ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر
عنوان و نام پدیدآور : واقعه عاشورا و پاسخ به شبهات تالیف علی اصغر رضوانی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحبالزمان (جمکران 1384.
مشخصات ظاهری : 344 ص.
شابک : 16000 ریال: 964-8484-27-9 ؛ 22500 ریال (چاپ سوم)
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : چاپ سوم: زمستان 1385.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- سوگواریها -- پرسشها و پاسخها
موضوع : واقعه کربلا، 61ق -- نظر اهل سنت
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP41/5/ر66و2 1384
رده بندی دیویی : 297/9534
شماره کتابشناسی ملی : م83-38211
تصویر
تصویر
تصویر
مکتب تشیّع، عوامل و سوژههای مهمّی برای پیروزی در جهان دارد به همین جهت نه تنها توانسته با وجود دشمنان بسیار، خود را از گزند آنان حفظ نماید، بلکه روز به روز نیز پیشرفت کرده و توانسته جوامع دیگر اسلامی را نیز از خواب غفلت بیدار کند. یکی از این عوامل، برخورداری از عاشورا و فرهنگ آن است.
قیام حسینی و فرهنگ عاشورا جرقه خوبی برای بیداری ملتها و انقلاب و ستیز آنها در برابر ظالمان است، زیرا با ملاحظه شعارهای حسینیعلیه السلام که با حماسه و عاطفه همراه است، مانند: «هیهات منّا الذلّة» و «مثلی لا یبایع مثله»، «إنّی أُرید أن آمر بالمعروف وأنهی عن المنکر» و غیره، بشر را نیرو بخشیده و در برابر ظالمان به حقوق دیگران و تحریف کنندگان اسلام ناب، قیام خواهند کرد. ما نمونه آن را در انقلاب اسلامی ایران و جنگ ایران و عراق و حتی در کشورهای اسلامی و غیر اسلامی میبینیم.
در دسامبر 1984 (1365 ه.ش) در دانشکده تاریخ دانشگاه تل آویو با همکاری مؤسسه مطالعاتی شیلوهه - که یک مؤسسه مطالعاتی غیر انتفاعی و مرتبط با صهیونیسم است - کنفرانسی با حضور سیصد شیعه شناس درجه یک جهان برگزار شد و در آن ظرف مدت سه روز سی مقاله ارائه گردید. به قول مارتین کرامر، یکی از شیعه شناسان جهان که دبیر این کنفرانس بود، هدف اصلی از برپایی این کنفرانس، شناخت مفاهیم محوری در تمدن شیعه اثنا عشری و بعد شناسایی انقلاب اسلامی
به سال 57 در کشور ایران بود. افراد برجستهای در این کنفرانس شرکت داشتند، امثال: دانیل برومبرگ، ماروین زونیس، مایکل ام جی فیشر، برنارد لوییس و خود مارتین کرامر و دیگر شیعه شناسان و شرق شناسان.
مقالاتی که در این کنفرانس ارائه شد صد در صد تفصیلی، تحقیقی و مبتنی بر پیچیده ترین متن تحقیق و عمیق ترین روشها در بررسی دین و مکتب و تمدن بود. در سخنرانی مقدماتی این کنفرانس - که آقای «مارتین کرامر» ارائه کرد - هدف اصلی، شناسایی مفاهیم محوری در تمدن شیعه، به دلیل شناخت انقلاب اسلامی ذکر شد. در این کنفرانس بعد از بحث و تحلیل بسیار، دو مفهوم مهم، محور بحث و بررسی و شناسایی واقع شد. از دید این شیعه شناسان، مفهوم محوری اوّل: آن نگاه سرخی است که شیعیان به صحرای کربلا دارند و قدر مسلّم، خون شیعه در قیامهای متعدّد، مستقیماً از صحرای کربلا در سال 61 هجری الهام گرفته.
در این کنفرانس مسائلی درباره امام حسینعلیه السلام ذکر شد که از آن جمله مقالهای است با عنوان «تشیّع به روایت امام خمینی». نویسندگان این مقاله دو نفر به نامهای «ماروین زونیس و دانیل برومبرگ» بودند. در بخشی از این مقاله آمده است: «تأکید بر شهادت در عقیده امام خمینی، نشان میدهد که شهادت نقش مهم و ویژهای در تشیّع ایفا میکند. اگر چه تفکّر سنی با مفهوم شهادت بیگانه نیست، امّا این مفهوم در این تفکّر دارای مقام محوری نیست، زیرا اسلام سنّی از یک شخصیت مذهبی، مانند امام حسینعلیه السلام که در راه عقیده خود فدا شده باشد الهام نمیگیرد. امّا در تشیع اثنا عشری موضوع شهادت امام حسینعلیه السلام و تا حدّی شهادت سایر ائمهعلیهم السلام یک موضوع محوری است. امام حسینعلیه السلام با قربانی کردن جان خود در راه اسلام، تکلیف نسلهای بعدی شیعیان را مشخص کرده است. همه ساله در ماه محرّم و در روز عاشورا؛ یعنی سالروز شهادت امام حسینعلیه السلام با برگزاری مراسم پرشور و شرح وقایع جانگداز کربلا، خاطره شهادت او گرامی داشته میشود. این موضوع به آیینهای تشیع مضمونی فوقالعاده و احساسی میبخشد.»
در میزگرد دیگری که افرادی چون: میشل فوکو، کلر بریر، پیر بلانشه - که دو نفر از روزنامه نگاران برجسته فرانسوی بودند - حضور داشتند، درباره قیام امام
حسینعلیه السلام و نقش آن در تمدن شیعی مطالبی بسیار ظریف بیان شد؛ از آن جمله کلربریر گفت: «در ایران تظاهرات به معنای واقعی آن است و بهتر است از واژه «شاهد» استفاده کنیم. در ایران مردم از حسین حرف میزنند، باری، این حسین کیست؟ … ».(1)
همان گونه که گفته شد دشمنان با پی بردن به اهمیّت واقعه کربلا و فرهنگ عاشورا و تأثیرات آن در شیعیان درصدد برآمدهاند تا از هر راه ممکن جلوی تأثیر آن را گرفته و آثار آن را خنثی کنند. یکی از فعالیتهای آنان ایجاد شبهه و تشکیک در رابطه با واقعه کربلا و امور مربوط به آن است. لذا جا دارد تا این شبهات مورد بررسی دقیق قرار گرفته، با دلایل محکم پاسخ داده شود. ویژگی طرح حاضر که بر همین اساس شکل گرفته است، بررسی مسائل مربوط به آن از دیدگاه کلامی - تاریخی است و سعی شده اصول اساسی این بحث به صورت شفاف با دلایل مختلف به ویژه دلایل قرآنی، روایی و عقلی ارائه، و قلمرو بحث طوری ترسیم شود که زمینه بسیاری از شبهات پیرامون این واقعه عظیم، از بین برود.
امید است این حرکت مورد توجه حضرت اباعبداللَّه حسینعلیه السلام قرار گرفته و برای طالبان حق و حقیقت سودمند باشد.
از همه خوانندگان، به خصوص علما و اندیشمندان میخواهم تا کاستیها را بر من ببخشایند و عیوب این نوشتار را متذکر شوند.
در پایان از کلیه کسانی که مرا در آمادهسازی این کتاب یاری دادند، قدردانی میکنم و پاداش همه را از خداوند متعال خواستارم.
علی اصغر رضوانی
1) 1. تهاجم یا تفاوت فرهنگی، حسن بُلخاری.
با مراجعه به کتب حدیثی و تراجم اهل سنت پی میبریم که امام حسینعلیه السلام از احترام و تجلیل ویژهای برخوردار است.
اینک به بخشهایی از تاریخ ایشان اشاره میکنیم:
1 - ابن عبدالبرّ مینویسد: «حسین بن علی بن ابی طالب، مادرش فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله، با کنیه اباعبداللَّه. او در پنجم ماه شعبان سال چهارم یا سوم هجرت متولد شد. این نظر واقدی و طایفهای از همراهان او است».(1)
2 - در کتاب «اخبار الدول» آمده است: «هنگامی که حسینعلیه السلام متولد شد پیامبرصلی الله علیه وآله را از این قضیه مطّلع ساختند. حضرت به خانه زهراعلیها السلام آمد و او را در بر گرفت و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. جبرئیل نازل شد و دستور آورد که او را حسینعلیه السلام نامند، همان گونه که درباره حسنعلیه السلام چنین کرد».(2)
3 - سبط بن الجوزی میگوید: «کنیه او ابوعبداللَّه، و ملقب به سید وفیّ، ولیّ، سبط و شهید کربلا است».(3)
1 - ابن عبدربّه روایت کرده که به علی بن الحسینعلیه السلام گفته شد: چرا اولاد پدرت اندک است؟ حضرت فرمود: تعجّب من آن است که چگونه او بچهدار شده است در حالی که در هر شبانه روز هزار رکعت نماز به جا میآورد، پس چگونه میتوانست که فارغ برای زنان شود؟(1)
2 - ابن صباغ مالکی روایت کرده: هنگامی که امام حسینعلیه السلام به نماز میایستاد رنگش زرد میشد. به او گفته شد: این چه حالتی است که شما را هنگام نماز عارض میشود؟ حضرت میفرمود: شما نمیدانید که من در مقابل چه کسی میخواهم بایستم.(2)
3 - زمخشری روایت کرده که حسین بن علیعلیه السلام را مشاهده کردند در حالی که مشغول طواف خانه خدا بود. آن گاه به طرف مقام اسماعیل آمد و نماز به جا آورد. سپس صورتش را بر مقام گذارده، شروع به گریه کرد و عرض نمود: بنده کوچکت به در خانه توست، خادم کوچکت به در خانه توست، سائلی به در خانه توست. این جملات را مکرّر تکرار مینمود. آن گاه از آن جا بیرون آمد و گذرش به مساکینی افتاد که مشغول خوردن تکه نان هایی بودند. حضرت بر آنان سلام کرد و آنان حضرت را به طعامشان دعوت نمودند. حضرت نزد آنان نشست و فرمود: اگر اینها صدقه نبود من با شما تناول میکردم.آن گاه فرمود: برخیزید و به سوی منزل من آیید. حضرت آنان را غذا و لباس داد.(3)
4 - از عبداللَّه بن عبید بن عمیر روایت شده که گفت: حسین بن علیعلیهما السلام بیست و پنج مرتبه حج را پیاده انجام داد در حالی که اسبان نجیبش به همراهش بودند.(4)
5 - ابن عبدالبر میگوید: «حسین علیه السلام مردی فاضل و دین دار بود. نماز و روزه و حج بسیار انجام میداد».(5)
6 - طبری به سندش از ضحاک بن عبداللَّه مشرقی نقل کرده که گفت: «چون شب - در کربلا - بر حسینعلیه السلام و اصحابش رسید تمام آن شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرّع به سر بردند … ».(1)
1 - از امام علی بن الحسینعلیهما السلام روایت شده که فرمود: از حسینعلیه السلام شنیدم که فرمود: «اگر کسی مرا در گوش راستم دشنام دهد و در گوش دیگرم عذرخواهی کند از او قبول خواهم کرد، زیرا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبعلیه السلام مرا حدیث کرد که از جدم رسول خداصلی الله علیه وآله شنیده که فرمود: «لایرد الحوض من لم یقبل العذر من محقّ او مبطل»؛(2)«وارد حوض [کوثر نمیشود کسی که عذرپذیر نباشد چه حق داشته باشد چه نه»
2 - یکی از غلامانش جنایتی انجام داد که مستحق تأدیب بود، حضرت دستور داد تا او را تنبیه کنند. غلام عرض کرد: ای مولای من! خداوند متعال فرمود: { وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ}. حضرت فرمود: او را رها کنید، من خشمم را فرو بردم. باز گفت: { وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ . حضرت فرمود: از تو گذشتم. غلام ادامه داد: { وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ . حضرت فرمود: تو در راه خداوند متعال آزادی. آن گاه دستور داد تا به او جایزهای نیکو دهند.(3)
1 - بخاری به سندش از نعیم نقل کرده که از ابن عمر سؤال شد: شخص مُحرم مگسی را به قتل میرساند، حکمش چیست؟ در جواب گفت: اهل عراق از مگسی سؤال میکنند در حالی که فرزند دختر رسول خداصلی الله علیه وآله را به قتل رساندهاند. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسن و حسین دو ریحانه من از این دنیایند».(4)
2 - حاکم نیشابوری به سندش از سلمان نقل کرده که از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «الحسن و الحسین ابنای، من احبّهما احبّنی، و من احبّنی احبّه اللَّه، و من احبّه اللَّه ادخله الجنة، و من ابغضهما ابغضنی، و من ابغضنی ابغضه اللَّه، و من ابغضه اللَّه أدخله النار»؛(1)«حسن و حسین دو فرزندان من هستند، هر کس آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد خدا او را دوست میدارد و هر کس خدا او را دوست بدارد، او را داخل بهشت خواهد کرد. و هر کس این دو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، و هر کس مرا دشمن بدارد خدا او را دشمن داشته و هر کس خدا او را دشمن بدارد خداوند او را داخل در جهنم خواهد نمود.»
3 - و نیز به سندش از ابن عمر نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنة و ابوهما خیر منهما»؛(2)«حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتند و پدرشان از آن دو بهتر است.»
4 - ترمذی به سندش از یوسف بن ابراهیم نقل کرده که از انس بن مالک شنیدم که میگوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال شد: کدامیک از اهل بیت شما نزدتان محبوبتر است؟حضرت فرمود: حسن و حسین. و همیشه به فاطمهعلیه السلام میفرمود: دو فرزندم را نزد من آور. آن گاه آن دو را میبویید و به سینه میچسبانید».(3)
5 - یعلی بن مره میگوید: با پیامبرصلی الله علیه وآله از منزل خارج شدیم و به میهمانی دعوت بودیم. پیامبرصلی الله علیه وآله در راه مشاهده کرد که حسینعلیه السلام مشغول بازی است. حضرت با سرعت به جلوی جمعیت آمد و دو دست خود را باز کرد تا حسینعلیه السلام را بگیرد، ولی او به این طرف و آن طرف میدوید، هر دو میخندیدند تا آن که حضرت او را گرفت. یکی از دو دستش را زیر چانه او و دست دیگرش را بین سر و دو گوشش قرار داد و با او معانقه کرد و او را بوسید.
آنگاه فرمود: «حسین منّی و أنا منه، احبّ اللَّه من احبّه، الحسن و الحسین سبطان من الأسباط»؛(1)«حسین از من و من از اویم، خدا دوست بدارد هر کسی که حسین را دوست دارد. حسن و حسین دو نواده از نوادگان من هستند.»
در تفسیر جمله «حسین منی و انا منه» میگوییم:
جمله اول اشاره به این مطلب دارد که حسین از رسول خداست؛ زیرا اگر چه پدرش حضرت علیعلیه السلام است ولی از آن جا که آن حضرت به نصّ آیه مباهله نفس رسول خداست، لذا امام حسینعلیه السلام فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله به حساب میآید.
در مورد جمله دوم میگوییم: پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از تبلیغ رسالتش دیگر به عنوان یک شخص مطرح نیست بلکه یک شخصیت رسالی به حساب میآید. ایشان رمز و نمونهای است که در او رسالتش به تمام ابعاد تحقق یافته است. پس حیاتش همان رسالتش و رسالتش همان حیاتش میباشد.
از طرف دیگر میدانیم که سعی هر پدری آن است که فرزندی داشته باشد تا جانشین شخصیت او بوده و حافظ رسالت او و ادامه دهنده راه او باشد. در مورد امام حسینعلیه السلام از آن جا که او با قیام و شهادتش رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله را زنده کرده است، لذا پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن او میفرماید: «من از حسینم». یعنی شخصیت رسالی من و ادامه و استمرار آن به وجود حسینعلیه السلام وابستگی دارد. و لذا گفته شده: «الاسلام محمدی الحدوث و حسینی البقاء است».
6 - یزید بن ابی یزید میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله از حجره عایشه بیرون آمد و گذرش بر خانه فاطمهعلیها السلام افتاد. صدای گریه حسین را شنید. فرمود: (ای فاطمه!) آیا نمیدانی که گریه او مرا اذیت میکند؟(2)
7 - حاکم نیشابوری به سندش از ابوهریره نقل کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله را مشاهده کردم، در حالی که حسین بن علی را در بغل گرفته و میفرمود: «اللهم انّی احبّه فأحبّه»؛(3)«بار خدایا! من او را دوست دارم، تو نیز او را دوست بدار.»
1 - انس بن مالک میگوید: «بعد از شهادت حسین بن علیعلیه السلام سر او را نزد ابن زیاد آوردند. او شروع کرد به زدن با چوب به دندانهای حضرت … من در دلم گفتم: چه کار زشتی میکنی! من مشاهده کردم که رسول خداصلی الله علیه وآله همین موضعی را که چوب میزنی میبوسید».(1)
2 - زید بن ارقم میگوید: «من نزد عبیداللَّه بن زیاد نشسته بودم که سر حسین را به نزد او آوردند ابن زیاد چوب دستی خود را برداشت و بین لبان حضرت کوبید. به او گفتم: تو چوبت را به جایی میزنی که بارها رسول خداصلی الله علیه وآله آن جا را بوسیده است. ابن زیاد گفت: برخیز! تو پیرمردی هستی که عقلت را از دست دادهای».(2)
3 - اسماعیل بن رجاء از پدرش نقل میکند که گفت: «در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله در میان دستهای بودم که در میان آنها ابوسعید خدری و عبداللَّه بن عمر نیز بود. حسین بن علیعلیه السلام از کنار ما عبور کرد و سلام نمود. آنان او را جواب دادند. عبداللَّه بن عمر سکوت کرد تا مردم فارغ شوند. آن گاه صدای خود را بلند کرد و گفت: و علیک السلام و رحمة اللَّه و برکاته. آن گاه رو به قوم کرد و گفت: آیا شما را خبر دهم به کسی که محبوبترین اهل زمین نزد اهل آسمان است؟ گفتند: آری. گفت: آن شخص این مرد هاشمی است. بعد از جنگ صفین با من سخن نگفته است. اگر او از من راضی گردد برای من خوشایندتر است از اینکه شتران قرمز داشته باشم.(3)
4 - جابر بن عبداللَّه انصاری میگوید: «هر کس دوست دارد نظر کند به مردی از اهل بهشت، باید به حسینعلیه السلام نظر کند، زیرا از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که چنین میفرمود».(4)
هیثمی نیز در «مجمع الزوائد» این حدیث را نقل کرده و در پایان میگوید: «رجال این حدیث صحیح است غیر از ربیع بن سعد که او ثقه است».(5)
5 - عمر بن خطّاب، به امام حسینعلیه السلام عرض کرد: «آن چه که بر سر ما روییده شده (یعنی اسلام) توسط شما خاندان بوده است».(1)
6 - عبداللَّه بن عباس رکاب اسب امام حسن و امام حسینعلیهما السلام را گرفت. برخی او را از این کار سرزنش کردند و گفتند: سن تو از این دو بیشتر است؟! ابن عباس گفت: این دو، فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله هستند، آیا سعادت من نیست که رکاب این دو را به دست بگیرم؟(2)
1 - معاویه به عبداللَّه بن جعفر گفت: تو سید و سرور بنی هاشم میباشی! او در جواب معاویه گفت: بزرگ بنی هاشم، حسن و حسین اند.(3)
2 - ولید بن عتبه بن ابی سفیان - والی مدینه - هنگامی که مروان بن حکم پیشنهاد کشتن امام حسینعلیه السلام را داد، گفت: «به خدا سوگند ای مروان! دوست ندارم که دنیا و آنچه در آن است برای من باشد در حالی که حسینعلیه السلام را کشته باشم. سبحان اللَّه!آیا به جهت بیعت نکردن حسین، او را بکشم؟ به خدا سوگند! من یقین دارم شخصی که حسین را به قتل برساند او در روز قیامت میزان عملش سبک است.(4)
3 - ابراهیم نخعی میگوید: «اگر من در میان قاتلان حسینعلیه السلام میبودم و وارد بهشت میشدم از نظر کردن بر صورت رسول خداصلی الله علیه وآله حیا میکردم».(5)
با مراجعه به کتب تاریخ و تراجم اهل سنت پی میبریم که امام حسینعلیه السلام مورد مدح و ستایش آنان از جمله افراد ذیل بوده است:
«حسین بن علی بن ابی طالب، هاشمی، ابوعبداللَّه، مدنی، نوه رسول خداصلی الله علیه وآله و دسته گل او از دنیا، و یکی از دو بزرگوار جوانان اهل بهشت است».(1)
«حسین، نماز و روزه و حج و عبادات بسیار انجام میداد. او مردی با سخاوت و کریم بود. بیست و پنج بار پیاده به حج مشروف شد».(2)
«دسته گل رسول خداصلی الله علیه وآله و نوه او، خلاصه نبوت، محل محاسن و مناقب و بزرگواری، ابوعبداللَّه حسین بن علیعلیه السلام … ».(3)
3 - ابن سیرین
«آسمان بعد از شهادت یحیی بن زکریا بر کسی جز حسینعلیه السلام نگریست و هنگامی که کشته شد آسمان سیاه گشت، و ستارگان در روز، روشن شدند، به حدی که سیاره جوزاء در وقت عصر دیده شد، و خاک قرمز فرو ریخت، و آسمان تا هفت شبانه روز به مانند لخته ای خون بود».(4)
«شجاعت حسینعلیه السلام صفتی است که از او غریب نیست؛ زیرا صفتی است که از معدنش سرچشمه گرفته است. و این فضیلتی است که از پدران خود به ارث برده و به
فرزندان بعد از خود به ارث گذارده است … و در بین بنیآدم کسی شجاعتر از او دیده نشده، آن هنگام که حسینعلیه السلام در کربلا چنین اقدامی را انجام داد … و این افتخار برای او بس است که در تاریخ این دنیا تنها او در طول صدها سال، شهید و فرزند شهید و پدر شهیدان است … ».(1)
«حسینعلیه السلام مردی عابد و متواضع بود. همیشه او را روزهدار مشاهده میکردند. شبها را بیدار و مشغول عبادت بود. همیشه در امور خیر از دیگران سبقت میجست و در نیکی از دیگران سرعت میگرفت … ».(2)
«حسین بن علی، بزرگ اهل عراق در فقه و حال و جود و بخشش بود».(3)
سیوطی نقل میکند: « … شهادت و قتل او در روز عاشورا بود. در آن روز خورشید گرفت و افقهای آسمان تا شش ماه بعد از شهادتش سرخ شد. و این سرخی دائماً مشهود بود، در حالی که قبل از شهادت او یافت نمیشد و گفته شده که در آن روز هیچ سنگی در بیت المقدس جابه جا نشد جز آن که در زیر آن خون تازه وجود داشت … ».(4)
یکی از فضایل امام حسن و امام حسینعلیهما السلام که از سوی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله ابلاغ شده این است که این دو بزرگوار، سرور جوانان بهشتاند. فضیلتی که برای هیچ کس به جز این دو نرسیده است. اینک به بررسی این حدیث میپردازیم:
از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وارد شده که فرمود: «حسن و حسینعلیهما السلام دو سید و آقای جوانان اهل بهشت اند». شهرت این حدیث به اندازهای است که به تواتر رسیده است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - خطیب بغدادی به سندش از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة، و ابوهما خیر منهما»؛(1)«حسن و حسین دو آقای اهل بهشتند و پدرشان از آن دو بهتر است.»
2 - متقی هندی به سندش از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله خطاب به فاطمهعلیها السلام فرمود: «ألا ترضین ان تکونی سیّدة نساء اهل الجنة، و ابنیک سیدا شباب اهل الجنة»؛(2)«آیا راضی نمیشوی که تو سرآمد زنان اهل بهشت باشی و دو فرزندت سرآمد جوانان اهل بهشت باشند!»
3 - ابن عساکر به سندش از ابن عباس نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة، من احبهما فقد احبّنی و من ابغضهما فقد ابغضنی»؛(3)«حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتاند، هر کس آن دو را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس آن دو را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.»
این حدیث شریف را بسیاری از صحابه از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند؛ از جمله:
1 - امام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیه السلام.
2 - امام حسین بن علیعلیه السلام.
3 - عبداللَّه بن عباس.
4 - ابوبکر بن ابی قحافه.
5 - عمر بن خطاب.
6 - عبداللَّه بن عمر.
7 - جابر بن عبداللَّه انصاری.
8 - عبداللَّه بن مسعود.
9 - حذیفة بن یمان.
10 - جحم.
11 - مالک بن حویرث لیثی.
12 - قرّة بن أیاس.
13 - اسامة بن زید.
14 - انس بن مالک.
15 - ابوهریره دوسی.
16 - ابوسعید خدری.
17 - براء بن عازب.
18 - علی هلالی.
19 - ابو رمثه.
20 - بریده.
این حدیث شریف را بسیاری از علمای عامه نیز در کتابهای خود نقل کردهاند؛از جمله:
1 - خطیب بغدادی.(1)
2 - ابن عساکر.(2)
3 - طبرانی.(3)
4 - متقی هندی.(4)
5 - محبّ الدین طبری.(5)
6 - هیثمی.(1)
7 - ابونعیم اصفهانی.(2)
8 - ابن حماد حنبلی.(3)
9 - وکیع.(4)
10 - ابن ماجه.(5)
11 - حاکم نیشابوری.(6)
12 - گنجی شافعی.(7)
13 - ترمذی.(8)
14 - احمد بن حنبل.(9)
15 - ذهبی.(10)
16 - ابن حجر.(11)
17 - بغوی.(12)
18 - ابوالقاسم سهمی.(13)
19 - نهبانی.(14)
1) 46. مجمع الزوائد، ج 9، ص 182.
2) 47. حلیة الاولیاء، ج 4، ص 139.
3) 48. شذرات الذهب، ج 1، ص 85.
4) 49. اخبار القضاة، ج 2، ص 200.
5) 50. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44.
6) 51. المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 167.
7) 52. کفایة الطالب، ص 341.
8) 53. سنن ترمذی، ج 5، ص 660.
9) 54. المسند، ج 5، ص 391و392.
10) 55. تاریخ الاسلام، ج 2، ص 90؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 168.
11) 56. الاصابة، ج 1، ص 256.
12) 57. معجم الصحابة، ص 22.
13) 58. تاریخ جرجان، ص 395.
14) 59. الفتح الکبیر، ج 2، ص 80.
20 - ابن حجر هیتمی.(1)
21 - سیوطی.(2)
22 - دیلمی.(3)
23 - ابن ابی شیبه.(4)
24 - نسائی.(5)
25 - ابن حبان.(6)
26 - سمعانی.(7)
27 - سیوطی.(8)
28 - منّاوی.(9)
29 - البانی.(10)
1) 60. الصواعق المحرقه، ص 114.
2) 61. الجامع الصغیر، ج 1، ص 379.
3) 62. فردوس الأخبار، ج 5، ص 76.
4) 63. المصنّف، ج 12، ص 96.
5) 64. الخصائص، ص 36.
6) 65. صحیح ابن حبّان، ج 15، ص 413.
7) 66. الانساب، ج 3، ص 477.
8) 67. الجامع الصغیر.
9) 68. فیض القدیر، ج 3، ص 550.
10) 69. سلسلة الاحادیث الصحیحه، ج 2، ص 424.
جماعتی از علمای اهل سنت نسبت به صحت این حدیث تصریح کردهاند؛ از قبیل:
1 - حافظ گنجی شافعی: «این حدیث، حَسَن و ثابت است … ».(1)
2 - امام اهل حدیث، ابوالقاسم طبرانی در «المعجم الکبیر» در شرح حال امام حسینعلیه السلام طرق این حدیث را از تعدادی صحابه نقل کرده است … آن گاه اسامی جماعتی از آنان و طرق احادیث شان را نقل کرده و سپس میگوید: انضمام این سندها به یکدیگر دلیل بر صحت این حدیث است.(2)
3 - حاکم نیشابوری: «این حدیث با زیادی «و ابوهما خیر منهما» صحیح است ولی شیخین آن را نقل نکردهاند».(3)
او در ذیل حدیث دیگر میگوید: «این حدیثی است که از راههای زیادی قابل تصحیح است و من تعجب میکنم که چگونه این دو آن را نقل نکردهاند».(4)
4 - ذهبی: «این حدیث صحیح است».(5)
5 - ترمذی: «این حدیث حسن و غریب از این وجه است».(6)
او با سند دیگری نیز این حدیث را آورده و در ذیل آن میگوید: «این حدیث صحیح و حَسَن است».(7)
6 - البانی هم تصحیح ترمذی را قبول کرده و میگوید: «مطلب همان است که او میگوید». و نیز در حدیث حسن، ترمذی میگوید: «سند آن صحیح و رجال آن ثقه اند به نحو رجال صحیح؛ غیر از میسره ابن حبیب که ثقه است».(8)
او نیز تصحیح حاکم و ذهبی را مورد قبول قرار داده است.(9)
7 - هیثمی در «مجمع الزوائد» حدیث مورد بحث را از طریق ابی سعید خدری، صحیح دانسته است.(1)
8 - مصطفی بن عدوی.(2)
9 - حوینی اثری، در تحقیق کتاب «خصائص امیرالمؤمنینعلیه السلام» این حدیث را تصحیح کرده است.(3)
10 - الدانی ابن منیر آل زهوی.(4)
11 - حمزه احمد الزین محقق کتاب «مسند احمد».(5)
12 - ابن حبان این حدیث را در کتاب صحیح خود آورده است.(6)
این حدیث در کثرت طرق به حدی است که سیوطی و سمعانی قائل به تواتر آن شدهاند.(7)
از آنجا که این حدیث دلیلی بر حقّانیت و بهشتی بودن و برتری امام حسن و امام حسینعلیهما السلام بر سایر صحابه است، اهل سنت در صدد برآمدهاند تا از هر طریق ممکن خود را از این وضع نجات داده و به فریاد بزرگان خود برسند تا از این دو امام عقب نیفتند. لذا دست به کار توجیه شدند به نحو حذف یا زیاده و یا تغییر یا جعل حدیثی دیگر شبیه آن برای اولیای خود. اینک به نقد هر یک از این تحریفات میپردازیم.
در حدیثی که طبرانی نقل کرده در ذیل آن، حضرت یحیی و عیسی استثنا شدهاند. وی حدیث را این گونه آورده است که پیامبرصلی الله علیه وآله به فاطمهعلیها السلام فرمود:
1) 79. مجمع الزوائد، ج 9، ص 201.
2) 80. الصحیح المسند من فضائل الصحابه، ص 257.
3) 81. تهذیب خصائص الامام علیعلیه السلام، ص 99، ح 124.
4) 82. خصائص امیرالمؤمنینعلیه السلام، تحقیق آل زهوی، ص 107، ح 140.
5) 83. مسند احمد با تحقیق حمزه احمد الزین، ج 1، ص 101و195و204و259.
6) 84. صحیح ابن حبان، ج 15، ص 413؛ مؤسسة الرسالة.
7) 85. تحفة الاحوذی، ج 10، ص 186؛ فیض القدیر، ج 3، ص 550؛ الانساب، ج 3، ص 477.
«واللَّه مامن نبی الاّ و ولد الأنبیاء غیری، و انّ ابنیک سیدا شباب اهل الجنة الاّ ابنی الخالة یحیی و عیسی»؛(1)«به خدا سوگند! هیچ پیامبری نیست جز آن که فرزند انبیا است به جز من. و همانا دو فرزند تو سرور جوانان اهل بهشتاند مگر دو فرزند خاله؛ یحیی و عیسی.»
پاسخ
اولاً: طبرانی این حدیث را از حضرت علیعلیه السلام به پنج طریق آورده که چهار طریق آن با یک لفظ «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة» آمده و با هم متّفق است، و متن پنجم آن این استثنا را دارد، لذا احتمال تحریف به زیاده در آن داده میشود.
و نیز در روایت ابوسعید خدری در برخی از طرق آن این استثنا موجود و در برخی دیگر وجود ندارد.(2)
اگر کسی اشکال کند که این گونه زیادتی و نقصان در برخی روایات دیگر نیز وجود دارد، حال چگونه آنها را اثبات میکنید؟
در پاسخ میگوییم: آنها را میتوان به جهت کثرت شواهد و تعدد سندها خصوصاً در روایات دیگر که به طور مستقل آمده است، تصحیح نماییم.
ثانیاً: این حدیث که در آن، حضرت یحیی و عیسی استثنا شده از طریق امام علیعلیه السلام و ابوسعید خدری نقل شده است و هر دو سند آن نیز مشکل دارد:
الف - در سند حدیث امیرالمؤمنینعلیه السلام اسباط بن نصر وجود دارد که مورد قدح و سرزنش بسیاری از رجالیین عامه است؛
ابوحاتم میگوید: از ابونعیم شنیدم که او را تضعیف میکرد.
نسایی میگوید: او قوی نیست.
ساجی او را در بین ضعیفان آورده و میگوید: او احادیثی را نقل کرده که مورد متابعت قرار نمیگیرد.
ابن معین او را چیزی به حساب نیاورده است.(1)و ابن حجر او را کثیر الخطا معرفی کرده است.(2)از احمد بن حنبل درباره او سؤال شد، گفت: من از حدیث او درباره هیچ کس چیزی ننوشتم.(3)
ذهبی او را در جمله ضعفا آورده است.(4)
ب - در سند حدیث ابی سعید خدری، حکم بن عبدالرحمان وجود دارد که برخی از رجالیین عامه او را هم تضعیف نمودهاند؛
ابن معین که تصریح به ضعف او کرده است.(5)
ابن حجر او را بد حافظه معرفی کرده است.(6)
برخی این حدیث شریف را وارونه کرده و برای ابوبکر و عمر ثابت کردهاند، و از آن جا که آن دو در اسلام جوان نبودند، لذا عبارت حدیث را عوض کرده و به جای شباب (جوانان) کهول (پیران)، قرار دادهاند.
اینک به نقد و بررسی هر یک از این احادیث خواهیم پرداخت:
ترمذی با سه سند این مضمون را نقل کرده است:
سند اول:
حدّثنا علی بن حُجر، اخبرنا ولید بن محمد الموقری، عن الزهری، عن علی بن الحسین، عن علی بن ابی طالب، قال: کنت مع رسول اللَّهصلی الله علیه وآله اذ طلع ابوبکر و عمر فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: هذان سیدا کهول اهل الجنة من الاوّلین و الآخرین الاّ النبیین و المرسلین، یا علی لاتخبرهما.
این حدیث از جهاتی اشکال دارد:
اولاً: ترمذی آن را حدیثی غریب دانسته است.
ثانیاً: او میگوید: ولید بن محمد موقری در حدیث تضعیف شده است.(1)
برخی دیگر از علمای رجال اهل سنت نیز او را تضعیف کردهاند؛ از جمله:
بخاری درباره او میگوید: «در حدیثش منکرات است».(2)
ابوحاتم او را «ضعیف الحدیث» میداند.
ابن حبان میگوید: او از زهری چیزهای جعلی را نقل کرده که زهری اصلاً آنها را حدیث نکرده است … لذا احتجاج به احادیث او به هیچ وجه جایز نیست.
ابن المدینی میگوید: حدیثش نوشته نمیشود.
ذهبی او را در دیوان ضعفا و متروکین آورده و میگوید: یحیی او را تکذیب کرده و دارقطنی او را ضعیف پنداشته است.(3)
ابن خزیمه میگوید: من به حدیث او احتجاج نمیکنم.
نسایی او را «متروک الحدیث» دانسته، میگوید: یحیی بن معین او را تکذیب کرده است.
حدیثِ با چنین وضعیتی را چگونه میتوان به آن استدلال کرد.
ثالثاً: زهری کسی بود که از ارکان حکومت بنی مروان به حساب میآمد و همیشه در رکاب آنان بود. پس چگونه میتوان به او اعتماد نمود. به همین جهت حتی خواهرش او را تفسیق نموده است.(4)
هم چنین شافعی و دار قطنی او را متصف به تدلیس کردهاند و ابن حجر او را در مرتبه سوم از مدلّسین برشمرده است.(5)تدلیسی که نوعی دروغ به حساب میآید.
رابعاً: این حدیث مطابق دیدگاه اهل سنت مشکل انقطاع سند دارد، زیرا امام زین العابدینعلیه السلام در زمان حیات حضرت علی بن ابی طالبعلیه السلام در سنّی نبوده که عادتاً بتواند از آن حضرت حدیث نقل کند گر چه در مکتب ما این اشکال قابل حلّ است ولی از دیدگاه اهل سنت اشکال دارد.
خامساً: در بهشت، همه مردم جوانند و پیرمرد وجود ندارد.
سادساً: چه جهتی دارد که پیامبرصلی الله علیه وآله در این حدیث از نشر این خبر جلوگیری کرده است؟
سند دوّم:
ترمذی همین مضمون را از حسن بن صباح بزار، از محمد بن کثیر، از اوزاعی، از قتاده، از اَنس از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است. که این سند نیز اشکالاتی دارد:
اولاً: ترمذی آن را غریب دانسته است.
ثانیاً: در سند آن محمد بن کثیر مصیصی است که عدهای از علمای عامه او را تضعیف نمودهاند، از قبیل:
احمد بن حنبل میگوید: نزد پدرم نام محمد بن کثیر برده شد، او را جداً تضعیف نمود و منکر الحدیث دانست.
صالح بن احمد از پدرش نقل کرده که او نزد من ثقه نیست.
به ابن المدینی گفتند: محمدبن کثیر از اوزاعی، از قتاده، از انس این حدیث را نقل کرده است. او گفت: من قبلاً دوست داشتم که این شیخ را ببینم ولی الان دوست ندارم او را ملاقات نمایم.
ابو داود میگوید: او فهم حدیث را نداشت. ابواحمد حاکم او را نزد اهل سنت قوی نمیداند. نسایی هم او را کثیر الخطاء معرفی کرده است.(1)
ثالثاً: در سند این حدیث قتاده وجود دارد که سرکرده تدلیس کنندگان برشمرده شده است.(2)
سند سوّم:
ترمذی همین مضمون را از یعقوب بن ابراهیم دورقی، از سفیان بن عیینه، از داود، از شعبی، از حارث، از علیعلیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده است.
این سند نیز اشکالاتی دارد:
اولاً: بنا بر تصریح نسایی و دیگران، سفیان بن عیینه موصوف به تدلیس است. ابن حجر نیز او را در مرتبه سوم از مدلّسین برشمرده است، ولی لهجه خود را تخفیف داده و میگوید: او تنها از افراد ثقه تدلیس کرده است.
ولی جواب این است که در این صورت چه ضرورتی بر تدلیس وجود دارد؟ تدلیسی که مطابق رأی برخی از علمای عامه از انواع کذب به حساب میآید.(1)
ثانیاً: در سند این حدیث نیز داود بن ابی هند است که احمد بن حنبل او را «پر اضطراب نزد علماء رجال و کسی که اختلاف زیادی درباره او شده» معرفی کرده است.(2)
ثالثاً: عجیب این است که چگونه شعبی از حارث روایت نقل میکند با اینکه او را کاذب میداند. همان گونه که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.
ابن ماجه این حدیث را با دو سند نقل کرده است.
سند اوّل:
وی در سند اوّل از هشام بن عمار، از سفیان، از حسن بن عماره، از فراس، از شعبی، از حارث، از علیعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله همین مضمون را نقل کرده است.(3)
اشکالاتی که این سند دارد:
اولاً: در سند آن سفیان بن عیینه است که از مدلّسین به حساب میآید. و تدلیس آن است که راوی، حدیث را به کسی نسبت دهد که از او نشنیده است.
ثانیاً: در سند آن حسن بن عماره است که حال او در تدلیس از سفیان بدتر است. جمهور اهل سنت او را تضعیف نمودهاند.از جمله: بیهقی میگوید: او متروک بوده، احتجاج به احادیثش نمیشود.(1)
دارقطنی او را تضعیف کرده است.(2)و ابن حبّان او را در کتاب مجروحین ذکر کرده است.(3)یحیی بن معین هم او را بی ارزش برشمرده است.
ابن حبّان از شعبه نقل کرده که گفت: ما باکی نداریم که از حسن بن عماره روایت نقل کرده یا در اسلام زِنایی انجام دهد. یعنی گناه این دو برابر است.
ثالثاً: شعبی کسی است که به دستگاه خلافت بنی امیه راه یافته و استاد اولاد عبدالملک بن مروان بود و قاضی آنها در کوفه در ایام ولایت حجاج و بعد از او به حساب میآمد.(4)
نقل شده است که احنف به او گفت: بین دو نفر به رأی خدا قضاوت کن. او در جواب گفت: من به رأی پروردگارم قضاوت نمیکنم، بلکه به رأی خودم حکم میکنم.(5)
ابن ابی الحدید نقل میکند که جمیله دختر عیسی بن جراد که زنی زیبا بود با دشمن خود نزد شعبی - قاضی عبدالملک - آمدند، شعبی به نفع جمیله حکم نمود. ابن ابی الحدید سپس شعر هذیل اشجعی را نقل میکند که در آن تصریح به قضاوت ظالمانه شعبی شده است.(6)
رابعاً: شعبی روایت را از حارث نقل کرده است، در حالی که شعبی او را همیشه تکذیب میکرد.
مسلم در مقدمه صحیح خود به سند خود از شعبی نقل کرده که گفت: حدیث کرد برای ما حارث اعور همدانی و او کذّاب است.(7)
ابن حبّان از شعبی نقل کرده که حدیث کرد برای ما حارث و من شهادت میدهم که او یکی از کذّابین است.(1)
ابن حجر در شرح حال حارث میگوید: «شعبی او را در رأی خود تکذیب کرده است. او به رفض نسبت داده شده و در حدیثش ضعف وجود دارد».(2)
نووی در «خلاصه» میگوید: «در ضعف او اجماع است؛ زیرا او کذّاب است».(3)
فتنی میگوید: «حارث بن عبداللَّه همدانی اعور از بزرگان علمای تابعین است. شعبی و ابن المدینی او را تکذیب کردهاند … ».(4)
سند دوم:
ابن ماجه در سند دوّم از ابو شعیب صالح بن هیثم طائی، از عبد القدوس بن بکر بن خنیس، از مالک بن مغول، از عون بن ابی جحیفه از پدرش از رسول خداصلی الله علیه وآله همین مضمون را نقل کرده است.
در بی اعتباری این حدیث وجود عبد القدوس کفایت میکند، کسی که ابن حجر در مورد او میگوید: «محمود بن غیلان از احمد و ابن معین و خیثمه نقل کرده که آنان بر روی حدیث او خط کشیدهاند».(5)
همین مضمون را هیثمی به سندش از ابی جحیفه نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است.(6)ولی در سند آن خنیس بن بکر بن خنیس است که صالح بن جزره او را تضعیف نموده است.(7)
1) 111. کتاب المجروحین، ج 1، ص 216.
2) 112. تقریب التهذیب، ج 1، ص 141.
3) 113. تحقیق الغایة بترتیب الرواة المترجم لهم فی نصب الرایة، ص 120.
4) 114. تذکرة الموضوعات، ص 248.
5) 115. تهذیب التهذیب، ج 6، ص 369.
6) 116. موارد الضمآن الی زوائد ابن حبّان، ص 538.
7) 117. میزان الاعتدال، ج 1، ص 669؛ لسان المیزان، ج 2، ص 411؛ المغنی، ذهبی، ص 215.
دولابی به سند دیگری از ابی جحیفه از رسول خداصلی الله علیه وآله همین مضمون را نقل کرده که در سند این هم خنیس بن بکر بن خنیس وجود دارد که تضعیف شده است.
عبداللَّه بن احمد بن حنبل به سندش از رسول خداصلی الله علیه وآله این مضمون را نقل کرده است.(1)ولی در سند آن عبداللَّه بن عمریمانی است که ذهبی او را مجهول معرفی کرده است.(2)
همچنین در سند آن حسن بن زید است که والی منصور در مدینه بوده و پس از آن از یاران مهدی عباسی شده است. ابن عدی میگوید: احادیثش معضل است.(3)و نیز فتنی میگوید: او ضعیف است.(4)
بغدادی این مضمون را به چهار سند نقل کرده است:
سند اوّل:
بغدادی به سند خود از انس بن مالک این مضمون را نقل کرده است.(5)امّا در تضعیف این سند همین بس که یحیی بن عنبسه در سند آن قرار گرفته است.
ابن حبّان او را در کتاب «المجروحین» ذکر کرده و میگوید: «شیخ دجال که وضع حدیث کرده و به ابن عیینه و داود بن ابی هند و ابی حنیفه و دیگر ثقات نسبت داده است، نقل روایت از او به هیچ وجه صحیح نیست».(6)
دارقطنی او را دجّالی که وضع حدیث کرده معرفی میکند و ابن عدی میگوید: او منکر الحدیثی است که حالش معلوم است.(7)
ذهبی او را در دیوان ضعفا و متروکین آورده است.(8)
همچنین در این سند، حمید طویل واقع است که ذهبی میگوید: ما نمیدانیم او کیست.(1)
سند دوم:
بغدادی همین مضمون را نیز به سندش از امام علیعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است که در سند آن علاوه بر شعبی و حارث که قبلاً آن دو را تضعیف کردیم، بشّار بن موسی الخفّاف است که بخاری او را منکر الحدیث و ابن معین او را از دجّالین و غیر ثقه و ابوزرعه او را ضعیف معرفی کردهاند.(2)
سند سوّم:
بغدادی در سومّین سند خود این مضمون را از ابنعباس به دو طریق نقل کرده است.(3)
امّا در طریق اول، عبیداللَّه بن موسی است که او را شیعه آتشی معرفی کردهاند.(4)لذا هرگز احتمال داده نمیشود چنین حدیثی را نقل کرده باشد. خصوصاً آن که احمد بن حنبل، محدّثین را از نقل حدیثش منع کرده است.(5)
و نیز در سند طریق اول، یونس بن ابی اسحاق وجود دارد که برخی او را تضعیف کردهاند. احمد بن حنبل او را ضعیف و مضطرب الحدیث معرفی کرده است.(6)
و در طریق دوم آن، طلحة بن عمرو است که جمع کثیری از رجالیین او را تضعیف کردهاند؛ احمد بن حنبل او را لا شیء و متروک الحدیث، و ابن معین او را ضعیف و جوزجانی او را غیر مرضی در حدیث و ابوحاتم او را غیر قوی و بخاری او را بیارزش و نسائی او را متروک الحدیث و غیر ثقه و ابن المدینی او را ضعیف بیارزش و ابن حزم او را رکنی از ارکان دروغ و متروک الحدیث معرفی کردهاند.
ابن حبّان میگوید: او از افراد ثقه روایاتی را نقل میکند که در احادیث شان وجود ندارد.(7)
الاحکام، ابن حزم، ج 7، ص 101؛ المحلّی، ج 11، ص 276؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 340؛ تاریخ البخاری {الکبیر}، ج 4، ص 350.
سند چهارم:
و نیز این مضمون را با سندی از ابن عباس نقل کرده که در سند آن طلحة بن عمرو واقع است که شرح حال او گذشت.
بغدادی، این مضمون را در کتاب «موضح اوهام الجمع و التفریق» آورده است.(1)امّا در سند آن عکرمة بن ابراهیم آمده که ابن حبان میگوید: او اخبار را قلب کرده و در غیر موردش به کار میبرد، و نیز مراسیل را مرفوع مینمود و لذا احتجاج به احادیث او جایز نیست. و ابن معین و ابو داود او را بی ارزش معرفی کرده و نسائی او را تضعیف نموده است.(2)
این مضمون را ابن حجر نیز در «لسان المیزان» (3)از ابن عمر نقل کرده است. در سند آن عبیداللَّه بن عمر وجود دارد. ابن حجر قول احمد را درباره او نقل کرده که ما مدّتی احادیث او را آتش میزدیم. جوزجانی هم او را ضعیف الامر دانسته و تضعیفات دیگران را درباره او ذکر کرده است.(4)
او در ذیل تاریخ بغداد به سندش از انس این مضمون را نقل کرده است که بین افراد سند آن محمد بن کثیر وجود دارد و ما قبلاً او را تضعیف نمودیم.
وی این مضمون را به سندش از حسین بن علیعلیهما السلام نقل کرده است که در سند آن محمدبن یونس قرشی کدیمی وجود دارد. دارقطنی او را به وضع و جعل حدیث متهم کرده است. ابن حبان میگوید: او جعل حدیث میکرد و به افراد ثقه بیش از هزار حدیث دروغ نسبت داده است. ابن عدی نیز میگوید: وی متهم به جعل حدیث است، لذا عموم مشایخ ما حدیث او را ترک کردهاند.
این مضمون را از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده است، که در سند آن موسی بن عبیده ربذی است. احمد بن حنبل درباره او میگوید: حدیثش نوشته نمیشود. نسائی و دیگران او را ضعیف دانستهاند ابن عدی میگوید: ضعف در روایتش آشکار است. ابن معین او را بی ارزش معرفی کرده و یحیی بن سعید میگوید: ما از حدیثش پرهیز میکنیم.
همچنین در سند آن ابی معاذ وجود دارد که احمد بن حنبل از نقل روایت او منع کرده و ابن معین او را بیارزش و جوزجانی او را ساقط و ابو داود و دارقطنی او را متروک معرفی کردهاند.(1)
علاوه بر این خطاب «یا ابی الخطاب» که ابی معاذ از او روایت کرده، فردی مجهول و نکره است.
او نیز این حدیث را با چهار سند در کتاب «مشکل الآثار» نقل کرده است:
سند اول:
در این سند از انس بن مالک این مضمون را نقل کرده که در آن محمد بن کثیر صنعاعی وجود دارد که قبلاً ضعف و مشکل او را بیان کردیم.
سند دوّم:
در سند دوّم، حدیث را از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که در طریق آن ابی جناب یحیی بن ابی حیّه کلبی وجود دارد که یحیی بن قطان، نقل روایت از او را حلال نمیشمرده است. فلاس او را متروک و نسائی و دارقطنی و عثمان بن ابی شیبه او را تضعیف کردهاند.(2)
ابن حبان میگوید: او چیزی را که از ضعفا شنیده بود، به ثقات نسبت میداد … و لذا او را یحیی بن سعید قطان واهی شمرده و احمد بن حنبل حمله شدیدی بر او نموده است.(3)علاوه بر این شعبی نیز در سند آن واقع است که او را تضعیف نمودیم.
سند سوم:
سند سوم را نیز از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که در طریق آن شعبی از حارث وجود دارد که قبلاً آن دو را تضعیف نمودیم.
سند چهارم:
سند چهارم را از ابی سعید خدری نقل کرده است، ولی در سند آن اصبغ بن فرج قرار دارد که از موالیان بنی امیه بوده است.(1)و نیز علی بن عابس قرار دارد که ابن حبان او را در کتاب المجروحین آورده و احتجاج به احادیثش را باطل دانسته است.(2)مشکل دیگر وجود «کثیر النداء» در سند آن است که ذهبی او را در دیوان ضعفا و متروکین آورده است.(3)
او این حدیث را با سه سند نقل کرده، ولی هر سه سند را ابطال نموده است.(4)
او نیز این مضمون را با دو سند نقل کرده است:
سند اول:
در این سند که از جحیفه از رسول خداصلی الله علیه وآله است(5)، خنیس بن بکر قرار دارد که صالح جزره او را تضعیف نموده، و بویصری هم اشکال کرده است.(6)
سند دوم:
در این سند که انس بن مالک از رسول خداصلی الله علیه وآله این مضمون را نقل کرده، محمد بن کثیر قرار دارد که قبلاً او را تضعیف نمودیم.
