مِنَ الْحَقِيقَةِ وَيَظْهَرُ مَا فِي هَذَا اْلأَمْرِ أَوْ بَعْضُهُ مِنَ الْأَسْرَارِ الْإِلَهِيَّةِ بَعْدَ ظُهُورِهِ وَاللهُ عَلَى كُلِّ شَيْئٍ قَدِيرٌ وَلِكُلِّ شَيْئٍ عَلِيمٌ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ وَلَا يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ غَيْرُهُ وَلَا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلوُنَ وَلَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ.
اين سالبة كليه را كه آن حضرت از جميع امور كنارهگيري داشته باشند و مستقيماً يا بهوسيلة خواصّ خودشان و ديگران مطلقا در امور، تصرّف و مداخله نداشته باشند صحيح نيست؛ نه ما به سلب كلّي معتقديم و نه كسي ميتواند نسبت به آن ادّعاي قطع و يقين بنمايد؛ زيرا ممكن است چنانكه بيان كردهايم آن حضرت، توسط اوليا و خواصّ خودشان يا به هر شكلي كه مقتضي باشد دخالت نمايند. خلاصه، آنچه معلوم است اين است كه به ظاهر، آن حضرت، مداخلة كلّي و فراگير در امور ندارند و اين سلب غير كلّي با ايجاب جزئي كه كسي نميتواند آن را نفي نمايد منافات و مناقضه ندارد؛ با اينكه ما امارات و نشانيهاي بسياري در طول تاريخ تشيّع از اين مداخله غائبانه در موارد بسياري داريم. حال اگر كسي هم شكّاك يا مغرض باشد و بگويد من باور نميكنم در جواب، غرض ما بيان امكان اين مداخله و ردّ سلب كلّي است و بهعبارتديگر ميخواهيم اين شبهه كه: «امام در امور مطلقاً مداخله ندارند» را ردّ كنيم؛ زيرا اين شبهه در صورتي وارد است كه عدم مداخلة مطلق آن حضرت، ثابت و معلوم باشد و چون اين موضوع (عدم مداخلة مطلق) قابل اثبات نيست با وجود بشارات انبيای گذشته و پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) ائمّه طاهرين (علیهم السلام) اگر هم مداخلة آن حضرت در امور ثابت نشود خللي در مسئله امامت و غيبت و شئون آن حضرت، وارد نميشود و همان
مقدار كه تصرّف و مداخلة ايشان درحدودي كه مصلحت است امكانپذير باشد براي ردّ شبهه كافي است چنانكه در ساير افعال و صنايع و مخلوقات خداوند متعال اگر در موردي فايدة پديدهاي و مخلوقي را كشف نكرديم و نتوانستيم براي آن فايده اثبات كنيم دليل بر عدم فائده نميشود كه از زمانهاي كهن گفتهاند: «عَدَمُ الْوِجْدانِ لَا يَدُلُّ عَلَی عَدَمِ الْوُجُودِ».
اين ظهور و اين غيبت و آنچه در اخبار و احاديث از امور خارقالعاده رسيده است همه جزء سنن الهيه و به ارادة خداوند حكيم عليم انجام ميشود؛ همانطور كه معتقديم در عالم تكوين و خلقت كار عبث و بيهوده واقع نشده و نميشود و در اينگونه امور، همين نظام و برنامه جاري است.
ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ
مفهوم غيبت ناشناختهبودن شخص آن حضرت بر مردم است و بااينكه ايشان را اشخاصي از هر گروه و فرقهاي ببينند و نشناسند منافات ندارد و نيز مفهوم غيبت، پنهانبودن مردم از آن حضرت نيست تا كسي بگويد بنابراين چون نميتوانند با مردم، تماس بگيرند نميتوانند بعض فريادرسيها و استغاثهها را شخصاً يا بهوسيلة خواصّي كه دارند جواب بدهند. همانطور كه تذكّر دادهايم ايشان در موسم حجّ شركت ميفرمايند؛ به زيارت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) و ساير اجداد بزرگوارشان (علیهم السلام) ميروند؛ قبور مؤمنين را زيارت و در تشييع جنائز، هر كجا مقتضي باشد، شركت ميكنند. خلاصه، در حال غيبت، آن حضرت، اعمال و برنامههاي خير و عبادي و احسان به ضعفا را در حدودي كه در اين شرايط خاصّ، قابل انجام است انجام ميدهند و حكايات بسيار هم از اين مقوله نقل شده است كه اگر هريك از آنها باوربخش و يقينآور نباشد كلّ آنها موجب قطع و يقين است. ولي در اين جواب ما نميخواهيم اين موضوع را اثبات كنيم؛ ميخواهيم نفي آن را و اينكه اعتقاد به امام غائب، مفهومش عقيده به خارجبودن آن حضرت از بين مردم و مجامع است ردّ كنيم و براي ردّ آن و دفع اشكال، همان امكان انجام اينگونه تصرّفات از ايشان كافي است.
ما حدود عقيدة خود را به آن حضرت و غيبت اعلام ميكنيم و كسينميتواند بگويد امام غائبي كه شما به او عقيده داريد كه نه كسي او را
ميبيند و نه او كسي را ميبيند با امام ميّت تفاوت نميكند. در اينجا فقط ميخواهيم با عرض عقيده روشن كنيم بر اين عقيده، كه دلائلي بر اثبات آن اقامه ميشود في حد نفسه ايراد و اشكالي وارد نيست چون عقايد از دو جهت مورد بررسي قرار ميگيرد: گاه نفس عقيده، مورد ايراد عقلي يا نقلي است كه نخست بايد آن را بررسي كرد؛ مثلاً عقيده به شرك يا تجسّم خدا يا حلول و اتّحاد و امثال اين عقايد عقلاً مورد ايراد و ابطال قرار ميگيرد يا عقيده به امامت ظالم، با نظر به خود اين عقيده عقلاً و نقلاً باطل است، و در اين صورت، اثبات آن براي شخص فلان ظالم قابل بررسي نيست.
در اين جواب ميگوييم: بر عقيده به امام غائب اين ايرادات وارد نيست؛ چون اين عقيده مفهومش عقيده به امامت شخصي كه در غيبت مطلق و مثل خارج از عالم ما باشد(1)نيست او در هر كجا بخواهد حاضر ميشود و مردم را ميبيند و مردم هم او را بدون معرفت به شخصش ميبينند. حكاياتي كه هم نقل ميكنيم - اگرچه چنانكه گفته شد في الجمله و به نحو متواتر اجمالي ثابت است - اين عقيدة ما را، كه آن حضرت را در غيبت مطلق نميدانيم، تأييد مينمايد؛ بههرحال جهتي كه مورد ايراد است عقيدة شيعه نيست و آنچه عقيدة شيعه است اين ايراد به آن وارد نيست.
1) 1. چنانكه از شيخ احمد احسائي نقل شده: «كَانَ خَارِجاً فِي غَيْبَتِهِ عَنِ الدُّنْيَا»، تا بر اساس آن فرقهسازي شود و ركن رابع و واسطه بين آن حضرت و مردم دنيا را گويند.
