ghaemiyeh.com
سرشناسه : سلطانالواعظین محمد، ۱۳۵۰ - ۱۲۷۶
عنوان و نام پدیدآور : شبهای پیشاور در دفاع از حریم تشیع گفتار سلطانالواعظین شیرازی وضعیت ویراست : [ویرایش ۳؟]
مشخصات نشر : تهران دار الکتب الاسلامیه ۱۳۶۶.
مشخصات ظاهری : ۱۰۵۹ ص مصور
شابک : ۱۵۰۰ریال ؛ ۱۵۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : چاپ اول انتشارات آخوندی ۱۳۴۷
یادداشت : چاپ سی و پنجم ۱۳۷۲؛ ۸۰۰۰ ریال یادداشت : چاپ سی و ششم ۱۳۷۴؛ ۲۰۰۰۰ ریال یادداشت : چاپ سی و هفتم ۱۳۷۶؛ ۳۰۰۰۰ ریال ISBN 964-440-040-2
یادداشت : چاپ سی و هشتم ۱۳۷۷؛ ۴۰۰۰۰۰ ریال ISBN 964-440-040-2
یادداشت : چاپ سی و نهم ۱۳۷۹؛ ۲۰۰۰۰ ریال یادداشت : کتابنامه ص [۱۰۳۳] - ۱۳۰۸
موضوع : شیعه -- احتجاجات موضوع : اهل سنت -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شیعه امامیه -- دفاعیهها و ردیهها
رده بندی کنگره : BP۲۲۸/س۸ش۲ ۱۳۶۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۷۲
شماره کتابشناسی ملی : م۶۶-۸۷۱
بسم اللّه و له الحمد الحمد للّه رب العالمین،و الصّلاة و السلام علی خاتم النبیّین محمّد النبی الامین، و علی آله الطیّبین الطّاهرین،و لا سیّما ابن عمّه و وصیّه امیر المؤمنین صلوات اللّه علیهم اجمعین.
در این موقع که بتوفیق یزدان پاک و توجه مخصوص خاندان رسالت علیهم السلام و تقاضای ارباب علم و ادب چاپ چهارم کتاب مقدس شبهای پیشاور خاتمه یافته لزوما چهار جمله زیر را بعرض قارئین محترم میرساند.
1- یکی از غلطکاریهای ارباب اباطیل دست خیانت بکتابهای بزرگان علماء و دانشمندان بردن و مطالب آنها را تحریف نمودن بلکه به محو بعض مندرجات پرداختن است!!.
و متأسفانه این عمل غلط در مطبوعات جدید اهل تسنن در مصر و سایر بلاد ظاهر و هویدا میباشد!!.
که به تحریفهای بسیار بلکه به سقط بعض مطالب روح علماء و دانشمندان و مؤلفین بزرگ خودشان را معذّب و ناراحت مینمایند.
واقعا جای بسی تاسف است که خود خواهی بعضی دانشمندان بجائی برسد که تعصّب بر دانش آنها غالب آید که دست خیانت بکتابهای بزرگان داخل نموده، و گمان نمایند که بتحریف یا محو نمودن بعض مطالب میشود حق و حقیقت را از میان برد!!.
و حال آنکه حق تعالی ضمانت و حفاظت حق را بر عهدۀ قدرت خود قرار داده است چون وقت مقدمهنویسی مجال شرح و بسط زیادی را نمیدهد،برای نمونه و اثبات مطلب ذیلا بیک جمله اشاره مینمایم.
درس 301 جلد سیم تفسیر کشاف چاپ دوم سال 1319 هجری در مطبعة الکبرای امیریه بیولاق مصر،بدستور شیخ مصطفی البابی الحلبی و برادران،اشعاری را که خود جار اللّه زمخشری مفسّر کشاف سروده و اظهار عقیده نموده ثبت نموده است (که تمام آن اشعار در ص 523 همین کتاب موجود است)ولی در چاپ سال 1373 هجری مطبعة الاستقامة بالقاهره،اشعار مذکور را ساقط نمودهاند،اینست نمونهای از رویه و رفتار و عمل کرد آقایان اهل سنت،بهمین جهة بعض شمارههائی که ما در متن کتاب اشاره نمودهایم اگر در چاپهای جدید یافت نشود علت همانست که ذکر شد، تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.
2- با کمال دقت و سعی و کوششی که از طرف مصحّحین کتاب و چاپخانه بکار رفت که این کتاب مقدس خالی از غلط منتشر گردد،متأسفانه بعد از چاپ بغلطهای بسیار برخورد نمودیم تا آنجا که میسور بود غلطگیری گردید،از خوانندگان محترم تمنا دارم که قبل از مطالعه بغلط نامۀ ظهر کتاب مراجعه و با اصلاح مطالعه فرمایند.
3- چون از پاکستان تقاضای ترجمۀ کتاب شبهای پیشاور را بزبان اردو نمودهاند، و هم چنین از بغداد و کویت هم اجازۀ ترجمۀ عربی آن را درخواست نمودهاند،اینک در این مقدمه بعرض عموم در خواست کنندگان میرساند که برای ترجمه بهر لسان کتاب شبهای پیشاور و یا صد مقالۀ سلطانی حاضر است فقط تمنای حقیر از مترجمین آنست که ترجمه تحت اللفظی کان یکون بنمایند،که تمام مطالب جزء و کلاّ بدون سقوط و تحریف یا نقل بمعنی و لو در یک کلمه در ترجمه منعکس گردد،و بنظر داعی برسانند تا با حفظ حق ترجمه و چاپ برای مترجم اجازۀ چاپ و نشر داده شود.
4- چنانچه در چاپهای قبل هم یادآوری نمودم که حقیر در نشر کتاب شبهای پیشاور نظر تجارت و استفادۀ مادّی نداشته و ندارم،و از احدی هم کمک مادّی و معنوی اخذ ننمودم(چنانچه آقایان کتابفروشها گواه گفتار میباشند)فقط غرض داعی نشر معارف ولایت بوده است نه جلب منافع مادّی متأسّفانه شنیدهام بر خلاف مقصد داعی چون کتاب مطلوب جامعه قرار گرفته بعضی از کتابفروشها در مرکز و ولایات قیمت کتاب را تا بسی تومان رسانیدهاند!!.
ناچارم بدین وسیله رسما بآقایان فروشندگان متدین اخطار نمایم که چنین عملی خلاف،و خیانت بمقام ولایت است.
و ابدا حقیر باین امر رضایت ندارم،بلکه خدا و پیغمبر و صاحب مقام ولایت هم راضی باین عمل خلاف که بر خلاف اجازه و رضای مؤلف است نمیباشند.
و السلام علی من اتبع الهدی-و انا العبد الفانی سلطان الواعظین الشیرازی.
شهر رمضان المبارک 1378
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
پس از حمد و سپاس بیحد و حساب بدرگاه با عظمت حضرت احدیت جلّ و علا،و سلام و صلوات بیشمار بروح پاک جدّ بزرگوارم خاتم الانبیاء،و ائمۀ طاهرین از عترت و اهل بیت آن حضرت،سیّما خاتم الاوصیاء ولی عصر و ناموس دهر شاهنشاه عوالم ملک و ملکوت حضرت حجّة بن الحسن عجّل اللّه تعالی فرجه.
در این موقع که 13 رجب المرجب 1377 هجری و عید ولادت با سعادت مولای متقیان امیر مؤمنان أرواحنا فداه میباشد.
خداوند متعال جلّت عظمته بداعی ناچیز توفیق نشر کتاب(صد مقاله سلطانی) راهنمای یهود و نصاری و مسلمین،در معرفت توریة و انجیل و قرآن مجید را عطا فرمود،پس از فراغت از این امر مهم،و تمام شدن چاپ دوم کتاب شبهای پیشاور و رسید نامهها و تلگرافات بسیار از ولایات،و ممالک خارج از ایران و فشار متدیّنین اهل علم و ادب،و تقاضای دانشمندان با فکر و حقیقت،بشکرانۀ این موهبت عظمی، چاپ سوم این کتاب را شروع نمودم.
و از پیشگاه با جلالت پروردگار بزرگ خواهانم که داعی را بنشر سایر کتب و تألیفات سودمندی که موجود است،موفق بدارد.
و از برادران ایمانی خواهانم که این حقیر ناچیز را بدعای خیر یاد فرمایند.
13 رجب 1377 و انا العبد الفانی سلطان الواعظین شیرازی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
چون حقیر فقیر را در نشر این کتاب مقدّس غرضی نبوده-جز ظهور حقیقت ولایت و جلوۀ مقام امامت و بر طرف نمودن شبهات و القائات فاسدهای که اعادی قرنها در أذهان پاک برادران اهل تسنّن جای دادهاند.
بهمین جهت هم هدف تجارت و اخذ منافع مادی را در نشر این کتاب(بر خلاف امیال آقایان کتابفروشها و قواعد نشر کتاب)قلم گرفته-و بهمان قیمت تمام شده(بلکه کمتر) در دسترس عموم گذاردم-تا هر کس بتواند آن را بدست آورده و اخذ نتیجه نماید.
بمقتضای آیه 193 سوره 3(آل عمران)که فرماید أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ (1)و فحوای«من کان للّه کان اللّه معه» (2)اشعّه انوار ولایت جلوه خود را نموده-این کتاب مستطاب مورد توجه خاصّ و عام-مؤالف و مخالف قرار گرفت.
و مخصوصا حضرت حجة الاسلام و المسلمین رئیس الملة و الدین استاد الفقهاء و المجتهدین آیة اللّه فی العالمین آقای حاج آقا حسین طباطبائی بروجردی متع اللّه المسلمین بطول بقائه بعد از مطالعه کتاب در خلأ و ملأ(زائدا علی ما سبق)بسیار این عبد فانی را مورد عنایت قرار داده و بأدعیۀ خیریّه یاد فرمودند.
و هم چنین سایر فقهاء و علمای متبحّر در علوم قدیمه و دانشمندان و اساتید فنون جدیده کتبا و شفاها حقیر را مشمول عواطف خود قرار داده-و بارسال تقریظهای بسیار داعی را مورد تقدیر قرار دادند.
چون داعی از خودنمائی بر کنار هستم بعنوان مثل معروف(مشک آنست که
ببویند نه بگویند)با عرض تشکر از مراحم عالیۀ بزرگان علم و دانش از درج تقریظات و تقدیرنامههای آنان معذور و پوزش میطلبم.
عازم بودم بوعدۀ خود وفا نموده و کتاب(صد مقاله سلطانی)در ردّ توریة و انجیل موجوده و اثبات قرآن کریم را بچاپ رسانم.
ولی چون چاپ اول مورد پسند و قبول عموم قرار گرفت و با کمال سرعت تمام و نایاب گردید.
و پیوسته از طهران و ولایات تقاضای تجدید چاپ نمودند-ناچار اجابت نموده با تشکر از الطاف و مراحم مراجع بزرگ و دانشمندان عالی قدر-بالاخره افراد فهمیدۀ ملّت اقدام بچاپ دوم نمودم.
و چون در موقع چاپ اول حقیر بیمار بستری بودم در موقع اصلاحات چاپخانه نتوانستم مطابقه با اصل نمایم لذا از روی سهو و نسیان بسیاری از الفاظ و عبارات عربی و فارسی ساقط گردیده و بچاپ نرسیده بود.
اینک که فرصت بیشتری دست داده در موقع اصلاحات و مطابقه با اصل بنواقص چاپ اول پی برده و در مقام جبران بر آمدم.
ولی با سعی بلیغی که از طرف داعی و مدیر محترم چاپخانه(آقای حاج مصطفی حیدری)بکار رفت متأسفانه غلطها و اشتباهاتی در الفاظ بکار رفته-فلذا از علاقهمندان و خوانندگان محترم تقاضا میشود با مراجعه بغلطنامه اشتباهات در الفاظ را اصلاح نموده آنگاه دقیقانه مطالعه نموده.و این حقیر فقیر را بدعای خیر یاد فرمایند.
امیدوارم بزودی کتاب(صد مقاله سلطانی)را منتشر و رضای خاطر علاقهمندان بعلم و دانش و کتاب را فراهم نمایم.
و انا العبد الفانی سلطان الواعظین الشیرازی فی شهر الصیام 1376
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه الواحد الاحد الفرد الصّمد الّذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد و الصلاة و السلام علی رسوله سیّد الاوّلین و الآخرین خاتم الانبیاء و المرسلین الطّهر الطّاهر و العلم الزّاهر أبی القاسم محمد بن عبد اللّه و علی أهل بیته الطیّبین الطّاهرین سیّما ابن عمّه و وصیّه و وارث علمه و امینه علی شرعه و خلیفته المنصوص فی امّته امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب الفارق بین الحق و الباطل و لعنة اللّه علی اعدائهم و المتنکّبین عن طریقتهم من الخوارج و النّواصب.
بفضل و لطف پروردگار متعال از همان ایامی که وارد اجتماع شدم پیوسته پیرو سادگی بوده و از حیث گفتار و کردار خودنمائی نداشتم و از عجب و خودخواهی بر کنار بودم.
با آنکه نشو و نمایم در خانهای بود که همه نوع وسایل تعیّن و اسباب تنعّم در آن فراهم بود ولی بحکم طبع و فطرت سادۀ خود از تعیّن روی گردان و از تجمّل گریزان و از طلب شهرت و خودآرائی(که بآفات آن کاملا واقف بودم)نفور و معرض.
در این موقع نیز که بامر و اصرار جمعی از مراجع و اکابر علماء اعلام و فقهاء فخام و فضلاء و دانشمندان کرام و علاقهمندان بدیانت و اقتضای وقت چاپ این کتاب مطمح نظر قرار گرفت بمقتضای همان اصل طبیعی و سادگی فطری میخواستم کتاب حاضر را با بساطت و بدون دیباچه و مقدمه خالی از هر پیرایه بچاپ رسانم.
لکن بصلاح دید و اصرار بعضی از دوستان خاصّه دانشمند عزیز آقای دکتر عبد الحمید گلشن ابراهیمی که از مفاخر اساتید فرهنگ میباشند مصمّم شدم مختصر
مقدمهای بر این کتاب بنویسم که در این مقدمه کشف حقایق نموده و توضیح کاملی در بعضی از موضوعات کتاب داده و علّت چاپ آن را ذکر نموده و ببعض از ایرادات و شبهات مخالفین مختصرا اشاره شود.
و چون ممکن است با چاپ این کتاب از هر طرف مورد حملات و آماج تیرهای ملامت قرار گیرم-هم چنانکه پیشینیان ما گرفتار این نوع حملات گردیدهاند.
لکن چه باک که بخوبی بر قول ادیب دانشمند معروف عتّابی شامی (1)واقفم که بحقیقت درست گفته:
من قرض شعرا او وضع کتابا فقد استهدف للخصوم و استشرف للالسن الاّ عند من نظر فیه بعین العدل و حکم بغیر الهوی-و قلیل ما هم (2).
بدیهی است همان قسمی که اهل نطق و بیان مورد حملات قرار میگیرند ارباب قلم و نویسندگانی هم که پردۀ ظلمت جهل تعصّب را دریده و حقایق را آشکار مینمایند از حملۀ مردمان ناراضی یعنی کسانی که خلاف اغراض و اهواء آنها قلمفرسائی شده است در امان نخواهند بود.
ولی بمقتضای گفته شیخ اجل شیراز
سعدی افتادهایست آزاده
کس نیاید بجنگ افتاده
ما را با مردمان پرخاشگر و ستیزهگر سر جنگ و مناقشه نیست.
لیکن اگر حملهای توأم با علم و عقل و منطق و نزاکت باشد با طیب خاطر و بجان و دل میپذیریم(هرچند که عالم منصف در مباحثات و مقابله با حقایق منطقی انصافا حمله نمیکند).
و اگر پای فحش و ناسزا و تهمت و افتراء و اعتراضات بیجا در میان و با هو و جنجال مقابله نمایند داعی از مجادله بر کنار و بحکم آیه کریمه وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ
1) 1) ابو عمرو کلثوم بن عمرو بن ایوب شامی کاتب شاعر بلیغ معروف و از شعراء دولت عباسیه و معاصر خلیفه مأمون الرشید عباسی بوده.
2) 2) هر کس شعری بگوید یا کتابی بنویسد هدف تیرهای زننده دشمنان و زبانهای تند آنها قرار گیرد مگر آن کسانی که بدیده عدل و انصاف بنگرند و بدون هوی و هوس حکم بنمایند و این قبیل اشخاص بسیار کماند.
یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً
(1) رفتار مینمایم چه خوش سرآید ادیب پارسی
حاشا که جواب تلخ هر کس گویم
یک بد شنوم از کس و واکس گویم
این نیست بد من که بدم گوید کس
اینست بد من که بد کس گویم
آنچه اکنون میتوانم پیشبینی کنم گذشته از عیبجوئیهای مردمان حسود و عنود از سه جهة ممکن است مورد اعتراض و ایراد و آماج تیرهای ملامت قرار گیرم.
1- نخست اعتراضی است که فضلاء و اهل ادب بظواهر عبارات و معانی عالیه این کتاب خواهند نمود که چرا این کتاب از مضامین بکر ادبی و معانی بلند فلسفی و علمی و سجع و قافیه بر کنار میباشد.
در پاسخ میگویم:قبلا تذکر دادم که داعی در تمام عمر هیچگاه قصد خودنمائی نداشتم بلکه از روی واقع آن ذره که در حساب ناید من هستم.
ثانیا عقیدۀ داعی اینست که گوینده و نویسنده یا باید رسما در مجالس درس و بحث فضلاء صحبت کند و برای آنها بنویسد یا برای عموم و طبقۀ متوسط.
بدیهی است در این قبیل موضوعات فضلاء و اهل علم و فلسفه کتابهای بسیار نوشتهاند تکرار و تحریر نظیر آنها برای فضلاء و طبقۀ خواص زیره بکرمان بردن است کحامل التمر الی هجر و داعی مسودة الی النضال ولی برای عموم و طبقه متوسط که همیشه اکثریت جامعه را تشکیل میدهند گفتن و نوشتن مطالب علمی و فلسفی بکلی غلط و بیفایده و موجب تضییع عمر آنها است بایستی مطالب عالیه با بیانی ساده اداء شود.
ثانیا محرّک داعی در اقدام باین کار آن نبوده است که قلم بدست گرفته و با ابتکار قوۀ فکریّه و علمیّه کتاب جالبی تحویل جامعه بدهم بلکه چون باب مناظرات باز و مطالب عالیهای با زبان ساده اداء شد و در دفاتر و جراید و مجلات ثبت شده بود مقتضی
1) 1) بندگان خاص خدای رحمن کسانی هستند که در روی زمین ره بتواضع و فروتنی روند و هرگاه مردم جاهل بآنها خطاب و عتابی کنند با سلامت نفس و شیرینزبانی پاسخ گویند آیۀ 64 سوره 25(الفرقان).
موجود گردید که از نظر مسلمین خاصه هم وطنان گرامی بگذرد تا منصفانه قضاوت بحق نموده و فریب فریبندگان را نخورند.
لذا این کتاب همان محاضرات و گفتگوهائی است که بین داعی و چند تن از علمای تسنّن رخ داده و ارباب جرائد و مجلاّت هند بوسیله مخبرین تندنویس حاضر در مجلس مناظره-ضبط و در نامههای یومیۀ و هفتگی خود منعکس کردهاند و داعی در طی این کتاب همان سخنان و گفتگوها را که از روی جرائد و مجلاّت استنساخ نموده بدون جرح و تعدیل بنظر قارئین محترم میرسانم.
فقط در بعض جملاتی که بین ما رد و بدل گردیده(و لو با حربه منطق و دلیل و برهان جواب داده شده)بمقتضای وقت برای آنکه بهانه بدست بازیگران و ایادی مرموز داده نشود از نقل آنها درین مجموعه خودداری و در نقل اسناد و مدارک و عبارات اخبار و مطالب تازهای که لازم بود-نیز باقتضای حال تجدید نظر بیشتری نموده و مبسوط تر در معرض افکار اهل علم و انصاف قرار داده.
امیدوارم که اهل علم و فضل و ادب با نظر ساده و اصلاح باین کتاب بنگرند و از خوردهگیری و انتقادات ادبی صرف نظر نمایند و چنانچه بسهو و اشتباهی برخورند غمض عین فرموده و در مقام اصلاح باشند.
چه آنکه سهو و نسیان عادت ثانوی بشر است و غیر از ذوات مقدسه انبیاء عظام و اوصیاء کرام از این لغزش أحدی مبرّی نیست.
2- اعتراضی است که ممکن است اهل خبر بنمایند که درین کتاب تازهای نیست بلکه همانهائیست که در طی هزار سیصد سال گفته و نوشته و بکرّات تکرار گردیده و در کتب علماء موجود است.
جواب میگویم موضوعات دینی فرضیات علمی و مباحث ریاضی و فلسفی نیست که با تغییر زمان عوض گردد و ابتکاری ایجاد شود.
قرآن مجید و اخبار وارده و احادیث منقوله و وقایع تاریخ عوض شدنی نیست
و البته هر خلفی از سلف خود بهره بر میدارد-داعی هم آنچه دارم و بهره برداشتهام از آیات قرآن مجید و اخبار و احادیث منقوله و وقایع وارده و تحقیقات ارباب علم و دانش بوده که در حافظۀ خود ضبط و بموقع ابراز نمودم.
3- اعتراضی است که ممکن است افراد سادۀ محافظهکار ظاهر بین طالب اتحاد اسلامی بنمایند که سزاوار نیست بوسیله نطق و قلم تحریک احساسات شود و این قبیل کتب ممکن است تحریک احساسات نماید و بالاخره موجب تفریق کلمه و دودستهگی گردد.
بدیهی است آئین تقوی ما نیز دانیم-اگر ابتداء قلم بدست گرفته و خارج از علم و منطق و ادب جملاتی نوشته و حملاتی نموده و تهمتهائی بزنیم قطعا سزاوار نیست.
ولی شخصا با نظر محافظهکاران ظاهر بین یعنی آن اشخاصی که معتقدند که با ذکر حقایق نباید موجب ازدیاد رنجش اهل تسنن گردید تا جائی که هیچ نوع مباحثات علمی و منطقی نشود و در مقابل تهمتها و اهانتها هم هیچ جواب داده نشود موافق نیستم و این روش را کاملا بزیان عالم تشیّع میدانم.
زیرا بشهادت تاریخ دیده شده هر قدر از طرف ما سکوت و پردهپوشی و محافظهکاری گردیده از طرف بعض از آنها بدون رعایت هیچ اصلی از اصول علم و دانش و ادب و تمدّن و تدیّن پیوسته حملات شدیدی توأم با تهمت و اهانت قلما و لسانا و عملا بما شده و جامعۀ شیعه پیروان اهل بیت طهارت را مورد تاختوتاز خود قرار دادهاند.
از راه تجربه ثابت و محقق آمده که هرچند از در محبت و دوستی وارد شدهایم و بتمام اعمال خلاف عقل و شرع آنها با دیده اغماض نگریستهایم و تمام فحشها و تکفیرها و تهمتهائی را که بعض نویسندگان آنها بمقدّسات ما دادهاند صرف نظر کردهایم در روش و رفتار آنها ذرّهای تغییر پیدا نشده بلکه جریتر شدهاند و هر موقع که وقتی بدست آوردند نیشهای خود را زده و ما را مورد حملات شدید قرار داده و بطبقۀ عوام مشرک و کافر معرفی نمودهاند.
بدیهی است با تمام این مقدمات چنانچه اشخاصی رعایت نزاکت و جانب دوستی را بنمایند و حاضر بدادن جواب نشوند قطعا در حدود وظیفه داری قصور نمودهاند.
نه اینست که تصور رود داعی مخالف اتحاد فیما بین مسلمین باشم بلکه طبق آیات قرآنیه و دساتیر عالیۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و أئمه معصومین از عترت طاهره جدّا طرف دار این معنی هستم چون سعادت و سیادت و قومیّت و ملیّت اسلامیان در اتحاد عموم طبقات مسلمین است ولی رعایت این معنی و حفظ نزاکت و ملاحظه دوستی و اتحاد وقتی مستحسن و مثمر ثمر است که از هر دو طرف رعایت شود.
نه آنکه ما بعنوان رعایت اتحاد و دوری از نفاق غمض عین نموده سکوت اختیار نمائیم بر عکس پیوسته از میان آنها افرادی برخاسته و بر خلاف ما قلمفرسائی نمایند چنین سکوت و غمض عینها قطعا بضرر ما تمام میشود.
بطور قطع داعی طالب حفظ دوستی و صمیمیّت با برادران اهل تسنن و خواهان تحکیم روابط بین فرق اسلام و آرزومند حسن تفاهم کامل با آنان هستم و صلاح اسلام و اسلامیان را در حصول این وضعیت میدانم.
ولی بشرط آنکه برادران اهل تسنّن و علماء و زعماء و قائدین و زمامداران آنها هم خود را پایبند باین اصول و طالب این دوستی و یگانگی و اتحاد بدانند.
و الاّ دوستی یک طرفی و رعایت یک طرفی و گذشت و غمض عین یک طرفی قابل دوام نیست.
چه خوش بیمهربانی از دو سر بی
که یک سر مهربانی درد سر بی
این ترتیب و روش یک طرفه و رعایت آن از جانب ما بوده است که در هر دورهای از أدوار مخصوصا در این أدوار أخیره بعض از نویسندگان وقیح و بیهمه چیزی که خود را بنام سنّی معرّفی نمودهاند وادار نموده بنوشتن کتابها و مقالات جسارتها بمقدسات مذهبی ما بنمایند و امر را بعوام بیخبر کاملا بر عکس نشان دهند.
و عجب آنکه با این همه تخطّی و فحّاشی و اهانتها و تهمتها باز خود را ذیحق بدانند و اگر فردی یا افرادی از جامعۀ شیعه در مقام جواب و دفاع از حقوق حقه خود
برآید او را مورد حملات قرار داده و هزاران کلمات زشت و تهمتها که عادات دیرینۀ آنها است بآنان بزنند(چون حربه عاجز فحش و تهمت و اهانت است)اول العی الاختلاط.
وا عجب از همه آنکه علمای بزرگ آنها هم جلوگیری از آن قلمها ننموده و آنها را منع از حملات و اهانتها و فحشها و تهمتها نمینمایند-بر عکس گله از ما مینمایند که چرا جواب آنها را میدهید و سکوت اختیار نمیکنید.
ما دامی ما سکوت و غمض عین مینمائیم که آنها هم رعایت این معنی را بنمایند.
وقتی ما دیدیم امثال احمد امینها-قصیمیها-محمد ثابتها-کرد علیها-موسی جار اللّهها و غیرهم را که در مقام جسارت بمقدسات مذهبی شیعه بر آمدند علماء بزرگ اهل تسنّن از جامع الازهر مصر و سایر مراکز علمی دمشق و بغداد و غیره رسما آنها را طرد و از نشر کتب و مقالات آنها(که حکم مواد محترقه را دارد)جلوگیری نمودند ما هم با کمال صمیمیّت دست اتحاد بسوی آنها کشیده و دستشان را صمیمانه فشار داده با اظهار علاقه تشکیل اتحادیه بزرگی خواهیم داد تا سیادت و سعادت از دست رفته را بدست آوریم.
ولی قطعا ایادی مرموز و نویسندگان بیباکی در بیناند که خود را سنّی میخوانند و نمیگذارند چنین اتحاد و صمیمیّتی تشکیل شود و پیوسته با نیش قلمهای شکستۀ خود تخم نفاق و دوئیت را در قلوب مسلمین میکارند.
آیا عقول عقلاء زیر این بار میرود و محافظهکارها قبول میکنند که پیوسته ما فحشها و تکفیرها را بشنویم و تهمتها را بپذیریم و در مقام جواب برنیائیم.
آقایان محترمی که میگویند تحریک احساسات نباید نمود آیا نظری بکتابها و مقالات و حملات بعض از نویسندگان سنّی نما نمینمایند تا ببینند آن قلمهای شکسته است که تحریک احساسات مینماید نه دفاعهائی که علماء و دانشمندان شیعه مینمایند.
اگر در أدوار أخیره کتب و مقالاتی از علماء شیعه دیده شود تمام در مقام جواب و دفاع از حقوق حقّه ناچار از بیانات و جملات تندی بودهاند جواب قلمهای تندنویس را باید بتندنویسی داد.
قطعا عقل هیچ ذی عقلی قبول نمینماید تا آن اندازه سکوت و غمض عین بکار رود که زیر بار فحشها و تهمتها بروند.
چنانچه داعی از روزی که مسندنشین تبلیغات گردیدم و وظیفه بزرگ وعظ و خطابه و دفاع از حریم مقدس اسلام را بر عهده گرفتم خود را آمادۀ هر نوع حملهای از أعادی نمودم.
چون که بیقین میدانستم جنگ با عادات خرافی و أمیال شهوانی بشر بسیار مشکل است قطعا جنگ با عادات إیجاد دشمنی مینماید چنانچه هادیان بزرگ و راهنمایان عظیم الشأن آدمیّت که خواستند امم کج و معوج را براه راست بخوانند و از إفراط و تفریطهای حیوانی بازدارند پیوسته مورد حملات سخت جاهلانه قرار گرفتند و از هیچ نوع مخالفتی نسبت بآنها مضایقه ننمودند.
تاریخ حیات و زندگانی أنبیاء و اوصیاء کرام روی همین اصل پر است از حملات عجیبی که عقول عقلاء را محو و حیران مینماید که مخالفین سر سخت آنها از هیچ نوع عمل زشت و قبیح و تهمتهای ناروا خودداری ننمودند.
ما هم که خوشه چین خرمن أنبیاء و پیر و طریقۀ آنها هستیم قطعا بایستی انتظار حملات شدید و نسبتهای ناروا را داشته و در مقابل شدائد و تهمتها صابر باشیم تا با موالی خود محشور و أجر و مزد کامل نصیب ما گردد.
بحمد اللّه تعالی تاکنون هم امتحان خود را داده که هر اندازه اعادی داخلی و خارجی داعی را هدف تهمتها و نسبتهای بیجا قرار دادند(و شاید کمتر کسی مانند داعی مورد حملات و تهمتهای ناروا قرار گرفته باشد)و بوسائل مختلفه تهدیدم نمودند.
نه تنها در مقابل حملات گوناگون در مقام دفاع از خود بر نیامدم بلکه ثابتقدمتر و استقامت بر عقیدهام بیشتر شد و پیوسته رویه و رفتار و تاریخ حالات موالی و بزرگان دین نصب العین داعی و میگفتم الحکم لله
من از حکم و فرمان حق نگذرم
اگر بگذرد تیغ خصم از سرم
شکر مینمایم خدای متعال را که تا بحال با این همه تهمتهای ناروا و نسبتهای بیجا حفظم نموده و بر احترام و محبوبیّتم افزوده تا بمردم بیدین ثابت کند که من کان لله کان الله له هیچگاه بشری قادر بمحو حق و حقیقت نخواهد بود.
گفتند آن یهودان چندان دروغ و بهتان
بر عیسی بن مریم،بر مریم و حواری
من کیستم که بر من نتوان دروغ گفتن
نه قرص آفتابم نه ماه ده چهاری
آن همه تهمتهای بیجا و نسبتهای ناروا که بأنبیاء عظام و اوصیاء کرام زدند از قبیل نسبت زنا بموسی کلیم اللّه و مریم بنت عمران والدۀ ما جدۀ معصومه عیسی علیهما السّلام و ساحر و جادوگر و کذاب و دروغگو خواندن همۀ آنها گذشته از آنکه در ثبات قدم و استقامتشان تزلزلی راه پیدا ننمود درس عبرتی برای ما پیروان آنها گردید که از میدان فحش و تهمت و تکفیر فرار ننموده بلکه بر عقیدۀ خود ثابت و در میدان مبارزه قویتر باشیم.
چه آنکه دیدیم اعادی دین نتوانستند بانواع تهمتها نام نیک آنها را از میان ببرند و آنها را منفور جامعه نمایند.
مانند معاویه علیه الهاویه که برای محو نمودن نام مبارک علی علیه السلام چه جدّیتها کرد بهر عمل زشتی تشبث نمود با تهمتهای ناروا از قبیل نسبت تارک الصلاة و جاه طلبی و ایجاد فتنه در مدینه و دخالت در قتل عثمان و غیره بآن حضرت دادن عامه مردم را بلعن و سبّ بر آن بزرگوار وادار نمود که مدت هشتاد سال در منبر و محراب علنی و بر ملا و إلی الحال در خفاء مورد عمل اتباع خوارج و نواصب است!!؟.
آنچه امویها سعی و کوشش برای محو نام مبارک آن حضرت نمودند نتیجه بر عکس داد خودشان از میان رفتند و نام ننگشان در تاریخ جهان ماند نشانی حق و باطل همین است و للباطل جولان و للحق دولة (1)حتی از قبول آنها هم در عالم اثری نیست کسانی که دمشق و شام را دیدهاند متحیر میشوند با کثرت علاقهای که الحال هم اهالی شام بمعاویه دارند مع ذلک از قبور بنی امیه عموما و معاویه و یزید خصوصا اثری
1) 1) برای باطل جولانی است و برای حق دولت ثابت و برقرار.
نمیباشد ولی قبور عالیه علی و اولاد امجاد آن بزرگوار علیهم السلام در هر گوشه و کنار بلاد کالشمس فی رابعة النهار ظاهر و هویدا و مزار عارف و عامی و شاه و رعیت میباشد حتی در خود شام که معاویه آن خلافت با اقتدار را چند روزی بکار برد از قبرش اثری نیست ولی قبرستان بنی هاشم بانوار مقدسه حضرت هاشم و سکینه و فاطمه و عبد اللّه جعفر طیار و غیرهم حتی بلال مؤذن آن خانواده روشن و درخشنده میباشد علاوه بر قبر با عظمت و قبه و بارگاهی بنام عقیلۀ بنی هاشم صدیقه صغری زینب کبری سلام اللّه علیها در یک فرسخی شام که مزار عموم است جنب مسجد اموی قبر کوچک ظریفی است بنام ستی رقیه فرزند دلبند حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام که گویند موقع اسیری در خرابه شام از دنیا رفته و در همان مکان دفن گردیده هر سنی و شیعه که از آنجا میگذرد اظهار إرادتی بصاحب قبر نموده و از روح پرفتوح آن پاره تن رسول اللّه استمداد نموده عبور مینمایند.
امروز هم اتباع همان اقوام عوض آنکه از خواندن تاریخ متنبه گردند و از دیدن قبور و نام نیک و بد آنها پند گرفته هوشیار گردند و از اعمال زشت خود دست بر دارند پیوسته باب تهمت را بروی فرد و افراد باز میکنند مانند بقایای خوارج و نواصب آن أیادی مرموز بیگانهپرست پیوسته مشغول عملاند.
گاهی حمله بعلی امیر المؤمنین علیه السلام و اهل بیت از عترت طاهره مینمایند مانند مردوخ(مردود)و امثال او از مصریها و دمشقیها و غیره گاهی حمله بعلماء و مبلّغین شیعه نموده که چرا تبعا لرسول اللّه مروّج طریقه عترت و اهل بیت رسالت میباشند آنها را بأنواع تهمتهای گوناگون بهر کس هرچه بتوانند نسبت بدهند بمقتضای حال او از قبیل جمع مال و بیامانتی در حقوق مسلمین و گاهی بیقیدی در دین و بیعفتی در اخلاق موهون و متّهم مینمایند تا عقیده و اعتماد جامعه را سست و بآنها بدبین نمایند تا اثر از کلامشان رفته و محبتشان از دلها خارج گردد آنگاه بنتیجۀ خود که حیران و سرگردان نمودن عوام است موفق گردند زمینه را برای غلبه بیگانگان آماده نمایند.
غافل از آنکه همان طوری که تهمتهای بانبیاء و اوصیاء بلااثر ماند و محبوبیت آنها روز بروز در جامعه زیادتر شد امروز هم تهمتهای بعلماء و وعاظ و مبلغین که خوشهچین خرمن
آن ذوات مقدسه هستند بلااثر روز بروز در دلهای مردم بیشتر جا دارند تا دشمنان بفهمند من کان لله کان الله له (1)خدای متعال در آیه 32 سوره 9(توبه):فرماید یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ (2)
چراغی را که ایزد بر فروزد
گر ابله پف کند ریشش(بلکه ریشهاش)بسوزد
خلاصۀ کلام فحش و تهمت که عادت دیرینۀ مردمان بیمایه و عنود است اگر شخصی باشد قابل تحمّل و گذشت و عفو و اغماض است ولی اگر تهمتها نوعی باشد قابل تحمّل و گذشت نیست.
سکوت در اینجا بیمعنی و جز عجز دلیلی ندارد.
عینا مثل آن میماند که دو نفر هم نبرد در مقابل هم قرار گیرند دست یکی را ببندند و بگویند صلاح نیست جنگ کنی صبر و تحمل و سکوت بنما تا ایجاد نفاق و دوئیت نگردد ولی دست طرف را باز بگذارند که هرچه میخواهد بکند.
قطعا در مقابل این قبیل اشخاص اگر سکوت شود علاوه بر ثبوت عجز باعث گمراهی بیخبران گردد و البته چنین سکوتی جرم بزرگ است برای آنکه در حدیث است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود اذا ظهرت البدع فللعالم ان یظهر علمه و اذا کتم فعلیه لعنة الله (3)البته در امور شخصی انسان باید با تحمل و با گذشت باشد ولی در امور عمومی بر خلاف باید خیلی صریح اللهجه و سخت و سمج باشد،
این درس عمل را از اجداد خود دارم که زیر بار امثال معاویه و یزید نرفتند قیام و مقاومت در مقابل ظلم و بیقانونی نمودند و فرمودند الموت خیر من رکوب العار
1) 1) کسی که با خدا باشد خدا با اوست.
2) 2) دشمنان دین میخواهند که فرونشانند نور خدای را(که آن چراغ درخشندۀ علم و دین و حجة داله بر وحدانیت او)بنفس تیره و گفتار جاهلانه و با دهنهای خود(یعنی بتهمتها و تکذیبها که بر زبانها جاری نمایند)خاموش کنند و نمیخواهد خدای متعال مگر آنکه تمام گرداند دین روشن خود را گرچه مکروه طبع کافران و دشمنان دین مبین اسلام باشد.
3) 3) زمان ظهور بدعتها بر عالم است که علم خود را در دفع بدعتها ظاهر نماید و اگر کتمان و خودداری نماید پس لعنت خدا بر او باد.
بدیهی است هر مظلومی که قادر از دفاع باشد و دفاع از حق خود ننماید خصوصا وقتی که مانعی در بین نباشد قطعا بسکوت خود کمک یار ظالم خواهد بود.
در اینجا ممکن است مورد سؤال بعضی قرار گیرم که چه واداشت مطالبی که بین شما و برادران اهل تسنن در سی سال قبل مورد بحث قرار گرفته الحال بنشر آن اقدام نمودهاید.
البته ایرادی است بجا نظر بآنچه قبلا عرض کردم که داعی طالب شهرت و خودنمائی نبوده و بآفات شهرت و خودنمائی کاملا واقفم(چنانچه عملا هم همه دیدهاند)تاکنون زیاده از 30 جلد کتاب در فنون مختلفه نوشتهام و ابدا بفکر تظاهر نبودهام ولی اخیرا جهاتی محرک داعی در طبع و چاپ این کتاب گردیده.
از اطراف قلمهای خیانتکار مفسدان و لسان بازیگران بنای جولان را گذاردند چون میدان را خالی دیدند هرچه خواستند گفتند و هرچه توانستند نوشتند-آری
مهر درخشنده چه پنهان شود
شبپره بازیگر میدان شود
مخصوصا در مصر(که یکی از مراکز علمی و شهرهای دانش اسلامی امروز بحساب آمده)متأسفانه ایادی مرموزی جدّا بکار پرداختند نفیا و اثباتا خودنمائیها نمودند و بوسیله نشر کتب و مقالات امر را بر عوام و بیخبران مشتبه نموده و برادران موحد جعفری را در نظر برادران حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی مشرک و کافر و غالی معرفی نمودند.
ولی بعضی از آنها که نمیتوانم خود را راضی نمایم و آنها را جزء ایادی مرموز بحساب آورم چون اهل علم و قلم میباشند(و داعی بتفاسیر و کتب و مجلات علمی آنها علاقهمند و مأنوس میباشم)روی عادت خلفا عن سلف بسیار مؤدب و در لفافه و
گاهی از ادب خارج علنی و بر ملا کتابهائی مشتمل بر تهمتهای ناروا و دروغهای شاخدار مانند(السنّة و الشیعة)نشر داده و نیشهائی بعالم تشیّع زده و میزنند،
ولی بر عکس بعض از آنها چنان لکههای تاریخی برای خود در تألیفات گذاردند که هرگز پاک نگردد و بعد از گذشت سالها و قرنها دانشمندان بیطرف آنها را مردمان مغرض یابی اطلاع از وقایع تاریخی بشناسند.
مانند دکتر محمد حسین هیکل مؤلف کتاب حیات محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که غرضرانی یا بیاطلاعی خود را در نوشتن آن کتاب ظاهر نموده!!.
چون علی القاعده رسم است کسی که زندگانی فردی از رجال روحانی یا سیاسی را مینویسد باید از حین ولادت تا دم مرگ تمام وقایع زندگانی او را ضبط نماید و الا اگر نقصانی در آن تاریخ باشد نویسنده را یا بیاطلاع و یا مغرض میخوانند و بزرگترین نقص برای مورّخ آنست که در نوشتن تاریخ اعمال غرض نماید.
در تاریخ زندگانی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یک روز مهمّی بوده و آن هیجدهم ذی حجة الحرام سال دهم هجرت است که پیغمبر از سفر مکه(حجة الوداع) برگشته و در صحرای بزرگی بنام غدیر خم که منزلگاه نبوده هفتاد هزار جمعیت حاج یا بعقیده بعض از اکابر علماء عامه مانند امام ثعلبی در تفسیر و سبط ابن جوزی در تذکره و دیگران یکصد و بیست هزار جمعیت را در آن صحرا سه روز نگاهداشته وقت ظهری بعد از نماز منبر رفته خطبهای خوانده عهد و پیمانی با مردم بسته و امت را امر ببیعت با علی بن أبی طالب(علیه السّلام)نموده و آن سه روز از روزهای مهم تاریخی زندگانی رسول اللّه بوده است
نمیدانم چرا آقای دکتر هیکل در کتاب تاریخ زندگانی رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم وقایع تاریخی آن روز بزرگ را ذکر ننموده(یا بقول بعضی در چاپ اول نقل نموده و در چاپ دوم محو نموده)؟!!
اگر بگویند در تاریخ زندگانی رسول اللّه همچو روزی نبوده قطعا خلاف فرمودهاند برای آنکه علماء بزرگ سنی عموما و کسانی که مراتب علمی آنها بمراتب از آقای
دکتر هیکل بالاتر بوده در کتب معتبره خود ثبت و ضبط نمودهاند.
برای کشف حقیقت و پی بردن باسناد حدیث غدیر این روز مهم تاریخی از کتب اکابر علمای عامه مراجعه کنید به ص 600 تا ص 624 همین کتاب تا بدانید چنین روزی وجود داشته و بسیار مهم هم بوده است.
پس چرا ایشان ننوشتند قطعا نمیتوانم بگویم بیاطلاع از تاریخ بودهاند زیرا کسی که بمقام استادی و وزارت فرهنگ میرسد این اندازه بیاطلاع از تاریخ نخواهد بود آن هم تاریخ اسلام پس حتما غرضورزی گردیده و تحت تأثیر عادت قرار گرفتند و خیال نمودند بننوشتن ایشان یا امثال ایشان حق از میان میرود و حال آنکه ایشان خود را ضایع نمودند و الاّ محال است حق از میان برود.
نیست خفّاشک عدوی آفتاب
او عدوی خویش آمد در حجاب
هزار و سیصد سال متجاوز است که امویها و خوارج و نواصب و اتباع آنها خواستند این چراغ را خاموش کنند نتوانستند چگونه آقای هیکل و امثال آنها چنین قدرتی دارند قطعا جز فضاحت در دنیا و آخرت نتیجهای نصیب آنها نخواهد گردید.
بقول امام شافعی(محمد بن ادریس)که گوید تعجب است از حالات علی بن أبی طالب(علیه السّلام)که دشمنان آن حضرت از روی بغض و کینه فضایل او را پنهان میدارند دوستان او از راه تقیه و ترس از اعادی حقایق را اظهار نمیدارند مع ذلک تمام کتابها از دوست و دشمن پر است از فضائل و مناقب آن حضرت پس معلوم میشود حق و حقیقت هیچگاه زیر پرده نمیماند مانند آفتاب که اگر چند روزی زیر پردۀ ضخیم ابر بماند عاقبت ظاهر خواهد گشت.
بدیهی است مورخ و نویسنده هر کس و دارای هر عقیده باشد قلم که بدست گرفت باید بیطرفانه بنویسد و اگر خیلی بیطاقت و عصبانی و ناراضی از پیش آمد تاریخی میباشد پاورقی بدهد و مخالفت خود را ظاهر کند(چنانچه بعضی نمودند)نه آنکه بکلی ترک نقل نموده و خود را مغرض معرفی کند-واقعا جای بسی تأسف است که جزئیات زندگانی آن حضرت حتی امور داخلی خانوادگی را که اخلاقا نباید بنویسد مانند شوخی
و مزاحی که با عایشه در بستر بیماری نموده نوشته است ولی یک چنین واقعۀ مهمی که در حضور هزاران نفر صورت وقوع یافته ترک نموده!نعوذ بالله من التّعصب و العناد خلاصه از این قبیل نویسندگان که تحت تأثیر عادت قلمفرسائی کردهاند بسیار میباشند.
ولی بعض از آنها تندتر رفته و قلمهای شکستۀ خود را بر خلاف حق و حقیقت روی ورق پارهها آورده و حقایق را مستور و باسلام و اهل بیت پیغمبر بجنگ برخاستهاند.
واقعا جای بسی تأثر است افراد دانشمندی که بمقام استادی در جهات علمی و ادبی برسند بدون تفکر روی عادت کتابهائی بنویسند و مطالبی در آن درج نمایند که بکلّی خالی از حقیقت و صرف افترا و هر بینندهای را بتعجب آورد که چگونه مرد دانشمندی سند بیاطلاعی یا غرضورزی خود را در دسترس عموم قرار داده؟!
مانند احمد امین نویسندۀ معروف مصری که دو کتاب از تألیفات او بنام فجر الاسلام و ضحی الاسلام بدست ما رسیده با مقدمهای که دکتر طه حسین بر آن نوشته و در آخر آن مقدمه صریحا میگوید(بدون ترس و خوف میگویم که من و احمد امین با هم متحدیم تا حقایق را مجرد نموده در معرض عموم قرار دهیم؟!)باید به آقای طه حسین گفت اشتباه کرده و از تاریخ عبرت نگرفتهاید که از هزار سال قبل تا بحال برادران شما قویتر از شماها اتحاد نمودند نتوانستند نور ولایت را خاموش کنند برای آنکه در قرآن فرماید وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ مطالبی که در این کتاب نوشته شده هرگز از قلم یک عالم متدین سنی و مرد دانشمند مطلع منصفی جاری نمیگردد زیرا از لابلای اوراق این کتاب عین عقایدی که قرنها خوارج و نواصب نوشتهاند و تهمتهائی که بعالم تشیّع زدهاند ظاهر و هویدا میباشد.
و کاملا بیاطلاعی از عقاید ملل یا غرضرانی نویسنده بارز و آشکار است.
ولی شنیدهام بواسطۀ جوابهائی که داده شده و فشارهائی که بمؤلّف وارد آمده در چاپ جدید بعض مطالب را حذف نمودهاند.
چون چاپ ثانوی را ندیدهام نمیتوانم قضاوت در چگونگی آن بنمایم ولی همین قدر میدانم عقلا و منطقا بلکه دینا حذف کردن تهمتها-تنها مفید تام نیست بلکه باید صریحا بنویسند آنچه قبلا نوشتیم خالی از حقیقت بوده.
ثانیا بر فرض صحت در کتاب عربی حذف کردن جبران خسارتهائی که از ترجمه فارسی آن اگر ببعض جوانان پارسی زبان بیخبر بیخرد وارد آمده نمینماید.
لذا ما ناچار شدیم برای بیداری آن دسته جوانانی که اگر تحت تأثیر کلمات فریبندۀ این قبیل نویسندگان بیمغز قرار گرفتهاند با نشر این کتاب کشف حقایق نمائیم.
خوشبختانه وقتی که آن کتاب را مطالعه نمودم که کتاب مقدّس اصل الشیعة و اصولها تألیف آیة اللّه مجاهد فخر الشیعة و ناصر الشریعه حضرت آقا شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء (1)دامت برکاته از نجف اشرف در جواب او منتشر شده بود.
(الحق کتابیست بسیار عالی و متین و ساده و بر هر فرد شیعه لازمست یک جلد از آن کتاب را در منزل داشته باشد و باهل بیت خود بیاموزد تا بحقیقت مذهب خود آشنا شده فریب بازیگران را نخورند).
خداوند متعال توفیق کامل عنایت فرماید بفاضل دانشمند معاصر شاهزاده والا تبار علی رضا میرزا خسروانی که برای استفاده فارسی زبانها بپارسی ترجمه نمودهاند بنام(ریشههای شیعه و پایهای آن).
علاوه بر احمد امین نویسندگان دیگری در مصر و دمشق چون محمّد ثابت
1) 1) مرحوم آیة اللّه کاشف الغطاء از مفاخر اکابر علمای شیعه و از مراجع تقلید ساکن نجف اشرف بودند در تابستان گذشته جهت تغیر آب و هوا بکرند در خاک ایران آمدند متأسفانه صبح دوشنبه هیجدهم ذی القعدة الحرام 1373 بعد از ادای نماز صبح بسکته قلبی دار فانی را وداع گفته جامعه مسلمین بالخصوص شیعیان از این ضایعه اسفناک متألم و متأثر گردیدند. جنازۀ آن مرحوم قدس سرّه با تشییع عمومی ملی و احترامات دولتین ایران و عراق بنجف اشرف حمل در مقبره مخصوصی در وادی السلام دفن گردید.
در الجولة فی ربوع شرق الادنی و عبد اللّه قصیمی در الصّراع بین الاسلام و الوثنیة-و محمّد کرد علی در اقوالنا و افعالنا-و محمّد سید گیلانی در شریف رضی-و شیخ محمّد خضری در محاضرات تاریخ الامم الاسلامیة-و موسی جار اللّه در الوشیعة فی نقد عقاید الشیعة- و دکتر طه حسین در العثمان-و دیگران بنوشتن کتابها و مقالات و مجلات و جرائد قلوب شیعیان را جریحه و بتهمتهای بسیار و اهانتهای بیشمار بین برادران مسلمان (سنی و شیعه)کدورتها ایجاد مینمایند.
عجبا عدّهای از فضلاء ایرانی هم دانسته یا ندانسته یعنی بضررهای آن واقف بوده یا نبوده این قبیل کتب را ترجمه بپارسی نموده و در دست رس جوانان ظاهر مسلمان بیخبر از مبادی اسلام و تشیّع قرار داده و آنها را بمبانی عالیه دین و مذهب مشکوک نموده.
این کتاب ما برای مصر و مصریها و احمد امین و امثال آنها آماده نشده چه آنکه آنها دیدۀ انصاف را بسته و عینک بدبینی زده و با نظر تعصّب و عناد حقایق را مینگرند.
خداوند متعال در آیۀ 84 سوره 17(بنی اسرائیل فرماید وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لاٰ یَزِیدُ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً (1).
پس نشر این کتاب برای بیداری جوانان نارس و برادران بیخبر پارسی زبان میباشد که فریب فریبندگان را میخورند چه آنکه دستگاههائی در همین طهران بکار افتاده که گردانندگان آنها بصورت شیعه ولی در پس پرده بعقیدۀ وهابیها و نواصب و بقایای خوارج و طرفداران امویها میباشند که علاوه بر نشریات فاسده با نطق و گفتارهای فریبنده بنام طرفداری از اتحاد اسلام جوانان بیخبر را منحرف و متزلزل مینمایند.
(که یکی از آن نشریات مرتب برای داعی میآمد چون هرکجا سراب را آب و مطالب را وارو نشان میدادند داعی در جواب برمیآمدم و آنها ناچار میشدند جواب
1) 1) و ما آنچه از قرآن فرستیم شفای دل و رحمت الهی برای اهل ایمانست و لکن ظالمان را بجز زبان چیزی نخواهد افزود.
را در نشریه خود منتشر کنند چون این عمل بر خلاف میل و رویه و عقیده آنها بود بعدها از آن نشریات برای داعی نفرستادند تا از جوابهای داعی مصون بمانند و رویه خود را که اشتباه کاری بر بیخبران باشد عملی نمایند).
لذا لازمست آن جوانان بیخبر با کمال بیطرفی با دیدۀ انصاف بدون تعصب و عناد این کتاب را دقیقانه مطالعه نمایند تا بدانند آن قبیل اشخاص در خارج و داخل تنها قاضی رفته اباطیلی بنام حق انتشار دادند.
و بفهمند که آنها ایادی مرموزی هستند که برای از هم پاشیدن اساس قومیت و ملیت ما فعالیتهائی مینمایند بلکه بیدینانی هستند مستقیما یا غیر مستقیم دستنشانده بیگانگان و مرتبط با دستگاههای جاسوسی آنها که بقول امروزیها افراد حسّاس ستون پنجم بیگانگاناند که وظیفه آنها در این مملکت تولید نفاق و اختلاف در بین جوانان شریف و ملّت نجیب ایرانی میباشند.
این قبیل اشخاص در لباسهای مختلف مشغول انجام وظیفهاند حتّی در لباس مقدّس روحانیّت(که بحمد اللّه ملت بخوبی آنها را میشناسند)مانند گرگی که بجلد میش رفته یا دزدی که عمامه بسر گذارده برای ربودن گوهر گران بهای ایمان مردم خودنمائی میکنند.
چنانچه در نیمقرن اخیر بسیاری با این لباس مقدّس بنام طرفداری از اتحاد اسلام تیشه بریشه اسلام و تشیّع میزدند و مرام نواصب و خوارج را بصورت دلسوزی دین در جامعه نشر داده گاهی انکار رجعت و معراج رسول اللّه و شفاعت و عزاداری و زیارت قبور اولیاء اللّه و اهل بیت عترت و طهارت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نموده و اهانت بمقامات مقدسه روحانیت و اهل علم و دانش را حیّا و میّتا مدار کار خود قرار دادهاند.
مانند شیخ مردوخ(مردود)کردستانی(ظاهر سنی)و بیخبر از کتاب و سنت که بنشر کتابهای چندی ظاهرا بنام طرفداری اسلام(و در معنی بطرفداری خوارج و نواصب و امویها)نیشهای خود را زده و تخم تفرقه و نفاق را بین
مسلمانان پاشیده و باطن کثیف و عقیده سخیف خود را ظاهر نموده.
در دوره حکومت قبل از طرف سلطان وقت از شعاع عملیات او جلوگیری شده بعد از شهریور 1320 که بیگانگان این مملکت اسلامی شیعه را بدون حق اشغال نمودند پروبال بازیگرها باز شد جدّا نشریات خود را بنفع آنها عملی نمودند.
از جمله نشریات او کتاب(ندای اتحاد)است(که بر عکس نهند نام زنگی کافور) که از نشر این کتاب نه فقط جامعه شیعیان را عصبانی و متألم نموده بلکه اکابر علماء اهل تسنن را متأثر و بنشر مقالات در مجلاّت او را از خود طرد نمودند.
زیرا در این کتاب اهانتها و جسارتهای بالاتر از آنچه بعضی از مصریها نسبت بمقام مقدّس امیر المؤمنین علی علیه السّلام نمودند بزیر قلم شکسته خود درآورده و عقاید خوارج و نواصب و امویها را تجدید نموده.
نه همان معرفت بمقام مقدّس آن حضرت بوسیلۀ کتاب و سنت و اخبار نداشته بلکه ثابت است دشمن سرسخت آن حضرت و طرفدار جدّی امویها بوده.
در اول آن کتاب با کلمات عوامفریبانه مانند آدم دلسوزی بیطرف دم از اتحاد و یگانگی مسلمین میزند فریقین شیعه و سنی را نصیحت و برهبری خود دعوت بترک عقیده تشیّع و تسنّن مینماید وقتی آدمی دقیقانه کتاب را مطالعه مینماید میفهمد که هدف و مقصد و دعوتش بنواصب و امویها و پیروی از نیّات ناپاک مولای او معاویة بن ابی سفیان میباشد غافل از شعر شاعر عرب که گوید:
و من یکن الغراب له دلیلا
یمرّ به علی جیف الکلاب
(1) خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
دیگری گوید:
اذا کان الغراب دلیل قوم
سیهدیهم سبیل الهالکین
(2) در کتابش دم از اتحاد میزند در حالتی که به نیش قلم(شکستۀ)خود تخم نفاق
پاشیده و بدستور اربابان و با عقیدۀ ثابت خود مولانا امیر المؤمنین را در جمیع مراحل مقصّر و معاویه علیه الهاویه را تبرئه و با منتهی درجه جسارت کلمات اهانتآمیز بساحت قدس آن حضرت وارد نموده؟!
اولین روزی که کتابهای او را خواندم فهمیدم که صاحب این نام محرّف هرگز سنّی نمیباشد بلکه قطعا اموی و از پیروان عقاید خوارج و نواصب میباشد که برای لکهدار نمودن برادران اهل تسنن باین لباس درآمده.
و یا بیدینی است که برای رسیدن بهدف و مقصد خود که جاه و مقام و شهرت یا چیز دیگر باشد مرتکب هر عمل زشت و قبیحی میشود.
چنانچه اهالی کردستان مخصوصا علمای محترم آنها بخوبی شاهد حالات او بوده و هستند و از چهل سال قبل که بطرفداری سالار بجنگ این ملت بیچاره قیام نموده عملیات او مورد توجه تمام اهالی غرب ایران بخصوص مردمان محترم سنندج و کردستان میباشد.
عجب است یک آدم فتنه جو اینک طرفدار اتحاد اسلام گردیده و زیر پرده طرفداری اتحاد-عقاید مشئوم خود را ظاهر نموده و بشیعیان موحد پاک و موالی با عظمت آنها از عترت طاهره تاخته و در خلال سطور کتاب مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام را نالایق و سفّاک و شیعیان را مشرک معرفی نموده.
و الاّ هیچ سنی بقول خودشان(چهار یاری)حاضر نمیگردد نسبت بساحت قدس امیر المؤمنین علیه السّلام که خداوند آیه تطهیر در شأن او فرستاده چنانچه در ص 690 همین کتاب مشروحا ذکر شده و در آیۀ مباهله آن بزرگوار را بمنزله نفس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرفی نموده و از جمیع ارجاس و نقائص و خطا یا پاک و پاکیزه و مبرا فرموده بتازد و خوردهگیری کند (1)تا آنجا که در ص 23 ندای اتحاد(چاپ دوم 1324 شمسی شرکت سهامی چاپ فرهنگ)در تحت تیتر(عمده مزالق و مزلاّت امیر)سیزده سهو و خطا و نقص بآن حضرت نسبت داده که تمام آنها افک و تهمتهائیست که از نشریات و جعلیات مولای او معاویه علیه الهاویه و اسباب دست خوارج و نواصب و بقایای آنها بوده و میباشد.
1) 1) چنانچه از ص 463 تا ص 469 همین کتاب مشروحا در این باب بسط کلام داده شده است.
گرچه این شیخ مردود قابل اعتنا نبوده که نام او برده شود و خیلی هم متأثرم که نام محرّف او را اجبارا در این سطور آوردهام.
بدیهی است هر کلمه از کتاب او جوابهای واضح منطقی دارد که این وجیزۀ مختصر مجال نقل تمام آنها را نمیدهد ولی ناچارم برای بیداری و روشن شدن بعض از جوانان فریبخوردۀ خواب رفته ببعض از جهات آن فقط اشاره نمایم.
در ص 3 کتاب گوید در زمان حضرت رسول اسمی از شیعه یا سنی مذکور نبوده است-راجع بسنی شاید آنطور باشد که نوشته ولی راجع بشیعه غلط رفته خوبست خوانندگان محترم برای پی بردن به غلطکاریهای او مراجعه نمایند به ص 153 تا ص 156 همین کتاب تا روشن شوند که شیخ مردود تا چه اندازه مانند مولایش معاویه کذّاب و دروغپرداز بوده.
ایضا در همان صفحه گوید و مؤسس اساس تشیّع ابن سباء یهودی بوده جواب ترّهات او از ص 171 تا ص 176 و از ص 187 تا ص 190 داده شده.
و در ص 5 گوید در قرن دهم هجری دوره سلطنت شاه اسماعیل مذهب تشیّع در ایران رسمیّت پیدا نمود-جوابش از ص 162 تا ص 166 داده شده
و نیز در همان صفحه گوید ابو بکر اسن و اورع و الیق بمقام خلافت بوده باین جهت مهاجر و انصار با نهایت رغبت با او بیعت کردند.
اولا جواب اسن بودن ابی بکر در ص 495 تا ص 497 و از ص 891 تا ص 896 داده شده.
ثانیا جواب اورع و الیق بودن ابی بکر را در ص 823 تا ص 833 مطالعه خواهید فرمود.
و در ص 6 گوید دلیلی بر خلافت امیر موجوده نبوده-برای روشن شدن دلیل و نص مراجعه شود بص 317 تا ص 325 تا حقیقت واضح گردد.
و در همان صفحه منع نمودن عمر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از وصیت و مانع شدن از آوردن قلم و کاغذ جهة اجراء امر وصیت را اعتراف نموده ولی در مقابل تأویلات بارده مینماید،
برای پی بردن بأصل حقیقت لازم است مراجعه شود بص 656 تا ص 668 همین کتاب در ص 7 حدیث با عظمت غدیر را بعنوان دلیل بر خلافت و امامت انکار نموده و مطلب را بسیار ساده و کوچک جلوه میدهد بسیار لازم است خوانندگان محترم مراجعه کنند بص 600 تا ص 624 همین کتاب تا عظمت مطلب را واضح و آشکار مشاهده نمایند و لعن بر کذّاب و دروغگو بنمایند.
در ص 8 گوید چون أبو بکر مونس و یار غار پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و در مرض موت بامر آن حضرت نماز را با امت خوانده تمام امت بالاتفاق با میل و رغبت تمام با او بیعت کردند.
اوّلا توقف و مصاحبت چند روزه برای ابی بکر ممکن است افتخاری باشد(چه آنکه هر جاهلی در مصاحبت عالم افتخاری دارد)ولی چنین مسافرت و مصاحبت هرگز دلیل بر ثبوت خلافت نخواهد بود علاوه بر آنکه جواب آیه غار و استشهاد بآن را در ص 375 تا ص 382 دادهایم.
ثانیا نیابت نماز ابی بکر از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بطور قطع ثابت نیست بر فرض ثبوت دلیل بر حقانیت و حق تقدم بر خلیفه منصوص ابو الفضائل نخواهد بود
چه خوبست برای تقریب اذهان مثلی آوریم اگر پادشاهی که ولیعهد ثابت دارد هرگاه در بسیاری از کارها از قبیل افتتاح امکنه یا استقبالها یا شرکت در جشنها و غیره فردی از بستگان را بعنوان نماینده خود بفرستد آیا پس از مرگ پادشاه آن نماینده میتواند با عدّهای طرفدار دعوی نیابت سلطنت نموده و ولیعهد ثابت را از کار بر کنار و خود را سلطان بخواند بدلیل آنکه روزی بنمایندگی پادشاه در فلان امر یا جشن و یا استقبال شرکت نموده و یا در مسافرت چند روزهای با پادشاه بودهام قطعا جواب عند العقلاء منفی میباشد.
مثل دیگری نزدیکتر بمطلب عرض کنم که اگر فقیه و مجتهدی مریض گردد
و فردی از اصحاب خود را بنیابت بفرستد و نماز جماعت را با مردم بجای آورد آیا پس از وفات آن مجتهد و فقیه آن نایب نماز جماعت به استمساک نیابت نماز میتواند خود را جانشین آن فقیه مجتهد معرفی نموده بگوید مسلمین مجبورند تقلید از من نمایند و اگر تمرد نمایند از ربقۀ اسلام خارجاند!!
و اگر جماعتی مخالفت نمایند و بگویند چون ولیعهد موجود است-و این مقامی است که احاطۀ علمی بر ظاهر و باطن شرع و شریعت در آن لازم است-علاوه بر واجد بودن جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده-فقط بمحض چند رکعتی نماز نیابت خواندن یا چند روز در مسافرت رفیق راه مجتهد بودن ایجاد فقاهت نمینماید.
آتش بر در خانه آنها ببرند با فحش و بد و اهانت آنها را بکشند و بیاورند و مجبور نمایند که تسلیم گردند بجانشینی مجتهد و فقیه و اگر قبول ننمایند مشرک و کافر و رافضی خواهند بود؟!!
آقایان عاقلانه قضاوت نمائید آیا جانشینی فقیه و مجتهد علم و دانش و احاطه استدلالی بر احکام و قواعد دین نمیخواهد آیا بمحض نیابت نماز جماعت-فقاهت برای یک مسأله گوهر اندازه هم آدم خوبی باشد ثابت میگردد که مردم وظیفهدار باشند تقلید از او بنمایند!!
همچنین است موضوع نماز خواندن ابی بکر با امت بر فرض ثبوت دلیل بر اثبات خلافت و امامت مسلمین نخواهد بود.
چه آنکه ثبوت خلافت علاوه بر نصّ جلی عصمت و اعلمیت و افضلیت من جمیع الجهات میخواهد.
آیا چند شبی در مسافرت با پیغمبر بودن یا چند رکعتی نماز با امت خواندن(شما را بخدا قسم انصاف دهید)برابری میکند با آن همه نصوص جلیه و خفیه و فضایل و کمالات از قبیل حدیث الدار مع احادیث بسیار دیگر مانند حدیث المنزلة و حدیث المدینه و حدیث المواخات و حدیث الغدیر و آیات الولایه و مباهله.بالاخره-نزول سیصد آیه(بنا
بر روایات اکابر علمای عامه که هر یک علیحده در متن کتاب مندرج است)در شأن مولانا امام المتقین امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام.
آیا آن کسی که بالفرض چند رکعتی نماز جماعت با مردم خوانده اولی بمقام خلافت است یا آن کسی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را لایق مقام خلافت دیده و رسما او را خلیفۀ خود قرار داد(نه نیابت بنماز جماعت)و صریحا با بیان انت منی بمنزلة هارون من موسی جمیع منازل هارونی را باستثناء مقام نبوت برای آن حضرت ثابت نمود که از جمله همان مقام خلافت رسول اللّه میباشد چنانچه از ص 285 تا ص 315 همین کتاب مفصّلا شرح دادم-فاعتبروا یا اولی الابصار
ثالثا جواب از اجماع و تبعیت تمام امت را از ص 482 تا ص 504 مطالعه نمائید تا بمعنای اجماع و تبعیت تمام امت پی برید.
رابعا جواب کذب و دروغ شاخدار او را که نوشته تمام امت بمیل و رغبت بیعت نمودند از ص 509 تا ص 520 را مطالعه نمائید تا کذّاب مفتری بازیگر را بشناسید
در ص 9 نوشته است علی و فاطمه(علیهما السّلام)در موضوع فدک بحکم ابی بکر قانع و متقاعد شدند-برای پی بردن باصل حقیقت مطلب مراجعه نمائید به ص 633 تا ص 682 همین کتاب تا روشن و بیدار شوید.
و نیز در همان صفحه اشاره بحدیث خلّت در فضیلت ابی بکر میکند که پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود اگر من غیر از خدا بنا بود خلیلی برای خود بگیرم ابو بکر را خلیل خود قرار میدادم.
این شیخ مردود اگر اهل فضل و کمال و تحقیق بود اول مراجعه مینمود بکتب ارباب جرح و تعدیل از اکابر علماء اهل تسنن آنگاه استشهاد بحدیثی مینمود که لا اقل در نزد خود آنها مردود نباشد و این حدیث نزد محققین اکابر علماء عامه از جملۀ مجعولات و کذب محض است چنانچه علامه ذهبی در میزان الاعتدال ذیل ترجمه حال عمار بن هارون و قزعة بن سوید گوید این حدیث جعل و کذب محض است.
بکریون از این قبیل احادیث در فضیلت ابی بکر بسیار جعل نمودند که در کتب اکابر علماء سنت ثبت است.
در ص 10 گوید اگر علی ذی حق در امر خلافت بود چرا قیام نکرد حق خود را بگیرد جوابش را در ص 839 تا ص 841 مطالعه نمائید.
در ص 13 گوید علماء بصیر شیعه اقرار به همدردی ما دارند-اگر این شیخ حقّه باز کذّاب نبود حق بود برای وضوح مطلب باسامی آن علماء و محل اقرارشان اشاره مینمود چنانچه ما در متن کتاب ضمن گفتارمان در تمام ده شب باقوال دهها از اکابر علماء اهل تسنن با تعیین محل و نشانی و کتاب آنها متعرض گردیدهایم که بنظر قارئین محترم میرسد.
از ص 18 تا ص 20 بطرفداری از معاویه دلائل مضحکی اقامه میکند که معاویه را تبرئه و علی علیه السّلام را مقصر نشان دهد-و آن بیانات تماما دلائل محکمی است که این مردود اموی و ناصبی و از هواخواهان جدّی معاویه بلکه تمام بنی امیه حشره اللّه معهم میباشد.
تا آنجا که در آخر ص 18 بعد از نقل وقایع صفین و تعیین حکمین گوید تابعین امیر دیدند که اظهارات معاویه سراسر مبنی بر تقاضای عدل و داد خواهی است و اظهارات امیر همه از روی لجاج و عناد و خود خواهی میباشد.
در ص 21 انکار مینماید اهانت بعلی علیه السّلام را که بزور و جبر آن حضرت را کشیدند و برای بیعت بمسجد بردند و نیز صدمات به بیبی فاطمه سلام اللّه علیها و سقط جنین او را-جوابش در ص 509 تا ص 518 موجود است بعد از مطالعه حقیقت آشکار میشود.
در ص 22 توسل بائمه از عترت طاهره را شرک و کفر و بتپرستی میداند جوابش از ص 218 تا ص 231 داده شده.
در ص 23 گوید خداوند عالم رسول خود را بلعنت مأمور نفرموده.
مثل اینکه این مرد مرموز با قرآن مجید هم بیگانه بوده و این همه آیات لعن را در قرآن ندیده که صریحا اقوامی را مورد لعن قرار داده علاوه بر اخباری که در همین کتاب نقل گردیده که گروهی از امت را ملعون خوانده برای روشن شدن مطلب و پی بردن بحال این مرد حیّال مکّار به ص 427 تا ص 429 مراجعه نمائید تا حقیقت مطلب را بدست آورید.
گویا این مردک آیه 62 سوره 17(بنی اسرائیل)را ندیده که بنی امیه را با کمال صراحت لعنت کرده شده نامیده که میفرماید و الشجرة الملعونة فی القرآن الخ که مراد از درخت لعنت کرده شده در قرآن بنی امیه هستند چنانچه امام فخر رازی هم در تفسیر خود نقل نموده.
و نیز در آیۀ 75 سوره 33(احزاب)فرماید إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً (1)
آنگاه در اخبار بسیاری رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرماید کسی که علی و فاطمه را اذیت نماید مرا اذیت نموده و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت نموده کسی که آنها را اذیت نماید لعنت خدا بر او باد و خداوند او را برو در آتش افکند.
علاوه بر صراحت در اخبار باین توضیحی که آن حضرت داده اذیت کنندگان بعلی و فاطمه علیهما السّلام عملا یا لسانا یا قلما(مانند معاویه و امویها و اتباع آنها از خوارج و نواصب علیهم لعائن اللّه(چون کسروی و مردوخ مردود)و امثال آنها مشمول این آیه شریفه و ملعون خدا و پیغمبر میباشند)برای کشف حقیقت و پی بردن بدلائل بیشتری بر لعن ملعون بن ملعون معاویة بن ابی سفیان لازم است مراجعه نمائید به ص 775 و ص 784 تا روشن و بیدار شوید از خواب غفلت و دشمنان خدا و پیغمبر را بشناسید.
و نیز گوید بر فاسق عاصی لعن جائز نیست-بازهم میگویم این مردک از قرآن مجید بکلّی بیگانه میباشد و آیات لعن را درباره آنها ندیده و دقت نظر در حقایق دین نداشته.
چکنم که مقدمهنویسی مجال شرح و بسط مفصّل را بما نمیدهد و الاّ با نقل آیات و اخبار و تحقیقات بلیغه روی نویسنده را سیاه مینمودم ولی برای روشن شدن مطلب اشارهای مینمایم که این مردک نمیداند یا اگر میداند بروی خود نمیآورد و عمدا سهو میکند که ما هم میدانیم هر فاسق و هر عاصی کافر نمیشود ولی ملعون میشود.
1) 1) آنان که خدا و رسول را(بعصیان و مخالفت)آزار و اذیت میکنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده(و از رحمت خود دور فرموده)و برای آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است.
چه آنکه هر عاصی ظالم و هر ظالم ملعون میباشد برای آنکه مسلّم است که ظالمین بر سه طبقه میباشند طبقه اول کفار و مشرکیناند که ظلم بخدا نموده و شریک برای ذات اقدس او جلّ و علا قرار دادند(بموضوع شرک و مشرکین در ص 207 تا ص 214 همین کتاب اشاره شده).
طبقۀ دوم ظالمین بنفساند که معصیتهائی مینمایند ولی متعدی بغیر نمیباشند.
طبقۀ سیم معصیتکارانی هستند که بجان و مال و ناموس مردم متعرضاند و لو ظاهرا کافر نیستند ولی ملعوناند چه آنکه صریحا در آیات قرآنیه آنها را ملعون خواندهاند که از جمله در آیه 21 سوره 11(هود)میفرماید أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ (1)و در ص 26 انکار وجود حضرت مهدی آل محمد علیهم السّلام را نموده و گوید شیعیان گویند در کودکی در چالۀ آب سامره پنهان گردیده و بعد هم از همان سرداب بیرون میآید دنیا را پر از عدل و داد میکند؟!!.
این شیخ وقیح مردود و جعّال حیّال خجالت نکشیده که چنین دروغ واضحی را نوشته و نتوانسته(و هرگز نخواهد توانست)کتابی را نشان دهد که در آنجا چنین خبری نقل شده باشد که حضرت مهدی عجل اللّه فرجه در چالۀ آب پنهان است و از آنجا ظاهر میشود.
و حال آنکه ارباب خبر و تاریخ نوشتهاند که بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام خلیفه معتمد عباسی شنید که کودکی از اندرون بیرون آمد و جعفر(کذاب را) با خطاب تأخّر یا عمّ از مقابل جنازه حضرت عسکری بر کنار و خود بر آن بزرگوار نماز گذارد فوری امر باحضار آن حضرت داد وقتی رفتند دیدند سرداب منزل را آب فرا گرفته و در آخر سرداب حضرت مهدی علیه السّلام مشغول نماز است چون نتوانستند در آب بروند بخلیفه خبر دادند امر داد سقف سرداب را بر سر آن حضرت خراب نمایند وقتی مشغول خراب کردن شدند دیدند حضرت در سرداب نیست-فلذا معروف شد بسرداب غیبت یعنی آن سرداب محلّ غیبت آن حضرت گردید نه آنکه در سرداب پنهان گردیده و از آنجا ظاهر شود.
1) 1) بدانید و آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکارانست.
بلکه اجماعی شیعه امامیه و اکابر علماء عامه میباشد که زمان ظهور آن حضرت از مکّه معظمه جلوهگر میشود و عالم را پر از عدل و داد میکند.
عقیدۀ بوجود حضرت مهدی علیه السّلام اختصاص بشیعه ندارد بلکه در کتب فریقین ثبت است و جمهور شافعیه و دیگران از علماء اهل تسنن به نزول حضرت عیسی علیه السّلام در آخر الزمان و در نماز اقتداء نمودن بحضرت مهدی علیه السّلام را معترفند برای وضوح مطلب و شناسائی کامل بحالات شیخ مردود بصفحات آخر همین مقدمه و بص 991 تا ص 996 همین کتاب مراجعه شود.
و نیز در همان صفحه حضرت مهدی علیه السّلام را مورد تمسخر قرار داده گوید امام هزار و دویستساله قادر بحرکت نیست و کاری از او ساخته نخواهد بود!!!
این شیخ کور دل وقیح بقدرت خدا عقیده ندارد و نمیداند که این قبیل امور از نوادر طبیعت و جزء خرق عادت است و خدای قادر توانا بعض افراد را نادرا از میان بشر باین نوع عمرهای طویل ردّا بر ارباب ماده و طبیعت انتخاب مینماید و قوای آنها را هم قویّا محفوظ میدارد تا حجّت را بر دشمنان کوردل(چون مردوخ و امثال او)تمام فرماید و نمونۀ کامل و شاهد زنده بر این معنی از قرآن مجید حضرت نوح شیخ الانبیاء علی نبینا و آله و علیه السّلام میباشد که در آیه 13 سوره 29(عنکبوت)صریحا میفرماید:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّٰ خَمْسِینَ عٰاماً
(1) .
آنچه بصراحت آیۀ شریفه معلوم میآید مدت دعوت قبل از طوفان حضرت نوح نهصد و پنجاه سال بوده و قطعا چهل سال متجاوز داشت که مبعوث گردید و بعد از طوفانهم باقل روایات چهار صد سال دیگر هم جهت تمشیت امور در امت زندگانی نمود(و جمعی هزار و نهصد و پنجاه سال عمر او را نوشتند)چنانچه اکابر علماء عامه از
1) 1) همانا بتحقیق ما نوح را برسالت قومش فرستادیم او نهصد و پنجاه سال میان قوم درنگ کرد(و خلق را دعوت به خداپرستی نمود).
قبیل طبری و ثعلبی و جار اللّه زمخشری و امام فخر رازی ذیل این آیه گویند این نوع اعمار ما فوق طبیعت و از عطایای الهی میباشد.
پس پیغمبر هزار و چهار صدساله(یا هزار و نهصدساله)چگونه از او کاری ساخته بوده-همان قسمی که پیغمبر هزار و چهار صدساله(یا هزار و نهصدساله)همه کاره بوده از کوری چشم امویها و خوارج و نواصب و تابعین آنها(امثال احمد امینها و مردوخها) امام هزار و دویستساله هم همه کار از او بر میآید چه آنکه خدای قادر توانا قوای قویۀ او را نگهداری فرموده تا روزی بیاید و انتقام از امثال(احمد امینها و مردوخها)بگیرد.
بس است بیش از این مجال مزاحمت نمیباشد و الا اگر جلوی قلم را رها کنم خیلی گفتنیها هست که در این مختصر وجیزه مقتضی بیان نیست این مقدار هم ناچار بودم و الا گفتار این شیخ وقیح مردود قابل ذکر نیست و اثری در حقیقت اسلام و مذهب حق تشیّع ندارد-چه خوش مناسب مقام سروده.
آب دریا کزو گهر زاید
بدهان سگی نیالاید
اگر ابن تیمیّه و امثال آن با آن کرّ و فرّشان توانستند با نوشتن هزلیات نور خدا را خاموش کنند این شیخ مردود و امثال آن هم میتوانند!!
چقدر خوشوقت گردیدم وقتی در جراید و مجلات دینی نامههائی دیدم از علماء بزرگ سنی مخصوصا از اطراف کردستان که از این مرد بیباک اظهار انزجار و تنفّر نمودند و رسما اعلام نمودند که مردوخ(مردود)سنی نیست بلکه خارجی و بیگانهپرست است،
از جمله دلائل بر بیگانهپرستی این مردک و صحّت گفتار برادران بزرگ ما علماء اهل سنت آنکه بعد از جنگ بزرگ اول 1914-1918 میلادی متفقین افرادی را وادار مینمودند بنام اتحاد و اتفاق بمقدسین یکدیگر اهانت نمایند تا شعله آتش نفاق مشتعل گردد که از جمله همین مردک از خدا بیخبر بوده.
فلذا در صفحه آخر کتاب گوید(در این هنگام که متفقین هم بما دست دوستی و همدستی دادهاند باید موقع را مغتنم شمرده سلاطین اسلام فرمان وحدت و یگانگی
را در ممالک خود بموقع اجرا گذارند)یعنی بطرفداری متفقین(کفّار)مسلمانان همگی با هم متحد گردند!!
خلاصه این قبیل اشخاص نمونۀ کامل خودخواهی و بیگانهپرستی هستند که میخواهند بنام اتحاد و وحدت کلمه بمقدسات دین و مذهب اهانت نموده و جسارتها ورزیده دلها را لبریز خون گردانند و مسلمانان را مستعمرۀ بیگانگان و هم دست آنها قرار دهند.
اگر علماء روشن فکر جامع الازهر و سایر مراکز علمی برادران اهل سنت هم نسبت بکسانی که بمقام مقدس امیر المؤمنین علیه السّلام اهانت نموده و جسارتها ورزیده و آن بزرگوار را دروغگو و خطاکار و دنیا طلب و حریص بریاست و حبّ جاه و خونریزی معرّفی مینمایند و بجامعه با عظمت شیعه و پیروان اهل بیت طهارت و عترت پاک پیغمبر اهانتها نموده و آنها را رافضی و مشرک و کافر و غالی میخوانند و میخواهند بین صد ملیون مسلمانان شیعه با سایر مسلمین جدائی بیندازند و زمینه را برای غلبه بیگانگان در عالم اسلامیت مهیا نمایند،
علنا اظهار تنفر نموده و بیزاری بجویند مقدمه اتحاد مسلمین فراهم میگردد امثال ما را بزحمت جوابها و نشر کتابها و مقالات جوابیه وادار نمیکنند.
و الاّ تا این جدائی برقرار است و بازیگران و ایادی مرموز در کارند و مذهب حق تشیّع را حزب سیاسی بعوام معرفی مینمایند حفره جدائی روز بروز عمیقتر و وسیعتر میگردد و پیوسته بنشر کتب و مقالات عمق و وسعت این حفره زیادتر میشود.
بسبب همین تحریکات و تزریقات بر غیر حقیقت است که عموم برادران اهل تسنن بجامعه شیعه نظر کفر و الحاد مینمایند زمانی که شیعیان موحد از راههای دور جهة اداء فریضۀ واجب(حج)شدّ رحال نموده بقبله گاه خود میروند مورد حملات برادران اهل تسنن قرار میگیرند و در هر کوی و برزن و خیابان
و بیابان-حجازیها-سعودیها-مصریها بالاخره تمام سنیها(که این قبیل افراد ملبّس بلباس اهل علم و نویسندگان مبغض مغرض امر را بر آنها مشتبه نمودهاند)بمسلمانان پاک موحد شیعه مذهب و پیروان عترت و اهل بیت طهارت با نظر کینه و عداوت مینگرند و آنها را مشرک میخوانند و پیوسته بآنها میگویند انتم مشرکون؟!
واقعا جای بسی تأسف است مسلمین صدر اسلام زمانی که بلاد کفر را فتح میکردند بتمام کفار در عقاید و عمل در دین خود آزادی میدادند.
و آنها را مجبور به پیروی از طریقه اسلام نمینمودند بلکه حاضر باهانت آنها هم نمیشدند.
حتّی علماء و مورّخین در وقعۀ مباهله نوشتهاند وقتی نصارای نجران برای مناظره وارد مسجد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شدند موقع نماز و عبادتشان رسید بگوشۀ مسجد رفته مشغول عبادت خود شدند عدهای از مسلمانان جامد جاهل آن زمان(مانند جهّال زمان ما)خواستند از عمل آنها جلوگیری و ممانعت نمایند رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم مانع عمل آنها گردیده فرمود بگذارید آزادانه عبادت خود را بجای آورند لذا در حضور پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اصحاب آن حضرت در مسجد بزرگ اسلام نماز نصرانیت و عبادت مسیحیت گذاردند.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با این عمل موافقت و مهربانی-خواست باهل عالم معنای آزادی را بفهماند که دین مقدس اسلام دین جبر و اکراه نیست بلکه دین دلیل و برهان و منطق است.
ولی متأسفانه امروز بر خلاف نصّ صریح قرآن مجید که در آیه 96 سوره 4 (نساء)فرماید وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقیٰ إِلَیْکُمُ السَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً (1)و سیره خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(حتی خلفاء خودشان)برادران اهل تسنن(باغواء بعض علماء جامد متعصّب خود)با مسلمانان رفتار کفر و بغضاء مینمایند.
زیرا هر فردی از مسلمانان حنفی-مالکی-حنبلی-شافعی-زیدی-با همه
1) 1) بآن کس که اظهار اسلام کند نسبت کفر مدهید و بآنها نگوئید شما مؤمن نیستید(تا مال و جانش را بر خود حلال کنید).
اختلافاتی که در اصول و فروع با هم دارند در معابد عمومی مسلمانان آزادی عمل دارند و مزاحمی برای آنها نمیتراشند مگر شیعیان جعفری که بجرم پیروی از عترت و اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(حسب الامر آن حضرت که در متن کتاب ثابت نمودیم)در مکّه معظمه و مدینه منوره(همان جائی که یهود و نصاری در اظهار عقیده و عمل بدین خود آزاد بودند) با تازیانه و چوب خیزران آنها را میزنند که چرا(بحکم قرآن مجید)سجده بر خاک پاک مینمایند و یا قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و محبوب خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت آن حضرت را میبوسند و سلام بر آنها مینمایند؟!!
در حالتی که خودم در بغداد و معظّم دیدم سنیهای از دور آمده قبر شیخ عبد القادر و ابو حنیفه را میبوسیدند و توسّل بآنها میجستند و احدی آنها را منع نمیکرد-در مدینه منوره در پیش روی قبر مبارک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کاشیهای دیوار را بعنوان محلّ نزول جبرئیل میبوسیدند احدی از شرطههای حرم ممانعت نمیکند ولی شیعیان که میخواهند ضریح رسول اللّه را ببوسند آنها را میزنند و زجرشان مینمایند و مشرکشان میخوانند؟!!
فقط این فشار و سختیها برای شیعیان موحد پاک پیروان عترت و اهل بیت طهارت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد و حال آنکه صریحا در قرآن مجید میفرماید لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ کار دین باجبار و اکراه نیست.
هزار و سیصد سال است تقریبا که این آقایان بیفکر در پی چنین عملیاتی رفته ولی با تجربیات بسیار باشتباه بزرگ خود پی نبرده و متنبّه نگردیدهاند که بضرب تازیانه و چوب خیزران و فحش و ناسزا و تهمت بلکه قتل و کشتن هیچ مؤمن موحدی دست از عقیدۀ ثابت خود بر نمیدارد.
فلذا رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن قاعد عظیم الشأن الهی دستور فرموده که حتّی بکفار هم فشار و سختگیری ننمائید بلکه با ملاطفت و مهربانی و روح و ریحان با آنها رفتار نمائید تا در اثر دیدن برهان و منطق دلهای آنها نرم و بشما نزدیک شوند
بحسن خلق توان کرد صید اهل نظر
بدام و دانه بگیرند مرغ دانا را
بدیهی است از این نوع عملیات و سختگیریها جز تأثر خاطر نتیجهای حاصل
نگردد-بلکه قطعا از این عملیات در دلهای شیعیان بیشتر رنجیدگی و گرفتگی ایجاد و جدائی حاصل گردد.
از قدیم گفتهاند محبت محبت آورد ولی وقتی محبت نباشد قطعا تکدّر بار میآید.
اگر علمای بزرگ جامع از هر جلو بعض نویسندگان مفسد را نگیرند و از عملیات و مقالات آنها بیزاری نجویند(چنانچه علماء سنی ایرانی از مردوخ(مردود)کردستانی بیزاری جستند)شیعیان ناچارند بمقتضای مثل معروف جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا برای دفاع از حقوق حقّۀ ثابت خود جواب تهمتها و اکاذیب و لاطائلات آنها را بدهند
خوشبختانه شنیده میشود چندی است جمعی از فضلاء و دانشمندان پاک دل منصف بیغرض از مذاهب مختلفۀ اسلامی(حنفی مالکی شافعی حنبلی جعفری زیدی و غیره)تشکیل مجمعی دادهاند بنام دار التقریب بین المذاهب الاسلامیه و هدف آنها شناساندن حقایق مذاهب است بیکدیگر و مجلههای ماهانهای نشر میدهند بنام رسالة الاسلام که نویسندگان مذاهب مختلفه معانی مذهب خود را بوسیله مقالات در آن مجله نشر میدهند امید است این جمعیت موفق گردند تا هدف و مقصد خود را عملی نمایند؟
ما کمک و مساعدتی از دار التقریب انتظار نداریم مگر آنکه حقیقت عقاید ما جعفریها را طبق کتب مؤلفه علماء شیعه ببرادران سنی حنفی و مالکی و حنبلی و شافعی برسانند تا بنظر شرک و کفر و کینه و عداوت بجعفریها ننگرند،
اگر دار التقریب بتواند آزادی نشر کتب را عملی نمایند که شیعیان جعفری تحت قیادت علماء بزرگ کتب مؤلفۀ عقاید حقّه جعفریه را در بلاد اسلامی اهل سنت آزادانه منتشر نمایند(همچنانی که کتب علماء اهل سنت در کتابخانههای شیعه آزاد و در دسترس عموم قرار دارد)بمرور تمام گفتگوها از میان میرود و حقیقت و اتحاد جای آنها را خواهد گرفت
بنابر آنچه میشنویم و در رسالة الاسلام گاهی میخوانیم بیش از انتظار ما قدمهای بلندی برای تقریب و تألیف قلوب برداشته شده است،
چنانچه فاضل دانشمند آقای محمّد تقی قمی عضو شیعه جعفری دار التقریب نقل مینمودند از زمان تأسیس دار التقریب و جدیتهای فوق العاده اعضاء دانشمند بیغرض آن کتابی بوضع گذشته چاپ نگردیده ما هم پیوسته دعا میکنیم و از خداوند متعال خواهانیم که این جمعیت را از گزند اشرار و ایادی مرموز محفوظ بدارد (1).
و نیز آن مجمع و یا هر فرد و جمعیتی که سعی و کوشش آنها کشف حقایق و دور بودن از تعصب و عناد و ایجاد اتحاد بین مسلمین میباشد باقی و پایدار و مؤید به تأییدات خود فرماید.
1) 1) در همان موقع بجناب آقای قمی عرض کردم باورم نمیآید اشخاصی که خبث طینت دارند یا بازیگر دست بیگانگانند بتوانند از اعمال خود دست بردارند چه آنکه مثلی است معروف توبه گرگ مرگ است.اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است. جناب ایشان اطمینان دادند که دکتر احمد امین در دستگاه دار التقریب متقبل گردیدند که دیگر قلمی بنحو گذشته بر خلاف حق و حقیقت بکار نبرند ما هم با اطمینان و حفظ مقام آقای قمی سکوت اختیار نموده بانتظار آینده ماندیم-طولی نکشید که پیشبینی ما عملی شد. متأسفانه بازهم از همان دکتر احمد امین مصری معروف صاحب کتاب(فجر الاسلام)که در حضور حضرت آیة اللّه مجاهد حاج شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء در مدرسة العلمیۀ نجف اشرف با عذر باینکه چون از مصادر کتب شیعه حاضر نداشتم این خطا رفته و نادم و مستغفرم و در جلد دوم بنام(ضحی الاسلام)جبران مینمایم.(چنانچه در مقدمه اصل الشیعة نگارش یافته)جنایت تازهای بظهور پیوست و کتابی بنام(المهدی و المهدویت)در رد وجود حضرت مهدی آل محمد امام دوازدهم ما شیعیان عجل اللّه تعالی فرجه منتشر گردید که در سطر آخر مقدمه آن کتاب با این عبارت ختم کلام نموده که و اللّه نسأل ان یوفقنا الی احقاق الحق و ابطال الباطل!!! معلوم شد که نظر ما صحیح بوده این قبیل اشخاص از خود ارادهای ندارند بلکه فطرتا یا جهة تبعیت اوامر و دستورات موالی خود وظیفه دارند که هرچند صباح یک مرتبه با قلم شکسته خود بجنگ مسلمین برخاسته و با سنگ تفرقه و جدائی قلوب ملیونها شیعیان موحد را جریحه نموده و خود را نزد اهل علم و دانش رسوا و مفتضح و در حضور صاحب شریعت حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله خجل و منفعل سازند که بجنگ عترت آن حضرت رفتهاند. و حال آنکه متجاوز از هزار سال است در اطراف وجود مقدس حضرت ولی اللّه الاعظم محمد بن الحسن مهدی آل محمد عجل اللّه تعالی فرجه امثال احمد امینها بلکه بهتر و بالاتر از او مانند ابن تیمیه و ابن حجر و امثال آنها ایجاد شبهات نموده و جوابهای شافی و کافی از طرف محققین علماء اعلام داده شده و ثبوت وجود آن حضرت را که بنحو تواتر طبق احادیث معتبره از طرق علماء اهل سنت.گذشته از روایات شیعه بضرورت دین واضح و آشکار نمودند این هم خود لطفی از*
غرض ما هم از نشر این کتاب(شبهای پیشاور)بیدار کردن بعض جوانانی است که ترجمه فجر الاسلام و بعض کتب دیگر آنها را مشکوک نموده است.
که از جمله آن ایادی مرموز خطرناک که بنفع بیگانگان در مرکز ایران مأموریت تولید اختلاف داشت احمد کسروی تبریزی بود که قدم را از همۀ اقرانش بالاتر گذارد و دعوی بر انگیختهگی(نبوت بخیال خودش)نمود.
بدعتهای بسیار گذارد که یکی از بدع مجنونانه او تأسیس روز عید کتابسوزی بود که دستور داد باتباع خود که در روز معین هرکجا هستند آنچه کتاب علمی عرفانی ادبی حتی کتب ادعیه و سور قرآنی بدست آورند بسوزانند و غیر از کتابهای خود او چیزی باقی نگذارند و همهساله این عمل مجنونانه با تشریفات مخصوصی انجام داده میشد.
چنانچه در ص 23 کتاب دادگاه خود چنین نوشته(یک دسته هم سوزانیدن مفاتیح الجنان و جامع الدعوات و مانند اینها را دستاویز گرفته هوچیگری راه میانداختند و میگفتند(در اینها سورههائی از قرآن میبوده و شما سوزانیدهاید)نادانان نمیدانند که بیشتر بدآموزان و گمراه کنندگان آیهها و سورههای قرآن را در کتابهای خود آوردهاند و این نشدنی است که ما بپاس آنها از سوزانیدن آنها چشمپوشیم قرآن هر زمانی که دستاویز بدآموزان و گمراه کنندگان گردید باید از هر راهی که هست قرآن را از دست آنان گرفت)(گرچه با نابود گردانیدن آن باشد).
و در ص 24 همان کتاب پس از اعتراف بسوزانیدن کتاب مفاتیح الجنان(که
*پروردگار است که بسبب مخالفت مردمان حسود عنود و ایجاد شبهات آنها روز بروز حق آشکارتر گردد. بقول ادیب اریب عرب. و اذا اراد الله نشر فضیلة طویت اتاح لها لسان حسود و در مثل ادباء عرب است:و لو لا النار ما فاح طیب العود. مه فشاند نور و سگ عوعو کند هر کسی بر طینت خود میتند نیست خفاشک عدوی آفتاب او عدوی خویش آمد در حجاب
مشتمل بر هفده سورۀ قرآنیست)چنین نوشته ما بسیار نیک کردهایم که آنها را سوزانیدهایم بازهم خواهیم سوزانید.
این عمل و دستور او بهترین معرّف جنون و نادانی و بیگانهپرستی او بوده است که باین وسیله اساس معارف و افتخار و اسلامیت و قومیت ایرانیان را بر باد فنا میداده است
چونکه رد نمودن طریقه هر قوم و ملت بسوزاندن کتب و اساس معارف آنها نیست بلکه بطلان هر عقیدهای را باید با حربۀ برهان و عقل و علم و منطق بکار برد نه با سوزانیدن کتب و معارف آنها چنانچه هیچیک از داعیان حق اقدام بچنین عمل مجنونانهای ننمودند.
فقط اسکندر مقدونی در حال مستی امر بآتش زدن کتابخانه تاریخی ایران در تخت جمشید(پرس پلیس)داد و فرانسویها کتابخانه معروف رم و عمرو بن عاص بامر خلیفه دوم عمر بن الخطاب کتابخانه اسکندریه را که مشتمل بر تمام کتب یونان و مصر و غالب کتب رومیها بوده و مغولها کتابخانه فوقالعاده مهمی را که در شهر آوه جنب ساوه بوده سوزانیدند و بهمین جهة تاریخ دنیا متزلزل و یا نیست و نابود گردید؟!!و این اشخاص برای این اعمال-لکۀ سیاهی بر تاریخ خود گذاردند.
و دیگر احدی چنین دستور مجنونانهای نداد مگر کسروی تبریزی که باین دستور جنون خود را ثابت نمود.
مانند علی محمد باب که هر دو شاگرد و دستورگیرنده از یک دستگاه استعماری معلوم الحال بودهاند.که گفت غیر از کتاب بیان به هیچ کتابی نباید توجه نمود!!!
بعلاوه این مرد از حیث اخلاق بسیار تندخو و بداخلاق و فحاش و وقیح و بیحیا بود (چنانچه از لابلای سطور و اوراق مطبوعۀ او کاملا واضح و آشکار است)در مقابلۀ با هر قوم و فرقه و در مناظرۀ با هر فردی بسیار وقیحانه و خارج از ادب رفتار مینمود.
گاهی در کتب خود حمله بشیعیان میکرد و شیعهگری مینوشت هزاران تهمتها و فحشها و دروغها بآنها نسبت میداد!!
گاهی قدم را بالاتر میگذارد بدختر پاک پیغمبر و امامان معصوم و عترت طاهره
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جسارتها مینمود که خوانندگان کتابها و مقالات او خیال میکردند او سنی عامی متعصب و یا از بقایای خوارج بیحیا و نواصب است.
بعد در پیرامون دین مقدّس اسلام وارد شده و منکر خاتمیّت گردیده حمله بتمام شعائر دینی و علماء اسلام از نجف اشرف تا جامع الازهر مصر نموده و تمام مبانی دین مقدّس اسلام را از توحید و نبوت و امامت تا معاد را با اهانتهای مسخرهآمیز بیان و مطرود دانسته!!
خلاصه مأموریت این مرد فاسد تریاکی....تولید انقلاب دینی بوده که جوانان بیخبر از همه جا را(که رجال آینده این مملکتاند)با دروغپردازیهای خود باهل دین و مذهب بدبین و لاابالی و پایه محکم و اساس متین دین مقدّس اسلام را متزلزل سازد.
الحق در ادوار تاریخ کمتر همچو بازیگری زبردست برای بیگانگان تهیه شده بود.
انقلاب عجیبی برپا نمود-شیخی-و صوفی-شیعه و سنی-متجدد و متقدم-پیر و جوان را بهم ریخته دروغهائی بافته تهمتهائی بهمه زده خلاصه زمینهساز قابلی برای ایجاد اختلاف و غلبه(و استعمار طلبی)بیگانگان بود.
در قرون اخیره بیگانگان ایادی مرموز بسیاری از یهودیها بابیها از لیها بهائیها قادیانیها و غیر آنها در این مملکت برای تولید اختلال در نظام و اختلاف بین افراد ملت و بین دولت و ملت تهیه دیدند.ولی باید تصدیق نمود که این مرد مرموز خطرناکتر از همه آنها بوده و اگر دست انتقام حق او را از میان نبرده بود ضررهای جبرانناپذیری بنفع بیگانگان باین آب و خاک و دولت و ملت میرسانید.
الحاصل سخن کوتاه کنیم و باصل مطلب بپردازیم و علت نشر این کتاب را به عرضتان برسانیم.
در مدت بیست سال فترت که از یک طرف بعضی از کتابهای مضره مصری و اروپائی ترجمه و در دست جوانان ما گذارده شد.
و از طرف دیگر کتابهای فریبنده کسروی بعض جوانان بیخبر ما را منقلب و بدین مقدّس اسلام مخصوصا بمذهب حقه شیعه بدبین نمود.!!
نتیجۀ بزرگی که از این تبلیغات سوء بدست آمد چنددستهگی بزرگی در مسلمانان پیدا شد بالخصوص تهمتها و دروغهائی که احمد امین مصری و کسروی تبریزی بیش از دیگران بعالم تشیّع بستند بعضی از جوانان خامد شیعه را که از مبادی مذهب شیعه بکلی بیخبر و تقلیدا راهی را میپیمودند متزلزل نمودند.!!
داعی از دو جهة ناراحت بودم و نمیتوانستم آرام بگیرم و ناظر این صحنۀ بازیگری و اعمال زشت و دروغها و تهمتهای بیجا گردم.
یکی از جهت آنکه قبلا ذکر شد که در حدیث وارد است اذا ظهرت البدع فللعالم ان یظهر علمه و اذا کتم فعلیه لعنة الله (1)دیدم اگر سکوت نمایم و این حرکات و رفتار را با خونسردی تلقی نمایم و بقدر وسع خود دفاع از حریم تشیّع ننمایم مورد لعنت خدای متعال واقع خواهم شد.
جهة ثانی مقام سیادت بود که غیرت هاشمیت و جوش سیادت درونم را میگداخت و تحریک بمبارزه مینمود.
البته تا آنجا که وظیفه داشتم در منابر بزرگ و مجالس مهم در حلّ شبهات و تثبیت عقاید و در رفع اباطیل آنها کوشیدم طبقه جوانان تحصیلکرده روشنفکر را که بداعی نظر نیک دارند(کما اینکه داعی هم بآنها نظر خاص دارم چون رجال آتیه مملکتند)بخطرات بزرگ متوجه و آنها را متنبّه ساخته و بحقایق دین و مذهب و بازیگریهای بازیگران توجه داده.
ولی خیلی میل داشتم مستقلا کتابی بر ردّ اباطیل و دروغپردازیهای آنها بنویسم و با حربۀ منطق و برهان اساس پوچ آنها را بر هم زنم و پرده بازیگران را پاره و مردم را آگاه و بحقایق آشنا نمایم.
متأسفانه گرفتار کسالت ممتدی گردیدم و یک سالی در بیمارستانها گذرانیدم
1) 1) زمان ظهور بدعتها بر عالم است که علم خود را در دفع بدعتها ظاهر نماید و اگر کتمان و خودداری نماید پس لعنت خدا بر او باد.
بهطوریکه قوای خود را از دست داده توانائی چنین امر بزرگی در داعی نمانده.
دکترهای مهم طهران و بیروت هم دستور استراحت کامل دادند بقسمی که نه بخوانم و نه بنویسم و نه فکر نمایم و نه تأثر و تألم پیدا کنم.!!
روزی در پایان فکر بسیار که ناراحتم نموده بود میان بستر بیماری باین نکته متوجه شدم که آنچه این اشخاص عنود بیانصاف از خدا بیخبر در اطراف مذهب حقّۀ جعفریه نوشته و تهمتها زده و اخلالات نمودهاند ممکن است خلاصه جواب آنها در کتاب مناظرات پیشاور ما که از روی جرائد و مجلات هندی استنساخ نموده موجود باشد.
لذا در همان بستر بیماری این کتاب را مطالعۀ عمیق نمودم قدری قلبم آرام شد چون دیدم بیشتر شبهات و اشکالات بسیاری که احمد امین مصری و کسروی تبریزی و مردوخ (مردود)کردستانی و دیگران بشیعیان نمودهاند در آن جلسات مناظرات مورد بحث ما قرار گرفته و جوابهائی که داده شده در این کتاب موجود است:
بهتر آن دیدم که بمقتضای ما لا یدرک کله لا یترک کله در خواست اکابر علماء اعلام و مراجع تقلید و دوستان فاضل دانشمند با حرارت را که مدتها امر بچاپ این کتاب مینمودند عملی نمایم که جوابی و لو مختصر بآنها داده شده باشد.
هزاران شکر خداوندی را که بداعی بهبود عنایت فرمود تا موفق بنشر این کتاب گردم و هدف اصلی از نشر این کتاب متوجه ساختن جوانان منور الفکر روشن ضمیر این مملکت است بحقیقت مذهب حقّۀ تشیّع تا فریب فریبندگان را نخورند.
یکی از مزایای این کتاب آنست که از ورق اول تا بآخر باستثنای چند خبری که از علمای شیعه نقل شده و مورد قبول آنها هم بوده بنابر قرار داد قبلی فیما بین ما و آنها(چنانچه در صفحات اولیه اصل کتاب مشاهده مینمائید)ابدا استشهادی باخبار شیعه ننمودم و جواب آنها را از زبان علمای خودشان دادهام.
یعنی تمام دلائلی که در این کتاب موجود است از کتب معتبره علمای بزرگ اهل تسنن استخراج شده که مورد قبول خود آنها میباشد.
چون یکی از شاهکارهای بازیگران که برای فریب دادن بیخبران بکار میبرند آنست که میگویند و مینویسند که آنچه اخبار در موضوع تشیّع و امامان اثنی عشری نقل شده ساختۀ خود شیعیان است؟لذا هر منصف عاقلی که این کتاب را بیطرفانه بخواند پی به دروغپردازیهای آنان میبرد و میفهمد که تمام این اخبار از کتب معتبره اکابر علماء تسنن هم بما رسیده و متفق علیه فریقین(شیعه و سنّی)میباشد.
منتهی آنها بعد از نقل اخبار صحیحه و صریحه چون تحت تأثیر عادت قرار گرفتهاند تأویلات بارده مینمایند ولی ما باصل اخبار توجه نموده بعد از مطابقه با آیات شریفه قرآنی بقوۀ عقل مورد عمل قرار داده انتخاب احسن مینمائیم.
ممکن است علماء و فضلاء بلکه عموم اهل تسنن در ابتداء از دیدن این کتاب عصبانی شوند ولی پس از آنکه قدری دقیق شوند و بیطرفانه خالی از عادت و با نظر انصاف مطالعه نمایند به بیغرضی ما پی خواهند برد زیرا وقتی مصادر کتب را دیدند و در مقام مطابقه بر آمدند میفهمند که ما در این کتاب زائد بر آنچه علماء آنها نوشتهاند ننوشتهایم میتوان گفت این کتاب لسان علماء و دانشمندان عامه و مجموعه منقوله از کتب معتبره آنها میباشد.
نوشتههای آنها را نقل نموده و با تطبیق بین الاخبار کشف حقایق نموده تا خوانندگان بیغرض با انصاف بدانند که نویسندگان مرموز بیانصاف آنچه مینویسند از روی غرض و کینهورزی باهل بیت طهارت و شیعیان آنها میباشد.
مثلا احمد امین در فصل اول از باب 6 ص 322 فجر الاسلام در اخباری که در کتب معتبره علمای خودشان راجع بعلم علی علیه السّلام نقل شده مانند حدیث انا مدینة العلم و علی بابها (1)و ندای سلونی قبل ان تفقدونی (2)
دادن آن حضرت و کلام سلونی عن کتاب الله فانّی اعلم ممّن نزلت و فی ایّ شیء نزلت (1)و امثال اینها گفتگو میکند و آنها را از مجعولات شیعه و واهی میدانند.
ولی عجب آنکه در صفحه بعد قول عکرمه غلام بربری(مجهول الحال را)که میگوید بر تفسیر تمام قرآن واقفم نقل میکند و رد نمینماید این نیست مگر عین تعصب و بیاطلاعی از علم درایت و حدیث-یا عناد و لجاج و خبث فطرت.
در فصل اول از باب 2 ص 131 راجع بابی ذر غفاری که دومین مرد پاک از صحابه رسول اللّه بوده(که خود او هم در آخر مقالش تصدیق میکند که ابی ذر از پاکترین اصحاب پیغمبر و مرد متقی و پرهیزکار بوده)نسبت عقیده اشتراکی میدهد و تهمتهای ناروا بآن مرد پاک میزند و او را اتباع عبد اللّه بن سباء یهودی میخواند؟!!
و حال آنکه در احادیث معتبره منقوله در کتب اکابر علماء اهل تسنن بسیار رسیده است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود خدا مرا امر نموده چهار نفر را دوست بدارم که یکی از آنها ابی ذر غفاری است.
چنانچه اکابر علماء سنی از قبیل ابن حجر مکی در صواعق محرقه و احمد بن حنبل در مسند و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و ابن عبد البر در استیعاب و دیگران نقل نمودهاند و در ص 437 همین کتاب ذکر گردیده.
فقط جرمی که ابی ذر غفاری و آن مؤمن موحد پاک را مبغوض احمد امین و طبری و غیره قرار داده که او را متهم بتبعیت ابن سباء لعین و اشتراکی بخوانند آنست که مطیع امر رسول خدا بوده و بامر آن حضرت تابع علی علیه السّلام و از بیعت ابی بکر سرپیچی نموده و در منزل آن حضرت معتکف گردیده و موقع تبعید در شامات مردم را بخلافت و امامت علی علیه السّلام میخوانده و خلافت دیگران را بر خلاف حق میدانسته و آنچه از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره علی علیه السّلام شنیده بود بمردم میرسانید.
همین عمل آن مرد بزرگ صحابی سبب بغض و کینۀ فراوان گردید که او را مورد تیرهای تهمت قرار دهند.
1) 1) سؤال کنید از من از کتاب خدا پس بدرستی که من داناترم برای چه کس نازل گردیده و در چه چیز نازل شده.
بدیهی است که از آثار جهل و عناد و تعصب است که محبوب خدا و پیغمبر را اشتراکی مزدکی و تابع ابن سباء لعین بدانند،
عجبا نمینویسند ابی ذرّ تابع و شیعۀ خالص الولای علی بن ابی طالب علیه السّلام و پیرو طریقۀ آن حضرت بامر خدا و رسول او بوده با کمال وقاحت و بیحیائی مینویسند تابع عبد اللّه بن سباء لعین و اشتراکی بوده؟
نوشتهها و تهمتهای این قبیل نویسندگان است که بهانه بدست دشمنهای دین داده و راهی برای تبلیغات آنها باز نموده چنانچه شنیده میشود کمنیستهای عرب (شیوعیها)مخصوصا مصریها برای جلب قلوب جوانان بیخبر و بیخرد مسلمانان بهمین نوشتهها استناد جسته میگویند و مینویسند دین اسلام دین کمونیستی است بدلیل آنکه ابی ذر غفاری از اصحاب پاک پیغمبر اسلام مرد مرا امر باشتراک مینموده؟!
اینجاست که باید گفت-آتش بجان شمع فتد کین بنا نهاد-خداوند بشکند دست و قلمی را که چنین تهمتهای ناروا و نسبتهای دروغ را روی تعصّب باصحاب پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدهند تا بهانهای بدست دشمنها افتاده وسیله تبلیغات برای عقاید باطله خود قرار دهند.
عجبا مینویسند چون ابی ذر در شامات باغنیا و متمولین میگفت با فقراء مساعدت و مواسات کنید(اگر پولها را جمع کنید و نگهداری نمائید روز قیامت با همین سیم و زرها سر و صورت و پشت و پهلوی شما را داغ میکنند)پس از این جهة این عقیده اشتراکی شبیه آئین مزدکی میباشد؟!
اولا ما در آن زمان نبوده و نمیدانیم آن جناب چگونه بیاناتی مینموده بدیهی است قلم در دست دشمن بوده هرچه خواسته نوشته حاکم شام اعدا عدو علی بن أبی طالب علیه السّلام قطعا نمیخواسته عملیات تبعید شده خلیفۀ عصر و دوست و طرفدار علی علیه السّلام و موحد پاک حقیقی را بخوبی جلوه دهد.
ولی همین عبارتی را که صاحب فجر الاسلام نوشته مورد دقت قرار داده بخواهیم قضاوت کنیم میبینیم عین ترجمۀ قرآن مجید است که در آیه 34 سورۀ 9(توبه)خدای
متعال فرماید وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ (1).
عوض آنکه از روی علم و انصاف تصدیق کنند که این عقیدۀ محمّدی است طبق صراحت قرآن مجید روی غرضرانی و تعصّب جاهلانه یک رجل موحّد کامل مانند ابی ذرّ غفاری را سست عقیده و فریبخوردۀ عبد اللّه بن سباء ملعون قرار دهند و بجامعه عوام او را مزدکی و اشتراکی معرفی نمایند.و حال آنکه دیگران از اکابر علمای عامه نوشتهاند ابی ذرّ فقط همین آیه را بر اهل شام قرائت مینموده.
وای بر احمد امین از آن روزی که محکمه عدل الهی تشکیل گردد(اگر معتقد بآن روز باشد)و در مقابل خود پیر مرد نود سالۀ مؤمن موحد از اصحاب خاص و محبوب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ببیند نمیدانم از این تهمتی که زده چه جواب خواهد داد.
واقعا جای تعجب است که این اشخاص از طرفی انتقاد از شیعه مینمایند که چرا بر بعضی از اصحاب پیغمبر خوردهگیری مینمایند.
و انتقاد میکنند و حدیث اصحابی کالنجوم را برخ ما میکشند که نباید
1) 1) آنان که جمع و ذخیره میکنند طلا و نقره را و انفاق نمیکنند در راه خدا پس بشارت ده آنها را بعذابی دردناک در آن روزی که گرم کرده و گداخته شود در آتش دوزخ پس داغ کرده شود بآن طلا و نقرههای گداخته پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان(و گویند)اینست آنچه جمع و ذخیره نهاده بودید برای خودتان-و آنچه در اخبار و تفاسیر فریقین رسیده مخصوصا اکابر علمای عامه مانند امام فخر رازی در تفسیر مفاتیح الغیب و دیگران ذیل این آیه شریفه قضیه را نقل مینماید آنست که ابی ذر غفاری در شامات مقابل متمولین همین آیه مذکوره را میخوانده چون با معاویه اختلاف عقیده پیدا نموده و گفتار ابی ذر بر خلاف میل و سیاست حکومت او بود و زیر بار میل او هم نمیرفت لذا سعایت نامه برای عثمان نوشت و امر را بر خلاف جلوه داد فلذا امریه عثمان صادر شد ابی ذر را بطریقی که در ص 436 همین کتاب نوشته شده بمدینه آوردند و از آنجا بربذه تبعید نمودند- چنانچه در خبر زید بن وهب که عموم مفسرین فریقین حتی امام فخر رازی هم نقل نموده این قضیه واضح و آشکار است که ابی ذر بر اهل شام آیه زکاة را قرائت نمود(نه دعوت بمسلک اشتراکی) منتهی معاویه میگفت این آیه درباره اهل کتابست ابی ذر میفرمود درباره آنها و ما وارد آمده معاویه از این گفتار رنجیده و متوحش شد و برای او پاپوشی ساخت که منجر بمرگ او گردید. و هیچ یک از علمای عامه چنین نسبتی را که احمد امین بآن مرد پاک موحد داده ندادهاند بلکه بر خلاف این عقیده حقایقی نوشتهاند که ابی ذر بواسطۀ قرائت آیات قرآن مردم را امر باجرای احکام اسلام مینموده که از جمله ادای زکاة بود.
باصحاب پیغمبر توهین و یا انتقادی نمود ولی خودشان هرچه میخواهند باصحاب پیغمبر میگویند و مینویسند حتّی نسبت کفر و شرک بآنها میدهند احدی حق جواب به آنها نباید داشته باشد؟!!
اگر تبعیض بد است همه جا باید بد باشد و اگر انتقاد جائز است چرا وقتی شیعیان مطابق آنچه علمای تسنن در کتب خود نوشتهاند مینویسند یا نقل مینمایند مشرک میشوند و آنها را رافضی میخوانند!!
ولی وقتی خودشان نوشتند و از صحابه خاص پیغمبر و محبوب آن حضرت(بنا بر روایات منقولۀ خودشان)انتقاد میکنند بلکه توهین نموده و نسبت شرک و بیدینی میدهند.صحیح و بجا میباشد؟درد دلها بسیار است بگذاریم و بگذریم.
در فصل دوم باب 7 تهمتها و نسبتهای ناروائی بشیعیان میدهد از جمله عقاید غلات لعنهم اللّه را بشیعیان پاک موحد نسبت میدهد و حال آنکه بین عقاید شیعه جعفری اثنا عشری با غلات فرق بسیار است و این مرد مرموز از روی تعصب یا غرضرانی یا بیاطلاعی بشیعیان پاک و پیروان اهل بیت طهارت تهمت میزند.
برای روشن شدن مطلب و پی بردن بغرضرانی او مراجعه شود به ص 171 تا ص 176 و نیز به ص 187 همین کتاب تا بدانید شیعیان پاک غالی نیستند بلکه مسلمان و مؤمن موحد پاک میباشند.
در اوایل همان فصل نوشته شیعیان قائل بخلافت علی علیه السّلام گردیدند و حال آنکه هیچ دلیل و نصّی از آیه و حدیث صراحت بر این امر نداشته-جوابش در ص 317 تا ص 322 و نیز در ص 740 همین کتاب موجود است مطالعه نمائید.
و نیز در همان فصل نوشته عقیده بوصایت علی از جعلیات شیعه است جوابش در ص 647 تا ص 654 و ص 932 و از ص 988 تا ص 995 همین کتاب داده شده مراجعه نمائید تا دکتر مفتری را بشناسید.
با آنکه در افضلیت علی علیه السّلام بر صحابه قول ابن ابی الحدید معتزلی را در همان فصل نقل نموده مع ذلک روی تعصّب یا غرض و عناد آن را انکار مینمایند و ابن ابی
الحدید را شیعه معتدل میخواند و حال آنکه این حرف غلط است اگر میگفت سنّی معتدل و منصف مناسبتر بود و الا شیعه معتدل معنی ندارد.
و قول با فضیلت علی علیه السّلام از جمیع صحابه اختصاص به ابن ابی الحدید ندارد و بحول و قوه پروردگار متعال افضلیت آن حضرت را نه بر صحابه بلکه بر انبیاء عظام از ص 472 تا ص 477 و از ص 750 تا ص 755 و از ص 814 تا ص 833 و از ص 954 تا ص 962 همین کتاب بنحو اتم و اکمل واضح نمودهایم.
و در آخر همان مقال تهمت دیگری بشیعیان میزند که علی را افضل از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میدانند و میگویند خدا حلول در علی کرده و با جسم علی یکسان است؟!
واقعا جای بسی تأسف است چگونه اشخاص راضی میشوند دین و ایمان خود را ملعبۀ هوی و هوس قرار دهند.
عقاید غلات علی اللّهی کجا و شیعیان پاک عقیدۀ موحد کجا اگر احمد امین یک کتاب از علمای شیعه امامیه ارائه داد که در آن کتاب این عقاید نسبت داده موجود باشد سایر گفتارهای او همه صحیح است و اگر نیاورد(و هرگز نخواهد آورد)پس در مقابل همان علمای مصری و هم کارهای خودش سربهزیر شود که چنین مطالب بیجائی را ناروا نوشته و امر را وارو نشان داده و عقاید غلات علی اللّهی و حلولیها را بشیعیان پاک عقیده نسبت داده.
اگر بخواهم بتمام جملات بیپروپای او جواب بدهم مطلب طولانی شده و مقدمه از اصل کتاب مفصّلتر میگردد.
خلاصه آنچه نسبت بعقاید شیعه داده تهمت و دروغ محض است کتب علمای شیعه اکثرا چاپ و در دست رس عموم قرار گرفته مطالعه کنید تا مغرض مفتری را بشناسید.
اگر فرقهای بنام شیعه قائل بحلول و اتحادند در نزد ما جزء غلات میباشند و ابدا شیعه محسوب نمیگردند.
روی غرض یا بیاطلاعی این دو فرقه کاملا متمایز را بهم مخلوط نموده و شیعه
را در دنیا ببدنامی معرّفی مینمایند و حال آنکه علماء بزرگ شیعه کتابها بر ردّ آنها نوشتهاند.
اگر غلات خود را شیعه بخوانند باید نویسندۀ منصف عقاید آنها را با عقاید شیعیان مطابقه کند و خود قضاوت عادلانه نماید وقتی دید عقاید فریقین مطابقت ندارد تشیّع آنها را تکذیب نماید نه آنکه بر خلاف تثبیت و تنقید نموده و تمام شیعیان موحد پاک را غالی و مشرک بخواند.
کبار از علماء شیعه هر یک کتاب مستقلی در عقاید نوشتهاند از قبیل مرحومین صدوق و مجلسی و علاّمۀ حلّی و دیگران علیهم الرحمة و الرضوان مطالعه نمائید تا کذّاب مفتری را بشناسید.
و در ص 188 همین کتاب مختصرا ما عقاید شیعه را ذکر نمودهایم مراجعه کنید تا بدانید شیعیان مشرک و غالی و تابع ابن سباء ملعون یهودی نیستند.
اگر ما هم بیانصاف و مغرض و یا بیاطلاع بودیم اختلاف عقاید مذاهب اربعه (حنفی-مالکی-حنبلی-شافعی)و فتاوای بیربط امامان آنها را در اصول و فروع مخلوط نموده تمام سنّیها را جزء مجسّمه و گمراهان و مشرکین بشمار میآوردیم.
مثلا عقاید مجسّمه اشاعره و حنابله و حشویه را که شهرستانی هم در ملل و نحل نقل نموده پای عموم حساب میکردیم میگفتیم سنّیها همگی قائل بجسمیت و رؤیت خدا و مشرک و کافر هستند.
اگر چنین میگفتیم قطعا خلاف گفته و حتما مغرض بودیم زیرا عقاید عموم اهل تسنّن کجا و عقیده بتجسم و رؤیة که بعض از آنها قائلاند کجا.
اگر در میان اهل تسنن جمعی کرامیه-مشارکیه-حوریه مجسمه-قائل بخرافات در عقاید گردیده ربطی بمذهب عموم اهل سنت ندارد.
نویسنده منصف همه را مخلوط نمینماید که تمامی آنها را بیک چشم ببیند و همه را فاسد و کافر بداند.
آیا انصاف است فتاوای نادرهای که از ائمه اربعه اهل تسنن(ابو حنیفه-و مالک
و شافعی-و احمد بن حنبل رسیده بدست گرفته و مخلوط بهم نموده و تمام جامعه اهل تسنن را اهل بدعت و فاسد بخوانیم.
از قبیل حکم بمباح بودن گوشت سگ و وضو گرفتن با نبیذ و سجده نمودن بنجاست خشک و نکاح نمودن پدر دخترش را بزنا و مواقعه با محارم بوسیله پارچه حریری که بر آلت تناسلی بپوشانند و نکاح امارد در سفر و غیر آنها؟
که اینک در مقام شرح و تفصیل تمامی آن فتاوای وارده و ردّ آنها نیستم من باب نمونه و شاهد اشاره شد.
اگر احمد امین مغرض و یا بیاطلاع و مغلطه کار نبود در ص 132 و ص 134 تهمتها بشیعیان نمیزد و نمیگفت که شاهپرستی زردشتیهای ایرانی داخل مذهب شیعه شده بهمین جهة اطاعت امام را مثل اطاعت خدا واجب میدانند.
جواب این تهمتها را از ص 974 تا 998 همین کتاب بخوانید تا بدانید که وجوب اطاعت امام در طریقه حقه امامیه از شاهپرستی ایرانیان قدیم(بقول او)گرفته نشده بلکه از کتاب خدای متعال(قرآن مجید)و احادیثی که علماء بزرگ خودشان نقل نمودهاند اخذ گردیده است-گذشته از منقولات متواترۀ نزد اکابر علماء شیعه.
در ص 318 انکار نصوص مینماید و میگوید پیغمبر تعیین خلافت ننموده و نامی از خلافت نبرده و امر را برأی امت واگذار نموده.
اولا جواب این انکار از ص 317 تا ص 322 و از ص 600 تا ص 606 و از ص 613 تا ص 624 همین کتاب داده شده است.
ثانیا خوب بود آقای احمد امین با کمک گرفتن از تمام علماء تسنّن معین مینمودند که در کجا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر خلافت را برأی امت واگذار نموده و چنین دستوری داده
ما که اسناد نص خلافت و دلائل خود را در اصل کتاب ذکر نمودهایم خوب بود آقایان هم یک سند ذکر مینمودند که پیغمبر فرموده باشد امر خلافت را برأی امت واگذار نمودم که خودشان جمع گردند و تعیین خلیفه نمایند.
فقط آقایان اهل تسنّن یک جمله دارند که با آب و تابی آن را نقل مینمایند که
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود لا تجتمع امتی علی الضلال (1)پس بهمین دلیل اجماع امت در خلافت اثبات حق مینماید.
جواب از اجماع و این دلیل پوچ آنها را هم از ص 482 تا ص 492 همین کتاب مطالعه فرمائید تا حق آشکار گردد.
در ص 322 گوید شیعیان از قول علی جعل کردهاند که فرموده سلونی قبل ان تفقدونی (2)جواب این جمله مفصلا از ص 935 تا ص 939 همین کتاب موجود است مطالعه فرمائید تا بدانید احمد امین چگونه غرضورزی نموده یا بیاطلاع بوده و نمیدانسته که شیعیان هرگز جعل ننمودهاند بلکه علماء عامه که بمراتب اعلم و اکمل از استاد احمد امین بودند نقل نمودهاند.
و نیز گوید شیعیان امامیه گویند امام منتظری خواهد آمد و این از بدع عقاید آنها میباشد!!!.
خوانندگان محترم راجع باین موضوع مراجعه کنند بص 991 تا ص 996 همین کتاب و همچنین در آخر همین مقدمه اخباری از علمای عامه و عقاید آنها بر اثبات مرام نقل نمودهایم مطالعه کنید تا مغلطه کار سفسطه بازار بشناسید.
خوبست سخن کوتاه کنیم و بیش از این در اطراف دروغهای شاخدار و تهمتهای عجیب آن مرموز بیانصاف بحث ننمائیم.
مردمان منصف پاک دل میدانند که شیعیان طبق دستورات پیشوایان دین خود (رسول اکرم و امامان از عترت طاهرۀ آن حضرت سلام اللّه علیهم اجمعین)بهترین دین پاک توحیدی را دارند و بین عقاید یهود و نصاری و مجوس و غلات و اسلام بخوبی فرق میگذارند و انتخاب احسن نموده دین پاک توحیدی اسلام را خالی از خرافات قبول نمودهاند.
مطلب را در همین جا ختم میکنیم و مناسب این مقام شعر ادیب پارسی زبان را که بسیار نیکو سروده ذکر مینمائیم که گوید:
ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولان گه تو است
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
و اما کلمات و گفتارهای کسروی تبریزی بقدری متشتّت و مانند خود او در هم و برهم است که بگفتار مجانین و بلها(که گاهی فحش میدهند و گاهی پرتوپلا میگویند)شبیهتر است تا بکلمات عاقل منطقی که محتاج بجواب باشد.
ولی برای بیداری جوانان روشن ضمیر منصف که باید دزدان خانگی و سفسطه بازهای مغلطهکار را بشناسند مختصرا اشاره مینمائیم.
در گفتار یکم شیعهگری مانند گذشتگان از خوارج و نواصب پیدایش شیعه را از عبد اللّه بن سباء یهودی میداند.
جوابش را از ص 153 تا ص 166 همین کتاب مطالعه کنید تا بازیگران و فریبدهندگان قرن علم و دانش را بشناسید.
در ص 5 گوید از جعلیات شیعه است که علی را بزور برای بیعت بمسجد بردند.
جوابش در ص 507 تا ص 518 همین کتاب داده شده است تا خوانندگان محترم بدانند که این موضوع از جعلیات شیعه نیست بلکه بزرگان علماء سنّی هم نوشته و اقرار نمودهاند که آن حضرت را در بدو امر بزور و جبر برای بیعت بردند.
در چندین جای همان کتاب تکرار نموده(چون مکررات در هم و برهم در کتابهای او بسیار است)که از مجعولات شیعه است اخباری از قبیل آنکه دوستی علی علیه السّلام ثوابی است.
که گناهی بآن ضرر نمیرساند-و گریستن بر حسین علیه السّلام باعث دخول در بهشت است.
جواب این مغلطه از ص 521 تا ص 526 داده شده است.
در گفتار دوم اعتراض نموده که عصمت امامان را از کجا میگوئید و بچه دلیل ثابت مینمائید.
دلائل بر عصمت ائمه هدی سلام اللّه علیهم أجمعین بسیار است مختصرا در ص 983 همین کتاب نقل گردیده.
در ص 21 راجع بغدیر خم و نصب علی علیه السّلام بخلافت و امامت اشکالاتی نموده است.
جوابش در ص 600 تا 624 همین کتاب مورد مطالعه قرار گیرد تا رفع اشکال گردد
در ص 23 نوشته است که علی علیه السّلام هیچگاه از عقبماندگی خود دلتنگ نبوده بلکه راضی هم بوده؟!
دلائل بر بطلان قول او و اثبات اینکه آن حضرت کاملا دلتنگ و ناراضی بوده بسیار است بمختصری از مفصل در ص 835 تا ص 844 و ص 1011 تا 1012 همین کتاب اشاره شده است.
در ص 27 با استشهاد بآیه شریفه قرآن مجید میرساند که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بشری بوده مانند دیگران؟!!
برای حلّ معمّا و جواب این مغلطه و پی بردن باینکه خداوند علم غیب خود را ببعض از برگزیدگان خلق افاضه نموده مراجعه شود بص 902 تا ص 910 همین کتاب.
در ص 31 و 34 گوید امامان مانند دیگران مردهگان و هیچکارهاند و زیارت قبور ائمه بتپرستی است!!!
جوابش را از ص 245 تا ص 268 همین کتاب مطالعه نمائید.
در ص 39 نوشته است حسین بن علی بطلب خلافت برخاست و نتوانست کاری از پیش ببرد کشته شد!!!
جوابش را از ص 534 تا 555 همین کتاب بخوانید تا بدانید که مفخر شهداء عالم حسین بن علی علیهما السّلام قیام بحق نموده نه برای جلب خلافت و ریاست ظاهریه در چندین جای کتابش تکرار میکند که بر خلافت علی نصّی و دلیلی نبوده.
جواب پراکندهگوئیهای او در اثبات دلائل و نصوص صریحه در ص 317 تا ص 322 و از ص 600 تا ص 624 داده شده که علی علیه السّلام خلیفه منصوص بوده است.
اگر بخواهم بتمام پراکندهگوئیها و سفسطه بازیهای او جواب بدهم خود کتابی علیحده میخواهد با مقدمهنویسی مناسبتی ندارد.
علاوه بر همه اینها دروغها و تهمتهای بسیاری آن افسارگسیخته گسسته بشیعیان و علماء شیعه زده است حقه بازیها نموده و برای جلب نظر عوام و جوانان نارس بیخبر از همه جا عکسهائی
چاپ نموده و مذهب شیعه را روی آن عکسها بحقّه بازی خرافی نشان داده.
عجب آنکه سفسطه بازها و فریبخوردگان او میگویند که چون علماء و خطباء و مبلّغین مسلمانان نتوانستند جواب او را بدهند و در مجلس مناظره قدرت علمی نداشتند حاضر شوند لذا او را کشتند؟!!
خوب بخاطر دارم در زمان حیاتش که هیاهوئی راه انداخته بود علاوه بر کتابها مقالاتی در روزنامۀ خود موسوم به(پرچم)و مجله(پیمان)نشر میداد و بآن وسیله جوانان بیخبر را بدور خود جمع نموده دعوی برانگیختگی مینمود بوسیله چند نفر از جوانان فهمیده چندین مرتبه برای او پیغام دادم که محلّی را بمیل خود معین کند خلوت یا جلوت دو نفری با هم روبرو و صحبت کنیم اگر دلائل مثبتی بر گفتار خود داشتی من تسلیم میشوم و الا حلّ مشکلات شده نقار از میان برداشته بیش از این کمک باختلاف و تفرقه جامعه ننموده و زمینهساز برای بیگانگان نشوید.
جواب میداد من مصاحبه و مناظره حضوری نمیکنم(این جوابی بود که بهمۀ علماء و بزرگان میداده)مکاتبه کنید بنویسید تا جواب بدهم؟.
اشتباه بزرگ همین جا است که مردم خبر نداشتند که از طرف علماء و مبلّغین دین چه بوسیله جرائد علنی و چه بوسیله اشخاص از قم و تهران و شیراز و مشهد و سایر شهرها بایشان ابلاغ میشد که حاضر شود برای مناظره حضوری جواب میداد من مناظره حضوری نمینمایم بنویسید تا جواب بدهم و این خود فرار از مباحثات بود چون اهل فنّ کلام میدانند بقدری که در مکاتبه راه فرار هست در مناظر و مباحثه و مکالمه حضوری نیست.
مع ذلک عدّهای از علماء حاضر بمکاتبه هم شدند مخصوصا در روزنامه کیهان مدت مدیدی بین علماء شیراز و ایشان مکاتبه سر گشاده میشد و بقدری پراکندهگوئی و مکررات الفاظ و معانی بکار برد که تمام خوانندگان خسته و به پراکندهگوییهای او خندان بودند.
یکی از کوچکترین مبلّغین خدمتگزاران دین داعی بودم که بعد از پیغامهای مکرر
برای تشکیل مجالس مناظره حضوری و شنیدن جواب یأس عاقبت ناچار شدم بوسیله آقایان مذکور ببعض سفسطههای او مختصر جوابی دادم(که همان سبب شده عدّهای از جوانان فریب خورده روشن شده فی المجلس از او برگشتند و پی بحقّه بازیهای او بردند)مثلا جوانان فریب خورده را روشن نموده گفتم یکی از غلطکاریهای شما آنست که مذهب شیعه را بوسیله عکسهائی که از دستجات مردمان عوام بادکوبه یا جاهای دیگر چاپ نموده وارو نشان دادید که هر بیننده بیخبر گمان کند عقاید مذهبی شیعیان روی موازین این عکسها است.
و حال آنکه علی القاعده عقلا و منطقا در عقاید هر قوم و ملتی باید از روی اسناد و کتب علمای آنها بحث نمود اگر شما یک کتاب از کتب علماء و فقهاء و مراجع تقلید شیعیان نشان دادید که بسیخ زدن و قفل و قمه و قداره زدن و حجله قاسم ساختن و شبیه و سایر چیزهائی که حقّه بازی و سفسطه کردهای و بوسیله عکسهای وارو نشان دادهای دستور داده باشند و از ائمه هدی و پیشوایان دین و مذهب در این موضوعات خبری نقل نموده من تسلیم میگردم.
و حال آنکه در دستورات شرعیه و رسائل عملیه برای حفظ تن و بدن موازینی معین گردیده کتب فقهیه و رسائل عملیۀ علماء و فقهاء شیعه در دسترس عموم میباشد (از قبیل شرح لمعه و شرایع و رسالههای عملیه مانند جامع عباسی و مجمع الرسائل و عروة الوثقی مرحوم آیت اللّه یزدی و وسیلة النجات مرحوم آیت اللّه اصفهانی و ترجمههای آنها قدس اللّه اسرارهم)را مطالعه کنید ببینید در مذهب شیعه برای حفظ تن و بدن چه احکامی مقرر آمده و صریحا میرسانند که اوجب از هر واجبی حفظ تن و بدن آدمی است و هر عملی که موجب ضرر تن و بدن گردد حرام میشود.
حتّی در اعمال واجبه مانند وضو و غسل و روزه و حج و غیر آنها که ابواب مفصلی در فقه جعفری دارد گاهی ساقط میگردد.
مثلا در وضو و اغسال واجبه و مستحبه که مقدمۀ طهارت است اگر مسلمان بداند در عمل کردن آنها ضرر بعضوی از اعضاء بدن میرساند و لو احتمال درد استخوان و
غیره بدهد که باعث خوف شود با شرایط وارده ساقط میگردد.
یکی از موارد جواز تیمم خوف ضرر استعمال آب است بسبب مرض یا درد چشم یا ورم اعضاء یا جراحت و امثال آنها که بترسد از استعمال آب متضرر یا متألم شود.
با اهمیتی که مذهب مقدس جعفری بطهارت و نظافت میدهد و آن را جزء شرایط ایمان آورده مع ذلک حفظ تن و بدن را مقدم بر هر چیزی قرار داده است.
فقه جعفری اجازه نمیدهد عمدا بدون جهت شرعی حتّی سوزنی بتن و بدن فرو کنند یا ناخن را عمدا قسمی بگیرند که خون ظاهر شود.
حتی اجازه نمیدهند در مصائب وارده مو بکنند یا صورت بخراشند و یا خود را بزنند بقسمی که بدن را کبود نمایند و اگر هر یک از این اعمال را بنمایند گناه کرده باید استغفار نموده و کفاره بدهند.
چنانکه در باب دیات و کفارات مراجعه شود بعظمت دین مقدس اسلام و مذهب حقّۀ جعفری پی برده و لعنت میکنند بر سفسطه بازان و بازیگرانی که میخواهند با نوامیس دینی مردم بازی نموده امر را بر مردمان بیخبر مشتبه و وارو نشان دهند؟!
عکس بیندازند که مرد عامی(خرافی بر خلاف دستور شرع و مذهب حقۀ جعفری) تمام بدنش را سیخ و میخ و قمه و قداره و کارد و قفل زده و یا مردانی لباس زنان پوشیده در حجله و غیره شبیه در آورده و بگوید اینها دستور مذهب جعفری است!!
اعمال مردمان عامی خرافی جاهل را بحساب مذهب جعفری آوردن و از دلائل بطلان مذهب قرار دادن که مردمان بیخبر گمان کنند واقعا امامان و یا علماء و فقهاء شیعه از طرف آن مبادی عالیه امر بچنین اعمال زشتی نمودهاند جنایت بزرگ است.
بسیاری از اعمال زشت و خرافی در افراد قومی جاری است که مبنای اساسی ندارد نمیتوان آن اعمال را دلیل بر خرابی و فساد اصل مذهب قرار داد.
این وارونه نشان دادنها دلیل بر حقه بازی و سفسطههای مغلطهکاری و فساد عقیده گوینده و نویسنده میباشد.
از جمله مطالبی که مکرر این مرد بازیگر حیّال در کتاب شیعهگری ذکر
نموده جسارتهائی است که بخاندان پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عموما و خصوصا متعرض گردیده و صریحا نوشته ابدا این خانواده رجحانی بر دیگران ندارند تا بآنها احترامی گذارده یا مقامی برای آنها قائل شویم؟!کجا خدا و پیغمبر مقامی برای آنها قائل شدهاند.
و در چند جای کتابش نسبت بساحت قدس امام بحق ناطق کاشف اسرار حقایق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام با کمال وقاحت جسارتها نموده که قطعا در وقت هوشیاری و با قلم خرد و دانش ننوشته چه خوش سراید شاعر پارسی.
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان بزشتی برد
اولا جواب این لاطائلات مکرر در ضمن بیانات مفصله در لیالی مناظرات پیشاور داده شده و در غالب اوراق این کتاب دلائل متقنه از آیات قرآن مجید و اخبار صحیحه از طرق عامه ذکر گردیده مخصوصا در ص 224 تا ص 231 و ص 492 و از ص 565 تا ص 578 بدلائل آیات شریفه و اخبار صریحه اشاره شده.
ثانیا گویا این مرد شیاد قرآن نخوانده و اگر خوانده چون معتقد نبوده عمدا امر را بر بیخبران مشتبه نموده مگر نه اینست که خدای متعال در آیات بسیاری این خاندان جلیل را ستوده و برای آنها امتیازاتی قائل و مصطفای از خلق قرار داده چنانچه در آیه 30 سوره 3(آل عمران)فرماید إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ (1)و در آیه 22 سوره 42(شوری) فرماید قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً (2)
ولی بیشتر تأثر من در اینست که اکابر علماء عامه و اهل تسنن صریحا اقرار بولایت و برتری و مقام عالی اعلای علی و عترت طاهره پیغمبر صلّی اللّه علیه و علیهم اجمعین مینمایند ولی این ناخلف بظاهر شیعیزاده انکار نماید فضایل آنها را؟!
تمام علماء سنّی باحترام تمام نام اهل بیت طهارت را میبرند ولی این مرد مرموز هتّاک
برای جلب نظر دشمنان دین باطن فاسد خود را ظاهر نموده و با وقاحت نام آنها را برده
اهل اطلاع میدانند که عموم علماء اهل تسنن (باستثناء عدهای خوارج و نواصب)در هر دورهای از ادوار معترف بودهاند بفضائل و مناقب آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین و حق تقدم آنها بر تمام امت و مخصوصا جمع کثیری از اکابر آنها کتاب مستقلی بنام اهل بیت طهارت افتخارا نوشتهاند و آنچه بنظر داعی رسیده و الحال در کتابخانه خود حاضر دارم مودة القربی میر سید علی شافعی همدانی- ینابیع المودة شیخ سلیمان بلخی حنفی-معراج الوصول فی معرفة آل الرسول حافظ جمال الدین زرندی-مناقب و فضایل اهل البیت حافظ ابو نعیم اصفهانی-مناقب اهل البیت ابن مغازلی فقیه شافعی-رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی تألیف سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی-کتاب الاتحاف بحب الاشراف تألیف شیخ عبد اللّه بن محمّد بن عامر شبراوی-احیاء المیت بفضائل اهل البیت تألیف جلال الدین سیوطی-فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و الزهراء و السبطین شیخ الاسلام ابراهیم بن محمّد حموینی(حموئی)-ذخایر العقبی امام الحرم شافعی-فصول المهمه فی معرفة الائمة نور الدین بن صباغ مالکی-تذکرة خواص الامة فی معرفة الائمة یوسف سبط ابن جوزی-کفایة الطالب محمّد بن یوسف گنجی شافعی- مطالب السئول فی مناقب آل الرسول محمّد بن طلحه شافعی-مناقب اخطب الخطباء خوارزم-تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد محقق و مورخ شهیر قاضی بهلول بهجت زنگنه زوری میباشد.
علاوه بر اینها در تمامی کتب معتبره و تفاسیر بزرگ علمای عامه و اهل تسنن فضایل و مناقب اهل بیت طهارت متفرقا بسیار ثبت است.
نمیدانم چرا کسروی خجالت نمیکشید در حالتی که میدانست مغلطه میکند و گذشته از شیعیان سنیها بر او میخندند پس خوبست مریدان فریبخوردۀ او بخوانند این کتاب را و عوض بر انگیختهشان سر خجلت بزیر اندازند و متنبّه گردند و بازیگران
قرن بیستم را(بقول امروزیها)بشناسند.
اگر با کتابهای عربی سر و کار زیادی نداشت اقلا میخواست کتاب ترکی تألیف قاضی محمّد بهلول بهجت افندی زنگنه زوری را که از اجلّۀ فضلا و علماء معروف قرن اخیر ترکیه و در علوم عقلیه و نقلیه و فقه و عرفان در اسلامبول و اناطولی مشهور بوده بنام(تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را بخواند که بفارسی هم ترجمه گردیده و چاپهای متعدد شده(چاپ اول ترکی و فارسی او هم در کتابخانه داعی موجود است.
و واقعا بر هر شیعه شاکّی لازم است آن کتاب مقدس را خریداری و حقایق را از بیان عالم بزرگ سنی بشنوند و نفرین بر بازیگران مغلطه کار بنمایند-و مخصوصا برادران روشنفکر و جوانان بیخبر اهل تسنّن را توصیه بمطالعه آن کتاب مینمائیم.
ناچارم علاوه بر آنچه در متن همین کتاب درج گردیده در اینجا هم اغتنام فرصت نموده بنقل اقوال بعضی از اکابر علماء اهل سنت در فضائل امیر المؤمنین علی و اهل بیت طهارت علیهم السّلام اشاره نمایم تا خوانندگان محترم بدانند که کسروی تبریزی با احمد امین مصری و مردوخ(مردود)کردستانی و امثالهم تنها قاضی رفتهاند که نسبت جعّالی بشیعیان دادهاند!!
آنها نمیدانند که شیعیان چون معتقد بمبدا و معادند و پیرو عترت طاهره صادقینند ابدا دروغ نگفته و جعل خبر نمینمایند چه آنکه احتیاجی بجعل خبر ندارند زیرا تمامی علمای جماعت با مادر نقل فضائل اهل بیت همصدا هستند.
از جمله امامان بزرگ اهل تسنن که از پیشوایان و ائمه اربعه آنها میباشد محمّد بن ادریس شافعی است که مکرر نظما و نثرا اقرار و اعتراف بفضایل و مناقب اهل البیت علیهم السّلام نموده.
چنانچه علامه سمهودی سید نور الدین شافعی که اعلم العلماء مصر و حجاز در اوایل قرن دهم هجری بوده در جواهر العقدین از حافظ ابو بکر بیهقی از ربیع بن سلیمان که از اصحاب امام شافعی
بوده نقل مینماید و نیز نور الدین مالکی در ص 5 فصول المهمه از کتاب بیهقی که در مناقب شافعی نوشته نقل نموده و خواجه سلیمان بلخی حنفی در اول باب 62 ینابیع الموده از جواهر العقدین نور الدین سمهودی نویسنده تاریخ المدینه که در زمان خود اعلم علماء مصر و حجاز بوده نقلا از بیهقی مشروحا ذکر نموده که گفت روزی بامام شافعی گفتند که مردم صبر و طاقت ندارند مناقب و فضایل اهل البیت را بشنوند(مانند کسروی و احمد امین و اقرانشان)و اگر مشاهده کنند که یکی از ما ذکر فضائل اهل البیت را مینماید یقولون هذا رافضی میگویند او رافضی است فوری شافعی فی المجلس انشاد اشعاری نموده و حقایق را آشکار ساخته گفت:
اذا فی مجلس ذکروا علیّا
و سبطیه و فاطمة الزّکیّة
فاجری بعضهم ذکری سواه
فأیقن انّه سلقلقیّة
اذا ذکروا علیّا او بنیه
تشاغل بالرّوایات العلیّه
یقال تجاوزوا یا قوم هذا
فهذا من حدیث الرّافضیّة
برئت الی المهیمن من اناس
یرون الرّفض حبّ الفاطمیّة
علی آل الرّسول صلاة ربّی
و لعنته لتلک الجاهلیة
خلاصه معنای این اشعار آنکه گوید زمانی که در مجلسی ذکر علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام میشود بعض دشمنان برای آنکه مردم را از ذکر آل محمّد منصرف کنند ذکر دیگری بمیان می آورند پس یقین کنید آن کس که مانع ذکر این خانواده میشود سلقلق است(یعنی زنی که از دبرش حیض شود)آنها روایات بلند نقل میکنند که ذکر علی و بچههای او نشود و گفته میشود بگذرید ای قوم از این ذکر(یعنی ذکر علی و بچههای او)زیرا این حدیث رافضیها است بیزاری میجویم(من که امام شافعی هستم) بسوی خدا از مردمی که میبینند رفض را دوستی فاطمه بر آل رسول صلوات پروردگار من است و لعنت خداوند بر این نوع جاهلیت(که دوستان آل محمّد را رافضی بخوانند).
و سلیمان بلخی حنفی ضمن باب 62 ینابیع الموده ص 355(چاپ اسلامبول)و سید مؤمن شبلنجی در ص 139 نور الابصار چاپ سال 1290 نقلا از بیهقی و نور الدین ابن صباغ مالکی در ص 4 فصول المهمه و نیز حافظ جمال الدین زرندی در معراج الوصول بعد از
این اشعار گفتهاند که شافعی گفت:
قالوا ترفّضت قلت کلاّ
ما الرفض دینی و لا اعتقادی
لکن تولّیت غیر شکّ
خیر امام و خیر هاد
ان کان حبّ الوصیّ رفضا
فانّنی ارفض العباد
یعنی بمن گفتند رافضی شدی گفتم ابدا نیست رفض دین من و نه اعتقاد من لکن دوست میدارم بدون شک بهترین امام و بهترین هادی را اگر معنی رفض دوستی وصی پیغمبر(و آل طاهرین آن حضرت است)پس بدرستی که من رافضیتر از همه مردم هستم.
یاقوت حموی در ص 387 جلد ششم معجم الادباء و ابن حجر مکی در ص 79 ضمن فصل دوم از باب 9 صواعق چاپ مصر سال 1312 و امام فخر رازی در ص 406 جلد هفتم تفسیر کبیرش ذیل آیه شریفه قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ و خطیب خوارزم در ص 129 مقتل الحسین فصل 13 و سید مؤمن شبلنجی در ص 140 نور الابصار چاپ سال 1290 ضمن باب 2 و سلیمان بلخی حنفی در ص 356 چاپ اسلامبول باب 62 ینابیع الموده از ربیع بن سلیمان که یکی از اصحاب شافعی بوده نقل نمودهاند که این اشعار را شافعی انشاد نموده و گفت:
یا راکبا قف بالمحصب من منی
و اهتف بساکن خیفها و الناهض
سحرا اذا فاض الحجیج الی منی
فیضا کملتطم الفرات الفائض
ان کان رفضا حب آل محمّد
فلیشهد الثّقلان انّی رافض
(1) و نیز علامه جلیل القدر شیخ عبد اللّه بن محمّد بن عامر شبراوی در ص 29 کتاب الاتحاف بحب الاشراف و سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی در ص 31 از باب 2 و ص 49 از باب 4 رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی چاپ مطبعه اعلامیه مصر در سال 1303
و حافظ جمال الدین زرندی در معراج الوصول فی معرفة آل الرسول و ابن حجر
1) 1) ما حصل این اشعار آنکه گوید ای سوار رونده بسوی مکه معظمه بایست در ریگزار منی و بساکنین مسجد خیف وقت سحر که حجاج بسوی منی میآیند(بدون تقیّه علنی و بر ملا ندا بده و بگو اگر رفض دوستی آل محمد است پس شهادت بدهند جن و انس که من(امام شافعی) رافضی هستم.
مکی در ص 88 صواعق محرقه از امام شافعی نقل نموده که میگفت:
یا اهل بیت رسول الله حبّکم
فرض من اللّه فی القرآن انزله
کفاکم من عظیم القدر انّکم
من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
یعنی ای اهل بیت رسول خدا محبت و دوستی شما واجب گردیده از جانب خدا و در قرآن مجید این واجب نازل شده(اشاره بآیه 22 سوره 42 است که قبلا ذکر شد) کفایت میکند در عظمت قدر شما ای آل محمد آنکه هر کسی صلوات بر شما نفرستد نماز او قبول نخواهد شد(اشاره بصلوات در تشهد نماز است که از واجبات نماز است و اگر کسی عمدا ترک صلوات بر محمد و آل محمد را در تشهد نماز بنماید نمازش باطل و غیر قابل قبول است).
و در آخر اشعارش(برای یادآوری امثال کسرویها و احمد امینها)سروده که اتمام حجت باشد بر آنها که لو لم تکن فی حبّ آل محمّد-ثکلتک امّک غیر طیب المولد- یعنی اگر نباشی در دوستی آل محمد مادر بمرگت بنشیند قطعا حرامزادهای.
بمناسبت این شعر آخر امام شافعی یک حدیث از صدها حدیثی که از طرق خاصه و عامه رسیده تقدیم امثال کسرویها و احمد امینها که مخالف اهل بیت اطهار و مقامات آنها هستند مینمایم و زائد بر معنای حدیث توضیحی نمیدهم و این حدیث را حافظ ابن حجر مکی متعصب در صواعق محرقه از ابو الشیخ دیلمی نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:من لم یعرف حق عترتی من الانصار و العرب فهو لاحدی ثلاث امّا منافق و امّا ولد زانیة و امّا امرؤ حملت به امّه فی غیر طهر
یعنی کسی که نشناسد حق عترت مرا از انصار و عرب پس او یکی از سه چیز خواهد بود یا منافق است یا ولد الزنا است یا ولد حیض است.
از کوری چشم دشمنان و بدخواهان این خاندان جلیل(امثال کسرویها)حب و بغض عترت طاهره مفتاح بهشت و دوزخ و علامت ایمان و کفر است
چنانچه اکابر علماء عامه و اهل تسنّن با نقل اخبار بسیار از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تصدیق این معنی را نمودهاند.
از جمله امام احمد ثعلبی که امام اصحاب حدیث شمرده شده و از اکابر علماء عامه است در تفسیر خود ذیل آیه مودت آورده که محبت و مودت اهل بیت طهارت از جمله اصول دین و ارکان اسلام است و هر کس خلاف این عقیده داشته باشد کافر و از دین اسلام خارج و ناصبی میباشد و دلیل بر این معنی خبری است که عبد اللّه بن حامد اصفهانی باسناد خود از جریر بن عبد اللّه بجلی روایت نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من مات علی حبّ آل محمّد مات شهیدا ألا و من مات علی حبّ آل محمّد مات مغفورا له الا و من مات علی حبّ آل محمّد مات تائبا الا و من مات علی حبّ آل محمّد مات مؤمنا مستکمل الایمان الا و من مات علی حبّ آل محمّد بشره ملک الموت بالجنّة ثم منکر و نکیر الا و من مات علی حبّ آل محمّد یزفّ الی الجنّة کما تزف العروس الی بیت زوجها الا و من مات علی حبّ آل محمّد فتح له فی قبره بابان الی الجنّة الا و من مات علی حبّ آل محمّد جعل الله قبره مزار ملائکة الرحمة ألا و من مات علی حبّ آل محمّد مات علی السنة و الجماعة الا و من مات علی بغض آل محمّد جاء یوم القیمة مکتوبا بین عینیه آیس من رحمة الله الا و من مات علی بغض آل محمّد مات کافرا الا و من مات علی بغض آل محمّد لم یشمّ رائحة الجنّة (1).
و نیز سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی در ص 45 از باب 4 رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی چاپ مطبعه اعلامیه مصر در سال 1303 از تفسیر ثعلبی و امام
1) 1) کسی که بمیرد بر دوستی آل محمد مرده است شهید و توبهکننده از گناه و آمرزیده شده و مؤمنی که دارای ایمان کامل میباشد و رحمت گردیده و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمد بشارت میدهد او را عزرائیل و منکر و نکیر ببهشت و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمد میرود بسوی بهشت همچنان که عروس میرود بسوی خانه شوهرش و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمد باز میشود در قبر او دو در بسوی بهشت و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمد قرار میدهد خداوند قبر او را زیارتگاه ملائکه رحمت و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمد مرده است بر سنت و جماعت و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمد روز قیامت بین دو چشم او نوشته شده است ناامید است از رحمت خدا و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمد کافر مرده است و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمد استشمام نمینماید بوی بهشت را.
فخر رازی در ص 405 جلد هفتم تفسیر کبیرش ذیل آیه مودت از صاحب کشاف همین خبر را نقل نمودهاند.
و کواشکی در تفسیر خود موسوم بتبصره از ضحاک و عکرمه که از مشاهیر مفسریناند روایت کرده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود لا اسئلکم علی ما ادعوکم الیه اجرا الاّ ان تحفظونی فی قرابتی علی و فاطمة و الحسن و الحسین و ابنائهما (1)
و میر سید علی همدانی شافعی در مودت دوم از مودت القربی از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود توسّلوا بمحبتنا الی اللّه تعالی و استشفعوا بنا فإنّ بنا تکرمون و بنا تحبّون و بنا ترزقون فمحبّونا امثالنا غدا کلّهم فی الجنّة (2)
و نیز از خالد بن معدان روایت نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من احبّ ان یمشی فی رحمة اللّه و یصبح فی رحمة اللّه فلا یدخلنّ قلبه شکّ بانّ ذرّیتی افضل الذرّیات و وصیّی افضل الاوصیاء (3)
و نیز از جابر روایت نموده که آن حضرت فرمود الزموا مودّتنا اهل البیت فانّ من اتّقی اللّه و هو یودنا دخل الجنّة معنا و الّذی نفس محمّد بیده لا ینفع عبدا عمله الاّ بمعرفة حقّنا (4)
و ابن حجر مصری مکی در فصل دوم صواعق از ابو یعلی از سلمة بن اکوع نقل
1) 1) من از برای ارشاد شما بسوی حق و حقیقت مزدی نمیخواهم مگر آنکه حفظ نمائید مقام مرا در اقارب و خویشان من یعنی برای خاطر من احترام نمائید اقارب و خویشان مرا و آنها علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و ذریه آن هر دو میباشند.
2) 2) توسل بجوئید بدوستی ما بسوی خدای تعالی و طلب شفاعت نمائید بما پس بدرستی که بما اکرام میشوید و بوسیله ما دوست داشته میشوید و بوسیله ما روزی داده میشوید پس دوستان ما امثال ما هستند فردا(یعنی قیامت)تمامشان در بهشتاند.
3) 3) کسی که دوست دارد آنکه مشی کند در رحمت خدا و صبح کند در رحمت خدا پس داخل نکند در قلبش شکی باینکه ذریه و اولاد من بهترین ذراری هستند و وصی من بهترین اوصیاء میباشد.
4) 4) ثابت باشید در دوستی ما اهل بیت پس بدرستی که اهل تقوی که ما را دوست بدارند با ما داخل بهشت میشوند بآن خدائی که جان محمد در قبضۀ قدرت اوست هیچ عملی به بندهای نفع نمیرساند مگر بشناختن دوستی ما.
نمود که آن حضرت فرمود النّجوم أمان لاهل السّماء و أهل بیتی امان لامّتی من الاختلاف (1)
این اخبار نمونهای از هزاران خبر است که درباره آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین از طرق عامه و اهل تسنن رسیده است که در مقدمهنویسی بیش از این مجال نقل ندارد.
از جمله اعتراضات کسروی و احمد امین مخصوصا در کتاب(المهدی و المهدویت) بشیعیان در اعتقاد بوجود امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه است که غائب از انظار میباشد و این معنی را در صفحات مکرره با آب و تابی تکرار کرده و هیاهوئی راه انداختهاند و نوشتهاند این عقیده از جعلیات و ساختههای شیعیان است که میگویند امامی هست مهدی نام و از نظرها ناپیدا.
و حال آنکه خبر نداشتند و زحمت مطالعه و سیر در کتب را بخود ندادند و در مقام تحقیق بر نیامدند و الا اگر فقط در کتب علماء تسنن(گذشته از کتب شیعه)غور نموده بودند و عناد و تعصب بیجا نمینمودند میفهمیدند اعتقاد بوجود حضرت مهدی محمّد ابن الحسن حجة العصر و الزمان عجل اللّه تعالی فرجه که غیبت نموده و از انظار پنهان گردیده مخصوص بشیعیان تنها نمیباشد بلکه در کتب معتبره علماء بزرگ اهل تسنن نیز ثبت گردیده و اکابر علماء عامه از قبیل علاّمه سمهودی در جواهر العقدین و طبرانی در اوسط و احمد بن حنبل در مسند و ابی داود در سنن و ابن ماجه در سنن و حموینی در فرائد و خواجه کلان بلخی در ینابیع المودة و ابن حجر در صواعق و امام نسائی در سنن و خصائص العلوی و خواجه پارسا در فصل الخطاب و محمد ابن طلحه در مطالب السئول و نور الدین جامی در شواهد النبوة و حافظ بلاذری در مسلسلات و محمّد بن یوسف گنجی در کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان و ابن صباغ مالکی در فصول المهمه و میر سید علی همدانی شافعی در مودة القربی و علامه صلاح الدین در شرح الدائره و جمال الدین شیرازی در روضة الاحباب و بیهقی در صحیح خود شعب الایمان و شیخ محی الدین عربی در فتوحات و عنقاء المغرب و ملک العلماء شهاب
1) 1) ستارگان امانند از برای اهل آسمانها و اهل بیت من اماناند برای امت من از اختلاف.
الدین در هدایت السعداء و سبط ابن جوزی در تذکره و شیخ عبد الرحمن بسطامی در درة المعارف و شیخ محمد الصبان المصری در اسعاف الراغبین و مؤید الدین خطیب خوارزمی در مناقب و علامه شعرانی در یواقیت و شیخ علی متّقی در مرقاة شرح مشکاة- و دیگران از اکابر علماء اهل تسنن که این صفحات مختصر مجال نوشتن نام تمام آنها را نمیدهد اخبار بسیاری راجع بآن حضرت نقل نمودهاند و حتی بسیاری از آنها تحقیقات عمیقی در این باب کردهاند.
برای نمونه چند خبری باقتضای مقدمهنویسی از اکابر علماء عامه جهة بینائی جوانان روشن فکر زائدا علی ما سبق در اینجا نقل مینمائیم تا بدانند این عقیده از جعلیات و ساختههای شیعیان نیست بلکه کسروی تبریزی حیّال فریبنده و احمد امین مصری عنود و امثال آنها مغلطه کار بودهاند و امر را بر بیخبران مشتبه مینمودهاند.
علاوه بر آنکه در ص 991 تا ص 997 همین کتاب اشاراتی باخبار وارده در موضوع حضرت مهدی علیه السّلام شده و در اینجا هم بیان دیگری مینمائیم و بعض اخبار دیگر ذکر میکنیم تا کشف حقیقت گردد.
1- خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 73 ینابیع المودة و علامه سمهودی شافعی در جواهر العقدین و ابن حجر مکی در صواعق محرقه و طبرانی در اوسط از ابو ایوب انصاری و علی بن هلال(بمختصر تفاوتی در الفاظ و عبارات)نقل نمودهاند که در مرض موت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه سلام اللّه علیها گریه میکرد رسول اکرم فرمود انّ لکرامة اللّه ایّاک زوّجک من هو أقدمهم سلما و اکثرهم علما (1)
آنگاه فرمود خداوند متعال نظر فرمود بر اهل زمین پس مرا اختیار نمود پیغمبر مرسل آنگاه نظر دیگر فرمود علی را برگزید بوصایت پس بمن وحی نمود که تو را تزویج نمایم باو و قرار دهم او را وصی خودم.
1) 1) از جمله کرامتهای پروردگار بتو آنست که تزویج کرد تو را بکسی که اقدم مردم است اسلاما و بیشتر آنها از حیث علم و دانش.
یا فاطمة منّا خیر الانبیاء و هو أبوک و منا خیر الاوصیاء و هو بعلک و منّا خیر الشّهداء و هو حمزة عمّ ابیک و منّا من له جناحان یطیر بهما فی الجنّة حیث شاء و هو جعفر ابن عمّ ابیک و منّا سبطا هذه الامّة و سیّدا شباب اهل الجنّة الحسن و الحسین و هما ابناک و الّذی نفسی بیده منّا مهدی هذه الامّة و هو من ولدک (1)
2- شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 77 ینابیع المودة از عبایة بن ربعی از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
انا سید النبیّین و علیّ سید الوصیّین و انّ اوصیائی بعدی اثنا عشر اولهم علیّ و آخرهم القائم المهدی علیه السّلام (2)
3- و از سلیم بن قیس هلالی از سلمان فارسی نقل میکنند که گفت وارد شدم بر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دیدم حسین بر پای آن حضرت نشسته و پیوسته دو طرف صورتش را میبوسید و میفرمود:
انت سیّد بن السیّد اخو السید و انت امام بن الامام و انت حجّة بن الحجّة أخو الحجّة ابو حجج تسعة تاسعهم قائمهم المهدیّ علیه السّلام (3)
4- و نیز شیخ الاسلام حموینی در فرائد از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
انّ خلفائی و اوصیائی و حجج اللّه علی الخلق بعدی الاثنا عشر أولهم علی و آخرهم ولدی المهدی فینزل روح اللّه عیسی بن مریم فیصلّی خلف المهدی
1) 1) یا فاطمه از ماست بهترین انبیاء و او پدر تو میباشد و از ماست بهترین اوصیاء و او شوهر تو میباشد و از ما است بهترین شهداء و او حمزه عموی پدر تو میباشد و از ما است کسی که برای او است دو بال که پرواز میکند بآنها در بهشت و او جعفر پسر عموی پدر تو میباشد و از ما است دو سبط این امت و دو سید جوانان اهل بهشت حسن و حسین و آنها پسرهای تو هستند بآن خدائی که جان من درید قدرت او است از ما است مهدی این امت و او از اولاد تو میباشد.
2) 2) من آقای انبیاء و علی آقای اوصیاء میباشد و بدرستی که اوصیاء من بعد از من دوازده نفرند اول آنها علی و آخر آنها قائم مهدی میباشد.
3) 3) توئی سید پسر سید و توئی امام پسر امام برادر امام و توئی حجة پسر حجة و برادر حجة و پدر حجتهای نهگانه که نهمی آنها قائم مهدی میباشد.
و تشرق الارض بنور ربها و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب (1).
5- و نیز از سعید بن جبیر از ابن عباس(حبر امت)نقل میکند که آن حضرت فرمود:
انّ علیّا وصیّی و من ولده القائم المنتظر المهدی الّذی یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما و الّذی بعثنی بالحقّ بشیرا و نذیرا انّ الثابتین علی القول بامامته فی زمان غیبته لا عزّ من الکبریت الاحمر فقام الیه جابر بن عبد اللّه فقال:یا رسول اللّه و للقائم من ولدک غیبة قال(ص)ای و ربّی و لیمحّص اللّه الذین آمنوا و یمحق الکافرین ثمّ قال یا جابر انّ هذا امر من امر اللّه و سرّ من سرّ اللّه فإیّاک و الشکّ فانّ الشکّ فی امر اللّه عزّ و جلّ کفر (2).
6- و نیز خواجه کلان حنفی در باب 79 ینابیع المودة از فصل الخطاب خواجه سید محمّد پارسا که از اکابر علمای عامه است نقل میکند که گوید از امامان اهل بیت طهارت ابو محمّد امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد که متولد گردیده در سال 231 روز جمعه ششم ربیع الاول و بعد از پدر بزرگوارش شش سال زندگانی نمود و در پهلوی پدرش دفن گردید آنگاه نوشته:
و لم یخلّف ولدا غیر أبی القاسم محمّد المنتظر المسمّی بالقائم و الحجّة و المهدی و صاحب الزّمان و خاتم الائمّة الاثنا عشر عند الامامیة و کان مولد
1) 1) بدرستی که خلفاء و اوصیاء من و حجتهای خدا بر خلق بعد از من دوازده نفرند اول آنها علی و آخر آنها فرزند من مهدی است پس نازل میگردد عیسی بن مریم روح اللّه پس نماز میگذارد عقب مهدی و روشن میکند(آن مهدی)زمین را بنور خدا و میرساند سلطنت او را بمشرق و مغرب.
2) 2) بدرستی که علی وصی من است و از اولاد او قائم منتظر مهدی است که پر میکند زمین را از عدل و داد همچنان که پر شده باشد جور و ظلم بآن خدائی که مرا بحق مبعوث گردانیده بشارت دهنده و بیم دهنده بدرستی که ثابتین بر قول و عقیده بامامت آن حضرت در زمان غیبتش عزیزترند از کبریت احمر جابر از جا برخاست عرض کرد یا رسول اللّه برای قائم از فرزند شما غیبتی است فرمودند آری قسم بپروردگار من آنگاه آیه 135 سوره 3(آل عمران)را قرائت نمودند.یعنی پاک و پاکیزه گرداند خدا مؤمنان را از گناهان در وقت مغلوبیت ایشان و نیست گرداند و هلاک سازد کافران را اگر مغلوب گردند. (ملخص معنی آنکه در آن غیبت اگر دولت بر مؤمنان باشد بجهت تمیز است و استشهاد و تمحیص و غیر آن از آنچه اصلح باشد مر ایشان را-و اگر بر کافرانست بجهت محق و محو آثار ایشانست) پس از آن فرمود ای جابر این غیبت امری است از امر خدا و سری است از سر خدا پس بپرهیز از شک بدرستی که شک در امر خدای عز و جل کفر است.
المنتظر لیلة النصف من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین امّه امّ ولد یقال لها نرجس توفی أبوه و هو ابن خمس سنین فاختفی الی الان (1).
7- حافظ ابن حجر مکی در ص 127 صواعق محرقه بعد از شرح حالات حضرت عسکری امام یازدهم گوید:
و لم یخلف غیر ولده(ابی القاسم محمّد الحجّة)و عمره عند وفاة أبیه خمس سنین لکن اتاه اللّه(تبارک و تعالی)فیها الحکمة و یسمّی القائم المنتظر لانّه ستر بالمدینة و غاب فلم یعرف أین ذهب (2).
8- شیخ سلیمان بلخی حنفی از باب 71 تا باب 86 را اختصاص داده است بحالات حضرت مهدی عجل اللّه تعالی فرجه-و نقل نموده است اقوال اکابر علماء خودشان را از قبیل هاشم بن سلیمان در کتاب المحجّة-و علامۀ سمهودی در جواهر العقدین و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه-و محمّد بن ابراهیم در فرائد السمطین-و محمّد الصبان المصری در اسعاف الراغبین-و محمّد بن طلحه در مطالب السئول-و صلاح الدین صفدی در شرح الدائره-و ابو نعیم در حلیة الاولیاء-و ابن صباغ در فصول المهمّه-و گنجی شافعی در کتاب البیان-و خوارزمی در مناقب-و غیرهم از بسیاری از صحابه-و مخصوصا باب 82 را اختصاص داده بکسانی که حضرت مهدی را در زمان حیات پدر بزرگوارش دیدند باین عنوان:
فی بیان الامام ابو محمّد الحسن العسکری اری ولده القائم المهدی لخواص موالیه و اعلمهم انّ الامام من بعده ولده رضی اللّه عنهما (3).
1) 1) برای آن حضرت(یعنی امام حسن عسکری)فرزندی نماند مگر ابو القاسم محمد منتظر نامیده شده بقائم و حجة و مهدی و صاحب الزمان و خاتم امامان دوازدهگانه نزد امامیه و مولد آن امام منتظر نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج بوده است و مادرش ام ولد بود که او را نرجس میگفتند و در موقع وفات پدر بزرگوارش پنجساله بوده و الی الان مخفی و پنهان میباشد.
2) 2) باقی نماند برای آن حضرت مگر فرزندش ابی القاسم محمد حجة و عمر آن حضرت در وقت وفات پدرش پنجساله بوده است لکن در همان طفولیت خداوند متعال او را حکمت داده بود و نامیده شد بقائم منتظر برای آنکه آن حضرت غیبت نموده و پنهان شد و شناخته نشد بکجا رفت.
3) 3) در بیان آنکه امام ابو محمد حسن العسکری نشان داد:فرزندش قائم مهدی را بخواص دوستانش و بآنها تعلیم نمود که امام بعد از او فرزندش مهدی میباشد.
و در این باب دوازده خبر نقل میکند از جمع بسیاری که حضرت مهدی را در زمان پدرش امام حسن عسکری زیارت نمودند.
تا پیروان کسروی بخوانند و بر انگیخته حیّالشان را بشناسند که نوشته است وجود مهدی امام غائب را شیعیان ساختهاند و احدی او را ندیده چگونه بوده و کجا بوده
علاوه بر صدها کتب غیبت که اکابر علماء و موثقین و محدثین شیعه نوشتهاند از بیانات علماء سنی بشنوید و بر کسروی و احمد امین و مردوخ(و بازیگران و فریبندگان و دینسازان مغلطه کار لعنت نمائید).
و در باب 83 همان کتاب یازده خبر نقل میکند از کسانی که در غیبت کبری خدمت آن حضرت رسیدهاند باین عنوان.
فی بیان من رای صاحب الزمان المهدی(علیه السّلام)بعد غیبته الکبری (1).
که از نقل آن اخبار جهة حفظ اختصار صرفنظر شد هر کس طالب است باصل کتاب ینابیع المودة مخصوصا باب 82 و 83 مراجعه نمایند تا کشف حقیقت شود.
خلاصه اکثر علماء منصف عامه با نقل اخبار بسیار که ضیق صفحات مجال نقل همه آنها را نمیدهد اظهار عقیده و نظر هم نمودهاند که مراد از حضرت مهدی ابی القاسم محمد فرزند برومند حضرت امام حسن عسکری میباشد.
9- چنانچه محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول فی مناقب آل الرسول در حق آن حضرت گوید:
هو ابن أبی محمد العسکری و مولده بسامراء (2).
10- و نیز شیخ صلاح الدین صفدی در شرح الدائره نوشته است.
انّ المهدی الموعود هو الامام الثّانی عشر من الائمّة اوّلهم سیّدنا علی و آخرهم المهدی رضی الله عنهم (3).
11- و خواجه کلان بلخی حنفی در آخر باب 79 ینابیع الموده بعد از نقل اقوال اکابر علماء عامه راجع بحضرت مهدی علیه السّلام و ولادت آن حضرت چنین اظهار عقیده نموده.
المعلوم المحقق عند الثقات ان ولادة القائم علیه السّلام کانت لیلة الخامس عشر من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین فی بلدة سامرّاء عند القران الاصغر الذی کان فی القوس و هو رابع القران الاکبر الذی فی القوس و کان الطالع الدرجة الخامسة و العشرین من السرطان و زایجته المبارکة فی افق سامرّاء (1).
12- و ابو عبد اللّه فقیه محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان در آخر باب 20 نوشته است.
ان المهدی ولد الحسن العسکری فهو حیّ موجود باق منذ غیبته الی الان و لا امتناع فی بقائه بدلیل بقاء عیسی و الخضر و الیاس علیهم السلام (2).
13- و یوسف سبط ابن جوزی در ص 204 تذکرة خواص الامّه فی معرفة الائمّة پس از اینکه سلسلۀ نسب آن حضرت را بعلی بن أبی طالب نقل نموده آنگاه گوید:
و هو الخلف الحجّة صاحب الزّمان القائم المنتظر و التّالی و هو آخر الائمّة (3).
بعد از نقل چند خبر از طرق علماء خودشان(اهل سنت)راجع بظهور آن حضرت چنین گوید:فذلک هو المهدی علیه السّلام.
14- و محمّد بن طلحه شافعی در باب 12 مطالب السئول فی مناقب آل الرسول با دلائل بسیاری اثبات وجود حضرت مهدی عجل اللّه فرجه را مینماید باین عنوان الباب الثّانی عشر فی ابی القاسم محمّد بن الحسن الخالص بن علی المتوکّل بن محمّد
1) 1) معلوم و محقق است نزد ثقات اینکه ولادت قائم(ع)در شب پانزدهم شعبان سال دویست و پنجاه و پنج بوده است در سامراء نزد قران کوچک آن چنانهای که باشد در قوس و او چهارم قران بزرگ آنچنانهایست در قوس و بوده است طالع او در درجه بیست و پنج از سرطان و زایجۀ مبارکه او در افق سامراء بوده است.
2) 2) بدرستی که مهدی فرزند حسن عسکری زنده و موجود و باقیست غیبت او الی الان و امتناعی ندارد بقای او بدلیل بقای عیسی و خضر و الیاس علیهم السلام.
3) 3) و اوست خلف حجة صاحب الزمان قائم منتظر و تالی و اوست آخر امامان و اوست مهدی(علیه السلام)
القانع بن علیّ الرّضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصّادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن الحسین الزّکی بن علیّ المرتضی امیر المؤمنین بن ابی طالب،المهدی الحجّه الخلف الصّالح المنتظر علیهم السلام.
و ابتداء مینماید این باب را باشعاری در مدیحه آن حضرت و اثبات مقامات عالیۀ آن وجود مقدس که برای اثبات مرام ذکر میشود.
فهذا الخلف الحجّة قد أیّده اللّه
هذا یا منهج الحقّ و اتاه سجایاه
و اعلی فی ذری العلیا بالتأیید مرقاه
و اتاه خلی فضل عظیم فتحلاه
و قد قال رسول اللّه قولا قد رویناه
و ذو العلم بما قال اذا ادرک معناه
یری الاخبار فی المهدی جاءت بمسماه
و قد ابداه بالنسبة و الوصف و سماه
و یکفی قوله منی لاشراق محیاه
و من بضعة الزهراء مرساه و مسراه
و لن یبلغ ما اوتیه امثال و اشباه
فمن قالوا هو المهدی ما مانوا بمافاه
بیش از یک ورق با دلائل عقلیه و براهین نقلیه ثابت مینماید که جمیع اخبار مأثوره از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ادله و علاماتی را که راجع بحضرت مهدی بیان نموده و در کتب فریقین حتی صحیح بخاری و مسلم و ترمذی نقل گردیده کاملا مطابقت دارد با محمّد المهدی خلف صالح حضرت عسکری عجل اللّه فرجه که در ایام معتمد علی اللّه خلیفۀ عباسی در سامراء متولد و از ترس اعادی پنهان گردیده.
و نیز قاضی فضل بن روزبهان که از اکابر متعصبین علماء عامه میباشد که از شدت تعصب انکار اخبار صحیحه صریحه را مینماید ولی در موضوع حضرت ولی عصر مهدی آل محمّد عجل اللّه تعالی فرجه موافقت با نظر و عقیده امامیه اثناعشریه دارد و عجب آنکه در کتاب ابطال الباطل که ردّ بر نهج الحق علامه حلی قدس سرّه(یعنی رد بر شیعیان نوشته)کلماتی در فضائل و مناقب اهل بیت طهارت دارد که از جمله اشعاری در مدح ائمه اطهار انشاء نموده که اشاره بحضرت مهدی و ظهور آن حضرت مینماید که بمناسبت مقام ذکر مینمائیم که گوید سلام علی المصطفی المجتبی سلام علی السیّد المرتضی سلام علی سیّدتنا فاطمة من اختارها اللّه خیر النساء
سلام من المسک انفاسه
علی الحسن الالمعیّ الرضا
سلام علی الاورعی الحسین
شهید یری جسمه کربلا
سلام علی السیّد العابدین
علی بن الحسین الزّکی المجتبی
سلام علی الباقر المهتدی
سلام علی الصّادق المقتدی
سلام علی الکاظم الممتحن
رضیّ السجایا امام التقی
سلام علی الثامن المؤتمن
علیّ الرضا سید الاصفیاء
سلام علی المتّقیّ التّقی
محمّد الطیّب المرتجی
سلام علی الالمعیّ النّقی
علیّ المکرم هادی الوری
سلام علی السیّد العسکریّ
امام یجهز جیش الصّفا
سلام علی القائم المنتظر
أبی القاسم الغر نور الهدی
سیطلع کالشّمس فی غاسق
ینجیه من سیفه المنتفی
تری یملأ الارض من عدله
کما ملأت جور أهل الهوی
سلام علیه و آبائه
و انصاره ما تدوم السماء
ما حصل کلام بمقتضای مقام آنکه بعد از سلام بارواح مقدسه أئمه اثنا عشر و ستودن مراتب و درجات مرتب آنها-بنام امام دوازدهم که میرسد بعد از سلام بر آن حضرت اقرار مینماید که او است قائم منتظر که کنیه مبارکش ابو القاسم است و زود است که مانند خورشید تابان طالع و ظاهر گردد و عالم را پر از عدل و داد کند هم چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد.
برای اثبات مرام و بیداری جوانان روشن ضمیر که بخواهند بسفسطه بازی و مغلطه کاری و دروغسازیهای کسروی و احمد امین و امثال او پی ببرند و بدانند که عقیده بوجود حضرت مهدی منتظر عجل اللّه تعالی فرجه و ولادت او در هزار و صد و بیست سال قبل و اینکه فرزند برومند حضرت عسکری و یازدهمین فرزند علی امیر المؤمنین علیه السّلام و دوازدهمین وصی حضرت ختمی مرتبت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و غیبت او از جعلیات شیعه نیست بلکه سنی و شیعه معتقد باین معنی هستند همین مقدار از اخبار من باب نمونه کافیست.
و الا اگر بخواهم تمام روایات منقوله از کتب اکابر علماء عامه و اظهار عقاید آنها را بر اثبات مرام ذکر نمایم خود کتابی بسیار بزرگ خواهد شد.
و برای اهل لسان لازم است مراجعه کنند بکتاب(کشف الاستار)تألیف علامة المحدثین مرحوم حاج میرزا حسین نوری قدس سرّه القدوسی و کتاب(المهدی)که بقلم سید جلیل و عالم نبیل حجة الاسلام مرحوم سید صدر الدین صدر رضوان اللّه علیه نزیل دار العلم قم که مبسوطا از کتب اکابر علماء عامه استخراج نموده و خدمت بزرگی به عالم تشیّع فرمودند.
در اینجا بیادم آمد خبر پرفائدهای که علاوه بر فضائل و مناقب مولی الموحدین امیر المؤمنین علی ابن أبی طالب علیه الصلاة و السلام ذکری از حضرت مهدی عجل اللّه تعالی فرجه و ظهور آن حضرت شده است و مقتضی دیدم خلاصة آن حدیث را یادآور شوم تا خوانندگان محترم بدانند که اکابر علماء از سنی و شیعه چگونه بنقل اخبار کشف حقایق نمودهاند تا روی نویسندگان عنود سیاه گردد.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 75 ینابیع المودة از ابو المؤید موفق بن احمد اخطب خطباء خوارزم بسند خودش از عبد الرحمن بن ابی لیلی از پدرش نقل مینماید که گفت در روز خیبر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علم را بعلی بن أبی طالب داد و خداوند بدست آن حضرت فتح نصیب مسلمانان نمود و در غدیر خم بمردم شناسانید علی را باین عبارت که:
انه مولی کلّ مؤمن و مؤمنة و قال له أنت منّی و انا منک و انت تقاتل علی التّاویل کما قاتلت علی التنزیل و انت منّی بمنزلة هارون من موسی و انا سلم لمن سالمک و حرب لمن حاربک و أنت العروة الوثقی و أنت تبیّن ما اشتبه علیهم من بعدی و أنت امام و ولیّ کلّ مؤمن و مؤمنة بعدی و انت الذی انزل الله فیه و اذان من اللّه و رسوله الی النّاس یوم الحجّ الاکبر و انت الاخذ بسنّتی و ذاب البدع عن ملّتی و انا اوّل من انشق الارض عنه و انت معی فی الجنّة و اوّل من یدخلها انا و انت و الحسن و الحسین و فاطمة و ان اللّه اوحی الیّ ان اخبر فضلک فقمت به بین الناس و بلغتهم ما امرنی اللّه بتبلیغه و ذلک قوله تعالی (یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا
أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) الی آخر الآیة (1).
آنگاه فرمود:
یا علی اتّق الضغائن الّتی هی فی صدور من لا یظهرها الاّ بعد موتی اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللاّعنون-ثمّ بکی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و قال أخبرنی جبرئیل أنّهم یظلمونه بعدی و انّ ذلک الظّلم یبقی حتّی اذا قام قائمهم-و علت کلمتهم و اجتمعت الامّة علی محبّتهم و کان الشّانی لهم قلیلا-و الکاره لهم ذلیلا- و کثر المادح لهم-و ذلک حین تغیّرت البلاد و ضعف العباد و الیأس من الفرج-فعند ذلک یظهر قائم المهدی من ولدی یقوم یظهر الله الحقّ بهم و یخمد الباطل باسیافهم و یتّبعهم النّاس راغبا الیهم او خائفا-ثمّ قال معاشر الناس ابشروا بالفرج فان وعد اللّه حقّ لا یخلف-و قضائه لا یرد و هو الحکیم الخبیر و ان فتح الله قریب (2)
1) 1) بدرستی که علی بن أبی طالب اولی بتصرف بر هر مؤمن و مؤمنه است آنگاه فرمود بعلی تو از منی و من از تو و تو جنگ میکنی بر تأویل(قرآن)هم چنانی که من جنگ کردم بر تنزیل(قرآن)و تو از من بمنزلۀ هارونی از موسی و من در سلم و سلامتم با کسی که با تو از در سلم و سلامت باشد و در جنگم با کسی که با تو در جنگ است و توئی عروة الوثقی و توئی بیانکننده هر چیزی که مشتبه میشود بر آنها بعد از من و توئی امام و ولی هر مؤمن و مؤمنه بعد از من(این کلمه بعدی که در بسیاری از اخبار رسیده برای اهل بصیرت و انصاف واضح مینماید که کلمه مولی بمعنای اولی بتصرف است نه بمعنای محب و ناصر که اهل تسنن گمان نمودهاند و اگر بمعنای محب و ناصر بود جمله بعدی معنی نداشت. زیرا دوستی علی و نصرت او در حیات و ممات پیغمبر بایستی عملی باشد نه فقط بعد از پیغمبر او را دوست بدارند و یاری بنمایند پس کلمه مولی بمعنای اولی بتصرف است که در زمان حیات رسول اللّه خود اولی بتصرف است و بعد از وفات آن حضرت این مقام مقدس را علی واجد است). و درباره تو نازل گردیده(آیه 3 سوره 9 توبه)یعنی ندائیست از خدا و رسول بسوی مردم روز حج اکبر(اشاره است ببردن علی علیه السّلام آیات اول سورۀ برائت را و قرائت نمودن بر اهل مکه)و توئی عمل کنندۀ بسنت من و برطرفکننده بدعتها از امت من و من اول کسی بودم که بدعتها را بر طرف نمودم و تو با منی در بهشت و اول کسی که وارد بهشت میشود.من و تو و حسن و حسین و فاطمه هستیم-و خداوند وحی نمود که فضیلت و مقام تو را خبر دهم پس بر خواستم بین مردم(در روز غدیر) و رسانیدم بآنها آنچه را که خداوند بمن امر نموده بود تبلیغ او را اینست(معنی)فرموده حق تعالی که ای پیغمبر و رسول(مکرم)برسان(بمردم)چیزی را که نازل گردیده بتو از جانب خدا تا آخر آیه شریفه.
2) 2) یا علی بپرهیز از کینههائی که در سینهها پنهان است و ظاهر نمیکنند آن را مگر بعد از مردن من. آنها کسانی هستند که لعنت میکند آنها را خدا و هر لعنتکننده پس گریه کرد پیغمبر و فرمود که جبرئیل مرا خبر داده است که آنها ظلم میکنند بعلی و اهل بیت من و این ظلم باقی میماند تا آنکه قیام نماید قائم آل محمد و بلند شود سخن آنها و اجتماع نمایند امت من بر دوستی آنها و دشمن*
برای خاتمه مطلب خبری نثار روح احمد امین و کسروی و مردوخ(مردود)و منکرین ظهور حضرت مهدی عجل اللّه تعالی فرجه مینمائیم و این خبری است که شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین از محدث فقیه شافعی ابراهیم بن یعقوب کلابادی بخاری و خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من أنکر خروج المهدی فقد کفر بما انزل علی محمد صلّی اللّه علیه و سلم (1)
نه گمان رود که این مرد دیوانۀ مرموز فقط حملاتی بعالم تشیّع داشته بلکه در(پیرامون اسلام و)سایر مؤلفاتش حملات شدیدی باصل دین مقدس اسلام و تمام قوانین مقدسه آن دارد تا آنجا که مینویسد دین اسلام امروز مردود است و طریقۀ منحوسۀ خود را(پاک دینی)نام نهاده و پیروی از آن را امر حیاتی و لازم میداند.
مثلا نوشته چون جمعی از مسلمانان عامل بقوانین دین اسلام نیستند یا تابع قوانین اروپائی شدند معلوم میشود که این دین ارزش خود را از دست داده باید عوض شود و واجب است مردم اسلام را بگذارند(پاک دینی)مرا بپذیرند چه آنکه من برانگیخته و برای سعادت این ملت آمدم؟!!
مغز و کلّۀ این مرد مرموز آن قدر خالی و گندیده بود و نمیفهمید(یا میفهمید و عمدا سهو میکرد یعنی مأموریت داشت که مردم را گمراه و ایجاد اختلاف نماید)که اگر
*آنها کم باشند و کاره و بیمیل بآنها ذلیل باشند و زیاد شود مدح کنندگان آنها و آن در زمانی خواهد بود که شهرها تغییر پیدا مینماید و مردم ضعیف گردند و از فرج ظهور مأیوس شوند. پس در آن وقت ظاهر میگردد قائم مهدی از فرزندان من و قیام مینماید و ظاهر میکند خداوند بآل محمد حق را و بشمشیرهای آنها باطل را از میان میبرد و مردم چه با کمال رغبت و میل و چه با خوف و ترس تبعیت مینمایند آنها را پس از آن فرمود ای گروه مردم بشارت باد شما را بفرج پس بدرستی که وعده خداوند حق است و رد نمیشود قضاء او و اوست حکیم و دانای آگاه بدرستی که فتح خداوند نزدیک است.
1) 1) کسی که منکر خروج حضرت مهدی باشد محققا کافر است بآنچه نازل گردیده بر محمد صلّی اللّه علیه و آله.
مرضی و بیماران بدستورات دکتر و طبیب حاذق عمل نکنند دلیل بر آن نیست که دستورات طبیب فاسد و از کار افتاده و ارزش خود را از دست داده باید طبیب و دکتر را عوض نمود بلکه باید بوسائل مختلفه مرضی و بیماران را وادار نمایند که دستورات طبیب حاذق را عملی کنند و اگر عمل نمودند و در پی تمام دستورات رفتند و نتیجه نگرفتند آنگاه باید طبیب را عوض نمایند.
این مرد مرموز حیّال خیال میکرد که اگر مردم قانون مقدّس اسلام را گذاردند و پیرو قانون اروپائی شدند دلیل بر نقص قانون مقدّس اسلامست؟و حال آنکه اینطور نیست.
اگر مریضی دستورات طبیب حاذق و دکتر بزرگ را عملی نکند و پیرو دستورات زنان همسایه گردد دلیل بر نقص دستور دکتر و عملی نبودن آن دستورات است قطعا نه چنین است بلکه این نقص باولیای امور برمیگردد نه باصل دستور زیرا اولیای امور بیمارستان باید مراقبت نماید بحال بیماران که دستورات دکتر از دوا و غذا و پرهیز و غیره هر یک بموقع خود عملی گردد و الا بیماران خود متوجه بدستورات نیستند از روی جهل و نادانی پیش خود خیال میکنند هرچند روزی باید رجوع بدکتر جدیدی بکنند بخیال آنکه شاید مفید واقع شود فلذا همیشه حیران و سرگردانند و غالبا گرفتار شیادها شده جان خود را از دست میدهند.
نوشته است قانون اسلام در هزار سال قبل میتوانست اصلاح امور کند و مملمتداری نماید ولی امروز با قانون اسلام نمیشود مملمتداری نمود!!!
برای اثبات نادانی و وارو نشان دادن و سفسطه بازی و مغلطه کاری این مرد مرموز پسندیده است نظر کردن بخاک حجاز که دولت سعودی با اینکه با تمام ممالک خارجه ارتباط دارد و برای استخراج معادن خارجیها در مملکت او بسیارند ابدا توجهی بقوانین اروپائی ندارد و بلکه در سرتاسر مملکت حجاز قانون قرآن مجید حکمفرماست بهمین جهت در میان آن مردمان بیسواد و برهنه و عریان(از جمیع شئون تمدن امروزی چنان امنیت قابل توجهی موجود است که در اروپا حتی در مملکت سویس که معروف بعدالت و صحت عمل میباشند)هم وجود ندارد.
نوشته است یکی از دلائلی که میرساند قانون اسلام و دستورات آن امروزه در دنیا عملی نیست آنست که در دنیای کنونی دست دزد را نمیبرند و حال آنکه در قانون اسلام حکم بقطع ید سارق نموده است.
آن بیچارۀ بدبخت مانند صدها هزار مردم بیفکر و مقلّد غلط گمان کرده و میکنند که هر عملی که مورد پسند اروپائیها قرار گرفت تمام روی قواعد علم و عقل است.
و حال آنکه چنین نیست بسیاری از قوانین در اروپا مورد عمل قرار گرفته که جز ضرر از آن چیزی نمیبینند از جمله همین حکم سارق و دزد را که محل استشهاد این مرد مرموز عجیب است مورد دقت قرار دهیم میبینیم از زمانی که این حکم را تغییر دادند امنیت از مملکت ما رخت بر بسته دزدیهای کوچک و بزرگ بقدری فراوان شده که شب و روز خفیه و آشکار مردم امنیت ندارند.
اولا ایمان که اصل و پایه هر چیزیست از میان مردم برداشته شده که هر بشری با توجه بمبدا و معاد و ترس از روز حساب دست بعمل زشت و خیانت بمال مردم و دزدی نزنند.
ثانیا دزدها مطمئنّند اگر برشوه و دادن حق و حساب از مجازات در نرفتند چند ماهی بیشتر در زندان نخواهند ماند آن هم زندانی که برای آنها بمنزله مدرسه کار است.
چون دزدها را که در حبس مجرد نمیبرند بلکه عدّۀ بسیاری از دزدها در یک سالن زندگانی میکنند در تمام مدت حبس بیکارانه نشسته رموز و اسرار دزدی را بیکدیگر آموخته وقتی از زندان خلاص شدند دزد هنرمند و ورزیدهای گردیده باز بجان ملت میافتند.
بر فرض در تهران بواسطه مراقبت پلیس نتوانند بمانند بسایر بلاد میروند ایران نتوانستند عملی کنند بسایر ممالک میروند تغییر صورت و لباس میدهند و باعث بدبختی ملتها میشوند.
چنانچه دزدهای بین المللی بسیارند که تمام ممالک دنیا از دست آنها عاجز و در پی آنها هستند و از گرفتن آنها عاجزند.
ولی اگر بحکم آیه 42 سورۀ 5(مائده) وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا کَسَبٰا نَکٰالاً مِنَ اللّٰهِ (1)قطع ید عملی میشد دست دزد را میبریدند مانند سابق امنیت مالی برقرار میشد.
بریدن دست دزد اقلا دو اثر نیکو در جامعه دارد:
یکی آنکه دزد بیدست در هر کجای دنیا برود چون نشانی دارد بدست بریدۀ او نگاه کرده او را میشناسند و لو بهر صورت و لباس درآید از او اجتناب مینمایند و دیگر احتیاجی بپلیس و پاسبان نیست که او را تحت نظر بگیرند بلکه تمام عملیاتش تحت نظر افراد مردم است و از او کاملا دوری مینمایند بهمین جهت زندگانی اجتماعی او در همه جا در خطر میافتد.
اثر دیگری که دارد آنکه اگر افراد دیگری خیال چنین عمل زشتی داشته باشند چون میدانند دست عزیزشان حتما قطع میشود و بعد از دو مرتبه تکرار عمل حیاتشان در معرض خطر و حکم اعدام درباره آنها جاری میگردد قطعا بدنبال چنین عمل شنیع ننگینی نمیروند.
بالنتیجه مردم راحت و امنیت اجتماعی حاصل میشود چنانکه در مملکت حجاز که امروز این حکم عملی میشود دزدی ابدا وجود ندارد.
ولی در سراسر ممالک اروپا و آمریکا و غیره که دست دزد را نمیبرند دزدیهای علمی و غیر علمی بسیار رواج دارد.
پس احکام اسلام عملی است اجراء بنمایند تا نتیجه بگیرند عمل نکردن بقوانین اسلام مایۀ بدبختی و بیچارگی است.
اسلام بذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست در مسلمانی ماست
اگر مسلمانان مانند بیماران خود سر تنبل و تنپرور و جاهل شدند چه ربطی باصل دین دارد قرآن مجید مردم را امر بکار نموده امر بتدبر و تفکر و تعقل نموده سعی و عمل یکی از دستورات مهمه دین مقدس اسلام است.
1) 1) دست مرد و زن را بکیفر اعمالشان(که آن خیانت بمال مردم است)ببرید این عقوبتی است که خدا بر آنان مقرر داشته.
قانون مجری میخواهد در ازمنۀ سالفه اجراء قانون میکردند عملی میشد امروز هم بکنند عملی خواهد شد چنانچه حجازیها عمل مینمایند و نتیجه میگیرند این خود حجّتی است برای تخطئه کنندگان دین که بدانند قوانین دینی در هر دورهای اجراء شود عملی میباشد.
بدیهی است قانون برای مردم است نه مردم برای قانون پس قانون را باید عملی نمود و روی هوای نفس نباید وضع قانون نمود بلکه روی صلاح ظاهر و باطن مردم باید قانون وضع شود و قانونگذاری که بتواند بظاهر و باطن و صورت و معنای مردم احاطه داشته باشد جز ذات اقدس پروردگار نمیباشد پس قوانین الهی را که روی صلاح مردم وضع شده اجراء نمایند تا اثرات صالحۀ آن را ببینند.
مثلا یکی از احکام مهمه اجتماعیه اسلامیه حلّیّت بیع و شراء و حرمت ربا است چنانچه در آیات چندی این معنی را واضح مینماید و صریحا میفرماید أحل اللّه البیع و حرّم الربا (1)
چون ربا ایجاد تنبلی مینماید و باعث تمرکز سرمایهها در افراد معدود و سبب بیچارگی عامه مردم میباشد حرام گردیده است.
آیا اگر دنیای جهل و نادانی مادیّت معاملات ربوی را معمول داشتند و بنگاهها و مؤسسههای ربوی ایجاد نمودند-مسلمانان هم کورکورانه باید تقلید نمایند؟بدلیل آنکه مردم هواپرست سرمایه دار پیروی از آنها نمودند.
آیا عملیات یک دسته از مردمان مادی سرمایه دار باید سبب بر طرف شدن حکم مسلّم الهی و حلّیت ربا گردد-دولتها و ملتها عمل بنمایند تا نتیجه حاصل گردد (2).
1) 1) حلال نموده خداوند بیع را و حرام نموده ربا را.
2) 2) در این موقع که چاپ دوم کتاب را مشغولیم بمناسبت مطلب فوق لازم دانستم پیش آمد جدیدی را یادآور شوم-که چند ماه قبل ملک سعود پادشاه حجاز بمناسبت دعوت رئیس جمهور آمریکا رسما مسافرتی به آن مملکت نمود.تمام جرائد دنیا نوشتند و رادیوها گفتند که رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد کرد که دولت آمریکا بشما وام میدهد و در مدت طولانی با سودش مستهلک مینماید-ملک سعود گفت از قبول این وام معذورم چون معاملات ربوی در دین مقدس اسلام حرامست. این عمل و گفتار پادشاه حجاز سبب شد وام دادند بدون سود-فاعتبروا یا اولی الابصار- پس قوانین اسلام قابل عمل و اجراء میباشد.
مثلا یکی از احکام حافظ اجتماع در اسلام حکم حرمت مشروبات الکلی و منع مسکرات است که مورد قبول عقل و نقل و طب و دانش است.
ولی چون اروپا آزادی مسکرات داده و مسلمانان شهوتران هم پیروی نمودند (بعقیده و میل آقای کسروی)باید اصل این حکم عقلانی از میان برود تا فساد اخلاق در جامعه زیاد گردد دولت و ملت در زحمت جبرانناپذیر افتند(چنانچه افتادهاند) بدیهی است عند العقلاء جواب منفی است.
ولی برانگیختهای که خود معتاد باین عمل بوده و مغز سرش فاسد و گندیده گردیده هر اندازه دانا هم باشد نمیتواند پی بمضراتش ببرد.
و از همین قبیل است جمیع احکام اسلام که روی قواعد عقلیه برقرار گردیده بدیهی است قواعد عقلانی بر خلاف هواهای نفسانی است و البته مردمان حیوان صفت که دم از عقل و خرد میزنند و از آثار آن بیخبرند نمیتوانند زیر بار قواعد عقلانی و احکام الهی بروند لذا آنها را عملی نمیدانند.
و حال آنکه یگانه قانونی که روی قواعد عقل و خرد اسباب سعادت بشر است قانون مقدس اسلام است و بس.
قطعا اگر احکام اسلام مجری داشت و اولیاء امور محو ظواهر نمیگردیدند و تحت تأثیر غربیها قرار نمیگرفتند و قوانین اسلام را طابق النعل بالنعل عملی مینمودند مخصوصا باب قصاص را در همه جا مورد عمل قرار میدادند میدیدند چگونه امنیت قضائی و حیات اجتماعی برقرار میشد چنانچه در آیه 175 سوره 2(بقره)میفرماید وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ (1)چنانچه هشتصد سال تمام اولیاء امور قوانین مقدسه اسلامی را مورد عمل قرار دادند گوی سبقت را از همگنان ربوده سیادت بالاستقلال جهان از آن آنها بود و از زمانی که تمدن غربیها آنها را تحت نفوذ خود قرار داد و محو زرق و برق ظاهر فریبنده گردیدند سیادت و سعادت را از دست دادند.
آنچه گفتم من بقدر فهم تو است
مردم اندر حسرت فهم درست
1) 1) ای صاحبان عقل و خرد حکم قصاص برای حیات شما است.
در اینجا حرف بسیار است بگذارم و بگذرم میترسم چنانچه جلو قلم را رها کنم و وارد مباحث علمی و عملی و اجتماعی اسلام گردم مانند مقدمه ابن خلدون طولانی و کتاب علیحده گردد و از وضع مقدمهنویسی خارج بهمین مقدار که طولانی شد ناچار و بیاختیار بودم و از ارباب ذوق و خرد معذرت میخواهم.
ولی در خاتمه ببرادران جوان عزیزم توصیه مینمایم خودتان را زود تسلیم اشخاص ننمائید و هر کلامی را باور نکنید و بدنبال هر صدا بخیال صدا نروید هر کس راجع بدین مقدس اسلام و مذهب حقّۀ تشیّع حرفی زد و شبهه و اشکالی نمود بروید از اهلش که علماء و مبلغین پاک میباشند سؤال کنید تا در چاه ضلالت نیفتید.
بازیگران و دینسازان شما را فریب ندهند زیرا آنها اشخاصی هستند که میخواهند استقلال شما را متزلزل و در استعمار بلکه استحمار بیگانگان وارد کنند.
لذا سعی میکنند با جملات فریبنده اباطیلی را بصورت حق جلوه دهند و شما را بدین و مذهب و علماء و مبلغین و متدینین بدبین نمایند سنگ تفرقه در شما بیندازند و بنام اصلاح در دین و جلوگیری از خرافات شما را از اصل دین و مذهب دور نمایند و نتیجۀ خود را که تفرقه و جدائی و بدبینی بیکدیگر است بگیرند اسباب حکومت و آقائی بیگانگان را فراهم نمایند.
زیرا یگانه چیزی که ما را از هر قوم و ملت بدور خود جمع میکند و دست اتحادمان را بهم میدهد دین و مذهب است این قبیل اشخاص میخواهند از همین راه بنام دین و مذهب و اصلاح در دین و اتحاد مسلمین مسلمانان را از هم جدا و سیاست بیگانگان را بر گردن بیچارگان وارد نمایند.
ای بسا ابلیس آدم روی هست
پس بهر دستی نباید داد دست
آن قدر بدانید که ارباب اباطیل پیوسته بر اباطیل خود لباس حق میپوشانند تا جامعه را فریب داده در دام بدبختی انداخته و زمینه را برای سیاستمداران باطل آماده ساخته و از سعادت و سیادت ابدی بازدارند مردمان فهمیده و بیدار باید با حربۀ عقل و علم و منطق پرده اباطیل را پاره نموده و خود را از منجلاب ضلالت و گمراهی نجات بدهند.
من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
در خاتمه بمقتضای کلام معجز نظام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق (1)
بر داعی مسکین علم و عمل فرض و واجب بود که از آقایان دوستان و فضلاء و دانشمندان و محبّین خاندان رسالت و اهل بیت طهارت و موالی خود که در تهیۀ وسائل مادی این کتاب(ولایت)سعی بلیغ و کمک شایانی نمودند یاد نموده و هر یک را بفراخور حال و لیاقت و استعداد مدح و ثنا نمایم تا اقلّ شکرانۀ عمل را بجای آورده باشم ولی متأسفانه چون اشخاصی پاک و بیآلایش و مایل بخودنمائی نبودند و مخصوصا از داعی درخواست نمودند بلکه جدّا امر فرمودند که نام آن بزرگواران برده نشود چه آنکه معامله با مقام ارجمند صاحب ولایت نمودند فلذا تقاضای عوض جز از ذات ذو الجلال حق توسط مولانا و مولی الکونین صلوات اللّه علیه نداشتند.
ناچار دست نیاز بدرگاه خالق بینیاز برداشته و از کرم بلا انتهای کریم علیم مسئلت مینمایم که توفیق سعادت جاودانی بآنان عنایت و باعطای خیر و برکت و عوض در دنیا بتوفیقات و تأییدات شایسته و کرامت ازلی خود موفق و مؤید و در آخرت با خاندان رسالت و اهل بیت طهارت محشور و نام نیکشان را الی الابد باقی و پایدار و بر این شیوۀ مرضیه مستدام بدارد و این عمل را از آنان قبول و ذخیره و سرمایۀ ابدی اخروی قرار دهد-یرحم الله عبدا قال آمینا
و انا العبد الفانی محمد الموسوی سلطان الواعظین الشیرازی
1) 1) کسی که شکرانه(محبتهای)مخلوق را بجای نیاورد شکرانه حق را بجای نیاورده.
چون گراور نمودن تمام جرائد و مجلات موجب ضخامت کتاب و مصرف بسیار میشد لازم دانسته من باب نمونه دو صفحۀ اول مجلۀ (درّ نجف)را که بمدیریت جناب ابو البشیر سید عنایت علی شاه عنایت النقوی البخاری دامت فیوضاته رئیس انجمن اثناعشریۀ سیالکوت(پنجاب)انتشار یافته گراور و حقیقت را بارز و ضمنا تقدیر از الطاف بیشائبۀ ذوات مقدسه و مردان پاک آن صفحات نموده و وظیفه حقشناسی و شکرانۀ نعم را انجام داده باشم.
شبهای پیشاور
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
در ربیع الاول سال 1345 هجری قمری در حالی که مرحله سیام عمر خود را طی مینمودم پس از تشرف بعتبات عالیات و فراغت از زیارت قبور ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم أجمعین از طریق هندوستان عازم عتبهبوسی امام هشتم مولانا أبو الحسن الرّضا حضرت علی بن موسی علیه و علی آبائه و اولاده أئمّة الهدی آلاف التحیّة و الثناء گردیده.
پس از ورود بکراچی (1)و بمبئی که دو شهر مهم بندری هندوستان بود بر خلاف انتظار خبر ورود داعی را جرائد مهمّه نشر دادند.
دوستان قدیمی و احباب صمیمی و ایمانی از أقصی بلاد هند مطّلع داعی را دعوت بدان صوب نمودند بحکم اجبار اجابت دعوات نموده بدهلی و آگره و لاهور پنجاب و سیالکوت و کشمیر و حیدرآباد بهار و لپور و کویته و سایر شهرها رفته و در هرکجا که وارد میشدم با تجلیلات بیسابقۀ ملّی مورد استقبال واقع و در غالب این شهرهای مهم از طرف علمای أدبان و مذاهب باب مناظرات باز.
از جمله مجالس مهم مناظرهای بود که با علماء هنود و براهمه در شهر دهلی
1) 1) کراچی در این تاریخ مرکز حکومت اسلامی پاکستان و بمبئی شهر بندری هندوستان میباشد.
با حضور گاندی پیشوای ملّی هند واقع شد که در جراید مفصلا درج گردید بحول و قوۀ پروردگار متعال و توجهات خاصّۀ حضرت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم موفقیت با داعی و حقانیت دین مقدّس اسلام و مذهب حقّۀ جعفریّه را ثابت نمودم.
آنگاه از طرف انجمن اثناعشریه شهر(سیالکوت)بریاست جناب ابو البشیر سید عنایت علی شاه نقوی مدیر محترم نامۀ هفتگی(درّ نجف)دعوت شده بدان صوب حرکت نمودم.
از حسن اتفاق دوست قدیمی صمیمی داعی جناب سردار محمّد سرور خان رسالدار شکل (1)فرزند مرحوم رسالدار محمّد اکرم خان و برادر کلنل محمّد افضل خان که از سرداران نامی خاندان قزلباش هندوستان در پنجاب میباشند که در سالهای 1339 و 40 قمری در کربلا و کاظمین و بغداد حکومت داشتند و از مردان شریف با نام و مؤمنین متعصب پاک دامن خاندان قزلباش در شهر سیالکوت رئیس اداره عدلیّه و مورد احترام عموم اهالی بودند با جمعیت بسیاری از طبقات مختلفه استقبال شایان از داعی نمودند و در منزل جناب ایشان وارد گردیدم (2).
چون خبر ورود داعی به پنجاب بوسیله جرائد منتشر شد با جدّیت و اصراری که برای حرکت بسمت ایران داشتم از اطراف و اکناف پیوسته نامههای دعوت میر سید مخصوصا از طرف حجّة الاسلام جناب آقای سید علی رضوی لاهوری مفسّر سی جلد تفسیر معروف(لوامع التنزیل)از شهر لاهور که از مفاخر علمای شیعه در پنجاب ساکن لاهور میباشند داعی را وادار که پیوسته در حرکت و بزیارت اخوان مؤمنین نائل میگردیدم.
از جمله از طرف مؤمنین و برادران خاندان محترم قزلباش که از رجال مهم شیعه در پنجاب هندوستان هستند بپیشاور که آخرین شهر مهم سر حدّی پنجاب بافغانستان میباشد دعوت شدم.
باصرار جناب محمّد سرور خان پذیرفته و در چهاردهم رجب بدان صوب حرکت پس از ورود و احترامات فوق التصور تقاضای منبر نمودند(چون زبان هندی را کاملا
نمیدانستم در هیچ یک از بلاد هند منبر نرفتم ولی چون اهالی پیشاور عموما زبان پارسی را بخوبی میدانند)اجابت نموده عصرها در امام بارۀ(حسینیّه)مرحوم عادل بیک رسالدار مجلس مهمّی تشکیل و با حضور جمعی کثیر از صاحبان ادیان و مذاهب مختلفه اداء وظیفه مینمودم.
چون اکثریت اهالی پیشاور مسلمان و از برادران اهل تسنّن هستند لذا در مدت سه ساعت که منبر بودم روی سخن با آنها و در اثبات امامت بیشتر دقّت و صرف وقت مینمودم.
لذا محترمین علمای آنها که حاضر مجلس تبلیغ میشدند تقاضای مجلس خصوصی نمودند چند شبی تشریف میآوردند در منزل و ساعاتی بمباحثات میگذشت.
یک روز که از منبر فرود آمدم خبر دادند که دو نفر از اکابر علماء کابل از ضلع ملتان بنام حافظ محمد رشید و شیخ عبد السّلام وارد و تقاضای ملاقات نمودند وقت دادیم ده شب پیدرپی بعد از نماز مغرب میآمدند و در هر شبی ساعات ممتد که غالبا به 6 و 7 ساعت میکشید(و بعضی شبها تا مقارن طلوع فجر مشغول بودیم)وقتمان بمباحثات و مناظرات میگذشت و در پایان شب آخر شش نفر از رجال و ملاّکین و اصناف محترم اهل تسنّن مذهب حقّۀ تشیّع را اختیار نمودند.
و چون چهار نفر از مخبرین جرائد و مجلاّت مهمّه با حضور قریب دویست نفر از رجال محترمین فریقین(شیعه و سنّی)مناظرات و مقالات طرفین را مینوشتند و روز بعد در جراید و مجلاّت نشر میدادند-داعی از روی جرائد و مجلاّت و مقالات و گفتارهای شبانه را یادداشت نموده اینک آن مقالات و مناظرات است بنظر قارئین محترم میرسد فلذا این کتاب را موسوم نمودم به شبهای پیشاور
آنچه بنظر محترم اهل ادب میرسد خورده بداعی نگیرند چه آنکه در موقع مناظره احدی توجه بالفاظ و زیبائی گفتار ندارد بلکه تمام توجه بمعانی و حقایق است تغییری در رونوشت جرائد نداده بلکه عین آنچه نوشته شده بنظر محترمتان میرسد:
و آنچه در این مناظرات مورد بحث و گفتگو است مستنبط از آیات قرآن مجید و اخبار معتبره و بیانات مهمّۀ محقّقین و اساتید سخن و دانشمندان بزرگ و رؤسای دین و افاضات غیبی بوده است.
من بسر منزل عنقا نه بخود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
مرحوم سردار محمّد سرورخان قزلباش طاب ثراه شکل 1
دولت منزل جناب آقای میرزا یعقوب علی خان قزلباش (1)که از رجال مهم پیشاور و میزبان داعی بودند چون وسعت کامل داشت بعلاوه برای پذیرائی جمعیّت بسیار همه نوع وسائل موجود بود مخصوص مجلس مناظره قرار داده شد که تمام ده شب مجلس در آنجا برقرار و از آن همه جمعیت با کمال صمیمیت پذیرائی شایان نمودند.
«آقای حافظ (2)محمد رشید و شیخ عبد السّلام و سید عبد الحیّ و عدّهای دیگر» «از علما و بزرگان آنها از طبقات مختلفه در ساعت اول شب وارد شدند زیاده از حد» «با آنها گرم گرفته و با روی خوش و خندان از واردین محترم پذیرائی نمودیم گرچه» «آنها خیلی گرفته و ملول بودند ولی چون داعی نظر خصوصی و تعصّب و عناد جاهلانه» «نداشتم بوظیفۀ اخلاقی خود عمل مینمودم در حضور جمع کثیری از محترمین فریقین» «(شیعه و سنّی)مذاکرات شروع شد طرف صحبت رسما جناب حافظ محمد رشید»
1) 1) قزلباش عبارت از دو کلمه میباشد(قزل)بمعنی سرخ(باش)بمعنای سر است یعنی سرخ سر و آنها فوج خاصه صفویه بودند که به همراهی نادر شاه افشار فتح افغانستان نمودند و در موقع حرکت نادر جمعی از آنها را در آنجا گذارد و فی الحقیقة در آنجا متوطن شدند و نژاد آنها بسیار معروف گردید در زمان امارت امیر عبد الرحمن خان و امیر حبیب اللّه خان در اثر ظلمهای بسیار و کشتارهای دسته جمعی که از شیعیان نمودند خاندان محترم قزلباش فرارا بهندوستان رفتند و در آن سامان از آنها پذیرائی کامل نمودند تا الی الحال جمعیت کثیری از آنها در تمام بلاد هند مخصوصا در پنجاب موجود میباشند بسیار مردان قوی و شیعیان با ایمان و غیور و با حرارتی هستند.
2) 2) از برای معنای حافظ در اصطلاح اهل حدیث اطلاقاتی است از جمله حافظ کسی را گویند که احاطه علمی بر صد هزار حدیث متنا و اسنادا داشته باشد و دیگر حافظ کسی را گویند که حافظ کتاب خدا و سنة رسول باشد بهمین جهت بسیاری از علماء شیعه و سنی را حافظ میخوانند و بهمین اطلاق معروف میباشند.
«بودند گاهی هم دیگران با اجازه وارد صحبت میشدند و در جرائد از داعی بنام» «(قبله کعبه)که از القاب مهمّه مرسومۀ روحانیت در هندوستان است تعبیر نموده» «ولی در این صفحات یاد داشت این کلمه را تغییر داده از خود بداعی و از جناب حافظ» «محمد رشید بحافظ تعبیر میکنیم».
حافظ- قبله صاحب از زمان تشریف فرمائی شما بپیشاور و بیانات منبری شما مجالس بحث و گفتگو و اختلاف بسیار شده چون بر ما لازم است که برای رفع اختلاف قیام نمائیم اینست که طی طریق نموده برای رفع شبهات بپیشاور آمده و امروز را در امامباره کاملا مستمع کلمات و بیانات شما بودیم سحر بیانات شما را بیش از آنچه شنیده بودیم دیدیم امشب هم بفیض ملاقات نائل آمدیم چنانچه میل داشته باشید وارد صحبت شویم و قدری با شما صحبت اساسی نمائیم.
داعی- با کمال میل برای اصغای کلمات و فرمایشاتتان حاضرم ولی بیک شرط که آقایان لطفا دیدۀ تعصّب و عادت را بسته و با نظر انصاف و علم و منطق مانند دو برادر برای حلّ شبهات صحبت کنیم مجادلات و تعصّبات قومی را بکنار بگذاریم.
حافظ- فرمایش شما بسیار بجا است بنده هم یک شرط دارم امید است که مورد قبول واقع شود که در مکالمات فیما بین از دلائل قرآنیه تجاوز ننمائیم.
داعی- این تقاضای شما مورد قبول عقلاء و علماء نمیباشد یعنی علما و عقلا مردود است برای آنکه قرآن مجید کتاب مقدّسی است موجز و مجمل و مختصر که معانی عالیه آن محتاج ببیان مبیّن است و ما ناچاریم در اطراف کلّیّات قرآن مجید باخبار و احادیث معتبره استشهاد نمائیم.
حافظ- صحیح است فرمایشی است متین ولی در مواقع لزوم تقاضا دارم باخبار و احادیث مجمع علیه استشهاد نمائیم و از کلمات و مسموعات عوام اجتناب نمائیم و نیز برای آنکه ملعبۀ دیگران واقع نشویم از تندی و عصبانیت خودداری نمائیم.
داعی- اطاعت میشود بسیار کلام بجائی فرمودید از اهل علم و دانش مخصوصا مثل داعی که افتخار سیادت و انتساب برسول اللّه را دارم سزاوار نیست که بر خلاف
سیره و سنّت جدّ بزرگوارم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که واجد تمامی حسن اخلاق و مخاطب بآیۀ شریفه و انک لعلی خلق عظیم (1)بوده و بر خلاف دستور قرآن مجید عمل نمائیم که میفرماید:ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن (2)
حافظ- ببخشید چون انتساب خود را برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ضمن گفتارتان بیان نمودید و همین طور هم معلوم و مشهور است ممکن است تقاضای بنده را بپذیرید برای مزید بینائی ما شجرۀ نسب خود را بیان فرمائید که بدانیم نسب شما از چه طریق به پیغمبر منتهی میشود.
داعی- نسب خاندان ما از طریق امام همام حضرت موسی الکاظم علیه السّلام برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منتهی میشود بدین طریق:
محمد بن علی اکبر(أشرف الواعظین)بن قاسم (بحر العلوم)بن حسن بن اسماعیل المجتهد الواعظ بن ابراهیم بن صالح بن ابی علی محمد بن علی(المعروف بالمردان)بن ابی القاسم محمد تقی بن(مقبول الدین) حسین بن ابی علی حسن بن محمد بن فتح اللّه بن اسحاق بن هاشم بن ابی محمد بن ابراهیم بن ابی الفتیان بن
عبد اللّه بن الحسن بن احمد(ابی الطیّب)بن ابی علی حسن بن ابی جعفر محمد الحائری«نزدیک کرمان»بن ابراهیم الضریر«المعروف بالمجاب»بن امیر محمد العابدین امام موسی الکاظم بن امام جعفر الصادق بن امام محمد الباقر بن امام علی زین العابدین بن امام أبی عبد اللّه الحسین«سید الشهداء»الشهید بالطف بن امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیهم السّلام شکل(2)و شکل(3)
حافظ- این شجرهای که بیان نمودید منتهی میگردد بأمیر المؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در حالتی که شما خود را منتسب برسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم خواندید حقا با این سلسلۀ نسب میبایستی خود را از اقرباء رسول اللّه بخوانید نه اولاد آن حضرت زیرا اولاد کسیست که از ذریّه و نسل رسول اللّه باشد:
داعی- نسب ما برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از طرف حضرت زهراء صدّیقۀ کبری فاطمه سلام اللّه علیها میباشد که والدۀ ماجدۀ حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام است.
حافظ- عجب است از شما که اهل علم و اطلاع هستید این قسم تفوّه بنمائید چون خود میدانید که عقب و نسل آدمی از طرف اولاد ذکور است نه اناث و حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را عقب از ذکور نبوده است پس شما نوه و از دخترزادگان رسول خدا هستید نه اولاد آن حضرت.
داعی- گمان نداشتم آقایان محترم لجاج در کلام نمائید و الاّ در مقام جواب بر نمیآمدم.
حافظ- بر صاحب اشتباه شده لجاجی در گفتارم نبوده بلکه واقعا نظرم همین است چنانچه بسیاری از علماء هم با حقیر هم عقیده هستند که عقب و نسل از اولاد
قبّه و بارگاه حضرت امام موسی کاظم و امام محمّد تقی علیهما السّلام در کاظمین شکل(3)
ذکور است نه اناث چنانچه شاعر گفته است:
بنونا بنو ابنائنا و بناتنا
بنوهنّ ابناء الرجال الاباعد
(1) اگر شما دلیلی بر خلاف دارید که دخترزادگان رسول اکرم در شمار اولاد آن حضرتاند بیان فرمائید چنانچه دلیل شما کامل باشد البته قبول خواهیم نمود بلکه ممنون هم خواهیم شد.
داعی- دلائل از قرآن مجید و اخبار معتبره فریقین بسیار قوی است.
حافظ- متمنی است بیان فرمائید تا مستفیض شویم.
داعی- در ضمن گفتار شما یادم آمد مناظرهای که در همین موضوع بین هارون الرشید خلیفۀ عباسی و حضرت امام همام أبی ابراهیم موسی بن جعفر علیهما السّلام واقع شد و حضرت جواب کافی به هارون دادند که خودش تصدیق نمود.
حافظ- آن مناظره چگونه بوده است متمنی است بیان فرمائید.
داعی- ابو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمّی ملقّب بصدوق که از اکابر علماء و فقهاء شیعه در قرن چهارم هجری بود نقّاد در علم حدیث و بصیر بحال رجال و در میان علماء قم و خراسان مانند او کسی در حفظ و کثرت علم پیدا نشد صاحب سیصد تصنیف بوده که از جمله آنها کتاب من لا یحضره الفقیه است که از کتب اربعه شیعه میباشد که بر آنها است مدار در اعصار و در سال 381 قمری در ری نزدیک طهران پایتخت حالیه ایران وفات نموده و قبر شریفش الی الآن مزار اهالی طهران و واردین است.
در کتاب معتبرش(عیون اخبار الرّضا)و نیز ابو منصور احمد بن علیّ بن أبی طالب الطبرسی در کتاب احتجاج شرح مناظره را مفصلا نوشتهاند که حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام فرمود روزی در مجلس خلیفه هارون الرّشید عبّاسی وارد شدم از من سؤالاتی نمود و جوابهائی شنید از جمله سؤالاتش همین سؤال شما بود که گفت:
1) 1) پسران و پسران پسران و دختران من از مناند-ولی پسران دختران از مردان دورند (بعضی از من نیستند).
کیف قلتم انا ذریة النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و النبی لم یعقب و انما العقب للذکر لا للانثی و انتم ولد البنت و لا یکون له عقب (1)حضرت در جواب او قرائت فرمودند آیه 84 از سوره 6(انعام)را وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِینَ (2)آنگاه حضرت بمحل استشهاد از آیه عنایت نموده و فرمود به هارون من ابو عیسی یا امیر المؤمنین؟یعنی کیست پدر عیسی هارون در جواب گفت لیس لعیسی اب یعنی برای عیسی پدری نبوده حضرت فرمودند:انما الحقه الله بذراری الانبیاء علیهم السّلام من طریق مریم و لذلک الحقنا بذراری النبی من قبل أمّنا فاطمه یعنی جز این نیست که خدای تعالی ملحق گردانید او را بذراری انبیاء از طریق مریم و همچنین ملحق گردانیده است ما را بذریۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از قبل مادرمان فاطمه علیها السّلام.
و امام فخر رازی در ص 124 جلد چهارم تفسیر کبیر ذیل همین آیه شریفه در مسأله پنجم گوید این آیه دلالت دارد بر اینکه حسن و حسین ذریۀ رسول اللّه میباشند برای آنکه خداوند در این آیه عیسی را از ذریۀ ابراهیم قرار داده(و پدری برای عیسی نبوده)این انتساب از طرف مادر است همچنین حسنین از طرف مادر ذریۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند کما اینکه حضرت باقر العلوم(امام پنجم)در نزد حجّاج بهمین آیه استدلال نمود.
آنگاه فرمود آیا زیاد بکنم دلیل از برای تو هارون عرض کرد بیان کن حضرت قرائت فرمودند آیه شریفه مباهله را که آیه 54 از سوره 3(آل عمران است) فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ
1) 1) چگونه شما میگوئید ما ذریه پیغمبریم و حال آنکه پیغمبر عقبی نداشت و جز آن نیست که عقب از برای پسر است نه از برای دختر و شما اولاد دخترید و نبود برای آن حضرت عقبی (یعنی از اولاد ذکور).
2) 2) هدایت نمودیم از ذریه نوح یا ابراهیم(نظر باختلاف تفاسیر)داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس رای که همه از صالحین بودند.
وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ
(1) آنگاه فرمود احدی ادعا ننموده است که در موقع مباهله بامر پروردگار در مقابل نصاری داخل نموده باشد پیغمبر در زیر کساء مگر علیّ بن أبی طالب و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را پس چنین مستفاد میشود که مراد از انفسنا علیّ بن أبی طالب است و مراد از نسائنا فاطمه زهراء و مراد از ابنائنا حسن و حسیناند که خداوند آنها را پسران رسول خود خوانده است.
همینکه هارون این دلیل واضح را شنید بیاختیار گفت احسنت یا ابا الحسن پس از این استدلال حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام جهة هارون که حسن و حسین علیهما السّلام فرزندان رسول خدا هستند ثابت میشود که جمیع سادات فاطمی الی انقراض العالم باین افتخار جلیل مفتخرند و تماما ذراری و اولادهای رسول اللّهاند.
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی که از اعیان علماء شما است در شرح نهج البلاغه و ابو بکر رازی در تفسیر خود بهمین آیه و جمله أَبْنٰائِنٰا استدلال مینمایند که حسن و حسین از طرف مادر پسران رسول خدا هستند هم چنانکه خداوند در قرآن مجید عیسی را از ذریّه ابراهیم خوانده از طرف مادرش مریم.
محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطّالب و ابن حجر مکی در ص 74 و 93 صواعق محرقه از طبرانی از جابر بن عبد اللّه انصاری و خطیب خوارزمی در مناقب از ابن عباس نقل میکنند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ان الله عز و جل جعل ذریة کل نبی فی صلبه و جعل ذریتی فی صلب علی بن أبی طالب یعنی خدای عزّ و جل ذریّه هر پیغمبر را در صلب خودش قرار داد و ذریۀ مرا در صلب علی بن أبی طالب قرار داد.
1) 1) هر کس با تو در مقام مجادله برآید درباره عیسی بعد از آنکه بوحی خدا باحوال او آگاهی یافتی بگو بیائید ما و شما با فرزندان و زنان و کسانی که بمنزله نفس ما هستند با هم بمباهله برخیزیم(یعنی در حق یکدیگر نفرین کرده و در دعا و التجاء بدرگاه خدا اصرار کنیم)تا دروغگویان و کافران را بلعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.
و نیز خطیب خوارزمی در مناقب و میر سیّد علی همدانی شافعی در مودة القربی و امام احمد بن حنبل که از فحول علمای شما میباشد در مسند و سلیمان حنفی بلخی در ینابیع المودّه نقل مینمایند(با مختصر کم و زیادی در الفاظ)که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ابنای هذان ریحانتان من الدنیا ابنای هذان امامان قاما او قعدا یعنی این دو فرزند من(حسن و حسین)ریحانۀ مناند از دنیا و هر دو فرزندان من امامانند خواه قائم بامر امامت باشند و خواه ساکت و قاعد.
و شیخ سلیمان حنفی باب 57 از ینابیع المودّه را مخصوص همین موضوع قرار داده و احادیث بسیاری بطرق مختلفه از علماء بزرگ خودتان از قبیل طبرانی و حافظ عبد العزیز و ابن ابی شیبه و خطیب بغدادی و حاکم و بیهقی و بغوی و طبری بالفاظ و عبارات مختلفه نقل نموده که حسن و حسین فرزندان رسول خدا هستند.
در آخر همین باب از ابو صالح و حافظ عبد العزیز بن الاخضر و ابو نعیم و طبری (و ابن حجر مکی در ص 112 صواعق و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در آخر فصل اول بعد از صد باب کفایت الطّالب و طبری در ترجمه حالات حضرت امام حسن)نقل نمودهاند از خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب که گفت انی سمعت رسول الله یقول کلّ حسب و نسب فمنقطع یوم القیمة ما خلا حسبی و نسبی و کل بنی انثی عصبتهم لابیهم ما خلا بنی فاطمة فانی انا ابوهم و انا عصبتهم.
یعنی شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود هر حسب و نسبی منقطع است روز قیامت مگر حسب و نسب من و هر اولاد دختری عصبۀ آنها از جانب پدر است مگر اولادهای فاطمه که من پدر و عصبه آنها هستم.و نیز شیخ عبد اللّه بن محمّد بن عامر شبراوی شافعی در کتاب الاتحاف بحب الاشراف این حدیث را از بیهقی و دارقطنی از عبد اللّه ابن عمر از پدرش در موقع تزویج ام کلثوم نقل نموده.و جلال الدین سیوطی در کتاب احیاء المیت بفضائل اهل البیت نقلا از طبرانی در اوسط از خلیفه عمر نقل مینماید و سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی در ص 39 باب 3 الی ص 42 رشفة الصّادی من بحر فضائل بنی النّبی الهادی(چاپ مطبعه اعلامیه مصر)در سال 1303 نقل و استشهاد
نموده که اولادهای فاطمه علیها السّلام اولاد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّماند.
و اما شعر شاعر که شاهد آوردید در مقابل این همه دلائل محکمه مردود میشود چنانکه محمد بن یوسف گنجی شافعی فصل اول بعد از صد باب کفایت الطالب را در جواب همین شعر شاعر اختصاص باین معنی داده که دخترزادگان پیغمبر فرزندان آن حضرتاند و علاوه این شعر شاعر کفر است که قبل از اسلام سروده چنانچه صاحب جامع الشواهد نقل نموده.
از این قبیل دلائل بسیار است که ثابت مینماید فرزندان فاطمۀ صدّیقه سلام اللّه علیها فرزندان رسول اللّهاند پس وقتی سلسلۀ نسب ما بحضرت أبا عبد اللّه الحسین علیه السّلام ثابت گردید بنا بر دلائل معتبرهای که بیان نمودیم ثابت است که فرزندان و ذراری رسول خدا هستیم و بزرگترین افتخار ما همین معنی میباشد و احدی چنین افتخاری ندارد مگر ذراری رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چه خوش گوید فرزدق شاعر:
اولئک آبائی فجئنی بمثلهم
اذا جمعتنا یا جریر المجامع
(1) خلاصه احدی از ابناء زمان و مردم دنیا نمیتوانند ببزرگی پدران خود فخر و مباهات کنند مگر شرفاء و سادات که نسبت آنها منتهی میشود بخاتم الانبیاء و علی مرتضی صلوات اللّه و سلامه علیهما.
حافظ- دلائل شما بسیار مکفی و تمام بود قطعا انکار آن را نمینمایند مگر اشخاص لجوج عنود و خیلی هم ممنون شدم که کشف حجب فرموده ما را مستفیض فرمودید تا رفع این شبهۀ بزرگ شد.
«در این موقع صدای مؤذن در مسجد برخاست که اعلام نماز عشاء را مینمود» «(چون برادران اهل سنّت بطور وجوب نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را از هم» «جدا و در موقع فضیلت آن بجا میآورند بر خلاف شیعه که تبعا لرسول اللّه و ائمۀ» «از آل اطهار علیهم السّلام در جمع و تفریق مختارند)آقایان آماده شدند برای» «رفتن مسجد و اداء فریضه-بعضی از آقایان گفتند اگر بنای برگشتن و ادامه دادن»
1) 1) اینها هستند پدران من پس بیاورید مرا بمثل اینها(ای جریر)آنگاه که محافل و انجمنها ما را گرد هم آرد.
«بمذاکرات است چون رفتن بمسجد و برگشتن خیلی از وقت مجلس گرفته میشود» «خوبست تا این مجلس برقرار است نماز عشاء همین جا اداء شود فقط آقای سید عبد» «الحیّ(امام جماعت مسجد)بروند در مسجد با مردم نماز بگذارند و بر گردند» «پیش نهاد مورد قبول آقایان قرار گرفت(فلذا در تمام مدت مناظره که ده شب طول» «کشید موقع نماز عشاء در همان مجلس اداء وظیفه مینمودند)در این موقع آقایان» «باطاق بزرگ دیگر رفتند بعد از أداء وظیفه باطاق محل مناظره مراجعت نمودند».
نواب عبد القیوم خان- (که یکی از اشراف و ملاّکین اهل تسنّن و مرد کنجکاو و جویندهای بودند)گفتند قبله صاحب اجازه فرمائید تا آقایان چای میل مینمایند خارج از موضوع بحث مجلس سؤالی دارم بعرض برسانم.
داعی- بفرمائید حاضرم برای استماع.
نواب- سؤال بنده خیلی مختصر است چون مدتها است در دلم بوده که از آقایان با اطلاع شیعیان سؤال نمایم فرصتی بدستم نیامده اینک مقتضی موجود گردیده خواستم عرض نمایم چرا آقایان شیعیان بر خلاف سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را جمع میخوانند.
داعی- اوّلا آقایان(اشاره بعلماء مجلس) میدانند که در مسائل فرعیه ما بین علماء اختلاف بسیار است چنانچه ائمه اربعه شما هم بسیار اختلاف دارند.
ثانیا اینکه فرمودید عمل شیعیان بر خلاف سنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد امر را بر شما اشتباه نمودند زیرا که آن حضرت نمازها را گاهی جمع و گاهی بتفریق اداء مینمودند.
نواب- (رو بعلماء خودشان)آیا چنین است رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم بنحو جمع و تفریق اداء مینمودند.
حافظ- فقط در سفر و مواقع عذر از قبیل باران و غیره این نوع عمل مینمودند برای آنکه امّت در تعب و مشقّت نباشند و الاّ در حضر پیوسته بنحو تفریق اداء مینمودند گمان میکنم قبله صاحب اشتباه نمودند سفر را تصور حضر نمودند.
داعی- خبر اشتباه ننمودم بلکه یقین دارم حتّی در روایات خودتان وارد است که گاهی در حضر و بدون عذر هم بنحو جمع اداء مینمودند.
حافظ- گمان میکنم روایات شیعه را با روایات ما اشتباه نمودید.
داعی- روات شیعه که اتفاق بر این معنی دارند،گفتگو در روات شما میباشد روایات صحیح چندی در صحاح و کتب معتبره شما در این باب وارد است.
حافظ- ممکن است اگر در نظر دارید محلّ آنها را معیّن فرمائید.
داعی- مسلم بن حجّاج در باب الجمع بین الصّلاتین فی الحضر در صحیح خود با نقل سلسلۀ روات از ابن عباس نقل نموده که گفت صلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم الظهر و العصر جمعا و المغرب و العشاء جمعا فی غیر خوف و لا سفر (1)
و نیز از ابن عباس نقل نموده که گفت صلیت مع النبی ثمانیا جمعا و سبعا جمعا (2)و همین حدیث را امام احمد بن حنبل در ص 221 جزء اول مسند نقل نموده بعلاوۀ حدیث دیگر که ابن عباس گفت صلی رسول الله فی المدینة مقیما غیر مسافر سبعا و ثمانیا (3)چند حدیث از این قبیل مسلم نقل مینماید تا آنجا که مینویسد عبد اللّه ابن شقیق گفت روزی بعد العصر ابن عباس برای ما خطبه میخواند و صحبت مینمود تا آنکه آفتاب غروب کرد ستارهها ظاهر شد صدای مردم برخاست الصلاة الصلاة ابن عبّاس اعتنا نکرد در همان حین مردی از بنی تمیم با صدای بلند گفت الصلاة الصلاة ابن عبّاس گفت أ تعلمنی بالسنة لا امّ لک رأیت رسول الله جمع بین الظهر و العصر و المغرب و العشاء (4)عبد اللّه گوید از این کلام در دل من خدشهای پیدا شد رفتم از ابو هریره سؤال نمودم تصدیق نمود و گفت همان قسم است که ابن عباس گفته.
و نیز بطریق دیگر از عبد اللّه بن شقیق عقلی نقل مینماید که وقتی منبر عبد اللّه
1) 1) رسول خدا(ص)نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را بدون خوف و ترس و سفر جمعا اداء مینمود.
2) 2) با رسول خدا هشت رکعت نماز ظهر و عصر و هفت رکعت نماز مغرب و عشاء را با هم اداء مینمودیم.
3) 3) نماز گذارد رسول خدا در مدینه در حال اقامت نه مسافرت هفت رکعت و هشت رکعت (یعنی مغرب و عشاء و ظهر و عصر را با هم).
4) 4) بیمادر تو مرا سنت یاد میدهی خودم دیدم رسول خدا جمع کرد بین نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء.
ابن عباس طول کشید تا هوا تاریک شد مردی سه مرتبه پیدرپی ندا در داد الصلاة ابن عباس متغیّر شد گفت لا امّ لک أ تعلمنا بالصلاة و کنا نجمع بین الصلاتین علی عهد رسول الله (1)
و نیز زرقانی که از اکابر علماء شما است در ص 263 جزء اول شرح موطاء مالک در باب جمع بین الصّلاتین از نسائی از طریق عمرو بن هرم از ابی الشعثاء نقل مینماید که در بصره ابن عباس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را جمع میخواند بدون آنکه بین آنها فاصله و چیزی بوده باشد و میگفت رسول خدا این قسم نماز اداء مینمود(یعنی ظهر را با عصر و مغرب را با عشاء جمع مینمود).
و نیز مسلم در صحیح و مالک در باب جمع بین الصّلاتین موطاء و امام احمد بن حنبل در مسند با نقل سلسلۀ روات از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت نمودهاند که گفت صلی رسول الله الظهر و العصر جمعا بالمدینة فی غیر خوف و لا سفر (2)ابو زبیر گوید از سعید سؤال نمودم برای چه پیغمبر جمع مینمود نماز را سعید گفت همین سؤال را من از ابن عباس نمودم گفت اراد أن لا یحرج احدا من امته یعنی برای آن جمع مینمود که احدی از امتش در سختی و مشقت نباشند.
و نیز در چند خبر نقل مینمایند که ابن عباس گفت جمع رسول الله بین الظهر و العصر و المغرب و العشاء فی غیر خوف و لا مطر (3)اخبار در این باب بسیار نقل نمودهاند ولی واضحتر دلیل بر جواز جمع همین تعیین ابواب است بنام جمع بین الصّلاتین و نقل نمودن احادیث جمع را در همین باب تا از ادلّۀ جواز جمع باشد مطلقا و اگر غیر از این بود باب مخصوصی برای جمع در حضر و بابی در سفر باز مینمودند پس این روایات منقوله در صحاح و سایر کتب معتبرۀ شما مربوط بجواز در سفر و حضر است.
1) 1) بیمادر تو مرا نماز یاد میدهی و حال آنکه ما در زمان رسول خدا جمع بین دو نماز مینمودیم(یعنی ظهر را با عصر و مغرب را با عشاء).
2) 2) نماز گذارد رسول خدا(ص)ظهر و عصر را با هم در مدینه بدون ترس و سفر.
3) 3) جمع نمود رسول خدا(ص)بین نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء بدون اینکه ترسی باشد و بارانی بیاید.
حافظ- چنین بابی و نقل روایاتی در صحیح بخاری نمیباشد.
داعی-اولا وقتی سایر ارباب صحاح از قبیل مسلم و نسائی و احمد بن حنبل و شارحین صحیحین مسلم و بخاری و دیگران از اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند کفایت مینماید هدف و مقصد ما را.
ثانیا آقای بخاری هم همین روایات را که دیگران نقل نمودهاند در صحیح خود آورده منتهی با زرنگی تمام از محل خود که جمع بین الصّلاتین است بمحل دیگر انتقال داده چنانچه(باب تأخیر الظهر الی العصر من کتاب مواقیت الصلاة)و(باب ذکر العشاء و العتمة)و(باب وقت المغرب)را مطالعه و مورد دقت قرار دهید تمام این احادیث جمع را مشاهده میفرمائید.
پس نقل این احادیث بعنوان اجازه و رخصت در جمع بین الصّلاتین عقیدۀ جمهور علماء فریقین است در حالتی که اقرار بصحت این احادیث در صحاح خود نمودهاند.
چنانچه علاّمه نووی در شرح صحیح مسلم و عسقلانی و قسطلانی و زکریّای انصاری در شروحی که بر صحیح بخاری نوشتهاند و زرقانی در شرح بر موطاء مالک و دیگران از اکابر علماء خودتان بعد از نقل احادیث مخصوصا حدیث ابن عباس اعتراف بصحّت آن و اینکه این احادیث دلیل اجازه و رخصت است در حضر برای آنکه امت در حرج و مشقّت نباشند نمودهاند.
نواب- چگونه ممکن است احادیثی از زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم بر عمل بجمع رسیده باشد ولی علماء در حکم و عمل بر خلاف آن رفتار نمایند.
داعی- فقط اختصاص باین موضوع ندارد بعدها خواهید فهمید که نظائر بسیار دارد در این موضوع بخصوص هم آقایان فقهاء اهل تسنّن یا جهة قصور افکار و یا جهة دیگری که من نمیفهمم آن احادیث معتبره را تأویلات بارده بر خلاف ظاهر آنها نمودهاند از قبیل آنکه گویند شاید این احادیث ناظر بموقع عذر باشد مانند ترس و خوف و نزول باران و گل که جماعتی از اکابر متقدمین شما مانند امام مالک و امام شافعی و عدّهای از فقهاء مدینه بآن تأویل فتوی دادهاند.
و حال آنکه این عقیده را رد مینماید حدیث ابن عبّاس که صریحا میگوید من غیر خوف و لا مطر-یعنی بدون ترس و نزول باران نماز را جمع میخواندند.
بعضی دیگر پیش خود بافتهاند که شاید هوا ابر بوده و وقت را نشناختند و همین که نماز ظهر را تمام نمودند ابر بر طرف گردید دیدند وقت عصر است نماز عصر را خواندند لذا جمع شد بین الظهر و العصر.
گمان نمیکنم باردتر از این تأویل یافت شود گویا تأویل کنندگان فکر نکردند که نمازکننده رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و برای رسول خدا بود و نبود ابر اثری نداشته چه آنکه علم آن حضرت مربوط باسباب نبوده بلکه محیط بر تمام اسباب و آثار بوده است.و گذشته از آنکه این دسته مردمان قصیر الفکر دلیلی در دست ندارند که چنین امری واقع شده باشد بطلان این تأویل ثابت میگردد بجمع نماز مغرب و عشاء که در آنجا وجود ابر و بر طرف شدن آن اثری ندارد علاوه بر آنکه خلاف ظواهر احادیث است.
چنانچه عرض کردیم در حدیث ابن عبّاس(حبر امت)صراحت دارد که خطابه آن جناب بقدری طول کشید که مستمعین چندین مرتبه فریاد زدند الصلاة یعنی یادآوری نمودند که ستارهها ظاهر و وقت نماز گردیده مع ذلک عمدا نماز مغرب را بعقب انداخت تا وقت نماز عشاء هر دو را با هم اداء نمود و ابو هریره هم تصدیق این عمل را نموده که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدین قسم عمل نموده-البته این نوع تأویلات در نزد ما مردود است بلکه علماء بزرگ خودتان هم رد نموده و تأویلات را بر خلاف ظواهر احادیث دانستهاند-چنانکه شیخ الاسلام انصاری از اکابر علماء خودتان در(تحفة الباری فی شرح صحیح البخاری)در باب صلاة الظّهر مع العصر و المغرب مع العشاء در آخر ص 292 جزء دوم و همچنین علاّمۀ قسطلانی در ص 293 جزء دوم(ارشاد السّاری فی شرح صحیح البخاری)و دیگران از شارحین صحیح بخاری و جمّ غفیری از محققین علماء خودتان آوردهاند که این نوع از تأویلات خلاف ظواهر احادیث است و مقیّد بودن بآنکه حتما باید تفریقا اداء نمود ترجیح بلا مرجّح و تخصیص بلا مخصّص است.
نواب- پس این اختلاف از کجا آمده که دو دسته برادران مسلمان بجان هم افتاده و با نظر عداوت بیکدیگر مینگرند و قدح در اعمال هم مینمایند.
داعی-اولا اینکه فرمودید دو دسته از مسلمانان با نظر عداوت بهم مینگرند مجبورم از طرف جماعت شیعیان اهل بیت طهارت و خاندان رسالت دفاع بنمایم که ما جماعت شیعیان به هیچ یک از علماء و عوام برادران اهل تسنّن بچشم حقارت و یا عداوت نظر نمینمائیم بلکه آنها را برادران مسلمان خود میدانیم و بسیار متأسفیم که چرا تبلیغات بیگانگان و خوارج و نواصب و امویها و تحریکات شیاطین جنّ و انس در قلوب برادران اهل تسنّن مؤثر افتد تا آنجا که برادران شیعی خود را که از جهة قبله و کتاب و نبوت و عمل بجمیع احکام و واجبات و مستحبات و ترک کبائر و معاصی با آنها شریکاند رافضی و مشرک و کافر دانسته و از خود جدا نمایند و با نظر عداوت و دشمنی بآنها بنگرند.
ثانیا فرمودید این اختلاف از کجا آمده از سوز دل عرض مینمایم-آتش بجان شمع فتد کاین بنا نهاد-اینک وقت آن نیست که عرض نمایم این نوع اختلافات از کجا سرچشمه گرفته شاید ان شاء اللّه در شبهای بعد بمناسباتی پرده برداشته شود و خود متوجه باصل حقیقت گردید.
ثالثا راجع بنماز جمع و تفریق آقایان فقهاء اهل تسنّن اخبار معروضه را که دلالت بر رخصت و جواز دارد مطلقا در جمع خواندن نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء برای سهولت و راحتی و جلوگیری از سختی و مشقت و حرج امت نقل نموده ولی نمیدانم بچه جهة تأویلات بارده مینمایند و جمع خواندن نمازها را بدون عذر جائز نمیدانند.
بلکه بعضی از آنها مانند ابی حنیفه و تابعین او مطلقا منع جمع مینمایند با عذر و بدون عذر سفرا ام حضرا.
و اما سایرین از شافعیها و مالکیها و حنبلیها با اختلافاتی که در جمیع اصول و فروع دارند در سفر مباح مانند حج و عمره و جنگ و غیرهم اجازه دادهاند.
ولی فقهاء شیعه تبعا للائمة الطاهرین من آل محمّد علیهم السّلام که بنا بفرمودۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فارق بین حق و باطل و عدیل القرآناند حکم بجواز جمع مینمایند
مطلقا خواه در سفر یا در حضر با عذر و یا بیعذر بجمع تقدیم و یا جمع تأخیر.
و این جواز با اختیار مصلّی است یعنی نمازگزار اگر بخواهد نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را برای سهولت و راحتی در یک جلسه بخواند-و یا ظهر و مغرب را در اوّل وقت فضیلت بخواند و نماز عصر و عشاء را هم در اول وقت فضیلت آنها اداء نماید مختار است.
و البته از هم جدا و هر یک را در وقت فضیلت خود بجا آوردن افضل از جمع است چنانچه در کتب استدلالیه و رسائل عملیه فقهاء شیعه کاملا ذکر گردیده.
و لکن چون مردم غالبا گرفتار مشاغل و هموم بسیاری هستند و ممکن است بمختصر غفلتی از آنها فوت گردد لذا برای سهولت و رفع عسر حرج(که هدف شارع مقدّس بوده) شیعیان جمع میخوانند بتقدیم یا بتأخیر.
گمان میکنم برای روشن شدن ذهن آقایان محترم و سایر برادران اهل تسنّن که با دیده غیظ و غضب بما مینگرند همین مقدار جواب کافی باشد چون مطالب مهمتری اصولا در پیش است خوبست برگردیم باصل مذاکرات اولیه زیرا وقتی مطالب مهمۀ اصولی حل گردید بالتبع فروعات حل خواهد شد.
حافظ- خیلی خوشوقتم که در جلسۀ اول پی بردم بمعلومات قبله صاحب و دانستم طرف صحبت ما کسیست که خیلی جامد نیست و از کتب ما کاملا با اطلاعاند همان قسمی که فرمودند بسیار بجا است که همان صحبت قبل را تعقیب نمائیم.
با اجازه قبله صاحب میخواهم بفهمم که جنابعالی با این بیانات شیوا که ثابت نمودید حجازی و هاشمی و دارای چنین نسب پاکی هستید چگونه شد که بایران مرکز مجوس آمدید چنانچه علت و تاریخ این مهاجرت را بیان فرمائید خیلی خوشوقت خواهیم شد.
داعی- اوّلین مهاجر از اجداد ما بایران حضرت سیّد أمیر محمّد عابد فرزند بلافصل امام هفتم حضرت موسی الکاظم علیه السّلام بوده است که بسیار با فضل و تقوی و از کثرت عبادت معروف بعابد گردیده در تمام عمر قائم اللّیل و صائم النّهار بوده و بندرت ایّامی را افطار مینموده و عشق بسیاری بکتابت کلام اللّه
مجید داشته و از حقّ الکتابه کلام اللّه بندگان بسیار خریداری و آزاد نمودند.
بقعۀ مبارکهاش الی الحال در شیراز مطاف و مزار عامّۀ ناس من الاعالی و الادانی میباشد قبّه و بارگاهش بسیار عالی و در اطراف قبر مبارکش برای حفاظت قبر از پامال شدن در موقع هجوم جمعیت بسیار از زائرین آن جناب-شاهزادۀ اویس میرزا معتمد الدوله ثانی فرزند دانشمند عالیقدر مرحوم حاج فرهاد میرزا معتمد الدوله عمّ اکرم مرحوم ناصر الدّین شاه قاجار ضریح زیبائی از نقره ساخته و حرم مطهّرش را که مسجدیست برای عبادت زائرین و ادای فرائض و مستحبات و اقامۀ نماز جماعت آئینهکاری نموده و اهالی فارس بالخصوص توجه زیادی بآن بقعۀ مبارکه دارند و بوسیله روح پرفتوح صاحب بقعه که از عترت پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مورد توصیه و سفارش آن حضرت بودهاند درک فیض از مبدء فیّاض مینمایند.(شکل 4)
حافظ- علت مهاجرت ایشان از حجاز بشیراز چه بوده.
داعی- بقصد شیراز از حجاز حرکت ننمودند بلکه در آخر قرن دوم هجری که حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام را مأمون الرّشید خلیفۀ عبّاسی جبرا ولیعهد خود نمود و بطوس(مرکز خلافت)برد مدتی بین اخوان با آن حضرت جدائی افتاد و شوق زیارت آن حضرت اخوان بزرگوارش را تحریک نمود بوسیله نامه از حضور مقدّس حضرت رضا علیه السّلام و خلیفه مأمون الرّشید استیذان نمودند برای حرکت بسمت طوس خلیفه(مکّار و حیّال)حسن استقبال نموده همگی آنها را احضار نمود.
جناب سیّد امیر احمد(شاه چراغ)باتفاق جناب سیّد امیر محمّد عابد(جدّ اعلای ما)و جناب سیّد علاء الدین حسین برادران معظّم و جمع کثیری از برادرزادگان و بنی اعمام و اقارب و دوستان بقصد زیارت حضرت رضا علیه السّلام از حجاز بسمت طوس حرکت نمودند(طریق مسافرت بطوس در آن زمان غالبا از راه کویت و بصره و اهواز و بوشهر و شیراز بوده)در بین راه نیز جمع کثیری از شیعیان و علاقهمندان بخاندان رسالت بسادات معظّم ملحق و باتفاق حرکت مینمودند.
بقعۀ متبرکۀ سید امیر محمّد عابد در شیراز شکل(4)
مینویسند به نزدیک شیراز که رسیدند تقریبا یک قافله پانزده هزار نفری رجالا و نساء تشکیل شده بود مأمورین و حکّام شهرها خبر حرکت چنین قافلۀ بزرگی را بمأمون دادند مأمون ترسید که اگر چنین جمعیتی از بنی هاشم و دوستداران و فدائیهای آنها بطوس برسند اسباب تزلزل مقام خلافت گردد.
لذا امریّهای صادر نمود بتمام حکّام بلاد که در هرکجا قافله بنی هاشم رسیدند مانع از حرکت شوید و آنها را بسمت مدینه بر گردانید بهر کجا این حکم رسید قافله حرکت کرده بود مگر شیراز که قبل از رسیدن قافله حکم بحکومت وقت رسید.
قتلغ خان حاکم شیراز مردی بود بسیار جدّی و مقتدر فوری با چهل هزار لشکر جرّار در(خان زنیان)هشت فرسخی شیراز اردو زدند همینکه قافله بنی هاشم رسیدند پیغام داد برای امامزادگان معظّم که حسب الامر خلیفه آقایان از همینجا باید بر گردید حضرت سیّد امیر احمد فرمودند اولا ما قصدی از این مسافرت نداریم جز دیدار برادر بزرگوارمان حضرت رضا علیه السّلام.
ثانیا ما بیاجازه نیامدیم از شخص خلیفه استیذان نمودیم و بدستور خود او حرکت نمودیم.قتلغ خان گفت امر است که ما ممانعت از حرکت نمائیم.
ممکنست باقتضای وقت امر ثانوی صادر شده و باید اجراء گردد آقایان ناچارید از همین جا مراجعت نمائید.
جناب سید امیر أحمد با اخوان و سایر بنی هاشم و دوستان و همراهان شور نمودند هیچیک حاضر بمراجعت نشدند.
صبح که قافله خواست حرکت نماید احتیاطا زنان را عقب قافله قرار دادند.
همینکه کوس رحیل نواخته شد لشکر قتلغ خان سر راه را بستند عاقبت کار از حرف بعمل کشید جنگ شدید خونینی شروع شد لشکر قتلغ خان در اثر فشار و شجاعت بنی هاشم پراکنده و شکست بر آنها وارد آمد در این بین سران لشکر شکست خورده تدبیری کردند(راست یا دروغ)عدّهای بالای بلندیها فریاد زدند آقایان اگر به پشت
گرمی علی بن موسی ولیعهد خلیفه جنگ میکنید الان خبر رسید که ولیعهد وفات کرد یک مرتبه این خبر مانند برق ارکان وجود شیعیان و مردمان سست عنصر را تکان داده از اطراف امامزادگان متفرق شدند.
لذا جناب سیّد امیر أحمد شبانه با اخوان و اقارب از بیراهه بشیراز رهسپار گردیدند جناب احمد فرمودند چون دشمن در تعقیب ماست خوبست با لباس مبدّل پراکنده شوید تا گرفتار نشوید.
امامزادگان همان شبانه باطراف پراکنده شدند(که گویند غالب امامزادگان در ایران متفرقشدگان همان نهضت هستند).
ولی جناب أمیر احمد و سیّد امیر محمّد عابد و سیّد علاء الدین حسین بشیراز وارد و هر یک با لباس ناشناس از هم جدا شدند و در گوشهای تنها بعبادت مشغول شدند.
جناب سیّد امیر احمد(معروف بشاه چراغ)که بعد از حضرت رضا علیه السّلام در علم و زهد و ورع و تقوی سرآمد سی و هشت اولاد ذکور و اناث حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام بوده که آن حضرت در زمان حیات باغستانی بنام سریّه که هزار دینار خریداری نموده بودند بآن جناب هبه فرمودند و این امامزاده واجب التّعظیم در مدت عمر هزار بنده در راه خدا آزاد نمودند.
وقتی بشیراز وارد شدند در منزل یکی از دوستان صمیمی اهل بیت طهارت در محلّۀ (سردزک)(همین مکان که الان بقعه و بارگاه آن حضرت است)پنهان و شب و روز را بعبادت میگذرانیدند.
از طرف قتلغ خان(والی فارس)مفتشین بسیاری برای پیدا کردن امامزادگان معظّم گماشتند تا بعد از یک سال جناب سید امیر احمد را یافتند خبر بحکومت دادند لشکر بسیاری برای دستگیری آن حضرت فرستادند.
جناب احمد با آن قوم دغا بعنوان دفاع از خود جنگ نموده یک تنه با یک شهر مخالف چنان دفاعی
بکار برده و شجاعتی بخرج داده که هنوز بعد از هزار و صد سال اسباب عبرت و حیرت ارباب تاریخ میباشد.
عاقبت چون دیدند از عهدهاش بر نمیآیند از طرفی خانه همسایه را سوراخ کرده وارد خانهای شدند که پناهگاه آن حضرت بود و هر وقت از جنگ خسته میشد در آنجا تنفس و قدری استراحت نموده بحمله میپرداخت.
در موقع استراحت که تکیه بدیوار داده بود از عقب شمشیری بر فرق نازنینش زدند و از طرف دیگر در همان حال جمعی مشغول خراب کردن خانه بودند فلذا بدن مبارکش زیر تودههای خاک پنهان شد خبر قتلش معروف و آن خانه خرابه منفور اهالی گردیده و زباله دان بزرگی شد(چون شهر شیراز عموما(باستثنای عدّۀ قلیلی)از مخالفین بودند).
تا اوایل قرن هفتم هجری که سلطنت فارس بوجود ذی جود اتابک ابو بکر بن سعد مظفّر الدّین قرار گرفت که پادشاهی بود بسیار صالح و در سی و شش سال دورۀ سلطنت خود بزهّاد و عبّاد و علماء و فضلاء تعظیم بسیار مینمود و در ترویج شریعت مطهّره اسلامیّه سعی بلیغ داشت.
نظر بفحوای کلام الناس علی دین ملوکهم وزراء و رجال مملکت فارس همگی مردمانی پاک و متظاهر بشعائر اسلام بودند از جمله وزراء و مقربان دربار اتابک مظفّر الدّین امیر مقرّب الدّین مسعود بن بدر الدّین بوده که میل بسیاری بعمران و آبادی داشت فلذا امر کرد آن تلّ زباله دان را که وسط شهر شیراز را بصورت بدی در آورده بود بردارند و در آن محل خانه خراب شده عمارت بزرگی برپا کنند عملهجات بسیاری بکار افتادند خاکها و زبالهها را بخارج شهر میبردند.
روزی در اثناء کار دیدند جسد تر و تازۀ مقتولی بدون تغیّر و تبدّل با فرق شکافته زیبا و وجیه روی زمین زیر آوار قرار گرفته خبر بوزارت خانه رسید حسب الامر وزیر اعظم جمعی بتفتیش قضیه آمدند.
پس از تفتیشات بسیار فقط اثری که در بدن آن مقتول جوان دیدند که معرّف او شد حلقه انگشتری بود که بر خاتمش نقش بود العزة لله احمد بن موسی با سابقه تاریخی و شهرت کامل جنگ هاشمی در آن مکان و شهادت احمد بن موسی فهمیدند آن جسد شریف جناب سید أمیر احمد بن موسی الکاظم علیه السّلام امام زاده واجب التعظیم شهید است که تقریبا بعد از چهار صد سال باین طریق صحیح و سالم ظاهر و اسباب هدایت بینندگان و باعث استبصار جمعی مخالفین گردید.
حسب الامر اتابک و وزیر اعظم در همان محل که جسد ظاهر گردید بقعۀ عالی برپا کردند و قبری حفر نموده با احترام بسیار در حضور علماء و بزرگان جسد شریف را بخاک سپردند و بر احترام بقعه افزودند و پیوسته مورد احترام عموم بود تا در سال 658 قمری که اتابک وفات یافت و در سال 750 که سلطنت شیراز و فارس با شاه اسحاق بن محمود شاه بود مادر شاه ملکه تاشیخاتون که بانوئی جلیله خیّره صالحه بوده بقعۀ مبارکۀ آن حضرت را تعمیری عالی نموده و گنبد بسیار زیبائی بر آن قبر برافراشت و قصبۀ میمند را که در هجده فرسخی شیراز است وقف بر آن بقعه مبارکه نمود که الی الحال باقی و گلاب میمند معروف جهان است.شکل(5)
و جناب سیّد علاء الدّین حسین فرزند دیگر حضرت امام موسی الکاظم که با برادر بزرگوارش بشیراز آمدند در گوشهای پنهان و شب و روز بعبادت مشغول در آن نزدیکی قتلغ خان را باغی وسیع بوده روزی حضرت در گوشۀ آن باغ تفرّج مینموده که آن حضرت را شناختند همان جا شهیدش نمودند در حالتی که قرآنی در دست مبارکش بوده زیر خاک پنهان گردید.
سالها گذشت قتلغ مرد و آن باغ خراب شد اثری از آن سیّد بزرگوار ظاهر نبود تا در زمان صفویه در این باغ خرابه ساختمان مینمودند جسد خونآلود جوان مقتولی تر و تازه از زیر خاک نمایان شد کأنّه او را تازه کشتهاند در حالتی که یک دست قرآن
بقعۀ متبرکۀ حضرت سید أمیر احمد(شاه چراغ)در شیراز شکل(5)
مجید و دست دیگرش شمشیر صحیح و سالم با علامات و قرائنی که در دست داشتند فهمیدند بدن مبارک جناب سیّد علاء الدّین حسین فرزند شهید موسی بن جعفر است در آن باغ او را دفن نمودند و قتلغ خان (1)بر قبر او بقعهای ساخت.
بعد از مدتها میرزا علی مدنی از مدینه بزیارت (2)امامزادگان معظّم آمد چون صاحب ثروت بسیار بود بنائی عالی بر قبر آن بزرگوار گذارد املاک و باغات بسیاری خرید و بر آن بقعۀ مبارکه وقف نمود و بعد از فوت خودش را هم در همان آستانه مقدّسه دفن نمودند و در زمان شاه اسماعیل مرحوم مرمّت زیبائی بر آن قبر شد که الی الحال مزار عموم اهالی فارس و مورد توجه آنها میباشد.شکل(6)
بعضیها گویند این سیّد بزرگوار عقیم و بلا نسل بوده است و بعضی گویند صاحب نسل بوده ولی بعدا منقرض گردیده و هم چنین جناب سید امیر احمد(شاه چراغ)هم اولاد ذکور نداشته فقط دارای دختر عفیفۀ صالحۀ بوده چنانچه در عمدة الطالب فی انساب آل أبی طالب ثبت است و برخی گویند اولاد ذکور داشته است.
و اما جناب سید امیر محمّد عابد که در گوشۀ انزوا اشتغال بعبادت داشت تا بأجل طبیعی از دنیا رفت فرزندان عالیقدر داشته که اهمّ از همۀ آنها از حیث علم و زهد و ورع و تقوی جناب سید ابراهیم(مجاب)است که از طرف حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در بیداری مفتخر بجواب سلام گردیده فلذا معروف شد به(مجاب)بعد از وفات پدر بزرگوارش بعزم زیارت اجداد طاهرین مخصوصا حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که قبر مبارکش تازه کشف و در آن اوان شهرت تامّی پیدا نموده عازم عتبات عالیات گردید.
1) 1) قتلغ در ترکی بمعنی بزرگ است-در ازمنه سالفه ببعض حکام و بزرگان از جانب سلاطین لقب قتلغ داده میشد چنانچه بعد از غلبه چنگیزیان در ایران(اوکتای قاءان)لقب قتلغ خانی را باتابک اعظم مظفر الدین أبو بکر بن سعد زنگی که با آنها مخالفت ننموده بود داده. پس این قتلغ خان که بقعۀ بر قبر جناب سید علاء الدین ساخت غیر از آن قتلغ است که از جانب مأمون و الی فارس و با امامزادگان جنگید.
2) 2) حقا سزاوار است شیعیان خاصه اهالی ایران همان قسمی که بزیارت فاطمه معصومه بقم میروند شدّ رحال نموده و بشیراز جنت طراز رفته رضای خاطر حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله را در زیارت فرزندان عالم عابد شریف آن حضرت فراهم نمایند قطعا اجر جزیل در زیارت آن بزرگواران حاصل است.
بقعۀ متبرکۀ حضرت سید علاء الدین حسین در شیراز شکل(6)
حافظ- مگر قبر امیر المؤمنین علی کرم اللّه وجهه تا آن زمان در چه حال بوده که بعد از صد و پنجاه سال کشف شده.
داعی- چون شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام در زمان خلافت معاویه علیه الهاویه و طغیان بنی امیّه اتفاق افتاد و لذا حضرت امیر وصیّت فرمود جسد مبارکش را شبانه محرمانه دفن نمودند و حتّی علامت معمولی هم بر روی قبر نگذاردند فقط عدۀ قلیلی اصحاب خاص و فرزندان آن حضرت در موقع دفن حاضر بودند و صبح روز 21 رمضان برای آنکه امر بر أعادی مشتبه شود و محلّ قبر آن حضرت را ندانند دو محمل بستند یکی را بسمت مدینه و دیگری را بطرف مکّه معظمه روانه نمودند.
بهمین جهة قبر مبارک آن حضرت سالها پنهان بود و جز فرزندان آن حضرت و خواص اصحاب سرّ کسی از مدفن و قبر آن بزرگوار خبری نداشت.
حافظ- جهة این وصیّت و اصرار بر پنهان داشتن چه بوده.
داعی- شاید از ترس بنی امیّۀ بیدین بوده چون مردمان طاغی و یاغی و مبغض مخصوص آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین بودند ممکن بود اسائۀ ادبی بقبر مبارک آن حضرت بنمایند و این ظلم سرآمد ظلمها میگردید.
حافظ- این چه فرمایشی است مگر ممکن است پس از مرگ و دفن جسد بقبر مسلمانی و لو دشمنی هم در کار باشد سوء عملی انجام دهند.
داعی- مگر جنابعالی سیر در تاریخ ننگین بنی امیّه و فجایع اعمال خجالتآور آنها ننمودهاید که از روز اوّلی که این شجرۀ ملعونه و طایفه خبیثه زمام دار خلافت و امارت مسلمین شدند باب ظلم و تعدی و فساد در میان مسلمانها باز شد چه ظلمها که ننمودند و چه خونها که نریختند و چه ناموسها که هتک ننمودند این قوم رسوای بیهمه چیز پابند به هیچ چیز نبودند چنانچه مثالب اعمال آنها را بزرگان از علماء و مورّخین خودتان با خجالت تمام ثبت و ضبط نمودهاند.
مخصوصا علامۀ مقریزی ابو العباس احمد بن علی شافعی که از اکابر علمای شما است در کتاب معروف خود(النّزاع و التّخاصم فیما بین بنی هاشم و بنی امیّه)فجایع اعمال و افعال آنها را مبسوطا شرح داده که زنده و مرده نمیشناختند برای نمونه دو وقعۀ مهمّ تاریخی و نشانی کاملی از اعمال فجیعۀ این قوم رسوا(بنی امیّه)را بعرضتان میرسانم که آقایان تعجّب نکنید و بدانید آنچه داعی میگویم با سند و اساس است.
و آن وقعۀ مهم شهادت حضرت زید بن علیّ بن الحسین بن علی علیهم السّلام و فرزندش یحیی میباشد که جمیع مورّخین فریقین ثبت نمودهاند که چون هشام بن عبد الملک بن مروان در سال 105 قمری بخلافت رسید(و آن مردی بود بسیار قسیّالقلب و شدید الغضب)بنای ظلم و تعدّی را گذارد و مخصوصا نسبت به بنی هاشم خود و اتباعش اذیت و آزار را بحدّ اعلی رسانیدند.
عاقبت جناب زید بن علی آن یگانه راد مرد شریف عالم عابد زاهد فقیه متّقی بشام نزد خلیفه بتظلّم رفت در(رصافة)با هشام ملاقات نمود قبل از اینکه حضرت جهة آمدن خود را بیان نماید عوض مساعدت و رسیدگی بکارها و پذیرائی از مهمان تازه وارد آن هم پارۀ تن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لدی الورود اهانت سختی بآن حضرت نمود و با دشنامهای بدی که زبان حقیر یارای گفتن ندارد آن جناب را از دربار خلافت راند.
چنانچه مورّخین بزرگ ما و شما از قبیل امام مسعودی در ص 181 جلد دوم مروج الذّهب و علاّمۀ مقریزی در النّزاع و التّخاصم فیما بین بنی هاشم و بنی امیّه و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغة و دیگران مفصّلا مینویسند که بعد از فحّاشی و ضربات شدیدۀ وارده و رانده شدن از نزد خلیفه ناچار از شام بکوفه رفت برای بر طرف کردن ظلم نهضتی بر ضدّ امویها تشکیل داد.
یوسف بن عمر ثقفی حاکم شهر کوفه با لشکر بسیاری بمبارزه برخاست آن جناب با شجاعت و شهامت هاشمی مبارزت مینمود و تمثل باین اشعار میجست.
اذلّ الحیاة و عز الممات
و کلا أراه طعاما وبیلا
فان کان لا بد من واحد
فسیری الی الموت سیرا جمیلا
ناگهان تیری از دشمن بر پیشانی مبارکش نشست شربت شهادت نوشیده جان بجان آفرین تسلیم نمود جناب یحیی فرزند آن بزرگوار باتفاق شیعیان در آن هیاهو بدن مبارکش را محرمانه بردند در کنار شهر وسط نهر آب قبری کندند و دفن نمودند پس از گذاردن لحد آب را در نهر جاری نمودند که دشمنها نفهمند قبر آن بزرگوار در کجا است.
ولی مفسدین شرّاندیش بیوسف خبر دادند فرستاد قبر را نبش نموده بدن آن جناب را از قبر بیرون آوردند سرش را از بدن جدا نموده برای هشام بشام فرستادند.
آن نانجیب نااصل ملعون نوشت برای یوسف حاکم کوفه بدن جناب زید را عریانا بدار بیاویزند همین عمل را آن ملاعین اجراء نمودند و در ماه صفر سال 121 قمری بدن ذریّۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برهنه بدار آویختند چهار سال تمام بدن آن عالم زاهد پاره تن رسول اللّه بر بالای دار ماند تا سال 126 که ولید بن یزید بن عبد الملک بن مروان بخلافت رسید امر نمود استخوانهای آن بزرگوار را از دار فرود آورده آتش زدند پس از سوختن خاکسترش را بباد دادند؟!
و همین عمل را این ملعون با بدن جناب یحیی بن زید بن علی بن الحسین علیهما السّلام در جرجان که از بلاد خراسان است(و الحال گرگان نامیده میشود (1))نمود چه آنکه آن بزرگوار هم علیه ظلم و جور بنی امیه قیام نمود(که تاریخ آن مفصل است)و در میدان رزم شهید گردید سرش را از بدن جدا و بشام فرستادند بدنش را مانند پدر بزرگوارش بدار آویختند شش سال بر بالای دار ماند؟!که دوست و دشمن بحال آن بزرگوار میگریستند تا ولید بدرک و اصل شد ابو مسلم خراسانی که بر ضدّ بنی امیه بهوا خواهی بنی عبّاس قیام نمود بدن آن ذریّۀ رسول اللّه را از دار ستم نجات داد و در جرجان(گرگان)دفن نمودند که الی الحال قبر مبارکش مزار عمومی و مورد احترام مسلمانان است.
(تمام اهل مجلس از شنیدن این وقایع متأثر و بعضی گریستند و بیاختیار بر آن ملاعین لعن نمودند).
1) 1) ابو الفرج اصفهانی و بعض دیگر قبر یحیی را در جوزجان که معرب کوزکان است میدانند.
پس با یک چنین سوابقی از این خاندان خبیث لعین که نمونهای از آنها ذکر گردید جای تعجّبی نبود که اگر وقت بدستشان میآمد با بدن امام بر حق امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام هم چنین معاملاتی مینمودند.
فلذا حسب الوصیّة جنازه آن حضرت شبانه دفن شد و علامتی هم بر قبر گذارده نشد و آن قبر از نظر عموم مخفی بود تا زمان هارون الرّشید خلیفه عبّاسی که روزی بصحرای نجف که نیزار و مرکز آهوان بود بشکار رفت تازیها و فهدها دستۀ آهوان را تعقیب نمودند آنها بالای تلّ نجف (1)پناه بردند تازیها و فهدها از تل بالا نرفتند چندین مرتبه این عمل تکرار شد یعنی تازیها که عقب میرفتند آهوها پائین میآمدند همی که تعقیب میشدند باز پناه بتل میبردند خلیفه فهمید که باید در این مکان سرّی باشد که تازیها بالا نمیروند فرستاد پیرمردی از اهل آنجا را یافتند نزد خلیفه آوردند سؤال کرد در این تل چه سرّی است که تازیها بدنبال آهوان بالا نمیروند.
پیر گفت سرّش را من میدانم ولی ایمن از گفتن نیستم خلیفه امانش داد گفت خلیفه با پدرم آمدم در بالای این تل زیارت و نماز کرد گفتم اینجا چه چیز است گفت با حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام اینجا بزیارت آمدیم و آن حضرت فرمود اینجا قبر جدّ ما علی بن أبی طالب علیه السّلام است که بزودی آشکار خواهد شد.
خلیفه امر کرد آن محل را حفر کردند تا بعلامت قبری رسیدند در آنجا لوحی دیدند که بر آن بخط سریانی دو سطر نقش شده بود ترجمه نمودند این کلمات ظاهر شد بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هذا ما حفره نوح النبی لعلی وصی محمد صلّی الله علیه و آله قبل الطوفان بسبع مائة عام (2)هارون احترام کرد و امر داد خاکها را بجای خود
1) 1) نجف در لغت بمعنی پشته و بلندی است که آب باو نرسد و نام بند آبی است پشت کوفه که مانع رسیدن سیل است بخانهها و قبرهای آنها و در نزدیکی آن بند قبر حضرت امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام میباشد چنانچه فیروزآبادی در قاموس ضمن لغت نجف ذکر نموده.
2) 2) این قبری است که حفر نموده او را نوح پیغمبر برای علی وصی محمد صلّی اللّه علیه و آله قبل از طوفان به هفتصد سال.
ریختند پیاده شد وضو گرفت دو رکعت نمازگزار و گریۀ بسیاری کرد و خود را بخاک قبر مطهّر غلطانید.
آنگاه امر کرد شرحی خدمت موسی بن جعفر بمدینه نوشتند و از این قضیّه سؤال کردند حضرت در جواب مرقوم داشتند بلی همان جا قبر جدّ بزرگوارم امیر المؤمنین علیه السّلام است.
هارون امر کرد با سنگ بنائی بر قبر آن حضرت ساختند که معروف شد بتحجیر هارونی این خبر در اطراف شهرت پیدا نمود مؤمنین از اطراف شدّ رحال نموده بزیارت آن حضرت میآمدند فلذا جناب سید ابراهیم مجاب هم همینکه فرصتی بدست آورد از شیراز عازم زیارت شد پس از فراغت از زیارت در کربلای معلی ندای حق را لبّیک گفته و از دنیا رفت و در جوار قبر جدّ بزرگوارش حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام دفن شد که الحال قبر شریفش در گوشۀ شمال غربی رواق آن حضرت مزار دوستان است.
حافظ- گمان میکنم باین محکمی که شما فرمودید قبر مولانا علی کرم اللّه وجهه در نجف نباشد زیرا علماء را در آن اختلاف است بعضی گویند در قصر الاماره کوفه و بعضی گفتهاند در قبله مسجد جامع کوفه بعضی نوشتهاند که در باب الکنده مسجد کوفه است و بعضی گفتهاند در رحبه کوفه بعضی دیگر گفتهاند در قبرستان بقیع پهلوی قبر فاطمه است در نزدیکی کابل افغانستان ما هم بقعهای هست بنام(مزار علی)معروف است که جسد مولانا علی کرم اللّه وجهه را در صندوقی گذاردند و بر شتری بسته بسمت مدینه حرکت دادند جمعی بخیال آنکه در صندوق اشیاء نفیسه میباشد او را ربوده وقتی گشوده و جسد مبارک آن حضرت را دیدند بکابل آورده در آنجا دفن نمودند و بهمان جهة عموم مردم آن بقعه را احترام مینمایند.
داعی- تمام این اختلافات از اثر وصیت آن حضرت پیدا گردید که امر باختفاء نمود که حقیر نخواستم مفصلا شرح دهم چنانچه از امام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام مرویست که حضرت امیر المؤمنین هنگام وفات بفرزندش امام حسن
فرمود پس از اینکه مرا در نجف دفن نمودی چهار قبر برای من حفر نما در چهار موضع 1-در مسجد کوفه 2-در رحبه 3-در خانۀ جعدة هبیره 4-در غری تا کسی بر قبر من آگاهی پیدا ننماید.
و البته این اختلاف در میان علماء شماها میباشد که بگفتار اشخاص ترتیب اثر میدهند ولی جامعۀ علماء شیعه اتفاق دارند که قبر مبارک آن حضرت در نجف اشرف میباشد چه آنکه آنها از اهل بیت طهارت گرفتند بدیهی است اهل البیت ادری بما فی البیت.
و اما اینکه فرمودید در نزدیکی کابل مزار علی میباشد بسیار خندهآور است و این شهرت کاملا دروغ میباشد و این قضیه بافسانه نزدیکتر است تا بیک خبر صحیح.
و عجب از علمای شما میباشد که در همه جا از عترت طاهره و نقل اقوال آنها دوری نمودند حتّی حاضر نشدند که محلّ قبر پدر را از فرزندان او سؤال نمایند تا تولید اختلاف نشود زیرا که اهل البیت ادری بما فی البیت-بدیهی است فرزندان بمحل قبر و مدفن پدر آگاهتر هستند از دیگران.
اگر هر یک از این شهرتها صحت داشت محققا ائمۀ اطهار بشیعیان خود خبر میدادند و حال آنکه بر عکس نجف اشرف را تقویت نمودند بلکه خود رفتند و شیعیان را هم تحریص و ترغیب بزیارت آن حضرت در نجف نمودند.
سبط ابن جوزی در ص 103 تذکره اختلاف اقوال را ذکر نموده تا آنجا که گوید و السادس انه علی النجف فی المکان المشهور الذی یزار فیه الیوم و هو الظاهر و قد استفاض ذلک (1).
و همچنین سایر علماء شما از قبیل خطیب خوارزم در مناقب و خطیب بغداد در تاریخ خود و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و فیروزآبادی در لغت نجف در قاموس و دیگران نقل نمودهاند که مدفن آن حضرت نجف اشرف میباشد.
1) 1) و ششم بطور استفاضه ثابت است که قبر علی بن أبی طالب(علیه السّلام)در همین مکان نجف اشرف است که امروزه مزار عموم قرار گرفته و ظاهرا خلافی ندارد.
خلاصه بمناسبت الکلام یجر الکلام از اصل مطلب دور افتادیم پس از وفات حضرت ابراهیم مجاب در کربلای معلّی از آن جناب سه پسر قابل لایق باقی ماند بنام احمد و محمد و علی هر سه بعنوان تبلیغ دین جدّ بزرگوارشان بسمت ایران که در آن زمان دار العامّه بود حرکت نمودند.
جناب أحمد تشریف فرمای قصر ابن هبیره شد و در همان جا ماند و اولادش در آنجا معروف و مشغول خدمات شدند.
جنابان محمّد و علی عازم کرمان شدند جناب علی ساکن سیرجان شد(که از توابع کرمان است و تا آن شهر سی فرسنگ فاصله دارد)و اولاد و احفادشان در آن بلاد اشتغال بتبلیغات داشتند.
و جناب محمّد معروف بحائری تشریف فرمای کرمان شدند و از آن جناب سه پسر بنام ابو علی الحسن و محمد حسین الشیتی و احمد ماندند و احفاد شریفی پیدا کردند محمّد حسین و احمد بکربلا برگشتند و در جوار قبر جد بزرگوارشان عمر خود را بپایان رسانیدند و قبایل بزرگی از سادات معظّم از نسل ایشان در کربلا و اطراف معروفند از قبیل سادات محترم آل شیّة و آل فخار که از نسل جناب محمّد حسین الشیتی هستند.
و سادات آل ابو نصر و آل طعمه-خدّام با احترام آستانۀ قدس حسینی ارواحنا فداه از نسل جناب احمد میباشند.
و جناب ابو علی الحسن بشیراز تشریف فرما شدند چون اهالی شیراز از متعصّبین عامّه و اهل تسنّن و غالبا ناصبی و از پیروان خوارج بودند و عداوت مخصوصی باهل بیت طهارت داشتند نتوانستند علنی و بر ملا بنام سیادت جلوه نمایند لذا با لباس عربی در گودالی کنار (1)خندق شهر خانههای عربی ساخته و در آنجا سکنی نمودند.
1) 1) کم کم شهر وسعت پیدا نمود تا زمان سلطنت آقا محمد خان قاجار سر سلسله سلاطین قاجار که خندق و گودالهای اطراف جزء شهر شدند و همان محلی که امامزادگان در خانههای عربی تبلیغات مینمودند الحال در شیراز معروف است بمحله گود عربان و مسجدی در آن محل هست که مرحوم شیخ علیخان زند برادر کریم خان زند پادشاه ایران از جهت جد اعلای ما مرحوم حاج سید ابراهیم مجتهد که از علمای معروف آن عصر بودند بنا نمودند.
خانوادههای شیعیان که در محلّه سردزک شیراز منزل داشتند با امامزادههای معظّم رابطه پیدا نمودند امامزادهها هم در خفیه مشغول تبلیغات و خدمات دینیّه و نشر حقایق ولایت شدند.
بعد از وفات جناب ابو علی احمد ابو الطیب فرزند بزرگ آن جناب توسعهای در امر تبلیغ داد کم کم شهرتشان زیاد شد و بسیار از مخالفین مستبصر شده براه حق آمدند جامعۀ شیعیان رو بازدیاد گذارد در اثر تبلیغات و اقدامات امامزادگان معظّم تشکیلات مهمّه دادند تا آنجا که منبر تبلیغات بنام سادات عابدی و مجابی در شیراز برقرار شد.
از اعمام و اقوام خود باطراف میفرستادند و آنی از خدمات دینی و تبلیغات مذهبی آرام نبودند و دائرۀ تبلیغات آنها در اطراف بلاد ایران روز بروز توسعه پیدا مینمود تا در زمان دیالمه و دوره سلطنت غازان خان(محمود)و الجایتو(سلطان محمّد خدابنده) مغول که تشیّع اختیار نمودند و در سلطنت صفویّه که کاملا آزاد شدند خدمات بزرگی بعالم تشیّع ابراز نمودند و در بسیاری از بلاد ایران نشر حقایق مذهب شیعۀ امامیّه بوسیله این خاندان جلیل بوده.
تا در اواخر سلطنت مرحوم فتحعلی شاه قاجار جدّ اعلای ما مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی طاب ثراه که برجستهترین فرزندان مرحوم سیّد الفقهاء و المجتهدین علاّمۀ کبیر حاج سید اسماعیل مجتهد مجابی بودند در مراجعت از زیارت مشهد مقدّس رضوی که بطهران وارد شدند از طرف شاهنشاه مسلمان علمپرور بایشان ابراز علاقه و تقاضای توقف در طهران (پایتخت شاهنشاهی)شد.
تقاضای شاهانه حسب الوظیفه دینی مورد قبول آن جناب واقع و چون در آن زمان در طهران جز در مساجد که علماء احکام و مسائل دینیّه بیان مینمودند مجالس تبلیغی مانند امروز معمول و متداول نبود.
فقط در تکایا تعزیه و شبیهخوانی بر قرار میشد که مهمتر از همه آن مجالس تکیۀ دولت شاهنشاهی بود.
فلذا بامر و دستور جناب آقای سید حسن و تأیید شاهنشاه تکایا اوقات شبیه و تعزیه را مبدّل بمجالس تبلیغات نمودند.
بهمین جهت مؤسس اساس مجالس تبلیغ و تشکیل منابر تبلیغی در طهران مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی شد که کمک و مدد شایانی بمجتهدین و مراجع تقلید گردید شکل(7).
فلذا مرحوم آقا سید حسن نوشتند بشیراز بوالد ماجد خود مرحوم حاج سید اسماعیل مجتهد از میان فرزندان خود که زیاده از چهل نفر بودند آقا سید جعفر و آقا سید رضا مجتهد فقیه و حاج سید عبّاس و آقا سید جواد و آقا سید مهدی و آقا سید مسلم و آقا سید کاظم و آقا سید فتح اللّه بطهران آمدند.
نظر بتقاضای اهالی قزوین جنابان آقا سید مهدی و آقا سید مسلم و آقا سید کاظم را جهت تبلیغات بدان صوب روانه نمودند که سادات مجابی الی الحال از نسل آن سه بزرگوار در آنجا معروفند.
و خود با بقیه اخوان در طهران مجالس تبلیغ را تشکیل و پیوسته توسعه دادند بوسیله محراب و منبر بترویج شرع انور کوشیدند و بعد از وفات مرحوم آقا سید حسن رضوان اللّه علیه در سال 1291 قمری ریاست سلسلۀ جلیله حقّا بفرزند ارشد آن بزرگوار مرحوم آقا سید قاسم بحر العلوم(پدر بزرگ داعی)منتقل گردید چه آنکه لباس زیبای ریاست سلسلۀ جلیله در آن زمان میان هزار نفر خاندان بزرگ سادات شیرازی تنها باندام آن بزرگوار متناسب و برازنده بود که در زهد و ورع و تقوی مشهور جامع معقول و منقول حاوی اصول و فروع نادرۀ زمان و نابغۀ دهر در علم و عمل و حسن سیاست معروفیّت کامل داشتند.
و از سال 1308 قمری(که مرحوم بحر العلوم برحمت ایزدی پیوست و در کربلای معلّی میان ایوان میرزا موسی وزیر پشت سر حضرت سید الشهداء ارواحنا فداه جنب قبر والد ماجدش مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی دفن گردید شکل(8).
تا این زمان ریاست خاندان جلیل با والد ماجد بزرگوارم که حامی شیعه
مرحوم خلد آشیان آقا سید حسن واعظ شیرازی طاب ثراه با فرزندان خود شکل(7)
مرحوم آقا سید قاسم بحر العلوم شیرازی رضوان اللّه علیه با اخوان و فرزندان خود شکل(8)
و محی شریعت ناصر ملت و دین مروج احکام سید المرسلین ثقة الاسلام و المسلمین فرید دهر و وحید عصر حضرت آقا سید علی اکبر دامت برکاته که از طرف مرحوم ناصر الدین شاه قاجار بلقب(اشرف الواعظین)ملقّب گردیده اختصاص یافته.
و این راد مرد بزرگ که قریب هشتاد سالست پرچم دار توحید بوده و با کمال شهامت و از خودگذشتگی با قدرت و نفوذ نامتناهی خود در پیشآمدهای گوناگون و مخصوصا حوادث نیم قرن اخیر و دستاندازیهای مختلف روزگار در مقابل اعادی دین و بیگانگان پیوسته با ثبات قدم و استقامت کامل در ترویج دین مبین مجاهدتها نموده و خدمات شایان تمجید ایشان در نشر احکام و جلوگیری از منهیّات و حفظ ظواهر شریعت مطهّره و ابلاغ حقایق و اشاعۀ معالم مورد تصدیق دوست و دشمن بوده.
بیانات سحرآمیز و تأثیر کلمات آن بزرگوار اظهر من الشّمس و مورد توجه خاص و عام و علمای اعلام و مراجع تقلید در ازمنۀ مختلف بوده است.
مخصوصا حجج اسلام آیات اللّه العظام مرحمت و غفران پناه مراجع تقلید و نوابغ روزگار مرحوم حجّة الاسلام حاج میرزا محمّد حسن شیرازی بزرگ(مجدّد مذهب سید البشر علی رأس المائة الثّالثة عشر)و حاج میرزا حبیب اللّه رشتی و حاج شیخ زین العابدین مازندرانی و حاج میرزا حسین حاج میرزا خلیل طهرانی و آقا سید محمّد کاظم یزدی طباطبائی و حاج شیخ فتح اللّه شریعت اصفهانی و آقا سید اسماعیل صدر اصفهانی و آقا میرزا محمّد تقی شیرازی قدّس اللّه اسرارهم زیاده از حد ابراز لطف و محبت دربارۀ آن بزرگوار مرعی داشتند.
بالاخص در این عصر مشعشع که ریاست فرقۀ ناجیۀ امامیّه با فقیه اهل بیت عصمت و طهارت سیّد الفقهاء و المجتهدین آیة اللّه فی الأرضین نابغة الدّهر حضرت آقا سید ابو الحسن اصفهانی متّع اللّه المسلمین بطول بقائه در دار العلم نجف اشرف میباشد شکل(9) شکل(10)
که الحق در علم و فضل و دانشپژوهی و حسن سیاست توانسته است لوای انا مدینة العلم و علی بابها-را در برابر یک دنیا مخالف بالای کاخ ناسوت برافرازد
مرحوم آیة اللّه آقا سید ابو الحسن اصفهانی قدّس سرّه القدّوسی شکل(9)
جوازنامه مرحوم آیة اللّه اصفهانی قدّس سرّه القدّوسی شکل(10)
و تا ما وراء بحار احکام اسلام را نشر دهد و سبب ورود جمع کثیری از ارباب ملل و نحل در حوزۀ اسلام و مذهب حقّه جعفریّه گردد (1).
و نیز استاد الاساتید آیة اللّه العظمی آقای حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی مد ظلّه العالی که مدیریت با عظمت سازمان مدارس عالیه علوم الهی قم بآن وجود مقدّس اختصاص دارد (2)زیاده از حدّ تصور والد بزرگوارم را مورد توجه و تأیید قرار دادهاند شکل(11).
و پیوسته در توقیعات مبارکه با عنوان سیف الاسلام ایشان را مخاطب ساخته برای آنکه مشاهده مینمایند که با نیروی خللناپذیر شمشیر برّنده زبان و نیش خامه و بنان کاخ کفر و إلحاد و زندقه و فساد را خراب و از جهاد در راه دین و فداکاری در اعلاء کلمتین و نشر احکام و بسط مذهب حقّه خودداری ننموده.
و با نفوذ و قدرت خدا داد آنی از قلع و قمع ملحدین و نابود کردن مرامهای مسموم مخالفین اسلام آسوده ننشسته و علی رغم اعادی داخلی و خارجی که برای محو و جلوگیری از مقاصد حقّ ایشان کوشا بودند بر اریکه عزت إلهی برقرار و دائما دین و ملّت اسلام را عموما و مذهب حقّۀ جعفری را خصوصا حامی و خدمتگذار بوده و میباشند (3)شکل(12).
خلاصه الی الحال این سلسلۀ جلیله در طهران و اطراف بنام سادات شیرازی و عابدی و مجابی در خدمتگزاری بشرع و شریعت برقرار و با مجاهدتهای طاقت فرسا انجام وظیفه نموده و در مقابل کارشکنیها و تهمتهای مخالفین ثابت و از بوتۀ امتحان بخوبی بیرون آمدند.
این بود مختصری از مفصل حالات و شرح زندگانی این سلسله جلیله که سؤال
1) 1) در نهم ماه ذی الحجّه 1365 قمری در کاظمین در سن 88 سالگی پس از سی سال ریاست و زعامت مسلمین جهان برحمت ایزدی پیوست و با تشییع جنازه عمومی عجیبی که بعد از مرحوم شیخ مفید اعلی اللّه مقامه نظیر نداشته بنجف اشرف حمل و در حجرۀ جنب در صحن مقابل ایوان طلا بآرامگاه ابدی سپرده شد رضوان اللّه علیه.
2) 2) در هفدهم ذی القعده 1355 قمری در قم برحمت ایزدی پیوست و در مدرس بالای سر دفن گردید رحمة اللّه علیه.
3) 3) در 21 شهر شعبان سال 1351 قمری در سن 83 سالگی در کرمانشاهان برحمت ایزدی پیوست بعد از سه روز تعطیل عمومی جنازه آن مرحوم باتفاق خود داعی حمل بعتبات عالیات و با تشییع عموم طبقات اهالی کربلا از علمای اعلام و تجار و اصناف و دستجات ملی در رواق مطهر پشت سر حضرت سید الشهداء ارواحنا فداه(جنب قبر جد بزرگوارش سید ابراهیم مجاب-پهلوی درب مقبره سلاطین قاجار)بآرامگاه ابدی قرار گرفت شکل(13)و(14)و(15).
مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی قدّس اللّه سرّه شکل(11)
مرحوم خلد آشیان آقای اشرف الواعظین شیرازی قدّس سرّه با برادر و فرزندان خود شکل(12)
حمل جنازۀ مرحوم اشرف الواعظین شیرازی با تشییع عموم ملّت کرمانشاه بعتبات عالیات شکل(13)
استقبال و تشییع جنازۀ مرحوم آقای اشرف الواعظین با تعطیل عمومی در کربلای معلّی موقع ورود بصحن مطهر امام حسین علیه السّلام شکل(14)
چرا از خامه بوی عود و مشک عنبرین آمد
یقین در وصف گلزار إمام هفتمین آمد
شهی کش چرخ از بهر رکوعش تا ابد شد خم
مهم کز فرش تا عرشش بتسخیر نگین آمد
محمّد عابد آن نسل بلافصل شه کاظم
که عصر خود چو جدش شاه زین العابدین آمد
حریم او بشیراز ار پناه دردمندان شد
نگر کحل البصر خاکش بچشم زائرین آمد
هزار افزون گذشته گر ز سال رحلتش-نسلش
پی ترویج دین مأمور ربّ العالمین آمد
از آن تاریخ فرزندان او سادات شیرازی
علمداران اسلامی یکایک در زمین آمد
بهر دور از تشیّع یا تسنّن هر یکی از جان
نهان و آشکارا در پی تبلیغ دین آمد
زمان بگذشت تا شد فتحعلی شه خسرو ایران
بشیرازش نظر از مهر چشم دوربین آمد
بدید آنجا است یک اختر ز برج زهرۀ زهراء
مجابی واعظ آن درّ درخشان ثمین آمد
بد او سیّد حسن فرزند آن علامۀ عظمی
که اسماعیل نام آن فقیه المسلمین آمد
شهش طهران طلب بنمود کز درک حضور وی
برد فیضی که از دربار ربّ العالمین آمد
سپس کوشید بر ترویج دین جدّ پاک خود
بتعظیم شعائر گوئیا حصنی حصین آمد
ز آثارش یکی تأسیس منبر شد در این طهران
شبیه و تکیهها تبدیل وعظ واعظین آمد
پس از او قرّة العینش که بد ارشد بفرزندان
چو سید قاسم بحر العلومش جانشین آمد
بدی او جامع المعقول و المنقول آن بحری
که علمش رشحهای از علم میر متقین آمد
ز بعدش پرچم منبر مهین سیّد علی اکبر
گرفت از باب و اشرف ز اوّلین تا آخرین آمد
رئیس خاندان پاک آن سادات شیرازی
برزم دشمنان چون ذو الفقار آتشین آمد
بعصر وی اعادی را نه جرئت بر تظاهر شد
جلوگیری ز منهیاتش از حقّ آفرین آمد
پی ترویج دین اقدس جدّ منیر خود
ز جان کوشا بصبح و شام با عزمی متین آمد
بگفتا عارف یک دل بتاریخ وفات او
بر اشرف نک بیا احسان نجزی المحسنین آمد
شکل(15)(1351 قمری)
فرمودید چرا بایران آمدند و برای چه آمدند که بطور خلاصه عرض نمودم.
هدف و مقصد این خاندان جلیل از زمان جناب سیّد امیر محمّد عابد و سیّد ابراهیم مجاب فرزندان امام کاظم موسی بن جعفر علیهما السّلام که تقریبا هزار و صد سال میشود خدمتگذار بدین و شریعت اسلام بوده و با در نظر گرفتن آیه 39 سوره 33(احزاب) اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً (1)بر مسند تبلیغات برقرار و بدون ترس و خوف با ثبات و استقامت کامل و اتکاء بحق خلفا عن سلف انجام وظیفه دادهاند.
«مذاکرات که باینجا رسید آقا سید عبد الحیّ بساعت نظر کرده فرمودند خیلی» «از شب گذشته چنانچه اجازه فرمائید بقیۀ صحبتها بماند برای فردا شب ان شاء اللّه زودتر» «میآئیم که وقت بیشتری برای صحبت داشته باشیم داعی با تبسم و روی باز موافقت نموده» «بعد از صرف چای و تنقل از اقسام تنقلات هندی برخاستند با صمیمیت و وداد آنان را» «بدرقه نمودیم».
«بعد از مغرب آقایان ورود نمودند همان اشخاص دیشب بعلاوه چند نفری از» «محترمین که بعدا معلوم شد از تجار و ملاّکین بودند پس از تعارفات و صرف چای» «آقای حافظ افتتاح کلام نمودند».
حافظ- قبله صاحب راستی بدون تملّق از مجلس دیشب خاطرات شیرینی با خود بردیم از خدمت شما که مرخص شدیم در تمام راه با همراهان صحبت شما در بین بود واقعا جاذبۀ شما بقدری قوی است که همۀ ما را مجذوب صورت و سیرت خود قرار دادید کمتر اتفاق میافتد در اشخاص که واجد حسن صورت و سیرت توأما باشند اشهد انک ابن رسول الله حقا مخصوصا امروز صبح که بکتابخانه رفتم چند جلدی از کتب انساب و تاریخ مخصوصا هزار مزار و آثار عجم را در انساب سادات جلیل
1) 1) آن کسانی که میرسانند پیغامهای خدای را بدون کتمان و از او میترسند و نمیترسند از احدی مگر از خدای تعالی پس ذات پروردگار کفایتکننده است مقاصد ترسندگان از او را.