این مضمون در اول کتاب وی آمده است، ولی در سند آن نوح بن ابی مریم قرار دارد که ابن حبّان در شأن او گفته: که او سندها را قلب میکرده است. او از ثقات احادیثی نقل کرده که از حدیث اثبات نیست، لذا نمیتوان در هیچ حالی به احادیثش احتجاج نمود.(1)
مسلم و دیگران او را متروک الحدیث، و بخاری منکر الحدیث، و حاکم و ابن الجوزی او را اهل جعل حدیث دانستهاند.(2)لذا ابن الجوزی احادیث جعلی او را در چند موضع ذکر کرده است. حاکم درباره او میگوید: همه چیز به او روزی داده شده است به جز راستگویی.(3)
همه اینها احادیث سند داری بود که اهل سنت درباره این مضمون نقل کردهاند. امّا واضح شد که سند هیچ یک از آنها صحیح نیست. و برخی نیز این مضمون را به طور مرسل - که از اقسام حدیث ضعیف است - در کتابهای حدیثی خود آوردهاند.
اشکال اساسی که در متن حدیث وجود دارد این است که ابوبکر و عمر، دو سید پیران اهل بهشت معرفی شدهاند در حالی که مطابق روایات، در بهشت پیری وجود ندارد، بلکه عموم مردم در سن سی سال هستند؛
1 - ابوهریره از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: اهل بهشت در حالی که بلند قامت، بدون مو بر صورت، با موهای فری و سرمه کشیده و دارای سی سال هستند وارد بهشت میشوند. جوانی آنها تمام نشده و لباس هایشان کهنه نخواهد شد.(4)
2 - ابی سعید خدری از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: هر کسی از اهل بهشت بمیرد چه کوچک و چه بزرگ، در بهشت سی ساله وارد میشود و هرگز براین سن افزوده نمیشود. اهل دوزخ نیز همین سن را دارند.(5)
قبل از بررسی موقعیت یزید بن معاویه و اثبات جنایات او خصوصاً به شهادت رساندن امام حسینعلیه السلام جا دارد از شجره خبیث او ذکری به میان بیاید تا ثمره آن بهتر شناخته شود. اینک به بررسی مختصری از زندگانی جدش ابو سفیان میپردازیم.
بیشتر عرب در جاهلیت بت را میپرستیدند تا توسط آن به خداوند تقرّب جویند، قرآن از زبان آنان میفرماید: { ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی ؛(1)«اینها را نمیپرستیم مگر به خاطر این که ما را به خداوند نزدیک کنند.»
لکن با وجود پرستش بتها به خالقیّت خداوند معتقد بودند، خداوند متعال هم میفرماید: { وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ ؛(2)«و هر گاه از آنان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را مسخّر کرده است؟ میگویند: خدا.»
ولی ابوسفیان در عصر جاهلیت، دهری و زندیقی بود که به هیچ چیزی اعتقاد نداشتند.
مقریزی میگوید: «ابوسفیان پناه منافقین بود. و در زمان جاهلیت، زندیق به حساب میآمد».(1)
ابوسفیان در رأس هرم دشمنان پیامبرصلی الله علیه وآله و اسلام قرار داشت. او با جماعتی از رجال قریش به نزد ابو طالب آمد و گفت: پسر برادر تو خدایان ما را سبّ میکند و بر دین ما عیب میگیرد و افکار ما را سفیهانه و پدران ما را گمراه میداند، یا جلوی حرفهای او را میگیری و یا کنار میکشی تا ما خود به حساب او برسیم … (2)
ابو سفیان از کسانی بود که در دار الندوه برای قتل پیامبرصلی الله علیه وآله نقشه کشیدند و قرار گذاشتند از هر قبیلهای جوانی را انتخاب نموده، به آنان شمشیری دهند تا به خانه پیامبرصلی الله علیه وآله حمله کرده، او را از پای درآورند.(3)
ابوسفیان در جنگ احد، چهل پیمانه طلا خرج کرد که هر پیمانه چهل و دو مثقال طلا داشت و خود نیز در آن جنگ شرکت نمود؛ جنگی که هفتاد نفر از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله از جمله حمزة بن عبدالمطلب، به شهادت رسیدند.(4)
او کسی بود که در جنگ احد برای تحریک مشرکان به جهت جنگ با لشکر اسلام فریاد: «زنده باد هُبل، زنده باد هُبل» سر میداد. و بعد از آنکه مسلمانان جواب او را به «اللَّه اعلی و اجلّ» دادند، بار دیگر فریاد برآورد: «ما عزّی داریم ولی شما عزّی ندارید». پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله دستور داد در جواب او بگویند: «اللَّه مولانا و لا مولی لکم»؛(5)«خدا مولای ما است و برای شما مولایی نیست.»
ابو سفیان بعد از شهادت حمزه با سرنیزه به حنجره او میزد و میگفت: بچش ای کسی که عاق شدهای.(6)حتّی بعد از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله بر بالین قبر حمزه آمد و با
پای خود قبر او را لگدکوب کرد و گفت: ای ابا عماره! امری را که بر سر آن با ما جنگیدی، امروز به دست جوانان ما افتاد و با آن بازی میکنند.(1)
روزی ابوسفیان دید مردم پشت سر رسول خداصلی الله علیه وآله گام بر میدارند بسیار ناراحت شد و با دلی پر از حسد … گفت: اگر بتوانم دوباره لشکری را بر ضدّ این مرد جمع خواهم کرد!
حضرت مشتی بر سینه او زد و فرمود: در این هنگام خداوند تو را خوار خواهد کرد.(2)
اسلام ابوسفیان از روی اختیار و رغبت نبود بلکه از روی ترس و اضطرار بود.
هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله برای فتح مکه حرکت نمود، عباس بن عبدالمطلب را پشت سر خود قرار داد و به نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آورد. چون بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد از حضرت خواست او را امان دهد. حضرت فرمود: «وای بر تو ای اباسفیان! آیا وقت آن نشده که بدانی جز اللَّه کسی دیگر به عنوان خدا نیست؟»
او گفت: پدر و مادرم به فدای تو! چقدر کریم و جلیل شدهای! …
باز حضرت فرمود: «ای اباسفیان! آیا وقتش نشده که بدانی من رسول خدایم؟ ابوسفیان باز جمله سابق را تکرار کرد و در آخر گفت: هنوز در نفس من این موضوع ثابت نشده است. عباس به او گفت: وای بر تو! به حق گواهی ده، قبل از آن که گردنت زده شود.
او در این هنگام بود که از روی اجبار و ترس گواهی داد و اسلام آورد.(3)
هنگامی که با ابوبکر بیعت شد، ابوسفیان به جهت فتنهگری گفت: همانا من آشوبی میبینم که آن را به جز خدا خاموش نخواهد کرد. ای آل عبدمناف! چگونه
ابوبکر میتواند عهدهدار امور شما باشد؟ کجایند آن دو مستضعف؟ کجایند آن دو نفری که خوار شدهاند، یعنی علی و عباس؟ … آن گاه به حضرت علیعلیه السلام عرض کرد: دستت را بده تا با تو بیعت کنم. به خدا سوگند! اگر بخواهی برای تو میدان را پر از سواره و پیاده خواهم کرد.
ولی حضرت از بیعت با او خودداری نمود و فرمود: «واللَّه ما اردت بهذا الّا الفتنة، وانّک واللَّه طالباً بقیت للاسلام شرّاً، لاحاجة لنا فی نصحک»؛(1)«به خدا سوگند! تو از این کار جز فتنه را دنبال نمیکنی، همانا تو به خدا سوگند! مدّتها است که در طلب شر برای اسلام هستی و ما احتیاجی به نصیحت تو نداریم.»
یکی از بدترین کارهایی که ابوسفیان بعد از اسلام آوردن ظاهری خود کرد، انکار معاد بود.
ابن عبدالبر نقل میکند: ابوسفیان روزی بر عثمان در ایام خلافتش وارد شد و به او گفت: بعد از تیم و عدی، خلافت به تو رسید، آن را همانند توپ بگردان و میخ های آن را در بنی امیه بکوبان، همانا این همان سلطنت و پادشاهی است، و من بهشت و دوزخی نمیشناسم. عثمان فریادی بر او زد و گفت از نزد من دور شو! خداوند تو را عذاب کند.(2)
و در تاریخ طبری چنین آمده که به عثمان گفت: ای بنی عبدمناف! همانند توپ، خلافت را به هم پاس دهید، زیرا هیچ بهشت و دوزخی نیست.(3)
مسعودی نیز، داستان را چنین نقل میکند: ابوسفیان گفت: ای بنی امیه! همانند توپ، خلافت را نزد خود داشته باشید، قسم به کسی که ابوسفیان به آن سوگند میخورد، من همیشه آرزوی آن را برای شما داشتم، و باید آن را برای فرزندان خود به ارث گذارید.(4)و این در حالی است که عثمان دویست هزار دینار از بیت المال به او داد، در همان روز صد هزار دینار نیز به مروان بن حکم عطا نمود.(5)
ابن عساکر از انس نقل میکند که ابوسفیان بعد از آن که کور شده بود، روزی نزد عثمان آمد و به او گفت: آیا کسی از اغیار نزد تو است؟ گفت: خیر. آن گاه گفت: بار خدایا! این امر را همانند امر جاهلیّت قرار ده … (1)
پیامبرصلی الله علیه وآله ابوسفیان را در هفت مورد لعن کرده است که کسی نمیتواند آن را انکار کند:
1 - روزی که رسول خداصلی الله علیه وآله از مکه به طرف طائف میرفت تا قبیله ثقیف را به دین اسلام دعوت کند ابوسفیان متعرّض حضرت شد و او را سبّ و شتم نمود. او همچنین ضمن تکذیب و آزار پیامبرصلی الله علیه وآله،وعده انتقام داد که خدا و رسولش او را در آن هنگام مورد لعن قرار دادند.
2 - هنگامی که قافله تجارتی مکّه از شام برمی گشت، مسلمانان جلوی قافله را گرفته بودند، خبر به ابوسفیان رسید و مانع از به غنیمت گرفتن قافله توسط مسلمین شد. در این هنگام بود که پیامبرصلی الله علیه وآله او را لعن و نفرین کرد و همین واقعه منجرّ به جنگ بدر شد.
3 - در روز جنگ بدر ابوسفیان پایین کوه قرار داشت و رسول خداصلی الله علیه وآله بر بالای کوه بود، او مکرّر فریاد میزد: زنده باد هبل، که در این هنگام رسول خداصلی الله علیه وآله با مسلمانان ده بار او را لعنت کردند.
4 - یکی دیگر از موارد، روزی بود که با احزاب قبیله غطفان و یهود به مدینه یورش بردند، که در این هنگام نیز پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله ابوسفیان را لعن فرمود.
5 - روزی که ابوسفیان در میان جماعتی از قریش نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و ایشان را از وارد شدن به مسجدالحرام بازداشتند. آن روز حدیبیه بود که حضرت او را لعن نمود.
6 - روز شتر قرمز.
1) 167. تاریخ مدینة دمشق، ج 23، ص 471، رقم 2849.
7 - روزی که عدّهای در عقبه به کمین نشستند تا شتر رسول خداصلی الله علیه وآله را رم دهند. آنان دوازده نفر بودند که یکی از آنان ابوسفیان بود و حضرت آنها را لعن و نفرین کرد.(1)
در حدیثی امام علیعلیه السلام درباره معاویه و ابوسفیان میفرماید: «معاویة طلیق ابن طلیق، حزب من هذه الاحزاب، لم یزل اللَّه عزّوجلّ و لرسوله و للمسلمین عدوّاً هو و ابوه حتی دخلا فی الاسلام کارهین»؛(2)«معاویه آزاد شده، فرزند آزاد شده، و حزبی از این احزاب است. او و پدرش همیشه دشمن خدا و رسولش و مسلمانان بودند تا این که با اکراه وارد اسلام شدند.»
در جای دیگر، حضرت در نامهای به معاویه چنین مینویسد: «ای فرزند صخر! ای پسر ملعون … ».(3)
گویا حضرت اشاره به لعنی دارند که رسول خداصلی الله علیه وآله بر او و دو فرزندش معاویه و یزید فرستاده است. آن جا که ابوسفیان بر مرکبی سوار بود و یکی از فرزندانش از جلو و دیگری از عقب، آن را میراند. هنگامی که حضرت آنان را دید، فرمود: «اللهم العن الراکب و القائد و السائق»؛(4)«بار خدایا! سواره و کشاننده و راننده این مرکب را از رحمتت دور فرما.»
حضرت علیعلیه السلام در نامهای دیگر به معاویه چنین مینویسد: «منّا النبیّ و منکم المکذّب»؛(5)«از ما است پیامبرصلی الله علیه وآله و از شما است تکذیب کننده او.»
ابن ابی الحدید بعد از نقل این نامه میگوید: «مقصود از مکذّب، ابوسفیان بن حرب است؛ زیرا او دشمن رسول خدا و تکذیب کننده ایشان بود».
امام حسن مجتبیعلیه السلام خطاب به معاویه فرمود: «و انّک یا معاویة! و اباک مِن المؤلّفة قلوبهم، تسرّون الکفر، و تظهرون الاسلام و تستمالون بالاموال»؛(1)«و همانا تو ای معاویه و پدرت از جمله کسانی هستید که از سهم زکات به جهت تألیف قلوب تان استفاده میشد، شما کفر را پنهان کرده، اظهار اسلام نمودید و مردم را با اموال خود جذب میکردید.»
1) 173. همان، ج 6، ص 288و289.
در تمام جنگ هایی که قریش بر ضدّ اسلام و مسلمین تدارک دید، ابوسفیان و پسرش معاویه در رأس مشرکین قرار داشتند. اگرچه معاویه در مکه صدای قرآن را شنید و مشاهده کرد که مسلمانان فوج فوج داخل اسلام میشوند ولی تا هنگام فتح مکه بر شرک خود باقی ماند. و بالاخره همراه پدرش نه از روی رغبت بلکه به جهت ترس اسلام آورد. در این مدت برای هر فرد منصف و عاقلی کافی بود اسلام اختیار کند، ولی معاویه مسلمان نشد. و اگر فتح مکه نبود او بر شرک خود باقی میماند و جنگ با مسلمانان را ادامه میداد.
بنی امیه نزدیک یک قرن به نام اسلام حکومت و خلافت داشتهاند. آنها بخش عظیمی از قدرت و همّت و سیاست خود را برای نابودی اسلام و دور کردن میراث نبوت از دسترس جامعه اسلامی به کار گرفتند.
معاویه، سر دمدار این سلسله با عزمی جزم در نظر داشت همه مظاهر اسلام را نابود سازد.
زبیر بن بکار مینویسد: «مُطْرَف فرزند مغیرة بن شعبه میگوید: من و پدرم در عصر خلافت و حکومت معاویه به شام رفته بودیم. پدرم هر روز به دیدن معاویه میرفت و هنگام بازگشت با شگفت زدگی او را مدح میکرد. یک شب پس از بازگشتن، از خوردن شام خودداری کرد و اندیشناک در خود فرو رفت. من گمان کردم حادثه ناگواری در زندگی ما پیش آمده است. ساعتی بعد از او سؤال کردم چه اتفاقی افتاده است؟ او گفت: فرزندم! من از نزد خبیث ترین و کافر ترین مردم آمدهام! گفتم: برای چه؟ گفت: امشب مجلس معاویه خالی از اغیار بود. من فرصت را غنیمت شمرده به او گفتم: ای امیرمؤمنان! تو به آرزو و آمالت رسیدهای. حال اگر در این کهولت سنّ به عدل و داد دست زنی و با خویشاوندانت (بنی هاشم) مهربانی پیشه کنی و صله رحم نمایی، نام نیکی از خود به یادگار خواهی گذاشت. به خدا سوگند! امروز اینان چیزی که هراس تو را برانگیزاند ندارند. معاویه در پاسخ گفت: هیهات! هیهات! این اصلاً امکان ندارد … نام این مرد هاشمی (= پیامبر اسلام) را هر روز پنج بار در سراسر جهان اسلام (بر سر مأذنهها هنگام اذان) فریاد میزنند و به بزرگی یاد میکنند. تو فکر میکنی در این شرایط چه عملی ماندگار است و چه نام نیکی باقی خواهد ماند ای بی مادر!؟ به خدا سوگند! آرام نخواهم نشست تا این نام را دفن کنم».(1)
معاویه کسی بود که از انجام گناهان کبیره هیچ ابایی نداشت، و علناً در بین مردم و یا در بین خواص با تجرّی و جرأت تمام کارهای خلاف شرع انجام میداد؛ که به برخی از آنها اشاره میشود
احمد بن حنبل از طریق عبداللَّه بن بریده نقل کرده که گفت: من و پدرم بر معاویه وارد شدیم. او ما را بر فرشی نشانید. آن گاه برای ما طعامی آوردند و ما تناول نمودیم.
1) 174. الاخبار الموافقات، زبیر بن بکار، ص 576و577؛ مروج الذهب، ج 3، ص 454؛ شرح ابن ابیالحدید، ج 2، ص 176، و ج 5، ص 129.
سپس برای ما شراب آوردند. معاویه از آن آشامید. پدرم را نیز دعوت به تناول کرد، ولی پدرم گفت: از زمانی که پیامبرصلی الله علیه وآله آن را حرام کرده نیاشامیدهام.(1)
این در حالی است که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «شارب الخمر کعابد وثن»؛(2)«خورنده شراب همانند عبادت کننده بت است.»
عطاء بن یسار میگوید: معاویه ظرف آبی از طلا یا از ورق طلا به بیشتر از وزنش فروخت. ابو الدرداء به او گفت: من از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که از این کار نهی میفرمود جز آن که از حیث وزن یکسان باشد. معاویه به او گفت: من در این کار باکی نمیبینم. ابو الدرداء گفت: چه کسی مرا از معاویه معذور میدارد؟ من او را از رسول خداصلی الله علیه وآله خبر میدهم ولی او مرا از رأی خود خبر میدهد!! دیگر در سرزمینی که معاویه باشد ساکن نخواهم شد.(3)
این در حالی است که خداوند رباخوار و ربا دهنده و دو شاهد و نویسنده آن را لعنت کرده است.(4)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله همچنین فرمود: «از هفت عمل که عذاب بر آن مترتب است بپرهیزید … عرض شد: ای رسول خدا! آن هفت عمل چیست؟ حضرت فرمود: شرک به خدا، سحر، کشتن نفسی که خدا آن را محترم شمرده جز در موارد حق، و خوردن مال یتیم و رباخواری.(5)
بخاری به سندش از ابی جحیفه نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله رباخوار و ربا دهنده هر دو را لعنت کرده است.(6)
شافعی در کتاب «الأمّ» از طریق زهری نقل کرده که گفت: برای پیامبرصلی الله علیه وآله و ابی بکر و عمر و عثمان در نماز عید فطر و قربان اذان گفته نشد، تا آن که معاویه آن را در شام بیعت گذاشت، و حَجّاج نیز هنگامی که امیر بر مدینه شد این بدعت را دنبال کرد. ابن حجر میگوید: در این که اول کسی که اذان را در نماز عیدین بدعت گذارد چه کسی بوده است. ابن ابی شیبه به سند صحیح از سعید بن مسیّب روایت کرده که معاویه این بدعت را گذاشت. و شافعی هم از فردی ثقه، از زهری همین را نقل کرده است.(1)
این در حالی است که عدم مشروعیت اذان و اقامه در غیر نمازهای واجب از مسلّمات همه مذاهب فقهی است.
جابر بن عبداللَّه میگوید: روز عید در نماز پیامبرصلی الله علیه وآله حاضر بودم، او قبل از خطبه ابتدا نماز نمود بدون آن که اذان یا اقامه بگوید، آن گاه در حالی که بر بلال تکیه داده بود ایستاد و مردم را به تقوای الهی امر نمود و نیز آنان را بر اطاعت خداوند وادار کرده و موعظه و تذکّر داد.(2)
ابن عباس و جابر میگویند: هرگز پیامبرصلی الله علیه وآله در روز عید فطر و قربان اذان نمیگفت.(3)
طبرانی و احمد بن حنبل به سند صحیح از طریق عباد بن عبداللَّه بن زبیر نقل کردهاند که گفت: چون معاویه به قصد به جای آوردن حج بر ما وارد شد ما با او وارد مکه شدیم. او با ما نماز ظهر را دو رکعتی به جای آورد. آن گاه به دار الندوه رفت. عثمان نیز در آن جا نماز را تمام به جا میآورد، و وقتی که وارد مکه شد نماز ظهر و عصر و عشاء آخر را چهار رکعتی به جا آورد. بعد از خروج از منی و عرفات نمازش را به قصر خواند. و بعد از فراغ از حج و اقامه به منی نماز خود را تمام خواند تا این که از مکه خارج شد.(4)
مشاهده کنید که چگونه معاویه حکم خدا را به استهزاء گرفته و به دلخواه خود به هر طریقی که میخواسته عمل کرده است، با آن که میدانیم حکم نماز مسافر قصر است.
مسعودی نقل میکند: «اطاعت اهالی دمشق نسبت به معاویه به حدّی رسیده بود که معاویه هنگام حرکت به طرف صفین برای آنان نماز جمعه را در روز چهارشنبه به جای آورد».(1)
و این در حالی است که مسلم از سلمه نقل میکند که گفت: ما با پیامبرصلی الله علیه وآله در روز جمعه نماز به جا میآوردیم در حالی که دیوارها سایهای نداشت که از آن استفاده کنیم.(2)
بخاری از انس بن مالک نقل کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله نماز جمعه را هنگامی میخواند که خورشید مایل شده بود.(3)
ابن منذر از قاسم بن محمّد نقل کرده که گفت: قبیلهای از معاویه در مورد دو خواهر از کنیزان سؤال کردند که نزد شخصی است و با آن دو وطی میکند؟ معاویه گفت: اشکالی ندارد.(4)
و این در حالی است که خداوند متعال در قرآن کریم به طور صریح از جمع بین دو خواهر در ازدواج منع کرده است: { وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اْلاُخْتَیْن ؛(5)«و [نیز حرام است بر شما] جمع بین دو خواهر کنید.»
نسائی و دیگران از طریق سعید بن جبیر نقل کردهاند که گفت: ابن عباس در عرفه به سعید گفت: چه شده که من صدای تلبیه مردم را نمیشنوم؟ سعید گفت: مردم از معاویه میترسند. ابن عباس در این هنگام از خیمه خود خارج شد و گفت: لبّیک، اللهم لبّیک، گرچه بینی معاویه به خاک مالیده میشود. بار خدایا! آنان را لعنت کن، زیرا سنّت را به جهت دشمنی با علیعلیه السلام ترک نمودند.(1)
ابن کثیر به طریق صحیح از ابن عباس نقل کرده که یادی از معاویه شد و این که او در عشاء عرفه «لبّیک» میگفت. ولی همین که فهمید علیعلیه السلام نیز در عشاء عرفه لبیک میگفته است آن را ترک کرد.(2)
این در حالی است که فضل میگوید: من با پیامبرصلی الله علیه وآله از عرفات کوچ کردیم، حضرت دائماً تلبیه میگفت تا آن که جمره عقبه را رمی کرد، و با هر سنگ ریزه ای تکبیر میگفت، آن گاه با آخرین سنگ ریزه تلبیه را قطع نمود.
و نیز جابر بن عبداللَّه و اسامه و ابن عباس نقل کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله دائماً تلبیه میگفت و آن را قطع نمیکرد تا آن که جمره عقبه را رمی مینمود.(3)
ماوردی و دیگران نقل کردهاند که چند نفر دزد را نزد معاویه آوردند، به جز یک نفر از میان آنها دست همه را قطع نمود … معاویه گفت: با تو چه کنم؟ من دست اصحابت را قطع نمودم. مادر دزد گفت: ای امیر! این را از گناهانی قرار بده که از آنها میگذری. معاویه او را رها کرد. و این اوّلین حدّی بود که اجرای آن در اسلام ترک شد.(4)
این در حالی است که طبق نصّ قرآن، مرد و زن سارق باید دست هایشان قطع گردد.
آنجا که خداوند در قرآن میفرماید: { السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا}؛(1)«مرد سارق و زن سارق، دست هایشان را قطع کنید.» و کسی حق ندارد از حدود الهی گذشته، در صورت کامل بودن شرائط آن را اجرا نکند.
خداوند متعال میفرماید: { وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ؛(2)«و هر کس از حدود خداوند تجاوز کند به خود ظلم کرده است.»
ابو داود از طریق خالد نقل میکند که گفت: مقدام بن معدی کرب و عمرو بن اسود و مردی از بنی اسد از اهالی قنسرین بر معاویة بن ابی سفیان وارد شدند. معاویه به مقدام گفت: میدانی که حسن بن علی وفات کرده است؟ مقدام کلمه استرجاع { إِنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ را به زبان جاری ساخت. مردی (معاویه) به او گفت: آیا مرگ او را مصیبت میدانی؟ مقدام گفت: چرا آن را مصیبت ندانم در حالی که رسول خداصلی الله علیه وآله او را در دامن خود گذاشت و فرمود: «هذا منّی و حسین من علیّ»؛ «حسن از من است و حسین از علی.»
عمربن اسود گفت: آتشی بود که خداوند آن را خاموش کرد. مقدام گفت: امّا امروز نمیگذرد تا من تو را به غضب در خواهم آورد و به تو خبری میدهم که کراهت داری. آن گاه گفت: ای معاویه! اگر من راست گفتم مرا تصدیق کن، و اگر دروغ گفتم مرا تکذیب نما. معاویه گفت: خبر ده.
مقدام گفت: تو را به خدا سوگند میدهم آیا میدانی که رسول خداصلی الله علیه وآله از پوشیدن حریر منع کرده است؟ معاویه گفت: آری. او گفت: تو را به خدا سوگند! آیا میدانی که رسول خداصلی الله علیه وآله از پوشیدن پوست درندگان و سوار شدن بر آنها نهی کرده است؟ معاویه گفت: آری.
مقدام گفت: به خدا سوگند! من تمام اینها را در خانه تو دیدم ای معاویه! معاویه گفت: من میدانم که از دست تو نجات نمییابم ای مقدام.(1)
معاویه، زیاد را به پدر خود ابوسفیان ملحق کرد به ادعای این که او در زمان جاهلیت با سمیه که همسر عبید بوده زنا کرده و از او زیاد متولد شده است. و در این ادعا به شهادت ابی مریم استشهاد نمود که تاجر شراب و دلال زنا بوده است.(2)
این در حالی است که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الولد للفراش و للعاهر الحجر»؛(3)«فرزند برای صاحب فراش است و برای زانی، ترک و منع است.»
و به سند صحیح از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت شده که فرمود: «من ادّعی أباً فی الاسلام غیر أبیه فالجنّة علیه حرام»؛(4)«هر کس ادعای پدری در اسلام کند که پدر او نباشد بهشت بر او حرام است.»
و نیز فرمود: «لیس من رجل ادّعی بغیر ابیه و هو یعلم اِلاّ کفر، و من ادّعی ما لیس له فلیس منّا»؛(5)«هر کس ادعای غیر پدر خود کند در حالی که میداند این گونه نیست، کافر شده است و هر کس ادعای چیزی کند که برای او نیست از ما نمیباشد.»
به این مضمون روایات بسیاری در کتب معتبر اهل سنت وارد شده است.
از جمله کارهای خلاف شرع و عقل و عرف معاویه، بیعت گرفتن برای فرزندش یزید است. بیعتی که با مخالفت اهل حلّ و عقد روبه رو شد و به رغم مخالفت باقی مانده مهاجرین و انصار و اعیان صحابه انجام گرفت. بیعتی تحت
1) 196. سنن ابی داود، ج 4، ص 68، ح 4131؛ مسند احمد، ج 5، ص 118، ح 16738.
2) 197. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 220؛ العقد الفرید، ج 3، ص 2؛ تاریخ ابن عساکر، ج 5، ص 409.
3) 198. صحیح بخاری، ج 6، ص 2499، ح 6432؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 256، ح 37.
4) 199. مسند احمد، ج 6، ص 17، ح 19883 و ح 19953؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 403.
5) 200. صحیح بخاری، ج 3، ص 1292، ح 3317؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 113، ح 112.
بارقه های زور شمشیر و تهدید و ترور از طرفی، و تطمیع و رشوه برای شکم پرستان و اهل شهوت از طرف دیگر.
ابن کثیر میگوید: «در سال پنجاه و شش، معاویه مردم را به بیعت با فرزندش یزید دعوت کرد تا او ولیعهد خود بعد از مرگش باشد.(1)
ابن عبدالبرّ و دیگران نقل کردهاند که معاویه برای اهل شام خطبهای خواند و در ضمن خطبه خطاب به آنان گفت: ای اهل شام! سنّ من زیاد شده و مرگم نزدیک است،میخواهم عقد خلافت را برای کسی قرار دهم که برای شما ایجاد نظم و انضباط کند. همانا من یکی از شما هستم، رأی خود را بگویید.
آنان اجتماع کرده و بعد از مشورت با یکدیگر گفتند: ما به عبدالرحمن بن خالد بن ولید - که از صحابه بود - رضایت میدهیم.
این پیشنهاد بر معاویه گران تمام شد ولی در دل خود مخفی داشت تا این که روزی عبدالرحمن مریض شد. معاویه طبیبی یهودی به نام ابن أثال که نزد او بود و پیش او آبرویی داشت را خواست تا نزد عبدالرحمن رود و با یک آشامیدنی مخصوص او را به قتل برساند. یهودی نیز آمد و با آن آشامیدنی که به خورد او داد شکمش پاره شد و از دنیا رفت … (2)و این بدان جهت بود که او قصد داشت فرزندش یزید را به جانشینی خود برگزیند.
از جمله مطاعن معاویه خروج بر امام مسلمین است. امامی که قریب به اتفاق مسلمین از روی اختیار با او بیعت نمودند، غیر از آن که از جانب خداوند متعال نیز منصوب و منصوص بر خلافت بود. معاویه کسی بود که به خیال دروغین انتقام خون عثمان که مظلوم کشته شده در جامعه اسلامی آشوب ایجاد کرد و به قصد تصرّف قدرت و انتقال آن از مدینه به شام، جنگ صفین را به راه انداخت.
این در حالی است که مطابق روایات اهل سنت، پیامبرصلی الله علیه وآله مردم را شدیداً از خروج بر امام مسلمین منع کرده است.
مسلم به سندش از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من خلع یداً من طاعة لقی اللَّه یوم القیمة و لاحجّة له، و من مات و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیة»؛(1)«هر کس خود را از اطاعت خلیفه مسلمین بیرون کند، خدا را در روز قیامت ملاقات میکند در حالی که دلیل و حجتی ندارد. و هر کس بمیرد در حالی که بر گردن او بیعت امامی نباشد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»
از سال 39 هجری، معاویه هجوم همگانی و گستردهای را بر علیه شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام آغاز نمود و با فرستادن افرادی خشن و بیدین برای سرکوب شیعیان، حیطه حکومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:
1 - نعمان بن بشیر را با هزار نفر برای سرکوب مردم عین التمر فرستاد.
2 - سفیان بن عوف را با شش هزار نفر برای سرکوب مردم هیت و از آن جا به انبار و مداین فرستاد.
3 - عبداللَّه بن مسعدة بن حکمه فزاری را که از دشمنان امیرالمؤمنینعلیه السلام بود با هزار و هفتصد نفر به تیماء فرستاد.
4 - ضحاک بن قیس را با سه هزار نفر به واقعه برای غارت هر کس که در طاعت امام علیعلیه السلام است فرستاد. که حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام نیز حجر بن عدی را با چهار هزار نفر برای مقابله با او فرستاد.
5 - عبدالرحمن بن قباث بن اشیم را با جماعتی به بلاد جزیره فرستاد، که امام علیعلیه السلام هم کمیل را برای مقابله با او فرستاد.
6 - حرث بن نمر تنوخی را نیز به جزیره فرستاد تا با هر کس که در اطاعت امام علیعلیه السلام است مقابله کند که در آن واقعه افراد زیادی کشته شدند.(2)
7 - در سال 40، بُسر بن أرطاة را با لشکری به سوی مکه و مدینه و یمن فرستاد او هنگامی که به مدینه رسید، عبیداللَّه بن عباس که عامل مدینه از طرف امام علیعلیه السلام بود، از آن جا فرار کرده و در کوفه به حضرت ملحق شد ولی بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانید.(1)
یکی دیگر از مناطقی که سر راه «بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقهای بود که گروهی از قبیله هَمدان و شیعیان حضرت علیعلیه السلام در آنجا سکونت داشتند. بُسر با حرکتی غافلگیرانه به آنها حمله کرد. بسیاری از مردان را کشت، و تعدادی از زنان و فرزندان آنان را به اسارت برد. و این اولین بار بود که زنان و کودکان مسلمین به اسارت برده میشدند.(2)
مسعودی در مورد بسر بن ارطاة میگوید: «او افرادی از خزاعه و هَمدان و گروهی را که معروف به «الانباء» از نژاد ایرانیان مقیم یمن بودند کشت. و هر کسی را که مشاهده میکرد میل به علی دارد یا هوای او را در سر دارد، میکشت».(3)
ابن ابیالحدید میگوید: «بُسر به طرف اهل حسبان که همگی از شیعیان علیعلیه السلام بودند، آمد و با آنان سخت درگیر شد و به طور فجیعی آنان را به قتل رسانید. و از آن جا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پیرمردان را که اصالتاً از فارس بودند کشت، تنها به جرم این که دو فرزند عبیداللَّه بن عباس در خانه یکی از زنان آنان مخفی شده است. بُسر در حملههایش حدود سی هزار نفر را به قتل رساند و عدّهای را نیز در آتش سوزاند».(4)
ابن ابیالحدید همچنین مینویسد: «معاویه در نامهای به تمام کارگزارانش نوشت: به هیچ یک از شیعیان علی و اهل بیتش اجازه گواهی ندهید. و در مقابل، شیعیانِ عثمان را پناه داده و آنان را اکرام کنید … و نیز در نامهای دیگر به کارگزاران
خود نوشت: هر کسی که ثابت شد محبّ علی و اهل بیت اوست اسمش را از دیوان محو کرده و عطا و روزیاش را قطع نمایید. و در ضمیمه این نامه نوشت: هر کس که متّهم به ولای اهل بیتعلیهم السلام است او را دستگیر کرده و خانه او را خراب کنید. بیشتر مصیبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل کوفه … ».(1)
هنگامی که امام حسنعلیه السلام مجبور به مصالحه با معاویه گردید، یکی از خطراتی که امامعلیه السلام احساس میکرد، امنیت شیعیان حضرت علیعلیه السلام بود. ازاین رو در قرارداد خود با معاویه تصریح کرد که باید به اصحاب امام علیعلیه السلام امنیت داده شود. معاویه نیز آن را پذیرفت. ولی در همان روز اوّل اعلام کرد که آن تعهدات را نمیپذیرد و زیر پا میگذارد.
ابن ابیالحدید از ابی الحسن مداینی روایت میکند: «معاویه در نامه خود به والیان چنین نوشت: من ذمه خود را از هر کسی که روایتی در فضیلت ابوتراب و اهل بیتش نقل نماید، بری کردم. بعد از این دستور خطبا در هر منطقه بر منابر شروع به لعن علیعلیه السلام و تبرّی از او و اهل بیتش نمودند. اهل کوفه شدیدترین مردم در بلا و مصیبت بودند. زیرا آن هنگام در کوفه تعداد زیادی از شیعیان وجود داشتند. معاویه، «زیاد» را والی بصره و کوفه نمود. او شیعیان را خوب میشناخت، لذا بر اساس دستور معاویه هر جا که شیعیان را مییافت به قتل میرساند، و یا اینکه آنان را ترسانده، دست و پای آنان را قطع مینمود و چشمان آنان را از حدقه درآورده، به دار آویزان میکرد. همچنین عدهای را نیز از عراق تبعید نمود. لذا هیچ شیعه معروفی در عراق باقی نماند … ».(2)
ابن أعثم مینویسد: «زیاد، دائماً در پی شیعیان بود و هر کجا آنان را مییافت به قتل میرساند، به طوری که شمار زیادی را کشت. او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور میکرد. البته خود معاویه نیز جماعتی از شیعیان را به قتل رساند.(3)معاویه خود، دستورِ به دار آویختن گروهی از شیعیان را صادر کرد.(4)زیاد، شیعیان را در مسجد جمع میکرد، تا از علیعلیه السلام اظهار بیزاری جویند.(5)او در بصره نیز در جست و جوی شیعیان بود و آنان را به قتل میرساند.(6)عدهای از صحابه و تابعین به دستور معاویه به شهادت رسیدند.
در سال 53 هجری معاویه، حجر بن عدی و اصحابش را به قتل رسانید و او اولین کسی بود که به همراه اصحابش به شیوه قتل صبر در اسلام کشته شد.(7)
عمرو بن حمق خزاعی، صحابی عظیم را که امام حسینعلیه السلام او را سیّدالشهدا نامید، بعد از آن که معاویه او را امان داد، به قتل رساند.(8)
مالک اشتر، یکی از اشراف و بزرگان عرب و یکی از فرماندهان جنگهای امام علیعلیه السلام بود. معاویه او را در مسیر مصر به وسیله سمّ، به دست یکی از غلامانش به قتل رسانید.(1)
رشید هجری، از شاگردان خواص امام علیعلیه السلام بود، زیاد دستور داد که از علیعلیه السلام برائت جسته و او را لعنت کند، او امتناع ورزید. از این رو دو دست و دو پا و زبان او را بریده و به دار آویخت.(2)
جویریة بن مهر عبدی را به جرم پذیرش ولایت علیعلیه السلام دستگیر نموده و بعد از جدا کردن دو دست و دو پای او، بر شاخه درخت خرما به دار آویخت.
تا زمانی که رسول خداصلی الله علیه وآله زنده بود، بنی هاشم و در رأس آنان حضرت علیعلیه السلام عزّت و احترامی ولو در سطح محدود داشتند. ولی بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله
خصومتها و دشمنیها بر ضدّ آنان به خصوص حضرت علیعلیه السلام شروع شد. اوج این خصومت و دشمنی در عصر خلافت بنی امیه و در رأس آنان حکومت معاویة بن ابی سفیان بود. او نه تنها با حضرت علیعلیه السلام برای تصاحب خلافت جامعه اسلامی جنگید و عنوان ظالم را حتی در نزد اهل سنّت برای حضرت لقب گرفت، بلکه سبّ و لعن را بر ضدّ حضرت بر بالای مأذنهها علنی و سنت نمود. این روش تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز ادامه داشت که وی دستور داد این سنت برداشته شود.
معاویه با از میان برداشتن بنی هاشم دو هدف را دنبال میکرد. از یک نظر برای نابود کردن اسلام به این کار دست میزد. و از طرف دیگر به خاطر انتقام گرفتن خون پدران و بزرگان بنی امیه به این کار همّت گماشته بود. به همین جهت بود که حضرت علیعلیه السلام در جنگ صفین به هیچ وجه و در هیچ یک از مراحل و میدانهای نبرد، به بنی هاشم اجازه ورود به میدان را نمیداد و از مبارزه تن به تن باز میداشت.(1)
معاویه علاوه بر استفاده از روشهای خشونت بار قتل و کشتار و جنگ و غارت از راههای دیگر نیز برای نابودی اسلام و اهل بیتعلیهم السلام استفاده میکرد. اینک به برخی از این راهها اشاره میکنیم؛
علی بن محمد عبداللَّه مداینی (225 - 135) در کتاب «الاحداث» مینویسد: «معاویه پس از به دست آوردن خلافت، فرمانی به همه عمّال و کارگزاران خویش صادر کرد که هر کس چیزی در فضایل ابوتراب و خاندانش نقل کند، حرمتی برای جان و مالش نیست و خونش هدر است».(2)
شورشی که بر علیه عثمان پدید آمد، شورشی مردمی بود.(1)مردم از تمام عالم اسلام به جز شام و حمص که تحت حکومت معاویه بود به مدینه آمدند. مردمی که از ستم و اجحاف کارگزاران عثمان به ستوه آمده بودند و همین امر آنان را به شورش واداشته بود. سرانجام این شورش باعث قتل عثمان شد. پس از قتل عثمان، نعمان بن بشیر انصاری پیراهن خون آلود او را به شام برد.(2)
این پیراهن به دستور معاویه بر منبر مسجد اعظم شام آویخته شد و پیرمردانی سپید موی در کنار آن، مجلس عزا به پا کردند.(3)عزاداری یک سال ادامه یافت. خبر این حادثه به تمام شهرهای مهم تحت حکومت معاویه رسید.(4)
معاویه در اوّلین سخنرانی بعد از این حادثه کوشید که عثمان را شهیدی مظلوم و حضرت علیعلیه السلام را تنها مسئول قتل او معرفی کند.(5)از این به بعد سیاست معاویه بر این منوال بود و هر روز به شکلی طرح بغض و کینه نسبت به امام علیعلیه السلام ایجاد میشد.
مسأله قتل عثمان و این که حضرت علیعلیه السلام مقصّر اصلی در خون عثمان است مسألهای بود که در شام و حمص با بمبارانی از تبلیغ به مردم القا میشد. مسألهای که خود حضرت از آن تبرّی میجست. رنگ دینی مسأله و عنوان احساس برانگیز خلیفه مظلوم! احساسات و عواطف مردم را به صورت تند و آتشین بر ضدّ کوفه و امام علیعلیه السلام بر میانگیخت.
معاویه و حکومت اموی در تبلیغ بر ضدّ امام، تنها به این مقدار بسنده نکرد، بلکه کوشید تا از هر طریق ممکن در ایجاد کینه و بغض در مردم این دو استان بزرگ سود جوید.
عامر پسر سعد بن ابی وقاص میگوید: «روزی معاویه پدرم را به نزد خود دعوت کرد و به او گفت: چرا ابوتراب را ناسزا نمیگویی؟! سعد گفت: تا هنگامی که من سه کلام رسول خداصلی الله علیه وآله را درباره او به یاد دارم سخنی به ناسزا در موردش نخواهم گفت، چرا که اگر یکی از آن سه برای من بود برای من محبوبتر از شتران قرمز میبود. رسول خداصلی الله علیه وآله در یکی از جنگها او را جانشین خود در مدینه قرار داد. به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: ای پیامبر خدا! آیا مرا جانشین خود بر زنان و کودکان قرار میدهی؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آیا راضی نمیشوی که نزد من به منزله هارون نزد موسی باشی جز آن که پیامبری بعد از من نیست. و نیز شنیدم که در روز خیبر میفرمود: پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند. ما منتظر بودیم و سر میکشیدیم. آن گاه فرمود: علی را بگویید بیاید. او را در حالی که چشمش زخم داشت آوردند. حضرت آب دهانش را به چشمش مالید. و سپس پرچم را به دست او داد و خداوند به دست او فتح و پیروزی حاصل نمود. و نیز هنگامی که این آیه نازل شد: { فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ … (1)} رسول خداصلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را دعوت نمود. آن گاه عرض کرد: بار خدایا اینان اهل من هستند».(2)
علی بن محمّد مداینی مینویسد: «معاویه پس از به دست آوردن حکومت و خلافت، یک فرمان نامه به تمام عمّال و کارگزاران خود نوشت که هر کس چیزی در مورد فضایل ابوتراب و خاندانش باز گوید من ذمه امان خویش را از او بردارم و خون و مال او هدر است. خطیبان بر هر آبادی و بر سر هر منبر، علیعلیه السلام را لعن میکردند و از او برائت میجستند و از او و خاندانش بدگویی میکردند … ».(3)
یعقوبی مینویسد: «برخی از شیعیان، از جمله حجر بن عدی و عمروبن حِمَق
خزاعی هر گاه میشنیدند که مغیره و امثال او از یاران معاویه، علیعلیه السلام را بر منبر لعن میکنند به پا میخاستند و لعن را به خودشان باز میگرداندند».(1)
بعد از شهادت امام حسن مجتبیعلیه السلام معاویه به جهت حج وارد مدینه شد و خواست که حضرت علیعلیه السلام را بر بالای منبر رسول خداصلی الله علیه وآله لعن کند. به او گفته شد که سعد بن ابی وقاص در اینجا است و فکر میکنیم به این کار راضی نیست، کسی را به نزد او بفرست و از رأی او جویا شو. معاویه کسی را به نزد سعد فرستاد و مطلب را به او گوشزد کرد. سعد گفت: اگر چنین کنی از مسجد بیرون خواهم رفت و دیگر به آن بر نخواهم گشت. لذا تا سعد زنده بود معاویه از لعن حضرت علیعلیه السلام خودداری میکرد.
بعد از وفات سعد دوباره شروع به لعن حضرت نمود، و به عمّال خود نامه نوشت تا او را بر منابر لعن کنند.
آنان نیز چنین کردند. ام سلمه همسر پیامبرصلی الله علیه وآله به معاویه نامه نوشت که شما خدا و رسولش را بر منابر تان لعن میکنید، و این به جهت آن است که علی بن ابیطالبعلیه السلام و کسانی که او را دوست دارند لعن میکنید، و من شهادت میدهم که خدا و رسولش او را دوست دارند.
معاویه به کلام امسلمه هم اعتنایی نکرد.(2)
جاحظ مینویسد: «همانا معاویه همیشه در آخر خطبههای خود میگفت: بار خدایا! ابوتراب در دین تو ملحد شده و راه به سوی تو را منع نموده است، پس او را لعن کرده و عذاب دردناکی بر او قرار ده. این کلمات را نوشت و به آفاق فرستاد. این لعن بر بالای منبرها تا ایام خلافت عمر بن عبدالعزیز ادامه یافت.
برخی از بنی امیه به معاویه گفتند: ای امیرالمؤمنین! تو به آرزوی خود رسیدی، چرا دست از لعن این مرد برنمی داری؟! معاویه گفت: نه به خدا، تا اینکه کودکان بر این لعن پرورش یافته و بزرگان بر آن پیر شوند، و هرگز کسی او را به نیکی یاد نکند.(3)
زمخشری مینویسد: «در ایام حکومت بنی امیه بر بیش از هفتاد هزار منبر به جهت سنت معاویه، لعن بر علی بن ابیطالب میفرستادند».(1)
بلاذری مینویسد: «معاویه، مغیرة بن شعبه را والی کوفه قرار داد. مغیره نه سال در آنجا حکومت کرد … و هیچ گاه از ذمّ علیعلیه السلام و توهین به او کوتاهی نمیکرد».(2)
حاکم نیشابوری از عبداللَّه بن ظالم نقل کرده که مغیرة بن شعبه در خطبهاش به علیعلیه السلام توهین مینمود، و خطبایی را نیز برای این کار گمارده بود.(3)
و نیز از عبیداللَّه بن ابی ملیکه نقل کرده که مردی از اهل شام نزد ابن عباس سبّ علیعلیه السلام را نمود، ابن عباس گفت: ای دشمن خدا! رسول خدا را اذیت نمودی، زیرا خداوند متعال فرمود: { إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَ أَعَدِّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِیناً}؛(4)«همانا کسانی که خدا و رسولش را اذیت میکنند خداوند آنان را در دنیا و آخرت از رحمت خود دور کرده و برای آنان عذاب خوار کنندهای را آماده کرده است.» اگر رسول خدا زنده بود تو او را اذیت نموده بودی.(5)
عبدالرحمن بن بیلمانی میگوید: «من نزد معاویه بودم که مردی بلند شد و شروع به سبّ پیاپی علیعلیه السلام نمود. سعید بن زید بن عمرو بن نفیل بلند شد و گفت: ای معاویه! آیا من باید ببینم که نزد تو علیعلیه السلام را سبّ کنند بدون آن که تو تغیّری نمایی؟! همانا از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «هو منّی بمنزلة هارون من موسی»؛(6)«علی نزد من به منزله هارون نزد موسی است.»
احمد بن حنبل از عبداللَّه بن ظالم مازنی نقل کرده: هنگامی که معاویه از کوفه بیرون رفت، مغیرة بن شعبه را عامل خود در آن جا قرار داد. او خطبایی را گماشت تا نسبت به علیعلیه السلام توهین نمایند. مازنی میگوید: من کنار سعید بن زید بن عمرو بن نفیل
1) 232. ربیع الابرار، ج 2، ص 186.
2) 233. انساب الاشراف، ج 5، ص 252؛ تاریخ طبری، ج 5، ص 254؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 488.
3) 234. مستدرک حاکم، ج 3، ص 509، ح 5898؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 31.
4) 235. سوره احزاب، آیه 57.
5) 236. مستدرک حاکم، ج 3، ص 138، ح 4618.
6) 237. السنة، ابن ابی عاصم، ص 588، ح 1350.
بودم، دیدم که او غضبناک شد و دست مرا گرفت و با خود به گوشهای برد و گفت: آیا این مرد را نمیبینی که به خود ظلم کرده و امر به لعن مردی از اهل بهشت یعنی علیعلیه السلام میکند؟!(1)
ابن ابی الحدید نقل کرده که مغیرة بن شعبه - والی و امیر کوفه از طرف معاویه - حجر بن عدی را امر نمود تا در میان مردم بایستد و علیعلیه السلام را لعن نماید. او از این کار امتناع ورزید. مغیره او را تهدید نمود. حجر برخاست و خطاب به مردم گفت: همانا امیر شما مرا امر کرده تا علیعلیه السلام را لعن کنم، شما او را لعن کنید. اهل کوفه گفتند: خدا او را لعنت کند. و مقصودشان مغیره بود.(2)
1 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «لاتسبّوا علیّاً؛ فانّه کان ممسوساً فی ذات اللَّه عزّوجلّ»؛(3)«علیعلیه السلام را سبّ نگویید؛ زیرا او در راه خدا هیچ ملاحظهای ندارد.»
2 - و نیز فرمود: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی، و من سبّنی فقد سبّ اللَّه تعالی»؛(4)«هر کس علیعلیه السلام را سبّ کند به تحقیق مرا سبّ کرده و هر کس مرا سبّ کند به طور حتم خدا را سبّ کرده است.»
3 - و نیز فرمود: «عادی اللَّهُ من عادی علیّاً»؛(5)«خدا دشمن بدارد هر کس که علی را دشمن دارد.»
4 - حاکم نیشابوری از ابی عبداللَّه جدلی نقل کرده که گفت: من بر امّ سلمه وارد شدم، به من فرمود: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله در میان شما سبّ میشود؟ من عرض کردم: پناه
بر خدا یا سبحان اللَّه! یا مثل این کلمه. ام سلمه فرمود: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی»؛(1)«هر کس علی را سبّ کند به طور حتم مرا سبّ کرده است.»
1 - ترمذی به سند خود از امسلمه نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله همیشه میفرمود: «لایحبّ علیّاً منافق و لایبغضه مؤمن»؛(2)«علی را هیچ منافقی دوست ندارد، و او را هیچ مؤمنی دشمن ندارد.»