راجع به ولايت فقها بهطور عام در عصر غيبت در رسالة ضرورة وجود الحكومة و ولاية الفقهاء في عصر الغيبه بهطور مختصر بحث كردهايم، و راجع به توقيع شريف، اعتبار و حجّيّت آن ثابت است؛ زيرا شيخ ما صدوق (رحمة الله) در كتاب كمالالدين(1)از شيخ خود محمد بن محمد بن عصام كليني - كه از طبقة دهم است - روايت كرده است و در اينجا از او با جملة «رَحِمَهُ اللهُ» و در موارد ديگر با جملة «رَضِيَ اللهُ عَنْهُ» تجليل و تعظيم كرده است و او اين توقيع شريف را از ثقةالاسلام كليني و او از اسحاق بن يعقوب روايت كرده كه او بهوسيلة جناب محمد بن عثمان (رحمة الله) نائب دوّم از نوّاب اربعه كتابي را كه متضمّن سؤالاتي بوده تقديم كرد و به خط اشرف حضرت صاحبالأمر (علیه السلام) توقيعي در جواب، دريافت نمود و همچنين شيخ طوسي در كتاب الغيبه(2)اين توقيع رفيع را از جماعتي از جعفر بن محمد بن قولويه كه از ثقات و اجلّاء در حديث و فقه و صاحب تصنيفات بسيار و از طبقة دهم است و از ابيغالب
زراري احمد بن محمد بن سليمان از طبقة دهم كه او نيز از مشايخ و اجلّاء است و به جلالت قدر و كثرت روايت و«شيخ عصابه» و غيرذلك از القاب تعظيم و توصيف شده و از غير اين دو بزرگوار
روايت فرموده و آن بزرگواران از جناب كليني و او از اسحاق بن يعقوب كه به احتمال قوي برادر كليني بوده روايت كرده است و از اعتماد كليني به او و احتجاج صدوق و شيخ طوسي (محمّدون ثلاثه) جلالت قدر و وثاقت وي نيز معلوم ميشود؛ بنابراين نه تنها سند، ضعيف نيست بلكه بهنظر ميرسد كه در كمال قوّت و اعتبار است؛ بهعلاوه، متن آن، كه متضمّن پاسخ مسائل مهمّي است، بر قوّت و اعتبار آن افزوده است و اباحة خمس در آن، دليل بر ضعف آن نميشود؛ نهايت امر يكي از اخبار تحليل و اباحه است كه با آن در فقه مثل سائر روايات عمل ميشود؛ مضافاً بر اينكه معلوم نيست سؤال از مطلق خمس بوده يا از خمس مبتلابه در اماء و جمله قبل از اين عبارت كه ميفرمايد:
«أَمَّا الْمُتَلَبِّسُونَ بِأَمْوَالِنَا فَمَنِ اسْتَحَلَّ مِنْهَا شَيْئاً فَأَكَلَهُ فَإِنَّمَا يَأْكُلُ النِّيرَانَ».(1)
نيز قرينه است بر اينكه سؤال از مطلق خمس نبوده است؛ عليهذا تعرّضتوقيع به حكم خمس، بهطور اجمال شاهدي بر ضعف آن نيست و توقيع رفيع در كمال اعتبار است.
1) صدوق، کمالالدين، ص485؛ طوسي، الغيبه، ص292؛ طبرسي، الاحتجاج، ج2، ص283؛ قطب راوندی، الخرائج و الجرائح، ج3، ص1114؛ اربلی، کشفالغمه، ج3، ص340؛ حر عاملي، وسائلالشيعه، ج9، ص550. «و امّا کساني که اموال ما را با اموال خودشان درميآميزند، هرکسي چيزي از اموال ما را حلال شمارد و آن را بخورد همانا آتش خورده است».
پاسخ اين سؤال واضح است؛ وجود امام از دو جهت باعث دلگرمي مؤمنين و حفظ تعهّد و موجب مزيد شوق به اعمال صالح و انجام وظايف است؛ نخست: از جهت اطمينان و اميدواري و خوشبيني به آينده جهان و پيروزي نهايي حقّ بر باطل و پرشدن زمين از عدل و داد؛ اين فايدة رواني مهمّي است كه بر اصل عقيده به مصلح آخرالزّمان و ظهور منجي كه همة پيروان اديان مخصوصاً مسلمانان به آن اعتقاد دارند مرتّب است؛ همه به آيندة دنيا نظر دارند و منتظر آن عصر درخشان و دوران خلاصي هستند.
دوّم: از جهت حال حاضر و بقاي التزامات اخلاقي و ديني و تعهّدات مذهبي، مفيد و شوقانگيز و رغبتافزا است؛ نفس اين عقيده كه ما في الحال امام و ملجأيي الهي داريم كه از اعمال صالح و خير ما مسرور ميشود و از كارهاي زشت ما مغموم و رنجيدهخاطر ميگردد و براي ما و حوائج ما دعا ميكند موجب ثبات و استقامت و قوّت روح و شكيبايي و پشتگرمي ميشود و باعث ميل به پرهيزكاري و پارسايي و حُسن عمل ميگردد و خلاصه، مقرّب به طاعت و مبعّد از معصيت است.