القدر مطالعه و در اطراف فرمایشات دیشب شما دقت نمودم واقعا حظّ کردم و لذّت بردم و حقیقة غبطه خوردم باین نسب شریف و مدتی در فکر بودم در پایان افکار خود خیلی متأثر و متألم گردیدم که شخص شریف صحیح النّسبی مانند جنابعالی با این حسن صورت و سیرت چرا بایستی تحت تأثیر عادات سخیفۀ گذشتگان قرار گرفته و از طریقه ثابتۀ اجداد بزرگوارتان منحرف و رویّۀ سیاسی ایرانیان مجوس را بپذیرید.
داعی- اوّلا از حسن ظنّ و نظر لطف جنابعالی ممنون و متشکرم و بدون شکسته نفسی واقعا-آن ذرّه که در حساب ناید-من هستم ثانیا چند جمله مخلوط بهم و مبهم فرمودید که دعاگو نفهمیدم هدف و مقصدتان چیست متمنی است جملات را تفکیکا بیان فرمائید تا اصل حقیقت آشکار شود.
عادات سخیفه گذشتگان کدام است طریقۀ ثابتۀ اجداد بزرگوارم که داعی از آن روی گردان شدهام چه چیز است و رویه سیاسی ایرانیان را که پیروی نمودهام چیست؟
حافظ- مرادم از عادات سخیفۀ گذشتگان تأسیسات و عقاید و بدعتهائی است که بدست بیگانگان یهود داخل در دین حنیف اسلام شده.
داعی- ممکن است لطفا توضیح بیشتری بدهید که معلوم شود آن بدعتها کدام است که دعاگو پیروی نمودهام.
حافظ- البته خاطر عالی بخوبی مسبوق است بشهادت تاریخ که بعد از گذشتن هر یک از انبیاء بزرگ اعادی در اصل آن دین که کتاب مقدّس آنها بود مانند توریة و إنجیل دست پیدا نمودند و بواسطۀ تحریفات بسیار آن دین را ضایع و از درجۀ اعتبار ساقط نمودند.
ولی در اسلام بواسطه محکم بودن قرآن حکیم چون آن قدرت را پیدا نکردند لذا عدّهای از یهودیها که همیشه حیّال و مکّار بودهاند و تاریخ زندگانی آنها پیوسته لکّهدار بحیله و تزویر بوده است مانند عبد اللّه بن سباء صنعائی و کعب الاحبار و وهب ابن منبه و دیگران که اسلام آوردند و بنای سمپاشی را گذاردند عقاید باطلی را با رأی و عقیدۀ خود توأم بنام گفتار پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم در میان مسلمانان انتشار دادند.
خلیفه سوم عثمان بن عفّان رضی اللّه عنه آنها را تعقیب نمود از ترس خلیفه فرار
نموده و مصر را مرکزگاه خود قرار دادند کم کم جمعی از عوام را فریب داده اتباعی پیدا نمودند و حزبی تشکیل دادند بنام(شیعه)و علی رغم خلیفه عثمان علی را بامامت و خلافت معرّفی نمودند و احادیثی بر له مرام ساختگی خود جعل کردند باین معنی که پیغمبر علی را خلیفه و امام قرار داده.؟
در اثر قیام این حزب خونهای بسیار ریخته شد تا عاقبت منجر بقتل خلیفه عثمان مظلوم و نصب علی بر مسند خلافت گردید جماعتی هم که از عثمان دلتنگیهائی داشتند اطراف علی را گرفتند از آن زمان حزب شیعه سر و صورتی بخود گرفت ولی در دورۀ خلافت بنی امیّه و کشتار آل علی و دوستان آن جناب این حزب ظاهرا در محاق افتاد.
ولی افرادی مانند سلمان فارسی و ابی ذرّ غفاری و عمّار یاسر جدّا بر له علی کرّم اللّه وجهه تبلیغات مینمودند(که روح علی قطعا از آن نوع تبلیغات بیزار بود؟!) تا در زمان خلافت هارون الرّشید و مخصوصا فرزندش مأمون الرّشید عبّاسی که بدست ایرانیان بر برادرش محمّد امین غالب آمد و مسند خلافتش محکم گردید.
شروع کردند بتقویت نمودن از علیّ بن أبی طالب و علی را بناحق بر خلفاء راشدین تفضیل دادن.
ایرانیان هم چون با عربها بد بودند بواسطۀ آنکه مملکتشان بدست قدرت أعراب اشغال گردیده و استقلالشان از میان رفته بود در پی بهانهای بودند که طریقهای پیدا کنند بنام دین تا در مقابل أعراب قیام نمایند لذا این رویۀ ناحق را پسندیده و پیروی نمودند بلکه در اطراف این حزب(شیعه)هیاهوئی برپا نمودند تا در دورۀ دیالمه تقویت شدند و در سلطنت با اقتدار صفویّه رسمیّت پیدا نمودند یعنی حزب(شیعه)بنام مذهب رسمی معرفی شدند و ایرانیان مجوس هم إلی الحال از روی سیاست مذهب خود را شیعه مینامند.
پس مذهب شیعه مذهبی است سیاسی و حادث و ابداع او بدست عبد اللّه بن سباء یهودی بوده و الاّ سابقا در اسلام نامی از شیعه نبوده و جدّ بزرگوار شما نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
قطعا از این نام بیزار است زیرا بر خلاف میل او قدم باین راه برداشته شده است و فی الحقیقة میتوان گفت شیعه شعبهای از مذهب یهود و عقاید آنها میباشد؟!!
بهمین جهت من تعجب میکنم که مانند شما شخص شریف با این نسب پاک چرا باید روی عادت و تقلید اسلاف بدون دلیل و برهان طریقۀ جدّ بزرگوارتان دین پاک اسلام را بگذارید و رویۀ یهودی بدعتگذاری را پیروی نمائید در صورتی که شما اولی و أحقّید که جدّا پیرو قرآن و سنّت جدّتان رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم باشید.
«دیدم اهل مجلس و مؤمنین با شرف هندی مخصوصا قزلباشهای با غیرت پر» «حرارت که از متنفّذین شیعیان هندوستان میباشند از بیانات جناب حافظ بسیار» «عصبانی و رنگهای آنها پریده گردید داعی قدری آنها را نصیحت نموده و با امر بصبر» «و حوصله و تحمّل گفتم در ایران ضرب المثلست که میگویند شاهنامه آخرش خوش است» «صبر کن الصبر مفتاح الفرج-آنگاه در جواب جناب حافظ گفتم».
داعی- از شخص عالمی مانند شما بعید بود که استشهاد نمائید بکلمات ساختگی خرافی موهوم بیاصل که ابدا پایه و اساس متینی ندارد مگر اشاعه منافقین خوارج و اعادی متعصّب نواصب و امویها و تبعیّت عوام بدون تحقیق و دلیل و برهان.
اینک اگر اجازه بفرمائید برای روشن شدن مطلب جواب بیانات بیاساس شما را اختصارا باقتضای وقت مجلس بدهم تا حلّ معما گردیده و کشف حقیقت گردد.
حافظ- بفرمائید برای استماع فرمایشات شما حاضر و سرا پا گوشیم.
داعی- اوّلا جنابعالی دو امر کاملا متباین را با هم مخلوط نمودید اگر عبد اللّه بن سبا یهودی منافق ملعون که در اخبار شیعه مذمت بسیاری از او شده و در شمار منافقین و ملاعین معرفی گردیده چند روزی بنام دوستی علی علیه السّلام که محبوبیت عمومی داشته متظاهر گردیده چه مربوط است بنام شیعۀ امامیّه اگر گرگی بلباس میش و یا دزدی بلباس روحانیت و اهل علم در منبر و محراب جلوه کند و زیانهائی از طرف او باسلام و مسلمین برسد شما باید باصل علم و روحانیت بدبین شوید و تمام اهل علم را دزد و بازیگر بخوانید.
واقعا از انصاف دور شدید که مذهب پاک شیعه را بحساب عبد اللّه بن سبا ملعون در آوردید.
خیلی تعجبآور است که مذهب حق شیعه را تخفیف داده بنام حزب سیاسی نامیدید و از آثار عبد اللّه بن سبا ملعون و بدع او در زمان عثمان دانستید.
حقّا خیلی خطا رفتید زیرا که شیعه حزب نبوده بلکه مذهب و طریقۀ حق بوده زمان خلافت عثمان حارث نگردیده بلکه در زمان خود خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بدستور و گفتار خود آن حضرت شایع گردیده.
اگر شما بکلمات مجعوله خوارج عامّه و نواصب استشهاد میکنید ولی داعی به آیات قرآن مجید و اخبار معتبرۀ خودتان استشهاد مینمایم تا حق از باطل تمیز داده شود.
و من باب تذکّر عرض میکنم همیشه در گفتار و کردارتان دقیق شوید که بعد از کشف حقیقت اسباب خجلت نشود.
چنانچه اجازه فرمائید و بیانات دعاگو مکره طبع شما نیست جواب فرمایشاتتان را بدهم تا معلوم شود مطلب غیر از اینست که شما فرمودید.
حافظ- البته بفرمائید اصل تأسیس این مجلس و حضور ما برای همین است که کشف حقایق و رفع شبهات گردد قطعا رنجش و کراهتی از بیانات برهانی نداریم.
داعی- البته آقایان میدانید که شیعه لغة بمعنی پیرو است شیعة الرّجل پیروان و یاریدهندگان مردند و فیروزآبادی که از اکابر علماء شما است در قاموس اللّغة گوید و قد غلب هذا الاسم علی من یتولی علیا و أهل بیته حتی صار اسما لهم خاصا (1).
عین همین معنی را ابن اثیر در نهایة اللّغة نموده است.
ولی اشتباهی که شما نمودید عمدا یا سهوا یا بواسطه عدم احاطه بر تفاسیر و اخبار و واقع شدن تحت تأثیر گفتار اسلاف بدون دلیل و برهان فرمودید لفظ
1) 1) غالب شده است اسم شیعه بر هر کس که دوست بدارد علی(علیه السّلام)و اهل بیت او را تا آنکه گشته است شیعه مخصوصا اسم از برای ایشان.
شیعه و اطلاق آن بر پیروان علی و اهل بیت رسالت علیهم السّلام از زمان عثمان پیدا شده و واضع آن عبد اللّه بن سباء یهودی بوده.
و حال آنکه اینطور نیست بلکه طبق اخبار معتبره مندرجه در کتب و تفاسیر خودتان شیعۀ اصطلاحی بمعنی پیرو علی بن أبی طالب علیه السّلام از زمان خود خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده.
و واضع لفظ شیعه بر پیرو علی علیه السّلام بر خلاف فرموده شما شخص خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و این کلمه بر زبان خود صاحب وحی جاری شده همان پیغمبری که خدا در آیه 3 از سوره 53(النجم)درباره او فرموده وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (1)اتباع و پیروان علی علیه السّلام را شیعه و رستگار و ناجی نامیده است.
حافظ- در کجا همچو چیزی هست که ما تا بحال ندیدهایم.
داعی- شما ندیدهاید یا نخواستهاید ببینید یا دیدهاید و صلاح مقام خود را در اعتراف بحقیقت نمیدانید و یا ملاحظه اتباع و مریدان خود را مینمائید.
ولی ما دیدهایم و حقپوشی را هم صلاح دین و دنیای خود نمیدانیم برای آنکه خداوند متعال در دو آیه از قرآن مجید صریحا کتمان کنندگان حق را ملعون و اهل آتش خوانده.
اول در آیۀ 154 از سورۀ 2(بقره)فرموده إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ وَ الْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی الْکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ (2)
دوم در آیه 169 همان سوره فرموده إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (3)
1) 1) هرگز بهوای نفس سخن نمیگوید سخن او هیچ غیر وحی خدا نیست.
2) 2) آن کسانی که آیات واضحهای که برای هدایت خلق فرستادیم کتمان نموده و بعد از آنکه برای هدایت مردم در کتاب بیان کردیم پنهان داشتند خدا و(تمام جن و انس و ملائکه)آنها را لعن میکنند.
3) 3) آن کسانی که پنهان داشتند و کتمان نمودند آیاتی را که نازل نمودیم از کتاب آسمانی و آنها را ببهای اندک فروختند جز آتش جهنم نصیب آنها باشد و در قیامت خدا از خشم با آنها سخن نگوید و از پلیدی عصیان پاک نگردند و آنان را عذاب دردناک خواهد بود.
حافظ- آیات شریفه حق است و البته اگر کسی کتمان حق بنماید مشمول همین آیات میباشد ولی ما تاکنون حقّی را نشناختهایم که کتمان بنمائیم و البته بعد از معرفت هر حقّی اگر کتمان بنمائیم ما هم در حکم همین آیات خواهیم بود و امیدواریم که هیچوقت در حکم آیات قرار نگیریم.
داعی- اینک بلطف و عنایت خداوند منان و توجهات خاصّۀ خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا آنجا که مقدور داعی میباشد حق را که اظهر من الشمس است از زیر پرده استتار بیرون میآورم و بر برادران عزیزم(اشاره باهل تسنّن حاضر در مجلس)ظاهر میکنم امیدوارم آیتین شریفتین پیوسته در مقابل روی ما باشد نکند خدای نکرده عادت و تعصّب غالب آید و کتمان حقّی بشود.
حافظ- خدا را شاهد میگیرم هر ساعتی که حقّی بر من ظاهر شود جدال نمینمایم چون جنابعالی با حقیر معاشرت ننمودهاید و از اخلاقم آگاهی ندارید بقدری جدّی هستم و سعی میکنم که بر هوای نفس غالب آیم و هرگاه شما دیدید که حقیر در مقابل بیانی ساکت شدم بدانید که در آن موضوع کاملا روشن شدهام اگر راهی هم برای مجادله و مغلطه و غلبه در مطالب داشته باشم جدل نمیکنم و اگر در جدال بر آمدم قطعا مشمول همین دو آیه خواهم بود.
الحال حاضر برای استماع بیانات حق شما هستم امید است خداوند ما و شما را راهنمای حق گردد.
داعی- حافظ ابو نعیم اصفهانی احمد بن عبد اللّه که از أجلّۀ علماء عظام و محدثین فخام و محققین کرام شما میباشد که ابن خلّکان در وفیات الاعیان تعریف او را کرده است که از اکابر حفّاظ ثقات و اعلم محدّثین است و مجلّدات عشره کتاب(حلبة الاولیاء) او از احسن کتب است.
و صلاح الدّین خلیل بن ایبک الصّفدی در وافی بالوفیات دربارۀ او گوید تاج المحدثین حافظ ابو نعیم که امام در علم و زهد و دیانت بوده و در نقل و فهم روایات و قوۀ حفظ و درایت مقام عالی اعلا داشته و از مصنّفات بسیار زیبای او ده جلد
حلیة الاولیاء میباشد که مستخرج از صحیحین است که علاوه بر احادیث بخاری و مسلم احادیث بسیاری نقل نموده کانه بگوش خود شنیده.
و محمد بن عبد اللّه الخطیب در رجال مشکاة المصابیح در تعریف او گوید هو من مشایخ الحدیث الثقات المعمول بحدیثهم المرجوع الی قولهم کبیر القدر و له من العمرست و تسعون سنة خلاصه یک همچو عالم حافظ محدّث نود و شش سالهای که محل وثوق و مفخر علمای شماست در کتاب معتبرش(حلیة الاولیاء) روایت میکند باسناد خودش از ابن عباس(حبر امت)که چون نازل شد آیه 6 از
سوره 98(البینة) إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (1)رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خطاب کرد به علی بن أبی طالب و فرمود یا علی هو انت و شیعتک تاتی انت و شیعتک یوم القیمة راضین مرضیین (2)
ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در فصل هفدهم مناقب و حاکم ابو القاسم عبید اللّه بن عبد اللّه الحسکانی که از فحول اعلام مفسّرین بزرگ شما است در کتاب شواهد التّنزیل فی قواعد التفصیل و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در ص 119 کفایت الطالب و سبط ابن جوزی در ص 31 تذکرة خواص الامة فی معرفة الائمة(بحذف آیه) و منذر بن محمد بن منذر و مخصوصا حاکم روایت نموده که حاکم ابو عبد اللّه حافظ (که از اکابر علمای شما میباشد)خبر داد ما را با اسناد مرفوع بیزید بن شراحیل انصاری کاتب حضرت أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرّم اللّه وجهه که گفت شنیدم از آن حضرت فرمود وقت رحلت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پشت مبارکش بسینۀ من بود فرمودند یا علی أ لم تسمع قول الله تعالی ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم
1) 1) آنان که ایمان آوردهاند و نیکوکار شدند بحقیقت بهترین اهل عالماند پاداش آنها نزد خدا باغهای بهشت عدن است که نهرها زیر درختانش جاریست و در آن بهشت ابد جاودان متنعمند و خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا راضی و خشنودند.
2) 2) یا علی مراد خیر البریه در آیه شریفه توئی و شیعیان تو.روز قیامت تو و شیعیان تو بیائید در حالتی که خداوند از شما راضی و شما هم از خداوند راضی و خشنود باشید.
خیر البریة-الخ-هم شیعتک و موعدی و موعدکم الحوض اذا اجتمعت الامم للحساب تدعون غرا محجلین (1)
و نیز جلال الدین سیوطی که از مفاخر علمای شما است و در قرن نهم هجری او را مجدّد طریقۀ سنّت و جماعت دانستهاند(چنانچه صاحب فتح المقال نوشته)در تفسیر خود(درّ المنثور فی کتاب اللّه بالمأثور)از ابو القاسم علی بن الحسن معروف بابن عساکر دمشقی که از فضلای دهر و محل وثوق رجال علمای شما میباشد(چنانچه ابن خلّکان در وفیات الاعیان و ذهبی در تذکرة الحفّاظ و خوارزمی در رجال مسند ابی حنیفه و در طبقات شافعیه و حافظ ابو سعید در تاریخ خود او را تعریف و توثیق نمودهاند که ابن عساکر فخر شافعیّه و در زمان خود امام اهل حدیث بوده کثیر العلم و غریز الفضل ثقة و باتقوا و در سال 550 هجری در میان علماء سنّت و جماعت علم بوده)از جابر بن عبد اللّه انصاری که از کبار صحابه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده نقل مینماید که گفت در خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم که علی بن أبی طالب علیه السّلام وارد شد پیغمبر فرمود و الذی نفسی بیده ان هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیمة فنزل ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریة (2)
و نیز در همان تفسیر از ابن عدی از ابن عبّاس(حبر امت)روایت نموده که چون آیۀ مذکور نازل گردید رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود تأتی انت و شیعتک یوم القیمة راضین مرضیین (3)
و در فصل نهم مناقب خوارزمی مسندا از جابر بن عبد اللّه نقل نموده که گفت خدمت رسول خدا بودیم علی علیه السّلام رو بما آمد حضرت فرمود قد اتاکم اخی یعنی رو بشما آمد برادر من(علی)آنگاه ملتفت شد بسمت کعبه و دست علی را گرفت و فرمود:
1) 1) یا علی آیا نشنیدهای آیه شریفه را(صاحبان اعمال صالحه و خیر البریه)ایشانند شیعیان تو و وعدهگاه من و شما کنار حوض کوثر خواهد بود در وقتی که جمع شوند خلایق برای حساب شما را بخوانند و شما سفید رویان باشید و شما را آن روز غر محجلین ندا کنند یعنی پیشوای سفید رویان.
2) 2) قسم بکسی که جان من در قبضه قدرت او است این مرد(اشاره بعلی)و شیعه او روز قیامت رستگارانند آنگاه آیه مذکوره نازل گردید.
3) 3) میآئی تو و شیعیان تو روز قیامت درحالیکه از خداوند راضی و خداوند از شما راضی باشد.
و الذی نفسی بیده ان هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیمة (1)
سپس فرمود این علی اول از همه شما ایمان آورد و باوفاترین شماها میباشد بعهد خدا و عادلترین شماها است در میان رعیّت و تقسیمکنندهتر از همه شما بالسّویّه و مرتبهاش از همه شماها در نزد پروردگار بزرگتر است در همان وقت آیه مذکوره نازل گردید از آن به بعد هرگاه علی در میان قومی ظاهر میشد اصحاب پیغمبر میگفتند جاء خیر البریة یعنی آمد بهترین مردم.
و نیز ابن حجر در صواعق و ابن اثیر در جلد سوم نهایه همین خبر را در نزول آیه شریفه نقل نمودهاند.
و نیز ابن حجر در باب 11 صواعق از حافظ جمال الدین محمّد بن یوسف زرندی مدنی که از فحول فقهاء و علمای شما میباشد نقل نموده که چون آیه مذکوره نازل گردید رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود یا علی انت و شیعتک خیر البریة تاتی یوم القیمة انت و شیعتک راضین مرضین و یأتی عدوک غضبانا مقمحین فقال من عدوی قال من تبرء منک و لعنک (2)
و نیز علاّمه سمهودی در جواهر العقدین نقلا از حافظ جمال الدین زرندی مدنی و نور الدین علی بن محمّد بن احمد مالکی مکی مشهور بابن صباغ که از اکابر علماء و فحول فقهاء شما است در ص 122 فصول المهمّه از ابن عباس نقل مینمایند که چون آیه مذکوره نازل شد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود هو انت و شیعتک تاتی یوم القیمة انت و هم راضین مرضیین و یأتی اعداءک غضبانا مقمحین (3)
و نیز میر سیّد علی همدانی شافعی که از موثقین علمای شما است در کتاب (مودّة القربی)و ابن حجر متعصّب در صواعق محرقه از امّ سلمه امّ المؤمنین زوجه
1) 1) بآن خدائی که جان من در دست اوست این علی و شیعیان او رستگارانند روز قیامت.
2) 2) یا علی تو و شیعیان تو خیر البریه هستید میآئید روز قیامت تو و شیعیان تو در حالتی که از خدا راضی و خدا هم از شما راضی است و میآیند دشمنان تو خشمناک دستهایشان بگردنشان بسته میباشد پس امیر المؤمنین عرض کرد کیست دشمن من فرمود کسی که بیزاری میجوید از تو و لعن مینماید ترا.
3) 3) یعنی آن خیر البریه تو و شیعیان تو هستید میآئید روز قیامت تو و آنها درحالیکه از خداوند راضی هستید و خدا هم از شما راضی است و میآیند دشمنان تو خشمناک دستهاشان بگردنشان بسته میباشد.
محترمۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که آن حضرت فرمود یا علی انت و اصحابک فی الجنة انت و شیعتک فی الجنة (1)
و موفق بن احمد اخطب الخطباء خوارزم در فصل نوزدهم مناقب مسندا نقل مینماید از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بعلی علیه السّلام فرمودند مثلک فی امتی مثل المسیح عیسی بن مریم یعنی مثل تو در امت من مثل عیسی بن مریم حضرت مسیح است که قوم او سه فرقه شدند فرقهای مؤمنین و آنها حواریّون بودند و فرقهای دشمنان او و آنها یهود بودند فرقهای غلات که دربارۀ آن جناب غلو نمودند(یعنی او را خدا و شریک خدا قرار دادند)و امت من هم درباره تو سه فرقه میشوند فرقة شیعتک و هم المؤمنون یعنی فرقهای شیعیان تو هستند و آنها مؤمنیناند-و فرقهای دشمنان تو هستند و آنها ناکثین و شکنندگان عهد و بیعت تو میباشند-و فرقهای غلو کنندگان درباره تو میباشند و آنها جاحدین و گمراهاناند فانت یا علی و شیعتک فی الجنة و محبو شیعتک فی الجنة و عدوک و الغالی فیک فی النار یعنی تو یا علی و شیعیان تو و دوستان شیعیان تو در بهشت خواهید بود و دشمنان و غلو کنندگان درباره تو در آتش جهنماند.
«در این موقع صدای مؤذن اعلان نماز عشاء داد آقایان برخاستند برای نماز» «پس از فراغت از نماز و اشتغال بخوردن چای جناب آقای سید عبد الحیّ که برای» «اداء نماز جماعت بمسجد رفته بودند مراجعت نمودند فرمودند چون منزل نزدیک بود این» «چند جلد کتاب را با خود آوردم و اینها تفسیر سیوطی و مودّة القربی و مسند امام احمد» «ابن حنبل و مناقب خوارزمی است(که تا شب آخر جلسات این کتابها نزد داعی» «ماند)کتابها را باز نموده همان احادیث قرائت شد بعلاوۀ چند حدیث دیگر مؤید» «همین مطلب.آقایان رنگ برنگ میشدند مخصوصا متوجه بودم که در پیش اتباع» «خودشان خجالت میکشیدند».
«آنگاه در مودّة القربی حدیث فوق را خواندند بعلاوه این دو حدیث هم پیش آمد» «قرائت نمودند که روایت مینماید از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود یا علی ستقدم»
1) 1) یا علی تو و اصحاب و شیعیانت در بهشت میباشید.
«علی الله أنت و شیعتک راضین مرضیین و یقدم علیه عدوک غضبانا مقمحین (1)».
داعی- این بود مختصری از دلایل محکمه مؤید بکتاب اللّه مجید و اخبار معتبره مندرجه در کتب اکابر علماء خودتان گذشته از اخباری که در تمامی کتب و تفاسیر علماء شیعه نقل گردیده که اگر بخواهم تا صبح برای شما از حفظ و از روی همین کتابهائی که در برابر شما است اثبات مرام نمایم بحول و قوۀ پروردگار قادرم ولی گمان میکنم برای نمونه و رفع اشتباه بهمین مقدار نقل روایات کافی باشد که آقایان بعدها تفوّه بجملات بیسروته معاندین ننمائید و با پیروی از مجعولات خوارج و نواصب و امویها امر را بر عوام بیخبر مشتبه نکنید که واضع لفظ شیعه عبد اللّه بن سبا یهودی ملعون بوده.
آقایان محترم ما شیعیان یهودی نیستیم بلکه محمّدی هستیم و واضع لفظ شیعه هم بر پیروان علی علیه السّلام عبد اللّه بن سباء ملعون نبوده بلکه شخص رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و عبد اللّه را هم مردی منافق و ملعون میدانیم و تبعیت از هیچ فرد و جمعی هم بدون دلیل و برهان نمینمائیم.
از زمان عثمان ببعد بنا بگفته شما لفظ شیعه را بر پیروان علی اطلاق ننمودند بلکه در زمان خود پیغمبر صحابه خاصّ آن حضرت را شیعه میخواندند چنانچه حافظ أبو حاتم رازی در کتاب(الزینة)که در تفسیر الفاظ متداوله میان ارباب علوم نوشته مینویسد اولین نامی که در اسلام در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوجود آمد نام شیعه بوده است که چهار تن از صحابه دارای این لقب بودند 1-ابو ذرّ غفاری 2-سلمان فارسی 3-مقداد ابن اسود کندی 4-عمّار بن یاسر.
آقایان فکر کنید چگونه ممکن است زمان پیغمبر چهار نفر از صحابه خاصّ بلکه محبوب خدا و پیغمبر را بلقب شیعه بخوانند و پیغمبر بداند که این کلمه بدعت است و آنها را منع ننماید.
پس معلوم میشود که آنها از خود پیغمبر شنیده بودند که شیعیان علی علیه السّلام اهل نجاتاند لذا افتخار باین سمت مینمودند تا آنجائی که بر ملا آنها را شیعه میخواندند.
1) 1) یا علی زود است تو و شیعیانت بر خدا وارد میشوید در صورتی که از خدا راضی و خدا از شما راضی است و دشمنانت بر خدا خشمناک وارد میشوند در حالتی که دستشان بر گردنشان بسته میباشد.
از این بیان گذشته شما عمل اصحاب پیغمبر را حجّت میدانید و حدیثی از آن حضرت نقل مینمائید که فرمود
انّ اصحابی کالنّجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم (1)
مگر ابو الفداء در تاریخ خود ننوشته که این چهار نفر از جمله اصحاب پیغمبر بودند که روز سقیفۀ بنی ساعده به همراهی علی از بیعت ابی بکر خودداری نمودند پس چرا عمل آنها و سرپیچی از بیعت را حجت نمیدانید با اینکه علماء خودتان نوشتهاند آنها محبوب خدا و پیغمبر بودند و ما هم پیرو آنها میباشیم که آنها پیرو علی علیه السّلام بودند پس بحکم حدیث منقولۀ خودتان ما راه هدایت را بدست آوردهایم.
با اجازه آقایان بمقتضای وقت چند خبر برای شما نقل مینمایم حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 172 جلد اول حلیة الاولیاء و ابن حجر مکّی در حدیث پنجم از چهل حدیثی که در صواعق محرقه در فضایل علی علیه السّلام آورده از ترمذی و حاکم از بریده نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ان الله امرنی بحب اربعة و اخبرنی انه یحبهم یعنی خداوند مرا امر فرموده بدوستی چهار نفر و مرا خبر داده که آنها را دوست میدارد عرض کردند یا رسول اللّه آن چهار نفر کیانند فرمود علی ابن أبی طالب و ابو ذر و مقداد و سلمان.
و ابن حجر در حدیث 39 از ترمذی و حاکم از أنس بن مالک نقل نموده که آن حضرت فرمود الجنة تشتاق الی ثلاثة علی و عمار و سلمان یعنی بهشت اشتیاق دارد بسوی سه نفر و آن سه نفر علی و عمار و سلماناند.
آیا اعمال و رفتار اصحاب خاص رسول خدا که محبوب خدا و پیغمبر و اهل بهشتاند سند نیست و حجّیت ندارد که مورد قبول مسلمانان باشد و بآنها ترتیب اثر بدهند؟ آیا خجالتآور نیست که اصحاب در نظر شما همان عدهای باشند که موافقت با بازی سقیفه نمودند و بقیه صحابه پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که مخالفت با مرام اهل سقیفه نمودند از درجه اعتبار ساقط و بیاثر باشند؟!پس خوب بود حدیثی را که نقل نمودید بطور
1) 1) بدرستی که اصحاب من مانند ستارهگانند بهر یک از آنها اقتدا کنید هدایت میشوید.
اطلاق نمیگفتید بلکه میگفتید انّ بعض اصحابی کالنجوم تا گرفتار این محذور نشوید و ما را از دائرۀ هدایت خارج ننمائید.
و اما اینکه فرمودید مذهب شیعه مذهبی است سیاسی و ایرانیان مجوس از روی سیاست برای فرار از سلطه و سلطنت اعراب پذیرفتهاند.
بیلطفی نمودید بدون توجّه و تعمّق تبعا للاسلاف بیان فرمودید برای آنکه قبلا ثابت نمودیم که شیعه مذهبی است اسلامی و طریقهایست که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر خدا پیش پای امّت گذارده و ما حسب الأمر آن حضرت پیروی از علی امیر المؤمنین و آل طاهرینش سلام اللّه علیهم اجمعین مینمائیم و خود را هم بامید حق مطابق دستوراتی که بما دادهاند و عمل مینمائیم ناجی میدانیم.
بلکه آن کسانی که بدون کوچکترین دستور رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اساس سقیفه را تشکیل دادند سیاسی بودند نه پیروان عترت طاهره بدستور پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چه آنکه برای پیروی از عترت و اهل بیت رسالت از آن حضرت دستور رسیده و در کتابهای معتبر شما بسیار وارد است-ولی راجع بسقیفه و پیروی از اهل سقیفه بعنوان خلیفهتراشی ابدا دستوری صادر نگردیده است-
و اما در جهت توجه ایرانیان بمقام ولایت امیر المؤمنین و اهل بیت طاهرینش آقایان اهل تسنّن از روی عناد و تعصّب و یا روی عادت خلفا عن سلف بدون تعمّق و تحقّق قضاوت نمودهاند.
و هم چنین نویسندگان دیگر که در اثر معاشرت با اهل تسنّن و سیر در کتب آنها باشتباه رفته و بمثل معروف تنها بقاضی رفتند و خوشحال برگشتند گمان نمودهاند که ایرانیان روی سیاست مذهب حقّ تشیع را اختیار نمودهاند.
واقعا نخواستهاند و یا نتوانستهاند بخواهند که تعمق نمایند و از عادت و تعصّب برکنار،علّة العلل توجه ایرانیان و علاقهمندی آنها را به امیر المؤمنین و اهل بیت آن
حضرت پیدا نمایند و اگر مختصری دقّت و تأمل و تعمّق مینمودند زود بحقیقت میرسیدند.
و میفهمیدند که هر فردی یا قومی اگر عملی را روی سیاست انجام دهند موقت است و بعد از گرفتن نتیجه و رسیدن بهدف و مقصد خود از همان راهی که آمدهاند برمیگردند نه آنکه هزار سال بر این عقیدۀ حقّه ثابت و در این راه جان بازیها نموده تا پرچم تشیع را با خون خود حفظ و افتخار بکلمه علی ولی الله بعد از لا اله الا الله محمد رسول الله بنمایند.
اینک با اجازه آقایان برای روشن شدن تاریخ با مختصر اشارهای باقتضای وقت علّت العلل علاقهمندی ایرانیان را در میان ارباب ملل بآن حضرت و اهل بیت طاهرینش بعرض میرسانم تا بدانید که آنها روی سیاست اظهار تشیّع ننمودند بلکه از روی حقیقت و برهان و علاقهمندی قلبی مذهب حق تشیّع را اختیار نمودند.
اوّلا هوش و ذکاوت ایرانیان ایجاب میکند که هرگاه جهل و عادت و تعصّب مانع آنها نگردد حقّ و حقیقت را زود درک نموده و بجان و دل بپذیرند.چنانچه بعد از فتح ایران بدست اعراب مسلمین با آزادی کاملی که مسلمانان بآنها داده بودند و اجبار و اکراهی هم در قبول دین مقدّس اسلام نداشتند همین که در اثر معاشرت با مسلمانان و کنجکاویهای دقیق پی بحقیقت اسلام بردند دین آتشپرستی و مجوسیت چندین هزارساله را باطل تشخیص داده و با یک دنیا شوق و میل و علاقه قلبی از عقیدۀ بدو مبدء(اهریمن)و(یزدان)روی گردانده و دین توحیدی اسلام را اختیار نمودند.
و همچنین وقتی دلائل مثبتۀ حقانیت را در مذهب تشیع یعنی پیروی از علی علیه السّلام دیدند روی خرد و دانش تبعیت و پیروی نمودند.
و بر خلاف فرمودۀ شما و بسیاری از نویسندگان بیفکر شما توجه ایرانیان بمقام ولایت و علاقهمندی آنها بأمیر المؤمنین در زمان خلافت هارون و مأمون نبوده بلکه از زمان خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این عقد مودت در دل ایرانیان ریشه دوانید.
چه آنکه هر ایرانی وقتی بمدینه میآمد و مسلمان میشد روی هوش و ذکاوت خاصه ایرانیت حق و حقیقت را در علی علیه السّلام میدید لذا بحبل متین و ریسمان محکم
ولایت آن حضرت بامر و راهنمائی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنگ میزد.
سر سلسلۀ آنها سلمان فارسی بوده که واجد جمیع درجات و مراتب ایمان گردید تا آنجا که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنابر آنچه علمای فریقین نوشتهاند درباره او فرمود سلمان منا اهل البیت یعنی سلمان از ما اهل بیت است از همان اوان معروف شد بسلمان محمّدی و این سلمان از شیعیان خالص و علاقهمند بولایت آن حضرت و از مخالفین جدّی سقیفه بود که پیروی از او بحکم حدیث منقوله در کتب شما طریق هدایت است.
از جهت آنکه آیات قرآن مجید و بیانات رسول اللّه را درباره آن حضرت شنیده بود و بعین الیقین فهمیده بود که اطاعت علی اطاعت خدا و پیغمبر است زیرا که مکرر از رسول اکرم میشنید که میفرمود من اطاع علیا فقد اطاعنی و من اطاعنی فقد اطاع اللّه و من خالف علیا فقد خالفنی و من خالفنی فقد خالف اللّه (1)
و نیز هر ایرانی که بمدینه رفته و مسلمان گردیده چه در زمان پیغمبر و چه در ازمنۀ بعدیّه در اطاعت و سلک آن حضرت وارد میشد.
بهمین جهت خلیفۀ ثانی سخت عصبانی گردیده برای آنها محدودیتهائی قائل شد! که همان محدودیتها و فشارها تولید کینه و عداوت در دل آنها نموده و بسیار متأثر شدند که چرا خلیفه بر خلاف دستورات و سیرۀ رسول اللّه آنها را طرد و از حقوق اسلامی منع نموده!
و علاوه بر اینها آن چیزی که بیش از همه ایرانیان را بمقام مقدّس علی و عترت طاهرۀ آن حضرت متوجه نمود که در اطراف آن حضرت تحقیقات کامله نمودند و محبّتش در دل آنها قرار گرفت طرفداری کاملی بود که امیر المؤمنین علی علیه السّلام از شاهزادگان اسیر ایرانی نمود.
چه آنکه وقتی اسراء مدائن(تیسفون)را بمدینه وارد نمودند خلیفه ثانی امر کرد تمام زنهای اسیر را بکنیزی بمسلمانان بدهند أمیر المؤمنین منع نموده و فرمود
1) 1) کسی که علی را اطاعت نماید مرا اطاعت نموده و کسی که مرا اطاعت نماید خدا را اطاعت نموده و کسی که علی را مخالفت نماید مرا مخالفت نموده و کسی که مرا مخالفت نماید خدا را مخالفت نموده.
شاهزادگان مستثنی و محترمند دو دختر یزدجرد شاهنشاه ایران میان اسراء هستند نتوان آنها را بکنیزی داد خلیفه گفت پس چه باید کرد حضرت فرمودند امر کن برخیزند و هر فردی از مسلمانان را طالب شدند آزادانه بشوهری بپذیرند فلذا بدستور آن حضرت برخاستند در میان صحابه نظر کردند شاه زنان محمّد بن ابی بکر را(که تربیت شده و ربیب آن حضرت بود)و شهربانو حضرت امام حسین سبط رسول اللّه را انتخاب نمودند و بعقد شرعی بخانه آنها رفتند.
که از شاه زنان خداوند فرزندی بمحمد داد(قاسم فقیه)پدر امّ فروه مادر امام ششم صادق آل محمّد سلام اللّه علیه.
و از شهربانو امام چهارم زین العابدین علی علیه السّلام متولد گردیدند.
وقتی این خبر و طرفداری آن حضرت از شاهزادگان ایرانی بایرانیان رسید علاقۀ مخصوصی بآن حضرت پیدا نمودند همین مطلب و علاقهمندی بآن حضرت سبب شد که در اطراف آن حضرت تحقیقات عمیقانه نمایند.
مخصوصا بعد از فتح ایران بدست مسلمانان و تماسی که با آنها پیدا نمودند بدلائل حقه بر ولایت و امامت و خلافت بلافصل آن حضرت پی بردند و قلبا توجه کامل حاصل نموده و همینکه مانع بر طرف و مقتضی موجود شد عقاید و علاقۀ قلبی خود را علنی و مذهب خود را ظاهر نمودند.
پس این ظهور عقیده و آزادی مذهب ربطی بزمان خلافت هارون و مأمون و یا دورۀ سلطنت صفویه چنانچه فرمودید نداشته بلکه از هفتصد سال قبل از ظهور سلطنت صفویه مذهب حق تشیع در ایران جلوهگر گردید(یعنی در قرن چهارم هجری)که زمام امور در ایران بدیالمه آل بویه واگذار شد پرده از روی این حقیقت برداشته و ایرانیان آزادی کامل پیدا نموده بیپرده اظهار علاقه نمودند و مکنونات قلبیّۀ خود را ظاهر ساختند.
تا در سال 694 هجری که سلطنت ایران بغازان خان مغول که (نام اسلامی او محمود بود)رسید چون توجه خاصی باهل بیت طهارت پیدا نموده مذهب حقّ تشیع ظاهر تر گردید و بعد از وفات او در سال 707 که سلطنت بالجایتو(محمد شاه خدابنده)برادر غازان
خان رسید بنا بر آنچه حافظ ابرو عالم و مورّخ شافعی همدانی در تاریخ خود آورده
در اثر مباحثات و مناظراتی که در حضور شخص پادشاه در دربار شاهنشاهی بین جمال الملّة و الدّین علاّمه کبیر حسن بن یوسف بن علی بن مطهّر حلّی که از نوابغ دهر و مفاخر علماء شیعه در آن عصر بوده است با خواجه نظام الدین عبد الملک مراغی قاضی القضاة شافعی که افضل و اعلم علماء اهل سنت در آن زمان بوده واقع گردید.
و در آن محضر مبحث امامت مورد گفتگو قرار گرفت و جناب علاّمه با دلائل ساطعه و براهین قاطعه اثبات امامت و خلافت بلافصل أمیر المؤمنین علی علیه السّلام و ابطال دعوی دیگران را بوجهی ظاهر نمود که راه تشکیک برای احدی از حاضران نماند تا جائی که خواجه نظام الدین گفت ادلّۀ جناب علاّمه بسیار ظاهر و قوی است ولی چون گذشتگان ما راهی را رفتهاند ما هم باید برای اسکات عوام و جلوگیری از تفرقۀ کلمۀ اسلام آن راه را برویم و پردهدری ننمائیم.
در آن میانه چون شاهنشاه تعصبی نداشت و با گوش عقلانی دلائل طرفین را استماع مینمود بعد از خاتمۀ مباحثات حقیقت تشیع بر او ظاهر و هویدا گردید لذا مذهب حق امامیه را اختیار و اعلان آزادی مذهب شیعه را بتمام بلاد ایران صادر نمود.
و از همان مجلس بتمام حکّام و فرمانداران ولایات اعلام نمود که در تمام مساجد و مجامع خطبه بنام امیر المؤمنین و ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین بخوانند و امر داد روی دنانیر مسکو که کملۀ طیّبۀ لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه علی ولی اللّه در سه سطر متوازی نقش کردند.
عکسبرداری از صفحه 73 مقدمه کتاب احقاق الحق بقلم حجة الاسلام الآیة الحجة ابو؟؟؟ المعالی آقا سید شهاب الدین نجفی مرعشی دام ظله
و جناب علاّمۀ حلّی را که از حلّه برای حل مسأله محلّل احضار نموده بود(و بهمین جهت در آن مجلس باب مناظره باز و حقیقت تشیع ظاهر گردید)در نزد خود نگاهداشت
و برای او مدرسۀ سیّاره تهیّه و طلاّب علوم اطراف آن جناب را گرفتند در اثر تبلیغات بسیار که بیپرده علنی و بر ملا حقایق را بیان مینمودند بیخبران هم پی بحقیقت طریقۀ حقّۀ امامیه برده خورشید درخشندۀ ولایت از زیر ابر تقیّه بیرون آمد از همان زمان مذهب حقّ تشیّع خورشیدوار از زیر أبر جهل و نادانی ظاهر و هویدا گردید.
و بعد از هفتصد سال تقریبا بتقویت سلاطین با اقتدار صفویه و تبلیغات کاملۀ آن زمان ابرهای تیره و تار بکلی پراکنده و خورشید ولایت و امامت جهانتاب شد.
پس اگر روزی ایرانیان مجوسی و معتقد بدو مبدء(یزدان)و(اهریمن)بودند لکن بمحض آنکه دلائل و براهین منطقی اسلامیان را شنیدند بجان و دل پذیرفتند و إلی الحال با صمیمیّت کامله بر عقیده اسلامی خود ثابتاند.
و اگر افرادی در میان ایرانیان پیدا شوند که مجوسی یا پایبند بجائی نباشند یا در سلسلۀ غلات وارد و علی علیه السّلام را از مقام خودش ترقی داده در مرتبۀ الوهیّت وارد کنند و او را خالق و رازق عباد بدانند یا معتقد بحلول و اتحاد و وحدت وجود باشند ربطی باصل جامعه و جمعیت ایرانیان پاک دل ندارد.
در هر قوم و ملتی این نوع مردمان بیعلاقه یا بیفکر و خرد پیدا میشوند ولی اکثریت ملت نجیب و دانشمند ایرانی دارای عقیده و ایمان ثابت بوحدانیت حق تعالی جلّت عظمته و نبوت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و پیروان أمیر المؤمنین و یازده فرزندان آن حضرت حسب الامر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند.
حافظ- عجب است از جنابعالی حجازی مکّی و مدنی برای ایّامی چند که در ایران توقف نمودید آن قدر طرفداری از ایرانیان مینمائید و آنها را پیرو علی کرّم اللّه وجهه میدانید در حالتی که علی خود بنده و مطیع و فرمانبردار پروردگار متعال بوده
ولی شیعیان ایرانی همگی علی را خدا میدانند و از خدا جدا نمیدانند و در اشعار خود علی را نازل منزلۀ حق بلکه عین حق میدانند.
چنانچۀ در دیوانها و دفترچههای آنها این نوع کفریات ظاهر است مگر نه این قبیل اشعار از عرفای شیعه ایرانی وارد است که از قول علی کرّم اللّه وجهه میگویند (و قطعا علی از چنین عقیدهای بیزار است).
من طلسم غیب و کنز لاستم
چون بکنز لا رسی الاّستم
یعنی از للّه و لا بالاستم
نقطهام با را ببا گویاستم
کژ مغژ تار است پندارت کنند
مظهر کلّ عجایب کیست من
مظهر سرّ غرایب کیست من
صاحب عون نوائب کیست من
در حقیقت ذات واجب کیست من
دیگری گفته:
در مذهب عارفان آگاه(گمراه)
اللّه علی علی است اللّه
داعی- عجب از شما است که بدون تحقیق تمام شیعیان ایرانی را غالی و علیپرست میدانید و بهمین کلمات امر را بر برادران سنی بیخبر ما مشتبه میکنید برادرکشی را باب مینمائید که در افغانستان و هندوستان و ازبکستان و تاجیکستان و غیره بقدری از مسلمانان شیعه کشتند که خونها جاری نمودند؟
مسلمانان ازبکستان و ترکستان در اثر تحریکات علماء خود که میگفتند شیعیان علیپرست و مشرک و کافر و قتلشان واجب است آن همه خونها از مسلمانان ایرانی ریختند که اوراق تاریخ را لکه دار نمودند!!
عوام بیچاره اهل تسنن برهبری امثال شما آقایان علماء با نظر کینه بلکه کفر و شرک و ارتداد بمسلمانان ایرانی مینگرند.؟
در ازمنه سالفه ترکمنها در راه خراسان سر راه قوافل ایرانی را میگرفتند و بقتل و غارت مشغول و میگفتند هر کس هفت نفر رافضی(شیعه)را بکشد بهشت بر او واجب میشود.؟
قطع بدانید که مسئولیت این اعمال و قتل عامها بر عهدۀ امثال شما آقایان است که بگوش آنها میرسانید شیعیان علیپرست و مشرک و کافرند سنّیهای عوام بیخبر خوش باور هم قبول میکنند فلذا بقصد ثواب پیرامون چنین اعمالی میگردند.
اوّلا جواب جمله اولتان را عرض کنم تا باصل مطلب برسیم اینکه فرمودید داعی حجازی مکّی مدنی چرا طرفداری
از برادران ایرانی مینمایم بدیهی است افتخار داعی باین است که مکّی و مدنی و محمّدی هستم ولی تعصب نژادی هم که از آثار جهل و نادانی است در داعی راه ندارد.
برای آنکه جدّ بزرگوارم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آنکه حفظ قومیّت و وطنیّت هر ملّتی را ملحوظ داشته و با جمله حب الوطن من الایمان هر قوم و ملتی را بوطن دوستی امر فرموده
یکی از قدمهای بزرگی که برای اتحاد بشر و رفع هر نوع خیالات واهی از افراد آدمیان برداشت آن بود که تفاخرات نژادی و تعصّبات جاهلانه را بکلّی از بین برد و با یک ندای بلند رسا عالمیان را متوجه بفرمودۀ خود نمود که لا فخر للعرب علی العجم و لا للعجم علی العرب و لا للابیض علی الاسود و لا للاسود علی الابیض الا بالعلم و التقی (1)
و نیز برای آنکه امر بر مردمان عالم و متقی مشتبه نگردد که از فرمودۀ آن حضرت اتّخاذ سند کنند و از تواضع و فروتنی برکنار روند و اظهار کبر و منیّت بر دیگران کنند فرمود انا من العرب و لا فخر و انا سید ولد آدم و لا فخر (2)
ما حصل معنی آنکه من با اینکه خود عرب و آقای اولاد آدمم باین نژاد و مقام بر سایرین فخر و مباهاتی ندارم و فخریه نمیکنم فقط فخریه پیغمبر باین بود که بندۀ مطیع پروردگار است در مقام مناجات عرض میکرد کفی بی فخرا ان اکون لک عبدا یعنی کفایت است مرا فخر و مباهاتی که بندۀ چون تو پروردگاری هستم
خداوند متعال در آیه 13 سورۀ 49(حجرات)میفرماید یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ (3)فضل و شرف و کرامت را در تقوی قرار داده.
1) 1) عرب را فخر و مباهاتی بر عجم و عجم را فخری بر عرب و سفید را بر سیاه و سیاه را بر سفید فخر و مباهاتی نیست مگر بعلم و تقوی.
2) 2) من از عرب و سید و آقای اولاد آدمم و بآن فخر نمینمایم.
3) 3) ای مردم ما همۀ شما را از مرد و زنی آفریدیم و شعبهها و فرق مختلفه گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید(و بدانید که اصل و نسب و نژاد مایه افتخار نیست)بلکه بزرگوارترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما هستند.
و نیز در آیه 10 همین سوره فرموده است إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ (1)
آسیائی و افریقائی،اروپائی و امریکائی از نژاد سفید و سیاه و سرخ و زرد شهرستانی و کوهستانی همگی در تحت لوای اسلام و کلمۀ طیّبه لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه با هم برادرند و هیچ فخر و مباهاتی بیک دیگر ندارند.
عملا هم قائد عظیم الشأن اسلام خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشان داد سلمان فارسی را از عجم و صهیب رومی را از روم و بلال سیاه را از حبشه در آغوش محبّت پذیرفت.
ولی ابو لهب شریف النّسب عمّ خود را که از بهترین نژاد عرب بود از خود دور نمود و یک سوره در مذمت او نازل و صریحا فرمود تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ (2)
تمام فتنه و فسادها و جنگ و جدالهای بشر روی همین تفاخرات نژادی و تعصّبات جاهلانه است آلمانها میگویند نژاد آرین و جرمن بالای همه است ژاپنیها میگویند حق سیادت از آن نژاد زرد است اروپائیها میگویند سفیدها آقا و بزرگ بر همه هستند هنوز در ممالک متمدنة امریکا سیاهها از حقوق اجتماعی محروماند حتی حق دخول در کافه و سینما و مهمانخانههای سفید پوستها ندارند سیاه پوست نصرانی حق ورود در کلیسای سفیدپوستان ندارد.
عجبا در معبد هم حق ندارند با هم مساوی نشینند فضلا و دانشمندان سیاه پوست در مجامع دانشمندان سفید پوست اگر رفتند باید در صفّ نعال بنشینند و اظهار دانش در مقابل سفید پوستها نباید بکنند پیر دانشمند سیاه بایستی در مقابل جوان سفید پوست تعظیم نموده تسلیم باشد دانشآموزهای سفید پوست سیاهپوستها را در مدارس خود راه نمیدهند.
حتّی در اطاقهای راه آهن اگر سیاه پوستی مانده باشد حق ورود باطاقهای خالی سفیدپوستان ندارد.
خلاصه سیاهپوستان در امریکا(با همه جدّیتهائی که برای آزادی آنها بکار میرود) در شمار حیواناتاند و مانند سفیدپوستان حق استفاده از وسایل تمدّن ندارند. (1)
ولی دین مقدس اسلام تمام عقاید خرافی و موهوم را در هزار و سیصد سال قبل از میان برداشت فرمود مسلمین همه با هم برادرند و لو از هر نژاد و قبیله باشند.
مسلمانان اروپائی و امریکائی آسیائی و افریقائی باید یکدیگر را در آغوش محبّت و و داد بگیرند و پیوسته در هر کجای عالم باشند یار و غمخوار هم باشند اسلام مسلمانان حجازی و مکّی و مدنی را با مسلمین سایر ممالک ابدا فرق نمیگذارد.
پس اگر داعی نژادم حجازی و قرشی و هاشمی و محمّدی است.سزاوار نیست کتمان حق نمایم و روی خیالات واهی حق را زیر پا بگذارم.
قطعا حجازیان قلاّبی را مردود و شیعیان ایرانی را دوست میدارم.
ما درون را بنگریم و حال را
نی برون را بنگریم و قال را
ثانیا شما غلات ایرانی را بیتناسب و بیدلیل و برهان با شیعیان خالص موحّد پاک مخلوط نمودید.
شیعیان امیر المؤمنین علی علیه السّلام همه بندگان خالص حق تعالی و مطیع و فرمانبردار خداوند سبحان جلّ و علا و محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنده و رسول او میباشند و درباره علی بن أبی طالب علیه السّلام
1) 1) موسیولنی ایتالیائی قائد و پیشوای ایتالیا دستور داد نماینده او از جامعه ملل خارج گردد بعذر آنکه برای من ننگ است که نماینده من در مجمعی بنشیند که نماینده سیاه پوستهای حبشی در آنجا نشسته باشد. ولی پیغمبر عظیم الشأن اسلام در چهارده قرن قبل بلال سیاه حبشی را در آغوش محبت گرفته و میفرمود ارحنا یا بلال قرآن برای من بخوان و مرا مسرور و فرحناک گردان. حال خوانندگان محترم قضاوت کنند و ببینند تفاوت ره از کجاست تا بکجا.
نمیگویند و عقیده ندارند مگر آنچه پیغمبر درباره او فرموده علی را عبد صالح پروردگار و وصیّ و خلیفۀ منصوص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میدانیم.
و هر کس غیر از این عقیده داشته باشد او را مردود و از خود دور میدانیم مانند غلات از مسلمین از قبیل سبائیّه و خطابیّه و غرابیّه و علیاویّه و مخمّسه و بزیغیّه و امثال آنها مانند نصیریّه که در قسمتی از شهرها و قراء ایران و سایر بلاد مانند موصل و سوریا متفرق هستند بنام اهل حق.
عموم شیعیان از آنها بری هستند و آنها را کافر و مرتد و نجس میدانند و در تمام کتب فقهیه و رسائل عملیه فقهاء امامیه غلات را در شمار کفار آوردهاند بعلّت آنکه آنها دارای عقاید فاسدۀ بیشمار میباشند.
از قبیل آنکه میگویند چون ظهور روحانی در هیکل جسمانی محال نیست چنانچه جبرئیل بصورت دحیۀ کلبی بر پیغمبر ظاهر میگردید لذا حکمت حکیمانه حق اقتضا کرد که ذات اقدسش در هیکل بشر آشکار گردد فلذا بصورت و جسم علی ظاهر گردید؟!!.
بهمین جهة مقام علی علیه السّلام را بالاتر از مقام مقدّس پیغمبر خاتم میدانند و از زمان خود آن حضرت باغوای شیاطین جن و انس جمعی باین عقیده قائل بودند؟
و آن حضرت خود جمعی از اهل هند و سودان را که آمدند و اقرار بالوهیت آن حضرت نمودند هرچند آنها را پند داد فایده نبخشید عاقبت امر فرمود آنها را در چاههای دود بطریقی که در کتب اخبار ثبت است هلاک ساختند.
چنانچه شرح این قضیه تفصیلا در مجلد هفتم بحار الانوار تألیف علاّمۀ جلیل القدر مرحوم ملاّ محمّد باقر مجلسی قدّس سرّه القدّوسی مسطور است.
و حضرت امیر المؤمنین و ائمه معصومین سلام اللّه علیهم اجمعین آنها را لعن نموده و از آنها بیزاری جستهاند.
مانند آنچه در کتب معتبره ما از مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام نقل شده که فرمود:
اللهم انی بریء من الغلاة کبراءة عیسی بن مریم من النصاری اللهم اخذلهم ابدا و لا تنصر منهم احدا (1)
و در خبر دیگر است که آن حضرت فرمود یهلک فی اثنان و لا ذنب لی محب مفرط و مبغض مفرّط انّا لنبرا الی اللّه ممن یغلوا فینا فوق حدنا کبراءة عیسی ابن مریم من النصاری (2).
و نیز فرمود یهلک فی اثنان محب غال و مبغض قال (3).
بهمین جهت جامعۀ شیعۀ امامیه اثناعشریه بیزاری میجویند از هر کس که نظما و نثرا دربارۀ علی أمیر المؤمنین و اهل بیت اطهارش غلو بنمایند و در مقام تعریف آنها را از مقامی که خدا و رسول برای آنها معین نمودهاند بالاتر ببرند و از عبودیت بربوبیت برسانند و کسانی که چنین عقیدهای داشته باشند از ما نیستند بلکه از غلات و ملاعیناند شما حساب جامعۀ شیعۀ امامیّه اثناعشریه را از آنها جدا بدانید.
چه آنکه اجماع علماء امامیه بر کفر و نجاست غلات میباشد و اگر مراجعه نمائید بکتب استدلالیه فقهاء شیعه مانند جواهر الکلام و مسالک و غیره و رسائل عملیه مانند عروة الوثقی مرحوم آیة اللّه یزدی قدّس سرّه و وسیلة النجاة آیة اللّه العظمی اصفهانی مدّ ظلّه العالی علی رءوس الانام در باب طهارت و باب زکاة و باب ازدواج و باب ارث فتاوای فقهاء ما را بر کفر و نجاست آنها میبینید و مشاهده میکنید که همگی فتوا دادهاند که جایز نیست مداخله در غسل و دفن آنها و حرام است مزاوجت با آنها(با آنکه بطریق متعه مزاوجت اهل کتاب را جایز میدانند)و حق الارث مسلمان بآنها داده نمیشود و حتی از دادن صدقات و زکاة بآنها منع گردیده.
1) 1) پروردگارا من بیزارم از طایفه غلات مثل بیزاری جستن عیسی از نصاری خداوندا مخذول و منکوب فرما ایشان را و یاری مفرما احدی از ایشان را.
2) 2) هلاک میگردند درباره من دو طایفه و مرا گناهی نیست(یعنی چون بعمل آنها راضی نیستم لذا گنهکار نیستم)یک طایفه آنهائی هستند که در محبت من افراط مینمایند و غلو بسیار میکنند و طایفه دیگر کسانیاند که بغض و عداوت بیجهت بمن دارند.بدرستی که ما بیزاری میجوئیم بسوی خداوند از کسانی که غلو مینمایند در حق ما و ما را از حد خودمان تجاوز میدهند مانند بیزاری عیسی ابن مریم از نصاری.
3) 3) هلاک میگردند درباره من دو طایفه یکی دوستی که از راه محبت غلو مینماید و دیگری دشمنی که مرا از حد خودم فرود آورد.
و در کتب کلامیه و عقاید فرقه ناجیۀ شیعه مبسوطا و مستدلاّ بیان گردیده که این فرقه فاسد و کافر و تبرّی و بیزاری از آنها بر هر مسلمانی خاصه شیعیان خالص العقیده لازم و واجب است.
و دلائل کاملۀ محکمه از آیات و اخبار بر منع و ردّ غلات وارد است که ببعض از آنها اشاره نمودیم.
در آیۀ 81 سورۀ 5(مائدة)صریحا میفرماید قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا أَهْوٰاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ السَّبِیلِ (1).
مرحوم علامۀ مجلسی قدّس سرّه القدّوسی در جلد سیم بحار الانوار(که دائرة المعارف شیعه امامیه میباشد)اخبار بسیاری در مذمت آنها و دور بودن خاندان رسالت از مدعای آنها نقل نموده از جمله نقل مینماید از امام بحق ناطق کاشف اسرار حقایق امام جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام که فرموده و ما نحن الا عبید الذی خلقنا و اصطفانا و اللّه ما لنا علی اللّه من حجة و لا معنا من اللّه براءة و انا لمیّتون و موقوفون و مسئولون من احب الغلاة فقد ابغضنا و من ابغضهم فقد احبنا الغلاة کفّار و المفوّضه مشرکون لعن اللّه الغلاة.
خلاصۀ معنی آنکه ما بندگان خدائی هستیم که ما را آفریده و از میان خلق برگزیده بدرستی که ما میمیریم و در نزد پروردگار ایستاده و سؤال کرده میشویم(یعنی ما هم بشری مانند شما هستیم)کسی که دوست بدارد غلات را دشمن ما میباشد و کسی که آنها را دشمن بدارد دوست ما میباشد غلات کافر و مفوّضه مشرکند لعن خدا بر غلات باد.
و نیز از آن حضرت پیشوای بزرگ شیعیان نقل کردهاند که فرمود:لعن اللّه عبد اللّه بن سباء انه ادعی الربوبیه فی أمیر المؤمنین و کان و اللّه امیر المؤمنین
1) 1) بگو(ای احمد)ای اهل کتاب در دین خود بناحق غلو نکنید غلو ناروا و باطل(مانند غلو نصاری درباره حضرت مسیح و یهود درباره عزیر)و از پی خواهشهای آن قومی که خود گمراه شدند و بسیاری را نیز گمراه کردند و از راه راست دور افتادند نروید.
عبد اللّه طائعا الویل لمن کذب علینا و ان قوما یقولون فینا ما لا نقوله فی انفسنا نبرأ الی اللّه منهم نبرأ الی اللّه منهم (1).
و در کتاب عقاید صدوق أبو جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمّی قدّس سره القدوسی که از مفاخر فقهاء شیعه امامیه است خبری از زرارة بن أعین که از موثقین روات شیعه و حافظ علم اهل البیت و از اصحاب حضرت باقر العلوم و صادق آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین بوده است نقل نموده است که گفت خدمت حضرت صادق علیه السّلام امام ششم عرض کردم مردی از اولاد عبد اللّه بن سبا قائل بتفویض است فرمودند تفویض چیست عرض کردم میگوید ان اللّه عز و جل خلق محمدا و علیا ثم فوّض الامر الیهما فخلقا و رزقا و أحیا و أماتا (2)حضرت فرمودند کذب عدو اللّه دروغ گفته دشمن خدا زمانی که بر گشتی بسوی او بخوان این آیه را که از سورۀ رعد است أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ (3)آیه 71 سوره 13(رعد)
این آیه شریفه خود صراحت دارد بر توحید خدای تعالی(زراره گفت وقتی نزد او رفتم و این آیه را که امام فرموده بود بر او خواندم کانّه سنگ بر دهانش افکندم لال شد).
از این قبیل اخبار در کتب معتبره ما از ائمۀ طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین و پیشوایان بحق شیعه در طعن و لعن و سبّ طایفه غلات بسیار وارد شده خوبست همان قسمی که ما کتابهای علمای شما را میخوانیم شما هم کتب معتبرۀ علماء شیعه را بخوانید
1) 1) لعنت خدا بر عبد اللّه بن سبا که ادعا نمود ربوبیت و خدائی را در حق امیر المؤمنین (علیه السّلام)بخدا قسم که آن حضرت بنده مطیع خدا بود وای بر کسانی که دروغ گفتند بر ما طایفه ای میگویند درباره ما چیزی را که نمیگوئیم ما آن را در حق خودمان آنگاه دو مرتبه فرمود ما بیزاری میجوئیم بسوی خدا از ایشان.
2) 2) خدای عز و جل آفرید محمد و علی را پس امور عباد را بایشان سپرد پس ایشانند خالق و رازق و کننده و میراننده.
3) 3) آیا مشرکان برای خدای تعالی شریکانی قرار دادند که آنها هم مانند خدا چیزی خلق کردند و بر ایشان خلق خدا و آنها مشتبه گردید و ندانستند که آفریدۀ خدا کدامست و آفریده شرکاء کدام بگو(ای محمد)(هرگز چنین نیست)بلکه تنها خدای متعال آفریننده همه چیزها است و اوست یگانه در الوهیت که همه عالم مقهور اراده او است.
تا تفوه بکلماتی ننمائید که باعث اغواء عوام بیچاره گردد و شما هم در محکمه عدل الهی گرفتار باشید.
از آقایان محترم انصاف میخواهم آیا در صورتی که أئمه ما چنین بیاناتی برای راهنمائی شیعیان خود فرمودهاند و شیعیان واقعی یعنی پیروان علی و آل علی از موالی خود این اخبار را شنیده باشند مع ذلک آنها را خدا یا در مقام خدا قرار دهند.
طایفه غلات بکلی از ما بر کنار و ما از آنها بیزار و بر کنار هستیم و لو صورتا دعوی تشیع نمایند خدا و پیغمبر و علی و آل علی علیهم السّلام همگی از آنها بیزار و تمامی شیعیان هم از آنها بیزار بر کنار هستند.
چنانچه مولای ما امیر المؤمنین علیه السّلام رئیس غلات عبد اللّه بن سباء ملعون را تا سه روز حبس نمود و امر بتوبه فرمود چون قبول نکرد لاجرم او را بآتش سوزانید.
شما را بخدا خجالت ندارد که علماء شما روی تعصب و عادت و تبعیت از اسلاف بنویسند مؤسس اساس تشیع این عبد اللّه ملعون بوده که بامر علی علیه السّلام سوزانیده شده است
و حال آنکه علماء شیعه در تمام کتب مربوطه پیروی از ائمه خود نموده و عبد اللّه را ملعون خواندهاند پس پیروان عبد اللّه هم ملعونند چه آنکه از غلاتاند نه شیعیان خالص الولای آل محمّد و عترت طاهرۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که از غلو دربارۀ آن خاندان جلیل دور و برکنارند.
اگر مؤسس اساس تشیع عبد اللّه ملعون بوده و شیعیان پیرو آن بودهاند چنانچه متعصّبین از علماء شما نوشته و دیگران هم کورکورانه تبعیّت از آنها نموده و در مجالس نقل مینمایند لا اقل بایستی در یکی از کتب شیعه تمجیدی از او شده باشد.
اگر شما یک کتاب از علماء شیعۀ امامیه نشان دادید که تمجیدی از عبد اللّه ملعون نموده باشند داعی تسلیم بتمام گفتارهای شما میشوم و اگر نشان ندادید(و هرگز نمیتوانید نشان داد)پس بترسید از روز حساب و محکمه عدل الهی و شیعیان موحد پاک را پیروان عبد اللّه ملعون نخوانید و امر را بر عوام بیخبر مشتبه ننمائید.
و نیز از جنابعالی برادرانه تقاضا دارم چون اهل علم هستید پیوسته روی قاعده
علم و منطق و حقیقت صحبت کنید نه روی گفتار بیمنطق و حقیقت و شهرتهای بیاساس که اعادی در اطراف شیعیان عنادا و لجاجا نسبت دادهاند.
حافظ- نصایح برادرانه شما مورد قبول و توجه هر عاقلی است ولی اجازه بفرمائید حقیر هم من باب تذکر جملاتی بعرضتان برسانم.
داعی- بسیار ممنون میشوم بفرمائید.
حافظ- شما در بیانات پیوسته میفرمائید ما غلو درباره امامان نمینمائیم و غلات را مردود و ملعون و اهل آتش میدانید ولی در این دو شب مکرر کلماتی از شما شنیده میشود درباره امامان که روی قواعدی که خودتان بیان مینمائید آنها راضی باین قبیل امور نیستند ممکن است شما هم در موقع گفتار با ملاحظه باشید تا مورد طعن واقع نشوید.
داعی- داعی خشک و جامد و متعصّب و جاهل نمیباشم خیلی ممنون میشوم که اگر لغزشی در گفتارم ظاهر شود یادآور شوید چون انسان مرکز سهو و نسیان است تمنی میکنم آنچه در این دو شب ملاحظه فرمودید بر خلاف رضای أئمّه هدی گفته شده که مطابقه با علم و عقل و منطق نمیکند بیان فرمائید.
حافظ- در این دو شب مکرر از شما شنیدم در موقعی که نام امامان خود را میبرید عوض آنکه بفرمائید رضی اللّه عنهم-سلام اللّه علیهم-صلوات اللّه علیهم-فرمودهاید و حال آنکه خود میدانید بحکم آیه شریفه سوره احزاب که میفرماید إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (1)سلام و صلوات فقط مخصوص رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم میباشد و حال آنکه شما در بیانات خود صلوات و سلام را درباره امامان نیز میآورید بدیهی است این عمل بر خلاف نصّ صریح قرآن مجید است از جملۀ ایراداتی که بشما مینمایند همین موضوع است که میگویند این امر بدعت و اهل بدعت اهل ضلالتاند.
1) 1) خدا و فرشتگانش بر روان پاک پیغمبر درود میفرستند شما هم ای اهل ایمان بر او درود بفرستید و سلام گوئید(و تسلیم فرمان او شوید)آیه 56 سوره 33(احزاب).
داعی- جامعه شیعه هرگز عملی بر خلاف نصّ ننموده و نمینمایند منتها در قرون ماضیه اعادی آنها از خوارج و نواصب و امویها و اتباع آنها بهانهجوئیها نموده و برای آنکه شیعیان را اهل بدعت معرفی نمایند دلائل ساختگی اقامه نمودند که بزرگان علمای شیعه جواب تمام آنها را داده و ثابت نمودهاند که ما اهل بدعت نیستیم قلم در دست دشمن که افتاد تنها قاضی رفته هرچه میخواهند مینویسند جواب از همین موضوع هم مفصّلا داده شده ولی چون وقت گذشته از جواب مفصّل صرفنظر مینمایم برای اینکه فرمایش شما بلاجواب نماند و امر هم بر آقایان جلساء و برادران عزیزم مشتبه نگردد مختصرا عرض مینمایم.
اولا در این آیه منع از سلام و صلوات بر دیگری ننموده فقط امر میفرماید که بر مسلمانان لازم است که بر آن حضرت صلوات بفرستند ثانیا همان خداوند متعال که این آیه را نازل فرموده در آیه 130 سوره 37(صافات)میفرماید سلام علی آلیاسین.
یکی از خصائص بزرگ خاندان رسالت همین است که در قرآن همه جا سلام مخصوص بانبیاء عظام مینماید و میفرماید سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ (1)سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (2)سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (3)
ولی در هیچ کجای قرآن سلام بر اولاد انبیاء ننمودند مگر باولادهای خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که میفرماید سلام علی آلیاسین(یس)یکی از نامهای خاتم الانبیاء است.
چون میدانید که در قرآن مجید پنج اسم از دوازده اسم پیغمبر برای مزید بینائی امت ذکر گردیده و آن پنج اسم مقدس محمد و احمد و عبد الله و نون و یس است و در اول سورۀ 36 میفرماید یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (4)یا حرف نداء و س نام مبارک آن حضرت و اشاره بحقیقت و سویت
اعتدالیه ظاهریه و باطنیه آن حضرت میباشد.
نواب- علّت اینکه میان حروف تهجّی(س)نام مبارک آن حضرت گردیده است چیست
داعی- عرض کردم اشارهایست بعالم معنی و حقیقت اعتدال آن حضرت چه آنکه حائز مقام خاتمیت کسی است که وجودش بحد اعتدال رسیده باشد و آن وقتی است که ظاهر و باطن او یکسان باشد و این مرتبه در وجود اقدس آن حضرت موجود بوده فلذا با حرف(س)اثبات مقام برای آن حضرت مینماید.
ببیان نزدیکتر بفهم عموم آنکه در میان حروف تهجّی فقط(س)است که ظاهر و باطن آن مساویست باین معنی که از برای هر یک از حروف بیست و هشتگانه تهجّی در نزد علمای علم اعداد زبر و بیّنه ایست که در موقع تطبیق زبر و بیّنۀ هر حرفی قطعا یا زبرش زیادتر است یا بیّنهاش.
نواب- قبله صاحب ببخشید من جسارت مینمایم چونکه برای فهم مطالب بیطاقتم مستدعی است در این شبها مطالب را بقسمی ساده و واضح بیان نمائید که مورد توجّه و قابل قبول فهم همه ما باشد چون معنی زبر و بیّنه را نفهمیدیم متمنی است با بیان ساده توضیح دهید تا حلّ معمّا گردد.
داعی- اطاعت میشود زبر عبارت از صورت حرف است که روی کاغذ نوشته میشود و بیّنه آن زیادتی است که در وقت تلفظ معلوم میآید.
س در روی کاغذ یک حرف است ولی در وقت تلفظ سه حرف میشود س و ی و ن در تلفظ ی و ن باو زیاد میشود چون در میان بیست و هشت حرف تهجّی فقط س است که در موقع تطبیق حساب زبر و بیّنهاش مساوی میباشد.
س شصت عدد است بیّنهاش هم که عبارت از ی و ن باشد شصت است ی (10)-ن(50)میشود شصت.
بهمین جهت خطاب میکند در قرآن مجید بخاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یس اشاره بظاهر و باطن پیغمبر یعنی ای کسی که از حیث ظاهر و باطن واجد اعتدال میباشی
پس چون س نام مبارک آن حضرت میباشد در این آیه شریفه میفرماید: سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ یعنی سلام بر آل محمّد علیهم السّلام.
حافظ- این بیاناتی است که شما میخواهید با سحر کلام اثبات نمائید و الاّ در میان علماء چنین معنائی نیامده که سلام بر آل یس باشد.
داعی- تمنی مینمایم در منفیّات بطور جزم کلامی نفرمائید بلکه بطریق تردید بفرمائید که در موقع جواب افسردگی حاصل نگردد اگر شما از کتب علمای خود بیخبرید یا باخبرید و صلاح در تصدیق نمیدانید ولی ما از کتب شما با خبر و انکار حق هم نمینمائیم.
در کتب علمای بزرگ شما زیاد اشاره باین معنی شده است از جمله ابن حجر مکّی متعصّب در ذیل آیه سیم از آیاتی که در صواعق محرقه در فضایل اهل بیت نقل نموده نوشته است که جماعتی از مفسرین از ابن عباس(مفسّر و حبر امت)نقل نمودهاند که ان المراد بذلک سلام علی آل محمد یعنی مراد از آلیاسین آل محمّدند پس سلام بر آل یس یعنی سلام بر آل محمّد و مینویسد که امام فخر رازی ذکر نموده است ان أهل بیته صلّی الله علیه و سلم یسارونه فی خمسة اشیاء فی السّلام قال السّلام علیک أیها النبی و قال السّلام علی آلیاسین و فی الصلاة علیه و علیهم فی التشهد و فی الطهارة قال تعالی طه یا طاهر و قال یطهرکم تطهیرا و فی تحریم الصدقة و فی المحبة قال تعالی قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و قال قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودّة فی القربی (1)
و سیّد ابی بکر بن شهاب الدّین علوی در صفحۀ 24 باب اول رشفة الصادی من
1) 1) اهل بیت آن حضرت در پنج چیز با آن حضرت برابری میکنند اول در سلام فرموده سلام بر پیغمبر بزرگوار و نیز فرموده سلام بر آل یس(یعنی سلام بر آل محمد)و دوم در صلوات بر آن حضرت و بر ایشان در تشهد نماز سیم در طهارت خدای متعال فرموده است طه یعنی ای طاهر و درباره آنها آیه تطهیر را نازل فرموده و چهارم در تحریم صدقه که بر پیغمبر و اهل بیت آن حضرت صدقه حرام است پنجم در محبت که خدای تعالی فرموده بگو اگر شما دوست میدارید خدا را پس متابعت نمائید مرا تا دوست بدارد خدا شما را و درباره اهل بیت آن حضرت فرموده محمد بگو(بامت)من اجر و مزدی از شما نمیخواهم مگر دوستی ذوی القربی و اهل بیت من.
بحر فضائل بنی النّبی الهادی(چاپ مطبعۀ اعلامیۀ مصر در سال 1303 هجری از جماعتی از مفسرین از ابن عباس و نقاش از کلبی و در ص 34 از باب 2 نیز نقل نموده که مراد از آل یس در آیه آل محمّدند و امام فخر رازی در ص 163 جلد هفتم تفسیر کبیر ذیل همین آیه شریفه و جوهی در معنی آیه نقل نموده در وجه دوم گفته است مراد از الیاسین آل محمّد(سلام اللّه علیهم اجمعین)اند.
و نیز ابن حجر در صواعق آورده که جماعتی از مفسّرین نقل نمودهاند از ابن عباس که گفت سلام علی آلیاسین سلام بر آل محمّد است.
و اما راجع بصلوات بر اهل بیت طهارت امریست مسلّم بین الفریقین حتّی بخاری و مسلم هم در صحیحین خود تصدیق دارند که پیغمبر فرمود بین من و اهل بیت من در صلوات جدائی نیندازید:
مخصوصا بخاری در جلد سیم از صحیح و مسلم در جلد اول صحیح و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده حتی ابن حجر متعصّب در صواعق و دیگران از علماء بزرگ شما از کعب بن عجزه نقل میکنند که چون آیه إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ الخ نازل گردید عرض کردیم یا رسول اللّه طریقه سلام کردن بر تو را دانستیم کیف نصلی علیک-چگونه صلوات بر شما بفرستیم حضرت فرمودند باین طریق صلوات بفرستید اللهم صل علی محمد و آل محمد و در روایات دیگر کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.
و امام فخر رازی در ص 797 جلد ششم تفسیر کبیر نقل مینماید که از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سؤال نمودند چگونه صلوات بر شما بفرستیم فرمودند بگوئید اللهم صل علی محمد و علی آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم و بارک علی محمد و علی آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انک حمید مجید.
و ابن حجر همین روایت را با مختصر اختلافی در الفاظ از حاکم نقل نموده آنگاه
اظهار عقیده و رأی نموده گوید و فیه دلیل ظاهر علی ان الامر بالصلوات علیه الصلوات علی آله-یعنی در حدیث دلیل ظاهر است بر اینکه امر بصلوات بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صلوات بر آل آن حضرت هم هست و نیز روایت نموده است که فرمود لا تصلوا علیّ الصلاة البترا یعنی صلوات بترا و بریده بر من نفرستید عرض کردند یا رسول اللّه صلوات بترا کدام است فرمود اینکه بگوئید اللهم صل علی محمد بلکه بگوئید اللهم صل علی محمد و علی آل محمد.
و نیز از دیلمی نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود الدعاء محجوب حتی یصلی علی محمد و آله.یعنی دعا در حجاب میماند(و مستجاب نمیشود) تا صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستند.
و از شافعی نقل میکنند که گفت:
یا اهل بیت رسول الله حبکم
فرض من الله فی القرآن انزله
کفاکم من عظیم القدر انکم
من لم یصل علیکم لا صلاة له
(1) نظر بفرموده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که الصلاة عمود الدین ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت رد ما سواها (2)
قبولی تمام اعمال بسته بنماز است و نظر باخباری که عرض شد قبولی نماز هم بصلوات بر محمّد و آل محمّد است چنانچه شافعی خود اقرار نموده است.
و سید أبی بکر بن شهاب الدین علوی از ص 29 تا ص 35 ضمن باب 2 کتاب رشفة الصّادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی بیاناتی در وجوب صلوات بر محمّد و آل محمّد دارد و دلائلی از نسائی و دارقطنی و ابن حجر و بیهقی از أبو بکر طرطوسی از أبو اسحاق مروزی و از سمهودی و نو وی در تنقیح و شیخ سراج الدین قصیمی یمنی آورده که صلوات بر آل محمّد بعد از نام مبارک محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در تشهد نماز واجب است
1) 1) ای اهل بیت رسول اللّه دوستی شما را خدا در قرآن مجید واجب نموده در بزرگی مقام و مرتبه شما همین بس است که هر کسی بر شما صلوات نفرستد نماز او قبول نمیشود(مراد شافعی صلوات در تشهد نماز است که اگر عمدا ترک کنند باعث بطلان و عدم قبولی نماز است).
2) 2) نماز ستون و نگاهبان دین است اگر نماز قبول شد ما سوای آن از اعمال قبول میشود و اگر نماز رد شد ما سوای آن هم رد میشود.
که چون وقت گذشته از بیان مفصّل آن صرفنظر نموده و قضاوت را بضمیر پاک آقایان واگذار مینمایم.
پس آقایان تصدیق میفرمائید که سلام و صلوات بر اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدعت نیست بلکه سنّت و عبادتی است که دستور خود پیغمبر است و انکار این معنی را قطعا نمیکنند مگر خوارج و نواصب و متعصّبین عنود و مبغضین لجوج خذلهم اللّه که امر را بر برادران اهل سنّت مشتبه نموده و مینمایند.
بدیهی است کسانی که در این حکم قرین خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند و در ذکر مقدم بر غیرند قیاس آنان بر دیگران نمودن و دیگران را بر آنها ترجیح دادن از سفاهت و جهالت یا تعصّب و بیخبری است.
«در این موقع چون شب از نصف گذشته و آثار کسالت در بعض جلساء ظاهر» «مجلس را ختم نمودیم پس از صرف چای و قرار اینکه فردا شب زودتر تشریف بیاورند» «متفرّق گردیدند».
«از نماز مغرب فارغ شدیم آقایان تشریف آوردند بعد از تعارفات معموله مشغول» «صرف چای شدند داعی هم نماز عشاء را خاتمه داده با خیال آسوده برای اصغای کلمات» «آقایان حاضر شدم».
حافظ- قبله صاحب دیشب که بمنزل رفتیم خیلی خود را ملامت کردم که چرا ما دقت بیشتری در باب عقاید ارباب ملل نمیکنیم و فقط ببعض کتب متعصّبین(بقول شما) اکتفا میکنیم که حقیقت از ما پوشیده ماند.
داعی- از آنجائی که خدای تعالی در آیه 150 سوره 6(انعام)میفرماید قُلْ فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبٰالِغَةُ (1)
1) 1) بگو ای پیغمبر برای خدا حجة بالغه است.
مجلس دیشب حجّتی از حجج الهی بود که آقایان در ابتدای صحبت قدری از عادت بیرون آمده و با دیدۀ انصاف و علم و عقل بعرایض داعی توجه نمائید و بدانید که آنچه را میگویم روی موازین علم و عقل و منطق و حقیقت است و آنچه بسمع مبارک آقایان رسانیده و ذهن شما را مشوب نمودهاند روی عناد و لجاج مردمان متعصّب خود خواه بوده است.
خدا را شاهد میگیرم که در این مجالس هیچ نظری ندارم که در گفتار خود غالب آیم و آقایان را مغلوب نمایم بلکه مانند همیشه هدف و مقصدم دفاع از حریم تشیّع و ابراز حق و حقیقت است.
حافظ- از جملات بیانات دیشب شما کشف شد که شیعه بر طبقات مختلفه میباشند آیا کدام طبقه از شیعه را ذیحق و گفتار و عقاید آنها را حق میدانید چنانچه ممکن است طبقات شیعه را برای روشن شدن مطلب بیان فرمائید که ما بدانیم در کدام قسمت وارد بحث شویم.
داعی- شب گذشته عرض نکردم که شیعه بر طبقات مختلفه هستند بلکه شیعه بآن معنی که شرح دادم یعنی بندگان مطیع خدا و پیغمبر و پیروان خاندان رسالت بامر آن حضرت یک طبقه بیشتر نیستند ولی طبقات بازیگری بنام تشیّع خودنمائی و مردم جاهل بیخبر را بدور خود جمع نمودند و از نام مقدّس شیعه سوء استفاده نموده و عقاید باطل بلکه کفر و زندقه را باین نام میان مردم انتشار دادند لذا مردمان بیخبر که تحقیق در حقایق نمینمایند بنام شیعه در تاریخ از آنها یاد نمودهاند و آنها چهار طبقه اصلی هستند که از آن چهار طبقه اصلی هم فقط دو فرقه باقی ماندهاند و دو فرقۀ آنها بکلّی از میان رفتهاند و از هر طبقۀ آنها طبقات دیگر پیدا شدند.
و آن چهار فرقه عبارتند از زیدیۀ و کیسانیّه و قداحیّه و غلات.
فرقه اول زیدیه میباشند و آنها کسانی هستند که خود را اتباع زید بن علی بن الحسین علیهم السّلام میدانند و زید را بعد از امام زین العابدین علیه السّلام امام میدانند و الحال در یمن و اطراف آن زیدیها بسیار میباشند.
عقیده آنها بر آنست که هر علوی فاطمی که عالم و زاهد و شجاع باشد و علاوه خروج بسیف و شمشیر نموده و مردم را دعوت بخود نماید آن امام است.
و چون جناب زید در زمان خلافت هشام بن عبد الملک اموی بواسطه فشار و ظلم بنی امیه در کوفه خروج کرد و شربت شهادت نوشید(چنانچه پریشب شرح حال آن بزرگوار را بمناسبتی عرض نمودم)او را امام دانسته و پیروی او را بر خود حتم میدانند.
و حال آنکه مقام جناب زید بالاتر از آنست که چنین نسبتی را باو بدهند.
جناب زید از سادات بزرگ بنی هاشم بوده در زهد و علم و فضل و فهم و دین و ورع و عبادت و شجاعت و سخاوت برجستۀ قوم و پیوسته قائم اللیل و صائم النهار بوده.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خبر شهادت آن جناب را داده چنانچه از حضرت سید الشهداء أبا عبد اللّه الحسین علیه السّلام رسیده که فرمود وضع رسول الله یده علی صلبی قال یا حسین سیخرج من صلبک رجل یقال له زید یقتل شهیدا فاذا کان یوم القیمة یتخطی هو و اصحابه رقاب الناس و یدخله الجنة (1).
ولی خود جناب زید ابدا ادعای امامت نداشته و این تهمتی است که بآن حضرت نسبت دادهاند و الاّ آن جناب خود را تابع و مطیع امامت برادر بزرگوارش حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام میدانسته ولی بازیگرانی بعد از آن حضرت قائل باصلی شدند که لیس الامام من جلس فی بیته و ارخی ستره بل الامام کلّ فاطمی عالم صالح ذو رای یخرج بالسیف (2)
مردم را دعوت بامامت آن حضرت نموده و تشکیلاتی دادند باصطلاح دکانی برای
1) 1) رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله دست مبارکش را گذارد بر پشت من و فرمود یا حسین زود است بیرون میآید از صلب تو مردی که او را زید میگویند کشته میشود در حال شهادت چون روز قیامت شود خود و اصحابش پا میگذارند بر گردنهای مردم و داخل بهشت میشوند. (بدیهی است مراد اصحابی هستند که بنام نهضت در مقابل ظلم بنی امیه با آن حضرت قیام نمودند).
2) 2) امام نیست آن کسی که در خانه بنشیند و خود را بپوشاند از مردم بلکه امام هر فاطمی عالم صالح صاحب رأی است که خروج بشمشیر بنماید.
پیشرفت مقاصد خود باز نمودند و آنها پنج فرقه گردیدند-مغیریه-جارودیه- ذکیریه-خشبیه-خلقیه-
فرقۀ دوم کیسانیّه بودند و آنها أصحاب کیسان مولی و آزاد کرده علیّ بن أبی طالب علیه السّلام بشمار میرفتند.
آنها قائل بامامت محمّد بن الحنفیّه فرزند بزرگ حضرت أمیر المؤمنین بعد از حسنین علیهما السّلام بودند.
ولی جناب محمّد خود چنین داعیهای نداشته بلکه او را سیّد التابعین میگفتند در علم و زهد و ورع و تقوی و اطاعت امر مولی معروف بوده.
بعضی بازیگرها دستاویز نمودند قضیه مخالفتهای او را با حضرت سجاد امام زین العابدین علیه السّلام و دلیل بر ادعای او قرار دادند.
و حال آنکه اصل حقیقت این نبود که ادعای امامت داشته بلکه مقصود جناب محمّد از این مخالفتها اثبات مقام حضرت سجاد علیه السّلام امام چهارم بوده که باین طریق مریدهای جاهل و معتقدین سادۀ خود را متوجه سازند که من واجد این مقام نیستم.
کما آنکه در همان مسجد الحرام بعد از ثبوت حق در مقابل حجر الاسود و اقرار حجر بامامت حضرت سجاد علیه السّلام که در کتب اخبار و تواریخ مفصّلا ثبت گردیده أبو خالد کابلی که سر سلسلۀ معتقدین بآن جناب بود با جمعی از معتقدین بامامت محمّد تبعیت از جناب محمّد نموده و بامامت حضرت سجاد معترف شدند.
ولی یک عده از شیادها جمعی از عوام بیخرد بیخبر را بر آن عقیده نگاهداشتند باین بهانه که جناب محمّد شکسته نفسی نموده و در مقابل بنی امیه سیاست اقتضای چنین امری را نمود.
و الاّ امامت جناب محمّد مسلّم است و بعد از وفات جناب محمّد هم ثابت ماندند و گفتند جناب محمّد نمرده بلکه در شعب جبل رضوی پنهان گردیده زمانی بیرون آید و جهان را پر از عدل و داد کند و ایشان چهار فرقه بودهاند.
مختاریه-کربیه-اسحاقیه-حربیه-(ولی بر این عقیده امروز کسی باقی نمانده).
طایفه سیم قدّاحیهاند اصل مذهب این طایفه ظاهرا تشیّع ولی باطنا کفر محض است و اصل تشکیلات این مذهب بدست میمون ابن سالم یا(دیصان)معروف به قدّاح و عیسی چهار لختان در مصر شروع شد و باب تأویلات را در قرآن مجید و اخبار بمیل خود باز نمودند.
و از برای شریعت ظاهر و باطنی قرار دادند و گفتند باطن شریعت را خداوند بپیغمبر و پیغمبر بعلی و او هم بفرزندان و شیعیان خالص تعلیم داد و گویند کسانی که باطن شریعت را دانستند از قید طاعت و عبادت ظاهریه آزاد و آسوده شدند.
و ایشان مذهب را بر هفت پایه قرار دادند به هفت پیغمبر معتقدند و به هفت امام معترفند و امام هفتم را غائب و منتظر ظهور آن هستند و ایشان دو طایفه بودند.
ناصریه- اصحاب ناصر خسرو علوی که در اشعار و گفتار و کتابهای خود بنام شیعه بسیار مردم را بکفر و الحاد کشانیده و در طبرستان شیوع بسیار داشتند.
صباحیه- طایفۀ دویم اصحاب حسن صبّاح که اصلا اهل مصر و بایران آمده و واقعۀ اسفناک و فتنۀ بزرگ الموت را در قزوین برپا کرد و باعث قتلهای فراوان شد که در تاریخ مفصّلا ثبت است که این مجلس مختصر مقتضی شرح مفصّل حالات تاریخی آن نمیباشد.
طایفۀ چهارم غالیهاند که پستترین اقوام و طوایفی هستند که بنام تشیّع معروف شدهاند و تمامی آنها کافر و نجس و فاسد و مفسد میباشند و آنها هفت فرقۀ اصلی هستند.
سبائیه-منصوریه-غرابیه-بزیغیه-یعقوبیه-اسماعیلیه-ازدریه
شرح حالات و پیدایش آنها را شب گذشته مختصرا باقتضای مجلس عرض کردم ما جامعه شیعۀ امامیۀ اثناعشریه بلکه تمام مسلمین دنیا از آنها و عقاید آنها بری و آنها را انجس از هر نجس و کافر ملحد بیدین میدانیم.
و هر عقیدهای بنام شیعه روی قاعده کفر و الحاد صراحة یا کنایة در السنه و افواه مشهور و در بعض کتب عمدا یا سهوا درج گردیده بیشتر از این طایفه میباشند که خود را شیعۀ علی میخوانند.
ولی جماعت شیعۀ امامیۀ اثناعشریه که زائد بر صد ملیون جمعیّت در دنیا هستند از این عقاید فاسده دور بلکه اصل دین و مذهب پاک و لبّ و لباب شریعت را که بوسیله باب علم رسول اللّه علیّ بن أبی طالب أمیر المؤمنین علیه السّلام رسیده در نزد آنها یافت میشود
طایفه پنجم شیعۀ امامیه و فرقۀ حقّۀ اثناعشریهاند که لبّ لباب شریعت را مطابق عقل و نقل دارا هستند و اصل شیعۀ واقعی اینها هستند و آن چهار فرقه شیعۀ قلاّبیاند.
و خلاصۀ عقیدۀ این شیعیان حقیقی را برای شما بطور فهرست عرض مینمایم تا بعدها نسبتهای غلط بآنها ندهید.
جامعۀ شیعه امامیه معتقدند بوجود ذات واجب الوجود حضرت احدیت جلّ و علا که اوست واحد و أحد که شبیه و عدیل و نظیر ندارد نه جسم است و نه صورت نه جوهر است و نه عرض و از جمیع صفات امکانیه معرّا و مبرّا میباشد بلکه خالق جمیع اعراض و جواهر است و شریکی در خلق موجودات و افاضه فیوضات بر موجودات ندارد.
بعضی از عرفا صفات سلبیه پروردگار را بشعر آورده و گفتهاند.
نه مرکّب بود و جسم نه جوهر نه عرض
بیشریک است و معانی تو غنی دان خالق
و چون ذات واجب الوجود هرگز رؤیت نشود و از طرفی هم بایستی خلق را هدایت و راهنمائی نماید لذا رسل و فرستادگانی از جنس بشر برگزیده کامل عیار برای هدایت افراد بشر با دلائل و براهین و معجزات و بیّنات و دستورات کافیه باقتضای حال و احتیاجات اهل هر زمان فرستاده که عدد آنها بسی بسیار و بیشمار است و تمامی آنها در تحت اوامر پنج پیغمبر اولو العزم که نوح شیخ الانبیاء و ابراهیم
خلیل الرحمن و موسی کلیم الله و عیسی روح الله-علی نبیّنا و آله و علیهم السّلام باشند هادی و راهنمای بشر بودند و پیغمبر آخر وجود اقدس خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد که دین و شریعت او تا روز قیامت باقی و بر قرار است.
جماعت شیعه معتقدند که حلال محمد حلال الی یوم القیمة و حرامه حرام الی یوم القیمة و شریعته مستمرة الی یوم القیمة (1)
و خداوند متعال از برای جمیع اعمال از نیک و بد سزا و جزائی معین فرموده که در بهشت یا دوزخ بآنها داده میشود.
و روزی که برای سزا و جزای اعمال معین گردیده یوم الجزاء گویند که بعد از تمام شدن عمر دنیا تمام خلایق را از نیک و بد من الاوّلین و الآخرین همه را زنده میکند با همین بدن عنصر جسمانی(نه بدن لطیف و هورغلیائی)بصحرای محشر میآورد بعد از محاکمه و رسیدگی هر یک را بجزای خود میرساند.
چنانچه در کتب آسمانی عموما بالخصوص توریة و انجیل و قرآن مجید خبر داده است و سند محکم و ثابت و محقق ما همین قرآن کریم است که با سند متّصل دست نخورده و تحریف نگردیده از زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بما رسیده و ما عامل بدستورات آن هستیم و امیدواریم که عند اللّه مأجور باشیم.
و بجمیع احکام واجبۀ مندرجه در این کتاب اقدس اعظم از قبیل نماز و روزه و زکاة و خمس و حج و جهاد و غیره معتقدیم.
و همچنین بفروعات و واجبات و مستحبات و دستوراتی که بوسیلۀ رسول خدا بما رسیده معترف و عازم و جازم بعمل با توفیقات خداوند متعال هستیم.
و از جمیع معاصی و گناهان کبیره و صغیره از قبیل شراب و قمار و زنا و لواط
1) 1) حلال محمد حلال است تا روز قیامت و حرام آن حضرت هم حرام است تا روز قیامت و شریعت او هم باقی و مستمر است تا روز قیامت.
و ربا و قتل نفس و ظلم و غیر آنها از آنچه در قرآن مجید و اخبار وارده منع از آنها گردیده اجتناب مینمائیم.
و ما جماعت شیعه معتقدیم همان قسمی که احکام و دساتیر الهیّه آورندهای دارد که خداوند متعال او را برگزیده و بآدمیان معرفی نموده.
بعد از وفات آورنده که رسول خدا میباشد بایستی نگاهدارندهای باشد که حافظ و حارس و نگاهبان آن دین و شریعت باشد همان قسمی که پیغمبر و آورنده دین را خدا بر انگیزد و بمردم معرفی نماید.
وصیّ و خلیفه و نگاهدار دین را هم بایستی خداوند انتخاب فرماید و بوسیله پیغمبر بامت معرفی نماید.
چنانچه تمام انبیاء بامر خدای متعال اوصیاء خود را معرفی نمودند پیغمبر خاتم هم که اکمل و افضل از همه آنها بوده برای جلوگیری از فساد و اختلاف امت را بحال خودشان نگذارده و اوصیاء خود را بامر پروردگار روی سنّت جاریه بآنها معرّفی فرموده.
و عدد آن اوصیاء منصوص رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که از جانب خدای متعال معرفی شدند دوازده میباشد اولهم سید الاوصیاء علی بن أبی طالب فبعده ابنه حسن ثم اخوه الحسین ثم ابنه علی زین العابدین ثم ابنه محمد باقر العلوم ثم ابنه جعفر الصادق ثم ابنه موسی الکاظم ثم ابنه علی الرضا ثم ابنه محمد التقی ثم ابنه علی النقی ثم ابنه حسن العسکری ثم ابنه محمد المهدی و هو الحجة القائم الذی غاب عن الانظار لا عن الامصار یملأ الله الارض به قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا.
اعتقاد شیعه امامیه آنست که این دوازده امام بر حق از جانب خدا بوسیلۀ پیغمبر بما معرفی شدند که دوازدهمی آنها بنا بر اخبار متواتر و مستفیض که از علماء شما هم بسیار رسیده غیبت اختیار نموده مانند غیبتی که در تمامی ادوار انبیاء و اوصیاء بوده.
و آن وجود مقدس را خداوند ذخیره قرار داده برای رفع ظلم و نشر عدل و
مصلح کلّ است که تمام اهل عالم انتظار ظهور چنین مصلحی را دارند.
خلاصه جماعت شیعه معتقدند بجمیع احکام خمس که در قرآن مجید و اخبار صحیحه که بوسیله روات معتبره از طرق اهل بیت طهارت و عترت پاک رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مؤمنین نیک فطرت از صحابه خاصّ آن حضرت بآنها رسیده از اول باب طهارت تا آخرین باب دیات شکر میکنم خداوند متعال را که بداعی توفیق عنایت فرمود تا از روی تحقیق و منطق و برهان نه از راه تقلید آباء و امهات باین عقاید مقدّسه معتقد و افتخار باین دین و مذهب دارم.
و هر کس در این دین و مذهب گفتگوئی دارد یا در شکّ و شبهه و اشتباه باشد داعی برای حلّ شبهات و اثبات حقایق بحول و قوّه پروردگار حاضرم.
«صدای مؤذّن برخاست و موقع نماز شد پس از فراغت از نماز و صرف چای» «جناب حافظ افتتاح کلام نمودند».
حافظ- قبله صاحب خیلی ممنون شدم که شرح حالات فرق شیعه را بیان نمودید ولی در کتب اخبار و ادعیه شما مطالبی وارد است که ظواهر آنها بر خلاف گفتار شما کفر و الحاد شیعه اثنیعشریه را مخصوصا میرساند.
داعی- خوبست آن اخبار و ادعیه و موارد اشکال را بیان فرمائید تا حقّ آشکار گردد.
حافظ- اخبار زیادی دیدهام ولی آنچه الحال در نظر دارم در تفسیر صافی که بقلم یکی از علماء و مفسرین بزرگ شما فیض کاشی میباشد خبری نقل میکند که روزی حضرت حسین الشهید بالطف در مقابل اصحاب ایستاد و گفت أیها الناس ان الله تعالی جل ذکره ما خلق العباد الا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه و اذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه قال رجل من اصحابه بابی انت و امی یا بن رسول الله
(ص)فما معرفة الله قال علیه السّلام معرفة اهل کل زمان امامهم الذی تجب علیهم طاعته (1)
داعی- اولا باید بسلسله سند خبر توجه کرد که آیا این خبر صحیح است یا موثق و معتبر و حسن است یا ضعیف قابل توجه است یا مردود بر فرض صحّت بخبر واحدی نتوان نصوص صریحۀ در توحید از آیات قرآن مجید و اخبار متواترۀ از طرق آل اطهار و أئمۀ هدی سلام اللّه علیهم اجمعین را از ظواهر خود منصرف ساخت.
شما چرا این همه اخبار و احادیث و گفتار أئمۀ دین را در توحید و مناظراتی را که بزرگان از أئمه اثنی عشر که در مواقع مقتضی با مادّیین و دهریین نمودهاند و اثبات توحید خالص فرمودهاند نمیبینید و بآنها توجه نمینمائید.
در حالی که تمام تفاسیر مهمه شیعه و کتب اخبار از قبیل توحید مفضّل و توحید صدوق و کتاب توحید از بحار الانوار علامۀ مجلسی قدّس اللّه اسرارهم و سایر کتب توحیدیۀ علمای بزرگ شیعۀ امامیه مملو از اخبار متواتره از اهل بیت طهارت است.
چرا رسالۀ(النکت الاعتقادیّه)ابو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به(مفید) که از مفاخر علمای شیعه در قرن چهارم و متوفی سال 413 قمری بوده و همچنین اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات تألیف آن بزرگوار را مطالعه نمیکنید و نیز مراجعه نمینمائید بکتاب احتجاج شیخنا الاجلّ ابو منصور احمد بن علی بن أبی طالب الطّبرسی تا بدانید امام بر حق حضرت رضا علیه الصّلاة و السّلام چگونه در مقابل مخالفین و منکرین توحید اثبات توحید خالص فرموده.
که میگردید خبرهای واحد متشابهی را پیدا میکنید و بآنها اتکاء نموده و شیعیان را مورد حمله قرار میدهید.
1) 1) ای مردم خداوند جل ذکره خلق نفرموده است بندگان را مگر برای شناختن او پس زمانی که او را شناختند عبادتش کردند و همینکه عبادت کردند مستغنی شوند بعبادت او از عبادت هرچه غیر او است مردی از اصحاب عرض کرد پدر و مادرم فدای تو باد پسر پیغمبر حقیقت معرفت خدا چیست فرمود معرفت و شناختن اهل هر زمان است امامی را که اطاعتش بر ایشان لازم است.
چه خوش گوید شاعر عرب:
أ تبصر فی العین منی القذی
و فی عینک الجذع لا تبصر
(1) مثل اینست که آقایان محترم بکتابهای خودتان دقیق نمیشوید تا خرافات و موهومات بلکه کفریات مندرجۀ در آن کتابها را که یضحک به الثکلی است ببینید و از خجالت سر بلند ننمائید حتّی در صحاح معتبرۀ خودتان بقدری اخبار خندهآور نقل شده که عقل را مبهوت و حیران مینماید.
حافظ- خندهآور گفتار و کلمات شما است که تخطئه مینمائید کتبی را که در عظمت و بزرگی مانند آن نیامده مخصوصا صحیحین بخاری و مسلم که عموم علمای ما اتفاق دارند بقطعیّت احادیث مندرجۀ در آنها و اگر کسی انکار این دو کتاب و اخبار مندرجه در آنها را بنماید و در مقام تخطئه آنها برآید در حقیقت انکار اصل مذهب سنّت و جماعت را نموده زیرا که مدار اعتبار این جامعه بعد از قرآن مجید باین دو کتاب بزرگ است چنانچه ابن حجر مکّی در اوّل صواعق محرقه اگر بنظرتان رسیده باشد نوشته است الفصل فی بیان کیفیتها(ای کیفیة خلافة أبی بکر)روی الشیخان البخاری؟و مسلم فی صحیحیهما اللذین هما اصح الکتب بعد القرآن باجماع من یعتد به.
بدیهی است که اخبار مندرجه در صحیحین قطعی الصّدور است از جناب رسول اکرم صلّی اللّه علیه و سلّم لان الامة اجتمعت علی قبولهما و کل ما اجتمعت الامة علی قبوله مقطوع فما فی الصحیحین فمقطوع به؟ (2)
پس چگونه ممکن است کسی جرأت نماید بگوید در این دو کتاب کفریات و هزلیات و خرافات و موهومات موجود است.
1) 1) آیا میبینی در چشم من ریزه خاشاک را اما در چشم خود چوب خرما را نمیبینی (کنایه از اینکه عیب کوچک مرا میبینی ولی عیب بزرگ خود را نمیبینی).
2) 2) در بیان کیفیت خلافت أبی بکر که روایت نمودند شیخان بخاری و مسلم در صحیحین خود که صحیحترین کتابها است بعد از قرآن باجماع امت برای آنکه امت اجتماع بر قبول آنها نمودند و هرچه را که امت اجتماع بر قبول آنها بنمایند مقطوع است پس بهمین دلیل احادیث مندرجه در صحیح بخاری و مسلم مقطوع الصدور است.
داعی- اوّلا در جملۀ از بیاناتتان که فرمودید این دو کتاب مورد قبول تمام امت است اعتراضات علمی وارد است و این ادعای شما استنادا بقول ابن حجر علما و عملا و منطقا مردود یکصد ملیون مسلمان با علم و عمل میباشد پس اجماع امت در اینجا مانند همان اجماعی است که برای صدر اسلام در امر خلافت قائل شدید؟!
ثانیا آنچه داعی میگویم با برهان و دلیل است آقایان محترم هم اگر دیدۀ رضا را به بندید و با دیدۀ حقیقتبین بآن کتابها نظر کنید میبینید آنچه ما میبینیم و مانند ما و تمام عقلاء از مندرجات آنها متحیر و متبسم خواهید شد چنانچه بسیاری از اکابر علماء خودتان مانند دارقطنی و ابن حزم و شهاب الدین أحمد بن محمّد قسطلانی در ارشاد الساری و علاّمه ابو الفضل جعفر بن ثعلب شافعی در کتاب الامتاع فی احکام السماع و شیخ عبد القادر بن محمّد قرشی حنفی در جواهر المضیئة فی طبقات الحنفیه و شیخ الاسلام أبو زکریای نووی در شرح صحیح و شمس الدین علقمی در کوکب منیر شرح جامع الصغیر و ابن القیم در زاد المعاد فی هدی خیر العباد و بالاخره جمیع علمای حنفیه و دیگران از اکابر سنیّه صریحا در مقام نقد و انتقاد ببعض احادیث صحیحین بر آمده و اعتراف دارند که بسیاری از احادیث ضعیفۀ غیر صحیحه در صحیحین موجود است چه آنکه هدف بخاری و مسلم جمع اخبار بوده نه دقت در صحّت آنها و بعض از محقّقین علماء خودتان مانند کمال الدین جعفر بن ثعلب در بیان فضایح و قبایح روایات صحیحین و نشر مثالب و معایب آنها سعی بلیغ نمودهاند و اقامه دلائل و براهین در این باب بارز و آشکار میباشد.
پس تنها ما نیستیم که تحقیق در مطالب مینمائیم که مورد حمله شما قرار گیریم بلکه اکابر علماء خودتان که محقّق در حقایق بوده این قبیل بیانات را نمودهاند.
حافظ- خوبست از دلائل و براهین خود برای اهل مجلس بیان کنید تا قضاوت بحق کنند.
داعی- گرچه گفتگوی ما در این موضوع نبوده و اگر بخواهم وارد این بحث
گردم از رشتۀ سؤال شما بازمیمانم ولی برای اثبات مرام بچند نمونهای مختصرا اشاره مینمایم.
اگر شما اخبار کفرآمیز حلول و اتحاد و عقیده بجسمانیّت و رؤیت پروردگار جلّ و علا را که دیده میشود در دنیا و یا در آخرت علی اختلاف العقائد(چنانچه عدّهای از حنابله و اشاعره قائلند)بخواهید مطالعه نمائید مراجعه کنید بکتب معتبرۀ خودتان مخصوصا ص 100 از جلد اول صحیح بخاری باب فضل السجود من کتاب الاذان و نیز ص 92 جلد چهارم باب الصراط من کتاب الرقاق و در ص 86 جلد اول صحیح مسلم باب اثبات الرؤیة المؤمنین ربهم فی الآخرة و امام احمد حنبل در ص 275 جلد دوم مسند بخوبی بدست میآورید من باب نمونه دو خبر از همان ابواب را بعرض محترمتان میرسانم که از ابو هریره روایت مینمایند که ان النار تزفر و تتقیظ تقیّظا شدیدا فلا تسکن حتی یضع الرب قدمه فیها فتقول قط قط حسبی حسبی (1)
و نیز از ابو هریره روایت نمودهاند که جماعتی از مردم از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سؤال نمودند یا رسول اللّه هل نری ربنا یوم القیمة قال نعم هل تضارون فی رؤیة الشمس بالظهیرة صحوا لیس معها سحاب قالوا لا یا رسول الله و هل تضارون فی رؤیة القمر لیلة البدر صحوا لیس فیها سحاب قالوا لا یا رسول الله قال:ما تضارون فی رؤیة الله یوم القیمة الا کما تضارون فی رؤیة احدهما اذا کان یوم القیمة اذن مؤذن لیتبع کل امة ما کانت تعبد فلا یبقی احد کان یعبد غیر الله من الاصنام و الانصاب الا یتساقطون فی النار حتی اذا لم یبق الا من کان یعبد الله من بر و فاجر اتاهم رب العالمین فی ادنی صورة من التی رأوه فیها فیقول انا ربکم فیقولون نعوذ بالله منک لا نشرک بالله شیئا فیقول هل بینکم و بینه آیة فتعرفونه بها؟!فیقولون نعم فیکشف الله عن ساق
1) 1) صدای شعله پیوسته رو بازدیاد میرود و آرام نمیگیرد تا آنکه خداوند پای خود را در میان آتش نهاده امر میکند تا این زمان کافی است.
ثم یرفعون رءوسهم و قد تحول فی صورة التی رأوه فیها اول مرة فقال انا ربکم فیقولون انت ربنا (1)
شما را بخدا انصاف دهید آیا این نوع کلمات کفرآور نیست که خدا خود را مجسّم و با صورت عنصری ببشر نشان دهد و پای خود را باز نماید و بزرگترین دلیل بر اثبات گفتار ما آنست که مسلم بن حجاج بابی در اثبات رؤیة خدای متعال جلّ و علا در صحیح خود افتتاح نموده و اخبار مجعولهای از ابو هریره و زید بن اسلم و سوید ابن سعید و دیگران نقل نموده که علمای بزرگ خودتان از قبیل ذهبی در میزان الاعتدال و سیوطی در کتاب اللالی المصنوعة فی احادیث الموضوعة و سبط ابن جوزی در الموضوعات جعلیّت آنها را مستدلا بیان نمودهاند.
و اگر دلائلی بر ابطال گفتار آنها نبود مگر آیات بسیاری از قرآن مجید که صریحا نفی رؤیت نمودهاند از قبیل آیه 103 سوره 6(انعام)که فرماید لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (2)
و نیز در آیه 139 سوره هفتم(اعراف)در قصّۀ موسی و بنی اسرائیل نقل
1) 1) آیا ما میبینیم پروردگار خود را در روز قیامت فرمود آری آیا در وقت ظهر روزی که آسمان خالی از ابر است از مشاهده خورشید ضرری بشما میرسد عرض کردند نه فرمود آیا دیدن ماه تمام را در شبهائی که آسمان از ابر خالی است ضرر بشما میرساند عرض کردند نه فرمود پس از رؤیت پروردگار در قیامت بشما ضرری نخواهد رسید همچنان که از دیدار یکی از آن دو ضرری بشما نمیرسد روز قیامت که شد از طرف خداوند اعلام میشود هر گروهی معبود خود را تبعیت کند پس باقی نماند فردی که غیر از خالق یگانه را پرستش کرده از بتها مگر پرتاب میشوند در آتش بهطوریکه از اطراف بشر در خارج جهنم باقی نماند از خوب و بد جز افرادی که خداوند یگانه را پرستش کرده باشند در آن حال خلاق عالمیان میآید بصورت خاصی که بشر میتواند او را به بیند پس فرماید من خالق شما هستم مؤمنین عرض کنند پناه بخدا بریم اگر تو خدا باشی ما گروهی نیستیم که غیر از خالق یکتا را عبادت کرده باشیم خداوند در جواب گوید آیا بین شما و خداوند نشانهای هست که بآن نشانه خدا را ببینید و بشناسید جواب گویند آری پس خداوند ساق پای خود را باز کند(یعنی پای خود را عریانا نشان دهد)آنگاه مؤمنین سر خود را بالا کنند و ببینند خداوند را در همان صورتی که دفعۀ نخست دیده بودند پس فرماید من خدای شما هستم آنها هم اقرار کنند که تو خدای ما هستی.
2) 2) هیچ چشمی او را درک ننماید و او همۀ دیدگان را مشاهده میکند و او لطیف و نامرئی و بهمه چیز آگاهست.
میفرماید که وقتی بر حسب فشار بنی اسرائیل جناب موسی علیه السّلام در مقام مناجات عرض کرد رب ارنی انظر الیک قال لن ترانی (1).
سید عبد الحی(امام جماعت اهل تسنّن)- مگر نه از مولی علی کرم اللّه وجهه نقل است که فرمود لم اعبد ربا لم اره یعنی بندگی نمیکنم خداوندی را که نبینم پس معلوم میشود حق تعالی دیدنی است که علی چنین کلامی فرماید.
داعی- جنابعالی فقط بیک جمله از خبر اشاره فرمودید با اجازه آقایان تمام خبر را میخوانم آنگاه شما جواب خود را خواهید دریافت این خبر را ثقة الاسلام شیخ با عظمت محمّد بن یعقوب کلینی قدّس اللّه سرّه در باب ابطال الرؤیة از کتاب توحید اصول کافی و شیخ بزرگوار صدوق ابو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمّی قدّس اللّه تربته در کتاب توحید خود در باب ابطال عقیده رؤیة اللّه چنین نقل نمودهاند از امام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصّادق علیهما السّلام که فرمود.
جاء حبر الی أمیر المؤمنین علیه السّلام.فقال:یا امیر المؤمنین هل رأیت ربک حین عبدته؟فقال:ما کنت أعبد ربا لم أره-قال و کیف رأیته؟قال لا تدرکه العیون فی مشاهدة الابصار و لکن رأته القلوب بحقایق الایمان (2).
پس از این جواب مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام معلوم میشود که مراد از رؤیت با چشم عنصری جسمانی نمیباشد بلکه بنور ایمان قلبی میباشد و این معنی از خود کلمه لن واضح و آشکار میشود چه آنکه میدانید لن برای نفی أبد استعمال میشود و در این آیه شریفه تأکید است بآیۀ لا تدرکه الابصار یعنی هرگز در دنیا و آخرت به هیچ صورت خداوند دیده نمیشود.
1) 1) خدایا خود را بمن آشکارا بنما تا تو را مشاهده نمایم خداوند در جواب او فرمود هرگز تا ابد مرا نخواهی دید.
2) 2) عالمی(از یهود)خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام عرض کرد یا امیر المؤمنین آیا در وقت عبادت خدا را میبینی حضرت فرمود من خدائی را که نبینم عبادت نمینمایم عرض کرد چگونه او را میبینی فرمود ذات باری تعالی را با چشم سر یعنی چشم عنصری نمیبینم بلکه او را با چشم قلب و نور حقیقت ایمان میبینم.
دلائل عقلیه و براهین نقلیه بر این معنی وارد است که علاوه بر محقّقین علما و مفسّرین شیعه أکابر علماء خودتان از قبیل قاضی بیضاوی و جار اللّه زمخشری در تفسیر خود ثابت نمودهاند که رؤیة اللّه تعالی محال عقلی است.
و هر کس معتقد برؤیة اللّه گردد چه در دنیا و چه در آخرت قطعا خدا را محاط خود قرار داده و قائل بجسمانیت برای ذات با برکات او گردیده چه آنکه تا جسم عنصری نباشد با چشم محسوس عنصری دیده نگردد و چنین عقیدهای قطعا کفر است چنانچه علماء بزرگ ما و شما در تفاسیر و کتب علمیۀ خود ذکر نمودهاند که اینک مورد بحث ما نیست من باب شاهد جملاتی عرض شد.
و اما راجع بخرافات و موهومات بسیاری که در کتب معتبرۀ شما ثبت است من باب نمونه خلاصهای از دو خبر را نقل مینمایم تا آقایان محترم ببعض خبرهای واحد که قابل حلّ و تأویل است از کتب شیعه ایراد نگیرید.
شما تصور مینمائید صحاح ستّه مخصوصا صحیحین بخاری و مسلم مثل کتاب وحی است تمنّا مینمایم قدری آقایان با دیده انصاف و خروج از تعصّب باخبار آنها بنگرید تا آن قدر غلو ننمائید.
بخاری در باب من اغتسل عریانا از کتاب غسل صحیح خود و مسلم در جزء دوم صحیح خود در باب فضائل موسی علیه السّلام و امام احمد بن حنبل در ص 315 جزء دوم از مسند و دیگران از علماء شما از ابو هریره نقل نمودهاند که در میان بنی اسرائیل رسم بود همگی با هم بدون ساتر عورت در آب میرفتند خود را شستشو میدادند در حالتی که بعورتهای هم نظر مینمودند و این عمل در میان آنها عیب نبود فقط حضرت موسی در میان آنها تنها بآب میرفت که کسی عورت او را نبیند.
بنی إسرائیل میگفتند علت آنکه موسی تنها بعمل تغسیل میرود و از ما دوری مینماید آنست که صاحب نقص است و قطعا فتق دارد نمیخواهد ما او را ببینیم.
روزی حضرت موسی بکنار آبی رفت که غسل بنماید لباسها را در آورده بالای سنگی گذارد و رفت در میان آب ففر الحجر بثوبه فجمح موسی بأثره یقول ثوبی حجر ثوبی حجر حتی نظر بنوا اسرائیل الی سوأة موسی فقالوا و الله ما بموسی من بأس فقام الحجر بعد حتی نظر الیه فأخذ موسی ثوبه فطفق بالحجر ضربا فو الله ان بالحجر ندبا ستة او سبعة.!!
یعنی سنگ با لباس موسی فرار نمود موسی در عقب او میرفت و میگفت لباسم ای سنگ لباسم ای سنگ(یعنی لباسم را کجا میبری)آن قدر سنگ رفت و موسی بدون ساتر عورت در عقبش رفت تا آنکه بنی اسرائیل بعورت جناب موسی نظر نمودند!!و گفتند بخدا قسم موسی نقصی ندارد یعنی فتق ندارد آنگاه سنگ از زمین برخاست و جناب موسی لباسها را گرفت پس از آن با تازیانه سنگ را زد بقسمی که شش یا هفت مرتبه سنگ ناله نمود؟
شما را بخدا انصاف دهید یک همچو عملی اگر با یکی از شماها آقایان محترم بشود چقدر رکاکت دارد که بدنبال لباستان برهنه در میان مردم بروید که عورت شما را ببینند(بر فرض اگر چنین پیشآمدی بشود آدمی کناری مینشیند تا بروند و لباس او را بیاورند نه آنکه بدون ساتر عورت در میان مردم برود تا عورت او را ببینند.)
آیا عقل باور میکند چنین عملی از مثل موسی کلیم اللّه ظاهر شده باشد آیا باور میشود که سنگ جامد حرکت بنماید و لباسهای موسی را ببرد.
سید عبد الحی- آیا حرکت سنگ بالاتر است یا اژدها شدن عصا حرکت سنگ بالاتر است یا معجزات نهگانۀ که خداوند خبر میدهد.
داعی- بمثل معروف-خوب وردی آموختهاید-لیک سوراخ دعا گم کردهاید آقای عزیز ما منکر معجزات انبیاء نیستیم بلکه بحکم قرآن مجید مؤمن بمعجزات و خرق عادات هستیم ولی تصدیق بفرمائید که صدور معجزات و خرق عادات در مقام تحدّی میباشد که خصم را در مقابل صدور آن عمل عاجز و حق را ظاهر نماید.
آیا در این عمل چه تحدّی و ظهور حقی بوده جز آنکه فضاحتی بمیان آمده و عورت پیغمبر خدا در میان خلق ظاهر گردیده.
سید عبد الحی- کدام حق بالاتر از آن بوده که حضرت موسی را تبرئه نماید که مردم بدانند فتق ندارد.
داعی- بر فرض که جناب موسی صاحب فتق بوده چه ضرری بمقام نبوّت داشته آنچه برای پیغمبران نقص است نواقص ذاتی است از قبیل کوری و کری و أحول بودن یا شش انگشتی و چهار انگشتی و لب شکری(باصطلاح)یا فالج و شل مادر زاد بودن و امثال اینها.
و إلاّ نقایص جسمانی که بواسطۀ امراض پیدا میشود مانند کوری یعقوب و شعیب پیغمبر در اثر گریه بسیار و جراحات بدن ایوب و شکستگی سر و دندان پیغمبر خاتم در جنگ احد و امثال اینها ضرری بمقام نبوت نمیرساند.
فتق هم یکی از امراض جسمانی است که برای آدمی بعدها پیش میآید چه اهمیتی داشته که بخواهد او را تبرئه نماید بظهور خرق عادت و معجزهای که منجر بهتک حرمت و کشف عورت پیغمبر خدا شود که بنی اسرائیل عورت او را ببیند.
آیا این خبر از خرافات و موهومات نیست که بگویند جناب موسی بدون ساتر عورت بدنبال لباس برود و بقدری عصبانی شود که سنگ را بزند بقسمی که شش یا هفت مرتبه سنگ ناله بزند!-یا للعجب پیغمبر خدا نداند که سنگ چشم و گوش و حسّ تأثری ندارد که او را بزند و ناله جماد را بلند کند!-نعوذ باللّه من هذه الخرافات.
برای آنکه جناب آقا سید عبد الحی در مقام دفاع از ابو هریرة و یا بخاری و مسلم که بیفکر این قبیل مجعولات خرافی را نقل نمودهاند بر نیاید بیک خبر مضحکتر اشاره مینمایم تا آقایان محترم قطع نمایند که صحاح آنها آن قسمی نیست که درباره آنها غلو نمودهاند.
بخاری در ص 158 جلد اول و ص 163 جلد دوم از صحیح خود خبر خرافی عجیبی را
نقل نموده یکی در باب من أحب الدفن فی الارض المقدسة من ابواب الجنائز و دیگر در باب وفات موسی جلد دوم با اسناد صحیحه(بعقیده او)از ابو هریره و نیز مسلم در ص 309 جلد دوم صحیح خود در باب فضائل موسی ایضا از ابو هریره که گفت
جاء ملک الموت الی موسی علیهما السّلام فقال له اجب ربک،قال ابو هریرة:
فلطم موسی عین ملک الموت ففقأها!فرجع الملک الی الله تعالی فقال:انک ارسلتنی الی عبد لک لا یرید الموت،ففقأ عینی.قال:فرد الله الیه عینه و قال:ارجع الی عبدی فقل:الحیاة ترید فان کنت ترید الحیاة فضع یدک علی متن ثور فما توارت بیدک من شعرة فإنک تعیش بها سنة (1)
و امام أحمد حنبل در ص 315 جلد دوم مسند و محمّد بن جریر طبری در جلد اول از تاریخ خود ضمن ذکر وفات حضرت موسی.
همین خبر را از أبو هریره نقل نمودهاند بزیادتی آنکه زمان موسی ملک الموت برای قبض روح بندگان ظاهر و علنی میآمد ولی بعد از آن زمان که موسی سیلی بر صورت او زد و چشمش کور شد برای قبض روح خلایق مخفیانه و پنهانی میآید(برای آنکه میترسد مردم جاهل هر دو چشمش را کور نمایند!!!)
(جمع کثیری شدیدا خندیدند).
اینک من از آقایان انصاف میخواهم این خبر از خرافات و موهومات نیست که شما از شنیدنش خنده مینمائید و من تعجب از نویسندگان و نقل کنندگان چنین خبر مینمایم که فکر ننموده مطالب خرافی و موهوم را چگونه بزیر قلم آوردهاند.
آیا عقل هیچ ذی عقلی قبول مینماید که پیغمبر اولوالعزمی مانند موسی کلیم اللّه العیاذ باللّه آن قدر بیمعرفت و خشن
1) 1) ملک الموت خدمت موسی رسید عرض کرد اجابت کن پروردگارت را پس جناب موسی چنان سیلی بچشم ملک الموت زد که چشم او کور گردید و بصورتش ریخت پس برگشت بسوی پروردگار عرض کرد مرا فرستادی بسوی بنده خودت که اراده مردن ندارد و چشم مرا کور نمود پس خداوند چشم ملک الموت را برگرداند و فرمود برگرد بسوی بنده من پس بگو اگر زندگانی دنیا را طالب هستی دست خود را بر پشت گاوی بگذار پس هرچه مو بدستت آمد بشماره هر یک آنها یک سال زندگانی خواهی نمود.
باشد که عوض اطاعت امر پروردگار رسول او را چنان محکم سیلی بزند که چشمش را کور بنماید؟
شما را بخدا اگر کسی بگوید که جناب حافظ را شخص بزرگی دعوت مهمانی نموده عوض قبول دعوت قاصد و پیامآورنده را حافظ سیلی زده و چشمش را کور نموده شما خنده نمیکنید حافظ نمیفرماید این مطلب توهین بمن است چه آنکه پس از یک عمر تحصیل علم و تزکیه نفس آن قدر معرفت پیدا ننمودم که بفهمم پیامآورنده تقصیری ندارد و علاوه بر آنکه احترام بمن نموده و از طرف شخص بزرگی مرا بمهمانی خوانده.
از هیچ آدم پست جاهل قسیّالقلبی چنین عملی صادر نمیگردد تا چه رسد به کلیم اللّه پیغمبر اولو العزم که اولی و احق بمعرفت اللّه است چگونه ممکن است پیغام دعوت پروردگار را نادیده گرفته بعلاوه ملک پیامآورنده را که هیچ گناهی جز آوردن پیام نداشته سیلی بزند و چشم او را کور بنماید!
غرض از ارسال رسل هدایت بشر و بازداشتن آنها است از افعال حیوانیت که در تحت تأثیر نفس حیوانی قرار نگیرند و آثار سبعیّت از آنها صادر نگردد.
ظلم و تعدّی حتّی بحیوانات از یک بشر جاهل بیمعرفت قبیح است تا چه رسد از پیغمبر اولو العزم آن هم نسبت بمقام ملک مقرّبی که رسول و پیامآورنده پروردگار باشد.
هر شنوندهای میفهمد که چنین خبری جعل و بهتان است و جعل کنندگان چنین خبری قطعا غرضی نداشتند جز عدم ادراک و اهانت بمقام نبوّت و یا کوچک و خوار نمودن انبیاء عظام را دو نزد جامعۀ بشر.
داعی از امثال ابو هریره تعجّبی ندارم چه آنکه او آدمی بوده است که علمای خودتان نوشتهاند برای شکم پر نمودن از سفرۀ چرب و شیرین معاویه خبرها جعل نموده و خلیفه عمر برای جعل خبر او را تازیانه زد بقسمی که پشت او خونآلود گردید.
ولی تعجب داعی از آن اشخاصی است که واجد مقام عالی علم و دانش بوده چگونه فکر نکرده امثال این اخبار خرافی را در کتابهای خود ثبت نموده و دیگران از
علماء امثال جناب حافظ هم این نوع کتابها را تالی تلو کلام اللّه قرار داده و بدون مطالعه و تأمل بگویند هما اصح الکتب بعد القرآن!
پس وقتی در کتب عالیه خودتان چنین اخبار خرافی مندرج است حق ندارید زبان اعتراض بکتب شیعه و اخباری که در آنها درج است و غالبا قابل توجیه و تأویل میباشند باز نمائید.
معذرت میخواهم خیلی حاشیه رفتم الکلام یجر الکلام برگردیم باصل مطلب و در اطراف خبری که شما نقل نمودید بحث نمائیم و ببینیم که آیا چنین خبری قابل حلّ است یا خیر.
بدیهی است که هر عالم صالح منصفی وقتی باین قبیل خبرهای واحد و مبهم بر میخورد(که در کتب ما و شما بسیار است)در مقابل هزارها اخبار صحیح السّند و صریح العبارة اگر قابل اصلاح است اصلاح میکند و الاّ مطرودش میدارد و یا لا اقل در مقابل آنها سکوت مینمایند.
نه آنکه آنها را حربه تکفیر قرار داده و حمله ببرادران دینی خود نمایند.
الحال در خود این خبر هم چون تفسیر صافی موجود نیست و از سلسله سندش بیخبریم و نمیدانیم در کجا و چه گونه نقل نموده و آیا خود بیانی در اطراف آن نموده یا نه بایستی دقت کنیم ببینیم قابل اصلاح است یا خیر.
داعی- با فکر ضعیفم در اطراف این خبر همچو تصوّر مینمایم که فرمودۀ آن حضرت یا محمولست بر قاعدۀ معروفۀ ما بین متکلّمین که علم تامّ بمعلول علم تامّ بعلّة است یعنی همین که امام را من حیث انّه امام شناخت البته خدا را شناخته است.
و یا محمول بر مبالغه است مانند کسی که بگوید هر کس وزیر اعظم را بشناسد او است کسی که پادشاه را شناخته و قرینۀ بر این مبالغه نصّ سوره توحید و سایر آیات قرآنیه و اخبار کثیرهای است که از خود أبا عبد اللّه الحسین و سایر أئمه معصومین سلام اللّه علیهم اجمعین در اثبات توحید خالص رسیده.
پس میتوان گفت مقصود از این خبر آنست که شناختن امام از اعظم عباداتی است
که غایت خلقت جنّ و انس بوده همین است معنی محالّ معرفة الله.در زیارت جامعه مأثوره از أئمۀ طاهرین علیهم السّلام.
و ممکن است قسم دیگری هم معنی کنیم چنانچه محقّقین در این قبیل امور معنی نمودهاند که فاعل هر فعل و بانی هر بنائی را از استحکام فعل و بنای وی میتوان شناخت پس هر بنا و اثر وی خود یک دلیل کاملی است بر یک جهتی از جهات وی.
چون رسول خدا و آل طاهرینش صلوات اللّه علیه و علیهم اجمعین جمیع مقامات امکان اشرف را دارا بودند لذا اثری محکمتر و مخلوقی جامعتر از آنها نبود.
پس راهی که بسوی معرفت خدا واضحتر و جامعتر از ایشان باشد وجود نداشته پس محلّ معرفت خدا که حق معرفت ممکنه باشد از برای بندگان خدا نیست مگر ایشان.
پس کسی که ایشان را شناخته خدا را شناخته چنانچه خودشان فرمودند بنا عرف الله و بنا عبد الله.یعنی بوسیله ما خدا شناخته میشود و بوسیله ما خدا عبادت کرده میشود.
یعنی طریق معرفت و عبادت حق تعالی در دست ما است خلاصه راه منحصر بفرد برای شناسائی خدای تعالی این خاندان جلیل میباشند و اگر بیرهبری این خانواده بشر بخواهد راه پیدا کند در وادی ضلالت حیران و سر گردان گردد و بسیار نادر است گمگشتۀ وادی ضلالت و حیرت بدون دلیل بسر منزل سعادت برسد.
بهمین جهة است که در حدیث مجمع علیه فریقین وارد است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا أیها الناس انی ترکت فیکم ما ان اخذتم بهما لن تضلوا کتاب الله عز و جل و عترتی اهل بیتی (1)
حافظ- اختصاص بهمین یک خبر ندارد که شما در مقام اصلاح برآئید بلکه در تمام ادعیۀ وارده در کتب شما نمونهای از آثار شرک و کفر دیده میشود از قبیل
1) 1) ای مردم من میگذارم در میان شما دو چیزی را که اگر از آن دو بگیرید(یعنی ما یحتاج خود را) هرگز گمراه نشوید.یکی کتاب خدای عز و جل و دیگری عترت و اهل بیت مناند.
طلب حاجت نمودن از امامان بدون توجه بذات پروردگار عالمیان و این خود دلیل کامل شرک است که از غیر خدا حاجت بطلبند.
داعی- از جنابعالی بسیار بعید بود که تبعا للاسلاف بچنین کلام سخیف بیجائی تکلم نمائید واقعا خیلی بیانصافی مینمائید یا توجه ندارید که چه میفرمائید یا بمعانی شرک توجه ننموده بیان میکنید متمنی است اول معنی شرک و مشرک را بیان نمائید تا کشف حقیقت شود.
حافظ- مطلب بقدری واضح است که گمان نمیکنم محتاج بتوضیح باشد بدیهی است با اقرار بخداوند بزرگ توجه نمودن بغیر خدای تعالی شرک است و مشرک کسی است که روی بغیر خدا نموده و طلب حاجت از او بنماید.
جامعه شیعه بنابر آنچه مشهود است ابدا توجهی بخدا ندارند و تمام تقاضای خود را از امامان خود مینمایند بدون اینکه نام خدا را ببرند حتی میبینم فقراء شیعه در معابر و درب خانهها و دکانها که میآیند میگویند یا علی یا امام حسین یا امام رضای غریب یا حضرت عباس یک مرتبه شنیده نشده یا الله بگویند اینها خود دلیل شرک است که جامعۀ شیعه ابدا توجهی بخدا ندارند بلکه تمام توجه خود را بغیر خدا مینمایند.
داعی- نمیدانم این نوع گفتار شما را حمل بر چه معنائی بنمایم آیا دلیل بر لجاج است که عمدا سهو مینمائید یا دلیل بر عدم توجه شما بحقایق است امیدوارم اهل لجاج نباشید.
چون یکی از شرایط عالم عامل انصاف است آن کس که حق را بداند ولی برای اثبات مرام و مقصد خود حقکشی نماید انصاف ندارد و کسی که انصاف ندارد عالم بلا عمل است و در حدیث است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:العالم بلا عمل کالشجر بلا ثمر (1)
چون مکرّر بین جملات خود پیوسته جملات شرک و مشرک بر زبان جاری
1) 1) عالم بیعمل مانند درخت بیمیوه میباشد.
مینمائید و اصراری دارید که با دلائل پوچ و بیمغز خودتان شیعیان موحّد را مشرک معرّفی نمائید.
و ممکن است بیانات شما در عوام بیخبر برادران اهل تسنّن مؤثر واقع شود و شیعیان را مشرک بدانند(چنانچه تا بحال در آنها اثر سوء بخشیده)ولی همین آقایان شیعیان محترم حاضر در مجلس در اثر بیانات شما کاملا عصبانی و ناراحت هستند و شما را یک عالم مغرض و مفتری میدانند چه آنکه بعقاید خود توجه دارند و میدانند که هیچیک از این کلمات شما در آنها وجود ندارد
پس در کلمات و بیانات خود سعی فرمائید یک نوع جملاتی اداء نمائید که صدة مطلب بر آنها واضح و قلوبشان بشما جذب گردد.
ناچارم برای روشن شدن اذهان ساده آقایان حاضرین و غائبین برادران اهل تسنّن چنانچه اجازه فرمائید باقتضای وقت مجلس مختصری در اطراف شرک و مشرک آنچه را که عقیدۀ محقّقین حکماء و فقهاء و علماء بزرگ اسلام است از قبیل علاّمۀ حلّی و محقّق طوسی و علاّمۀ مجلسی رضوان اللّه علیهم که از نوابغ و مفاخر علماء شیعه هستند و دیگران از حکماء و ارباب تحقیق مانند صدر المتالهین شیرازی و ملاّ نوروز علی طالقانی و حاجی ملا هادی سبزواری و دو صهر با عظمت صدر مرحومین فیض کاشانی و فیّاض لاهیجانی قدّس اللّه اسرارهم استخراجا از آیات قرآنیه و دساتیر عالیه أئمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین بعرضتان برسانم تا آقایان جلساء محترم گمان نکنند معنی شرک همانست که آقا مغلطه کاری میفرمایند.
حافظ- (با عصبانیت)بفرمائید.
نواب- قبله صاحب چون وضع این مجلس برای فهم بیسوادان است چنانچه قبلا هم عرض و تقاضا نمودهام تمنا داریم در فرمایشاتتان نهایت درجه رعایت سادگی را بفرمائید فقط نظرتان بآقایان علماء و جواب مطابق فهم آنها نباشد رعایت اکثریت اهل مجلس بالخصوص اهالی هند و پیشاور که اهل لسان نیستند لازم است مستدعی است مطالب پیچیده و مشکل نفرمائید.
داعی- جناب آقای نواب یادآوریهای شما مورد توجه است و اختصاص باین مجلس ندارد بلکه قبلا هم عرض کردم عادت داعی بر اینست در هر مجلسی که عدّهای از عوام و بیخبران حاضر باشند قطعا روی سخن را بخواص معطوف نمیدارم.
چه آنکه غرض از ارسال رسل و انزال کتب جلب نظر بیخبران است و البته این منظور عملی نمیشود مگر آنکه حقایق همان قسمی که فرمودید ساده و بلسان قوم بیان شود چنانچه در حدیث است رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود نحن معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم (1)
البته تقاضای شما کاملا اساسی و پیوسته مورد توجه داعی بوده امید است بر وفق مرامتان بیش از پیش عمل نمایم و هرکجا غفلتی بیاراده از داعی بشود متمنی است آقایان محترم یادآور شوید.
داعی- آنچه از خلاصه آیات قرآنیه و اخبار متکاثره و تحقیقات کاملۀ محققین از علماء و مخصوصا توضیحات مهمهای که مرحومین صدر المتالهین و فاضل طالقانی دادهاند شرک بر دو قسم است و سایر اقسام شرک در این دو قسم مستتر است اول شرک جلی و آشکار-دوم شرک خفی و پنهان.
شرک جلی و آشکار عبارتست از آنکه آدمی شریکی برای خدای متعال قرار دهد در ذات و یا صفات و یا افعال و یا عبادات.
شرک در ذات آنست که در مرتبه الوهیت و ذات وحدانیت حق تعالی شریک قرار دهد و بلسان قال معترف گردد چون ثنویّه(بتپرستها)و مجوس که بدو اصل و مبدء نور و ظلمت یزدان و اهریمن قائلند.
و نصاری که قائل به اقانیم ثلاثه گردیدند و ذات خداوندی را بسه قسمت أب و ابن و روح القدس تقسیم نمودند و بعقیدۀ بعض از آنها عوض روح القدس مریم میباشد.
و از برای هر یک از این سه خاصیتی قائل شدند که آن دو ندارند و تا این سه با هم جمع نگردند حقیقت ذات خداوندی بارز نگردد.
1) 1) ما جماعت پیغمبران با مردم بمقدار عقلهای آنها حرف میزنیم.
چنانکه در آیه 77 سوره 5(مائده)انتقاد و ردّ قول آنها و اثبات وحدانیت خود نموده که لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاّٰ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ (1)
این آیه شریفه حکایت است از قول نسطوریه و ملکائیه و یعقوبیه از فرق نصاری که آنها هم این عقیده را از ثنویه و بتپرستها گرفتند (2)خلاصه نصاری مانند ثنویه و مجوس مشرکاند چون قائل باقانیم ثلاثه هستند
بعبارت واضحتر-میگویند الوهیت مشترکست میان خدا و مریم و عیسی و بعقیده بعض از آنها خدا و عیسی و روح و هر یک از آنها الهند و اللّه جلّ جلاله یکی از آن سه میباشد!!و گویند از اول خدایان سه بودند اقنوم الاب-اقنوم الابن- روح القدس-(بلسان سریانی اقنوم بمعنی وجود و هستی است)و بعد از آن این سه اقنوم یکی شدند که آن مسیح است.
و شبههای نیست که با دلائل عقلیه و براهین نقلیه بطلان اتحاد ثابت و اتحاد حقیقی باین معنی محال است حتّی در غیر ذات واجب الوجود فلذا در آخر آیه میفرماید وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاّٰ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ -یعنی نیست در وجود ذاتی واجب که مستحق عبادت باشد مگر خدای یگانه که موصوف است بوحدانیت محضه و متعالی از توهّم شرکت و مبدء جمیع موجودات ممکنه آن ذات واحد بیهمتا میباشد.
شرک در صفات آنست که صفات خداوند متعال از قبیل علم و حکمت و قدرت و حیات و غیر آنها را قدیم و زائد بر ذات باری تعالی بدانند مانند اشعریون که اصحاب ابی الحسن علی بن اسماعیل اشعری بصری میباشند چنانکه اکابر علماء خودتان مانند علی بن احمد بن حزم الظاهری در ص 207 جزء چهارم فصل و فیلسوف معروف اندلسی ابن رشد محمّد بن احمد در ص 58 کتاب(الکشف عن مناهج الادلّة فی عقاید الملّة)نقل نمودهاند معتقدند که صفات اللّه زائد بر ذات باری تعالی و قدیم میباشند.
پس هر کس صفات خداوندی را در حقیقت زائده بر ذات او جلّ و علا بداند یعنی خدا را وصف کند بصفت عالمیّت یا قادریّت یا حکمت یا حیات و غیر آن و آن صفات را عین ذات حق تعالی نداند مشرک است.
چه آنکه کفو و قرین و هم سر از برای او در قدم ثابت نموده و حال آنکه جز ذات ازلی حق تعالی قدیمی در عالم وجود ندارد و صفات خداوندی عین ذات او میباشد مانند شیرینی و شکر و چربی و روغن که قابل تفکیک نیستند شیرینی و چربی شیء علیحدهای نیستند که بر ذات شکر و روغن وارد شده باشند همان وقتی که خداوند متعال شکر و روغن را خلق کرد شیرین و چرب آفرید اگر بنا شود شیرینی و چربی را از شکر و روغن بگیرند دیگر شکر و روغن نمیماند.تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون مثلها برای تقریب اذهان است تا متوجه شویم که صفات خداوندی زائد بر ذات باری تعالی نیست وقتی گفتیم خدا یعنی عالم حی قادر حکیم الخ.
و اما شرک در افعال آنست که خدا را در معنی و حقیقت متوحّد و متفرّد بالذات نداند باین معنی که فردی یا افرادی از مخلوقات را مؤثّر یا جزء مؤثّر در افعال و تدابیر الهیّه بداند یا آنکه امور را بعد از خلقت مفوّض بخلق بداند مانند آنچه یهود قائل بودند که خداوند خلق خلایق نمود و دیگر از تدبیر امور بازمانده و کار را بخلق واگذار نموده و خود بکناری رفته لذا در آیه 69 سوره 5 (مائده)در مذمّت آنها فرموده وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ (1)
و مشرکین غلات که آنها را مفوّضه نیز خوانند قائلند که خداوند تفویض امور به امامان نموده آنها خلق میکنند و روزی میدهند.
1) 1) یهود گفتند دست خدا بسته شد(و دیگر تغییری در خلقت نمیدهد و چیزی از عدم بوجود نخواهد آمد)بواسطه این گفتار دروغ دست آنها بسته شد و بلعن خدا گرفتار گردیدند بلکه دو دست خدا گشاده است(یعنی قدرت و رحمت او)و هر گونه بخواهد انفاق میکند.
بدیهی است که در افعال خداوندی هر کس بهر طریقی کسی را ذی مدخل بداند بطریق جزء مؤثّر یا تفویض امور بانبیاء یا امم یا امامان یا مأمومین قطعا مشرک است
و اما شرک در عبادت آنست که در موقع عبادت توجّه ظاهر و یا نیّت دل را بغیر حقّ کند مثلا در نماز توجّه بخلق داشته باشد یا نذر میکند برای خلق کند و امثال ذلک از عباداتی که احتیاج به نیّت دارد اگر نیّت در وقت عمل برای غیر خدا باشد مشرک است.
زیرا صریحا در آیه 110 سوره 18(کهف)منع از این نوع عمل(شرک)نموده که فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (1)
در موقع عمل و عبادت باید توجه بغیر خدا ننماید صورت پیغمبر یا امام یا مرشد را در نظر نگیرد باین معنی که ظاهر هر عمل از نماز و روزه و حج و خمس و زکاة و نذر و غیر آن از هر نوع عبادتی واجب یا مستحب برای خدا باشد ولی در دل و باطن توجّه بغیر خدا یعنی برای شهرت و جلب نظر خلایق یا غیر آن باشد.
چونکه ریای در عمل بلسان اخبار شرک اصغر خوانده شده است که تباهکننده عمل هر عاملی است.
چنانچه در خبر از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده که فرمود اتقوا الشرک الاصغر یعنی بپرهیزید از شرک کوچک عرض کردند یا رسول اللّه شرک کوچک کدام است فرمود الرّیاء و السمعه ریا و سمعه شرک اصغر است.
و نیز از آن حضرت مرویست که فرمود انّ اخوف ما اخاف علیکم الشرک الخفی ایاکم و الشرک السر فانّ الشرک اخفی فی امّتی من دبیب النمل علی الصفا فی اللیلة الظلماء (2)
1) 1) هر کس بلقای(رحمت)پروردگار امیدوار است باید نیکوکار شود یعنی عمل پاک پسندیده بنماید و هرگز در پرستش و عبادات خدا احدی را با او شریک نگرداند.
2) 2) بدترین چیزی که من میترسم بر شما شرک پوشیده و پنهان است پس از شرک سر و پنهان دور باشید که شرک پوشیدهتر است در امت من از نرم رفتن مورچه بر سنگ نرم در شب تاریک؛.
آنگاه فرمود هر کس نماز بریا کند مشرک است هر کس روزه بریا گیرد یا صدقه بریا دهد یا حج بریا کند یا اعتاق بریا کند مشرک باشد.
(و البته این نوع اخیر چون مربوط بامور قلبیه است مشمول شرک خفی هم میشود)
حافظ- ما از فرمایش خودتان اتخاذ سند میکنیم که فرمودید اگر کسی نذر برای خلق کند مشرک است پس شیعیان مشرکند برای آنکه همیشه نذر برای امام و امام زاده میکنند چون نذر برای غیر خدا است البته شرک است.
داعی- قاعدۀ عقل و علم و منطق اینست که در عقاید هر قوم و ملّتی اگر بخواهند قضاوت کنند از روی اقوال و یا افعال قوم بیسواد و بیخبر قضاوت نمیکنند بلکه بررسی کامل در قوانین آن قوم و کتب مضبوطۀ آنها مینمایند.
آقایان محترم هم که میخواهید بررسی دقیق در عقاید شیعیان بنمائید باقوال و افعال عوام بیخبر شیعه نبایستی توجه نمائید که اگر فقراء بیسواد در کوچهها گفتند یا علی یا امام رضا شما آن گفتار را دلیل بر شرک آنها و یا تمام شیعه قرار بدهید یا اگر عامی محض ندانسته نذر برای امام و یا امام زاده بنماید شما آن را مدرک غلبه بر خصم قرار دهید زیرا افراد بیسواد و لاابالی در عوام هر قوم پیدا میشوند.
ولی اگر شما مردمان بیغرض و در پی بهانه و عیبجوئی نیستید و میخواهید بررسی عاقلانه بنمائید بکتب فقهیّۀ شیعه که در دسترس عموم است چاپی و خطّی در همۀ کتابخانهها موجود است مراجعه نمائید.
چنانچه کتب فقه استدلالی و رسائل عملی را مطالعه نمائید خواهید دید که در فقه جعفری علاوه بر اینکه طریقی بسوی شرک وجود ندارد دستورات خرافی هم ندارد بلکه لبّ لباب توحید از بطون فقه جعفری بارز و آشکار است.
شرح لمعه و شرایع در تمام کتابخانهها موجود است مطالعه نمائید در همین باب نذر و نیز در تمام رسائل عملیه فتاوای جمیع فقهاء شیعه است که چون نذر بابی از ابواب عبادات است در التزام بعملی برای خدا حتما در موقع نذر بایستی دو شرط
منظور گردد که اگر یکی از آن دو نباشد نذر منعقد نمیشود.اول نیّت مقارن با عمل دوم صیغه بهر لسانی باشد.
همینکه مسلمان فهمید که نذرش صورت حقیقت پیدا نمیکند مگر بوجود این دو شرط سعی میکند اول معنای این دو شرط و چگونگی آنها را بفهمد و بعد نذر نماید
وقتی در مقام سؤال از فقیهی یا مطالعۀ رسالهای بر آمد میفهمد که اوّلا باید نیّت در تمام عبادات مخصوصا در نذر للّه و فی اللّه و طلبا لمرضات اللّه باشد.پس نیّت برای غیر خدا بکلّی از بین میرود.
شرط دوم که تتمیم شرط اول و تثبیتکننده آن میباشد آنست که نذرکننده حتما باید در موقع نذر صیغه بخواند و در صیغه تا نام خدا نباشد صیغه جاری نمیشود.
مثلا میخواهد نذر روزه بنماید باید بگوید للّه علیّ ان اصوم یا میخواهد ترک شراب کند باید بگوید للّه علیّ ان اترک شرب الخمر.و بهمین طریق است تمام نذورات.
و چنانچه اجرای صیغۀ عربی برای فارسی زبان یا هندی زبان یا غیر آنها میسور نباشد میتوانند بزبان خود اهل هر قوم و ملّت اجراء صیغه بنمایند بشرط آنکه معنای آن مرادف با صیغۀ مزبوره باشد.
و اگر در نیّت غیر خدا باشد یا دیگری را از زنده یا مرده با نام خدا داخل کند خواه نام پیغمبر یا امام یا امام زاده باشد قطعا آن نذر باطل است و اگر عمدا از روی علم این عمل را بنماید مشرک است چه آنکه صریحا در آیه مذکوره فرماید و لا یشرک بعبادة ربّه احدا.
البته بر اهل علم لازم است که بیخبران را بفهمانند که نذر باید حتما بنام خدا و برای خدا باشد.چنانچه وعّاظ و مبلّغین پیوسته انجام وظیفه مینمایند.
فقهاء شیعه عموما بیان دارند که نذر برای هر زنده یا مرده و لو پیغمبر و امام باشد باطل است و اگر عالما عامدا بنماید شرک است.
نذر را باید برای خدا بنمایند ولی در مصرفش مختارند بهر جا قرار بدهند.
مثلا نذر میکند گوسفندی برای خدا ببرد در فلان خانه یا معبد یا بقعه امام و یا امامزاده بکشد عیب ندارد نذر میکند پولی یا لباسی برای خدا بفلان سید ذریۀ رسول اللّه یا عالم یا یتیم یا فقیری بدهد عیب ندارد.
ولی اگر نذر کند برای پیغمبر یا امام یا امام زاده یا عالم یا یتیم و بینوا حتما باطل است و اگر از روی علم و تعمّد باشد قطعا شرک است.
وظیفۀ هر رسول و فقیه و عالم و واعظ و مبلّغ نوشتن و گفتن است و ما علی الرسول الاّ البلاغ المبین (1)
و وظیفۀ مردم شنیدن و عمل کردن است.
اگر فردی یا افرادی در پی تعلیم و تعلّم وظایف دینی نروند و بوظایف دینی خود مطابق دستورات عمل ننمایند نقصی باصل آن عقیده و طریقه و دستور وارد نیست.
گمان میکنم بهمین مقدار از جواب کشف حقیقت شد تا بعدها آقایان محترم شیعیان را مشرک نخوانید و امر را بر عوام مشتبه نکنید.
خوبست برگردیم بگفتار اولیه و مطلب را تمام کنیم.قسم دوم شرک خفی و پنهان است و آن شرک در اعمال و ریا در طاعات و عبادات است.
فرق میان این نوع از شرک و شرک در عبادت که از اقسام شرک جلی شماره نمودیم اینست که در شرک عبادت برای خدا شریک قرار میدهد و در مقام عبادت او را پرستش میکند.
مثلا در نماز اگر غیر خدا را در نظر بگیرند مثل آنکه باغوای شیاطین صورت مقام ولایت را در نظر آورند یا مرشدی را منظور بدارند قطعا آن عمل باطل و شرک محض است.
در عبادت جز ذات حضرت احدیت احدی در ذهن و فکر انسانی نباید بیاید و الاّ داخل در شرک جلی میباشد.
1) 1) بر رسول جز ابلاغ رسالت کامل تکلیفی نخواهد بود-آیه 54 سوره 24(نور).
و از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده که فرمود:یقول الله تعالی من عمل عملا صالحا اشرک فیه غیری فهو له کلّه و انا منه بریء و انا اغنی الاغنیاء عن الشرک (1)
و نیز در خبر است که میفرماید کسی که نماز کند یا روزه بگیرد یا حج کند و نظرش آن باشد که مردم برای آن عمل او را مدح کنند فقد اشرک فی عمله-پس بتحقیق شریک قرار داده است از برای خدا در آن عمل.
و نیز از حضرت امام بحق ناطق کاشف اسرار حقایق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام رسیده است که لو انّ عبدا عمل عملا یطلب به رحمة اللّه و الدار الآخرة ثمّ ادخل فیه رضا احد من الناس کان مشرکا (2)
دامنۀ شرک خفی بسیار وسیع است در هر عملی بمختصر توجّهی که بغیر خدا بنمایند مشرک میشوند.
یکی از اقسام این شرک شرک در اسباب است چنانچه غالب مردم چشم امید و خوف باسباب و خلق دارند این هم شرک است اما شرک مغفور.
مراد از شرک باسباب آنست که اثر را در اسباب بدانند مثلا خورشید مؤثّر در تربیت اشیاء میباشد اگر این اثر را از خود خورشید بدانند بدون توجه مؤثّر شرک است و اگر أثر را از مؤثّر حکیم بدانند و خورشید را وسیلۀ افاضۀ فیض.ابدا شرک نیست.
بلکه خود یک نوع از عبادت است زیرا توجه بآیات حق مقدمه توجه بحق است کما اینکه در آیات بسیاری از قرآن مجید اشاره و امر بآن شده است که نظر بآیات
1) 1) خدای تعالی میفرماید کسی که عملی نماید و در آن عمل غیر مرا شریک قرار دهد پس آن عمل بتمامی از برای او است و من از آن عمل یا عامل عمل بیزار هستم و من بینیازتر از همه بینیازانم از شرک.
2) 2) اگر بندهای عملی بنماید برای طلب رحمت خدا و جزای آخرت پس داخل کند دو آن عمل رضای یکی از مردم،را آن عملکننده مشرک میباشد.
الهی بنمائید چون این نظرها خود مقدمۀ توجه بخدای متعال است.
و همچنین است توجّه بهر سببی از اسباب از قبیل نظر و توجه تاجر بتجارت و زارع بزراعت و فلاّح بفلاحت و کاسب بکسب و اداری باداره و بالاخره شاغل هر شغلی بشغل و عمل خود اگر توجه استقلالی بنماید مشرک است.
و اگر نظرش نظر سبب و اسباب باشد باین نیّت که لا مؤثر فی الوجود الا الله یعنی اثر دهنده جز خدای متعال نیست هیچ مانعی ندارد و شرک هم نمیباشد.
با این مختصر مقدّمه که مطلب واضح شد و اصول شرک و معانی و آثار او را بیان نمودیم اینک اجازه بفرمائید از بیانات خود نتیجه بگیریم.که آیا شما از کدامیک از طرق شرک جلی و خفی که بیان نمودیم شیعیان را مشرک میدانید.
آیا در کجا و از کدام شیعه عارف یا عامی شنیدهاید که در ذات و صفات و افعال حضرت باری جلت عظمته شریکی قائل باشند.
یا در عبادت پروردگار معبود دیگری را در نظر داشته باشند.
یا در کتب اخبار و احادیث شیعه دیدهاید که در باب اصول و فروع و عقاید دستوری از بزرگان دین و ائمه و پیشوایان شیعه راجع بآثار طرق شرکی که عرض نمودم رسیده باشد.
اما راجع بشرک خفی و اقسام طرق آن از قبیل عمل ریائی که برای خوشآیند و جلب نظر مردم عملی را بنمایند یا علاقه و امید باسباب پیدا نمودن اختصاص به شیعیان تنها ندارد.
بلکه شیعه و سنّی همگی در عالم اجسام گرفتارند که بواسطه عدم معرفت و دانش و تزکیۀ نفس و توجه کامل گاهی فریب وساوس شیطانی خورده عمل ریائی میکنند یا سراپا غرق در اسباب میشوند و از اطاعت حقّ بیرون رفته و در اطاعت شیطان وارد میگردند.
اگر چه در معنی شرک بحق آورده بنابر آنچه عرض شد ولی از نوع شرک مغفور است
و البته قابل عفو و اغماض میباشد بمختصر توجّهی روحیّۀ آنها عوض میشود.
پس از چه راه شما شیعیان را مشرک میدانید و امر را بر عوام مشتبه مینمائید چنانچه الحال اشاره فرمودید.
حافظ- تمام فرمایشات شما صحیح است ولی عرض کردم خود شما هم اگر دقت فرمائید تصدیق خواهید فرمود که حاجت از امامان خواستن و توسّل بآنها نمودن خود شرک است چون ما احتیاجی بواسطه بشری نداریم هر زمان که توجهی بحق نمائیم نتیجه حاصل میگردد.
داعی- خیلی محلّ تعجب است که مثل شما عالم منصف فکور چرا باید تحت تأثیر عادات اسلاف بدون تحقیق قرار گرفته و چنین بیانی بفرمائید.
گویا جناب عالی خواب بودید و یا توجهی بعرایض داعی نداشتید که بعد از ذکر این مقدمات و گفتار که تشریح مطالب نمودم باز میفرمائید حاجت از امامان خواستن شرک است.
عزیزم مگر مطلق حاجت خواستن از خلق شرک است اگر چنین باشد پس تمام خلایق مشرکند و ابدا موحّدی یافت نگردد.اگر حاجت طلبیدن از خلق و تقاضای کمک نمودن از آنها شرک باشد-پس انبیاء چرا از خلایق کمک میطلبیدند-خوب است آقایان قدری در آیات قرآن مجید دقت فرمائید تا کشف حقیقت بر شما بشود.
مقتضی است بآیات 38 تا 40 سورۀ 27(نمل)توجه نمائید که میفرماید قٰالَ یٰا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهٰا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ- قٰالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ- قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی (1)
1) 1) جناب سلیمان بحضار مجلس گفت کدامیک از شما تخت بلقیس را پیش از آنکه نزد من آید و تسلیم امر من شود خواهید آورد از آن میان عفریت جن گفت من چنان در آوردن تخت او قادر و امینم که پیش از آنکه تو از جایگاه(قضاوت)خود برخیزی آن را بحضور آورم-و آن کس که به بعض از علم کتاب الهی دانا بود(یعنی آصف بن برخیا که دارای اسم اعظم بود)گفت که من پیش از آنکه چشم بر هم زنی تخت را بدینجا آورم چون سلیمان سریر را نزد خود مشاهده کرد گفت این توانائی از فضل خدای من است.
بدیهی است تخت بلقیس با آن عظمت را از منازل طولانی قبل از چشم برهم زدن نزد سلیمان آوردن کار مخلوق عاجز نیست و مسلّم است که این امریست بر خلاف عادت و جناب سلیمان با علم باینکه این عمل قدرت خدائی میخواهد-از خداوند درخواست آوردن تخت را ننمود.بلکه از مخلوق عاجز تقاضای حاجت و کمک نمود.و از حاضرین مجلس خود خواست که آن تخت با عظمت را برای او حاضر نمایند پس خود این تقاضا نمودن جناب سلیمان از مخلوق عاجز که کدامیک از شما میتوانید با قوۀ خدا دادۀ بشما این امر را عملی نمائید و تخت بلقیس را قبل از آمدن خودش نزد من حاضر نمائید.
میرساند مطلق حاجت خواستن از خلق شرک نمیباشد خداوند دنیا را دار اسباب قرار داده شرک هم امر قلبی است اگر کسی را که حاجت از او میطلبد خدا و یا شریک خدا نداند ابدا مانعی ندارد تقاضای حاجت از او بنماید.
چنانکه این عمل نزد عموم متداول است که پیوسته بدر خانۀ زید و بکر و عمرو میروند و تقاضای کمک میکنند بدون آنکه اسم خدا را بر زبان آورند.
پس اگر مریضی درب منزل طبیب و دکتر برود و بگوید آقای دکتر بدادم برس درد و مرض مرا کشت آیا این مریض مشرک است.!
اگر غریقی در میان دریا فریاد بزند مردم بدادم برسید نجاتم بدهید بدون اینکه نام خدا را ببرد مشرکست.!
یا اگر ظالمی مظلوم بیگناهی را تعقیب نمود،مظلوم رفت در خانه وزیر اعظم گفت آقای وزیر بدادم برس دستم بدامنت من جز تو امیدی ندارم مرا از دست این ظالم نجات بده مشرکست.!
اگر دزدی بخانۀ کسی بقصد جان یا مال یا ناموس او برود و او در بالای بام از همسایگان خود طلب کمک نماید و رسما بگوید ای مردم بدادم برسید نجاتم بدهید و ابدا اسم خدا را در آن ساعت بزبان جاری نکند مشرکست.
قطعا جواب منفی است و احدی از عقلا این نوع از مردم را مشرک نمیخوانند و اگر مشرک بخوانند یا نادانند و یا غرضورزی نمودهاند.!
آقایان محترم انصاف دهید مغلطه کاری ننمائید جامعۀ شیعه عموما متفقاند اگر کسی آل محمّد را خدایان خود بداند یا آنها را شریک در ذات و صفات و افعال خدائی بداند قطعا مشرکست و ما از آنها بیزاری میجوئیم.
اگر شما شنیدهاید شیعیان در گرفتاریها میگویند یا علی ادرکنی-یا حسین ادرکنی معنای آن این نیست که یا علی الله ادرکنی-یا حسین الله ادرکنی.
بلکه چون دنیا دار اسباب است که ابی الله ان یجری الامور الاّ باسبابها آن خاندان جلیل را وسیله و اسباب نجات میدانند و بوسیلۀ آنها توجّه بخدای متعال میجویند.
حافظ- چرا مستقلا از خدا طلب حاجت نمینمایند که بدنبال وسیله و واسطه میگردند.
داعی- توجّه استقلالی ما در طلب حوائج و دفع هموم و غموم نسبت بذات یگانۀ پروردگار محفوظ است.
ولی قرآن مجید که سند محکم آسمانی است ما را هدایت مینماید که با وسیله باید بدرگاه با عظمت او رفت چنانچه در آیه 39 سوره 5(مائده)میفرماید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ
(1) .
ما شیعیان آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین را مستقل در حلّ و عقد امور نمیدانیم بلکه آنها را عباد صالحین و واسطۀ فیض از مبدء فیّاض میدانیم و توسّل ما بآن خاندان جلیل بر حسب دستور رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
حافظ- در کجا نبی مکرم صلّی اللّه علیه و سلّم دستور توسّل بآنها را داده و از کجا معلوم شده که مراد از وسیله در آیه آل محمّدند.
داعی- در بسیاری از اخبار امر فرموده که برای نجات از مهالک متوسّل بعترت و اهل بیت من شوید.
1) 1) ای اهل ایمان از خدا بترسید(و بوسیلۀ اولیاء حق)توسل جوئید بخدای متعال یعنی با وسیله بدرگاه با عظمت او بروید تا بنتیجۀ کامل برسید.
حافظ- ممکن است از آن اخبار اگر در نظر دارید برای ما بیان فرمائید.
داعی- اما اینکه فرمودید از کجا معلومست که مراد از وسیله عترت و اهل بیت پیغمبرند اکابر علماء شما از قبیل حافظ ابو نعیم اصفهانی در نزول القرآن فی علیّ و حافظ أبو بکر شیرازی در ما نزل من القرآن فی علیّ و امام احمد ثعلبی در تفسیر خود نقل مینمایند که مراد از وسیله در آیۀ شریفه عترت و اهل بیت پیغمبرند چنانچه اخبار بسیاری از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این باب رسیده.
و ابن أبی الحدید معتزلی که از اشراف علماء شما میباشد در ص 79 جلد چهارم شرح نهج البلاغه خطبۀ حضرت صدیقۀ کبری فاطمۀ زهرا سلام اللّه علیها را در قضیّۀ غصب فدک در حضور مهاجر و انصار نقل نموده که در اول خطبه بیبی مظلومه اشاره بمعنای این آیه میفرماید باین عبارت«و احمد الله الذی لعظمته و نوره یبتغی من فی السماوات و الارض الیه الوسیله و نحن وسیلته فی خلقه» (1)
از جمله دلائل متقنه بر جواز تمسّک و توسّل و پیروی آل محمّد و عترت طاهره از اهل بیت رسالت حدیث شریف ثقلین است که با اسناد صحیحه عند الفریقین(شیعه و سنّی)بحد تواتر رسیده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ان تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی (2)
حافظ- گمان میکنم اشتباه فرمودید که این حدیث را صحیح الاسناد و متواتر خواندید برای آنکه این مطلب در نزد اکابر علمای ما غیر معلوم است و دلیل بر این معنی آنکه شیخ بزرگوار ما قبله و کعبۀ سنّت و جماعت محمّد بن اسماعیل بخاری در صحیح معتبر خود که بعد از قرآن کریم اصح کتب میباشد ذکر ننموده.
داعی- اوّلا آنکه داعی اشتباه ننمودم بلکه صحّت اعتبار این حدیث شریف در نزد علمای خودتان مسلّم است حتّی ابن حجر مکّی با کمال تعصّبی که دارد اعتراف بصحّت این حدیث نموده.
مقتضی است برای روشن شدن فکرتان مراجعه نمائید به ص 89 و 90 آخر فصل دوم صواعق محرقه ذیل آیه چهارم از باب 11 پس از اینکه نقل اخبار از ترمذی و امام أحمد بن حنبل و طبرانی و مسلم نموده گوید اعلم انّ لحدیث التمسّک بالثقلین طرقا کثیرة وردت عن نیّف و عشرین صحابیا (1)
آنگاه گوید اختلافی در طرق حدیث است در بعض طرق گویند در حجّة الوداع در عرفات.و در بعض طرق گویند در مدینه در مرض موت در وقتی که حجره پر بود از صحابه و در بعض آنها است در غدیر خم و در بعض آنها بعد از برگشتن از طائف بوده-پس از آن خود اظهار نظر نموده گوید منافاتی در این اختلافات نمیباشد و مانعی ندارد که در تمام این امکنه(که ذکر گردیده)رسول اکرم صلّی اللّه علیه و سلّم این حدیث را تکرار نموده باشد برای اثبات عظمت شأن قرآن کریم و عترت طاهره.
و اما اینکه فرمودید چون بخاری در صحیح خود نقل ننموده دلیل بر عدم صحّت این حدیث شریف میباشد!از جهات بسیاری این بیان مردود و عند العلماء منفور است.
چه آنکه این حدیث را اگر بخاری نقل ننموده ولی عموم اکابر علمای شما نقل نمودهاند حتّی عدل بخاری مسلم بن حجاج و تمام ارباب صحاح ستّه مبسوطا در کتب معتبرۀ خود ذکر نمودهاند.
یا باید آقایان محترم تمام صحاح و کتب معتبرۀ علماء خود را شسته و بدور اندازید و مشخص نمائید عقاید خودتان را بصحیح بخاری و اگر معترفید بعدالت و علم و دانش سایر علماء خود که هر یک در زمان خود میان اهل سنّت نابغه علم و دانش و تقوی بودهاند مخصوصا ارباب صحاح ستّه مقتضی است که اگر خبری را بجهاتی بخاری نقل ننموده و دیگران نقل نمودهاند قبول نمائید.
1) 1) بدانید برای حدیث تمسک بثقلین(عترت طاهره و قرآن مجید)طرق بسیاری میباشد که نقل گردید از زیاده از بیست نفر از اصحاب.
حافظ- جهاتی نداشته فقط بخاری بسیار محتاط بوده و در نقل اخبار دقت بسیار مینموده هر خبری که سندا یا متنا مخدوش و قابل قبول عقل نبوده نقل ننموده.
داعی- اشتباه آقایان اهل سنّت روی قاعدۀ حب الشیء یعمی و یصم (1).
همین جا است چون درباره او غلو دارید گمان میکنید که آقای بخاری بسیار دقیق بوده و هر خبری را که در صحیح خود آورده بسیار معتبر و مانند وحی منزل است و حال آنکه چنین نیست در سلسله اسناد بخاری بسیاری اشخاص مردود منفور کذّاب جعّال موجود است.
حافظ- این بیان شما مردود و منفور است برای اینکه اهانت بمقام علم و دانش بخاری نمودهاید(یعنی اهانت بتمام اهل سنّت و جماعت نمودهاید).
داعی- اگر انتقاد علمی اهانت است پس تمام بزرگان از علمای شما که دقیقانه باخبار رسیدگی نموده و بسیاری از اخبار مندرجۀ در صحاح معتبرۀ شما مخصوصا صحیحین بخاری و مسلم را از جهت وجود اشخاص مردود کذّاب جعّال در سلسلۀ اسناد آنها رد نمودهاند همگی اهانتکننده بمقام علم و دانش و مردود بودهاند.
خوبست آقایان قدری دقیق شوید در کتب اخبار و در موقع مطالعه بحالت غلو ننگرید که چون بخاری یا مسلم است پس آنچه نقل نموده بتمام معنی صحیح و مقطوع الصدور است.
لازم است جنابعالی و سایر علماء اعلام که بصحاح ستّه مخصوصا بصحیحین بخاری و مسلم نظر غلو دارید قبلا بکتبی که در جرح و تعدیل اخبار نوشتهاند مراجعه نمائید تا قدر و عظمت آقای بخاری و شدت امعان نظر ایشان را در نقل احادیث بدانید.
اگر شما اللآلی المصنوعه فی احادیث الموضوعه سیوطی و میزان الاعتدال و تلخیص المستدرک ذهبی و تذکرة الموضوعات ابن جوزی و تاریخ بغداد تألیف أبو بکر أحمد ابن علی خطیب بغداد و بالاخره کتب رجالیۀ علمای بزرگ خود را بخوانید بداعی ایراد نمیگیرید و نمیفرمائید که بآقای بخاری اهانت نمودهایم.
1) 1) دوستی هر چیزی آدمی را کور و کر مینماید.
مگر داعی چه عرض کردم که جنابعالی عصبانی شدید عرض داعی جز این بود که گفتم اخبار موضوعه از رجال مردودۀ کذّابین در صحاح شما حتی در صحیحین بخاری و مسلم موجود است.
شما اخبار صحیح بخاری را با مراجعۀ بکتب رجال دقیقانه اگر مطالعه نمائید میبینید از بسیاری از رجال جعّال وضّاع مردود نقل خبر نموده از قبیل أبو هریره کذّاب و عکرمه خارجی محمّد بن عبد سمرقندی و محمّد بن بیان و ابراهیم بن مهدی ابلّی و بنوس بن احمد واسطی و محمّد بن خالد حبلی و احمد بن محمّد یمانی و عبد اللّه بن واقد حرّانی و أبو داود سلیمان بن عمرو کذّاب و عمران بن حطّان و دیگران از روات مردوده نقل خبر نمودهاند که وقت مجلس و حافظه داعی اقتضای نقل تمام آنها را ندارد چنانچه بکتب رجالیه مراجعه نمائید حقیقت امر بر شما آشکار گردد.
که آقای بخاری آن قسمی که در نظر شما جلوهگر است نمیباشد یعنی فوق العاده دقیق و محتاط نبوده و در نقل اخبار بظواهر اشخاص توجه داشته و باصطلاح خودمانی خیلی خوش بین بوده و خوش باور هر خبری از هر کس شنیده که ظاهر الصلاح بوده ضبط نموده.
دلیل بر این معنی کتب رجالیۀ علمای خودتان است که ببعض از آنها اشاره نمودیم که اخبار موضوعۀ مردوده را جدا نموده و در سلسلۀ روات بخاری و مسلم امعان نظر دقیقانه نموده و پردۀ بسیاری از آنها را دریده تا امروز مورد توجه ما و شما باشد و با توجه بآن کتب امشب نفرمائید حدیث ثقلین و تمسّک بعترت طاهره را که بخاری نقل ننموده از جهت احتیاطکاری او بوده آیا عقل باور میکند که عالم دقیق محتاط اخبار موضوعۀ از روات غیر موثق کذّاب وضّاع را نقل نماید تا مورد تمسخر اهل علم و عقل و دانش قرار گیرد آیا حدیث سیلی زدن کلیم اللّه بر صورت عزرائیل و کور نمودن او و یا برهنه و بدون ساتر عورت رفتن موسی در میان بنی اسرائیل را که قبلا عرض نمودم از خرافات و موهومات نمیباشد (1).
1) 1) در ص 198 و 200 همین کتاب ذکر گردیده است.
آیا احادیث رؤیت پروردگار در روز قیامت با پای مجروح و ظاهر ساختن ساق پای خود که در صحیح نقل نموده و ببعضی از آنها اشاره نمودیم از کفریات نمیباشد (1).
آیا از شدت احتیاط علم و عمل بخاری است که در ص 120 جلد دوم صحیح خود باب(اللهو بالحراب)و همچنین مسلم در جلد اول صحیح در باب الرخصة فی اللعب الذی لا معصیة فیه فی ایام العید از ابو هریره نقل مینمایند که روز عیدی جمعی از سیاحان سودانی در مسجد رسول خدا جمع شده بودند و با اسباب لهو و لعب مردم را سرگرم مینمودند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعایشه فرمود میل داری تماشا کنی عرض کرد بلی یا رسول اللّه حضرت او را پشت خود سوار نمود بقسمی که سرش را از روی کتف آن حضرت کشیده و صورت بصورت مبارکش گذارد حضرت برای لذت بردن عایشه آنها را ترغیب مینمود که خوبتر بازی کنند تا زمانی که عایشه خسته شد آنگاه او را بر زمین گذارد؟!
شما را بخدا انصاف دهید که اگر چنین نسبتی بیک نفر از شماها بدهند عصبانی نمیشوید و آن را اهانت بخود نمیدانید.
اگر جناب حافظ بگوید که گویندۀ گفته است دیشب پشت منزل آقای حافظ دستهای بازیگر مشغول سازندگی و بازیگری بودند دیدم آقای حافظ عالم جلیل القدر عیالش را بر پشت خود بلند نموده و تماشا میکند حتی به بازیگرها میگوید خوب بازی کنید تا عیال من لذت ببرد شما را بخدا آقای حافظ از شنیدن این حرف خجالت نمیکشد و متأثر نمیگردد-و اگر بندۀ مخلص شما چنین حرفی را از گویندهای و لو ظاهر الصلاح باشد شنیدم آیا سزاوار است نقل کنم و اگر نقل کردم عقلا نمیگویند فلانی جاهلی حرفی را زد شما که عاقل هستید چرا نقل نمودید.
آنگاه قضاوت کنید بمنقولات بخاری که اگر واقعا دقیق و حلاج اخبار بوده بر فرض چنین خبری شنید سزاوار بود در کتاب خود نقل نماید و آقایان هم آن کتاب را اصحّ الکتب بعد القرآن بخوانید.
1) 1) در ص 195 همین کتاب ذکر گردیده.
ولی حدیث ثقلین را که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر میفرماید امت خود را که بعد از من تمسّک بقرآن مجید و عترت معصومین از اهل بیت من بجوئید(چون نام عترت در میان است)نقل ننماید.!
و لکن اخبار مجعولۀ موهومۀ که وقت مجلس اجازه نقل تمام آنها را نمیدهد در ابواب کتب خود نقل نماید.!
ولی از یک جهت داعی تصدیق مینمایم بیان شما را که آقای بخاری در میان علماء سنّت و جماعت بسیار محتاط بوده باین معنی که بهر خبری برخورده که راهی به اثبات ولایت علی علیه السّلام و حرمت اهل بیت طهارت بعنوان مقام ولایت داشته احتیاطا نقل ننموده که مبادا روزی حربۀ دست دانشمندان گردد و حقّ و حقیقت را ظاهر نمایند.
چنانچه مجلدات صحاح را با صحیح بخاری مقابله مینمائیم باین موضوع روشن برمیخوریم که هر خبری و لو متواتر و ضروری و مؤیّد بقرآن و آیات الهیه بوده ایشان نقل ننمودند.
مانند احادیث بسیار در سبب نزول آیات شریفه یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الخ-و إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ -و- وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ -الخ
و حدیث الولایة یوم الغدیر و حدیث الانذار یوم الدار و حدیث المواخات و حدیث السّفینة و حدیث باب الحطّه و غیر اینها آنچه نسبتی باثبات مقام ولایت و حرمت اهل بیت طهارت داشته ایشان احتیاطا نقل ننمودند.
ولی هر حدیثی(و لو از هر جعّال کذّاب وضّاع بوده)که در اهانت بمقامات مقدسۀ انبیاء عظام و بالاخصّ وجود مقدّس خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عترت طاهرۀ آن حضرت راهی داشته بدون احتیاط نقل نموده که ببعض از آنها اشاره نمودیم.
اینک ناچارم ببعض از کتب معتبرۀ شما اشاره نمایم تا بدانید که اگر حدیث شریف ثقلین را آقای بخاری نقل ننموده دیگران از اکابر و موثقین علمای شما حتی عدل بخاری(در صحّت بیان نزد شما)مسلم بن حجّاج نقل نمودهاند.
مسلم بن حجّاج در ص 122 جلد هفتم صحیح و أبی داود در صحیح و ترمذی در ص 307 جزء دوم سنن و نسائی در ص 30 خصائص و امام احمد بن حنبل در ص 14 و 17 جلد سیم و ص 26 و 59 جلد چهارم و ص 182 و 189 جلد پنجم مسند و حاکم در ص 109 و ص 148 جلد سیم مستدرک و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 355 جلد اول حلیة الاولیاء و سبط ابن جوزی در ص 182 تذکره و ابن اثیر جزری در ص 12 جلد دوم و ص 147 جلد سوم اسد الغابة و حمیدی در جمع بین الصّحیحین و رزین در جمع بین الصّحاح الستّة و طبرانی در کبیر و ذهبی در تلخیص مستدرک و ابن عبد ربه در عقد الفرید و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و خطیب خوارزمی در مناقب و سلیمان بلخی حنفی در باب 4 ینابیع الموده و میر سید علی همدانی در مودة دوم از مودة القربی و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و شبلنجی در ص 99 نور الابصار و نور الدّین بن صبّاغ مالکی در ص 25 فصول المهمّه و حموینی در فرائد السمطین و امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و سمعانی و ابن مغازلی شافعی در مناقب و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب اول در بیان صحت خطبۀ غدیر خم و در ص 130 کفایت الطالب ضمن باب 62 و محمد بن سعد کاتب در ص 8 جلد چهارم طبقات و فخر رازی در ص 18 جلد سیم تفسیر ضمن آیۀ اعتصام و ابن کثیر دمشقی در ص 113 جلد چهارم تفسیر ضمن آیۀ مودّت و ابن عبد ربه در ص 158 و 346 جلد دوم عقد الفرید و ابن ابی الحدید در ص 130 جزء ششم شرح نهج البلاغه و سلیمان حنفی در صفحات 18 و 25 و 29 و 30 و 31 و 32 و 34 و 95 و 115 و 126 و 199 و 230 ینابیع المودة بعبارات مختلفه و ابن حجر مکی در صفحات 75 و 87 و 90 و 99 و 136 صواعق بعبارات مختلفه و دیگران از اکابر علمای شما که نقل اقوال تمام آنها مقتضی وقت این مختصر مجلس ما نیست بمختصر اختلافی در الفاظ و عبارات این حدیث شریف را که بنقل اقوال خاصّه و عامّه بحدّ تواتر رسیده از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که فرمود انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض من توسّل(تمسک)بهما فقد نجی و من
تخلّف عنهما فقد هلک-ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا (1)
این دلیل محکم ماست که ناچار بامر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بایستی تمسّک و توسّل بجوئیم بقرآن کریم و اهل بیت طهارت سلام اللّه علیهم اجمعین.
شیخ- این حدیث را صالح بن موسی بن عبد اللّه بن اسحاق بن طلحة بن عبد اللّه القرشی التیمی الطلحی بسند خود از ابو هریره باین طریق نقل نموده که انی قد خلفت فیکم ثنتین کتاب الله و سنتی الخ-
داعی- باز با نقل حدیث یک طرفه از یک فرد طالح متروک ضعیف-و مردود ارباب جرح و تعدیل(از قبیل ذهبی و یحیی و امام نسائی و بخاری و ابن عدی و غیرهم)وقت مجلس را گرفتید آقای من نقل این همه اخبار معتبره از اکابر علماء خودتان شما را قانع ننموده که بچنین حدیث غیر قابل قبول نزد جهابذۀ علماء خودتان استناد جستید و حال آنکه اتفاقی فریقین(شیعه و سنّی)است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود کتاب الله و عترتی نه سنتی چه آنکه کتاب و سنّت هر دو مبیّن میخواهند سنّتی که خود محتاج به مبیّن است نمیتواند مبیّن قرآن باشد پس عترت عدیل القرآن است که هم مبیّن قرآن و هم ظاهرکننده سنّت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
و دیگر از دلائل ما در توسّل باهلبیت رسالت حدیث معتبرۀ سفینه است که بسیاری از علماء بزرگ شما تقریبا بحدّ تواتر نقل نمودهاند.
و آنچه در نظر دارم زیاده از صد نفر از اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود ثبت نمودهاند از قبیل مسلم بن حجّاج در صحیح خود و امام احمد بن حنبل در مسند و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة و ابن عبد البر در استیعاب و ابو بکر خطیب بغدادی در تاریخ بغداد و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن اثیر در نهایه
1) 1) بدرستی که میگذارم در میان شما دو چیز بزرگ را که کتاب خدا(قرآن مجید)و عترت و اهل بیت مناند و این هر دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض(کوثر)بر من وارد شوند هر کس توسل و تمسک بآن دو بنماید پس بتحقیق نجات یافته است و هر کس از آن دو دوری نماید پس بتحقیق هلاک شده است-کسی که تمسک بآن دو نماید هرگز گمراه نخواهد شد.
و سبط ابن جوزی در تذکره و ابن صبّاغ مالکی در فصول المهمّه و علاّمه نور الدین سمهودی در تاریخ المدینه و سید مؤمن شبلنجی در نور الابصار و امام فخر رازی در تفسیر مفاتیح الغیب و جلال الدین سیوطی در درّ المنثور و امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و طبرانی در اوسط و حاکم در ص 151 جلد سیم مستدرک و سلیمان بلخی حنفی در باب 4 ینابیع المودة و میر سید علی همدانی در مودت دوم از مودة القربی و ابن حجر مکّی در ذیل آیۀ هشتم از صواعق و طبری در تفسیر و تاریخ خود و محمّد بن یوسف گنجی در باب 100 ص 233 کفایت الطالب و دیگران از اعاظم علماء شما نقل نمودهاند که رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّما مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها هلک (1).
و نیز امام محمّد بن ادریس شافعی در ابیات خود بصحت این حدیث اشاره نموده چنانچه علاّمه فاضل عجیلی در ذخیرة المآل آن ابیات را باین طریق نقل نموده.
و لما رایت الناس قد ذهبت بهم
مذاهبهم فی ابحر الغی و الجهل
رکبت علی اسم الله فی سفن النجا
و هم اهل بیت المصطفی خاتم الرسل
و امسکت حبل الله و هو ولاؤهم
کما قد امرنا بالتمسک بالحبل
اذا افترقت فی الدین سبعون فرقة
و نیفا علی ما جاء فی واضح النقل
و لم یک ناج منهم غیر فرقة
فقل لی بها یا ذا الرجاحة و العقل
أ فی الفرقة الهلاک آل محمد
ام الفرقة اللاتی نجت منهم قل لی
فان قلت فی الناجین فالقول واحد
و ان قلت فی الهلاک حفت عن العدل
اذا کان مولی القوم منهم فاننی
رضیت بهم لا زال فی ظلّهم ظلّ
رضیت علیا لی اماما و نسله
و انت من الباقین فی اوسع الحل
1) 1) جز این نیست که مثل اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح است کسی که سوار بر او شد نجات یافت و کسی که دوری از او نمود هلاک گردید.
2) 2) چون مردم را غرق دریای جهل و گمراهی دیدم بنام خداوند متعال در کشتیهای نجات که آنها خاندان رسالت و اهل بیت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله بودند تمسک جستم و بحبل اللّه که دوستی آن خاندان جلیل است چسبیدم همچنان که بما امر شده که بآن حبل اللّه تمسک جوئیم*
اگر خوب توجه بنمائید باین اشعار واضحه و آن هم از امام شافعی پیشوای بزرگ سنّت و جماعت میبینید چگونه اقرار مینماید که رکوب باین سفینه و تمسک و توسل باین خانواده طاهره اسباب نجات است زیرا فرقۀ ناجیه از هفتاد فرقه امت مرحومه فقط متمسّکین و متوسّلین بذیل عنای آل محمّدند و بس.
پس شیعیان حسب الامر خود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم توسل میجویند باین خاندان جلیل بسوی خدای متعال.
مطلب دیگر یادم آمد که اگر بنا بفرمودۀ شما بشر احتیاج بواسطه و وسیله ندارد و اگر با وسیله بسوی خدا بنالد و استغاثه کند کار غلطی نموده و مشرک میباشد پس خلیفه ثانی عمر بن الخطاب چرا در موقع احتیاج و اضطرار با واسطه بسوی خدا میرفت و استغاثه میکرد تا نتیجه میگرفت.
حافظ- هرگز خلیفه عمر رضی اللّه عنه با واسطه عملی انجام نداده و این اول مرتبهایست که چنین حرفی را میشنوم متمنی است موردش را بیان فرمائید.؟
داعی- خلیفه مکرر در مواقع احتیاج توسل باهلبیت رسالت و عترت طاهره آن حضرت میجست و بوسیلۀ آنها بسوی خدا میرفت تا نتیجه میگرفت باقتضای مجلس بدو مورد از آن موارد برای نمونه اشاره مینمایم.
1- ابن حجر مکّی بعد از آیه 14 در صواعق محرقه از تاریخ دمشق نقل مینماید که در سال 17 هجری مکرر مردم برای استسقاء رفتند و نتیجه نگرفتند همگی متأثر و پریشان شدند عمر بن الخطاب گفت هرآینه فردا طلب آب میکنم بوسیلۀ کسی که حتما خدا بواسطۀ او بما آب خواهد داد صبح فردا که شد خلیفه عمر نزد عباس
*زمانی که دین را به هفتاد و سه فرقه متلاشی نمودند چنانکه در اخبار واضحا نقل گردیده فقط یکی از آنها حق و باقی بر باطلاند بگو بمن ای کسی که اهل خرد و دانشی آیا خاندان رسالت آل محمد سلام اللّه علیهم اجمعین در فرقههای باطل میباشند یا با فرقه حقاند اگر بگوئی با فرقه حق هستند پس کلام ما و شما یکیست و اگر بگوئی با فرق باطله و هلاک شدهاند قطعا از راه مستقیم منحرف شدهای و در نتیجه بدان که آن خاندان جلیل قطعا برحق و با حق و در طریق مستقیماند منهم راضی شدم بآنها و اختیارا طریقه ایشان را قبول کردم که خداوند سایه ایشان را بر سر من پاینده و جاوید بدارد من راضی شدم بامامت علی و اولادهای او(علیهم السّلام)که برحقاند و تو باش در آن فرق باطله تا روزی که کشف حقیقت شود.
عمّ اکرم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رفت و گفت اخرج بنا حتی نستسقی الله بک بیرون بیا با ما تا بوسیله تو طلب آب نمائیم از خداوند متعال.
جناب عباس فرمود عمر قدری بنشین تا وسیله فراهم نمایم آنگاه فرستاد بنی هاشم را خبر کردند لباس پاک پوشیده بوی خوش استعمال نموده در آن حال جناب عباس بیرون آمد در حالتی که علی علیه السّلام در جلو او و امام حسن علیه السّلام طرف راست و امام حسین علیه السّلام طرف چپ و بنی هاشم در عقب سرش آنگاه فرمود یا عمر احدی را با ما مخلوط منما پس بهمین حال رفتند تا بمصلّی جناب عباس دست بمناجات برداشت عرض کرد پروردگارا تو ما را خلق فرمودی و دانا بودی بآنچه ما عمل بآن مینمائیم آنگاه عرض کرد اللهم کما تفضلت علینا فی اوله فتفضل علینا فی آخره (1)
جابر میگوید هنوز دعایش تمام نشده بود که ابرها حرکت و باران بنای باریدن را گذارد هنوز ما بمنزلهامان نرسیده بودیم مگر از باران تر شدیم.
و نیز از بخاری نقل مینماید که در زمان قحطی عمر بن الخطاب بوسیلۀ عباس بن عبد المطلب طلب آب از درگاه حق تعالی مینمود و عرض میکرد اللهم انا نتوسل الیک بعمّ نبینا فاسقنا فیسقون (2)
2- ابن ابی الحدید معتزلی در ص 256 جلد دوم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)نقل مینماید خلیفه عمر با جناب عباس عمّ اکرم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باستسقاء رفتند خلیفه عمر در محل استسقا عرض کرد اللهم انا نتقرب الیک بعم نبیک و بقیة آبائه و کبر رجاله فاحفظ اللهم نبیک فی عمه فقد دلونا به الیک مستشفعین و مستغفرین (3)
حکایات آقایان سنیها و اتباع خلیفه عمر همان مثل معروف کاسۀ گرمتر از آش است زیرا که خلیفه عمر در وقت دعا و احتیاج و اضطرار-عترت و اهل بیت پیغمبر را شفیع
1) 1) پروردگارا هم چنانکه تفضل فرمودی بر ما در اول امر پس تفضل نما بر ما در آخر آن.
2) 2) پروردگارا ما توسل میجوئیم بتو بعموی پیغمبرت که بما باران دهی پس باران بآنها عطا شد.
3) 3) پروردگارا ما توسل میجوئیم بسوی تو بعم پیغمبرت و باقیمانده از پدرانش و بزرگان از رجال بنی هاشم.پس-حفظ فرما مقام پیغمبرت را در عموی او زیرا که او ما را دلالت نموده بسوی تو که طلب شفاعت و استغفار نمائیم از درگاه با عظمت تو.
قرار میداد بوسیلۀ آنها از خداوند طلب حاجت مینمود مورد اعتراض هم قرار نمیگرفت ولی وقتی ما شیعیان-آن خاندان طهارت را شفیع قرار میدهیم و بآنها توسل میجوئیم بما اعتراض نموده کافر و مشرک میخوانند.؟!
اگر شفیع بردن آل محمّد و عترت طاهره بسوی خدای متعال شرک است پس قطعا طبق روایات علمای خودتان خلیفه عمر بن الخطاب اول مشرک بوده.
و اگر آن عمل خلیفه شرک نبوده بلکه احسن اعمال بوده(چون خلیفه انتخاب نموده)پس حتما اعمال شیعیان و توسل آنها بآل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین نیز هرگز شرک نخواهد بود.
پس حتما باید آقایان از این گفتار خودتان بر گردید بلکه استغفار نمائید(که چنین نسبتی را بشیعیان پاک موحّد دادید)تا مغضوب غضب حق واقع نشوید.
زیرا جائی که خلیفه عمر با بودن کبار صحابه هرچه دعا کنند نتیجه نگیرند مگر بوسیله اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شما چگونه انتظار دارید که ما بیواسطه و مستقل دعا کنیم و نتیجه بگیریم.
پس آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین در تمام ادوار از زمان پیغمبر الی زماننا هذا وسایل عباد بسوی خدا بودند و ما هم برای آنها استقلالی در قضاء حوائج قائل نیستیم مگر آنکه آنها را عباد صالحین و امامان بر حق و مقرّبین درگاه حق تعالی دانسته لذا واسطه بین خود و خدا قرار میدهیم.
و بزرگترین دلیل بر این معنی کتب ادعیۀ ما میباشد که در تمام ادعیۀ مأثوره از أئمۀ معصومین غیر از آنچه عرض کردم بما دستور داده نشده و ما هم غیر از این طریق عملی ننموده و نخواهیم نمود.
حافظ- این بیانات شما بر خلاف مسموعات ما است.
داعی- مسموعاتتان را بگذارید از مشهودات صحبت بفرمائید آیا هیچ کتب معتبرۀ ادعیۀ علماء بزرگ شیعه را ملاحظه و مطالعه فرمودهاید.
حافظ- دست رسی نداشتهام.
داعی- مقتضی آن بود که اول این قبیل کتب را مطالعه فرموده آنگاه ایراد میفرمودید اینک دو جلد کتاب دعا و زیارت همراه دارم یکی زاد المعاد تألیف علامۀ مجلسی قدّس سرّه القدّوسی و دیگر هدیّة الزّائرین تألیف فاضل محدّث متبحّر معاصر آقای«حاج شیخ عباس قمی دامت برکاته (1)»برای مطالعه حاضر است(هر دو را خدمت) «آقایان گذاردم مورد مطالعه قرار دادند ادعیۀ توسل را خواندند و دیدند در هیچ کجا» «استقلالی برای خاندان رسالت ذکر نشده بلکه در همه جا آنها را واسطه خواندهاند» «آنگاه آقا سید عبد الحی دعای توسّل را که علامۀ مجلسی نقلا از محمّد بن بابویه قمی» «اعلی اللّه مقامهم از أئمۀ طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین ذکر نموده برای نمونه تا بآخر» «قرائت نمودند که مطلعش اینست».
اللهم انی أسألک و اتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة محمد صلّی اللّه علیه و آله یا ابا القاسم یا رسول الله یا امام الرحمة یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.
یا ابا الحسن یا امیر المؤمنین یا علی بن أبی طالب یا حجة الله علی خلقه یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.
بهمین معانی که خطاب بامیر المؤمنین نموده و بعد از آن بتمام أئمه معصومین وارد است منتها در خطاب بآنها یا حجة الله علی خلقه گفته میشود یعنی ای حجت خدا بر خلق خدا یکایک أئمۀ طاهرین را اسم میبرند و توسّل میجویند تا آخر دعا این قسم عموم أئمه را مخاطب قرار میدهند که ای سید و مولای ما توجه و توسل و طلب شفاعت مینمائیم بوسیله شما بسوی خدای تعالی ای آبرومند در نزد خدای متعال شفاعت
1) 1) در 23 ذی حجة 1359 قمری برحمت ایزدی پیوست و در طرف راست درب قبله نجف اشرف مدفون گردید رحمة اللّه علیه.
بنما من(بیآبرو را)نزد خداوند متعال-تا در آخر دعا عموم خاندان رسالت را مخاطب ساخته و گویند.
یا ساداتی و موالیّ انی توجهت بکم أئمتی و عدتی لیوم فقری و حاجتی الی الله و توسلت بکم الی الله و استشفعت بکم الی الله فاشفعوا لی عند الله و استنقذونی من ذنوبی عند الله فانکم وسیلتی الی الله و بحبکم و بقربکم ارجو نجاة من الله فکونوا عند الله رجائی یا سادتی یا اولیاء الله.
«ایشان که دعاها را میخواندند پیوسته بعضی از رجال محترم و اهل ادب سنّی» «دست بر دست میزدند و مکرّر میگفتند لا اله الا الله سبحان الله چگونه امر» «را مشتبه میکنند»
(گفتم)از خود آقایان انصاف میخواهم در کجای عبارات این دعاها اثری از آثار شرک میباشد.
مگر در همه جا نام مبارک خدای متعال نیست در کدام عبارت از دعا ما آنها را شریک باری تعالی خواندهایم چرا تهمت بما میزنید!چرا مسلمانان موحّد را غالی و مشرک میخوانید؟چرا تخم عداوت و دشمنی در دل مسلمانان پخش میکنید چرا امر را بر مردمان بیخبر مشتبه مینمائید تا ببرادران دینی و ایمانی خود با نظر کفر بنگرند.
چه بسیار مردمان عوام بیخبر متعصّب از شماها بیچاره شیعیان را میکشند بخیال آنکه کافری را کشته و اهل بهشتند.
مظلمۀ این قبیل امور در گردن شما علماء میباشد.
چرا تاکنون شنیده نشده که یک نفر شیعه و لو در بیابان تنها باشد و عامی صرف و بیابانی در قتل یک سنّی اقدام نموده باشد.
چون علماء و مبلّغین شیعه سمپاشی نمیکنند تخم عداوت بین شیعه و سنّی نمیپاشند قتل نفس را گناهی بزرگ میدانند.
هرگاه ما به الاختلاف شیعه و سنّی را علما و منطقا بیان نموده و آنها را
بحقیقت مذهب آشنا نمودیم ولی در ضمن گفتار بآنها فهمانیدیم که سنّیها برادران مسلمان ما هستند شما جامعه شیعه نباید بآنها با نظر کینه و عداوت بنگرید بلکه باید برادرانه با هم متّحد باشید تا پرچم لا اله الا الله را بلند کنیم.
ولی بر عکس عملیات علمای متعصّب سنّی ما را متأثر مینماید که پیروان ابو حنیفه و مالک بن انس و محمّد بن ادریس و احمد بن حنبل را با اختلافات بسیاری که اصولا و فروعا با هم دارند در همه جا آزاد و برادران مسلمان میخوانند.
اما پیروان علی بن أبی طالب و جعفر بن محمّد را که عترت و اهل بیت رسالتاند غالی و مشرک و کافر معرفی نمایند و سلب آزادی از آنها بکنند که از حیث جان و مال در ممالک سنّت و جماعت در امان نباشند.
چه بسیار از اهل علم و تقوای شیعه که بفتوای علمای سنّی شهید گردیدند.
ولی بر عکس چنین عملی از طرف علماء شیعه بلکه عوام آنها نسبت بعلماء که سهل است بلکه بیک عامی سنّی صادر نگردیده.
علماء شما غالبا عموم شیعیان را لعن مینمایند ولی در هیچ کتابی از علماء شیعه دیده نشده است که بنویسند اهل تسنّن لعنهم اللّه.
حافظ- بیلطفی میفرمائید کدامیک از اهل علم و تقوای شیعه بفتوای علمای ما کشته شدند که تحریک احساسات میفرمائید و کدامیک از علمای ما عموم شیعیان را لعن نمودهاند.
داعی- اگر بخواهم شرح عملیات علماء و عوام شما را ذکر نمایم نه یک مجلس بلکه ماهها وقت لازم است ولی برای نمونه و اثبات مرام ببعض اعمال و رفتار آنها که ثبت در تاریخ است اشاره مینمایم تا بدانید تحریک احساسات نمینمایم بلکه عین حقیقت را میگویم.
اگر شما کتب اکابر علماء متعصّب خودتان را دقیقانه مطالعه نمائید مراکز لعن را میبینید برای نمونه مطالعه نمائید مجلدات تفسیر امام فخر رازی را که هرکجا فرصت بدستش آمده مانند آنچه ذیل آیه ولایة و اکمال دین و غیره مکرر در مکرر مینویسد
و اما الرفضة لعنهم الله-هؤلاء الرفضة لعنهم الله-اما قول الروافض لعنهم الله ولی از قلم هیچ یک از علماء شیعه چنین عباراتی نسبت بعموم برادران اهل تسنّن بلکه بخصوص آنها هم صادر نگردیده.
از جمله فجایع اعمال علماء شما نسبت بمفاخر علم و عمل شیعیان عمل عجیب و فتوای غریبی است که از دو قاضی بزرگ شام(برهان الدین مالکی)و(عباد بن الجماعة الشافعی) نسبت بیکی از فقهاء بزرگ شیعه صادر گردیده.
آن فقیه بزرگ که در زهد و ورع و تقوی و علم و فقاهت سرآمد اهل زمان بوده و در احاطه بر ابواب فقه چشم روزگار تالی او را ندیده و نمونهای از احاطه فقهی او کتاب(لمعه)میباشد که در مدت هفت روز این کتاب را(بدون اینکه کتب فقهی در نزد او موجود باشد غیر از مختصر نافع)تصنیف نموده علماء چهار مذهب حنفی- مالکی-شافعی-حنبلی-طوق اطاعت او را بر گردن گرفته و از محضر علمش بهرهبرداری مینمودند جناب ابو عبد الله محمد بن جمال الدین مکی عاملی رحمه اللّه بوده.
با آنکه در اثر فشار سنّیها جناب ایشان بسیار تقیّه مینموده و علنی اظهار تشیع نمینموده مع ذلک قاضی بزرگ شام عباد بن الجماعة نسبت بآن عالم ربّانی حسادت ورزیده در نزد والی شام(بیدمر)از آن جناب سعایت نموده و بتهمت رفض و تشیّع چنین عالم فقیهی را گرفتار نمود بعد از یک سال که در زندان عذابش دادند در 9 یا 19 جمادی الاول سال 786 هجری بفتوای آن دو قاضی بزرگ سنّی(ابن الجماعة)و(برهان الدین) اول آن جناب را بشمشیر کشتند بعد بدنش را بدار زدند پس از آن بتحریک آنها بنام اینکه رافضی مشرکی بالای دار است عوام مردم بدنش را در بالای دار سنگسار نمودند آنگاه بدنش را از دار فرود آورده آتش زده و خاکسترش را بر باد دادند (1).
1) 1) از جمله وقایع قابل ذکر که بر داعی اثبات وقایع تاریخی را نموده پیشآمدی است که ذیلا بنحو اختصار نقل مینمایم. در 19 جمادی الثانی سال 1371 هجری که از زیارت مسجد اقصی(بیت المقدس)مراجعت و عازم دمشق بودم اول شب جهة اداء فریضه بمسجد جامع عمان در شرق اردن(که بسیار مسجدی زیبا میباشد)وارد جامعه مسلمین اهل تسنن نماز مغرب را خاتمه داده بعضی خارج و بعضی*
از جمله علماء و مفاخر فقهاء شیعه در شامات در قرن دهم هجری شیخ اجلّ فقیه بینظیر زین الدین بن نور الدین علی بن احمد عاملی قدس الله اسراره بوده است که در علم و فضل
*هم باداء نوافل مشغول بودند داعی هم بگوشه مسجد رفته باداء فریضه مغرب و عشا مشغول پس از فراغت فریضه و نوافل متوجه شدم که بعضی از آنها بداعی سخت غضبناکند مخصوصا عالمی در بالای سکوب مرکز قرائت قرآن با چند نفری اشتغال بقرائت داشتند و شدیدا ناظر بحال داعی بودند پس از خاتمه تعقیبات از مسجد خارج و بگاراژ رفته منتظر حرکت اتومبیل بودم پس از صرف غذا صدای مؤذن مسجد که اعلام نماز عشاء را میداد داعی را متوجه ساخت که اگر حرکت نمودیم ممکن است در راه اتومبیل توقف ننماید و توفیقی برای اداء نوافل شب فراهم نیاید خوب است الحال که فراغتی هست برویم مسجد اداء نوافل نموده با خیال آسوده حاضر حرکت باشیم پس از تجدید وضو بمسجد رفتم از درب بزرگ عمومی وارد نشدم از درب گوشه غربی آخر شبستان بزرگ(که مربع مستطیل است)وارد شده و در کنار یکی از ستونها بزرگ که جای خلوتی بود باداء نوافل مشغول شدم. دیدم آن عالمی که ساعتی قبل بقرائت مشغول و بداعی بد نظر بود جمعیت را بعد از فراغ از نماز جمع کرده و در وسط آنها ایستاده در اطراف شرک و مشرک صحبت مینماید تا بعد از مقدماتی رشته سخن را کشانید بجائی که با کمال حدت و شدت گفت شما مسلمانان مسئولید روز قیامت باید جواب دهید برای آنکه خدا فرموده مشرکین نجس هستند آنها را بمسجد راه ندهید ساعتی قبل یک مشرک بتپرست نجس بمسجد آمد و در حضور همه شما سجده به بت نموده شما او را ترد ننمودید من مشغول قرائت بودم شما مرده بودید چرا نباید ازاله نجاست شرک از مسجد بنمائید و رافضی مشرک بتپرست را دفع نموده یا بقتل برسانید چه آنکه مشرک در مسجد مسلمانان اگر بتپرستی کرد قتلش واجب است چنان با حرارت خطابه و تحریک احساسات مردم بیخبر را نمود که اگر من حاضر در آن محل بودم قطعا کشته میشدم. بعد از اتمام خطابه نصف جمعیت آمدند که از درب آخر شبستان بیرون بروند داعی در نماز وتر بودم نشستم که جلب نظر آنها نشود ولی دفعتا چشمشان بداعی افتاد چنان در حال حمله اطرافم را گرفتند و با مشت و تک پا آزارم میدادند که حساب نداشت پیوسته خطاب مینمودند قم یا مشرک اخرج یا مشرک از حیات بکلی مأیوس بودم تا موقع تشهد که گفتم اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله اختلاف میان آنها افتاد بهم میگفتند چگونه مشرکی است که شهادت بوحدانیت خدا و رسالت خاتم انبیاء میدهد دستهای میگفتند ما نمیدانیم قاضی میگفت رافضی و مشرک است و البته قاضی غلط نمیگفت آنها در اختلاف و گفتگو بودند که داعی سلام نماز داده جانی گرفته با قوت قلبی جهت دفاع آماده و با نطق و خطابه مفصلی که اینک مجال بیانش نیست(بلسان عربی)آنها را مجاب و مغلوب و دوست خود نموده و آن قاضی بدجنس از خدا بیخبر را مرد مرموز معرفی نموده که میخواهد از جهة تفرقه و جدائی مسلمانان وسیله قهر و غلبه بیگانگان ستمکار را بر مسلمین آماده و مهیا نماید خلاصه از داعی عذر خواهی نموده حتی تقاضای پذیرائی از داعی را جدا نمودند که بعذر آنکه عازم حرکت هستم تودیع و حرکت نمودم. این یک نمونهای بود از صدها عملیات علماء اهل تسنن که در اشتباه کاری امر را بر عوام بیچاره وارونه نشان دادند که باعث قتل و اهانت مسلمانان مظلوم میباشد.
و زهد و ورع و تقوی مشار بالبنان دوست و دشمن و در شامات شهرتی بسزا داشت با آنکه شب و روز خود را با تألیف و تصنیف میگذرانید و پیوسته از خلق کنارهجوئی مینمود و زیاده از دویست کتاب بخط خود در علوم مختلفه بیادگار گذارد.
با عزلتی که از مردم داشت مع ذلک علماء آن سامان از او دلتنگ گردیده و از توجه مردم بآن بزرگوار دیک حسدشان بجوش آمد مخصوصا قاضی بزرگ صیدا سعایت نامهای جهت سلطان سلیم پادشاه آل عثمان نوشت بدین عنوان که انه قد وجد ببلاد الشام رجل مبدع خارج عن المذاهب الاربعة (1).
از طرف دربار سلطان سلیم امر باحضار آن عالم فقیه صادر شد که برای محاکمه به اسلامبول ببرند در مسجد الحرام آن جناب را گرفتند چهل روز در مکّه او را زندانی نمودند آنگاه از راه دریا بسمت اسلامبول مقرّ سلطنت و خلافت حرکت دادند هنوز بمحاکمه نرسیده در ساحل دریا سر مبارکش را بریدند بدنش را در دریا افکنده و سرش را برای سلطان بردند.
آقایان محترم شما را بخدا انصاف دهید و قضاوت عادلانه نمائید آیا در هیچ تاریخی خوانده یا شنیدهاید که از طرف علماء شیعه نسبت بیک عالم سنی بلکه عوام آنها چنین سوء قصدها و اعمال شنیع زشتی صادر شده باشد بجرم آنکه چون از مذهب جعفری بر کنار است او را بقتل رسانیده باشند-شما را بخدا این هم جرم و جنایت شد که انه خارج عن المذاهب الاربعة؟!!
شما را چه دلیل است که اگر کسی از مذاهب اربعه(حنفی-مالکی-شافعی- حنبلی)سرپیچی نمود کافر و قتلش واجب است.
آیا مذاهبی را که بعد از قرنها رسمیت پیدا نموده اطاعتش واجب ولی مذهبی که از زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مورد توجه بوده کفرآور و مطیعین آن مهدور الدّم باشند.؟!
1) 1) بتحقیق ثابت آمده که در بلاد شام مرد بدعتگذاری پیدا شده که از چهار مذهب خارج و بر کنار است.!!
شما را بخدا(ابو حنیفه یا مالک بن انس و یا شافعی و یا امام احمد بن حنبل)در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و اصول و فروع مذهب خود را از آن حضرت بیواسطه اخذ نمودهاند
حافظ- احدی چنین ادعائی ننموده که ائمۀ اربعه بشرافت درک مصاحبت آن حضرت رسیده باشند.
داعی- آیا امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام درک مصاحبت رسول خدا را نموده و باب علم آن حضرت بوده یا نه؟!
حافظ- بدیهی است که از کبار صحابه و بلکه از جهاتی افضل آنها بوده است.
داعی- پس روی این قاعده اگر ما بگوئیم پیروی از علی بن أبی طالب علیه السّلام بحکم آنکه پیغمبر فرموده اطاعت علی اطاعت من است و باب علم آن حضرت بوده و امت را امر فرموده که هر کس مایل است از علم من بهره بردارد باید بدر خانه علی برود واجب است حق گفتهایم و اگر بگوئیم سرپیچی از مذهب جعفری که عین مذهب محمّدی است نظر باینکه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیشوایان آنها را عدیل القرآن معرفی نموده و تخلف از آنها را موجب هلاکت قرار داده بمقتضای حدیث شریف ثقلین و حدیث سفینه که متفق علیه فریقین(شیعه و سنّی)میباشد چنانچه قبلا اشاراتی بآنها شد (1)که عدم پیروی از آنها موجب خذلان است حق داریم دلیل داریم که بگوئیم سرپیچی از عترت طاهره تمرّد امر رسول اللّه و خروج از صراط مستقیم و عدم استمساک بحبل المتین است.
مع ذلک چنین اعمالی از طرف علماء شیعه نسبت بجاهلی از جهّال اهل تسنّن صادر نگردیده تا چه رسد نسبت بعلماء آنها پیوسته بجامعۀ شیعه گفتهایم که اهل تسنّن برادران مسلمان ما هستند باید با هم متّحد و متفق باشیم.
ولی بر خلاف علماء شما پیوسته شیعیان مؤمن موحّد پاک و پیروان اهل بیت رسالت
1) 1) مراجعه شود به ص 224 و 226 همین کتاب.
را اهل بدعت و رافضی و غالی و یهودی بلکه کافر و مشرک میخوانند و بجرم اینکه چرا تقلید بیکی از فقهاء اربعه(ابو حنیفه-مالک بن انس-محمد بن ادریس-و احمد بن حنبل)نمینمایند مشرک و کافر و رافضی باشند-(و حال آنکه هیچ دلیلی در دست نیست که مسلمین مجبور باشند حتما پیروی از یکی از آنها بنمایند)ولی بر عکس کسانی که پیروی از اهل بیت رسالت و عترت طاهره بامر آن حضرت مینمایند قطعا اهل نجات میباشند.
بهمین فتاوای بیجا و گفتارهای ناهنجار بهانه بدست عوام خود داده که هر وقت فرصتی بدست آوردند تمام عملیاتی که بایستی با کفّار بنمایند بلکه بدتر با شیعیان مؤمن موحد مینمودند از قتل و غارت و هتک حرمت نوامیس آنها.
حافظ- از جناب عالی انتظار نداشتیم که روی مطالب کذب و دروغ که ابدا در عالم وقوع پیدا ننموده تحریک احساسات فرمائید.
داعی- اشتباه فرمودید تصور نمودید که داعی بدون برهان آن هم در هم چه مجلس با عظمتی نسبت بیجائی ببرادران مسلمانان خود بدهم گذشته از آنچه من باب نمونه عملیات قضات و علماء اهل تسنّن را با فقهاء بزرگ شیعه بعرض رسانیدم.اگر بتاریخ حالات تراکمه و خوارزمیان و ازبکیان و افاغنه و حملات مکرر آنها بایران مراجعه کنید خواهید فهمید حق بجانب داعی است بلکه از عملیات آنها با جامعۀ شیعیان خجالت خواهید کشید که هر وقت توانستند و اوضاع ایرانیان را در اثر جنگهای خارجی یا اوضاع داخلی دگرگون دیدند حملات شدیدی بشمال شرق ایران نموده و گاهی تا خراسان و نیشابور و سبزوار حتی یک مرتبه در زمان شاه سلطان حسین صفوی تا اصفهان آمده و اطراف آن را مورد تاختوتاز قرار داده و از هیچ نوع عمل منافی عفّت و انسانیت و اسلامیت خودداری ننموده و بعد از قتل و غارت و آتش زدن اموال بیچارگان شیعه و هتک حرمت نوامیس آنها جمعیت بسیاری را باسارت برده و مانند اسرای کفّار در بازار جهان بفروش رسانیدند.
چنانچه ارباب تواریخ مینویسند در شهرهای ترکستان زیاده از صد هزار شیعه بفروش رفته مانند غلامان کفّار بلکه بدتر با آنها بسختی معامله و رفتار مینمودند این نوع عملیات را فقط بحکم و فتوای علمای خود مورد عمل قرار میدادند.
حافظ- این قبیل جنگها و حملات سیاسی بوده و ربطی به فتاوای ارباب مذاهب نداشته.
داعی- نه چنین است این قبیل حملات و قتل و غارتها و هتک نوامیس در اثر فتاوای علماء و قضاوت اهل تسنّن بوده
چنانچه در اوایل سلطنت مرحوم ناصر الدین شاه قاجار و صدارت میرزا تقی خان امیر نظام که لشکریان ایران گرفتار غائله خراسان و فتنۀ سالار بودند فرصتی بدست امیر خوارزم محمّد امین خان ازبک معروف بخان خیوه(خوارزم)افتاده با لشکر بسیار حمله بمرو و خراسان نمود بعد از قتل و غارت و خرابی فراوان جمع کثیری را باسارت برد.
بعد از خاتمه امر سالار دولت بفکر خان خیوه و سرکوبی آن افتاد به تدبیر مرحوم امیر نظام صدر اعظم مقتدر مدبّر ایران اول از در استمالت درآمدند.
مرحوم رضا قلی خان هزار جریبی(لله باشی)متخلّص بهدایت را که از اکابر دانشمندان دربار ایران بود برسالت نزد خان خیوه فرستاد که شرح آن بسیار مفصلست و مقتضی گفتار ما نیست.
شاهد عرضم آنست که وقتی مرحوم هدایت بملاقات خان خیوه رسید ضمن بیانات خود گفت عجب است که اهالی ایران به هریک از ممالک خارجه از روم و روس و هند و فرنگ روند با عزت بمانند و با عافیت بازآیند الاّ در حدود بلاد شما که بستگان شما بقتل و نهب و غارت و اسارت اهل اسلام و فروش آنها مانند بردگان کفار ساعی و اقسام خواریها بآنها بنمایند.
و حال آنکه همگی مسلمان و اهل یک قبله و یک کتاب(قرآن مجید)و یک پیغمبر
و معتقد بیک خدا هستند چرا چنین رفتار میکنند در جواب گفت از حیث سیاست ما تقصیری نداریم ولی از حیث مذهب علماء و مفتیان و قضات بخارا و خوارزم فتوی میدهند و میگویند شیعیان چون رافضی و کافر و اهل بدعتند سزای آنها همین است پس قتل آنها و اخذ اموال و نهب و اسر کفار لازم و واجب است.
چنانچه شرح این قضایا مفصلا در تاریخ روضة الصفای ناصری و سفارتنامه خوارزم چاپ طهران تألیف مرحوم رضا قلی خان هدایت ثبت است.
و نیز در زمانی که عبد اللّه خان ازبک شهر خراسان را محاصره نموده بود علمای خراسان شرح مفصلی بعبد اللّه خان نوشتند و اعتراضات بعملیات آنها نمودند که چرا در مقام قتل و غارت و هتک حرمت گویندگان لا اله الا الله محمد رسول الله و پیروان قرآن و عترت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برآمدهاید در حالتی که این نوع عملیات شما را اسلام اجازه نداده حتی بکفار هم وارد آورید.
عبد اللّه خان نامه علماء و اهالی مشهد را داد بعلماء و قضات سنی که همراه او بودند تا جواب بدهند آنها جواب مفصّلی دادند و علماء مشهد هم جواب آن جواب را از مشهد دادند و آنها را مجاب نمودند(شرح آن نامهها که در ناسخ التواریخ ثبت است بسیار مفصل میباشد)شاهد مطلب آنست که علمای سنی ازبک ضمن نامه نوشتند چون شیعیان رافضی و کافرند خون و مال و حرمت آنها بر مسلمین مباح است.
و اگر بخواهیم فقط شرح عملیات افاغنه اهل تسنن را در ادوار ماضیه مخصوصا در دورۀ زمامداری و ریاست امیر دوست محمّد خان و کهندل خان و شاه شجاع الملک و عبد المؤمن خان و امیر عبد الرّحمن خان و امیر حبیب اللّه خان را با جماعت شیعیان در کابل و قندهار و هرات و اطراف آنها و کشتارهائی که از خواص و عوام حتی اطفال
بیگناه آنها نمودند ذکر نمایم خجالتآور و از حوصلۀ مجلس خارج است گمان میکنم خود آقایان در طول تاریخ بهترین ناظر فجایع اعمال آنها بودهاید و آقایان محترم قزلباشهای با شهامت در هندوستان مخصوصا در پنجاب نمونه بارزی از آثار ظلم افاغنهاند که ناچار جلای وطن اختیار نموده و در پنجاب هند متواری و سکونت اختیار نمودند.
ارباب تواریخ تمام این وقایع را ثبت نموده و برای قضاوت بدست نژاد آتیه دادهاند.
که از جملۀ آن وقایع دلسوز واقعه سال 1267 هجری قمری است که در روز جمعۀ عاشورای آن سال شیعیان قندهار در امامبارهها(حسینیهها)جمع و سرگرم عزاداری برای عترت طاهره و ذراری پاک پیغمبر و سبط اعظم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودند.
دفعة بیخبر سنّیهای متعصب با انواع اسلحه ریختند در امامباره و جمع کثیری از شیعیان بیدفاع حتی اطفال آنها را بفجیعترین وضعی بقتل رسانیدند و اموالشان را بتاراج بردند.
سالها گذشت که شیعیان با ذلت و حقارت زندگی مینمودند و آزادی عمل نداشتند حتی روزهای عاشورا دو سه نفری در ته سردابها برای ریحانۀ رسول اللّه و مقتولین و مظلومین وقعه کربلا عزاداری مینمودند.
من میتوانم در این مجلس از طرف خود و عموم علماء و وعاظ و مبلّغین بلکه جامعه شیعیان از اعلا حضرت امیر امان اللّه خان پادشاه فعلی افغانستان تشکر نمایم که از زمان زمامداری و رسیدن بمقام سلطنت افغانستان نفاق سنی و شیعه را از میان برداشتند و آزادی کامل بهمه دادند که بیچاره شیعیان موحّد مظلوم بعد از سالها کشتار دادن بیخانمان و فراری بودن روی آسایش و آزادی بخود دیدند خداوند او را از گزند زمانه و شرّ تحریکات بیگانگان برای حفظ حوزه مسلمین مصون و محفوظ بدارد.
از قراری که میشنوم دولت استعماری انگلستان برای دفع این پادشاه مهربان تحریکات
عجیبه مینماید بر عموم مسلمانان(سنی و شیعه)لازم است که برای حفظ و نگهداری چنین سلطان جوان بخت فهمیده و مهربان وطن دوست و اسلام خواه در مقابل بیگانگان کوشا باشند و تحریکات آنها را بلااثر گردانند (1)
آقایان بتاریخ ناظر شوید ببینید در همین هندوستان در اثر جنگهای سنی و شیعه بتحریک بیگانگان چه خونها ریخته شد و چه علمای با فضل و تقوی و مؤمنین پاک دامن قربانی هوسبازیهای جهّال شدند.
یکی از صحنههای ملالانگیز این وقایع شوم قبرستان(اکبر آباده آگره است)که در همین سفر وقتی بآنجا رفتم خدا میداند چقدر متأثر شدم از حماقت و جهالتهای مردمان متعصّب مخصوصا وقتی مشرّف شدم بزیارت قبر فقیه اهل بیت طهارت عالم با ورع و تقوی نابغۀ دهر پارۀ تن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قاضی سید نور اللّه شوشتری قدّس اللّه تربته که یکی از قربانیهای تعصّب و عناد ملت اسلامی بوده که در سال 1019 هجری در اثر سعایت علمای بزرگ آن زمان بتهمت رفض و تشیّع بامر جهانگیر مغول پادشاه متعصّب جاهل هندوستان در سن هفتاد سالگی بدست خود علمای سنی شربت شهادت نوشید.
خود میدانید الی الحال قبر آن سید بزرگوار و عالم جلیل القدر مزار مسلمین شیعه در آگره میباشد.
و روی سنگ قبرش(که از مرمر است)دیدم با سنگ سیاه نقش شده است.
ظالمی اطفاء نور اللّه کرد
قرّة العین نبی را سر برید
سال قتلش حضرت ضامن علی
گفت نور اللّه سیّد شد شهید 1019
حافظ- شما بیجهت ما را مورد حمله قرار میدهید البته از زیادهرویها و افراط افراطکاریهای جهّال و عوام و عملیات آنها هم که بیان نمودید حقیر خیلی متأثر هستم ولی اعمال شیعیان هم خود کمک یار میشود و آنها را تحریک بر این اعمال مینماید.
1) 1) متأسفانه تحریکات بیگانگان عاقبت کار خود را نمود با ایجاد انقلابهای داخلی اسباب سقوط آن پادشاه فعال و خدمتگذار باتحاد مسلمین را فراهم و از سلطنت بر کنار نمودند.
داعی- چه اعمالی از شیعیان صادر میشود که موجب قتل و نهب و هتک نوامیس باید بشود.
حافظ- روزی هزاران نفر در مقابل قبور اموات ایستاده و از آنها طلب حاجات مینمایند آیا این رفتار شیعیان مردهپرستی نیست چرا علماء آنها را منع نمینمایند که بنام زیارت مردگان ملیونها نفر در مقابل آن قبور صورت روی خاک گذارده سجده نموده مردهپرستی کنند و بهانه بدست مردمان پاک داده که افراط در اعمال نمایند و عجب اینکه جنابعالی نام این اعمال را توحید گذارده و این قبیل اشخاص را موحّد میخوانید.
«در موقعی که ما مشغول و سرگرم سخن بودیم آقای شیخ عبد السّلام فقیه» «حنفی کتاب هدیّة الزائرین را که در مقابلش بود ورق میزد و مطالعه مینمود» «مثل آنکه میگردید راه ایرادی پیدا کند کلام جناب حافظ که باین جا رسید» «ایشان سر بلند نموده و با یک حملۀ جدّی مانند کسی که وسیلۀ مهمّی تهیه نموده رو» «بداعی فرمودند».
شیخ-بسم اللّه ببینید در همینجا(اشاره بکتاب) علماء و پیشوایان شما دستور میدهند که زوّار وقتی در حرم امامها زیارتشان تمام شد دو رکعت نماز زیارت بخوانند مگر در نماز قصد قربت شرط نیست پس نماز زیارت یعنی چه آیا نماز برای امام خواندن شرک نیست همین اعمال زوّار که رو به قبر امام میایستند و نماز میخوانند بزرگترین دلیل بر شرک آنها میباشد شما در اینجا چه جواب دارید این سند صحیح ثابت و کتاب معتبر خودتان است.
داعی- چون وقت گذشته آقایان کسل و ناراحت میشوند چنانچه موافقت فرمائید جواب بیانات شما و جناب آقای حافظ بماند فردا شب.
«تمام اهل مجلس(سنی و شیعه)بصدا آمدند که امکان ندارد ما از اینجا نمیرویم» «تا جواب جناب شیخ صاحب داده شود و معنای مردهپرستی واضح گردد ابدا کسالت» «و ناراحتی نداریم».
«با خنده و تبسم رو بجانب حافظ نموده گفتم چون حرارت جناب شیخ بسیار» «قوی است و حربۀ بزرگی تهیه فرمودند!!اجازه فرمائید اول جواب ایشان را بدهم» «بعد جواب جنابعالی را عرض نمایم».
حافظ- بفرمائید ما هم برای استماع حاضر هستیم.
داعی- جناب شیخ واقعا بهانهجوئیهای بچهگانه مینمائید آیا شما زیارت رفتهاید و عملیات زوّار را از نزدیک مشاهده نمودهاید.
شیخ- خیر حقیر نرفته و ندیدهام.
داعی- پس از کجا میفرمائید زوّار نماز رو بقبر امام علیه السّلام میخوانند که این نماز و زیارت را علامت شرک برای شیعیان مؤمن موحّد قرار دادهاید».
شیخ-از روی همین کتاب دعای شما که مینویسد نماز زیارت برای امام بخوانید.
داعی- مرحمت نمائید ببینم چگونه نوشته شده است(وقتی کتاب را دادند دیدم تصادفا دستور زیارت مولانا امیر المؤمنین علیه الصّلاة و السّلام است).
داعی- عجب حسن تصادفی که حربه برّندهای خودتان علیه خود تهیه فرمودید از آنجائی که خداوند همیشه یار ما است در همه جا وسایل و اسباب کمک و یاری ما را فراهم میفرماید.
اوّلا خوبست از اول دستور زیارت که در این کتاب موجود است از هر قسمت آن جملاتی باقتضای وقت مجلس بدون تبعیض قرائت نمایم تا برسیم موضوع نماز مورد بحث شما تا آقایان حاضرین مجلس قضاوت فرمایند و در هر کجای آنها علامت شرک ملاحظه نمودند یادآور شوند.
و اگر جز علامت توحید در سراسر زیارتنامه ندیدید خجالت نکشید بدانید اشتباه کردهاید؟با اینکه کتاب در مقابل شما است ندیده وارسی ننموده حمله مینمائید از همین جا آقایان حاضر در مجلس بفهمند که سایر ایرادات آقایان هم مثل همین ایراد تار عنکبوتی ایجاد شبهه است.
ملاحظه بفرمائید دستور اینست که زائر مولانا أمیر المؤمنین چون بخندق کوفه رسید بایستد و بگوید.
الله اکبر الله اکبر اهل الکبریاء و المجد و العظمة الله اکبر اهل التکبیر و التقدیس و التسبیح و الآلاء الله اکبر مما أخاف و احذر الله اکبر عمادی و علیه أتوکل الله اکبر رجائی و الیه انیب الخ.
چون بدر دروازۀ نجف رسید بگوید:
الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا ان هدانا الله الخ.
چون بدر صحن مطهّر رسید پس از حمد باری تعالی بگوید.
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عند الله و اشهد ان علیا عبد الله و اخو رسول الله الله اکبر الله اکبر الله اکبر لا اله الا الله و الله اکبر و الحمد لله علی هدایته و توفیقه لما دعا الیه من سبیله الخ.
چون بر در حرم و بقعۀ مبارکه رسید بگوید:
أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له الخ.
بعد از آنکه با اذن و اجازه خدا و پیغمبر و أئمه طاهرین زائر وارد حرم مطهر شد زیارات مختلفه که مشتمل است بر سلام بر پیغمبر و امیر المؤمنین علیهما الصّلاة و السّلام میخواند بعد از فراغت از زیارت دستور دارد شش رکعت نماز بخواند دو رکعت هدیّه برای امیر المؤمنین و چهار رکعت هدیّه برای آدم ابو البشر و نوح شیخ الانبیاء علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام که در جوار قبر آن حضرت مدفوناند.
آیا نماز هدیّه شرک است!آیا نماز هدیّه برای والدین و ارواح مؤمنین دستور نداریم پس تمام این دساتیر شرکست!!!
اگر زائر دو رکعت نماز هدیّه برای امیر المؤمنین بجای آورد قربة الی اللّه تعالی آیا شرکست؟
لازمۀ انسانیت هر انسانی اینست که وقتی بدیدار دوست میرود هدیّهای برای او ببرد کما آنکه از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جمله از کتب اخبار فریقین بابی هست در ثواب هدیّه دادن بمؤمن و چون زائر در مقابل قبر مولای محبوبش قرار میگیرد و میداند که بهترین چیزی را که در مدّت حیات آن حضرت دوست میداشته نماز بوده.
لذا دستور رسیده که زائر دو رکعت نماز بخواند قربة إلی اللّه آنگاه ثوابش را هدیّه کند بروح پرفتوح آن حضرت آیا این عمل بنظر شما شرک است!!
جنابعالی دستور نماز را خواندید میخواستید دعای بعد از نماز را هم بخوانید تا بجواب شبهۀ خود نائل آئید اگر خوانده بودید قطعا ایراد نمیگرفتید.
با اجازه خودتان برای روشن شدن افکار آقایان محترم اینک دعا را میخوانم تا بعدها اعمال شیعیان را با دیدۀ انصاف بنگرید و بدانید ما موحّد هستیم نه مشرک و در همه احوال خدا را فراموش نمینمائیم.
علی علیه السّلام را هم دوست میداریم برای آنست که بنده صالح خدا و وصی و خلیفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
دستور دعا اینست که بعد از فراغت از نماز در بالای سر آن حضرت(بر خلاف آنچه جناب شیخ فرمودند رو بقبر میخوانند)رو بقبله در حالتی که قبر مبارک در دست چپ واقع است این دعا را بخواند.
اللهم انی صلیت هاتین الرکعتین هدیة منی الی سیدی و مولای ولیک و اخی رسولک امیر المؤمنین و سید الوصیین علی بن أبی طالب صلوات الله علیه و علی آله اللهم فصل علی محمد و آل محمد و تقبلها منی و اجزنی علی ذلک جزاء المحسنین اللهم لک صلیت و لک رکعت و لک سجدت وحدک لا شریک لک لانه لا تجوز الصلاة و الرکوع و السجود الا لک لانک انت الله لا اله الا انت ما حصل معنی آنکه پروردگارا این دو رکعت نماز را هدیّه نمودم بسوی سیّد و مولای خود
شکل(15)
شکل(16)
ولیّ تو و برادر رسول تو أمیر المؤمنین و سید الوصیین علیّ بن أبی طالب پروردگارا رحمت خود را بفرست بر محمّد و آل محمّد و قبول نما این دو رکعت نماز را از من و برای این عمل جزای احسان کنندگان بمن مرحمت فرما پروردگارا برای تو نماز خواندم و برای تو رکوع و سجود نمودم توئی خدای واحد که شریک نداری برای آنکه جائز نیست نماز و رکوع و سجود مگر برای تو چه آنکه توئی خدای بزرگ که نیست خدائی غیر از تو(شکل) (15)و(16).
شما را بخدا آقایان محترم انصاف دهید چنین زائری که از اوّلین قدمش بخاک نجف تا آخرین ساعتی که از نماز زیارت فارغ میشود متذکر بحق باشد و نام خدا بر زبان داشته و او را بعظمت و وحدانیّت یاد نماید و علی علیه السّلام را عبد صالح و برادر و وصی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بخواند و بزبان حال و قال اعتراف باین معنی بنماید مشرک است؟!
پس اگر نماز خواندن و شهادت بوحدانیّت خدا دادن شرک است تمنّا میکنم طریقۀ توحید را بما یاد دهید تا از طریقۀ خدا و پیغمبر بیرون آمده و داخل در طریقۀ شما گردیم.
شیخ- عجبا شما نمیبینید در اینجا نوشته عتبه را ببوس وارد حرم شو.
بهمین سبب است که ما شنیدهایم زوّار بر در حرمهای امامان خود که میرسند سجده میکنند آیا این سجده برای علی نیست آیا این عمل شرک بخدا نیست که سجده بنمایند غیر او را.
داعی- من اگر جای جنابعالی بودم بعد از اینکه جواب صحیح منطقی میشنیدم تا آخر شب بلکه تا آخر مجالس مناظره دیگر حرف نمیزدم و ساکت میماندم ولی عجب از شما است که بازهم بحرف آمدید ولی حرفی که هر شنوندهای را بخنده میآورد (خنده شدید حضّار).
ناچارم بازهم مختصر جوابی بشما بدهم که بدانید بوسیدن عتبه و آستانه مقدّسۀ أئمّۀ معصومین شرک نمیباشد.
و جنابعالی هم مغلطه فرمودید بوسیدن را حمل بر سجده نمودید جائی که در حضور خود ما عبارت را این قسم از روی کتاب بخوانید و تحریف نمائید نمیدانم وقتی تنها در مقابل عوام بیخبر قرار میگیرید چه تهمتها بما میزنید.
دستوری که در این کتاب و سایر کتب ادعیه و مزار رسیده اینست که ملاحظه میفرمائید زائر برای اظهار أدب عتبه را ببوسد نه آنکه سجده بنماید.
اوّلا روی چه قاعده شما بوسیدن را حمل بر سجده نمودید.ثانیا شما در کجا دیدهاید از قرآن مجید و اخبار و أحادیث که منع از بوسیدن عتبۀ درگاه پیغمبر یا امامی شده باشد و یا بوسیدن را علامت شرک قرار داده باشند.
پس وقتی جواب منطقی یا مسکتی در این باب ندارید وقت مجلس را ضایع نکنید.
و امّا اینکه فرمودید شنیدهام زوّار سجده میکنند کاملا دروغ است دروغ شاخدار.
بسی فرق است دیدن تا شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
مگر خداوند متعال در آیۀ 6 از سوره 49(حجرات)نمیفرماید إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِینَ (1).
مطابق این دستور قرآن مجید بکلام فاسق نباید ترتیب اثر داد تا موجب ندامت و خجالت نگردد بلکه باید تحقیق کرد و در صدد کشف حقیقت برآمد زحمت سفر بخود داده بروید از نزدیک ببینید آنگاه ایراد و اشکال نمائید.
چنانچه وقتی داعی بقبر ابو حنیفه و شیخ عبد القادر در بغداد رفتم و طرز اعمال عوام را نسبت بآن قبرها(بمراتب أشدّ از آنچه شما تهمت بشیعیان زدید)دیدم هیچگاه در مجلس و محفلی واگو ننمودم.
1) 1) هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد(تصدیق نکنید)تا تحقیق کنید مبادا به سخنچینی فاسقی از نادانی بقومی رنجی رسانید و پشیمان گردید.
خدای بزرگ شاهد است روزی که بقبر ابو حنیفه در معظّم رفتم جماعتی از برادران اهل تسنّن هندی را دیدم عوض عتبه چندین مرتبه زمین را میبوسیدند و بخاک میافتادند چون نظر کینه و عداوت نداشتم و دلیلی بر حرمت عمل ندیدم تا این ساعت مورد نقل قرار ندادم چون دیدم از روی محبّت رفتار مینمایند نه از روی عبودیّت.
آقای محترم بدانید که هیچ زائر شیعه(عارف یا عامی)هرگز سجده ننموده و نمیکند مگر برای خدای تعالی و این فرموده شما کاملا تهمت و افتراء و دروغ محض است.
در حالتی که اگر هم بطرز سجده که عبارت از بخاک افتادن و صورت و پیشانی بر زمین مالیدن باشد(نه بقصد عبودیت)مانعی ندارد چه آنکه تعظیما و تکریما در مقابل شخص بزرگی(نه بقصد خدائی یا شریک برای خدا قرار دادن)خم شدن و روی زمین افتادن و صورت روی خاک گذاردن ابدا شرک نمیباشد بلکه کثرت و شدّت علاقۀ بمحبوب موجب تعظیم و صورت روی خاک مالیدن و بوسیدن میشود.
شیخ- چگونه ممکن است روی خاک افتاده و پیشانی بر زمین گذارند و سجده نباشد.
داعی- تصدیق میفرمائید سجده مربوط به نیّت است و نیّت امر قلبی است و عالم بقلوب و نیّات قلبی خدای تعالی میباشد ظاهرا میبینیم فردی یا افرادی بحال سجده روی زمین افتاده(و البته بچنین حالی که مخصوص بخدای تعالی است شایسته نیست در مقابل غیر خدا قرار گیرد و لو بدون نیّت باشد)ولی چون از نیّت قلب او خبر نداریم نمیتوانیم حمل بسجده نمائیم مگر در اوقات سجدۀ مخصوص که معلوم است ظاهرش را سجده مینامیم.
پس بطرز سجده بعنوان تعظیم و تکریم(نه نیّت سجده)روی خاک افتادن کفر و شرک نیست چنانچه برادران یوسف در مقابل یوسف چنین سجدهای را نمودند و دو پیغمبر حاضر(یعقوب و یوسف)منعشان ننمودند بصراحت آیه 101
سوره 12(یوسف)که خداوند خبر میدهد و رفع ابویه علی العرش و خرّوا له سجدا و قال یا ابت هذا تأویل رؤیای من قبل قد جعلها ربّی حقا (1).
مگر در چند جای قرآن کریم خبر از سجده نمودن ملائکه بآدم ابو البشر نمیدهد پس اگر بیان شما صحیح باشد که بطرز سجده(بدون نیّت عبودیت)روی خاک افتادن شرک باشد بایستی برادران یوسف و ملائکۀ مقربین همگی مشرک بوده باشند فقط إبلیس لعین موحّد بود که ترک سجده نمود؟!!و حال آنکه چنین نیست تمام آنها موحّد و خداپرست بودند.
تمنّا میکنم آقایان محترم اشکالات عامیانه و مسموعات بیاساس را که أمویها و بقایای خوارج و نواصب و متعصّبین نقل نمودهاند در چنین مجلس با عظمتی که مخصوص گفتار حقّ و کشف حقیقت است مورد بحث قرار ندهید تا موجب ندامت و تضییع وقت گردد و مشت خود را باز نکنید که معلوم شود ایرادات شماها بشیعیان همیشه از این قبیل است.
جواب- لازم است مختصری هم جواب جناب حافظ را بدهم چون وقت گذشته اقتضای بحث طولانی ندارد.
خوبست آقایان محترم که اهل علم هستید با تعمّق و تفکر سخن بگوئید نه روی عادات و گفتار اسلاف و هوای نفس و خیال شما که میفرمائید چرا شیعیان در مقابل قبور اموات حاجت میطلبند مگر خدای نکرده با اهل مادّه و طبیعت هم عقیده میباشید که بحیات بعد الموت عقیده ندارند و میگویند اذا مات فات-که خداوند در آیۀ 39 سورۀ 23 (مؤمنون)اقوال آنها را نقل میفرماید که گویند إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ
1) 1) پدر و مادر رای بر تخت بنشاند آنگاه افتادند و او رای سجده نمودند در آن حال یوسف گفت بابا اینست تعبیر خوابی که از پیش دیدم که خدای من آن خواب رای واقع و محقق گردانید (و آن خوابی است که در اول همین سوره خبر میدهد که یوسف بپدر عرض کرد در خواب دیدم آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده میکردند و حضرت یعقوب تعبیر نمود که بزودی بمقام بزرگی خواهی رسید و پدر و مادر و یازده برادر تو رای تعظیم مینمایند).
نَحْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ
(1) .
آقایان که بخوبی میدانید یکی از عقاید ثابتۀ الهیّین عقیده بحیات بعد الموت است آدمی که بمیرد بر خلاف حیوانات جسم عنصری از کار میافتد ولی روح و نفس ناطقهاش باقی و پایدار و بر ابدانی شبیه و مماثل با همین ابدان منتها لطیف تر در عالم برزخ زنده متنعّم و یا معذّب خواهد بود.
مخصوصا شهداء و کشتهشدگان راه خدا که آنها با مزایای بیشتری زنده و متنعّم بنعم الهی و مسرور و شادمان بپاداش خود میباشند چنانچه صریحا در آیه 163 سوره 3(آل عمران)میفرماید وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (2).
آیا اخذ روزی و سرور و شادمانی و استفاده از فضل و کرم پروردگار از لوازم اموات است یا احیاء علاوه بر آنکه صریحا میفرماید احیاء عند ربهم یرزقون.
یعنی آنها زنده هستند و در نزد خدا روزی میخورند.
آیا این اشخاص چگونه زنده هستند و چگونه روزی میخورند پس از همان جائی که دهان روزی خوردن دارند گوش حرف شنیدن هم دارند و جواب هم میدهند منتها پرده طبیعت جسمانی روی گوشهای ما را گرفته صدای آنها را نمیشنویم.
(جوان متجدّدی از اهل تسنّن بنام«داودپوری»که در زاویه) (مجلس مستمع کلمات بود با اجازه ایجاد شبههای بنام سؤال) (نمود باین عبارت)
داودپوری- قبله صاحب این بیان شما با کشف علوم محیر العقول امروزی
1) 1) زندگانی جز این چند روزه حیوة دنیا بیش نیست که زنده شده و خواهیم مرد و هرگز دیگر از خاک بر انگیخته نخواهیم شد؟!
2) 2) البته نپندار که شهیدان راه خدا مردگانند بلکه زنده بحیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم و روزی داده میشوند در حالتی که بفضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادمانند و بآن مؤمنان که هنوز بآنها نه پیوستهاند و بعد در پی آنها خواهند شتافت مژده دهند که از مردن هیچ نترسند و محزون نباشند.
جور نمیآید البته در ازمنه گذشته که علوم طبیعی ترقی نداشت مردمی از روی جهالت بقوّۀ مرموزی که نامش را روح میگذاردند معتقد بودند ولی امروزه که قرن طلائی علم و دانش است و علوم طبیعی سیر تکاملی خود را نموده پنبۀ این نوع عقاید پوسیده زده شده مخصوصا در بلاد مهمّۀ اروپا که مهد ترقیات علمیّه میباشد دانشمندانی مانند (داروین انگلیسی)و(بخنر آلمانی)و دیگران بطلان این نوع عقاید پوسیده مخصوصا عقیده بوجود روح و بقای آن را ظاهر نمودند.
داعی- عزیزم این نوع از اقوال تازگی نداشته و اختصاص بقرن طلائی بقول شما ندارد بلکه در حدود دو هزار و چهار صد سال است تقریبا در تحت لوای ارباب ماده و طبیعت جلوهگری نموده.
یعنی زمانی که ذیمقراطیس و اتباع او در مقابل سقراط و افلاطون و ارسطو و امثال آن حکمای الهی در یونان قیام نموده و قائل بمادّه و طبیعت شدند و منکر خدای با علم و اراده و قدرت و شعور گردیدند و گفتند بغیر از(ماتیر)یعنی مادّه و مادّیات که بیکی از حواسّ خمسه ادراک گردد چیز دیگر در عالم موجود نیست و جمیع تأثیرات لازمه ناشی از طبع موادّ است.
بهمین جهة مشهور گردیدند بطبیعی و مادّی(که خلاصه و جوهر اصلی آنها امروز بنام کمونیست در عالم جلوهگری مینمایند).
این نوع عقاید فاسده که از لوازم انکار وجود خالق با علم و اراده و قدرت و شعور است در میان آن فرقۀ کوتاه نظر ظاهر گردیده.
و علماء و فلاسفه الهی در هر دورهای از ادوار جواب آنها را علما و منطقا دادهاند
ولی چون نامی از اروپا و عقاید داروین و بخنر بردید ناچارم بشما آقایان متجددین برادرانه نصیحت نموده یادآور شوم که لازمۀ علم و عقل و منطق اینست که تحت تأثیر هر کلامی قرار نگیرید.
اگر فلسفۀ داروین(که فرضیّات است نه فلسفه)مطالعه نمودید لازم است نقد و انتقاداتی که بر کتاب و گفتار و عقاید آن نوشته شده است بخوانید آنگاه قضاوت عاقلانه نموده انتخاب احسن نمائید.
چون سلطه و سلطنت اروپائیها علما و عملا بر شماها زیاد شده لذا وقتی کتابی از داروین و بخنر یا امثال آنها بدستتان میآید در نظر شما با ابّهت و عظمت مینماید و خیال میکنید واقعا سراسر اروپا دارونیزم گردیده و این کتاب نمونهای از عقاید تمام فلاسفۀ اروپا است و حال آنکه اینطور نیست(تازه اگر هم باشد ارزش علمی ندارد).
همین قسمی که فلسفۀ داروین طبیعی را میخوانید کتب فلاسفه الهی را هم که در دست عموم است بخوانید مانند کتابهای (کامیل فلاماریون)فرانسوی که از علمای ریاضی مشهور اروپا میباشد و سالها در معرفت النّفس غور نموده و کتابهای بسیاری در اثبات وحدانیّت حق تعالی و عظمت روح و بقای آن بعد از مرگ نوشته مانند(دیودان لاناتور)یعنی (خدا در طبیعت).
و مجلدات(مرگ و اسرار آن)که علمای ایرانی و مصری آنها را ترجمه بفارسی و عربی نمودهاند.
در آن کتب مفصّلا در اطراف مرگ قلمفرسائی نموده و صریحا گوید مرگ حقیقی بمعنای فنا و نیستی وجود ندارد مرگ عبارت است از نقل و انتقال از عالمی بعالم دیگر فقط آدمی قالب عوض میکند از این بدن عنصری بیرون آمده بهیکل و صورت لطیفتری میرود چه آنکه روح(مایۀ حیات)ابدا فناء ندارد بلکه باقی و پایدار است.
و این معنی با تجربیات قطعی سالیان دراز بدست آمده که روح غیر از این بدن است و خود استقلال معنوی دارد پس از متلاشی شدن تن و بدن باقی مانده و جلوگیری مینماید انتهی.
و امثال این قبیل علماء و فلاسفه الهی مانند(بروکسون فرانسوی)فیلسوف معاصر و(ویکتور هوگو)شاعر دانشمند معروف فرانسه و(نرمال)محقق آلمانی و
(دکارت)فیلسوف شهیر فرانسوی و غیرهم که نقل اقوال تمامی آنها بلکه ذکر اسامی آنها مقتضی این مجلس نمیباشد بسیارند دانشمندان اروپا بوجود آنها افتخار مینمایند نه بوجود داروین و بخنر طبیعی مادّی.
اوّلا چنانچه آقایان جوانان روشن فکر تحت تأثیر غربیها قرار گرفته و ناچارید بگفتار آنها توجّه نمائید اقلاّ منحصرا کتابهای داروین انگلیسی و بخنر آلمانی را نخوانید بلکه بسایر کتب فلاسفه و دانشمندان اروپائی هم مراجعه نمائید.
ثانیا عقاید هر دو فرقه(الهی و طبیعی)را مورد توجه و دقت قرار دهید و نقد و انتقاداتی که بر آن کتابها نوشته شده بخوانید آنگاه انتخاب احسن نمائید.
چنانچه از روی انصاف و با دیدۀ علم و عقل و منطق کتب فریقین(الهی و طبیعی) را مطالعه نمائید بالقطع و الیقین تصدیق خواهید نمود که تن و بدن آدمی چون مخلوق از عناصر عالم خلق است فانی و متلاشی میگردد ولی روح که مخلوق عالم امر است زنده و پایدار و هرگز نمرده و نمیمیرد و مخصوصا شهداء و کشتهشدگان راه حق و حقیقت توحید که بحکم کتب آسمانی و تعالیم رحمانی علاوه بر جنبه روحانی از جهت جسمانی زنده و دارای گوش شنوا و چشم بینا میباشند.
چنانچه در زیارت حضرت سیّد الشهداء علیه الصّلاة و السّلام وارد است اشهد انک تسمع کلامی و ترد جوابی یعنی شهادت میدهم که تو کلام مرا میشنوی و جواب مرا میدهی.
آیا خطبۀ 83 نهج البلاغه را نخواندهاید آنجائی که عترت طاهره رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را معرفی مینماید میفرماید أیها الناس خذوها من خاتم النبیین صلّی الله علیه و آله و سلم انه یموت من مات منا و لیس بمیت و یبلی من بلی منا و لیس ببال یعنی ای مردم این مطلب را از خاتم النبیّین بگیرید(یعنی فرمودۀ اوست)که از ما هر که بمیرد(در حقیقت مرده نیست و از ما هر که بظاهر بپوسد(در حقیقت) پوسیده نیست)
یعنی پیوسته در عالم انوار و ارواح زنده و پایداریم چنانچه ابن ابی الحدید و
میثمی و شیخ محمّد عبده مفتی معروف دیار مصر در شرح این کلمات گویند که اهل بیت پیغمبر مانند دیگران در حقیقت مرده نیستند.
پس اگر ما ظاهرا در مقابل قبور أئمۀ معصومین از عترت رسالت میایستیم مقابل قبور اموات نمیایستیم و با مرده حرف نمیزنیم بلکه در مقابل احیاء و زندگان ایستادهایم و با زندگان حرف میزنیم پس ما مردهپرست نیستیم بلکه خدا پرستیم چون خدا روح و جسم آنها را زنده نگاه میدارد.
آیا شما حضرت امیر المؤمنین علی بن أبی طالب و یا حضرت سید الشهداء أبا عبد اللّه الحسین علیهما السّلام و شهداء بدر و حنین و احد و کربلا را فدائیهای دین و جان بازان راه حق نمیدانید که در مقابل ظلم خانمانسوز قریش و بنی امیّه و یزید و یزیدیان (که منتها درجه فعّالیّتشان انکار حقایق دین و محو آثار آن بوده)قیام نمودند و جان خود را در راه دین مقدّس اسلام و کلمه طیّبه لا اله الا الله فدا نمودند.
همان طوری که قیام صحابه رسول اللّه و جانبازیهای شهداء بدر و احد و حنین سبب بر طرف شدن شرک و کفر و اعلاء کلمه لا اله الا اللّه گردید قیام و جان بازی حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام برای تقویت دین مقدس اسلام اثر بجائی بخشید.
اگر قیام آن حضرت نبود یزید عنید اساس دین را از میان برده و کفریّات باطن و عقاید فاسده خود را در جامعۀ مسلمین لباس عمل میپوشانید.
شیخ-خیلی از شما تعجب است که خلیفة المسلمین یزید بن معاویه را کافر و فاسد بخوانید و حال آنکه نمیدانید یزید را خلیفۀ أمیر المؤمنین و خال المؤمنین معاویة بن ابی سفیان بمقام خلافت نصب نمود و معاویه را خلیفه ثانی عمر ابن الخطّاب و خلیفۀ ثالث عثمان مظلوم رضی اللّه عنهما بمقام امارت مسلمین در شامات منصوب نمودند و مردم بطیب خاطر روی لیاقت و قابلیتی که داشتند آنها را بمقام خلافت پذیرفتند پس نسبت کفر و ارتدادی که شما بخلیفة المسلمین میدهید علاوه بر آنکه اهانتی بتمام مسلمانان نمودید که ایشان را بخلافت پذیرفتند اهانت بزرگی است
بخلفای قبل که مقام امارت و حقیقة خلافت آنها را تصویب نمودند.؟!
فقط از ایشان یک زلّة و خطا و ترک اولائی صادر شد که در دوره خلافت ایشان ریحانۀ رسول اللّه را بقتل رسانیدند و این عمل هم قابل عفو و اغماض بود فلذا توبه نمودند خداوند غفور هم از او گذشت چنانچه امام غزّالی و دمیری مشروحا این مطلب را در کتب خود آورده و پاکی و طهارت خلیفه یزید را ثابت نمودند؟!.
داعی- هیچ انتظار نداشتیم که درجۀ تعصّب جنابعالی تا این اندازه باشد که وکیل مدافع یزید عنید پلید گردید.
و اما اینکه فرمودید چون اسلاف او صحّه بر امارت آنها گذاردند پس حقا مسلمانان باید کورکورانه تسلیم گردیده و اطاعت آنها را بنمایند این بیان شما علیل و قابل قبول عقلاء مخصوصا در این دوره علم و حکمت(باصطلاح)دموکراسی نمیباشد.
و همین است یکی از براهین ما که میگوئیم خلیفه بایستی معصوم و از جانب خدا منصوب باشد تا دچار این اشکالات نشویم.
و دیگر آنکه فرمودید امام غزّالی و یا دمیری و دیگران دفاع از اعمال یزید نمودهاند-آنها هم مانند شما که تعصّبتان بر علم و عقلتان غالب آمده و الا هیچ انسان عاقلی نمیآید وکیل مدافع یزید پلید گردد!!که از هیچ طریقی راه دفاع ندارد.
و دیگر آنکه فرمودید فقط یک زلّة و خطا از او صادر شده و آن شهادت حضرت سید الشهداء سلام اللّه علیه بوده-اولا آنکه شهادت پارۀ تن رسول اللّه بدون تقصیر با هفتاد نفر صغیر و کبیر و اسارت نوامیس بزرگ اسلام دختران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر ملاء مانند اسراء روم و فرنگ زلّة و خطا نبوده بلکه از گناهان کبیره بوده است ثانیا عملیات زشت و کفریات او اختصاص بشهادت آن حضرت تنها ندارد بلکه طرق مختلفی برای اثبات کفر و ارتداد او موجود است.
نواب- قبله صاحب تمنّا مینمائیم اگر دلائل واضحی بر کفر و ارتداد یزید هست در دسترس ما بگذارید خیلی ممنون خواهیم شد.
داعی- دلائل بر کفر و ارتداد یزید بسیار واضح و آشکار است چنانچه در کلمات خود پیوسته نظما و نثرا کفریات باطنی را ظاهر میساخت مخصوصا در اشعار خمریّهاش دلائل واضحی بدست است که گفته:
شمیسة کرم برجها قعر دنّها
فمشرقها الساقی و مغربها فمی
فان حرمت یوما علی دین احمد
فخذها علی دین المسیح بن مریم
خلاصۀ معنی آنکه گوید شراب انگور از مشرق دست ساقی طالع میگردد و در مغرب دهان من غروب مینماید و اگر شراب در دین محمّد صلّی اللّه علیه و آله حرام است بگیر او را بر دین مسیح بن مریم یعنی پیروی از دین مسیح بنما و نیز گوید:
اقول لصحب ضمت الکاس شملهم
و داعی صبابات الهوی یترنم
خذوا بنصیب من نعیم و لذة
فکل و ان طال المدی یتصرم
در این اشعار میرساند که هرچه هست همین دنیا است غیر از این عالم عالمی نیست پس باید دست از لذّت و نعیم این عالم بر نداشت
اینها اشعاری است که در دیوان او ثبت است و ابو الفرج ابن جوزی در کتاب الرّد علی المتعصّب العنید شهادت باو داده و از جمله اشعاری که دلالت بر کفر و زندقه و الحاد او دارد اشعاری است که سبط ابن جوزی در تذکره و جدّش ابو الفرج مفصّلا نقل نمودهاند که در مطلع آن گوید:
علیّة هاتی ناولینی و ترنمی
حدیثک انی لا احب التناجیا
بمعشوقۀ خود خطاب نموده گوید نزدیک بیا خانم عزیزم آگاه ساز مرا علنی از مطالب درونی خود من دوست ندارم که آهسته سخن برانی(تا آنجا که گوید):
فان الذی حدثت عن یوم بعثنا
احادیث زور تترک القلب ساهیا
یعنی آن کسی که بداستان قیامت تخویف میکند گزارشاتی بدروغ است که قلب را از آهنگهای ساز و آواز دور مینماید.
چنانچه ابراهیم بن اسحاق معروف به(دیک الجن)که از اجلۀ فقهاء و علماء و فضلاء و ادباء شیعه بوده در حضور خلیفه هارون الرّشید عبّاسی تمام آن اشعار را قرائت نموده هارون بیاختیار یزید را لعن کرده و گفت زندیق کاملا انکار صانع و حشر و نشر را نموده است.
از جمله اشعاری که دلالت بر کفر و الحاد او میکند آنست که در موقع ترنّم و عیش میگفت:
یا معشر الندمان قوموا
و اسمعوا صوت الاغانی
و اشربوا کاس مدام
و اترکوا ذکر المعانی
شغلتنی نغمة العیدا
ن عن صوت الاذان
و تعوضت عن الحور
عجوزا فی الدنان
ما حصل معنی آنکه به ندماء و هم پیالههای خود گوید برخیزید و بساز و آواز گوش دهید و از شراب ناب استفاده کنید و ترک کنید خرافات دینی را زیرا ساز مرا بخود جلب نموده از صدای اذان تعویض و مصالحه میکنم بهشت و حور العین را به پیرهزنهای خواننده.
و در کتب مقاتل همه جا نقل است و حتی سبط ابن جوزی در ص 148 تذکره آورده که چون اهل بیت رسالت را بشام آوردند یزید پلید بر منظرۀ قصر خود که مشرف بر محلّه جیرون (1)بود قرار گرفته این دو بیت را انشاد کرد کفر خود را ثابت نمود.
لما بدت تلک الحمول و اشرقت
تلک الشموس علی ربا جیرون
نعب الغراب فقلت نح أو لا تنح
فلقد قضیت من النبی دیونی
خلاصۀ معنی آنکه محملهای اسرای آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ظاهر شد کلاغی صدا کرد
1) 1) یاقوت حموی در معجم البلدان گوید جیرون سقفی مستطیل است بر ستونها بنا کرده شده نزدیک دروازه دمشق و برگرد آن شهری است که یکی از جبابره در زمان قدیم قلعهای در آنجا ساخته و بعدها صابئین آنجا عمارت کردند و در داخل آن معبدی برای مشتری ساختند و آنجا تفرجگاه عمومی بوده است.
(که در عرب آن صدا را بفال بد میگرفتند)گفتم ای کلاغ بخوانی یا نخوانی من وام خود را از پیغمبر گرفتم.
کنایه از اینکه اعمام و أقاربم را در بدر و احد و حنین کشتند منهم تلافی نموده فرزندانش را کشتم و از جمله أدلّه بر کفر یزید آنست که وقتی مجلس جشن برای شهادت پسر پیغمبر برپا نمود باشعار کفرآمیز عبد اللّه بن الزبعری تمثل جست که حتّی سبط ابن جوزی و ابو ریحان بیرونی و دیگران نوشتهاند آرزوی وجود و حیات کسانی را نمود از اجداد خودش که همه مشرک و کافر محض بودند و بامر خدا و پیغمبر در جنگ بدر کبری کشته شدند ظاهرا شعر دوم و پنجم از خود یزید است که در حضور عموم حاضرین از مسلمانان و یهود و نصاری گفت.
لیت اشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
لأهلوا و استحلوا فرحا
ثم قالوا یا یزید لا تشل
قد قتلنا القرم من ساداتهم
و عدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحی نزل
لست من خندف (1)ان لم انتقم
من بنی احمد ما کان فعل
قد اخذنا من علیّ ثارنا
و قتلنا الفارس اللیث البطل
(2) و بعض از علماء خودتان مانند أبو الفرج و شیخ عبد اللّه بن محمّد بن عامر شبراوی دفعی در ص 18 کتاب الاتحاف بحبّ الاشراف و خطیب خوارزمی در جلد دوم مقتل الحسین و دیگران مینویسند یزید ملعون در موقع چوب زدن بر لب و دندانهای آن حضرت این اشعار را میخواند.
1) 1) خندف یکی از اجداد یزید بوده است.
2) 2) ای کاش پیران و گذشتگان قبیله من که در بدر کشته شدند میدیدند زاری کردن قبیله خزرج را از زدن نیزه(در جنگ احد)از شادی فریاد میزدند و میگفتند ای یزید دستت شل مباد که مهتران و بزرگان آنها را کشتیم و این عمل را بجای بدر کردیم که سر بسر شد بنی هاشم با سلطنت بازی کردند نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد.من از دودمان خندف نیستم اگر انتقام از فرزندان پیغمبر نگیرم ما خون خود را از علی گرفتیم بکشتن فرزند بزرگ او.
اکثر علماء شما آن زندیق ملعون را کافر دانستهاند حتّی امام أحمد بن حنبل(إمام الحنابله)و بسیاری از اکابر علماء شما تجویز لعن بر او نمودهاند و مخصوصا عبد الرّحمن ابو الفرج ابن جوزی کتاب مستقلی در این باب نوشته موسوم به(کتاب الرّد علی المتعصّب العنید المانع عن لعن یزید لعنه اللّه)و أبو العلاء معرّی در این باب گفته است:
أری الایام تفعل کل نکیر
فما أنا فی العجائب مستزید
أ لیس قریشکم قتلت حسینا
و کان علی خلافتکم یزید
ما حصل معنی آنکه روزگار پیوسته بر ضدّ توحید و اهل توحید نقشههای ابلیسی میکشد و اینگونه رلهای بازیگر دنیا سبب استعجاب من است چرا که ذاتی دنیا مکر و حیلهبازیست دلیل بر مدّعا کشته شدن حسین علیه السّلام بدست قریش و زمام اختیار امور و خلافت بدست یزید(علیه اللّعنة)دادن است.
فقط عدّهای از متعصّبین علمای شما از قبیل غزّالی طرفداری از یزید نموده و عذرهای غیر موجّه مضحک برای تبرئه آن ملعون تراشیدهاند.
در حالتی که عموم علمای خودتان عملیات کفرآمیز و رفتار ظالمانۀ او را مشروحا ذکر نمودهاند.
که ظاهرا بعنوان خلافت بر مسند ریاست مسلمین بر قرار ولی عملا جدّیت مینمود بساط دین و توحید را برچیند منکرات را بعنوان معروف عمل میکرد.
چنانچه دمیری در حیات الحیوان و مسعودی در مروج الذّهب نوشتهاند میمونهای زیادی داشت که لباسهای حریر و زیبا بر آنها پوشانیده طوقهای طلا بگردن آنها نموده سوار بر اسبها مینمود.
و همچنین سگهای بسیاری طوق بگردن داشت که با دست خود آنها را شست و شو میداد و با جام طلا بآنها آب میداد و سپس نیمخوردۀ آنها را خودش میخورد و در اثر اعتیاد بمشروبات الکلی پیوسته مست و مخمور بود.
و مسعودی در جلد دوم مروج الذّهب گوید سیرت یزید سیرت فرعونی بود بلکه فرعون در رعیّت داری اعدل از یزید بود و سلطنت او ننگ بزرگی در اسلام شد زیرا مثالب بسیاری برای او میباشد از شرب خمر و کشتن پسر پیغمبر و لعن نمودن وصی پیغمبر(علی بن أبی طالب)و آتش زدن و خراب نمودن خانه خدا(مسجد الحرام)و خونریزیهای بسیار(مخصوصا قتل عام اهل مدینه)و فسق و فجور بیشمار و غیر آنها که بحساب نیاید میرساند عدم غفران و آمرزش او را.
نواب- قبله صاحب موضوع قتل عام مدینه به امر یزید چه بود متمنّی است بیان فرمائید.
داعی- عموم مورخین مخصوصا سبط ابن جوزی در ص 63 تذکره مینویسد جماعتی از اهل مدینه در سنه شصت و دو رفتند بشام وقتی از فجایع اعمال و کفریات یزید باخبر شدند برگشتند بمدینه بیعت او را شکستند و علنا او را لعن مینمودند و عامل او عثمان بن محمّد بن أبی سفیان را بیرون نمودند عبد اللّه بن حنظله(غسیل الملائکه)گفت ای مردم
ما از شام بیرون نیامده و خروج بر یزید ننمودیم مگر آنکه دیدیم هو رجل لا دین ینکح الامهات و البنات و الاخوات و یشرب الخمر و یدع الصلاة و یقتل اولاد النبیین (1).
چون این خبر بیزید رسید مسلم بن عقبه را با لشکر کثیری از اهل شام برای سرکوبی اهل مدینه فرستاد سه شبانه روز اهل مدینه را قتل عام نمودند ابن جوزی و مسعودی و دیگران مینویسند آن قدر کشتند که خون در کوچهها جاری و خاض الناس فی الدماء حتی وصلت الدماء قبر رسول الله صلّی الله علیه و سلم و امتلات الروضة و المسجد (2).
هفتصد نفر از رجال محترم و وجوه اشراف قریش و انصار و مهاجرین را کشتند و ده هزار نفر از عامّۀ مسلمین بقتل رسیدند و راجع بهتک حرمت و نوامیس مسلمین دعاگو خجالت میکشم بعرضتان برسانم همین قدر اکتفا مینمایم بیکی از عبارتهای ص 163 تذکره سبط ابن جوزی که از ابو الحسن مدائنی نقل مینماید که ولدت الف امرأة بعد الحرة من غیر زوج (1).
بیش از این نمیخواهم وقت مجلس را بگیرم و آقایان محترم را متأثر نمایم همین مقدار برای روشن شدن افکار کفایت میکند.
شیخ- تمام آنچه ذکر فرمودید دلالت بر فسق یزید مینماید و عمل هر شخص فاسق معصیت کار قابل عفو و اغماض و قطعا یزید توبه نموده خدا هم غفّار الذّنوب است و او را آمرزیده پس شما بچه علت پیوسته او را لعن و ملعون میخوانید.
داعی- بعض از وکلای دعاوی برای آنکه حقوقی نصیبشان گردد ناچار تا آخرین فرصت دفاع از موکّل خود مینمایند و لو آنکه حق بر آنها آشکار گردد.
ولی نمیدانم جنابعالی روی چه منافعی آن قدر پافشاری در دفاع از آن لعین پلید مینمائید و میفرمائید یزید توبه کرده است و حال آنکه گفتار کفرآمیز و شهادت اولیاء اللّه و قتل عام اهل مدینه و غیره درایت و گفتار شما که توبه نموده روایت است و آن ثابت نگردیده و مقابله با درایت نمینماید.
آیا انکار مبدء و معاد و وحی و رسالت و ارتداد از دین بنظر شما لعن آور نخواهد بود آیا ظالمین را خداوند صریحا در قرآن کریم لعن نفرموده آیا شما یزید را ظالم نمیدانید اگر بنظر مبارک جنابعالی وکیل مدافع جدّی یزید بن معاویه(خنده شدید حضار) این دلائل مکفی نمیباشد با اجازه خودتان دو خبر از منقولات علماء بزرگ خودتان نقل مینمایم و عرضم را خاتمه میدهیم.
بخاری و مسلم در صحیحین خود و علاّمه سمهودی در تاریخ المدینه و ابو الفرج
1) 1) بعد از وقعه(حره)یعنی قتل عام مدینه هزار زن بدون شوهر وضع حمل نمودند(کنایه از آنکه لشکر فاتح بهتک نوامیس آنها را حامله نمودند)
ابن جوزی در کتاب الرّد علی المتعصّب العنید و سبط ابن جوزی در تذکره خواص الامّه و امام احمد حنبل در مسند و دیگران از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که فرمود من اخاف اهل المدینة ظلما اخافه الله و علیه لعنة الله و الملائکة و الناس اجمعین لا یقبل الله منه یوم القیمة صرفا و لا عدلا (1).
و نیز فرمود لعن الله من اخاف مدینتی(ای اهل مدینتی) (2).
آیا این همه قتل عام و هتک نوامیس و نهب اموال در مدینه موجب ترس و خوف آنها نبوده و اگر بوده تصدیق نمائید بلسان خدا و پیغمبر و ملائکه و تمام مردم آن نانجیب پلید ملعون بوده و خواهد بود تا روز قیامت.
اکثر علمای خودتان یزید پلید را لعن نموده و کتابها بر جواز لعن او نوشتهاند از جملۀ علاّمۀ جلیل القدر عبد اللّه بن محمّد بن عامر شبراوی شافعی در کتاب الاتحاف بحبّ الاشراف راجع بلعن یزید در ص 20 نقل مینماید که وقتی نزد ملاّ سعد تفتازانی نام یزید برده شد گفت فلعنة الله علیه و علی انصاره و علی اعوانه (3).
و از جواهر العقدین علاّمۀ سمهودی نقل مینماید که گفت اتفق العلماء علی جواز لعن من قتل الحسین رضی اللّه عنه او امر بقتله او اجازه او رضی به من غیر تعیین (4).
و از ابن جوزی و أبو یعلی و صالح بن احمد بن حنبل نقل مینماید که با ذکر دلائل از آیات قرآن و غیره اثبات لعن یزید مینمایند که وقت مجلس بیش از این اجازه گفتار نمیدهد.
پس اگر مجلس طولانی و ساعاتی از نصف شب میگذرد بسیار لازم بود حلّ این معمّا گردد که آقایان از این مقدمات پی ببرید بحقّ بزرگی که أبا عبد اللّه الحسین
1) 1) کسی که بترساند اهل مدینه را از روی ظلم بترساند خدای تعالی او را(یعنی در روز قیامت) و بر او باد لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم و روز قیامت از چنین کسی خدا قبول نمینماید هیچ عملی را.
2) 2) لعنت خدا بر کسی که بترساند شهرستان مرا(یعنی اهل مدینه را).
3) 3) لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوان و یاری کنندگان او باد.
4) 4) عموم علماء اتفاق نمودند بر جواز لعن کسی که حسین رضی اللّه عنه را کشت یا امر و اجازه بکشتن آن بزرگوار نمود یا راضی بکشتن او گردید.
علیه السّلام بر اسلام و اسلامیان دارد که ریشه چنین ظلم و ظالمی را به نیروی مظلومیّت خود کند و بخون خود و اهل بیت عزیزش شجرۀ طیّبه لا اله الا الله را که بواسطه ظلم بنی امیّه مخصوصا یزید پلید نزدیک بود خشک شود آب یاری نمود و حیات نوینی باسلام و توحید داد.
جای بسی تأسف است عوض آنکه خدمات آن بزرگوار را تقدیر نمائید بزیارت رفتن زائرینش اعتراض نموده خوردهگیری مینمائید و نامش را مردهپرستی میگذارید و متأسف هستید که چرا ملیونها نفر همهساله بزیارت قبر آن بزرگوار میروند و مجالس عزا برای آن حضرت تشکیل میدهند و بر غریبی آن مظلوم گریه مینمایند.
در جراید و مطبوعات و مجلاّت میخوانیم و مسافرین نقل مینمایند که در مراکز ممالک متمدّنۀ دنیا از قبیل پاریس و لندن و برلن و واشنگتن آمریکا و غیره مرکز محترمی هست بنام قبر(سرباز گمنام).
میگویند در میدان جنگ این سرباز که در راه دفاع از وطن مقابل ظلم ظالمان جانبازی نموده چون در بدن و لباس و کشتۀ او نشان واضحی نبوده که معلوم شود از چه فامیل و خانواده و اهل کدام شهر و ناحیه است.
نظر باینکه با خون خود دفاع از ظلم ظالم نموده و لو گمنام و بینام و نشان است محترم میباشد هر کس بآن شهرها وارد میشود از سلاطین و رؤسای جمهور و وزراء و رجال و بزرگان از هر طبقه احتراما بزیارت قبر آن سرباز گمنام میروند و تاج گلی بر قبر او میگذارند بنام تقدیر از یک سرباز گمنام آن قدر احترام میکنند که حیثیّات ملّی خود را در مقابل ملل عالم حفظ نموده باشند.
ولی آقایان با انصاف شرمآور نیست که ما مسلمین هفتاد و دو سرباز با نام و نشان داشته باشیم که همگی عالم و عابد و باتقوا بعض از آنها قاری و حافظ قرآن در راه دین و توحید و دفاع از حریم اسلام و عدل و عدالت در مقابل ظلم ظالمان جان دادند و غالب آنها ودایع خدا و پیغمبر و عترت پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودند.
عوض تقدیر و تشویق مردم بزیارت آنها و امر باحترام قبورشان مورد انتقاد قرار
دهند و فرقۀ دیگر علاوه بر نقد و انتقاد بتحریک علمای متعصّب خود قبور آنها را خراب نمایند و از صندوق بالای قبرشان قهوه بسازند؟!.
چنانچه در سال 1216 قمری در روز عید غدیر که اهالی کربلا عموما(باستثنای قلیلی)بنجف اشرف برای زیارت مشرّف گردیده وهّابیهای نجدی وقت را غنیمت شمرده حمله بکربلا نموده بقتل و غارت شیعیان ضعیف بلادفاع مشغول و بنام دین قبور مقدّسۀ فدائیان دین توحید(یعنی حضرت ابا عبد اللّه الحسین و یاران آن حضرت)را خراب و با خاک یکسان نمودند؟!!
قریب پنج هزار نفر از اهالی کربلا و علماء و ضعفاء ناتوان حتی زنان و اطفال بیگناه شیعیان را بقتل رسانیدند؟خزانۀ حضرت سید الشهداء را غارت جواهرات و قنادیل طلا و اشیاء قیمتی و فروش گرانبهای عتیق را بردند صندوق قیمتی بالای قبر مقدّس را سوزانیده و از آن قهوه ساختند جمع کثیری را اسیر نموده با خود بردند انا لله و انا الیه راجعون.(اف بر این مسلمانی)
واقعا تأسفآور است که در تمام ممالک متمدّنۀ دنیا قبور علما و سلاطین و دانشمندان حتّی سرباز گمنام خود را محترم بشمارند ولی مسلمانان که اولی و احقاند بحفظ قبور مفاخر خود مانند وحشیهای آدمخوار قبور آنها را خراب و نابود نمایند.
حتّی قبور شهداء احد مانند حمزه سید الشهداء و آباء و اجداد پیغمبر چون عبد المطّلب و عبد اللّه و اعمام و اقوام آن حضرت و فرزندان رسول خدا مانند سبط اکبر امام ممتحن حضرت حسن و سید الساجدین زین العابدین امام علی بن الحسین و باقر العلوم محمّد بن علی امام پنجم و صادق آل محمّد جعفر بن محمّد امام ششم سلام اللّه علیهم اجمعین و دیگران از بنی هاشم و علماء اعلام و مفاخر اسلام را در مکّه و مدینه با خاک یکسان نموده مع ذلک خود را مسلمان بخوانند؟!!!ولی قبور صنادید و سلاطین خود را با تشکیلاتی مجلّل برقرار نمایند!!.
و حال آنکه علماء ما و شما چه بسیار اخبار در تشویق زیارت مؤمنین اهل قبور نقل نمودهاند تا باین وسیله قبور مؤمنین از دستبرد حوادث محفوظ بماند و خود رسول
اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بزیارت قبور مؤمنین میرفت و برای آنها طلب مغفرت مینمود.
نه آنکه ایادی مرموزی بنام دین بدست خود قبور مفاخر خود را خراب و با خاک یکسان نمایند و اثری از آنها در عالم باقی نگذارند.سخن را کوتاه کنم درد دل بسیار است.
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دیگر
آیا شما آن خاندان جلیلی که جان در راه دین و توحید دادند شهید میدانید یا نه اگر بگوئید شهید نیستند دلیل شما چیست و اگر شهیدند و کشتگان راه خدا و فداکاران دین حق هستند چگونه آنها را مرده میدانید و حال آنکه صریحا در قرآن مجید فرماید أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ .
پس بحکم آیات قرآنیه و اخبار وارده آن ذوات مقدّسه زندگانند و مرده نیستند پس ما مردهپرست نیستیم و سلام بر مرده نمیکنیم بلکه با زندگان حرف میزنیم.
علاوه هیچ شیعهای از عارف و عامی آنها را مستقل در قضاء حوائج نمیدانند بلکه آنان را عباد صالح و واسطۀ آبرومند بسوی خدای متعال میدانند.
(چنانچه در ص 218 همین کتاب ذکر شده).
فقط حوائج خود را بآنها عرض مینمایند که آن امامان بر حق و آبرومندان صالح از خدا بخواهند بما مردمان نالایق عطف توجه فرمایند و اگر بزبان قال میگویند یا علی ادرکنی یا حسین ادرکنی عینا مانند آن آدمی است که حاجتی بسلطان مقتدری دارد بدر خانۀ وزیر اعظم میرود و میگوید جناب وزیر بدادم برس هرگز این گوینده وزیر را سلطان و پادشاه و مستقل در قضاء حاجت خود نمیداند بلکه مقصودش اینست که چون شما نزد پادشاه آبرو دارید وساطت کنید کار من انجام داده شود.
شیعیان هم آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین را خدا و شریک در افعال خدائی نمیدانند بلکه آنها را عباد اللّه الصالحین میدانند.که در اثر عبادت و تقوا و ریاضات
شرعیّه بعلاوه فطرت پاک منظور نظر حق تعالی گردیدند لذا مناصب امامت و ولایت و درجات عالی اعلا در دو عالم را بآنها دادند که بامر و اجازه پروردگار تصرّف در موجودات مینمودند.
چون امناء و نمایندگان حضرت ذو الجلالاند حوائج صاحبان حاجت را بعرض حق میرسانند اگر صلاح در قضاء حاجت آن سائل میباشد اجابت میفرماید و إلاّ عوض را در آخرت بآنها میدهند چنانچه عملا هم میبینیم و نتایج هم میگیریم.
این جملات مختصری از مفصل بود که در جواب شما ناچار عرض شد که فرمودید چرا با مرده حرف میزنید.
و در عین حال یک نکته ناگفته نماند که شیعیان مقام أئمه معصومین را بالاتر از آن میدانند که فقط اثبات حیاتی مانند حیات سایر شهداء اسلام برای آنها بنمایند.
حافظ- این جمله بیان شما معمّائی بود که محتاج بحلّ است مگر فرق امامان شما با سایر أئمه چیست فقط مقام سیادت و انتساب برسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را متمایز از دیگران قرار داده.
داعی- ابدا معمّائی در کار نیست فقط تصور این مطلب برای شما که یک عمر از معرفت مقام امامت دورید بسیار مشکل است اول باید از عادت و تعصّب خارج شوید و با نظر علم و عقل و منطق و انصاف مطالعه مقام امامت بنمائید آنگاه توجه خواهید نمود که فرق بیّن و آشکاری بین مقام امامت در اعتقاد شیعه و امامت در عقاید شما میباشد.
اگر بخواهم اثبات این مرام بنمایم باید انتظار صبح کشید این موضوع مهم موکول است بیک مجلس مبسوطتری که وقت صحبت باشد ان شاء اللّه(مجلس را ختم نمودیم چون مقارن اذان صبح بود و رشته سخن طولانی شده بود گفتند موضوع امامت بماند برای فردا شب با خنده و مزاح آقایان را بدرقه نمودیم بسلامت تشریف بردند)
«اول مغرب سه نفر از آقایان محترمین جماعت وارد شدند» «گفتند قبل از رسمیت مجلس برای اطلاع شما عرض کنیم» «امروز تا غروب در همه جا از مسجد و خانه و اداره و بازار صحبت شما بود روزنامهها» «در هرکجا دست یک نفر بود جمعیت بسیاری اطراف آنها جمع و در اطراف بیانات شما» «بحث مینمودند ماها علاقۀ مفرطی بشما پیدا نمودیم در دل همه جا کردهاید و بر» «ما خیلی حق دارید زیرا حل شبهاتی را مینمائید که از اول عمر پیشوایان ما بر» «خلاف آن بما نشان دادند و راستی خیلی معذرت میخواهیم از اینکه ما جماعت» «شیعیان را مشرک میدانستیم چه کنیم بما از طفولیت اینطور معرفی نمودهاند امید است» «خداوند غفور توبه ما را قبول فرماید».
«این چند روزه که گفتارهای شبانه در جراید و روزنامهها نشر پیدا نموده» «خریداران روزنامهها چندین برابر و بسیاری از مردم روشن شدهاند و مخصوصا» «ماها که حاضر در مجلس هستیم و از لطافت گفتار شما بهرهمند میشویم بیشتر» «علاقهمند شدیم مخصوصا شب گذشته که بسیار خوب پردهها را بالا زدید و حقایق» «زیر پرده را آشکار نمودید امید است پردههای بیشتری بالا برود و کشف حقایق» «زیادتری بشود».
«و مطلب دیگری که میخواهیم بشما یادآوری نمائیم آنست که بیش از پیش» «آنچه مؤثر در ما و جامعۀ ما گردیده چنانچه قبلا هم عرض کردیم بساطت در کلام و» «سادگی در گفتار شما است که بقدری شما مطلب را روشن و عوام فهم بیان میکنید» «و بزبان خود ما صحبت مینمائید که تمام بیسوادان ما را جذب نمودهاید و البته این» «قسمت را کاملا منظور نظر قرار دهید که جامعۀ مردم از صد نفر پنج نفر با علم» «و اطلاع نیستند کورکورانه آنچه از طفولیت شنیدهاند و در دل و قلب آنها قرار»
«گرفته با همان سادگی بایستی بآنها فهماند چنانچه شما همین عمل را نمودهاید امید» «است نتیجۀ کامل حاصل آید.»
«در همین بین آقایان وارد شدند با گرمی و ملاطفت خوش آمد گفتیم پس از» «صرف چای و تعارفات معموله شروع بصحبت شد.»
نواب- قبله صاحب شب گذشته قرار شد امشب در اطراف امامت صحبت شود خیلی ما شایق فهم این موضوع مهم هستیم چون این موضوع ریشۀ مطالب است تمنا میکنیم فقط همین موضوع را مورد بحث قرار دهید که بدانیم بین ما و شما چه اختلافی در موضوع امامت هست.
داعی- از طرف حقیر مانعی نیست چنانچه آقایان مایل باشند دعاگو حاضرم.
حافظ- (با رنگ پریده و صورت گرفته)از طرف ما هم مانعی نیست هر نوع صلاح میدانید بفرمائید.
داعی- خاطر آقایان بخوبی مسبوق است که از برای امام معانی چندی است از حیث لغت و اصطلاح اما در لغت امام بمعنای پیشوا است که الامام هو المتقدم بالناس یعنی امام پیشوای مردم است امام جماعت یعنی پیشوای مردم در نماز جماعت امام الناس یعنی پیشوای مردم است در امور سیاسی و یا روحانی و یا غیر آن امام جمعه یعنی کسی که پیشوای نماز جمعه میباشد.
بهمین جهت است که جماعت اهل تسنّن یعنی صاحبان مذاهب اربعه پیشوایان خود را امام میگویند بنام امام ابو حنیفه- امام مالک-امام شافعی-امام احمد یعنی فقهاء و مجتهدینی که در امر دین پیشوای آنها هستند که با ابتکار و فکر خود اجتهادا یا قیاسا احکام را از حلال و حرام برای آنها معین نمودهاند.
(بهمین جهت کتب فقیهۀ چهار امام شما را که مطالعه میکنیم از حیث اصول و فروع اختلافات بسیاری در آنها مشاهده مینمائیم).
از این قبیل أئمه و پیشوایان در تمام مذاهب و ادیان هستند حتّی در مذهب شیعه هم علماء و فقهاء همان مقامی را دارند که شما برای أئمۀ خودتان قائلید و لهذا در غیبت ولی عصر امام دوازدهم عجل اللّه تعالی فرجه در هر دوره و زمان روی موازین علمی با ادلّۀ اربعه کتاب و سنّت و عقل و اجماع فتوا میدهند منتها ما آنها را امام نمیخوانیم چه آنکه امامت اختصاص دارد باوصیاء اثنا عشر از عترت طاهره با یک فرق که بزرگان شما بعدا باب اجتهاد را مسدود نموده یعنی از قرن پنجم که بامر پادشاه وقت آراء مستحدثۀ علماء و فقهاء را جمع نموده و منحصر بچهار نمودند و مذاهب اربعه حنفی-مالکی- شافعی-حنبلی را رسمیّت دادند و مردم را مجبور نمودند که بیکی از آن چهار مذهب عمل نمایند که تاکنون رایج است.
و معلوم نیست که در مقام تقلید ترجیح فردی بر افراد دیگر بچه دلیل و برهان است امام حنفیها چه خصیصهای دارد که مالکیها ندارد و امام شافعیها چه دارد که امام حنبلیها ندارد.
و اگر ملت اسلامی مجبور باشند که از فتاوای آن چهار تجاوز ننمایند جمودت بسیار سختی جامعه مسلمین را فرا گرفته و ابدا ترقی و تعالی در آنها راه پیدا نمیکند.
و حال آنکه یکی از خصائص دین مقدّس اسلام اینست که با قافله تمدّن در هر دوره و زمانی پیش میرود و این مطلب لازم دارد فقهاء و مجتهدینی را که در هر دوره و زمان با حفظ موازین شرعیّه با کاروان تمدّن پیش بروند و حفظ مرکزیت مذهبی را بنمایند.
چون بسیاری از امور است که بواسطۀ حدوثش تقلید میّت در او راه ندارد و حتما باید مراجعه بفقیه و مجتهد حی نمود و از ابتکار فکر او استفاده و فتوای او را مورد عمل قرار داد.
با اینکه بعدها در میان شما مجتهدین و فقهاء عالی مقامی پیدا شدند که بمراتب از آن چهار امام اعلم وافقه بودند نمیدانم این ترجیح بلا مرجّح و حصر نمودن مقام اجتهاد
را بآن چهار نفر و ضایع نمودن حق علمی دیگران از چه راه بوده است ولی در جامعه شیعه تمام فقهاء و مجتهدین در هر دوره و زمان تا ظهور ولی عصر عجل اللّه تعالی فرجه حقّ حیات دارند ما تقلید میّت را ابتداء و در مسائل حادثه ابدا جائز نمیدانیم.
عجبا شما جامعۀ شیعیان را مبدع و مردهپرست میخوانید که بدستورات أئمه اثنی عشر از اهل بیت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر آن حضرت(که با نصوص عالیهای که در کتب خودتان هم مشروحا مندرج است)عمل مینمایند ولی معلوم نیست شماها بچه دلیل مسلمانان را اجبار میدهید در اصول بمذهب اشعری یا اعتزال و در فروع حتما بیکی از مذاهب اربعه عمل نمایند.
و اگر بآنچه شما بیدلیل میگوئید عمل ننمایند یعنی پیرو مذهب اشعری و یا اعتزال و یا یکی از مذاهب اربعه نگردیدند رافضی و مشرک و مهدور الدّم هستند.
و اگر بشما ایراد نمایند که چون دستوری از پیغمبر برای پیروان ابو الحسن اشعری و یا أبو حنیفه و مالک بن أنس و محمّد بن إدریس شافعی و أحمد بن حنبل نرسیده آنها هم از علماء و فقهاء اسلامی بودهاند حصر کردن تقلید را بآنها بدعت است چه جواب خواهید گفت.
حافظ- أئمه أربعة چون دارای مقام فقاهت و علم و اجتهاد توأم با زهد و ورع و تقوی و امانت و عدالت بودند پیروی از آنها بر ما لازم آمد.
داعی- اوّلا آنچه فرمودید دلائلی نیست که موجب حصر گردد که تا روز قیامت مسلمانان مجبور باشند پیروی از طریقۀ آنها بنمایند چونکه این صفات را شما برای تمام علماء و فقهاء خودتان قائل هستید و انحصار بآن چهار دادن توهین بعلماء بعد است.
زیرا اجبار به پیروی از فردی و یا افرادی وقتی خواهد بود که دستور و نصّی از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده باشد و حال آنکه چنین دستور و نصّ از آن حضرت دربارۀ أئمۀ اربعه شما نرسیده چگونه شما حصر نمودید مذاهب را بچهار و حتمی
بودن پیروی از یکی از آن چهار امام را حق بدانید.
خیلی مضحک و خندهآور است که چند شب قبل شما مذهب شیعه را سیاسی بحساب آوردید و گفتید چون در دورۀ رسول اللّه نبوده و در خلافت عثمان بوجود آمده پیروی از آن جایز نیست.
و حال آنکه با دلائل عقلیه و نقلیه پریشب ثابت نمودیم که ریشۀ مذهب تشیّع در زمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بدستور مبارک خود آن حضرت بکار رفته و رئیس شیعیان أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام از طفولیت در دامن نبوّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تربیت شده و معالم دین را از آن حضرت آموخته مطابق اخباری که در کتب معتبرۀ خودتان رسیده پیغمبر آن حضرت را باب علم خود خوانده و صریحا فرموده اطاعت علی اطاعت من است و مخالفت او مخالفت من است و در حضور هفتاد هزار جمعیت او را بامارت و خلافت منصوب نموده و عموم مسلمین حتی عمر و ابی بکر را امر فرمود با او بیعت نمودند.
ولی مذاهب اربعه شما حنفی-مالکی-شافعی-حنبلی-روی چه پایهای قرار گرفته کدام یک از آن چهار امام شما رسول خدا را ملاقات نمودند یا دستور و نصّی از آن حضرت دربارۀ آنها رسیده که مسلمانان مجبور باشند کورکورانه تبعیت از آنها بنمایند چه آنکه شما هم بیدلیل تبعیت از أسلاف خود نموده و پیروی مینمائید چهار امامی را که هیچ دلیلی بر امامت مطلقه آنها ندارید مگر آنچه را که فرمودید فقیه عالم مجتهد زاهد باتقوا بودند که اهل هر زمان در حیات آنها بفتاوای آن علماء میبایستی عمل نموده باشند نه آنکه مسلمین جهان تا روز قیامت اجبار داشته باشند که پیروی از آنها بنمایند.
علاوه بر اینها اگر این صفات باضعاف مضاعف توأم با نصوص وارده از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در عترت طاهرۀ آن حضرت جمع شد تبعیت و پیروی از آنها اولی است یا تبعیّت و پیروی از کسانی که ابدا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ آنها دستور و نصّی نرسیده.
آیا مذاهبی که در زمان پیغمبر اثری از آنها نبوده و هیچیک از أئمه اربعه در
زمان آن حضرت نبودند و دستوری از آن حضرت دربارۀ آنها نرسیده و بعد از قرنی در دنیا پدید آمدند مذهب من در آری و سیاسی میباشند؟
یا مذهبی که ریشه گذار آن رسول خدا و پیشوای آن تربیت شده دست آن حضرت بوده و همچنین سایر امامان یازدهگانه که دربارۀ تمام آنها و بنام فرد فرد آنها دستور رسیده و آنها را عدیل قرآن قرار داده و صریحا در حدیث ثقلین (1)فرموده من تمسک بهما فقد نجی و من تخلّف عنهما فقد هلک و در حدیث سفینه (2)فرموده و من تخلّف عنهم فقد هلک.
و ابن حجر در ص 135 صواعق باب وصیّة النّبی از آن حضرت نقل مینماید که فرمود قرآن و عترت من در میان شما ودیعۀ من هستند که اگر بهر دو آنها معا و توأما تمسّک جستید هرگز گمراه نخواهید شد آنگاه ابن حجر گوید مؤید این قول حدیث دیگری است که آن حضرت دربارۀ قرآن و عترت فرموده است.
فلا تقدموهما فتهلکوا و لا تقصّروا عنهما فتهلکوا و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم (3).
آنگاه ابن حجر اظهار نظر نموده که این حدیث شریف دلالت دارد بر اینکه عترت و اهل بیت آن حضرت در مراتب علمیّه و وظائف دینیّه حق تقدم بر دیگران دارند عجبا با اذعان او باینکه عترت از اهل بیت بایستی مقدّم بر دیگران باشند بدون هیچ دلیل و برهان در اصول ابو الحسن اشعری و در فروع فقهاء اربعه را مقدّم بر آن خاندان جلیل میدارند؟این نیست مگر از روی تعصّب و عناد و لجاج و چنانچه فرمودۀ شما صحّت دارد و امامان فقهاء شما از جهت علم و ورع و تقوی و عدالت مطاع بودهاند پس چرا بعض از آنها بعض دیگر را تفسیق و تکفیر نمودهاند.
حافظ- خیلی بیلطفی مینمائید که هرچه بزبانتان میآید میگوئید تا باین حدّ
که تهمت میزنید بفقهاء و امامان ما که آنها در مقام ردّ و تضعیف و یا تفسیق و تکفیر یکدیگر برآمدهاند این بیان شما قطعا کذب محض است اگر ردّی و یا نقدی دربارۀ آنها گفته شده از طرف علمای شیعه بوده و إلاّ از طرف علماء ما جز تعظیم و تجلیل که شایستۀ مقام آنها بوده قلمی روی کاغذ نرفته.
داعی- معلوم میشود جنابعالی توجّهی بمندرجات کتب معتبره علمای خود ندارید یا عمدا سهو مینمائید یعنی میدانید ولی غلطاندازی میکنید و إلاّ أکابر از علماء خودتان کتابها بر ردّ آنها نوشتهاند حتّی خود أئمّه اربعه یکدیگر را تفسیق و تکفیر نمودهاند.
حافظ- بفرمائید آن علماء کیانند و مندرجات کتب آنها چیست اگر در نظر دارید بیان نمائید.
داعی- اصحاب ابی حنیفه و ابن حزم (1)و غیرهما پیوسته در مقام طعن به امام مالک و محمّد بن ادریس شافعی هستند و همچنین اصحاب شافعی مانند امام الحرمین و امام غزّالی و غیر آنها طعن میزنند به أبو حنیفه و مالک بعلاوه از جنابعالی سؤال مینمایم بفرمائید امام شافعی و أبو حامد محمّد بن محمّد غزّالی و جار اللّه زمخشری چگونه اشخاصی هستند.
حافظ- از فحول فقهاء و علماء و ثقه و امام جماعتاند.
داعی- امام شافعی گوید ما ولد فی الاسلام اشأم من ابی حنیفة (2).
و نیز گفته نظرت فی کتب اصحاب ابی حنیفة فاذا فیها مائة و ثلثون ورقة خلاف الکتاب و السنّة (3).
و ابو حامد غزّالی در کتاب منخول فی علم الاصول گوید فأما ابو حنیفة فقد قلّب
الشریعة ظهر البطن و شوّش مسلکها و غیّر نظامها و أردف جمیع قواعد الشرع باصل هدم به شرع محمّد المصطفی و من فعل شیئا من هذا مستحلاّ کفر و من فعله غیر مستحلّ فسق (1).
وانگاه در این باب کلام بسیاری در طعن و ردّ و تفسیق او نوشته که داعی از بیانش خودداری مینمایم.
و جار اللّه زمخشری صاحب تفسیر کشّاف که از ثقات علماء شما است در ربیع الأبرار نوشته است قال یوسف بن اسباط ردّ أبو حنیفة علی رسول الله اربعمائة حدیث او اکثر (2).
و نیز گوید یوسف که أبو حنیفه میگفت لو ادرکنی رسول اللّه لاخذ بکثیر من قولی (3).
از این قبیل مطاعن از علماء شما بسیار است در باب ابو حنیفه و سائر أئمّۀ اربعه که از مراجعه بکتاب منخول غزّالی و کتاب نکت الشریفه شافعی و ربیع الأبرار زمخشری و منتظم ابن جوزی و دیگران معلوم میآید تا آنجا که امام غزّالی در منخول گوید:
انّ ابا حنیفة النعمان بن ثابت الکوفی یلحن فی الکلام و لا یعرف اللغة و النحو و لا یعرف الاحادیث (4).
و نیز مینویسد چون عارف بعلم حدیث(که بعد از قرآن پایه و اساس دین است) نبوده لذا فقط بقیاس عمل مینموده و حال آنکه اوّل من قاس ابلیس یعنی اول کسی که عمل بقیاس نمود ابلیس بود(پس هر کس بقیاس عمل نماید با ابلیس محشور خواهد شد).
1) 1) پس بتحقیق ابو حنیفه شریعت را واژگون گردانید و مشوش نموده راه او را و تغییر داد نظام او را و هر یک از قوانین شرع را با اصلی مقرون ساخت که با آن اصل شرع پیغمبر را ویران نمود هر کس این عمل را عمدا بنماید و آن را حلال بداند کافر است و هر کس بدون تعمد بنماید فاسق است (پس قطعا ابو حنیفه بگفتار این عالم بزرگ یا کافر است یا فاسق).
2) 2) یوسف بن اسباط گفته است رد نموده ابو حنیفه بر رسول خدا(ص)چهار صد حدیث یا بیشتر.
3) 3) اگر پیغمبر مرا درک مینمود بیشتر از اقوال و گفتههای مرا میگرفت(یعنی پیروی از گفتار من مینمود).
4) 4) در گفتار ابو حنیفه نعمان بن ثابت کوفی غلطهای بسیاری بوده و معرفت بعلم لغت و نحو و احادیث نداشته.
و ابن جوزی در منتظم گوید اتّفق الکلّ علی الطعن فیه یعنی همگی علماء متفقاند در طعن بر ابو حنیفه منتهی طعن کنندگان بر سه قسم تقسیم شدهاند دستهای او را مورد طعن قرار دادهاند که در اصول عقاید متزلزل بوده و گروهی دیگر گفتند قوۀ حافظه و ضبط در روایات نداشته و قومی دیگر او را طعن میزنند باینکه صاحب رأی و قیاس بوده و رأی او پیوسته مخالفت با احادیث صحاح داشته.
پس از این قبیل گفتار و مطاعن از علمای خودتان درباره امامانتان بسیار است که اینک وقت گفتارش نیست چه آنکه داعی در مقام انتقاد نبودم شما رشتۀ سخن را باینجا آوردید که فرمودید مطاعن منقوله از طرف علمای شیعه است و هرچه بر زبان داعی میآید میگویم خواستم بگویم شما انتقاد بیجا میکنید و فرارا دفاع بلا منطق مینمائید و إلاّ مطلب این قسم نیست آنچه بر زبان داعی جاری میشود مطابق علم و عقل و منطق و خالی از تعصّب میباشد و علمای شیعه دربارۀ أئمّۀ اربعۀ شما غیر از آنچه علمای خودتان نوشتهاند نسبت ندادهاند و توهین هم نمینمایند.
ولی بر خلاف علمای شما در میان علمای شیعۀ امامیه نسبت بمقامات مقدّسۀ أئمه اثنی عشر ما هیچ نوع ایرادی وجود ندارد.
چون ما أئمّۀ طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین را شاگردان یک مدرسه میدانیم که افاضات فیض الهی بر آنها یکسان بوده است و آنها عموما من اوّلهم الی آخرهم مطابق دساتیر الهیّه که بوسیله خاتم النبیّین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بآنها ابلاغ شد عمل مینمودند.
برأی و قیاس و ابتکار فکر خود نظری نداشتند هرچه داشتند از پیغمبر داشتند فلذا اختلافی بین دوازده امام نبوده(مانند اختلافات أئمّۀ اربعه شما در جمیع عقاید و احکام)چه آنکه آنها امام بودند ولی نه امام لغوی که بمعنی پیشوا باشد.