2 - و نیز به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «لقد عهد الیّ النبیّ الأمیّصلی الله علیه وآله انّه لایحبّک الاّ مؤمن، و لایبغضک الاّ منافق»؛(3)«هر آینه پیامبر امّی صلی الله علیه وآله به من عهد نمود که هرگز به جز مؤمن تو را دوست ندارد و دشمن ندارد تو را مگر منافق.»
روایت به این مضمون نیز از مسلم رسیده است.(4)
3 - ترمذی از ابی سعید نقل کرده که گفت: «انّا کنّا لنعرف المنافقین - نحن معشرالانصار - ببغضهم علی بن ابی طالب»؛(5)«همانا ما گروه انصار، منافقین را به بغض علی بن ابی طالب میشناختیم.»
برخی از اهل سنت در صدد مشروعیت بخشیدن به خلافت و حکومت یزید برآمده و اصرار بر این دارند که بیعت مردمی با او را به اثبات رسانده، آن را موجّه و مشروع جلوه دهند. و از طرفی قیام امام حسینعلیه السلام را بر ضدّ یزید غیر مشروع جلوه داده و آن را قیام در مقابل اراده ملّت بدانند.
ابوبکر بن العربی مینویسد: «بیعت با یزید شرعاً منعقد شده است، زیرا یک نفر با او بیعت کرده است گر چه این یک نفر پدرش معاویه باشد».(1)
محبّ الدین خطیب مینویسد: «یزید اهل عدالت، مراقبت و مواظبت بر نماز و به دنبال کارهای خیر و پیوسته مجری و ملازم سنت بود … ».(2)
ابن العربی همچنین میگوید: «هیچ کس در جنگ با حسین وارد نشد و او را نکشت مگر به تأکید اقوال و احادیث فراوانی که از جدّش رسول خداصلی الله علیه وآله رسیده بود. میگویند: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس خواست بین امت متّحد تفرقه بیندازد هر کس که میخواهد باشد او را با شمشیر بکشید».(1)
ابن خلدون میگوید: «حسین با شمشیر جدّش به قتل رسید».(2)
محمّد ابو الیسر عابدین - مفتی شام - میگوید: «بیعت یزید شرعی بوده، لذا هر کس بر او خروج کرد یاغی است».(3)
ابوالخیر شافعی قزوینی میگوید: «یزید امام و مجتهد بود».(4)
اینک به بحث و بررسی بیعت با یزید و مشروعیت یا عدم مشروعیت آن میپردازیم.
طرفداران بنی امیه و پیروان یزید از اهل سنت در صدد برآمدهاند تا موضوع خروج امام حسینعلیه السلام بر ضدّ یزید را خروج بر خلیفهای معرّفی کنند که بیعت او کامل و خلافتش صحیح بوده است، و در نتیجه حضرت را یاغی بر امام زمانش بدانند و این که یزید با این کار در صدد دفاع از موقعیّت خود بوده است. در حالی که امر بر عکس است، این امام حسینعلیه السلام است که امامت و خلافت او از جانب خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله ثابت بوده و این یزید بوده که خلافتش غاصبانه و بدون بیعتِ مشروع بوده است، لذا خروج امام حسینعلیه السلام بر ضدّ او مشروع بلکه واجب و معقول است. اینک این مطلب را اثبات میکنیم؛
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در حدیثی صحیح و متواتر، امامان و خلفای بعد از خود را دوازده نفر معرّفی کرده است:
جابر بن سمره نقل میکند: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «همیشه اسلام عزیز است تا آن که دوازده خلیفه بر آنان حاکم شود. آن گاه کلمهای گفت که من آن را نفهمیدم. به پدرم گفتم: حضرت چه فرمود؟ گفت: فرمود: همه آنان از قریشند.(1)
بخاری نیز به سندش از جابر بن سمره نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «دوازده امیر خواهند بود. آن گاه سخنی گفت که من آن را نشنیدم. پدرم گفت: پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: همه آنان از قریشند».(2)
و با مراجعه به حدیث ثقلین پی میبریم که این دوازده نفر از اهل بیت و عترت پیامبرند. و نیز با مراجعه به حدیث غدیر پی میبریم که اوّل آنان علی بن ابیطالبعلیه السلام است، زیرا این سه دسته روایت همگی در یک برهه از زمان از جانب رسول خداصلی الله علیه وآله صادر شده است. و لذا میتوانند یکدیگر را تفسیر نمایند. خصوصاً آن که مطابق برخی از روایات، این دوازده نفر از جانب رسول خداصلی الله علیه وآله مشخص شدهاند.
حموینی در «فرائد السمطین» به سندش از ابن عباس نقل میکند که شخصی یهودی به نام نعثل خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد: ای محمّد! از تو درباره اموری سؤال میکنم که در سینهام از مدّتها نهفته است، اگر به آنها جواب دهی به تو ایمان خواهم آورد. حضرت به او فرمود: سؤال کن ای ابا عماره. از جمله سؤالهای او این بود که مرا از وصیّ ات خبر ده که او کیست؟ زیرا هیچ پیامبری نیست جز آن که برای او وصیّ ای است، و همانا نبیّ ما موسی بن عمران به یوشع بن نون وصیّت کرد. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «همانا وصیّ من علی بن ابیطالب است و بعد از او دو سبطم حسن و حسینند و بعد از این دو، نه امام پیاپی از صلب حسین امام خواهند بود.
او عرض کرد: ای محمّد! نام آنان را برای من بازگو کن.
حضرت فرمود: بعد از حسین فرزندش علی، و بعد از او فرزندش محمّد، و سپس فرزندش جعفر، و بعد فرزندش موسی، آنگاه فرزندش علی، و بعد از او
فرزندش محمّد، و بعد از او فرزندش علی، و بعد از او فرزندش حسن و بعد از حسن فرزندش حجّت محمّد مهدی امام خواهند بود. اینانند دوازده نفر.(1)
در روایاتی دیگر نیز به اسامی این دوازده نفر اشاره شده است.(2)
و نیز در روایتی پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن و الحسین اماما امتی بعد ابیهما»؛(3)«حسن و حسین دو امام امّت من بعد از پدرشان میباشند.»
حال اگر امام حسینعلیه السلام امام و خلیفه بر حقّ و منصوب از جانب رسول خداصلی الله علیه وآله بوده، در نتیجه خلافت یزید باطل است؛ زیرا دو حاکم در اقلیمی نگنجند.
امام حسینعلیه السلام از جمله افرادی است که مشمول آیه تطهیر بوده، لذا از هر گونه گناه و اشتباه و خطا و نسیان مبرّا میباشد.
مسلم به سند خود از عایشه نقل میکند: پیامبرصلی الله علیه وآله صبحگاه از حجره خارج شد در حالی که پارچهای از پشم خیاطی نشده بر دوش او بود. حسن بن علی و حسین و فاطمه و علیعلیهم السلام هر کدام به ترتیب بر حضرت وارد شدند و پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را داخل آن پارچه نمود، آن گاه این آیه را تلاوت کرد: { اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً}؛(4)«خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
حال که امام حسینعلیه السلام معصوم است پس قیام او بر حق بوده و حکومت یزید نیز بی اعتبار بوده است.
طبرانی به سند خود از ربعی بن حراش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «من بر رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که پارچهای را گسترده بود وارد شدم. پیامبر و فاطمه و من و
حسن و حسین بر روی آن نشستیم. آن گاه پیامبرصلی الله علیه وآله کنارههای آن پارچه را گرفت و بر روی همه انداخت. سپس فرمود: «اللّهم ارض عنهم کما انا راض عنهم»؛(1)«بار خدایا! از اینان راضی باش همان گونه که من از آنان راضی هستم.»
این حدیث را هیثمی در «مجمع الزوائد» نقل کرده و میگوید: طبرانی آن را در «الاوسط» ذکر کرده در حالی که رجال آن، رجال صحیح است به جز عبید بن طفیل که ثقه میباشد».(2)
حال اگر پیامبرصلی الله علیه وآله از امام حسینعلیه السلام راضی است و با پذیرش دعای قطعی پیامبرصلی الله علیه وآله از جانب خداوند متعال، خدا هم از او راضی است در نتیجه قیام و خروج حضرت بر علیه یزید مورد رضایت خداوند بوده و مشروعیت و بیعت یزید به زیر سؤال میرود.
ابوسعید خدری از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنّة»؛(3)«حسن و حسین دو بزرگوار جوانان اهل بهشتاند.»
ترمذی این حدیث را حسن و صحیح دانسته و البانی نیز با او موافقت نموده است.(4)
اگر امام حسینعلیه السلام به نصّ رسول اکرمصلی الله علیه وآله سید جوانان اهل بهشت است پس تمام کارهای او در دنیا مورد رضایت خداوند است که از آن جمله خروجش بر ضدّ یزید بن معاویه است، و در نتیجه خلافت یزید از مشروعیت برخوردار نبوده است.
ترمذی به سندش از یعلی بن مره نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «حسین منّی و أنا من حسین»؛(5)«حسین از من است و من از حسینم.»
امام حسینعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله است؛ این امری واضح و روشن است زیرا نوه دختری حضرت میباشد. امّا رسول خداصلی الله علیه وآله از امام حسینعلیه السلام است چه معنا دارد؟ جز آن که بگوییم: امام حسینعلیه السلام با خروجی که بر ضدّ یزید داشت و شهادت خود و جوانان بنی هاشم و اصحابش دین پیامبرصلی الله علیه وآله را زنده نمود. و لذا بقای دین و آیین و شخصیّت پیامبرصلی الله علیه وآله در گروی خروج امام حسینعلیه السلام بود.
این حدیث را ترمذی «حَسَن» دانسته(1)، و حاکم نیشابوری هم بعد از نقل آن صحیح الاسناد معرفی کرده و ذهبی نیز با او موافقت نموده است.(2)
بوصیری نیز در «مصباح الزجاجة فی زوائد ابن ماجه» سند آن را حسن و رجال آن را ثقه معرفی کرده است.(3)
هیثمی نیز بعد از نقل آن، سندش را «حسن» معرفی کرده است.(4)
شروطی را که معاویة بن ابی سفیان در صلح نامه خود با امام حسن مجتبیعلیه السلام امضا کرد، جای تأمّل و دقّت بسیار دارد.
معاویه در صلح نامه خود شروطی را ذکر کرد که امام حسنعلیه السلام به آن شروط دیگری را اضافه نمود.(5)
از جمله آن شروط این بود که حضرت خلافت را به معاویه واگذار کند به شرط این که اگر برای او اتفاقی افتاد خلافت به حضرت منتقل شود و اگر او نبود به برادرش امام حسینعلیه السلام برسد.(6)
و لذا امام حسینعلیه السلام به مجرد شنیدن خبر مرگ معاویه به عبداللّه بن زبیر فرمود:
«من هرگز (بایزید) بیعت نمیکنم، زیرا امر خلافت بعد از برادرم حسن برای من است. و معاویه آن چه را خواست انجام داد، و نزد برادرم حسن قسم یاد کرد که خلافت را برای هیچ کس از اولاد خود بعد از مرگش قرار ندهد. و در صورتی که من زنده بودم به من بازگرداند … ».(1)
این مطلب در بسیاری از مصادر اهل سنت تصریح شده که امام حسن مجتبیعلیه السلام بر معاویه شرط نمود که عهد خلافت را بر کسی بعد از مرگش قرار ندهد.(2)
با این معاهده و شرط که مورد قبول طرفین بود، تعیین خلافت یزید از طرف معاویه از هیچ گونه مشروعیت ظاهری نیز برخوردار نبود.
اهل سنت گرچه عهد خلیفه سابق بر کسی را به عنوان خلافت و امامت، یکی از موارد اثبات خلافت میدانند ولی این در صورتی است که مشروعیت خلافت و امامت خلیفه سابق اثبات شده باشد که در مورد معاویه این چنین نبوده است زیرا؛
اولاً: معاویه کسی بود که با خروج بر امام به حقّ مسلمین؛ یعنی امام علی بن ابی طالبعلیه السلام بر کشور اسلامی غلبه پیدا کرد، و لذا خلافتش از مشروعیت و وجاهت عقلایی و شرعی برخوردار نبوده است.
ثانیاً: در موارد صلح نامه حضرت امام حسنعلیه السلام با معاویه آمده بود که خراج دار ابجرد را باید به او واگذار نماید، و این دلالت دارد بر اینکه امام حسنعلیه السلام معاویه را امام و خلیفه به حقّ بر مسلمین نمیدانسته است. زیرا این منطقه با صلح فتح شده بود، نه با زور لشکر،(3)و لذا مخصوص امام مسلمین است و حضرت سهم خراج آن را برای خود که امام به حقّ است طلب میکند.
ثالثاً: از جمله شروطی که امام حسنعلیه السلام در صلح نامه گنجاند این بود که معاویه خود را امیرمؤمنان نخواند، و این اعلانی است از طرف امامعلیه السلام که برای حکومت معاویه مشروعیت قائل نیست.
برخی در صدد آنند که بیعت مردمی برای یزید را به اثبات رسانند، در حالی که با مراجعه به تاریخ و تأمّلی در آن پی میبریم که این چنین نبوده است؛ زیرا:
اولاً: یزید در نامهای به والی خود در مدینه مینویسد: از جماعتی که دارای شأن و منزلت خاص هستند، امثال امام حسینعلیه السلام و عبداللَّه بن عمر، عبدالرحمن بن ابیبکر و عبداللَّه بن زبیر با هر طریقی که ممکن است بیعت بگیرد و در غیر این صورت آنان را به قتل رساند.(1)در حالی که بیعت اکراهی از مشروعیت برخوردار نیست.
ثانیاً: اهل عراق در نامهای که به امام حسینعلیه السلام نوشتند، اعلام داشتند که ما امام نداریم و با کسی جز تو بیعت نخواهیم کرد.(2)
ثالثاً: شبراوی شافعی بعد از نقل کلام غزالی و ابن العربی در تحریم سبّ و لعن یزید و مبالغه آن دو در این مطلب میگوید: «کلام هر دو مردود است، زیرا این مطلب مبتنی بر صحت بیعت یزید - لعنه اللَّه - در رتبه سابق است در حالی که نظر محققین بر خلاف چیزی است که این دو میگویند».(3)
اکثر قریب به اتفاق اهل سنت با اکرام و تعظیم از حماسه امام حسینعلیه السلام یاد میکنند.
بعد از واقعه کربلا خط مخالف اهل بیتعلیهم السلام یا بیطرف از مخالفت دست برداشته یا حالت بی طرفی را کنار گذاشتند و اکثر آنان به صورتهای گوناگون اعلام موضع کردند.
1 - عبیداللَّه بن حرّ جعفی که حاضر به یاری امام نشده بود، پس از واقعه عاشورا در صف معاندان حکومت اموی قرار میگیرد و بر شهدای کربلا مرثیه سرایی میکند و مردم را به عصیان و نافرمانی علیه حکومت یزید فرا میخواند.(1)
2 - زید بن ارقم که به شیوه زاهدانه، امام را به انصراف از ادامه مسیر نصیحت مینمود، مجبور به تسلیم در برابر حقانیّت آن حضرت شد. او هنگامی که اسیران و سرهای شهیدان و رفتار بی شرمانه ابن زیاد را نسبت به آنان میبیند، میگرید و از ذلّت مسلمانان پس از آن واقعه غمبار سخن میگوید: «ای مردم! … شما بعد از این روز بردگانی بیش نیستید. شما فرزند فاطمه را کشتید و تحت امر پسر مرجانه قرار گرفتید. به خدا سوگند! او خوبان شما را خواهد کشت، و بدان از شما را به بردگی خواهد کشید. پس وای برکسی که به ذلّت و عار رضایت دهد».(2)
3 – ابو العلاء معرّی میگوید: «قتل حسینعلیه السلام و بر خلافت نشستن یزید، از زشت کرداری روزگار و مردم بوده است».(3)
4 - شیخ محمّد عبده از جمله کسانی است که یاری حکومت عدل و دینی را در برابر حکومت ظلم و جور بر مسلمانان واجب میشمارد و قیام امام حسینعلیه السلام را از باب خروج بر امام ظالم و طغیانگر میداند.(4)
5 - عبداللَّه علائلی مینویسد: «امام حسینعلیه السلام نه بر امام، بلکه بر فردی متجاوز که خویش را بر مردم تحمیل کرده بود - یا به تعبیری دیگر پدرش او را بر مردم تحمیل
کرده بود - خروج کرد … شاید اگر این حرکت از سوی شخصی دیگر و در برابر حاکمی غیر یزید انجام میگرفت، دستگاه ناپاک تبلیغاتی حکّام به راحتی میتوانست در لوث آن و تحریف اهدافش موفّق گردد، ولی حسینعلیه السلام با پیشینه معروفش نزد مسلمانان و وصایای پیامبرصلی الله علیه وآله دربارهاش و اخبار فراوان پیرامون قیامش یک سوی ماجرا است و یزید خبیث و خاندان بنی امیه، در سوی دیگر. این امر، نهضت امام حسینعلیه السلام را مثل روز درخشان کرده است، به گونهای که اگر مواضع مخالفین خروج امام حسینعلیه السلام هم در کتابهای اهل سنت ذکر میشود به این علّت است که آن را نفی و محکوم نمایند».(1)
6 - عباس محمود عقاد، تحلیل و سنجش قیام امام حسینعلیه السلام را با مقیاسهای کوچک و تنگ بشری، غیر منصفانه دانسته و میگوید: «خروج حسین از مکه به عراق حرکتی نیست که بتوان با مقیاسهای روزمرّه بر آن حکم نمود، چرا که از نادرترین حرکتهای تاریخی در زمینه دعوت دینی یا سیاسی به حساب میآید … تنها اشخاصی به چنین حرکتی دست میزنند که برای آن خلق شدهاند. این گونه خود را به خطر انداختن، حتّی به ذهن دیگران خطور هم نمیکند … بلکه حرکتی منحصر به فرد است که اشخاصی منحصر به فرد را میطلبد … ».(2)
او نیز مستشرقان را به باد انتقاد گرفته و در مورد عدم درک شرایطی که امام در آن قرار داشت در اعتراض به آنان میگوید: «چقدر خوب بود اگر این گروه، مسأله عقیده را در وجود حسینعلیه السلام متذکّر میشدند که یک امر موقّتی و سازش بردار نبود. او انسانی بود که محکمترین ایمان به احکام اسلام را دارا بود و به شدّت معتقد بود که تعطیلی حدود الهی بزرگترین بلایی است که دامنگیر او، خانوادهاش و به طور کلّی امت عربی در حال و آینده خواهد شد … ».(3)
یکی از خلفای بنی امیه که در عصر حکومت کوتاه خود جنایات بسیاری را انجام داد، یزید بن معاویه بود. او در سه سال حکومتی که داشت، در سال اول آن دستور قتل امام حسینعلیه السلام فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله و یارانش را صادر نمود. این عمل آن قدر شنیع بود که قیامهایی را به دنبال داشت و نیز تا به امروز اعتراضاتی حتی از بسیاری از علمای عامه را در پی داشته است. ولی متأسفانه عدهای از متعصبین عامّه و نواصب و پیروان یزید در صدد دفاع از یزید برآمده و کتابها در مدح و منقبت دروغین او تألیف کردهاند. اینک این موضوع را مورد بررسی قرار خواهیم داد و ثابت خواهیم کرد که شواهد و ادله تاریخی هر کدام به نوبه خود گواه بر این است که عامل اصلی کشته شدن و شهادت امام حسینعلیه السلام یزید بوده است.
ابن تیمیه به جهت خصومتی که با اهل بیتعلیهم السلام داشته، درصدد دفاع از جنایات یزید برآمده و با هر حیله و توجیهی قصد تبرّی او از کشتن امام حسینعلیه السلام را دارد.
ابن تیمیّه مینویسد: «یزید راضی به کشتن امام حسینعلیه السلام نبود و حتی از این امر اظهار نارضایتی کرد».(1)
او همچنین حرکت دادن سر امام حسینعلیه السلام به شام را مردود میداند.(2)و در جایی دیگر به اسارت رفتن اهل بیت امام حسینعلیه السلام را انکار کرده است.(3)
وی در جایی دیگر میگوید: «یزید به کشتن حسینعلیه السلام امر نکرد، سرها را نزد او نیاوردند، و با چوب بر دندانهای او نزد، بلکه عبیداللّه بن زیاد بود که این کارها را انجام داد.» (4)
ما در این مبحث درصدد اثبات این مطلب خواهیم بود که کشتن امام حسینعلیه السلام توسط ابن زیاد به امر مستقیم و ارشاد یزید بن معاویه بوده است، و برای اثبات این امر شواهد و ادلّهای اقامه خواهیم کرد.
با بررسی تاریخ پی میبریم این یزید بود که ابن زیاد را والی کوفه کرد در حالی که قبل از آن در ایام معاویه والی بصره بود. و این به نوبه خود میرساند که یزید در این کار هدفی جز آماده شدن برای رویارویی با امام حسینعلیه السلام را نداشته است و لذا تنها کسی را که برای این کار لایق میدیده عبیداللَّه بن زیاد بوده است.
از طرفی یزید با ابن زیاد رابطه خوبی نداشت و حتی درصدد بود که او را از ولایت بصره عزل کند، امّا از آن جا که نعمان بن بشیر را برای مقابله با مسلم بن عقیل و رویارویی با امام حسینعلیه السلام لایق نمیدید لذا دست به دامان ابن زیاد شد و نه تنها اعلام رضایت از او نمود بلکه ولایت کوفه را همراه با ولایت بصره به او سپرد. و لذا در نامهای به او چنین نوشت: مسلم را دنبال کن و اگر به او دسترسی یافتی او را به قتل برسان.(1)
این در حالی است که مسلم بن عقیل به عنوان پیک و فرستاده امام حسینعلیه السلام به کوفه آمده بود تا مردم را از حرکت امامعلیه السلام به کوفه مطّلع سازد.
از تاریخ استفاده میشود هنگامی که یزید ابن زیاد را والی کوفه کرد او را امر نمود، که در تمام کارهایی که مربوط به قضیه امام حسینعلیه السلام است با او مشورت کند. لذا میتوان تمام کارها و جنایات ابن زیاد از جمله کشتن امام حسینعلیه السلام را به امر و مشورت یزید دانست.
طبری مینویسد: «عبیداللَّه بن زیاد بعد از آن که مسلم و هانی را به شهادت رسانید، سر آنان را از تن جدا کرده، به همراه نامهای به سوی یزید فرستاد … یزید در جواب نامه بعد از تذکر به نکاتی اشاره میکند: «به من خبر رسیده که حسین بن علی به سوی عراق حرکت کرده است. جاسوسان و افراد مسلّح را بگمار و به هر گمان و تهمتی افراد را دستگیر کرده و محبوس نما، و هر خبری که اتفاق افتاد بر من گزارش کن. و السلام علیک و رحمة اللَّه و برکاته».(2)
از این خبر استفاده میشود که نه تنها یزید امر کوفه و مقابله با امام حسینعلیه السلام را به ابن زیاد تفویض نموده است، بلکه خود به شخصه در جریان امر بوده و مسؤولیت را بر عهده گرفته و فرماندهی میکرده است. لذا ابن زیاد هم تمام اموری را که انجام میداد به یزید گزارش مینمود.
شاهد دیگر بر مشارکت یزید در کارهای ابن زیاد این است که در این نامه یزید عملکرد ابن زیاد را تمجید کرده و او را مدح و ستایش کرده است.
از تاریخ استفاده میشود که قصد یزید آن بوده که در صورت بیعت نکردن امام حسینعلیه السلام او را به قتل برساند.
یعقوبی در تاریخ خود مینویسد: «یزید در نامهای به ولید بن عقبة بن ابی سفیان عامل و والی خود در مدینه چنین نوشت: هرگاه نامه من به دستت رسید، حسین بن علی و عبداللَّه بن زبیر را احضار کن و از آن دو برای من بیعت بگیر، و در صورتی که امتناع کردند گردن آن دو را بزن و سرهایشان را نزد من بفرست … ».(1)
از این سند استفاده میشود که یزید در صورت بیعت نکردن امام حسینعلیه السلام قصد کشتن آن حضرت را در سر داشته است.
اگر کسی بگوید: برخی از مورّخین نامه یزید را طور دیگری نقل کردهاند.مثلا " طبری میگوید: یزید بر ولید چنین نوشت: حسین و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبیر را برای بیعت با تمام شدّت دستگیر کن و هرگز به آنان رخصت مده تا اینکه با من بیعت کنند. والسلام.(2)
در این نامه سخن از کشتن امام حسینعلیه السلام و دو نفر دیگر به میان نیامده است.
اولاً: بین این دو نصّ تاریخی منافاتی وجود ندارد؛ زیرا در نص طبری منعی از کشتن امام حسینعلیه السلام در صورت عدم بیعت نیامده است. نهایت امر در این نصّ تاریخی سخنی از کشتن حضرت نیست. لذا ممکن است که یزید دو نامه به ولید نوشته باشد: اوّلی را طبری و دوّمی را -که شدیدتر است- یعقوبی نقل کرده است. و با این بیان هر دو را با هم جمع میکنیم.
ثانیاً: در نامهای که طبری نقل میکند تعبیر «اخذ شدید» و با نهایت شدت دستگیر کردن به کار رفته به طوری که در آن هیچ رخصتی نباشد. و در این تعبیر سه احتمال است:
الف - اینکه مقصود از «اخذ شدید» برخورد لفظی تند و اصرار بر بیعت بدون اثر عملی است.
ب - مقصود از آن تحت فشار قرار دادن حضرتعلیه السلام به جهت بیعت است تا حدّی که به کشته شدن منجر نشود.
ولی هیچ یک از این دو احتمال، صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا یزید از سیره امام حسینعلیه السلام آگاه بود و میدانست به هیچ نحو ممکن امام تن به بیعت با او نمیدهد.
ج - احتمال سوّم که مطابق با واقع است این که مقصود از «اخذ شدید» آن است که با این تعبیر، یزید در صدد اعطای صلاحیّت تام و کامل به ولید است تا مسأله امام حسینعلیه السلام را به هر نحو ممکن حلّ نماید هر چند در صورت عدم قبول بیعت، مجبور شود که امامعلیه السلام را به قتل برساند.
این احتمال را قراینی نیز مورد تأیید قرار میدهد:
1 - این که مروان بن حکم هنگامی که به ولید امر کرد تا امام حسینعلیه السلام را در صورت بیعت نکردن به قتل برساند، ولید از او عذر نخواست که این پیشنهاد با امر یزید در نامهاش منافات دارد؛ بلکه تنها چنین گفت که کشتن امام حسینعلیه السلام حرام است و شرعاً جایز نیست.(1)
2 - هنگامی که ولید امام حسینعلیه السلام را به دارالاماره دعوت کرد، حضرت میدانست که در صورت بیعت نکردن، ولید مأمور به کشتن اوست، لذا با جمعی از جوانان بنی هاشم به دارالاماره ولید رفت. و به عبداللَّه بن زبیر همین پیشنهاد را اعلام نمود.(2)
3 - یزید همان سالی که به خلافت رسید در ماه رمضان ولید بن عقبه را از امارت مدینه عزل نمود.(1)و این در حدود دو ماه بعد از رسیدن او به خلافت است، با این که تمام والیان پدرش را در پست هایشان ابقا نمود. و جهت آن این بود که میدانست ولید از عهده آن چه درباره امام حسینعلیه السلام میخواهد انجام دهد برنمی آید، و لذا همان کاری را که با عامل خود در کوفه (نعمان بن بشیر) کرد و او را از امارت آن دیار عزل نمود - چون مطابق نامهای که برای او نوشته بود او از عهده مقابله شدید با مسلم بن عقیل بر نمیآمد، لذا او را عزل کرده و ابن زیاد را به جای او گماشت.- با ولید بن عقبه هم انجام داد. از این جا استفاده میشود که یزید از ولید مقابله با حضرت را تا سرحدّ کشتن او میخواسته ولی او راضی به این کار نبوده است و لذا او را از کارش عزل نمود.
ابن اعثم نقل میکند که ولید بن عقبه در نامهای به یزید، از اتفاقی که بین او و امام حسینعلیه السلام و ابن زبیر افتاد باخبر ساخت. یزید از این واقعه غضبناک شده و در نامهای به او چنین مینویسد: «هر گاه نامه من به دست تو رسید بیعت مجدّدی از اهل مدینه با تأکیدی از جانب تو بر آنان بگیر. و عبداللَّه بن زبیر را رها کن، زیرا تا او زنده است از دست ما نمیتواند فرار کند، ولی همراه جوابی که برای من میفرستی باید سر حسین بن علی باشد! اگر چنین کردی برای تو اسبان نجیب قرار میدهم و برای تو نزد من جایزه و بهرهای زیادتر است … ».(2)
ابن عساکر مینویسد: «خبر خروج حسینعلیه السلام به یزید رسید، او نامهای به عبیداللَّه بن زیاد که عاملش در عراق بود نوشت و به جنگ و مقابله با حسینعلیه السلام امر نمود و دستور داد که اگر به امام حسینعلیه السلام دسترسی پیدا کرد او را به سوی شام بفرستد».(3)
ابن اعثم مینویسد: ابن زیاد به اهل کوفه گفت: «یزید بن معاویه نامهای را با چهار هزار دینار و دویست هزار درهم برای من فرستاده تا آن را بین شما توزیع کنم و شما را به جنگ با دشمنش حسین بن علی بفرستم، پس به دستور او گوش فرا داده و او را اطاعت کنید».(1)
سیوطی میگوید: «یزید در نامهای به والی خود در عراق - عبیداللَّه بن زیاد - دستور قتال با حسین را صادر نمود».(2)
ابن اعثم مینویسد: «چون ابن زیاد امام حسینعلیه السلام را به قتل رسانید، یزید برای او یک میلیون درهم جایزه فرستاد».(3)
سلم بن زیاد برادر عبیداللَّه بن زیاد هنگامی که بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام بر یزید وارد شد، یزید به او گفت: «هر آینه محبّت و دوستی شما بر آل ابی سفیان واجب شد ای بنی زیاد».(4)
هنگامی که ابن زیاد به نزد یزید آمد، یزید به استقبال او رفت و بین دو چشمانش را بوسید و او را بر تخت پادشاهی اش نشاند و بر زنانش وارد کرد و به آوازه خوان دستور داد تا برایش بخواند، و به ساقی گفت: ما را از شراب سیراب کن … آن گاه یک میلیون به او و عمر بن سعد جایزه داد. و تا یک سال خراج عراق را به او واگذار نمود.(5)
طبری نقل میکند که امام حسینعلیه السلام رو به جمعیّت کرد و فرمود: آیا میدانید که ابن زبیر چه میگوید؟ ما گفتیم: نمیدانیم، خدا ما را فدای تو گرداند. حضرت فرمود: میگوید: در این مسجد بمان، من جمعیت را به سوی تو دعوت خواهم کرد. آن گاه حضرت فرمود: «به خدا سوگند! اگر من یک وجب بیرون از مکه کشته شوم برای من
بهتر است از آنکه یک وجب داخل آن به قتل برسم. و به خدا سوگند! اگر به غارها هم پناه ببرم آنان مرا از داخل آن بیرون کشیده تا در مورد من به مقصد خود نائل شوند … ».(1)
از این نصّ تاریخی استفاده میشود که امام حسینعلیه السلام از نیّت شوم دولت بنی امیه که در رأس آن یزید بن معاویه قرار داشت، آگاه بود و میدانست آنان هدفی جز کشتن و به شهادت رساندن او را ندارند.
یعقوبی مینویسد: «حسینعلیه السلام از مکه به طرف عراق حرکت نمود در حالی که یزید، عبیداللَّه بن زیاد را والی عراق کرده بود. یزید به او چنین نوشت: خبر به من رسیده که اهل کوفه به حسین نامهای نوشته و از او دعوت کردهاند تا بر آنان وارد شود، و او نیز از مکه به طرف کوفه در حرکت است … اگر او را به قتل رساندی که هیچ و گرنه تو را به نسب پدرت باز خواهم گرداند. پس بپرهیز که زمان از دست تو فوت نشود».(2)
از این نصّ تاریخی به خوبی استفاده میشود که یزید، عبیداللَّه بن زیاد را مأمور کشتن امام حسینعلیه السلام کرده و خود نیز او را در صورت نافرمانی تهدید کرده است.
ابن اعثم و دیگران نقل کردهاند که حرّ بن یزید با اصحابش در مقابل امام فرود آمدند. او در نامهای به ابن زیاد خبر فرود آمدن امام حسینعلیه السلام را در سرزمین کربلا داد. ابن زیاد در نامهای به امام حسینعلیه السلام چنین نوشت: «اما بعد؛ ای حسین! به من خبر رسیده که در کربلا فرود آمدهای، امیرالمؤمنین - یزید - در نامهای به من نوشته که بر چیزی تکیه ندهم و از نان سیر نگردم تا آنکه تو را به لطیف خبیر ملحق کرده یا به حکم خود و حکم یزید باز گردانم».(3)
از این نصّ تاریخی به خوبی استفاده میشود که یزید، عبیداللَّه را - در صورت بیعت نکردن امام حسینعلیه السلام- مأمور به قتل آن حضرت کرده است.
از جمله ادلّه دخالت یزید در قتل امام حسینعلیه السلام نامهای است که عبداللَّه بن عباس به یزید بن معاویه نوشته و او را بر این کار سرزنش کرده است. او در بخشی از نامهاش مینویسد: «از عبداللَّه بن عباس به یزید بن معاویه، امّا بعد … و تو بودی که با دو دست زیر خاک رفته ات حسین را کشتی، ای بی پدر! گمان مبر که من فراموش کردهام که تو حسینعلیه السلام و جوانان بنی عبدالمطلب را که چراغان ظلمت و ستارگان هدایت بودند به شهادت رساندهای … ».(1)
و ابن عباس کسی نیست که جرمی را به شخصی نسبت دهد در حالی که او مرتکب آن نشده یا نقشی در آن نداشته است.
ابن اثیر نقل میکند: «آن گاه یزید اجازه ملاقات عمومی داد تا بر او وارد شوند در حالی که سر مبارک امام حسینعلیه السلام در مقابل او قرار داشت، و در دستان او چوبی بود که با آن به گلوی آن حضرت میکوبید. آن گاه مشغول قرائت اشعار حسین بن حمام شد که دلالت بر افتخار و تکبّر او در موضوع کشتن امام حسینعلیه السلام دارد».(2)
اگر یزید بر شهادت امام حسینعلیه السلام و کشته شدن او راضی نبود چرا با چوب به گردن و بنابر نقل دیگر بر لب و دندان حضرت زد؟ و چرا بر این کار با خواندن اشعار افتخار کرد؟!
سیوطی مینویسد: «هنگامی که حسین و فرزندان پدرش کشته شدند، ابن زیاد سرهای آنان را به سوی یزید فرستاد. یزید در ابتدا از کشته شدن آنها خوشحال گشت،
ولی چون مشاهده کرد مسلمانان بدین جهت او را دشمن داشته و بغض او را بر دل گرفتهاند، اظهار پشیمانی نمود. و جا داشت و مردم حق داشتند او را دشمن بدارند».(1)
سبط بن جوزی نقل کرده: هنگامی که سر حسینعلیه السلام را به نزد یزید گذاردند، اهل شام را دعوت کرد و شروع به کوبیدن چوب خیزران بر سر حضرت نمود. آن گاه اشعار ابن زبعری را قرائت نمود که مضمون آن این است: که ما بزرگان بنی هاشم را در عوض بزرگان خود که در بدر کشته شدند به قتل رساندیم و لذا در این جهت اعتدال و تعدیل برقرار شد».(2)
ابن اثیر مینویسد: «هنگامی که سر امام حسینعلیه السلام به نزد یزید رسید، ابن زیاد نزد او بلند مرتبه شد و لذا به او عنایات فراوانی کرده، هدایایی به او داد و از او خشنود شد. ولی مدّتی نگذشت که به او خبر رسید که مردم از این امر به خشم درآمده و او را سبّ و لعن میکنند. لذا بر کشتن امام حسینعلیه السلام ابراز پشیمانی نمود … ».(3)
طبری مینویسد: «هنگامی که عبیداللَّه بن زیاد حسین بن علیعلیه السلام و فرزندان پدرش را به قتل رسانید سرهایشان را برای یزید بن معاویه فرستاد. یزید در ابتدا از این امر خشنود شد و مقام و منزلت عبیداللَّه نزد او عالی گشت … ».(4)
طبری نقل میکند: «آن گاه یزید به مردم اجازه داد به دیدار او بروند. مردم داخل دارالاماره یزید شدند در حالی که سر حسینعلیه السلام مقابلش بود و با چوب دستی خود بر گلوی حسینعلیه السلام میکوبید … شخصی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله به نام ابو برزه اسلمی خطاب به یزید گفت: آیا با چوب دستی ات بر گلوی حسینعلیه السلام میکوبی؟ آگاه باش! تو
چوبت را بر جایی میکوبی که من دیدم رسول خداصلی الله علیه وآله آن جا را میبوسید. ای یزید! در روز قیامت خواهی آمد در حالی که شفیع تو ابن زیاد است. ولی حسینعلیه السلام در روز قیامت خواهد آمد در حالی که شفیعش محمدصلی الله علیه وآله است، آن گاه برخاست و بر او پشت کرد و از مجلسش بیرون رفت».(1)
از تاریخ استفاده میشود که یزید از تمام کارهای ابن زیاد در مورد مقابله با امام حسینعلیه السلام آگاه بوده است:
ابن اثیر مینویسد: «اهل بیت (امام) حسینعلیه السلام هنگامی که به کوفه رسیدند ابن زیاد آنان را حبس نمود و خبر آن را به یزید فرستاد … آن گاه نامهای از طرف یزید به ابن زیاد ارسال شد و در آن امر نمود اسرا را به طرف شام بفرستد … ».(2)
از این نصّ تاریخی استفاده میشود که ابن زیاد هیچ اقدامی را بدون اجازه یزید انجام نمیداده است.
یعقوبی از معاویة بن یزید بن معاویه، پسر یزید نقل میکند که بعد از آن که به جای پدرش یزید نشست در خطبهای گفت: «امّا بعد از حمد و ثنای الهی … آگاه باشید که جدّم معاویة بن ابی سفیان در امر خلافت با کسی به نزاع پرداخت که سزاوارتر به آن از جهت قرابت بود … سپس پدرم قلاده حکم را به دست گرفت در حالی که دارای اخلاق نیک نبود، لذا سوار بر هوای نفس خود شد … آن گاه شروع به گریه کرد و سپس گفت: از سختترین امور به ما آن است که میدانیم او به چه مصیبتی گرفتار آمده و چه آینده بدی را برای خود رقم زده است. او کسی بود که عترت پیامبرصلی الله علیه وآله را به قتل رسانید و حرمت آنان را مباح کرده و کعبه را به آتش کشید … ».(3)
این نصّ تاریخی بهترین شاهد و دلیل بر دخالت تامّ یزید در به شهادت رساندن امام حسینعلیه السلام است؛ زیرا هیچ کس نزدیکتر به او از فرزندش نبوده است.
اگر کشتن امام حسینعلیه السلام به امر و ارشاد یزید نبوده، بلکه کاری سر خود از ناحیه ابن زیاد بوده است - آن طوری که برخی میگویند و یزید از این عمل ناراضی بوده است باید در مقابل عمل ابن زیاد جبهه گیری میکرد و شدیداً با او به مقابله میپرداخت و با تناسب عمل زشتش او را توبیخ مینمود - حتی با وجودی که یزید از امام حسینعلیه السلام راضی نبوده ولی از آن جا که به نظر برخی ابن زیاد بدون اجازه کرده است لذا باید مورد توبیخ و سرزنش او قرار میگرفت؛ زیرا از وظیفه خود تعدّی کرده و تمرّد نسبت به دولت مرکزی داشته است - ولی از آن جا که مشاهده میکنیم نه تنها هیچ گونه توبیخی از جانب یزید به او نشد بلکه او را تشویق نیز نمود، این خود دلالت دارد بر این که عملکرد ابن زیاد با دستور مستقیم و ارشاد یزید بن معاویه بوده است.
از تاریخ استفاده میشود که یزید عبیداللَّه را حتی بعد از کشتن امام حسینعلیه السلام بر ولایت و امارت کوفه و بصره ابقا نمود. و این دلالت بر رضایت او بر عملکرد ابن زیاد دارد، و گرنه باید او را از امارت و ولایت عزل میکرد.
ابن اثیر مینویسد: «چون یزید از دنیا رفت خبر به عبیداللَّه بن زیاد رسید … ندا به نماز جماعت داده شد، مردم اجتماع کرده، عبیداللَّه بر بالای منبر رفت و خبر مرگ یزید را به مردم رسانید».(1)
با توجّه به این سند تاریخی ابن زیاد تا هنگام مرگ یزید والی کوفه و بصره بوده است. و اگر ابن زیاد از جانب خود کاری کرده بود که مورد رضایت یزید نبود، به طور حتم یزید او را عزل میکرد، همان گونه که نعمان بن بشیر را از کوفه و ولید بن عقبه را از ولایت مدینه به جهت نارضایتی از آنان عزل نمود.
1) 314. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 319و320.
بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام یزید بن معاویه جوایز بسیاری برای ابن زیاد فرستاد و نزد او اجر و قرب خاصی پیدا کرد.
1 - ابن اثیر مینویسد: «چون سر حسینعلیه السلام به یزید رسید، مقام و درجه ابن زیاد نزد یزید بالا رفته، هدایایی به او عطا نمود و به جهت آنچه انجام داده بود او را مسرور ساخت».(1)
2 - طبری نقل میکند: «چون عبیداللَّه بن زیاد، حسین بن علی و فرزندان پدرش را به قتل رسانید، سرهای آنان را به سوی یزید بن معاویه فرستاد. در ابتدا یزید از این عمل خشنود شد و عبیداللَّه منزلت و مقامی نزد یزید پیدا کرد».(2)
یزید نه تنها ابن زیاد را به جهت کشتن امام حسینعلیه السلام توبیخ نکرد، بلکه از توبیخ او نیز جلوگیری نمود.
طبری و دیگران نقل کردهاند: «هنگامی که اسرا را بر یزید وارد کردند یحیی بن حکم با خواندن دو بیت شعر، ابن زیاد را بر این عمل توبیخ و سرزنش کرد … ولی یزید مشت محکمی به سینه او زد و گفت: ساکت باش!».(3)
این حرکت یزید و دفاع سرسخت او از ابن زیاد نه تنها دلیل بر رضایت از عمل ابن زیاد دارد بلکه امضای بر عمل او بوده و در حقیقت این جنایت به امر او صورت گرفته است.
مسعودی و دیگران نقل کردهاند که: «یزید همیشه اهل طرب بود … روزی در مجلس شراب نشسته و در طرف راستش ابن زیاد قرار داشت - و این بعد از کشتن حسینعلیه السلام بود آن گاه رو به ساقی کرده و گفت:
اسقنی شربة تروّی مشاشی
ثمّ مل فَاسقِ مثلها ابن زیاد
صاحب السرّ و الامانة عندی
و لتسدید مغنمی و جهادی(1)
«مرا شرابی ده که سراسر وجودم را سیراب کند. آن گاه روی کن و به مثل آن، ابن زیاد را سیراب کن.
او که صاحب سرّ و امانت نزد من است. و به جهت تأیید غنیمت ها و جهاد من چنین نما.»
سبط بن جوزی مینویسد: «یزید ابن زیاد را به سوی خود طلبید و اموال بسیار و تحفه های بزرگی به او عطا نمود، و او را به خود نزدیک کرده و منزلتش را رفیع گردانید. حتّی بر زنان خود داخل کرده و هم پیاله شرابش گردانید. آن گاه به آوازهخوان گفت: غنا بخوان. آن گاه خودش آن دو بیت سابق را انشاء نمود».(2)
ابن اعثم نقل کرده که یزید به ابن زیاد یک میلیون درهم جایزه داد.(3)
ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ» نقل میکند که ابن زیاد به مسافر بن شریح یشکری گفت: «اما این که من حسین را کشتم به این جهت بود که یزید با اشاره به من فهماند که یا باید حسین را بکشم و یا خودم کشته شوم، و من کشتن حسین را بر کشته شدن خود ترجیح دادم».(4)
یعقوبی مینویسد: یزید در نامهای به ابن زیاد چنین نوشت: «به من خبر رسیده که اهل کوفه به حسین نامه نوشتهاند تا به سوی آنان بیاید، و او الآن از مکه خارج شده و به طرف آنان در حرکت است. کشور تو از بین کشورها و روزهای تو از بین روزها مورد امتحان قرار گرفته است. اگر او را کشتی که هیچ، وگرنه تو را به نسب پدرت عبید باز خواهم گرداند. پس بر حذر باش که فرصت از دست تو خارج شود».(5)
در موارد مختلفی امام سجادعلیه السلام به قاتل بودن یزید تصریح نموده است:
1 - هنگامی که امام سجادعلیه السلام را به مجلس یزید آوردند، خطاب به حضرت گفت: تو فرزند کسی هستی که خداوند او را کشت؟!
حضرت به او فرمود: «من علی هستم، فرزند کسی که تو او را به قتل رساندی. آن گاه این آیه را تلاوت فرمود: { وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزآؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فیها}؛(1)«و هر کس مؤمنی را از روی عمد به قتل رساند، پس جزایش دوزخی است که در آن دائماً به سر خواهد برد.» (2)
2 - امام سجادعلیه السلام همچنین فرمود: «ای یزید! بس است تو را از خون های ما … ».(3)
3 - ابن اعثم مینویسد: «امام سجادعلیه السلام به یزید فرمود: «اگر تو بدانی که چه انجام دادی و چه کاری در حقّ پدرم و اهل بیتم و برادرم و عموهایم مرتکب شدی، در آن هنگام به کوهها فرار میکردی و سنگ ریزه ها را برای خود میگستردی، و صدا به وا ویلا و فریاد برمی آوردی. چگونه ممکن است که سر حسین پسر فاطمه و علی بر دروازه شهر آویزان باشد در حالی که او ودیعه خدا در میان شما بود؟».(4)
4 - و نیز حضرت خطاب به یزید در خطبه معروف خود در دمشق فرمود: « … این محمّد جدّ من است یا جدّ تو؟! اگر گمان کنی که جدّ تو است که به طور حتم دروغ گفتهای و کافر شدهای، و اگر میگویی جدّ من است پس چرا عترت او را به قتل رساندی؟!».(5)
با توجّه به اسناد فراوان که یزید به کشته شدن امام حسینعلیه السلام راضی بوده و لذا از این امر خشنود شده است، و مطابق روایات، «هر کس بر عمل قومی راضی باشد از
جمله آنان خواهد بود.» اینک به شواهدی بر این مطلب اشاره میکنیم:
1 - یزید به نعمان بن بشیر گفت: «ستایش خدای را که حسین را کشت».(1)
2 - یعقوبی مینویسد: «زمانی که خبر کشته شدن امام حسینعلیه السلام به یزید رسید، او در باغ خضرای خود بود، در آن هنگام تکبیر بلندی گفت … ».(2)
3 - و چون اسیران به شام رسیدند، یزید بزرگان اهل شام را دعوت کرد تا بر او وارد شده و به او جهت این پیروزی تبریک بگویند.(3)
4 - مقریزی و دیگران نقل کردهاند که چون سر امام حسینعلیه السلام را نزد یزید گذاردند، با قضیب شروع به کوبیدن به دندانهای حضرت نمود و شعر خواند … آن گاه دستور داد تا سر شریف آن حضرت را بر در قصر تا سه روز به دار آویختند.(4)
و مطابق نصّ دیگر تا سه روز در دمشق سر را بر دار زد و سپس آن را در خزینه اسلحه خود قرار داد.(5)
5 - سیوطی مینویسد: «خدا لعنت کند قاتل حسینعلیه السلام و ابن زیاد و با او یزید را».(6)6 - از ابن جوزی درباره لعن یزید سؤال شد؟ او گفت: احمد لعن او را جایز دانسته است و ما میگوییم: یزید را دوست نداریم؛ به جهت آن کاری که با فرزند دختر رسول خداصلی الله علیه وآله انجام داد، و آل رسول خداصلی الله علیه وآله را به اسیری به شام بر روی هودج های شتران فرستاد».(7)
7 - ذهبی میگوید: «یزید مردی ناصبی و غلیظ القلب بود، مسکر میآشامید و منکرات انجام میداد. دولتش را با کشتن حسینعلیه السلام شروع کرد و با واقعه حرّه ختم نمود».(8)
1) 328. مقتل الحسینعلیه السلام، خوارزمی، ج 2، ص 59.
2) 329. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 222.
3) 330. البدایة و النهایة، ج 8، ص 197؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 309.
4) 331. الخطط، مقریزی، ج 2، ص 289؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 319.
5) 332. البدایة و النهایة، ج 8، ص 222.
6) 333. تاریخ الخلفاء، ص 207.
7) 334. مرآة الزمان، ج 8، ص 496؛ صواعق المحرقه، ج 2، ص 634.
8) 335. شذرات الذهب، ج 1، ص 69.
8 - ابن خلدون درباره کشتن امام حسینعلیه السلام مینویسد: «همانا کشتن او از کارهای یزید به حساب میآید که تأکید کننده فسق او به حساب میآید، و حسین در این واقعه شهید در راه خدا بود».(1)
با مراجعه به تاریخ و بررسی شخصیّت ذاتی یزید که دارای خباثت باطنی بوده از کشتن شخصی مثل امام حسینعلیه السلام هم ابایی نداشته و چنین کاری برایش آسان بوده است.