در مورد سرّ غيبت نگفتهايم كه سرّ و فلسفه و حكمت آن منحصراً بعد از ظهور معلوم ميشود بلكه گفتهايم كه سرّ و حكمت مهمّ و عمده آن بعد از ظهور ظاهر ميشود و اين به معناي نفي اسرار و حكمتهاي متعدّد ديگر نيست و فرضاً هم اگر حكمت را منحصر به آنچه بعد ازظهور ظاهر ميشود بدانيم اشكالي پيش نميآيد؛ چون ما برحسب احاديث معتبر، ثابت ميكنيم كه غيبت و ظهور آن حضرت به امر خدا واقع خواهد شد؛ بنابراين اگر بگوييم حكمت غيبت بعد از ظهور ظاهر خواهد شد علامت تسليم و ايرادنگرفتن به كار و تقدير خداست؛ بهعلاوه ظهور علمي حكمت غير از ظهور عيني و خارجي آن است كه بعد از ظهور حاصل ميشود، مثل آنكه فايده و حكمت بعثت و رسالت حضرت خاتمالأنبيا (صلی الله علیه و آله) قبل از ولادت آن حضرت و در اعصاري كه پيغمبران گذشته از آن خبر ميدادند بهطور اجمال معلوم بود و روشن بود كه فوايد بزرگ و مهمّي دارد امّا اين فوايد و بركات بعد از بعثت آن حضرت ظاهر شد و در هر عصر و هر زمان و هر روز تا زمان ما ظاهرتر گرديده و ظاهرتر خواهد شد.
امم گذشته كه از پيغمبرانشان بشارت رسالت محمدي (صلی الله علیه و آله) را دريافت ميكردند ميدانستند كه فايدة اين رسالت، بزرگ و باعظمت است ولي تا آن حضرت، ظهور نفرموده و قرآن را براي بشريت نياورده بود اين فايده
چنانكه بايد معلوم نبود و بعد از عصر رسالت، ش-ناخته و معروف شد و از اين جهت ابنتيميه و ديگري نميتواند شبهه بنمايد و اخبار معتبري را كه دلالت بر وقوع غيبت دارند انكار نمايد. امثال او كه اخبار ابنصائد و دجّال و حتّي خبر او را با آن تفاصيل عجيب و غريب و غيرقابلقبول، ميپذيرند و از حكمت اين تفصيلات غيرمنطقي نميپرسند، حقّ ندارند از حكمت ظهور امامزمان (علیه السلام) كه محقّقاً واقع خواهد شد سؤال نمايند.
باز هم يادآور ميشوم كه: روح و اساس اين اشكال، اصل عقيده به امامت آن حضرت را با اين مبعدات و ملازماتي كه طرح شده مورد ايراد قرار ميدهد؛ يعني فكر و عقيده را از حيث محتوا و بهاصطلاح در عالم ثبوت، غيرمقبول ميشمارد و نظر ما در اين جوابها بيشتر متوجّه دفع اين اشكال و ابطال آن ميباشد. بهعبارتديگر گاه، نبوّت پيغمبر يا امامت امام با ايراد به اصل فكر و عقيده به نبوّت عامّه يا امامت عامّه مورد اشكال يا انكار واقع ميشود و گاه اثبات نبوّت يا امامت - كه در اصل حصول و تحقق، ممكن يا لازم و واجب است - براي شخص معيّني مورد ايراد قرار ميگيرد.
در اين پرسش، مسئلة معقولبودن امامت براي شخص غائبي كه بر وجودش در يك زمان بسيار طولاني اثري مرتّب نباشد و به آينده موكول باشد مورد ايراد شده كه اگر چنين شخصي در خارج هم وجود داشته باشد امامت براي او غيرمعقول و غير قابل اثبات باشد.