بلکه در اصطلاح علم کلام که محقّقین علماء بیان نمودهاند آن امامت بمعنای ریاست عالیۀ الهیّه و اصلی از اصول دین میباشد و ما هم بر آن عقیدهایم که الامامة هی الرئاسة العامّة الالهیّة خلافة عن رسول الله فی امور الدین و
الدنیا بحیث یجب اتباعه علی کافّة الامّة (1)
شیخ- خوب بود بطور قطع و جزم نمیفرمودید که امامت اصطلاحی از اصول دین میباشد چه آنکه اکابر علماء مسلمین گویند امامت از اصول دین نیست بلکه از فروعات مسلّمه میباشد که علماء شما بدون دلیل جزء اصول دین آوردند.
داعی- این بیان اختصاص بشیعیان تنها ندارد بلکه اکابر علماء شما هم بر این عقیده هستند از آن جمله قاضی بیضاوی مفسّر معروف خودتان در کتاب منهاج الاصول ضمن بحث اخبار با کمال صراحت گوید انّ الامامة من اعظم مسائل اصول الدین الّتی مخالفتها توجب الکفر و البدعة (2).
و ملا علی قوشچی در شرح تجرید مبحث امامت گوید و هی ریاسة عامة فی امور الدین و الدنیا خلافة عن النبیّ(ص) (3).
و متعصّبترین علمای شما مانند قاضی روزبهان نقل این معنا را نموده است که امامت ریاست بر امت و نیابت و خلافت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است باین عبارت که الامامة عند الاشاعرة هی خلافة الرسول فی اقامة الدین و حفظ حوزة الملّة بحیث یجب اتّباعه علی کافّة الامّة (4).
اگر امامت از فروع دین بود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمیفرمود کسی که امام را نشناسد و بمیرد بطریق اهل جاهلیت مرده چنانچه اکابر علماء شما مانند حمیدی در جمع بین الصّحیحین و ملا سعد تفتازانی در شرح عقاید نسفی و دیگران نقل نمودهاند که فرمود من مات و لم یعرف امام زمانه فقد مات میتة جاهلیة (5)
1) 1) امامت ریاست عمومی الهی است بر همه خلایق بطریق خلافت از جانب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله در امر دین و دنیا که واجب است متابعت او بر کافۀ مردم.
2) 2) بدرستی که امامت از بزرگترین اصول دین است که مخالفت آن موجب کفر و بدعت میباشد.
3) 3) امامت ریاست عمومی است در امور دین و دنیا بطریق خلافت از پیغمبر(ص).
4) 4) امامت نزد اشاعره خلافت رسول اللّه است در برپا نمودن دین و حفظ حوزه ملت اسلام بنحوی که واجب است متابعت او بر جمیع امت.
5) 5) کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد پس بتحقیق مرده است بمردن اهل جاهلیت.
بدیهی است عدم معرفت بفرعی از فروع دین موجب تزلزل دین و مردن باصل جاهلیّت نخواهد بود که بیضاوی صریحا گوید مخالفتش موجب کفر و بدعت گردد.
پس ثابت است که امامت داخل در اصول دین و تتمیم مقام نبوت میباشد.
فلذا فرق در معنای امامت بسیار است شما که علمای خود را امام میخوانید امام اعظم-امام مالک-امام شافعی-امام حنبل-امام فخر-امام ثعلبی-امام غزالی-و غیره بمعنای لغوی است ما هم امام جمعه داریم امام جماعت داریم دامنه این نوع از امامان وسیع است ممکن است در یک زمان صدها امام باشد.
ولی امام بآن معنی که عرض کردم ریاست عامّۀ مسلمین بر عهده اوست در هر زمانی فقط یک نفر است و آن امام است که حتما بایستی واجد جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده و اعلم و افضل و اشجع و ازهد و اورع و اتقای از همه ناس و صاحب مقام عصمت باشد.
و هیچگاه زمین از وجود چنین امامی خالی نخواهد بود تا روز قیامت و بدیهی است چنین امامی که واجد جمیع صفات عالیه انسانیت باشد مقامش بالاترین مقامات روحانیّت است و حتما چنین امامی باید منصوب از جانب خدای تعالی و منصوص من جانب الرسول باشد که اعلی و ارفع از جمیع خلایق حتّی انبیاء عظام میباشد.
حافظ- از طرفی شما مذمت میکنید غلات را و از طرفی خودتان درباره امام غلو مینمائید و مقام آنها را بالاتر از مقام نبوت میدانید و حال آنکه علاوه از دلائل عقلیّه-قرآن مجید مقام انبیاء را بالاترین مقامات معرفی فرموده ما بین مقام واجب و ممکن همان مقام انبیاء میباشد این ادعای شما چون بدون دلیل است محض تحکم و غیر قابل قبول میباشد.
داعی- هنوز جنابعالی استفسار از دلیل ننموده میفرمائید ادعای بیدلیل است و حال آنکه بالاترین دلیل کتاب محکم آسمانی قرآن مجید است که در سوره بقره شرح حال إبراهیم خلیل الرّحمن علیه و علی نبیّنا و آله السّلام را نقل میفرماید که پس از امتحان ثلاثه
(جان و مال و فرزند)که در تفاسیر مشروحا ثبت است خداوند متعال اراده فرمود رفعت مقامی بآن بزرگوار عنایت فرماید چون بعد از مقام نبوت و رسالت و اولوالعزمی و خلّت که واجد بود مقامی ظاهرا نبود که آن حضرت را ترفیع مقام بدهد الاّ مقام امامت که ما فوق جمیع مقامات روحانی بود لذا در آیه 118 سوره 2(بقره)برسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خبر میدهد وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ (1).
از این آیۀ شریفه برای اثبات مقام امامت اثرات و فوائدی حاصل است که از جمله اثبات مقام با عظمت امامت است که رتبة و درجة بالاتر از مقام نبوت است زیرا بعد از مقام نبوت و رسالت إبراهیم را مخلّع بخلعت امامت گردانید پس بهمین دلیل مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت میباشد.
حافظ- پس بنا بر قول شما که علی کرم اللّه وجهه را امام میدانید بایستی مقام او بالاتر از مقام پیغمبر خاتم باشد و این همان عقیدۀ غلات است که خودتان بیان نمودید.
داعی- این قسم نیست که شما تعبیر مینمائید زیرا شما خود میدانید که بین نبوّت خاصّه و نبوّت عامّه فرق بسیار است مقام امامت بالاتر از نبوّت عامّه و پستتر از نبوّت خاصّه میباشد که نبوّت خاصّه همان مقام شامخ ارجمند خاتمیّت است.
نواب- ببخشید قبله صاحب اگر گاهی خود را داخل صحبت میکنم چون فراموشکارم و نیز عجولم زود جسارت مینمایم بفرمائید مگر انبیاء همگی فرستادگان حق تعالی نیستند در رتبه و مقام هم لا بد همگی یکساناند چنانچه در قرآن مجید میفرماید لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (2)پس چگونه شما فرق گذاردید و نبوّت را بدو قسمت تقسیم نمودید عامّه و خاصّه خواندید.
داعی- بلی این آیه در محل خود صحیح است یعنی در مقام دعوت و هدف
بعثت که دعوت بمبدا و معاد و تربیت جامعه است تمام انبیاء من آدم الی الخاتم یکساناند ولی در فضل و کمال و طریقۀ بعثت و محل بعثت و درجه و رتبه متفاوتاند.
آیا آن پیغمبری که بر هزار نفر مبعوث گردیده با آن پیغمبری که بر سی هزار نفر یا بیشتر مبعوث شده و با آن پیغمبری که بر کافّۀ ناس مبعوث است یکساناند.
مثلی عرض کنم آیا معلّم کلاس اوّل با معلّم کلاس ششم یکی است یا معلّم کلاسهای عالی با پرفسور و استاد اونیورسته (1)یکساناند بدیهی است از جهة آنکه از یک مبدء و وزارت خانه مأمورند و در تحت یک پرگراماند و هدف و مقصدشان عالم کردن و تربیت جامعه است یکساناند ولی در معلومات و مقام و رتبه هرگز یکسان نیستند.
هر کدام بقدر معلومات و فضل و کمالی که دارند بعلاوه محلّ خدمت مأموریتشان بالاتر و متفاوت میباشند.
انبیاء عظام هم از جهة دعوت یکساناند ولی از جهة رتبه و مقام و معلومات متفاوتاند چنانچه در آیه 254 همین سوره میفرماید تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ (2).
جار اللّه زمخشری عالم فاضل مفسّر خودتان در تفسیر کشّاف گوید مراد باین بعض پیغمبر ما است که فضیلت دارد بر أنبیاء بفضائل بسیار و خصائص بیشمار که أهمّ از همۀ آنها مقام خاتمیّت است.
1) 1) یعنی دانشگاه باصطلاح امروز.
2) 2) افزونی و فضیلت دادیم بعض انبیاء را بر بعض دیگر بخصائص و فضائلی که دیگران بمرتبه آنها نرسیدهاند اگر چه در نبوت مساوی بودند(و ببعض جهات فضیلت اشاره فرموده)که بعض از آن انبیاء کسیست که خدا سخن گفت با او(مانند آدم ابو البشر که باو خطاب فرموده و در آیه 33 سوره 2(بقره)خبر میدهد یٰا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ و در آیۀ 12 سوره 20(طه) است که بحضرت موسی فرمود أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ و در آیه 10 سوره 53(النجم)وحی نمودن به پیغمبر خاتم(ص)را در شب معراج خبر داده که فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ پس انبیاء در مراتب و درجات با هم مساوی نیستند و ترفیع داد بعضی از آنها را درجات.
نواب- خیلی خوشوقت و ممنون شدیم که حلّ این معمّا را فرمودید اینک یک سؤال دیگر دارم با اینکه خارج از موضوع است با اجازه آقایان تمنّا داریم خصیصۀ نبوت خاصّه را و لو مختصر شده با بیان ساده نزدیک بفهم همه ما بفرمائید چون سالها میل و آرزوی بنده این بود که این سؤال را از آقایان علماء بنمایم ولی کثرت مشغله ایجاد فراموشی مینمود اینک فرصت بدست آمده را غنیمت میشمارم.
داعی- خصائص نبوّت خاصّه بسیار و دلائل در این باب بیشمار است که چگونه میشود یک فرد کاملی از میان انبیاء واجد نبوّت خاصّه گردد که همان مقام خاتمیّت باشد.
ولی این مجالس از برای اثبات نبوّت خاصّه آن هم برای مسلمانان پاک طینت برقرار نشده و اگر بخواهیم وارد بحث نبوّت خاصّه شویم از موضوع امامت بازمیمانیم و وقت مجلس بکلّی گرفته میشود.
ولی برای آنکه رد تقاضای شما را ننموده باشم بمقتضای«ما لا یدرک کله لا یترک کله»مختصر اشارهای مینمایم.
اگر قدری توجه باصل خلقت انسانیت فرمائید راه وصول باین مقام بخوبی باز میشود چه آنکه خدای متعال کمال بشریت را در کمال نفس قرار داده و کمال نفسانی برای انسان حاصل نمیگردد مگر به تزکیۀ نفس و تزکیۀ نفس ممکن نگردد مگر آنکه براهنمائی قوۀ عاقله با دو قوۀ علم و عمل پرواز کند تا به اوج مقام انسانیت نائل آید چنانچه در کلام منسوب بمولی الموحدین امیر المؤمنین علیه السّلام است که فرمود:
خلق الانسان ذا نفس ناطقة ان زکّیها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر اوائل عللها و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارک بها السبع الشداد و صار موجودا بما هو انسان دون ان یکون موجودا بما هو حیوان (1)
1) 1) انسان خلق گردیده(علاوه بر تن و بدن جسمانی)دارای نفس ناطقهای میباشد(که آن حقیقت انسانیت است)اگر بعلم و عمل تزکیه شود شبیه خواهد شد بموجودات عوالم علویه که مبدء اصلی خلقت او میباشد و زمانی که بمقام اعتدال رسید و از مواد طبیعیه فارغ شد با موجودات عوالم علوی شریک آنگاه از عالم حیوانیت خارج و بمقام حقیت انسانیت نائل خواهد شد.
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.غیر از این هیکل جسمانی آدمی صاحب نفس ناطقه است و همان نفس است که باعث برتری موجودات میشود ولی بیک شرط و آن اینست که نفس خود را پاک کند و تزکیه نماید بدو قوّۀ علم و عمل(که این دو عامل مؤثر در انسان-بمنزله دو بال است در طیور و مرغان پرنده که بآن دو قوّه پرواز میکنند هر اندازه بالهای آنها قویتر اوج گرفتن و پرواز آنها در جوّ هوا بیشتر است.
آدمی هم هر قدر علم و عملش قویتر بکمال نفسانی بیشتر نائل میشود چه خوش سرآید شیخ اجل استاد سخن سرای شیراز ما-افتخار فارس-سعدی شیرین کلام
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
بدرآی تا ببینی طیران آدمیت
پس خروج از عالم حیوانیت و وصول بمقام اعلای انسانیت بستگی کامل بکمال نفس دارد و هر بشری که در مقام استکمال نفس قوای علمیه و عملیه را در خود جمع نمود و بخواص ثلاثۀ آنها رسید به ادنی مرتبه مقام نبوّت رسیده.
و هرگاه چنین آدمی مورد توجه خاصّ ذات حق تعالی قرار گرفت مخلّع بخلعت نبوّت میگردد.
البته نبوت هم(چنانچه در ابواب نبوت کاملا و مفصّلا ذکر گردیده)مراتب متفاوته دارد تا زمانی که نبی میرسد بمرتبهای که مشتمل بر اقوی مراتب خصائص قوای ثلاثۀ مذکوره باشد که اقوای از آن در حیّز امکان متصور نباشد و آن مرتبه بالاترین مراتب امکانیه باشد که حکما آن را عقل اول گویند که معلول اول و صادر اوّل است.
و بالاتر از آن مرتبه در مراتب وجود امکانی نباشد که همان وجود خاتم الانبیائیست که مقام و منزلتش ما دون مقام واجب و ما فوق تمام مراتب امکانیّه است چون حضرتش باین مرتبه نائل شد نبوت بوجود مبارکش ختم گردید.
و امامت مقامی است یک درجه پستتر از مقام خاتمیّت و ما فوق تمام مراتب نبوّت و امیر المؤمنین علی علیه السّلام چون واجد مقام نبوت بوده و اتحاد نفسانی هم با خاتم
الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داشته لذا مخلّع بخلعت امامت و افضل بر انبیاء سلف گردید.
(صدای مؤذن برخاست و آقایان محترم جهة اداء فریضه رفتند پس از مراجعت و صرف چای و تنقل آقای حافظ ابتداء بسخن نمودند)
حافظ- شما در بیانات خود پیوسته مطلب را مشکل و پیچیدهتر میکنید هنوز حلّ مشکلی نشده اشکال دیگر بمیان میآورید.
داعی- امر مشکل و پیچیدهای نداشتیم خوبست آنچه بنظر شما مشکل میآید بفرمائید تا جواب عرض نمایم.
حافظ- در این بیان آخرتان چند جملۀ خیلی مشکل فرمودید که حلّ آنها غیر ممکن است اول آنکه علی بن أبی طالب کرم اللّه وجهه واجد مقام نبوت بوده ثانیا اتحاد نفسانی با پیغمبر داشته ثالثا افضلیّت بر انبیاء عظام این جملات ادعائی شما را فقط تحکما باید قبول کرد یا دلیلی بر اثبات مدعا دارید اگر بیدلیل است که قابل قبول نیست و چنانچه دلیلی هست بیان فرمائید
داعی- اینکه فرمودید بیانات داعی از مشکلات پیچیده و حلّ آنها غیر ممکن است البته در نظر شما و امثال شما که نمیخواهید تعمّق در حقایق بنمائید همین طور است که فرمودید ولی در نظر محققین از علماء منصف حقیقت هویدا و آشکار است.
اینک بهر یک از اشکالات شما جواب عرض میکنم تا راه عذر مسدود گردد و نفرمائید مشکل و پیچیده و حلّ آن غیر ممکن است.
اوّلا دلیل بر اینکه علی علیه السّلام واجد مقام نبوت بوده حدیث شریف منزلة است که با صحت تمام متواترا از طرق ما و شما بمختصر کم و زیاد در الفاظ ثابت گردیده که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دفعات متعدده و محافل مختلفه گاهی بأمیر المؤمنین
علی علیه السّلام فرمود أ ما ترضی ان تکون منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی (1)
و گاهی بامت فرمود علی منی بمنزلة هارون من موسی الخ
حافظ- صحت این خبر معلوم نیست بر فرض صحت خبر واحد است و بخبر واحد اعتباری نیست.
داعی- اما اینکه تشکیک در صحت خبر فرمودید گویا بواسطه قلّت مطالعه و سیر در کتب اخبار است و یا عمدا سهو فرموده نخواستید تسلیم عقل و منطق شوید و الاّ صحّت این خبر از مسلّمات است و انکار صحت این خبر شریف و آن را خبر واحد گفتن همان قسمی که عرض کردم یا بواسطه عدم اطلاع از کتب اخبار است یا از راه عناد و لجاج میباشد ولی امیدوارم در مجلس ما لجاجت و عنادی نباشد.
ناچارم برای روشن شدن مطلب و زیادتی بصیرت حاضرین و غائبین مجلس ما ببعض اسناد این حدیث شریف از کتب معتبره خودتان بمقداری که حافظۀ داعی کمک مینماید اشاره نمایم تا بدانید خبر واحد نیست بلکه فحول از علمای خودتان مانند سیوطی و حاکم نیشابوری و دیگران با تعدد طرق و تکثیر سند و تواتر آن اثبات مرام نمودهاند.
(1)ابو عبد اللّه بخاری در ص 54 جلد سیم از کتاب مغازی در باب غزوه تبوک و در ص 185 از کتاب بدء الخلق صحیح خود در مناقب علی علیه السّلام(2)مسلم بن حجّاج در ص 236 و 237 جلد دوم صحیح خود چاپ مصر سال 1290 و در کتاب فضل الصحابة باب فضائل علی علیه السّلام(3)امام احمد بن حنبل در ص 98 و 118 و 119 جلد اول مسند در وجه تسمیۀ حسنین و در ص 31 حاشیۀ جزء پنجم همان کتاب(4)ابو عبد الرحمن نسائی از ص 19 خصائص العلویه هیجده حدیث نقل نموده(5)محمّد بن سورة ترمذی در جامع خود(6)حافظ ابن حجر عسقلانی در ص 507 جلد دوم اصابه(7)ابن حجر مکی در
1) 1) آیا راضی نیستی که از من بمنزله هارون از موسی باشی الا آنکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود.
ص 30 و 74 صواعق محرقه باب 9(8)حاکم ابو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه نیشابوری در ص 109 جلد سیم مستدرک(9)جلال الدین سیوطی در ص 65 تاریخ الخلفا(10)ابن عبد ربه در ص 194 جلد دوم عقد الفرید(11)ابن عبد البر در ص 473 جلد دوم استیعاب (12)محمد بن سعد کاتب الواقدی در طبقات الکبری(13)امام فخر رازی در تفسیر مفاتیح الغیب(14)محمد بن جریر طبری در تفسیر و تاریخ خود(15)سید مؤمن شبلنجی در ص 68 نور الابصار(16)کمال الدین ابو سالم محمّد بن طلحه شافعی در ص 17 مطالب السئول(17)میر سید علی بن شهاب الدین همدانی در آخر مودت هفتم از مودة القربی (18)نور الدین علی بن محمد مالکی مکّی معروف به ابن صبّاغ در ص 23 و 125 فصول المهمّه(19)علی بن برهان الدّین شافعی در ص 26 جلد دوم سیرة الحلبیّه (20)علی بن الحسین مسعودی در ص 49 جلد دوم مروج الذهب(21)شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 9 و 17 ینابیع الموده و مخصوصا در باب 6 هیجده خبر از بخاری و مسلم و احمد و ترمذی و ابن ماجه و ابن مغازلی و خوارزمی و حموینی نقل نموده است(22) مولی علی متّقی در ص 152 و 153 جلد ششم کنز العمّال(23)احمد بن علی خطیب در تاریخ بغداد(24)ابن مغازلی شافعی در مناقب(25)موفّق بن أحمد خوارزمی در مناقب (26)ابن اثیر جزری علی بن محمّد در اسد الغابه(27)ابن کثیر دمشقی در تاریخ خود(28)علاء الدوله احمد بن محمّد در عروة الوثقی(29)ابن اثیر مبارک بن محمّد شیبانی در جامع الاصول فی احادیث الرسول(30)ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب (31)ابو القاسم حسین بن محمّد(راغب اصفهانی)در ص 212 جلد دوم محاضرات الادباء و دیگران از محقّقین اعلام شما این حدیث شریف را با الفاظ مختلفه از جمع کثیری از اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند از قبیل(1)خلیفه عمر بن الخطّاب (2)سعد بن ابی وقّاص(3)عبد اللّه بن عباس(حبر امت)(4)عبد اللّه بن مسعود(5)جابر بن عبد اللّه انصاری(6)ابو هریره(7)ابو سعید خدری(8)جابر بن سمره(9)مالک بن حویرث (10)براء بن عازب(11)زید بن ارقم(12)ابو رافع(13)عبد اللّه بن ابی اوفی(14) ابی سریحه(15)حذیفة بن اسید(16)انس بن مالک(17)ابو بریده اسلمی(18)
ابو ایّوب انصاری(19)سعید بن مسیّب(20)حبیب بن ابی ثابت(21)شرحبیل بن سعد(12)امّ سلمه(زوجة النّبی ص)(23)أسماء بنت عمیس(زوجة ابی بکر)(24) عقیل بن أبی طالب(25)معاویة بن ابی سفیان و جماعتی دیگر از اصحاب که وقت مجلس و حافظۀ داعی اجازه شماره نامهای همۀ آنها را نمیدهد خلاصه همگی از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمختصر تفاوتی در الفاظ و موارد مختلفه روایت نمودهاند که فرمود یا علی انت منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی (1).
آیا اینهمه از اعیان علماء شما که قلیلی از کثیر آنها را ذکر نمودم این حدیث شریف را با اسناد مرتّبه از کثیری از اصحاب پیغمبر نقل نمودهاند اثبات یقین و تواتر برای شما نمینماید.
آیا تصدیق مینمائید که اشتباه فرموده خبر واحد نیست بلکه از متواترات اخبار است چنانچه محقّقین از علماء خودتان دعوی تواتر نمودهاند.
مانند جلال الدین سیوطی در رسالة الازهار المتناثرة فی الاحادیث المتواترة این حدیث شریف را داخل در تواترات ضبط نموده و در ازالة الخفاء و قرة العینین هم تصدیق تواتر نموده.
چون شما روی عادت تشکیک در صحت سند این حدیث شریف مینمائید خوبست مراجعه و مطالعه نمائید بباب 7 کفایت الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب علیه السّلام تألیف محمّد بن یوسف گنجی شافعی که از فحول اعلام شما است که بعد از ذکر شش حدیث مسندا توأم با مفاخر دیگر برای آن حضرت در ص 149 اظهار نظر نموده و حقایق را بیان مینماید که اگر شما قول ما را قبول ندارید بیان این عالم شافعی(خالی از تعصّب)حجّة را بر شما تمام میکند که مینویسد هذا حدیث متفق علی صحته رواه الائمة الاعلام الحفّاظ کابی عبد اللّه البخاری فی صحیحه و مسلم بن حجّاج فی صحیحه و ابی داود فی سننه و ابی عیسی الترمذی فی جامعه و ابی عبد الرحمن النسائی فی سننه و ابن ماجة القزوینی فی سننه و اتفق
1) 1) یا علی تو از من بمنزلۀ هارونی از موسی الا آنکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود.
الجمیع علی صحته حتی صار ذلک اجماعا منهم-قال الحاکم النیسابوری هذا حدیث دخل فی حد التواتر (1).
گمان میکنم ابهامی در کار و احتیاجی بذکر دلائل بیشتری بر صحت و تواتر این حدیث شریف نباشد.
حافظ- حقیر آدم بیایمان و لجوجی نیستم که در مقابل دلائل و براهین شما که در غایت اعتبار است ایستادگی کنم ولی قدری تأمل کنید در گفتار عالم فقیه ابو الحسن آمدی که از متکلّمین و متبحّرین علماء میباشد که این حدیث را با دلائلی ردّ نموده است.
داعی- خیلی تعجب مینمایم از مثل شما عالم دقیق منصف که با نقل اقوال این همه از اکابر علماء خودتان که همگی ثقه و مورد اطمینان عموم شما میباشند توجه مینمائید بقول آمدی که مردی شریر و بیعقیده و تارک الصّلاة بوده.
شیخ- بشر در اظهار عقیده آزاد است و اگر کسی اظهار عقیدهای نمود نباید او را متّهم ببدی نمود و از مثل شما شخص شریفی که مجسّمۀ اخلاق هستید خیلی قبیح بود که عوض جواب منطقی با لسان سوء عالم فقیهی را متّهم سازید.
داعی- اشتباه فرمودید دعاگو لسان سوء نسبت باحدی ندارم و در زمان آمدی هم نبودهام ولی عقاید سوء او را علماء بزرگ خودتان نقل نمودهاند.
شیخ- علمای ما در کجا او را ببدی و سوء عقیده یاد نمودهاند.
داعی- ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان نوشته است السیف الامدی المتکلم علی بن ابی علی صاحب التصانیف و قد نفی من دمشق لسوء اعتقاده و صح انه کان یترک الصلاة (2).
1) 1) این حدیثی است که اتفاق نمودهاند بر صحت آن رواة ائمه از علماء اعلام و حفاظ مانند ابی عبد اللّه بخاری در صحیح خود و مسلم بن حجاج در صحیح خود و ابی داود در سنن و ابو عیسی ترمذی در جامع و ابو عبد الرحمن نسائی در سنن و ابن ماجه قزوینی در سنن اتفاق نمودهاند عموما بر صحت این حدیث و این امر مورد اجماع آنها میباشد.و حاکم نیشابوری گفته است این حدیثی است که داخل شده در حد تواتر.
2) 2) سیف آمدی متکلم علی بن ابی علی که صاحب تصانیف بوده او را از دمشق تبعید کردند بواسطه سوء اعتقاد او و صحیح است آن که تارک الصلاة بوده.
و نیز ذهبی که از علماء بزرگ شما میباشد در میزان الاعتدال این قضیّه را نقل نموده بعلاوه در اظهار نظر میگوید مسلّم است که آمدی از مبتدعه بوده.
اگر شما با نظر دقیق بنگرید خواهید فهمید که اگر آمدی اهل بدعت و شریر و بیایمان نبود هرگز خبث طینت خود را ظاهر نمیساخت که بر خلاف تمام صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حتی خلیفۀ خود عمر بن الخطّاب(که یکی از روات حدیث است)و تمام ثقات علماء اعلام خودتان قیام نماید.
اعجب از همه آنکه شما آقایان محترم شیعیان را مورد طعن قرار میدهید که چرا احادیث صحیحین را مورد عنایت قرار نمیدهند(و حال آنکه اینطور نیست اگر احادیثی صحیح الاسناد باشد و لو در صحاح شما مورد قبول ما میباشد).
ولی حدیث مسلّمی را که بخاری و مسلم و سایر ارباب صحاح در صحاح خود نقل نمودهاند آمدی رسما رد مینماید و مورد توجه شما قرار میگیرد.
اگر در نزد شما هیچ عیبی بر آمدی نبود مگر همینکه بر خلاف صحیحین شما اظهار عقیده نموده بلکه فی الحقیقه تکذیب عمر و بخاری و مسلم را نموده است کافی بود بر طعن او.
و اگر شما بخواهید در اطراف این حدیث شریف بیشتر دقت کنید و دلائل تامّ و تمام اسناد کاملۀ از روات بزرگان علماء خود را بنگرید و بهتر روشن شوید و نفرین بر امثال آمدیها بنمائید مراجعه کنید بمجلّدات با عظمت(عبقات الانوار)تألیف عالم عادل زاهد محقّق نقّاد اخبار و احادیث علاّمۀ متبحّر مرحوم میر سید حامد حسین دهلوی اعلی اللّه مقامه الشریف و مخصوصا جلد حدیث منزلة را مطالعه نمائید تا کشف حقیقت بر شما بشود که این عالم بزرگ شیعی اسناد و مدارک این حدیث را از طرق شما چگونه جمع و حلاّجی نموده.
حافظ- فرمودید یکی از روات این حدیث خلیفه عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه بوده ممکن است اگر نظر دارید سند آن را بیان فرمائید.
داعی- أبو بکر محمّد بن جعفر المطیری و ابو اللیث نصر بن محمّد السمرقندی الحنفی در کتاب(مجالس)و محمّد بن عبد الرحمن ذهبی در(ریاض النضره)و مولی علی متّقی در(کنز العمّال) و ابن صباغ مالکی در ص 125 فصول المهمّه نقلا از خصایص و امام الحرم در(ذخایر العقبی)و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و ابن ابی الحدید در ص 258 جلد سوم شرح نهج از نقض العثمانیه شیخ أبو جعفر اسکافی با مختصر اختلافی در الفاظ از ابن عباس(حبر امت)نقل نمودهاند که گفت روزی عمر بن الخطّاب گفت واگذارید نام علی را(یعنی آن قدر از علی غیبت نکنید)زیرا من شنیدم از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود در علی سه خصلت است(که اگر یکی از آنها برای من که عمر هستم بود دوستتر میداشتم از هرچه آفتاب بر او میتابد)آنگاه گفت کنت انا و ابو بکر و ابو عبیدة بن الجرّاح و نفر من اصحاب رسول الله و هو متکئ علی علیّ بن أبی طالب حتی ضرب بیده منکبیه ثم قال انت یا علی اول المؤمنین ایمانا و اولهم اسلاما ثم قال انت منی بمنزلة هارون من موسی و کذب علیّ من زعم انه یحبنی و یبغضک (1).
آیا ردّ قول خلیفه عمر در مذهب شما جائز است اگر جائز نیست پس چرا اظهار عقیده و توجه بقول سخیف آمدی معلوم الحال مینمائید.
و اما یک جمله دیگر از بیان شما بلاجواب ماند که فرمودید این حدیث خبر واحد است و خبر واحد را اعتباری نیست.
اگر ما این نوع سخن بگوئیم با موازین رجالی که در دست داریم صحیح است ولی از شما تعجب است تفوّه بچنین کلامی زیرا در مذهب
1) 1) من و ابو عبیده جراح و عدهای از اصحاب حاضر بودیم رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله تکیه داده بود بر علی بن أبی طالب تا آنکه زد بر شانههای علی و فرمود تو یا علی اول مؤمنین هستی از حیث ایمان و اول مسلمین هستی از حیث اسلام آنگاه فرمود یا علی تو از من بمنزله هارونی از موسی و دروغ گفته است بر من کسی که گمان میکند مرا دوست میدارد در حالتی که تو را دشمن میدارد.
شما حجیّة خبر واحد ثابت است زیرا که محققین از علماء شما منکر خبر واحد را کافر یا فاسق میدانند.
چنانچه ملک العلماء شهاب الدین دولتآبادی در(هدایت السعداء)گفته است در مضمرات فی کتاب الشهادات و من انکر الخبر الواحد و القیاس و قال انّه لیس بحجة فانه یصیر کافرا و لو قال هذا الخبر الواحد غیر صحیح و هذا القیاس غیر ثابت لا یصیر کافرا و لکن یصیر فاسقا (1).
حافظ- خیلی مسرور شدم از حسن بیان شما و زیادتی اطلاع شما از کتابهای ما بر خلاف آنچه شنیدهام آقایان علماء شیعه کتابهای ما را با دستگیره و مقّاش و پارچه بر میدارند که دستشان بجلد کتاب نخورد تا چه رسد بآنکه مطالعه نمایند.
داعی- قطعا دلیلی بر اثبات این مدعا ندارید چه آنکه ایادی مرموزی از بیگانگان و بیگانهپرستان و شیاطین داخلی پیوسته میخواهند آب را گل نموده و از نفاق مسلمانان بنفع خود بهرهبرداری نمایند لذا این قبیل مطالب دروغ را میسازند و انتشار میدهند که افراد مسلمین را بیکدیگر بدبین کنند و نتیجۀ خود را ببرند.
وظیفۀ ما و شما پیوسته توجه دادن مردم است بدستورات عالیۀ قرآن مجید که از جمله در این باب میفرماید در آیه 6 سوره 49(حجرات) إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِینَ (2).
نه آنکه خود از آن دساتیر غافل باشیم اگر این دستور بزرگ نصب العین آقایان محترم بود کلمات اعادی در شما اثر نمینمود که امروز پشیمانی آورد.
ما کتابهای کفّار و مشرکین و مرتدّین را با انبر و مقّاش بر نمیداریم چگونه ممکن است کتابهای برادران مسلمان را با نظر حقارت بنگریم-بر خلاف فرموده شما کتابهای معتبرۀ علماء شما را دقیقانه مطالعه میکنیم و أحادیث صحیح الأسناد آنها را
1) 1) کسی که انکار کند خبر واحد و قیاس را در حالتی که بگوید خبر واحد حجة نیست پس کافر گردیده است ولی اگر بگوید این خبر واحد صحیح نیست یا این قیاس ثابت نیست کافر نمیشود ولی فاسق میباشد.
2) 2) هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد(تصدیق مکنید)تا تحقیق کنید مبادا بسخن چین فاسقی از نادانی بقومی رنجی رسانید و سخت پشیمان گردید.
هم قبول میکنیم اختلافات علمی و منطقی ربطی بعقیده و مذهب ندارد آیا شما اطلاع ندارید که نوع محصّلین شیعه قسمت زیادتر از علوم صرف و نحو و معانی و بیان و منطق و لغت و تفسیر و کلام را از کتب و تألیفات علماء شما استفاده مینمایند پس چگونه آن کتب را با انبر و مقّاش بر میدارند.
منتها بعض از روات در أحادیث منقولۀ شما هستند که مقدوحاند و اعتباری بأقوال آنها نیست از قبیل أنس و أبو هریره و سمره و غیر آنها که قبلا عرض نمودم (چنانچه بعض از علماء خودتان هم از قبیل أبو حنیفه آنها را مردود میدانند)
ما هم أحادیث منسوبه باین قبیل روات را مردود و غیر قابل قبول میدانیم.
و الاّ کتب معتبرۀ علمی محققین علمای شما مورد توجه ما میباشد و بالخصوص داعی که در سیرۀ پیغمبر و ائمّۀ معصومین صلوات اللّه علیهم اجمعین آنچه زیاد مطالعه و أخذ سند نمودهام از کتب معتبره علماء سنّت و جماعت است.
در کتابخانۀ شخصی داعی در حدود دویست جلد از تفاسیر و کتب اخبار و علمی و تواریخ معتبره علمای بزرگ شما خطّی و چاپی موجود و مورد استفاده داعی میباشد.
منتها عملا ما حکم صرّاف بینا را داریم که میتوانیم خوب و بد آنها را تمیز داده فریب شبهات و اشکالات امثال فخر رازیها و مغلطه کاری امثال ابن حجرها و روزبهانها و آمدیها و ابن تیمیّهها را نخوریم و تحت تأثیر غلطکاریهای آنها قرار نگیریم.
و قبول فرمائید که تکمیل مراتب معرفت و یقین داعی بمقامات مقدّسه أئمّۀ معصومین و أهل بیت رسالت و ودایع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیشتر بوسیله مطالعۀ کتب معتبرۀ علماء شما گردیده.
حافظ- از مطلب دور افتادیم بفرمائید وجه دلالت این حدیث منزله بر مقصود چیست و دلالت آن از چه راهست که علی کرّم اللّه وجهه واجد مقام نبوّت بوده است.
داعی- از این حدیث شریف که بنحو تواتر بما رسیده سه خصیصه برای امیر المؤمنین علیه السّلام ثابت میشود.
یکی مقام نبوت که در معنا و حقیقت برای آن حضرت بوده-یکی هم مقام
خلافت و وزارت ظاهری آن حضرت بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دیگر افضلیت آن حضرت بر تمام امّت از صحابه و غیرهم.
چه آنکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی را بمنزلۀ هارون معرّفی نموده و حضرت هارون واجد مقام نبوت و خلافت حضرت موسی و افضل بر تمام بنی اسرائیل بوده است.
نواب-قبله صاحب ببخشید مگر حضرت هارون برادر حضرت موسی نبی بوده است.
داعی بلی واجد مقام نبوت بودهاند.
نواب- عجب من تا بحال نشنیده بودم آیا در قرآن هم آیهای که شاهد این مرام باشد هست.
داعی- بلی در آیات چندی خداوند متعال نبوّت آن جناب را تصریح فرموده است.
نواب- ممکن است آن آیات را جهت درک فیوضات برای ما قرائت فرمائید تا مورد استفاده ما قرار گیرد.
داعی- در آیه 161 سوره 4(نساء)فرماید إِنّٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ کَمٰا أَوْحَیْنٰا إِلیٰ نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ عِیسیٰ وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هٰارُونَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ آتَیْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً (1)
و در آیه 52 سوره 19(مریم)نیز میفرماید وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مُوسیٰ إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا (2)
حافظ- پس روی این قاعده و استدلال شما محمّد و علی هر دو پیغمبر و مبعوث بر خلق بودند.
1) 1) بدرستی که ما وحی کردیم بسوی تو هم چنانکه وحی کردیم بسوی نوح و انبیاء بعد از او و وحی کردیم بسوی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان و دادیم داود را زبور.
2) 2) یاد کن در کتاب موسی را بدرستی که بود خالص شده و رسولی پیغمبر و ندا کردیم او را از جانب طور أیمن و نزدیک گردانیدیم او را رازگوینده و بخشیدیم مر او را از رحمت خود برادری چون هارون که صاحب مقام نبوت بود.
داعی- این قسم که شما تقریر نمودید داعی نگفتم البته شما خود میدانید که عدد و شمارۀ انبیاء بسیار مورد اختلاف است تا یک صد و بیست هزار و بیشتر هم نوشتهاند ولی تمام آنها باقتضای زمان هر دسته و فرقهای تابع پیغمبر صاحب کتاب احکام بودهاند که پنج نفر از آنها الوالعزم بودهاند حضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی علیهم السّلام و حضرت خاتم الانبیاء محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که مقامش از همه بالاتر بوده است که همان خاتمیّت میباشد.
جناب هارون از جمله پیغمبرانی بود که استقلال در امر نبوت نداشت بلکه تابع شریعت برادرش حضرت موسی بود حضرت علی علیه السّلام هم تالی تلو مقام نبوت بوده ولی استقلال در امر نبوت نداشته بلکه تابع شریعت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده.
غرض و مقصود رسول اکرم در این حدیث شریف آنست که بامت بفهماند همان قسمی که هارون واجد مقام نبوت بود ولی تابع پیغمبر اولوالعزمی مانند حضرت موسی بود حضرت علی علیه السّلام هم واجد مقام نبوت و با رتبه و مقام امامت در اطاعت شریعت باقیۀ خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود که این خود خصیصۀ عالیهای برای آن حضرت است.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ذیل نقل این حدیث گوید که پیغمبر باین حدیث و بیان شریف اثبات کرد برای علی بن أبی طالب علیه السّلام جمیع مراتب و منازل هارونی را از موسی و اگر حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خاتم الانبیاء نبود هرآینه شریک در امر پیغمبری او هم بود ولی بجمله انه لا نبی بعدی میرساند که اگر بنا بود پیغمبری بعد از من بیاید علی واجد آن مقام بود لذا نبوت را استثنا نموده و آنچه ما عدای نبوت است از مراتب هارونی در آن حضرت ثابت است.
چنانچه محمّد بن طلحه شافعی در اول ص 19 مطالب السئول پس از کشف اسراری در بیان منزلت هارونی و توضیحاتی که میدهد اظهار نظر کرده و گوید:
فتلخیص منزلة هارون من موسی انه کان اخاه و وزیره و عضده و شریکه فی النبوة و خلیفته علی قومه عند سفره و قد جعل رسول الله علیا منه بهذه
المنزلة و اثباتها له الا النبوة فانه استثناها فی آخر الحدیث بقوله صلّی الله علیه انه لا نبی بعدی فبقی ما عدا النبوة المستثناة ثابتا لعلی علیه السّلام من کونه اخاه و وزیره و عضده و خلیفته علی اهله عند سفره الی تبوک و هذه من المعارج الشراف و المدارج الازلاف فقد دل الحدیث بمنطوقه و مفهومه علی ثبوت هذه المزیة العلیة لعلی علیه السّلام و هو حدیث متفق علی صحته (1)
و همین کلام را ابن صبّاغ مالکی در ص 29 فصول المهمّه و دیگران از اکابر علماء شما که ذکر نام و عقیده هر یک از آنها در این وقت کوتاه شب مقتضی نیست آورده و تصدیق این معنی را نمودهاند.
حافظ- گمان میکنم این استثنا عدم نبوت است نه اصل نبوت.
داعی- خیلی بیلطفی نموده روی تبعیت از اسلاف خود ایراد وارد آوردید و مطلب باین آشکاری را انکار نمودید و حال آنکه توجه ننمودید ببیان شافعی که الحال عرض کردم میگوید فبقی ما عدا النبوة المستثناة ثابتا لعلی.
و این بیان خود نصّ است در آنکه مستثنی در حدیث شریف نبوت است نه عدم نبوّت و دیگر ضمیر منصوب و استثناها در قول او که گوید فانه استثناها فی آخر الحدیث بقوله:انه لا نبی بعدی-راجع بنبوّت است.
و مثل این نوع از عبارت در کتب علمای شما بسیار است که همه آنها دلالت بر استثنای نبوّت میکند نه عدم نبوّت و نظر آن کسانی که قائل بعدم نبوّت شدهاند جز عناد و لجاج و تعصّب چیز دیگری نبوده است نستجیر بالله من التعصّب فی الدین.
حافظ- گمان میکنم این ادعای شما که اگر پیغمبر ما خاتم الانبیاء نبود و بنا
1) 1) خلاصه از بیانات آنکه منزلت هارون از موسی آن بود که برادر و وزیر و بازو و شریک در نبوت و خلیفه موسی بر قومش بود پس پیغمبر خاتم هم علی را در حدیث شریف صاحب مقام و منزلت هارونی قرار داده باستثناء نبوت پس باقی میماند برای او آنچه ماعدای نبوت است از برادری و وزارت و خلافت او بر قومش و این خصیصه از معارج شرافت و مدارج علیا است برای علی علیه السّلام پس این حدیث از حیث منطوق و مفهوم دلالت دارد بر ثبوت این مزیّة بزرگ برای آن حضرت-و این حدیثی است که عموم اتفاق بر صحت آن دارند.
بود پیغمبری بیاید علی واجد این مقام بود مخصوص بخودتان باشد و الاّ احدی چنین بیانی ننموده.
داعی- این ادعا فقط از مخصوصات دعاگو و علمای شیعه نیست بلکه اکابر علماء خودتان هم اقرار باین معنی دارند.
حافظ- کدام یک از علمای ما چنین ادعائی نمودهاند اگر در نظر دارید بیان فرمائید.
داعی- یکی از علمای بزرگ و محل وثوق علمای رجال شما ملا علی بن سلطان محمّد هروی قاری است که وقتی خبر فوت او بمصر رسید علمای مصر در حضور زیاده از چهار هزار نفر برای او نماز غیبت خواندند صاحب تصانیف و تألیفات بسیاری است در (مرقاة شرح بر مشکاة)در شرح حدیث منزله گفته فیه ایماء الی انه لو کان بعده نبیا لکان علیا یعنی در این حدیث اشاره است باینکه اگر بنا بود بعد از خاتم الانبیاء پیغمبری باشد آن علی علیه السّلام بود.
و از جمله علمای بزرگ شما که اقرار باین معنی نموده علاّمۀ شهیر جلال الدّین سیوطی در آخر کتاب(بغیة الوعّاظ فی طبقات الحفّاظ)با ذکر سلسله روات تا بجابر بن عبد اللّه انصاری که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امیر المؤمنین فرمود أ ما ترضی ان تکون منّی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی و لو کان لکنته خلاصه معنی آنکه اگر بنا بود پیغمبری بعد از من باشد تو آن بودی یا علی.
و نیز میر سید علی همدانی فقیه شافعی در حدیث دوم از مودّه ششم(مودة القربی)از انس بن مالک روایت نموده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ان الله اصطفانی علی الانبیاء فاختارنی و اختار لی وصیا و خیّرت ابن عمی وصیی یشد عضدی کما یشد عضد موسی باخیه هارون و هو خلیفتی و وزیری و لو کان بعدی نبیا لکان علی نبیا و لکن لا نبوة بعدی (1).
1) 1) بدرستی که خداوند برگزید مرا بر انبیاء و اختیار نمود مرا(به برگزیدگی)پس اختیار نمود برای من وصیی و برگزید پسر عمم(علی)را وصی من و محکم نمود بازوی مرا هم چنانکه محکم نمود بازوی موسی را به برادرش هارون و او است(یعنی علی)خلیفه و وزیر من اگر بنا بود بعد از من پیغمبری هرآینه علی پیغمبر بود و لکن بعد از من پیغمبری نخواهد بود.
پس با این مختصر دلائل ثابت شد که قول بنبوت از برای علی فقط از ما نیست بلکه از خود رسول خداست بنابر آنچه علماء خودتان هم تصدیق نمودهاند که بنا بفرموده آن حضرت علی علیه السّلام واجد مقام نبوت بوده و هیچ امر پیچیده و مشکلی هم نبوده که شما را بتعجب آورده.
و چون از منازل و مراتب هارونی نبوّت مستثنی شده باستثنای متصل قطعا ما عدای آن بشهادت علمای خودتان که ذکر نمودیم برای علی علیه السّلام باقی و ثابت میماند که از همۀ آن منازل بالاتر منزلۀ خلافت و افضلیّت است که در خلافت هارون قرآن مجید صراحت دارد در آیۀ 138 سوره 7(اعراف)میفرماید وَ قٰالَ مُوسیٰ لِأَخِیهِ هٰارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ (1).
حافظ- با اینکه در آیات گذشته بیان نمودید که حضرت هارون با برادرش حضرت موسی شریک در امر نبوت بوده.
پس چگونه او را خلیفه قرار دادند و حال آنکه مسلّم است شریک انسان مقامش بالاتر از آنست که خلیفه و جانشین او شود و اگر شریک را خلیفه قرار دهند او را از مقام و مرتبه خودش تنزل دادهاند چه آنکه مقام نبوت بالاتر از مقام خلافت است.
داعی- یک عدّه از آقایان محترم بدون فکر و تأمل باین اشتباه رفتهاند و حال آنکه اگر قدری فکر میفرمودید محتاج بجواب داعی نبوده خود میدانستید که نبوت حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام بالاصاله و نبوت حضرت هارون علیه السّلام تبعا بوده کانّه خلیفۀ آن حضرت بوده با توجه باینکه حضرت هارون با برادر بزرگوارش حضرت موسی علیه السّلام شریک در امر تبلیغ بوده.
چنانچه از تقاضای خود حضرت موسی معلوم میشود که از آیه 27 تا 33 سوره 20(طه)نقل قول حضرت موسی را مینماید که قٰالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هٰارُونَ
1) 1) موسی ببرادرش هارون گفت خلیفه و جانشین من باش در قوم من و راه صلاح پیش گیر و پیرو اهل فساد مباش.
أَخِی اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی
(1) .
زیرا که علی علیه السّلام فقط یگانه راد مردی بوده است که باستثناء مقام نبوّت خاصّه در تمام مراحل کامله و صفات مخصوصه شریک با رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده.
حافظ- پیوسته تعجب ما زیادتر میشود که میبینیم درباره علی کرم اللّه وجهه چنان غلو مینمائید که عقول عقلا محو و حیران میگردد که از جمله آنها همین جملاتی بود که الحال بیان نمودید که علی کرم اللّه وجهه جمیع صفات و خصائص پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دارا بوده.
داعی- اولا این نوع از گفتار غلو نیست بلکه عین واقع و حقیقت است چه آنکه خلیفۀ پیغمبر روی قاعدۀ عقلانی باید در جمیع صفات مثل و مانند پیغمبر باشد.
ثانیا در این ادعا ما تنها مدعی این معنی نیستیم بلکه بزرگان از علمای خودتان در کتابهای معتبرۀ خود اقرار باین معنی دارند.
چنانچه امام ثعلبی در تفسیر و عالم فاضل سید احمد شهاب الدین که از فحول علماء شما میباشد در کتاب توضیح الدلائل علی ترجیح الفضائل مشروحا باین معنی اشاره نموده و باین عبارت گوید:
و لا یخفی ان مولانا امیر المؤمنین قد شابه النبی فی کثیر بل اکثر الخصال الرضیة و الفعال الزکیة و عاداته و عباداته و احواله العلیة و قد صح ذلک له بالاخبار الصحیحة و الآثار الصریحة و لا یحتاج الی اقامة الدلیل و البرهان و لا یفتقر الی ایضاح حجة و بیان و قد عد بعض العلماء بعض الخصال لأمیر المؤمنین علی التی هو فیها نظیر سیدنا النبی الامی (2).
1) 1) پروردگارا گشاده گردان برای من سینه مرا و آسان گردان برای من کار مرا که تبلیغ رسالت است و بگشا گره را از زبان من تا بفهمند کلمات مرا و قرار بده برای من وزیری از کسان من که آن هارون برادر من باشد و محکم گردان بوی پشت مرا و شریک ساز او را با من در امر من (که تبلیغ رسالت است).
2) 2) پوشیده و پنهان نمیباشد آنکه مولای ما امیر المؤمنین(علیه السّلام)شباهت دارد به رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در بیشتر از خصال رضیه و افعال زکیه از عادات و عبادات و احوال علیۀ آن حضرت و بصحت پیوسته این معنی باخبار صحیحه و آثار صریحه که احتیاجی به دلیل و برهان خارجی ندارد و محتاج بتوضیح حجة و بیان نمیباشد بعض از علماء بعض از آن خصال حمیده را بشماره آوردهاند که در آن خصال حمیده علی علیه السّلام نظیر پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله است.
از جمله آنکه در اصل نسب نظیر یکدیگرند و نظیره فی الطهارة بدلیل قوله تعالی انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا
یعنی علی نظیر پیغمبر است در طهارت بدلیل آیه تطهیر(که دربارۀ پنج تن آل عبا محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام نازل گردیده).
و نظیره فی آیة ولی الامة بدلیل قوله انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون و نظیر آن حضرت است در آیۀ مزبوره از حیث ولایت بر امت بدلیل انما ولیکم الله الخ(که باتفاق فریقین دربارۀ علی علیه السّلام نازل گردیده)(چنانچه در همین کتاب بشرح مفصل آمده).
و نظیره فی الاداء و التبلیغ بدلیل الوحی الوارد علیه یوم اعطاء سورة برائت لغیره فنزل جبرئیل قال لا یؤدیها الا أنت او من هو منک فاستعادها منه فأداها علی رضی الله تعالی عنه فی الموسم.
یعنی نظیر آن حضرت است در أداء رسالت و تبلیغ دین بدلیل موضوع سورۀ برائت و نزول بر خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(که آن حضرت آیات سوره برائت را داد به ابی بکر ببرد در موسم حج بر اهل مکّه قرائت نماید(چنانچه در همین کتاب ثبت گردید).که جبرئیل نازل گردید و عرض کرد أداء رسالت نمیتواند بنماید مگر خودت یا کسی که از تو باشد پس آن حضرت آیات سورۀ برائت را از أبی بکر گرفت بأمر خدای تعالی و بعلی علیه السّلام داد که در موسم حج اداء نمود.
و نظیره فی کونه مولی الامة بدلیل قوله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم من کنت مولاه فهذا علی مولاه.
و نظیر آن حضرت است در مولای امت بودن بدلیل فرمودۀ رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم (در غدیر خم چنانچه در این کتاب مشروحا ذکر گردیده)که هر کس را من اولی بتصرف در امر او هستم پس این علی اولی بتصرف در امر او میباشد.
و نظیره فی مماثلت نفسیهما و ان نفسه قامت مقام نفسه و ان الله تعالی
اجری نفس علی مجری نفس النبی صلّی الله علیه و سلم فقال:و من حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم.
و نظیر آن حضرت است در اتحاد نفسانی که نفس علی علیه السّلام قائم مقام نفس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد چنانچه خداوند در آیه مباهله(باتفاق فریقین چنانچه در این کتاب مشروحا ذکر گردیده)علی را بمنزلۀ نفس آن حضرت قرار داده.
و نظیره فی فتح بابه فی المسجد کفتح باب رسول الله و جواز دخول المسجد جنبا کحال رسول الله صلّی الله علیه و سلم علی السواء.
و نظیر آن حضرت است در فتح باب او در مسجد مثل فتح باب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(که بأمر پیغمبر تمام درهای خانه که بمسجد باز بود بسته شد الاّ در خانۀ پیغمبر و علی) و جواز ورود در مسجد در حال جنابت مانند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
(همهمهای در برادران اهل تسنّن پیدا شد سؤال نمودیم که چه شده آقایان بحرف آمدید).
نواب- اتّفاقا همین جمعه گذشته که بمسجد جهت اداء نماز رفتیم جناب حافظ در خطبه با نقل أحادیثی این فتح باب مسجد را اختصاص بخلیفه ابی بکر رضی اللّه عنه دادند حال که شما فرمودید اختصاص بعلی کرم اللّه وجهه دارد اسباب تحیّر حاضرین گردیده و این گفتگوها مربوط باین قضیّه است متمنّی است حلّ معمّا فرمائید.
داعی- (رو بجناب حافظ)آیا چنین بیانی فرمودید.
حافظ- بلی چون در احادیث صحیحۀ ما وارد است از صحابی ثقه و عدل!! ابو هریرة رضی اللّه عنه که رسول مکرم صلّی اللّه علیه و سلّم امر فرمود که تمام درهائی که بمسجد باز بود بستند مگر در خانۀ ابی بکر رضی اللّه عنه را که فرمود ابی بکر از من و من از ابی بکر میباشم.
داعی- لا بد بنظر آقایان محترم رسیده است که امویها سعی بلیغ نمودند که در مقابل هر فضیلتی که از خصائص مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام بشمار آمده حدیثی
بوسیله ایادی مرموز و کاسهلیسهای سفره معاویه مانند ابو هریره و مغیره و عمرو بن عاص و غیره وضع نمایند و همین عمل را هم نمودند و بکریون هم روی حب و علاقۀ مفرط که بخلیفه ابی بکر داشتند آن احادیث را تقویت نمودند چنانچه ابن ابی الحدید در جلد اول و مخصوصا در ص 17 جلد سوم شرح نهج البلاغه این وقایع را مشروحا نقل نموده و گوید از جمله احادیث موضوعه حدیث(سد ابواب است بجز باب ابی بکر)بدیهی است این حدیث موضوع در مقابل احادیث صحیحۀ متکاثرهای است(که علاوه بر کتب معتبره شیعیان که بنحو تواتر و اجماع ثابت آمده)در کتب صحاح معتبرۀ اکابر علماء خودتان با قید باینکه از احادیث صحیحه است نقل نمودهاند که تمام درهای خانههای مردم را بمسجد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بأمر خداوند بست مگر در خانه علی علیه السّلام را.
نواب- چون این وقعه مورد اختلاف قرار گرفته جناب حافظ میفرماید از خصائص ابی بکر رضی اللّه عنه است عالیجناب میفرمائید از خصائص مولانا علی کرّم اللّه وجهه میباشد چنانچه ممکن است ببعض اسناد از کتب معتبرۀ ما اشاره فرمائید تا شنوندگان با اسناد جناب حافظ مطابقت نموده انتخاب احسن نمایند.
داعی- امام احمد حنبل در ص 175 جلد اول و ص 26 جلد دوم و ص 369 جلد چهارم مسند و امام ابو عبد الرّحمن نسائی در سنن و س 13 و 14 خصائص العلوی و حاکم نیشابوری در ص 117 و 125 جلد سیم مستدرک و سبط ابن جوزی در ص 24 و 25 تذکره با بیانات مشروحی اثبات این حدیث از طریق ترمذی و احمد مینمایند و ابن اثیر جزری در ص 12 اسنی المطالب و ابن حجر مکّی در ص 76 صواعق و ابن حجر عسقلانی در ص 12 جلد 7 فتح الباری و طبرانی در اوسط و خطیب بغداد در ص 205 جلد 7 تاریخ خود و ابن کثیر در ص 342 جلد هفتم تاریخ خود و متقی هندی در ص 408 جلد ششم کنز العمّال و هیثمی در ص 115 جلد نهم مجمع الزوائد و محب الدّین طبری در ص 192 جلد دوم ریاض ابن ابی الحدید در ص 451
جلد دوم شرح نهج و حافظ ابو نعیم در فضائل الصحابة و ص 153 جلد 4 حلیة الاولیاء و جلال الدین سیوطی در ص 116 تاریخ الخلفاء و جمع الجوامع و خصائص الکبری و ص 181 جلد اول لئالی المصنوعة و خطیب خوارزمی در مناقب و حموینی در فرائد و ابن مغازلی در مناقب و مناوی مصری در کنوز الدقایق و سلیمان بلخی حنفی در ص 87 ینابیع المودة باب 17 را اختصاص بهمین معنی داده و شهاب الدین قسطلانی در ص 81 جلد ششم ارشاد الساری و حلبی در ص 374 جلد سوم سیرة الحلبیّه و محمّد بن طلحه شافعی در ص 17 مطالب السئول بالاخره عموم اکابر علمای شما از کبار صحابه از قبیل خلیفه عمر بن الخطّاب و عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن عمر و زید بن ارقم و براء بن عازب و ابو سعید خدری و ابو حازم اشجعی و سعد بن ابی وقّاص و جابر بن عبد اللّه انصاری و غیرهم بعبارات مختلفه از رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آوردهاند که امر فرمود تمام درهای مسجد را بستند مگر در خانه علی علیه السّلام را و مخصوصا بعض از أکابر علمای شما برای مزید بینائی فریبخوردگان أمویها و بکریون و غیره توضیحات کاملی دادهاند مانند محمّد بن یوسف گنجی شافعی که باب 50 کفایت الطالب را اختصاص بهمین موضوع داده و بعد از نقل احادیث مسند بیانی دارد باین عنوان که هذا حدیث عال آنگاه گوید چون عدهای از درهای منازل أصحاب بمسجد باز میشد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نهی نمود ورود و توقف در مساجد را در حال حیض و جنابت لذا أمر فرمود تمام درهای منازل را بمسجد مسدود نمودند الاّ در خانه علی علیه السّلام را باز گذارند باین عبارت که سدوا الابواب کلها إلاّ باب علی بن أبی طالب و أومأ بیده الی باب علی علیه السّلام.
یعنی تمام درها را ببندید مگر در خانه علی را باز بگذارید و بدست مبارک اشاره نمود بدر خانه علی علیه السّلام پس از آن گوید این اباحه و ورود و توقف در مسجد در حال جنابت خصیصهای بود برای علی علیه السّلام و لکن این عمل دلیل بر آن نمیباشد که هر جنب و حائضی میتواند در مساجد ورود و توقف نماید انما خص بذلک لعلم المصطفی بانه یتحری من النجاسة هو و زوجته فاطمة و اولاده صلوات الله علیهم و قد نطق القرآن بتطهیرهم فی قوله عز و جل انما یرید الله الخ.
ما حصل معنی آنکه اختصاص دادن پیغمبر علی را باین معنی خصیصۀ عظمی برای آن بود که آن حضرت علم قطعی داشت که علی و فاطمه و اولادهای آنها متحرّی و دور از نجاستاند چنانچه آیه تطهیر تصریح باین معنی دارد که آن خاندان جلیل منزّه از جمیع ارجاس و نجاساتاند.
با توضیح کاملی که این عالم شافعی داده جناب حافظ مقایسه کنند با خبری که نقل نمودند اگر دلیلی بر طهارت أبی بکر دارند گذشته از این همه اسناد معتبرۀ ما آن خبر را نقل نمایند.
و حال آنکه بخاری و مسلم هم در صحیحین خود اشاره باین معنی نمودهاند در باب آنکه جنب حق ورود و توقف در مسجد ندارد که رسول اکرم فرمود لا ینبغی لاحد ان یجنب فی المسجد الا انا و علی (1).
این نوع از اخبار با اسناد معتبره ثابت میکند سدّ جمیع ابواب مگر باب علی علیه السّلام را زیرا اگر غیر از باب پیغمبر و علی باب دیگر باز میبود بایستی جایز باشد که غیر از آن دو بزرگوار(محمّد و علی علیهما السّلام)هم در حال جنابت ورود در مسجد نمایند و حال آنکه آن حضرت صریحا میفرماید لا ینبغی لاحد ان یجنب فی المسجد الاّ انا و علی.
پس این اخبار برهان قاطع است(که بخاری و مسلم هم نقل نمودهاند)بر رد اخباری که امویها و بکریون و دیگران نقل نمودهاند که فتح باب برای دیگران بوده است.
و بالقطع و الیقین مسلّم است که فتح باب در مسجد از خصائص علی علیه السّلام بوده است اجازه بدهید برای خاتمۀ عرایضم در این باب حدیثی از خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب بعرضتان برسانم که حاکم در ص 125 جلد سیم مستدرک و سلیمان بلخی حنفی ضمن باب 56 ص 210 ینابیع الموده نقلا از ذخایر العقبی امام الحرم از مسند امام احمد بن حنبل و خطیب خوارزمی در ص 261 مناقب و ابن الحجر در ص 76
1) 1) سزاوار نیست برای احدی که جنب شود در مسجد مگر من و علی.
صواعق و سیوطی در تاریخ الخلفاء و ابن اثیر جزری در اسنی المطالب و دیگران نقل نمودهاند بمختصر کم و زیاد در الفاظ که خلیفه گفت لقد اوتی(علی)ابن أبی طالب ثلاث خصال لان تکون لی واحدة منهنّ احبّ الیّ من حمر النعم زوّجه النبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم بنته و سدّ الابواب الاّ بابه،و سکناه المسجد مع رسول اللّه یحلّ له فیه ما یحلّ له،و اعطاه الرایة یوم خیبر (1).
گمان میکنم حلّ معما برای آقای نواب و برادران عزیزم شد و راه عذری باقی نماند جناب حافظ هم کاملا روشن شدند.
خوبست برگردیم بگفتار اولیه و بقیۀ بیانات سید شهاب الدین که در آخر تحقیقات خود گوید و من تتبع احواله فی الفضائل المخصوصة و تفحّص احواله فی الشمائل المنصوصة یعلم انه کرّم اللّه تعالی وجهه بلغ الغایة فی اقتفاء آثار سیدنا المصطفی و اتی النهایة فی اقتباس انواره حیث لم یجد فیه غیره مقتضی-انتهی (2).
این نمونهای از بیانات و اعتراف علماء خودتان بود راجع بمقامات عالیه و فضایل مخصوصۀ مولانا و مولی الموحدین امیر المؤمنین علی علیه السّلام تا آقایان بدانند که داعی هیچگاه غلو ننموده و ادعای بیمغز نمینمایم بلکه جامعۀ شیعیان من السلف الی الخلف بیدلیل و برهان بیانی نمینمایند تمام دلائل و براهین ما همانست که مبدء و اساسش نزد شماها و در کتب معتبرۀ خودتان میباشد.
ولی متأسفم که وقتی نزد عوام و مردم بیخبر مینشینید روی عادت تبعا للاسلاف
1) 1) هرآینه بتحقیق عطا شد بعلی بن ابی طالب سه خصلت که اگر یکی از آنها برای من بود بهتر بود برای من از حیوانات سرخ مو.1-تزویج نمود پیغمبر باو دختر خود را 2-و تمام درهای(مسجد را)بست مگر در(خانه)او را و آرام گرفت با پیغمبر در مسجد حلال بود در مسجد برای او چیزی که حلال بود بر پیغمبر.3-و عطا نمود باو پرچم(اسلام)را در روز خیبر.
2) 2) اگر کسی تتبع و تفحص در احوال آن حضرت بنماید میبیند که در بسیاری از فضائل مخصوصه و شمائل منصوصه شباهت تام با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله دارد که غیر از او احدی افتخار این خصائص را ندارد.
برای حفظ مقامتان تنها قاضی رفته رطب و یابسها بهم بافته تهمتها میزنید و امر را بر آنها مشتبه مینمائید.
پس از این مقدماتی که ذکر شد ثابت گردید که علی علیه السّلام در جمیع جهات نظیر و شریک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده کما آنکه هارون نسبت بحضرت موسی علیهما السّلام بوده فلذا چون موسی هارون را در میان تمام بنی اسرائیل اولی و الیق باین مقام و افضل از همه دید از پروردگار متعال درخواست نمود که او را شریک امر من قرار بده که وزیر من باشد.
همین قسم هم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چون در میان تمام امت از علی قابل و لایقتر احدی را برای این مقام ندید که افضل از همه امت باشد لذا از خداوند متعال در خواست نمود همان قسمی که هارون را وزیر و شریک موسی قرار دادی علی را وزیر و شریک من قرار بده.
نواب- قبله صاحب آیا در این باب اخباری هم رسیده.
داعی- بلی علاوه بر اجماع شیعیان در کتب معتبرۀ خودتان هم اخبار بسیاری در این موضوع وارد است.
نواب- چنانکه ممکن است از آن اخبار برای ما قرائت فرمائید خیلی ممنون خواهیم شد.
داعی- دعاگو حاضرم چنانچه آقایان میل داشته باشد(اشاره بعلماء آنها).
حافظ- مانعی ندارد چون نقل حدیث و همچنین استماع آن عبادت است.
داعی- ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و جلال الدین سیوطی در تفسیر در المنثور و امام اصحاب حدیث احمد ثعلبی در تفسیر کشف البیان و سبط ابن جوزی در تذکره خواص الامّه ضمن نزول آیه ولایت و نیز در ص 14 نقل مینمایند از ابی ذرّ غفاری و اسماء بنت عمیس(زوجه ابی بکر)که گفتند روزی نماز ظهر را در مسجد بجای آوردیم و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حاضر بوده سائلی بر خاست سؤال نمود
احدی باو چیزی نداد علی علیه السّلام در رکوع نماز بود با دست اشاره بانگشت خود نمود سائل انگشتر را از انگشت او بیرون آورد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دید آن قضیّه را پس سر مبارک بسمت آسمان بلند نمود عرض کرد اللّهم ان اخی موسی سألک فقال ربّ اشرح لی صدری و یسّر لی امری-الآیة الی قوله-و اشرکه فی امری فانزل علیه قرآنا ناطقا سنشدّ عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما یعنی پروردگارا برادرم موسی از تو سؤال نمود و گفت خدایا گشاده گردان برای من سینۀ مرا و آسان کن برای من امر و کار مرا(در تبلیغ رسالت)تا آنجا که گفت شریک ساز برادرم هارون را در کار من پس نازل فرمود بر آن حضرت آیهای را که بموسی فرموده بود ما تقاضای تو را پذیرفتیم و بهم دستی و وزارت برادرت هارون بازویت را بسیار قوی میگردانیم و بشما در عالم قدرت و حکومت میدهیم که هرگز بشما دست نیابند.
آنگاه عرض کرد:اللّهم و انا محمّد صفیّک و نبیّک فاشرح لی صدری و یسّر لی امری و اجعل لی وزیرا من اهلی علیا اشدد به ازری.
یعنی پروردگارا من محمّد برگزیده و پیغمبر تو هستم پس گشاده گردان سینه مرا و آسان کن برای من امر مرا و قرار بده برای من وزیری از اهل من که آن علی علیه السّلام باشد قوی گردان بوجود او پشت مرا.
ابی ذر گوید بخدا قسم هنوز دعای پیغمبر تمام نشده بود جبرئیل نازل شد و آیه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ الخ-را بر آن حضرت قرائت نمود انتهی.
معلوم شد دعای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مستجاب و علی علیه السّلام(مانند هارون برای موسی) بوزارت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر قرار گردید.
و محمّد بن طلحه شافعی در ص 19 مطالب السئول با شرح مفصّلی اشاره باین معنی مینماید.
و حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب منقبة المطهرین و شیخ علی جفری در کنز البراهین و امام احمد بن حنبل در مسند و سید شهاب الدین در توضیح الدلایل
و جلال الدین سیوطی در درّ المنثور و دیگران از اکابر علمای شما که بواسطه ضیق وقت از ذکر نام آنها خودداری میشود در مصنّفات و مؤلّفات خود این حدیث را نقل نمودهاند بعضی از اسماء بنت عمیس(زوجه ابی بکر)و بعضی از دیگران صحابه تا میرسد به ابن عباس(حبر امت)رضوان اللّه علیه که گفت اخذ رسول اللّه(ص)بیدی و بید علی بن أبی طالب فصلّی اربع رکعات یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست من و علی را گرفت پس چهار رکعت نماز گذارد آنگاه دست بسوی آسمان بلند نموده عرض کرد اللّهم سألک موسی بن عمران و انا محمّد أسألک ان تشرح لی صدری و تیسّر لی امری و تحلّ عقدة من لسانی یفقهوا قولی و اجعل لی وزیرا من اهلی علیّا اشدد به ازری و اشرکه فی امری پروردگارا موسی بن عمران از تو سؤال نمود(برادرش هارون را برای وزارت و شرکت در امر نبوت و ابلاغ رسالت)منهم که محمّد هستم درخواست مینمایم که گشاده گردانی سینه مرا و آسان نمائی امر مرا و باز نمائی گره را از زبان من تا بفهمند حرف مرا و قرار بده برای من وزیری از اهل من و آن علی بن أبی طالب است محکم کن باو پشت مرا و شریک قرار بده او را در کار من(که رسالت و ابلاغ حقایق باشد).
ابن عباس گفت صدای منادی را شنیدم که گفت یا احمد قد اوتیت ما سألت یا احمد بتو عطا کردیم آنچه سؤال نمودی آنگاه رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست علی را گرفت فرمود دستها را بسوی آسمان بردار و از خدای خودت در خواست بنما که چیزی بتو عطا فرماید پس علی دستها را بلند نموده عرض کرد اللهم اجعل لی عندک عهدا و اجعلنی عندک ودّا پروردگارا قرار بده برای من نزد خودت عهدی و پدید آور برای من در نزد خودت محبت و مودّت را پس جبرئیل نازل گردید و این آیه شریفه(آخر سورۀ مریم)را آورد إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا (1).
1) 1) آنان که ایمان آوردند و نیکوکار شدند خدای رحمان آنها را محبوب میگرداند(یعنی محبت و مودت آن را در دلهای مسلمین افکند).
اصحاب از این قضیّه تعجب نمودند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ممّا تعجبون انّ القرآن اربعة ارباع فربع فینا اهل البیت خاصا و ربع حلال و ربع حرام و ربع فرائض و احکام و الله انزل فی علیّ(علیه السّلام)کرائم القرآن.
از چه چیز تعجب میکنید قرآن چهار قسمت است یک ربع قرآن مخصوص ما اهل بیت است و یک ربع قرآن حلال و یک ربع حرام و یک ربع فرائض و احکام است بخدا قسم نازل گردیده درباره علی کرائم قرآن مجید انتهی.
شیخ- بر فرض صحت حدیث اختصاص بعلی کرم اللّه وجهه ندارد بلکه همین حدیث دربارۀ دو خلیفه عظیم الشأن ابو بکر و عمر رضی اللّه عنهما صادر گردیده چنانچه قزعة بن سوید از ابن ابی ملیکه از ابن عباس نقل نموده که رسول اللّه فرمود ابو بکر و عمر منّی بمنزلة هارون من موسی؟؟
داعی- اگر آقایان قدری فکر مینمودید و برجال روات مراجعه مینمودید خود را بزحمت نمیانداختید که گاهی بقول آمدی و گاهی بقول قزعۀ کذّاب جعّال استشهاد نمائید و حال آنکه اکابر علماء خودتان او را مردود و احادیث منقوله او را غیر قابل قبول آوردهاند مخصوصا علاّمۀ ذهبی در میزان الاعتدال در ترجمۀ حالات قزعة بن سوید و عمار بن هارون منکر این حدیث گردیده و گوید هذا کذب پس وقتی قزعة مردود علماء خودتان گردید حدیثی هم که از او نقل گردید مردود میباشد.
بر فرض تسلیم آقایان مطابقه کنید روایت قزعة را با سلسله رواتی که ما نقل نمودیم از اکابر علماء خودتان گذشته از جمیع علماء شیعه که بنحو تواتر مسلّم نقل نمودهاند آنگاه منصفانه قضاوت کنید که کدامیک از این دو حدیث قابل قبول است.
(سخن که باینجا رسید بساعتها نظر کرده گفتند ما خیلی سر گرم صحبت شدیم) (و از خود غافل مدتی است شب از نصف گذشته خوب است بقیه حرفها در همین موضوع) (بماند برای فردا شب برخاستند شب بخیر گفته بسلامت تشریف بردند).
(اول شب آقایان با جماعت بیشتر تشریف آوردند بعد از تعارفات مرسومه) (و صرف چای جناب حافظ افتتاح کلام نمودند).
حافظ- امروز مدتی در اطراف بیانات دیشب شما فکر مینمودم بالاخره باین نتیجه رسیدم که شما ما شاء اللّه بسیار طلیق اللّسان هستید علاوه بر آنکه سحر بیان دارید میخواهید با حسن بیان و شاخ و برگهای زیاد برسانید که مراد پیغمبر بزرگوار از بیان مبارک در این حدیث منزلة اثبات خلافت بلافصل علی کرم اللّه وجهه بوده است و حال آنکه این حدیث جنبۀ خصوصی داشته و در سفر غزوه تبوک گفته شده و دلیلی بر عمومیت آن نمیباشد.
داعی- اگر این اشکال را یکی از آقایان اهل مجلس مینمودند تعجّبی نداشت ولی از مثل شما خیلی تعجّب است با اینکه اهل لسان و عالم به ادبیات عرب و مبانی اصولی هستید چرا چنین بیانی مینمائید و حال آنکه خود میدانید استثناء و مستثنی منه در کلمات متعارفۀ اهل لسان در هر مورد دلالت بر عموم دارد و در این حدیث شریف بالخصوص کلمۀ منزلة مضاف بسوی علم بالقطع و الیقین افاده عموم میکند بدلیل صحت استثناء از آنکه الاّ انّه لا نبیّ بعدی باشد که استثناء متّصل است.
علاوه بر این میدانید که اصولیّین تصریح کردهاند بر اینکه اسم جنس مضاف افادۀ عموم میکند خصوصا زمانی که محلّی بالف و لام باشد پس لفظ منزلة که در کلام آن حضرت مضاف بسوی علم است مفید عموم میباشد.
گرچه بعضی از علماء بر خلاف این عقیده رفتهاند ولی علماء بزرگ و کمّلین از اکابر اصولیّین بر عقیدۀ ما هستند که مفرد مضاف بمعرفه بنا بر اصح برای عموم است و در
این حکم فرق نیست بین آنکه معرفه علم باشد یا ضمیر و وجود استثناء شرط دلالت بر عموم نیست بلکه صحت استثناء کافی در عموم است.
پس بنابراین انت منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی دلالت بر عموم میکند و جمله لا نبیّ بعدی حمل بر معنی است که الاّ النبوّة باشد و قاعدۀ حمل بر معنی از قواعد معروفه و معمول بها است و در کلمات فصحاء و بلغاء نظما و نثرا شایع است.
حافظ- گمان میکنم اگر جنابعالی قدری دقیق شوید متوجه خواهید شد که انّه لا نبیّ بعدی جمله خبریه است و او را از منازل هارون مستثنی نمیتوان کرد گذشته از اینها خروج از صراحت و حمل بر معنی و حذف کلمه نبوت چرا.
داعی- بیلطفی نمودید که از در جدال وارد شدید و از شخص شریف شما انتظار جدال نمیرود اگر قدری تفکر در جملات اولیّه بنمائید جواب جمله خبریّه عرض شد.
و اما اینکه فرمودید چرا حمل بر معنی نموده و بلفظ ظاهر اداء حقیقت ننمودند خودتان بهتر میدانید و عمدا سهو میکنید چه آنکه در نظر علماء علم بیان شایع است که جهت ایجاز در کلام و حسن بیان حذف کلمه مینمایند و در آیات و کلمات بلغاء و فصحاء شواهد بسیاری موجود است که شما خود داناتر بآنها هستید.
علاوه ما وقتی احتیاج بتحقیق داریم که در اخبار کلمه نبوت نیامده باشد و حال آنکه مکرر آن حضرت با کلمه نبوت اثبات این مقام را از برای علی علیه السّلام نمودند و گاهی جهة ایجاز در کلام و حسن بیان با حذف کلمه نبوت اظهار مرام نمودند.
در بعضی اوقات با جمله انّه لا نبیّ بعدی و حذف کلمه نبوت و گاهی با بیان ظاهر کلمه الاّ النبوّة اثبات حقیقت نمودند.
چنانچه علماء بزرگ خودتان هر دو را ضبط نمودند برای نمونه چند خبری را ذکر مینمایم تا حجّة تمام شود.
محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 70 کفایت الطالب و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 6 ینابیع الموده.
و ابن کثیر در تاریخ خود از عایشه بنت سعد از پدرش از رسول خدا و سبط ابن جوزی در ص 12 تذکره از مسند امام احمد و مسلم و غیر آن از ابی برده و امام احمد حنبل در مناقب و ابو عبد الرحمن احمد بن شعیب نسائی(که از ارباب صحاح سته است) در خصائص العلوی چهار حدیث باسناد خود از سعد بن ابی وقاص و عایشه از پدرش و خطیب خوارزمی در مناقب از جابر ابن عبد اللّه انصاری نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود أ ما ترضی ان تکون منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ النبوّة (1).
و میر سید علی همدانی در مودة ششم از مودة القربی حدیثی از انس ابن مالک نقل میکند(که شب گذشته تمام حدیث را عرض کردم) (2)در آخر آن حدیث میفرماید و لو کان بعدی نبیّا لکان علیّ نبیّا و لکن لا نبوّة بعدی.
گمان میکنم برای نمونه کافی باشد که آقایان مغلطه نفرمایند و بدانند که مستثنی نبوت است نه عدم نبوت.
و باین حدیث معتبر ثابت است همان قسمی که موسی کلیم اللّه علیه السّلام در غیبت چهل روزه امر امت را بخودشان وانگذارد و هارون را که افضل از همه بنی اسرائیل بود خلیفه و وصی خود قرار داد تا امر نبوت در فقدان او مختل نگردد.
پیغمبر خاتم هم که شریعتش اکمل و دستوراتش اتم و قوانینش تا روز قیامت باقی و پایدار است بطریق اولی باید مردم جاهل را بخودشان وانگذارد و مردم نادان را حیران ننماید و شریعت را بدست جهال ندهد تا هر کس بمیل خود در او تصرفات نماید یکی برأی و قیاس عمل نماید دیگری تفریق شریعت و طریقت کند و فرصت بدست راه زنان افتاده یک ملّت حنیف و سادهای را به هفتاد و سه قسمت تقسیم نمایند.
فلذا در این حدیث شریف میفرماید علی از من بمنزله هارون است از موسی یعنی جمیع منازل هارونی را برای آن حضرت ثابت نموده که از جمله افضلیت آن حضرت
بر تمام صحابه و امت و تعیین مقام وزارت و خلافت است یعنی همان قسمی که هارون را موسی در غیبت خود خلیفه قرار داد علی علیه السّلام هم در غیبت من خلیفۀ من است.
حافظ- آنچه در عظمت این حدیث فرمودید بالاتر از آنست که تصور شود ولی گمان میکنم اگر قدری تفکر فرمائید تصدیق نمائید عمومیتی در این حدیث نیست چون فقط اختصاص بغزوه تبوک دارد که برای مدت معیّنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سیدنا علی کرم اللّه وجهه را خلیفه خود قرار داد.
داعی- این فرمایش شما وقتی صحیح بود که این حدیث فقط در غزوۀ تبوک آمده بود در صورتی که جملات این حدیث در دفعات متعدده و مراکز مختلفه از لسان درر بار پیغمبر با عظمت شنیده شده.
که از جمله در مواخات اول که در مکّه معظّمه بین مهاجر و انصار ایجاد برادری نمود و مرتبۀ دوم در مدینۀ منوره که علی علیه السّلام را ببرادری برگزید فرمود انت منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی.
حافظ- بیان عجیبی است که تاکنون آنچه دیده و شنیدهام حدیث منزلة در غزوۀ تبوک بوده که پیغمبر علی را جا گذارد و آن حضرت دلتنگ شد پیغمبر برای رفع دلتنگی آن جناب این کلمات را فرمود گمان میکنم شما در بیانات اشتباه فرمودید.
داعی- خیر اشتباه ننمودم بلکه یقین دارم علاوه بر اتفاق علماء شیعه در بسیاری از کتب معتبرۀ علماء خودتان نقل گردیده از جمله مسعودی(مقبول القول فریقین) در ص 49 جلد دوم مروج الذهب و حلبی در ص 26 و 120 جلد دوم سیرة الحلبیه و امام ابو عبد الرحمن نسائی در ص 19 خصائص العلوی و سبط ابن جوزی در ص 13 و 14 تذکره و سلیمان بلخی حنفی در باب 9 و 17 ینابیع الموده از مسند امام احمد حنبل و عبد اللّه بن احمد در زوائد مسند و خوارزمی در مناقب این حدیث را نقل نمودهاند حتّی در مواردی غیر از مواخات که اینک وقت مجلس اجازه نقل تمام آن موارد را نمیدهد.
پس آقایان تصدیق فرمائید که این حدیث شریف جنبۀ خصوصی نداشته بلکه عمومیت او ثابت است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باین وسیله هرکجا مقتضی دیده خلافت علی را بعد از خود باین عبارت که علیّ منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی تثبیت نموده که یکی از آن موارد غزوۀ تبوک بوده.
حافظ- چگونه ممکن است اصحاب رسول خدا این حدیث را با جنبۀ عمومی تلقّی نموده و علی را بعنوان خلافت شناخته مع ذلک بعد از آن حضرت مخالفت نموده و دیگری را بعنوان خلافت پذیرفته و با او بیعت نمودند.
داعی- برای جواب شما مطالب و شواهد بسیار حاضر دارم ولی بهترین برهان که مناسب مقام است همانا قضیّه جناب هارون است که حضرت موسی کلیم اللّه بصراحت آیات
قرآن مجید جناب هارون را خلیفه و جانشین خود قرار داد بنی اسرائیل را جمع نمود(که طبق بعض از اخبار هفتاد هزار نفر بودند)و به آنها تأکید نمود اطاعت امر هارون را که خلیفه و جانشین او میباشد آنگاه بکوه طور بمهمانی پروردگار رفت هنوز یک ماه تمام نشده بود که فتنه سامری برپا شد انقلاب و اختلاف کلمه در بنی اسرائیل ظاهر گردید سامری گوسالۀ طلا را جلوه داده بنی اسرائیل فوج فوج هارون خلیفۀ ثابت الخلافۀ حضرت موسی را گذارده اطراف سامری حقّه باز را گرفته طولی نکشید هفتاد هزار نفر از همان بنی اسرائیل پاکنژاد که از حضرت موسی شنیده بودند که فرمود هارون در غیاب من خلیفۀ من است اطاعت امر او را نموده مخالفتش ننمائید.باغوای سامری گوسالهپرست شدند هرچند جناب هارون نالید و آنها را منع از آن عمل شنیع نمود گوش نداده بلکه در صدد قتلش بر آمدند چنانچه آیه 149 سوره 7(اعراف)صراحت دارد که جناب هارون ببرادرش حضرت موسی در موقع برگشتن درد دل نمود که انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی
یعنی آنها مرا خار و زبون داشتند(وقتی با قوم خصومت و ممانعت کردم)نزدیک بود مرا بقتل رسانند.
شما را بخدا آقایان قدری از تعصّب خارج و انصاف دهید این عمل بنی اسرائیل و تمرّد از أوامر حضرت موسی و تنها گذاردن خلیفۀ منصوص او جناب هارون را و باغوای سامری بازیگر گوسالهپرست شدن دلیل بر بطلان خلافت هارون و حقّانیت سامری و گوسالۀ ساختۀ او میباشد.
آیا عملیّات جهّال و هواپرستان بنی اسرائیل را باید دلیل آن قرار داد که اگر خلافت هارون حق بود و مردم از حضرت موسی نصّی درباره او شنیده بودند هرگز او را تنها نمیگذاردند و بدنبال سامری و گوسالۀ او نمیرفتند.
قطعا خودتان میدانید که مطلب بر خلاف اینست جناب هارون بحکم قرآن مجید خلیفۀ منصوص حضرت موسی بود بنی اسرائیل نصّ صریح را از لسان خود آن حضرت دربارۀ او شنیده بودند منتها بعد از غیبت حضرت موسی وقت بدست سامری بازیگر افتاد گوسالۀ طلا را ساخته عالما عامدا بنی اسرائیل را اغوا نمود آنها هم با علم باینکه جناب هارون خلیفه و جانشین حضرت موسی میباشد روی نفهمی یا مقاصد دیگر در پی سامری رفته و جناب هارون را تنها و متروک گذاردند؟!
هم چنین بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همان مردمی که مکرر از آن حضرت صراحة و کنایة شنیده بودند علی علیه السّلام خلیفۀ من میباشد همان قسمی که جناب هارون خلیفۀ موسی بود.علی را رها نموده روی هوای نفس و حب جاه و بعضی روی عداوت با بنی هاشم.و جمعی از جهت حقد و کینه و حسد و بغضی که نسبت بشخص علی علیه السّلام داشتند تشکیلات مخصوصی دادند چنانچه امام غزّالی در اول مقاله چهارم سرّ العالمین اشاره باین معنی نموده و صریحا مینویسد حق را پشت سر انداخته برگشتند بجهالت اولیه (1)
1) 1) رجوع شود بجلسه نهم همین کتاب عین عبارت غزالی در ضمن حدیث غدیر خم نقل گردیده.
بهمین جهت شباهت تام بین هارون و امیر المؤمنین بود که محقّقین از علماء و مورخین خودتان مانند ابو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه باهلی دینوری قاضی معروف دینور در ص 14 جلد اول الامامة و السیاسة قضیۀ سقیفه را مفصّلا مینویسد تا آنجا که گوید وقتی که آتش بردند در خانه علی و با تهدید و فشار آن حضرت را بمسجد آوردند و گفتند بیعت کن و الاّ گردنت را میزنیم خود را بقبر پیغمبر رسانید و گفت همان کلماتی که خداوند در قرآن از قول هارون بموسی نقل نموده که انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی.
کانّه یک جهت آنکه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی را در این حدیث شبیه به هارون مینماید آنست که برساند بامت که همان معاملهای که بنی اسرائیل در غیاب موسی با جناب هارون نمودند بعد از وفات من با علی مینمایند.
لذا علی علیه السّلام هم برای اثبات این معنی وقتی فشار امت و سیاست بازی بازیگران را دید که تا پای قتل او ایستادهاند خطاب بقبر مبارک پیغمبر همان آیهای را قرائت نمود که خداوند از درد دل هارون بموسی خبر داده.
(اهل مجلس سرها بزیر انداخته با حالت بهت دقایقی با سکوت گذشت)
نواب- قبله صاحب اگر خلافت علی بن أبی طالب کرّم اللّه وجهه ثابت بوده چرا پیغمبر با این الفاظ و اشارات و کنایات میفرموده و صریحا بنام خلافت آن جناب را معرّفی ننموده که بفرماید علی خلیفۀ من است تا راه عذری نماند.
داعی- عرض کردم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهر دو جهت بیان حقیقت نموده و الاّ احادیث صریحۀ بخلافت در کتب معتبرۀ خودتان هم بسیار ثبت است و لکن این نوع از کنایات لطافتش از صراحت بیشتر است و اهل ادب میدانند که الکنایه ابلغ من التصریح-آن هم این قسم از کنایه که یک عالم معنی در او مستتر است.
نواب- ممکن است از احادیث مصرّحهای که میفرمائید در کتب علمای ما میباشد راجع بامر خلافت اگر حاضر دارید ما را مستفیض فرمائید تا کشف حقیقت شود زیرا مکرّر بما گفتهاند ابدا حدیثی که صراحت بر خلافت آن جناب داشته باشد وجود ندارد.
داعی- احادیث مصرّحه بنام خلافت مولانا امیر المؤمنین در کتب معتبره شما بسیار است ولی باقتضای وقت مجلس ببعض از آنها که در حافظه خود حاضر دارم اشاره مینمایم.
اهمّ از همۀ احادیث حدیث الدّار است از جهة آنکه اوّلین روزی که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبوت خود را ظاهر ساخت بخلافت علی علیه السّلام هم صراحت فرمود.
چنانچه امام احمد بن حنبل(رئیس الحنابله در ص 111 و 159 و 333 از جزء اول مسند و امام ثعلبی در تفسیر آیه انذار و صدر الائمّه موفق بن احمد خوارزمی در مناقب و محمّد بن جریر طبری در تفسیر آیه و در ص 217 جزء دوم تاریخ الامم و الملوک بطرق مختلفه و ابن ابی الحدید معتزلی در ص 263 و 281 جلد سیم شرح نهج البلاغه نقلا از نقض العثمانیّه ابو جعفر اسکافی و ابن اثیر در ص 22 جزء دوم کامل مرسلا و حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء و حمیدی در جمع بین الصحیحین و بیهقی در سنن و دلائل و ابو الفداء در ص 116 جزء اول تاریخ خود و حلبی در ص 381 جزء اول سیرة الحلبیّه و امام ابو عبد الرحمن نسائی در ص 6 حدیث 65 خصائص العلوی و حاکم ابو عبد اللّه در ص 132 جزء سیم مستدرک و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 31 ینابیع الموده از مسند امام احمد و تفسیر ثعلبی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 51 کفایت الطالب و دیگران از اکابر علماء شما بمختصر کم و زیادی در الفاظ و عبارات نقل نمودهاند زمانی که نازل شد آیه 214 سوره 26(شعراء) وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ -رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چهل نفر از اشراف و رجال بزرگ و خویشاوندان خود را از قریش دعوت نمود در منزل عمّ اکرمش جناب ابو طالب و برای آنها یک ران گوسفند و قدری نان و صاعی از شیر غذا حاضر نمود حضرات خندیدند و گفتند محمّد غذای یک نفر را حاضر نکرده(چون در میان آنها کسانی بودند که یک شتر بچه را تنها میخوردند)حضرت فرمودند کلوا بسم الله بخورید
بنام خداوند متعال پس از آنکه خوردند و سیر شدند بیکدیگر میگفتند هذا ما سحرکم به الرجل محمّد باین غذا شما را سحر نمود.
آنگاه حضرت برخاست در میان آنها پس از مقدماتی از سخن که نمیخواهم بنقل تمام کلمات آن حضرت طول کلام بدهم شاهد مقصود اینست که فرمود یا بنی عبد المطلب انّ اللّه بعثنی بالخلق کافّة و الیکم خاصّة و انا ادعوکم الی کلمتین خفیفتین علی اللسان و ثقیلتین علی المیزان تملکون بهما العرب و العجم و تنقاد لکم بهما الامم و تدخلون بهما الجنّة و تنجون بهما من النار شهادة ان لا اله الاّ اللّه و انّی رسول الله فمن یجبنی الی هذا الامر و یؤازرنی الی القیام به یکن اخی و وزیری و وارثی و خلیفتی من بعدی.
یعنی ای فرزندان عبد المطلب خدای تعالی مرا مبعوث فرمود بر عموم مردمان و بخصوص بر شما و من شما را دعوت میکنم بدو کلمهای که بر زبان سبک و آسان است و در ترازوی اعمال سنگین و گران و شما بگفتن این دو کلمه بر عرب و عجم مالک شوید و ایشان شما را منقاد گردند و جمیع امم در تحت انقیاد شما درآیند و باین دو کلمه ببهشت روید و از دوزخ نجات یابید و آن دو کلمه گواهی دادن بوحدانیت خدا و رسالت من است پس هر کس مرا اجابت کند در این کار(یعنی اول کس باشد که مرا اجابت نماید)و معاونت من نماید او برادر من و وزیر و وارث و خلیفۀ من خواهد بود بعد از من.و این جملۀ آخر را سه مرتبه تکرار نموده و در هر سه مرتبه احدی جواب نداد الاّ علی علیه السّلام جواب داد انا انصرک و وزیرک یا نبی اللّه یعنی من شما را کمک و یاوری مینمایم ای پیغمبر خدا.
پس حضرت او را نوید خلافت داد و آب دهان مبارک در دهان او افکند و فرمود انّ هذا اخی و وصیّی و خلیفتی فیکم یعنی این علی وصی و خلیفه من است در میان شما.و در بعضی از آن کتابها است خطاب بخود علی نموده فرمود انت وصیّی و خلیفتی من بعدی یعنی تو یا علی وصی و خلیفۀ منی بعد از من.
علاوه بر علمای اسلام از شیعه و سنی مورخین بیگانه از سایر ملل که تاریخ اسلام نوشتهاند با نداشتن تعصّب مذهبی(چه آنکه نه سنّی بودند و نه شیعه)این مجلس
مهمانی را نقل نمودهاند که از جمله آنها مورّخ و فیلسوف غرب(توماس کار لیل انگلیسی)بوده که در قرن هیجدهم مسیحی در اروپا شهرت جهانی داشته در کتاب مشهور خود که مصریها ترجمه بعربی نمودهاند بنام(الابطال و عبادة المبطولة)شرح مجلس مهمانی قریش را در منزل جناب أبی طالب داده تا آنجا که مینویسد بعد از خطابۀ پیغمبر علی از جا برخاست و ابراز ایمان نمود و آن مقام بزرگ خلافت نصیب او گردید.
و مسیو پول لهوژور فرانسوی معلّم دار الفنون پاریس در رسالۀ مختصری که در حالات حضرت خاتم النبیّین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نوشته و در سال 1884 مسیحی در پاریس چاپ شده و نیز جرجیس سال انگلیسی و هاشم نصرانی شامی در مقالة فی الاسلام از ص 83 تا 86 از نسخه مطبوعه سال 1891 با تعصّب و مخالفتی که با اسلام و مسلمین داشتند و مخصوصا مستر جان دیون پورت که مؤلف عالیقدر با انصاف بوده در ص 20 کتاب ذی قیمت خود(محمّد و قرآن)با فکری روشن و قلبی پاک اقرار نمودند بر اینکه پیغمبر در اول نشر رسالت علی را برادر و وزیر و وصی و خلیفه خود قرار داد،علاوه بر این خبر شریف در بسیاری از امکنه و ازمنه اشاره باین معنی نموده از جمله.
1- امام احمد حنبل در مسند و میر سید علی همدانی شافعی در آخر مودت چهارم از مودة القربی نقل میکنند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود یا علی انت تبرء ذمّتی و انت خلیفتی علی امّتی (1).
2- امام احمد در مسند بطرق متعدده و الفاظ متفاوته و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و ثعالبی در تفسیر خود نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود بعلی علیه السّلام انت اخی و وصیّی و خلیفتی و قاضی دینی (2).
3- ابو القاسم حسین بن محمّد(راغب اصفهانی)در 213 جلد دوم محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء(چاپ مطبعة عامره شرفیه سید حسین افندی 1326 قمری)از
انس بن مالک نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ان خلیلی و وزیری و خلیفتی و خیر من اترک بعدی یقضی دینی و ینجز موعدی علی بن أبی طالب (1).
4- میر سید علی همدانی شافعی در اوایل مودت ششم از مودة القربی از خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب نقل مینماید که چون پیغمبر عقد اخوت بین اصحاب بست فرمود هذا علیّ اخی فی الدنیا و الآخرة و خلیفتی فی اهلی و وصیّی فی امتی و وارث علمی و قاضی دینی ماله منی مالی منه نفعه نفعی و ضره ضری من احبّه فقد احبّنی و من ابغضه فقد ابغضنی (2).
5- در همین مودت ششم از انس بن مالک حدیثی نقل میکند که قبلا عرض کردم در آخر آن حدیث ذکر مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صریحا فرمود و هو خلیفتی و وزیری یعنی علی خلیفه و وزیر من است.
6- محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب از ابی ذرّ غفاری روایت کرده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ترد علی الحوض رایة علیّ امیر المؤمنین و امام الغر المحجّلین و الخلیفة من بعدی (3).
7- بیهقی و خطیب خوارزمی و ابن مغازلی شافعی در مناقب خودشان نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود بعلی علیه السّلام انه لا ینبغی ان اذهب الاّ و انت خلیفتی و انت اولی بالمؤمنین من بعدی (4).
8- امام ابو عبد الرحمن نسائی که یکی از ائمه صحاح سته است ضمن حدیث
1) 1) بدرستی که دوست من و وزیر و خلیفه من و بهتر کسی که بعد از خود بجا میگذارم که دین مرا اداء و وعدۀ مرا وفا مینماید علی بن أبی طالب میباشد.
2) 2) این علی برادر من است در دنیا و آخرت و خلیفۀ من است در اهل من و وصی من است در امت من و وارث علم و اداءکننده دین من،مال او از من است و مال من از او است نفع او نفع من است و ضرر او ضرر من است کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.
3) 3) وارد شود بر من در کنار حوض(کوثر)پرچم علی امیر المؤمنین و پیشوای روی و دست و پا سفیدان و خلیفۀ من بعد از من.
4) 4) سزاوار نیست که من از میان مردم بروم مگر آنکه تو(یا علی)خلیفه و اولی بمؤمنین باشی بعد از من.
23 خصائص العلوی که مفصّلا از ابن عباس مناقب علی علیه السّلام را نقل نموده بعد از ذکر منازل هارونی آورده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود انت خلیفتی یعنی فی کل مؤمن من بعدی تو خلیفۀ منی یعنی در هر مؤمن بعد از من.
(بدیهی است بوسیله این جمله و حرف تراخی پس از اعطاء کلّ منازل و مراتب هارونی بعلی علیه السّلام نصّ جلی فرموده بر امارت علی یعنی تو ای علی خلیفۀ منی در امت من و در هر مؤمن بعد از من).
و لفظ من در بیان پیغمبر در این حدیث شریف و سایر احادیث وارده یا من بیانیّه است یعنی بعد از مرگ من یا من ابتدائیّه است یعنی تو خلیفۀ من در امت من میباشی از ابتداء مرگ من.
علی التقدیرین باین جملات خلافت بلافصل علی علیه السّلام ثابت و محقق آمده که آن حضرت خلیفة اللّه و خلیفة الرسول بنصّ جلی و خفی بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر تمام امت بوده است.
9- حدیث خلقت است که بطرق مختلفه نقل گردیده که از جمله امام احمد بن حنبل در مسند و میر سید علی همدانی شافعی در مودة القربی و ابن مغازلی شافعی در مناقب و دیلمی در فردوس بمختصر تفاوتی در الفاظ با سلسله روایات و اسناد صحیحه نقل مینمایند که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود خلقت انا و علیّ من نور واحد قبل ان یخلق اللّه تعالی آدم باربعة عشر الف عام فلمّا خلق اللّه تعالی آدم رکّب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی شیء واحد حتی افترقا فی صلب عبد المطلب ففیّ النبوّة و فی علی الخلافة (1).
10- حافظ ابو جعفر محمد بن جریر طبری متوفی سال 310 هجری در کتاب الولایة نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در اوایل خطبۀ غدیر خم فرمود و قد امرنی
1) 1) من و علی از یک نور آفریده شدیم قبل از ایجاد آدم بچهارده هزار سال پس از خلقت آدم آن نور را در صلب آدم قرار داد پس بلا زوال با هم یکی بودیم تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم پس در من نبوت و در علی خلافت مقرر گردید.
جبرئیل عن ربّی ان اقوم فی هذا المشهد و أعلم کلّ ابیض و اسود انّ علیّ ابن أبی طالب اخی و وصیّی و خلیفتی و الامام بعدی-آنگاه فرمود معاشر الناس ذلک فان الله قد نصبه لکم ولیا و اماما و فرض طاعته علی کل احد ماض حکمه جائز قوله ملعون من خالفه مرحوم من صدّقه (1).
11 شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة از مناقب احمد از ابن عباس (حبر امت)روایتی نقل میکند که علاوه بر نام خلافت مشتمل بسیاری از صفات مخصوصۀ آن حضرت است که هر یک علیحده قرینهایست بر اثبات مقام خلافت آن حضرت لذا با اجازۀ آقایان تمام خبر را عرض میکنم تا حجّة تمام گردد و آقایان محترم بدانند که بعد از مقام رسالت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقام و مرتبۀ علی علیه السّلام بالاترین مقامات است خلاصۀ کلام ابن عباس گوید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا علی انت صاحب حوضی و صاحب لوائی و حبیب قلبی و وصیی و وارث علمی و خلیفتی و انت مستودع مواریث الانبیاء من قبلی و انت امین الله فی ارضه و حجة الله علی بریّته و انت رکن الایمان و عمود الاسلام و انت مصباح الدجی و منار الهدی و العلم المرفوع لاهل الدنیا یا علی من اتّبعک نجی و من تخلّف عنک هلک و انت الطریق الواضح و الصراط المستقیم و انت قاعد الغرّ المحجّلین و یعسوب المؤمنین و انت مولی من انا مولاه و انا مولی کل مؤمن و مؤمنة لا یحبک الا طاهر الولادة و لا یبغضک الا خبیث الولادة و ما عرجنی ربّی الی السماء و کلّمنی ربی الا قال یا محمد اقرأ علیا منّی السّلام
1) 1) جبرئیل از جانب پروردگار مرا امر نموده که در این مکان قیام نمایم و آگاه کنم تمام سفید و سیاهان را که علی بن أبی طالب(ع)برادر من و وصی من و خلیفه من و امام بعد از من است ای جماعت مردم خداوند نصب نموده علی را بر شما ولی(یعنی اولی بتصرف)و امام و واجب نموده طاعت او را بر هر فردی،ممضی است حکم او و جائز است(از جانب خدای تعالی)قول او.ملعون است کسی که مخالفت نماید او را و مرحوم است کسی که او را تصدیق نماید.
و عرّفه انّه امام اولیائی و نور اهل طاعتی و هنیئا لک هذه الکرامة یا علی (1)
(12) ابو المؤید موفق الدین اخطب خطباء خوارزم در ص 240 کتاب فضائل امیر المؤمنین علیه السّلام(چاپ سال 1313 قمری)ضمن فصل نوزدهم باسناد خود از رسول اللّه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نموده که فرمود در معراج وقتی رسیدم بسدرة المنتهی خطاب رسید ای محمّد خلق را آزمودی کدام کس را فرمانبردارتر دیدی نسبت بخود عرض کردم علی را قال صدقت یا محمد راست گفتی آنگاه فرمود فهل اتّخذت لنفسک خلیفة یؤدّی عنک و یعلم عبادی من کتابی ما لا یعلمون قال قلت یا رب اختر لی فان خیرتک خیرتی قال اخترت لک علیا(ع)فاتّخذه لنفسک خلیفة و وصیّا و نحلته علمی و حلمی و هو امیر المؤمنین حقا لم ینالها احد قبله و لیست لاحد بعده (2).
از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ شما بسیار است ولی آنچه در حافظه داشتم بعرضتان رسانیدم تا جناب حافظ بدانند که ما شاخ و برگ نمیدهیم بلکه عین واقع و حقیقت را میگوئیم فلذا بعضی از اکابر علماء منصف خودتان تصدیق این معنی را نمودهاند مانند نظّام بصری-چنانچه صلاح الدین صفدی در وافی بالوفیات ضمن حرف الف ذیل حالات ابراهیم بن سیار بن هانی بصری معروف به نظّام معتزلی گفته است نص
1) 1) یا علی تو صاحب حوض منی و صاحب لواء و پرچم منی و حبیب دل و وصی و وارث علم من و خلیفه منی و مستودع مواریث انبیاء و امین خدا و حجة پروردگاری بر تمام خلق توئی رکن ایمان و نگهبان اسلام و چراغ ظلمت و نور هدایت و علم بلند شده از برای اهل دنیا هر کس پیروی کند تو را نجات یابد و هر کس تخلف نماید هلاک شود توئی راه واضح و صراط مستقیم و توئی پیشوای سفیدرویان و سلطان مؤمنان و مولی و آقای کسی که من آقا و مولای او هستم و منم آقای هر مؤمن و مؤمنه دوست نمیدارد تو را مگر حلال زاده و دشمن نمیدارد تو را مگر حرامزاده خداوند مرا بآسمان نبرد و با من تکلم نکرد مگر آنکه فرمود یا محمد علی را از من سلام برسان باو اعلام کن که او امام دوستان من و نور مطیعان من است آنگاه حضرت فرمودند بعلی علیه السّلام گوارا باد بر تو این کرامت یا علی.
2) 2) آیا انتخاب خلیفه برای خود نمودهای تا مقاصد تو را بمردم برساند و تعلیم بدهد بندگان مرا از کتاب من آنچه نمیدانند عرض کردم پروردگارا هر کس را تو اختیار نمائی من آن را اختیار مینمایم خطاب آمد من اختیار نمودم برای تو علی را خلیفه و وصی و او را مفتخر بعلم و حلم خود نمودم و او است امیر مؤمنان بحق که نه در گذشته و نه در آینده احدی بمقام او نخواهد آمد.
النبی صلّی الله علیه و سلم علی انّ الامام علیّ-و عیّنه-و عرفت الصحابة ذلک و لکن کتمه عمر لاجل ابی بکر رضی الله عنهما (1).
متأسفانه ما درک زمان خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ننمودهایم ولی امروز که میخواهیم راه حق را پیدا کنیم ناچاریم با توجه بآیات قرآنیه و اخبار صحیحۀ صریحۀ متفق علیه فریقین قضاوت کنیم.
و قطعا هر کس محبوب خداوند بوده و با دلائل آیات قرآن مجید و اخبار متکاثرۀ متواترهای که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمان خود تقدّم علمی و فضلی باو داده و او را افضل و برتر از همۀ امت معرفی فرموده ما هم حقّا پیروی و اطاعت از او نمائیم.
صراحت در لفظ خلافت و ولایت و وصایت در اخبار مندرجه در کتب معتبرۀ خودتان بسیار آمده علاوه از آنها چون علی علیه السّلام مجموعه خصائص و فضائل است که در شبهای گذشته اشاراتی نمودیم که با پیغمبر خاتم در تمام خصائص باستثناء نبوت خاصه شرکت داشته و افضل از تمام امت بوده و طبق آیات قرآنیه و اخبار متکاثرۀ متواتره احدی از آحاد بشر بعشری از اعشار بلکه هزار یک از فضائل و کمالات آن بزرگوار نمیرسد.
چنانچه خطیب خوارزمی در مناقب از جمهور نقلا از ابن عباس و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب و سبط ابن جوزی در تذکره و ابن صبّاغ مالکی در فصول المهمّه و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودّه و میر سید علی همدانی در مودّت پنجم از مودّة القربی از خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب نقل نموده که همگی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمختصر پس و پیشی در الفاظ که فرمود لو انّ الریاض اقلام و البحر مداد و الجنّ حسّاب و الانس کتّاب ما احصوا فضایل علی ابن أبی طالب (2).
1) 1) نص نموده است رسول اکرم(ص)بر امامت علی(ع)و تعیین نمود آن حضرت را بامامت و میشناختند صحابه این معنی را و لکن عمر بن الخطاب کتمان نمود امامت و خلافت علی را برای خاطر ابی بکر.
2) 2) اگر درختان قلم گردند و دریا مرکب و جنیان حسابکننده و آدمیان نویسنده نمیتوانند شماره کنند فضایل علی بن أبی طالب را چه خوش گوید شاعر پارسی. کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنی سر انگشت و صفحه بشماری
فلذا آن حضرت اولی و احق بمقام خلافت و جانشینی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.
شیخ عبد السلام-(رو بحافظ محمد رشید نموده گفت) اجازه بدهید مختصری هم حقیر عرایضی بنمایم شما هم قدری تنفس و استراحت بنمائید(آنگاه رو بداعی نموده گفتند) صاحب هرگز ما منکر فضائل مولانا علی کرّم اللّه وجهه نیستیم و لکن انحصار دادن بآن جناب غیر معقول است چونکه خلفای راشدین رضی اللّه عنهم صحابۀ خاصّ پیغمبر هر یک صاحب فضائل و همگی با هم برابر بودند شما تمام یک طرفه صحبت مینمائید ممکن است امر بر آقایان حاضرین و غائبین مشتبه شود و گمان نمایند امر چنانست که شما میفرمائید چنانچه اجازه میدهید قدری از آن احادیث که در فضائل آنها است ذکر نمائیم تا حق زیر پرده نماند.
داعی- ما نظر خاص باشخاص نداریم فقط تابع عقل و علم و منطقیم ما یک طرفه صحبت نمینمائیم آیات قرآنیه و اخبار صحیحۀ صریحۀ متفق علیه فریقین یک طرفه بما نشان میدهند و اما در موضوع صحابه هم خدا شاهد است حبّ و بغض جاهلانه در کار نیست تعصّب یک طرفه هرگز بکار نبرده و نخواهم برد و از آقایان حاضرین محترم نیز تقاضا میکنم هرکجا تعصّبی از داعی دیدند یا کلامی که توام با عقل و برهان و منطق نبود شنیدند ابراز لطف نموده یادآور شوند ممنون خواهم شد.
و البته خیلی بجاست که احادیث مجمع علیه و مقبول الطرفین را بیان نمائید بجان و دل میپذیرم زیرا داعی منکر فضل صحابه پاک نیستم قطعا هر یک در محل خود فضیلتی داشتهاند ولی باید افضل امت را که مورد قبول فریقین(شیعه و سنی)هستند بدست آورد چون صحبت ما در فاضل نیست چه آنکه فضلاء بسیارند بلکه باید فهمید چه کس افضل امت بوده بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا بحکم عقل و نقل او را مقدّم بدانیم و پیروی از او بنمائیم.
شیخ- پس مقصود شما طفره میباشد چونکه در کتابهای شما حتّی یک حدیث هم در فضائل خلفاء وجود ندارد چگونه باخبار متفق علیه استشهاد نمائیم.
داعی- اوّلا این ایراد بخود شما برمیگردد که چرا شب اول بیمطالعه صحبت نمودید اگر نظرتان باشد این پیشنهادی بود که شب اول جناب حافظ سلمه اللّه نمودند که طیّ مذاکرات استشهاد ما بآیات قرآن مجید و اخبار مجمع علیه فریقین باشد دعاگو هم از جهت مطالعات بسیاری که در کتب معتبرۀ شماها داشتم قبول نمودم و بشهادت خودتان و تمام اهل مجلس از شب اول تاکنون از میزان قرار داد خارج نشدم و آنچه استشهاد نمودم بآیات قرآن مجید و اخبار صحیحۀ صریحۀ مندرجه در کتب معتبرۀ موثقین از علمای خودتان بوده و تا هر زمانی هم که این مجلس منعقد باشد و بفیض ملاقات آقایان نائل باشم ان شاء اللّه از این قرار داد تجاوز نمینمایم.
ثانیا شما وقتی این قرارداد را نمودید فکر ننمودید که خود زمانی دچار این محظور خواهید شد ولی دعاگو قرار داد را بهانه سختگیری نمیکنم حاضرم اخبار صحیحۀ صریحۀ یکطرفۀ شما را که مجعول نباشد و با دلائل عقل و نقل موافقت نماید استماع نموده آنگاه ما و شما منصفانه قضاوت عادلانه نمائیم چنانچه مقابله با کثرت فضائل علی علیه السّلام بنماید مورد قبول قرار دهیم.
شیخ- راجع بنصوص خلافت نقل احادیث نمودید ولی غافل بودید که از این قبیل احادیث در باب خلیفه ابو بکر رضی اللّه عنه بسیار رسیده.
داعی- با توجه باینکه اکابر علمای خودتان چون ذهبی و سیوطی و ابن أبی الحدید و غیره نقل نمودهاند که امویها و بکریون احادیث بسیاری در فضائل أبی بکر وضع نمودهاند من باب نمونه از آن بسیاری که فرمودید حدیثی نقل نمائید تا مورد قضاوت قضات منصف غیر متعصّب قرار گیرد.
شیخ- حدیث معتبری از عمر بن ابراهیم بن خالد از عیسی بن علی بن عبد اللّه بن عباس از پدرش از جدش عباس نقل نمودهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم
بآن بزرگ مرد فرمود یا عمّ انّ اللّه جعل ابا بکر خلیفتی علی دین اللّه فاسمعوا له و اطیعوا تفلحوا (1).
داعی- گذشته از آنکه این حدیث یک طرفه است و قرار ما نبود که به احادیث یک طرفه استشهاد نمائیم مع ذلک همین حدیث یک طرفه هم اگر مردود نبود در اطراف آن بحث مینمودیم
شیخ- چگونه مردود است شما همۀ مطالب را میخواهید بحرف درست کنید.
داعی- اشتباه فرمودید ما اهل حرف نیستیم بلکه اهل عملیم این حدیث را ما رد ننمودهایم بلکه اکابر علماء خودتان رد نمودهاند چه آنکه روات این حدیث در نظر آنها کذّاب و جعّال میباشند بهمین جهت آن را باطل و از درجۀ اعتبار ساقط میدانند چنانچه ذهبی در میزان الاعتدال ضمن ترجمه حال ابراهیم بن خالد و خطیب بغداد ضمن ترجمه حال عمر بن ابراهیم در تاریخ خود مینویسد انه کذّاب پس قطعا حدیث شخص کذّاب و دروغگو باطل و مردود و غیر قابل قبول میباشد.
شیخ- در اخبار صحیحه از صحابی ثقه ابو هریره رضی اللّه عنه رسیده است که جبرئیل بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم نازل شد و عرض کرد خداوند سلامت میرساند میفرماید من از ابی بکر راضی هستم از او سؤال بنما آیا او هم از من راضی هست یا نه.
داعی- البته لازم است مقدمة این جمله را بدانیم که در نقل اخبار باید خیلی دقیق شویم تا مورد ایراد عقلا واقع نشویم و ضمنا من باب تذکر شما را یادآور میشوم بنقل حدیثی که اکابر علماء شما مانند ابن حجر در اصابه و ابن عبد البر در استیعاب از خود ابو هریره نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود کثرت علیّ الکذابة و من کذب علیّ متعمّدا فقد تبوأ مقعده من النار و کلّما حدّثتم بحدیث منّی فاعرضوه علی کتاب اللّه (2).
1) 1) ای عمو بدرستی که خدای تعالی قرار داد ابی بکر را خلیفه من بر دین خدا پس بشنوید از او و اطاعت نمائید او را تا رستگار شوید.
2) 2) زیاد گردیدند بر من دروغگویان کسی که بر من عمدا دروغ ببندد نشیمنگاه او آتش جهنم میباشد هر وقت از من حدیثی بشما گفتند پس او را عرض کنید بقرآن مجید-(یعنی اگر مطابقه با قرآن نمود بپذیرید و الا رد نمائید).
و نیز حدیث متّفق علیه فریقین است چنانچه امام فخر رازی هم در آخر ص 371 جلد سیم تفسیر کبیرش از آن حضرت نقل نمود که فرموده اذا روی لکم عنّی حدیث فاعرضوه علی کتاب اللّه تعالی فان وافقه فاقبلوه و الاّ فردّوه (1).
چنانچه در کتب اکابر علماء شما وارد است از جمله جعل کنندگان حدیث از قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همین أبو هریره مردود بوده که شما این خبر را از او نقل نمودید و بیجهت او را ثقه خواندید.
شیخ- از مثال شما عالم و مبلّغ جلیل فرزند رسول خدا انتظار نمیرود که نسبت باصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم طعن ورد نمائید.
داعی- اوّلا با کلمه صحابی بودن میخواهید داعی را مرعوب نمائید و حال آنکه اشتباه میفرمائید که فقط صحابی بودن را اسباب شرف و فضل میدانید قطعا مصاحبت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مؤثر و موجب شرف و فضل است بشرط آنکه مصاحب مطیع و فرمانبردار آن حضرت باشد ولی اگر بر خلاف اوامر و دساتیر آن حضرت عمل نماید و تابع هوی و هوس گردد حتما مردود و گاهی ملعون و مستحق نار و عذاب الیم خواهد بود.
مگر منافقینی که آیات قرآن مجید شهادت بفساد احوال و خبر از دخول نار آنها میدهد از مصاحبین رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبودند که ملعون و اهل آتش گردیدند.
پس تعجب نکنید که ابو هریره هم یکی از همان مردودین و ملاعین مستحق نار میباشد.
شیخ- اولا مردود بودن او معلوم نیست بر فرض که در نزد بعضی مردود باشد دلیل بر اهل آتش بودن او چیست مگر هر مردودی ملعون و اهل آتش میباشد ملعون کسی است که بنصّ صریح قرآن کریم یا گفتار پیغمبر ملعون باشد.
داعی- دلائل بر مردودیت أبو هریره بسیار و اظهر من الشّمس است که اکابر علماء خودتان هم تصدیق نمودهاند.
از جمله دلائل بر مردودیت او آنکه از موافقین ملعون بن
1) 1) هرگاه برای شما حدیثی از من روایت نمایند عرض نمائید او را بکتاب خدا(قرآن مجید)پس اگر موافقت با کتاب دارد قبول نمائید و الا او را رد نمائید.
ملعون علی لسان رسول اللّه معاویة بن ابی سفیان و در سلک منافقین و مردمان دو رو بوده زیرا در صفّین بعضی از روزها نماز را اقتداء بامیر المؤمنین علی علیه السّلام مینموده ولی حاشیهنشین سفرۀ چرب و نرم معاویه بوده چنانچه زمخشری در ربیع الابرار و ابن ابی الحدید در شرح نهج و دیگران نقل نمودهاند که وقتی از این دو حالت از او سؤال مینمودند میگفت مضیرة معاویه ادسم و الصلاة خلف علیّ افضل (1)تا آنکه معروف گردید به شیخ المضیرة.
و حال آنکه علماء خودتان(علاوه بر اجماع علماء شیعه) از قبیل شیخ الاسلام حموینی در باب 37 فرائد و خوارزمی در مناقب و طبرانی در اوسط و گنجی شافعی در کفایت الطالب و ابن قتیبه در ص 68 جلد اول الامامة و السیاسة و امام احمد حنبل در مسند و سلیمان بلخی در ینابیع الموده و ابو یعلی در مسند و متّقی هندی در ص 157 جلد ششم کنز العمّال و سعید بن منصور در سنن و خطیب بغداد در ص 321 جلد 14 تاریخ خود و حافظ ابن مردویه در مناقب و سمعانی در فضایل الصّحابه و امام فخر رازی در ص 111 جلد اول تفسیر و ابو القاسم حسین بن محمد(راغب اصفهانی)در ص 113 جلد دوم محاضرات الادباء و دیگران از همین ابی هریره و غیره نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علیّ مع الحق و الحق مع علیّ یدور معه کیف دار (2).
آنگاه علی علیه السّلام را بگذارد و اطراف معاویه بگردد مردود نیست!!
کسی که افعال شنیعه و ظلم و ستم معاویه را به بیند و ساکت بماند بعلاوه برای جلب منافع دنیا و پر کردن شکم و رسیدن بمقام.حاشیهنشین مجلس آن ملعون و کمک یار او باشد مردود نیست؟!
ابو هریرهای که خود نقل میکند بنابر آنچه اکابر علماء خودتان مانند حاکم
نیشابوری در ص 124 جلد سوم مستدرک و امام احمد حنبل در مسند و طبرانی در اوسط و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و متّقی هندی در ص 153 جلد ششم کنز العمّال و شیخ الاسلام حموینی در فرائد و ابن حجر مکّی در ص 74 و 75 صواعق و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده و جلال الدین سیوطی در ص 116 تاریخ الخلفاء و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی و دیگران آوردهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علیّ مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض-علیّ منّی و انا من علیّ من سبّه فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللّه (1).
مع ذلک خود ناظر باشد که معاویه علیه الهاویه علنی و بر ملا حتی بالای منبر و خطبۀ نماز جمعه علی و حسن و حسین علیهم السلام را لعن نماید و نیز امر دهد در تمام منابر و مجالس آن حضرت را لعن نمایند آنگاه با چنین ملاعینی مباشر و بعمل آنها مسرور باشد مردود نیست؟!
علاوه بر معاشرت با آنها با جعل احادیث کمک یار آنها باشد و مردم را تهییج و وادار بلعن آن حضرت نماید؟!!
شیخ- آیا معقول است که ما این تهمتها را قبول نمائیم که صحابی پاک دل مردم را با جعل احادیث وادار بلعن و سبّ علی کرم اللّه وجهه بنماید آیا این نوع از تهمتها از ساختههای شیعیان نمیباشد.
داعی- قطعا معقول نیست که صحابی پاک دل چنین عملی را بنماید و اگر فردی از صحابه چنین عملی را نمود دلیل قطعی بر عدم پاکی دل او میباشد و حتما منافق و مردود و ملعون خواهد بود.
1) 1) علی با قرآن و قرآن با علی میباشد و هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند. علی از من و من از علی هستم کسی که علی را سب و شتم نماید مرا شتم نموده و کسی که مرا سب و شتم نماید خدا را سب و شتم نموده.
چه آنکه سبّ کنندۀ خدا و پیغمبر قطعا مردود و ملعون و اهل آتش است بنصّ اخبار بسیاری که علاوه بر اجماع علمای شیعه اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود هر کس علی را سبّ نماید مرا و خدای مرا سبّ نموده است.
و اما اینکه فرمودید این نوع از تهمتها از جعلیات شیعیان است اشتباه فرمودید و تصور نمودید روی سخن با بعض از علمای خودتان دارید که برای رسیدن بهدف و مقصود خود دروغها میسازند و تهمتها بشیعیان پاک دل میزنند و عوام بیخبر را گمراه میسازند و باکی از قیامت و محاکمۀ عند اللّه ندارند.
شیخ- البته وقتی جناب عالی باصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم تهمت جعل اخبار بدهید ما چگونه انتظار ببریم که نسبت بمفاخر اسلامیان جهابذۀ از علمای سنّت و جماعت نسبت بد ندهید شما شیعیان منتها درجه از هنرنمائیتان نسبت بد و تهمت و دشنام دادن بزرگان است.
داعی خیلی بیلطفی نمودید که چنین نسبتهائی بما دادید کتب تواریخ چهارده قرن اسلام(از سنّی و شیعه)شهادت بر خلاف گفتار شما میدهد.
از صدر اوّل اسلام و قدرت ظهور امویها تاکنون پیوسته فحش دادن و لعن و سبّ نمودن و تهمت زدن به اعاظم از ائمۀ معصومین از عترت طاهره و شیعیان مظلوم آنها مخصوص بازیگران سیاسی مسلمانان(بنام سنّی یعنی پیرو سنّت و جماعت امویها) بوده که تاکنون برجستهترین افراد از علمای شما در کتب معتبرۀ خود برای اغوای عوام بیخبر و ایجاد تفرقه و جدائی میان مسلمانان صدها تهمتها و دروغهای شاخدار بشیعیان مظلوم نسبت داده و آنها را رافضی و کافر و مشرک و غالی نامیده و بسبّ و لعن مانند رهبران اولیۀ خود آنها را در نظر برادران پاک دل سنّی بیخبر منفور مینمایند.
شیخ- کدام عالم سنی در کتاب خود نسبت بشیعیان تهمت زده و دروغ بسته اگر شما نتوانید این امر را ثابت نمائید قطعا محکوم بسقوط میباشید زیرا علمای ما
آنچه گفته و نوشتهاند عین حقیقت است شیعیان اعمال و عقاید فاسده را بگذارند تا راحت باشند و انتقاد از آنها ننمایند.
داعی- دعاگو را مجبور نمودید ببعض از آنچه در حافظه حاضر دارم نمونهای از هزاران اکاذیب و جعلیات و تهمتهائی که اکابر علمای شما بشیعیان دادهاند در این مجلس محترم برای روشن شدن افکار مردم بیخبر بیان و قضاوت را بروح پاک مسلمانان روشن ضمیر واگذار نمایم.
یکی از مفاخر علمای ادبی شما شهاب الدین ابو عمر احمد بن محمّد بن عبد ربه قرطبی آندلسی مالکی متوفی سال 328 قمری در قرطبه بوده که در ص 269 از جلد اول عقد الفرید شیعیان موحد پاکدل را که لبّ لباب اسلام و ایمان را دارا هستند یهود این امت معرفی نموده و نوشته همان قسمی که یهودیها نصاری را دشمن میدارند شیعیان هم اسلام را دشمن میدارند آنگاه باین عنوان تهمتهای بسیار بشیعیان زده است؟!
از جمله گوید شیعیان مانند یهود بسه طلاق عقیده ندارند؟و نیز قائل بعدّۀ بعد از طلاق نیستند؟
الحال آقایان محترم شیعیان حاضر در مجلس بلکه خود شما و تمام سنّیهائی که معاشر با شیعیان هستند باین تهمتهای آقای ابن عبد ربه نمیخندید چه آنکه تمام کتب فقهیه و رسائل عملیۀ ما مشحون از دستورات سه طلاق و طریقۀ عده نگاه داشتن بعد از طلاق است بعلاوه عملیات شیعیان در طلاق و عدّه نگاه داشتن بعد از طلاق بزرگتر برهان بر کذب این ادیب دور از ادب میباشد.
و نیز گوید شیعیان مانند یهود جبرئیل را دشمن میدارند بعلّت آنکه چرا وحی را عوضی برای پیغمبر آورده در حالتی که بایستی بر علی وحی آورده باشد؟!(شیعیان مجلس همگی خندیدند)ملاحظه بفرمائید که آقایان شیعیان از شنیدن این حرف خندیدند تا چه رسد بآنکه معتقد بچنین عقیدۀ سخیفی باشند.
اگر این مرد از گوشۀ افریقا قدمی پیش میگذارد یا زحمت تهیّه و مطالعه کتب شیعیان را بخود میداد خجالت میکشید چنین تهمتی را نمیزد-شاید هم عمدا زده تا امر را بر بیخبران مشتبه نماید و مسلمانان را از هم جدا کند؟
ما شیعیان-حضرت محمّد مصطفی خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را پیغمبر ثابت بر حق میدانیم که ابدا اشتباهی در نزول وحی بآن حضرت بکار نرفته و مقام جبرئیل امین را بالاتر از آن میدانیم که آن مرد بیحقیقت نسبت داده و بآن علی بن أبی طالب معتقدیم که جبرئیل (امین وحی الهی)او را از جانب خدای متعال بوصایت و خلافت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرفی نموده است (1).
1) 1) در یکی از سالها که از کاظمین بوسیله راه آهن با جمعی از زوار شیعه عازم سامراء بودیم در اطاق ما جمعی از اهل موصل بودند باتفاق دو نفر از قضات و علماء اهل سنت.پیوسته بر ما خورده میگرفتند و مسخره مینمودند و تهمتها میزدند غافل از اینکه حقیر با لسان عربی آشنائی دارم ما همه را بسکوت گذرانیدیم. تا آنکه یکی از آن قضات گفت این رافضیها عادات و اخلاق فاسد بسیار دارند تماما اهل بدعت و مشرک هستند-مثلا یکی از بدعتهای عجیب آنها اینست که سلام نماز را که میدهند دستها را بلند مینمایند و سه مرتبه میگویند خان الامین یعنی امین خیانت کرد-آنها پرسیدند امین که بوده و خیانت او چه بوده شیخ گفت شیعهها میگویند پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و علی و جعفر در کوه حرا خوابیده بودند جبرئیل امین مأمور شد از جانب خدا وحی نبوت را بعلی بدهد خیانت کرد و عوضی بخاتم الانبیاء(ص)داده!؟!؟. اینست که تمام شیعیان با جبرئیل دشمناند بعد از هر نماز سه مرتبه میگویند جبرئیل خیانت کرد یعنی وحی را عوض علی بخاتم الانبیاء داد-حقیر بیطاقت شدم گفتم جناب شیخ دروغ و تهمت از گناهان کبیره است یا صغیره گفت کبیره است گفتم پس جنابعالی با این محاسن سفید چرا دو گناه بزرگ نمودید و این نسبت غلط را بشیعیان دادی-با کمال پرروئی گفت مطلب همین است از آن آقایان موصلی سؤال کردم فارسی میدانید دو سه نفر از آنها گفتند بلی من ده دوازده نفر از پیر و جوان زائرین را که از موضوع خبر نداشتند یکی یکی صدا کردم و پرسیدم شما بعد از سلام نماز که دستها را بر میدارید تا مقابل گوش چه میگوئید گفتند برای قبولی نماز سه مرتبه میگوئیم اللّه اکبر-گفتم جناب شیخ خجالت کشیدید یا نه-گفت شما یادشان دادید گفتم از خدا بترسید من که پهلوی شما نشستهام و از جا برنخاستم و حرفی نزدم-رو کردم بآن آقایان موصلی گفتم خواهش میکنم برخیزید بروید باطاقهای دیگر و از زائرین شیعه که در اطاقهای راه آهن هستند سؤال کنید چند نفر جوان فهمیده که زبان هم میدانستند رفتند و بعد برگشتند برافروخته حمله کردند بجناب شیخ که شما چه منظور از این دروغ*
و نیز گوید شیعیان مانند یهودانند بسنّت پیغمبر عمل نمیکنند وقتی بهم میرسند عوض سلام میگویند السام علیکم یعنی مرگ بر شما باد؟.
(شیعیان شدیدا خندیدند)طرز عمل و معاشرت شیعیان با یکدیگر و با شما برادران اهل تسنّن بزرگتر دلیل بر کذب گفتار او میباشد.
و عجبتر گوید شیعیان مانند یهود خون تمام مسلمانان را حلال میدانند و همچنین خوردن مال مسلمانان را حلال میدانند؟.
و حال آنکه شما خود شاهد اعمال شیعیان هستید و میبینید که ما جان و مال کفّار را حلال نمیدانیم تا چه رسد که تصرف در جان و مال برادران مسلمان خود بنمائیم و در مذهب شیعه حقّ الناس بزرگتر گناه بشمار آمده و قتل نفس از گناهان کبیره میباشد.
اینها بعضی از اقوال یکی از علمای بزرگ شما میباشد که وقت مجلس بیش از این اجازه نمیدهد به هزلیات گفتار او بپردازم.
یکی از اکابر علمای شما ابو محمّد علی بن احمد بن سعید بن حزم اندلسی متوفی سال 456 قمری در بادیه لبله میباشد که در کتاب معروف خود(الفصل فی الملل و النحل)جسارتهای بسیار توأم با دروغها و تهمتهای عجیب بشیعیان زده است مخصوصا جلد اول آن کتاب را مطالعه کنید ببینید چه هزلیاتی گفته از جمله صریحا گوید شیعیان مسلمان نیستند بلکه کفّار و دروغگویانی هستند که سرچشمه از یهود و نصاری گرفتهاند؟!.
و در ص 182 جلد چهارم گوید شیعیان نکاح نه زن را جائز میدانند؟!.
بزرگتر دلیل بر کذب گفتار و تهمت عجیب این مرد کذّاب کتب فقهیّۀ استدلالیّه و رسائل عملیۀ قرون متمادیه شیعیان است که در همه جا دستور است بیش از چهار زن
*داشتید ما از همه زوارهای دهاتی و شهری سؤال کردیم عموما گفتند اللّه اکبر میگوئیم حتی ما سؤال از کلمۀ خان الامین کردیم گفتند ما هم چه کلمهای را نمیشناسیم-شیخ گفت منهم در کتابها خواندهام که شیعهها اینطور میگویند. جوانها چون تحصیل کرده بودند بنا کردند شیخ را تقبیح نمودن که انسان عالم تا چیزی را تحقیق ننماید نباید بگوید-این عملیات نمونهای از تهمتهائی است که بعض از علمای سنی بشیعیان میزنند تا جامعۀ برادران اهل تسنن را بما بدبین نمایند؟!.
بنکاح دائم حرام است که گذشته از فقهاء و دانشمندان اهل عرفان تمام شیعیان جاهل بیابانی هم میدانند که چنین دستوری ابدا وجود خارجی نداشته.
و اگر شما جزوات آن کتاب را ببینید از نقل اقوال دروغ و تهمتها و فحشها و نسبتهای بدی که بشیعیان میدهد واقعا خجالت میکشید برای نمونه بهمین مقدار کفایت است.
از همۀ علمای شما وقیحتر بلکه بیدینتر احمد بن عبد الحلیم حنبلی معروف بابن تیمیّه متوفی سال 728 قمری است که نسبت بشیعیان بلکه مولانا امیر المؤمنین و عترت طاهره رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بغض و کینۀ عجیبی داشته و اگر کسی مجلدات کتاب منهاج السنّة این مرد را بخواند مبهوت میشود از شدت عداوت او که روی همین اصل گذشته از آنکه تمام نصوص صریحه و فضائل عالیه مولانا امیر المؤمنین و اهل بیت طاهرین را رد و تکذیب مینماید دروغها و تهمتهای عجیبی بشیعیان مظلوم نسبت داده که عقل هر شنونده مات و حیران میگردد که اگر بخواهم بهر یک از آنها جواب بدهم رشتۀ سخن بمجالس کثیره خواهد کشید ولی برای نمونه که جناب شیخ بدانند تهمت و دروغ از خصائص بعض علماء آنها میباشد نه علماء شیعه ببعضی از آنها اشاره مینمایم و عجب آنکه با آن همه دروغهائی که خود نسبت بشیعیان میدهد برای اغواء عوام بیخبر در ص 15 جلد اول مینویسد احدی از طوایف اهل قبله مانند شیعیان دروغ نگفتهاند فلذا اصحاب صحاح روایات آنها را نقل ننمودهاند؟!.
و در ص 23 جلد 10 گوید شیعیان اصول دین را چهار میدانند-توحید-عدل- نبوت-امامت-و حال آنکه کتب کلامیّه امامیّه در دسترس عموم است و همه جا نوشتهاند چنانچه ما هم در شبهای قبل اشاره نمودیم (1)که شیعیان معتقدند که اصول دین 3 میباشد توحید-نبوت-معاد-عدل را جزء توحید و امامت را جزء نبوت میدانند.
و در ص 131 جلد اول گوید شیعیان بمساجد اعتنائی ندارند مساجد آنها خالی
1) 1) مراجعه شود به ص 188 همین کتاب.
از جمعیت میباشد نه جمعه و نه جماعت در مساجد برپا نمیکنند و اگر گاهی نماز بگذارند فرادا میخوانند؟!؟(خنده شدید شیعیان).
آقای شیخ خود شما و تمام برادران حاضر و غائب اهل سنّت مساجد شیعیان را پر از جمعیت ندیدهاید و جماعتهای منعقده در مساجد را مشاهده ننمودهاید در عراق و ایران ما که عاصمه تشیّع میباشد گذشته از آنکه در هر شهری مساجد عالیهای پر از جمعیت آماده و مهیّای عبادت میباشد.
در هر قریه و دهکدهای که وارد شوید میبینید مسجدی دارند که گذشته از ماه مبارک رمضان تمام ایام و لیالی نمازها را بجماعت در آنجا برگذار مینمایند(برای نمونه سه قطعه عکس از نماز جماعت سه نفر از مراجع بزرگ تقلید مرحوم حجة الاسلام آیة اللّه حاج میرزا محمّد حسن شیرازی در سامراء-و مرحوم آیة اللّه آقا سید ابو الحسن اصفهانی در نجف اشرف-و مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبد الکریم حائری قدّس اللّه اسرارهم را در قم با جامعۀ شیعیان بنظر شما میرساند)شکل(17)و(18)و(19).
شما آقایان اهل علم کتب فقه استدلالی علماء را ببینید و همچنین برادران عزیز (اهل سنّت و جماعت)رسائل عملیۀ فقهاء را مطالعه کنید ببینید چقدر ثواب برای نماز جماعت و رفتن بمساجد نقل نمودهاند تا آنجا که ثواب نماز در مساجد را نسبت بمنازل باضعاف مضاعف ذکر نمودهاند فلذا شیعیان تا آنجا که قدرت دارند اصرار دارند که نمازها را در مساجد و بجماعت اداء نمایند-آنگاه پی ببرید که این مرد هتّاک کذّاب چه نسبت دروغی بشیعیان میدهد!!
و نیز در همان صفحه گوید شیعیان مانند مسلمانان بحجّ بیت اللّه نمیروند بلکه حجّ آنها زیارت قبور میباشد ثواب حجّ قبور را از حجّ خانۀ خدا بالاتر میدانند بلکه سبّ و لعن مینمایند کسانی را که بحجّ قبور نمیروند؟!!(خنده شیعیان).
و حال آنکه اگر کتب و رسائل عبادات شیعیان را باز کنید میبینید که فصل مخصوصی راجع باین عبادت قرار دادهاند بنام(کتاب الحج-باب الحج)گذشته از آنکه هر فقیهی کتاب مناسک حج دارد که در آنها دستورات عالیه برای شیعیان در
مرحوم حجة الاسلام آیة اللّه العظمی حاجی میرزا محمّد حسن شیرازی اعلی اللّه مقامه در حال نماز جماعت در سامرّاء شکل(17)
مرحوم آیة اللّه آقا سید ابو الحسن قدس سرّه در حال نماز جماعت نجف اشرف شکل(18)
مرحوم آیة اللّه الاستاد حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی در حال نماز جماعت قم شکل(19)
تشرف به حج دادهاند تا آنجا که اخباری از ائمّۀ معصومین نقل نمودهاند که مسلمان (شیعه یا سنی)اگر مستغنی شد و حج بیت اللّه را ترک نمود از ربقۀ اسلام خارج است و هنگام مرگ یقال له مت ایّ میتة ان شئت یهودیّا و ان شئت نصرانیّا و ان شئت مجوسیّا (1).
آیا عقل باور میکند با چنین دستوراتی شیعیان ترک حج بیت اللّه نمایند شما از یک شیعه عامی دهاتی که تشرف بعتبات عالیات و زیارت قبور ائمه اطهار مینماید سؤال کنید که عمل حجّ را کجا باید بجای آورد جز مکّه معظمه بشما جواب نخواهد داد.
آنگاه این مرد از خدا بیخبر بیکی از مفاخر علماء شیعه شیخ اجلّ اعظم محمّد بن محمّد بن نعمان مفید نسبت دروغ میدهد که کتابی دارد بنام(مناسک الحج المشاهد) و حال آنکه کتاب شیخ بنام منسک الزیارات در دست عموم است که در آن کتاب دستورات زیارت و تشرف با عتاب مقدسه ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین را مانند سایر مزارات داده.
و اگر شما کتب مزار را مطالعه نمائید خواهید دید که در اول آنها نوشته است از عبادات مندوبه(نه واجبه)زیارت قبور عالیه پیغمبر اکرم و أئمه طاهرین از عترت آن حضرت علیهم السّلام میباشد.
و بزرگترین دلیل بر کذب گفتار این مرد از خدا بیخبر عمل شیعیان است که در هر سالی هزاران نفر افتخار تشرف به بیت اللّه نصیب آنها میگردد و بعد از مراجعت افتخار مینمایند که آنها را حاجی بنامند.
آنگاه به دروغپردازیهای این مرد کذّاب پی ببرید!!
و در ص 11 جلد اول گوید شیعیان سگهای خود را بنام ابی بکر و عمر مینامند و پیوسته آنها را لعن میکنند یعنی ابی بکر و عمر را لعن نمودهاند؟!؟!
(خنده شیعیان با تعجّب).
1) 1) بآن تارک حج(از غیب عالم)گفته میشود بچه طریق میل داری بمیری بدین یهود یا نصرانیت و یا مجوسیت.
واقعا انسان تعجب میکند از عناد و تعصّب و نداشتن دین این مرد که تا این اندازه نسبت کذب و دروغ و تهمت بشیعیان مظلوم بدهد!!
و حال آنکه در تمام کتب احکام و اخبار شیعه بر خلاف عقیدۀ ایشان سگ را نجس العین معرفی نمودهاند و در همه جا آوردهاند که اگر در خانۀ مسلمانی سگ باشد رحمت خدا باهل آن خانه نازل نمیگردد.
مسلمانان شیعه ممنوع از نگاهداری سگ هستند مگر در چند جا(برای شکار- و پاسبانی خانه-و کلّه بانی)با شرائط مخصوصی که ثبت نمودهاند یک علّت مخالفت حضرت سید الشهداء سبط شهید پیغمبر اکرم أبا عبد اللّه الحسین علیه السّلام با یزید برای آن بود که یزید سگ بازی مینمود و در خانه بدون جهات مذکوره سگ نگهداری مینمود.
و اگر مسلمانی از شیعه و سنی را ببینیم که در خانه سگ نگهداری مینماید (بدون جهات مذکوره که مستثنا شده)ما آنها را متّهم در دین نموده و عقیده بآنها نداریم.
آنگاه چگونه ممکن است شیعه با این تأکیدات بلیغه(که سگ در هر خانه آزاد باشد آن خانه نجس است)در خانه سگ نگهداری نماید بعلاوه نام صحابه محترم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بر آنها بگذارد؟!یا آنها را سبّ و لعن نمایند؟
اف بر این نوع مسلمان-پناه بخدا میبریم از تعصّب و عناد و لجاج.
اگر شما یک شیعه و لو عامی جاهل نشان دادید که چنین عملی کرده باشد ما تسلیم بتمام گفتههای این مرد میشویم و اگر نتوانستید(و هرگز نخواهید توانست) پس لعن کنید بر مردمان عنود لجوج متعصّب که بلباس اهل علم باعث اغوای مردم بیخبر شده و ایجاد اختلاف و عداوت در میان مسلمانان مینمایند.
و نیز در جلد دوم مینویسد شیعیان چون منتظر امام منتظر میباشند لذا در بسیاری از جاها مانند سرداب در سامراء روزها مرکبی از اسب یا قاطر یا غیر آن حاضر میکنند و فریاد میزنند بامام خود مرکب حاضر است همه مسلّح آماده خدمت هستیم خروج نما و در اواخر ماه مبارک رمضان رو بمشرق ایستاده آن حضرت را صدا میزند تا
خروج نماید و میان آنها اشخاصی ترک نماز میکنند که مبادا آن حضرت ظاهر شود و او در نماز باشد و از خدمتگزاری آن حضرت محروم گردد؟!؟!
(خنده شدید حضّار از سنّی و شیعه).
عجب از گفتارهای ناهنجار و تهمتهای بیحساب و خندهآور آن مردی که در گوشۀ بیابانهای دور افتاده چنین هزلیاتی گفته نداریم بلکه تعجب از علمای امروز مصری و دمشقی و غیره داریم که در تمام بلاد با شیعیان محشورند و مخصوصا در سامرّاء که تمام اهالی آن از برادران اهل تسنّن میباشند و حتی خدّام سرداب مقدس هم همگی سنّی هستند از آنها تحقیق نکرده و از علماء بزرگ نشنیده تبعیّت از هزلیّات امثال ابن تیمیّهها نموده و این قبیل خرافات و ترّهات در کتابهای خود درج مینمایند!!! (1)
اینها بودند نمونهای از تهمتها و دروغهای شاخدار و اهانتهائی که اکابر علماء اهل تسنّن بجامعه شیعیان نسبت دادهاند و اگر میخواستم بفهرست اقوال تمامی آنها از قبیل ابن حجر مکی و جاحظ و قاضی روزبهان و امثالهم بپردازم بایستی شبهای بسیار وقت شما را بگیرم و عمر شماها را ضایع نمایم باستماع گفتار و هزلیّات این قبیل از علماء که میخواستند راهنمای دیگران گردند.
چه بسا از کتب آنها که بسیار معروفیت جهانی پیدا نموده در صورتی که تحقیقا
قدر و قیمتی از جهت علم و اطلاع مؤلف آن ندارد مانند ملل و نحل محمّد بن عبد الکریم شهرستانی متوفی سال 548 قمری که در نزد ارباب تحقیق بقدر پشیزی قدر و قیمت ندارد.
صفحات آن کتاب را که آدمی باز مینماید میبیند چه نسبتهای ناروا و تهمتهای بیجا که بشیعیان داده گذشته از نسبت علیپرستی و عقیده بتناسخ و تشبیه و خرافاتی
1) 1) مانند عبد اللّه قصیمی مصری در الصراع بین الاسلام و الوثنیه-و محمد ثابت مصری در الجولة فی ربوع شرق الادنی-و موسی جار اللّه ترکستانی در الوشیعه فی نقد عقاید الشیعة و احمد امین مصری در فجر الاسلام و ضحی الاسلام-و غیره هم.
که عقل و شرع از آنها دور و روح شیعیان از آنها بر کنار است بآنها داده است و معلوم است که قوۀ تشخیص و تعمّق در حقایق نداشته.
بعلاوه واضح است علم و اطلاع کافی هم بر وقایع تاریخ نداشته گوشۀ دنیا نشسته هر کس هرچه گفته بدون تحقیق کافی روی خیال نگاشته نامش را کتاب ملل و نحل گذارده وقتی انسان عاقل بگفتههای کذب و دروغ در قسمتی از کتاب بر خورد مینماید بقیۀ کتاب در نظر او از اعتبار افتاده میشود که از کجا در سایر قسمتهای کتاب هم همین قسم روی خیال قلماندازی ننموده باشد.
برای نمونه به یک وقعۀ سادۀ تاریخی اشاره مینمایم که خوانندگان محترم از همین امر جزئی پی بمطالب کلّی کتاب برده و مؤلف بیبندوبار را بشناسند.
ضمن وقایع و حالات اثنیعشریه مینویسد بعد از حضرت امام محمد تقی(حضرت امام علی بن محمد النقی و مشهد مکرمش در قم است)(و حال آنکه هر عارف و عامی حتی دشمنان و اطفال هم میدانند که قبر مبارک حضرت هادی امام علی النقی سلام اللّه علیه در سامراء پهلوی قبر فرزند والاتبارش امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد دارای حرم و گنبد طلای بسیار عالی است که مرحوم ناصر الدین شاه قاجار افتخار مذهّب نمودن آن را داشته است).
بس است بیش از این طول کلام ندهم برای نمونه از هزار یک را اشاره نمودم تا جناب شیخ نفرمایند شیعیان دروغ میگویند و تهمت میزنند بلکه اکابر علمای خودشان این کاره هستند.
و برای اینکه بدانند داعی تنها بآقای أبو هریره جسارت ننمودم و تهمت نزدم بلکه اکابر علمای اهل سنّت هم وقایع حالات او را ضبط نمودهاند بنحو اختصار ببعض از آن اشاره مینمایم.
ابن ابی الحدید معتزلی در ص 358 جلد اول و نیز در جلد چهارم شرح نهج البلاغه از شیخ و استاد خود امام ابو جعفر اسکافی نقل مینماید
که معاویة بن ابی سفیان جمعی از صحابه و تابعین را مأمور نمود که اخبار قبیحه در طعن و بیزاری جستن از علی علیه السّلام جعل نمایند و میان مردم انتشار دهند فلذا آنها پیوسته مشغول این امر بودند و انتشار قبایح میدادند از جملۀ آن اشخاص(که جعل احادیث قبیحه در طعن و مذمت علی علیه السّلام مینمودند)ابو هریره و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه بودند.
شرح مفصّل قضایا را میدهد تا در ص 359 از اعمش روایت نموده که وقتی أبو هریره با معاویه وارد مسجد کوفه شد کثرت استقبال کنندگان را دید بر دو پای خود برخاست در حالتی که دو دستی بر سر میزد(برای جلب توجه مردم)آنگاه گفت ای مردم عراق آیا گمان میبرید من دروغ بر خدا و پیغمبر بگویم و آتش جهنم را بر خودم بخرم بشنوید از من آنچه را که من از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود انّ لکلّ نبیّ حرما و المدینة حرمی فمن احدث فیها حدثا فعلیه لعنة اللّه و الملائکة و الناس اجمعین-قال و اشهد باللّه انّ علیّا احدث فیها حدثا (1).
وقتی این خبر بمعاویه رسید(که ابو هریره همچو خدمتی باو نموده آن هم در کوفه مرکز خلافت علی علیه السّلام فرستاد او را آوردند اکرامش نمود جائزهاش داد و او را والی مدینه گردانید.انتهی.
آیا این اعمال دلیل بر مردودیت او نمیباشد و سزاوار است چنین آدمی را که برای خوشآیند معاویه با یکی از خلفای راشدین بلکه اکمل و افضل و اشرف آنها آن قسم رفتار نموده چون که روزی از صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده نیک و ممدوح بدانید.
شیخ- چه دلیلی بر ملعونیت او در دست شیعیان است که او را مردود و ملعون بخوانند.
1) 1) برای هر پیغمبری حرمی است و حرم من مدینه است هر کس احداث حادثهای در مدینه بنماید بر او باد لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم-آنگاه ابو هریره گفت خدا را گواه میگیرم که علی در مدینه احداث حادثه نمود!!(یعنی مردم را تحریک نمود که بفرمودۀ پیغمبر باید علی را لعن نمود).
داعی- دلائل بسیاری در دست میباشد یکی از دلائل آنکه سبّ کنندۀ پیغمبر باتفاق فریقین حتما ملعون و مردود و اهل آتش میباشد.
و بنابر اخباری که قبلا عرض نمودم اکابر علمای خودتان نقل نمودهاند که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود هر کس علی را سبّ نماید مرا سبّ نموده و کسی که مرا سبّ نماید خدا را سبّ نموده چون ابو هریره از جمله کسانی بوده که علاوۀ بر سبّ و لعن نمودن مولانا و مولی الموحدین امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام بواسطه جعل و وضع حدیث چنانچه عرض شد مردم را وادار بسبّ آن حضرت مینمود!!
از جمله دلائل آنکه اکابر مورخین خودتان چون طبری و ابن أثیر و ابن أبی الحدید و علاّمۀ سمهودی و ابن خلدون و ابن خلّکان و دیگران نوشتهاند موقعی که معاویة بن ابی سفیان بسر بن ارطاة سفّاک خونخوار قسیّالقلب شقیّ النفس را برای سرکوبی اهل یمن و شیعیان مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام با چهار هزار مرد جنگی شامی از طریق مدینه روانه نمود در مدینه و مکه و طائف و تباله(که شهری است در تهامه)و نجران و قبیلۀ ارحب(که از قبایل همدان بود)و صنعا و حضرموت و اطراف آنها منتها درجۀ اهانت و سفّاکی و قتل عام و ظلم و تعدی را اعمال نمودند به پیر و جوان بنی هاشم و شیعیان امیر المؤمنین ابقاء ننمودند حتّی دو طفل صغیر از عبید اللّه بن عباس ابن عم اکرم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که والی یمن بود از طرف امیر المؤمنین علیه السّلام سر برید تا آنجا که شماره کشتهشدگان بامر آن ملعون را در آن سفر زیاده از سی هزار نفر آوردهاند؟!
از آنها تعجّبی نیست چه آنکه از امویها و اتباع آنها بیش از اینها دیده شده ولی عجب از آقای ابو هریره مطلوب شما است که در این مسافرت بمعیّت و معاونت بسر سفّاک خونخوار حاضر و ناظر عملیات فجیع او بود.
مخصوصا در ظلم و ستمی که باهل مدینه منوره وارد آوردند و آن مردم بیگناه بلادفاع مانند جابر بن عبد اللّه انصاری و ابو ایوب انصاری و دیگران همگی ترسان و
لرزان بعضی فراری و برخی در خانهها پنهان و خانههای آنها را مانند خانه ابو ایوب انصاری که از صحابه خاص رسول اللّه بود آتش زد أبو هریره میدید و حرفی نمیزد بلکه معاون و کمک یار او بود.
مخصوصا بعد از حرکت آن لشکر نکبت اثر بسمت مکّه معظّمه أبو هریره بهمان عنوان نیابت در آنجا ماند و بعد هم از طرف معاویه بجبران این خدمتگزاری و مساعدت با بسر بن ارطاة والی مدینه گردید.
شما را بخدا انصاف دهید آیا این مرد دنیاپرست که در مدت سه سال (1)که مشرف بزیارت و مصاحبت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و زیاده از پنج هزار حدیث از آن حضرت نقل نموده؟آیا احادیث معروف را که تمام علمای فریقین از قبیل علامه سمهودی در تاریخ المدینه و احمد حنبل در مسند و سبط ابن جوزی در ص 163 تذکره و دیگران با سلسله اسناد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند نشنیده بود که مکرر میفرمود من اخاف اهل المدینه ظلما اخافه اللّه و علیه لعنة اللّه و الملئکة و الناس اجمعین لا یقبل اللّه منه یوم القیمة صرفا و لا عدلا-لعن اللّه من اخاف مدینتی-لا یرید اهل المدینة احد بسوء الاّ اذابه اللّه فی النار ذوب الرصاص (2).
پس در این صورت چگونه شرکت نمود در لشکری که آن همه ظلم و تعدّی و ایجاد خوف و ترس در اهل مدینه نمودند بعلاوه مخالفت با خلیفۀ حق و وصی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عترت طاهره آن حضرت بجعل احادیث و وادار نمودن مردم را بسبّ کسی که
1) 1) در طبقات ابن سعد و اصابه ابن حجر و سایر کتب معتبره اکابر علمای اهل تسنن وارد است که ابو هریره در فتح خیبر مسلمان شد و بروایت بخاری در باب علامات النبوة فی الاسلام بیش از سه سال موفق بملاقات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله نبوده و بروایت ابن حجر در اصابه و حاکم در مستدرک و ابن عبد البر در استیعاب و دیگران در سن هفتاد و هشت سالگی و در سال 57 قمری در وادی عقیق مرد جنازهاش را بمدینه حمل نموده و در بقیع دفن نمودند.
2) 2) هر کس اهل مدینه را بترساند از روی ظلم خداوند او را بترساند و بر او باد لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم و قبول نمینماید خداوند از او روز قیامت هیچ چیزی را.لعنت خدا بر کسی که بترساند اهل مدینه مرا-احدی ارادۀ بدی باهل مدینه نمینماید مگر آنکه خداوند او را مانند سرب در آتش آب خواهد نمود.
پیغمبر سبّ او را سبّ بر خود قرار داده شما را بخدا انصاف دهید چنین کسی که از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوضع و جعل احادیث مشغول بوده مردود خدا و رسول نمیباشد.
شیخ- بیلطفی میفرمائید که موثقترین اصحاب پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم را بیدین و وضّاع و جعّال میخوانید.
داعی- داعی تنها نسبت به ابو هریره بیلطفی ننمودم بلکه اول کسی که این نوع بیلطفی را نسبت باو عنایت نموده خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب بود که ارباب تاریخ مانند ابن اثیر در حوادث سال 23 و ابن ابی الحدید در ص 104 جلد سوم شرح نهج البلاغه چاپ مصر و دیگران نقل نمودهاند که چون خلیفه عمر در سال 21 ابو هریره را والی بحرین نمود باو خبر دادند مال بسیاری جمع نموده و اسبهای زیادی خریده و لذا در سال 23 او را معزول نموده همینکه خدمت خلیفه رسید خلیفه گفت یا عدوّ اللّه و عدوّ کتابه اسرقت مال اللّه-یعنی ای دشمن خدا و دشمن کتاب خدا آیا دزدی نمودی مال خدا را گفت هرگز دزدی نکردم بلکه عطایائی مردم بمن دادند.
و نیز ابن سعد در ص 90 جلد چهارم طبقات و ابن حجر عسقلانی در اصابه و ابن عبد ربّه در جلد اول عقد الفرید مینویسد خلیفه گفت ای دشمن خدا وقتی تو را والی بحرین نمودم کفش و نعلینی به پا نداشتی اینک شنیدهام اسبهائی به هزار و ششصد دینار خریداری نمودی از کجا آوردی گفت عطایای مردم است که نتایج آن بسیار گردیده خلیفه متغیر گردید از جا برخاست آن قدر تازیانه بر پشت او زد تا خونآلود شد آنگاه امر کرد ده هزار دینار که در بحرین ذخیره نموده بود از او گرفته و تحویل بیت المال دادند.نه تنها در زمان خلافت او را زد بلکه مسلم در ص 34 جلد اول صحیح مینویسد که در زمان رسول خدا عمر بن الخطّاب ابو هریره را آن قدر زد تا به پشت بر زمین خورد ابن ابی الحدید در اوایل ص 360 جلد اول شرح نهج البلاغه گوید قال ابو جعفر(الاسکافی)و ابو هریرة مدخول عند شیوخنا غیر مرضیّ
الروایة ضربه عمر بالدّرة و قال قد اکثرت من الروایة احری بک ان تکون کاذبا علی رسول الله صلّی الله علیه و آله (1).
ابن عساکر در تاریخ کبیر و متقی در ص 239 کنز العمّال نقل مینمایند خلیفه عمر او را با تازیانه زد و زجرش نمود و منع از نقل حدیث از رسول اللّه نمود و گفت چون روایت زیاد نقل مینمائی از پیغمبر و تو سزاوارتری از اینکه دروغ بگوئی از طرف آن حضرت(یعنی مثل تو ناجنسی باید از قول آن حضرت دروغ بگوید)لذا باید ترک کنی نقل حدیث را از قول آن حضرت و الاّ تو را میفرستم بزمین دوس(که قبیلهای است در یمن که ابو هریره از آنجا بوده)و یا بزمین بوزینگان یعنی کوهستانی که بوزینگان در آنجا زیاد هستند.
و نیز ابن ابی الحدید در ص 360 جلد اول شرح نهج البلاغه چاپ مصر از استاد خود امام ابو جعفر اسکافی نقل نموده که حضرت مولی الموحدین امیر المؤمنین سلام اللّه علیه فرمود الا انّ اکذب الناس او قال اکذب الاحیاء علی رسول اللّه(ص)ابو هریرة الدوسی (2).
ابن قتیبه در تأویل مختلف الحدیث و حاکم در جلد سیم مستدرک و ذهبی در تلخیص المستدرک و مسلم در دویم صحیح در فضائل ابو هریره همگی نقل مینمایند که مکرر عایشه او را رد نموده و میگفت ابو هریره کذاب است و از قول رسول خدا بسیار جعل حدیث مینماید.
بالاخره ابو هریره را ما تنها مردود نخواندهایم بلکه در نزد خلیفه عمر و مولانا امیر المؤمنین و ام المؤمنین عایشه و صحابه و تابعین مردود بوده است.
چنانچه شیوخ معتزله و علماء آنها و حنفها عموما أحادیث أبو هریره را مردود
1) 1) ابو جعفر اسکافی(شیخ معتزله)گفته است ابو هریره در نزد شیوخ ما مدخول است (یعنی از حیث عقل)و روایت او مورد رضا و قبول ما نمیباشد و عمر او را تازیانه زد و گفت زیاده روی در روایت نمودهای و تو سزاوار تری از آنکه دروغ نسبت بدهی برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله.
2) 2) بدانید که دروغگوترین مردم یا فرمود دروغگوترین زندگان برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ابو هریره دوسی میباشد(دوس قبیلهایست در یمن).
میدانند و هر حکمی که سندش منتهی بأبو هریره میشود باطل میدانند چنانچه نووی در شرح صحیح مسلم مخصوصا جلد چهارم مبسوطا متعرّض است.
و امام اعظم أبو حنیفه پیشوای بزرگ جماعت شما میگفت صحابه رسول اللّه عموما ثقه و عادل بودند من از هر کدام و بهر سند باشد حدیث میگیرم مگر حدیثی که سندش منتهی گردد به ابو هریره و انس بن مالک و سمرة بن جندب که از آنها نمیپذیرم.
پس آقایان بما اعتراض ننمائید که چرا ابو هریره صحابی را انتقاد مینمائید ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینمائیم که خلیفۀ ثانی عمر او را تازیانه زده و سارق بیت المال و کذابش خوانده.
ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینمائیم که امّ المؤمنین عایشه و امام اعظم ابو حنیفه و کبار از صحابه و تابعین و أکابر از شیوخ و علماء معتزله و حنفیها او را انتقاد نموده و مردود خواندهاند.
خلاصه ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینمائیم که مولانا و مولی الموحدین امیر المؤمنین و ائمۀ طاهرین از عترت رسول اللّه سلام اللّه علیهم اجمعین که عدیل القرآناند او را کذّاب و مردود خواندهاند.
ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینمائیم که شکمپرست بوده و با علم بافضلیّت امیر المؤمنین از آن حضرت صرفنظر نموده حاشیهنشین سفرۀ چرب و نرم معاویه ملعون گردیده که با تقویت جعل احادیث او-امام المتقین و خلیفة المسلمین را(که خود شما قبول دارید یکی از خلفای راشدین است)سبّ و لعن نمایند.
بس است بیش از این وقت مجلس را نگیرم خیلی هم معذرت میخواهم که قدری وقت شما را گرفتم چون فرمودید ما بیلطفی مینمائیم خواستم ثابت کنم که ما تنها نیستیم بلکه خلفاء و صحابه و اکابر علماء خودتان مقر و معترف بمردودیت او میباشند.
پس وقتی چنین افراد جعّال و وضّاعی برای رسیدن بجاه و مقام و معمور شدن دنیای آنها از قول رسول خدا جعل حدیث کرده و با احادیث صحیحه مخلوط نمودند
بهر حدیثی نتوان اعتماد نمود بهمین جهت آن حضرت فرمود کلّما حدثتم بحدیث منی فاعرضوه علی کتاب اللّه.
(چون در موضوع مهمی سر گرم بحث بودیم از موقع نماز آقایان قدری گذشت) (صحبت که باینجا رسید برخاستند برای نماز بعد از اداء نماز عشاء و صرف چای مجلس) (رسمیت پیدا نمود)
داعی- نظر ببیانات قبل اینک ما و شما ناچاریم بهر حدیثی از أحادیث منقوله از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخوردیم أول رجوع بقرآن مجید نمائیم اگر مطابقت با اصلی در قرآن نمود بپذیریم و الا رد نمائیم.
این حدیثی را هم که شما نقل نمودید(و لو یک طرفه میباشد)ناچار باید مطابقه با قرآن مجید نمائیم چنانچه مانعی از قبول نباشد قطعا میپذیریم.فلذا جمعی در جواب گفتهاند خدای متعال در آیه 15 سورۀ 50(ق)میفرماید وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (1)آقایان میدانید حبل الورید مثلی معروف است که مستعمل در فرط قرب است و اضافه آن بیانیست و ممکن است که اضافه لامی باشد.
و حقیقت معنی این آیه شریفه راجع است باینکه علم خداوند متعال بر وجهی محیط است باحوال انسان که هیچ چیزی از خفایای صدور و سرائر قلوب بر ذات اقدس او جلّ و علا مخفی و پوشیده نمیباشد.
و در آیه 62 سوره 10(یونس)میفرماید وَ مٰا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مٰا تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاٰ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّٰ کُنّٰا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ وَ مٰا
1) 1) ما انسان رای خلق کردهایم و از وساوس و اندیشههای نفس او کاملا آگاهیم و از رگ گردن باو نزدیکتریم.
یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرَ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ
(1) بحکم این آیات شریفه و تأیید دلائل عقلیه هیچ فعل و قولی از خدا پوشیده نمیباشد و پروردگار عالمیان بعلم حضوری عالم بجمیع افعال و اعمال و اقوال عباد است اینک ملاحظه فرمائید این حدیثی را که بیان نمودید با این دو آیه و سایر آیات شریفه چگونه تطبیق نمائیم و بچه نحو ممکن است رضا و عدم رضای ابی بکر بر خدا مخفی باشد که محتاج بسؤال از خود او باشد.
علاوه بر آنکه رضای حق تعالی مربوط برضای خلق است قطعا تابنده بمقام رضا نرسد محبوب خدا نخواهد شد پس چگونه خداوند اظهار رضایت از أبی بکر میکند و حال آنکه هنوز نمیداند أبی بکر بمقام رضا رسیده و از خدا راضی هست یا نه؟!
شیخ- دیگر تردیدی نیست که رسول خدا فرمود ان الله یتجلی للناس عامة و یتجلی لأبی بکر خاصة (2)
و نیز فرموده است ما صب الله فی صدری شیئا إلاّ صبّه فی صدر ابی بکر (3)
و نیز فرمود انا و أبو بکر کفرسی رهان (4)
و نیز فرمود ان فی السماء الدنیا ثمانین الف ملک یستغفرون لمن احب ابا بکر و عمر و فی السماء الثانیة ثمانین الف ملک یلعنون من ابغض ابا بکر و عمر (5)
1) 1) (ای رسول ما)در هیچ حال نباشی و هیچ آیه از قرآن تلاوت نکنی و به هیچ عملی تو و امت وارد نشوید جز آنکه همان لحظه شما را مشاهده میکنیم و هیچ ذرهای در همه زمین و آسمان از خدای تو پنهان نیست و کوچکتر از ذره و بزرگتر از آن هرچه هست همه در کتاب مبین(و لوح علم الهی)مسطور است.
2) 2) بدرستی که خداوند تجلی فرماید از برای همه مردم عمومی و برای ابی بکر خصوصی.
3) 3) نریخت خداوند در سینه من چیزی را مگر آنکه ریخت در سینه ابی بکر.
4) 4) من و ابی بکر هر دو با هم مساوی هستیم مانند دو اسب که در مسابقه با هم برابر باشند.
5) 5) در آسمان دنیا هشتاد هزار ملک استغفار مینمایند برای کسی که دوست بدارد ابی بکر و عمر را و در آسمان دوم هشتاد هزار ملک لعن مینمایند دشمنان ابی بکر و عمر را.
و نیز فرمود ابو بکر و عمر خیر الاولین و الآخرین (1)
و عظمت مقام ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما از این خبر بهتر معلوم میگردد که فرمود خلقنی الله من نوره و خلق ابا بکر من نوری و خلق عمر من نور ابی بکر و خلق امتی من نور عمر و عمر سراج اهل الجنة (2)
از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ ما بسیار رسیده که من باب نمونه ببعض از آنها إشاره نمودم تا حقیقت مقام خلفاء بر شما واضح و روشن گردد.
داعی- اولا مضامین ظواهر این اخبار خود دلالت کامله بر فساد و کفر آنها دارد که میرساند از لسان مبارک رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین مضامین صادر نگردیده زیرا حدیث اول دلیل بر تجسّم است و قطعا عقیده بر جسمیت حضرت باری تعالی کفر محض است و حدیث دوم میرساند که ابی بکر شریک رسول اللّه بوده در آنچه بر آن حضرت نازل میشده و حدیث سیم میرساند که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هیچگونه تفوّقی بر ابی بکر نداشته چه هر دو با هم مساوی بودند و دو خبر دیگر مخالف است با اخبار کثیرهای که مجمع علیه فریقین است که بهترین اهل عالم محمّد و آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعیناند.
و خبر آخری مخالف با قرآن مجید است چه آنکه در آیه 13 سوره 76(دهر) میفرماید لاٰ یَرَوْنَ فِیهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِیراً بهشت جای آفتاب و ماه نمیباشد حجر و شجر و مدر و در و دیوار بهشت تماما روشن و نورانی میباشد اهل دنیا هستند که احتیاج بچراغ دارند و الا اهل بهشت احتیاج بچراغ ندارند.
علاوه بر این ظواهر اکابر علماء درایت و رجال خودتان از قبیل عالم جلیل مقدسی در تذکرة الموضوعات و فیروزآبادی شافعی در کتاب سفر السّعادات و حسن بن کثیر ذهبی در میزان الاعتدال و ابو بکر احمد بن علی خطیب بغدادی در تاریخ خود و
ابو الفرج ابن جوزی در کتاب الموضوعات و جلال الدین سیوطی در اللآلی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعه حکم بر موضوعیت و مجعولیت این احادیث نمودهاند و صریحا درباره هر یک از آنها گویند که از جهة سلسله روات و اسناد این احادیث از موضوعات و مفتریات است چه آنکه علاوه بر افراد نااهل و جعّال و کذّابی که در سلسله روات موجود است بطلان آنها با قواعد عقلیه و آیات قرآنیه ظاهر و آشکار است.
شیخ- دیگر در این حدیث خلافی نیست که رسول خدا فرمود ابو بکر و عمر سیدا کهول اهل الجنة (1)
داعی- در این حدیث هم اگر قدری فکر و تأمل کنیم گذشته از آنکه اکابر علماء
درایت و رجال خودتان آن را از موضوعات میدانند ظاهر عبارت آن میرساند که این عبارت از رسول خدا نمیباشد چه آنکه از مسلّمات است که بهشت مرکز شیوخ و پیران نمیباشد و در آنجا مانند دنیا سیر تکاملی وجود ندارد که آدمی از جوانی بسن پیری برسد تا بکمال سیادت نائل آید.
و در روایات ما و شما اخبار بسیاری مصدّق این معنی است که از جمله قضیه اشجعیّه است که زن پیری بود آمد خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حضرت در ضمن صحبت فرمود ان الجنة لا تدخلها العجائز یعنی عجایز و پیران داخل بهشت نمیشوند آن زن متأثر شد ناله کنان عرض کرد یا رسول اللّه پس من وارد بهشت نمیشوم این را گفت و از خدمت حضرت بیرون رفت حضرت فرمودند اخبروها انها لیست یومئذ بعجوز یعنی خبر دهید او را که در آن روز پیر نخواهد بود-بلکه همۀ پیران را خلعت جوانی بپوشند و داخل بهشت نمایند آنگاه آیه 36 سوره 56(واقعه)را قرائت فرمود که خداوند فرماید إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْکٰاراً عُرُباً أَتْرٰاباً لِأَصْحٰابِ الْیَمِینِ (2)
و در حدیث از طرق ما و شما وارد است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یدخل اهل الجنة الجنة جردا مردا بیضا جعادا مکحّلین ابناء ثلاث و ثلثین (1)
شیخ- این بیانات شما بجای خود صحیح است و لکن این حدیث مخصصی است برای اهل بهشت.
داعی- معنای این فرمایش جنابعالی را نفهمیدم این حدیث مخصّص چه چیز است یعنی خداوند جمعی را پیر وارد بهشت مینماید تا ابی بکر و عمر را سید آنها قرار دهد! و حال آنکه اگر بنا شود ابی بکر و عمر داخل بهشت گردند خداوند آنها را هم جوان خواهد نمود نه آنکه دیگران را پیر نماید تا سیادت آنها ثابت شود.
علاوه عرض کردم اکابر علماء خودتان این حدیث را از موضوعات بشمار آوردند و رسول اکرم برای راهنمائی ما اصلی معین فرموده تا خیال ما راحت گردد چنانچه قبلا عرض کردم هر حدیثی که مطابقه با قرآن مجید ننماید مردود است فلذا علماء رجال ما و اهل درایت هم بسیاری از اخبار را که بنام رسول و أئمۀ طاهرین صلوات اللّه علیهم اجمعین از طریق خودمان رسیده بدستور خودشان که فرمودند اذا روی لکم عنی حدیث فاعرضوه علی کتاب الله فان وافقه فاقبلوه و الا فردوه (2)
رد مینمایند و مورد قبول قرار نمیدهند.
و قبلا عرض کردم که بسیاری از اکابر علماء ارباب جرح و تعدیل خودتان هم کتب مبسوطه تألیف و تصنیف نمودهاند در ردّ احادیث موضوعه مانند شیخ مجد الدین محمد بن یعقوب فیروزآبادی(صاحب قاموس در ص 142 کتاب سفر السعادة و جلال الدین سیوطی در کتاب اللآلی و ابن جوزی در موضوعات و مقدسی در تذکره الموضوعات و شیخ محمّد بن درویش مشهور به حوت بیروتی در ص 123 کتاب اسنی المطالب آوردهاند که در سند حدیث ابو بکر و عمر سیدا کهول اهل الجنة یحیی بن عنبسه میباشد و ذهبی گوید یحیی از جمله ضعفا است و ابن جان دجال گفته یحیی وضع حدیث مینموده.
پس علاوه بر دلائلی که ما ذکر نمودیم ببیان نقّادین علماء خودتان هم که ارباب جرح و تعدیلاند این حدیث از موضوعات است.
واقعا احتمال قوی میرود که از مجعولات بکریون یا بنی امیه باشد چه آنکه برای ردّ و تضعیف بنی هاشم و عترت طاهره و اهل بیت رسول اللّه در مقابل هر حدیثی از احادیث ثابتۀ عند الفریقین در مدح و عظمت خاندان رسالت حدیثی جعل مینمودند و مردمانی مانند ابو هریره و أمثال آنها هم برای قرب دستگاه فاسد بنی امیه پیوسته در این کار جدّیت مینمودند.
زیرا از کینه و عداوتی که با آل محمّد داشتند در مقابل حدیث شریف ثابتی که علاوه بر اجماع علماء شیعه اکابر علماء شما نیز نقل نمودهاند این حدیث را جعل نمودند.
نوّاب- آن حدیث مسلّم کدام است که در مقابلش جعل حدیث نمودند.
داعی- آن حدیث شریف ثابت مسلّم آنست که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة و ابوهما خیر منهما و بسیاری از علمای شما نقل نمودهاند این حدیث را از قبیل خطیب خوارزمی در مناقب و میر سید علی همدانی در مودت هشتم از مودة القربی و امام ابو عبد الرحمن نسائی سه حدیث در خصائص العلوی و ابن صباغ مالکی در ص 159 فصول المهمّه و سلیمان بلخی حنفی در باب 54 ینابیع المودة از ترمذی و ابن ماجه و امام احمد بن حنبل و سبط ابن جوزی در ص 133 تذکره و امام احمد بن حنبل در مسند و ترمذی در سنن و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 97 کفایت الطالب بعد از نقل این حدیث گوید امام اهل حدیث ابو القاسم طبرانی در معجم الکبیر در شرح حال امام حسن علیه السّلام جمع نموده است جمیع طرق این حدیث شریف را از بسیاری از صحابه پیغمبر از قبیل امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و خلیفه ثانی عمر بن الخطّاب و حذیفۀ یمانی و أبو سعید خدری و جابر ابن عبد اللّه انصاری و أبو هریرة و اسامة بن زید و عبد اللّه بن عمر،آنگاه محمد بن یوسف
اظهار نظر نموده گوید این حدیثی است حسن که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:الحسن و الحسین سیدا شباب أهل الجنة و أبوهما خیر منهما(و در بعض از اخبار) افضل منهما (1)و انضمام اسناد این حدیث بیکدیگر دلیل بر صحت این حدیث میباشد انتهی.
و نیز حافظ أبو نعیم اصفهانی در حلیه و ابن عساکر در ص 206 جلد چهارم تاریخ کبیر و حاکم در مستدرک و ابن حجر مکی در ص 82 صواعق و بالاخره اتفاقی أکابر علماء شما میباشد که این حدیث از لسان درر بار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جاری شده است.
شیخ- دیگر منکر این خبر احدی نمیشود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ما ینبغی لقوم فیهم ابو بکر ان یتقدم علیه غیره این خبر خود دلیل حق تقدم ابی بکر است بر عموم امت برای آنکه میفرماید سزاوار نیست برای قومی که أبی بکر در میان آنها باشد و دیگری را بر او مقدّم دارند.
داعی- متأسفم که آقایان محترم چرا بدون فکر بهر خبری توجه مینمائید اگر این خبر فرمودۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده چرا خود عمل بآن نمینمود که با بود أبی بکر علی علیه السّلام را مقدّم میداشت-در قضیّۀ مباهله مگر أبی بکر حاضر نبود که علی را مقدّم بر او داشت-در غزوه تبوک با بود ابی بکر کاردان پیر مرد چرا علی علیه السّلام را خلیفه خود قرار داد-در سفر مکه چرا ابی بکر را معزول و علی را منسوب برای ابلاغ رسالت و قرائت سوره برائت نمود-در مکه با بود ابی بکر چرا علی را با خود برای بتشکنی برد حتّی بروی شانۀ خود سوار کرد و امر بشکستن بت هبل نمود-با بود ابی بکر چرا علی علیه السّلام را برای حکومت و دعوت مردم یمن فرستاد و علاوه بر همه با بود ابی بکر علی را چرا وصی خود قرار داد.
شیخ- حدیث بسیار ثابتی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده که أبدا مورد انکار نیست که عمرو بن عاص گفت روزی به پیغمبر عرض کردم یا نبی اللّه أحب زنان عالم بسوی شما کیست فرمودند عایشه عرض کردم أحب مردان بسوی شما کیست فرمودند
1) 1) حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتاند و پدر آنها بهتر و افضل از آنها میباشد.
پدر عایشه ابی بکر پس بهمین جهت که محبوب پیغمبرند حق تقدم دارند بر تمام امّت و این خود یک دلیل قاطع است بر خلافت أبی بکر رضی اللّه عنه.
داعی- این حدیث علاوه بر آنکه از موضوعات و مجعولات بکریون است با احادیث ثابتۀ مسلّمۀ عند الفریقین معارض است فلذا مردودیت آن ثابت میباشد.
در این حدیث از دو جهت باید امعان نظر نمود اول از جهت ام المؤمنین عایشه و دوم از جهت خلیفه أبی بکر.
امّا در محبوبیّت عایشه بطریقی که أحب زنان باشد نزد رسول خدا اشکال است چونکه عرض کردم معارض است این قول با احادیث صحیحۀ ثابتهای که در کتب معتبرۀ فریقین(شیعه و سنّی)ثبت گردیده.
شیخ- با کدام أخبار معارض است ممکن است بیان نمائید تا مطابقه نموده قضاوت عادلانه نمائیم.
داعی- احادیث بسیاری از طرق علماء و روات شما بر خلاف گفتۀ شما دربارۀ حضرت صدیقۀ کبری امّ الائمّة النجباء فاطمة الزهراء سلام اللّه علیها وارد است.
از جمله حافظ ابو بکر بیهقی در تاریخ و حافظ ابن عبد البر در استیعاب و میر سید علی همدانی در مودة القربی و دیگران از علمای شما نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرر میفرمود فاطمة خیر نساء امتی یعنی فاطمه بهترین زنان امت من است.
امام احمد بن حنبل در مسند و حافظ ابو بکر شیرازی در نزول القرآن فی علی نقل مینمایند از محمّد بن حنفیّه از امیر المؤمنین علیه السّلام و ابن عبد البر در استیعاب ضمن نقل حالات فاطمه سلام اللّه علیها و خدیجه ام المؤمنین از عبد الوارث بن سفیان و ابو هریره-و ضمن حالات خدیجه ام المؤمنین از ابو داود نقلا از ابو هریره و انس بن مالک-و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 55 ینابیع الموده و میر سید علی همدانی در مودت سیزدهم از مودة القربی از انس بن مالک و نیز بسیاری از ثقات محدثین بطرق خود
از انس بن مالک روایت نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود خیر نساء العالمین اربع مریم بنت عمران و آسیه بنت مزاحم و خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت محمد علیهم السّلام (1)
خطیب در تاریخ بغداد نقل مینماید که رسول خدا این چهار زن را بهترین زنان عالم بحساب آورده آنگاه فاطمه را در دنیا و آخرت بر آنها تفضیل داده.
محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح و امام أحمد بن حنبل در مسند از عایشه بنت ابی بکر نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بفاطمه فرمود یا فاطمة ابشری فان الله اصطفیک و طهرک علی نساء العالمین و علی نساء الاسلام و هو خیر دین (2)
و نیز بخاری در ص 64 جزء چهارم صحیح و مسلم در باب فضائل فاطمه در جزء دوم صحیح و حمیدی در جمع بین الصحیحین و عبدی در جمع بین الصّحاح الستّه و ابن عبد البر در استیعاب ضمن حالات حضرت فاطمه علیها السّلام و امام احمد در ص 282 جزء ششم مسند و محمّد بن سعد کاتب در جلد دوم طبقات ضمن فرمودههای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مرض و بستر و بیماری و در جلد هشتم در نقل حالات بیبی فاطمه(ع)ضمن حدیث طولانی(که وقت مجلس اجازه نقل آن را نمیدهد)مسندا از عایشه ام المؤمنین نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا فاطمة أ لا ترضین ان تکونی سیدة نساء العالمین یعنی آیا تو راضی نیستی که سیدۀ زنان عالمین باشی.
و ابن حجر عسقلانی این عبارت را ضمن حالات بیبی در اصابه نقل نموده است- یعنی تو بهترین زنان عالمین هستی-.
و نیز بخاری و مسلم در صحیحین خود و امام ثعلبی در تفسیر و امام احمد حنبل در مسند و طبرانی در معجم الکبیر و سلیمان بلخی حنفی در باب 32 ینابیع المودّه
از تفسیر ابن ابی حاتم و مناقب و حاکم و وسیط و واحدی و حلیة الاولیاء حافظ ابو نعیم اصفهانی و فرائد حموینی-و ابن حجر مکّی در ذیل آیه چهاردهم صواعق از احمد-و محمد بن طلحه شافعی در ص 8 مطالب السئول-و طبری در تفسیر- و واحدی در اسباب النزول-و ابن مغازلی شافعی در مناقب-و محب الدین طبری در ریاض-و مؤمن شبلنجی در نور الابصار-و زمخشری در تفسیر-و سیوطی در در المنثور- و ابن عساکر در تاریخ-و علامۀ سمهودی در تاریخ المدینه-و فاضل نیشابوری در تفسیر- و قاضی بیضاوی در تفسیر-و امام فخر در تفسیر کبیر-و سید ابی بکر شهاب الدین علوی در ص 22 تا 23 باب اول رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی از تفسیر بغوی و ثعلبی و سیرۀ ملا و مناقب احمد و کبیر و اوسط طبرانی و سدی- و شیخ عبد اللّه بن محمد بن عامر شبراوی شافعی در ص 5 کتاب الاتحاف از حاکم و طبرانی و احمد-و جلال الدین سیوطی در احیاء المیت از تفاسیر ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه و معجم الکبیر طبرانی-و ابن ابی حاتم و حاکم-بالاخره عموم اکابر علماء شما(باستثناء عدّۀ قلیلی از متعصّبین و پیروان امویها و دشمنان اهل بیت)از ابن عباس(حبر امت)و دیگران نقل نمودهاند که وقتی نازل شد آیه 22 سوره 42(شوری) قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً (1)جمعی از اصحاب عرض کردند یا رسول اللّه من قرابتک الذین فرض اللّه علینا مودّتهم قال(ص)علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین-یعنی نزدیکان شما کیانند که خدا واجب گردانیده است مودت و دوستی آنها را بر ما(یعنی در این آیه شریفه)فرمود آنها علی و فاطمه و حسن و حسیناند-و در بعضی از اخبار دارد و ابناهما یعنی پسران آنها.
از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ شما بسیار رسیده که وقت مجال نقل همه آنها را نمیدهد و در نزد علمای شما این معنی بحدّ شیاع رسیده.
1) 1) بگو(بامت)من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودت و محبت مرا در حق خویشاوندان من منظور دارید-و هر که کار نیکو انجام دهد ما بر نیکوئیش بیفزائیم.
تا آنجا که ابن حجر متعصّب هم در ص 88 صواعق و حافظ جمال الدّین زرندی در معراج الوصول و شیخ عبد اللّه شبراوی در ص 29 کتاب الاتحاف و محمّد بن علی صبان مصری در ص 119 اسعاف الراغبین و دیگران از امام محمّد بن ادریس شافعی که از أئمه أربعة شما و رئیس و پیشوای شافعیها میباشد نقل نمودهاند که میگفت:
یا اهل بیت رسول الله حبّکم
فرض من اللّه فی القرآن انزله
کفاکم من عظیم القدر انّکم
من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
(1) اینک از آقایان محترم با انصاف سؤال میکنم آیا خبر یکطرفهای را که شما نقل نمودید با این همه اخبار صحیحۀ صریحۀ متفق علیه فریقین(شیعه و سنی)که از حد احصاء خارج است مقابله میکند.
آیا عقل قبول میکند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کسی را که خداوند در قرآن.
مجید مودت و محبت او را بر مردم فریضه قرار داده بگذارد و دیگران را بر او ترجیح دهد.
آیا تصور هوا و هوس در آن حضرت میرود که بگوئیم روی هوای دل عایشه را که هیچ دلیلی بر افضلیت او نیست(جز آنکه همسر رسول خدا و امّ المؤمنین بوده مانند سایر زنان پیغمبر)از فاطمه ای که در قرآن مجید خدای متعال مودّت و محبّت او را فریضه و واجب قرار داده و آیۀ تطهیر در شأن او نازل و افتخار ورود در مباهله را بحکم قرآن باو داده بیشتر دوست دارد.
شما خود میدانید که انبیاء و اولیاء در پی هوای نفس نمیرفتند و جز خدا کسی را نمیدیدند مخصوصا رسول خدا خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که حقیقت حبّ فی اللّه و بغض فی اللّه بوده است و قطعا دوست نمیداشته مگر کسی را که خدا دوست داشته و دشمن نمیداشته مگر کسی را که خدا دشمن داشته.
1) 1) ای اهل بیت رسول خدا محبت و دوستی شما واجب گردیده از جانب خدا-که در قرآن نازل شده(اشاره بآیه فوق میباشد)کفایت میکند در عظمت قدر شما(آل محمد)آنکه هر کس بر شما صلوات نفرستد نماز او قبول نخواهد شد.
چگونه فاطمهای که خدا محبّت و مودّت او را فریضه قرار داده میگذارد و دیگری را بر او ترجیح میدهد پس قطعا اگر فاطمه سلام اللّه علیها را دوست داشته برای آن بوده که محبوبیّت الهی داشته.
آیا عقل باور میکند که آن حضرت ترجیح دهد در محبت فردی از افراد زنان خود را بر کسی که خود میفرمود خدا او را برگزیده و محبّتش را بر مردم فریضه قرار داده.
یا باید اینهمه اخبار صحیحۀ صریحۀ را که مورد قبول اکابر علماء فریقین میباشد و با آیات قرآن مجید تأیید گردیده رد بنمائید یا این خبری را که بیان نمودید از موضوعات مسلّمه بدانید تا تناقض از بین برداشته شود.
و اما دربارۀ خلیفه ابی بکر که فرمودید آن حضرت فرموده احبّ مردان در نزد من ابی بکر میباشد مغایرت دارد با اخبار بسیار معتبری که از طریق روات ثقات و علماء بزرگ خودتان نقل گردیده که محبوبترین مردان امت نزد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام بوده است.
چنانچه شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 55 ینابیع الموده از ترمذی نقل میکند از بریده که گفت کان احبّ النساء الی رسول الله(ص)فاطمة و من الرجال علی علیه السّلام (1)
و نیز محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 91 کفایت الطالب مسندا از امّ المؤمنین عایشه نقل نموده که گفت ما خلق الله خلقا کان احبّ الی رسول اللّه(ص)من علیّ بن أبی طالب(ع) (2)آنگاه گوید این حدیثی است که روایت نموده او را ابن جریر در مناقب خود و ابن عساکر دمشقی در ترجمه حالات علی علیه السّلام.
و نیز محی الدین و امام الحرم احمد بن عبد اللّه شافعی در ذخایر العقبی از ترمذی
نقل مینماید که از عایشه سؤال نمودند که کدام یک از مردم نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محبوب تر بودند گفت فاطمه گفتند از مردها چه کس محبوبتر بود نزد آن حضرت گفت زوجها علی بن أبی طالب یعنی هم سرش علی ابن أبی طالب.
و نیز از مخلص ذهبی و حافظ ابو القاسم دمشقی از عایشه نقل مینماید که گفت ما رأیت رجلا احبّ الی النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم من علیّ و لا احبّ الیه من فاطمة (1).
و نیز از حافظ خجندی از معاذة الغفاریه نقل مینماید که گفت مشرف شدم خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در منزل عایشه و علی علیه السّلام در خارج منزل بودند.بعایشه فرمود ان هذا احب الرجال الیّ و اکرمهم علیّ فاعرفی حقّه و اکرمی مثواه (2)
و نیز شیخ عبد اللّه بن محمد بن عامر شبراوی شافعی که از اجله علماء شما میباشد در ص 9 کتاب الاتحاف بحبّ الاشراف و سلیمان بلخی در ینابیع و محمد بن طلحه شافعی در ص 6 مطالب السئول از ترمذی از جمیع بن عمیر نقل میکنند که گفت با عمّهام نزد ام المؤمنین عایشه رفتیم من از او سؤال نمودم از محبوبترین اشخاص نزد رسول خدا عایشه گفت از زنها فاطمه و از مردان شوهرش علی بن أبی طالب.
همین خبر را میر سید علی همدانی شافعی در مودت یازدهم مودّة القربی نقل نموده با این تفاوت که جمیع گفت از عمّهام سؤال کردم و جواب شنیدم.
و نیز خطیب خوارزمی در آخر فصل ششم مناقب از جمیع بن عمیر از عایشه این خبر را نقل نموده است.
و نیز ابن حجر مکّی در آخر فصل دوم از صواعق بعد از نقل چهل حدیث در فضل علی علیه السّلام از ترمذی از عایشه نقل نموده که گفت کانت فاطمة احب النساء الی رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلم و زوجها احب الرجال الیه (3)
و نیز محمد بن طلحه شافعی در ص 7 مطالب السئول بعد از نقل اخباری در این موضوع که مفصّل است اظهار عقیده و نظر میکند باین عبارت فثبت بهذه الاحادیث الصحیحة و الاخبار الصریحة کون فاطمة کانت احب الی رسول الله من غیرها و انها سیدة نساء اهل الجنة و انها سیدة نساء هذه الامة و سیدة نساء اهل المدینة (1).
پس این مطلب با دلائل عقل و نقل ثابت است که علی و فاطمه علیهما السّلام محبوبترین خلق بودند نزد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از همه این اخبار مهمتر بر اثبات محبوبیت علی و تقدم بر دیگران در نزد پیغمبر خبر معروف طیر مشوی است که بآن حدیث کاملا ثابت میشود علی محبوبترین تمام امت بود نزد آن حضرت و البته خودتان بهتر میدانید که حدیث طیر بقدری معروف است نزد فریقین(شیعه و سنی)که احتیاج بنقل سند ندارد ولی برای مزید بینائی آقایان محترمین اهل مجلس که امر بر آنها مشتبه نشود و گمان ننمایند شیعیان این قبیل احادیث را جعل مینمایند ببعض از آن اسناد که در خاطر دارم اشاره مینمایم.
بخاری و مسلم و ترمذی و نسائی و سجستانی در صحاح معتبره خود و امام احمد بن حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و ابن صباغ مالکی در ص 21 فصول المهمّه و سلیمان بلخی حنفی باب 8 ینابیع الموده را اختصاص بحدیث طیر و نقل روایات آن داده و از احمد بن حنبل و ترمذی و موفق بن احمد و ابن مغازلی و سنن أبی داود از سفینه مولی النبی و انس بن مالک و ابن عباس روایت نموده تا آنجا که گوید حدیث طیر را بیست و چهار نفر از انس نقل نمودهاند و مخصوصا مالکی در فصول المهمّه باین عبارت نوشته و ذلک انه صح النقل فی کتب الاحادیث الصحیحة و الاخبار الصریحة عن انس بن مالک خلاصه معنی آنکه بصحت پیوسته نقل حدیث طیر در کتب احادیث صحیحه
1) 1) باین احادیث صحیحه و اخبار صریحه ثابت گردیده که فاطمه محبوبترین همه بود بسوی رسول خدا(ص)از غیر او زیرا که او سیدۀ زنان اهل بهشت و سیدۀ زنان این امت و سیدۀ زنان اهل مدینه بوده است.
اخبار صریحه از انس بن مالک و سبط ابن جوزی در ص 23 تذکره از فضایل احمد و سنن ترمذی و مسعودی در ص 49 جلد دوم مروج الذهب به آخر حدیث که دعای پیغمبر و اجابت آن باشد اشاره نموده است و امام ابو عبد الرحمن نسائی در حدیث نهم خصائص العلوی و حافظ بن عقده و محمد بن جریر طبری هر یک کتابی مخصوص در تواتر و اسانید این حدیث از سی و پنج نفر از صحابه از انس نوشتهاند و حافظ ابو نعیم کتاب ضخیمی در این باب نوشته است.
خلاصه اکابر علماء شما همه تصدیق نموده و در کتب معتبره خود ثبت نمودهاند این حدیث شریف را چنانچه علامه محقق زاهد عادل بارع ثقه سید میر حامد حسین دهلوی که شما آقایان نظر بقرب جوار بمکان ایشان بهتر میدانید مقام علم و عمل و تقوای ایشان را که در هندوستان اظهر من الشمس بوده است یکی از مجلدات بزرگ کتاب عبقات الانوار خود را با آن قطر و عظمت اختصاص بحدیث طیر مشوی داده است و تمام اسناد معتبرۀ کتب عالیۀ علماء بزرگ شما را در آنجا جمع نموده که الحال نظر ندارم که بچند سند این حدیث را نقل نموده آن قدر میدانم که وقت قرائت اسناد آن حدیث مبهوت شدم از زحمات و خدمات مهمّ آن سید جلیل القدر که یک حدیث کوچکی را چگونه متواترا فقط از طریق شماها ثابت نموده است که خلاصه و نتیجۀ تمامی آن اخبار اینست که کافّۀ مسلمین از شیعه و سنّی در هر دوره و زمان اقرار و اعتراف و تصدیق بصحت این حدیث نمودهاند که روزی زنی مرغ بریانی جهة رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهدیه آورد آن حضرت قبل از تناول مرغ بریان دست نیاز بدربار حضرت بینیاز بلند نموده عرض کرد اللهم ائتنی باحب خلقک الی و الیک حتی یأکل معی من هذا الطیر فجاء علی فاکل معه (1).
و در بعضی از کتب شما مانند فصول المهمّه مالکی و تاریخ حافظ نیشابوری و کفایت الطالب گنجی شافعی و مسند أحمد و غیر آن که نقل از انس بن مالک مینمایند
1) 1) پروردگارا بفرست نزد من محبوبترین خلق خودت را نزد تو و نزد من تا بخورد با من از این مرغ بریان در آن حال علی علیه السّلام آمد و خورد با آن حضرت از آن مرغ بریان.
باین طریق ذکر نمودهاند که أنس گفت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشغول این دعا بود سه مرتبه علی در خانه آمد من عذر آوردم و او را پنهان نمودم مرتبه سیم با پا بدر زد رسول خدا فرمود واردش کن همین که علی وارد شد حضرت فرمود ما حبسک عنی یرحمک الله چه چیز تو را بازداشت از من خدا تو را رحمت کند عرض کرد سه مرتبه بر در خانه آمدم و این مرتبه سیم است که خدمت رسیدم حضرت فرمود انس چه چیز تو را باین عمل واداشت که علی را مانع از ورود شدی عرض کرد حقیقت امر اینست که دعای شما را شنیدیم دوست داشتم یک نفر از قوم من صاحب این مقام شود.
حال از آقایان محترم سؤال میکنم که آیا خدای متعال دعا و درخواست رسولش خاتم الانبیاء را اجابت فرموده یا رد نموده.
شیخ- بدیهی است چون خداوند در قرآن کریم وعدۀ اجابت دعوات نموده و نیز میداند که پیغمبر با عظمت هرگز در خواست بیجا نمیکند قطعا خواهش و تقاضای آن حضرت را پیوسته قبول و اجابت مینموده.
داعی- پس در این صورت حضرت أحدیّت جلّ و علا محبوبترین خلقش را اختیار و انتخاب نموده و نزد پیغمبرش ارسال داشته و آن محبوب بزرگوار از میان همه امّت که منتخب از همۀ خلق و محبوبترین همه امّت نزد خدا و پیغمبر بوده علی بن أبی طالب علیه السّلام بوده است.
چنانچه علماء بزرگ خودتان تصدیق این معنی را نمودهاند مانند محمّد بن طلحة شافعی که از فقهاء و أکابر علماء شما بوده است در اوایل فصل پنجم از باب اول مطالب السئول ص 15 بمناسبت حدیث رایت و حدیث طیر قریب یک صفحه با بیانات شیرین و تحقیقات نمکین إثبات مقام با عظمت علی علیه السّلام را در میان تمام امت بمحبوبیت نزد خدا و پیغمبر نموده و ضمنا گوید و أراد النبی ان یتحقق الناس ثبوت هذه المنقبة السنیة و الصفة العلیة التی هی أعلی درجات المتقین لعلی ع الخ (1).
1) 1) اراده نمود پیغمبر که محقق نماید بمردم ثبوت این منقبت سنیه و صفت علیهای را(که محبوبیت نزد خدا و رسول است)که بالاترین درجات پرهیزکارانست برای علی علیه السّلام.
و نیز محمّد بن یوسف گنجی شافعی حافظ و محدث شام در سال 658 در باب 33 کفایت الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب علیه السّلام بعد از نقل حدیث طیر از چهار طریق با اسناد معتبرۀ خود از أنس و سفینه گوید محاملی در جزء نهم امالی خود این حدیث را آورده.آنگاه گوید در این حدیث دلالت واضحه است بر اینکه علی علیه السّلام احبّ خلق است بسوی خدای تعالی و ادلّ دلائل بر این معنی آنکه خدا وعده داده دعای رسول خود را مستجاب فرماید چون رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دعا نمود خدا هم فوری اجابت فرمود أحبّ خلق را بسوی آن حضرت فرستاد و آن علی علیه السّلام بود.
آنگاه گوید حدیث طیر مشوی منقول از أنس را حاکم أبو عبد اللّه حافظ نیشابوری از هشتاد و شش نفر نقل نموده که تمام آنها از أنس روایت نمودهاند و اسامی تمام آن هشتاد و شش نفر را ثبت نموده(طالبین مراجعه بکفایت الطالب باب 32 نمایند)اینک آقایان محترم انصاف دهید آیا این حدیثی که شما نقل نمودید میتواند با أحادیث معارض و مخصوصا حدیث رایت و این حدیث با عظمت طیر مشوی مقابله نمایند قطعا جواب منفی است پس بیک حدیث یکطرفۀ شما در مقابل أحادیثی که جمیع أکابر علماء شما (باستثنای معدودی متعصّب عنود)نقل و تصدیق بصحت آن نمودهاند هرگز نمیتوان اتخاذ سند نمود بلکه در نزد ارباب تحقیق جرح و تعدیل مردود و بیاعتبار میباشد.
شیخ- گمان میکنم شما تصمیم گرفتهاید که آنچه ما بگوئیم قبول ننمائید و با اصرار زیادی رد نمائید.
داعی- خیلی تعجب میکنم از مثل شما شخص عالمی در حضور اینهمه شاهد حاضر در مجلس چنین نسبتی بداعی بدهید کدام وقت آقایان دلیلی که مطابقۀ با علم و عقل و منطق نماید اقامه نمودید که داعی لجاج نموده و قبول ننمودم تا مورد سرزنش شما قرار گیرم از حول و قوۀ پروردگار بیرون روم اگر در وجود من ذرّهای لجاج و عناد و تعصّب جاهلانه باشد یا با آقایان برادران اهل تسنّن عموما و خصوصا نظر عداوتی داشته باشم.
خدا را شاهد و گواه میگیرم که در مناظرات با یهود و نصاری و هنود و براهمه و بهائیهای بیقابلیت در ایران و قادیانیها در هندوستان و یا با ارباب مادّه و طبیعت و سایر منحرفین لجاجی در کار نبوده در همه جا و همه وقت خدا را در نظر گرفته و پیوسته هدف من حق و ابراز حقیقت روی قواعد علم و عقل و منطق و انصاف بوده.
با مردمان کافر و مرتد و نجس لجاجت ننمودهام تا چه رسد بشما که برادران مسلمان ما هستید همه اهل یک ملت و شریعت و یک قبله و یک کتاب و تابع احکام یک پیغمبر میباشیم منتها یک اشتباهاتی از اول در مغز و دماغ شماها وارد و روی عادت طبیعت ثانوی شده باید با مروحۀ منطق و انصاف بر طرف شود.
بحمد اللّه شما عالم هستید فقط اگر مختصری از عادت و پیروی اسلاف و تعصّب دور شوید و در دائرۀ انصاف وارد گردید به نتیجۀ کامل میرسیم.
شیخ- ما طریقۀ مناظرات شما را با هنود و براهمه در شهر لاهور در روزنامهها و مجلات هفتگی خواندیم و خیلی هم مسرور شدیم و هنوز بملاقات شما نائل نشده در خود علاقۀ قلبی بشما احساس نمودیم امید است خداوند بما و شما توفیق دهد تا حق و حقیقت آشکار شود.
ما معتقدیم چنانچه در اخبار خدشهای باشد بفرمودۀ خودتان باید مراجعه بقرآن کریم نمود اگر در فضیلت خلیفه ابی بکر رضی اللّه عنه و طریقۀ خلافت خلفاء راشدین رضی اللّه عنهم احادیث را مخدوش بدانید آیا در دلائل از آیات قرآن کریم هم شما خدشه وارد خواهید نمود.
داعی- خدا نیاورد آن روزی را که داعی خدشه در دلائل قرآنی و یا احادیث صحیحه بنمایم فقط چیزی که هست با هر فرقه و قومی حتّی منحرفین و مرتدّین از دین هم وقتی روبرو شدیم بر حقّانیت خود استدلال بآیات قرآن مجید مینمودند.
چه آنکه آیات قرآن مجید ذو معانی میباشد لذا خاتم الانبیاء برای جلوگیری از زیاده رویهای اشخاص و غلطاندازیهای آنها قرآن را تنها ودیعه میان امت نگذارد بلکه باتفاق علماء فریقین(شیعه و سنّی)چنانچه شبهای قبل عرض کردم
فرمود انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ما ان تمسّکتم بهما فقد نجوتم و در بعض از روایات فرمود لن تضلّوا ابدا (1)بهمین جهت معنی و حقیقت و شأن نزول قرآن را باید از خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که مبیّن حقیقی قرآن است و بعد از آن حضرت از عدل قرآن که عترت و اهل بیت آن حضرتاند سؤال نمود لذا در آیۀ 7 سوره 21(انبیاء)فرموده است فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (2).
مراد از اهل ذکر علی و أئمه از اولاد آن حضرت علیهم السّلاماند که عدیل القرآنند چنانچه شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 119 ینابیع الموده باب 39 چاپ اسلامبول از(تفسیر کشف البیان)امام ثعلبی نقلا از جابر بن عبد اللّه انصاری آورده که گفت قال علی ابن أبی طالب نحن اهل الذکر-یعنی علی علیه السّلام فرمود ما(خاندان رسالت)اهل ذکر هستیم چون ذکر یکی از نامهای قرآن است و آن خاندان جلیل اهل قرآنند بهمین جهة است که علماء ما و شما در کتب معتبرۀ خود نقل نمودهاند که علی علیه السّلام میفرمود سلونی قبل ان تفقدونی سلونی عن کتاب اللّه فانّه لیس من آیة الاّ و قد عرفت بلیل نزلت ام نهار ام فی سهل ام فی جبل و الله ما نزلت آیة الاّ و قد علمت فیما نزلت و این نزلت و علی من انزلت و ان ربی وهب لی لسانا طلقا و قلبا عقولا (3).
پس استدلال بهر آیهای از آیات قرآن باید مطابقه با مفهوم حقیقی و بیان مفسّرین
1) 1) بدرستی که من میگذارم در میان شما دو چیز بزرگ را کتاب خدا و عترت من اگر تمسک جستید باین هر دو(کتاب و عترت)نجات یافته و هرگز گمراه نخواهید شد(مراجعه شود به ص 219 و 223 همین کتاب).
2) 2) (ای رسول ما بامت بگو)که شما خود اگر نمیدانید بروید از اهل ذکر و دانشمندان امت(یعنی آل محمد که اعلم از همه بودند)سؤال کنید.
3) 3) سؤال کنید از من قبل از آنکه مرا نیابید سؤال کنید مرا از کتاب خدا زیرا که نیست آیهای از قرآن الا آنکه من میشناسم در شب نازل گردید یا روز در زمین هموار یا کوه سخت بخدا قسم نازل نگردیده آیهای از قرآن مگر بتحقیق میدانم در چه چیز نازل شده و در کجا نازل گردیده.و بر چه کس نزول یافته زیرا که پروردگار من بمن زبان فصیح و قلبگیرنده مرحمت فرموده است.
واقعی بنماید و الاّ هر کس از پیش خود و روی ذوق و فکر و عقیده خود بخواهد آیات قرآن را معنی بنماید اثری جز اختلاف کلمه و تشتّت آراء نخواهد داشت اینک با توجه باین مقدمه خواهش میکنم آیۀ منظور خود را بیان فرمائید چنانچه مطابقه با واقع نماید بجان و دل پذیرفته و بر سر خود جای دهم.
شیخ- در آیه 29 سوره 48(فتح)صریحا میفرماید مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ تَرٰاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً سِیمٰاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ (1)این آیه شریفه از جهتی فضل و شرف أبی بکر رضی اللّه عنه را ثابت میکند و از جهة دیگر طریقۀ خلافت خلفاء راشدین رضی اللّه عنهم را معیّن مینماید بخلاف آنچه جامعۀ شیعه ادعا مینمایند که علی کرم اللّه وجهه خلیفۀ اول میباشد این آیه صراحة علی را خلیفۀ چهارم معرفی مینماید.
داعی- از ظاهر آیۀ شریفه چیزی که دلیل بر طریقۀ خلافت خلفاء راشدین و فضل أبی بکر باشد دیده نمیگردد البته لازم است توضیح دهید که این صراحت در کجای آیه است که مکشوف نمیباشد.
شیخ- دلالت آیه بر فضیلت و شرافت خلیفه ابی بکر رضی اللّه عنه آنست که در اول آیه با کلمه و الذین معه اشاره بمقام آن مرد شریف شده که در لیلة الغار با پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم بوده است.
و امّا طریقۀ خلافت خلفاء راشدین در این آیه با کمال صراحت واضح است زیرا مراد از و الذین معه أبی بکر رضی اللّه عنه است که در غار ثور لیلة الهجرة با پیغمبر بوده است و مراد از أشدّاء علی الکفّار عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه است که بسیار
1) 1) محمد(ص)فرستادۀ خدا است و یاران و همراهانش بر کافران بسیار سخت دل و با یکدیگر بسیار مشفق و مهرباناند آنان را بسیار در حال رکوع و سجود بنگری که فضل و رحمت خدا و خوشنودی او را میطلبند بر رخسارشان از اثر سجده نشانهای نورانیت پدیدار است.
شدید العمل بر کفّار بوده و رحماء بینهم عثمان بن عفّان رضی اللّه عنه است که بسیار رقیق القلب و رحم دل بوده و سیماهم فی وجوههم من اثر السجود علی بن أبی طالب کرم اللّه وجهه میباشد.
امیدوارم با نظر پاک شما موافقت نماید و تصدیق نمائید حق با ما است که علی را خلیفۀ چهارم میدانیم نه خلیفۀ أول که خداوند هم در قرآن او را در مرتبه چهارم نام برده.
داعی- متحیرم چگونه جواب عرض نمایم که تصور غرضرانی نشود ولی اگر با نظر انصاف بدون تعصّب بنگرید تصدیق خواهید فرمود که غرضی در کار نیست بلکه غرض کشف حقیقت است.
گذشته از آنکه ارباب تفاسیر در شأن نزول آیه شریفه چنین بیانی ننمودهاند حتّی در تفاسیر بزرگ علماء خودتان-و اگر چنین آیهای در قرآن راجع بأمر خلافت بود روز اوّل بعد از وفات رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مقابل اعتراضات علی علیه السّلام و بنی هاشم و کبار از صحابه که سرپیچی از بیعت نمودند تمسّک بشاخ و برگهای بیمغز نمینمودند.
با نقل آیه جواب مسکت بهمه میدادند پس معلوم است آیه را باین معنی که شما نمودید دست و پاهائی است که بعدها تفسیر بما لا یرضی صاحبه نمودند.
زیرا هیچیک از اکابر مفسرین خودتان از قبیل طبری و امام ثعلبی و فاضل نیشابوری و جلال الدین سیوطی و قاضی بیضاوی و جار اللّه زمخشری و امام فخر رازی و غیر هم چنین معنائی ننمودند پس شما از کجا میگوئید و از چه وقت این معنی و بدست چه اشخاصی جلوه نموده نمیدانم-علاوه در خود آیۀ شریفه موانع علمی و ادبی و عملی در کار است که ثابت میکند هر کس قائل باین قول شده دست و پای بیجائی زده و متوجه نشده است بآنچه علمای بزرگ خودتان در اوّل تفاسیرشان نقل از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمودهاند که فرمود من فسّر القرآن برأیه فمقعده فی النار (1)اگر بگوئید تفسیر نیست تأویل است شما که باب تأویل را مطلقا مسدود میدانید علاوه
1) 1) هر کس تفسیر کند قرآن را برأی خودش پس نشیمنگاه او در آتش است.
بر آنکه این آیۀ شریفه علما و ادبا و اصطلاحا بر خلاف مقصود شما نتیجه میدهد.
شیخ- انتظار نداشتم که جنابعالی در مقابل آیۀ با این صراحت هم استقامت کنید البته اگر ایرادی باین آیه بر خلاف حقیقت دارید بیان نمائید تا کشف حقیقت شود.
نواب- قبله صاحب خواهش میکنیم همان قسمی که تا کنون تقاضاهای ما را پذیرفتهاید و مطالب را بقسمی ساده بیان نمودید که تمام جلساء مجلس و غائبین بهرهمند شدند اینجا هم خیلی بیشتر رعایت سادگی در کلام بفرمائید که موجب امتنان همگی ما است چون همین آیه است که پیوسته برای ما قرائت شده و همه ما را مجذوب و محکوم بحکم قرآن نمودهاند.
داعی- اولا عظمت آیه و نقل قول بازیگران چنان آقایان را مجذوب نموده که از توجه بباطن و ضمایر آیه غافل شدهاید و اگر خودتان مختصر توجهی بترکیبات نحوی و معانی ادبی آن مینمودید بر خودتان معلوم میشد که با هدف و مراد شما ابدا مطابقت نمیدهد.
شیخ- متمنی است خودتان ضمائر و ترکیبات را بیان نمائید ببینیم چگونه مطابقت نمیدهد.
داعی- اما از جهت ترکیبی آیه شریفه خودتان بهتر میدانید که ترکیب این آیه علی الاقوی از دو حال خارج نیست یا محمد مبتداء است و رسول الله عطف بیان و الذین معه عطف بر محمّد و اشدّاء خبر آن و آنچه بعد از آنست خبر بعد از خبر-و یا و الذین معه مبتداء است و اشدّاء خبر آن و آنچه بعد از آنست خبر بعد از خبر.
روی این قواعد اگر بخواهیم آیه را مطابق عقیده و گفتۀ شما معنی بنمائیم دو قسم معنی ظاهر میشود اگر محمد مبتدا باشد و الذین معه معطوف بر مبتداء و آنچه بعد از آنست خبر بعد از خبر معنای آیه چنین میشود که محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ابی بکر و عمر و عثمان و علی است.
و اگر و الذین معه مبتدا باشد و اشداء خبر آن و آنچه بعد از آنست خبر بعد
از خبر معنای آیه چنین میشود که ابی بکر و عمر و عثمان و علی است-بدیهی است هر طلبۀ مبتدی میداند که این نحوۀ از کلام غیر معقول و خارج از نظم ادب است.
علاوه بر این اگر مقصود از این آیۀ شریفه خلفای اربعه بودند بایستی در فاصله کلمات(و)عاطفه گذارده میشد تا مطابقت با مقصود شما نماید و حال آنکه بر خلاف این معنی میباشد.
جمیع مفسّرین خودتان این آیه شریفه را بحساب تمام مؤمنین آوردهاند یعنی میگویند اینها صفات تمام مؤمنین است.
و ظاهر آیه خود دلیل است که این معانی تماما صفات یک نفر است که از اول با پیغمبر بوده نه چهار نفر-و اگر بگوئیم آن یک نفر علی امیر المؤمنین علیه السّلام بوده است با مطابقۀ عقل و نقل اولی بقبول است تا دیگران.
شیخ- عجب است که شما میفرمائید جدل نمیکنم و حال آنکه الحال در مجادله هستید مگر نه اینست که خداوند در آیه 40 سوره 9(توبه)صریحا میفرماید فَقَدْ نَصَرَهُ اللّٰهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثٰانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمٰا فِی الْغٰارِ إِذْ یَقُولُ لِصٰاحِبِهِ لاٰ تَحْزَنْ إِنَّ اللّٰهَ مَعَنٰا فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا (1).
این آیه علاوه بر آنکه مؤید آیه قبل است و ثابت میکند معنای و الذین معه را که ابی بکر در غار لیلة الهجرة با رسول خدا بوده خود این مصاحبت و با پیغمبر بودن دلیل بزرگی است بر فضیلت و شرافت ابی بکر بر تمام امت برای آنکه پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم چون میدانست بعلم باطن که ابی بکر خلیفۀ او است و وجود خلیفه بعد از او لازم است باید او را هم مانند خود نگهداری بنماید لذا او را با خود برد تا بدست دشمن گرفتار
1) 1) البته خداوند او را(که رسول اللّه باشد)یاری خواهد کرد چنانکه هنگامی که کفار آن حضرت را از مکه خارج کردند خدا یاریش کرد آنگاه یکی از آن دو تن که در غار بودند(یعنی رسول اللّه ص)برفیق و همسفر خود(ابو بکر که پریشان و مضطرب بود)فرمود مترس که خدا با ما است- آن زمان خدا و قار و آرامش خاطر بر او(یعنی رسول اللّه ص)فرستاد و او را بسپاه و لشکرهای غیبی خود که شما آن را ندیدهاید مدد فرمود-.
گرفتار نشود و این عمل را با احدی از مسلمین نکرد پس بهمین جهت حقّ تقدّم خلافت برای او ثابت است.
داعی- هرگاه آقایان ساعتی لباس تسنّن را از خود دور کنید و از تعصّب و عادت بیرون آئید و مانند یک فرد بیگانه و خالی از نظر تعصّب در اطراف این آیه شریفه بنگرید خواهید تصدیق نمود که آن نتیجهای که مقصود شما است از این آیه بدست نمیآید.
شیخ- خوبست اگر دلائل منطقی بر خلاف مقصود هست بیان فرمائید.
داعی- تمنا میکنم از این مرحله صرف نظر نمائید زیرا کلام کلام میآورد آنگاه ممکن است بعضی از مردمان بیانصاف با نظر عناد بنگرند و تولید نقار شود و تصور رود که ما میخواهیم اهانت بمقام خلفاء نمائیم و حال آنکه مقام هر فردی محفوظ است احتیاج بتفسیر و تأویل بیجا ندارند.
شیخ- خواهش میکنم طفره نروید و مطمئن باشید دلائل منطقی تولید نقار نمیکند بلکه کشف حجب میشود.
داعی- چون نام طفره بردید ناچارم مختصری جواب عرض نمایم تا بدانید طفرهای در کار نبوده بلکه رعایت ادب در گفتار را نمودم امید است بمقالات داعی خورده نگیرید و با نظر انصاف بنگرید چه آنکه جواب از این گفتار را محققین علماء بطرق مختلفه دادهاند اوّلا جملهای فرمودید خیلی تعجبآور و بیفکر بود که چون رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میدانست ابی بکر خلیفه بعد از او خواهد بود و حفظ وجود خلیفه بر آن حضرت لازم بود لذا او را با خود برد.
جواب این بیان شما بسیار ساده است چه آنکه اگر خلیفه پیغمبر منحصر بابی بکر بود ممکن بود چنین احتمالی داد ولی شما خود معتقدید بخلافت خلفاء راشدین و آنها چهار نفر بودند اگر این برهان شما صحیح و حفظ وجود خلیفه در مقابل خطرات لازم بود میبایستی پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر چهار خلیفه را که حاضر در مکّه بودند با خود ببرد نه آنکه یکی را ببرد سه نفر دیگر را بگذارد بلکه یکی از آنها را در معرض خطر شمشیرها قرار دهد و در بستر خود بخواباند که محققا آن شب بستر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مخطور بوده و در
معرض حملۀ دشمنان بود.ثانیا بنابر آنچه طبری در جزء سیم تاریخ خود نوشته أبو بکر از حرکت آن حضرت خبر نداشته بلکه وقتی نزد علی علیه السّلام رفت و از حال آن حضرت جویا شد علی علیه السّلام فرمود بغار رفتند اگر کاری داری نزد آن حضرت بشتاب.ابی بکر شتابان رفت در وسط راه بآن حضرت رسید و ناچار باتفاق آن حضرت رفتند.پس معلوم میشود که حضرت او را با خود نبرد بلکه او بیاجازه رفت و از وسط راه با آن حضرت رفت.
بلکه بنابر اخبار دیگر بردن ابی بکر تصادفی و از خوف فتنه و خبر دادن بدشمنان بوده چنانکه علماء منصف خودتان اقرار باین معنی دارند که از جمله شیخ ابو القاسم بن صباغ که از مشاهیر علمای خودتان است در کتاب النور و البرهان در حالات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از محمّد بن اسحاق از حسّان بن ثابت انصاری روایت نموده که قبل از هجرت آن حضرت جهت عمره بمکّه رفتم دیدم کفّار قریش سبّ و قذف مینمایند اصحاب آن حضرت را در همان اوان امر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله علیّا فنام فی فراشه و خشی من ابن ابی قحافة ان یدلّهم علیه فاخذه معه و مضی الی الغار (1).
ثالثا خیلی بجا بود محلّ استشهاد و جهت فضیلت را در آیه بیان مینمودید که مسافرت و همراه بودن با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چه دلیلی بر اثبات خلافت دارد.
شیخ- محل استشهاد معلوم است اوّلا مصاحبت با رسول اللّه و اینکه خداوند او را مصاحب رسول اللّه میخواند ثانیا آنکه از قول آن حضرت که خبر میدهد انّ اللّه معنا ثالثا نزول سکینه از جانب خدا در این آیه بر ابی بکر بزرگتر دلیل شرافت است و مجموع این دلائل اثبات افضلیّت و حق تقدم خلافت را برای او مینمایند.
داعی- البته احدی انکار مراتب ابی بکر را نمینماید که او پیرمرد مسلمان و از کبار اصحاب و پدر زن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده ولی این دلائل شما برای اثبات فضیلت خاص و حق تقدم در خلافت مکفی نمیباشد.
اگر بخواهید در مقابل بیگانۀ بیغرضی با بیاناتی که در اطراف این آیه شریفه
1) 1) امر کرد رسول خدا علی علیه السّلام را که در فراش آن حضرت بخوابد و خوف داشت از اینکه ابی بکر کفار را دلالت و راهنمائی کند برسول خدا پس او را مصاحب خود قرار داده و بجانب غار روانه شدند.
نمودید اثبات فضیلتی خاص برای او بنمائید قطعا مورد اعتراض قرار خواهید گرفت.
زیرا در جواب شما خواهند گفت تنها مصاحبت با نیکان دلیل فضیلت و برتری نمیباشد چه بسا بدان که مصاحبت با نیکان و چه بسیار کفّار که مصاحب با مسلمین بوده و هستند چنانچه این معنی در مسافرتها کاملا و بیشتر مشهود است.
مگر آقایان فراموش نمودهاید آیه 39 سوره 12(یوسف) را که نقل قول حضرت یوسف را مینماید که یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ (1)مفسّرین در ذیل این آیه شریفه نوشتهاند روزی که یوسف را بزندان بردند طبّاخ و ساقی پادشاه را هم که هر دو کافر و قائل به أرباب أنواع بودند با او بزندان بردند پنج سال این سه نفر(مؤمن و کافر) با هم مصاحب بودند و یوسف در موقع تبلیغ آنها را مصاحب میخوانند چنانچه در این آیه خبر میدهد آیا این مصاحبت پیغمبر برای آن دو نفر کافر دلیل بر شرافت و فضیلت بوده یا در مدت مصاحبت تغییری در عقیدۀ آنها پیدا شده است بنابر آنچه صاحبان تفاسیر و تواریخ نوشتهاند بعد از پنج سال مصاحبت عاقبت با همان حال از هم جدا شدند.
و نیز مراجعه فرمائید بآیة 35 سوره 18(کهف)که میفرماید قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً (2)عموم مفسرین نوشتهاند دو برادر بودند یکی مؤمن بنام یهودا و دیگری کافر بنام براطوس (چنانکه امام فخر رازی هم که از اکابر علمای شما است در تفسیر کبیرش نقل مینماید)این دو با هم محاوراتی داشتند که اینک وقت اجازۀ نقل مشروحۀ مفصّله را نمیدهد غرض آنکه خداوند آن دو کافر و مؤمن را مصاحب هم خوانده آیا از مصاحبت برادر مؤمن-کافر را فایده و نصیبی رسیده است قطعا جواب منفی است.
پس مصاحبت فقط-دلیل بر فضیلت و شرافت و برتری نمیباشد دلائل و امثال بر این معنی بسیار است که وقت بیش از این اجازه بیان نمیدهد.
و امّا اینکه فرمودید چون رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بابی بکر فرمود انّ اللّه معنا پس قطعا بمناسبت آنکه خدا با او بوده این خود دلیل شرافت و مثبت خلافت است.
خوب است در این عقاید و گفتار خود تجدید نظر فرمائید تا مورد اعتراض قرار نگیرید که بگویند مگر خدای تعالی فقط با مؤمنین و اولیاء اللّه میباشد و با غیر مؤمن نمیباشد.
آیا تصور مینمائید جائی باشد که خدا نباشد و کسی در عالم هست که خدا با او نباشد اگر مؤمن و کافری در مجلسی باشند عقل باور میکند که خدا با آن مؤمن باشد ولی با کافر نباشد مگر نه در آیۀ 8 سوره 58(مجادله)میفرماید أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا (1).
پس بحکم این آیه و سایر آیات و دلائل عقلیه و نقلیه خدای تعالی با همه کس هست با دوست و دشمن مسلمان و کافر مؤمن و منافق پس اگر دو نفر با هم باشند و یکی از آنها بگوید خدا با ما است دلیل بر فضیلت شخص خاصّی نخواهد بود.
همان طوری که دو نفر خوب اگر با هم باشند خدا با آنها است دو نفر بد و یا دو خوب و بد هم اگر با هم باشند قطعا خدا با هر دو آنها است اگر سعید باشند یا شقی خوب باشند یا بد.
شیخ- مراد از خدا با ما است یعنی چون ما محبوب خدا هستیم برای آنکه رو بخدا و برای خدا و حفظ دین خدا حرکت کردیم لطف خدا شامل حال ما است.
1) 1) بطریق استفهام تقریری فرماید آیا ندیدی و ندانستی که آنچه در آسمانها و زمین است خدا بر آن آگاهست اگر چنانچه سه نفر با هم رازی گویند خدا چهارم آنها است و نه پنج کس جز آنکه او ششم آنها و نه کمتر از آن و نه بیشتر جز آنکه هرکجا باشند خدا با آنها است(چه آنکه خدا را احاطۀ کامل وجودی بر همه جزئیات عالم است).
داعی- بازهم اگر این معنی در نظر گرفته شود مورد اعتراض است که گویند چنین خطا بیدلیل بر سعادت ابدیت نخواهد بود زیرا خداوند متعال باعمال اشخاص مینگرد چه بسا اشخاص که در زمانی اعمال نیک داشتند مشمول لطف و رحمت خداوندی بودند بعدا اعمال بدی از آنها سر زد و در وقت امتحان نتیجه معکوس دادند مبغوض پروردگار شدند و از لطف و مرحمت حق محروم و رانده و مردود و ملعون گردیدند.
چنانچه ابلیس سالها در عبادت پروردگار خلوص نیّت داشت مشمول الطاف و مراحم الهی بود بمحض آنکه متمرّد شد و از أوامر حق سرپیچی نمود و تابع هوای نفس شد مردود حق و از رحمت بیحساب عمیم او بر کنار و بخطاب فاخرج منها فانّک رجیم و انّ علیک لعنتی الی یوم الدین (1)ملعون ابدی گردید.
به بخشید میدانید در مثل مناقشه نیست بلکه برای تقریب اذهان است.
و اگر بعالم بشریّت بنگریم نظائر بسیار دارد از اشخاصی که مقرّب عند اللّه شدند ولی عند الامتحان مردود و مغضوب پروردگار قرار گرفتند برای نمونه بدو نفر اشاره مینمائیم که قرآن مجید هم برای بیداری مردمان و تنبیه غافلان امت بآنها اشاره فرموده.
بلعم بن باعوراء که از جملۀ آنها بلعم بن باعوراء میباشد که در زمان حضرت موسی علیه السّلام آن قدر مقرّب عند اللّه شد که خداوند اسم اعظم باو عطا فرمود که در اثر یک دعا حضرت موسی را در وادی تیه سر گردان نمود ولی موقع امتحان حبّ جاه و ریاست طلبی او را وادار بمخالفت خدا و متابعت شیطان نمود جایگاه او جحیم و جهنم گردید که تمام مفسرین و مورخین شرح حال او را مفصّلا نگاشتهاند حتّی امام فخر رازی هم در ص 463 جلد چهارم تفسیر خود از ابن عباس و ابن مسعود و مجاهد قصّۀ او را نقل نموده خداوند در آیه 174 سورۀ 7(اعراف)برسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خبر میدهد که: وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا
1) 1) آیۀ 34 سوره 15(حجر)عتاب حق باو شد که از صف ساجدان و ملائکه و بهشت خارج رو که تو راندۀ درگاه ما شدی و لعنت ما تا روز جزاء بر تو محقق و حتمی گردید.
فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ الْغٰاوِینَ
(1) .
دیگری برصیصای عابد بود که در اول امر بقدری در عبادت جدّیت نمود که مستجاب الدّعوة گردید عند الامتحان عاقبت بشرّ شد فریب شیطان را خورده با دختری زنا نمود تمام زحمات خود را بباد داده بچوبه دار آویخته کافر از دنیا رفت فلذا در آیه 16 سوره 59(حشر) بقصّۀ او اشاره میفرماید کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ فَکٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِی النّٰارِ خٰالِدَیْنِ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الظّٰالِمِینَ (2).
پس اگر عمل نیکی از آدمی در زمانی صادر شد دلیل بر عاقبت بخیری او نمیباشد فلذا در دستور است که در دعا بگوئید اللّهم اجعل عواقب امورنا خیرا (3).
علاوه بر اینها خود میدانید که در نزد علمای معانی و بیان محقق است که تأکید در کلام ذکر نمیشود مگر آنکه مخاطب در شک و تردید باشد و یا توهّم خلاف آن را کرده باشد و از تصریح آیۀ شریفه که کلام خود را با جمله اسمیّه و انّ مشدّده آورده فساد عقیدۀ طرف ظاهر میگردد که متزلزل و متوهم و در شک و تردید بوده.
شیخ- انصاف دهید از مثل شمائی سزاوار نبود مثل ابلیس و بلعم باعوراء و برصیصا را در این مورد بیاورید.
داعی- ببخشید مگر نشنیدید الان عرض کردم که در مثل مناقشه نیست در مباحثات علمی و مناظرات مذهبی امثال را برای تقریب اذهان و تثبیت مقاصد میآورند خدا شاهد است در ذکر شواهد و امثال هیچگاه قصد اهانتی نداشته بلکه برای ثبوت
1) 1) (ای پیغمبر)بخوان بر این مردم حکایت آن کس را(که بلعم بن با عوراء باشد)که ما آیات خود را باو عطا کردیم از آن آیات بعصیان سر پیچید چنانچه شیطان او را تعقیب کرد و از گمراهان عالم گردید.
2) 2) این(منافقان)در مثل مانند شیطاناند که انسان را گفت(یعنی به برصیصای عابد)بخدا کافر شو پس از آنکه کافر شد آنگاه بدو گفت من از تو بیزارم زیرا که من از عقاب پروردگار میترسم پس عاقبت شیطان و(برصیصای عابد)که بامر او کافر شد اینست که هر دو در آتش دوزخ مخلدند و آن دوزخ جزای ستمکاران است.
3) 3) پروردگارا عواقب امور ما را نیک قرار بده.
نظر و عقیده خود شواهد و امثالی که در نظر میآید بزبان جاری میگردد.
شیخ- دلیل در این آیه بر اثبات فضیلت قرینهای در خود آیۀ کریمه است که میفرماید فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ چون ضمیر سکینه بر أبی بکر رضی اللّه عنه خود دلیل واضح است بر شرافت و فضیلت او بر دیگران و دفع توهّم از امثال شما.
داعی- اشتباه میفرمائید ضمیر سکینه راجع است برسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نزول سکینه بر آن حضرت بوده نه بر أبی بکر بقرینه جملۀ بعدیه که فرموده و أیده بجنود لم تروها و محققا مؤیّد بجنود حق رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده نه أبی بکر.
شیخ- مسلّم است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم مؤید بجنود حق بوده ولی أبی بکر رضی اللّه عنه هم در مصاحبت آن حضرت بینصیب نبوده.
داعی- اگر هر دو مصاحب مشمول الطاف و مراحم الهیه بودند بایستی علی القاعده ضمائر تثنیه در تمام جملات آیۀ شریفه آمده باشد و حال آنکه تمام ضمائر را قبلا و بعدا مفرد آورده تا اثبات مقام شخص خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گردد و معلوم آید که آنچه نزول رحمت و مرحمت از جانب پروردگار میشود بشخص آن حضرت میباشد و اگر بطفیل آن حضرت بر دیگران هم نازل آید اسم برده میشود فلذا در نزول سکینه و رحمت هم در این آیه و سایر آیات فقط پیغمبر را مورد عنایت قرار داده.
شیخ- رسول خدا مستغنی از نزول سکینه بوده و احتیاجی بدان نداشته و سکینه هرگز از او مفارقت نمینموده پس نزول سکینه مخصوص أبی بکر رضی اللّه عنه بوده.
داعی- چرا بیلطفی میکنید و وقت مجلس را بتکرار مطالب میگیرید بچه دلیل میگوئید که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مستغنی از نزول سکینه بوده و حال آنکه أحدی از آحاد خلایق از پیغمبر و امّت امام و مأموم از الطاف و رحمات حق تعالی مستغنی نمیباشند مگر فراموش نمودهاید آیه 26 سورۀ 9(توبه)را که در قصّه حنین میفرماید ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (1)و نیز در آیه 26 سوره 48
1) 1) آنگاه خدای قادر مطلق سکینه و وقار خود را(یعنی شکوه و سطوت و جلال ربانی) بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود.
(فتح)مثل همین آیه شریفه را آورده.
همین طوری که در این آیه بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اشاره بمؤمنین نموده در آیه غارهم اگر ابی بکر جزء مؤمنینی بود که باید مشمول سکینه و آرامش قرار گیرد بایستی یا ضمیر تثنیه آورده و یا علیحده بنام او اشاره نموده باشد.
این قضیه بقدری واضح است که علمای منصف خودتان هم اقرار دارند که ضمیر سکینه مربوط به ابی بکر نبوده.
خوبست آقایان کتاب نقض العثمانیه تألیف شیخ أبو جعفر محمّد بن عبد اللّه اسکافی را که از اکابر علماء و شیوخ معتزله میباشد مطالعه نمائید ببینید آن مرد عالم منصف در جواب لاطائلات ابو عثمان جاحظ چگونه حق را آشکار نموده چنانچه ابن أبی الحدید هم در ص 253 تا ص 281 جلد سیم شرح نهج البلاغه بعض از آن جوابها را نقل نموده است.
علاوه بر اینها در خود آیه جملهایست که کاملا بر خلاف مقصود شما نتیجه میدهد و آن جملهایست که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با بیان لا تحزن أبی بکر را منع از حزن و اندوه نموده از این جمله معلوم میگردد که ابی بکر در آن حال محزون بوده آیا این حزن أبی بکر عمل خوبی بوده یا عمل بد اگر عمل نیکی بوده قطعا پیغمبر کسی را از عمل نیک و طاعت حق منع نمیکند و اگر عمل بد و عصیان بوده پس شرافتی برای صاحب این عمل نمیباشد که مشمول رحمت حق و محل نزول سکینه قرار گیرد بلکه شرافت و فضیلت فقط برای مؤمنین و اولیاء اللّه و دوستان خدا میباشد.
و از برای اولیاء اللّه علائمی میباشد که أهمّ از همۀ آنها بنابر آنچه در قرآن مجید است آنکه در پیشآمدهای روزگار ابدا ترس و حزن و غم و اندوهی پیدا نکنند بلکه صبر و توانائی پیشه کنند چنانچه در آیه 63 سورۀ 10(یونس)میفرماید أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (1).
1) 1) آگاه باشید که دوستان خدا هیچ ترس(از حوادث حال و آیندۀ عالم)و هیچ اندوهی (از وقایع گذشته جهان)در دل آنها نیست.
«صحبت که باینجا رسید آقایان بساعتها متوجه شده گفتند شب از نصف خیلی» «گذشته جناب نوّاب گفتند هنوز بیان قبله صاحب در اطراف آیه تمام نشده و نتیجهای بدست» «ما نیامده آقایان گفتند مقتضی نیست بیش از این اسباب مزاحمت شویم بقیۀ صحبتها» «بماند برای فردا شب چون شب عید مبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود شربت و» «شیرینی مفصّلی بمجلس آمد با مسرت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
«قبل از غروب جناب غلام امامین که از تجار محترم اهل تسنّن و مرد شریف» «و متینی هستند و از شب اول حاضر مجلس بودند تشریف آوردند خیلی متواضع و خون» «گرم شرح مبسوطی بیان نمودند که خلاصهاش این بود که زود آمدم و مزاحم شدم» «که خاطر شما را مسبوق نمایم که عدّهای از ما را کاملا مجذوب بیانات مستدلّ خود» «نمودهاید و دلها کاملا نرم گردیده حرفهای نشنیدنی شنیده شد دیگران روی اصل» «تقیّه خودداری از گفتن مینمودند ما هم بکلّی از همه جا بیخبر ولی شما بحمد اللّه با» «شجاعت و شهامت پردهها را بالا زدید و در لفافۀ ادب ما را بحقایق آشنا نمودید شب» «گذشته که از اینجا رفتیم مدتی در راه آقایان علماء مورد حملات ما واقع شدند و سخنان» «خارج از نزاکت هم ردّ و بدل شد ما بزحمتی میانه را گرفتیم دودستگی عجیبی بین» «خودمان بمیان آمده امشب آقایان از دست ما خیلی عصبانی هستند.موقع نماز که شد» «نماز مغرب و عشا را بما اقتدا نمودند و مانند ما اداء فریضه نمودند کم کم آقایان» «تشریف آوردند پس از تعارفات معموله و صرف چای و ابراز علاقۀ زیاده از حد از» «طرف جناب نواب عبد القیّوم خان صحبت شروع شد».
نوّاب- قبله صاحب میل داریم فرمودههای دیشب را خاتمه دهید که مطلب ناقص نماند چون همه انتظار خاتمۀ امر و معنای حقیقی آیه را داریم.
داعی- چنانکه آقایان میل داشته باشند(اشاره بآقایان علماء)و اجازه بدهند.
حافظ- (با عصبانیّت)چه مانعی دارد اگر تتمهای دارد بفرمائید برای استماع حاضریم.
داعی- شب گذشته دلائل ادبی را بر ردّ قول قائلین باینکه این آیه شریفه را در طریقۀ خلافت خلفاء راشدین ذکر نمودهاند بیان نمودیم اینک میخواهیم از راه دیگر مطالب را مورد بحث قرار دهیم تا کشف حجب گردیده حقیقت آشکار شود.
جناب شیخ عبد السّلام سلمه اللّه تعالی شب گذشته فرمودند صفات چهارگانۀ در این آیه میرساند که آیه دربارۀ خلفاء اربعه و ترتیب خلافت وارد شده اوّلا از طرف مفسّرین بزرگ فریقین در شأن نزول این آیۀ شریفه چنین بیانی نشده.
ثانیا خود بهتر میدانید که هر صفتی وقتی بتمام معنی با موصوف مطابقه نماید مورد عنایت است و اگر صفتی با موصوف مطابقه ننماید مصداق حقیقت واقع نخواهد شد.
اگر بدون حبّ و بغض و بدیدۀ انصاف بنگریم و تحقیق نمائیم میبینیم که واجد صفات مندرجۀ در آیۀ مبارکه در تمام امّت فقط مولانا أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه بوده و أبدا این صفات با موصوف علیهم که جناب شیخ بیان نمودند مطابقت نمینماید.
حافظ- این همه آیات قرآنی را درباره علی کرم اللّه وجهه نقل نمودید مکفی نبوده که این آیۀ را هم میخواهید بزور سحر بیان درباره علی جاری نمائید بفرمائید ببینیم چگونه با خلافت خلفاء راشدین مطابقت نمیکند.
داعی- اینکه فرمودید آیات قرآنی را ما در شأن مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام وارد نمودیم خلط مبحث عجیبی نمودید مگر چشمبندی هم میشود در تمام تفاسیر بزرگ و کتب معتبرۀ خودتان آیات کثیرهای از قرآن مجید را که در شأن مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام نازل شده نقل نمودهاند نه اختصاص بما داشته باشد.
آیا حافظ ابو نعیم اصفهانی ما نزل من القرآن فی علی و حافظ ابو بکر شیرازی نزول القرآن فی علی را که استقلالا نوشتهاند شیعه بودهاند آیا سایر مفسرین بزرگ مانند امام ثعلبی و جلال الدین سیوطی و طبری و امام فخر رازی و أکابر علمائی مانند ابن کثیر و مسلم و حاکم و ترمذی و نسائی و ابن ماجه و ابی داود و احمد بن حنبل و غیرهم حتّی ابن حجر متعصّب در صواعق آیات قرآنیهای را که در شأن آن حضرت نازل گردیده ضبط نمودهاند شیعه بودند بعضی از علماء مانند طبرانی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در اول باب 62 مسندا از ابن عباس و محدث شام در تاریخ کبیر خود و دیگران که تا سیصد آیه از قرآن را درباره آن حضرت ثبت نمودهاند شیعه بودهاند یا از اکابر علماء و پیشوایان شما بودهاند.
خوب است آقایان قدری با تأمل و تفکّر بیان نمائید تا موجب ندامت و پشیمانی نگردد.
ما در اثبات مقام مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام احتیاجی بجعل و وضع نداریم که بزور آیهای را دربارۀ آن حضرت نقل نمائیم مقام آن حضرت کالشّمس فی رایعة النهار ظاهر و هویدا است.آفتاب درخشنده است خورشید زیر ابر نمیماند.
امام محمّد بن ادریس شافعی گوید من تعجّب میکنم از حال علی علیه السّلام چه آنکه دشمنان آن حضرت(از امویها و نواصب و خوارج)از بغض و کینه فضایل آن حضرت را نقل نمیکنند دوستان علی هم از ترس و تقیّه خودداری از ذکر مناقب مینمایند مع ذلک تمام کتابها پر است از فضائل و مناقب آن حضرت که نقل تمام مجالس است.
و اما موضوع این آیه بنای سحرآمیزی نداریم بلکه حقایقی را بیان مینمائیم استدلال هم بکتب معتبرۀ خودتان نموده و مینمائیم.
ملاحظه میفرمائید تاکنون استشهاد باخبار شیعه ننمودهام بعدها هم ان شاء اللّه نخواهم نمود مکرّر داعی در منابر و مجالس گفتهام که اگر تمام کتب شیعه را از میان ببرند از روی کتب معتبرۀ اکابر علماء عامّه اثبات مقام ولایت و خلافت و اولویّت مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام را بهتر مینمائیم.
و أمّا در این آیه شریفه هم قول داعی تنها نیست که شما را در سحر بیان قرار دهم بلکه علماء خودتان تصدیق این معنی را دارند خوب بخواطر دارم فقیه و مفتی عراقین محدث شام محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 23 کفایت الطالب ضمن نقل حدیث تشبیه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی را شبیه أنبیاء قرار داده گوید اینکه علی را شبیه به نوح در حکم و حکمت قرار داده برای اینست که انه علیه السّلام کان شدیدا علی الکافرین رءوفا بالمؤمنین کما وصفه اللّه تعالی فی القرآن بقوله و الذین معه أشدّاء علی الکفّار رحماء بینهم یعنی بدرستی که علی علیه السّلام بر کفار شدید العمل و بر مؤمنین رؤف و مهربان بود هم چنانکه خدا در قرآن او را وصف نموده باین آیه که علی چون همیشه با پیغمبر بوده بر کفّار شدید العمل و بر مؤمنین رؤف بوده.
و أمّا اینکه جناب شیخ فرمودند و الذین معه دربارۀ أبی بکر است بدلیل آنکه چند روزی در غار خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است(و حال آنکه دیشب گذشته عرض کردم که علماء خودتان نوشتهاند بنحو تصادف و برای جلوگیری از پیشآمدهائی او را با خود بردند)بر فرض تسلیم که بگوئیم مخصوصا حضرت او را با خود بردند آیا چنین مسافری که چند روزی در مسافرت با آن حضرت بوده مقامش برابری میکند با کسی که از اوایل عمر با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و در تحت تعلیم و تربیت آن حضرت بوده.
اگر با دیدۀ انصاف و حقیقت توجه نمائید خواهید تصدیق نمود که مولانا علی علیه السّلام در این خصیصه اولی از أبی بکر و تمام مسلمین است که مشمول این آیه واقع شود.
زیرا از حین طفولیّت با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و در تحت تربیت آن حضرت نموّ نموده مخصوصا از اوّل بعثت جز علی علیه السّلام دیگری با آن حضرت نبوده.روزی علی با پیغمبر بود که أبی بکر و عمر و عثمان و ابو سفیان و معاویه و تمام مسلمین منحرف از دین توحید و غرق در بتپرستی بودند.
چنانکه اکابر علماء شما مانند بخاری و مسلم در صحیحین خود و امام احمد حنبل در مسند و ابن عبد البر در ص 32 جلد سیم استیعاب و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی و سبط ابن جوزی در ص 63 تذکره و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 12 ینابیع المودّة از ترمذی و مسلم و محمّد بن طلحه شافعی در فصل اول مطالب السئول و ابن ابی الحدید در ص 258 جلد سیم شرح نهج البلاغه و ترمذی در ص 214 جلد دوم جامع و حموینی در فرائد و میر سید علی همدانی در مودة القربی حتّی ابن حجر متعصّب در صواعق و دیگران از فحول اعلام شما با مختصر کم و زیادی در الفاظ از انس بن مالک و دیگران نقل نمودهاند بعث النبیّ فی یوم الاثنین و آمن علیّ یوم الثلاث (1).
و نیز آوردهاند که بعث النبیّ فی یوم الاثنین و صلّی علیّ معه یوم الثلاث (2)انّه اوّل من آمن برسول اللّه من الذکور (3).
و نیز طبری در ص 241 جلد دوم تاریخ و ابن ابی الحدید در ص 256 جلد سیم شرح نهج و ترمذی در ص 215 جلد دوم جامع و امام احمد در ص 368 جلد چهارم مسند و ابن اثیر در ص 22 جلد دوم کامل و حاکم نیشابوری در ص 336 جلد چهارم مستدرک و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 25 کفایت الطالب باسناد خود از ابن عباس روایت نمودهاند که اول من صلّی علیّ یعنی اول کسی که(در اسلام)نماز گذارد علی علیه السّلام بود.و از زید بن ارقم وارد است که اوّل من اسلم مع رسول اللّه علیّ بن أبی طالب علیه السّلام (4)و از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ شما بسی بسیار است که برای نمونه کافی میباشد.
مخصوصا لازم است توجه نمائید بآنچه را که فقیه دانشمند خودتان نور الدین بن صباغ مالکی در ص 16 فصول المهمّه فصل تربیته النبی و محمّد بن طلحه شافعی در ص 11 فصل اول مطالب السئول و دیگران نقل نمودهاند سالی که در مکّۀ معظّمه قحطی شد روزی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(که هنوز بر حسب ظاهر مبعوث برسالت نشده بود)بعبّاس عمّ اکرم خود فرمود برادرت ابو طالب کثیر العیال است و روزگار هم سخت و دشوار است برویم هر کدام ما تقاضا کنیم یک نفر از اولادهای او را قبول کنیم بکفالت تا بار عمّ عزیزم سبک شود عباس قبول کرد باتّفاق بملاقات جناب ابو طالب رفتند و علّت آمدن خود را بیان نمودند جناب ابو طالب موافقت فرمود عباس جعفر طیار را بعهده گرفت و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را عهده دار شد آنگاه مالکی باین عبارت گوید فلم یزل علیّ مع رسول اللّه حتّی بعث اللّه عزّ و جلّ محمّدا(ص) نبیّا فاتبعه علیّ علیه السّلام و آمن به و صدّقه و کان عمره اذ ذاک فی السنة الثالثة عشر من عمره لم یبلغ الحلم و انّه اوّل من اسلم و آمن برسول اللّه من الذکور بعد خدیجة (1).
آنگاه مالکی در همان فصل نقل قول امام ثعلبی را مینماید که در تفسیر آیه 101 سوره 9(توبه) وَ السّٰابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهٰاجِرِینَ وَ الْأَنْصٰارِ (2)چنین آورده که ابن عبّاس و جابر ابن عبد اللّه انصاری و زید بن ارقم و محمّد بن منکدر و ربیعة المرائی گویند اوّل کسی که ایمان آورد بعد از خدیجه برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام بوده آنگاه گوید علی کرم اللّه وجهه اشاره باین معنی نموده در اشعار خودش که ثقات از علماء از قول او نقل نمودهاند که فرمود.
1) 1) پیوسته علی با پیغمبر بود تا خدا آن حضرت را مبعوث برسالت نمود پس علی ایمان آورد و متابعت نمود پیغمبر را و تصدیق کرد او را در حالتی که از عمرش سیزده سال گذشته و بحد بلوغ نرسیده بود و او اول کسی بود که اسلام و ایمان آورد بآن حضرت از مردان بعد از خدیجه.
2) 2) آنان که در صدر اسلام سبقت بایمان گرفتند از مهاجر و انصار.
محمّد النبی اخی و صنوی
و حمزة سیّد الشهداء عمّی
و بنت محمّد سکنی و عرسی
منوط لحمها بدمی و لحمی
و سبطا احمد ولدای منها
فأیکم له سهم کسهمی(ابن طلحه)
سبقتکم الی الاسلام طفلا
صغیرا ما بلغت اوان حلمی
و اوجب لی ولایته علیکم
رسول اللّه یوم غدیر خم(ابن طلحه)
فویل ثم ویل ثم ویل
لمن یلقی الا له غدا بظلمی
(1) و محمّد بن طلحه شافعی در ص 11 مطالب السئول ضمن فصل اول از باب اول و أکابر مورخین و محدثین علماء خودتان نقل نمودهاند که این اشعار را آن حضرت در جواب معاویه نوشت موقعی که در نامۀ خود بآن حضرت مفاخره نموده که پدرم در جاهلیّت سیّد القوم بود و در اسلام پادشاهی نمود و من خال المؤمنین و کاتب الوحی و صاحب فضائل هستم.
حضرت بعد از مطالعه نامه فرمود أبا الفضائل یفخر علیّ ابن آکلة الاکباد یعنی آیا به فضائل فخریه میکند پسر خورندۀ جگرها(یعنی هند مادر معاویه که جگر حمزه سید الشهداء را در احد برای او آوردند و در دهان جوید)آنگاه اشعار مذکوره را برای او نوشت و در آن اشاره بغدیر خم نموده و اثبات مینماید که او است امام و خلیفه و اولی بتصرف در امور مسلمانان بعد از رسول خدا و بامر آن حضرت و معاویه با جدّیتی که بمخالفت آن حضرت داشت نتوانست در این مفاخرات تکذیب آن حضرت را بنماید.
1) 1) محمد رسول اللّه برادر و پسر عموی من است و حمزه سید الشهداء عم من است و فاطمه دختر پیغمبر همسر من است و دو دخترزادگان پیغمبر فرزندان من از فاطمهاند پس کدامیک از شما چنین قسمتی مانند من دارید اسبق از همه اسلام آوردم در حالتی که طفل بودم قبل از اینکه بحد بلوغ برسم و واجب نمود پیغمبر برای من ولایت خود را بر شما روز غدیر خم آنگاه سه مرتبه فرمود وای بر کسی که ملاقات کند خدا را روز قیامت در حالتی که بمن ظلم نموده باشد.
و نیز حاکم ابو القاسم حسکانی که از فحول اعلام و محل وثوق علمای شما است در ذیل همین آیه مذکوره از عبد الرحمن بن عوف نقل مینماید که ده نفر از قریش ایمان آوردند اول آنها علی بن أبی طالب علیه السّلام بود.
و از انس بن مالک روایت مینمایند اکابر علماء شما مانند احمد بن حنبل در مسند و خطیب خوارزمی در مناقب و سلیمان بلخی حنفی در باب 12 ینابیع المودّة که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود صلّت الملائکة علیّ و علی علیّ سبع سنین و ذلک انّه لم ترفع شهادة ان لا اله الاّ اللّه الی السماء الا منّی و من علیّ (1).
و ابن ابی الحدید معتزلی از ص 375 تا ص 378 جلد اول شرح نهج البلاغه اخبار بسیاری از طرق روات و علماء خودتان نقل نموده است که علی علیه السّلام از همۀ مسلمین اسبق در اسلام و ایمان بوده و در آخر همۀ اخبار و اختلاف اقوال گوید فدلّ مجموع ما ذکرناه انّ علیّا علیه السّلام اوّل الناس اسلاما و انّ المخالف فی ذلک شاذّ و الشذّ لا یعتدّ به (2).
و امام ابو عبد الرحمن نسائی که یکی از ائمه صحاح ستّه است شش حدیث اول خصائص العلوی را در این موضوع آورده و تصدیق نموده که اول کسی که ایمان آورد برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نماز گذارد با آن حضرت علی علیه السّلام بود.
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 12 ینابیع المودّة 31 خبر از ترمذی و حموینی و ابن ماجه و احمد حنبل و حافظ ابو نعیم و امام ثعلبی و ابن مغازلی و ابو المؤید خوارزمی و دیلمی بمضامین مختلفه نقل نموده است که خلاصه و نتیجۀ همۀ آنها آنکه علی علیه السّلام اسبق از همه امت اسلام ایمان آورد،و حتّی ابن حجر مکی متعصّب در فصل دوم از صواعق اخباری بهمین مضامین نقل نموده که سلیمان بلخی هم در ینابیع بعض از آن اخبار را از او نقل نموده و در آخر باب 12 ینابیع خبر پربرکتی از مناقب
باسناد خودش از ابی الزبیر مکّی از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل نموده با اجازه آقایان این خبر را بخوانم تا حجّة تمام گردد که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّ اللّه تبارک و تعالی اصطفانی و اختارنی و جعلنی رسولا و انزل علیّ سیّد الکتب فقلت الهی و سیّدی انّک ارسلت موسی الی فرعون فسئلک ان تجعل معه اخاه هارون وزیرا یشدّ به عضده و یصدّق به قوله و انّی أسألک یا سیّدی و الهی ان تجعل لی من اهلی وزیرا تشدّ به عضدی فاجعل لی علیّا وزیرا و اخا و اجعل الشجاعة فی قلبه و البسه الهیبة علی عدوه و هو اوّل من آمن بی و صدّقنی و اوّل من وحّد اللّه معی و انّی سألت ذلک ربّی عزّ و جلّ فاعطانیه فهو سیّد الاوصیاء اللّحوق به سعادة و الموت فی طاعته شهادة و اسمه فی التوریة مقرون الی اسمی و زوجته صدّیقة الکبری ابنتی و ابناه سیّدا شباب اهل الجنّة ابنای و هو و هما و الائمّة من بعدهم حجج اللّه علی خلقه بعد النّبیّین و هم ابواب العلم فی امّتی من تبعهم نجی من النّار و من اقتدی بهم هدی الی صراط مستقیم لم یهب اللّه محبتهم لعبد الاّ ادخله اللّه الجنّة انتهی (1).(فاعتبروا یا اولی الابصار).
1) 1) خداوند متعال برگزید و اختیار نمود مرا(از میان خلق)و قرار داد مرا پیغمبر و نازل گردانید بر من بهترین کتابها را پس من عرض کردم الهی و سیدی موسی را فرستادی بسوی فرعون پس درخواست نمود از تو اینکه برادرش هارون را وزیر او قرار دهی و محکم نمائی بوجود او بازوی او را و تصدیق نمایند بوسیله او دعوت او را-اینک من از تو درخواست مینمایم که از اهل من قرار دهی برای من وزیری که بوجود او محکم گردد بازوی من پس قرار بده برای من علی را بمقام وزارت و اخوت-و شجاعت را در قلب او قرار بده و هیبتی باو مرحمت نما در مقابل دشمنانش-و علی اول کسیست که ایمان بمن آورد و تصدیق مرا نمود و اول کسیست که با من خدا را بوحدانیت یاد نمود-آنگاه فرمود من این سؤالی را که از پروردگار نمودم بمن عطا نمود(یعنی علی را وزیر و برادر من قرار داد)پس علی آقای اوصیاء میباشد ملحق شدن باو سعادت و مردن در اطاعت او شهادت است اسم او با اسم من در توریة میباشد و همسر او صدیقه کبری دختر من است و دو پسر او که دو سید جوانان اهل بهشتاند فرزندان مناند و علی و حسن و حسین و امامان بعد از آنها حجتهای خدا بر خلقاند بعد از انبیاء و آنها هستند ابواب علم در امت من هر کس آنها را متابعت و پیروی نماید از آتش نجات یابد و هر کس بآنها اقتدا نماید هدایت یابد براه راست عطا ننموده خدا محبت آنها را ببندهای مگر آنکه آنها را داخل بهشت مینماید.(پس عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت و بینائی).
و اگر بخواهم تمام اخباری را که فقط از طریق روات و أکابر علماء خودتان در این باب رسیده بدون استناد بکتب شیعه ذکر نمایم تمام وقت شب گرفته میشود گمان میکنم برای نمونه کافی باشد آنچه عرض کردم تا آقایان بدانید که علی آن کس است که از اول با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده پس اولی و أحق است که آن بزرگوار را مشمول و الذین معه بدانیم نه آن کس را که چند شبی در مسافرت غار با پیغمبر بوده.
حافظ- این مطلب ثابت است و احدی انکار این معنی را ننموده که علی کرم اللّه وجهه اسبق از همه امّت در اسلام بوده ولی نکتۀ قابل اسبق از همه امّت در اسلام بوده ولی نکتۀ قابل توجه آنست که این سبقت دلیل بر فضیلت و شرافت علی کرم اللّه وجهه بر دیگران از صحابه نمیباشد.
گرچه صحیح است که خلفای معظّم أبو بکر و عمر و عثمان رضی اللّه عنهم مدتی بعد از علی کرم اللّه وجهه ایمان آوردند ولی ایمان آنها با ایمان علی فرق داشت و قطعا ایمان آنها از ایمان علی افضل بوده بدلیل آنکه علی طفلی نابالغ و آنها شیخی کبیر و با عقل کامل بودند.
بدیهی است ایمان پیر ورزیده و جهاندیده و صاحب عقل کامل از ایمان طفلی نو رسیده و نابالغ افضل و بالاتر است بعلاوه ایمان علی تقلیدی و از آنها تحقیقی بوده قطعا ایمان تحقیقی از ایمان تقلیدی افضل است چون قطعا بچۀ نابالغ و غیر مکلّف ایمان نمیآورد مگر روی تقلید و علی بچۀ دوازده سیزده ساله تکلیفی بر او نبوده و حتما تقلیدا ایمان آورده است.
داعی- باعث تعجب است این نوع مذاکرات از مثل شما دانشمندان قوم متحیرم این نوع گفتار شما را حمل بر چه بنمایم بگویم عنادا لجاجت میفرمائید که قلبم راضی نمیشود بعالمی چنین نسبتی بدهم مگر بگویم بدون فکر و تأمل تبعا للاسلاف صحبت میفرمائید یعنی شما تقلیدا(از خوارج و نواصب بتحریک امویها)حرف میزنید و تحقیقی در گفتار ندارید.
از شما سؤال مینمایم که آیا ایمان علی علیه السّلام در عالم طفولیت بمیل و اراده خودش بوده یا بدعوت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده.
حافظ اولا جنابعالی از طرز صحبت چرا متأثر میشوید شبهه و اشکال در دل خلجان میکند باید مورد مذاکره قرار گیرد تا کشف حقایق شود.
و أمّا ثانیا جواب شما مسلّم است که بدعوت رسول خدا علی ایمان آورد نه بمیل و ارادۀ خود.
داعی- آیا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که علی علیه السّلام را دعوت باسلام نمود میدانست که تکلیفی بر طفل قبل از بلوغ نیست یا نمیدانست اگر بگوئید نمیدانست نسبت جهل بآن حضرت دادهاید و اگر میدانست طفل صبی را تکلیفی در دین نمیباشد مع ذلک او را دعوت کرد کار لغو و عبث و بیجائی کرده بدیهی است نسبت لغو و عبث برسول اللّه محققا کفر است.
چه آنکه پیغمبر معرّا و مبرّای از لغو و عبث است خصوصا خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم زیرا که خداوند در آیه 3 سورۀ 53(النجم)دربارۀ آن حضرت میفرماید وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (1).
پس قطعا آن حضرت علی را قابل و لایق و آماده دعوت میدانسته و دعوت نموده چه آنکه عمل لغو از آن حضرت صادر نمیگردد علاوه بر این معنی صفر سن منافی کمال عقل نمیباشد بلوغ دلیل وجوب تکلیف نیست بلکه بلوغ در احکام شرعیه مراعات میشود نه در امور عقلیه و ایمان أمری از امور عقلیه میباشد نه تکلیف شرعی پس ایمان علی فی الصغر من فضائله ایمان علی در کوچکی از فضایل آن حضرت میباشد کما آنکه دربارۀ حضرت عیسی بن مریم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام و بچه تازه بدنیا آمده خداوند در آیه 31 سوره 19(مریم)خبر میدهد که گفت إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی
1) 1) رسول خدا بهوای نفس سخن نمیگوید آنچه میگوید از روی وحی است که باو رسیده
نَبِیًّا
(1) و دربارۀ حضرت یحیی علیه السّلام در آیه 13 همان سوره فرماید وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (2).
سید اسماعیل حمیری یمنی که از شعراء معروف اواسط قرن دوم هجری متوفی سال 179 بوده در اشعاری که در مدح آن حضرت سروده بهمین جهت اشاره نموده و گفته:
وصی محمد و ابو بنیه
و وارثه و فارسه الوقیا
و قد اوتی الهدی و الحکم طفلا
کیحیی یوم اوتیه صبیا
(3) فضل و مقامی را که پروردگار عطا نماید نیازمند برسیدن بلوغ سنّ نیست بلکه رشد عقلی و صلاحیت مورد در اثر طینت پاک است که خداوند عالم السرّ و الخفیّات فقط بآن دانا و خبیر است و لذا یحیی در طفولیت و عیسی در مهد بنبوّت-و علی در دوازده یا سیزده سالگی بولایت مطلقه برسد مورد هیچگونه تعجبی نخواهد بود.
بیشتر تعجب داعی از این گفتار شما که اسباب تأثر شد آن بود که این نوع از گفتار و اشکالات از نواصب و خوارج و پیروان معاندین در تحت تحریکات امویها میباشد که بایمان علی علیه السّلام خورده گیرند و گویند ایمان او از روی معرفت و یقین نبوده بلکه بر وجه تلقین و تقلید بوده است.
اوّلا موثقین از أکابر علماء شما همه اعتراف باین فضیلت دارند و اگر ایمان در کودکی برای آن حضرت فضل و فخری نبوده پس آن همه فخر و مباهاتی که آن حضرت در مقابل صحابه نمودند برای چه بوده.
چنانچه عرض کردم اکابر علماء شما مانند محمّد بن طلحه شافعی و ابن صباغ مالکی و ابن أبی الحدید و دیگران اشعار آن حضرت را نقل نمودهاند که ضمنا فرمود:
سبقتکم الی الاسلام طفلا
صغیرا ما بلغت اوان حلمی
و اگر ایمان آن حضرت در کودکی فضل و شرفی نبوده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن بزرگوار
را باین فضل و خصیصه تخصیص نمیداد و آن حضرت خود فخر و مباهات باین معنی نمینمود چنانچه سلیمان بلخی حنفی در ص 202 ینابیع الموده ضمن باب 56 از ذخایر العقبی امام الحرم احمد بن عبد اللّه شافعی از خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب نقل مینماید که گفت من و ابو بکر و ابو عبیدۀ جراح و جماعتی خدمت رسول خدا بودیم که دست مبارک بر شانه علی زد و فرمود یا علی انت اوّل المؤمنین ایمانا و اولهم اسلاما و انت منّی بمنزلة هارون من موسی (1).
و نیز امام احمد بن حنبل در مسند نقل مینماید از ابن عباس(حبر امت)که گفت من و ابو بکر و ابو عبیدة بن جراح و جمعی دیگر از صحابه خدمت پیغمبر بودیم که دست مبارک بر کتف علی بن أبی طالب زد و فرمود انت اوّل المسلمین اسلاما و انت اوّل المؤمنین ایمانا و انت منّی بمنزلة هارون من موسی کذب یا علی من زعم انه یحبّنی و یبغضک (2).
و ابن صباغ مالکی در ص 125 فصول المهمّه مثل همین خبر را از کتاب خصائص از ابن عباس و نیز امام ابو عبد الرّحمن نسائی در خصائص العلوی نقل میکنند که گفت از عمر بن الخطّاب(خلیفه ثانی)شنیدم که گفت علی را یاد نکنید مگر بخیر زیرا که از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم فرمود در علی سه خصلت است من که عمرم دوست داشتم یکی از آنها برای من باشد چه آنکه هر یک از آنها نزد من دوستتر است از هرچه آفتاب بر او میتابد.
آنگاه گفت ابی بکر و ابو عبیده و جمعی دیگر از صحابه هم حاضر بودند که آن حضرت دست بر کتف علی گذارد و گفت(آنچه را که عرض کردم)و ابن صباغ این کلمات را زیاده از دیگران نقل نموده که فرمود من احبّک فقد احبّنی و من احبّنی احبّه اللّه و من احبّه اللّه ادخله الجنّة و من ابغضک فقد ابغضنی و من ابغضنی
1) 1) تو از حیث اسلام و ایمان اول مسلمین و مؤمنین هستی و تو برای من بمنزلۀ هارونی از موسی-یا علی دروغ گفت کسی که گمان نمود مرا دوست دارد و تو را دشمن بدارد.
2) 2) تو از حیث اسلام و ایمان اول مسلمین و مؤمنین هستی و تو برای من بمنزلۀ هارونی از موسی-یا علی دروغ گفت کسی که گمان نمود مرا دوست دارد و تو را دشمن بدارد.
ابغضه اللّه تعالی و ادخله النار (1).
پس ایمان علی علیه السّلام در صغر و کودکی دلیل بر وفور عقل و خرد است و خود فضیلتی است برای آن حضرت که لم یسبقه احد من المسلمین احدی از مسلمین بر او سبقت نگرفته است.
طبری در تاریخ خود نقل مینماید از محمّد بن سعد بن ابی وقاص که گفت از پدرم سؤال کردم که آیا ابی بکر اول مسلمین است گفت نه و لقد اسلم قبله اکثر من خمسین رجلا یعنی زیاده از پنجاه نفر پیش از ابی بکر اسلام آوردند و لکن او افضل از ما بود از حیث اسلام و نیز نوشته است عمر بن الخطّاب بعد از چهل و پنج مرد و بیست و یک زن مسلمان شد.و لکن اسبق الناس اسلاما و ایمانا فهو علی بن أبی طالب (2).
علاوه بر آنکه علی اسبق از همه مسلمین ایمان آورد فضیلت دیگری برای او در این باب میباشد که اهمّ فضائل است و از خصائص مخصوصۀ او میباشد که اسلامه عن الفطرة و اسلامهم عن الکفر (3).
علی امیر المؤمنین طرفة العینی میل بکفر و شرک ننمود بر خلاف عموم مسلمین و اصحاب که از کفر و شرک و بتپرستی بیرون آمده قبول اسلام نمودند(چون آن حضرت قبل از بلوغ بدعوت پیغمبر ایمان آورد)چنانچه حافظ ابو نعیم اصفهانی در ما نزل القرآن فی علی و میر سید علی همدانی در مودة القربی از ابن عباس نقل نمودهاند که گفت و الله ما من عبد آمن باللّه الاّ و قد عبد الصنم الاّ علی بن أبی طالب فانّه آمن باللّه من غیر ان یعبد صنما (4).
1) 1) کسی که تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که مرا دوست دارد خدا او را دوست میدارد و کسی که خدا او را دوست بدارد داخل میکند او را ببهشت و کسی که تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و کسی که مرا دشمن بدارد خدا او را دشمن داشته و داخل میکند او را بآتش.
2) 2) و لکن اسبق از همه مردم از حیث اسلام و ایمان علی بن أبی طالب بوده است.
3) 3) اسلام علی از فطرت و اسلام آنها از کفر بوده است.
4) 4) سوگند بخدا ایمان نیاورد احدی از عباد(یعنی از امت)مگر آنکه بر بت ستایش نموده بود مگر علی بن أبی طالب علیه السّلام که آن حضرت ایمان آورد بخدا و قبول اسلام نمود بدون آنکه بصنم و بت ستایش کرده باشد.
و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 24 کفایت الطالب باسناد خود از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل مینماید که فرمود سباق الامم ثلاثة لم یشرکوا باللّه طرفة عین علیّ بن أبی طالب و صاحب یاسین و مؤمن آل فرعون فهم الصدیقون-حبیب النجار مؤمن آل یاسین و حزقیل مؤمن آل فرعون و علیّ بن أبی طالب و هو افضلهم (1).
چنانچه در نهج البلاغه است که خود فرموده فانّی ولدت علی الفطرة و سبقت الی الایمان و الهجرة (2).
و نیز حافظ ابی نعیم اصفهانی و شافعی و دیگران از علمای خودتان مانند ابن ابی الحدید نقل نمودهاند انّ علیّا لم یکفر باللّه طرفة عین (3)و امام احمد حنبل در مسند و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده نقل نمودهاند از ابن عباس که بزمعة بن خارجه گفت انّه لم یعبد صنما و لم یشرب خمرا و کان اول الناس اسلاما (4).
شما که میگوئید ایمان شیخین افضل از ایمان علی بن أبی طالب علیه السّلام بوده مگر این حدیث شریف را ندیدهاید که ابن مغازلی شافعی در فضائل و امام احمد بن حنبل در مسند و خطیب خوارزمی در مناقب و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع و دیگران از اکابر علماء شما از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که فرمود لو وزن ایمان علیّ و ایمان امّتی لرجح ایمان علیّ علی ایمان امّتی الی یوم القیمة (5).
و نیز میر سید علی همدانی در مودة هفتم از مودة القربی و خطیب خوارزمی در مناقب و امام ثعلبی در تفسیر نقل نمودهاند از خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب که گفت
1) 1) سبقتگیرندگان جمیع امم(در مسابقه ایمان و توحید)سه نفر بودند که شرک بخدا نیاوردند علی بن أبی طالب و صاحب یاسین و مؤمن آل فرعون که ایشانند راستگویان یعنی حبیب نجار مؤمن آل یس و حزقیل و مؤمن آل فرعون و افضل آنها علی بن أبی طالب بود.
2) 2) من متولد شدم بر فطرت توحید و پیشی گرفتم بایمان و هجرت با رسول خدا(ص).
3) 3) بدرستی که علی علیه السّلام کافر نشد بخدا چشم بر هم زدنی.
4) 4) علی علیه السّلام هرگز سجده به بت نکرد و شراب نخورد و اول کسی که از مردم اسلام آورده و تسلیم شد بمقام رسالت او بود.
5) 5) اگر ایمان علی را با ایمان امت من بسنجند ایمان علی بر ایمان امت من تا روز قیامت راجح خواهد بود.
شهادت میدهم که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود لو انّ السموات السبّع و الأرضین السبّع و ضعن فی کفّة میزان و وضع ایمان علیّ فی کفّة میزان لرجح ایمان علی (1).
و عبدی شاعر معروف-سفیان بن مصعب کوفی روی همین اصل ضمن اشعار خود گفته:
اشهد باللّه لقد قال لنا
محمّد و القول منه ما خفی
لو انّ ایمان جمیع الخلق ممّن
سکن الارض و من جلّ السماء
یجعل فی کفّة میزان لکی
یوفی بایمان علی ما وفی
میر سید علی همدانی عالم عارف فقیه شافعی در کتاب مودة القربی اخبار بسیاری در این باب نقل نموده که افضلیت علی علیه السّلام را با دلائل و براهین و احادیث صحیحه ثابت مینماید از جمله در مودت هفتم از ابن عباس(حبر امت) نقل میکند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود افضل رجال العالمین فی زمانی هذا علی علیه السّلام (3).
و عقیدۀ اکثر علمای منصف خودتان بر افضلیت علی علیه السّلام بوده چنانچه ابن ابی الحدید در ص 40 جلد سیم شرح نهج البلاغه آورده که کتابی از شیخ معتزله ابو جعفر اسکافی بدستم رسید و در آنجا نوشته بود که مذهب بشر بن معتمر و ابو موسی و جعفر بن مبشر و سایر قدماء علماء بغداد این بود که انّ افضل المسلمین علیّ بن أبی طالب
1) 1) اگر هفت آسمان و زمین را در یک کفۀ ترازو بگذارند و ایمان علی را در کفه دیگر هرآینه ایمان علی رجحان و سنگینی مینماید بر آنها.
2) 2) بخدا قسم شهادت میدهم که محمد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله برای ما بیانی فرمود که برای احدی مخفی نماند که اگر ایمان جمیع خلایق از اهل آسمان و زمین را در کفۀ ترازو بگذارند و ایمان علی علیه السّلام را در کفۀ دیگر هرآینه ایمان علی بر همه رجحان پیدا میکند.
3) 3) افضل مردان عالمیان در زمان من علی علیه السّلام میباشد.
ثمّ ابنه الحسن ثمّ ابنه الحسین ثمّ حمزة بن عبد المطلب ثمّ جعفر بن أبی طالب (1)الخ.
و شیخ ما ابی عبد اللّه بصری و شیخ ابو القاسم بلخی و شیخ ابو الحسن خیاط(که شیخ متأخرین علماء بغداد بوده)عموما بر همان عقیدۀ ابو جعفر اسکافی بودند که(قول با فضلیّت علی علیه السّلام باشد)و مراد از افضلیت آن بوده که گرامیترین مردم بودند نزد خدا و ثواب آنها از همه بیشتر و منزلت آنها در روز جزا از همه بالاتر خواهد بود و بعد در آخر همان ص 40 شرح عقیدۀ معتزله را بنظم آورده و چنین گفته است.
و خیر خلق الله بعد المصطفی
اعظمهم یوم الفخار شرفا
السیّد المعظم الوصیّ
بعل البتول المرتضی علیّ
و ابناه ثمّ حمزة و جعفر
ثمّ عتیق بعد هم لا ینکر
(2) شیخ- شما اقوال علماء را در اثبات افضلیت ایمان خلیفه ابی بکر رضی اللّه عنه اگر دیده بودید این بیانات را نمینمودید.
داعی- شما هم اگر از اقوال متعصّبین به بیانات محققین از علماء منصف خودتان رجوع مینمودید میدیدید که تمام آنها تصدیق بافضلیت علی علیه السّلام دارند.
برای نمونه مراجعه نمائید به ص 264 جلد سیم شرح نهج البلاغه معتزلی که همین بیان شما را از جاحظ نقل نموده که ایمان ابی بکر افضل از ایمان علی علیه السّلام بوده آنگاه جوابی را که ابو جعفر اسکافی که از اکابر علماء معتزله و شیخ آنها بوده بر ردّ او داده مفصّلا ضبط نموده که با دلائل عقلیه و براهین نقلیه در صفحات چندی ثابت میکند که ایمان علی علیه السّلام در کوچکی افضل از ایمان ابی بکر و تمام صحابه بوده است تا در ص 275 گوید که ابو جعفر گفته است انّنا لا ننکر فضل الصحابة و سوابقهم و لکنّنا ننکر تفضیل احد من الصحابة علی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام (3)انتهی.
1) 1) افضل و برتر از همه مسلمین علی بن أبی طالب و پس از آن فرزندش حسن و پس از آن فرزندش حسین و پس از آن حمزه و پس از آن جعفر بن أبی طالب(معروف به طیار)بودهاند.
2) 2) بهترین مردم بعد از رسول خدا و بزرگترین آنها در روز افتخار از حیث شرف سید بزرگوار وصی پیغمبر و شوهر بتول(فاطمه سلام اللّه علیها)علی مرتضی است و پس از آن دو فرزندش(حسن و حسین)و پس از آن حمزه و جعفر(طیار)بودهاند.
3) 3) ما انکار فضل صحابه و سوابق آنها را نمینمائیم و لکن انکار مینمائیم برتری احدی از صحابه را بر علی بن أبی طالب علیه السّلام.
از این اقوال گذشته اصلا نام امیر المؤمنین علیه السّلام را در قبال دیگران از صحابه آوردن قیاس مع الفارق است چه آنکه مقام آن حضرت بقدری رفیع است که ابدا نتوان آن را قیاس با أحدی از صحابه و غیره نمود که شما بخواهید فضایل صحابه را با چند خبر یک طرفه(بر فرض صحت)در مقابل مقام منیع آن حضرت جلوه دهید.
چنانچه میر سید علی همدانی در مودت هفتم از مودة القربی از احمد بن محمّد الکرزی بغدادی نقل میکند که گفت شنیدم از عبد اللّه بن أحمد بن حنبل که گفت سؤال کردم از پدرم احمد بن حنبل(رئیس الحنابله)از مقام فضل صحابه نام ابو بکر و عمر و عثمان را آورد و ساکت شد فقلت یا ابت أین علی بن أبی طالب(ع)قال هو من اهل البیت لا یقاس به هؤلاء (1).
یعنی همان قسمی که مقام و مرتبۀ اهل بیت رسالت بحکم آیات قرآن و فرمودههای رسول ذو الجلال بالاترین مقامات و مراتب میباشد مقام و مرتبه علی علیه السّلام هم بالاتر از همه صحابه و غیره میباشد باین معنی که نام آن حضرت را در عداد صحابه نباید آورد بلکه نام آن بزرگوار در حساب نبوّت و مقام رسالت محسوب است.
چنانچه در آیه مباهله آن حضرت را بمنزلۀ نفس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرفی فرموده.
شاهد بر این معنی حدیث دیگری است در همین فصل و مودّت هفتم از أبی وائل از عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب که گفت زمانی که ما شماره میکردیم أصحاب پیغمبر را گفتیم أبو بکر و عمر و عثمان مردی گفت یا ابا عبد الرحمن فعلیّ(ع)ما هو قال علیّ من اهل البیت لا یقاس به احد هو مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی درجته (2).
یعنی حساب علی علیه السّلام از حساب امت و صحابه خارج و در حساب خود پیغمبر و با آن حضرت و در درجۀ آن بزرگوار میباشد.
1) 1) پس گفتم پدر جان کجا است علی بن أبی طالب(یعنی چرا نام او را نبردی)پدرم گفت او از اهل بیت رسالت است نمیتوان قیاس نمود باو این اشخاص را.
2) 2) ای ابا عبد الرحمن(کنیه عبد اللّه بن عمر بود)نام علی را چرا از بیان انداختی جواب گفت علی از اهل بیت رسالت است که احدی را نتوان باو قیاس نمود او با پیغمبر و در درجه آن حضرت میباشد.
اجازه بفرمائید حدیث دیگری از همین فصل و مودت بعرضتان برسانم که از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل میکند که گفت روزی در حضور مهاجر و انصار که حاضر بودند رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی فرمود یا علیّ لو انّ احدا عبد اللّه حقّ عبادته ثمّ شکّ فیک و اهل بیتک انّکم افضل الناس کان فی النار (1).
(بعد از شنیدن این خبر فوری تمام اهل مجلس مخصوصا جناب حافظ استغفار نمودند که جزء شک کنندگان نباشند).
خلاصه اینها نمونهای بود از اخبار بسیاری که در باب فضیلت و حق تقدم مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام بر صحابه و تمام امت وارد گردیده یا باید همۀ این اخبار صحیحهای که در کتب معتبره خودتان موجود است رد نمائید و یا باید بحکم عقل و نقل تسلیم شوید که ایمان آن حضرت افضل از همه صحابه و امت بوده که از جملۀ اصحاب أبو بکر و عمر بودند.
اگر توجّه کنید بحدیث متفق علیه فریقین که در غزوۀ احزاب و جنگ خندق پس از کشته شدن عمرو بن عبد ود شجاع معروف بدست مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ضربة علیّ یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین (2)خود تصدیق خواهید نمود که وقتی یک عمل مولانا علی علیه السّلام أفضل از عبادت جن و إنس باشد قطعا اگر با سایر أعمال و عبادات آن حضرت توأم گردد ایجاد افضلیت برای آن حضرت مینماید و انکار این معانی را نمینماید مگر متعصّب عنود لجوج.
و اگر هیچ دلیلی نبود بر افضلیت آن حضرت بر تمام صحابه و اهل عالم مگر آیه مباهله که خداوند علی علیه السّلام را بمنزلۀ نفس رسول اللّه خوانده کفایت میکرد افضلیت آن حضرت را-چه آنکه ثابت است رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افضل الناس است من الاولین و الآخرین-پس بحکم کلمه انفسنا در آیۀ شریفه علی علیه السّلام هم افضل الناس من الاولین و الآخرین میباشد.
پس آقایان تصدیق نمائید که مصداق حقیقی و الذین معه مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام میباشد که از اول ظهور اسلام قبل از همۀ مسلمین با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و تا روز آخر عمر هم کوچکترین لغزشی پیدا ننمود.
(وقت نماز شد آقایان جهت اداء فریضه برخاستند پس از خاتمه عمل و صرف) (چای افتتاح کلام از طرف داعی شد).
داعی- و أمّا جهت اینکه أمیر المؤمنین علیه السّلام لیلة الهجرة در رکاب ظفر انتساب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حرکت ننمود بسیار واضح و آشکار است برای آنکه کارهای مهمتری بأمر رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر عهدۀ آن حضرت بود که باید در مکّۀ معظّمه بماند و انجام دهد.
چون برای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امینتر از علی کسی نبود که أمانت مردم را که نزد پیغمبر بود بصاحبانش مسترد دارد(چون باتفاق دوست و دشمن آن حضرت أمین أهل مکّه بود حتّی دشمنان هم امانات خود را بآن حضرت میدادند که از خطر محفوظ بماند بهمین جهة آن حضرت در مکّه معروف بود به محمّد أمین).
دیگر وظیفهای که بر عهدۀ امیر المؤمنین بود آنکه عیالات آن حضرت و بقیة المسلمین را بمدینه برساند.
علاوه بر اینها اگر آن شب علی علیه السّلام در غار نبود بالاستقلال مقام بالاتر از آن را درک نمود که خوابیدن در بستر و رختخواب پیغمبر بود اگر خلیفه ابی بکر بطفیل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ثانی اثنین خوانده میشود ولی در همان شب برای عمل نیکو و مهمتر از مصاحبت غار استقلالا آیهای در مدح آن حضرت نازل گردید.
و آن عمل خود یکی از مفاخر فضایل و مناقب آن حضرت است که متفق علیه فریقین(شیعه و سنّی)میباشد و اگر آن شب فداکاری و جان بازی أمیر المؤمنین علیه السّلام نبود جان مبارک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در خطر عظیم بود.
چنانچه موثقین از اکابر علماء شما در تفاسیر و کتب معتبرۀ خود این منقبت بزرگ را نقل نمودهاند از قبیل ابن سبع مغربی در شفاء الصدور و طبرانی در اوسط و کبیر ابن اثیر در ص 25 جلد چهارم اسد الغابه و نور الدین بن صباغ مالکی در ص 33 فصول المهمّه فی معرفة الائمّه و أبو إسحاق ثعلبی و فاضل نیشابوری و امام فخر رازی و جلال الدین سیوطی در تفاسیرشان و حافظ ابو نعیم اصفهانی محدث معروف شافعی در ما نزل القرآن فی علی و خطیب خوارزمی در مناقب و شیخ الاسلام ابراهیم بن محمّد حموینی در فرائد و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب و امام احمد حنبل در مسند و محمّد بن جریر بطرق مختلفه و ابن هشام در سیرة النبی و حافظ محدث شام در اربعین طوال و امام غزّالی در ص 223 جلد سوم احیاء العلوم و ابو السعادات در فضائل العترة الطاهرة و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و سبط ابن جوزی در ص 21 تذکرة خواصّ الامّه و دیگران از اکابر علماء شما بعبارات و الفاظ مختلفه ما حصل مقصود را نقل نمودهاند و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 21 ینابیع المودة از بسیاری از علماء آوردهاند که چون رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر پروردگار أعلی عازم مدینه منوره شد در لیلة الهجرة امیر المؤمنین علی علیه السّلام را أمر فرمود که برد خضرمی سبزی که در شبها من بر خود میپیچم بر خود بپوش و در بستر و رختخواب من بخواب پس علی بجای آن حضرت خوابید و برد خضرمی سبز را بسر کشید تا کفار اطراف خانه نفهمند که علی در بستر است تا رسول خدا بسلامت تشریف بردند.
از حضرت حق خطاب رسید بجبرئیل و میکائیل که من در میان شما برادری قرار دادم و عمر یکی از شما قطعا از عمر دیگری بیشتر است کدام یک از شما حاضرید آن زیادتی عمرتان را که نمیدانید بدیگری ببخشید عرض کردند امر است یا اختیار خطاب رسید امری نیست مختارید هیچیک حاضر نشدند با اراده و اختیار زیادتی عمر خود را بدیگری واگذار نمایند خطاب رسید انی آخیت بین علیّ ولیّی و محمّد نبیّی فآثر علیّ حیاته للنبیّ فرقد علی فراش النبیّ یقیه بمهجته اهبطا الی الأرض
و احفظاه من عدوّه (1).
پس بزمین آمدند جبرئیل بالای سر میکائیل نزد پاهای آن حضرت نشستند جبرئیل میگفت بخّ بخّ من مثلک یا بن أبی طالب و اللّه عزّ و جلّ یباهی بک الملائکة (2).
آنگاه نازل گردید بر خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آیه 203 سوره 2(بقره) وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ (3).
اینک از آقایان محترم تمنا میکنم بمنزل که رفتید این آیه شریفه را با آیه غار که مورد استشهاد شما است بیطرفانه و منصفانه بدون حبّ و بغض شیعه و سنّی مورد مطالعه قرار دهید ببینید آیا افضلیت برای آن کس است که در مسافرت چند روزی با حزن و غم و اندوه با پیغمبر بوده یا برای آن کس که در همان شب جان بازی نموده و با قدرت و شجاعت و مسرت عالما عامدا نفس خود را فدای رسول اللّه نموده تا آن حضرت بسلامت برود پروردگار عالمیان بملائکه روحانی بوجود او مباهات نموده و مستقلا آیهای در مدح او نازل فرموده است.
چنانچه علماء بزرگ خودتان با مختصر دقت و توجهی در مقابل معاندین لجوج از روی انصاف تصدیق نمودهاند که علی علیه السّلام افضل از ابی بکر بوده و خوابیدن علی در بستر رسول اللّه بمراتب بهتر و بالاتر از مصاحبت ابی بکر در غار بوده است.
و اگر از ص 269 تا ص 281 جلد سیم شرح نهج البلاغه را عمیقانه مطالعه نمائید و به بیانات و دلائل امام ابو جعفر اسکافی که از اکابر علماء و شیوخ معتزلیها میباشد در ردّ شبهات ابو عثمان جاحظ
1) 1) بدرستی که من بین علی ولی خودم و محمد پیغمبر خود برادری قرار دادم پس علی زندگانی خود را ایثار و فدای حیات و زندگانی پیغمبر نمود و در فراش و بستر او خوابید بروید بزمین و او را از شر دشمنانش حفظ نمائید.
2) 2) به به کیست مثل و مانند تو ای پسر ابو طالب که خدای عز و جل بوجود تو بملائکه مباهات مینماید.
3) 3) بعضی از مردانند(یعنی علی علیه السّلام)که از جان خود در راه رضای خدا در گذرند و خدا دوستدار چنین بندگانست.
(ناصبی)در اثبات افضلیت علی علیه السّلام بر ابی بکر دقت نمائید خواهید دید که آن عالم منصف بالصراحه با دلائل محکمی ثابت مینماید که خوابیدن علی علیه السّلام در بستر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر آن حضرت افضل از مصاحبت چند روزه ابی بکر در مسافرت غار بوده است تا آنجا که گوید قال علماء المسلمین انّ فضیلة علیّ علیه السّلام تلک اللیلة لا نعلم احدا من البشر نال مثلها الاّ ما کان من اسحاق و ابراهیم عند استسلامه للذّبح (1).
و در آخر ص 271 نقل قول ابو جعفر اسکافی را در جواب ابو عثمان جاحظ ناصبی نقل نموده که گوید قد بینّا فضیلة المبیت علی الفراش علی فضیلة الصحبة فی الغار بما هو واضح لمن انصف و نزید هاهنا تأکیدا بما لم نذکره فیما تقدّم فنقول انّ فضیلة المبیت علی الفراش علی الصحبة فی الغار لوجهین احدهما انّ علیا علیه السّلام قد کان انس بالنبیّ صلّی اللّه علیه و آله و حصل له بمصاحبته قدیما انس عظیم و الف شدید فلمّا فارقه عدم ذلک الانس و حصل به ابو بکر فکان ما یجده علیّ علیه السّلام من الوحشة و الم الفرقة موجبا زیادة ثوابه لانّ الثواب علی قدر المشقّة-و ثانیهما انّ ابا بکر کان یؤثر الخروج من مکة و قد کان خرج من قبل فرد فازداد کراهیة للمقام فلمّا خرج مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله وافق ذلک هوی قلبه و محبوب نفسه فلم یکن له من الفضیلة ما یوازی فضیلة من احتمل المشقّة العظیمة و عرض نفسه لوقع السیوف و رأسه لرضخ الحجارة لانّ علی قدر سهولة العبادة
1) 1) اتفاقی علماء مسلمین است که احدی از بشر بفضیلت خوابیدن علی در فراش پیغمبر نرسیده است مگر اسحاق و ابراهیم در تسلیم بذبح و قربانی(ولی عقیده اکثر مفسرین و مورخین و علمای اخبار است که ذبیح اسماعیل بوده نه اسحاق).
یکون نقصان الثواب (1).
و ابن سبع مغربی در شفاء الصّدور ضمن بیان شجاعت علی علیه السّلام گوید.
علماء العرب اجمعوا علی انّ نوم علیّ علیه السّلام علی فراش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم افضل من خروجه معه و ذلک انّه وطّن نفسه علی مفاداته لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم و آثر حیاته و اظهر شجاعته بین اقرانه (2).
پس مطلب بقدری واضح است که احدی انکار این معنی را ننموده مگر روی جنون یا تعصّب بدتر از جنون-بس است خیلی معذرت میخواهم رشتۀ سخن در اینجا طولانی شد خوبست برویم بر سر مطلب-.
1) 1) ما حصل معنی آنکه قبلا فضیلت خوابیدن علی علیه السّلام در فراش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لیلة الهجره بر مصاحبت ابی بکر در غار را بقسمی که بر اهل انصاف واضح و آشکار گردد بیان نمودیم اینک(بمقتضای وقت)تأکیدا بر آنچه قبلا ذکر نمودیم از دو جهت دیگر مطلب را ثابت مینمائیم. 1-انس و الفت فوق العاده علی علیه السّلام با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله طوری بود که نمیتوانست آنی از پیغمبر دور بشود و بعکس عدم انس أبو بکر با رسول خدا باعث اشتیاق او بمصاحبت با آن حضرت بوده پس خوابیدن علی در فراش که باعث دوری از آن حضرت گردید ایجاد وحشت و الم شدیدی برای علی نمود پس دوری که سبب زجر آن حضرت و موجب ثواب بسیار بوده افضل است بر مصاحبت ابی بکر برای آنکه صواب عمل را بمقدار مشقت در عمل میدهند(چنانچه گفتهاند افضل الاعمال احمزها). 2-چون أبی بکر پیوسته عازم بر خروج از مکه بوده چنانچه گاهی هم تنها خارج شده پس زیاد شد کراهت ماندن او در مکه و لذا زمانی که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از مکه خارج شد به محبوبه ذاتی و معشوقه قلبی رسید پس برای او فضیلتی نبود که برابر باشد با فضیلت علی علیه السّلام که در آن شب اختیارا تحمل مشقت بزرگی نمود که جان خود را در معرض شمشیرها و سر خود را در مقابل سنگباران دشمنان(که آن شب قصد آن بستر را داشتند که صاحب آن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را بقتل رسانند)قرار داد بدیهی است تحمل آن شدائد بمراتب بالاتر و افضل از ابی بکر بود در راحتی لیلة الغار در مصاحبت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.
2) 2) اجماعی علماء عرب است بر اینکه خوابیدن علی علیه السّلام لیلة الهجرة در فراش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله افضل بود از بیرون رفتن او با آن حضرت زیرا که خود را در جای آن حضرت قرار داد و زندگانی خود را فدای آن حضرت نمود و باین وسیله شجاعت خود را بین اقران ظاهر نمود.
و اما اینکه فرمودید مراد از اشدّاء علی الکفّار خلیفه ثانی عمر بن الخطّاب بوده است فقط بمحض ادعاء از شما قبول نمیشود باید دید که آیا این صفت هم با حال موصوف مطابقه مینماید یا خیر چنانچه مطابقه نماید بجان و دل میپذیریم.
بدیهی است شدت و غلظت در دو جهت متصور است یکی در مباحث علمی و محاورات دینی که در مقابل علمای بیگانه شدید البیان بوده باشد یا در میدانهای جنگ و جهاد فی سبیل اللّه شخصا رشادت و شجاعت و غلظتی بکار برده باشد.
اما در موضوع محاورات دینی و مناظرات علمی برای خلیفه عمر ابدا در تاریخ رشادتی دیده نشده و آنچه در کتب اخبار و تواریخ فریقین(شیعه و سنّی)حتی بیگانگان سیر نمودیم غلظت و شدتی برای خلیفه عمر از این دو جهة ندیدیم.
چنانچه آقایان محترم همچون هنر علمی و محاوره دینی و مباحثات با علمای بیگانه از خلیفه عمر در تاریخ عمرش نظر دارید بیان نمائید خیلی ممنون خواهم شد که بر معلومات داعی افزوده خواهد شد.
ولی آنچه داعی اطلاع دارم و بزرگان علمای خودتان در کتب معتبرۀ خود ضبط نمودهاند در ادوار خلافت خلفاء در جمیع موضوعات علمی و دینی حلاّل مشکلات مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام بوده.
با همه اخباری که امویها و بکریون و علاقهمندان بآنها در فضایل آنها جعل نمودند (چنانچه علمای خودتان در کتب جرح و تعدیل نوشتهاند)مع ذلک نتوانستند این حقایق را بپوشانند که هر زمانی که علمای یهود و نصاری و سایر فرق از مخالفین نزد ابو بکر و عمر و عثمان در زمان زمامداری آنها میآمدند یا مینوشتند و مسائل مشکله سؤال میکردند ناچار متوسل میشدند بذیل عنای مولانا علی علیه السّلام و میگفتند این سؤالات مشکل و پیچیده را احدی نتواند جواب دهد جز علی بن أبی طالب.
لذا آن حضرت حاضر و جواب آنها را بقسمی میداد که قانع شده و مسلمان میشدند چنانچه در تاریخ حالات خلفاء کاملا وارد است.
بس است در اثبات این معنی اظهار عجز خلفاء(ابو بکر و عمر و عثمان)در مقابل علی علیه السّلام و اقرار به برتری آن حضرت و اینکه اگر علی نبود آنها هلاک شده بودند.
چنانچه محققین از اکابر علمای خودتان آوردهاند که خلیفه ابو بکر میگفت اقیلونی اقیلونی فلست بخیرکم و علیّ فیکم (1).
و متجاوز از هفتاد مرتبه خلیفه عمر در قضایای مختلفه و موارد متفاوته اقرار نموده که لو لا علی لهلک عمر اگر علی نبود من هلاک شده بودم.
و غالبا موارد مهالک را نوشتهاند که اینک نمیخواهم وقت مجلس را بگیرم شاید مطالب مهمتری برای مذاکره لازم باشد.
نواب- قبله صاحب کدام مطلب مهمتر از این موضوع است که بیان نمودید آیا در کتب معتبرۀ ما این کلمات ضبط و نقل گردیده چنانچه هست و نظر دارید برای مزید بینائی ما بیان فرمائید ممنون خواهیم شد.
داعی- عرض کردم اکابر علمای سنت و جماعت اتفاق بر این معنی دارند(باستثناء قلیلی از متعصّبین لجوج)که با الفاظ و عبارات مختلفه در موارد متعدده نقل نمودهاند برای روشن شدن مطلب و اتمام حجة ببعض از آن اسناد و کتب که در نظر دارم اشاره مینمایم.
«1»قاضی فضل اللّه بن روزبهان متعصّب در ابطال الباطل«2»ابن حجر عسقلانی متوفی سال 852 در ص 337 تهذیب التّهذیب(چاپ حیدرآباد دکن) «3»و نیز ابن حجر در ص 509 جلد دوم اصابه(چاپ مصر)«4»ابن قتیبه دینوری متوفی سال 276 در ص 201 و 202 کتاب تأویل مختلف الحدیث«5»ابن حجر مکی متوفی سال 973 در ص 78 صواعق محرقه«6»حاج احمد افندی در ص 146 و 152 هدایت المرتاب«7»
1) 1) مرا از این مقام بر دارید زیرا من از شما بهتر نیستم مادامیکه علی در میان شما است.
ابن اثیر جزری متوفی سال 630 در ص 22 جلد چهارم اسد الغابه«8»جلال الدین سیوطی در ص 66 تاریخ الخلفاء«9»ابن عبد البر قرطبی متوفی سال 463 در ص 474 جلد دوم استیعاب«10»سید مؤمن شبلنجی در ص 73 نور الابصار«11»شهاب الدین احمد بن عبد القادر عجیلی در ذخیرة المآل«12»محمّد بن علی الصبان در ص 152 اسعاف الراغبین «13»نور الدین بن صباغ مالکی متوفی سال 855 در ص 18 فصول المهمّه«14»نور الدین علی بن عبد اللّه سمهودی متوفی سال 911 در جواهر العقدین«15»ابن ابی الحدید معتزلی متوفی سال 655 در ص 6 جلد اول شرح نهج البلاغه«16»علامه قوشچی در ص 407 شرح تجرید«17»خطیب خوارزمی در ص 48 و 60 مناقب«18»محمّد بن طلحه شافعی در ص 29 ضمن فصل ششم مطالب السئول«19»امام احمد بن حنبل در فضائل و مسند«20» سبط ابن جوزی در ص 85 و 87 تذکره«21»امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان«22»علامه ابن قیم جوزی در ص 41 تا ص 53 طرق الحکمیة ضمن نقل قضایای عدیده از آن حضرت«23» محمّد بن یوسف گنجی شافعی متوفی سال 658 در باب 57 کفایت الطالب«24»ابن ماجه قزوینی در سنن«25»ابن مغازلی شافعی در مناقب«26»ابراهیم بن محمّد حموینی در فرائد «27»محمّد بن علی بن الحسن الحکیم ترمذی در شرح فتح المبین«28»دیلمی در فردوس«29»شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 14 ینابیع المودّه«30»حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و ما نزل القرآن فی علی و بسیاری دیگر از اجلّه علماء خودتان باختلاف الفاظ و عبارات نقل اقوال خلیفه عمر را نمودهاند و غالبا با ذکر موارد قضایای وارده آوردهاند که میگفت لو لا علیّ لهلک عمر.
از جمله فقیه گنجی شافعی در باب 57 کفایة الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب علیه السّلام بعد از نقل اخباری مسندا خبر حذیفة بن الیمان را که دیگران از علمای شما هم نقل نمودهاند ذکر نموده که روزی عمر با او ملاقات نمود و سؤال کرد چگونه صبح کردی حذیفه گفت.
اصبحت و اللّه اکره الحقّ و احبّ الفتنة و اشهد بما لم اره و احفظ غیر
المخلوق و اصلّی علی غیر وضوء ولی فی الارض ما لیس للّه فی السماء (1).