مسعودی نقل میکند: «یزید اهل طرب و دارای کنیزان و سگها و بوزینه ها و یوز پلنگها و ندیمان بر شراب بود. و هر کار زشتی که خود انجام میداد نزدیکانش نیز میکردند. در ایّام خلافت او غناء در مکّه و مدینه رواج یافته و آلات لهو و لعب استعمال میشد و مردم علناً شرابخواری میکردند … ».(2)
گروهی از اهل مدینه از جمله عبداللَّه بن حنظله و مردانی از اشراف اهل مدینه بر یزید بن معاویه وارد شدند، یزید از آنان پذیرایی کرد … هنگامی که به مدینه بازگشتند،در میان جمعیت شروع به دشنام و سرزنش یزید نمودند، و اعلام داشتند که ما از نزد کسی میآییم که دین نداشته، شرب خمر مینمود و طنبور زده، خوانندگان نزد او غنا میخواندند و با سگها بازی میکرد … ».(3)
عمربن سبیئه میگوید: «یزید در زمان حیات پدرش حج به جای آورد و هنگامی که به مدینه رسید بر مجلس شراب نشست و شروع به انشاء شعر نمود … ».(4)
سیوطی میگوید: «سبب پس گرفتن بیعت اهل مدینه از یزید این بود که او در انجام دادن معاصی اسراف مینمود».(5)
اکثر علمای اهل سنّت شدیداً یزید بن معاویه را به خاطر کشتن امام حسینعلیه السلام و جنایات دیگرش مورد طعن و سرزنش قرار دادهاند که به برخی از این افراد اشاره میکنیم:
1 - آلوسی میگوید: «هر کس که بگوید: یزید با این عملش معصیت نکرده و لعنتش جایز نیست باید او را در زمره انصار یزید قرار داد».(1)
2 - ابن خلدون مینویسد: «ابن العربی مالکی غلط کرده که میگوید: حسین به شمشیر جدّش کشته شد. آن گاه بر فسق یزید ادعای اجماع کرده است».(2)
3 - تفتازانی مینویسد: «رضایت یزید به کشتن حسینعلیه السلام و خوشحالی او از این عمل و اهانت به اهل بیتعلیهم السلام از متواترات معنوی است گر چه تفاصیل آنها اخبار آحاد است. ما در شأن او توقّف نداریم، بلکه در بیایمان بودن او درنگ نمیکنیم. لعنت خدا بر او و بر انصار و کمککاران او باد».(3)
4 - جاحظ میگوید: «جنایاتی که یزید مرتکب شد از قبیل: کشتن حسینعلیه السلام، به اسارت بردن اهل بیتش، چوب زدن به دندانها و سر مبارک حضرت، ترساندن اهل مدینه، خراب کردن کعبه، همگی بر قساوت و غلظت و نفاق و خروج او از ایمان دلالت دارد. پس او فاسق و ملعون است، و هر کس که از دشنام دادن ملعون جلوگیری کند خودش ملعون است».(4)
5 - دکتر طه حسین نویسنده مصری مینویسد: «گروهی گمان میکنند که یزید از کشته شدن حسینعلیه السلام با آن وضع فجیع، تبرّی جسته و گناه این عمل را بر گردن عبیداللَّه انداخته، اگر چنین است چرا عبیداللَّه را ملامت نکرد؟ چرا او را عقاب نکرد؟ چرا او را از ولایت عزل نکرد؟».(5)
پس از بررسی دخالت یزید بن معاویه در قتل امام حسینعلیه السلام به بررسی شبهات مخالفین از اهل سنّت و طرفداران یزید بن معاویه میپردازیم:
برخی میگویند: معاویة بن ابی سفیان به فرزندش یزید وصیت کرده بود که متعرّض حسینعلیه السلام نشود، زیرا او حقّ عظیم و قرابت و نزدیکی به رسول خداصلی الله علیه وآله دارد و هرگز معقول به نظر نمیرسد که یزید با دستور پدرش مخالفت کرده باشد.
پاسخ
اولاً: آن چه در متن وصیتنامه معاویه آمده است چنین است: « … اگر حسین بر تو خروج کرد و تو به آن دسترسی پیدا کردی از او بگذر زیرا او رحم نزدیکی با تو داشته و حقّ بزرگی بر تو دارد … ».(1)
از این عبارت استفاده میشود که معاویه از فرزندش یزید خواسته که در صورت دست یابی بر امام حسینعلیه السلام از او درگذرد، نه این که به طور مطلق به او هیچ کاری نداشته باشد.
ثانیاً: با وجود آن همه شواهد تاریخی که ذکر شد دیگر جای هیچ گونه شک و تردیدی باقی نمیماند که، قاتل امام حسینعلیه السلام یزید بن معاویه بوده است.
ثالثاً: با مراجعه به تاریخ به دست میآید که یزید هیچ گونه التزامی به عمل کردن دستورات پدرش نداشته است، لذا چه دلیلی وجود دارد که یزید به این وصیت عمل کرده باشد؟!
معاویه به فرزندش یزید در مورد عراق وصیّت کرده بود که اگر از تو خواستند استاندار یا امیر یا فرمانداری عزل شود قبول کن. آیا یزید به این وصیّت و سفارش عمل کرد؟
مطابق برخی از نصوص تاریخی، یزید خود را از کشتن امام حسینعلیه السلام تبرئه
1) 346. تاریخ طبری، ج 4، ص 238.
کرده و ابن زیاد را بر این عمل فجیع لعنت کرده است.(1)
پاسخ
اولاً: مطابق شواهد و قراینی که قبلاً ذکر شد به طور یقین به این نتیجه رسیدیم که یزید در قتل امام حسینعلیه السلام دخالت مستقیم داشته است. و همان گونه که قبلاً اشاره شد این اخبار را باید حمل بر فریبکاری مردم کرد؛ زیرا بعد از واقعه کربلا و برملا شدن جنایات یزید، مردم بر ضد او شورش کرده، از او متنفّر شدند. لذا خود را مجبور دید این جنایت را به گردن ابن زیاد بیندازد تا از تبعات آن خلاصی یابد.
ثانیاً: مطابق برخی از نصوص، عدّهای از صحابه او را به فسق و فجور و بیعدالتی متّصف کردهاند که از آن جمله امام حسینعلیه السلام، عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه بن حنظله و اشراف اهل مدینه است. که با شهادت این عدّه و گواهی ادعاها و تبرّی ها از یزید پذیرفته نیست.
برخی میگویند! بین کوفه و شام که مرکز دولت اموی بود فاصله زیادی است لذا معقول به نظر نمیرسد که یزید از تفاصیل واقعه اطّلاع داشته و دستور مستقیم صادر کرده باشد!!
پاسخ
اولاً: با وجود این همه قراین و شواهد بر شرکت یزید در قتل امام حسینعلیه السلام دیگر جای هیچ شک و تردیدی باقی نمیماند که یزید عامل اصلی این جنایت بوده است.
ثانیاً: بر فرض بُعد مسافت بین کوفه و شام گفته شد که یزید دائماً با نامه رسان در جریان قضایا بوده و دستورات لازم را صادر میکرده است.
ثالثاً: ممکن است که یزید تمام احتمالات را در نظر گرفته و دستورات لازم را در هر صورت و بنابر هر فرضی بیان کرده باشد که یکی از فرضیهها کشتن امام حسینعلیه السلام در صورت عدم تسلیم است.
1) 347. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 300.
برخی از علمای متعصب اهل سنت و طرفداران بنی امیه از جمله ابن تیمیه(1)در صدد دفاع از یزید بن معاویه برآمده و او را خلیفه به حق مسلمین دانستهاند. ولی از آن جا که جنایات و فجایع او را در طول عمرش، خصوصاً در ایام سه سال خلافتش دیدهاند در صدد انکار یا توجیه آنها برآمدهاند. یکی از آن فجایع واقعه حرّه است که در آن بسیاری از مردم مدینه به طرز فجیع به دستور یزید به قتل رسیدند. قضیهای که عموم مورخین به طور اجمال یا تفصیل به آن اشاره کردهاند. اینک به بررسی این واقعه میپردازیم.
واقعه حرّه، رخدادی بس تلخ و سنگین است که به سال 63 هجری قمری در روزگار سلطنت یزید بن معاویه، میان لشکریان شام و مردم مدینه به وقوع پیوست.
«حرّه» در لغت به سرزمین سنگلاخ و نا همواری گفته میشود که دارای سنگ های سیاه بوده و عبور از آنها به دشواری صورت میگیرد.(2)و واقعه حرّه از آن رو چنین نام گرفته که هجوم لشکریان حکومتی شام به مردم مدینه از سمت شرقی آن، یعنی از ناحیه سرزمینهای سنگلاخی آن شهر صورت گرفته است.(3)
واقعه حرّه رابه حق باید یکی از فجایع تاریخ دانست و در شمار زشتترین حوادث سلطنت بنی امیه به حساب آورد. ابن مُشکویه مینویسد: «واقعه حرّه از سهمگین ترین و سختترین وقایع است».(4)
قیام مردم مدینه در سال 63 هجری قمری علیه سلطنت یزید و سلطه امویان بیش از هر چیز اعتراض گسترده و مردمی علیه سیاستها و برنامههای حکومتی بود. این جریان خودجوش اجتماعی، پس از همدلی در انکار سلطه بنی امیه صورت گرفت، و گروه انصار، عبداللَّه بن حنظله و گروه قریش، عبداللَّه بن مطیه را به فرماندهی نیروهای رزمی خود انتخاب کردند.(1)
این انقلاب و قیام عواملی داشته که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
مدینه به عنوان شهر پیامبرصلی الله علیه وآله و سرزمین رشد و بالندگی پیام وحی از اهمیت ویژهای برخوردار بود، و گسترش معرفت دینی و بیان و تعلیم و تبیین سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله و نیز فهم و تفسیر کلام وحی در عصر آن حضرت در آن شهر صورت گرفته و اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله اعم از مهاجران و انصار در آن دیار زیستهاند. پس از رحلت رسول اکرمصلی الله علیه وآله نیز بیشتر آنان به جهت وجود خاطرات حضرت، ماندن در آن دیار را بر سایر شهرها ترجیح دادند.
بدیهی است که اُنس مردم مدینه با روش پیامبرصلی الله علیه وآله و اوصیا و اصحاب آن حضرت، سبب شده بود که روح اسلام خواهی آنان در مقایسه با شامیان قویتر باشد و نادرستی شیوه حاکمان و والیان را آسانتر از دیگران دریابند، چرا که همین مردم بودند که نخستین اعتراض سیاسی خود را نسبت به عثمان بن عفّان ابراز داشتند. اکنون همان مردم شاهد فرمانروایی جوانی ناپخته شدهاند که نه از کار سیاست چیزی میداند و نه حریمهای دینی را پاس میدارد، لذا اعتراضات آنان بلند شد.
عثمان بن محمد بن ابی سفیان - حاکم مدینه - گروهی از مهاجرین و انصار را از مدینه به دمشق فرستاد تا با خلیفه ملاقات کرده، اعتراضات خود را با یزید در میان بگذارند و در مقابل هم یزید با بخشش هایش آنان را ساکت کند.(2)
یزید در این ملاقات نه تنها نتوانست توجّه آنها را به خود جلب کند بلکه با اعمال جاهلانه اش بی کفایتی خود را به آنها ثابت کرد.(1)
آنان هنگامی که به شهر مدینه بازگشتند، آنچه را از یزید دیده بودند برای مردم تعریف کردند و در مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله فریاد میزدند: ما از نزد کسی میآییم که دین ندارد، شراب میخورد، تنبور مینوازد، شب را با مردان پست و کنیزان آوازه خوان به سر میبرد و نماز را ترک مینماید.(2)
مردم از عبداللَّه بن حنظله پرسیدند: چه خبر آوردهای؟ گفت: از نزد مردی میآیم که به خدا سوگند اگر کسی غیر از فرزندانم با من نباشد با او میجنگم. مردم گفتند: ما شنیدهایم که یزید به تو پول و هدیههایی داده است. عبداللَّه گفت: درست شنیدهاید. ولی من آنها را نپذیرفتم مگر برای تدارک نیرو بر علیه خود او. به این ترتیب عبداللَّه به تحریک مردم علیه یزید پرداخت و مردم نیز اجابت کردند.(3)
سیوطی مینویسد: «سبب مخالفت اهل مدینه، این بود که یزید در معاصی زیادهروی کرد».(4)
ابن خلدون مینویسد: «چون ستم یزید و کارگزارانش فراگیر شد، فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله و یارانش را کشت، مردم سر به شورش برداشتند».(5)
وقتی که بشیر بن جذلم خبر شهادت امام حسینعلیه السلام و برگشتن اسیران را به اهل مدینه داد، گویا بانگ و خبر بشیر، نفخه صور بود که عرصه مدینه را صبح قیامت کرد.
زنان مدینه بی پرده از خانهها بیرون آمدند و به در دروازه مدینه رهسپار شدند، به گونهای که هیچ مرد و زنی نماند جز این که با پای برهنه بیرون میدوید و فریاد میزد «وا محمداه، وا حسیناه»، مثل روزی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله از دنیا رفته بود.(1)
امام سجادعلیه السلام خطبهای خواند و سخنانش در مردم مدینه سخت اثر کرد.
از سوی دیگر، زینب کبریعلیها السلام و دیگر مادران شهیدان کربلا، هر یک فضای گستردهای از محیط جامعه خود را تحت تأثیر رخدادهای واقعه عاشورا و آن چه در راه کوفه و شام و مجلس یزید دیده بودند، قرار میدادند.
از دیگر عوامل مؤثر در قیام مردم مدینه در برابر دولت اموی، روشهای ناشایست اخلاقی و تصمیمگیری های ناشیانه سیاسی بود که مردم مدینه شاهد آن بودند. عبداللَّه بن زبیر در نامهای به یزید در انتقاد از ولید بن عقبه مینویسد: «تو مردی خشن و سختگیر را برای ما فرستادهای که به هیچ وجه توجّهی به حق و حقیقت ندارد و به پند خیرخواهان و خردمندان اعتنا نمیکند، و حال آن که اگر مرد نرم خویی را گسیل میداشتی، امید میداشتم که کارهای دشوار و پیچیده را آسان سازد».(2)
به دنبال این اعتراض بود که یزید، ولید بن عقبه را عزل کرد، و عثمان بن محمد بن ابی سفیان را که او نیز جوانی مغرور و بی تجربه و بی دقت بود، به حکومت حجاز منصوب کرد،(3)و در زمانی که او والی مدینه بود واقعه حرّه اتفاق افتاد.(4)
همه این عوامل عقده هایی متراکم و فرصتی مناسب برای انفجار بود و احتیاج به جرقّهای داشت، و جرقه از این جا شروع شد: هنگامی که ابن مینا، نماینده یزید در جمع آوری مالیات، قصد داشت اموال گرد آمده را از حرّه خارج کند، معترضان مدینه، راه را بر او بسته و آنها را توقیف کردند.(5)
ابن مینا موضوع توقیف اموال را به عثمان بن محمد بن ابی سفیان، والی مدینه گزارش داد … او نیز موضوع را طیّ نامهای به شام گزارش نمود و یزید را بر علیه مردم مدینه برانگیخت.
یزید از شنیدن این خبر خشمگین شد و اظهار داشت: «به خدا سوگند! لشکر انبوهی به طرف آنها گسیل خواهم کرد و آنان را زیر سم اسبان لگدمال خواهم نمود».(1)
عبداللَّه بن حنظله، مردم مدینه را برای مبارزه نهایی با یزید و بنیامیه فرا خواند. جایگاه اجتماعی او در میان مردم سبب شد تا با وی هماهنگ شوند و حتی خود او را به عنوان والی مدینه برگزینند و با او بیعت نمایند و یزید را از خلافت عزل کنند.(2)
مردم مدینه پس از بیعت با عبداللَّه بن حنظله در روز اول ماه محرم 63 هجری قمری، عثمان بن محمد بن ابی سفیان عامل یزید و والی مدینه را از شهر اخراج کردند. سپس بنی امیه و وابستگان آنها و نیز قریشیانی را که با بنی امیه هم عقیده بودند و شمار آنها به هزار تن میرسید در خانه مروان حَکَم زندانی ساختند بدون آن که آسیبی به آنها برسد.(3)
امیر مدینه پیراهن پاره پاره خود را برای یزید به شام فرستاد و در نامهای به او نوشت: «به فریاد ما برسید! اهل مدینه قوم ما را از مدینه بیرون راندند».(4)
یزید شب هنگام به مسجد آمد و بر بالای منبر رفت و بانگ برآورد که ای اهل شام! عثمان بن محمد - والی مدینه - به من نوشته است که اهل مدینه، بنی امیه را از شهر راندهاند. به خدا سوگند! اگر هیچ سرسبزی و آبادیای وجود نداشته باشد برایم گواراتر از شنیدن این خبر است.(5)
یزید ابتدا فردی به نام ضحاک بن قیس فِهری و سپس عمروبن سعید اشدق و پس از او عبیداللَّه بن زیاد را برای انجام این مأموریت دعوت کرد، ولی هر کدام به شکلی از انجام این مأموریت سر باز زدند.(1)
سرانجام این مأموریت متوجه شخصی به نام مسلم بن عقبه مُرّی شد و یزید او را به فرماندهی لشکری برای مقابله با اهل مدینه گماشت. با این که پیرمردی مریض و دارای نود و اندی بود این مسؤولیت را پذیرفت.(2)
منادیان حکومتی جار میزدند: «ای مردم! برای جنگیدن با مردم حجاز بسیج شوید و پول خود را دریافت کنید». هر کسی که آماده میشد در همان ساعت صد دینار به او میدادند. مدّتی نگذشت که حدود دوازده هزار نفر گرد آمدند.(3)و بنابر نقلی دیگر بیست هزار نفر سواره و هفت هزار نفر پیاده آماده شدند.
یزید به هر کدام از سواره ها دویست دینار و برای هر کدام از پیاده های نظام صد دینار جایزه داد و به آنان امر کرد که به همراه مسلم بن عقبه حرکت کنند.(4)
یزید حدود نیم فرسخ با مسلم بن عقبه و لشکریان همراه بود و آنان را بدرقه میکرد.(5)
در میان این لشکر مسیحیان شامی نیز دیده میشدند که برای جنگ با مردم مدینه آماده شده بودند.(6)
یزید درباره مردم مدینه به مسلم بن عقبه چنین سفارش کرد: «مردم مدینه را سه بار دعوت کن، اگر اجابت کردند چه بهتر وگرنه در صورتی که بر آنان پیروز شدی سه روز آنان را قتل عام کن، هر چه در آن شهر باشد برای لشکر مباح خواهد بود. اهل شام را از آن چه میخواهند با دشمن خود انجام دهند باز مدار. چون مدت سه روز بگذرد
از ادامه قتل و غارت دست بردار و از مردم بیعت بگیر که برده و بنده یزید باشند! هر گاه از مدینه خارج شدی به سوی مکه حرکت کن».(1)
مسلم بن عقبه همراه لشکریان خود از وادی القری به سوی مدینه حرکت کرد و در محلی به نام «جُرف» که در سه میلی مدینه واقع شده اردو زد.(2)
از طرف دیگر، مردم مدینه نیز که قبلا " از حرکت لشکر شام اطلاع یافته بودند، برای مقابله و دفاع آماده شده بودند.
با نزدیک شدن لشکر شام به مدینه، عبداللَّه بن حنظله در مسجد النبیصلی الله علیه وآله مردم را به نزد منبر پیامبرصلی الله علیه وآله فرا خواند و از آنان خواست هر کدام با او همراهند تا پای جان با او بیعت کنند، مردم نیز تا پای جان با او بیعت نمودند.
عبداللَّه بر منبر قرار گرفت و پس از حمد خداوند و بیان مطالبی گفت: «ای مردم مدینه! ما قیام نکردیم مگر به خاطر این که یزید مردی زناکار، خمّار و بی نماز است و تحمّل حکومت او مایه نزول عذاب الهی است … ».(3)
قوای مدینه از خندقی که از زمان پیامبرصلی الله علیه وآله باقی مانده بود استفاده کردند. و بعید میدانستند که لشکر شام از قسمت ناهموار و سنگلاخی شهر مدینه که در شرق واقع شده است حمله را آغاز کنند، و یا در صورت آغاز جنگ از آنجا کاری از پیش ببرند. ولی لشکر شام از همان منطقه به مردم مدینه حمله کرد.
نبرد از صبح تا ظهر ادامه یافت. قوای مدینه سرسختانه مقاومت کردند. عبداللَّه بن حنظله به یکی از غلامانش گفت: مرا از پشت سر محافظت کن تا نماز گزارم. عبداللَّه نمازش را خواند(1)و به نبرد با شامیان ادامه داد.
مسلم بن عقبه برای ورود به مدینه از مروان کمک خواست. او نیز به سمت مدینه حرکت کرد تا به قبیله بنی حارثه رسید، یکی از مردان آن قبیله را که قبلاً شناسایی کرده بود فراخواند و طیّ گفت وگوی محرمانه به وی وعده احسان و جایزه داد تا راهی برای نفوذ به مدینه نشان دهد. آن مرد فریب خورد و راهی را از جانب محله بنی الاشهل به مروان نشان داد و شامیان از همان راه به داخل مدینه نفوذ کردند.(2)
مبارزان و مدافعان خطّ مقدّم مدینه ناگهان صدای تکبیر و ضجّه را از داخل مدینه شنیدند و پس از زمان نه چندان طولانی متوجّه هجوم لشکر شام از پشت سر خود شدند. بسیاری از آنان جنگ را رها کرده و به خاطر دفاع از زن و فرزند خود به مدینه بازگشتند.(3)
شامیان به هر سو حمله میبردند و اهل مدینه را میکشتند. آنان با کشتن عبداللَّه بن حنظله مقاومت باقی مانده مردم مدینه را در هم شکسته و بر کلّ مدینه تسلط یافتند.
ابن قتیبه مینویسد: «ورود لشکر شام در بیست و هفتم ماه ذی الحجه 63 هجری اتفاق افتاد و تا دمیدن هلال ماه محرّم، مدینه به مدت سه روز در چنگال سپاه شام غارت شد».(4)
مسلم بن عقبه چنان که یزید بن معاویه گفته بود به لشکر شام پس از تصرّف مدینه گفت: «دست شما باز است، هرچه میخواهید انجام دهید! سه روز مدینه را غارت کنید».(1)بدین ترتیب شهر مدینه بر لشکریان شام مباح شد و در معرض تاراج و بهرهبرداری همه جانبه آنان قرار گرفت، و هیچ زن و مردی در مسیر آنان از گزند و آسیب ایمنی نیافت. مردم کشته میشدند و اموالشان به غارت میرفت.(2)
ناگوار تر از قتل و غارت شامیان نسبت به مردم مدینه و باقی مانده نسل صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله و مهاجر و انصار، اقدام لشکر حریص و بی مبالات شام به هتک ناموس اهل مدینه بود.
در هجوم شامیان به خانههای مدینه پیامبرصلی الله علیه وآله، هزاران زن هتک حرمت شدند، هزاران کودک زاییده شدند که پدرانشان معلوم نبود. از این رو آنان را اولاد الحرّه مینامیدند.(3)
کوچههای مدینه از اجساد کشته شدگان پر و خونها تا مسجد پیامبر بر زمین ریخته شده بود.(4)کودکان در آغوش مادران محکوم به مرگ شده(5)و صحابه پیر پیامبرصلی الله علیه وآله مورد آزار و بی حرمتی قرار میگرفتند.(6)
شدت کشتار به حدّی بود که از آن پس مسلم بن عقبه را به خاطر زیادهروی در کشتن مردم «مُسرف بن عقبه» نامیدند. اهل مدینه از آن پس لباس سیاه پوشیدند و تا یک سال صدای گریه و ناله از خانههای آنان قطع نشد.(7)
1) 382. همان، ج 2، ص 10.
2) 383. الفتوح، ج 3، ص 181؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 17.
3) 384. الامامة و السیاسة، ج 2، ص 10؛ الفتوح، ج 3، ص 181؛ البدء و التاریخ، ج 6، ص 14؛ وفیات الاعیان، ج 6، ص 276؛ تاریخ الخلفاء، ص 209.
4) 385. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 113.
5) 386. الامامة و الاسیاسة، ج 1، ص 215.
6) 387. اخبار الطوال، ص 314.
7) 388. الامامة و السیاسة، ج 1، ص 220.
ابن قتیبه نقل میکند: «در روز حرّه از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله هشتاد مرد کشته شد. و بعد از آن روز،صحابی بدری باقی نماند. و از قریش و انصار هفتصد نفر به قتل رسیدند. و از سایر مردم از موالی و عرب و تابعین ده هزار نفر به قتل رسیدند».(1)
سیوطی مینویسد: «در سال 63 هجری اهل مدینه بر یزید خروج کرده و او را از خلافت خلع نمودند. یزید لشکر انبوهی را به سوی آنان فرستاد و دستور داد آنها را به قتل رسانده و پس از آن به طرف مکه حرکت کرده و ابن زبیر را به قتل برسانند. لشکر آمدند. و واقعه حرّه در مدینه طیّبه اتفاق افتاد. و نمیدانی که واقعه حرّه چه بود؟ حسن یک بار نقل کرد که به خدا سوگند! هیچ کس در آن واقعه نجات نیافت. در آن واقعه، جماعت بسیاری از صحابه و از دیگران به قتل رسیدند و مدینه غارت شد و از هزار دختر باکره ازاله بکارت شد{ إنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ . رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من اخاف اهل المدینة اخافه اللَّه و علیه لعنة اللَّه و الملائکة و الناس أجمعین»؛ «هر کس اهل مدینه را بترساند خداوند او را خواهد ترسانید و لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد.» این حدیث را مسلم روایت کرده است».(2)
ابن قتیبه مینویسد: «مسلم بن عقبه هنگامی که از جنگ و غارت با اهل مدینه فارغ شد در نامهای به یزید چنین نوشت: «السلام علیک یا امیرالمؤمنین … من نماز ظهر را نخواندم جز در مسجد آنان، بعد از کشتن فجیع و به غارت بردن عظیم … فرار کننده را دنبال کرده و مجروحان را خلاص کردیم. و سه بار خانههایشان را غارت نمودیم، همان گونه که امیرالمؤمنین دستور داده بود … ».(3)
سبط بن جوزی از مداینی در کتاب «حرّه» از زهری نقل کرده که گفت: «در روز حرّه از بزرگان قریش و انصار و مهاجران و سرشناسان و از موالی هفتصد نفر به قتل رسیدند. و کسانی که از بردگان و مردان و زنان به قتل رسیدند ده هزار نفر بود. چنان
خونریزی شد که خونها به قبر پیامبرصلی الله علیه وآله رسید و روضه و مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله پر از خون شد.
مجاهد میگوید: مردم به حجره رسول خداصلی الله علیه وآله و منبر او پناه بردند ولی شمشیرها بود که بر آنها وارد میشد.
مداینی از ابن قره و او از هشام بن حسان نقل کرده که گفت: هزار زن بدون شوهر بعد از واقعه حرّه بچه دار شدند. و غیر از مداینی هم نقل کردهاند که ده هزار زن بعد از واقعه حرّه بدون شوهر بچه دار شدند.(1)
مسلم بن عقبه پس از استیلا بر مردم مدینه، برخی از چهرههای سرشناس و مؤثر در قیام مدینه را احضار کرد و طیّ محاکمه های ویژه، آنان را محکوم به اعدام نمود. ویژگی این محاکمات از این رو است که مسلم از احضار شدگان میخواست تا آنان به عنوان اینکه برده و بنده یزید باشند با وی بیعت کنند.(2)
چهرههای شناخته تر این رخداد اسفبار عبارتند از:
1 - ابوبکر بن عبداللَّه بن جعفر بن ابی طالب.(3)
2 - دو فرزند از زینب دختر ام سلمه.(4)
3 - ابوبکر بن عبیداللَّه بن عبداللَّه بن عمر بن خطاب.(5)
4 - معقل بن سنان (یکی از پرچمداران پیامبرصلی الله علیه وآله در فتح مکه).(6)
5 - فضل بن عباس بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب.(7)
6 - ابوسعید خدری (از صحابه پیامبرصلی الله علیه وآله که در دوازده غزوه همراه پیامبر بود).(8)7 - عبداللَّه بن مطیع.(9)
1) 392. تذکرة الخواص، ص 259و260؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 242؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 316.
2) 393. الفتوح، ج 2، ص 182.
3) 394. نهایة الارب، ج 6، ص 227.
4) 395. همان.
5) 396. المعارف، ص 187.
6) 397. وفاء الوفاء، ج 1، ص 133.
7) 398. نهایة الارب، ج 6، ص 227.
8) 399. حلیة الاولیاء، ج 1، ص 369.
9) 400. نسب قریش، ص 384.
ابن قتیبه دینوری مینویسد: «جابر در ایّام حرّه از چشم نابینا بود. در برخی از کوچههای مدینه راه میرفت و میگفت: نابود شود کسی که خدا و رسول را ترسانیده است. مردی پرسید: چه کسی خدا و رسول را ترسانیده است؟ جابر پاسخ داد: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: هر کس اهل مدینه را بترساند گویا آن چه را نزد من است ترسانده است. مرد شامی با شمشیر خود به جابر حمله کرد تا او را بکشد. مروان آن مرد را دور کرد و دستور داد جابر را داخل منزلش کنند و در را ببندند».(1)
البته یکی از جاهایی که مورد هجوم و غارت سپاه شام قرار گرفت، خانه جابر بود و تمام وسایل منزلش غارت شد.(2)
از دستورات اکید شرع مقدس اسلام برپایی شعائر دینی است. امری که تعظیم آن از تقوای قلب شمرده شده است. در اصل این حکم هیچ اختلافی وجود ندارد، ولی اختلاف در آن است که آیا تطبیق این حکم بر مصادیق آن به شرع واگذار شده است یا آن که این تطبیق میتواند به واسطه عرف متشرعه و عقلا باشد. در این مبحث به این موضوع میپردازیم.
شعائر دینی که مورد اعتراض برخی از فرقههای اسلامی قرار گرفته است، دارای انواع گوناگون و مختلفی است:
1 - برپایی یادبود و جشن های میلاد بزرگان دین، همانند پیامبرصلی الله علیه وآله و امامان از اهل بیتعلیهم السلام امری که وهابیان آن را از امور مستحدثه برشمرده و حکم به بدعت و ضلالت آن نمودهاند.
2 - اهتمام به روزهایی که در اسلام به یادماندنی بوده و در آن حوادث مهمّی اتّفاق افتاده است، مثل: روز مبعث، جنگ بدر، جنگ خندق، روز فتح مکه، شب معراج، شب هجرت، روز مباهله و روز غدیر و …
3 - درجهای بالاتر از این موارد، به اینکه قبور اولیای دین را آباد کرده، بر روی آنها گنبد و مناره بنا کنیم، تا در حقیقت اعلان و اشعاری بر وجود امام و رهبری الهی و دعوت به اقتدا به کیش و آیین ایشان باشد.
4 - اهتمام به مکانهای جغرافیایی، مکانهایی که در آن جا وقایع مهمّی اتّفاق افتاده است؛ مثل محل غدیر خم، غار حراء، موضع غزوه بدر و مساجدی که پیامبرصلی الله علیه وآله در آنها نماز به جا آورده است. به این که در آن مکانها حاضر شده، از آنها تبرّک جوییم.
5 - برپایی شعائر حسینیعلیه السلام و اقامه مجالس عزا و روضه خوانی در یادبود اولیای الهی و ذکر مصایب آنان.
6 - خواندن دعاها و وردهای دسته جمعی و به صورت مشترک، به نیّت برپایی شعائر دینی.
کسانی که قائل به جواز و رجحان برپایی شعائر دینی هستند، به انواعی از ادلّه تمسّک کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
در آیات بسیاری سخن از شعائر الهی به میان آمده است، از قبیل:
1 - { یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَ لَا الْهَدْیَ وَ لَا الْقَلائِدَ وَ لا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ ؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! شعائر و حدود الهی [و مراسم حج را محترم شمرید؛ و مخالفت با آنها] را حلال ندانید؛ و نه ماه حرام، و نه قربانی های بی نشان و نشاندار را، و نه آنها را که به قصد خانه خدا برای به دست آوردن فضل پروردگار و خشنودی او میآیند.»
در این آیه دو احتمال داده شده است: یکی آن که حکم ایجابی باشد و در حقیقت خداوند مؤمنین را امر به تعظیم شعائر الهی نموده است. و دیگر اینکه حکم تحریمی باشد؛ یعنی در صدد نهی از سستی کردن در برپایی شعائر الهی و مصادیقی که در این آیه ذکر شده باشد.
1) 403. سوره مائده، آیه 2.
2 - { ذَلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ؛(1)«این است [مناسک حج]؛ و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دل هاست.»
این آیه از واضحترین آیات برای اثبات رجحان برپایی مراسم است، زیرا به طور صریح دلالت بر محبوبیّت و رجحان تعظیم شعائر الهی به طور عموم دارد.
3 - { وَ الْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ لَکُمْ فِیهَا خَیْرٌ}؛(2)«و شترهای چاق و فربه را [در مراسم حج] برای شما از شعائر الهی قرار دادیم؛ در آنها برای شما خیر و برکت است.»
در این آیه «من» تبعیضیه به کار رفته است که دلالت دارد بر اینکه شترهای قربانی در ایام حج نیز از جمله شعائر الهی به حساب میآید.
4 - { إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتِ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاجُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا}؛(3)«صفا و مروه از شعائر [و نشانه های] خداست؛ بنابراین، کسانی که حج خانه خدا و یا عمره انجام میدهند، مانعی نیست که بر آن دو طواف کنند؛ [و سعی صفا و مروه انجام دهند. و هرگز اعمال بی رویه مشرکان، که بتهایی بر این دو کوه نصب کرده بودند، از موقعیّت این دو مکان مقدس نمیکاهد].»
5 - { فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ؛(4)«و هنگامی که از عرفات کوچ کردید خدا را نزد مشعرالحرام یاد کنید.»
این آیه نیز درصدد بیان شعائر دینی با لفظ «مشعر» شده است.
نوعی دیگر از آیات است که اشاره به شعائر دینی کرده ولی لفظی غیر از لفظ «شعائر» در آن به کار رفته است.
1 - { وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَ عَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ * لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَ أَطْعِمُوا الْبَآئِسَ الْفَقِیرَ * ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ * ذَلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ ؛(1)«و مردم را دعوت عمومی به حج کن، تا پیاده و سواره بر مرکبهای لاغر از هر راه دوری به سوی تو بیایند. تا شاهد منافع گوناگون خویش [در این برنامه حیات بخش باشند]؛ و در ایام معینی نام خدا را، بر چارپایانی که به آنان داده است، [به هنگام قربانی کردن] ببرند؛ پس از گوشت آنها بخورید و بینوای فقیر را اطعام نمایید. سپس باید آلودگی هایشان را برطرف سازند؛ و به نذرهای خود وفا کنند، و بر گرد خانه گرامی کعبه طواف کنند. [مناسک حج] این است؛ و هر کس برنامههای الهی را بزرگ دارد، نزد پروردگارش برای او بهتر است.»
علما و مفسرین ذیل آیه فوق را که اشاره به تعظیم حرمتهای الهی شده، داخل در برپایی شعائر الهی کردهاند؛ زیرا مطابق قاعده همان گونه که میتوان استدلال به ادلهای کرد که عنوان خاصی در آن وارد شده، همچنین میتوان به عناوینی استدلال کرد که مشابه و مشترک با آن عنوان خاص میباشد، و این در صورتی است که حکم بر یک عنوان نوعی یا جنسی کلی وارد شده که دارای افراد گوناگون است، وگرنه منجر به قیاس باطل خواهد شد.
2 - { یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ ؛(2)«آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند، ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند، هرچند کافران ناخشنود باشند.»
از آن جا که این آیه در سیاق آیات جهاد و دعوت به توحید و نشر و تبلیغ دین آمده، لذا مقصود از دین خدا که دشمنان اسلام در صدد خاموش کردن آن برآمدهاند همان «شعائر» الهی است، که در آیه دیگر { وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ به آن اشاره شده است.
3 - { فی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ ؛(1)«[این چراغ پر فروغ] در خانه هایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا رود [تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد] به خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود، و صبح و شام در آنها تسبیح او میگویند … ».
این آیه با ملاحظه آیات قبل آن که از جمله آیه «نور» است دلالت دارد که مقصود از { فی بُیُوتٍ … } خانه هایی است که در آنها نور خداست، و مراکزی است که مصدر و منبع پرتوافکنی نور دین و محلّ هدایت و شریعت است.
خداوند متعال اراده کرده که این خانههای نوری ترفیع و تکریم شود. و نیز سزاوار است که به طور مداوم محلّ ذکر خدا و عبادت و طاعت حضرت حق باشد.
از این آیه به خوبی استفاده میشود که خداوند اراده کرده تا هر محلی که متکفّل بیان احکام دین اسلام و تعالیم آسمانی است - که از آن به نور خدا تعبیر شده تعظیم و تکریم شود. و نیز استفاده میشود که «شعائر» اختصاص به بابی خاص ندارد، یعنی مختص به مناسک حجّ یا عبادات مخصوص نیست، بلکه هر چیزی که در آن، نشر احکام دین شامل میشود، و نیز هر موضوعی را که در آن بیان و تبلیغ معارف اسلامی است در بر میگیرد.
4 - { وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَی وَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ؛(2)«و خداوند گفتار [و هدف] کافران را پایین قرار داد [و آنان را با شکست مواجه ساخت] و سخن خدا [و آیین او] بالا [و پیروز] است و خداوند عزیز و حکیم است.»
از این آیه استفاده میشود. هرچه که بازگشت آن به اعلاء کلمة اللَّه و نابودی کلمة الکفر است از اهداف شرع و از مقاصد دین به حساب میآید.
5 - { وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً}؛(3)«و خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان تسلّطی نداده است.»
در این آیه مبارکه به بُعد دیگری از حقیقت «شعائر» اشاره شده است، و آن جنبه ازدیاد سربلندی و عزّت اسلام و مسلمین است. و بُعد دیگر آن، که قاعده شعائر دینی بر آن دلالت دارد جنبه اعلای کلمة اللَّه و اعزاز کلمه مسلمین است.
1 - خلیل بن احمد فراهیدی میگوید: «شعرته»؛ یعنی تعقل کردم و آن را فهمیدم … ».(1)
2 - جوهری میگوید: «شعائر، اعمال حجّ است، و هر چه که عَلَم برای اطاعت خداوند متعال باشد جزء شعائر است … و شعار قوم در جنگ، علامت آنان است تا برخی، برخی دیگر را بشناسند … «واشعرته فشعر» یعنی فهماندم او را، او نیز فهمید».(2)
3 - فیروزآبادی میگوید: «اشعره الأمر» یعنی امر را به او اعلام کرد … و شعار حجّ عبارت است از مناسک و علامات حجّ … ».(3)
4 - ابن فارس میگوید: «اشعار به معنای اعلام از طریق حسّ است. و مشاعر به معنای معالم و مفرد آن مشعر است، به معنای مواضعی که توسط علاماتی معلوم شده است».(4)
5 - قرطبی میگوید: «هر چیزی که برای خداوند متعال است و در آن امری است که نشانگر اعلام و اشعار میباشد به آن شعار یا شعائر میگویند. و شعار یعنی علامت و «اشعرت» یعنی اعلام کردم، و «شعیره» به معنای علامت و شعائر خدا به معنای عَلَمهای دین خداست».(5)
از مجموع این توضیحات استفاده میشود که لفظ «شعائر» هم در موارد اعلام حسّی به کار میرود که در آن جنبه اعلامی است، و هم مطابق استعمال قرآنی در جنبه اعلام دینی و نشر دین و گسترش نور خداوند به کار میرود.
در این کلمه جنبه دیگری نیز وجود دارد که همان بُعد إعلاء و سرافرازی است. این بُعد گرچه در ماهیت کلمه (شعائر) یافت نمیشود، ولی در ماهیّت متعلّق شعائر وجود دارد.
نتیجه این که: شعائر همان نُسک و اعمال حجّ من حیث هو نیست، آری نُسک و اعمال حجّ را مشاعر گویند زیرا در آنها جنبه اعلامی وجود دارد. و به تعبیر دیگر شعائر، دین خدا نیستند، بلکه شعائر اشاره به جنبه اعلاء دین خدا دارد.
شارع مقدس هنگامی که در وجود معنای معینی تصرف نمیکند، معنای آن این است که شارع، تطبیق موضوعات و مصادیق آن را به عهده عرف و عقلاً و متشرعه سپرده است. عرف و عقلا و متشرعه را اجازه داده تا هر مصداق از آن معنا را میتوانند در خارج پیاده کنند.
عنوان «شعائر دینی» نیز که شارع مقدّس ترغیب به تعظیم آن نموده است، از همین قرار است. برای روشن شدن بیشتر موضوع به سه نکته اشاره میکنیم:
الف - عناوینی که در لسان شرع وارد شده و دلیلی بر نقل آن از معنای لغوی به معنای جدید نیست، باید آن عناوین را بر معنای لغوی اوّلی خود باقی گذاشت.
ب - در مورد کیفیت موضوعات در خارج، اگر شارع تصرفی کرده و به کیفیتی خاص تصریح نموده است آن را اخذ میکنیم وگرنه همان معنای عرفی آن را اخذ مینماییم.
ج - وجود اشیا بر دو نحو است: یکی وجود تکوینی و دیگری وجود اعتباری. مثلاً عناوین اغلب معاملات از قبیل بیع، اجاره و … وجودشان اعتباری است.
در مورد کلمه «شعائر» که به خدا یا دین اسلام اضافه میشود نیز مطلب از این قرار است؛ زیرا معنای حقیقی و اصلی که در کلمه «شعائر» اخذ شده همان اعلام و انتشار است. و از آن جا که شارع مصداق خاصی برای آن به طور خصوص تعیین نکرده است لذا آن را در زمینه اوّل و دوّم به حال خود باقی میگذاریم، یعنی بر معنای عرفی باقی نموده و درباره کیفیت وجود آن در خارج به عرف متشرعه واگذار میکنیم.
از طرفی دیگر، از آن جا که «شعائر دینی» علامت و نشانهای بر امور دیگر است - گرچه فی حدّ نفسه از امور تکوینی به حساب میآیند لذا دلالت آنها بر معانی اعلامی، اعتباری است نه تکوینی.
در نتیجه: این امر اعتباری که شارع در بیان مصداق آن در خارج دخالتی نکرده به عرف متشرعه واگذار شده است.
خلاصه این که: هر موردی را که شارع مقدّس به عنوان شعائر دینی معیّن کرده است آن را اخذ کرده و آن را یکی از مصادیق شعائر دینی میپنداریم. ولی به مرور زمان مصادیقی پیدا میشود که عرف متشرعه و عقلا آن را از مصادیق حتمی شعائر دینی به حساب میآورند، و در عمل به آن هیچ محذوری نمیبینند، آنها نیز به طور قطع داخل در عموم ادله تعظیم شعائر الهی خواهد بود.
در رابطه با برپایی مراسم عزاداری امام حسینعلیه السلام از ناحیه مخالفین؛ همانند وهابیان شبهات و اشکالاتی وارد شده است که در این مبحث به آنها میپردازیم:
میگویند: هر شعاری که قرار است از جانب دین برپا شود باید از جانب شارع جعل و تشریع شده باشد وگرنه بدعت و ضلالت و افتراء بر خداوند است.
پاسخ
با توضیحاتی که قبلاً به آنها اشاره شد دیگر جایی برای این اشکال باقی نمیماند، زیرا:
اولاً: جعل و تشریع شارع بر دو نوع است: جعل خاص و جعل عام، به جعل خاص تمسّک کرده و در موارد جعل عام و کلی هر مصداقی را که شارع مشخص کرده، به آن اخذ میکنیم و در مواردی که شارع از آنها اسمی نبرده، ولی عرف متشرعه آن را پذیرفته است به آنها نیز عمل مینماییم.
ثانیاً: در علم اصول اشاره شده که شارع اگر امر به فعل کلّی کند، مثل امر به نماز، و در به جا آوردن آن قیدی نیاورد، انسان مخیّر است که مصداق آن را به هر نحوی که
مانع شرعی ندارد انجام دهد. مثلاً نماز را در هر زمان و مکانی که محظور شرعی ندارد انجام دهد. در مورد تعظیم شعائر دینی نیز حکم از این قرار است.
میگویند: اگر شارع مقدّس امر شعائر را به عرف متشرعه واگذار کرده، در نتیجه لازم میآید که امر شریعت به آنان تفویض شده باشد، و این نوع تفویض باطل است.
پاسخ
تطبیق کلّی بر مصداق جدید آن، تفویض در دین به حساب نمیآید. وقتی تفویض صدق میکند که اصل حکم کلّی نیز از ناحیه عرف به دست آمده و به او تفویض شده باشد.
به بیانی دیگر: عناوین ثانوی بر دو قسمند:
الف - عناوین ثانوی در ناحیه حکم: که ملاکشان ثانوی است و لذا حکمشان نیز ثانوی است، از قبیل عنوان ضرر، حرج، نسیان، اکراه، اضطرار و.
ب - عناوین ثانوی در ناحیه موضوع: که عبارت است از حالاتی که بر موضوع عارض میشود نه بر حکم. این حالات عارضی ملاکشان ثانوی نیست بلکه ملاک و حکم آنها اوّلی است، و تنها موضوعش ثانوی است. از قبیل: مصادیق احترام به پدر و مادر و میهمان که ملاک و حکم آنها اوّلی است، ولی موضوع آنها ثانوی است، یعنی بر موضوع حکم حالتهای گوناگون عارض میشود. در این مورد خاص میگوییم: احترام، حکم اوّلی است که عقل و شرع بر آن حاکم است، ولی مصادیق جدید و حادث از احترام که در بین مردم مرسوم است، حالات جدیدی است که در موضوع حکم پدید میآید که امر آن به عرف واگذار شده، مادامی که منع شرعی خاص بر آن مترتب نشود.
میگویند: اگر شارع مقدس امر شعائر و رسوم دینی را به عرف واگذار کند منجر به تحلیل حرام و تحریم حلال خواهد شد؛ زیرا عرف به جهت آن که معصوم نیست گاهی چیزی راکه حرام است حلال دانسته و گاهی بالعکس کاری راکه حلال است حرام میپندارد.
پاسخ
تحلیل حرام و تحریم حلال اگر به این معنا است که مکلّف و متشرعه انجام کاری را بدون هیچ دلیل و مدرکی حلال و مصداقی را نیز حرام کند، این کار منجر به تحریم حلال و تحلیل حرام میشود، و در این صورت اعتراض فوق وارد است، ولی اگر این عمل با استناد به دلیل شرعی ولو عام باشد هیچ اشکالی بر آن مترتب نیست، زیرا محلِّل و محرِّم مدرک و دلیل شرعی است، و کار انسان مکلف تطبیق بر مصادیق است.
و نیز میگویند: اگر جعل شعائر و برپایی آنها به عرف واگذار شود منجر به عبث کاری و بازی با ثوابت شریعت میشود، زیرا موقعیتها مختلف است.
پاسخ
در مورد این اشکال میگوییم: محذوری را که اشکال کننده از آن خوف دارد توسعه شریعت و گسترش آن است، این امری است که خود آیات قرآن به آن اشاره دارد.
خداوند متعال میفرماید: { … وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ ؛ «خداوند اراده کرده که نور خود و دین و شریعتش را گسترش داده و منتشر سازد.» و نیز میفرماید: { … وَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیا}؛ «خداوند اراده سرافرازی دین و آیین خود را نموده است.»، برپایی مصادیق الهی از قبیل توسعه در اعلاء کلمة اللَّه و تتمیم نور الهی است که خداوند به نحو کلّی آن را اراده کرده است. و اگر مقصود از توسعه دین و شریعت تغییر و تحوّل حتّی در ثوابت آن دو است، این امر شکی در بطلانش نیست، ولی تطبیق عنوان کلّی شعائر دینی بر موضوعات جدید و مصادیق مختلف از قسم توسعه دین در ثوابت آن نیست.
میگویند: اگر قرار باشد که برپایی شعائر به مردم واگذار شود چه فرقی بین ابواب و موارد مختلف است؟ چرا در ابواب دیگر؛ مثل نماز، روزه، حجّ، زکات، خمس و ابواب دیگر، عرف و متشرعه حقّ دخالت نداشته باشند و هر کس یا گروهی برای خود شرط و قیدی در آنها نگذارند و آن حقیقت را با قیود و شرایط خاص به خود به عنوان شعار دینی معرّفی کنند؟
پاسخ
فرق آن توقیفی بودن برخی امور است؛ یعنی باید بین حقیقت شرعیه و حقیقت لغویه تفکیک کرد: در موردی که عنوان، حقیقت شرعی است قاعده توقیفی بودن امور به تمام معنا جاری میشود، به خلاف مواردی که شارع در عناوین و معانی آنها تصرّفی نداشته و معنای لفظ را بر حقیقت لغوی آن باقی گذارده است، که در این موارد شارع مقدس هنگام تشریع و تقنین حکم، عنوان و معنا را بر اطلاق و کلیّت خود باقی گذارده است. مثلاً در مورد امر شارع به نیکی به پدر و مادر، حقیقت شرعی از خود به جای نگذاشته است، و برای این تکلیف خصوصیات و جزئیّات معیّن نکرده است، لذا آنچه بر انسان واجب است، انجام هر کاری است که عنوان نیکی به پدر و مادر صدق کند، زیرا شارع این عنوان را تحدید نکرده و بر معنای لغوی آن باقی گذارده است.
بر خلاف آن مواردی که شارع از خود حقیقت شرعی به جای گذارده است؛ مانند نماز، حجّ، اعتکاف، روزه و دیگر موضوعات عبادی، که در این موارد ما نمیتوانیم از پیش خود قیود و شرایطی را اضافه کنیم، بلکه در اجزا و شرایط تا روز قیامت باید تابع شرع باشیم، گرچه در خصوصیاتی که از ماهیّت عمل خارج است، خود را مختار میبینیم، مثل آن که نماز را در کدام مکان بخوانیم، مگر آن که منع شرعی خاص رسیده باشد که در اصول از آن به تخییر عقلی تعبیر میشود.
میگویند: در صورتی که امر شرایع دین به مردم واگذار شود، باعث هتک حرمت و اسائه ادب به مبانی اسلام و ارکان شریعت خواهد شد که این کار با مضامین شامخ و تعالیم عالی اسلام سازگاری ندارد.
پاسخ
هتک در لغت به معنای پاره کردن ستر و امر پوشیده را گویند.(1)و در مورد دین مقصود به آن کشف نقاط ضعف مسلمین است.
1) 418. صحاح اللغة.
در مورد اشکال فوق میگوییم: واگذاری شریعت در امور و تکالیف توقیفی به مردم موجب هتک حرمت دین و شریعت و استهزاء و اسائه ادب به مبانی اسلام و ارکان شریعت خواهد بود، ولی در عناوینی که حقیقت شرعی از ناحیه شارع ندارد، کار پیدا کردن مصداق و تطبیق آن عنوان کلّی بر افراد خارجی به متشرعه و عرف مردم واگذار شده است.
میگویند: اقامه برخی از شعائر منجرّ به ضرر بر اسلام یا مسلمین خواهد شد، خصوصاً شعائر حسینیعلیه السلام که برپایی آن همراه با تحمّل ضررهای فراوانی است و مطابق دستورات شرع مقدس دفع ضرر به هر درجهای که باشد واجب است.
پاسخ
در مورد شعائر دینی که عنوان کلّی آن از عناوین توقیفی نیست بلکه از قبیل احترام به پدر و مادر غیر توقیفی است تا حدّی بر مصادیق خارجی آن تطبیق میکنیم که منجرّ به حرمت نشود، زیرا ما به طور کلّی ادعا نمیکنیم که هر عنوان غیر توقیفی را میتوان در هر مصداقی پیاده کرد، بلکه تنها بر مصداقی میتوان پیاده کرد که محقّق عنوان کلّی باشد.
و به تعبیر دیگر شارع، آن مصداق را به خصوصه تحریم نکرده باشد، بلکه تصریح به حلّیّت آن داشته یا داخل در اصالة الحلیة باشد والّا صِرف اقامه عزا و بیان احکام و معارف اسلامی چه ضرری به اسلام میرساند؟
برخی میگویند: تفویض مصادیق شریعت به دست عرف به این منجر میشود که مردم عناوین کلّی را بر مصادیقی پیاده کنند که شریعت به استهزا کشیده شود. و از آنجا که حفظ کیان و آبروی شریعت واجب است، در نتیجه امر تطبیق شریعت را در تمام موارد باید به دست خود شارع واگذار کرد.