مثل اينكه در مسئلة جواز امامت ظالم و غيرمعصوم و غيراعلم، كبراي مسئله مورد ابطال است كه در نتيجه صغريات و جزئيات آن مثل امامت ظلمه و جهال و غيراعلم نفي ميشود.
بنابراين در اين جوابها نظر بر اين است كه بگوييم امامت شخص غايبي كه بهطوركلّي از مردم جدا باشد و مردم از او غايب و او از مردم غايب باشد عقيدة شيعه نيست و مقصود از غيبت، غيبتي است كه غايب و مغيبٌعنه در آن، از هم منفصل و جدا نيستند و ربط غايب با كساني كه از آنها غايب شده مثل ربط آفتاب مستور به ابر با كائنات ارضي است؛ نه اينكه اجتماع آنها با يكديگر ناممكن است.
غيبتي كه شيعه به آن معتقد است قاطع ارتباط كلّي نيست و معنايش پنهانبودن مغيبٌعنه از غايب نيست؛ لذا غيبت با آن فوایدي، كه گفته شد بر وجود امام مترتب است، منافي نيست.
وَآخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
جماديالثانيه 1417
لطفالله صافي
قرآن کريم.
نهجالبلاغه، الامام علی بن ابیطالب (علیه السلام)، الشریفالرضی، تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق.
ا لاربعین فی امامة الائمةالطاهرین، قمی، محمدطاهر بن محمد (م.1098ق)، تحقیق، سید مهدی رجائی، قم، مطبعة الامیر، 1418ق.
الاحتجاج، طبرسی، احمد بن علی (م. 560ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجفالاشرف، دارالنعمان، 1386ق.
الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، مفید، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقیق مؤسسة آلالبیت (علیهم السلام) لتحقیق التراث، بیروت، دارالمفید، 1414ق.
إعلامالوری بأعلامالهدی، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، قم، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لاحیاء التراث، 1417ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م. 664ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1414ق.
امانالامة من الضلال و الاختلاف، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، المطبعةالعلمیة، 1397ق.
الانصاف فی النص علی الائمة، بحرانی، سید هاشم حسینی (م. 1107ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378 ق.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الأئمةالاطهار (علیهم السلام)، مجلسی، محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقيق محمدباقر بهبودی، بيروت، داراحياء التراث العربی، 1403ق.
البرهان فی علامات مهدی آخرالزمان، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، مطبعة الخیام، 1399ق.
بصائرالدرجات فی فضائل آل محمد (صلی الله علیه و آله)، صفار، محمد بن حسن (م. 290ق.)، تحقیق میرزا محسن کوچهباغی، تهران، موسسة الاعلمی، 1404ق.
تاجالموالید فی موالید الائمة و وفیاتهم، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1406ق.
التبیان فی تفسیر القرآن، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق احمد قصیر عاملی، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
تحفالعقول عن آل الرسول (صلی الله علیه و آله)، ابنشعبه حرانی، حسن بن علی (م. قرن4)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
تفصیل وسائلالشیعة الی تحصیل مسائلالشریعه، حر عاملی، محمد بن حسن (م. 1104ق.)، تحقیق ربانیشیرازی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403ق.
الثاقب فی المناقب، ابنحمزه طوسی، محمد بن علی (م. 560ق.)، تحقیق نبیل رضا علوان، قم، انتشارات انصاریان، 1412ق.
جنةالمأوی فی ذکر من فاز بلقاءالحجه، محدث نوری، میرزاحسین (م. 1320 ق.)، تحقیق محسن عقیل، بیروت، دارالمحجة البیضاء، 1412ق.
الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، سعید بن هبةالله (م. 573ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدی (علیه السلام)، 1409ق.
الخصال، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1403ق.
دارالسلام در احوالات حضرت مهدی (علیه السلام)، عراقی میثمی، محمود بن جعفر (م. 1308ق.)، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1383ق.
الدرالمنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی، جلالالدین (م. 911ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1404ق.