عمر از این کلمات غضبناک گردید خواست او را اذیت کند در همان بین امیر المؤمنین علی علیه السّلام رسید آثار غضب را در صورت عمر دید فرمود از چه جهة غضبناکی قضیه را نقل نمود حضرت فرمود مطلب مهمی نیست تمام را صحیح گفته.
مراد از حق که از او کراهت دارد مرگ است و مراد از فتنه که دوست میدارد مال و اولاد است و اینکه گفته شهادت میدهم بچیزی که ندیدهام یعنی شهادت میدهم بوحدانیت خدا و مرگ و قیامت و بهشت و دوزخ و صراط که هیچکدام را ندیده است و اینکه گفته حفظ میکنم غیر مخلوق را مرادش قرآن است که مخلوق نیست و اینکه گفته بدون وضو صلوات میفرستم یعنی صلوات برسول خدا که جائز است بیوضو صلوات فرستادن و اینکه گفته برای من است در زمین چیزی که نیست برای خدا در آسمان یعنی برای من زوجهایست که خدای تعالی مبرای از زوجه و اولاد میباشد.
عمر گفت کاد یهلک ابن الخطّاب لو لا علیّ بن أبی طالب (2).
آنگاه مؤلف گنجی گوید این مطلب(که خلیفه میگفت اگر علی نبود عمر هلاک میشد)ثابت است نزد اهل خبر و جمع کثیری از اهل سیر او را نقل نمودهاند.
و صاحب مناقب گوید مکرّر خلیفه عمر رضی اللّه عنه میگفت لا عشت فی امة لست فیها یا ابا الحسن (3).
و نیز میگفت عقمت النساء ان یلدن مثل علیّ بن أبی طالب (4).
و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 14 ینابیع الموده از ترمذی نقلا از ابن عباس خبر مفصّلی نقل نموده که در آخر آن خبر گوید کانت الصحابة رضی اللّه عنهم یرجعون الیه علیه السّلام فی احکام الکتاب و یأخذون
1) 1) صبح کردم در حالتی که اکراه دارم از حق و دوست میدارم فتنه را و شهادت میدهم بچیزی که ندیدهام او را و حفظ مینمایم غیر مخلوق را و صلوات میفرستم بدون وضو و برای من است در زمین چیزی که نیست برای خدا در آسمان.
2) 2) نزدیک بود عمر هلاک شود اگر علی نرسیده بود.
3) 3) نباشم در امتی که تو در آن امت نباشی یا ابا الحسن(کنیة علی علیه السّلام بود).
4) 4) عقیماند زنان بزایند مثل و مانند علی بن أبی طالب(ع).
عنه الفتاوی کما قال عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه فی عدّة مواطن لو لا علیّ لهلک عمر-و قال صلّی اللّه علیه و آله اعلم امّتی علی بن أبی طالب (1).
پس با این مختصر بیانی که بمقتضای وقت مجلس نمودیم تصدیق میفرمائید که در مناظرات دینی و مباحثات علمی ابدا شدت و غلظتی از خلیفه عمر دیده نشد بلکه خود اقرار و اعتراف بعجز داشته و تصدیق مینموده که علی علیه السّلام فریادرس او بوده و از مهالک او را نجات میداده تا آنجا که متعصّبین از علماء شما مانند ابن حجر مکی در فصل سیم صواعق محرقه نقلا از ابن سعد آورده که عمر میگفت أ تعوّذ باللّه من معضلة لیس لها ابو الحسن یعنی علیّا (2).
و اما در معارک و میدانهای جنگ هم هیچ تاریخی نشان نمیدهد که خلیفه عمر شخصا شدت و شجاعت و رشادتی از خود نشان داده باشد بر عکس بحکم تاریخ و بیان مورخین فریقین هرگاه در مقابل لشکری بزرگ یا مردمان قوی و پرزور از کفار قرار میگرفت ترک مقاومت مینمود که در اثر عمل او مسلمین فرار نموده و شکست بر لشکر اسلام وارد میآمد.
حافظ- کمکم بیلطفی را از نزاکت خارج نمودید و بمثل خلیفه عمر رضی اللّه عنه که فخر مسلمانان است و در زمان خلافت او فتوحات بزرگی نصیب مسلمانان گردیده و در همۀ جنگها بوجود او لشکر اسلام فاتح شدند اهانت نموده و آن بزرگوار را جبون و فرّار و وجودش را باعث شکست مسلمانان قلمداد مینمائید آیا سزاوار است مثل شما شخص شریفی تا این اندازه اهانت بمردمان بزرگی مانند خلیفه عمر رضی اللّه عنه که مایۀ فخر و مباهات و افتخار مسلمین است بنمائید و ما هم گوش بدهیم و حرف نزنیم.
داعی- خیلی اشتباه فرمودید و تعجب است که در این چند شب هنوز کما
1) 1) اصحاب پیغمبر(ص)در احکام قرآن مراجعه بعلی(علیه السّلام)مینمودند و اخذ فتاوا از او میکردند چنانچه عمر بن الخطاب در محلهای عدیده میگفت اگر علی نبود هلاک شده بودم و رسول اکرم(ص)فرمود اعلم و داناترین امت من علی بن أبی طالب است.
2) 2) بخدا پناه میبرم از معضله و امر پیچیدهای که ابو الحسن یعنی علی در او نباشد.
ینبغی داعی را نشناختهاید گمان مینمائید که ممکن است داعی روی هوای نفس و حبّ و بغض جاهلانه و بدون دلیل و برهان تعریف یا تقبیحی از اشخاص بنمایم خاصه نسبت باشخاصی که معروفیت در تاریخ دارند و لو از هر طبقه باشند.
فقط عیب بزرگی که در این قبیل مجالس موجود است و قرنها بهمین جهات بین مسلمانان اسباب بدبختی گردیده سوء نظر و گمانهای بد است که بر خلاف دستور قرآن مجید از مسلمانان ظاهر میگردد با اینکه صریحا در آیه 12 سوره 49(حجرات)میفرماید یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (1).
چون این جملاتی که عرض کردم از دهان یک فرد شیعه بیرون آمده لذا با نظر بدبینی تصور اهانت نمودید و حال آنکه مطلب غیر از اینست که شما گمان نمودید زیاده بر آنچه علماء و مورخین خودتان نوشتهاند چیزی نگفتم.
بدیهی است ما و شما در ازمنۀ ماضیه نبودهایم ولی بحکم عقل بایستی قضاوت نیک و بد افعال اشخاص را روی صفحۀ تاریخ بنمائیم.
اینکه فرمودید داعی نسبت بخلیفه عمر اهانت نمودم(ببخشید)اینجا مغلطه نمودید یا خواستید باین جمله تحریک اعصاب مخالفین نمائید.
و حال آنکه صحبت ما راجع بخلیفه جنبۀ اهانت نداشت بلکه حکایت عین واقع ثبت در تاریخ را بیان نمودم و زیاده از آنچه علماء و مورخین بزرگ خودتان نوشتهاند چیزی نگفته و نمیگویم ناچارم پرده را بردارم و مطلب را مشروح و واضحتر بیان نمایم تا بدبینی از میان برود.
اینکه فرمودید فتوحات عالیۀ اسلام رهین منت وجود خلیفه عمر است احدی انکار این معنی را ننموده که در دوره زمامداری عمر اسلام بفتوحات عالیه نائل آمده ولی در عین حال نباید فراموش نمود که بشهادت و إقرار علمای بزرگ خودتان از قبیل قاضی أبو بکر خطیب در تاریخ بغداد و امام احمد حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در
1) 1) ای اهل ایمان زیاد دوری نمائید از ظن و گمان بد که برخی از گمانها معصیت است
شرح نهج البلاغه و دیگران در تمام امور ملک و مملکت و مخصوصا لشکرکشیها خلیفه عمر با أمیر المؤمنین علی علیه السّلام شور مینمود و مطابق دستور آن حضرت رفتار میکرد.
علاوه بر اینها فتوحات اسلام در هر دوره و زمان تفاوت پیدا مینمود.قسمت اول فتوحات اولیۀ اسلام در زمان خود خاتم الانبیاء بوده که رهین منت شخص شخیص أمیر المؤمنین علی علیه السّلام میبود چه آنکه گفتهاند.
سیاهی لشکر نیاید بکار
که یک مرد جنگی به از صد هزار
و آن مرد جنگی که مایه فخر و مباهات اسلام و مسلمین و وجودش سبب فتح و پیروزی لشکر اسلام بود أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام بود که اگر در جنگی حاضر نمیشد فتح حاصل نمیگردید چنانچه در خیبر که آن حضرت درد چشم داشت و نمیتوانست بمیدان برود پیدرپی مسلمین شکست خوردند تا زمانی که آن حضرت بدعای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شفا یافت و حمله بدشمن نمود و فتح قلاع خیبر بدست آن حضرت واقع شد.
و در غزوه احد که مسلمین همگی فرار نمودند فقط علی علیه السّلام بود که بیاری پیغمبر استقامت نمود تا منادی غیبی ندا در داد لا سیف الاّ ذو الفقار لا فتی الاّ علیّ (1).
و امّا قسمت دوم فتوحات بعد از وفات خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد که تماما رهین منت شجعان نامی و سرداران زبردست بزرگ اسلام و نقشهکشی و کاردانی آنها بوده است که در میدانهای جنگ مقابل دشمنان قوی شجاعت و فداکاری و جان بازی مینمودند تا بر آنها غالب میآمدند.
ولی صحبت ما در اطراف فتوحات اسلامی نبوده که در زمان خلافت خلفاء مخصوصا زمان خلیفه عمر واقع شد بلکه در موضوع شدت و شجاعت و غلظت شخصی خلیفه عمر بن الخطّاب بود که عرض کردم در تاریخ سابقه ندارد.
حافظ- این اهانت نیست که شما میفرمائید خلیفه عمر رضی اللّه عنه از میدان جنگ
1) 1) نیست شمشیری مگر ذو الفقار و نیست جوانمردی مگر علی علیه السّلام.
فرار کرده و عمل او موجب شکست مسلمانان گردید.
داعی- اگر نقل وقایع تاریخی اشخاص اهانت است این نوع از اهانت را علماء بزرگ و مورخین خودتان نقل نمودهاند و داعی نگفتم مگر آنچه را که مورخین خودتان ثبت نمودهاند اگر ایراد و اشکالی دارید بعلماء خودتان بنمائید که این وقایع را ثبت و ضبط نمودهاند.
حافظ- در کجا علمای ما نوشتهاند که خلیفه عمر رضی اللّه عنه از میدان جنگ فرار کرد و در کجا سبب شکست مسلمین گردید.
داعی- در بسیاری از میدانهای جنگ که اهمّ از همۀ آنها واقعۀ مهمّۀ غزوۀ خیبر است که آقایان شکست خوردند چون علی علیه السّلام چشمهای مبارکش درد میکرد روز اول رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علم و پرچم مسلمین را به ابی بکر دادند و بسرداری مسلمین با لشکر رفتند مقابل یهود مختصر جنگی نموده شکست خورده برگشتند روز دوم علم را بعمر دادند ولی هنوز در مقابل یهود نرسیده ترسیده فرار نمودند.
حافظ- این بیانات شما ساختههای شیعیان است و الاّ آنها مردمانی قوی دل و شجاع بودند.
داعی- مکرر عرض کردم شیعیان پیروان أئمه از اهلبیتاند که صادق و مصدّق بودند هرگز دروغ نگفته و نمیگویند چون دروغ را از گناهان کبیره میدانند و ابدا احتیاجی بجعل حدیث ندارند-غزوۀ خیبر از وقایع مهمّه تاریخی دورۀ زندگانی خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد که جمیع علماء و مورخین فریقین نوشتهاند آنچه الحال در نظر دارم بعرضتان میرسانم حافظ ابو نعیم اصفهانی متوفی سال 430 در ص 62 جلد اول حلیة الاولیاء و محمّد بن طلحه شافعی در ص 40 مطالب السئول از سیرۀ ابن هشام و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 14 کفایت الطالب و دیگران از اکابر علماء و مورخین خودتان که وقت مجلس اقتضای نقل اقوال تمام آنها را ندارد-ولی برای شما أهمّ از همۀ آن اقوال تصدیق دو عالم بزرگ و محل وثوق و اطمینان خودتان محمّد بن
اسماعیل بخاری در ص 100 جلد دوم صحیح چاپ مصر سال 1320 و مسلم بن حجّاج در ص 324 جلد دوم صحیح چاپ مصر سال 1320 که صریحا نوشتهاند فرجع ایضا منهزما یعنی(خلیفه عمر)دو مرتبه از میدان جنگ فرارا بر گشت.
و از جمله دلائل واضحه بر این معنی اشعار صریحی است که ابن أبی الحدید معتزلی ضمن قصائد هفتگانۀ معروفۀ خود که بنام علویات سبع نامیده شده که در فضائل مولانا أمیر المؤمنین علی علیه السّلام سروده بنام قصیده بائیّه در باب خیبر گفته است:
أ لم تخبر الاخبار فی فتح خیبر
ففیها لذی اللبّ الملبّ أعاجیب
و ما انس لا انس اللّذین تقدّما
و فرّهما و الفرّ قد علما حوب
و للرّایة العظمی و قد ذهبا بها
ملابس ذلّ فوقها و جلابیب
یشلّهما من آل موسی شمردل
طویل نجاد السیف اجید یعبوب
یمجّ منونا سیفه و سنانه
و یلهب نارا غمده و الانابیب
احضّرهما أم حضّرا خرج خاضب
و ذانهما ام ناعم الخدّ مخضوب
عذرتکما انّ الحمام لمبغض
و انّ بقاء النفس للنّفس محبوب
لیکره طعم الموت و الموت طالب
فکیف یلذّ الموت و الموت مطلوب
(1) پس تصدیق نمائید که ما قصد اهانت نداشتیم بلکه فقط نقل وقایع تاریخی نمودیم که معلوم شود در میدانهای جنگ شدت و غلظت و شجاعتی شخصا برای خلیفه
1) 1) ما حصل معنی آنکه آیا داستان فتح خیبر را مورد مطالعه قرار ندادهاید که با چه نکات و رموز عجیبی آمیخته که موجب بهت و حیرت خردمند است.چون آن دو(ابی بکر و عمر) انس و عادت با علمداری نداشته و رموز پرچمداری را ندانسته و لذا لباسهای ذلت و خواری را بر آن(پرچم بزرگ)پوشانیدند و فرار بر قرار اختیار نمودند با آنکه میدانستند فرار از جنگ گناهی است کفرآمیز چه آنکه جوانی شجاع از سران یهود بلند قامت سوار بر اسبی کوه پیکر با شمشیر برهنه مانند شتر مرغ نر پرشهوتی که هوا و سبزه بهار او را قوی نموده بایشان حملهور گردید که گویا رو بدو خوش صورت حنا بسته میرود.و امواج آتش مرگ از برق شمشیر و نیزۀ او باعث ترس ایشان گردید. (آنگاه ابن ابی الحدید گوید)بجای شما(ای دو خلیفۀ بزرگوار)عذر خواهی میکنم(از شکست و فرار نمودن از میان یهود بیقابلیت)زیرا مرگ در نظر هر فردی مبغوض و ادامۀ زندگانی محبوب است شما هم(مانند همه)از چشیدن طعم مرگ بیزار بودید و حال آنکه مرگ بدنبال هر کس هست پس چگونه باختیار خود موت را بخواهید و لذت او را بچشید.
نموده تا مشمول أشداء علی الکفّار واقع شود بلکه در مقابل دشمن قوی جا خالی نموده از معرکه بر کنار میشدند.
و اگر خوب با نظر دقت و انصاف بنگرید خواهید تصدیق نمود که واجد این صفت بزرگ هم علی علیه السّلام بوده که در تمام میدانهای جنگ شخصا شدید الغضب بر کفّار و غالب بر آنها میآمده چنانچه در آیه 59 سوره 5(مائده)خدای تعالی تصدیق این معنی را نموده که میفرماید یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (1).
حافظ- عجب است شما میخواهید با حسن بیان و اجبار این آیهای که در شأن تمام مؤمنین است که واجد این صفات و محبوب خدا و مشمول الطاف الهی بودند در شأن علی کرم اللّه وجهه جاری نمائید.
داعی- مکرّر دیده و تجربه کردهاید که داعی آنچه گفتم بیدلیل نبوده چنانچه پیوسته ایراد نمودید و جواب شنیدید مع ذلک بازهم اعتراض مینمائید خوب است بنحو سؤال بفرمائید آیا چه دلیل بر این گفتار هست تا جواب عرض نمایم اینک جواب فرمودۀ شما را بعرض میرسانم.
اوّلا اگر این آیه مخصوص تمام مؤمنین نازل شده و تمام آنها مشمول این آیه بودند هرگز از میدانهای جنگ فرار نمیکردند.
حافظ- آیا انصاف است مؤمنین و صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم را که آن همه جنگها و فتوحات نمودند شما با لسان اهانت فرّار بخوانید.
1) 1) ای گروهی که ایمان آوردهاید هر که از شما از دین خود مرتد شود بزودی خدا قومی را میآورد که دوست دارد آنها را و آنها هم خدا را دوست دارند و نسبت بمؤمنان سرافکنده و فروتن و بکافران سرافراز و مقتدرند(مانند علی علیه السّلام و پیروانش)بنصرت اسلام بر می انگیزد که در راه خدا جهاد کنند و در راه دین از نکوهش و ملامت احدی باک ندارند اینست فضل خدا هر که را بخواهد عطا کند و رحمت خدا وسعت دارد و باحوال هر که استحقاق آن را دارد دانا میباشد.
داعی- اوّلا داعی لسان اهانت نداشتم بلکه وصف حال آنها را نمودم.ثانیا داعی آنها را فرّار نخواندهام بلکه تاریخ اینطور نشان میدهد گویا آقایان فراموش نمودهاید فرار مؤمنین و صحابه را در غزوه احد و حنین که عموما حتی کبار صحابه رفتند و پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در مقابل کفّار تنها گذاردند چنانچه طبری و دیگران از مورخین بزرگ خودتان نوشتهاند.
چگونه ممکن است کسانی که پشت بمیدان جنگ نموده و از جهاد روی گردانیدند و رسول خدا را تنها در مقابل دشمن گذاردند محبوب خدا و رسول او باشند.
ثالثا در نزول این آیه در شأن علی علیه السّلام داعی نگفتم بلکه اکابر علمای خودتان مانند أبو اسحاق امام أحمد ثعلبی که خود تصدیق دارید امام اصحاب حدیث است در تفسیر کشف البیان خود گوید این آیه شریفه در شأن علی بن ابی طالب شرف نزول یافته چه آنکه واجد تمام صفات مذکورۀ در آیه جز آن حضرت دیگری نبوده.
و در تمام سی شش غزوهای که برای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیش آمد هیچ مورّخی از خودی و بیگانه ننوشتهاند و لو یک مرتبه علی علیه السّلام از میدان جنگ و جهاد فی سبیل اللّه روی گردانده باشد.
حتّی در جنگ احد که جمیع أصحاب فرار نمودند فقط یگانه کسی که بعد از جنگ سخت مغلوبه و حمله پنج هزار سواره و پیادۀ دشمن بر مسلمانان و شهادت جناب حمزه(سید الشهداء)عمّ بزرگوار پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم استقامت ورزید و تا پایان فتح و پیروزی ثابت قدم ماند مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام بود.
با آنکه قریب نود زخم بر بدن مبارکش وارد آمده و در اثر رفتن خون بسیار سستی تمام اعضایش را گرفته و چندین مرتبه برو بر زمین آمد مع ذلک باثبات قدم حفاظت از رسول خدا نمود تا جنگ را بنفع مسلمین تمام کرد.
حافظ- آیا خجالت ندارد که شما نسبت فرار بصحابه کبار بدهید و حال آنکه صحابه عموما و دو خلیفه بر حق أبی بکر و عمر رضی اللّه عنهما پروانه وار در أطراف رسول خدا میگشتند و آن حضرت را حفظ مینمودند.
داعی- مثل اینکه آقا تاریخ نخواندهاید که چنین بیانی مینمائید عموم مورخین نوشتهاند که در جنگ احد و حنین و خیبر تمام صحابه فرار نمودند راجع بخیبر که عرض نمودم.و اما در حنین مسلّم است که همه فرار نمودند چنانچه حمیدی در جمع بین الصحیحین و حلبی در ص 123 جلد سیم سیرة الحلبیه گوید تمام اصحاب فرار نمودند الاّ چهار نفر علی علیه السّلام و عباس جلو روی پیغمبر و أبو سفیان بن حارث عنان مرکب آن حضرت را گرفته و عبد اللّه بن مسعود در طرف چپ آن حضرت ایستاده بود و امّا فرار مسلمین عموما در احد مورد انکار احدی نبوده خوبست سیر در تواریخ بنمائید تا کشف حقیقت بر شما بشود مخصوصا ابن أبی الحدید در ص 276 جلد سیم شرح نهج البلاغه ضمن ردّ هزلیّات جاحظ ناصبی گوید:فر المسلمون باجمعهم الاّ اربعة علیّ علیه السّلام و الزبیر و طلحة و ابو دجانة یعنی روز احد تمام مسلمین فرار نمودند مگر این چهار نفر پس وقتی از میان تمام مسلمانان چهار نفر را استثناء نمودند معلوم است که ابی بکر و عمر و عثمان هم جزو فراریها بودند فلذا جبرئیل ندا در داد لا سیف الاّ ذو الفقار و لا فتی الاّ علیّ.
چنانچه اکابر علماء و مورخین بزرگ خودتان از قبیل ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و نور الدین مالکی در ص 43 فصول المهمه و دیگران ضبط نمودند که قبلا عرض نمودم که در آن روز صدای منادی بلد شد و هاتفی ندا در داد لا فتی الاّ علیّ لا سیف الاّ ذو الفقار (1).
در تمام جنگها آن حضرت مؤید من جانب اللّه بود و ملائکه بر نصرت و نگاهبانی او آماده و مهیا بودند.
چنانچه محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 27 کفایت الطالب باسناد خود نقل مینماید از عبد اللّه بن مسعود که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ما بعث علیّ فی سریّة الاّ رایت جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و السحابة تظله حتی یرزقه اللّه الظفر (2).
و امام أبو عبد الرحمن نسائی در حدیث 202 خصائص العلوی نقل مینماید که امام حسن علیه السّلام با عمامه سیاه در مقابل مردم آمد و ضمن نقل اوصاف پدرش گفت در غزوۀ خیبر وقتی علی رفت رو بقلعه یقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره.
فلذا در تمام غزوات نصرت و ظفر زیر سایۀ شمشیر آن حضرت بود که با شدت و غلظت تمام مقابل دشمنان ایستادگی مینمود تا فاتح میشد و درک مقام محبوبیت را نزد خدا و رسول مینمود و جبرئیل و میکائیل دو ملک مقرب افتخار حضور داشتند که در دو طرف او جنگ مینمودند.
تا آنجا که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود اسلام قوت نگرفت مگر بشمشیر علی علیه السلام.
رابعا در این آیه میفرماید کسانی که دارای این صفات بودند خدا آنها را دوست میدارد و آنها هم خدا را دوست میدارند این صفت محبوبیت از خصائص أمیر المؤمنین است و دلائل بر این معنی بسیار است من جمله از آن اخبار خبری است که محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 7 کفایت الطالب باسناد خود نقل نموده از عبد اللّه بن عباس که گفت روزی من با پدرم عباس خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودیم علی علیه السّلام وارد شد سلام نمود پس از رد سلام رسول خدا با بشاشت از جا برخاست و علی را در آغوش گرفت و بین دو چشمش را بوسید و طرف راست خود نشانید پدرم عباس عرض کرد یا رسول اللّه آیا دوست میداری او را حضرت فرمود ای عمّ بزرگوار و اللّه اللّه اشدّ حبّا له منّی (1).
اهمّ از همۀ دلائل بر محبوبیت علی علیه السّلام و اینکه در میدانهای جنگ کرّار بوده نه فرّار حدیث رایت است که در صحاح معتبره شما مذکور است و احدی از اکابر علمای سنّت و جماعت انکار این حدیث ننموده مگر ناصبی متعصّب عنود.
1) 1) بخدا قسم محبت و دوستی خداوند باو بیشتر از من است.
نواب- قبله صاحب حدیث رایت چیست متمنی است اگر زحمت نیست با سلسله اسنادش بیان فرمائید.
داعی- اکابر علماء و مورخین فریقین(شیعه و سنّی)متفقا حدیث رایت را نقل نمودهاند از قبیل محمّد بن اسماعیل بخاری در کتاب الجهاد و السیر فی باب دعاء النبی جلد دوم صحیح و نیز در کتاب المغازی فی باب غزوه خیبر جلد سیم صحیح و مسلم بن حجاج در ص 324 جلد دوم صحیح و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی و ترمذی در سنن و ابن حجر عسقلانی در ص 508 جلد دوم اصابه و محدث شام در تاریخ خود و احمد بن حنبل در مسند و ابن ماجه قزوینی در سنن و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 6 ینابیع الموده و سبط ابن جوزی در تذکره و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 14 کفایت الطالب و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و ابو القاسم طبرانی در اوسط و ابو القاسم حسین بن محمّد(راغب اصفهانی)در ص 212 جلد دوم محاضرات الادباء بالاخره عموم محدثین و مورخین شما در کتب معتبرۀ خود این حدیث را آوردهاند تا آنجا که حاکم گوید هذا حدیث دخل فی حدّ التواتر و طبرانی گوید فتح علیّ لخیبر ثبت بالتواتر (1).
خلاصه خبر اینست که زمانی که لشکر اسلام قلاع خیبر را محاصره نموده بودند پس از اینکه سه مرتبه لشکر اسلام به علمداری ابی بکر و عمر شکست خورده فرار نمودند چنانچه اشاره نمودیم اصحاب از این شکستهای پیدرپی (که برای مسلمین سابقه نداشت آن هم در مقابل یهود ناقابل)متأثر و دلتنگ شدند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای قوت قلب اصحاب و بشارت بفتح و پیروزی فرمودند و اللّه لأعطینّ الرایة غدا رجلا کرّارا غیر فرّار یفتح اللّه علی یدیه یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله (2).
آن شب تمام اصحاب در این فکر بخواب نرفتند که آیا فردا این شرف و فضل کرا خواهد بود چون صبح شد همه لباسهای رزم پوشیدند و خود را مقابل پیغمبر جلوه میدادند آنگاه حضرت نظری میان اصحاب افکند فرمود این اخی و ابن عمّی علیّ بن أبی طالب کجا است برادر و پسر عمّم علی بن أبی طالب.
علی کو که حلاّل هر مشکل اوست
علی کو که مفتاح قفل دل اوست
عرض کردند یا رسول اللّه درد چشم دارد بقسمی که قادر بحرکت نمیباشد بسلمان فرمود او را حاضر نما سلمان رفت دست علی را گرفت در حالتی که چشمهای آن حضرت بر روی هم بود خدمت پیغمبر آمد سلام کرد حضرت پس از رد جواب فرمود کیف حالک یا ابا الحسن حالت چونست یا ابا الحسن عرض کرد بحمد اللّه خیرا صداع برأسی و رمد بعینی لا ابصر معه (1).
حضرت فرمودند ادن منی نزدیک من آی چون نزدیک آمد فبصق فی عینیه و دعا له فبرئ حتی کان لم یکن به وجع (2).
آنگاه رایت و پرچم فتح و پیروزی اسلام را باو داد و رفت بسوی قلاع خیبر و با یهود جنگ کرد سران و شجعان یهود مانند مرحب و حارث و هشام و علقمه و دیگران را کشت و فتح کرد قلاع مهم خیبر را.
ابن صباغ مالکی در ص 21 فصول المهمه این خبر را از صحاح سته نقل نموده و نیز محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 14 بعد از ذکر اخبار گوید حسّان بن ثابت شاعر مخصوص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حاضر بود این اشعار را بالبداهه در مدح علی علیه السّلام گفت و کان علیّ ارمد العین یبتغی دواء فلمّا لم یحسّ مداویا شفاه رسول اللّه منه بتفلة فبورک مرقیّا و بورک راقیا و قال سأعطی الرایة الیوم فارسا کمیّا شجاعا فی الحروب محامیا
یحبّ الاله و الاله یحبّه
به یفتح اللّه الحصون الاوابیا
فخصّ بها دون البریّة کلّها
علیّا و سمّاه الوصیّ المؤاخیا
و ابن صباغ از صحیح مسلم نقل نموده که خلیفۀ ثانی عمر بن الخطّاب گفت دوست نداشتم علمداری را مگر آن روز که حریص بودم بر این امر و خودم را بپیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشان میدادم که شاید مرا بخواند و این افتخار نصیب من گردد مع ذلک علی را طلب کرد و این افتخار نصیب او گردید.
و سبط ابن جوزی در ص 15 تذکره و امام ابو عبد الرّحمن احمد بن علی نسائی در خصائص العلوی بعد از نقل دوازده خبر و حدیث در موضوع علمداری علی علیه السّلام در خیبر همین خبر عمر و آرزوی علمداری نمودن او را در حدیث هیجدهم نقل نموده.
و نیز جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفاء و ابن حجر مکی در صواعق و ابن شیرویه در فردوس الاخبار نقل مینمایند که عمر بن الخطّاب میگفت:بعلی علیه السّلام سه چیز داده شده که اگر یکی از آنها برای من بود دوست تر داشتم از آنکه شتران سرخ مو از آن من باشند(1) تزویج فاطمه بعلی(2)سکونت او در مسجد در همه احوال و این امر حلال نبود برای احدی مگر برای علی(3)علمداری او در فتح خیبر.
خلاصه از این حدیث معلوم و مستفاد میگردد که در میان تمام امت یگانه کسی که محبوب خدا و پیغمبر معرفی شد علی علیه السّلام بود.
و حدیث طیر مشوی که شب گذشته ذکر شد خود دلیل دیگر است بر اثبات محبوبیت آن حضرت نزد خدا و رسول و این جمله بر احدی پوشیده نمیباشد مگر بر مردمان جاهل بیاطلاع و یا بر اشخاص متعصب لجوج و عنود.
پس از این دلائل که راویان موثق خودتان نقل نمودهاند که به مختصری از آنها من باب نمونه اشارت شد ثابت آمده که مستجمع جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده و مشمول یحبّهم و یحبّونه در آیه شریفه امیر المؤمنین علی علیه السّلام میباشد نه دیگران از مؤمنین یا صحابه.
اینک بر آقایان معلوم شد که داعی نظر اهانت نداشتم بلکه عین واقع و حقیقت ثبت
ثبتشدۀ در تاریخ را گفتم بطریقی که علمای خودتان با دلائل صریحه میرسانند و معلوم میشود که مشمول آیه شریفه أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ در میدانهای جنگ و مباحثات علمی علی علیه السّلام بوده است
علاوه بر گفتار داعی علماء بزرگ خودتان اقرار دارند که این آیه در وصف آن حضرت نازل شده آنچه الحال در نظر دارم من باب نمونه عرض مینمایم که محمّد بن یوسف گنجی شافعی متوفی در سال 658 قمری در باب 13 کفایت الطالب بعد از نقل حدیثی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده هر کس میخواهد نظر کند بآدم و نوح و إبراهیم نظر کند بعلی علیه السّلام بیاناتی دارد تا آنجا که گوید علی آن کسیست که خدا در قرآن او را وصف نموده بآیه وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ (1)الخ.
و خدای متعال در آیۀ شریفه شهادت میدهد علی علیه السّلام عزیز و شدید بوده است بر کفار که اگر شجاعت و شمشیر آن حضرت در میدانهای بزرگ جنگ و دلائل علمی آن بزرگوار در مباحثات و مناظرات و جوابهای منطقی بمسائل مشکله نبود رونقی از برای اسلام و پیشرفتی جهة مسلمین نبود.
چنانچه محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نموده که فرمود اسلام قوت نگرفت مگر بشمشیر علی و مال خدیجه پس علی علیه السّلام از هر کس اولی و الیق و أحق باین مقام و مرتبه بوده است.
و أما اینکه فرمودید رحماء بینهم در شأن عثمان بن عفان است و اشاره به مقام خلافت او در مرتبه سوم نازل گردیده که بسیار رقیق القلب و رحم دل بوده متأسفانه این عقیده هم بشهادت تاریخ با حال و اخلاق ایشان مطابقت نمیکند و دلائل بر این معنی بسیار است ولی قلم اینجا رسید و سر بشکست-از آقایان محترم تمنا میکنم بهمین مقدار از گفتار اکتفا نموده و از این موضوع صرف نظر نمائید میترسم موجب رنجش گردد.
حافظ- شما وقتی با دلائل و براهین و ذکر اسناد صحیحه صحبت نمائید هیچگاه موجب رنجش نخواهد شد اگر بدون فحش دادن دلائلی هست بیان فرمائید.
1) 1) چنانچه در همین کتاب مبسوطا ذکر شده.
داعی اولا حقیر اهل فحش نیستم-چنانکه در این شبها بشهادت آقایان حاضر فحشها شنیدم و جواب نگفتم مگر با دلیل و برهان.
ثانیا دلائل بسیاری موجود است که اگر بخواهم بتمام آنها استدلال نمایم وقت این مختصر مجلس ما کفایت نمیکند ولی چون امر فرمودید بخلاصۀ بعض از آنها اشاره مینمایم تا خود آقایان منصفانه قضاوت فرمائید-رحم و عطوفت و رقّت قلب را در محل خود بدست آورید.
اولا اتفاقی تمام مورخین ما و شما از قبیل ابن خلدون و ابن خلّکان و ابن اعثم کوفی است و در صحاح سته و کتب معتبرۀ شما ثبت است و مسعودی در ص 435 جلد اوّل مروج الذهب و ابن ابی الحدید در جلد اول شرح نهج البلاغه و دیگران از علماء شما آوردهاند که عثمان بن عفّان وقتی بمقام خلافت رسید بر خلاف سنّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سیرۀ شیخین(ابی بکر و عمر)رفتار نمود.
و حال آنکه باتفاق فریقین و جمیع مورخین در مجلس شوری عبد الرّحمن بن عوف با او بیعت نمود بر کتاب خدا و سنت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و طریقۀ شیخین و اینکه بنی امیّه را روی کار نیاورد و بر مردم مسلط ننماید.
ولی وقتی بر امر خود مستقر شد کاملا بر خلاف سیرۀ آنها رفتار نمود و صریحا خلاف عهد نمود-و خود میدانید که نقض عهد و پیمان بحکم قرآن مجید و اخبار صحیحه از جمله گناهان بزرگ است-و بصراحت گفتار و شهادت اکابر علماء و مورخین خودتان خلیفه عثمان عملا نقض عهد نمود و در تمام دورۀ خلافت بر خلاف طریقۀ شیخین(ابی بکر و عمر) رفتار نمود و بنی امیّه را بر جان و مال و ناموس مردم مسلط نمود و این اولین لکّۀ بزرگی بود که دامن او را آلوده ساخت.
حافظ- چگونه بر خلاف سنت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سیرۀ ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما رفتار نمود.
داعی- اول قدمی که بر خلاف سنت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و طریقۀ شیخین بر داشت بنابر آنچه مورخین مفصّلا نوشتهاند و مسعودی محدّث و مورّخ معروف مقبول الفریقین
در ص 433 جلد اول مروج الذهب مختصرا ذکر نموده خانهای بنا کرد از سنک و کاس و درهای او را از ساج و سرو قرار داد و اموال بسیار جمع نمود که علاوه بر آنچه در زمان حیاتش بذل و بخششهای بیجا به بنی امیّه و دیگران نمود(مانند آنکه خمس بلا دارمنیه را که در زمان او فتح شد(بدون هیچ مجوّز شرعی)بمروان ملعون واگذار کرد بعلاوۀ صد هزار درهم از بیت المال-و چهار صد هزار درهم بعبد اللّه بن خالد-و صد هزار درهم بحکم ابن ابی العاص ملعون و طرید رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دویست هزار درهم به ابی سفیان از بیت المال واگذار نمود-(چنانچه ابن ابی الحدید هم در ص 68 جلد اول شرح نهج البلاغه ثبت نموده)و روزی که او را کشتند در نزد خزانه دار شخصی خودش یکصد و پنجاه هزار دینار و دو کرور درهم وجه نقد موجود بود غیر از املاک او در وادی القری و حنین که آنها یکصد هزار دینار بود و گاو گوسفند و شتر که در بیابانها بیحساب داشت؟!).
همین عمل او سبب شد که تمام بزرگان از بنی امیّه و غیره را که روی کار آورده بود از ید از آنچه او داشت تهیه نمودند و بغارت اموال مردم مشغول شدند؟انتهی.
زیرا معروف است الناس علی دین ملوکهم شیخ میفرماید:
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی
بر آورند غلامان او درخت از بیخ
این قبیل اعمال و جمع سرمایۀ فراوان آن هم در آن دوره علاوه بر آنکه قبح عقلی و نقلی داشته آن هم برای خلیفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مقابل فقر و تهی دستی مردم آن زمان- بر خلاف رویه و طریقۀ رفقای او ابی بکر و عمر که ملتزم و متعهد شده بود در روز شوری که بطریقۀ آنها رفتار نماید بوده است.
مسعودی در جلد اول مروج الذهب ضمن حالات عثمان مینویسد خلیفه عمر سفری با پسرش عبد اللّه بحج رفت و خرج راه او ایابا و ذهابا شانزده دینار شد به پسرش عبد اللّه گفت مادر خرج خود اسراف نمودیم.
اینک آقایان قضاوت کنید بین طریقۀ زندگانی خلیفه عمر و گشاد بازی و زیادهرویهای عثمان و تصدیق نمائید که کاملا عثمان خلاف عهد و میثاق رفتار نموده است.
ثانیا فسّاق و فجّار بنی امیّه را روی کار آورد و بر جان و مال و نوامیس مردم مسلط نمود و در بلاد مسلمین امارات بنی امیّه ضرری شایع بوده است و افرادی را بر خلاف رضای رسول خدا و شیخین(ابی بکر و عمر)بکار گماشت.
از قبیل عمّ ملعونش حکم بن ابی العاص و پسرش مروان بن حکم که هر دو بشهادت تاریخ طرید و رانده و تبعید شده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مردود و ملعون بلسان مبارک آن حضرت بودند؟
حافظ- دلیل شما بر طرد و لعن آنها بالخصوص چه میباشد.
داعی- دلیل بر لعن دو قسم است یکی جنبه عمومی دارد که خداوند متعال صریحا بنی امیّه را شجرۀ ملعونه خوانده در آیه 62 سوره 17 (بنی اسرائیل)که فرماید وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ یعنی درخت لعنت کرده شده در قرآن.
چنانچه امام فخر رازی و طبری و قرطبی و نیشابوری و سیوطی و شوکانی و آلوسی و ابن ابی حاتم و خطیب بغداد و ابن مردویه و حاکم و مقریزی و بیهقی و دیگران از مفسرین و علماء خودتان در ذیل این آیه نومیه از ابن عباس(حبر امت)رضی اللّه عنه نقل نمودهاند که مراد از شجرۀ ملعونه در قرآن بنی امیّه بودند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را در خواب بصورت بوزینهها دید که منبر و محراب او را مورد تاختوتاز خود قرار دادند بعد از بیداری جبرئیل به نزول این آیه خبر داد که بوزینهها بنی امیّه هستند که بعد از تو غصب خلافت مینمایند و محراب و منبر تو هزار ماه در تصرف آنها خواهد بود.
مخصوصا امام فخر رازی از ابن عباس نقل مینماید که از میان تمام بنی امیّه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نام حکم بن ابی العاص را میبرد پس بحکم قرآن مجید حکم بن ابی العاص ملعون است چون از شجرۀ ملعونه است و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بالخصوص نام او را بلعنت بزبان جاری مینمود
و از طرق روات معتبرۀ فریقین(شیعه و سنی)احادیث بسیار در طرد و لعن آنها رسیده ولی چون در شب اول قرار گذاردیم که استشهاد باحادیث شیعه ننمائیم لذا ببعض از آنچه از علماء شما الحال در نظر دارم اشاره مینمایم تا کشف حقیقت گردد
حاکم نیشابوری در ص 487 جلد چهارم مستدرک و ابن حجر مکّی در صواعق محرقه نقل از حاکم مینماید که این خبر صحیحا از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده که فرمود انّ أهل بیتی سیلقون بعدی من امّتی قتلا و تشریدا و انّ اشد قومنا لنا بغضا بنو امیه و بنو المغیرة و بنو مخزوم-و مروان بن الحکم کان طفلا قال له النبیّ صلّی الله علیه و سلم هو الوزغ بن الوزغ و الملعون بن الملعون (1).
و نیز ابن حجر بفاصلۀ یک حدیث از عمر بن مرة الجهنی و حلبی در ص 337 جلد اول سیرة الحلبیه و بلاذری در ص 126 جلد پنجم انساب و سلیمان بلخی در ینابیع الموده و حاکم در ص 481 جلد چهارم مستدرک و دمیری در ص 299 جلد دوم حیات الحیوان و ابن عساکر در تاریخ خود و امام الحرم در ذخایر العقبی و دیگران نیز از عمر بن مرة نقل نمودهاند که انّ الحکم بن ابی العاص استاذن علی النبی صلّی الله علیه و سلم فعرف صوته فقال ائذنوا له علیه لعنة اللّه و علی من یخرج من صلبه الاّ المؤمن منهم و قلیل ما هم (2).
و امام فخر رازی در جلد پنجم از تفسیر کبیر خود ذیل آیه وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ و معنای آن اشاره بقول ام المؤمنین عایشه مینماید.
که بمروان میگفت لعن اللّه اباک و انت فی صلبه فأنت بعض من لعنه اللّه (3).
1) 1) زود است که اهل بیت من بعد از من ملاقات میکنند از امت من کسانی را که آنها را میکشند و پراکنده میکنند و بدرستی که بغض و کینه و دشمنی بنی امیه و بنی مغیره و بنی مخزوم نسبت بما از همه بیشتر است-و مروان بن حکم در آن موقع بچه بود حضرت فرمود این وزغ پسر وزغ است(یعنی چلپاسه و مارمولک)و ملعون پسر ملعون میباشد.
2) 2) حکم بن ابی العاص از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله اذن و اجازه ورود خواست پیغمبر (ص)صدای او را شناخت فرمود اذن بدهید او را لعنت خدا بر او باد و بر اولادهای او که از صلبش بیرون میآیند مگر مؤمن از آنها و آن مؤمنین بسیار کماند.
3) 3) خداوند لعنت نمود پدرت را در حالتی که تو در صلب او بودی پس تو بعض از کسی هستی که خداوند او را لعنت نموده.
و علامۀ مسعودی در ص 435 جلد اول مروج الذهب گوید مروان بن حکم طرید و راندۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود که از مدینه رانده و تبعید شده بود.
در زمان خلافت أبی بکر و عمر اجازه ورود بمدینه نیافت ولی عثمان که خلیفه شد بر خلاف سیره و رفتار رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و أبی بکر و عمر او را اجازه ورود داد و با سایر بنی امیّه بدور خود جمع و با آنها زیاده از حد مهربانی نمود.
نواب- قبله صاحب حکم بن ابی العاص که بوده و برای چه پیغمبر او را طرد نمود.
داعی- حکم بن أبی العاص عموی خلیفه عثمان بود بنابر آنچه طبری و ابن أثیر و بلاذری در ص 17 جلد پنجم انساب نوشتهاند در جاهلیت همسایه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود و بسیار آن حضرت را اذیت مینمود مخصوصا بعد از بعثت و بعد از فتح مکه بمدینه آمد و ظاهرا اسلام قبول نمود ولی پیوسته آن حضرت را در میان جامعه تحقیر مینمود وقتی حضرت حرکت میکرد در عقب آن حضرت میآمد و با چشم و دماغ و دهان و دست شکلک در میآورد و بطریق تقلید آن حضرت را آزار میداد حتی در نماز با انگشت تحقیر بآن حضرت اشاره مینمود فلذا در اثر نفرین آن حضرت بهمان حالت تشنّج باقی ماند بعلاوه بُله و نیمه مجنون شد روزی بمنزل آن حضرت رفت حضرت از حجره بیرون آمد فرمود کسی از طرف او عذر خواهی نکند بایستی خودش و فرزندانش مروان و دیگران از مدینه بیرون روند فلذا بامر آن حضرت فوری آنها را تبعید نمودند بطائف در زمان خلافت ابی بکر و عمر:عثمان شفاعت نمود که چون حکم عموی من است اجازه دهید بر گردد بمدینه آنها قبول ننمودند و گفتند طرید و تبعید شده رسول اللّه را ما بر نمیگردانیم چون عثمان خود بخلافت رسید آنها را برگرداند هرچند مردم و اصحاب رسول اللّه اعتراض کردند اعتنا ننمود بعلاوه مورد اکرام و بذل و بخشش خود قرار داد و مروان را پیشکار و رئیس دربار خلافت قرار داد و تمام أشرار بنی امیه را بدور خود جمع و مأموریتهای بزرگ و پستهای حسّاس را بآنها واگذار نمود که
آنها بر حسب پیشبینی عمر خلیفه دوم سبب بدبختی او گردیدند.
که از جمله آنها ولید بن عقبة بن أبی معیط بود که او را بولایت و امارت کوفه فرستاد ولید کسیست که بنا بروایت مسعودی در جلد اول مروج الذهب ذیل حالات عثمان:پیغمبر درباره او فرموده بود انّه من اهل النار یعنی او اهل آتش است و در فسق و فجور بمنتها درجه متجاهر بود که مسعودی در مروج الذهب و أبو الفداء در تاریخ خود و سیوطی در ص 104 تاریخ الخلفاء و أبو الفرج در ص 178 جلد چهارم أغانی و امام أحمد در ص 144 جلد اول مسند و طبری در ص 60 جلد پنجم تاریخ و بیهقی در جلد هشتم ص 318 سنن و ابن أثیر در ص 42 جلد سیم کامل و یعقوبی در ص 142 جلد دوم تاریخ و ابن اثیر در ص 91 جلد پنجم اسد الغابه و دیگران مینویسند در أیام امارت کوفه شبی تا صبح مجلس عیش داشت و صبح که صدای مؤذن برخاست در حالت مستی رفت در محراب مسجد و با مردم نماز صبح را چهار رکعت بجای آورد آنگاه بمردم گفت اگر میل دارید برای شما بیشتر بخوانم.
و نیز بعض از آنها مینویسند در محراب قی و استفراغ نمود که تمام مردم متأذی گردیده شکایت بعثمان بردند.
و از جملۀ آنها معاویه معلوم الحال بود که او را والی شام نمود و سعید بن عاص را را بعد از ولید بکوفه فرستاد که در اثر عملیات آنها در تمام بلاد مسلمین ظلم و فساد بحد افراط رسید فریادها بلند شد و هر کس از هرکجا آمد نامه تظلم آورد بدربار خلافت طردش نمودند.
همین أعمال و رفتار او که بر خلاف رویه و رفتار رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حتی بر خلاف طریقه و مشی ابی بکر و عمر ظاهر و بارز گردید سبب شد که خون مردم بجوش آمد نهضت ملّی تشکیل.و شد آنچه شد.
قطعا مسئول قتل و بدبختی او خودش بود که در کارهای خود تجدید نظر
ننموده و بنصایح مولانا امیر المؤمنین گوش نداد و فریب خودنمائیهای اطرافیان خود از بنی امیّه را خورد تا عاقبت جان خود را بر سر دوستی آنها گذارد.
چنانچه خلیفه عمر این پیشبینی را نموده بود(چون باخلاق عثمان آگاهی داشت) بنابر آنچه ابن ابی الحدید در ص 106 جلد سیم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر) گفتگوی عمر را با ابن عباس نقل نموده تا آنجا که گوید خلیفه عمر دربارۀ هر یک از شش نفر أصحاب شوری کلامی گفت و عیبی گرفت تا رسید بعثمان درباره او گفت أوه ثلاثا و اللّه لئن ولیها لیحملن بنی ابی معیط علی رقاب الناس ثم لتنهض الیه العرب فتقتله (1).
و نیز ابن ابی الحدید در ص 66 جلد اول شرح نهج البلاغه بعد از نقل جمله مذکور گوید فراست عمر بصحت پیوست که وقتی عثمان خلیفه شد(چنانچه عمر پیشبینی نموده بود)بنی امیّه را بدور خود جمع و بر گردن مردم بار نمود و با والی کردن آنها در ولایات کردند آنچه نباید بکنند با آنکه قادر بود آنها را معزول کند و تغییر دهد و مروان ملعون را از خود دور نماید ولی ننمود تا نارضایتیها در مردم ایجاد نمودند و سبب شورش و قتل او گردیدند.
تمام این بلایا و هتک حرمتها را بر سر او مروان و اطرافیهای او در آوردند و بیاعتنائی او به نامههای امت منجر بقتل او گردید.
آقایان انصاف خوبست مراجعه نمائید به ص 357 تاریخ بزرگ محمّد بن جریر طبری که از اکابر علماء شما در سیصد هجری و مورد اعتماد عموم بوده که نوشته و قد رای رسول اللّه ابا سفیان مقبلا علی حماره و معاویة یقود به و یزید ابنه یسوق به فقال صلّی اللّه علیه و سلم لعن اللّه الراکب و القائد و السائق (2).
آنگاه قضاوت کنید که خلیفه عثمان چرا ملعون و رانده شده پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را
1) 1) پس از سه مرتبه آه کشیدن گفت روزی که زمام امور دست عثمان برسد(پستهای حساس را)به بنی ابی معیط اختصاص داده و آنها را بر گردنهای مردم سوار نموده پس از آن اضافه نموده گفت در آن موقع عرب در مقابل او نهضت نموده و او را خواهند کشت.
2) 2) پیغمبر دید ابو سفیان سوار خری است معاویه جلو خر را میکشد و یزید پسر دیگرش از عقب خر را میراند فرمود خدا لعنت کند سوار و جلودار و راننده را.
مورد احترام قرار داده و در آغوش محبت پذیرفته بلکه امارت و حکومت بآنها داد تا ایجاد انقلاب در دین اسلام بنمایند.
نه ما از این اعمال خلیفه و بیفکری او تعجّب میکنیم بلکه علماء بزرگ خودتان مانند طبری و ابن اعثم کوفی تعجب نمودهاند و در تاریخ خود ثبت کردهاند که چرا وقتی أبو سفیان در مجلس عثمان در اول خلافتش منکر اسلام و نزول وحی و جبرئیل شد خلیفه او را نکشت و فقط بیک تغیّری قضیه را ماست مالی نمود و حال آنکه باتفاق جمیع مسلمین چنین ملعونی واجب القتل بوده است.فاعتبروا یا اولی الابصار؟!
و علاوه بر آنچه عرض شد مراجعه نمائید بخطبۀ 163 نهج البلاغه و همچنین خبری را که ابن ابی الحدید در ص 482 جلد دوم شرح نهج(چاپ مصر)از تاریخ کبیر طبری ضمن شرح خطبه نقل نموده که بعض از اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نامهها نوشته بولایات و مسلمانان را دعوت بجهاد نمودند در مدینه مقابل ظلم بنی امیّه بحمایت عثمان آنها را و در سال 34 جمعیت زیادی از ناراضیها از عمّال عثمان بمدینه آمده و خدمت امیر المؤمنین شرفیاب شدند و آن حضرت را واسطه قرار دادند نزد عثمان حضرت بملاقات خلیفه رفتند تا آنجا که مقدور بود خلیفه را نصیحت نمودند که در تغییر عمّال و اعمال خود تجدید نظر کند و او را بعواقب امور متوجه ساختند و باو فهماندند که پای جان در بین است تا جائی که فرمودند:و انّی انشدک اللّه ان تکون امام هذه الامّة المقتول فانّه کان یقال یقتل فی هذه الامّة امام یفتح علیه القتل و القتال الی یوم القیمة (1).
ولی مروان و اطرافیهای اموی نگذاردند که نصایح صادقانۀ آن حضرت اثر کند لذا بعد از خروج آن حضرت از منزل عثمان امر کرد مردم در مسجد جمع شدند رفت بالای منبر عوض آنکه تحبیب کند و از مردم عارض دلربائی کند و بگوید عمّال و
1) 1) تو را بخدا قسم میدهم اینکه مبادا پیشوای این امت باشی که کشته شوی زیرا که قبلا گفته میشد که در این امت پیشوائی کشته خواهد شد که بواسطه کشته شدن او فتح باب میشود به خونریزی و کشت کشتار تا روز قیامت.
مأمورین من السّاعه معزول-نوعی سخن گفت که دلهای رنجدیده رنجیده تر شد عاقبت رشته کشید تا بآنجا که خلیفه عمر پیشبینی نموده بود و عثمان بدست مردم ناراضی کشته گردید.
پس سبب قتل عثمان ندانستهکاریهای خود او بود که بنصایح بزرگان گوش نداد تا بجزای عمل خود رسید بر خلاف ابی بکر و عمر که بنصایح مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام گوش میدادند و ترتیب اثر داده و قدردانی نموده نتیجه کامل میبردند.
و ثانیا آنکه عدهای از اصحاب پیغمبر را که ناصح و خیر خواه و معترض بعملیات بیرویۀ او بودند امر کرد آن قدر زدند که در اثر همان ضربات غالبا مردند و اگر ماندند علیل و ناتوان گشتند.
که از جمله آنها عبد اللّه بن مسعود بود که حافظ و قاری و نگهبان و کاتب قرآن و از اصحاب خاص رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حتی مورد احترام أبی بکر و عمر و محل شور آنها بوده است.
مخصوصا ابن خلدون در تاریخ خود نوشته است خلیفه ثانی عمر در دوره خلافتش اصرار داشت عبد اللّه از او جدا نگردد برای آنکه آگاهی کامل بقرآن و احکام دین داشت و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مدح بسیار از آن نموده چنانچه ابن ابی الحدید و دیگران متعرضاند.
علماء و مورخین شما عموما نوشتهاند که چون عثمان خواست قرآنها را جمع کند تمام نسخ قرآن را از کتّاب آنها خواست و همه را جمعآوری نمود من جمله قرآن عبد اللّه بن مسعود را که از جملۀ کتّاب وحی و مورد اطمینان خاتم الانبیاء بود طلبید عبد اللّه نداد عثمان خودش رفت منزل عبد اللّه و جبرا قرآن را از او گرفت وقتی عبد اللّه شنید که قرآن او را هم مانند قرآنهای دیگر سوزانیدند خیلی دلتنگ شد.
در مجالس و محافل احادیثی را که در قدح عثمان میدانست نقل میکرد و پردهها را بالا میزد و با کنایات مردم را بحقایق متوجه میساخت این خبرها را بعثمان دادند امر کرد غلامانش رفتند آن قدر عبد اللّه را زدند که از شدت آن ضربات دندههای او شکست و بستری شد و بعد از سه روز از دنیا رفت.
چنانچه ابن ابی الحدید در ص 67 و 226 جلد اول شرح نهج(چاپ مصر)ضمن طعن ششم شرح قضایا را مفصلا نوشته تا آنجا که گوید عثمان بعیادت عبد اللّه رفت و بینهما گفتگوهائی شد تا رسید بجائی که عثمان بعبد اللّه گفت استغفر لی یا ابا عبد الرحمن قال اسأل الله ان یأخذ لی منک حقی (1).
و نیز نقل نموده است بجرم آنکه چرا بدرقۀ ابی ذر نمود موقعی که او را بسمت ربذه تبعید مینمودند چهل تازیانه بر بدن عبد اللّه زد.
لذا عبد اللّه بعمّار یاسر وصیّت نمود که نگذار عثمان بر جنازه من نماز گذارد عمّار هم قبول نمود روی همین اصل بعد از وفات عبد اللّه عمّار با جمعی از صحابه بر جنازه او نماز گذارده و دفنش نمودند.
وقتی خبر بعثمان دادند رفت سر قبر عبد اللّه و بعمّار گفت چرا چنین نمودی گفت حسب الوصیّة خودش ناچار بودم که عمل نمایم(این عمل عمّار سبب کینهای شد که بعدا با او تلافی نمود).
واقعا کارهای خلیفه عثمان بنابر آنچه اکابر علماء و مورخین خودتان نوشتهاند حیرتآور است مخصوصا عملیاتی که باصحابه خاص و پاک رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم مینمود که حتی ابی بکر و عمر هم هرگز چنان رفتاری ننمودند بلکه بر خلاف رفتار عثمان با آنها احترام کامل از اصحاب رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مینمودند.
1) 1) طلب مغفرت کن برای من ای ابا عبد الرحمن(کنیۀ ابن مسعود بود)عبد اللّه گفت از خدا میخواهم حق مرا از تو بگیرد(یعنی هرگز از تو راضی نخواهم شد).
و از جمله اعمال عثمان که دلالت بر رقّت قلب او دارد؟توهین بعمّار یاسر و زدن آن مرد شریف است که از صحابه خاص پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده چنانچه علماء و مورخین فریقین نوشتهاند که چون ظلم و تعدّی عمّال بنی امیّه در اطراف بلاد اسلام زیاد شد صحابه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جمع شدند و نامهای بعثمان نوشتند و تمام مظالم او را یادآوری نمودند و با نصایح مشفقانه گوشزد نمودند که اگر پیروی از رویه و رفتار عمّال ظلم امویها و تقویت از آنها بنمائی و تجدید نظر در رویه و رفتار خود و اطرافیهای خود ننمائی نتایج وخیم آن بیشتر شامل حال خودت خواهد شد علاوه بر آنکه ضرر باسلام میزنی.
آنگاه شور نمودند که چه کسی نامه را ببرد عاقبت گفتند مقتضی آنست که حامل نامه عمّار باشد.
چه آنکه فضل و تقوی و عظمت عمّار مورد اقرار و اعتراف خود عثمان میباشد و مکرر از خودش شنیدیم که میگفت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است ایمان با گوشت و خون عمّار مخلوط است و نیز از آن حضرت نقل مینمود که میفرمود بهشت مشتاق سه کس است علی بن أبی طالب و سلمان و عمّار یاسر.
فلذا بدرخواست اصحاب جناب عمّار کاغذ را برداشت بخانه عثمان رفت وقتی رسید که عثمان میخواست از منزل خارج شود در دهلیز منزل عمّار را دید سؤال کرد یا ابا الیقظان(کنیۀ عمّار بود)کاری داری گفت کار شخصی ندارم و لکن جمعی از اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مطالبی را در این نامه گنجانیدهاند که خیر و صلاح شما در او میباشد و توسط من فرستادهاند مطالعه نمائید و جواب آنان را بدهید.
نامه را گرفت چند سطری که از نامه خواند غضبناک شد با کمال تغیّر نامه را بزمین افکند جناب عمّار فرمود خوب نکردی نامۀ اصحاب رسول اللّه محترم است چرا بر زمین افکندی حق بود میخواندی و جواب میدادی.
با عصبانیّت تمام گفت دروغ میگوئی آنگاه امر کرد غلامانش جناب عمّار را بسختی زدند و او را بر زمین انداخته و میکوبیدند حتّی خود او هم چند لگدی
بر شکم عمّار زد که بعلّت همان ضربات عمّار پیر مرد مبتلا بمرض فتق شد و بیهوش گشت خویشانش آمدند او را بمنزل امّ سلمه امّ المؤمنین بردند از ظهر تا قریب نصف شب بیهوش ماند تا چهار نماز از او فوت شد وقتی بهوش آمد نمازها را قضا کرد.
شرح مبسوط این قضایا در کتب معتبرۀ علماء خودتان ثبت است ابن ابی الحدید در شرح نهج و مسعودی در ص 437 جلد اول مروج الذهب ضمن مطاعنی که بعثمان وارد گردیده اشاره میکند که علّت انحراف قبیله هزیل و بنی مخزوم از عثمان عملیات او با عبد اللّه بن مسعود و عمّار یاسر و ضرباتی که بر آنها وارد آوردند بود اینک قضاوت با آقایان با انصاف است تا پی برقّت قلب و رحمدلی او ببرند.
رابعا عمل و رفتار او با أبی ذر غفاری جندب بن جناده که از صحابۀ خاص رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و محبوب آن حضرت و دومین مرد عالم اسلام از صحابه بوده است جلب نظر هر انسان آزادی را مینماید.
تمام ارباب حدیث و مورخین بزرگ فریقین اقرار و اعتراف دارند که آن پیر مرد نودساله را با چه خفّت و آزار و اذیت تبعید بشام و از آنجا بمدینه و از مدینه با دخترش سوار بر شتر برهنه بصحرای بیآب و علف ربذه تبعید نمودند تا عاقبت در آن صحرا أبی ذر از دنیا رفت و دختر یتیمهاش بیسرپرست در آن وادی خوفناک تنها ماند.
علماء و مورخین بزرگ خودتان مانند ابن سعد در ص 168 جلد چهارم طبقات و بخاری در کتاب زکاة صحیح و ابن ابی الحدید در ص 240 جلد اول و نیز در ص 375 تا 387 جلد دوم شرح نهج البلاغه و یعقوبی در ص 148 جلد دوم تاریخ خود و أبو الحسن علی بن الحسین مسعودی محدث و مورخ معروف قرن چهارم متوفی سال 346 در ص 438 جلد اول مروج الذهب و دیگران که وقت مجلس اجازه نمیدهد که مشروحة بیانات همگی آنها را بعرضتان برسانم که عملیات شدید عثمان و عمّال اموی او مانند معاویه و مروان و غیرهما را با آن پیر مرد مؤمن پاکدل محبوب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلاوۀ اهانتهائی که بأمیر المؤمنین علیه السّلام بجرم آنکه چرا مشایعت أبی ذر رفته و همچنین بهمین جرم
چهل تازیانه بعبد اللّه بن مسعود حافظ و کاتب وحی زدن را ثبت و ضبط نمودهاند.
حافظ- اگر آزاری به ابی ذر وارد آمده از اثر عمل مأمورین بیحقیقت بوده و الاّ خلیفه عثمان بسیار دل رحم و رقیق القلب بوده و قطعا از چنین عملیاتی بیخبر بوده است.
داعی- مثلی معروف است که میگویند«ز مادر مهربانتر دایه خاتون»این دفاعی که جنابعالی از خلیفه عثمان مینمائید بر خلاف واقع و حقیقت است چنانچه مراجعه نمائید بکتب معتبرۀ تاریخ قطعا تصدیق خواهید نمود که تمام آزار و اذیتها که بجناب أبی ذر وارد آوردهاند بدستور صریح خود خلیفه بوده؟
دلیل بر این معنی کتب معتبرۀ علماء بزرگ خودتان است برای نمونه تمنّا مینمایم مراجعه نمائید بجلد اول نهایه ابن اثیر و تاریخ یعقوبی و مخصوصا بص 241 جلد اول شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید(چاپ مصر)که نامۀ خلیفه را بمعاویه ثبت نمودهاند که چون معاویه از شام سعایت از ابی ذر نمود خلیفه عثمان باو نوشت که او را با زجر روانه مدینه نمائید اصل نامه اینست:
فکتب عثمان الی معاویة:امّا بعد فاحمل جندبا الیّ علی اغلظ مرکب و اوعره فوجّه به مع من سار به اللیل و النهار و حمله علی شارف لیس علیها الاقتب حتّی قدم به المدینة و قد سقط لحم فخذیه من الجهد (1).
شما را بخدا انصاف دهید اینست معنی رأفت و عطوفت و مهربانی و رقّت قلب؟!
آیا این ابی ذر نبوده است که خدای تعالی و رسول پروردگار صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ او آن همه توصیه نمودند که علماء بزرگ خودتان در کتب مبسوطه آن اخبار مفصّلۀ صادره از مقام رسالت را دربارۀ او ضبط نمودهاند.
1) 1) نوشت عثمان بمعاویه جندب را(اسم ابی ذر بود)سوار بر شتر پیر و بیپالانی بنما با یک مرد بدخوئی که شب و روز او را براند تا بنزد من آورد(بهمین طریق که دستور داده بود آن مرد زاهد عابد صحابی محبوب خدا و پیغمبر را آوردند)وقتی وارد مدینه نمودند گوشت رانهای او میریخت.
چنانچه حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 172 جلد اول حلیة الاولیاء و ابن ماجه قزوینی در ص 66 جلد اول سنن و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 59 ینابیع الموده از صواعق ابن حجر مکّی حدیث پنجم از چهل حدیثی که در فضایل امیر المؤمنین آورده از ترمذی و حاکم با شرط صحت از بریده از پدرش و ابن حجر عسقلانی در ص 455 جلد سیم اصابه و ترمذی در ص 213 جلد دوم صحیح و ابن عبد البر در ص 557 جلد دوم استیعاب و حاکم در ص 130 جلد سیم مستدرک و سیوطی در جامع الصغیر نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّ اللّه امرنی بحبّ اربعة و اخبرنی انّه یحبّهم قیل یا رسول اللّه سمّهم لنا قال علیّ منهم یقول ذلک ثلاثا و ابو ذر و مقداد و سلمان (1).
پس معلوم شد این چهار نفر محبوب خدا و رسول او میباشند آیا انصاف آقایان اجازه میدهد که با محبوب خدا و رسول او چنین رفتار غیر عادلانه بنمایند و نامش را رقّت قلب بگذارند چرا چنین نسبتها را بابی بکر و عمر ندادند چون نکردند لذا ثبت در تاریخ نگردید ما هم نگفتهایم.
حافظ- آنچه مورخین نوشتهاند أبی ذر مرد ناراحتی بوده در شامات بنام علی کرم اللّه وجهه تبلیغات شدیدی مینموده و مردم شامات را متوجه مقام علی نموده بود و میگفت از پیغمبر شنیدم که فرمود علی خلیفه من است چون دیگران را غاصب و علی را خلیفه منصوص معرفی مینمود لذا خلیفه عثمان رضی اللّه عنه برای حفظ اجتماع و جلوگیری از فساد ناچار بود او را از شامات بخواند.
وقتی یک فردی بخواهد مردم را بر خلاف صلاح اجتماع سوق دهد بر خلیفه عصر لازم است او را از محل انقلاب خارج نمایند.
داعی- اولا اگر کسی حرف حقّی بزند باید او را تبعید و زجر کشش نمایند
1) 1) خداوند مرا امر فرموده بدوستی چهار نفر و مرا خبر داده که این چهار نفر را دوست میدارد عرض کردند یا رسول اللّه نام آنها را برای ما بیان فرما فرمودند علی علیه السّلام و ابی ذر و مقداد و سلمان.
که چرا معلومات حق خود را ظاهر مینمائی بر فرض هم یک فرد مسلمان را محاکمه نکرده و بصحت و سقم گفتار سعایتکننده نرسیده بخواهند تبعید یا احضار بمرکز خلافت نمایند آیا قانون مقدّس اسلام چنین حکم مینماید که امر نمایند پیر نحیفی را سوار شتر پیر بیپالان و در تحت فشار غلام شدید الغضبی حرکت دهند که شب و روز نگذارد خواب و راحت کند که وقتی بمقصد میرسد گوشتهای پای او ریزش نماید اینست معنی رقّت قلب و رحم و مروّت؟!
و علاوه اگر نظر خلیفه حفظ اجتماع و جلوگیری از فساد بود پس چرا امویهای مفسد مانند مروان طرید و راندۀ رسول خدا و ولید بیدین متجاهر بفسقی که مست نماز میخواند و استفراغ در محراب مینماید و دیگران را از اطراف خود دور ننمود تا عملیّات آنها موجب فساد در اجتماع و منجر بقتل خلیفه نگردد.
حافظ- از کجا معلوم است که ابی ذر راست میگفته و معلومات حقّی را ابراز میداشته و وضع حدیث از قول رسول خدا نمینموده.
داعی- از آنجائی که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خود تصدیق صداقت و راستگوئی او را نموده چنانچه در اخبار معتبره رسیده و اکابر علماء خودتان ثبت نمودهاند که آن حضرت فرمود مثل ابی ذر در امت من مثل عیسی است در بنی اسرائیل در صداقت و راستی و زهد و تقوی.
چنانچه محمّد بن سعد که از اکابر علماء محدثین شما است در ص 167 و 168 جلد چهارم طبقات و ابن عبد البر در ص 84 جلد اول استیعاب باب جندب و ترمذی در ص 221 جلد دوم صحیح و حاکم در ص 342 جلد سیم مستدرک و ابن حجر در ص 622 جلد سیم اصابه و متّقی هندی در ص 169 جلد ششم کنز العمّال و امام احمد در ص 163 و 175 جلد دوم مسند و ابن ابی الحدید در ص 241 جلد اول شرح نهج البلاغه نقلا از واحدی و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیه و صاحب لسان العرب و ینابیع المودّه از اخبار ابی ذر غفاری با سندهای متعدد نقل کردهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ما اقلت الغبراء
و ما اظلّت الخضراء علی رجل اصدق لهجة من ابی ذر (1)
بدیهی است کسی را که پیغمبر بشهادت علماء خودتان تصدیق راستگوئی او را نموده باشد قطعا آنچه میگفته راست گفته و هرگز خداوند شخص کذّاب و یا وضّاع و جعّال حدیث را محبوب خود معرفی نمیکند خوبست دیدۀ انصاف را بگشائید تا حقّ و حقیقت را آشکار ببینید.و اگر سابقهای در کذب گفتار ابی ذر بود قطعا متقدمین از علمای شما نقل مینمودند.چنانچه شرح حال ابو هریره و دیگران را نقل نمودند.
شما را بخدا قدری فکر کنید و انصاف دهید مردی که از اصحاب خاص رسول اللّه و محبوب خدا و پیغمبر و صادق و راست گوی امت بوده اگر بوظیفه دینی خود رفتار کرده امر بمعروف و اشاعه حق نموده بجرم آنکه چرا نقل احادیث رسول اللّه نموده آن قدر توهین کنند و زجر دهند تا در بیابان بیآب و علف از دنیا برود اینست معنی رحم و مروّت و رقّت قلب؟!
آن هم دربارۀ کسی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شهادت بصالحیت او داده زمانی که خبر مصائب وارده را باو میداد چنانچه حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 162 جلد اول حلیة الاولیاء باسناد خود نقل مینماید از ابی ذر غفاری که گفت خدمت پیغمبر ایستاده بودم آن حضرت بمن فرمود انت رجل صالح و سیصیبک بلاء بعدی قلت فی اللّه قال فی اللّه قلت مرحبا بامر اللّه (2)
خیلی عجب است حالات مختلف شما آقایان از طرفی حدیث نقل مینمائید که رسول اللّه فرمود فرد فرد اصحاب من حکم ستارگان را دارند بهر یک از آنها پیروی کنید راه هدایت میباشد.و از طرفی با برجستهترین صحابی پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنطور ظلم و خشونت مینمایند تا او را میکشند.بجرم اینکه چرا طرفداری از علی
1) 1) زمین کسی را بر نداشت و آسمان سایه نیفکنده بر مردی که راستگوتر از ابی ذر باشد
2) 2) تو مرد صالحی هستی زود است که بعد از من بلائی بتو برسد عرض کردم برای خدا فرمود برای خدا گفتم مرحبا بامر خدای متعال(آیا ابتلای ابی ذر بدست معاویه و امویهای اطراف خلیفه عثمان بامر او و تبعید بصحرای بیآب و علف و زجر کش شدن آن صحابی بزرگ بلائی نبود که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله خبر داده بود که برای خدا بآن بلیه مبتلا خواهد شد).فاعتبروا یا اولی الابصار
نموده.شما هم از ظالمین دفاع مینمائید؟!!
یا باید تکذیب کنید جمیع علمای بزرگ خودتان را که این وقایع و احادیث را در کتابهای خود نوشتهاند یا تصدیق نمائید که واجد صفات در آیه مذکوره کسانی نبودهاند که چنین ظلمهائی را نسبت بصحابۀ پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمودند.
حافظ- آنچه مسلّم است ابی ذر بمیل و اختیار خود ربذه را قبول و بآنجا مسافرت نمود.
داعی- این بیانات جنابعالی اثر دست و پاهای بیجائی است که متأخرین از متعصّبین علمای شما برای پردهپوشی اعمال گذشتگان بکار بردهاند و الاّ بیرون کردن جناب ابی ذر را بجبر و اکراه مسلّم عند العموم است برای نمونه بیک خبر اکتفا مینمایم که امام احمد حنبل در ص 156 جلد پنجم مسند و ابن ابی الحدید در ص 241 جلد اول شرح نهج و واقدی در تاریخ خود از ابو الاسود دؤلی(که در نزد علمای رجال شما از ثقات است)نقل نمودهاند که گفت میل داشتم ابی ذر را در ربذه ملاقات نمایم و از علّت خروجش سؤال کنم فلذا رفتم و از او سؤال نموده گفت مرا اجبارا اخراج نمودند باین صحرای بیآب و علف و این خبر را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمن داد روزی که در مسجد خوابم برده بود آن حضرت تشریف آورد با پا بمن زد که چرا در مسجد خوابیدهام عرض کردم بیاختیار خوابم برد آنگاه فرمود چه خواهی کرد وقتی تو را از مدینه اخراج نمایند عرض کردم میروم بزمین مقدس شام فرمود چه خواهی کرد وقتی از آنجا هم اخراجت کنند عرض کردم برمیگردم بسوی مسجد فرمود چه خواهی کرد وقتی از اینجا هم اخراج شوی عرض کردم شمشیر میکشم و جنگ میکنم فرمود آیا دلالت بکنم تو را در چیزی که خیر تو در آن باشد عرض کردم بلی فرمود انسق معهم حیث ساقوک و تسمع و تطیع پس شنیدم و اطاعت نمودم آنگاه گفت و اللّه لیلقین اللّه عثمان و هو آثم فی جنبی یعنی بخدا قسم عثمان خدا را ملاقات میکند در حالتی که گنهکار است در نزد من.
اگر با نظر دقت و انصاف و بیطرفی توجه کنید تصدیق خواهید نمود که اولی و الیق و احق باین رحم و شفقت و عاطفه مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام بوده است که چون بر مسند خلافت ظاهری قرار گرفت بنابر آنچه تمام مورخین شما و مخصوصا ابن ابی الحدید مشروحا نوشتهاند بدعتها را بر طرف نمود حکّام و مأمورین جور و فساد و فسّاق بنی امیّه و غیره را که در زمان خلافت عثمان بر ایالات مسلمین بامارت برقرار نموده بودند عزل نمود.
بعضی از سیاسیون ظاهربین و دوستان علاقهمند بمقام منیع و ارجمند آن حضرت پیشنهاد نمودند که چندی بگذارید این حکّام مانند معاویه و غیره در محل خود بمانند تا شما بر امر حکومت مستقر شوید آنگاه عزل آنها مانعی ندارد حضرت فرمودند و اللّه لا اداهن فی دینی و لا اعطی الریاء فی امری (1).
مرا وادار بمداهنه مینمائید ولی نمیدانید در مدتی که آنها از طرف من بحکومت برقرارند کما فی السابق بظلم و تعدی اشتغال دارند جواب آنها را در محکمۀ عدل الهی من باید بدهم و من چنین توانائی ندارم.
و همین عمل عزل حکّام جور سبب مخالفت عدّهای جاه طلبان مانند معاویه علیه الهاویه شد و مقدمۀ جنگهای جمل و صفین فراهم آمد.
اگر موقعی که طلحه و زبیر بتقاضای حکومت کوفه و مصر آمدند خدمت مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام حکومت را بآنها داده بود از در مخالفت بر نمیخاستند و فتنۀ بصره و جنگ جمل را برپا نمینمودند.
بعضی از مردمان قصیر الفکر ظاهر بین ایراد بسیاست مداری آن حضرت میگیرند؟ و حال آنکه مرکز سیاست عادلانه آن حضرت بود-منتها سیاست بمعنای عمومی که در نزد اهل دنیا معمول است که دوروئی و ریاء در اعمال و مداهنه و کذب و دروغ و مماشات با اعادی و فریب دادن آنها برای جلب منافع ظاهریه و غیره باشد البته در نزد آن حضرت که مجسّمۀ عدل و انصاف و ترس از پروردگار و معتقد بروز جزا بوده راه نداشته.
1) 1) بخدا قسم مداهنه در دین و ریاء در امر نمیکنم.
زمانی بالای منبر ضمن بیانات و خطابات گریه نمود از سبب گریهاش سؤال نمودند فرمود شنیدهام عساکر معاویه بر قریهای از قراء فائق آمده خلخال از پای یک دختر یهودی که در جزیه و پناه اسلام است در آوردند.
رحمدلی آن حضرت با دوست و دشمن بالسواء بود با آن همه بدرفتاریهائی که عثمان با آن حضرت نموده بود(که ابی بکر و عمر گذشته از روزهای اول خلافت ابی بکر ظاهرا ابدا ننمودند)مع ذلک همین که عثمان از بالای بام برای آن حضرت پیغام داد در موقعی که محصور واقع شده بود که بعلی بگوئید نان و آب را بروی ما بستهاند فوری حضرت نان و آب تهیه دید و توسط دو فرزندش حسن و حسین علیهما السّلام برای او فرستاد چنانچه ابن ابی الحدید در شرح نهج و دیگران مفصّل نوشتهاند.
رأفت و مهربانی آن حضرت بدوست و دشمن مورد انکار احدی نبوده آن قدر بزنان بیچاره و یتیمان درمانده مساعدت نمود که معروف شد به ابو الارامل و الایتام و المساکین زنی را با مشگ آب در دوره خلافت ظاهری در کوچه دید وامانده و خسته شده مشگ را از او گرفت بدون آنکه خود را معرفی نماید بدوش کشیده بمنزل او رسانیده آرد و خرما برای او برده و بچههای یتیم او را نوازش نموده در تنور نان برای آنها پخت و خیال آنها را راحت نمود.
خلیفه عثمان هم بجود و سخا و بخشش شهرت پیدا نمود اما به بستگانش از قبیل ابی سفیان و حکم بن ابی العاص و مروان بن حکم و غیره از بیت المال مسلمین بدون هیچ مجوز شرعی زیاده از حد میپرداخت؟!
ولی امیر المؤمنین علیه السّلام به بستگان نزدیک خود جز بقدر اقل احتیاج نمیداد زمانی جناب عقیل برادر بزرگ آن حضرت شرفیاب خدمت آن حضرت گردید و تقاضای کمک بیشتری از حقوق معموله نمود حضرت اعتنا ننمود زیاده از حد اصرار نمود که چون شما امروز خلیفه و زمامدار امور هستید بایستی بما بیشتر رسیدگی کنید
و کمک زیادتری نمائید حضرت برای آنکه برادر را متنبّه سازد قطعه آهنی را آهسته بآتش گرم ساخت و ببدن عقیل نزدیک نمود فضجّ ضجیج ذی دنف من المها و کاد ان یحترق من میسمها (1).
حضرت فرمود:ثکلتک الثواکل یا عقیل أ تئنّ من حدیدة احماها انسانها للعبه و تجرنی الی نار سجرها جبارها لغضبه أ تئنّ من الاذی و لا أئن من لظی (2).
بر آقایان با انصاف است که در مطابقت حال این دو خلیفه و طرز عمل آنها کشف حقیقت نموده پیرو حق و حقیقت گردند.
رأفت و عطوفت آن حضرت اختصاص بدوستان نداشته بلکه در ابراز ملاطفت و مهربانی دوست و دشمن نزد آن حضرت یکسان بودند.
هرگاه بر دشمنان غالب میآمد بقسمی مهربانی میکرد که همه را حیران مینمود.
یکی از اعادی و دشمنان سرسخت آن حضرت که شدت بغض و عداوت او نسبت بآن بزرگوار ضرب المثل عموم شده بود ملعون بن ملعون مروان بن حکم شقی بود ولی روز جمل وقتی بر او غالب آمد فصفح عنه او را بخشید و روی از او گردانید.
از جمله دشمنان بزرگ آن حضرت عبد اللّه بن زبیر بود که یشتمه علی رءوس الاشهاد و خطب یوم البصرة فقال قد اتاکم الوغب اللئیم علیّ بن أبی طالب (3).
مع ذلک وقتی حضرت فتح جمل نمود او را اسیر کردند نزد حضرت آوردند حتی یک کلمه تند و تغیر هم باو نفرمود فصفح عنه روی مبارک برگردانید و او را بخشید.
بالاتر از همه رفتار آن حضرت با ام المؤمنین عایشه بود که عقول عقلاء را محو
1) 1) ناله کرد مانند ناله کردن بیمار از درد آن(آهن)و نزدیک بود از اثر آن بسوزد.
2) 2) مادران در سوک تو بگریند آیا از آهن پارهای که آدمی آن را برای بازی خود سرخ کرده ناله میکنی و مرا بسوی آتشی که خداوند قهار آن را برای خشم افروخته میکشانی آیا تو از این رنج اندک مینالی ولی من از آتش دوزخ ننالم.
3) 3) علنی و بر ملا آن حضرت را دشنام میداد و در بصره روزی برای مردم خطبه خواند و گفت بدرستی که رو بشما آمد بیخرد دون فرومایه بخیل ناکس علی بن أبی طالب؟!؟؟
گردانید در صورتی که فتنهانگیزی او را اول خلافت و قیام کردن در مقابل آن حضرت و بدگوئیهای بسیار که نسبت بآن حضرت نمود آدمی را چنان عصبانی میکند که وقتی باو دست پیدا کند دمار از روزگار او برآورد و بأشدّ مجازاتش برساند ولی وقتی آن حضرت بر او غالب آمد کوچکترین اهانت هم بر او ننمود.
برادرش محمّد بن ابی بکر را مأمور پذیرائی او نمود بعد از فراغت از کارها عوض غضب و بیمهری او را مورد اکرام قرار داد امر فرمود بیست نفر از زنان رشیده از قبیله عبد القیس لباس مردانه پوشیدند شمشیرها بکمر صورتها را لثام بستند که کسی نداند آنها زن هستند با عایشه روانه مدینه نمود وقتی در حضور زنان مدینه و زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن حضرت اظهار تشکر و امتنان مینمود و میگفت من تا آخر عمر از علی ممنون و متشکرم و گمان نمیکردم علی این قدر بزرگمنش باشد که با آن همه دشمنی و فتنهانگیزیهای من یک کلمه بروی من نیاورد بلکه کمال رأفت و عطوفت را دربارۀ من ابراز دارد.
ولی یک دلتنگی از او دارم که چرا مرا با مردان اجنبی بمدینه فرستاد فوری کنیزها آمدند لباسهای مردانه را از خود دور نمودند لثامها را از مقابل صورت بر کنار زدند معلوم شد همگی آنها کنیزانی بودند که با لباس مردانه همراه او بودند که از طرفی مردمان طریق بخیال آنکه آنها دستهای مردانند بأموال آنها طمع ننمایند و از طرف دیگر عایشه را با مردان نفرستاده باشد.
بلی-چنین کنند بزرگان چه کرد باید کار.
در جنگ صفین لشکر معاویه زودتر رسیدند و شریعه فرات را تصرف نمودند دوازده هزار مرد جنگی برای حفاظت فرات قرار دادند وقتی اردوی امیر المؤمنین رسید مانع برداشتن آب شدند.
حضرت برای معاویه پیغام دادند ما در اینجا نیامدهایم که بر سر آب جنگ کنیم دستور دهید مانع آب نشوند هر دو لشکر آزادانه آب بردارند معاویه گفت هرگز آب
نمیدهم تا علی با لشکرش از تشنگی جان بدهند.
وقتی حضرت این جواب را شنید مالک اشتر را امر فرمود با یک عدّه سوار بیک حمله لشکر معاویه را پراکنده و فرات را تصرف نمودند.
اصحاب عرض کردند یا امیر المؤمنین اجازه بفرمائید ما تلافی نموده آب را از آنها منع نمائیم تا از تشنگی هلاک شوند و یا جنگ زودتر خاتمه پیدا کند حضرت فرمودند لا و الله لا اکافیهم بمثل فعلهم افسحوا لهم عن بعض الشریعة (1)
آنچه را که باقتضای وقت مجلس یادآور شدیم مختصری از مفصل حالات آن حضرت در ابراز رأفت و عطوفت و مهربانی نسبت بدشمنان بود که علمای بزرگ شما تمام این مطالب را مشروحا و مفصلا ثبت نمودهاند مانند طبری در تاریخ و ابن ابی الحدید در شرح نهج و سلیمان بلخی حنفی در باب 51 ینابیع و مسعودی در مروج الذهب و دیگران از مورخین متعرّضاند.
تا آقایان محترم روشن فکر با انصاف دو صفحۀ حالات آن دو خلیفه(عثمان و علی علیه السّلام)را مورد مطالعه قرار دهند و با فکر سلیم ببینند که کدام یک از آن دو خلیفه مشمول آیۀ شریفه-و رحماء بینهم-میباشند.
پس اگر دقیقانه و منصفانه بنگرید تصدیق خواهید فرمود که معنای آیۀ شریفه چنین میشود محمّد رسول اللّه مبتداء و الذین معه معطوف بر مبتداء و خبر آن و آنچه بعد از آنست خبر بعد از خبر و تمام صفات یک نفر است یعنی تمام این صفات که با پیغمبر بودن شدید الحال بر کفار در میدانهای جنگ و در مباحثه علمیه و مناظرات دینیه و رحیم دل و عطوف و مهربان بودن بر دوست و دشمن از آن کسی است که آنی از پیغمبر جدا نبوده بلکه خیال جدائی هم نمینمود(و آن را هم قبلا ثابت نمودیم)که فقط علی بن أبی طالب علیه السّلام بوده است چنانچه عرض نمودیم علاّمه فقیه
1) 1) نه بخدا قسم با آنها معامله بمثل نمیکنم از اطراف شریعه دور شوید(آن طرف را بآنها بدهید و شما را این طرف آب کفایت است).
محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب گفته است خداوند علی علیه السّلام را باین آیه شریفه وصف نموده است.
شیخ- بیانات شما جواب بسیار دارد ولی اگر معانی آیه چنین باشد که شما میگوئید با جمله و الذین معه درست نمیشود زیرا که و الذین معه جمع است و خود این عبارت میرساند که آیه درباره یک نفر وارد نشده و اگر این صفات برای یک نفر بوده چرا لفظ جمع در آیه ذکر گردیده.
داعی- اولا اینکه فرمودید بیانات داعی جواب دارد پس چرا آقایان جواب نمیدهید که مطلب مبهم نماند پس سکوت آقایان خود دلیل کامل است بر اینکه دلائل داعی منطقی است(و لو اینکه راه برای مجادله و مغلطه کاری باز است)ولی چون شما آقایان با انصاف هستید در مقابل جوابهای منطقی سکوت اختیار میفرمائید
ثانیا این بیان جنابعالی مناقشه در کلام است اوّلا خودتان میدانید که در کلمات عرب و عجم من باب تعظیم و تفخیم یا جهات دیگر اطلاق جمع بر واحد بسیار شایع و متداول است.
چنانچه در قرآن مجید که سند محکم آسمانی ما میباشد نظائر بسیار دارد مانند آیه مبارکۀ ولایت که آیه 60 سوره 5(مائده است)میفرماید إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ (1)
که اتفاقی جمهور مفسرین و محدثین است از قبیل 1 امام فخر رازی در ص 431 جلد سیم تفسیر کبیر 2 امام ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر کشف البیان 3 جار اللّه زمخشری در ص 422 جلد اوّل کشاف 4 طبری در ص 186 جلد ششم تفسیر 5 أبو الحسن رمّانی در
1) 1) جز این نیست که ولی امر و اولی بتصرف و یار و مدد کار شما تنها خدا و رسول و آن مؤمنانی خواهند بود که نماز بپاداشته و بفقیران در حال رکوع زکاة میدهند.
تفسیر 6 ابن هوازن نیشابوری در تفسیر 7 ابن سعدون قرطبی در ص 221 جلد ششم تفسیر 8 نسفی حافظ در ص 496 تفسیر(در حاشیه تفسیر خازن بغدادی)9 فاضل نیشابوری در ص 461 جلد اوّل غرائب القرآن 10 ابو الحسن واحدی در ص 148 اسباب النزول 11 حافظ أبو بکر جصّاص در ص 542 تفسیر أحکام القرآن 12 حافظ ابو بکر شیرازی در فیما نزل من القرآن فی أمیر المؤمنین 13 أبو یوسف شیخ عبد السّلام قزوینی در تفسیر کبیرش 14 قاضی بیضاوی در ص 345 جلد أوّل انوار التنزیل 15 جلال الدین سیوطی در ص 293 جلد دوم در المنثور 16 قاضی شوکانی صنعائی در تفسیر فتح القدیر 17 سید محمود آلوسی در ص 329 جلد دوم تفسیر 18 حافظ ابن ابی شیبه کوفی در تفسیر 19 ابو البرکات در ص 496 جلد اول تفسیر خود 20 حافظ بغوی در معالم التنزیل 21 امام ابو عبد الرحمن نسائی در صحیح خود 22 محمد بن طلحه شافعی در ص 31 مطالب السئول 23 ابن ابی الحدید در ص 275 جلد سیم شرح نهج 24 خازن علاء الدین بغدادی در ص 496 جلد اوّل تفسیر 25 سلیمان حنفی در ص 212 ینابیع المودّة 26 حافظ ابو بکر بیهقی در کتاب مصنف 27 رزین عبدری در جمع بین الصحاح الستّة 28 ابن عساکر دمشقی در تاریخ شام 29 سبط ابن جوزی در ص 9 تذکره 30 قاضی عضد ایجی در ص 276 مواقف 31 سید شریف جرجانی در شرح مواقف 32 ابن صبّاغ مالکی در ص 123 فصول المهمّه 33 حافظ ابو سعد سمعانی در فضائل الصحابة 34 ابو جعفر اسکافی در نقض العثمانیه 35 طبرانی در اوسط 36 ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب 37 محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایة الطالب 38 مولی علی قوشچی در شرح تجرید 39 سید محمد مؤمن شبلنجی در ص 77 نور الابصار 40 محبّ الدین طبری در ص 227 جلد دوم ریاض النضرة.
و بالاخره اکثر رجال علم و دانش خودتان تصدیق نمودهاند نقلا از سدی و مجاهد و حسن بصری و اعمش و عتبة بن ابی حکیم و غالب بن عبد اللّه و قیس بن ربیعه و عبایة بن ربعی و عبد اللّه بن عباس(حبر امت و ترجمان القرآن)و ابو ذر غفاری و جابر بن عبد اللّه انصاری و عمّار و ابو رافع و عبد اللّه بن سلام و غیرهم که این آیه شریفه در شأن
علی بن أبی طالب علیه السّلام نازل گردیده و هر یک بعبارات و الفاظ مختلفه ذکر نمودهاند زمانی که آن حضرت در حال رکوع نماز انگشتر خود را در راه خدا انفاق و بسائل داد این آیۀ شریفه نازل گردید.
و حال آنکه با لفظ جمع آورده و این نیست مگر جهة تعظیم و تکریم مقام ولایت و اثبات امامت و خلافت آن حضرت که با کلمۀ حصر(انّما)میفرماید اولی بتصرف در امور امت بعد از خدا و پیغمبر آن کس است که در رکوع نماز صدقه مندوبه انفاق در راه خدا نموده است و آن علی بن أبی طالب علیه السّلام میباشد.
شیخ- البته تصدیق میفرمائید که مطلب باین محکمی نیست که شما فرمودید برای آنکه در شأن نزول این آیه اختلاف است بعضی گویند در شأن انصار نازل گردیده و برخی گویند در شأن عبادة بن صامت آمده و بعضی درباره عبد اللّه بن سلام آوردهاند.
داعی از شما آقایان دانشمند تعجب مینمایم که در مقابل آراء و عقاید جمهور مفسّرین و اکابر علماء خودتان(علاوه بر تواتر علماء شیعه)که تصحیح نمودهاند نزول این آیه شریفه را در شأن آن حضرت-باختلاف اقوال نفراتی متعصّب مجهول و ضعیف البیان که شاذ و مردود و غیر قابل قبول میباشند تمسک جوئید.
و حال آنکه عدهای از محققین اکابر فضلاء خودتان دعوی اتفاق بر این معنی نمودهاند مانند فاضل تفتازانی و مولی علی قوشچی که در شرح تجرید گوید انها نزلت باتّفاق المفسّرین فی حقّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام حین اعطی السائل خاتمه و هو راکع فی صلواته (1)
آیا عقل انسان منصف عالم اجازه میدهد که اقوال جمهور مفسرین و اکابر علماء اهل سنت را نادیده گرفته و بشذوذ اقوال پوچ بیمعنای متعصبین بلکه معاندین از بقایای خوارج و نواصب اتکاء جوید؟
1) 1) باتفاق مفسرین این آیه نازل گردیده در حق علی بن أبی طالب علیه السّلام زمانی که عطا نمود بسائل انگشتر خود را در حالتی که آن حضرت در رکوع نماز بود.
شیخ- جنابعالی ضمن بیان خود خواستید به تردستی بنقل این آیه اثبات خلافت بلافصل و امامت برای علی کرم اللّه وجهه بنمائید و حال آنکه کلمۀ ولی در این آیه بمعنی محب و دوستدار است نه امام و خلیفۀ بلافصل بعد الموت و اگر فرمودۀ شما صحیح باشد که مراد از ولی خلیفه و امام باشد بقاعدۀ مقرره العبرة بعموم اللفظ لا بخصوص السبب نه تنها مشتمل بر یک نفر میشود بلکه بر افراد دیگری که علی کرم اللّه وجهه نیز یکی از ایشانست شامل می آید و صیغۀ جمع در کلمه ولیّکم اللّه و کلمه الذین مفید عموم میباشد و حمل جمع بر واحد بدون دلیل و تأویل کلام خدا بدون مجوز جایز نیست.
داعی- اولا در کلمه ولیّکم اشتباه فرمودید چه آنکه ولی مفرد است و کم جمع است که مربوط بامت میباشد و اطلاق بر واحد نمیباشد که مورد اشکال شما قرار گرفته ولی فرد واحدی است که در هر دوره ولایت بر امت دارد.
و ثانیا آن کلمات جمع که مورد تعرض بعضی از متعصّبین و اشکالتراشهای از نواصب و خوارج قرار گرفته و گویند حمل بر واحد نمیشود الذین و یقیمون و یؤتون میباشد.
جواب این اشکال هم در اصل مطلب که شاهد گفتارمان بود عرض کردم که در نزد اهل علم و ادب ثابت و شایع است و در بیانات ادباء و فضلاء بسیار دیده شده که من باب تعظیم و تجلیل یا جهات دیگر حمل جمع بر واحد نمودهاند.
علاوه بر این بیان همان قسمی که شما ادعا مینمائید بحسب عموم لفظ ما هم در حالی که این آیه شریفه را طبق کلمه انما حصر و نازل در شأن مولانا امیر المؤمنین علیه الصّلاة و السّلام میدانیم دعوی اختصاص نمیکنیم افراد دیگری را هم از اهل عصمت مشمول این آیه میدانیم چنانچه در اخبار و احادیث معتبرۀ ما رسیده است که سایر ائمه از عترت طاهره نیز در این آیه داخلاند و هر امامی در نزدیکی وصول بمقام امامت باین فضیلت و خصیصۀ عظمی نائل میگردد(اینها همان افرادی هستند که
شما ادعا میکنید که باید با امیر المؤمنین علیه السّلام مشمول این آیه قرار گیرند.
چنانچه جار اللّه زمخشری در کشاف گوید و لو این آیه شریفه(حصر است)و در شأن علی علیه السّلام نازل گردیده ولی مقصود از اینکه بطریق جمع آورده شده آنست که دیگران هم رغبت و متابعت از آن حضرت بنمایند.
و ثالثا ضمن بیانتان برای آنکه امر را بر عوام مشتبه کنید سفسطه بزرگی نمودید که شیعیان این آیه را تأویل نموده و اختصاص بعلی علیه السّلام دادهاند.
و حال آنکه این آیه شریفه باتفاق جمیع مفسرین و محدثین فریقین(شیعه و سنی) (غیر قلیلی از معاندین و متعصّبین)چنانچه قبلا عرض شد تنزیلا در شأن امیر المؤمنین علیه السّلام آمده نه آنکه به تأویل شیعیان این مقام به آن حضرت نسبت داد شده باشد.
شیخ- قطعا(ولی)در این آیه بمعنای ناصر است و اگر بمعنای اولی بتصرف میبود که همان مقام خلافت و امامت باشد بایستی در حال حیات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم هم این مقام را دارا بوده باشد و حال آنکه این مطلب بدیهی البطلان است.
داعی- نه آنکه دلیل بر بطلان این عقیده در دست نمیباشد بلکه ظاهر آیه اثبات مینماید دوام این مقام و منصب را برای آن حضرت بدلالت جملۀ اسمیّه و اینکه ولی صفت مشبّهه است و این هر دو دلیل است بر ثبات و دوام این مقام بزرگ و مؤید این مطلب خلیفه قرار دادن پیغمبر است آن حضرت را در سفر غزوه تبوک در مدینه منوّره و معزول ننمودن تا زمان وفات.
و تأیید مینماید این مطلب را حدیث منزله که مکرر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علی منّی بمنزلة هارون من موسی(چنانچه در شبهای گذشته مفصلا شرح دادیم) و این خود دلیل دیگر است بر ولایت آن حضرت در زمان حیات و بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
شیخ- گمان میکنم اگر قدری فکر کنید صلاح در این است که بگوئیم این آیه در شأن آن جناب نازل نگردیده چونکه مقام علی کرم اللّه وجهه اجلّ از آنست که
باین آیه بخواهیم اثبات فضیلتی برای آن جناب بنمائیم زیرا این آیه گذشته از آنکه اثبات فضیلت نمینماید بلکه لطمه هم بفضائل آن جناب میزند.
داعی- اوّلا ما و شما بلکه احدی از امت حتی صحابه کبار اجازه نداریم که در شأن نزول آیات دخالت نمائیم چه آنکه شأن نزول آیات دل بخواه نمیباشد و اگر کسانی من عندی تصرف در معانی و نزول آیات بنمایند قطعا مردمانی بیدین میباشند مانند بکریّون که از قول عکرمه جعّال معلوم الحال نزول این آیه را درباره ابی بکر آوردهاند.
ثانیا جنابعالی هر وقت بنطق میآئید واقعا کشف رموز و اسرار مینمائید؟زیرا این اولین مرتبه ایست که چنین بیانی از شما شنیدم الحق فکر شما عالی و ابتکار خوبی فرمودید؟خوبست بفرمائید از چه راه این آیه لطمه بمقام ولایت مولی الموحدین امیر المؤمنین علیه السّلام وارد میآورد؟!
شیخ- یکی از مقامات عالیه مولانا علی کرم اللّه وجهه آنست که در وقت نماز چنان توجهی بحق داشت که ابدا خلقی نمیدید که توجهی بآنها داشته باشد و در نزد ما ثابت آمده که در یکی از جنگها چند تیر بر بدن آن جناب وارد آمد بقسمی که خروج آنها موجب درد و آزار بوده لذا وقتی بنماز ایستاد تیرها را بیرون آوردند از شدت خضوع و خشوع و استغراق در رحمت حق ابدا توجهی و احساس دردی ننمود اگر این قضیّه راست باشد که آن جناب در نماز انگشتر بسائل داده باشد لطمۀ بزرگی بنماز آن جناب وارد میآورد چگونه ممکن است کسی که در نماز بدرد و الم که طبیعی هر بشر است از شدت حضور قلب بسوی خدا توجه ننماید بنالۀ سائلی چنان توجه نماید که انگشتر خود را در حال رکوع باو بدهد.
علاوه عمل خیر آن هم اداء زکاة مستلزم نیت است در حال نماز که بایستی سراپا توجه بحق باشد چگونه از نیت نماز منصرف به نیت دیگر و توجه بخلق مینماید چون ما مقام آن جناب را عالی میدانیم لذا تصدیق این معنی را نمینمائیم.
و اگر عطائی بسائل شده حتما در حال نماز نبوده برای آنکه رکوع بمعنای
خشوع و تواضع است یعنی آن جناب با خشوع و تواضع انگشتر را بسائل داد نه در حال نماز.
داعی- عزیزم-خوب وردی آموختهای-لیک سوراخ دعا گم کردهای-این اشکال شما سستتر از خانۀ عنکبوت میباشد.
اولا این عمل نه لطمهای بمقام آن حضرت نمیزند بلکه توجه بسائل و تصدق باو و دل او را خوش نمودن موجب کمال است چه آنکه آن حضرت پیوسته در همه حال توجه بخدا و رضای پروردگار داشته و در این عمل هم جمع نموده میان عبادت بدنی و روحی با عبادت مالی که انفاق در راه خدا باشد.
آقای عزیز آن التفاتی که شنیدهاید لطمه بخشوع نماز میزند و سبب نقصان عبادت میگردد التفات بامور دنیوی و اغراض نفسانی میباشد و الاّ توجه بعمل خیر که عبادتست در عبادت دیگر موجب کمال است.
مثلا در نماز اگر آدمی گریه کند برای عزیزانش و لو برای أعز خلق اللّه که خاندان محمّد و آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین باشد موجب بطلان نماز میگردد ولی اگر در حال نماز برای شوق و اشتیاق بحق یا خوف از خداوند گریه نماید موجب کمال و فضیلت است.
ثانیا فرمودید رکوع بمعنای خشوع است در محل معیّن معتبر است ولی اگر امر برکوع نماز را که فعل واجب معیّن است شما لغة بخواهید حمل بر خشوع کنید مورد ملعبۀ عقلاء و اهل دین و دانش خواهید شد.
در این آیه شریفه هم بر خلاف ظاهر نظر دادید و قطعا مورد اخراج لفظ است از معنی حقیقی عرفی خود زیرا خود میدانید که رکوع در عرف شرع اطلاق بر رکنی از ارکان نماز است و آن خمیده گردیدن است بحدّی که کف دست بزانو برسد.
و تصدیق این معنی را اکابر علماء خودتان نمودهاند چنانچه قبلا عرض شد و فاضل قوشچی در شرح تجرید توضیح میدهد اقوال جمهور مفسرین را که و هو راکع فی صلاته یعنی آن حضرت انگشتر داد در حالتی که در رکوع نماز بوده.
و از همه این حرفها گذشته بفرمائید این آیه شریفه با کلمۀ حصر نازل بمدح است یا مذمت.
شیخ- بدیهی است که در مورد مدح آمده.
داعی- پس وقتی که جمهور اکابر علماء و مفسرین و محدثین و محققین فریقین (شیعه و سنی)گفتند این آیه در شأن علی علیه السّلام نازل گردیده و مورد مدح و تمجید پروردگار قرار گرفته دیگر برای این قبیل مناقشات و ایرادات امثال آقایان راهی نخواهد بود که اهل عناد و تعصّب از خوارج و نواصب بآن تمسک جویند و از طفولیت در مغز مردمان پاکی مانند شما وارد نمایند که بدون تعمّق در هم چو مجلس رسمی-با شهامت تمام بیان نمائید که ما تصدیق این قضیه را نمینمائیم.
شیخ- آقا ببخشید چون جنابعالی خطیب و منبری و زبردست در نطق و بیان هستید گاهی در کلمات و ضمن فرمایشات خود کنایاتی بکار میبرید که ممکن است در افراد بیاطلاع تولید خیالاتی نماید که نتایج خوبی نداشته باشد خوبست در بیانات خود رعایت این معانی را بنمائید.
داعی- در بیانات داعی جز حقایق چیز دیگری نمیباشد خدا شاهد است قصد کنایهای نداشتم جهت هم ندارد که کنایه بکار برم زیرا هرچه بخواهم بگویم صریحا میگویم نه کنایة،ممکن است اشتباه فرموده یا بنظر خوردهگیری اینطور تصور نمودهاید بفرمائید آن کنایه کدامست.
شیخ- الساعه ضمن صحبت و بیان صفات مندرجه در آیه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ فرمودید که اینها صفاتی است مخصوص علی بن أبی طالب کرم اللّه وجهه که از اول تا بآخر شک و تردیدی در ایمانش پیدا نشد-این جمله کنایهایست واضح که اثبات مینماید تردید دیگران را مگر خلفاء راشدین یا سائر صحابه شک و تردیدی در ایمان خود داشتند قطعا همۀ اصحاب بأجمعهم مانند علی کرم اللّه وجهه از اولی که ایمان آوردند تا بآخر عمر بدون شک و تردید ثابت قدم در عقیده بودند و آنی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم انحراف و دوری ننمودند.
داعی- أوّلا داعی باین عبارت که آقا فرمودید تلفظ ننمودم ثانیا خود میدانید که اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند ثالثا اگر شما نظر خوردهگیری دارید شاید دیگران نداشته باشند حتما شما در این بیان خودتان(ببخشید معذرت میخواهم)مغلطه کاری نمودید خدا شاهد است دعاگو نظر کنایهگوئی و چنین خیالی که شما نمودید نداشتهام بر فرض که خیالی در ذهن شما آمد(اگر خیال مغلطه کاری و ایجاد شبهه نداشتید) خوب بود این جمله را آهسته از داعی سؤال مینمودید تا جواب مثبت یا منفی را عرض میکردم.
شیخ- طرز کلام و گفتار شما میرساند که چیزی هست البته سکوت از جواب خود تولید خیالات مینماید متمنی است آنچه در نظر دارید با سند صحیح بیان فرمائید.
داعی- سبب تولید خیال شما شدید که این سؤال را نمودید بازهم عرض میکنم خوبست از این مرحله بگذرید و اصرار نفرمائید.
شیخ- اگر خلاف اخلاقی شده گذشته چاره جز جواب ندارید اگر جواب صریح مثبت یا منفی ندهید حتما تولید نگرانی نموده گمان میکنم نتایج خوبی نداشته باشد.
داعی- از طرف داعی هیچگاه اسائۀ ادب نمیشود،اصرار شما و اینکه بعبارة اخری تهدیدم فرمودید سبب گردید تا کشف حقایق شود و از روز اول هم کشف این نوع از حقایق از طرف علماء خودتان شده که حقایق را در کتب خود ثبت نمودند.اما در مورد شک و تردید اتفاقا غالب صحابه که هنوز ایمانشان بمرتبۀ کمال نرسیده بود گاهی گرفتار شک و تردید میشدند.
منتها بعض از آنها بحال شک و تردید میماندند و آیات در مذمت آنها نازل میگردید مانند منافقین که سورهای در قرآن مجید در مذمت آنها آمد.
ولی این قبیل سؤالات اخلاقا سزاوار نیست علنی گردد نکند مردمان بیخرد روی حبّ و بغض جاهلانه خوردهگیری کنند بازهم تمنا میکنم از این موضوع صرف نظر نمائید یا اجازه بفرمائید بموقع خود جوابش را آهسته خودمانی عرض کنم.
شیخ- یعنی میخواهید بگوئید که خلفاء راشدین رضی اللّه عنهم جزء آنها بودند که شک مینمودند.
داعی- واقعا مغلطهکاری میکنید و تحریک اعصاب مینمائید حال که اصراری دارید داعی هم شما را بلاجواب نمیگذارم اگر عکس العملی پیدا نماید در میان عوام بیخرد مسئول آن شما هستید و اینکه فرمودید ما میگوئیم اشتباه فرمودید یا عمدا سهو نمودید علماء بزرگ خودتان نقل نمودهاند و ثبت در تاریخ گردیده.
شیخ- در چه موضوع نوشتند و شک آنها در کجا بوده و چه اشخاصی شک نمودند مقتضی است بیان فرمائید.
داعی- آنچه از سیر در کتب اخبار و تواریخ معلوم میشود یک مرتبه نبوده بلکه در دفعات متعدده اشخاصی شک مینمودند بعد که کشف حقیقت میشد بر میگشتند ولی بعضی بر آن شک باقی میماندند و مغضوب غضب الهی قرار میگرفتند.
چنانچه ابن مغازلی فقیه شافعی معروف در مناقب و حافظ ابو عبد اللّه محمد بن ابی نصر حمیدی در جمع بین الصحیحین بخاری و مسلم نوشتهاند قال عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه ما شککت فی نبوّة محمّد قطّ کشکّی یوم الحدیبیّه (1).
طرز کلام خلیفه میرساند که مکرر در نبوت آن حضرت شک نموده است منتها شک در حدیبیّه از همه قویتر بوده است.
نواب- ببخشید قبله صاحب مگر در حدیبیّه چه بوده که باعث شک در امر نبوت گردیده.
داعی- شرح این قضیه مفصّل است ولی خلاصهاش را باقتضای وقت مجلس بعرضتان میرسانم.
1) 1) عمر بن الخطاب گفت من هرگز شک نکرده بودم در نبوت و پیغمبری محمد صلی اللّه علیه و آله مانند شکی که در روز حدیبیه نمودم.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شبی در عالم رؤیا دید با اصحاب بمکه تشریف برده و عمره بجای آورده صبح برای اصحاب نقل نمود عرض کردند شما خود معبّر خوابهای ما هستید بفرمائید تعبیر این خواب چیست حضرت فرمودند ان شاء اللّه ما بمکه خواهیم رفت و عمل بجای خواهیم آورد(ولی تعیین زمان تشرف را ننمودند).
در همان سال پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نظر بشوقی که بزیارت بیت اللّه داشت با اصحاب بعزم مکه معظمه حرکت فرمودند در حدیبیّه(که چاهی است نزدیک مکه نصفش جزء حرم و نصف دیگر خارج از حرام است)کفّار قریش خبر شدند با تجهیزاتی جلو آمدند و ممانعت نمودند از ورود بمکّه.
چون پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بقصد جنگ نیامده هدفش فقط زیارت بود لذا با کفّار مکه صلح نمودند و صلحنامه نوشتند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از همان جا برگشت.
اینجا بود مورد شک عمر بنا بگفتۀ خودش چنانچه علمای بزرگ خودتان نوشتهاند که شک در اصل نبوت آن حضرت نمود آمد خدمت پیغمبر عرض کرد یا رسول اللّه شما که پیغمبر و صادق القول هستید مگر نفرمودید ما میرویم مکه و عمل بجای میآوریم و در آنجا حلق رأس و تقصیر مینمائیم الحال چرا بر خلاف شد.
حضرت فرمودند آیا من تعیین زمان نمودم و گفتم امسال میرویم عرض کرد نه یا رسول اللّه حضرت فرمودند پس آنچه گفتم صحیح است و خواهیم رفت ان شاء اللّه و تعبیر خواب واقع خواهد شد منتها تعبیر خواب بمشیت خداوند دیر و زود دارد فلذا جبرئیل نازل گردید برای تصدیق رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آیه 27 سوره 48(فتح)را آورد که لَقَدْ صَدَقَ اللّٰهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیٰا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لاٰ تَخٰافُونَ فَعَلِمَ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ فَتْحاً قَرِیباً (1).
1) 1) هرآینه بتحقیق پروردگار متعال حقیقت و صدق خواب رسولش را آشکار ساخت که البته افراد مسلمین با دل ایمن و خاطر آسوده وارد مکه و مسجد الحرام میشوند و بعد از اعمال حج و تشریفات مذهبی با تراشیدن سر تقصیر نموده از احرام خارج میگردند خداوند داناست بآنچه نمیدانید و قریبا بهمین نزدیکی فتح و ظفری نصیب شما خواهد شد(که مراد فتح خیبر بود).
این بود خلاصهای از قضیۀ حدیبیّه که امتحانی بود برای مؤمنین ثابت و مردمان متزلزل.
«سخن که باینجا رسید آقایان بساعتها نظر کرده خندۀ شدید نموده گفتند» «بقدری مطلب شیرین و گیرنده است که از خود بکلی بیخود میشویم و واقعا اسباب» «زحمت اهل مجلس شدیم دیشب خیلی از وقت آقایان گرفته شد امشب هم خیلی از» «نصف شب گذشته و اخلاقا کار نیکوئی نیست خوبست مجلس را خاتمه دهیم در همین» «بین چای و قدری شیرینی و خوراکی آوردند سرگرم مزاح و تفریح شدیم که آقایان» «را از گرفتگی خاطر بیرون آوریم».
حافظ- قبله صاحب ما از ملاقات شما مخصوصا از جذبۀ اخلاقی شما خیلی مسرور شدیم میل داشتیم که بیشتر وقت خود را با شما صرف نمائیم جاذبۀ شما بقدری قوی است که هر کس با شما مجالس و هم کلام شود مجذوب تمام و ساکت میماند و هر حرفی هم دارد در باطن خیالش میماند چنانچه ما خیلی حرفها داشتیم و داریم که در بوتۀ اجمال مانده ولی چه کنیم که ناچار بحکم اجبار باید بوطن برگردیم در آنجا هم کارهای لازم شخصی و عمومی داریم که وقتش میگذرد امید است جنابعالی بر ما منت بگذارید بمنزل و مأوای ما تشریف فرما شوید تا از محضرتان کاملا بهرهمند شویم.
نواب- (رو بحافظ)ما نمیگذاریم شما حرکت کنید زیرا کار بجاهای باریک رسیده بایستی مطلب یک طرفه شود زیرا شماها همیشه بماها میگفتید که آقایان رافضیها (شیعهها)بکلی فاقد دلیل و برهانند و تنها قاضی میروند اگر در مقابل ما قرار گیرند زود ساقط میشوند.
بر عکس گفتار شما آقایان در این جلسات کاملا ما شما را ساقط و زبون میبینیم بایستی حتما حقیقت معلوم شود تا ما ناظرین و مستمعین عاقل هر طریقی را حق دیدیم پیروی کنیم.
حافظ- (رو بنوّاب)اشتباه نمودید که ما را ساکت و ساقط پنداشتید بلکه
جذّابیت اخلاقی و طلاقت لسان و حسن بیان خطیب ارجمند ما را ساکت نموده که رعایت ادب نموده و مهمان عزیز را آزار ندهیم و الا ما هنوز وارد سخنان اساسی نشدهایم و اگر کاملا گرم صحبت شویم با اقامه برهان و دلیل خواهید دید که حق با ما و دلائل ما مثبت حق است.
نواب- (رو بحافظ)ما تا امشب آنچه از مولی و سرور و قبله سلطان الواعظین صاحب شنیدیم تمام منطقی و با برهان و دلیل بوده و شما را در مقابل منطق و دلیل ساکت دیدیم.
چنانچه میفرمائید دلائلی هست پس قطعا باید بمانید و اقامه دلیل نمائید من صریحا بشما میگویم و اعلام خطر مینمایم که گفتگوهای این شبها و نقل در روزنامهها و مجلات باعث تردید در عقیده عدّهای شده است و اگر حق را چنانچه سزاوار است ظاهر نکنید قطعا در نزد صاحب شریعت مسئول خواهید بود.
(در این وقت مجلس سکوت بهتآوری بخود گرفت پس از قدری سکوت)
حافظ- (با رنگ پریده رو به نواب)شما ملاحظۀ این آقای مهمان عزیز را هم بنمائید ایشان بنا بفرمودۀ خودشان مسافر مشهد هستند وقتشان عزیز است گویا خیال حرکت داشتند محض خاطر ما ماندند سزاوار ادب و اخلاق نیست که بیش از این اسباب زحمتشان شویم.
داعی- خیلی ممنون از لطف شما هستم ولی راجع بحرکت مخلص بیانی فرمودید صحیح است ولی در عین حال هر کار مهمی داشته باشم در مقابل خدمات دینی ناچیز میدانم از طرف داعی هیچ مانعی نیست تا یک سال دیگر هم آقایان حاضر باشید داعی هم حاضرم چون وظیفۀ ما همین است که پیوسته انجام وظیفه بنمائیم تا حق از زیر پرده بیرون آید گذشته از اداء وظیفه داعی از مجالس اهل علم خورسندم که بهرهبرداری مینمایم مخصوصا جنابعالی که اخلاقا داعی را مجذوب خود قرار دادهاید.
فقط از میزبان محترم آقای میرزا یعقوب علی خان خیلی خجلم که اسباب زحمت ایشان شدهایم.
(میرزا یعقوب علی خان و ذو الفقار علی خان و عدالت علی خان اخوان محترم) (که از رجال محترم قزلباش میباشند یک مرتبه با حال منقلب صدا بلند کردند که ما) (از شما انتظار این نوع بیان را نداشتیم ما صاحب منزل نیستیم اگر ما دام العمر جنابعالی) (در این منزل بمانید زحمتی بما ندارید چون ما در این منزل سرا دار هستیم و وجود شما) (سبب افتخار ما میباشد جناب آقای سید محمد شاه«از اشراف پیشاور»و جناب آقا سید) (عدیل اختر(از علماء شیعه پیشاور)فرمودند ممکن است چند شبی افتخار این مجلس) (دینی را بمنزل ما بدهید).
(آقای میرزا یعقوب علی خان فرمودند غیر ممکن است مادامیکه قبله سلطان) (الواعظین در پیشاور هستند و این مجلس برقرار است بایستی همین جا باشند).
داعی- از آقایان عموما و از میزبانان محترم خصوصا کمال تشکر و امتنان را دارم.
حافظ- (بعد از قدری سکوت)مانعی ندارد و چون میل آقایان هست چند روز دیگر میمانیم ولی همین طوری که قبله صاحب فرمودند هر شب آمدن جمعیت در اینجا اسباب زحمت است خوبست منزل ما را مرکز مباحثات قرار دهید تا تعادل کامل فراهم آید.
داعی- اصراری ندارم که حتما آقایان تشریف فرما شوید چون این منزل وسیع است باغ و عمارت با وسعت دارد و برای این جمعیت آمادهتر است خودتان قرار بر اینجا گذاردید و الاّ از طرف مخلص مانعی نیست هر جا امر بفرمائید با کمال میل حاضرم خدمت میرسم.
میرزا یعقوب علی خان-از منزل و جماعت قزلباش هیچ مانعی نیست اگر آقای حافظ تازه تشریف آوردند و بحال ما سابقه ندارند ولی عموم اهالی میدانند که جماعت قزلباش عموما خدمتگذار نوع هستند و از پذیرائی و خدمتگزاری واردین خستهگی ندارند.
مخصوصا این منزل همیشه مرکز واردین است علی الخصوص که پیرایهای بر
او بستند.مجلس علم و بحث دینی و مناظرات مذهبی بیش از پیش عموم را خورسند و متشکر مینماید.
حافظ- با اینکه بر من خیلی دشوار است توقف در پیشاور چون کارهای بسیاری در محل دارم که معطل مانده ولی برای اجابت دعوت آقایان اطاعت مینمایم پس حالا مرخص میشویم تا فردا شب ان شاء اللّه.
(اول شب آقایان تشریف آوردند پس از صرف چای و صحبتهای معمولی و رسمیت مجلس از طرف آقایان افتتاح کلام شد).
سید عبد الحی- (امام جماعت سنّت و جماعت)قبله صاحب چند شب قبل بیاناتی نمودید که قبله و سرور حافظ صاحب از شما دلیل خواستند یا طفره رفتید یا باصطلاح بمغلطه علمی ما را سرگرم نمودید و مطلب از میان رفت.
داعی- بفرمائید مطلب چه بوده و کدام سؤال شما بیجواب مانده نظرم نیست خواهش میکنم یادآوری فرمائید.
سید- مگر شما چند شب قبل نفرمودید که سیدنا علی کرم اللّه وجهه اتحاد نفسانی با رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم داشته بهمین جهت افضل بر تمام انبیاء بوده.
داعی- صحیح است این گفتار و عقیدۀ داعی بوده و هست.
سید- پس چرا اشکال ما را بلاجواب گذاردید.
داعی- خیلی اشتباه فرمودید و تعجب است از شما که تمام شبها سراپا گوش بودید نسبت طفره و مغلطه کاری بدعاگو بدهید طفره و مغلطهای در کار نبوده بلکه آنچه صحبت شده بمقتضای الکلام یجر الکلام بوده حرف حرف آورده و اگر خوب دقت کنید خواهید تصدیق نمود که دعاگو حرف خارجی بمیان نیاوردم بلکه آقایان
سؤالاتی نمودند و داعی مجبور بجواب بودم الحال هر سؤالی دارید بفرمائید برای جواب حاضرم بعون اللّه تعالی.
سید- خیلی مایلیم بفهمیم چگونه ممکن است دو نفر با هم متحد گردند و اتحاد نفسانی چنان بین آنها حاصل آید که هر دو یکی باشند.
داعی- موضوع اتحاد بین الاثنین بمعنای حقیقت محال و ممتنع و بدیهی البطلان است و استحالۀ آن در مقام خود مبرهن آمده بلکه امتناع او از بدیهیات اولیه است پس دعوی اتحاد نیست مگر از جهت مجاز و مبالغه در کلام.
زیرا دو نفر که با هم شدت محبت را دارند یا در جهتی از جهات مشابهت دارند غالبا دعوی اتحاد مینمایند.
و در کلمات بزرگان از ادباء و شعراء عرب و عجم این نوع از مبالغه بسیار است حتّی در کلمات اولیاء حق هم ظاهر و بارز است که از جمله در دیوان منسوب بمولانا امیر المؤمنین علی علیه الصلاة و السّلام است که میفرماید.
هموم رجال فی امور کثیرة
و همی فی الدنیا صدیق مساعد
یکون کروح بین جسمین قسمت
فجسمهما جسمان و الروح واحد
(1) در حالات مجنون عامری معروف است زمانی که خواستند فصدش کنند التماس میکرد مرا فصد نکنید که میترسم نیشتر بلیلی من برسد که لیلی در عروق و اعصاب من جای گرفته فلذا ادباء همین معنی را بنظم آوردهاند.
گفت مجنون من نمیترسم ز نیش
صبر من از کوه سنگین است بیش
لیک از لیلی وجود من پر است
این صدف پر از صفات آن در است
داند آن عقلی که آن دل روشنی است
در میان لیلی و من فرق نیست
1) 1) همت عالی مردان عالم در امور مختلفۀ بسیاری است و تنها همت من دوست مساعدی است که آن دوست مانند روحی باشد در دو بدن که در آینۀ حقیقت از ما دو جسم و یک روح منعکس گردد.
ترسم ای فصّاد چون فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
من کیم لیلی و لیلی کیست من
ما یکی روحیم اندر دو بدن
روحه روحی و روحی روحه
من یری الروحین عاشا فی البدن
(1) و اگر کتب ارباب ادب را مطالعه کنید من حیث المبالغة از این قبیل تعبیرات مجازا بسیار خواهید دید چنانچه شاعر شیرین بیان و ادیب لبیب سروده.
انا من اهوی و من اهوی انا
نحن روحان حللنا بدنا
فاذا ابصرتنی ابصرته
و اذا ابصرته کان انا
بیشتر از این وقت آقایان را در مقدمه نگیرم اینک اخذ نتیجه میکنم باینکه اگر عرض کردم امیر المؤمنین علیه السّلام اتحاد نفسانی با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دارد توجه شما باتحاد حقیقی نرود چه آنکه احدی دعوی اتحاد حقیقی ننموده و اگر کسی قائل بچنین اتحاد شود قطعا عاطل و باطل و از درجۀ اعتبار ساقط است.
پس این اتحاد از حیث مجاز است نه حقیقت و مراد از آن تساوی روح و کمالات است نه جسم و مسلّما علی امیر المؤمنین علیه السّلام در جمیع فضائل و کمالات و صفات با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مساوی بوده است الاّ ما خرج بالنّص و الدّلیل.
حافظ- پس روی این قاعده بایستی محمّد و علی هر دو پیغمبر باشند و این گفتار شما میرساند که علی هم شریک در پیغمبری بوده و لا بد نزول وحی هم از جهت تساوی بر هر دو بوده است.
داعی- الحق مغلطه فرمودید این قسم که شما بیان نمودید نیست نه ما و نه احدی از شیعیان بچنین چیزی عقیده نداریم و از شما انتظار نداشتم که وقت مجلس را بمجادله بگیرید که مطالب گفته تکرار گردد.
الحال عرض کردم که در جمیع کمالات متّحدند الاّ ما خرج بالنص و الدلیل مگر آن چیزی که بنص و دلیل خارج گردیده و آن همان مقام نبوت خاصّه و شرائط آن است.که از جمله نزول وحی و احکام است.
مگر بیانات لیالی ماضیه فراموش شده و اگر فراموش فرمودید بجرائد و مجلات منتشره مراجعه فرمائید خواهید دید که ما در شبهای گذشته باثبات رساندیم ضمن حدیث منزله که امیر المؤمنین علیه السّلام واجد مقام نبوت بوده و لکن در تحت تبعیت دین و شریعت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فلذا نزول وحی بر آن بزرگوار نبوده و مقام نبوتش بیش از آنچه هارون در زمان موسی داشته نبوده است.
حافظ- وقتی شما قائل بتساوی جمیع فضایل و کمالات شدید لازمهاش عقیده بتساوی در نبوت و شرایط نبوت است.
داعی- در ظاهر ممکن است اینطور بنظر بیاید ولی قدری که دقیق شدید تصدیق خواهید فرمود مطلب غیر از اینست که بیان نمودید چنانچه در لیالی ماضیه ثابت نمودیم که بحکم آیات شریفه قرآن مجید از برای نبوت مراتبی است صاحبان بعض از آن مراتب بر بعض دیگر مقام برتری دارند چنانچه صریحا در قرآن مجید فرماید:
تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ
(1) .
و اکمل از جمیع مراتب انبیاء مرتبۀ نبوت خاصّۀ محمّدیه است بهمین جهت در آیه 40 سوره 33(احزاب)میفرماید: مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِیِّینَ (2)
همان کمال نبوت اختصاصی است که موجب خاتمیّت گردیده پس در این کمال اختصاصی احدی راه ندارد ولی سایر کمالات در حکم مساوات وارد است و برای ثبوت این معنی دلائل و براهین بسی بسیار و بیشمار است.
سید- آیا از قرآن مجید دلیلی بر اثبات مدعا دارید.
داعی- بدیهی است البته اولین دلیل ما از قرآن کریم است که سند محکم آسمانی ما میباشد و بزرگتر دلیل از قرآن مجید آیه مباهله است که صریحا میفرماید فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ (1).
رجال بزرگ از اعیان علماء و مفسّرین خودتان مانند امام فخر رازی در تفسیر کبیر و امام ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر کشف البیان و جلال الدّین سیوطی در در المنثور و قاضی بیضاوی در انوار التنزیل و جار اللّه زمخشری در کشّاف و مسلم بن حجّاج در صحیح و ابو الحسن فقیه ابن مغازلی شافعی واسطی در مناقب و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و نور الدین مالکی در فصول المهمّه و شیخ الاسلام حموینی در فرائد و ابو المؤیّد خوارزمی در مناقب و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده و سبط ابن جوزی در تذکره و محمد بن طلحه در مطالب السئول و محمد بن یوسف گنجی شافعی در کفایة الطالب و ابن حجر مکّی در صواعق محرقه و غیرهم بمختصر کم و زیادی در الفاظ و عبارات نزول این آیه را در یوم المباهله مینویسند که آن 24 یا 25 ذی حجّة الحرام بوده.
پس از اینکه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نصارای نجران را دعوت باسلام نمود علماء بزرگ آنها از قبیل سید و عاقب و جاثلیق و علقمه و دیگران که زیاده از هفتاد نفر بودند آمدند بمدینه با اتباع خود که قریب سیصد نفر بودند و در چند جلسه ملاقات با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مناظرات علمی و مقابل دلائل ثابتۀ آن حضرت که بسیار مفصّل است مجاب شدند
1) 1) پس هر کس با تو در مقام مجادله برآید درباره عیسی بعد از آنکه بوحی خدا باحوال او آگاهی یافتی بگو بیائید ما و شما با فرزندان و زنان خود و نزدیکانی که از غایت بزرگواری بمنزلۀ نفس ما باشند با هم بمباهله برخیزیم(یعنی در حق یکدیگر نفرین کرده و در دعا و التجاء بدرگاه خدا اصرار ورزیم)تا دروغگو و کافران را بلعن و عذاب خدا گرفتار سازیم آیه 54 سوره 3(آل عمران)
زیرا که دلائل آن حضرت از روی کتب معتبرهای که در دست آنها بود بر اثبات حقانیّت خود و اینکه حضرت عیسی خبر آمدن آن حضرت را با علایم و آثار داده و نصاری روی اخبار حضرت روح اللّه انتظار چنین ظهوری را دارند که سوار بر شتر از کوههای فاران (در مکّه)ظاهر و ما بین عیر و احد(که در مدینه است)مهاجرت مینماید باندازهای قوی بود که جوابی نداشتند جز آنکه تسلیم گردند.
ولی حبّ جاه و مسند و مقام نگذارد که تسلیم گردند.چون از اسلام و تسلیم سر پیچیدند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حسب الامر پروردگار بآنها پیش نهاد مباهله نمود تا صادق از کاذب جدا گردد نصاری قبول کردند این امر موکول بروز بعد شد.
فردا که روز وعدهگاه بود تمام جمعیت نصاری باتّفاق زیاده از هفتاد نفر از علمای خود در بیرون دروازۀ مدینه دامنۀ کوه یک طرف ایستاده و منتظر بودند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لا بد با طمطراق و تشکیلات بسیار عالی با جمعیت فراوان برای مرعوب کردن آنها تشریف فرما شود.
ناگاه در قلعه مدینه باز شد و خاتم الانبیاء بیرون آمد در حالتی که جوانی در طرف راست و زن محجوبۀ مجلّلهای در طرف چپ و دو بچه در مقابل روی آن حضرت آمدند تا در زیر درختی مقابل نصاری قرار گرفتند(و دیگر احدی با آنها بیرون نیامد)اسقف نصرانی اعلم علمای آنها سؤال کرد از مترجمین اینها کیستند که با محمّد بیرون آمدند گفتند آن جوان داماد و پسر عمّش علی بن أبی طالب و آن زن دخترش فاطمه و آن دو پسر بچه نوه و دخترزادگان او حسن و حسیناند.
اسقف بعلمای نصرانی گفت ببینید محمّد چگونه مطمئن است که خویشان نزدیک و فرزندان و خاصّان و عزیزترین عزیزان خود را بمباهله آورده و در معرض بلا قرار داده و اللّه اگر او را تردیدی یا خوفی در این باب بودی هرگز ایشان را اختیار نکردی و حتما از مباهله احتراز نمودی و یا لااقل عزیزان خود را از این حادثه بر کنار گذاردی ابدا مصلحت نیست که با او مباهله کنیم اگر جهة خوف از قیصر روم نبود
بوی ایمان میآوردم پس صلاح در این است که با وی مصالحه کنیم بهر چه او خواهد و بشهر خود مراجعت کنیم همه گفتند آنچه گفتی عین مصلحت است پس اسقف برای حضرت پیغام فرستاد که انّا لا نباهلک یا أبا القاسم ما با تو مباهله نمیکنیم بلکه مصالحه میکنیم حضرت هم قبول فرمودند.
صلحنامه بخط أمیر المؤمنین نوشته شد بر دو هزار حلّه از حلّههای اواقی که قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و هزار مثقال طلا که نصف آن را که هزار حلّه و پانصد مثقال طلا بود در محرّم-و نصف دیگر را در رجب بدهند و بامضاء طرفین رسید آنگاه بوطن خود برگشتند در بین راه عاقب که یکی از علماء آنها بود بیاران خود گفت و اللّه من و شما میدانیم که این محمّد همان پیغمبر موعود است و آنچه میگوید از قبل خدا است بخدا قسم که هیچکس با هیچ پیغمبری مباهله نکرده مگر آنکه مستأصل شده و از بزرگ و کوچک آنها یکی زنده نمانده و قطعا اگر ما مباهله میکردیم همگی هلاک میشدیم و بر روی زمین هیچ ترسائی باقی نمیماند.
بخدا قسم که من در ایشان نظر کردم صورتهائی دیدم که اگر از خدا درخواست میکردند کوهها را از محل خود حرکت میدادند.
حافظ- آنچه را بیان فرمودید صحیح و مورد قبول تمام مسلمین است ولی چه ربطی با موضوع بحث ما دارد که علی کرم اللّه وجهه با رسول خدا اتحاد نفسانی دارد.
داعی- استشهاد ما در این آیه با جمله أَنْفُسَنٰا میباشد زیرا در این قضیه چند مطلب بزرگ ظاهر و هویدا میباشد.
اولا اثبات حقّانیت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که اگر ذی حق نبود جرأت مباهله نمینمود و علماء بزرگ مسیحی از میدان مباهله فرار نمینمودند.
ثانیا آنکه این آیه دلالت میکند بر آنکه امام حسن و امام حسین علیهما السّلام فرزندان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد(چنانچه در شب اول اشاره نمودم).
ثالثا باین آیه شریفه ثابت میگردد که أمیر المؤمنین علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام بعد از حضرت ختمی مرتبت اشرف خلق و عزیزترین مردم بودهاند نزد
آن حضرت چنانچه جمیع علماء متعصّب خودتان از قبیل زمخشری و بیضاوی و فخر رازی و غیر ایشان نوشتهاند.
و مخصوصا جار اللّه زمخشری در ذیل این آیه شریفه با مشروحۀ مفصّله ذکر حقایقی از اجتماع این پنج تن آل عبا را نموده تا آنجا که گوید این آیه بزرگتر دلیلی است که اقوای از این دلیل بر افضلیت اصحاب عبا که با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زیر عبا جمع شدند نمیباشد.
رابعا آنکه امیر المؤمنین علی علیه السّلام از جمیع أصحاب پیغمبر بالاتر و افضل از همه بوده بدلیل آنکه خداوند متعال او را نفس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در آیه شریفه خوانده است
بدیهی است مراد از انفسنا نفس شخص حضرت محمّد خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیست زیرا که دعوت اقتضای مغایرت دارد و انسان هرگز مأمور نمیشود که خود را بخواند پس باید مراد دعوت دیگری باشد که بمنزله نفس پیغمبر است.
و چون باتفاق موثّقین مفسّرین و محدثین فریقین(شیعه و سنّی)غیر از علی و حسن و حسین و فاطمه علیهم السّلام احدی با آن حضرت در مباهله حاضر نبودهاند پس با جمله ابنائنا و ابناءکم حسنین علیهما السّلام و با نساءنا و نساءکم حضرت زهرا سلام اللّه علیها خارج میشوند و دیگر کسی که به انفسنا تعبیر کرده شود در آن هیئت مقدسه جز أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام نبوده پس از همین جمله انفسنا است که اتحاد نفسانی بین محمّد و علی علیهما السّلام ثابت میشود که حق تعالی جلّت عظمته علی را نفس محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خوانده و چون اتحاد حقیقی میان دو نفس محال است پس قطعا مراد اتحاد مجاز است.
آقایان بهتر میدانند که در علم اصول وارد است که حمل لفظ بر اقرب مجازات اولیست از حمل بر ابعد و اقرب مجازات تساوی در جمیع امور و شرکت در جمیع کمالات است مگر آنچه بدلیل خارج شود و ما قبلا عرض کردیم که آنچه بدلیل و اجماع خارج است نبوت خاصّه آن حضرت و نزول وحی است که علی علیه السّلام را با پیغمبر معظّم در این خصیصه شریک نمیدانیم.
ولی بحکم آیۀ شریفه در سایر کمالات شریک میباشند و قطعا فیض از مبدء فیّاض علی الاطلاق بوسیله خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر علی علیه السّلام رسیده و این خود دلیل اتحاد نفسانی است که مدعای ما میباشد.
حافظ- از کجا دعوت نفس مجازا مراد نباشد و مجازی از مجاز دیگر اولی نمیباشد.
داعی- تمنا میکنم مناقشه نکنید و وقت مجلس را ضایع نکنید و از طریق انصاف خارج نشوید و وقتی به بن بست رسیدید انصافا بگذارید و بگذرید و قطعا از مثل شما عالم جلیل باانصافی انتظار مناقشۀ در کلام و مجادله را نداریم.
زیرا خود میدانید و در نزد اهل فضل نیز ثابت است که اطلاق نفس مجازا شایع تر است از مجاز دیگر و در السنه و افواه فضلاء عرب و عجم و ادباء و شعراء شایع است که دعوی اتحاد مجازا مینمایند چنانچه قبلا عرض کردم مکرر شده است که افرادی بیکدیگر گفتهاند تو بمنزله جان منی و مخصوصا این معنی در لسان اخبار و احادیث دربارۀ حضرت أمیر المؤمنین علی علیه السّلام بسیار رسیده که هر یک دلیلی است علیحده بر اثبات مقصود.
از جمله امام احمد بن حنبل در مسند و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و موفق بن احمد خطیب خوارزم در مناقب نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرر میفرمود علی منی و انا منه من احبّه فقد احبّنی و من احبّنی فقد احبّ اللّه (1).
و نیز ابن ماجه در ص 92 جزء اول سنن و ترمذی در صحیح و ابن حجر در حدیث ششم از چهل حدیثی که در فضایل امیر المؤمنین علیه السّلام در صواعق نقل نموده از امام احمد و ترمذی و نسائی و ابن ماجه-و امام احمد بن حنبل در ص 164 جلد چهارم مسند و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 67 کفایت الطالب از جزء چهارم مسند ابن سماک و معجم کبیر طبرانی-و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص و
1) 1) علی از من است و من از علی هستم هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته.
سلیمان بلخی حنفی در باب 7 ینابیع الموده از مشکاة همگی از جیش بن جنادة السلولی روایت نمودهاند که در سفر حجة الوداع در عرفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علیّ منّی و انا من علیّ و لا یؤدّی عنّی الاّ انا او علیّ (1).
و سلیمان بلخی حنفی در باب 7 ینابیع الموده از زوائد مسند عبد اللّه بن احمد بن حنبل مسندا از ابن عباس نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامّ سلمه(امّ المؤمنین) رضی اللّه عنها فرمود علیّ منّی و انا من علیّ لحمه من لحمی و دمه من دمی و هو منّی بمنزلة هارون من موسی یا امّ سلمة اسمعی و اشهدی هذا علیّ سیّد المسلمین (2).
حمیدی در جمع بین الصحیحین و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل میکنند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علیّ منّی و انا منه و علیّ منّی بمنزلة الراس من البدن من اطاعه فقد اطاعنی و من اطاعنی فقد اطاع اللّه (3).
محمد بن حریر طبری در تفسیر و میر سید علی همدانی فقیه شافعی در مودت هشتم از مودة القربی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل مینمایند که فرمود انّ اللّه تبارک و تعالی أید هذا الدّین بعلیّ و انّه منّی و انا منه و فیه انزل أ فمن کان علی بیّنة من ربّه و یتلوه شاهد منه (4).
و شیخ سلیمان بلخی حنفی باب 7 ینابیع المودة را اختصاص باین موضوع داده
1) 1) علی از من است و من از علی هستم و از من کسی اداء نمیکند(یعنی وظیفه مرا انجام نمیدهد که تبلیغ بخلق است)مگر خودم یا علی.
2) 2) علی از من است و من از علی هستم گوشت و خون او از من است و او از من بمنزلۀ هارون است از موسی ای ام سلمه بشنو و شهادت بده که این علی سید و آقای مسلمین است.
3) 3) علی از من است و من از علی هستم و علی از من بمنزلۀ سر است از بدن کسی که اطاعت کند او را مرا اطاعت نموده و کسی که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت نموده.
4) 4) بدرستی که خداوند تبارک و تعالی تأیید نموده است این دین را بعلی(علیه السلام)زیرا که او از من است و من از او هستم و در او نازل گردیده آیه شریفه(20 سوره 110 هود)که خلاصه معنی آنکه پیغمبر از جانب خدا دلیلی روشن مانند قرآن دارد با گواهی صادق(مانند علی علیه السلام) که بتمام شئون وجودی گواه صدق رسالت است.
باین عنوان که الباب السابع فی بیان انّ علیّا کرّم اللّه وجهه کنفس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و حدیث علیّ منّی و انا منه (1).
و در این باب بیست و چهار حدیث بطرق مختلفه و الفاظ متفاوته از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل مینماید که فرمود علی بمنزلۀ نفس من است و در آخر باب حدیثی از مناقب از جابر نقل میکند که گفت شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود در علی خصالی هست که اگر یکی از آنها برای مردی بود کافی بود برای فضل و شرف او و آن خصال عبارت است از فرمودههای آن حضرت درباره علی از قبیل من کنت مولاه فعلیّ مولاه-و قوله علیّ منّی کهارون من موسی-و قوله علیّ منّی و انا منه و قوله علیّ منّی کنفسی طاعته طاعتی و معصیته معصیتی.و قوله حرب علیّ حرب اللّه و سلم علیّ سلم اللّه.و قوله ولیّ علیّ ولیّ اللّه و عدوّ علیّ عدوّ اللّه.و قوله علیّ حجّة اللّه علی عباده و قوله حبّ علیّ ایمان و بغضه کفر.
و قوله حزب علیّ حزب اللّه و حزب اعدائه حزب الشیطان و قوله علیّ مع الحقّ و الحقّ معه لا یفترقان-و قوله علیّ قسیم الجنّة و النار.و قوله من فارق علیّا فقد فارقنی و من فارقنی فقد فارق اللّه.و قوله شیعة علیّ هم الفائزون یوم القیمة (2).
در آخر باب خبر دیگری از مناقب نقل مینماید که مفصّل است در خاتمۀ آن میفرماید
1) 1) باب هفتم در بیان اینکه علی مثل نفس رسول خدا میباشد و حدیث علی از من است و من از علی هستم.
2) 2) هر کس را من مولای او هستم پس علی مولا(و اولی بتصرف در امر او)میباشد علی از من مثل هارون است از موسی-علی از من است و من از علی هستم. علی از من مثل نفس من است اطاعت او اطاعت من است و معصیت او معصیت من است جنگ با علی جنگ با خداست صلح و آشتی با علی صلح و آشتی با خدا است دوست علی دوست خدا و دشمن علی دشمن خداست-علی حجة خداست بر بندگان او-دوستی علی ایمان است و دشمنی او کفر است گروه و جمعیت علی گروه و جمعیت خدا است و گروه دشمنان علی گروه شیطان است-علی با حق است و حق با اوست و از هم جدا نمیشوند-علی قسمتکننده بهشت و دوزخ است-کسی که از علی جدا شد از من جدا شده و کسی که از من جدا شد از خدا جدا شده-شیعیان علی رستگارانند روز قیامت.
اقسم باللّه الذی بعثنی بالنبوّة و جعلنی خیر البریّة انّک لحجّة اللّه علی خلقه و أمینه علی سرّه و خلیفة اللّه علی عباده (1).
از این قبیل اخبار در صحاح و کتب معتبرۀ علماء شما بسیار رسیده که از نظرتان گذشته یا بعدها مطالعه خواهید فرمود و تصدیق خواهید نمود که اینها تماما قرینۀ این مجاز است پس کلمه(انفسنا)دلالت واضحی بر شدت ارتباط و اتحاد علی علیه السّلام بحسب کمالات نسبی و حسبی و خارجی علما و عملا دارد.
و شما چون اهل علم و دانش هستید و ان شاء اللّه از عناد و لجاج دور میباشید باید تصدیق نمائید که این آیۀ شریفه خود دلیل قاطعی است بر اثبات مرام و مقصود ما و از همین آیه جواب سؤال دوم شما هم داده میشود.
زیرا وقتی ما ثابت نمودیم که علی علیه السّلام در جمیع کمالات باستثناء نبوت خاصه و نزول وحی با خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بحکم آیۀ انفسنا شریک بوده آنگاه میدانیم که از جمله کمالات و مقامات و خصائص آن حضرت أفضل بودن بر جمیع صحابه و امت میباشد نه همان افضل بر صحابه و امت بوده است بلکه بهمین دلیل آیۀ شریفه و هم بحکم عقل و نقل بایستی افضل بر انبیاء و از تمام امت و صحابه باشد بدون استثناء چنانچه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افضل بر تمام انبیا و امت بوده است.
شما وقتی کتب معتبرۀ خودتان از قبیل(احیاء العلوم)امام غزّالی و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی و تفسیر امام فخر رازی و تفسیر جار اللّه زمخشری و بیضاوی و نیشابوری و دیگران از علماء را مطالعه نمائید میبینید که از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حدیثی نقل مینمایند که آن حضرت فرموده علماء امّتی کأنبیاء بنی اسرائیل (2).
و در خبر دیگر فرموده علماء امّتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل (1).
آنگاه انصافا تصدیق خواهید نمود جائی که علماء این امت بواسطه آنکه علمشان از سر چشمۀ علم محمّدی است مانند یا افضل و بهتر از انبیاء بنی اسرائیل باشند حتما علی بن أبی طالب علیه السّلام که منصوص است بگفتار رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنابر آنچه اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند که فرمود انا مدینة العلم و علی بابها-و انا دار الحکمة و علیّ بابها (2)افضل از انبیاء میباشد و هرگز در آن شک و تردید نمینمائید و از خود علی علیه السّلام وقتی سؤال این معنی را نمودند ببعضی از جهات افضلیت اشاره فرمود.
در روز بیستم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرت که آثار مرگ بر آن حضرت ظاهر شد در اثر ضربت شمشیر زهر آب دادهای که اشقی الاولین و الآخرین- (نظر بخبری که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داده بودند) عبد الرحمن بن ملجم مرادی بر فرق سر مبارکش وارد آورده بود فرمود بفرزندش امام حسن علیه السّلام شیعیانی که بر در خانه اجتماع نمودهاند اجازه دهید بیایند مرا ببینند وقتی آمدند اطراف بستر را گرفتند و آهسته بحال آن حضرت گریه مینمودند حضرت با کمال ضعف فرمودند سلونی قبل ان تفقدونی و لکن خفّفوا مسائلکم (3)اصحاب هر یک سؤالی مینمودند و جوابهائی میشنیدند.
از جمله سؤال کنندگان صعصعة بن صوحان بود که از رجال بزرگ شیعه و از خطباء معروف کوفه و از روات بزرگی است که علاوه بر علمای شیعه کبار از علمای خودتان حتی صاحبان صحاح روایتهای او را از علی علیه السّلام و ابن عباس نقل نمودهاند.
و در نقل و ترجمۀ حالات او علمای بزرگ خودتان از قبیل ابن عبد البر در استیعاب
و ابن سعد در طبقات و ابن قتیبه در معارف و دیگران مشروحاتی نوشته و او را توثیق نمودهاند که مردی عالم و فاضل و صادق و متدیّن و از اصحاب خاص علی علیه السّلام بوده
صعصعه عرض کرد اخبرنی انت افضل ام آدم مرا خبر دهید شما افضل هستید یا آدم حضرت فرمودند تزکیة المرء لنفسه قبیح-قبیح است که مرد خود را تعریف و تزکیه بنماید و لکن از باب و امّا بنعمة ربک فحدث (1)میگویم انا افضل من آدم من از آدم افضل هستم عرض کرد و لم ذلک یا امیر المؤمنین بچه دلیل افضل از آدم هستی حضرت بیاناتی فرمود که خلاصهاش اینست که برای آدم همه قسم وسایل رحمت و راحت و نعمت در بهشت فراهم بود فقط از یک شجره گندم منع گردید و او منتهی نشد و از آن شجره منهیّه خورد و از بهشت و جوار رحمت حق خارج شد.
ولی خداوند مرا از خوردن گندم منع ننمود من بمیل و اراده خود چون دنیا را قابل توجه نمیدانستم از گندم نخوردم.
کنایه از آنکه کرامت و فضیلت شخص در نزد خدا بزهد و ورع و تقوی است هر کس اعراض او از دنیا و متاع دنیا بیشتر است قطعا قرب و منزلت او در نزد خدا بیشتر و منتهای زهد اینست که از حلال غیر منهی اجتناب نماید.
عرض کرد انت أفضل أم نوح قال انا افضل من نوح شما افضل هستید یا نوح فرمود من افضل هستم از نوح عرض کرد لم ذلک چرا شما افضل هستید از نوح فرمود نوح قوم خود را دعوت کرد بسوی خدا اطاعت نکردند بعلاوه اذیت و آزار بسیار بآن بزرگوار نمودند تا درباره آنها نفرین کرد ربّ لا تذر علی الارض من الکافرین دیّارا (2).
اما من بعد از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آن همه صدمات و اذیتهای بسیار فراوانی که از این امت دیدم ابدا درباره آنها نفرین نکردم و کاملا صبر نمودم(چنانچه در ضمن خطبه معروف بشقشقیه فرمود صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی (3)کنایه از
آنکه اقرب خلق بسوی حق کسیست که صبرش بر بلا بیشتر باشد.
عرض کرد انت افضل ام ابراهیم قال انا افضل من ابراهیم شما افضل هستید یا ابراهیم فرمود من افضل از ابراهیم هستم عرض کرد لم ذلک چرا شما افضل از ابراهیم هستید فرمود ابراهیم عرض کرد رب ارنی کیف تحی الموتی قال أ و لم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبی (1)ولی ایمان من بجائی رسیده که گفتم لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا (2)کنایه از آنکه علو درجۀ شخص بمقام یقین او میباشد که واجد مقام حق الیقین شود.
عرض کرد انت أفضل أم موسی قال انا افضل من موسی-شما افضل هستید یا موسی فرمود من افضل هستم عرض کرد بچه دلیل شما افضل از موسی هستید فرمود وقتی خداوند او را مأمور کرد بدعوت فرعون که بمصر برود عرض کرد رب انّی قتلت منهم نفسا فاخاف ان یقتلون و اخی هارون هو افصح منّی لسانا فارسله معی ردا یصدّقنی انّی اخاف ان یکذّبون (3)اما من وقتی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جانب خدا مأمورم کرد که بروم در مکّه معظّمه بالای بام کعبه آیات اول سورۀ برائت را بر کفار قریش قرائت نمایم با آنکه کمتر کسی بود که برادر یا پدر یا عم یا خال یا یکی از اقارب و خویشانش بدست من کشته نشده باشند مع ذلک ابدا خوف نکردم اطاعت امر نموده تنها رفتم مأموریت خود را انجام دادم آیات سورۀ برائت را بر آنها خواندم و مراجعت نمودم.
کنایه از آنکه فضیلت شخص با تو کل بخداست هر کس توکّلش بیشتر است
1) 1) آیه 262 سوره 2(بقره)پروردگارا بمن بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد خداوند فرمود آیا باور نداری عرض کرد آری باور دارم لکن(میخواهم بمشاهده آن)دلم آرام گیرد.
2) 2) اگر پردهها بالا رود و کشف حجب گردد یقین من زیاد نخواهد شد.
3) 3) آیه 33 سوره 28(قصص)موسی عرض کرد ای خدا من از آنها(فرعونیان)یک نفر را کشتهام و میترسم(که بخونخواهی و کینه دیرینه)مرا بقتل رسانند(با این حال اگر از رسالت ناگزیرم)برادرم هارون که ناطقهاش از من فصیحتر است با من یار و شریک در کار رسالت فرما تا مرا تصدیق کند میترسم آنها تکذیب رسالتم کنند.
فضیلت او بیشتر است موسی اتکاء و اعتماد ببرادرش نمود ولی امیر المؤمنین علیه السّلام توکّل کامل بخدا و اعتماد بکرم و لطف عمیم ذات ذو الجلال حق نمود.
قال انت افضل ام عیسی قال انا افضل من عیسی قال لم ذلک عرض کرد شما افضل هستید یا عیسی فرمود من افضل از عیسی هستم عرض کرد برای چه شما افضل هستید فرمود پس از آنکه مریم بواسطه دمیدن جبرئیل در گریبان او بقدرت خدا حامله شد همینکه موقع وضع حمل رسید وحی شد بمریم که اخرجی عن البیت فان هذه بیت العبادة لا بیت الولادة از خانه بیت المقدس بیرون شو زیرا که این خانه محل عبادت است نه زایشگاه و محل ولادت و زائیدن فلذا از بیت المقدس بیرون رفت در میان صحرا پای نخله خشکیده عیسی بدنیا آمد.
اما من-وقتی مادرم فاطمه بنت اسد را درد زائیدن گرفت در حالتی که وسط مسجد الحرام بود بمستجار کعبه متمسک گردیده و عرض کرد الهی بحق این خانه و بحق آن کسی که این خانه را بنا کرده این درد زائیدن را بر من آسان گردان همان ساعت دیوار خانه شکافته شد مادرم فاطمه را با ندای غیبی دعوت بداخل خانه نمودند که یا فاطمه ادخلی البیت فاطمه مادرم وارد شد و من در همان خانه کعبه بدنیا آمدم
کنایه از آنکه در مرتبه اول شرف مرد بحسب و نسب و طاهریت مولد است هر که روح و نفس و جسد او پاکیزه است او افضل است.
(از این امر پروردگار بفاطمه در دخول کعبه معظّمه و نهی از مریم از وضع حمل در بیت المقدس با توجه بشرافت مکه معظّمه بر بیت المقدس شرافت فاطمه بر مریم و شرافت علی علیه السّلام بر عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام معلوم میشود).
(موقع نماز شد آقایان برای نماز برخاستند) (بعد از اداء فریضه و استراحت و صرف چای داعی) (افتتاح کلام نموده عرض کردم)علاوه بر آنچه عرض شد در کتب معتبره و موثق علماء خودتان است که علی علیه السّلام را مرات جمیع صفات انبیاء و واجد آن صفات قرار دادهاند.
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی در ص 449 جلد دوم شرح نهج البلاغه و حافظ ابو بکر فقیه شافعی احمد بن الحسین بیهقی در مناقب و امام احمد حنبل در مسند و امام فخر رازی در ذیل آیه مباهله در تفسیر کبیر و محی الدین عربی در ص 172 از مبحث 32 کتاب یواقیت و جواهر و شیخ سلیمان بلخی حنفی در اول باب 40 ینابیع المودة از مسند احمد و صحیح بیهقی و شرح المواقف و الطریقة المحمدیة و نور الدین مالکی در ص 121 فصول المهمّه از بیهقی و محمد بن طلحه شافعی در ص 22 مطالب السئول و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 23 کفایة الطالب بمختصر کم و زیادی در الفاظ و عبارات روایت نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من اراد ان ینظر الی آدم فی علمه و الی نوح فی تقوائه(فی حکمته)و الی ابراهیم فی خلّته(فی حلمه)و الی موسی فی هیبته و الی عیسی فی عبادته فلینظر الی علیّ بن أبی طالب(ع) (1).
و میر سید علی همدانی شافعی در مودت هشتم از مودة القربی این حدیث شریف را با زیادتیهائی نقل مینماید و در آخر آن آورده از جابر که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
فانّ فیه تسعین خصلة من خصال الانبیاء جمعها اللّه فیه و لم یجمعها فی احد غیره (2).
و شیخ فقیه محدث شام صدر الحفّاظ محمّد بن یوسف گنجی شافعی پس از نقل حدیث خود بعنوان قلت بیانی دارد که گوید تشبیه نمودن علی را بآدم در علم او برای اینست که خداوند آموخت بآدم علم و صفت هر چیزی را هم چنانکه در سورۀ بقره فرماید وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا (3)و هم چنین نیست چیزی و نه
1) 1) هر کس میخواهد نظر کند آدم را در علمش(یعنی از کمیت و کیفیت علم آدم بهرهمند گردد)بعلم علی توجه کند و هر کس که میخواهد حقیقت تقوای نوح را(که بهترین صفات او بوده) یا حکم و حکمت او را به بیند و خلت و حلم ابراهیم و هیبت موسی و عبادت عیسی را به بیند پس نظر کند بسوی علی بن أبی طالب علیه السّلام.
2) 2) پس بدرستی که در علی علیه السّلام نود خصلت از خصال انبیاء میباشد که خداوند در او جمع کرده نه در غیر او.
3) 3) آیۀ 29 سوره 2(بقره)خدای عالم همه اسماء را بآدم تعلیم داد.
حادثه و واقعهای مگر آنکه در نزد علی میباشد علم آن و فهم درک و استنباط معنای آن-بواسطه همین علم الهی بود که حضرت آدم مخلع بخلعت خلافت آمد که خداوند در آیه 28 سورۀ 2(بقره)خبر میدهد که فرمود إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً (1).
پس هر انسان با ذوقی از این تشبیه آن حضرت علی را بعلم آدم-میفهمد که چون آن علم سبب افضلیت آدم و برتری و مسجودیت او بر ملائکه و صاحب مقام خلافت گردید علی علیه السّلام هم افضل و برتر از همۀ خلایق و واجد مقام خلافت بعد از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
و تشبیه نمودن علی را بنوح در حکمت آن کانّه میخواهد برساند که علی علیه السّلام بر کفّار شدید و بر مؤمنین رؤف بوده هم چنانکه خداوند در قرآن او را وصف نموده وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ (این خود دلیل است بر آنکه این آیه در وصف علی علیه السّلام نازل گردیده چنانچه قبلا عرض نمودم).
و نوح نسبت بکفار بسیار شدید بود چنانچه در قرآن خبر میدهد وَ قٰالَ نُوحٌ رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً (2).
و تشبیه نمودن علی علیه السّلام را بحلم ابراهیم برای آنست که در قرآن ابراهیم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام را باین صفت وصف نموده که إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ (3).
این تشبیهات میرساند که علی علیه السّلام متخلّق باخلاق انبیاء و متّصف بصفات اصفیاء بوده انتهی.
پس آقایان محترم اگر قدری منصفانه دقیق شوید میبینید از مضامین این حدیث شریف که مجمع علیه فریقین(شیعه و سنی)میباشد مستفاد میشود که امیر المؤمنین علیه السّلام جامع جمیع صفات عالیۀ ممکنه است که هر صفتی از وی مساوی بهترین صفات انبیاء میباشد پس علی القاعده بایستی که از حیث جامعیت افضل سلسلۀ جلیلۀ نبویّه باشد.
و این حدیث خود دلیل دیگری است بر افضلیّت علی علیه السّلام بر انبیاء عظام(باستثناء خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)زیرا وقتی با هر یک از انبیاء عظام در فضیلت و خصلت مخصوصۀ بآن نبی مساوی باشد و بفضایل و خصال دیگران نیز اختصاص داشته باشد لازم میآید که افضل از همۀ انبیاء باشد.
چنانچه خود محمد بن طلحه شافعی در مطالب السئول بعد از نقل حدیث تصریح باین معنی نموده و توضیحا گوید رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ثابت نموده است برای علی علیه السّلام باین حدیث علمی شبیه علم آدم و تقوائی شبیه تقوای نوح و حلمی شبیه حلم ابراهیم و هیبتی شبیه هیبت موسی و عبادتی شبیه عبادت عیسی تا آنجا که گوید و تعلوا هذه الصفات الی اوج العلی حیث شبّهها بهؤلاء الانبیاء المرسلین من الصفات المذکوره (1).
آیا ممکن است در امت مرحومه کسی را پیدا کنید از صحابه و تابعین و غیره که واجد تمام صفات حمیده و اخلاق پسندیدۀ انبیاء عظام باشد غیر از امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام در حالتی که این معنی مورد قبول و اعتراف رجال بزرگ از علمای خودتان میباشد.
چنانچه شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 40 ینابیع الموده از مناقب خوارزمی از محمّد بن منصور نقل مینماید که گفت شنیدم از احمد بن حنبل(امام حنابله اهل سنّت که میگفت ما جاء لاحد من الصحابة من الفضائل مثل ما لعلیّ بن أبی طالب (2).
و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 2 کفایت الطالب مسندا از محمّد بن منصور طوسی باین طریق از امام احمد نقل نموده که گفت ما جاء لاحد من اصحاب رسول اللّه ما جاء لعلیّ بن أبی طالب (3).
1) 1) بلند میکنند این اوصاف حمیده علی علیه السّلام را بمنتها درجه رفعت و علوشان زیرا که پیغمبر تشبیه کرده است آن حضرت را بانبیاء مرسلین از حیث صفات.
2) 2) نیامده است از برای احدی از صحابه از فضائل مثل آنچه برای علی بن أبی طالب علیه السّلام آمده است.
3) 3) نیامده است از برای احدی از اصحاب رسول خدا آن چیزی که برای علی بن أبی طالب آمده است.
قول با فضلیت امیر المؤمنین علیه السّلام اختصاص بامام احمد ندارد بلکه اکثر علماء منصف شما تصدیق این معنی را نمودهاند چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی در ص 46 جلد اول شرح نهج البلاغه گوید انّه علیه السّلام کان اولی بالامر و احقّ لا علی وجه النص بل علی وجه الافضلیّة فانّه افضل البشر بعد رسول اللّه و احقّ بالخلافة من جمیع المسلمین (1).
شما را بذات ذو الجلال پروردگار عالمیان قسم قدری منصفانه فکر کنید ببینید آیا بیانصافی نیست که فقط روی عادت و تقلید از اسلاف و گذشتگان بدون فکر و تأمل کسانی را که فاقد این صفات بودهاند مقدم دارند بچنین شخصیت بزرگی بدون دلیل و برهان آیا عقلاء و فضلاء بمقدار فکر و فهم گذشتگان نمیخندند که روی سیاست و دستهبندی افضل امت را خانهنشین نموده و مفضول بتمام معنی را بر مسند خلافت بر قرار نمایند-و لا اقل در سقیفه آن بزرگوار را برای شور در امر بزرگی مانند خلافت خبر ننمایند.تا بکلی متروک گردد؟!
حافظ- ما بیانصافیم یا جنابعالی که میفرمائید بدون دلیل و برهان اصحاب پیغمبر دیگران را مقدم دانسته و خلافت را بردهاند واقعا شما همۀ ما را بیفکر و نادان و مقلد بیپروپا فرض کردهاید کدام دلیل بالاتر از دلیل اجماع است که تمام صحابه و امت اجماعا بر خلافت ابی بکر حکم نموده و تسلیم شدند حتّی مولانا علی کرم اللّه وجهه
بدیهی است اجماع امت حجّة است و اطاعت آن اجماع واجب زیرا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود لا تجتمع امتی علی الخطاء-لا تجتمع امّتی علی الضلالة (2)پس ما کورکورانه دنبال اسلاف و گذشتگان خود نرفته وقتی تمام امت روز اول بعد از وفات پیغمبر اجماعا صحّه بر خلافت ابی بکر گذاردند و ما
در مقابل امر واقع شده قرار گرفتیم لازمۀ عقل است که بایستی مطیع صرف باشیم.
داعی- اصلا بفرمائید دلیل بر حقّانیّت خلافت بعد از رسول اکرم چیست- یعنی خلافت بچه دلیل ثابت میگردد-.
حافظ- بدیهی است بزرگتر دلیل بر اثبات وجود خلیفه بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم اجماع تمام امت میباشد.
علاوه بر دلیل اجماع که زانوی هر عاقل و دانائی را بزمین تسلیم فرود میآورد کبر سن و شیخوخیّت است که حق تقدم را به أبی بکر و عمر داده و علی کرم اللّه وجهه با تمام فضل و کمال و نزدیکی برسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم که مورد قبول تمام امّت است بواسطۀ صغر سن و جوانی عقب ماند و انصافا حق نبود جوان نورسی تقدّم بر کبار از صحابه پیدا نماید-و ما این عقب افتادگی را از حیث خلافت برای علی کرم اللّه وجهه نقص نمیدانیم چون که افضلیّت آن جناب عند العموم ثابت است.
و نیز حدیثی که خلیفه عمر رضی اللّه عنه نقل نموده که فرمود:لا یجتمع النبوة و الملک فی اهل بیت واحد (1)علی کرم اللّه وجهه را از مقام خلافت ساقط نمود چون علی اهل بیت رسول خدا بوده است لذا نمیشد واجد مقام خلافت گردد.
داعی- خیلی اسباب تحیّر و تعجّب است وقتی این قبیل دلائل از مثل شما مردمان دانشمند فهمیده شنیده میشود که تا چه اندازه تحت تأثیر عادت قرار گرفتهاید که چشم بسته بدون تفکّر حق را پشت سر انداخته و تفوّه بدلائلی میکنید که یضحک به الثکلی میباشد خود شما هم اگر قدری فکر کنید میدانید که این قبیل دلائل پوچ و تشبّث بحشیش است.
ولی تأسف در اینجا است که آقایان حاضر نمیشوید ساعتی لباس تعصّب و تسنّن را از خود دور و در دلایل علماء بزرگ شیعه مقابل دلایل بیپروپا منصفانه تعمّق و تدقّق نمائید.
1) 1) نبوت و سلطنت در یک خانواده جمع نخواهد شد.
نه عوام شما بیخبر از دلائلاند بلکه هرکجا با علماء شما صحبت نمودم آنها را بیخبر از دلائل امامیّه و غرق در تعصّب دیدم این نیست مگر از جهة آنکه کتابهای معتبر اکابر متکلمین و محدثین از علماء شیعه در کتابخانههای شما برای مطالعه دیده نمیشود بلکه یکدیگر را منع میکنند از مطالعۀ آن کتب بعنوان کتب ضلال؟!.
من خودم در بصره و بغداد و شام و بیروت و حلب یعنی بلاد سنّی خانه در بازار کتابفروشها نام هر یک از کتب معتبرۀ علماء شیعه را پرسیدم گفتند نمیشناسیم بلکه کتب عالیهای را که علماء اهل تسنّن در اثبات مقام ولایت و تعریف عترت و اهل بیت پیغمبر نوشته و چاپ شده است بمعرض فروش نمیگذارند-و اگر هم گاهی تصادفا بکتابی از کتب شیعه برخورد نمائید چون با نظر کینه و عداوت مطالعه مینمائید بقسمی عصبانی و متأثر میشوید که نمیخواهید بهاضمه علم و منطق و انصاف وارد نمائید تا کشف حقیقت گردیده نتیجه کامل بدست آید-ولی بر عکس از طرف ما جامعۀ شیعیان هیچ مانعی برای نشر کتب علماء شما وجود ندارد بلکه کتب معتبره و تفاسیری که بقلم علمای شما صادر گردیده و همچنین کتب ادبی و علم الحدیث از آنها در بازار شیعیان برای فروش آماده و در منازل و کتابخانههای عمومی و شخصی مورد مطالعه و اخذ نتیجه میباشد.
اینک داعی نظر بوظیفه بزرگی که عهده دارم ناچارم برای جلب نظر آقایان روشن فکر که تصور ننمایند واقعا دلائل شما متقن و غیر قابل ردّ است باقتضای وقت مجلس مختصرا جواب عرض نمایم.
اولا فرمودید اجماع امت حجّة و دلیل محکم است باستناد حدیثی که شاهد آوردید.
البته شما خود بهتر میدانید که لفظ امت اضافه شده بر یای متکلم افادۀ عموم میکند پس معنای حدیث(بر فرض صحت آن)چنین میشود که تمام امت من اجتماع بر خطاء و گمراهی نمیکنند.
یعنی هرگاه کافّۀ امت پیغمبر اتفاق بر امری نمودند آن امر خطاء نمیباشد.
ما هم این مطلب را قبول داریم که اجتماع تمام امت بدون استثناء فردی منتج نتیجه خواهد بود.
زیرا که خداوند از خواصّ این امت قرار داده که پیوسته در میان آنها طایفهای باشند که حق با ایشان و ایشان با حق میباشند یعنی حجّة و نمایندۀ خدا حتما در میان آنها میباشد-و قطعا در موقع اجتماع جمیع امت آن طایفه اهل حق و حجّة خدا در میان آنها خواهند بود و مانع خواهند شد که امت راه خطاء و ضلالت بپیمایند.
اگر قدری دقیق شوید و خوب فکر نمائید خواهید دید که این حدیث(بر فرض صحت)ابدا دلالت ندارد بر ثبوت آنکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حق تعیین خلافت را(از خود ساقط)و بامت واگذار نموده باشد.
و اگر قول و عقیدۀ جنابعالی صحیح باشد که آن حضرت صاحب دین کامل و اکمل با بیان لا تجتمع امتی علی الخطاء و یا علی الضلالة حق تعیین خلافت را از خود ساقط و بامت واگذار نموده باشد(و حال آنکه همچو دلالتی ابدا ندارد)قطعا این حق عموم امت است-یعنی مسلمین عموما چون در امر خلافت ذینفعاند لذا در رأی خلافت باید همگی دخالت داشته باشند یعنی بعد از وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بایستی جمیع امت جمع گردند و شور نمایند یک فرد کاملی را برأی اجماع عموم امت بخلافت برقرار نمایند.
اینک از شما سؤال مینمایم که آیا در آن چند روزه وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سر پوشیدۀ کوچکی بنام سقیفه که ندای خلافت ابی بکر بر خواست چنین اجماعی که تمام مسلمین متّفقا رأی داده باشند واقع شده یا خیر.
حافظ- بیان غریبی فرمودید در مدت دو سال و اندی که ابی بکر رضی اللّه عنه بمسند خلافت بر قرار گردید عموم مسلمین در تحت تبعیت و انقیاد فرمانبرداری از ایشان نمودند این خود معنی اجماع است که دلیل بر حقّانیّت است.
داعی- واقعا در جواب مغلطه فرمودید سؤال مخلص راجع بتمام دوره خلافت ابی بکر نبود بلکه عرض کردم در سقیفه (1)بنی ساعده در وقت رأی دادن بخلافت ابی بکر اجماع امت علی القاعده دخالت داشتند یا فقط چند نفری که تشکیل دستۀ کوچکی را میدادند در آن سر پوشیده کوچک رأی دادند و بیعت کردند.
حافظ- بدیهی است آن عدۀ قلیل کبار از صحابه بودند ولی بمرور اجماع واقع شد.
داعی- بسیار ممنون شدم که مطلب را پیچ ندادید و حقیقت را بیان نمودید شما را بخدا انصاف دهید رسول خدا که اولی و احق بود باینکه صراط مستقیم و راه راست را بروی امت باز نماید این حق بزرگ را از گردن خود ساقط و بامت واگذار نمود که فقط چند نفری سیاست بازی نمایند یکی از آنها با دیگری بیعت نماید چند نفر دیگر از رفقا هم بیعت نمایند(و قبیلۀ اوس روی عداوتی که با قبیلۀ خزرج از قدیم داشتند و اینکه مبادا آنها جلو بیفتند و سعد بن عباده امیر گردد بیعت نمایند)بعد مردم بمرور از ترس و یا طمع تسلیم گردند و حکومتی بر قرار گردد که امشب جنابعالی نام آن چند نفر را اجماع بگذارید؟!آیا سایر مسلمین متفرق در بلاد مکّه و یمن و جدّه و طائف و حبشه و سایر مدائن و قراء از امت مرحومه نبودند حق نظر و رأی در تعیین خلافت نداشتند.
اگر دسیسهای در کار نبود و سیاست بازی و قراردادهای قبلی منظور نبود و این دلیل شما حق بود چرا صبر نکردند تا نظر جمیع مسلمین را در امر با عظمت خلافت اخذ نمایند تا اجماع جمیع امت مصداق حقیقت پیدا نموده ضلالت و گمراهی در او راه نداشته باشد.
چنانچه در میان تمام ملل راقیۀ جهان معمول است برای تعیین ریاست جمهور یا پیشوا استعلام عمومی مینمایند و برأی عموم ملت اخترام میگذارند رأی و نظر اکثر ملت مورد عمل قرار میگیرد.
1) 1) سقیفه سر پوشیدهای بود از قبیله بنی ساعده انصار که در مواقع مهم محل شور و اجماع آنها بود.
اگر بتاریخ جهان مراجعه نمائید چنین تشکیل بیاساس و تعیین رئیسی که بدست چند نفر برگزار شود نمیبینید بلکه جهان داران متمدن و دانشمندان با فکر باین عمل خنداناند.
و اعجب از هر عجب آنکه تشکیل چنین دستۀ کوچکی را در یک سر پوشیده کوچک اجماع نامگذاری کنند و بعد از هزار و سیصد و سی و پنج سال هنوز هم روی این حرف و عمل غلط و بیپروپا تعصّبا پا فشاری و ایستادگی نمایند و بگویند اجماع امت دلیل بر حقّانیّت خلافت است یعنی چنین اجماعی که دستۀ کوچک چند نفری در سر پوشیده سقیفه جمع شدند و مقدرات یک ملت و امت را بدست یک نفر دادند حق و بایستی حتما مورد تبعیت قرار گیرد؟!.
حافظ- چرا بیلطفی میکنید مراد از اجماع اجماع عقلاء و کبار از صحابه بود که در سقیفه واقع شد.
داعی- اینکه فرمودید مراد از-اجماع-اجماع عقلاء و کبار از صحابه بوده محض تحکّم و بیدلیل و منطق است زیرا شما دلیلی جز این حدیث ندارید بفرمائید از کجای این حدیث که محل اتّکاء شما است عقلاء و کبار صحابه بیرون میآید شما حدیث را بخیال خود معنی میکنید-که عقلاء و دانشمندان با نظر عجیب بآن مینگرند-.
و حال آنکه عرض کردم یاء نسبت در امّتی عمومیت را میرساند نه خصوصیت عدۀ قلیلی از صحابه را و لو آنکه عقلاء و فضلاء باشند.
بر فرض تسلیم بفرمودۀ شما(که مراد اجماع عقلاء و کبار اصحاب بوده است) آیا عقلاء و کبار از صحابه همان عدّهای بودند که در سر پوشیده کوچک سقیفه به پیشوائی ابی بکر و عمر و ابو عبیدۀ گور کن(جرّاح)رأی دادند و بیعت نمودند؟!.
آیا در سایر بلاد مسلمین عقلاء و بزرگان صحابه نبودند؟!آیا تمام عقلاء قوم و کبار از صحابه حین وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مدینه آن هم در سر پوشیده کوچک سقیفه جمع بودند و همگی اجماع بر این امر نمودند که امشب دلیل شما باشد؟!.
حافظ- چون امر خلافت مهم بود و ممکن بود دسیسههائی بکار رود فرصت آنکه مسلمین بلاد را خبر بدهند نبود لذا ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما وقتی شنیدند عدّهای از انصار در آنجا جمعاند با عجله خود را رسانیدند صحبتهائی نمودند عمر که مردی سیاست مدار بود صلاح امت را چنان دید با ابی بکر بیعت نماید عدّهای هم تبعیت نموده بیعت نمودند-ولی جمعی از انصار و قبیلۀ خزرج پیروی از سعد بن عباده نموده بیعت ننموده از سقیفه خارج شدند این بود جهت عجله در این کار-.
داعی- پس خودتان تصدیق نمودید چنانچه جمیع مورخین و اکابر علماء خودتان هم تصدیق نمودهاند در روز سقیفه که اول کار بود اجماعی واقع نشد ابی بکر روی حسن سیاست بعمر و ابو عبیده جراح تعارف کرد آنها هم تعارف را برگرداندند و گفتند تو اولی و الیق هستی-روی سیاست فوری بیعت نمودند چند نفر حاضر هم که عدّهای از قبیلۀ اوس بودند روی سابقۀ عداوتی که با خزرجیها داشتند برای آنکه آنها جلو نیفتند و سعد بن عباده امیر نگردد بیعت نمودند تا بعدها بمرور توسعه پیدا نمود.و حال آنکه دلیل اجماع اگر متقن بود میبایستی صبر کنند تا همگی امت (یا عقلاء بقول شما)جمع شوند و در میان شور عموم اخذ رأی شود تا مسأله اجماع صورت حقیقت پیدا کند.
حافظ- عرض کردم بواسطۀ آنکه دسیسههائی در کار بود دو قبیله اوس و خزرج در سقیفه جمع بودند و میان خود نزاع داشتند-و هر یک میخواستند امارت و حکومت مسلمین را از خود معین نمایند-بدیهی است کوچکترین غفلت بنفع انصار تمام میشد و دست مهاجرین از کار کوتاه میگردید-بهمین جهت ناچار بودند تعجیل در عمل نمایند.
داعی- ما هم غمض عین نموده بگفتۀ شما تسلیم میشویم و از فرموده خودتان اتخاذ سند میکنیم و بنابر آنچه مورخین خودتان مانند محمد بن جریر طبری در ص 457 جلد دوم تاریخ خود و دیگران نوشتهاند مسلمانان در سقیفه برای شور در امر خلافت جمع نشدند بلکه دو قبیله اوس و خزرج میخواستند برای خودشان تعیین امیر نمایند.
ابی بکر و عمر خود را بمجلس مخاصمه آنها رسانیده و از این اختلاف بنفع خود بهرهبرداری نمودند و اگر واقعا برای امر خلافت و شور در این امر بزرگ جمع شده بودند بایستی همۀ مسلمانان را خبر میدادند که برای دادن رأی حاضر شوند.و چنانچه بفرمودۀ شما
فرصت خبر دادن تمام مسلمین نبود و وقت میگذشت-ما هم با شما هم صدا شده و میگوئیم بمکه و یمن و طائف و سایر بلاد و ولایات مسلمین دست رس نداشتند آیا به اردوی اسامة بن زید هم که نزدیک مدینه بود دست رس نداشتند که بزرگان صحابه را که در اردو بودند خبر نمایند بیایند و با آنها شور نمایند که یکی از آنها بلکه فرد مؤثر از جمعیت اردوی مسلمانان امیر لشکر اردو اسامة بن زید بود که رسول اکرم او را امیر بر اهل اردو قرار داد که از جملۀ آنها ابی بکر و عمر بودند که در تحت امارت اسامه بودند-که وقتی شنید دسیسهای بکار رفته و بدست سه نفر خلیفهتراشی شده و بدون شور و اطلاع آنها با یک نفر بیعت نمودند سوار شد آمد در مسجد که تمام مورّخین نوشتهاند فریاد زد این چه غوغائی است برپا نمودهاید با اجازه کی شما خلیفهتراشی نمودید شما چند نفر چه کاره بودید بدون شور مسلمانان و کبار صحابه و اجماع آنها تعیین خلیفه نمودید.
عمر جهة استمالت پیش آمد گفت اسامه کار تمام شده بیعت واقع گردیده شق عصا منما تو هم بیعت بنما اسامه متغیر شد گفت پیغمبر مرا بر شما امیر قرار داده بود و از امارت هم عزل نگردیدم چگونه امیری که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر شما بامارت و ریاست برگزیده بیاید در تحت امر و بیعت مأمورین خود قرار گیرد تا آخر محاجّه که نمیخواهم زیاد طول کلام بدهم غرض شاهد حال بود.
اگر بگوئید اردوی اسامه هم از شهر مقداری دور بود وقت میگذشت آقایان از سقیفه و مسجد تا خانۀ پیغمبر هم مسافت بسیار بود چرا علی علیه السّلام را که باتفاق فریقین عضو مؤثر در میان مسلمانان بود و عباس عمّ اکرم پیغمبر و تمام بنی هاشم که عترت و
مورد توصیه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عدیل القرآن بودند و کبار صحابه که در آنجا بودند خبر نکردند بیایند و از رأی آنها استفاده نمایند؟!.
حافظ- گمان میکنم اوضاع بقسمی خطرناک بوده که فرصت غفلت و بیرون آمدن از سقیفه را نداشتند.
داعی- بیلطفی میفرمائید فرصت داشتند ولی عمدا نخواستند علی علیه السّلام و بنی هاشم و کبار صحابه را که در خانه جمع بودند خبر نمایند.
حافظ- دلیل شما بر تعمّد عمل آنها چه بوده.
داعی- بزرگترین دلیل آنکه خلیفه عمر تا در خانه پیغمبر آمد ولی داخل نشد که علی علیه السّلام و بنی هاشم و کبار صحابه مجتمع در آن خانه با خبر نشوند.
حافظ- قطعا این مطلب از ساختههای روافض است.
داعی- باز بیلطفی فرمودید کسی این مطلب را نساخته خوبست مراجعه نمائید به ص 456 جلد دوم تاریخ بزرگ محمد بن جریر طبری که از اکابر علمای خودتان در قرن سیم بوده است که مینویسد عمر آمد بدر خانۀ پیغمبر داخل نشد پیغام داد بابی بکر زود بیا کار لازم دارم ابی بکر گفت الحال وقت ندارم باز پیغام داد امر مهمّی پیش آمده وجود تو لازم است.
ابی بکر بیرون آمد محرمانه قضیه اجتماع انصار را در سقیفه باو خبر داد و گفت لازم است بفوریت بآنجا برویم.دو نفری رفتند در راه ابو عبیدۀ(گورکن)را هم با خود بردند تا سه نفری تشکیل اجماع امت بدهند و امشب مورد اتّکاء شما باشد؟شما را بخدا انصاف دهید اگر دسیسه و قرار دادی در کار نبوده عمر تا در خانۀ پیغمبر رفت چرا داخل نشد که حادثه وارده را بسمع تمام بنی هاشم و کبار صحابه برساند و از همگی استمداد نماید؟آیا ابی بکر عقل کل منحصر بفرد در امت پیغمبر بود!!و دیگران از صحابه و عترت پیغمبر بیگانه بودند که نباید از این حادثه با خبر شوند!! چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم از چشمبندی خدا.
آیا این اجماع ساختگی شما که جمیع مورخین خودتان نوشتهاند بدست سه
نفر(ابی بکر و عمر و ابو عبیده(قبرکن)جرّاح)برقرار شد؟.
آیا در کجای دنیا این عقیده قابل قبول است که اگر سه نفر و یا دستۀ بیشتر در شهری و لو پایتخت مملکت جمع شدند بر فرض که اهل آن شهر اجماع هم نمودند بر وجودی فردی بریاست و سلطنت و یا خلافت بر سایر عقلاء و علماء و دانشمندان بلاد دیگر واجب است تبعیت از آنها بنمایند؟!.
یا رأی یک دسته از عقلاء که منتخب از جانب سایرین هم نباشند بر سایر عقلاء مطاع باشد آیا خفه کردن افکار یک ملت در مقابل هو و جنجال و تهدید دستهای جایز است؟!.
آقایان انصاف دهید اگر جمعی هم بخواهند حرف حق بزنند و مباحثات و انتقادات علمی و عملی کنند و بگویند این خلافت و اجماع ساختگی مطابق هیچ قانونی از قوانین آسمانی و زمینی مشروع نیست آنها را رافضی و مشرک و نجس بخوانند قتلشان را واجب بدانند و از هیچ نوع تهمتی دربارۀ آنها فروگذار ننمایند.
شما میفرمائید پیغمبر امر خلافت را بامت(یا بقول شما بعقلای امت)واگذار نمود شما را بخدا انصاف دهید امت و عقلاء امت فقط سه نفر بودند(ابی بکر و عمر و ابو عبیده (قبر کن)جراح)که با یکدیگر تعارف نموده دو نفر که تسلیم بیک نفر گردیدند بر عامۀ مسلمانان واجب است راه آنها را بپیمایند و اگر بعضی گفتند این سه نفر هم مانند سایر امت و صحابه بودند چرا با همه اصحاب شور ننمودند آنها کافر و مردود و مهدور الدّم گردند؟.
آقایان اگر قدری فکر کنید و جامۀ تعصّب را بر کنید و در اطراف اجماع فکر کنید بخوبی میدانید ما بین اقلیّت و اکثریّت و اجماع فرق بسیار است.
اگر مجلس شوری برای امر مهمّی منعقد گردد عدّۀ کمی رأی بدهند میگویند اقلیّت مجلس چنین رأی داد و اگر بیشتر آنها رأی دادند میگویند رأی اکثریّت بود و اگر همگی بالاتفاق در یک جلسه رأی داند میگویند اجماع واقع شد یعنی حتی یک نفر هم مخالف نبود.
شما را بخدا قسم در سقیفه و بعد در مسجد و بعد در شهر مدینه چنین اجماعی بخلافت ابی بکر رأی دادند اگر حق رأی را مطابق خواستۀ شما جبرا از تمام امت سلب نمائیم و با شما هم آواز شویم و بگوئیم مراد از اجماع همان عقلاء کبار صحابه مرکز اسلامی یعنی مدینه منوره کفایت مینمود.
شما را بذات پروردگار قسم میدهم آیا اجماعی که تمام عقلای مدینه و کبار از صحابه متّفقا رأی بخلافت ابی بکر داده باشند واقع شد آیا همان جماعت کمی هم که در سقیفه حاضر بودند همگی رأی دادند قطعا جواب منفی است چنانچه صاحب مواقف خود معترف است در خلافت ابی بکر اجماعی واقع نشده حتّی در خود مدینه و از اهل حلّ و عقد زیرا که سعد بن عباده انصاری و اولاد او و خواصّ از صحابه و تمام بنی هاشم و دوستان آنها و علی بن أبی طالب علیه السّلام تا شش ماه مخالفت نمود زیر بار نرفتند.
واقعا از روی حقیقت و انصاف وقتی مراجعه بتاریخ میکنیم میبینیم که در خود مدینه منوّره هم که مرکز نبوت و حکومت اسلامی بوده چنین اجماعی که عموم عقلاء و صحابه حاضر در مدینه در تعیین خلافت ابی بکر متّحدا رأی داده باشند واقع نگردید.
غالب روات ثقات و مورخین بزرگ خودتان از قبیل امام فخر رازی و جلال الدین سیوطی و ابن ابی الحدید معتزلی و طبری و بخاری و مسلم و غیر آنها بعبارات مختلفه رسانیده و نقل نمودهاند که اجماع کامل در خود مدینه واقع نگردید.
علاوه بر آنکه تمامی بنی هاشم(که بستگان و عترت و اهل بیت رسول اللّه و عدیل القرآن بودند و نظر و رأی آنها اهمیت داشت)و بنی امیّه بلکه عموم اصحاب باستثناء سه نفر در سقیفه موقع رأی دادن بخلافت حاضر نبودند بلکه بعد از شنیدن کاملا مورد اعتراض قرار دادند.
حتی جمعی از کبار صحابه از مهاجرین و انصار علاوه بر آنکه عمل بیعت سقیفه را مورد انتقاد قرار دادند عدّهای از رجال و بزرگان آنها بمسجد رفته و با ابی بکر احتجاجاتی نمودند
مانند:سلمان فارسی-ابو ذرّ غفاری-مقداد بن اسود کندی-عمار یاسر- بریدة الاسلمی-خالد بن سعید بن العاص اموی-(از مهاجرین)-ابو الهیثم بن التیهان-خذیمة بن ثابت ذو الشهادتین(که رسول اکرم او را ذو الشهادتین لقب داد)ابو ایوب انصاری-ابی بن کعب-سهل بن حنیف-عثمان بن حنیف-(از انصار)-و هر یک از آنها در میان مسجد حجّتهای شافیه و براهین کافیه اقامه نمودند که این مجلس مختصر با ضیق وقت اجازۀ مذاکرات آنها را نمیدهد.
فقط برای ازدیاد بصیرت و بینائی حاضرین و غائبین اتماما للحجّة بدین مختصر بیان اکتفا نمودیم که بدانید دلیل اجماع بکلی باطل و بیاساس است که در خود مدینه هم اجماع واقع نشد حتی اجماع اکابر اصحاب و عقلاء حاضر در خود مدینه هم دروغ محض است فهرستی از بعض اسامی مخالفین خلافت را از کتب معتبره خودتان بعرض میرسانم.
ابن حجر عسقلانی و بلاذری در تاریخ و محمّد خاوند شاه در روضة الصفا و ابن عبد البر در استیعاب و دیگران گویند که سعد بن عباده و طایفه خزرج و طایفهای از قریش با ابی بکر بیعت ننمودند و هیجده نفر از کبار صحابه نیز با ابی بکر بیعت ننمودند و رافضی شدند و آنها شیعه علی بن أبی طالب بودند!!
اسامی آن هیجده نفر از این قرار بود 1-سلمان فارسی 2-ابو ذر غفاری 3-مقداد بن اسود کندی 4-عمار یاسر 5-خالد بن سعید بن العاص 6-بریدة الاسلمی 7-ابی بن کعب 8-خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین 9-ابو الهیثم بن التیهان 10-سهل بن حنیف 11-عثمان بن حنیف ذو الشهادتین 12-ابو ایوب انصاری 13-جابر بن عبد الله الانصاری 14-حذیفة بن الیمان 15-سعد بن عبادة 16-قیس بن سعد 17-عبد الله بن عباس 18-زید بن ارقم.و یعقوبی در تاریخ خود میگوید قد تخلف عن بیعة ابی بکر قوم من المهاجرین و الانصار و ما لوامع علی بن أبی طالب-منهم العباس بن عبد المطلب-و الفضل بن العباس-و الزبیر بن العوام بن العاص-و خالد بن سعید-و المقداد بن عمر-و سلمان الفارسی-و ابو ذر الغفاری-و عمار بن یاسر-و البراء بن عازب-و ابی بن کعب یعنی قومی از مهاجر و انصار تخلّف و دوری نمودند از بیعت ابی بکر و مایل
شدند با علی بن أبی طالب علیه السّلام از جمله آنها بودند عباس بن عبد المطلب و نه نفر دیگر که اسامی آنها را ذکر نموده است.
آیا این افراد عقلاء قوم و اکابر اصحاب و غالبا محل شور رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبودند.آیا علی علیه السّلام و عباس عم اکرم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و بزرگان بنی هاشم از عقلای قوم نبودند؟!
شما را بخدا انصاف دهید چگونه اجماعی بوده که بدون حضور و شور و قبول و تصدیق آنها صورت حقیقت بخود گرفته؟فقط ابی بکر را تنها محرمانه از میان آن جمع بیرون ببرند.و دیگران از کبار صحابه را خبر ننمایند و رأی آنها را نگیرند آیا معنی اجماع میدهد یا دسیسۀ سیاسی در کار بوده.
پس علاوه بر اینکه اجماع تمام امت در بدو امر برای تعیین خلافت منعقد نگردید اجماع تمام اهل مدینه هم نبوده بلکه بخروج سعد بن عباده و همراهانش اجماع تمام در سر پوشیده کوچک سقیفه هم واقع نشده بلکه نخستین کودتائی بود که عالم اسلامیت بتاریخ بشر امانت سپرد؟!!
از همه اینها گذشته بنی هاشم و عترت و أهل بیت پیغمبر هم که اجماع ایشان حتما حجة بوده است باعتبار حدیث مسلّم بین الفریقین که در لیالی ماضیه با اسناد معتبره عرض نمودم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ان تمسکتم بهما فقد نجوتم(و فی نسخة)لن تضلوا بعدها أبدا (1)حاضر در سقیفه نبوده و موافقت با خلافت أبی بکر ننمودند(یعنی آنها را خبر نکردند که بآنجا حاضر شوند تا حقیقت اجماع حاصل شود؟!).
و نیز در حدیث مشهور دیگر که معروف بحدیث سفینه است و در لیالی ماضیه با اسناد آن ذکر نمودیم که رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده:مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح من توسل
1) 1) من دو چیز بزرگ را در میان شما میگذارم که اگر باین دو چنگ زده و متمسک شدید هرگز گمراه نگردید و قطعا نجات مییابید و این دو یکی قرآن کتاب آسمانی و دیگری عترت و اهل بیت هستند(مراجعه شود به ص 219 و 224 همین کتاب).
بهم نجی و من تخلف عنهم هلک (1)میرساند که همان قسمی که در طوفان و بلایای وارده نجات امت نوح بتوسل سفینه بوده امّت من هم در حوادث و گرفتاریها بایستی متوسّل و متمسّک بأهل بیت من گردند تا نجات پیدا کنند هر کس از آنها تخلف و روی گردان شود هلاک خواهد شد.
و نیز ابن حجر در ص 90 صواعق ذیل آیه چهارم از ابن سعد دو حدیث نقل میکند در لزوم توجه بأهل بیت رسالت و عترت طاهره یکی آنکه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود أنا و أهل بیتی شجرة فی الجنة و أغصانها فی الدنیا فمن شاء أن یتخذ الی ربه سبیلا فلیتمسک بها (2).
حدیث دوم آنکه فرمود فی کل خلف من امتی عدول من اهل بیتی ینفون عن هذا الدّین تحریف الضالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین ألا و انّ أئمتکم وفد کم الی الله عز و جل فانظروا من توفدون (3).
خلاصۀ این قبیل احادیث که در کتب معتبرۀ خودتان بسیار رسیده اینست که میرساند بامّت اگر از اهل بیت من دوری نمودید دشمنان بر شما غالب و گمراهتان مینمایند بدعتها و رأی و قیاسها بمیان میآید باز نجات شما بوسیله اهل بیت من خواهد بود آنها را از خود دور و خودتان از آنها دور نگردید که هلاک خواهید شد.
بالاخره تمام آن اشخاصی که حضورشان در اجماع و بیعت و تعیین خلیفه مؤثر بوده جزء متخلّفین در بیعت بودند پس این چگونه اجماعی بوده که صحابۀ کبار و عقلاء قوم و عترت و أهل بیت رسالت حاضر در مدینه در آن شرکت نداشتند؟!.
1) 1) مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است کسی که توسل بآنها جست نجات مییابد و کسی که تخلف و دوری از آنها بنماید هلاک خواهد شد.(مراجعه شود به ص 226 همین کتاب).
2) 2) من و اهل بیت من درختی هستیم در بهشت که شاخهای آن در دنیا است پس کسی که خواهد راهی بسوی خدا پیدا کند باید تمسک بجوید بآنها.
3) 3) در هر دوره برای امت من عدولی هستند از اهل بیت من که زایل و دور میکنند از این دین تحریف گمراهان و انتحال مبطلین(یعنی ادعای مدعیان باطل)و تأویل جاهلین را بدانید بدرستی که امامان شما پیشوایان شما هستند که واردکننده هستند شما را بسوی خدای تعالی پس نظر کنید چه کس را پیشوا نمائید.
جای تردید نیست که اجماعی واقع نشد بلکه اکثریت هم وقوع پیدا ننمود چنانچه ابن عبد البر قرطبی که از بزرگان علمای خودتان است در استیعاب و ابن حجر در اصابه و دیگران گویند سعد بن عباده انصاری که مدعی مقام خلافت بود بابی بکر و عمر ابدا بیعت نکرد و آنها هم متعرّض او نشدند چون صاحب قبیله بود از ترس آن که مبادا تولید فساد شود لذا سعد بشام رفت بروایت روضة الصفا بتحریک یکی از عظما و بزرگان(که عند العقلاء معلومست چه کس بوده که حکمش نافذ بوده)شبانه تیری بر او زدند و کشته شد و نسبتش را باجنّه دادند(ولی بروایت مورّخین-زننده تیر خالد بن ولید بود که بعد از کشتن مالک بن نویره و تصرف عیال او در اوّل خلافت ابی بکر-مغضوب غضب خلیفۀ ثانی عمر بود تا در دورۀ خلافت او خواست خود را نزد خلیفه پاک کند چنانکه کرد؟لذا شبانه با تیر او را زد معروف شد اجنّه او را کشتند).
شما را بخدا آقایان عادت و تعصّب را کنار بگذارید و قدری فکر کنید این چگونه اجماعی بوده که علی بن أبی طالب علیه السّلام و عباس عمّ اکرم رسول اللّه و ابن عباس و تمام بنی هاشم-عترت و اهل بیت پیغمبر-و بنی امیّه و أنصار در او داخل نبودند.
حافظ- چون احتمال فساد میرفت و بتمام امت هم دسترسی نداشتند ناچار با عجله و شتاب بهمان عدّۀ حاضر در سقیفه اکتفا نموده بیعت نمودند بعدها امّت تسلیم شدند.
داعی- بر رجال و بزرگان صحابه و عقلای قوم خارج از مدینه دست نداشتند شما را بخدا انصاف دهید اگر دسیسهای در کار نبوده چرا حاضرین مدینه را خبر نکردند در مجلس شور حاضر گردند آیا نظر و رأی عباس(شیخ القبیله)عمّ اکرم رسول اللّه و علی بن أبی طالب داماد آن حضرت و بنی هاشم و کبار صحابۀ حاضر در مدینه لازم نبود فقط رأی و نظر عمر و أبو عبیدۀ جرّاح کفایت از حال عموم مینمود فاعتبروا یا اولی الابصار!!!
پس دلیل اجماع شما عموما و خصوصا که عقلاء و کبار از صحابه از مهاجر و
أنصار در او شرکت نکردند بلکه مخالفت هم کردند بکلی عاطل و باطل و از درجه اعتبار عند العقلاء ساقط است.
چون اجماع عرض کردم آن را گویند که أحدی از آن تخلف ننماید و در این اجماع ساختگی شما باقرار علماء و مورخین خودتان عموما و بتصدیق خودتان جماعت عقلاء و علماء عموما شرکت در رأی دادن ننمودند.
چنانچه امام فخر رازی در نهایت الاصول صریحا گوید در خلافت أبی بکر و عمر ابدا اجماع واقع نشد تا بعد از کشته شدن سعد بن عباده آنگاه اجماع منعقد شد.
نمیدانم چگونه شما چنین اجماع معدومی را دلیل بر حقّانیّت گرفتید پس جواب دلیل اولتان با همین مختصر بیان باقتضای وقت مجلس داده شده.
و امّا دلیل دوم شما که فرمودید چون أبی بکر أسن از أمیر المؤمنین علیه السّلام بود لذا حق تقدم برای او بود در امر خلافت بسیار مردود از دلیل اوّل پوچتر و مضحکتر و بیمعنیتر است.
برای آنکه اگر سن شرط در خلافت بود اکبر از أبو بکر و عمر بسیار بودند و محققا أبو قحافه پدر أبو بکر اکبر از پسرش بود و در آن زمان حیات داشت چرا او را خلیفه قرار ندادند.
حافظ- کبر سن أبی بکر توأم با لیاقت بود چون شیخی جهاندیده و محبوب رسول اللّه وقتی در قومی باشد جوان نارسی را زمام دار نمینمایند.
داعی- اگر امر چنین باشد که شما میگوئید که با وجود پیرمرد آزموده جوانی را بکار آن هم کار خدا داده نباید گماشت این اعتراض اول برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میرود که در غزوه تبوک وقتی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عازم حرکت شد منافقین محرمانه قرار دادی کردند که در غیاب آن حضرت در مدینه انقلابی برپا کنند فلذا برای اداره امر مدینه مرد کاردانی لازم بود که بجای آن حضرت در مدینه بماند و با
قوت قلب و حسن سیاست مدینه را اداره و عملیات منافقین را خنثی نماید.
تمنّا میکنم از آقایان محترم بفرمائید پیغمبر چه کس را در مدینه بخلافت و جانشینی خود برقرار نمود.
حافظ- مسلّم است که علی کرم اللّه وجهه را خلیفه و نایب مناب خود قرار داد داعی- مگر أبو بکر و عمر و سایر پیر مردان از صحابه در مدینه نبودند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أمیر المؤمنین علیه السّلام جوان را خلیفه رسمی و جانشین خود قرار داد و صریحا فرمود انت خلیفتی فی اهل بیتی و دار هجرتی (1)
پس آقایان در اقامۀ دلائل قدری فکر نمائید که موقع جواب بلاجواب نمانید پس هدف و مقصد آن حضرت از اینکه علی علیه السّلام را در عین شباب و جوانی با حضور شیوخ و کبار از صحابه امثال ابی بکر و عمر و دیگران بخلافت برقرار نمود تهیۀ جواب عملی برای امشب شما بود که نگوئید با بود شیخ جهاندیده جوانی را بکار نباید گماشت.
عمل رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بزرگتر دلیل است که در تعیین خلافت و ابلاغ رسالت پیری و جوانی مدخلیت ندارد.
اگر با وجود پیران سالخورده جوان نورس را نباید بکار گماشت پس چرا در موقع فرستادن آیات اول سوره براءة بر اهل مکّه که قطعا در چنین مواردی وجود پیرمرد سالخوردۀ با تدبیر و جهان دیدهای لازم بود که با حسن سیاست اداء وظیفه نماید.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ابی بکر پیر مرد را از وسط راه بر گردانیده و علی جوان را مأمور آن کار بزرگ کرد بعذر اینکه خدا فرستاده که ابلاغ رسالت مرا نباید بنماید مگر خودت یا یک نفر مثل خودت.
و همچنین برای هدایت اهل یمن چرا از وجود شیوخ سالخورده مانند ابی بکر و عمر و دیگران استفاده ننمود و امیر المؤمنین علیه السّلام را مأمور هدایت اهل یمن نمود.
از این قبیل موارد بسیار است که آن حضرت با وجود شیوخ قوم مانند ابی بکر و عمر و دیگران علی جوان را انتخاب نموده و کارهای بزرگ را باو واگذار مینمود.
1) 1) تو خلیفه من هستی در اهل بیت من و در مدینه که خانه و محل هجرت من است.
پس معلوم شد که این شرط سالخوردگی شما پوچ اندر پوچ و بیمغز و معنی میباشد و از شرائط نبوت و ولایت و خلافت ابدا کبر سن نمیباشد.
بلکه شرط اصلی خلافت مانند نبوت جامعیت کامل است که مورد پسند و قبول پروردگار باشد و هر فردی که جامع جمیع صفات عالیه شد خواه پیر و یا جوان خداوند او را بمقام خلافت برگزیند و بوسیله نبی و رسول مکرم بمردم معرفی فرماید و بر مردم است که اطاعت او را مانند اطاعت خدا و پیغمبر بنمایند.
دلیل بزرگ دیگری که بیادم آمد و میتوان آن را بزرگتر دلیل بر ابطال خلافت آنها دانست مخالفت شخص امیر المؤمنین و فارق بین حق و باطل علی بن أبی طالب علیه السّلام میباشد از آن اجماع ساختگی.
چه آنکه وجود علی علیه السّلام بنا بفرموده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فارق بین حق و باطل بوده است چنانچه علماء بزرگ شما اخبار بسیاری در این باب نقل نمودهاند.
از جمله شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 16 ینابیع الموده از کتاب السبعین فی فضائل امیر المؤمنین و امام الحرم الشریف ابی جعفر احمد بن عبد اللّه شافعی حدیث دوازدهم از هفتاد حدیث را از فردوس دیلمی و میر سید علی همدانی شافعی در مودت ششم از مودة القربی و حافظ در امالی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 44 کفایت الطالب سه خبر مسندا از ابن عباس و ابی لیلی غفاری و ابی ذر غفاری همگی بمختصر تفاوت و کم و زیادی در الفاظ و عبارات و اتحاد در جمله آخر حدیث از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که فرمود:
ستکون من بعدی فتنة فاذا کان ذلک فالزموا علی بن أبی طالب انّه اوّل من یرانی و اوّل من یصافحنی یوم القیمة و هو معی فی السماء العلیا و هو الفاروق بین الحق و الباطل (1).
1) 1) زود است بعد از من فتنهای برپا شود پس اگر چنین شد شما ملزم هستید با علی بن أبی طالب باشید چون اوست اول کسی که مرا میبیند و با من مصافحه مینماید روز قیامت و او با من است در مرتبه بلند و علیا و اوست جداکننده بین حق و باطل.
پس علی القاعده بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در چنین پیش آمد و فتنۀ بزرگ که مهاجر و انصار بهم افتادند و هر یک میخواستند خلیفه از آنها باشد(باصطلاح و مثل معروف از آب گل ماهی بگیرند)بحکم و دستور آن حضرت بایستی امت علی را بیاورند و دست بدامن او گردند تا حق را از باطل نشان دهد و البته بنا بفرموده آن حضرت هر طرفی که علی علیه السّلام بوده حق و در مقابلش باطل.
حافظ- این خبری که شما نقل نمودید خبر واحد است و بخبر واحد اعتمادی نبوده تا مورد عمل قرار گیرد.
داعی- خیلی تعجب است که زود فراموش میفرمائید یا عمدا سهو مینمائید جواب خبر واحد را در شبهای اول عرض کردم که علمای سنت و جماعت حجّیّة خبر واحد را قبول دارند و شما از این جهت نمیتوانید این خبر را بعنوان خبر واحد مردود دارید.
بعلاوه همین یک خبر نیست بلکه اخبار بسیاری از طرق موثقین علماء شما بعبارات مختلفه اثبات مرام مینماید که ما ببعض از آنها در لیالی ماضیه اشاره نمودیم منتها برای آنکه وقت مجلس زیاد گرفته نشود فقط بسلسلۀ روات و کتب آنها اکتفا نموده و از نقل تمام آن أحادیث مسنده صرفنظر نموده اینک هم باز برای تأیید عرایضم تا آنجائی که وقت و حافظهام اجازه میدهد ببعض دیگر اشاره میکنم.
از جمله خبری است که محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و طبری در کبیر و بیهقی در سنن و نور الدین مالکی در فصول المهمّه و حاکم در مستدرک و حافظ ابو نعیم در حلیه و ابن عساکر در تاریخ و ابن ابی الحدید در شرح نهج و طبرانی در اوسط و محبّ الدین در ریاض و حموینی در فرائد و سیوطی در در المنثور از ابن عباس و سلمان و ابی ذر و حذیفه نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدست مبارک اشاره نمود بسوی علی بن ابی طالب و فرمود انّ هذا اوّل من آمن بی و اوّل من یصافحنی یوم القیمة و هذا الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامّة یفرق بین الحق و الباطل (1).
1) 1) بدرستی که این(علی)اول کسی است که بمن ایمان آورده و اول کسیست که روز قیامت با من مصافحه مینماید و این علی صدیق اکبر و راست گوی بزرگ و فاروق این امت است که جدائی میاندازد بین حق و باطل.
و محمّد بن یوسف گنجی در باب 44 کفایت الطالب همین حدیث را نقل نموده باضافۀ این کلمات و هو یعسوب المؤمنین و هو بابی الذی أؤتی منه و هو خلیفتی من بعدی (1).
و نیز محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و خطیب خوارزمی در مناقب و ابن صباغ مالکی در فصول المهمّه و خطیب بغداد در ص 21 جلد چهاردهم تاریخ بغداد و حافظ ابن مردویه در مناقب و سمعانی در فضائل الصحابة و دیلمی در فردوس و ابن قتیبه در ص 68 جلد اول الامامة و السیاسة و زمخشری در ربیع الابرار و حموینی در باب 37 فرائد و طبرانی در اوسط و فخر رازی در ص 111 جلد اول تفسیر کبیر و گنجی شافعی در کفایت الطالب و امام احمد در مسند و دیگران از علماء شما نقل نمودهاند.
که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علی مع الحق و الحق مع علی حیث دار (2).
و نیز در همان کتابها بعلاوه شیخ سلیمان قندوزی حنفی در باب 20 ینابیع المودة از حموینی نقل نمودهاند که آن حضرت فرمود علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یمیل مع الحقّ کیف مال (3).
و حافظ ابی نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی متوفی سال 430 در ص 63 جلد اول حلیة الاولیاء باسناد خود نقل نموده است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود یا معشر الانصار أ لا أدلّکم علی ما ان تمسّکتم به لن تضلّوا بعده ابدا قالوا بلی یا رسول اللّه قال هذا علیّ فاحبّوه بحبّی و اکرموه بکرامتی فانّ جبرئیل امرنی بالذی قلت لکم من اللّه عزّ و جلّ (4).
1) 1) و اوست پادشاه مؤمنین و اوست باب من که میآیند از او و اوست خلیفه من بعد از من- آنگاه گنجی شافعی گوید این حدیث را محدث شام در جزء چهل و نهم و بعد از سیصد حدیث در فضائل علی در کتاب خود آورده است.
2) 2) علی با حق و حق با علی میگردد هیچگاه علی از حق و حق از علی جدا نخواهد بود.
3) 3) علی با حق و حق با علی است و علی بطرف حق مایل است هر گونه میل کند.
4) 4) ای جماعت انصار آیا دلالت نکنم شما را بکسی که اگر بآن چنگ زنید و تمسک جوئید هرگز بعد از او گمراه نشوید عرض کردند بلی یا رسول اللّه فرمود آن کس که بآن چنگ زنید و تمسک جوئید تا گمراه نشوید این علی میباشد پس او را دوست بدارید بدوستی من و اکرام بنمائید او را بکرامت من و آنچه من بشما گفتم جبرئیل از جانب پروردگار مرا چنین امر نمود.
این احادیث نبویّه با اختلاف الفاظ و تعدد روات و حفّاظ آن اگر چه هر حدیثی در نظر اول خبر واحدی میآید که برای مدلول خاصی بیان گردیده و لکن در نظر اهل علم تعبیر بتواتر معنوی میشود که از مضامین تمامی آنها مستفاد میگردد که دلائل خاصهای است که برای مدلول عام آمده که با تشریک یکدیگر آن مدلول عام باثبات میرسد.
و مراد از آن مدلول عام عنایت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است نسبت بمقام ولایت که استثناء ثابت میکنند تمایل آن حضرت را بعلی علیه السّلام نه بدیگری:و نیز میرسانند که فقط علی مورد شفقت و مهربانی آن حضرت بوده و پیوسته از آن بزرگوار به تنهائی کمک طلبیده چه آنکه علی علیه السّلام متخصص در کمک دادن بوده و بهمین جهت امت را هم امر میکند که بعد از من رجوع بعلی کنید و تمسک باو جوئید که پیوسته با حق توام و فارق بین حق و باطل است با مطالعه در این قبیل اخبار انصاف دهید که آیا مخالفت علی علیه السّلام با أبی بکر و کنار رفتن از اجماع(خیالی شما)و بیعت نکردن با ابی بکر دلیل بر حقانیت ابی بکر میباشد یا بطلان خلافت او.
اگر خلافت ابی بکر حق بود پس چرا علی علیه السّلام که مجسّمۀ حق و حقیقت بود و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره او فرمود همیشه با حق و حق با او میگردد بیعت ننمود بلکه مخالفت هم نمود.
واقعا جای بسی تأسف و تعجب است عجلهای که در روز سقیفه نمودند که قطعا هر عاقل دقیقی را بوضع آن روز بدبین مینماید که اگر دسیسهای در کار نبود چرا تأمل ننمودند(و لو چند ساعتی باشد)تا علی بن أبی طالب فارق بین حق و باطل بفرمودۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کبار از صحابه و بنی هاشم و بالخصوص عباس عم اکرم آن حضرت همگی حاضر شوند و نظر و رأی خود را در امر خلافت که وظیفۀ عمومی بود بدهند.
حافظ- بدیهی است دسیسهای در کار نبوده بلکه چون اوضاع را در خطر دیدند تعجیل در تعیین خلافت برای حفظ اسلام نمودند.
داعی- یعنی میخواهید بفرمائید أبو عبیدۀ(قبر کن سابق مکّه)جراح و یا دیگران
از عباس عمّ بزرگوار پیغمبر و علی بن أبی طالب که جان خود را در راه این دین گذارده و یا دیگران از کبار صحابه و بنی هاشم دلسوزتر بودند و اگر آن مقداری که آنجا حرف زدند تأمل مینمودند و یا ابی بکر و عمر حرف میزدند و مجلس را سر گرم مینمودند و ابو عبیده یا دیگری را فوری میفرستادند عباس و علی را خبر میدادند و اعلام خطر مینمودند که بفوریت بیایند آیا اگر ساعتی صبر مینمودند تا آن بزرگواران بیایند اسلام از میان میرفت و فتنهای برپا میشد که جلو آن را نمیتوانستند گرفت؟!!.
انصاف دهید که قطعا اگر قدری صبر میکردند لااقل بنی هاشم و کبار از صحابه با عبّاس و علی را خبر میکردند که در سقیفه حاضر شوند بر تقویت آن سه نفر اگر حق میگفتند افزوده میشد و اختلاف کلمه در اسلام پیدا نمیشد که امشب بعد از هزار و سیصد و سی و پنج سال(تاریخ زمان مذاکره)ما و شما برادران مسلمان هم در این مجلس مقابل هم قرار نمیگرفتیم بلکه تمام قوا را بهم داده و با دشمنان اصلی بجنگ برمیخاستیم.
پس تصدیق کنید هرچه بر سر اسلام آمد از آن روز آمد و آن نبود مگر در اثر تعجیلی که آن سه نفر بکار بردند و مقاصد پنهانی خود را آشکار نمودند.
نواب- قبله صاحب پس سبب چه بود که آن همه عجله بکار بردند که بفرمودۀ شما حاضرین مسجد و خانه پیغمبر را هم خبر ندادند.
داعی- قطع بدانید علة تعجیل در عمل آن بود که میدانستند اگر صبر کنند تا تمام مسلمانها حاضر شوند یا لااقل أکابر اردوی اسامة بن زید و بزرگان صحابه حاضر در مدینه و بنی هاشم و غیره همگی حاضر شوند و شرکت در شور نمایند حتما در میان اشخاصی که اسم برده میشد نام علی علیه السّلام هم بمیان میآمد و اگر نام علی یا عباس در آن مجمع برده میشد طرفداران حق و حقیقت با دلائل واضحهای که در دست بود کلاه آنها را پشت معرکۀ سیاست میانداختند لذا عجله نمودند که تا بنی هاشم و کبار صحابه بغسل و کفن و دفن پیغمبر مشغولاند کار خود را بنمایند و أبی بکر را بآن وضع دو نفری بخلافت بر قرار نمایند چنانچه کردند تا امشب آقایان نامش را اجماع مسلمین بگذارند.
چنانچه اکابر علماء خودتان از قبیل طبری و ابن ابی الحدید و دیگران نوشتهاند که عمر میگفت خلافت أبی بکر با عجله و فوریّت بغتة انجام و صورت گرفت خداوند امر او را بخیر فرماید.
و اما دلیل دیگر شما استنادا بقول خلیفه عمر که گفته نبوت و سلطنت در یک خانواده جمیع نمیشود نیز مردود است بنصّ صریح آیه 57 سورۀ 4(نساء)که میفرماید أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً (1).
پس بحکم این آیۀ شریفه این دلیل شما مردود است و قطعا این حدیث ضعیف و بلکه از موضوعات است که بخلیفه عمر نسبت دادهاند چه آنکه هرگز رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر خلاف نصّ صریح قرآن کریم سخنی نفرماید و این آیه خود ادلّ دلیل است بر اینکه نبوت و سلطنت ممکن است با هم جمع گردد(چنانچه در آل ابراهیم و دیگران جمع گردید).
علاوه بر این مقام خلافت جزئی از اجزاء نبوت است بلکه خاتمۀ مقام نبوت است سلطنت و پادشاهی نیست که شما بگوئید در یک خانواده جمع نمیشود.
اگر جناب هارون علیه السّلام برادر حضرت موسی علیه السّلام از خلافت موسی بر کنار است علی هم باید از خلافت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر کنار باشد و چنانچه نبوت و خلافت در موسی و هارون علیهما السّلام جمع شد بحکم قرآن-قطعا در محمّد و علی علیهما الصّلاة و السّلام هم جمع میشود بمناسبت حدیث منزلة که در لیالی قبل عرض کردم پس این حدیث شما قطعا از موضوعات امویها و مجعول و مردود است و از همه طرف غیر قابل قبول است.
و اگر نبوت و خلافت(یا بقول خلیفه عمر سلطنت)در یک جا جمع نمیشود پس چرا
1) 1) آیا حسد میورزند مردم با آنچه خدا آنها را بفضل خود برخوردار نموده پس بتحقیق ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و بآنها ملک و سلطنت بزرگ عطا کردیم.
در مجلس شورای دیکتاتوری-خلیفه عمر علی علیه السّلام را نامزد خلافت نمود بعد هم در مرتبۀ چهارم شما آن حضرت را بخلافت قبول دارید.
عجبا نبوت با خلافت بلافصل(بوضع حدیثی)جمع نمیگردد ولی با خلافت مع الفصل جمع میگردد؟!.
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشمبندی خدا
بعلاوه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صریحا میفرماید هر راهی که علی میرود بروید نه راه دیگران را.
شما میگوئید نبوت و سلطنت با هم در یک خانواده جمع نمیشود و حال آنکه آن حضرت پیروی از عترت خود را بر امّت واجب قرار داده و مخالفت آنها را گمراهی و ضلالت صرف دانسته بصریح حدیث معتبر متفق علیه فریقین که در شبهای گذشته با ذکر اسنادش بعرضتان رسانیدم که در دفعات متعدده فرمود انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبدا (1).
همان قسمی که در پیش آمد طوفان بأمر حضرت نوح هر کس در کشتی ساختۀ آن حضرت نشست نجات یافت و هر کس تخلف نمود هلاک گردید و لو فرزند صلبی خود آن حضرت.
در این امت مرحومه هم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عترت و اهل بیت خود را بمنزلۀ کشتی نوح معرفی فرموده که در پیشآمدها و اختلافات دست بدامان فکر و علم و عقل و ظاهر و باطن این خانواده بیندازند تا نجات پیدا کنند و اگر تخلف نمایند مانند تخلف کنندگان از کشتی نوح هلاک خواهند شد(چنانچه در ص 226 مشروحا نقل نمودیم).
پس روی این قبیل نصوص صریحه و قواعد جلیّه بایستی امت مرحومه در پیشآمدها و اختلافات از رأی عترت و اهل بیت آن حضرت استفاده کنند و قطعا امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام فرد اکمل از عترت و اهل بیت آن حضرت بوده باضافۀ مزایای
1) 1) بدرستی که من دو چیز بزرگ نفیس میان شما گذاردم که اگر بهر دو آنها تمسک جوئید هرگز گمراه نشوید یکی قرآن مجید و دیگری عترت مناند(مراجعه شود به ص 219 و 224).
دیگر از علم و عمل و اوامر اکیدۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس چرا ساعتی تأمل نکردند و آن حضرت را خبر ندادند تا از نظر و فکر و رأی صائب آن حضرت استمداد نمایند؟!.
قطعا رمزی در کار بوده که أهل علم و عقل و انصاف مات و مبهوتاند وقتی منصفانه قضاوت مینمایند بعمق حقیقت میرسند و کورکورانه راهی را که پیشینیان رفتهاند نمیروند و میفهمند که بازیگران سیاسی برای آنکه علی را از حق ثابت خود بر کنار کنند عجله و شتاب نموده بدون حضور آن حضرت و سایر اصحاب و اهل تقوی أبی بکر را بأریکه خلافت قرار دادند.
شیخ- بچه دلیل شما میفرمائید که فقط باید پیروی از علی بن ابی طالب کرّم اللّه وجهه نموده و آراء و اجماع صحابه رضی اللّه عنهم را در پردۀ محاق گذارد.
داعی اولا ما نگفتیم که آراء صحابه و اجماع آنها مورد احترام نمیباشد فرقی که ما با شما داریم اینست که شما بنام صحابی که رسیدید و لو هر منافقی باشد اگر چه ابو هریرهای که خلیفه عمر او را تازیانه میزند و کذّابش میخواند زانوی تسلیم بر زمین میگذارید
ولی ما اینطور نیستیم آن صحابی در نزد ما اهمیت دارد و قدمش را بر چشم میگذاریم که بشرائط مصاحبت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمل نموده تابع هوا و هوس نگردیده و مطیع بلاشرط باوامر خدا و پیغمبر تا آخر عمر بوده.
ثانیا ما با دلائل محسوسه بر شما ثابت نمودیم که در سقیفه و روز بیعت برای خلیفه ابی بکر اجماعی واقع نشده که با رأی اجماع امت ابی بکر بخلافت تعیین گردد اگر جواب حسابی بر رد عرایض داعی دارید بفرمائید تا آقایان حاضرین در مجلس قضاوت بحق کنند و بنده هم در مقابل آراء اجماع سر تسلیم فرود آورم.اگر شما در کتب اخبار خود نشان دادید که در سقیفه تمام امت یا لا اقل بعقیدۀ شما تمام عقلاء قوم جمع شدند و باجماع رأی دادند که باید ابی بکر خلیفه شود ما تسلیم میشویم.
و اگر جز دو نفر(عمر و ابو عبیده)و عدهای از قبیلۀ اوس نظر بمخالفت و عداوت سابقه دار با قبیله خزرج دیگران بیعت نکردند تصدیق نمائید که ما بیراهه نمیرویم.
ثالثا انتقاد ما باین جمله اینست که عقلاء عالم را بقضاوت میپذیریم که آیا سه نفر صحابی میتوانند زمام امور یک ملتی را بدست گرفته میان خودشان با تعارف(یا بقول عوام ایرانیها)جنگ زرگری دو نفر با یک نفر بیعت نموده و بعد مردم را با تهدید و شمشیر و آتش و اهانت مرعوب و مجبور نمایند بتسلیم نقشۀ آنها قطعا جواب منفی است.
باز تکرار مطلب نموده عرض مینمایم که ایراد ما باینست که آن روز وقتی آن سه نفر(ابی بکر و عمر و ابو عبیده جراح)بسقیفه رفتند دیدند صحبت از خلافت است چرا استمداد از رجال قوم و عقلاء و کبار از صحابه که عدّهای در منزل پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و جمعی در اردوی اسامه بودند ننمودند.
شیخ- ما میگوئیم غفلتی شده یا نشده در آن روز حاضر نبودیم ببینیم آنها در چه محظوری گیر کرده بودند ولی امروز که در مقابل عمل واقع شده قرار گرفتیم و لو بمرور هم اجماع واقع شده باشد نباید در مقابل آن اجماع ایستادگی نمائیم بلکه باید سر تعظیم در مقابل آنها خم نموده راهی که آنها رفتند برویم.
داعی- به به باستدلال شما آفرین بفکر و عقیده شما که میخواهید بما تحمیل کنید که دین مقدس اسلام دین کورکورانه میباشد که اگر هر دو سه نفری در یک جا جمع شدند رأی و نظری دادند و عدّهای هم اطراف آنها را گرفتند و هوچیگری کردند سایر مسلمین چون در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند کورکورانه تسلیم گردند؟!این است معنای دین پاک خاتمیّت که صریحا در آیه 19 سوره 29(زمر)میفرماید:
فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
(1) .
و حال آنکه دین مقدس اسلام دین تحقیقی است نه تقلیدی آن هم تقلید از ابو عبیدۀ (قبر کن)معروف بجراح،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خود راه را بروی ما باز کرده و بما نشان داده که هرگاه امت دو دسته شدند ما در کدام یک از آن دو دسته وارد شویم تا نجات یابیم میفرمائید بچه دلیل ما باید پیرو أمیر المؤمنین علیه السّلام باشیم جوابش آشکار است بدلیل آیات قرآنیه و احادیث متقنۀ مندرجه در کتب معتبرۀ خودتان.
1) 1) «ای رسول»بلطف و رحمت من بشارت آر آن بندگانی که چون سخن بشنوند پس متابعت کنند نیکوتر آن را(یعنی تحقیق کنند نه کورکورانه براه غیر معلوم بروند).
از جمله روایات و نصوص وارده که امت مجبورند در حوادث و انقلابات پیرو علی علیه السّلام باشند حدیث معروف عمار یاسر است که اکابر علماء شما از قبیل حافظ ابی نعیم اصفهانی در حلیه و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و بلاذری در تاریخ خود و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 43 ینابیع الموده از حموینی و میر سید علی همدانی شافعی در مودة پنجم از مودة القربی و دیلمی در فردوس و دیگران از موثقین علماء شما حدیث مفصلی از ابو ایوب انصاری نقل نمودهاند که وقت مجلس اقتضای ذکر تمام آن حدیث را ندارد ولی خلاصه نتیجه آن حدیث اینست که وقتی سؤال نمودند از ابو ایوب(بلکه اعتراض نمودند باو)که چرا رفتی بطرف علی بن أبی طالب علیه السّلام و با ابی بکر بیعت ننمودی در جواب گفت روزی خدمت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم عمار یاسر وارد شد از آن حضرت سؤالی نمود حضرت ضمن صحبت فرمود:یا عمّار ان سلک الناس کلّهم وادیا و سلک علیّ وادیا فاسلک وادی علیّ و خلّ عن الناس،یا عمّار علیّ لا یردّک عن هدی و لا یدلّک علی ردی،یا عمّار طاعة علی طاعتی و طاعتی طاعة اللّه (1).
آیا سزاوار بود با این نصوص ظاهره و أوامر وارده که در کتب معتبرۀ خودتان ضبط است با مخالفت صریحی که علی علیه السّلام با خلافت ابی بکر کرد و لو سایر امت از بنی هاشم و بنی امیّه و کبار صحابه و عقلاء قوم از مهاجر و انصار هم با او همراه نبودند(با آنکه همراه بودند)راه علی را بگذارند و پیروی از راهنمای دیگری بنمایند لا اقل میخواستند آن قدر صبر نمایند تا علی بیاید و رأی و نظر او را بگیرند.
(صدای مؤذّن اعلام نماز عشاء نمود آقایان برخاستند برای اداء فریضه پس از ختم نماز و صرف چای آقای حافظ افتتاح کلام نمودند).
حافظ- صاحب شما ضمن بیاناتتان دو کلام عجیب فرمودید اولا مکرر میفرمائید ابو عبیدۀ قبر کن از کجا معلوم شد که این مرد محترم قبر کن بوده است-ثانیا فرمودید
1) 1) ای عمار اگر تمام مردم براهی میروند و علی تنها راه دیگر پس براهی برو که علی میرود و بینیاز شو از همه مردم ای عمار علی ترا از هدایت بر نگرداند و دلالت بر هلاکت ننماید ای عمار اطاعت علی اطاعت من است و اطاعت من اطاعت خداست.
که علی و بنی هاشم و أصحاب در بیعت وارد نشدند و مخالفت هم نمودند در صورتی که جمیع ارباب حدیث و تاریخ نوشتهاند که علی و بنی هاشم و اصحاب همگی بیعت نمودند.
داعی- گویا آقایان در نوشتجات علماء خود هم دقیق نمیشود اولا راجع باینکه ابو عبیده قبرکن بوده ما نگفتیم در کتب خودتان ثبت است مراجعه نمائید به ص 266 و 267 جلد پنجم البدایة و النهایة تألیف ابن کثیر شامی که در باب دفن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نوشته که چون ابو عبیدۀ جرّاح مانند قبرهای اهل مکّه حفر میکرد لذا جناب عباس یکی را بدنبال ابی طلحه قبرکن مدینه فرستاد و یکی را هم در پی ابو عبیده فرستاد تا تهیه قبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بنمایند.
ثانیا فرمودید که علی علیه السّلام و بنی هاشم و اصحاب همگی بیعت نمودند بلی شما کلمۀ بیعت نمودند را میخوانید اما تعمّق در حقیقت نمینمائید که چه وقت بیعت نمودند و چگونه نمودند جمیع علماء حدیث و بزرگان از مورخین خودتان نوشتهاند که علی علیه السّلام و بنی هاشم(ظاهرا)بیعت نمودند ولی بعد از شش ماه آن هم بجبر و فشار و تهدید بشمشیر و قتل و اهانتهای بسیاری که بآن بزرگوار نمودند و محرومیتهائی که برای آنها فراهم ساختند.
حافظ- از مثل شما شخص شریفی بعید است که تفوّه کنید بکلمات و عقاید عوام شیعه که میگویند علی را جبرا کشیدند و بردند و تهدید بقتلش نمودند و حال آنکه آن جناب همان روزهای اول با کمال میل و رغبت تسلیم بخلافت ابی بکر گردید.
داعی- اینکه فرمودید بیعت علی علیه السّلام و بنی هاشم فوری بود گمان میکنم عمدا سهو نمودید چه آنکه عموم مورخین شما نوشتهاند بیعت علی علیه السّلام بعد از وفات فاطمه سلام اللّه علیها بوده چنانچه بخاری در ص 37 جلد سوم صحیح باب غزوۀ خیبر-و مسلم بن حجاج در ص 154 جلد پنجم صحیح باب قول النبی لا نورث نقل مینماید که بیعت علی علیه السّلام بعد از وفات فاطمه سلام اللّه علیها بوده است و همچنین عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری متوفی سال 276 قمری در آخر ص 14 الامامة و السیاسة گوید
فلم یبایع علیّ کرّم اللّه وجهه حتّی ماتت فاطمة رضی اللّه عنها (1).
منتها بعض از علمای شما وفات حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را هفتاد و پنج روز بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میدانند مانند خود ابن قتیبه و لکن عموم مورخین خودتان شش ماه بعد از وفات آن حضرت میدانند پس نتیجه آن میشود که بیعت علی علیه السّلام و بنی هاشم بعد از شش ماه از خلافت بوده چنانچه مسعودی در ص 414 جلد اول مروج الذهب گوید و لم یبایعه احد من بنی هاشم حتّی ماتت فاطمة (2).
و ابراهیم بن سعد ثقفی که از ثقات علماء مقبول الطرفین است از زهری روایت نموده که علی بن أبی طالب علیه السّلام بیعت نکرد مگر بعد از شش ماه و بر او جرأت بهم نرسانیدند مگر بعد از وفات فاطمه سلام اللّه علیها چنانچه ابن ابی الحدید در شرح نهج نقل نموده است.
بالاخره اکابر علمای خودتان در کتب معتبرۀ خود نقل نمودهاند که بیعت علی علیه السّلام فوری نبوده بلکه بعد از توقف بسیار بوده که وسائل و اسباب فراهم و مقتضی موجود گردید.
و ابن ابی الحدید در آخر ص 18 جلد دوم شرح نهج البلاغه از زهری از عایشه روایت نموده فلم یبایعه علیّ ستّة اشهر و لا أحد من بنی هاشم حتّی بایعه علیّ (3).
و نیز أحمد بن اعثم کوفی شافعی در فتوح و أبو نصر حمیدی در جمع بین الصحیحین از نافع از زهری روایت نمودهاند که انّ علیّا لم یبایعه الاّ بعد ستّة اشهر (4).
و اما اینکه فرمودید چرا داعی پیروی از عقاید عوام نمودهام خیلی معذرت میخواهم از اینکه بگویم امر بر شما مشتبه شده است اینها عقاید عامیانه نیست بلکه
1) 1) علی«علیه السّلام»بیعت نکرد«با ابی بکر»تا فاطمه«سلام اللّه علیها»وفات نمود.
2) 2) احدی از بنی هاشم بیعت ننمودند با ابی بکر تا فاطمه«سلام اللّه علیها»وفات نمود.
3) 3) علی و احدی از بنی هاشم بیعت ننمودند با ابی بکر مدت شش ماه تا زمانی که علی بیعت نمود.
4) 4) علی علیه السّلام بیعت ننمود مگر بعد از شش ماه.
اعتقاد عالمانه است شما بیخود بما حمله میکنید با اینکه از مضامین کتب خود آگاهی دارید.
و اللّه قسم علماء هر قوم مسئول فسادها هستند که امر را بر عوام مشتبه میکنند که گمان نمایند این خبرها را ما ساختهایم و حال آنکه علمای بزرگ خودتان معترف باین معانی میباشند.
حافظ- علمای ما در کجا گفتهاند که علی را جبرا کشیدند و آتش در خانهاش زدند که در ألسنه و أفواه شیعه معروف است و در مجالس با حال تأثر نقل مینمایند و تحریک اعصاب مینمایند که فاطمه رضی اللّه عنها را آزردند و بچهاش را سقط نمودند.
داعی- آقایان محترم یا واقعا مطالعاتتان بسیار کم است و یا عمدا روی عادت تبعا للأسلاف میخواهید بیچاره شیعیان مظلوم را در نظر عوام خود متهم سازید و به این جملات خودتان و بزرگان اسلاف خود را تبرئه نمائید.
لذا میگوئید و مینویسید که این اخبار را شیعیان جعل نمودهاند(مخصوصا از زمان سلطنت صفویه انار اللّه برهانهم)که بامر ابی بکر عمر با جمعی آتش بدر خانۀ علی بردند و علی را با شمشیر و هیاهو کشیدند و بردند بمسجد برای بیعت.
و حال آنکه چنین نیست قبلا هم عرض کردم که نقل این قضایای تاریخی مخصوص بشیعیان نیست بلکه اکابر علماء و مورخین منصف خودتان نوشتهاند ولی بعضی از روی تعصب خودداری از نقل نمودهاند چنانچه میل داشته باشید برای اثبات مرام چند خبری که در نظر دارم باقتضای وقت مجلس از موثقین علمای خودتان بعرض برسانم تا آقایان با انصاف بدانند که ما بیتقصیریم و نمیگوئیم مگر آنچه شما خود میگوئید.
حافظ- بفرمائید برای استماع حاضریم.
داعی-1 ابو جعفر بلاذری احمد بن یحیی بن جابر البغدادی متوفی سال 279 قمری که از موثقین محدثین و مورخین معروف شما میباشد در تاریخ خود روایت نموده که چون
ابو بکر علی علیه السّلام را برای بیعت طلبید و قبول نکرد عمر را فرستاد آتشی آورد که خانه را بسوزاند حضرت فاطمه(سلام اللّه علیها)بر در خانه او را ملاقات کرد فرمود ای پسر خطاب آمدهای خانه را بر من بسوزانی گفت آری این عمل قویتر است در آنچه پدرت آورده.
2- عزّ الدین ابن أبی الحدید معتزلی و محمّد بن جریر طبری که معتمدترین مورخین شما هستند روایت کردهاند که عمر با اسید بن خضیر و سلمة بن اسلم و جماعتی بدر خانه علی رفتند عمر گفت بیرون آئید و إلاّ خانه را بر شما میسوزانم.
3- ابن خزابه در کتاب غرر از زید بن اسلم روایت کرده که گفت من از آنها بودم که بامر هیزم برداشتم و بدر خانه فاطمه بردیم در وقتی که علی و اصحابش از بیعت ابا نمودند عمر بفاطمه گفت بیرون کن هر که در این خانه است و إلاّ خانه و هر که در خانه است میسوزانم در آن وقت علی و حسنین و فاطمه علیهم السّلام و جماعتی از صحابه و بنی هاشم در آن خانه بودند فاطمه فرمود آیا خانه را بر من و فرزندانم میسوزانی گفت بلی و اللّه تا بیرون آیند و بیعت کنند با خلیفه پیغمبر.
4- ابن عبد ربه که از مشاهیر علمای شما است در ص 63 جزء سیم عقد الفرید نوشته که علی علیه السّلام و عباس در خانه فاطمه نشسته بودند.
ابی بکر بعمر گفت برو اینها را بیاور اگر ابا کنند از آمدن با ایشان قتال کن پس عمر آتشی برداشت و آمد که خانه را بسوزاند فاطمه بر در خانه آمده فرمود ای پسر خطّاب آمدهای که خانه ما را بسوزانی گفت بلی الخ.
5- ابن ابی الحدید معتزلی در ص 134 جلد اول شرح نهج البلاغه(چاپ مصر) از کتاب سقیفه جوهری قضیۀ سقیفۀ بنی ساعده را مبسوطا نقل نموده تا آنجا که گوید بنی هاشم در خانه علی علیه السّلام جمع شدند و زبیر با ایشان بود زیرا خود را از بنی هاشم میشمرد(حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام میفرمود زبیر همیشه با ما بود تا آنکه پسرهایش بزرگ شدند و او را از ما برگرداندند)پس عمر با گروهی رفتند بسوی خانه حضرت فاطمه با اسید و سلمة و گفت بیرون بیائید و بیعت کنید ایشان امتناع نمودند زبیر شمشیر
کشید بیرون آمد عمر گفت این سگ را بگیرید سلمة بن اسلم شمشیرش را گرفت و بر دیوار زد آنگاه علی را بجبر و عنف کشیدند بسوی ابی بکر بنی هاشم هم با او میآمدند و ناظر بودند بر او که چه میکنند علی میگفت من بندۀ خدا و برادر رسول او هستم و کسی اعتنا بگفتار او نمیکرد تا او را بنزد ابی بکر بردند گفت بیعت کن حضرت فرمود من احقم باین مقام و با شما بیعت نمیکنم شما اولی هستید که با من بیعت کنید شما این امر را از انصار گرفتید بسبب قرابت با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و من نیز با همان حجّة بر شما احتجاج میکنم پس شما انصاف دهید اگر از خدا میترسید بحق ما اعتراف کنید چنانچه انصار در حق شما انصاف کردند و الاّ معترف شوید که دانسته بر من ستم میکنید
عمر گفت هرگز از تو دست بر نمیداریم تا بیعت کنی حضرت فرمودند خوب با یکدیگر ساختهاید امروز تو برای او کار میکنی که فردا او بتو برگرداند(این مقام را)بخدا سوگند قبول نمیکنم سخن تو را و با او بیعت نمیکنم چون او باید با من بیعت نماید.
آنگاه روی بمردم نمود فرمود ای گروه مهاجران از خدا بترسید سلطه و سلطنت محمّدی را از خانوادۀ او که خدا قرار داده بیرون نبرید و دفع مکنید اهل او را از مقام و حق او بخدا قسم ما اهل بیت احقیم باین امر از شما تا در میان ما کسی باشد که عالم بکتاب خدا و سنّت رسول و فقیه در دین باشد.بخدا قسم اینها تمام در ما هست پس متابعت و پیروی از نفس خود مکنید که از حق دور میشوید.
آنگاه علی علیه السّلام بیعت نکرده بخانه بر گشت و ملازم خانه شد تا حضرت فاطمه از دنیا رفت ناچار بیعت کرد.
6- ابو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة بن عمرو الباهلی الدینوری که از اکابر علماء خودتان است و مدتها در شهر دینور قاضی رسمی بوده و در سال 276 قمری وفات نموده در ص 13 جلد اول کتاب معروف خود تاریخ الخلفاء الراشدین و دولت بنی امیه معروف به الامامة و السیاسة(چاپ مصر)قضیۀ سقیفه را مفصلا شرح میدهد و ابتداء میکند مطلب را باین عبارت انّ ابا بکر رضی اللّه عنه تفقّد قوما تخلّفوا
عن بیعته عند علیّ کرّم اللّه وجهه فبعث الیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علی فأبوا ان یخرجوا فدعا بالحطب و قال و الّذی نفس عمر بیده لتخرجنّ او لاحرقنّها علی من فیها فقیل له یا ابا حفص انّ فیها فاطمة فقال و انّ فخرجوا فبایعوا الاّ علیّا الخ.
خلاصه کلام آنکه چون ابی بکر باخبر شد که جمعی از امت تخلف نمودهاند از بیعت او در خانۀ علی علیه السّلام جمع شدهاند پس عمر را بسوی آنها فرستاد عمر آمد بر در خانه علی علیه السّلام آنها را طلب نمود برای بیعت ابا کردند از بیرون آمدن عمر هیزم طلبید و گفت بآن خدائی که جان عمر در قبضۀ قدرت اوست یا بیرون بیائید یا خانه را با هر کس در آن خانه است میسوزانم مردم گفتند یا ابا حفص(کنیۀ عمر بود)فاطمه در این خانه است گفت هرچند که او باشد میسوزانم پس همه بیرون آمدند و بیعت کردند مگر علی علیه السّلام که گفت سوگند یاد کردهام تا قرآن را جمعآوری نکنم بیرون نیایم و لباس در بر ننمایم عمر قبول نکرد ولی نالۀ فاطمه سلام اللّه علیها و توبیخ نمودن آنها سبب شد که عمر برگشت نزد ابی بکر و تحریک کرد او را برای بیعت گرفتن از آن حضرت ابی بکر چند مرتبه قنفذ را فرستاد بطلب آن حضرت و جواب یأس شنید عاقبت عمر با جماعتی رفت بدر خانه فاطمه و دق الباب نمود فاطمه که صدای آنها را شنید بصدای بلند ندا در داد یا ابت یا رسول اللّه ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن ابی قحافة.
خلاصه معنی آنکه بابا یا رسول اللّه بعد از تو چه بما میرسد از عمر بن الخطاب و ابی بکر بن ابی قحافه و چگونه با ما ملاقات نمودند.
همینکه مردم صدای گریه و نالۀ فاطمه را شنیدند برگشتند در حالتی که اشکها جاری و جگرها سوخته ولی عمر با عدهای ماندند تا علی را جبرا از خانه بیرون آورده نزد ابی بکر بردند و بآن حضرت عرض کردند بیعت بنما با ابی بکر حضرت فرمود اگر بیعت نکنم چه خواهید کرد قالوا اذا و اللّه الذی لا اله الاّ هو نضرب عنقک گفتند بخدا قسم گردنت را میزنیم علی علیه السّلام فرمود پس بندۀ خدا و برادر رسول او را
خواهید کشت عمر گفت تو برادر رسول خدا نیستی ابو بکر در مقابل تمام این حوادث و گفتار ساکت بود و هیچ نمیگفت عمر به ابی بکر گفت آیا بامر تو این کارها را نمیکنیم ابی بکر گفت مادامیکه فاطمه هست او را اکراه نمینمائیم.
امیر المؤمنین علیه السّلام خود را بقبر رسول اللّه رسانید با گریه و ناله عرض کرد به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنچه را که هارون ببرادرش موسی گفت و خداوند در قرآن خبر داده اِبْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی (1).
شرح قضیّه را مفصل نقل نموده تا آنجا که گوید علی علیه السّلام بیعت نکرده بمنزل برگشت و بعدها ابو بکر و عمر رفتند بمنزل فاطمه سلام اللّه علیها که استرضای خاطر او را فراهم نمایند فرمود خدا را شاهد میگیرم شما دو نفر مرا اذیت نمودید در هر نمازی شما را نفرین میکنم تا پدرم را ببینم و از شما شکایت نمایم انتهی.
شما را بخدا آقایان انصاف دهید معنی اجماع همین است که اصحاب پیغمبر را با ضرب و اهانت و زور و خوف و تهدید بقتل و آتش زدن خانه برای بیعت ببرند و نامش را اجماع بگذارند؟!.
اگر آقایان با انصاف قدری دقیق و از عادت بر کنار شوید میبینید که بازی آن روز هم مثل و مانند امروز بوده است که نظایرش بسیار دیده میشود که عدهای اطراف یک نفر را گرفته و با هو و جنجال او را بمقام ریاست یا سلطنت میرسانند بعد میگویند ملت او را باین مقام برگزیدند.
آن روز هم عدهای بازیگر بدور هم جمع شده یک نفر را انتخاب نمودند بعد بقیه مردم را با هو و جنجال و اهانت و تهدید بآتش و سوزانیدن و شمشیر کشیدن و تخویف نمودن برای بیعت حاضر نمودند که امشب آقایان اسمش را بگذارید اجماع و این حربۀ کند را دلیل بر حقّانیّت خود بگیرید.
و عجب آنکه بما هم میگوئید کور و کر شوید و نافهم گردید بتاریخ گذشته ابدا
1) 1) پسر مادرم مردم مرا ضعیف نمودند و خواستند مرا بکشند.
توجه نکنید و تحقیق در دین ننمائید و هرچه کردند همه را نیک بدانید و کورکورانه تصدیق نمائید که اجماع واقع شده و خلافت حقی بوده که بطریق اجماع معین گردیده است؟!!.
بخدا قسم اگر آقایان با نظر بیطرفی و انصاف و ذرهبینی بنگرید خواهید تصدیق نمود که دستهبندی و حزب بازی آنها در آن روز سیاسی بوده نه طریقۀ جامعه شیعه که مطابق دستور رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اطراف عترت طاهره آن حضرت اجتماع نموده و گفتند چون پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خود فرموده بقرآن و عترت من متمسک شوید ما هم اطاعت نموده از آنها جدا نمیشویم و اطاعت آنها را مینمائیم لا غیر.
7- احمد بن عبد العزیز جوهری که از ثقات علمای شما است بنابر آنچه ابن ابی الحدید توثیق نموده باین عبارت هو عالم محدّث کثیر الادب ثقة ورع اثنی علیه المحدّثون و رووا عنه مصنفاته (1)در کتاب سقیفه آورده چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی مذکور هم در ص 19 جلد دوم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)از او نقل نموده مسندا از ابی الاسود که گفت جمعی از اصحاب و رجال مهاجرین غضب کردند در بیعت ابی بکر که چرا با آنها مشورت نشده و نیز علی و زبیر هم غضب نموده و از بیعت بر کنار شده و وارد خانه فاطمه شدند آنگاه عمر با اسید بن خضیر و سلمة بن سلامة بن قریش(که هر دو از بنی عبد الاشهل بودند)و گروهی از مردم هجوم آوردند بمنزل فاطمه هرچند فاطمه ناله زد و آنها را قسم داد فایده نکرد شمشیر علی و زبیر را گرفتند و بدیوار زدند و شکستند و آنها را بجبر و عنف کشیدند و بمسجد بردند برای بیعت؟!.
8- و نیز جوهری از سلمة بن عبد الرحمن روایت کرده که چون ابی بکر بالای منبر نشست و شنید که علی و زبیر و جمعی از بنی هاشم در خانۀ فاطمه جمع شدهاند عمر را
1) 1) او عالم محدث و صاحب ادب بسیار بوده ثقة و با ورع مدح و ثنا نمودند بر او محدثین و در مصنفات خود از او روایت نمودند.
فرستاد که آنها را بیاورند عمر رفت در خانه فاطمه فریاد زد بیرون بیائید و الا بحق خدا خانه را با شما میسوزانم.
9- و نیز جوهری بنابر آنچه ابن ابی الحدید در ص 19 جلد دوم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر)مسندا از شعبی روایت نموده که وقتی ابو بکر شنید اجتماع بنی هاشم را در خانه علی علیه السّلام بعمر گفت خالد کجا است گفت حاضر است أبو بکر گفت هر دو بروید علی و زبیر را بیرون آورید تا بیعت کنند پس عمر داخل خانه فاطمه شد و خالد بر در خانه ایستاد عمر بزبیر گفت این شمشیر چیست گفت این را مهیا کردهام برای بیعت علی گرفت شمشیر زبیر را کشید و زد بر سنگی که در خانه بود و شکست آنگاه دست زبیر را گرفت و برخیزانید و بیرون آورد و بدست خالد داد برگشت میان خانه و در خانه جمعیت زیادی بودند مانند مقداد و جمیع بنی هاشم بعلی علیه السّلام گفت برخیز برویم با ابی بکر بیعت کن حضرت امتناع نمود دست حضرت را گرفت و کشید و بدست خالد داد و با خالد جمعیت بسیاری بودند که ابی بکر بمدد فرستاده بود خالد و عمر هجوم آورده آن حضرت را بعنف و جبر شدید میکشیدند تمام کوچهها را مردم پر کرده و تماشا مینمودند حضرت فاطمه وقتی عملیات عمر را دید با زنان بسیار از بنی هاشم و غیر ایشان (که جهة تسلیت فاطمه جمع شده بودند)بیرون آمدند و صدای فریاد و ولوله و شیون آنها بلند بود تا در حجره حضرت فاطمه ندا کرد و بأبی بکر فرمود خوش زود غارت آوردید بر خانه اهل بیت رسول خدا بخدا قسم است که با عمر حرف نخواهم زد تا خدا را ملاقات نمایم(بقسم و عهد خود باقی و وفا نمود و با آنها تکلم ننمود تا از دنیا رفت) چنانچه بخاری و مسلم در صحیحین خود نوشتهاند فغضبت فاطمة علی ابی بکر و لم تتکلم به حتی توفیت (1).
10- أبو ولید محب الدین محمّد بن محمّد بن الشحنة الحنفی متوفی سال 815 قمری که از اکابر علماء شما و سالها قاضی مذهب حنفی در حلب بوده در کتاب تاریخ
1) 1) فاطمه(سلام اللّه علیها)در حال غضب ابی بکر را ترک نمود و بر آن حال باقی ماند و با او حرف نزد تا وفات نمود و از دنیا رفت(چنانچه در جزء پنجم و هفتم صحیح بخاری نقل گردیده است)
خود بنام روضة المناظر فی اخبار الاوائل و الاواخر در شرح قضیه سقیفه خبر آتش را مینویسد باین عبارت ان عمر جاء الی بیت علی لیحرقه علی من فیه فلقیته فاطمة فقال:ادخلوا فیما دخلت الامّة یعنی عمر آمد در خانه علی برای آنکه آتش بزند هر کس در آن خانه است پس فاطمه او را ملاقات نمود عمر گفت داخل شوید در چیزی که امت داخل شدند و تا آخر قضیّه را نقل مینماید.
11- طبری در ص 443 جلد دوم تاریخ خود نقل نموده از زیاد بن کلیب که طلحه و زبیر و جماعتی از مهاجرین در خانه علی علیه السّلام بودند عمر بن الخطّاب آمد و گفت بیرون بیائید برای بیعت و الا آتش بر همه میزنم.
12- ابن شحنه مورخ معروف در ص 112 جلد یازدهم حاشیه کامل ابن اثیر ضمن داستان سقیفه مینویسد زمانی که جماعتی از اصحاب و بنی هاشم مانند زبیر و عتبة بن ابی لهب و خالد بن سعید بن العاص و مقداد بن اسود کندی-و سلمان فارسی-و ابی ذرّ غفاری-و عمّار بن یاسر-و براء بن عازب-و ابیّ بن کعب تخلف از بیعت ابی بکر نموده و متمایلا بعلی علیه السّلام در خانه آن حضرت جمع بودند-عمر بن الخطّاب آمد تا هر که در آن خانه هست آتش بزند-فاطمه سلام اللّه علیها با او ملاقات نمود عمر گفت داخل شوید در آنچه مردم داخل شدند(یعنی بیائید بیعت کنید و پیروی کنید از عدهای که بیعت نمودند).
و شاهد بر این مطالب قول ابی الحسن علی بن الحسین مسعودی مورخ و فاضل جلیل القدر مقبول الفریقین است که در ص 100 جلد دوم تاریخ مروج الذهب ضمن نقل قضایای عبد اللّه بن زبیر که در مکّه دعوای ریاست و خلافت داشت نوشته است در آن هنگام که بنی هاشم اتفاق محمد بن الحنفیّه فرزند امیر المؤمنین علیه السّلام در شعب ابی طالب جمع شدند و لشکر عبد اللّه آنها را محاصره نموده بودند هیزم بسیاری آوردند که آنها را آتش بزنند و شعلۀ آتش هم بلند شد مع ذلک بنی هاشم تسلیم نشدند تا لشکر مختار رسیدند و بنی هاشم را نجات دادند.
گوید نوفلی در کتاب خودش در أخبار آورده که عروة بن زبیر در مقابل
مردم از برادرش عبد اللّه در مجلسی که قضیّۀ محاصره در شعب مطرح بود مردم از آتش زدن شعب مذمت میکردند عروه عذر خواهی میکرد که برادرم عبد اللّه مقصر نبود غرضش از آوردن آتش و هیزم و افروختن آتش بر بنی هاشم ترسانیدن آنها بود انما أراد بذلک إرهابهم لیدخلوا فی طاعته کما ارهب بنی هاشم و جمع لهم الحطب لاحراقهم اذ هم ابوا البیعة فی ما سلف.
ما حصل معنی آنکه عبد اللّه زبیر این عمل آتش آوردن در اطراف بنی هاشم در شعب ابی طالب برای ترسانیدن آنها را سرمشق و دستور از سلف خود(عمر و اصحاب ابی بکر گرفت)که آنها هم وقتی دیدند بنی هاشم و اکابر اصحاب و مهاجرین زیر بار بیعت نمیروند هیزم آوردند برای آتش زدن آنها که بترسند و تسلیم شوند و بیعت نمایند؟!(تا تشکیل اجماع داده شود امشب دلیل محکم آقایان محترم باشد)
این اخبار و بیان مورخین نمونهای از اخبار و بیانات بسیاری است که روات موثق خودتان در کتب معتبره خود نقل نمودهاند بقدری این قضیه در نزد علماء منصف شیوع کامل داشته که حتّی شعراء هم در اشعار خود وارد میکردند منتها بعض از علماء شما بحساب آنکه اگر نقل کنیم این قضایا را سندی میشود بر ابطال عقیدۀ اجماع لذا احتیاطا از نقل آن خودداری مینمودند و الا مطلب در نزد همه آشکار بوده یکی از شعرای معروف خودتان عالم نبیل حافظ ابراهیم مصری است در قصیدۀ عمریّة من باب مدح و تمجید خلیفه گوید:
و کلمة لعلیّ قالها عمر
اکرم بسامعها اعظم بملقیها
حرقت بیتک لا ابقی علیک بها
ان لم تبایع و بنت المصطفی فیها
ما کان غیر ابی حفص بقائلها
یوما لفارس عدنان و حامیها
ما حصل معنی آنکه غیر أبی حفص(کنیۀ عمر بوده)کسی نمیتوانست بعلی که یکّهسوار قبیله عدنان بود و بحمایت کنندگان او بگوید اگر بیعت نکنید خانهات را آتش میزنم و کسی را در خانه باقی نمیگذارم با اینکه فاطمه در این خانه میباشد.
حافظ- این أخبار نشان میدهد که جهة ارهاب و ترساندن و بهم زدن اجتماع
مخالفین خلافت آتش آوردند و حال آنکه شیعیان جعل نمودند که در خانه را آتش زدند و در میان درو دیوار محسن بچه ششماهه را سقط نمودند.
داعی- عرض کردم جهة ضیق وقت باختصار کوشیدم و از نقل اخبار مفصّل خودداری نمودم و الاّ اخبار در این باب بسیار است برای نمونه و پی بردن باینکه شیعیان موحد و معتقد بروز جزا دروغ نمیگویند و جعل نمینمایند و غرض شخصی هم با احدی ندارند.
خوب است آقایان مراجعه فرمائید بکتاب اثبات الوصیة تألیف عالم فاضل مورخ شهیر مقبول القول فریقین(شیعه و سنی)ابی الحسن علی بن الحسین مسعودی صاحب مروج الذهب متوفی سال 346 قمری که شرح قضایای آن روز را مفصل مینویسد تا آنجا که گوید فهجموا علیه و احرقوا بابه و استخرجوه منه کرها و ضغطوا سیدة النساء بالباب حتّی اسقطت محسنا (1)
پس بدانید که از جعلیّات شیعه نیست بلکه آنچه واقع شده ضبط در تاریخ است و تاریخ هرگز گم نخواهد شد اگر بعضی ملاحظه کاری کنند و خودداری از ثبت آن نمایند مردمان منصف دیگری هستند که ثبت مینمایند.
قضیّۀ سقط جنین اظهر من الشمس در تاریخ است منتها بعض از علماء حبّا لخلفائهم پردهپوشی و سکوت نمودند مع ذلک گاهی بیاختیار حقیقت بزیر قلمشان آمده و شاهد صادق بر اثبات مدعای ما گردیده.
مراجعه فرمائید بآخر ص 351 جلد سیم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)تا مطلب بر شما واضح گردد که ابن ابی الحدید نوشته وقتی برای استاد خود ابی جعفر نقیب شیخ معتزله نقل نمودم که وقتی خبر برسول خدا دادند که هبّار بن اسود با نیزه بهودج
1) 1) پس هجوم آوردند بر علی(علیه السّلام)و در خانهاش را سوزانیدند و آن حضرت را با اکراه و اجبار از خانه بیرون کشیدند و سیدۀ زنان فاطمه را میان در و دیوار فشار دادند تا محسن خود را سقط کرد.
زینب دختر شما حمله برد و زینب از ترس بچه سقط کرد (1)حضرت خون او را مباح نمود ابی جعفر گفت لو کان رسول الله حیا لاباح دم من روع فاطمة حتی القت ذا بطنها (2)
و نیز صلاح الدین خلیل بن ابیک الصفدی در وافی بالوفیات ضمن حرف الف کلمات و عقاید ابراهیم بن سیّار بن هانی بصری معروف به نظّام معتزلی را نقل نموده تا آنجا که گوید نظّام گفته است ان عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتی القت المحسن من بطنها (3)
پس بیجهت آقایان تبعا للاسلاف جامعۀ شیعه را متهم نسازید و در نزد عوام بیخبر ما را مقصّر قلمداد نکنید که گمان نمایند این اخبار را شیعیان جعل نمودند و بآنها امر را مشتبه کنید و بگوئید خلفاء ما بعلی و فاطمه آزاری ننمودند بلکه آنها خود راضی بخلافت خلفاء بودند.
1) 1) زینب دختر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عیال پسر خالهاش ابو العاص بن ربیع بن عبد العزی بود در جنگ بدر ابو العاص اسیر شد با اسراء بسیار از کفار بنا شد مشرکین فدا بدهند و خود را خلاص کنند-ابو العاص پیغام داد برای زینب که فدیه برای او بفرستد بیبی تهیه کرد با گردنبند مرواریدی که با عقیق یمانی و یاقوت رمانی مرصع بود و از مادرش خدیجه باو رسیده بود فرستاد خدمت پیغمبر رسول اللّه محزون شد امت برای خاطر آن حضرت از فدیه گذشته و ابو العاص را آزاد نمودند پیغمبر فرمود بابی العاص که چون زینب بر تو حرامست او را روانه مدینه نما قبول نمود: حضرت زید بن حارثه پیرمرد را با او روانه نمود که زینب را بیاورد-چون مشرکین فهمیدند که زینب را حرکت دادند جمعی باتفاق ابو سفیان حرکت کردند در ذی طوی بآنها رسیدند هبار بن اسود با نیزه بهودج زینب زد که سر نیزه به پشت بیبی رسید-بیبی زینب وحشت کرد و از ترس بچهای را که در رحم داشت سقط نمود.وقتی زینب بمدینه آمد و برای رسول اللّه نقل نمود حضرت فوق العاده محزون شد و خون هبار را مباح نمود و امر نمود دست و پای او را قطع نموده بقتل رسانند.
2) 2) اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله زنده بود حتما مباح میکرد خون کسی که فاطمه را ترسانید تا آنکه بچهاش(محسن)سقط گردید.
3) 3) یعنی روز بیعت عمر چنان بشکم فاطمه سلام اللّه علیها زد که محسن از شکمش ساقط گردید.(این جلد وافی بالوفیات خطی در کتاب خانۀ ملی(حاجی حسین آقا ملک)در طهران موجود است).
قضیۀ آتش و جبر و اجبار و اکراه و توهین بعلی و بنی هاشم برای بیعت و سقط جنین و سایر مظالم در کتب معتبرۀ علمای با انصاف خودتان ضبط است اگر اعتراضی دارید به بلاذری و طبری و ابن خزابه و ابن عبد ربه و جوهری و مسعودی و نظّام و ابن ابی الحدید و ابن قتیبه و ابن شحنه و حافظ ابراهیم و امثالهم بنمائید که چرا در کتابهای خود نوشته و در اشعار خود سرودند و ما آنچه میگوئیم با سند ثابت و مسلّم نه روی هوای نفس و تعصّب جاهلانه جعل اخبار بنمائیم.
حافظ- اصلا نقل این قبیل اخبار چه نتیجه دارد قطعا جز تولید نقار و نفاق و دوئیت فایدهای بر آنها مترتب نیست.
داعی- اولا خوبست این اعتراض را بعلماء و مورخین خودتان بنمائید که چرا نوشتند قطعا حق زیر پرده نمیماند فللّه الحجّة البالغة تاریخ گم نمیشود عاقبت در هر قوم و ملّتی مردمان پاک و منصف و بیغرض پیدا میشوند که حقایق را بنویسند مانند علمای منصف خودتان که نوشتند و در کتابهای خود ضبط نمودند و از زیر پردۀ استتار بیرون آوردند.
ثانیا فرمودید چرا میگوئیم و مینویسیم بدیهی است این گفتنها و نوشتنها دفاعی است در مقابل حملات و تهمتهای گویندگان و نویسندگان بیمغز و مغرض و مفتری شما که جهت تفرقه مسلمین امر را بر برادران مسلمان بیخبر ما مشتبه میکنند و جامعۀ شیعیان مؤمن موحد را کافر و مشرک و ملحد معرفی مینمایند و این قبیل قضایا و وقایع تاریخی را از جعلیات شیعه جلوه میدهند و اذهان ساده را بنقل این نوع أکاذیب مشوب مینمایند.
ما ناچاریم از حق مظلومانۀ خود دفاع نمائیم و به برادران روشن فکر مسلمان خود که در اقطار عالم متفرقاند نشان بدهیم که شیعیان اهل بیت رسالت یعنی پیروان علی و آل علی گویندگان لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه میباشند و درباره علی علیه السّلام نمیگویند مگر آنچه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود چنانچه شبهای گذشته با دلائل
عقلیه و براهین نقلیه ثابت نمودیم که علی را بندۀ صالح خدا و خلیفه و وصی منصوص و برادر رسول خدا میدانیم و با هر عملی که برای غیر خدا باشد مخالفیم.
میفرمائید چرا میگوئیم چه نتیجه دارد گفتن حقایق ما هم بشما میگوئیم نگوئید تا نگوئیم ننویسید تا ننویسیم دفاع از حق و حقوق واجبه لازم است ما نمیگوئیم ما را وادار بگفتن مینمائید همین امشب اگر شما نمیفرمودید اینها عقاید عوام شیعه است و حقیقتی ندارد داعی مجبور نمیشدم پرده بردارم و بآقایان برادران حاضر بفهمانم عوضی شنیدهاند اینها عقاید عوام شیعه نیست بلکه اعتقاد علماء منصف سنّت و جماعت است چنانچه نمونهای از آنها را بعرض رسانیدم ما جماعت شیعه که موحدین پاک هستیم جز عقاید صحیحه که مستند بکتاب و سنّت و عقل و اجماع باشد چیز دیگری نداریم.
حافظ- این فرمودههای شما موجب حیرت و تعجب است زیرا در کتابهای مهم علمای شیعه اخباری هست که بر خلاف کتاب و سنّت میباشد و کاملا باعث جسارت شیعیان و لاابالی شدن آنها در معاصی میشود و قطعا این قبیل اخبار از موضوعات است و مصرفی جز فساد اخلاق امت ندارد شماها هم منع از آنها نمینمائید.
داعی- خیلی تعجب است که جنابعالی مطالب را بدون ربط بیان میفرمائید خوبست از آن اخباری که بنظر شما جعل و موضوع و موجب فساد میباشد بیان فرمائید تا مطلب باز شود.
حافظ- آخوند ملا محمد باقر مجلسی اصفهانی که از علمای بزرگ شما است در بسیاری از مجلدات بحار الانوار نقلیاتی دارد که از جمله آنها که الحال در نظر دارم حدیث تعجبآوری است که از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم نقل میکند که فرمود حبّ علیّ حسنة لا یضرّ معها سیّئة (1)و نقل مینماید که آن بزرگوار فرمود من بکی علی الحسین وجبت له الجنة (2)و از این قبیل اخبار بسیار دیدم که سبب
تولید فساد در امت است و همین اخبار موجب جسارت شیعیان و لا لاابالیگری آنها در معاصی میشود که هر نوع معصیتی را بنمایند بامید آنکه چون علی را دوست میدارند از آن معاصی بآنها ابدا ضرری نمیرسد یا مرتکب هر گناهی میشوند بخیال آنکه یک قطره اشک بر امام حسین علیه السّلام گناهان ما را پاک میکند و وارد بهشت میشویم وقتی امید بیحساب این اندازه در مردم زیاد شد رفته رفته موجب شیوع فحشاء و فساد اخلاق میشود چنانچه ما جماعت بسیاری از شیعیان میشناسیم که در تمام دوره سال غرق در معاصی هستند ایام عاشورا را مشغول عزاداری میشوند و میگویند این ده روز که تمام شد در اثر عزاداری از گناه بیرون میآئیم مانند روزی که از مادر متولد شدیم.
داعی- أولا آقایان اشتباه بزرگی فرمودهاید که شیوع فحشاء و یا لاابالیگری را که در بعض افراد شیعه ملاحظه نمودهاید در اثر عقیده باین قبیل اخبار بحساب آوردید.
اگر ارتکاب معاصی بعض افراد عوام شیعه مربوط باین قبیل احادیث است بفرمائید برادران اهل تسنن که معتقداتشان بمناسبت راهنمائی امثال آقایان!!بر خلاف این احادیث است چرا غرق در فحشاء و منکرات بلکه متجاهر در معاصی میباشند؟
در بلاد اهل تسنن و شهرهای مهم آنها مانند مصر و اسکندریه و شام و بیت المقدس و بیروت و عمان و حلب و بغداد و بصره و عشّار و قصبات کوچک بسیار که داعی دیدهام و اکثریت بلکه تمام جمعیت در بعض شهرها و بلاد اهل تسنناند مع ذلک در تمام قهوه خانههای عمومی از بزرگ و کوچک علنی و بر ملا اقسام قمار محرّم بین آنها شایع و جزء عادت ثانوی آنان قرار گرفته بعلاوه سایر فحشاء و منکرات زائد بر آنچه میان بعض از عوام شیعه هست بین آنها معمول است علنی و بر ملاء در تمام خیابانها و کوچهها قمار بازی و شرب مسکرات و سازندگی و فاحشه خانههای رسمی و سایر فحشاء که از بیان آنها خجالت میکشم دائر است؟!
اگر ما هم مانند شما خورده بین و بهانهجو بودیم میگفتیم علل شیوع فحشاء از
زنا و لواط و شراب و قمار و غیره در میان برادران اهل تسنن و ایجاد تجرّی و لا لاابالیگری آنها بأحکام دین فتاوای بیجان امامان و فقهاء آنها میباشد از قبیل حکم طهارت سگ و حلال دانستن خوردن گوشت آن و طهارت منی و مسکرات و عرق جنب از حرام و نکاح اما رد در سفر و مقاربت با محارم بوسیله حریر و لفافهای که بقضیب خود ببندند و امثال آنها که عوام را جری و لاابالی بمنهیات نمودهاند؟!
ولی فقهاء شیعه تمام آنها را حرام و از مرتکبین آنها تبری میجویند.
حافظ- این نسبتها اکاذیبی افسانه مانند است شما چه دلیلی بر گفتار خود دارید.
داعی- شما خود میدانید ولی عمدا از روی ناچاری دفاع بما لا یرضی صاحبه مینمائید و الاّ کتب فقهیه خودتان که فتاوای فقهاء را آوردهاند موجود است که وقت اجازه نقل تمام آنها را نمیدهد بقدری مطلب واضح و غیر عقلائی است که اکابر علماء خودتان هم غالبا در مقام انتقاد بر آمدهاند برای نمونه لازم است مراجعه نمائید بآخر تفسیر کشاف ص 301 جلد سیم که جار اللّه زمخشری گوید:
اذا سألوا عن مذهبی لم ابح به
و أکتمه کتمانه لی اسلم
فان حنفیّا قلت قالوا بأنّنی
ابیح الطّلا و هو الشّراب المحرّم
و ان مالکیّا قلت قالوا بأنّنی
ابیح لهم اکل الکلاب و هم هم
و ان شافعیّا قلت قالوا بأنّنی
ابیح نکاح البنت و البنت تحرم
و ان حنبلیا قلت قالوا بأنّنی
ثقیل حلولی یفیض؟؟؟ مجسم
و ان قلت من اهل الحدیث و حزبه
یقولون تیس لیس یدری و یفهم
تعجبت من هذا الزمان و اهله
فما احد من السن الناس یسلم
و اخّرنی دهری و قدم معشرا
علی انهم لا یعلمون و اعلم
و مذ افلح الجهال ایقنت انّنی
انا المیم و الایام افلح اعلم
(1) یک چنین عالم جلیل و مفسر نبیل میگوید من شرم دارم از آنکه خود را از اهل مذاهب اربعه معرفی نمایم!برای فتاوای فاسده و عقاید کاسدۀ آنها آنگاه آقایان انتظار دارید ما خود را تابع چنین مذاهب عجیبی معرفی نمائیم.
بگذاریم و بگذریم برویم بر سر مطلب-ثانیا این نوع از اخبار که شما بیان نمودید از موضوعات شیعیان نیست بدو جهت.جهت اول آنکه مکرر عرض کردم شیعیان احتیاجی بجعل و وضع حدیث ندارند و جهت دوم آنکه در بسیاری از کتب معتبرۀ علمای بزرگ خودتان از این قبیل اخبار بسیار رسیده است.
و اختصاص بعلامۀ مجلسی قدّس سرّه القدّوسی ندارد بلکه عموم شیعیان نقل نمودهاند چون نمیخواهم خلاف عهد نموده فلذا اقوال عموم علماء شیعه را میگذاریم و نقل اقوال علماء خودتان را مینمائیم.
چنانچه همین خبری را که شما از بحار الانوار علامۀ جلیل القدر مجلسی نقل نمودید امام احمد بن حنبل در مسند و خطیب خوارزمی در آخر فصل ششم مناقب و سلیمان قندوزی حنفی در باب 42 ینابیع المودة و نیز ضمن باب 56 ص 180 از کنوز الدقایق شیخ عبد الرءوف المناوی المصری در ص 239 از مناقب السبعین حدیث 49 نقلا از فردوس دیلمی از معاذ بن جبل و میر سید علی فقیه همدانی شافعی در مودت ششم از
1) 1) اگر از من سؤال نمایند از مذهبم فاش نخواهم نمود تا سالم بمانم-زیرا اگر بگویم حنفی هستم میگویند شراب حرام را حلال میدانی-و اگر بگویم مالکی هستم میگویند گوشت سگ را مباح میدانی.و اگر بگویم شافعی هستم میگویند نکاح دختر را که(حرامست)حلال میشماری و اگر بگویم حنبلی هستم میگویند حلولی مذهب و مجسمه هستی و اگر بگویم اهل حدیث هستم میگویند گوساله است و نمیفهمد(یعنی اینها فتاوای فقهاء مذاهب اربعه میباشد بلکه نمونهای از آنها میباشد) فوق العاده جای بسی تعجب است که در این زمان(و تمام زمانها)احدی از زبان مردم سالم نمیماند. چکنم که روزگار مرا بعقب برده و گروهی نفهم را بروی کار آورده-همین که متوجه شدم جهال روی کار آمدهاند بیقین دانستم که مانند شمع باید بسوزم و مردم از روشنائی من استفاده کنند و روزگار هر ناکسی را که بخواهد روی کار بیاورد.
مودة القربی و امام الحرم شافعی محب الدین ابی جعفر احمد بن عبد اللّه طبری در حدیث 59 از هفتاد حدیثی که در فضایل اهل بیت طهارت نقل نموده در ذخایر العقبی و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب و دیگران از علماء شما از انس بن مالک و معاذ بن جبل از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نمودهاند که فرمود حبّ علیّ حسنة لا یضرّ معها سیّئة و بغض علی سیّئة لا تنفع معها حسنة (1)
و نیز امام الحرم احمد بن عبد اللّه طبری شافعی در ذخائر العقبی و ابن حجر در ص 215 نقلا از ملا و سلیمان بلخی حنفی در ص 246 ینابیع المودة ضمن باب 56 حدیث 33 از مناقب السبعین از فردوس دیلمی و ابن عساکر در ص 159 جلد چهارم تاریخ خود از نسائی از ابن عباس آوردهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود حب علی بن أبی طالب یأکل الذنوب کما تأکل النار الحطب (2)
ثالثا کسانی که شمّ فهم اخبار دارند دقت کامل میکنند تا کشف حجب شده معمّا حل گردد نه آنکه وقتی خبری را نفهمیدند یا بحقیقت معنای آن نرسیدند فوری زبان طعن باز کنند و نسبت جعل بدهند منفیبافی کار آسانی است ولی خدا را باید پیوسته در نظر گرفت قرآن مجید در آیه 7 سوره 21(انبیاء)بما دستور کافی داده که:
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ
(3) و اما معنای این خبر که مجمع علیه فریقین است و بنظر شما و بسیاری از مردمان سطحی معمّا آمده اتفاقا بسیار سهل و آسان است حلّ آن زیرا وقتی مراجعه بقرآن مجید میکنیم میبینیم گناهان را بدو قسمت تقسیم نموده کبیره و صغیره و از صغیره در مقابل کبیره در بعض آیات تعبیر بسیئة مینمایند چنانچه در آیه 35 سوره 4(نساء)
1) 1) دوستی علی علیه السّلام حسنه و ثوابی است که هیچ سیئه و گناهی باو ضرر نمیرساند و دشمنی علی گناهی است که با وجود آن هیچ عمل خیری نفع نمیرساند.
2) 2) دوستی علی ابن ابی طالب میخورد گناهان را همچنان که آتش هیزم را میخورد.
3) 3) سؤال کنید اهل ذکر را(مراد از ذکر قرآن یا رسول اللّه میباشد)اگر شما نمیدانید.
صریحا فرماید: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً (1)
پس بحکم همین آیه اگر بنده از کبائر گناهان دوری نماید و مرتکب آنها نشود از سیئات و گناهان کوچکش غمض عین و چشمپوشی میشود و میآمرزد او را.
در این حدیث هم میفرماید دوستی علی یک حسنه و ثوابی است که هیچ سیئه و گناه کوچکی بآن ضرر نمیرساند.
حافظ- مگر نه اینست که خداوند صریحا میفرماید ان الله یغفر الذنوب جمیعا (2)هر بنده عاصی و گنهکار خواه عمل او کبیره باشد یا صغیره وقتی نادم و بازگشت بسوی خدا نمود قطعا آمرزیده میشود پس فرقی ما بین کبیره یا صغیره نمیباشد.
داعی- گویا آقا توجه بآیه شریفه ننمودید و الا ایراد نمینمودید اولا بین کبیره و صغیره داعی فرق نگذاردم بلکه پروردگار متعال این فرق را گذارده.
ثانیا بنده هم مانند شما معترفم که هر بندۀ مؤمن گنهکاری که معتقد بغفاریّت حق باشد هرگاه نادم شد و توجه بحق نمود خداوند غفّار او را میآمرزد ولی اگر بدون توبه از دنیا برود در عقبات بعد الموت پیوسته او را عذاب مینمایند تا پای حساب اگر عملش زیاد بزرگ نبوده بمجازات خود رسیده در موقع حساب معفو میشود.
و اگر عملش بسیار و گناهان کبیره زیاده نموده او را بجهنم میبرند و بقدری که نافرمانی نموده عذابش مینمایند آنگاه نجاتش میدهند.
ولی در سیئات و صغائر اعمال اگر بیتوبه از دنیا برود و محبّ علی علیه السّلام باشد خداوند او را عفو نموده بمجازات عقبات بعد الموت نمیرسد و جحیم و جهنم نمیبیند او را داخل بهشت مینمایند چنانکه فرمود:و ندخلکم مدخلا کریما.
و نفهمیدم شما از چه راه این حدیث را موجب جسارت و لا لاابالیگری دانستهاید
آیا در حدیث شریف امر بسیئات یا کبائر و صغائر شده که شما آن را سبب جرأت و تجرّی شیعیان قرار دادهاید بدیهی است جواب منفی است.
پس راه دیگری در بین نمیباشد إلاّ فکر و خیال بیجا و حال آنکه این حدیث شریف جلو ناامیدی بشر را میگیرد نه آنکه موجب امید بیپایان گردد.
چه آنکه مردمان معتقدی هستند که گرفتار هوای نفساند وقتی مرتکب صغائری شدند شیاطین جن و انس آنها را وسوسه میکنند که دیگر روی رحمت نخواهید دید چون غالبا جوان و جاهل و نادانند فریب خورده ناامید میشوند میگویند ما که آمرزیده نمیشویم پس چرا نفس خود را از هواهای کلی بازداریم رفته رفته موجب طغیان و سرکشی میشود و از صغائر گذشته غرق در کبائر میشوند.
ولی امثال این حدیث روزنۀ امیدی در دلها باز میکند و میفهماند که چون بشر جایز الخطا است اگر سیئاتی از او صادر شود و راستی محبّ و دوست علی علیه السّلام باشد باو ضرر نمیرساند.
چون خدای متعال در آیه شریفه وعده عفو داده و برای عفو و آمرزش وسائلی قرار داده حبّ و وداد علی علیه السّلام یکی از وسائلی است که مورد عفو قرار میدهد.
و إلاّ شیعه هرگز لاابالی نخواهد شد چون وقتی بمعنای تشیّع بر میخورد میبیند که شیعه علی یعنی پیرو علی علیه السّلام آن کسیست که طابق النعل بالنعل پیروی کند گفتار و رفتار آن حضرت را پس أهل نجات است چه آنکه در تمام تفاسیر و کتب معتبره علماء شما بالفاظ و عبارات مختلفه رسیده که ما در لیالی اول ببعض از آنها اشاره نمودیم که رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا علی انت و شیعتک هم الفائزون فی الجنة (1).
پس اگر بخواهید ایراد بگیرید باین نوع از اخبار بیشتر میتوانید ایراد بگیرید که چون شیعه فهمید پیغمبر فرموده رستگار و اهل بهشت است پس جرأت و جسارت پیدا نموده و هر عمل زشتی مینماید و حال آنکه این طور نیست.
1) 1) یا علی تو و شیعیانت رستگارانید در بهشت.(مراجعه شود به ص 153 و 156 همین کتاب).
شیعه در اوّل تکلیف بعد از معرفت خدا و پیغمبر بایستی معنای تشیّع را بفهمد وقتی فهمید و دانست شیعه یعنی پیرو علی و آل علی آنگاه میفهمد پیرو علی آن کسیست که علما و عملا و قولا و فعلا کردارا و گفتار مانند علی باشد پا جای پای علی بگذارد یعنی آنچه علی نموده بنماید و آن چه علی ترک نموده ترک نماید پس شیعۀ علی وقتی فهمید که علی علیه السّلام مرتکب کبائر و صغائر نگردیده بلکه عمل مکروهی هم از او صادر نگردیده سعی و کوشش میکند مانند مولای خود متصف بصفات حمیده گردد و از اخلاق و عادات رذیله دوری نماید چون قوۀ عصمت که مخصوص مقام نبوت و امامت است ندارد و بتمام معنی علی شدن کار مشکلی است بلکه محال سعی مینماید لا اقل مرتکب کبائر ابدا نشود و اصرار بر صغائر هم نمینماید تا محبوب علی علیه السّلام گردد و نامش در زمره شیعیان ثبت گردد.
ولی چون معصوم نیست و جائز الخطاء است اگر سیّئۀ و یا صغیرهای از او صادر گردد بوسیله محبت و دوستی امیر المؤمنین علیه السّلام مورد عفو و اغماض قرار میگیرد و اگر خدای نکرده بیتوبه از دنیا رفت بواسطه این محبت و دوستی مسئول صغائر و سیئات قرار نمیگیرد.
و اما معنای حدیث من بکی علی الحسین وجبت له الجنة هم خیلی ساده و مناسب فهم هر کس از عارف و عامی میباشد و جوابی هم که الحال مطابقت با نظر أکثر آقایان حاضرین بنماید که مکرر تقاضا نمودند که در جواب رعایت حال آنها بشود عرض میکنم معنای ساده و تحت اللفظی این حدیث شریف چنین است که هر کس گریه کند بر حسین واجب میشود بر او بهشت.
مفهوم مخالفش اینست که اگر ناکس گریه کند بهشت که بر او واجب نمیشود بلکه هیچ نتیجهای هم از گریه خود نمیگیرد.
حافظ- فرق بین کس و ناکس چیست که گریه برای کس نتیجه میدهد ولی بناکس نمیدهد.
داعی- گرچه در کلمۀ من موصوله کس و ناکس راه ندارد ولی در معنای فارسی کس و ناکس میآید لذا عرض میکنم کس مؤمنی را گویند که موحد و خداپرست باشد اصول عقاید را استدلالا یا بنحو یقین دارا و معتقد بنبوت انبیاء عظام من آدم الی الخاتم باشد و خود را ملزم بدستورات آخرین انبیاء خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بداند و بمعاد جسمانی و وجود بهشت و دوزخ و ولایت آل محمّد علیهم السّلام و عترت طاهره آن حضرت عقیده داشته علی و یازده فرزند بزرگوارش سلام اللّه علیهم اجمعین را عباد صالحین و امام بر حق و نایب مناب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بداند و یازدهمین فرزند علی که دوازدهمین وصی پیغمبر خاتم است زنده و موجود و زمامدار عالم بداند و قرآن مجید را بعد از اعتقاد بکتب سماویه حق و از جانب خدا بداند و بمندرجات آن معتقد و بدستورات و اوامر و مناهی آن عامل باشد.
و ناکس مسلمانی را گویند که صورة و اسما مسلمان و بتمام دستورات قائل ولی در مقام عمل صالح نباشد یا تارک محض باشد یا ببعض از آنها عمل و از بعض دیگر روی گردان باشد یا مرتکب بعض کبائر از قبیل قتل نفس یا شرابخواری و یا زنا و لواط کاری یا رباخواری و کمفروشی و امثال اینها گردد چنین آدمی هر قدر هم گریه کند برای او نتیجهای ندارد و جبران ترک واجبات از قبیل نماز و روزه و حجّ و خمس و زکاة و غیره را نمینماید.
مگر آنکه توبه کند از اعمال زشت و مصمّم گردد بجبران ما فات و حق النّاس را بصاحبانش برگرداند و ترضیۀ خاطر آنها و یا اگر مردهاند وراث آنها را فراهم نماید آنگاه بوسیلۀ گریه و محبت خاندان رسالت جبران ما فات و عقبماندگیهای او گردد.
و الاّ اگر مثلا نماز نخوانده یا روزه نگرفته یا مستطیع شده حج بیت اللّه نرفته یا مشمول خمس و یا زکاة گردیده اداء وظیفه ننموده آنگاه گریه کند یا زنا و لواط کند و گریه کند یا ربا بخورد و مال مردم را بحرام ببرد و معاملات ربوی بنماید-و یا کمفروشی بنماید-و گریه کند ظلم و تعدی و آدمکشی کند و گریه کند بخیال آنکه
اعمال زشت او بوسیلۀ گریه عفو میشود اشتباه رفته آل محمّد از چنین اشخاصی بیزارند گریه برای این اشخاص نفع و نتیجهای ندارد چنانکه ما مکرر در منابر و مجالس درس و مجامع دینی این معانی را مشروحا گوشزد جامعه نمودهایم.
و الاّ اگر این عقیدۀ غلط صحیح باشد که آدمی هر عمل زشتی بنماید و گناهان کبیره از او صادر شود و یا ترک واجبات بنماید خیال کند گریه و یا زیارت آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین جبران ما فات میکند و او را نجات میدهد باید دشمنان آل محمّد همگی بهشتی باشند چون غالبا بر مظلومیت آل محمّد گریه کردند.
چنانچه ارباب مقاتل در وقعۀ کربلا نوشتهاند و اللّه بکت و ابکت کل عدوّ و صدیق دوست و دشمن در آن مصیبت عظمی گریستند پسر پیغمبر و اصحاب و احفادش حتی اطفال صغیر و شیر خوارش را کشتند ولی در دیدن مصائب اهل بیتش گریه هم کردند پس قطع بدانید گریه برای این نوع مسلمانان ناکس که صورت دارند ولی سیرت ندارند نفع و نتیجهای ندارد تا مؤمن نگردند گریه برای آنها نتیجه نخواهد داد.
حافظ- اگر فرد مسلمانی معتقد باصول عقاید و عامل بدستورات شرعیّه باشد خود اهل نجات است پس گریه برای او چه اثر دارد و تشکیل مجالس گریه برای چه و چه نتیجه بر او متصوّر است که هر سال مبالغ گزافی خرج این نوع از مجالس بشود که مؤمنین گریه کنند.
داعی- بدیهی است مسلمان هرچند عامل کامل عیار باشد معصوم نخواهد بود بالاخره بشر است و جائز الخطاء اگر لغزش و خطاهائی از او سر زده و غافل بوده حضرت باری تعالی با مهربانی و لطفی که نسبت به بندگان خود دارد از روی فضل و کرم عمیم بوسائل و اسبابهائی آنها را عفو میکند.
گاهی حب علی بن أبی طالب را وسیله قرار میدهد گاهی بگریه بر مظلومیت حضرت سید الشهداء و خاندان رسالت و زیارت آن حضرت و اهل بیت طهارت عطف توجه فرماید و اشک چشم آنها را بمنزلۀ آب توبه قرار میدهد و از گناهان آنها میگذرد.
اگر مؤمن و عادلند و هیچ گناه کبیره و صغیرهای از آنها صادر نشده-حب و ولایت علی و اهل بیت رسالت و گریه بر مصائب وارده بر آنها که علامت مهر و محبت بآن خاندان جلیل میباشد وسیله ترفیع مقام آنها میشود.
و اما اینکه فرمودید در تشکیل این مجالس بنام عزاداری آل محمد و مصارف بسیار چه اثر است آقایان محترم چون دور هستید از اثرات و نتایج مترتبه بر این مجالس غافل میباشید.
چون روی عادت و تبلیغات سوئی که پیوسته میشود که این مجالس بدعت است حاضر نمیشوید یا اگر گاهی بجهاتی حاضر شوید چون نظر سوء دارید دقیقانه توجه نمیکنید تا آثار آن را ببینید.
اگر آقایان در این قبیل مجالس حاضر شوید و با دیدۀ انصاف و محبت بنگرید تصدیق خواهید نمود که این نوع مجالس مدارس اکابر آل محمد علیهم السّلام است به این معنی که بنام آل محمد علیهم السّلام مجالسی تشکیل میگردد و بجاذبۀ آن خاندان جلیل افراد مسلمین از هر طبقه(حتی بیگانگان از دین)حاضر میشوند آنگاه خطباء و وعّاظ و متکلمین و محدثین و گویندگان از علماء ساعتها حقایق دین را از توحید و نبوت و معاد و فروع احکام و اخلاق و دستورات حیاتی فردی و اجتماعی را برای آنها بیان میکنند و آنها را بضررها و مفاسد معاصی و گناهان و اخلاق رذیله آشنا مینمایند و دلائل حقّانیّت دین مقدس اسلام را در مقابل سایر ادیان برای آنها ظاهر و بارز میکنند و نتایج بسیار میگیرند.
سالی نیست که بوسیله همین مجالس و تبلیغات دینی افرادی از بیگانگان اسلام قبول ننمایند چه بسا از منحرفین که تحت تأثیر تبلیغات دینی قرار گرفته و از اعمال گذشته خود توبه نموده و براه راست وارد گردند.
در هر سالی بوسیلۀ این مجالس و حضور در مجامع عزا و تأثیر آیات و اخبار و مواعظ جمعیتهای بسیاری از مردمان لاابالی و معصیت کار توبه نموده و بواسطه ترک معاصی داخل در حوزه اخیار گردند.
اینست یک جهت از فرمایش رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که علمای فریقین نقل نمودهاند حسین منّی و انا من حسین حسین از من است و من از حسینم یعنی احیای دین من بواسطه حسین است در زمان حیاتش جانبازی کرد و بنیروی مظلومیت ریشۀ ظلم بنی امیه را کند چه آنکه آنها میخواستند ریشۀ دین را بکنند.
و هزار سال است که مجالس معظمی بنام آن بزرگوار خفیه و آشکار تشکیل میشود مردمان حاضر میشوند بوسیلۀ مبلغین و ناطقین پی بحقایق دین برده و قدم در صراط مستقیم میگذارند اینست مختصری از اثرات و نتایج مجالس عزاداری که مدارس اکابر آل محمد سلام اللّه علیهم اجمعین میباشد.
و نیز توضیحا عرض میکنم که محب و شیعه علی علیه السّلام زائر و عزا دار حسین بن علی علیهما السّلام علاقهمندان و عشّاق او ترک واجبات نمیکنند و مرتکب کبائر معاصی نمیشوند چون میدانند و بآنها گفته شده است که حضرت أبا عبد اللّه الحسین علیه السّلام شهید راه دین است و برای ترویج شعائر دین شربت شهادت نوشید چنانچه در زیارت وارث و سایر زیارات وارد است که میخوانیم اشهد انّک قد اقمت الصلاة و آتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و أطعت اللّه و رسوله حتی أتاک الیقین (1).
و در اخبار معتبرۀ فریقین از امّ المؤمنین عایشه و جابر و أنس و دیگران رسیده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من زار الحسین بکربلا عارفا بحقّه وجبت له الجنّة (2).
و نیز میفرماید من بکی علی الحسین عارفا بحقّه وجبت له الجنّة (3).
همان قسمی که عبادات از واجبات و مستحبّات فرع بر معرفت خدا است اگر خدا را کما ینبغی نشناسد قصد قربت پیدا نمیشود لذا عبادات او هرچند کامل هم باشد عاطل و باطل است.
1) 1) شهادت میدهم که تو(ابا عبد اللّه)اقامه نماز و اداء زکاة نمودی و امر بمعروف و نهی از منکر و اطاعت خدا و رسول او نمودی تا دم مرگ.
2) 2) هر کس زیارت نماید حسین علیه السّلام را در کربلا در حالتی که عارف بحق آن بزرگوار باشد بهشت بر او واجب میگردد.
3) 3) هر کس گریه کند بر حسین علیه السّلام در حالتی که عارف بحق آن بزرگوار باشد بهشت بر او واجب میگردد.
گریه و زیارت هم فرع بر معرفت پیغمبر و امام است یعنی باید آن بزرگوار را پسر پیغمبر و امام بر حق و وصی سیم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بداند که قائم بحق بوده و برای حق کشته شده و مخالفتش با یزید برای آن بوده که یزید احکام دین را زیر پا گذارده تارک واجبات و فاعل محرمات بوده و ترویج أباطیل نموده و چنین زائر و عزاداری بر خلاف طریقه و رویّۀ مولای خود هرگز عمل نمینماید.
نواب- قبله صاحب گرچه ما معتقد هستیم که حسین الشهید اهل حق و برای حق و بناحق بدست عمّال بنی امیّه کشته شده ولی در میان ما جماعتی هستند مخصوصا جوانانی که در مکاتب و مدارس و اسکولهای جدید تحصیل میکنند میگویند جنگ کربلا جنگ دنیائی بوده یعنی حب ریاست و میل بخلافت حسین بن علی را بسمت کوفه کشانید البته بر هر حکومت مقتدری لازم است که دفع مخاطرات کند ناچار یزید و عمّالش مقابله با این فتنه کردند و بآن جناب پیشنهاد تسلیم(بلاشرط)و تبعیت از خلیفه یزید که اطاعتش واجب بوده است نمودند که بشام رود تا نزد خلیفه محترم باشد یا سلامت بوطن بر گردد آن جناب زیر بار نرفت تا آنکه کشته گردید پس عزاداری برای چنین دنیا طلبی که برای حبّ جاه و ریاست کشته شده معنی ندارد بلکه بدعت است؟!
آیا جواب صحیحی دارید که آنها را ساکت کنید تا از این عقیده بر گردند و بدانند که جنگ کربلا جنگ دنیائی نبوده بلکه آن جناب فقط برای خدا و حفظ دین خدا قیام نمود و جنگید تا کشته شد.
داعی- چون وقت گذشته اگر در این مرحله وارد شویم میترسم سخن طولانی شود و اسباب کسالت گردد.
نواب- خیر خیر أبدا کسل نمیشویم بلکه با علاقۀ مفرطی میل بشنیدن این موضوع و کشف حقیقت داریم که در مقابلۀ با مخالفین قادر بجواب باشیم قطع بدانید جواب دادن باین قوم و لو مختصر باشد خدمت بزرگی است تمنا میکنم بفرمائید.
داعی- قبلا عرض کردم هر عمل نیک و بدی فرع بر معرفت است معترضین اول باید خدای خود را بشناسند و بعد از معرفت حق کتاب آسمانی که از جانب خدای علیّ اعلی بر خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل شده مورد تصدیق قرار گیرد و لازمۀ تصدیق آنست که هرچه در آن کتابست باید مورد ستایش و قبول باشد.
و اگر معترضین اهل ماده و عالم محسوساند و دلائل محسوسه میخواهند جواب آنها بسیار سهل است اینک مختصرا باقتضای وقت مجلس که گذشته است بهر دو جهة فقط اشاره میکنیم.
اوّلا هر مسلمانی که تابع قرآن است نسبت دنیا طلبی و حب جاه و ریاست بریحانۀ رسول اللّه حسین بن علی سلام اللّه علیهما دادن بر خلاف حق و حقیقت و انکار قرآن و رسول خدا نمودن است چه آنکه خداوند متعال در آیه 33 سوره 33(احزاب)شهادت بطهارت آن حضرت داده و آن بزرگوار را مانند جدّ و پدر و مادر و برادرش معرّا و مبرّای از هر رجس و پلیدی معرّفی نموده آنجا که میفرماید إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1).
باتّفاق جمهور اکابر علماء خودتان از قبیل مسلم و ترمذی و ثعلبی و سجستانی و ابی نعیم اصفهانی و أبو بکر شیرازی و سیوطی و حموینی و احمد بن حنبل و زمخشری و بیضاوی و ابن اثیر و بیهقی و طبرانی و ابن حجر و فخر رازی و نیشابوری و عسقلانی و ابن عساکر و غیرهم که جمیعا معتقدند و مبسوطا آوردهاند که این آیه در شأن پنج تن آل عبا محمّد و علیّ و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام نازل گردیده.
و این آیه شریفۀ أدلّ دلائل است بر عصمت این پنج تن بزرگوار از ارجاس و پلیدیها
1) 1) جز این نیست که خدا چنین میخواهد هر رجس و آلایش را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را از هر عیبی پاک و منزه گرداند.
بدیهی است از اهمّ پلیدیها حب جاه و مقام و توجه بدنیای دنی است که آیات و اخبار بسیاری در مذمت این دنیا یعنی علاقه بریاست این دنیا روی هوای نفس مانند امراء و سلاطین و طلاب آنها از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و أئمۀ طاهرین رسیده تا آنجا که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرماید حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة (1).
پس قطعا أبا عبد اللّه الحسین علیه السّلام حب جاه و ریاست دنیا را طالب نبوده و برای چنین ریاست فانیه جانبازی ننموده و اهل بیت خود را باسارت نداده و اگر کسی با علم باین معنی آن حضرت را دنیاطلب بخواند حتما منکر قرآن مجید گردیده.
و أما فرقۀ دیگر مردمانی هستند که طالب دلائل حسّی هستند دلائل محسوس برای آنها بسیار است که در این وقت تنگ بتمام آن دلائل نتوان استشهاد نمود ولی من باب نمونه بمختصری اشاره مینمایم.
أولا قیام حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام علیه یزید پلید اگر جنبه جاه طلبی و ریاست داشت نبیّ مکرم امر بیاری آن حضرت نمینمود چنانچه اخبار بسیاری از طرق خودتان در این باب رسیده که بیکی از آنها اکتفا میکنیم.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 60 ینابیع الموده از تاریخ بخاری و بغوی و ابن السکین و ذخائر العقبی امام الحرم شافعی از سیرۀ ملا و غیرهم نقل مینماید از أنس بن حارث بن نبیه که گفت شنیدم از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود:
انّ ابنی هذا یعنی الحسین یقتل بارض یقال لها کربلا فمن شهد ذلک منکم فلینصره فخرج انس بن الحارث الی کربلا فقتل بها مع الحسین رضی اللّه عنه و عمّن معه (2).
پس معلوم میشود قیام آن حضرت در کربلا قیام بحق بوده نه حب ریاست مشئوم
از اینها گذشته اگر معترضین فکر کنند از خود عمل و حرکت آن حضرت تا شهادت و اسیری أهل بیت طهارت حق و حقیقت ظاهر و هویدا میباشد.
زیرا اگر فردی در مملکتی حب ریاست داشته باشد و بخواهد بر دولت وقت خروج نماید هرگز با عیال و اطفال حرکت نمیکند اطفال صغیر و زن حامله و بچۀ شیر خوار با خود نمیبرد بلکه تنها و منفرد و با یک عدۀ زبده سواران کاری حرکت میکند پس از آنکه بر دشمن غالب و محور کار بدستش آمد و روزگار بر وفق و مرامش شد آنگاه عیالاتش را میطلبد.
حرکت دسته جمعی حضرت ابا عبد اللّه علیه السّلام با عیالات و اطفال صغیر خود دلیل کامل است که آن حضرت بقصد ریاست و خلافت ظاهری و غلبه بر خصم نیامده و اگر چنین قصدی داشت قطعا بسمت یمن میرفت که همه از دوستان خود و پدر بزرگوارش و ثابت قدم در ارادت بودند آنجا را مرکز کار قرار داده آنگاه با تجهیزات کامل و مجرد حملات خود را شروع مینمود.
چنانچه مکرّر بنی اعمام و دوستان و برادران این پیشنهاد را بآن حضرت نمودند و جواب یأس شنیدند چه آنکه از هدف و مقصد اصلی آن حضرت خبر نداشتند.
ولی خود آن حضرت میدانست که وسیلۀ غلبۀ ظاهری فراهم نمیشود،لذا حرکت آن حضرت با هشتاد و چهار زن و بچه برای یک نتیجه نهائی اساسی بود چونکه امام میدید شجرۀ طیّبۀ لا اله الاّ اللّه را که جد بزرگوارش خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با خون جگرها غرس و آبیاری او را با خونهای شهداء بدر و احد و حنین نموده و بدست باغبانی مانند علی بن أبی طالب علیه السّلام سپرد که از او نگهداری نماید ولی بواسطه خارج نمودن باغبان عالم دانا را با ظلم و تعدی و تهدید بشمشیر و قتل و آتش و کوتاه نمودن دست او را از آب یاری شجره طیّبه اساس و بنیان باغ توحید و نبوت رو به نابودی میرفت.
و لو آنکه گاه گاهی بتوجه باغبان اصلی تقویتی میشد ولی نه تقویت کامل حقیقی
تا آنکه زمام باغ بکلّی بدست باغبانان جهول عنود لجوج(یعنی بنی امیه)افتاد.
از زمان خلافت خلیفۀ سوم عثمان بن عفّان که دست بنی امیه باز شد و زمامدار امور شدند و أبو سفیان لعین که در آن موقع کور شده بود دستش را گرفتند بمجلس آوردند با صدای بلند گفت یا بنی امیّه تداولوا الخلافة فانّه لا جنّة و لا نار (1).
و نیز گفت یا بنی امیّه تلقّفوها تلقّف الکرة فو الّذی یحلف به ابو سفیان ما زلت ارجوها لکم و لتصیرنّ الی صبیانکم وراثة (2).