پاسخ
استهزاء - چه از ناحیه فرقههای دیگر اسلامی یا از ملتها و ادیان دیگر - بر چند قسم است:
1 - استهزای باطل و غیر حق:
این نوع استهزا هیچ گونه تأثیری نداشته و مانعیّتی ندارد، مثل این که مردم مذاهب یا ادیان دیگر اعمال عبادی ما را به استهزا بگیرند. این نوع استهزا کاشف از نقص و عیبی در مؤمنین یا در خود دین نیست.
2 - استهزای عرفی:
این نوع استهزا نتیجه اختلاف عرفها و محیط هاست. شعارهای هر قومی به جهت دلالت بر معنای بلندی وضع شده است، ولی ممکن است قومی دیگر از آنها معنای دیگری را برداشت کنند، لکن این اختلاف برداشت باعث نمیشود که آن معانی را در قومی که اختراع کرده منع نماییم.
3 - استهزای به جهات واقعی:
برخی از استهزا ها جهات واقعی دارند، و لذا موجب هتک حرمت و استهزای واقعی شریعت و دین است. و از آن جا که این دو عنوان از مصادیق و اصناف حسن و قبح عقلی است و عقل آن را درک میکند، لذا اگر در موردی تطبیق عنوان کلّی بر مصداق خارجی منجر به استهزای واقعی شد ما هم آن را تحریم میکنیم.
یکی از سؤالها یا اعتراضاتی که برخی اوقات توسط برخی افراد و یا وهابیان مطرح میشود این است که چرا در سوگ اولیای الهی عزاداری میکنیم؟ و چرا در سوگ آنها میگرییم و مراسم برپا میکنیم؟ چرا به سینه میزنیم و مرثیه میخوانیم؟ و چرا در مورد گذشتهها تجدید خاطره میکنیم؟ آیا آنها به عزاداری ما احتیاج دارند یا ما به عزاداری برای آنها محتاجیم؟
وهابیان این عمل را بدعت میدانند و میگویند: هیچ دلیل و مدرکی برای آنها وجود ندارد و لذا جزء سنت به حساب نمیآید و باید ترک شود.
اینک به بررسی این موضوع در سطوح مختلف میپردازیم:
با مراجعه به عقل سلیم پی میبریم که برپایی مراسم عزای اولیای الهی، خصوصاً سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه السلام موافق با عقل است، زیرا احیا و تکریم آنان در حقیقت تکریم شخصیت عظیم و شعارهای آنان است و هر امّتی که بزرگان خود را تکریم نکند محکوم به شکست و نابودی است. بزرگانند که تاریخ امّتها را ترسیم کرده و آن را میسازند.
1 - «انّی لا أری الموت إلاّ سعادة، و الحیاة مع الظالمین إلاّ برماً»؛(1)«من در چنین شرایطی مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز رنج و نکبت نمیدانم.»
2 - «لیس الموت فی سبیل العزّ إلاّ حیاة خالدة، و لیست الحیاة مع الذلّ إلاّ الموت الذی لاحیاة معه»؛ «مرگ در راه عزت جز زندگانی جاویدان نیست. و زندگانی با ذلّت جز مرگ نیست.»
3 - «ألا و إنّ الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین، بین السلّة و الذلّة و هیهات منّا الذلّة … »؛ «آگاه باشید که زنازاده، پسر زنا زاده [ابن زیاد] مرا بین دو چیز مخیّر ساخته است. یا با شمشیر کشیده آماده جنگ شوم و یا لباس ذلت بپوشم و با یزید بیعت کنم، ولی ذلت از ما بسیار دور است.»
4 - «{ إِنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ و علی الاسلام السلام إذ قد بلیت الأمة براع مثل یزید»؛(2)«ما برای خدا و به سوی او رجوع خواهیم کرد. هنگامی که امت به رهبری مانند یزید مبتلا است باید با اسلام وداع کرد.»
5 - « … إنّی لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً، و إنّما خرجت لطلب الاصلاح فی أمة جدّیصلی الله علیه وآله، أرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و أسیر بسیرة جدّی و ابی علی بن ابی طالبعلیه السلام … »؛(3)«من به جهت طغیانگری و ایجاد تفرقه بین مسلمین و فساد و ظلم قیام نکردم، بلکه برای اصلاح در امّت جدّ خود خروج نمودم، میخواهم امرِ به معروف و نهی از منکر کرده و به سیره جد و پدرم علی بن ابی طالب عمل کنم.»
یکی از راههای اساسی و مهمّ در توجیه مسائل عقیدتی و سیاسی و اجتماعی مردم، راه تحریک عاطفه در وجود انسان است. انسان از این سو، بیشتر تأثیرپذیر است تا جنبه عقلی و جوانب دیگر. به تعبیری دیگر، این روش مؤثرتر از دیگر جوانب است. حال با توجه به قضیه شهادت اولیای الهی خصوصاً سرور و سالار شهیدان، تذکر و توجه دادن مردم به آن واقعه سبب تحریک احساسهای مردم خواهد شد و از این طریق میتوانیم آن بزرگواران را به عنوان الگو معرفی کرده، شعارها و دستورهایشان را - که همان شعارها و دستورهای خداوند است - به مردم برسانیم. بدین دلیل است که امام زین العابدینعلیه السلام بعد از واقعه عاشورا تا بیست سال برای شهدای کربلا، خصوصاً پدرش امام حسینعلیه السلام گریه میکرد.
این مطلب با در نظر گرفتن مدح پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله در مورد آن حضرت بیشتر مشخص میشود:
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسین منّی و أنا من حسین، أحبّ اللَّه من أحبّ حسیناً»؛(1)«حسین از من است و من نیز از حسینم، خداوند دوست میدارد هر کس که حسین را دوست دارد.»
هم چنین پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة»؛(2)حسن و حسین سرور و سید جوانان اهل بهشتند.»
از آن جا که روح ملکوتی امام حسینعلیه السلام و سایر اولیای الهی در این جلسات حاضرند لذا انسان و حتی اطفال نیز با شرکت در این مجالس میتوانند از فیوضات آن بهرهمند شوند.
از یکی از بزرگان نقل شده که میفرمود: « … قنداقه نوزادان را تا چند ماهگی در مجالس علم و محافل ذکر و حسینیّه و محلّهای عزاداری که اسم سیدالشهدا در آن برده میشود ببرید، چرا که نفس طفل همچون مغناطیس است و علوم و اوراد و اذکار و قدّوسیت روح امام حسینعلیه السلام را جذب میکند. طفل گر چه زبان ندارد، ولی ادراک میکند، و روحش در دوران کودکی اگر در محلّ یا محالّ معصیت برده شود آن جرم و گناه او را آلوده میکند، و اگر در محلهای ذکر و عبادت و علم برده شود آن پاکی و صفا را به خود میگیرد.
او میفرمود: شما اطفال خود را در کنار اطاق روضهخوانی یا اتاق ذکری که دارید قرار بدهید، علمای سابق این طور عمل مینمودند؛ زیرا آثاری را که طفل در این زمان اخذ مینماید تا آخر عمر در او ثابت میماند و جزء غرایز و صفات فطری او میگردد، زیرا که نفس بچه در این زمان قابلیّت محضه است، گر چه این معنای مهم و این سرّ خطیر را عامّه مردم ادراک نمیکنند».
گر چه مردم در جلساتی که به نام سیدالشهداعلیه السلام بر پا میشود به عشق حضرت شرکت میکنند، ولی در ضمن با گوش دادن و فراگیری معارف اسلامی و مسائل دینی خود؛ اعم از اعتقادات و احکام و اخلاقیات، به فیض عظمای دیگر نایل شده و از این طریق به کمال و سعادت خواهند رسید. همان هدفی که امام حسینعلیه السلام به خاطر آن به شهادت رسید.
حبّ و بغض دو امر متناقض است که بر خاطر انسان عارض شده و از آن دو به میل و بی میلی نفس به چیزی تعبیر میشود.
از ادله عقلی و نقلی استفاده میشود که محبّت برخی افراد بر انسان واجب است:
خداوند متعال در رأس کسانی است که محبّت او اصالتاً به جهت دارا بودن همه صفات کمال و جمال، و این که همه موجودات به او وابستهاند، واجب است.
خداوند متعال میفرماید: { قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَأَبْناؤُکُمْ وَإِخْوانُکُمْ وَأَزْواجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَمَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهادٍ فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ ؛(1)«[ای رسول] بگو امّت را که ای مردم! اگر شما پدران و پسران و برادران و زنان و خویشاوندان خود را و اموالی که جمع آوردهاید و مال التجاره ای که از کسادی
1) 424. سوره توبه، آیه 24.
آن بیمناکید و منازلی که به آن دل خوش داشتهاید بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست میدارید، پس منتظر باشید تا امر نافذ خدا جاری گردد و خدا فاسقان و بدکاران را هدایت نخواهد کرد.»
از جمله کسانی که به خاطر خدا باید دوست بداریم رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله است، زیرا او واسطه فیض تشریع و تکوین است. از همین رو در آیه فوق در کنار نام خداوند از حضرت یاد شده و امر به محبّت او شده است.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: «احبّوا اللَّه لما یغذوکم و أحبّونی بحبّ اللَّه … »؛(1)خداوند را از آن جهت دوست بدارید که شما را روزی میدهد و مرا به خاطر خدا دوست بدارید.»
از طرف دیگر، مناقب و فضایل و کمالات آن حضرت از جمله عواملی است که انسان را جذب آن حضرت کرده و محبّتش را در دل میآورد.
در قرآن و روایات اسلامی - اعم از شیعی و سنّی - بر مودّت و محبّت اهلبیت پیامبرعلیهم السلام تأکید فراوان شده است؛ و این تنها بدان جهت نیست که آنان ذریه پیامبرصلی الله علیه وآله و از نسل اویند، بلکه از آن جهت است که آنان دارای فضایل و کمالات، و به عبارت دیگر جامع همه صفات کمال و جمالند؛ به تعبیر دقیقتر، مظهر صفات جمال و جلال الهی اند. لذا در حقیقت، دوستداشتن آنان با آن جامعیت، محبت به خوبیهایی است که در آنان به نحو کامل تجلّی نموده، و منبع همه این خوبیها خداوند متعال است. پس در حقیقت محبت و اظهار عشق و ارادات قلبی به اهلبیتعلیهم السلام، محبت و اظهار ارادت به خداوند متعال است و از آن جا که محبّت، نیرویی است که انسان را به سوی محبوب سوق میدهد، پس از جنبه تربیتی، محبت به خوبان، انسان را به خوبیها سوق میدهد.
1) 425. مستدرک حاکم، ج 3، ص 194.
اهلبیت کیانند؟
با مراجعه به کتابهای لغت و اصطلاح علما، و نیز کتابهای حدیث پی میبریم که مراد از اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله افراد خاصی هستند و اهلبیت، شامل تمام وابستگان نسبی و سببی ایشان نمیشود:
الف - اهلبیت در لغت و عرف:
ابن منظور افریقی در لسان العرب میگوید: «اهل انسان نزدیکترین مردم است به انسان، و کسانی که آنان را به نسب یا دین جمع میکند».(1)
ب - اهلبیت در قرآن و سنت:
در قرآن و روایات، اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد افراد خاصی به کار رفته که همان رسول خداصلی الله علیه وآله و امام علیّ و فاطمه زهرا و حسن و حسینعلیهم السلام است. و بقیه ذریه پاک نیز به آنان ملحقند، که همان نُه امام معصوم از فرزندان امام حسینعلیهم السلام هستند.
امسلمه میگوید: هنگامی که آیه { اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً} بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت، علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را احضار کرده و فرمود: «اینان اهلبیت منند.» (2)
و امام حسینعلیه السلام فرمود: «انّا اهلبیت النبوة»؛(3)«ما اهلبیت نبوّتیم.»
مسلم به سند خود از عایشه نقل میکند: هنگام صبح پیامبرصلی الله علیه وآله از منزل خارج شد، در حالیکه بر دوش او پارچهای بافته شده از موی سیاه به نام «کسا» بود، حسن بن علی بر او وارد شد او را داخل آن کسا نمود. آنگاه حسینعلیه السلام وارد شد او را نیز داخل آن کرد. سپس فاطمهعلیها السلام آمد او را نیز داخل کسا کرد، بعد علیعلیه السلام وارد شد او را نیز داخل نمود. پس این آیه را قرائت نمود: { اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً}.(4)
أحمد بن حنبل میگوید: هنگامی که آیه «مباهله» بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت؛ علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را خواست، آنگاه عرض کرد: «بار خدایا! اینان اهلبیت من هستند».(1)
دوستی اهل بیت در قرآن کریم
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: { قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(2)«[ای رسول ما به امت بگو من از شما هیچ اجری برای رسالت نمیخواهم جز این که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندانم منظور دارید.»
این آیه معروف به آیه مودّت است که در اغلب کتابهای تفسیر و حدیث و تاریخ، نزول آن را در حق اهلبیتعلیهم السلام میدانند.
سیوطی در تفسیر این آیه به اسناد خود از ابن عباس نقل میکند: هنگامی که این آیه: { قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، صحابه عرض کردند: ای رسول خدا! خویشاوندان تو کیانند که مودت آنان بر ما واجب است؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: «علی و فاطمه و دو فرزندان آنها».(3)
در خطبهای که امام حسنعلیه السلام بعد از شهادت امیرالمؤمنینعلیه السلام ایراد کردند، بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: « … و أنا من أهل البیت الذی افترض اللَّه مودّتهم علی کلّ مسلم، فقال تبارک و تعالی: { قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً}فاقتراف الحسنة مودّتنا أهلالبیت»؛ « … و من از أهلبیتی هستم که خداوند مودّت آنان را بر هر مسلمانی واجب نموده است، پس خداوند تبارک و تعالی فرمود: { قُلْ لا أَسْأَلُکُمْ … }، پس انجام کار نیک مودت ما اهلبیت است.»
امام صادقعلیه السلام به أبیجعفر احول فرمود: «چه میگویند اهل بصره در این آیه: { قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی ؟» عرض کرد: فدایت گردم، آنان میگویند: این آیه در شأن خویشاوندان رسول خداصلی الله علیه وآله است.
حضرت فرمود: «دروغ میگویند، تنها در حق ما اهلبیت، علی و فاطمه و حسن و حسین اصحاب کسا نازل شده است.» (1)
میدانیم که حصر در این روایات، اضافی است نه حقیقی، و لذا شامل بقیه امامان نیز میشود.
دوستی اهلبیتعلیهم السلام در روایات
در روایات فریقین همانند قرآن کریم به طور صریح بر محبّت اهلبیتعلیهم السلام تأکید شده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - وادار نمودن بر دوستی اهلبیتعلیهم السلام؛
رسولاللَّهصلی الله علیه وآله میفرمایند: «ادّبوا أولادکم علی ثلاث خصال: حبّ نبیّکم، وحبّ أهل بیته، و قراءة القرآن»؛(2)اولاد خود را بر سه خصلت تربیت کنید: دوستی پیامبرتان، دوستی اهل بیتش، و قرائت قرآن.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «أحسن الحسنات حبّنا، و أسوأ السیئات بغضنا»؛(3)بهترین نیکیها حبّ ما، و بدترین بدیها بغض ما اهلبیتعلیهم السلام است.»
2 - دوستی اهلبیت دوستی رسول خداست؛
رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: «أحبّوا اللَّه لما یغذوکم من نعمه، وأحبّونی لحبّ اللَّه، و أحبّوا أهلبیتی لحبّی»؛(4)«خدا را دوست بدارید به جهت آن که از نعمتهایش به شما روزی میدهد. و مرا به جهت دوستی خدا دوست بدارید، و اهلبیتم را نیز به جهت دوستی من دوست بدارید.»
زید بن ارقم میگوید: در خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله بودم که دیدم فاطمه زهراعلیها السلام داخل حجره پیامبرصلی الله علیه وآله شد، در حالی که دو فرزندش حسن و حسین با او بودند، و علیعلیه السلام نیز پشت سر آنان وارد شد، پیامبرصلی الله علیه وآله به آنان نظر کرده، فرمود: «من أحبّ
هؤلاء فقد أحبّنی، و من ابغضهم فقد أبغضنی»؛(1)هر کس اینان را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس که اینان را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «من عرف حقّنا و أحبّنا فقد أحبّ اللَّه تبارک و تعالی»؛(2)هر کس حق ما را شناخته، ما را دوست بدارد در حقیقت خداوند تبارک و تعالی را دوست داشته است.»
3 - حبّ اهلبیت اساس ایمان است؛
رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: «أساس الإسلام حبّی و حبّ أهل بیتی»؛(3)«اساس اسلام، دوستی من و اهلبیت من است.»
همچنین فرمود: «لکلّ شیء أساس، و أساس الإسلام حبّنا أهل البیت»؛(4)«برای هر چیزی اساسی است و پایه اسلام حبّ ما اهلبیت است.»
4 - حبّ اهلبیتعلیهم السلام عبادت است؛
رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: «حبّ آل محمّد یوماً خیر من عبادة سنة، و من مات علیه دخل الجنّة»؛(5)«یک روز دوستی آل محمّد، بهتر از یک سال عبادت است، و کسی که بر آن دوستی بمیرد داخل بهشت میشود.»
5 - دوستی اهلبیتعلیهم السلام نشانه ایمان است؛
رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: «لا یؤمن عبد حتّی أکون أحبّ إلیه من نفسه، و أهلی أحبّ إلیه من أهله، و عترتی أحبّ إلیه من عترته، و ذاتی أحبّ إلیه من ذاته»؛(6)«هیچ بنده ای ایمان کامل پیدا نمیکند، مگر در صورتی که من دوستداشتنیتر نزد او از خودش باشم، و نیز اهلبیتم از اهلش محبوبتر، و عترتم از عترتش دوست داشتنیتر و ذاتم از ذاتش محبوبتر باشد.»
6 - دوستی اهلبیت نشانه پاکی ولادت؛
1) 437. امام حسینعلیه السلام از تاریخ دمشق، ج 91، ص 126.
2) 438. کافی، ج 8، ص 112، ح 98.
3) 439. کنز العمال، ج 12، ص 105، ح 34206؛ در المنثور، ج 6، ص 7.
4) 440. المحاسن، ج 1، ص 247، ح 461.
5) 441. نورالابصار، ص 127؛ کافی، ج 2، ص 46، ح 3.
6) 442. المعجم الکبیر، ج 7، ص 86، ح 6416؛ امالی صدوق، ص 274، ح 9.
پیامبرصلی الله علیه وآله اشاره به علیعلیه السلام کرد و فرمود: «أیّها الناس! إمتحنوا أولادکم بحبّه، فإنّ علیّاً لایدعو إلی ضلالة، و لا یبعد عن هدی، فمن أحبّه فهو منکم، و من أبغضه فلیس منکم»؛(1)«ای مردم! اولاد خود را به دوستی علی امتحان نمایید، زیرا او شما را به گمراهی دعوت نمیکند و از هدایت دور نمیسازد. پس هر یک از اولاد شما که علی را دوست بدارد از شماست، و هر کدام که او را دشمن بدارد از شما نیست.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: در وصیّتی که پیامبرصلی الله علیه وآله به اباذر کرده آمده است: «یا أباذر! من أحبّنا أهل البیت فلیحمداللَّه علی أوّل النعم. قال: یا رسول اللَّه! و ما أوّل النعم؟ قال: طیب الولادة، انّه لا یحبّنا إلّا من طاب مولده»؛(2)«ای اباذر! هر کس ما اهلبیت را دوست دارد باید بر اوّلین نعمت، خداوند را ستایش نماید. ابوذر عرض کرد: ای رسول خدا! اولین نعمت چیست؟ فرمود: نیکی ولادت، زیرا دوست ندارد ما را مگر کسی که ولادتش پاک است.»
7 - سؤال از دوستی اهلبیت در روز قیامت؛
رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: أوّل مایُسأل عنه العبد حبّنا أهل البیت»؛(3)«اولین چیزی که در روز قیامت از بنده سؤال میشود، دوستی ما اهلبیت است.»
و نیز فرمود: «لا تزول قدما عبدٍ یوم القیمة حتّی یُسأل عن أربع: عن عمره فیما أفناه، و عن جسده فیما أبلاه، وعن ماله فیما أنفقه ومن أین کسبه، وعن حبّنا أهلالبیت»؛(4)«روز قیامت بنده قدم از قدم برنمی دارد تا آن که از چهار چیز سؤال شود: از عمرش که در چه راهی صرف کرده، و از بدنش که در چه راهی به کار گرفته، و از مالش که در چه راهی خرج کرده و از کجا به دست آورده است، و از دوستی ما اهلبیت.»
ادلّه خاص
روایاتی که تاکنون ذکر شد، اشاره به دوستی مجموعه اهلبیتعلیهم السلام داشت؛ دستهای دیگر از روایات، اشاره به دوستی و محبّت برخی از اهلبیت دارد که به تعدادی از آنها نیز اشاره میکنیم:
1 - دوستی امام علیعلیه السلام؛
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «برائة من النار حبّ علیّ»؛(1)«تنها راه دوری از آتش جهنم، دوستی علیعلیه السلام است.»
و نیز فرمود: «یا علی! طوبی لمن احبّک و صدق فیک، و ویل لمن أبغضک و کذب فیک»؛(2)«ای علی! خوشا به حال کسی که تو را دوست داشته و در حق تو صادق باشد، و وای بر کسی که تو را دشمن داشته و در حقّ تو کاذب باشد.»
أم سلمه از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «لا یحبّ علیاً منافق، و لا یبغضه مؤمن»؛(3)«منافق، علیعلیه السلام را دوست ندارد و مؤمن او را دشمن ندارد.»
امام علیعلیه السلام فرمود: «والذی فلق الحبة و برأ النسمة، إنّه لعهد النّبی الأمّی إلیّ انّه لا یحبّنی إلّا مؤمن، و لا یبغضنی إلّا منافق»؛(4)«قسم به کسی که دانه را شکافت، و انسان را آفرید، هر آینه عهدی است از پیامبر امّی به من که دوست ندارد مرا مگر مؤمن، و دشمن ندارد مرا مگر منافق.»
2 - دوستی فاطمه زهراعلیها السلام؛
رسولخداصلی الله علیه وآله میفرمایند: «فاطمة بضعة منّی، من أغضبها فقد أغضبنی»؛(5)«فاطمه پاره تن من است، هر کس او را به غضب آورد، مرا خشمگین کرده است.»
از عایشه سؤال شد: کدامین شخص از زنان نزد رسول خداصلی الله علیه وآله محبوبتر بوده است؟ گفت: فاطمه. سؤال شد: از مردان؟ گفت: همسرش.(6)
3 - دوستی امام حسن و حسینعلیهما السلام؛
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «هذان ابنای الحسن و الحسین، أللّهم إنّی أُحبّهما، أللّهم فأحبّهما و أحبّ من یُحبّهما»؛(7)«اینان دو فرزندان من هستند، بار خدایا! من آنان را دوست میدارم. بار خدایا! تو نیز آنان و هر کس که آنان را دوست دارد، دوست بدار.»
1) 447. مستدرک حاکم، ج 2، ص 241.
2) 448. همان، ج 3، ص 135.
3) 449. سنن ترمذی، ج 5، ص 635، ح 3717؛ جامع الصول، ج 8، ص 656، ح 6499.
4) 450. صحیح مسلم، ج 1، ص 86، ح 131؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 643.
5) 451. صحیح بخاری، ج 5، ص 92؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1902.
6) 452. سنن ترمذی، ج 5، ص 701، ح 3874.
7) 453. صحیح بخاری، ج 5، ص 100-101، ح 235؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 656؛ مسند احمد، ج 2، ص 446.
و نیز فرمود: «الحسن و الحسین ریحانتای»؛(1)«حسن و حسین دو دسته گل من هستند.»
جلوههای حبّ در زندگی انسان
انسان که کسی را دوست دارد این دوستی تنها حالتی نیست که در نفس باقی بماند بلکه همان گونه که اشاره شد، اقبال دارد و این اقبال منشأ ظهور و بروز در زندگی انسان است. و اگر محبت در موردی رجحان پیدا کرد به تبع آن مظاهر و بروزات آن نیز راجح میگردد و ادله استحباب شامل آنها نیز میشود، مگر در مواردی که مظهر مورد نهی قرار گیرد؛ مثل القاء به هلاکت انداختن خود به جهت محبوب که این مورد از دلیل استحباب خارج میشود. اینک به برخی مظاهر حب اشاره میکنیم:
1 - اطاعت و انقیاد.
2 - زیارت محبوب.
3 - تکریم و تعظیم محبوب.
4 - برآورده کردن حاجتهای محبوب.
5 - دفاع از محبوب به انحای مختلف.
6 - حزن و اندوه در فراق محبوب.
7 - حفظ آثار محبوب.
8 - احترام به فرزندان و نسل محبوب.
9 - بوسیدن آن چه به او مرتبط است.
10 - برپایی مراسم جشن و مولودی خوانی در میلاد محبوب.
نتیجه این که اقامه عزاداری نیز لوازم و مظاهر حبّ اهل بیتعلیهم السلام است.
1) 454. صحیح بخاری، ج 5 ص 102، ح 241؛ سنن ترمذی، ح 5، ص 657، ح 3770؛ مسند احمد، ج 2، ص 85.
بیشترین و مهمترین تأثیری که مراسم عزاداری بر شرکت کنندگان دارد تأثیرات روانی است و بیشتر شرکت کنندگان نیز در پی همین نوع تأثیرات هستند. لذا برخی میگویند: عزاداری و ازدیاد این مراسم در طول سال و به مناسبتهای مختلف باعث میشود که جامعه از شادیها دور باشد و بیشتر احساس غمگینی کند و در نتیجه باعث افزایش افسردگی در جامعه شود. اینک به بررسی این سؤال و پاسخ به آن میپردازیم.
گریه دارای یک ظاهر است و یک باطن. ظاهر آن یک امر فیزیولوژیک است؛ یعنی باید تأثیرات روانی از طریق محرّک های بیرونی یا درونی مثل تفکّر شکل گیرد، سپس این تأثرات وارد چرخه فیزیولوژی مغز و اعصاب شود. در این هنگام بخش خاصی از مغز فعّال شده و غدد اشکی چشم را فرمان فعالیت میدهد، و در نهایت قطرات اشک جریان پیدا میکند که ما آن را گریه مینامیم. باطن گریه همان تأثّرات درونی است. نگاه روانشناختی و داوری ما در باب پیامدهای گریه نیز دایر مدار تأثرات عاطفی است. اگر در روایات آمده است که گریه کردن و گریاندن و حالت گریه به خود گرفتن در مراسم عزای حسینی منشأ اثر دنیوی و اخروی است، به تأثرات درونی نظر دارد وگرنه به صورت مصنوعی و یا با مواد شیمیایی هم میتوان،
چشمانی گریان داشت. باطن گریه بر چهار نوع تقسیم میشود که یک نوع آن معطوف به خود و نیازهای سرکوب شده خود است و میتواند با افسردگی همبستگی مثبت داشته باشد و کنش وار اجتماعی فرد را مختل سازد، امّا سه نوع دیگر، امیدبخش است و حرکت آفرین و رابطه معکوس با افسردگی دارد؛ نوع اوّل ناشی از مرگ واقعی است، امّا سه نوع دیگر سوگ واقعی نیستند اگر چه در مراسم سوگواری انجام میپذیرد. این چهار نوع عبارتند از:
این گریه به هنگام غم و مصیبت و داغ دیدگی حاصل میشود و اختیاری نیست، و معمولاً بیاراده جاری میگردد. این گریه به اصطلاح روان شناسان و روان درمانگران، تخلیه روانی - هیجانی است و به خود فرد و نیازهای سر کوفته شده او بازمیگردد.
این نوع گریه مثل اشکی است که هنگام مناجات از انسان جاری میشود. که ناظر به حال و آینده است. این نوع گریه ریشه در اعتقادات دارد و مربوط به ترسهای دنیوی و زندگی روزمرّه نیست.
برخی از گریهها ناشی از فضیلت طلبی و کمال خواهی است، مثل گریهای که در فقدان معلّم و مربّی اخلاق و پیامبر و امام و … رخ میدهد. این نوع از آن جهت است که ما در عمق وجودمان کمال و رشد را تحسین میکنیم و از بودن آن کمالات، ذوق زده میشویم و از فقدان آنها ناراحت میگردیم. گاهی در مراسم عزاداری گریه هایی از این نوع وجود دارد.
مثل این که بر رسول خداصلی الله علیه وآله و امامان مخصوصاً سالار شهیدان و مصایبی که بر آنان وارد شده میگرییم.
اختلالات افسردگی به سه قسم کلّی تقسیم میشود:
1 - اختلال افسردگی عمده.
2 - اختلال افسردگی خویی.
3 - اختلال افسردگی موردی که در آن دو نوع جای نگرفتهاند.(1)
اختلال افسردگی عمده، شدیدترین نوع افسردگی است و برخی از نشانههای آن عبارت است از:
الف - احساس غمگینی یا پوچی در بیشتر یا تمام روز.
ب - کاهش چشمگیر علاقه یا لذت نسبت به همه فعالیتها در بخش عمده روز.
ج - کاهش چشمگیر وزن بدن، بدون پرهیز یا وزن غذایی، یا افزایش قابل ملاحظه وزن در عرض یک ماه.
د - بیخوابی یا خواب زدگی تقریباً در همه روز.
ه - خستگی یا از دست دادن انرژی تقریباً در همه روز.
و - احساس بیارزشی یا احساس گناه مفرط.
ز - کاهش توانایی فکری یا تمرکز یابی تصمیمی همه روزه.
ط - افکار مکرر و عود کننده راجع به مرگ.
از بین این سه نوع افسردگی، نوع اول و سوّم مورد نظر کسانی که میگویند مراسم عزاداری باعث افسردگی جامعه شده است نیست، چون مورد اول بسیار شدید و واضح البطلان است، نه جامعه ایران مبتلا به افسردگی عمده است و نه مراسم عزاداری با ویژگیهایی که میدانیم میتواند باعث افسردگی عمده جامعه شود.
نوع سوّم هم مراد نیست چرا که مربوط به مواردی خاص از قبیل: اختلال ملال پیش از قائد گی، اختلال افسردگی جزئی، اختلال افسردگی پس از روان پریشی ناشی از اسکیزوفرنی و غیره است. پس افسردگی خویی مورد نظر است. اختلال افسردگی خویی نسبتاً خفیف است و دارای نشانههای تشخیصی زیر است:
1) 455. انجمن روانشناسی آمریکا، ص 602.
1 - کم اشتهایی یا پر اشتهایی.
2 - بیخوابی یا خواب زدگی.
3 - کمبود انرژی یا احساس خستگی.
4 - اشکال در تصمیمگیری و احساس درماندگی.
5 - ظهور این نشانهها در بخش عمده روز و در بیشتر روزها به مدت حداقل دو سال.
6 - این نشانهها ناشی از آثار فیزیولوژیک مثل مصرف ناصحیح دارو و … نباشد.
7 - این نشانهها موجب اختلال در کارکرد اجتماعی و شغلی او شود.
اکنون ببینیم آیا مراسم عزاداری نشانههای افسرده خویی را در انسان فراهم میکند، و باعث افسردگی در جامعه میشود یا نه؟
برای روشن شدن این مطلب لازم است به عوامل افسرده خویی از دیدگاه روانشناسی توجهی کنیم. برای افسرده خویی سه عامل عمده را شمارش کردهاند: زیستی، ارثی و هیجانی - محیطی.(1)تنها عامل افسردگی، عامل محیطی نیست. و از طرفی عامل محیطی تنها در کسانی مؤثر است که زمینههای ارثی و زیستی در وضعیت مغز و کارکرد قسمتهای مختلف آن دارند. و در بین عوامل محیطی که استرس زایی شدید دارد جایی برای مراسم عزاداری وجود ندارد. سوگ و داغ واقعی میتواند یکی از آن عوامل باشد امّا مراسم عزاداری هیچ سهمی در استرس زایی ندارد، بلکه برعکس با توجه به مباحثی که در روانشناسی اجتماعی و کارکرد گروهها و ویژگیهای گروههای مذهبی گفته میشود، میتوان گفت که مراسم عزاداری کاملاً نقش استرس زدایی را دارد و در صورتی که از مراتب ناشی از عقیده یا کمال خواهی یا گریه بر مظلوم باشد میتواند ایجاد آرامش در وجود انسان کرده و اضطراب زدایی نماید. برای اثبات این مطلب به نمونهای در این باره اشاره میکنیم:
دکتر تیجانی تونسی میگوید: « … دوستم منعم آمد و با هم به کربلا مسافرت کردیم و در آن جا به مصیبت سرورمان حسین - مانند شیعیان - پی بردم و تازه فهمیدم
1) 456. انجمن پزشکی آمریکا، ترجمه مهدی گنجی، ص 67-88.
که حضرت حسینعلیه السلام نمرده است و این مردم بودند که ازدحام میکردند و گرداگرد آرامگاهش پروانهوار میچرخیدند و با سوز و گدازی که نظیرش هرگز ندیده بودم گریه میکردند و بی تابی مینمودند که گویی هماکنون حسینعلیه السلام به شهادت رسیده است. و سخنرانان را میشنیدم که با بازگو کردن فاجعه کربلا، احساسات مردم را بر میانگیختند و آنان را به ناله و شیون و سوگ وا میدارند و هیچ شنونده ای نمیتواند این داستان را بشنود و تحمل کند، بلکه بیاختیار از حال میرود. من هم گریستم و گریستم و آن قدر گریستم که گویی سالها غصّه در گلویم مانده بود، و اکنون منفجر میشود.
پس از آن شیون، احساس آرامشی کردم که پیش از آن روز چنان چیزی ندیده بودم. تو گویی در صف دشمنان حسینعلیه السلام بودهام و اکنون در یک چشم بر هم زدن منقلب شده بودم و در گروه یاران و پیروان آن حضرت که جان خود را نثارش کردند، قرار میگرفتم. و چه جالب که در همان لحظات، سخنران، داستان حرّ را بررسی میکرد. حرّ یکی از سران سپاه مخالف بود که به جنگ با حسینعلیه السلام آمده بود، ولی یکباره در میدان نبرد بر خود لرزید و وقتی اصحابش از او سؤال کردند که تو را چه شده است؟ نکند که از مرگ میهراسی؟ او در پاسخ گفت: به خدا سوگند! هرگز از مرگ هراسی ندارم ولی خود را مخیّر میبینم که بهشت را برگزینم یا دوزخ را. او ناگهان اسب خود را به سوی حسینعلیه السلام حرکت داد و به دیدار او شتافت و گریهکنان عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! آیا توبه برایم هست؟».
درست در همین لحظه بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و شیون کنان خود را بر زمین افکندم، و گویا نقش حر را پیاده میکردم و از حسینعلیه السلام میخواستم که «ای فرزند رسول خدا! آیا توبهای برایم هست؟ یابن رسول اللَّه! از من درگذر و مرا ببخش».
صدای واعظ چنان تأثیری در شنوندگان گذاشته بود که گریه و شیون مردم بلند شد. دوستم که صدای فریادم را شنید، با گریه مرا در بغل گرفت و معانقه کرد. همانگونه که مادری فرزندش را دربر میگیرد و تکرار میکرد: «یا حسین! یا حسین!».
لحظاتی بود که در آنان گریه واقعی را درک کرده بودم، و احساس میکردم اشک هایم قلبم را شست و شو میدهند و تمام بدنم را از درون تطهیر میکنند. آن جا
بود که معنای روایت پیامبرصلی الله علیه وآله را فهمیدم که میفرمود: «اگر آنچه من میدانستم شما هم میدانستید هر آینه کمتر میخندیدید و بیشتر میگریستید». تمام آن روز را با اندوه گذراندم. دوستم میخواست مرا تسلّی دهد و دلداری نماید و لذا برایم مقداری شربت و شیرینی آورد، ولی به کلّی اشتهایم کور شده بود. از دوستم درخواست کردم که داستان شهادت امام حسینعلیه السلام را برایم تکرار کند؛ زیرا چیزی از آن - نه کم و نه زیاد - نمیدانستم … ».(1)
1) 457. آنگاه هدایت شدم، ص 96-98.
بخاری به سند خود از عایشه نقل میکند: «هنگامی که خبر شهادت زید بن حارثه و جعفر و عبداللَّه بن رواحه به پیامبرصلی الله علیه وآله رسید، حضرت در حالی که آثار حزن در صورتش نمایان بود وارد مسجد شد و در آنجا نشست».(1)
ابن هشام نقل میکند: «هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه بازگشت صدای گریه و نوحه را بر کشته شدگان شنید. آن گاه چشمان پیامبرصلی الله علیه وآله پر از اشک شد و فرمود: ولی حمزه گریه کنندهای ندارد. با شنیدن این سخن، زنان بنی اشهل آمدند و بر عموی رسول خداصلی الله علیه وآله گریستند».(2)
گاهی گفته میشود که برپایی مراسم عزا با وحدت مسلمانان سازگاری ندارد؛ زیرا این مراسم در برگیرنده اعتراض و لعن بر برخی از خلفای مسلمانان است، و لذا به جهت ایجاد وحدت در بین مسلمین ترک آن لازم و ضروری است.
پاسخ:
اولاً: قضیه امام حسینعلیه السلام نه تنها به مصلحت شیعه است بلکه به مصلحت مسلمانان و عموم آزادی خواهان عالم است، لذا با برپایی مراسم یادبود حضرت اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام و با ایجاد روحیه شهادتطلبی در راه تثبیت آزادی و ایمان میتوان جوامع بشری را از یوغ اسارت و بردگی دیگران رهایی بخشید.
ثانیاً: در ذکر مصیبت امام حسینعلیه السلام چندان سخنی از صحابه به میان نمیآید. مگر نه این است که عموم صحابه پیامبرصلی الله علیه وآله، حضرت امام حسینعلیه السلام را دوست میداشتند و او را احترام مینمودند؟ و حتی برخی از آنان در کربلا در رکاب امامشان به شهادت رسیدند که از آنها میتوان به حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، بریر بن خضیر همدانی، عروه غفاری و دیگران اشاره کرد.
یادبود عاشورای حسینی هرگز بین مسلمانان ایجاد اختلاف نکرده و نخواهد کرد. آری، یادبود حسینی میتواند بین مسلمانان و منافقان دغلکاری امثال یزید و ابن زیاد و عمر بن سعد و اتباع آنان تفرقه بیندازد.
از برخی روایات شیعه و سنّی استفاده میشود که سینه زدن در سوگ امام حسینعلیه السلام گر چه موجب قرمز شدن سینه شود، اشکالی نداشته، بلکه امری راجح است.
با مراجعه و تأمّل در روایات اهل بیتعلیهم السلام استفاده میشود که ایشان انواع عزاداری مشروع از قبیل سینهزنی را اجازه دادهاند. اینک به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
1 - شیخ طوسی از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «لاشی فی اللطم علی الخدود سوی الاستغفار و التوبة، و قد شققن الجیوب و لطمن الخدود الفاطمیّات علی الحسین بن علیعلیهما السلام و علی مثله تلطم الخدود و تشقّ الجیوب»؛(1)«چیزی در زدن بر صورت به جز استغفار و توبه نیست، زیرا زنان فاطمی در سوگ حسین بن علیعلیهما السلام گریبان چاک داده و به صورت زدند. و بر مثل حسین باید به صورت زده و گریبان چاک داد.»
2 - در زیارت ناحیه مقدسه آمده است: «فلمّا رأین النساء جوادک مخزیّاً … برزن من الخدور ناشرات الشعور، علی الخدود لاطمات و بالعویل ناحیات»؛(2)
«زنان چون اسب زخم خورده تو را دیدند … از پشت پردهها بیرون آمدند در حالی که موهای خود را پریشان کرده و بر صورت میزدند و با صدای بلند نوحه میکردند.»
3 - و نیز در آن زیارت میخوانیم که امام زمانعلیه السلام خطاب به امام حسینعلیه السلام عرض میکند: «و لأندبنّک صباحاً و مساءاً، و لأبکینّ علیک بدل الدموع دماً»؛(1)«من صبح و عصر بر تو ندبه میکنم و به جای اشکها بر تو خون میگریم.»
4 - از امام رضاعلیه السلام روایت شده که فرمود: «انّ یوم الحسین اقرح جفوننا و اسبل دموعنا و اذلّ عزیزنا بأرض کرب و بلا، و اورثنا الکرب و البلاء الی یوم الانقضاء … »؛(2)«همانا روز حسینعلیه السلام پلکهای ما را زخم کرده و اشکان ما را ریزان نموده و عزیز ما را در سرزمین کرب و بلا ذلیل کرده است. و غصه و بلا را تا روز قیامت برای ما به ارث گذارده است.»
5 - شیخ مفیدرحمه الله نقل میکند: چون زینب علیهم السلام اشعار برادرش حسینعلیه السلام را شنید که میگوید: «یا دهر افٍّ لک من خلیل … » سیلی به صورت زد و دست برد و گریبان چاک داد و بیهوش شد.(3)
6 – سید بن طاووس نقل کرده: «چون اسیران در بازگشتشان به مدینه به کربلا رسیدند، جابر بن عبداللَّه انصاری را همراه جماعتی از بنی هاشم و مردانی از آل رسول مشاهده کردند که برای زیارت قبر حسینعلیه السلام آمدهاند. همگی در یک وقت به هم رسیدند و شروع به گریه و حزن کرده و بر خود میزدند و چنان عزاداری به پا کردند که جگرها را میسوزاند. زنان آن سرزمین نیز با آنان همنوا شده و چند روز عزاداری بر پا کردند.(4)
7 - ابن قولویه نقل کرده که حورالعین در اعلی علیین بر حسین به سینه و صورت زدند.(5)
8 - کلینی به سند خود از جابر نقل میکند که به امام باقرعلیه السلام عرض کرد: جزع چیست؟ حضرت فرمود: «اشدّ الجزع الصراخ بالویل و العویل و لطم الوجه و الصدر … »؛(1)«شدیدترین جزع، فریاد و وا ویلا و صیحه و زدن به صورت و سینه است … ».
اهل سنّت نیز روایاتی را نقل کردهاند که دلالت بر رجحان سینهزنی در سوگ اولیای الهی خصوصاً سالار شهیدان امام حسینعلیه السلام دارد. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - ابن کثیر نقل کرده که چون اسیران را بر امام حسینعلیه السلام و اصحابش مرور دادند زنان شیون کشیده، به صورت خود زدند، و زینب صدا بلند کرد: «یا محمّداه … ».(2)
این در حالی است که هرگز امام سجادعلیه السلام که همراهشان بود به عمل آنان اعتراض نکرد.
2 - زمانی که امام حسینعلیه السلام در کربلا چنین رجز خواند:
یا دهر افّ لک من خلیل
کم لک فی الاشراق و الاصیل
صدا به گوش زینبعلیها السلام رسید. در این هنگام پیراهن خود را چاک داده، بر صورت خود زد و سربرهنه از خیمه بیرون آمد و فریاد برآورد: واثکلاه، واحزناه.(3)
3 - از جمله ادله عدم حرمت بر سینه و صورت زدن در سوگ انبیا و اوصیا و فرزندان انبیا، خصوصاً کسانی که بر روی زمین هیچ کس مثل آنان نبوده است، روایتی است که احمد و دیگران به سند صحیح از عایشه نقل کردهاند که گفت: « … رسول خداصلی الله علیه وآله قبض روح شد[ … (4)]، آنگاه سر او را بر بالشتی قرار دادم. در این هنگام من با زنان برخواسته و به خود زده و من به صورت خود میزدم … ».(5)
محمّد سلیم اسد درباره سند این حدیث میگوید: «این سند صحیح است».(6)
1) 467. وسائل الشیعه، ج 2، ص 915.
2) 468. البدایة والنهایة، ج 8، ص 210؛ مقتل الحسینعلیه السلام، خوارزمی، ج 2، ص 39.
3) 469. تاریخ طبری، ج 4، ص 319؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 59؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 94.
4) 470. در حالی که در دامن من قرار داشت، {ما نظر اهل سنت را در خصوص این موضوع که بر دامن عایشه بوده صحیح نمیدانیم.}
5) 471. مسند احمد، ج 6، ص 274.
6) 472. حاشیه مسند ابی یعلی، ج 5، ص 63.
4 - مجرد زدن انسان به خودش در مصیبتی که به او وارد شده، دلیلی بر حرمت آن نیست؛ زیرا احمد بن حنبل به سند خود از ابو هریره نقل کرده که شخصی اعرابی نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و شروع به زدن به صورت خود کرد و موی خود را میکند و میگفت: من خودم را هلاک شده میبینم. رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: چه چیز تو را هلاک نموده است؟! او گفت من در ماه رمضان با همسر خود جماع کردم! حضرت به او فرمود: آیا میتوانی یک بنده آزاد کنی؟.(1)
در این حدیث مشاهده میکنیم که پیامبرصلی الله علیه وآله بر این کار او اعتراض نکرد و او را از زدن به صورت و کندن مو نهی ننمود.
5 - ابن عباس قضیه طلاق پیامبرصلی الله علیه وآله و همسران خود را نقل میکند که در آن آمده است: عمر گفت: من بر حفصه وارد شدم در حالی که ایستاده بود و به خود میزد، و همچنین همسران پیامبر نیز ایستاده و به خود میزدند. من به حفصه گفتم: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله تو را طلاق داده است؟ … (2)
6 - سبط بن جوزی میگوید: «چون حسینعلیه السلام کشته شد، ابن عباس مرتّب بر او میگریست تا این که چشمانش کور شد».(3)
7 - جرجی زیدان میگوید: «شکی نیست که ابن زیاد با کشتن حسینعلیه السلام جرم بزرگی را مرتکب شد که فجیعتر از آن در تاریخ عالم واقع نشده است. و لذا باکی نیست بر شیعه که به جهت کشته شدن حسینعلیه السلام اظهار ظلم کرده، بر او در هر سال بگرید، و گریبان چاک دهد، و با اظهار تأسّف بر او به سینههای خود زند؛ زیرا او مظلومانه کشته شد».(4)
مخالفین سینهزنی به ادلهای چند از روایات فریقین تمسّک کردهاند:
بخاری به سند خود از عبداللَّه نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «لیس منّا من لطم الخدود و شقّ الجیوب و دعا بدعوی الجاهلیة»؛(1)«از ما نیست کسی که به صورت سیلی زده، یقهها چاک دهد و مدّعی دعوای جاهلیّت باشد.»
برخی به این حدیث تمسّک کرده و از سینهزنی و نوحهسرایی در سوگ اولیای الهی خصوصاً سالار شهیدان اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام منع کردهاند.
پاسخ
این حدیث ناظر به موردی است که کسی این افعال را به عنوان اعتراض به قضای الهی در مقابل مرگ عزیزش انجام دهد. و این نکتهای است که بسیاری از شارحان صحیح بخاری؛ از قبیل: عسقلانی، ملا علی قاری، کرمانی، قسطلانی به آن اشاره کردهاند.(2)
کرمانی مینویسد: «اگر کسی بگوید: گریبان چاک کردن و به صورت زدن باعث نمیشود که فاعل این دو کار از این امت خارج گردد، پس این نفی چه معنایی دارد؟ در جواب میگوییم: این به جهت شدت و تغلیظ است، مگر آن که ادعای مطالب جاهلیت را به گونهای تفسیر کنیم که موجب کفر شود، مانند تحلیل حرام یا عدم تسلیم در برابر قضای الهی، که در این صورت نفی حقیقی است».(3)
مناوی در ذیل این حدیث مینویسد: «این تعبیر دلالت بر عدم رضایت دارد، و سبب آن چیزی است که این اعمال متضمن آن است که از آن جمله راضی نبودن به قضای الهی است».(4)
نتیجه این که: این حدیث هرگز ناظر بر سینهزنی در روز عاشورا و در عزای امام حسینعلیه السلام و دیگر اولیای الهی نیست، عملی که به جهت تعظیم دین و شعائر آن و اظهار محبت نسبت به اهل بیت پیامبرعلیهم السلام انجام میگیرد.
در منابع شیعی روایاتی وجود دارد که به ظاهر از نوحهسرایی و سینهزنی نهی کرده است؛
1 - جابر بن عبداللَّه انصاری میگوید: از امام باقرعلیه السلام درباره (جزع) سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «اشدّ الجزع الصراخ بالویل و لطم الوجه و الصدر و جزّ الشعر من النواصی و من اقام النواحه فقد ترک الصبر و اخذ فی غیر طریقة»؛(1)«شدیدترین مرتبه جزع عبارت است از فریاد همراه وای گفتن، زدن به صورت و سینه و کندن مو از جلوی سر، و هر کس نوحهگری بر پا کند به طور حتم صبر را رها کرده و در راه غیر صبر قرار گرفته است.»
2 - از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «نهی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله عن الرنة عند المصیبة و نهی عن النیاحة و الاستماع الیها»؛(2)«رسول خداصلی الله علیه وآله از فریاد برآوردن هنگام مصیبت نهی کرده است. و نیز از نوحهسرایی و گوش دادن به آن نیز نهی نموده است.»
3 - عمرو بن ابی مقدام میگوید: از امام باقرعلیه السلام شنیدم که درباره آیه { وَ لایَعْصینَکَ فی مَعْرُوفٍ(3)}. فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله به دخترش فاطمهعلیها السلام فرمود: «اذا أنا متّ فلاتخمشی علیّ وجهاً و لاتُرخی علیّ شعراً و لاتنادی بالویل و لاتقیمنّ علیّ نائحة»؛(4)«هر گاه من از دنیا رفتم صورت خود را خراش مده، و موی خود را پریشان مساز و برای من نوحهگری نکن.»
پاسخ
اولاً: این دسته از روایات اصل برپایی مجالس عزا را نهی نمیکند، بلکه از هر
عملی که با قضا و قدر الهی منافات داشته باشد جلوگیری کرده است؛ زیرا برخی در فراغ از دست رفته خود شکوه و اعتراض نموده، مقدّرات الهی را زیر سؤال میبرند، ولی اگر در نوحه سرایی و مرثیه خوانی برای میّت تنها ذکر فضایل و خوبیهای او گفته شود اشکالی ندارد.
ثانیاً: روایات ناحیه مربوط به موردی است که بر نوحهگری و مرثیهخوانی اثری عقلایی مترتب نگردد، در حالی که عزاداری برای اولیای الهی دارای آثاری عقلایی است. و نیز به اثبات رساندیم که میتوانیم آن را داخل در ادله عام کنیم. خصوصاً آن که ثابت شد که سیره رسول خداصلی الله علیه وآله و اهل بیت عصمت و طهارت و صحابه و تابعین و مسلمانان در طول تاریخ بر برپایی مراسم عزا و مرثیهخوانی و نوحهگری در سوگ اولیای الهی، خصوصاً امام حسینعلیه السلام بوده است.