روضةالواعظین و بصیرةالمتعظین، فتال نیشابوری، محمد بن حسن (م. 508ق.)، قم، الشریفالرضی، 1375ش.
سنن ابنماجه، ابنماجه قزوینی، محمد بن یزید (م. 275ق.)، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، دارالفکر.
سنن ابیداوود، ابوداوود سجستانی، سلیمان بن اشعث (م. 275ق.)، تحقیق سعید محمد لحام، بیروت، دارالفکر، 1410ق.
سننالترمذی، ترمذی، محمد بن عیسی (م. 279ق.)، تحقیق عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دارالفکر، 1403ق.
السیرةالنبویه، ابنهشام، عبدالملک حمیری (م. 8 - 213ق.)، تحقیق محمد عبدالحمید، القاهرة، مکتبة محمدعلی صبیح و اولاده، 1383ق.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحديد، عزالدين (م. 656ق.)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، داراحياء الکتب العربية، 1378ق.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، مسلم بن حجاج (م. 261ق.)، بیروت، دارالفکر.
الصواعق المحرقه، ابنحجر هیتمی، احمد بن حجر (م. 974ق.)، القاهرة، مکتبة القاهرة، 1385ق.
الطبقاتالکبری، ابنسعد، محمد بن سعد (م. 230ق.)، بیروت، دارصادر.
العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان (علیه السلام)، نهاوندی، علیاکبر، تحقیق صادق برزگر بفرویی، حسین احمدی قمی، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1388ش.
عقیدةالشیعه، دونلدسن، دوایت م، مصر، مکتبةالخانجی، 1365ق.
الغارات، ثقفی کوفی، ابراهیم بن محمد (م. 283ق.)، تحقیق سید جلالالدین حسینی ارموی، چاپخانه بهمن.
غرر الحکم و درر الکلم، آمدی، عبدالواحد بن محمد (م. 510ق.)، تحقیق سید مهدی رجائی، قم، دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.
الغیبه، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق عبادالله تهرانی، علیاحمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411ق.
الغیبه، نعمانی، محمد بن ابراهیم (م. 360ق.)، تحقیق فارس حسون کریم، قم، انتشارات انوارالهدی، 1422ق.
الفتن، ابن حماد، نعیم بن حماد مروزی (م. 229ق.)، بیروت، دارالفکر، 1414ق.
الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب (م. 329ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1363ش.
الکامل فی التاریخ، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، بیروت، دارصادر، 1386ق.
کتاب التفسیر، عیاشی، محمد بن مسعود (م. 320ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق.
کشفالاستار عن وجه الغائب عن الابصار، محدث نوری، میرزا حسین (م. 1320ق.)، المطبعة الجدیده.
کشفالغمة فی معرفةالائمه (علیهم السلام)، اربلی، علی بن عیسی (م. 693ق.)، بیروت، دارالاضواء، 1405ق.
کفایةالاثر فی النص علی الائمة الاثنیعشر (علیهم السلام)،خزاز قمی، علی بن محمد (م. 400ق.)، تحقیق سید عبداللطیف حسینی کوهکمری، قم، انتشارات بیدار، 1401ق.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405ق.
کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409ق.
مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، تحقیق عدهای از محقّقین، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1415ق.
المزارالکبیر، مشهدی، محمد بن جعفر (م. 610ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، نشر اسلامی، 1419ق.
الملاحم و الفتن (التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن)، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م. 664ق.)، اصفهان، تحقیق مؤسسه صاحبالامر (علیه السلام)، نشر گلبهار، 1416ق.
مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن علی (م. 588ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1376ق.
منتخبالاثر فی الامام الثانیعشر (علیه السلام)، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1422ق.
النجمالثاقب فی احوال الامام الحجة الغائب (علیه السلام)، محدث نوری، میرزا حسین (م. 1320ق.)، تحقیق سید یاسین موسوی، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1429ق.
ینابیعالمودة لذویالقربی، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم (م. 1294ق.)، تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی، دارالاسوة، 1416ق.