بکلّی آن قوم رسوای بیعقیده تمام طرق را مسدود نمودند و دست باغبانان معنوی و حقیقی را بالکل از تصرف در باغ کوتاه نمودند و مانع از ظهور آب حیات شدند کم کم شجرۀ طیبه رو بضعف گذارد تا در دورۀ خلافت یزید پلید چیزی از عمر درخت شریعت باقی نمانده نزدیک بود شجرۀ طیّبۀ لا اله الاّ اللّه بکلی خشک شود و نام خدا از میان برود و حقیقت دین محو گردد.
بدیهی است هر باغبان عالمی وقتی فهمید از هر طرف آفات بباغش روی کرده فوری باید در مقام علاج برآید و الا بکلی ثمرات باغش از میان خواهد رفت.
در آن موقع هم که باغبانی باغ توحید و رسالت بباغبان عالم دین حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام سپرده شده بود متوجه شد که لجاج و عناد و الحاد بنی امیه کار را بجائی رسانیده که نزدیک است درخت توحید خشک شود بلکه قصد دارند شجرۀ طیّبه لا اله الاّ اللّه را از ریشه بکنند و دور بیندازند قد مردانگی علم کرد فقط و فقط صرفا برای آبیاری باغ رسالت و تقویت شجرۀ طیبۀ لا اله الاّ اللّه بسمت کربلا حرکت کرد ولی بخوبی میدانست بیآبی بریشۀ درخت اثر کرده و دیگر آبهای معمولی اثری ندارد احتیاج بتقویت قوی دارد.
1) 1) ابو سفیان تشجیع میکند فامیل خود را باینکه دولت بیپایان خلافت را دست بدست دهید زیرا بهشت و دوزخی در کار نیست(یعنی دروغ است).
2) 2) ای بنی امیه بکوشید و خلافت را مانند گوی بچنگ آورید سوگند بآن چیزی که قسم میخورم بآن(مراد بتها است که همیشه بآن قسم میخوردند)پیوسته طالب و شایق یک همچو سلطنت و پادشاهی برای شما بودهام شما هم آن را نگهبان باشید تا باولاد خود بارث برسانید.
چنانچه در علم عملی فلاحت رسم است وقتی فلاّحان و باغبانان دانشمند دیدند در حتی بکلی بیقوت شده تقویت قوی لازم دارد علاج او را بقربانی میکنند یعنی گوسفندی یا موجود جان داری را کنار آن درخت ذبح میکنند و با پوست و گوشت و خون در پای درخت دفن مینمایند تا درخت از نو قوت و قدرت جدید بگیرد.
حضرت سید الشهداء ریحانه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم که باغبانی عالم بود دید این شجرۀ طیّبه را بقدری بیآبی دادهاند(بخصوص در سنوات اخیره و زمامداری بنی امیه) که بآبهای معمولی و مبانی علمی حیات پیدا نخواهد کرد فداکاری لازم است.
قطعا آبیاری شجرۀ طیّبه و درخت شریعت بایستی با خونابههای قومی قوی شود لذا دست بهترین جوانان و اصحاب و اطفال صغیر خود را گرفت برای قربانی و آبیاری شجرۀ طیّبه لا اله الاّ اللّه بسمت کربلا حرکت کرد.
بعضی کوتهنظران گویند چرا از مدینه خارج شد همان جا میماند و کوس مخالفت میکوبید و قربانیها را میداد ولی نمیدانند که اگر آن بزرگوار در مدینه میماند امر او بر مردمان فهیم عالم پوشیده میماند و نمیدانستند که مخالفت آن حضرت برای چه بوده.
مانند هزاران حامیان دین که در شهری قیام بحق نمودند و کشته شدند و کسی نفهمید هدف و مقصد قائم چه بوده و برای چه کشته گردیده و دشمنان هم وارو نشان میدادند.
ولی آن یگانه راد مرد بینا برای ظهور حق و حقیقت در ماه رجب موقعی که مردمان برای عمره بمکه حاضر بودند تشریف فرمای مکه شد تا روز عرفه در مقابل صدها هزار جمعیت که در خانه خدا جمع بودند خطبهها خواند و خطابهها کرد ندای حق و حقیقت را بسمع تمام عالمیان رسانید که یزید پلید تیشه برداشته بریشۀ شجرۀ طیّبه لا اله الاّ اللّه میزند گوشزد عامۀ مسلمین نمود که بدانند یزیدی که دعوی خلافت اسلام دارد عملا اساس دین را از میان میبرد شراب میخورد قمار میبازد با سگ و میمون بازی میکند احکام دین را زیر پا میگذارد زحمات جدم پیغمبر را بر باد میدهد من
نمیگذارم دین جدم از میان برود بر من واجب است فداکاری نمایم جان میدهم و دین را حفظ میکنم.
پس قیام آن حضرت و خروج از مدینه بمکّه و از مکّه بسمت کوفه و عراق برای حفظ شعائر دین و اعلام نمودن بجامعه بشریت اطوار و رفتار و مفاسد اخلاق و عقاید خراب و عملیات جبرانناپذیر آن پلید عنید بیدین بوده است.
لذا برادران و بنی اعمام و دوستان علاقهمند که برای ممانعت میآمدند عرض میکردند اهل کوفه که از شما استقبال نمودهاند و دعوتنامهها فرستادند به بیوفائی معروفاند.
و علاوه با قدرت بنی امیه و سلطنت یزید پلید که سالها است در این مملکت ریشه دوانیدهاند نمیتوانی مقابله نمائی چون أهل حق کماند مردم عبد و عبید دنیا هستند و دنیای آنها نزد بنی امیه اصلاح میشود لذا اطراف آنها جمعاند نفع و غلبه با شما نخواهد بود.
پس از این سفر صرف نظر نما و اگر هم مایل نیستی بماندن و توقف در حجاز پس برو بیمن که علاقهمندان بشما در آنجا بسیارند مردمان غیوری هستند شما را تنها نمیگذارند میتوانی عمری را در آن صفحات براحتی بگذرانی.
حضرت نمیتوانست برای همه کاملا پردهبرداری نماید لذا هر یک را بجوابهای مختصری ساکت مینمود ولی ببعض از اصحاب سر و أقارب محرم مانند برادرش محمّد بن الحنفیّه و این عم گرامش عبد اللّه بن عباس میفرمود راست میگوئید منهم میدانم غلبه ظاهری با من نخواهد بود منهم برای فتح و غلبه ظاهری نمیروم بلکه برای کشته شدن میروم یعنی میخواهم به نیروی مظلومیت ریشۀ ظلم و فساد را بر کنم.
برای قوت قلب بعضی حقیقت را آشکار نموده میفرمود جدّم رسول خدا را در خواب دیدم بمن فرمود اخرج الی العراق فانّ اللّه شاء أن یریک قتیلا (1).
محمّد بن الحنفیّه و ابن عباس عرض کردند اگر امر چنین است زنها را چرا میبرید
1) 1) بیرون برو بسوی عراق پس بدرستی که خدای تعالی میخواهد تو را کشته ببیند.
فرمود جدّم فرمود انّ اللّه قد شاء ان یراهنّ سبایا (1)بامر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را برای اسیری میبرم(یعنی نکات و أسراری در شهادت من و اسیری اهل بیت من است که متمّم شهادت من اسارت زنان است که علم و پرچم مظلومیت را بر دوش بگیرند بروند شام در مرکز خلافت و قدرت یزید ریشۀ آنها را بکنند-و پرچم ظلم و کفرشان را سرنگون نمایند-.
چنانچه عملی کردند خطبه و خطابۀ بیبی عقیلۀ بنی هاشم صدیقۀ صغری زینب کبری سلام اللّه علیها در مجلس قدرت و جشن پیروزی یزید در مقابل صدها نفر از اشراف قوم و بزرگان بنی امیه و سفراء بیگانه و رجال از یهود و نصاری-و خطبه و خطابه معروف سیّد السّاجدین امام چهارم زین العابدین علی بن الحسین علیهما السّلام در مسجد اموی شام بالای منبر در مقابل یزید نیروی قدرت او را شکست و پرچم عظمت بنی امیه را سرنگون و مردم را بیدار نمود).
پس از حمد و ثنای خداوند متعال فرمود ایّها النّاس اعطینا ستّا و فضّلنا بسبع-اعطینا العلم و الحلم و السّماحة و الفصاحة و الشّجاعة و المحبّة فی قلوب المؤمنین-و فضّلنا بأنّ منّا النّبی المختار محمد صلّی اللّه علیه و آله-و منّا الصدّیق-و منّا الطّیارّ-و منّا اسد اللّه و اسد رسوله-و منّا سبطا هذه الامّة و منّا مهدیّ هذه الامّة (2).
آنگاه شروع بمعرفی از خود نمود فرمود هر کس مرا میشناسد که میشناسد
1) 1) بدرستی که خدای تعالی خواسته است که ایشان را اسیر ببیند.
2) 2) ای مردمان عطا کرده شدهایم(ما آل محمد از جانب خدای تعالی)شش خصلت را و ترجیح داده شدیم بر سایر خلق به هفت فضیلت-عطا کرده شدهایم بعلم-و بردباری-و جوانمردی و خوش روئی-و فصاحت-و شجاعت-و محبت در دلهای مؤمنان. و ترجیح و زیادتی داده شدهایم(بر مردم)باینکه از ما است پیغمبر برگزیده(حضرت محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله)و از ما است صدیق(امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام)و از ما است جعفر طیار-و از ما است(حمزه)شیر خدا و رسول-و از ما است دو سبط این امت(حسن و حسین)-و از ما است مهدی این امت(حجة بن الحسن عجل اللّه تعالی فرجه).
و آن کس که مرا نمیشناسد اینک حسب و نسب خودم را بآنها میرسانم منم فرزند صاحب صفات و فضائل مخصوصۀ(که با کلمات طولانی آن صفات را بیان مینماید که وقت مجلس اجازه نقل تمام را نمیدهد)خاتم الانبیاء محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
پس از آن روی همان منبری که سالها شب و روز از زمان معاویه علیه الهاویه علنی و بر ملا مولانا و مولی الموحدین امیر المؤمنین علی علیه السّلام را لعن و سب مینمودند؟!!و هزاران نسبتهای ناروا بآن حضرت داده بودند؟در حضور خود یزید و رجال بنی امیه و دشمنها فضائل و مناقب جد بزرگوارش امیر المؤمنین را(که نگذارده بودند بگوش مردم شامی برسد) بیان نمود و فرمود.
انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتّی قالوا لا اله الاّ اللّه-انا ابن من ضرب بین یدی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین-و قاتل ببدر و حنین-و لم یکفر باللّه طرفة عین-انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیّین-و قامع الملحدین-و یعسوب المسلمین- و نور المجاهدین و زین العابدین-و تاج البکّائین-و اصبر الصّابرین-و افضل القائمین من آل یس رسول ربّ العالمین-انا ابن المؤیّد بجبرئیل-المنصور بمیکائیل-انا ابن المحامی عن حرم المسلمین-و قاتل المارقین-و الناکثین- و القاسطین-و المجاهد اعدائه النّاصبین-و افخر من مشی من قریش اجمعین-و اوّل من اجاب و استجاب للّه و لرسوله من المؤمنین-و اوّل السّابقین- و قاصم المعتدین-و مبید المشرکین-و سهم من مرامی اللّه علی المنافقین- و لسان حکمة ربّ العالمین-و ناصر دین اللّه و ولیّ امر اللّه-و بستان حکمة اللّه-و عیبة علمه-سمح-سخی-بهلول-زکیّ-ابطحیّ-رضیّ-مقدام- همام-صابر-مهذّب-قوّام-قاطع الاصلاب-و مفرّق الاحزاب- اربطهم عنانا-و اثبتهم جنانا-و امضاهم عزیمة-و اشدّهم شکیمة-اسد باسل یطحنهم فی الحروب اذا از دلفت الاسنّة و قربت الاعنّه طحن الرحی
و یذروهم فیها ذرو الریح الهشیم-لیث الحجاز-و کبش العراق-مکّی- مدنیّ-حنفیّ-عقبیّ-بدریّ-احدیّ-شجریّ-مهاجریّ-من العرب سیّدها-و من الوغی لیثها-وارث المشعرین-و ابو السّبطین الحسن و الحسین ذاک جدّی علیّ بن أبی طالب(علیه السّلام) (1).
آنگاه فرمود انا ابن خدیجة الکبری-انا ابن فاطمة الزّهراء-انا ابن
1) 1) منم فرزند کسی که شمشیر زد بر بینیهای مردم تا گفتند لا اله الا اللّه-منم فرزند کسی که شمشیر زد پیش روی رسول اللّه بدو شمشیر(یعنی مدتی بشمشیر و مدتی به ذو الفقار)و نیزه زد بدو نیزه و هجرت نمود بدو هجرت.و بیعت نمود بدو بیعت.و با کافران مقاتله نمود در جنگ بدر و حنین و کافر نگشت بخدا چشم بر هم زدنی-منم فرزند صالح مؤمنان-و وارث پیغمبران-و براندازندۀ ملحدان-و پادشاه مسلمانان-و نور جهاد کنندگان-و زینت عابدان و تاج گریه کنندگان(از خوف خدا)و صبرکنندهترین صبر کنندگان-و بهترین نمازگزارندگان از آل یس رسول رب العالمین- منم فرزند مؤید بجبرئیل و منصور بمیکائیل-منم فرزند حمایتکننده از حرم مسلمانان-و کشندۀ برگشتگان از دین(یعنی اهل نهروان)و شکنندگان بیعت(یعنی اهل جنگ جمل در بصره)و اهل بغی و طغیان(یعنی اهل جنگ صفین)و جهادکننده با دشمنان خود ناصبیها-و فخرکنندهترین همه کسانی که راه رفتند از طایفۀ قریش(یعنی افخر از همه قریش)و اول کسی که اجابت دعوت خدا و رسول او را نمود از مؤمنان-و اول سبقت کنندگان بسوی ایمان-و شکنندۀ ظالمان-و هلاککننده مشرکان-و تیری از تیرهای خدای تعالی بر منافقان-و لسان حکمت پروردگار عالمیان- و یاری کنندۀ دین خدا-و ولی امر خدا-و گلستان حکمت خدا-و صندوق علم او-جوانمرد با سخاوت گشاده رو-و جامع جمیع خیرات اجتماعی پسندیدۀ بطحا-که اختیارا در جنگها پیش قدم بوده-پادشاه صبرکننده پاکیزه اخلاق-کثیر القیام- قطعکننده پشتها-و متفرق کنندۀ احزاب (فاسد)-کسی که باثبات قدم عنان اختیار نفس خود را در دست داشته-و دلش از همه کس قویتر و ثابتتر و عزمش از همه راسختر-و شکیمهاش از همه کس محکمتر(یعنی مهمترین افراد بشر بود در احقاق حق مظلومان)-شیر ژیان بود در میدان نبرد-خورد میکرد دشمنان را در جنگها وقتی که باو نزدیک میشدند(سواره و پیاده)با نیزههای خود-و خورد و متفرق میساخت آنها را همچنان که طوفان شنها و خار و خاشاک خشک را پراکنده میکند- شجاعترین اهل حجاز-و دلیرترین اهل عراق-مکی و مدنی-و پاکیزهترین افراد مسلمین در دین بیعت کنندۀ در عقبه-شهسوار بدر و احد-و رادمرد بیعت شجره-و یگانه فداکار مهاجرت-و سید عرب-و شیر میدانهای جنگ- و وارث مشعرین-و پدر دو سبط(پیغمبر ص)حسن و حسین(علیهما السّلام)اینست فضائل جد من علی بن أبی طالب(علیه السّلام).
المذبوح من القفا-انا ابن العطشان حتّی قضی-انا ابن من منعوه من الماء و احلّوه علی سائر الوری-انا ابن من لا یغسل له و لا کفن یری-انا ابن من رفع رأسه علی القنا-انا ابن من هتک حریمه بارض کربلا-انا ابن من جسمه بارض و رأسه باخری-انا ابن من سبیت حریمه الی الشّام تهدی-ثمّ انّه صلوات اللّه علیه انتحب و بکی-فلم یزل یقول انا انا حتّی ضجّ النّاس بالبکاء و النّحیب (1).
اول مجلس نقل مصائب که بعد از شهادت حضرت امام حسین علیه السّلام منعقد گردید-در همین مسجد جامع اموی شام بود که حضرت سید الساجدین امام زین العابدین علیه السّلام بعد از نقل فضائل و مناقب جد بزرگوارش امیر المؤمنین در محضر دشمنان آن قدر مصائب پدر عزیزش را فرمود که با حضور یزید پلید صدای ضجّه و شیون مردم شام برخاست بقسمی که یزید را خوف برداشت و نتوانست بنشیند-از روی ترس و واهمه از مسجد خارج گردید.
از همان مسجد و اثر خطبه و خطابه آن حضرت مقدمات نهضت ضد اموی شروع شد.(که یزید ناچار شد از روی سیاست اظهار ندامت نمود-و عبید اللّه بن مرجانه لعنه اللّه را لعن نمود که چنین عمل فجیعی نموده)تا عاقبت کاخ کفر و ظلم و الحاد بنی امیه سرنگون گردید.
1) 1) منم فرزند خدیجۀ کبری-منم فرزند فاطمۀ زهرا(ع)-منم فرزند سر بریدۀ از قفا منم فرزند آن کسی که با لب تشنه از دنیا رفت-منم فرزند آنکه آب را از او منع کردند و حلال و مباح داشتند بر سایر خلق-منم فرزند آن که او را غسل ندادند و کفن نکردند-منم فرزند آنکه سر مطهر او را بر نیزه بلند نمودند-منم فرزند آنکه حرم او را در زمین کربلا هتک حرمت نموده اسیر نمودند منم فرزند آنکه بدن مقدسش در جائی و سر مطهرش در جائی دیگر-منم فرزند آنکه حرم او را اسیر نموده بشام آوردند. پس از آن امام علیه السّلام با صدای بلند گریست و پیوسته انا انا فرمود یعنی آن قدر از مفاخر و مدایح اجداد خود فرمود و مصائب پدر بزرگوار و اهل بیت خود را بیان کرد تا آنکه خروش از مردم برخاست همگی بگریه و ناله و فریاد مشغول شدند.
که الی الحال در شام و پایتخت ظالمانه آن قوم فاسد قبری از بنی امیه وجود ندارد-ولی قبرستان بنی هاشم مورد توجه شامیان-و قبور بسیاری از عترت و اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مزار هر عارف و عامی از شیعه و سنی میباشد.
خلاصه تمام ارباب مقاتل و تواریخ نوشتهاند که آن حضرت از مدینه تا بمکه و کربلا پیوسته کنایة و صراحة خبر شهادت خود را میداد و بمردم میفهماند که برای کشته شدن میرود.
از جمله خطبۀ مفصّلی است که روز ترویه در مکه معظمه مقابل جامعه مسلمین خواند و ضمن خطبه خبر شهادت خود را علنی داد که بعد از حمد پروردگار متعال و درود بر خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود خطّ الموت علی ولد آدم مخطّ القلادة علی جید الفتاة و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف و خیّر لی مصرع انا لاقیه کانّی باوصالی یتقطّعها عسلان الفلوات بین النّواویس و کربلا (1).
با این قبیل جملات بمردم میفهماند که من بکوفه و مقرّ خلافت نخواهم رسید بلکه بین نواویس و کربلا کشته خواهم شد بدست گرگهای خونآشام مراد از گرگها اشارهایست که بقتلۀ خود از بنی امیه و غیره مینماید که مانند گرگهای خونخوار ما را قطعهقطعه نموده بقتل میرسانند.
بالاخره این قبیل اخبار و گفتار میرساند که امام حسین بقصد شهادت حرکت
1) 1) مرگ بر فرزندان آدم چنان بسته است که قلاده بگردن دختر جوان و چه قدر آرزومندم بصحبت گذشتگان خود چنانکه یعقوب مشتاق یوسف بود و برای من برگزیده و پسندیده گشت زمینی که پیکر من در آن افکنده شود باید بدان زمین برسم و گوئی میبینم بند بند مرا گرگان بیابانها از یکدیگر جدا میکنند میان نواویس و کربلا. (مرحوم ثقة الاسلام محدث جلیل القدر حاج شیخ عباس قمی طاب ثراه در نفس المهموم گوید شیخ ما محدث نوری رحمه اللّه در کتاب نفس الرحمن گفته است(نواویس)گورستان نصاری است چنانچه در حواشی کفعمی نوشتهاند و شنیدهایم که این گورستان در آنجا واقع بوده است که اکنون مزار حر بن یزید ریاحی است در شمال غربی شهر کربلا و اما کربلاء معروف نزد مردم آن نواحی پاره زمینی است در کنار نهری که از جنوب با روی شهر روان است و بر مزار معروف به ابن حمزه میگذرد پارۀ از آن باغ و قسمتی کشت زار و شهر کربلا میان این دو میباشد.
فرمودند نه بقصد ریاست و خلافت در تمام راه بطرق مختلفه خبر مرگ خود را میداد و در هر منزل اصحاب و احفاد خود را جمع میکرد و پیوسته میفرمود از پستی و بیقدری دنیا همین قدر بسکه سر یحیی را بریدند برای زن زنا کاری بهدیه بردند عن قریب سر من مظلوم را هم از بدن جدا و برای یزید شراب خوار میبرند.
آقایان فکر کنید موقعی که در ده فرسخی کوفه حرّ بن یزید ریاحی با هزار سوار سر راه حضرت را گرفت و عرض کرد امر عبید اللّه است شما را نگاهدارم و نگذارم بکوفه بروید و با شما باشم تا امر امیر برسد-چرا حضرت تسلیم شد و فرود آمد و خود را در اختیار حرّ گذارد.
قطعا اگر حضرت خیال امارت و خلافت در سر داشت تسلیم لشکر حر نمیشد در حالتی که با حر بیش از هزار نفر نبودند و با آن حضرت هزار و سیصد سوار و پیاده بودند که در میان آنها جوانانی از بنی هاشم بودند مانند جناب عباس قمر بنی هاشم و علی اکبر که هر یک خود یک تنه برای پراکندگی هزار نفر کافی بودند و تا کوفه هم ده فرسنگ بیشتر نبود علی القاعده میبایستی آنها را پراکنده و خود را بمرکز حکومت(کوفه)میرساندند مردم هم که منتظر بودند تشکیلات و تجهیزات خود را محکم و مشغول مبارزه میشدند تا آنکه غالب آیند نه آنکه در مقابل گفتار حرّ تسلیم گردیده و فوری فرود آیند و خود را میان بیابان در حصار دشمن قرار دهند که بعد از چهار روز کمک بدشمنان برسد و کار را بر پسر پیغمبر سخت نمایند.
آقایان اگر بقرائن مطلب خوب دقت کنید جواب خود را بخوبی بدست میآورید و میدانید که آن حضرت بقصد دیگری طی مسافات نمود زیرا اگر خیال ریاست داشت در موقعی که محاصرۀ دشمن در منتها درجه شدت رسیده و فرسنگها اطراف او را قوای قویّه دشمن گرفته وسائلی فراهم نمیکرد که جمعیت قلیل و نفرات آمادۀ خود را متفرق نماید.
خطبه و خطابۀ آن حضرت در شب عاشورا بزرگتر دلیل بر اثبات مدعای
ما است زیرا تا شب عاشورا هزار و سیصد سواره و پیاده آمادۀ جنگ در خدمت آن حضرت بودند.
ولی در آن شب بعد از نماز مغرب و عشاء حضرت بر روی کرسی قرار گرفت خطبۀ مفصّلی اداء نمود ضمن خطبه صریحا کلماتی فرمود که آن لشکر و مردم جاه طلب را خوف گرفته که تمام ارباب مقاتل نوشتند حضرت فرمود کسانی که بخیال ریاست و حکومت دنیوی آمدهاند بدانند که فردا هر کس در این زمین باشد کشته خواهد شد و این مردم جز من احدی را نمیخواهند من بیعتم را از گردن شما برداشتم تا شب است برخیزید و بروید هنوز فرمایشات آقا تمام نشده بود که تمام آن جمعیت رفتند برای آن حضرت باقی نماند مگر چهل و دو نفر هیجده نفر بنی هاشم بیست و چهار نفر اصحاب-بعد از نصف شب سی نفر از شجاعان لشکر دشمن بقصد شبیخون آمدند وقتی صدای تلاوت قرآن آن حضرت را شنیدند مجذوبوار باردوی توحیدی حسینی ملحق شدند که مجموعا بنابر اشهر هفتاد و دو نفر قربانیهای حق گردیدند که اکثر آنها زهّاد و عبّاد و قاریان قرآن بودند.
اینها تمام دلائل و قرائن واضحی است که میرساند آن حضرت بقصد انقلاب و حبّ جاه و ریاست و رسیدن بمقام خلافت حرکت نفرموده بلکه صرفا هدفش ترویج دین و مقصدش حمایت و دفاع از حریم اسلام بوده.
آن هم بطریقی که جان بدهد و با جان بازی نمودن پرچم لا اله الاّ اللّه را بلند و پرچم کفر و فساد را سرنگون نماید.
زیرا نصرت و یاری دین گاهی بکشتن است و زمانی بکشته شدن فلذا آن حضرت دامن همّت بر کمر زد و مردانه قیام کرد-با نیروی مظلومیت و دادن قربانیهای بسیار مخصوصا أطفال صغار ریشۀ ظلم و فساد بنی امیّه را کند بقسمی که خدمات بزرگ آن حضرت در اعلاء کلمۀ طیّبه لا اله الاّ اللّه و آبیاری شجرۀ مقدسۀ اصلها ثابت در نظر دوست و دشمن مورد تصدیق و تقدیر است حتی بیگانگان از دین روی برهان و دلیل اقرار باین معنی دارند.
در دائرة المعارف قرن نوزدهم فرانسه مقالهایست از خانم دانشمند انگلیسی تحت عنوان(سه شهید) بسیار مفصّل است که خلاصۀ آن اینست که نوشته سه نفر در تاریخ بشریت برای اعلاء کلمۀ حق جان بازی و فداکاری نمودند که از سایر فداکاران و جان بازان گوی سبقت ربودند.
اول سقراط حکیم یونانی در آتن-دوم حضرت مسیح بن مریم علیه السّلام در فلسطین(البته این عقیده مشار الیها است که مسیحی میباشد و الا در عقیدۀ ما مسلمین حضرت مسیح مصلوب و مقتول نگردیده بصریح آیه 156 سوره 4(نساء)که فرموده و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبّه لهم و انّ الّذین اختلفوا فیه لفی شکّ منه ما لهم به من علم الا اتباع الظنّ و ما قتلوه یقینا بل رفعه اللّه الیه) (1).
سیم حضرت حسین(علیه السّلام)فرزند زاده محمّد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)پیغمبر مسلمانان آنگاه نوشته است هرگاه بتاریخ حالات و چگونگی شهادت و جانبازی هر یک از این سه نفر شهید سعید آگاهی حاصل گردد تصدیق میشود که جان بازی و فداکاری حضرت حسین(علیه السّلام)از آن دو نفر(یعنی سقراط و عیسی)قویتر و مهمتر بوده است بهمین جهة ملقب گردید به سید الشهداء.
زیرا سقراط و حضرت مسیح فقط در راه حق بتفدیۀ جان خود حاضر شدند-ولی حضرت حسین(علیه السّلام)جلاء وطن اختیار نمود در بیابانی دور از جمعیت در محاصره دشمن واقع و عزیزترین عزیزانش را که از دست دادن هر یک از آنها از سر دادن خودش مهمتر بوده فدای حق نموده بدست خود مقابل دشمن فرستاده و تمامی آنها را قربانی راه حق نمود.
بزرگترین دلیل بر اثبات مظلومیت حسین مسلمانها قربانی دادن بچۀ شیرخوارهاش
1) 1) (عیسی بن مریم را)نکشتند و نه بدار کشیدند بلکه امر بر آنها مشتبه شد و همانا آنان که دربارۀ او عقاید مختلف اظهار داشتند از روی شک و تردید سخنی گفتند و عالم بآن نبودند جز آن که از پی گمان خود میرفتند و بطور یقین(شما مؤمنین بدانید)که مسیح را نکشتند بلکه خدا او را بسوی خود بالا برد.
بود که در هیچ تاریخی سابقه ندارد بچۀ شیرخواری را برای طلب آب(بیقیمت و قدر) بیاورند و آن قوم دغا عوض دادن آب او را طعمۀ تیر جفا قرار دهند.
این عمل دشمن اثبات مظلومیت حسین را نمود و بهمین نیروی مظلومیت بساط عزت خاندان مقتدر بنی امیه را برچید و رسوای عالمشان نمود در اثر جانبازیهای او و اهل بیت بزرگش دین محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حیات نوینی بخود گرفت انتهی.
دکتر ماربین آلمانی و دکتر جوزف فرانسوی و دیگران از مورخین اروپائی همگی در تاریخ خود تصدیق دارند که عملیات حضرت سید الشهداء سلام اللّه علیه و فداکاریهای آن بزرگوار سبب حیات دین مبین اسلام گردید یعنی دست ظلم و کفر بنی امیه را قطع نمود و الاّ اگر خدمات و قیام بحق آن حضرت نبود بنی امیه اساس دین توحید را بکلی از میان میبردند و نامی از خدا و پیغمبر و دین و شریعت در عالم باقی نمیگذاردند.
پس نتیجۀ عرایضم این شد که قیام و جنگ حضرت سید الشهداء ارواحنا فداه که مورد تصدیق دوست و دشمن منصف است قیام و جنگ دینی بوده است.
لذا زوار و عزاداران و شیعیان و علاقهمندان بآن حضرت وقتی میشنوند که آن حضرت با یزید جنگید برای آنکه عمل بمنکرات مینمود متوجه میشوند که عمل بمنکرات مرضیّ آن حضرت نخواهد بود لذا هرگز گرد محرمات و منکرات که مکره طبع آن بزرگوار است نمیگردند و عمل بواجبات را بر خود فریضۀ حتمی قرار میدهند.
وقتی میشنوند و در کتب مقاتل و تواریخ میخوانند که آن حضرت روز عاشورا با آن حدت و شدت بلایا و مصائب که در تاریخ جهان روزی چنین سخت سابقه ندارد نمازش را ترک نکرد حتی نماز ظهر را بجماعت خواند البته جدیّت در اداء واجبات بلکه نوافل و مستحبات مینمایند تا مورد توجه و محبوب آن حضرت گردند که محبوب آن حضرت قطعا محبوب خدای تعالی میباشد.
پس آن قسمی که آقا و دیگران تصور نمودهاید خلاف حقیقت و مغلطه کاریست
اشتباه فرمودید و تعبیر بیجا نمودید بلکه بر خلاف گفتۀ شما و امثال شما این قبیل احادیث تحریک قوای روحی شیعیان را مینماید و آنها را آمادۀ عمل میکند مخصوصا که گویندگان و خطباء قابل در اطراف مطلب شرح دهند و فلسفۀ شهادت آن حضرت را کما ینبغی بیان نمایند نتایج بسیار نیکوئی گرفته میشود.
چنانچه خود ما پیوسته شاهد و ناظر این معانی بودهایم که در هر ماه محرم بواسطۀ هجوم مردم در این مجالس جوانان بسیار فریبخوردگان شیطان از برکت وجود آن حضرت و مجالسی که بنام آن بزرگوار منعقد میشود در اثر بیانات وعاظ و تبلیغ مبلغین عظام براه راست و صراط مستقیم وارد و تائب و ترک جمیع اعمال زشت را نموده و در صف شیعیان واقعی قرار گرفتند.
(سخن که باینجا رسید اکثر آقایان با چشم گریان حالت سکوت بخود گرفتند عازم شدیم جلسه را ختم نمائیم).
نواب- علاوه بر اینکه وقت خیلی گذشته جناب قبله صاحب ما را زیاده از حد متأثر نمودید و مرد شریف فداکاری را که ریحانۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده بهمین مختصر بیاناتتان آن طوری که بوده بما شناسانیدید و همگی ما را رهین منت خود قرار دادید جدّت رسول خدا بشما عوض عنایت فرماید-گمان نمیکنم امشب در این مجلس فرد حاضری بوده که برای آن جناب متأثر نشده باشد خدا از شما راضی باشد و شما را مشمول مراحم و الطاف خود قرار دهد که ما را مستفیض فرمودید.
و واقعا خیلی جای تأثر است که ما تا کنون کورکورانه تحت تأثیر گفتار اشخاص از فیض زیارت آن مولای مظلوم و حضور در مجالس عزاداری و نتایج مترتبه بر آن محروم ماندهایم و این نبوده مگر در اثر تبلیغات غلط و بیجائی که از روی تعصّب بما میکردند و میگفتند که زیارت آن مولی و رفتن بمجالس عزا بدعت است.
واقعا عجب بدعت خوبی است که انسان را بیدار و صاحب معرفت مینماید و بحقیقت اهل بیت پیغمبر و خدمتگزاران بشرع و شریعت آشنا میکند.
داعی- این جملهای که راجع به بدعت عزاداری آل محمّد و عترت طاهرۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و زیارت قبور آنها فرمودید قطعا سرچشمه از عقاید نواصب و خوارج گرفته و علمای اهل تسنّن هم عادة پیروی از آنها نمودهاند بدون آنکه فکر کنند بدعت آن چیزی است که دستوری از جانب خدا یا پیغمبر و یا اهل بیت آن حضرت که عدیل القرآنند دربارۀ آن نرسیده باشد.
و حال آنکه در اخبار راجع بگریستن و زیارت آن حضرت علاوه بر آنکه در کتب معتبرۀ شیعه متواترا رسیده در کتب معتبرۀ خودتان و مقاتلی که علمای بزرگ جمهور نقل نمودهاند موجود است که ببعض از آنها قبلا اشاره نمودیم اینک بواسطۀ ضیق وقت راجع بزیارت بنقل خبر معروفی که در تمام مقاتل و کتب حدیث ثبت شده است اکتفا مینمائیم.
یک روز رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حجرۀ امّ المؤمنین عایشه تشریف داشتند حسین علیه السّلام وارد شد پیغمبر او را در آغوش محبّت کشید و بسیار بوسید و بوئید عایشه عرض کرد پدر و مادرم فدای تو باد چقدر حسین را دوست میداری حضرت فرمود مگر نمیدانی که او پارۀ جگر و ریحانۀ من است آنگاه آن حضرت گریست عایشه از سبب گریه سؤال نمود فرمود جای شمشیرها و نیزهها را میبوسم که بنی امیّه بر حسینم میزنند عایشه عرض کرد مگر او را میکشند فرمود آری با لب تشنه و شکم گرسنه شهید میکنند شفاعت من هرگز بآنها نمیرسد خوشا بحال کسی که بعد از شهادت او را زیارت کند عایشه عرض کرد یا رسول اللّه برای زائر او چه اجری خواهد بود فرمود اجر یک حجّ من عایشه از روی تعجّب عرض کرد یک حج شما فرمود ثواب دو حج من عایشه بیشتر تعجّب کرد حضرت فرمود ثواب چهار حج من پیوسته عایشه تعجب مینمود و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ثواب را زیاد مینمود تا رسید بجائی که فرمود عایشه هر کس حسین مرا زیارت کند خداوند ثواب نود حج و نود عمرۀ مرا در نامه عمل آن زائر مینویسد دیگر عایشه سکوت کرد (شکل 20 و 21).
قبّه و بارگاه و صحن مطهّر حضرت امام حسین علیه السّلام که بوسیله طیّاره از هوا عکسبرداری شده شکل(20)
ضریح مقدس حضرت امام حسین علیه السّلام (شکل 21)
شما را بخدا آقایان انصاف دهید چنین زیارتی بدعت است که مورد توجه و سفارش رسول اللّه باشد قطعا مخالفت با زیارت و رفتن مجالس عزای آن حضرت و تعبیر به بدعت نمودن دشمنی با آن حضرت و اهل بیت طاهرینش میباشد.
علاوه بر فوائد معنوی و اجور اخروی توجه بمنافع ظاهری که در زیارت قبور ائمّۀ طاهرین ملحوظ است هر انسان عاقلی را تحریک میکند که از این عبادت بزرگ که سبب عبادات بسیار میگردد صرف نظر نکند.
شما اگر بآن اعتاب مقدّسه مشرف گردید بالحسّ و العیان مشاهده مینمائید در بیست و چهار ساعت(باستثنای چند ساعت وسط شب که ابواب قباب مبارکه برای استراحت خدمه و تنظیف حرم بسته میگردد)از دو ساعت بطلوع فجر تا قریب نصف شب پیوسته آن حرمها و مساجد اطراف قبرها پر و مملو از زوار و مجاور از خواص و عوام است.
و تمامی آنها سرگرم انواع عبادات از نمازهای واجب و مستحب و قرائت قرآن و اشتغال باذکار و اوراد و ادعیه میباشند.
کسانی که در بلاد و اوطان خود توفیق عبادات بسیار ندارند مگر اداء واجبات ولی در آن امکنۀ مقدسه بعشق زیارت و وصال محبوب از دو ساعت بطلوع فجر مشرف گردیده توفیق تهجد و مناجات با پروردگار و قرائت قرآن و گریههای فراوان از خوف خداوند متعال برای آنها عادت ثانوی میشود که وقتی بأوطان خود برگشتند پیوسته سرگرم عبادات و ترک معاصی میباشند و اداء نوافل و قضاء نمازها را با اشتیاق تمام بجای میآورند.
آیا این عمل که موجب اعمال بسیار میگردد و توفیق جبری پیدا مینمایند و سرگرم اقسام عبادات میشوند بدعت است.
که در هر شبانه روزی اقلا سه مرتبه سحرها و ظهرها و سر شبها هر مرتبه اقلا دو سه ساعت بأقسام عبادات از نماز و دعا و قرآن و اذکار و اوراد پرداخته و خود را مشمول
مراحم و الطاف حضرت پروردگار قرار دهند.
اگر هیچ أثری برای زیارت قبور أئمۀ اطهار نبود مگر همین توفیق جبری و سرگرمی باقسام عبادات کافی بود که مسلمانان را تشویق کنند برفتن زیارت تا باین وسائل و سرگرمی بعبادات(که در بلاد و اوطانشان بواسطه اشتغال بامور دنیوی توفیق کامل پیدا نمینمایند)رابطه با یزدان پاک را که اساس تمام خوشبختیها است محکم نموده صفای باطن پیدا نمایند.
شما در بلاد اهل تسنّن کدام محل مقدسی را میتوانید بما نشان دهید که عالم و جاهل و خواص و عوام در بیست و چهار ساعت اشتغال بعبادات داشته باشند جز مساجد که فقط نمازی خوانده و فوری متفرق میشوند در بغداد و معظّم که قبر شیخ عبد القادر گیلانی و امام ابو حنیفه میباشد همیشه درهای آنها بسته فقط موقع نماز در مسجدهای مجاور قبر آنها باز میشود یک عدۀ مخصوصی میآیند نماز خوانده و متفرق میشوند.
در شهر سامراء که مدفن دو امام بر حق شیعه-حضرت هادی علی النّقی علیه السّلام(امام دهم)و حضرت عسکری حسن بن علی علیه السّلام(امام یازدهم)میباشد تمام اهالی و ساکنین شهر و حتی خدّام آستانه مقدسه از برادران اهل تسنّن هستند مقارن طلوع فجر بزحمت بسیار و داد و فریاد زوار و اهل علم و مجاورین شیعه درب حرم را باز میکنند ولی یک نفر از پیر و جوان عالم و جاهل سنیها را نمیبینیم در کنج و زوایای آن مسجد بعبادت مشغول باشند.
حتّی خدام هم که در را باز مینمایند میروند و میخوابند ولی شیعیان در اطراف حرم با شوق و ذوق تمام مشغول عبادتاند اینست آثار و برکاتی که از این قباب مبارکه نصیب شیعیان میگردد.
خداوند توفیق دهد مشرّف شوید در عراق عرب دو شهر پهلوی یکدیگر میبینید بفاصله دو فرسنگ یعنی کاظمین و بغداد که اوّلی مرکز شیعه و مجاور قبر دو امام همام حضرت أبا ابراهیم موسی بن جعفر(امام هفتم)و ابا جعفر محمّد بن علی الجواد(امام نهم) علیهم السّلام میباشد.
و دوّمی مرکز أهل تسنّن و مجاور قبر شیخ عبد القادر گیلانی و امام اعظم شما أبو حنیفه میباشد مورد دقت قرار دهید تا پی بتعالیم عالیۀ پیشوایان و امامان بر حق شیعیان برده و بچشم خود ببینید از برکات قبر أئمه اطهار و علاقه بزیارت آن دو قبر أنور مردم کاظمین و زوّار چگونه اول شب را زود بخواب رفته و دو ساعت بطلوع فجر مانده با شوق و ذوقی برای عبادت و تهجّد و سحرخیزی آماده و بیدارند حتّی عدۀ بسیاری از تجار شیعه که در بغداد تجارتخانه دارند ولی منزلهایشان در کاظمین است وقت سحر در حرم مطهّر مشغول عبادت حق تعالی هستند.
ولی أهل بغداد چگونه غرق در معاصی و گناهان و سرگرم عیاشی و شهوات و در خواب غفلت فرو رفتهاند؟
نواب- واقعا جای دارد که الحال بر خود لعنت کنم که چرا کورکورانه بدون تحقیق بدنبال أقوال اشخاص میرویم چند سال قیل قافلهای از اینجا حرکت کرد که من بنده هم بدبختانه با آنها بودم رفتیم بغداد بزیارت امام اعظم ابو حنیفه و جناب عبد القادر رضی اللّه عنهما:ولی یک روز که بنده بتماشای کاظمین رفتم و برگشتم مورد حملات سخت رفقا واقع شدم الحق جای بسی تعجب است که زیارت امام اعظم در معظّم و یا شیخ عبد القادر در بغداد و یا خواجه نظام الدین در هند و یا شیخ اکبر مقبل الدین در مصر جائز و موجب ثواب باشد که در هر سال جماعتی از ما بزیارت آنها میروند که قطعا خبری از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره آنها نرسیده.
ولی زیارت ریحانۀ رسول خدا فداکار مجاهد فی سبیل اللّه که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن همه ثواب برای زیارت او بیان فرموده و عقلا امری است مستحسن بدعت باشد؟.
الساعه تصمیم قطعی گرفتم که ان شاء اللّه اگر زنده ماندم امسال قربة الی اللّه و طلبا لمرضاته بزیارت فرزند عزیز رسول اللّه جناب حسین شهید بروم و از خدا بخواهم که از گذشتههای ما بگذرد امشب را با تأثر خاطر از خدمت مرخص میشویم تا فردا شب ان شاء اللّه.
(أول شب داعی مشغول نماز عشاء بودم آقایان محترم تشریف آوردند بعد از فراغت از نماز و صرف چای مذاکرات شروع شد).
سید عبد الحی- قبله صاحب شب گذشته بیاناتی فرمودید که حقّا از مثل شمائی سزاوار نبود تفوّه باین نوع کلمات نمائید که بالاخره منجر بدوئیت و افتراق کلمه در مسلمین گردد خود بهتر میدانید که نفاق و دوئیت و افتراق کلمه باعث فنای مسلمین گردیده کما آنکه اتفاق و یگانگی سبب ظهور و غلبه مسلمین بوده.
داعی- (با کمال تعجب)خوبست بیان فرمائید کدام قسمت از گفتار داعی سبب دوئیت و افتراق کلمه میباشد که اگر ایراد شما بجا است و غفلتی از داعی شده متنبّه گردم و الاّ جواب عرض نموده رفع اشکال شود.
سید- در موقع توضیح و تعریف کس و ناکس مسلمین را بدو قسمت تقسیم و تعبیر بمسلم و مؤمن فرمودید در صورتی که مسلمانان همگی یکی هستند و گویندگان لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه با هم برادرند نبایستی آنها را از هم جدا نمود و تشکیل دودستگی داد که بضرر اسلام تمام میشود و در اثر بیانات امثال شما آقایان است که خاصّ و عام پیدا گردیده و شیعیان خود را مؤمن و ما را مسلم میخوانند چنانچه در هندوستان دیدهاید شیعه را مؤمن و سنّی را مسلم میخوانند.
و حال آنکه اسلام و ایمان یکی میباشد زیرا اسلام انقیاد و قبول نمودن احکام و تسلیم بآنست و این همان حقیقت تصدیق و معنی ایمان میباشد.
لذا جمهور امت اتفاق نمودهاند بر اینکه اسلام عین ایمان و ایمان حقیقت اسلام است و از هم جدائی ندارند و شما بر خلاف جمهور صحبت نمودید که اسلام و ایمان را از هم جدا نمودید.
داعی- (پس از قدری سکوت و تبسم؟)متحیرم چگونه جواب عرض نمایم- اولا جمهوری که منظور نظر شما است و در بیان خود بآن اشاره نمودید بمعنای عموم امت نیست بلکه مراد از جمهور بعض از اهل سنّت و جماعت میباشد.
ثانیا راجع باسلام و ایمان متأسفانه بیان شما کافی نیست چه آنکه در این موضوع نه فقط شیعه با اهل سنّت و جماعت اختلاف عقیده دارند بلکه فرق چندی از اشعریون و معتزله و حنفی و شافعی در این باب اختلاف عقیده دارند که اینک وقت اجازه نقل تمامی أقوال فرقههای مختلفه را نمیدهد.
ثالثا آقایان که عالم و اهل قرآن هستید و آگاهی بر آیات قرآن دارید چرا باید این نوع اشکالات عامیانه بنمائید شاید غرض آقایان این است که وقت مجلس گرفته شود و الاّ مطالب اصولی مهمتری هست که ممکن است از آنها استفاده کامل ببریم و الاّ این نوع اعتراضات کودکانه از مثل شما بعید است که بفرمائید داعی- اسلام و ایمان ساختهام و اسباب دودستگی و دوئیت را(بقول شما)فراهم نمودهام.
و حال آنکه این تقسیم و دودستگی را(بقول شما)خداوند حکیم در قرآن کریم در آیات چندی نموده مگر آقایان فراموش نمودهاید ذکر اصحاب یمین و اصحاب شمال را در قرآن مجید مگر نه اینست که در آیه 14 سوره 49(حجرات)صریحا میفرماید قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ .
البته میدانید که این آیه شریفه در مذمت اعراب بنی اسد حجاز نازل گردیده که در سال قحط بمدینه منوره آمده و اظهار اسلام و ایمان نموده و کلمتین شهادتین بر زبان جاری ولی چون ظاهرا برای استفاده از تنعّمات مدینۀ منوره اسلام آورده بودند خداوند آنها را در این آیه تکذیب نموده باین معنی که(ای رسول)اعراب(بنی اسد و غیره)که بر تو منت گذارده و گفتند ما ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاوردهاید لیکن بگوئید ما اسلام آوردهایم(که عبارت از داخل شدن در سلم و اظهار شهادت و انقیاد احکام
برای اتقاء است از قتل و سبی و اخذ تنعمات)و هنوز در نیامده است ایمان در دلهای شما.
ظاهر این آیه شریفه حکم میکند که مسلمین دو دسته هستند،یک فرقه مسلمین حقیقی که از روی قلب و عقیده ایمان بحقایق پیدا نمودهاند که آنها را مؤمن گویند.
و فرقۀ دیگر مسلمین ظاهری هستند که برای اغراض و مقاصدی از ترس و یا طمع (مانند قبیله بنی اسد و غیره)فقط کلمتین شهادتین گویند و خود را مسلمان خوانند ولی از معنا و حقیقت اسلام که ایمان معنوی باشد در قلب و دل آنها اثری نیست و لو جواز معاشرت با آنها بر حسب ظاهر داده شده است ولی بحکم قرآن مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ یعنی در آخرت برای آنها ثوابی نیست.
پس اقرار بکلمتین شهادتین و تظاهر باسلام تنها منتج نتیجۀ معنوی نخواهد بود.
سید- این بیان شما صحیح است ولی قطعا اسلام بیایمان را اعتباری نیست کما آنکه ایمان بدون اسلام مورد اثر نمیباشد مگر در آیه 96 سوره 4(نساء)نمیفرماید:
لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقیٰ إِلَیْکُمُ السَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً
(1) .
این آیه بزرگترین دلیل است که ما مأمور بظاهر هستیم که هر کس بگوید لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه او را پاک و طاهر و مقدس و برادر خود بدانیم و نفی ایمان از او ننمائیم این خود بهترین دلیل است که اسلام و ایمان در حکم واحدند.
داعی- اولا این آیه درباره شخص معینی نازل گردیده(که آن اسامة بن زید و یا محلّم بن جثامۀ لیثی بوده)که گویندۀ لا اله الاّ اللّه را در میدان جنگ-بخیال آنکه از ترس کلمهای گفته و مسلمان گردیده-بقتل رسانیدند-و لکن تصدیق دارید افادۀ عموم مینماید بهمین جهت هم هست که تمام مسلمین را تا وقتی که عمل خلاف بیّنی آشکارا از آنها دیده نشده و منکر ضروریات نگردیدند و ابراز بکفر و تبرّی از دین ننمودند مسلمان و پاک میدانیم و با آنها معاشرت اسلامی مینمائیم و از حدود ظاهر هم تجاوز نمیکنیم و بباطن آنها هم کاری نداریم و حق تجسّس در باطن اشخاص هم نداریم
1) 1) نگوئید بکسی که بشما اظهار اسلام مینماید تو مؤمن نیستی.
ولی برای کشف حقیقت عرض مینمایم که میان اسلام و ایمان بحسب مورد اختلاف عموم مطلق و عموم من وجه است.
چه آنکه برای ایمان مراتبی میباشد و اخبار اهل بیت طهارتست که اختلاف اقوال را از میان بر میدارد و کشف حقیقت مینماید.
چنانچه امام بحق ناطق کاشف اسرار حقایق جعفر بن محمّد الصّادق علیهما السّلام در روایت عمرو زبیری فرموده:انّ للایمان حالات و درجات و طبقات و منازل فمنه الناقص البیّن نقصانه و منه الراجح الزاید رجحانه،و منه التام المنتهی تمامه (1).
ایمان ناقص همان مرتبه اول از ایمان است که آدمی بواسطه آن از دائره کفر خارج و داخل حوزۀ مسلمین میگردد جان و مال و عرض و خون او در امان مسلمین میباشد.
و اما ایمان راجح در حدیث عبارت است از ایمان آن کسی که بواسطه واجد شدن بعض از صفات ایمانی ایمان او رجحان پیدا میکند بر ایمان آن کسی که فاقد آن صفات میباشد که ببعض از آن صفات در بعض اخبار اشاره شده که از آن جمله در کتاب مستطاب کافی و نهج البلاغه از مولی الکونین أمیر المؤمنین و جعفر بن محمّد الصّادق علیهم السّلام رسیده است که فرمودهاند انّ اللّه تعالی وضع الایمان علی سبعة أسهم علی البر و الصدق و الیقین و الرضاء و الوفاء و العلم و الحلم ثم قسّم ذلک بین الناس فمن جعل فیه هذه السبعة الاسهم فهو کامل محتمل (2).
1) 1) برای ایمان حالات و درجات و طبقات و منازلی است بعض از آن ناقصی است که ظاهر است نقصان او و بعض از آن ایمان راجحیست که زاید است رجحان آن ایمان و بعض از آن ایمان تام و تمامی است که بمنتهای تمامت و کمال رسیده.
2) 2) بدرستی که خدای تعالی قرار داده است ایمان را بر هفت قسمت(بعبارت دیگر مؤمن باید دارای هفت صفت باشد)که عبارت است از برو نیکوئی و صداقت و راستی و یقین قلبی بخدا و رضا و وفاء و علم و حلم و بردباری پس این هفت صفت تقسیم شده است بین مردم هر کس تمام این هفت صفت را دارد مؤمن کامل است.
پس هر کس بعض از این صفات را واجد و فاقد بعض دیگر میباشد ایمانش رجحان دارد بر ایمان آن کسی که فاقد الصّفات میباشد.
و اما ایمان تمام ایمان کسی است که واجد تمام صفات حمیده و اخلاق پسندیده باشد.
پس اسلام عبارت است در درجۀ اول از ایمان که قول صرف و اقرار بوحدانیّت خداوند متعال و نبوّت خاتم الأنبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد ولی حقیقت دین و ایمان در قلب او داخل نگردیده چنانچه رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بفرقهای از امت فرمود یا معشر من اسلم بلسانه و لم یخلص الایمان بقلبه (1).
بدیهی است بین اسلام و ایمان فرق آشکارا میباشد ولی ما مأمور ببواطن اشخاص نیستیم و در شب گذشته هم نگفتیم که باید مسلمین را جدا کرد دوئیت و جدائی و تفرقه بین آنها انداخت فقط گفتیم علامت مؤمن عمل او میباشد ولی ما حق تفتیش در اعمال مسلمین نداریم و لکن ناچاریم علائم ایمان را بیان کنیم تا آنهائی که غافلند در پی عمل بروند از ظاهر بباطن و از صورت بمعنی رفته حقیقت ایمان را بارز نمایند و بدانند نجات آخرت فقط بعمل است زیرا در حدیث وارد است که فرمود الایمان هو الاقرار باللسان و العقد بالجنان و العمل بالارکان (2).
پس اقرار بزبان و عقیده بقلب مقدمه است برای عمل پس اگر مسلمانی باشد گوینده لا إله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه و متظاهر بصورت اسلام ولی تارک واجبات و عامل منهیّات ما او را مؤمن نمیدانیم هرچند در ظاهر او را طرد نمینمائیم بلکه با او معاشرت اسلامی مینمائیم.
ولی میدانم در آخرت که این دنیای دنی مقدّمۀ آن عالم است برای چنین آدمی راه نجات مسدود است مگر صاحب عمل خالص صالح باشد کما آنکه صریحا در سورة العصر فرماید وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا
اَلصّٰالِحٰاتِ
(1) .
پس بحکم قرآن مجید اساس ایمان عمل صالح است و بس-و اگر کسی عمل ندارد و لو بزبان و قلب هم معتقد باشد ایمان ندارد.
و اما موضوعی که تذکر آن لازم است از گفتار خودتان اتّخاذ سند نموده عرض میکنم که اگر این گفته شما صحیح است و بر این عقیده ثابت هستید که باید مأمور بظاهر و گویندۀ لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه را مسلمان و مؤمن و برادر خود بدانید پس چرا شماها شیعیان و پیروان اهل بیت رسالت را که اقرار بوحدانیّت پروردگار و نبوّت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مینمایند و همگی اهل یک قبله و یک کتاب میباشند عامل بتمام احکام و واجبات بلکه مستحباتاند نماز میخوانند روزه میگیرند حج بیت اللّه میروند و ترک محرّمات مینمایند اداء خمس و زکاة میکنند و معتقد بمعاد جسمانی میباشند کافر و مشرک و رافضی میخوانید و از خود دور مینمائید-عجب است که هنوز اثر تبلیغات خوارج و نواصب و امویها در شما ظاهر است؟!
پس تصدیق نمائید که وسیلۀ افتراق کلمه و دوئیت و نفاق شما هستید که زیاده از صد ملیون مسلمان مؤمن موحد را از خود جدا بآنها کافر و مشرک و رافضی میگوئید.
در صورتی که کوچکترین دلیلی بر شرک و کفر آنها ندارید-آنچه میگوئید تهمت محض و خلط مبحث و مغلطهکاری میباشد.
قطع بدانید این تحریکات از بیگانگان است که میخواهند مسلمانان را باین حرفها از هم جدا و در اثر نفاق و دوئیت بین مسلمانان بر خر مراد سوار گردیده و مسلمانان را مقهور و مغلوب خود قرار دهند.
در اصول قواعد و أحکام(غیر از امامت و ولایت)که بین ما اختلافی نیست اگر در فروع احکام اختلافست این نوع از اختلافات که بین مذاهب اربعه خودتان شدیدتر از
1) 1) قسم بعصر که نوع انسان در خطر و خسران عظیماند مگر کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح نمودند.
اختلاف با ما میباشد که الحال مقتضی نیست اختلافات حنفیها با مالکیها یا شافعیها با حنبلیها را عرض نمایم هرچه من فکر میکنم دلیلی که شما بتوانید در محکمه عدل الهی اقامه نمائید بر کفر و شرک شیعیان نمیبینم جز تهمت و افتراء و تعصّب محض؟!
فقط گناه لا یغفر شیعیان در نظر برادران اهل تسنّن که مخالفین خوارج و نواصب بتحریک أمویها و پیروان آنها جلوه داده بزرگش نمودهاند اینست که أوامر و أحکام و احادیث رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بمیل و هوای نفس روی رأی و قیاس تغییر و تبدیل نمیدهند و واسطه بین خود و رسول خدا ابو هریرهها و أنسها و سمرههائی را که فقهاء خودتان حتّی خلفای بزرگتان مردود و تکذیبشان نمودهاند قرار نمیدهند.
بلکه بامر و دستور خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیر و اهل بیت آن حضرت هستند باب علمی که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خود بروی امت باز نموده نمیبندند و باب دل بخواه باز کنند بزرگترین گناهی که آقایان اهل سنّت بر شیعیان وارد میآورند اینست که چرا پیروی از علی و ائمّۀ اثنا عشر از عترت و اهل بیت پیغمبر مینمایند و تقلید از ائمّۀ اربعه و فقهای چهارگانه شما نمینمایند.
و حال آنکه شما ابدا دلیلی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دست ندارید که مسلمین حتما باید در اصول اشعری و یا معتزلی و در فروع مالکی یا حنفی یا حنبلی و یا شافعی باشند.
ولی بر عکس اوامر و دستورات بسیار از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مؤکّدا از طرق رواة و علمای شما(علاوه بر آنچه متواترا در دست خودمان است)بما رسیده که اهل بیت و عترت طاهره را عدیل القرآن قرار داده و بامّت امر فرموده تمسّک بآنها جویند و پیروی از آنها نمایند که از جمله آنهاست حدیث ثقلین و حدیث سفینه و حدیث باب حطّه و سایر احادیثی که شبهای قبل بمناسباتی با اسناد آنها عرض نمودم اینها بزرگترین سند محکم ما شیعیان است که در کتب معتبرۀ علمای شما هم ثبت است حال شما یک حدیث بیاورید و لو یک طرفه و از کتب خودتان که آن حضرت
فرموده باشد امت من بعد از من باید در اصول پیرو ابو الحسن اشعری و واصل بن عطا و غیره و در فروع پیرو یکی از چهار نفر:مالک بن انس یا احمد بن حنبل یا ابو حنیفه و یا محمد بن ادریس شافعی باشند.
آقایان قدری عادت و تعصّب را کنار بگذارید ببینید شیعیان چه گناهی دارند اگر صد یک آن اخبار که در کتب معتبرۀ شما راجع بعترت طاهره و دستور پیروی از آنها رسیده دربارۀ یکی از پیشوایان مذهبی شما رسیده بود ما قبول میکردیم.
ولی چه کنیم سراسر کتب معتبرۀ شما پر است از اخبار بسیاری که مثبت مرام و کمک بعقیدۀ ما است که اگر بخواهیم بهمۀ آنها استشهاد نمائیم ماهها وقت لازم است بازهم من باب نمونه خبری یادم آمد بعرضتان میرسانم تا بدانید که شیعیان چاره جز راهی که رفتهاند نداشتهاند.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 4 ینابیع المودة از فرائد حموینی از ابن عباس (حبر أمّت)نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بأمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
یا علیّ انا مدینة العلم و أنت بابها و لن تؤتی المدینة الاّ من قبل الباب و کذب من زعم انّه یحبّنی و یبغضک لانّک منّی و أنا منک لحمک لحمی و دمک دمی و روحک من روحی و سریرتک من سریرتی و علانیتک من علانیتی،سعد من أطاعک و شقی من عصاک و ربح من تولّاک و خسر من عاداک،فاز من لزمک و هلک من فارقک مثلک و مثل الائمّة من ولدک بعدی مثل سفینة نوح من رکبها نجی و من تحلف عنها غرق و مثلهم کمثل النجوم کلّما غاب نجم طلع نجم الی یوم القیمة (1).
1) 1) در این حدیث شریف صریحا میفرماید یا علی تو باب علم منی و هرگز کسی بشهر علم من راه پیدا نمیکند مگر از باب علم که علی علیه السلام باشد میفرماید گوشت و روح و خون و ظاهر و باطن علی از من است اطاعت علی را سعادت و مخالفتش را شقاوت دانسته و در آخر حدیث میفرماید مثل تو و مثل امامان از اولاد تو بعد از من مثل کشتی نوح است که هر کس سوار بر او شد نجات یافت و هر کس تخلف از آنها نمود غرق شد(یعنی هر کس تمسک و توسل باین خانواده جست نجات یافت و هر کس تخلف از آن نماید هلاک خواهد شد)و مثل شما مثل ستارگان است که هر وقت ستارهای پنهان شد ستارۀ دیگر طالع و آشکار میشود تا روز قیامت(یعنی این خانواده تا روز قیامت راهنمای خلقاند).
و در حدیث ثقلین که متفق علیه ما و شما میباشد صریحا میفرماید اگر تمسک و توسل بعترت طاهره و اهل بیت پیغمبر جستید هرگز گمراه نخواهید شد و این حدیثی است که بطرق مختلفه روات موثق شما آن را نقل نمودهاند چنانچه در شبهای قبل بقسمتی از روات و سلسلۀ اسناد و کتب معتبره خودتان اشاره نمودیم(مراجعه نمائید بص 219 و 224 همین کتاب).
اینک بمقتضای وقت و اثبات حقیقت تأکیدا عرض میکنم که ابن حجر مکّی متعصّب در ص 92 ضمن فصل اول از باب 11 صواعق ذیل آیه وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (1)
در این باب تحقیقاتی دارد که شیخ سلیمان بلخی حنفی هم در باب 59 ینابیع المودّه ص 296(چاپ اسلامبول)از صواعق نقل نموده که این حدیث بطرق مختلفه رسیده تا آنجا که ابن حجر گوید.
انّ لحدیث التمسّک بالثقلین طرقا کثیرة وردت من نیف و عشرین صحابیّا (2).
آنگاه گوید در بعض از این طرق است در عرفه و در بعضی در مرض موت پیغمبر موقعی که حجره پر از اصحاب بود و در بعض دیگر در خطبۀ وداع بوده.بعد ابن حجر اظهار عقیده نموده که و لا تنافی اذ لا مانع من انّه کرّر علیهم ذلک فی تلک المواطن و غیرها اهتماما بشأن الکتاب العزیز و العترة الطاهرة (3).
و نیز در اول همان صفحه گوید:و فی روایة صحیحة انّی تارک فیکم امرین لن تضلّوا ان اتبعتموهما و هما کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی-و زاد الطبرانی انّی سألت ذلک لهما فلا تقدّموهما فتهلکوا و لا تقصّروا عنهم فتهلکوا
1) 1) در موقف حساب نگاهشان دارند که در کارشان سخت پرسیدهشوندگانند-آیه 24 سوره 37(الصافات). بروایات متفق علیه شیعه و سنی چنانچه ابن حجر هم ذیل آیه نقل نموده روز قیامت از امت سؤال میشود از ولایت علی و اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.
2) 2) بدان بدرستی که حدیث تمسک بثقلین(قرآن و عترت پیغمبر)از طرق بسیاری وارد گردیده از زیاده از بیست نفر از اصحاب رسول اللّه(ص).
3) 3) منافات و مانعی در کار نیست که پیغمبر«ص»این حدیث را در محلهای متعدده تکرار نموده باشد اهتماما بشأن قرآن عزیز و عترة طاهره.
و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم (1).
و نیز با کمال تعصّبی که دارد در آخر همین ص 92 بعد از نقل حدیث از طبرانی و غیره گوید-رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قرآن و عترت را ثقلین نامیده برای آنکه اینها دو فردند که از هر حیث سنگین و باوقارند.
چه آنکه مراد از ثقل آن چیز است که پاکیزه و پسندیده و پربها و پرفایده باشد-و از هر رذیله منزه-و حقّا قرآن و عترت چنیناند-زیرا که هر کدام معدن علم دین و اسرار و حکم علمی و احکام و قوانین شرعی است.
و لهذا وصیت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به پیروی و تمسّک بهر یک از این دو(کتاب و عترت)و تعلیم گرفتن از آنها وارد است.
چرا که فرمود الحمد للّه الّذی جعل الحکمة فینا اهل البیت یعنی حمد میکنم خداوندی را که قرار داد حکمت را در(سینۀ)اهل بیت من.
و گروهی گفتهاند قرآن و عترت را ثقلین نام گذارد بسبب لزوم رعایت حقوق هر کدام-و سبب سفارش فوق العادۀ آن حضرت باهل البیت اینست که آنان متخصّصین علم کتاب(قرآن)و سنت رسول اللّهاند.
زیرا این دو یعنی قرآن و عترت هیچ وقت از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض(کوثر)بر آن حضرت وارد شوند.
و مؤید این بیان خبری است که سابقا گذشت که فرمود و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم یعنی هیچ وقت بعترت چیزی تعلیم ننمائید زیرا که آنها اعلم و داناتر از همه شما میباشند-و ایشان را باین اوصاف از باقی دانشمندان خودتان جدا نمائید.
1) 1) در روایت صحیحه است که فرمود من میگذارم در میان شما دو امر را که اگر تبعیت بنمائید آن دو را هرگز گمراه نشوید آن دو امر کتاب خدا قرآن و عترت و اهل بیت مناند. طبرانی این حدیث را با زیادتی نقل نموده که پیغمبر«ص»فرمود سؤال میکنم شما را از این دو (که قرآن و عترت باشند)پس مقدم ندارد بر آنها و سبقت نگیرید بر ایشان و تقصیر و کوتاهی نکنید از آنها که هلاک شوید و یاد ندهید بآنها پس بدرستی که آنها(یعنی عترت و اهل بیت من) اعلم و داناتر از شما هستند.
بعلّت آنکه خداوند ایشان را پاک و پاکیزه آفریده است-و ایشان را بکرامات باهره و مزایای متکاثره بجامعه معرفی فرموده است.
و در اخباری که مفاد آنها دستور تمسّک بعترت و اهل بیت اطهار است نکتۀ دقیقی میباشد باینکه تا روز قیامت هیچوقت جهان از افراد اهل بیت که از طرف خداوند مأمور نشر احکاماند منقطع نخواهد بود انتهی.
و عجب است با اینکه خود اقرار دارد که هر کس از عترت و اهل بیت پیغمبر واجد مراتب عالیۀ علمیّه و وظایف دینیّۀ عملیّه باشد مقدم است بر کسانی که از اهل بیت و عترت طاهرۀ آن حضرت نباشند.
مع ذلک خودش عملا کسانی را که شایستگی حق تقدم نداشتند بر خلاف دستور رسول اللّه مقدّم داشته و آن خاندان جلیل را متروک داشتند فاعتبروا یا اولی الابصار-نعوذ باللّه من الفتن و التعصّب؟!.
اینک از آقایان محترم انصاف میخواهم که با این تأکیدات بلیغه که سعادت و نجات امّت را در تبعیّت و تقلید و پیروی از قرآن کریم و عترت طاهره توأما قرار داده تکلیف ما چیست آقایان راه باریک و پرخطر است عادت اسلاف را بگذارید علم و عقل و انصاف را حکومت دهید آیا ما و شما میتوانیم قرآن را عوض کنیم و بصلاح زمان و مکان کتاب دیگر انتخاب کنیم.
سید- هرگز چنین امری نخواهد شد چون ودیعۀ رسول اکرم و سند محکم آسمانی و راهنمای بزرگ میباشد.
داعی- احسنت حقیقت همین است پس وقتی نتوانیم قرآن را عوض کنیم و بجای او کتاب دیگر بصلاح ملک و مملکت انتخاب کنیم در عدل و تالی قرآنهم همین حکم جاری است پس روی چه قاعده کسانی که از عترت نبودند بر عترت مقدم داشتند جواب این سؤال سادۀ حقیر را بدهید بفرمائید ببینم آیا خلفاء ثلاثه ابی بکر و عمر و عثمان از عترت و اهل بیت پیغمبرند که مشمول نزول آیات و اخبار کثیره(ثقلین و
سفینه و باب حطّه و غیره)باشند که ما مجبور باشیم بحکم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را اطاعت بنمائیم.
سید- هرگز کسی چنین ادعائی ننموده که خلفاء رضی اللّه عنهم باستثناء علی کرم اللّه وجهه از عترت و اهل بیت پیغمبر بودهاند ولی از صلحاء صحابه رسول اللّهاند.
داعی- بفرمائید اگر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله أمر باطاعت و پیروی از فردی یا قومی بنماید و جمعی از امّت بگویند صلاح در اینست که پیروی از افراد دیگر بنمائیم(و لو آن افراد دیگر هم بسیار مؤمن و صالح باشند)آیا اطاعت امر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واجب است یا اطاعت صلاح بین امّت.
سید- بدیهی است اطاعت پیغمبر واجب است.
داعی- پس در این صورت که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرموده پیروی از قرآن و عترت توأما بنمائید و دیگران را مقدم بر آنها ندارید چرا دیگران را مقدم داشتند بعترت اعلم و افضل امت-آیا ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری و واصل بن عطا و مالک بن انس و ابو حنیفه و محمّد بن ادریس شافعی و احمد بن حنبل عترت و اهل بیت پیغمبرند یا امام امیر المؤمنین علی علیه السّلام و یازده امام از فرزندان آن حضرت از قبیل امام جعفر بن محمد صادق علیهما السّلام و دیگران-انصافا جواب صریح بدهید.
سید- بدیهی است احدی نگفته است که آنها از عترت و اهل بیت پیغمبرند ولی از صلحاء و فقهاء و برجستۀ امت بودهاند.
داعی- ولی باتفاق جمهور امت امامان اثنا عشر ما همگی از عترت صحیح النسب و اهل بیت خاصّ پیغمبرند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باقرار علماء بزرگ خودتان آنها را عدل و تالی قرآن و اطاعتشان را اسباب نجات قرار داده و صریحا میفرماید آنها اعلم از شما هستند بر آنها سبقت نگیرید.
با چنین دستورات اکیده چه جواب خواهند گفت زمانی که پیغمبر از آنها سؤال نماید که چرا تمرّد امر من نمودید و دیگران را بر عترت من که اعلم از شما بودند مقدم
داشتید با اینکه من دستور دادم بر ایشان سبقت نگیرید؟!!.
پس شیعیان مذهب خود را حسب الامر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از امیر المؤمنین باب علم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از عترت و اهل بیت طاهره آن حضرت گرفتند که از زمان علی و حسن و حسین علیهم السّلام(که درک نمودند آن حضرت را)خلفا عن سلف برقرار بودند.
ولی دیگران که در اصل مذهب اشعری یا معتزلی-و در فروعات مالکی و حنبلی و حنفی و شافعی هستند چه دستوری از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در تبعیّت و پیروی آنها در دست دارند.
علاوه بر آنکه از عترت طاهره نیستند و دستوری به پیروی از آنها نرسیده تقریبا تا سه قرن بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که ادوار صحابه و تابعین بوده ابدا نامی از آنها در میان نبوده و بعدها از روی سیاست یا جهة دیگر که نمیدانم چه بوده جلوهگر میدان شدند.
ولی أئمّۀ از عترت و اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از زمان خود آن حضرت جلوهگر بودند و مخصوصا علی و حسن و حسین علیهم السّلام جزء اصحاب کساء و مشمول آیۀ تطهیر بودند.
آیا سزاوار است پیروان علی و حسن و حسین و ائمّه از عترت و اهل بیت پاک پیغمبر صلوات اللّه علیهم اجمعین را که بامر آن حضرت پیروان آن امامان معصوم منصوص گردیدند مشرک و کافر و مهدور الدم بدانند؟!.
کردند کاری که نباید بکنند مقدم داشتند کسانی را که اهلیّت نداشتند و از عترت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبودند بر فقهاء عترت و عدل قرآن مجید ما هم معارضۀ با شما نداریم و شماها را کافر و مشرک نمیخوانیم بلکه برادر دینی خود میدانیم.
ولی شما چه جواب خواهید گفت در محکمۀ عدل الهی که بعوام بیچاره امر را مشتبه میکنید-اتباع و شیعیان و پیروان عترت و اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که مطابق دستور آن حضرت عمل نموده و پیرو عترت طاهره گردیدهاند کافر و مشرک و رافضی و اهل بدعت مینامید!!.
که چرا مذهب خود را حنفی یا مالکی یا حنبلی یا شافعی معرفی ننموده و پیرو مذهب جعفر بن محمّد الصّادق علیه السّلام از عترت طاهره گردیدهاند ما شیعیان کینه و عداوتی با کسی نداریم ولی چون عقل و خرد و دانش بما حکم میکنند کورکورانه براهی نرویم و قرآن مجید کتاب حق آسمانی هم ما را راهنمائی نموده در آیه 19 سوره 39(زمر)که فرموده فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (1).
بدون دلیل و برهان متابعت از کسی نمیکنیم هادی و راهنمای ما خدای عزّ و جلّ و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر راهی پیش پای ما آوردند ما بهمان راه میرویم-فلذا دلائل و براهین بسیار در آیات قرآن مجید و بیانات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنابر آنچه در کتب معتبره شما رسیده(علاوه بر تواتر در روات شیعه)بما ارائه دادند که راه حق و صراط مستقیم در پیروی آل محمّد و عترت و اهل بیت آن حضرت میباشد.
اگر شما آیهای از قرآن یا حدیثی از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بما نشان دادید که باید در اصول اشعری یا معتزلی و در فروع مقلد و پیرو یکی از چهار امام(ابو حنیفه-.
مالک-احمد حنبل-شافعی)باشیم و لو از احادیث خودتان باشد حقیر تسلیم میشوم و الحال مذهب خود را اعلام مینمایم.
ولی قطعا شما چنین دلیلی در دست ندارید مگر آنکه بگوئید آنها فقهای اسلامی بودند در سال 666 هجری ملک طاهر بیبرس مردم را اجبار داد که حتما باید بیکی از این چهار مذهب تقلید نمایند؟!که اینک وقت اجازۀ شرح آن قضایا را نمیدهد.
نمیگویم حصر کردن تقلید باین چهار امام بدون نصّ و دستور خاصّ ظلم فاحش است بجمیع فقهاء و علماء اسلام و ضایع کردن حق علمی آنها.
در حالتی که تاریخ نشان میدهد که در اسلام فقهاء و علماء بسیاری مخصوصا در
1) 1) (ای رسول)بلطف و رحمت من بشارت آر آن بندگانی که سخن بشنوند انتخاب احسن کنند و متابعت و پیروی از نیکوتر بنمایند.
مذهب خودتان جلوه نمودند که روی موازین علمی که در دست است قطعا اعلم و افقه از آن چهار امام بودند که حق آنها کاملا ضایع گردیده.
واقعا جای تعجب است که شما زیر بار نمیروید که پیروی نمائید از امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام با آن همه نصوص و دلایل واضحی که علماء بزرگ خودتان در کتب معتبرۀ خود ثبت نمودهاند که خدا و پیغمبر در آیات و اخبار کثیره بجامعه معرفی نمودند ولی بدون هیچ دلیل و نصّی چشم بسته انحصار دادید تقلید و تبعیّت را بآن چهار امام؟و باب فقاهت و تقلید را مسدود نمودید.
سید- روی همان دلیل و برهان که شما انحصار دادید تبعیت را بدوازده امام ما هم انحصار دادیم بچهار امام.
داعی- به به احسنت بسیار خوب بیانی نمودید دعاگو هم روی همین قاعدۀ شما تسلیم میشوم ببرهان و دلیل شما اگر دارید بیان نمائید در آیۀ 105 سورۀ 2(بقره) میفرماید قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (1).
اولا أئمه اثنا عشر و امامان دوازدهگانه را جماعت شیعیان یا علماء آنها در اعصار و قرون بعدیه منحصر بدوازده ننمودند بلکه نصوص وارده و اخبار متکاثرۀ که از طرق ما و شما رسیده میرساند خود صاحب شریعت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عدد ائمّه را دوازده قرار دادند.
چنانچه اکابر علماء خودتان بآن اشاره نمودهاند از جمله شیخ سلیمان قندوزی حنفی در اول باب 77 ینابیع الموده ص 444(چاپ اسلامبول) باین عبارت نوشته فی تحقیق حدیث بعدی اثنا عشر خلیفة (2)بعد از نقل یک خبر گوید ذکر یحیی بن الحسن فی کتاب العمدة من عشرین طریقا فی انّ الخلفاء بعد النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلم اثنا عشر خلیفة کلهم من قریش فی البخاری
من ثلاثة طرق و فی مسلم من تسعة طرق و فی ابی داود من ثلاثة طرق و فی الترمذی من طریق واحد و فی الحمیدی من ثلاثة طرق (1).
علاوه بر اینها سایر علمای شما از قبیل حموینی در فرائد و خوارزمی و ابن مغازلی در مناقب و امام ثعلبی در تفسیر و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و مخصوصا میر سید علی همدانی شافعی در مودة دهم از مودة القربی دوازده خبر از عبد اللّه بن مسعود و جابر بن سمره و سلمان فارسی و عبد اللّه بن عباس و عبایة بن ربعی و زید بن حارثه و ابو هریره و از مولی الموحدین امیر المؤمنین علی علیه السّلام که جمعا بطرق مختلفه از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که فرمود عدد خلفاء و ائمّه بعد از من دوازده میباشد تمام آنها از قریش و در بعض آن اخبار از بنی هاشم است و در بعض از آنها نامهای آنها را معیّن نمودند و در بعضی فقط عدد شماری نمودند.
اینها نمونهای بود از اخبار که بسیار در کتب معتبرۀ خودتان ثبت گردیده اینک بر شما است اگر در عدد چهار از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خبری دارید بیان نمائید و لو یک خبر ما نسبت بهمان یک خبر شما تسلیم میشویم.
گذشته از اینکه شما خبری راجع بائمّۀ اربعه ندارید-ما بین امامان شیعه با امامان شما فرق بسیار است چنانچه در شبهای گذشته بمناسباتی اشاره نمودیم که امامان اثنا عشر ما اوصیاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و منصوص من جانب اللّهاند.
ابدا طرف مقایسه با امامان چهارگانه شما نیستند زیرا امامان شما جنبۀ فقاهت و اجتهاد دارند و بعض از آنها مانند ابو حنیفه باقرار و اعتراف علماء خودتان اهل حدیث و فقه و اجتهاد نبودند بلکه اهل قیاس بودند که خود دلیل بر بیسوادی میباشد(مراجعه شود به ص 276 همین کتاب)ولی أئمّه اثنا عشر ما حجج الهیّه و اوصیاء و خلفاء منصوص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند.
1) 1) یحیی بن حسن در کتاب عمده از بیست طریق آورده که خلفاء بعد از پیغمبر دوازده خلیفه میباشند که تمام آنها از قریشاند در صحیح بخاری از سه طریق و در صحیح مسلم از نه طریق و در سنن ابی داود از سه طریق و در سنن ترمذی از یک طریق و در جمع بین الصحیحین حمیدی از سه طریق خبر دوازده خلیفه را نقل نمودهاند.
ما تقلید از آنها نمیکنیم بلکه حسب الامر پیغمبر پیرو طریقۀ آنها هستیم ولی در هر دوره و زمانی از برای شیعه فقهاء و مجتهدینی هستند که استنباط احکام اللّه را با موازین کتاب و سنّت و عقل و اجماع نموده احکامی صادر مینمایند و فتاوای آنها مورد عمل ما است و تقلید از آنها مینمائیم.
با اینکه فقهاء شما از خوشهچینان خرمن امامان از عترت طاهره بودند شما روی تقلید و عادت اساتید علم و عمل را گذارده پیرو شاگردانی شدید که مبانی علمی را گذارده و برأی و قیاس عمل نمودند.
سید- از کجا معلوم است که امامان ما أخذ مطالب از امامان شما مینمودند.
داعی- حساب تاریخ است ثبت در کتب است اکابر علمای خودتان ثبت نمودهاند مراجعه فرمائید بکتاب فصول المهمّه تألیف عالم جلیل القدر نور الدین بن صباغ مالکی در فصل حالات امام بحق ناطق کاشف اسرار حقایق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام آورده که آن حضرت بارز و برجسته در علم و فضل بوده تا آنجا که گوید:نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الرکبان و انتشر صیته و ذکره فی سایر البلدان و لم ینقل العلماء عن احد من اهل بیته ما نقل عنه من الحدیث (1).
آنگاه گوید جماعت بسیاری از اعیان امت مانند یحیی بن سعید و ابن جریح و مالک بن انس(امام مالکیها)و سفیان ثوری و ابو عیینه و ابو ایوب سجستانی و ابو حنیفه(امام حنفیها)و شعبه و غیرهم از آن حضرت روایت نمودند انتهی.
و کمال الدین ابن أبی طلحه در مناقب خود مینویسد بسیاری از اکابر اعیان علماء و ائمّۀ دین از آن حضرت نقل حدیث نموده و از علم و دانشش بهرهبرداری نمودند من جمله همین افرادی را که صاحب فصول المهمّه ذکر نموده نام برده.
1) 1) بقدری از آن حضرت نقل علم شده که سوارههای دانشجو برای درک فیض بسوی آن حضرت حرکت مینمودند صیت و نام نیک آن حضرت در سایر شهرها منتشر گردیده و نقل ننمودند علما از احدی از اهل بیت طهارت بقدری که از آن حضرت حدیث نقل نمودند.
فضایل و کمالات صوری و معنوی آن حضرت مورد تصدیق دوست و دشمن بوده أکابر علماء منصف غیر عنود خودتان در کتب عالیه خود ثبت نمودهاند مانند شهرستانی در ملل و نحل و مالکی در فصول المهمّه مخصوصا شیخ ابو عبد الرحمن سلمی در طبقات المشایخ گوید انّ الامام جعفر الصادق فاق جمیع اقرانه و هو ذو علم غریز فی الدین و زهد بالغ فی الدنیا و ورع تام عن الشهوات و ادب کامل فی الحکمة (1).
و محمّد بن طلحه شافعی در ص 81 اول باب 6 مطالب السئول تمام این معانی را نقل نموده و گوید هو من عظماء اهل البیت و ساداتهم ذو علم جمة و عبادة موفرة و اوراد متواصلة و زهادة بیّنة و تلاوة کثیرة یتسع معانی القرآن الکریم و یستخرج من بحره جواهره و یستنتج عجایبه و یقسم اوقاته علی انواع الطاعات بحیث یحاسب علیها نفسه رؤیته تذکرة الآخرة و استماع کلامه زهد فی الدنیا و الاقتداء بهدیه یورث الجنة نور قسماته شاهدانه من سلالة النبوة و طهارة افعاله تصدع بأنّه من ذرّیة الرسالة نقل عنه الحدیث و استفاد منه العلم جماعة من الائمّة و اعلامهم مثل یحیی بن سعید الانصاری و ابن جریح و مالک بن انس و الثوری و ابن عیینه و شعبة و أیّوب-السجستانی و غیرهم رضی الله عنهم و عدوا اخذهم عنه منقبة شرفوا بها و فضیلة اکتسبوها (2).
1) 1) بدرستی که امام جعفر صادق برتر و بالاتر از جمیع اقران و امثال خود بود چون صاحب علم طبیعی و قریحۀ کامل در دین و زهد بالغ در دنیا و ورع و پرهیزکاری از شهوات و فرهنگ کامل در حکمت بود.
2) 2) آن بزرگوار از بزرگان و نوابغ اهل بیت و صاحب انواع علوم و اقسام عبادات خارج از حد توصیف بوده است پیوسته متذکر بوده و دارای زهد بین و فوق العاده شابق تلاوت قرآن مجید بوده که هر آیهای را قرائت میفرمود تفسیر آن را بیان میکرد اصحاب آن بزرگوار غواص مانند جواهرات کلمات آن حضرت را از اقیانوس علم استخراج و از مطالعه آنها نتایج عجیب علوم را استفاده میکردند اوقات شبانه روزی را بر انواع امور که جمیع آنها جزء طاعات و عبادات بودند تقسیم نموده و کاملا عمل بآن تقسیم را رعایت مینموده و پیوسته باین حساب رسیدگی میکرد مثل اینکه روز قیامت و در موقف حساب است و اصغای کلام آن حضرت زهد در این جهان و پیروی از دستوراتش موجب ورود در درجات اخروی بوده و نور گونههای صورت آن حضرت گواهی میدادند از خاندان نبوت است و از کردار پاکیزه آن حضرت که تمام ابراز حق و حقیقت بوده کشف میشد که از ذریه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است گروهی بسیار از آن حضرت نقل حدیث و استفادۀ علوم میکردند که هر کدام خود یکی از ائمه و یا یکی از نوابغ عصر بشمار میآمدند مانند یحیی بن سعید و ابن جریح و مالک بن انس و(سفیان)ثوری و ابن عیینه و شعبه و ایوب سجستانی و امثال آنها که در سایه احادیث و علوم اقتباسشدۀ از آن حضرت افتخار میکردند و فضیلت خود را بر اهل عصر باکتساب آن علوم و احادیث دانستند.
اگر بخواهم نقل اقوال و اظهار نظر و عقاید اکابر علمای خودتان را دربارۀ آن حضرت بیان نمایم رشته سخن بسیار طولانی میشود خلاصه آنکه عموم علمای منصف شما اقرار دارند باینکه در علم و زهد و ورع و تقوی و اخلاق حمیده سر آمد اهل زمان بوده است.
بدیهی است تعریف و تمجید از آفتابست زبانها الکن است که بتواند بیان عشری از اعشار بلکه هزار یک از مقامات عالیه آن حضرت را بنماید.
نواب- قبلۀ صاحب معذرت میخواهم در بین فرمایشات شما سؤال میکنم چون فراموشکارم از دستم میرود اگر اجازه میفرمائید عرض کنم.
داعی- مانعی ندارد بفرمائید خواهش میکنم از سؤال در هر وقت مضایقه نکنید دعاگو ابدا دلتنگ نمیشوم.
نواب- با اینکه مذهب تشیّع بنابر آنچه در این شبها بیان نمودید اثنا عشری و دوازده امامی است بچه علّت این مذهب بنام امام جعفر صادق رضی اللّه عنه نامیده شده است و مذهب جعفری میگویند.
داعی- رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روی ناموس حقیقی نبوت که هر پیغمبری قبل از وفات وصی و جانشینی از جانب خدا برای خود معیّن مینمودند-امیر المؤمنین علی علیه السّلام را باب علم و وصی و خلیفه جانشین خود معرفی و امّت را امر باطاعت آن حضرت نمودند.
ولی بعد از وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بجهاتی که عند العقلاء واضح است سیاسة امر خلافت بأبی بکر و عمر و عثمان قرار گرفت ولی در تمام دوره خلافت(باستثنای روزهای اول)أبی بکر و عمر کاملا با آن حضرت در جمیع امور شور مینمودند و مطابق فرمودههای آن حضرت عمل میکردند بعلاوه رجال از دانشمندان ادیان هم که برای کشف حقایق بمدینه میآمدند و در مباحثات و مناظرات علی علیه السّلام آنها را مجاب مینمود بالآخر تا آن حضرت حیات داشت بطرق مختلفه خدمات شایان خود را بدین مقدس اسلام نمود.
ولی پس از شهادت آن حضرت که زمام امور بدست بنی امیّه آمد مقام ولایت و امامت کاملا بمحاق افتاد با منتها درجۀ قساوت ظلم و تعدّی بعترت و اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد آوردند.
امام بر حق حضرت امام حسن مجتبی و امام حسین شهید و امام زین العابدین و امام محمّد باقر علیهم السّلام بسختی در تحت فشار و ایذاء و اذیت أمویها قرار گرفتند تمام طرق و راهها را بر آنها مسدود نمودند و جز عدّۀ قلیلی از شیعیان خالص الولاء موفق بدیدار و اخذ علوم و حقایق از آنها نمیشدند تا عاقبت هر یک را بطریقی شهید نمودند.
تا در اوایل قرن دوم هجری که مردم از ظلم و تعدّی و فجایع اعمال امویها بجان رسیده برای بر انداختن حکومت آنها از اطراف قیام نمودند جنگهای خونینی مخصوصا بین داعیان بنی عباس و بنی امیّه درگیر شد.
در آن موقع که امویها مشغول دفاع از حکومت خود بودند روزنۀ فرجی باز شد چنان بخود مشغول شدند که دیگر آن سختگیریهای شدید را بعترت و اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمینمودند.
فلذا امام بحق ناطق از این فرصت نتیجۀ کامل گرفتند در خانه را باز نموده از حالت انزوا که در اثر فشار و سختیهای امویها پیدا شده بود خارج آزادانه در مسجد منبر تشریف برده بنشر علوم و أحکام و قواعد دین پرداختند چهار هزار دانشجوی علم و دانش و حدیث بدون مانع پای منبر آن حضرت حاضر شده و از بحر بیپایان علم آن حضرت استفاده مینمودند.
اصحاب خاص و دانشجوهای برگزیده پای منبر آن حضرت از مبانی علمی که بهرهبرداری نموده بودند چهار صد اصل نوشتند که معروف شد باصول اربعمائه.
امام یافعی یمنی در تاریخ خود آن حضرت را وصف نموده که در کثرت علم و وسعت فضل تالی نداشته و حد و حصری برای علوم عالیه و دانش آن حضرت نبوده-یکی از شاگردان محضر او جابر بن حیّان صوفی از علوم صادره از آن حضرت کتابی مشتمل
بر هزار ورق و پانصد رساله تألیف نموده.انتهی
اکابر فقهاء اعلام و ائمه عظام اهل تسنّن از شاگردان و دانشجویان مجلس فیض آن حضرت بودند.
مانند ابو حنیفه و مالک بن انس و یحیی بن سعید انصاری و ابن جریح و محمد بن اسحاق و یحیی بن سعید قطّان و سفیان بن عیینه و سفیان ثوری و دیگران(که قبلا اشاره شد)که هر یک بقدر استعداد خود از محضر انور آن حضرت بهرهمند میشدند.
چنین ریاست علمی از حیث ظهور برای احدی از آباء و ابناء کرام آن حضرت پیش آمد ننمود که بدون مانع بتوانند بنشر احکام و قواعد دین و تفسیر آیات قرآن مجید و مبانی علم و حدیث و کشف اسرار و حقایق علنی و بر ملاء بپردازند.
چه آنکه بنی امیه مانع آباء آن حضرت بودند و بنی عباس با منتها درجۀ بیشرمی أئمۀ از ابناء آن بزرگوار را تحت فشار قرار دادند.
فی الحقیقة ظهور حقیقت تشیّع بیپرده و عیان و نشر معارف آل محمّد و عترت طاهره (که سر چشمه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میگرفت)بوسیله آن حضرت بارز و آشکار گردید.
فلذا این مذهب حق بنام آن حضرت معروف شد بمذهب جعفری و الاّ ما بین امام صادق و آباء اربعه و ابناء ستّۀ آن حضرت که تماما باتفاق عمّ بزرگوارش حضرت امام حسن مجتبی سلام اللّه علیهم اجمعین امامان بر حق بودند فرقی نبوده.
ولی جای بسی تأسّف است که چنین امام با عظمتی را که دوست و دشمن اقرار با علمیّت و أکملیّت او نمودهاند پیشینیان شما حاضر نشدند بعنوان اعلم و افقه و أکمل از همه بشناسند بلکه آن اندازه هم روا ندادند که نام شریفش را در عداد أئمّۀ أربعة قرار دهند-و حال آنکه آن حضرت با آن همه مراتب عالیه علم و فضل و زهد و ورع و تقوی و کمال(که مورد تصدیق علمای خودتان هم میباشد)چون از عترت و اهل بیت پاک رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده حق تقدم بر دیگران داشته.
و اگر از حیث پیروان هم بخواهیم بشماره آوریم معلوم نیست که پیروان هر یک
از أئمّه أربعۀ شما تنها برابری با پیروان امام صادق علیه السّلام بنمایند.
بقدری علماء متعصّب شما با نظر بیاعتنائی عملا بعترت پیغمبر خود(با آن همه سفارشات)نگریستند که حتی فقهاء بزرگ شما مانند بخاری و مسلم حاضر نشدند روایتهای این فقیه اهل بیت طهارت را در کتب خود نقل نمایند-بلکه از هیچ یک از امامان از عترت طاهره و از علماء و فقهاء بزرگ از سادات علوی و حسینی و سجادی و موسوی و رضوی و غیره از قبیل زید بن علی بن الحسین(الشهید)و یحیی بن زید و محمّد بن عبد اللّه(نفس زکیّه)و حسین بن علی مدفون به فخ-و یحیی بن عبد اللّه بن حسن و برادرش ادریس-و محمّد بن جعفر الصادق-و محمد بن ابراهیم(معروف بابن طباطبا)و محمد بن محمد بن زید-و عبد اللّه بن حسن-و علی بن جعفر(عریضی)و غیر آنها که همگی از اکابر علماء و فقهاء خاندان رسالت بودند-نقل حدیث و روایت ننمودند؟!.
ولی روایتهای ابو هریره معلوم الحال و عکرمه خارجی و یک عدّه کذّاب جعّال را که علماء خودتان تصدیق بآن دارند(ما هم در شبهای قبل اشاره بحالات آنها نمودیم) بجان و دل پذیرفته و از آنها نقل نمودهاند؟!.
و حتی ابن البیّع نوشته که بخاری از هزار و دویست نفر از خوارج و نواصب از قبیل عمران بن حطان(مادح عبد الرحمن بن ملجم مرادی قاتل امیر المؤمنین علیه السّلام) روایت نموده؟!.
و بسیار جای تأثر است که پیروان و مقلّدین امام أعظم و امام مالک و امام شافعی و امام حنبل را که هیچ یک از عترت و اهل بیت رسول اللّه نبودند مسلمان پاک بدانند و هر یک از آن فرق در طریقه خود آزاد باشند با آنکه در اصول و فروع با هم اختلافات بسیار دارند.
ولی پیروان جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام را کافر و مشرک و رافضی بخوانند؟!.
و در بلاد سنی حتی در مکّه معظمه که خداوند درباره آن مکان مقدّس میفرماید و من دخله کان آمنا آزادی در عقیده و اعمال و عبادات نداشته باشند؟!.
چه خوش گوید حافظ شیرازی:
گر مسلمانی همین است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردائی
پس آقایان بدانید که ما جماعت شیعیان باعث افتراق کلمه نیستیم دوئیت را ما ایجاد نمیکنیم بلکه آنچه میشود از طرف شما میشود که زیاده از یکصد ملیون جمعیت مسلمان موحّد مؤمن را که در جهت قبله و نماز و روزه و حج و سایر احکام دین با شما شرکت دارند از خود دور و بیگانه و مشرک و کافر محسوب میدارید؟؟.
(در این موقع مؤذن أعلام نماز داد آقایان بفریضۀ عشاء مشغول شدند بعد از فراغت از نماز و صرف چای جناب حافظ افتتاح کلام نمود).
حافظ- حقیقت امر همین است که فرمودید من آدم بیانصاف و حق کش نیستم در قسمتهای مهمّی از بیانات شما حقیر معترفم که افراطکاریهای متعصّبانه زیاد شده و مخصوصا در این لیالی بدون تملّق و چاپلوسی مخلص که بسهم خود از محضر شما خیلی استفاده نموده و کاملا روشن گردیدم ولی در عین حال با اجازه خودتان میخواهم جملهای عرض کنم که هم گله باشد و هم دفاعی از حریم اهل تسنن و آن اینست که چرا شما مبلّغین و دانشمندان شیعه عوام خود را منع نمیکنید از رفتار و گفتارهائی که عاقبتش کفر است تا بهانه بدست دیگران ندهید که کلمۀ کفر بر زبان جاری نمایند
چون غالبا انسان بواسطه یک کلام بیجا و یا گفتار بیمحل مورد حملات قرار میگیرد و بیخود هم شما آقایان اهل جماعت را مورد حملات قرار ندهید بلکه خود شیعیاناند که بهانه بدست میدهند و کلماتی میگویند که تاثیر در قلوب نموده لذا نسبت کفر بآنها داده میشود.
داعی- رفتار و گفتاری که عاقبتش کفر است از چه قبیل است متمنی است توضیح دهید تا معمّا حل گردد.
حافظ- گفتار شنیع آنها از قبیل طعن و انتقاداتی است که نسبت بصحابه خاص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بعض ازواج طاهرات آن حضرت رضی اللّه تعالی عنهم مینمایند که محققا کفر محض است
چونکه سالها در اعلاء کلمۀ توحید در رکاب ظفر انتساب آن حضرت با کفار جهادها نمودند بدیهی است که خدمات آنها خالی از شوائب و نقایص بوده و قطعا مستحق جنان خواهند بود خصوصا آنهائی که بمقتضای آیۀ 18 سورۀ 48(فتح)که میفرماید لَقَدْ رَضِیَ اللّٰهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ (1).
بشرف رضوان حضرت حق مشرّف گشتند و شکّی نیست که آنها قولا و فعلا مورد توقیر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم بودهاند و البته منکر کمال ایشان در خذلان و گمراهی خواهد بود-و در حقیقت بمقتضای آیۀ شریفه سورة النّجم که میفرماید وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (2)منکر پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم و قرآن گردیده و هر کس انکار پیغمبر و قرآن کند محققا کافر است.
داعی- میل نداشتم که جنابعالی این قبیل موضوعات را در این مجلس علنی مورد بحث و سؤال یا بقول خودتان گله قرار دهید که داعی هم مجبور شوم جواب بدهم آنگاه حرف دست مردم جاهل و یک دسته معاند عنود بیفتد و قضاوت بر خلاف نمایند خوب بود محرمانه بین خودمان این مطالب ردّ و بدل میشد تا جواب مطابق صواب عرض میکردم حالا هم تمنا میکنم تقاضای داعی را بپذیرید و از بحث علنی درین موضوع صرف نظر نمائید یک روز صبح خودم خدمتتان میرسم دو نفری قضیّه را حل میکنیم.
حافظ- بنده بیتقصیرم چون آقایان حاضر چند شب است بمن فشار میآورند که این موضوع مورد بحث قرار گیرد لذا این درخواست را مطابق میل آقایان نمودم چون شما متانت در کلام دارید گمان میکنم ضرری نداشته باشد که جواب مسکتی بآقایان بدهید که رضای خاطرشان فراهم گردد و یا تصدیق نمائید که حق با ماست.
نواب- صحیح است همگی انتظار داریم حلّ این معمّا گردد.
داعی- چون امر میفرمائید اطاعت مینمایم ولی از مثل شما شخص فاضل
محترمی انتظار نداشتم با مشروحات مفصّلهای که در لیالی ماضیه بعرض رسانیدم و جهات کفرآور را بیان نمودم بازهم نسبت کفر بجامعۀ شیعیان بدهید در صورتی که در شبهای اول کاملا برای شما روشن نمودم که شیعه اثناعشریه چون پیروان محمّد و آل محمد سلام اللّه علیهم اجمعیناند هرگز کافر نخواهند بود.
و چون جملاتی را در هم بیان فرمودید ناچارم آنها را از هم تفکیک نموده هر یک را علیحدّه جواب عرض نمایم تا آقایان حاضرین محترم و هم چنین غائبین مجلس خود منصفانه قضاوت نموده و از شبهاتی که در دل آنها افکندهاند بیرون بیایند و بدانند که شیعیان هرگز کافر نخواهند بود و طرق کفر آن نیست که آقای محترم بیان نمودید.
اولا فرمودید که طعن و انتقادی که شیعیان از صحابه و بعض از ازواج رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مینمایند موجب کفر آنها گردیده.
نفهمیدم روی چه دلیل و برهان این بیان را نمودید قطعا اگر طعن و انتقاد مستند به دلیل و برهان باشد که ابدا مذمّت ندارد تا چه رسد بآنکه کفرآور باشد.
و اگر بدون دلیل و برهان و محض اتهام باشد بازهم سبب کفر نمیگردد-بر فرض بمؤمنی و لو صحابی باشد بیجهت هم طعن و نقد و یا لعنی هم بنمایند کافر نخواهند شد بلکه فاسق میشوند مانند آنکه شراب بخورند یا زنا کنند بدیهی است هر فسق و عصیانی قابل عفو و اغماض است.
چنانچه ابن حزم ظاهری اندلسی متولد 456 قمری در ص 227 جزء سوم کتاب الفصل فی الملل و النحل گوید کسی که به أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دشنام دهد از روی جهل و نادانی معذور است و اگر روی بصیرت و بینائی باشد فاسق خواهد بود مانند آنکه بمعاصی از قبیل زنا و دزدی مشغول شده وقتی کافر میشود که بقصد آنکه چون اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد دشنام دهد که منتهی میشود بعداوت و اهانت با خدا و رسول او که البته آن وقت کافر خواهد شد.
و الاّ صرف دشنام بصحابه موجب کفر نمیگردد چنانچه خلیفه عمر رضی اللّه عنه به پیغمبر عرض کرد اجازه بده گردن حاطب منافق را بزنم(با آنکه از صحابه بزرگ و مهاجرین و از اصحاب بدر بود)مع ذلک برای این دشنام و نسبت نفاق باو دادن کافر نشد:انتهی کلامه.
پس چطور ممکن است شیعیان را برای دشنام دادن ببعضی از افراد صحابه بفرض صدق و یقین شما-کافر خواند.
و حال آنکه اکابر متقدمین از علمای شما بر خلاف عقیده شما در کتب معتبره خود از روی انصاف دفاعها از حق و حقیقت نمودهاند.
از جمله قاضی عبد الرحمن ایجی شافعی در مواقف وجوهی را که متعصّبین علمای شما در کفر شیعه آوردهاند رد کرده و آنها را نظر متعصّبانه دانسته.
و امام محمد غزالی صریحا مینویسد سبّ و شتم صحابه ابدا کفر نمیباشد حتّی سبّ شیخین هم کفرآور نمیباشد.
و ملا سعد تفتازانی در شرح عقاید نسفی گوید اینکه جمعی متعصّب گویند سبّ کنندگان صحابه کافرند مورد اشکال میباشد و کفر آنها غیر معلوم است چه آنکه بعض از دانشمندان بصحابه حسن ظن داشتند بدیهای اعمال آنها را ندیده گرفتند بلکه تأویلات بارده نمودند و گفتند صحابه رسول اللّه از گمراهی و فسق مصون بودند- و حال آنکه این قسم نبوده و دلیل بر این امر جنگهائی است که بین آنها اتفاق افتاده ثابت مینماید که آنها گمراه و اهل فسق و عصیان بودند و حسادت و جاه طلبی آنها را وادار باعمال زشت مینموده و منحرف میشدند-حتی بزرگان از صحابه که مصون از کارهای زشت نبودند-پس اگر کسی با نقل دلیل نقد و انتقادی از آنها بنماید موجب کفر نخواهد شد چه آنکه بعضی روی حسن ظن چشمپوشی نموده نقل ننمودند.ولی برخی اعمال آنها را نقل نموده و مورد انتقاد قرار میدهند-هرگز نمیتوان گفت آنها کافر هستند-برای آنکه هر صحابی که رسول خدا را دیده معصوم و بیگناه نبوده است -انتهی نقل بمعنی-
علاوه بر اینها ابن اثیر جزری صاحب جامع الاصول شیعیان را از فرق اسلامی بشمار آورده شما چگونه اثبات کفر بر آنها مینمائید.
از جمله دلائل بر عدم کفر سبّ کنندگان بعضی از صحابه جهت اعمالشان آن است که زمان حیات خلفاء اشخاصی بآنها سبّ و شتم مینمودند و دشنامهای رکیک میدادند مع ذلک خلفاء امر بکفر و قتل آنها نمیدادند.
چنانکه حاکم نیشابوری در ص 335 و 354 جزء چهارم مستدرک و امام احمد حنبل در ص 9 جزء اول مسند و ذهبی در تلخیص مستدرک و قاضی عیاض در باب اول جزء چهارم کتاب شفاء و امام غزّالی در جلد دوم احیاء العلوم نقل مینمایند که در زمان خلافت ابو بکر روزی مردی وارد شد بر او و شدیدا بر او فحّاشی نمود و دشنام داد بهطوریکه حاضرین متأثر شدند ابو برزۀ اسلمی گفت خلیفه اجازه بده او را بقتل رسانم چه آنکه کافر گردید ابی بکر گفت نه چنین است احدی نمیتواند چنین حکمی بنماید مگر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
واقعا آقایان اهل تسنّن دایه از مادر مهربانترند خود خلیفه سبّ و شتم و دشنام را میشنود و حکم بکفر و امر بقتل نمینماید ولی آقایان محترم عوام بیخبر را اغوا میکنند(روی فرض و خیالات خود)که شیعیان کافر و مهدور الدّماند چون سبّ صحابه مینمایند.
اگر سبّ صحابه کفرآور است پس چرا آقایان محترم معاویه و اتباع او را که بفرد اکمل از صحابه و افضل خلفاء امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام سبّ و لعن نمودند کافر نمیخوانید پس بدانید هدف شما امر دیگر است و آن جنگ با اهل بیت و عترت طاهره و پیروان آنها میباشد.
اگر سبّ صحابه مخصوصا خلفای راشدین کفرآور است پس چرا آقایان حکم بکفر عایشه امّ المؤمنین نمینمائید که تمام علماء و مورخین خودتان نوشتهاند پیوسته بخلیفه عثمان سبّ و شتم مینمود و علنا میگفت اقتلوا نعثلا فقد کفر یعنی بکشید این پیر خرفت را(که مراد عثمان باشد)پس بتحقیق کافر شده.
اگر یک فرد شیعۀ مظلوم بگوید خوب شد عثمان را کشتند چون کافر بود فوری شما آقایان او را کافر و حکم قتلش را صادر مینمائید ولی در حضور خود عثمان عایشه او را نعثل و کافر خواند نه خلیفه نه صحابه او را منع و زجر ننمودند؟؟شما هم او را مورد مذمت قرار نمیدهید.
نواب- قبله صاحب مگر نعثل چه معنی دارد که مورد گفتار قرار گرفته.
داعی- فیروزآبادی که از علمای بزرگ خودتان است در قاموس اللغة در معنی نعثل گوید نعثل پیر خرفت را گویند و نیز یهودی پرریشی بود در مدینه که عثمان را باو تشبیه مینمودند و شارح قاموس علاّمۀ قزوینی همین معنی را گفته بعلاوه گوید ابن حجر در تبصرة المنتبه ذکر کرده است که ان نعثل یهودیّ کان بالمدینة هو رجل لحیانیّ یشبه به عثمان.یعنی نعثل یهودی پرریشی بود در مدینه که مردم مدینه عثمان را تشبیه باو مینمودند.
از همه بالاتر اگر دشنام دادن بصحابه بد و امر قبیح است و دشنام دهنده کافر میشود پس چرا خلیفه ابی بکر در بالای منبر حضور صحابه و جامعۀ مسلمین بفرد اکمل از صحابه علی بن أبی طالب علیه السّلام دشنام داد؟!شما هیچ متأثر نمیشوید-بلکه ابی بکر را تقدیس مینمائید و حال آنکه باید تقبیح نمائید.
حافظ- چرا تهمت میزنید کجا خلیفه ابی بکر رضی اللّه عنه بخلیفه علی کرم اللّه وجهه دشنام داده.
داعی- ببخشید ما اهل تهمت نیستیم تا بچیزی علم پیدا نکنیم نقل نمینمائیم خوبست مراجعه نمائید به ص 80 جلد چهارم شرح نهج البلاغه که ابی بکر در مسجد بالای منبر در مقام انتقاد از امیر المؤمنین علیه السّلام گفت انّما هو ثعالة شهیده ذنبه مربّ لکلّ فتنة هو الذی یقول کروها جذعة بعد ما هرمت یستعینون بالضعفة و یستنصرون بالنساء کامّ طحّال احبّ اهلها الیها البغی (1).
1) 1) جز این نیست که او(علی علیه السّلام)روباهی میباشد که شاهد او دم او است؟!ماجراجو و برپا کنندۀ فتنه میباشد؟!و فتنههای بزرگ را کوچک نشان میدهد و مردم را بفتنه و فساد ترغیب و ترهیب مینماید؟کمک از ضعفاء و یاری از زنها میطلبد مانند ام طحال است(که زنی بود زانیه در جاهلیت چنانچه ابن ابی الحدید توضیح میدهد)که دوست میداشت به نزدیکان خود زنا بدهد. (ولی در سایر تواریخ باین عبارت آمده که ابی بکر گفت انما هی ثعالة شهیدها ذنبها).
اینک آقایان مطابقه کنید فحشهای خلیفه ابی بکر را بمولی الموحدین امیر المؤمنین با طعن و انتقادی که یک شیعه بآنها بنماید چقدر تفاوت دارد.
پس اگر دشنام دادن بیکی از اصحاب کفرآور است بایستی ابی بکر و دخترش عایشه و معاویه و پیروانشان کافر باشند و اگر کفرآور نیست شما نمیتوانید باین جهت شیعیان را کافر بدانید.
چنانچه طبق احکام و فتاوای فقهاء و خلفاء بزرگتان دشنامدهندگان کافر و واجب القتل نمیباشند.
همچنان که امام احمد حنبل در جلد سوم مسند و ابن سعد کاتب در ص 279 جزء پنجم کتاب طبقات و قاضی عیاض در باب اول جزء چهارم شفاء نقل نمودهاند که عامل خلیفه عمر بن عبد العزیز از کوفه باو نوشت که شخصی بعمر بن الخطّاب خلیفه ثانی سبّ نموده و دشنام داده اجازه میدهید او را بکشیم در جواب نوشت خون هیچ مسلمانی مباح نمیشود برای سبّ و شتم نمودن بمسلمانی مگر دشنام دهنده برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دشنام داده باشد
علاوه بر این اقوال عقاید اکابر علماء خودتان چون ابو الحسن اشعری و پیروان آن اینست که اگر کسی قلبا مؤمن ولی تظاهر بکفر نماید(مانند یهودیت و نصرانیت و غیره)یا بجنگ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخیزد یا خدا و رسول را بدون عذر شدیدا دشنام دهد مع ذلک کافر نمیشود و نمیتوان حکم کفر بر او جاری نمود چه آنکه ایمان عقیده قلبی است و چون از قلب او احدی اطلاع ندارد نمیتوان فهمید تظاهر بکفر از روی دل و قلب بوده یا فقط جنبۀ تظاهر داشته.
و این مراتب را علمای اشعری در کتب خود درج نمودهاند مخصوصا ابن حزم آندلسی در ص 204 و 206 جزء چهارم کتاب الفصل مبسوطا این عقاید را نقل نموده است.
پس در این صورت چگونه آقایان حکم کفر بر شیعیان موحّد پاکدل مطیع خدا و پیغمبر و عامل بتمام احکام شرع انور از واجبات و مستحبات صادر مینمائید-بفرض آنکه بعضی از آنها سبّ و شتم و دشنام با دلیل و برهان(بخیال خودشان)به بعضی از صحابه
بنمایند شما نمیتوانید طبق عقاید و گفتار اکابر پیشوایان خودتان حکم بکفر آنها بنمائید.
و حال آنکه در کتب معتبرۀ خودتان مانند جلد دوم مسند احمد حنبل ص 236 و جلد دوّم سیرة الحلبیّه حلبی ص 107 و جلد دوم صحیح بخاری ص 74 و صحیح مسلم کتاب جهاد و اسباب النزول واحدی ص 118 و غیرهم بسیار رسیده که در حضور خود پیغمبر غالبا اصحاب مانند ابی بکر و غیره بهم دشنام میدادند بلکه یکدیگر را میزدند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشاهده مینمود و آنها را کافر نمیخواند و اصلاحشان میداد(البته این قبیل اخبار جنگ و نزاع اصحاب در مقابل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در کتب علماء اهل تسنن است نه در کتابهای علمای شیعه).
پس جواب ایراد اولتان را با همین مختصر بیان شنیدید که لعن و دشنام باحدی از صحابه موجب کفر نمیشود و اگر بدون دلیل و برهان سبّ و لعنی بنمایند فاسق میشوند نه کافر و هر عمل فسقی قابل عفو و آمرزش میباشد.
ثانیا فرمودید صحابه مورد توقیر و احترام و تعظیم رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودهاند صحیح است داعی هم تصدیق دارم بلکه عموم مسلمین و اهل علم و دانش متّفقاند که نیک و بد اعمال اشخاص مورد توجه و مطالعه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و عمل نیک هر فردی را تقدیر مینمودند چنانچه عدالت انوشیروان و سخاوت حاتم طائی را تقدیر فرمودند.
ولی این مطلب هم مسلّم است که آن حضرت اگر توقیر و تقدیر از فردی یا جمعی مینمودند مربوط بهمان عمل نیکی بوده که از آنها صادر گردیده.
بدیهی است توقیر و تقدیر فردی یا جمعی در عمل مخصوصی قبل از صدور خلاف از ایشان دلالت بر سلامت و حسن عاقبت نمیکند چه آنکه عقوبت قبل از صدور عصیان با آنکه معلوم الصدور هم باشد جائز نیست.
چنانچه مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام با آنکه از عمل عبد الرحمن بن ملجم مرادی
و شقاوت و سوء عاقبت او آگاه و مکرر هم باو میفرمود تو قاتل من هستی و در یک مجلس صریحا فرمود.
ارید حیاته و یرید قتلی
غدیرک من خلیل من مرادی
(1) مع ذلک در مقام عقوبت او بر نیامد پس روایتی که دلالت بر حسن فعل و عمل مخصوصی نماید افاده تام نمینماید.
ثالثا فرمودید چون صحابه در بیت الرضوان حاضر بودند و در تحت شجره با آن حضرت بیعت نمودند مستحق مدحاند نه مذمت چون مشمول آیه شریفه گشتند.
محققین از علماء در این موضوع جوابها دادهاند که مدلول آیه مذکوره عند التوفیق رضاء املیّه است از آن فعل مخصوص که بیعت است نه رضای ابدی تا روز آخر عمر در تمام مراحل زندگانی.
زیرا خود میدانید که در آن بیعت(تحت شجره)در حدیبیّه هزار و پانصد نفر از امت حاضر بودند که عدّهای از آنها مشمول آیات نفاق شدند که خدا آنها را وعدۀ خلود در آتش داد.
آیا ممکن است خدا و رسول از عدّهای راضی باشند و حال آنکه قسمتی از آنها مخلّد در آتش و قسمت دیگر در بهشت جاویدان باشند.
پس معلوم میشود رضایت خدای تعالی تنها در اثر بیعت تحت شجره نبوده بلکه معلّق بایمان خالص و عمل صالح بوده یعنی آنان که با اعتقاد قلبی بتوحید و نبوت بیعت نمودند مورد رضای پروردگار و خلود در جنت قرار گرفتند.
و اما کسانی که یا ایمان نداشتند و بیعت نمودند و یا ایمان داشتند و بیعت نکردند مورد سخط خداوندی قرار گرفته و مخلّد در آتش خواهند بود.
پس بنابراین بیعت تحت شجره تنها کافی از رضای پروردگار نیست و اشخاصی که
1) 1) من زندگانی او را خواهان و او قتل مرا طالب است-و این غدار ظاهر دوست از طایفه مراد است(چنانچه ابن حجر مکی هم در ص 72 صواعق آخر باب 9 نقل نموده است).
مخلّد در آتشاند معلوم میشود آن روز ایمان نداشتند و بدیهی است که مورد انکار احدی از مسلمین نیست که بعض از افعال حسنۀ مرضیه از صحابه صادر میشد که مورد تقدیر بوده و البته هر عمل نیکی که از کسی ظاهر شود مورد مدح واقع میشود(مانند بیعت نمودن در تحت شجره)مادامیکه عمل خلافی از او ظاهر نگردد-و اگر عمل زشتی هم از مؤمن و لو صحابی باشد ظاهر گردد مورد نقد و انتقاد قرار خواهد گرفت.
جامعۀ شیعیان افعال و اعمال نیک صحابه را پیوسته نقل نموده و مذعن بخوبی آن أعمال هستند.
و آن کسانی که در مقام طعن و انتقاد در آمدهاند در حالتی که اذعان باعمال نیک آنها دارند از قبیل بیعت الرضوان و مهاجرت با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مانند انصار و پذیرائی نمودن از آن حضرت و حاضر شدن بجنگها(و لو آنکه فتح بدست علی علیه السّلام واقع میشد)و سایر اعمال نیک صادرۀ از آنها اعمال ناپسند و زشت آنها هم رطب اللسان و مورد بحثشان میباشد.
حافظ- خیلی حیرتآور است که میفرمائید از صحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افعال ناپسند و زشت ظاهر گردیده و حال آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم فرد فرد آنها را هادی و مقتدای امت قرار داده و در حدیث معروف که فرموده انّ اصحابی کالنجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم (1)قطعا شما در عقیدۀ خود منفردید و ما عقیده منفرد را نمیتوانیم بپذیریم.
داعی- حدیثی شاهد مقال آوردید که حقیر را در یک سنگلاخ بزرگی انداختید که گوهر را از میان آن بیرون آوردن افتخار بزرگی است ناچارم قدری در اطراف این حدیث مختصرا بحث کنم و بعد بجواب اصلی شما بپردازم.و البته بحث ما در سند حدیث و صحت و سقم آن نقدا نمیباشد زیرا ما را بکلی از مطلب دور مینماید فقط بحث در مدلول حدیث میباشد.
1) 1) بدرستی که اصحاب من مانند ستارگانند و بهر یک از آنها اقتدا کنید هدایت شدهاید.
بدیهی است کسانی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را زیارت نموده و یا بضبط حدیث از آن حضرت موفق گردیدهاند صحابه و اصحاب میگویند خواه از مهاجر و انصار و خواه غیر از اینها از موالی و غیره باشد.
اشتباه بزرگی که آقایان نمودهاید اینست که روی حسن نظر تصور فرمودهاید صحابه و اصحاب رسول اللّه عموما پاک و منزه از جمیع عیوب بودهاند و حال آنکه اینطور نبوده اصحاب آن حضرت مخلوط از نیک و بد بودند که خدا و رسول بزرگوار بحال خوب و بد آنها آگاهی داشتند و دلیل بر این معنی سوره منافقون و آیاتی که در سایر سور قرآن مجید مانند توبه و احزاب در مذمت منافقین و فاسقین از اصحاب وارد گردیده اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود مثالب آنها را نقل نمودهاند و بعض از آنها مانند هشام بن محمّد سایب کلبی که از اعیان علماء شما میباشد کتاب مخصوصی در مثالب صحابه تصنیف و تألیف نموده است.
و منافقینی که خداوند در قرآن مجید و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را مذمت و اهل آتش معرفی فرمودهاند مردمان دو روئی بودند که ظاهر مسلمانی داشتند و باطن آنها فاسد و خراب بوده و تمامی آنها در سلک اصحاب آن حضرت بودند-در این صورت چگونه میتوانیم بتمام اصحاب آن حضرت نظر نیک داشته باشیم که بهر یک از آنها اقتدا نمائیم نجات یابیم.
آیا در داستان عقبه از همان منافقین اصحاب نبودند که ظاهری آراسته داشتند ولی در صدد قتل خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر آمدند.
حافظ- داستان عقبه را جمعی از علماء از ساختههای شیعه میدانند و صحت آن غیر معلوم است.
داعی- بیلطفی فرمودید عقاید عدّهای از اصحاب خوارج و نواصب را مدرک گفتار قرار دادید این قضیه بقدری مشهور و واضح و آشکار و مستفیض است که مورد تصدیق علمای خودتان میباشد.
مراجعه نمائید بکتاب دلائل النبوة تألیف حافظ ابو بکر أحمد بن حسین بیهقی
شافعی که از اکابر فقهاء و دانشمندان خودتان میباشد داستان بطن عقبه را مسندا با سلسلۀ روات و امام احمد حنبل در آخر جلد پنجم مسند از ابو طفیل و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ضبط نمودهاند و بطور استفاضه مشهور است که حضرت جماعتی از اصحاب را در آن شب لعن فرمودند.
نواب- قبله صاحب قضیّۀ عقبه چه بوده است و چه اشخاصی میخواستند رسول خدا را بقتل رسانند متمنی است و لو مختصرا بیان فرمائید.
داعی- اکابر علمای فریقین نوشتهاند که در مراجعت از غزوۀ تبوک چهارده نفر از منافقین تصمیم محرمانه بقتل رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرفتند در بطن عقبه که راه باریکی در دامنه کوه بود که فقط یکی یکی باید عبور بنمایند خواستند تصمیم خود را عملی نمایند جبرئیل رسول خدا را خبر داد آن حضرت حذیفۀ نخعی را فرستادند در دامنه کوه پنهان گردید وقتی آن عدّه آمدند و با هم حرف زدند همه را شناخت که هفت نفر آنها از بنی امیّه بودند حذیفه خود را بآن حضرت رسانید و آنها را معرفی نمود حضرت فرمود رازدار باش خدا نگهدار ما میباشد اول شب حضرت مقدّم بر اردو حرکت نمود عمّار یاسر مهار شتر را گرفته حذیفه شتر را از عقب میراند وقتی براه باریک رسیدند آنها دبّههای خود را پر از ریگ کرده(یا شیشههای پر از روغن)با فریاد مقابل شتر پرتاب نمودند که شتر رمیده و آن حضرت را بدرّۀ عمیق پرتاب نماید ولی خدای تعالی آن حضرت را حفظ فرمود آنها هم فرار نموده و در جمعیت خود را پنهان نمودند.
اینها مگر از اصحاب نبودند پس این عمل آنها نیک و پیروی آنها راه هدایت بوده؟!.
آیا سزاوار است خوشبینی آدمی تا آنجا برود که وقتی گفتند اصحاب رسول اللّه یعنی کسانی که پیغمبر را دیدهاند یا نقل حدیث از آن حضرت نمودهاند دیگر غمض عین کنند عیوب و بدیهای آنها را نبینند و بگویند همگی اهل روضۀ رضوان و ناجی بلکه پیروان هر یک از آنها هم ناجی میباشند؟!.
آیا ابو هریره کذّاب که شبهای قبل اشاره بحالات او نمودم که خلیفه عمر او را تازیانه زد و گفت از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم زیاد حدیث بدروغ نقل میکند جزء اصحاب نبوده و ناقل أحادیث بسیار نبوده همچنین دیگران از اصحاب مانند سمرة بن جندب و غیره که وضع حدیث مینمودند از اصحاب نبودند آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امت را امر مینماید پیروی کنید از کذّاب و جعّال تا هدایت شوید.
اگر این حدیثی که شما مدرک عظمت اصحاب قرار دادید صحیح است که بهر یک از اصحاب اگر اقتداء نمودند هدایت مییابند بفرمائید اگر دو تن از اصحاب دو راه مخالف رفتند ما پیروی از کدام یک کنیم تا هدایت شویم اگر دو دسته از اصحاب با هم محارب و یا مخالف در عقیده شدند ما پیروی از کدام دسته بنمائیم تا رستگار شویم.
حافظ- اولا اصحاب پاک رسول اللّه با هم مخالفت و جنگی هرگز نمینمودند و اگر مخالفت نمودند غور و دقت نمائید هر کدام از آنها پاکتر و گفتارشان مستدلتر است از آنها پیروی کنید.
داعی- بنابراین بیان شما اگر ما غور کردیم و تحقیق نمودیم و یکی از دو را پاک و اهل حق شناختیم قطعا آن دستۀ دیگر از اصحاب ناپاک و بر باطل خواهند بود؟ پس این حدیث بخودی خود عقلا از درجۀ اعتبار ساقط میگردد چه آنکه نمیشود بهر یک از صحابه اقتدا نموده و هدایت یافت.
و اگر این حدیث صحیح است شما چه ایرادی بشیعیان دارید زیرا اینها پیروی نمودند طریقۀ عدّهای از اصحاب را مانند سلمان و ابی ذر و مقداد و عمار یاسر و ابو ایوب انصاری و حذیفۀ نخعی و خزیمۀ ذو الشهادتین و امثال آنها را که قبلا در شبهای گذشته اشاره بنام آنها نمودیم که بیعت با ابی بکر ننمودند و بلکه مخالفت و محاجّه هم کردند.
پس این دو دسته از اصحاب که در مقابل هم ایستادند کدام دسته حق بودند قطعا یک دسته از آنها بر باطل بودند و حال آنکه در حدیثی که شما نقل نمودید میگوید
بهر یک از اصحاب اقتدا کنید هدایت میشوید؟!.
مگر سعد بن عباده انصاری از اصحاب نبود که با ابی بکر و عمر بیعت نکرد باتفاق جمهور مورخین اسلامی از شیعه و سنی رفت در شام ماند تا اواسط خلافت عمر کشته شد پس اقتداء باو کردن و مخالفت با ابی بکر و عمر بحکم این حدیث راه هدایت میباشد.
آیا طلحه و زبیر از اصحاب و بیعت کنندگان تحت شجره نبودند؟آیا قیام آنها در مقابل خلیفۀ حق پیغمبر نبود(و بعقیده شما مسلّما خلیفۀ چهارم)و سبب ریختن خون بسیاری از مسلمانان نگردیدند آیا این دو دسته از اصحاب که در مقابل هم قرار گرفتند پیروی و اقتداء بکدام یک از آنان سبب هدایت بوده اگر بگوئید هر دو دسته چون تابع اصحاب بودند حق بودند راه غلط پیمودهاید زیرا جمع بین ضدّین محال است که دو فرقۀ محارب هر دو اهل هدایت و روضۀ رضوان منزلگاه آنها باشد.
پس قطعا آن طرفی که اصحاب علی بن أبی طالب علیه السّلام بودند هدایت یافته و طرف مقابل بر باطل و این خود دلیل دیگر است بر ابطال فرمودۀ شما که اصحاب حاضر در بیعت الرضوان تحت شجره تماما رستگارند زیرا دو نفر از بیعت کنندگان تحت الشجره طلحه و زبیر بودند که بجنگ امام و خلیفه بر حق برخاستند-آیا آن عملشان که قیام در مقابل خلیفۀ پیغمبر و جنگ با کسی که آن حضرت دربارۀ او فرمود حربک حربی ننگ بزرگی نبوده و جنگ با رسول خدا نبوده پس چطور ممکن است بفرمائید کلمه اصحاب یا حاضر بودن در بیعت الرضوان رستگاری کامل میآورد.
آیا معاویه و عمرو بن العاص از اصحاب نبودند که با خلیفۀ پیغمبر جنگیدند بعلاوه در منابر و مجالس حتی در خطبۀ نماز جمعه علی علیه السّلام را سبّ و لعن مینمود با آنکه اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود نقل نمودند که مکرر رسول
اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من سبّ علیّا فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللّه (1).
پس روی قاعده این حدیثی که شما مدرک آوردید اتباع ملعون بن ملعون علی لسان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سب کنندگان علی علیه السّلام که فی الحقیقة سب کنندگان خدا و پیغمبر بودند(بنا بر آنچه علمای خودتان نوشتند)هدایت یافته و اهل بهشتاند.
فاضل تفتازانی در شرح مقاصد مفصلا در این موضوع بیانی دارد گوید چون بین صحابه محاربات سخت و مشاجرات شدید واقع شده معلوم میشود که بعض از آنها از طریق حق منحرف گردیده از روی حقد و حسد و عناد و حب ریاست و میل بلذات شهوانیّه هر نوع ظلم و تعدی نمودند.
بدیهی است که چون هر صحابی معصوم نبوده مرتکب فجایع اعمال گردیدند ولی بعض از علماء از جهت حسن ظن بصحابه اعمال و رفتار زشت آنها را تأویلات بارده نمودند؟!.
از این قبیل دلائل محسوسه بر ابطال این حدیث منقولۀ شما بسیار است که دیگر وقت اجازۀ بیش از این گفتار نمیدهد.
پس قطعا این حدیث از موضوعات است چنانچه بسیاری از علماء خودتان در کتاب الموضوعات در سلسلۀ اسنادش خدشه نمودهاند.
چنانچه قاضی عیاض در صفحه 91 جلد دوّم شرح الشفاء این حدیث را نقل نموده و گوید دارقطنی در فضائل و ابن عبد البرّ از طریق او آوردهاند که باسناد این حدیث حجّتی نمیباشد.
و نیز از عبد ابن حمید در مسند خود از عبد اللّه ابن عمر نقل نموده که بزار منکر صحت این حدیث بوده.
و نیز گوید ابن عدی در کامل باسناد خود از نافع از عبد اللّه ابن عمر نقل نموده که اسناد این حدیث ضعیف است.
و همچنین گوید بیهقی روایت نموده که متن این حدیث مشهور است ولی اسانید او ضعیف است انتها.
1) 1) کسی که دشنام دهد علی را پس بتحقیق مرا سب و دشنام داده و کسی که مرا سب و دشنام دهد خدا را سب و دشنام داده.
چه آنکه در اسناد این حدیث حارث ابن غضین مجهول الحال و حمزة ابن ابی حمزه نصیری که متهم به کذب و دروغگوئی بودهاند میباشند لذا ضعف حدیث ثابت است.
و نیز ابن حزم گفته است این حدیث مکذوب و موضوع و باطل است.
پس چنین حدیثی با سلسله اسناد ضعیفه قابل اعتماد و اتکاء باستناد بآن نمیباشد و بر فرض بگوئیم این حدیث صحیح است قطعا عمومیت آن منظور نظر نبوده بلکه مراد اقتداء بخوبان و نیکوکاران از اصحاب بوده که بحکم آن حضرت تبعیت از کتاب کریم و عترت طاهره نمودند.
پس با این مقدماتی که عرض شد اگر نقد و انتقادی از بعض صحابه بشود مورد مذمت نخواهد بود چه آنکه صحابه عموما بشری بودند عادی و غیر معصوم پس وقتی معصوم نبودند جایز الخطا بودهاند.
حافظ- ما هم قائلیم که صحابه معصوم نبودند ولی مسلّما همگی آنها عدول بودند معصیتی از آنها صادر نمیشد.
داعی- بیلطفی فرمودید که بطور مسلّم آنها را عادل و مبرّا از معاصی دانستید زیرا که اخبار منقولۀ در کتب معتبرۀ علمای خودتان بر خلاف این معنی حکم میکند که بسیاری از اکابر صحابه روی عادت دیرینه گاهی مرتکب معاصی میشدند.
حافظ- ما که از چنین اخبار اطلاع نداریم چنانچه شما دارید بیان فرمائید.
داعی- گذشته از آنچه در جاهلیت مینمودند در اسلام هم مرتکب بسیاری از معاصی میشدند که داعی من باب نمونه به نقل یکی از آن اخبار اکتفا مینمایم.
زیرا که بزرگان از علماء خودتان در کتب معتبره خود نقل مینمایند که سال فتح مکه(هشتم هجری)عدّهای از کبار صحابه مجلس انسی داشتند که در آن مجلس سرّی شراب صرف نمودند.
حافظ- بطور قطع این خبر از مجعولات مخالفین است زیرا که صحابه بزرگ در مجلس فساد حاضر نمیشدند تا چه رسد بنوشیدن شراب بعد از حکم بحرمت؟.
داعی- قطعا از مجعولات مخالفین نیست بلکه اگر جعل نمودند علماء خودتان نمودند.
نواب- قبله صاحب چنین مجلسی اگر بوده حتما نام صاحب خانه و مدعوین برده شده است شما میتوانید این مطلب را برای ما باز نمائید.
داعی- بلی این مطلب کاملا در نزد علماء شما بطور وضوح بیان گردیده.
نواب- متمنی است بیان فرمائید تا حلّ معمّا گردد.
داعی- ابن حجر در ص 30 جلد دهم فتح الباری مینویسد ابو طلحه زید بن سهل در منزل خود مجلس شرابی تشکیل داد و ده نفر را بآن مجلس دعوت کرد که همگی شراب نوشیدند و ابی بکر اشعاری در مرثیۀ کفار مشرکین و کشتهشدگان بدر سرود؟!.
نواب- آیا نامهای مدعوین را ذکر نمودهاند چنانچه نقل نمودهاند برای ما بیان فرمائید تا کشف حقیقت شود.
داعی- 1-ابو بکر بن ابی قحافه 2-عمر بن الخطّاب 3-ابو عبیدۀ جراح 4-ابیّ بن کعب 5-سهل بن بیضاء 6-ابو أیوب انصاری 7-ابو طلحه(دعوتکننده و صاحب البیت)8-ابو دجانۀ سماک بن خرشه 9-ابو بکر بن شغوب 10-انس بن مالک که در آن وقت هیجدهساله و ساقی مجلس بوده-چنانچه بیهقی در ص 29 جلد هشتم سنن از خود انس نقل مینماید که گفت من در آن روز از همه کوچکتر و ساقی مجلس بودم-(هم همۀ شدید در مجلس).
شیخ- (با عصبانیت)بذات پروردگار این خبر از ساختههای دشمنان ما میباشد.
داعی- (با تبسّم)خیلی تند رفتید و قسم بیجائی یاد نمودید تقصیر شما هم نیست مطالعاتتان کم است و اگر زحمت مراجعۀ بکتب را بخود میدادید میدیدید که اکابر علماء خودتان نوشتهاند-پس استغفار کنید.
ناچار شدم برای روشن شدن ذهن آقایان محترم که بدانید ما آنچه میگوئیم نقل
قول علمای خودتان را مینمائیم ببعض از اسناد این واقعه که در نظر دارم اشاره نمایم.
محمد بن اسماعیل بخاری در تفسیر آیه خمر در سوره مائده در صحیح خود-و مسلم ابن حجّاج در کتاب اشربه باب تحریم الخمر صحیح خود-و امام احمد حنبل در ص 181 و 227 جلد سیم مسند-و ابن کثیر در ص 93 و 94 جلد دوم تفسیر خود-و جلال الدین سیوطی در ص 321 جلد دوّم درّ المنثور-و طبری در ص 24 جلد هفتم تفسیر-و ابن حجر عسقلانی در ص 22 جلد چهارم اصابه و در ص 30 جلد دهم فتح الباری-و بدر الدین حنفی در ص 84 جلد دهم عمدة القاری و بیهقی در ص 286 و 290 سنن و دیگران شرح قضایا را مفصّل و مبسوط نقل نمودهاند.
شیخ- شاید قبل از تحریم بوده نه بعد از تحریم.
داعی- روی قواعد مندرجۀ در کتب تفاسیر و تاریخ معلوم میشود بعد از ورود آیات تحریم بعض از مسلمین و صحابه شراب ممنوع را میخوردند.
چنانچه محمد بن جریر طبری در ص 203 جلد دوم تفسیر کبیر خود مسندا از أبی القموس زید بن علی نقل نموده که گفت خداوند سه مرتبه آیات خمریه نازل فرموده مرتبۀ اول آیه 219 سوره(بقره) یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا (1)نازل گردید ولی مسلمین متنبّه نگردیده و میخوردند شراب را حتی دو نفر شراب خورده و مست بنماز مشغول شدند و کلمات بیمعنی میگفتند خداوند آیه 43 سوره 4(نساء)را نازل فرموده که:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ
(2) .
بازهم میخوردند شراب را ولی در حال مستی بنماز نمیایستادند تا آنکه روزی مردی شراب خورد(بنا بروایت بزّار و ابن حجر و ابن مردویه أبو بکر بود)و اشعاری در مرثیۀ کشتهگان بدر گفت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنید با حال غضب تشریف آورد با چیزی که در
دست مبارکش بود خواست او را بزند گفت پناه میبرم بخدا از غضب خدا و پیغمبرش بخدا قسم دیگر نمیخورم آنگاه نازل گردید آیۀ 91 سوره 5(مائده)که یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (1).
ما حصل از آنچه عرض شد آن بود که آقایان بدانید صحابه هم مانند سایر مؤمنین و مسلمین خوب و بد داشتند یعنی هر کدام از آنها که در اطاعت اوامر خدا و پیغمبر جدّی بودند به منتها درجه سعادت رسیدند و هر کدام تابع هوای نفس فریب شیطان خوردند فاسد شدند.
پس آن کسانی که در مقام طعن و انتقاد بصحابه هستند دلائل منطقی دارند میگویند مطاعن زشت و ناپسند صحابه علاوه بر آنکه در کتب معتبرۀ خودتان ثبت است با شواهد آیات قرآنیه مورد مذمت قرار گرفته بهمین جهت مورد انتقاد شیعیان واقع چنانچه جواب منطقی در مقابل انتقادات منطقی باشد مورد قبول است.
یکی از صفات مذمومه اینست که آدمی حب و بغض بیجا بکار برد یعنی روی محبت و علاقهای که بفردی یا افرادی دارد اعمال و یا افعال و گفتار آنها را تماما با چشم خوبی به بیند و بگوید ابدا بدی در عالم وجود ندارد.
حافظ- بسیار خوب بفرمائید اعمال و افعال زشت و ناپسند اصحاب از چه قبیل بوده چنانچه منطبق با دلیل و برهان باشد ما هم قبول مینمائیم.
داعی- عجب است که بعد از این همه صفات مذمومۀ آنها (که مختصری از مفصل عرض شد)تازه میفرمائید صفات مذمومۀ آنها چه بوده-اینک برای تأیید عرایضم بیکی از اعمال زشت و ناپسندی که از آنها صادر گردیده و در تمام کتب فریقین ثبت میباشد اشاره مینمایم و آن عمل نقض عهد و بیعت آنها بوده که خداوند متعال در قرآن مجید ناقضین عهد را مورد انتقاد و لعن قرار داده علاوه بر آنکه در آیه 93 سوره 16(نحل)
1) 1) ای اهل ایمان شراب و قمار و بتپرستی و تیرهای گروبندی(که رسمی بود در جاهلیت) تماما پلید و از عمل شیطان است البته از آن دوری کنید تا رستگار شوید.
وفای بوعده و عهد را واجب نموده که میفرماید وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا الْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا (1).
و در آیه 25 سوره 13(رعد)ناقضین عهد را ملعون خوانده که میفرماید وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ (2).
پس بحکم آیات قرآن مجید و اخبار بسیاری که در کتب ما و شما وارد است نقض عهد نمودن گناه بزرگ است خصوصا نقض عهد با خدا و بامر خدا و بدستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که قطعا برای اصحاب و نزدیکان آن حضرت اقبح قبایح بوده است.
حافظ- کدام عهد و بیعتی بوده که بامر خدا و رسول ابلاغ شده و اصحاب و یاران پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم نقض عهد نمودند تا بگوئیم مشمول آیات قرآنی واقع شدند گمان میکنم اگر توجه نمائید خواهید تصدیق نمود که اینها از جعلیّات عوام شیعه میباشد و إلاّ صحابۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم مبرّای از این اعمال بودهاند.
داعی- مکرر عرض کردهام که شیعیان چون ناچارند پیروی از موالی صادق و مصدّق خود بنمایند و إلا شیعه نخواهند بود پس خواص و عوام آنها هرگز جعل خبر نمینمایند و دروغ نخواهند گفت برای آنکه موالی آنها بتمام معنی صادق و مصدّق بودند که قرآن مجید بصدق آنها شهادت داده بنا بر آنچه علماء بزرگ خودتان از قبیل امام ثعلبی و جلال الدین سیوطی در تفسیر و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ما نزل من القرآن فی علی و خطیب خوارزمی در مناقب و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 39 ینابیع المودّة از خوارزمی و حافظ ابو نعیم و حموینی-و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62
1) 1) (امر در این آیه برای وجوب است علی الاقوی)چون(با خدا و رسول و بندگانش) عهدی نمودید بآن عهد وفا کنید سوگند پیمان را که مؤکد و استوار گردید مشکنید.
2) 2) آنان که پس از پیمان بستن(با خدا و رسول)عهد خدا را شکستند و هم آنچه خدا امر به پیوند آن کرده(مانند صله رحم و دوستی و ولایت علی علیه السلام)پاک بگسستند و در روی زمین فتنه و فساد بر انگیختند مر ایشان راست لعنت دوری از رحمت و ابتلاء بعذاب دوزخ.
کفایت الطالب مسندا و نیز از تاریخ محدث شام همگی نقل نمودهاند که مراد از صادقین در آیه 120 سوره 9(توبه)که میفرماید یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ (1).
محمّد و علی علیهما السّلاماند و در بعضی از آن روایات مراد از صادقین پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و أئمّه از اهل بیت آن حضرتاند.
پس پیروان آن خاندان جلیل از عارف و عامی أهل جعل و دروغ نیستند زیرا جعل و دروغ را باید کسی بگوید که دلائل صدق و راستی بر حقّانیّت خود نداشته باشد آنچه را شیعیان میگویند همانست که اکابر علماء و مورخین خودتان ثبت و ضبط نمودهاند اگر ایرادی هست اول باید بعلماء خودتان بگیرید که چرا نوشتهاند.
اگر أکابر علماء خودتان نقض عهد صحابه را در کتب معتبر خود ننوشته بودند هرگز داعی در هم چو مجلسی تفوّه بچنین کلامی نمینمودم.
حافظ- کدام یک از علماء جماعت و در کجا نوشتهاند که صحابه نقض عهد نمودند و نقض عهد آنها چه بوده بحرف که مطلب درست نمیشود.
داعی- حرف نیست بلکه برهان و منطق و حقیقت است در بسیاری از جاها صحابه نقض عهد نمودند و بیعتی را که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أمر بآن نمود شکستند که اهم از همه آنها عهد و بیعت در غدیر خم بوده است.
که جمهور علماء فریقین(شیعه و سنی)معترفاند که روز هیجدهم ذی الحجة الحرام در حجة الوداع سال دهم هجرت زمان برگشتن از مکّه معظمه تمامی اصحاب را در بیابانی که آنجا را غدیر خم میگفتند جمع نمود حتی جلورفتهگان قافله را بامر آن حضرت برگرداندند و عقبماندگان هم رسیدند که بسند شیعه و اکثر علماء و مورخین بزرگ خودتان هفتاد هزار نفر و بسند بعض از علماء شما از قبیل امام ثعلبی در تفسیرش و سبط ابن
1) 1) ای اهل ایمان خدا ترس باشید و پیرو باشید با مردمان راستگو(که محمد و علی و ائمۀ از عترت آنها باشند).
جوزی در تذکره خواص الامّه فی معرفة الائمّه و دیگران یکصد و بیست هزار نفر حاضر در غدیر خم بودند.
رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تشریف برد بالای منبری که برای آن حضرت مرتب نمودند خطبۀ بسیار طولانی قرائت فرمود که غالب آن خطبه در مدایح و فضایل مولانا أمیر المؤمنین علی علیه السّلام بود و غالب آیاتی که درباره علی نازل شده قرائت و تجدید نمودند و جامعه امت را بخوبی متوجه مقام مقدس ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام نموده آنگاه فرمودند معاشر الناس الست اولی بکم من انفسکم قالوا بلی قال من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه (1).
آنگاه دستها را برداشت و دعا کرد اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله (2)سپس امر فرمود خیمهای برپا کردند و أمیر المؤمنین را امر فرمود در خیمه بنشیند و بتمام امت که حاضر بودند امر فرمود بروید و با علی بیعت کنید زیرا که من از جانب پروردگار مأمورم که از شما بیعت برای علی بگیرم اوّل من بایع ذلک الیوم علیّا کان عمر ثمّ ابا بکر ثمّ عثمان ثمّ طلحة ثمّ زبیر و کانوا یبایعون ثلاثة ایام متواترة (3).
حافظ- آیا میشود باور نمود که امر با این پراهمیتی که شما بیان نمودید واقع شده باشد و علماء بزرگ آن را نقل ننموده باشند.
داعی- هیچ انتظار نداشتم که شما این قسم بیان نمائید در حالتی که قضیّۀ غدیر خم کالشمس فی رایعة النهار ظاهر و هویدا میباشد و کسی انکار این معنی را نمینماید مگر عنود لجوج که خود را رسوا و مفتضح نماید.
1) 1) ای جماعت مردم آیا من اولی بتصرف از شما در نفسهای شما نیستم(اشاره بآیه شریفه النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم)عرض کردند چرا فرمود هر کس را من مولای او هستم(یعنی اولی بتصرف در امر او هستم)پس این علی(ع)مولای اوست(یعنی اولی بتصرف در امر او میباشد).
2) 2) خداوندا دوست بدار کسی که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که علی را دشمن بدارد یاری کن کسی که علی را یاری کند و واگذار کسی که علی را واگذارد.
3) 3) اول کسی که آن روز بیعت کرد عمر و پس از آن ابی بکر و عثمان و طلحه و زبیر بودند و این پنج نفر هر سه روز که پیغمبر در آن بیابان توقف فرمود متوالیا بیعت نمودند.
چه آنکه جمهور علماء ثقات شما این وقعۀ مهم را در کتب معتبرۀ خود ثبت نمودهاند که ببعض آنها که در نظر دارم برای وضوح مطلب اشاره مینمایم تا بدانید که مورد قبول و باور جمهور از أکابر علماء خودتان میباشد.
(1)امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر مفاتیح الغیب.
(2)امام احمد ثعلبی در تفسیر کشف البیان.
(3)جلال الدین سیوطی در تفسیر درّ المنثور.
(4)ابو الحسن علی بن احمد واحدی نیشابوری در اسباب النزول.
(5)محمّد بن جریر طبری در تفسیر کبیر.
(6)حافظ أبو نعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی-و در حلیة الاولیاء.
(7)محمّد بن اسماعیل بخاری در ص 375 جلد اول تاریخ خود.
(8)مسلم بن حجاج نیشابوری در ص 325 جلد دوم صحیح.
(9)أبی داود سجستانی در سنن.
(10)محمد بن عیسی ترمذی در سنن.
(11)حافظ ابن عقده در کتاب الولایة.
(12)ابن کثیر شافعی دمشقی در تاریخ خود.
(13)امام أئمة الحدیث احمد بن حنبل(رئیس الحنابله)در ص 281 و 371 جلد چهارم مسند.
(14)ابو حامد محمد بن محمد الغزّالی در سرّ العالمین.
(15)ابن عبد البرّ در استیعاب.
(16)محمد بن طلحۀ شافعی در ص 16 مطالب السئول.
(17)ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب.
(18)نور الدین بن صبّاغ مالکی در ص 24 فصول المهمه.
(19)حسین بن مسعود بغوی در مصابیح السنة.
(20)ابو المؤیّد موفق بن احمد خطیب خوارزمی در مناقب.
(21)مجد الدین بن اثیر محمد بن محمد شیبانی در جامع الاصول.
(22)حافظ ابو عبد الرحمن احمد بن علی نسائی در خصائص العلوی و سنن.
(23)سلیمان بلخی حنفی در باب 4 ینابیع المودة.
(24)شهاب الدین احمد بن حجر مکّی در صواعق محرقه-و کتاب المنح الملکیه-و مخصوصا در ص 25 باب اوّل صواعق با کمال تعصّبی که داشته گوید انّه حدیث صحیح لا مریة فیه و قد اخرجه جماعة کالترمذی و النسائی و احمد و طرقه کثیرة جدّا (1).
(25)محمد بن یزید حافظ ابن ماجۀ قزوینی در سنن.
(26)حافظ ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه حاکم نیشابوری در مستدرک.
(27)حافظ سلیمان بن احمد طبرانی در اوسط.
(28)ابن اثیر جزری در اسد الغابه.
(29)یوسف سبط ابن جوزی در ص 17 تذکرة خواص الامّة.
(30)ابو عمر احمد بن عبد ربّه در عقد الفرید.
(31)علاّمۀ سمهودی در جواهر العقدین.
(32)ابن تیمیّه احمد بن عبد الحلیم در منهاج السنّة.
(33)ابن حجر عسقلانی در فتح الباری-و تهذیب التهذیب.
(34)ابو القاسم محمد بن عمر جار اللّه زمخشری در ربیع الأبرار.
(35)ابو سعید سجستانی در کتاب الدّرایة فی حدیث الولایة.
(36)عبید اللّه بن عبد اللّه حسکانی در دعاة الهدی إلی اداء حق الموالات.
1) 1) این حدیث صحیحی است که شکی در صحت آن نیست بتحقیق که روایت نمودهاند این حدیث را جماعتی مانند ترمذی و نسائی و احمد و طرق آن بسیار میباشد جدا.
(37)رزین بن معاویة العبد ری در جمع بین الصحاح الستّه.
(38)امام فخر رازی در کتاب الأربعین-گوید اجماع نمودهاند تمام امت بر این حدیث شریف.
(39)مقبلی در احادیث المتواتره.
(40)سیوطی در تاریخ الخلفاء.
(41)میر سید علی همدانی در مودة القربی.
(42)ابو الفتح نظزی در خصائص العلوی.
(43)خواجه پارسای بخاری در فصل الخطاب.
(44)جمال الدین شیرازی در کتاب الاربعین.
(45)عبد الرءوف المناوی در فیض القدیر فی شرح جامع الصغیر.
(46)محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 1 کفایت الطالب.
(47)یحیی بن شرف النووی در کتاب تهذیب الاسماء و اللّغات.
(48)ابراهیم بن محمّد حموینی در فرائد السمطین.
(49)قاضی فضل اللّه بن روزبهان در ابطال الباطل.
(50)شمس الدین محمّد بن احمد شربینی در سراج المنیر.
(51)ابو الفتح شهرستانی شافعی در ملل و نحل.
(52)حافظ ابو بکر خطیب بغدادی در تاریخ خود.
(53)حافظ ابن عساکر ابو القاسم دمشقی در تاریخ کبیر.
(54)ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه.
(55)علاء الدین سمنانی در عروة الوثقی.
(56)ابن خلدون در مقدمه تاریخ خود.
(57)مولی علی متّقی هندی در کنز العمّال.
(58)شمس الدین ابو الخیر دمشقی در أسنی المطالب.
(59)سید شریف حنفی جرجانی در شرح مواقف.
(60)نظام الدین نیشابوری در تفسیر غرائب القرآن.
خلاصه کلام تا این مقدار که در حافظهام حاضر بود بعرضتان رسانیدم.
و الا زیاده از سیصد نفر از اکابر علماء خودتان بطرق مختلفه حدیث غدیر خم و نزول آیات تبلیغ و اکمال و مناشدۀ در رحبه و غیره را مسندا از زیاده از صد نفر از صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند.
که اگر بخواهم فهرست تمام روات و اسامی آنها را بعرضتان برسانم خود یک کتاب مستقلّی خواهد شد برای نمونه گمان میکنم همین مقدار اسامی کافی باشد در اثبات تواتر
و بعض از اکابر علماء شما کتاب مستقلّی در این باب نوشتهاند مانند ابو جعفر محمّد بن جریر طبری مفسّر و مورّخ معروف قرن چهارم متوفی سال 310 در کتاب الولایة که استقلالا در حدیث غدیر نوشته و از هفتاد و پنج طریق روایت نموده.
و حافظ ابو العباس احمد بن محمّد بن سعید بن عبد الرحمن الکوفی معروف بابن عقده متوفی سال 333 قمری در کتاب الولایة این حدیث شریف را به یکصد و بیست و پنج طریق از صد و بیست و پنج تن از صحابه با تحقیقات بلیغه نقل نموده است.
و ابن حدّاد حافظ ابو القاسم حسکانی متوفی 492 در کتاب الولایة مشروحا واقعه غدیر را با نزول آیات نقل نموده است.
خلاصه همگی علماء و محققین فضلاء خودتان(باستثنای عدۀ قلیلی از متعصّبین عنود)با سلسلۀ روات از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که در آن روز(18 ذیحجه) سال حجة الوداع رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را بولایت نصب نمود.
تا جائی که خلیفه عمر بن الخطّاب از همه اصحاب بیشتر خوشحالی مینمود؟!
و دست آن حضرت را گرفت و گفت بخّ بخّ لک یا علیّ اصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة (1).
1) 1) بخ بخ اسم فعل است برای مدح و اظهار رضایت بچیزی گفته میشود و تکرارش برای مبالغه است در رضای بآن چیزی که در نظر است-و لذا عمر گفت به به یا علی صبح کردی در حالتی که آقای من و آقای هر مؤمن و مؤمنه شدی-.
از جمله امور مسلّمه است که این حدیث شریف از متواترات است نزد فریقین
و مخصوصا میر سید علی همدانی فقیه شافعی که از فضلاء و موثقین فقهاء و علماء خودتان در قرن هشتم هجری بوده در مودت پنجم از کتاب مودة القربی نوشته است که جمعیت بسیاری از صحابه در مکانهای مختلفی از خلیفه عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه نقل نمودهاند که گفت نصب رسول اللّه(ص)علیّا علما یعنی نصب نمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی را مهتر و بزرگتر و راهنمای قوم و بعد او را بمولائی بجامعه معرفی نمود و بعد از دعا دربارۀ دوستان و دشمنان آن حضرت عرض کرد اللّهم انت شهیدی علیهم خدایا تو گواه منی بر ایشان(یعنی ابلاغ رسالت نمودم).
در آن حال جوان زیبائی با حسن صورت و بوی خوش پهلوی من نشسته بود بمن گفت لقد عقد رسول اللّه عقدا لا یحلّه الاّ المنافق فاحذر أن تحلّه (1).
من برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عرض کردم وقتی شما درباره علی سخن میراندید پهلوی من جوان خوش رو و خوشبوئی نشسته بود و با من چنین گفت حضرت فرمود انّه لیس من ولد آدم لکنّه جبرئیل اراد أن یؤکّد علیکم ما قلته فی علیّ (علیه السّلام) (2).
اینک از آقایان محترم انصاف میطلبم آیا سزاوار بود یک چنین عهد و پیمان محکمی را که رسول خدا با آن مردم بست بامر خدای تعالی دو ماه نگذرد نقض عهد نموده و بیعت را بشکنند و روی هوا و هوس حق را به پشت سر اندازند و بکنند آنچه را که نباید بکنند آتش بدر خانهاش ببرند و شمشیر برویش بکشند اهانتها نمایند و باکراه و اجبار و هو و جنجال و اهانت و تهدید برای بیعت دیگری بمسجد ببرند!!.
1) 1) عهد بست پیغمبر عهد بستنی محکم که نقض این عهد نمیکند مگر منافق پس حذر کن عمر که تو ناقض و بازکننده این گره محکم نباشی(یعنی اگر نقض این عهد نمودی در سلسله منافقین خواهی بود).
2) 2) او از اولاد آدم نبوده بلکه جبرئیل امین بود که باین صورت جلوهگر شده بود که تأکید نماید بر شما آنچه را که من گفتم درباره علی(ع).
حافظ- ما از شخص شما سید جلیل القدر مؤدّب انتظار نداریم که نسبت هواپرستی بأصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم بدهید و حال آنکه أصحاب را آن حضرت أسباب هدایت قوم قرار داده که میفرماید اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم (1).
داعی- اولا تمنا میکنم تکرار مطلب نفرمائید الحال استشهاد باین حدیث جستید و جواب عرض کردم که اصحاب هم مانند سائر خلق جائز الخطاء بودند پس وقتی ثابت شد معصوم نبودند تعجبی ندارد اگر روی برهان نسبت هواپرستی ببعض از آنها داده شود.
ثانیا برای اینکه فکر شما روشن شود و نیز یادآوری نمایم که بعدها بچنین احادیثی استشهاد نجوئید جواب عرض میکنم چون تجدید کلام نمودید داعی هم تکرار مینمایم بنابر گفتار و تحقیق اکابر علماء خودتان این حدیث مخدوش است قبلا هم عرض نمودم چنانکه قاضی عیاض مالکی از فحول اعلام خودتان نقل نموده که چون در سلسلۀ روات آن نام حارث بن قضین مجهول الحال و حمزة بن ابی حمزه نصیبی متهم بکذب و دروغ برده شده قابل نقل نمیباشد.
و نیز در شرح شفاء قاضی عیاض و در کتاب بیهقی نقّاد تعدیل احادیث حکم به موضوعیت این حدیث نموده و سند آن را ضعیف و مردود بشمار آوردهاند.
ثالثا داعی خارج از ادب و نزاکت هرگز سخنی نخواهم گفت و نمیگویم مگر آنچه را که علماء خودتان نوشتهاند.
خوبست آقایان محترم شرح مقاصد فاضل تفتازانی را مطالعه نمائید چنانچه قبلا عرض نمودم ببینید صریحا مینویسد چون بین صحابه غالبا مخالفتها و محاربات و مشاجرات واقع گردید،معلوم میشود که بعض از آنها از طریق حق منحرف و تابع هوای نفس گردیده بلکه ظالم و فاسق بودند.
1) 1) بدرستی که اصحاب من مانند ستارگانند بهر یک از آنها اقتدا کنید هدایت شدهاید.
پس نباید هر فردی و یا جمعی را که بمصاحبت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نائل آمدند محترم شمرد بلکه احترام باعمال و کردار آنها است اگر اهل نفاق نبودند و مطیع و فرمانبردار رسول اللّه بودند و بر خلاف اوامر و دستورات آن حضرت رفتار ننمودند محترم خواهند بود و خاک قدم آنها توتیای چشم ما خواهد بود.
یا باید آقایان با انصاف بگوئید بسیاری از اخباری که در کتب معتبرۀ خودتان راجع بحرب با امیر المؤمنین علی علیه السّلام نقل گردیده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود جنگ با علی جنگ با من است اساس ندارد یا اگر تصدیق نمودید که این نوع از اخبار غایت اعتبار را دارد چه آنکه با سلسلۀ اسناد صحیحه در کتب معتبرۀ اکابر علماء خودتان رسیده است(علاوه بر تواتر در کتب معتبرۀ علماء شیعه).
ناچار باید تصدیق کنید عدّهای از اصحاب فاسد و کاسد و اهل باطل بودند مانند معاویه و عمرو بن عاص و ابو هریره و سمرة بن جندب و طلحه و زبیر و غیره که بجنگ علی علیه السّلام برخاستند زیرا جنگ با علی جنگ با رسول خدا بوده است پس قطعا منحرف از حق گردیدند که بجنگ رسول اللّه قیام نمودند.
پس اگر ما گفتیم که بعض از صحابه تابع هوی و هوس گردیدند بیجا نگفتهایم بلکه با برهان و دلیل گفتهایم علاوه بر این ما در گفتار باینکه بعض از صحابه فاسق و ظالم و منحرف از حق گردیدند و در حلقۀ منافقین وارد بودند منفرد نیستیم بلکه اتخاذ سند از اکابر علماء خودتان مینمائیم.
شما اگر کتاب سر العالمین تألیف حجة الاسلام ابو حامد محمد بن محمد غزّالی طوسی را مطالعه نمائید هرگز بما ایراد نمینمائید ناچارم قسمتی از مقاله چهارم آن را برای اثبات حق بعرضتان برسانم که گوید اسفرت الحجّة وجهها و اجمع الجماهیر علی متن الحدیث عن خطبة یوم غدیر خمّ باتّفاق الجمیع و هو یقول من کنت مولاه فعلیّ مولاه فقال عمر بخ بخ لک یا ابا الحسن لقد اصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة؟! هذا تسلیم و رضی و تحکیم-ثمّ بعد هذا غلب الهوی لحبّ الرئاسة و حمل عمود
الخلافة و عقود البنود و خفقان الهوی فی قعقعة الرایات و اشتباک ازدحام الخیول و فتح الامصار سقاهم کاس الهوی فعادوا الی الخلاف الاول فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قلیلا فبئس ما یشترون!!و لمّا مات رسول اللّه قال قبل وفاته ایتونی بدوات و بیاض(و بیضا نسخة)لازیل عنکم اشکال الامر و اذکر لکم من المستحقّ لها بعدی قال عمر دعوا الرجل فانّه لیهجر!!و قیل یهذو فاذا بطل تعلقکم بتأویل النصوص فعدتم الی الاجماع و هذا منقوض ایضا فانّ العباس و اولاده و علیّا و زوجته و اولاده لم یحضروا حلقة البیعة و خالفکم اصحاب السقیفة فی مبایعة الخزرجیّ ثمّ خالفهم الانصار (1).
1) 1) (ما حصل معنی آنکه نسبت بخلافت اتفاق فریقین است بر اینکه حجاب از صورت دلیل برداشته شده همه کس واقع و حقیقت را با کمال وضوح و آشکارا فهمیده است و از این رو هر گونه شک زائل و تردید مرتفع و بطور قطع و یقین علی علیه السّلام جانشین و خلیفه بلافصل شناخته شده) چه آنکه اجماع دستهجات مختلف و جماهیر مسلمین بر صحت وقوع قضایای غدیر خم و شمول خطبه آن روز نسبت بمورد بحث منعقد است و باین ملاک هر اشکالی بیمورد و هر اعتراضی لغو و باطل است زیرا همین که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سخنفرسائی خود بپایان آورد فوری عمر مبادرت بتظاهر نموده تبریکات لازمه را ضمن بیانات بخ بخ لک یا علی تقدیم نمود بدیهی است این نحوه تبریک گفتن تسلیم در مقابل صدور فرمان جدید و رضایت بوقوع خلافت علی علیه السّلام (و مثبت ادعاء شیعه است)و لکن مع الوصف با اینکه با کمال طوع و رغبت و یک عالم بشاشت و شادمانی سر تسلیم پیش آورد تشریفات تبریک را فراهم نمود سپس نفس اماره بر آنها غالب حب ریاست و جاه طلبی عواطف و مزایای انسانیت را از آنها سلب خرگاه خلافت سازی را بالا برده سازمان سیاست مذموم خلیفهتراشی را در سقیفه بنی ساعده تهیه نمودند-چرا که شهوتشان بحرکت آمده اشتیاق مفرط پیدا نمودند که پرچمهای نیرو را در احتزاز و صفوف سواره و پیاده را زیر فرمان خویش مشاهده نمایند توسعه کشور و فتح بلاد بنمایند تا نام خود را بصفحات تاریخ بودیعه بگذارند فلذا جام شراب هوای نفسانی را نوشیدند و بقهقرا برگشتند قرآن را پشت سر احکام و سنت پیغمبر را ملعبه خود نموده دین را بدنیا فروختند چه زشت معامله باطلی با خدا کردند که جز اخفاء حق و ورشکستگی آخرت نتیجه دیگری نداشت-اگر چنین نبود پس چرا در مرض موت پیغمبر(ص) برای نوشتن دستور جامع وقتی کاغذ و دوات طلبید در پاسخ ان الرجل لیهجر شنید(یعنی پیغمبر هذیان میگوید)پس خلافت ابی بکر فاقد منطق و دلیل است اگر حربه اجماع را بمنظور تصحیح خلافت بکار برید البته منقوض است چه آنکه عباس و پسرانش و علی علیه السّلام با زن و فرزندانش هیچکدام شرکت در اجماع(ساختگی)نداشتند همچنین بعض حاضرین سقیفه نیز متمرد و مخالفت با آن اجماع (ساختگی)نموده بیعت با خزرجی ننموده و از سقیفه خارج شدند پس از آن انصار هم مخالفت نمودند.
پس آقایان محترم متوجه باشید که شیعیان نمیگویند مگر همان چیزی را که علماء بزرگ منصف خودتان میگویند منتها چون بما نظر بد دارید بحرفهای حسابی ما هم خورده میگیرید ولی بعلماء خودتان خورده نمیگیرید که چرا نوشتند بلکه ندیده گرفته و میگذرید و حال آنکه از روی علم و انصاف حق را ظاهر نموده و وقایع را بطور حقیقت در صفحۀ تاریخ ثبت نمودند.
شیخ- کتاب سرّ العالمین منتسب بامام غزّالی نیست و مقام او بالاتر از آنست که چنین کتابی بنویسد و رجال از علماء تصدیق ندارند که این کتاب از آن بزرگوار عالیمقام باشد.
داعی- عدّهای از علماء خودتان تصدیق نمودهاند که این کتاب نوشته امام غزالی میباشد آنچه الحال در نظر دارم یوسف سبط ابن جوزی که خیلی دقیق است در نقل مطالب و با احتیاط قلم را بکار برده و در امر جماعت هم متعصّب است در ص 36 تذکرة خواص الامة در همین موضوع استشهاد بقول امام غزّالی از سرّ العالمین نموده و همین عباراتی که عرض نمودم در آنجا نقل نموده و چون در اطراف گفتار او اظهار نظری ننموده ثابت است که اولا تصدیق دارد این کتاب از غزّالی بوده و ثانیا با گفتههای او که مفصلا زائد بر آنچه ما بمقتضای وقت مجلس عرض نمودیم نقل نموده موافقت دارد و الا نقد و انتقادی در اطراف گفتار او مینمود.
ولی متعصّبین از علماء شما وقتی در مقابل این قبیل از حقایق و بیانات اکابر علماء قرار میگیرند و عاجز از جواب منطقی میشوند یا میگویند این کتاب تألیف آن عالم نیست یا نسبت تشیّع باو میدهند و اگر بتوانند آن افراد با انصاف را تفسیق و تکفیر نموده بکلّی از میان میبرند که چرا انصاف ورزیده حق و حقیقت را ظاهر نمودند زیرا.
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
چنانچه تاریخ نشان میدهد بسیاری از اکابر علماء خودتان روی حقگوئی و حقنویسی در
زمان حیاتشان بیچاره و موهون و آواره شدند و خواندن کتابهای آنها را علماء متعصّب و عوام بیخرد تحریم نمودند و عاقبت هم سبب قتل آنها گردیدند.
مانند حافظ ابن عقده ابو العباس احمد بن محمّد بن سعید همدانی متوفی 333 قمری که از اکابر علمای شما است و علمای رجال خودتان از قبیل ذهبی و یافعی و غیره او را توثیق نموده و در ترجمه حالات او مینویسند سیصد هزار حدیث با سندهای آن حفظ داشته و بسیار ثقه و راستگو بوده.
ولی چون در مجامع عمومی در قرن سیم هجری در کوفه و بغداد مثالب و معایب شیخین(ابی بکر و عمر)را میگفته او را رافضی خواندند و از نقل روایاتش خودداری نمودند
چنانچه ابن کثیر و ذهبی و یافعی درباره او نوشتهاند انّ هذا الشیخ کان یجلس فی جامع براثا و یحدّث الناس بمثالب الشیخین و لذا ترکت روایاته و الاّ فلا کلام لاحد فی صدقه و ثقته؟ (1).
و خطیب بغداد در تاریخ خود او را تعریف میکند ولی در آخر بیانات خود گوید انّه کان خرّج مثالب الشیخین و کان رافضیّا (2).
پس آقایان تصور ننمایند که شیعیان فقط حقایق را بیان مینمایند بلکه اکابر علماء خودتان مانند امام غزّالی و ابن عقده و دیگران هم مثالب و معایب کبار صحابه را نقل مینمودند.
از این قبیل علماء و دانشمندان در تاریخ ازمنه بسیار بودند که در اثر حقگوئی و حقنویسی بیچاره و مردود و یا مقتول گشتند مانند محمّد بن جریر طبری مفسّر و مورخ معروف قرن سیم که مفخر اکابر علماء شما بوده وقتی در سال 310 در سن هشتاد و شش سالگی
1) 1) شیخ ابن عقده مینشست در جامع براثا(که الحال مسجد براثا بین بغداد و کاظمین معروف است)و معایب شیخین(ابی بکر و عمر)را برای مردم نقل میکرد برای همین عمل او ما ترک نمودیم روایات او را و الا احدی در صداقت و راستگوئی و موثق بودن او حرفی نزده است؟!.
2) 2) یعنی آنکه چون معایب و مثالب شیخین(ابی بکر و عمر)را نقل مینمود رافضی شد
در بغداد از دنیا رفت چون مانع بودند در روز جنازهاش را بردارند و مورد خطر بود لذا ناچار شدند شبانه او را در منزلش دفن نمودند.
از همه وقایع عجیبتر وقعۀ قتل امام أبو عبد الرحمن احمد بن علی نسائی است که یکی از اعلام و ائمۀ صحاح ستّه میباشد و از مفاخر اکابر علماء شما در اواخر قرن سیم هجری بوده است.
مختصر از مفصل آن واقعه چنانست که در سال 303 قمری وارد دمشق شد دید اهالی آن شهر در اثر تبلیغات سوء امویها علنی و بر ملا بعد از هر نماز حتی در خطبه نماز جمعه امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام(مظلوم)را سب و لعن مینمایند خیلی متأثر شد تصمیم گرفت احادیثی که با سلسله اسناد خود از رسول خدا در فضایل امیر المؤمنین علیه السّلام در حافظه دارد بزیر قلم آورد.
فلذا کتاب خصائص العلوی را در اثبات مقامات عالیه و فضائل متعالیه آن حضرت نوشت و بر روی منبر آن کتاب و احادیث مضبوطه در آن را میخواند و باین طریق فضایل و مناقب آن حضرت را نشر میداد.
یکی از روزهائی که بالای منبر مشغول نقل فضایل آن حضرت بود ملت جاهل متعصّب هجوم آوردند او را از منبر بزیر کشیدند و با شدت تمام او را زدند و خصیتین او را کوفتند و آلت تناسل او را گرفتند و بهمان حال کشیدند و از مسجد بیرونش انداختند در اثرات همان ضربات سخت و لگدمال نمودند او بعد از چند روز وفات کرد و حسب الوصیت جنازهاش را بردند در مکه دفن نمودند!!!.
این عملیات از آثار عناد و لجاج و جهل مرکب و تعصّبات احمقانه قومی است که مفاخر خود را رسوا و مفتضح و مقتول مینمایند بجرم آنکه چرا حقگوئی کرده و پرده از روی حقایق برداشتهاند.
غافل از آنکه هر اندازه حقپوشی کنند-مثل حق مثل آفتاب است بالاخره از زیر پرده بیرون خواهد آمد.
خلاصه معذرت میخواهم از مطلب خارج شدم غرض اینست که مقام ولایت مولانا
امیر المؤمنین علیه السّلام فقط بزیر قلم علماء شیعه جاری نگردیده بلکه اکابر علماء خودتان هم نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حضور هفتاد هزار و یا صد و بیست هزار نفر علی را بالای دست بلند نمود و بامارت و امامت بمردم معرفی فرمود.
حافظ- در مورد این قضیّه و اصل حدیث شک و شبهه و اشکالی نیست ولی نه باین اهمیت و آب و تابی که شما بیان نمودید.
علاوه بعض اشکالات در متن حدیث موجود است که مطابقه با هدف و مقصد شما نمیکند از جمله در کلمۀ مولی میباشد که جناب عالی ضمن بیانات خود خواستید برسانید که مولی بمعنای اولی بتصرف میباشد و حال آنکه ثابت آمده که کلمۀ مولی در این حدیث بمعنای محب و ناصر و دوست میباشد که پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم چون میدانست علی کرم اللّه وجهه دشمن زیاد دارد خواست توصیه او را بنماید و بامت برساند که هر کس را من محبّ و دوست و ناصر او میباشم علی هم محب و دوست و ناصر آن میباشد و اگر بیعتی از مردم گرفت برای آن بود که بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم علی کرم اللّه وجهه را اذیت نکنند.
داعی- گمان میکنم گاهی بحکم اجبار تبعیت از اسلاف و عادات مینمائید و الاّ اگر قدری دقیق شوید و علم و انصافتان را بکار اندازید و توجهی بقرائن نمائید حق و حقیقت کاملا واضح و آشکار میباشد.
حافظ- با کدام قرائن میخواهید ثابت کنید متمنی است بیان فرمائید.
داعی- قرینۀ أول قرآن مجید و نزول آیه 71 سوره 5(مائده)میباشد که
یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ
(1) .
حافظ- از کجا معلوم است که این آیه در آن روز برای این امر نازل گردیده باشد.
1) 1) ای پیغمبر آنچه از خدا بر تو نازل شد بخلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و اداء وظیفه نکردهای و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت.
داعی- فحول علماء خودتان از قبیل جلال الدین سیوطی در ص 298 جلد دوم در المنثور و حافظ بن ابی حاتم رازی در تفسیر غدیر و حافظ ابو جعفر طبری در کتاب الولایة و حافظ أبو عبد اللّه محاملی در امالی و حافظ ابو بکر شیرازی در ما نزل من القرآن فی امیر المؤمنین و حافظ ابو سعید سجستانی در کتاب الولایه و حافظ ابن مردویه در تفسیر آیه و حافظ ابو القاسم حسکانی در شواهد التنزیل و ابو الفتح نظزی در خصائص العلوی و معین الدین میبدی در شرح دیوان و قاضی شوکانی در ص 57 جلد سیم فتح القدیر و سید جمال الدین شیرازی در اربعین و بدر الدین حنفی در ص 584 جلد هشتم عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری و امام اصحاب حدیث احمد ثعلبی در تفسیر کشف البیان و امام فخر رازی در ص 636 جلد سیم تفسیر کبیر و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ما نزل من القرآن فی علی و ابراهیم بن محمّد حموینی در فرائد السمطین و نظام الدین نیشابوری در ص 170 جلد ششم تفسیر خود و سید شهاب الدین آلوسی بغدادی در ص 348 جلد دوم روح المعانی و نور الدین بن صباغ مالکی در ص 27 فصول المهمّه و علی بن احمد واحدی در ص 150 اسباب النزول و محمّد بن طلحه شافعی در ص 16 مطالب السئول و میر سید علی همدانی شافعی در مودت پنجم از مودة القربی و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 39 ینابیع الموده،خلاصه آنچه دیدم قریب سی تن از اعلام خودتان در معتبرترین کتب و تفاسیر خود نوشتهاند که این آیه شریفه در شأن امیر المؤمنین علی علیه السّلام روز غدیر خم نازل گردید.
حتی قاضی فضل بن روزبهان با همۀ عناد و لجاج و تعصّبی که دارد نوشته است:
فقد ثبت هذا فی الصحاح یعنی پس بتحقیق ثابت آمده این قضیّه در صحاح معتبره ما که چون این آیه نازل شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست علی را گرفت و فرمود:من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه.
و عجب آنکه همان قاضی عاصی در کشف الغمّه خبر غریبی از رزین بن عبد اللّه نقل نموده که گفت ما در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این آیه را چنین قرائت میکردیم یا أیّها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک انّ علیّا مولی المؤمنین فان لم
تفعل فما بلّغت رسالته
(1) .
و نیز سیوطی در درّ المنثور از ابن مردویه-و ابن عساکر و ابن ابی حاتم از ابو سعید خدری و عبد اللّه بن مسعود(یکی از کتّاب وحی)و قاضی شوکانی در تفسیر فتح القدیر نقل نمودهاند که ما در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همین قسم آیه را میخواندیم
خلاصه از تأکید کردن بلکه تهدید نمودن در این آیه که میفرماید:اگر این امر را تبلیغ ننمائی و بمردم نرسانی هیچ رسالت خود را تبلیغ ننمودهای صراحة معلوم میآید که آن امر مهم عظیمی که مأمور ابلاغ آن گردیده تالی تلو مقام رسالت بوده است و قطعا آن امر امامت و وصایت و أولی بتصرف بودن است که حافظ و نگاهبان دین و احکام است بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
قرینۀ دوم نزول آیه 5 سوره 5(مائده)میباشد که در تکمیل دین میفرماید. اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (2).
حافظ- آنچه مسلّم است این آیه در روز عرفه نازل گردیده و احدی از علماء نزول در روز غدیر را متعرض نشدند.
داعی- تمنا میکنم در بیانات خود تعجیل بنفی نفرمائید شاید راهی باثبات باشد مطالب را با قید احتیاط تلقّی فرمائید تا در موقع جواب اسباب ناراحتی روح نگردد.
البته تصدیق میکنم که بعض از علماء شما گفتهاند که این آیه در عرفه نازل گردیده-ولی جمع کثیری از اکابر علماء خودتان نزول آیه را در روز غدیر نقل نمودهاند و نیز عدهای از علماء خودتان گویند محتمل است این آیه دو مرتبه نازل گردیده
1) 1) ای پیغمبر آنچه از خدا بر تو نازل شد بخلق برسان(که آن عبارت است از اینکه علی علیه السّلام اولی بتصرف در امور مؤمنین است)پس اگر نرسانی(ولایت علی را)تبلیغ رسالت و اداء وظیفه نکردهای.
2) 2) امروز کامل گردانیدم برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و اختیار کردم برای شما اسلام را دینی پاکیزه.
باشد یک مرتبه غروب عرفه و یک مرتبه در غدیر چنانچه سبط ابن جوزی در آخر ص 18 تذکرة خواص الامه گوید:احتمل انّ الآیة نزلت مرتین مرة بعرفه و مرة یوم الغدیر کما نزلت(بسم اللّه الرحمن الرحیم)مرتین مرة بمکّة و مرة بالمدینة (1).
و الاّ اکابر از موثقین علماء خودتان از قبیل جلال الدین سیوطی در ص 256 جلد دوم درّ المنثور و در ص 31 جلد اول إتقان و امام المفسّرین ثعلبی در کشف البیان و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ما نزل من القرآن فی علیّ و ابو الفتح نظزی در خصائص العلوی و ابن کثیر شامی در ص 14 جلد دوم تفسیر خود از طریق حافظ ابن مردویه و محمد بن جریر طبری عالم مفسّر مورّخ قرن سیم هجری در تفسیر کتاب الولایة-و حافظ ابو القاسم حسکانی در شواهد التنزیل-و سبط ابن جوزی در ص 18 تذکرة خواص الامّة و ابو اسحاق حموینی در باب دوازدهم فرائد السمطین و ابو سعید سجستانی در کتاب الولایة و خطیب بغدادی در ص 290 جلد هشتم تاریخ بغداد-و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در فصل چهاردهم مناقب و در فصل چهارم مقتل الحسین و دیگران از علماء خودتان نوشتهاند که چون در روز غدیر خم رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بحکم عالی اعلی علی علیه السّلام را بمردم معرفی و نصب بولایت نمود و آنچه بدان مأمور بود رسانید در شأن علی و آن قدر علی علیه السّلام را بالای دست بلند نمود که دو زیر بغلش نمودار شد آنگاه امر فرمود بامت که سلّموا علی علیّ بامرة المؤمنین یعنی سلام کنید بعلی بامارت مؤمنین و امت همگی اذعان بآن نمودند هنوز از هم جدا نشده بودند که آیه شریفه مذکوره نازل گردید.
خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از نزول این آیۀ بسیار مسرور شد لذا توجه بحاضرین نموده فرمود:
1) 1) احتمال دارد این آیه دو مرتبه نازل شده باشد یک مرتبه در عرفه و مرتبه دیگر در روز عید غدیر چنانکه بسم اللّه الرحمن الرحیم دو مرتبه نازل گردید یک مرتبه در مکه و مرتبه دیگر در مدینه.
الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتی و الولایة لعلیّ ابن أبی طالب بعدی (1).
امام حسکانی و امام احمد حنبل مشروحا این قضیه را نقل نمودهاند اگر آقایان محترم ساعتی از عادت خارج شوید و با دوربین انصاف و حقیقت بین بنگرید از نزول آیات کریمه و حدیث شریف بر شما واضح و روشن میگردد که کلمه مولی بمعنای امامت و ولایت و اولی بتصرف میباشد.
و اگر مولی و ولیّ بمعنای اولی بتصرف بودن نبود جمله بعدی بیمعنی بود و این جمله که در همه جا از لسان مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صادر گردیده ثابت میکند که مولی و ولیّ بمعنای اولی بتصرف میباشد که میفرماید بعد از من این مقام مخصوص علی علیه السّلام است.
ثالثا قدری با دقت فکر کنید و انصاف دهید در آن هوای گرم در محل بیآب و آبادانی که سابقا مرکزیت برای توقف در آنجا نبوده تمامی امت را در آنجا جمع کند و جلورفتهگان قافله را امر کند برگردانند مقابل آفتاب سوزان که پاها را بدامنها پیچیده و در پناه شترها نشسته بودند منبر برود آن خطبه طولانی را که خوارزمی و ابن مردویه در مناقب خود و طبری در کتاب الولایة و دیگران نقل نمودهاند در اثبات فضایل و مقامات امیر المؤمنین اداء نماید تا سه روز هم وقت مردم را بگیرد و در آن صحرای خشک و گرم آنها را نگاهدارد و امر کند تمامی افراد از عالی و دانی بایستی فردا بعد فرد با علی علیه السّلام بیعت کنند نتیجه آن باشد که علی را دوست بدارید یا آنکه علی دوست و ناصر شما است.
در صورتی که نبود احدی از افراد امت که کثرت علاقۀ آن حضرت را بعلی نداند و مکرّر توصیه و سفارش نشنیده باشد(که به بعض از آنها قبلا اشاره شد) دیگر در هم چو مکان گرمی با نزول آیات و تأکیدات بلیغه لزومی نداشت که مردم را در زحمت و معطّل نماید که نتیجه آن باشد علی را دوست بدارید.
بلکه اگر خوب دقت کنید این عمل در نظر عقلاء چنانچه جهة اهم و ارجحی نداشته باشد لغو میآید و عمل لغو از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هرگز صادر نمیگردد.
1) 1) خدای بزرگ که دین را کامل و نعمت را تمام نمود راضی شد برسالت و پیغمبری من و ولایت برای علی بعد از من.
پس عند العقلاء ثابت است که این همه تشریفات آسمانی و زمینی برای محبّت و دوستی فقط نبوده بلکه امر مهمّی تالی تلو مقام رسالت بوده که آن همان امر ولایت و امامت و اولی بتصرفی در امور مسلمانان بوده است.
چنانچه جمعی از اکابر علماء خودتان از روی دقت و انصاف تصدیق این معنی را نمودهاند از جمله سبط ابن جوزی در باب دوم ص 20 تذکرة خواص الامه از برای کلمه مولی ده وجه و معنی ذکر نموده آنگاه در آخر آن جملات گوید هیچ یک از این ده معنی مطابقت با کلام رسول اللّه نمینماید و المراد من الحدیث الطاعة المحضة المخصوصة فتعیّن وجه العاشر و هو الاولی و معناه من کنت اولی به من نفسه فعلیّ اولی به (1).
و صراحت دارد باین معنی قول حافظ ابو الفرج یحیی بن سعید ثقفی اصفهانی در کتاب مرج البحرین که روایت نموده است این حدیث را باسناد خودش از مشایخ خود و گفته است که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرفت دست علی علیه السّلام را فرمود من کنت ولیّه و اولی به من نفسه فعلیّ ولیّه (2).آنگاه سبط ابن جوزی گوید و دلّ علیه أیضا قوله علیه السّلام الست اولی بالمؤمنین من انفسهم و هذا نصّ صریح فی اثبات امامته و قبول طاعته (3)انتهی قوله.
و نیز محمد بن طلحه شافعی در ص 16 مطالب السئول اواسط فصل پنجم از باب اول گوید از برای کلمه مولی معانی متعدده میباشد از قبیل
1) 1) مراد از حدیث طاعت محضه مخصوصه است پس متعین وجه و معنای دهم است و آن اولی بتصرف بودن است و معنی چنین شود کسی را که من اولی بتصرف باو هستم از نفس او پس علی اولی بتصرف باو میباشد.
2) 2) کسی را که من ولی و اولی بتصرف باو از نفس او میباشم پس علی ولی و اولی بتصرف او میباشد.
3) 3) جمله الست اولی بالمؤمنین من انفسهم که در ابتداء کلام خود فرمود دلیل دیگر است بر اینکه کلمۀ مولی بمعنی اولی بتصرف است و این خود نص صریح است در اثبات امامت و قبول اطاعت علی علیه السّلام.
اولی بتصرف و ناصر و وارث و صدّیق و سید آنگاه گوید این حدیث شریف از اسرار آیه مباهله است چه آنکه خداوند علیّ اعلی علی علیه السّلام را بمنزلۀ نفس پیغمبر خوانده و بین نفس پیغمبر و نفس علی جدائی نبوده و جمع نموده است آن دو را با هم بضمیر مضاف بسوی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اثبت رسول اللّه لنفس علیّ بهذا الحدیث ما هو ثابت لنفسه علی المؤمنین عموما فانه(ص)اولی بالمؤمنین و ناصر المؤمنین و سید المؤمنین و کل معنی امکن اثباته مما دلّ علیه لفظ المولی لرسول اللّه فقد جعله لعلیّ و هی مرتبة سامیة و منزلة سامعة و درجة علیّة و مکانة رفیعة خصّصه بها دون غیره فلهذا صار ذلک الیوم عید و موسم سرور لأولیائه (1)انتهی بیانه.
حافظ- نظر بفرمودۀ خودتان چون لفظ مولی بمعانی متعدده آمده پس تخصیص مولی بمعنای اولی بتصرف از بین تمام معانی بلا مخصص باطل میباشد.
داعی- البته خاطر آقا بخوبی مسبوق است که محققین علم اصول بیانی دارند در لفظی که از حیث لغت بمعانی متعدده آمده معنی واحد در آنها حقیقی میباشد و باقی معانی مجاز است بدیهی است در هر جا حقیقت مقدم بر مجاز میباشد.
پس روی این اصل در لفظ مولی و ولیّ معنای حقیقی اولی بتصرف میباشد چنانچه ولیّ النکاح بمعنی متولی امر نکاح است و ولی المرأة زوجها و ولی الطفل أبوه بمعنی اولی به میباشد ولیعهد سلطان بمعنی متصرف در امور سلطنت بعد از سلطان است و از این قبیل است تمام معانی.
علاوه این اشکال بخودتان وارد است چه آنکه لفظ ولیّ و مولی را که ذو معانی
1) 1) ثابت نمود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله برای نفس علی علیه السّلام باین حدیث و لفظ مولی هر چیزی که ثابت است بر نفس خودش بر مؤمنین پس بدرستی که رسول خدا اولی بتصرف در امور مؤمنین است و یاور مؤمنین است و سید و آقای مؤمنین است و هر معنی که امکان دارد اثبات او از چیزی که دلالت دارد بر او لفظ مولی برای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قرار داد آن را درین حدیث شریف و گفتار لطیف برای علی بن أبی طالب علیه السّلام و این مرتبه سامیه و منزلت عالیه و درجه و مکان بلندی است برای آن حضرت که تخصیص داده است او را پیغمبر منحصرا باین خصیصه برای همین معنی فلذا آن روز(غدیر)عید و موسم سرور و شادمانی گردید برای دوستان آن حضرت.
میباشد اختصاص دادهاید بمحب و ناصر پس این تخصیص بلا مخصّص قطعا باطلست و این ایراد بیشتر بخودتان وارد است تا بما.
زیرا اگر ما تخصیص دادیم بلا مخصّص نیست بلکه روی قرائن و دلائل بسیاریست که بر این معنی وارد است از آیات و اخبار و گفتار بزرگان که از جمله همان دلائلی است که علماء بزرگ خودتان مانند سبط ابن جوزی و محمّد بن طلحه شافعی ذکر نمودهاند.
و بالاترین دلیل قرائن داخله و خارجه است که مخصّص این معنی میباشد چنانچه ببعض از آن قرائن اشاره نمودیم که از جمله احادیث بسیاری است از طرق ما و شما که آیه شریفه را این قسم نقل نمودهاند یا أیها الرسول بلغ ما انزل الیک فی ولایة علی و امامة امیر المؤمنین چنانچه جلال الدین سیوطی که از اکابر علمای شما است در درّ المنثور آن أحادیث را جمع نموده.
و اگر این حدیث و لفظ مولی نص بر امامت و خلافت ابتدائیه نبود حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مکرر بآن احتجاج نمینمود و مخصوصا در جلسات شوری استشهاد بآن نمیکرد چنانچه خطیب خوارزمی در ص 217 مناقب و ابراهیم بن محمد حموینی در باب 58 فرائد و حافظ ابن عقده در کتاب الولایه و ابن حاتم دمشقی در درّ النظیم و ابن ابی الحدید در ص 61 جلد دوم شرح نهج البلاغة مفصّلا نقل نمودهاند بالاخص در رحبه که سی نفر از اصحاب بآن شهادت دادند.
چنانچه امام احمد بن حنبل در ص 119 جزء اول و در ص 370 جزء چهارم مسند و ابن اثیر جزری در ص 307 جلد سیم و ص 205 و 276 جلد پنجم اسد الغابه و ابن قتیبه در ص 194 معارف و محمد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب و ابن ابی الحدید در ص 362 جلد اول شرح نهج البلاغه و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 26 جلد پنجم حلیة الاولیاء و ابن حجر عسقلانی در ص 408 جلد دوم اصابه-و محب الدین طبری در ص 67 ذخائر العقبی-و امام ابو عبد الرحمن نسائی در ص 26 خصائص العلوی و علامۀ سمهودی در جواهر العقدین-و شمس الدین جزری در ص 3 اسنی المطالب-
و سلیمان بلخی حنفی در باب 4 ینابیع المودّة و حافظ ابن عقده در کتاب الولایة و دیگران از أکابر علمای شما احتجاج علی علیه السّلام را در رحبۀ کوفه با مسلمانان نقل نمودهاند که حضرت در مقابل مردم ایستاد فرمود سوگند میدهم شما را هر کس در غدیر خم از رسول خدا بگوش خود دربارۀ من چیزی شنیده برخیزد و گواهی دهد سی تن از اصحاب برخاستند که دوازده تن از آنها بدری بودند و گفتند ما در روز غدیر خم دیدیم که رسول خدا دست علی را گرفت و بمردم فرمود أ تعلمون انّی اولی بالمؤمنین من انفسهم قالوا نعم قال من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه الخ (1)سه تن از آن جمعیت شهادت ندادند که یکی از آنها أنس بن مالک بود که گفت پیری مرا گرفته فراموش نمودم حضرت نفرینشان نمود و مخصوصا دربارۀ أنس فرمود اگر دروغ میگوئی خداوند تو را به پیسی و برص مبتلا کند که عمامه او را نپوشاند پس أنس از جای برنخاست مگر آنکه بدنش مبروص و پیش شد(در بعض اخبار دارد کور و پیس شد)؟!!.
بدیهی است حجت قرار دادن این حدیث و استشهاد نمودن بآن دلیل کامل بر اثبات حق اعظم خود که امارت و خلافت منصوصه باشد بوده است.
(در این موقع صدای مؤذن بلند و آقایان برای أداء نماز عشاء برخاستند و بعد از أداء فریضه و استراحت و صرف چای).
داعی- رابعا قرینۀ کلام در خود حدیث اثبات مرام مینماید که مراد از مولی اولی بتصرف میباشد.
زیرا در خطبۀ غدیریه و حدیث است که رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قبل از بیان مطلب فرمود أ لست اولی بکم من انفسکم یعنی آیا من اولی بتصرف نیستم بشما از نفسهای شما(اشاره بآیۀ 6 سوره 33(احزاب)است که فرموده النبی اولی بالمؤمنین من
1) 1) آیا میدانید که من سزاوار ترم بمؤمنان از خود آنها گفتند آری فرمود هر کس را من مولای او هستم این(علی)مولای اوست
انفسهم (1).و در حدیث صحیح هم در کتب فریقین وارد است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ما من مؤمن الاّ أنا اولی به فی الدنیا و الآخرة (2).
همگی گفتند بلی تو اولی بتصرفی از ما بنفسهای ما.
بعد از آن فرمود:من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه پس سیاق کلام میرساند که مراد از مولی همان اولویت است که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بأمت داشته است.
حافظ- در بسیاری از اخبار بیانی از این قرینه نمیباشد که فرموده باشد:
أ لست أولی بکم من أنفسکم.
داعی- عبارات و ألفاظ در موضوع حدیث غدیر و نقل ناقلین مختلف است در أخبار امامیه عمومیت دارد و جمهور علماء اثناعشریه در کتب معتبره خود با همین قرینه نقل نمودهاند.
و در کتب معتبره شما هم بسیار هست و آنچه الحال در نظر دارم سبط ابن جوزی در ص 18 تذکرة خواص الامه-و امام احمد بن حنبل در مسند-و نور الدین بن صباغ مالکی در فصول المهمّه نقلا از امام احمد و زهری و حافظ ابو بکر بیهقی و ابو الفتوح اسعد بن ابی الفضائل بن خلف العجلی فی کتابه الموجز فی فضائل الخلفاء الاربعه-و خطیب خوارزمی در فصل چهاردهم مناقب-و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب اول کفایت الطالب-و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 4 ینابیع المودّه نقلا از مسند احمد و مشکاة المصابیح و سنن ابن ماجه و حلیة الاولیاء حافظ أبو نعیم اصفهانی و مناقب ابن مغازلی شافعی و کتاب الموالات ابن عقده-و دیگران از اکابر علمای شما بمختصر اختلافی در الفاظ و طریق گفتار-حدیث غدیر را نقل نمودهاند که در تمامی آنها جملۀ أ لست اولی بکم من أنفسکم موجود است و برای تیمّن و تبرّک ترجمه حدیثی که امام اصحاب حدیث احمد حنبل(امام الحنابله)در ص 281 جلد چهارم مسند نقل نموده مسندا از
براء بن عازب بعرضتان میرسانم که گفت با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم در سفری تا رسیدیم بغدیر آن حضرت در میان جمعیت ندا داد الصلاة جامعه(عادت و رسم چنین بود که هرگاه پیش آمد مهمی روی میداد آن حضرت امر میفرمود ندا میکردند الصلاة جامعه امت جمع میشدند بعد از ادای نماز آن امر مهم را ابلاغ میفرمود)آنگاه میان دو درخت را برای پیغمبر اختصاص دادند پس از اداء نماز دست علی را گرفت مقابل جمعیت و فرمود أ لستم تعلمون انّی اولی بالمؤمنین من انفسهم قالوا بلی قال أ لستم تعلمون انّی اولی بکلّ مؤمن من نفسه قالوا بلی قال من کنت مولاه فعلیّ مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه،فلقیه عمر بن الخطاب بعد ذلک فقال له هنیئا لک یا بن أبی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة (1).
و نیز میر سید علی همدانی شافعی در مودة پنجم از مودة القربی و سلیمان بلخی در ینابیع و حافظ ابو نعیم در حلیه بمختصر تفاوتی در الفاظ همین حدیث را ضبط نمودهاند
و مخصوصا حافظ ابو الفتح که ابن صباغ هم در فصول المهمّه از او نقل نموده باین عبارت آورده که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود أیها الناس انّ اللّه تبارک و تعالی مولای و انا اولی بکم من انفسکم الا و من کنت مولاه فعلی مولاه (2).
و نیز ابن ماجه قزوینی در سنن و امام أبو عبد الرحمن نسائی در احادیث 81 و 83 و 93 و 95 این قرینه را نقل نمودهاند و در حدیث 84 از زید بن ارقم باین عبارت نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ضمن خطبه فرمود أ لستم تعلمون انّی اولی بکل مؤمن و مؤمنة من نفسه قالوا بلی نشهد لانت اولی بکل مؤمن من نفسه قال فانی من
1) 1) آیا شما نیستید که میدانید من اولی بتصرف بمؤمنین هستم از نفسهای ایشان گفتند بلی یا رسول اللّه فرمود آیا شما نیستید که میدانید من اولی بتصرف هستم بهر مؤمنی از نفس او گفتند بلی(آنگاه که اقرار از آنها گرفت)فرمود هر کس را من اولی بتصرف در نفس او هستم پس علی همان اولویت را دارد(آنگاه دعا کرد)خدایا دوست بدار کسی که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که علی را دشمن بدارد.پس ملاقات نمود عمر بن الخطاب علی علیه السّلام را بعد از این بیانات و گفت به آن حضرت گوارا باد تو را پسر أبی طالب صبح و شب نمودی در حالتی که مولای هر مؤمن و مؤمنه شدی.
2) 2) ای مردم خدای تبارک و تعالی مولای من است و من اولی بتصرف هستم بشما از نفسهای شما و بدانید که هر کس را من اولی بتصرف در نفس او هستم پس علی علیه السّلام همان اولویت را دارد.
کنت مولاه فهذا مولاه و اخذ بید علی علیه السّلام (1).
و نیز ابو بکر احمد بن علی خطیب بغداد متوفی سال 462 هجری در ص 289 و ص 290 جلد هشتم تاریخ بغداد حدیث مفصّلی از ابو هریره نقل نموده که هر کس روز هیجدهم ذی الحجة الحرام(یوم الغدیر)روزه بگیرد ثواب شصت ماه روزه گرفتن برای او میباشد آنگاه حدیث غدیر مذکور را با ذکر همان قرینه نقل نموده است.
گمان میکنم برای نمونه بهمین مقدار کافی باشد نقل این اخبار تا آقا نفرمائید که در اخبار نامی از قرینه الست اولی بکم من انفسکم نمیباشد.
قرینه پنجم اشعار حسان (2)بن ثابت انصاری است که در حضور رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در همان مجلس که علی را بولایت نصب و معرفی نمود با اجازه خود آن حضرت انشاد نمود که سبط ابن جوزی و دیگران مینویسند حضرت وقتی اشعار را شنید فرمود:یا حسان لا تزال مؤیدا بروح القدس ما نصرتنا او نافحت بلسانک (3).
1) 1) آیا نمیدانید که من اولی بتصرف هستم بهر مؤمن و مؤمنه از نفس او همگی گفتند بلی شهادت میدهیم که تو اولی بتصرفی بهر مؤمن از نفس او آنگاه فرمود هر کس را من اولی بتصرف در نفس او هستم پس این(علی)اولی بتصرف در او میباشد و گرفت دست علی را (تا همه دیدند).
2) 2) حسان بن ثابت اشعر شعراء مخضرمیین بلکه اشعر اهل بلاد در زمان خود و شاعر مخصوص پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بود-و مخصوصا آن حضرت برای او در مسجد منبر نصب نموده و هجو کفار را از او استماع مینمود و میفرمود-أجب عنی-یعنی از طرف من بایشان جواب ده ابن عبد البر در استیعاب گوید روزی حسان در مسجد انشاد شعر میکرد عمر بن الخطاب رسید و با تغیر گفت أ تنشد الشعر فی مسجد رسول اللّه آیا در مسجد رسول خدا شعر میگوئی حسان گفت-قد کنت انشد فیه عند من هو خیر منک-یعنی من انشاد شعر در مسجد بحضور کسی که از تو بهتر است(یعنی رسول خدا)مینمایم پس عمر ساکت شد. پیغمبر میفرمود شعر حسان را نتوان شعر گفت بلکه تمامش حکمت است-غالبا او را مدح میفرمود.
3) 3) ای حسان مادامیکه بما اهل بیت یاری نمودی بمدحی یا کلمۀ خوبی مؤید بروح القدس میباشی(یعنی این اشعار تو امروز از نفحۀ روح القدس بوده).
چنانچه حافظ ابن مردویه احمد بن موسی مفسر و محدّث معروف قرن چهارم هجری متوفی سال 352 قمری در مناقب و صدر الائمّه موفق بن احمد خوارزمی در مناقب و در فصل چهارم مقتل الحسین علیه السّلام و جلال الدین سیوطی در رسالة الازهار فیما عقده الشعراء و حافظ ابو سعد خرگوشی در شرف المصطفی و حافظ ابو الفتح نطنزی در خصائص العلویه و حافظ جمال الدین زرندی در نظم درر السمطین و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ما نزل من القرآن فی علی و ابراهیم بن محمّد حموینی در باب 12 فرائد السمطین و حافظ ابو سعید سجستانی در کتاب الولایه و یوسف سبط ابن جوزی در ص 20 تذکرة خواص الامه و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب اول کفایت الطالب و دیگران از علماء و مورخین خودتان از ابی سعید خدری نقل مینمایند که در روز غدیر خم بعد از خطبه و شرح قضایا که مختصرا ذکر شد و نصب امیر المؤمنین علیه السّلام حسّان بن ثابت عرض کرد أ تأذن لی ان اقول ابیاتا قال صلّی اللّه علیه و سلّم قل ببرکة اللّه یعنی آیا اذن میدهی که ابیاتی در این باب بگویم حضرت فرمودند بگو ببرکت خداوند یعنی با لطف و عنایت پروردگار متعال پس رفت بالای زمین بلندی ارتجالا شروع کرد بگفتن این ابیات:
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم
بخمّ فاسمع بالرسول منادیا
و قال فمن مولاکم و ولیّکم
فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا
الهک مولانا و انت ولیّنا
و لم تلف منّا فی الولایة عاصیا
فقال له قم یا علیّ فانّنی
رضیتک من بعدی اماما و هادیا
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه
فکونوا له انصار صدق موالیا
هناک دعا اللّهم وال ولیّه
و کن للّذی عادی علیّا معادیا
1) 1) روز غدیر خم نبی اکرم ندا میکرد امت را و آنها شنیدند ندای منادی آن حضرت را فرمود کیست مولی و ولی شما(یعنی اولی بتصرف در امور شما)گفتند خدا مولای ما و تو ولی مائی و احدی انکار و عصیان این معنی ندارد پس بعلی فرمود برخیز یا علی بدرستی که راضی شدم بعد از من تو هادی و امام خلق باشی-پس هر کس را من ولی و اولی بتصرف در امر او میباشم این علی ولی و اولی بتصرف در امر او میباشد پس تمام شما امت علی را یار صدق و و راستی مانند غلامان باشید آنگاه دعا کرد خدایا دوست دار دوست او را و دشمن باش آن کس را که دشمن علی میباشد.
این اشعار از اوضح دلائل است که نشان میدهد در همان موقع روز اصحاب از لفظ مولی درک نکردند مگر امامت و خلافت را برای علی علیه السّلام و اگر مولی بمعنی امام و هادی و اولی بتصرف نبود قطعا بایستی حضرت موقعی که شنید حسّان ضمن اشعار گفت رضیتک من بعدی اماما و هادیا بفرماید حسّان اشتباه کردی و مقصود مرا نفهمیدی زیرا هدف و مقصد من از این بیان امام و هادی و اولی بتصرف تالی تلو مقام نبوت نبوده بلکه مرادم محبّ و ناصر بوده گذشته از آنکه تکذیب ننمودند با جملات لا تزال مؤیدا بروح القدس تصدیق آن را نمودند-بعلاوه ضمن خطبه با کمال وضوح بیان امامت و خلافت آن حضرت را نمودند-لازم است آقایان محترم مراجعه کنند بخطبۀ ولایت که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در روز غدیر بیان نموده که ابو جعفر محمّد بن جریر طبری متوفی سال 310 هجری در کتاب الولایه تمام را نقل نموده که فرمود:
اسمعوا و اطیعوا فانّ اللّه مولاکم و علیّ امامکم-ثمّ الامامة فی ولدی من صلبه الی یوم القیامة-معاشر الناس هذا اخی و وصیّی و واعی علمی و خلیفتی علی من آمن بی-و علی تفسیر کتاب ربّی (1).
پس آقایان انصاف دهید که سکوت آن حضرت در موقع شنیدن این اشعار علاوه بر بیانات خود آن حضرت دلیل قاطع است که مقصود آن حضرت محبّ و ناصر نبوده بلکه همان بوده که حسّان ضمن اشعار بیان نموده یعنی امام و هادی و اولی بتصرف در امور مسلمین-فلذا فرمود حسّان بتأیید روح القدس این حقیقت بر زبان تو جاری گردید.
علی ایّ تقدیر فرمایش آن حضرت بمعنی حقیقی ولایت مطلقه و یا بعقیده شما بمعنای محبّ و ناصر باشد مسلّم است که اصحاب بأمر آن حضرت در آن روز دستی فشار داده و بیعتی کرده و عهدی نمودند چنانچه اتفاقی علمای فریقین(شیعه و سنّی است)پس چرا آن عهد و بیعت
1) 1) بشنوید و اطاعت نمائید-پس بدرستی که خدای عز و جل مولای شما و علی امام بر شما میباشد-پس امامت تا قیامت در اولاد من است از صلب علی علیه السّلام. ای جماعت مردم علی علیه السّلام برادر من و وصی من و حافظ علم من و خلیفه من است بر کسی که ایمان بمن آورده-و بر تفسیر کتاب پروردگار من.
را شکستند بر فرض فرمودۀ شما صحیح باشد که منظور آن حضرت دوستی و یاری بوده شما را بخدا انصاف دهید آیا معنی دوستی و فایدۀ یاری و نصرت که عهد بستند همین بود که آتش در خانهاش ببرند و زن و بچههایش را که فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودند آزار نموده بترسانند و او را جبرا بکشند بمسجد ببرند و با شمشیر برهنه تهدید بقتلش کنند و بدن فاطمه محبوب خدا و پیغمبر را بلرزانند و بچۀ نارسش را سقط نمایند؟!!.
آیا همین بود مقصود از آن تشکیلات با عظمت در آن روز بزرگ و سفارشات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله با آن همه تأکیدات بلیغه آیا این عملیات بعد از وفات آن حضرت نقض عهد با خدا و پیغمبر نبوده؟!.
آیا کسانی که نقض عهد نمودند و یا عهد دوستی را(بعقیده شما)بآخر نرسانیدند آیه 25 سوره 13(رعد)را نخوانده بودند.
اگر حبّ و بغض جاهلانه را بکنار بگذاریم حقّ و حقیقت آشکارا جلوهگر است.
گر پرده ز روی کارها بر دارند
معلوم شود که در چه کاریم همه
آیا در غزوه احد و حنین که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از تمامی اصحاب عهد گرفت که امروز فرار ننمائید آیا فرار ننمودند آیا این فرار و تنها گذاردن پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مقابل اعداء که طبری و ابن ابی الحدید و ابن اعثم کوفی و دیگران از مورخین خودتان نوشتهاند نقض عهد نبوده.
و اللّه شماها بیجهت بما اشکال مینمائید شیعیان همان میگویند که علمای بزرگ خودتان گفتهاند و در کتابها همان مینویسند که علماء و مورخین خودتان نوشتهاند.
اگر انتقادی از علماء شیعه نسبت بصحابه وارد است همانهائی است که علمای خودتان نوشتهاند.
پس چرا شماها خلفا عن سلف بما حمله بیجا مینمائید شماها بنویسید عیبی ندارد و مورد انتقاد نیست
ولی اگر ما گفتیم و نوشتیم آنچه را که اکابر علماء سنی نوشتند کافر میشویم قتلمان واجب میشود برای آنکه افعال زشت و اعمال قبیحه بعض صحابه را مورد انتقاد قرار داده و تقبیح مینمائیم.
و حال آنکه اگر طعن بر صحابه مذموم و موجب رفض میگردد قطعا تمام صحابه رافضی بودند نه فقط شیعیان چه آنکه تمام صحابه عموما یکدیگر را مورد طعن قرار داده و تقبیح اعمال هم نمودهاند حتی خلیفه ابی بکر و عمر.
اگر ملاحظه تنگی وقت نبود مشروحا اقوال آنها را بیان مینمودم اگر مایلید بخوبی پی ببرید باینکه اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مانند سایر مردم جائز الخطا بودهاند هر یک تقوی پیشه نمودند مؤمنین پاک و مورد احترام گردیدند و هر یک در پی هوی و هوس رفتند و افعال زشت از آنها صادر گردیده مطعون و مذموم واقع شدند.
مراجعه نمائید بجلد چهارم شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید از ص 454 تا ص 462 جواب مفصّل زیدی را باعتراض ابو المعالی جوینی راجع بصحابه که ابو جعفر نقیب نقل نموده ببینید تا بدانید چه اختلاف و انقلابی در صحابه بوده که پیوسته یکدیگر را تفسیق و تکفیر و لعن و سبّ مینمودند.
منتهی فرقی که بین شیعیان و بعض از منصفین علمای شما با عموم آقایان اهل سنّت و جماعت میباشد در مسئلۀ حبّ و بغض است چون شماها ببعض از صحابه مهر و محبّت و علقه و علاقۀ مفرط دارید روی قاعدۀ حبّ الشیء یعمی و یصم بدی در آنها نمیبینید چون با دیدۀ محبت نظر میکنید لکههای بد آنها را هم خوب میبینید فلذا سعی مینمائید از تمام مطاعن آنها را تبرئه نمائید-و جوابهائی که داده میشود در مقابل مطاعن واضحه خندهآور است.
ولی ما خدا را بشهادت میطلبیم که با بغض و کینه و عداوت بأصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نظر نمیکنیم بلکه بوقایع اتفاقیه با نظر برهان و منطق مینگریم خوبیها را خوب و بدیها را بد دیده قضاوت بحق مینمائیم.
آقایان محترم ما و شما معتقد بقیامت و یوم الجزاء هستیم چهار روزۀ عمر دنیا
ارزشی ندارد میگذرد فکری برای آن روز باید نمود.
و اللّه ما شیعیان مظلومیم بیجهت امر را بر عوام بیخبر مشتبه ننمائید شیعیان موحّد را کافر و رافضی نخوانید آیا سزاوار است پیروان محمد و آل محمد صلوات اللّه علیهم اجمعین را به بهانۀ پوچ رافضی و مورد حمله قرار دهید در حالتی که اگر برای نوع انتقادات و بیان حقایق شیعیان را بد میدانید و کافر میخوانید اول باید اکابر علمای خودتان را بد بدانید چه آنکه این نوع انتقادات از زیر قلم آنها بیرون آمده و در کتب معتبرۀ خودشان ثبت نمودهاند.
مثلا در قضیّه حدیبیّه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و سایر مورخین خودتان مینویسند بعد از قرار داد صلح اکثر صحابه با عمر بن الخطاب عصبانی بودند و با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معاتباتی نمودند که ما راضی بصلح نبودیم و میخواستیم جنگ کنیم چرا صلح نمودید حضرت فرمود اگر میل بجنگ دارید مختارید فلذا حمله کردند چون قریش آماده بودند حمله آنها را جواب متقابل دادند چنان شکستی از کفار بآنها وارد آمد که در موقع فرار مقابل پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم نتوانستند بایستند از آنجا هم فرار نموده بصحرا رفتند.
حضرت بعلی علیه السّلام فرمود شمشیر بردار جلو قریش را بگیر همین که قریش علی را در مقابل خود دیدند برگشتند آنگاه اصحاب فراری کم کم مراجعت نموده خیلی از عمل خود خجل و شرمنده بنای عذر خواهی را گذاردند.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند مگر من شما را نمیشناسم آیا شما نبودید که در غزوۀ بدر کبری مقابل دشمن میلرزیدید خداوند ملائکه را بیاری ما فرستاد آیا شما نبودید اصحاب من که در روز احد فرار کردید و بکوهها بالا میرفتید و مرا تنها گذاردید هرچند شما را خواندم نیامدید خلاصه حضرت تمام سستیها و بیثباتیهای آنها را بیان نمود آنها پیوسته عذر خواهی مینمودند.
بالاخره ابن ابی الحدید در اینجا مینویسد حضرت این عتابها را با عمر نمود بعد
از اینکه تکذیب نمود وعدههای آن حضرت را آنگاه نوشتهاند از بیانات پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معلوم میشود خلیفه عمر رضی اللّه عنه باید در احد گریخته باشد که حضرت ضمن معاتبات آن را ذکر نموده.
حالا آقایان ملاحظه بفرمائید این قضیهای را که علماء بزرگی مانند ابن ابی الحدید و دیگران نوشتهاند اگر ما بگوئیم فوری از ما خورده گرفته و رافضی و کافرمان میخوانید که چرا میگوئید و توهین بخلیفه مینمائید ولی بابن ابی الحدید و امثال او ایرادی نیست،هرچه ما بگوئیم قصد توهین نداریم بلکه وقایع تاریخی را نقل مینمائیم چون شما بما نظر بد دارید مؤثر واقع نمیگردد چه خوش سراید شاعر عرب که خیلی مناسب این مقام است:
و عین الرضا عن کلّ عیب کلیلة
و لکنّ عین السخط تبدی المساویا
(1) ما خیلی محاکمات روز قیامت با علماء شما داریم دنیا میگذرد ولی باید خود را برای ناله مظلومانه ما در محکمه عدل الهی حاضر نمائید.
حافظ- چه ظلمی بشما شده که روز قیامت داد خواهی نمائید.
داعی- ظلمها بسیار هتک حرمتها فراوان که اگر از همه آنها غمض عین نمائیم حقیر که افتخار دارم یکی از اولادها و ذراری فاطمۀ صدیقۀ مظلومه سلام اللّه علیها هستم هرگز از حق خود نخواهم گذشت و روزی که محکمۀ عدل الهی تشکیل شود و ما معتقد بآن روز هستیم راجع ببسیاری از ظلمها و تعدّیها دادخواهی خواهیم نمود و قطع داریم که عادلانه رسیدگی میشود.
حافظ- خواهش میکنم تحریک اعصاب نکنید چه حقی از شما رفته و چه ظلمی بشما شده بیان نمائید.
داعی- ظلم و تعدی و اخذ حق ما مخصوص بامروز نیست بلکه از زمان بعد از وفات جدّ بزرگوارمان خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این پایه گذارده شده که حق ثابتی که خدا و پیغمبر بجدّۀ مظلومه ما زهرای اطهر سلام اللّه علیها برای نان فرزندانش واگذار
1) 1) چشم رضا پوشیده از هر عیبی است و لکن چشم سخط و غضب میبیند بدیها را.
نمود غصب نمودند و بنالۀ مظلومانه جدّۀ ما ابدا ترتیب اثر ندادند تا در عنفوان شباب آن یادگار پیغمبر با دل پردرد از دنیا رفت.
حافظ- عرض کردم جنابعالی خیلی زرنگ هستید با کلمات و گفتار مهیّج تحریک احساسات مینمائید حق ثابت فاطمه رضی اللّه عنها چه بوده که غصب نمودند قطع بدانید اگر شما در حضور برادران مؤمن خود نتوانید مدعای خود را ثابت نمائید هرگز در محکمۀ عدل الهی از عهدۀ این امر بر نمیآئید خیال کنید امروز محکمۀ عدل الهی تشکیل شده مدعای خود را ثابت نمائید.
داعی- آنجا محکمۀ عدل است اغراض و تعصّبات راه ندارد و با نظر پاک بیآلایش قضاوت میکنند اگر آقایان محترم هم نظر انصاف داشته باشید مانند قاضی عادل بیطرف گوش بعرایض داعی بدهید قطعا تصدیق بحقّانیّت ما خواهید نمود.
حافظ بحق خدا و بحق بزرگی که جدّ امجد شما رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم بما دارد که من شخصا عناد و لجاج و تعصّبی ندارم.
در این شبها که بفیض ملاقاتتان نائل آمدیم باید کاملا متوجه شده باشید که حقیر اهل مجادله نیستم هرکجا حرف حسابی توأم با دلیل و برهان اساسی شنیدم سکوت و آرامشی در خود مشاهده کردم خود سکوت ما دلیل بر تسلیم ما بحرف حق و حساب است و الا اگر میخواستیم بازیگری کنیم و از راه جدل دستاندازی نمائیم میتوانستیم بیانات و دلائل شما را در دستاندازهای مغلطه کاری انداخته ورد نمائیم چنانچه گذشتگان ما همین عمل را انجام دادند.
ولی طبعا حقیر اهل جدل و بازی نبودهام مخصوصا از آن ساعتی که در مقابل شما قرار گرفتم(و لو اینکه قبل از ورود و ملاقات شما بقصد دیگر آمدیم)جذبۀ حقیقت و دل پاک و ادب و اخلاق نیک و سادگی شما چنان در من اثر نمود که با خدای خود عهد نمودم در مقابل حرف حساب و منطق کاملا تسلیم گردم و لو اینکه با امیال اشخاص مطابقت و موافقت نکند.
یقین بدانید حقیر آن آدم شب اول نیستم واضح و آشکار میگویم و از کسی باک ندارم که دلائل و براهین و درد دلهای شما در شخص حقیر تأثیرات عمیقی نموده امیدوارم با حبّ ولای محمّد و آل محمّد بمیرم و در مقابل رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم سفید رو باشم.
داعی- از شخص عالم منصفی مانند شما غیر از این انتظار نداشته و نخواهیم داشت فرمایشات شما در داعی اثر دیگری نمود و قلبا علاقه خاصّی بشما پیدا نمودم اینک میخواهم از جنابعالی تقاضائی نمایم امید است مورد قبول واقع شود.
حافظ- خواهش میکنم بفرمائید.
داعی- تقاضای دعاگو اینست که امشب شما را قاضی قرار دهم آقایان دیگر هم بعنوان شاهد و گواه با کمال بیطرفی منصفانه قضاوت فرمائید که آیا عرایض داعی حق است و میتوانم مدعای خود را ثابت نمایم یا خیر و لو ممکن است موضوعی که میخواهم وارد بحث آن گردم قدری طولانیتر از هر شب شود ولی تحمّل نموده تا دردهای درونی را خارج و قدری سبک شوم.
بعض از جهّال و حاشیهنشینهای بیخبر میگویند امری که در هزار و سیصد سال قبل واقع شده ما چرا باید در او گفتگو نمائیم و حال آنکه نفهمیدند مقاولات علمی در هر دوره و زمان قابل بحث میباشد و در مباحثات عادلانه کشف حقایق میشود علاوه دعوای ارثی قانونا در هر زمانی بوسیلۀ احدی از ورّاث میتواند مطرح محاکمه قرار گیرد و چون داعی أحدی از ورّاث هستم میخواهم از شما سؤالی نمایم متمنی است جواب منصفانه بفرمائید
حافظ- با کمال میل و علاقه برای استماع فرمایشات شما حاضر هستیم.
داعی- اگر پدری در زمان حیاتش ملکی را بفرزند خود هبه کند و ببخشد اگر کسی بعد از مردن پدر آن ملک را از دست فرزند متصرف بیرون آورد ظلم است یا نه.
حافظ- بدیهی است تصرف من غیر حق در ملک غیر ظلم و غاصب قطعا ظالم است.
داعی- اگر پدری بأمر خدا ملکی را بفرزند خود هبه نماید و بعد از وفات پدر آن ملک را از فرزند متصرفش بگیرند چه صورت دارد.
حافظ- بدیهی است بطریقی که شما بیان میکنید غصبکننده مرتکب اقبح
قبایح ظلم گردیده ولی مقصودتان از این ظالم و مظلوم و غاصب و مغصوب کیست و چیست خوب است روشنتر بفرمائید.
داعی- از اوضح واضحات است ظلمی که بجدّۀ ما صدّیقۀ کبری فاطمه زهراء سلام اللّه علیها وارد شده بأحدی نشده.
که بعد از فتح قلاع خیبر بزرگان و مالکین فدک و عوالی(که هفت قریه در هم بوده در دامنه کوههای مدینه تا سیف البحر کنار دریا،هم غلّه غلّهخیز بوده و هم نخلستان فراوان داشته عرض و طول اراضی آن بسیار وسیع بوده از حدود اربعهاش معلوم میشود که حدّی بکوه احد نزدیک مدینه منوره حدّی بعریش حدّی بسیف البحر حدّی بحومۀ دومة الجندل).
آمدند خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و قرار داد صلحی نمودند که نصف تمام فدک از آن آن حضرت باشد و نصف دیگر مال خودشان باشد چنانچه یاقوت حموی صاحب معجم البلدان در ص 343 جلد ششم از فتوح البلدان و احمد بن یحیی بلاذری بغدادی متوفی سال 279 در تاریخ خود و ابن ابی الحدید معتزلی در ص 78 جلد چهارم شرح نهج البلاغة(چاپ مصر)نقلا از ابو بکر أحمد بن عبد العزیز جوهری و محمد بن جریر طبری در تاریخ کبیر و دیگران از محدثین و مورخین خودتان ثبت نمودهاند.
بعد از برگشتن بمدینه طیبه جبرئیل از جانب رب جلیل نازل و آیه 28 سوره 17(بنی اسرائیل) را بر آن حضرت خواند که وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذِیراً (1).
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تأمل نمود که ذوی القربی کیست و حق آنها چیست جبرئیل مجددا شرفیاب گردیده و عرض کرد خداوند میفرماید ادفع فدکا إلی فاطمة فدک را بفاطمه واگذار کن رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه سلام اللّه علیها را طلبید و فرمود انّ اللّه امرنی ان ادفع الیک فدکا خداوند مرا امر فرموده فدک را بشما واگذارم
1) 1) حقوق خویشان و ارحام خود را اداء کن و فقراء و رهگذران بیچاره را بحق خودشان برسان و هرگز اسراف و تبذیر منمای.
فلذا در همان مجلس فدک را بفاطمه هبه و واگذار نمود.
حافظ- آیا در کتب و تفاسیر شیعه این معنی را در نزول آیه شریفه نوشتهاند یا شواهدی در کتب معتبره ما دیدهاید.
داعی- امام المفسرین أحمد ثعلبی در تفسیر کشف البیان و جلال الدین سیوطی در جلد چهارم تفسیر خود از حافظ ابن مردویه أحمد بن موسی مفسر معروف متوفی سال 352 از ابی سعید خدری و حاکم ابو القاسم حسکانی و ابن کثیر عماد الدین اسماعیل ابن عمر دمشقی فقیه شافعی در تاریخ و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 39 ینابیع المودة از تفسیر ثعلبی و جمع الفوائد و عیون الاخبار نقل میکنند که لمّا نزلت و آت ذا القربی حقّه دعا النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمة فأعطاها فدک الکبیر (1).
تا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حیات داشت فدک در تصرف فاطمه علیها السّلام بود خود بیبی اجاره میداد و مال الاجاره را باقساط ثلاثه میآوردند بیبی فاطمه بقدر قوت یک شب خود و فرزندانش بر میداشت بقیه را در میان فقراء بنی هاشم و زائد آن را بسایر فقراء و ضعفاء بمیل خود ارفاقا تقسیم مینمود.
بعد از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مأمورین خلیفۀ وقت رفتند ملک را از تصرف مستأجرین بیبی بیرون آورده ضبط نمودند؟!شما را بخدا آقایان انصاف دهید نام این عمل را چه باید گذارد.
حافظ- این اول مرتبهایست که از شما میشنوم رسول خدا فدک را بامر پروردگار بفاطمه واگذار کرد.
داعی- ممکن است شما ندیده باشید ولی ما زیاد دیدیم عرض کردم بسیاری از اکابر علماء شما در کتب معتبرۀ خود ضبط نمودهاند بازهم توضیحا عرض مینمایم که حافظ ابن مردویه و واقدی و حاکم در تفسیر و تاریخ خود و جلال الدین سیوطی در ص 177 جلد چهارم در المنثور و مولی علی متقی در کنز العمال و در حاشیه مختصری که
1) 1) چون نازل شد آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فاطمه را خواند و فدک بزرگ را باو عطا نمود.
در مسند امام احمد بن حنبل نوشته در مسأله صله رحم از کتاب الاخلاق و ابن ابی الحدید در جلد چهارم شرح نهج البلاغه از طرق مختلفه غیر از طریق ابی سعید خدری نقل نمودهاند که وقتی این آیه شریفه نازل شد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فدک را بفاطمه سلام اللّه علیها واگذار نمود.
حافظ- آنچه مسلّم است خلفاء فدک را باستناد حدیث معروفی که خلیفه ابی بکر گفت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم شنیدم که فرمود نحن معاشر الانبیاء لا نورّث ما ترکناه صدقة (1)ضبط نمودند.
داعی- أولا إرث نبوده و هبه بوده ثانیا این عباراتی را که بعنوان حدیث نقل نمودید بجهاتی مورد اشکال و مردود است.
حافظ- دلیل شما بر مردودیت این حدیث مسلّم چیست.
داعی- دلائل مردودیت آن بسیار است که مورد تصدیق اهل علم و انصاف میباشد.
اولا سازندۀ این حدیث هر کس بوده بیفکر و بیتأمل تفوّه باین جملات نموده زیرا اگر فکر کرده بود عبارتی میگفت که موجب پشیمانی و تمسخر عقلا و دانشمندان نگردد هرگز نمیگفت نحن معاشر الانبیاء لا نورّث زیرا میدانست یک روز کذب او از خود عبارت حدیث ساختگی بیرون میآید.
چنانکه میگفت انا لا اورّث یعنی فقط من که خاتم الانبیاء هستم ارث قرار ندادهام راه فرار در گفتار باز بود ولی وقتی کلمه جمع آورده که ما جماعت انبیاء ارث قرار نمیدهیم ناچار میشویم برای پی بردن بصحت و سقم حدیث بنا بفرمودۀ خودشان مراجعه بقرآن مجید نموده تا اثبات حقیقت گردد.
وقتی مقابله با قرآن نموده مردودیت آن ثابت میشود چه آنکه میبینیم در قرآن مجید آیات بسیاری راجع بارث انبیاء موجود است میرساند که انبیاء عظام همگی
1) 1) ما جماعت انبیاء ارث قرار نمیدهیم هرچه از ما بماند صدقه است(یعنی بامت واگذار میشود).
ارث داشتند و وراث بعد از فوت آنها تصرف میکردند پس مردودیت این حدیث واضح میشود.
چنانچه عالم محدّث أبو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری که بتوثیق ابن ابی الحدید در ص 78 جلد چهارم شرح نهج از اکابر علماء و محدثین صاحب ورع و تقوای اهل تسنّن بوده در کتاب سقیفه و ابن اثیر در نهایه و مسعودی در اخبار الزمان و اوسط و ابن ابی الحدید در ص 78 جلد چهارم شرح نهج البلاغه از ابو بکر احمد جوهری در کتاب سقیفه و فدک بطرق و اسانید بسیار که بعض از آنها از امام پنجم أبی جعفر محمّد بن علی الباقر علیهما السّلام از صدیقۀ صغری زینب کبری و بعضی دیگر از عبد اللّه بن حسن بن حسن از صدیقۀ کبری سلام اللّه علیها و در ص 93 مسندا از عایشه ام المؤمنین و در ص 94 نقلا از محمّد بن عمران مرزبانی از جناب زید بن علی بن الحسین علیهم السّلام از پدرش از جدش از بیبی صدیقه سلام اللّه علیها و دیگران از علماء شما خطبه و خطابه و محاجّۀ حضرت زهراء مظلومه سلام اللّه علیها را در میان مسجد مجمع عمومی مسلمانان مقابل مهاجر و انصار نقل نمودهاند که مخالفین خود را مجاب نمود بقسمی که نتوانستند جواب بگویند(چون جواب منطقی نداشتند بهو و جنجال گذرانیدند).
از جمله دلائل بیبی در مقابل آن حدیث پوچ مردود بیمغز آنها این بود که فرمود اگر این حدیث صحیح است و انبیاء ارث نداشتند پس این همه آیات ارث در قرآن مجید برای چیست؟.
یک جا میفرماید و ورث سلیمان داود (1)و در قصۀ حضرت زکریا فرموده فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ (2).
راجع بدعای زکریا فرماید وَ زَکَرِیّٰا إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ
خَیْرُ الْوٰارِثِینَ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ یَحْییٰ
(1) .
آنگاه فرمود یا بن ابی قحافه أ فی کتاب اللّه ان ترث اباک و لا ارث ابی لقد جئت شیئا فریّا افعلی عمد ترکتم کتاب اللّه و نبذتموه وراء ظهورکم (2).
آیا من فرزند پیغمبر نیستم که مرا از حقم محروم میکنید پس اینهمه آیات ارث عموما للناس و خصوصا للانبیاء چیست که در قرآن مجید درج گردیده.
مگر نه اینست که آیات قرآن مجید بر حقیقت خود باقیست تا روز قیامت مگر نه در قرآن میفرماید وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ (3)یُوصِیکُمُ اللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ (4)کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ (5).
آیا چه خصوصیتی مرا از ارث پدر محروم داشته أ فخصّکم اللّه بآیة اخرج ابی منها ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابی و ابن عمّی؟! (6).
چون در مقابل این دلائل و فرمایشات حق تماما ساکت ماندند و جوابی نداشتند مگر مغلطهکاری و فحش دادن و اهانت نمودن که بالاخره بیبی مظلومه را از این راهها بیچاره نمودند-نالهاش بلند شد فرمود امروز دل مرا شکستید و حق مرا ضبط نمودید و
1) 1) یاد آر حال زکریا را هنگامی که خدا را ندا کرد که بار الها مرا تنها نگذار(و بمن فرزندی که وارث من باشد عطا فرما)که تو بهترین وارث اهل عالم هستی ما هم دعای او را مستجاب کردیم و یحیی را باو عطا فرمودیم آیه 89 سوره 21(انبیاء).
2) 2) پسر ابی قحافه آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم افتراء بزرگی بر خدا بستهاید آیا با علم و دانائی و از روی عمد عمل بکتاب خدا را ترک نمودید و قرآن را پشت سر خود انداختید.
3) 3) در ارث خویشاوندان برخی از آنها مقدم بر برخ دیگر میباشند آیه 76 سوره 8(انفال)
4) 4) حکم خدا در حق فرزندان شما اینست که پسران دو برابر دختران ارث ببرند آیه 12 سوره 4(نساء).
5) 5) دستور داده شد که چون یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر دارای متاع دنیا است وصیت کند برای پدر و مادر و خویشان بچیزی شایسته عدل این کار فریضه و سزاوار مقام پرهیزکاران است آیه 176 سوره 2(بقره).
6) 6) آیا خداوند شما را به آیهای مخصوص گردانیده که پدر مرا از آن آیه اخراج کرده آیا شما بخاص و عام قرآن از پدرم محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم و پسر عمم علی بن أبی طالب علیه السّلام داناترید؟!.
بردید ولی من روز قیامت در محکمه عدل الهی با شما محاکمه خواهم نمود خداوند قادر توانا حق مرا از شما خواهد گرفت.
فنعم الحکم اللّه و الزعیم محمّد(ص)و الموعد القیمة و عند الساعة یخسر المبطلون و لا ینفعکم اذ تندمون و لکلّ نباء مستقرّ و سوف تعلمون من یاتیه عذاب یخزیه و یحلّ علیه عذاب مقیم (1).
حافظ- کدام کس جرأت داشت بودیعه و بضعۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم فاطمه رضی اللّه عنها جسارت نماید که شما میفرمائید در مغلطه کاری به بیبی فحش دادند حقیر که این بیان شما را باور نمیکنم مغلطه کاری ممکن است ولی فحش غیر ممکن است شما هم تکرار نفرمائید.
داعی- بدیهی است کسی چنین جراتی نداشت مگر خلیفۀ شما ابی بکر که در مقابل دلائل ثابتۀ بیبی مظلومه چون جوابی نداشت همان ساعت منبر رفت و بنای جسارت را گذارد نه بفاطمه سلام اللّه علیها فقط بلکه بشوهر و ابن عمش محبوب خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین علی علیه السّلام هم اهانت نمود؟!.
حافظ- گمان میکنم این نوع از تهمتها از طرف عوام شیعه و متعصّبین آنها انتشار پیدا نموده باشد.
داعی- اشتباه فرمودید از طرف عوام شیعه نبوده بلکه از طرف خواص و علماء بزرگ سنّت و جماعت انتشار پیدا نموده و در جامعه شیعه بسیار نادر است که اظهار تعصّب شود بقسمی که مطالب دروغی انتشار دهند بلکه محال است و لو هر اندازه عوام و متعصّب باشند جعل خبر نمینمایند پس این خبر صدق و صحیح است که اکابر علماء خودتان هم نقل نمودهاند.
شما کتب معتبرۀ معروفۀ علمای خود را ببینید تا تصدیق نمائید اکابر علماء منصف خودتان هم اقرار باین معانی نمودهاند.
1) 1) خداوند بهترین حکمکننده و محمد صلّی اللّه علیه و آله کفیل و آقا و رئیس میباشد و وعدهگاه ما و شما قیامت است و آن روز است که اهل باطل زیان میبینند و ندامت و پشیمانی نفعی بشما نخواهد داد و برای هر چیزی وقتی است که در آن وقت واقع خواهد شد و زود است که میدانید عذاب خوارکننده و ابدی بر چه کس ورود و حلول مینماید.
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی در ص 80 جلد چهارم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)از ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری شرح منبر رفتن ابی بکر را بعد از احتجاج علی و فاطمه علیهما السّلام و اهانتهائی که بآن دو ودیعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نموده ضبط نموده است.
چنانچه دیگران هم نوشتهاند بعد از اینکه بیبی مظلومه فاطمه سلام اللّه علیها خطبه را تمام کرد علی علیه السّلام در مقام احتجاج برآمد در حضور مهاجر و انصار و مجمع عموم مسلمانان در مسجد رو بابی بکر نمود و فرمود چرا فاطمه را از حق میراث پدرش محروم نمودی و حال آنکه علاوه بر ارث در حیات پدر متصرفه و مالکه بوده است.
ابی بکر گفت فدک فیء مسلمانان است اگر فاطمه شاهد کامل بیاورد که ملک او میباشد البته باو میدهم و الا محروم خواهم نمود.
حضرت فرمودند أ تحکم فینا بغیر ما تحکم فی المسلمین آیا حکم میکنی دربارۀ ما بغیر آنچه حکم میکنی در میان مسلمانان مگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نفرمود البیّنة علی من ادعی و الیمین علی من ادعی علیه (1)تو قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را رد نمودی و بر خلاف دستور شرع انور از فاطمه(علیها السّلام)که از زمان پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تاکنون متصرفه بوده شاهد میخواهی مگر عمل و قول فاطمه(علیها السّلام)(که یکی از اصحاب کساء و مشمول آیه تطهیر است)حق نیست اخبرنا لو انّ شاهدین شهدا علی فاطمه بفاحشة ما کنت صانعة بها قال اقیم علیها الحدّ کسایر النساء قال علیه السّلام کنت اذا عند اللّه من الکافرین لانّک رددت شهادة اللّه لها بالطهارة حیث قال انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا (2).
1) 1) شاهد و گواه بر مدعی است و قسم بر مدعی علیه.
2) 2) ما را خبر بده که اگر دو شاهد شهادت بدهند که فاطمه علیها السّلام(العیاذ باللّه ثم العیاذ باللّه)فاحشه و عمل بدی از او سرزده با او چه معامله خواهی کرد گفت بر او حد میزنم مانند سایر زنها حضرت فرمود اگر چنین کاری کنی در نزد خدا از جمله کفار خواهی بود برای آنکه رد کردهای شهادت خدا را درباره فاطمه علیها السّلام بطهارت چنانچه میفرماید در قرآن جز این نیست که خداوند اراده مینماید که شما را پاک و پاکیزه کند و ببرد از شما هر رجس و بدی را.
مگر این آیه در حق ما نازل نگردیده گفت چرا فرمود آیا فاطمهای که خدا شهادت بطهارت او داده برای مال ناقابل دنیا دعوای بیجا مینماید شهادت طاهره را رد مینمائی و قبلت شهادة اعرابیّ بال علی عقبه-ولی قبول میکنی شهادة اعرابی را که بر پاشنه پای خود بول میکند؟!.
این جملات را فرمود و متغیّرا بمنزل رفت از این احتجاج هیاهوی عجیبی در مردم پیدا شد که همه میگفتند حق با علی و فاطمه است بخدا قسم علی راست میگوید این چه نوع عمل است که با دختر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مینمایند.
اینجا است که ابن ابی الحدید نقل میکند که چون احتجاج علی و فاطمه در مردم مؤثر و بصدا در آمدند بعد از رفتن علی و فاطمه علیهما السّلام ابی بکر رفت بالای منبر و گفت أیها الناس این چه هیاهوئیست که برپا کردهاید و گوش بحرف هر کس میدهید چون شهادتش را رد کردهایم این حرفها را میزند انّما هو ثعالة شهیده ذنبه (1)مربّ لکلّ فتنة هو الذی یقول کروها جذعة بعد ما هرمت یستعینون بالضعفة و یستنصرون بالنساء کامّ طحّال احبّ اهلها الیها البغیّ؟! (2).
آقایان تعجب میکنید از کلمه فحش و اهانت مگر این کلمات جسارت و دشنام و اهانت نبوده است نسبت روباه و دم روباه و ام طحال زن زناکار نسبت بعلی و فاطمه علیهما السّلام دادن تعارف و احترام و محبت و نصرت و یاری است که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستور داده بودند؟!!.
1) 1) در سایر کتب دارد که گفت انما هی ثعالة شهیدها ذنبها.یعنی فاطمه سلام اللّه علیها روباهی است که شاهد او دم او میباشد(یعنی العیاذ باللّه علی علیه السّلام).
2) 2) جز این نیست که او(علی علیه السّلام)روباهی میباشد که شاهد او دم او باشد ماجرا جو و برپا کنندۀ فتنه میباشد و فتنههای بزرگ را کوچک نشان میدهد و مردم را بفتنه و فساد ترغیب و ترهیب مینماید کمک از ضعفا و یاری از زنها میطلبد مانند ام طحال است(که زنی بود زانیه در جاهلیت چنانچه ابن ابی الحدید ذیل همین گفتار توضیح میدهد)که دوست میداشت نزدیکان او زنا بدهند.
آقایان تا کی غرق در خوشبینی و تعصب هستید و نسبت بشیعیان بیچاره بدبین هستید و آنها را رافضی و کافر میخوانید که چرا انتقاد میکنند از گفتار و رفتار اشخاصی که در کتب خودتان ثبت است.
ولی دیدۀ حق بین و انصاف باز نمیکنید که حقیقت را ببینید آیا این عمل و گفتار ناهنجار از پیر مرد مصاحب رسول اللّه سزاوار و شایسته بوده است!!.
اگر یک مرد ولگرد بیبروبار بآدمی دشنام بدهد فرق دارد تا یک مرد پیری که شب و روز مقیم مسجد و اهل ذکر و عبادت است،کلمات زشت و ناهنجار و فحش و دشنام و نسبتهای رکیک از دهان معاویه و مروان و خالد معلوم الحال آن قدر دلها را نمیسوزاند تا از دهان مصاحب غار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟!!.
آقایان ما در آن زمان نبودهایم نامهائی از علی و ابی بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و معاویه و مروان و خالد و ابو هریره و غیره میشنویم نسبت به هیچیک دوستی و دشمنی نداریم فقط بدو چیز نظر میکنیم یکی آنکه کدام یک محبوب خدا و رسول و مورد توصیه آنها قرار گرفته و دیگر توجه باعمال و افعال و گفتار آنها مینمائیم و قضاوت منصفانه بحق میکنیم.
مانند شما آقایان محترم زود باور نیستیم و تسلیم بلاجهت نمیشویم نمیتوانیم با دیدۀ خوشبینی غمض عین کنیم و هر عمل زشتی را از هر کس حمل بصحت کنیم و در مقابل آنها سر تعظیم فرود آوریم و از هر عمل زشتی دفاع بیمورد نمائیم.
آدمی وقتی عینک سفید بر دیدگان خود گذارد هر رنگی را بجای خود میبیند نه آنکه رنگهای سیاه و زرد و سرخ را سفید ببیند-چون طالب سفید است-آقایان هم اگر عینک سفید نورانی انصاف بر دیده گذارده و حب و بغض را کنار بگذارید خوب را خوب و بد را بد خواهید دید تصدیق خواهید نمود که این عمل و گفتار از مثل ابی بکر آدمی در منتها درجه قباحت است کسی که خود را خلیفه مسلمین میداند و یک مدت زمانی مصاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده برای حب جاه و حفظ مقام حاضر شود کلمات
رکیک و دشنامهای بسیار قبیح بر زبان جاری کند آن هم بدو محبوب خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
نه فقط این عمل اسباب تعجّب ما است بلکه علمای منصف خودتان هم بتعجب آمدند چنانچه ابن ابی الحدید در ص 80 جلد چهارم شرح نهج البلاغه گوید از این گفتار خلیفه تعجب نمودم از استاد خود ابو یحیی نقیب جعفر بن یحیی بن ابی زید البصری سؤال نمودم کنایه و تعریض خلیفه در این کلمات بکه بوده گفت کنایه و تعریض نبود بلکه صراحت در کلام بود گفتم اگر صراحت داشت سؤال نمینمودم فضحک و قال بعلیّ بن أبی طالب علیه السّلام قلت هذا الکلام کلّه لعلیّ یقوله؟قال نعم انّه الملک یا بنی (1).
آقایان با انصاف عبرت بگیرید و قضاوت منصفانه بنمائید اگر کسی بپدر و مادر شما این نوع جسارت و اهانت نماید مثل روباه و دم روباه و زن زنا کار بآنها بزند دل شما از او پاک میگردد؟و انصاف است بما اعتراض کنید که چرا انتقاد میکنیم با زایمان ما مانع است که نگوئیم و ننویسیم مگر آنچه واقع شده و مورد تصدیق اکابر علماء خودتان هم میباشد.
اگر شخصی در مقابل این جمعیت بگوید آقای حافظ روباه و آقای شیخ دم آن میباشد و مانند زن فاحشه در مجلس حرف میزنند چه قدر بشما سخت میگذرد.
آقایان چشمها را بر هم نگذارید و با دیدۀ انصاف به مسجد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنگرید که مرد پیری یار غار پیغمبر بعنوان خلافت بالای منبر پیغمبر در مقابل مهاجر و انصار بگوید علی بن ابی طالب(العیاذ باللّه)روباه است و فاطمه دم روباه میباشد (یا بر عکس بنا بر گفتار سایر روات)و مانند زن فاحشۀ زنا کار میان مردم حرکت میکند بر مولای ما امیر المؤمنین و جدۀ ما فاطمۀ مظلومه در مقابل مردم چه گذشت خدا میداند الان تمام بدن داعی میلرزد میبینید با ارتعاش و اشک جاری با شما حرف
1) 1) پس خندید و گفت(این نسبتها را)بعلی علیه السّلام داد گفتم این سخنان ناشایست تمامش نسبت بعلی بود گفت بلی پسر سلطنت همین است. (یعنی عقیم و دنباله بریده است اشخاص ریاست طلب برای رسیدن بهدف و مقصد خود که ریاست و آقائی باشد هر عمل زشت و ناشایستهای را میکنند).
میزنم بیش از این حال گفتار در این باب ندارم.
درد دل ما بسیار است-این زمان بگذار تا وقت دگر.
آیا سزاوار بود از مصاحب و مسندنشین رسول اللّه که در مقابل طلب حق و حرف حساب و صحیح دشنام بدهد و بکلمات رکیک مؤمنین واقعی و ودایع پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را اهانت نماید معلوم است فحش حربه عجز است کسی که جواب صحیح ندارد با فحش طرف را مغلوب میکند!!.
آن هم بعلی علیه السّلام که تمام علماء شما در کتب معتبره خود نوشتهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره او فرمود علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ حیث دار (1)و بعد از دشنام نسبت فتنهانگیزی بدهد و تمام فتنهها را از او بداند!؟.
آیا این بود ثمره و نتیجۀ سفارشات پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره علی و فاطمه علیهما السّلام که تمام علمای شما در کتب معتبره خود نوشتهاند درباره هر یک از علی و فاطمه علیهما السّلام علیحده فرمود اذیت آنها أذیت من است که خلاصه کلمات آن میشود که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من آذاهما فقد آذانی و من آذانی فقد اذی اللّه (2)و نیز فرمود من آذی علیّا فقد آذانی (3).
و بالاتر از اینها در تمام کتب معتبره شما ثبت است که آن حضرت فرمود:من سبّ علیا فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللّه (4).
و محمد بن یوسف گنجی شافعی در اول باب 10 کفایت الطالب حدیث مفصلی از ابن عباس مسندا نقل نموده که در مقابل جمعی از اهل شام که علی را لعن و سب مینمودند فرمود شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بعلی علیه السّلام فرمود من سبّک فقد سبّنی و من
سبّنی فقد سبّ اللّه و من سبّ اللّه اکبّه اللّه علی منخریه فی النار (1).
و بعد از این حدیث احادیث دیگری مسندا نقل مینماید که تمامی آنها دلالت دارد بر کفر کسانی که علی را دشنام بدهند چنانچه عنوان باب 10 را باین عبارت آورده الباب العاشر فی کفر من سبّ علیّا علیه السّلام (2).
و نیز حاکم در ص 121 جلد سیم مستدرک همین حدیث را باستثنای جملۀ آخر نقل نموده است.
پس طبق این احادیث سب کنندگان بعلی علیه السّلام سب کنندگان خدا و پیغمبر میباشند و سب کنندگان خدا و پیغمبر(مانند معاویه و امویها و خوارج و نواصب و امثال آنها)ملعون و اهل آتش میباشند.
بس است-قیامت گرچه دیر آید بیاید-چون جدّۀ مظلومۀ ما سکوت نموده و محاکمه را موکول بروز قیامت در محکمه عدل الهی نمود ما هم سکوت را پیشه کنیم برویم بر سر دلائل خود بر رد حدیث مورد استشهاد شما.
دلیل دوم بر مردودیت حدیث لا نورّث آنست که نظر بحدیث شریف متفق علیه(شیعه و سنی) که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انا مدینة العلم و علیّ بابها-انا دار الحکمة و علی بابها (3).
روی قواعد عقل و دانش حتما بایستی باب علم رسول اللّه از احادیث و دستورات آن حضرت مخصوصا آنچه مربوط بأحکام است بالاخص راجع بارث که نظم و اختلال جامعۀ امت مربوط باوست آگاهی کامل داشته باشد و إلا باب علم نخواهد بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بفرماید من اراد العلم فلیأت الباب.
1) 1) کسی که ترا دشنام دهد مرا دشنام داده و کسی که مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده و کسی که خدا را دشنام دهد خدا او را برو در آتش اندازد.
2) 2) باب دهم در کفر کسی که علی را سب و دشنام دهد.
3) 3) من شهرستان علمم و علی در آن میباشد-من خانه حکمتم و علی در آن میباشد-هر کس اراده دارد از علم من بهرهای بردارد پس باید برود در خانه علی.
چگونه ممکن است عقل باور کند که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنابر اخباری که در تمام کتب معتبره شما وارد است علی علیه السّلام را اقضای از امت معرفی نموده و فرموده باشد:
علی اقضاکم یعنی علی در علم قضاوت از همۀ شما امت اولی میباشد.آیا خندهآور نیست که پیغمبر تصدیق کند کسی را که در علم قضاوت از همه بالاتر است اما از ارث و حقوق اطلاع کامل ندارد!!و احکام ارث را باو نگوید در صورتی که قاضی باید بجمیع علوم مخصوصا بعلم فقه و حقوق که قانون ارث از اهم آنها است آگاه و مطلع باشد.
چگونه میتوان باور نمود که حدیثی آن هم راجع بارث مخصوصا مربوط بامور داخلی و شخصی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد علی وصی و باب علم آن حضرت نشنیده باشد ولی(اوس بن حدثان یا ابی بکر بن ابی قحافه)شنیده باشد.
آیا عقل شما قبول مینماید که بگویند یک فرد عادی بیسواد وصیت بکند و برای خود وصی مورد اطمینانی قرار دهد و همه قسم دستورات عمل بعد از خود را بوصی خود بدهد ولی نکتۀ اهم در وصیت را که موضوع ارث ببازماندگان است بوصی نگوید-و بیک فرد بیگانه بگوید که بعد از من چنین و چنان شود.
تا چه رسد بمقام منیع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن هم خاتم الانبیاء که اصل غرض از بعثتش حفظ نظام اجتماع بشر و فراهم نمودن آسایش دنیا و آخرت بوده است و وصی و وارث و جانشینی برای خود معین نماید.یعنی خدا تعیین نماید علی را وصی و وارث آن حضرت و آنگاه چنین حدیثی که نظم و نظام خصوصی و عمومی را بهم میزند بآن وصی بزرگوار خود که علاوه بر مقام وصایت باب علم و حکمت آن حضرت نیز بوده نفرماید!!.
شیخ- هیچ یک از این دو موضوع در نزد ما ثابت نمیباشد چونکه حدیث مدینه مورد قبول اکابر علماء نمیباشد و اما موضوع وصایت در نزد علمای جمهور مردود و غیر مسلّم است چه آنکه بخاری و مسلم در صحیحین خود و دیگران از بزرگ عالمان ما مسندا از ام المؤمنین عایشه رضی اللّه عنها نقل نمودند که گفت در وقت احتضار سر پیغمبر
بسینۀ من بود تا از دنیا رفت-یعنی من شاهد بودم که وصیتی ننمود!!.
چگونه ممکن است وصیتی نموده باشد و بر ام المؤمنین که تا دم آخر سر مبارک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسینۀ او بوده است مخفی مانده باشد و اگر وصیت نموده بود قطعا ام المؤمنین رضی اللّه عنها نقل مینمود پس موضوع وصیت بکلی منتفی میباشد!!!
داعی- راجع بحدیث مدینه بیلطفی فرمودید زیرا که عرض کردم اتفاقی فریقین است و تقریبا بحد تواتر آمده و در کتب معتبرۀ اکابر علمای شما از قبیل امام ثعلبی و فیروزآبادی و حاکم نیشابوری و محمّد جزری و محمّد بن جریر طبری و سیوطی و سخاوی و متقی هندی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی و محمّد بن طلحه شافعی و قاضی فضل بن روزبهان و مناوی و ابن حجر مکّی و خطیب خوارزمی و سلیمان قندوزی حنفی و ابن مغازلی فقیه شافعی و دیلمی و ابن طلحه شافعی و میر سید علی همدانی و حافظ ابو نعیم اصفهانی و شیخ الاسلام حموینی و ابن ابی الحدید معتزلی و طبرانی و سبط ابن جوزی و امام ابو عبد الرحمن نسائی و غیرهم نقل نمودهاند.
و اما موضوع وصایت و نصوص وارده از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسی بسیار و بیشمار و از متواترات مسلّمه است و قطعا انکار وصایت را نمینماید مگر عنود لجوج و متعصّب جهول.
نواب- خلیفۀ پیغمبر خود وصی آن حضرت است که بکارهای خانوادگی آن حضرت هم رسیدگی مینماید چنانچه خلفاء رضی اللّه عنهم رسیدگی میکردند و مخارج زوجات رسول اللّه را میدادند از کجا معلوم است که علی کرم اللّه وجهه را بالخصوص بوصایت معین نموده باشد.
داعی- صحیح فرمودید بدیهی است خلیفه و وصی رسول اللّه فرد واحد بوده چنانچه دلائل و نصوص خلافت را در شبهای گذشته بعرضتان رسانیدم و وصایت آن حضرت با نصوص جلیّه واضح و آشکار است که بامر آن حضرت در موقعی که دیگران در پی دسیسه بازی بودند مشغول غسل و کفن و دفن آن حضرت بود بعد هم باداء
و ردّ امانات موجوده نزد آن حضرت پرداخت و این مطلب از اوضح واضحات و مورد اتفاق جمیع علماء ما و شما میباشد.
ناچارم برای اثبات این معنی که جناب شیخ نفرمایند در نزد علماء ما مردود است بچند حدیثی مختصر اشاره نمایم.
1- امام ثعلبی در مناقب و تفسیر خود و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و میر سید علی همدانی در مودت ششم از مودّت القربی از خلیفۀ دوم عمر بن خطاب نقل مینمایند که گفت ان رسول اللّه(ص)لمّا عقد المؤاخاة بین اصحابه قال هذا علیّ اخی فی الدنیا و الآخرة و خلیفتی فی اهلی و وصیّی فی امّتی و وارث علمی و قاضی دینی ماله منّی مالی منه نفعه نفعی و ضرّه ضرّی من احبّه فقد احبّنی و من ابغضه فقد أبغضنی (1).
2- شیخ سلیمان بلخی حنفی باب 15 ینابیع الموده را اختصاص باین موضوع داده و 20 خبر از امام ثعلبی و حموینی و حافظ ابو نعیم و احمد بن حنبل و ابن مغازلی و خوارزمی و دیلمی در اثبات وصایت علی علیه السّلام نقل مینماید که بعض از آن اخبار را برای روشن شدن ذهن آقایان عرض میکنم.
از مسند امام احمد حنبل نقل مینماید(و سبط ابن جوزی هم در ص 26 تذکرة خواص الامّه و ابن مغازلی شافعی در مناقب نیز این خبر را آوردهاند)که انس بن مالک گفت بسلمان گفتم سؤال کن از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که وصی او کیست:
فقال سلمان یا رسول اللّه من وصیّک؟فقال«ص»یا سلمان من کان وصیّ موسی؟
1) 1) رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در روزی که عقد اخوت و برادری بین اصحاب قرار داد فرمود این علی برادر من است در دنیا و آخرت و خلیفه من است در اهل من و وصی من در امت من و وارث علم من و اداءکننده دین من خلاصه بین من و علی جدائی نیست نفع او نفع من و ضرر او ضرر من است کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.
فقال یوشع بن نون قال«ص»انّ وصیّی و وارثی یقضی دینی و ینجز موعدی علیّ بن أبی طالب (1).
3- و از موفق بن احمد اخطب الخطباء خوارزم از بریده نقل میکند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود لکلّ نبیّ وصیّ و وارث و انّ علیّا وصیّی و وارثی (2).
(و محمد بن یوسف گنجی شافعی در ص 131 کفایت الطالب ضمن باب 62 مسندا همین خبر را آورده و بعد از نقل خبر گوید این حدیث نیکوئی است که محدث شام هم در تاریخ خود ذکر نموده).
4- و از شیخ الاسلام حموینی نقل میکند از ابی ذر غفاری که گفت قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم أنا خاتم النبیّین و أنت یا علی خاتم الوصیّین الی یوم الدین (3).
5- و نیز از خطیب خوارزمی نقل مینماید از امّ سلمه امّ المؤمنین که گفت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّ اللّه اختار من کلّ نبیّ وصیّا و علیّ وصیّی فی عترتی و اهل بیتی و امّتی بعدی (4).
6- و از ابن مغازلی فقیه شافعی نقل میکند از اصبغ بن نباته(که از اصحاب خاص امیر المؤمنین بوده و بخاری و مسلم هم از او روایت نمودهاند)که گفت مولانا امیر المؤمنین در بعض از خطبههای خود فرمود:ایّها الناس انا امام البریّة و وصیّ خیر الخلیقة و ابو العترة الطاهرة الهادیة انا اخو رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و وصیّه و ولیّه و صفیّه و حبیبه انا امیر المؤمنین و قائد الغر المحجلین و سیّد الوصیّین حربی حرب اللّه و سلمی سلم اللّه و طاعتی طاعة اللّه
1) 1) سلمان عرض کرد یا رسول اللّه وصی شما کیست؟فرمود ای سلمان وصی موسی که بود؟ عرض کردم یوشع بن نون فرمود وصی من و وارث من و اداءکننده دین من و وفاکننده بوعده من علی بن أبی طالب است.
2) 2) از برای هر پیغمبری وصی و وارثی بوده بدرستی که علی وصی و وارث من است.
3) 3) فرمود پیغمبر من خاتم انبیاء هستم و تو یا علی خاتم اوصیاء هستی تا روز قیامت.
4) 4) خداوند اختیار نمود برای هر پیغمبری وصی و علی وصی من است در عترت و اهل بیت و امت من بعد از من.
و ولایتی ولایة اللّه و اتباعی اولیاء اللّه و انصاری انصار اللّه (1).
7- و نیز ابن مغازلی شافعی در مناقب از عبد اللّه بن مسعود نقل مینماید که رسول اکرم فرمود:انتهت الدعوة الیّ و الی علیّ لم یسجد احدنا لصنم قطّ فاتّخذنی نبیّا و اتّخذ علیّا وصیّا (2).
8- میر سید علی همدانی شافعی در مودت چهارم از مودة القربی از عتبة بن عامر الجهنی نقل میکند که گفت:بایعنا رسول اللّه(ص)علی قول ان لا اله الاّ اللّه وحده لا شریک له و انّ محمّدا نبیّه و علیّا وصیّه فأیّ من الثلاثة ترکناه کفرنا (3).
9- و نیز در همان کتاب مودّة القربی است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّ اللّه تعالی جعل لکلّ نبیّ وصیّا جعل شیث وصیّ آدم و یوشع وصیّ موسی و شمعون وصیّ عیسی و علیّا وصیّی و وصیّی خیر الاوصیاء فی البداء و انا الداعی و هو المضیء (4).
10- صاحب ینابیع از مناقب موفق بن احمد خوارزمی نقل میکند از ابو ایوب انصاری که گفت در موقع مرض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه سلام اللّه علیها آمد و گریه میکرد
1) 1) ای مردم منم امام خلایق و وصی بهترین مخلوقات و پدر عترت طاهره هادیه منم برادر رسول خدا و وصی او و ولی او وصفی او و حبیب او منم امیر المؤمنین و پیشوای دست و پا و پیشانی سفیدان و آقا و سید اوصیاء جنگ با من جنگ با خداست و صلح و سلم با من صلح و سلم با خداست اطاعت من اطاعت خداست و دوستی من دوستی خداست و پیروان من دوستان خدا هستند و یاران من یاران خدا هستند.
2) 2) منتهی شد دعوت[رسالت]بمن و علی که هیچکدام از ما دو نفر سجده به بت ننمودیم مرا پیغمبر و علی را وصی قرار داد.
3) 3) بیعت نمودیم با رسول خدا بر اینکه بگوئیم و شهادت بدهیم بوحدانیت خدای متعال که شریکی برای او نیست و اینکه محمد پیغمبر اوست و علی وصی او پس هر یک از این سه را ترک نمائیم کافر شدهایم.
4) 4) بدرستی که خدای تعالی قرار داد برای هر پیغمبری وصیی و قرار داد شیث را وصی آدم و یوشع را وصی موسی و شمعون را وصی عیسی و علی را وصی من و وصی من بهترین اوصیاء میباشد.منم دعوتکننده(بحق)و علی است روشنکننده(حق و حقیقت).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا فاطمة انّ لکرامة اللّه ایّاک زوّجک من هو اقدمهم سلما و اکثرهم علما و اعظمهم حلما انّ اللّه عزّ و جلّ اطّلع الی اهل الارض اطّلاعة فاختارنی منهم فبعثنی نبیّا مرسلا ثم اطّلع اطّلاعة فاختار منهم بعلک فاوحی الیّ انّ ازوّجه ایّاک و اتّخذه وصیّا (1).
ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب بعد از نقل این خبر این جملات را زیادتر نقل نموده که فرمود یا فاطمة انا اهل البیت اعطینا سبع خصال لم یعطها احد من الاوّلین و لا یدرکها احد من الآخرین منّا افضل الانبیاء و هو ابوک و وصیّنا خیر الاوصیاء و هو بعلک و شهیدنا خیر الشهداء و هو حمزة عمّک و منّا من له جناهان یطیر بهما فی الجنّة حیث یشاء و هو جعفر ابن عمّک و منّا سبطان و سیّدا شباب اهل الجنّة ابناک و الذی نفسی بیده انّ مهدیّ هذه الامّة یصلی عیسی بن مریم خلفه فهو من ولدک (2).
ابراهیم بن محمّد حموینی در فرائد این جملات را بعد از نقل حدیث زیادتر آورده که فرمود بعد از نام مهدی علیه السّلام یملأ الارض عدلا و قسطا بعد ما ملئت جورا و ظلما یا فاطمة لا تحزنی و لا تبکی فانّ اللّه عزّ و جلّ ارحم بک و أرأف علیک منّی و ذلک لمکانک و موقعک من قلبی قد زوّجک اللّه زوجا و هو
1) 1) ای فاطمه از کرامتهای خدای تعالی بتو اینست که همسر تو قرار داد کسی را که اسلامش از همه اقدم و علمش از همه بیشتر و بردباریش از همه زیادتر بود بدرستی که خدای عز و جل آگاه است بر اهل زمین(باطلاع خالق و مخلوقی)اختیار نمود مرا از میان آنها و مبعوث نمود مرا پیغمبر مرسل و همچنین باطلاع(خالق و مخلوقی)اختیار نمود از آنها شوهر تو را پس وحی نمود بسوی من که تزویج نمایم میان شما و او را وصی قرار دهم.
2) 2) ای فاطمه بما اهل بیت هفت خصلت عطا شده که باحدی از اولین عطا نشده و احدی از آخرین آنها را درک نمیکند از ما است افضل از همه پیغمبران و آن پدر تو میباشد و وصی ما بهترین اوصیاء است و او شوهر تو میباشد و شهید ما بهترین شهداء است و او حمزه عموی تو میباشد و از ما است کسی که برای او دو بال است که پرواز میکند با آن دو بال در بهشت هر وقت بخواهد و او جعفر پسر عموی تو میباشد و از ما است دو سبط و دو سید جوانان اهل بهشت و آنها فرزندان تو میباشند بآن خدائی که جان من در دست او است بدرستی که مهدی این امت که عیسی بن مریم عقب او نماز میگذارد از اولاد تو میباشد.
اعظمهم حسبا و اکرمهم نسبا و ارحمهم بالرعیّة و اعدلهم بالسویة و ابصرهم بالقضیّة (1).
گمان میکنم بهمین مقدار نقل احادیث نبوی برای اطمینان خاطر آقای نواب و رفع اشتباه جناب شیخ کافی باشد و الاّ احادیث منقوله از مقام نبوت که در هر یک از آنها بمناسبتی نامی از وصایت آن حضرت برده شده بسی بسیار و بیشمار است.
و أما اینکه جناب شیخ فرمودند در وقت وفات سر مبارک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسینۀ ام المؤمنین عایشه بود بکلّی مردود است برای آنکه معارض است با اخبار بسیاری که علاوه بر آنکه در نزد عترت و اهل بیت طهارت ثابت و محقق آمده و اجماع علماء شیعه بنحو تواتر آن را نقل نمودهاند در کتب معتبرۀ أکابر علماء خودتان هم آمده که در وقت وفات سر مبارک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سینۀ مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام بوده و در آن ساعت ابواب علوم را بسینۀ علی باز نموده.
شیخ- در کدام کتاب علمای ما چنین مطلبی را ذکر نمودهاند.
داعی- خوبست مراجعه نمائید به ص 55 جلد چهارم و ص 392 و 400 جلد ششم کنز العمّال و ص 51 جزء دوم طبقات محمّد بن سعد کاتب-و ص 139 جلد سیم مستدرک حاکم نیشابوری-و تلخیص ذهبی-و سنن ابن أبی شبیه-و کبیر طبرانی- و جلد سیم مسند امام احمد حنبل-و حلیة الاولیاء حافظ أبو نعیم و کتب معتبرۀ دیگر که همگی باختلاف الفاظ و مطالب نقل مینمایند از امّ المؤمنین امّ سلمه و جابر بن عبد اللّه انصاری و دیگران که در وقت وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را طلبید و سر مبارکش
1) 1) پر میکند زمین را از عدل و داد بعد از اینکه پر شده باشد از ظلم و جور ای فاطمه محزون مباش گریه مکن زیرا که خداوند رحیمتر و مهربانتر است بر تو از من و این از برای موقعیت و مکان تو است از قلب من بتحقیق تزویج نموده است تو را همسری که او بزرگتر از همه میباشد از حیث حسب و گرامیتر از همه است از حیث نسب و مهربانتر از همه برعیت و عادلتر از همه بمساوات و بیناتر از همه بقضاوت بین دو نفر و بیشتر میباشد.
در سینۀ او بود تا روح از بدن شریفش مفارقت نمود.
و از همۀ این أخبار مهمتر بیان خود أمیر المؤمنین علیه السّلام است که در نهج البلاغه آمده و ابن أبی الحدید در ص 561 جلد دوم شرح نهج البلاغه آورده که ضمن بیانات خود صریحا فرموده و لقد قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و انّ رأسه لعلی صدری و لقد سالت نفسه فی کفّی فامررتها علی وجهی (1).
و نیز در ص 590 همان جلد ضمن دفن صدّیقۀ کبری سلام اللّه علیها است که فرمود در خطاب برسول اللّه فلقد وسّدتک فی ملحودة قبرک و فاضت بین نحری و صدری نفسک (2).
اینها تمام دلائل متقنه است که خبر عایشه مردود و غیر قابل قبول است چه آنکه سابقۀ عداوت و دشمنی عایشه با مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام بسیار قوی است که شاید ان شاء اللّه در لیالی آتیه وقت مناسبی بدستم بیاید بعرضتان برسانم.
و از همین احادیث هم کاملا جواب دوم آقای نواب مفهوم میشود که فرمودند با بود خلیفه چه احتیاجی بوجود وصی میباشد.
زیرا اگر انسان عاقل از عادت خارج شود و قدری با انصاف در خود احادیث دقت کند مخصوصا آن احادیثی را که میفرماید همان خدائی که اوصیاء انبیاء عظام را معین نموده علی را بوصایت من مقرر داشته میفهمد مراد وصیت خصوصی عادی خانوادگی نیست که هر فردی از بشر برای بعد از خود معین مینماید.
بلکه مراد همان وصایت بمعنای خلافت است که متصرف در جمیع شئون اجتماعی و انفرادی امت باید باشد که همان وصایت تالی تلو مقام نبوت است.
1) 1) هرآینه بتحقیق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله قبض روح شد در حالتی که سر مبارکش روی سینه من قرار داشت و روح آن حضرت در دست من خارج شد و من دستهایم را بر صورتم کشیدم ولی ابن أبی الحدید در ص 562 جلد دوم ذیل بیان آن حضرت گوید در حالتی که سر آن حضرت روی سینهام بود چند قطره خون از آن حضرت جاری شد و علی علیه السّلام بصورت خود مالید.
2) 2) هرآینه بتحقیق تو را در خوابگاه قبر تکیه دادم و روح تو ما بین گلو و سینۀ من خارج شد و ابن أبی الحدید همین معنی را تصدیق دارد که روح آن حضرت در سینۀ علی علیه السّلام خارج شد.
مقام وصایت آن حضرت مورد تصدیق تمام علمای بزرگ خودتان میباشد و انکار این معنی را ننمودهاند مگر عدۀ قلیلی از متعصّبین معاندین که انکار همۀ فضایل آن حضرت را نمودهاند.
چنانچه ابن ابی الحدید در ص 26 جلد اول شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)گوید فلا ریب عندنا انّ علیّا علیه السلام کان وصیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ان خالف فی ذلک من هو منسوب عندنا الی العناد (1).
آنگاه اشعار بسیاری از اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نموده که تمام آنها متضمن وصایت آن حضرت میباشد از جمله دو شعر از عبد اللّه بن عباس(حبر امت)است که در شعر اول خود گوید:
وصیّ رسول اللّه من دون اهله
و فارسه ان قیل هل من منازل
و نیز از خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین نقل نموده که ضمن اشعار خود گوید.
وصیّ رسول اللّه من دون اهله
و انت علی ما کان من ذاک شاهده
و نیز از جمله اشعار ابو الهیثم بن تیهان صحابی است گوید:
انّ الوصیّ امامنا و ولیّنا
برح الخفاء و باحت الاسرار
برای اثبات مرام بهمین مقدار اکتفا مینمایم چنانچه مایلید بقیه اشعار و گفتار را در این باب مراجعه کنید بآن کتاب تا کشف بیشتری بر شما گردد که گوید اگر ملالت نمیآورد اوراق بسیاری پر میکردم از اشعاری که ذکر وصیت در او میباشد.
پس معلوم شد وصایت توام با مقام نبوت که فصل ما دون مقام نبوت است همان مقام خلافت و ریاست عامۀ الهیه است.
شیخ- چنانچه این اخبار صحیح است چرا در کتب آثار بوصیت نامۀ از رسول خدا
1) 1) شک و شبههای نیست در نزد ما که علی علیه السّلام وصی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بوده و اگر چه مخالف این معنی است کسی که در نزد ما از اهل عناد میباشد.
صلّی اللّه علیه و سلّم بنام علی کرم اللّه وجهه بر نمیخوریم مانند وصیت نامۀ ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما وقت مردن.
داعی- موضوع وصی بودن مولانا امیر المؤمنین و دستوراتی که از خاتم الانبیاء نسبت بمقام ولایت صادر شده بسیار صریح و واضح در کتب معتبرۀ اکابر علماء شیعه از طریق اهل بیت طهارت بطریق تواتر ثبت و ضبط گردیده ولی چون شب اول قرار شد باخبار یک طرفه استدلال ننمائیم ناچار ببعض از آن اخباری که در کتب معتبره خودتان رسیده و الحال در نظر دارم اشاره مینمایم.
و اگر بخواهید بتمامی اخبار راجع بوصیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دستوراتی که بمولانا امیر المؤمنین داده شده پی ببرید مراجعه نمائید بص 61 و 63 جلد دوم طبقات ابن سعد و ص 54 جلد چهارم کنز العمال متقی و نیز در ص 155 و 393 و 403 جلد ششم کنز و در ص 164 جلد چهارم مسند امام احمد بن حنبل و در ص 59 و 111 جلد سیم مستدرک حاکم و بالاخره در سنن و دلائل بیهقی و استیعاب ابن عبد البر و کبیر طبرانی و تاریخ ابن مردویه و دیگران از اکابر علماء خودتان که بعبارات مختلفه در ازمنۀ متفاوته دستورات آن حضرت را نقل نمودهاند.
که خلاصۀ آن عبارات که مکرر ذکر گردیده اینست که فرمود یا علیّ انت اخی و وزیری و تقضی دینی و تنجز و عدی و تبری ذمّتی (1)و انت تغسلنی و تؤدّی دینی و توارینی فی حفرتی (2).
علاوه بر بیان اخبار صریحه که از این قبیل دستورات بآن حضرت بسیار داده شده-آثار علائم عمل بوصیت است که بنا بامر و دستور وصیت مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام آن حضرت را غسل داده و کفن نموده و در حجره خود دفن نموده است و پانصد هزار درهم دین آن حضرت را اداء نموده چنانچه عبد الرزاق در جامع خود نقل نموده.
شیخ- روی قاعده و دستور قرآن که میفرماید کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیّة للوالدین و الاقربین بالمعروف حقّا علی المتّقین (1).
لازم بود در وقت وفات وصیت بنماید و وصی خود را معین کند پس چرا در آن موقع که آثار موت را مشاهده نمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم وصیت ننمود هم چنانکه ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما وصیت نمودند.
داعی- اولا مراد از اذا حضر احدکم الموت معاینه موت و مرگ نیست یعنی لحظات آخر زندگی نمیباشد زیرا در آن حالت کمتر کسی است که بهوش باشد و بتواند بوظایف خود با شعور کامل عمل نماید پس مراد اسباب و آثار و علامات مرگ است از پیری و ضعف بدن و مرض و غیره.
ثانیا این بیان شما تأثر درونیم را تازه نموده و مصیبت بزرگی را بیادم آورد که هرگز فراموش شدنی نیست.
و آن مصیبت بزرگ اینست که جدّ امجد بزرگوارم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آن همه تأکیدات بلیغه که در تعقیب آیات قرآن مجید برای وصیت نمود تا آنجا که فرمود من مات بغیر وصیّة مات میتة جاهلیّة (2).
تا فردی از امت او بیوصیت نمیرد مبادا بعد از مردن در بازماندگان آنها تولید نزاع گردد.
نوبت که بخود آن بزرگوار رسید با آنکه در مدت بیست و سه سال پیوسته وصیتهای خود را تحت نظامنامه مرتب به یگانه وصی با عظمتی که خداوند متعال برای آن بزرگوار معین نموده گوشزد و مورد عنایت قرار داده بود.
در مرض موت هم خواست آنچه در آن مدت گفته تکمیل نماید تا با آن وسیله
جلو ضلالت و گمراهی و جنگ و نزاع و دودستگی امت را بگیرد متأسفانه بازیگران سیاسی مانع شدند و نگذاردند وظیفه شرعی إلهی خود را عملی نماید تا مستمسکی برای شما گردد امشب بفرمائید چرا آن حضرت در مرض موت وصیت ننمود؟!.
شیخ- گمان میکنم این بیان شما حقیقت نداشته باشد زیرا عقل باور نمیکند که کسی قدرت ممانعت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم داشته چه آنکه صریح قرآن کریم است وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (1)و در آیات متعدده أمر باطاعت أوامر آن حضرت نموده که أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ (2)بدیهی است سرپیچی از اطاعت امر رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم کفر است هرگز صحابه و بستگان آن حضرت چنین عملی را نمینمودند که مانع وصیت آن حضرت گردند ممکن است از اخبار مجعوله باشد که بدست ملحدین برای بیاعتنا نشان دادن امت بأمر آن حضرت انتشار یافته است.
داعی- تمنّا میکنم عمدا سهو نفرمائید از اخبار مجعوله نیست بلکه از اخبار صحیحه مسلّمه است که عموم فرق مسلمین اتفاق بر صحت آن دارند حتّی شیخین بخاری و مسلم هم با همه احتیاطکاری که در نقل اخبار داشتند که مبادا خبری نقل نمایند که مورد توجه و استشهاد مخالفینشان قرار گیرد در صحیحین خود این قضیّۀ مؤلمه را نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عند الموت فرمود دوات و کاغذ بیاورید تا برای شما بنویسم چیزی که هرگز گمراه نشوید.
عدّهای از حضار مجلس باغوای یک نفر(مرد سیاسی)مانع شدند بقسمی داد و فریاد نمودند که دل آن حضرت شکست و با تغیّر آنها را از اطراف بستر خود خارج ساخت
شیخ- من که نمیتوانم باور کنم این مطلب را کدام کس میتوانسته چنین جرئتی بکار برد که در مقابل گفته رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم ایستادگی نماید و حال آنکه اگر یک فرد
مسلمان عادی بخواهد وصیت نماید مانع آن نمیگردند تا چه رسد برسول خدا که اطاعتش واجب و تمرّد و مخالفتش کفرآور است چه آنکه وصیت بزرگان اسباب هدایت است احدی ممانعت نمینماید-چنانچه خلیفه ابی بکر و خلیفه عمر رضی اللّه عنهما وصیت نمودند و احدی ممانعت ننمود باز عرض میکنم که حقیر نمیتوانم زیر بار چنین خبری بروم
داعی- حق دارید باور نکنید نه شما تعجب مینمائید بلکه هر مسلمانی!بالاتر بگویم هر شنوندهای از هر قوم و ملت از این قضیّه در حیرت است که چگونه پیغمبر مطاعی در أیام آخر عمر بخواهد وصیتی بنماید که هدف و مقصدش جلوگیری از اضلال امت و نشان دادن راه سعادت بآنها باشد او را مانع شوند-ولی چه میتوان گفت که این عمل واقع شده باعث زیادتی غم و مصیبت مسلمانان گردیده.
این تأسف نه برای من و شما است بلکه اصحاب آن حضرت در این مصیبت مولمه گریهها نمودند چنانچه بخاری و مسلم و دیگران از أکابر علماء خودتان روایت نمودهاند که عبد اللّه بن عبّاس(حبر امت)پیوسته اشک میریخت و میگفت یوم الخمیس ما یوم الخمیس و آن قدر گریه میکرد که زمین از اشک چشم او تر میشد.
سؤال نمودند چه چیز واقع شد در روز پنجشنبه که یاد آن روز تو را بگریه میآورد میفرمود چون مرض بر رسول خدا مستولی شد أمر فرمود دوات و کتفی بیاورید تا بنویسم برای شما کتابی که هرگز گمراه نشوید بعض از حضّار مجلس مانع شدند بعلاوه گفتند محمّد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)هذیان میگوید آن روز یوم الخمیس بود که هرگز فراموش نخواهد شد چه آن که گذشته از اینکه مانع شدند و نگذاردند آن حضرت وصیت بنماید بلکه زخم زبان هم زدند؟!!.
شیخ- چه کس ممانعت از وصیت نمودن رسول خدا نمود.
داعی- خلیفه ثانی عمر بن الخطاب بود که مانع از وصیت آن حضرت گردید.
شیخ- خیلی ممنون شدم که زود خیالم را راحت نمودید چونکه از این بیانات
خیلی ناراحت بودم و بر دلم گذشته بود که بگویم این قبیل اخبار از مجعولات عوام شیعه است ولی بملاحظه جنابعالی از بیان آن خودداری مینمودم اینک آنچه در دل دارم ظاهر مینمایم و بجناب عالی توصیه میکنم که باین نوع مجعولات ترتیب اثر ندهید.
داعی- داعی هم بشما توصیه میکنم فکر نکرده نفی و اثبات ننمائید که از کشف حقیقت متأثر شوید از جمله در همین موضوع هم عجله نمودید و بدون فکر روی عادت دیرینه و بدبینی بما نسبت جعل بشیعیان پاک دادید و حال آنکه مکرّر عرض کردم که ما شیعیان احتیاجی بجعل نداریم زیرا در کتابهای خودتان آن قدر دلائل له ما و بر اثبات عقیده ما موجود است که حساب ندارد.
و در همین موضوع مورد بحث هم اگر بکتب معتبره علماء خودتان مراجعه نمائید میبینید که اکابر علماء خودتان این قضیه را نقل نمودهاند از قبیل بخاری در ص 118 جلد دوم صحیح و مسلم در آخر کتاب وصیت و حمیدی در جمع بین الصحیحین و امام احمد حنبل در ص 222 جلد اول مسند و ابن ابی الحدید در ص 563 جلد دوم شرح نهج البلاغه و کرمانی در شرح صحیح بخاری و نووی در شرح صحیح مسلم و ابن حجر در صواعق و قاضی أبو علی و قاضی روزبهان و قاضی عیاض و امام غزّالی و قطب الدین شافعی و محمّد بن عبد الکریم شهرستانی و ابن اثیر و حافظ ابو نعیم اصفهانی و سبط ابن جوزی بالاخره عموم علمای شما وقوع قضیۀ مولمه را تصدیق نمودهاند که بعد از مراجعت از حجة الوداع رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مریض شده جمعی از اصحاب بعیادت آن حضرت رفتند فرمود ایتونی بدوات و بیاض لا کتب لکم کتابا لن تضلّوا بعدی (1).
امام غزّالی در مقاله چهارم سرّ العالمین که سبط ابن جوزی هم در ص 36 تذکره از او نقل نموده و بعض دیگر از رجال علماء شما چنین آوردهاند که فرمود دوات و سفیدی بیاورید لازیل عنکم اشکال الامر و اذکر لکم من المستحق لها بعدی(و در بعض اخبار دارد که فرمود لا کتب لکم کتابا لا تختلفون فیه بعدی)فقال عمر دعوا
1) 1) دوات و سفیدی برای من بیاورید تا برای شما بنویسم کتابی که بعد از من گمراه نشوید.
الرجل فانه لیهجر!!؟حسبنا کتاب الله (1).
أصحاب حاضر در مجلس دو دسته شدند بعضی طرفدار عمر یعنی گفتار او را تقویت نمودند جمعی طرفدار رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بقسمی بهم ریختند و داد فریاد بلند شد که آن حضرت (مجسّمۀ خلق عظیم)متغیّر شد فرمود قوموا عنی و لا ینبغی عندی التنازع برخیزید از پیش من زیرا سزاوار نیست نزد من جنگ و نزاع.
این اول فتنه و فسادی بود که در میان مسلمانان در حضور خود پیغمبر بعد از بیست و سه سال زحمات طاقتفرسای آن حضرت واقع شد و سبب این فتنه و دودستگی خلیفه عمر شد که بگفتار خود تخم نفاق و اختلاف کلمه را پاشید و ایجاد دودستگی نمود!!.
که تا امشب آمده ما و شما برادران مسلمان را بعنوان دودستگی مقابل هم قرار داده است؟!.
شیخ- از مثل شما شخص مؤدّب اخلاقی انتظار چنین جرأت و جسارتی نمیرفت که بمقام بزرگ خلیفه چنین نسبتی بدهید.
داعی- شما را بخدا حبّ و بغض را کنار بگذارید و چشم بدبینی را ببندید و از روی انصاف بگوئید آیا جرأت و جسارت را داعی نمودم که در مقابل انکار شما نقل وقایع تاریخی مندرجه در کتب خودتان را نمودم یا خلیفه عمر که بساحت قدس خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منتها درجۀ جسارت را نمود که علاوه بر منع نمودن از وصیت و ایجاد فتنه و فساد و داد و فریاد بالای سر بیماری مانند رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله دشنام حضوری بدهد و بگوید این مرد هذیان میگوید چه خوش گوید شاعر عرب مناسب این مقام:
أ تبصر فی العین منّی القذی
و فی عینک الجذع لا تبصر
1) 1) تا زائل کنم از شما اشکال امر را و یاد کنم برای شما کسی را که مستحق تر است بامر بعد از من(یعنی امر خلافت)(بنویسم برای شما کتابی که اختلاف پیدا نکنید در او بعد از من)پس عمر گفت واگذارید این مرد را(یعنی رسول خدا را)زیرا که او هذیان میگوید کتاب خدا ما را بس است.
2) 2) آیا در گوشۀ چشم من ذره خاشاک را میبینی ولی در چشم خودت شاخۀ نخلۀ خرما را نمیبینی-کنایه از اینکه پیوسته عیبهای کوچک مرا میبینی(و اشکال مینمائی)ولی عیبهای بزرگ خودت را نمیبینی.
آیا خداوند متعال در آیه 40 سوره 33(احزاب)نمیفرماید مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِیِّینَ (1)یعنی آن حضرت را بنام نخوانید بلکه رسول اللّه بگوئید-آن وقت عمر بدون رعایت ادب و دستور الهی بنام هم نخواند بلکه بعبارت این مرد اشاره بآن حضرت نمود شما را بخدا انصاف دهید جسارت را من کردم یا خلیفه!!.
شیخ- از کجا معلوم است که هجر بمعنای هذیان باشد تا احتمال جسارت و سوء ادب رود.
داعی- جمیع اهل لغت و تفسیر و مخصوصا اکابر علماء خودتان از قبیل ابن اثیر در جامع الاصول و ابن حجر در شرح صحیح بخاری و صاحب الصحاح و دیگران همه گفتهاند هجر بمعنای هذیان است آقای من آدمی باید برهنه شود از لباس تعصّب و عناد تا حقایق را واضح و آشکار به بیند-نه دفاع بیجا بنماید.
آیا نسبت به پیغمبری که قرآن مجید دستور میدهد که او را رسول اللّه و خاتم النبیّین بخوانید کسی عمدا بگوید ان الرجل لیهجر مقام آن حضرت را آن قدر کوچک نماید که بگوید این مرد؟!هذیان میگوید بر خلاف دستور قرآن و ادب سخن نرانده آیا نسبت برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که تا دم مرگ نبوت و عصمت از او زائل نمیگردد مخصوصا که در مقام تبلیغ و هدایت قوم باشد اهانت هذیانگوئی بنماید دلیل بر عدم معرفت و ایمان بمقام آن حضرت نمیباشد.
شیخ- آیا سزاوار است چنین نسبتی بمقام خلافت داده شود که معرفت و ایمان بمقام رسالت نداشته.
داعی- اولا چرا جنابعالی وقتی شنیدید نسبت هذیان برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دادند متأثر نشدید؟!که حتما بایستی هر مسلمانی از نسبت دهنده هذیان و این دشنام حضوری بآن حضرت بیزاری بجوید.
1) 1) محمد(ص)پدر هیچیک از مردان شما(زید یا عمرو)نیست و لیکن رسول اللّه و خاتم انبیاء میباشد(کنایه است باینکه همیشه باید آن حضرت را با ادب و احترام یاد نمود رسول اللّه و خاتم النبیین خواند)(نه مردک بآن حضرت اشاره نمایند).
ولی وقتی بیک مرد عادی که منتها درجۀ مقامش اینست که از اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و با دست عدهای مردم بعدها بمسند خلافت قرار گرفته چنین اشارهای شد متألم شدید و حال آنکه این کلام ابتکار فکر داعی تنها نبوده بلکه هر انسان عالم عاقل منطقی(تا چه رسد بمسلمان خوشدل پاک طینت)بعد از شنیدن این وقایع بیاراده چنین فکری برای او میآید که آدم مؤمن برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین نسبتی نمیدهد.
چنانچه علماء منصف و متفکر خودتان از قبیل قاضی عیاض شافعی در کتاب شفا و کرمانی در شرح صحیح بخاری و نووی در شرح صحیح مسلم نوشتهاند که گوینده این کلام هر که بوده اصلا ایمان برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نداشته و از معرفت کامل بمقام و مرتبه آن حضرت عاجز بوده.
چه آنکه در نزد ارباب مذاهب ثابت است که انبیاء عظام در مقام ارشاد و هدایت خلق اتصال بغیب عالم دارند خواه در حال صحت یا در حال مرض حتما باید اوامر آنها اطاعت کرده شود-پس مخالفت با آن حضرت خاصّة توام با جسارت و دشنام و کلمه هذیان دلیل بر عدم معرفت بمقام آن حضرت میباشد-انتهی کلامهم.
و اما آنکه فرمودید چرا گفتم ایجاد نفاق و فتنه نمود این کلام هم از داعی تنها نبوده بلکه علماء منصف خودتان تصدیق این معنی را نمودهاند عالم جلیل حسین میبدی در شرح دیوان گوید اول فتنهای که در اسلام واقع شد در حضور خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود در مرض موت که خواست وصیت نماید و عمر مانع شد ایجاد فتنه و دودستگی و اختلاف کلمه بین مسلمانان گردید و نیز شهرستانی در مقدمۀ چهارم از کتاب ملل و نحل خود گوید اول خلافی که در اسلام واقع شد منع نمودن عمر بود از آوردن دوات و کاغذ بامر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای نوشتن وصیت.و ابن ابی الحدید در ص 563 جلد دوم شرح نهج اشاره باین معنی نموده.
شیخ- اگر این کلام از خلیفه عمر رضی اللّه عنه باشد گمان نمیکنم سوء ادبی بکار بوده بلکه این قبیل از امور از عوارض جسمانی بشریت است گاهی که مرض بر انسان غلبه نماید حرفهای نامرتب میزند که از آنها تعبیر بهذیان مینمایند و در این غرایز جسمانی فرقی بین پیغمبر و سایر مردم نخواهد بود.
داعی- بخوبی میدانید که یکی از صفات خاصه نبوت عصمت است که تا دم مرگ از پیغمبر سلب نمیگردد خاصّه آنکه در مقام ارشاد و هدایت خلق باشد که بفرماید میخواهم چیزی برای شما بنویسم تا گمراه نشوید.
پس چون در مقام هدایت و ارشاد بوده است قطعا توأم با مقام عصمت و اتصال بحق بوده با توجه بآیه شریفه.
وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ و آیه مبارکه:
وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ و آیه وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ کشف حقیقت بر شما میشود خواهید دانست که منع نمودن از آوردن دوات و کاغذ و مانع شدن از نوشتۀ آن حضرت که اسباب هدایت امت گردد مخالفت پروردگار بوده است.
مسلّما کلمه هذیان دشنامی آشکار بوده است توأم با کلمه رجل که موجب اهانت شدید است آقایان انصاف دهید اگر از گوشۀ مجلس ما یک فردی بشما اشاره کند و بگوید که این مرد خیلی هذیان میگوید شما این جمله را چه نوع تلقی میکنید با اینکه ما و شما معصوم نیستیم و ممکن است هذیانهم بگوئیم آیا این کلام را نوعی از ادب و احترام در گفتار میدانید یا خلاف ادب و توهین و توام با جسارت.
اگر کلامی خارج از ادب و احترام است تصدیق نمائید نسبت بخاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اشدّ عمل و جسارت بکار رفته و قابل انکار نیست که انزجار از گویندۀ چنین کلام اهانتآمیز برسول خدا از لوازم اسلامیّت هر مسلمانی میباشد.
با اینکه صریحا در قرآن مجید خداوند متعال آن حضرت را رسول اللّه و خاتم النبیّین خوانده است.
حب و بغض و تعصب را کنار بگذارید عقل و انصاف شما چگونه حکم مینماید درباره کسی که آن حضرت را رسول اللّه و خاتم النبیین نخوانده و احترام نگذارده بلکه گفته این مرد هذیان میگوید؟!!.
شیخ- بر فرض که قائل بخطا شویم چون خلیفۀ پیغمبر بوده برای حفظ دین و شریعت اجتهاد نموده قطعا مصون و قابل عفو و گذشت است.
داعی-اولا بیلطفی فرمودید در بیان آنکه چون خلیفۀ پیغمبر بوده اجتهاد نموده چون آن روز که عمر این حرف را زد خلیفه نبود بلکه خواب خلافت را هم نمیدید بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعجله و شتاب بطریقی که خودتان بهتر میدانید عدّهای ابی بکر را خلیفه نمودند و بعد هم بزور و تهدید بقتل و اهانت آتش بدر خانه زدن دیگران را تسلیم نمودند و بعد از دو سال و سه ماه موقع مردن-أبو بکر عمر را بخلافت منصوب نمود.
ثانیا فرمودید اجتهاد نموده خیلی عجب است که آقا توجه ننمودید که اجتهاد در مقابل نص معنی ندارد بلکه خطای غیر قابل عفو و گذشت است.
ثالثا فرمودید برای حفظ دین و شریعت جلوگیری نمود-این خطای گفتار امثال شما علماء که تعصّب بر علم و انصافتان غالب آمده موجب بسی حیرت است.
آقای عزیز حفظ دین و شریعت بر عهدۀ رسول خدا میباشد یا بر عهده عمر بن الخطاب؟آیا عقل شما قبول مینماید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نداند که وصیّت نوشتن برای امت با قید(باینکه هرگز بعد از این نوشتن گمراه نشوید)بر خلاف دین و شریعت است!!!.
ولی عمر بن الخطاب بداند و برای حفظ دین و شریعت مانع از وصیت آن حضرت شود!!! فاعتبروا یا اولی الابصار.
خود میدانید خطا در ضروریات دین عین خطا میباشد و ابدا مورد عفو و اغماض نخواهد بود.
شیخ- لا بد خلیفه عمر رضی اللّه عنه از اوضاع و احوال پی برده بود که اگر
رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم چیزی بنویسد ایجاد اختلاف میشود و فتنه برپا میگردد لذا روی خیر خواهی بنفع خود پیغمبر منع از آوردن دوات و کاغذ نموده؟!.
داعی- عذر بدتر از گناه همین است که شما فرمودید یادم میآید در موقع تحصیل استادی داشتم جامع منقول و معقول از فضلاء دهر فاضل قزوینی حاج شیخ محمد علی(اگر زنده است خدا حفظش کند و اگر فوت شده خدایش رحمت کند)میفرمود غلطی را اگر بخواهند اصلاح کنند ممکن است یک غلط صد غلط گردد.
عینا میبینم دفاعی که شما ناچار از خلیفه مینمائید خطا و غلط فاحشی را غلطها جلوه میدهید.
از این کلام شما همچو معلوم میآید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با مقام عصمت(که مصون از خطا بوده)و اتصال بغیب عالم در مقام ارشاد و هدایت امت توجّهی بصلاح و فساد نداشته که خلیفه عمر خیرخواهی و راهنمائی برای آن حضرت نموده اگر جنابعالی آیه 36 سوره 33(احزاب)را مورد دقت قرار دهید که میفرماید وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً (1).
قطعا حرف خود را پس خواهید گرفت و بعمل خلیفه عمر پی خواهید برد که تمرّد امر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و منع از وصیت نمودن و جسارت بکلمه هذیان عملی بسیار شنیع بوده که آن حضرت را چنان متأثر ساخت که امر باخراج آنها از نزد خود نمود.
شیخ- صلاحبینی خلیفه از کلام آخرش معلوم است که گفت حسبنا کتاب الله یعنی کتاب خدا قرآن کریم ما را کفایت میکند احتیاجی بنوشته رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم نمیباشد.
داعی- اتفاقا همین کلام خود دلیل بزرگ است بر عدم معرفت و توجه بقرآن
1) 1) هیچ مرد و زن مؤمن را در کاری که خدا و رسول حکم کنند(یعنی قولا و عملا جلوی امر آن حضرت را بگیرند)اراده و اختیاری نیست(که رای خلافی اظهار نمایند)و هر کس نافرمانی خدا و رسول کند دانسته بگمراهی سختی افتاده است.
مجید-یا تعمّد به آزردن رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مانع شدن از عملی که مخالف با خیالات آنها بوده است.
زیرا اگر معرفت کامل بقرآن مجید داشتند میدانستند که قرآن بتنهائی کفایت امور نمینماید.
چه آنکه قرآن یگانه کتاب محکمی است موجز و مجمل که بیان کلیات احکام را نموده ولی جزئیات آنها را موکول به بیان مبین فرموده و همان کلیات مجمل و موجز مندرجه در قرآن مجید مشتمل است بر ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و عام و خاص و مطلق و مقید و مجمل و مؤول.
چگونه ممکن است یک فرد عادی بدون فیض الهی و بیان مبین ربانی از این قرآن قلیل اللفظ و کثیر المعانی استفاده نماید.
علاوه بر اینها اگر قرآن کفایت امر امت را تنها مینمود چرا در قرآن فرموده وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا مگر نه اینست که در آیه 85 سورۀ 4 نساء فرموده وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (1).پس مسلّم است که قرآن مجید فقط تنها مفید فایده نیست مگر با بیان مبیّنین قرآن که خاندان جلیل محمّد و آل محمّد صلوات اللّه علیهم اجمعین میباشند.
چنانچه در حدیث متواتر بین الفریقین(که در لیالی ماضیه بجملهای از اسناد آن اشاره نمودیم (2)وارد است که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرّر فرمود:حتّی دم مرگ انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض ان تمسکتم بهما فقد نجوتم-لن تضلّوا ابدا (3).
1) 1) اگر برسول و صاحبان حکم(پیشوایان اسلام بعد از رسول)رجوع میکردند همانا تدبیر کار را آنان که اهل بصیرتاند میدانستند و در آن واقعه صلاحاندیشی میکردند.
2) 2) (مراجعه شود به ص 219 و 224 همین کتاب).
3) 3) من که(رسول خدا هستم)دو چیز بزرگ را در میان شما میگذارم که هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض(کوثر)بر من وارد شوند و اگر باین دو تمسک جستید نجات مییابید(در عبارت دیگر است که فرمود)هرگز گمراه نخواهید شد آن دو چیز بزرگ قرآن و عترت من میباشند.
عجب است از فهم صاحبان فطنت که چرا تفطّن و تفکّر نمینمایند که رسول خدا (آنچه میگوید از جانب خدا میباشد بحکم آیۀ وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ) قرآن را به تنها برای هدایت و نجات امت کافی نمیداند در مقام؟ بیان آن را توأم میکند با عترت طاهره خود و صریحا میفرماید اگر بهر دو(قرآن و عترت) تمسّک جستید نجات یافته و هرگز گمراه نخواهید شد ولی خلیفه عمر گفت قرآن تنها کفایت میکند.
اینک آقایان محترم انصاف دهید و قضاوت بحق کنید بین این دو قول که رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرستادۀ بحق از جانب پروردگار فرموده تمسّک جوئید بقرآن و عترت که این دو توأم با هم هستند و عدیل یکدیگر میباشند و سبب هدایت میباشند تا روز قیامت ولی عمر گفت قرآن بتنها ما را کافی است نه فقط عترت را قبول ندارد بلکه دستور و نوشته پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را هم قبول ندارد؟!.
اطاعت کدام یک از این دو قول واجب است قطعا هیچ انسان عاقلی نگوید قول رسول خدا را که اتصال بحق دارد بگذاریم و قول عمر را قبول نمائیم.
شما چرا قول عمر را گرفته و فرمودۀ رسول خدا را کنار گذاردهاید؟!.
اگر کتاب خدا فقط کافی بود پس چرا در آیه 45 سوره 16(نحل)فرموده فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (1)ما را امر فرموده که سؤال از اهل ذکر نمائیم که مراد از ذکر قرآن یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل ذکر عترت آن حضرت میباشند.
چنانچه در لیالی ماضیه با دلائل و اسناد عرض کردم علماء بزرگ خودتان از قبیل سیوطی و دیگران آوردهاند که مراد از اهل ذکر یعنی عترت پاک رسول اللّهاند که عدیل القرآن میباشند.
شما با نظر بدبینی بگفتههای ما ننگرید و تصور ننمائید فقط مائیم که باین گفتهها خورده میگیریم بلکه اکابر علماء خودتان هم در عالم انصاف باین قول خلیفه عمر لبخند میزنند.
1) 1) اگر شما نادانید سؤال کنید از اهل ذکر(یعنی اهل قرآن که خاندان رسالت و عتر طاهره نبوت هستند).
چنانچه قطب الدین شافعی شیرازی که از اکابر علماء شما است در کشف الغیوب گوید این امر مسلم است که راه را بیراهنما نتوان پیمودن و تعجب مینمائیم از کلام خلیفه عمر رضی اللّه عنه که گفته چون قرآن در میان ما هست براهنما احتیاجی نیست این کلام مانند کلام آن کس ماند که گوید چون کتب طب در دست هست احتیاجی بطبیب نمیباشد بدیهی است که این حرف غیر قابل قبول و خطای محض است چه آنکه هر کس از کتب طبیّه نتواند سر در آورد قطعا باید رجوع نماید بطبیبی که عالم بآن علم است.
همین قسم است قرآن کریم که هر کس نتواند بفکر خود از آن بهرهبرداری کند ناچار باید رجوع نماید بآن کسانی که عالم بعلم قرآناند چنانچه در قرآن میفرماید وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (1)کتاب حقیقی سینه اهل علم است چنانچه در آیه 48 سوره 29(عنکبوت)فرماید:
بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ
(2) .
بهمین جهة حضرت علی کرم اللّه وجهه فرمود انا کتاب الله الناطق و هذا هو الصامت یعنی من کتاب ناطق خدا هستم و این قرآن کتاب صامت است.انتهی
پس اوّل و آخر گفتار خلیفه مخدوش و منفور اهل علم و عقل و دانش و انصاف است و تصدیق نمائید که ظلم بزرگی برسول اللّه نمودند که نگذاردند وصیت نماید.