ثالثاً: در برخی از روایات تصریح به جواز بلکه رجحان نوحهگری و جزع در سوگ امام حسینعلیه السلام شده است:
1 - در روایتی از امام صادقعلیه السلام نقل است که فرمود: «کلّ الجزع و البکاء مکروه سوی الجزع و البکاء علی الحسینعلیه السلام»؛(1)«هر جزع و گریهای مکروه است به جز جزع و گریه بر امام حسینعلیه السلام.»
2 - امام رضاعلیه السلام به پسر شبیب فرمود: « … انّ یوم الحسینعلیه السلام اقرح جفوننا و اسبل دموعنا و اذلّ عزیزنا بأرض کرب و بلا و اورثنا الکرب و البلاء الی یوم الانقضاء … »؛(2)«همانا روز حسینعلیه السلام پلکهای ما را زخم کرده و اشکهای ما را جاری ساخته و عزیز ما را در زمین کرب و بلا ذلیل کرده است. و تا روز انقضاء [دنیا] غصه و بلا را برای ما به ارث گذارده است.»
3 - امام صادقعلیه السلام به عبداللَّه بن حماد فرمود: «به من خبر رسیده که گروههایی از اطراف کوفه و نقاط دیگر و نیز گروهی از خانمها در نیمه شعبان، کنار تربت پاک حسین بن علیعلیه السلام اجتماع نموده، بر حسینعلیه السلام نوحهسرایی کرده و قرآن تلاوت میکنند و گروهی به نقل تاریخ و برخی دیگر به مرثیهسرایی میپردازند.
حماد عرض کرد: من خود شاهد چنین مراسمی بودهام. امام فرمود: خدا را سپاس که برخی از مردم را علاقهمند ما قرار داده تا به مدح و ستایش ما پرداخته و برای ما سوگواری کنند، دشمنان ما را مورد سرزنش قرار داده، کارهای زشت و ناپسند آنان را آشکار نمایند».(1)
4 - ابن قولویه از مسمع کردین روایت کرده که امام صادقعلیه السلام به من فرمود: « … آیا مصایب کربلا را به یاد میآوری؟» عرض کردم: آری. فرمود: « … آیا جزع و اظهار ناراحتی میکنی؟» گفتم: آری، سوگند به خدا! که گریه میکنم. حضرت فرمود: «خدا گریه ات را بپذیرد. آگاه باش! که تو از کسانی هستی که برای مصایب ما اظهار ناراحتی و جزع میکنند. تو از کسانی هستی که در خوشحالی ما خوشحال و در اندوه و حزن ما اندوهناکند … ».(2)
شکی نیست که پوشیدن لباس مشکی خصوصاً در حال نماز نزد مشهور امامیه کراهت دارد، بلکه ادعای اجماع بر آن نیز شده است. ولی بحث این است که آیا این کراهت ذاتی است، یعنی به لحاظ این که لباس مشکی است مکروه است یا به جهت اینکه شعار بنی عباس بوده(1)یا چون لباس اهل جهنم است(2)، مکروه میباشد؟
از ظاهر برخی ادله استفاده میشود که کراهت آن ذاتی نیست و لذا در صورتی که عنوان دیگری به خود گیرد؛ مثل این که شعار حزن بر اولیای الهی شود نه تنها کراهت سابق را از دست میدهد بلکه داخل در عنوان احیای شعائر الهی شده، مستحب نیز میگردد. خصوصاً آن که با مراجعه اخبار و تواریخ پی میبریم که اهل بیتعلیهم السلام هنگام عزا در مصیبت فقدان یکی از بزرگان، لباس مشکی را میپوشیده،یا پوشیدن آن را امضا کردهاند. اینک به نمونههایی که در کتب شیعه و سنی آمده اشاره میکنیم:
1 - برقی به سندش از امام زین العابدینعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «چون جدم حسینعلیه السلام کشته شد، زنان بنی هاشم در ماتم او لباس سیاه پوشیدند و آن را در گرما و سرما تغییر ندادند. و پدرم علی بن الحسینعلیهما السلام برای آنان در هنگام عزاداری غذا آماده میکرد.(3)
2 - ابن قولویه به سندش نقل کرده که فرشتهای از فرشتههای فردوس بر دریا فرود آمد و بالهای خود را بر آن گسترد. آن گاه صیحهای زد و گفت: «ای اهل دریاها! لباسهای حزن به تن کنید؛ زیرا فرزند رسول خدا ذبح شده است. آن گاه قدری از تربت او را بر بالهای خود گذارده و به سوی آسمانها برد. و هیچ فرشتهای را ملاقات نکرد جز آن که آن را استشمام نمود و اثری از آن نزد او ماند.(1)
1 - ابن ابی الحدید از مدائنی نقل میکند: چون علیعلیه السلام وفات یافت، عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطلب نزد مردم آمد و گفت: همانا امیرالمؤمنینعلیه السلام وفات یافت، او کسی را به عنوان جانشین خود قرار داده است، اگر او را اجابت میکنید نزد شما میآید و اگر کراهت دارید کسی بر دیگری اصراری ندارد؟ مردم گریستند و گفتند: بلکه به سوی ما بیاید. حسنعلیه السلام در حالی که لباس مشکی به تن داشت نزد آنان آمد و خطبهای ایراد فرمود.(2)
2 - ابی مخنف روایت کرده که نعمان بن بشیر خبر شهادت امام حسینعلیه السلام را به اهل مدینه ابلاغ نمود … در مدینه زنی نبود جز آن که از پشت پرده بیرون آمد و لباس مشکی پوشیده، مشغول عزاداری شد.(3)
3 - عمادالدین ادریس قرشی از ابی نعیم اصفهانی به سندش از امّسلمه نقل کرده که چون خبر کشته شدن امام حسینعلیه السلام به او رسید خیمهای سیاه در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله زد و لباس مشکی به تن نمود.(4)
4 - و نیز ابن ابی الحدید از اصبغ بن نباته نقل میکند که گفت: «بعد از کشته شدن امیرالمؤمنینعلیه السلام وارد مسجد کوفه شدم، حسن و حسین را مشاهده کردم که لباس مشکی به تن داشتند.(5)
برخی سؤال میکنند: چرا در سوگ اولیای الهی سوگواری و مرثیه سرایی میکنیم؟ آیا در میان امّتهای پیشین این چنین اعمالی بوده است؟ آیا پیامبرصلی الله علیه وآله و اهلبیتش چنین کاری را در سوگ بزرگان انجام میدادند؟ آیا صحابه و تابعین و به تعبیر دیگر سلف صالح، چنین عملی انجام میدادند یا خیر؟
با مراجعه به تاریخ پی میبریم که مرثیهخوانی به نثر، در سوگ اولیای الهی سنتی متداول از صدر اسلام تاکنون بوده است. اینک به نمونههایی از آن اشاره میکنیم:
با مراجعه به تاریخ پی میبریم که پیامبرصلی الله علیه وآله و صحابه در سوگ اموات خصوصاً اولیای الهی مرثیهسرایی میکردند. اینک به نمونههایی از آن اشاره میکنیم:
حلبی از ابن مسعود نقل میکند: «ما رسول خداصلی الله علیه وآله را گریان بر کسی همانند حمزه ندیدیم. جنازه او را به طرف قبله قرار داد. آن گاه بر بالین جنازه او ایستاد. سپس صیحهای زد که نزدیک بود غش کند. در این هنگام فرمود: ای عموی رسول خدا! و ای شیر خدا و شیر رسول خدا، ای حمزه، ای انجام دهنده خیرات، ای حمزه، ای برطرف کننده غصهها، ای مدافع، ای محافظ رسول خدا!» (1)
1) 497. السیرة الحلبیة، ج 1، ص 461.
انس بن مالک میگوید: «چون از دفن رسول خداصلی الله علیه وآله فارغ شدیم، فاطمهعلیها السلام رو به من کرده، فرمود: ای انس! چگونه توانستید خاک بر صورت رسول خدا بریزید؟ آنگاه شروع به گریه کرده، ندا سر داد: ای پدرم که دعوت پروردگارت را اجابت نمودی؟! ای پدرم که به قرب پروردگارت رفتی؟! ای پدرم که ندای پروردگارت را پاسخ دادی؟! … ».(1)
ابن عبدربّه میگوید: عایشه بر سر قبر ابیبکر ایستاده و گفت: « … بزرگ ترین حوادث بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله مصیبت فقدان تو است».(2)
طبری به سند خود از خالد بن جابر نقل میکند که از امام حسنعلیه السلام شنیدم، بعد از کشته شدن امام علیعلیه السلام در ضمن خطبهای فرمود: «لقد قتلتم اللیلة رجلاً فی لیلة فیها نزل القران، و فیها رفع عیسی بن مریمعلیه السلام و فیها قتل یوشع بن نون فتی موسیعلیهما السلام، واللَّه ما سبقه احد کان قبله، ولایدرکه احد یکون بعده. واللَّه ان کان رسول اللَّهصلی الله علیه وآله لیبعثه فی السریّة، و جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره، واللَّه ماترک صفراء ولابیضاء الاّ ثمانمائة او سبعمائة ارصدها لخادمه»؛(3)«شما امشب مردی را کشتید که در آن شب قرآن نازل شد. و در آن شب عیسی بن مریمعلیه السلام به آسمان رفته و یوشع بن نون جوان مرد موسیعلیهما السلام کشته شد. به خدا سوگند! قبل از او کسی از او سبقت نگرفته و بعد از او هیچ کس او را درک نخواهد کرد. به خدا سوگند! رسول خداصلی الله علیه وآله او را در سریه [جنگی] میفرستاد، در حالی که جبرئیل در طرف راست او و میکائیل در طرف چپ او بود. به خدا سوگند! هیچ زردی و سفیدی [طلا و نقرهای] باقی نگذاشت به جز هشتصد و یا هفتصد درهم که برای خادمش کنار گذارده بود.»
حاکم نیشابوری به سندش از امبکر بن مسور نقل میکند که گفت: چون حسن بن علی از دنیا رحلت نمود. زنان بنی هاشم برای او یک ماه نوحهسرایی کردند.(1)
با مراجعه به مصادر حدیثی و تاریخی پی میبریم که پیامبرصلی الله علیه وآله و اهل بیتعلیهم السلام و صحابه و تابعین در زمان حیات خود اقامه عزا برای امام حسینعلیه السلام داشته و در سوگ او مرثیهسرایی کردهاند. اینک به مواردی در این باره اشاره میکنیم:
حاکم نیشابوری به سند صحیح از امالفضل نقل میکند که فرمود: «روزی بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شده، عرض کردم: ای رسول خدا! شب گذشته خواب بدی دیدم. حضرت فرمود: آن خواب چیست؟ عرض کردم، خواب بدی است. حضرت فرمود: چیست؟ عرض کردم: در عالم رؤیا دیدم گویا قسمتی از بدن شما جدا شده و در دامان من قرار گرفت. پیامبر فرمود: خواب خوبی دیدهای. فاطمه (دخترم) اگر خدا بخواهد پسری به دنیا خواهد آورد که در دامان تو بزرگ خواهد شد.
ام الفضل میگوید: فاطمهعلیها السلام حسینعلیه السلام را به دنیا آورد و او در دامان من بود، همان گونه که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود، تا آن که بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شدم و حسینعلیه السلام را در دامنش گذاردم. به حضرت توجه کردم، ناگهان دیدم که اشک از چشمانش سرازیر شد. عرض کردم: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم به فدایت، چه شده که شما را گریان میبینم؟ حضرت فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و خبر داد که امتم به زودی او را به شهادت میرسانند. عرض کردم: این فرزند را؟ حضرت فرمود: آری. آن گاه قسمتی از تربت خونین آن حضرت را به من داد».
1) 501. مستدرک حاکم، ج 3، ص 173.
این حدیث را عدهای از علمای اهل سنت نقل کردهاند، از قبیل:
خوارزمی حنفی میگوید: «چون از ولادت امام حسینعلیه السلام یک سال کامل گذشت دوازده ملک در حالی که صورتهایشان قرمز بود و بالهای خود را گسترده بودند بر رسول خداصلی الله علیه وآله فرود آمده، گفتند: ای محمد! زود است که بر فرزندت حسین آنچه از طرف قابیل بر هابیل وارد شد، بیاید و زود است که همانند اجر هابیل به او داده شود، و بر قاتل او همانند عذاب قابیل داده خواهد شد. آن روز در آسمان ملکی نبود جز آن که بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده و به او در مصیبت حسینعلیه السلام تسلیت گفت، و از ثوابی که به او داده میشود خبر داد، و نیز تربت امام حسینعلیه السلام را بر پیامبرصلی الله علیه وآله عرضه کرد. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: بار خدایا! هر کس او را خوار کند او را خوارگردان، و هر کس او را میکشد به قتل رسان، و به آنچه را دنبال میکند او را بهرهمند مساز.
هنگامی که دو سال کامل از ولادت امام حسینعلیه السلام گذشت پیامبرصلی الله علیه وآله به سفر رفت. در بین راه توقف نمود و کلمه استرجاع { إِنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ را بر زبان جاری ساخت و چشمانش پر از اشک شد. از علت آن سؤال شد؟ حضرت فرمود: این جبرئیل است که مرا از سرزمینی در شطّ فرات به نام کربلا خبر میدهد که فرزندم حسین بن فاطمه در آن جا به قتل خواهد رسید. عرض شد: چه کسی او را به قتل میرساند؟ فرمود: مردی به نام یزید، خداوند او را مبارک نگرداند. و گویا نظر میکنم به بازگشت و مدفنش در کربلا در حالی که سرش را هدیه میبرند … پیامبرصلی الله علیه وآله در حالی که محزون بود از سفر خود بازگشت. بر بالای منبر رفت و خطبه خواند و مردم را موعظه نمود … آن گاه عرض کرد: بار خدایا! مرا جبرئیل خبر داده که این فرزندم کشته و خوار خواهد شد … ».(1)
احمد بن حنبل به سند صحیح از انس بن مالک نقل کرده که گفت: «فرشته باران از پروردگارش اذن گرفت تا خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شود، خداوند به او اجازه داد. حضرت به امسلمه فرمود: مواظب باش تا کسی بر من وارد نشود. ام سلمه میگوید: حسینعلیه السلام آمد که داخل شود من او را مانع شدم. حضرت فرار کرد و داخل اتاق رسول خدا شد و از شانه و گردن پیامبر خداصلی الله علیه وآله بالا رفت. آن فرشته به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا او را دوست داری؟ حضرت فرمود: آری. فرشته عرض کرد: آگاه باش! همانا امت تو او را به زودی خواهند کشت. و اگر میخواهی مکانی را که در آن جا به قتل میرسد به تو نشان دهم. فرشته دستی زد و از خاک قرمز آن مکان آورد. امسلمه آن را برداشته و در مقنعهاش گذارد. ثابت گفت که به ما خبر رسیده که این خاک کربلاست».(2)
ابن عساکر به سند صحیح از عایشه نقل کرده که گفت: در آن هنگام که رسول خداصلی الله علیه وآله در خواب بود ناگهان حسینعلیه السلام وارد شد و به طرف حضرت حرکت کرد. من او را از حضرت دور کردم. سپس به دنبال برخی از کارهایم رفتم. حسینعلیه السلام نزدیک پیامبرصلی الله علیه وآله آمد. حضرت در حالی که گریان بود از خواب بیدار شد. به او عرض کردم: چه چیز شما را به گریه درآورده است؟ حضرت فرمود: جبرئیل تربتی را که حسین در آن کشته میشود به من نشان داد. غضب خدا بر کسی که خون او را بر زمین ریزد شدید خواهد شد. آنگاه دست خود را گسترده و ناگاه قبضهای از بطحاء آورد و فرمود: ای عایشه! قسم به کسی که جانم به دست اوست این امر مرا محزون میکند. این چه کسی است از امتم که بعد از من حسین را به قتل میرساند؟!(1)
احمد بن حنبل به سند صحیح از ابن عباس نقل کرده که گفت: پیامبرصلی الله علیه وآله را در نیمه روز در عالم رؤیا دیدم در حالی که ایستاده و پریشان حال و غبارآلود است در حالی که در دستش شیشهای پر از خون است. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت! این چیست؟ حضرت فرمود: این خون حسین و اصحاب اوست، امروز آن را برداشتم. ابن عباس میگوید: ما آن روز را حساب کردیم همان روزی بود که حسینعلیه السلام به شهادت رسید.(2)
ترمذی و حاکم به سند صحیح از سلمی نقل کرده که گفت: امسلمه را دیدم که در حال گریه است. عرض کردم: چه چیز تو را به گریه در آورده است؟ گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله را در عالم خواب مشاهده کردم در حالی که بر سر و محاسنش خاک نشسته بود. عرض کردم: شما را چه شده ای رسول خداصلی الله علیه وآله؟ حضرت فرمود: لحظهای قبل شاهد کشته شدن حسینم بودم.(3)
الف - احمد بن حنبل به سند صحیح از نجیّ نقل کرده که او با علیعلیه السلام حرکت نمود. چون به نینوا - که راهشان به صفین بود - رسیدند، حضرت علیعلیه السلام ندا داد: در کنار شط فرات. صبر کن ای اباعبداللَّه! عرض کردم: جریان چیست؟ حضرت فرمود: روزی بر رسول خدا وارد شدم در حالی که دو چشمش اشک ریزان بود، عرض کردم: ای پیامبر خدا! آیا شما را کسی به غضب درآورده است؟ چه شده که چشمانتان گریان است؟ حضرت فرمود: آری، مدتی پیش از این جبرئیل از نزد من خارج شد و مرا خبر داد که حسین در کنار شطّ فرات کشته خواهد شد. آن گاه فرمود: آیا میخواهی از تربت او به تو نشان دهم؟ حضرت فرمود: من گفتم: آری. آن گاه دست خود را دراز کرد و قبضهای از خاک برداشت و به من عطا نمود، من نتوانستم اشک چشمان خود را نگه دارم لذا اشکانم جاری شد.(1)
ب - نصر بن مزاحم به سندش نقل کرده که علیعلیه السلام به سرزمین کربلا وارد شد و در آنجا توقفی نمود. به او عرض شد: ای امیرالمؤمنین! اینجا کربلا است. حضرت فرمود: دارای گرفتاری و بلا است آن گاه با دستش اشاره به مکانی کرد و فرمود: آن جا محلّ ریختن خونهای آنان است.(2)
ج - حافظ طبرانی به سند صحیح از شیبان که عثمانی بود نقل کرده که گفت: علیعلیه السلام هنگامی که به کربلا رسید برافروخته شد و فرمود: «در این مکان شهدایی هستند که برای آنان همانندی نیست به جز شهدای بدر».(3)
ابن عبدربّه نقل میکند: امام صادقعلیه السلام بر کنار قبر جدش حسینعلیه السلام ایستاد و گفت: «اشهد انّک قد اقمت الصلاة و آتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و اطعت اللَّه و رسوله، و عبدته مخلصاً و جاهدت فی سبیله صابراً محتسباً حتی
اتاک الیقین، فلعن اللَّه امة قتلتک ولعن اللَّه امة ظلمتک، ولعن اللَّه امة سمعت بذلک فرضیت به»؛(1)«گواهی میدهم که همانا تو نماز را به پا داشته و زکات را پرداختی و به معروف امر کرده و از منکر نهی کردی و خدا و رسولش را اطاعت کرده و او را با اخلاص عبادت نمودی. و در راه او جهاد کرده در حالی که صبور بوده و همه را به حساب خدا گذاردی تا آن که تو را یقین فرا رسید. پس خدا لعنت کند امتی که تو را به قتل رساند. و خدا لعنت کند امتی را که به تو ظلم کرد. و خدا لعنت کند امتی را که کشته شدنت را شنید و به آن رضایت داد.»
ابوالفرج اصفهانی درباره امالبنین میگوید: «امالبنین مادر چهار برادر بود که همگی به قتل رسیده بودند. او به قبرستان بقیع میآمد و بر فرزندانش دلخراشترین و جانسوزترین ندبهها را میخواند. مردم به دور او جمع شده، به ندبههای او گوش فرا مینمودند. از جمله کسانی که به بقیع میآمد مروان بود، او همیشه به ندبههای امالبنین گوش فرا میداد و گریه میکرد».(2)
ابوالفرج اصفهانی و دیگران از حمید نقل کردهاند که هنگام خروج علی بن الحسین اکبر برای جنگ به میدان، گفت: «نظر کردم به زنی که با سرعت از خیمه بیرون آمد گویا خورشید طلوع کرده است، او صدا میزد: «یا حبیباه، یابن اخاه»؛ «ای دوست من! ای فرزند برادر من!» درباره او سؤال کردم، گفتند: او زینب دختر علی بن ابی طالب است. آن گاه آمد و خود را بر روی جنازه علی اکبرعلیه السلام انداخت. حسینعلیه السلام آمد و دست او را گرفت و به خیمه برد».(3)
طبری و دیگران نقل کردهاند: «چون روز یازدهم محرّم فرا رسید ابن سعد دستور داد تا قافله را از کربلا حرکت دهند. همسران امام حسینعلیه السلام و فرزندان و
خواهران و دختران حضرت با زینب در آن قافله بودند. آنان را همانند اسیران ترک و روم حرکت دادند. زنان گفتند: شما را به حق خدا ما را بر قتلگاه حسینعلیه السلام عبور دهید. اسیران را بر بدن حسین و اصحابش در حالی که بر روی زمین افتاده بودند عبور دادند. چون نگاه زنان به کشتهها افتاد صیحه و شیون کرده و بر صورت خود زدند.
راوی میگوید: به خدا سوگند! زینب را فراموش نمیکنم که برای حسینعلیه السلام ندبه میکرد و با صوت حزین و دل شکسته ندا میداد: «یا محمّداه، صلّی علیک ملیک السماء، هذا حسینک مرمّل بالدماء، مقطّع الاعضاء، و بناتک سبایا، الی اللَّه المشتکی، و الی محمد المصطفی و الی علی المترضی و الی فاطمة الزهراء، و الی حمزة سیدالشهداء. یا محمّداه، هذا حسین بالعری، تسفی علیه ریح الصبا، قتیل اولاد البغایا، واحزناه، واکرباه علیک یا اباعبداللَّه، الیوم مات جدی رسول اللَّه، یا اصحاب محمّد! هولاء ذریّة المصطفی یساقون سوق السبایا»؛ «ای محمد! که فرشتگان آسمان بر تو درود فرستادهاند، این حسین توست که در خون غوطهور است. اعضایش قطع شده و دخترانش به اسارت رفتهاند. به سوی خدا و محمّد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سیدالشهدا شکایت میکنم. ای محمد! این حسین است در این بیابان که باد صبا بر او میوزد. او کشته شده به دست اولاد زنا است. امان از حزن تو و مصیبت بر تو ای اباعبداللَّه! امروز جدم رسول خدا رحلت نمود. ای اصحاب محمد! اینان ذریّه مصطفی میباشند که همانند اسیران میبرند.»
راوی میگوید: به خدا سوگند! در آن هنگام زینب هر دشمن و دوستی را به گریه درآورد.(1)
ابن عباس خطاب به یزید میگوید: «تو از من میخواهی که یاریات کنم و مرا بر دوستی با خود وادار میکنی در حالی که تو بودی که حسین و جوانان عبدالمطلّب که چراغهای هدایت و ستارگان راهنما بودند به قتل رساندی، و لشکریان به دستور و فرمان تو در یک سرزمین آنها را غارت کرده، خون هایشان را بر زمین ریختند،
1) 519. تاریخ طبری، ج 5، ص 465؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 32؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 189.
و لباسهای آنان را ربودند و لب تشنه سرهایشان را از بدن جدا ساختند … ».(1)
ابن حجر و دیگران نقل کردهاند: هنگامی که سر امام حسینعلیه السلام را نزد ابن زیاد در کوفه گذاردند، او شروع به زدن با چوب دستی بر دندانهای امام حسینعلیه السلام نمود. زید بن ارقم نیز حاضر بود و به ابن زیاد گفت: چوب دستی خود را بردار، به خدا سوگند! مدت زیادی رسول خداصلی الله علیه وآله را مشاهده کردم که ما بین این دو لبها را میبوسید. آن گاه شروع به گریه کرد.(2)
سبط بن جوزی از زهری نقل میکند: «چون خبر کشته شدن حسین به حسن بصری رسید چندان گریست که هر دو گونهاش مرطوب شد. آن گاه گفت: خوار باد امتی که فرزند دختر پیامبرش را به قتل رسانده است. به خدا سوگند! سر حسین به جدش بازمی گردد، آن گاه جد و پدرش از پسر مرجانه انتقام او را خواهند گرفت».(3)
شکی نیست که شعر تأثیر بسزایی در روح و روان و عواطف انسان دارد، و لذا اگر مطالب را در قالب شعر قرار دهیم اثر بیشتری خواهد داشت در قلوب و نفوس مردم.
واقعه کربلا که به خودی خود محرّک احساسات و عواطف مسلمانان است اگر در قالب شعر درآید میتواند تأثیر بسزایی در تحریک عواطف و احساسات مردم داشته باشد و از این راه مردم به امام حسینعلیه السلام و اهداف او نزدیکتر شوند. اینک این مسأله را به لحاظ حکم شرعی مورد بررسی قرار میدهیم:
برای اثبات این مطلب میتوان به ادلهای چند تمسک نمود:
اصل اوّلی در تمام اشیاء اباحه است، این امر در مورد مرثیهخوانی نیز جاری است، مادامی که دلیلی بر خلاف آن نباشد. و از آن جا که این امر مورد نهی واقع نشده بلکه دلیل بر رجحان آن وجود دارد لذا داخل در اصل اوّلی اباحه و جواز است.
کسی که قرار است برای او مرثیهخوانی شود در صورتی که از اولیای الهی بوده و از رهبران جامعه به حساب میآید، با مرثیهخوانی احساسات مردم را به او جذب کرد، در نتیجه مردم را به طرف او سوق میدهیم که این عمل به نوبه خود تشویق مردم به متابعت و پیروی از آن شخص خواهد بود. که همان پیروی از آن ولیّ خدا و دستورات او است. لذا میتوان گفت که مرثیهخوانی از مصادیق بارز تعظیم شعائر الهی است.
طبری به سندش از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «چون فرزند آدم برادرش را به قتل رسانید حضرت برای او گریست و چنین مرثیهخوانی کرد:
تغیّرت البلاد و من علیها
فلون الارض مغبّر قبیح
تغیّر کلّ ذی طعم و لون
و قلّ بشاشة الوجه الملیح(1)
جماعت بسیاری از صحابه و دیگران در سوگ رسول خداصلی الله علیه وآله با شعر مرثیهخوانی کردند:
الف - مرثیهخوانی حضرت زهراعلیها السلام؛
ابن عبدربه نقل میکند: فاطمه بر بالای قبر پدرش ایستاد و عرض کرد:
فقدناک فقد الارض وابلها
و غاب مذ غبت عنّا الوحی و الکتب
فلیت قبلک کان الموت صادفنا
لمّا نعیت و حالت دونک الکتب(2)
ب - مرثیه دختر عبدالمطلّب:
ألا یا رسول اللَّه کنت رجاءنا
و کنت بنا برّاً و لم تک جافیاً
و کنت رحیماً هادیاً و معلّماً
لیبک علیک الیوم من کان باکیاً(3)
ج - مرثیه حسّان بن ثابت:
و مالک لاتبکین ذاالنعمة التی
علی الناس منها سائغ یتغمّد
فجودی علیه بالدموع و أعولی
لفقد الذی لامثله الدهر یوجد
و ما فقد الماضون مثل محمّد
و لا مثله حتّی القیمة یفقد
د - مرثیه ابوسفیان بن حارث؛
ابن اسحاق میگوید: ابوسفیان بن حارث در سوگ پیامبرصلی الله علیه وآله بسیار گریست و در رثای او چنین گفت:
أرّقت فبات لیلی لایزول
و لیل اخی المصیبة فیه طول
فاسعدنی البکاء و ذاک فیما
اصیب المسلمون به قلیل
لقد عظمت مصیبتنا و جلت
عشیة قیل: قد قبض الرسول(1)
ه - مرثیه ابی ذؤیب هذلی:
کسفت لمصرعه النجوم و بدرها
و تزعزعت آطام بطن الأبطح
و تزعزعت اجبال یثرب کلّها
و نخیلها لحلول خطب مفدح(2)
و - مرثیه ابی الهیثم بن تیّهان:
لقد جدعت آذاننا و انوفنا
غداة فجئنا بالنبیّ محمّد(3)
ز - مرثیه امرعله قشیریه:
یا دار فاطمة المعمور ساحتها
هیجت لی حزناً حییت من دار(4)
ح - مرثیه عامر بن طفیل:
بکت الارض و السماء علی النو
ر الذی کان للعباد سراجاً
من هدینا به الی سبل ال
حق و کنّا لانعرف المنهاجا(5)
ط - مرثیه سواد بن قارب:
بکت علیه ارضنا و سماؤنا
و تصدّعت وجداً به الاکباد
لو قیل: تفدون النبیّ محمداً
بذلت له الاموال و الاولاد
صحابه در سوگ بسیاری از افراد در حضور پیامبرصلی الله علیه وآله مرثیهخوانی کردند و حضرت نه تنها آنان را از این کار نهی نفرمود بلکه آنان را نیز بر این کار تشویق کرد.
الف - مرثیه برای حمزة بن عبدالمطلّب؛
صفیه دختر عبدالمطلب و برادر حمزه میگوید:
أسائلة اصحاب أحد مخافة
بنات ابی من اعجم و خبیر
فقال الخبیر انّ حمزة قد ثوی
وزیر رسول اللَّه خیر وزیر
دعاه الی الحقّ ذوالعرش دعوة
الی جنّة یحیا بها و سرور(1)
کعب بن مالک در سوگ حمزه میگوید:
صفیّة قومی و لاتعجزی
و بکّی النساء علی حمزة
و لاتسأمی ان تطیلی البکا
علی اسداللَّه فی الهزّة
فقد کان عزّاً لأیتامنا
و لیث الملاحم فی البزّة
یرید بذاک الرضا احمد
و رضوان ذی العرش و العزّة(2)
ب - مرثیه برای عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب، شهید بدر؛
چون عبیده در بدر به شهادت رسید، کعب بن مالک انصاری گریهکنان در سوگ او گفت:
ایا عین جودی و لاتبخلی
بدمعک حقاً و لاتنزری
علی سیّد هدّنا هُلَله
کریم المشاهد و العنصر(3)
ج - مرثیه برای جعفر بن ابی طالب و شهدای موته؛
حسّان بن ثابت میگوید:
فلایُبعدن اللَّه قتلی تتابعوا
بمؤتة منهم ذوالجناحین جعفر
و زید و عبداللَّه فیمن تتابعوا
جمیعاً و اصحاب المنیّة تخطر(1)
کعب بن مالک انصاری میگوید:
نام العیون و دمع عینک یهمل
سحّاً کما و کفّ الطباب المخضّل
فی لیلة وردت علیّ همومها
طوراً أخن و تارة أتململ
صبروا بمؤتة للإله نفوسهم
حذر الردی و مخافة ان ینکلوا
اذ یهتدون بجعفر و لوائه
قدّام اوّلهم فنعم الاوّل(2)
د - مرثیه کشته شدگان روز رجیع؛
جماعتی نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمده و ایشان خواستند تا گروهی را برای تعلیم احکام اسلام به منطقه آنها بفرستد. پیامبرصلی الله علیه وآله شش نفر از اصحاب خود را به سوی آنها فرستاد.
هنگامی که به چشمه رجیع که آبی برای قبیله هذیل بود رسیدند. با کمک گرفتن از قبیله هذیل بر این شش نفر حمله کردند. آنان در ابتدا گفتند: ما نمیخواهیم شما را بکشیم بلکه میخواهیم شما را به اهل مکه تسلیم کنیم تا جایزه بگیریم. برخی از آن شش نفر با آنها جنگیدند تا کشته شدند ولی خبیب و همراه او خود را تسلیم کردند. در بین راه همراه او خواست که بر آنان شمشیر بکشد که او را نیز با سنگ به شهادت رساندند. و در آخر هم خبیب را به اهل مکه تسلیم نمودند و اهل مکه او را به دار آویختند. حسان درباره آنان میگوید:
صلّی الإله علی الذین تتابعوا
یوم الرجیع فاکرموا و اثیبوا
رأس السریة مرثد و امیرهم
و ابن البکیر امامهم و خُبیب(3)
و نیز در سوگ آنان گریهکنان میگوید:
ما بال عینک لاترقأ مدامعها
سحّاً علی الصدر مثل الؤلؤ القلق
علی خُبیب فتی الفتیان قد علموا
لافشل حتّی تلقاه و لانزق(4)
ه - مرثیه نعم در سوگ همسرش از شهیدان احد؛
یا عین جودی بفیض غیر ابساس
علی کریم من الفتیان لبّاس(1)
و - مرثیه برای سعد بن معاذ، مجروح روز خندق؛
مردی از انصار در مورد سعد میگوید:
و ما اهتزّ عرش اللَّه من موت هلک
سمعنا به الاّ لسعد ابی عمرو(2)
حسّان بن ثابت گریان در مصیبت سعد میگوید:
لقد سجمت من دمع عینی عبرة
و حقّ لعینی ان تفیض علی سعد
قتیل ثوی فی معرک فجعت به
عیون ذواری الدمع دائمة الوجد(3)
ز - مرثیه برای شهدای چاه معونه؛
ابو برّاء به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: اگر کسانی از اصحابت را به اهل نجد بفرستی، امید میرود که آنان دعوت تو را بپذیرند. پیامبرصلی الله علیه وآله جماعتی را به نجد فرستاد، آنان حرکت کرده و در کنار چاه «معونه» فرود آمدند. نامه رسول خداصلی الله علیه وآله را به عامر بن طفیل دادند ولی او در آن نظر نکرد، و هم فرستاده را به قتل رسانید و هم با کمک قبایل دیگر، آن عده از مسلمانان را کشتند.
عبداللَّه بن رواحه بر نافع بن بدیل بن ورقاء خزاعی از شهدای این واقعه گریسته، میگوید:
رحم اللَّه نافع بن بدیل
رحمة المبتغی ثواب الجهاد
صابر صادق وفیّ اذاما
اکثر القوم قال قول السداد(4)
حسان بن ثابت گریهکنان درباره آنان میگوید:
علی قتلی معونة فاستهلّی
بدمع العین سحاً غیر نزر(5)
ح - مرثیه برای عثمان بن مظعون؛
چون عثمان بن مظعون از دنیا رحلت کرد، همسرش درباره او چنین گفت:
یا عین جودی بدمع غیر ممنون
علی رزیّة عثمان بن مظعون
علی امرئ کان فی رضوان خالقه
طوبی له من فقید الشخص مدفون(1)
ط - مرثیه برای ولید بن ولید بن مغیره؛
امسلمه همسر پیامبرصلی الله علیه وآله گریهکنان برای ولید میگوید:
یا عین فابکی للولید بن الولید بن مغیرة
قد کان غیثاً فی السنین و رحمة فینا و میره(2)
ی - مرثیه برای زید بن عمر بن خطاب؛
ایاس بن بکیر در مرثیه او که در جنگ بنی عدی کشته شد، میگوید؛
ألا یا لیت امّی لم تلدنی
و لم اک فی الغزاة لدی البقیع
و لم أر مصرع بن الخیر زید
و هدّته هنا لک من صریع(3)
ک - مرثیه حضرت علیعلیه السلام در سوگ فاطمهعلیها السلام:
امیرالمؤمنینعلیه السلام بر بالای قبر فاطمهعلیها السلام ایستاده، در حالی که غصهها و بغضها گلو گیرش شده بود نتوانست جلوی اشک سوزان از قلب خود را بگیرد، در این هنگام است که میگوید:
لکل اجتماع من خلیلین فرقة
و کلّ الذی دون الممات قلیل
و انّ افتقادی واحداً بعد واحد
دلیل علی أن لایدوم خلیل(4)
ابوالفرج اصفهانی میگوید: «شعرا اقدام به مرثیهسرایی برای امام حسینعلیه السلام نمیکردند».(5)
ولی در عین حال گروهی در سوگ امام حسینعلیه السلام شعر سرودند: سبط بن جوزی از سدّی نقل میکند که گفت: «اوّل کسی که در سوگ حسین مرثیه سرایی کرد عتبة بن عمرو عبسی بود».
با مرور به کتب تاریخی پی میبریم که شعرایی بودهاند که درباره مصیبت امام حسین علیه السلام شعر سرودهاند اینک به برخی از آنان اشاره میکنیم:
او که یکی از مردان قبیله بنی تمیم بن مرّة بن کعب بن لؤی و از طرفداران بنی هاشم بوده و از تابعین به حساب میآمد در مرثیه امام حسینعلیه السلام شعری دارد که اوّل آن چنین است:
مررت علی ابیات آل محمّد
فلم أرها کعهدها یوم حلّت(1)
مرزبانی میگوید: ابو الرجح خزاعی بر فاطمه دختر حسین بن علیعلیه السلام وارد شد و برای او مرثیه ای درباره حسینعلیه السلام قرائت کرد که مطلع آن چنین است:
أجالت علی عینی سجائب عبرة
فلم تصحّ بعد الدمع حتیّ ارمعلّت
تبکی علی آل النبیّ محّمد
ما اکثرت فی الدمع لا بل اقلّت(2)
چون سر مبارک امام حسینعلیه السلام و اسرا به مدینه رسید، همه اهل مدینه ضجّه کنان و گریه کنان از خانهها بیرون ریختند. در این هنگام زینب دختر علی بن ابی طالب علیهم السلام صیحه کنان فریاد میزد: واحسیناه، وااخوتاه، واأهلاه، وامحمّداه. آن گاه فرمود:
ماذا تقولون اذ قال النبیّ لکم
ماذا فعلتم و انتم آخر الأمم
بأهل بیتی و اولادی أما لکم
عهد أما أنتم توفون بالذمم
ذریّتی و بنو عمّی بمضیعة
منهم أساری و منهم ضرّجوا بدم
ما کان هذا جزائی اذ نصحت لکم
ان تخلفونی بسوء فی ذوی رحمی(1)
او که از اصحاب امام صادقعلیه السلام است، در مرثیه امام حسینعلیه السلام چنین میگوید:
لبّیک علی الاسلام من کان باکیاً
فقد ضیّعت احکامه و استحلّت
غداة حسین للرماح دریئة
و قد نهلت منه السیوف و علّت
و غودر فی الصحراء لحماً مبدّداً
و قد نهلت منه السیوف و علّت
فما نصرته امّة السوء اذ دعا
لقد طاشت الاحلام منها و ضلّت(2)
محمّد بن عزّالدین یوسف بن حسن زرندی - شیخ حدیث در مسجد پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله - از ابوالقاسم فضل بن محمد مستملی و او از قاضی ابوبکر سهل بن محمد او از ابوالقاسم بکران بن طیّب نقل کرده که به او خبر رسیده که شافعی این اشعار را میخوانده است:
تأوّب همیّ و الفؤاد کئیب
و أرّق عینی و الرقاد غریب
و ممّا نفی نومی و شیّب لُمّتی
تصاریف ایّام لهنّ خطوب
تزلزلت الدنیا لآل محمدّ
و کادت لهم صمّ الجبال تذوب
و غارت نجوم و اقشعرّت ذوائب
و هتّک استار و شقّ جیوب
فللنصل إعوال و للرّمح رنّة
و للخیل من بعد الصّهیل نحیب
فمن مبلغ عنیّ الحسین رسالةً
و ان کرهتها انفس و قلوب
قتیل بلاجرم کأنّ قمیصه
صبیغ بماء الأُرجوان خضیب
یُصلّی علی المختار من آل هاشم
و یُغزی بنوه انّ ذا لعجیب
لئن کان ذنبی حبّ آل محمّد
فذلک ذنب لست عنه اتوب
هم شفعائی یوم حشری و موقفی
و حبّهم للشافعیّ ذنوب(3)
زرندی از امیر عضد الدین محمد بن علی بن احمد بن علی بن عبداللَّه وزیر نقل کرده که در مرثیه حسین بن علیعلیه السلام و اهل بیتش علیهم السلام ابیاتی همانند آب زلال بلکه رقیق تر از آن سروده است که بخشی از آن چنین است:
بدت کربلا ملأی من الکرب و البلا
فقوما معی فی ارضها و قفا نبکی
بها قتلوا سبط النبیّ محمدٍ
و باعوا هذاک الرّشد بالمال و المُلک
و ضاعت دماءٌ بالعراق عزیزةٌ
مکرّمةٌ اذ کان راماً من المسک
فیاویل اقوام طغاة تعرّضوا
لتلک الدماء الفاطمیّات بالسفک(1)
سبط بن جوزی از جدّش اشعاری را در مصیبت امام حسینعلیه السلام نقل کرده که بخشی از آن چنین است:
و لمّا رأوا بعض الحیاة مذلّة
علیهم و عزّ الموت غیر محرّم
أبوا أن یذوقوا العیش و الذلّ واقع
علیه و ماتوا میتة لم تذمم(2)
ابوالفرج اصفهانی از هشام کلبی نقل کرده که گفت: از رباب بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام خواستگاری شد ولی او امتناع نمود و فرمود: من بعد از فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله با کسی ازدواج نخواهم کرد. آن گاه این ابیات را در سوگ امام حسینعلیه السلام سرود:
انّ الذی کان یستضاء به
بکربلاء قتیل غیر مدفون
سبط النبیّ جزاک اللَّه صالحة
عنّا و جنّبت خسران الموازین
قد کنت لی جبلاً صعباً ألوذ به
و کنت تصحبنا بالرحم و الدین
من للیتامی و من للسائلین و من
یغنی و یؤوی الیه کل مسکین
و اللَّه لا ابتغی صِهراً بصهرکم
حتیّ اغیّب بین الرمل و الطین(3)
ابن اثیر مینویسد: «چون معاویه از دنیا رفت و حسین بن علیعلیه السلام به قتل رسید، عبیداللَّه بن حرّ جعفی از جمله کسانی بود که در قتل امام شرکت نکرده و عمداً خود را مخفی کرده بود. چون حسینعلیه السلام کشته شد، ابن زیاد شروع به جست و جوی اشراف از اهل کوفه نمود ولی عبیداللَّه بن حرّ را ندید، تا این که خود عبیداللَّه بن حرّ بر ابن زیاد وارد شد. پسر زیاد به او گفت: کجا بودی؟ او گفت: مریض بودم.
ابن زیاد گفت: مریض قلب یا مریض بدن؟ او گفت: قلبم مریض نبوده است، ولی بدنم مریض بود و خداوند بر من منّت گذارده و آن را عافیت بخشید. ابن زیاد گفت: دروغ گفتی، ولی تو با دشمنان ما بودی.
او گفت: اگر من با آنها بودم مرا نیز یافته بودی.
ابن زیاد از عبیدالله بن حر غافل شد، و لذا او از دارالاماره بیرون آمده و سوار بر اسبش شد. ابن زیاد درباره او سؤال کرد، گفتند: او سوار بر اسبش شده است. ابن زیاد گفت: او را نزد من آورید.
مأموران پشت سر او رفتند و گفتند: امر امیر را اطاعت کن. گفت: به او خبر دهید هرگز با میل خود نزد او نخواهم آمد. آن گاه اسبش را به حرکت درآورده و بر منزل احمد بن زیاد طائی وارد شد. اصحابش دور او را گرفتند.
آن گاه از خانه خارج شد و خود را به کربلا رسانید. نظر بر قتلگاه حسینعلیه السلام و کشتهشدگان همراهش انداخت و بر آنان استغفار کرد. سپس به طرف مداین آمد. وی در سوگ شهیدان به خون خفته، در قصیدهای میگوید:
یقول امیر غادر و ابن غادر
ألا کنت قابلت الشهید بن فاطمه
و نفسی علی خذلانه و اعتزاله
و بیعة هذا الناکث العهد لائمه
فیا ندمی ان لا اکون نصرته
ألا کلّ نفس لاتسدد نادمه
و یا ندمی ان لم أکن من حماته
لذو حسرة ما ان تفارق لازمه
سقی اللَّه ارواح الذین تآزروا
علی نصره سقیاً من الغیث دائمه
وقفت علی اجداثهم و مجالهم
فکاد الحشی ینفض و العین ساجمه(1)
1) 556. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 237و238.
با مطالعه آیات قرآن کریم و روایات، حقایق آشکار و نهان فراوانی برای ما درباره گریه و اشک ریختن روشن میشود، اینک به برخی از آیات و روایات در این زمینه اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: { وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدِّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاکْتُبْنَا مَعَ الشَّهِدِینَ ؛(1)«و هر گاه آیاتی را که بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده بشنوند، میبینی که اشک از چشمان آنان جاری میشود، به خاطر حقیقتی که دریافتهاند. آنان میگویند: پروردگارا! ایمان آوردیم، پس نام ما را با گواهان بنویس.»
این آیه مربوط به نجاشی زمامدار حبشه است که در آغاز بعثت پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله و مهاجرت مسلمین از مکه به سوی حبشه پذیرای مسلمانان مهاجر شد.
خداوند متعال میفرماید: { فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَلْیَبْکُوا کَثِیراً جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ؛(2)«پس آنان باید کمتر بخندند و بسیار بگریند، این جزای کارهایی است که انجام میدادند.»
این آیه مربوط به منافقین عصر پیامبرصلی الله علیه وآله است که به بهانه گرما یا سرمای هوا از شرکت در جهاد خودداری میکردند و مردم را نیز از شرکت در جهاد بازمی داشتند.
خداوند میفرماید: { وَ یَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنْ کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً * وَ یَخِرّوُنَ لِلْأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً}؛(1)«میگویند: منزه است پروردگار ما که وعده هایش یقیناً انجام شدنی است. آنان به زمین میافتند و گریه میکنند و [تلاوت آیات الهی همواره] بر خشوع آنان میافزاید.»
خداوند میفرماید: { … إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیّاً}؛(2)«آنان [پیامبران الهی و هدایت یافتگان کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده میشد به خاک میافتادند در حالی که سجده میکردند و گریان بودند.»
خداوند میفرماید: { أَزِفَتِ الْازِفَةُ * لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ کاشِفَةٌ * أَفَمِنْ هذَا الْحَدیثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَکُونَ وَ لاتَبْکُونَ ؛(3)«آنچه باید نزدیک شود [قیامت]، نزدیک شده است و هیچ کس جز خدا نمیتواند سختیهای آن را بر طرف سازد. آیا از این سخن تعجب میکنید و میخندید و گریان نمیشوید.»
در روایات اسلامی نیز برای گریه و اشک ارزش خاصی بیان شده است:
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «بکاء العیون و خشیة القلوب من رحمة اللَّه»؛(1)«اشک چشمها و ترس دلها [از خدا] از رحمت خداوند به شمار میرود.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «انّما هی رحمة یجعلها فی قلوب عباده»؛(2)«همانا اشک رحمتی است که خداوند آن را در وجود بندگانش قرار میدهد.»
امیرالمؤمنین علیعلیه السلام فرمود: «البکاء من خشیة اللَّه ینیر القلب و یعصم من معاودة الذنب»؛(3)«گریه کردن از خوف خدا، قلب را نورانی و از بازگشت به ارتکاب گناه بازمی دارد.»
پیامبرصلی الله علیه وآله در وصیت خود به امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «یا علیّ! اربع خصال من الشقاء: جمود العین و قساوة القلب و بُعد الامل و حبّ البقاء»؛(4)«ای علی! چهار ویژگی از بدبختی و شقاوت است: خشکی چشم، سختی دل، آرزوی دراز، دوست داشتن بقا.»
امام حسینعلیه السلام فرمود: «البکاء من خشیة اللَّه نجاة من النار»؛(5)«گریستن از خوف خدا موجب رهایی از دوزخ است.»
رسول اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «ما من عمل الاّ و له وزن و ثواب الاّ الدمعة، فانّها تطفی غضب الرّب»؛(1)«هر کار و عمل نیکی به اندازه معیّنی دارای پاداش و ثواب است، مگر اشک، پس همانا اشک چشم آتش خشم الهی را فرو مینشاند.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: « … و ما من قطرة احبّ الی اللَّه من قطرتین: قطرة دم فی سبیل اللَّه، و قطرة دمع فی سواد اللیل من خشیة اللَّه»؛(2)« … هیچ قطرهای نزد خدا محبوبتر از دو قطره نیست: قطره خونی که در راه خدا ریخته شود، و قطره اشکی که در تاریکی شب از بیم خدا از دیده جاری گردد.»
علما و دانشمندان برای گریستن آثار و تأثیراتی ذکر کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
کسانی که در مسیر عبودیّت حقّ از اشک و آه بهره میبرند به نتایج معنوی فراوانی دسترسی پیدا میکنند؛ زیرا اشکی که در برابر خدا یا در اندوه اولیای الهی از چشمهسار دیدگان جاری میشود، از آن جهت که حالتی روحانی و الهی در آن حاکم است از نورانیّت و معنویّت فوقالعادهای برخوردار میباشد. لذا حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام در دعای کمیل به خداوند متعال عرض میکند: «یا الهی و ربّی و سیدی و مولای، لأیّ الأمور الیک اشکوا و لما منها اضجّ و أبکی»؛ «ای پرودگار و آقا و مولای من! برای کدامین از امور خود شکوه به سوی تو آورم و برای کدامین از آنها گریه و زاری نمایم.»
و در جایی دیگر عرض میکند: «و لأبکینّ علیک بکاء الفاقدین»؛ «و البته من از دوری تو همانند گریه عزیز گم کرده گریه میکنم.»
و در فراز آخر دعا میگوید: «ارحم من رأس ماله الرجاء و سلاحه البکاء»؛ «رحم کن به کسی که سرمایهاش امیدواری و اسلحه اش گریه و زاری است.»
اشک و گریه سلاحی است قوی و بُرّنده که میتواند در راه خودسازی کمک شایانی به ما داشته باشد. لذا حضرت علیعلیه السلام در دعای کمیل میفرماید: «ارحم من رأس ماله الرجاء و سلاحه البکاء». در جنگ با دشمن درونی، یعنی جبهه جهاد اکبر، اسلحه انسان آه است نه آهن، گریه است نه شمشیر. کسانی هستند که در مجلس عزای حسین بن علیعلیه السلام نشستهاند، اما آن هنر و درک را ندارند تا اشک بریزند، و بر فرض هم که درک داشته باشند آن نرمش دل در آنان نیست، چه این که تحصیل نرمش دل، کار هر کسی نیست که نصیب او گردد.
از دیدگاه علمای اخلاق ریشه بسیاری از جنایتها قساوت قلب است. انسان وقتی به قساوت قلب و سخت دلی مبتلا شد، بسیاری از مواهب فطری را از دست میدهد، به طوری که نه از آلام دیگران متأثر میشود و نه دلش در مهر کسی میتپد، و نه رغبتی به راز و نیاز با خدا دارد و نه تمایل به محبّت با مردم در خود احساس میکند. بدیهی است که بهترین وسیله پیشگیری یا مداوا در این زمینه، اشک و گریه است.
عشق در لغت به معنای «دلدادگی» و «خاطر خواهی» است. محدّث قمی میگوید: «عشق عبارت است از زیاده روی در محبّت».(1)
به طور قطع در بین ابزار و وسایلی که برای وصول به عشق حقیقی - که همان عشق به محبوب عالم یعنی خدا است -، نیاز میباشد پس از شناخت و معرفت، اشک و گریه است. بنابراین اگر انسان، مشتاق رسیدن به حقیقت باشد ولی از اشک و گریه مدد نگیرد هرگز تحوّل معنوی وسیع و مؤثّر در او پدید نمیآید.
زبان مترجمان عقل است ولی ترجمان عشق، چشم است. آنجا که اشکی از روی احساس و درد میریزد عشق حضور دارد، ولی آن جا که زبان با گردش منظم خود جملههای منطقی میسازد، عقل حاضر است. بنابراین، همان طور که استدلالات منطقی و کوبنده میتواند همبستگی گوینده را با اهداف رهبران آن مکتب آشکار سازد، قطره اشک نیز میتواند اعلان جنگ عاطفی بر ضدّ دشمنان مکتب محسوب گردد.
1) 569. سفینة البحار، ج 1، ص 197.
شکسپیر، دانشمند، نویسنده و شاعر انگلیسی میگوید: «اندیشهها، رؤیاها، آهها، آرزوها و اشکها از ملازمات جدایی ناپذیر عشق هستند».
و در جملهای دیگر میگوید: «عشقی که با اشکهای چشم شست و شو داده شود، همیشه پاکیزه و تمیز و زیبا خواهد ماند».(1)
ویکتور هوگو، نویسنده معروف غربی میگوید: «خوشبخت کسی است که خدا به او دلی بخشیده که شایسته عشق و سوز و گداز است».(2)
به عقیده دانشمندان علوم تجربی و محقّقان علوم پزشکی، برای اشک خواص طبّی مختلفی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - همراه اشک آنزیمی خارج میشود که چشم و اطراف آن را ضدّ عفونی میکند.
2 - مطابق آزمایشات به عمل آمده، آنان که بیشتر گریه میکنند کمتر به زخمهای معده و اثنی عشر دچار میشوند.
3 - دانشمندان معتقدند که گریستن، در کاهش آلام درونی، و فشارهای روحی و روانی تأثیر بسیار عجیبی دارد.
4 - با اشک و گریه میتوان برخی از بیماریها را تشخیص داد، چون اشک چشم مایه صاف شده از خون بدن است و لذا به کمک آن میتوان گونههای مختلفی از سرطان را شناسایی کرد.
گریه در سوگ اولیای الهی خصوصاً بر سالار شهیدان اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام موافق با عقل سلیم بوده و دارای آثار و فواید بسیاری است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - گریه بر اهل بیتعلیهم السلام خصوصاً امام حسینعلیه السلام از مظاهر محبّت به آنان است که خداوند متعال به آن امر نموده و عقل نیز آن را تأیید میکند.
2 - این اشک از مصداق تعظیم شعائر الهی است، زیرا با این عمل در حقیقت شعارهای آنان را به پا میداریم.
3 - گریه بر امام حسینعلیه السلام در حقیقت توبه و انابه به سوی خداوند و رجوع به تمام خوبیها است، زیرا گریه بر امام حسینعلیه السلام جهت شخصی ندارد، بلکه به این دلیل است که او فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله و دارای تمام خوبیهاست که در راه احیای دین الهی مظلومانه به شهادت رسیده است. پس گریه برای چنین افرادی انابه و بازگشت و ارتباط با خوبی هاست. در روایات اسلامی آمده است: هر کس بر امام حسینعلیه السلام گریه کند یا بگریاند یا خود را گریان نشان دهد (تباکی کند) بهشت بر او واجب میگردد، زیرا این گونه گریه با این گرایش در حقیقت توبه و انابه و رجوع به خداوند متعال است.
4 - انسان تا به باطن خود رجوع نکند و از آن طریق با ولیّ خدا خصوصاً امام حسینعلیه السلام ارتباط پیدا نکند، دلش نمیشکند و اشکش جاری نمیگردد. پس گریه بر
امام حسینعلیه السلام در حقیقت ارتباط از راه باطن بین وجودی محدود با وجودی بیکران و نامحدود است. پر واضح است که با این ارتباط، انسان محدود نیز نامحدود خواهد شد. همان گونه که اگر آب محدود و برکهای در جایی باشد و آن را به دریای بیکران متصل و مرتبط نسازیم، در مدت اندکی آب گندیده و یا به دلیل شدّت گرمای هوا نابود خواهد شد، مگر آن که آن را به دریای بیکران متصل نماییم که در این صورت به مانند دریا عاصم و مصون از هر نوع میکروب و تعفّن و نابودی خواهد شد.
5 - گریه بر مظلوم، انسان را احساسی کرده، مدافع مظلوم خواهد نمود، خصوصاً کسی که معصوم بوده و امام و وصیّ و جانشین صاحب شریعت باشد، که در این هنگام انسان مدافع شریعت خواهد شد. هم چنین با دیدن هر مظلومی به فکر دفاع از او بر خواهد آمد و این مطلبی است که روان شناسان به آن اشاره کردهاند. از همین رو میبینیم که شیعیان به سبب بهره برداری از این اکسیر اعظم که همان گریه بر سیدالشهداءعلیه السلام و مظلومیّت اوست همواره در طول تاریخ حامی و پشت و پناه مظلومان بودهاند.
6 - گریه بر ولیّ خدا خصوصاً امام حسینعلیه السلام آرام بخش قلبهای سوختهای است که به جهت مصایبی که بر آن حضرتعلیه السلام وارد شده، آتش از آن شعلهور بوده و قطرههای اشک، مرحمی بر دل سوخته عاشقان آن حضرت خواهد بود.
7 - اشک، خصوصاً برای اولیای الهی سبب رقّت قلب شده و قساوت را از انسان دور میکند و زمینه را برای ورود انوار خداوند در دل انسان فراهم میسازد، زیرا اشکِ توجیه شده صیقلی کننده زنگار دل است.
8 - اشک بر امام حسینعلیه السلام در حقیقت مبارزه منفی و عملی با حاکمان جائر است، یعنی با این عمل وانمود میکنند که از رفتار آنان بیزارند، همان گونه که حضرت زهراعلیها السلام بعد از وفات پدرش رسول خداصلی الله علیه وآله و بعد از واقعه «سقیفه» گریههای فراوانی کرد، تا از جهتی به مردم بفهماند که برای چه دختر رسول خدا ناراحت است و میگرید؟ با آن که اهل بیتعلیهم السلام الگوی صبر و مظهر بردباری و استقامت و شکیبایی اند.
9 - اشک بر اهل بیتعلیهم السلام خصوصاً سرور شهیدان اعلام ادامه دادن و زنده نگه داشتن راه آن بزرگواران است؛ هم چنین اعلام این مطلب است که ما در طول تاریخ مخالف یزید و یزیدیان بوده و موافق و پیرو حسینعلیه السلام و حسینیان زمان و شعارهایشان هستیم.
گریستن در سوگ اولیای الهی داخل در اصل اباحه است. و این اصل پابرجاست مادامی که دلیلی بر خلاف آن یعنی حرمت وجود نداشته باشد. و در مباحث آینده به این مطلب اشاره خواهیم کرد که هیچ دلیلی بر حرمت یا کراهت گریستن در سوگ اولیای الهی وجود ندارد، بلکه میتوان بر استحباب و رجحان آن اقامه دلیل نمود. اینک به نمونههایی از گریستن در سوگ اولیای الهی اشاره میکنیم:
طبری به سندش از علی بن ابی طالبعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «چون فرزند آدم را برادرش به قتل رسانید، آدم بر او گریست … ».(1)
طبری در تفسیر آیه { تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهلِکِینَ(2)}، به سندش از حسن بصری نقل کرده که گفت: از زمانی که حضرت یوسف از نزد یعقوب خارج شد تا روزی که بازگشت، هشتاد سال طول کشید. در این هنگام حزن از دل یعقوب مفارقت نکرد. آن قدر گریست تا اینکه چشمانش کور شد.
حسن بصری میگوید: به خدا سوگند! در آن روز روی زمین مخلوقی کریمتر بر خدا از یعقوب نبود.(1)
ابن هشام میگوید: «چون پیامبرصلی الله علیه وآله از احد بازگشت، صدای گریه و ناله بر کشتگان به گوشش رسید، چشمان حضرت پر از اشک شد و گریست. سپس فرمود: «ولی حمزه گریه کنندهای ندارد».زنان بنی عبد الأشهل چون این ندا را شنیدند، شروع به گریه بر عموی رسول خداصلی الله علیه وآله کردند.(2)
او نیز از ابن مسعود نقل کرده که گفت: ما گریه رسول خداصلی الله علیه وآله را به مانند گریستن بر پیامبرصلی الله علیه وآله حمزه را به طرف قبله نمود، آن گاه بر بالین جنازه او ایستاد و صیحهای زد که نزدیک بود بیهوش شود.(3)
ابن ابی شیبه به سندش از ابن مسعود نقل کرده که گفت: روزی نزد رسول خداصلی الله علیه وآله بودیم، ناگهان جماعتی از بنی هاشم آمدند، چون حضرت آنان را مشاهده کرد چشمانش گریان شده، رنگش تغییر کرد. به او عرض کردم: ما در صورت شما چیزی مشاهده میکنیم که برای شما ناراحت کننده است؟ حضرت فرمود: «انّا اهل بیت اختار اللَّه لنا الآخرة علی الدنیا، و انّ أهل بیتی سیلقون بلاء»؛(4)«همانا ما اهل بیتی هستیم که خداوند برای ما آخرت را بر دنیا انتخاب کرده است. و همانا زود است که اهلبیتم را بلا فرا رسد.»
ام ایمن میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله را مشاهده کردم که در زیر تابوت عبدالمطلّب در حالی که میگریست حرکت میکرد.(1)
بخاری نقل میکند: خبر شهادت زید و جعفر و ابن رواحه را قبل از آن که به مردم برسد خود پیامبرصلی الله علیه وآله به آنان داد و فرمود: پرچم را زید گرفت، و بر زمین افتاد، سپس جعفر گرفت او نیز بر زمین افتاد، آن گاه ابن رواحه گرفت و او نیز بر زمین افتاد. اینها را میگفت در حالی که چشمانش گریان بود.(2)
چون جعفر و اصحابش به شهادت رسیدند، رسول خداصلی الله علیه وآله وارد خانه او شد و فرزندان جعفر را طلبید. آنان را بویید و چشمانش گریان شد. همسرش اسماء به حضرت عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت! چه چیز شما را به گریه درآورده است؟ آیا خبری از جعفر و اصحابش به شما رسیده است؟ حضرت فرمود: آری، امروز آنان به شهادت رسیدند. اسماء میگوید: من بلند شدم و گریستم و زنان را نیز بر دور خود جمع کردم. در این هنگام فاطمهعلیها السلام داخل شد در حالی که گریه میکرد و میفرمود: واعمّاه.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «علی مثل جعفر فلتبک البواکی»؛(3)«بر مثل جعفر باید گریه کنندگان بگریند.»
ابوهریره میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله به زیارت قبر مادرش رفت و گریست و هر کسی را که در اطراف او بود نیز به گریه درآورد.(1)
روایت شده که پیامبرصلی الله علیه وآله بر فاطمه مادر حضرت علیعلیه السلام نماز خوانده، او را در قبر گذارد و گریست. و فرمود: خداوند تو را به جهت مادری جزای خیر دهد. به طور حتم تو خوب مادری بودی.(2)
حاکم به سندش از عایشه نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه وآله عثمان بن مظعون را در حالی که مرده بود بوسید و گریه کرد.(3)
انس بن مالک میگوید: چون ابراهیم فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله رحلت نمود، پیامبرصلی الله علیه وآله به اصحاب خود فرمود: «لاتدرجوه فی اکفانه حتّی انظر الیه»؛(4)«او را در کفن هایش داخل نکنید تا او را ببینم.»
ابن مسعود و ثابت بن زید و قرظة بن کعب میگویند: پیامبرصلی الله علیه وآله ما را به گریه هنگام مصیبت رخصت داد.(5)
حاکم نیشابوری به سندش از ابو هریره نقل میکند که گفت: پیامبرصلی الله علیه وآله به دنبال
جنازهای در حال حرکت بود در حالی که عمر بن خطاب نیز همراه او حرکت میکرد. عمر صدای گریه زنان را شنید، و آنان را از این کار بازداشت. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «یا عمر! دعهنّ، فانّ العین دامعة، والنفس مصابة و العهد قریب»؛(1)«ای عمر! آنان را رها کن، زیرا چشم اشکبار و نفس مصیبت دیده و عهد نزدیک است.»
ابن صبّاغ مالکی از جعفر بن محمّدعلیهما السلام نقل میکند که فرمود: «چون فاطمهعلیها السلام رحلت نمود، علیعلیه السلام هر روز به زیارت او میآمد. حضرت فرمود: روزی آمد و خود را بر روی قبر افکند و گریست و این اشعار را انشاء نمود:
مالی مررت علی القبور مسلّماً
قبر الحبیب فلم یردّ جوابی
یا قبر مالک لاتجیب منادیاً
أمللت بعدی خلّة الأحباب(2)
«مرا چه شده که بر قبور گذر میکنم و بر قبر دوست و حبیبم سلام میدهم ولی جوابم را نمیدهد.
ای قبر! تو را چه شده که جواب ندا دهنده را نمیدهی؟ آیا بعد از من از معاشرت با دوستان ملول و خسته شدهای؟».
ابن قتیبه میگوید: «چون عمار به قتل رسید، حضرت علیعلیه السلام به عدی فرمود: «یا عدی! قتل عمار بن یاسر؟»؛ «ای عدی! آیا عمار بن یاسر کشته شد؟» عدی عرض کرد: آری. آن گاه حضرت گریست و فرمود: «رحمک اللَّه یا عمار!استوجب الحیاة و الرزق الکریم … »؛(3)«خدا رحمت کند تو را ای عمار! او مستوجب زندگانی و رزق کریم بود.»
سبط بن جوزی میگوید: «در آن روز یعنی صفین هاشم بن عتبة بن ابی وقاص نیز کشته شد. حضرت بر هر دو گریست و بر آنان نماز گزارد. و عمار را به طرف خود و هاشم بن عتبه را به طرف قبله نمود، و آن دو را غسل نداد».(1)
سبط بن جوزی میگوید: «خبر کشته شدن محمد بن ابی بکر به علیعلیه السلام رسید، گریست و بر او اظهار تأسف نمود و قاتلش را لعنت فرستاد».(2)
سبط بن جوزی میگوید: «آن گاه فاطمه از مردم کناره گرفت و دائماً بر رسول خداصلی الله علیه وآله ندبه میکرد و میگریست تا به آن حضرت ملحق شد».(3)
انس بن مالک میگوید: «چون از دفن رسول خداصلی الله علیه وآله فارغ شدیم، فاطمه به نزد من آمد و فرمود: ای انس! «کیف طابت انفسکم ان تحثوا علی وجه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله التراب؟»؛(4)«چگونه شما توانستید بر صورت رسول خداصلی الله علیه وآله خاک بریزید؟
آن گاه گریست و ندا سر داد: یا ابتاه … ».
یعقوبی میگوید: چون خدیجه رحلت نمود فاطمه در حالی که میگریست خود را به رسول خداصلی الله علیه وآله رسانید و گفت: کجاست مادرم؟ کجاست مادرم؟.(5)
ابن شبّه به سندش از ابن عباس نقل کرده که گفت: چون رقیه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله رحلت کرد، حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: «به سلف خیر ما عثمان بن مظعون ملحق باد … » در این هنگام بود که فاطمه بر لب قبر گریست و پیامبرصلی الله علیه وآله اشکهای او را با گوشه لباسش از چشمان حضرت پاک میکرد.(1)
ابن اثیر نقل میکند: رسول خداصلی الله علیه وآله بر اسماء وارد شد و خبر شهادت جعفر را به او داد و بر او به این مصیبت تسلیت گفت. فاطمهعلیها السلام وارد شد و شروع به گریه کرد.(2)
ابن ابی الحدید میگوید: «حسن بن علی در صبح آن شبی که امیرالمؤمنینعلیه السلام در آن شب رحلت نمود، خطبهای ایراد کرد و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «در این شب مردی رحلت نمود که پیشینیان بر او سبقت نگرفته و آیندگان نیز او را درک نخواهند کرد. او همیشه همراه رسول خداصلی الله علیه وآله جهاد میکرد و با جان خود از او دفاع مینمود. رسول خداصلی الله علیه وآله او را با پرچمش راهنمایی میکرد. جبرئیل در طرف راست او و میکائیل در طرف چپ او بودند، و از جنگ باز نمیگشت تا خداوند پیروزی را بر دستان او قرار میداد. او در شبی وفات یافت که عیسی بن مریم به آسمان عروج نمود، و یوشع بن نون وفات یافت. و هیچ زردی و سیاهی (طلا و نقرهای) را بر جای نگذاشت جز هفتصد درهم از زیادی اموالش که میخواست با آن خادمی برای خانوادهاش تهیه کند. آن گاه بغض گلوی او را فشرد و گریست و مردم نیز با او گریستند … ».(3)
قندوزی حنفی نقل میکند: « … مردی با عمودی از آهن بر سر شریف عباسعلیه السلام کوبید که فرقش را شکافت و بر زمین افتاد و فریاد برآورد: ای اباعبداللَّه! ای حسین! سلام من بر تو باد. امام فرمود: وای بر عباسم، وای بر خون دلم. آن گاه بر لشکر حمله کرده، آنان را کنار زد. از اسب پیاده شد و او را بر آن سوار کرد و داخل خیمه نمود و بسیار گریست و فرمود: خداوند به جهت من تو را بهترین جزا عنایت فرماید … ».(1)
احمد بن اعثم کوفی مینویسد: «به حسین بن علی خبر رسید که مسلم بن عقیل کشته شده است. به این طریق که مردی از اهل کوفه بر امام حسینعلیه السلام وارد شد. حضرت به او فرمود: از کجا آمدهای؟ گفت: از کوفه. من از کوفه بیرون نیامدم تا این که بر مسلم بن عقیل و هانی بن عروه مذحجی نظر کردم که هر دو کشته شده و به دار آویخته و در بازار قصابان بر روی زمین کشیده میشدند. و سر آن دو را برای یزید بن معاویه فرستادند.
حضرت آهی کشید و گریست. آن گاه فرمود: { إِنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ .(2)
سبط بن جوزی از هشام بن محمّد نقل میکند: «چون امام حسینعلیه السلام مشاهده کرد که لشکر عمر بن سعد اصرار بر کشتن او دارد، قرآن را برداشت و بر روی سر گذاشت و ندا داد: بین من و بین شما کتاب خدا و جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله حاکم باشد. ای قوم! به چه جرمی خون مرا حلال میشمارید؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا گفتار جدّم در حقّ من و برادرم که فرمود: «حسن و حسین دو جوانان بزرگوار بهشتند» به شما نرسیده است؟ اگر مرا تصدیق نمیکنید از جابر و زید بن ارقم و ابوسعید خدری سؤال کنید. آیا جعفر طیّار عموی من نیست؟
در این هنگام طفلی که به جهت عطش، بی تابی میکرد توجه او را به خود جلب نمود. صدا زد: ای قوم! اگر به من رحم نمیکنید لااقل به این طفل رحم کنید. مردی از میان قوم تیری بر او زد و او را ذبح نمود. حسینعلیه السلام شروع به گریه کرد و میگفت: «اللهم احکم بیننا و بین قوم دعونا لینصرونا فقتلونا. فنودی من الهواء: دعه یا حسین! فانّ له مرضعاً فی الجنّة»؛(1)«بار خدایا! بین ما و بین قومی حکم کن که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند ولی در عوض ما را به قتل رساندند. از آسمان ندایی داده شد: ای حسین! او را رها کن؛ زیرا برای او شیر دهندهای در بهشت است.»
چون خبر کشته شدن قیس به امام حسینعلیه السلام رسید حضرت آهی کشید و گریست. آن گاه فرمود: «اللهم اجعل لنا و لشیعتنا منزلاً کریماً عندک و اجمع بیننا و ایّاهم فی مستقرّ رحمتک، انّک علی کلّ شیء قدیر»؛(2)«بار خدایا! برای ما و شیعیان ما منزل کریمی نزد خود قرار ده، و بین ما و بین آنان در مستقرّ رحمتت جمع کن، زیرا تو بر هر کاری توانایی.»
قندوزی حنفی نقل میکند: « … حرّ بر اهل کوفه حملهور شد و از میان آنان پنجاه نفر را کشت و سپس کشته شد، سرش را از تن جدا کرده، به طرف امام پرتاب نمودند. حضرت سر او را به دامن گذاشت و در حالی که میگریست خون را از روی صورتش پاک میکرد و میفرمود: «واللَّه ما اخطأت أمّک اذ سمّتک حرّاً فانّک حرّ فی الدنیا و سعید فی الآخرة»؛(3)«به خدا سوگند! مادرت اشتباه نکرد زمانی که تو را حرّ نامید، زیرا تو حرّ در دنیا و با سعادت در آخرتی.»
ابو ذؤیب هُذلی میگوید: وارد مدینه شدم، صدای ضجّه و گریه بلند بود همان گونه که حاجیان از احرام خارج میشوند. گفتم: چه خبر شده است؟ گفتند: رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت کرده است.(1)
ابن عساکر به سندش از ابن ابی نجیح از پدرش نقل کرده که گفت: اهل مکه و مدینه، اعم از زن و مرد و کودک، به مدّت هفت روز بر حسن بن علیعلیهما السلام گریستند.(2)
ابن عساکر به سندش از مساور مولی بنی سعد نقل کرده که گفت: ابوهریره را مشاهده کردم در حالی که بر درِ مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله روز رحلت حسن بن علیعلیهما السلام ایستاده و میگرید و با صدای بلند ندا میدهد: ای مردم! امروز محبوب رسول خداصلی الله علیه وآله رحلت نمود. او با این کلمات همه را به گریه انداخت.(3)
حاکم به سندش از مسلمة بن محارب نقل میکند: حسن بن علی در حالی که پنجاه و پنج روز از ربیع الاول گذشته بود در حالی که چهل و شش سال داشت رحلت نمود. و سعید بن عاص در حالی که میگریست بر او درود فرستاد.(4)
ابن عبدربّه و دیگران نقل کردهاند: چون حسن بن علی دفن شد برادرش محمد بن حنفیه گریان بر بالای قبر او ایستاد و عرض کرد: خداوند تو را رحمت کند ای ابامحمد!.(5)
جزری نقل میکند: بلال در عالم رؤیا پیامبر را خواب دید در حالی که به او فرمود: «ماهذه الجفوة یا بلال؟ اما اَن لک اَن تزورنا؟»؛ «این چه جفایی است ای بلال! آیا وقت آن نرسیده که به زیارت ما بیایی؟». بلال در حالی که محزون بود بیدار شد و سوار بر مرکب شده، به سوی مدینه آمد و مستقیماً به طرف قبر پیامبرصلی الله علیه وآله رفت و شروع به گریه کرد و خود را به قبر حضرت مالید. حسن و حسینعلیهما السلام آمدند. بلال آن دو را میبوسید و به خود میچسباند. آن دو به بلال فرمودند: ما میخواهیم تو هنگام سحر اذان بگویی. بلال بالای بام مسجد رفت. چون گفت: «اللَّه اکبر، اللَّه اکبر». مدینه از گریه به خود لرزید. چون گفت: اشهد أن لا اله الاّ اللَّه، شیون اهل مدینه بیشتر شد. چون گفت: اشهد انّ محمّداً رسول اللَّه، زنان از خانهها بیرون ریختند، و روزی به مانند آن روز دیده نشد که این گونه مردان و زنان گریسته باشند.(1)
1) 607. اسدالغابة، ج 1، ص 208.
با مراجعه به تاریخ و حدیث پی میبریم که پیامبر و اهل بیت ایشان علیهم السلام و صحابه و تابعین و بزرگان امت، در سوگ مصیبت امام حسینعلیه السلام گریسته اند. اینک به نمونههایی که در کتب اهل سنت به آن تصریح شده، اشاره میکنیم:
عایشه میگوید: حسین بن علیعلیه السلام در حالی که بر رسول خداصلی الله علیه وآله وحی نازل شده بود وارد شد و از کمر او بالا رفت و بر پشت او بازی میکرد. جبرئیل به حضرت عرض کرد: ای محمّد! همانا زود است که امتت بعد از تو فتنه کنند و این فرزندت را به قتل برسانند. آن گاه دست دراز کرد و مشتی از تربت را به او داد و گفت: در این سرزمین است که فرزندت کشته خواهد شد، سرزمینی که اسم آن «طفّ» است.
چون جبرئیل رفت، رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که تربتی در دستش بود بر اصحابش وارد شد. در میان آنان ابوبکر، عمر، علی، حذیفه، عمار و ابوذر بودند. حضرت شروع به گریه کرد. عرض کردند: چه چیز شما را به گریه درآورده است ای رسول خداصلی الله علیه وآله؟! حضرت فرمود: جبرئیل مرا خبر داد که همانا فرزندم حسین بعد از من در سرزمین طفّ کشته خواهد شد. و برای من این تربت را آورده و خبر داده که در آن جا محلّ دفن او خواهد بود.(1)
1) 608. تاریخ ابن کثیر، ج 11، ص 29و30؛ تذکرة الحفّاظ، ج 2، ص 164؛ کامل ابن اثیر، ج 5، ص 364؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 176؛ مسند احمد، ج 3، ص 342.
ابن عساکر از نجی نقل میکند که من با علیعلیه السلام حرکت کردیم. چون به نینوا که در راه صفین بود رسید، حضرت ندا داد: صبر کن ای اباعبداللَّه! صبر کن ای اباعبداللَّه در شطّ فرات. راوی میگوید: عرض کردم: برای چه؟ حضرت فرمود: روزی بر پیامبر وارد شدم در حالی که دو چشمش گریان بود. عرض کردم: ای پیامبر خداصلی الله علیه وآله! آیا کسی تو را به غضب درآورده است؟ چه شده که چشمانتان اشکبار است؟ حضرت فرمود: لحظاتی قبل جبرئیل اینجا بود و مرا خبر داد که حسینعلیه السلام در کنار شطّ فرات به قتل خواهد رسید.
نجی میگوید: حضرت به من فرمود: آیا میخواهی از تربتش به تو دهم تا استشمام نمایی؟ عرض کردم: آری. آن گاه دست خود را دراز کرده و مشتی از خاک برداشت و به من عطا نمود. من نتوانستم جلوی خود را بگیرم، لذا اشکانم جاری شد.(1)
ابن عساکر به سندش از جعفر بن محمّد نقل کرده که از علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام در مورد کثرت گریستن سؤال شد؟ حضرت فرمود: مرا ملامت نکنید؛ زیرا یعقوب یکی از فرزندانش مفقود شد، آن قدر گریست تا این که دو چشمش سفید شد در حالی که میدانست که او نمرده است. ولی من به چهارده نفر از اهل بیتم نظر کردم که در صبح یک روز همگی ذبح شدند، آیا شما میخواهید که حزن آنان از قلبم بیرون رود؟.(2)
ابوالفرج اصفهانی به سندش از اسماعیل تمیمی نقل کرده که گفت: من نزد اباعبداللَّه جعفر بن محمّدعلیهما السلام بودم که خادم برای سید حمیری - شاعر - از حضرت
اجازه ورود گرفت. حضرت دستور داد که وارد شود. اهل بیت خود را پشت پرده قرار داد. سید حمیری وارد شد و سلام کرد و در گوشهای نشست. حضرت از او خواست تا شعر بخواند. حمیری این اشعار را در سوگ امام حسینعلیه السلام سرود:
أمرر علی جدث الحسین
فقل لأعظمه الزکیّه
آأعظماً لازلت من
و طفاء ساکبة رویّة
و اذا مررت بقبره
فأطل به وقف المطیّة
و ابک المطهّر للمطهّر
و المطهّرة النقیة
کبکاء معولة أتت
یوماً لواحدها المنیّة
حمیری میگوید: مشاهده کردم که اشکهای جعفر بن محمّد بر گونههایش سرازیر بود، و صدای شیون از خانه حضرت بلند شد، به حدّی که امام دستور به خودداری دادند. آنان نیز ساکت شدند … (1).
سبط بن جوزی نقل کرده است: چون حسینعلیه السلام کشته شد، دائماً ابن عباس بر او میگریست تا این که چشمش کور شد.(2)
قندوزی حنفی میگوید: «چون سر مبارک حسین بن علیعلیهما السلام را بر ابن زیاد وارد کردند، آن را در تشتی قرار داد و با چوب دستی اش شروع به زدن به دندانهای آن حضرت نمود و میگفت: مثل این دندانها را ندیدم. اَنَس نزد او بود، شروع به گریه کرد و گفت: حسینعلیه السلام شبیهترین مردم به رسول خداصلی الله علیه وآله است.(3)
ابن ابی الدنیا روایت کرده که زید بن ارقم نزد ابن زیاد بود، به او گفت: چوبت را بردار، به خدا سوگند! به دفعات دیدهام که رسول خداصلی الله علیه وآله ما بین این دو لب را میبوسید. آن گاه شروع به گریه کرد.(1)
چون خبر کشته شدن امام حسینعلیه السلام به امسلمه رسید، گفت: آیا این کار را کردند؟! خداوند قبرهایشان را از آتش پر کند. آن گاه آن قدر گریست تا این که غش کرد.(2)
زهری میگوید: «چون خبر قتل امام حسینعلیه السلام به حسن بصری رسید، گریست، به حدّی که دو گونههایش پر از اشک شد. آن گاه گفت: ذلیل باد قومی که فرزند دختر پیامبرش را به قتل رسانده است! … ».(3)
از جمله تابعین که در سوگ مصیبت امام حسینعلیه السلام گریست ربیع بن خثیم است. سبط بن جوزی نقل میکند: چون خبر کشته شدن حسینعلیه السلام به ربیع رسید گریست و گفت: آنان جوانانی را کشتند که هرگاه رسول خداصلی الله علیه وآله آنان را دیده بود دوست میداشت و به دستان خود آنان را طعام میداد و بر زانوی خود مینشاند.(4)
چون مرکب اُسرا به کوفه رسید، مردم همگی به دیدن زنان خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله آمدند.
و از هر طرف صدای آه و شیون و سر و صدا و مرثیهخوانی بلند بود. زنان کوفه ندبه کنان در حالی که گریبان چاک میدادند، با همراهی مردان بر اسیران میگریستند … (1).
عایشه بنت الشاطی میگوید: «سال شصت و پنج هجری داخل نشده بود که صیحه توابین به «یالثارات الحسینعلیه السلام» زمین را زیر پای بنی امیه به لرزه درآورد، و اهل کوفه با اسلحههای خود به طرف قبر حسینعلیه السلام به راه افتادند، در حالی که این آیه را تلاوت میکردند: { فَتُوبُوا إِلَی بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بَارِئِکُم(2)}. چون نزد قبر رسیدند، همگی صیحهای زدند. و مردم را گریان تر از آن روز ندیدند. و یک شبانه روز در آن جا اقامت کرده و تضرّع نمودند … ».(3)
1) 618. موسوعة آل النبیصلی الله علیه وآله، دکتر عایشه بنت الشاطی، ص 734.
2) 619. سوره بقره، آیه 54، پس توبه کنید؛ و به سوی خالق خود باز گردید و خود را {یکدیگر را} به قتل برسانید، این کار برای شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است.
3) 620. موسوعة آل النبیصلی الله علیه وآله، ص 764؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 451.
کسانی که از اهل سنت منکر جواز و رجحان گریستن بر اموات هستند، به ادلهای چند تمسک کردهاند که آنها را مورد بحث و بررسی قرار میدهیم:
مسلم و دیگران از عبداللَّه نقل کردهاند که گفت: حفصه بر عمر گریست. عمر به او گفت: آرام باش، ای دخترکم! آیا نمیدانی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «انّ المیّت یعذّب ببکاء اهله علیه»؛(1)«گریه خانواده میت او را عذاب میدهد.»
و نیز از ابن عمر نقل شده که چون عمر نیزه خورد بیهوش شد. بر او صدا به شیون بلند نمودند. چون به هوش آمد، گفت: آیا نمیدانید که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «انّ المیت لیعذب ببکاء الحیّ»؛(2)«همانا مرده، بر گریه زنده عذاب میشود.»
پاسخ
اوّلاً: این احادیث با احادیثی که قبلاً ذکر شد و همه دلالت بر جواز یا رجحان گریه دارد، معارض است.
ثانیاً: از احادیث دیگر استفاده میشود که عمر بن خطاب در تطبیق این حدیث نبوی بر موردش اشتباه کرده است، زیرا صهیب میگوید: «من بعد از شنیدن این
حدیث از عمر، نزد عایشه رفتم و آن چه از عمر شنیده بودم برای او بازگو کردم. عایشه گفت: نه به خدا سوگند! رسول خداصلی الله علیه وآله هرگز نفرمود که میّت به گریه کسی عذاب میشود، بلکه فرمود: «انّ الکافر یزیده اللَّه ببکاء اهله عذاباً، وانّ اللَّه لهو اضحک و أبکی، و لاتزر وازرة وزر اخری»؛(1)«همانا خداوند عذاب کافر را به سبب گریه اهلش زیاد میکند. و همانا خداوند میخنداند و میگریاند، هیچ کسی بار دیگری را حمل نمیکند.»
هشام بن عروه از پدرش نقل میکند که نزد عایشه قول ابن عمر نقل شد که میت به گریه اهلش بر او عذاب میشود، عایشه گفت: خدا رحمت کند ابا عبدالرحمن را، او چیزی را شنیده ولی حفظ نکرده است. روزی جنازه مرد یهودی را از کنار رسول خداصلی الله علیه وآله عبور دادند در حالی که اهلش بر او میگریستند. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «انتم تبکون و انّه لیعذب»؛(2)«شما گریه میکنید و او عذاب میشود.»
ثالثاً: قبلاً به روایتی اشاره کردیم که عمر نزد پیامبرصلی الله علیه وآله از گریه زنان بر میّت منع کرد، ولی رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «دعهنّ یا عمر! فانّ العین دامعة و القلب مصاب و العهد قریب»؛ «ای عمر! آنان را رها کن، زیرا چشم اشک ریزان و قلب مصیبتدیده و عهد قریب است.»
رابعاً: این روایت با ظاهر آیات قرآن سازگاری ندارد؛ زیرا خداوند میفرماید: { وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری ؛(3)«هیچ گناهکاری بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد.»
گاهی میگویند عمر بن خطاب از گریستن بر اموات نهی میکرده است، لذا نهی او دلیل بر عدم جواز است.
پاسخ
اوّلاً: نهی او در مقابل نصوصی است که دلالت بر جواز بلکه رجحان دارد.
ثانیاً: سنّت عمر نزد ما اعتباری ندارد.
ثالثاً: نهی او همان گونه که در روایات به آن اشاره شده، مورد مخالفت پیامبرصلی الله علیه وآله قرار گرفته است.
رابعاً: چگونه عمر از گریستن بر اموات نهی کرده باشد در حالی که خودش بر نعمان بن مقرن(1)، زید بن خطاب(2)و خالد بن ولید(3)، گریسته است. و نیز امر به گریه بر خالد بن ولید نموده است.(4)
با تأملی در کتب یهود پی میبریم که نهی از گریه در سوگ مردگان، ریشه در تورات دارد، و عمر از آن جا که با اهل کتاب خصوصاً یهود ارتباط داشته و کتابهای آنان را قرائت میکرده است لذا این حکم را در اسلام به اجرا گذاشته است.
در کتب یهود میخوانیم: «ای فرزند! از تو شهوت دو چشمانت را با یک ضربت میگیرم، پس نوحه و گریه مکن و اشکانت را جاری مساز. آرام گرفته و ساکت باش، و نوحه بر اموات نخوان».(5)
برخی به خاطر وضعیّت خاصی که قلبشان دارد کمتر میتوانند گریه کنند. اینان اگر تباکی هم کنند به ثواب و ارزش گریه خواهند رسید.
در حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت شده که آن حضرت آخر سوره زمر { فَسیقَ الَّذینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ زُمَراً} را بر جماعتی از انصار تلاوت کرد. همگی به جز جوانی از آنان گریستند. جوان عرض کرد: از چشم من قطرهای بیرون نیامد، ولی تباکی کردم. حضرت فرمود: «من تباکی فله الجنّة»؛(1)«هر کس تباکی کند برای او بهشت است.»
جریر از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انّی قارئ علیکم { ألْهکُمُ التَّکَاثُرْ} من بکی فله الجنّة و من تباکی فله الجنّة»؛(2)«همانا من بر شما سوره { أَلْهکُمُ التَّکَاثُرْ} را میخوانم، هر کس گریست بهشت بر او واجب میشود و هر کس تباکی نیز کرد بر او بهشت واجب است.»
شیخ محمّد عبده میگوید: «تباکی آن است که انسان خود را با زحمت به گریه وادارد، ولی بدون ریا».(3)
میر سید شریف جرجانی میگوید: «اصل در تباکی قول پیامبرصلی الله علیه وآله است که فرمود: «ان لم تبکوا فتباکوا»؛ «اگر گریه نمیکنید پس تباکی کنید.» مقصود از این جمله تباکی از کسی است که مستعدّ گریه است، نه تباکی غافل و کسی که از روی لهو این چنین میکند».(1)
از روایات اهل بیتعلیهم السلام استفاده میشود که تباکی با توجه نیز مطلوبیت دارد.
امام صادقعلیه السلام فرمود: «من تباکی فله الجنّة»؛(2)«هر کس تباکی کند برای او بهشت است.»
و نیز فرمود: « … و من أنشد فی الحسین شعراً فتباکی فله الجنة»؛(3)« … و هر کس درباره حسینعلیه السلام شعری بخواند و تباکی کند بهشت بر او واجب است.»
هر کس واقعه کربلا و آن چه را که در روز عاشورا اتفاق افتاد بخواند، یا از زبان کسی بشنود، به طور حتم از آن چه بر امام حسینعلیه السلام و اهل بیت و اصحاب او وارد شده، عمیقاً محزون و متأثر خواهد شد. به همین جهت است که تصمیم خود را گرفته، بار سفر میبندد و به سوی آن حضرت سفری باطنی و معنوی میکند و به او جذب شده و با او همدردی و همدلی مینماید. و این مسألهای است که در کسانی که این واقعه را شنیده یا خواندهاند تحقق یافته است. اینک به نمونه هایی از این افراد اشاره میکنیم:
او در کتاب معروف خود «صور بغدادیة» فصل کوچکی را به واقعه عاشورا اختصاص داده و در ابتدای آن فصل میگوید: «شیعه در تمام عالم اسلامی، یاد حسین و مقتل او را زنده میکند و در دهه اوّل محرّم به طور علنی این مطلب را دنبال مینماید. و حزن و اندوه چنان بر آنان مستولی میشود که در روز آخر هیئتهای عزاداری به راه انداخته و عزاداری میکنند … ».(1)
او همچنین در فصلی مستقل و به طور مفصل درباره «نجف اشرف» در همان کتاب میگوید: «و در مسافتی نه چندان طولانی از این بقعه، فرزندش حسینعلیه السلام
1) 637. صور بغدادیة، ص 145-150.
در طرف بادیه رسید. او اسبش را حرکت و جولان داد تا در سرزمین کربلا فرود آمد و در همان مکان خیمه زد. در حالی که دشمنانش او را احاطه کرده و راههای آب را بر او مسدود کرده بودند. و همیشه تفصیلات این وقایع واضح و آشکار تا به امروز در افکار مردم بوده است، همان گونه که قبل از 1257 سال نیز چنین بود. امکان استفاده و زیارت از این شهرهای مقدس وجود ندارد مگر با اطلاع و آگاهی از این واقعه زیرا واقعه مصیبت بار حسینعلیه السلام بر هر موجودی نفوذ کرده تا به حدّی که به ریشهها رسیده است. و این واقعه از جمله قصههای نادری است که انسان با خواندن آن نمیتواند جلوی گریه خود را بگیرد».
او آن گاه میگوید: «تاریخ از آن زمان که این فاجعه اتفاق افتاد، در کربلا و نجف توقف نمود؛ زیرا مردم بعد از آن واقعه به جهت یادبود تبری از دشمنان حسین مظلوم در این دو شهر سکنی گزیدند».(1)
مستشرق معروف پرفسور براون درباره فاجعه مصیبت بار امام حسینعلیه السلام در کربلا میگوید: «یادآوری واقعه کربلا که در آن سبط رسول بعد از تحمّل آزار و عطش به شهادت رسید کافی است تا در سردترین و سست ترین افراد اثر گذارد. و حتی کسانی را که به امور حماسی و حزن آور اعتنا و توجّهی ندارند به خود آورده و روح آنان را به مدارج کمال بالا برد، به حدّی که درد و مرگ برای آنان چیزی بی ارزش و سست شود».(2)
او همچنین میگوید: «آیا قلبی پیدا میشود که وقتی درباره کربلا سخنی به گوش او میرسد، مالامال حزن و اندوه نگردد؟ حتّی غیر مسلمانان هم نمیتوانند پاکی روحی را که این جنگ اسلامی در برداشت انکار کنند».(3)
این نویسنده انگلیسی درباره قیام عاشورا مینویسد: «اگر مقصود حسینعلیه السلام جنگ در راه خواستههای دنیوی خود بود، من نمیفهمم چرا خواهران و کودکانش را همراه خود برد؟ پس عقل چنین حکم میکند که او به خاطر اسلام فداکاری خویش را انجام داد».(1)
او در مقایسهای بین امام حسینعلیه السلام و حضرت عیسیعلیه السلام میگوید: «مصایب مسیح نسبت به مصایب حسینعلیه السلام مانند پَر کاهی است در برابر کوهی بزرگ».(2)
این شاعر انگلیسی منظره غمانگیز عاشورا را چنین ترسیم میکند: « … آنها دهان مبارک امام را با چوبهای خود نواختند. ای پیکری که زیر سم اسبان لگدکوب شدی! تو همان بدنی بودی که بینندگان را مسحور میساختی. خونی که از رگهای مبارکت ریخته و خشک شده، معجونی آسمانی است که تا کنون هیچ سم اسبی با چنین رنگ الهی رنگ نشده است. ای زمین برهنه و بایر کربلا که در روی تو نه علفی است و نه چمنی! برای ابد آهنگ حزن و آه بر تو پوشیده باد چون که در سرزمین تو بدن پاره پاره مقدّس پسر فاطمهعلیها السلام افتاده است. آن که روح خویش را به خداوند تقدیم نمود».(3)
او در ترسیم شب عاشورا مینویسد: «آن شب، هنگامی که آتش اردوها در اطراف او در بیابان شعله میزد، امام پیروانش را جمع کرد و در یک سخنرانی طولانی فرمود: کسانی که با من بمانند فردا شهید خواهند شد. سپس عمل بسیار زیبایی انجام داد که نشانه آگاهی کامل او از ضعف بشری و قدرت روح فداکاری وی و علامت
قلب رئوف آن بزرگوار بود … به پیروان خود فرمود: هر کس جرئت و قوّت ایستادگی و شهادت را در خود نمیبیند در تاریکی به طور ناشناس و بدون خجالت برود. صبح روز عاشورا که ابرهای ارغوانی در آسمان شرق جمع میشد، هفتاد و یک نفر با ایمان دور امام را گرفتند و همگی آماده مرگ و شهادت بودند».(1)
او مینویسد: «با آن که مدّتی از واقعه کربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، مع ذلک مشقّات و مشکلاتی را که امام حسینعلیه السلام تحمّل نمود احساسات سنگدلترین خواننده را بر میانگیزد، چنان که یک نوع عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود مییابد».(2)
این مورخ آمریکایی درباره عزاداری مینویسد: «اگر تاریخنویسان ما حقیقت روز عاشورا را درک میکردند، این عزاداری را غیر عادی نمیپنداشتند. پیروان حسینعلیه السلام به واسطه عزاداری برای امام خود میدانند که نباید زیر بار ذلّت، پستی و سلطه استعمار بروند، زیرا شعار امام و پیشوای آنان تن ندادن به ظلم و ستم بود. حسینعلیه السلام در راه شرف و ناموس و مردم و بزرگی مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق خود قرار داده و از ظلم یزید و یزیدیان و بیگانگان خلاصی یابیم و مرگ با عزّت را بر زندگی با ذلّت ترجیح دهیم. و این است خلاصه تعالیم اسلام. ملّتی که از گهواره تا گور تعالیمش این چنین است پیدا است که دارای چه مقام و مرتبهای خواهد بود. چنین ملّتی دارای هر گونه شرف و افتخار است، چون همه افراد آن سرباز حقیقت و عزّت و شرف است».(3)
این شاعر مسیحی میگوید: «شبهایی که بیدار بودم و با درد و رنج میگذراندم و افکار و تخیّلاتم مرا به یاد گذشتگان میکشاند و در تاریخ گذشته دو شهید بزرگ: امام علیعلیه السلام و سپس امام حسینعلیه السلام سیر میکردم، یک بار برای مدّتی طولانی به جهت علاقهای که به آن دو بزرگوار داشتم گریستم، و سپس شعر علی و حسینعلیهما السلام را سرودم».(1)
او درباره وحشیگری سپاه یزید میگوید: «سربازان یزید در آن روز «عاشورا» چنان وحشیگری و سبعیّتی از خود نشان دادند که تا آن روز کسی نظیر آن را به خاطر نداشت. آنها حتّی به کودکان شیرخوار و خردسال هم رحم نکردند و سر خونین حسینعلیه السلام را به دمشق بردند و یزید پنداشت که دیگر با این پیروزی خواهد توانست از لذّت صلح و آرامش بهرهمند گردد … امّا خاطره آن هر سال و تا به امروز، در میان سیل اشک و نوحه خوانی ها و مرثیهها تجدید میگردد … ».(2)
این نویسنده مسیحی مینویسد: «یزید وارث همه بدیهای اسلاف خود بود و از آنها نیز فزون داشت. از هر نوع شرارت و فساد و اعمال شیطانی که دیگر مردان بدکار و بیآبرو داشتند، یزید بهرهمند بود … کسی از اخلاق انسانی بیبهره تر از یزید نبود … و در مقابل، هیچ کس در خلق انسانی کاملتر از حسین بن علیعلیهما السلام نبود، که در آن واقعه شهید شد. در یزید همه صفات زشت و ننگین و ریاستطلبی و سودجویی و خونریزی و بی ارادگی وجود داشت. و در طرف مقابل یعنی فرزندان علیعلیه السلام همه صفات عالی و ستوده انسانی، از قبیل خلق کریم و شجاعت و آزادگی و شهادت، به کمال معنا وجود داشت … ».(3)
این مورّخ فرانسوی مینویسد: «شیعیان در ایام عزاداری به ذکر مصیبت و گوش فرا دادن به مصایب حسینعلیه السلام میپردازند، و میکوشند که فضایل خاندان نبوت و رنجهای آنان را به نیکوترین وجهی بیان کنند … ».(1)
ایشان که مفسّر روزنامه لوموند است، درباره امام حسینعلیه السلام و واقعه عاشورا مینویسد: «شیعیان هر سال در ماه محرّم به تذکّر واقعه کربلا و مصیبت امام حسینعلیه السلام که نمادی از دلیری، عدالت علیه تجسّم پلیدی و نیروی شقاوت است، میپردازند و ستمکاران عصر را به یزید و اشقیا تشبیه میکنند».(2)
گاندی، معمار استقلال هند و رهبر ملّی مردم این کشور برای آزادی هندوستان از سلطه انگلستان درباره امام حسینعلیه السلام میگوید: «من برای مردم هند چیز تازهای نیاوردم، فقط نتیجهای را که از مطالب و تحقیقاتم درباره تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آوردهام، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی پیمود».(3)
این شاعر هندی، عزاداری عزاداران حسینی را در هر سال موجب زنده نگه داشتن واقعه جانسوز کربلا میداند و قیام حسینی را استوار نمودن دین بزرگ حضرت محمّدصلی الله علیه وآله ذکر میکند که امام حسینعلیه السلام عشق نهایی خود به خدا را با شهادتش ثابت کرد. او میگوید: «شب شهادت حسینعلیه السلام مریدانش با پیراهنهای سیاه و پای برهنه با چشمان اشک بار به یاد واقعه جانسوز دور هم جمع شده با بیان
اتفاقات آن واقعه سراپا میگویند: حسین … ای حسین! چرا هزاران هزار دوست تو این طور اشک میریزند؟ ای مقدس عالی مقام! آیا اینها برای فداکاری بینظیر تو نیست؟ زیرا پرچم دین بزرگ پیامبر (محمّدصلی الله علیه وآله) را برافراشتی و در مقابل شگفتی جهانیان عشق عجیب خود را به خدا ثابت کردی».(1)
این مورّخ آمریکایی میگوید: «کشته شدن حسینعلیه السلام سرگذشتی است که به علت ناگواری و هولناکی آن واقعه، دوست ندارم سخن را در موردش طولانی کنم؛ زیرا در اسلام کاری زشتتر از آن به وقوع نپیوسته است. اگر چه کشته شدن امیرمؤمنانعلیه السلام مصیبت بسیار بزرگی به شمار میآمد، لیکن سرگذشت حسینعلیه السلام کشتار فجیع و مثله کردن و اسارت را در برداشت که از شنیدن آن بدن انسان به لرزه میافتد … زیرا که از مشهورترین مصیبتها است … ».(2)
او با وجود این که برای هر دو طرف درگیری در عاشورا استغفار میکند، در رابطه با پشیمانی یزید میگوید: «این پشیمانی ظاهری بوده است؛ زیرا اگر حقیقی بود عبیداللَّه بن زیاد، عمر بن سعد و شمر ذیالجوشن را مجازات میکرد. اگر ندامتی هم در کار بود به جهت خدشهدار شدن احساسات مسلمانان و برافروخته شدن خشم آنها تا ابد بوده است، نه پشیمانی از نفس جنایاتی که انجام داده بود».(3)
او میگوید: « … حسین تنها کسی است که در چهارده قرن پیش در برابر حکومت جور و ظلم قد عَلَم کرد … او اوّل شخص سیاستمداری بود که تا به امروز احدی چنین سیاست مؤثّری را اختیار ننموده است. حسینعلیه السلام شعار همیشگی را سر میداد
که من در راه حقّ و حقیقت کشته میشوم ولی دست به ناحق نمیدهم … حسینعلیه السلام دید حرکات بنی امیه که سلطنت مطلقه داشتند و دستورات اسلام را پایمال میکردند نزدیک است پایههای استوار و مستحکم اسلام را در هم بریزد و اگر بیش از این مسامحه کند، نام و نشانی از اسلام و مسلمین باقی نخواهد ماند، لذا تصمیم گرفت تا در برابر حکومت ظلم و جور بایستد …
حسینعلیه السلام با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیّت و حقانیّت خود، درس فداکاری و جانبازی به جهانیان آموخت و نام اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلندآوازه ساخت. اگر چنین حادثه جان گدازی پدید نیامده بود، قطعاً اسلام و اسلامیان محو و نابود میگردیدند … ».(1)
وی درباره امام حسینعلیه السلام مینویسد: « … منظره سر بریده حسینعلیه السلام همه را متأثّر و محزون ساخت … وقتی چشمان یزید به سر بریده افتاد، سر تا پا بلرزید و دانست چه عمل بزرگ و فجیعی مرتکب شده است».(2)
او مینویسد: «حادثه کربلا مایه پشیمانی و تأسّف امویان شد، زیرا این واقعه شیعیان را متّحد کرد و برای انتقام خون حسینعلیه السلام هم صدا شدند … ».(3)
واقعه کربلا نه تنها منشأ تأثیر در قلوب عموم بشریّت شده است، بلکه باعث شد تا کسانی که داخل در آیین آن حضرت نبودهاند را به سوی آن رهنمون سازد و از دین و آیین معاویه خارج کرده و به سوی آن حضرت سوق دهد.