و اما اینکه مکرر فرمودید که از وصیت ابی بکر و عمر جلوگیری نکردند صحیح است همین مطلب است که بسیار مورد حیرت و تعجب است که تمام مورخین و محدثین خودتان در کتب معتبره خود ثبت نمودهاند که خلیفه ابی بکر
در وقت مردن بعثمان بن عفّان گفت بنویس آنچه من میگویم که این عهدنامه من است بسوی این مردم و او نوشت آنچه را که ابی بکر تقریر نمود.
خلیفه عمر و دیگران حاضر بودند احدی او را انکار ننمود مخصوصا عمر نگفت حسبنا کتاب اللّه ما چه احتیاجی بعهد نامۀ ابی بکر داریم زیرا قرآن ما را کفایت مینماید؟!.
ولی خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مانع از وصیت شدند به بهانۀ آنکه کتاب خدا ما را کفایت میکند-فاعتبروا یا اولی الابصار؟!.
اگر هیچ دلیلی ما را مانع از تبعیت این دستگاه نشود مگر همین توهین و جسارت و دشنام دادن برسول اکرم و مانع شدن از وصیتی که سبب هدایت و جلوگیری از ضلالت و گمراهی امت میگردید-کفایت مینماید هر عالم عاقل بینای منصفی را که بداند اساس آن روز روی برهان و دلیل نبوده بلکه روی هو و جار و جنجال بوده است.
حق داشت ابن عباس(حبر امت)گریه کند بلکه تمام مسلمین حقّا باید خون گریه کنند که نگذاردند خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وصیت کند و تکلیف امّت را معیّن نماید بلکه مزد رسالتش را ساعت آخر عمر!بدادن دشنام و اهانت اداء نمودند!!.
و اگر گذارده بودند وصیت بنماید قطعا امر خلافت بسیار واضح میشد و تأیید میگردید گفتههای قبل آن حضرت ولی سیاستمداران بینا فهمیدند با اهانت بآن حضرت جلوگیری نمودند؟!.
شیخ- از کجا معلوم است که آن حضرت میخواست راجع بخلافت چیزی بفرماید.
داعی- اوّلا مطلب بارز است که در دم مرگ از احکام و قواعد دین چیزی باقی نمانده بود که بخواهد یادآوری نماید که موجب هدایت امت گردد زیرا آیه اکمال دین نازل شده بود فقط موضوع خلافت بود که خواست تأییدا بگفتارهای مدت بیست و سه سالۀ خود روشن
فرماید چنانچه عرض کردم امام غزّالی در مقالۀ چهارم سرّ العالمین آورده که آن حضرت فرمود ایتونی بدوات و بیاض لازیل عنکم اشکال الامر و اذکر لکم من المستحق لها بعدی و دیگر جمله لن تضلوا بعدی میرساند که موضوع هدایت امت در آن نوشته بوده و از طرق هدایت چیزی جز امر خلافت و راهنما نمانده بود.
علاوه ما هم اصرار نمینمائیم که آن حضرت میخواست راجع بخلافت و امامت چیزی بگوید ولی قطعا میخواسته بیانی برای هدایت و راهنمائی امت بفرماید که جلو ضلالت و گمراهی را بگیرد چرا ممانعت نمودند بر فرض خواستند ممانعت نمایند آیا لازمۀ ممانعت فحش و دشنام و اهانت بوده است؟!.
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشمبندی خدا
فاعتبروا یا اولی الابصار-ببخشید رشتۀ سخن طولانی شد باختیار حقیر نبوده بلکه دردهای دل بود که مختصری از آن بیادآوری شما بیاراده از لسان الکن جاری شد.
پس با این مقدمات معلوم شد که علی علیه السّلام وصی آن حضرت بوده و دستوراتی هم داده منتها در مرض موت اتماما للوصیة خواست بنوشتن حقایق تکلیف امت را معین نماید بازیگران سیاسی فهمیدند چه میخواهد بنویسد با هو و جنجال و اهانت مانع شدند و نگذاردند!!.
مخصوصا اتماما للحجة برای رفع شبهه در بعض احادیث فرموده است همان خدائی که برای انبیاء اولو العزم چون آدم و نوح و موسی و عیسی وصی معین نموده برای منهم علی را وصی قرار داده.
و نیز فرموده است علی وصی من است در اهل بیت و امت من بعد از من و این خود دلیل ثابت است بر اینکه وصایت در این مقام بمعنای خلافت است پس علی علیه السّلام وصی و خلیفۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.
شیخ- این اخبار چنانچه صحیح باشد متواتر نیست چگونه بآنها اتخاذ سند مینمائید.
داعی- مسأله تواتر وصیت در نزد ما از طریق اهل بیت عترت و طهارت که
عدیل القرآنند ثابت و مسلّم است.
اما در نظر دارید که در شبهای گذشته عرض کردم که علمای شما در بیان علمی خود خبر واحد را حجّة میدانند از آن گذشته اگر در این اخبار تواتر لفظی نباشد قطعا تواتر معنوی موجود است.
و از مجموع این اخبار متکاثره(که از نقل تمام آنها بواسطه ضیق وقت و حاضر نداشتن در حافظه معذورم فقط باقتضای وقت مجلس بنقل بعض از آنها که در نظر داشتم اکتفا نمودم)معلوم میشود که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نصّ بر وجود علی علیه السّلام بوصایتی نموده که معنای خلافت در او بارز و آشکار است.
علاوه شما که بتواتر اهمیت میدهید و هرگاه بخواهید حربهای در مقابل ما قرار میدهید و هرکجا از جواب میمانید بحبل تواتر میچسبید بفرمائید تواتر حدیث لا نورث را از کجا ثابت مینمائید.
و حال آنکه ناقل این حدیث(بقول شما)أبی بکر یا اوس بن حدثان بوده و چند نفر معلوم الحال ذی نفع هم تصدیق نمودند.
ولی در هر دوره أقلاّ دهها ملیون از مسلمانان موحّد پاک دل منکر این حدیث بودهاند و خصوصا انکار علی علیه السّلام باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تمامی عترت و اهل بیت پیغمبر که عدل قرآن مجیدند حجّة بزرگ بر ابطال این حدیث است که با دلائل منطقی بطلان و ساختگی بودن آن حدیث را ثابت نمودهاند که ببعض از آنها اشاره شد.
که اهمّ از همه دلائل انکار و مخالفت صدّیق و صدّیقه علی و فاطمه علیهما السّلام در حضور خود ابی بکر بوده و البته وقتی باب علم و وصی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امام اهل تقوی بفرمودۀ رسول اللّه تکذیب حدیثی را بنماید حجّت تمام است و ساختگی بودن آن محرز میباشد.
اگر انبیاء عموما و خاتم الانبیاء خصوصا ارثی نداشتند پس چگونه وصی و وارث قرار دادند که قبلا عرض کردم که آن حضرت فرمود لکلّ نبیّ وصیّ و وارث و انّ علیّا
وصیّی و وارثی (1)وصی و وارث که بدون ارث مالی معنی ندارد.
اگر میگوئید مراد ارث مالی نیست علمی میباشد(و حال آنکه با دلائل علمی و براهین عقل و نقل ثابت است که مراد ارث مالی بوده است)مطلب بهتر ثابت میشود،که اولا وارث علمی پیغمبر اولی و احقّ بمقام خلافت میباشد تا دیگران که عاری از علم آن حضرت بودهاند.
ثانیا بعد از اینکه ثابت شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی را وصی و وارث خود قرار داده بلکه بحکم اخباری که علماء خودتان نقل نمودهاند(که ببعض از آنها اشاره شد)خدا او را باین سمت معیّن فرموده چگونه ممکن است این حدیث را بوصی و وارث خود(و بعقیده شما وارث علمی خود)نفرموده باشد تا تولید اختلاف نشود ولی بکسی که وصی و وارث نبوده فرموده باشد؟!.
خیلی عجب است در احکام دینی بمجردی که علی علیه السّلام حکمی مینمود أبی بکر و عمر با آنکه بیاطلاع بودند قول آن جناب را حجّة دانسته تصدیق میکردند که فرمودۀ او صحیح است و همان قسم هم عمل میکردند.
چنانچه علماء و مورخین خودتان قضاوتهای آن حضرت را در زمان خلافت ابی بکر و عمر و عثمان نقل نمودهاند ولی در این مورد بخصوص قول علی را قبول نکردند بلکه اهانت هم نمودند بمثلهای رکیک که هر انسان عاقلی از نقل آنها خجالت میکشد.
حافظ- خیلی تعجب است که میفرمائید خلفاء رضی اللّه عنهم احکام دینی را نمیدانستند و علی کرم اللّه وجهه آنها را یادآور میشد.
داعی- تعجبی ندارد زیرا احاطه بر جمیع أحکام و قواعد کار مشکلی است و هر انسان عادی ممکن نیست چنین احاطه تام و تمام داشته باشد مگر آنکه پیغمبر یا باب علم پیغمبر باشد.
علاوه دعاگو تنها-قائل باین عقیده نیستم بلکه اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود نقل نمودهاند برای روشن شدن مطلب یک فقره از آن پیشآمدها را
1) 1) برای هر پیغمبری وصی و وارثی بوده و علی وصی و وارث من است.
بعرضتان میرسانم که امر بر بیخبران مشتبه نگردد گمان کنند که ما قصد اهانت داریم.
امام أحمد حنبل در مسند و امام الحرم احمد بن عبد اللّه شافعی در ذخایر العقبی و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و شیخ سلیمان حنفی در باب 56 ینابیع الموده از احمد بن عبد اللّه و احمد بن حنبل و قلعی و ابن سمان روایت میکنند.
ان عمر رضی الله عنه اراد رجم المرأة التی ولدت لستة اشهر فقال علی علیه السّلام فی کتاب الله و حمله و فصاله ثلثون شهرا ثم قال و فصاله فی عامین فالحمل ستة اشهر فترکها و قال لو لا علی لهلک عمر (1).
و نیز در همان باب از مناقب احمد بن حنبل نقل مینماید ان عمر بن الخطاب اذا اشکل علیه شیء اخذ من علی رضی الله عنهما (2).
از این قبیل قضایا در دوره خلافت ابی بکر و عمر و عثمان بسیار اتفاق افتاده که امر آنها مشکل میشد علی علیه السّلام حکم حقیقی میکرده و آنها هم قبول نموده عملی مینمودند.
پس آقایان محترم فکر کنید چه چیز باعث شد که در اینجا قول علی را قبول نکردند بلکه جسارت نموده و اهانت هم کردند قطعا(بقول عوام)زیر کاسه نیمکاسهای بوده که با هو و جار و جنجال حق ثابت زهراء مظلومه را از میان بردند.
دلیل سیم بر بطلان این حدیث عمل و فعل خود خلیفه ابی بکر است زیرا اگر حدیث صحیح بود بایستی آنچه از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مانده همه را ضبط نمایند ورّاث آن حضرت حق تصرف به هیچ چیز پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نداشتند مع ذلک أبی بکر حجرۀ فاطمه را باو داد و حجرات عایشه و حفصه زوجات آن حضرت را از باب میراث بآنها داد مثل
1) 1) عمر خواست زنی را که بچه ششماهه آورده بود سنگسار کند علی علیه السّلام فرمود خدا در قرآن میفرماید مدت حمل و رضاع و از شیر گرفتن او سی ماه است چون مدت فصال و از شیر گرفتن او دو سال است پس مدت حمل او شش ماه میشود(خلاصه معنی آنکه ممکن است زن بچه ششماهه بیاورد چه آنکه اقل مدت حمل شش ماه است)پس عمر ترک کرد سنگسار کردن زن را و گفت اگر علی نبود عمر هلاک شده بود.
2) 2) هرگاه امری بر عمر مشکل(و کمیت فهم او لنگ میشد)تعلیم از علی علیه السّلام میگرفت.
معروف یک بام و دو هوا همین است یؤمن ببعض و یکفر ببعض!!.
علاوه بر اینها اگر این حدیث صحیح و ایمان باو داشتند که گفتۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است پس چرا بعد از ضبط فدک که صدقه مسلمین بود(بعقیده آنها)ابی بکر نوشت من فدک را بفاطمه دادم و عمر مانع شد و نامه را گرفت و پاره کرد.
حافظ- این بیان شما تازگی دارد من نشنیدم که خلیفه فدک را برگردانده باشد سند این مطلب در کجا است.
داعی- گمان میکنم جنابعالی باخلاق داعی پی برده باشید که بدون سند عرضی نمینمایم و نیز گمان میکنم که شما کمتر وقت مطالعه کتب را دارید ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و علی بن برهان الدین شافعی در ص 391 جلد سیم تاریخ سیرة الحلبیّه مینویسد ابی بکر از گفتار فاطمه متأثر شد و گریه کرد(البته این قضیه بعد از چند روز در ملاقات منزل ابی بکر واقع شد).
فاستعبر و بکی و کتب لها بردّ فدک گریه کرد(بحال فاطمه)و نوشت من فدک را بفاطمه(ع)رد نمودم عمر نامه را گرفت و پاره کرد.
و عجب آنکه همین عمری که آن روز نامه را پاره کرد و اعتراض نمود برد فدک-خود در دوره خلافت فدک را رد کرد و هم چنین خلفاء بعد از عمر(از امویّین و عباسیّین)فدک را بورثۀ فاطمه سلام اللّه علیها رد نمودند.
حافظ- این بیان شما خیلی اسباب تعجب است چگونه ممکن است خلیفه عمر که بفرموده شما جدّا مانع از رد فدک بفاطمه شد چون صدقه مسلمین بود تا آنجائی که (بقول شما)نامه را پاره کرد خود فدک را بورّاث فاطمه رد نماید.
داعی- حق دارید تعجب نمائید ممکن است شما ندیده باشید من الحال با اجازه خودتان با ذکر اسناد از اکابر علماء خودتان خلفائی را که دادند و پس گرفتند بشما معرفی مینمایم تا تعجب نکنید و بدانید ما ذیحقیم.
علاّمه سمهودی محدث و مورّخ معروف مدینۀ منوره متوفی 911 در تاریخ المدینه و یاقوت بن عبد اللّه رومی حموی در معجم البلدان نقل مینمایند که ابی بکر در زمان خلافت فدک را تصرف نمود و عمر در دوره خلافت خود واگذار کرد بعلی علیه السّلام و عباس.
اگر ابو بکر بعنوان فیء مسلمانان حسب الامر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فدک را تصرف نمود عمر بچه دلیل حق مسلمانان را بیک نفر واگذار نمود.
شیخ- شاید بعنوان یک فرد مسلمان واگذار کرده باشد که بخرج مسلمانان گذارده شود.
داعی- این توضیح جنابعالی توضیح بما لا یرضی صاحبه میباشد زیرا خود خلیفه چنین قصدی را نداشته و اگر برای خرج و مصرف مسلمانان واگذار کرده بود بایستی در تاریخ ثبت شده باشد و حال آنکه مورخین بزرگ خودتان مینویسند عمر فدک را بعلی علیه السّلام و عباس واگذار کرد.
و اما علی علیه السّلام که فدک را قبول نمود بعنوان میراث بوده نه بعنوان یک فرد مسلمان و الاّ یک فرد مسلمان نمیتواند حق تمام مسلمانان را ضبط و تصرف در آنها بنماید.
شیخ- شاید مراد عمر بن عبد العزیز بوده است.
داعی- (با تبسّم)علی علیه السّلام و عباس در زمان عمر بن عبد العزیز اموی نبودند حکم عمر بن عبد العزیز علیحده است چنانچه علاّمه سمهودی در تاریخ المدینه و ابن ابی الحدید در ص 81 جلد چهارم شرح نهج البلاغه از ابو بکر جوهری نقل مینمایند که چون عمر بن عبد العزیز بخلافت رسید بعامل خود در مدینه نوشت فدک را به اولادهای فاطمه واگذار کن فلذا حسن بن حسن المجتبی و بعضی گفتند حضرت علی بن الحسین علیهما السّلام را خواست و بآنها واگذار کرد.
ابن ابی الحدید در سطر اول ص 81 جلد چهارم شرح نهج(چاپ مصر)این عبارت را
نوشته که کانت اوّل ظلامة ردها یعنی این رد کردن عمر فدک را باولادهای فاطمه اول ظلم کرده و غارت شده ایست که رد نموده شد بآنها مدت زمانی در تصرف آنها بوده تا یزید بن عبد الملک خلیفه از آنها گرفت و در دست بنی امیه بود تا زمان خلافت بنی عباس عبد اللّه سفاح اول خلیفه عباسی فدک را واگذار کرد باولادهای امام حسن و آنها بعنوان حق الارث میان بنی فاطمه تقسیم مینمودند.
چون بنی حسن بر منصور خروج نمودند فدک را از آنها گرفت چون پسرش مهدی خلیفه شد بآنها واگذار نمود موسی بن هادی که خلیفه شد ضبط کرد تا زمان خلافت مأمون الرشید عباسی او امر کرد آن را بآل علی و بنی فاطمه واگذار کردند یاقوت حموی در معجم البلدان(چاپ اول)ذیل حرف(ف-د)عین سجلّ مأمون را ضبط نموده است که نوشت به قثم بن جعفر عامل خود در مدینه منوّره انّه کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم اعطی ابنته فاطمة رضی اللّه عنها فدک و تصدّق علیها بها و انّ ذلک کان امرا ظاهرا معروفا عند آله علیه الصلاة و السّلام (1).
دعبل خزاعی شاعر معروف حاضر بود برخاست اشعاری انشاد نمود که بیت اولش این بود.
اصبح وجه الزمان قد ضحکا
برد مأمون هاشم فدکا
(2) .
با دلائل قاطعه ثابت گردید که فدک نحلۀ فاطمه سلام اللّه علیها بوده که روز اول بدون هیچ مجوّز شرعی غصب نمودند لذا بعض از خلفا روی انصاف و یا روی سیاست باولادهای بیبی مظلومه رد نمودند.
حافظ- اگر فدک نحلۀ فاطمه رضی اللّه عنها بود پس چرا ادعای ارث نمود و از نحله حرفی نزد.
داعی- در مرتبۀ اول بیبی فاطمه سلام اللّه علیها دعوای نحله نمود چون بر خلاف دستور شارع مقدّس اسلام از متصرف شاهد خواستند وقتی هم شهود آورد شهود او را بر خلاف شرع انور رد نمودند ناچار از راه ارث وارد شد تا احقاق حق نماید.
حافظ- گمان میکنم اشتباه میفرمائید چون در جائی دیده نشده که فاطمه رضی اللّه عنها از نحله حرفی زده باشد.
داعی- اشتباه نکرده بلکه یقین دارم نه در کتب شیعه فقط؟بلکه در کتب اکابر علماء خودتان هم ثبت است چنانچه در ص 39 سیرة الحلبیّه تألیف علی بن برهان الدین حلبی شافعی متوفی 1044 نوشته شده است اول فاطمه(ع)بعنوان تملیک و متصرفه و اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فدک را باو بخشیده با ابی بکر مناظره کرد چون شهود شرعپسند نداشت؟!ناچار از راه ادعای ارث وارد شد پس ادعای ارث مؤخر از نحله بوده است
و نیز امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر ضمن ادعای فاطمه(ع)و یاقوت حموی در معجم البلدان و ابن ابی الحدید معتزلی در ص 80 جلد چهارم شرح نهج البلاغه از ابو بکر جوهری و ابن حجر متعصّب در آخر ص 21 صواعق محرقه ضمن کلام در شبهۀ هفتم از شبهات رفضه؟نقل مینماید که اول ادعای فاطمه سلام اللّه علیها نحله بود چون شهودش مردود شد متأثر گردید فرمود دیگر با شما سخن نخواهم گفت؟ (1).
و همین قسم هم شد دیگر با آنها ملاقات نکرد و هم کلام با آنها نشد تا زمان وفاتش رسید وصیت کرد احدی از آنها بر او نماز نگذارند عمویش عباس بر او نماز گذارد و شبانه دفنش نمودند(ولی بروایات شیعه و بیانات ائمّۀ از عترت طاهره علی علیه السّلام بر بیبی نماز گذارد).
1) 1) حتی ابن تیمیه و ابن قیم و غیر آنها از اکابر علماء.جماعت اقرار نمودهاند که بیبی فاطمه سلام اللّه علیها ادعا نمود که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فدک را بمن بخشیده است.
حافظ- در اینکه فاطمه رضی اللّه عنها خیلی دلتنگ و رنجیده خاطر شد حرفی نیست ولی ابی بکر صدیق رضی اللّه عنه را هم نمیتوان زیاد مقصر دانست زیرا مجبور بود بصورت ظاهر شرع عمل نماید چون آیه شهادت عمومیت دارد که برای اثبات مدعی بایستی دو شاهد مرد یا یک مرد و دو زن یا چهار زن که بمنزلۀ دو مرد است شهادت بدهند چون موضوع شهادت مطابق شرع نبوده و شهود کامل نیاوردند نتوانستند حکم قطعی له فاطمه رضی اللّه عنها صادر نمایند.
داعی- ممکن است رشتۀ سخن در اینجا طولانی شود و اسباب ملالت آقایان محترم گردد لذا مقتضی است موافقت فرمائید بقیه صحبت بماند برای فردا شب.
نواب- قبله صاحب یکی از موضوعات مهمّه که بین ما مورد بحث بوده و زیاده از حدّ علاقهمندیم که حقیقت آن بر ما معلوم شود و از حسن تصادف امشب مورد بحث قرار گرفته همین موضوع است متمنی است اگر خسته نشدید و ملال پیدا ننمودهاید مطلب را قطع نکنید چه آنکه قطع مطلب رشتۀ توجه را قطع مینماید و اگر تا صبح طول بکشد از طرف ما مستمعین ابدا مانعی نیست بلکه با میل و شوق مفرطی حاضریم و تا این قضیه حل نشود ما از اینجا نخواهیم رفت مبسوطا صحبت فرمائید مگر آنکه واقعا خودتان ناراحت باشید در این صورت مزاحم نمیشویم.
داعی- برای دعاگو در موضوعات علمی و دینی ملالت نیست هیچگاه خستگی در حقیر پیدا نمیشود ملاحظۀ حال آقایان حاضرین را میکنم چون رعایت حال همه را باید کرد.
(تمام اهل مجلس متفقا گفتند بیانات شما ملالآور نیست خصوصا در موضوع فدک که بسیار مهم و شنیدنی است که همه علاقهمند بآن هستیم).
داعی- جناب حافظ فرمودند خلیفه ناچار بود بصورت دستورات شرعیه عمل نماید چون شهود کامل نبود حکم صادر نشد در اینجا چند جمله هست که باید بیان شود و آقایان منصفانه قضاوت کنند.
اولا آقای أبو بکر که بفرمودۀ شما مقیّد بامور شرعی بودند بفرمائید در کجای دستورات شرعیه وارد است که از متصرف شاهد بخواهند بالاتفاق ثابت است که حضرت فاطمه سلام اللّه علیها متصرفه بوده آیا این عمل ابی بکر که تمام علماء خودتان نوشتهاند از بیبی مظلومه شاهد طلبید مطابق کدام اصل از قانون و دین و شریعت بوده مگر نه اینست که دستور شریعت است که مدعی باید شاهد بیاورد نه متصرف آیا این عمل خلاف شرع انور بوده یا نه؟منصفانه قضاوت نمائید.
ثانیا موضوع عمومیت آیه شهادت مورد انکار احدی نیست و بر عمومیت خود باقیست ولی بمقتضای قاعدۀ مسلّمۀ ما من عام الاّ و قد خصّ قابل استثناء و تخصیصبردار است.
حافظ- آیا بچه دلیل میفرمائید که آیۀ شهادت تخصیصبردار است.
داعی- دلیل بر این معنی خبری است که در صحاح معتبرۀ شما هم نقل شده است در موضوع خزیمة ابن ثابت که وقتی شهادت داد له پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقابل مرد عرب که در قضیۀ بیع اسب مدعی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شده بود شهادت او یک نفری مورد قبول واقع شد و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را ذو الشهادتین نامید که شهادت او را تنها برابر شهادت دو شاهد عادل قرار داد.پس معلوم شد آیۀ شهادت تخصیصبردار است جائی که خزیمه یک فرد مؤمن صحابی از امت مخصّص آیه واقع شود علی و فاطمه علیهما السّلام که بنصّ آیه تطهیر صاحب مقام عصمت بودهاند اولی باستثناء بودند-قطعا معصوم و معصومه صدّیق و صدّیقه مصون از کذب و دروغ میباشند و حتما ردّ بر آنها ردّ بر خدای تعالی است.
فاطمۀ صدّیقۀ طاهره ادعا نمود فدک نحلۀ من است و پدرم بمن بخشیده و در حیات خود آن حضرت متصرفه بودهام-بر خلاف دستور شرع انور از صدّیقۀ طاهرۀ معصومۀ متصرفه شاهد خواستند؟!! بیبی مظلومه هم امیر المؤمنین علیه السّلام و امّ ایمن و حسنین علیهما السّلام را بشهادت آورد آنها
را رد نمودند آیا این عمل بر خلاف حقیقت و قواعد شرع نبود!!.
اگر فاطمه هیچ شاهدی نداشت مگر تصرف،مطابق دستور شرع انور کافی بر حقّانیت او بود.بعلاوه که خداوند در آیۀ تطهیر شهادت بپاکی بیبی داده است که از هر رجس پلیدی بر کنار است که از جمله آنها دروغ و ادعای بکذب است.
علی الخصوص که شاهد کاملی مانند علی امیر المؤمنین علیه السّلام شهادت بر حقّانیّت زهرای اطهر داد که قطعا ردّ شهادت علی ردّ بر خداست.
زیرا خدای عالی اعلی علی علیه السّلام را در آیات قرآن مجید صادق و صدّیق خوانده من نمیدانم بچه جرأت شهادت مصدّق خداوند را رد کردند.
و حال آنکه در قرآن مجید امر میفرماید با علی باشید یعنی پیرو او باشید و او را صادق خوانده مانند زید عدل از شدت صداقت مجسمه صدق گردیده فلذا در آیۀ 120 سوره 9(توبه)میفرماید.
1-
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ
(1) .
حافظ- این آیه چه دلالتی با مقصود شما دارد که باید پیرو علی کرم اللّه وجهه باشند.
داعی- أکابر علماء شما در کتب و تفاسیر خود گویند این آیه در شأن محمّد و علی علیهما الصلاة و السّلام نازل گردیده که مراد از صادقین محمّد و علی و در بعض اخبار علی علیه السّلام و در بعض دیگر عترت طاهره میباشند.
امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و جلال الدین سیوطی در درّ المنثور از ابن عباس و حافظ ابو سعد عبد الملک بن محمّد خرگوشی در کتاب شرف المصطفی از اصمعی و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء روایت میکنند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود هو محمد و علی علیهما السّلام و شیخ سلیمان حنفی در باب 39 ینابیع المودة ص 119 چاپ اسلامبول از موفق بن أحمد خوارزمی و حافظ ابو نعیم اصفهانی و حموینی
1) 1) ای جماعت مؤمنین بترسید از خدا و باشید با راستگویان.(که مراد محمد و علی و عترت طاهره علیهم السّلام بودند چنانچه در ص 599 همین کتاب اشاره نمودیم).
از ابن عباس روایت نموده که الصادقون فی هذه الآیة محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم و اهل بیته (1).
و شیخ الاسلام ابراهیم بن محمّد حموینی که از اعیان علماء شما است در فرائد السمطین و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب و محدث شام در تاریخ خود مسندا نقل مینمایند که مع الصادقین ای مع علیّ بن أبی طالب(ع).
2- آیه 34 سوره 39(زمر)که میفرماید وَ الَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (2).
جلال الدین سیوطی در درّ المنثور و حافظ ابن مردویه در مناقب و حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب و ابن عساکر در تاریخ خود از جماعتی از اهل تفسیر نقل نمودهاند از ابن عباس و مجاهد که الّذی جاء بالصدق محمّد(ص)و الّذی صدّق به علیّ بن أبی طالب (3).
3- آیه 18 سوره 75(حدید)و الّذین آمنوا باللّه و رسله و اولئک هم الصدّیقون و الشهداء عند ربّهم لهم اجرهم و نورهم (4).
امام احمد بن حنبل در مسند و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ما نزل من القرآن فی علی از ابن عباس روایت نمودهاند که این آیه شریفه در شأن علی علیه السّلام نازل شده که آن حضرت از جملۀ صدیقان است.
4- آیه 71 سوره 4(نساء) وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً (5).
1) 1) راستگویان در این آیه محمد صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت طاهرین آن حضرتاند.
2) 2) آن کس که آورد سخن راست را(خاتم النبیین)و آنکه تصدیق نمود بآن(علی بن أبی طالب) آنها پرهیزگارانند.
3) 3) آن کس که آورد سخن راست را محمد صلّی اللّه علیه و آله و آنکه تصدیق نمود او را (علی بن أبی طالب)علیه السّلام بود.
4) 4) آنان که بخدا و فرستادگانش ایمان آوردند بحقیقت راستگویان عالمند و بر ایشان نزد خدا اجر شهیدان است پاداش اعمال و نور ایمانشان را(در بهشت)می یابند.
5) 5) آنان که خدا و رسول را اطاعت کنند البته با کسانی که خدا بآنها لطف و عنایت کامل فرموده یعنی با پیمبران و صدیقان و راستگویان و شهیدان و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان (در بهشت)چه نیکو رفیقانی هستند.
مراد از صدّیقین در آیه شریفه علی علیه السّلام میباشد چنانچه روایات متکاثره از طرق ما و شما وارد است که علی علیه السّلام صدّیق و راستگوی این امت است بلکه افضل صدّیقین است
چنانچه اکابر علماء شما از قبیل امام فخر رازی در تفسیر کبیر و امام ثعلبی در کشف البیان و جلال الدین سیوطی در درّ المنثور و امام أحمد بن حنبل در مسند و ابن شیرویه در فردوس و ابن أبی الحدید در ص 451 جلد دوم شرح نهج البلاغه و ابن مغازلی شافعی در مناقب و ابن حجر مکی در حدیث سیام از چهل حدیثی که در صواعق در فضایل علی علیه السّلام نقل نموده از بخاری از ابن عبّاس باستثناء جمله آخر روایت نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
الصدّیقون ثلاثة حزقیل مؤمن آل فرعون و حبیب النجّار صاحب یس و علیّ ابن أبی طالب و هو افضلهم (1).
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در اول باب 42 ینابیع المودّة از مسند امام احمد و أبو نعیم و ابن مغازلی شافعی و اخطب خوارزمی در مناقب از ابی لیلی و ابو أیّوب أنصاری-و ابن حجر مکی در حدیث سی و یکم از چهل حدیث صواعق از ابو نعیم و ابن عساکر از ابی لیلی-و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 24 کفایت الطالب مسندا از ابی لیلی نقل نموده و در آخر خبر گوید محدث شام در تاریخ خود و حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء ترجمه حالات علی علیه السّلام جمعا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نمودهاند که فرمود:
الصدّیقون ثلاثة حبیب النجّار مؤمن آل یس الّذی قال(یا قوم اتّبعوا المرسلین)و حزقیل مؤمن آل فرعون الّذی قال(أ تقتلون رجلا ان یقول ربّی اللّه)و علیّ بن أبی طالب و هو افضلهم (2).
واقعا هر انسان عاقلی بحیرت فرو میرود که عادت و تعصّب چگونه بر علم و انصاف شما آقایان غالب آمده با اینکه خودتان با روایات متعدده طبق آیات قرآنیه ثابت مینمائید
1) 1) راستگویان سه نفرند حزقیل مؤمن آل فرعون و حبیب نجار صاحب یس و علی بن أبی طالب و او افضل از آنها میباشد.
2) 2) راستگویان سه نفرند حبیب نجار مؤمن آل یس که گفت ای قوم متابعت کنید پیغمبران را و حزقیل مؤمن آل فرعون که میگفت آیا میکشید مرد مؤمن خداپرست را و علی بن أبی طالب و او افضل از آنها میباشد.
که علی علیه السّلام افضل الصدّیقین بوده است مع ذلک دیگران را صدّیق بخوانید؟و حال آنکه یک آیه بر صدّیق بودن آنها نقل نگردیده است.
شما را بخدا آقایان محترم انصاف دهید و از عادت بر کنار شوید که آیا سزاوار بود کسیرا که خدای متعال در قرآن مجید او را صدّیق خوانده که هرگز دروغ نگوید و نیز در قرآن امر فرماید پیرو او باشید(باقرار علمای خودتان)شهادتش را ردّ نمایند بلکه اهانت هم بنمایند!!.
آیا عقل باور میکند کسی که رسول خدا او را صدیق این امت خوانده بلکه افضل صدّیقین معرفی نموده و آیات قرآن دلالت بر صداقت او داشته روی هوای نفس دروغ بگوید آن هم شهادت دروغ بدهد؟!.
آیا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نفرموده حق با علی و علی با حق توأما میگردند چنانچه خطیب بغدادی در ص 321 جلد چهارم تاریخ خود و حافظ ابن مردویه در مناقب و دیلمی در فردوس و حافظ هیثمی در ص 236 جلد هفتم مجمع الزوائد و ابن قتیبه در ص 68 جلد اول الامامة و السیاسة و حاکم أبو عبد اللّه نیشابوری در ص 124 جلد سیم مستدرک و امام احمد بن حنبل در مسند و طبرانی در اوسط و خطیب خوارزمی در مناقب و فخر رازی در ص 111 جلد اول تفسیر و ابن حجر مکی در ص 74 و 75 و 140 جلد دوم جامع الصغیر و ضمن فصل دوم از باب 9 حدیث بیست و یکم صواعق در فضایل مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام نقلا از اوسط از امّ سلمه و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 20 ینابیع المودة از جمع الفوائد و اوسط و صغیر طبرانی و فرائد حموینی و مناقب خوارزمی و ربیع الابرار زمخشری از ام سلمه و ابن عباس و نیز ضمن باب 65 ص 185 ینابیع المودّه چاپ اسلامبول از جامع الصغیر جلال الدین سیوطی و نیز در ص 116 تاریخ الخلفاء و در ص 358 جلد 4 فیض القدیر از ابن عباس و در ص 237 از مناقب السبعین حدیث 44 از صاحب فردوس و در ص 283 ضمن باب 59 از فصل دوم صواعق از ام سلمه و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب بعضی از ام سلمه بعضی از عایشه و بعضی از محمّد بن ابی بکر از رسول اکرم
صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نمودهاند که فرمود علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ لا یفترقان حتّی یردا علیّ الحوض (1).
برخی باین عبارت نقل نمودند که الحقّ لن یزال مع علیّ و علیّ مع الحقّ لن یختلفا و لن یفترقا (2).
و نیز ابن حجر در ص 77 صواعق اواخر فصل دوم از باب 9 نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مرض موت فرمود:انی مخلّف فیکم کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی ثم اخذ بید علیّ فرفعها فقال هذا علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ لا یفترقان حتی یردا علیّ الحوض فاسئلهما ما خلفت فیهما (3).
و نیز عموما نقل مینمایند که فرمود علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یدور معه حیثما دار (4).
و سبط ابن جوزی در ص 20 تذکرة خواص الامه ضمن حدیث غدیر نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود و ادر الحقّ معه حیثما دار و کیف ما دار.
آنگاه اظهار نظر نموده و گوید:فیه دلیل علی انّه ما جری خلاف بین علی علیه السّلام و بین احد من الصحابة الاّ و الحقّ مع علی علیه السّلام (5).
و نیز در همان کتابهائی که عرض کردم بعلاوه در سایر کتب معتبره شما نقل است که در مکانهای بسیار و محلهای متعدده و بعبارات مختلفه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرمود من اطاع علیا فقد
1) 1) علی با قرآن و قرآن با علی میباشد و از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض(کوثر)بر من وارد شوند.
2) 2) حق هرگز از علی جدا نمیشود و پیوسته حق برای همیشه با علی و علی با حق بوده و هرگز از هم جدا نخواهند شد.
3) 3) من دو چیز را در میان شما میگذارم یکی کتاب خدا«قرآن»و دیگر عترت و اهل بیت مناند آنگاه دست علی را گرفت بلند نمود فرمود این علی با قرآن و قرآن با علی میباشد تا در کنار حوض«کوثر»بر من وارد شوند پس من از این هر دو از مقام جانشینی سؤال مینمایم.
4) 4) علی با حق و حق با علی دور میزند.
5) 5) و بگردان حق را با علی هرکجا و هر طور که میگردد-در این حدیث دلیلی است بر اینکه اگر بین علی و یکی از اصحاب اختلافی واقع شود حق با علی خواهد بود.
اطاعنی و من اطاعنی فقد اطاع اللّه و من انکر علیّا فقد أنکرنی و من انکرنی فقد انکر اللّه (1).
و أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم شهرستانی در ملل و نحل نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:لقد کان علیّ علی الحق فی جمیع احواله یدور الحق معه حیث دار (2).
آیا رد و انکار و اعتراض بعلی علیه السّلام با اینهمه اخبار صریحه مندرجه در کتب معتبره خودتان رد و انکار و اعتراض و اهانت بر خدا و رسول و تخلف از حق و حقیقت نبوده است.
مگر نه اینست که ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در مناقب و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه روایت مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صریحا فرمود من اکرم علیّا فقد اکرمنی و من اکرمنی فقد اکرم اللّه و من اهان علیّا فقد اهاننی و من اهاننی فقد اهان اللّه (3).
آقایان با انصاف قضایای وارده را مطابقه کنید با این قبیل اخبار و احادیث رسیده و مندرجۀ در کتب معتبرۀ خودتان و عادلانه قضاوت کنید و بشیعیان بیگناه آن قدر بدبین نباشید.
و دیگر آنکه فرمودید خلیفه مجبور بود عمل بدستور ظاهر شرع نماید و چون آیه شهادت بر عمومیت خود باقی بود نمیتوانست بدون اقامه شهود شرعپسند بمحض ادعا مال مسلمین را بفاطمه سلام اللّه علیها بدهد(و بقدری احتیاط کار بود که از متصرف هم بر خلاف دستور شرع انور شاهد خواست؟!).
1) 1) هر کس علی را اطاعت نماید مرا اطاعت کرده و کسی که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و کسی که علی را انکار نماید مرا انکار کرده و کسی که مرا انکار نماید خدا را انکار کرده.
2) 2) علی در جمیع احوال بر حق است و حق با علی دور میزند. (بهمین جهت اهل نهروان را کافر میداند چون در مقابل علی قیام کردند).
3) 3) هر کس علی را اکرام کند مرا اکرام کرده و کسی که مرا اکرام کند خدا را اکرام کرده و کسی که علی را اهانت کند مرا اهانت کرده و کسی که مرا اهانت کند خدا را اهانت نموده.
أولا قبلا عرض کردم مال مسلمین نبود بلکه ملک متصرفی و نحلۀ فاطمه سلام اللّه علیها بود.
ثانیا اگر راستی خلیفه اجراءکننده دستور شرع بود که بایستی سر موئی خلاف نکند پس چرا تبعیض مینمود بمحض ادعا بعضی را بدون شاهد از مال مسلمانان میداد ولی این حکم و احتیاطکاری خلیفه و سختگیری فقط درباره ودیعۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمۀ مظلومه سلام اللّه علیها بایستی اجراء شود؟!در صورتی که صداقت قول و ادعای بیبی و شهادت علی علیه السّلام در نزد همگی واضح و آشکار بوده.
چنانچه ابن ابی الحدید در ص 105 جلد چهارم شرح نهج البلاغه نقل مینماید که از علی بن الفارقی مدرّس مدرسه غربی بغداد سؤال نمودم أ کانت فاطمة صادقة قال نعم آیا فاطمه صادقه و راستگو بود(در ادعای خود)گفت بلی گفتم در صورتی که صادقه و راستگو بود پس چرا خلیفه فدک را باو واگذار نکرد تبسمی نموده(با اینکه اهل شوخی نبود)کلام لطیف و مستحسنی گفت که خلاصهاش این بود که اگر آن روز بمجرد ادعا فدک را بفاطمه واگذار میکرد فردا میآمد ادعای خلافت را برای شوهرش میکرد آنگاه خلیفه ناچار بود حق را واگذار نماید چونکه قبلا تصدیق صداقت او را نموده بود.انتهی کلامه
پس مطلب در نزد علمای بزرگ خودتان واضح و آشکار بوده و إنصافا تصدیق حقیقت را نمودهاند که روز اول حق با فاطمه مظلومه بوده منتها سیاست برای حفظ مقام اقتضا کرد که عمدا بیبی مظلومه را از حق ثابتش محروم نمایند!!.
حافظ- بچه کس خلیفه مال مسلمین را بدون شاهد داد؟.
داعی- بجابر وقتی ادعا کرد که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وعده داده از مال بحرین بمن بدهد بدون آنکه ایرادی بگیرند و شاهد بطلبند هزار و پانصد دینار از مال مسلمانان یعنی از بیت المال باو دادند.
حافظ- أولا این خبر را حقیر ندیدهام شاید در کتابهای شماها باشد-ثانیا
از کجا معلوم است شاهد نخواسته باشد.
داعی- خیلی تعجب است که شما ندیدهاید زیرا از جمله دلائلی که علماء خودتان اقامه مینمایند بر اینکه خبر واحد عدل صحابی قابل قبول است همین خبر جابر بن عبد اللّه انصاری است.
چنانچه شیخ الاسلام حافظ ابو الفضل احمد بن علی بن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحیح البخاری فی باب من یکفل عن میّت دینا میگوید انّ هذا الخبر فیه دلالة علی قبول خبر العدل من الصحابة و لو جرّ ذلک نفعا لنفسه لانّ ابا بکر لم یلتمس من جابر شاهدا علی صحّة دعواه (1).
همین خبر را مبسوطتر بخاری در صحیح خود نقل نموده است:فی باب من یکفل عن میّت دینا فی کتاب الخمس فی باب ما قطع النبیّ من البحرین.
نوشته است وقتی مال بحرین را بمدینه آوردند منادی ابی بکر ندا در داد هر کس را پیغمبر أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وعده داده یا طلبی از آن حضرت دارد بیاید بگیرد جابر آمد گفت رسول أکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمن وعده داده که از مال بحرین بمن بدهد زمانی که بحرین فتح شود و بتصرف مسلمین در آید؟فوری بدون شاهد بمحض ادعاء هزار و پانصد دینار باو دادند.
و نیز جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفاء در فصل خلافت أبی بکر و آنچه واقع شده در خلافت او همین قضیّۀ جابر را نقل نموده.
شما را بخدا آقایان با انصاف این عمل تبعیض نبوده است.
اگر نظر خصوصی در کار نبوده بهمان جهتی که جائز آمد بر أبی بکر که بر خلاف آیۀ شهادت عمل نماید و بدون شاهد از اموال مسلمین بمحض ادعاء بجابر بدهد بر فرض که فدک(بقول آنها)مال مسلمین بوده(و حال آنکه ملک متصرّفی فاطمه سلام اللّه علیها بود)لازم بود رعایت مقام رسالت را بنماید دل فاطمۀ صدیقه ودیعۀ
1) 1) در این خبر دلالتی است بر قبول خبر عدل صحابی و لو جر نفع بسوی خود بنماید برای اینکه أبی بکر از جابر شاهد نخواست بر صحت ادعایش.
رسول خدا را نشکنند و ادّعای او را قبول نموده فدک را باو رد نمایند.
علاوه بر اینها بخاری در صحیح و سایر علماء و فقهاء شما خبر عدل صحابی را قبول مینمایند و لو جرّ نفع بسوی خود بنماید ولی ادّعا و گفتار علی علیه السّلام را مردود میدانند بعذر اینکه یجر النفع الی نفسه!!مگر علی علیه السّلام از اصحاب بلکه فرد کامل از اصحاب نبود پس اگر منصفانه دقیق شوید تصدیق میفرمائید دسیسه بازی بوده نه اجرای حق و حقیقت.
حافظ- گمان میکنم علت آنکه ابی بکر رضی اللّه عنه از جابر شاهد نطلبید آن بود که چون جابر از أصحاب نزدیک رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم و تربیت شده آن حضرت بوده و قطعا از آن حضرت شنیده بود من کذّب علیّ متعمدا فلیتبوأ مقعده من النار (1).
با این وعید شدید هرگز مرد مؤمن صحابی نزدیک و تربیت شده آن حضرت حاضر نبود اقدام بچنین امری از روی دروغ بنماید و آخرت خود را برای جیفۀ بیقدر و قابلیت دنیای فانی خراب کند و دروغ از قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نماید.
داعی- آیا جابر نزدیکتر بود برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یا علی و فاطمه سلام اللّه علیهما که مربّای تربیت آن حضرت بودند.
حافظ- بدیهی است علی و فاطمه رضی اللّه عنهما که از اول عمر تحت تربیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم بودند از هر کس بآن حضرت نزدیکتر بودند.
داعی- پس تصدیق بفرمائید که علی و فاطمه سلام اللّه علیهما اولی بودند که با چنین وعیدی از قول پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دعوای دروغ ننمایند.و بر آنها بود که دعوای فاطمۀ صدیقه را بپذیرند زیرا که بالقطع و الیقین مقام آن دو بزرگوار از جابر بالاتر بوده(چنانچه خودتان هم اعتراف دارید)بلکه از همۀ اصحاب چونکه مشمول آیه تطهیر و معصوم بودهاند.
و آیه تطهیر صراحت دارد در عصمت و پاکی پنج نفر که مشمولین آیۀ تطهیر محمّد-علی-فاطمه-حسن-حسین علیهم الصلاة و السّلام بودند.
1) 1) کسی که عمدا بر من دروغ به بندد پس نشیمنگاه او آتش جهنم خواهد بود.
بعلاوه اکابر علمای خودتان تصدیق صداقت و راستگوئی آنها را نمودهاند راجع بمولانا امیر المؤمنین قبلا عرض کردم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را صدّیق و راستگوی این امت معرفی فرموده و خداوند هم در قرآن مجید او را صادق خوانده.
و اما دربارۀ حضرت صدیقه کبری فاطمه سلام اللّه علیها اخبار بسیار است از آن جمله حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 42 جلد دوم حلیة الاولیاء از عایشه روایت مینماید که گفت ما رأیت احدا قطّ اصدق من فاطمة غیر أبیها (1).
حافظ- این ادعای شما دربارۀ نزول آیه تطهیر در شأن آن پنج بزرگوار غیر مسلّم است چون در این جلسات بر ما واضح آمده که شما با کتابهای ما کاملا مأنوس هستید تصدیق بفرمائید در این موضوع اشتباه فرمودید چون که عقیده مفسرین از قبیل قاضی بیضاوی و زمخشری اینست که این آیه شریفه در شأن زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم نازل گردیده و اگر قولی در نزول آیه درباره آن پنج تن شریف باشد قطعا ضعیف است؟!.
برای آنکه خود آیه دلالت بر خلاف این معنی دارد چه آنکه صدر و ذیل آیه تطهیر مربوط بأزواج است لذا نتوان وسط آیه را ساقط و بدیگران ملحق نمود!!.
داعی-این ادعای جنابعالی بجهاتی مردود است اولا اینکه فرمودید صدر و ذیل آیه چون مربوط بازواج است پس علی و فاطمه علیهما السّلام خارجند از شمول آیه شریفه.
جوابش آنست که در عرف عام بسیار اتفاق میافتد که در اثنای کلام روی سخن را بطرف دیگری نموده و خطاب بغیر میکنند و بعد از آن بکلام اول برمیگردند.
علاوه بر اینکه در اشعار فصحاء و بلغاء و ادبای عرب جاری است حتی در خود قرآن کریم نظیر آن بسیار است مخصوصا در خود همین سورۀ احزاب دقت فرمائید که در خطاب بزوجات عدول بخطاب مؤمنان شده است و بعد روی خطاب بآنها بر
1) 1) هرگز ندیدم احدی را راستگوتر از فاطمه غیر از پدر بزرگوارش.
گشته که وقت مجلس مقتضی نیست شواهد را مفصلا در معرض فکر شما قرار دهم.
ثانیا اگر این آیه درباره زوجات رسول اللّه بود بایستی ضمیر تأنیث مربوط بآنها آورده بفرماید لیذهب عنکنّ و یطهرکنّ چون بصیغۀ تذکیر آمده معلوم میشود که جهت عترت و اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل گردیده نه زوجات آن حضرت.
نواب- مگر بگفتۀ شما فاطمه رضی اللّه عنها داخل آن جمع نیست پس چرا ملاحظه او نشده و ذکر تأنیث در او نیامده.
داعی- آقایان(اشاره بعلماء)میدانند که صیغۀ تذکیر در این آیه شریفه با بود فاطمه سلام اللّه علیها در جمعیت باعتبار تغلیب است چه آنکه تغلیب در جائی است که افراد جمع بعضی مذکر و بعضی مؤنث باشند آنگاه مذکر را بر مؤنث غالب گردانند و صیغۀ تذکیر در این آیه خود دلیل قاطع است که این قول ضعیف نیست بلکه کاملا قوی است.
و اگر آیه درباره زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل شده بود در جمع مؤنث صیغه مذکر بکلّی غلط بود.
علاوه بر اینها روایات صحیحه در کتب معتبرۀ خودتان حکم میکند که این آیه در شأن عترت و اهل بیت آن حضرت است نه زوجات.
چنانچه ابن حجر مکی با کمال تعصّبی که دارد در ذیل همین آیه در صواعق محرقه گوید اکثر مفسرین را عقیده آنست که این آیه در شأن علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السّلام)نازل گردید لتذکیر ضمیر عنکم و یطهرکم باعتبار آنکه ضمیر عنکم و یطهّرکم ضمیر جمع مذکر است.
گذشته از این دلائل واضحه زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داخل اهل بیت نیستند.
چنانچه در صحیح مسلم و جامع الاصول روایت شده است که حصین بن سمره از زید بن ارقم پرسید که آیا زنان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از اهلبیتاند زید گفت نه بخدا قسم زیرا که زن مدتی با شوهر خود میباشد چون طلاقش
داد بخانه پدرش میرود و بقوم پدری ملحق میشود و از شوهر بکلّی جدا میگردد بلکه اهل بیت او خویشان او میباشند که صدقه برایشان حرامست و بهر خانه و بهر کجا بروند از اهل بیت او جدا نمیباشند.
ثالثا گذشته از اجماع شیعه امامیه نقلا از عترت و اهل بیت طهارت اخبار متکاثره از طرق خودتان بر خلاف این معنی حکم میکند.
چنانچه امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و امام فخر رازی در ص 783 جلد ششم تفسیر کبیر و جلال الدین سیوطی در ص 199 جلد پنجم درّ المنثور و ص 264 جلد دوم خصائص الکبری و نیشابوری در جلد سیم تفسیر و امام عبد الرزاق الرسعنی در تفسیر رموز الکنوز و ابن حجر عسقلانی در ص 207 جلد چهارم اصابة و ابن عساکر در ص 204 و 206 جلد چهارم تاریخش و امام احمد حنبل در ص 331 جلد اول مسند و محب الدین طبری در ص 188 جلد دوم ریاض النضره و مسلم بن حجّاج در ص 331 جلد دوم و در ص 130 جلد هفتم صحیح و نبهانی در ص 10 شرف المؤبد(چاپ بیروت)و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 100 کفایت الطالب با نقل شش خبر مسندا و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 33 ینابیع الموده از صحیح مسلم و شواهد حاکم از عایشه ام المؤمنین و ده خبر از ترمذی و حاکم علاء الدوله سمنانی و بیهقی و طبرانی و محمد بن جریر و احمد بن حنبل و ابن ابی شیبه و ابن منذر و ابن سعد و حافظ زرندی و حافظ ابن مردویه از ام المؤمنین ام سلمه و عمر بن ابی سلمه(ربیب النبی)و انس بن مالک و سعد بن ابی وقّاص و واثلة بن اسقع و ابو سعید خدری نقل مینمایند که این آیه تطهیر در شان پنج تن آل عبا نازل گردیده.
و حتّی ابن حجر مکّی با کمال تعصّبی که دارد در ص 85 و 86 صواعق از هفت طریق با اعتراف بصحت این وقعۀ مهمّه را نقل نموده که این آیه در شان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین نازل گردیده و فقط این پنج تن مقدس بودند که مشمول طهارت این آیه شریفه واقع گردیدند.
و سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی در ص 14 تا ص 19 کتاب رشفة الصّادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی(چاپ مطبعه اعلامیه مصر در سال 1303)ضمن باب 1 از ترمذی و ابن جریر و ابن منذر و حاکم و ابن مردویه و بیهقی و ابن ابی حاتم و طبرانی و احمد بن حنبل و ابن کثیر و مسلم بن حجّاج و ابن ابی شیبه و سمهودی با تحقیقات عمیقه از اکابر علماء خودتان روایت نموده که این آیه شریفه در شأن پنج تن مقدس آل عبا نازل گردیده.
بعلاوه استدلالا ثابت میکند که تمام ذراری و اهل بیت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که صدقه بر آنها حرام است تا قیام قیامت مشمول این آیه شریفه میباشند!!.
و در جمع بین الصحاح الستّه عن موطأ مالک بن انس الاصبحی و صحاح بخاری و مسلم و سنن ابی داود و سجستانی و ترمذی و جامع الاصول بالاخره عموم علماء و محدثین و مورخین فقهاء شما اقرار دارند که این آیه شریفه در شأن این پنج تن آل عبا نازل گردیده و در نزد شما قریب بتواتر آمده اگر چند نفری عناد ورزیده حقکشی کرده و خبر را ضعیف دانستهاند لطمه باین همه اخبار متکاثره معتبره مندرجه در کتب اکابر علماء خودتان نمیزند.
نیست خفاشک عدوی آفتاب
او عدوی خویش آمد در حجاب
منتها بعضی مبسوطا با نقل حریره نوشتهاند و بعضی باختصار نقل نمودهاند از جمله امام ثعلبی در تفسیر و امام احمد بن حنبل در مسند و ابن اثیر در جامع الاصول از صحیح ترمذی و مسلم بمختصر اختلافی در الفاظ نقل نمودهاند از ام المؤمنین ام سلمه زوجۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که گفت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در منزل من بود که فاطمه سلام اللّه علیها ظرف حریرهای برای آن حضرت آورد در حالتی که حضرت در صفّه نشسته بود که خوابگاه آن حضرت بود در زیر پای مبارکش عبای خیبری گسترده بود و من در حجره نماز میکردم پیغمبر بفاطمه سلام اللّه علیها فرمودند برو شوهرت و پسرهایت را با خود بیاور طولی نکشید علی و حسنین علیهم السّلام آمدند مشغول
خوردن حریره شدند در آن حال جبرئیل نازل و این آیه شریفه را بر آن حضرت قرائت نمود إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1).
آنگاه حضرت زیادتی عبا را بر آنها کشید و دست مبارک سوی آسمان بلند نموده عرض کرد اللّهم هؤلاء أهل بیتی و عترتی فأذهب عنهم الرجس اهل البیت و طهّرهم تطهیرا (2).
ام سلمه گوید من سرم را پیش بردم در داخل عبا عرض کردم منهم با شمایم انا معکم یا رسول الله قال انک علی خیر حضرت فرمود تو نیکو زنی هستی و بر خیر و خوبی هستی(باین معنی که رتبۀ اهل بیت مرا نداری و در زمره آنها نیستی ولی عاقبت بخیری)پس این آیۀ شریفه دلالت تام دارد بر این که این پنج تن بزرگوار از کفر و شقاق و شرک و نفاق و شک و تردید و کذب و ریا و هر گناه کبیره یا صغیره معصوم و پاکاند.
چنانچه امام فخر رازی در تفسیر خود گوید لیذهب عنکم الرجس یعنی جمیع گناهان را از شما زائل گردانید و یطهّرکم تطهیرا یعنی خلعتهای کرامت خود را بشما پوشانید.
واقعا جای تعجب است از علماء بیانصاف که در کتب معتبرۀ خود نقل مینمایند که علی و فاطمه علیهما السّلام مشمول آیه تطهیر بودند و معرّی و مبرّی از هر رجس بودند که اهمّ از همه ارجاس دروغ میباشد-مع ذلک تکذیب مینمایند دعوای امامت آن حضرت را و تکذیب نمودند شهادت آن حضرت را دربارۀ فاطمه سلام اللّه علیها- و تکذیب نمودند ادعای بیبی طاهره را در باب فدک؟نمیدانم مردمان با انصاف در اینجا چگونه قضاوت مینمایند.
برگردیم بر سر مقصود منصفانه قضاوت نمائید.آیا سزاوار بود ادّعای علی و
فاطمهای را که خداوند درباره آنها میفرماید که از ارجاس ظاهریّه و باطنیّه پاک و منزه هستند یعنی معصوم از کبائر و صغائر میباشند رد بنمایند ولی ادعای جابر را که یک فرد مسلمان مؤمن عادی است قبول نمایند و حق ثابت آن خاندان جلیل را از میان ببرند!!!.
حافظ- هرگز نمیتوان باور نمود که خلیفۀ پیغمبر و فرد مؤمن صحابی با کمال قربی که برسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم داشته عمدا در مقام غصب فدک برآید قطعا انسان هر عملی مینماید برای مقصودی میباشد خلیفهای که تمام بیت المال مسلمین در تحت تصرف او بوده است چه احتیاجی به باغ و قریۀ فدک داشته که آن را غصب نماید.
داعی- بدیهی است که موضوع احتیاج نبوده بلکه مستأصل نمودن خاندان پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عترت طاهرۀ آن حضرت در نظر سیاسیون وقت بوده که چون اولویت مقام خلافت را داشتند باید بقسمی بخود مشغول و با فقر و تهی دستی گرفتار باشند که خیال خلافت را ننمایند چه آنکه مردمان دنیا طلب بجائی میروند که دنیای آنها اداره شود.
خیال میکردند اگر آن خاندان جلیل علم و فضل و ادب و تقوی که جامعیت کامل داشتند دستشان از مال دنیا پر باشد قطعا مردم رو به آنها میروند فلذا نه تنها فدک را سیاستا غصب نمودند بلکه تمام طرقی که منتهی بجلب اموال دنیوی میشد بر آنها مسدود نمودند.
از جمله طرق مغصوبه حق ثابت خمس مؤکد به آیۀ شریفه قرآن مجید بوده که چون خداوند صدقات را برسول اللّه و آل طاهرین آن حضرت سلام اللّه علیهم اجمعین حرام نموده باجماع جمهور امت باب خمس را بر روی آنها باز و صریحا در آیه 42 از سوره 8(انفال)فرموده.
وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ
وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ
(1) .تا افراد و ذراری آن حضرت تا قیامت در رفاه و آسایش باشند و احتیاجی برعایای خود پیدا ننمایند ولی بعد از وفات آن حضرت از این جهت هم عترت و اهل بیت آن حضرت را تحت فشار قرار دادند خلیفه ابی بکر باتفاق هم دستان خود حق خمس واضح ثابت را از آنها سلب نمودند و گفتند خمس باید بمصرف تجهیزات جنگی و خرید اسلحه و لوازم حرب برسد فلذا دست آنها از همه جا کوتاه شد چه آنکه صدقات بر آنها حرام بود خمس حق ثابت مسلّم را هم از آنها منع نمودند چنانچه امام شافعی محمّد بن ادریس در ص 69 کتاب الامّ در این باب گوید و امّا آل محمد الذین جعل لهم الخمس عوضا من الصدقة فلا یعطون من الصدقات المفروضات شیئا قلّ او کثر لا یحلّ لهم ان یأخذوها و لا یجزی عمن یعطیهموها اذا عرفهم تا آنجا که گوید و لیس منعهم حقهم فی الخمس یحلّ لهم ما حرّم علیهم من الصدقة (2).
و از زمان خلافت عمر بن الخطّاب بعذر آنکه خمس زیاد شده نتوان همه را به ذوی القربی داد بلکه باید بمصرف تهیه وسایل حربیه برسد دست آنها را از حق ثابت خود کوتاه و تا بامروز آنها را محروم از حق مسلّم خدا داده نمودند.
حافظ- امام شافعی رحمه اللّه فرموده است باید خمس به پنج قسمت شود سهم پیغمبر بمصرف و مصالح مسلمین برسد و سهمی نصیب ذوی القربی و سه سهم دیگر خرج ایتام و مساکین و ابن السبیل شود.
داعی- در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باتفاق جمهور مفسّرین این آیه برای مساعدت ذراری و اقارب رسول اللّه نازل گردید و بمصرف آنها میرساندند پس در نظر فقهاء امامیه تبعا لعترة الائمة الاطهار مطابق صراحت آیه شریفه خمس به شش
1) 1) ای مؤمنان بدانید که هرچه بشما غنیمت و فایده رسد(زیاد یا کم)خمس آن خاص خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و گدایان و در راه سفرماندگان است.
2) 2) بآل محمد که خداوند خمس را در عوض صدقه برای آنها معین نموده نباید از صدقات واجبه کم یا زیاد بآنها داده شود و بر آنها حلال نیست که اخذ صدقه نمایند و برای کسانی که آنها را بشناسند دادن صدقه بآنها کفایت دین از آنها نمینماید. و منع نمودن حق خمس را از آنها(یعنی از بنی هاشم و اقرباء رسول اللّه ص)سبب حلیت صدقه محرمه بر آنها نمیشود.
قسمت میشود سهم خدا و پیغمبر و ذوی القربی بامام میرسد و در غیبت امام به نایب الامام که مجتهد فقیه عادل باشد داده میشود که بمصالح شایسته مسلمین که صلاح بداند میرساند و سه سهم دیگر مخصوص ایتام و محتاجان و ابن السبیل بنی هاشم از عترت طاهره میباشد ولی بعد از وفات رسول اللّه این حق را از بنی هاشم سلب نمودند چنانچه اکابر علماء شما مانند جلال الدین سیوطی در جلد سیم درّ المنثور و طبری و امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و جار اللّه زمخشری در کشّاف و قوشچی در شرح تجرید و نسائی در کتاب الفیء و دیگران همگی اقرار باین معنی دارند که این بدعت بعد از رسول خدا بدست سیاستمداران باهوش برای پیشرفت مقاصد خود عملی شد؟!!.
حافظ- آیا شما حق رأی و نظر را برای مجتهد جائز نمیدانید قطعا خلیفه ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما برای کمک بمسلمین اجتهادا إعمال نظر نمودند!!!.
داعی- بلی رأی مجتهد مجاز است ولی نه در مقابل نصّ آیا شما رأی و نظر خلیفه ابی بکر و عمر را در مقابل آیه و عمل رسول اللّه قرار میدهید آیا انصافا جائز است.
خدا و پیغمبر حکمی نمایند ولی خلیفه پیغمبر صلاح امت را بهتر بداند و اجتهاد در مقابل نص نماید شما را بخدا انصاف دهید آیا نظر خاصی در این کارها نبوده؟قطعا هر انسان عاقل بیطرفی اگر بررسی و توجه دقیق نماید بآن دستگاه سوء ظن قوی پیدا مینماید و میفهمد قضایا خیلی ساده نبوده بلکه هدف بیچاره نمودن خاندان پیغمبر بوده است؟.
علاوه بر اینها خداوند علی علیه السّلام را شاهد و گواه پیغمبر قرار داده و در آیه 20 سوره 11(هود)صریحا میفرماید أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ (1).
حافظ- آنچه در نظر دارم مراد از صاحب بیّنه رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم و شاهد او قرآن کریم میباشد شما با چه دلیل و برهان شاهد را بعلی کرم اللّه وجهه تعبیر نمودید.
1) 1) آیا پیغمبری که از جانب خدا دلیلی روشن(مانند قرآن)دارد با گواهی صادق(مانند علی که بتمام شئون وجودی گواه صدق رسالت است).
داعی- دعاگو کوچکتر از آنم که قدرت و جرأت نموده تصرف در آیات قرآن یا تفسیر برأی نمایم بلکه عترت و اهل بیت پیغمبر که عدیل القرآنند بما رساندند که مراد از شاهد و گواه علی علیه السّلام میباشد.
علاوه علماء و مفسّرین چنین نقل نمودهاند قریب سی حدیث از اکابر علماء خودتان مانند امام ابو اسحاق ثعلبی سه حدیث در تفسیرش نقل نموده و جلال الدین سیوطی در درّ المنثور از ابن مردویه و ابن ابی حاتم و ابو نعیم نقل نموده و نیز ابراهیم بن محمّد حموینی در فرائد السمطین بسه سند و سلیمان بلخی حنفی در باب 26 از ثعلبی و حموینی و خوارزمی و ابو نعیم و واقدی و ابن مغازلی از ابن عباس و جابر بن عبد اللّه و دیگران نقل مینمایند و حافظ ابو نعیم اصفهانی بسه طریق و طبری و ابن مغازلی فقیه شافعی و ابن ابی الحدید معتزلی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب و بسیاری دیگر از علماء شما این عقیده را دارند و بمختصر تفاوتی در الفاظ و عبارات نوشتهاند که مراد از شاهد در این آیه علی بن أبی طالب علیه السّلام است و خطیب خوارزمی در مناقب گوید از ابن عباس پرسیدند مراد از شاهد کیست گفت هو علی یشهد للنبیّ و هو منه او علی است که شهادت برای پیغمبر داده و آن(بزرگوار)از پیغمبر است.
پس بنابر دلائل و اخبار معتبره که اکابر علماء خودتان تصدیق دارند بر امت واجب بوده است قبول شهادت علی را که خداوند او را شاهد بر پیغمبر قرار داده.
همان قسمی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای خزیمة بن ثابت مزیّتی قائل شد که شهادت او را برابر دو نفر قرار داد و ذو الشهادتین خواند خدای متعال هم در این آیه مزیّتی برای علی قائل شده در بین مسلمین که او را شاهد و گواه بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قرار داد علاوه بر آنکه بحکم آیه تطهیر علی علیه السّلام معصوم و خالی از هر خطاء بود هرگز شهادت دروغ برای جلب منافع نمیداده.
نمیدانم چگونه جرأت کردند و بچه ملاک شرعی شهادت او را رد نمودند بلکه اهانت هم نمودند و در موقع رد شهادت گفتند شهادت علی قبول نیست لانّه یجر النفع
الی نفسه یعنی چون علی در این قضیه ذی نفع است و جرّ نفع بسوی خود مینماید لذا شهادتش مردود است.
گذشته از اهانتها و کنایات بسیاری که در مجلس حضورا و غیابا ابراز نمودند که ببعض از آنها قبلا اشاره نمودم و دیگر نمیخواهم در جزئیات مطلب وارد شوم.
همین قدر عرض میکنم آیا شما راضی میشوید بشنوید بمثل مولای متّقیان امیر المؤمنین علیه السّلام شخصیّت بزرگی که دنیا را سه طلاق نموده و بیاعتناترین اشخاص بدنیا بوده و اعمال و رفتارش مورد تصدیق دوست و دشمن بوده دنیا طلب و بلکه بالاتر کلماتی بگویند که زبانم یارای گفتن ندارد که در کتابهای خودتان نوشتهاند.
خلاصه با جملۀ(انّه یجر النفع الی نفسه)بمردم القاء و تزریق کنند که ممکن است علی چون در این قضیه ذی نفع است بنفع عیالش(العیاذ باللّه)شهادت دروغ بدهد لهذا شهادتش قابل قبول نیست خداوند شهادت او را مورد قبول قرار داده ولی عدّهای مردم بازیگر رد نمودند!؟.
آیا این بود نتیجۀ نزول آیات قرآنی و توثیق مقام ولایت و توصیه و سفارشات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ علی بن أبی طالب علیه السّلام.
که آن قسم آزار و اذیتش نمایند که در خطبه شقشقیّه درد دل میکند و میفرماید صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی (1)این دو جمله از فرمایش آن حضرت کنایه از شدت غم و غصه و اندوه و مرارت صبر و الم بوده است.
بیخود نبوده که میفرمود و اللّه لابن أبی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه (2).
آن قدر دل پردردی داشت و از زندگانی سیر که وقتی اشقی الاولین و الآخرین عبد الرحمن بن ملجم مرادی شمشیر زهر آب داده را بر فرق مبارکش زد در محراب
عبادت میفرمود فزت و ربّ الکعبة یعنی راحت شدم بخدای کعبه.
آقایان روزهای اول بشهادت تاریخ آن هم بنقل مورخین بزرگ خودتان شد آنچه نباید بشود کردند آنچه نباید بکنند و گفتند آنچه نباید بگویند ولی امروز دیگر شایسته نیست شما علماء دانشمند-عزیز و محبوب خدا و پیغمبر را اذیت نمائید و امر را بر مردم بیخبر مشتبه کنید با اینکه میدانید ایذاء علی بن أبی طالب علیه السّلام محققا ایذاء رسول اللّه است.
چنانچه اکابر علماء خودتان از قبیل امام احمد بن حنبل در مسند خود بچند طریق و امام ثعلبی در تفسیر و شیخ الاسلام حموینی در فرائد نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من آذی علیّا فقد آذانی أیها الناس من آذی علیّا بعث یوم القیمة یهودیّا او نصرانیّا (1).
ابن حجر مکی در ص 76 ضمن فصل دوم از باب 9 حدیث 16 از سعد بن ابی وقاص و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 68 کفایت الطالب مسندا از رسول اکرم نقل نمودهاند که فرمود من آذی علیّا فقد آذانی (2).
حدیث دیگر یادم آمد اجازه دهید بخوانم چون گفتن و شنیدن حدیث رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عبادت است این حدیث را بخاری در صحیح و امام احمد در مسند و میر سید علی همدانی شافعی در مودة القربی و حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی و خطیب خوارزمی در مناقب و ابن مغازلی شافعی در مناقب و حاکم ابو القاسم حسکانی از حاکم ابو عبد اللّه حافظ از احمد بن محمد بن ابی داود حافظ از علی بن احمد عجلی از عباد بن یعقوب از ارطاة بن حبیب از ابو خالد واسطی از زید بن علیّ بن الحسین علیهم السّلام از پدرش حسین بن علی از پدرش علی بن أبی طالب علیه السّلام
نقل نمودهاند و هر یک از این روات مذکوره موی خود را بدست گرفته و گفتند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این قسم موی مبارک خود را بدست گرفت و فرمود:یا علیّ من آذی شعرة منک فقد آذانی و من آذانی فقد آذی اللّه و من آذی اللّه فعلیه لعنة اللّه (1).
و سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی در ص 60 کتاب رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی(چاپ مطبعه اعلامیه مصر در سال 1303)ضمن باب 4 از کبیر طبرانی و صحیح ابن حبان و حاکم با قول بصحت حدیث از مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من آذانی فی عترتی فعلیه لعنة اللّه (2).
امید است عرایض صادقانهام مؤثّر افتد و آقایان محترم بیش از این راضی نشوند که روح مقدس آن حضرت آزرده شود که جواب دادن در محکمه عدل الهی بسیار مشکل است(در تمام مدت این جلسه خودم با چشم گریان حرف میزدم و اشک در چشم غالب حضار جمع بود بعضی بصورتهاشان جاری گردید حتی جناب حافظ هم گاهی اشک از چشمش جاری میشد).
آقایان قدری فکر کنید دقیق شوید خودتان را در معرض عمل قرار دهید ببینید که در میان جمعیت امت(آن هم امتی که دو ماه قبل زیر پای آن بزرگوار نشسته و او تنها بالای دست پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و همگی با او بیعت نموده و سر تسلیم در مقابل او بأمر خدا و پیغمبر فرود آوردند).
آن ساعتی که شهادت علی را رد نمودند و حکم قطعی شد که ملک متصرفی و نان اولا دهای فاطمه صدّیقه مظلومه را ضبط نمایند بر آن دو امانت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چه گذشت از آن اهانت بزرگ تا از در مجلس-دشمن شاد بیرون رفتند.
این غیظ و غضب بر فاطمه مظلومه چنان مؤثر و مستولی شد که در عین شباب و جوانی از شدت غصه و درد از دنیا رفت؟!.
حافظ- بدیهی است در اوایل امر بیبی دلتنگ و غضبناک شد ولی عاقبت امر اصلاح شد چون دید خلیفه حکم بحق نموده از آنها راضی شد و با کمال رضایت از دنیا رفت؟!.
داعی- اگر امر چنین است پس چرا اکابر علماء خودتان بر خلاف این معنی مینویسند مانند بخاری و مسلم دو عالم موثق در صحیحین خود نوشتهاند فوجدت ای فغضبت فاطمة علی ابی بکر فهجرته فلم تکلمه حتی توفیت فلما توفیت دفنها زوجها علیّ لیلا و لم یؤذن بها ابا بکر و صلّی علیها (1).
و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 99 کفایة همین خبر را نقل نموده و نیز ابو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری در ص 14 الامامة و السیاسة آورده که فاطمه سلام اللّه علیها در بستر بیماری بابی بکر و عمر فرمود انّی اشهد اللّه و ملائکته انکما اسخطتمانی و ما ارضیتمانی لئن لقیت النبی لاشکونّکما (2).و نیز در همان کتاب نوشته است غضبت فاطمة من ابی بکر و هجرته الی ان ماتت (3).
در مقابل این اخبار-اخبار و احادیث دیگری در کتب معتبره شما بسیار ثبت است که آقایان بیطرفانه و منصفانه قضاوت کنید و طریقه جمع بین این اخبار را برای دعاگو بیان نمائید.
از قبیل خبر معروفی که عموم علماء خودتان مانند امام احمد در مسند و سلیمان قندوزی در ینابیع المودة و میر سید علی همدانی در مودة
1) 1) وجد در لغت چنانکه فیروزآبادی در قاموس گوید بمعنای خشم و غضب است یعنی فاطمه(ع) در حال خشم و غضب ابی بکر را ترک نموده و بر او غضبناک ماند و با او حرف نزد تا وفات نمود آنگاه امیر المؤمنین علی علیه السّلام بر او نماز گذارد و شبانه دفنش نمود و ابی بکر را اعلام نداد که بر جنازه حاضر شود و نماز بر جنازۀ بیبی بگذارد. چنانچه بخاری در ص 9 ضمن جزء پنجم صحیح باب غزوه خیبر و نیز در ص 87 جلد هفتم در باب قول النبی لا نورث ما ترکناه صدقه نقل نموده است که فهجرته فاطمة فلم تکلمه حتی ماتت.
2) 2) خدا و ملائکه را شاهد و گواه میگیرم که شما دو نفر(ابی بکر و عمر)مرا بسخط آوردید و رضایت مرا فراهم ننمودید اگر پیغمبر را ملاقات کنم شکایت شما را خواهم نمود.
3) 3) غضبناک شد فاطمه از ابی بکر و ترک نمود او را بهمین حال غضب تا زمان مرگ.
القربی و ابن حجر در صواعق نقلا از ترمذی و حاکم و غیر آنها بمختصر کم و زیادی در الفاظ و عبارات نقل نمودهاند که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرر میفرمود فاطمة بضعة منّی و هی نور عینی و ثمرة فؤادی و روحی التی بین جنبی من آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذی اللّه و من اغضبها فقد اغضبنی یؤذینی ما آذاها (1).
ابن حجر عسقلانی در اصابه ضمن ترجمه حالات حضرت فاطمه علیها السّلام از صحیحین بخاری و مسلم نقل نموده که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما آذاها و یریبنی ما ارابها (2).
محمد بن طلحه شافعی در ص 6 مطالب السئول و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 40 جلد دوم حلیة الاولیاء و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّما فاطمة ابنتی بضعة منّی یریبنی ما ارابها و یؤذینی ما آذاها (3).
و ابو القاسم حسین بن محمد(راغب اصفهانی)در ص 214 جلد دوم محاضرات الادباء نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود فاطمة بضعة منّی فمن اغضبها فقد اغضبنی (4).
حافظ ابو موسی بن المثنی بصری متوفی سال 252 قمری در معجم خود و ابن حجر عسقلانی در ص 375 جلد 4 اصابه و ابو یعلی موصلی در سنن و طبرانی در معجم و حاکم نیشابوری در ص 154 جلد سیم مستدرک و حافظ ابو نعیم اصفهانی در فضایل الصحابة و حافظ ابن عساکر در تاریخ شام و سبط ابن جوزی در ص 175 تذکره و محبّ الدین طبری در ص 39 ذخایر و ابن حجر مکّی در ص 105 صواعق و ابو العرفان الصبّان
1) 1) فاطمه پاره تن من است و میوه دل و نور چشم من و روح من که بین دو پهلوی من است کسی که فاطمه را اذیت نماید مرا اذیت نموده و کسی که مرا اذیت نماید خدا را اذیت نموده و کسی که فاطمه را بغضب آورد مرا بغضب آورده-اذیت میکند مرا کسی که او را اذیت نماید.
2) 2) فاطمه پاره تن من است مرا اذیت مینماید کسی که او را اذیت نماید-بمن بدی مینماید کسی که باو بدی نماید.
3) 3) جز این نیست که فاطمه دختر من پارۀ تن من است کسی که باو بدی نماید بمن بدی نموده و کسی که او را اذیت نماید مرا اذیت نموده.
4) 4) فاطمه پاره تن من است هر کس او را بغضب آورد مرا بغضب آورده.
در ص 171 اسعاف الراغبین نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدخترش فاطمه سلام اللّه علیها فرمود یا فاطمة انّ اللّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک (1).
و محمد بن اسماعیل بخاری در ص 71 صحیح در باب مناقب قرابة رسول اللّه از مسور بن مخرمه-و نیز در ص 75 نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود فاطمة بضعة منّی فمن اغضبها فقد اغضبنی (2).
از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ خودتان مانند صحیحین بخاری و مسلم و سنن ابی داود و ترمذی و مسند امام احمد بن حنبل و صواعق ابن حجر و ینابیع المودة شیخ سلیمان بلخی حنفی و دیگران در فضائل فاطمة سلام اللّه علیها بسیار رسیده است چگونه این اخبار را جمع میکنید با آن اخباری که فاطمه از آنها غضبناک و ناراضی از دنیا رفت
شیخ- این اخبار صحیح است ولی درباره علی کرم اللّه وجهه رسیده که چون خواست دختر ابی جهل را بعقد ازدواج گیرد رسول خدا بر او غضبناک شد فرمود هر کس فاطمه را بیازارد مرا آزار داده و کسی که مرا آزار دهد مغضوب خداست و مرادش علی بوده است!!!
داعی- فرق بین انسان و انواع حیوانات بسیار است از جمله امتیازات کاملهای که انسان بر حیوانات دارد بدو قوۀ قویهایست که در مغز سر و نخاع او قرار داده شده است یکی عقل و خرد و دیگری فکر است.
یعنی آن آدمی بر حیوان برتری دارد که در جمیع شئون زندگی تحت راهنمائی فکر و عقل باشد باین معنی که هرچه شنید فوری مورد قبول قرار ندهد بلکه ببرد در کارخانه فکر و عقل حلاّجی کند اگر عقل او را پذیرفت بپذیرد و الاّ رد نماید لذا در قرآن مجید فرماید فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ
اَلَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ
(1) .
یک خبری را گذشتگان شما نقل نمودند بدون آنکه در دستگاه با عظمت عقل جرح و تعدیلش کنند امشب هم شما روی عادت و تبعیت صرفه از گذشتهگان این جملات را میگوئید بدون تفکر و تعقل اینک مجبورم مختصرا جوابی عرض کنم.
اولا علماء خودتان تصدیق نمودهاند(چنانچه قبلا عرض شد)که علی علیه السّلام مشمول آیه تطهیر است طهارت ذاتی دارد یعنی از هر رجس و کثافت و لهو و لعب و اخلاق رذیله منزّه و مبرّا میباشد.
و دیگر آنکه در آیه مباهله خداوند او را بمنزلۀ نفس پیغمبر خوانده که لیله ماضیه مفصلا در این باب بحث نمودیم-از طرف دیگر باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است که بخوبی از قرآن و احکام و دساتیر آن خبر داشته و میدانسته که خداوند در آیه 53 سوره 33(احزاب)فرموده وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ (2).
چگونه ممکن است عقل باور کند آن حضرت عملی کند که بواسطه افعال و گفتار او رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آزرده خاطر و غضبناک گردد و چگونه عقل باور کند که مجسمه خلق عظیم غضب کند بر کسی که محبوب خداست آن هم در یک امر مباحی که خدا در قرآن مجید در آن امر تبعیضی قائل نشده و امر نکاح بحکم آیه 3 سوره 4 (نساء) فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ (3).عمومیت دارد بین انبیاء و اوصیاء و جمیع امت و اگر بر فرض امیر المؤمنین علیه السّلام چنین خیالی میکرد بر او جائز بود شرعا-و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای یک امر مباحی هرگز غضب نمینمود و چنین کلماتی نمیفرمود (4).
پس هر انسان عاقل بعد از تفکر و تحقیق میفهمد که این حدیث از موضوعات امویها میباشد که اکابر علماء خودتان هم اعتراف باین معنی دارند.
1) 1) بشارت ده(ای رسول بحق)آن بندگانی که چون سخن بشنوند پیروی کنند نیکوتر آن را آنان هستند که خدا آنها را بلطف خاص خود هدایت فرموده و هم آنان بحقیقت خردمندان عالمند آیه 19 سوره 39(زمر).
2) 2) و نباید هرگز رسول اللّه را(در حیات)و بعد از(وفات)بیازارید.
3) 3) بنکاح خود از زنان آرید آن کس را که شما را نیکو و مناسب با عدالت است دو یا سه یا چهار.
4) 4) گرچه از اخبار شیعه استفاده میشود که بر امیر المؤمنین علیه السّلام جائز نبوده در حیاة حضرت زهرا(ع)زنی دیگر اختیار نماید لکن ذکر این موضوع مناسب با مجلس مناظره نبوده.
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی در ص 358 جلد اول شرح نهج البلاغه از شیخ و استاد خودش ابی جعفر اسکافی بغدادی در این باب بیانی دارد و گوید معاویة بن ابی سفیان جمعی از صحابه و تابعین را معین نموده بود که جعل اخبار قبیحه درباره علی علیه السّلام بنمایند و آن حضرت را مورد طعن و مذمت قرار دهند تا مردم از آن بزرگوار بیزاری جویند.
از جمله آنها ابو هریره و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه و از تابعین عروة بن زبیر و ببعض از آن اخبار مجعوله هم اشاره نموده تا میرسد بنام ابو هریره گوید ابو هریره کسیست که روایت نموده حدیثی را که معنای آن اینست که علی علیه السّلام خواستگاری نمود دختر ابی جهل را در حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت بر او سخط و غضب نمود و بالای منبر فرمود جمع بین دوست خدا و دشمن خدا نمیشود فاطمه پاره تن من است کسی که او را اذیت نماید مرا اذیت نموده کسی که میخواهد دختر ابی جهل را بگیرد باید از دختر من دوری نماید؟!!.
آنگاه ابو جعفر اسکافی گوید و الحدیث مشهور من روایة الکرابیسی یعنی این حدیث مشهور است بروایت کرابیسی باین معنی که هر روایت بیاساسی را کرابیسی میخوانند.
و ابن ابی الحدید گوید این حدیث در صحیحین بخاری و مسلم از مسور بن محزمة الزهر روایت شده و سید مرتضی علم الهدی(که از اکابر مفاخر محققین علماء شیعه میباشد)در کتاب تنزیه الانبیاء و الائمه گوید این روایت از حسین کرابیسی رسیده و او مشهور است به انحراف از اهل بیت طهارت و از نواصب و دشمنان بزرگ آن خاندان جلیل بوده است و روایت او مورد قبول نمیباشد.
زیرا بنابر اخبار متکاثرهای که در کتب معتبرۀ خودتان رسیده مبغض علی منافق است منافق بحکم قرآن مجید اهل آتش میباشد پس روایت او مردود است.
بعلاوه اخبار در مذمت ایذاء کنندگان بفاطمه علیها السّلام فقط اختصاص به
نقل از کرابیسی یا ابو هریره در خطبۀ ساختگی دختر ابی جهل نمیباشد بلکه اخبار بسیاری در این موضوع وارد است.
از جمله خواجه پارسای بخاری در فصل الخطاب و امام احمد بن حنبل در مسند و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت سیزدهم از مودة القربی حدیثی از سلمان محمّدی نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود حبّ فاطمة ینفع فی مائة من المواطن ایسر تلک المواطن الموت و القبر و المیزان و الصراط و الحساب فمن رضیت عنه ابنتی فاطمة رضیت عنه و من رضیت عنه رضی اللّه عنه و من غضبت علیه ابنتی فاطمة غضبت علیه و من غضبت علیه غضب اللّه علیه ویل لمن یظلمها و یظلم بعلها علیّا و ویل لمن یظلم ذرّیتهما و شیعتهما (1).
برای شاهد و نمونه کافیست همین مقدار از اخبار که ذکر شد-اینک آقایان محترم بفرمائید این اخبار صحیحه که در کتب معتبره فریقین بسیار است با اخباری که قبلا عرض کردم که اکابر علماء خودتان مانند بخاری و مسلم و دیگران آوردهاند که فاطمه بر ابی بکر و عمر غضبناک و ناراضی بود تا از دنیا رفت چگونه باید جمع کرد.
حافظ- این اخبار صحیح است و در کتب معتبرۀ ما بسیار و مفصلتر روایت شده اولا راجع بحدیث کرابیسی راجع بخواستگاری علی کرم اللّه وجهه دختر ابی جهل را عقدهای بود در دل من و نمیتوانستم باور کنم ولی خیلی ممنون شدم که امشب حلّ معمّا فرمودید.
ثانیا مراد از غضب در این اخبار غضب دینی است نه غضب عادتی و این غضب فاطمه رضی اللّه عنها بر ابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما که در تمام کتب
1) 1) دوستی فاطمه نفع و فایده میبخشد در صد موضع و مکان که آسانترین آنها مرگ است و قبر و میزان و صراط و حساب پس کسی که راضی باشد دختر من فاطمه از او من از او راضی هستم و کسی که من از او راضی باشم خدا از او راضی میباشد و کسیرا که فاطمه بر او غضب نماید من بر او غضبناک میباشم و بر هر کس من غضبناک باشم خداوند بر او غضبناک است وای بر آن کس که ظلم کند بفاطمه و وای بر کسی که ظلم کند بر شوهر و همسرش عنی و وای بر کسی که ظلم کند بر ذریه و شیعیان علی و فاطمه(علیهما السّلام).
صحیحۀ ما رسیده غضب دینی نبوده یعنی برای یک عمل خلاف مقررات دینی فاطمه رضی اللّه عنها بر شیخین رضی اللّه عنهما غضب ننموده؟!و البته هر کس فاطمه را بغضب دینی بیاورد قطعا مغضوب غضب خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم خواهد بود.
ولی این غضب فاطمه رضی اللّه عنها یک نوع تغییر حالتی بوده است که هر انسان حسّاسی وقتی بهدف و مقصد خود نرسید در او پیدا میشود.
چون فاطمه رضی اللّه عنها در خواست فدک نمود و خلیفه موافقت بردّ فدک ننمود بالطبع متأثر شد و آن ساعت غضبناک گردیده ولی بعدا همین غضب معمولی هم از دلش بیرون رفت و راضی شد بحکم خلیفه و دلیل بر رضایت آن بیبی مجلّله همانا سکوت آنها بوده است!!.
و حتّی علی کرم اللّه وجهه وقتی هم بخلافت رسید با قدرت و نفوذی که داشت فدک را ضبط ننمود و این خود دلیل قاطعی است که بحکم خلفاء قبل راضی بوده است!!.
داعی- مطالبی فرمودید که هر یک جواب مفصل دارد چون از وقت هر شب خیلی گذشته است و لو کسالتی در آقایان محترم نمیبینم ولی خوبست موافقت فرمائید جوابها بماند برای فردا شب.
(تمام اهل مجلس بصدا در آمدند و گفتند هرگز موافقت نداریم چون بجای حسّاس رسیدهایم تا نتیجۀ این مطلب بزرگ معلوم نشود نمیرویم).
داعی- اطاعت مینمایم ولی از جواب مفصل باقتضای وقت صرف نظر مینمایم فقط بمختصری میپردازم.
اولا اینکه فرمودید غضب فاطمۀ صدّیقه سلام اللّه علیها غضب دینی نبوده بلکه هوائی بوده اشتباه نمودید و بدون تفکر و تحقیق و تأمل فرمودید برای آنکه در دستورات اخلاقی طبق آیات قرآنی و اخباری که از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده مؤمن کامل هرگز چنین غضبی نمینماید تا چه رسد بفاطمۀ ممجّدۀ بآیۀ تطهیر و آیه مباهله و سوره هل اتی.
و در کتب معتبره ما و شما بسیار رسیده که فاطمه سلام اللّه علیها بمقام کمال ایمان رسیده و مخصوصا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ان ابنتی فاطمة ملأ اللّه قلبها و جوارحها ایمانا الی مشاشها (1).
هرگز هیچ مؤمن و مؤمنهای که علامت ایمانشان تسلیم بأوامر حق است چنین عملی را نمینماید که وقتی حاکمی حکم بحق کند یعنی حکم خدا را جاری نماید بر او غضب نماید آن هم غضبی که با حقد و کینه توأم باشد و بر آن غضب باقی بماند تا دم مرگ حتی وصیت نماید نگذارید احدی از آن حکم کنندگان بناحق بر جنازه من نماز گذارند،اولا فاطمهای که خداوند حکم بطهارت او مینماید-هرگز ادعای دروغ نمینماید که حاکم حکم علیه او بنماید.
ثانیا اگر غضب بیبی فقط تغییر حالتی بود بایستی زود زائل شود مخصوصا بعد از عذر خواهی که از او نمودند بایستی از دلش بیرون برود چون که پیغمبر فرموده است المؤمن لیس بحقود یکی از صفات و علائم مؤمن آنست که حقد و کینه روی عادت و هوای نفس در دل نداشته باشد و نیز در خبر دارد که میفرماید مؤمن اگر گرفتار خطائی گردد بیش از سه روز عداوت مؤمن را در دل نگاه نمیدارد تا چه رسد بفاطمۀ صدّیقۀ طاهرۀ ممجّدۀ بآیۀ تطهیر که سرا پا غرق در ایمان بوده و از هر نوع ارجاس و کثافات اخلاق رذیله بشهادت خداوند متعال پاک و مبرّا بوده هرگز حقود و کینهور نبوده است.
و از طرفی هم اتفاق فریقین است که فاطمه سلام اللّه علیها با حالت غضب و نارضایتی از ابی بکر و عمر از دنیا رفت.
پس معلوم میشود که غضب بیبی دینی بوده که چون دید حکمی بر خلاف حکم خدا و پدر بزرگوارش خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صادر شده لذا غضب نمود بغضب دینی و این همان غضب است که موجب غضب خدا و پیغمبر است.
1) 1) خداوند متعال پر کرده است قلب و جوارح فاطمه دختر مرا از ایمان تا استخوان بالای شانههای او کنایه از اینکه فاطمه غرق در ایمان است.
ثالثا فرمودید سکوت فاطمه علامت رضای آن معصومۀ مظلومه بوده ایضا اشتباه فرمودید.
هر سکوتی که موجب رضا نمیشود بعضی مواقع از شدت قدرت ظالم مظلوم مجبور بسکوت میشود تا حفظ آبروی خود را در مقابل هو و جنجال بنماید
و حضرت بیبی مظلومه فاطمه سلام اللّه علیها راضی که نبوده بعلاوه ناراضی و غضبناک هم از دنیا رفت چنانکه عرض کردم اقوال اکابر علمای خودتان مخصوصا دو عالم بزرگ موثق شما بخاری و مسلم که نوشتند:فغضبت فاطمة علی ابی بکر فهاجرته و لم تتکلمه حتّی توفّیت (1).
رابعا فرمودید که چون علی علیه السّلام در دورۀ تصدی خلافت(ظاهری)فدک را تصرف نکرد و به بچههای فاطمه سلام اللّه علیها نداد علامت رضاء بحکم بوده بازهم اشتباه فرمودید.
چه آنکه آن بزرگوار در دورۀ خلافت آزادی در عمل نداشته تا اقدام بهر کاری که میخواست بکند و یا حکم بحقی کند یا بدعتی را از میان بردارد-بمجردی که اقدام بامری مینمود فریادها بلند میشد.
اگر آن حضرت فدک را باولادهای فاطمه بر میگرداند قطعا فرصت بدست مخالفین مخصوصا معاویه و اتباعش افتاده گفتارهای قبلی را که گفتند علی برای خود جرّ نفع مینماید ثابت نموده و خود را تقویت میکردند که علی بر خلاف طریقۀ ابی بکر و عمر رفتار نموده.
علاوه صدور چنین حکمی از آن حضرت مستلزم قدرت و آزادی در عمل بوده و حال آنکه برای آن حضرت چنین نیرو و قدرتی نگذارده بودند که بر خلاف گفته و کردۀ سابقین خود بتواند رفتار نماید.
1) 1) غضب کرد فاطمه بر ابی بکر و از او دوری نمود و با او حرف نزد تا وفات نمود.
چنانچه در قضیه منبر و نماز تراویح معلوم شد-چون قبل از آن حضرت خلفاء قبلی منبر را از محلّی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذارده بود برداشتند و جای او را عوض کردند وقتی آن حضرت بمقام خلافت ظاهری مستقر شد خواست منبر را بجای اوّلی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله گذارده بود برگرداند فریاد مردم برخاست و زیر بار نرفتند که بر خلاف سیرۀ شیخین عمل شود،و لو مطابق عمل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود؟!.
و همچنین مردم را از نماز تراویح بجماعت منع نمود باز فریادها بلند شد که علی میخواهد بر خلاف حکم خلیفه عمر رفتار نماید.
نواب- قبله صاحب نماز تراویح چه بوده که علی کرّم اللّه وجهه مردم را از جماعت آن منع نمود.
داعی- تراویح در لغت جمع ترویحه در أصل اسم برای جلسه میباشد،بعدها نامیده شده بجلسه و نشستن بعد از چهار رکعت نماز در شبهای ماه مبارک رمضان برای استراحت مردم و بعدها نام چهار رکعت نماز مستحبی،در لیالی رمضان المبارک شد(یا نام بیست رکعت نماز مستحبی در تمام شبها).
بدیهی است در دیانت مقدسه اسلامیّه فقط نمازهای فریضه و واجب را بجماعت میتوانند بخوانند ولی نمازهای مستحبّی ممنوع است زیرا خود پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّ الصلاة باللیل فی شهر رمضان من النافلة فی جماعة بدعة و صلاة الضحی معصیة الا فلا تجتمعوا شهر رمضان فی النافلة و لا تصلّوا صلاة الضحی فانّ قلیلا من السنة خیر من کثیر من بدعة الا و انّ کلّ بدعة ضلالة و کل ضلالة سبیلها الی النار (1).
شبی عمر در دوره خلافت سال 14 هجری وارد مسجد شد دید چراغها روشن
1) 1) (ای گروه مسلمانان)نماز نافله شبهای ماه رمضان بجماعت بدعت است و نماز ضحی بدعت و معصیت میباشد مردم نماز نافله شبهای ماه رمضان را بجماعت نخوانید و نیز نماز ضحی نخوانید پس بدرستی که عمل کمی که مطابق با سنت پیغمبر باشد بهتر است از عمل بسیاری که بدعت باشد بدانید هر بدعتی ضلالت است و هر ضلالتی راهی است بسوی آتش جهنم.
و مردم جمعاند پرسید چه خبر است گفتند مردم جمع شدهاند برای نماز تطوع بجماعت گفت بدعة و نعمت البدعة این عمل بدعت است ولی نیکو بدعتی است!!.
بخاری در صحیح از عبد الرحمن بن عبد القاری نقل مینماید که خلیفه چون دید مردم نماز را متفرق میخوانند گفت بجماعت نماز را بخوانند بهتر است و امر کرد ابیّ بن کعب با آنها نماز را بجماعت گذارد شب بعد که بمسجد آمد دید مردم امر او را اجراء نموده و بجماعت میخوانند گفت:نعمت البدعة هذه یعنی خوب بدعتی است این بدعت!!.
از آن زمان این عمل معمول بود تا زمان خلافت مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام حضرت این عمل را منع نمود که چون در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معمول نبوده،بلکه ممنوع بوده نبایستی عمل شود.
تا زمانی که بکوفه تشریف آوردند اهل کوفه از آن حضرت در خواست نمودند که امامی برای ایشان معین فرماید که نافله شبهای رمضان را بجماعت بخوانند حضرت آنها را منع از آن عمل بجماعت نمود با وجودی که حضرت منع نمود چون عادت کرده بودند متنبه نشدند همینکه حضرت تشریف برد جمع شدند یک نفر را از خودشان بامامت بر قرار نمودند که نماز را بجماعت بخوانند فوری خبر بحضرت رسید فرزند بزرگ خود حضرت امام حسن را طلبید فرمود تازیانه بردار و این جمعیت را منع نما از آنکه نماز نافله را بجماعت بخوانند چون مردم حال را بدان منوال دیدند ناله و فریادشان بلند شد که ای وای علی آمده ما را از نماز منع مینماید؟!.
با آنکه خود میدانستند زمان رسول خدا چنین نمازی معمول نبوده و در زمان عمر معمول شده،زیر فرمان و دستورات مولانا علی علیه السّلام نرفتند با اینکه مطابق دستور پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود؟!.
پس چگونه آن حضرت میتوانست فدک را باولادهای فاطمه بدهد اگر این عمل را میکرد و میفرمود ظلما غصب شده باید بوارث مظلومه بر گردد فوری فریادها بلند میشد که علی بن أبی طالب مایل بدنیا است حق مسلمانان را بنفع اولادهای خود ضبط نموده لذا ناچار صبر را کما فی السابق پیشه نمود چون صاحب حق هم از دنیا رفته بود
احقاق حق را گذارد تا احقاقکننده حقوق خلایق امام زمان مهدی آل محمّد عجل اللّه تعالی فرجه بیاید و حق آنها را بگیرد.
پس سکوت آن حضرت هم دلیل بر رضای بحکم نبوده و اگر آن حضرت عملیات خلفاء قبل از خود را در امر فدک حق میدانست اوّلا با آنها محاجّه نمیفرمود و ثانیا درد دل و اظهار نارضایتی نمیکرد و خدای حکیم علی الاطلاق را حکم قرار نمیداد.
چنانچه در نهج البلاغه است ضمن نامهای بعثمان بن حنیف انصاری که عامل آن حضرت و حکمران در بصره بود درد دل میکند مینویسد:
کانت فی ایدینا فدک من کلّ ما اظلته السماء فشحّت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم اللّه (1).
و اما اینکه فرمودید فاطمۀ مظلومه سلام اللّه علیها در آخر عمر راضی شد و از آنها گذشت بازهم خیلی اشتباه فرمودید چه آنکه چنین امری هرگز صورت وقوع پیدا نکرد چنانچه در اخباری که قبلا عرض شد ثابت نمودیم که آن بیبی مظلومه تا دم مرگ بحال نارضایتی و غضب باقی بود.
اینک هم برای خاتمه عرضم خبر دیگری برای اثبات مطلب بعرضتان میرسانم که ابو محمد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبۀ دینوری متوفی سال 276 هجری در ص 14 جلد اول تاریخ الخلفاء الراشدین معروف به الامامة و السیاسة و دیگران از علماء شما از قبیل ابن ابی الحدید و غیره در کتب معتبره خود نقل نمودهاند که قال عمر لأبی بکر انطلق بنا الی فاطمة فانّا قد اغضبناها یعنی عمر به ابی بکر گفت بیا با من برویم بسوی فاطمه زیرا که ما او را بغضب آوردهایم(و در بعض اخبار است که ابی بکر بعمر گفت با من بیا برویم و ظاهرا این صحیح است)خلاصه با هم رفتند درب منزل فاطمۀ مظلومه بیبی اجازۀ ملاقات نداد علی علیه السّلام را واسطه قرار دادند بیبی در جواب
1) 1) از تمام آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است(از مال دنیا)فدک در دست ما بود که گروهی(خلفاء قبل)بر آن بخل ورزیدند(و از دست ما گرفتند)و دیگران(فاطمه و اولادهایش) بخشش نموده از آن گذشتند و خداوند نیکو حکم و داوری است(که بین حق و باطل حکم خواهد نمود).
علی سکوت اختیار کرد آن حضرت بهمین مقدار اکتفا کرده اجازه ورود داد وارد شدند سلام کردند بیبی مظلومه رو بدیوار کرد ابی بکر گفت ای حبیبۀ رسول خدا بخدا قسم خویشی رسول اللّه را دوست تر دارم از خویشی خودم و ترا از دخترم عایشه بیشتر دوست میدارم ای کاش بعد از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرده بودم من قدر و شرف و فضل تو را از همه بهتر میدانم و اگر تو را از حق ارث منع کردم از جانب آن حضرت بوده که خودم شنیدم فرمود لا نورّث ما ترکنا فهو صدقة.
حضرت فاطمه سلام اللّه علیها بامیر المؤمنین علیه السّلام فرمود من حدیثی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیادشان میآورم شما را بخدا قسم آیا نشنیدید از آن حضرت که فرمود رضا فاطمة من رضای و سخط فاطمة من سخطی فمن احبّ فاطمة ابنتی فقد احبّنی و من ارضی فاطمة فقد ارضانی و من اسخط فاطمة فقد اسخطنی (1).
قالا نعم سمعناه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم گفتند بلی شنیدیم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این کلمات را آنگاه بیبی مظلومه فرمودند فانّی اشهد اللّه و ملائکته انکما اسخطتمانی و ما ارضیتمانی و لئن لقیت النبی لاشکونّکما الیه (2).
ابی بکر از کلمات و بیانات بیبی دلتنگ و گریان شد و گفت بخدا پناه میبرم از سخط تو و سخط آن حضرت آنگاه فاطمه با ناله فرمود و اللّه لادعون الله علیک فی کلّ صلاة اصلّیها ثم خرج باکیا یعنی بخدا قسم در هر نمازی بر تو نفرین مینمایم ابی بکر از شنیدن این کلمات با چشم گریان بیرون رفت مردم اطرافش را گرفتند دلداریش میدادند گفت وای بر شما همه خوشحال بخانههای خود پهلوی عیالاتتان میروید مرا واگذارید لا حاجة فی بیعتکم اقیلونی بیعتی هیچ احتیاجی به بیعت شما ندارم مرا واگذارید بخدا قسم میل ندارم بیعت من بر گردن مسلمانی باشد بعد از آنچه دیدم و
1) 1) رضای فاطمه رضای من است و سخط فاطمه از سخط من است پس هر کس دوست بدارد دختر من فاطمه را مرا دوست داشته و هر کس راضی بدارد فاطمه را مرا راضی داشته و هر کس بخشم آورد فاطمه را بتحقیق مرا بخشم آورده.
2) 2) خدا و ملائکه را شاهد و گواه میگیرم شما دو نفر رضای خاطر مرا فراهم ننمودید بلکه مرا بخشم آوردید اگر پیغمبر را ملاقات نمودم شکایت شما دو نفر را خواهم نمود.
شنیدم از فاطمه(سلام اللّه علیها)انتهی.
پس از این قبیل اخباری که اکابر علماء خودتان نوشتهاند معلوم میآید که فاطمۀ مظلومه از ابی بکر و عمر تا دم مرگ غضبناک و ناراضی بود و با دل پرغصه از دنیا رفت و ابدا رضایت از آنها پیدا ننمود؟!.
بالاترین دلیل بر غم و غصّه بیبی مظلومه و نارضایتی او از وضیع و شریف امت آنست که به همسر خود مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام وصیت نمود و ما تشهد احد جنازتی من هؤلاء الذین ظلمونی و اخذوا حقّی فانّهم عدوّی و عدوّ رسول اللّه و لا تترک ان یصلّی علیّ احد منهم و لا من اتباعهم و ادفنّی فی اللیل اذا اوهنت العیون و نامت الابصار (1).
چنانچه بخاری در صحیح گوید وصیت فاطمه را علی عملی نمود و شبانه او را دفن نمود هرچند تفحص کردند و جستند نیافتند که در کجا فاطمه را دفن نمودند.
بالاتفاق این مطلب ثابت است که فاطمۀ طاهره سلام اللّه علیها را حسب الوصیة خودش شبانه دفن نمودند.
آقایان محترم شما را بخدا انصاف دهید پیغمبری که برای سعادت و عظمت امت آن همه زحمات طاقت فرسا بکشد و هستی حیات خود را در راه خوشی و راحتی این امت بکار برد وقت مردن یک دختر از خود بیادگار بگذارد و آن همه سفارشات هم لیلا و نهارا سرّا و جهرا بنماید که در کتب معتبره اکابر علماء خودتان هم پر است که فرموده فاطمه پاره تن من است ودیعه و امانت من است مانند من از او نگهداری کنید کاری نکنید که از شما ناراضی بشود که اگر او از شما ناراضی شد من از شما ناراضی خواهم بود.
که میر سید علی همدانی فقیه شافعی در مودة القربی گوید که پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
1) 1) نباید احدی از این مردمانی که بمن ظلم نمودند و حق مرا گرفتند بر جنازه من حاضر شوند زیرا که آنها دشمن من و دشمن رسول خدا هستند و نگذار احدی از این جماعت و نه از اتباع آنها بر من نماز بگذارند و همین که شب شد و دیدهها بخواب رفت مرا دفن بنما.
فرمود من محاکمۀ سخت میکنم روز قیامت با کسانی که فاطمه را آزار نمایند رضای فاطمه رضای من است و غضب فاطمه غضب من است وای بر آن کسی که من از او ناراضی و غضبناک باشم.
آنگاه این امت هیچ اعتنائی بدستورات و توصیه و سفارشات آن حضرت ننمایند بقدری او را اذیت نمایند و حق ثابت او را ببرند و چنان غصه دار بشود که در عین شباب و ناکامی بنالد و بگوید.
صبّت علیّ مصائب لو انّها
صبّت علی الایّام صرن لیالیا
(1) .
از فشار مصائب و غم و غصه و اندوه-آن بیبی مظلومۀ ناکام-عزیز کرده و محبوب رسول خدا از درگاه حق تعالی پیوسته تقاضای مرگ مینمود که اللّهم عجّل وفاتی سریعا عاقبت هم وصیت کند جنازه مرا شبانه بخاک بسپارید و احدی از مخالفین مرا نگذارید بر جنازه من حاضر شود و نماز بر من بگذارد.
آقایان محترم منصفانه قضاوت کنید آیا این قضایا از رضای فاطمۀ مظلومه سلام اللّه علیها بوده یا از شدت غیظ و غضب آن بیبی مظلومه آنگاه جمع بین اخبار نموده حقیقت را آشکارا مشاهده نمائید.
اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم
که دلآزرده شوی ورنه سخن بسیار است
(در این بیانات همگی اهل مجلس گریان بودیم مخصوصا جناب حافظ که) (سر بزیر افکنده و پیوسته قطرات اشک بر دامنش جاری و بکلمات استرجاع و استغفار) (مشغول و از آن شب ببعد دیگر بسخن نیامد معلوم بود بسیار متأثر گردیده و دلائل) (منطقی ما ایشان را که عالمی منصف بودند منقلب نمود که معنا با قبول تشیّع در شب) (آخر از ما جدا شدند-قریب ربع ساعت مجلس حالت سکوت و بهت و حزن و اندوه) (بخود گرفت چای آوردند احدی نخورد سه ساعت بعد از نیمه شب مقارن اذان صبح) (مجلس خاتمه پیدا نمود.
1) 1) آن قدر مصیبت بر من ریخته شده که اگر بر روزها ریخته میشد تمام شب تار میگردید.
(اوّل غروب چند نفر از آقایان بنام نوّاب عبد القیّوم خان-غلام امامین مولی) (عبد الاحد غلام حیدر خان-سید احمد علی شاه-آمدند پس از تعارفات مرسومه گفتند) (در تمام این شبها مخصوصا شب گذشته حق بر ما کاملا آشکار شد و آنچه باید بر ما) (کشف شود شد چون ما مردمان لجوج و عنود نیستیم حبّ مسند و مقام هم نداریم) (فقط عمری بیخبر تحت تأثیر عادت بیراهه میرفتیم حالا که حق آشکار شد شرط) (انصاف نیست که باز تحت تأثیر عادت بمانیم لذا تصمیم گرفتهایم امشب در حضور) (همه آقایان حضّار مجلس از طریقه آنها علنی تبرّی جوئیم(چنانچه شب آخر تبرّی) (جستند و رسما اظهار تشیّع نمودند).
(بعد از قدری استمالت از آقایان تمنا نمودم تا مادامیکه جلسات مناظره برقرار) (است ساکت و گوش باشند و از ابراز عقیده خودداری نمایند و منتظر باشند که آخر) (نتایج این جلسات بکجا انجامد).
(گفتند نه تنها ما بلکه بر عدۀ بسیاری از مردمان پاکدل در أثر خواندن جرائد و مجلاّت) (و مطالعه مناظرات و دلائل طرفین مطلب بارز و حقیقت آشکار گردید و اظهار تشیّع) (نمودند منتهی خجالت و گرفتاریهای میان مردم مانع است شرفیاب حضور گردند) (و بعض از آنها بواسطه احتیاجات و ناچار بودن از زندگی و معاشرت با اهل این شهر) (مجبورند از تظاهر خودداری نمایند).
(بعد از اداء فریضه اول مغرب آقایان عموما تشریف آوردند و پذیرائی کامل شد) (و مجلس که منعقد گردید طرف صحبت ما رسما جناب شیخ عبد السّلام شدند چون) (جناب حافظ از بیانات شب قبل بسیار متألم و مستمع گفتار طرفین بودند).
شیخ- جناب صاحب در این جلسات که ما بفیض ملاقات شما مستفیض هستیم علاوه بر علم و منطق زیبا،حسن اخلاق و رفتار و أدب عالیجناب شما همه را مجذوب نموده اگر دشمنی هم در مقابل شما قرار گیرد سر تسلیم فرود آورد،چه رسد بدوستان.
شما در همه جا از اعمال و افعال جماعت گله میکنید ولی توجهی بافعال و اعمال شیعیان نمینمائید بلکه پیوسته از آنها دفاع مینمائید در حالتی که أعمال قبیحه و شنیعۀ شیعیان بقدری فاسد است که قابل اصلاح نمیباشد.
داعی- عادت داعی دفاع از حق است هرکجا باشد چه آنکه از وصایای مولای ما امیر المؤمنین علیه السّلام بفرزندان خود مخصوصا حسنین علیهما السّلام است که میفرماید:
قولا للحق و اعملا للآخرة کونا للظّالم خصما و للمظلوم عونا (1).
اگر گله از مخالفین خود و یا دفاعی از شیعیان نمودهام روی حق بوده آنچه داعی گله نمودم با دلائل عقل و نقل و منطق ثابت نمودم اینک بر شما است ثابت نمائید که اعمال قبیحۀ شیعیان کدام است که مورد مذمّت و انتقاد شما بقسمی قرار گرفته که قابل اصلاح نمیباشد.
شیخ- بزرگترین عمل قبیحی که از شیعیان صادر میگردد و مورد تقبیح عقل و نقل است بعض امور شنیعه و فحاشی است که نسبت میدهند به امّ المؤمنین عایشه رضی اللّه عنها.
و حال آنکه مسلّم است شرف فراش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم را یافته و همسر محبوبۀ آن حضرت بوده و هیچ ملاحظه نمیکنند که نسبت خبث و فحش و قذف بعایشه دادن بکجا منتهی میشود نخواندهاند سوره نور را که خداوند میفرماید اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثٰاتِ وَ الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبٰاتِ أُولٰئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّٰا یَقُولُونَ (2).
1) 1) کلام بحق گوئید و عمل برای آخرت نمائید با ظالم دشمنی نمائید و مظلوم را یاری کنید.
2) 2) زنان بدکار ناپاک شایسته مردانی بدین وصفند و مردان زشتکار ناپاک نیز شایسته زنانی بدین وصفند و بالعکس زنان پاکیزۀ نیکو لایق مردانی چنین و مردانی پاکیزۀ نیکو لایق زنانی همین گونهاند و این پاکیزگان از سخنان بهتانی که ناپاکان درباره آنان گویند منزهاند.
داعی- اولا آنچه دربارۀ ام المؤمنین عایشه از فحش و قذف و خبث نسبت به شیعیان دادهاید دروغ محض و اشتباه بزرگ است حاشا ثمّ حاشا هرگز از طرف شیعیان حتی از شیعه عوام هم چنین امری واقع نشده و این فرموده شما تهمتی است واضح که برای تحریک اعصاب قرنها میگذرد از حلقوم یک عدّه نواصب و خوارج بیرون آمده و آنچه خود میخواهند بگویند بگردن شیعیان گذارده و از زبان آنها میگویند و بیچاره شیعیان را مورد اهانتها قرار داده و عدّهای هم بدون تحقیق خلفا عن سلف تهمتها را قبول نموده و مورد اعتراض قرار میدهند.
مانند جنابعالی که ایراد و خوردهگیری مینمائید شما اگر تمام کتب علماء شیعه را ورق بزنید ابدا نخواهید دید که احدی نسبت خبث و فحش و قذف بام المؤمنین عایشه داده باشد و این ادعا کذب و تهمت محض است.
شما تفاسیر و کتب اخبار شیعه را مطالعه نمائید و ببینید در قضیه إفک چگونه از ام المؤمنین عایشه دفاع نمودهاند در صورتی که اگر شیعیان چنین عقایدی را داشتند برای نسبت فحش و قذف و خبث دادن بهترین محل جهة حمله بام المؤمنین عایشه موضوع إفک است.
و حال آنکه این قبیل تهمتها از حلقوم جماعتی از منافقین صحابه در عهد خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیرون آمده مانند مسطح بن اثاثه و حسّان بن ثابت و عبد اللّه بن ابیّ و دیگران فلذا هفده آیه در قرآن مجید در برائت ذمّۀ عایشه و کذب منافقان نازل گردید.
برای استحضار خاطر شریف عرض میکنم که عقیده ما شیعیان بر اینست که هر کس نسبت فحش و قذف بهر یک از زنان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و لو عایشه و حفصه باشد بدهد ملحد و کافر و ملعون است و خون و مالش حلال است چه آنکه چنین نسبتی اهانت بزرگ بمقام مقدّس خود آن حضرت میباشد.
علاوه بر اینها شیعیان میدانند نسبت فحش و خبث و قذف بکافّه مسلمین حرام است چه رسد بحرم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و لو عایشه و حفصه باشند.
ثانیا معنای آیه شریفه که قرائت نمودید آن قسم نیست که منظور داشته و تصور نمودهاید که زوجین در ممدوحیّت و مذمومیّت من جمیع الجهات شریک و مماثل باشند چنانچه اگر یکی از زوجین خوب و مؤمن و مستحق بهشت باشد آن دیگری نیز چنین باشد و یا اگر یکی بد و فاسق و یا کافر مستحق آتش باشد آن دیگری نیز مثل آن باشد.
و اگر امر چنین باشد که شما خیال کردهاید این نقص به بسیاری از اشخاص برمیگردد که از جمله حضرت نوح شیخ الانبیاء و حضرت لوط علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام و زوجههای ایشان و آسیه و فرعون باشند که در آیه 10 و 11 سوره 66(تحریم)میفرماید:
ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَیْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ یُغْنِیٰا عَنْهُمٰا مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّٰارَ مَعَ الدّٰاخِلِینَ وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
(1) .
صریحا در این دو آیه شریفه میفهماند که زوجیّت برای طرفین مثمر ثمر و منتج نتیجه نیست چنانچه زن نوح شیخ الانبیاء علیه السّلام و زن لوط بواسطه خیانتی که بشوهرهای خود نمودند زوجیّت و همسری آن دو پیغمبر بزرگ برای آنها نفعی نبخشید هر دو کافر مردند و بجهنم میروند که آخر آیه صراحت دارد وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّٰارَ مَعَ الدّٰاخِلِینَ یعنی حکم شد آن دو زن را با دوزخیان بآتش افکنید.
1) 1) خدای متعال برای کافران و منافقان زن نوح و زن لوط را مثال آورده که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند و بآنها(نفاق)و خیانت کردند و آن دو شخص(با وجود مقام نبوت)نتوانستند آنها را از قهر خدا برهانند و حکم شد آن دو زن را با دوزخیان بآتش درافکنید. باز خدا برای مؤمنان(آسیه)زن فرعون را مثل آورده هنگامی که(از شوهر کافرش بیزاری جست)و عرض کرد بار الها خانهای برای من در بهشت بنا کن و مرا از شر فرعون کافر و کردارش و از قوم ستمکار نجات بخش.
و بالعکس آسیه زن فرعون از زوج و همسرش فرعون کافر ضرری باو وارد نیاید شوهرش بجهنم و خودش ببهشت میرود.
پس زوجیّت و همسری که شما سبب شرافت دانستید حقیقت ندارد البته زوجیّت و همسری وقتی مورد اثر است که من جمیع الجهات روحا و خلقا و سیرة مماثل هم باشند.
و الاّ کافر و مسلم و منافق و مؤمن از همسری با یکدیگر نفع و ضرری نمیبینند.
پس اگر شوهری مؤمن و همسر او فاسد شد به همسرش بد گفت و مذمت اخلاق او را نمود بشوهرش ضرری نخواهد رسید،و اگر مردم از اخلاق فاسدۀ آن بدگوئی نمایند بمقام شوهر مؤمنش اهانتی نخواهد شد.
شیخ- خیلی تعجب است در مختصر فاصلهای در بیانتان تناقض واضح شنیده شد.
داعی- نه در یک مجلس بلکه از اول عمر تا آخر امکان ندارد متناقض صحبت نمایم زیرا امور دین و مذهب علمی و عقلانی است و نقشۀ مرتبی دارد که بدست ما دادهاند نظریّات شخصی در عقاید بکار نمیبریم مانند عقاید فلاسفه و حکما نیست که پیوسته در تغییر باشد و هر یک فرضیّات شخصی بکار برده و نظریّات خود را اعمال کنند
افلاطون نظرش با استادش سقراط مطابقه نکند نظریّات فیض و فیاض با استادشان صدر المتألّهین جور نیاید.
ولی تربیتشدگان مکتب انبیاء مخصوصا تعالیم عالیه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بوسیلۀ باب علمش امیر المؤمنین علی علیه افضل الصّلوات و السّلام بما رسید متناقض نیست ما هم متناقض نمیگوئیم.
در پس پرده طوطی صفتم داشتهاند
آنچه استاد ازل گفت همان میگویم
اگر جناب عالی مراجعه بجرائد و مجلات نموده و در تمام بیانات و گفتارم در لیالی ماضیه دقت کنید میبینید که از دساتیر و بیانات بزرگان دین رسول خدا و ائمه طاهرین صلوات اللّه علیهم أجمعین که پایه و اساس از قرآن مجید میگیرد خارج نشده و نخواهم
شد نظریّات شخصی خودم نبوده که گاهی فراموش شود یا نظریّه و فکرم عوض شود آنچه تا بحال عرض کردم یا بعدها بنمایم استفاده از قرآن مجید و فرمایشات بزرگان بوده لذا تناقض در کلمات و گفتارم راه ندارد حالا خوبست بفرمائید ببینم جملاتی که بنظر شما تناقض آمده کدام بوده.
شیخ- یک جا میفرمائید نسبت خبث و فحش بتمام آدمیان حرام است و الحال فرمودید زنهای نوح و لوط بشوهرهای خود خیانت کردند این دو جمله متناقض نیست! و آیا این گفتار شما زننده نیست!که نسبت خبث و فحش و خیانت به همسرهای انبیاء بدهید.
داعی- حتم دارم عمدا سهو میفرمائید و وقت مجلس را میگیرید و خودتان میدانید که مغالطه فرمودید ولی از مثل شما عالم دانشمندی انتظار مغالطه کاری نداشتم با اینکه خودتان معنای خیانت را در آیه شریفه میدانید و قطعا طرفداری شما از همسرهای انبیاء برای آنست که نکند توسعهیافته و بر خلاف مقصود شما کشف حقایق شود.
عجب است از شما خیانت را تعبیر بفحشاء نمودید و حال آنکه بین فحشاء و خیانت فرق بسیار است، زنان انبیاء بکلّی از فحشاء معرّی و مبرّی بودهاند فقط صحبت در خیانت است.
اوّلا همسر هر پیغمبری وقتی بر خلاف رفتار و گفتار و دستور آن پیغمبر عمل کند البته خائن است.
ثانیا دعاگو نگفتم خیانت کردند که شما مغلطه نموده مورد اشکال قرار دادید بلکه صریح آیه شریفه است که خداوند متعال فرموده فخانتاهما و خیانت آنها خیانت فحشاء نبوده زیرا که عرض کردم زوجات انبیاء عموما از این نوع خیانت مبرّی بودند پس خیانت آنها بتمرّد أوامر و کفر و نفاق بوده است.
زن نوح پیغمبر مخالف با شوهر بود و بمردم بدگوئی از حضرت نوح مینمود و
میگفت شوهر من دیوانه است چون من همیشه با او هستم از حالات او بخوبی مسبوقم فریب او را نخورید.
و زن حضرت لوط قوم او را از مهمانان تازه وارد خبر میداد و اسرار خانه شوهر را بجبابره و دشمنان حضرت میرسانید و باعث فتنه و فساد میشد.
و اما معنای آیه شریفۀ سورۀ نور که شما استشهاد بر له خود نمودید چنین است بنا بر تحقیق مفسّرین،و از معصوم هم رسیده که زنان ناپاک برای مردان ناپاک شایسته و مردان ناپاک راغب بایشانند و زنان پاک لایق مردان پاکاند و مردان پاک بایشان مایلند و این معنی آیۀ اول همین سوره نور است که میفرماید:
اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ
(1) .
خلاصه آیۀ شریفه الخبیثات للخبیثین ابدا مطابقت با مدّعای شما نمینماید و آیه معنائی دارد که ربطی بهدف و مقصد شما ندارد.
و امّا ام المؤمنین عایشه اگر مورد انتقاد قرار گرفته نه از نظر حبّ و بغض بطرفی است،بلکه از جهت ندانستهکاریهای او بوده که در تمام دوره عمر آرام نبوده و پیوسته اعمالی از او صادر و ظاهر گردیده که از هیچکدام از زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حتی حفصه دختر عمر هم مثل این اعمال صادر نشده نقد و انتقادات جامعۀ شیعه در حدود انتقاداتی است که علمای خودتان نقل نمودهاند که آن زن ناراحت تاریخ زندگی خود را لکهدار نموده.
شیخ- خودتان انصاف دهید آیا سزاوار است با بیاناتی که قبلا نمودید از مثل شما شخص شریف متینی جملاتی ابراز شود که ام المؤمنین تاریخ خود را ملکوک نموده است.
داعی- زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باستثنای خدیجۀ ام المؤمنین همگی برای ما
1) 1) مرد زناکار جز با زن زناکار و مشرک نکاح نمیکند و زن زانیه هم جز با مردانی زانی و مشرک نکاح نخواهد-یعنی این دو فرقه بهم متمایل میباشند.
یکساناند امّ سلمه و سوده و عایشه و حفصه و میمونه و دیگران همه امّهات المؤمنیناند وضع رفتار و افعال و اعمال عایشه او را از دیگر زنان ممتاز و تاریخ او را لکه دار نموده.
این کلام داعی نیست بلکه اکابر علمای خودتان زندگانی او را ملکوک ضبط نمودهاند افعال نیک و بد هر کس زیر پرده نمیماند عاقبت آشکار میشود.
منتها شماها روی حبّ و وداد غمض عین نموده مطابقه اخبار را ندیده گرفته حمل بصحّت نموده دفاع مینمائید.
ما همان میگوئیم که علمای خودتان میگویند خیلی عجب است اگر علماء و مورّخین سنّی بنویسند و بگویند عیبی ندارد و مورد انتقاد شما قرار نمیگیرد.
ولی اگر بیچاره شیعه همان را بنویسد و بگوید هزار عیب و تهمت بر او بسته و مورد اعتراض قرار میدهید.
شما اگر ایرادی دارید اول بعلمای خودتان بنمائید،که چرا در کتب خود ثبت نمودهاند.
شیخ- لا بد از مخالفتی که با علی کرّم اللّه وجهه نموده شما خورده بینی مینمائید.
داعی أوّلا خورده بینی نداریم بلکه کلّی بینی میباشد-مخالفت با امیر المؤمنین و امام حسن و اهل بیت طهارت بجای خود محفوظ است ولی اساس لکه در تاریخ زندگانی امّ المؤمنین عایشه از زمان خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سرچشمه میگیرد که روی فطرت و اخلاق ذاتی خود پیغمبر را اذیت و آزار مینمود تا بدیگران رسید و پیوسته متمرّد امر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.
شیخ- عجب است ام المؤمنین محبوبه رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم را آن قدر شما پست میدانید که حاضر شوید بگوئید رسول خدا را اذیت مینموده چگونه ممکن است قبول نمود این ادعای شما را و حال آنکه قطعا ام المؤمنین قرآن کریم خوانده آیه شریفه إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً
مُهِیناً
(1) بنظرش رسیده چگونه در مقام اذیّت و آزار آن حضرت بر آمده تا ملعون خداوند متعال گردد در دنیا و آخرت و عذاب سخت با ذلّت و خواری را برای خود در آخرت مهیّا نماید پس قطعا این مطلب کذب محض و از تهمتهای شیعیان میباشد.
داعی- خواهش میکنم آن قدر فحش ندهید-زیرا مکرر عرض کردم که شیعیان اهل تهمت و افترا نیستند برای آنکه آن قدر دلیل واضح در دست است که احتیاج بدسیسه بازی ندارند.
امّا راجع بآیۀ شریفه تصدیق میکنم ام المؤمنین عایشه این آیه را تنها ندید بلکه پدرش ابی بکر و کبار صحابه همگی دیدند؟با مطابقت اخباری که در لیالی ماضیه عرض نمودم کشف بسیاری از حقایق میشود اگر انصاف در کار باشد.
امّا موضوع آزار دادن عایشه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را-فقط در کتب علماء شیعه نمیباشد.
بلکه اکابر علماء و مورخین بزرگ خودتان نوشتهاند که مکرر اسباب زحمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و رنجاندن خاطر آن حضرت گردید.
چنانچه امام غزالی در ص 135 جزء دوم احیاء العلوم باب 3 کتاب آداب النکاح چندین خبر در مذمّت عایشه نقل نموده که از جمله مقابلۀ او با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و قضاوت ابی بکر است که مولی علی متقی هم در ص 116 جلد هفتم کنز العمال و ابو یعلی در مسند و ابو الشیخ در کتاب امثال آوردهاند که ابی بکر رفت بملاقات دخترش عایشه چون بین پیغمبر و عایشه دلتنگی شده بود ابو بکر را بقضاوت طلبید در وقت سخن گفتن عایشه کلمات اهانتآمیز میگفت ضمنا بآن حضرت عرض میکرد در گفتار و کردارت عدالت را پیشه کن!!چنان این حرف اهانتآمیز در أبو بکر مؤثّر شد که سیلی سختی بصورت دخترش زد که خون بر جامهاش سرازیر شد.و نیز امام غزّالی در همان باب نکاح و دیگران نقل نمودهاند که ابی بکر وارد شد بمنزل دخترش فهمید
1) 1) آنان که خدا و رسول او را(بعصیان و مخالفت)آزار و اذیت میکنند،خدا در دنیا و آخرت آنها را لعن کرده(و از رحمت خود دور فرموده)و بر آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است.
رسول اللّه از عایشه دلتنگ است گفت آنچه میان شما واقع شده بیان کنید تا من قضاوت نمایم پیغمبر اکرم بعایشه فرمود تکلمین او اکلم تو حرف میزنی یا من حرف بزنم در جواب عرض کرد بل تکلم و لا تقل الا حقا شما حرف بزنید ولی نگوئید مگر حرف حق و راست!!.
و در جملۀ دیگر از کلامش بآن حضرت عرض کرد:انت الذی تزعم انّک نبیّ اللّه توئی آن کسی که گمان میکنی پیغمبر خدا هستی!!.
آیا این جملات طعن بمقام نبوّت نبوده مگر عایشه آن حضرت را پیغمبر بر حق نمیدانست که چنین کلماتی نسبت بآن حضرت اداء مینمود.
از این قبیل اهانتها در کتب شما بسیار رسیده که تماما اسباب آزار و اذیّت و رنجاندن دل آن حضرت بوده.
چرا علماء و مورخین فریقین بلکه بیگانگان در تاریخ اسلام از سایر زوجات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حرفی نزدند و انتقادی ننمودند حتّی از حفصه دختر عمر این نوع انتقادات ننمودند-فقط اعمال و رفتار خود عایشه معرّف او به بدی شده ما درباره عایشه همان گوئیم که اکابر علماء خودتان گفتهاند.
آیا کتابهای امام غزّالی و تاریخ طبری و مسعودی و ابن اعثم کوفی و دیگران را مطالعه ننمودهاید که علمای بزرگ خودتان او را متمرّد أوامر خداوند متعال و رسول اللّه بحساب آوردهاند آیا تمرّد امر خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمودن موجب سعادت و خوشبختی میشود.
آنگاه گله میکنید که چرا داعی گفتم تاریخ زندگانی ام المؤمنین ملکوک است.
کدام لکۀ تاریخی بزرگتر از تمرّد امر خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و قیام نمودن در مقابل خلیفه پیغمبر و جنگ کردن با وصی ثابت آن حضرت بوده.
و حال آنکه در آیه 33 سوره 33(احزاب)خطاب بتمام زنان آن حضرت میفرماید وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّةِ الْأُولیٰ (1).
1) 1) در خانهایتان بنشینید و آرام گیرید(و بیحاجت و ضرورت از خانه بیرون نروید) و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خودآرائی نکنید.
تمام زنان آن حضرت اطاعت این امر را نمودند و جز برای امر ضروری از خانه بیرون نمیآمدند حتی أعمش هم روایت میکند.
چنانچه در صحاح و کتب محدثین و مورخین خودتان ثبت است که بسوده زوجۀ رسول اللّه گفتند چرا حجّ و عمره نمیکنی و از این فیض عظمی بازماندهای ؟سوده در جواب گفت که یک بار حج بر من واجب بود بجای آوردم بعد از این حج و عمرۀ من اطاعت امر حقّ است که فرموده و قرن فی بیوتکنّ پس از خانه بیرون نروم چنانچه امر فرموده حتی عزم دارم پای از حجرهای که رسول خدا مرا در آن نشانده حتی الامکان بیرون نگذارم تا بمیرم(همین قسم هم عمل کرد و از خانه بیرون نرفت تا جنازهاش را بیرون بردند)مگر سوده یا عایشه و ام سلمه برای ما فرقی دارند تمام آنها زنان پیغمبر و امهات المؤمنیناند منتهی در اعمال فرق میکنند.
احترام امت بعایشه و حفصه نه از جهت آنست که دختران ابی بکر و عمر بودند (گرچه شما بهمین جهت احترام مینمائید)بلکه برای آنست که زوجه و همسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودهاند و زنان آن حضرت وقتی مقام افتخار دارند که متّقی و پرهیزکار باشند چنانچه در آیۀ 31 سوره 33(احزاب)صریحا میفرماید یا نساء النبیّ لستنّ کاحد من النساء ان اتّقیتنّ.
حاصل معنی آنکه ای زنان پیغمبر شما مانند یکی از زنان نیستید(یعنی از حیث شرافت و فضیلت برتر از همه هستید)بیک شرط و آن اینکه اگر متّقی و خدا ترس و پرهیزکار باشید.
پس سوده یک زن مطیعه و متّقیه و فرمانبردار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است،عایشه هم زن متمرده آن حضرت بوده که بر خلاف دستور خدا و پیغمبر فریب طلحه و زبیر را خورده(یا روی بغض و عداوت شخصی با علی علیه السّلام)ببصره رفته عثمان بن حنیف را که از بزرگان صحابه و والی بصره از جانب علی علیه السّلام بوده گرفتند و موهای سر و صورت و ابروان
او را کندند و بعد از ضرب تازیانه مفصل اخراجش نمودند صد نفر متجاوز از مردمان بیدفاع بیچاره را بقتل رسانیدند چنانچه ابن اثیر و مسعودی و محمّد بن جریر طبری و ابن ابی الحدید و غیرهم مفصل نوشتهاند.
آنگاه سوار بر شتر عسکر نام شده که با پوست پلنگ و زره پوشانده بودند مانند یک مرد جنگی(زمان جاهلیت)بمیدان حاضر شد و خون هزاران نفر بجهت قیام ایشان ریخته گردید.
آیا این لکه نبود که مردان بیشرف از خدا بیخبر زنان خود را در خانهها و پشت پردهها نشانده ولی زوجه و همسر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بآن افتضاح در ملاء عام حاضر نمایند آیا این عمل تمرّد امر خدا و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبوده است.
آن هم در مقابل علی بن أبی طالب علیه السّلام شخصیت بزرگی که اکابر علمای خودتان در فضائل و مناقب او آن همه خبر نقل نمودهاند که قابل شماره و إحصاء نیست.
چنانچه امام احمد بن حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در شرح نهج و امام فخر رازی در تفسیر کبیر و خطیب خوارزم در مناقب و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب و میر سید علی همدانی شافعی در مودة پنجم مودة القربی از خلیفه ثانی عمر بن الخطاب و حبر امت عبد اللّه بن عباس نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود لو أنّ البحر مداد و الریاض اقلام و الانس کتّاب و الجنّ حسّاب ما احصوا فضائلک یا ابا الحسن (1).
جائی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در باب فضایل آن جناب چنین کلماتی فرماید که اگر تمام جن و انس بخواهند فضایل آن حضرت را بنویسند-نتوانند-چگونه ما میتوانیم فضایل عالیهاش را با لسانهای الکن و قلمهای شکسته حصر نمائیم.
مع ذلک تا آنجا که توانستهاند و قدرت پیدا نمودهاند علاوه بر اکابر علمای
1) 1) اگر دریا مرکب شود و درختها قلم گردد و بنی آدم نویسنده و طایفه جن حسابکننده نمیتوانند شماره و احصا کنند فضایل تو را یا ابا الحسن(کنیۀ علی علیه السّلام بود).
شیعه علمای خودتان با کمال ملاحظهای که داشتهاند و بعضی با منتهی درجه تعصّب و عناد مانند قوشچی و ابن حجر و روزبهان و غیر آنها کتابهای خود را پر نمودهاند بمختصری از بسیار از فضایل و مناقب آن حضرت.
صحاح ستّه را دقیقا مطالعه نمائید بعلاوه در مودة القربی میر سیّد علی همدانی و معجم طبرانی و مطالب السئول محمد بن طلحۀ شافعی و مسند و فضایل امام احمد بن حنبل و جمع بین الصحیحین حمیدی و مناقب اخطب الخطباء خوارزمی و ص 449 جلد دوم شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و فصول المهمّه ابن صباغ مالکی مخصوصا در ص 124 از حافظ عبد العزیز بن الاخضر الجنابذی در کتاب معالم العترة النبویّة از فاطمۀ زهراء سلام اللّه علیها که فرمود در شام عرفه پدرم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیرون آمد نزد ما و فرمود:
انّ اللّه عزّ و جلّ باهی بکم الملائکة عامّة و غفر لکم عامّة و لعلیّ خاصّة و انّی رسول اللّه غیر محابّ لقرابتی ان السعید کلّ السعید من احبّ علیّا فی حیاته و بعد موته و انّ الشقیّ من ابغض علیّا فی حیاته و بعد مماته (1).
و نیز در همان کتابها خبر مفصّلی را که گمان میکنم شبهای گذشته هم عرض کرده باشم نقل مینمایند از خلیفه عمر بن الخطاب از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در آخر آن خبر بعلی علیه السّلام فرمود کذب من زعم انّه یحبّنی و هو مبغضک یا علیّ من احبّک فقد احبّنی و من احبّنی احبّه اللّه و من احبّه اللّه ادخله الجنّة و من ابغضک فقد ابغضنی و من ابغضنی ابغضه اللّه و ادخله النار (2).
1) 1) خدای عز و جل مباهات میکند بشماها ملائکه را عموما و آمرزیده شماها را عموما و علی را خصوصا و من که رسول خدایم بدون اینکه نظر محبت و دوستی بخویشانم داشته باشم بدرستی که سعید با تمام سعادت کسیست که دوست بدارد علی را در حیات و بعد از وفاتش و شقی با تمام شقاوت کسیست که دشمن بدارد علی را در حیات و بعد از وفاتش.
2) 2) دروغ میگوید کسی که گمان میکند مرا دوست میدارد در حالتی که تو را دشمن میدارد یا علی کسی که تو را دوست دارد مرا دوست داشته و کسی که مرا دوست بدارد خدا او را دوست میدارد و کسی را که خدا دوست دارد داخل بهشت میکند و کسی که تو را دشمن دارد مرا دشمن داشته و کسی که مرا دشمن دارد خدا او را دشمن دارد و داخل آتش میکند.
و نیز در همان کتاب از کتاب الال ابن خالویه از ابی سعید خدری نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی فرمود حبّک ایمان و بغضک نفاق و اوّل من یدخل الجنّة محبّک و اوّل من یدخل النار مبغضک (1)و میر سید علی همدانی شافعی در مودت سیم از مودة القربی و حموینی در فرائد نقل میکنند که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در میان اصحاب فرمود.
لا یحبّ علیّا الاّ مؤمن و لا یبغضه الاّ کافر و جای دیگر فرمود لا یحبّک الاّ مؤمن و لا یبغضک الاّ منافق (2).
و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در ص 119 کفایت الطالب ضمن باب 62 نقلا از تاریخ دمشق و محدث شام و محدث عراق از حذیفه و جابر از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نموده که فرمود علیّ خیر البشر من ابی فقد کفر (3).
و نیز از عطا روایت نموده که سؤال نمودند از عایشه حال علی علیه السّلام را گفت ذاک خیر البشر لا یشکّ فیه الاّ کافر (4).
و میگوید حافظ ابن عساکر در تاریخ خود که صد مجلد است و سه جلد آن در مناقب علی علیه السّلام است در مجلّد پنجاهم همین خبر را از عایشه نقل نموده.
و محمّد بن طلحه شافعی در ص 17 مطالب السئول و ابن صباغ مالکی در فصول المهمه از ترمذی و نسائی از ابی سعید خدری نقل مینمایند که گفت ما کنّا نعرف المنافقین علی عهد رسول اللّه الاّ ببغضهم علیّا (5).
1) 1) دوستی تو یا علی ایمانست و دشمنی تو نفاق و اول کسی که وارد بهشت میشود دوست تو میباشد و اول کسی که وارد آتش میشود دشمن تو میباشد.
2) 2) علی را دوست نمیدارد مگر مؤمن و او را دشمن نمیدارد مگر کافر.آنگاه فرمود تو را دوست نمیدارد یا علی مگر مؤمن دشمن نمیدارد مگر منافق.
3) 3) علی بهترین بشر است هر کس ابا نماید(و قبول نکند)کافر است.
4) 4) علی بهترین بشر است شک در این معنی نمینماید مگر کافر.
5) 5) ما در زمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله منافقین را ببغض و کینه علی میشناختیم.
و نیز در فصول المهمّه نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود بامیر المؤمنین علی علیه السّلام حربک حربی و دمک دمی و انا حرب لمن حاربک لا یحبک الاّ طاهر الولادة و لا یبغضک الاّ خبیث الولادة لا یحبک الاّ مؤمن و لا یبغضک الاّ منافق (1).
شیخ- این قبیل اخبار اختصاص بعلی کرم اللّه وجه ندارد بلکه درباره خلفاء راشدین رضی اللّه عنهم هم وارد شده است.
داعی- ممکن است از آن اخبار نمونهای بیان فرمائید تا کشف حقیقت گردد.
شیخ- عبد الرحمن بن مالک مغول بسند خود از جابر نقل مینماید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم فرمود لا یبغضن ابا بکر و عمر مؤمن و یحبهما منافق.
داعی- بازهم بیان جنابعالی موجب تعجب گردید آقای من مگر فراموش فرمودید قرار داد شب اول را که بنا شد استشهاد ما باحادیث یک طرفه نباشد حال هم که میخواهید استشهاد یک طرفه نمائید باحادیث صحیح الاسناد بنمائید نه باین قبیل احادیث مجعول مخدوش غیر قابل قبول از روات کذّاب وضّاع.
شیخ- شما تصمیم گرفتهاید هر حدیثی از ما بشنوید بنحو اهانت رد نمائید.
داعی- متأسفانه داعی تنها رد ننموده بلکه اکابر علمای خودتان هم رد نمودهاند خوبست مراجعه نمائید بمیزان الاعتدال ذهبی و ص 236 جلد دهم تاریخ خطیب بغدادی و ببینید که از بسیاری از أئمه جرح و تعدیل در ترجمه حال عبد الرحمن بن مالک نقل نمودهاند که انه کذّاب افّاک وضّاع لا یشک فیه احد.
یعنی بدرستی که(عبد الرحمن مذکور)دروغگو و تهمتزننده و وضع و جعلکننده حدیث است که احدی شک در این معنی ندارد.
شما را بخدا انصاف دهید آیا این خبر یکطرفۀ شما از یک مرد دروغگوی
1) 1) یا علی جنگ کردن با تو جنگ کردن با من است خون تو خون من است و من در جنگم با کسی که با تو جنگ نماید یا علی دوست نمیدارد تو را مگر حلال زاده و دشمن نمیدارد تو را مگر کسی که ولادتش ناپاک بوده دوست نمیدارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمیدارد تو را مگر منافق.
جعّال برابری میکند با آن همه اخباری که از طرف اکابر علمای خودتان نقل گردیده که برای نمونه ببعض از آنها اشاره نمودم.
خوبست مراجعه نمائید به ص 390 جلد ششم جامع الکبیر سیوطی و ص 215 جلد دوم ریاض النضره محب الدین و ص 299 جلد دوم جامع ترمذی و ص 46 جلد سیم استیعاب ابن عبد البر و ص 295 جلد ششم حلیة الاولیاء حافظ ابو نعیم و ص 17 مطالب السئول محمّد بن طلحة شافعی و ص 126 فصول المهمّه ابن صباغ مالکی و ببینید که هر یک بعبارات مختلفه از ابو ذر غفاری نقل نمودهاند که گفت ما کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله صلّی اللّه علیه و آله الاّ بثلاث بتکذیبهم الله و رسوله و التخلف عن الصلاة و بغضهم علی بن أبی طالب علیه السّلام-و عن ابی سعید الخدری قال کنا نعرف المنافقین ببغضهم علیّا و ما کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول اللّه الاّ ببغضهم علیا (1).
و نیز امام احمد حنبل در ص 95 و 138 جلد اول مسند و ابن عبد البر در ص 37 جلد سیم استیعاب و احمد خطیب بغدادی در ص 426 جلد چهاردهم تاریخ بغداد و ابن ابی الحدید در ص 264 جلد چهارم شرح نهج البلاغه و امام نسائی در ص 117 جلد هشتم سنن و ص 27 خصائص العلوی و حموینی در باب 22 فرائد و ابن حجر در ص 509 جلد دوم اصابه و حافظ ابو نعیم در ص 185 جلد چهارم حلیة الاولیاء و سبط ابن جوزی در ص 15 تذکره و سیوطی در ص 152 و 408 جامع الکبیر و محمّد ابن طلحة شافعی در ص 17 مطالب السئول و ترمذی در ص 13 جلد دوم جامع بعبارات مختلفه گاهی از ام سلمه و ابن عبّاس آوردهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا علی لا یحبّک منافق و لا یبغضک مؤمن-لا یحبّک الاّ مؤمن و لا یبغضک الاّ منافق لا یحبّ علیّا المنافق و لا یبغضه مؤمن (2).
1) 1) ما منافقین را در زمان رسول اللّه(ص)نمیشناختیم مگر بسه علامت 1-تکذیب نمودن خدا و پیغمبر 2-تخلف نمودن از نماز 3-دشمنی با علی(ع).
2) 2) یا علی منافق تو را دوست نمیدارد مؤمن تو را دشمن نمیدارد-تو را دوست نمیدارد مگر مؤمن و دشمن نمیدارد تو را مگر منافق دوست نمیدارد علی را منافق و دشمن نمیدارد او را مؤمن.
و ابن ابی الحدید در ص 364 جلد اوّل شرح نهج از شیخ ابو القاسم بلخی شیخ معتزله نقل مینماید که گوید و قد اتفقت الاخبار الصحیحة التی لا ریب فیها عند المحدّثین علی انّ النبیّ(ص)قال له لا یبغضک الاّ منافق و لا یحبّک الاّ مؤمن (1).
و نیز در ص 264 جلد چهارم خطبه أمیر المؤمنین علیه السّلام را نقل مینماید که فرمود لو ضربت خیشوم المؤمن بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی و لو صببت الدنیا بجمّاتها علی المنافق علی ان یحبّنی ما احبّنی و ذلک انه قضی فانقضی علی لسان النبیّ الامیّ صلّی اللّه علیه و آله انّه قال یا علی لا یبغضک مؤمن و لا یحبّک منافق (2).
از این قبیل اخبار در کتب معتبره شما بسیار رسیده برای نمونه بمقتضای وقت مجلس همین چند خبر را که در نظر داشتم ذکر نمودم.
اینک از آقایان محترم تمنا میکنم منصفانه قضاوت فرمائید که قیام عایشه و جنگ با علی علیه السّلام آیا جنگ با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبوده آیا این جنگ و وادار نمودن مردم را بجنگ علی علیه السّلام از روی حب و محبّت و دوستی بوده یا از روی بغض و کینه و عداوت بدیهی است احدی نمیگوید که جنگ بین دو نفر روی محبت و دوستی میباشد محققا روی بغض و عداوت بوده آیا در این همه اخبار که نمونهای از آنها ذکر شد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یکی از علامات کفر و نفاق را بغض و جنگ با علی قرار نداده آیا تطبیق این اخبار با قیام عایشه ام المؤمنین و جنگ با علی علیه السّلام چگونه خواهد بود.متمنی است بدون نظر حبّ و بغض از روی انصاف قضاوت بحق نمائید.
1) 1) اتفاقی جمیع محدثین است در اخبار صحیحهای که شکی در صحت آن نمیباشد که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بعلی علیه السّلام فرمود دشمن نمیدارد تو را مگر منافق و دوست نمیدارد تو را مگر مؤمن.
2) 2) اگر با این شمشیر خود بر بینی مؤمن بزنم که مرا دشمن بدارد هرگز مرا دشمن نمیدارد و اگر تمام دنیا را بدهم بمنافق که مرا دوست بدارد هرگز مرا دوست نمیدارد و این همان است که بر زبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم گذشت که فرمود دوست نمیدارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمیدارد تو را مگر منافق.
عجبا خبری بخاطرم آمد که میر سید علی فقیه همدانی شافعی در مودت سیم از مودة القربی از خود عایشه نقل نموده که گفت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انّ اللّه قد عهد الیّ من خرج علی علیّ فهو کافر فی النار (1).
عجب آنکه وقتی باو اشکال کردند که چرا با شنیدن چنین کلامی از پیغمبر بر علی خروج نمودی عذر غیر مقبول(بدتر از گناه)آورد گفت نسیت هذا الحدیث یوم الجمل حتّی ذکرته بالبصرة یعنی فراموش کردم این حدیث را روز جمل تا آنکه در بصره یادم آمد.
شیخ- با چنین بیانی که خود میکنید پس چه اشکالی بر ام المؤمنین رضی اللّه عنها دارید بدیهی است آدمی مرکز سهو و نسیان میباشد.
داعی- ممکن است داعی هم بگویم در روز جمل که نائرۀ حرب مشتعل بود حدیث را فراموش نموده ولی از روز حرکت از مکه که تمام دوستان حتی زنان پاک رسول اللّه منعش نمودند که حرکت بیجا مکن زیرا مخالفت با علی مخالفت با پیغمبر است بازهم حدیث یادش نبود؟!.
آیا مورّخین خودتان که وقعۀ جمل را نوشتند یادآور نشدند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند عایشه بترس از آن راهی که سگهای حوأب بر تو پارس نمایند وقتی عازم بصره بود اول شب که به آب بنی کلاب رسیدند و سگها اطراف محمل او را گرفته پارس نمودند سؤال نمود اینجا کجا است گفتند حوأب متوجّه خبر و فرموده رسول خدا شد چرا باز فریب طلحه و زبیر را خورد و طی طریق نمود تا ببصره رسید و آن فتنه عظیم را برپا نمود آیا میتوانید گفت فراموش کرده بود یا حقّا متعمّدا عالما عارفا طی طریق نمود؟!.
آیا این دلیل لکه بزرگی نبود که دامن امّ المؤمنین عایشه را آلوده نمود که به هیچ آبی پاک نخواهد شد چه آنکه عالما عامدا تمرّد امر خدا و پیغمبر نمود و فریب
1) 1) خداوند عهد نموده با من که بدانید هر کس خروج بر علی(علیه السّلام)بنماید کافر است و جایگاه او در آتش میباشد.
طلحه و زبیر را خورد و بجنگ خلیفه و وصی پیغمبر رفت با آنکه خودش میگفت پیغمبر فرموده هر کس با علی جنگ کند و خروج بر او بنماید کافر است؟!!.
آیا جنگ با امیر المؤمنین علیه السّلام وصی و خلیفه پیغمبر و اسباب زحمت و انقلاب جنگ را اول کار خلافت فراهم نمودن آزار پیغمبر نبوده مگر نه در حدیث است که شب گذشته با اسناد آن عرض کردم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من آذی علیا فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله أیها الناس من آذی علیا بعث یوم القیمة یهودیا او نصرانیا (1).
آیا این اخبار در کتب معتبرۀ خودتان نیست پس چرا اعتراض بشیعیان مینمائید آیا خونهای مؤمنین پاک و زجر عثمان بن حنیف از صحابه پاک رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و قتل زیاده از صد نفر از حفّاظ و خزانهدارهای بیسلاح که اهل جنگ نبودند که چهل نفر آنها را در مسجد کشتند بگردن مسبب و مؤسّس جنگ نبوده است که علامۀ مسعودی در ص 7 جلد دوم مروج الذهب باین عبارت نوشته فقتل منهم سبعون رجلا غیر من جرح و خمسون من السبعین ضربت رقابهم صبرا من بعد الاسر و هؤلاء اول من قتلوا ظلما فی الاسلام (2).
و شرح مبسوط آن وقایع را ابن جریر و ابن اثیر و دیگران از علماء و مورخین خودتان نقل نمودهاند.
یا این اخبار را از کتب معتبره خود خارج کنید(چنانچه در چاپهای جدید کتب، علمای شما دست بتحریف زده بلکه بعض مطالب را ساقط مینمایند)و علماء اعلام و اکابر مورخین را تکذیب نمائید یا طعن و اعتراض و انتقاد را از شیعیان بر طرف کنید زیرا شیعیان نمیگویند مگر آنچه در کتب معتبرۀ خودتان ثبت گردیده بخدا قسم جماعت شیعیان بیتقصیرند فرق ما و شما اینست که شما این اخبار وارده در کتب معتبرۀ خود را سطحی مطالعه
1) 1) کسی که اذیت نماید علی را مرا اذیت نموده و کسی که مرا اذیت نماید خدا را اذیت نموده ای گروه مردم کسی که اذیت کند علی را در قیامت یهودی یا نصرانی مبعوث گردد.
2) 2) (غیر از آنچه مجروح نمودند)هفتاد نفر از خزانهدارهای بیسلاح حافظ بیت المال را کشتند و پنجاه نفر از آن هفتاد نفر را گردن زدند و کشتند بکشتن صبر و زجر و این جماعت اول کشتهگانی بودند در اسلام که مظلوم کشته شدند.
مینمائید و روی قاعدۀ حب الشیء یعمی و یصم وقایع مهمّۀ تاریخی را تطبیق با اخبار نمینمائید و پیوسته حسن نظر إعمال و دفاع بیمورد نموده و توجهی بحقایق نمینمائید و یا اگر مینمائید در مقام پردهپوشی در آمده و آنها را بطریقی تبرئه مینمائید که یضحک به الثکلی.
ولی ما عمیقانه و بیطرفانه و منصفانه مینگریم و اخبار وارده در کتب فریقین را تطبیق با وقایع نموده کشف حقایق مینمائیم-در موقع تطبیق هم هرکجا که دیدید بیجا و مخدوش و مغرضانه است اعتراض منطقی نموده قبول نفرمائید خیلی هم ممنون خواهم شد
شیخ- فرمایشات شما صحیح است ام المؤمنین عایشه رضی اللّه عنها بشر بوده است معصوم نبوده البته فریب خورده خطائی از او سر زده روی سادگی فریب دو نفر از کبار صحابه را خورده ولی بعد توبه نموده خداوند هم از او گذشت فرمود.
داعی-اولا اقرار نمودید که کبار صحابه خطا کار و فریبنده بودند«و حال آنکه از حاضرین تحت الشجره و بیعت الرضوان بودند»پس خبر شما که سابقا در لیالی ماضیه برای تبرئه صحابه بیان نمودید که صحابه هر یک مانند ستارهای هستند که اقتدای بآنها اسباب هدایت میشود بخودی خود باطل میگردد.
ثانیا فرمودید ام المؤمنین عایشه توبه نمود این معنی ادعای محض است قیام و جنگ و کشتار مسلمین عند العموم ثابت،ولی توبه ایشان غیر معلوم و مورد اتّکاء نمیباشد.
ولی آنچه مسلّم است ام المؤمنین عایشه جنسا آرام نبوده حرکات بچهگانۀ مترادفی داشته که هر یک موجب فساد در تاریخ زندگانی او گردیده بقول شما اگر توبه نموده و پشیمان گردیده و آرام شده پس چرا بعدها در مقابل جنازه سبط رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن فساد و عملیات را انجام داد که هر شنوندهای را متأثر مینماید؟.
نه همان فقط رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را میرنجاند و میآزرد و یا سوار شتر شده مانند زنان دوره جاهلیّت و بجنگ وصی و خلیفه پیغمبر رفت که بگوئیم با زندگان مخالفت و ضدّیت
داشته بلکه سوار قاطر شد و سر راه بر جنازه سبط اکبر پیغمبر امام حسن علیه السّلام گرفت چنانچه اکابر علماء و مورخین خودتان نوشتهاند مخصوصا یوسف سبط ابن جوزی در ص 122 تذکرة خواص الامه و علامه مسعودی صاحب مروج الذهب در ص 136 اثبات الوصیة و ابن ابی الحدید در اول ص 18 جلد چهارم شرح نهج البلاغه نقلا از ابو الفرج و یحیی بن الحسن صاحب کتاب النسب و محمد خواوند شاه در جلد دوم روضة الصفا و واقدی و منوفی احمد بن محمد حنفی در ترجمه تاریخ اعثم کوفی و ابن شحنه در روضة المناظر و ابو الفداء و دیگران در تاریخ خود آوردهاند که وقتی جنازه آن حضرت را حرکت دادند عایشه سوار بر قاطر شد با جماعتی از بنی امیه و غلامان آنها سر راه بر جنازه بستند گفتند نمیگذاریم امام حسن را پهلوی قبر پیغمبر دفن نمائید ابن عباس بروایت مسعودی گفت تعجب است عایشه از حال تو اما کفاک ان یقال یوم الجمل حتّی یقال یوم البغل یوما علی جمل یوما علی بغل بارزة عن حجاب رسول اللّه تریدین اطفاء نور اللّه و اللّه متمّ نوره و لو کره المشرکون-انّا للّه و انّا الیه راجعون (1).
و بعضی نوشتند باو فرمود تجملت تبغّلت-و ان عشت تفیلت-لک تسع من الثمن- و فی الکلّ تصرّفت (2).
بنی هاشم خواستند شمشیر بکشند و آنها را دفع نمایند حضرت امام حسین علیه السّلام جلوگیری نمود فرمود برادرم وصیّت نموده حاضر نیستم بقدر شاخ حجامتی در عقب جنازه من خون ریخته گردد-فلذا بامر آن حضرت برگرداندند جنازه را و در بقیع دفن نمودند.
1) 1) آیا کفایت نمیکند تو را روز جمل(یعنی سوار شدی بمیدان جنگ آمدی)تا اینکه بگویند مردم روز استر(یعنی سوار استر شدی سر راه بر جنازۀ پسر پیغمبر گرفتی)یک روز سوار بر شتر و یک روز سوار بر استر شده حجاب رسول خدا(ص)را پاره کردی تصمیم داری نور خدا را خاموش نمائی و حال آنکه خداوند نور خود را بحد کمال میرساند هرچند مکره طبع مشرکین باشد.
2) 2) گاهی سوار شتر و روزی سوار استر میشوی اگر زنده بمانی سوار فیل هم خواهی شد (کنایه از اینکه بجنگ خدا خواهی رفت)و حال آنکه تو از هشت یک فقط نه یکی داری و عدوانا تمام را تصرف کردی.
اگر توبۀ عایشه صحت دارد و بر جنگ با امیر المؤمنین پشیمان گردیده بود پس چرا وقتی خبر شهادت آن حضرت را شنید سجده شکر بجای آورد چنانچه ابو الفرج اصفهانی صاحب اغانی در آخر شرح حالات آن حضرت در مقاتل الطالبیّین آورده لما ان جاء عائشة قتل امیر المؤمنین علی علیه السّلام سجدت (1).
اگر واقعا توبه نموده و پشیمان گردیده بود پس چرا وقتی خبر شهادت آن حضرت را شنید اظهار فرح و شادمانی نمود چنانچه محمد بن جریر طبری در حوادث سال چهلم هجری تاریخ خود و ابو الفرج اصفهانی در آخر حالات آن حضرت در مقاتل الطالبیّین آوردهاند زمانی که خبر شهادت آن حضرت را غلامی باو داد گفت:
فالقت عصاها و استقرت بها النوی
کما قر عینا بالایاب المسافر
القاء عصا کنایه از اطمینان قلب و آسودگی خاطر میباشد که وقتی آدمی در مکان معیّنی قلبش آرام و فکرش آسوده شد گفته میشود القی عصاه(چنانچه مسکویه در تجارب الامم و دمیری در حیات الحیوان بیان نمودهاند)مقصود عایشه از گفتن این شعر آن بود که خواست بگوید از بابت علی خیالم فارغ و سینهام باز و فکرم راحت شد چون پیوسته انتظار هم چو خبری را داشتم مانند کسی که انتظار مسافر خود را داشته باشد که بآمدن مسافر چشمهایش روشن و قلبش آرام گردد؟!!.
پس منهم از شنیدن خبر مرگ علی چشمم روشن و قلبم آرام و خیالم راحت شد؟! آنگاه از خبرآورنده سؤال کرد که چه کس او را بقتل رسانید گفتند عبد الرحمن بن ملجم مرادی از قبیله بنی مراد فوری گفت فان یک نائیا فلقد نعاه-غلام لیس فی فیه التراب-یعنی اگر علی دور از من است خبر مرگ او را غلامی آورد که خاک در دهان او مباد.
زینب دختر ام سلمه حاضر بود گفت آیا سزاوار است دربارۀ علی علیه السّلام این قسم خوشحالی کنی و چنین کلماتی بگوئی و اظهار فرح و شادمانی بنمائی دید بد شد در
1) 1) چون خبر قتل و شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام بعایشه رسید سجدۀ(شکر)نمود.
جواب گفت بخود نبودم از روی سهو و نسیان و فراموشی اینطور گفتم چنانچه باز این حالت بمن دست دهد و بازگو نمایم مرا یادآور شوید تا نگویم.
خوبست آقایان حب و بغض را بگذارید و عبرت بگیرید که مسأله توبه حقیقت نداشته بلکه تا دم مرگ بدشمنی خود باقی بوده است و الا با اظهار فرح سجدۀ شکر نمینمود.
آقایان محترم این اعمال را حمل بچه چیز مینمائید آیا جز اینست که ام المؤمنین زنی بوده سبکعقلتر از دیگران که آرامش در زندگی نداشته.
مطلب دیگری یادم آمد شما آقایان انتقاد از شیعیان مینمائید و با نظر بغضاء بآنها مینگرید که چرا بخلیفه سوم عثمان خوردهگیری نموده و مطاعن او را که علماء خودتان نقل نمودهاند واگو مینمایند.
اگر از این جهت هم شده باید بام المؤمنین عایشه خوش بین نباشید چه آنکه عموم اکابر علماء و مورخین خودتان مانند ابن ابی الحدید در ص 77 جلد دوم شرح نهج البلاغه و مسعودی در کتاب اخبار الزمان و اوسط و سبط ابن جوزی در ص 36 تذکرة خواص الامّه و ابن جریر و ابن عساکر و ابن اثیر و دیگران از علماء و مورخین خودتان نوشتهاند که ام المؤمنین عایشه پیوسته از عثمان بدگوئی میکرد تا آنجا که فریاد میزد اقتلوا نعثلا قتله اللّه فقد کفر (1).
ولی همین که عثمان کشته شد روی کینه و عداوت با علی علیه السّلام میگفت:
قتل عثمان مظلوما و اللّه لأطلبنّ بدمه فقوموا معی (2).
ابن ابی الحدید مینویسد انّ عائشة کانت من اشدّ الناس علی عثمان حتّی انّها اخرجت ثوبا من ثیاب رسول اللّه فنصبته فی منزلها و کانت تقول للدّاخلین
الیها هذا ثوب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لم یبل و عثمان قد ابلی سنّته (1).
و نیز ابن ابی الحدید گوید وقتی در مکّه خبر قتل عثمان بعایشه رسید گفت ابعده اللّه ذلک بما قدّمت یداه و ما اللّه بظلاّم للعبید (2).
این نوع کلمات را بدون دلیل از عایشه نسبت بخلیفه عثمان میشنوید ابدا متأثر نمیشوید ولی همین کلمات را اگر از شیعیان بیچاره بشنوید فوری حکم رفض و کفر بآنها داده قتلشان را واجب میدانید.
پس باید نظر پاک باشد اگر بدبینی بمیان آمد همه عیبی از آن بیرون میآید آنچه مسلّم است ام المؤمنین عایشه نسبت بمولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام نظر کینه و عداوتی شدید داشته که وقتی شنید مسلمانان بآن حضرت بیعت نمودند گفت:
لوددت انّ السّماء انطبقت علی الارض ان اتمّ هذا قتلوا ابن عفان مظلوما (3).
آیا این نوع کلمات مختلف و متضاد تلوّن ام المؤمنین عایشه را نمیرساند.
شیخ- این اختلافات در رویه و رفتار و گفتار ام المؤمنین عایشه رضی اللّه عنها زیاده نقل شده ولی دو چیز مسلّم و ثابت است.
یکی آنکه عایشه ام المؤمنین رضی اللّه عنها را فریب دادند و آن روز متوجه بمقام ولایت علی کرم اللّه وجهه نبوده چنانچه خودش گفت فراموش نمودم و در بصره یادم آمد ثانیا توبه نمود قطعا خداوند از گذشتهها میگذرد و او را در اعلا درجات بهشت وارد میکند.
داعی- در موضوع توبه تکرار گفتار نمیکنم و نمیگویم خون آن همه مسلمانان
1) 1) بدرستی که عایشه از همه مردم نسبت بعثمان دشمنتر بود تا آنجا که پیراهن رسول خدا را در منزل خود آویخته و بواردین اظهار میکرد این پیراهن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است که هنوز کهنه نگردیده و عثمان سنت آن حضرت را کهنه و از کار انداخت.
2) 2) خداوند او را از رحمت خود دور گرداند بسبب کردار ناپسندیدهای که باختیار خود بیادگار گذارد و خداوند کسی است که ظلم بر بندگان نمیکند(آنکه را عذاب کند کیفر کردار او است).
3) 3) اگر امر خلافت علی بآخر رسد و حال آنکه عثمان مظلوم کشته گردید دوست میدارم که آسمان بزمین آید و جهان فانی گردد.
بیگناه ریخته شده و هتک نوامیس گردیده و نهب اموال شده چگونه بدون محاکمه میگذرد-صحیح است که خداوند ارحم الراحمین است-ولی فی موضع العفو و الرحمة و اشدّ المعاقبین فی موضع النکال و النقمة (1)علاوه تا دم مرگ خود معترف بوده که عمدا سبب وقوع حوادث گردیده فلذا بنابر آنچه اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند وصیت نمود مرا پهلوی پیغمبر دفن ننمائید چه آنکه خود میدانم چه حوادثی بعد از آن حضرت ظاهر ساختم چنانکه حاکم در مستدرک و ابن قتیبه در معارف و محمّد بن یوسف زرندی در کتاب اعلام بسیرة النّبی و ابن البیّع نیشابوری و دیگران نقل نمودهاند که عایشه بعبد اللّه زبیر وصیت کرد ادفنونی مع اخواتی بالبقیع فانّی قد احدث امورا بعده (2).
اما اینکه فرمودید ام المؤمنین فراموش کار بوده و احادیث فضایل علی را در بصره یاد آورد و منع پیغمبر را از آن کار بخاطر نداشت اشتباه فرمودید خوبست کتب معتبرۀ اکابر علماء خودتان را ببینید تا باشتباه خود پی ببرید مخصوصا از ص 77 جلد دوم شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید را مطالعه فرمائید تا حقیقت بر شما کشف گردد اینک برای روشن شدن مطلب ببعض از مندرجات آن کتاب اشاره مینمایم.
ابن ابی الحدید از تاریخ ابی مخنف لوط بن یحیی ازدی نقل مینماید که در آن موقع ام المؤمنین ام سلمه هم برای عمل حج بمکه مشرف بود وقتی شنید عایشه بخونخواهی عثمان برخاسته و عازم بصره است بسیار متأثر شد و در مجالس تظاهر بنقل مناقب علی علیه السّلام مینمود عایشه بملاقات ام سلمه رفت تا او را فریب داده با خود همدست نموده ببصره بروند.
ام سلمه فرمود تا دیروز آن همه دشنام بعثمان میدادی و مذمّت مینمودی و
او را نعثل میخواندی و حالا بخونخواهی او در مقابل علی علیه السّلام برخاستهای آیا از فضایل آن حضرت غافلی اگر یادت رفته من اینک یادآوری مینمایم.
یادت بیاید روزی که من با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بحجره تو آمدیم در آن بین علی وارد شد و با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نجوی نمود و نجوی طول کشید تو خواستی بر آن حضرت هجمه نمائی من منعت کردم گوش ندادی و حمله نمودی بر آن بزرگوار و گفتی در هر نه روز یک روز نوبۀ من است آن هم تو آمدهای و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مشغول نمودهای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم غضبناک در حالتی که صورت مبارکش سرخ شده بود بتو فرمود.ارجعی وراءک و اللّه لا یبغضه احد من اهل بیتی و لا من غیرهم من الناس الاّ و هو خارج من الایمان (1)پس تو نادم و پشیمان برگشتی عایشه گفت بلی یادم هست!!.
ام سلمه فرمود یادت بیاید روزی که تو سر مبارک پیغمبر را شستشو میدادی و من غذای حیس تهیه مینمودم آن حضرت سر مبارک بلند نمود فرمود کدام یک از شما صاحب شتر گنهکارید که سگهای حوأب بر او پارس نمایند و بر روی پل صراط برو افتاده گردد من دستم را از حیس برداشته عرض کردم یا رسول اللّه پناه میبرم بخدا و برسول خدا از این امر آنگاه دست بر پشت تو زده فرمود بپرهیز از آنکه تو باشی آن کس که این عمل کند-عایشه گفت بلی یادم هست!!.
ام سلمه گفت یادت بیاورم که در یکی از سفرها من و تو با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم روزی علی علیه السّلام کفشهای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را میدوخت و ما در سایه درختی نشسته بودیم ناگاه پدرت ابی بکر باتفاق عمر آمدند اجازه خواستند من و تو رفتیم عقب پرده آنها نشستند بعد از گفتگوی چندی گفتند یا رسول اللّه انّا لا ندری قدر ما تصحبنا فلو اعلمتنا من یستخلف علینا لیکون لنا بعدک مفزعا فقال لهما امّا انّی قد أری مکانه و لو
1) 1) برگرد بعقب بخدا قسم احدی از اهل بیت من و نه غیر از آنها از مردم با علی دشمنی ننماید مگر آنکه او از ایمان بیرون رفته است.
فعلت لتفرّقتم عنه کما تفرّقت بنو اسرائیل عن هارون بن عمران فسکتا ثم خرجا (1).
بعد از بیرون رفتن آنها ما بیرون آمدیم من عرض کردم یا رسول اللّه من کنت مستخلفة علیهم فقال خاصف النعل فنزلنا فلم نر احدا الاّ علیّا فقلت یا رسول اللّه ما أری الاّ علیّا فقال هو ذلک (2).
عایشه گفت بلی یادم هست ام سلمه گفت پس بعد از اینکه این احادیث را میدانی کجا میروی گفت برای اصلاح بین مردم میروم؟!!.
پس آقایان تصدیق نمائید ام المؤمنین عایشه فریب نخورده بلکه خود عازم فتنهانگیزی بوده عالما عامدا قیام نموده با آنکه ام سلمه باو یادآوری نمود احادیث رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مع ذلک متنبّه نگردید-با اقرار بمقام حقیقت امیر المؤمنین حرکت نمود بسوی بصره و آن فتنه بزرگ را برپا کرد که منجر بریختن خون مسلمانان بسیار گردید!!!.
مخصوصا در این حدیث خصف نعل بزرگترین نص و حجة است بر اثبات امامت و خلافت آن حضرت که وقتی ام سلمه عرض میکند یا رسول اللّه کیست آن کسی که او را خلیفه قرار میدهی بعد از خود فرمود دوزنده نعلین من و آن جز علی بن أبی طالب کسی نبوده است.
گناه شیعیان فقط اینست که تحت تأثیر هیچ عادتی قرار نمیگیرند و با دوربین حقیقت وقایع مهمّۀ چهارده قرن قبل را مینگرند و بدون حب و بغض از آیات
1) 1) ما حصل معنی آن که عرض کردند ما قدر مصاحبت تو را نمیدانیم فلهذا تمنا داریم ما را تعلیم دهید و بفرمائید چه کسی خلیفه و جانشین شما بر ما میباشد که بعد از شما مفزع و پناهگاه ما باشد حضرت به آن دو(ابو بکر و عمر)فرمود من مقام و مرتبه و مکان او را میشناسیم(یعنی جانشین خود را)ولی(فعلا)اگر این عمل را بکنم و او را معرفی نمایم از اطراف او متفرق میشوید همچنان که بنی اسرائیل از اطراف هارون متفرق شدند پس ساکت گردیده بیرون رفتند.
2) 2) چه کسی بر آنها خلیفه میباشد فرمود آن کس که نعلین مرا پاره دوزی میکند پس از خدمت آن حضرت بیرون آمدیم دیدیم جز علی(علیه السّلام)کسی نبود پس عرض کردم یا رسول اللّه غیر از علی کسی را نمیبینم فرمود همان(علی)خلیفه است.
قرآن مجید و آنچه در کتب معتبره علماء فریقین نوشته شده است استفاده نموده و قضاوت بحق مینمایند.
بهمین جهة معتقدند باینکه و لو بصورت ظاهر در تاریخ با دسیسه بازیهای سیاسی خلافت علی علیه السّلام زمانا در مرتبه چهارم قرار گرفته.
ولی این عقبماندگی افضلیّت و نصوص وارده در حق آن حضرت را از میان نبرده و نخواهد برد.
ما هم معتقدیم و اقرار داریم که در تاریخ ثبت گردیده که ابی بکر(با دسائس سیاسی)در سقیفه بدون حضور علی علیه السّلام و بنی هاشم و کبار صحابه و با مخالفت قبیله خزرج از انصار خلیفه نامیده شد و بعد از او هم بطریق دیکتاتوری فردی و شوری عمر و عثمان قبل از مقام ولایت علی علیه السّلام ظاهرا مسندنشین خلافت گردیدند؟!!.
ولی با یک تفاوت که آنها خلیفة الخلق بودند یعنی عدّهای از همدستان آنها قیام نمودند و حلقۀ خلافت را بگردن آنها انداختند.
ولی مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام خلیفة الرسول است که منصوص از جانب خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.
شیخ- بیلطفی میفرمائید هیچ تفاوتی بین آنها نبوده همان مردمی که خلفاء ثلاثه ابی بکر و عمر و عثمان رضی اللّه عنهم را بمقامات خلافت اجماعا نصب نمودند علی کرم اللّه وجهه را هم همان اشخاص بخلافت نصب نمودند.
داعی- تفاوت در تعیین خلافت خلفا از جهات بسیاری واضح و آشکار است اولا اشاره باجماع فرمودید بیلطفی مینمائید که تجدید مطلب میکنید زیرا که بیاساس بودن دلیل اجماع را شبهای قبل کاملا بعرضتان رسانیدم که اجماع امت بر خلافت هیچیک از خلفاء در ابتداء امر واقع نشد(مراجعه شود به ص 482 تا ص 491 همین کتاب).
ثانیا اگر اتّکاء شما بدلیل اجماع است و این حق را از جانب خدا و پیغمبر برای امت ثابت
شرعی میدانید علی القاعده بایستی هر خلیفهای که از دنیا میرود امت جمع شوند یا باصطلاح امروزیها مجلس مبعوثان یا مؤسسان تشکیل دهند برای تعیین خلیفه بعدی صحبت کنند اجماع عموم(یا بقول شما)اجتماع عقلا بر هر فردی قرار گرفت و رأی اتّفاقی بر آن ثابت آمد آن فرد منتخب خلیفه و برگزیدۀ مردم میشود(نه خلیفه رسول خدا)و این جریان طبیعی در تمام ادوار باید مورد عمل قرار گیرد.
و البته تصدیق میفرمائید چنین اجماعی ابدا برای هیچیک از خلفاء در اسلام واقع نشده حتی همان اجماع ناقصی هم که ما قبلا ثابت نمودیم(که کبار صحابه و بنی هاشم و انصار داخل نبودند)برای احدی جز ابی بکر بن ابی قحافه واقع نشد.
زیرا خلافت عمر باتفاق جمیع مورخین و محدثین اسلام و غیره فقط بنصّ خلیفه ابی بکر بوده است اگر اجماع شرط در تعیین خلافت است چرا بعد از ابی بکر در تعیین عمر بخلافت تشکیل اجماع نشد و بآراء عمومی مراجعه ننمودند.
شیخ- بدیهی است چون ابی بکر را بخلافت اجماع امت معین نمود؟!قول خلیفه اول بتنهائی برای تعیین خلیفه بعدی سندی است محکم بعد از آن دیگر احتیاجی باجماع و گرفتن آراء امت در تعیین خلیفه بعدی نیست بلکه قول هر خلیفه برای تعیین خلیفۀ بعدی سندیت ثابت دارد و این حق مخصوص خلیفه است که خلیفه بعد از خود را معین نماید و مردم را حیران و سرگردان نگذارد لذا چون ابی بکر ثابت الخلافه بالاجماع عمر را بخلافت برقرار نموده خلیفۀ ثابت پیغمبر شد؟!!.
داعی-أولا اگر چنین حقی برای خلیفه ثابت الامر(بعقیده شما)در تعیین خلیفه بعدی قائلید و میگوئید وظیفه خلیفه است که امت را حیران نگذارد و نصّ او تنها در تعیین خلیفه بعد از خود کفایت میکند چرا این حق را از پیغمبر ثابت النبوّه که هادی بشر بوده است ساقط نمودید.
و چرا آن همه نصوص عالیۀ واضحهای را که صراحة و کنایة رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دفعات متعدده و مواطن مختلفه بر علی علیه السّلام نمود و در کتب معتبره خودتان پر است (و ما هم در شبهای قبل ببعض از آنها اشاره نمودیم و امشب هم نصّ صریح در حدیث
امّ سلمه بعرضتان رسید)نادیده گرفته و ترتیب اثر ندادید و از برای هر یک تأویلات بارده نمودید مانند تأویل و تغییر مضحکی که ابن ابی الحدید در حدیث ام سلمه نموده و این نص صریح را رد نموده.
واقعا جای تعجب است که روی چه اصل میفرمائید قول ابی بکر در تعیین عمر بخلافت سندیّت دارد؟ولی قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سندیّت ندارد؟و برای آن کلمات حکیمانه تعبیرات بارده مینمائید؟!.
ثانیا از کجا و بچه دلیل میفرمائید خلیفۀ اول که باجماع معیّن شده حق دارد خلیفۀ بعدی را معین نماید آیا هم چو دستوری از پیغمبر رسیده است قطعا جواب منفی است.
ثالثا میگوئید خلیفه اول که باجماع معین شد در تعیین خلفاء بعدی دیگر احتیاج باجماع نمیباشد همان خلیفۀ منصوب از جانب خلق حق دارد خلیفه بعد از خود را معین نماید و نص او تنها کفایت میکند؟!.
اگر امر چنین است پس چرا فقط این امر در خلافت عمر عملی شد بلکه در خلافت عثمان بر خلاف شد عمر تعیین خلیفه نکرد امر را بشورای شش نفری واگذار نمود؟!.
معلوم نیست دلیل آقایان بر اثبات خلافت چیست میدانید دلائل که اختلاف پیدا کرد اصل موضوع از بین میرود؟.
اگر دلیل شما بر اثبات خلافت اجماع امت است و جمیع امت باید جمع شوند و اتّفاقا رأی بدهند(گذشته از آنکه در خلافت ابی بکر هم چنین اجماعی نشد) پس چرا در خلافت عمر چنین اجماعی تشکیل ندادند؟و اگر اجماع را در خلافت اوّلی شرط میدانید و در تعیین خلفای بعد فقط نص خلیفۀ منصوب باجماع کفایت میکند.
پس چرا در خلافت عثمان این امر عملی نشد؟و خلیفه عمر بر خلاف رویه ابی بکر تعیین خلیفه را بشورای(دیکتاتوری)واگذار کرد؟آن هم چه مجلس شورائی
که در هیچ جای عالم(حتی در میان ملل وحشی)چنین مجلس شورائی وجود پیدا نکرده عوض آنکه نمایندگان مجلس را ملت معین نمایند(که شاید قول و رأی اکثریت آنها قدری مؤثر باشد)خلیفه عمر خود معین نمود.
و عجیبتر از همه آنکه جلو اختیار همه را گرفت و تمام آن عدّه را تحت امر و فرمان عبد الرحمن بن عوف قرار داد؟!.
معلوم نیست روی چه ملاک شرعی و عرفی علمی و عملی عبد الرّحمن را آن قدر شاخصیّت داد(جز آنکه خویش نزدیک عثمان بود و یقین داشت طرف عثمان را نمیگذارد و دیگری را بگیرد)که در دستور خود گفت هر طرفی که عبد الرّحمن است حقّ است و با هر کس عبد الرحمن بیعت نماید باید دیگران تسلیم شوند وقتی خوب دقت کنیم میبینیم ایجاد دیکتاتوری نموده منتها بصورت شوری در آورد؟!.
و بقول امروزیها قانون دمکراسی بکلی بر خلاف این رویه و رفتار میباشد.
واقعا جای تعجب و تأسف است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرّر فرموده که شبهای قبل هم با سلسله اسناد ذکر نمودم که علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ حیث دار (1).
و نیز فرمود:هذا علیّ فاروق هذه الامة یفرق بین الحقّ و الباطل (2).
چنانکه حاکم در مستدرک و حافظ ابو نعیم در حلیه و طبرانی در اوسط و ابن عساکر در تاریخ و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب و محبّ الدین طبری در ریاض النضره و حموینی در فراید و ابن ابی الحدید در شرح نهج و سیوطی در درّ المنثور از ابن عباس و سلمان و أبی ذر و حذیفه نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
ستکون بعدی فتنة فاذا کان ذاک فالزموا علیّ بن أبی طالب فانّه اوّل من یصافحنی یوم القیمة و هو الصدّیق الاکبر و هو فاروق هذه الامة یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین (3).
1) 1) علی با حق و حق با علی میگردد«یعنی هر راهی علی برود آن راه حق است».
2) 2) این علی فاروق این امت است که جدائی میاندازد میان حق و باطل.
3) 3) زود است بعد از من فتنهای برپا شود در آن موقع بر شما لازم است التزام رکاب علی را اختیار نمائید زیرا او اول کسی است که روز قیامت با من مصافحه مینماید او راستگو و فاروق این امت میباشد که تفریق مینماید بین حق و باطل او است پادشاه مؤمنین.
و در حدیث معروف عمّار یاسر است که با سلسله اسناد در لیالی ماضیه مفصلا عرض نمودم که آن حضرت بعمّار فرمود ان سلک الناس کلّهم وادیا و سلک علیّ وادیا فاسلک وادی علیّ و خلّ عن الناس یا عمّار علیّ لا یردّک عن هدی و لا یدلّک علی ردی یا عمّار طاعة علیّ طاعتی و طاعتی طاعة اللّه (1).
آنگاه بر خلاف دستور پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خلیفه عمر علی را در شوری میگذارد تحت امر و فرمان عبد الرحمن؟!!.
آیا میشود بآن دستگاه بدبین نشد؟آن همه از کبار صحابه را بر کنار و حق رای آنها را در امر خلافت ساقط نمود بس نبود در خود شوری هم ظلم فاحش بر علی علیه السّلام وارد آوردند و اهانت بزرگی بآن حضرت نمودند که فاروق بین حق و باطل را تحت امر و فرمان عبد الرحمن قرار دادند؟!.
آقایان محترم منصفانه قضاوت نمائید مراجعه کنید بکتب رجال از قبیل استیعاب و اصابه و حلیة الاولیاء و امثال آنها حالات علی علیه السّلام را با عبد الرحمن و بلکه با آن پنج نفر اعضاء شوری بسنجید ببینید عبد الرّحمن لیاقت مقام حکمیّت را داشته یا مولی امیر المؤمنین علیه السّلام آنگاه پی ببرید به حقکشیهائی که روی دستهبندیهای سیاسی بکار رفته و مقصود از آن بازیها پامال نمودن حق ولایت در مرتبۀ سوم بوده است؟!!.
خلاصۀ کلام اگر دستور خلیفۀ ثانی عمر بن الخطاب عملی بوده که در تعیین خلافت مجلس شوری لازمست پس چرا در خلافت مولانا امیر المؤمنین عملی نشد؟.
و تعجّب است که در خلافت خلفاء اربعه(راشدین)(ابی بکر و عمر و عثمان و علی)چهار قسم عمل شده آیا کدام یک از اقسام اربعه حق و ملاک عمل و مدار کار بوده و اقسام دیگر باطل و اگر تمام طرق دل بخواه حق بوده تصدیق نمائید شما برای تعیین خلافت طریق ثابت و دلیل قانعکننده ندارید.
1) 1) اگر تمام مردم براهی میروند و علی براه دیگر پس راهی را برو که علی میرود و بینیاز شود از مردم ای عمار علی تو را از هدایت بر نگرداند و دلالت بر هلاکت ننماید ای عمار اطاعت علی اطاعت من است و اطاعت من اطاعت خدا است.
و اگر آقایان محترم قدری از عادت بیرون آئید و با نظر انصاف و عمیقانه بحقایق بنگرید تصدیق خواهید نمود حقیقت غیر از آنست که ظاهرا جریان پیدا نموده.
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشمبندی خدای
شیخ- چنانچه این بیانات شما صحیح باشد که باید(بقول شما)در او تعمّق بیشتری نمود خلافت علی کرّم اللّه وجهه هم متزلزل میشود برای آنکه همان اجماعی که خلفاء قبل(ابی بکر و عمر و عثمان رضی اللّه عنهم)را بخلافت نصب و تقویت نمودند علی کرّم اللّه وجهه را نیز آوردند و بخلافت بر قرار نمودند.
داعی- این فرمایش شما وقتی صحیح میباشد که نصوص قبلی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در کار نبوده و حال آنکه خلافت علی علیه السّلام مربوط باجماع امت نبوده بلکه منصوص از جانب خدا و پیغمبر بوده.
و اگر آن حضرت زیر بار خلافت رفت نه از جهت اجماع و اجتماع مردم بود بلکه از جهت استرداد حق بود زیرا هر ذی حقی که حقش را غصب نمایند و لو سالها بگذرد هر وقت فرصتی بدست آورد و مقتضی موجود شد و مانع از میان رفت باید حق خود را بگیرد.
فلذا آن روزی که مانع بر طرف و مقتضی موجود شد آن حضرت احقاق حق نمود و حق بر مرکز خود قرار گرفت.
اگر آقایان فراموش فرمودید صفحات جرائد و مجلات و فوق العادههای منتشره را مطالعه فرمائید دلائل و نصوص خلافت را که ما در لیالی ماضیه یادآور شدیم و ثابت نمودیم که برقراری آن حضرت بمقام خلافت ظاهری از جهت اجماع و توجه مردم نبوده بلکه از جهت نصوص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آیات قرآنی و استرداد حق بوده.
شما نمیتوانید یک خبر متّفق علیه بیاورید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده باشد ابی بکر و عمر و عثمان وصی و خلیفۀ مناند یا نامی از خلفای اموی و عبّاسی برده باشد.
ولی در تمام کتب معتبرۀ خودتان(علاوه بر تواتر کتب شیعه)اخبار بسیاری از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم موجود است که علی علیه السّلام را بخلافت و وصایت معرفی فرموده که ببعض از آنها در شبهای گذشته اشاره نمودیم و امشب هم خبر ام سلمه بعرضتان رسید.
شیخ- در اخبار ما هم رسیده که پیغمبر فرمود ابی بکر خلیفۀ من است.
داعی- گویا فراموش فرمودید دلائل شبهای قبل را که بر بطلان آن احادیث ذکر نمودیم امشب هم شما را بلاجواب نمیگذاریم شیخ مجد الدین فیروزآبادی صاحب قاموس اللّغة در کتاب سفر السعادة گوید انّ ما ورد فی فضائل ابی بکر فهی من المفتریات التی یشهد بدیهة العقل بکذبها (1).
علاوه بر اینها اگر خوب دقت کنید در طریقۀ ظاهری خلافت برای هیچ یک از خلفاء راشدین(از ابی بکر و عمر و عثمان و علی علیه السّلام)و خلفاء اموی و عباسی اجماعی واقع نشد-که تمام امت جمع گردند یا نمایندگان صحیح العمل جمیع امت اجتماع نمایند و متّفقا رأی بخلافت آنها بدهند-ولی بر حسب ظاهر اگر بخلافت مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام بنگریم میبینیم باجماع نزدیکتر بود تا خلفاء قبل و بعد زیرا مورخین از علماء خودتان نوشتهاند در خلافت ابی بکر در مرتبه اول فقط عمر و ابو عبیده قبرکن معروف بجرّاح وارد بودند بعد عدّهای از قبیلۀ اوس روی لجاجت و از جهت مخالفت با قبیله خزرج که سعد بن عباده را کاندید امارت نموده بودند بیعت نمودند و بعد بمرور بعضی بتهدید(چنانچه شرح دادیم)و جمعی بتطمیع بیعت نمودند و جمعی مانند انصار بریاست سعد بن عباده تا بآخر تبعیت از خلافت ننمودند.
و اما خلافت عمر فقط بدستور ابی بکر تنها بر قرار شد اجماعی و اخذ آراء عمومی ابدا در کار نبود بلکه خلافت سلطنتمآبانه انجام شد؟!.
و اما عثمان روی شالودۀ سیاسی مجلس شورای(دیکتاتوری)که عمر دستور داد بر مسند خلافت نشست!!.
1) 1) آنچه در فضائل ابی بکر نقل گردیده از مفتریاتی است که بدیهۀ عقل گواهی بدروغ آنها میدهد.
و اما در طریقۀ خلافت علی علیه السّلام تقریبا غالب نمایندگان بلاد مسلمین که تصادفا جهة دادخواهی بدربار خلافت بمدینه آمده اجماع بزرگی تشکیل داده بودند شرکت نمودند و باصرار همۀ آنها آن حضرت بر مسند خلافت ظاهری مستقر گردید.
نوّاب-قبله صاحب اجماع نمایندگان بلاد مسلمین در مدینه برای تعیین خلافت بوده.
داعی- خیر هنوز خلیفه سوم بر مسند خلافت بر قرار بود بلکه جمعیت بسیاری از غالب بلاد مسلمین از زعماء قوم و بزرگان قبائل جهة عرض حال و شکایت از عمّال و حکّام جائر ظالم بنی امیه و غیره و حرکات زشت و قبیح مروان و دیگران که نزدیک بمقام خلافت بودند بدربار خلافت در مدینه جمع شدند که عاقبت آن اجماع که کبار صحابه هم در آنها بودند بواسطه ندانستهکاریهای خود عثمان و گوش ندادن بنصایح مشفقانۀ امیر المؤمنین و کبار صحابه منجر بقتل او گردید.
لذا اهل مدینه باتفاق تمام بزرگان قبائل و زعماء اقوام بلاد مسلمین که تصادفا در مدینه حاضر بودند بحالت اجماع در خانه مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام رفتند و آن حضرت را بالتماس و اصرار بمسجد آورده و اجماعا با آن بزرگوار بیعت نمودند و چنین اجماعی ظاهرا در اول بیعت برای هیچیک از خلفاء ثلاث قبل از آن حضرت واقع نشد که روی میل و اراده و اختیار اهل مدینه باتفاق زعماء بلاد مسلمین دست بیعت بسوی یک فرد شاخصی بکشند و او را بخلافت بشناسند.
با چنین اجماع و اجتماعی که برای آن حضرت واقع شد ما آن را دلیل خلافت برای آن حضرت نمیدانیم بلکه دلیل ما بر خلافت آن حضرت قرآن مجید و نص خدا و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است.
مطابق سیرۀ تمام انبیاء که بامر خداوند وصی و خلیفه خود را معین مینمودند.
ثالثا فرمودید بین امیر المؤمنین علی علیه السّلام و سائر خلفاء تفاوتی نبوده است نمیدانم عمدا یا سهوا اشتباه فرمودید برای آنکه با دلائل عقل و نقل بلکه اجماع امت ثابت است که بین علی علیه السّلام و خلفاء بلکه تمام امت تفاوت بسیاری بوده است.
اولین امتیازی که مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام داشته و بهمین جهة متمایز از سایر خلفاء بوده آنست که آنها خلفاء منصوب از جانب جمعیتی از خلق بودهاند ولی علی علیه السّلام خلیفۀ منصوب از جانب خدا و پیغمبر بوده است بدیهی است تعیینشدۀ خدا و پیغمبر حقا ممتاز از تعیینشدۀ خلق است هر عاقلی میداند که خلیفه منصوص با خلیفه غیر منصوص فرق بسیار دارد.
و مهمترین صفت ممتازهای که علی علیه السّلام را از سایر خلفاء و جمیع امت ممتاز مینماید مقام علم و فضل و شرف و تقوای آن حضرت است که باتفاق جمیع علماء امت(باستثناء عدّۀ قلیلی از خوارج و نواصب و بکریون که حالت آنها نزد همه معلوم است)علی علیه السّلام بعد از پیغمبر اعلم و افضل و اقضی و اشرف و اتقای از همۀ امت بوده.
چنانچه اخبار بسیاری در این باب حتی از قول ابی بکر و عمر در شبهای گذشته از کتب معتبرۀ خودتان نقل نمودم با تأییدات قرآن مجید اینک هم باز خبری در یادم آمد که در شبهای قبل نگفتم از برای شما میخوانم تا کشف حقیقت شود.
امام احمد بن حنبل در مسند و ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در مناقب و میر سید علی همدانی شافعی در مودة القربی و حافظ ابو بکر بیهقی شافعی در سنن خود و غیر آنها از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکررا بالفاظ و عبارات مختلفه نقل نمودهاند که فرمود علی اعلمکم و افضلکم و اقضاکم و الرادّ علیه کالرادّ علیّ و الرادّ علیّ کالرادّ علی اللّه و هو علی حدّ الشرک باللّه (1).
ابن ابی الحدید معتزلی که از اشراف علماء شما است در چند جای از مجلدات شرح نهج البلاغه نوشته است قول بتفضیل امیر المؤمنین علی علیه السّلام قولی است قدیم که بسیاری از أصحاب و تابعین قائل بآن بودهاند و شیوخ بغدادیون تصدیق باین معنی نمودهاند.
1) 1) علی علیه السّلام اعلم و افضل و اقضای از همه شما میباشد رد بر حکم و گفتار و رای علی رد بر من است و رد بر من رد بر خداست و رد بر خدا در حد شرک بخداست.
(چون صدای اذان اعلام نماز عشاء برخاست آقایان برای نماز برخاستند پس از اداء فریضه و صرف چای داعی افتتاح کلام نمودم).
داعی- آقایان شما که مشغول نماز بودید داعی فکرها نمودم تا در پایان فکرم بموضوعی بر خوردم که اینک بطریق سؤال طرح مینمایم.
بفرمائید شرافت و فضیلت هر فردی بر سایر افراد که ایجاد حق تقدم مینماید در نظر شما بچه چیز است.
شیخ- (بعد از قدری سکوت)البته طرق شرافت و فضیلت بسیار است ولی در درجۀ اولی که میتوان رءوس فضایل و کمالات شمرد-بعد از ایمان بخدا و رسول سه چیز را میتوان بشمار آورد 1-نسب و نژاد پاک 2-علم و دانش 3-تقوی و پرهیزکاری.
داعی- احسن اللّه لکم الاجر ما هم از همین سه طریق که شما بعنوان رءوس فضائل و کمالات انتخاب فرمودید وارد بحث میشویم و البته هر یک از صحابه اعم از خلفاء و غیرهم دارای یک خصائصی بودند ولی هر یک از آنها که جامع این خصائص عالیه و امّهات فضائل بودند روی قواعد عقلیه و نقلیه حق تقدم برای آنها مسلّم است.
اگر ثابت نمودیم که در این خصائص ثلاثه مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام پرچمدار سیادت و سعادت بوده تصدیق نمائید که با نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن بزرگوار اولی بامر خلافت بوده است و از مقام خلافت ساقط نگردیده مگر بدسیسه بازیهای سیاسی(که بعقیده ابن ابی الحدید در ص 46 جلد اول شرح نهج البلاغه)نامش را مصلحت گذاردند.
اوّلا در موضوع نسب و نژاد مسلّم است که بعد از شخص خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم احدی بشرافت علی علیه السّلام نمیرسد و بقدری نسب و نژاد آن حضرت پاک و درخشنده و تابان میباشد که عقول عقلاء را محو و حیران نموده حتّی متعصّبین از اکابر علماء خودتان مانند علاء الدین مولی علی بن محمّد قوشچی و ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ ناصبی و سعد الدین مسعود بن
عمر تفتازانی گویند ما محو و حیرانیم در کلمات علی کرم اللّه وجهه که میفرماید نحن اهل البیت لا یقاس بنا احد (1).
و نیز ضمن خطبه دوم نهج البلاغه است که بعد از رسیدن بمقام خلافت ظاهری فرمود لا یقاس بال محمّد صلّی اللّه علیه و آله من هذه الامة احد و لا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا هم اساس الدین و عماد الیقین الیهم یفیء الغالی و بهم یلحق التالی و لهم خصائص حق الولایة و فیهم الوصیة و الوراثة الآن اذ رجع الحقّ الی اهله و نقل الی منتقله (2).
این بیانات آن حضرت دلالت کامله بر اولویّت و حق تقدم خلافت آن حضرت و خاندان جلیل آل محمد صلوات اللّه علیهم اجمعین دارد.
این جملات نه کلام خود آن حضرت است بلکه مخالفین هم تصدیق این معنی را داشتهاند چنانچه شبهای قبل عرض کردم که میر سید علی همدانی در مودت هفتم از مودة القربی از ابی وائل از عبد اللّه بن عمر نقل میکند که گفت در وقت شماره اصحاب پیغمبر،ما گفتیم ابی بکر و عمر و عثمان مردی گفت پس نام علی چه شد گفت علیّ من اهل البیت لا یقاس به احد هو مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی درجته (3).
و نیز از احمد بن محمد کرزی بغدادی نقل میکند که گفت شنیدم از عبد اللّه بن حنبل که گفت سؤال کردم از پدرم(احمد بن حنبل امام الحنابله)از تفضیل صحابه او گفت ابی بکر و عمر و عثمان پس گفتم بابا علی بن أبی طالب(علیه السّلام)کجا است گفت هو من اهل البیت لا یقاس به هؤلاء (4).
1) 1) مائیم اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله که احدی را نتوان قیاس بما نمود.
2) 2) احدی از این امت با آل محمد صلّی اللّه علیه و آله طرف مقایسه نبودهاند و کسانی که همیشه از نعمت و بخشش معارف علوم ایشان بهرهمندند با آنان برابر نمیشوند آنان اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین هستند دور افتادگان از راه حق بآنان رجوع کرده و واماندگان بایشان ملحق میشوند و خصائص امامت(علوم و معارف حقه و آیات و معجزات باهره)در آنان جمع و حق ایشانست و بس-و درباره آنان وصیت(رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله)وارث بردن(از آن وجود محترم)ثابت است در این هنگام حق بسوی اهلش برگشته و بجائی که از آن خارج شده بود منتقل گردیده.
3) 3) علی از اهل بیت(پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله است)که احدی را مقایسه با او نتوان نمود او با پیغمبر و در درجه آن حضرت است.
4) 4) علی از اهل بیت(پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله است)که نتوان با او مقایسه نمود ابی بکر و عمر و عثمان را.
عجبتر آنکه نسب علی علیه السّلام دو جنبه دارد نورانی و جسمانی و از این حیث بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت منحصر بفرد بوده است.
از جنبۀ نورانیّت و معنای حقیقی خلقت حق تقدم با امیر المؤمنین علیه السّلام است.
چنانچه اکابر علماء خودتان از قبیل امام أحمد بن حنبل(امام الحنابله)در کتاب با عظمت مسند و میر سید علی همدانی فقیه شافعی در مودة القربی و ابن مغازلی شافعی در مناقب و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول فی مناقب آل الرسول نقل مینمایند از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود کنت انا و علیّ بن أبی طالب نورا بین یدی اللّه من قبل ان یخلق آدم باربعة عشر الف عام فلمّا خلق اللّه تعالی آدم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی نور واحد حتّی افترقنا فی صلب عبد المطّلب ففیّ النبوّة و فی علیّ الخلافة (1).
و میر سید علی همدانی فقیه شافعی مودة هشم از مودة القربی را اختصاص بهمین موضوع داده باین عبارت المودّة الثامنة فی انّ رسول اللّه و علیّا من نور واحد اعطی علیّ من الخصال ما لم یعط احد من العالمین (2).
از جمله اخباری که در این مودت نقل نموده و ابن مغازلی شافعی هم متعرض است از عثمان بن عفان خلیفه سوم است که گفت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود خلقت انا و علیّ من نور واحد قبل ان یخلق آدم باربعة آلاف عام فلمّا خلق اللّه آدم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل شیء واحد حتّی افترقنا فی صلب عبد المطّلب ففیّ النبوّة و فی علیّ الوصیّة.
در خبر دیگر بعد از این خبر مینویسد خطاب بعلی نموده فرمود ففیّ النبوة و
1) 1) من و علی نوری بودیم در اختیار قدرت خدای تعالی قبل از اینکه خلق کند آدم را بچهارده هزار سال پس چون خلق فرمود آدم را خدای متعال ما را که آن نور بودیم در صلب آدم قرار داد و از صلب او پیوسته با هم بودیم تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم پس در من نبوت و در علی خلافت را ظاهر ساخت.
2) 2) مودت هشتم در اینکه رسول خدا و علی از یک نور بودند و داده شده است بعلی از خصال آنچه باحدی از عالمیان داده نشده است.
الرسالة و فیک الوصیّة و الامامة یا علیّ (1).
و نیز همین خبر را ابن ابی الحدید معتزلی در ص 450 جلد دوم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر)از صاحب کتاب فردوس نقل نموده و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب اول ینابیع المودّة از جمع الفوائد و مناقب ابن مغازلی شافعی و فردوس دیلمی و فرائد السمطین حموینی و مناقب خوارزمی بمختصر اختلافی در ألفاظ و عبارات و اتحاد معنی خلقت نورانی محمّد و علی صلوات اللّه علیهما را قبل از خلقت خلایق به هزاران سال نقل مینمایند و اینکه هر دو یک نور بودند تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدند قسمتی در صلب عبد اللّه قرار گرفت که خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوجود آمد و نصف دیگر در صلب أبو طالب رفت علی علیه السّلام بوجود آمد محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را برای نبوت و رسالت و علی علیه السّلام را برای وصایت و امامت و خلافت انتخاب نمودند چنانچه بیان خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است در جملۀ اخبار وارده.
و أبو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در فصل چهاردهم مناقب و فصل چهارم مقتل الحسین و سبط ابن جوزی در ص 28 تذکره و ابن صباغ مالکی در فصول المهمّه و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 87 کفایت الطالب پنج خبر مسندا از حافظ محدث شام و حافظ محدث عراق از معجم طبرانی باسناد خود نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من و علی از یک نور خلق شدیم و با هم بودیم تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم و بعض از آن اخبار مفصل و بسیار عالی و پرفائده میباشد که از جهت اختصار از ذکر تمام آنها خودداری مینمایم(کسانی که طالباند بآن کتاب مراجعه نمایند).
اختلاف عبارات و الفاظ از آن جهت نیست که حضرت در یک مجلس فرموده و روات هر یک بعبارتی نقل نموده باشند ممکن است در مکانهای مختلف بیان فرموده باشد چنانچه از سیاق خود اخبار معلوم میشود.
1) 1) من و علی از یک نور خلق شدیم قبل از اینکه خلق شود عالم بچهار هزار سال پس از آنکه آدم را خلق نمود خدای متعال،آن نور را در صلب او قرار داد پیوسته با هم بودیم تا آنکه از هم جدا شدیم در صلب عبد المطلب پس در من نبوت و در علی وصایت را قرار داد-پس در من نبوت و رسالت و در تو یا علی وصیت و امامت را قرار داد.
و أمّا از جنبۀ جسمانی هم أبا و امّا دارای شرافتی بزرگ است که از خصائص و فضایل مخصوصۀ آن حضرت است.
آباء و أجداد آن حضرت بر خلاف دیگران تا بآدم ابو البشر همگی موحّد و خداپرست بودند و در صلب و رحم ناپاکی آن نور پاک قرار نگرفت و این افتخار از برای أحدی از صحابه نبوده است-از این قرار.
علی(1)بن أبی طالب(2)بن عبد المطلب(3)بن هاشم(4)بن عبد مناف (5)بن قصی(6)بن کلاب(7)بن مرّة(8)بن کعب(9)بن لؤی(10)بن غالب (11)بن فهر(12)بن مالک(13)بن نضر(14)بن کنانة(15)بن خزیمة(16) بن مدرکة(17)بن الیاس(18)بن مضر(19)بن نزار(20)بن معد(21)بن عدنان(22)بن ادّ(23)بن ادد(24)بن الیسع(25)بن الهمیس(26)بن بنت (27)بن سلامان(28)بن حمل(29)بن قیدار(30)بن اسماعیل(31)بن ابراهیم خلیل اللّه(32)بن تارخ(33)بن تاحور(34)بن شاروع(35)بن ابرغو(36) بن تالغ(37)بن عابر(38)بن شالح(39)بن ارفخشذ(40)بن سام(41)بن نوح(42)بن لمک(43)بن متوشلخ(44)بن اخنوخ(45)بن یارد(46)بن مهلائل(47)بن قینان(48)بن انوش(49)بن شیث(50)بن آدم ابی البشر علیهم السّلام(بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله احدی چنین نسب مشعشع تابانی ندارد)
شیخ- اینکه فرمودید آباء و اجداد علی کرّم اللّه وجهه تا بآدم أبو البشر همگی موحّد بودند ظاهرا اشتباه فرمودید امر چنین نیست ما هم مأمور بظاهر هستیم برای آنکه میبینیم در آباء آن بزرگوار مشرکین و بتپرستان بودند از قبیل آزر پدر ابراهیم خلیل که بتصریح آیه شریفه که میفرماید وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً إِنِّی أَرٰاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (1).
1) 1) یاد کن وقتی را که ابراهیم بپدرش آزر(عمو یا شوهر مادر و مربی او که عرب بر آنها اطلاق پدر کند)گفت آیا بتها را بخدائی اختیار کردهای و من راستی تو و پیروانت را در گمراهی آشکار میبینم آیه 74 سوره 6(انعام).
داعی- این بیان بدون تعمّق و تفکّر شما جز تبعیّت از أسلاف روی عادت چیز دیگری بنظر داعی نمیرسد زیرا که ما میبینیم که أسلاف و أقران شما برای اینکه اسلاف محبوب خود را از صحابه که نسبت آنها قطعا بشرک و کفر میرسد پاک کرده باشند یعنی این نقص نسبی را از آنها دور نمایند و پدر و مادر مشرک را سبب نقص ندانند راضی شدند که در آباء و اجداد پیغمبر عظیم الشأن خود مشرکی وارد-و نسب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بشرک و کفر منتهی نمایند-تا اسلاف و شیوخ خود را از این نقص مبرّی سازند؟!!.
واقعا جای بسی تأسف است چنین إعمال غرضها از مردمان دانشمند و فهمیده که جز عناد و لجاج و دست و پا کردن بیجا و محبت و وداد باولیای خود بچیز دیگر نتوان حمل نمود و شما هم روی عادت تبعیّت از گفتار آنها نموده و در هم چه مجلسی واگو مینمائید!!.
و حال آنکه خود میدانید که علماء انساب را اتفاق است که پدر حضرت ابراهیم خلیل الرحمن تارخ بوده نه آزر.
شیخ- شما اجتهاد مقابل نص مینمائید عقاید و نظریّه علماء أنساب را مقابل قرآن میآورید با اینکه قرآن صراحت دارد که پدر حضرت ابراهیم آزر بتپرست بوده است.
داعی- ما هیچگاه اجتهاد مقابل نص نمینمائیم بلکه چون هدفی نداریم مگر پی بردن بحقائق قرآن لذا قدری دقت و امعان نظر بیشتری مینمائیم براهنمائی اهل بیت و عترت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که عدل قرآن و مبیّن آن هستند میفهمیم که این آیه شریفه روی قاعدۀ عرف عام مشهور است چه آنکه در عرف معمول است عمو و شوهر مادر را پدر خطاب میکنند.
و دربارۀ آزر دو قول است یکی آنکه عموی حضرت إبراهیم علیه السّلام بوده و دیگر آنکه علاوه بر آنکه عمو بوده بعد از مردن برادرش تارخ پدر حضرت إبراهیم علیه السّلام
مادر آن حضرت را گرفت فلذا از دو جهة حضرت ابراهیم او را پدر خطاب میفرمودند یکی از جهة عمو بودن و دیگر آنکه شوهر مادر آن حضرت بوده و تا دم مرگ او را پدر میخوانده.
شیخ- ما از صراحت قرآن نمیتوانیم صرف نظر کنیم مگر آنکه در خود قرآن دلیلی یافت شود که عمو یا شوهر مادر را پدر خوانده باشند و اگر چنین دلیلی نتوانید اقامه نمود(و هرگز نتوانید اقامه نمود)دلیل شما ناقص و غیر قابل قبول است.
داعی- باین محکمی صحبت نفرمائید که در وقت اقامه دلیل استحکام بیاناتتان متزلزل گردد.
چه آنکه در خود آیات قرآن مجید نظائری هست که روی قواعد عرف معمول بیان گردیده که از جمله آنها آیه 127 سوره 2(بقره)میباشد که شاهد بر عرض دعاگو است که سؤال و جواب حضرت یعقوب را با فرزندانش هنگام مرگ ذکر نموده میفرماید:
إِذْ قٰالَ لِبَنِیهِ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً
(1) .
شاهد مقصود از این آیه شریفه کلمه اسماعیل است برای آنکه بشهادت قرآن مجید پدر جناب یعقوب اسحاق است و اسماعیل عموی یعقوب است نه پدر او ولی در قرآن روی قاعدۀ عرف که عمّ را أب خطاب میکردند او را پدر میخواند.
چون فرزندان یعقوب علیه السّلام عرفا عمو را پدر میخواندند لذا در جواب پدر هم عمو را پدر خواندند خداوند هم در قرآن همان سؤال و جواب را ذکر فرموده.
روی همان قاعده هم که حضرت ابراهیم علیه السّلام عمو و شوهر مادرش را عرفا پدر میخوانده در قرآن هم عرفا او را پدر خوانده و الا بدلیل تاریخ و علم ضابط انساب مسلم است که پدر حضرت ابراهیم(ع)تارخ بوده نه آزر.
1) 1) جناب یعقوب بفرزندان خود گفت شما پس از مرگ من کرا میپرستید گفتند خدای تو و خدای پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبود یگانه است.
دلیل دیگر بر اینکه در آباء و أجداد پیغمبر مشرک و کافر نبوده آیه 219 سوره 26(شعراء) است که میفرماید وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 2 ینابیع الموده و دیگران از علماء شما از ابن عباس(حبر امت)و مفسر قرآن مجید روایت نمودهاند در معنای آیه شریفه که«تقلبه من اصلاب الموحّدین نبیّ الی نبیّ حتّی اخرجه من صلب أبیه من نکاح غیر سفاح من لدن آدم» (1).
و از جمله دلائل حدیث مشهوری است که همه علماء شما نقل نمودهاند حتی امام ثعلبی که امام اصحاب حدیث است در تفسیر خود نقل نموده و سلیمان بلخی حنفی در باب 2 ینابیع المودة از ابن عباس روایت نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود اهبطنی اللّه الی الارض فی صلب آدم و جعلنی فی صلب نوح فی السفینة و قذف بی فی صلب ابراهیم ثمّ لم یزل اللّه ینقلنی من الاصلاب الکریمة الی الارحام الطاهرة حتّی اخرجنی من بین ابوین لم یلتقیا علی سفاح قطّ (2).
و در خبر دیگر فرموده است لم یدنسنی بدنس الجاهلیّة.
و نیز در همان باب از کتاب ابکار الافکار شیخ صلاح الدین بن زین الدین بن احمد مشهور به ابن الصلاح حلبی و شرح کبریت احمر شیخ عبد القادر از علاء الدوله سمنانی حدیث مفصلی از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل میکند که از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سؤال از اول ما خلق اللّه نموده حضرت جوابهائی میدهد که وقت مجلس مقتضی نیست شرح دهم تا آخر حدیث که میفرماید و هکذا ینقل اللّه نوری من طیّب الی طیّب و من طاهر
1) 1) میگردانید پیغمبر را از اصلاب اهل توحید(از پشت آدم)بر پشت پیغمبری بعد از پیغمبری تا آنکه بیرون آورد او را از صلب پدر او از نکاح نه بزنا.
2) 2) خداوند مرا فرود آورد بسوی زمین در صلب آدم و قرار داد مرا در صلب نوح در کشتی و انداخت مرا در صلب ابراهیم و پیوسته نقل داد مرا از اصلاب کریمه بسوی رحمهای طاهره پاکیزه تا آنکه بیرون آورد مرا از بین پدر و مادری که ملاقات نکردند یکدیگر را هرگز بزنا-آلوده نگردانید مرا بآلودگیهای جاهلیت.
الی طاهر الی ان اوصله اللّه الی صلب ابی،عبد اللّه بن عبد المطّلب و منه اوصله اللّه الی رحم امّی آمنة ثم اخرجنی الی الدنیا فجعلنی سیّد المرسلین و خاتم النّبیّین (1).
اینکه میفرماید از طیّب بسوی طیّب و از طاهر بسوی طاهر انتقال داده میشدم میرساند که در آباء و اجداد آن حضرت کافری نبوده چه آنکه بحکم قرآن مجید که میفرماید إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ -هر کافر و مشرکی نجس است پس وقتی فرمود لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات یعنی پیوسته از اصلاب طاهرین بسوی ارحام طاهرات و پاک و پاکیزه منتقل میشدم ثابت میکند که چون مشرکین نجساند پس آباء و اجداد آن حضرت مشرک نبودند.
و نیز در همان باب 2 ینابیع نقلا از کبیر از ابن عباس نقل میکند که آن حضرت فرمود ما ولدنی فی سفاح الجاهلیّة شیء و ما ولدنی الاّ نکاح کنکاح الاسلام (2).
آیا خطبۀ صد و پنجم نهج البلاغه را مطالعه ننمودهاید که مولی الموحدین امیر المؤمنین علیه السّلام در وصف آباء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین فرموده فاستودعهم فی افضل مستودع و اقرّهم فی خیر مستقرّ تناسختهم کرایم الاصلاب الی مطهّرات الارحام کلّما مضی سلف قام منهم بدین اللّه خلف حتّی افضت کرامة اللّه سبحانه الی محمّد صلّی اللّه علیه و آله فاخرجه من افضل المعادن منبتا و اعزّ الأرومات مغرسا من شجرة الّتی صدع منها انبیائه و انتخب منها امنائه (3).
1) 1) و همچنین نقل داد خدای تعالی نور مرا از طیب و طاهر پاک و پاکیزه بسوی پاک و پاکیزه تا آنکه واصل نمود بصلب پدرم عبد اللّه و از او برحم مادرم آمنه پس بیرون آورد مرا بسوی دنیا و قرار داد مرا سید و آقای انبیاء و رسل و خاتم بر همه.
2) 2) من بوجود نیامدم بزناهای زمان جاهلیت بلکه بوجود آمدم در اثر عقد و نکاح صحیح مانند عقد و نکاح در شریعت اسلام.
3) 3) امانت نهاد خدای تعالی(انبیاء را)در فاضلترین موضع امانت که اصلاب آباء کرام ایشانست و قرار داد ایشان را در بهترین محل قرار که ارحام طاهره امهات است نقل کرد ایشان را از اصلاب پدران بزرگوار برحمهای پاک و پاکیزه مادران هر بار سلفی از آنها گذشته یعنی از دنیا رفت خلفی از ایشان برخاست با قامت دین خدا تا آنکه کرامت پروردگار که منصب نبوتست رسید بسوی محمد صلّی اللّه علیه و آله پس بیرون آورد آن حضرت را از بهترین معدنها از روی روئیدن که آن طینت طیب و پاک نبوتست و عزیزترین اصلها از روی نشاندن که آن ماده پاکیزهایست که مستعد رسالت است از درختی که شکافته و هویدا کرده است از آن شجره طیبه پیغمبران خود را و برگزیده است از آن درخت سعادت امینان خود را.
اگر بخواهم از این قبیل دلائل برای شما بیاورم تا آخر وقت مجلس باید اقامه دلیل نمایم گمان میکنم برای اثبات مقصود آن هم در مقابل آقایان با انصاف کافی باشد که بدانند آباء و اجداد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا به آدم ابو البشر علیه السّلام همگی مؤمن و موحد بودهاند بدیهی است اهل البیت ادری بما فی البیت اهل بیت طهارت و خاندان رسالت آگاهترند بحالات پدران از دیگران.
پس از اینکه ثابت شد که آباء و اجداد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همگی مؤمن و موحّد بودهاند بخودی خود ثابت است که آباء و اجداد علی علیه السّلام هم همگی مؤمن و موحّد بودهاند.
برای آنکه قبلا ثابت نمودیم از روی اخباری که علماء خودتان(علاوه بر تواتر در أخبار شیعه)نقل نمودهاند که محمّد و علی علیهما الصلوات و السّلام یک نور بودهاند و در جمیع اصلاب و ارحام پاک و پاکیزه با هم بودهاند تا در صلب جناب عبد المطلب از هم جدا گردیدند.
در عالم نورانیت و جسمانیت با هم بودند هر جا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده علی هم بوده(پس عقل هر ذی عقلی حکم میکند که چنین شخصیّت بزرگی که دارای چنان نسب و نژاد مشعشع پاک و پاکیزه و منزه و نزدیکترین اشخاص است برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اولی و احق بمقام خلافت بوده است).
شیخ- اگر راه حلّی دربارۀ آزر و تارخ بدست آوردهاید و اثبات طهارت در آباء و اجداد رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم نمودهاید ولی چنین ثبوتی دربارۀ علی کرّم اللّه وجهه غیر ممکن است(و لو آنکه تا عبد المطلب را بگوئیم موحّد بودهاند)ولی درباره ابو طالب پدر علی کرّم اللّه وجهه ابدا راهی نیست و ثابت است که در حالت کفر از دنیا رفت.
داعی- تصدیق مینمایم که درباره جناب ابو طالب ایجاد اختلافی در امت نمودند ولی باید گفت
اللهمّ العن اول ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد (1).لعنت خدا بر آن کس که از روز اول طریقۀ سبّ و لعن و اهانت و جعل اخبار در ایذاء و آزار علی علیه السّلام بکار برد که ریشۀ این قبیل مطالب شد که بعدها خوارج و نواصب که عداوت مخصوصی با آن حضرت داشتند و عدّهای از علمای جامد و بیفکر شما روی عادت و تعصّب تبعا للاسلاف قائل بقول شما شدند-و گمان نمودند که جناب ابو طالب بیایمان از دنیا رفت.
و حال آنکه جمهور علمای شیعه و تمامی اهل بیت طهارت و خاندان رسالت که اقوالشان سندیّت و اجماعشان حجّیت دارد چون عدیل القرآنند-و بیشتر از محققین علماء منصف شما از قبیل ابن ابی الحدید و جلال الدین سیوطی و ابو القاسم بلخی و ابو جعفر اسکافی و اساتید آنها از معتزله و میر سید علی همدانی فقیه شافعی و غیرهم متفقا قائل باسلام و ایمان جناب ابو طالباند.
و اما عقیده جامعه شیعه بطور اجماع وارد است که انّه قد آمن بالنّبی فی اوّل الامر (2).
بالاتر از همه آنکه ایمان جناب ابو طالب از فطرت بایمان بوده نه از کفر مانند سایر بنی هاشم یا برادرانش حمزه و عباس-و از مسلّمات جامعه شیعه است به پیروی از اهل بیت طهارت انّه لم یعبد صنما قط بل کان من اوصیاء ابراهیم (3).
و در کتب معتبره علماء محقق شما هم باین معنی بسیار اشاره شده از جمله ابن أثیر در جامع الاصول گفته و ما اسلم من اعمام النبیّ غیر حمزة و العبّاس و أبی طالب عند اهل البیت علیهم السّلام (4).
بدیهی است اجماع اهل بیت رسول اللّه علیهم السّلام در نزد هر مسلمانی بایستی حجّت باشد چون عدیل القرآناند و یکی از دو ثقلی هستند که ما مسلمانان
1) 1) پروردگارا لعنت نما(یعنی رحمت خود را دور نما)از اول کسی که ظلم نمود در حق محمد و آل محمد(ص).
2) 2) بتحقیق که ابو طالب در همان اول امر ایمان آورد به پیغمبر.
3) 3) بدرستی که او(ابو طالب)هرگز بتپرستی نکرد بلکه از اوصیاء ابراهیم خلیل اللّه بود.
4) 4) اسلام نیاورد از اعمام پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در نزد اهل بیت رسالت غیر از حمزه و عباس و ابو طالب.
مأموریم بگفتار و کردار آنها تمسّک بجوئیم تا گمراه نشویم بنابر حدیث ثقلین و سایر احادیثی که لیالی ماضیه عرض کردیم که باتفاق فریقین ثابت است مورد توصیه و سفارش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند.
و دیگر آنکه بمقتضای قاعدۀ اهل البیت ادری بما فی البیت آن خاندان جلیله که مجسّمۀ تقوی و پرهیزکاری بودند از ایمان و کفر آباء و اجداد و اعمام خود آگاهتر بودند تا مغیرة بن شعبه و دیگران از بنی امیه و خوارج و نواصب و بیخبران.
و واقعا جای تعجب است از علمای شما که قول تمام اهل بیت رسالت و امام المتّقین امیر المؤمنین که صداقت و راستگوئی او را خدا و پیغمبر بنا بر روایات معتبرۀ خودتان تصدیق نمودهاند و بالاتفاق میگویند جناب أبی طالب مؤمن و موحّد از دنیا رفت قبول نمیکنید ولی قول یک نفر دشمن سر سخت امیر المؤمنین و فاسق و فاجر معلوم الحال مغیرۀ ملعون و عدّهای اموی و خارجی و ناصبی را میپذیرید و روی آن ایستادگی نموده و اصرار مینمایند؟!.
ابن ابی الحدید معتزلی که از اعیان علمای شما است در ص 310 جلد 3 شرح نهج البلاغه گوید اسلام ابو طالب مورد اختلاف است،جامعه شیعه امامیه و اکثر زیدیه گفتهاند مسلمان از دنیا رفت.
علاوه بر اجماع جمهور علماء شیعه بعض از شیوخ علماء ما(معتزله)مانند شیخ ابو القاسم بلخی و ابو جعفر اسکافی و غیر ایشان هم بر این عقیدهاند که ابو طالب اسلام آورد و علت آنکه ایمان خود را ظاهر نساخت آن بود که بتواند پیغمبر را کاملا یاری نماید-و مخالفین بملاحظه مقام او مزاحم آن حضرت نشوند.
شیخ- مگر جنابعالی حدیث ضحضاح را ندیدهاید که میفرماید انّ ابا طالب فی ضحضاح من نار (1).
داعی- این حدیث هم مانند سایر احادیث موضوعه و مجعوله است که عدّهای از اعادی آل محمّد و اهل بیت طهارت سلام اللّه علیهم اجمعین در
1) 1) ابو طالب در آب کمی از آتش است.
زمان امویها-مخصوصا در دورۀ خلافت سر سلسلۀ اهل نفاق معاویة بن ابی سفیان علیه اللعنة و النیران و خوشآیند آن حملۀ کفر و نفاق جعل نمودهاند-بعدها بنی امیّه و اتباع آنها هم عداوة لعلی بن أبی طالب علیه السّلام آن احادیث مجعوله را تقویت نموده و شهرت دادند-و نگذاردند ایمان جناب ابو طالب هم مانند ایمان جناب حمزه و عباس معروف گردد-و بکلّی از نظر جامعه محو کردند.
و عجبتر از همه آنکه جاعل و ناقل حدیث ضحضاح هم یک نفر فاسق فاجر اعداء عدو مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام مغیرة بن شعبه بوده که ابن ابی الحدید در ص 159 جلد سیم شرح نهج البلاغه تا ص 163 و مسعودی در مروج الذّهب و دیگران مینویسند مغیره در بصره زنا کرد روزی که شهود برای شهادت نزد خلیفه عمر آمدند سه نفر شهادت دادند چهارمی که آمد شهادت بدهد او را کلمۀ تلقین و تعلیم نمودند که از دادن شهادت ابا نمود آن سه نفر را حد زدند و مغیره را خلاص نمودند؟!.
یک چنین فاسق فاجر زانی شارب الخمر که حد خدا بر او تعطیل شد از دوستان صمیمی معاویة بن ابی سفیان این حدیث را روی بغض و کینۀ امیر المؤمنین علیه السّلام و خوشآیند معاویه علیه الهاویه جعل نمود حسب الامر معاویه و اتباع او أمویها و غیر آنها این حدیث مجعول را تقویت نموده شهادت دادند که انّ ابا طالب فی ضحضاح من نار (1).
و افرادی هم که در سلسلۀ روات آن قرار گرفتهاند مانند عبد الملک بن عمیر و عبد العزیز راوردی و سفیان ثوری و غیره در نزد اکابر علماء جرح و تعدیل خودتان مانند ذهبی در جلد دوم میزان الاعتدال مردود و ضعیف و غیر قابل قبول و بعضی از آنها مانند سفیان ثوری جزء مدلّسین و کذّابین بشمار رفتهاند چگونه میتوان به حدیثی که چنین اشخاص معلوم الحال در ضعف و شهرت بکذب و دروغ نقل نمودهاند اعتماد نمود؟.
1) 1) ابو طالب در آب کمی از آتش است.
و حال آنکه دلائل بسیاری بر ایمان جناب ابو طالب در دست هست که جای انکار نیست و قطعا انکار دلائل واضحه را نمیکنند مگر مردمان جامد یا عنود و لجوج در قبول حقائق
1- از جمله فرمایش رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که فرمود انا و کافل الیتیم کهاتین فی الجنّة (1).
ابن ابی الحدید هم این حدیث را در ص 312 جلد چهارم شرح نهج نقل نموده بدیهی است مراد از فرمایش آن حضرت هر کافل یتیم نیست زیرا چه بسیار کافل یتیم که فاسق و فاجر بلکه لاابالی و بیدین و مستحق آتش میباشند.
پس مراد آن حضرت جناب ابو طالب و جد بزرگوارش جناب عبد المطلب بوده که کفیل زندگانی پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودهاند و مخصوصا آن حضرت در مکه معروف بود بیتیم ابو طالب که بعد از وفات جناب عبد المطلب کفالت و نگهداری پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از سن هشت سالگی بر عهدۀ آن جناب قرار گرفت.
2- خبر معروفی است که فریقین(شیعه و سنی)بطرق مختلفه نقل نمودهاند و بعضی باین طریق آوردهاند که آن حضرت فرمود جبرئیل بر من نازل شد و باین عبارت مرا بشارت داد که انّ اللّه حرّم علی النار صلبا انزلک و بطنا حملک و ثدیا ارضعک و حجرا کفلک (2).
میر سید علی همدانی در مودّة القربی و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و قاضی شوکانی در حدیث قدسی این قسم روایت نمودهاند که رسول اکرم فرمود جبرئیل بر من نازل شد و گفت انّ اللّه یقرئک السّلام و یقول انّی حرّمت النار علی صلب انزلک و بطن حملک و حجر کفلک (3).
1) 1) (دو انگشت مبارک را بهم چسبانید و فرمود)من و کفالتکننده یتیم مانند این دو انگشت (که بهم چسبیدهاند)در بهشت هستیم.
2) 2) خداوند حرام کرده است بر آتش پشت و شکمی که ترا آورده و بر خود حمل نموده و پستانی که ترا شیر داده و پهلو و کناری که ترا کفالت نموده.
3) 3) پروردگار بتو سلام میرساند و میفرماید من حرام کردم آتش جهنم را بر پشتی که ترا فرود آورد و شکمی که ترا حمل کرد و بغل و کناری که ترا کفالت نمود(مراد از صاحب صلب عبد اللّه و صاحب بطن آمنه و صاحب حجر عبد المطلب و ابو طالب علیهما السّلام بودند.
این نوع از اخبار دلالت دارد بر ایمان جناب عبد المطلب و ابو طالب و فاطمه بنت اسد زوجۀ او که کافل زندگانی آن حضرت بودند.
و جناب عبد اللّه و آمنه بنت وهب پدر و مادر آن حضرت و حلیمه سعدیه که مرضعه و دایۀ آن حضرت بودهاند.
3-از جمله دلائل اشعاری است که عزّ الدین عبد الحمید بن ابی الحدید معتزلی که از اعیان علماء شما است در مدح جناب ابو طالب سروده و در ص 318 جلد سیم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)و سایر کتب ثبت گردیده که گفته است.
و لو لا ابو طالب و ابنه
لما مثّل الدین شخصا فقاما
فذاک بمکة اوی و حامی
و هذا بیثرب جسّ الحماما
تکفّل عبد مناف بامر
و اودی فکان علیّ تماما
فقل فی ثبیر مضی بعد ما
قضی ما قضاه و ابقی شماما
فللّه ذا فاتحا للهدی
و للّه ذا للمعالی ختاما
و ما ضرّ مجد أبی طالب
جهول لغا او بصیر تعامی
کما لا یضرّ آیات الصباح
من ظنّ ضوء النهار الظلاما
4-از جمله اشعاری است که جناب ابو طالب خود در مدح آن حضرت سروده که دلالت واضحه بر ایمان آن جناب دارد که قسمتی از آن اشعار را ابن ابی الحدید در ص 316 جلد سیم شرح نهج نقل نموده و بسیاری از اکابر علماء خودتان مانند شیخ ابو القاسم بلخی و ابی جعفر اسکافی از همان اشعار استدلال بر ایمان آن
1) 1) ما حصل معنی آنکه اگر ابو طالب و پسرش(علی علیه السّلام)نبودند دین اسلام تشخیص و قوامی نداشت ابو طالب در مکه آن حضرت را یافت و حمایت نمود و علی علیه السّلام در مدینه ملکوت نبوت را با تجسس بدست آورد و حمایت کرد عبد مناف(ابو طالب)بامر عبد المطلب پدر بزرگوارش کفالت زندگانی آن حضرت را بعهده گرفت و ادامه داد و علی آن خدمات را خاتمه داد تأسفی ندارد که أبی طالب بقضای الهی در گذشت زیرا بوی خوش خود(علی علیه السّلام)را بیادگار گذارد برای رضای خدا ابو طالب خدمت بدین خدا کرد و علی(ع)بآن خدمات خاتمه داد تا باوج اعلا رسید.
جناب نمودهاند و حقا هم ثابت است که آن جناب ایمان خود را در لفافۀ این اشعار ظاهر و هویدا نموده که از جمله اشعار لامیۀ او میباشد که گفته:
اعوذ بربّ البیت من کلّ طاعن
علینا بسوء او یلوح بباطل
و من فاجر یغتابنا بمغیبة
و من ملحق فی الدین ما لم نحاول
کذبتم و بیت اللّه نبزی محمّدا
و لمّا نطاعن دونه و نناضل
و ننصره حتّی نصرّع دونه
و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه
ثمال الیتامی عصمة للارامل
یلوذ به الهلاک من آل هاشم
فهم عنده فی نعمة و فواضل
لعمری لقد کلّفت وجدا باحمد
و احببته حبّ الحبیب المواصل
وجدت بنفسی دونه فحمیته
و دافعت عنه بالذری و الکواهل
فلا زال للدنیا جمالا لاهلها
و شینا لمن عادی وزین المحافل
و ایّده ربّ العباد بنصره
و اظهر دینا حقّه غیر باطل
(1) و از جمله اشعار مهمّه آن جناب که ابن ابی الحدید در ص 312 جلد سیم شرح نهج و دیگران نقل نمودهاند و بآن اشعار استدلال بایمان آن جناب گردیده قصیدۀ میمیّۀ اوست که گوید:
یرجون منا خطّة دون نیلها
ضراب و طعن بالوشیج المقوّم
یرجون ان نسخی بقتل محمّد
و لم تختضب سمر العوالی من الدم
1) 1) پناه میبرم بخالق کعبه از گروهی که ببدی بر ما طعن میزنند و یا ما را نسبت بباطل میدهند و از شر کسانی که غیبت ما را میکنند بمعایبی و از شر کسانی که اموری را بدین نسبت میدهند و حال آنکه دین شامل آنها نیست بخالق کعبه دروغ گفتید شما که نسبت دادید بمن تبری از محمد(ص) و یا بر علیه او جنگی برپا و شمشیری کشیده باشیم قطعا یاری و دفاع میکنیم از او تا جان خود را نثار او بکنیم بهطوریکه از زن و فرزند خود فراموش کرده باشیم و چه بسیار که مردم بواسطه او استسقاء نموده از ابر رحمة آب یاری شدند چرا که ایشان نگهبان یتیمان و پناه بیپناهانند افتادگان بنی هاشم را پناهگاهست و ایشان را از هر گونه نعم بینیاز مینماید بجان خودم بقدری بواسطۀ وجود احمد و محمد«ص»در وجد و سرور غوطهورم که وجد را بزحمت آوردهام زیرا او را بقدری دوست میدارم مانند کسی که دوست خود را بسینه گرفته باشد و جان خود را نثار او کنم و حمایت از او نمایم و دفاع از او دادم باعضاء رئیسه و غیر رئیسه خود خداوند او را پاینده بدارد که جمال اهل دنیا است و نقمت دشمنان و زینت هر کوی و محفل است خلاق عالمیان او را با توفیقات خود تأیید و یاری نمود و ظاهر و محقق کرد دین حقی را که باطل در او راه نداشت.
کذبتم و بیت اللّه حتّی تفلّقوا
جماجم تلقی بالحطیم و زمزم
و ظلم نبیّ جاء یدعوا الی الهدی
و امرأتی من عند ذی العرش قیّم
(1) و از جمله دلائل واضحه که صراحت ظاهره بر ایمان آن جناب دارد و پرده را کاملا برداشته و ابن ابی الحدید در ص 315 جلد سیم شرح نهج نقل نموده این است که گوید:
یا شاهد اللّه علی فاشهد
انّی علی دین النبیّ احمد
من ضلّ فی الدین فانّی مهتد (2)
شما را بخدا آقایان انصاف دهید که آیا گویندۀ این اشعار را میتوان کافر خواند که صریحا اقرار میکند و میگوید من بر دین محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستم و یاری میکنم پیغمبر حقی را که ابدا باطلی در کلام او راه ندارد.
شیخ- این اشعار از دو جهت مورد قبول و استشهاد نیست اول آنکه تواتری در این اشعار نمیباشد ثانیا در هیچ کجا دیده نشده است که ابو طالب اقرار باسلام و ایمان و اعتراف بشهادتین نموده باشد-پس بنقل چند شعری نتوان حکم اسلام بر او جاری نمود؟!.
داعی- ایراد شما راجع بتواتر عجیب است آنجا که مطابق میلتان باشد خبر واحد را حجّت میدانید و مورد عمل قرار میدهید ولی وقتی بر خلاف میلتان باشد فوری حربه عدم تواتر را بکار میبرید.
اگر آقایان قدری دقیق شوید بخوبی متوجه میشوید که فرد فرد این اشعار اگر متواتر نباشد ولی مجموع آنها متواترا دلالت دارد بر امر واحدی که ایمان جناب
1) 1) مردم امیدوارند که ما علیه دین اسلام قیام نموده و شمشیر کشیده محمد را بکشیم و دین را نسخ کنیم و خود را در رکاب او خونآلود نکنیم دروغ میگوئید بخالق کعبه ما دستبردار نیستیم تا حطیم و زمزم پر از قطعات اجساد کشتهگان گردد و ظلم بر پیغمبری که برانگیخته شده بمنظور هدایت خلایق و کتابی که از طرف خالق عرش نازل شد غلط و بیمصرف است.
2) 2) ای گواهان خدا شاهد باشید که من بر دین پیغمبر خدا احمد و محمد«ص»استوارم هر کس از آن خارج است باشد من باو هدایت شدم.
أبی طالب و اعتراف بنبوّت و رسالت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد.
بسیاری از امور است که تواتر آن بهمین قسم معین میشود مثلا جنگها و شجاعتها و حملات مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام در غزوات هر یک خبر واحد است ولی مجموع آنها روی هم تواتر معنوی است که افادۀ علم ضروری بشجاعت آن حضرت مینماید و همچنین است سخاوت حاتم و عدالت انوشیروان و غیر ذلک.
علاوه شما که بتواتر علاقهمند هستید بفرمائید تواتر حدیث مجعول ضحضاح را از کجا ثابت میکنید.
و اما جواب اشکال دوم شما خیلی بارز و آشکار است زیرا اقرار بتوحید و نبوّت و اعتراف بمبدا و معاد حتما نباید با کلمات نثر مانند گفتن اشهد ان لا اله الاّ اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه باشد بلکه اگر فرد بیگانۀ از دین اشعاری بگوید که مستلزم اقرار و اعتراف بوحدانیّت حق و مقام رسالت حضرت ختمی مرتبت باشد قطعا کفایت میکند-پس وقتی جناب أبی طالب فرمود یا شاهد اللّه علیّ فاشهد-انّی علی دین النبیّ احمد-حکم همان اقرار بکلمات نثر را دارد.
ولی علاوه بر اشعار-حین موت با کلمات نثر هم اقرار نمود چنانچه سید محمّد رسولی برزنجی و حافظ ابو نعیم و بیهقی نقل نمودهاند که در مرض موت جمعی از صنادید کفار قریش از قبیل أبو جهل و عبد اللّه بن ابی امیّه بعیادت جناب ابو طالب رفتند در آن حال رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود بعمّش ابو طالب بگو کلمه لا اله الاّ اللّه تا من بر آن شاهد باشم در نزد پروردگار متعال (1)فوری ابو جهل و ابن ابی امیّه گفتند ای ابو طالب آیا برمیگردی از ملت عبد المطلب و پیوسته این کلمات را تکرار نمودند تا آنکه فرمود بدانید أبو طالب بر ملت عبد المطلب میباشد آنها
1) 1) البته این تلقین رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عم اکرمش ابو طالب را دلالت بر کفر آن جناب(العیاذ باللّه)ندارد بلکه ما دستور داریم که هر مسلمان مؤمنی را در وقت مردن تلقین و یادآوری بنمائیم بگفتن لا اله الاّ اللّه تا شیطان بر او غلبه نکند-و آن مؤمن در وقت مردن با تجدید کلمۀ توحید موحد از دنیا برود-فلذا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله روی مهر و محبت و اداء وظیفه عم اکرمش را تلقین مینمود بگفتن لا اله الا اللّه-تا آنکه موفق شد و آن جناب در لحظات آخر عمر با تجدید کلمه طیبه لا اله الا اللّه از دنیا رحلت نمود.
خوشحال بیرون رفتند آثار موت بر آن جناب ظاهر شد برادرش عباس(که بالای سر برادر نشسته بود)دید لبهای وی حرکت میکند گوش داد دید میگوید:لا اله الاّ اللّه عباس رو برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمود عرض کرد برادر زاده و اللّه لقد قال اخی الکلمة الّتی امرته بها بخدا قسم برادرم(ابو طالب)گفت آن کلمهای را که تو باو امر کرده بودی«ولی چون عباس اسلام نیاورده بود کلمه شهادت را بر زبان جاری ننمود»انتهی.
وقتی ما قبلا ثابت نمودیم که آباء و اجداد پیغمبر همگی موحد بودند متوجه میشوید که جناب ابو طالب در این جمله سیاستی بکار برد که فرمود من بر ملت عبد المطلب هستم ظاهرا آنها را ساکت و خوشحال نمود ولی در معنی اقرار بتوحید بود چه آنکه جناب عبد المطلب بر ملت ابراهیم و موحّد بود-علاوه بر آنکه صریحا کلمه طیّبه لا اله الاّ اللّه را بر زبان جاری نمود.
اگر قدری آقایان از عادت خارج و منصفانه بتاریخ حالات جناب ابی طالب بنگرید بیاراده تصدیق بایمان آن جناب خواهید نمود.
اگر جناب ابو طالب کافر و مشرک و بتپرست بود همان روز اول که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مبعوث برسالت شد و با عمویش جناب عباس به نزد ابو طالب رفت و فرمود انّ اللّه قد امرنی باظهار امری و قد انبأنی و استنبأنی فما عندک یا عمّ (1).
با آنکه مطاع قریش و رئیس بنی هاشم و مقبول القول در نزد اهل مکّه و کفیل زندگانی پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود دید آن حضرت بر خلاف دین او دین تازهای آورده علی القاعده(با تعصّبی که اعراب در دین خود داشتند)بایستی فوری بر خلاف او قیام نماید و آن حضرت را تهدید نموده و از آن قیام منع کند و اگر نپذیرفت چون بطریق استمداد
1) 1) بدرستی که خداوند مرا باظهار امر خودم مأمور فرموده و بتحقیق مرا پیغمبر گردانیده تو بچه طریق مرا یاری خواهی نمود یا بچه قسم با من رفتار میکنی.
آمده بود و بر خلاف عقیده او دعوای نبوت داشت امر کند آن حضرت را حبس نمایند یا لا اقل طردش کنند و قول مساعدت باو ندهد تا از قیام بآن امر بزرگ منصرف گردد تا هم دین خود را حفظ کند و هم همکیشان خود را ممنون نماید-همان قسمی که آزر برادرزادۀ خود ابراهیم را طرد نمود.
چنانچه در آیه 44 سوره 19(مریم)خدای متعال از بعثت حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه و علی نبینا و آله السّلام خبر میدهد که چون مبعوث برسالت شد نزد عمش آزر رفت و گفت إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا (1).
ولی بر عکس جناب ابو طالب در جواب استمداد نبیّ مکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت اخرج ابن اخی فانّک الرفیع کعبا و المنیع حزبا و الأعلی ابا و اللّه لا یسلقک لسان الا سلقته السن حداد و اجتذبته سیوف حداد و اللّه لتذللنّ لک العرب ذلّ البهم لحاضنها (2).
آنگاه اشعار ذیل را که ابن ابی الحدید در ص 306 جلد سیم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر)و سبط ابن جوزی در ص 5 تذکره ضبط نمودهاند به پیغمبر خطاب نمود:
و اللّه لن یصلوا الیک بجمعهم
حتی أوسّد فی التراب دفینا
فانفذ لاسرک ما علیک مخافة
و ابشر و قرّ بذاک منه عیونا
و دعوتنی و زعمت انّک ناصحی
و لقد صدقت و کنت قبل امینا
و عرضت دینا قد علمت بانّه
من خیر ادیان البریّة دینا
1) 1) بدان که مرا«از وحی خدا»علمی آموختند که تو را آن علم نیاموختهاند پس تو مرا پیروی کن تا براه راست هدایتت کنم آزر در پاسخ ابراهیم گفت تو مگر از خدایان من روگردان و بیعقیده شدی چنانچه از مخالفت بتان دست بر نداری تو را سنگسار کنم«وگرنه»سالها از من بدور باش.
2) 2) قیام کن پسر برادر که مرتبه تو از حیث شرافت و سیادت بلند تر و از حیث طایفه و قبیله عالی و از حیث پدر اعلیتر از سایرین هستی بخدا قسم هیچکس تو را آزار نکند مگر آنکه با زبانهای تند و تیز و شمشیرهای برنده از تو دفاع خواهیم نمود بخدا قسم که عرب در مقابل تو بزانو درآید و ذلیل گردد مانند حیوانی که ذلیل صاحب خود گردد.
لو لا الملامة او حذاری سبّة
لوجدتنی سمحا بذاک مبینا
(1) خلاصۀ کلام عوض آنکه به پیغمبر تغیّر نماید و آن حضرت را منع از آن عمل کند و تهدید بحبس و نفی و قتل نماید بوسیله جملات و کلمات جذاب از قبیل این اشعار و گفتار زیبا تحریص و ترغیبش نمود که امر خودت را آشکار کن که بر تو ذلت و ترس و منقصتی نخواهد بود دین و عقیدۀ خودت را نشر بده تا روشن شود بوجود تو چشمهای همه-دعوت مینمائی ما را و میدانم بدرستی که تو ناصح و راستگوئی و قطعا در این ادعاء هم صادقی همان طوری که قبل از این امین بودی،دانستم که بتحقیق این دین بهترین ادیان بشر است.
و غیر از آنچه عرض نمودم اشعار بسیاری ابن ابی الحدید در جلد سیم شرح نهج و دیگران در این موضوع ضبط نمودهاند که وقت مجلس اقتضای نقل تمام آنها را ندارد گمان میکنم برای نمونه کافی باشد.
حالا آقایان محترم خدا را در نظر بگیرید و انصاف دهید که آیا گویندۀ این کلمات و اشعار را میتوان مشرک و کافر خواند؟یا آنکه مؤمن و موحد و خداپرست حقیقی باید شناخت.
چنانچه اکابر علماء خودتان بیإراده تصدیق باین معنی نمودهاند.
باب 52 ینابیع الموده شیخ سلیمان بلخی حنفی را مطالعه نمائید که از قول ابو عثمان عمر و بن بحر جاحظ معتزلی نقل مینماید که درباره جناب ابو طالب اظهار نظر نموده و گفته و حامی النبیّ و معینه و محبّه اشدّ حبّا و کفیله و مربّیه و المقرّ
1) 1) بخدا قسم که جمعیت قریش پیروی از تو نمیکنند تا بمیرند تو بدون ترس و خوف اقدام بوظیفه خود نمای مژده میدهم بتو فتح و ظفر را مرا بدین خود دعوت نمودی و یقین دارم که تو بحق مرا ارشاد نمودی زیرا حسن سابقه و امانت و راستگوئی تو بر کسی پوشیده نیست دینی را بمردم عرضه داشتی که من یقین دارم بهترین ادیان است اگر ترس از ملامت و بدگوئی نداشتم هرآینه مییافتی که چه اندازه در راه دین بذل و بخشش مینمودم.
بنبوّته و المعترف برسالته؛و المنشد فی مناقبه ابیاتا کثیرة و شیخ قریش ابو طالب (1).
پس از قدری دقت و تأمل هر انسان عاقل منصف بیطرفی تصدیق خواهد نمود بایمان جناب ابو طالب رضوان اللّه علیه ولی همان بنی امیهای که بر حسب امر خلیفه خود معاویه علیه الهاویه هشتاد سال مردم را ترغیب و وادار بلعن و سبّ سید الموحدین امیر المؤمنین و دو سبط عزیز کردۀ پیغمبر حسن و حسین مینمایند و آن همه اخبار در مذمت آن حضرت جعل نمودند قطعا اخباری هم جعل میکنند بر آنکه پدر بزرگوار آن حضرت کافر از دنیا رفته و اهل آتش است تا همان طوری که از همه جهت دل آن حضرت را بدرد آوردند از این جهت هم صاحب مقام ولایت را متألم و متأثر نمایند.
چنانچه ناقل این حدیث مجعول مغیرة بن شعبه ملعون اعداء عدو امیر المؤمنین علیه السّلام دوست صمیمی معاویه بوده.
و الاّ ایمان جناب ابو طالب عند عقلاء الفریقین أظهر من الشمس است،منتهی خوارج و نواصب و بقایای از آن دو فرقه ضالّه در هر دوره و زمانی إلی الحال عقیده بکفر جناب ابی طالب را شهرت داده و تقویت نمودند و مردم بیخبر و بیفکر هم روی عادت باور نمودهاند.
اعجب از همه که موجب بسی تأسف است آنکه ابو سفیان و معاویه و یزید علیهم اللعنة و العذاب را که دلائل واضحه بر کفرشان بسی بسیار و بیشمار است مؤمن و مسلمان بلکه خلیفه پیغمبر دانسته؟!ولی جناب ابو طالب را که این همه دلائل بر ایمان او بارز و آشکار است کافر و مشرک بخوانند!!.
شیخ- آیا سزاوار است خال المؤمنین معاویة بن ابی سفیان را کافر بخوانید و پیوسته لعنت نمائید آیا دلیل شما بر کفر و لعن معاویه و یزید رضی اللّه عنهما که هر دو از خلفاء بزرگاند و مخصوصا معاویه رضی اللّه عنه که خال المؤمنین و کاتب الوحی بوده چیست؟
1) 1) حمایتکننده پیغمبر(ص)و کمک دهنده او رئیس قبیله قریش ابی طالب که بینهایت او را دوست میداشت و کفیل زندگانی و مربی آن و اقرارکننده به نبوت و معترف برسالت او بود و اشعار بسیاری در مدح و منقبت آن حضرت سرود.
داعی- اولا بفرمائید خال المؤمنین بودن معاویه از چه راه است.
شیخ- واضح است چون خواهر معاویه ام حبیبه زوجه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ام المؤمنین بوده است قطعا برادر او معاویه رضی اللّه عنه هم خال المؤمنین میباشد.
داعی- بفرمائید ام المؤمنین عایشه مقامش بالاتر بوده است یا ام حبیبه خواهر معاویه.
شیخ- گرچه هر دو ام المؤمنین بودهاند ولی قطعا مقام و مرتبه عایشه بالاتر از همه بوده است.
داعی- روی این قاعده و بیان شما برادران زنان و همسران رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همگی خال المؤمنیناند پس چرا محمّد بن ابی بکر را خال المؤمنین نمیخوانید و حال آنکه در نزد شما پدرش از پدر معاویه بالاتر و خواهرش نیز از خواهر او عظیم القدرتر است؟پس خال المؤمنین بودن معاویه حقیقی نیست بلکه برای او شرافتی نمیباشد اگر برادری ام المؤمنین شرافت است پس حیّ بن اخطب یهودی پدر صفیّه زوجه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم باید صاحب شرافت باشد.
قطع بدانید موضوع ام المؤمنین و خال المؤمنین بودن اطلاق ندارد بلکه جنگ و مخالفت با خاندان رسالت و عترت و اهل بیت نبوّت منظور است چون معاویه علیه الهاویه با عترت طاهره بجنگ برخاسته و امر بسبّ و شتم و لعن امام الموحدین امیر المؤمنین و دو سبط رسول اللّه حسن و حسین علیهم الصلاة و السّلام که دو سید جوانان اهل بهشت بودهاند نموده است و مرتکب آن همه کشتار از عترت طاهره مانند امام حسن مجتبی و صحابه و شیعیان پاک گردیده لذا خال المؤمنین میشود(چنانچه ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین و ابن عبد البر در استیعاب و مسعودی در اثبات الوصیة و دیگران نقل نمودهاند که اسماء جعده بدستور و وعدۀ معاویه حضرت ابا محمّد حسن بن علی علیهما السّلام را زهر داد حتی ابن عبد البر و محمّد بن جریر طبری نوشتهاند وقتی خبر فوت آن
بزرگوار بمعاویه رسید تکبیر گفت و اطرافیان او همه از روی مسرّت و خوشحالی تکبیر گفتند)البته چنین ملعونی باید در نزد شما خال المؤمنین گردد؟!.
ولی جناب محمّد بن ابی بکر را چون ربیب و تربیتشدۀ مقام ولایت و از شیعیان خالص الولای عترت طاهره میباشد که در خطاب بآن خاندان جلیل القدر گوید:
یا بنی الزهراء انتم عدّتی
و بکم فی الحشر میزانی رجح
و اذا صحّ ولائی لکم
لاابالی ایّ کلب قد نبح
(1) با اینکه فرزند ابی بکر خلیفه اول و برادر ام المؤمنین عایشه بوده است خال المؤمنین نخوانند بلکه سب و لعنش نمایند و از ارث پدر هم محرومش کنند.
بلکه وقتی عمرو بن عاص و معاویة بن خدیج علیهم اللعنة فتح مصر نمودند از جناب محمّد منع آب نمودند و با شدّت عطش او را کشتند و در شکم خر مرده گذارده و آتش زدند وقتی خبر بمعاویه رسید زیاده از حد اظهار فرح و شادمانی نمود.
شما از شنیدن این قضایا ابدا تأثر پیدا نمیکنید که چرا آن ملاعین با خال المؤمنین محمّد فرزند خلیفه ابی بکر چنین رفتار نموده و با ذلّت و خواری او را شهید نمودند.ولی از لعن معاویه متأثر میشوید که چون خال المؤمنین است بایستی محترم باشد!!!.
پس تصدیق نمائید جنگ با عترت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در کار بوده و هست.
محمّد چون از دوستان عترت بوده است او را خال المؤمنین نمیخوانید-و از کشتن او هم متأثر نمیشوید؟!.
ولی معاویه علیه الهاویه چون دشمن درجه یک عترت و اهل بیت پیغمبر اکرم بوده و علنی و بر ملا آنها را لعن نموده است خال المؤمنین میخوانید از او طرفداری مینمائید!!!.
بخدا پناه میبریم از تعصّب و عناد و لجاج.
1) 1) ای اولادهای فاطمه زهراء(ع)شما پناهگاه و امید گاه من هستید و بواسطۀ شما و دوستی شما روز قیامت میزان عمل من رجحان پیدا میکند و زمانی که صحت پیدا کند دوستی من بشما باک ندارم اگر هر سگی در اطراف من پارس نماید.
ثانیا معاویه کاتب الوحی نبوده چون سال دهم هجرت اسلام آورده که از دوران وحی چیزی باقی نمانده بود بلکه کاتب مراسلات بود چون رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را خیلی آزار نموده و بدها گفته بود و بعد از اینکه سال هشتم در فتح مکه ابو سفیان مسلمان شد نامهها برای پدر نوشت و او را توبیخ و سرزنش نمود که چرا مسلمان شدی وقتی هم که خودش ناچار شد در اثر بسط اسلام-در شبه جزیرة العرب و خارج از آن-مسلمان شود میان مسلمانان موهون بود جناب عباس عم اکرم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن حضرت درخواست نمود که یک امتیازی بمعاویه بدهید تا از خجلت بیرون آید حضرت برای رعایت تقاضای عمّ بزرگوارش او را کاتب مراسلات نمود.
ثالثا راجع بکفر و اثبات لعن بر آنها دلائل بسیاری موجود است از آیات و اخبار و عملیّات آنها.
شیخ- دلائل از اخبار و آیات شنیدنی است متمنی است بیان نمائید تا حلّ معمّا گردد.
داعی- تعجب نکنید معمّائی در کار نیست دلائل بسیار است باقتضای وقت ببعض از آنها اشاره میشود و الاّ اگر تمام دلائل را نقل کنم خود کتاب مستقلّی خواهد شد
چنانچه مسلم در صحیح خود نقل نموده انّ معاویة یکتب بین یدی النبی صلّی اللّه علیه و آله.
یعنی معاویه نویسندۀ حضور پیغمبر بود و مدائنی گوید کان زید بن ثابت یکتب الوحی و کان معاویة یکتب للنبیّ صلّی اللّه علیه و آله فیما بینه و بین العرب پس زید بن ثابت کاتب وحی و معاویه نویسندۀ بین آن حضرت و عرب بوده.
(1) آیه 62 سوره 17(بنی اسرائیل)که میفرماید وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنٰاکَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ طُغْیٰاناً کَبِیراً .
مفسّرین از علماء خودتان مانند امام ثعلبی و امام فخر رازی و دیگران آوردهاند که رسول خدا در عالم رؤیا دید که بنی امیه مانند بوزینگان بر منبر آن حضرت صعود و نزول مینمایند جبرئیل این آیه شریفه را آورده که آنچه ما در خواب بتو نمودیم فتنه و امتحان برای این مردم است و درختی که بلعن در قرآن یاد شد(درخت نژاد بنی امیه)و ما بذکر این آیات عظیم آنها را از خدا میترسانیم و لیکن بر آنها جز طغیان و کفر و إنکار شدید چیزی نیفزاید.
پس وقتی خداوند نژاد بنی امیه را که رأس رئیس آنها ابو سفیان و معاویه بودند شجره ملعونه و درخت لعنت کرده شده در قرآن بخواند قطعا معاویه که یکی از اغصان و شاخههای محکم آن درخت است ملعون میباشد.
(2) آیه 24 سوره 47(محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)است که میفرماید فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ* أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمیٰ أَبْصٰارَهُمْ (1).
در این آیه صریحا مفسدین فی الارض و قاطعین رحم را مورد لعنت قرار داده کدام مفسد و قاطع رحمی بالاتر از معاویه میباشد که فساد او در دوره خلافت زبان زد خودی و بیگانه میباشد-بعلاوه قاطع ارحام بود که خود دلیل دیگری بر اثبات لعن او میباشد
(3) آیه 57 سوره 33(احزاب)است که فرماید إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً (2).
1) 1) بطریق استفهام تقریری فرماید البته از شما منافقان میآید که چون منصب امارت و حکومت یابید(بسبب تکبر و تعظیم و کثرت جاه و منال)در زمین فساد کنید و قطع ارحام نمائید آن گروه منافقان مفسد و یاغی کسانی هستند که خدا آنها را لعن کرده و گوش و چشمشان را کر و کور گردانید(تا بجهل و شقاوت بمیرند).
2) 2) آنان که خدا و رسول را(بعصیان و مخالفت و آزردن عزیزان آنها)آزار و اذیت میکنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده(و از رحمت خود دور فرموده)و بر آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است.
بدیهی است که اذیت و آزار امیر المؤمنین و دو ریحانه رسول اللّه حسن و حسین و صحابه خاص آن حضرت چون عمار یاسر و دیگران اذیت و آزار پیغمبر است و بصراحت این آیۀ شریفه معاویه که آن ذوات مقدسه را آزار نموده ملعون در دنیا و آخرت میباشد
4- آیه 55 سوره 40(مؤمن)که فرماید یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ الظّٰالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ (1).
5- آیه 21 سوره 11(هود)که فرماید أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ (2).
6- آیه 42 سوره 7(اعراف)که فرماید فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ (3).
و هم چنین آیات دیگری که راجع بظالمین وارد است بصراحت حکم میکند که هر ظالمی ملعون است گمان نمیکنم احدی از خودی و بیگانه باشد که انکار کند ظلمهای واضح و آشکار معاویه را-پس بهمین دلیل که ظالم بوده مورد لعنت خداوند متعال میباشد-پس با چنین نصوص صریحه ملعون خدا را ما هم میتوانیم لعن بنمائیم.
7- آیه 95 سوره 4(نساء)که فرماید وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا وَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِیماً (4).
این آیه شریفه صراحت دارد که هر کس مؤمنی را متعمدا بقتل رساند ملعون ذات باری تعالی میباشد و جایگاه او جحیم و جهنم خواهد بود آقایان انصاف دهید آیا معاویه در قتل عام و خاص مؤمنین شرکت نداشته آیا حجر بن عدی و هفت نفر از اصحاب او را بامر او عمدا بقتل نرسانیدند و مخصوصا عبد الرحمن بن حسّان
1) 1) در آن روز ستمکاران را(پشیمانی)و عذر خواهی سود ندهد و بر آنها خشم و لعن و منزلگاه بد(جهنم)مهیا است.
2) 2) بدانید که لعن خدا بر ستمکارانست.
3) 3) منادی در میان آنها ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.
4) 4) هر کس مؤمنی را عمدا بکشد مجازات او آتش جهنم است که در آن جاوید معذب خواهد بود خدا بر او خشم و لعن کند و عذابی بسیار شدید مهیا سازد.
العنزیّ را زنده بگور ننموده چنانچه ابن عساکر و یعقوب بن سفیان در تاریخ خود و بیهقی در دلائل نقل نمودهاند و ابن عبد البر در استیعاب و ابن اثیر در کامل نقل مینمایند که حجر از کبار فضلاء صحابه بود که معاویه او را با هفت نفر بطریق زجر و صبر بقتل رسانید بجرم آنکه چرا علی علیه السّلام را لعن ننمودند و بیزاری از او نجستند؟!!.
آیا ابا محمّد حسن بن علی بن أبی طالب علیهما السّلام سبط بزرگ رسول اللّه خامس اصحاب کساء از اکابر مؤمنین نبود آیا یکی از دو سید جوانان اهل بهشت نبود که بنا بروایت مسعودی و ابن عبد البر و ابو الفرج اصفهانی و محمّد بن سعد در طبقات و سبط ابن جوزی در تذکره و دیگران از اکابر علماء خودتان-معاویه علیه الهاویه سمّی برای اسماء جعده فرستاده و وعده داد که اگر حسن بن علی را کشتی یکصد هزار درهم بتو میدهم و همسر فرزند خود یزید مینمایم(بعد از شهادت حضرت امام حسن علیه السّلام صد هزار درهم را داد ولی از تزویج با یزید خودداری نمود).
آیا شهادت حضرت امام حسن پاره تن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله علاوه بر قتل مؤمن مسلّم آزار آن حضرت نبوده و بحکم دو آیه مذکوره بازهم تأمل دارید در لعن معاویه علیه الهاویه آیا شهادت عمار یاسر از کبار صحابه در صفین بامر معاویه نبود آیا باتفاق اکابر علماء شما رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعمّار نفرمود ستقتلک الفئة الباغیة یعنی زود است تو را میکشند گروهی که اهل بغی و طغیاناند.
آیا شک و تردید دارید که بامر معاویه کبار از مؤمنین که به هزاران نفر میرسیدند بدست عمّال معاویه بقتل رسیدند آیا مؤمن پاکدل و شمشیر برّندۀ دین مالک أشتر را بامر معاویه سمّ ندادند آیا عمرو بن عاص و معاویة بن خدیج عمّال قوی معاویه در مصر مؤمن صالح کامل محمد بن ابی بکر را که از طرف امیر المؤمنین والی مصر بود بزجر نکشتند و بعد هم در شکم خر مرده گذارده و آتش زدند اگر بخواهم کشتهگان مؤمنین را که بامر و دستور معاویه و عمال او بقتل رساندند بیان نمایم نه یک شب بلکه شبها وقت طولانی میخواهد تا بیان نمایم.
از همه اعمال او قبیحتر قتل عامی است که بامر معاویه بسر بن ارطاة سفاک خونخوار بیباک از شیعیان علی علیه السّلام نمود چنانچه ابو الفرج اصفهانی و علامه سمهودی در تاریخ المدینه و ابن خلکان و ابن عساکر و طبری در تاریخ خود و ابن ابی الحدید در جلد اول شرح نهج و دیگران از اکابر علماء شما نوشتهاند که معاویه به بسر دستور داد که حرکت کن با لشکر خود از سمت مدینه و مکه بصنعاء و یمن و هم چنین بضحاک بن قیس الفهری و دیگران گفت بعبارتی که ابو الفرج نقل نموده که فیقتلوا کلّ من وجده من شیعة علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و اصحابه و لا یکفّوا ایدیهم عن النساء و الصبیان (1).
فلذا با آن امر و دستور شدید با سه هزار لشکر جرّار خونخوار حرکت کردند در مدینه و صنعاء و یمن و طائف و نجران و در بین راه آن قدر از مسلمین مؤمنین حتی زنان و اطفال کشتند که باعمال او صفحات تاریخ ننگین شد که وقت اجازه نمیدهد مفصلا شرح عملیات او را بدهم تا آنجا که در یمن وقتی رسیدند که عبید اللّه بن عباس بن عبد المطلب که والی بود خارج از شهر بود بخانۀ او رفت و سر دو فرزند کوچک او بنام سلیمان و داود را در آغوش مادر بدست خود برید؟!
که ابن ابی الحدید در سطر اول ص 121 جلد اول شرح نهج گوید در این لشکرکشی سی هزار نفر کشتند بغیر از آنچه بآتش سوزانیدند!!.
آیا آقایان بازهم در شک و تردید هستید که آن ملعون بن ملعون بحکم آیات شریفه قرآنیه ملعون خدا و رسول در دنیا و آخرت میباشد.
از جمله دلائل واضحه بر کفر معاویه و ثبوت لعن بر او سبّ و شتم و لعن نمودن آن ملعون بر امیر المؤمنین و امر نمودن مردم را باین گناه بزرگ حتی در قنوت نمازها و خطبه نماز جمعه که اتفاقی
1) 1) پس کشتند هر کس از شیعیان و اصحاب علی بن أبی طالب علیه السّلام را یافتند حتی دستهای خود را از زنان و بچهها بازنداشتند ؟!.
ما و شما و جمهور امت حتی مورخین بیگانگان است که آن بدعت و عمل زشت علنی و بر ملا حتی بر منابر معمول و جمع کثیری را بجرم لعن ننمودن بقتل رسانیدند تا زمان خلافت عمر بن عبد العزیز که آن بدعت را از میان برداشت!!!.
و قطعا آن کسی که امام الموحدین اخو الرسول زوج البتول امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام را در حیات و بعد از وفات سبّ و لعن نماید و یا امر بآن کند ملعون کافر است.
زیرا که اکابر علماء خودتان در کتب معتبره خود مانند امام احمد در مسند و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی و امام ثعلبی و امام فخر رازی در تفسیر و ابن ابی الحدید در شرح نهج و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب و سبط ابن جوزی در تذکره و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده و میر سید علی همدانی در مودة القربی و دیلمی در فردوس و مسلم بن حجّاج در صحیح و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن صباغ مالکی در فصول المهمّه و حاکم در مستدرک و خطیب خوارزمی در مناقب و ابراهیم حموینی در فرائد و ابن مغازلی شافعی در مناقب و امام الحرم در ذخائر العقبی و ابن حجر در صواعق بالاخره اعاظم علماء شما نقل نمودهاند بالفاظ و عبارات مختلفه مجملا و مفصّلا که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من سبّ علیّا فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللّه (1).
بعضی از آنها تعمیم دادند بنقل اخباری که دلالت دارد بر اینکه آزار و اذیت علی علیه السّلام موجب ملعون بودن آزارکننده میشود مانند خبری که دیلمی در فردوس و سلیمان حنفی در ینابیع المودة باسناد مختلفه و دیگران نقل نمودهاند که در شبهای گذشته ببعض از آنها اشاره نمودیم که فرمود من اذی علیّا فقد اذانی و من اذانی فعلیه لعنة اللّه (2).
تا جائی که ابن حجر مکی در صواعق محرقه بالاتر بنحو عموم خبر سبّ و لعن عترت و اهل بیت را نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من سبّ أهل بیتی فانّما یرتدّ عن اللّه و الاسلام و من آذانی فی عترتی فعلیه لعنة اللّه (1).
پس معاویه ملعون بود که در قنوت نماز مولانا امیر المؤمنین و دو سبط رسول اللّه امام حسن و امام حسین علیهم الصلاة و السلام و ابن عباس و مالک اشتر را لعن مینمود چنانچه ابن أثیر در کامل و دیگران نقل نمودهاند.
و امام احمد بن حنبل در مسند بطرق متعدد نقل نموده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من آذی علیّا بعث یوم القیمة یهودیّا او نصرانیّا (2).
البته خود آقایان بهتر میدانید که از ضروریات دین مقدس اسلام است که سبّ و لعن و دشنام بخدا و پیغمبر کفر و نجاستآور است و چنین آدمی قتلش واجب است.
بحکم این نوع از اخبار که در کتب معتبره خودتان بسیار رسیده و شبهای قبل مفصل تر ذکر شد که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود سب و لعن و شتم و دشنام بعلی علیه السّلام و عترت و اهل بیت من سب و لعن و دشنام بمن و پروردگار من است.قطعا معاویه ملعون و کافر است.
چنانچه محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب دهم کفایت الطالب باسناد خود و دیگران نقل نمودهاند خبری را که خلاصهاش اینست عبد اللّه بن عباس و سعید بن جبیر در کنار زمزم دیدند جماعتی از اهل شام نشستهاند و علی علیه السّلام را سبّ و شتم مینمایند ایستاد در نزد آنها فرمود ایّکم السابّ للّه عزّ و جلّ کدامیک از شما سبّ مینمودید خدای عز و جل را گفتند احدی از ما چنین عملی ننموده فرمود ایّکم السابّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کدامیک از شما سب مینمودید رسول خدا را گفتند احدی از ما آن حضرت را سبّ ننموده فرمود فأیّکم السابّ علیّ بن أبی طالب پس کدامیک از شما سب مینمودید علی بن أبی طالب را گفتند بلی آن ما بودیم که علی را سب مینمودیم فرمود گواه باشید
بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که من خود شنیدم از آن حضرت که بعلی بن أبی طالب علیه السّلام فرمود من سبّک فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللّه و من سبّ اللّه اکبّه اللّه علی منخریه فی النار (1).
محل انکار احدی از علماء مسلمین و بیگانگان نمیباشد که بامر معاویه علیه الهاویه این بدعت بزرگ در میان مسلمانان عملی شد که تا هشتاد سال علنی و بر ملا حتی در خطبات بالای منبرها چنانچه عرض شد امیر المؤمنین مظلوم را سبّ و لعن مینمودند چون سبّ بعلی علیه السّلام بحکم اخبار صحیحه معتبره سبّ بخدا و رسول است و بدیهی است سبّ کنندگان بخدا و پیغمبر کافر و ملعوناند بهمین دلیل واضح کفر معاویه ثابت و لعن بر او وارد است.
علاوه بر این دلائل اخبار بسیاری در کتب معتبره اکابر علماء خودتان از قبیل تفسیر جلال الدین سیوطی و تفسیر امام ثعلبی و مودة القربی میر سید علی همدانی و مسند امام احمد بن حنبل و صواعق ابن حجر و مناقب خوارزمی و فضایل ابن مغازلی شافعی و ینابیع المودة سلیمان بلخی حنفی و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی و اوسط طبرانی و ذخایر العقبی امام الحرم و خصائص العلوی امام ابو عبد الرحمن نسائی و کفایت الطالب گنجی شافعی و مطالب السئول محمّد بن طلحه شافعی و تذکرة الخواص سبط ابن جوزی و فصول المهمّه ابن صباغ مالکی و دیگران متکاثرا بالفاظ و عبارات مختلفه درج گردیده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود لا یحبّ علیّا الاّ مؤمن و لا یبغضه الاّ کافر و در بعض اخبار است الاّ منافق (2)که در شبهای قبل مشروحا نقل نمودم.
بدیهی است هر یک از دو کلمه کافر و منافق در حدیث باشد دلالت تامه دارد که دشمن علی علیه السّلام در آتش است زیرا که خداوند متعال وعده فرموده در قرآن مجید
با کمال صراحت که منزلگاه کفار و منافقین در درکات جهنم میباشد.
چنانچه محمّد بن یوسف گنجی شافعی در آخر باب 3 کفایت الطالب مسندا نقل نموده که محمّد بن منظور طوسی گفت ما در نزد امام احمد بن حنبل(امام الحنابله) بودیم مردی باو گفت یا ابا عبد اللّه چه میگوئی در حدیثی که نقل مینمایند از قول علی کرم اللّه وجهه که فرمود انا قسیم النار یعنی من قسمتکننده اهل آتش میباشم احمد گفت کیست که انکار نماید این حدیث را مگر نه این است که ما روایت نمودهایم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بعلی علیه السّلام فرمود لا یحبّک الاّ مؤمن و لا یبغضک الاّ منافق یعنی تو را دوست نمیدارد مگر مؤمن و دشمن نمیدارد مگر منافق-گفتیم بلی چنین است آنگاه احمد مطلب را توجیه نمود گفت پس مؤمن در کجاست گفتیم در بهشت گفت منافق در کجاست گفتیم در آتش گفت پس صحیح است که علی قسمتکننده آتش است (یعنی دشمن علی منافق است بفرموده پیغمبر و منافق بحکم آیه 144 سوره 4(نساء) إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً (1).
در درک اسفل و طبقۀ زیرین جهنم خواهد بود پس دشمن علی علیه السّلام در طبقۀ زیرین جهنم عذاب خواهد گردید و عذاب منافقین از عذاب کفار بحکم همین آیه شریفه سختتر خواهد بود).
و نیز در جمیع کتب معتبره خودتان ثبت است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من ابغض علیّا فقد ابغضنی و من ابغضنی فقد ابغض اللّه (2)از این قبیل اخبار بقدری زیاد است که در حد تواتر معنوی قرار گرفته
شیخ- آیا از مثل شمائی سزاوار است که زبان جسارت و قدح باز کنید بفرد شایستهای از صحابه پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم مگر نه اینست که خداوند آیات چندی در مدح و ثنای اصحاب آن حضرت نازل و در آنها نوید و مغفرت و خوشنودی بآنان داده است
و معاویه خال المؤمنین رضی اللّه عنه مسلّما از صحابه مکرم و مشمول آیات مدح و رضا و خوشنودی میباشد آیا اهانت بصحابه اهانت بخدا و رسول نمیباشد.
داعی چنانچه فراموش نفرموده باشید در شبهای گذشته موضوع صحابه را برای شما تشریح نمودم (1)
اینک هم برای آنکه بیان شما را بلاجواب نگذارم مختصرا عرض مینمایم که احدی انکار نزول آیات را در مدح صحابه عظام ننموده ولی اگر قدری آقایان دقیق شوید و بمعنای لغوی و اصطلاحی صحابه و اصحاب توجه نمائید تصدیق خواهید نمود که آیات نازله در مدح صحابه اطلاق کلّی ندارد که باین دلائل ما بتوانیم تمام اصحاب را پاک و عادل و منزّه از جمیع ارجاس و معاصی صغیره و کبیره و ارتداد و غیره بدانیم.
آقای من لا بد بخوبی میدانید صحبه در لغت بمعنای معاشرت است چنانچه فیروزآبادی در قاموس گوید صحبه بر وزن سمعه یعنی زندگانی کرد با او در عرف عام زیاد مینمایند بر معاشرت ملازمت و نصرت و موازرت را خواه در مدت زیاد باشد یا مدت کم.
پس مصاحب النبی باقتضای لغت عرب و شواهد بسیاری از قرآن حکیم و حدیث کسی را گویند که معاشر با آن حضرت بوده خواه مسلم یا کافر خوب یا بد متقی یا فاسق مؤمن یا منافق باشد.
پس آن قسمی که شما اختصاص دادید اسم صاحب و مصاحب النبی را بر مؤمنین پاک دامن که تمامی آنها اهل بهشت و مورد رضای پروردگار بودند صحت ندارد و مطابقه با عقل و نقل نمینماید.
برای روشن شدن مطلب ناچارم بدلائلی مختصرا زایدا علی ما سبق از آیات و احادیث معتبره از طرق خودتان اشاره نمایم تا آقایان محترم تحت تاثیر نام اصحاب منحرف
1) 1) رجوع شود به ص 587 تا ص 596 همین کتاب.
از حق نشوید و بدانید اسم صحبه و صاحب و مصاحب و اصحاب بر مسلم و کافر و مؤمن و منافق و خوب و بد اطلاق میشود.
(1) در آیه 2 سوره 53(نجم)خطاب بمشرکین فرماید: مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ (1).
(2) در آیه 45 سوره 34(سبا)فرماید: قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ (2).
(3) در آیه 32 سوره 18(کهف)فرماید: فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (3).
(4) و نیز در آیه 35 همین سوره فرماید:
قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً
(4) .
(5) در آیه 183 سوره 7(اعراف)فرماید: أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ (5).
(6) در آیه 70 سوره 6(انعام)فرماید: قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا وَ نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اللّٰهُ کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیٰاطِینُ فِی
1) 1) صاحب شما(محمد ص)هیچگاه در ضلالت و گمراهی نبوده است.
2) 2) بگو بامت که من بیک سخن شما را پند میدهم(اگر بشنوید هدایت یابید)و آن سخن اینست که شما خالص برای خدا دو نفری یا هر یک یک شما تنها در امر دینتان قیام کنید درباره من و فکرت کار بندید که صاحب شما(رسول خدا)را جنون نیست.
3) 3) (آن مرد کافر)بمصاحب و رفیقش(که مرد مؤمن و فقیر بود)در مقام گفتگو و مفاخرت بر آمد و گفت من از توبه دارائی بیشتر و از حیث خدم و حشم نیز محترمتر و عزیزترم.
4) 4) مصاحب و رفیق(با ایمان فقیر)در مقام گفتگو و اندرز بدو(مصاحب کافر)گفت آیا بخدائی که نخست از خاک و بعد از نطفه تو را آفریده و آنگاه مردی کامل و آراسته خلقت ساخت کافر شدی.
5) 5) آیا این مردم فکر نکردند و نیندیشیدند که صاحب آنها(رسول اللّه ص)آنچه که مردم باو نسبت میدهند از جنون دارا نیست.
اَلْأَرْضِ حَیْرٰانَ لَهُ أَصْحٰابٌ یَدْعُونَهُ إِلَی الْهُدَی ائْتِنٰا قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ
(1) .
(7) در آیه 39 سورۀ 12(یوسف)از قول یوسف پیغمبر خطاب بدو مصاحب کافر زندانی فرماید یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ (2).
پس از این آیات شریفهای که من باب نمونه بعض از آنها را ذکر نمودیم معلوم میشود که مجرد نام صحبه و صاحب و مصاحب و أصحاب از حیث لغت اختصاص بمسلم و مؤمن ندارد بلکه اطلاق بر مسلم و کافر و مؤمن و منافق و خوب و بد میشود.
چه آنکه عرض کردم معاشر آدمی را در لغت مصاحب و اصحاب میخوانند بدیهی است اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یعنی کسانی که با آن حضرت معاشر بودند چنانچه آیات شریفه بر آن گواه است.
البته در میان اصحاب و معاشرین آن حضرت خوب و بد(یعنی مؤمن و منافق) بسیار بودند و آیاتی که در مدح اصحاب نازل گردیده اطلاق بعموم ندارد بلکه مربوط بخوبان اصحاب است ما هم تصدیق داریم که کبار صحابۀ آن حضرت را هیچ یک از انبیاء عظام نداشتند مانند اصحاب بدر و احد و حنین و غیره که امتحان خود را داده و در یاری و اطاعت أوامر آن حضرت بدون هوی و هوس ثابت قدم ماندند و آنی از آن حضرت منحرف و منصرف نگردیدند.
ولی در میان اصحاب مردمان بددل أهل مکر و خدعه و نفاق و دشمنان آن حضرت و اهل بیت طاهرینش هم زیاد بودند مانند عبد اللّه بن ابی و ابی سفیان و حکم بن عاص
1) 1) بگو ای پیغمبر که ما چرا خدا را رها کرده و چیزی مانند بتان(که بیاثر محض است)و هیچ قادر بر نفع و ضرر نباشد بخوانیم و باز بخوی جاهلیت بعد از آنکه خدا ما را هدایت نمود برگردیم تا مانند کسی که فریب و اغوای شیطان او را در زمین سرگردان ساخته شویم آن شیطان را اصحاب و یارا نیست که شخص را بسوی خود هدایت میکند بگو هدایت خدا بحقیقت هدایت است.
2) 2) ای دو رفیق زندان من از شما میپرسم آیا خدایان بیحقیقت متفرق مانند بتان و فراعنه و غیره بهترند یا خدای یکتای قاهر.
(عموی عثمان طرید رسول اللّه)و ابو هریره و ثعلبه و یزید بن ابی سفیان و ولید بن عقبه و حبیب بن مسلمه و سمرة بن جندب و عمرو بن عاص و بسر بن ارطاة(سفاک خونخوار) و مغیرة بن شعبه و معاویة بن ابی سفیان و ذی الثدیه خارجی و امثالهم که در حال حیات و بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فتنهها کردند و بطریق قهقرا برگشتند و فسادها نمودند که معاویه علیه الهاویه یکی از آن افرادی است که در زمان حیات-خود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را لعن نمود و بعد از وفات آن حضرت وقت مناسبی بدست آورد بعنوان خونخواهی عثمان قیام نمود و سبب ریزش خون بسیاری از مسلمانان گردیده مخصوصا عدّهای از اصحاب پاک آن حضرت مانند عمّار در آن فتنه شهید گردیدند چنانچه آن حضرت خود خبر داده ما هم در شبهای قبل نقل آن اخبار را نمودیم.
فلذا همان قسمی که آیات و اخبار بسیار در مدح خیار اصحاب و خوبان مؤمنین آنها از فضائل و مناقب و وعدۀ بحسن عاقبت رسیده آیات و اخبار وعید شدید زیادی دربارۀ بدها و خیانت کارها و منافقین صحابه رسیده که ثابت مینماید بعلاوۀ آنچه در زمان حیات آن حضرت را آزردند بعد از وفات هم فتنهها نموده مرتد گردیدند.
شیخ- عجب است چگونه میفرمائید اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم مرتد گردیدند و فتنه و فساد نمودند.
داعی- حقیر نمیگویم آیات و اخبار میگوید اگر قدری دقیق شوید از تعجب بیرون میآئید اوّلا خداوند در آیه 138 سوره 3(آل عمران)خبر از ارتداد آنها داده که فرماید أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ (1).
علاوه بر این آیه شریفه و سوره منافقون و آیات دیگر در قدح و مذمت اصحاب اخبار بسیاری از طرق علمای خودتان مانند بخاری و مسلم و ابن عساکر و یعقوب بن سفیان و احمد بن حنبل و ابن عبد البر و غیرهم در مذمت و کفر و ارتداد و نفاق آنها فردا یا جمعا رسیده چون وقت تنگ است برای نمونه بدو خبر اشاره مینمایم تا رفع تعجب از شما بشود و بدانید خوبان صحابه را خوب و بدهای آنها را بد باید دانست دیگر نفرمائید
1) 1) اگر پیغمبر بمرگ یا قتل در گذشت باز شما بدین جاهلیت خود رجوع خواهید نمود.
چه دلیلی بر کفر سر سلسلۀ منافقین و دشمنترین دشمنان امیر المؤمنین علی علیه السّلام و سب کنندۀ آن حضرت و کشندۀ خوبان از ذراری و اصحاب پاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که رسما دشمنی با خدا و رسول او نموده میباشد.
بخاری در دو خبر با مختصر تفاوتی در الفاظ از سهل بن سعد و عبد اللّه بن مسعود از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند که فرمود انا فرطکم علی الحوض لیرفعن الی رجال منکم حتّی اذا اهویت لانا و لهم اختلجوا دونی فاقول ای ربّ اصحابی فیقول لا تدری ما احدثوا بعدک (1)!
و امام احمد بن حنبل در مسند و طبرانی در کبیر و ابو نصر سجزی در ابانه از ابن عباس نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انا اخذ بحجزکم اقول اتقوا النار و اتقوا الحدود فاذا مت ترکتکم و انا فرطکم علی الحوض فمن ورد فقد افلح فیؤتی باقوام فیؤخذ بهم ذات الشمال فاقول یا ربّ امّتی فیقول انّهم لم یزالوا بعدک یرتدّون علی اعقابهم(و فی روایة للطبرانی فی الکبیر) بعد قوله یا ربّ امّتی فیقال انّک لا تدری ما احدثوا بعدک مرتدّین علی اعقابهم (2).
واقعا دل میسوزد که یک چنین ملحد کافر بیدینی را(چنانچه قبلا دلائل بر کفر ملعنت او را بیشتر بیان نمودیم) (3)با فرزند پلیدش یزید عنید را(که در شبهای گذشته کفرش را ثابت نمودیم (4)مسلم و مؤمن بخوانند و اصراری بر اثبات ایمان آنها
1) 1) پیش از شما من کنار حوض(کوثر)بانتظار شما هستم و گروهی از شما را که نمیبینم عرض میکنم پروردگارا کجایند اصحاب من خطاب رسد تو نمیدانی که بعد از تو چهها نمودند و چه اموری در دین وارد نمودند.
2) 2) آنچه مانع از ورود آتش است بشما فهمانیدم بازهم میگویم بترسید از آتش دوزخ و دین خدا را کم و زیاد نکنید زمانی که بمیرم و شما را ترک گویم پیش از شما بر حوض کوثر وارد میشوم رستگار کسیست که در آنجا بمن وارد گردد نشان میدهند جمعیتهائی را بمن که گرفتار عذاب الهی باشند عرض کنم پروردگارا اینها امت مناند خطاب رسد بعد از تو اینها مرتد گردیده و بدین جاهلیت خود برگشتند-و در روایت طبرانی در کبیر دارد که بعد از اینکه فرماید اینها امت مناند خطاب رسد تو نمیدانی که بعد از تو چه حادثهها نمودند و چه اموری در دین وارد کردند همگی مرتد گردیده بدین جاهلیت خود برگشتند.
3) 3) رجوع شود به ص 775 تا ص 783 همین کتاب.
4) 4) رجوع شود به ص 259 تا ص 263 همین کتاب.
و تبرئه نمودن آنها را از کفر و تثبیت مقام خلافت و اینکه اهل بهشتاند بنمایند بلکه بناحق آنان را امیر المؤمنین بگویند و حال آنکه دلائل و عملیات کفرآمیز آنها در کتب معتبره خودتان کاملا ثبت است حتی اکابر علماء منصف اهل تسنن کتابهای مستقل بر ردّ آنها نوشتهاند) (1).
و لکن سعی بلیغی بنمایند بر کفر جناب أبی طالب و اصرار داشته باشند که آن یگانه راد مرد مؤمن موحّد را کافر معرفی نمایند؟!.
بدیهی است این عقیده و اظهار باین نوع هذلیات نیست مگر از روی بغض و کینه بامیر المؤمنین علی علیه السّلام که باصرار تمام و کلمات ناهنجار تیر جفائی بر جراحات قلب آن امام مظلوم محبوب خدا و پیغمبر زده باشند!!.
و بدلائل ثابته کفر و نفاق معاویه و یزید علیهما اللّعنة و العذاب هزارها محمل میبندند و آنها را مجتهد خوانند و عملیات کفر آنها را از آثار اجتهادشان دانند و دلائل سخیفی بر تبرئه آنها اقامه نمایند!!!.
ولی دلائل واضحه و اقرارهای صریحۀ جناب أبی طالب را بر ایمان بخدا و پیغمبر رد نموده و کفر او را ثابت مینمایند؟!!.
من نمیدانم خوارج و نواصب و امویها و بقایای محبّین آنها تا کی و تا چند باید بر برادران سنی ما حکومت نمایند و آنها را کورکورانه روی عادت و تعصّب بدنبال عقاید خود ببرند و نگذارند برادران سنی چشم انصاف باز کنند و حق و حقیقت را آشکارا ببینند!!.
آیا اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بفرمودۀ آن حضرت عدیل القرآنند و اجماع آنها برای مسلمین حجة است و اکابر علماء خودتان اتفاق بر علم و زهد و ورع و تقوای آنها دارند نگفتهاند جناب ابو طالب اهل ایمان بود؟و مؤمن از دنیا رفته است؟.
1) 1) مانند ابو الفرج ابن جوزی و اخیرا عالم جلیل القدر منصف سید محمد بن عقیل علوی متوفی 1350 قمری کتابی تألیف نموده بنام الصائح الکافیه لمن یتولی معاویه و تا بحال دو چاپ گردیده چاپ اخیر در سال 1367 قمری در مطبعة النجاح بغداد بزیور طبع رسیده.
آیا اصبغ بن نباته که محل وثوق علماء و رجال شما بوده از مولا و مقتدای مؤمنین علی علیه السّلام روایت ننموده که آن حضرت فرمود و اللّه ما عبد ابی و لا جدّی عبد المطلب و لا هاشم و لا عبد مناف صنما قطّ (1).
یعنی خدای واحد را پرستش نمودند و رو بکعبه عبادت نمودند و متمسّک بدین حنیف ابراهیم خلیل اللّه بودند.
آیا سزاوار است شما قول علی و اهل بیت طاهره را بگذارید و بدنبال اقوال مغیره ملعون و امویها و خوارج و نواصب و دشمنان سر سخت امیر المؤمنین علیه السّلام بروید و اشعار و کلمات صریحه جناب ابو طالب را تأویلات بارده بنمائید.
از جمله دلائل بر تأیید مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام که فرمود جناب ابو طالب همیشه موحّد و مؤمن بذات غیب الغیوب حضرت احدیت بوده خطبه عقد ام المؤمنین خدیجۀ طاهره علیها السّلام است برای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که سبط ابن جوزی در آخر باب 11 ص 170 تذکرة خواص الامة نقل نموده که وقتی مجلس عقد آراسته شد جناب ابو طالب خطبه عقد خواند بعباراتی که تمام آنها دلالت کامله بر موحّد بودن و اعتقاد بوحدانیّت حضرت باری تعالی دارد مطلع خطبه اینست که فرمود الحمد للّه الذی جعلنا من ذریّة ابراهیم و زرع اسماعیل و ضئضئ معدّ و عنصر مضر و جعلنا حضنة بیته و سوّاس حرمه و جعل لنا بیتا محجوجا و حرما آمنا و جعلنا الحکّام علی الناس(الی آخر الخطبة) (2).
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 14 ینابیع المودّة اول ص 73(چاپ اسلامبول) از موفق بن احمد خوارزمی از محمّد بن کعب نقل نموده که رای ابو طالب النبی صلّی الله علیه و آله و سلم یتفل فی فم علی ای یدخل لعاب فمه فی فم علی
1) 1) بخدا قسم پدرم ابو طالب و جدم عبد المطلب و هاشم و عبد مناف هرگز سجده به بت ننمودند و بتپرستی نکردند.
2) 2) حمد خدائی را که قرار داد ما را از ذریۀ ابراهیم و نتیجۀ اسماعیل و اصل معد و عنصر مضر و قرار داد ما را نگاهبانان خانه خودش-و مالک الرقاب حرمش-و قرار داد برای ما خانهای که مقصود (اهل عالم است که برای حج بآنجا شتابند)و حرمی که محل امن و امان است برای مردم-و قرار داد ما را حکام بر مردم.
فقال ما هذا یا ابن اخی فقال ایمان و حکمة فقال ابو طالب لعلیّ یا بنیّ انصر ابن عمک و وازره (1).
آیا این بیانات دلیل بر ایمان جناب ابو طالب نیست علاوه بر آنکه پیغمبر را زجر و منع نکرد و از پسر دوازده سالۀ خود علی علیه السّلام هم جلوگیری نکرد بلکه بآن بزرگوار امر میکند که یاری نماید پسر عمش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را.
و نیز علمای خودتان همگی در کتب خود ثبت نمودهاند و ابن ابی الحدید مفصلا در شرح نهج شرح میدهد که روزی جناب ابو طالب بمسجد وارد شد دید رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز میگذارد و علی در دست راست آن حضرت مشغول بنماز است بفرزندش جعفر(طیار)که همراه او بود تا آن روز ایمان نیاورده بود گفت صل جناح ابن عمک وصل کن خودت را بپهلوی پسر عمّت و با او نماز بگذار جعفر پیش رفت و در طرف چپ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنماز ایستاد جناب ابو طالب این ابیات را انشاد نمود.
انّ علیّا و جعفرا ثقتی
عند ملم الزمان و النوب
لا تخذلا و انصرا ابن عمکما
اخی لامّی من بینهم و ابی
و اللّه لا اخذل النبی و لا
یخذله من نبیّ ذو حسب
(2) پس باتفاق علما و مورخین خودتان اسلام و ایمان جعفر طیار و نماز گذاردن او با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر و اجازه پدرش جناب ابو طالب بوده است.
چگونه ممکن است صاحب عقلی باور کند که پدری مشرک و کافر باشد و برادر زاده
1) 1) ابو طالب دید پیغمبر آب دهان خود را در دهان علی ریخت سؤال کرد برادر زاده این چه بود«یعنی چرا چنین کردی»فرمود«این آب دهان»تمامش ایمان و حکمت بود پس جناب ابو طالب بعلی علیه السّلام امر کرد پسرم یاری کن پسر عمت را و وزیر او باش.
2) 2) بدرستی که علی و جعفر هر دو محل وثوق و در روزهای سخت و گرفتاریها پشتیبان مناند وانگذارید(ای علی و جعفر)پسر عم خود را و یاری نمائید او را زیرا که او پسر برادر ابوینی من است بخدا قسم من از یاری پیغمبر دست بر نمیدارم و او را وانمیگذارم که پیغمبر صاحب حسب شریف میباشد.
خود را منع از آن ادعای بزرگ ننماید حتی فرزندانش را هم منع ننماید از ایمان آوردن بکسی که دین نوین آورده و دشمن دین او میباشد آن هم پدر مقتدر مطاعی مانند جناب ابو طالب که رئیس قریش بوده است؟!
بلکه فرزندش را امر کند برو و به پسر عمّت ایمان آور و اقتداء کن باو و خودش هم با تمام قوای جسمی و روحی دشمن بزرگ دین خود را تقویت و یاری نماید!! فاعتبروا یا اولی الابصار.
اکابر علمای فریقین همگی نقل نمودهاند وقتی اهالی مکه و قریش محاصرۀ اقتصادی را درباره بنی هاشم عملی کردند جناب ابو طالب با تمام بنی هاشم بیاری رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخاستند و چهار سال در شعب أبی طالب از آن حضرت محافظت و نگهداری نمودند-حتی در تمام مدت توقف در شعب اول شبها هرکجا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بخواب میرفت جناب ابو طالب بعد از ساعتی میآمد آن حضرت را بیدار میکرد و بجای أمنتری میبرد-و فرزند عزیزش علی علیه السّلام را در بستر او میخوابانید-که اگر اول شب دشمنی آن حضرت را در آنجا دیده و قصد سوئی بآن حضرت داشته باشد علی فدای آن حضرت گردد وجود مبارکش در مهد أمن و آسایش راحت و آسوده باشد.
شما را بخدا قسم آیا مشرکی؟برای حفاظت موحّدی که مدّعی مقام نبوّت است،مشرکین را اهل ضلالت و گمراهی میداند-این قدر جدّیّت بکار میبرد-قطعا جواب منفی است این همه جدّیّتها و فداکاریها از آثار ایمان کامل بوده است.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و سبط ابن جوزی در تذکرة خواص الامه از طبقات محمد بن سعد نقل مینمایند از واقدی و علامه سید محمد بن سید رسول برزنجی در کتاب الاسلام فی العم و آباء سید الانام از ابن سعد و ابن عساکر و غیرهم با اسناد صحیح از محمد بن اسحاق روایت کردهاند که علی علیه السّلام فرمود چون ابو طالب وفات نمود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را خبر دادم فبکی بکاء شدیدا گریه شدیدی نمود آنگاه بمن فرمود اذهب فغسله و کفنه و واره غفر اللّه له و رحمه برو او را غسل بده و کفن بنما و در قبرش بگذار خدا بیامرزد و رحمت نماید او را.
شما را بخدا انصاف دهید آیا در اسلام اجازه داده شده که کافر را غسل بدهند و کفن بنمایند آیا سزاوار است بگوئیم رسول خدا برای کافر مشرک طلب رحمت و مغفرت نموده حتی مینویسند و جعل رسول اللّه یستغفر له ایاما لا یخرج من بیته.
یعنی روزها رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از منزل بیرون نرفت و برای جناب ابو طالب استغفار و طلب مغفرت و آمرزش مینمود.
آیا ممکن است که آن حضرت آیه 51 و 116 سوره 4(نساء)را در قرآن خود ندیده باشد؟!که خدای متعال فرموده إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ (1).
چگونه ممکن است رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با وجود چنین آیهای که صریحا پروردگار میفرماید که ما مشرک را نمیآمرزیم برای مشرک طلب رحمت و مغفرت بنماید و حال آنکه طلب رحمت و مغفرت برای مشرک حرام است و هم چنین غسل دادن و کفن نمودن بدن میّت اختصاص بمسلمین دارد-و برای کفّار ابدا جائز نمیباشد-پس همین استغفار نمودن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای جناب ابو طالب و امر نمودن بعلی علیه السّلام که خودت برو پدرت را غسل بده و کفن بنما دلیلی واضح است بر اسلام و ایمان جناب ابو طالب رضی اللّه عنه.
با دیدۀ حق بین و انصاف ص 6 تذکره سبط ابن جوزی را مطالعه کنید و ببینید مولای متقیان چگونه بر پدر بزرگوارش مرثیه گفته است که:
ابا طالب عصمة المستجیر
و غیث المحول و نور الظلم
لقد هدّ فقدک اهل الحفاظ
فصلّی علیک ولیّ النعم
و لقّاک ربّک رضوانه
فقد کنت لتطهر؟؟؟ من خیر عم
1) 1) محقق است خدا کسی را که باو شرک آورد هرگز نخواهد بخشید سوای مشرک هر که را خواهد میبخشد.
2) 2) ای ابو طالب تو پناه پناهندگان و رحمت بر افتادگان و روشنائی شب ظلمانی بودی بموت تو أرکان دوستان و محبّینت متلاشی شد رحمت حق بر تو نازل و تو را بجوار خود در بهشت برین واصل نمود-و تو بودی برای پیغمبر بهترین عموها«که او را و دین او را یاری نمودی».
آیا باور میشود که این شخصیت بزرگ کافر از دنیا رفته باشد که مجسمه توحید و خداپرستی(علی علیه السّلام)برای او این قسم مرثیهسرائی نماید!!!.
اینها تمام دلائلی است که ثابت مینماید جناب ابو طالب مؤمن از دنیا رفته و الاّ رسول اکرم بامام معصوم امر نمیفرمود او را غسل و کفن و دفن بنماید و برای او گریه شدید و طلب رحمت بنماید در حالتی که آن حضرت مجسمۀ حبّ فی اللّه و بغض فی اللّه بوده است دوستی و دشمنی برای خدا مینماید نه روی هوای نفس که چون عموی من است (و لو مشرک و مخالف)امر پروردگار من است برای او بشدت گریه و استغفار و طلب رحمت نمایم.
شیخ- اگر ابو طالب مؤمن و موحد بود بچه علّت ایمان خود را پنهان داشت و مانند عباس و حمزه برادران خود علنا اظهار ایمان ننمود.
داعی- بدیهی است بین عباس و حمزه با جناب ابو طالب خیلی فرق و تفاوت بوده چه آنکه جناب حمزه بقدری شجاع و جسور و قوی بود که تمام اهل مکه از او ملاحظه میکردند بلکه میترسیدند البته اسلام و تظاهر او بایمان کمک شایانی برای حفظ وجود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از شرّ دشمنان شد.
و اما جناب عباس هم فوری اسلام خود را ظاهر نکرد چنانچه ابن عبد البر در استیعاب نقل مینماید که عباس در مکّه ایمان آورد ولی از مردم پنهان میداشت تا زمانی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هجرت نمود خواست با آن حضرت حرکت نماید حضرت باو نوشتند که توقف تو در مکه برای من بهتر است فلذا خبرهای مکه را بآن حضرت میرسانید و در غزوه بدر کبری کفار آن جناب را با خود آوردند بعد از شکست کفار قریش اسیر شد و در روز فتح خیبر مقتضی موجود شد ایمان خود را ظاهر نمود و نیز شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 226 ینابیع ضمن باب 56(چاپ اسلامبول)نقلا از ذخائر العقبی امام الحرم الشریف ابی جعفر احمد بن عبد اللّه طبری شافعی از فضائل ابو القاسم الهی آورده که اهل علم میدانند،عباس از قدیم اسلام آورده بود ولی اسلامش را کتمان مینمود وقتی روز بدر بالشکر کفار آمد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود هر کس عباس را ملاقات نمود او را نکشد چه آنکه با
کراهت موافقت با کفار نمود و مایل بهجرت بود ولی پیغمبر باو نوشت بماند و اخبار مشرکین را بآن حضرت بدهد روزی که ابو رافع بآن حضرت خبر تظاهر باسلام عباس را داد حضرت او را آزاد نمود.
ولی جناب ابو طالب اگر ایمان خود را ظاهر میکرد امر یکسره میشد یعنی در اول دعوت که هنوز رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یاوری نداشت تمام قریش و جامعه عربیّت بر ضدّ بنی هاشم متحدا قیام مینمودند و اساس نبوت را بر هم میزدند.
لذا جناب ابو طالب ایمان خود را سیاسة ابراز ننمود تا بتواند بعنوان هم کیشی با قریش جلوی آنها و سایر اعادی را بگیرد تا آنها هم محض احترام جناب ابو طالب تصمیمات قویتری اتخاذ ننمایند و آن حضرت فرصتی کامل داشته باشد تا بتواند مقصد خود را آشکار نماید.
چنانچه همین قسم شد تا آن جناب زنده بود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با قوت قلب تمام مشغول انجام وظیفه بود همینکه جناب ابو طالب در آخر سال دهم بعثت وفات نمود جبرئیل نازل شد و عرض کرد اخرج عن مکة فمالک بها ناصر بعد أبی طالب از مکه خارج شو که بعد از أبی طالب یاوری در آنجا نداری.
شیخ- آیا در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم اسلام ابو طالب مشهور بوده و امت قبول داشتند یا خیر.
داعی- بلی کمال شهرت را داشته و تمامت امت نام آن جناب را با عظمت یاد مینمودند.
شیخ- چگونه ممکن است در زمان پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم امری شایع و شهرت کامل داشته باشد ولی بعد از سی سال تقریبا جهت جعل حدیثی(بقول شما)بر خلاف حق و حقیقت مشهور گردد بقسمی که حقیقت اولیه خود را از دست بدهد.
داعی- لیس هذا اوّل قارورة کسرت فی الاسلام (1).
1) 1) این اول شیشۀ(حقیقت)نبود که در اسلام شکسته شد.
این امر تازگی نداشت که موضوعی در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشهور ولی بعد از سالها بجعل حدیثی صورت اولیه خود را از دست داده باشد.
بسیاری از امور بود حتی در احکام دین که در زمان صاحب شریعت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شایع و رایج بلکه مشروع و مورد عمل بوده و بعد از گذشتن سالها بواسطه اعمال نفوذ اشخاص بکلی حقیقت آن عوض گردیده و صورت دیگری بخود گرفته.
شیخ- ممکن است از آن امور بسیاری که بیان نمودید نمونهای برای ما ذکر نمائید.
داعی- شواهد بسیار است که وقت مجلس اقتضای بیان تمام آنها را نمیدهد ولی برای نمونه بیکی از آن شواهد که از همه مهمتر و واضحتر و با دلالت قرآن مجید و اتفاق جمهور مسلمین استوار گردیده اشاره مینمایم و آن دو حکم محکم متعه که عقد انقطاع و حج نساء است.
که بحکم قرآن مجید و اتفاق فریقین(شیعه و سنّی)در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شایع و مشروع و مورد عمل بوده-حتی در دورۀ خلافت ابی بکر و قسمتی از زمان خلافت عمر بن الخطاب هم در میان امت جاری بوده فقط بیک جمله کلام خلیفه عمر که گفت متعتان کانتا علی عهد رسول الله انا احرمهما و اعاقب علیهما (1).
بکلی منعکس گردیده یعنی حلال خدا هزار و سیصد سال است حرام گردیده چنان این کلام عمر از زمان خلافت او ببعد تقویت شد و بدون دلیل بر خلاف نصّ صریح قرآن مجید و عمل رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صحابه آن حضرت روی اطاعت کورکورانه پیروی شد-که حقیقت اوّلیۀ خود را از دست داد که الی الحال ملیونها جمعیت مسلمین از جمهور برادران اهل تسنّن متعۀ سنّت سنّیۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و حلال خدا را بدعتی از بدع شیعه میدانند و هنوز عموم برادران اهل تسنن نمیدانند و اگر ما با دلائل بیان کنیم قبول نمیکنند که در زمان پیغمبر و ابی بکر و عمر این دو متعه شایع و حلال بوده فقط بگفتار خلیفه عمر در أواسط خلافتش حلال خدا حرام گردیده.
1) 1) دو متعه که در زمان پیغمبر بوده من آنها را حرام نمودم و عقاب مینمایم عمل کنندگان بآن را.
جائی که حکم ثابت الهی مؤید بقرآن مجید و سیرۀ رسول اللّه و صحابه پاک و تأیید شیخین ابی بکر و عمر و موجود بودن دلائل واضحه در قرآن مجید و کتب معتبرۀ اهل سنّت بر حلّیت آن بگفتار شخص عمر که ابدا استناد بآیات و گفتار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ندارد حرام و بدعت گردد.
شما میخواهید إسلام و ایمان جناب ابو طالب مبدل بکفر نگردد.
شیخ- یعنی میخواهید بگوئید ملیونها مسلمانان جهان قرنها بر خلاف قرآن و سنت رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم عمل نمودند و حال آنکه در همه جهان ما را سنی میخوانند یعنی تابع سنت رسول اللّه و شیعیان را رافضی گویند یعنی روی گردان از سنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟!.
داعی- ظاهرا شماها خود را سنی و شیعیان را رافضی میخوانید و حال آنکه اگر از عادت و تعصب بر کنار و منصفانه قضاوت نمائید میبینید در معنی و حقیقت شیعیان سنی یعنی تابع قرآن و سنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و مطیع أوامر آن حضرت میباشند و شماها رافضی یعنی روی گردان از قرآن و سنت و أوامر آن حضرت میباشید.
شیخ- أحسنت-ملیونها مسلمانان پاک را رافضی خواندید،چه دلیل بر این معنی دارید.
داعی- همان قسمی که شماها برادران سنّی زیاده از صد ملیون مسلمانان پاک دل شیعیان و پیروان عترت و اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را رافضی و کافر و مشرک میخوانید-در لیالی ماضیه بدلائل بسیاری اشاره نمودم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستور داد بعد از من پیروی کنید از قرآن و عترت من شما عمدا از عترت روی گردانده پیرو دیگران شدید سیره و سنت آن حضرت را که در زمان حیات بحکم قرآن عملی مینمود زیر پا گذارده و بحکم شیخین آنها را ترک نموده-و عاملین بسنت و سیرۀ آن حضرت را رافضی بلکه مشرک و کافر خواندید-که از جمله آن احکام که صریحا در آیه 42 سوره 8 (انفال)فرموده: وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ
لِذِی الْقُرْبیٰ
(1) .
و آن حضرت در زمان حیات این حکم را عملی میفرمود و خمس غنائم را بخویشان و أقارب تقسیم مینمود قطع نموده و از آن روی گردانیدید (2)بالاخره اگر بخواهم تمام آنها را شماره کنم رشته سخن خیلی طولانی میشود.
بزرگتر دلیل بر این معنی که ما شیعیان تابع سنّت و سیره رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشیم و شماها رافضی و روی گردان و ترک کنندۀ سنّت و سیره رسول اللّه و صحابه گرام میباشید همین موضوع متعه است که بحکم خدا و سنّت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عمل صحابه در زمان خود آن حضرت و تمام دوره خلافت ابی بکر تا اواسط خلافت عمر حلال و مورد عمل بوده ولی بجملهای از کلام عمر که روی سیاست و نظر خاصی اداء نمود حلال خدا را حرام و سنّت رسول خدا را زیر پا گذارده و ترک نمودید مع ذلک خود را سنّی و ما شیعیان را که تابع قرآن و سنّت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشیم رافضی میخوانید!؟ و این امر را چنان بر بیخبران وارو نشان دادید که چهارده قرن است ما را رافضی و مشرک میخوانند.
و عجب آنکه معنای مثل معروف کاسه از آش گرمتر شما برادران اهل تسنن هستید که خلیفه عمر برای اثبات کلام خود اقامۀ برهان و دلیل ننمود ولی علمای اهل تسنن دهها دلیل بارد در کتب خود آورده تا ثابت کنند کلام خلیفه عمر حق ولی قرآن و سنّت و سیره رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صحابه آن حضرت باطل و بیاساس میباشد؟!!.
شیخ- دلیل شما بر حلّیّت متعه و عقد انقطاع چیست از کجا و بچه دلیل میگوئید خلیفه عمر رضی اللّه عنه بر خلاف گفتۀ خدا و سنت رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم عمل نموده.
داعی- دلائل بر این معنی بسیار است.اولا قرآن مجید،و سند محکم آسمانی است که در آیه
28 سوره 4(نساء)صریحا میفرماید فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً (1).
بدیهی است که حکم قرآن مجید إلی الابد بمشروعیت خود باقیست مگر ناسخی در خود قرآن ظاهر گردد و چون در این موضوع ناسخی نیامده پس این حکم محکم تا أبد باقی و برقرار است.
شیخ- از کجا این آیه مربوط بنکاح دائم نباشد که در تعقیب همان آیات آمده دستور میدهد مهر و صداق آنها را بپردازند.
داعی- در این بیان خود بیلطفی و باصطلاح مغلطه نمودید زیرا علماء بزرگ خودتان از قبیل طبری در جزء پنجم از تفسیر کبیر و امام فخر رازی در جزء سیم از تفسر مفاتیح الغیب و دیگران این آیه شریفه را در باب متعه آوردهاند.
علاوه بر صراحت بیان مفسّرین و علماء خودتان آقایان بخوبی میدانید که سورۀ نساء کاملا مشتمل است بر بیان اقسام نکاح و ازدواج در اسلام از دائم-و متعۀ منقطعه-و ملک یمین.
اما در نکاح دائم در آیه 3 سوره 4(نساء)فرماید فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَةً أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ (2).
و درباره ملک یمین و کنیزکان در آیه 28 سورة 4(نساء)فرماید وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ الْمُحْصَنٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ فَتَیٰاتِکُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِکُمْ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (3).
1) 1) پس از اینکه بهرهمند شدید از آنها(یعنی متعه نمودید)و تمتع از آنها برداشتید مهر معین که مزد آنها است بآنان بپردازید که فریضه و واجب است.
2) 2) بنکاح خود درآورید از زنان آن کس را که برای شما نیکو و مناسب با عدالت باشد دو یا سه یا چهار و اگر بترسید که چون زنان متعدد گیرید نتوانید عدالت نمائید پس تنها یک زن اختیار کرده و یا چنانکه کنیزی دارید بآن اکتفا کنید که نزدیکتر است بعدالت.
3) 3) هر کس از شما را وسعت و توانائی نباشد که زنان پارسای با ایمان(و آزاد)گیرد بس کنیزان مؤمنهای که مالک آن شدید زنی اختیار کنید خدا آگاهتر است بمراتب ایمان شما که اهل ایمان همه بعضی از جنس بعضی دیگر و در رتبه یکسانید پس با کنیزکان مؤمنه با اذن مالکش ازدواج کنید و مهر آنها را بدانچه معین شده بدهید.
و در باب متعه و عقد انقطاع آیه فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً نازل گردید و اگر این آیه مربوط بنکاح دائم باشد لازم میآید که در یک سوره امر بنکاح دائم تکرار شده باشد و این بر خلاف قاعده خواهد بود.
و چون راجع بمتعه نازل گردیده معلوم است که خود یک امر و حکم جدید است.
ثانیا اتفاق جمیع مسلمین است(نه شیعه فقط)باینکه نکاح متعه در صدر اسلام شایع و مشروع بوده و صحابه کبار در زمان خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بآن دستور عمل میکردند و اگر این آیه مربوط بنکاح است پس آیه متعه کدام است که عموم مسلمین قائل بآن هستند پس قطعا آیه متعه همین است که مفسّرین خودتان هم متعرضاند و مشروعیت آن را ثابت مینمایند و ناسخی برای آن نیامده چنانچه در کتب معتبرۀ خودتان ثبت است
از جمله در صحیح بخاری و مسند امام احمد بن حنبل از ابو رجاء از عمران بن حصین نقل است که گفت نزلت آیة المتعة فی کتاب اللّه ففعلناها مع رسول اللّه و لم ینزل قرآن بحرمته و لم ینه عنها رسول اللّه حتّی اذا مات قال رجل برأیه ما شاء.قال محمد(یقال انّه عمر) (1).
و در ص 535 جزء اول صحیح مسلم بن حجاج باب نکاح المتعه است که حدثنا الحسن الحلوائی قال حدثنا عبد الرزاق قال اخبرنا ابن جریح قال قال عطا قدم جابر بن عبد اللّه الانصاری معتمرا فجئناه فی منزله فسأله القوم عن اشیاء ثم ذکروا المتعة فقال نعم استمتعنا علی عهد رسول اللّه و علی عهد ابی بکر و عمر (2).
1) 1) آیه متعه نازل شده در کتاب خدا و ما در زمان رسول خدا(ص)بآن عمل میکردیم و آیهای هم بر حرمت آن نازل نگردیده و رسول خدا هم تا دم مرگ ما را از آن منع ننمود مردی برأی و میل خود گفت هرچه دلش خواست-بخاری گوید میگویند این مرد عمر بن الخطاب بوده!!.
2) 2) حدیث کرد مرا حسن حلوائی گفت حدیث کرد مرا عبد الرزاق گفت خبر داد مرا ابن جریح از عطاء که گفت جابر بن عبد اللّه انصاری برای عمره بمکه آمد به منزل او رفتیم مردمان از او مسائل و حکایات میپرسیدند تا رسید صحبت بمتعه گفت بلی ما در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و هم در زمان ابی بکر و عمر متعه میکردیم.
و نیز در ص 467 جزء اول همان کتاب(چاپ مصر سال 1306)باب المتعة بالحج و العمرة مسندا از ابی نضره روایت نموده که گفت من در نزد جابر بن عبد اللّه انصاری بودم شخصی بر او وارد شد فقال ابن عباس و الزبیر اختلفا فی المتعتین فقال جابر فعلناهما مع رسول اللّه(ص)ثمّ نهی عنهما عمر فلم نعدهما (1).
و نیز امام احمد بن حنبل در ص 25 جزء اول مسند خبر أبی نضره را بطریق دیگر نقل نموده و نیز هر دو روایت دیگری میکنند از جابر که در جای دیگر گفته کنّا نستمتع بالقبضة من التمر و الدقیق علی عهد رسول اللّه و ابو بکر حتّی نهی عمر فی شان عمرو بن حریث (2).
حمیدی در جمع بین الصحیحین از عبد اللّه بن عباس روایت نموده که گفت در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم متعه میکردیم تا آنکه عمر بخلافت برخاست گفت خدای تعالی برای پیغمبر خود هرچه میخواست حلال میکرد و اکنون او در گذشت و قرآن بجای خود باقی است پس چون بحجّی یا عمرهای شروع کردید آن را با تمام برسانید چنانچه خدا فرموده است،و توبه کنید از متعۀ زنان و هر مردی را نزد من آرید که او متعه کرده باشد سنگسارش میکنم؟!!.
از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ خودتان بسیار رسیده است که ثابت مینماید متعه در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شایع و مشروع بوده و اصحاب عمل بآن میکردند تا زمان خلافت عمر که او حرام نمود.
و علاوه بر این اخبار عدّهای از اصحاب و غیره از قبیل ابیّ بن کعب و ابن عباس و عبد اللّه بن مسعود و سعید بن جبیر و سدّی آیۀ متعه را باین طریق قرائت نمودند فما استمتعتم به منهنّ الی اجل مسمّی (3)
1) 1) گفت عبد اللّه بن عباس و عبد اللّه بن زبیر در موضوع دو متعه(متعه نساء و متعه حج) اختلاف نظر دارند جابر گفت ما در زمان رسول خدا(ص)هر دو را بجا میآوردیم پس عمر آن دو را نهی کرد و ما هم دیگر پس از آن بجا نیاوردیم.
2) 2) ما در زمان رسول خدا و ابی بکر متعه میکردیم بقبضهای از خرما و گندم خورد شده و آرد تا آنکه عمر نهی کرد درباره عمرو بن حریث.
3) 3) پس از اینکه بهرهمند شوید از آنها(یعنی متعه نمودید)و تمتع از آنها برداشتید تا زمانی که(ضمن العقد)معین نمودید.
چنانچه جار اللّه زمخشری در کشاف از ابن عباس بطریق ارسال مسلمات نقل نموده و نیز محمّد بن جریر طبری در تفسیر کبیرش ذیل همین آیه و امام فخر رازی در جلد سیم تفسیر مفاتیح الغیب ذیل آیۀ شریفه و امام نووی در باب اول نکاح المتعه از شرح صحیح مسلم نقل مینمایند قول قاضی عیاض را از مازری که عبد اللّه بن مسعود (کاتب الوحی)آیه را چنین قرائت مینمود.
فما استمتعتم به منهنّ الی اجل مسمی و امام فخر پس از نقل قول ابیّ بن کعب و ابن عباس گفته و الأمّة ما انکروا علیهما فی هذه القراءة فکان ذلک اجماعا علی صحّة ما ذکرنا (1).
آنگاه در ورق بعد جوابا گوید فانّ تلک القراءة لا تدلّ الاّ علی انّ المتعة کانت مشروعة و نحن لا ننازع فیه (2).
شیخ- دلیل شما بر عدم نسخ چیست که در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلم مشروع بوده ولی بعد نسخ نگردیده
داعی- دلائل بر عدم نسخ و اینکه بر مشروعیت خود باقیست بسیار است و از همه دلائل نزدیکتر بفهم عموم که بدانند متعه در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شایع و مشروع بوده تا اواسط خلافت عمر و نسخ هم نگردیده علاوه بر اخبار مذکوره و سیره و رفتار صحابه گرام که عمل بآن میکردند گفتار خود خلیفه عمر بن الخطاب میباشد که عموم علماء خودتان نقل نمودهاند که بالای منبر گفت متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه و انا احرّمهما و اعاقب علیهما و در بعض اخبار انهی عنهما (3).
1) 1) امت انکار ننمودند این دو نفر را بر نقل این نوع از قرائت پس اجماع وارد است بر صحت آنچه ما ذکر نمودیم.
2) 2) این نوع از قرائت دلالت ندارد مگر بر مشروعیت متعه(در زمان رسول اللّه ص)و ما نزاعی در این باب نداریم(که در زمان رسول خدا مشروع بوده منتها گوئیم که نسخ گردیده).
3) 3) دو متعه که در زمان رسول خدا رایج و شایع بود من هر دو را حرام و نهی از آنها نمودم هر کس عمل بآنها بنماید عقابش خواهم کرد و در بعض اخبار سنگسارش مینمایم-(چنانکه مسلم در ص 467 جزء اول صحیح خود آورده)(و در احکام اسلام حکم رجم و سنگسار راجع بعامل متعه جائی دیده نشده است پس خلیفه عمر چرا گفته؟نمیدانم)..
شیخ- فرمایشات شما صحیح است عرض کردم که در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم بسیاری از احکام در اول امر رایج بوده ولی بعد نسخ شد این حکم متعه هم در اول امر در دستور بود ولی بعدا نسخ گردید.
داعی- چون مبنا و اساس دین قرآن مجید است لذا هر حکمی که در قرآن امر بآن شده ناسخ آن هم باید در قرآن و لسان خود خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد بفرمائید در کجای قرآن این حکم نسخ شده.
شیخ- آیه 6 از سوره 23(مؤمنون)ناسخ آنست که میفرماید إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ (1).
در این آیه اسباب حلال شدن را دو چیز قرار داده 1-زوجیّت 2-مالک شدن بملک یمین پس بدلیل همین آیه-متعه نسخ گردیده است.
داعی- در این آیه دلالتی بر نسخ متعه نمیباشد بلکه تأیید است جهت آنکه متعه هم در حکم زوجیّت است و زن متعه هم زوجۀ حقیقی مرد است و اگر متعه زوجه حقیقی نبود خداوند در آیه مذکوره امر نمیفرمود حق المهر آنها را بدهیم.
علاوه بر این معنی سوره مؤمنون مکیّه است و سوره نساء مدنیّه،محققا مکّی مقدم بر مدنی است پس چگونه این آیه ناسخ است درحالیکه مقدم بر آیه متعه میباشد روی این قاعده ناسخ قبل از منسوخ آمده-فاعتبروا یا اولی الابصار؟!.
گذشته از آنکه اکابر از صحابه و تابعین حکم بعدم نسخ نمودهاند مانند عبد اللّه بن عباس و عبد اللّه بن مسعود(کاتب الوحی)و جابر بن عبد اللّه انصاری و سلمة بن اکوع و ابی ذر غفاری و سبرة بن معبد و اکوع بن عبد اللّه الاسلمی و عمران بن حصین و غیرهم.
اکابر از علماء خودتان هم بپیروی از صحابه حکم بعدم نسخ دادهاند از قبیل جار اللّه زمخشری در تفسیر کشاف در موقعی که نقل مینماید قول حبر امت عبد اللّه بن عباس
1) 1) مگر بر جفتهایشان(که زنان شرعی آنها باشد)یا کنیزان ملکی متصرفی آنها که هیچ گونه ملامتی در مباشرت این زنان بر آنها نیست.
را که گفته است آیه متعه از محکمات قرآن است،گوید یعنی نسخ نگردیده است.
و مالک بن انس(امام مالکیها)امر بمشروعیت و جواز متعه و عدم نسخ آن نموده است.
چنانچه ملا سعد تفتازانی در شرح مقاصد و برهان الدین حنفی در هدایه و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری و دیگران قول و فتوای مالک را نقل نمودهاند که در یک جا گفته است هو جائز لانّه کان مباحا مشروعا و اشتهر عن ابن عباس حلّیتها و تبعه علی ذلک اکثر اهل الیمن و مکّة من اصحابه (1).
و در جای دیگر گفته است هو جائز لانّه کان مباحا فیبقی الی ان یظهر ناسخه (2).
(معلوم میشود تا سال 179 هجری که مالک از دنیا رفته دلائل بر نسخ متعه بر او ظاهر نگردیده بود و معلوم میشود آنچه ساخته شده از متأخرین است-برای تقویت قول خلیفه عمر)و اعاظم مفسّرین شما مانند زمخشری و بغوی و امام ثعلبی بر عقیده ابن عباس و کبار صحابه رفته و معتقد بحلّیت و مباحیت متعه بودند.
شیخ- چون متعه شرائط زوجیّت از قبیل ارث و طلاق و عدّه و نفقه را ندارد پس زوجه حقیقی نیست.
داعی- معلوم میشود روی نظر بدبینی توجه کامل بکتب فقهیۀ شیعه ننمودهاید و الا این اشکال را نمینمودید چه آنکه میدیدید که تمام آثار زوجیّت بر زن متعه مترتب است مگر آنچه با دلیل خارج شود.
و دیگر آنکه متعه قسمی از نکاح مسلّم است و صدق زوجیت بر او محقق است که برای سهولت و آسانی امت و جلوگیری از زنا ببعض از شرائط و تکلّفات آن فضلا و لطفا تخفیف داده شده و اما راجع بشرائط:اوّلا معلوم نیست که ارث از لوازم ثابته
زوجیّت باشد چه بسیار زناناند که با علاقه زوجیّت ارث از شوهر نمیبرند مانند زوجه کتابیّه و ناشزه و قاتلۀ زوج خود که با وجود صدق اسم زوجه از ارث ممنوع است.
ثانیا ممنوع بودن زن متعه از حق الارث هم بطور قطع معلوم نیست چون فتاوای فقهاء دربارۀ آنها مختلف است چنانچه فتاوای فقهاء شما هم در احکام مختلف است.
ثالثا اجماع امامیه بر آنست که زن متعه هم باید عدّه نگهدارد و اقل مدت عدّه را چهل و پنج روز مقرر داشتهاند و اگر شوهر او بمیرد باید عدّه وفات که چهار ماه و ده روز است نگهدارد خواه مدخوله باشد یا غیر مدخوله یائسه باشد یا غیر یائسه.
رابعا حق النفقه جزء حتمی لوازم زوجیّت نیست چه بسا زنانی که در علاقه زوجیّت هستند و از حق النفقه محروماند مانند ناشزه و کتابیّه و قاتلۀ زوج خود.
خامسا تمامیّت مدّت البته طلاق او میباشد و همچنین بذل مدّت نمودن زوج در بین مدّت نیز طلاق او میباشد.
پس این شرایطی که فرمودید هیچکدام موضوعیّت ندارد چنانچه نابغة البشر علاّمه حلّی حسن بن یوسف بن علی بن مطهر جمال الدین قدّس سرّه القدّوسی که از مفاخر علمای شیعه است در مقابله با علمای بزرگ شما همین دلائل را بر ردّ گفتار آنها بنحو أتم و أکمل تفصیلا شرح داده که دعاگو جهت ضیق وقت باختصار کوشیدم(هر کس طالب تفصیل کلام و تحقیق بیان است مراجعه کند بکتاب مباحثات سنّیه و معارضات نصیریه و سایر مؤلّفات آن مرحوم طاب ثراه).
شیخ- از آیه شریفه گذشته احادیث بسیاری رسیده که در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم حکم متعه نسخ گردیده است.
داعی- متمنی است بیان فرمائید حکم نسخ در کجا وارد گردیده.
شیخ- باختلاف نقل گردیده بعضی از آنها در فتح خیبر بوده و در بعض اقوال روز فتح مکه و در بعض روایات در حجّة الوداع و بعضی گفتند در تبوک بوده و بعضی دیگر گفتند در عمرة القضاء حکم نسخ نازل آمده.
داعی- همین اختلاف عقیده و تناقض و تعارض در اخبار دلالت کامله دارد بر عدم ورود چنین حکمی و چگونه ممکن است بچنین اخباری وثوق پیدا نمود علاوه بر آنکه اخبار بسیاری در کتب معتبره خودتان مانند صحاح سته و جمع بین الصحیحین و جمع بین الصحاح الستّه و مسند و غیرهم نقل گردیده از کبار صحابه که عدم منسوخیّت آن را تا زمان خلافت عمر میرسانند.
و از همه دلائل واضحتر همانست که شیوخ اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند قول خود خلیفه عمر را که متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه و انا احرّمهما اگر حکم نسخی از حیث آیه یا حدیث و بیان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمان آن حضرت بود بایستی خلیفه بگوید مطابق همان حکمی که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده و آیه قرآن دلالت بر آن دارد هر کس متعه بنماید و این عمل منسوخ ممنوع محرّم را بجا آورد من عقابش مینمایم(قطعا برای اجراء و اثر در قلوب این نوع از بیان مؤثرتر بوده)تا آنکه بگوید دو متعه که در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم حلال بوده من حرام نمودم.
و اگر کلام شما حق باشد ناسخی در قرآن مجید آمده بود چگونه صحابه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و شاگردان مدرسه و مکتب آن حضرت مانند عبد اللّه بن عبّاس(حبر امت) و عمران بن حصین و ابی ذر غفاری و عبد اللّه بن مسعود(کاتب الوحی)و جابر بن عبد اللّه انصاری و ابو سعید خدری و سلمة بن اکوع و غیر آنها از اصحاب و تابعین عمل بآن میکردند چنانچه محدثین و مورخین بزرگ خودتان حتی بخاری و مسلم که بکتابهای آنها اهمیت میدهید ثبت و ضبط نمودهاند که ببعض از آنها اشاره نمودیم و تمامی آنها دلالت واضحه دارد که از زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا دوره خلافت عمر اصحاب بآن عمل میکردند و میگفتند تا زمان وفات آن حضرت چیزی که دلالت بر منسوخیت حکم متعه باشد نشنیدیم فلذا عمل بآن میکردیم.
و صراحت باین معنی دارد حدیثی که امام احمد بن حنبل در مسند از ابی رجاء
از عمران بن حصین نقل نموده که گفت:
نزلت آیة المتعة فی کتاب اللّه و عملنا بها مع رسول اللّه فلم تنزل آیة بنسخها و لم ینه عنها النبیّ حتّی مات (1).
و نیز در خبر عمران بن حصین که قبلا بعرضتان رساندم صراحت دارد که نه در قرآن و نه در لسان پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منع و نهی از متعه نگردیده.
پس وقتی نسخ و منعی در کتاب و سنّت نرسیده قطعا متعه بمشروعیّت خود باقی است إلی الابد.
چنانچه ابو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی در سنن خود که یکی از صحاح ستّه شما شمرده میشود و امام احمد بن حنبل در ص 95 جزء دوم مسند و ابن أثیر در جامع الاصول باسناد عدیده نقل نمودهاند که از عبد اللّه بن عمر بن الخطاب مرد شامی پرسید چه میگوئی در متعۀ نساء گفت البته حلال است گفت پدرت خلیفه نهی از آن نموده گفت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر فرموده اگر پدرم نهی نموده قطعا امر پیغمبر مقدم است بر نهی پدرم و من مطیع امر رسول اللّه میباشم.
و امّا راجع باخباری که فرمودید نقل گردیده گمان میکنم متأخرین از زمان صحابه و تابعین برای تصحیح و تقویت قول خلیفه عمر احادیثی وضع نموده و انتشار دادند و الاّ مطلب بقدری واضح و آشکار است که احتیاج بتوضیح و ردّ ندارد که غیر از قول خلیفه عمر بن الخطاب سند صحیح و دلیل کاملی بر ابطال متعه و حرمت آن در دست ندارید.
شیخ- قول خلیفه عمر رضی اللّه عنه خود سند بزرگی است برای مسلمین که پیروی از آن بنمایند زیرا اگر خلیفه از رسول خدا نشنیده بود نقل نمینمود؟!.
داعی- از یک عالم با فکر دقیق منصفی(روی محبت و علاقه مفرط بخلیفه عمر) ابراز بچنین عبارتی بسیار بعید است برای اینکه در هر کاری فکر لازم است آقایان
1) 1) آیه متعه در قرآن مجید نازل شد و ما بآن عمل میکردیم با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و آیهای نازل نگردید که حکم متعه را نسخ نماید و پیغمبر(ص)هم نهی از آن ننمود تا وفات نمود.
قدری دقیق شوید روی بیان خود که میفرمائید قول خلیفه برای مسلمین سندیّت دارد که پیروی از آن نمایند ما آنچه در کتب صحیحه معتبره خودتان سیر نمودیم حتّی یک خبر هم ندیدیم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده باشد قول عمر بن الخطاب سندیّت دارد و یا بر مسلمین لازم است از آن پیروی نمایند.
ولی اخبار متکاثرۀ متواتره در کتب معتبره خودتان بسیار است که پیروی کنید از عترت طاهره رسالت بالاخص از فرد شاخص آن خاندان جلیل مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام که ببعض از آن اخبار در لیالی ماضیه اشاره نمودیم و تمام عترت و اهل بیت رسالت حکم بعدم نسخ دادهاند.
و امّا اینکه فرمودید خلیفه اگر از مقام رسالت موضوع حرمت را نشنیده بود بیان نمینمود بسیار مورد اشکال است.
اولا اگر خلیفه عمر از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین نسخی را شنیده بود میبایستی از زمان آن حضرت تا زمان زمامداری خود گفته باشد مخصوصا وقتی میدید که کبار از صحابه عمل بآن مینمودند بعنوان نهی از منکر هم شده بایستی بمردم برساند که این عمل منسوخ است از ارتکاب آن خودداری نمائید چرا نرساند و نهی از منکر ننمود؟!.
ثانیا هر حکمی که بفرمودۀ پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در امت شایع شد البته باید ناسخ آن هم بوسیله خود آن حضرت شایع گردد چنانچه در علم اصول مقرر است که تأخیر بیان از وقت حاجت جائز نیست.
آیا عقلائی است حکمی که در تمام امت شایع گردیده نسخ آن را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بأحدی نفرماید مگر فقط بعمر تنها بفرماید عمر هم بأحدی نگوید تا آخر دوره خلافتش روی مخالفت شخص معینی سیاسة حرمت آن را اعلام نماید؟.
آیا در مدتی که امت عمل باین حکم منسوخ(بقول شما)میکردند مسئول نبودند و عمل خلاف شرعی از آنها صادر نشده بود.
آیا مسئول این عمل منسوخ غیر مشروع(بقول شما)که بمردم ابلاغ ننموده
و امت عمل بآن میکردند جز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دیگری بوده که حکم ناسخی را که از خدا باو امر شده بامت برساند نرسانده(بقول شما)محرمانه بعمر تنها گفته باشد عمر هم بأحدی نگفته مگر در آخر دوره خلافتش من عندی حکم بحرمت داده؟!و خلیفه ابی بکر هم که حتما مقامش از عمر بالاتر بوده در تمام دورۀ خلافت خود جلوگیری از حکم منسوخ ننموده باشد؟.
آیا این کلمه کفر نیست و معتقد بآن کافر نیست که بگوید رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم در ابلاغ احکام تسامح نموده و امت از روی جهالت و بیخبری عمل بحکم منسوخ مینمودند؟!.
ثالثا اگر متعه در زمان پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسخ شده و عمر هم از آن حضرت شنیده بود بایستی در وقت گفتن نسبت آن حکم را بآن حضرت بدهد و بگوید خودم از پیغمبر شنیدم که فرمود عقد متعه منسوخ است و أحدی بآن عمل ننماید و اگر هر کس عمل بآن بنماید باید حد بخورد و یا سنگسار شود.
و قطعا با استناد بفرمودۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اثرش بیشتر ظاهر میشد در میان امت.
نه آنکه بگوید دو متعه که در زمان پیغمبر حلال و مشروع بوده من حرام نمودم و عمل کنندگان را عقاب یا سنگسار مینمایم.
آیا حلال و حرام و تعیین حد و حدود را باید پیغمبر مقرر دارد که اتصال با غیب عالم دارد یا خلیفۀ برگزیدۀ خلق این حق را دارد؟!!.
هنوز نمیتوانم بفهمم و عقلم حکم نمیکند که عمر با چه برهان و دلیلی حلال خدا را حرام کرده و با چه جرئتی گفته انا احرّمهما عجب آنکه خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مواقع ابلاغ احکام نمیفرمود من حلال یا حرام نمودم هر وقت حکمی را ابلاغ مینمود میفرمود خدای متعال بمن امر فرموده بشما ابلاغ نمایم ولی خلیفه عمر با کمال جرأت و صراحت میگوید متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه انا احرّمهما و اعاقب علیهما؟!فاعتبروا یا اولی الابصار.
شیخ- لا بد آقا میدانید که عدّهای از محققین علماء ما بر این عقیده هستند که چون پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم در احکام شرعی مجتهد بوده است لذا مجتهد دیگر میتواند اجتهادا مخالفت با امر اولی نموده حکمی را که حلال بوده حرام و یا حرام را حلال نماید بهمین جهت خلیفه عمر رضی اللّه عنه فرمود انا احرّمهما!!!.
داعی- هیچ انتظار نداشتم که آقایان برای اثبات یک غلطی مرتکب غلطهای دیگر شوید شما را بخدا اجتهاد در مقابل نص معقول است آیا سزاوار عقل است که رسول اکرم را آن قدر پست و خلیفه عمر را بقدری بالا ببرید که مانند دو مجتهد برابر هم قرار دهید آیا این بیان شما غلو بر خلاف صریح آیات قرآن نمیباشد که ناچار با ضیق وقت ببعض از آن آیات اشاره مینمایم در آیه 16 سوره 10(یونس)صریحا فرماید قُلْ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ (1).
جائی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نتواند بمیل و ارادۀ خود تغییر و تبدیلی در احکام بدون نزول وحی بدهد خلیفه عمر که بکلی از دستگاه وحی بیگانه بوده است چگونه میتوانسته تصرف در احکام نموده حلال خدا را حرام نماید-و در آیه 4 سوره 53(نجم) فرماید وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (2).
و آیه 8 سوره 46(احقاف)که فرماید قُلْ مٰا کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مٰا أَدْرِی مٰا یُفْعَلُ بِی وَ لاٰ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ (3).
دلالت کامل دارد بر وجوب متابعت پیغمبر پس عمر و غیر عمر هرگز چنین حقی نداشتهاند که تصرف در احکام نموده و حلال خدا را حرام نمایند.
1) 1) بگو بآنها مرا نرسد که از پیش خود قرآن را تبدیل کنم من پیروی نمیکنم مگر آنچه وحی میشود بمن.
2) 2) هرگز بهوای نفس سخن نگوید و گفتار او هیچ غیر وحی خدا نیست.
3) 3) بگو(ای پیغمبر)بامت من از بین رسولان اولین پیغمبر نیستم که تازه در جهان آوازه رسالت بلند کرده باشم و نمیدانم که با من و شما عاقبت چه میکنند من پیروی نمیکنم مگر آنچه بمن وحی میشود.
شیخ- قطعا خلیفه عمر رضی اللّه عنه خیر و صلاح اجتماع را در آن دیده که نسخ حکم را بیان نماید زیرا همین امروز دیده میشود مردمانی برای لذت یک ساعت یا یک ماه یا یک سال زنی را متعه مینمایند و بعد حامله یا غیر حامله رها میکنند و همین عمل سبب شیوع فحشاء میشود.
داعی- ببخشید آقا این بیان شما خیلی مضحک و موجب تعجب است زیرا عمل دستهای از مردمان شهوتپرست لاابالی را در حرام و حلال احکام دخالت میدهید.
اگر عملیات مردم شهوتپرست لاابالی سبب شود که حلالی حرام گردد باید عقد دائم هم حرام شود برای آنکه غالبا دیده شده است اشخاصی برای وجاهت یا مال یا جهت دیگر دختران نجیبهای را عقد دائم نموده بعد بدون خرج و نفقه و سرپرست گذارده و رفتهاند پس باید گفت چون افرادی عامل چنین عملی میشوند پس عقد ازدواج اصلا غلط میباشد.
باید در مردم تزریق دیانت نمود و آنها را آشنا بوظائف دینی نمود وقتی شخص متدیّن شد و دید قدرت و توانائی نگاهداری زن دائمی ندارد و در پی زنا هم نمیخواهد برود مطابق دستور شرع انور میخواهد زنی را متعه و بعقد انقطاع در تصرف خود آورد اول در پی تحقیق شرائط متعه میرود چه آنکه میداند برای هر حکمی شرائطی میباشد اول باید تحصیل شرائط نمود آنگاه در پی عمل رفت.
فلذا در وقت قرار داد بقدری مهر برای زن قرار میدهد که زن بتواند بعد از تمام شدن متعه در دورۀ عدّۀ خود که حدّ اقل چهل و پنج روز است راحت زندگی نماید.
دیگر آنکه بعد از متارکه در تمام مدّت عدّه مراقب زن باشد که اگر حامله شده است چون بچه از آن اوست از مادر نگهداری کند تا بعد از ولادت ببچۀ خود برسد و اگر مردمانی رعایت این شرائط را ننمایند دلیل بر این نیست که آقایان سادهدل بیفکر حکم مسلّم حلالی را نسخ شده فرض نمایند.
علاوه اگر هم فرمایش شما صحیح باشد قطعا صلاح حال اجتماع را خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از عمر بهتر میدانستند چرا برای خیر جامعه آنها را منع نکردند.
و اگر پیغمبر نهی نکرده خلیفه و امام و حجّة منصوص هم نمیتواند روی صلاحبینی حلال خدا را حرام نماید باستناد آنکه صلاح اجتماع در این بوده که مردم متعه ننمایند.
اگر خوب دقت کنید حکم متعه سبب شیوع فحشاء نیست بلکه منع از متعه شیوع فحشاء آورده برای آنکه زن و مرد جوانی که وسائل ازدواج دائم برای آنها فراهم نیست و متعه هم حسب الامر خلیفه عمر حرام بلکه گناه بزرگ است جلوی شهوت و هوای نفس را هم نمیتوانند بگیرند چه میکنند ناچار بعمل ناشایسته زنا مشغول میشوند.
و در هر قومی که عمل زنا شایع و متداول گردید پردههای حرمتها دریده نوامیس بشریت متزلزل و امراض مسریه از قبیل سفلیس و سوزاک و شانکر و غیره فراوان میشود خانوادهها از هم پاشیده و بیچاره میشوند.
چنانچه امام احمد ثعلبی و طبری در تفسیر خود و امام احمد بن حنبل در مسند ذیل آیۀ متعه مسندا نقل نمودهاند از امیر المؤمنین علی علیه السّلام که فرمود:
«لو لا انّ عمر نهی عن المتعه ما زنی الاّ شفی» (1).
و نیز ابن جریح و عمرو بن دینار از عبد اللّه بن عباس(حبر امت)نقل نمودهاند که گفت ما کانت المتعة الاّ رحمة رحم اللّه بها امّة محمّد لو لا نهیه(ای عمر)عنها ما احتاج الی الزنی إلاّ شفی (2).
پس بنا بفرمودۀ اصحاب پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سبب شیوع زنا منع از متعه بوده نه عمل بمتعه پس احکام حلال و حرام که از جانب خداوند بوسیله پیغمبر عظیم الشأن
بجامعهای ابلاغ گردیده بر خیر و صلاح جمع و اجتماع بوده و میباشد الی یوم القیمة.
حرف در اینجا بسیار است شواهد بر بطلان این عقیده(که متعتان حرام است) بیشمار که مجلس مختصر ما اقتضای شرح مفصل را ندارد.
علاوه صحبت ما در این موضوع نبود بلکه غرض دعاگو از نقل این حکم بنا بر تقاضای شما شاهدی بود برای رفع استبعاد جناب عالی که فرمودید چگونه ممکن است امری در زمان پیغمبر شایع و بعدها بأحادیث مجعوله بر خلاف جلوه نماید.
خواستم بدانید همان قسمی که احکام خدا را عوض نمودند و دست در حلال و حرام بردند حکم محکم خمس و دو حکم محکم متعه را که باتفاق فریقین(شیعه و سنی) از زمان خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا آخر زمان خلافت عمر در امت شایع و مورد عمل کبار از صحابه و تابعین بوده بعد روی میل شخصی خلیفه عمر برای خاطر عمرو بن حریث چنانچه جابر روایت مینماید بیک جمله گفتار او بدون دلیل و برهان نسخ و حلال خدا حرام شد و الحال ملیونها نفر از مسلمین بدون دلیل روی عادت تبعا للاسلاف پیروی از آن عقیده و گفتار مینمایند با اینکه دلائل از آیات قرآن و احادیث در کتب معتبرۀ خودتان بر وجوب خمس و این دو حکم محکم و عدم نسخ در زمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هنوز موجود است-!!.
مع ذلک عاملین باین احکام ثابت را که دلیلی بر نسخش نیست اهل بدعت و ضلالت میشمارند.
پس دیگر جای استبعادی باقی نمیماند که اسلام و ایمان جناب ابو طالب را هم که در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صدر اسلام شایع و مورد احترام امت بوده بجعل حدیث ضحضاح منعکس جلوه دهند و مردم بیفکر هم روی عادت و تقلید بدون تحقیق حق و حقیقت را زیر پا گذارده محو بنمایند.
بس است بیش از این طول کلام ندهم برای اهل بینش و دانش همین مقدار از ادلّه کافیست و بر اهل بصیرت واضح است که دلائل بر ایمان آن جناب بسی بسیار است که ما اختصارا بهمین جا مطلب را ختم میکنیم.
و إلاّ خوارج و نواصب و امویها و پیروان آنها از جهت عداوت با امیر المؤمنین علیه السّلام
اگر جناب ابو طالب فرضا زنده گردد و از لسان خودش کلمتین شهادتین را بشنوند باز تأویلات بارده نموده و حمل بر معانی دیگر مینمایند.
هر یک از آقایان طالب بسط بیشتری در این باب هستید مراجعه کنید بکتب معتبره اکابر علمای خودتان از قبیل جلال الدین سیوطی و ابو القاسم بلخی و محمّد بن اسحاق و ابن سعد و ابن قتیبه و واقدی و امام موصلی و شوکانی و امام تلمسانی و امام قرطبی و علاّمه برزنجی و علی اجهوری و امام شعرانی و امام سجمی و ابو جعفر اسکافی و غیرهم که معترف و معتقد باسلام و ایمان عمّ و ابوین رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و غالبا رسالههای مستقلی در این باب نوشتهاند.
خلاصه از آنچه عرض شد معلوم گردید که از حیث نسب و نژاد پاک نورانی و جسمانی علی علیه السّلام ممتاز و أحدی از صحابه کبار بمقام مقدس آن حضرت نمیرسد.
لقد ظهرت فما تخفی علی احد
الاّ علی اکمه لا یعرف القمر
و خصیصۀ دیگری که علی علیه السّلام بآن ممتاز است محل و مکان ولادت است که احدی از خلایق از انبیاء عظام و اوصیاء گرام تا امم صالحه آنها من آدم إلی الخاتم باین خصیصۀ عظمی ممتاز نبودند.
همان قسمی که از حیث نسب و نژاد و جنبۀ نورانیّت در خلقت ممتاز بوده است از حیث مولد هم برجستگی خاصی داشته که در این امتیاز آن حضرت منفرد بوده است چه آنکه ولادت آن بزرگوار در خانۀ کعبه بوده است.
موقع ولادت عیسی بن مریم علی نبینا و آله و علیه السّلام در بیت المقدس ندای غیبی مریم طاهره مادر او را از مسجد خارج کرد که اخرجی عن البیت فانّ هذه بیت العبادة لا بیت الولادة (2).
ولی زمانی که ولادت با سعادت علی علیه السّلام نزدیک شد مادرش فاطمه بنت اسد را بداخل خانۀ کعبه دعوت نمودند.
آن هم نه تصادفا مثل زنی که در مسجد باشد دفعتا وضع حملش گردد بلکه بعنوان دعوت رسمی او را بدرون خانه در بسته بردند.
بعضی بیخبران گمان میکنند فاطمه در مسجد بوده درد مخاض او را گرفته نتوانسته خارج شود ناچار در مسجد وضع حملش شده.
در صورتی که این قسم نبوده فاطمه بنت اسد ماه وضع حملش بوده بمسجد الحرام رفته درد مخاض او را گرفته در مستجار کعبه مشغول بدعا شده بدرگاه با عظمت پروردگار متعال نالید که خداوندا بعزت و جلال خود این درد مخاض را بر من آسان گردان یک مرتبه دیوار خانۀ کعبه(که در آن زمان وسط مسجد الحرام قرار داشته درب او که مساوی با زمین و همیشه بسته و مقفّل بوده مگر در موسم خاص باز مینمودند)شکافته و یا درب بسته باز(چه هر دو در خبر رسیده)و ندائی برخاست یا فاطمة ادخلی البیت فاطمه داخل شو در خانه-در حضور جامعه مردم که اطراف خانه نشسته بودند فاطمه داخل خانه شد در و دیوار بحالت اولیه برگشت موجب تعجب همه گردید جناب عباس حاضر بود وقتی این قضیه را دید فوری برادرش جناب ابو طالب را خبر دادند که کلید درب نزد ایشان بود فورا آمدند آنچه کردند درب خانه باز نشد.
تا سه روز فاطمه ظاهرا بدون قوت و غذا و پرستار در خانه کعبه ماند در تمام خانههای مکه صحبت از این پیش آمد غیر منتظره مینمودند روز سوم همان محلی که داخل شده بود باز شد فاطمه بیرون آمد مردم هجوم آوردند دیدند ماه پاره پسری روی دست او دیدهها را خیره نمود.
اسد اللّه در وجود آمد
در پس پرده هرچه بود آمد
این خصیصه و امتیاز برای علی علیه السّلام ماند که مولد او خانۀ کعبه بوده آن هم با دعوت مخصوصی که مادرش را بخانه بردند.
این قضیه اتفاقی فریقین(شیعه و سنّی)میباشد که قبلا و بعدا أحدی بچنین خصیصه نائل نگردیده.
چنانچه حاکم در مستدرک و نور الدین بن صباغ مالکی در فصل اول ص 14 فصول المهمه گویند:
و لم یولد فی البیت الحرام قبله أحد سواه و هی فضیلة خصه اللّه تعالی بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتکریمه (1).
خصیصۀ دیگری که در این موضوع برای علی علیه السّلام پیش آمد نمود و مزید بر شرافت آن حضرت گردید موضوع نامگذاری آن بزرگوار است از غیب عالم.
شیخ- بیان غریبی فرمودید مگر ابو طالب پیغمبر بوده که باو وحی شود اسم بچه را علی بگذار قطعا این بیان شما از شایعاتی است که شیعیان روی علاقه و عشق وضع نمودهاند و إلاّ راهی ندارد که خداوند دستور دهد نام بچه را علی بگذارید علی نامی بوده که پدر و مادر روی میل و إراده خود بر آن جناب گذاردند ربطی بعالم غیب ندارد.
داعی- در بیان داعی ابدا امر غریبی نبوده که اسباب تعجب شما گردید قطعا تأمل شما از اثر عدم توجه بمقام ولایت بوده و چون چند جمله مخلوط بهم بیان نمودید ناچارم جملات را از هم تفکیک نموده جواب هر یک را علیحدّه عرض نمایم.
أولا شما تصور مینمائید بچه را پس از ولادت نامگذاری نمودهاند و حال آنکه اینطور نیست در تمام کتب آسمانی نام محمّد و علی علیهما الصلاة و السّلام را بعنوان نبوت و امامت ذکر نمودهاند چه آنکه نام محمّد و علی علیهما الصلاة و السّلام را پروردگار متعال
1) 1) پیش از علی احدی در خانه کعبه متولد نشد مگر خود او که این فضیلتی است خدا داده که استثناء از جمیع افراد بشر اختصاص بآن حضرت داده است تا رتبۀ بلند او را مردم بشناسند و از آن تجلیل و تکریم نمایند.
هزاران سال قبل از خلقت گذارده و در تمام آسمانها و ابواب جنت و عرش حقتعالی ثبت نمودهاند اختصاص بزمان جناب ابو طالب ندارد.
شیخ- آیا این بیان شما غلوّ نیست که علی کرم اللّه وجهه را آن قدر بالا ببرید که نام او را توأم با نام پیغمبر مکرم صلّی اللّه علیه و سلّم قبل از خلقت خلائق ثبت در ملکوت نمائید و حال آنکه نام پیغمبر مانند وجودش ما فوق همه و قرینی برای او نمیباشد و همین قبیل بیانات آقایان است که سبب گردیده در أذان و إقامه بفتوای فقهای شما نام علی را وجوبا بعد از نام پیغمبر بیاورند.
داعی- (با تبسّم)خیر آقا این بیان داعی ابدا ربطی با غلو ندارد و داعی هم آن نام مبارک را در ملکوت اعلا ثبت ننمودم که بداعی نسبت بدهید بلکه خدای متعال أمر بثبت نام آن حضرت توأم با نام خود و پیغمبرش صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نموده چنانچه در کتب معتبره خودتان اخبار بسیاری در این باب رسیده.
شیخ- عجب است مرتبه غلو را بالاتر بردید که نام علی را قرین نام خداوند جلّ و علا قرار دادید ممکن است از آن اخباری که فرمودید بیان نمائید.
داعی- محمّد بن جریر طبری در تفسیر کبیر خود و ابن عساکر در تاریخ خود ضمن ترجمه حالات علی علیه السّلام و محمّد بن یوسف گنجی شافعی ضمن باب 62 کفایت الطالب و حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 238 ینابیع المودة(چاپ اسلامبول) ضمن باب 56 حدیث 52 نقلا از ذخایر العقبی امام الحرم الشریف احمد بن عبد اللّه طبری شافعی همگی مسندا از ابو هریره(بمختصر کم و زیادی در بعض کلمات و ألفاظ)نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود مکتوب علی ساق العرش لا اله الاّ اللّه وحده لا شریک له و محمد عبدی و رسولی أیّدته بعلیّ بن أبی طالب (1).
1) 1) بر ساق عرش این کلمات مقدسه نوشته شده که نیست خدائی مگر ذات ذو الجلال اللّه که یگانهای است بلا شریک و محمد بنده و رسول من است که تأیید نمودم او را بعلی بن أبی طالب(علیه السّلام).
و نیز جلال الدین سیوطی در ص 10 جلد اول خصائص الکبری و در تفسیر درّ المنثور أوایل سوره بنی اسرائیل نقلا از ابن عدی و ابن عساکر از أنس بن مالک روایت نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود شب معراج در ساق عرش دیدم نوشته شده است لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه(ص)أیّدته بعلیّ.
و نیز در ص 207 ینابیع نقلا از ذخائر العقبی امام الحرم از سیرۀ ملاّ آورده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود در شب معراج که بملکوت اعلا مرا بردند نظرت الی ساق الایمن من العرش فرأیت مکتوبا محمّد رسول اللّه أیّدته بعلیّ و نصرته به (1).
و نیز در ص 234 ینابیع حدیث 19 از کتاب السبعین امام الحرم نقلا از مناقب فقیه واسطی ابن مغازلی شافعی و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت ششم از مودة القربی دو حدیث و خطیب خوارزمی در مناقب و ابن شیرویه در فردوس و ابن مغازلی شافعی در مناقب همگی از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود مکتوب علی باب الجنّة لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه علیّ ولیّ اللّه اخو رسول اللّه قبل ان یخلق السموات و الارض بألفی عام (2).
حدیث زیبای دیگری بیادم آمد مقتضی است مورد استفاده قرار گیرد که میر سید علی فقیه شافعی در مودّت هشتم از مودّة القربی نقل مینماید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی فرمود در چهار محل اسم تو را با اسم خودم توأم دیدم.
1- در شب معراج وقتی به بیت المقدس رسیدم بر صخره آن یافتم لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه ایّدته بعلیّ وزیره (3).
2- بسدرة المنتهی که رسیدم دیدم ثبت شده انّی انا اللّه لا اله الاّ انا و حدی و محمّد صفوتی من خلقی أیّدته بعلیّ وزیره و نصرته به (4).
1) 1) نظر نمودم بطرف راست ساق عرش دیدم نوشته شده است محمد(ص)رسول خداست تأیید و یاری نمودیم او را بوجود علی(علیه السّلام).
2) 2) نوشته شده است بر در بهشت لا اله الا اللّه محمد رسول خدا علی ولی خدا و برادر رسول خدا بوده پیش از آنکه خلق کند آسمانها و زمین را بدو هزار سال.
3) 3) لا اله الا اللّه محمد(ص)رسول خدا است تأیید نمودم او را بعلی وزیر او.
4) 4) بدرستی که من خدائی هستم که غیر از من خدای یگانهای نیست محمد حبیب من است از میان خلق تأیید و یاری نمودم او را بعلی وزیر او.
3- وقتی بعرش رب العالمین رسیدم دیدم بر قوائم آن نوشته شده است انی انا اللّه لا اله الاّ انا محمّد حبیبی من خلقی أیّدته بعلیّ وزیره و نصرته به (1).
4- وقتی به بهشت رسیدم دیدم بر در بهشت نوشته شده لا اله الاّ انا محمّد حبیبی من خلقی أیّدته بعلیّ وزیره و نصرته به (2).
امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 23 ینابیع الموده نقلا از حافظ ابو نعیم اصفهانی و محمّد بن جریر در تفسیر خود و ابن عساکر در تاریخ خود از ابن عباس(حبر امت)و ابو هریره آوردهاند که آیه 64 سوره 8(انفال) هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ (3).
درباره علی علیه السّلام آمده آنگاه گویند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود رایت مکتوبا علی العرش لا اله الاّ اللّه وحده لا شریک له محمّد عبدی و رسولی ایّدته و نصرته بعلیّ بن أبی طالب (4).
آنگاه چند حدیث دیگر از همین قبیل از کتاب شفاء و مناقب نقل مینمایند تا بر شما معلوم گردد نامگذاری محمّد و علی علیهما الصلاة و السّلام ربطی بما ندارد بلکه از جانب پروردگار متعال بوده است.
و نیز امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 24 ینابیع از فقیه واسطی ابن مغازلی شافعی ذیل آیه شریفه 35 سوره 2(بقره) فتلقّی آدم من ربّه کلمات فتاب علیه انّه هو التواب الرحیم (5).
1) 1) بدرستی که من خدائی هستم که غیر از من خدائی نیست محمد حبیب من است از میان خلق تأیید و یاری نمودم او را بعلی وزیر او.
2) 2) نیست خدائی مگر ذات یگانه من و محمد حبیب من است از میان خلق تأیید و یاری نمودم او را بعلی وزیر او.
3) 3) خدای تعالی است که بنصرت خود و یاری مؤمنان تو را مؤید و منصور گردانید.
4) 4) دیدم بر عرش نوشته شده است نیست خدائی مگر خدای یگانهای که شریک ندارد و محمد بنده و رسول من است تأیید و یاری نمودم او را بعلی بن أبی طالب(ع).
5) 5) پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن او گردید زیرا خدا مهربان و توبهپذیر است.
از سعید بن جبیر از ابن عباس آوردهاند که گفت سؤال کردند از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن کلماتی که آدم علیه السّلام بآن تلقّی نموده و سبب قبولی توبهاش گردید فرمود سأله بحقّ محمّد و علیّ و فاطمه و الحسن و الحسین فتاب علیه و غفر له (1).
گمان میکنم برای جواب و رفع اشکال اولی شما بهمین مقدار نقل روایات از کتب اکابر علماء خودتان(علاوه بر تواتر در نزد علماء شیعه)کافی باشد.
و امّا در موضوع نزول وحی و پیغمبری جناب ابو طالب هم باز اشتباه نمودید چه آنکه خود میدانید برای وحی و إلهام مراتبی میباشد(و اینک وقت بیان آن مراتب نمیباشد)که اختصاص بمقام نبوت تنها ندارد زیرا که میتوان گفت وحی در لغت عبارت است از آگهی پنهان و با سرعت خاصّی که متوجه فردی دون افراد دیگر بوده باشد.
چه بسا از بنی آدم و حیوانات که مورد وحی و إلهام غریزی قرار گرفته مانند زنبور عسل و مادر حضرت موسی و دیگران.
مگر زنبور عسل پیغمبر بوده که خداوند باو وحی نموده بصراحت آیه 70 سوره 16(نحل)که میفرماید وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ (2).
آیا تصور مینمائید نوخابذ(یا بنظر صاحب تیسیر یوخابذ)مادر حضرت موسی علیه السّلام پیغمبر بوده که در آیه 6 سوره 28(قصص)صریحا بطریق وحی دو أمر و دو نهی باو میکند و دو خبر و دو بشارت میدهد که وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لاٰ تَخٰافِی وَ لاٰ تَحْزَنِی إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (3).
1) 1) سؤال نمود خدا را بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیهم الصلاة و السّلام) پس پذیرفت بر او توبۀ او را و آمرزید و عفو نمود او را.
2) 2) خدا بزنبور عسل وحی کرد که از کوهها و درختان و سقفهای بلند منزل گیرند.
3) 3) بمادر موسی وحی کردیم که طفلت را شیر ده چون از آسیب فرعونیان بر او ترسان شوی او را بدریا افکن و هرگز مترس و محزون مباش که ما او را بتو بازآوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم.
علاوه بر این معانی دستور و أمر پروردگار متعال برای راهنمائی بشر حتما نباید بطریق وحی باشد(اگر هم باشد مانعی ندارد چنانچه اشاره شد)بلکه گاهی بندائی راهنمائی مینماید بندگان خود را چنانچه مکرر ظاهر گردیده و در قرآن مجید و سند محکم آسمانی خبر داده از جمله در آیه 24 سوره 19(مریم)خبر از راهنمائی بمریم میدهد که فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا فَکُلِی وَ اشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا (1).
پس همان قسمی که بوسیله وحی و یا ندای منادی حیوانی مانند زنبور عسل و انسانی مانند نوخابذ مادر حضرت موسی علیه السّلام و مریم مادر حضرت عیسی علیه السّلام را که پیغمبر نبودند راهنمائی نموده است جناب ابو طالب را هم برای نامگذاری فرزندش راهنمائی نموده.
و أحدی نگفته جناب ابو طالب پیغمبر بوده و یا بر او نزول وحی شد بلکه بوسیله نداء آسمانی و نزول لوحی که در او دستور نامگذاری طفل جدید الولاده موجود بوده راهنمائی شده چنانچه اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود ثبت نمودهاند.
شیخ- در کجا علماء ما چنین خبری را دادهاند.
داعی- در بسیاری از کتب شما ثبت است و آنچه الحال در نظر دارم.
میر سید علی همدانی فقیه شافعی در مودّت هشتم از مودة القربی نقلا از عباس بن عبد المطلب که سلیمان بلخی حنفی هم در باب 56 ینابیع الموده آورده و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 7 بعد از صد باب از کفایت الطالب بمختصر
1) 1) (روح القدس با فرزندش عیسی)از زیر درخت او را ندا کرد غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمۀ آبی جاری کرد ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد پس از این رطب تناول کن و از این چشمۀ آب بیاشام و چشم خود بعیسی روشن دار و هر کس از مردمان ببینی(باشاره)باو بگو که من برای خدا نذر روزه سکوت کردهام که با هیچکس سخن نگویم.
اختلافی در ألفاظ و کلمات نقل نمودهاند که چون علی علیه السّلام از مادرش فاطمه متولد شد فاطمه نام پدرش أسد را بر او گذارد جناب ابو طالب از آن اسم راضی نبود فرمود فاطمه بیا امشب برویم بالای کوه أبو قبیس(بعضی گفتند فرمود برویم در مسجد الحرام) خدا را بخوانیم شاید ما را خبر بدهد از اسمی برای این بچه چون شب شد هر دو بکوه ابو قیس(یا مسجد الحرام)رفتند بدعا مشغول شدند جناب ابو طالب دعای خود را بشعری انشاد نمود و گفت.
یا ربّ هذا(یا ذا)الغسق الدّجی
و القمر(و الفلق)المبتلج المضیّ
بیّن لنا من(عن)امرک الخفیّ(المقضیّ)
ما ذا تری فی اسم ذا الصّبی
(لما تسمّی لذاک الصّبی (1)
در آن حین صدائی از طرف آسمان بلند شد ابو طالب سر بلند نمود لوحی مانند زبرجد سبز دید که بر او چهار سطر نوشتهاند لوح را بر گرفت و بر سینۀ خود چسبانید دید این اشعار ثبت است.
خصّصتما بالولد الزکیّ
و الطاهر المنتخب الرضی
و اسمه من قاهر العلیّ
علیّ اشتقّ من العلیّ
(2) گنجی شافعی در کفایت الطالب نقل نموده که ندائی برخاست و این دو شعر را در جواب ابو طالب گفت:
یا اهل بیت المصطفی النبیّ
خصّصتم بالولد الزکیّ
انّ اسمه من شامخ العلیّ
علیّ اشتقّ من العلیّ
(3) فسّر ابو طالب سرورا عظیما و خرّ ساجدا للّه تبارک و تعالی (4).
1) 1) ای پروردگار ای صاحب شب ظلمانی و ماه نور دهنده آشکار کن برای ما از خزانۀ اسرار غیب خود اسم این نوزاد را(چه بگذاریم).
2) 2) اختصاص دادم شما را بفرزند(نوزاد)پاک و پاکیزه که انتخاب کرده شده و بینهایت از او راضی هستم.و اسم او از جانب خدای علی-علی گذارده شده که مشتق از علی اعلی میباشد.
3) 3) ای خاندان رسالت و اهل بیت پیغمبر برگزیده مخصوص گردانیدم شما را باین نوزاد پاک و پاکیزه بدرستی که اسم او در گنجینۀ اسرار خود علی است که از نام خود که علی است اشتقاق یافته.
4) 4) جناب ابو طالب که موفق بدرک سعادت این اشعار شد از شدت خوشحالی و سرور بسجده افتاد و حضرت باری تعالی را شکرگزار گردید.
آنگاه ده شتر بشکرانۀ این أمر عظیم قربانی نمود و آن لوح را در مسجد الحرام آویختند و بنی هاشم بآن لوح بر قریش افتخار مینمودند و آن لوح بود تا زمان جنگ حجّاج با عبد اللّه زبیر مفقود شد.
(این خبر هم مؤید خبرها و دلائل قبل است که جناب ابو طالب همیشه موحّد بوده فلذا از خدا تقاضای تعیین اسم مینماید و وقتی چنین فیضی از رحمت پروردگار میبیند بخاک افتاده و خدا را سجده مینماید آیا چنین شخصی را که بوصول نعمت تازه بخاک افتاده و خدا را سجده میکند میتوان مشرک خواند پناه بخدا میبریم از عناد و تعصب جاهلانه؟!).
و اما اینکه فرمودید بفتوای فقهاء شیعه نام علی علیه السّلام وجوبا در اذان و اقامه وارد است قطعا عمدا سهو نمودید خوب بود برای نمونه یک فتوا نشان دهید که نام آن حضرت جزء اذان و اقامه است و حال آنکه باتفاق تمام فقهاء شیعه که در کتب استدلالیه و رسائل عملیه بیان نمودهاند شهادت بر ولایت حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام جزء اذان نیست و بقصد جزئیت گفتن در اذان و إقامه حرامست و اگر در وقت نیت مجموع را قصد کند با اسم آن حضرت علاوه بر آنکه فعل حرام نموده عملش هم باطل است و لکن بقصد تیمن و تبرک بعد از ذکر نام رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نه بقصد جزء بودن مطلوب و مستحسن است نام علی علیه السّلام را ببرند-چه آنکه خداوند بعد از نام پیغمبر همه جا نام علی علیه السّلام را برده چنانچه عرض شد پس آقایان بیجهت هو و جنجال مینمائید.
بس است برگردیم بر سر مطلب که اگر آقایان محترم با نظر دقت بنگرید خواهید دید که از جهت نژاد و نسب ثابت است که احدی از صحابه کبار مانند امیر المؤمنین علی علیه السّلام نبوده است.
و اما موضوع ثانی که زهد و ورع و تقوی باشد خصیصهایست برای آن حضرت که احدی نتواند در عالم با او برابری نماید.
چون باجماع امت از دوست و دشمن بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أزهد و اورع و اتقای از امیر المؤمنین علیه السّلام دیده نشده چنانچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول نقل مینمایند از عمر بن عبد العزیز اموی معروف که در تزهّد سرآمد اهل زمان خود بوده که گفت ما علمنا احدا کان فی هذه الامّة بعد النبیّ (ص)ازهد من علیّ بن أبی طالب علیه السّلام (1).
ملاّ علی قوشچی با تمام تعصّبی که دارد در غالب مندرجات کتابش گوید عقول عقلاء دربارۀ علی علیه السّلام مبهوت است زیرا که قلم کشید بر گذشتگان و آیندگان و در شرح تجرید گوید شنیدن حالات علی و وضع زندگانی او آدمی را مات و متحیر گرداند.
از جمله عبد اللّه رافع نقل مینماید که گفت روزی رفتم بخانۀ امیر المؤمنین علیه السّلام وقت افطار بود کیسۀ سر بمهری برای آن حضرت آوردند وقتی بازنمود دیدم در میان کیسه آرد پرسبوسی است که پوستهای آن را نگرفته بودند سه کف از آن در دهان مبارک ریخت و جرعۀ آبی در بالای آن نوشید و شکر خدا نمود عرض کردم یا ابا الحسن چرا سر أنبان را مهر نمودهای فرمود برای آنکه حسنین(علیهما السّلام)بمن مهربانند مبادا روغن زیت یا شیرینی در او داخل نمایند و نفس علی از خوردنش لذت ببرد.
(بدیهی است استرسال نفس در لذائذ مباحۀ دنیویه رفته رفته موجب طغیان و سرکشی میشود و آدمی را از یاد خدا بازمیدارد).
بهمین جهت علی علیه السّلام جلو نفس را از خوردن اغذیه لذیذه میگرفت تا مغلوب نفس نگردد.
و سلیمان بلخی در باب 51 ینابیع این خبر را از احنف بن قیس نقل نموده
و نیز شیخ در ینابیع الموده و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و خطیب خوارزمی در
1) 1) ما نمیدانیم در این امت احدی را بعد از پیغمبر که زاهدتر باشد از علی بن أبی طالب علیه السّلام.
مناقب و طبری در تاریخ خود از سوید بن غفله نقل نمودهاند که گفت روزی خدمت امیر المؤمنین مشرف شدم دیدم ظرف شیر ترشیدهای که بوی ترشیدگی او بمشام من میر سید در مقابل آن حضرت گذارده و قرص نان جو خشکیدۀ پرسبوسی در دست مبارکش است و بقدری آن نان خشک بود که شکسته نمیشد حضرت با زانوی مبارک آن را میشکست و در همان شیر ترشیده نرم میکرد و میل میفرمود بمن هم تعارف کرد عرض کردم روزه هستم فرمود شنیدم از حبیبم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که هر کس روزه باشد و میل بطعامی کند و برای خدا نخورد خداوند از طعامهای بهشتی باو بخوراند.
سوید گوید دلم بحال علی علیه السّلام سوخت فضّه خادمه آن حضرت نزدیک من بود گفتم از خدا نمیترسی که سبوس جو را نمیگیری و نان میپزی گفت بخدا قسم خودش امر فرمود سبوسش را نگیرم.
حضرت فرمود بفضّه چه میگفتی عرض کردم باو گفتم چرا سبوس آرد را نمیگیرد.
فرمود پدر و مادرم فدای رسول اللّه باد که سبوس طعامش را نمیگرفت و از نان گندم سه روز سیر نخورد تا از دنیا رفت(یعنی من تأسّی برسول خدا نمودم).
موفق بن احمد خوارزمی و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب خود نقل مینمایند که روزی در دوره خلافت ظاهری برای علی علیه السّلام حلوای شیرینی آوردند با انگشت مبارک قدری از آن حلوا برداشت و بو نمود فرمود چه رنگ زیبا و چه بوی خوبی دارد ولی علی از طعم او خبر ندارد(کنایه از آنکه تا بحال حلوا نخوردهام)عرض کردند یا علی مگر حلوا بر شما حرام است فرمودند حلال خدا حرام نمیشود ولی چگونه راضی شوم که شکم خود را سیر نمایم در حالتی که اطراف مملکت شکمهای گرسنه باشند.
أتیت بطنانا و حول الحجاز بطون غرثی و اکباد حرّاء و کیف ارضی بانّ اسمی امیر المؤمنین و لا اشارکهم فی خشونة العسر و شدائد الضرّ و
البلوی (1).
و نیز خوارزمی از عدیّ بن ثابت نقل میکند که روزی جهت آن حضرت فالوده آوردند جلو نفس را گرفت و میل نفرمود.
اینها نمونهای از طرز خوراک آن حضرت بود گاهی سرکه و گاهی نمک و گاهی قدری سبزی و گاهی شیر با نان جو خشکیده میل مینمود و هیچگاه دو نوع خورشت در یک سفره نمیگذارد!.
در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری که بدست عبد الرّحمن بن ملجم مرادی ضربت شهادت خورد افطار را میهمان دخترش ام کلثوم بود در سر سفره برای آن حضرت نان و شیر و نمک گذارده بودند با کمال علاقهای که بدخترش ام کلثوم داشت متغیر شد فرمود ندیده بودم دختری بپدرش جفا کند مانند تو.ام کلثوم عرض کرد بابا چه جفائی کردهام؟فرمود کدام وقت دیدهای که بابای تو در یک سفره دو نوع خورشت بگذارد امر فرمود شیر را که لذیذتر بود برداشتند چند لقمه نان با نمک میل نمود آنگاه فرمود فی حلال الدنیا حساب و فی حرامها عذاب و عقاب (2).
و اما لباس و پوشش آن حضرت بسیار ساده و بیقیمت بوده که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و امام احمد بن حنبل در مسند و سط ابن جوزی در تذکره و دیگران از علماء خودتان نوشتهاند و کان علیه ازار غلیظ اشتراه بخمسة دراهم (3).تا آنجا که ممکن بود لباس را وصله مینمود وصلهها غالبا از پوست و یا از لیف درخت خرما بود و کفش آن حضرت از لیف خرما بود و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودّة و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه نوشتهاند که حضرت علی علیه السّلام آن قدر وصله بلباس
1) 1) من با شکم سیر بخوابم و حال آنکه در اطراف حجاز شکمهای گرسنه و جگرهای گداخته باشد چگونه من راضی باشم که اسم من امیر المؤمنین باشد ولی در بلایا و شدائد و سختیها شریک مؤمنین نباشم.
2) 2) در حلال دنیا حساب و در حرام آن عذاب و عقاب میباشد.
3) 3) لباس آن حضرت از پارچه درشت بود که پنج درهم خریداری نموده بود.
زده بود که پسر عمش عبد اللّه بن عباس در دورۀ خلافت و ریاست ظاهری آن حضرت دلتنگ شد حضرت فرمودند لقد رقعت مرقعة حتّی استحییت من راقعها ما لعلیّ من زینة الدنیا کیف نفرح بلذة تفنی و نعیم لا یبقی (1).
دیگری ایراد گرفت بآن حضرت که چرا در حین خلافت و ریاست شما جامۀ وصلهدار میپوشید که مورد اهانت اعادی قرار گیرید حضرت فرمودند این جامهای است که دل را خاشع میگرداند و کبر را از انسان دور مینماید و مؤمن بآن اقتداء میکند.
و نیز محمد بن طلحه در مطالب السئول و خوارزمی در مناقب و ابن اثیر در کامل و سلیمان بلخی در ینابیع المودّة آوردهاند که لباس علی علیه السّلام و غلامش یکسان بوده هر جامهای که میخرید دو ثوب و یک شکل و یک قیمت بود یکی را خود میپوشید و دیگری را بغلام خود قنبر میداد.
اینها بود مختصری از وضع خوراک و پوشاک علی علیه السّلام که علماء خودتان هم ثبت نمودهاند و داعی باقتضای وقت مجلس باختصار کوشیدم.و الا شرح حالات آن حضرت محیّر العقول میباشد.
آن حضرت نان جو خشکیده میخورد ولی نان گندم و شکر و عسل و خرما بفقراء و یتیمان و بینوایان میخورانید خود لباس وصلهدار میپوشید ولی لباسهای زیبا به یتیمان و بیوهزنان میپوشانید.
بس است در اثبات زهد و تقوی و بیاعتنائی آن حضرت بدنیا کلامی را که احدی بر او سبقت در آن کلام نگرفته در خطاب بدنیای دنی که اکابر علماء خودتان مانند ابن ابی الحدید در شرح نهج و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 84 جلد اول حلیة الاولیاء و شیخ عبد اللّه بن عامر شبراوی شافعی در ص 8 کتاب الاتحاف بحبّ الاشراف و محمد بن طلحه در ص 33 مطالب السئول و نور الدین بن صباغ مالکی در ص 128 فصول المهمّه و شیخ
1) 1) آن قدر وصله روی وصله زدم که از وصلهزننده خجالت میکشم علی را با زینت دنیا چهکار چگونه خوشحال شوم بلذتی که فانی میشود و نعمتی که بقا ندارد.
سلیمان بلخی حنفی در باب 51 ینابیع و سبط ابن جوزی در ص 69 تذکرة خواص الامه آخر باب 5 و دیگران از علماء و مورخین شما نقل نمودهاند مذاکرات معاویه علیه الهاویه را با ضرار بن ضمره که مفصّل است در آخر گفتارش ضرار در وصف علی در حضور معاویه گفت لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارخی اللیل سدوله و غارت نجومه قابضا علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و یقول یا دنیا غرّی غیری ابی تعرضت ام الیّ تشوّقت هیهات هیهات طبّقتک ثلاثا لا رجعة فیها فعمرک قصیر و خطرک کبیر و عیشک حقیر آه من فلّة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق فبکی معاویه و قال رحم اللّه ابا الحسن لقد کان و اللّه کذلک (1).
در جای دیگر همین معاویه گفته است عقمت النساء ان تلدن مثل علیّ بن أبی طالب(علیه السّلام) (2).
زهد امیر المؤمنین علیه السّلام از افاضات فیض ربانی است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باو بشارت داده چنانچه محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 46 کفایت الطالب مسندا خبری از عمار یاسر نقل مینماید که گفت شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
که بعلی علیه السّلام فرمود انّ اللّه قد زیّنک بزینة لم یتزین العباد بزینة احبّ الی اللّه منها الزهد فی الدنیا و جعلک لا تنال من الدنیا شیئا و لا تنال الدنیا منک شیئا و وهب لک حبّ المساکین فرضوا بک اماما و رضیت بهم اتباعا فطوبی لمن احبّک و صدّق
1) 1) در شب تاری علی را دیدم محاسنش را بدست گرفته مثل مار گزیده بخود میپیچید و با حالت حزنی میگریست و میگفت ای دنیا غیر مرا مغرور نما و فریب ده که من فریب تو را نمیخورم چقدر دور است من تو را سه طلاق دادم دیگر امید بازگشتی بتو نیست برای آنکه عمر تو کوتاهست و خطر تو بسیار بزرگ و عیش تو بسیار کم آه از کمی زاد و دوری سفر و وحشت راه معاویه(با آن قساوت قلب و عداوتی که با آن حضرت داشت بعد از شنیدن کلمات ضرار در شرح حال علی علیه السّلام)بیاختیار گریه کرد و گفت خدا رحمت کند ابو الحسن را(کنیۀ علی علیه السّلام بود) هرآینه بتحقیق و اللّه همین قسم بود.
2) 2) عقیماند زنان عالم بزایند مثل علی بن أبی طالب.
فیک و ویل لمن ابغضک و کذّب علیک فامّا الذین احبّوک و صدّقوا فیک جیرانک فی دارک و رفقاؤک فی قصرک و امّا الذین ابغضوک و کذّبوا علیک فحقّ علی اللّه ان یوقّفهم موقف الکذّابین یوم القیمة (1).
آن قدر در زهد و ورع و تقوی قوی بود که دوست و دشمن او را امام المتقین نامیدند و لقب امام المتقین را فقط مردم بآن حضرت ندادند بلکه اول کسی که علی را باین لقب خواند و مکرر با این لقب آن حضرت را بجامعه معرفی نمود شخص شخیص خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود که چون وقت ضیق است مجال اخبار مفصّله نیست فقط برای نمونه بنقل چند خبر اکتفا میکنم.
ابن ابی الحدید در ص 450 جلد دوم شرح نهج البلاغه و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و میر سید علی همدانی در مودة القربی و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 54 کفایت الطالب از انس بن مالک روایت مینمایند که گفت روزی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمن فرمودند یا انس آب وضو برای من بیاور پس برخاستم آب وضو آوردم پس از وضو گرفتن دو رکعت نماز بجای آورد آنگاه بمن فرمود یا انس اوّل من یدخل من هذا الباب هو امام المتّقین و سیّد المسلمین و یعسوب المؤمنین و خاتم الوصیین و قائد الغرّ المحجلین.
اول کسی که از این در وارد میشود او امام اهل تقوی و سید و سرور مسلمانان و یعسوب مؤمنان(یعنی پادشاه ایشان همچنان که بزرگ و پادشاه زنبور عسل را یعسوب
1) 1) بدرستی که خداوند ترا در اثر زهد در دنیا بزینتی آرایش کرده است که هیچ فردی از بندگان بآن نوع زینت نشده زیرا که هیچ چیز در دنیا محبوب تر از زهد در نظر حق تعالی نیست نه تو از لذائذ دنیوی بهره بردی و نه دنیا توانست تو را استخدام نماید و خداوند تو را موفق بدوستی نیازمندان نموده که معتقد و راضی بامامت تو شدند و راضی شدم من از ایشان که از امامت تو پیروی نمودند خوشا بحال کسانی که تو را دوست داشته و تصدیق از تو نمودهاند و وای بر حال دشمنان و تکذیب کنندگان تو-آنان که تو را دوست داشتند و تصدیق کردند در بهشت همسایههای تو هستند و مصاحب تو میباشند در کاخ با عظمت و شکوه تو آنان که تو را دشمن داشتند و یا تکذیب نمودند بر خدا لازم است که آن فرقهها را در محل دروغگویان روز قیامت بکیفر رساند.
میگویند)و خاتم اوصیاء و کشانندۀ رو و دست و پا سفیدانست بسوی بهشت.
أنس گوید من در دل گفتم خدایا این تازه وارد را مردی از انصار قرار بده ولی دعای خود را پنهان کردم ناگاه دیدم علی از درب در آمد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود کیست عرض کردم علی بن أبی طالب است پس حضرت با حالتی شاد و خندان برخاست علی علیه السّلام را استقبال کرد و دست در گردن او نمود عرق رویش را پاک کرد علی علیه السّلام عرض کرد یا رسول اللّه امروز نسبت بمن کاری میکنی که پیشتر نمیکردی حضرت فرمودند چرا نکنم و حال آنکه تو از جانب من رسالت مرا بخلق خواهی رسانید و صدای مرا بایشان خواهی شنوانید و بیان خواهی کرد از برای ایشان آنچه را اختلاف کنند بعد از من.
و نیز ابن ابی الحدید در جلد دوم شرح نهج و حافظ ابو نعیم در حلیه نقل مینمایند که روزی علی علیه السّلام وارد شد بر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حضرت فرمودند مرحبا بسیّد المسلمین و امام المتّقین آنگاه فرمودند چگونه است شکر تو بر این نعمت عرض کرد حمد میکنم خدا را بر آنچه بمن داده و از او میخواهم که توفیق شکر بمن عطا نماید و زیاد گرداند بر من آنچه را بمن انعام فرموده.
و محمّد بن طلحه شافعی در آخر فصل چهارم از باب اول مطالب السئول همین حدیث را نقل میکند و بهمین دلیل امامت بر اهل تقوی اثبات مینماید برتری آن حضرت را بر اهل تقوی.
و حاکم در ص 138 جزء سیم مستدرک و بخاری و مسلم در صحیحین خود نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود سه چیز دربارۀ علی علیه السّلام بمن وحی شده که انّه سیّد المسلمین و امام المتّقین و قائد الغرّ المحجّلین (1).
و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 45 کفایت الطالب مسندا از عبد اللّه بن اسعد بن زراره نقل نموده که گفت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود شب معراج که مرا به
1) 1) بدرستی که علی سید و آقای مسلمانان و پیشوای اهل تقوای و کشاننده رو و دست سفیدانست(بسوی بهشت).
آسمان بردند وارد قصری نمودند از لؤلؤ فرش او از طلای درخشنده بود فاوحی الیّ و امرنی فی علیّ بثلاث خصال بانّه سیّد المسلمین و امام المتّقین و قائد الغر المحجّلین (1).
و امام احمد بن حنبل در مسند نقل مینماید که روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام خطاب نمود یا علیّ النظر علی وجهک عبادة انّک امام المتّقین و سیّد المؤمنین من احبّک فقد احبّنی و من احبّنی فقد احبّ اللّه و من ابغضک فقد ابغضنی و من ابغضنی فقد ابغض اللّه (2).
بدیهی است مردم پست و بیفکر و متملق و گاهی اشخاص بیملاحظه افرادی را در موقع مدح بلقبها یا صفات یا ستایشهای بیجا بخوانند مانند آنچه غالبا درباره سلاطین و امراء و وزراء و خلفاء گفته شده است و ارباب تواریخ هم ثبت و ضبط نمودهاند.
ولی از مثل رسول خدائی که مجسمه حق و حقیقت بوده هیچگاه شایسته نبوده کسی را بخواند بلقب و صفتی که خالی از معنی باشد و البته آنچه بر لسان صاحب وحی جاری شود عین حقیقت بلکه بمصداق آیه شریفه وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ وحی مطلق است خاصه آنکه خود فرماید که پروردگار در شب معراج بمن وحی فرمود و امر نمود که علی را امام المتّقین بخوانم.
پس بس است در فضل و مقام و تعریف تقوای امیر المؤمنین علی علیه السّلام که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر پروردگار آن حضرت را اختصاص داد بخصیصهای که احدی از صحابه را بآن خصیصه مخصوص نگردانید.
1) 1) وحی نمود بسوی من و امر نمود مرا در علی بسه خصلت که او سید و آقای مسلمانان و پیشوای اهل تقوی و کشاننده رو و دست و پا سفیدانست(بسوی بهشت).
2) 2) یا علی نظر کردن بر روی تو عبادت است بدرستی که توئی امام و پیشوای اهل تقوی سید و آقای مؤمنان.کسی که ترا دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و کسی که ترا دشمن بدارد مرا دشمن داشته و کسی که مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است.
و در میان تمام صحابه آن حضرت را امام المتقین قرار داد و مکرر باین لقب آن بزرگوار را خواند.
و البته امام بتمام معنی متّقی باید-تا امام اهل تقوی گردد چه آنکه تقوای امام باید سرمشق اهل تقوی باشد.
اگر بخواهم جهات زهد و ورع و تقوای علی علیه السّلام را مشروحا و مبسوطا بیان نمایم بمثل معروف-مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
شیخ- آنچه درباره سیدنا علی کرم اللّه وجهه بفرمائید کم گفتهاید و واقعا هم همان است که معاویه گفته عقیماند زنان عالم بزایند مانند علی بن أبی طالب علیه السّلام.
داعی- پس معلوم شد در میان کبار صحابه علی علیه السّلام سرآمد اهل تقوی بوده است که رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بامر و دستور خدای متعال او را امام المتقین و پیشوای پرهیزکاران قرار داده است.
پس همان قسمی که از حیث نسب و نژاد نورانی و جسمانی ممتاز و مقدم بوده از حیث تقوی هم حق تقدّم با آن بزرگوار بوده.
در اینجا متوجه بیک مطلبی شدم اگر چنانچه اجازه بدهید یک سؤال از شما بنمایم.
شیخ- خواهش میکنم بفرمائید.
داعی- آیا احتمال هواپرستی و حبّ جاه و دنیا طلبی بعلی علیه السّلام که لیاقت امامت اهل تقوی را در میان صحابه کبار داشته میدهید؟.
شیخ- ابدا ممکن نیست چنین خیالی درباره علی کرم اللّه وجهه برود چنانچه خودتان فرمودید و مشهور است کسی که دنیا را سه طلاق گوید و با اداء این جملات بیاعتنائی خود را بدنیا ثابت نماید چگونه میل بدنیا پیدا میکند.
علاوه مقام و مرتبه سیدنا علی کرم اللّه وجهه بالاتر از آنست که چنین نسبتی را بآن جناب بدهیم تصور این خیال هم غیر ممکن است تا چه رسد بعمل آن.
داعی- پس قطعا عملیات آن مجسمه تقوی تماما برای خدا بوده و قدمی بر غیر حق بر نداشته و هرکجا حقّی میدیده بیاختیار استقبال مینموده.
شیخ- بدیهی است غیر از این از سیدنا علی کرم اللّه وجهه سراغ نداریم.
داعی- پس بفرمائید بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که علی علیه السّلام حسب الوصیة مشغول غسل و کفن و دفن آن حضرت بود و در سقیفه بنی ساعده عدّهای جمع شدند و با ابی بکر بیعت نمودند آنگاه آن حضرت را برای بیعت طلبیدند بچه علت بیعت ننمود.
اگر طریقه خلافت ابی بکر حق و مسأله اجماع ثابت و مسلّم و دلیل حقانیت بود علی القاعده نبایستی علی علیه السّلام با شدت تقوی و پرهیزکاری تعلّل ورزد و روی گردان از حق شود زیرا هرکجا حق بود مطابق فرموده پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام باید آنجا حاضر باشد.
از جهتی لازمۀ تقوی اینست که شخص متقی از حق روی گردان نشود و از جهت دیگر بنا باخباری که لیله ماضیه با سلسلۀ اسنادش بعرضتان رسانیدم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود علی مع الحق و الحق مع علی حیثما دار یعنی علی با حق و حق با علی علیه السّلام میگردد
اگر آن قضایا حق و تعیین ابی بکر بمقام خلافت حق بود بایستی آن حضرت با میل و علاقه قلبی آنها را استقبال و تصدیق نماید نه آنکه مخالفت نماید.
پس لا بد مخالفت علی علیه السّلام از بیعت از دو حال خارج نبوده یا علی بر خلاف حق رفتار کرده و متمرّد امر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده که بیعت با خلیفه پیغمبر ننموده.
یا وضع خلافت و طریقه اجماع را ساختگی و سیاسی بر خلاف حق دانسته لذا بیعت ننموده.
اما قسم اول نظر بفرمودۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که علی با حق و حق با علی میگردد و آن حضرت را امام المتّقین خوانده و قطعا علی اهل دنیا نبوده و حب جاه و هوی و هوس در او راه نداشته و دنیا را سه طلاق گفته و طالب ریاست ظاهری نبوده قطعا منتفی است پس لا بد قسم دوم بوده که چون خلافت را ساختگی و سیاسی و بر خلاف رضای خدا و رسول دانسته لذا بیعت ننموده.
شیخ- عجب فرمایشی میفرمائید که سیدنا علی کرم اللّه وجهه بیعت نکرده در صورتی که تمام کتب اخبار و تواریخ ما و شما ثابت نمودهاند که سیدنا علی با ابی بکر رضی اللّه عنه بیعت نمود و تخلف از اجماع ننمود.
داعی- عجب از شما است که عرایض شبهای قبل را فراموش نمودید که مفصلا شرح دادم نقل اقوال اکابر علمای خودتان را که حتی بخاری و مسلم هم در صحیحین خود نوشتهاند بیعت علی بفوریت واقع نشد.
عموم علمای خودتان معترفاند روز اول که حضرت را بجبر و اهانت از منزل کشیدند و بمسجد بردند(چنانچه شبهای قبل مفصلا عرض شد (1))بیعت نکرده بمنزل برگشت و ابراهیم بن سعد ثقفی متوفی سال 283 و ابن ابی الحدید و طبری و دیگران از ثقات علمای خودتان متّفقا نوشتهاند که بیعت آن حضرت بعد از شش ماه بود(یعنی بعد از وفات حضرت صدیقه کبری فاطمه زهراء سلام اللّه علیها بوده چنانچه مفصّلا در شبهای قبل بعرضتان رسانیدم).
بر فرض تسلیم که بگوئیم آن حضرت بیعت نموده پس چرا شش ماه کمتر یا بیشتر توقف نمود و بیعت ننمود بلکه محاجّه هم نمود و حال آنکه از مثل علی مجسّمه حق و تقوی شایسته نبود و لو برای یک ساعت منحرف از حق گردد و حق را بعقب بیندازد.
شیخ- لا بدیک جهتی داشته که خودشان در آن موقع بهتر میدانستند که چه میکنند اینک بر ما چه آمده که در امور بین بزرگان و اختلاف آنها بعد از هزار و سیصد سال دخالت نمائیم؟!!(خنده شدید حضار).
داعی- دعاگو هم بهمین مقدار از جواب قانع شدم که چون شما جواب منطقی نداشتید و راه گریز و دفاعی نبود که اثبات مرام نمائید لذا باین نوع از جواب مبادرت جستید ولی مطلب بقدری واضح و روشن است در نزد مردمان صالح منصف که محتاج بدلیل و برهان نیست.
و اما اینکه فرمودید بر ما نیست که در امر بزرگان و اختلافات آنها دخالت نمائیم البته تا جائی که آن امر تماس با ما ندارد فرمایش شما صحیح است و در اختلاف آراء بزرگان حق دخالت نداریم.
ولی در این موضوع بالخصوص اشتباه فرمودهاید برای آنکه هر فرد مسلمان عاقلی باید دین حقیقی داشته باشد نه دین تقلیدی و راه تحقیق در دین همین است که وقتی ما در
1) 1) رجوع شود به ص 507 تا ص 518 همین کتاب.
تاریخ جمهور مسلمین میبینیم بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امت و صحابه کبار دو فرقه شدند کنجکاوی نموده ببینیم کدام یک از آن دو فرقه ذی حق بودهاند تا پیروی حق نمائیم.
نه آنکه کورکورانه بخیال حق روی عادت و تقلید از پدر و مادر و اسلاف براهی برویم که تحقیقی در آن راه ننموده باشیم.
شیخ- لا بد میخواهید بگوئید خلافت ابی بکر رضی اللّه عنه بر حق نبوده اگر خلافت ابی بکر رضی اللّه عنه بر خلاف حق و علی کرم اللّه وجهه ذی حق در امر خلافت بود با قدرت و شجاعتی که مخصوص خود او بود و با علاقهای که در اجراء حق و حقیقت داشت و دیگران هم او را ترغیب مینمودند چرا قیام بحق ننمود و بقول شما بعد از شش ماه بیعت نمود حتی بنماز هم حاضر میشد و در مواقع لزوم در مشورت خلفاء رضی اللّه عنهم وارد و رأیهای صائب هم میداد.
داعی- اولا انبیاء و اوصیاء مطابق مقررات و دستورات الهی عمل مینمودند و از خود إرادهای نداشتند لذا نمیتوان بآنها ایراد گرفت که چرا قیام بجنگ ننمودند یا چرا قعود و سکوت و یا چرا در مقابل اعداء فرار نمودند و یا پنهان گردیدند.
چنانچه اگر بتاریخ حالات هر یک از انبیاء عظام و اوصیاء کرام بنگرید از این قبیل قضایا بسیار میبینید که با افکار شما بیتناسب میباشد مخصوصا قرآن مجید ببعض از آنها اشاره نموده که بواسطه نداشتن یار و همراه سکوت و قعود و یا فرار نموده و پنهان گردیدند.
چنانچه در آیه 10 سوره 54(قمر)از قول نوح شیخ الانبیاء خبر میدهد فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (1).
و در آیه 49 سوره 19(مریم)قصۀ اعتزال و کنارهگیری حضرت ابراهیم علیه و علی نبیّنا و آله السّلام را خبر میدهد که وقتی از عمّش آزر استمداد نمود و جواب یأس شنید فرمود
1) 1) پس خدا را خواند و دعا کرد که بار الها من سخت مغلوب قوم شدهام تو(بلطف خود) مرا یاری فرما.
وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی
(1) پس جائی که ابراهیم خلیل اللّه وقتی یاری و کمک از عم خود ندید عزلت و گوشهگیری اختیار نماید علی علیه السّلام بطریق اولی بایستی بواسطه نبودن یار و یاور عزلت و کنارهگیری اختیار نماید.
شیخ- گمان میکنم مراد از این عزلت-عزلت قلبی باشد که قلبا از آنها دوری و بیزاری جست نه عزلت مکانی.
داعی- اگر جنابعالی بتفاسیر فریقین مراجعه نمائید میبینید که مراد از اعتزال عزلت مکانی بوده نه عزلت قلبی بخاطر دارم که امام فخر رازی در ص 809 جلد پنجم تفسیر کبیر گوید الاعتزال للشیء هو التباعد عنه و المراد انی افارقکم فی المکان و افارقکم فی طریقتکم (2)
فلذا ارباب سیر آوردهاند که بعد از این قضیّه حضرت ابراهیم علیه السّلام از بابل بکوهستان فارس مهاجرت نمود و هفت سال در اطراف آن جبال سیر مینمود از خلق عزلت و کناره گرفت بعد از آن ببابل برگشت و دعوت خود را آشکار ساخت و بتها را شکست او را گرفتند و در آتش انداختند خداوند آتش را بر او سرد و سلامت نمود و موجب ظهور امر رسالت گردید.
و در آیه 20 سوره 28(قصص)قصۀ فرار کردن حضرت موسی علیه السّلام را با خوف و ترس نقل فرموده فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ قٰالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ (3).
پس جائی که پیغمبر اولو العزم خدا با ترس و خوف فرار نماید آیا وصی رسول و قعود و عزلت و کنارهگیری معذور نمیباشد.
و در سوره اعراف قصه گوسالهپرست شدن بنی اسرائیل را در غیاب حضرت موسی علیه السّلام باغوای سامری و بازیگریهای او و سکوت هارون را با آنکه خلیفه حضرت موسی علیهما السّلام بوده نقل نموده تا در آیه 149 فرماید وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قٰالَ ابْنَ
1) 1) من از شما و بتانی که بجای خدا میپرستید دوری کرده و خدای یکتا رای میخوانم.
2) 2) اعتزال از چیزی بمعنای دوری از آن میباشد و مراد ابراهیم از کلمه أعتزلکم یعنی من از مکان و طریقۀ شما جدا میشوم و دوری مینمایم.
3) 3) موسی از شهر با حال ترس و نگرانی از دشمن بیرون رفت و گفت بار الها مرا از شر قوم ستمکار نجات ده.
أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی
پس طبق آیات قرآنی حضرت هارون علیه السّلام پیغمبر و خلیفه منصوص حضرت موسی علیه السّلام جهت تنها بودن و اینکه امت او را خوار و زبون نمودند در مقابل عمل شیع سامری و شرک مسلّم گوسالهپرستی مردم سکوت اختیار نمود و قیام بسیف ننمود.
علی علیه السّلام هم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را شبیه هارون و صاحب منزله هارونی معرفی نمود(چنانچه در لیالی ماضیه مشروحا ذکر نمودیم) (2)اولی و احق بود که وقتی در مقابل امر واقع شده قرار گرفت و تنها ماند و دنیا طلبان و مخالفین خود را آن طرف دید مانند جناب هارون صبر و تحمل اختیار نماید.
فلذا بروایات اکابر علماء خودتان که قبلا عرض شد وقتی آن حضرت را جبرا بمسجد آوردند و شمشیر برهنه بر سرش گرفتند و فشار آوردند که بیعت نماید خود را بقبر پیغمبر رسانید همان کلماتی را گفت که خداوند از قول هارون خبر میدهد که بموسی گفت یا بن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی-یعنی یا رسول اللّه به بین امت مرا تنها گذارده و ضعیفم نموده و میخواهند مرا بکشند.
از همه انبیاء بالاتر و حجت تام و تمام سیره خود خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد که لازم است در اطراف آن فکر نمائیم که چرا در مقابل دشمنان و بدعتهای قوم سیزده سال در مکّۀ معظّمه سکوت اختیار نمود تا جائی که شبانه از مرکز بعثت و وطن مألوف فرار اختیار نمود.
جز برای آن بود که چون یاور نداشت مانند انبیاء سلف صبر و تحمل و فرار برقرار اختیار نمود که الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین بالاتر بگویم که در حین قدرت و توانائی هم نتوانست کما ینبغی آثار بدع قوم را بر طرف نماید.
شیخ- چگونه ممکن است باور نمود که آن حضرت نتوانست بدعتها را از میان بردارد.
داعی- حمیدی در جمع بین الصحیحین و امام احمد حنبل در مسند از ام المؤمنین عایشه نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باو فرمودند اگر این مردم قریب العهد بکفر و زمان جاهلیت نبودند و نمیترسیدم که بقلب خود منکر آن شوند امر مینمودم خانه کعبه را خراب کنند و آنچه که از آن بیرون بردند داخل نموده و خانه را بزمین متصل میساختم و مانند زمان حضرت ابراهیم دو در برای آن قرار میدادم بسمت مشرق و مغرب و بنیاد آن را بپایۀ بنای حضرت ابراهیم میرسانیدم.
آقایان از روی انصاف دقت کنید جائی که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آن مقام و مرتبه عالیۀ الهیّه که برای ریشه کن نمودن شرک و کفر و آثار آنها مبعوث گردیده از صحابه خود ملاحظه نماید(بنابر آنچه اکابر علماء خودتان نوشتهاند)و بدعی که در ساختمان ابراهیمی بکار رفته نتواند عوض نماید و بصورت اصلی در آورد که مبادا مسلمانان روی عادت عهد جاهلیت انکار آن نمایند.
تصدیق نمائید امیر المؤمنین علیه السّلام اولی بود بعمل نمودن بآن سیره و دستور که در مقابل قومی حسود و عنود واقع شده بود که عقب فرصت میگشتند تا تلافی نموده و ضربات خود را بآن حضرت بلکه باصل دین وارد آورند.
چنانچه فقیه واسطی ابن مغازلی شافعی و خطیب خوارزمی در مناقب خود نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام فرمود امت از نو کینهها در دل دارند و زود است عد از من با تو خدعه نموده و آنچه در دل دارند ظاهر سازند من ترا امر مینمایم بصبر و تحمل تا خداوند تو را جزا و عوض خیر عنایت فرماید.
ثانیا أمیر المؤمنین علیه السّلام یگانه رادمردی بود که در زندگی ابدا خود را نمیدید و هرچه میدید خدا میدید یعنی بتمام معنی فانی فی اللّه بود خود و بستگان خود و امامت و خلافت و ریاست را برای خدا و دین خدا میخواست فلذا صبر
و تحمل و سکوت و عدم قیام آن حضرت در مقابل مخالفین برای إحقاق حق ثابت خود برای خدا بود که مبادا تفرقه در جامعه مسلمین بیفتد و مردم بکفر اولیه برگردند.
چنانچه موقعی که فاطمه مظلومه مأیوسانه بخانه برگشت در حالتی که حقش را برده بودند خطاب نمود بامیر المؤمنین علیه السّلام و عرض کرد اشتملت شملة الجنین و قعدت حجرة الظنین نقضت قادمة الاجدل فخانک ریش الاعزل هذا ابن ابی قحافه یبزنی نحلة ابی و بلغة ابنی-الخ-لقد اجهر فی خصامی و الفتیة الدنی کلامی (1).
مخاطبهاش طولانی است مولانا علی علیه السّلام تمام کلمات و خطابات را گوش داد تا فاطمه سلام اللّه علیها ساکت شد آنگاه بمختصر جوابی بیبی را قانع نمود که از جمله فرمود فاطمه-من در امر دین و احقاق حق تا آنجا که ممکن بود کوتاهی نکردم آیا مایل هستی که این دین مبین باقی و پایدار بماند و نام پدرت إلی الأبد در مسجدها و مأذنهها برده شود؟.
گفت منتها آمال و آرزویم همین است فرمود پس در این صورت باید صبر کنی چه آنکه پدرت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمن وصیتها نموده من میدانم باید صبر نمایم و الا قدرت دارم که دشمنان را خوار نمایم و حقّت را بگیرم ولی بدان که آن وقت دین از میان میرود پس از برای خدا و حفظ دین خدا صبر کن زیرا ثواب آخرت برای تو بهتر است از حقّی که از تو غصب نمودند.
بهمین جهت صبر را پیشه خود قرار داد و صبر کرد برای حفظ حوزۀ اسلام که ایجاد دودستگی نشود چنانچه غالبا در خطب و بیانات خود اشاره باین جهات مینمود.
از جمله ابراهیم بن محمّد ثقفی که از ثقات علماء جماعت است و ابن ابی الحدید در شرح نهج و علی بن محمّد همدانی نقل مینمایند که چون طلحه و زبیر بیعت را شکستند و بسمت بصره رفتند حضرت امیر علیه السّلام امر فرمود مردم در مسجد جمع شدند خطبۀ اداء نمود بعد از حمد و ثنای
1) 1) مانند طفل در شکم مادر پردهنشین شدی و چون شخص متهم در کنج خانه پنهان گشتهای و بعد از آنکه شاه پرهای بازها را در هم شکستی اکنون از پرهای مرغان ضعیف عاجز گردیدهای و توانائی بر آنها نداری اینک پسر ابو قحافه(ابی بکر)بستم و ظلم عطاء و بخشیدۀ پدرم را و قوت و معیشت فرزندان مرا میبرد با من آشکارا دشمنی میکند و در سخن گفتن بسختی با من مجادله مینماید.
پروردگار فرمود فان الله تبارک و تعالی لما قبض نبیه صلّی اللّه علیه و آله قلنا نحن اهل بیته و عصبته و ورثته و عترته و اولیائه و احق خلایق الله به لا ننازع حقه و سلطانه فبینما نحن اذ نفر المنافقون فانتزعوا سلطان نبینا منا و ولوه غیرنا فبکت لذلک و الله العیون و القلوب منا جمیعا و خشنت و الله الصدور و ایم الله لو لا مخافة الفرقة من المسلمین ان یعودوا الی الکفر و یعود الدین لکنا قد غیرنا ذلک ما استطعنا و قد ولیّ ذلک ولاة و مضوا لسبیلهم و رد الله الامر الیّ و قد بایعانی و قد نهضا الی البصرة لیفرقا جماعتکم و یلقیا بأسکم بینکم (1).
و نیز ابن أبی الحدید و کلبی از علماء بزرگ شما روایت نمودهاند که در موقع حرکت ببصره آن حضرت برخاست در مقابل مردم و خطابه کرد و ضمن خطبه فرمود.
ان الله تعالی لما قبض نبیه صلّی الله علیه و آله استاثرت علینا قریش بالامر و دفعتنا عن حق نحن احق به من الناس فرایت ان الصبر علی ذلک افضل من تفریق کلمة المسلمین و سفک دمائهم و الناس حدیثوا عهدا بالاسلام و الدین (2).
پس سکوت و تسلیم شدن آن حضرت بمقام خلافت أبی بکر و عمر از جهت رضا نبوده بلکه از یک طرف از تفرقه مسلمین و خونریزی و از طرف دیگر خوف زوال دین و غلبه کفار و ارتداد سست عنصرها بوده.
لذا بعد از شش ماه سکوت و مقابلۀ بر خلاف-و محاجّۀ با آنها که همه فهمیدند
1) 1) ما حصل معنی آنکه پس از رحلت رسول اکرم(ص)گفتیم ما اهل بیت و خویشان و وراث و عترت و اولیاء آن حضرت و سزاوارترین خلایق برتبه و مقام آن حضرت هستیم و منازعی برای حق و سلطه و سلطنت آن حضرت نداشتیم گروهی از منافقین دست بدست هم داده خلافت را از ما گرفته بدیگری واگذار نمودند بخدا قسم برای این امر چشمها و دلهای ما گریان و آزرده گردیده و سینهها از خشم و کینه پر گردیده بخدا قسم اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود که بقهقرا برگردید بکفر هرآینه تغییر میدادیم خلافت را(و لکن سکوت اختیار نمودم)و آنان بامر خلافت مشغول شدند تا روزی که مسلمانان با من بیعت نمودند در آن هنگام طلحه و زبیر از کسانی بودند که نخست با من بیعت نموده و سپس بطرف بصره نهضت کردند بمنظور آنکه اختلاف کلمه بین شما مسلمانان و ایجاد دودستگی را فراهم تا جنگ داخلی را بر قرار نمایند.
2) 2) پس از وفات رسول اکرم(ص)قریش جمعیت نموده خلافت حقی که از همۀ مردم ما سزاوارتر بودیم بآن از ما گرفتند من احساس نمودم که صبر در این مورد بهتر است از تفریق مسلمانان زیرا اگر صبر نکرده بودم اختلاف کلمه ایجاد و شکاف عمیقی بین صفوف مسلمین میشد و خونها ریخته میگردید چون مسلمانان تازه عهد باسلام و دین بود.
آن حضرت مخالف با آن دستگاه سیاسی میباشد-آنگاه برای حفظ دین(که بوسیله دودستگی ممکن بود از میان برود)بنابر آنچه أکابر علماء خودتان نوشتهاند بیعت نمود و در مقام مساعدت برآمد که فی الحقیقة مساعدت بدین مقدّس اسلام بود نه رضایت و تصدیق بامر خلافت.
چنانچه در نامهای که برای اهل مصر بوسیله مالک اشتر فرستاد همین معنی را متذکر شد و صریحا نوشت که سکوت من برای دین و بیعت هم برای دین بوده اینست عین عبارت نامۀ آن حضرت که ابن أبی الحدید هم در ص 164 جلد چهارم شرح نهج البلاغه نقل نموده است.
فان الله سبحانه بعث محمدا صلّی اللّه علیه و آله نذیرا للعالمین و مهیمنا علی المرسلین فلما مضی صلّی الله علیه و آله تنازع المسلمون الامر من بعده فو الله ما کان یلقی فی روعی و لا یخطر ببالی ان العرب تزعج هذا الامر من بعده صلّی الله علیه و آله عن أهل بیته و لا انهم منحوه عنی من بعده!!فما راعنی الا انثیال الناس علی فلان یبایعونه فامسکت بیدی حتی رایت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد صلّی الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و أهله أن أری فیه ثلما أو هدما تکون المصیبة به علی اعظم من فوت ولایتکم التی انما هی متاع ایام قلائل یزول منها ما کان کما یزول السراب او کما یتقشع السحاب فنهضت فی تلک الاحداث حتی زاح الباطل و زهق و اطمأن الدین و تهنه (1).
1) 1) خداوند سبحان محمد«ص»را بر انگیخت برای ترسانیدن جهانیان و گواه بر پیغمبران چون آن حضرت در گذشت پس از او مسلمانان در امر خلافت نزاع و گفتگو کردند بخدا سوگند دلم راه نمیداد و بخاطرم نمیگذشت و باور نمیکردم که عرب پس از آن حضرت خلافت را از اهل بیت و خاندان او بدیگری واگذارند و نه آنکه پس از آن بزرگوار(با همه سفارشات و نصوص بارزه) آن را از من بازدارند ؟!مرا برنج نیفکند مگر شتافتن مردم بر فلان(ابی بکر)که با او بیعت کنند پس دست خود را(از بیعت)نگاهداشتم تا آنکه دیدم گروهی از مردم مرتد شدند و از اسلام برگشتند و میخواستند دین محمد را از بین ببرند پس ترسیدم اگر بیاری اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه یا ویرانی در آن ببینم که مصیبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولایت و حکومت بر شما باشد که کالای چند روزی است که آنچه از آن ؟؟؟نی میشود از دست میرود مانند آنکه سراب زایل میگردد یا چون ابر از هم پاشیده میشود پس میان آن پیشآمدها و تباهکاریها برخاسته تا آنکه جلو نادرستی و تباهکاری گرفته شد از بین رفت و دین آرام گرفت و بازایستاد
خطبۀ امیر المؤمنین علیه السّلام بعد از شهادت محمّد بن ابی بکر.
و نیز ابن ابی الحدید در ص 35 جلد دوم شرح نهج البلاغه از کتاب الغارات ابراهیم ابن سعد بن هلال ثقفی از رجال خودش از عبد الرحمن بن جندب از پدرش نقل نموده است که بعد از فتح مصر بدست دشمنان و شهادت محمّد بن ابی بکر-امیر المؤمنین علیه السّلام خطبۀ مفصّلی بیان نمود(که عینا تمام جملاتی را که در نامۀ خود برای اهل مصر فرستاده بود از اظهار نارضایتی اوضاع و رفتار مسلمانان بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ظاهر و بارز نمود) تا آنجا که مینویسد مردی گفت«یا بن أبی طالب انک علی هذا الامر لحریص،فقلت انتم احرص منی و ابعد،اینا احرص؟انا الذی طلبت میراثی و حقی الذی جعلنی الله و رسوله اولی به؟ام انتم اذ تضربون وجهی دونه،و تحولون بینی و بینه فبهتوا و الله لا یهدی القوم الظالمین (1)».
پس از این کلمات و سایر خطب و بیانات آن حضرت که وقت اجازه گفتارش را نمیدهد معلوم میشود علت عدم قیام و تسلیم-و بیعت نمودن بعد از شش ماه(بعقیده علماء شما)خوف زوال دین و تفرقه مسلمانان بوده است نه رضای بخلافت آنها زیرا اگر آن روز علی علیه السّلام قیام بحق میکرد محققا جمعی هم اطراف آن حضرت را میگرفتند (چنانکه مکرر آن حضرت را ترغیب بقیام نمودند)آنگاه جنگ داخلی شروع میشد پیغمبر هم تازه از دنیا رفته مسلمانان هم قریب العهد بکفر بودند هنوز ایمان در قلبهای آنها کاملا استقرار پیدا ننموده بود لذا وقت بدست بیگانگان و أعادی دین از یهود و نصاری و مشرکین از همه بالاتر منافقین میافتاد بساط عزت اسلامیان بر چیده و اساس دین از میان میرفت
1) 1) ای پسر ابی طالب در طلب خلافت چه قدر حریص میباشی گفتم شما حریصتر از من و دورتر از آن مقام میباشید-کدام یک از ما حریصتر میباشیم-آیا من که میراث و حق خود (یعنی خلافت را)که خدا و رسول او برای من قرار دادند طلب مینمایم و اولی بآن هستم-یا شما که(بدون آنکه حقی داشته باشید)مرا از حق خویش بازداشتید و میان من و حق ثابت من حاجز و حائل شدید،پس مبهوت گشته و از جواب بازماندند -و خداوند متعال هرگز ظالمان را هدایت نکند-.
چون امیر المؤمنین علیه السّلام عالم و دانای بحقایق بود رسول خدا هم باو خبر داده بود میدانست که اصل دین از میان نمیرود مثل دین در میان مردم مثل آفتاب است ممکن است مدت کمی در پس پردۀ جهل و عناد بماند ولی عاقبت ظاهر و هویدا خواهد شد.
(چنانچه نور حقیقت آن بزرگوار عالم را روشن و منور ساخت)
پس ملاحظه فرمود باقتضای مصلحت دین صبر کند بهتر است از آنکه قیام کند که دودستگی تشکیل شده و باعث تفرقه مسلمین گردد و فرصتی بدست دشمنها بدهد که اصل دین را از میان ببرند و لو رسول خدا خبر ببقای دین داده بود ولی سبب ذلت و حقارت مسلمین و برای مدتی پیشرفت آنها بعقب میافتاد.
منتها برای اثبات حق خودش شش ماه تأمل نمود و در مجالس و محاضر با مناظرات بسیار حق را ظاهر نمود(چنانچه در شبهای قبل عرض کردم)بیعت نکرد قیام بجنگ ننمود ولی در مناظرات و احتجاجات اثبات حق نمود
چنانچه در اول خطبه شقشقیه اشاره باین معانی نموده که فرمود اما و الله لقد تقمصها فلان (ابن ابی قحافة)و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر فسدلت دونها ثوبا و طویت عنها کشحا و طفقت ارتای بین ان اصول بید جذاء او اصبر علی طخیة عمیاء یهرم فیها الکبیر و یشیب فیها الصغیر و یکدح فیها مؤمن حتی یلقی ربه فرأیت ان الصبر علی هاتا احجی فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی اری تراثی نهبا حتی مضی الاول لسبیله فادلی بها الی فلان بعده الخ (1).
1) 1) سوگند بخداوند که پسر ابی قحافه(ابی بکر)خلافت را مانند پیراهن پوشیده و حال آنکه میدانست مقام من برای خلافت مانند قطب وسط آسیا میباشد علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر میشود و هیچ پرواز کنندهای در فضای علم و دانش باوج رفعت من نمیرسد پس جامۀ خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه میکردم که آیا بدون دست(یعنی بدون یار و یاور)حمله کرده(حق خود را مطالبه نمایم)یا آنکه بر تاریکی کوری(و گمراهی خلق) صبر کنم که پیران فرسوده و جوانان پژمرده و پیر و مؤمن رنج کشیده تا بمیرد دیدم صبر کردن خردمندی است پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود میراث خود را تاراج و غارت رفته میدیدم تا آنکه اولی(ابی بکر)راه خود را بانتها رسانید و خلافت را بآغوش(عمر)بعد از خود انداخت.
تا آخر خطبه که تمام مشتمل است بر دردهای دل آن حضرت که وقت مجلس بیش از این اجازه نمیدهد مزاحمت دهم بمقداری که اثبات مرام نماید و از تأثرات درونی آن حضرت خبر دهد گمان میکنم کافی باشد.
شیخ- اولا در این خطبه دلیلی بر دلتنگی آن حضرت نمیباشد.ثانیا این خطبه مربوط بآن حضرت نیست بلکه از منشآت سید شریف رضی الدین است که ملحق بخطبات آن حضرت نموده و الا آن جناب اصلا از خلافت خلفاء رضی اللّه عنهم شکایتی نداشته بلکه کمال رضایت را هم داشته و بعمل کرد آنها هم راضی بوده.
داعی- این بیان شما مربوط بافراط در تعصب است و الا بیانات و شکایات در امر خلافت قبلا عرض شد و دلتنگیهای آن حضرت فقط اختصاص باین خطبه ندارد که شما اشکالتراشی نمائید.
و اما اشکال شما راجع باین خطبه که آن را از منشآت سید زاهد عابد عالم بزرگوار رضی الدین رضوان اللّه علیه بحساب آوردید جسارت نمیکنم که بگویم عناد ورزیدید و از حد اعتدال خارج شدید و بدون دلیل پیروی نمودید بعض از متعصّبین متأخرین اسلاف خود را.
فقط میگویم دقت در مطالعات نمینمائید و الا اگر مطالعات دقیقه داشتید میدانستید که نقل این خطبه از مولانا امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه محقق الوقوع است بشهادت اکابر علماء خودتان از متقدمین و متأخرین مانند عز الدین عبد الحمید بن ابی الحدید و شیخ محمّد عبده مفتی دیار مصر و شیخ محمّد خضری در ص 127 محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه که اعتراف بصدور این خطبه از آن حضرت نموده و آن را شرح نمودهاند.
فقط عدّهای از متعصّبین و متأخرین روی عناد و لجاج دست و پائی زده تولید شبهات نمودند و إلاّ زیاده از چهل نفر از اکابر علمای شیعه و سنّی که شرح بر نهج البلاغه نوشتهاند احدی از آنها تفوّه بچنین عقیدهای ننموده.
علاوه مقام ورع و تقوای عالم ربّانی سید جلیل القدر رضی الدین رضوان اللّه تعالی علیه بالاتر از آن است که چنین نسبتی را باو بدهند که جعل خطبه و از روی کذب و دروغ منتسب بآن حضرت نموده باشد.
بعلاوه مطلعین بر ادبیات عرب که خطبات نهج البلاغه را مورد دقت قرار داده از فصاحت و بلاغت و جزالت الفاظ و معانی عالیه و کنوز علمیه و حکمیّه مندرجه در آنها پی بردهاند که نه برای سید رضی بلکه برای احدی از بشر ممکن نیست بدون اتصال بغیب عالم بتواند مثل آن کلمات بیاورد.
چنانچه اکابر علمای خودتان از قبیل عز الدین عبد الحمید بن ابی الحدید معتزلی و از متأخرین شیخ محمد عبده مفتی دیار مصر اعتراف باین معنی نمودهاند که جزالت الفاظ و حسن معانی و اسلوب بدیعی که در خطب و بیانات آن حضرت بکار رفته ثابت میکند که آن کلمات بعد از کلام رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق میباشد.
کلمات و خطب و رسائل سیّد جلیل القدر رضی الدین رضوان اللّه تعالی علیه نظما و نثرا در دفاتر ارباب خبر از شیعه و سنی موجود است.
بعد از مطابقه با خطب نهج البلاغه معلوم میگردد که بینهما بون بعید.
کجا صحبت خاک با عالم پاک
کجا صحبت ذره با آفتاب
چنانچه ابن ابی الحدید نقل مینماید که مصدّق بن شبیب از ابن الخشاب معروف نقل نموده که گفت نه برای رضی و نه برای غیر رضی ممکن نیست چنین کلماتی با این اسلوب بدیع بکار برند و ما کلمات رضی را دیدهایم ابدا طرف مقایسه با این کلمات و خطب شریفه نمیباشد.
گذشته از قواعد علمیه و موازین عقلیه جمع کثیری از اهل علم و حدیث و تاریخ فریقین(شیعه و سنّی)قبل از ولادت سید بزرگوار رضی الدین
و پدر مرحومش ابو احمد نقیب الطالبیین این خطبه را روایت نمودهاند.
چنانچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید این خطبه شریفه را زیاد دیدم در تصانیف شیخ خود ابو القاسم بلخی امام معتزله در زمان دولت مقتدر باللّه عباسی که قبل از ولادت سید رضی بمدت طولانی ثبت گردیده.
و نیز زیاد دیدم در کتاب الانصاف ابی جعفر بن قبه متکلم معروف که از تلامذه شیخ ابو القاسم بلخی بوده و قبل از ولادت سید رضی وفات نمود.
و نیز نقل نموده از شیخ ابی عبد اللّه بن احمد معروف بابن خشاب که گفته این خطبه را در کتبی دیدم که دویست سال قبل از ولادت سید رضی تصنیف نمودهاند بلکه این خطبه را بخطوط علمائی دیدم از اهل ادب که قبل از ولادت والد رضی ابو احمد نقیب الطالبین نوشته شده است.
کمال الدین میثم بن علی بن میثم بحرانی فیلسوف متبحر و محقق حکیم در شرح نهج البلاغه نوشته است که من یافتم این خطبه را در دو جا یکی بخط وزیر بن فرات که زیاده از شصت سال قبل از ولادت سید شریف رضی الدین رضوان اللّه علیه نوشته بودند.
دیگر در کتاب الانصاف ابی جعفر بن قبه تلمیذ ابی القاسم کعبی یکی از شیوخ معتزله که قبل از ولادت سید رضی وفات نموده.
پس با این دلائل و شواهد ثابت شد عناد و لجاج و دست و پاهای بیجائی که متعصبین از متأخرین علماء شما نمودهاند.
گذشته از همه دلائل و شواهد وقتی فرضیّۀ آقایان راجع باین خطبۀ شریفۀ صحیح میبود که سایر خطب و حکایات و درد دلهای آن حضرت که در کتب معتبرۀ خودتان ثبت گردیده(که ببعض از آنها در شبهای گذشته اشاره نمودیم)در دسترس عموم نبود.
مگر نه ابن ابی الحدید در ص 561 جلد دوم شرح نهج خطبه آن حضرت را مفصلا نقل نموده که میفرماید من از اول امر با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودم تا دم مرگ که در سینه من جان داد بکمک ملائکه او را غسل دادم بر او نماز گذارده و در قبر قرار دادم پس از من اولی و احق بآن حضرت کسی نبود تا آخر خطبه که بحال خود و مخالفین اشاره نموده تا
آنجا که فرمود فو الذی لا اله الا هو انی لعلی جادة الحق و انهم لعلی مزلة الباطل (1)
بازهم میفرمائید علی علیه السّلام مخالفین خود را حق و برحق دانسته و از آنها دلتنگ نبوده بلکه بعمل آنها راضی بوده!!.
جناب شیخ عزیز حق و حقیقت باین قبیل حرفها پوشیده و از میان نخواهد رفت چنانچه عمیقانه توجه کنید به آیه 32 سوره 9(توبه)که میفرماید یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ (2)تصدیق خواهید نمود.
چراغی را که ایزد بر فروزد
گر ابله پف کند ریشش(بلکه ریشهاش)بسوزد
شیخ- چون خیلی از وقت شب گذشته شما هم خسته شدید و معلوم است از روی خستگی صحبت میفرمائید مقتضی است مجلس ختم شود بقیه مطالب و جواب جنابعالی بماند فردا شب بامید خدا.
(اول شب آقایان محترم با جمعیت زیادتری تشریف آوردند بمناسبت شب عید سعید) (میلاد سعادت بنیاد حضرت ابا عبد اللّه الحسین ارواحنا فداه و علیه الصلاة و السّلام شربت و) (شیرینی مفصلی صرف شد خواستیم وارد مذاکره شویم آقای نواب عبد القیوم خان) (تشریف آوردند بعد از تعارفات مرسومه و صرف شربت و شیرینی و چای بیانی نمودند)
نواب- قبله صاحب خیلی عذر میخواهم از جسارتی که مینمایم چون موضوعی پیش آمده که بسیار لازم است مورد سؤال و بحث قرار گیرد چنانچه اجازه فرمائید قبل از رسمیّت مجلس و مذاکره با آقایان مطلب خود را بعرض رسانم.
1) 1) قسم بآن خدائی که غیر از او خدائی نیست بدرستی که من در جاده و شاهراه حقم و مخالفین من بر مزله باطل هستند یعنی در مکانی که سقوط از حق و منحرف از صواب میباشند.
2) 2) میخواهند اعادی که خاموش کنند نور خدا را بدهنهای خود(یعنی بتهمتها و بدها و ایجاد شبهات)ولی ابا دارد خدا مگر آنکه تمام کند نور خود را اگر چه کراهت داشته باشند کافران.
داعی- البته خواهش میکنم بفرمائید برای استماع حاضریم.
نواب- امروز صبح جمعی در منزل بنده بودند تمام مجلس ذکر خیر جنابعالی بود در اطراف مذاکرات شبها گفتگو میشد روزنامهها و مجلات خوانده میشد و در اطراف بیانات طرفین بحث مینمودیم یکی از بندهزادهها(عبد العزیز)که در کالج و اسکول (1)اسلامی تحصیل مینماید بمن گفت که چند روز قبل در کلاس درس استاد معظم ما ضمن گفتار خود بمناسبتی گفتند یکی از فقهاء بزرگ صدر اسلام در مدینه منوره خلیفۀ ثانی عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه بوده که احاطۀ کاملی بر قرآن و آیات شریفه و معانی و مسائل علمی و فقهی اسلام داشته و میان چند نفر از فقهاء مانند علی بن أبی طالب کرم اللّه وجهه و عبد اللّه بن مسعود و عبد اللّه بن عباس و عکرمه و زید بن ثابت و غیرهم رضی اللّه عنهم خلیفه عمر رضی اللّه عنه برجستهتر وافقه از همه بوده حتی علی بن أبی طالب کرم اللّه وجهه که از همه صحابه در مسائل علمی و مباحث فقهی مقدم بوده گاهی در مشکلات فقهیّه و حقوق مسلمین معطل میماند بخلیفۀ ثانی عمر رضی اللّه عنه مراجعه میکرد و استمداد از فطانت و علم و دانش خلیفه
1) 1) کالج و اسکول اسلامی مؤسسۀ جدید البناء فرهنگی است در خارج شهر پیشاور که در سال 1330 قمری ساخته شده و تأسیس آن بهمت والای نواب صاحب زاده عبد القیوم خان که از محترمین رجال اهل تسنن بوده ساخته شده است و تقریبا ده لک روپیه(که هر لک صد هزار روپیه باشد)خرج آن بنای عالی شده است و فقط اختصاص بدانشآموزان شب خواب دارد متجاوز از پانصد دانشآموز از کلاسهای ابتدائی تا کلاسهای عالی در آن کالج و اسکول مشغول تحصیلاند مخصوصا علوم عالیه دکترا و فلسفه در آنجا تدریس میشود و مسجد بزرگی در وسط آن کالج بنا شده که عموم محصلین اسلامی بایستی پنج وقت نمازهای یومیه را در آن مسجد بجماعت اداء نمایند. و در قسمت شمالی آن بنا سالن بسیار بزرگی برای سخنرانیهای علمی و دینی آماده است و هفتۀ یک روز جزء برنامه تدریسی حتما در آن سالن سخنرانی میشود و جمیع اساتید و دانشآموزان از کلاس شش ببالا دارای هر دین و مذهبی هستند بایستی در آن سالن حاضر شوند و مستمع سخن سخنرانی گردند چنانچه از داعی هم تقاضا نمودند روزی که برای بازدید آن کالج و اسکول اسلامی رفته بودیم قریب یک ساعت در حضور قریب چهار صد محصل و اساتید و معلمین دانشمند و کارکنان آن دستگاه با عظمت در اطراف ملازمت علم و دین بیانات مؤثر نمودیم و در دفتر یادداشتی که در کتابخانه بزرگ کالج بود شرحی نوشته و از خود بیادگار گذاردیم
مینمود خلیفه هم حلّ مشکلات علمیه و مسائل فقهیه علی را مینمود؟!!؟.
اهل مجلس همه تصدیق نمودند که حقا همین قسم بوده زیرا علماء ما بیان نمودهاند که خلیفه عمر نادرۀ زمان در مراتب علم و عمل بوده.
بنده چون در امر دین و تاریخ اطلاعات کامل نداشتم سکوت اختیار نمودم بالاخره بآقایان دوستان مخصوصا به بنده زاده وعده دادم که امشب قبل از شروع بصحبت این موضوع را مطرح میکنم چون علمای فریقین حاضرند لا بد حلّ این مطلب بزرگ میشود تا مقامات علمی صحابه در نزد ما معلوم شود لذا جسارت ورزیده متمنی است صحت و سقم مطلب را مورد بحث قرار دهید تا مورد استفاده عموم قرار گیرد و پی بأرزش علمی هر یک از صحابه ببریم و بدانیم کدامیک از صحابه تقدم علمی داشتهاند بنده زاده و دوستان هم برای أخذ نتیجه شرفیاباند امید است ما را مستفیض فرمائید که مخصوصا بنده زاده اگر متزلزل است ثابت گردد.
داعی- (رو بجناب یوسف علی شاه که از محترمین فضلاء شیعه و در همان اسکول معلم تاریخ و جغرافیا و زبان انگلیسی بودند نموده سؤال نمودم آیا چنین است ایشان فرمودند نمیدانم کدام معلم بوده و چگونه مذاکره نموده است).
داعی- خیلی محل تعجب است از گویندۀ این حرف هر که بوده که از کجا این حرفها را آورده،در کلمات و گفتار عوام افراط و تفریطها بسیار است ولی معلم بایستی گفتارش منطبق با علم و منطق باشد ولی این معلم بیعلم افراطی هر که بوده ادعائی نموده که احدی از علمای خودتان هم چنین ادعائی ننمودهاند و اگر نفرات متعصّبی مانند ابن حزم ظاهری و امثال آن چنین نظری بکار برده مورد تخطئه اکابر علمای خودتان قرار گرفته و علاوه این تعریف بما لا یرضی صاحبه میباشد که قطعا خود خلیفه عمر هم چنین ادعائی را ننموده و در هیچ کتابی از علمای شما ابراز چنین عقیدهای نشده هر محدث و مورخی که در اطراف ترجمه حالات خلیفه ثانی عمر بن الخطاب نگارشاتی نموده موضوع فطانت و هوش و شدت عمل و سیاستمداری خلیفه را مورد بحث قرار داده و از موضوع علمی خلیفه در کتب خودتان ابدا بحث و بیانی نشده
علی القاعده أبوابی که در ترجمۀ حالات خلیفه آوردهاند بایستی بابی در علم ایشان ذکر نموده باشند و حال آنکه خلاف این قول در کتب فریقین صراحت کامل دارد که خلیفه عمر از احاطه بر مسائل علمیه و مدارج فقهیه عاری و در مواقع احتیاج و پیشآمدها دست بدامان علی علیه السّلام و عبد اللّه بن مسعود و دیگران از فقهای مدینه میشده است.
مخصوصا ابن ابی الحدید آورده که عبد اللّه بن مسعود از فقهای مدینه بود و خلیفه عمر اصراری داشت که عبد اللّه همیشه با او باشد تا در مواقع لزوم و پیشآمدها و سؤالهای فقهی که از او مینمایند عبد اللّه جواب بدهد.
شیخ- (با رنگ پریده و عصبانی)در کجا و کدام کتاب نوشته شده که خلیفه ثانی عمر رضی اللّه عنه از علم فقه و مسائل شرعیّه که اساس دین است بیبهره بوده.
داعی- اولا تمنا مینمایم ملایم باشید عصبانی و تند نشوید ده شب هر نوع سخنی گفتید صراحة و کنایة اهانتها نمودید مشرک و کافر و اهل بدعت بما گفتید ابدا از جا در نرفتم عصبانی و تند نشدم با دلیل و برهان اهانتهای شما را برگرداندم و جامعه شیعیان را تبرئه نمودم شما هم اگر جواب منطقی دارید بدهید و داعی را ساکت نمائید.
هر إنسان عالم عاقل منصف در مقابل دلیل و برهان باید لجاجت نکند بلکه تسلیم شود نه آنکه عصبانی و تند شود چه آنکه عصبانیت موجب خنده و مضحکۀ بیگانگان میگردد.
ثانیا مغلطه فرمودید داعی نگفتم خلیفه بیبهره بوده بلکه عرض کردم احاطه بر مسائل فقهیه علمیه نداشته این هم فقط ادعا نیست،بلکه میگویم و میآیمش از عهده برون.
شیخ- دلیل شما بر این معنی چیست که خلیفه عمر رضی اللّه عنه در مسائل فقهیه و احکام دین کند بوده.
داعی- دلیل ما اخبار بسیاری است که در کتب معتبره ما و شما نقل شده و
مورخین بزرگ خودتان ثبت نمودهاند بعلاوه اقرارهای مکرری که خود خلیفه در این موضوعات نموده است.
شیخ- اگر از آن اخبار در نظر دارید برای روشن شدن مطلب بیان فرمائید
داعی- چند خبری که الحال در نظر دارم بعرضتان میرسانم قضاوت منصفانه را بفکر صائب خود آقایان محترم میگذارم.
اکابر علماء خودتان مانند جلال الدین سیوطی در ص 133 جلد دوم در المنثور و ابن کثیر در ص 468 جلد اول تفسیر و جار اللّه زمخشری در 357 جلد اول تفسیر کشّاف و فاضل نیشابوری در جلد اول تفسیر غرائب القرآن ضمن سوره (نساء)و قرطبی در ص 99 جلد پنجم تفسیر و ابن ماجه قزوینی در جلد اول سنن و سندی در حاشیه جلد اول سنن ص 583 و بیهقی در ص 233 جلد هفتم سنن و قسطلانی در ص 57 جلد هشتم ارشاد الساری شرح صحیح بخاری و متّقی هندی در صفحه 298 جلد هشتم کنز العمال و حاکم نیشابوری در صفحه 177 جلد دوم مستدرک و ابو بکر باقلانی در ص 199 تمهید و عجلونی در ص 270 جلد اول کشف الخفاء و قاضی شوکانی در ص 407 جلد اول فتح القدیر و ذهبی در تلخیص مستدرک و ابن ابی الحدید در ص 61 جلد اول و ص 96 جلد سیم شرح نهج و حمیدی در جمع بین الصحیحین و فقیه واسطی ابن مغازلی شافعی در مناقب و ابن اثیر در نهایه بالاخره جمع کثیری از افاضل خودتان بطرق مختلفه و الفاظ و عبارات متفاوته با تصدیق بصحت نقل نمودهاند که روزی خلیفه عمر در مقابل اصحاب خطبهای خواند و اخطار نمود که هر کس زنی بگیرد و مهر زنش را از چهارصد درهم زیادتر نماید او را حد میزنم و آن زیادتی مهر را از او میگیرم و داخل در بیت المال مسلمین مینمایم؟!!.
زنی از میان جمعیت صدا زد عمر کلام تو اولی بقبول است یا کلام اللّه تعالی عمر گفت البته کلام اللّه تعالی زن گفت مگر نه آنست که خداوند در آیه 24 سوره 4 (نساء)میفرماید وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَکٰانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ
تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً
(1) .
عمر از شنیدن این آیه و حاضر جوابی آن زن مبهوت شد.و گفت کلکم افقه من عمر حتی المخدرات فی الحجال (2).
آنگاه برگشت بالای منبر و گفت اگر چه شما را منع کردم از اینکه زیاده از چهارصد درهم مهر و صداق برای زنها قرار ندهید اینک بشما اجازه میدهم که اگر خواستید از مال خود زیادتی از مقدار معین بآنها عطاء نمائید مانعی ندارد.
از این خبر استفاده میشود که خلیفه عمر احاطهای بر قرآن و احکام فقهیّه نداشته و الاّ چنین بیانی نمینمود که در مقابل یک زن عالمه مجاب شود و بگوید امرأة اصابت و رجل أخطأ؟!.
شیخ- خیر این طور نیست مقصود خلیقه آن بود که مردم را بپیروی سنت وادار کند در کمی مهر اگر چه بحسب شرع جائز است مهر بسیار قرار دادن اما ترکش اولی است جهت رعایت حال مردمان فقیر بیچاره فلذا گفت بیش از مهر زنان پیغمبر نباید مهر برای زنان خود معین نماید.
داعی- این عذری است غیر قابل قبول که خود خلیفه هم چنین چیزی را در نظر نداشته و الاّ اظهار عجز و اقرار بخطاء نمینمود که بگوید تمام شما از عمر فقیهتر هستید حتی زنان در حجلهها بلکه در جواب آن زن همین بیان شما را مینمود.
علاوه هر عاقلی میداند برای امر سنت مرتکب فعل حرام نباید شد زیرا گرفتن مال اختصاصی زنی را که بحکم قرآن بعنوان مهر مالک شده و داخل در بیت المال نمودن ابدا مشروع نمیباشد.
از همۀ اینها گذشته اجراء حد برای چنین عملی که گناهی نکرده و مرتکب جرمی نشده عمل بیجائی است در فقه اسلامی هم چو محلی در باب حدود سراغ نداریم اگر شما سراغ دارید بیان نمائید و اگر در باب حدود-هم چو حدی وجود ندارد تصدیق فرمائید ادعای معلم بیجا بوده.
اتفاقا عادت خلیفه بر این بوده که هر جا متغیر میشد از روی عصبانیت برای مرعوب نمودن طرف میگفت حد میزنم چنانچه امام احمد حنبل در مسند و حمیدی در جمع بین الصحیحین و طبری در تاریخ و دیگران از علماء خودتان نقل نمودهاند که چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت عمر نزد ابی بکر رفت و گفت میترسم محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمرده باشد و حیله کرده(یعنی خود را بمردن زده)تا دوست و دشمن خود را بشناسد و یا اینکه چون موسی غائب شده باشد و بازآید و هر که مخالفت او را نموده و عاصی گردیده بسیاست رساند پس هر کس گوید رسول خدا مرده من او را حد میزنم ابی بکر چون این جملات را شنید او را نیز شکی در دل پیدا شد و از این گفتارها اضطرابی در مردم پدید آمد و اختلاف کلمه ظاهر شد چون این خبر را بعلی علیه السّلام دادند با عجله و شتاب خود را بجمعیت رسانید فرمود ای قوم این چه هیاهوی بیدانشی است که برپا نمودهاید مگر فراموش نمودهاید این آیه شریفه را که خداوند در حیات رسول اللّه باو اعلام داشت إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ یعنی تو میمیری و امت تو هم میمیرند پس بحکم این آیه شریفه رسول خدا از دنیا رفت این استدلال علی علیه السّلام مورد قبول امت واقع شد و یقین بموت آن حضرت نمودند عمر گفت گویا من هرگز این آیه را نشنیده بودم!!!.
ابن اثیر در کامل و نهایه و زمخشری در اساس البلاغه و شهرستانی در مقدمۀ چهارم ملل و نحل و عدهای دیگر از علماء مینویسند که چون عمر فریاد میزد هرگز پیغمبر نمرده است ابی بکر خود را باو رسانید و گفت مگر نه اینست که خداوند میفرماید إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ و نیز فرموده أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ (1).
آنگاه عمر ساکت شد و گفت گویا هرگز من این آیه را نشنیده بودم حالا یقین کردم که وفات نموده.
شما را بخدا تصدیق مینمائید که معلم متعصب بیعلم ادعای بیجا نموده.
1) 1) اگر او نیز بمرگ یا قتل و شهادت در گذشت باز شما بدین جاهلیت خود رجوع خواهید نمود آیه 137 سوره 3(آل عمران).
از جمله دلائل آنکه حمیدی در جمع بین الصحیحین نقل مینماید که در زمان خلافت عمر پنج نفر مرد را با زنی گرفتند نزد خلیفه آوردند و به ثبوت رسید که آن پنج نفر با آن زن زنا کردهاند فوری عمر امر برجم مردان داد در آن هنگام حضرت علی علیه السّلام وارد مسجد شد و از آن حکم آگاه گردید بعمر فرمود حکم خدا در اینجا غیر از اینست که تو حکم کردی عمر گفت یا علی زنا ثابت شد پس از ثبوت زنا حکم رجم است حضرت فرمودند حکم زنا نسبت بمراتب اختلاف پیدا میکند و اینجا از مواضعی است که حکم اختلاف دارد عمر گفت آنچه حکم خدا و رسول است بیان نما جهة آنکه مکرر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که میفرمود علی اعلمکم و اقضاکم یعنی علی داناتر از همه شما و در مقام قضاوت اولی از همۀ شما میباشد.
حضرت امر فرمود آن پنج نفر را آوردند اولی را حاضر نمودند امر بضرب عنقه و امر برجم الثانی و قدم الثالث فضربه فقدم الرابع فضربه نصف الحد خمسین جلدة فقدم الخامس فعزره (1).
عمر متعجب و متحیر شد گفت کیف ذلک یا ابا الحسن چگونه بود این قضیه که پنج حکم مختلف در یک حکم نمودی حضرت فرمود فامّا الاوّل فکان ذمیّا زنی بمسلمة فخرج عن ذمّته و الثانی محصن فرجمناه و اما الثالث فغیر محصن فضربناه و الرابع عبد فحدّه نصف و امّا الخامس فمغلوب علی عقله فغررناه فقال عمر لو لا علیّ لهلک عمر لا عشت فی امّة لست فیها یا ابا الحسن (2).
1) 1) امر فرمود اولی را گردن زدند و دومی را سنگسار نمودند و سومی را صد تازیانه حد زنا زدند چهارمی را پنجاه تازیانه نصف حد زنا باو زدند پنجمی را بیست و پنج تازیانه حد تعزیر زدند.
2) 2) اما اولی کافری بود در ذمه اسلام که با زن مسلمانی زنا کرده بود از ذمه بیرون رفته حکم او کشتن و گردن زدن بود و دومی مرد زنداری بوده که زنا کرده سنگسارش نمودم و سیمی مرد بیزن بود که زنا نموده صد تازیانه حد زنا زدم چهارمی غلامی بود که زنا کرده حدش نصف حد آزاد بود پنجاه تازیانه زدم و پنجمی ابله و کم عقل بود لذا تعزیرش نمودم به بیست و پنج تازیانه-پس عمر گفت اگر علی(در این واقعه نبود خطای حکم من سبب هلاکت من شده بود)خدا نکند یک روزی در امتی باشم که تو یا علی در آنجا نباشی.
محمد بن یوسف گنجی شافعی در آخر باب 58 کفایت الطالب فی مناقب امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام و امام احمد بن حنبل در مسند و بخاری در صحیح و حمیدی در جمع بین الصحیحین و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 75 باب 14 ینابیع الموده از مناقب خوارزمی و امام فخر رازی در ص 466 اربعین و محب الدین طبری در ص 196 جلد دوم ریاض النضرة و خطیب خوارزمی در ص 48 مناقب و محمد بن طلحه شافعی در ص 13 مطالب السئول و امام الحرم در ص 80 ذخایر العقبی نقل مینماید اتی عند عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه امرأة حاملة فسئلها فاعترف بالفجور فامر بها بالرجم فقال علیّ لعمر سلطانک علیها فما سلطانک علی الذی فی بطنها فخلا سبیلها و قال عجزت النساء ان یلدن علیّا و لو لا علیّ لهلک عمر و قال اللّهم لا تبقنی لمعضلة لیس لها علیّ حیّا (1).
و نیز امام احمد حنبل در مسند و امام الحرم احمد بن عبد اللّه شافعی در ص 81 ذخایر العقبی و سلیمان بلخی حنفی در ص 75 ضمن باب 14 ینابیع الموده از حسن بصری و ابن حجر در ص 101 جلد دوازدهم فتح الباری و ابی داود در ص 227 جلد دوم سنن و سبط ابن جوزی در ص 87 تذکره و ابن ماجه در ص 227 جلد دوم سنن و مناوی در ص 357 جلد چهارم فیض القدیر و حاکم نیشابوری در ص 59 جلد دوم مستدرک و قسطلانی در ص 9 جلد دهم ارشاد الساری و بیهقی در ص 264 جلد هشتم سنن و محب الدین طبری در ص 196 ریاض النضرة و بخاری در صحیح باب لا یرجم المجنون و المجنونة بالاخره اکابر علماء خودتان متکاثرا نقل نمودهاند که
1) 1) زن حامله را نزد خلیفه عمر بن الخطاب آوردند پس از او سؤال نموده اعتراف کرد بزنا امر داد رجم و سنگسارش نمایند پس علی علیه السّلام بخلیفه فرمود حکم تو درباره او مجری است ولی بر طفلی که در رحم دارد تو را تسلطی نمیباشد(زیرا آن بچه بیگناه است قتلش جائز نیست)زن را رها کردند براه خود رفت آنگاه عمر گفت عاجزند زنان عالم که بزایند مثل و مانند علی اگر علی نبود عمر هلاک شده بود-و نیز گفت خدایا مرا مگذار در امر پیچیده و مشکلی که علی زنده نباشد در آن امر.
روزی زن دیوانهای را نزد خلیفه عمر بن الخطاب آوردند که زنا داده بوده بعد از اعتراف بزنا خلیفه امر برجم و سنگسارش نمود حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حاضر بود فرمود خلیفه چه میکنی سمعت رسول اللّه یقول رفع القلم عن ثلثة عن النائم حتّی یستیقظ و عن المجنون حتّی یبرأ و یعقل و عن الطفل حتّی یحتلم قال فخلا سبیلها (1).
و ابن السمّان در کتاب الموافقه احادیث بسیاری از این قبیل نقل نموده است و در بعض از کتب قریب صد موضع از خطاها و اشتباهات خلیفه را نقل نمودهاند که وقت مجلس اقتضای نقل بیش از اینها را ندارد گمان میکنم برای نمونه و اثبات مرام همین مقدار که عرض شد کافی باشد.
پس آقایان محترم از شنیدن این قبیل اخبار که اکابر علمای خودتان نقل نمودهاند تصدیق مینمائید معلم بیعلمی که چنین حرفی را زده است کاملا بیاطلاع بوده و روی هوای نفس و تعصّب بیان نموده قطعا بایستی از او مطالبۀ دلیل نمود (که هرگز نتواند چنین دلیلی اقامه نماید)آنچه مسلّم عند الفریقین است در میان تمام اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اعلم وافقه و اکمل از امیر المؤمنین علیه السّلام وجود نداشته چنانچه نور الدین بن صبّاغ مالکی در فصل سیم فصول المهمّه ص 17 در حالات آن حضرت نوشته:
فصل فی ذکر شیء من علومه فمنها علم الفقه الذی هو مرجع الانام و منبع الحلال و الحرام فقد کان علی مطلعا علی غوامض احکامه منقادا له جامحة بزمامه مشهودا له فیه بعلوّ محلّه و مقامه و لهذا خصه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بعلم القضاء
1) 1) شنیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود قلم از سه کس برداشته شده از خوابیده تا بیدار شود و از دیوانه تا عاقل گردد و از بچه تا محتلم شود(یعنی بسن رشد و تکلیف برسد)پس رها کردند آن زن دیوانه را براه خود رفت.
کما نقله الامام ابو محمد الحسین بن مسعود البغوی رحمة اللّه علیه فی کتابه المصابیح مرو یا عن انس بن مالک انّ رسول اللّه لما خصّص جماعة من الصحابة کل واحد بفضیلة خصّص علیا بعلم القضاء فقال صلّی اللّه علیه و سلم و اقضاکم علیّ علیه السّلام (1).
و نیز همین حدیث علیّ اقضاکم را محمّد بن طلحه شافعی در ص 22 مطالب السئول فی مناقب آل الرسول از قاضی بغوی نقل نموده آنگاه گوید و قد صدع الحدیث بمنطوقة و صرّح بمفهومه انّ انواع العلم و اقسامه قد جمعها رسول اللّه لعلیّ دون غیره یعنی منطوق و مفهوم این حدیث صراحت دارد بر اینکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انواع و اقسام علم را جمع نموده اختصاصا برای علی علیه السّلام جهت آنکه حق قضاوت برای کسیست که احاطه بر جمیع علوم داشته باشد بعلاوه کمال عقل و زیادتی تمیز و فطانت و ذکاوت و دور بودن از سهو و غفلت-و صیغه افعل التفضیل(در حدیث)بتمام معنی اثبات این مرام مینماید و بعد از آن با دلائل بسیاری مشروحا بیان نموده که علی علیه السّلام اعلم و افضل از جمیع امت بوده است انتهی.
پس آقایان محترم بعد از دقت در احادیث وارده و مطابقه نمودن با بیانات محققین از اکابر علماء خودتان و گفتار غلط این معلم بیعلم تصدیق خواهید نمود که او ادعای بیجائی نموده.
زیرا مقام مقدس علی علیه السّلام بالاتر از آنست که محل قیاس با احدی از صحابه قرار گیرد این آقای معلم کاسه از آش گرمتر است زیرا خود خلیفه عمر که در مقابل علی علیه السّلام
1) 1) ما حصل کلام این عالم منصف آنست که در این فصل اشاره بعلوم علی علیه السّلام نموده و میگوید از جمله علومی که اختصاص بعلی علیه السّلام داشته علم فقه بوده که محل رجوع بشر و سرچشمه حلال و حرام است پس بتحقیق علی علیه السّلام مطلع بر غوامض احکام و آگاه بر حقایق اشیاء بوده و هر حکمی را در محل و مقام خود مشهودا میدانست بهمین جهة رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در میان همه امت اختصاص داد علی را بعلم قضاوت هم چنانکه روایت نموده امام ابو محمد حسین بن مسعود بغوی در کتاب مصابیح از انس که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در موقعی که هر یک از اصحاب را مخصوص بکاری که شایسته او بود تعیین مینمود علی علیه السّلام را اختصاص داد بقضاوت و فرمود علی از همه شما(صحابه و امت)بقضاوت اولی میباشد. یعنی افقه از همه و احاطه او از همه بیشتر است چون در قضاوت احاطه بر تمام مسائل فقهیه لازم است بعلاوه شرائط دیگر که فقهاء در کتاب قضاء نوشتهاند و تمامی آنها باتفاق موافق و مخالف در علی علیه السّلام موجود بوده لذا پیغمبر فرمود اقضاکم علی.
اظهار عجز نموده و در دورۀ خلافتش هفتاد مرتبه(چنانچه اکابر علماء خودتان با ذکر مواضع و وقایع نقل نمودهاند)گفته است لو لا علیّ لهلک عمر هرگز راضی نبوده و نیست که چنین نسبتی را باو بدهند واقعا این نوع از تمجیدها تعریف بما لا یرضی صاحبه میباشد.
(مراجعه شود به صفحات 408 تا 410 همین کتاب).
بر خلاف گفتۀ این معلم بیعلم متعصّب افراطی امام احمد بن حنبل(امام الحنابله) در مسند و امام الحرم احمد مکی شافعی در ذخایر العقبی بنا بر آنچه شیخ سلیمان بلخی در باب 56 ینابیع الموده و محب الدین طبری در ص 195 جلد دوم ریاض النضرة از قول معاویه نقل نمودهاند که میگفت انّ عمر بن الخطاب اذا اشکل علیه شیء اخذ من علیّ علیه السّلام (1)حتی ابو الحجاج بلوی در ص 222 جلد اول کتاب خود(الف باء)نقل مینماید که وقتی خبر شهادت علی علیه السّلام بمعاویه رسید گفت لقد ذهب الفقه و العلم بموت ابن أبی طالب یعنی فقه و علم بمردن علی علیه السّلام از میان رفت.
و نیز از سعید بن مسیب نقل مینماید که میگفت کان عمر رضی اللّه عنه یتعوّذ من معضلة لیس لها ابو الحسن (2).
و ابو عبد اللّه محمّد بن علی الحکیم الترمذی در شرح رساله(فتح المبین)گوید کانت الصحابة رضی اللّه عنهم یرجعون الیه فی احکام الکتاب و یأخذون عنه الفتاوی کما قال عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه فی عدة مواطن لو لا علیّ لهلک عمر و قال صلّی اللّه علیه و سلّم اعلم امّتی علیّ بن أبی طالب (3).
آنچه از سیر در کتب اخبار و تواریخ بدست میآید معلوم میگردد که خلیفه عمر بقدری در مراتب علمی و مسائل فقهی ساده بوده که غالبا در احکام و مسائل ما به الاحتیاج عمومی چنان اشتباه واضحی میکرده که هر یک از صحابۀ حاضر بودند او را متنبه و
1) 1) هر زمانی که امری بر عمر بن الخطاب مشکل میشد مراجعه مینمود بعلی علیه السّلام و از او اخذ میکرد و حل مشکل مینمود.
2) 2) پیوسته عمر پناه میبرد بخدا از امر پیچیدهای که علی علیه السّلام در او نباشد.
3) 3) صحابه پیغمبر در احکام قرآن مراجعه بعلی علیه السّلام مینمودند و فتاوی از او میگرفتند کما آنکه عمر در مواطن متعدده گفت اگر علی نبود عمر هلاک شده بود و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود داناترین امت من علی بن أبی طالب میباشد.
متوجه باشتباه میساختند.
شیخ- خیلی بیلطفی میفرمائید که چنین نسبتی بخلیفه میدهید آیا ممکنست که خلیفه رضی اللّه عنه در أحکام و مسائل دین اشتباه نموده باشد.
داعی- این بیلطفی را داعی ننمودم بلکه اکابر علماء خودتان کشف حقیقت نموده و در کتب معتبرۀ خود ثبت و منتشر ساختند.
شیخ- ممکن است از آن اشتباهات با ذکر اسناد بیان فرمائید تا صدق و کذب معلوم و مفتری رسوا گردد.
داعی- اشتباهات ایشان بسیار و قریب صد اشتباه ثبت نمودهاند ولی از آنچه الحال در نظر دارم باقتضای وقت مجلس بیکی از آنها اشاره مینمایم.
مسلم بن حجاج در باب تیمّم صحیح و حمیدی در جمع بین الصحیحین و امام احمد حنبل در ص 265 و ص 319 جلد چهارم مسند و بیهقی در ص 209 جلد اول سنن و ابی داود در ص 53 جلد اول سنن و ابن ماجه در ص 200 جلد اول سنن و امام نسائی در ص 59 تا 61 جلد اول سنن و دیگران از اکابر علماء خودتان بطرق مختلفه و الفاظ متفاوته نقل نمودهاند که در زمان خلافت عمر مردی بنزد وی آمد و گفت من جنب شدهام و آبی نیافتهام که غسل نمایم نمیدانم چکنم خلیفه گفت هرگاه آب نیافتی نماز مکن تا آب بدستت بیاید و غسل نمائی؟!عمار یاسر از صحابه حاضر بود گفت ای عمر یادت رفته که در یکی از اسفار من و تو بر حسب اتفاق احتیاج بغسل پیدا نمودیم چون آب نبود تو نماز نخواندی ولی من گمان کردم که تیمم بدل از غسل آنست که تمام بدن را بزمین بمالم لذا خود را بزمین غلطانده و نماز کردم چون خدمت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شرفیاب شدیم حضرت تبسمی نموده فرمودند در تیمم همین قدر بس است که کف دو دست را با هم بزمین زده و بعد هر دو کف را با هم بپیشانی بمالند و بعد کف دست چپ را بر پشت دست راست و بعد کف دست راست را بر پشت دست چپ مسح نمایند.
پس چرا اینک خلیفه میگوئی نماز نخواند؟عمر-چون جوابی نداشت-گفت ای عمار از خدا بترس!!.
عمار گفت آیا اجازه میدهی که این حدیث را نقل نمایم گفت تولیک ما تولیت یعنی تو را واگذار کردم بآنچه میخواهی.
اینک آقایان محترم اگر فکر کنید در اطراف این خبر معتبر که در صحاح معتبر علماء خودتان نقل گردیده قطعا بیاراده تصدیق خواهید نمود که آقای معلم خیلی بیجا گفته که خلیفه را یکی از فقهاء بزرگ در میان صحابه شناخته و معرفی نموده.
چگونه ممکن است فقیهی که شب و روز حضرا و سفرا با پیغمبر بوده و از خود آن حضرت هم شنیده که در فقدان آب طریق تیمم چگونه است علاوه صریحا در آیه 9 سوره 5(مائده)خوانده است که میفرماید فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً (1).
آنگاه حکم را عوضی ابلاغ نماید بمرد مسلمانی بگوید اگر آب نیافتی نماز نخوان در صورتی که قرآن مجید فرماید آب نیافتی با زمین پاک تیمم نما.
اتفاقا مسئلۀ تیمم میان مسلمانان رایج و ما به الابتلاء عمومی است که مانند وضو و غسل هر مسلمان عامی آن را میداند تا چه رسد بفرد صحابی و خلیفه پیغمبر که گذشته از آنکه باید بمردم تعلیم نماید برای عمل کرد خود حتما باید بداند.
نمیتوانم بگویم خلیفه عمر عالما عامدا عوضی گفته و یا غرضش اخلال در دین بوده ولی ممکن است کم حافظه در اخذ مسائل بوده و ضبط احکام برای او اشکال داشته بهمین جهت بوده که علماء خودتان نوشتهاند بعبد اللّه بن مسعود فقیه صحابی میگفت از من جدا مباش که هرگاه از من سؤالی مینمایند تو جواب آن را بدهی!!.
الحال آقایان با توجه کامل قضاوت نمائید چقدر فرق است بین چنین آدمی ساده و سطحی که در أخذ مسائل و بیان أحکام فقهی حاضر و آماده نبوده با آن کسی که احاطه کامل بر جزئیات و کلیات امور داشته و تمام مسائل علمیه و عملیّه در نزد او مانند کف دست حاضر بوده است.
1) 1) پس اگر آب نیابید با خاک پاک تیمم نمائید.
شیخ- غیر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم چه کسی میتوانست احاطه بر جمیع جزئیات و کلیات امور داشته باشد.
داعی- بدیهی است بعد از رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم احدی از صحابه چنین احاطهای نداشته مگر باب علم آن حضرت امیر المؤمنین علی بن أبی طالب صلوات اللّه علیه.
که خود آن حضرت فرمود علی اعلم از شما میباشد.
چنانچه ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی اخطب الخطباء در مناقب خود نقل مینماید که روزی خلیفه عمر از روی تعجب از علی بن أبی طالب علیه السّلام سؤال کرد چگونه است هر حکمی از احکام یا مسئلهای از مسائل از تو پرسش میکنند بدون معطلی جواب میدهی حضرت در جواب عمر کف دست مبارک را در مقابل أو باز کرد فرمود چند انگشت در دست من است فوری گفت پنج انگشت حضرت فرمود چرا تأمل نکردی و فکر ننمودی گفت محتاج بفکر نبود زیرا پنج انگشت در مقابل روی من حاضر بود حضرت فرمود تمام مسائل و احکام و علوم در مقابل من مانند این کف دست حاضر است لذا در جواب سؤالات فوری بیتأمل و تفکر جواب میدهم.
آقایان با انصاف آیا بیوجدانی نیست که روی حبّ و بغض و تعصّب آقای معلم بیانصاف افراطی در یک هم چو اسکول با عظمتی حرف پوچ بیدلیل و برهان بزند و بگوید چنین عالم محیط بر تمام علوم و باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مشکلات خود بخلیفه عمر مراجعه مینموده و سبب حیرت جوانان بیخبر گردد.
اینک خبری بیادم آمد که برای ثبوت مرام بعرض آقایان میرسانم.
ابن حجر مکی متعصّب در باب 11 ضمن مقصد پنجم ص 110 صواعق ذیل آیه 14 نوشته که امام احمد روایت نموده و نیز میر سید علی همدانی در مودة القربی و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل نمودهاند که
مردی از معاویه سؤالی نمود گفت آن را از علی بپرس که داناتر است عرب گفت جواب تو را خوشتر دارم از جواب علی معاویه گفت بد سخنی گفتی کرهت رجلا کان رسول اللّه یغره بالعلم غرا و لقد قال له انت منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی و کان عمر اذا اشکل علیه شیء اخذ منه (1).
بمقتضای الفضل ما شهدت به الاعداء (2).
کفایت میکند شهادت معاویه اعدا عدو علی علیه السّلام بمقام آن حضرت-بس است برای اثبات این معنی آنچه را که اکابر علماء شما عموما مانند نور الدین بن صباغ مالکی در فصول المهمه و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و امام احمد بن حنبل در مسند و خطیب خوارزمی در مناقب و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و غیر آنها در کتب معتبره خود ثبت نمودهاند که خلیفه عمر بن الخطاب هفتاد مرتبه گفت لو لا علیّ لهلک عمر بلکه صریحا اعتراف نموده که اگر در جواب معضلات و مشکلات و مسائل پیچیده علی نباشد کار مشکل میشود و اگر علی نبود عمر هلاک شده بود.(مراجعه شود بصفحات 408 تا 410 همین کتاب).
از جمله نور الدین مالکی در فصول المهمه ص 18 فصل سیم از فصل اول آورده که مردی را نزد خلیفه عمر آوردند که در حضور جمعی از او پرسیدند کیف اصبحت چگونه صبح کردی گفت:
اصبحت احبّ الفتنة و اکره الحقّ و اصدق الیهود و النصاری و أؤمن بما لم اره و اقر بما لم یخلق (3).
1) 1) کراهت داری از کسی که پیغمبر«ص»او را تلقین علم میکرد هرآینه بتحقیق باو فرمود تو از من بمنزله هارونی از موسی الا آنکه بعد از من پیغمبری نباشد و هر وقت بر عمر امری مشکل و پیچیده میشد از علی سؤال میکرد و رأی او را میگرفت.
2) 2) فضیلت آنست که دشمنان شهادت و گواهی بآن دهند.
3) 3) صبح کردهام در حالتی که فتنه را دوست میدارم و اکراه دارم حق را و تصدیق مینمایم یهود و نصاری را و ایمان دارم بچیزی که ندیدهام او را و اقرار میکنم بچیزی که خلق نشده.
عمر امر کرد بروند علی علیه السّلام را بیاورند وقتی امیر المؤمنین علیه السّلام آمد قضیه را خدمت آن حضرت عرض کردند فرمود صحیح گفته اینکه گفته فتنه را دوست میدارم مرادش اموال و اولاد است که خداوند در قرآن فرموده أَنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ (1).
و اما اینکه اظهار کراهت از حق نموده مرادش مرگست چنانچه در قرآن فرماید وَ جٰاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ (2).
و اینکه گفته یهود و نصاری را تصدیق مینمایم مرادش قول خدای تعالی است که میفرماید قٰالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصٰاریٰ عَلیٰ شَیْءٍ وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلیٰ شَیْءٍ .
یعنی یهود گفتند نصاری بر حق نیستند و نصاری گفتند یهود بر حق نیستند یعنی هر دو فرقه یکدیگر را تکذیب مینمایند این مرد عرب گوید من هر دو فرقه را تصدیق میکنم یعنی هر دو فرقه را تکذیب مینمایم.
و اما اینکه گفته اقرار دارم بچیزی که ندیدهام یعنی ایمان بخدای لا یری دارم و اینکه گفته اقرار دارم بچیزی که خلق نشده یعنی موجود نشده مرادش قیامت است که هنوز وجود پیدا ننموده،عمر گفت اعوذ باللّه من معضلة لا علیّ لها (3).
همین قضیه را بعضی مانند محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 57 کفایت الطالب بطریق دیگر مبسوطتر از حذیفه بن الیمان از خلیفه عمر نقل نمودهاند.
از این قبیل قضایا در زمان خلافت ابی بکر و عمر بسیار اتفاق افتاده که ابی بکر و عمر در جواب مانده و علی علیه السّلام در مقام جواب برآمده مخصوصا علماء یهود و نصاری و ارباب مادّه و طبیعت وقتی میآمدند و مسائل مشکله سؤال میکردند فقط علی علیه السّلام بود که جواب معضلات آنها را میداد
فلذا باقرار اکابر علماء خودتان از قبیل بخاری و مسلم در صحیحین خود و نیشابوری
در تفسیر و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و محمّد بن طلحه در ص 13 ضمن باب 4 مطالب السئول و حمیدی در جمع بین الصحیحین و امام احمد در مسند و ابن صبّاغ مالکی متوفی 855 در ص 18 فصول المهمّه و حافظ ابن حجر عسقلانی متوفی 852 در ص 338 تهذیب التهذیب(چاپ حیدرآباد دکن)و قاضی فضل اللّه بن روزبهان شیرازی در ابطال الباطل و محب الدین طبری در ص 194 جلد دوم ریاض النضرة و ابن اثیر جزری متوفی 360 در ص 22 جلد چهارم اسد الغابه و ابن قتیبه دینوری متوفی 276 در ص 201 و 202 تأویل مختلف الحدیث(چاپ مصر)و ابن عبد البر قرطبی متوفی 463 در ص 474 جلد دوم و ص 39 جلد سیم استیعاب و ابن کثیر در ص 359 جلد هفتم تاریخ خود و محمّد بن یوسف گنجی شافعی متوفی 658 در باب 57 کفایت الطالب و جلال الدین سیوطی در ص 66 تاریخ الخلفاء و سید مؤمن شبلنجی در ص 73 نور الابصار و نور الدین علی بن عبد اللّه سمهودی متوفی 911 در جواهر العقدین و حاج احمد افندی در ص 146 و 152 هدایة المرتاب و محمّد بن علی الصبان در ص 152 اسعاف الراغبین و یوسف سبط ابن جوزی در ص 87 تذکرة خواص الامه باب 6 و ابن ابی الحدید متوفی 655 در ص 6 جلد اول شرح نهج البلاغه و مولی علی قوشچی در ص 407 شرح تجرید و اخطب الخطباء خوارزمی در ص 48 و 60 مناقب حتی ابن حجر مکّی متعصّب متوفی 973 در ص 78 صواعق محرقه و ابن حجر عسقلانی در ص 509 جلد دوم اصابه و علاّمه ابن قیّم جوزیه در ص 47 و 53 طرق الحکمیة قضایای بسیاری نقل نمودهاند که خلیفه عمر در حوادث و مسائل مشکله مخصوصا مسائل مشکله پادشاه روم را رجوع بامیر المؤمنین علی علیه السّلام نموده بالاخره نزدیک بتواتر آمده که مکرر خلیفه ثانی عمر بن الخطاب در قضایای متعدده که علی علیه السّلام حل مشکلات نموده و جواب آنها را داده گاهی گفته:
اعوذ باللّه من معضلة لیس فیها ابو الحسن و بعضی اوقات میگفت لو لا علیّ لهلک عمر و در بعض مواقع میگفت کاد یهلک ابن الخطاب لو لا علیّ بن أبی طالب (1).
1) 1) پناه میبرم بخدا از امر پیچیده و مشکلی که علی در او نباشد-اگر علی نبود عمر هلاک شده بود-نزدیک بود پسر خطاب هلاک شود اگر علی بن أبی طالب نبود.
بر خلاف گفتۀ این معلم بیعلم افراطی ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و حمیدی در جمع بین الصحیحین مینویسند خلفاء در تمام مراحل با علی علیه السّلام شور میکردند و در امور دین و دنیا مرکز فتوی علی علیه السّلام بوده و کاملا خلفاء گوش بکلمات و دستورات او میدادند و عمل میکردند و بهره میبردند کما آنکه بمختصری از آنها اشاره شد.
پس بر هر صاحب بصیرتی ظاهر و هویدا است که قطع نظر از سایر کمالات و نصوص وارده همین قضایای منقوله و احکام مترادفهای که از آن حضرت صادر میگردید خود دلیل کامل بر امامت و حجّیت و حق تقدم او است بر دیگران.
زیرا اعلمیّت خود بزرگترین برهان اولویت است خصوصا که توأم با سایر صفات کمالیه گردد چنانچه در آیه 36 سوره 10(یونس)صریحا میفرماید أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (1).
یعنی البته آن کسی که عالم بطریق هدایت است اولی میباشد که مطاع مردم واقع شود تا آن کسی که جاهل بطریق هدایت است و دیگری باید او را هدایت و راهنمائی نماید.
و این آیه شریفه خود دلیل کافی است بر عدم جواز تقدیم مفضول بر فاضل که قاعدۀ عقلائی است در امر امامت و خلافت و ریاست عامّه دینیّه و دنیویّه و جانشینی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنانچه در آیه 13 سوره 39(زمر)بطریق استفهام تقریری و إنکاری میفرماید.
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ
(2) .
آقایان شما را بخدا عادت و تعصّب را بگذارید و منصفانه قضاوت کنید آیا انصاف بود چنین
شخصیت بزرگی را که احاطه علمی او بر ظواهر و بواطن امور اظهر من الشمس و مورد اتفاق تمام علماء فریقین بلکه بیگانگان از دین است و مورد توصیۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده از کار بر کنار نمایند آیا در بر کنار نمودن آن حضرت دسائسی بکار نرفته و سیاستی در کار نبوده.
آیا شما در امت و صحابه کبار پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کسی را پیدا میکنید که باب علم رسول اللّه و امام المتقین و سید المسلمین بفرمودۀ آن حضرت باشد او را مقدم دارید در امر خلافت و اگر پیدا نکردید این صفات عالیه را در أحدی که أعلم و اورع و اتقی و ازهد از همه امت باشد بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مگر علی بن أبی طالب علیه السّلام.
پس بحکم عقل تصدیق نمائید که علی امام برحق و خلیفه و وصی رسول اللّه و الیق از همۀ امت باین امر بزرگ بوده و میباشد و قطعا چنین شخصیت بزرگی از کار بر کنار نشد مگر با دسائس سیاسی که بکار رفت.
شیخ- بیانات جنابعالی در فضائل و مناقب علمی و عملی سیدنا علی کرم اللّه وجهه مورد اتفاق است و أحدی انکار این معنی را ننموده مگر عدهای لجوج عنود متعصّب جاهل خارجی.
ولی آنچه مسلم است سیدنا علی خود بالطّوع و الرغبه خلافت خلفاء رضی اللّه عنهم را پذیرفت و بمقام برتری و حق تقدّم آنها تسلیم شد ما را چه رسیده بفرمودۀ شما کاسۀ از آش گرمتر باشیم بعد از هزار و سیصد سال بسوزیم و با هم بجنگیم که چرا ابی بکر و عمر و عثمان رضی اللّه عنهم را اجماع امت پسندیده و مقدم بر علی داشتهاند!!!.
چه عیب دارد ما با هم سر صلح و صفا باشیم هر آنچه تاریخ نشان داده و عموم علمای شما هم تصدیق دارند که بعد از پیغمبر ابی بکر و عمر و عثمان رضی اللّه عنهم هر یک بعد از دیگری مسندنشین خلافت شدند ما هم با هم برادرانه با حفظ مقام برتری و افضلیّت علمی و عملی علی کرم اللّه وجهه و قرابت او برسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم تشریک مساعی
نمائیم همان قسمی که مذاهب اربعۀ ما با هم سازگارند مذهب شیعه هم با ما از در یگانگی برآیند.
البته ما منکر مقام علم و عمل سیدنا علی کرم اللّه وجهه نیستیم ولی خودتان تصدیق نمائید از حیث کبر سن و سیاستمداری و زیادتی حزم و تحمل و بردباری در مقابل اعداء البته ابی بکر رضی اللّه عنه مقدم بوده و بهمین جهة باجماع امت بر مسند خلافت برقرار شد!!.
چه آنکه علی کرم اللّه وجهه جوان نارس قدرت و توانائی خلافت نداشت چنانچه بعد از بیست و پنج سال هم که بخلافت رسید بواسطه عدم سیاست آن همه خونریزیها و انقلابات برپا شد.
داعی- چند جملۀ درهم فرمودید که ناچارم روی این یادداشتی که نمودم هر یک را از هم تفکیک نموده جواب عرض نمایم.
اولا فرمودید مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام بمیل و رغبت سر تسلیم فرود آورد و راضی بخلافت خلفاء قبل از خود شد مطلبی در اینجا یادم آمد من باب مثل مناسب است عرض نمایم در زمان سابق که نادر أوایل مشروطیت ایران طرق و شوارع را گرفته بود زائرین عتبات بزحمت ایاب و ذهاب مینمودند قافلهای از زائرین در مراجعت گرفتار دستهای از لصوص و سارقین گردیده آنها را اسیر و أموالشان را تقسیم مینمودند در بین اموال قطعه پارچۀ کفن از آن یکی از زوّار بدست پیر مردی از دزدان افتاد گفت آقایان زوّار این کفن مال کیست زائری گفت مال من است.
دزد گفت چون من کفن ندارم این کفن را بمن ببخشید که حلال باشد گفت تمام اموال من مال شما کفن را بمن بدهید چون آخر عمر من است و این لباس آخر را بزحمتی تهیه دیدهام مایه امیدواری من است دزد هرچه اصرار نمود زائر گفت حقم را بکسی نمیدهم آقای دزد شلاق را کشید بسرو صورت زائر بنای زدن را گذارد گفت آن قدر میزنم تا ببخشی و بگوئی حلال باشد قدری که تازیانه زد زائر پیرمرد بیچاره شد فریاد زد آقا حلال
حلال حلال از شیر مادر حلالتر باشد(خنده حضار).
البته میبخشید در مثل مناقشهای نیست مثل برای تقریب أذهان و فهم مطلب است آقایان گویا فراموش نمودید بیانات شبهای قبل را که با دلائل قاطعۀ تاریخیه بعرض رسانیدم که بشهادت اکابر علماء خودتان از قبیل ابن ابی الحدید و جوهری و طبری و بلاذری و ابن قتیبه و مسعودی و دیگران آتش در خانه علی علیه السّلام بردند او را با سر برهنه و دوش بیرداء جبرا کشیدند و بمسجد بردند شمشیر برهنه بروی او کشیدند گفتند بیعت کن و الاّ گردنت را میزنیم (1).
شما را بخدا قضاوت منصفانه نمائید آیا معنی رضا و رغبت همین است اگر با هو و جار و جنجال و آتش در خانه زدن و بضرب و زور شمشیر و تهدید بقتل بیعت گرفتن بیعت بمیل و رضا میباشد پس بیعت بجبر و اکراه کدام است.
ان شاء اللّه بمنزل که تشریف بردید اگر منصفانه صفحات روزنامهها و مجلات را بخوانید و دو مرتبه بدلائل ما که در شبهای گذشته بیان نمودیم دقیق شوید قطعا تصدیق خواهید نمود که رضا و رغبتی در کار نبوده مگر آنکه مانند آن دزد بیابانی بر سر ما بزنید تا مجبورا بگوئیم راضی بوده.
ثانیا فرمودید ما چرا بعد از هزار و سیصد سال باید در این کار دقت کنیم و بجان هم بیفتیم اوّلا ما بجان کسی نیفتادهایم و نخواهیم افتاد بلکه در مقابل حملات ناچار از دفاع هستیم-آقایان اهل سنت هستند که بجان شیعیان افتاده جان و مال آنها را مباح میدانند وقتی ما را مشرک و کافر و اهل بدعت در مقابل عوام بیخبر معرفی مینمایند ما اکراها مقابله نموده و اثبات مینمائیم مشرک و کافر نیستیم بلکه مؤمن و موحّد پاک هستیم و افتخار باین عقیدۀ توحیدی پاک مینمائیم.
ثالثا شبهای قبل عرض نمودم عقاید دینی تقلیدی نمیشود که چون جریان تاریخ نشان میدهد خلفاء أربعة بطریقی که بیان نمودید زمامدار شدند ما
1) 1) رجوع شود به ص 507 تا ص 513 همین کتاب.
هم کورکورانه تحت تأثیر عادات و رویه و رفتار اسلاف قرار گیریم و تسلیم شویم و حال آنکه با دلائل عقل و نقل ثابت و محقق است که اصول عقاید باید تحقیقی باشد نه تقلیدی تکرارا عرض مینمایم پس از اینکه مورخین ما و شما و جمهور امت نوشتند که بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دودستهگی در امت ایجاد شد فرقهای گفتند باید تبعیّت از ابی بکر نمود و جماعتی گفتند حق با علی است باید بامر رسول اللّه که از مسلمانان بیعت برای علی گرفت و فرمود اطاعت علی اطاعت من و مخالفت با علی مخالفت با من است-تبعیت و اطاعت از علی نمود.
هر فردی از افراد ما و شما وظیفه داریم که دلائل طرفین را بشنویم و کنجکاوی نموده هر طریقی را حق دیدیم پیروی کنیم و البته آن طریقی حق است که دلائل عقل و نقل و منطق بر او قائم باشد.
شما خیال میفرمائید که داعی تقلید اسلاف و آباء و اجداد نموده و مذهب حق تشیع را روی عادت کورکورانه قبول نمودهام
نه بخدا قسم از آن روزی که خود را شناختم در جستجوی راه حق بودم اول در معرفت ذات لا یزال پروردگار متعال دقتها نمودم عقاید مادّیین و سایر فرق را مطالعه نمودم تا بحمد اللّه موحّد پاک شدم.
و نیز در رسالت انبیاء و طریقه دعوات ارباب ملل وارد شدم علاوه بر مطالعه کتابهای آنها با علماء هر قومی مناظرات و مباحثات و تحقیقات بسیار نمودم تا بالاخره حقانیت دین مقدس اسلام بر داعی ثابت و جدّ امجدم رسول اللّه محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را خاتم الانبیاء با دلیل و برهان دانستم.
و همچنین در طریق بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کورکورانه تحت تأثیر اسلاف و آباء قرار نگرفتم بلکه دلائل فریقین(شیعه و سنی)را دقیقانه و بیطرفانه بررسی نمودم صدها کتب اهل خلاف را دقیقانه مطالعه نمودم-خدا را شاهد و گواه میگیرم که با تفکرات عاقلانه حقیقت ولایت و خلافت مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام را از میان اوراق کتابهای معتبره اکابر علماء سنی بدست آورم.
و در مقام امامت و خلافت میتوانم بگویم بقدری که دعاگو کتب مهمّۀ علماء جماعت را مطالعه نمودم در این باب بکتب علماء شیعه دقت زیادی ننمودم.
زیرا دلائلی که در کتب علماء شیعه بر اثبات امامت آمده در کتب اکابر علماء جماعت بنحو أتم و أکمل موجود است.
منتها شما آقایان آن دلائل را از آیات و اخبار سطحی مطالعه میکنید ولی ما عمیقانه مینگریم علماء شما تبعا للأسلاف برای هر آیه و خبر که نص صریح است بر اثبات خلافت مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام تأویلات مضحکه نموده و حمل بر غیر معنای حقیقی مینمایند.
و حال آنکه هر فردی دقیقانه و عمیقانه کتب اکابر علماء جماعت را مطالعه نماید بیاختیار مانند ما خواهد گفت اشهد انّ علیّا ولیّ اللّه و خلیفة رسوله و حجّته علی خلقه.
ثالثا فرمودید خوبست پیروی از گفتار مورخین نمائیم ابی بکر و عمر و عثمان را مقدم بر علی علیه السّلام بشمار آریم این عمل روی قواعد عقل و نقل غیر ممکن است.
برای آنکه فرق انسان از حیوان بقوۀ عقل و علم و فکر است کورکورانه نمیتواند مقلّد اسلاف گردد.
مثلا اگر فقیهی بمیرد یک عده بازیگر جمع شوند یک فرد عامی محض یا مسئلهگوئی را بجای آن فقیه بنام فقاهت معرفی نمایند آیا بر مردم است تقلید از آن عامی فقیه نما یا مسئلهگو بنمایند مخصوصا اگر در مقام تحقیق و امتحان معلوم گردد که آن مسندنشین فقاهت از علم فقاهت بهرهای ندارد قطعا بحکم عقل و نقل تبعیت و تقلید از او حرام است چه آنکه با بودن عالم حق تقدم بر جاهل جائز نیست.
پس وقتی روی قواعد و منقولات اکابر علماء خودتان حق علمی علی علیه السّلام علاوه بر نصوص وارده ثابت شد حق تقدم در امر خلافت برای آن حضرت محفوظ و مورد قبول عقل و نقل میباشد.
و انحراف از آن حضرت که باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است عقلا و نقلا مذموم میباشد.
و اما از جهة وقایع تاریخی البته تصدیق داریم که بعد از وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أبی بکر مدت دو سال و سه ماه و بعد از او عمر مدت ده سال و بعد از أو عثمان مدت دوازده سال مسندنشین خلافت شدند و هر یک بنوبۀ خود خدماتی نمودند.
ولی تمام این امور جلوگیری از عقل و نقل و برهان نمینماید که ما بتوانیم علی علیه السّلام باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در واقع و حقیقت مؤخر از آنها بدانیم.
زیرا اکابر علماء خودتان مانند شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 112 ضمن باب 37 ینابیع المودة ذیل آیه 24 سوره 37(صافات)که میفرماید وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (1)از فردوس دیلمی و از ابو نعیم اصفهانی و از محمّد بن اسحاق مطّلبی صاحب کتاب مغازی و از حاکم و از حموینی و از خطیب خوارزمی و از ابن مغازلی جمیعا بعضی از ابن عباس و بعضی از ابو سعید خدری و بعضی از ابن مسعود از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودهاند انّهم مسئولون عن ولایة علیّ بن أبی طالب یعنی آنها سؤال کرده میشوند از ولایت علی علیه السّلام.
و نیز سبط ابن جوزی در ص 10 تذکرة خواص الامة و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب از ابن جریر از ابن عباس ذیل آیه آورده که مراد ولایت علی علیه السّلام میباشد.
علاوه بر همه اینها بحکم آیه 7 از سوره 59 (حشر)که میفرماید وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (2)مسلمانان مجبورند آنچه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر فرموده اطاعت نمایند فلذا وقتی بفرمایشات آن حضرت مراجعه مینمائیم(چنانچه در کتب معتبره خودتان ثبت گردیده)میبینم که
آن حضرت در میان تمام امت علی علیه السّلام را باب علم خود معرفی و امر باطاعت او نموده و اطاعت او را توأم با اطاعت خود فرموده.
چنانچه امام احمد حنبل در مسند و امام الحرم در ذخایر العقبی و خوارزمی در مناقب و دیگران نوشتهاند چنانچه سلیمان حنفی در ینابیع الموده و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود یا معشر الانصار الا ادلّکم علی ما ان تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی ابدا قالوا بلی قال هذا علیّ فاحبّوه و اکرموه و اتّبعوه انّه مع القرآن و القرآن معه انه یهدیکم الی الهدی و لا یدلکم علی الردی فانّ جبرائیل اخبرنی بالذی قلته (1).
و نیز اکابر علماء شما بما رسانیدند چنانچه شبهای گذشته با اسنادش بعرض رسانیدم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعمّار یاسر فرمود:
ان سلک الناس کلّهم وادیا و سلک علیّ وادیا فاسلک وادی علیّ و خلّ عن الناس.
و نیز مکرر در مکرر در أمکنه مختلفه و أزمنه متفاوته فرمود من اطاع علیا فقد اطاعنی و من اطاعنی فقد اطاع اللّه که در لیالی ماضیه مفصلا و مسندا شرح دادم.
از این قبیل اخبار در کتب معتبره شما بسیار و بحد تواتر معنوی رسیده که آن حضرت امر فرمود پیرو علی باشید راه علی را بروید و راه دیگران را بگذارید.
ولی بر عکس در کتب شما حتی یک خبر ندیدم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده باشد بعد از من راه هدایت یا باب علم من وصی و خلیفه من ابی بکر و یا عمر و یا عثمان میباشد اگر شما دیدهاید اخباری که موضوع و یک طرفه و جعل از طرف بکریّون و امویّون نباشد إرائه دهید کمال امتنان را خواهم داشت.
1) 1) ای جماعت انصار آیا دلالت نکنم شما را بچیزی که اگر باو متمسک شوید هرگز گمراه نشوید بعد از من عرض کردند بلی فرمود اینست علی پس او را دوست بدارید و اکرامش کنید و متابعتش نمائید بدرستی که او با قرآن و قرآن با او است و او شما را هدایت میکند بطریق هدایت و دلالت نمیکند بر خلاف و آنچه گفتم بشما جبرئیل بمن خبر داده.
با این حال شما میگوئید علی علیه السّلام باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و راه هدایت و وصی و خلیفۀ بلسان آن حضرت را در مرتبه چهارم بگذاریم و با آن همه تأکیداتی که امر باطاعت و متابعت و پیروی آن حضرت از طرف رسول اللّه شده و در کتب شما پر است چشمپوشی نموده کورکورانه پی عمل کرد تاریخ برویم و پیروی کنیم کسانی را که از آن حضرت درباره آنها در اخبار مجمع علیه دستوری نرسیده آیا چنین امری ممکن است و اگر این راه را برویم مورد مسخره عقل و نقل و مسئول عند اللّه نخواهیم بود؟!.
آیا اگر در پی گفتار شما برویم مخالفت رسول اللّه و أوامر آن حضرت را ننمودهایم قضاوت این امر را با وجدان و إنصاف پاک آقایان محترم میگذاریم.
رابعا فرمودید مانند مذاهب أربعة(حنفی و مالکی و حنبلی و شافعی)با هم همکاری کنیم این هم نشدنی است برای اینکه شماها بدون دلیل و برهان شیعیان و پیروان عترت و اهل بیت پیغمبر را با افتراء و تهمت رافضی و مشرک و کافر میخوانید!بدیهی است بین مشرک و مؤمن هرگز جمع نخواهد شد.
و الاّ در مقام اتحاد و اتفاق با جامعه اهل تسنّن و برادران حنفی و مالکی و حنبلی و شافعی ما صمیمانه پیشقدم و حاضریم تشریک مساعی کنیم بشرطی که در إبراز حقایق و عقاید مذهبی استدلالا همگی ما و شما آزاد باشیم و مزاحمتی برای یک دیگر فراهم نکنیم.
و همان قسمی که اتباع چهار مذهب(حنفیها-مالکیها-حنبلیها-شافعیها) آزادی در عمل دارند اتباع عترت طاهره پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جعفریها هم آزاد در اعمال خود باشند.
ولی وقتی میبینیم با اختلاف بسیاری که در مذاهب اربعه موجود است حتی بعضی یکدیگر را تکفیر و تفسیق مینمایند مع ذلک شما همه را مسلمان و بآنها آزادی در عمل میدهید-ولی شیعیان بیچاره را مشرک و کافر خوانده و طرد از جامعه نموده و آزادی در عمل و عبادت را از آنها سلب مینمائید چگونه امید اتحاد و همکاری میرود.
شما برای سجده کردن بر تربت ببینید چه انقلابی برپا میکنید خاک و تربت را در نظر عوام معرفی به بت نموده و شیعیان موحّد را بتپرست میخوانید؟؟.
و حال آنکه ما بامر و اجازه خدا و پیغمبر سجده بخاک مینمائیم زیرا که در آیات قرآن مجید امر بسجده شده و شما خود میدانید که سجده یعنی صورت روی زمین گذاردن منتها در طریق سجده ما و شما اختلاف است که بر چه چیز باید سجده نمود.
شیخ- چرا شما مانند تمام مسلمانان سجده نمینمائید تا اختلاف واقع نشود و این بدبینیها از میان برود.
داعی- اوّلا شما آقایان شافعیها چرا با حنفیها و مالکیها و حنبلیها در أخذ فروعات بلکه در اصول آن قدر اختلاف دارید که گاهی منجر به تفسیق و تکفیر یکدیگر میگردد خوب است همگی با هم یک عقیده پیدا نمائید تا اختلاف کلمه پیدا نشود.
شیخ- فتاوای فقها اختلاف دارد هر فرقه و طایفۀ از ما که تبعیّت از فقیهی مانند امام شافعی و امام اعظم یا مالک یا احمد بن حنبل رضی اللّه عنهم بنمایند مثاب و مأجور میباشند.
داعی- شما را بخدا قسم انصاف دهید تبعیّت از فقهاء اربعه که دلیلی بر متابعت آنها جز جهت علم و دانش بعض از آنها و پیروی کورکورانه از أوامر(بیبرس)(بنابر آنچه علاّمۀ مقریزی در خطط نقل نموده است)در دست نیست ثواب و اجر دارد(و لو هرچند اختلاف کلمه در اصول و فروع با هم داشته باشند)ولی تبعیّت و اطاعت از أوامر أئمه از عترت طاهره و اهل بیت رسالت که علاوه بر مراتب علم و دانش و تقوای آنها که اکابر علماء خودتان بأعلمیّت و أفقهیّت آن ذوات مقدسه اذعان دارند و نیز نصوص صریحه از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد است که آن خاندان جلیل را عدیل القرآن معرفی و نجات را در متابعت آنها و
هلاکت را در مخالفت آنان قرار دادهاند شرک و کفر است؟!!!.
پس تصدیق نمائید که بدبینیها مربوط باختلاف کلمه نیست بلکه ناظر بحبّ و بغض عترت و اهل بیت طهارت میباشد که هرگز از میان نخواهد رفت مگر بعد از تصفیه نفس از اخلاق رذیله و صفات ناپسندیده و مصفّی نمودن باطن دل را از حقد و کینه و حسد و واجد مقام انصاف گردیدن.
و الاّ این قبیل اختلافات در اصول و فروع احکام از طهارت تا دیات بین مذاهب اربعه شما بسیار است با آنکه غالب فتاوای أئمه اربعه و فقهای شما بر خلاف نصّ صریح قرآن مجید است مع ذلک شماها درباره مفتی و عاملین بآن فتاوا هیچ نظر بد ندارید ولی جامعه شیعیان را که بحکم قرآن مجید سجده بر خاک پاک مینمایند مشرک و کافر و بتپرست میخوانید.
شیخ- در کجا أئمه أربعة و فقهاء جماعت رضی اللّه عنهم بر خلاف کلام مجید فتوی دادهاند خواهشمندم اگر حرف نیست و معنی دارد بیان فرمائید.
داعی- در بسیاری از احکام بر خلاف نصّ صریح بلکه فتوای جمهور حکم دادهاند که با ضیق وقت نمیتوانم تمام آنها را بیان نمایم گذشته از اینکه اکابر فقهاء خودتان کتب بسیاری در مسائل خلافیه بین المذاهب تألیف نمودهاند خوب است مراجعه نمائید بکتاب با عظمت(مسائل الخلاف فی الفقه)تصنیف شیخ بزرگوار الامام الموفق شیخ الطائفة الامامیّة ابی جعفر محمد بن الحسن بن علی الطوسی قدّس سرّه القدّوسی که جمیع اختلافات فقهاء اسلام را بدون إعمال نظر خصوصی از باب طهارت تا آخر باب دیات جمع و در دسترس اهل علم گذاردهاند (1)که نقل تمام آنها غیر ممکن میباشد-ولی برای نمونه و روشن شدن مطلب که آقایان اهل مجلس بدانند ما اهل حرف و نسبت دادن بیجا و تهمت نیستیم بیک موضوع مختصرا اشاره مینمایم
1) 1) حسب الامر حضرت آیت اللّه العظمی زعیم الشیعة و فقیه اهل البیت آقای حاجی آقا حسین طباطبائی بروجردی ادام اللّه تعالی ظله علی رءوس الانام در سال 1370 قمری در عاصمه طهران بچاپ رسید.
که بدانید در همین یک موضوع فتاوای صریح بر خلاف نص کلام اللّه مجید داده شده است!!.
شیخ- بفرمائید کدام موضوع است که در آن فتاوای بر خلاف داده شده است.
داعی- آقایان خود میدانید که یکی از اعمال مسلّمه در باب طهارت غسل و وضو بآب مطلق میباشد که گاهی واجب و گاهی سنّت و مستحب میگردد چنانچه در آیه 8 سوره 5(مائده)میفرماید إِذٰا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ (1).
باید وضو را با آب قراح و پاک انجام دهند و هر جا نیابند بحکم آیه 46 سوره 4(نساء)که میفرماید فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ (2).
بایستی با خاک پاک تیمم بنمائید غیر از این دو شق دستور دیگری داده نشده در مرتبه اول آب برای وضو لازم است و در فقد آب یا مانع دیگر تیمّم با خاک پاک بدل از آب بنمایند خواه در سفر یا در حضر و در این حکم جمهور فقهاء مسلمین از جامعه امامیه اثناعشریه و مالکیها و شافعیها و حنبلیها و غیرهم اتفاق دارند.
و لکن امام اعظم شما ابو حنیفه(که غالب فتاوایش روی قیاس است یعنی بیسوادی)حکم میکند که در سفر اگر آب نیابند با نبیذ تمر عمل غسل و وضو را انجام دهند!.
و حال آنکه همه میدانید نبیذ مایعی است مضاف که با خرما و غیر آن ممزوج گردیده و وضو با مضاف جایز نیست.
پس نظر باینکه قرآن مجید برای اداء نماز تطهیر را بآب خالص پاک و در فقد آب تیمم با خاک پاک قرار داده.
چون امام اعظم ابو حنیفه فتوی بغسل و وضوی با نبیذ داده مخالفتی است با حکم صریح و نصّ بیّن قرآن مجید!!.
و حال آنکه بخاری در صحیح خود بابی دارد بعنوان لا یجوز الوضوء بالنبیذ و لا المسکر (1).
حافظ- با اینکه حقیر در مذهب امام شافعی رضی اللّه عنه هستم و با بیان شما کاملا موافقم که اگر آب نباشد تیمم باید نمود و بمذهب ما تطهیر با نبیذ جایز نیست ولی گمان میکنم در فتوای امام ابو حنیفه رضی اللّه عنه شهرتی بیش نباشد.
داعی- قطعا جنابعالی با علم بحقیقت مطلب دفاع بما لا یرضی صاحبه نمودید و الاّ نقل این فتوی از امام ابو حنیفه از متواترات منقوله میباشد و آنچه الحال داعی در نظر دارم امام فخر رازی در ص 552 جلد سیم تفسیر مفاتیح الغیب ذیل آیه تیمم در سوره مائده در مسئلۀ پنجم گوید قال الشافعی رحمه اللّه لا یجوز الوضوء بنبیذ التمر و قال ابو حنیفه رحمه اللّه یجوز ذلک فی السفر (2).
و نیز فیلسوف بزرگ ابن رشد در بدایة المجتهد نقل حکم و فتوای ابو حنیفه را مینماید.
شیخ- چگونه شما میفرمائید بر خلاف نص فتوی دادهاند و حال آنکه اخباری صراحة عمل رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم را باین معنی میرساند.
داعی- ممکن است یکی از آن خبرها را اگر در نظر دارید بیان فرمائید.
شیخ- از جملۀ آنها خبری است که ابی زید مولی عمرو بن حریث از عبد اللّه بن مسعود نقل مینماید که انّ رسول اللّه قال له فی لیلة الجنّ عندک طهور قال لا الاّ شیء من نبیذ فی اداوة قال تمرة طیّبة و ماء طهور فتوضأ (3).
1) 1) جائز نیست وضو گرفتن به نبیذ و نه بمسکر و مستکننده.
2) 2) شافعی گفته است جائز نیست وضو بنبیذ خرما و ابو حنیفه گفته است جایز است وضو به نبیذ در سفر.
3) 3) رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله)در لیلة الجن باو فرمود نزد تو میباشد آبی عرض کرد نمیباشد مگر چیزی از نبیذ در مطهره آب فرمود خرمای پاکیزه و آب پاک پس وضو گرفت.
و دیگر خبری است که عباس بن ولید بن صبیح الحلال دمشقی از مروان بن محمّد طاهری دمشقی از عبد اللّه بن لهیعه از قیس بن حجاج از حنش صنعانی از عبد اللّه بن عباس از عبد اللّه بن مسعود که گفت انّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم قال له لیلة الجن معک ماء قال لا الاّ نبیذا فی سطیحة قال رسول اللّه تمرة طیّبة و ماء طهور صب علیّ قال فصببت علیه فتوضأ به (1).
بدیهی است عمل رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم برای ما حجة است کدام نص و دلیل بالاتر از عمل آن جناب میباشد فلذا امامنا الاعظم روی عمل پیغمبر فتوی بجواز دادهاند.
داعی- گمان میکنم اگر سکوت میفرمودید بهتر از این بیان شما بود گرچه ممنون شدم که اقامۀ دلیل فرمودید تا مطلب بهتر روشن گردد و آقایان برادران اهل تسنن بدانند که حق با ما است پیشوایان آنها سفسطه نموده بدون تعمق روی قیاس حکم نمودهاند.
خوبست قبلا در اطراف روات و اسناد حدیث بحث کنیم و بعد وارد اصل موضوع شویم.
اولا ابی زید مولی عمرو بن حریث مجهول الحال است و در نزد اهل حدیث مردود میباشد چنانچه ترمذی و غیره نقل نمودهاند مخصوصا ذهبی در میزان الاعتدال گوید این مرد شناخته نشده و حدیثی که از عبد اللّه بن مسعود نقل نموده صحت ندارد و حاکم گوید از این آدم مجهول غیر از این حدیث نقل نگردیده و بخاری او را از ضعفاء بشمار آورده بهمین جهة اکابر علماء خودتان مانند قسطلانی و شیخ زکریای انصاری در شرحین خود بر صحیح بخاری ذیل باب لا یجوز الوضوء بالنبیذ و لا المسکر حکم بتضعیف این حدیث نمودهاند.
و اما حدیث دوم بجهاتی مردود است.
اولا آنکه این حدیث را غیر از ابن ماجه قزوینی باین طریق احدی از علماء نقل ننمودهاند.
1) 1) رسول خدا در لیلة الجن باو فرمود با تو میباشد آب عرض کرد نمیباشد مگر نبیذ در توشه دان فرمود رسول خدا خرمای پاکیزه در آب پاک بریز بر من پس ریختم بر او وضو گرفت بآن آب.
ثانیا علت عدم نقل اکابر علماء در سنن خود مجروح و مخدوش بودن سلسله روات در این حدیث است چنانچه ذهبی در میزان الاعتدال نقل اقوال را آورده که عباس بن ولید محل وثوق نمیباشد فلذا جهابذه ارباب جرح و تعدیل او را ترک نمودهاند.
و نیز مروان بن محمّد طاهری از گمراهان مرجئه بوده و ابن حزم و ذهبی اثبات ضعف او را نمودهاند و همچنین عبد اللّه بن لهیعه را نیز اکابر علماء جرح و تعدیل تضعیف نمودهاند.
پس وقتی در سلسلۀ روات حدیثی آن قدر ضعف و فساد پیدا شود که متروک اکابر علماء خودتان گردد قطعا بخودی خود آن حدیث از درجۀ اعتبار ساقط میشود.
ثالثا بنابر اخباری که علماء خودتان از عبد اللّه بن مسعود نقل نمودهاند در لیلة الجن احدی با آن حضرت نبوده چنانچه ابی داود در سنن خود(باب الوضوء)و ترمذی در صحیح از علقمه نقل نمودهاند که از عبد اللّه بن مسعود سؤال نمودند من کان منکم مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لیلة الجنّ فقال ما کان معه احد منّا (1).
رابعا لیلة الجن در مکه قبل از هجرت بوده و آیه تیمّم باتفاق عموم مفسرین در مدینه نازل گردیده پس این حکم قطعا ناسخ ما قبل بوده و بهمین جهت فقهاء بزرگ خودتان مانند امام شافعی و امام مالک و غیرهم فتوی بر جواز ندادند.
بعلاوه این حکم در مدینه آمده که در فقد آب حضرا و سفرا حتما باید تیمّم بنمایند پس از نزول این آیه در مدینه و حکم بتیمم در فقد آب فتوی دادن بوضو با نبیذ باستناد حدیثی مجعول با سلسلۀ روات مجهول الحال ضعیف خیلی عجیب است.
و اعجب از همه فرمایش جناب شیخ است که اخبار مجهولی را نصّ در مقابل قرآن قرار دهند و روی این قاعده صحّه بر اجتهاد ابو حنیفه مقابل نصّ کلام اللّه مجید میگذارند؟!.
نواب- قبله صاحب مراد از نبیذ تمر همان شراب مسکر است که حرام است خوردن آن؟.
1) 1) آیا در لیلة الجن کسی از شما با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود گفت احدی از ما با آن حضرت نبوده.
داعی- نبیذ بر دو قسم است قسمی حلال است که سکرآورنده نیست و آن عبارت است از آبی که در آن خرما میریزند تا خوش طعم گردد وقتی تهنشین شد آب صافی بر روی آن میماند که تقریبا آب مضافی است بنام نبیذ یعنی شربت فشرده خرما.
و قسم دیگر حرام است که مسکر میباشد موضوع بحث ما که مورد فتوای امام ابو حنیفه بجواز میباشد نبیذ غیر مسکر است که مطبوخ باشد و الا در حرمت وضو بمسکرات ابدا خلافی نیست چنانچه قبلا عرض نمودم که بخاری در صحیح خود بابی دارد بعنوان لا یجوز الوضوء بالنبیذ و لا المسکر (1).
از جمله موارد مسلّمه در دستور وضو بحکم آیهای که قبلا قرائت نمودیم بعد از شستن صورت و دستها مسح نمودن سر و پاها است تا بکعبین که بلندی پشت پا باشد چنانچه در آیه صراحت دارد وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ (2).
ولی جمهور فقهاء شما بر خلاف این نص صریح فتوا میدهند بشستن پاها و حال آنکه بین غسل و مسح فاصله بعید است.
شیخ- اخبار بسیار دلالت بر غسل رجلین دارد.
داعی- اولا اخبار وقتی مورد قبول است که مؤید نصّ باشد و الاّ اگر اخبار مخالف نص باشد قطعا مردود است و بدیهی است نسخ نص صریح آیه شریفه بخبر واحد ابدا جایز نیست.
و نصّ صریح آیه شریفه حکم بر مسح مینماید نه غسل و اگر آقایان قدری دقیق شوید متوجه خواهید شد که منطوق خود آیه دلالت بر این معنا دارد چه آنکه در اول آیه میفرماید فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ یعنی بشوئید صورتها و دستهای خود را پس همان طوری که بواسطه واو عاطفه در ایدیکم حکم میکنید بر اینکه
بعد از شستن صورت بایستی دستها را هم شست و شو داد هم چنین در حکم ثانی میفرماید و امسحوا برؤسکم و ارجلکم-ارجلکم را برؤسکم معطوف میدارد یعنی بعد از مسح سر بایستی پاهای خود را هم مسح نمائید و قطعا غسل جای مسح را نمیگیرد.
پس همان قسمی که صورت و دستها را وجوبا در وضو باید شست سر و پاها را هم بایستی وجوبا مسح نمود نه آنکه یکی را مسح و دیگری را غسل دهند و اگر چنین کنند واو عاطفه بیمعنی میگردد.
علاوه بر این معانی ظاهره روی قاعده عرف عام شریعت مقدسه اسلام در کمال سهولت آمده مشقت و سختی در احکام او راه ندارد بدیهی است هر عاقلی میفهمد در شستن پا یک نوع مشقتی است که در مسح آن مشقت نیست پس قطعا چون عمل بمسح سهلتر است حکم شریعت روی آن جاری گردیده چنانچه ظاهر آیه حکم بر این معنا مینماید.
و امام فخر رازی که از اکابر مفسرین خودتان است ذیل همین آیه شریفه بیان مفصّلی دارد بر وجوب مسح بحسب ظاهر آیه که اینک وقت مجلس اجازه نقل آن بیان مفصّل را نمیدهد شما خود مراجعه فرمائید تا کشف حقیقت بر شما گردد.
و اعجب از فتوای بشستن پاها بر خلاف نص صریح قرآن مجید حکم بجواز مسح بر چکمه و جوراب است سفرا و یا حضرا یا سفرا دون الحضر با اختلاف بسیاری که بین فقهای شما میباشد!!.
علاوه بر آنکه بر خلاف نص صریح قرآن حکم دادهاند(زیرا قرآن حکم بمسح برپا مینماید نه چکمه و جوراب)این حکم بر خلاف حکم اول میباشد که شستن پا باشد اگر مسح بر خود پا جایز نیست و بایستی بشویند پا را چگونه در اینجا حکم را تنزل دادهاند که بجای شستن حکم بر جواز مسح بر چکمه و جوراب دادهاند و هر عاقلی
میداند که مسح بر چکمه و جوراب مسح بر پا نمیباشد فاعتبروا یا اولی الابصار؟!.
شیخ- اخبار بسیاری دلالت دارد بر اینکه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم مسح بر خفین نموده است لذا فقهاء همان عمل را دلیل بر جواز دانستهاند.
داعی- مکرر باین معنا اشاره نمودهام که بنا بفرموده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر خبری که از آن حضرت نقل شود موافقت با قرآن مجید ننماید مردود است-چه آنکه شیّادها و بازیگرها برای اخلال در دین جعل اخبار از قول آن حضرت بسیار نمودهاند فلذا علماء بزرگ خودتان هم اخبار بسیاری را که بنام آن حضرت نقل شده چون بر خلاف موازین آمده رد نمودهاند.
علاوه بر آنکه اخبار منقوله در ترخیص بر خلاف نص صریح قرآن مجید میباشد بین آن اخبار هم تعارض فوق العاده موجود است چنانچه اکابر علماء خودتان اقرار باین معنی نمودهاند.
مانند حکیم دانشمند ابن رشد اندلسی در ص 15 و 16 جلد اول بدایة المجتهد و نهایة المقتصد در اختلاف گوید سبب اختلافهم تعارض الاخبار فی ذلک و نیز گوید و السبب فی اختلافهم اختلاف الآثار فی ذلک (1)پس استدلال و استناد باخبار متعارضی که مخالف نص صریح قرآن مجید باشد عقلا و علما مردود و غیر قابل قبول میباشد چه آنکه خود بهتر میدانید که در اخبار متعارضه آن خبری مورد قبول است که موافقت با قرآن مجید داشته باشد و اگر هیچ کدام از اخبار متعارض موافقت با قرآن نداشته بلکه مخالف نص صریح باشد همگی ساقط میگردند.
و نیز در همین آیه شریفه صریحا میفرماید و امسحوا برؤسکم(بعد از شستن صورت و دستها) سرها را مسح نمائید روی همین اصل قرآن کریم فقهاء امامیّه تبعا للأئمة العترة الطاهر و همچنین فقهاء شافعی و مالکی و حنفی و غیره فتوی دادهاند که مسح باید بر سر باشد ولی
1) 1) سبب اختلاف آنها تعارض اخبار است در این باب-و سبب اختلاف آنها اختلاف آثار است در این باب.
امام احمد بن حنبل و اسحاق و ثوری و اوزاعی فتوی دادهاند که جائز است مسح بر عمامه چنانچه امام فخر رازی در تفسیر کبیر خود نقل نموده است.
و حال آنکه هر عاقلی میداند که مسح بر روی عمامه غیر از مسح بر سر میباشد سر عبارت است از گوشت و پوست و استخوان و موهای متّصل بآن ولی عمامه پارچههای بافتهایست که بر روی سر گذاردهاند-بینهما بون بعید.
و از این قبیل است جمیع أحکام از طهارت تا دیات که بین فقهاء و أئمه أربعة شما إختلاف بسیار میباشد که غالبا مخالف نص صریح آیات قرآنست مع ذلک بهم بدبین نیستید و هر یک در اعمالتان آزادی مطلق دارید.
ابو حنیفه و حنفیها را مشرک نمیخوانید که بر خلاف تمام موازین فتوی بطهارت و وضو با آب نبیذ میدهند-و هم چنین فتاوای سایر فقهاء را که مخالف با هم بر خلاف نصوص قرآن مجید میدهند مردود نمیدارید!!!.
ولی بأعمال شیعیان که از عترت طاهره آل محمّد سلام اللّه علیهم أجمعین صادر گردیده خوردهگیری نموده و اعتراض مینمائید بلکه پیروان آن خاندان جلیل را که عدیل القرآناند رافضی و مشرک و کافر میخوانید؟!.
و در همین مجلس رسمی مکرر در لیالی ماضیه فرمودید أعمال شیعیان دلیل بر شرک آنها میباشد الحال هم میفرمائید چرا مانند مسلمانان نماز نمیخوانید و حال آنکه بین ما و شما و تمام مسلمانان در اصل نماز که هفده رکعت فریضه شبانه روز میباشد که دو رکعت در صبح و سه رکعت در مغرب و در ظهر و عصر و عشاء هر یک چهار رکعت است با هم شریک در عملیم منتها در فروعات اختلافات بسیاری بین جمیع فرق مسلمین هست.
همان قسمی که بین ابو الحسن اشعری و واصل بن عطا در اصول و فروع وضوحا اختلاف میباشد-و هم چنین فقهاء اربعه شما(ابو حنیفه و مالک و محمّد و احمد)و سایر فقهاء بزرگتان مانند حسن و داود و کثیر و ابو ثور و اوزاعی و سفیان ثوری و حسن بصری
و قاسم بن سلام و غیره با هم اختلاف دارند بیانات أئمه از عترت طاهره هم با بیانات فقهاء شما اختلاف دارد.
اگر اختلاف آراء و فتاوای فقهاء باید مورد اعتراض قرار گیرد چرا این اعتراضات بفرق مختلفه اهل سنت واقع نمیگردد.
با اینکه غالبا فتوا بر خلاف نص صریح قرآن میدهند و نصوص واضحه را تأویلات بارده مینمایند و دیگران از فقهاء بر خلاف آنها رأی میدهند آن فتوی و عمل را دلیل بر شرک و کفر آنها نمیدانید که نمونهای از آنها را بعرضتان رساندم.
ولی در عمل سجده که مانند سایر اختلافات فروعی بین ما و شما خلاف رای و فتوی میباشد این همه هیاهو و جار و جنجال راه میاندازید که شیعیان مشرک و بتپرستاند ولی فتوی بسجده کردن بعذره یابسه را ندیده گرفته و اعتنا نمیکنید؟؟؟.
با اینکه اگر با دیدۀ انصاف و تعمّق بنگرید فتوای فقهاء امامیه تبعا للائمة الطّاهره بنص صریح قرآن مجید نزدیکتر است تا فتاوی فقهاء شما.
مثلا فقهاء شما فرشهای بافته شده از پشم و پنبه و أبریشم و چرم و مشمّع و غیره را که روی زمین افتاده جزء زمین میدانند و بر آنها سجده مینمایند و فتوی بآن میدهند.
و حال آنکه اگر از جمیع علماء و عقلاء ارباب ملل و نحل سؤال کنید آیا فرشهای بافتهشدۀ از پشم و نخ و ابریشم و غیره جزء زمین است و اطلاق زمین بر آنها میشود جواب منفی میدهند بلکه بر فهم گویندگان میخندند
ولی جامعه شیعیان امامیه که تبعا للائمة العترة الطاهره میگویند لا یجوز السجود الاعلی الارض او ما انبتته الارض مما لا یؤکل و لا یلبس (1).
مورد حمله قرار داده مشرک میخوانید!!!ولی سجده بنجاست خشکیده را شرک نمیخوانید؟!
بدیهی است سجده بر زمین(که دستور و امر الهی است)با سجده بر فروش از هم جدا میباشد.
شیخ- شما اختصاص میدهید سجده را به قطعاتی از خاک کربلا و الواحی از
1) 1) جایز نیست سجده مگر بر زمین و یا بر آنچه روئیده میشود از زمین که خوردنی و پوشیدنی نباشد.
آن خاک مانند بتهائی ساخته و در بغلها نگاه میدارید و واجب میدانید سجده بر آن را این عمل صریحا بر خلاف دستور و رویه مسلمین است.
داعی- قطعا این جملات را روی عادتی که از طفولیت در مغز شما قرار داده و بآن خو گرفتهاید تبعا للأسلاف بدون دلیل و برهان فرمودید و از مثل شما عالم منصف روشن فکری شایسته نیست این قسم بیان نمودن که خاک پاک را تعبیر به بت بنمائید قطع بدانید که در محکمه عدل الهی باید جواب این تهمت و اهانت بزرگ را بدهید و سخت مسئول خواهید بود که خاک پاک را بت و موحدین خداپرست را مشرک و بتپرست بخوانید؟!!
آقای من نقد و انتقاد از هر عقیدهای باید روی سند و دلیل باشد نه روی هوا اگر شما کتب فقهیۀ استدلالیه و رسائل عملیه شیعیان را که عموما چاپ و در دسترس عموم میباشد مطالعه نمائید جواب خود را درک نموده دیگر چنین اعتراضاتی نمیکنید و بیخبران از برادران اهل تسنن را به برادران شیعی خود بدبین نمینمائید.
اگر شما در تمام کتب استدلالیه و رسائل عملیه یک خبر و یا یک فتوی آوردید که فقهاء امامیه رضوان اللّه علیهم اجمعین امر وجوبی بسجده بر خاک کربلا داده باشند ما بتمام بیانات شما تسلیم میشویم.
آقای من در تمام کتب فقهیه استدلالیه و رسائل عملیه دستورات جمیع فقهاء امامیه موجود است که سجده باید طبق دستور قرآن مجید بر زمین پاک باشد از خاک و سنگ و ریگ و شن و رمل بشرطی که از معادن نباشد یا بر آنچه از زمین میروید بشرط آنکه خوردنی و پوشیدنی نباشد که اگر هر یک نباشد بر دیگری سجده نمایند.
شیخ- پس چرا قطعاتی از خاک کربلا بصورت الواح حتما با خود بر میدارید و در موقع نماز بر آن سجده مینمائید.
داعی- علت با خود داشتن قطعاتی از خاک آنست که چون امر وجوبی است سجده بر زمین پاک بنمائیم و غالبا در منازل و خانهها نماز اداء میشود
و تمام حجرات مفروش است بقالیها و نمدها و غیره-از پشم و أبریشم و نخ و آنها مانع از سجده بر زمین میشود و ممکن نیست در وقت نماز فرشها را برچینند و رفع مانع بنمایند و چنانچه برچینند غالب زمینها از گچ و سنگ و کاشی و چوب و موزائیک و غیره میباشد و سجده بر آنها جائز نیست لذا قطعات خاک پاکی با خود داریم که در موقع نماز سجده بر خاک نموده باشیم و دیگر آنکه ما مجبوریم طبق دستور فقها بر زمین پاک سجده نمائیم و غالبا با زمینهای ناپاک تلاقی مینمائیم فلذا قطعاتی از زمین پاک با خود بر میداریم که هرکجا با مانعی بر خورد نمودیم قطعهای از زمین پاک حاضر داشته که بر او سجده نمائیم.
شیخ- ما میبینیم که تمام شیعیان از خاک کربلا الواحی بصورت مهر ساخته و حتما واجب میدانند که بر آنها سجده نمایند.
داعی- صحیح است سجده بر خاک پاک کربلا مینمائیم ولی نه بطریق وجوب چنانچه قبلا عرض نمودم ما طبق دستوراتی که در کتب فقهیه داده شده سجده بر مطلق زمین پاک را واجب میدانیم.
ولی بنابر اخباری که از اهل بیت طهارت که آگاه بر خواص اشیاء بودند رسیده سجده بر تربت پاک حسینی بهتر و موجب فضیلت و ثواب فراوان است نه بطور وجوب.
ولی متأسفانه جمعی بازیگران از اتباع خوارج و نواصب شهرت داده و میدهند که شیعیان حسینپرستاند و دلیل بر آن اینست که سجده بر خاک قبر مطهر او مینمایند؟!!.
و حال آنکه این جملات در نزد ما کفر است ما ابدا حسینپرست که نیستیم بلکه علیپرست و محمدپرست هم نیستیم(هر کس بر این عقیده باشد کافر میدانیم)فقط خداپرست میباشیم و سجده نمینمائیم مگر بر خاک پاک طبق دستور قرآن مجید سجده هم برای حسین علیه السّلام نیست بلکه بر خاک پاک کربلا که بفرموده ائمه از عترت طاهره باعث زیادتی ثواب و موجب فضیلت میگردد آن هم نه بطریق وجوب میباشد.
شیخ- از کجا معلوم است که خاک کربلا دارای خصائصی میباشد که مورد توجه قرار گیرد تا آنجا که در سجده کردن آن را بر سایر خاکها مقدم دارند.
داعی- اولا در اختلاف اشیاء حتّی خاکها و اینکه برای هر خاکی آثار و خصائصی است محل شک و شبهه نمیباشد منتها متخصّصین فن بآن خصائص پی میبرند نه عموم مردم.
ثانیا خاک کربلا از زمان أئمّه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین ببعد تنها مورد توجه نبوده بلکه در زمان خود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مورد توجه آن حضرت بوده چنانچه در کتب معتبرۀ اکابر علماء خودتان ثبت است.
مانند خصائص الکبری تألیف جلال الدین سیوطی چاپ حیدرآباد دکن سال 1320 قمری اخبار بسیاری از موثقین روات و اکابر علمای خودتان مانند ابو نعیم اصفهانی و بیهقی و حاکم و دیگران از امّ المؤمنین امّ سلمه و ام المؤمنین عایشه و ام الفضل و ابن عباس و انس بن مالک و دیگران راجع بخاک کربلا نقل نمودهاند.
که از جمله راوی گوید دیدم حسین در دامن جدش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته و خاک سرخ رنگی در دست آن حضرت بوده میبوسید و میگریست پرسیدم این خاک چیست فرمود جبرئیل مرا خبر داده که این حسینم را در زمین عراق میکشند و این خاک را از آن زمین برایم آورده فلذا من بر مصائب وارده بر حسینم گریه میکنم آنگاه آن تربت را به ام سلمه داد و فرمود چون دیدی این خاک مبدل بخون شد بدان حسینم کشته گردید فلذا ام سلمه آن خاک را در شیشهای نگاهداری مینمود تا روز عاشورا سال 61 قمری دید آن خاک خونآلود گردید دانست که حسین بن علی علیه السّلام کشته گردیده.
و در کتب معتبره اکابر علماء و فقهاء شیعه بنحو تواتر رسیده که آن خاک پاک مورد توجه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمه از عترت طاهره آن حضرت که عدیل القرآنند بوده و اول کسی که بعد از شهادت حضرت سید الشهداء ریحانۀ رسول اللّه از آن خاک
پاک برداشته و بآن تبرک جست حضرت سیّد الساجدین زین العابدین امام چهارم علی ابن الحسین علیهما السّلام بوده که آن خاک پاک را در کیسهای نموده و بر آن سجده مینمود و سبحه از آن ساخته و با آن ذکر میگفت.
و بعد از آن حضرت تمام ائمه طاهرین بآن خاک تبرّک جسته و سبحه و سجّاده از آن ساخته و بر آن سجده مینمودند و شیعیان را دعوت باین عمل برای وصول بکمال اجور مینمودند نه بقصد وجوب.
و مؤکّدا دستور میدادند که سجده برای خدای تعالی بایستی بر زمین پاک باشد ولی بر تربت حضرت سیّد الشهداء ارواحنا فداه افضل و باعث زیادتی ثواب میگردد.
چنانچه شیخ الطّائفة الامامیه ابی جعفر محمد بن حسن طوسی رضوان اللّه علیه در مصباح المتهجّد روایت مینماید که حضرت امام صادق علیه السّلام مقداری از تربت امام حسین علیه السّلام را بر پارچه زردی ریخته موقع نماز مقابل خود باز نموده بر آن سجده مینمود.
و تا مدتی شیعیان باین طریق خاک را با خود نگاه میداشتند بعدها برای آنکه تفریط نگردد با آب ممزوج نموده بصورت الواح و قطعاتی که امروز بنام مهر نامیده میشود جهت تبرّک و تیمّن با خود نگاه میدارند و در موقع نماز بر آن سجده مینمایند از جهت زیادتی فضیلت نه از جهت وجوب.
و الا بسیاری از اوقات که مهر از آن خاک پاک همراه ما نبوده بر خاک یا سنگ پاک سجده نموده و عمل فریضه را هم انجام دادهایم (1).
1) 1) در سال 1374 که توفیق تشرف بیت اللّه الحرام نصیب داعی گردید یک ساعت بغروب مانده که از طیارۀ بیروت در مدینه فرود آمدیم و وقت تنگ بود در همان صحرا بنماز ایستادم جمعیت کثیری از مأمورین و غیره اطراف داعی اجتماع نموده و مراقب حالت سجده بودند چون دیدند مهری همراه ندارم بلکه بر زمین سجده مینمایم تعجب نمودند بعد از سلام شیوخ و بزرگان آنها اطراف داعی جمع شده سؤال مینمودند مگر شما از بتپرستان شیعیان نیستید جواب دادم افتخار شیع دارم ولی ما هرگز بتپرست نیستیم بلکه موحد و خداپرست هستیم و این کلام شما تهمت بشیعیان است چه آنکه آنها موحدین پاک دل میباشند گفتند غالبا ما بتها را از بغل آنها همین جا در آورده و شکستهایم چگونه شما شیعه هستید که بت همراه ندارید گفتم این کلمات اشتباه و تهمت*
آیا سزاوار است در اطراف این مطلب باین سادگی آن قدر جار و جنجال راه بیندازید تا آنجا که ما را مشرک و کافر و بتپرست بخوانید و امر را بر عوام بیخبر مشتبه نمائید.
همان قسمی که شماها بفتاوای(غالبا خارج از موضوع حتی بر خلاف صراحت آیات قرآن)أئمه و فقهاء خود عمل مینمائید قول و فعل آنها را حجّت و مورد عمل قرار میدهید ما هم بدستورات و أوامر أئمه از عترت طاهره عمل مینمائیم.
با یک فرق که شما از پیغمبر و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستوری در دست ندارید که حتما بدستورات و فتاوای نعمان یا محمّد یا احمد یا مالک عمل نمائید-مگر آنکه آنها را فقیهی از فقهاء دانسته تبعیّت از آنها مینمائید.
ولی ما بدستور خود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که مکرر فرمود أئمه از عترت من عدیل القرآن و سفن نجات و باب حطّهاند تبعیت و پیروی از آنها اسباب نجات و تمرد و دوری از آنها موجب هلاکت است-عمل مینمائیم چنانچه ببعض از آن اخبار در لیالی ماضیه اشاره نمودیم پس قول و فعل آن ذوات مقدسه طبق دستور آن حضرت برای ما حجّت است.بهمین جهت پیروی از دستور آنها نموده استحبابا عمل مینمائیم.
ولی تعجب از علمای شماست که بفتاوای نادرۀ عجیبۀ فقهاء اربعه و دیگران ابدا اعتراض ندارند یعنی اگر امام اعظم بگوید در فقد آب باید با نبیذ وضو گرفت آقایان شافعیها و مالکیها و حنبلیها اعتراض ندارند و یا اگر امام احمد معتقد برؤیت خدای متعال گردد و مسح بر عمامه را جائز بداند دیگران بر او خورده
*بزرگ است شیعیان از بت و بتپرستی بیزارند ولی چون بحکم قرآن ما مأموریم سجده بزمین پاک نمائیم فلذا قطعاتی از خاک پاک با خود بر میداریم که اگر در جائی که دست رسی بزمین پاک نداشته باشیم بر آن خاک پاک سجده نمائیم بهمین جهت الحال که در این صحرا تمام زمین پاک است احتیاجی بآن خاک پاک نداریم چنانچه دیدید حقیر بهمین زمین سجده نمودم این قبیل تهمتها قرنها است از حلقوم خوارج و نواصب که مایل بتفرقۀ مسلمین میباشند بیرون آمده تا امروز که بر شما برادران اهل تسنن مشتبه نمودهاند که برادران شیعی خود را مشرک و بتپرست بخوانید بالاخره تا غروب بقسمی با آن جمعیت بسیار که غالبا وهابی بودند صحبت نمودم که همگی را متأثر ساخته و استغفار نمودند و با حقیر مصافحه و معانقه نموده از هم جدا شدیم-فاعتبروا یا اولی الابصار.
نگیرند و همچنین سایر فتاوای عجیبه نادره از قبیل نکاح أما رد در سفر و یا سجده بر عذره یابسه و یا با لفافه نکاح امّهات نمودن و امثال اینها که بسیار است مورد قدح هیچ فرقهای قرار نگیرد؟!.
ولی وقتی بگویند أئمه از عترت طاهره رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند سجده بر خاک پاک کربلا افضل از سایر خاکها میباشد و مزید بر ثواب و مستحب است آقایان داد و فریاد برپا کرده جار و جنجال مینمائید که شیعیان مشرک و بتپرست میباشند و موجب نفاق داخلی شده جنگ برادرکشی را برپا میکنید و جاده را برای غلبۀ بیگانگان باز مینمائید ؟!!.
درد دل بسیار است بگذاریم و بگذریم برویم بر سر مطلب اول و بجواب شما بپردازیم نالۀ مظلومیت ما در روز جزا مقابل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اثر خواهد داد.
خامسا راجع بکبر سن و اجماع بیانی فرمودید که از حیث کبر سن حق تقدم با ابی بکر بوده خیلی بیلطفی فرمودید بعد از ده شب که با دلائل قطعیه عقلیه و نقلیه ثابت نمودیم بطلان اجماع و کبر سن را تازه تجدید مرام نموده و تکرار مطلب مینمائید و میخواهید وقت مجلس را بتکرار مطالب بگیرید با آنکه در لیالی ماضیه جوابهای کافی دادهایم ولی اینک هم شما را بلاجواب نمیگذاریم.
در موضوع سیاست مداری و کبر سن که دلیل حق تقدم برای خلیفه اول ابی بکر قرار دادید عرض میکنم چگونه مردم پی باین معنی بردند که برای کار بزرگ پیرمرد سیاستمداری لازم است ولی خدا و پیغمبر او ندانستند که ابی بکر پیر مرد سیاستمداری را در ابلاغ آیات اول سورۀ برائت معزول و علی جوان را منصوب نمودند؟!.
نواب- قبله صاحب ببخشید که در میان صحبت شما وارد میشوم این قضیه را مبهم نگذارید یک شب دیگر هم اشاره فرمودید در کجا و برای چه کار خلیفۀ أبی بکر رضی اللّه عنه را عزل و علی کرم اللّه وجهه را نصب نمودند چون ما از آقایان(اشاره بعلماء خودشان)که سؤال نمودیم مبهم جواب دادند که امر مهمی نبوده متمنی است واضح بفرمائید تا حلّ معمّا گردد.
داعی- جمهور امت و جمیع علماء و مورّخین فریقین(شیعه و سنی)بر آنند که چون آیات اول سوره برائت که نهمین سوره قرآن مجید است در مذمت مشرکین نازل شد خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ابی بکر را طلبیده ده آیه از اول سورۀ برائت را باو داد ببرد در مکه معظمه موسم حج برای اهل مکه قرائت نماید چند منزلی که رفت جبرئیل نازل شد و عرض کرد یا رسول اللّه انّ اللّه تعالی یقرئک السلام و یقول لا یؤدّی عنک الاّ انت او رجل منک (1).
لذا پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را طلبید و مأمور باین أمر بزرگ نمود فرمود میروی هرکجا بابی بکر رسیدی آیات برائت را از او بگیر خودت ببر در مکه برای مشرکین اهل مکه قرائت کن بفوریت علی علیه السّلام حرکت کرد در ذی الحلیفه بابی بکر رسید ابلاغ پیام رسول اللّه را نمود آیات را گرفت رفت در مکه در حضور عامه مردم ابلاغ رسالت رسول اللّه را نمود آن آیات را بر اهل مکه قرائت نمود برگشت خدمت آن حضرت در مدینه منوره.
نواب- آیا در کتب معتبرۀ ما هم این قضیه نوشته شده است؟.
داعی- عرض کردم اجماع امت است و جمهور علماء و مورخین اسلام از شیعه و سنی متّفقا ثبت نمودهاند که قضیه همین قسم واقع گردیده.
ولی برای اطمینان قلب شما چند کتابی که الحال در نظر دارم بعرضتان میرسانم تا مراجعه فرموده حقیقت بر شما مکشوف گردد که امر مهمّی بوده.
بخاری در جزو چهارم و پنجم صحیح و عبدی در جزء دوم جمع بین الصحاح السته و بیهقی در ص 9 و 224 سنن و ترمذی در ص 135 جلد دوم جامع و ابی داود در سنن و خوارزمی در مناقب و شوکانی در ص 319 جلد دوم تفسیر و ابن مغازلی فقیه شافعی در فضائل و محمّد بن طلحه شافعی در ص 17 مطالب السئول و شیخ سلیمان بلخی حنفی
1) 1) اداء و ابلاغ رسالت از تو احدی ننماید مگر خود یا مردی که از خودت باشد.
در باب 18 ینابیع الموده بطرق مختلفه از روات و اکابر علمای عامه و محب الدین طبری در ص 147 ریاض النضرة و ص 69 ذخایر العقبی و سبط ابن جوزی در ص 22 تذکرة خواص الامه و امام ابو عبد الرحمن نسائی(که یکی از ائمه صحاح است)در ص 14 خصائص العلوی شش حدیث در این باب نقل نموده و ابن کثیر در ص 38 جلد پنجم و ص 357 جلد هفتم تاریخ کبیر و ابن حجر عسقلانی در ص 509 جلد دوم اصابه و جلال الدین سیوطی در ص 208 جلد سیم در المنثور در تفسیر آیه اول سوره برائت و طبری در ص 41 جلد دهم جامع البیان در تفسیر آیه مذکوره و امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و ابن کثیر در ص 333 جلد دوم تفسیر و آلوسی در ص 268 جلد سیم روح المعانی و ابن حجر مکّی متعصب در ص 19 صواعق و هیثمی در ص 29 جلد هفتم مجمع الزوائد و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در ص 125 کفایت الطالب ضمن باب 62 مسندا از ابی بکر و از حافظ ابی نعیم و از مسند حافظ دمشقی از أبی نعیم بطرق مختلفه نقل نموده و امام احمد بن حنبل در ص 3 و 151 جلد اول و ص 283 جلد سیم و ص 164 و 165 جلد چهارم مسند و حاکم در ص 51 جلد دوم مستدرک کتاب مغازی و در ص 331 جلد دوم همان کتاب و مولی علی متقی در ص 246 تا ص 249 جلد اول کنز العمال و ص 154 جلد ششم در فضائل علی علیه السّلام بالاخره این قضیه متواترا نقل گردیده و عموما تصدیق بصحت آن نمودهاند.
سید عبد الحی-پیغمبری که جمیع افعال و اقوالش از جانب خداست چرا از اول این مأموریت را بعلی کرم اللّه وجهه نداد و ابی بکر رضی اللّه عنه را مأمور ابلاغ نمود که بعدا پیام حق برسد علی برود و ابی بکر پیر مرد را از وسط راه برگرداند.
داعی- در علت اصلی چون بیانی در کتب ما و شما نقل نگردیده ما وارد نیستیم ولی بنظر داعی روی استحسان فکری گمان میکنم علت این تغییر اثبات مقام مقدس علی علیه السّلام بر دیگران بوده که بعد از هزار و سیصد و چهل سال تقریبا امشب جواب شما حاضر باشد که نگوئید ابی بکر از جهت کبر سن و سیاستمداری حق
تقدم در خلافت داشته اگر از ابتداء این مأموریت را بعلی علیه السّلام میدادند این امر عادی بنظر میآمد و ممکن نبود ظاهرا فضل و کرامتی برای علی علیه السّلام باین حدیث برای شما ثابت نمائیم-زیرا شما عادت دارید در مقابل هر حدیثی که اثبات فضیلت در مقام خلافت آن حضرت بنماید تأویلات بارده نمائید و لو آن تأویل مانند بسیاری از تأویلات شماها مضحک باشد.
لذا برای اثبات مقام مقدس علی علیه السّلام و حق تقدم او با صغر سن بر پیر مردان صحابه که بر جمیع امت الی الحال کاملا مکشوف شود.
اولا آیات را بابی بکر میدهد بعد از رفتن چند منزل علی علیه السّلام را مأمور مینماید با توضیح باینکه جبرئیل از جانب رب جلیل مرا امر باین کار نموده است و صریحا گفته که خدا فرموده«لن یؤدّی عنک الاّ انت او رجل منک» (1).
پس رفتن و برگشتن ابی بکر از وسط راه دلیلی بر اثبات مقام علی علیه السّلام و حق تقدم او بر دیگران میباشد.
که میرساند ابلاغ رسالت حق تعالی یعنی نبوت و خلافت ربطی بپیری و جوانی ندارد-هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست.
اگر برای ابی بکر پیر مردی و سیاستمداری موجب حق تقدم بود نبایستی از چنین امر مقدسی عزل گردد و حال آنکه ابلاغ رسالت مخصوص پیغمبر و خلیفه پیغمبر میباشد.
سید- در بعض اخبار از ابو هریره نقل نمودهاند که علی کرم اللّه وجهه مأمور گردید که با ابی بکر رضی اللّه عنه توأما بمکه بروند ابی بکر مناسک حج را بمردم إرائه دهد و علی آیات سوره برائت را قرائت نماید پس باین جهت هر دو با هم مساوی در ابلاغ رسالت بودند.
داعی- اولا این خبر از مخترعات بکریون است چه آنکه دیگران نقل ننمودند ثانیا اخبار عزل ابی بکر و ارسال علی برای ابلاغ رسالت منفردا بمکه مجمع علیه امت است
1) 1) اداء و ابلاغ رسالت از تو احدی هرگز نمینماید مگر خودت یا مردی که از خودت باشد.
و در صحاح مسانید ملل مؤالف و مخالف با اسانید مستفیضه بحد تواتر ثابت میباشد.
بدیهی است تمسک بصحاح احادیث کثیره مستفیضة الاسانید متفق علیه جمهور امت است و اگر خبر واحدی معارض صحاح کثیره باشد خود بهتر میدانید که بقاعده محدثین و اصولیین ترک و طرح آن واجب میباشد اگر چه آن خبر واحد صحیح هم باشد-مظنون است پس ترک معلوم برای خبر مظنون جایز نیست.
پس خبر عزل ابی بکر و نصب علی و برگشتن ابی بکر بمدینه با حال حزن و گفتگوی پیغمبر با او دلداری دادن باو که امر خدا چنین بوده از مسلّمات خبریه میباشد.
و نیز خود دلیل کاملی است که حق تقدم مربوط بکبر سن و پیری نیست بلکه با دلائل عقل و نقل ثابت است که حق تقدم در امت و جامعۀ بشر بعلم و دانش و تقوی است هر فردی از افراد بشر که از جهت علم و فضل و تقوی برتری دارد حق تقدم در جامعه برای اوست زیرا که فرمودۀ آن حضرت است:الناس موتی و اهل العلم احیاء (1).
بهمین جهة رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را مقدم داشت بر دیگران از صحابه که فرمود علی باب علم من است پس باب علم رسول اللّه اقدم از سایرین میباشد.
و لو آنکه صحابه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر یک که بر اطاعت آن حضرت ثابت قدم ماندند فضائلی داشتند ما هم منکر فضائل صحابه نیستیم ولی فضائل آنها هرگز مقابله با باب علم رسول اللّه نمینماید زیرا مقام و مرتبۀ او مقام افضلیت است.
اگر حق تقدم برای فردی از افراد صحابه بود قطعا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر میفرمود امت پیروی از او بنماید بدیهی است این امری است الهی که أبدا ربطی با پیری و جوانی ندارد بلکه هر کس را پروردگار لایق و قابل این مقام بداند خواه پیر یا جوان امر باطاعت او مینماید.
چنانچه اکابر علماء شما عموما شرح فرستادن علی علیه السّلام را بیمن برای قضاوت و هدایت آنها نقل نمودهاند مخصوصا امام ابو عبد الرحمن نسائی
1) 1) تمام مردم مردگانند مگر اهل علم که حیات و زندگانی مخصوص آنهاست.
(که یکی از ائمه و اعلام صحاح سته میباشد)در خصائص العلوی شش حدیث در این باب آورده و نیز ابو القاسم حسین بن محمّد(راغب اصفهانی)در ص 212 جلد دوم محاضرات الادباء و دیگران نقل نمودند که خلاصه آنها با سلسله اسناد اینست که وقتی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را مأمور نمود بیمن جهة قضاوت و هدایت خلق برود عرض کرد من جوانم چگونه مرا بر پیران قوم مبعوث میگردانی حضرت فرمود انّ اللّه سیهدی قلبک و یثبت لسانک یعنی زود است که خداوند راهنمائی میکند قلب تو را(بعلم قضا) و ثابت میدارد زبان تو را.
اگر کبر سن شرط در تقدم بود پس چرا با بودن کبار صحابه و شیوخ و پیر مردانی مانند ابی بکر علی علیه السّلام را مأمور قضاوت و هدایت اهل یمن نمود.
پس معلوم میشود در هدایت و قضاوت بر خلق کم و زیاد سن،پیری و جوانی مدخلیت ندارد فقط علم و فضل و تقوی و نصّ بالخصوص لازم است.
و چنین نصی در قرآن و اخبار جز برای علی علیه السّلام نبوده چنانچه صریحا در آیه 8 سوره 13(رعد) بپیغمبر خطاب میفرماید إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ یعنی تو ترساننده و بیم کنندهای و برای هر قومی راهنمائی میباشد و آن راه نماینده و هادی امت بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی و عترت طاهره بودند چنانچه امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان و محمّد بن جریر طبری در تفسیر و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 62 کفایت الطالب مسندا از تاریخ ابن عساکر و شیخ سلیمان بلخی حنفی در آخر باب 26 ینابیع الموده از ثعلبی و حموینی و حاکم ابو القاسم حسکانی و ابن صباغ مالکی و میر سید علی همدانی و مناقب خوارزمی از ابن عباس و مولانا امیر المؤمنین و ابو بریده اسلمی یازده خبر نقل مینمایند بالفاظ و عبارات مختلفه که خلاصۀ همۀ آنها اینست که وقتی این آیه نازل شد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست بسینه خود گذارد فرمود انا المنذر آنگاه دست بسینه علی علیه السّلام گذارد و فرمود و انت الهادی و بک یهتدی المهتدون یعنی تو هادی (در این امتی بعد از من)و بتو هدایت میشوند هدایتیافتهگان.
و اگر چنین نصّی درباره دیگران آمده بود قطعا ما پیرو آنها میشدیم و چون اختصاص بعلی علیه السّلام داده شده ما ناچاریم پیرو آن بزرگوار باشیم نظری به پیری و جوانی نداریم.
و اما اینکه فرمودید علی علیه السّلام چون جوان و کمتجربه بود قدرت و توانائی خلافت نداشت چنانچه بعد از بیست و پنج سال هم که بخلافت رسید بواسطه عدم حسن سیاست آن جناب آن همه خونریزیها و انقلابات برپا شد؟!!.
نمیدانم عمدا یا سهوا یا تبعا للاسلاف این بیان را نمودید و إلا یک فرد عالم دقیق هرگز تفوّه باین مقال نمینماید.
نفهمیدم مراد از سیاست در نظر آقایان چیست اگر مراد دروغ گفتن و حیله ورزیدن و دسیسه بکار بردن و حق و باطل را ممزوج و نفاق نمودن است(که ابناء هر زمان برای حفظ مقام و منصب خود در هر زمان بکار برده و میبرند)تصدیق میکنم که علی علیه السّلام فاقد چنین سیاستی بوده و آن حضرت هرگز سیاستمدار باین معانی نبوده.
چون این نوع إعمال سیاست بمعنای حقیقی نیست بلکه شرارت و سرا پا مکر و خدعه و حیله و تزویر است که مردمان جاه طلب برای رسیدن بهدف و مقصد و حفظ جاه و مقام خود بکار میبرند.
سیاست حقیقی آنست که با عدل و انصاف توأم و وضع شیء در ما وضع له بنماید چنین سیاستی در نزد اهل حق پیدا میشود که طالب جاه و مقام فانی نیستند بلکه مایلند فقط اجراء حق بشود فلذا آن حضرت که مجسمۀ حق و حقیقت و عدالت و انصاف و صداقت و درستی بوده اهل آن نوع از سیاست که دیگران واجد بودند نبوده.
چنانچه قبلا عرض کردم وقتی بخلافت ظاهری رسید فوری تمام حکام و مامورینی که روی کار بودند معزول نمود عبد اللّه بن عباس(ابن عم آن حضرت)و دیگران عرض کردند خوبست قدری ابلاغ این حکم را بتأخیر بیندازید تا همگی حکام و مأمورین ایالات و ولایات
بمقام خلافت شما تسلیم گردند آنگاه حکم عزل آنها را بتدریج ابلاغ فرمائید.
حضرت فرمودند از جهت حفظ سیاست ظاهری صلاحبینی نمودید ولی هیچ میدانید در مدتی که من برای حفظ سیاست ظاهری حکّام ظالم جابر را بر مسند خود باقی بگذارم و راضی شوم ببقای آنها و لو موقت و ظاهری باشد عند اللّه مسئول تمام اعمال آنها هستم و در موقف حساب باید جواب بدهم.
قطع بدانید که علی هرگز چنین عملی را نمینماید.
لذا حکم عزل آنها را برای حفظ عدالت-فوری ابلاغ و همان حکم سبب طغیان معاویه علیه الهاویه و طلحه و زبیر و دیگران گردید که علم مخالفت بلند و روی هوا و هوسهای شیطانی ایجاد انقلاب و خونریزی نمودند.
طبری در تاریخ خود و ابن عبد ربه در عقد الفرید و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و دیگران نقل نمودهاند.
که مکرر علی علیه السّلام میفرمود اگر ملاحظۀ دین و تقوی و عدل و انصاف نبود من از تمام عرب زیرکتر و مکارتر و داهیهام بیشتر بود.
آقایان محترم اشتباه فرمودید و بدون تحقیق تحت تأثیر گفتار بیجا قرار گرفتید که گمان نمودید انقلاب در دوره خلافت آن حضرت و پراکندگی از اطراف آن بزرگوار از جهت عدم سیاست بوده و حال آنکه اینطور نبوده بلکه علل دیگری در کار بوده که با این وقت تنگ نمیتوانم تمام علل را مبسوطا ذکر نمایم فقط برای رفع اشتباه شما ببعض از آن علل اشاره مینمایم تا معمّا حل گردد.
اولا در مدت بیست و پنج سال تقریبا مردم بکینه و عداوت و دشمنی آن حضرت تربیت شدند بسیار مشکل بود دفعة همگی زیر بار ولایت رفته و تصدیق مقام آن حضرت را بنمایند(چنانچه از روز اول خلافت یکی از بزرگزادگان آن زمان!!؟از در مسجد وارد شد آن حضرت را که روی منبر دید بلند گفت کور شود آن چشمی که بجای خلیفه عمر علی را روی منبر ببیند).
ثانیا مردمان دنیا طلب توانائی قبول عدل و عدالت آن حضرت را نداشتند (مخصوصا در سنوات اخیره دورۀ زمامداری امویها در خلافت عثمان که آزاد مطلق بودند)لذا دم از مخالفت زدند تا فردی روی کار آید که امیال دنیا طلبی آنها را تأمین نماید(چنانچه در دوره خلافت معاویه امیال و آرزوهای آنها بر آورده شد و بمقاصد دنیا طلبی خود رسیدند).
فلذا طلحه و زبیر که در روز اول بیعت نمودند همین که تقاضای حکومت از آن حضرت نمودند و مورد قبول واقع نشد فوری بیعت را شکسته و فتنه جمل و بصره را برپا نمودند.
ثالثا خوب است دقیقانه بتاریخ بنگرید و منصفانه قضاوت نمائید ببینید سبب فتنه و فساد و انقلاب در اول امر خلافت که بوده چه کسی مرد مرا تحریص و ترغیب بمخالفت و انقلاب نمود و باعث ریزش خونهای بسیار گردید.
آیا آن کس جز ام المؤمنین عایشه دیگری بوده آیا عایشه نبود که بشهادت تمام علماء محدثین و مورخین اسلام از شیعه و سنّی سوار شتر شد(و بر خلاف دستور خدا و پیغمبر که امر نموده بودند در خانه بنشیند)ببصره رفت و ایجاد فتنه و فساد و انقلاب نمود و سبب ریزش خونهای بسیار از مسلمین گردید؟!!.
پس عدم سیاستمداری آن حضرت سبب انقلاب و فتنه و فساد نشد بلکه رویه و و رفتار تربیتشدگان بیست و پنجساله و کینه و عداوت ام المؤمنین عایشه و حرص و آز دنیا طلبان مسبب انقلاب و خونریزی شد.
رابعا راجع بجنگهای داخلی و خونریزی اشاره نمودید که بواسطه عدم حسن سیاست آن حضرت بوده این هم اشتباه بزرگی است که بدون دقت در تاریخ بیان نمودید.
اولا اگر عمیقانه و منصفانه توجه کنید میبینید که مسبب جنگهای داخلی و خونریزیها ام المؤمنین عایشه بود که با منع صریح پیغمبر جدا در مقابل آن حضرت قیام نمود و ریشۀ تمام جنگها و خونریزیها گردید.
زیرا اگر عایشه قیام نکرده بود کسی جرأت نمیکرد در مقابل آن حضرت قیام نماید چه آنکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صریحا فرموده بود جنگ با علی جنگ با من است پس کسی که مردم را جرأت داد و بجنگ آن حضرت کشید عایشه بود که جنگ جمل را تشکیل داد و با کلمات ناهنجار نسبت بآن حضرت میدان حرب را گرم و مردم را جری نمود.
ثانیا جنگهای آن حضرت با منافقین و مخالفین در بصره و صفین و نهروان مانند جنگهای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با کفار بوده.
شیخ- چگونه جنگهای با مسلمین مانند جنگهای با مشرکین بوده است.
داعی- چون رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنابر اخباری که اکابر علماء شما مانند امام احمد حنبل در مسند و سبط ابن جوزی در تذکره و سلیمان بلخی در ینابیع الموده و امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و محمّد ابن یوسف گنجی شافعی در باب 37 کفایت الطالب و ابن ابی الحدید در ص 67 جلد اول شرح نهج(چاپ مصر)نقل نمودهاند.
خبر از جنگهای علی علیه السّلام بعنوان ناکثین و قاسطین و مارقین داده که مراد از ناکثین طلحه و زبیر و اطرافیان آنها بودند و مراد از قاسطین معاویه و اتباع او و مراد از مارقین خوارج نهروان بودند که تمامی آنها اهل بغی و قتل آنها واجب بوده است و خاتم الانبیاء خبر از آن جنگها داده و امر بآن فرموده چنانچه محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 37 کفایت الطالب مسندا حدیثی نقل نموده از سعید بن جبیر از ابن عباس(حبر امت)رضوان اللّه علیه که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بام سلمة(ام المؤمنین)فرمود:
هذا علیّ بن أبی طالب لحمه من لحمی و دمه من دمی و هو منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی یا امّ سلمة هذا علیّ امیر المؤمنین و سیّد المسلمین و وعاء علمی و وصیّی و بابی الذی أوتی منه و هو اخی فی الدنیا و الآخرة و معی
فی المقام الاعلی یقتل القاسطین و الناکثین و المارقین (1).
آنگاه محمّد بن یوسف بعد از نقل این حدیث اظهار نظر نموده گوید این حدیث دلالت کامله دارد بر اینکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وعده داد علی علیه السّلام را بجنگ آن سه طایفه و قطعا فرمودۀ آن حضرت حق و وعدهای که فرموده راست بوده و بتحقیق امر فرمود بعلی جنگ کردن با آن سه طایفه را چنانچه در خبر است مسندا از مخنف بن سلیم که گفت ابو ایوب انصاری(که از کبار صحابه رسول اللّه(ص)بود)با لشکری آمادۀ جنگ شد باو گفتم کار تو ای ابا ایوب عجیب است تو همان هستی که در رکاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با مشرکین جنگ نمودی اینک آمادۀ جنگ با مسلمانان شدهای در جواب گفت انّ رسول اللّه امرنی بقتال ثلاثة الناکثین و القاسطین و المارقین.
رسول خدا مرا امر نموده بجنگ نمودن سه طایفه که ناکثین و قاسطین و مارقین باشند.
و اما اینکه عرض کردم جنگهای امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه با اهل بصره (جمل)و با معاویه(صفین)و با اهل نهروان مانند جنگ با کفّار و مشرکین بوده خبری است که اکابر علماء خودتان مانند امام ابو عبد الرحمن نسائی در خصائص العلوی حدیث 155 مسندا از ابی سعید خدری و سلیمان بلخی حنفی در ص 59 ینابیع ضمن باب یازدهم از جمع الفوائد از ابی سعید نقل مینمایند که گفت ما باصحابه نشسته منتظر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم پس آن حضرت بسوی ما آمد در حالتی که تسمۀ نعلین آن حضرت قطع شده بود آن نعل را افکند بسمت علی علیه السّلام و علی مشغول دوختن نعل آن حضرت شد آنگاه حضرت فرمود:
انّ منکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله فقال ابو بکر رضی اللّه عنه انا فقال(ص)لا فقال عمر رضی اللّه عنه انا فقال(ص)لا و لکن خاصف النعل (2).
1) 1) این علی گوشتش گوشت من و خونش خون من است و او از من بمنزله هارون است از موسی الا آنکه پیغمبری بعد از من نمیباشد ای ام سلمه این علی امیر المؤمنین و سید المسلمین و مخزن علم من و وصی من و باب علوم من است که میآیند از او و اوست برادر من در دنیا و آخرت و با من است در مقام اعلا و جنگ میکند با ناکثین و قاسطین و مارقین.
2) 2) از شما کسی هست که جنگ میکند بر تأویل و معنای قرآن چنانچه من جنگ کردم با کفار و مشرکین بظاهر قرآن پس ابو بکر عرض کرد آن شخص من هستم فرمود نه پس عمر گفت من هستم فرمود نه و لکن آن شخص دوزنده نعل من است(یعنی علی بن أبی طالب است).
پس این حدیث نصّ صریح است بر اینکه جنگهای علی علیه السّلام جهاد بر حق و برای حفظ معنی و تأویل و حقیقت قرآن بوده چنانکه جنگهای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای تنزیل و نزول ظاهر قرآن بوده.
و آن سه جنگی که علی علیه السّلام نمود بحکم فرموده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جنگ با مسلمین نبوده چون اگر جنگ با مسلمین بود حتما آن حضرت نهی از آن مینمود نه آنکه امر بآنها نماید و آنها را نامگذاری نماید بنام ناکثین و قاسطین و مارقین که خود دلیل کامل بر ارتداد آنها و قیام در مقابل قرآن بوده چنانچه مشرکین قیام در مقابل قرآن نمودند.
پس انقلابات و جنگهای امیر المؤمنین روی عدم حسن سیاست نبوده بلکه روی نفاق و دوئیت و عدم توجه مخالفین بقواعد و قوانین و دستورات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.
شما اگر از روی علم و انصاف و بیطرفانه برویه و رفتار حکومت شرعی کامل و خلافت پنجسالۀ آن حضرت و احکامی که بحکام ولایات و مأمورین لشکری و کشوری صادر میفرمود مراجعه نمائید(مانند دستوراتی که بمالک اشتر و محمّد بن ابی بکر در حکومت مصر بعثمان بن حنیف و عبد اللّه بن عباس در حکومت بصره و بقثم بن عباس در حکومت مکه و بسایر عمّال خود در حین مأموریتهای آنها داده که در نهج البلاغه ضبط گردیده)تصدیق خواهید نمود که بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سیاستمدار عادل نوعپروری مانند علی علیه السّلام چشم روزگار ندیده که دوست و دشمن معتقد باین معنی میباشند.
برای آنکه آن حضرت در ورع و تقوی امام المتقین بوده در علم و دانش عالم بکتاب اللّه و تفسیر و تأویل و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و مجمل و مفصل آن بعلاوه عالم بغیب و شهود بوده.
شیخ- معنای این جملۀ مبهم را نفهمیدم که سیدنا علی کرم اللّه وجهه را عالم بغیب و شهود خواندید معنی غیب و شهود را نفهمیدم متمنی است واضحتر بیان فرمائید.
داعی- ابهامی در این معنی نبوده علم بغیب یعنی احاطه بر بواطن امور و آگاهی بر اسرار پوشیده از خلایق که عالم بآن علم بافاضات غیب الغیوب جلّ و علا انبیاء و اوصیاء آنها بودند البته هر یک بمقداری که خداوند متعال برای آنها صلاح دیده و مقتضای دعوات آنها بوده آگاهی بر امور غیبیه داشتند.
و بعد از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عالم بچنین علمی شخص امیر المؤمنین علی علیه الصلاة و السّلام بوده است.
شیخ- از جنابعالی انتظار نداشتم که عقاید باطله غلات شیعه را(با اینکه از آنها بیزاری میجوئید)بیان نمائید.
بدیهی است که این تعریف بما لا یرضی صاحبه میباشد زیرا که علم غیب از مخصوصات ذات باری تعالی میباشد و احدی از عباد در این علم راه ندارد.
داعی- این گفتار شما همان اشتباهی است که عمدا یا سهوا گذشتگان شما نمودهاند اینک شما هم بدون تفکر و تعقل و تعمق تبعا للاسلاف بر زبان جاری نمودید و اگر قدری دقیق میشدید کشف حجب بر شما میشد و میدانستید که معتقد بودن بعلم غیب از برای انبیاء عظام و اوصیاء کرام و برگزیدگان حق تعالی ابدا ربطی بغلو ندارد بلکه برای آنها امر عادی بوده است و خود اثبات مقام عبودیت خالص است جهة آنها که عقل و نقل و نص صریح قرآن مجید شاهد بر این معنی میباشد.
شیخ- بیلطفی فرمودید که اشاره بقرآن نمودید زیرا که نص قرآن کریم بر خلاف این بیان شما وارد است.
داعی- خیلی ممنون میشوم آیات بر خلاف را که میفرمائید قرائت فرمائید.
شیخ- آیات چندی در قرآن کریم شاهد بر این عرض حقیر میباشد اولا در آیه 59 سورۀ 6(انعام)صریحا میفرماید وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ
الْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ
(1) .
این آیه دلیل قاطع است بر اینکه جز ذات پروردگار احدی عالم بعلم غیب نیست و هر کس علم بغیب را برای غیر خدا قائل شود غلو نموده و بندۀ ضعیف را شریک در صفت خدائی قرار داده و حال آنکه ذات پروردگار معرّی و مبرّای از شریک است ذاتا و صفة و اینکه فرمودید سیدنا علی کرم اللّه وجهه عالم بعلم غیب بوده است علاوه بر اینکه او را در صفت مخصوص خدا شریک قرار دادهاید مقامش را بالاتر از مقام پیغمبر بزرگ بردهاید زیرا خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرر میفرمود من بشری هستم مانند شما و عالم بعلم غیب خدا است و صریحا اظهار عجز از علم غیب مینمود مگر آیه 110 سوره 18(کهف) را مطالعه ننمودهاید که فرمود قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ (2).
و نیز در آیه 188 سوره 7(اعراف)فرمود قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ مٰا مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (3).
و در آیه 33 سوره 11(هود)فرموده وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَیْبَ (4).
1) 1) کلید خزائن غیب نزد خداست و کسی جز خدا بر آن آگاه نیست و نیز آنچه در خشکی و دریا است همه را میداند و هیچ برگی از درخت نیفتد مگر آنکه او آگاه است و هیچ دانه در زیر تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین مسطور است.
2) 2) (ای رسول)بگو بامت که من مانند شما بشر هستم(تنها فرق من با شما اینست)که بمن وحی میرسد جز این نیست که خدای شما خدای یکتا است.
3) 3) (ای رسول)بگو بامت که من مالک نفع و ضرر خویش نیستم مگر آنچه خدا بر من خواسته است و اگر من از غیب جز آنچه بوحی میدانم(یعنی بافاضه غیب الغیوب)آگاه بودم بر خیر و نفع خود همیشه میافزودم و هیچگاه زیان و رنج نمیدیدم من نیستم مگر رسولی ترساننده و بشارت دهنده اهل ایمان.
4) 4) و نمیگویم من بشما که خزائن خدا نزد من است و نه مدعیم که از علم غیب حق آگاهی دارم.
و در آیه 66 سوره 27(النمل)فرمود قُلْ لاٰ یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ (1).
در صورتی که خود پیغمبر بصریح این آیات شریفه اذعان دارد به ندانستن علم غیب و این علم را از مخصوصات ذات الهی میداند شما چگونه چنین علمی را جهة علی قائلید پس این عقیده نیست مگر آنکه مقام علی بایستی از مقام پیغمبر بالاتر باشد.
مگر نه اینست که در آیه 174 سوره 3(آل عمران)فرموده وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ (2).
پس روی چه قاعده شما علم غیب را برای غیر خدا قائل میشوید اگر این عقیده غلو نیست که علی را شریک خدا قرار دهید پس غلو چه چیز است.
داعی- مقدمات بیانات شما صحیح است و مورد قبول و عقیده همه ما میباشد ولی نتیجهای که از مقدمات گفتارتان گرفتید نارسا میباشد.
اما در مقدمات اولیه که فرمودید عالم بعلم غیب ذات پروردگار است و کلید و مفتاح علم غیب در نزد خدای متعال میباشد و نظر بآیۀ آخر سورۀ کهف رسول اللّه خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تمام انبیاء عظام و اوصیاء کرام و ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین بشری هستند مانند سایر افراد بشر و در ساختمان هیاکلشان چیزی زیادتی ندارند و آنچه در هیاکل جسمانی دیگران بکار رفته در وجودات مقدسه آنها نیز بکار رفته ابدا شک و شبههای نیست و عقاید جمیع امامیه همین است و آیاتی که شما قرائت نمودید هر یک در محل خود صحیح است.
و اما آیه سوره مبارکه هود را که قرائت نمودید مربوط بحضرت نوح شیخ الانبیاء علی نبینا و آله و علیه السّلام میباشد.
و آنچه مخصوص به پیغمبر با عظمت ما است آیه 50 سوره 6(انعام)میباشد که
وقتی کفار و مشرکین از آن حضرت اقتراح آیات میکردند که چرا گنجی بر او فرود نمیآید و چرا غیب مستمر نمیداند در جواب آنها این آیه شریفه آمد قُلْ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ (1).
و مقصود از نزول این آیه شریفه جلوگیری از هوس بازیهای مردم جاهل بوده که بدانند دستگاه الوهیت و مقام رسالت و نبوت بالاتر از آنست که مانند خیمه شب بازی در دسترس هوسبازی آنها قرار گیرد.
و اما علم غیبی که ما برای انبیاء و اوصیاء آنها قائلیم شرکت در صفت خدائی نیست بلکه قسمتی از وحی و الهام است که از جانب خدا بر آنها نازل و پردهها برداشته و حقایق را بر آنها کشف مینمودند.
خوبست مطالب را باز کنیم و واضحتر بیان حقیقت نمائیم تا کشف حجب گردد و شیّادها نسبت بعقاید شیعیان دخالتهای بیجا ننمایند و تهمتها نزنند و نگویند شیعیان مشرک هستند چون امامان خود را شریک در علم خدا میدانند.
آنچه ما جماعت شیعه امامیه معتقدیم آنست که علم بر دو قسم است-ذاتی-عرضی.
علم ذاتی که ابدا عرضی در او راه ندارد و اطلاق مطلق منحصر بفرد اکمل است مخصوص ذات پروردگار اکبر اعظم میباشد و ما غیر از اثبات اجمالی آن علم راهی بر تصور حقیقت آن نداریم و هرچه تعبیر و تقدیر نمائیم از تنگی عبارت است و الا علم بالذات در محاطۀ عقل بشر عاجز متصور نمیشود.
و اما قسم دوم علم عرضی است که آدمی اعم از پیغمبر و امت-امام و مأموم ذاتا دارای علم نمیباشند بعدها بآنها افاضه میشود و این نوع از علم بر دو قسم است-تحصیلی- و لدنّی-و این هر دو قسم از افاضات فیض ربّانی حق تعالی است.
1) 1) بگو نمیگویم من بشما که خزائن خدا نزد من است و نه مدعیم که از علم غیب آگاهی دارم و نه دعوی کنم که فرشته آسمانم(دعوی من بشما تنها اینست که)من پیروی نمیکنم جز آنچه را که بمن وحی میرسد.
آن محصلی که تحصیل مینماید تا افاضه حضرت یزدان نباشد زحمات او بجائی نمیرسد هرچند زحمت بکشد عالم نشود مگر با توجهات حق تعالی منتها با اسباب مدرسه رفتن و معلم دیدن که بمرور ایام بهمان مقدار که زحمت کشیده کسب فیض مینماید.
و اما قسم دوم از علم عرضی را علم لدنّی میگویند یعنی بیواسطه کسب فیض مینماید بدون تحصیل و تلقین حروف افاضه مستقیم از مبدء فیّاض علی الاطلاق میشود و عالم میگردد.
چنانچه در آیه 64 سوره 18(کهف)فرموده وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً (1).
احدی از شیعیان نگفته و ادعاء ننموده که علم بمغیبات جزء ذات پیغمبر و امام است یعنی ذاتا پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امامها عالم بعلم غیب بودهاند همان قسمی که خدای متعال عالم است.
و اگر کسی چنین ادعائی نماید قطعا جزء غلات و کافر میباشد و ما شیعیان امامیه از آنها بیزاری میجوئیم.
ولی آنچه ما میگوئیم و عقیده بآن داریم اینست که حضرت احدیت جل و علا مجبور و محدود نمیباشد بلکه فعّال ما یشاء و قادر بالاستقلال میباشد در مواقعی که مشیّت او تعلق گیرد بهر خلقی از مخلوقات که صلاح و مقتضی بداند علم و قدرت بدهد قادر و توانا میباشد.
منتها گاهی بوسیله و واسطۀ معلم بشری و گاهی بیواسطه افاضه فیض مینماید که از آن علم بیواسطه تعبیر بعلم لدنّی و علم غیب مینمائیم که بدون مکتب رفتن و معلم دیدن درک فیض مینماید بقول شاعر.
نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسألهآموز صد مدرّس شد
شیخ- بیان مقدماتی شما صحیح است ولی مشیّت خداوندی بچنین امر غیر طبیعی تعلق نمیگیرد که از علم غیب خود بدون معلّم و مدرّس افاضه نماید.
1) 1) وی را از نزد خود علم لدنی(و اسرار غیبی)بیاموختیم.
داعی- اشتباه شما و أقران شما در همین جا است که قدری فکر نمیکنید حتّی بر خلاف عدّه بسیاری از محققین علمای خودتان صحبت میفرمائید و الا این مطلب بقدری ساده و واضح است که محتاج ببحث نمیباشد.
در اینکه خداوند متعال بتمام انبیاء و اوصیاء آنها که برگزیدهگان او هستند باندازه و مقداری که برای محیط هر یک لازم بوده است افاضه غیبی نموده شبههای نمیباشد.
شیخ- در مقابل این آیات منفی قرآن که صریحا نفی علم غیب را از افراد مینماید چه دلیل مثبتی بر مدعای خود دارید.
داعی- ما مخالف با آیات منفی قرآن نیستیم زیرا هر آیهای از قرآن برای امری مخصوص نازل گردیده که گاهی منفی و گاهی مثبت بمقتضای حال بوده است فلذا درباره قرآن بزرگان گفتهاند آیات القرآن یشدّد بعضها بعضا.
در مقابل تقاضای مشرکین و کفار که پیوسته از آن حضرت اقتراح آیات میکردند (که فی الحقیقة میخواستند مقام نبوت را بازیچه دست خود قرار دهند)آیات نفی نازل میشد.
ولی برای اثبات اصل موضوع آیات مثبته نازل نموده تا کشف حقیقت گردد.
و اما دلائل از قرآن مجید و اخبار صحیحه و تاریخ که مورد توجه علمای خودتان هم میباشد حتی بیگانگان هم تصدیق دارند بسیار است.
شیخ- خیلی عجیب است که میفرمائید دلیل مثبت در قرآن کریم است متمنی است آن آیات را قرائت فرمائید.
داعی- تعجب نفرمائید خودتان هم میدانید منتها صلاحتان نیست تصدیق نمائید زیرا در اثبات مقام خلافت بعقیده خودتان اسباب زحمت میشود یا متابعت از اسلاف شما را وادار بتعجب نموده است.
اولا در آیه 26 سوره 72(جنّ)صریحا میفرماید عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ
قَدْ أَبْلَغُوا رِسٰالاٰتِ رَبِّهِمْ وَ أَحٰاطَ بِمٰا لَدَیْهِمْ وَ أَحْصیٰ کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً
(1) .
این آیه شریفه صراحت کامل دارد بر اینکه برگزیدگان و پسندیدگان از رسل و فرستادگان حق تعالی مستثنای در این علم(غیب)هستند که بآنها افاضه و ابلاغ میفرماید.
ثانیا همین آیهای که الان از سوره آل عمران قرائت فرمودید،باول آیه اشاره نمودید ولی بقیه آیه را نخواندید اینک دعاگو تمام آیه را قرائت مینمایم تا بدانید خود دلیلی است بر ثبوت مرام و گفتار ما که میفرماید وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ (2).
این دو آیه شریفه صریحا میرساند که بعض افراد برگزیده که بعنوان رسالت از جانب حق تعالی بر انگیخته شدهاند عالم بعلم غیبند باجازه و امر پروردگار متعال و اگر عالم بعلم غیب جز ذات خداوند متعال نبود جمله(الاّ)استثنائی معنی نداشت که بفرماید إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ معلوم است که استثنائی در کار هست و آنها را هم معین فرموده که رسل و فرستادگان او یعنی انبیاء عظام و اوصیاء کرام بودند.
چنانچه در آیه 51 سوره 11(هود)میفرماید تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا (3).
و در آیه 52 سوره 42(شوری)فرموده وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ
1) 1) ذات پروردگار متعال که عالم و دانای غیب است احدی رای بر علم غیب خود آگاه نمیکند مگر آن کس که از رسولان برگزیده است که بر محافظت او(فرشتگان را)از پیش رو و پشت سر میفرستد(تا اسرار وحی او رای که غیب خداوندی است شیاطین بسرقت گوش نربایند)تا بداند که آن رسولان پیغامهای پروردگار خود رای بخلق کاملا رسانیدند و خدا بآنچه نزد رسولان است احاطه کامل دارد و بشماره هر چیز در عالم بخوبی آگاهست.
2) 2) خدای متعال همه شما رای از سر غیب آگاه نسازد و لیکن برای این مقام از پیغمبران خود هر که رای مشیت او تعلق گرفت برگزیند پس شما بخدا و پیغمبرش بگروید که هرگاه ایمان آرید و پرهیزکار شوید اجر عظیم خواهید یافت.
3) 3) (این حکایت نوح)از اخبار غیب است که پیش از آنکه ما بتو وحی کنیم تو و قومت هیچ از آن آگاه نبودید.
أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا
(1) .
اگر افاضه علم غیب در عالم نبود پس انبیاء چگونه از بواطن امور خبر میدادند و مردم را از زندگانی داخلی آنها آگاه مینمودند.
مگر در آیه 43 سوره 3(آل عمران)از قول حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السّلام صریحا نقل نمینماید که به بنی اسرائیل میفرمود وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمٰا تَأْکُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ (2).
آیا خبر دادن از امور داخلی اشخاص اخبار از مغیبات نیست اگر بخواهم تمام آیات قرآن مجید را که در این امور وارد است قرائت نمایم وقت مجلس اقتضا ندارد برای نمونه و شاهد گمان میکنم کافی باشد.
شیخ- این نوع بیانات شما و هم عقیدههای شما است که سبب پیدایش راهزنیها شده-دستههای بازیگران و حقهبازها بعنوان رمّال و جفّار و کف بین و کتبین و طالع بین و سر کتاب بین و امثال اینها در جامعه پیدا شده و گوش مردم بیخبر را بریده جیب خود را پر کرده بعنوان خبر دادن از غیب مردم را با خرافات و موهومات عادت داده باعث بدبختیها میشوند و خلق را بگمراهی و خروج از حق و حقیقت میکشانند.
داعی- عقاید حق باعث بدبختی نمیشود جهل و نادانی ملتها است که آنها را بدر هر خانۀ میکشاند و الاّ اگر مسلمین دانا میشدند مطابق با دستورات اکیده پیغمبر عظیم الشأن خود در پی علم و عالم میرفتند مخصوصا عارف بقرآن میشدند و از روز اول باب علم مسدود نمیشد در پی اشخاص مجهول و أیادی
1) 1) و همین گونه ما روح(و فرشته بزرگ)خود را بفرمان خویش برای وحی بتو فرستادیم و از آن پیش که وحی رسد ندانستی کتاب خدا چیست و نه فهم کردی که راه ایمان و شرع کدامست و لیکن ما آن کتاب و شرع را نور(وحی و معرفت)گردانیدیم که هر کس از بندگان خود را بخواهیم بآن نور هدایت میکنیم.
2) 2) و بشما از غیب خبر دهم که در خانههاتان چه میخورید و چه ذخیره میکنید.
مرموز نمیرفتند و طعمه هر شغال و روباهی نمیشدند میدانستند که قرآن صریحا میفرماید إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ مخصوصا کلمه رسول راه بازیگران را بسته زیرا این کلمه صراحت کامل دارد بر اینکه عالم بعلم غیب مخصوص خداوندی که بدون اسباب و آلات و ادوات باشد برگزیدگان از فرستادگان و رسل حقاند.
و اگر کسی جنبه رسالت نداشته باشد یعنی پیغمبر و امام نباشد و مدعی خبر دادن از مغیبات بعلم مخصوص خداوندی باشد با رمل یا جفر یا قیافهشناسی یا قهوهخوری یا کتبینی یا کفبینی یا سر کتاب دیدن و امثال اینها قطعا دروغگو میباشند و مسلمانان عالم و عارف و تابع قرآن مجید آنها را حق نمیدانند و بسوی آنها نمیروند و فریب آنها را نمیخورند.
چون فهمیده و دانستهاند که پیروی از احدی نباید بنمایند جز از قرآن مجید و حاملین و مبیّنین قرآن که خاندان محمّد و آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین باشند که عدیل القرآنند.
خلاصۀ کلام جز پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اوصیاء طاهرین آن حضرت که برگزیدگان حقاند در این امت هر کس دعوی غیب دانی بنماید و بگوید از غیب الهی خبر میدهم مسلّما کذاب و بازیگر است و لو بهر وسیله و اسباب باشد.
شیخ- انبیاء چون مرکز نزول وحی بودند(بقول شما)علم و اطلاع بر مغیبات پیدا مینمودند-مگر سیدنا علی کرم اللّه وجهه پیغمبر بوده و یا شریک در امر رسالت بوده که آگاهی بر مغیبات داشته باشد که شما اثبات این مقام را برای او مینمائید.
داعی-اولا اینکه فرمودید(بقول شما)چرا عمدا سهو نموده و مغلطهکاری مینمائید چرا نمیفرمائید بقول خداوند متعال که میفرمائید (بقول شما)داعی از خود چیزی ندارد و ابراز عقیده و ادعائی نمیکنم جز آنکه ناقل قرآن مجید و کاشف حقایق آن هستم بفرمودۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که مبین قرآن بوده است
در مرتبه اول که شواهد از آیات قرآن مجید قرائت نمودم بر اینکه انبیاء و رسل برگزیدگان حق تعالی و عالم بعلم غیباند و اکابر علماء خودتان تصدیق باین معنی نمودهاند.
و بنقل اخبار غیبیه از خاتم الانبیاء پرداختهاند.
که از جمله آنها ابن ابی الحدید معتزلی در ص 67 جلد اول شرح نهج البلاغه (چاپ مصر)بعد از نقل حدیثی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بعلی علیه السّلام فرمود ستقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین (1).
گوید این خبر از جمله دلائل نبوت آن حضرت است برای آنکه در این حدیث اخبار صریح بغیب است که ابدا احتمال تمویه و تدلیس در آن نمیرود زیرا خبر از وقایع بعد از خود داده که عینا(تقریبا بعد از سی سال)واقع شد چه آنکه فرمود با این سه طایفه جنگ خواهی نمود که مراد از ناکثین اهل جمل بودند باغوای طلحه و زبیر و قیادت عایشه بجنگ با علی برخاستند و قاسطین اهل صفین بودند یعنی اتباع معاویه و مارقین خوارج نهروان بودند که از دین بیرون رفتند انتهی(که قبلا مشروحا عرض کردم).
ثانیا احدی از شیعیان امامیه دعوای نبوت برای امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین ننموده بلکه رسول اکرم محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را خاتم الانبیاء و مستقل در امر نبوت و بلا شریک میدانیم و مدعیان چنین امری را باطل و معتقدین باین عقیده را کافر میشناسیم.
ولی آن حضرت و یازده امام از نسل او را امامان بر حق و اوصیاء و خلفاء منصوص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میدانیم که خداوند بوسیله و واسطه خود آن بزرگوار آنها را آگاه و مطلع بر اسرار و مغیبات نمود.
ما معتقدیم همان پردهای که در مقابل دیدگان عالمیان است که نمیبینند در این عالم مگر آنچه ظاهر و نمایان است در مقابل دیدگان انبیاء و اوصیاء آنها هم میباشد
1) 1) زود است که جنگ مینمائی بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین.
ولی باقتضای زمان و مکان همان خدای عالم الغیب که قادر بر افاضه فیض میباشد بمقداری که مقتضی بوده و صلاح میدانسته پرده را از مقابل دیدگان آنها برداشته که پشت پرده را میدیدند لذا از مغیبات خبر میدادند.
و هرگاه صلاح نبوده پرده افتاده و بیخبر بودند(بهمین جهت در بعض اخبار است که گاهی اظهار بیاطلاعی مینمودند).
فلذا میفرماید لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ (1).
یعنی من استقلالا و از پیش خود خبری از غیب ندارم مگر پرده بالا رود و افاضه فیض یزدانی گردد.
شیخ- کجا و چه جا پیغمبر بآنها اطلاع داده که بوسیله پیغمبر آگاه بر حقایق مستوره شدند.
داعی- آیا بحکم آیات قرآنیه که ببعض از آنها اشاره نمودیم شما رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مرتضی و برگزیده از خلق و رسول حق تعالی میدانید یا خیر.
شیخ- سؤال عجیبی نمودید بدیهی است که آن حضرت صلّی اللّه علیه و سلّم مرتضی و خاتم الانبیاء بوده است.
داعی- پس بحکم آیه شریفه عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ پیغمبر خاتم عالم بعلم غیب بوده چه آنکه در این آیه میفرماید خدای عالم الغیب از علم غیب خود بمرتضای از رسل و فرستادگان خود افاضه میفرماید.
شیخ- بر فرض که آن حضرت عالم بغیب بوده چه ربطی دارد باینکه سیدنا علی کرم اللّه وجهه هم بایستی عالم بغیب باشد.
داعی- اگر آقایان محترم از جمودت و تقلید اسلاف خارج و قدری توسعه در فکر دهید و باخبار صحیحه و حالات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دقت نمائید مطلب بخودی خود واضح و آشکار میگردد.
شیخ- اگر ما فکرمان مقصور است شما که بحمد اللّه فکرتان باز و
1) 1) اگر من(استقلالا)علم غیب میدانستم خوبیهای خود را زیاد مینمودم.
طلیق اللسانید بفرمائید کدام خبر است که اثبات علم غیب برای سیّدنا علی کرم اللّه وجهه مینماید.
اگر بایستی علم غیبی برای اوصیاء و خلفاء رسول اللّه باشد استثناء معنی ندارد حتما باید خلفاء بالاخص خلفاء راشدین رضوان اللّه علیهم اجمعین عالم بغیب باشند و حال آنکه میبینیم هیچ یک از خلفاء چنین ادعائی ننمودند بلکه مانند خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم اظهار عجز مینمودند چگونه سیّدنا علی کرّم اللّه وجهه را شما منحصرا استثناء مینمائید!!!.
داعی- اولا جواب شما را در اظهار عجز پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دادم که آن حضرت مستقل در احاطه بر امور غیبیه نبوده بلکه با افاضه حضرت غیب الغیوب آگاه بر حقایق بوده آنجا که میفرماید اگر غیب میدانستم بر خوبیهای خود میافزودم اشاره بآن است که من مانند خدای متعال دارای علم حضوری نیستم بلکه هرگاه افاضه میشد و پرده دار عالم غیب پرده را از مقابل او بر میداشت حقایق مستوره بر او مکشوف میشد فلذا خبرها از غیب میداد.
ثانیا فرمودید اگر علم غیبی بوده نبایستی در خلفاء استثناء باشد فرمایش صحیح و محکمی فرمودید ما هم همین عقیده را داریم اختلاف ما و شما از همین جا شروع میشود.
ما هم میگوئیم که خلفاء رسول اللّه بایستی مانند خود آن حضرت عالم بظواهر و بواطن امور باشند بلکه بتمام معنی و در جمیع صفات باستثنای مقام نبوت و رسالت و شرائط خاصه نبوت(که عبارت از نزول وحی و کتاب و احکام باشد)باید خلفاء و اوصیاء آن حضرت مثل او باشند.
منتها شما خلفاء برگزیدۀ خلق یعنی کسانی را که عدّهای از مردم جمع شدند و آنها را خلیفه خواندند و لو پیغمبر آنها را لعن نموده(مانند معاویه علیه الهاویه)خلیفه الرسول میخوانید.
ولی ما میگوئیم که خلفاء و اوصیاء رسول اللّه کسانی هستند که آن حضرت خود نصّ بر وجود آنها نموده مانند نصوص انبیاء سلف بر اوصیاء خود.
و البته آن خلفاء و اوصیائی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نصّ بر آنها نموده بدون استثناء مظهر تام و تمام آن حضرت بودند بهمین جهة همگی آنها عالم بغیب و بواطن امور بودند.
و آن خلفاء بر حق و منصوص دوازده نفر بودند که در اخبار شما هم بعدد و نامهای آنها روایت شده است و آنها دوازده امام بر حق شیعه از عترت و اهل بیت رسالت امیر المؤمنین علی و یازده فرزند بزرگوار آن حضرت بودند.
و دلیل بر اینکه دیگران خلفاء منصوص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبودند همان فرمودۀ شما است که جمیع اکابر علماء خودتان هم تصدیق نمودهاند که پیوسته اظهار عجز از مطلق علم مینمودند تا چه رسد بعلم غیب بر بواطن امور.
ثالثا فرمودید بکدام خبر اثبات علم غیب برای مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام مینمائیم.
احادیث بسیاری در این باب از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده از جمله حدیث مهمی است که مکرر در ازمنه و امکنۀ مختلفه بر لسان مبارک آن حضرت جاری گردیده و بنام حدیث مدینه در میان احادیث شهرت پیدا نموده که تقریبا از متواترات فریقین(شیعه و سنی)میباشد که آن حضرت علی علیه السّلام را منحصرا و منفردا باب علم و حکمت خود معرفی و باین عبارت فرمود انا مدینة العلم و علیّ بابها و من اراد العلم فلیأت الباب (1).
شیخ- این حدیث در نزد علمای ما بثبوت نرسیده و اگر باشد خبر واحد است و یا از ضعاف اخبار میباشد؟!.
داعی- بیلطفی فرمودید که چنین خبر محکم و متواتری را خبر واحد و از ضعاف اخبار بحساب آوردید و حال آنکه أکابر علماء خودتان صحّت آن را تصدیق نمودهاند.
1) 1) من که(رسول اللّه هستم)شهرستان علمم و علی در و باب آن شهرستان علم است هر کس اراده دارد علم مرا(یعنی میخواهد از علم من بهره بردارد)پس باید برود بباب(یعنی بسوی علی علیه السّلام).
خوبست مراجعه نمائید بکتب معتبره خودتان مانند جمع الجوامع سیوطی و تهذیب الآثار محمّد بن جریر طبری و تذکرة الابرار سید محمّد بخاری و مستدرک حاکم نیشابوری و نقد الصحیح فیروزآبادی و کنز العمال متقی هندی و کفایت الطالب گنجی شافعی و تذکرة الموضوعات جمال الدین هندی که گوید فمن حکم بکذبه فقد أخطأ (1)و روضة الندیه امیر محمّد یمانی و بحر الاسانید حافظ ابو محمّد سمرقندی و مطالب السئول محمّد بن طلحه شافعی و غیرهم که عموما حکم بصحت این حدیث شریف نمودهاند.
چه آنکه این حدیث با عظمت بطرق مختلفه و اسناد متفاوته از بسیاری از اصحاب و تابعین از قبیل مولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام و ابا محمّد حسن بن علی علیهما السّلام (سبط اکبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و امام المفسرین(حبر امت)عبد اللّه بن عباس و جابر بن عبد اللّه انصاری و عبد اللّه بن مسعود و حذیفة بن الیمان و عبد اللّه بن عمر و انس بن مالک و عمرو بن عاص(از صحابه عظام).
و امام زین العابدین علی بن الحسین و محمّد بن علی الباقر علیهم السّلام و اصبغ ابن نباته و جریر الضبی و حارث بن عبد اللّه همدانی کوفی و سعد بن طریف الحنظلی کوفی و سعید بن جبیر اسدی کوفی و سلمة بن کهیل حضرمی کوفی و سلیمان بن مهران اعمش کوفی و عاصم بن حمزه سلولی کوفی و عبد اللّه بن عثمان بن خیثم القاری المکی و عبد الرحمن ابن عثمان و عبد اللّه بن عسیلة المرادی ابو عبد اللّه صنابحی و مجاهد بن جبیر ابو الحجاج المخزومی المکی(از تابعین).
و از سلسله جلیله علماء فخام و محدثین عظام و مورخین گرام خودتان(علاوه بر جمهور علماء شیعه)بسیارند که آنچه داعی دیدهام گمان میکنم قریب دویست نفر از جهابذۀ بزرگان خودتان این حدیث شریف را نقل نمودهاند و آنچه الحال در نظر دارم نقل قول بعض از آنها را بعرض میرسانم تا جناب شیخ خجالت نکشند بدانند
1) 1) کسی که حکم بدروغ بودن این حدیث بنماید بتحقیق خطاء نموده است.
روی عادت تبعا للاسلاف خدشه در سند حدیث نمودند و الاّ عند العموم مطلب واضح و آشکار میباشد.
(1)محمّد بن جریر طبری مفسّر و مورخ قرن سیم متوفی 310 قمری در تهذیب الآثار.
(2)حاکم نیشابوری متوفی 405 در ص 126 و 128 و 226 جلد سیم مستدرک.
(3)ابو عیسی محمّد ترمذی متوفی 289 در صحیح خود.
(4)جلال الدین سیوطی متوفی سال 911 در جمع الجوامع و در ص 374 جلد اول جامع الصغیر.
(5)ابو القاسم سلیمان بن احمد طبرانی متوفی 360 در کبیر و اوسط.
(6)حافظ ابو محمّد حسن سمرقندی متوفی 491 در بحر الاسانید.
(7)حافظ ابو نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی متوفی 430 در معرقة الصحابة.
(8)حافظ ابو عمرو یوسف بن عبد اللّه بن عبد البر قرطبی متوفی 463 در ص 461 جلد دوم استیعاب.
(9)ابو الحسن فقیه شافعی علی بن محمّد بن طیب الجلابی ابن مغازلی متوفی 483 در مناقب.
(10)ابو شجاع شیرویه همدانی دیلمی متوفی 509 در فردوس الاخبار.
(11)ابو المؤید خطیب خوارزمی متوفی 568 در ص 49 مناقب و در ص 43 جلد اول مقتل الحسین.
(12)ابو القاسم ابن عساکر علی بن حسن دمشقی متوفی 571 در تاریخ کبیر.
(13)ابو الحجّاج یوسف بن محمّد آندلسی متوفی 605 در ص 222 جلد اول(الف باء).
(14)ابو الحسن علی بن محمّد بن اثیر جزری متوفی 630 در ص 22 جلد چهارم اسد الغابه.
(15)محب الدین احمد بن عبد اللّه طبری شافعی متوفی 694 در ص 129 جلد اول ریاض النضرة و ص 77 ذخایر العقبی.
(16)شمس الدین محمد بن احمد ذهبی شافعی متوفی 748 در ص 28 جلد چهارم تذکرة الحافظ.
(17)بدر الدین محمّد زرکشی مصری متوفی 749 در ص 47 جلد سیم فیض القدیر.
(18)حافظ علی بن ابی بکر هیثمی متوفی 807 در ص 114 جلد نهم مجمع الزوائد.
(19)کمال الدین محمّد بن موسی دمیری متوفی 808 در ص 55 جلد اول حیات الحیوان.
(20)شمس الدین محمّد بن محمّد جزری متوفی 833 در ص 14 اسنی المطالب.
(21)شهاب الدین ابن حجر احمد بن علی عسقلانی متوفی 852 در ص 337 جلد هفتم تهذیب التهذیب.
(22)بدر الدین محمود بن احمد عینی حنفی متوفی 855 در ص 631 جلد هفتم عمدة القاری.
(23)علی بن حسام الدین متقی هندی متوفی 975 در ص 156 جلد ششم کنز العمّال.
(24)عبد الرءوف المناوی شافعی متوفی 1031 در ص 46 جلد سیم فیض القدیر شرح جامع الصغیر
(25)حافظ علی بن احمد عزیزی شافعی متوفی 1070 در ص 63 جلد دوم سراج المنیر شرح جامع الصغیر.
(26)محمّد بن یوسف شامی متوفی 942 در سبل الهدی و الرشاد فی اسماء خیر العباد.
(27)محمّد بن یعقوب فیروزآبادی متوفی 817 در نقد الصحیح.
(28)امام احمد بن حنبل متوفی 241 مکرر در مجلدات مناقب مسند.
(29)ابو سالم محمّد بن طلحه شافعی متوفی 652 در ص 22 مطالب السئول.
(30)شیخ الاسلام ابراهیم بن محمّد حموینی متوفی 722 در فرائد السمطین.
(31)شهاب الدین دولتآبادی متوفی 849 در هدایت السعداء.
(32)علاّمة سمهودی سید نور الدین شافعی متوفی 911 در جواهر العقدین.
(33)قاضی فضل بن روزبهان شیرازی در ابطال الباطل.
(34)نور الدین بن صباغ مالکی متوفی 855 در ص 18 فصول المهمه.
(35)شهاب الدین ابن حجر مکی(متعصّب عنود)متوفی 974 در ص 73 صواعق
(36)جمال الدین عطاء اللّه محدث شیرازی متوفی 1000 در اربعین.
(37)علی قاری هروی متوفی 1014 در مرقاة شرح بر مشکاة.
(38)محمّد بن علی الصبّان متوفی 1205 در ص 156 أسعاف الراغبین.
(39)قاضی محمد بن علی شوکانی متوفی 1250 در فوائد المجموعه فی الاحادیث الموضوعه.
(40)شهاب الدین سید محمود آلوسی بغدادی متوفی 1270 در تفسیر روح المعانی.
(41)امام غزّالی در إحیاء العلوم.
(42)میر سید علی همدانی فقیه شافعی در مودة القربی.
(43)ابو محمد احمد بن محمد عاصمی در زین الفتی شرح سوره(هل أتی).
(44)شمس الدین محمد بن عبد الرحمن سخاوی متوفی 902 در مقاصد الحسنة.
(45)سلیمان بلخی حنفی متوفی 1293 در باب 14 ینابیع المودة.
(46)یوسف سبط ابن جوزی در ص 29 تذکرة خواص الامه.
(47)صدر الدین سید حسین فوزی هروی در نزهة الارواح.
(48)کمال الدین حسین میبدی در شرح دیوان.
(49)حافظ ابو بکر احمد بن علی خطیب بغدادی متوفی 463 در ص 377 جلد دوم و ص 348 جلد چهارم و ص 173 جلد هفتم تاریخ خود بالاخره بسیاری از اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود-که بعض از آنها با شرح و بسط کامل در اطراف مطلب و تصدیق بصحت-این حدیث شریف را نقل نمودهاند که از جمله آنها.
(50)محمد بن یوسف گنجی شافعی متوفی 658 در آخر باب 58 کفایت الطالب بعد از نقل سه خبر مسندا از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گوید.
فقد قال العلماء من الصحابة و التابعیین و اهل بیته بتفضیل علیّ علیه السّلام و زیادة علمه و غزارته و حدّة فهمه و وفور حکمته و حسن قضایاه و صحّة فتواه-و قد کان ابو بکر و عمر و عثمان و غیرهم من علماء الصحابة یشاورونه
فی الاحکام و یأخذون بقوله فی النقض و الابرام اعترافا منهم بعلمه و وفور فضله و رجاحة عقله و صحة حکمه-و لیس هذا الحدیث فی حقّه بکثیر لان رتبته عند اللّه و عند رسوله«ص»و عند المؤمنین من عباده اجلّ و اعلا من ذلک (1).
و امام احمد بن محمّد بن الصدیق مغربی ساکن قاهره مصر در تصحیح این حدیث شریف کتابی نوشته است بنام فتح الملک العلیّ بصحة حدیث باب مدینة العلم علیّ(که در سال 1354 هجری در مطبعۀ اعلامیه مصر چاپ گردیده و در کتابخانۀ خصوصی حقیر موجود است).
اگر بهمین مقدار قلبتان آرام نشد و بازهم میل دارید حاضرم مبسوطتر بعبارات مختلفه نقل اخبار در این باب بنمایم.
سید عدیل اختر- (از فضلاء و ادباء و أئمه سنت و جماعت)چون مکرر در اخبار دیدهام که پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم فرموده نقل فضایل علی کرم اللّه وجهه عبادت است حتی دیدم عالم فاضل فقیه ادیب میر سید علی همدانی شافعی در مودة القربی نقل مینماید که پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلّم فرموده در هر مجلسی که ذکر فضایل و مناقب علی شود ملائکه آسمانها بآن مجلس توجه پیدا نموده و برای اهل آن مجلس از درگاه حق تعالی طلب رحمت و مغفرت مینمایند.
علاوه بر این معنی نقل حدیث از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم خود عبادت است فلذا مقتضی است چنانچه حاضر دارید مجلس را بیش از پیش مرکز عبادت کاملتری قرار دهید بنقل چند حدیث مبسوطتر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم.
داعی- از جمله احادیث مستفیضه که ممکن است بحد تواتر رسیده باشد زیرا که روات فریقین
1) 1) خلاصه معنی آنکه علماء از صحابه و تابعین و اهل البیت اقرار و اعتراف نمودهاند به برتری و تفضیل علی علیه السّلام و زیادتی علم او و غزارت وحدت فهم وفور حکمت و صحت فتاوا و نیکوئی در قضایا و احکام او و ابو بکر و عمر و عثمان و علماء صحابه با آن حضرت در احکام دین مشورت مینمودند-در نقض و ابرام احکام حکم آن حضرت را قبول مینمودند با اقرار و اعتراف بعلم و وفور فضل و رجحان عقل و صحت حکم آن حضرت را و این حدیث برای آن حضرت زیاد نیست چه آنکه رتبه و مقام آن حضرت در نزد خدا و پیغمبر و مؤمنین از عباد اجلا و اعلای از اینها میباشد.
(شیعه و سنی)از قبیل امام احمد بن حنبل در مناقب مسند و حاکم در مستدرک و مولی علی متقی در ص 401 از جزء ششم کنز العمال و حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 64 جلد اول حلیة الاولیاء و محمد بن صبان مصری در اسعاف الراغبین و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب و جلال الدین سیوطی در جامع الصغیر و جمع الجوامع و لئالی المصنوعه و ابو عیسی ترمذی در ص 214 جلد دوم صحیح و محمد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و شیخ سلمان بلخی حنفی در ینابیع الموده و محمد بن یوسف گنجی شافعی در کفایت الطالب و سبط ابن جوزی در تذکرة خواص الامه و ابن حجر مکی در ص 75 ضمن فصل دوم از باب 9 صواعق محرقه و محب الدین طبری در ریاض النظرة و شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین و ابن صباغ مالکی در فصول المهمه و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه و بسیاری دیگر از اکابر علماء خودتان گذشته از عموم علماء شیعه آن را نقل نموده و حکم بر صحت آن کردهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انا دار الحکمة و علی بابها-و من اراد الحکمة فلیأت الباب (1).
و محمد بن یوسف گنجی باب 21 کفایت الطالب را اختصاص باین حدیث شریف داده و بعد از نقل خبر با سلسلۀ اسناد آن اظهار نظر و بیانی دارد تا آنجا که گوید این حدیثی است بسیار عالی و نیکو که از آن حکمت و فلسفۀ اشیاء و بیان امر و نهی و حلال و حرام که خداوند به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تعلیم نموده بعلی علیه السّلام هم مرحمت فرموده فلذا فرمود علی باب حکمت من است بآن مراجعه نمائید تا کشف حقایق شود.
و نیز ابن مغازلی شافعی در مناقب و ابن عساکر در تاریخ خود با ذکر طریق حدیث از مشایخ خود و خطیب خوارزمی در مناقب و شیخ الاسلام حموینی در فرائد و دیلمی در فردوس و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 58 کفایت الطالب و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 14 ینابیع الموده و بسیاری از اکابر علماء خودتان از ابن عباس و جابر بن عبد اللّه انصاری روایت نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرفت بازوی علی علیه السّلام را و فرمود
1) 1) من خانه حکمتم و علی در و باب آن خانه میباشد هر کس اراده دارد از حکمت من بهره بردارد برود در خانه علی«ع».
هذا امیر البررة و قاتل الکفرة منصور من نصره مخذول من خذله فمدّ بها صوته ثم قال انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن اراد العلم فیات الباب (1).
و نیز شافعی آورده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انا مدینة العلم و علیّ بابها و انّ البیوت لا یدخلها الاّ من باب (2).
و صاحب مناقب فاخره از ابن عباس روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من شهرستان علمم و علی در آنست پس هر کس علم دین میخواهد باید از آن در درآید بعد از آن فرمود من شهرستان علمم و تو یا علی باب آن هستی دروغ گوید آن کسی که گمان نماید بمن میرسد بدون واسطۀ تو.
و ابن ابی الحدید در چند جای از شرح نهج البلاغه و ابو اسحاق ابراهیم بن سعد الدین محمّد حموینی در فرائد السمطین از ابن عباس-و أخطب الخطباء خوارزمی در مناقب از عمرو بن عاص-و امام الحرم احمد بن عبد اللّه شافعی در ذخایر العقبی-و امام احمد بن حنبل در مسند و میر سید علی همدانی در مودة القربی حتی ابن حجر متعصب در ص 75 ضمن فصل دوم از باب 9 حدیث نهم از چهل حدیثی که در فضایل علی علیه السّلام در صواعق محرقه آورده از بزاز و طبرانی در اوسط از جابر بن عبد اللّه و ابن عدی از عبد اللّه بن عمر و حاکم و ترمذی از علی علیه السّلام نقل نمودهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب.
آنگاه در ذیل این حدیث گوید مردم قصیر الفکر مضطرب شدند در این حدیث و جماعتی گفتند این حدیث از موضوعات است(از قبیل ابن جوزی و نووی)ولی حاکم(صاحب مستدرک که قولش در نزد شما سندیت دارد)وقتی این حرفها را شنید گفت ان الحدیث صحیح-بدرستی که این حدیث صحیح است انتهی.
از این قبیل اخبار در کتب معتبرۀ شما بسیار رسیده که وقت مجلس بیش از
1) 1) این(مرد علی بن أبی طالب)امیر و رئیس مردمان نیکوکار و قاتل کفار است نصرت یابد یاریکننده او و خوار میشود خوارکننده او بعد از آن صدای مبارک را بلند نمود و فرمود که من شهرستان علمم و علی دروازه آنست پس هر کس اراده دارد از علوم مخصوصه من بهره بردارد پس باید از آن در بیاید(که مراد علی بن ابی طالب باشد).
2) 2) من مدینه و شهرستان علم هستم و علی باب آن است و بر خانهها نمیشود داخل شد مگر از در آنها یعنی بعلوم مکنونۀ در شهرستان وجود من نخواهید رسید مگر بوسیله علی بن أبی طالب.
این اجازه نقل آنها را نمیدهد.
بدیهی است الف و لام العلم در حدیث شریف الف و لام جنس است یعنی هر چیزی که اطلاق علم بر او میشود ظاهرا و باطنا صورتا و معنا در نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و باب تمام آن علوم علی علیه السّلام بوده.
مرحوم علامة الدقیق میر سید حامد حسین دهلوی صاحب عبقات الانوار دو جلد از مجلدات ضخیم عبقات الانوار را که هر جلدی بقدر صحیح بخاری بلکه بیشتر است در اطراف سند این حدیث شریف و صحت آن نوشته الحال نظر ندارم بچند سند فقط از طرف اکابر علماء سنت و جماعت اثبات این حدیث را بنحو تواتر ابراز داشته خوب نظر دارم که وقتی میخواندم پیوسته طلب رحمت برای روح پرفتوح آن شخصیت بزرگ مینمودم که چه مقدار زحمت کشیده و چه اندازه تبحّر داشته خوبست آقایان محترم آن کتاب را تهیه و مطالعه نمائید تا مورد تصدیق قرار دهید که علی علیه السّلام در صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منحصر بفرد بوده.
یکی از ادلّۀ ظاهره بر اثبات خلافت بلافصل علی علیه السّلام همین حدیث شریف است از جهة آنکه باتفاق عقل و نقل در هر قوم و ملت علماء بر جهّال حق تقدم دارند خاصه آنکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر کند که هر کس میخواهد از علم من بهره بر دارد باید برود در خانه علی بن أبی طالب علیه السّلام.
شما را بخدا انصاف دهید آیا سزاوار بود باب علمی را که پیغمبر خود بروی امت گشاده مردم مسدود نمایند و باب دل بخواه بگشایند که فاقد مراتب علمی باشد.
شیخ- در اینکه این حدیث مورد توجه عموم علمای ما بوده و در اطراف آن بحث بسیار شده شبههای نیست بعضی آن را ضعیف و خبر واحد و در نزد بعضی بحد تواتر آمده ولی چه ربطی دارد با علم لدنی و اینکه سیدنا علی کرم اللّه وجهه عالم بعلم غیب و آگاه بر بواطن بوده.
داعی- یا توجه بعرایض و دلائل داعی نمینمائید یا بیلطفی کامل نموده مغلطه میفرمائید.
مگر قبلا عرض نکردم که بتصدیق خودتان پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرتضای از خلق بوده است و بحکم آیه شریفه عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا الاّ من ارتضی من رسول-خداوند متعال پردهها از مقابل دیده آن حضرت برداشته و استثناء از علوم غیبیه بآن حضرت افاضه فرموده پس از جمله علومی که در شهرستان وجود آن حضرت موجود بوده علم و اطلاع بر مغیبات عالم وجود بوده است که بآن قوۀ خدا داده جمیع بواطن امور در نزد آن حضرت حاضر بوده و بمقتضای بیان آن حضرت که مورد قبول ما و شما و جمیع اکابر علمای سنت و جماعت است که ببعض از آنها اشاره نمودیم فرمود انا مدینة العلم و علیّ بابها از جمیع علومی که در مدینه و شهرستان وجود آن حضرت بود و بوسیله باب علم(علی علیه السّلام)میتوان استفاده از آن نمود علم و اطلاع بر مغیبات است که قطعا علی علیه السّلام عالم باسرار و بواطن امور بوده هم چنانی که آگاه بر ظواهر احکام و حقایق امور بوده است.
چون پایه و اساس علم آن خاندان جلیل قرآن مجید بوده آگاه بر علوم قرآن ظاهرا و باطنا بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام بوده چنانچه اکابر علماء خودتان تصدیق باین معنی دارند.
از جمله حافظ ابو نعیم اصفهانی در ص 65 جلد اول حلیة الاولیاء و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 74 کفایت الطالب و سلیمان بلخی در ص 74 ضمن باب 14 ینابیع الموده از فصل الخطاب مسندا از عبد اللّه بن مسعود کاتب الوحی نقل نمودهاند که گفت انّ القرآن انزل علی سبعة احرف ما منها حرف إلاّ و له ظهر و بطن و انّ علیّ بن أبی طالب عنده علم الظاهر و الباطن (1).
1) 1) قرآن نازل گردیده بر هفت حرف و هر حرفی از آنها ظاهری دارد و باطنی و نزد علی بن أبی طالب علیه السّلام علم ظاهر و باطن قرآن میباشد.
اکابر علماء خودتان در کتب معتبرۀ خود تصدیق دارند که علی علیه السّلام صاحب علم لدنّی بوده چون مرتضای از خلق بعد از رسول اللّه بوده که از جمله آنها حجة الاسلام ابو حامد غزّالی است که در کتاب بیان علم لدنی نقل نموده که علی علیه السّلام فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم زبان خود را در دهان من گذارد پس برای من از لعاب دهان آن حضرت هزار باب از علم باز شد که از هر بابی هزار باب دیگر باز میشود.
و نیز خواجه کلان سلیمان بلخی حنفی در ص 77 ضمن باب 14 ینابیع الموده از أصبغ بن نباته نقل میکند که گفت شنیدم از امیر المؤمنین علی علیه السّلام که میفرمود انّ رسول اللّه(ص)علّمنی ألف باب و کل باب منها یفتح ألف باب فذلک ألف ألف باب حتّی علمت ما کان و ما یکون الی یوم القیمة و علم المنایا و البلایا و فصل الخطاب (1).
و نیز در همان باب از ابن مغازلی فقیه شافعی نقل مینماید بسند خودش از ابی الصباح از ابن عباس از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود لمّا صرت بین یدی ربّی کلّمنی و ناجانی فما علمت شیئا الاّ علّمته علیّا فهو باب علمی (2).
و نیز همین خبر را از موفق بن احمد خوارزمی اخطب الخطباء باین طریق نقل میکند که آن حضرت فرمود اتانی جبرئیل بدر نوک من الجنّة فجلست علیه فلمّا صرت بین یدی ربّی کلّمنی و ناجانی فما علمت شیئا الاّ علمته علیّا فهو باب علمی ثم دعاه الیه فقال یا علیّ سلمک سلمی و حربک حربی و انت العلم فیما بینی و بین امّتی (3).
در این باب اخبار بسیاری از اکابر علماء خودتان مانند امام احمد بن حنبل و محمّد ابن طلحه شافعی و اخطب الخطباء خوارزمی و ابو حامد غزّالی و جلال الدین سیوطی
1) 1) بدرستی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله یاد داد بمن هزار باب که از هر بابی از آنها باز میشود هزار باب پس این میشود هزار هزار باب تا آن که دانستم آنچه شده و آن چه میشود تا روز قیامت و دانستم علم بلایا و منایا و فصل الخطاب را.
2) 2) چون شب معراج بمقام قرب حق رسیدم خداوند با من حرف زد و نجوی نمود پس آنچه یاد گرفتم یاد دادم بعلی پس علی است باب علم من.
3) 3) جبرئیل پیش من آمد با گلیمی از بساطهای بهشت پس من بر او نشستم تا رسیدم بخانه قرب حق پس حقتعالی با من حرف زد و نجوی نمود آنچه از خدا گرفتم بعلی یاد دادم پس او است باب علم من آنگاه علی را خواند و فرمود یا علی صلح و سلم با تو صلح و سلم با تو صلح و سلم با من است و جنگ با تو جنگ با من است و توئی علم بین من و بین امت من.
و امام احمد ثعلبی و میر سید علی همدانی و دیگران رسیده که بطرق مختلفه و الفاظ و عبارات متفاوته نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هزار باب از علم که از هر بابی هزار باب دیگر باز میشود در سینه علی علیه السّلام بودیعه گذارد.
و نیز حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و مولی علی متقی در ص 392 جلد ششم کنز العمّال و ابو یعلی از کامل بن طلحه از ابن لهیعه از حی بن عبد مغافری از ابو عبد الرحمن حبلی از عبد اللّه بن عمر روایت نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مرض موت خود فرمود ادعوا الیّ اخی فجاء ابو بکر فاعرض عنه ثم قال ادعوا الیّ اخی فجاء عثمان فاعرض عنه ثم دعی له علیّ فستره بثوبه و اکبّ علیه فلمّا خرج من عنده قیل له ما قال لک قال علّمنی ألف باب کلّ باب یفتح ألف باب (1).
حافظ ابو نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی متوفی سال 430 قمری در ص 65 جلد اول حلیة الاولیاء در فضائل علی علیه السّلام و محمد جزری در ص 14 أسنی المطالب و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 48 کفایت الطالب مسندا از احمد بن عمران بن سلمة بن عبد اللّه نقل نمودهاند که گفت نزد رسول خدا بودیم پس سؤال شد از علی أبی طالب حضرت فرمود قسّمت الحکمة عشرة اجزاء فاعطی علیّ تسعة اجزاء و الناس جزءا واحدا (2).
و نیز ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در مناقب و متقی در ص 156 و 401 جلد پنجم کنز العمّال از بسیاری از اکابر علماء نقل نموده و ابن مغازلی فقیه شافعی در فضائل و سلیمان بلخی حنفی در باب 14 ینابیع الموده با همین اسناد از عبد اللّه بن مسعود (کاتب الوحی)و محمد بن طلحه شافعی در ص 21 مطالب السئول نقلا از حلیه از علقمة بن عبد اللّه روایت نمودهاند که از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از علی علیه السّلام سؤال شد
1) 1) بخوانید برای من برادرم را پس ابو بکر آمد حضرت روی از او گردانیده باز فرمود برادرم را بخوانید پس عثمان آمد باز روی مبارک از او گردانید(در اخبار دیگر دارد که بعد از ابو بکر عمر آمد و بعد عثمان)پس علی را خواندند(همینکه علی آمد)حضرت او را بجامۀ خود پوشانیده و بر او خم شد پس چون از نزد آن حضرت بیرون رفت گفتند یا علی پیغمبر با تو چه فرمود گفت مرا هزار باب از علم آموخت که از هر بابی هزار باب باز میشود.
2) 2) حکمت بده قسمت تقسیم گردید نه جزء آن بعلی عطاء شد و یک جزء دیگر بجمیع مردمان.
فرمود قسمت الحکمة علی عشرة اجزاء فاعطی علیّ تسعة اجزاء و الناس جزءا واحدا و هو اعلم بالعشر الباقی (1).
و نیز در ینابیع المودة در همان باب از شرح رساله(فتح المبین)ابو عبد اللّه محمد بن علی الحکیم ترمذی از عبد اللّه بن عباس(امام المفسرین حبر امت)نقل مینماید که العلم عشرة اجزاء لعلیّ تسعة اجزاء و للناس عشر الباقی و هو اعلمهم به (2).
و متقی هندی در ص 153 جلد ششم کنز العمال و خطیب خوارزمی در ص 49 مناقب و ص 43 جلد اول مقتل الحسین و دیلمی در فردوس الاخبار و سلیمان بلخی حنفی در باب 14 ینابیع الموده نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود اعلم امتی من بعدی علی بن أبی طالب (3).
پس از این احادیث که نمونهای از احادیث بسیار است ثابت میآید که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرتضای از خلق و عالم بغیب بوده و آنچه علم ظاهر و باطن از مبدء فیاض درک نموده بعلی علیه السّلام افاضه نموده است.
ما نمیگوئیم علی بن أبی طالب و أئمۀ إحدی عشر از اولاد آن حضرت علیهم الصلاة و السّلام مانند یک پیغمبر طریق مستقیم و مستقلی با پروردگار متعال بطریق وحی داشتند بلکه بطور قطع و یقین میدانیم که مرکز فیض در وقت إفاضه از مبدء فیاض شخص خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است هر فیضی از فیوضات در حیات و بعد از وفات آن حضرت بتمام موجودات بالاخصّ بأئمه اثنا عشر ما رسیده یا میر سید از جانب حق تعالی بوسیله رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است منتها تمام علوم و وقایع مهمۀ عالم از ماضی و مستقبل گذشته و آینده در زمان حیات پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جانب حقتعالی بآن حضرت ابلاغ میشد و آن حضرت بعضی را در همان ایام بعلی علیه السّلام میفرمود و آنچه در ذخیره
علم آن حضرت مانده بود در دم آخر که خواست از این عالم بیرون برود بآن حضرت إفاضه نمود که در این باب اخبار بسیار از طرق اکابر علماء خودتان(گذشته از اخبار معتبرۀ شیعه) رسیده که نمونهای از آن را بعرض رسانیدم.
حتی علماء خودتان از عایشه ام المؤمنین حدیث مفصلی نقل نمودهاند که در آخر حدیث گوید پیغمبر علی را خواست و او را بسینه چسبانید و روپوش را بسر کشید من سرم را نزدیک بردم هرچه گوش دادم چیزی نفهمیدم یک وقت علی سر را برداشت عرق از جبین مبارکش جاری بود گفتند یا علی پیغمبر در این مدت طولانی بتو چه میگفت فرمود قد علّمنی رسول اللّه ألف باب من العلم و من کلّ باب یفتح ألف باب (1).
از همان اول بعثت(که شرح مفصّلش را در شبهای اول (2)عرض کردم)که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چهل نفر از أعمام و بنی أعمام و بزرگان قریش را در منزل عمّ اکرم خود جناب ابو طالب دعوت کرد و بآنها ابلاغ رسالت نمود علی علیه السّلام اول کس بود که ایمان خود را ظاهر نمود پیغمبر او را در بغل گرفت و آب دهان خود را در دهان علی افکند که علی فرمود همان ساعت چشمههای علم بر سینۀ من گشوده شد(چنانچه اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند که در بالای منبر ضمن خطبهای اشاره باین معنی نمود که فرمود سلونی قبل ان تفقدونی فانّما بین الجوانح منّی علم جمّ آنگاه اشاره بشکم مبارک نموده فرمود هذا سفط العلم هذا لعاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله هذا ما زقّنی رسول اللّه زقّا زقّا (3).
و پیوسته آن حضرت تا دم مرگ بطرق مختلفه افاضه فیض ربانی را بر علی مینمود و آنچه از مبدء فیاض غیب الغیوب میگرفت در سینه علی علیه السّلام قرار میداد.
نور الدین ابن صباغ مالکی در فصول المهمّه گوید پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از طفولیت
1) 1) بتحقیق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم هزار باب از علم بمن تعلیم فرمود که از هر بابی هزار باب دیگر گشوده میشود.
2) 2) رجوع شود بصفحه 317 این کتاب.
3) 3) سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نیابید جز این نیست که در سینۀ من علم فراوان است این شکم من سقط پر از علم است.این لعاب رسول اللّه میباشد(یعنی اثر آب دهان پیغمبر است)اینست آنچه رسول خدا بمن دانههای علم خورانیده است.
علی را علما و عملا در آغوش محبت تربیت نمود.
از جمله طرقی که از جانب پروردگار اعظم جلّ و علا بوسیلۀ خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افاضه فیض رحمانی بر علی علیه السّلام شد جفر جامعه بوده است و آن صحیفه و کتابی بوده است مشتمل بر علم ما کان و ما یکون الی یوم القیامه بطریق حروف رمز که بزرگان علمای خودتان هم معترفاند که آن کتاب و علم آن از مخصوصات علی و ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین بوده است.
چنانچه حجة الاسلام ابو حامد غزالی نوشته است که امام المتّقین علیّ بن أبی طالب را کتابی است مسمّی به جفر جامع الدنیا و الآخرة و آن کتاب مشتمل است بر تمام علوم و حقایق و دقایق و اسرار و مغیبات و خواص اشیاء و اثرات ما فی العالم و خواص اسماء و حروف که بغیر از آن حضرت و یازده فرزند بزرگوارش که مقام امامت و ولایت را منصوصا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دارا بودهاند احدی مطلع بر آن نیست چون بوراثت بایشان رسیده و همچنین سلیمان بلخی در ص 403 ینابیع شرح مبسوطی از درّ المنظم محمد بن طلحه حلبی شافعی در این باب نقل نموده که جفر جامع مشتمل بر هزار و هفتصد صفحه از مفاتیح علوم مخصوص امام علی بن أبی طالب میباشد لذا شاعر شهیر در مدح آن بزرگوار گفته.
من مثله کان ذا جفر و جامعة
له تدوّن سر الغیب تدوینا
(1) .
و نیز در تاریخ نگارستان از شرح مواقف نقل میکند انّ الجفر و الجامعة کتابان لعلیّ قد ذکر فیهما علی طریقة علم الحروف الحوادث الی انقراض العالم و اولاده یحکمون بهما (2).
نواب- قبله صاحب کتاب جفری که میفرمائید مورد تصدیق علمای ما هم هست چیست و چگونه بوده است متمنی است چنانچه مقتضی میدانید شرح آن را بیان فرمائید.
داعی- وقت تنگ است از شرح و بسط در اطراف این علم و کتاب آن معذورم.
1) 1) کیست مانند او که باشد صاحب جفر و جامعه که در آن کتاب اسرار غیبیه تدوین شده است.
2) 2) بدرستی که جفر و جامعه دو کتاب است مخصوص علی علیه السّلام که در آن دو کتاب جمیع حوادث تا انقراض عالم بطریق علم حروف.(یعنی بطریق رمز)ذکر شده و اولاد آن حضرت حکم میکنند بآن کتاب(یعنی مفتاح آن کتاب رمز فقط در دست علی و اولاد او میباشد که از حوادث عالم خبر میدهند).
نوّاب- بهر مقدار ممکن است خلاصه از مشروحات مفصله را بیان فرمائید.
داعی- سال دهم هجرت بعد از مراجعت از حجة الوداع جبرئیل آمد و برسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خبر مرگ داد که عمرت بآخر رسیده آن حضرت دستهای مبارک بدرگاه حضرت واهب العطایا برداشت و عرض کرد اللهم وعدتک التی وعدتنی انک لا تخلف المیعاد خدایا بمن وعده دادی و هرگز خلف وعده نمیکنی.
خطاب الهی رسید علی را بردار برو بالای کوه احد پشت بقبله بنشین حیوانات صحرا را صدا کن تو را اجابت مینمایند در میان آنها بز سرخ رنگ بزرگی است که اندکی شاخ او بالا آمده است بعلی امر کن او را ذبح نماید و پوست او را از طرف گردن بکند و وارونه کند او را دباغی کرده خواهی دید آنگاه جبرئیل میآید و دوات و قلم و مرکّب میآورد که از جنس مرکّب زمین نمیباشد هرچه جبرئیل میگوید تو بعلی بگو بنویسد آن نوشته و پوست باقی میماند و هرگز مندرس نمیشود و محفوظ خواهد ماند هرگاه او را بگشایند تازه خواهد بود.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهمان دستور بالای کوه احد عمل نمود جبرئیل آمد قلم و دوات خدمت آن حضرت گذارد حضرت امر فرمود بعلی آماده کار شد آنگاه جبرئیل از جانب رب جلیل وقایع مهمّه عالم را کلاّ و جزء بپیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میگفت پیغمبر هم بعلی میفرمود بر آن پوست مینوشت تا آنکه پوستهای باریک پاچه و دستها و پاهای او را هم نوشت و ثبت شد در آن کتاب کلّما کان و ما هو کائن الی یوم القیمة (1).
تمام را نوشتند حتی اسامی اولادها و ذراری و دوستان و دشمنان آنها و آنچه بر سر یک وارد خواهد شد تا روز قیامت در آن کتاب ثبت گردید.
آنگاه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن جلده و جفره را بعلی علیه السّلام دادند و جزء اسباب وراثت و ولایت و امامت قرار گرفت که هر امامی از دنیا برود بامام معلوم بعد از خود بوراثت میسپارد.
این همان کتابست که ابو حامد غزّالی گوید جفر جامعه کتابی است مخصوص
1) 1) هرچه بود و هرچه بعد خواهد شد تا روز قیامت.
علی و یازده فرزندان آن حضرت و در آن همه چیز هست من علم المنایا و البلایا و القضایا و فصل الخطاب (1).
نواب- چگونه ممکن است اینهمه وقایع و علوم تا روز قیامت در یک پوست بزغاله نوشته شده باشد.
داعی- اولا از طرز این خبر معلوم است که بزغاله معمولی نبوده بلکه بسیار بزرگ و مخلوق این کار بوده.
ثانیا بطریق کتابت کتب و رسائل نوشته نشده بلکه بطریق حروف رمز نوشته گردیده چنانچه عرض کردم صاحب تاریخ نگارستان نقلا از شرح مواقف آورده که قد ذکر فیهما علی طریقة علم الحروف.
آنگاه مفتاح و کلید آن رمز را رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام دادند آن بزرگوار هم حسب الامر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ائمه بعد از خود دادند.
آن مفتاح در دست هر کس باشد از آن کتاب میتواند استخراج اسرار و حوادث نماید و اگر مفتاح در دست نداشته باشد عاجز میماند.
چنانچه هر پادشاهی با وزیر خود یا ولات و حکام و امراء لشکر و فرماندهان سپاه که بایالات و ولایات میفرستد کتاب رمزی قرار میدهد حرفا یا عددا و مفتاح آن کتاب فقط در نزد پادشاه و آن وزیر و یا والی و حاکم و فرمانده سپاه است که کتاب بدون مفتاح بدست هر کس بیفتد چیزی درک نمیکند.
همین قسم است کتاب جفر جامعه که غیر از امیر المؤمنین علی و یازده امام فرزندان بعد از او احدی از آن کتاب نمیتواند استخراج نماید.
چنانچه روزی حضرت امیر علیه السّلام در موقعی که فرزندانش همگی جمع بودند آن جلده را بفرزندش محمّد حنفیه داد(با آنکه بسیار عالم و دانا بود)نتوانست از آن جلده چیزی درک نماید (2)
1) 1) از علم منایا و بلایا و احکام و تمام لغتها.
2) 2) چون مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام با علم خدا داده میدانست که بعد از آن حضرت عدهای بازیگر برهبری(کیسان مولی و آزاد کرده آن حضرت)قائل بامامت محمد بن الحنفیه فرزند آن حضرت میشوند-کانه در این امتحان خواست قبلا ثابت نماید که محمد شایسته بمقام امامت*
غالب قضایا و وقایع مهمه که ائمۀ دین خبر میدادند از آن کتاب بود از کلیات و جزئیات امور با خبر بودند نوائب و مصائب وارده بر خود و اهل بیت خود و شیعیان را از همان کتاب استخراج مینمودند چنانچه در کتب اخبار کاملا و مبسوطا ثبت است
از جمله در شرح مواقف قضیه عهدنامه مأمون الرشید عباسی و امام هشتم حضرت رضا علی بن موسی علیهما السّلام را نوشته که بعد از اینکه مأمون حضرت رضا علیه السّلام را بعد از شش ماه مکاتبه و تهدید مجبور بقبول ولایت عهد خود نمود عهد نامهای نوشتند مأمون امضا کرد که بعد از مردن خود خلافت منتقل شود بحضرت رضا علیه السّلام.
چون ورقه را آوردند که حضرت رضا امضاء نماید قبل از امضاء شرحی باین عنوان در سجل خود نوشتند و بعد امضاء نمودند که.
اقول و انا علیّ بن موسی بن جعفر انّ امیر المؤمنین عضّده اللّه بالسداد و وفّقه للرشاد عرف من حقّنا ما جهله غیره فوصل ارحاما قطعت و امن نفوسا فزعت بل احیاها و قد تلفت اغناها اذا افترقت مبتغیا رضی رب العالمین و سیجزی الله الشاکرین و لا یضیع اجر المحسنین و انّه جعل الیّ عهده و الامرة الکبری ان بقیت بعده.
تا آنجا که در آخر عبارات مرقوم داشتند و لکنّ الجفر و الجامعه یدلاّن علی ضدّ ذلک و ما ادری ما یفعل بی و بکم ان الحکم الاّ اللّه یقضی بالحقّ و هو خیر الفاصلین (1).
*نمیباشد-یعنی اگر مقام امامت داشت بایستی مفتاح رمز کتاب جفر جامعه را داشته باشد.
1) 1) میگویم من که علی بن موسی بن جعفر(علیهم السّلام)هستم خلیفه مأمون الرشید که خداوند او را محکم و قوی نماید برای استحکامات شرع و موفق بدارد او را برای ارشاد و هدایت.حق ما را بخوبی شناخت که دیگران نشناختند و رحمی را که دیگران قطع نمودند او وصل نمود و نفوسی را که دیگران تهدید بقتل نمودند او ایمن ساخت بلکه زنده نمود اشخاصی را که در پرتگاه فنا رسیده بودند بینیاز نمود گروهی را که فقیر و محتاج بودند محض رضای پروردگار زود است که خداوند جزای شگرگزاران را بدهد و ضایع نمیکند اجر نیکوکاران را-بدرستی که او مرا بولایت عهد و امارت بزرگ(بر مؤمنین)قرار داد اگر من بعد از او زنده بمانم. و لکن جفر و جامعه دلالت بر خلاف این معنی دارد(یعنی من بعد از او زنده نخواهم ماند). کلمات آن حضرت دلالت بر معنای دقیق دیگری دارد که میخواهد در لفافه بفهماند مأمون*
و سعد بن مسعود بن عمر تفتازانی در شرح مقاصد الطالبین فی علم اصول الدین بجمله جفر جامعه در عهدنامه از قلم آن حضرت ضمن بیان مفصل اشاره نمود یعنی جفر جامعه نشان میدهد که مأمون بر سر عهد خود نخواهد ماند چنانچه دیدیم شد آنچه شد آن پسر پیغمبر و پاره تن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بزهر جفا شهید نمودند و صداقت و حقیقت علم آن حضرت ظاهر و هویدا گردید و همه دانستند که آن خاندان جلیل علم بظاهر و باطن امور دارند.
از جمله طرقی که بوسیله رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افاضه فیض بر علی علیه السّلام شد کتاب مهرشدهایست که جبرئیل برای آن حضرت آورده چنانچه علامۀ محقق مورخ مقبول القول فریقین ابو الحسن علی بن الحسین مسعودی در ص 92 کتاب اثبات الوصیه مفصلا نقل مینماید که خلاصهاش اینست انزل اللّه جلّ و علا الیه صلّی اللّه علیه و آله من السماء کتابا مسجّلا نزل به جبرئیل مع امناء الملائکة یعنی جبرئیل با امناء ملائکه کتاب مسجّلی از جانب پروردگار جل و علا برای پیغمبر آورد عرض کرد اشخاصی که نزد شما حاضرند از مجلس خارج شوند الاّ وصی شما تا کتاب وصیت را تقدیم نمایم فامر رسول اللّه من کان عنده فی البیت بالخروج ما خلا امیر المؤمنین و فاطمة و الحسن و الحسین علیهم السّلام فقال جبرئیل یا رسول اللّه انّ اللّه یقرأ علیک السّلام و یقول لک هذا کتاب بما کنت عهدت و شرطت علیک و اشهدت علیک ملائکتی و کفی بی شهیدا فارتعدت مفاصل سیدنا محمد صلّی اللّه علیه و آله فقال هو السّلام و منه السّلام و الیه یعود السّلام (1).
*حق تعیین نصب خلافت بعدی را ندارد چه آنکه این امر مربوط بحق تعالی است و من بحکم خدای متعال و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله خلیفه و جانشین آن حضرت و امام الائمه میباشم منتها بواسطه غلبه و استیلای مخالفین تقیة مانع از گفتار صریح آن حضرت بوده-فلذا میفرماید من نمیدانم که تحولات روزگار نسبت بمن و شما چگونه خواهد بود(یعنی میدانم)حکم با خداست که بحق بین افراد داوری خواهد نمود.
1) 1) پس امر فرمود رسول خدا«ص»بحاضرین که همگی از حجره بیرون بروند باستثناء علی و فاطمه و حسن و حسین آنگاه جبرئیل عرض کرد خداوند بشما سلام میرساند و میفرماید این عهد نامهایست که با تو پیمان بستم و ملائکه گواهی دادند. (کلام جبرئیل که باینجا رسید)بدن آن حضرت بلرزه در آمد و فرمود او است سلام و از او*
آنگاه آن کتاب را از جبرئیل گرفت داد بعلی بعد از قرائت فرمود این عهد پروردگار من است بسوی من و امانت اوست بتحقیق که رسانیدم و اداء نمودم پیام حق را.
امیر المؤمنین عرض کرد منهم شهادت میدهم پدر و مادرم فدای تو باد بتبلیغ و نصیحت و راستی بر چیزی که گفتی و شهادت میدهد باین معنی گوش و چشم و گوشت و خون من.
آنگاه حضرت بعلی علیه السّلام فرمود بگیر این وصیت من است از جانب پروردگار و قبول بنما او را از من و ضمانت بنما برای خداوند تبارک و تعالی و برای من است وفای بآن.علی عرض کرد قبول نمودم بر ضمانت و بر خداوند است که مرا یاری نماید.
و شرط شده است در آن کتاب بر امیر المؤمنین علیه السّلام که الموالاة لأولیاء اللّه و المعاداة لاعداء اللّه و البراءة منهم و الصبر علی الظلم و کظم الغیظ و اخذ حقّک منک و ذهاب خمسک و انتهاک حرمتک و علی ان تخضب لحیتک من رأسک بدم عبیط فقال امیر المؤمنین قبلت و رضیت و ان انتهکت الحرمة و عطلت السنن و مزق الکتاب و هدمت الکعبة و خضبت لحیتی من راسی صابرا محتسبا (1).
آنگاه جبرئیل و میکائیل و ملائکۀ مقرّبین را بر امیر المؤمنین شاهد و گواه گرفت و بحسن و حسین و فاطمه رسانید آنچه را بعلی رسانیده بود و شرح داد تمام وقایع را برای آنها پس مهر نمود آن وصیتنامه را بمهرهای طلائی که آتش ندیده و آن را داد بعلی علیه السّلام.
و فی الوصیّة سنن الله جلّ و علا و سنن رسول اللّه و خلاف من یخالف و یغیّر و یبدّل و شیء شیء من جمیع الامور و الحوادث بعده و هو قول اللّه
*است سلام و بطرف او است برگشت سلام.
1) 1) دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا و برائت و بیزاری از آنها برد باری بر جور و ستم و فرونشاندن آتش غیظ و غضب وقتی که حق مسلم تو را از تو سلب نمایند و خمس تو را تصرف کنند و حرمت تو را نگاه ندارند و محاسنت را با خون سرت رنگین کنند. در پاسخ امیر المؤمنین عرض کرد راضی شدم و قبول کردم که اگر حرمت مرا نگاه ندارند و سنت را تعطیل و احکام کتاب را پاره و کعبه را خراب و محاسنم را از خون سرم خضاب کنند صبر و بردباری و تحمل نمایم.
عز و جل و کل شیء احصیناه فی امام مبین (1)انتهی.
خلاصه امیر المؤمنین علیه السّلام و أئمه معصومین از ذریه آن حضرت که عترت طاهره بودند آنچه داشتند از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داشتند و تمام علوم آن حضرت در نزد آنها بوده و اگر غیر از این بود علی را باب علم خود معرفی نمینمود و امر نمیفرمود اگر میخواهید از علم من بهره بردارید باید بروید در خانۀ علی بن أبی طالب علیه السّلام.
و اگر آن حضرت دارای علوم عالیه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبود و احاطه بر جمیع علوم نداشت در حضور دوست و دشمن ندای سلونی قبل ان تفقدونی نمیداد.
چه آنکه اتفاقی فریقین است که احدی جز امیر المؤمنین ندای سلونی نداده و دعوی این مقام اختصاص بشخص آن حضرت داشته که در مقابل سؤالات اشخاص از علوم ظاهر و باطن بازنمانده و غیر از آن حضرت هر کس چنین ادعائی نموده رسوا و مفتضح گردیده.
چنانچه حافظ ابن عبد البر مغربی آندلسی در کتاب استیعاب فی معرفة الاصحاب گوید انّ کلمة سلونی قبل ان تفقدونی ما قالها احد غیر علیّ بن أبی طالب الاّ کان کاذبا (2).
چنانچه ابو العباس احمد بن خلّکان شافعی در وفیات و خطیب بغدادی در ص 163 جلد سیزدهم تاریخ خود آوردهاند که روزی مقاتل ابن سلیمان که از اعیان علمای شما و بسیار حاضر جواب در همه چیز بوده بالای منبر در حضور عامۀ مردم گفت سلونی عمّا دون العرش؟ (3).
شخصی سؤال کرد که چون حضرت آدم عمل حج بجای آورد در موقع تقصیر و حلق
1) 1) و از مندرجات آن وصیتنامه است سنتهای خدا و رسول خدا و مخالفت کردن با مخالفین و آنان که احکام را تغییر دهند و دستورات را تبدیل نمایند-و بدون استثناء از هر امری از امور و تحولات روزگار در آن وصیتنامه مندرج بوده و از اسرار بین رسول اللّه«ص»و آن حضرت است و همانست که در قرآن مجید باین نکته مهم تصریح شده است-که هر امری از امور و هر علمی از علوم در نزد امام مبین(یعنی علی بن أبی طالب)افاضه شده و موجود است.
2) 2) کلمه سلونی را احدی غیر علی بن أبی طالب(ع)نگفته مگر آنکه کاذب و دروغگو بوده(بهمان جهت رسوا و مفتضح گردیده).
3) 3) سؤال کنید از من از آنچه در زیر عرش است.
راس سرش را که تراشید مقاتل متفکر و از جواب واماند و ساکت شد دیگری پرسید مورچه در وقت جذب غذا بوسیله روده جذب میکند یا بوسیله دیگر اگر بوسیله روده است رودههای او در کجای بدنش قرار گرفته مقاتل متحیر ماند چه جواب گوید ناچار گفت خداوند این سؤال را بدل شما انداخته تا من رسوا گردم بسبب عجبی که در زیادتی علم پیدا کردم و از حدّ خود تجاوز نمودم.
بدیهی است این ادّعا را باید کسی بنماید که از عهده هر جوابی برآید و بالقطع و الیقین واجد این مقام احدی در امت نبوده جز امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام.
چون باب علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده فلذا مانند خود آن حضرت محیط بر ظواهر و بواطن امور و آگاه بر علوم اولین و آخرین بوده و بهمین جهة با قدرت تمام ندای سلونی میداد و در مقام جواب سؤالها هم بر میآمد که اینک وقت اجازه تمام آنها را نمیدهد
و احدی از صحابه چنان ندائی ندادند الا امیر المؤمنین علی علیه الصلاة و السّلام چنانچه امام احمد بن حنبل در مسند و موفق بن احمد خوارزمی در مناقب و خواجه کلان حنفی در ینابیع الموده و بغوی در معجم و محب الدین طبری در ص 198 جلد دوم ریاض النضرة و ابن حجر در ص 76 صواعق از سعید بن مسیب نقل نمودهاند که گفت لم یکن من الصحابة یقول سلونی الاّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام.
یعنی احدی از صحابه نگفت سؤال کنید از من(بطور کلی)مگر علی بن أبی طالب علیه السّلام.
فلذا اکابر علماء خودتان از قبیل ابن کثیر در جلد چهارم تفسیر و ابن عبد البر در استیعاب و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و مؤید الدین خوارزمی در مناقب و امام احمد در مسند و حموینی در فرائد و ابن طلحه در درّ المنظوم و میر سید علی شافعی در مودة القربی و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و دیگران از محققین شما بعبارات
و الفاظ مختلفه در موارد متعدده نقل نمودهاند از عامر بن واثله و ابن عباس و ابی سعید البحتری و انس بن مالک و عبد اللّه بن مسعود از امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه که بالای منبر فرمود:أیها الناس سلونی قبل ان تفقدونی فانّ بین جوانحی لعلما جمّا سلونی فانّ عندی علم الاوّلین و الآخرین (1).
و ابی داود در ص 356 سنن و امام احمد حنبل در ص 278 جلد اول مسند و بخاری در ص 46 جلد اول و ص 241 جلد دهم صحیح نقل نمودهاند مسندا که علی علیه السّلام فرمود سلونی عما شئتم و لا تسئلونی عن شیء الاّ انبأتکم به (2).
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 74 ضمن باب 14 ینابیع الموده از موفق بن احمد خوارزمی و شیخ الاسلام حموینی بسند خودشان از ابو سعید بحتری نقل نموده که گفت:
رایت علیّا رضی اللّه عنه علی منبر الکوفة و علیه مدرعة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و هو متقلّد بسیفه و متعمم بعمامته صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فجلس علی المنبر فکشف عن بطنه و قال سلونی قبل ان تفقدونی فانّما بین الجوانح منّی علّم جم هذا سفط العلم هذا لعاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم هذا ما زّقنی رسول اللّه زقّا زقّا فو اللّه لو ثنّیت لی و سادة فجلست علیها لافتیت اهل التوریة بتوراتهم و اهل الانجیل بانجیلهم حتّی ینطق اللّه التوریة و الانجیل فیقولان صدق علیّ قد افتاکم بما انزل فیّ و انتم تتلون الکتاب أ فلا تعقلون (3).
1) 1) ای مردم سؤال کنید از من(یعنی از آنچه میخواهید)قبل از آن که مرا نیابید پس بدرستی که در سینه من علم فراوانی است سؤال کنید از من که در نزد من است علم اولین و آخرین.
2) 2) سؤال کنید مرا از هرچه میخواهید و سؤال نمیکنید مرا از چیزی مگر آنکه شما را خبر میدهم بآن.
3) 3) دیدم علی را بر منبر کوفه در حالتی که جامه پشمی پیغمبر را پوشیده و عمامه آن حضرت را بر سر و بشمشیر آن حضرت تکیه نموده پس نشست بر روی منبر و شکم مبارک را باز نموده فرمود سؤال کنید از من قبل از آنکه مرا نیابید(چون دعوی خود را مقید بمطلب خاصی ننموده یعنی از هرچه میخواهید سؤال کنید)جز این نیست که در سینۀ من علم فراوان است این شکم من سفط علم است این لعاب رسول خدا میباشد(یعنی اثر آب دهان پیغمبر است)اینست آنچه حضرت بمن دانه علم را خورانیده پس بخدا قسم که اگر مسند برای من پهن شود و متکاء اختیار بر او گذارده گردد و در آنجا بنشینم هرآینه فتوی میدهم اهل توریة را بتوریة آنها و اهل انجیل را بر انجیل آنها تا آنکه خداوند متعال آن کتابها را بنطق آورده بگویند راست گفت علی فتوی داد شما را بآنچه نازل شده در ما.
و نیز شیخ الاسلام حموینی در فرائد و مؤید الدین خوارزمی در مناقب نقل مینمایند که در بالای منبر فرمود سلونی قبل ان تفقدونی فو الذی فلق الحبة و برء النسمة لا تسئلونی عن آیة من کتاب اللّه الاّ حدّثتکم عنها متی نزلت بلیل او نهار فی مقام او مسیر فی سهل ام فی جبل و فی من نزلت فی مؤمن او منافق و ما عنی اللّه بها ام عامّ ام خاصّ (1).
ابن کوّای خارجی برخاست و گفت:
اخبرنی عن قوله تعالی الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة فقال علیه السّلام اولئک نحن و اتباعنا فی یوم القیمة غرّاء محجلین روّاء مرویین یعرفون بسیماهم (2).
و نیز امام احمد بن حنبل در مسند و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 74 ینابیع الموده ضمن باب 14 از ابن عباس نقل مینماید که علی در بالای منبر فرمود:
سلونی قبل ان تفقدونی سلونی عن کتاب اللّه و ما من آیة الاّ و انا اعلم حیث انزلت بحضیض جبل او سهل ارض و سلونی عن الفتن فما من فتنة الاّ و قد علمت من کسبها و من یقتل فیها (3).
ابن سعد در طبقات و ابی عبد اللّه محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 52 کفایت الطالب که اختصاص بهمین موضوع داده و حافظ ابو نعیم اصفهانی در سطر اول ص 68 جلد اول حلیة الاولیاء مسندا از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل مینماید که فرمود.
1) 1) سؤال کنید از من قبل از آنکه مرا نیابید قسم بآن خدائی که دانه را شکافته و بشر را آفریده سؤال نمیکنید از من از آیهای از کتاب خدا مگر خبر میدهم بشما از آنها که چه وقت نازل گردیده شب یا روز در مقام یا در راه در زمین یا در کوه و در چه کس نازل شده در مؤمن با منافق عام است یا خاص.
2) 2) خبر بده مرا از آیهای که خدا میفرماید مؤمنینی که عمل صالح نمودند آنها بهترین مردماند فرمود آنها ما هستیم و اتباع ما که روز قیامت پیشانیسفیدانیم شناخته میشوند آنها بصورتهایشان.
3) 3) سؤال کنید از من از کتاب خدا قبل از آنکه مرا نیابید نیست آیهای مگر آنکه من داناترم چگونه نازل گردیده در دامنه کوه یا زمین نرم و سؤال کنید از من از فتنهها پس نیست فتنهای مگر آنکه من میدانم چگونه برپا شده و کی در او کشته میشود.
و اللّه ما نزلت آیة الاّ و قد علمت فیمن نزلت و این نزلت و علی من نزلت ان ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا طلقا (1).
و نیز در همان کتابها نقل مینمایند که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
سلونی عن کتاب اللّه فانّه لیس من آیة الاّ و قد عرفت بلیل نزلت ام بنهار فی سهل ام فی جبل (2).
و نیز در مناقب خوارزمی از اعمش از عبایة بن ربعی روایت نموده که گفت.
کان علیّ رضی اللّه عنه کثیرا یقول سلونی قبل ان تفقدونی فو اللّه ما من ارض مخصبة و لا مجدبة و لا فئة تضل مائة او تهدی مائة الاّ و انا اعلم قائدها و سائقها و نائقها الی یوم القیمة (3).
و نیز جلال الدین سیوطی در ص 124 تاریخ الخلفاء و بدر الدین حنفی در عمدة القاری و محب الدین طبری در ص 198 جلد دوم ریاض النضرة و سیوطی در ص 319 جلد دوم تفسیر اتقان و ابن حجر عسقلانی در ص 485 جلد هشتم فتح الباری و نیز در ص 338 جلد هفتم تهذیب التهذیب نقل مینمایند که علی علیه السّلام فرمود:سلونی و اللّه لا تسئلونی عن شیء یکون الی یوم القیمة الاّ اخبرتکم و سلونی عن کتاب الله فو الله ما من آیة الا و انا اعلم أ بلیل نزلت ام بنهار فی سهل ام فی جبل (4).
آیا این بیانات ادعای بغیب نیست و جز عالم بعلم غیب دیگری میتواند چنین ادعائی در مقابل دوست و دشمن بنماید اگر قدری از عادت خارج شوید و با نظر
1) 1) بخدا قسم نازل نگردید آیهای مگر بتحقیق من میدانم در چه کس نازل گردیده و بر چه چیز نازل گردیده خدای من افاضه فرمود بمن قلبی و عقلی کامل و زبانی طلق و گویا و ناطق.
2) 2) سؤال کنید از من از کتاب خدا پس بدرستی که نیست آیهای مگر آنکه من میشناسم بشب نازل شده یا روز در زمین نرم یا کوه سخت.
3) 3) علی(ع)بسیار میفرمود سؤال کنید از من قبل از آنکه مرا نیابید بخدا قسم نیست زمینی پرگیاه یا خشک بیگیاه و نیست گروهی که گمراه کنند صد نفر را یا هدایت نمایند صد نفر را مگر آنکه من بهتر میدانم رئیس و قائد آنها را و خواننده آنها و راننده آنها را تا روز قیامت.
4) 4) سؤال کنید از من بخدا قسم سؤال نمیکنید مرا از چیزی تا روز قیامت مگر آنکه خبر میدهم شما را(از آنها). سؤال کنید مرا از کتاب خدا بخدا قسم نیست آیهای مگر آنکه من میدانم در شب نازل گردیده یا روز در زمین نرم یا کوه سخت.
انصاف بنگرید خواهید دانست که آن حضرت عالم بعلم غیب بوده و در مقام عمل هم ظاهر مینموده و از مغیبات خبر میداده.
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی همین خبرها را در ص 208 جلد اول شرح نهج البلاغه(چاپ مصر) از کتاب غارات ابن هلال ثقفی نقل نموده تا آنجا که گوید شخصی از جا برخاست و گفت اخبرنی بما فی راسی و لحیتی من طاقة شعر یعنی مرا خبر بده که در هر طرفی از سر و صورت من چه قدر مو میباشد حضرت فرمودند خلیل من رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داده که در پای هر موئی از سر تو ملکی است که تو را لعنت میکند و در پای هر موئی از صورت تو شیطانی است که تو را اغوا میکند و در خانهات گوسالهای داری که میکشد پسر پیغمبر را و او انس نخعی بود و فرزندش سنان در آن موقع بچهای بود که در خانه بازی میکرد و در سال 61 هجری در کربلا بود و قاتل حسین بن علی علیهما السّلام شد(بعضی گفتند سؤالکننده سعد بن ابی وقاص بود و پسر گوسالهاش عمر علیه اللعنة بود که امیر لشکر و برپاکننده غائلۀ کربلا شد)ممکن است هر دو در دو مجلس مختلف سؤال نموده باشند.
حضرت بوسیله این اخبار میفهماند که علم من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سرچشمه گرفته و احاطه بر مغیبات دارم.
و نیز اکابر علماء خودتان مانند امام أحمد حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در ص 208 جلد اول شرح نهج نقل نمودهاند که روزی در دوره خلافت ظاهری در مسجد کوفه نشسته و اصحاب در اطراف آن حضرت بودند شخصی گفت خالد ابن عویطه در وادی القری از دنیا رفت حضرت فرمود لم یمت و لا یموت حتی یقود جیش ضلالة و صاحب لوائه حبیب بن عمار (1)جوانی از میان جمعیت عرض کرد
1) 1) نمرده و نخواهد مرد تا سردار لشکر ضلالت و گمراهی گردد و علمدار او حبیب بن عمار خواهد بود.
منم حبیب بن عمار یا امیر المؤمنین و از دوستان صمیمی و حقیقی شما هستم حضرت فرمودند دروغ نگفتهام و نخواهم گفت کانه میبینم خالد سردار لشکر ضلالت و گمراهی گردیده و تو علمدار او هستی و از این در مسجد(اشاره بباب الفیل)وارد میشوید و پرده پرچم بدر مسجد گرفته پاره خواهد شد.
سالها از این خبر امیر المؤمنین علیه السّلام گذشت در دوره خلافت یزید پلید عبید اللّه ابن زیاد ملعون والی کوفه شد و لشکر فراوانی بجنگ حضرت سید الشهداء صلوات اللّه علیه میفرستاد بیشتر همان مردمی که از آن حضرت خبر خالد و حبیب بن عمار را شنیده بودند روزی در مسجد حاضر بودند که صدای هلهله و هیاهوی لشکریان برخاست (چون در سابق محل اجتماعات مساجد بود لذا لشکریان برای نمایش بمسجد ورود و خروج مینمودند)دیدند خالد بن عویطه سردار لشکر ضلالت اثر بعزم کربلا و جنگ با پسر پیغمبر برای نمایش از همان باب الفیل وارد مسجد شد در حالتی که حبیب بن عمار علمدار او بود موقع ورود بمسجد پردۀ پرچم بدر مسجد گرفت پاره شد تا صداقت گفتار آن حضرت و حقیقت علمش بر منافقین ظاهر گردد.
آیا این خبر با این علامت قبل از وقوع اخبار بغیب نبوده تا اثبات یقین بر شما بنماید.
اگر شما نهج البلاغه را که مجموعهای از خطب و کلمات آن حضرت است دقیقانه مطالعه فرمائید از خبرهای غیبی که آن حضرت داده بسیار میبینید از حوادث و ملاحم و احوال بزرگان سلاطین و خروج صاحب زنج و غلبه مغولها و سلطنت چنگیز خان و حالات خلفاء جور و طرز معاملات آنها با شیعیان و مخصوصا از ص 208 تا ص 211 جلد اول شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید را که مفصلا بیان میکند و خواجه کلان بلخی حنفی هم در اول باب 14 ینابیع الموده ببعض از آن خطب و خبرها استشهاد مینماید بکثرت علم آن حضرت ببینید تا کشف حقیقت گردد
از جمله خبر دادن باهل کوفه از غلبه معاویه علیه الهاویه بر آنها و امر کردن بر سب و لعن آن حضرت چنانچه بعدها تمام گفتههای آن حضرت واقع شد
از جمله فرمود امّا انّه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم مندحق البطن یأکل ما یجد و یطلب ما لا یجد فاقتلوه و لن تقتلوه الا و انّه سیأمرکم بسبّی و البراءة منّی فامّا السبّ فسبّونی فانّه لی زکاة و لکم نجاة و امّا البراءة فلا تتبرّؤا منّی فانّی ولدت علی الفطرة و سبقت الی الایمان و الهجرة (1).
ابن ابی الحدید در ص 356 جلد اول شرح نهج(چاپ مصر)و دیگران از اکابر علماء خودتان تصدیق دارند که آن لعین معاویة بن ابی سفیان بوده که وقتی غالب و امر خلافتش محکم گردید امر کرد مردم را بسب و لعن و دشنام و تبرّی جستن از آن حضرت که مدت هشتاد سال این عمل شنیع در میان مسلمانان متداول بود که آن حضرت را ظالمانه در منبر و محراب حتی در خطبه نماز جمعه سب و لعن مینمودند تا زمان
1) 1) زود باشد که غالب شود بر شما بعد از من مردی گشاده گلو و بر آمده شکم که هرچه یابد بخورد و طلب نماید هرچه را نیابد پس بکشید او را و هرگز نمیکشید او را بدانید که زود باشد آن مرد امر کند شما را بدشنام دادن بمن و بیزاری جستن از من. اما سب کردن و دشنام دادن را اجازه میدهم زیرا آن دشنام(چون زبانی است)برای من پاکیزگی و برای شما نجات است(از ضرر آن ملعون)و اما برائت و بیزاری(چون امر قلبی است) از من مجوئید زیرا که من متولد شدهام بر فطرت(توحید و اسلام)(این جمله اشاره بآنست که أبوین آن حضرت مؤمن بودهاند)و پیشی گرفتهام بایمان و هجرت با آن حضرت. مراد آن حضرت از مرد پرخوار معاویه علیه الهاویه بوده چنانچه ابن ابی الحدید در ص 335 جلد اول شرح نهج(چاپ مصر)گوید مراد معاویه پرخوار است که در تاریخ به پرخواری معروف است و کان یأکل فی الیوم سبع اکلات(چنانچه زمخشری در ربیع الابرار گفته)روزی هفت مرتبه غذا میخورد و هر مرتبه آن قدر میخورد که کنار سفره دراز میشد صدا میزد یا غلام ارفع فو اللّه ما شبعت و لکن مللت غلام بیا سفره را بردار بخدا قسم(از بس خوردم)خسته شدم ولی سیر نشدم. آن ملعون از جمله اشخاصی بود که مرض جوع الکلاب داشت(در طب قدیم بیانی دارد که در معده چنین شخصی حرارتی پیدا میشود که هرچه غذا از مری وارد معده گردد مبدل به بخار گردیده نفع و ضرر او معلوم نگردد). پرخواری او ضرب المثل اعراب گردید هر آدم پرخواری را باو مثل میزدند یکی از شعراء رفیق پرخوار خود را هجو شیرینی نموده و گفته.و صاحب لی بطنه کالهاویه-کان فی امعائه معاویه. یعنی رفیق و یار مصاحبی دارم که شکم او مثل هاویه است(هاویه اسم یکی از طبقات جهنم است چون جهنم از قبول کفار سیری ندارد چنانچه در قرآن فرماید بجهنم گفته شود هل امتلأت فتقول هل من مزید یعنی سیر شدی گوید آیا باز زیادی هست اشاره بآنکه هرگز از قبول کفار سیر نخواهم شد)مثل آنکه در امعاء و رودههای او معاویه قرار گرفته.
خلافت عمر بن عبد العزیز اموی خلیفه عصر که با تدبیر صالحانه سب و لعن را بر طرف و مردم را از آن عمل قبیح بل اقبح منع نمود.
وقوع این عمل شنیع قبیح را آن حضرت قبلا خبر داده بود پس تصدیق نمائید که آن حضرت عالم بغیب بوده و از پس پرده و وقایع آینده بافاضه پروردگار خبر داشته.
از این قبیل خبرها بسیار داد که بعد از گذشتن سالها و قرنها مردم وقوع آنها را دیدند
از جمله در جنگ نهروان قبل از وقوع جنگ خبر قتل خوارج و(تزمله معروف به ذو الثدیه (1))را داد و نیز خبر داد باینکه از خوارج بیش از ده نفر نجات پیدا نکنند و از مسلمانان بیش از ده نفر کشته نمیشوند باین عبارت که لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة.
چنانچه ابن ابی الحدید و خواجه کلان بلخی و دیگران نقل نمودهاند که آنچه خبر داده بود بعدها تمام واقع شد.
مخصوصا ابن ابی الحدید در ص 425 جلد اول شرح نهج(چاپ مصر)ذیل این خبر گوید هذا الخبر من الاخبار التی تکاد تکون متواترة لاشتهاره و نقل الناس کافة و هو من معجزاته (2).
آیا اینها اخبار بغیب و آگاه بودن بامور آینده نبوده تا رفع شبهه و اشکال از شما بشود و پی بمقام ولایت و حقیقت آن حضرت ببرید و منصفانه تصدیق نمائید که بین آن حضرت و سایر خلفاء تفاوت آشکارا بوده است.
اگر دارای علم لدنّی نبوده و اتصال با ما وراء عالم طبیعت نداشته چگونه از امور غیبیه خبر میداده که بعد از سالها و قرنها واقع میگردید.
مانند خبر دادن از کشته شدن میثم تمّار بدست عبید اللّه بن زیاد و کشته شدن
1) 1) بنظر بعضی ذو الثدیة بفتح(ث)صاحب دستهای کوچک است زیرا ثدی بمعنی دست است و ه در آخر ثدی علامت تصغیر است یعنی تزمله رئیس خوارج دارای دو دست کوچک بوده است لذا ذو الثدیه لقب او شده بود.و بعقیده ارباب لغت ثدی بمعنی پستان است و چون حرقوص ابن زهیر رئیس خوارج پستانهای بزرگ داشت لذا معروف شد به ذو الثدیّه
2) 2) این خبر از اخبار نزدیک بتواتر است از جهة شهرتی که دارد و تمام مردم نقل نمودهاند و این خبر خود از معجزات آن حضرت میباشد.
جویریه و رشید هجری بدست زیاد و خبر حادثه و قتل عمر و بن حمق بدست اعوان معاویه و بالاتر از همه خبر دادن شهادت فرزند دلبند خود حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام که مکرر معرفی قتله آن حضرت را مینمود چنانچه قبلا اشاره نمودم بخبر دادن از انس و عمر سعد قتله آن حضرت که تمام این اخبار را اکابر علمای خودتان از قبیل طبری و ابن ابی الحدید در ص 208 جلد اول شرح نهج و سایر مجلدات و محمد بن طلحه شافعی و سیوطی و خطیب خوارزمی و دیگران مشروحا نقل نمودهاند.
از جمله اخبار غیبیه خبر دادن از قتل خود و معرفی نمودن عبد الرحمن بن ملجم مرادی را باینکه قاتل من است درحالیکه آن ملعون اظهار علاقه و وداد ظاهرا بآن حضرت مینمود چنانچه ابن اثیر در ص 25 جلد چهارم اسد الغابه و دیگران نقل نمودهاند که وقتی شرفیاب شد در حضور اصحاب زبان بمدح آن حضرت گشود و گفت:
انت المهیمن و المهذب ذو الندی
و ابن الضراغم فی الطراز الاول
الله خصک یا وصی محمد
و حباک فضلا فی الکتاب المنزل
(1) .
إلی آخر الابیات:
جمیع اصحاب از طلاقت لسان و کثرت علاقه او بآن حضرت تعجب نمودند حضرت در جواب فرمود.
انا انصحک منی بالوداد
مکاشفة و انت من الاعادی
و نیز ابن حجر در ص 82 صواعق گوید حضرت در جواب او فرمود
ارید حیاته و یرید قتلی
غدیرک من خلیل من مرادی
1) 1) خداوند ترا بامامت قائم بر خلق نموده است تو خالص از هر عیب و ریبی و صاحب جود و سخائی نسبت بدوست و دشمن تو فرزند شیر مردی و شجاع و نامی هستی که بفنون نیروهای سابق و لا حق دانا بودهای. (ای وصی پیغمبر خاتم(ص)پروردگار عالمیان تو را باین منزلت و مقام اختصاص داده است که هر گونه فضل و کرامتهای خود را در قرآن مجید بر تو افاضه و مقرر داشته.
2) 2) من تو را نصیحت مینمایم که از دوستان من باشی علنی و بر ملاء و حال آنکه تو از دشمنان من هستی و عجب آنکه من حیات و زندگانی او را میخواهم و او مرگ و کشته شدن مرا طالب است و این غدار ظاهر دوست از طایفه مراد است.
عبد الرحمن عرض کرد گویا اسم مرا شنیدهاید از نام من بدتان آمده است فرمود نه چنین است بلکه واضح و آشکار میدانم تو قاتل منی و بهمین زودی این محاسن سفید مرا بخون سرم خضاب مینمائی عرض کرد اگر چنین است امر کن مرا بقتل رسانند و نیز اصحاب همین تقاضا را نمودند حضرت فرمود این امری است محال یعنی نشدنی برای آنکه دین من اجازه نمیدهد قصاص قبل از جنایت را؟!.
علم من حکم میکند تو قاتل منی ولی احکام دین مربوط باعمال ظاهر است هنوز از تو عملی بر خلاف ظاهر بارز نگردیده شرعا نمیتوانم حکمی بر تو جاری نمایم.
مستر کارلیل انگلیسی در کتاب الابطال خود گوید کشته شد علی بن أبی طالب بعدالت خود یعنی اگر عدالت نمیکرد و قصاص قبل از جنایت میکرد قطعا بدنش بسلامت میماند چنانچه سلاطین عالم بمجردی که سوء ظن بکسی پیدا میکردند و لو فرزند و برادر و عیال و اقارب عزیزشان بود فوری معدومشان مینمودند.
ولی علی علیه السّلام یگانه راد مردی بود که پا از دایرۀ شرع و دیانت بیرون نگذارد در عین آنکه قاتل خود را بطور جزم معرفی نمود ولی چون بر حسب ظاهر هنوز جنایتی از او بعمل نیامده قصاص نکرد بلکه کمال رافت و محبت را دربارۀ او مرعی داشت تا شقاوت خود را ظاهر ساخت و اثبات نمود احاطه علم آن حضرت را بر بواطن و عواقب امور.
و این خود دلیل دیگری است بر اینکه عالم بغیب جز پیغمبر و امام که معصوم از خطایا میباشند دیگری نخواهد بود چه آنکه اگر معصوم نباشد روی علم و دانش بحقایق امور فسادها خواهد نمود ولی پیغمبر یا امام چون دارای عصمتاند(مانند امیر المؤمنین علیه السّلام)با علم و اطلاع بر قاتل خود پا از دائرۀ شرع انور بیرون نگذارد قصاص قبل از جنایت ننمود.
آیا اینها دلائل بر اثبات علم و اطلاع آن حضرت بر اسرار و مغیبات نبوده که جوانی از راه رسیده با یک عالم مسرت از در و داد و محبت دست ببوسد و مدیحه
بخواند حضرت بفرماید تو قاتل منی بخدا اگر قدری انصاف باشد تصدیق میشود که آن حضرت دارای علم بظاهر و باطن بوده است.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در اول باب 14 ینابیع الموده ص 65 از درّ المنظّم ابن طلحه شافعی نقل نموده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود.
لقد حزت علم الاوّلین و انّنی
ظنین بعلم الآخرین کتوم
و کاشف اسرار الغیوب باسرها
و عندی حدیث حادث و قدیم
و انّی لقیّوم علی کلّ قیّم
محیط بکلّ العالمین علیم
(1) و بعد از آن فرمود آن حضرت لو شئت لأوقرت من تفسیر الفاتحة سبعین بعیرا قال النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انا مدینة العلم و علیّ بابها قال اللّه تعالی و أتوا البیوت من ابوابها فمن اراد العلم فعلیه بالباب (2).
اگر هیچ دلیلی بر اثبات خلافت بلافصل و تقدم آن حضرت بر دیگران نبود(و حال آنکه دلائل از حد احصاء خارج است از عقل و نقل و کتاب و سنت و اجماع چنانچه در شبهای گذشته بمختصری از آنها اشاره نمودیم)مگر همین دو دلیل یکی مقام اعلمیت و افضلیت آن حضرت که روی قاعدۀ عقل و منطق هیچ جاهلی حق تقدم بر عالم ندارد و اعلمیت و افضلیت آن حضرت در نزد دوست و دشمن بارز و آشکار است حتی ابن ابی الحدید ضمن خطبه اول کتابش گوید قدّم المفضول علی الافضل این عبارت اقرار و
1) 1) هرآینه بتحقیق دانا و ماهرم بعلوم اولین و دانا و عالمم بعلوم آخرین که در سینۀ من تمام مکتوم است و کاشف جمیع اسرار غیبم و هر داستانی از سابق و لا حق در سینۀ من است و من بر هر صغیر و کبیر فرمانروایم علم من احاطه بجمیع موجودات دارد.
2) 2) اگر بخواهم از تفسیر سوره فاتحه تنها هفتاد شتر را بار خواهم نمود و مؤید بیان من فرموده پیغمبر است که فرمود من شهرستان علمم و علی در آن میباشد و تأیید فرمودۀ پیغمبر آیۀ شریفه است که میفرماید وارد خانهها شوید از در آنها. پس کسی که اراده دارد تحصیل علم نماید باید از بابی که پیغمبر معرفی فرمود وارد گردد.
اعتراف بافضلیت آن حضرت است منتها روی عادت و تعصب گوید خدا خواست مفضول (یعنی صفر الکف)تمام را بر افضل و اکمل مقدم دارد.
و حال آنکه چنین بیانی از شخص عالمی مانند ابن ابی الحدید شایسته نبوده که مورد اعتراض فضلاء و دانشمندان و ارباب منطق قرار گیرد و بر او خرده گیرند که بر خلاف قواعد علم و منطق و عقل اظهار عقیده نموده و این نسبت بیجائی است بذات اقدس پروردگار اعظم چه آنکه خدای حکیم علیم هرگز عملی بر خلاف عقل و منطق نمینماید و مفضولی را بر فاضل مقدم نمیدارد تا چه رسد بر اعلم و افضل.
بشری که مختصر فهم و شعور دارد و بهرهای از علم و منطق برده حاضر نمیشود بتقدیم فاضل بر افضل تا چه رسد بمفضول بر افضل.
چگونه ممکن است خدای حکیم علیم مفضولی را بر افضل مقدم دارد و حال آنکه خود در آیه 12 سوره 39(زمر)بطریق استفهام انکاری میفرماید هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (1).
و نیز در آیه 36 سوره 10(یونس)فرماید أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ (2).
پس از جهت اعلمیت و افضلیت حق تقدم در امت بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با امیر المؤمنین علی علیه السّلام بوده است و ابن ابی الحدید در ص 4 جلد اول شرح نهج صریحا اقرار باین معنی نموده آنجا که گوید انّه علیه السّلام افضل البشر بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و احقّ بالخلافة من جمیع المسلمین (3).
و دلیل دوم که مرتبط با دلیل اول است فرمودههای رسول اکرم خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
1) 1) آیا آنان که(مانند علی)اهل علم و دانشاند با مردم جاهل نادان یکسانند؟(یعنی هرگز یکسان نیستند).
2) 2) آیا آنکه خلق را براه حق رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه رهبری نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود.
3) 3) بدرستی که علی علیه السّلام بعد از رسول خدا(ص)افضل بشر و احق و اولی بامر خلافت از جمیع مسلمانان بوده است.
است مخصوصا که در آخر همین حدیث میفرماید من ارد العلم فلیأت الباب (1).
شما را بخدا انصاف دهید آیا آن کسی که پیغمبر امر میکند درب خانه او بروید اولی باطاعت است یا آن کسی که مردم برای خود بعنوان خلافت معیّن نمایند.
علاوه بر آنکه امر پیغمبر مطاع است باید اطاعت کرده شود علت و جهت حق تقدم را معین مینماید که همان جهت عقلانی است که أعلمیت باشد.
شیخ- اگر از جهت أعلمیت و أفضلیت حق تقدم برای سیدنا علی کرم اللّه وجهه بود میبایستی رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم نصّی بر آن جناب بنماید که امت بدانند باید پیروی از او بنمایند و حال آنکه بچنین نصّی ما برنخوردهایم.
داعی- این قبیل بیانات از امثال شما آقایان با علم و فضل فوق العاده اسباب تأثر داعی میشود که چرا باید عادت آن اندازه در شما تأثیر کرده باشد که علم و دانش و حقیقت شما را مقهور خود قرار دهد.
آقای عزیز ده شب است که داعی از کتب معتبره خودتان إقامۀ برهان نموده و نصوص وارده را بعرض مجلس رسانیده بشهادت اهل مجلس و جرائد و مجلات تازه امشب آقا بحث را از سر گرفته میفرمائید نصّی ندیدهاید.
در حالتی که کتب معتبره خودتان سراسر پر است از نصوص جلیّه و خفیّه مع ذلک از همه چشم پوشیده یک سؤال از شما مینمایم که آیا امت احتیاج بعلم و سیره رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دارند یا نه.
شیخ- بدیهی است که احتیاجات همگی صحابه و امت تا روز قیامت بعلوم عالیه و سیره متعالیۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و سلّم میباشد.
داعی- احسن اللّه لکم الاجر اگر هیچ نص صریحی از آن حضرت در باب خلافت و امامت نبود مگر همین حدیث مدینه که صریحا فرموده انا مدینة العلم و علیّ بابها و من اراد العلم فلیأت الباب (2).کافی برای اثبات مرام بود
کدام نصّ صریح و واضحتر از این حدیث است که میفرماید هر کس میخواهد از علم من بهره بردارد باید برود در خانه علی که باب علم من است الآن وقت سحر است تمام شب را داعی با حرارت تمام در اطراف این موضوع صحبت نمودم و وقت آقایان را گرفتم الحال آقا مرا سرد نمودید مثل اینکه آقایان مانند اسلافتان نمیخواهید روی عادت گوش بحرف حساب بدهید تمام بیانات ما را نشنیده گرفته و انکار نصّ مینمائید.
کدام نصّ بالاتر از نصّ علمی است کدام عاقل دانشمندی از ارباب ملل و نحل گفته که با بود عالم و اعلم مردم زیر بار جاهل بروند اگر در علم و منطق چنین بیانی در عالم شده داعی تسلیم بمنطق شما میشوم.
و اگر چنین منطقی در عالم وجود ندارد که با بود عالم و اعلم مردم تبعیت و پیروی از جاهل بنمایند شما باید تسلیم منطق ما که منطق تمام ارباب علم و دانش است بشوید که چون امیر المؤمنین علی علیه السّلام اعلم امت بوده باید بحکم علم و عقل و منطق تبعیت و پیروی از او بنمائید.
چنانچه قبلا عرض کردم که اکابر علماء خودتان مانند امام احمد حنبل در مسند و ابو المؤید خوارزمی در مناقب و حافظ ابو نعیم اصفهانی در نزول القرآن فی علیّ و خواجه کلان بلخی در ینابیع و میر سید علی همدانی در مودة القربی حتی ابن حجر مکّی در صواعق نقل میکنند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکرر میفرمود اعلم امّتی علیّ بن أبی طالب (1).
احدی از صحابه بپایه علم آن حضرت نمیرسند چنانچه ابن مغازلی شافعی در مناقب و محمد بن طلحه در مطالب السئول و حموینی در فرائد و شیخ سلیمان حنفی در باب 14 ینابیع از کلبی نقل میکنند که عبد اللّه بن عباس(حبر امت)گفت علم النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم من علم اللّه و علم علیّ من علم النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و علمی
1) 1) داناترین افراد امت من علی بن أبی طالب(علیه السّلام)است.
من علم علیّ و ما علمی و علم الصحابة فی علیّ الاّ کقطرة بحر فی سبعة ابحر (1).
در آخر خطبه 108 نهج البلاغه است که مولانا امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه فرموده:
نحن شجرة النبوة و محطّ الرسالة و مختلف الملائکة و معادن العلم و ینابیع الحکم (2).
ابن ابی الحدید هم در ص 236 جلد دوم شرح نهج(چاپ مصر)در شرح این خطبه گوید این امر در آن حضرت ظاهر است جدا زیرا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
أنا مدینة العلم و علیّ بابها و من اراد المدینة فلیأت الباب (3).
و نیز فرمود اقضاکم علیّ قضاء أمری است که مستلزم علوم بسیاری میباشد بالجمله فحاله فی العلم حال رفیعة جدّا لم یلحقه احد فیها و لا قار به و حقّ له ان یصف نفسه بأنّه معادن العلم و ینابیع الحکم فلا احد احق به منها بعد رسول اللّه (4)انتهی.
ابن عبد البر در ص 38 جلد سیم استیعاب و محمد بن طلحه در ص 23 مطالب السئول و قاضی ایجی در ص 276 مواقف آوردهاند که رسول اکرم فرمود اقضاکم علی.
چنانچه سیوطی در ص 115 تاریخ الخلفاء و حافظ ابو نعیم در ص 65 جلد اول حلیة الاولیاء و محمد جزری در ص 14 اسنی المطالب و محمد بن سعد در ص 459 طبقات و ابن کثیر در ص 359 جلد هفتم تاریخ کبیر و ابن عبد البر در ص 38 جلد چهارم استیعاب از خلیفه
1) 1) علم پیغمبر(ص)از علم خدای تعالی است و علم علی(ع)از علم پیغمبر(ص)میباشد و علم من از علم علی است و علم من و علم صحابه در مقابل علم علی مانند قطره آبی در هفت دریا میباشد.
2) 2) ما(ائمه اثنا عشر علیهم السّلام)از شجرۀ نبوت هستیم و از خاندانی میباشیم که رسالت و پیغام الهی در آنجا فرود آمده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده و ما کانهای معرفت و دانش و چشمههای حکمت میباشیم.
3) 3) من شهرستان علمم و علی باب آن میباشد هر کس اراده دارد از شهرستان علم من بهره بردارد پس باید برود بباب علم(علی ع).
4) 4) مقام علمی آن حضرت بسیار بلند است که از حد بیان خارج و دست تصور هیچکس باو نخواهد رسید بلکه باو نزدیک هم نخواهد شد و سزاوار است که بخود نسبت دهد و بفرماید معدن علم منم که چشمههای حکمت از اقیانوس علوم من جاری میباشد پس در نتیجه ثابت است که احدی از بشر سزاوارتر از علی برفعت علم بعد از رسول خدا نیست.
عمر بن الخطاب نقل نمودهاند که میگفت علی اقضانا یعنی علی در امر قضاوت(که احاطه بر جمیع امور است)از همۀ ما اولی و مقدم بود.
و نیز در ص 69 ینابیع المودة نقل مینماید که صاحب درّ المنظّم ابن طلحه گوید:
اعلم انّ جمیع اسرار الکتب السماویّة فی القرآن و جمیع ما فی القرآن فی الفاتحة و جمیع ما فی الفاتحة فی البسملة و جمیع ما فی البسملة فی باء البسملة و جمیع ما فی باء البسملة فی النقطة الّتی هی تحت الباء قال الامام علیّ کرّم اللّه وجهه انا النقطة الّتی تحت الباء (1).
و نیز سلیمان بلخی در ینابیع الموده نقل مینماید از ابن عباس که گفت اخذ بیدی الامام علیّ علیه السّلام فی لیلة مقمرة فخرج بی الی البقیع بعد العشاء و قال:اقرأ یا عبد الله فقرأت:بسم اللّه الرحمن الرحیم فتکلم لی فی اسرار الباء الی بزوغ الفجر (2).
اتفاقی فریقین است که در میان صحابه امیر المؤمنین علی علیه السّلام منحصر بفرد بوده در اینکه عالم بأسرار غیبیه و وارث علوم انبیاء بوده است.
چنانچه محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و خطیب خوارزمی در مناقب و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع از درّ المنظّم ابن طلحه حلبی نقل نمودهاند که امیر المؤمنین علیه السّلام میفرمود سلونی عن اسرار الغیوب فانّی وارث علوم الانبیاء و المرسلین (3).
و نیز امام احمد حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در شرح نهج و سلیمان بلخی
1) 1) بدان که اسرار جمیع کتب سماوی در قرآن است و تمام اسرار و رموز قرآن در سوره فاتحه است و جمیع حقایق که در سوره فاتحه است در بسمله است و هرچه در بسمله است در باء بسمله است و اسرار باء بسمله تمام در نقطۀ زیر باء است و علی کرم اللّه وجهه فرموده من آن نقطۀ زیر باء هستم. چه خوش سراید شاعر: توئی آن نقطۀ بالای فاء فوق ایدیهم که در وقت تنزل تحت بسم اللّه را بائی
2) 2) در شب ماهتابی علی(ع)دست مرا گرفت برد بسوی قبرستان بقیع بعد از نماز عشاء فرمود بخوان من بسم اللّه الرحمن الرحیم را قرائت نمودم آنگاه از اسرار باء بسم اللّه برای من سخن گفت تا طلوع فجر.
3) 3) سؤال کنید از من از اسرار غیبیه پس بدرستی که من وارث علوم انبیاء و مرسلینم.
در ینابیع نقل مینمایند که آن حضرت در بالای منبر میفرمود سلونی قبل ان تفقدونی سلونی عن طرق السموات فانّی اعلم بها من طرق الارض (1).
این ادعا از آن حضرت در آن زمانی که وسایل سیر در ملکوت مانند امروز نبوده بزرگترین دلیل بر آگاه بودن بمغیبات است فلذا مکرر سؤال مینمودند و آن حضرت از آسمانها و کرات جوّیه خبر میدادند.
بعلاوه در دورهای که هیئت بطلمیوس مصری دائر بوده جواب اشخاص را مطابق با هیئت جدید امروزی دادن خود معجزه بزرگ است.
چنانچه شیخ محقق و فاضل محدث عادل ثقه علی بن ابراهیم قمی قدّس سره القدوسی که در قرن سیم هجری ریاست علمی او محرز بوده در تفسیر سوره و الصّافات و شیخ فاضل محدث لغوی که در زهد و ورع و تقوی معروفیت کامل داشته فخر الدین بن طریح نجفی در کتاب لغت معروفش مجمع البحرین که تقریبا سیصد سال قبل تألیف نموده در لغة کوکب و علامۀ شهیر مرحوم ملا محمّد باقر مجلسی رضوان اللّه علیه در جلد 14 بحار الانوار«السماء و العالم»از امیر المؤمنین علی علیه السّلام نقل نمودهاند که فرمود هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض (2).
شما را بخدا انصاف دهید آیا در یک دوره و زمانی که از هیئت جدید اثری در عالم نبوده و هیئت بطلمیوسی هم که مدار عمل ریاضیون فلکی آن زمان بوده قائل بافلاک بودند کواکب و ستارگان را انوار مضیئه و میخهای آسمان میدانستند.
تلسکوبها و دوربینهای امروزی هم وجود نداشته که از وضع کرات و اوضاع ستارگان خبر بدهند اگر فردی از افراد بشر از اخبار سماوی و کرات جوی خبر
بدهد آن هم مطابق با علم هیئتی که بعد از هزار سال مورد توجه و عمل علماء قرار گیرد شما چنین خبردهندهای را عالم بغیب نمیدانید و این خبر را در شمار اخبار غیب بحساب نمیآورید.
اگر بخواهید بفرمائید این نوع از اخبار که در کتب اکابر علماء از ائمۀ اطهار بسیار رسیده علم بغیب نیست کمال بیلطفی را فرمودید و تعصّب خود را ظاهر نمودید زیرا خود خبر دلالت بر این امر بزرگ دارد.
و اگر خبر دادن از ملکوت اعلا و کرات جوّیّه که چگونگی آنها از نظرها ناپدید بوده است(حتی امروزه هم که تلسکوبهای قوی موجود است با چشم غیر مسلّح دیده نمیشود)و علوم امروزه هم تصدیق حقیقت و چگونگی آن خبر هزار و سیصد سال قبل را مینماید پس بدانید خبر دادن از غیب عالم بوده و تصدیق فرمائید که مولانا امیر المؤمنین و امام المسلمین علی بن أبی طالب علیه الصلاة و السّلام عالم بغیب بوده است که بدون وسائل و اسباب کشفیه که امروزه موجود گردیده با چشم معمولی ملکوت را مورد کشف و انکشاف قرار داده.
قطعا هر انسان دقیقی بمحض شنیدن چنین اخبار قبل از هزار سال حکم میکند که خبر دهنده عالم بغیب بوده.
مناسب است باقتضای مقام با اجازه آقایان اشاره نمایم بمطلب مهمّی که در همین سفر برای داعی پیش آمد نموده موقعی که از بصره(آخرین شهر سر حدّی عراق عرب)سوار کشتی شدیم در اطاق درجه اول کشتی(واریلا)بودیم که دارای سه تخت خواب بود اتفاقا یک مرد شریف دانشمند از مستشرقین فرانسوی بنام (مسیو ژوئن)در اطاق ما بود بسیار فاضل و مؤدب با آنکه از نژاد فرانسه بود زبان عربی و فارسی را بسیار خوب میدانست فلذا با هم مأنوس و همه روزه با صحبتهای علمی و دینی سرگرم بودیم.
البته داعی سعی کامل داشتم که بوظیفه خود عمل نموده آن مرد محترم را بحقایق دین مقدس اسلام و مذهب حقۀ جعفری متوجه سازم.
در یکی از روزها ضمن صحبت ایشان گفتند تصدیق مینمایم که در دیانت اسلام مزایائی هست که در سایر ادیان نمیباشد چه آنکه اسلام در همه جا و همه کار اعتدال در عمل را مورد توجه قرار داده ولی در عین حال فراموش نکنید که در کشفیات عملی اروپائیها که در تحت أوامر دیانت پاک حضرت مسیح هستند گوی سبقت و مسابقت را ربوده و عالمی را رهین منّت عملی خود قرار دادهاند.
داعی- در اینکه غربیها و دیگران هم سعی و جدیّت بلیغی در کشفیات علمیه نمودهاند حرفی نیست بلکه مورد تصدیق همه میباشد ولی باید دید سرچشمۀ تمدن علمی را از کجا گرفتند استاد و معلم آنها در علوم و فنون چه اشخاصی بودهاند البته چون خود شما از علماء و دانشمندانی هستید که در حقیقت هر چیزی غور و بحث نمودهاید تصدیق مینمائید که سر چشمۀ علوم و فنون غربیها از اسلام و اسلامیان بوده نه از تعالیم حضرت مسیح علیه السّلام.
چه آنکه غربیها تا قرن هشتم میلادی بشهادت تاریخ غرق در توحش و بربریّت بودند و حال آنکه در همان زمان مسلمین پرچم دار علم و هنر بودند-چنانچه اکابر علماء خودتان از قبیل ارنست رنان فرانسوی و کارلیل انگلیسی و نورمال آلمانی و غیره اقرار باین معنی دارند.
در همین سفر موقعی که در کاظمین مشرف بودم شبی را مهمان جناب نواب محمّد حسین خان قزلباش بودم که از خاندان محترم قزلباش و بسیار مرد شریفی است و سالها است در کربلا و کاظمین سکنا دارند و الحال معاون مندوب سامی در کل عراق عرب هستند-صحبت از اقرار و اعتراف اروپائیها بتمدن اسلام بمیان آمد ایشان فرمودند اخیرا کتابی تألیف یکی از دانشمندان فرانسوی بزبان اردو ترجمه شده برای من یک جلد آوردهاند بسیار کتاب زیبائی است که سید فاضل جلیل القدر هندی آقا سید
علی بلگرامی ترجمه نمودهاند نام این کتاب(تمدن العرب (1))است بسیار ضخیم و مفصل و مستدل میباشد تألیف دانشمند معروف غرب دکتر در طب و حقوق و اقتصاد (گوستاو لوبون)که با دلائل محسوسه و منقولۀ بسیار قوی توأم با چهار صد گراور ثابت مینماید که آنچه غربیها از علم و تمدن و حرف و صنایع حتی طرز ادب و معاشرت و تشکیل إدارات ملکی و مملکتی لشکری و کشوری و زندگانی فردی و اجتماعی دارند از تعالیم عالیۀ عرب است.
(بدیهی است مراد از عرب که در السنه و افواه اروپائیها وارد است و این مرد بزرگ دانشمند نام کتابش را تمدن العرب گذارده اعراب مسلمیناند و الاّ اعراب قبل از اسلام عاری از هر علم و ادب بودند).
مسیو ژوئن- بلی آن کتاب را خود دانشمند بزرگ فرانسوی دکتر گوستاو لوبون در پاریس بمن دادند و الحق زحمت کشیده و خوب نوشتهاند.
داعی- آن کتاب را از جناب نوّاب برسم امانت گرفتم چون زبان اردو نمیدانستم (اینک که بهندوستان آمدهام بقدر رفع احتیاج با این زبان ارتباط پیدا نمودم)در مدت ده روز که در آن بلدۀ طیّبه توقف داشتم جناب دوست دانشمند نوّاب صادق خان قزلباش ساکن کاظمین و بغداد ملاطفت فرموده قسمتهائی که مورد توجه دعاگو بود ترجمه مینمودند داعی هم یادداشت مینمودم مخصوصا فصل دوم از باب دهم(تأثیر تمدن اسلام در مغرب)را تماما ترجمه نمودند و بداعی دادند بسیار از ایشان ممنون شدم (2).
آن اوراق را باز کرده و برای ایشان خواندم گفتم ملاحظه فرمائید این دکتر دانشمند فرانسوی از اهل و دیار و وطن شما که خود تصدیق مقام و رتبه ایشان را مینمائید در این فصل اقرار باین معنی نموده چنین گوید.
1) 1) اخیرا جناب آقای سید محمد تقی فخر داعی گیلانی که یکی از فضلاء و دانشمندان ایران هستند در تهران از زبان اردو بفارسی ترجمه و چاپ نموده الحق خدمت بزرگی بمعارف اسلامی نمودهاند. ای کاش فضلاء و نویسندگان ما از ایشان سرمشق میگرفتند عوض ترجمه رمانها و کتابهای مضر الاخلاق و العقائد اروپائی و مصری و غیره این قبیل ترجمههای سودمند مینمودند.
2) 2) اخیرا در تهران با ترجمۀ آقای فخر داعی هم مطابقه نموده و تصحیح نمودم.
تمدن اسلام بقدری که در مشرق تأثیر بخشیده در مغرب نیز همان قدر مؤثر واقع شده و بدین وسیله اروپا داخل در تمدن گردیده.
این تمدن تأثیری که بمغرب بخشیده اگر بخواهیم میزان آن را بدست بیاوریم باید ببینیم که پیش از ورود تمدن مزبور بغرب حالات مغرب و اوضاع زندگانی اروپائیان چه بوده است.
در قرن نهم و دهم میلادی یعنی همان وقتی که تمدن اسلام در مملکت اسپانیا منتها درجۀ ترقی و تعالی را پیموده در تمام مغرب زمین علمی و یا مراکز علمی وجود نداشت مگر کلیساها که بدست رهبانان جاهل که خود را عالم میدانستند اداره میشد و مردم را بخرافات مذهبی خود عادت میدادند؟!.
از قرن دوازدهم که بعضی اشخاص حساس در پی فهم و دانش بودند پناهگاهی (برای اخذ علم و دانش)نداشتند مگر اسلام و مسلمین که از جمیع جهات آنها را استاد و بهتر و برتر از همه میدانستند و در مدارس آندلس میرفتند و تحت تعالیم مسلمین دانا میشدند.
تمام اهل علم باید منّتدار مسلمانان باشند که خدمت بزرگی بعلم و دانش نمودند و توسعه در عالم دادند مسلمین عرب حق حیات بزرگی بما غربیها دارند و بایستی تمدن مغرب را تمدن العرب نامید انتهی.
اینها خلاصۀ مختصری بود از آنچه دانشمند شهیر فرانسوی خودتان مینویسد جنابعالی مانند همۀ غربیها بعلم و صنعت و کشفیات امروزۀ اروپا میبالید ولی خوبست نظری بازمنه سالفه اروپا بنمائید و نیز توجهی باوضاع و تاریخ جزیرة العرب قبل از اسلام نموده تا کشف حقیقت بر شما بشود.
زمانی که اروپای شما حتی پاریس(مهد تمدن امروز)غرق در توحش و بربریّت بود-سرچشمههای علم و تمدن و هنر از شبه جزیرة العرب توسط اعراب مسلمین براهنمائی قائد عظیم الشأن اسلام و اسلامیان خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدنیا پخش میگردید
لازم دانستم پردهای از گذشته بردارم تا شما را بتمدن اعراب مسلمین و اروپائیها توجه دهم تا حقیقت آشکار گردد.
خودتان میدانید که قرن هفتم و هشتم میلادی بواسطه خدمات بزرگ شارلمان امپراطور مقتدر فرانسه اروپا سر و صورتی بخود گرفت مع ذلک در همان زمان وقتی روابط خود را با دربار خلافت اسلامی بغداد(هارون الرشید عباسی)محکم نمود تحف و هدایائی بین شارلمان(در مرتبۀ اول)و خلیفه هارون الرشید رد و بدل شد من جمله از تحف و هدایائی که هارون در عوض برای شارلمان فرستاد علاوه بر جواهرات و البسۀ فاخر و پارچههای بافت مسلمین عرب و قیل بزرگی که اروپا ندیده بود و ساعت بزرگی بود که فرانسویها بر سر در عمارت سلطنتی خود نصب نمودند و آن ساعت از هنرمندی عربهای مسلمین بود که اوقات 24 ساعت را با زدن زنگها که با افتادن دانههای فلزی در جام بزرگ زرین معین مینمود.
دانشمندان فرانسوی دربار شارلمان بلکه تمام اهالی پاریس(پایتخت متمدن امروز اروپا)نتوانستند از حقیقت و چگونگی آن صنعت بزرگ سر در آورند چنانچه گوستاو لوبون در تمدن العرب و دیگران از دانشمندان و نویسندگان اروپا ثبت نمودهاند.
اگر بخواهید بهتر بمیزان تمدن اروپا در مقابل تمدن اعراب مسلمین پی ببرید تاریخ زمان شارلمان و قضیه ساعت ساخت مسلمین را مطالعه نمائید تا کشف حقایق بشود.
که مینویسند وقتی ساعت را در برج بزرگی بالای سر در عمارت سلطنتی گذاردند و روپوش از بالای آن برداشتند مردم پاریس حرکت عقربههای ساعت را دیدند با چوب و چماق و انواع حربهها بطرف عمارت سلطنتی حمله نمودند-خبر بشارلمان دادند که ملت با عصبانیت تمام حمله بعمارات سلطنتی نمودند-درهای عمارات را بسته وزراء و دانشمندان دربار را برای تحقیق علت این عمل ملت فرستادند.
پس از گفتگوی بسیار معلوم شد نظر بدی بمقام سلطنت ندارند بلکه میگویند سالها کشیشها بما گفتند از شیطان دشمن بزرگ بشریّت باید دوری نمائید ما پیوسته
عقب این دشمن بزرگ بودیم که در کجا باو دست پیدا کنیم و خود را از شرّ او نجات دهیم تا در این موقع که این برج ساخته شده میبینیم شیطان در داخل برج حرکاتی میکند که ما را اغواء نماید لذا ما برای خراب کردن برج و کشتن دشمن بزرگ عالم بشریّت حمله نمودهایم!!!.
ناچار دسته دسته از بزرگان ملت را ببالای برج برده وضع ساعت و هنرنمائی مسلمین را بآنها ارائه دادند آنها برای ملت تشریح نمودند آنگاه ملت با عذر خواهی و پوزش از مقام سلطنت متفرق گردیدند.
پس شما نفرمائید مسلمانان از اروپائیها عقب بودند خیر عقب نبودند بلکه عقب ماندند از همان روزی که غربیها بیدار شدند و در مدارس علم و هنر مسلمین مانند آندلس و قرطبه و اشبیلیه و اسکندریه و بغداد و غیره اخذ علوم و صنایع و حرف نمودند در پی سعی و عمل رفتند و باوج ترقی و تعالی رسیدند.
مسلمانان مغرور تنبل و تنپرور شدند و خمود پیدا نموده عقب ماندند تا باین روز رسیدند که میبینیم و الاّ ما همه چیز داشتیم ولی امروز فقیر همه چیز شدهایم بقول ادیب دانشمند حافظ شیرازی ما که گوید.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
از اینها گذشته ترقیات علمی و صنعتی شما مربوط بحضرت عیسی علیه السّلام نمیباشد بلکه در اثر سعی و کوشش مردمان غربی از ده قرن بعد از صلب حضرت مسیح(بعقیدۀ شما)آن هم از برکات مسلمین عرب و نشریات آنها بوده.
البته در این موضوع صحبت بسیار نمودیم تا رسیدیم باین جا که گفتم فرق پیشوایان مسلمین با تمام اهل عالم و دانشمندان معروف دنیا اینست که اینها با اسباب کشفیات میکنند و آنها بدون اسباب.
برای مدعای خود چند خبر از ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین راجع بحیوانات ذرهبینی خواندم که در زمانی که ذره بینها و میکرسکپها در عالم وجود نداشت(یعنی در هزار و سیصد سال قبل)پیشوایان بزرگ اسلام أئمه از عترت پیغمبر عظیم الشأن ما با
چشم غیر مسلّح بآلات و ادوات ظاهریه حیوانات ذرهبینی را دیده و بما معرفی و امر باحتراز از آنها نمودند.
شماها امروزه مباهات مینمائید که بوسیله تلسکوبها و دوربینهای قوی از کرات جوّیه و موجودات هوائی و مخلوقات در کواکب و ستارگان فی الجمله اطلاع پیدا نمودهاید.
ولی در هزار و سیصد سال قبل پیشوای دوم مسلمین و معلم ثانی اسلامیان امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه الصلاة و السّلام بدون اسباب و وجود تلسکوب و دوربینهای بزرگ از کرات آسمانی طبق هیئت جدید خبر داده آنگاه همین خبری که امشب بعرضتان رسانیدم برای ایشان خواندم که آن حضرت فرمود هذه النجوم الّتی فی السماء مدائن مثل المدائن الّتی فی الارض.
مسیو ژوئن- (بعد از قدری سکوت و تفکر)خبر را یادداشت نموده و گفتند خواهش میکنم نام کتابهائی که این خبر را ضبط و ثبت نمودهاند بمن بدهید گفتم و نوشتند آنگاه گفتند در لندن و پاریس بزرگترین کتابخانههای مهم دنیا موجود است حتی نسخههای خطی هر کتابی در آنجا هست من اول بلندن میروم و بعد بپاریس در کتابخانهها این کتابها را دقیقانه تحت نظر میگیریم و با دانشمندان و مستشرقین مطلب را مورد بحث قرار میدهیم اگر دیدیم تاریخ تألیف این کتابهائی که شما ذکر نمودید قبل از پیدایش تلسکوبها و دوربینهای آسمانی بوده بشما قول شرف میدهم و خدای عیسی علیه السّلام و محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بین من و شما گواه باشد که بعد از تحقیق و فهمیدن مطلب مسلمان میشوم.
زیرا قطعا گوینده چنین خبری بدون اسباب در هزار سال قبل چشم دنیائی نداشته و حتما چشم ملکوتی داشته دارای قوه الهی بوده پس دین اسلام با چنین پیشوائی حتما دین حق آسمانی میباشد که خلیفه و جانشین پیغمبر اسلام دارای چنین قوه و علمی ما فوق قوای بشریّت بوده-انتهی (1).
1) 1) بعد از مراجعت از سفرنامهای از ایشان رسید با تصدیق بمراتب فوق و حقیقت خبر اظهار اسلام و اقرار بشهادتین و اعتراف بحقیقت اسلام نموده بودند.
آقایان محترم جائی که بیگانگان ندیده و نشناخته بدون حبّ و بغض فقط روی قاعده و مبنای علمی چنین حکمیّت نمایند.
ما و شما باید بطریق اولی این راه را بپیمائیم و روی همین دو قاعده هر کس را لایق پیغمبری و واجد شرایط دیدیم پیروی از او بنمائیم.
و هم چنین است مقام خلافت و جانشینی پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که اگر با دیده انصاف و بصیرت بنگریم و از غرضرانی و تعصّب خارج و لباس عادت را از تن بیرون کنیم میفهمیم بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در میان صحابه احدی لیاقت این معنی را نداشته که أزهد و أعلم و أفضل بعلاوه اعلا نسبا از مولا امیر المؤمنین علیه السّلام باشد.
چه آنکه آن حضرت بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جامع جمیع فضائل و کمالات بوده علوم اولین و آخرین در نزد آن بزرگوار بوده و جمیع علومی که در میان خلق متعارف است از حکمت و کلام و تفسیر و قرائت و صرف و نحو و فقه و و هندسه و طب و نجوم و عدد و جفر و حساب و شعر و خطبه و موعظه و بدیع و فصاحت و لغت و منطق الطیر تمام بآن حضرت منتهی میشود.
در جمیع این علوم یا آن حضرت مبتکر بوده یا تشریح علم نموده و در هر علمی کلام خاصی بیان فرموده که اهل آن فن آن کلام را مصدر قرار داده و بعدها هرچه در آن فن گفتگو کردهاند شرح بر کلام آن حضرت بوده است.
مانند آنچه به ابو الاسود دئلی در علم نحو فرمود که کلمه اسم و فعل و حرف است و نیز باب إنّ و باب اضافه و باب اماله و باب لغت و عطف را مرسوم داشت و تقسیم إعراب برفع و نصب و جرّ و جزم،دستور اصولی است برای حفظ عبارات از غلط از طرف آن حضرت صادر گردیده است.
اگر شما صفحات اول دیباچه کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی را دقیقا بخوانید خواهید دید که این عالم منصف چگونه تصدیق بتمام این
معانی نموده و مقام علمی آن حضرت را ستوده صریحا در ص 6 گفته.
و ما اقول فی رجل تعزی الیه کلّ فضیلة و تنتهی الیه کلّ فرقة و تتجاذبه کلّ طائفة فهو و رئیس الفضائل و ینبوعها و ابو عذرها و سابق مضمارها و مجلی حلبتها کل من بزغ فیها بعده فمنه اخذ و له اقتفی و علی مثاله احتذی (1).
علم فقهاء اربعه ابو حنیفه-امام مالک-امام شافعی-امام حنبل را از آن حضرت میداند و گوید فقهاء صحابه فقه را از علی آموختند.
چون امشب مجلس ما خیلی بطول انجامیده بیش از این مقتضی نیست که بنقل تمام گفتار و بیانات آن عالم بزرگ خودتان شما را مشغول سازم.
لازم است مراجعه نمائید به دیباچه شرح نهج البلاغۀ آن مرد بزرگ منصف تا مبهوت شوید از شهادت و تصدیق و اذعان و اعتراف عالم مورخ منصف از جماعت خودتان که گوید امر علی علیه السّلام عجیب است که در تمام عمر کلمه لا ادری بر زبان او جاری نشده پیوسته همۀ علوم در نزد او حاضر بوده تا آخر جملات که گوید و هذا یکاد یلحق بالمعجزات لانّ القوّة البشریّة لا تفی بهذا الحصر و لا تنهض بهذا الاستنباط (2).
اگر بخواهم اخبار غیبیهای که از آن حضرت صادر گردیده و بعد از سالها بلکه قرنها وقوع یافته و اکابر علماء خودتان خبرها را نقل نموده و تصدیق بآن معانی نمودهاند اشاره نمایم صبح طالع میگردد در حالتی که بعشری از اعشار نقل حقایق نرسیدهایم بیش از این مزاحم نمیشوم.
1) 1) چه بگویم و چگونه معرفی نمایم شخصی را که ابواب فضائل تماما باو منسوب و فضل هر گروهی از فضلاء باو منتهی میگردد و هر طایفه فضل خود را از او گرفته و جذب نمودهاند او است رئیس فضل و فضلاء زیرا هر فضیلتی از او سرچشمه گرفته حجج و براهین فضل از آن جناب ترشح نموده است او است برنده مسابقه در میدان سباق او است کاشف نتایج فضل و هر بابی از فضل که بعد از آن جناب هویدا گردیده باز ارتباط باو دارد بایستی باو اکتفاء بفضیلت نمود و بمثل او اقتدا کرد.
2) 2) چنین امری البته ملحق بمعجزات است زیرا از قوۀ بشری خارج است که بتواند چنین قواعدی را احصاء یا باین مرتبه از استنباط نائل گردد.
در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
برای نمونه و روشن شدن أذهان گمان میکنم کافی باشد که آقایان بدانند آنچه ما میگوئیم با دلیل و برهان میباشد.
از جمله روزهائی که پرده از علم آن حضرت برداشته شد و امت فهمیدند که آن حضرت عالم بمغیبات است مثل فردا روزی بود که بنا بر بعض اخبار صحیحه و مشهوره روز ولادت با سعادت ریحانه رسول اللّه ابا عبد اللّه الحسین ارواحنا فداه بوده است.
انّ الناس دخلوا علی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و هیّنوه بمولوده الحسین علیه السّلام مردم داخل میشدند برسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تهنیت میگفتند آن حضرت را بمولود حضرت حسین علیه السّلام شخصی از میان جمعیت عرض کرد بابی انت و امّی یا رسول اللّه پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه امروز از علی امر عجیبی مشاهده کردیم فرمود چه دیدید عرض کرد چون ما برای تهنیت آمدیم ما را از ورود بر شما منع نمود بعذر اینکه یکصد و بیست هزار ملک از آسمان جهت تبریک و تهنیت نازل شدهاند و حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند ما تعجب نمودیم که علی از کجا شماره نمود و چگونه خبر دار شد آیا شما باو خبر دادید حضرت تبسمی نمود و بعلی فرمود از کجا دانستی آن قدر ملک در نزد من آمدهاند عرض کرد.
بابی انت و امّی ملائکهای که بر شما نازل و سلام مینمودند هر یک بلغتی با شما حرف میزدند من شماره کردم دیدم به یکصد و بیست هزار لغت با شما حرف زدند فهمیدم یکصد و بیست هزار ملک خدمت شما آمدهاند حضرت فرمودند زادک اللّه علما و حلما یا ابا الحسن خداوند علم و حلم تو را زیاد کند یا ابا الحسن(کنیه علی علیه السّلام بود).
آنگاه رو بامت نموده فرمود انا مدینة العلم و علیّ بابها ما للّه نبأ اعظم منه و ما للّه آیة اکبر منه هو امام البریّة و خیر الخلیقة امین اللّه و خازن علم اللّه و هو الراسخ فی العلم و هو اهل الذکر الّذی قال اللّه تعالی فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون انا خزانة العلم و علیّ مفتاحها فمن اراد الخزانة فلیأت المفتاح (1).
آقایان محترم اگر انصاف دهید و قدری از عادت خارج شوید و قضاوت عادلانه نمائید بدون اراده روی فطرت پاک قلبتان تصدیق مینماید که چنین شخصیت بزرگی که جامع جمیع علوم انبیاء و اسرار غیوب و مرآت کامل رسل و واجد جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده و صاحب مقام عدالت و تقوی و عصمت بوده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم امر فرموده بدر خانۀ او بروید و اطاعت او را اطاعت خود و مخالفتش را هم مخالفت خود قرار داده و از حیث زهد و ورع و تقوی و نژاد برجستۀ خلق و اعلای از همه بوده بقسمی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را امام المتقین و سید المسلمین خوانده که ببعض از آن اخبار در لیالی ماضیه اشاره نمودیم اولی و أحق بمقام خلافت و امامت بوده است از سایر صحابه و لو صحابه هم هر یک دارای فضائلی بودهاند ولی صحبت ما در أفضل و أکمل است که اولویّت و حق تقدم بر دیگران دارد.
اگر شما در میان تمام صحابه و أقارب رسول اللّه فردی را معرفی نمودید که بفضائل و کمالات و صفات ظاهر و باطن برابری با آن حضرت نماید ما تسلیم میشویم و اگر همچو فردی را نتوانستید معرفی نمائید(زیرا همچو فرد شاخصی جز آن حضرت در میان صحابه وجود نداشته)حقا باید تسلیم حقیقت شوید و چشم از خلق پوشیده و با حق پیوند نمائید.
1) 1) من شهر علم هستم و علی دروازه او است نیست برای خدا خبری و آیتی بزرگتر از علی اوست امام خلق و بهترین مردم امین خدا و نگهدار علم او و اوست اهل ذکری که خدا فرموده سؤال کنید از اهل ذکر اگر شما علم ندارید من خزانه علم هستم و علی کلید آن خزانه است هر کس خزانه را میخواهد پس باید کلید را بیابد.
(دستهای خود را بسوی آسمان برداشته عرض کردم)خدایا تو را شاهد و گواه میگیرم اداء حق نمودم و وظیفه دینی را بدون حب و بغض انجام دادم و دفاع از حریم تشیّع نمودم و حقیقت را در مقابل تهمتهای دشمنان ظاهر ساختم عوض و پشتیبانی را از خودت میخواهم و بس.
نوّاب-قبله صاحب ده شب است که در حاشیه این مجلس ذکر استضائه از انوار مقدسه و استفاده از مبانی علمیه و مبادی عالیه نموده و دلائل طرفین را استماع نمودیم چند نفر هستیم که تمام شبها با عشق تمام در مجلس حاضر و همه روزه در اطراف گفتارهای شبانه صحبتها نموده و مطالب را حلاّجی کامل نمودیم شکر میکنم خدای واحد را که اسباب هدایت ما را بوسیله شما فراهم آورده و مستبصر بحق شدیم و دلائل نشنیده شنیدیم کاملا صد در صد بر ما ثابت و محقق آمد که طریق شیعۀ امامیه اثناعشریه مذهب حق و طریقۀ حقیقت است بر خلاف تبلیغات سوء مخالفین که آنها را بما مشرک و غالی و رافضی و منحرف از حق معرفی نمودند بر ما معلوم آمد که دین حقیقی اسلام را آنها دارا هستند.
نه ما عدۀ حاضر بلکه بسیاری از مردمان سادۀ بیغرض که در پی حق و حقیقتاند مانند ما در این شهر از خواندن روزنامهها و مجلات و پی بردن بدلائل طرفین مستبصر بحق شدهاند.
منتها بعضیها توانائی تظاهر ندارند بواسطه اشتغال آنها در مجامع عمومی و مشاغل خصوصی و اختلاط با مخالفین-ولی در نزد ما محرمانه اظهار تشیّع نمودهاند.
چون شما راه ابهامی باقی نگذاردید و با بیان ساده نزدیک بفهم همۀ ما کشف حقایق نمودید.
ولی ما عدّۀ حاضر چون از کسی باک نداریم با قوت قلب آمادۀ تظاهر هستیم چند شب است که میخواهیم پرده را برداشته و خود را معرفی نمائیم فرصت بدست نیامده و از حسن اتفاق هر شب بر بصیرت ما افزوده و دلائل محکمتری شنیده و بر عقیدۀ خود راسخ و ثابتتر شدیم.
برای آنکه وقت از دست نرود اجازه دهید پرده را برداشته أقاریر ما را بشنوید و بما افتخار دهید و نام ما را در دفتر شیعیان مولای عالمیان امیر المؤمنین علی و ائمه هدایت اثنا عشر علیهم السّلام ثبت و ضبط نمائید و بجامعه شیعیان هم اعلام فرمائید که ما را به برادری خود بپذیرند و در روز قیامت در محکمه عدل الهی و حضور جدّ بزرگوارتان هم شهادت بدهید که ما از روی علم و یقین ایمان بولایت أئمه اثنا عشر و اوصیاء و خلفاء رسول خدا آوردهایم.
داعی- بسی خرسندم که میبینم افراد برجستهای با دیده بصیرت و گوش حقیقت توجه بحقایق نموده حق را بروشنائی نور عقل بدست آورده براه راست و صراط مستقیم وارد شدند.
همان صراطی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستور داده چنانچه اکابر علماء سنت و جماعت از قبیل امام احمد بن حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در شرح نهج و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن مغازلی در فضائل و خوارزمی در مناقب و سلیمان حنفی در ینابیع الموده و دیگران نقل نمودهاند که آن حضرت فرمود صراط علیّ حقّ نمسکه یعنی راه علی حق است میچسبیم او را.
امیدوارم سایر برادران اسلامی ما هم از عادت و تعصّب خارج گردیده و پرده استتار از مقابل دیدگانشان برداشته حق و حقیقت بر آنها آشکار گردد.
نواب- قبله صاحب با تشکر از مراحم و الطافتان که با روی باز و حسن اخلاق جواب مستدعیات ما را دادید اینک مختصر اشکالی در گوشه دل ما است تمنا داریم آن را هم حل نمائید که باعث مسرت و امتنان و روشنائی دیدگان برادران ما و استحکام عقیده و ایمان ما گردد.
داعی- خواهش میکنم بفرمائید اشکال در چه چیز است تا جواب آن را عرض نمایم.
نواب- اشکال ما راجع بامامت أئمۀ اثنا عشر و اسامی آنها میباشد چون در این شبها آنچه مورد بحث قرار گرفته شخصیت امیر المؤمنین علی علیه السّلام بود
متمنی است برای ما شرح دهید که اولا در قرآن کریم آیهای هست که ما را دلالت بامامت أئمۀ اثنی عشر بنماید یا خیر.
ثانیا در کتابهای ما اسامی دوازده امام شیعیان ثبت شده یا خیر چنانچه هست برای اطمینان قلب ما بیان فرمائید.
داعی- فرمایش شما بسیار بجا و سؤال بموقع نمودید و جواب آن هم حاضر است ولی چون وقت تنگ و نزدیک سحر است و جواب این سؤال هم ممکن است قدری طول بکشد چنانچه موافقت فرمائید یا فردا شب تشریف میآورید و جواب عرض مینمایم یا فردا صبح بعرض جواب مبادرت ورزم.
چون فردا روز عید سعید میلاد سعادت بنیاد ریحانۀ رسول اللّه حضرت امام ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام است از طرف برادران قزلباش ما جشن مفصلی از صبح تا ظهر در امامباره (حسینیه)رسالدار برقرار است ممکن است در آنجا بعنوان عیدی این جواب را عرض نموده و حل اشکال نمایم ان شاء اللّه تعالی.
نواب- با کمال افتخار موافقیم و بیش از این مزاحم وقت شما نمیشویم پس الحال اجازه فرمائید آقایان محترمی را که از انوار مضیئه این مجلس نورانی استضائه نمودهاند بحضور مبارک معرفی نمایم.
داعی- با یک عالم میل و مسرّت آمادهایم که آقایان عزیز را در آغوش مهر و محبت بپذیریم.
نواب- آقایانی که افتخار دارند امشب در تحت لوای لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه اقرار بخلافت و امامت علی و یازده نفر امامان از فرزندان آن حضرت بنمایند.
1-حقیر مخلص شما عبد القیّوم 2-سید احمد علی شاه 3-غلام امامین (از تجار محترم)4-غلام حیدر خان(از اعیان سرحدی)5-عبد الاحد خان (از تجار محترم پنجاب)6-عبد الصمد خان(از رجال و ملاکین معروف)(شکل 22).
(آقایان رو بداعی آمدند داعی هم از جا برخاسته تمام اهل مجلس همه برخاستند)
عدّهای از اکابر برادران شیعه و سنّی و مستبصرین اهل تسنّن که بفیض سعادت تشیّع نائل شدند (شکل 22)
(هر یک را در آغوش محبت گرفته بوسیدم بعد تمام اهل مجلس با آنها معانقه نمودند) (چون دیدم برادران اهل تسنن خیلی گرفته شدند برای دلجوئی آنها گفتم شب عید) (است مطابق دستورات اسلامی مسلمین بایستی با یکدیگر مصافحه و معانقه نمایند) (که موجب ثواب فراوان است-فلذا خوبست همگی با هم مصافحه و معانقه نمائیم) (اول دست بگردن جناب حافظ و شیخ عبد السّلام و بعد با سایرین معانقه نموده و پیشانی) (همگی را بوسیده آنگاه شربت و شیرینی مفصلی بمجلس آوردند و با صحبتهای شیرین) (مجلس را مسرتی تازه دادیم و کدورتهای ظاهری را که در وجنات آنها بود بر طرف) (نمودیم).
حافظ- صاحب ما از دیدار شما در این شبها بهرۀ کافی بردیم که تا آخر عمر لذائذ آن فراموش شدنی نیست.
مخصوصا بر شخص بنده منت بزرگی دارید جد بزرگوارتان بشما عوض بدهد زیرا کشف حقایق بسیاری نمودید چنانچه شبهای قبل هم عرض شد که حقیر را بیدار نمودید قطعا من آن آدم شب اول نیستم یعنی هر انسان عاقل منصفی که دلائل خالی از شائبه شما را بشنود قطعا بیدار و هشیار میشود-مانند این بندۀ حقیر که امیدوارم بطریقۀ ولایت عترت و اهل بیت رسالت از این عالم بروم و در مقابل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سفید روی باشم.
خیلی مایل بودم که مدت بیشتری با شما مأنوس باشم ولی چون وقت ما تنگ گردیده و کارهای شخصی بسیار داریم ما بخیال دو روزه آمدیم تصادفا خیلی طولانی شده امشب را با اجازۀ آقایان لیلة الوداع قرار میدهیم که فردا شب با ریل(راه آهن)حرکت نمائیم و از شما دعوت میکنیم که بمحل ما تشریف فرما شوید تا از محضرتان بهرههای خصوصی برداریم.
داعی- آقایان تصدیق فرمائید از شب اول که بزیارتتان نائل آمدم الی الحال با وداد و صمیمیت بدون عناد و تعصب سرگرم مهر و محبت بودم و بآقایان انس و علاقۀ مخصوصی پیدا نمودم هیچگاه از طرف داعی مانعی برای حرکت آقایان نبوده ولی
الحال که میشنوم آقایان خیال حرکت دارید تأثیر عجیبی در خود مشاهده مینمایم.
یکی از عرفاء شامخین گوید من با انس و وصال(بر خلاف عموم)مخالفم برای آنکه در عقب وصال فراق میآید و در دیوان منسوب بمولانا امیر المؤمنین علی علیه السّلام است که فرمود:
یقولون انّ الموت صعب علی الفتی
مفارقة الاحباب و اللّه اصعب
(1) الحق در این ده شب از دیدار آقایان عموما و شخص جنابعالی خصوصا توشۀ بسیار برداشتم که هرگز فراموش نخواهم نمود.
و لو در این ده شب بمناسبت الکلام یجرّ الکلام رشتۀ سخن بسیار طولانی شد و هر شبی بدون إراده زیاده از شش هفت ساعت و بیشتر وقت آقایان جلساء محترم را گرفتم ولی چون سراسر مجلس ما ذکر آیات شریفه قرآنیه و نقل احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و از عناد و لجاج جاهلانه و لهو و لعب بر کنار بودیم خود عبادتی از عبادات را انجام دادیم.
ولی نظر بآنکه انسان مرکز سهو و نسیان و اشتباه است چنانچه در طی کلمات از طرف داعی سهوا(نه عمدا)إسائۀ ادب یا اطالۀ کلام روی داده یا بنظر آقایان محترم بد آمده عفو و اغماض فرمایند و در مظان استجابت دعوات داعی ناچیز محتاج را از دعای خیر فراموش نفرمایند.
حافظ- از حسن بیان و ابراز الطافتان کمال امتنان حاصل است و احدی از ما از شما رنجشی ندارد که پوزش میطلبید چه آنکه حسن اخلاق و ادب جنابعالی بقدری زیاد است که ما را مفتون و مجذوب خود نموده و از طول کلمات هم ابدا افسردگی نداریم بلکه طلاقت لسان و حسن بیان شما باندازهای قوی است که گمان نمیکنیم هر قدر طولانی شود ملالآور باشد.
داعی- با تشکر از مراحم آقایان در خاتمه عرایضم میخواهم مطلبی بعرض برسانیم که چون فردا روز عید بزرگ مولود مسعود منجی امت ریحانۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد و از طرف آقایان محترم قزلباش و برادران شیعی شما مجلس جشن با شکوهی در امامباره(حسینیه)رسالدار بر قرار است.
1) 1) میگویند مرگ بر جوان سخت است و حال آنکه مفارقت دوستان بخدا قسم سختتر است.
و آقایان محترم از شخص جنابعالی و آقایان حاضر بتوسط شما از جمیع برادران اهل تسنّن صمیمانه دعوت مینمائیم نظر بعلاقۀ مخصوصی که برسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دارید برای خرسندی روح پرفتوح آن حضرت فردا صبح را با اجتماع مهمّی از برادران اهل سنت و جماعت بآن مجلس جشن تشریف فرما شوید که از شرکت خودتان در آن مجلس جشن شیعیان علاوه بر اینکه عموم ما را ممنون و متشکر خواهید نمود.
با نظر داعی موافقت خواهید فرمود که با شرکت دو فرقه برادران ایمانی و اسلامی در این جشن عمومی چنان اتحادیه اسلامی تشکیل دهیم که اعادی اسلام را(که خواهان تفرقه و جدائی مسلماناناند)در حیرت و عبرت بگذاریم.
قد فرغت من الکتابة فی جمادی الثانی 1374 و انا العبد الفانی محمد الموسوی (سلطان الواعظین الشیرازی)
فدت شهر شعبانها الاشهر
فمن بینها یمنه الا شهر
طوی الهمّ عنّا و زال العنا
و بشر الهنا بیننا ینشر
لثالثه فی رقاب الانام
ایاد لعمرک لا تنکر
فصبح الولاء بمیلاد سبط
هادی الانام به مسفر
و باب النجاة الامام الّذی
ذنوب العباد به تغفر
و غصن الامامة فیه سما
جنی هدایتها یثمر
و روض النبوّة من نوره
سنی و من نوره مزهر
لمتهن بمیلاده شیعة
لهم طاب فی حبّه عنصر
(1) .
صبح روز سیم شعبان المعظم سال 1345 که عید میلاد سعادت بنیاد مولانا و مولی الکونین امام سیم حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه و علی جده و أبیه و امه و اخیه و تسعة المعصومین من ذریته الصلاة و السّلام بود طالع،مجلس،جشن با شکوهی از طرف آقایان محترم قزلباش در امامباره(حسینیّه)رسالدار منعقد و بر قرار شد از اول صبح عموم طبقات مختلفه بآن مجلس با شکوه هجوم آورده چهار ساعت بظهر مانده داعی باتفاق جمع کثیری از علماء و رجال شیعه که بمنزل آمده بودند جهت شرکت در جشن به امامباره رفتیم الحق مجلس با شکوهی بوده.
1) 1) از بین جمیع دوازدهماهه سال شهر شعبان که مشهور بیمن و خیریت است صدای خود را به بشارت از میلاد آن حضرت بلند نمود هر گونه هم و غم را از ما زائل و صدای تبریک از هر طرفی برخاست باینکه در سیم ماه شعبان حسین بن علی علیهما السّلام متولد گردید و لذا صبح ولایت بمیلاد پسر پیغمبر خدا روشن و منور گردید که او کسیست که باب نجات و سبب آمرزش خلایق است شاخه درخت امامت از او بلند و میوههای درخشنده ولایت نه امام بعد از او هستند باغ نبوت از نور او روشن و پر از گل و میوه است تهنیت بگو بمیلاد آن بزرگوار گروه شیعیان را یعنی آن گروهی که از عیب و ریب بسبب محبت او خالصاند.
هزاران نفر جمعیت از طبقات مختلفه شیعه و سنی فضای بسیار وسیع امامباره با آن عظمت و تمام اطاقهای بزرگ دو طبقه اطراف را تا میان معبر عمومی حتی بالای بامها را پر نموده بودند.
آقایان محترمین علماء عامه و اهل تسنن باتفاق جناب حافظ محمّد رشید و شیخ عبد السّلام هم تشریف فرما بودند از ورود داعی جوش و خروش عجیبی در مجلس برپا شد با اینکه برای جلوس داعی جایگاه مجلّلی معین نموده بودند مع ذلک بپاس احترام علماء بزرگ عامه از جایگاه خود صرف نظر نموده یک سر خدمت ایشان رفتم بسیار از این عمل داعی که احترام بمقام آنها و دالّ بر خفض جناح و بیغرضی داعی بود خوش حال شدند.
بعد از معانقه و جلوس شربت و شیرینی مفصلی بمجلس آوردند بعد از صرف شربت و شیرینی دو نفر مداح مدیحهسرائی قابل تمجید بلسان اردو و پارسی نمودند آنگاه جناب سردار عبد الصمد خان که از رجال نامی شیعه پیشاور بودند با جماعتی از محترمین قزلباش آمدند و از داعی درخواست منبر نمودند که چون روز عید است جماعت حاضرین بانتظار عیدی از شما آمادهاند که از بیانات منبری خود بآنها عیدی بدهید.
هرچند داعی امتناع نمودم بر اصرار آنها افزوده شد عاقبت جناب حافظ واسطه شدند و گفتند چون امروز آخر توقف ما است میل داریم از منبر شما یادگاری با خود ببریم چون بایشان علاقه پیدا نموده بودم نخواستم تمرد از قول ایشان بنمایم لذا بپاس احترام ایشان منبر رفتم تا قریب ظهر منبر بودم و بعد از خاتمه منبر و اداء نماز جماعت باتفاق عدّهای از خواص رجال شیعه و سنی و آقایان مستبصرین عکسی برداشتند(که در صفحات قبل گراور شده و از نظر خوانندگان محترم گذشت)و غذای مفصلی بافتخار ورود شش نفر آقایان محترمین تازه وارد در حوزه شیعیان بعموم داده شد.
اینک متن منبر داعی را هم که مخبرین جرائد و مجلات نوشته و در مطبوعات خود انتشار داده بودند چون خالی از فایده نبود بلکه میتوان گفت متمّم و مکمّل بیانات ده شب مناظرات ما بود لذا برای چاپ باصل کتاب ملحق نمودیم.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
ربّ اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
الحمد للّه الاوّل قبل اوّلیّة الاوّلین و الباقی بعد فناء الخلق اجمعین و الصلاة و السّلام علی سرّ الوجود و اوّل کلّ موجود و صاحب لواء الحمد و المقام المحمود الخاتم لما سبق و الفاتح لما انفلق و المعلن الحقّ بالحقّ و الدافع جیشات الاباطیل و الدامغ صولات الاضالیل النبیّ الامّی و الرسول المکّیّ المدنیّ القرشیّ الهاشمیّ الابطحیّ سیّد الاوّلین و الآخرین حبیب اله العالمین ابی القاسم محمّد بن عبد اللّه خاتم الانبیاء و المرسلین و علی آله الطاهرین و اوصیائه المعصومین شموس سماء العلم و الهدایة و ینابیع الحکمة نوامیس الکبریاء و آیات اللّه العظمی و لعنة اللّه علی اعدائهم و مبغضیهم و منکری فضائلهم من الاوّلین و الآخرین من الان الی یوم الدین اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم بسم اللّه الرحمن الرحیم قال اللّه الحکیم فی کتابه الکریم یا ایّها الّذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردّوه الی اللّه و الرسول ان کنتم تؤمنون باللّه و الیوم الآخر ذلک خیر و أحسن تأویلا (1).
1) 1) ای اهل ایمان فرمان خدا و رسول و فرمان داران(از طرف خدا و رسول)را اطاعت کنید و چون در چیزی کارتان بگفتگو و نزاع کشید بحکم خدا و رسول بازگردید اگر بخدا و روز قیامت ایمان دارید این کار(رجوع بحکم خدا و رسول)برای شما از هرچه تصور کنید بهتر و خوش عاقبتتر خواهد بود. آیه 62 سوره چهار(نساء).
یکی از موضوعات مهمه که سالها است رطب اللسان عموم گردیده و هر فرقه و قومی برای پیشرفت مرام و مقصد خود اتکاء بآن مینمایند موضوع حرّیّت و آزادی است که أخیرا دست آویز دستهای از مردمان قصیر الفکر و کوتاه نظر گردیده که روی همین اصل حریّت و آزادی از زیر فرمان قضاء جریان انبیاء عظام بیرون رفته و از حوزه متدینین خارج گردیدند و حال آنکه نفهمیدند حریّت و آزادی از عبودیّت پروردگار عالمیان و قیود شرایع حقّه و قوانین مقدسه مخالفت کامل با علم و عقل دارد و چنین حریّت و آزادی مخلّ آسایش بشر و موجب هرج و مرج و خلاف نظام طبیعی و مردود و مبغوض محقّقین علماء و عقلاء میباشد.
البته آن حریّت و آزادی که بسیار خوب و ممدوح است عبارت است از آزادی از عبودیّت مخلوق و تعظیم و پرستش أبناء بشر و اطاعت کورکورانه همجنسان مانند خود چنین آزادی از لوازم انسانیّت است چه آنکه انسان فهمیده که بنور عقل منور گردیده و صاحب علم و معرفت میباشد بایستی از عبودیّت و بندگی مانند خود بر کنار باشد کورکورانه مطیع صرف أحدی نگردد که در وادی ضلالت و حیرت سرگردان گردد.
البته باید انسان اشرف مخلوقات سر اطاعت بجائی فرود آورد که قابل و لایق و دلائل عقل و نقل بر او قائم باشد.
بدیهی است ستایش و بندگی منحصرا اختصاص دارد بذات بیزوال حضرت احدیّت جلّ و علا که خالق ما و شما و جمیع موجودات عالم است که با دلائل عقلیه ثابت آمده که مخلوق عاجز در مقابل خالق قادر آن هم خالقی که ایجاد همه چیز برای او نموده بایستی خاضع و خاشع و مطیع صرف باشد.
و اطاعت احدی از مخلوقات بر انسان جائز نیست مگر آن کسی را که خداوند متعال امر باطاعت او نموده باشد و سند محکم ما در اطاعت و فرمانبرداری اشخاص قرآن مجید است.
وقتی مراجعه بقرآن مجید و این سند محکم آسمانی مینمائیم میبینیم دستور اطاعت را در آیات چندی کاملا بما داده که روی قواعد عقلانی اطاعت از چه اشخاصی بنمائیم و در مقابل چه افرادی سر تعظیم فرود آوریم.
از جمله در همین آیه شریفه که مطلع عرایض داعی است صریحا فرموده اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم یعنی اطاعت کنید خدا و اطاعت کنید پیغمبر و صاحبان امر را.
پس بحکم این آیه شریفه بعد از اطاعت خداوند متعال از جنس بشر اطاعت پیغمبر و صاحبان أمر واجب است.
در اطاعت أوامر پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عموم جامعۀ مسلمین متّفقند و احدی انکار این معنی ندارد فقط اختلافی که بین مسلمانان ایجاد نمودند در معنای اولی الامر است که خداوند در این آیه بعد از اطاعت خود و رسولش اطاعت اولی الامر را واجب قرار داده.
برادران عامه و اهل تسنّن را عقیده بر آنست که مراد از اولی الامر در آیه امراء و فرمانفرمایان و سران لشکرند که شامل حال سلاطین و صاحبان امر(ظاهری)میباشد.
فلذا آقایان اهل تسنّن اطاعت امر سلاطین را بر خود واجب میدانند(هرچند متجاهر بفسق و فجور و ظلم باشند؟)بدلیل آنکه آنها مشمول آیه اولی الامرند پس اطاعتشان واجب است؟!.
و حال آنکه چنین عقیدهای با دلائل عقل و نقل باطل است که این مجلس مختصر با ضیق وقت اجازه نمیدهد که بتمام دلائل بر بطلان عقیدۀ آنها استشهاد نمایم اقلا یک ماه وقت میخواهد تا بتفصیل بپردازیم ولی من باب ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه.
آب دریا را اگر نتوان کشید
لیک بهر تشنگی باید چشید
با اجازه آقایان محترم برای اثبات هدف و مقصد خود مختصرا در اطراف این موضوع بحث مینمایم تا اهل انصاف قضاوت عادلانه نموده کشف حقیقت گردد.
بدیهی است امراء و سلاطین که در جامعه فرمان روائی مینمایند از سه حال بیرون نیستند یا منصوب بالاجماع-یا غالب بالقدرة-یا منصوب من جانب اللّهاند.
اما طریقه اول که اگر مسلمین اجماع بر فردی نموده و او را بامارت بر قرار نمودند اطاعتش مانند اطاعت خدا و پیغمبر واجب باشد دلیل مثبت عقلانی ندارد که مسلمانان بتوانند عموما اتّفاق کنند بر یک فرد کامل عیار و پاکی و او را بامارت بر قرار نمایند.
برای آنکه مسلمین هر قدر قوی الفهم باشند بظواهر حالات مینگرند و از بواطن اشخاص که در چه عقیده هستند بیخبرند.
هر قدر مسلمین عاقل و دانا باشند در امر انتخابات قطعا روی موازین ظاهریه از حضرت موسی کلیم اللّه علی نبینا و آله و علیه السّلام که از انبیاء اولو العزم است عالمتر نمیباشند و عقول همۀ آنها از عقل کامل فرستاده خدا بالاتر نخواهد بود.
حضرت موسی از میان هزاران عقلاء و دانشمندان بنی اسرائیل هفتاد نفر را روی حسن ظواهر انتخاب نمود(چون أنبیاء مأمور بظواهر بودند ببواطن اشخاص نظر نمیکردند همان حسن ظاهر را مدار اعتبار قرار میدادند).
و بطور سینا برد در موقع امتحان همگی فاسد در آمدند و هلاک شدند معلوم شد از اول صاحبان عقیدۀ صحیح ثابت قلبی نبودند منتها در موقع امتحان پرده بالا رفت و آنچه در باطن داشتند آشکار شد چنانچه قرآن مجید اشاره باین معنی نموده در آیه 154 از سوره 7(اعراف).
پس جائی که منتخبین کلیم اللّه پیغمبر خدا فاسد و کافر از جلد درآیند و بوسیلۀ صاعقه بعذاب حق تعالی معذّب گردند-سایر افراد بشر بطریق اولی قدرت بر انتخاب امراء صالح کامل ندارند.
چه آنکه ممکن است منتخب ظاهر الصلاح آنها در واقع و باطن کافر یا فاسق باشند و ظاهرا سالوسی نموده بعد از جلوس بر أریکه سلطنت و امارت جلد ظاهر الصّلاحی را انداخته بیپرده مقاصد سیّئه خود را تدریجا اجراء نمایند.
چنانچه در بسیاری از سلاطین و امراء(حتی نمایندگان مجلس شورای ملی)این امر دیده شده است و قطعا اطاعت چنین امیر و پادشاهی موجب اضمحلال دین و ضیاع حقوق مردم و محو آثار اسلام خواهد بود.
هرگز عقل باور نمیکند که خداوند متعال اطاعت امر سلاطین و صاحبان امر ظالم و فاسق فاجری را قرین اطاعت خود و رسولش قرار دهد پس بطلان این عقیده و رویه بارز و آشکار است.
و علاوه اگر این حق اجماع امت شرعی باشد اولی الامر باید در هر زمان با انتخاب حقیقی ملل اسلامی باشد و اختصاص بملتی دون ملت دیگر نداشته باشد.این حق شرعی تمام افراد جامعه مسلمین است که در هر گوشه و کنار عالم-فردی یا افرادی از مسلمانان در شهر و یا قریهای سکنا داشته باشند باید در آن انتخاب رای بدهند و در تعیین صاحب امر شرکت نمایند نه آنکه دستهای در شهری یا مملکتی رای بدهند رای آنها اجبارا مطاع باشد و سایر عقلاء و افراد برجستۀ مسلمین مجبورا تسلیم گردند و اگر جمعیتی نظر مخالفتی داشته باشد آنها را رافضی و مشرک خوانند و قتلشان را واجب بدانند.
چنانچه صفحات تاریخ هزار و سیصد سالۀ اسلام را مطالعه نمائیم میبینیم که چنین اجماعی بعد از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در هیچ زمانی واقع نشده که تمام مسلمین موجود
در عالم یا نمایندگان حقیقی آنها مجتمعا رأی داده باشند پس عقیده بإجماع در هیچ دورهای لباس عمل نپوشیده و نخواهد پوشید مخصوصا امروزه که بلاد مسلمین قطعهقطعه و ممالک اسلامی متعدّد،و هر یک امیر و پادشاهی دارند.
اگر بنا شود اهالی هر مملکتی پادشاه و صاحب امر مستقلی برای خود انتخاب نمایند گذشته از آنکه در هر زمانی اولی الامر متعدد خواهد بود و هیچ یک از ممالک زیر فرمان پادشاه و اولی الامر مملکت دیگر نخواهند رفت چنانچه بین آنها هم خلاف و اختلافی واقع شود و نائرۀ حرب بینهما مشتعل گردد(چنانچه مکرر در تاریخ اسلام واقع شده)مسلمانان بلاتکلیف خواهند بود چه آنکه هر دو دسته از مسلمانان اطاعة لامر اولی الامر خود ناچار بجان هم افتاده و برادران مسلمان خود را بکشند آیا هر دو دسته از مسلمانان در برادرکشی مثاب و قاتل و مقتول اهل بهشت خواهند بود؟!.
حاشا که اسلام و شارع مقدس چنین دستوری داده هرگز اسلام دین جامع کامل عقلپسند أمر بچیزی نمیکند که مورد انکار عقلاء و قابل عمل و اجراء نباشد بعلاوه سبب ایجاد تفرقه و جدائی مسلمانان گردد.
پس اولی الامری که خداوند امر باطاعت آنها نموده منسوب بالاجماع نخواهند بود.
چنانچه در لیالی ماضیه در مجلس بحث خصوصی با حضور علماء و دانشمندان فریقین(شیعه و سنی)بطلان اجماع را عقلا و نقلا ثابت نمودیم که در صفحات جرائد و مجلات درج گردیده (1)لا بد بنظر آقایان محترمی که در آن جلسات حاضر نبودند رسیده است.
و اما قسم دوم که منسوب بالقدرة است یعنی هر امیر و سلطان و خلیفه سفاک خونخوار فاجری که بقهر و غلبه و سر نیزه و دسیسه بازی بر مردم مسلّط و صاحب امر نافذ باشد اطاعتش واجب گردد.
1) 1) مراجعه شود به ص 482 تا 491 و ص 742 تا 748 همین کتاب.
چگونه عقل زیر بار رود و تسلیم باین عقیدۀ بیمعنی گردد که اطاعت امراء و سلاطین و یا خلفاء سفاک بیباک و فاسق فاجر مانند اطاعت خدا و پیغمبر واجب باشد؟!.
اگر امر چنین است چگونه علماء و مورخین و منقدین از اکابر علماء عامه خلفاء و امراء سفاک ظالم را در کتب و دفاتر خود تقبیح مینمایند مانند معاویه و یزید پلید سفاک و زیاد بن أبیه و عبید اللّه و حجاج و ابو سلمه و ابو مسلم و غیر آنها.
و اگر فی الواقع کسی از راه لجاج بخواهد بگوید اطاعت این قبیل أشخاص وقتی آمر و نافذ و سلطان و خلیفه بر مسلمین شدند واجب است(چنانچه بعض از علماء عامه گفتهاند)قطعا چنین اطاعتی بر خلاف نصّ صریح قرآن مجید و کتاب محکم آسمانی میباشد.
زیرا خداوند متعال در آیات چندی از قرآن مجید کفّار و فسّاق و ظالمین را مورد لعن قرار داده و مسلمین را منع از اطاعت آنها نموده.
پس چگونه در این آیه شریفه امر میکند که اولی الامر(فاسق فاجر ظالم بلکه کافر)را اطاعت کنند!!.
بدیهی است نسبت دو قول متضاد بذات اقدس پروردگار از أقبح قبایح میباشد؟ و حال آنکه فخر رازی که از اکابر علماء عامه است در تفسیر این آیه شریفه صریحا گوید قطعا بایستی اولی الامر معصوم از گناه باشد و الاّ خداوند اطاعت او را در ردیف اطاعت خود و پیغمبر خاتم قرار نمیداد.
پس وقتی با همین مختصر دلائل بطلان این دو عقیده ثابت شد که ممکن نیست اولی الامر منصوب بالاجماع یا منصوب بالقدرة باشد.
ثابت میماند قسم سیم که حتما بایستی اولی الامر منصوب و منصوص من جانب اللّه باشد فثبت المطلوب همین است عقیدۀ شیعه امامیه اثناعشریه که میگویند چون اولی الامر بایستی مانند پیغمبر مهذب و منزه از جمیع صفات رذیله و اخلاق فاسده و معصوم از تمام کبائر و صغائر ظاهرا و باطنا باشند و چون علم ببواطن امورهم أحدی
جز خدای تعالی ذاتا و استقلالا ندارد پس باید خدای تعالی اولی الامر را معین نماید.
همان خدائی که رسول را از میان خلق برگزیده و برسالت میفرستد اولی الامر را هم بایستی ذات اقدس او جل و علا انتخاب نموده و بمردم معرفی نماید.
علاوه بر این قبیل دلائل که از خارج اثبات مرام مینماید صراحت ظاهر خود آیه حکم میکند که اولی الامر کسی باید باشد که واجد جمیع صفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد الاّ ما خرج بالدّلیل که آن مقام وحی و رسالت است.
و چون عالم بجمیع صفات بشریت جز ذات پروردگار دیگری نیست پس حق انتخاب مخصوص بذات او جل و علا میباشد.
فلذا در آیۀ شریفه برای فرق بین واجب و ممکن دو اطیعوا آورده که میفرماید اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول خدا را اطاعت کنید بنحوی که او را واجب الوجود بالذات بدانید که آنچه از هستی صفات دارد از قبیل حیات و علم و حکمت و قدرت و غیر آنها از خود او و عین ذات او میباشد.
و اطاعت کنید پیغمبر را بنحوی که او را ممکن الوجود و عبد صالح و واجد جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده بدانید که تمام آن صفات از جانب واجب الوجود باو افاضه شده است.
ولی وقتی بمعرفی اولی الامر میرسد کلمه اطیعوا نمیآورد فقط با یک واو عاطفه اولی الامر را معرفی مینماید و در این واو لطیفهایست که میخواهد بمردمان منور الفکر روشن ضمیر بفهماند که اولی الامر آن کس است که واجد باشد هرچه را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واجد بوده است مگر آنچه بدلیل فاقد است از قبیل نزول وحی و استقلال در ابلاغ رسالت خلاصه آنچه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داشته اولی الامر نیز باید داشته باشد مگر مقام رسالت و نبوت پس اطاعت اولی الامر از سنخ اطاعت رسول اللّه میباشد!.
فقط شأن اولی الامر اینست که مجری احکام و نگاهبان دین و قوانین شرع سید المرسلین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد.
فلذا جامعه شیعه امامیه معتقدند که مراد از اولی الامر ائمه اثنی عشر از نسل پیغمبر
و عترت طاهرۀ آن حضرت میباشند که آنها امیر المؤمنین علی علیه السّلام از عترت و اهل بیت پیغمبر و یازده فرزند بزرگوار آن حضرت هستند.
و این آیه شریفه بزرگتر دلیل شیعه و جامعه امامیه بر اثبات امامت أئمه اثنی عشر علیهم الصلاة و السّلام میباشد.
علاوه بر آیات کثیره دیگر که مورد استدلال ما میباشد که هر یک بجهتی از جهات اثبات مرام مینماید از قبیل آیه 118 سوره 2(بقره) قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ (1).
و آیه 6 سورۀ 33(احزاب) اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ (2).
و آیه 120 سوره 9(توبه) یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ (3).
و آیه 8 سوره 13(رعد) إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (4).
و آیه 154 سوره 6(انعام) وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ (5).
1) 1) خدای تعالی(بابراهیم)فرمود من ترا امام و پیشوای خلق قرار دادم ابراهیم عرض کرد این امامت و پیشوائی را بفرزندان من نیز عطا خواهی کرد فرمود:آری اگر صالح و شایسته آن باشند که عهد من(امامت)هرگز بمردم ستمکار نخواهد رسید.
2) 2) پیغمبر اولی و سزاوارتر بمؤمنان است از خود آنها و زنان پیغمبر(در اطاعت و عطوفت و حرمت نکاح)بحکم مادر مؤمنان هستند و خویشاوندان نسبی شخص بعضی بر بعض دیگر در کتاب خدا مقدمند از مؤمنین و مهاجرین.
3) 3) ای اهل ایمان خدا ترس باشید و با مردان راستگو بپیوندید و پیرو آنها باشید.
4) 4) جز این نیست که وظیفه تو إنذار و ترسانیدن(از نافرمانی خدا است)و هر قومی را از طرف خدا راهنمائیست.
5) 5) اینست راه راست که راه من است پس پیروی کنید آن را و از راههای دیگر که موجب تفرقه شما است جز از راه خدا متابعت نکنید.
و آیه 180 سوره 7(اعراف) وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (1).
و آیه 98 سوره 3(آل عمران) وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا (2).
و آیه 45 سوره 16(نحل) فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (3).
و آیه 33 سوره 33(احزاب) إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (4).
و آیه 30 سوره 3(آل عمران) إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ (5).
و آیه 29 سوره 35(فاطر) ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا (6).
آیه 35 سوره 24(نور) اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ الْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ الزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلیٰ نُورٍ یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ (7).
1) 1) و از خلقی که آفریدهایم فرقهای بحق هدایت مییابند و از باطل همیشه بحق بازمیگردند (که مراد پیشوایان دین و ائمه معصومیناند).
2) 2) همگی برشته دین خدا(و ولایت عترت طاهره)چنگ زده به راههای متفرق نروید.
3) 3) از اهل ذکر(قرآن)(که خاندان محمد و آل محمد سلام اللّه علیهم اجمعیناند)بپرسید اگر شما نمیدانید.
4) 4) جز این نیست که مشیت خداوند تعلق گرفته که رجس هر آلایش را از شما خانواده نبوت ببرد شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.
5) 5) بحقیقت خدا برگزید آدم(ع)و نوح(ع)و خانواده ابراهیم(ع)و خانواده عمران را بر جهانیان و فرزندان بعض از آنها را بر بعض دیگر.
6) 6) پس(از آن پیغمبران سلف)ما آنان را که از بندگان خود برگزیدیم(یعنی محمد و عترت طاهره او علیهم السّلام)وارث علم قرآن گردانیدیم.
7) 7) خدا نور(وجودبخش)آسمانها و زمین است داستان نورش بمشکاتی ماند که در آن چراغی روشن باشد و آن چراغ در میان شیشهای که تلألؤ آن گوئی ستارهای است درخشان و روشن از درخت مبارک زیتون که با آنکه شرقی و غربی نیست شرق و غرب جهان بدان فروزانست و بیآنکه آتشی زیت آن را بر افروزد خود بخود جهانی را روشنی بخشد که پرتو آن نور حقیقت بر روی نور قرار گرفته و خدا هر که را خواهد بنور خود(و اشراقات وحی خویش)هدایت کند.
و آیات بسیار دیگر که وقت مجلس اقتضای ذکر تمامی آنها را ندارد تا آنجا که خطیب خوارزمی در مناقب و امام احمد در مسند و حافظ ابو نعیم در ما نزل من القرآن فی علی و حافظ ابو بکر شیرازی در نزول القرآن فی أمیر المؤمنین آوردهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود.ربع قرآن درباره ما اهل بیت نازل شده.
و نیز حافظ ابو نعیم در ما نزل من القرآن فی علی و احمد حنبل در مسند و واحدی در اسباب النزول و محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السئول و ابن عساکر و محدث شام در تاریخ خود و حافظ أبو بکر شیرازی در نزول القرآن فی امیر المؤمنین علیه السّلام و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در اول باب 62 کفایت الطالب و خواجه کلان سلیمان بلخی حنفی در باب 42 ینابیع الموده از طبرانی نقل مینمایند از ابن عباس(حبر امت)که فرمود نزلت فی علیّ اکثر من ثلاثمائة آیة فی مدحه (1).
و البته در اطراف هر یک از این آیات أقلا بایستی چند ساعتی صحبت نمود که بواسطه نبودن وقت فقط بطور فهرست بعض از آنها را قرائت نمودم تا اهل فن بکتب اکابر علماء عامه از قبیل تفاسیر امام فخر رازی و امام ثعلبی و زمخشری و جلال الدین سیوطی و طبری و نیشابوری و واحدی.
و کتابهای فرائد السمطین حموینی و صحیح بخاری و صحیح مسلم و سنن ابی داود و جمع بین الصحیحین حمیدی و مسند امام احمد بن حنبل و صواعق ابن حجر و شرف المصطفی خرگوشی و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و حلیة الاولیاء حافظ ابو نعیم و مفاتیح الاسرار شهرستانی و مناقب خوارزمی و فصول المهمه مالکی و شواهد التنزیل حاکم ابو القاسم و استیعاب ابن عبد البر و سقیفه جوهری و ینابیع الموده خواجه کلان حنفی و مودة القربی همدانی و ما نزل من القرآن فی علی،اصفهانی و مطالب السئول محمّد بن طلحه شافعی و نهایة ابن اثیر و کفایت الطالب گنجی شافعی و نزول القرآن فی امیر المؤمنین ابو بکر شیرازی و رشفة الصادی سید ابی بکر بن شهاب الدین العلوی و غیر آنها را مراجعه و با دیدۀ تحقیق بنگرند تا حقیقت بر آنها کشف گردد.
1) 1) زیاده از سیصد آیه در مدح علی علیه السّلام نازل گردیده.
خلاصه خوبست اطالۀ کلام ندهم و آیه اول مجلس را که ادلّ دلائل آوردیم ذکر نمائیم که عرض کردم عقیده جامعه شیعه امامیه اینست که مراد از اولی الامر در آیه شریفه طبق دلائل عقلیه و براهین نقلیه أئمه اثنی عشر سلام اللّه علیهم اجمعیناند.
اما دلائل عقلیه بر این معنا بسیار است که وقت مجلس مقتضی ذکر تمامی آنها نیست ولی بحکم قرینه ثابت است اولی الامری که اطاعتش توام با اطاعت خدا و پیغمبر است بایستی معصوم از خطاء باشد.
چنانچه امام فخر رازی هم در تفسیرش اقرار باین معنی نموده که اگر گفته شود اولی الامر معصوم نیست اجتماع نقیضین خواهد شد و آن محالست.
و دیگر آنکه اولی الامر باید أعلم و أفضل و أورع و أتقی و أکمل من فی الارض باشد تا واجد صفات پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گردیده اطاعتش از هر حیث واجب آید.
این صفات در میان امت جز دربارۀ أئمه اثنی عشر(بتصدیق اکابر علماء عامه)گفته نشده مقام عصمتشان طوریست که خداوند در آیه تطهیر شهادت باین معنی داده است.
و اخبار بسیاری در کتب معتبره اکابر علماء اهل تسنن در عصمت آن خاندان جلیل ذکر گردیده من باب نمونه بچند خبری از اکابر علماء اهل تسنّن تبرک میجویم.
از جمله شیخ سلیمان بلخی حنفی در ص 445 ینابیع الموده ضمن باب 77 و شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین از ابن عباس روایت نمودهاند که گفت سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول انا و علیّ و الحسن و الحسین و تسعة من ولد الحسین مطهّرون معصومون (1).
و از سلمان فارسی نقل مینمایند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست بر کتف حسین علیه السّلام گذارد و فرمود انّه الامام بن الامام تسعة من صلبه أئمة ابرار امناء معصومون (2).
و از زید بن ثابت روایت نموده که آن حضرت فرمود و انّه لیخرج من صلب الحسین أئمّة ابرار امناء معصومون قوّامون بالقسط (1).
و از عمران بن حصین نقل میکند که گفت از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که بعلی علیه السّلام فرمود انت وارث علمی و انت الامام و الخلیفة بعدی تعلّم الناس ما لا یعلمون و انت ابو سبطی و زوج ابنتی و من ذریتکم العترة الائمة المعصومین (2).
از این قبیل اخبار از طرق اکابر علماء عامه بسیار رسیده که برای نمونه در این وقت مختصر کفایت میکند.
و اما درباره علم آنها نیز اخبار بسیاری از طرق اهل سنت و جماعت وارد است که در لیالی گذشته و جلسات خصوصی در این باب بحث مفصّل نمودیم لا بد بنظر محترم آقایان در جرائد و مجلات رسیده امروز هم برای نمونه بنقل چند خبر اکتفا میکنیم.
ابو اسحاق شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه از ابن عبّاس روایت مینمایند که فرمود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عترت من از طینت من آفریده شدهاند و خدای تعالی علم و فهم بایشان کرامت فرموده وای بر کسی که ایشان را تکذیب نماید.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و صاحب کتاب سیر الصحابة از حذیفة بن اسید روایت کردهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعد از اداء خطبه مفصل و حمد و ثناء حق تعالی فرمودند انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ان تمسّکتم بهما فقد نجوتم طبرانی با این زیادتی نقل مینماید که فرمود فلا تقدموهما فتهلکوا و لا تقصروا عنهم فتهلکوا و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم (3).
1) 1) هرآینه بیرون میآید از صلب حسین امامان نیکوکار امناء با عصمت کارگذاران بعدل و داد.
2) 2) تو وارث علم منی و توئی امام و خلیفه بعد از من یاد میدهی بمردم چیزی که نمیدانند و توئی پدر دو دختر زاده من و شوهر دختر من و ذریه شما است عترت پاک و امامان با عصمت.
3) 3) دو چیز نفیس بزرگ را در میان شما میگذارم که اگر باین دو چیز تمسک جوئید نجات یابید یکی قرآن مجید و دیگری عترت مناند آنگاه فرمود امت بر ایشان سبقت نجوئید و تقصیر و کوتاهی نکنید از آنها که هلاک خواهید شد بایشان یاد ندهید و تعلیم ننمائید که ایشان از شما داناترند.
بروایت دیگر از حذیفة بن اسید نیز نقل میکند که آن حضرت فرمود الائمّة بعدی من عترتی عدد نقباء بنی اسرائیل تسعة من صلب الحسین اعطاهم اللّه علمی و فهمی فلا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم اتّبعوهم فانّهم مع الحقّ و الحقّ معهم (1).
اینها مختصری از دلائلی است که اکابر علماء عامه و اهل تسنّن بر اثبات علم و عصمت ائمۀ اثنا عشر ما نقل نمودهاند که تقویت میکند دلائل عقلیه را.
بعضی بازیگران یا اشکالتراشها ایجاد شبهه نموده و در دسترس عموم قرار دادهاند که اگر أئمۀ اثنا عشر شیعیان بر حقّند چرا اسامی آنها در قرآن مجید که سند محکم دیانت است ذکر نگردیده دیشب گذشته هم برادران عزیزم در مجلس خصوصی همین سؤال را از داعی نمودند چون وقت گذشته بود جواب را موکول بامروز نمودم اینک که باصرار آقایان منبر آمدم و مقتضی موجود گردیده با توجّهات خاصّه پروردگار رفع اشکال مینمایم.
مقدمة عرض میکنم اشتباه بزرگی دامنگیر دستهای از مردمان قصیر الفکر گردیده که گمان میکنند جزئیات جمیع امور در قرآن مجید موجود است و حال آنکه قرآن مجید که کتاب محکم آسمانی است بسیار مجمل و مختصر و موجز نازل گردیده فقط متعرض کلّیات امور است ولی جزئیات امور را موکول ببیان مبیّن که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است نموده چنانچه در آیه 7 سوره 59(حشر)میفرماید وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (2).
فلذا وقتی باحکام و قوانین اسلام از طهارت تا دیات مینگریم میبینیم که در
1) 1) امامان بعد از من از عترت من بعدد نقباء بنی اسرائیلند(یعنی دوازده نفر)نه نفر از صلب حسیناند اعطاء نموده است خداوند بآنها علم و فهم مرا پس بآنها یاد ندهید و تعلیم ننمائید بدرستی که آنها اعلم از شما میباشند متابعت کنید آنها را پس بدرستی که آنها با حق و حق با آنها میباشد.
2) 2) آنچه رسول حق بشما دستور دهد(و عطا کند)بگیرید و هرچه نهی کند شما را از آن واگذارید.
قرآن مجید کلیات آنها ذکر گردیده ولی شرح و بیان آنها را پیغمبر فرموده.
اولا آقایانی که اشکالتراشی میکنند و میگویند چون اسامی و عدد امامان اثنا عشر در قرآن مجید نیست ما قبول نداریم و اطاعت نمیکنیم چیزی را که در قرآن نمیباشد-باید بآنها گفت که اگر امر چنین باشد که هرچه در قرآن مجید نام برده نشده و صراحت ندارد و جزئیات او ذکر نگردیده باید متروک گردد.
پس آقایان باید ترک نمایند تبعیّت و پیروی از خلفاء راشدین و خلفاء اموی و عباسی و غیرهم را چه آنکه در قرآن مجید آیهای که اشاره بمقام خلافت خلفاء راشدین(غیر از علی بن أبی طالب علیه السّلام)و خلفاء اموی و عباسی و طریقه اجماع و اختیار امت در تعیین خلافت و عدد و اسامی آنها نیامده پس روی چه اصل و قاعده تبعیت از آنها نموده و مخالفین آنها را رافضی و مشرک و کافر میخوانند؟!.
و از اینها گذشته اگر امر چنین باشد که هرچه در قرآن مجید ذکر و نامی از آنها نشده بایستی متروک گردد.
قطعا آقایان باید تارک جمیع عبادات و احکام گردند زیرا جزئیات هیچ یک از آنها در قرآن مجید ذکر نگردیده.
برای نمونه نماز را که اصل اولیه از فروع دین است که باتفاق فریقین رسول اکرم سفارشات و تأکیدات بلیغه در آن باب نموده تا آنجا که فرموده«الصلاة عمود الدین ان قبلت قبل ما سواها و ان ردّت ردّ ما سواها» (1).
مورد مطالعه قرار داده میبینیم در قرآن مجید ابدا ذکری از عدد رکعات نمازها و طریق اداء آنها از حمد و سوره و رکوع و سجود و ذکر و تشهد نشده پس بایستی نمازها را ترک کرد چون در قرآن مجید ذکری از اجزاء آن نیامده؟!.
1) 1) نماز ستون و نگهبان دین است اگر نماز قبول شد ما سوای آن قبول و اگر نماز رد شد ما سوای آن هرچه هست رد میگردد.
و حال آنکه اینطور نیست در قرآن مجید فقط کلمه صلاة مجملا آمده اقم الصلاة-اقام الصلاة-اقیموا الصلاة ولی تعیین عدد رکعات و سایر أرکان از واجبات و مستحباتش در بیان مبیّن است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
همین قسم است سایر احکام و قوانین دین که کلیات آنها در قرآن مجید آمده و جزئیات و شرائط و دستورات آنها در بیان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
پس همان قسمی که کلمه صلاة موجزا در قرآن آمده ولی تشریح معنای صلاة و تعیین اعداد رکعات و سایر اجزاء و دستوراتش را پیغمبر داده و ما موظّف عمل بآن دستورات هستیم.
همین قسم راجع بامامت و خلافت بعد از خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم در قرآن مجید موجزا و مجملا فرموده و اولی الامر منکم یعنی بعد از اطاعت خدا و پیغمبر اطاعت کنید صاحبان امر را.
بدیهی است مفسرین مسلمین از شیعه و سنی از پیش خود نمیتوانند اولی الامر را معنی کنند چنانچه کلمه صلاة را نمیتوانند بمیل و إراده خود معنی کنند زیرا در حدیث روات فریقین است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود من فسّر القرآن برأیه فمقعده فی النار (1).
البته هر مسلمان عاقلی باید مراجعه کند به بیان مبیّن قرآن ببیند آیا از مبیّن قرآن مجید خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در معنای اولی الامر خبری رسیده از آن حضرت سؤالی شده یا نه اگر سؤالی شده و حضرت رسول اکرم که مبیّن قرآن مجید است جوابی داده بر جامعه امت واجب است ترک عادت و تعصب نموده تبعیّت و اطاعت نمایند گفتار و بیان آن حضرت را.
مدت مدیدی است که تفاسیر و کتب اخبار شیعه و سنی را کاملا مطالعه نمودم بحدیثی که دلالت کند بر اینکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده باشد مراد از اولی الامر امراء و سلاطیناند بر نخوردم ولی بر عکس اخبار بسیاری در کتب فریقین(شیعه و سنی) موجود است که نقل نمودهاند از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معنای اولی الامر را سؤال نمودند
1) 1) هر کس قرآن را برای خود تفسیر کند پس نشیمنگاه او آتش خواهد بود.
آن حضرت جوابهای کافی داده و فرمودند مراد از اولی الامر علی و یازده فرزند بزرگوار آن حضرتاند الحال چند خبری بمقتضای وقت مجلس برای نمونه عرض میکنم البته متوجه باشید باخبار متواتری که از طرق اکابر علماء شیعه از طریق عترت طاهره و صحابه خاصّ رسیده ابدا استشهاد نمینمایم.
فقط بذکر چند خبر از اخبار بسیاری که از طرق آقایان اهل سنت و جماعت رسیده اکتفا نموده و قضاوت را بضمیر پاک و روشن آقایان با علم و منطق و انصاف وامیگذارم
1- ابو اسحاق شیخ الاسلام حموینی ابراهیم بن محمّد در فرائد السمطین گوید آنچه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بما رسیده مراد از اولی الامر در آیۀ شریفه علی بن أبی طالب و اهل بیت رسول خدا هستند.
2- عیسی بن یوسف همدانی از ابی الحسن و از سلیم بن قیس از امیر المؤمنین علی علیه السّلام روایت کرده که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود شریکان من کسانی هستند که خدای تعالی اطاعت ایشان را مقرون باطاعت خود نموده و در حق ایشان و اولی الامر منکم تنزیل فرموده باید از کلام ایشان بیرون نروید و فرمانبردار ایشان باشید و انقیاد از احکام و أوامر ایشان نمائید-من چون این سخن را شنیدم عرض کردم یا رسول اللّه خبر ده مرا از اولی الامر که آنها چه کسانند فرمود یا علی انت اوّلهم.
3- محمّد بن مؤمن شیرازی که از أعاظم علماء عامه و اهل تسنن بوده است در رسالۀ اعتقادات روایت میکند که وقتی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین علی علیه السّلام را در مدینه خلیفه قرار داد آیه شریفه وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ نازل گردید در شان علی بن أبی طالب.
4- خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 38 ینابیع المودّة که مخصوص همین آیه قرار داده از مناقب نقل مینماید که در تفسیر مجاهد است که انّ هذه الآیة نزلت فی امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام حین خلّفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بالمدینة-یعنی این آیه نازل شده در حق امیر المؤمنین علی علیه السّلام زمانی که
خلیفه قرار داد او را پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مدینه عرض کرد یا رسول اللّه مرا خلیفه قرار میدهی بر زنها و بچهها حضرت فرمود أ ما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی آیا راضی نیستی که تو از من بمنزلۀ هارون باشی از موسی-یعنی همان قسمی که هارون را خداوند خلیفه موسی قرار داد تو را هم خلیفه من قرار داد.
5- و از شیخ الاسلام حموینی نقل میکند بسند خودش از سلیم بن قیس هلالی که گفت در دورۀ خلافت عثمان جماعتی از مهاجر و انصار را دیدم نشسته و فضائل خود را نقل میکنند و علی در میان آنها ساکت نشسته بود عرض کردند یا علی شما هم حرف بزنید حضرت فرمودند آیا این فضائلی که نقل میکنید خدای تعالی برای خودتان عطاء فرموده یا بوسیله غیر؟عرض کردند خدا منّت بر ما گذارده بوجود محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود آیا نمیدانید که پیغمبر فرمود من و اهل بیت من نوری بودیم که سعی مینمودیم بین قدرت خدای تعالی قبل از اینکه خلق کند آدم را بچهارده هزار سال پس چون آدم را خلق فرمود ان نور را در صلب او قرار داد که بزمین آمد و در پشت نوح قرار داد در میان کشتی و در صلب ابراهیم در میان آتش همین قسم از اصلاب پاک برحمهای پاکیزه از پدرها و مادرهائی که یکی از آنها از حرام نبودند-سابقین از اهل بدر و احد گفتند بلی ما شنیدیم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این جملات را فرمود شما را بخدا قسم میدانید که خداوند در قرآن مجید فضیلت داده است سابق را بر مسبوق و سبقت نگرفته است أحدی بر من در اسلام گفتند بلی فرمود قسم میدهم شما را بخدا آیا میدانید وقتی نازل شد آیه شریفه وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (1)سؤال کردند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از سابقین و اینکه این آیه در چه چیز نازل گردیده فرمود انزلها الله عز و جلّ فی الانبیاء و اوصیائهم فانا افضل الانبیاء و رسله و علیّ وصیّی افضل الاوصیاء نازل گردانید خدای عز و جل این آیه را در حق انبیاء و اوصیاء آنها پس من بهترین انبیاء و رسولان او هستم و علی وصی من بهترین اوصیاء میباشد آنگاه فرمود شما را
1) 1) آنان که در ایمان بر همه پیشی گرفتند(در اطاعت خدا و رسول مقام تقدم یافتند)بحقیقت مقربان درگاهند آیه 10 سوره 56(واقعه).
بخدا قسم آیا میدانید وقتی نازل شد آیه أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (1)و آیه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ (2)و آیه وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً (3).
خدای متعال امر فرمود پیغمبرش را که معرفی نماید ولات امر را و تفسیر نماید بر آنها ولایت را همان قسمی که تفسیر نمود برای آنها نماز و زکاة و حج را پس نصب نمود مرا بر مردم در غدیر خم و فرمود أیها الناس بدرستی که خداوند جل جلاله مرا برسالت فرستاد تنگ شد سینۀ من گمان کردم مرا تکذیب مینمایند آنگاه فرمود«ا تعلمون انّ اللّه عزّ و جلّ مولای و انا مولی المؤمنین و انا اولی بهم من انفسهم»آیا میدانید که خدای عز و جل مولای من و من مولای مؤمنین هستم و من اولی بتصرف هستم بآنها از نفسهای آنها عرض کردند بلی یا رسول اللّه پس دست مرا گرفت و فرمود من کنت مولاه فعلیّ مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه یعنی هر کس را من مولی و اولی بتصرف باو هستم پس علی مولی و اولی بتصرف در او میباشد خدایا دوست بدار کسی که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که علی را دشمن بدارد(این خبر نیز مؤید اخباریست که قبلا در لیالی ماضیه در جلسات خصوصی عرض کردم کلمه مولی بمعنی اولی بتصرف میباشد)سلمان برخاست عرض کرد یا رسول اللّه ولایت علی چگونه است فرمود ولایة علیّ کولائی من کنت اولی به من نفسه فعلیّ اولی به من نفسه یعنی ولایت علی مثل ولایت من است هر کس را من اولی بتصرف هستم باو از نفس او پس علی اولی بتصرف است باو از نفس او پس نازل شد آیه ولایت اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً پس پیغمبر فرمود
1) 1) اطاعت کنید خدا و اطاعت کنید رسول و فرمان داران(از طرف خدا و رسول را)که صاحبان امرند-آیه 62 سوره 4(نساء).
2) 2) جز این نیست که اولی بتصرف در امور شما خدا و رسول و آن مؤمنانی هستند که نماز بپاداشته و در حال رکوع زکاة میدهند(که باتفاق مفسرین خاصه و عامه انفاقکننده در حال رکوع علی علیه السّلام بوده).(رجوع شود به ص 447 تا ص 450 همین کتاب)آیه 60 سوره 5(مائده).
3) 3) و نگرفتند از غیر خدا و نه رسولش و نه مؤمنین دوست پنهانی-آیه 16 سوره 9(توبه).
اللّه اکبر با کمال الدین و اتمام النعمة و رضاء ربّی برسالتی و ولایة علیّ بعدی یعنی بزرگست خدای تعالی که دین را کامل و نعمت را تمام نمود و رضا داد رسالت را برای من و ولایت را برای علی بعد از من(این خبر نیز مؤید اخباری است که در لیالی ماضیه در جلسات خصوصی عرض کردم که کلمۀ مولی بمعنی اولی بتصرف میباشد).
عرض کردند بیان نما برای ما اوصیاء خودت را فرمود علیّ اخی و وارثی و وصیّی و ولیّ کلّ مؤمن من بعدی ثمّ ابنی الحسن ثمّ الحسین ثمّ التسعة من ولد الحسین القرآن معهم و هم مع القرآن لا یفارقونه و لا یفارقهم حتّی یردوا علیّ الحوض یعنی اوصیاء من عبارتند از علی برادر و وارث و وصی من و ولی هر مؤمن بعد از من پس فرزندان من حسن و حسین پس از آن نه نفر از اولاد حسیناند قرآن با آنهاست و آنها با قرآناند از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض(یعنی در قیامت) بر من وارد شوند.
و بعد از این خبر مفصّل که قسمتی از آن را باقتضای وقت مجلس عرض نمودم سه خبر دیگر از مناقب از سلیم بن قیس و عیسی بن السری و ابن معاویه نقل میکند که مراد از اولی الامر أئمه اثنا عشر و اهل بیت طهارتند.
گمان میکنم برای اثبات معنای اولی الامر همین چند خبری که ذکر نمودیم کافی باشد.
و اما راجع بعدد و شماره و اسامی مقدسه أئمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین هم فقط بچند خبری که از طرق علماء بزرگ عامه و اهل تسنن نقل شده استشهاد مینمایم و از اخبار متکاثرۀ متواترهای که از طریق عترت و اهل بیت طهارت رسیده صرفنظر مینمائیم.
1- شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 76 ینابیع الموده از فرائد السمطین شیخ الاسلام حموینی از مجاهد از ابن عباس نقل مینماید که مرد یهودی نعثل نام مشرّف شد خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مسائل چندی از توحید سؤال نمود
حضرت هم جوابهائی دادند(که بمناسبت ضیق وقت از نقل آنها خودداری مینمایم) آنگاه نعثل بشرف اسلام مشرف گردید بعد عرض کرد یا رسول اللّه هر پیغمبری وصی داشته و پیغمبر ما موسی بن عمران علیه السّلام بیوشع بن نون وصیت نموده ما را خبر ده که وصی شما کیست حضرت فرمود انّ وصیّی علیّ بن أبی طالب و بعده سبطای الحسن و الحسین تتلوه تسعة أئمة من صلب الحسین یعنی وصی من علی بن أبی طالب است و بعد از او دو دخترزادۀ من حسن و حسین و بعد از ایشان نه نفر امامان از صلب حسین علیه السّلام میباشند نعثل عرض کرد تمنا دارم اسامی شریفه ایشان را برای من بیان فرمائی حضرت فرمود اذا مضی الحسین فابنه علیّ فاذا مضی علیّ فابنه محمّد فاذا مضی محمّد فابنه جعفر فاذا مضی جعفر فابنه موسی فاذا مضی موسی فابنه علیّ فاذا مضی علیّ فابنه محمّد فاذا مضی محمّد فابنه علیّ فاذا مضی علیّ فابنه الحسن فاذا مضی الحسن فابنه الحجّة محمّد المهدی فهؤلاء اثنا عشر پس از ذکر اسامی امامان نهگانه و توضیح دادن آنکه هر پدری در گذشت پسرش بجای پدر امام است تا امام دوازدهم که بنام محمّد مهدی معرفی فرموده ذیل خبر مفصل است که طریقۀ شهادت هر یک را سؤال نموده و حضرت جواب داده آنگاه نعثل گفت اشهد ان لا اله الاّ اللّه و انّک رسول اللّه و اشهد انّهم الاوصیاء بعدک یعنی شهادت میدهم بوحدانیت خدا و رسالت شما و شهادت میدهم که آن دوازده نفر اوصیاء بعد از شما میباشند هرآینه بتحقیق آنچه فرمودی در کتب انبیاء پیشین دیدهام و در وصیتنامۀ حضرت موسی کاملا ثبت است.
آنگاه حضرت فرمودند طوبی لمن احبّهم و اتّبعهم و ویل لمن ابغضهم و خالفهم یعنی بهشت برای کسی است که آنها را دوست بدارد و متابعت کند و جهنم برای آن کس است که آنها را دشمن بدارد و مخالفت کند آنگاه نعثل در حضور آن حضرت اشعاری انشاد نمود و گفت:
صلی اللّه ذو العلی علیک یا خیر البشر
انت النبیّ المصطفی و الهاشمیّ المفتخر
بکم هدانا ربّنا و فیک نرجوا ما امر
و معشر سمّیتهم أئمة اثنی عشر
حباهم رب العلی ثم اصطفاهم من کدر
قد فاز من والاهم و خاب من عادی الزهر
آخرهم یسقی الظما و هو الامام المنتظر
و عترتک الاخیار لی و التابعین ما امر
من کان عنهم معرضا فسوف تصلاه سقر (1)
2- و نیز خواجه کلان در باب 76 ینابیع از مناقب خوارزمی از واثلة بن اسقع ابن قرخاب از جابر بن عبد اللّه انصاری-و ابو المفضّل شیبانی از محمّد بن عبد اللّه بن ابراهیم شافعی و او بسند خود از جابر انصاری(که از صحابه خاص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بوده است نقل مینماید که گفت مردی از یهود بنام جندل بن جنادة بن جبیر خدمت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشرف شد بعد از سؤال مسائل توحید و شنیدن جوابهای کافی شهادتین بر زبان جاری و مسلمان شد آنگاه عرض کرد شب گذشته در عالم رؤیا خدمت موسی بن عمران رسیدم بمن فرمود که اسلم علی ید محمد خاتم الانبیاء و استمسک اوصیاءه من بعده یعنی اسلام بیاور بر دست محمّد خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و متمسّک شو باوصیاء بعد از او.
حمد خدا را که مرا مشرّف بدین اسلام فرمود اینک بفرما اوصیاء شما کیانند که بآنها متمسّک گردم حضرت فرمودند اوصیاء من دوازده نفرند عرض کرد چنین است:
من هم همین قسم در توراة یافتهام ممکن است اسامی آنها را برای من بیان فرمائی.
حضرت فرمودند اولهم سیّد الاوصیاء ابو الائمة علیّ ثم ابناه الحسن و الحسین اول آنها سید و آقای اوصیاء و پدر امامان علی علیه السّلام و پس از آن دو فرزندش حسن و حسیناند.
تو این سه نفر را ملاقات میکنی آنگاه عمرت بآخر میرسد در وقتی که زین العابدین
1) 1) درود و رحمت خدای بزرگ بر تو باد ای صاحب مقام عالی که بهترین افراد بشری تو پیغمبر بر گزیدۀ هاشمی نسبی و بآن مفتخری بسبب شما هدایت شدیم و بوسیلۀ تو امید رهائی از آتش دوزخ داریم و جمعیت خلفاء شما نامیده شدند اثنا عشر زیرا خدای بزرگ ایشان را بلند رتبه و پاک و پاکیزه از هر عیب و ریب نموده است نجات مییابد آن کس که بایشان تمسک جوید،هر کس دشمنی با ایشان نماید زیانکار گردد و دوازدهمی آنها که امام منتظر است بظهور خود شیعیان تشنه دیدار را سیراب مینماید و خاندان شما آن برگزیدگانی هستند که ما مأمور متابعت از ایشانیم و کسی که از ایشان اعراض کند در آتش دوزخ جاوید خواهد ماند.
متولد گردد و آخرین زاد و توشۀ تو از دنیا یک شربت شیر خواهد بود پس متمسک باش بایشان مبادا جهل جهّال ترا مغرور نماید.
عرض کرد من در توریة و کتب انبیاء اسم علی و حسن و حسین را بنام ایلیا و شبر و شبیر دیدهام تمنا دارم اسامی بعد از حسین را بیان فرمائی حضرت فرمودند اذا انقضت مدّة الحسین فالامام ابنه علی یلقّب بزین العابدین فبعده ابنه محمد یلقّب بالباقر فبعده ابنه جعفر یدّعی بالصادق فبعده ابنه موسی یدّعی بالکاظم فبعده ابنه علی یدّعی بالرضا فبعده ابنه محمّد یدّعی بالتقیّ و الزکیّ فبعده ابنه علی یدّعی بالنقی و الهادی فبعده ابنه الحسن یدّعی بالعسکری فبعده ابنه محمّد یدّعی بالمهدی و القائم و الحجة فیغیب ثم یخرج فاذا خرج یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما پس از اینکه اسامی نه نفر امامان بعد از ابا عبد اللّه الحسین را با لقبهای آنها بیان نمود فرمود نهمی آنها محمّد مهدی قائم و حجّة غایب میشود پس از آن خروج مینماید و زمین را پر از عدل و داد میکند هم چنانی که پر از ظلم و جور شده باشد.
طوبی للصابرین فی غیبته طوبی للمقیمین علی محبتهم اولئک الذین وصفهم الله فی کتابه و قال هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب ثم قال تعالی اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم الغالبون.
یعنی بهشت برای صبر کنندگان در غیبت آن حضرت است و بهشت برای باقیماندگان در محبت آنها است آنها هستند که خداوند در قرآن مجید آنها را وصف نموده که اهل تقوی(که قرآن مجید آنها را هدایت مینماید)کسانی هستند که ایمان بغیب میآورند(که مراد غیبت آن حضرت است)و آنها هستند حزب اللّه که در قرآن میفرماید بدانید که حزب خدا غالباند.
3- ابو المؤید موفق بن احمد اخطب الخطباء خوارزمی در مناقب بسند خود نقل مینماید از ابو سلیمان راعی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که گفت شنیدم از آن حضرت که میفرمود در شب معراج خدای متعال بمن وحی فرمود که یا محمّد نظر کردم بسوی اهل زمین
و تو را از میان ایشان برگزیدم و نامی از نامهای خود برای تو جدا کردم یاد نشوم در جائی مگر آنکه تو با من یاد شوی من محمودم و تو محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بعد از تو علی را از میان اهل زمین برگزیدم و نامی از نامهای خود برای او جدا کردم منم اعلی و او است علی (علیه السّلام)یا محمد تو و علی و فاطمه و حسن و حسین و إمامان از اولاد حسین را آفریدم از نور خود و ولایت شما را بر آسمانها و زمینها عرض کردم پس هر کس قبول کرد از مؤمنان است و هر کس انکار کرد از کافران است یا محمد میخواهی ایشان را ببینی عرض کردم بلی خطاب فرمود:
انظر الی یمین العرش فنظرت فاذا علیّ و الحسن و الحسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و الحسن بن علیّ و محمّد المهدی ابن الحسن کأنّه کوکب درّیّ بینهم.
یعنی نظر کن بطرف راست عرش چون نظر کردم دیدم(دوازده نفر اوصیاء خود را)و اسمهای آنها را یک یک بیان نمود تا آنکه فرمود محمد مهدی فرزند حسن در میان آنها مانند کوکب درّی و ستاره درخشان بود آنگاه خطاب الهی رسید یا محمد هؤلاء حججی علی عبادی و هم اوصیاؤک.
یعنی اینها حجّتهای منند بر بندگان من و اوصیاء تو هستند.
گمان میکنم برای اثبات مدعای ما در مقابل آن اشخاصی که میگویند اعداد و أسامی أئمّۀ اثنا عشر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم نرسیده همین سه خبر من باب نمونه از طرف روات معتبرۀ أکابر علمای سنت و جماعت بمقتضای وقت مجلس کافی باشد.
و اگر کسی طالب بیش از اینهاست مراجعه کند بمناقب خوارزمی و ینابیع الموده سلیمان بلخی حنفی و فرائد السمطین حموینی و مناقب محدث فقیه ابن مغازلی شافعی و مودة القربی میر سید علی همدانی شافعی و فصول المهمه مالکی و مطالب السئول محمد بن طلحه شافعی و تذکره سبط ابن جوزی و دیگران از علماء که همگی از
أفاضل و أکابر علماء عامه و أهل تسنن هستند تا ببینند زیاده از صد خبر از طرق برادران سنت و جماعت دربارۀ خلفاء و أئمۀ اثنا عشر بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیده باستثناء أخبار شیعه که لا تعدّ و لا تحصی است.
میر سید علی همدانی شافعی در مودة دوازدهم از مودة القربی نقل مینماید از عمر بن قیس که گفت ما در حلقهای که عبد اللّه بن مسعود در او بود نشسته بودیم اعرابی آمد سؤال نمود کدام یک از شما عبد اللّه هستید عبد اللّه گفت من هستم گفت یا عبد اللّه آیا پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از خلفاء بعد از خود بشما خبر داد در جواب گفت بلی پیغمبر فرمود الخلفاء بعدی اثنا عشر عدد نقباء بنی اسرائیل یعنی خلفاء بعد از من دوازده میباشند بعدد نقباء بنی اسرائیل(که دوازده نقیب بودند).
و نیز از شعبی از مسروق از عبد اللّه شیبه این خبر را نقل نموده.
و نیز از جریر از اشعث از عبد اللّه بن مسعود و از عبد اللّه بن عمر از جابر بن سمره همگی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم نقل نمودهاند که فرمود:
الخلفاء بعدی اثنا عشر بعدد نقباء بنی اسرائیل و در خبر عبد الملک است که فرمود:
کلهم من بنی هاشم یعنی آن دوازده خلیفه بعد از من که بعدد نقباء بنی اسرائیلاند تمام از بنی هاشماند.
علاوه بر این کتابها که ذکر نمودیم سایر علمای مهم اهل تسنن در کتابهای خود متفرّقا باقتضای هر محلی اخبار بسیاری در این باب آوردهاند که خواجه کلان سلیمان بلخی حنفی باب 77 ینابیع الموده را اختصاص باین موضوع داده و اخبار بسیاری در این باب نقل نموده از شیخین و ترمذی و أبی داود و مسلم و سید علی همدانی و شعبی و غیرهم.
از جمله گوید یحیی بن حسن فقیه در کتاب عمده از بیست طریق نقل نموده که ان الخلفاء بعد النبی صلّی الله علیه و آله اثنا عشر خلیفة کلهم من قریش
یعنی خلفاء بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دوازده خلیفه میباشند که تمامشان از قریشاند.
و بخاری از سه طریق و مسلم از نه طریق و أبی داود از سه طریق و ترمذی از یک طریق و حمیدی از سه طریق نقل نمودهاند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود خلفاء و امامان بعد از من دوازده نفرند تمام آنها از قریشاند و در بعض از آن اخبار است که کلهم من بنی هاشم.
تا آنجا که در ص 446 گوید بعض از محققین علماء(یعنی علماء عامه و اهل تسنن) گفتهاند احادیث دالّه بر إثبات امامت خلفاء بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دوازده نفر بطرق بسیاری مشهور است که آدمی میداند مراد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از تعیین عدد خلفاء بعد از خود أئمۀ اثنا عشر از اهل بیت و عترت خودش میباشد-و ممکن نیست مطابقت این احادیث با خلفاء از صحابه بعد از آن حضرت چه آنکه پیغمبر تعیین عدد دوازده فرموده (و آنها چهار بودند).
و نیز حمل نمیشود بر سلاطین بنی امیه برای آنکه از دوازده نفر بیشتر بودند (سیزده نفر بودند)علاوه بر آنکه همگی ظالم بودند باستثناء عمر بن عبد العزیز(در اثبات ظلم عمر هم کافیست در غصب خلافت و خانهنشین نمودن امام وقت علیه السّلام)و از بنی هاشم هم نبودند نظر بفرموده آن حضرت که کلهم من بنی هاشم.
و نیز حمل بر ملوک بنی عباس هم نمیشود برای آنکه عدد آنها بیشتر از دوازده بوده(سی و پنج نفر بودند)و ابدا هم رعایت ننمودند توصیه خداوند متعال را درباره عترت که در آیه 22 سوره 42(شوری)فرمود قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ- و حدیث کساء.
پس لا بد باید حمل شود اینهمه اخبار و احادیث وارده از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر امامان دوازدهگانه از عترت و اهل بیت طهارت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(بعقیده امامیه اثناعشریه) لانّهم کانوا اعلم اهل زمانهم و اجلّهم و اورعهم و اتقاهم و اعلاهم نسبا و افضلهم حسبا و اکرمهم عند الله و کان علومهم عن آبائهم متّصلا بجدّهم و بالوراثة و اللدنیّة کذا عرفهم اهل العلم و التحقیق و اهل الکشف و التوفیق
یعنی برای آنکه آنها أعلم و أجلا و أورع و أتقیای أهل زمانشان بودند و بالاتر
از آنها از حیث نسب و افضل آنها از حیث حسب و گرامیترین آنها نزد پروردگارند و علوم آنها إرثا(و موهوبا)از طریق پدرانشان متّصل برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و اهل علم و تحقیق کشف کنندگان با توفیق آنها را باین قسم تعریف و معرفی نمودند.
و تأیید میکند این عقاید را که مراد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از تعیین خلفاء بعد از خود امامان دوازدهگانه از عترت و اهل بیت او میباشند حدیث شریف ثقلین(که طبق روایات صحیحه فریقین شیعه و سنی بحد تواتر رسیده)که آن حضرت فرمود انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض ان تمسّکتم بهما لن تضلوا بعدها ابدا (1).
و نیز احادیث بسیاری که در این کتاب ذکر گردیده مؤید این معنی میباشد- انتهی کلام خواجه.
این بود مختصری از اظهار نظر و عقاید علماء عامه و اهل تسنن تا امر را بر شما مشتبه نکنند و نگویند شیعیان رافضی هستند و غلو میکنند بلکه بدانید علم و انصاف اگر توأم شدند نتیجه همین نظرهای پاک میباشد خواه شیعه باشد یا سنّی.
علاوه بر اخبار کثیره که نقل نمودهاند در اثبات مقام امامت أئمه اثنا عشر سلام اللّه علیهم اجمعین-نظریات پاک آنها راهنمای شما میباشد تا آقایان حاضرین و همچنین غائبین از مجلس ما بدانند که جامعه شیعیان اگر اطاعت و متابعت و پیروی از ائمۀ اثنا عشر از عترت و اهل بیت پیغمبر مینمایند بحکم قرآن مجید و فرمودۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
و نقل اسامی مقدسه و اعداد دوازدهگانه و صفات عالیه آن ذوات مکرّمه فقط در اخبار شیعیان متواترا نرسیده بلکه در کتب معتبره علماء بزرگ عامه متفرقا بسیار ذکر گردیده.
1) 1) بدرستی که میگذارم در میان شما دو چیز نفیس بزرگ را که کتاب خدا(قرآن مجید)و عترت من باشد که از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض(کوثر)بر من وارد شوند اگر چنگ بزنید باین دو هرگز گمراه نمیشوید بعدها ابدا.
فرق ما با علماء عامه آنست که آنها نقل اخبار میکنند و تفسیر و آیات قرآن مجید نازله در حق آن خاندان جلیل را مینویسند و اظهار نظر هم مینمایند ولی تحت تأثیر عادت قرار گرفته و پیرو اسلاف خود بدون برهان و دلیل میباشند و بعضی را هم تعصّب مانع است که بزبان تصدیق نمایند پس بیمورد نیست اگر گفته شود که سیر تکامل و ارتقاء در وجود این افراد بکلّی بیاثر مانده هوی و عادت بر قوه عاقله غالب آمده!!.
بلکه گاهی در مقام تشریح اخبار منقوله از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تأویلات باردهای مینمایند که از برودت یخ بمراتب بیشتر است که باعث تعجب اهل علم و تحقیق میگردد.
اگر از روی واقع و حقیقت پردۀ تعصّب و عناد را بر کنار زنند براهنمائی علم و عقل و انصاف(در عین تعصّب)حق را واضح و آشکار میبینند چنانکه ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ بصری معتزلی که از علماء محققین و اعیان متعصّبین متقدمین عامه میباشد صاحب کتاب البیان و التبیین متوفی سال 255 هجری اشاره باین حقایق دارد و خواجه کلان حنفی در باب 52 ینابیع الموده بعض از کلمات او را ثبت نموده که گوید ان الخصومات نقصت العقول السلیمة و افسدت الاخلاق الحسنة من المنازعة فی فضل اهل البیت علی غیرهم فالواجب علینا طلب الحق و اتباعه و طلب مراد الله فی کتابه و ترک التعصب و الهوی و طرح تقلید السلف و الاساتید و الآباء (1).
ولی جای تأسف است که با چنین نظری که بیاراده بزیر قلمشان جاری میگردد
1) 1) بدرستی که خصومات باعث نقصان عقول سلیمه و فساد اخلاق حسنه میباشد از نزاع نمودن در فضل اهل بیت بر غیر آنها پس واجب است بر ما طلب حق و تبعیت از آن و طلب نمودن مراد خدای تعالی در قرآن ترک تعصب و هوای نفس و دور انداختن تقلید گذشتگان از اساتید و پدران خود و اثبات نمودن مقام فضل اهل بیت و عترت طاهره پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بر دیگران.
مع ذلک عادت و تعصب بر علم و عقلشان غالب و بر خلاف حقیقت تبعا للاسلاف راهپیما شده و موجب تأثر عقلاء گردیدهاند.
در تحت تأثیر عادت و تعصّب بمخاصمه و منازعه برخاسته روی هوای نفس دیگران را من غیر حق بر اهل بیت طهارت مقدم داشته نصوص وارده از قرآن و اخبار معتبره را بر کنار زده تابع اسلاف بدون دلیل و برهان گردیده.
مثلا از روی جهالت و تعصب ابو حنیفه یا مالک یا دیگران از فقهاء و عالم نمایان را که صاحبان رأی و قیاس و از علم بیبهره بودهاند پیروی میکنند ولی بفقیه اهل بیت طهارت امام جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام توجهی نمینمایند.
و حال آنکه اکابر علماء خودشان مانند ابن ابی الحدید در دیباچه شرح نهج البلاغه مینویسد آنان خوشهچین خرمن علم و دانش خاندان جلیل عصمت و طهارت و نمایندگان خاصّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودهاند(چنانچه در این کتاب مشروحا ذکر گردید).
ولی ما شیعیان چون از خدای قادر متعال میترسیم و بروز بازپسین و یوم الجزاء معتقدیم وقتی همین دلائل و براهینی را که اکابر علماء سنت و جماعت هم در کتب معتبره خود ثبت نمودهاند دیدیم بر عادت و تعصب غالب آمده اقرار و اعتراف مینمائیم قلبا و لسانا بآنچه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده و در دستورات الهی وارد است و پیروی مینمائیم از همان کتاب مقدس و عترت طاهرهای که آن حضرت بما سپرده و امیدواریم بسعادت ابدی نائل آئیم.
چه آنکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سعادت و نجات ابدی را بمحبت و متابعت آن خاندان جلیل قرار داده چنانکه حافظ ابن عقده احمد بن محمد کوفی همدانی که از علماء عامه است نقل مینماید از علماء و مشایخ خودشان از عبد القیس که گفت در بصره از ابو ایوب انصاری حدیث مفصلی را شنیدم تا آنجا که گفت شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود شب معراج نظر کردم بر ساق عرش دیدم نوشته است لا اله الا الله محمد رسول الله ایدته بعلی و نصرته به سپس نوشته شده بود الحسن و الحسین و علیّ و علیّ و علیّ و محمّد و محمّد و جعفر و موسی و الحسن و الحجّة عرض کردم الهی ایشان
کیانند:وحی شد اینها اوصیاء تو هستند بعد از تو فطوبی لمحبیهم و الویل لمبغضیهم یعنی بهشت برای دوستان آنها و جهنم برای دشمنان آنان میباشد.
(آنگاه خطاب به آقای نوّاب نموده گفتم جناب نوّاب آیا جواب اشکال دیشب شما داده شد و قانع شدید یا باز اضافه نمایم).
نواب- کمال تشکر را داریم بنحو أتم و اکمل مستفیض شدیم دیگر شبهه و اشکالی در دل اهل دل باقی نمانده خداوند بشما و ما جزای خیر مرحمت نماید(همگی آمین گفتند).
(خود داعی هم با توجه کامل آمین گفتم چون امید عوض و جزائی جز از خدای تعالی ندارم که بواسطه خاندان با عظمت محمّد و آل محمّد سلام اللّه علیهم اجمعین بما نظر لطف و عنایت فرماید کما اینکه تا امروز فرموده امید است تا روز آخر هم مشمول مراحم و الطاف بلا انتهای او باشیم).
داعی- خیلی معذرت میخواهم از آقایان محترمین اهل مجلس خاصه جناب حافظ و برادران عزیز اهل تسنن مهمانان محترم که رشتۀ سخن اجبارا طولانی شد ولی در خاتمه عرایضم ناچارم مختصری از عقاید درونی خود را برای بیداری برادران عزیزم بیان نمایم.
و این بیان داعی پیامیست از ما بتمام برادران مسلمان از شیعه و سنی که با کمال جدیّت مورد عمل قرار دهند.
اولا بدانید که غرض از ذکر آیات و اخبار و اقامه دلائل و براهین منطقیّه که در لیالی ماضیه ایراد شده آن نبوده که بر خصم غالب آئیم.
چون ما خصمی در مقابل خود نمیبینیم بلکه در مقابل برادران مسلمان خود قرار گرفتهایم که روی عادت در هر دوره تحت تأثیر گفتار بقایای خوارج و نواصب قرار گرفته و در اشتباه افتادهاند ولی القاء شبهات و اشکالات و عداوت بخاندان رسالت و اهل بیت طهارت را از ناحیه نواصب و خوارج و امویها میدانم.
فلذا بر ما لازم است که بدون کینه و عداوت با مروحه برهان و منطق گرد و غبار کدرت و کدورت را از روی قلوب صافیۀ آنها دور نمائیم و اثبات حقایق نموده و آنها را با راهزنان خوارج و نواصب و إلقای شبهات آنها آشنا و رفع اشتباه بنمائیم.
اگر با ما در طریق حق و حقیقتی که خدا و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستور دادهاند و اکابر علمای خودشان بما رساندند(و بیپرده بگویم نوشتههای علمای بزرگ آنها بهتر راهنمای من بمقام ولایت گردیده)همصدا شدند کمال مسرت و امتنان حاصل میشود.
چنانچه خمود در عادت و تعصب مانع از همصدا شدن گردد بازهم آنها را برادران خود دانسته بدون کینه و عداوت برادرانه تمام شیعه و سنی یکدیگر را در آغوش محبت گرفته در اعلاء کلمۀ توحید دست اتحاد و اتفاق بهم داده تا دشمنان قرآن بر ما غالب نیایند.
چه آنکه امروزه ما مسلمانان بیش از همه وقت احتیاج باتحاد و اتفاق داریم زیرا اطراف ما را دشمنان قوی پنجه گرفتهاند و یگانه راهی که سبب غلبه آنها بر ما میگردد نفاق و دوئیت ما است.
مگر نه اینست که پیغمبر عظیم الشأن ما خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود بدء الاسلام غریبا سیعود غریبا یعنی اسلام در روز اول ظهور غریب بود زود است عود میکند بحالت غربت ممکن است زمانی که پیغمبر خبر داده همین زمان ما باشد زیرا که آثار غربت آن ظاهر و هویدا است.
در آن زمان که ظهور حقیقت در شبه جزیرة العرب شد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای هدایت خلق مبعوث برسالت گردید عالم توحید در محاصرۀ کفر قرار گرفته أعادی دین زحمات انبیاء را ناچیز کرده یهود و نصارا و اهل ماده و طبیعت و بتپرستها و کوچک ابدالها و دستنشاندگان آنها بتمام معنی در دنیای آن روز حکم فرمائی مینمودند و قلیلی از اهل توحید که بودند در محاق کفر قدرت عرض اندام نداشتند
پیغمبر توحید خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با زحمات بسیار در مقابل فشارهای طاقتفرسای آنها استقامت نمود تا آنکه در قلیل مدتی موفّق بإعلای کلمه توحید و غلبه بر مشرکین گردید.
علم و پرچم توحید را در عالم بلند کرد بزرگترین حربۀ آن حضرت در غلبۀ بر کفار و مشرکین بر حسب ظاهر ایجاد توحید و وحدت خالص بود که با ندای لطیف قولوا لا اله الاّ اللّه تفلحوا افراد متفرق و متشتت عرب را با هم متحد و متفق نمود.
و در اثر تعالیم عالیۀ آن حضرت و ایجاد اتحاد و اتفاق در آنها بود که مسلمین بیقوه و قدرت صدر اسلام با مجهز نبودن بقوای جنگی آن روز که دول متمدن بزرگ آن زمان(ایران و روم)مجهز بودند با قلت عدد حملۀ بر کفار بتپرست و آتشپرست مجوس و مشرکین بأقانیم ثلاثه و اشیاع آنها نمودند در کمتر از نیم قرن پرچم توحید را از قسطنطنیه و مدائن(تیسفون)و اسپانیا تا قاره اروپا باهتزاز در آوردند.
اگر بدیدۀ بصیرت بنگرید معنای سیعود غریبا را امروز در عالم اسلام مشاهده میکنید عالم توحید امروز در محاصره کفار قرار گرفته(و چون پرچمدار توحید حقیقی که با دلائل عقلیه و براهین نقلیه ثابت آمده در عالم انسانیت فقط مسلمینند)لذا تمام حملات أعادی بما مسلمین است.
از طرفی ارباب ماده و طبیعت و اتباع ذیمقراطیس و مرمند و مزدک و داروین و بخنر و کوچک ابدالها و دستنشاندههای آنها در ممالک اسلامی.
و از طرف دیگر سیاستمداران ملل مسیحی و درباریان خود خواه جاهطلب واتیکان پاپ-مسلمین موحد جهان را محاصره نمودهاند و برای فنا و نابودی ما منتهای سعی و کوشش را مینمایند.
و بزرگترین حربۀ دول استعماری برای محو و نابودی و غلبه بر ما تولید اختلاف و نفاق است و با تمام قوا جدیّت مینمایند که سنگ تفرقه در میان مسلمانان انداخته
در اثر دوئیت و نفاق و بدبینی مسلمانان بیکدیگر بر آنها غالب آیند و حکومت بنمایند (چه آنکه در میان آنها معروف است که گویند نفاق بینداز و حکومت بنما).
آقایان محترم برادران شیعه و سنی روز غربت اسلام است همان قسمی که پیغمبر بزرگ ما در هزار و سیصد و پنجاه سال قبل با متحد نمودن اعراب پراکنده و ایجاد اتفاق در مسلمین بر اعادی با قدرت-غالب آمد.
امروز هم یگانه وسیلۀ پیروزی ما و حفظ استقلالمان اتحاد و اتفاق است.
بقول شاعر شیرین زبان پارسی:
حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت
آری باتفاق جهان میتوان گرفت
از قدرت أعادی نترسید فقط کاری که میکنید خودتان را مجهز نمائید نه فقط بتجهیزات مادّی بلکه هر اندازه آنها مجهز بتجهیزات مادّی از توپ و تفنگ و تانک و زرهپوش و هواپیما و گازهای کشنده میشوند.
شماها علاوه بر تجهیزات ظاهریه که از لوازم حیاتی هر جامعه و ملت میباشد و از دستورات قرآن مجید است که در آیه 62 سوره 8 انفال میفرماید وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لاٰ تَعْلَمُونَهُمُ اللّٰهُ یَعْلَمُهُمْ .
خلاصه معنی آنکه میفرماید و شما(ای مؤمنان)در مقام مبارزه با آنها(یعنی با دشمنان)خود را مهیا کنید و تا آن حد که بتوانید از آذوقه و آلات جنگی(باقتضای هر زمان)و اسبان سواری برای تهدید دشمنان خدا و دشمنان خودتان فراهم سازید و بر گروه دیگری که شما بر دشمنی آنان مطلع نیستید و خدا با آنها آگاه است نیز مهیّا باشید.
سعی و کوشش کنید بتجهیزات معنویه یعنی تولید اتحاد و اتفاق در جامعه نمائید دلها را پاک کنید بدبینی و دوئیت را از خود دور و افراد مسلمین را بنام شیعه و سنی و صوفی و شیخی و غیره از هم نپاشید.
اگر در مقام منازعه و اختلاف کلمه بر آمدید و تشکیل جنگهای داخلی دادید وصفها در مقابل هم بنام شیعه و سنی شیخی و صوفی متجدّد و متقدم قرار دادید قطع بدانید که آبروی شما میرود زیرا منازعه و اختلاف آبروها را میبرد چنانچه در آیه 48 سوره 8 (انفال)میفرماید وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ یعنی نراع و خلاف مکنید باختلاف آراء پس بددل شوید و آبروی شما برود.
و در آیه 154 سوره 6(انعام)فرماید وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ خلاصه این راه راست مستقیم را متابعت کنید و متابعت نکنید راههای پراکنده را پس متفرّق سازد آن طرق و راهها شما را از راه حق.
و نیز در آیه 98 سوره 3(آل عمران)صریحا فرموده وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا بچسبید به حبل متین و ریسمان محکم خدا با هم در حالتی که متفرق نباشید یعنی متّحد و متّفق باشید.
خلاصه اگر بخواهید مقام از دست رفته خود را بدست آورید و بسیادت أوّلیه نائل آئید(که هشتصد سال پرچمدار علم و تمدن و سیادت و آقائی جهان بودید)باید مجهّز شوید بتجهیزات توحیدیه.
در آیه 133 سوره 3(آل عمران)فرماید وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ یعنی سست نشوید و اندوهگین نگردید(خلاصه مأیوس و ناامید نباشید از قدرت دیگران و ضعف خودتان)شما پیوسته فاتح و ما فوق همه هستید بشرط آنکه به برنامه ایمانی عمل نمائید.
از جمله شرایط برنامه ایمان آنست که سوء ظنها را از میان بردارید نسبت بیکدیگر بدبین نباشید حفظ الغیب یکدیگر را بنمائید چه آنکه سوء ظن و غیبت کردن تخم تفرقه و جدائی و مقدمۀ دوئیت و نفاق و بدبینی بیکدیگر است.
فلذا اسلام غیبت را از گناهان کبیره شمرده و در قرآن مجید صریحا منع از سوء ظن
و غیبت میکند و در آیه 12 سوره 49(حجرات)فرماید یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً خلاصه ای جماعت مؤمنین دور شوید و اجتناب نمائید از گمان بد در حق برادر مؤمن خود بدرستی که بعض از گمانها گناه است و تجسس مکنید چیزهائی را که بر شما مخفی باشد از بدیها و عیوب مؤمنین و بعد از نهی کردن از کنجکاوی و تجسّس سدّ باب غیبت نموده میفرماید باید غیبت نکنید یکدیگر را(چه آنکه موجب بدبینی و کینه و عداوت شما بیکدیگر و مقدمه جدائی میباشد).
در حدیث وارد است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود ایاکم و الغیبة فانّ الغیبة اشدّ من الزنا یعنی بر شما باد که بپرهیزید و اجتناب کنید از غیبت پس بدرستی که غیبت کردن سختتر است از زنا.
یک علت آنکه غیبت کردن را شدیدتر از زنا قرار داده آنست که زنا ضرر شخصی دارد و غیبت ضرر نوعی تا آنجا که فرماید زناکننده اگر توبه کند بدون شرط پذیرفته و آمرزیده میشود ولی غیبتکننده تا کسی را که غیبت نموده راضی ننماید توبهاش قبول نمیشود با شرائطی که در کتب مبسوطه درج گردیده است.
یکی از وسائل و اسباب بدبینی مسلمانان بیکدیگر و ایجاد کینه و عداوت بین آنها غیبت کردن و بدبینی و نمّامی نمودن است پس غیبت را ترک کنید تا دوئیت و بدبینی از میان شما بر طرف شود.
از گمان بد ببرادران دینی اجتناب نمائید نمّامی نکنید که مغضوب خدا و خلق خواهید شد نمّامها و سخنچینان را که مردمان فتنه جو و دو بهم زن هستند و خبرآوری میکنند از خود و جمعیتتان دور کنید تا تولید دوئیت و بدبینی در میان شما ننمایند چون ممکن است که آنها از ایادی مرموز بیگانگان باشند.
چون در میان این قبیل اشخاص غالبا جاسوسان بیگانه پیدا میشوند به لباس مسلمانان و برادران دینی که بوسیله تفتین و خبرآوری تولید اختلاف و نفاق میکنند و زمینه را برای غلبه دشمنان آماده و مهیّا مینمایند بعضی با بیانات خود و برخی با قلمهای
شکسته خود بنام تألیف و تصنیف ردّ بر شیعه و پیروان اهل بیت طهارت نوشتن ایجاد عداوت و دشمنی میان مسلمانان مینمایند و زیاده از صد میلیون شیعیان مسلمان را از جامعه مسلمین دور مینمایند.
آقایان محترم توجه نمایند مباحثات علمی و مناظرات مذهبی نباید بین مسلمانان تولید کینه و عداوت و ایجاد بدبینی نماید.
اگر در دل و معنی هر عقیدهای داریم همه گوینده لا اله الاّ الله محمد رسول اللّه میباشیم همگی یک کتاب و یک قبله داریم باید حفظ ظاهر را از دست ندهیم و لو ظاهر مجاز است ولی بمقتضای المجاز قنطرة الحقیقة ممکن است روزی ظاهر مبدل به باطن گردد پس باید با هم برادر باشیم فرصت بدست أعادی و دشمنان توحید ندهیم که باین وسیله بر ما غالب آیند.
شیعه و سنی نبایستی بیکدیگر با نظر کینه و عداوت بنگرند بلکه باید خوش روئی خوشبینی را نسبت بیکدیگر حفظ کنند.
داعی که کوچکتر از همۀ مسلمین هستم و بنام واعظ و مبلغ دینی شناخته شدهام از بالای این منبر اعلام میدارم که از حول و قوۀ پروردگار(که قسم بزرگ است)بیرون باشم اگر نسبت بیک برادر سنی عالم یا جاهل حیّا و میّتا کینه و عداوت و بدبینی داشته باشم.
هرگاه در هر کجای عالم فردی از افراد سنی را دیدهام مانند یک برادر مسلمان پذیرفتم و در جلب منافع و دفع مضار شریک خود دانستم.
مگر آن افرادی که از نوشتهها و کلمات و گفتارشان معلوم است که از بقایای خوارج و نواصب میباشند و بلباس اهل تسنن بیرون آمده آنها هستند که در هر دوره و زمانی تخم نفاق و دوئیت بین مسلمین بنام شیعه و سنی می اندازند کتابها بر ردّ شیعه و کفر آنها انتشار میدهند تحریک احساسات شیعیان مینمایند.
قتل عامهای شیعیان و فتوی بکشتن اکابر علماء شیعه از آثار و تحریکات وجودی این قبیل افراد است که دل داعی هرگز از آنها پاک نمیشود چه آنکه آنها هستند که آلت دست کفار و بیگانگان هستند و بدستور آنها وسیله تفرقه و جدائی مسلمانان را فراهم
مینمایند.ندای اتحاد میدهند ولی در زیر پرده هدفشان نفاق و دوئیت و ایجاد تفرقه و جدائی بین مسلمانان میباشد.
بر هر مسلمانی لازم است که این قبیل افراد را خواه عالم بلا عمل یا جاهل متهتّک در هر مرتبه و مقام باشند از خود دور نمایند تا نفاق مسلمین مبدل باتحاد گردد.
این قبیل افراد اتباع و پیروان همانهائی هستند که اطراف خلیفۀ سیم عثمان بن عفّان را گرفتند و بنام خلیفه کارها نمودند و خلیفه را وادار بنوشتن نامهها نمودند تا تحریک احساسات مسلمین گردیده عاقبت بقتل خلیفه عثمان(با آن طرز فجیع)خاتمه پیدا نمود و لطمۀ بزرگی باسلام وارد آمد که گفتند مسلمین خلیفه خود را کشتند.
و بعد در اطراف معاویه و یزید و بنی امیه بکشتار دسته جمعی عترت و اهل بیت رسالت و شیعیان آنها پرداخته تاریخ مسلمین را لکهدار نمودند!!!.
و الحال هم هرکجا قدرتی بدست آوردند سعی میکنند در نوشتن کتابها و انتشار مقالات حتی در جرائد و مجلات آتش فتنه را دامن زده و اختلاف در مسلمین افکنده مرکب سواری بیگانگان گردند.
آقایان محترم قدری در اطراف حالات(سرجون غلام رومی)مشاور معاویه دقت کنید که چه کسی بوده بعنوان اسیر و غلامی بدستگاه معاویه علیه الهاویه وارد و در جمیع شئون مملکتی مورد شور معاویه قرار میگرفت و رای او را مورد عمل قرار میدادند چنانچه معاویه به یزید پلید وصیت کرد که در مواقع لزوم با سرجون مشورت کن که بسیار عاقل است.فلذا در موضوع حضرت امام ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام یزید با او مشورت کرد رای داد که عبید اللّه را حاکم کوفه نما تا کار را تمام کند مطابق دستور او عبید اللّه را حاکم کوفه نمود.تا فتنۀ کربلا برپا و سبب قتل عام عترت و اهل بیت رسول اللّه و اسارت دختران آن حضرت گردید-پس همیشه بیگانگان به لباسهای مختلف و صورتهای گوناگون در دستگاههای مسلمین وارد گردیده و زمینه را برای غلبه و استیلای بیگانگان فراهم مینمایند.
پس آقایان حاضرین برادران عزیز عرایض داعی را یادداشت کنید و بغائبین
مسلمین از شیعه و سنی حتی در ولایات دیگر اعلام نمائید علی رغم بیگانگان و ایادی مرموز و بازیگران آنها(گرگان ملبس بلباس میش)از خوارج و نواصب دست اتحاد بهم دهید در مساجد و مجامع یکدیگر با حسن ظن کامل حاضر شوید و با هم مهربان باشید.
برای چند کلمه صحبتهای علمی و مناظرات مذهبی از هم دوری ننمائید خدا را گواه میگیرم در تمام ده شبی که با آقایان علماء و فضلاء و سایر برادران اهل تسنن مذاکرات علمی دینی و مناظرات مذهبی داشتیم کوچکترین سوء نظری بآنها نداشته و الحال هم که بالای منبر نشسته و باین همه جمعیت از برادران سنی خود مینگرم وجوهی زیبا و گیرنده میبینم و میل دارم پیوسته با آنها مأنوس و صمیمانه اشتغال بامور مذهبی داشته باشیم.
آقایان محترم-بزرگان دین و پیشوایان مذهب-عترت و اهل بیت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بما غیر از این رفتاری که مسلمین امروز دارند دستور دادهاند و خود عمل میکردند.
مخصوصا در خبر دارد که راوی خدمت امام بحق ناطق کاشف اسرار حقایق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام عرض کرد من از مساجد مخالفین بدم میآید و میل ندارم در آنجاها نماز بگذارم آیا این عمل من بد است یا نیک حضرت فرمودند مساجد بیوت اللّهاند مگر نمیدانی ما من مسجد الا و قد بنی علی قبر نبی او وصی نبی قتل فاصاب تلک البقعة قطرة من دمه فاحب الله ان یذکر فیها الفرائض و اکثروا فیها من النوافل.
یعنی هیچ مسجدی نیست(بزرگ یا کوچک مسجد شیعه یا سنی)مگر بتحقیق بنا شده است بر قبر پیغمبری یا وصیّ پیغمبری که کشته گردیده پس در این بقعه قطره از خون آن نبی یا وصی رسیده پس بسبب آن خون خدای تعالی دوست داشته اینکه یاد شود در آن بقاع و مساجد پس اداء نمایند واجبات را و زیاد نمایند در آن مساجد نوافل و مستحبات را.
و فقهاء بزرگ شیعه از این قبیل اخبار استخراج معانی عالیه نمودند که نزدیک
ظهر است وقت بیش از این اجازۀ گفتار نمیدهد عالم علیم و فقیه بزرگ شیعه مرحوم سید مهدی بحر العلوم قدّس اللّه تربته در منظومه فقهیّه فرموده.
و السر فی فضل صلاة المسجد
قبر لمعصوم به مستشهد
برشّة من دمه المطهرة
طهره الله لعبد ذکره
خلاصه بزرگان دین و اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این قسم شیعیان و پیروان خود را تربیت میکردند.ره چنان رو که رهروان رفتند.
آقایان محترم موقع اداء فرائض و نوافل بهر یک از مساجد شیعه و سنی نزدیک بروید بیکدیگر توهین نکنید و بدبین نباشید أیادی مرموز و بازیگران بیگانهپرست اختلاف مسائل فقهیه را از قبیل سجده بتربت و خاک پاک نمودن یا دست باز و دست بسته نماز خواندن و سایر اختلافات و نظریات فقهاء را مستمسک قرار داده شما را بجان هم انداخته إیجاد دوئیت و نفاق و بدبینی مینمایند شما هم علی رغم أنف آنها توجهی به اختلافات مسائل فقهیه ننموده هر یک راه خود را بروید ولی با یکدیگر صمیمی و دوست و مهربان باشید.
برادران شیعه و سنی پهلوی یکدیگر با دست باز و دست بسته-با مهر و بیمهر نماز بگذارید-در مساجد و مجامع یکدیگر شرکت کنید-همان قسمی که حنفیها و شافعیها و مالکیها و حنبلیها با اختلافات بسیاری که در اصول و فروع احکام دارند برادرانه زندگی مینمایند.
برادران جعفری را هم در آغوش مهر و محبت خود گرفته-آزادانه عبادات و عقاید خود را انجام دهید بیکدیگر توهین نکنید و با نظر بد و عداوت بیکدیگر ننگرید.
اگر دیدید فردی یا افرادی ملبّس بلباس روحانیت یا غیر آن شما برادران شیعه و سنّی را بر خلاف این عرایض حقیر تحریک مینمایند-قطع بدانید که از أیادی مرموز بیگانگاناند که میخواهند بوسیلۀ ایجاد نفاق و دوئیت و برادرکشی زمینه را برای تسلط آنها فراهم نمایند-جدا آنها را طرد و از خود دور گردانید تا سیادت اسلامی را حفظ نمائید.
آقایان محترم برادران شیعه و سنی بهترین راه برای جلوگیری از نفاق و دوئیت و تفرقه پیروی نمودن از رویه و رفتار مولای متقیان و امیر مؤمنان علی بن أبی طالب علیه الصلاة و السّلام میباشد.
هر یک عقاید عقلانی را محکم نگاهدارید و با هم ائتلاف کنید و اتحاد نمائید تا شقّ عصای مسلمین نگردد.
چنانچه مولای همۀ ما امیر المؤمنین علیه السّلام با آنکه خود را أحق بمقام خلافت میدانست چنانچه در اول خطبۀ شقشقیّه فرموده اما و الله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی.الخ
ولی وقتی از تغسیل و تکفین رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر حسب وصیت آن حضرت که اوجب از هر واجبی بود در آن وقت فارغ شد از فتنۀ سقیفه با خبر و خود را در مقابل فرقهای از مخالفین مشاهده نمود.
همین که آن دستهبندیهای(سیاسی)را دید با آنکه أحدی در امت نصوص واردۀ از رسول خدا را جلیّا و خفیّا مانند آن حضرت نداشت و کبار از صحابه و بنی هاشم اطراف آن حضرت بودند بنی امیه هم بقیادت ابی سفیان(برای رسیدن بمقاصد خودشان) آن حضرت را تحریک بقیام مینمودند ولی چون منبع قوۀ عاقله بود تأمّل و تفکر نمود که اگر در مقابل آن دستهبندیها قیام نماید و در مقام مطالبه حق ثابت خود برآید قطعا دودستگی در اسلام پدید آید.
و در اثر اختلاف کلمه و تفرقه مسلمین اعادی اسلام که سالها است عقب فرصت میگردند غالب آمده و اصل دین از میان میرود و مسلمانان قریب العهد بکفر از اسلام منحرف گردند.
لذا صلاح را در صبر و تحمّل و شکیبائی دید با تمام سختیها ساخت و بردباری نمود چنانچه فرمود صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی.
با مخالفین خود مبارزه ننمود چون دید اول اسلام است جنگ داخلی تولید تفرقه
مینماید و تفرقه باعث محو اسلام میگردد(چنانچه در لیالی ماضیه و مجلس مذاکرات خصوصی مبسوطا ذکر ادله نمودیم).
فعلی هذا با مخالفین خود مماشات نمود با آنکه بر عقیدۀ خود ثابت بود ولی برای استحکام اساس اسلام بمسجد و نماز جماعت حاضر میشد تا فرصت بدست اعادی منتظر الفرصة ندهد و جلوگیری از تفرقه نماید.
چنانکه مکرر میفرمود و ایم الله لو لا مخافة الفرقة من المسلمین ان یعودوا الی الکفر قد غیرنا ذلک ما استطعنا و در جای دیگر میفرمود فرأیت ان الصبر علی ذلک أفضل من تفریق کلمة المسلمین و سفک دمائهم یعنی بخدا قسم اگر نمیترسیدم از تفرقه بعض مسلمین که بر گردند بسوی کفر-و دین اسلام محو گردد هرآینه قیام بحق مینمودم و این اوضاع را تغییر میدادم و لکن دیدم صبر و تحمل بهتر است از تفرقه مسلمانان و ریختن خون آنها لذا صبر را پیشه نمودم(تا اسلام را حفظ نمایم). (1)
بهمین طریق شیعیان و پیروان خودش را که کبار از صحابه بودند دستور داد مخالفت ننمایند.
فقط همان روزهای اول مناظراتی برای اثبات حقانیت خود نمودند ولی بعدها از جهت احتراز از دوئیت و اختلاف در تمام ادوار خلافت خلفاء از طرف آن حضرت و شیعیانش کوچکترین عمل تظاهر که موجب اختلاف علنی گردد بر خلاف خلفاء واقع نشد.
برای حفظ حوزۀ اسلام و تقویت مسلمین که سنگ تفرقه و جدائی بین مسلمانان نیفتد کاملا مماشات نمودند.
جامعه مسلمانان امروز هم که روز غربت اسلام است باید از عناد و لجاج و تعصبات جاهلانه بر کنار باشند.
1) 1) مراجعه شود به ص 839 تا 843 همین کتاب.
در عین آنکه حقانیت ما با دلائل عقل و نقل و کتاب سنت ثابت است چنانچه در لیالی ماضیه ببعض از آن دلائل اشاره نمودیم.
ولی نمیتوانیم انکار نمائیم وقایع جاریه بعد از وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که بر حسب ظاهر ابی بکر و عمر و عثمان و علی امیر المؤمنین مسندنشین خلافت شدند و در آن سی سال(همان قسمی که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خبر داده بود)خدمات بزرگی باسلام شد و پرچم توحید در سراسر جهان باهتزاز در آمد.
همان قسمی که مولای ما امیر مؤمنان علیه الصلاة و السّلام با آنکه دلائل حقّانیت خود را پیوسته بیان میفرمود و خود را اولی و احق بمقام خلافت میدانست برای حفظ ظاهر اسلام و جلوگیری از تفرقه و تشتت بمسجد و نماز و شور و مشورت و حلّ معضلات حاضر میشد فرزندان و شیعیان را بکار و خدمت میگماشت،ما و شما هم بایستی تبعیّت نموده از تفرقه مسلمانان جلوگیری نمائیم أیادی مرموز و فتنه جوها و دو بهم زنها را که میکربهای خانه خراب کن جامعه میباشند از خود دور نموده تا فرصت بدست أعادی و بیگانگان نیفتد که اساس اسلام را از هم پاشیده و مسلمین را زبون نمایند.
اثبات حقانیت و ابراز دلائل را نتوان دلیل بر مخاصمه قرار داد ما ده شب با دلائل عقلیه و براهین نقلیه اثبات مرام و اظهار حق نمودیم بازهم مینمائیم.
ولی الحال هم بالای منبر میگویم چنانچه مولای ما وقتی در مقابل امر واقع شده قرار گرفت برای جلوگیری از فتنه و فساد و اختلاف کلمه صبر و تحمل نمود و در مقام مخالفت بر نیامد ما هم چون در مقابل امر تاریخ واقع شده قرار گرفتهایم با اقرار بآنچه تاریخ بما نشان میدهد که ابی بکر و عمر و عثمان و امیر مؤمنان هر یک بعد از دیگری ظاهرا(و لو بهر طریقی بوده) مسندنشین خلافت بودند با یکدیگر ائتلاف نموده آقایان سنیها علی رغم خوارج و نواصب و أیادی مرموز بیگانگان و مفتّنین و دو بهم زنها بمساجد و امامبارههای شیعیان-و شیعیان بمساجد و مجامع آنها بروید تشکیل اتحادیه قوی بدهید با کینه و عداوت بهم ننگرید برادرانه طرق و راههای
أعادی را مسدود نمائید نگذارید نقطۀ ضعفی پیدا نموده رخنه در اتحادیه شماها بنمایند.
تا بوسیله این اتحاد ضعف و سستی که امروزه در عالم اسلام پیدا شده تقویت گردد در مرتبه اول علماء و سران قوم بعد تمامی افراد شیعه و سنّی باید از خودگذشتگی بخرج داده مسئولیّت این امر بزرگ را بر عهده گرفته و پراکندگی را بر طرف کنند.
امروز روز بزرگی است عید سعید میلاد سر سلسلۀ مجاهدین عالم است که آن شخصیت بزرگ اسلامی در سنه شصت و یکم هجری در زمین کربلا اتحادیه بزرگی تشکیل داد که با هفتاد و دو یک دل در مقابل دشمنان عالم توحید صفآرائی نمود(و لو ظاهرا مغلوب شد)ولی همان اتحاد و شهامت و شجاعت و از خودگذشتگی هفتاد و دو نفر انصار اللّه به پیشوائی سبط اعظم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امام سیم حضرت ابا عبد اللّه الحسین أرواحنا فداه سبب إعلای کلمه توحید و ریشه کن شدن أعادی دین مبین گردید.
آقایان محترم برادران عزیز از قراری که میشنوم مجالس مباحثات علمی و مذاکرات مذهبی بین دو دسته برادران مسلمان وقت بدست أعادی داده برای تولید نفاق بین برادران اسلامی تحریکاتی مینمایند.
ممکن است این تحریکات در برادران جوان متعصّب ما اثرات نامطلوبی بخشد و نتایج وخیمی بر له دشمنان نصیب ما گردد.
پس بیدار شوید فریب نخورید بدانید نفاق و بدبینی مسلمانان بیکدیگر باعث مسرت و تقویت دشمنان اسلام و مسلمین میگردد.
در خاتمه عرایضم اولا از آقایان برادران مسلمان حاضر(شیعه و سنی)تقاضا میکنم علی رغم أعادی چون روز عید است از منبر که بزیر آمدم برادرانه همگی یکدیگر را در آغوش محبت بگیرید مطابق دستور شرع انور مصافحه و معانقه نمائید دست هم را صمیمانه فشار دهید اظهار و داد و اتحاد نمائید چنانچه خدای نکرده در دل کدورتی از هم دارید برای رضای خدا و حفظ وحدت و عظمت اسلام رفع نمائید
خود داعی هم در خدمتگزاری همگی بجان و دل حاضر میباشم.
ثالثا موقع ظهر است تا بمسجد برویم فضیلت نماز اول وقت ممکن است از دست برود مقتضی است در همین امامباره نماز جماعت بر قرار نمائید.
بحمد اللّه علماء فریقین(شیعه و سنی)حاضرند هر یک از برادران شیعه و سنی را مقدم داشتید داعی هم اقتداء میکنم تا در کمک کردن بعالم اتحاد و اسلام در نزد خداوند متعال و صاحب شریعت جدّ بزرگوارم مأجور باشیم.
و نیز دشمنان بفهمند بین برادران شیعه و سنی ابدا نفاق و دوئیت و بدبینی نمیباشد همگی متفقا برای مقابله با کفار حاضر بجانبازی هستیم.
ثالثا چون اخوان معظّم ما دو فحل بزرگ علم و دانش جنابان حافظ محمّد رشید و شیخ عبد السّلام مهمانان عزیز شب گذشته تودیع نموده و عازم وطن خود هستند.
داعی هم حاضر و عازم حرکت بسمت أرض اقدس و مشهد مقدس مولانا ابو الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللّه علیه و علی آبائه و اولاده ائمة الهدی میباشم از جمیع برادران عزیز محترم مخصوصا آقایان قزلباشها که منتها درجه محبت را إبراز نمودند تودیع نموده سلامت و عزت و توفیق و اتحاد و یگانگی را برای همگی برادران شیعه و سنی از از خداوند متعال بوسیله عترت و اهل بیت طهارت خواهانم.
و السّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
چون بعضی از افراد قصیر الفکر نتوانستند در این کتاب مقدس ایرادی وارد آورند لذا در اطراف درج جوازات علم الحدیث خوردهگیری نمودند؟!ناچار شدم مختصر توضیحی در این باب بعرض خوانندگان محترم برسانم.
بر أرباب بصیرت و علم و دانش و خرد واضح و آشکار است-که بعد از معرفت و شناسائی ذات باری تعالی جلّ و علا و معرفت مقام رسالت خاتم الانبیاء و أئمۀ معصومین از عترت طاهره صلوات اللّه علیهم اجمعین.
أفضل و أشرف و أحسن أعمال-علم باحکام شریعت و وظائف دینیّه میباشد که موجب نظم امور فردی و اجتماعی-و سعادت ابدی و درک کمالات سرمدی خواهد بود.
بدیهی است که پایه و اساس این سعادت قرآن مجید و کتاب محکم آسمانی میباشد.
و البته معرفت و فهم این کتاب موجز و مجمل-مخصوصا محکمات و متشابهات آن منوط و مربوط بأحادیث واردۀ از رسول اکرم و ائمه معصومین صلوات اللّه علیهم أجمعین است.
که ابواب مدینة العلم و عدیل القرآن میباشند.
چنانچه متواترا از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم(باتفاق فریقین شیعه و سنی)رسیده است که فرمود انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی أهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی ابدا (1)
فعلی هذا سیرۀ مقدسۀ علماء اعلام خلفا عن سلف بر این جاری گردیده-که
1) 1) بدرستی که من دو چیز بزرگ را در میان شما میگذارم که هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند و آن دو قرآن کتاب خدا و عترت و اهل بیت من میباشند اگر باین دو بچسبید هرگز بعد از من گمراه نمیشوید.
برای اخذ احادیث صحیحه و وارد شدن در سلسلۀ روات-هر خلفی از سلف خود برای اتصال اسانید اخبار بمهابط وحی و مخازن اسرار حق تعالی از رسول اکرم و أئمۀ معصومین علیه و علیهم آلاف التحیّة و الثناء-تقاضای جواز در علم حدیث مینمودند چنانچه بجلد جوازات بحار الانوار علامۀ مجلسی رضوان اللّه علیه مراجعه شود کشف این حقیقت میشود.
فلذا حقیر فقیر هم تبعا للاسلاف جهة احتراز از انقطاع و انفصال از مهابط وحی و دخول در سلسله روات و درک اسناد اخبار از اساتید فن از فقهاء بزرگ و مراجع تقلید و روات عظام و محدثین فخام تیمّنا و تبرّکا تقاضای جواز نمودم(نه برای خودنمائی و أخذ نتایج مادّی)بلکه برای اتّصال به ابواب مدینة العلم و اخذ نتایج معنوی-که زیاده از صد جواز در نزد داعی موجود-و در کتاب مسلسلات الی مشایخ الاجازات حقیر ثبت است.
وجهة تیمّن و تبرک چند شماره از آنها را در خاتمۀ این کتاب مقدس درج نمودم- تا افتخار اتّصال بخاندان جلیل رسالت و اهل بیت طهارت موجب نجات ابدی گردد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه الذی هدانا إلی معالم الدین و کرّمنا بتحصیل طرایق العلم و الیقین و الصلاة و السّلام علی خیر خلقه محمّد المبعوث علی کافّة الانس و الجنّ اجمعین الّذی اصطفاه من جمیع الانبیاء و الاوصیاء و الملائکة المقربین و جعله خاتم النبیین و علی اوصیائه المنتخبین سیّما ابن عمّه الذی جعله سیّد الوصیّین و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین و بعد فقد استجاز منیّ السیّد الجلیل النبیل فخر الفضلاء و سید الخطباء صاحب الاجازة المذکورة الحاج سید محمد سلطان الواعظین الشیرازی آمنه اللّه تعالی من سوء الظاهر و الباطن فانّه بعد أن سافر من وطنه إلی بلدة قم و توقّف فیها مدّة طویلة،و اشتغل بتحصیل العلوم الدینیّة و کسب الکمالات العالیة لدیّ و حصّل ما ینبغی تحصیله مدة مدیدة فوجدته أهلا لذلک فاجزته زاد اللّه فیما زانه و صانه عمّا شأنه أن یروی ما سمعه منی و ما وفقنی اللّه تبارک و تعالی من دقایق الافکار ممّا خلت عنه کتب الاخبار ما وفقنی اللّه تعالی لاظهاره و کلّ ما جاز لی روایته من الاخبار المرویّة عن مخازن العلوم الالهیّة خاتم الرسالة الجامعة و أوصیائه الحجج الالهیّة و الادعیة و المناجاة المأثورة سیّما الصحیفة السجادیة و المصنفات فی الاخبار و الفقه من اصحابنا الامامیّة و غیرها من المصنّفات فی العلوم الدینیّه ککتب التفاسیر و الدعوات و الزیارات و الرجال و غیرها سیّما الاصول الاربعة المشتهرة فی الآفاق و الاعصار اشتهار الشمس فی رایعة النهار الّتی علیها المدار فی هذه الاعصار الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار و ما تولد منها و من غیرها کالوسائل و الوافی و البحار فله دام مجده ان یرویها عنّی،عن جماعة من مشایخنا العظام مکّن اللّه تعالی أرواحهم فی دار السّلام بطرقی المنتهیة إلی أهل بیت النبوّة و اوصیه بملازمة التقوی و الرّجاء أن لا ینسانی من صالح الدعاء إنّه ولی الاعطاء و السّلام علیه و رحمة اللّه و برکاته.
الاحقر عبد الکریم الحائری
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به ثقتی و رجائی الحمد کلّه لربّ الانوار العاقلة و الابصار القادسة و الارواح الخالدة و الاشباح الدارسة و الصلاة أکملها علی افضل النفوس اللاّمعة و أضوأ الشموس الساطعة صفوة الانبیاء الشارعین و قرم الاولیاء البارعین و المصطفین المرتضین من حامّته الأقربین الأولین بولایة الامر و الشرع و الدین.
و بعد فیقول أحوج المربوبین إلی رحمة ربّه الباری ابو القاسم بن محمّد رضا الطباطبائی اعطی کتابه بیمناه و جعل آخرته خیرا من أولاه-لما کان الطراز الاول و السلف الصالح الذی علیه المعوّل قد اعتنوا بالاجازة و الاستجازة و ضربوا لها آباط الابل فی کلّ فدفد و مهمه و مفازة و ما قنع المستجیز بالشیخ و الشیخین بل طلب الزیادة ما تأتی له المزید کما یعلم ذلک من عرف مشایخ الکلینی و الشیخ و المفید.
فعلی هذا فقد استجاز منّی جناب السیّد السّند و الرکن المعتمد عماد المحدّثین و فخر المتکلّمین و ذخر المسلمین السید محمد سلطان الواعظین الشیرازی أدام اللّه فضله و أسعد أیّامه فی روایة ما أرویه عن مشایخی الکرام و أساتیدی العظام تیمّنا و تبرّکا بالاتصال بالائمة المعصومین علیهم السّلام،فاستخرت اللّه و اجزته أن یروی عنّی جمیع الکتب العربیّة فی العلوم الادبیّة و کتاب نهج البلاغة فی خطب امیر المؤمنین علیه السّلام و الصحیفة السجادیّة فی الادعیة المأثورة عن زین العابدین علیه سلام اللّه ربّ العالمین و سایر الکتب الاخبار المرویّة عن الائمة الاطهار علیهم صلوات اللّه الملک الجبار لا سیما الکافی و کتاب من لا یحضره الفقیه و التهذیب و الاستبصار التی علیها المدار فی جمیع الاعصار و الامصار و
الکتب الثلاثة المتأخرة المشتهرة کالشمس فی رایعة النهار الوافی و الوسائل و البحار بطرقی العدیدة و أسانیدی المتعددة المتدلیة من أفنان شجرة الطوبی و المتعلّقة بعالیج سدرة المنتهی من صحفنا الرجالیّة و أخصرها ما أرویه عن والدی العلاّمة تاج أرباب العمامة الامیر محمّد رضا المجتهد الطباطبائی عن الشیخ محمّد حسین الکاظمینی صاحب هدایة الانام فی شرح شرایع الاسلام فی سبع و عشرین مجلّدا عن الشیخ محمّد حسن صاحب جواهر الکلام،عن السید جواد العاملی صاحب مفتاح الکرامة،عن میرزا ابو القاسم القمی عن الوحید البهبهانی.
تحویل السند- و عن العالمین العاملین میرزا حبیب اللّه الگیلانی و میرزا محمّد حسن الشیرازی،و عن ملا علی النهاوندی جمیعا عن خاتم الفقهاء و المجتهدین الشیخ مرتضی الانصاری عن ملا أحمد النراقی عن والده ملا مهدی النراقی و السید محمّد مهدی الشهرستانی و السید مهدی بحر العلوم و آقا میر سید علی صاحب الرّیاض و الشیخ جعفر الکبیر صاحب کشف الغطاء جمیعا عن الوحید البهبهانی عن والده محمّد أکمل و العلاّمة الشیروانی میرزا محمّد و آقا جمال محمّد بن حسین عن والده علامة البشر و العقل الهادی عشر آقا حسین الخونساری و عن العلامة آقا باقر المجلسی عن والده حجة الاسلام محمّد تقی المجلسی عن شیخ الاسلام و المسلمین بهاء الملّة و الدین محمّد بن حسین عن والده شیخ حسین بن عبد الصمد العاملی عن زین الدین الشهید الثانی صاحب الروضة عن نور الدین علی بن عبد العالی المیسی عن محمّد بن داود الشهیر بابن المؤذن عن شیخ ضیاء الدین علی بن محمّد عن والده محمّد بن المکّی الشهید الاول صاحب اللمعة عن فخر الدین محمّد بن حسن عن والده الحائز قصب السباق و العلامة علی الاطلاق حسن بن یوسف بن المطهر الحلّی عن سلطان العلماء و الحکماء و الوزراء خواجه نصیر الملّة و الدین الطوسی، عن خاله أبی القاسم جمال الدین جعفر بن حسن بن سعید المحقق صاحب الشرایع عن فخار بن معد الموسوی،عن شاذان بن جبرائیل عن أبی القاسم عماد الدین الطبری عن ابی علی المفید الثانی،عن والده شیخ الطائفة محمّد بن حسن الطوسی صاحب التهذیب و الاستبصار عن المرتضی و الرضی و سلاّر بن عبد العزیز الدیلمی و حسین بن عبد اللّه
الغضائری و عن جماعة عن هارون بن موسی التلعکبری عن أبی عمرو الکشی و عن علی ابن أحمد النجاشی،و عن محمّد بن محمّد بن النعمان المفید عن محمّد بن علی بن حسین بن موسی ابن بابویه القمی المدعوّ بالصّدوق صاحب کتاب من لا یحضره الفقیه و عن جعفر بن قولویه عن رئیس المحدثین محمّد بن یعقوب الکلینی صاحب الکافی عن أبی الحسین علیّ بن محمد الصیمری النائب عن أبی القاسم حسین بن روح النائب عن أبی جعفر محمّد بن عثمان النائب عن أبی عمرو عثمان بن السعید السمّان العمری النائب عن الحجة عجل الله فرجه
و الملتمس منه دام مجده أن لا ینسانی من الدعاء فی صوالح دعواته المستجابات فی زمان الاجابات و مظانّ الاستجابات و اللّه ولی العلم و الحکمة و الطول و العصمة و کتب عن الاحقر ابو القاسم الغروی الطباطبائی فی 27 ربیع المولود سنة 1345 ه.
بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه الذی خلق الخلق بقدرته و جعلهم آیة لربوبیته و الصلاة و السّلام علی أشرف الانبیاء و افضل السفراء و خاتم الانبیاء محمّد المصطفی صاحب الشریعة الناسخة و البینات الباهرة و علی أهل بیته الطاهره و النجوم الزاهرة حجج اللّه الباهرة و أمّا بعد فقد استجازنی الفاضل الزکی و العالم الالمعی صاحب الفهم الجلی و الاستعداد القوی للعروج الی معارج الفضائل و الکمالات فخر الخطباء و المحدثین السید محمد سلطان الواعظین الشیرازی الطهرانی دامت برکاته فسارعت إلی تنجیز طلبته و إجابة دعوته جریا علی عادة علمائنا الابرار و اقتفاء لآثار أسلافنا الاخیار فاجزت له أن یروی عنی مقروّاتی و مسموعاتی من الاخبار المرویة عن أئمّتنا سلام اللّه علیهم فی الاصول و الفروع سیّما ما فی الکتب الاربعة التی علیها المدار الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار للمحدثین الثلاث الکلینی و القمی و الطوسی تغمّدهم اللّه بغفرانه و سایر الکتب الجامعة لنوادر الاخبار کالوسائل و الوافی و البحار و الرجوع إلی سایر المتفرّقات من کتب الاخبار و مصنّفات علمائنا الاخیار و أجزت له أن یروی عنّی عن مشایخ اجازتی منهم والدی العلاّمة الفقیه الکبیر عن شیخه المحقق زعیم الشیعة حجة الاسلام الحاج میرزا محمد حسن الشیرازی عن الاستاذ شیخ المشایخ العظام المرتضی الانصاری،منهم شیخنا الاعظم و استادنا الافخم الشیخ زین العابدین المازندرانی عن شیخه و استاده السید إبراهیم الموسوی،و هم عن مشایخهم الماضین متصلا خلفا عن سلف الی الائمة الطاهرین،و هم عن آبائهم الماضین عن خاتم النبیّین و اوصیه برعایة الورع و التقوی و ملازمة جادة الاحتیاط،و أن لا ینسانی من الدعوات فی الاسحار و مظانّ اجابة الدعوات وفّقه اللّه تعالی بمحمّد و آله خیر البریّات.
الفانی عبد اللّه المامقانی عفی عنه فی یوم المولود المسعود 17 ربیع الاول 1345
بسمه تعالی شأنه الحمد للّه الذی منّ علینا بالاهتداء بشریعة خاتم الانبیاء و أرشدنا بارشاد الاوصیاء واحدا بعد واحد إلی حضرت سیدنا و مولانا قائم الامناء صلوات اللّه علیهم إلی یوم الجزاء و بعد انّ من اعظم نعماء اللّه تعالی علی العباد وجود المعتمدین من العلماء و المبلّغین فی البلاد و أکمل الآیة علیهم بتمکینهم فی أخذ معالم الدین من الفضلاء الّذین علیهم وثوق و اعتماد فانّه فوق کلّ نعم اللّه سبحانه علی قاطبة العباد-منهم الجامع لصفات الکمال و العلم و الحایز لانواع المحاسن و الحلم العالم العامل و الفاضل الکامل السید الجلیل و الحبر النبیل سمی جده محمد خاتم النبیین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سلطان الواعظین الشیرازی دامت برکاته.
العالی فاستجاز منّی دام مجده فاستخرت اللّه و أجزت له دام علاه ان یروی عنّی کلّما صحّت لی روایته و جازت لی اجازته بطرقی المعهودة ما ارویه اجازة عن شیخی استاذ المحدثین غوّاص بحار العلوم العالم الکامل العامل الحاج میرزا حسین النوری الطبرسی طاب ثراه صاحب المستدرک علی الوسائل و المؤلفات المشهورة بین الاقران و الأماثل بطرقه المذکورة فی خاتمة مستدرکه فلیرو عنّی ما شاء و أراد سالکا سبیل الاحتیاط،و نسأل اللّه تعالی له بدوام التأیید کما یلیق و یجعل له التوفیق خیر رفیق حتی یکون واعظا للمسلمین و منارا یهتدی به أهل الملّة و الدین و أن لا ینسانی فی الخلوات و مظانّ الاجابات من صالح الدّعوات انّه قاضی الحاجات و ولیّ الخیرات-من الأحقر ضیاء الدین العراقی ع 1 سنه 1345
بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه علی نواله و الصلاة علی محمّد و آله،و بعد فقد استجاز عنّی فی روایة الاخبار، الحبر النبیل العالم الجلیل ملک أزمّة الکلام و مالک أقالیم الوعظ و الخطابة الخطیب الشهیر و المنطیق النحریر الطائر الصیت مروج الشرع و ناشر کلمات موالینا الأئمة الهداة رکن الاسلام و مذکّر الانام حضرة الحاج سلطان الواعظین الموسوی الشیرازی الطهرانی دام مجده وفاق سعده و علی جده،و حیث وجدته أهلا لذلک فاجزت له أن یروی عنّی ما أرویه عن مشایخی الکرام أساطین الدین،و عمد الفقه و الحدیث من الآثار و الاخبار المرویة عن ساداتنا المیامین أئمّة المسلمین المودعة فی کتب الاصحاب و عدة مشایخی الذین أروی عنهم بلا واسطة تربو علی المائتین.
(منهم) والدی العلامة شرف آل الرسول و فخر ذراری البتول نسّابة العترة الطاهرة و جامع شملهم الآیة الحجة مولانا السید شمس الدّین محمود الحسینی المرعشی النجفی المتوفی 1338 صاحب کتاب مشجرات العلویین و غیره و هو یروی عن جماعة.
(منهم) والده العلامة المتفنن فی العلوم الاسلامیة و غیرها السید شرف الدین علی سیّد الحکماء المتوفّی 1316 صاحب کتاب قانون العلاج و غیره و هو یروی عن جماعة.
(منهم) شیخه و استاذه العلامة السید محمّد إبراهیم الموسوی القزوینی صاحب الضوابط عن جماعة.
(منهم) شیخه شریف العلماء المازندرانی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة المیر سید علی الطباطبائی صاحب الریاض عن جماعة.
(منهم) خاله العلامة الوحید آقا محمّد باقر البهبهانی عن جماعة.
(منهم) والده العلامة الملا محمّد أکمل عن جماعة.
(منهم) شیخه المدقق الملا میرزا الشروانی صاحب الحاشیة علی المعالم عن جماعة.
(منهم) شیخه غوّاص بحار الانوار و مستخرج کنوز الآثار مولانا الآخوند ملا محمّد باقر المجلسی صاحب البحار بطرقه المذکورة فی مجلّد الاجازات من ذلک الکتاب المستطاب و غیره.
و ممن اروی عنه بالاجازة المولی المجاهد سیف اللّه المنتضی علی اعداء الائمة آیة اللّه فی الوری النجم المضیء فی الآفاق الهندیة سیدنا و مولانا السید إسحاق المشتهر بناصر حسین الموسوی الهندی اللکنوی عن جماعة.
(منهم) والده الامام الهمام المقدام الذاب عن آل رسول اللّه و الفادی بنفسه و مهجته آیة اللّه فی العالمین مولانا المیر حامد حسین صاحب کتاب عبقات الانوار جزاه اللّه عن الدین خیرا و هو یروی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلاّمة الزاهد السید حسین النقوی الهندی عن جماعة.
(منهم) أخوه العلاّمة السید محمّد المعروف بسلطان العلماء عن جماعة.
(منهم) والده العلامة محیی المذهب الجعفری فی عصره فی الدیار الهندیّة مولانا السید دلدار علی النقوی الهندی اللکنوی صاحب کتاب عماد الاسلام فی علم الکلام عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة المیرزا أبو القاسم القمّی صاحب القوانین عن جماعة.
(منهم) شیخه الوحید البهبهانی بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة المقدام فی الحدیث و الرجال و الدرایة شیخ الاجازة فی عصره و مرکز الروایة آیة اللّه فی الزّمن استاذنا فی تلک العلوم ابو محمّد
السید حسن صدر الدین الموسوی المتوفی 1354 نزیل مشهد الامامین الکاظمین صاحب التألیف النفیسه ککتاب تأسیس الشیعة الکرام لفنون الاسلام و غیره و هو یروی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة شریف العراق الامام الهمام مولانا السید مهدی الحسینی القزوینی الحلّی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة فقیه الشیعة الشیخ محمّد حسن النجفی صاحب الجواهر المتوفی 1266 عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة السید محمّد الجواد الحسینی صاحب مفتاح الکرامة عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة السید مهدی بحر العلوم النجفی الطباطبائی المتوفی 1212 عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة فقیه آل الرسول الشیخ یوسف البحرانی الحائری صاحب کتاب الحدائق عن جماعة.
(منهم) الآخوند ملا محمّد رفیع الجیلانی نزیل المشهد الرضوی عن جماعة.
(منهم) مولانا العلامة المجلسی بطرقه.
و ممن اروی عنه بالاجازه خاتم المحدثین و فخر الفقهاء الراشدین آیة اللّه الحاج الشیخ محمّد باقر البیرجندی صاحب کتاب الکبریت الاحمر فی شرائط المنبر عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة ثالث المجلسیین مولانا الحاج میرزا حسین النوری بطرقه التی اوردها فی ثالث مستدرک الوسائل.
و ممن اروی عنه بالاجازه ابن عمی الاکرم العلامة الفقیه آیة اللّه الحاج السید محمّد رضا الحسینی المرعشی الرفسنجانی الکرمانی النجفی عن جماعة.
(منهم) شیخه و استاذه العلامة فقیه الشیعة الباذل همه فی رفع البدع حجة الاسلام آیة اللّه السید محمّد کاظم الطباطبائی الیزدی صاحب العروة الوثقی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة الشیخ راضی النجفی الفقیه عن جماعة.
(منهم) العلامة الشیخ علی آل کاشف الغطاء النجفی عن جماعة.
(منهم) والده العلامة الفقیه النّبیه الشیخ جعفر الکبیر النجفی صاحب کتاب کشف الغطاء فی الفقه عن شیخه العلامة الوحید البهبهانی بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة الحکیم الاصولی المحقق المدرس السالک آیة اللّه المیرزا محمّد علی الاصفهانی الشاهآبادی نزیل طهران عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة المدرس الحاج شیخ فتح اللّه النمازی المعروف بشیخ الشریعة الاصفهانی النجفی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة السید مهدی القزوینی الحلّی بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة فرید العصر و وحید الزمان آیة اللّه الحاج محمّد حسن آل کبّة البغدادی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة جرثومة الزهد و هیکل التقوی ربّ ارباب النظر و الدّقة آیة اللّه المیرزا محمّد تقی الشیرازی الحائری قدّس سرّه عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة المحقق الفاضل الاردکانی الحائری الآخوند ملا محمّد عن جماعة.
(منهم) عمّه العلامة الآخوند ملا محمّد تقی الاردکانی عن جماعة.
(منهم) العلامة حجة الاسلام علی الاطلاق الحاج سید محمّد باقر الموسوی الشفتی الاصفهانی زعیم الشیعة عن جماعة.
(منهم) العلامة السید محسن الاعرجی الکاظمی عن جماعة.
(منهم) شیخه الوحید البهبهانی بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة الهمام آیة اللّه السید نجم الحسن النقوی الرضوی مؤسس مدرسة الواعظین ببلدة لکهنو عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة السید محمّد کاظم الطباطبائی الیزدی النجفی بطریقة المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة استاذنا المحقق آیة اللّه الحاج شیخ عبد النبی النوری نزیل طهران عن جماعة.
(منهم) شیخه المدقق رئیس الشیعة فی عصره آیة اللّه الحاج میرزا محمّد حسن الحسینی الشیرازی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة المرتضی الانصاری عن جماعة.
(منهم) العلامة الفاضل النراقی الآخوند ملا احمد صاحب المستند و معراج السعادة عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة والده الآخوند ملا مهدی عن جماعة.
(منهم) شیخه الوحید البهبهانی بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة المحقق الورع التقی المتفنن فی العلوم الحجة الآیة الشیخ آقا حسین النجمآبادی الطهرانی عن جماعة.
(منهم) العلامة الحاج میرزا حسین بن المیرزا خلیل الطهرانی النجفی عن جماعة.
(منهم) شیخه صاحب الجواهر بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة العلامة المحقق الفقیه المیرزا محمّد تقی الکرکانی نزیل طهران عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة المحقق المدرس الحاج میرزا محمّد حسن الآشتیانی نزیل طهران عن جماعة.
(منهم) استاذه شیخنا المرتضی الانصاری بطریقه المذکور.
و ممن اروی عنه بالاجازة استاذی العلامة جمال السالکین و قدوة العابدین حجة الاسلام و المسلمین شیخنا الشیخ محمّد حسین بن محمّد خلیل الشیرازی العسکری عن عدة.
(منهم) شیخه الزاهد العابد الناسک السالک السید مرتضی الرضوی الکشمیری عن جماعة.
(منهم) العلامة الشیخ محمّد حسین بن محمد هاشم الکاظمینی عن جماعة.
(منهم)شیخه العلامة الفقیه الشیخ محمد حسن صاحب الجواهر بطریقه المذکور-إلی غیر ذلک من الطرق و الاسانید التی ذکرتها فی کتاب المسلسلات الی مشایخ الاجازات.
فلجناب المستجیز عنی الآثار و الاخبار المرویة عن الائمة الاطهار بهذه الطرق التی ذکرتها و غیرها.
ثمّ انّ لی طرق شتی فی روایة الاخبار النبویة من العامّة و الزیدیّه و هی کثیرة.
فمن طرقی الزیدیة ما أرویه عن سید ملوک الاسلام فخر السادات و الشرفاء السید حمید الدین یحیی الحسنی الیمانی المشهور بالامام یحیی سلطان بلاد الیمن و امام الزیدیة فی عصره و صاحب التآلیف فی الفقه و الحدیث و الکلام و التفسیر و غیرها و هو یروی عن جماعة.
(منهم) شیخه العلامة القاضی الحسین العمری الیمانی من أجلة علماء الزیدیة و طرقه معروفة فی اجازاتهم.
و ممن اروی عنه من الزیدیة الفقیه المورخ النسابة البحّاثة السید محمد بن محمّد بن زیارة الحسنی الیمانی صاحب کتاب نیل الوطر و نشر العرف و غیرهما بطرقه المعروفة المسطورة فی الکتابین و غیرهما.
و ممن اروی عنه من الزیدیة العلامة الریاضی الفلکی المورخ المتتبّع المحدث الشیخ عبد الواسع الواسعی الیمانی الصنعانی صاحب کتاب مزیل الحزن فی تاریخ الیمن و کتاب الدرّ الفرید فی ذکر الاسانید و غیرهما و طرقه مشهورة.
و ممن اروی عنه من الزیدیة العلامة الرجالی المحدث السید زید الدیلمی الیمانی بطرقه المعروفة.
و ممن اروی عنه من الزیدیة العلاّمة السیّد عباس المناخی الیمانی بطرقه المعروفة.
و ممن اروی عنه العلامة المحدث القاری الحافظ الزاهد السید جمال الدین
احمد الحسنی الکوکبانی الیمانی ثم الهندی المتوفی بمشهد الکاظمین بطرقه المعروفة إلی غیر ذلک من الطرق الزیدیة.
و امّا طرقی من العامة علی اختلاف مذاهبهم فهی کثیرة و اروی صحاحهم و سائر کتبهم فی فنون العلم عن عدّة و فیرة.
(منهم) علامة الشافعیّة فی عصره فقیه العامّة و محدّثهم السید ابراهیم الرّاوی البغدادی فانی اروی عنه بالاجازة و حضرت حلقة درسه فی صحیح البخاری فی ثلاثیاته و کذا قرأت علیه القرآن الکریم بالتجوید الی قریب الثلثین و کذا قرأت علیه تفسیر القاضی البیضاوی و غیرها و طرقه الی النبی الاکرم معروفة.
و ممن اروی عنه من العامّة العلاّمة المحدث المصنّف المؤلف الشیخ محمّد بهجت البیطار الدّمشقی عن العلامة محدث الشام الشیخ عبد الرّزاق الدّمشقی بطرقه المشهورة.
و ممن اروی عنه العلامة المتکلم المصلح الشیخ ابراهیم الجبالی شیخ الجامع الازهر صاحب التآلیف الکثیرة بطرقه المعروفة.
و ممن اروی عنه من العامة العلامة النابغة فی العلوم الشیخ عزّ الدین یوسف الدجوی المالکی البصیر الضریر صاحب کتاب القول المنیف فی نفی التحریف و غیره من الآثار بطرقه المشهورة بین علماء مصر.
و ممن اروی عنه من العامة العلامة المتکلم الفقیه الشیخ محمّد نجیب المطیعی الحنفی المصری صاحب التآلیف النفیسة فی الرد علی الوهابیة و غیرهم بطرقه المعروفة.
و ممن اروی عنه من العامة العلامة المحدث المورخ المستبصر الشیخ عبد السّلام السنندجی الکردستانی الاصل نزیل بلاد العراق و کان من المحققین هداه اللّه الی مذهب آل الرسول بمذاکراتی معه فی مجالس حتّی استبصر و توفی فی کردستان و نقل نعشه الی بلدة قم و باشرت دفنه فی مقبرة خاک فرج حشره اللّه مع موالیه فانّه کتب لی اجازة
بطرق القوم قبل استبصاره و لذا ذکرته فی طرق العامة.
و ممن اروی عنه من العامة العلامة الشیخ داود الاهدلی الزبیدی الیمانی الشافعی بطرقه المعروفة.
و ممن اروی عنه من العامة العلامة الشیخ علی المرزوقی الحنبلی بطرقه المشهورة.
و ممن اروی عنه العلامة المحدّث الحافظ السیّد محمّد عبد الحیّ الکتانی المغربی المالکی بطرقه المعروفة المذکورة فی ثبته الی غیر ذلک من أعلامهم.
فلجناب المستجیز أن یروی عنی صحاح القوم و سائر کتبهم بهذه الطرق و غیرها و فی الختام اشترط علیه دام مجده أن لا یترک الحزم و الاحتیاط فی نقل الاحادیث و التشبث فی الروایة بالتحری فی تشخیص الصحیح عن غیره و ان لا یروی ما لا تتحمّلها عقول أبناء الزمان و أن لا یأوّل أحادیث موالینا الائمة بمشتهیات هذا الزمان او ما صدرت من نسجة العرفان و حیکة فلسفة یونان و أن یشمّر الذیل فی نشر علوم آل الرّسول و اشاعتها بین الانام و أن یجذب القلوب إلیهم علیهم السّلام فانهم الهداة الولاة،و علمهم مکتسب من المشکاة النبویة فکم فرق بین علم نزل من السماء و مخیلات انبعثت عن أبخرة دماغ البشر.
و اوصیه أدام الله برکته بمطالعة التفسیر و الحدیث و تلاوة القرآن الشریف و التدبّر فی آیاته محکماته و متشابهاته و ان لا یهجر زیارة قبور الائمة علیهم السّلام و اولادهم فانها من موجبات التوفیق و مما ینیر القلب و یصفی الباطن و ان یعتبر بزیارة أهل القبور و یتأمل فی انهم من کانوا فما صاروا و کیف کانوا فکیف صاروا و این کانوا فاین صاروا و علیه بصلة الذریة الفاطمیة و البرّ فی حقهم فانهم ودائع النبوة بین الخلق و یلزم الودعی رعایة الودیعة فکیف بودائع هم قرناء الکتاب و ان لا یهجر التألیف و التصنیف سیما فی تشیید الدین و ترویج المذهب و أن یقلل المعاشرة مع الناس و الدخول فی نوادیهم فانه قلّما یری مجلس خلی عن ذکر المؤمنین بسوء من الغیبة و النمیمة و البهت و الافتراء عصمنا اللّه منها و ان لا یداخل فی الامور السیاسیة و الشئون الحادثة فی هذه
الاعصار التی افسدت الدین و الدنیا واعی عباد اللّه و السیاسة هذا فی طرف کما أن الدین فی طرف آخر،و اختلط الامر علی من خال و زعم عدم المنافاة بینهما-و أرجو منه دام علاه ان لا ینسانی من الدعاء فی المظان فانی شدید الحاجة الی ذلک فی حیاتی و بعد الممات کما أرجوا من فضله تعالی أن لا أنساه إنشاء اللّه تعالی رزقه اللّه خیر الدارین و أذاقه حلاوة مناجاته و شفاعة ساداته آمین آمین.
حرّره خادم علوم اهل بیت النبوة و الطهارة و العاکف ببابهم الذی لم یعرف سواهم أبو المعالی شهاب الدین الحسینی المرعشی النجفی عفی عنه فی مستهل ثانی الرّبیعین 1370 ببلدة قم المشرفة حرم الائمة و عشّ آل محمّد صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین کما فی الخبر حامدا مصلّیا مسلّما.
کلام الله مجید-نهج البلاغه تفسیر کبیر مفاتیح الغیب-امام فخر رازی
تفسیر کشّاف-جار اللّه زمخشری
تفسیر انوار التنزیل-قاضی بیضاوی
تفسیر اتقان-جلال الدین سیوطی
تفسیر درّ المنثور-سیوطی
تفسیر-نظام الدین نیشابوری
تفسیر رموز الکنوز-امام عبد الرزاق الرسعنی
تفسیر کبیر-محمّد بن جریر الطبری
تفسیر کشف البیان-امام احمد ثعلبی
تفسیر غرائب القرآن-فاضل نیشابوری
تفسیر اسباب النزول-واحدی
تفسیر نزول القرآن-حافظ ابو نعیم اصفهانی
تفسیر شواهد التنزیل-حاکم ابو القاسم
حسکانی
تفسیر التبصرة-کواشی
تفسیر ما نزل من القرآن فی علی-حافظ
ابو بکر شیرازی
تفسیر روح المعانی-سید شهاب الدین آلوسی
تفسیر فتح القدیر-قاضی شوکانی
اثبات الوصیة-علی بن الحسین مسعودی
الامامة و السیاسة-محمّد بن مسلم بن قتیبه
اسد الغابة-ابن اثیر جزری
استیعاب-حافظ ابن عبد البر قرطبی
احیاء العلوم-امام غزّالی
امالی-حافظ ابو عبد اللّه
اربعین-سید جمال الدین شیرازی
اوسط-طبرانی
اعتقادات-محمّد بن مؤمن شیرازی
اسنی المطالب-محمّد حوت بیروتی
اسعاف الراغبین-محمّد علی الصبان المصری
ابطال الباطل-قاضی روزبهان شیرازی
احیاء المیت بفضائل اهل البیت-جلال الدین سیوطی
اربعین طوال-محدث شام
اخبار الزمان-مسعودی
ازالة الخفاء-سیوطی
اوسط-مسعودی
ارشاد الساری شهاب الدین قسطلانی
الف باء-ابو الحجاج آندلسی
اسنی المطالب-محمّد بن محمّد جزری
اصابة-ابن حجر عسقلانی
احادیث المتواترة-مقبلی
بغیة الوعّاظ فی طبقات اللغویین-سیوطی
بحر الاسانید-حافظ ابو محمّد سمرقندی
تاریخ المدینة-علامۀ سمهودی
تاریخ الخلفاء-جلال الدین سیوطی
تاریخ بغداد ابو بکر خطیب بغدادی
تاریخ الامم و الملوک-طبری
تاریخ کبیر-ابن کثیر دمشقی
تاریخ-ابن خلدون
تاریخ-ابن خلّکان
تاریخ-یعقوبی
تاریخ-اعثم کوفی
تاریخ-نگارستان
تاریخ-بلاذری
تاریخ-واقدی
تاریخ-حافظ ابرو
تاریخ-روضة الصفا-محمّد خاوندشاه
تاریخ-ابو الفداء
تاریخ-ابن مردویه
کامل التاریخ-ابن اثیر
تاریخ-امام یافعی یمنی
تلخیص المستدرک-ذهبی
تذکرة الموضوعات-مقدسی
تهذیب التهذیب-ابن حجر عسقلانی
تهذیب الاسماء و اللغات-یحیی بن شرف النووی
تأویل مختلف الحدیث-ابن قتیبه دینوری
توضیح الدلائل علی ترجیح الفضائل-سید شهاب الدین
تذکرة خواص الامة فی معرفة الائمة-سبط ابن جوزی
تذکرة الحفاظ-ذهبی
جواهر المضیئة فی طبقات الحنفیة-عبد القادر قرشی
جمع بین الصحیحین-حمیدی
جمع بین الصحاح الستة-عبدی
جامع الاصول-ابن اثیر جزری
جامع الصغیر-و جمع الجوامع-سیوطی
جواهر العقدین-نور الدین سمهودی
حلیة الاولیاء-حافظ ابو نعیم اصفهانی
حیاة الحیوان-دمیری
خصائص العلوی-امام نسائی
خصائص العلویة-ابو الفتح نطنزی
خصائص الکبری-سیوطی
خطط-مقریزی
درّ المنظّم-ابن طلحۀ حلبی
دلائل النبوة-حافظ ابو بکر بیهقی
ذخیرة المعاد-عبد القادر عجیلی
ذخائر العقبی-امام الحرم طبری
رسالة الازهار المتناثرة فی الاحادیث
المتواتره-سیوطی
ریاض النضرة-محب الدین طبری
ریاض النضرة-الذهبی
روضة المناظر فی اخبار الأوائل و الاواخر ربیع الابرار زمخشری
زاد المعاد فی هدی خیر العباد-ابن القیم
الزینة-ابو حاتم رازی
زین الفتی-شرح سورة هل اتی
سنن و دلائل-بیهقی
سنن-ابن ماجه قزوینی
سفر السعادات فیروزآبادی
سیرة الحلبیّة-علی بن برهان الدین شافعی
سرّ العالمین-امام غزّالی
سیرة النبویّه-ابو محمّد عبد الملک بن هشام
سبل الهدی و الرشاد-محمّد بن یوسف شامی
سراج المنیر-شرح جامع الصغیر
شرح نهج البلاغة-ابن ابی الحدید
شرح دیوان-میبدی
شرف النبی-خرگوشی
شرح عقاید نسفی-ملا سعد تفتازانی
شرح التجرید-مولی علی قوشچی
شرح صحیح بخاری-کرمانی
شرح صحیح مسلم-نووی
شرح الشفاء-قاضی عیاض
شرح المقاصد-فاضل تفتازانی
شرح المواقف-سید علی شریف جرجانی
شرح الدائرة-صلاح الدین
شفاء الصدور-ابن سبع مغربی
شرف المصطفی-حافظ ابو سعید
شرف المؤبد-شیخ یوسف نبهانی بیروتی
صحیح-بخاری
صحیح-مسلم
صحیح-ترمذی
صحیح-ابی داود
صحیح-ابن عقدة
صواعق محرقة-ابن حجر مکی
طبقات-محمّد بن سعد
طبقات الکبیر-واقدی
طرق الحکمیة-ابن قیم جوزیة
طبقات المشایخ-ابو عبد الرحمن سلمی
عقد الفرید-ابن عبد ربه
عروة الوثقی-علاء الدوله
عمدة القاری-بدر الدین حنفی
الغدیر-حافظ ابو حاتم رازی
فصول المهمه-ابن صباغ مالکی
فرائد السمطین-شیخ الاسلام حموینی
الفصل فی الملل و النحل-ابن حزم آندلسی
فتح الباری-ابن حجر عسقلانی
فرقة الناجیة-قطیفی
فصل الخطاب-خواجه پارسا
فردوس الاخبار-ابن شیرویه
فیض القدیر-عبد الرءوف المناوی
فضائل العترة الطاهرة-ابو السعادات
فوائد المجموعة فی الاحادیث الموضوعة- قاضی محمد شوکانی
قرة العینین-جلال الدین سیوطی
قاموس اللغة- فیروزآبادی
کنز الاعمال-محمد بن جریر طبری
کنوز الدقائق-مناوی مصری
کنز العمّال-مولی علی متقی هندی
کنز البراهین-خفری
کفایت الطالب-محمد گنجی شافعی
کشف الغیوب-قطب الدین شیرازی
کشف الغمة-قاضی روزبهان
کوکب منیر شرح جامع الصغیر-شمس الدین علقمی
کتاب الامتاع فی احکام السماع-جعفر بن ثعلب شافعی
کتاب الدرایة فی حدیث الولایة-ابو سعید سجستانی
کتاب الغرر-ابن خزانه
کتاب الام-محمد بن ادریس شافعی
کتاب الاسلام فی العمّ و الآباء سید الانام- علامه سیّد محمّد بن سیّد رسول برزنجی
کتاب الموافقة-ابن السمان
کتاب الاتحاف بحب الاشراف-شبراوی شافعی
کتاب الولایة-ابن عقدة حافظی
لئالی المصنوعة فی الاحادیث الموضوعة- سیوطی
لسان المیزان-ابن حجر عسقلانی
مودة القربی-میر سید علی همدانی
مطالب السئول-محمد بن طلحه شافعی
مسند-امام احمد حنبل
مستدرک-حاکم ابو عبد اللّه نیشابوری
ملل و نحل-شهرستانی
مناقب-خطیب خوارزمی
مناقب-ابن مغازلی شافعی
مروج الذهب-مسعودی
مواقف-قاضی عبد الرحمن ایجی شافعی
مرقاة شرح بر مشکاة-ملا علی قاری هروی
معالم العترة النبویة-حافظ عبد العزیز
مفتاح النجا-شیخ محمّد بدخشانی
معجم البلدان-یاقوت حموی
المجالس-نصر بن محمّد سمرقندی
مصابیح السنة-حسین بن مسعود بغوی
الموضوعات-ابو الفرج ابن جوزی
مرج البحرین-ابو الفرج اصفهانی
معجم الکبیر-سلیمان بن احمد طبرانی
منتظم-ابن جوزی
المنح الملکیه-ابن حجر
منخول فی علم الاصول-ابو حامد غزّالی
منهاج الاصول-قاضی بیضاوی
منهاج السنّة-ابن تیمیه
میزان الاعتدال-ذهبی
معرفة الصحابة-حافظ ابو نعیم اصفهانی
مقتل الحسین-خطیب خوارزمی
مجمع الزوائد-حافظ علی هیثمی
تفسیر-علی بن ابراهیم قمی
اصول کافی-محمّد بن یعقوب کلینی
عیون اخبار الرضا-صدوق ابن بابویه قمی
بحر الانساب-سید محمّد عمید الدین نجفی
مصباح المتهجد-شیخ طوسی
احتجاج-احمد بن علی الطبرسی
مقاصد الحسنة-شمس الدین سخاوی
محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه-شیخ محمّد خضری
نهایة اللغة-ابن اثیر
نکت الشریفه-شافعی
مثالب الصحابة-هشام بن محمّد السایب الکلبی
نزهة الارواح-سید صدر الدین هروی فوزی
نور الابصار-سید مؤمن شبلنجی
نقد الصحیح- فیروزآبادی
نقض العثمانیة-امام ابو جعفر اسکافی
النور و البرهان-ابو القاسم بن صباغ
وافی بالوفیات-صلاح الدین صفدی
هدایت المرتاب-حاج احمد افندی
هدایت السعداء-شهاب الدین دولتآبادی
هدایة-برهان الدین حنفی
عمدة الطالب-فی انساب آل أبی طالب
مجمع البحرین-شیخ فخر الدین طریحی
تاریخ حبیب السیر-غیاث الدین خواند میر
سفارتنامه خوارزم-هدایت
تاریخ روضة الصفا ناصری-رضا قلی خان هدایت
تاریخ آثار العجم-فرصت الدوله شیرازی
دائرة المعارف قرن نوزدهم فرانسه
الابطال-مستر کارلیل انگلیسی
دیودان لاناتور-کامیل فلاماریون فرانسوی
هزار مزار-شیرازی
تمدن العرب-دکتر گوستاو لبون فرانسوی
سیاسة الحسینیه-دکتر جوزف فرانسوی
مرگ و اسرار-فلاماریون
تمثال حضرت آیة اللّه بروجردی مدّ
ظلّه العالی.3
تذکر لازم بخوانندگان محترم 4
مقدمۀ چاپ دوم 5
سرآغاز 7
اعتراض اهل ادب و جواب بآنها 9
اعتراض اهل خبر و جواب بآنها 10
اعتراض محافظهکاران و جواب بآنها 11
غرضورزی دکتر هیکل مصری 19
احمد امین مصری-فجر الاسلام 21
جواب کاشف الغطاء باحمد امین در کتاب اصل الشّیعه 22
مردوخ کردستانی و ندای اتحاد و ترّهات آن 24
نماز خواندن ابی بکر با امت(بفرض ثبوت)دلیل حق تقدم در امر خلافت نخواهد بود 28
منصفانه قضاوت کنید 29
طول عمر حضرت مهدی خرق عادت است 34
نصاری در مسجد پیغمبر آزاد باداء فریضه بودند-ولی شیعیان مسلمانان در اداء فرائض و نوافل در مساجد مسلمین آزاد نیستند.36
احمد کسروی و ترّهات آن و اشاره بجواب مقالات او 41
نظری بعلّت چاپ این کتاب 43
مصادر و اسناد این کتاب از اکابر علماء سنت و جماعت است 45
اشاره بغلط کاری احمد امین و جواب آنها 46
اشاره به غلطگوئیهای کسروی و جواب آنها 55
کتب علماء عامّه در فضائل عترت اهل بیت طهارت 61
اشعار امام شافعی در اعتراف بفضائل
عترت و اهل بیت طهارت 62
اخبار در فضائل عترت و اهل بیت طهارت 65
اخبار بوجود حضرت مهدی علیه السّلام از طرق اهل سنت 69
حدیث عجیبی در فضائل علی علیه السّلام و اشاره بحضرت مهدی علیه السّلام 77
حملات کسروی بدین مقدس اسلام و جواب آن 79
عکس سر لوحۀ مجلّۀ درّ نجف 88
عکس ورق اول درّ نجف-و تمثال سلطان الواعظین شیرازی(مؤلف این کتاب)در آن ورق 89
آغاز سفر 92
عکس مرحوم سردار محمّد سرورخان قزلباش 95
جلسۀ اول مجلس مناظره 97
تعیین نسب خانوادگی 99
تصدیق شجرۀ نسب خانوادگی از طرف آقای نجفی مرعشی 101
عکس قبّه و بارگاه موسی بن جعفر 102
سؤال و جواب هارون و موسی بن جعفر علیهما السّلام در باب ذریۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 103
دلائل کافی بر اینکه اولادهای فاطمه اولا دهای پیغمبرند 105
پیغمبر نماز ظهرین و مغربین را بجمع و تفریق اداء میفرمود 108
حرکت قافلۀ سادات هاشمی از مدینه و جنگ با قتلغ خان در نزدیکی شیراز 115
عکس قبّه و بارگاه سید میر محمّد عابد 116
سید امیر احمد شاه چراغ 118
جنگ و شهادت سید امیر احمد شاه چراغ در شیراز...
پیدا شدن جسد شاه چراغ 120
سید علاء الدین حسین...
عکس قبّه و بارگاه شاه چراغ 121
ابراهیم مجاب 122
عکس قبّه و بارگاه سید علاء الدین 123
فجایع اعمال بنی امیّه 124
وقعۀ شهادت زید بن علی علیه السّلام 125
شهادت جناب یحیی بن زید 126
پیدایش قبر علی علیه السّلام 127
اختلاف در مدفن علی علیه السّلام 128
فرزندان ابراهیم مجاب 130
سادات شیرازی در تهران 131
عکس مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی و فرزندان 133
عکس مرحوم آقا سید قاسم بحر العلوم شیرازی 135
عکس مرحوم آیة اللّه اصفهانی 138
جوازنامۀ مرحوم آیة اللّه اصفهانی 139
عکس مرحوم حاج شیخ عبد الکریم یزدی 141
عکس مرحوم اشرف الواعظین شیرازی 143
عکس تشییع جنازه مرحوم اشرف الواعظین شیرازی از کرمانشاه 145
عکس تشییع جنازۀ مرحوم اشرف الواعظین شیرازی در کربلا 147
مادّۀ تاریخ وفات مرحوم اشرف الواعظین شیرازی 148
جلسۀ دوم 149
اشکال نمودن بر مذهب شیعه 150
جواب باشکالتراشیهای مخالفین 152
در معنی شیعه و حقیقت تشیّع 153
آیات و اخبار در تشریح مقام تشیّع 156
مقام سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار 161
علّت توجّه و تشیّع ایرانیان در زمان خلفاء و دیالمه و غازان خان و شاه خدا بنده 162
ظهور تشیّع در دوره مغولها 165
مناظره علامۀ حلّی با قاضی القضاة شافعی 166
اسلام تفاخرات نژادی را از بین برد 168
تمام فساد و جنگها روی تفاخرات نژادی میباشد 170
عقاید غلات و مذمت آنها و لعن عبد اللّه بن سبا 171
اشکال در صلوات بر آل محمّد و جواب آن 178
در معنی یس و اینکه س نام مبارک پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد...
مراد از آل یس آل محمّدند 180
صلوات بر آل محمّد سنّت-و در تشهد نماز واجب است 181
جلسۀ سیّم 183
عقاید زیدیّة 184
عقاید کیسانیّه 186
عقاید قدّاحیّه 187
عقاید غلات...
عقاید شیعۀ امامیّه اثناعشریّه 188
اشکال راجع بخبر معرفت 191
جواب از اشکال 192
اخبار خرافی در صحیحین بخاری و مسلم 194
اخبار رؤیة اللّه از اهل سنت 195
دلائل و اخبار بر عدم رؤیة اللّه 197
اشاره بخرافات صحیحین 198
سیلی زدن موسی بصورت ملک الموت 200
انصاف موجب بینائی و اسباب سعادت است 201
نسبت شرک دادن بشیعه 205
در بیان اقسام شرک 207
شرک جلی-شرک در ذات...
عقاید نصاری 208
شرک در صفات...
شرک در افعال 209
شرک در عبادت 210
در باب نذر 211
شرک خفی 213
شرک در اسباب 214
شیعه از هیچ راهی مشرک نیست 215
آوردن آصف بن برخیا تخت بلقیس را نزد سلیمان 216
آل محمّد وسائط فیض حقاند 218
حدیث ثقلین 219
دقت نظر خالی از تعصب موجب سعادتست 220
بخاری و مسلم از رجال مردود و جعّال نقل خبر نمودهاند 222
خبر مضحک و اهانت برسول اللّه در صحیحین بخاری و مسلم 223
در اسناد حدیث ثقلین 224
حدیث سفینه 226
استسقاء رفتن عمر بوسیلۀ اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 228
دعای توسّل 231
شهادت شهید اول بفتوای ابن الجماعة 234
شهادت شهید ثانی بسعایت قاضی صیدا 235
واقعۀ مسجد عمّان برای مؤلف...
گفتار نیک جهت جلب مردم منصف 237
اشاره باعمال ننگین تراکمه و خوارزمیان و ازبکان و افاغنه با ایرانیان 238
تجاوزات خان خیوه بایران و فتاوای علماء اهل سنت بقتل و غارت شیعیان 239
فتاوای علماء اهل سنت بقتل و غارت
شیعیان و حملات عبد اللّه خان ازبک بخراسان 240
رفتار امراء افاغنه با شیعیان افغانستان...
تقدیر از امیر امان اللّه خان 241
شهادت شهید ثالث قاضی سید نور اللّه شوشتری 242
اقدام شیخ و ایجاد شبهه و تهیۀ وسیله برای حمله و دفاع از آن 243
در آداب زیارت 245
نماز زیارت و دعای بعد از آن...
شکل 14 ضریح حضرت امیر المؤمنین 247
شکل 15 قبّه و بارگاه امیر- المؤمنین علیه السّلام 248
بوسیدن آستانۀ قباب أئمه شرک نیست 250
بخاک افتادن و سجده نمودن برادران- یوسف را 251
بقای روح بعد از فنای جسم 252
اشکال ببقای روح و جواب آن 253
ظهور اهل ماده و طبیعت و مقابلۀ ذیمقراطیس با سقراط حکیم 254
اقوال علمای الهی اروپا 255
دفاع مخالفین از خلافت معاویه و یزید و کفر آنها-و جواب آن 257
دلائل بر کفر و ارتداد یزید 259
جواز علماء اهل سنت بر لعن یزید 262
قتل عام اهل مدینه بجرم شکستن بیعت یزید 263
سرباز گمنام 266
آل محمّد شهدای راه حق و زنده هستند 268
جلسۀ چهارم-منت بر ما نهاده
منت بر ما نهادید کشف حقیقت نمودید 280
بحث در اطراف امامت 271
بحث در مذاهب اربعۀ اهل تسنّن
و کشف حقیقت...
دلیلی بر تبعیّت مذاهب أربعة نیست 273
امر عجیبی است-قابل تأمل عقلای با انصاف 274
رد نمودن امامان و علماء اهل تسنّن ابو حنیفه را 276
امامت در عقیدۀ شیعه ریاست عالیه الهیّه است 278
مقام امامت بالاتر از نبوت عامه است 280
در اختلاف مراتب انبیاء 282
خصیصۀ نبوت خاصّه 283
دلائل بر اثبات مقام نبوت از برای
علی بحدیث منزلة 285
اسناد حدیث منزلة از طرق عامه 286
شرح حال آمدی 289
سند حدیث منزلة نقلا از عمر بن الخطّاب 291
حکم خبر واحد در مذهب جماعت...
اثبات منازل هارونی برای علی علیه السّلام 295
علی در جمیع صفات شریک و مماثل پیغمبر بود 299
بامر پیغمبر تمام درهای خانهها بمسجد بسته شد مگر در خانه علی 302
تقاضا نمودن پیغمبر علی را برای وزارت خود 306
جلسۀ پنجم 310
کلمۀ منزلة افادۀ عموم میکند...
حدیث منزلة در دفعات متعدده غیر از تبوک وارد شده 313
خلیفه قرار دادن حضرت موسی برادر خود هارون را و فریب دادن سامری بنی اسرائیل را بگوساله پرستیدن 314
مطابقه حالات امیر المؤمنین با هارون 315
حدیث الدّار یوم الانذار-و تعیین نمودن پیغمبر علی را بخلافت 317
احادیث مصرّحۀ بخلافت علی علیه السّلام 319
شیخ بازهم بصدا آمد 325
احدی منکر فضل صحابه نیست ولی باید انتخاب افضل نمود...
نقل خبر در فضیلت ابی بکر و جواب آن که مجعول است 326
شرح حال ابو هریره و مذمت آن 328
علی از حق و قرآن جدا نمیباشد 329
مظلومیت شیعیان در مقابل مخالفین 331
نسبتهای دروغ و تهمتهای علمای سنی بشیعیان 332
تهمتهای ابن عبد ربه بشیعیان...
تهمتهای ابن خزم 334
تهمتهای ابن تیمیّه 335
نماز جماعت مرحوم میرزای شیرازی در سامرّاء 337
نماز جماعت مرحوم آقا سید ابو الحسن اصفهانی در نجف 339
نماز جماعت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم یزدی در قم 341
غلطکاریهای شهرستانی 345
اخبار در مذمت ابو هریره 346
شرکت ابو هریره با بسر بن ارطاة در ظلم و کشتار مسلمین 348
مردود بودن ابو هریره و تازیانه زدن عمر او را 350
در جواب حدیث مجعولی که خدا فرموده من از ابی بکر راضیم آیا او هم از من راضی هست یا نه 353
اخبار در فضیلت ابی بکر و عمر و ردّ آنها 354
در جواب خبری که ابی بکر و عمر دو سید پیران اهل بهشتاند 356
در حدیث حسن و حسین دو سیّد جوانان اهل بهشتاند 358
در جواب خبری که ابی بکر و عایشه
محبوب پیغمبر بودند 360
فاطمه بهترین زنان عالم است...
اقرار شافعی بوجوب حبّ اهل البیت 363
علی محبوبترین مردان نزد پیغمبر بوده است 364
حدیث طیر مشوی 366
بیان حقیقت 369
اهل ذکر آل محمّدند 371
نقل آیه در طریقۀ خلافت خلفاء اربعه و جواب آن 372
استدلال بآیۀ غار و جواب آن 375
شواهد و امثال 378
ابراز حقیقت 380
بلعم بن باعوراء...
برصیصای عابد 381
نزول سکینه بر رسول خدا بوده است 382
جلسه ششم 484
سیصد آیۀ در شأن علی علیه السّلام 485
علی اول مؤمن برسول اللّه بوده است 388
تربیت نمودن پیغمبر علی را از طفولیت 389
سبقت علی در اسلام...
اشکال در ایمان علی چون طفل بوده و جواب 393
ایمان علی در کوچکی دلیل بر وفور
عقل و فضل او میباشد 394
ایمان علی از فطرت بوده نه از کفر 397
علی افضل از جمیع صحابه و امت بود 399
نزول آیه در شان علی لیلة الهجرة که در بستر رسول اکرم خوابید 404
اعتراف علماء سنّی با فضل بودن خوابیدن علی در بستر پیغمبر از مصاحبت ابی بکر در غار 405
در مباحثات علمی و مناظرات دینی شدتی برای عمر نبوده است 408
اقرار عمر برتری علی را بر خودش علما و عملا 408
در اسناد گفتار عمر لو لا علی لهلک عمر 409
اشاره ببعض مواردی که علی علیه السّلام خلفا را نجات داده و آنها اقرار نمودهاند که اگر علی نبود هلاک شده بودند 410
در میدانهای جنگ شجاعت و رشادتی از خلیفه عمر دیده نشد 412
بازهم بیان حقیقت 413
شکست ابو بکر و عمر در خیبر 415
علی محبوب خدا و پیغمبر بود 420
حدیث رایت در فتح خیبر...
رویه و رفتار عثمان بر خلاف ابی بکر و عمر 425
روی کار آوردن عثمان فسّاق بنی امیّه را 427
بنی امیّه و حکم بن ابی العاص و مروان ملعون خدا و پیغمبر بودند...
حکم بن أبی العاص مردود رسول اللّه 429
ولید فاسق در حال مستی نماز
جماعت خواند 430
غلطکاریهای عثمان موجب قتل او شد 430
ایجاد نارضایتی در مردم منجر بقتل عثمان شد 432
صدمه زدن عثمان اصحاب پیغمبر را 433
مضروب شدن ابن مسعود و مردن او...
مضروب شدن عمّار بامر عثمان 435
اذیت و تبعید نمودن ابا ذر و وفات او در صحرای ربذه 436
ابی ذر محبوب خدا و پیغمبر و راستگوی امت بود 437
قضاوت منصفانه لازم است تا پردههای جهل را پاره نماید 439
اخراج ابی ذرّ اجبارا بربذه 441
آثار رحم و عطوفت از علی بن أبی طالب 442
ادب نمودن علی عقیل را هنگامی که تقاضای کمک بیشتری نمود 443
عطوفت آن حضرت با مروان و عبد اللّه بن زبیر و عایشه 444
منع آب نمودن معاویه و عطوفت علی علیه السّلام نسبت باو 445
لفظ جمع در آیه برای تعظیم و تفخیم است 447
نزول آیۀ ولایت در شأن علی علیه السّلام
باتفاق جمهور 447
شبهات و اشکالات در آیه ولایت و جواب از آنها 450
شک نمودن عمر در حدیبیّه در نبوت پیغمبر 456
وقعۀ حدیبیّه 457
گفتگوهای غیر منتظره 458
جلسۀ هفتم 461
فرق بین اتحاد مجاز و حقیقت 462
اتحاد نفسانی پیغمبر و علی 463
استشهاد بآیۀ مباهله 465
مباحثۀ پیغمبر با نصارای نجران...
آماده شدن نصاری برای مباهله 466
شواهد از اخبار در اتحاد پیغمبر و علی علیهما السّلام 469
چون پیغمبر افضل بر انبیاء است علی هم افضل از آنها میباشد 472
سؤالات صعصعه از علی در علّت افضل بودن از انبیاء و جواب آن 473
علی مرآت جمیع انبیاء بوده است 476
بیان گنجی شافعی در اطراف حدیث تشبیه 477
مخالفین گویند تمسک باجماع حق است 480
دلائل بر ردّ اجماع 482
گفتگوی اسامه با بازیگرها 487
واقع نشدن اجماع باتفاق فریقین 489
دوری نمودن کبار صحابه از بیعت ابی بکر 491
در حدیث ثقلین و سفینه 492
ردّ بر قول باینکه چون أبو بکر اکبر سنّا بود بخلافت بر قرار شد 495
با بود شیوخ از صحابه پیغمبر علی جوان را اختیار میفرمود...
علی فارق بین حق و باطل است 497
ردّ بر قول عمر که گفت نبوت و سلطنت در یک جا جمع نگردد 502
بازهم بیان حقیقت در تعیین خلافت 504
بیعت علی و بنی هاشم با تهدید و زور و بعد از شش ماه بود 507
دوازده دلیل بر اینکه علی را با جبر و زور و شمشیر بمسجد بردند 509
باید منصفانه قضاوت نمود 513
اخبار سقط جنین فاطمه علیها السّلام 518
دفاع از حق-و اثبات مظلومیت
لازم است 520
اشکال در حدیث حبّ علی حسنة...
و من بکی علی الحسین وجبت له الجنة و جواب آن 521
شیوع فحشاء در بلاد اهل تسنّن 522
اعتراف و انتقاد زمخشری از اهل تسنّن 523
در اسناد حدیث حبّ علیّ حسنه از کتب اهل تسنّن و معنای آن 524
کشف حقیقت 526
فرق بین کس و ناکس 529
اثر و نتیجه بر گریه و مجالس عزاداری 530
امام حسین ریاست خواه و جاه طلب نبوده 534
خمسة النجباء از هر عمل رجسی مبرّا بودند...
قیام امام حسین برای ریاست و خلافت ظاهری نبوده 535
قیام امام حسین برای حفظ شجرۀ طیّبۀ لا اله الا اللّه بوده 536
خطبۀ حضرت امام زین العابدین در منبر شام 540
مقالۀ ما دام انگلیسی در مظلومیت امام حسین 547
نتیجه مطلوب-کشف حقیقت 548
در ثواب و فوائد زیارت 550
اثرات مترتبۀ بر زیارت قبور ائمه اطهار 555
جلسۀ هشتم 558
در فرق بین اسلام و ایمان 559
در مراتب ایمان 561
اهل سنت بر خلاف قواعد قرآن شیعیان را طرد میکنند 563
علّت پیروی شیعیان از علی و اهل بیت و تقلید نکردن از امامان اربعۀ اهل سنّت 564
بامر رسول خدا بایستی امت متابعت نمایند از عترت آن حضرت 565
تقلید کورکورانه شایستۀ آدمی نیست 569
آدمی باید پیرو دانش و خرد باشد 571
عدد خلفاء را پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دوازده معرفی نموده 572
اشاره بمقامات امام جعفر صادق علیه السّلام 574
ظهور مذهب جعفری 576
درد دل بزرگ و بیاعتنائی بعترت 578
تأثر فوق تأثر 579
چرا شیعیان طعن بر صحابه و ازواج
رسول اللّه میزنند 580
طعن و انتقاد بر صحابه موجب کفر نمیشود 582
اعمال نیک و بد صحابه مورد توجه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده 587
جواب از بیعت الرضوان 588
جواب از حدیث باصحاب من اقتداء کنید 589
داستان عقبه و قصد قتل پیغمبر 591
پیغمبر امر به پیروی از دروغگویان ننموده 592
مخالفت اصحاب در سقیفه...
مخالفت سعد بن عباده با ابی بکر و عمر 593
قیام طلحه و زبیر در مقابل علی علیه السّلام در بصره...
معاویه و عمرو بن عاص علی علیه السّلام را سب مینمودند...
اسناد حدیث اصحابی کالنجوم ضعیف است 594
صحابه معصوم نبودند 595
شراب خوردن ده نفر از صحابه در مجلس سری 596
در نقض عهد نمودن صحابه 598
محمّد و علی(ص ع)صادقین در قرآنند 599
در حدیث غدیر و چگونگی آن 600
روات معتبره از علماء عامه در نقل حدیث غدیر خم 602
نصیحت جبرئیل عمر را 606
حدیث اقتداء باصحاب مخدوش است 607
بعض از صحابه تابع هوای نفس و منحرف از حق شدند...
قول غزالی در نقض عهد صحابه 608
سر العالمین کتاب غزالی است 610
اشاره بحال ابن عقده...
اشاره بمرگ طبری 611
کشته شدن امام نسائی 612
اشکال در کلمه مولی 613
در اثبات معنی مولی به اولی بتصرف بودن و نزول آیه یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...
نزول آیه اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ در غدیر خم 615
نظر سبط ابن جوزی در معنی مولی 618
نظر ابن طلحه شافعی در معنی مولی...
احتجاج علی بحدیث غدیر در رحبه 620
قرینۀ چهارم-الست اولی بکم من انفسکم 621
اشعار حسّان در حضور رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 624
در عهدشکنی صحابه 626
نقض عهد نمودن صحابه در احد و حنین و حدیبیّه 627
فرار صحابه در حدیبیّه 629
خدا میداند که من اهل جدل نیستم 631
در حقیقت فدک و غصب آن 633
نزول آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ...
استشهاد بحدیث لا نورث و جواب آن 635
دلائل فاطمه بر رد حدیث لا نورث 636
احتجاج علی با ابی بکر 639
کلمات ابی بکر بالای منبر و دشنام دادن بعلی و فاطمه علیهما السّلام 640
قضاوت منصفانه لازم است 641
تعجب ابن ابی الحدید از گفتار ابی بکر 642
آزار بعلی آزار به پیغمبر است 643
دشنام دادن بعلی دشنام به پیغمبر است...
علی باب علم و حکمت پیغمبر است 644
نقل اخبار در وصایت 647
در وقت وفات سر مبارک رسول اللّه در سینه علی علیه السّلام بود 651
تحقیق در امر وصایت 652
اشعار بعض از صحابه اشاره بوصیت 653
اشاره بدستور وصیّت 654
اطاعت امر پیغمبر واجب است 656
منع نمودن پیغمبر را از وصیّت...
گریستن ابن عباس از مانع شدن پیغمبر را از وصیت 657
در منابع حدیث منع وصیت 658
تعصب آدمی را کور و کر میکند 660
اعتراف علماء عامه باینکه گویندۀ کلمۀ هذیان معرفت بمقام رسالت نداشته 661
اول فتنه در اسلام حضور رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم...
عذر بدتر از گناه 664
اعتراض قطب الدین شیرازی بگفتار عمر 667
مانع نشدن از عهدنامه ابی بکر در وقت مردن...
مصیبت بزرگ اهانت برسول اللّه دم مرگ و مانع شدن از نمایاندن راه
هدایت 668
حکم علی درباره زنی که بچه ششماهه زائید 672
رد نمودن ابی بکر فدک را بفاطمه و مانع شدن عمر 673
رد نمودن خلفاء فدک را باولادهای فاطمه 674
واگذار نمودن عمر بن عبد العزیز فدک را...
رد نمودن عبد اللّه و مهدی و مأمون عباسی فدک را بورثۀ فاطمه(ع)675
در اثبات نحله بودن فدک...
در قول مخالفین که ابی بکر بموجب آیۀ شهادت عمل نمود و جواب آن 677
شاهد خواستن از متصرف خلاف شرع بوده است 678
خزیمۀ ذو الشهادتین...
رد نمودن شهود فاطمه را...
مراد از صادقین در آیه محمّد و علی علیهما السّلام هستند 679
علی افضل صدیقین است 681
علی با حق و قرآن میگردد 682
اطاعت علی اطاعت خدا و پیغمبر است 683
منصفانه قضاوت عادلانه کنید 684
قضیۀ جابر و اعطاء مال باو موجب عبرت عقلاء میباشد 685
اشکال در نزول آیه تطهیر 688
جواب اشکال و اثبات اینکه آیه در حق ازواج نیست...
زوجات پیغمبر داخل اهل بیت نیستند 689
اخبار عامه در اینکه آیۀ تطهیر در شأن اهل بیت آمده است 690
حدیث ام سلمه راجع بحریرۀ فاطمه (ع)و نزول آیه تطهیر 691
منع نمودن خمس را از عترت و اهل بیت پیغمبر 693
خدا علی را شاهد پیغمبر قرار داده 695
درد دلهای علی علیه السّلام 697
اخبار در مذمت اذیت کنندگان علی علیه السّلام 698
تا دم مرگ فاطمه(ع)از ابی بکر و عمر راضی نبود 700
اذیت فاطمه اذیت خدا و پیغمبر است...
جواب از خطبه نمودن علی دختر ابی جهل را 702
بیان ابی جعفر اسکافی راجع بجعل اخبار در زمان معاویه 704
اشکال در اینکه غضب فاطمه دینی نبوده-و جواب آن 705
قلب و جوارح فاطمه مملو از ایمان بود 706
غضب فاطمه دینی بوده است 707
سکوت فاطمه موجب رضا نبوده 708
علی در دورۀ خلافت آزادی در عمل نداشته...
در نماز تراویح 709
عیادت ابی بکر و عمر از فاطمه 711
فاطمه را شب دفن نمودند 713
دردهای دل فاطمه تا قیامت تأثرآور است...
جلسۀ نهم 715
اشکال بشیعیان که بعایشه نسبت خبث و فحش میدهند-و جواب آن 716
اشاره بقضیۀ افک و مبرّا بودن عایشه از خبث و فحش و قذف 717
زوجین در ممدوحیت و مذمومیت مماثل نیستند 718
زن نوح و زن لوط بجهنم میروند و زن فرعون به بهشت میرود...
در چگونگی خیانت زنهای نوح و لوط 720
معنای آیه شریفه اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ 721
اشاره بحالات عایشه...
آزار دادن عایشه پیغمبر را 723
گفتار سوده زوجۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 725
مخالفت و جنگ عایشه با علی علیه السّلام...
فضائل علی قابل شماره نیست 726
اخبار در فضائل و مناقب علی علیه السّلام 727
دوستی علی ایمان و دشمنی او کفر و نفاق میباشد 728
کشتار صحابه و مؤمنین پاک در بصره بامر عایشه 733
ممانعت نمودن عایشه از دفن نمودن امام حسن در جوار پیغمبر 734
سجده و شادی نمودن عایشه در شهادت امیر المؤمنین 736
کلمات متضاد عایشه نسبت بعثمان 737
نصایح ام سلمه بعایشه 739
یادآوری نمودن ام سلمه فضائل علی را برای عایشه 740
اختلاف در تعیین خلفاء ثلاث دلیل بر بطلان خلافت آنها است 742
دلائل دیگر بر بطلان اجماع...
اعتراض بر مجلس شوری 744
اعتراض بر حکمیت عبد الرحمن
ابن عوف 745
ظلم فاحش بمقام مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام 746
خلافت علی منصوص از جانب خدا و پیغمبر بوده 747
خلافت علی علیه السّلام باجماع نزدیکتر بود 748
علی علیه السّلام متمایز از سایر خلفاء بوده 750
اشاره برؤوس فضائل و کمالات 751
در نسب پاک علی علیه السّلام...
در خلقت نورانی علی علیه السّلام و شرکت او با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 753
در نسب جسمانی علی علیه السّلام 755
اشکال در پدر ابراهیم که آزر بوده و جواب آن 756
در آباء و امهات پیغمبر مشرک نبوده بلکه همگی مؤمن باللّه بودند 758
اختلاف در ایمان أبی طالب 760
اجماع شیعه بر ایمان ابو طالب 761
در حدیث ضحضاح و جواب آن 762
مجهول بودن حدیث ضحضاح 763
دلائل بر ایمان ابو طالب 764
اشعار ابن ابی الحدید در مدح ابو طالب 765
اشعار ابو طالب دلیل بر اسلام او میباشد 765
اقرار ابو طالب دم مرگ به لا اله الا اللّه 768
گفتگوی پیغمبر با ابو طالب در ابتداء بعثت 769
ابتداء بعثت ابراهیم و گفتگو با عمّش آزر 770
چون محمّد بن ابی بکر پیرو علی بود لذا او را خال المؤمنین نخواندند 773
معاویه کاتب وحی نبود-بلکه کاتب مراسلات بود 775
دلائل بر کفر و لعن معاویه...
آیات و اخبار داله بر لعن معاویه و یزید 776
کشتار معاویه مؤمنینی مانند امام حسن و عمّار و حجر بن عدی و مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر و غیره 777
کشتار بسر بن ارطاة سی هزار مسلمان مؤمن را بامر معاویه 779
امر نمودن معاویه بسبّ امیر المؤمنین و جعل اخبار در مذمت آن بزرگوار...
سبّ و دشنام بعلی سبّ و دشنام به پیغمبر است 780
دشمن علی کافر است 782
در اصحاب پیغمبر خوب و بد بسیار بودند 784
ایضا دلائل بر ایمان ابو طالب 789
ایمان آوردن جعفر طیّار بامر پدر 791
اسلام عباس پنهانی بوده 794
علت پنهان داشتن ابو طالب ایمان خود را 795
موضوع رافضی و سنّی-در حقیقت سنّیها رافضی و شیعهها سنّی میباشند 797
دلائل بر حلّیت متعه 798
اخبار از طرق اهل سنّت بر حلّیت متعه 800
اکابر صحابه و تابعین حتی مالک حکم بعدم نسخ متعه نمودهاند 803
تمام آثار زوجیّت بر زن متعه مترتب است 804
دلائل بر عدم ورود حکم نسخ در زمان پیغمبر 806
مجتهد میتواند تغییر احکام دهد 810
منع از متعه سبب شیوع فحشا و زنا گردیده 812
مولد علی علیه السّلام در خانه کعبه بود 814
نامگذاری علی از عالم غیب و دلیل دیگری بر اثبات موحّد بودن ابو طالب 816
نام علی بعد از نام خدا و پیغمبر در عرش أعلی ثبت گردیده 817
نزول لوح بر ابو طالب جهة نامگذاری علی علیه السّلام 821
نام علی علیه السّلام جزء اذان و اقامه نیست 823
در زهد و تقوی علی علیه السّلام...
خبر عبد اللّه رافع 824
خبر سوید بن غفله...
حلوا نخوردن علی علیه السّلام 825
در لباس و پوشش علی علیه السّلام 826
گفتار ضرار با معاویه در شان علی 827
بشارت پیغمبر زهد را بعلی علیه السّلام 828
خدا و پیغمبر علی را امام المتقین خواندند 829
اهل حقیقت قضاوت منصفانه نمایند 833
سکوت و قعود و اعتزال و فرار انبیاء از میان امتها بواسطه نداشتن یاور و غیره 835
شباهت علی با هارون در موضوع خلافت.837
علّت قعود علی علیه السّلام از جنگ با مخالفین بعد از وفات پیغمبر و صبر و سکوت آن حضرت برای خدا 839
بیانات علی علیه السّلام در علت قعود و سکوت بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 840
نامۀ علی علیه السّلام باهل مصر 841
خطبۀ شقشقیّه 843
اشکال در خطبه شقشقیه-و جواب آن 844
اشاره بحالات سید رضی رحمه اللّه 845
خطبۀ شقشقیه قبل از ولادت سید رضی ثبت در کتب بوده...
جلسۀ دهم 847
سؤال از مقام علمی عمر و جواب آن 848
مجاب نمودن زنی عمر را در یک مسأله شرعی 851
اظهار عمر بعد از وفات پیغمبر که آن حضرت نمرده 853
امر نمودن عمر برجم پنج نفر زانی و متوجه ساختن علی او را باشتباه در حکم 854
امر نمودن عمر برجم زن حامله و منع نمودن علی او را 855
امر نمودن عمر برجم زن دیوانه و مانع شدن علی علیه السّلام...
بیان ابن صباغ مالکی در فضائل و علوم علی علیه السّلام-و نصب نمودن پیغمبر آن حضرت را بمقام قضاوت 856
اشتباه عمر در تیمم زمان پیغمبر و حکم اشتباهی دادن در زمان خلافت 859
تمام علوم در نزد علی مانند کف دست حاضر بوده 861
دفاع نمودن معاویه از مقام علی علیه السّلام...
اقرار نمودن عمر بعجز در مقابل سؤالات مشکله و اعتراف باینکه اگر علی نبود کار مشکل میشد 862
علی اولی و احق بمقام خلافت بوده 865
قضاوت منصفانه لازم است...
مثل دزد و زوّار 867
قبول دیانت باید کورکورانه نباشد 868
داعی قبول دیانت از روی تحقیق نمودم 869
أمر نمودن پیغمبر باطاعت علی علیه السّلام 871
علماء اهل سنّت نمیخواهند با شیعیان همکاری کنند 873
اختلاف در سجده بر تربت 874
ابراز حقیقت توام با تأثر...
در فقدان آب برای غسل و وضو باید تیمم نمود 876
فتوای ابو حنیفه بر اینکه مسافر در فقد آب عمل غسل و وضو را با نبیذ انجام دهد...
فتوا دادن اهل سنّت بشستن پاها در وضو بر خلاف نص صریح قرآن 880
فتوا دادن اهل سنّت بر مسح بچکمه و جوراب بر خلاف نصّ صریح قرآن 881
فتوای اهل سنّت بر مسح نمودن عامه بر خلاف نصّ صریح قرآن 882
توجه خاص و قضاوت منصفانه لازم است 883
شیعیان سجدۀ بر خاک کربلا را واجب نمیدانند 885
علّت بر داشتن شیعیان مهرهائی با خود برای سجده...
علّت سجده نمودن بر خاک کربلا 886
خصائص خاک کربلا و بیانات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 887
عمل علماء اهل سنت موجب تعجب است 889
عزل ابی بکر و نصب علی در ابلاغ سورۀ برائت بر اهل مکه 891
علّت عزل ابی بکر و نصب علی علیه السّلام ظاهرا 892
بقضاوت فرستادن پیغمبر علی را بیمن 894
علی بعد از پیغمبر هادی امت بوده 895
دسائس اعادی در مقابل علی علیه السّلام و فرق بین سیاست مجاز و حقیقت 896
اشاره بعلل انقلاب در خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام 897
خبر دادن پیغمبر از جنگهای بصره و صفین و نهروان 899
علم غیب را غیر از خدا احدی نداند 902
علم غیب از جانب خدا افاضه بر انبیاء و اوصیاء میشود 904
علم بر دو قسم است-ذاتی-و عرضی 905
دلائل از آیات قرآنیه بر اینکه انبیاء و اوصیاء آنها عالم بغیب بودند 907
مدعیان علم بهر وسیله و اسباب کذّابند 909
انبیاء و اوصیاء عالم بغیب بودند 910
ائمۀ طاهرین خلفاء بر حق عالم بغیب بودند 913
در نقل روات و ناقلین حدیث مدینه 914
در بیان حدیث انا دار الحکمة 919
توضیح در اطراف حدیث 922
علی علیه السّلام عالم بغیب بوده 923
علی علیه السّلام عالم بظاهر و باطن قرآن بوده است...
پیغمبر هزار باب از علم در سینه علی بازنمود 924
در طرق افاضۀ علم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعلی علیه السّلام 926
در جفر جامعه و چگونگی آن 928
خبر دادن حضرت رضا علیه السّلام در عهد نامۀ مأمون از مرگ خود 931
آوردن جبرئیل کتاب مختومی برای امیر المؤمنین وصی رسول اللّه علیهما السّلام 932
نقل اخبار اهل تسنّن در ندای سلونی دادن علی علیه السّلام 935
خبر دادن از سنان بن انس که قاتل امام حسین علیه السّلام گردید 939
خبر دادن از علمداری حبیب بن عمار...
خبر دادن از مغیبات 940
خبر دادن از غلبه معاویه و ظلمهای آن ملعون 940
خبر دادن از کشته شدن ذو الثدیه قبل از شروع بجنگ در نهروان 942
خبر دادن از قتل خود و معرّفی ابن ملجم را 943
اشاره باعلمیت و افضلیت علی علیه السّلام 945
بفرمودۀ پیغمبر علی اعلم امت بوده 948
خبر دادن علی علیه السّلام از کرات جوّیه طبق هیئت جدید 951
گفتگو با مسیو ژوئن مستشرق فرانسوی 952
گفتار گوستاو لوبون در تأثیر تمدن اسلام در مغرب 955
هدیّه فرستادن هارون ساعت ساخت مسلمین را برای شارلمان 956
جمیع علوم منتهی میشود بعلی علیه السّلام 959
اعتراف ابن ابی الحدید بمقامات علمیّۀ علی علیه السّلام...
خبر ولادت امام حسین و تهنیت ملائکه و امت برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 961
قضاوت منصفانه 962
بیانات نوّاب در قبول تشیّع 963
تشیّع اختیار نمودن شش نفر اهل تسنّن 965
عکس بزرگان شیعه و سنّی و مستبصرین 966
عید میلاد حسینی علیه السّلام 970
آغاز منبر 972
آزادی مجاز و حقیقت 973
اطاعت خدا و پیغمبر و اولی الامر واجب است 974
عقیدۀ اهل تسنّن در معنای اولی الامر...
صاحبان امر بر سه قسمند 975
بنی اسرائیل منتخب جناب موسی فاسد در آمدند...
بشر قادر نیست انتخاب امیر صالح کامل نماید 976
سلاطین و امراء-اولی الامر نمیباشند...
هر سلطان و امیر با قدرتی اولی الامر نمیباشد 977
اولی الامر باید منصوب و منصوص من جانب اللّه باشد 978
اخبار در عصمت ائمه از طرق عامه 983
اشاره بعلم عترت و اهل بیت طهارت 984
اشکال در اینکه چرا اسامی ائمه در قرآن نیامده 985
جواب از اشکال 986
عدد رکعات و اجزاء نماز در قرآن نیامده...
مراد از اولی الامر علی و ائمۀ از عترت طاهره هستند 988
در باب اسامی و اعداد ائمۀ اثنا عشر 991
عدد خلفاء بعد از پیغمبر دوازده بوده است 996
عادت جاهلانه و تعصب مانع از وصول بحقیقت است 999
بیان جاحظ در وصول الی الحق...
اقرار منصفانه شیعیان 1000
تذکرات و نصایح مشفقانه ببرادران شیعه و سنی 1001
اتحاد و اتفاق موجب سیادت است 1003
ایضا مواعظ مشفقانه ببرادران شیعه و سنی 1004
سوء ظن و غیبت موجب تفرقه و جدائی میباشد 1005
فرق بین مساجد سنّی و شیعه نمیباشد 1009
سعادت و سیادت امت در پیروی علی بن أبی طالب است 1011
توضیح لازم راجع بجوازات 1016
اجازه اجازهنامه مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبد الکریم یزدی 1018
اجازهنامه مرحوم حاج سید ابو القاسم طباطبائی 1019
اجازهنامه مرحوم آیة اللّه مامقانی 1022
اجازهنامه مرحوم آیة اللّه عراقی 1023
اجازهنامه آقای سید شهاب الدین مرعشی نجفی 1024
فهرست مصادر کتاب 1033
فهرست مندرجات کتاب 1039