دکتر جوزیف فرانسوی در تحقیقی تحت عنوان «شیعه و ترقیّات محیّر العقول» مینویسد: « … و از جمله امور طبیعی که مؤیّد فرقه شیعه شده و توانسته است در قلب دیگر فرقهها تأثیر گذارد، مسأله اظهار مظلومیت بزرگان دینشان است. و این مسأله از امور طبیعی به شمار میآید، زیرا طبع هر کس به نصرت و یاری مظلوم کشش دارد و دوست دارد ضعیف بر قوی غلبه یابد و طبیعتهای بشری متمایل به ضعیف است …
این مصنّفان اروپایی که تفصیل مقاتله حسینعلیه السلام و اصحابش و کشته شدن او را مینویسند با وجود آن که به آنان اعتقاد ندارند، ولی به ظلم و تعدّی و بی رحمی قاتلین آن حضرت و یارانش اذعان دارند و نام قاتلین آن حضرت را به بدی یاد میکنند. این امور طبیعی در مقابلش هیچ چیز نمیتواند بایستد. و این نکته از مؤیّدات برای فرقه شیعه به شمار میآید … ».(1)
اینک به برخی از کسانی که خواندن یا شنیدن واقعه عاشورا منشأ تحوّل مذهبی در آنان و موجب استبصار شان شده اشاره میکنیم:
1) 659. اقناع اللائم، سید امین، ص 356.
او در نامهای به یکی از خطبای حسینی مینویسد: «یک روز در حالی که در دستانم رادیوی کوچکی بود به دنبال موج قاهره بودم. تنها در اتاقم نشسته بودم، در همان حال که موج را میچرخاندم ناگهان صدایی گوارا و دلانگیز به گوشم خورد، موج رادیو را بر آن نگه داشتم. این صدا با تمام صداهایی که قبلاً شنیده بودم فرق میکرد. کم کم توجّه ام را به خودش جلب کرد. دقت کردم، فهمیدم شخصی درباره امام حسینعلیه السلام و از حادثه تلخی که در کربلا به وقوع پیوست سخن میگوید. نمیدانم در چه ماهی از ماههای سال بود، گمانم در ماه محرّم بود.
تا به آن روز من هنوز مسأله گریه بر امام حسینعلیه السلام را نمیدانستم. ولی با شنیدن بخشی از واقعه کربلا از آن خطیب در دلم حزنی شدید احساس نمودم. در آن حین زار زار گریستم و اشکان از دیدگانم بدون اراده و با شدّت و حرارت، جوشش داشت. من چنان گریهای تلخ و با سوزش داشتم که هرگز در طول عمرم مثل آن را یاد ندارم، این حالت در وجود من تا آخر کلام خطیب ادامه داشت، حالتی که تمام وجود مرا در برگرفته و در آن تأثیر گذاشت …
او در ادامه سخنانش میگوید: « … بعد از این زمان بود که افقهای جدید و گسترده در پیش چشمانم نسبت به کشته شده اشکها، امام حسینعلیه السلام باز شد».(1)
او بعد از آن واقعه تشیّع را انتخاب کرده و با سفر به ایران یکی از مجریان تلویزیون میشود.
او در کتاب خود «منهج فی الانتماء المذهبی» قصه استبصار خود را چنین بازگو میکند: «آری این چنین بود شروع آن، با حسینعلیه السلام چراغ هدایت، شروع آن بود. و با حسینعلیه السلام کشتی نجات شروع شد. شروعی که من آن را قصد نکرده بودم، بلکه او مرا قصد نمود، و خداوند مرا به حسن استقبال از آن موفّق گردانید و دست مرا گرفته و به عتبه های آن رساند … و آن، روزی بود که صدایی حزین به گوشم خورد. چه بسا آن
1) 660. دور المنبر الحسینی فی التوعیة الاسلامیة، دکتر مقدسی، ص 112و113.
صدا قبل از آن نیز بارها به گوشم رسیده بود ولی از آن بی توجّه گذر کرده بودم و بر روی آن پردهها انداختم، او نیز به من بی توجّهی کرد. ولی این بار مرا به خود دعوت نمود در حالی که من در کنار خلوتی یا شبیه آن بودم. به جهت آن صدا تمام مشاعر و حواسّ من به لرزه درآمد و من نیز تمام احساس و عواطفم را بی اختیار در اختیار او قرار دادم …
آن صدا مرا به سوی خود جذب کرد … و امواج متلاطم و زبانه های شعله پراکنده اش هر لحظه بر من اصابت مینمود. تا به حدّی که کبریای وجودم را نزد خود ذوب نمود و تمام وجودم را سراسر گوش کرده و به خود متوجّه ساخت. من با آن صوت به حرکت درآمدم و با وقایعی که نقل میکرد زندگی کرده، در آنها ذوب میشدم … و با آن قافله سیر مینمودم، و هر کجا که فرود میآمدند، من نیز فرود میآمدم و به دنبال آنان تا به آخر، گامهای خود را برداشته و راه را پیمودم.
آن واقعه، قصه مقتل امام حسینعلیه السلام با صوت شیخ عبد الزهرا کعبی رحمه الله در روز دهم از ماه محرّم الحرام سال 1402 هجری بود. من به تمام نداهای امام حسینعلیه السلام گوش میدادم و تمام جوارحم از آن میلرزید، و این همراه با اشک و عبرت بود، و چیزی در خونم … گویا انقلاب و ندایی در جوارحم … که لبیک یا سیدی، یابن رسول اللَّه! …
در ذهنم سؤالهایی بیپایان بود، و گویا نوری که از قبل محجوب و مستور بوده است. این نور برانگیخت و یک دفعه تمام فضا را شکافت. فروزشی که پیروی و اقتداء به حسینعلیه السلام را در بر داشت، حسینی که یادگار مصطفی و بزرگ امّت و از رهبران دین بود.
فروزشی از اسلام به تمام معنا که از نو برانگیخت و پیامبر خداصلی الله علیه وآله آن را به توسّط شخص ریحانه و سبطش حسینعلیه السلام از نو رهبری نمود.
این نداهای اسلام است که هر کجا فرود آید پراکنده میشود و همه آنها را میشناسند! و برای اسلام معنایی به جز آن شناخته نمیشود.
آری، مکانهای بر زمین خوردن فرزندان رسول خدا! … ».(1)
1) 661. منهج فی الانتماء المذهبی، صائب عبدالحمید، ص 31و32.
او در کتاب خود «لقد شیّعنی الحسینعلیه السلام» مینویسد: «یک نفر از نزدیکانم به من گفت: چه کسی تو را شیعه نمود، و به چه کتابهایی اعتماد نمودی؟ من در جواب او گفتم: امّا نسبت به این سؤال که چه کسی مرا شیعه نمود باید بگویم: آن شخص جدّم حسینعلیه السلام و فاجعه ناگواری بود که بر او اتفاق افتاد. و امّا نسبت به این سؤال که به چه کتابی در این باره اعتماد کردم، باید بگویم که مرا صحیح بخاری و صحاح دیگر شیعه نمودند. او سؤال کرد: این چگونه ممکن است؟ به او گفتم: صحاح را مطالعه کن، و از تناقضات آن مگذر جز آن که آنها را شماره نمایی. و نیز از کلامی مگذر جز آن که در آن تأمّل نمایی … در این هنگام به آرزوی خود خواهی رسید.
به طور حتم امّتی که حسینعلیه السلام را به قتل رساند و اهل بیت طاهرین او را به اسارت، برد هرگز قابل اعتماد نیستند. و هرگز برای فکر آزاد و بی تعصّب امکان ندارد تا این حوادث را توجیه کند، همان گونه که من نمیتوانم خون پاک را با آب طبیعی تأویل نمایم. این خون هایی که جاری شد آبهای نهر نبود، بلکه خونهای شریفترین کسانی بود که پیامبرصلی الله علیه وآله بر آنان در این امّت وصیّت نموده بود. این امّت خود باعث شدند که اعتبارشان را از دست بدهند، و هر چه بگویند نمیتوانند مرا قانع کنند که چگونه خون حسینعلیه السلام به دست افرادی بر زمین ریخته شد که بر امّت اسلامی حکمرانی میکردهاند و علمای اهل سنت و جماعت با آنان رفتار خوبی داشتند!
امّتی که رعایت حال فرزندان پیامبرش را بعد از او ندارد و هرگز نمیتواند مراعات سنّتش را بعد از او کند، هر چه میخواهی در توجیه این عمل بگو، بگو که مسلمانان در عهد اوّل در کشتن اهل بیتعلیهم السلام اجتهاد کردند! و بگو: این افکار که در کتب شیعه وجود دارد همگی ساختگی است و در تاریخ اسلام حقیقتی ندارد، ولی آیا یک نفر از مسلمانان از این طرف اقیانوس تا آن طرف اقیانوس میتواند انکار کند که امام حسینعلیه السلام مظلومانه به امر یزید بن معاویه و به فتوای رسمی از شریح قاضی و شمشیرهای لشکر اموی کینهتوز، در جامعهای که در آن فکر عامه رشد کرده و در پی حادثهای منحصر به فرد از نوع خود در تاریخ اسلام به وقوع پیوست، حادثهای که عبارت از تحویل خلافت به پادشاهی و سلطنت بود. که بعد از آن یزید بن معاویه به طور غاصبانه بر مسلمانان منصوب شد …
هرگز، و هزار هرگز … هیچ کس جرأت و توان ندارد که این موضوع را انکار یا توجیه نماید؛ زیرا سنّت تاریخ آن است که نسبت به وقایع و قضایایی که بر مستضعفین وارد شده کوتاهی نکند، گرچه مفسدین کراهت داشته باشند».(1)
او همچنین میگوید: «خواست امام حسینعلیه السلام این بود امّت را از جمودی که پیدا کرده برهاند و او را برای انقلابی بر ضدّ کیان اموی که بر سلطه تکیه زده تحریک نماید. و این کار احتیاج به جانفشانی و فداکاری داشت، و احتیاج به خونی بود که ریخته شود، تا انقلابی را در نفوس مردم پدید آورد … ».(2)
وی اضافه میکند: «امام حسینعلیه السلام حریص بر کرامت امت و مصلحت آنان بود و در مقابل یزید و گمراهیهای او میایستاد … آری حسینعلیه السلام خوار شد در حالی که احتیاج شدید به کسانی داشت تا او را یاری کنند».(3)
او بعد از تبیین واقعه عاشورا به صورت اختصار به این نتیجه میرسد که «لقد شیّعنی الحسینعلیه السلام» حسینعلیه السلام مرا شیعه نمود. و سپس میگوید: « … به جان خودم سوگند! این مشهد کسی است که همیشه فریاد او در مقدّسترین مقدسات من به صدا درآمده و در حرکت است. و در تمام حالات و حرکاتم مرا محزون نموده است.
من از قرائت کشتار کربلا با تفاصیل جانکاهش خلاصی نیافتم جز آن که کربلا در نفس و فکرم قیام نمود. و از این جا نقطه انقلاب شروع شد، انقلابی بر ضدّ تمام مفاهیم و مسلّمات به ارث گذاشته برای من از گذشتگان، آری، انقلاب حسینعلیه السلام داخل روح و عقلم …
اهل شام و کوفه با شمشیر آمدند، ولی امام حسینعلیه السلام با خون خود آمد، و خون بر شمشیر پیروز شد، بلکه بر تاریخ انحراف پیروز گشت، لذا حسینعلیه السلام نوری است که تاریکیهای تحریف، او را نخواهد پوشانید. ما این مصیبت و فاجعه را گرامی میداریم و میدانیم که امام حسینعلیه السلام به حق کشته شد و تنها قطرهای از خون او تمام آنان را به بوته فراموشی تاریخ سپرد، ولی ما بر افراد غافلی میگرییم که قاتلان و
خوارکنندگان حسینعلیه السلام و انصار او را الگو و رهبر خود قرار داده، و نمونهای از ورع پنداشتهاند و به آنان اقتدا مینمایند … کسانی که حسینعلیه السلام را به شهادت رساندند در حالی که میدانستند او از امیرشان بهتر است، او سیّد عرب و مسلمانان است. آنان حسینعلیه السلام را نکشتند جز به خاطر هدایایی که یزید بشارتش را داده بود. آیا آنان قدرت بر تحریف اسلام و جعل احادیث را به جهت رسیدن به هدایای یزید نداشتند؟
آری، این حسینعلیه السلام بود که مرا از لابهلای این مصیبتی که او و اهل بیتش به آن مبتلا شدند، شیعه نمود. مرا با خونهای تازه اش شیعه نمود. خونهای تازهای که بر روی سنگ ریزه های زرد در سرزمین طف (کربلا) بر زمین ریخت. او مرا با صدای اطفال و نوحههای زنان شیعه نمود. من به یاد آن روز فریاد بر آوردم در حالی که از دیدگانم اشکی همراه با حزن و رقّت قلب جاری بود. و با قلبی که اندوهها آن را پاره مینمود گفتم:
و یَرثی ربابک دنیا السّجون
و دمع النواح و فیض الدما
با مرگ حسینعلیه السلام دشمنان او چه کردند، جز آن که گورهای خود را کنده و نعش های خود را با لگد خورد کردند تا با خواری و ذلّت در مقبره تاریخ دفن شوند. ای اباعبداللَّه! من همیشه تو را در چشم تاریخ بزرگ میبینم. حیات زندگی به خون پاک و معطّر تو نورانی شد.
سطعتَ بریقاً کوَمْضِ الشموس
و شاعَ سناک کبر السما
من هر گاه تفاصیل کربلا را قرائت میکنم از دور جذبه ای مرا به سوی خود میبرد، آن گاه نفس هایم به تپش درمی آید و حسین را در کنار خود مییابم که به خون پاکش غوطه ور است. ای کاش من با او بودم و به فوز عظیم نائل میگشتم!. و در آن جذبه و کشش محو میشدم!. آری در آن جا کسی است که آنچه را که من فهمیدم میفهمد، و ممکن است کسی باشد که آن چه من فهمیدم نفهمد و آن واقعه عظیم تاریخی در نفس او اثری نگذارد …
آری، کربلا محلّ و زمان ورود من به تاریخ است، ورود به حقیقت و ورود، به اسلام است. چگونه همانند جذبه صوفی رقیق القلب به این حقیقت جذب نشوم، یا همانند جذبه ادیبی که شعورش به هیجان آمده است فانی نگردم. آری این واقعهای
است که بر آن فرود آمدم و به طور مختصر و اجمال از مصایب آل بیتعلیهم السلام و جرم تاریخ بر ضدّ نسل پیامبرصلی الله علیه وآله سخن گفتم و الآن میخواهم کلامم را به پایان رسانم».(1)
او در کتاب خود «ثمّ اهدیت» مینویسد: « … دوستم منعم آمد و با هم به کربلا مسافرت کردیم و در آن جا به مصیبت سرورمان حسین - مانند شیعیان - پی بردم و تازه فهمیدم که حضرت حسینعلیه السلام نمرده است. مردم ازدحام میکردند و گرداگرد آرامگاهش پروانهوار میچرخیدند و با سوز و گدازی که نظیرش هرگز ندیده بودم، گریه میکردند و بی تابی مینمودند که گویی هماکنون حسینعلیه السلام به شهادت رسیده است. و سخنرانان را میشنیدم که با بازگو کردن فاجعه کربلا احساسات مردم را بر میانگیختند و آنان را به ناله و شیون و سوگ وا میداشتند و هیچ شنونده ای نمیتواند این داستان را بشنود و تحمل کند، بلکه بیاختیار از حال میرود. من هم گریستم و گریستم و آن قدر گریستم که گویی سالها غصّه در گلویم مانده بود، و اکنون منفجر میشود.
پس از آن شیون، احساس آرامشی کردم که پیش از آن روز چنان چیزی ندیده بودم. تو گویی در صف دشمنان حسینعلیه السلام بودهام و اکنون در یک چشم بر هم زدن منقلب شده بودم و در گروه یاران و پیروان آن حضرت که جان خود را نثارش کردند، قرار میگرفتم. و چه جالب که در همان لحظات، سخنران، داستان حرّ را بررسی میکرد. حرّ یکی از سران سپاه مخالف بود که به جنگ با حسینعلیه السلام آمده بود، ولی یکباره در میدان نبرد بر خود لرزید و وقتی اصحابش از او سؤال کردند که تو را چه شده است؟ نکند که از مرگ میهراسی؟ او در پاسخ گفت: به خدا سوگند! هرگز از مرگ هراسی ندارم ولی خود را مخیّر میبینم که بهشت را برگزینم یا دوزخ را. او ناگهان اسب خود را به سوی حسینعلیه السلام حرکت داد و به دیدار او شتافت و گریهکنان عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! آیا راه توبه برایم هست؟».
درست در همین لحظه بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و شیونکنان خود را
1) 665. لقد شیّعنی الحسینعلیه السلام، ص 313-315.
بر زمین افکندم، و گویا نقش حر را پیاده میکردم و از حسینعلیه السلام میخواستم که «ای فرزند رسول خدا، آیا توبهای برایم هست؟ یابن رسول اللَّه! از من درگذر و مرا ببخش».
صدای واعظ چنان تأثیری در شنوندگان گذاشته بود که گریه و شیون مردم بلند شد. دوستم که صدای فریادم را شنید، با گریه مرا در بغل گرفت و معانقه کرد. همانگونه که مادری فرزندش را دربر میگیرد و تکرار میکرد: «یا حسین! یا حسین!».
لحظاتی بود که در آنان گریه واقعی را درک کرده بودم، و احساس میکردم که اشک هایم قلبم را شست و شو میدهند و تمام بدنم را از درون تطهیر میکنند. آن جا بود که معنای روایت پیامبرصلی الله علیه وآله را فهمیدم که میفرمود: «اگر آن چه من میدانستم شما هم میدانستید هر آینه کمتر میخندیدید و بیشتر میگریستید». تمام آن روز را با اندوه گذراندم. دوستم میخواست مرا تسلّی دهد و دلداری نماید و لذا برایم مقداری شربت و شیرینی آورد، ولی بکلّی اشتهایم کور شده بود. از دوستم درخواست کردم که داستان شهادت امام حسینعلیه السلام را برایم تکرار کند؛ زیرا چیزی از آن - نه کم و نه زیاد - نمیدانستم … ».(1)
او که در سفری به مناسبت سالگرد وفات امام خمینیرحمه الله به ایران آمده بود میگوید: «از جمله برنامههای من زیارت ضریح امام خمینی به مناسبت سالگرد وفات او بود. صبح آن روز به زیارت ضریح او رفتم و با انبوهی از جمعیّت که کمتر از سه میلیون نفر مرد و زن نبود مواجه شدم که ضریح او را همانند حلقهای در بغل گرفته و دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرده و با هم شعار هایی به فارسی میدهند. به مترجم خود گفتم: برای من به طور دقیق ترجمه کن که این جمعیّت چه میگوید؟ او گفت: آنان میگویند: ما همانند اشخاصی نیستیم که امام خود را تنها گذاردند، ما با تو هستیم ای امام!.
من از گریه منفجر شدم، و فهمیدم امامی که او را تنها گذاشتند تا لشکر خلافت با او مقاتله کند همان امام حسینعلیه السلام است!! در آن روز به ذهن و قلبم خطور کرد که به
1) 666. آنگاه هدایت شدم، ص 96-98.
فکر تألیفی در رابطه با واقعه کربلا برآیم. و به این نتیجه رسیدم که مطّلع کردن مردم از جزئیات واقعه کربلا ضرورت دارد. و لذا بخشی از وقتم را برای این موضوع نذر کردم و شروع به خواندن و جمع مطالب و بایگانی کردن آنها نمودم تا در نتیجه در این زمینه دست به تألیف بزنم …
هنگامی که مشغول تألیف کتابم در این باره بودم، موقعیتهایی بود که به طور مطلق از همه ایام بیشتر محزون بودم. از اتفاقاتی که افتاده بود متأثّر میشدم، و به دفعات زیاد در طول روز میگریستم. و چه انسانی است که بر بخشهای مختلف واقعه کربلا نگرید … ».(1)
او از جمله مستبصرینی است که بعد از انتخاب تشیّع کتابهایی در دفاع از این مذهب تألیف کرده است.
او که از اساتید سابق دانشگاه الازهر است نیز پس از مطالعات فراوان در رابطه با شیعه امامیه، پی به حقّانیت این فرقه برده و در سفری که به ایران داشت در سخنرانی خود برای مردم اهواز میگوید: «عشق من به امام حسینعلیه السلام سبب شد که از تمامی موقعیّتهایی که داشتم دست بردارم».
او همچنین در قسمت دیگری از سخنانش میگوید: «اگر از من سؤال کنند: امام حسینعلیه السلام را در شرق میتوان یافت یا غرب؟ من جواب میدهم که امام حسینعلیه السلام را میتوان در قلب من دید. و خداوند توفیق تشرّف به ساحت امام حسینعلیه السلام را به من داده است».(2)
از موضوعاتی که مورد توجه و سؤال اهل سنت و وهابیون واقع شده این است که چرا شیعه بر تربت امام حسینعلیه السلام سجده میکند؟ آیا در حقیقت این سجده بر امام حسین یا سجده بر تربت نیست؟. برای روشن شدن مطلب به بررسی این موضوع میپردازیم:
عالمان شیعی، سجده بر تربت امام حسینعلیه السلام را واجب نمیدانند، بلکه حکم به جواز سجده بر هر تربت و خاکی نمودهاند، ولی از آن جا که تربت امام حسینعلیه السلام امتیاز خاصی دارد، حکم به استحباب سجود بر آن دادهاند.
از مجموع آیات استفاده میشود که برخی از زمینها مبارک بوده، بر سایر زمینها برتری خاصّی دارند.
خداوند متعال میفرماید: {إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَهُدیً لِلْعالَمِینَ ؛(1)«نخستین خانهای که برای [عبادت] مردمان نهاده شد، خانهای است که در مکه [بنا شده] است که مبارک و راهنمای جهانیان میباشد.»
1) 669. سوره آل عمران، آیه 96.
و نیز میفرماید: {وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبارَکاً وَأَنْتَ خَیْرُ المُنْزِلِینَ ؛(1)«و بگو پروردگارا مرا به منزلی مبارک فرود آور و تو بهترین میزبانانی.»
در آیهای آمده است: {وَنَجَّیْناهُ وَلُوطاً إِلی الأَرضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها لِلْعالَمِینَ ؛(2)«و او و لوط را به سرزمین [شام] که آن را برای همه جهانیان پربرکت ساختیم نجات دادیم.»
درباره حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: {إِذْ ناداهُ رَبُّهُ بِالْوادِ المُقَدَّسِ طُوَیً ؛(3)«چون پروردگارش او را در وادی مقدس طوی ندا داد.»
هم چنین در خطاب به او میفرماید: {فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ المُقَدَّسِ طُویً ؛(4)«کفشهایت را از پا بیرون کن [بدان که] تو در وادی مقدس طوی هستی.»
درباره قصه سلیمانعلیه السلام آمده است: {وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلی الأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها}؛(5)«و برای سلیمان باد تندرو را [تسخیر کردیم] که به فرمان او به سرزمینی که برکتش بخشیده بودیم روان میشد.»
در مورد پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: {سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ إِلیَ المَسْجِدِ الأَ قْصی الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ ؛(6)«پاک و منزه است کسی که بنده اش را شبی از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی که پیرامونش را برکت بخشیدهایم، سیر داد.»
از دیدگاه روایات اهل سنت و شیعه استفاده میشود که قطعههای زمین همانند ساکنان آن، متّصف به صفت شقاوت و سعادت اند:
1 - بخاری به سندش از عبداللَّه بن عمر نقل میکند: پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هنگامی که از سرزمین «ثمود» میگذشت، فرمود: داخل نشوید در سرزمین هایی که صاحبان آنها به خود ظلم نمودند، تا شما نیز همانند آنان به مصیبت مبتلا نگردید، مگر در حالی که گریانید. آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله سر مبارکش را پوشانید و به سرعت از آن وادی گذر نمود.(7)
2 - همو نقل میکند: علیعلیه السلام کراهت داشت در سرزمین فرو رفته «بابل» نماز بخواند.(1)
3 - حلبی در سیره خود نقل میکند: اجماع امّت بر آن است که این مکان (مدینه) که اعضای شریف پیامبرصلی الله علیه وآله را در بر گرفته، بهترین قسمتهای روی زمین است و حتّی از کعبه برتر میباشد. برخی دیگر گویند: افضل قسمتهای روی زمین است، و حتّی از عرش الهی برتر است.(2)
4 - سمهودی شافعی در بحث علل برتری سرزمین مدینه بر سرزمینهای دیگر میگوید: جهت دوم آن که: این سرزمین مشتمل بر قطعه زمینی است که به اجماع امت بر سایر قطعه ها برتری دارد و آن همان قطعهای است که بدن شریف پیامبرصلی الله علیه وآله را در برگرفته است.(3)
5 - هم چنین این مطلب را که مردم بعد از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله میآمدند و به جهت تبّرک از خاک قبر آن حضرت بر میداشتند و با خود میبردند. عایشه به جهت آن که بدن پیامبرصلی الله علیه وآله نمایان نگردد، دستور داد دیواری به دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله کشیده شود.(4)
تربت امام حسینعلیه السلام از جمله تربت هایی است که خداوند متعال آن را به جهاتی مبارک گردانیده است، زیرا آن تربت قطعه زمینی است که جسد پاک و طیّب و طاهر سیدالشهداعلیه السلام را در بر دارد.
علامه امینیرحمه الله در سرّ سجود به تربت کربلا میفرماید: «این امر بر دو اصل اساسی استوار است:
الف - آن که شیعه امامیه در صدد آن است که برای خود تربت و مهری پاک به همراه داشته باشد تا بر آن سجده نماید.
ب - برخی از بقاع بر بعضی دیگر برتری دارد، لذا آثار و برکاتی بر آن مترتب است؛ به همین دلیل کعبه و حرم حکم خاصی به خود گرفته است. از جمله سرزمین هایی که بر سایر بقاع برتری پیدا کرده و دارای آثار و برکاتی خاص است محلی است که بدن شریف سیدالشهداعلیه السلام را در خود جای داده است. همان بقعهای که امام علیعلیه السلام قبل از شهادت امام حسینعلیه السلام قبضهای از خاک آن را برداشت و استشمام کرد و چنان گریست که زمین از اشکهای حضرتش مرطوب گشت.
سپس فرمود: «از این سرزمین هفتاد هزار نفر محشور شده و بدون حساب وارد بهشت میگردند».(1)آیا سجده بر چنین تربتی مطلوبیّت و قداست ندارد و سبب تقرّب به خداوند متعال نمیگردد؟. آیا سزاوار نیست که انسان بر تربتی سجده کند که در آن نشانههای توحید و عشق بازی در راه معبود است؟ تربتی که در صورت توجه خاص به حقیقت آن، حالت رقّت قلب در انسان ایجاد شده و انسان را به سوی خداوند نزدیک میکند … ».(2)
استاد عباس محمود عقاد - نویسنده مصری - در مورد سرزمین کربلا مینویسد: «سرزمین کربلا حرمی است که مسلمانان برای عبرت و یاد آوری به زیارت آن میآیند و غیر مسلمین برای مشاهده و بازدید، ولی اگر بنا باشد که حقّ این سرزمین ادا شود باید آن را زیارت گاه هر انسانی قرار داد که برای نوع خود نصیبی از قداست و بهرهای از فضیلت قائل است، زیرا ما به یاد نداریم که قطعهای از زمین به مانند کربلا این چنین دارای فضیلت و منقبت باشد. این نیست مگر به جهت آن که این سرزمین با اسم کربلا و منزلگاه حسینعلیه السلام مقرون و عجین شده است».(3)
شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء رحمهم الله در بیان حکمت استحباب سجده بر تربت حسینعلیه السلام میفرماید: «از جمله اغراض و مقاصد عالی در استحباب سجود بر تربت حسینعلیه السلام آن است که نمازگزار هنگامی که پیشانی خود را بر تربت میگذارد به یاد فداکاری و عشق بازی امام حسینعلیه السلام در پیشگاه الهی میافتد و این که چگونه یک
انسان میتواند در راه عقیده و مبدأ، این گونه فداکاری کرده و با ظالمان مقابله کند. و از آن جا که سجود بهترین حالات یک بنده نزد خداوند است، مناسب است که در آن حالت به یاد ارواح پاک و طیب و طاهری بیفتد که جانشان را در راه معشوق فدا کردند. در این هنگام و با این تفکّر، حالت خضوع و خشوع در انسان ظاهر میشود و دنیا و آنچه در آن است در نظرش حقیر جلوه میکند و حالتی عرفانی و معنوی قویای در نفسش نسبت به خداوند متعال حاصل میشود، همانند حالتی که برای امام حسینعلیه السلام و اصحابش حاصل شده است. و این به جهت توسل و ارتباط با امام حسینعلیه السلام از طریق تربت اوست. از همین رو در روایات میخوانیم که سجده بر تربت حسینیعلیه السلام حجابهای هفت گانه را پاره میکند. پس در حقیقت سجده بر تربت حسینیعلیه السلام سرّ صعود و عروج از تراب به ربّ الارباب است … ».(1)
عبد الرزاق مقرّم رحمه الله مینویسد: «از جمله اسلوب هایی که اهل بیتعلیهم السلام به جهت شناساندن مظلومیّت امام حسینعلیه السلام به مردم به کار گرفتهاند، امر به سجود بر تربت حسینیعلیه السلام است، زیرا از مهمترین اسرار آن این است که نمازگزار هر روز در اوقات نماز پنج گانه اش هنگامی که چشمش به تربت حسینیعلیه السلام میافتد به یاد امام حسینعلیه السلام و فداکاریهای او، و اصحاب و اهل بیتش میافتد و معلوم است که یاد آوری از این چنین الگوهایی از حیث روانشناسی اثر تربیتی و معنوی عجیبی در نفس انسان خواهد گذاشت … ».(2)
در ابتدای بحث به شرف و فضیلت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و قطعه زمینی که حضرت را در خود گرفته اشاره نمودیم، حال این نکته را یاد آور میشویم که: قبر امام حسینعلیه السلام همانند قبر رسولصلی الله علیه وآله است زیرا امام حسینعلیه السلام پاره تن رسول خداصلی الله علیه وآله است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسین منّی و أنا من حسین»؛(3)«حسین از من و من از حسینم.»
امّ الفضل در عالم رؤیا دید که قطعهای از پیکر مطهّر پیامبرصلی الله علیه وآله جدا شد و در دامانش قرار گرفت. هنگامی که در مورد این خواب از پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال نمود، حضرت آن را به ولادت امام حسینعلیه السلام و تربیتش در دامان ام الفضل تعبیر کرد … (1)پس امام حسینعلیه السلام پاره تن پیامبرصلی الله علیه وآله است و اگر پیامبرصلی الله علیه وآله احترامی دارد که به تبع آن، خاک قبرش هم متبرّک است، امام حسینعلیه السلام نیز چنین است.
1 - احمد بن حنبل از عامر شاطبی نقل میکند: در سفری همراه علی بن ابی طالبعلیه السلام بودم. حضرت هنگامی که در مسیر خود به صفین به نینوا رسید، صدا داد: ای ابا عبداللَّه! در کنار شطّ فرات صبر کن. عامر شاطبی میگوید: عرض کردم: برای چه؟ فرمود: روزی بر پیامبرصلی الله علیه وآله وارد شدم، در حالی که گریان بود؛ عرض کردم: ای نبی خدا! آیا کسی شما را غضبناک کرده؟ چه شده است که گریانید؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: خیر بلکه الآن جبرئیل از نزد من خارج شد و خبر داد که حسینعلیه السلام در کنار شطّ فرات به شهادت میرسد. جبرئیل گفت: آیا میخواهی که تربت او را استشمام نمایی؟ عرض کردم: آری. آن گاه قبضهای از خاک تربت امام حسینعلیه السلام را به من داد که در این هنگام طاقت نیاوردم و گریستم.(2)
2 - امّ سلمه میگوید: روزی رسول خداصلی الله علیه وآله مضطرب از خواب بیدار شد، دوباره خوابید و بار دیگر همین حالت به وی دست داد، بار سوم نیز این عمل تکرار شد، در این مرتبه دیدم که در دستان مبارکش تربتی سرخ بود که آن را میبوسید و اشک میریخت. عرض کردم: ای رسول خدا! این تربت چیست؟ فرمود: جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسینعلیه السلام در سرزمین عراق به شهادت میرسد. به جبرئیل گفتم: تربتی که حسینعلیه السلام در آن به شهادت میرسد به من بنما، جبرئیل از آن تربت آورده و به من داد.(3)
دانستن این نکته ضروری است که فرق است بین مسجود له و مسجود علیه، شیعه امامیه که بر تربت امام حسینعلیه السلام سجده میکند آن را مسجود له قرار نمیدهد، بلکه آن را مسجود علیه قرار میدهد، یعنی شیعه برای تربت امام حسینعلیه السلام سجده نمیکند، بلکه بر روی تربت امام حسینعلیه السلام اما برای خداوند متعال سجده مینماید. و بین این دو فرق آشکار است.
یکی از اعتراضاتی که اخیراً نسبت به شیعیان میشود این است که: قاتلین امام حسینعلیه السلام از خود شیعیان بودهاند؛ زیرا عمده لشکریان عمر بن سعد را در کربلا مردم کوفه تشکیل میدادند. و کوفیان در آن عصر همه از شیعیان علی بن ابی طالبعلیه السلام به شمار میآمدند. پس این که برای امام حسینعلیه السلام عزاداری میکنند، در حقیقت بر اعمال گذشتگان از خودشان اشک ماتم میریزند، که چرا فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله را به قتل رساندند.
سید علی جلال حسینی مصری در کتاب «الحسین» میگوید: «امر عجیب در مورد امام حسینعلیه السلام آن است که شیعیانش او را میکشند، آن گاه خود در تمام بلاد مسلمین در هر سال و روز کشتنش برای او اقامه جلسات حزن مینمایند».(1)
ما درصدد برآمدیم تا این قضیّه را تحلیل کنیم تا ببینیم قاتلان امام حسینعلیه السلام چه کسانی بودهاند؟
تشیع اشکال و ابعاد گوناگونی دارد که میتوان به چهار بعد آن اشاره کرد:
1) 690. اعیان الشیعة، ج 1، ص 584و585.
یعنی اعتقاد به برتری حضرت علیعلیه السلام بر سایر صحابه، حتی خلفا؛ و اعتقاد حقانیت حضرت در جنگهای خود با خوارج و اصحاب صفین و جمل.
تشیع سیاسی یعنی وجود جمعیتی در تاریخ اسلام که روش سیاسی معینی داشتهاند، آنان کسانی بودهاند که رهبری اهل بیتعلیهم السلام را تأیید میکردند نه از آن جهت که از جانب خدا منصوبند، بلکه از آن جهت که افضل مردمند. این طرز تفکر در بین بسیاری از تابعین، محدّثین و فقها وجود داشته است. آنها اهل بیت را خصوصاً در مواضع سیاسی شان بر دیگران ترجیح میدادند، و بدین جهت آنان را شیعه سیاسی در مقابل گروهی دیگر از اهل سنت که تابع دستگاه خلافت بودند، مینامند.
این دیدگاه به کتابهای جرح و تعدیل و رجال اهل سنت نیز کشیده است؛ زیرا مشاهده میشود که برخی از شخصیتهای قرن اول و دوم و سوم را با همین معیار به تشیّع متّصف نمودهاند، و عدّه بسیاری را به عنوان «فیه تشیع یسیر» معرّفی نمودهاند. آنان امام علیعلیه السلام را بر سایر خلفا یا خصوص عثمان برتری میدادند.
تشیع عقیدتی یعنی اعتقاد به امامت و خلافت و وصایت و مرجعیّت دینی اهل بیتعلیهم السلام از جانب خداوند متعال که در رأس آنان علی بن ابی طالبعلیه السلام قرار دارد. این دیدگاه و نظریه به تبع دستورات قرآن و روایات نبوی، دیدگاهی رایج در میان صحابه از زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله بوده است، برخی از صحابه مخلص و تابع نص که اهل اجتهاد در مقابل نص نبودند، از همان ابتدا امام علیعلیه السلام را به تبع دستورات خدا و رسول او، ولیّ و جانشین رسول خداصلی الله علیه وآله میدانستند. این خط در بین صحابه و تابعین و دیگران ادامه داشت.
اهل بیتعلیهم السلام گر چه از حاکمیّت سیاسی و رهبری سیاسی کنار زده شدند، ولی از اوائل قرن دوم، هویّت فقهی و مرجعیّت دینی و علمی آنان نمودار شد.
ابان بن تغلب که از اصحاب امام محمد باقر و امام صادقعلیهما السلام است، شیعه را این چنین معرفی میکند: «شیعه کسانی هستند که هرگاه مردم در مسألهای که از
رسول خداصلی الله علیه وآله رسیده اختلاف کردند به امام علیعلیه السلام رجوع کرده و حکم را از او اخذ میکنند، و هر گاه نیز در مسألهای که از علیعلیه السلام رسیده اختلاف کردند به قول جعفر بن محمّدعلیهما السلام رجوع میکنند».(1)
بُعد سوّمی برای تشیع در بین مسلمین مشاهده میشود که از آن به تشیّع حبّی تعبیر میشود. به این معنا در اصطلاح رجالیین اهل سنت عدهای به تشیع متّصف شدهاند. از آن جا که در احادیث نبوی فضایل و مناقب اهل بیتعلیهم السلام به طور فراوان به چشم میخورد، عدهای حتّی از اهل سنت محبّت شدیدی نسبت به آنها پیدا کرده، بدین جهت آنان را به تشیع متّصف نمودهاند. که از این میان میتوان به ابن عبد ربّه اندلسی صاحب کتاب «عقدالفرید» و محمّد بن ادریس شافعی اشاره نمود. شافعی در شعری میگوید:
ان کان حبّ الولیّ رفضاً
فانّنی أرفض العباد(2)
«اگر حبّ ولی [علیعلیه السلام] سبب رفض است، پس همانا من رافضی ترین بنده ها هستم.»
بُعد چهارمی در تشیع هست که از آن به تشیع دینی و فرهنگی تعبیر میشود. مطابق این بُعد، اهل بیتعلیهم السلام تنها مرجع دینی و فقهی و تفسیری مردمند و وظیفه هر فرد جامعه آن است که در این بُعد به ایشان رجوع کند. افرادی هستند که چنین اعتقادی دارند ولی در عین حال خود را در مسائل سیاسی و حکومتی تابع اهل سنت میدانند، آنان قائل به نصّ دینی از قرآن و روایات بر امامت و وصایت اهل بیتعلیهم السلام نیستند، ولی آنان را در علم و مسائل دینی از بقیه برتر میدانند. گویا شهرستانی صاحب ملل و نحل را میتوان از این دسته قرار داد.
ممکن است عده زیادی بر نظر و عقیدهای ادعا داشته باشند، ولی اهل عمل نبوده، و بر اعتقادات خود ثابت قدم نباشند. ادعا میکنند که ما متدیّن به فلان دین هستیم ولی به اصول و موازین آن پایبند نیستند. ادعا میکنند اهل فلان مذهبیم، ولی نه تنها از اصول آن مذهب خبر ندارند، بلکه اصول آن را زیر پا میگذارند. آنان را نمیتوان حقیقتاً از افراد دین یا مذهب خاص به حساب آورد، اگر چه در ظاهر خود را جزء آن میدانند، و در حقیقت سیاهی لشگری برای آن دین و مذهبند. مخالفان آن دین و مذهب نیز برای این دسته و گروه حساب خاص و مهمّی باز نمیکنند، و از آنان خوف و هراسی ندارند. و اصلاً آنان را جزء آن دین یا مذهب به حساب نمیآورند، بلکه افراد حقیقی آن دین و یا مذهب را کسانی میدانند که بر اصول خود پایبند بوده، و حاضرند در این راه از جان و مال خود نیز بگذرند.
در رابطه با مذهب تشیع و شیعیان نیز همین را میگوییم، به این معنا که اگر چه خیلیها ممکن است ادعا کنند ما شیعیان علی و اهل بیت پیامبرعلیهم السلام، هستیم ولی این ادعا تنها از زبان و لفظ تجاوز نکرده و به قلب آنها ننشسته است. به مبانی و اصول تشیع پا بر جا و پای بند نیستند. نمیتوان تشیع و شیعه عقیدتی را به حساب آنها تمام کرد. شیعه حقیقی و عقیدتی کسی است که نه تنها امام کش نیست بلکه جانش را فدای امام خود میکند، همان گونه که در روز عاشورا تعداد زیادی از آنان که از حرکت امام حسینعلیه السلام و قیام او اطّلاع پیدا کردند، نهایت فداکاری را کرده و خود را به امامشان رساندند، و جان خود را عاشقانه در راه او در طَبَق اخلاص گذاردند، و به شهادت رسیدند.
همین سؤال و اشکال را میتوان از خود سؤال کنندگان و اشکال کنندگان پرسید: آیا تمام کسانی که در کشورهای اسلامی ادعای مسلمانی دارند حقیقتاً مسلمانند؟ همه آنان به اصول و مبانی اسلام پایبند هستند؟ یا این که نه تنها این چنین نیستند، بلکه در راه محو و نابودی اسلام قدم برمی دارند، و برای استکبار جهانی خدمت میکنند؟ آیا کسانی در جوامع و کشورهای اسلامی نیستند که عبد ذلیل و خدمتکار کفّار و استعمارگران بر علیه اسلام و مسلمین هستند؟ شما قطعاً آنان را مسلمان واقعی
نمیدانید، بلکه آنها تنها اسمی از اسلام را بر خود نهادهاند، در مورد شیعیان نیز ممکن است برخی این چنین باشند که با نامگذاری خود به شیعه عقیدتی، عمل کننده به اعتقادات خود نبوده، بر اصول و مبانی پابرجا و پایبند نباشند.
استاد شیخ علی آل محسن میگوید: «این که برخی میگویند: شیعیان قاتلان حسین اند در کلامشان تناقض آشکار است؛ زیرا شیعه امام حسینعلیه السلام به کسی اطلاق میشود که از یاران و متابعین و دوستداران او باشد، چگونه ممکن است بین این معنا و جنگ و کشتن جمع شود؟ آیا شیعه امام کش میشود؟ بر فرض تسلیم که قاتلان امام حسینعلیه السلام از شیعیان بودند، ولی با این عملشان به طور قطع از تشیع خارج میشوند».(1)
سید محسن امین عاملی در جواب این شبهه مینویسد: «پناه بر خدا این که شیعیان واقعی قاتلان امام حسینعلیه السلام باشند، کسانی که او را به شهادت رساندند برخی اهل طمع بودند که به دین کاری نداشتند، و برخی دیگر انسانهایی پست و شرور بودند، و بعضی هم پیروان رؤسای خود بودند که حبّ دنیا آنان را به این جنایات بزرگ وادار ساخت. و از شیعیان و محبّین حضرت هیچ کس در قتال با او شرکت ننمود.
امّا شیعیان مخلص و حقیقی او همگی از انصار و یاران او بودند، و تا آخر او را همراهی کرده و در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند. آنها با تمام کوشش خود و تا آخرین ساعت حیات خود دست از یاری ایشان برنداشتند. بسیاری از آنان نیز تمکّن یاری و نصرت از حضرت را نداشتند تا در رکاب او جانفشانی کنند. یا این که نمیدانستند که کار به اینجا ختم میشود و امامعلیه السلام را به شهادت میرسانند. و برخی نیز خود را به خطر انداخته و حصاری را که ابن زیاد بر دور کوفه کشیده بود، پاره کرده، خود را به آب و آتش زده، تا به هر نحو ممکن به حضرت ملحق شوند. امّا اینکه یکی از شیعیان و محبّین آن حضرت در قتل او شرکت کرده باشد این مطلبی است که هرگز در خارج، واقع نشده است … ».(2)
با مراجعه به تاریخ و بررسی دقیق عقاید کوفیان بعد از امام علیعلیه السلام، خصوصاً در عصر امامت امام حسینعلیه السلام پی میبریم که مذهب عموم اهل کوفه تشیع سیاسی بوده است، نه تشیع عقیدتی، آنان تنها قائل به افضلیّت امام علیعلیه السلام بر عثمان یا بر سایر صحابه بودهاند، و معتقد به ولایت و امامت علی بن ابی طالب و سایر معصومینعلیهم السلام از راه نصّ نبودند، و حساب شیعیان سیاسی را نمیتوان به حساب شیعیان عقیدتی گذاشت. اینک برای اثبات این ادعا شاهدی را برای آن اقامه میکنیم:
ابن عساکر دمشقی شافعی در «تاریخ دمشق» به سند خود از حریث بن ابی مطر نقل میکند که شنیدم از سلمة بن کهیل که میگفت: من با مسیّب بن نجبه فزاری در مسجد کوفه نشسته بودم، و مردم شیعه هم در آن جا زیاد بودند. نشنیدم که احدی از مردم کوفه در رابطه با یکی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله سخن بگوید، مگر آن که او را مدح میکرد، و تمام سخنان آنان در رابطه با علیّ و عثمان بود.(1)
اهل سنت همه صحابه را بدون استثنا مدح کرده، آنان را عادل میدانند، و تنها گروهی که بعدها آنان را شیعه سیاسی مینامیدند، قائل به افضلیّت امام علیعلیه السلام بر عثمان بودند، و در کوفه عدهای این عقیده را داشتند، اگر چه عدهای دیگر تا این حدّ هم به امام علیعلیه السلام اعتقاد نداشتند، همان گونه که از روایت ابن عساکر استفاده میشود.
ابن ابی الحدید از ابوالحسن مداینی روایت میکند: «معاویه در نامه خود به والیانش چنین نوشت: من ذمّه خود را از هر کس که روایتی در فضیلت ابوتراب و اهل بیتش نقل نماید، بری کردم. بعد از این دستور در هر منطقه بر بالای منابر شروع به سبّ و لعن علیّعلیه السلام و تبری از او و اهل بیتش نمودند. شدیدترین مردم در بلا و مصیبت، اهل کوفه بودند؛ زیرا در آن هنگام تعداد زیادی از شیعیان در آن شهر وجود داشتند. و معاویه، زیاد را والی بصره و کوفه نمود. او شیعیان را خوب میشناخت به همین جهت به دستور معاویه هر جا که شیعیان را پیدا میکرد به قتل میرسانید، و یا
1) 695. تاریخ مدینة دمشق، ج 58، ص 198.
این که آنان را ترسانده، دست و پایشان را قطع مینمود، و چشمان آنان را از حدقه درآورده، به دار آویزان میکرد. و عدهای را از عراق تبعید نمود. لذا هیچ شیعه معروفی در عراق باقی نماند».(1)
تاریخ گواهی میدهد که گروهی از شیعیان، فرصت را مناسب دیده و به هر نحو ممکن و با زحمت فراوان خود را به کاروان امام حسینعلیه السلام ملحق نمودند، که یزید بن ثبیط عبدی و دو فرزندش عبداللَّه و عبیداللَّه از این قبیلند.
یزید بن ثبیط از شیعیان و از اصحاب ابو الاسود به شمار میآید. او کسی بود که در میان قوم خود به شرف و کرامت معروف بود.
ابوجعفر طبری میگوید: «ماریه دختر منفذ عبدیه، زنی از شیعیان به حساب میآمد و خانه او محلّ اجتماع شیعیان بود که در آنجا جمع میشدند و گفتگو میکردند. به ابن زیاد خبر رسید که امام حسینعلیه السلام به جهت نامه نوشتن کوفیان به ایشان به طرف کربلا در حرکت است، لذا به عامل خود دستور داد که دیدهبان گذاشته و راه را ببندد و هر کس که به کوفه وارد یا خارج میشود کنترل نمایید. یزید بن ثبیط عزم خروج از کوفه و ملحق شدن به امام حسینعلیه السلام را نمود. ده فرزند داشت، آنان را از عزم خود مطّلع ساخت و پیشنهاد کرد که هر کس میخواهد با او در این سفر شرکت کند. دو فرزند از ده فرزندش به نام عبداللَّه و عبیداللَّه به درخواست او پاسخ مثبت دادند. آن گاه به خانه ماریه آمد و به اصحاب خود گفت: من قصد خارج شدن از کوفه و ملحق شدن به حسینعلیه السلام را دارم، کیست که با من در این سفر شرکت کند؟ همگی به او گفتند: ما از اصحاب ابن زیاد میترسیم … آن گاه با دو فرزند خود و مصاحبت عامر و غلامش و سیف بن مالک و ادهم بن امیه از کوفه به قصد ملحق شدن به کاروان حسینی به حرکت درآمدند. آنان با سرعت هرچه تمامتر خود را در سرزمین ابطح در مکه به امام حسینعلیه السلام رساندند. خبر آمدن آنان که به امام رسید، حضرت به سراغشان آمد، عرض کردند: یزید بن ثبیط و همراهانش نیز به دنبال شما آمدهاند. حضرت در بین
1) 696. شرح ابن ابی الحدید، ج 11، ص 44.
راحله آنان به انتظارشان نشست. بعد از لحظاتی یزید بن ثبیط که امام را در منزلش ندید به سوی راحله خود بازگشت و همین که امام حسینعلیه السلام را ملاقات کرد، گفت: { بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا}. اشاره به این که به فضل خدا و رحمتش - که ملاقات با امام حسینعلیه السلام است - باید خشنود بوده، به من تبریک بگویید. آن گاه بر حضرت سلام داد و در محضرش بر زمین نشست، و خبر از آمدن خود و فرزندان و عدهای دیگر به جهت نصرتش داد. امام حسینعلیه السلام بر او دعای خیر نمود. آن گاه قافله او را به کنار قافله خود برد، آنان با حضرت بودند تا در سرزمین کربلا بعد از مبارزهای به شهادت رسیدند.
از جمله کسانی که از کوفه به حضرت ملحق شدند، برید بن خضیر همدانی است. او تابعی و قاری قرآن و از اصحاب علیعلیه السلام و از اشراف کوفه به شمار میآمد. سیره نویسان مینویسند: هنگامی که خبر حرکت امام حسینعلیه السلام از مدینه به مکه به او رسید، از کوفه حرکت کرد و در مکه به حضرت ملحق شد، و با او بود تا در کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان که به حضرت ملحق شدند، سعد بن حرث انصاری و ابو الحتوف بن حرث انصاری است. آن دو در ابتدای امر با عمر بن سعد به جهت قتال با امام حسینعلیه السلام به سرزمین کربلا وارد شدند، ولی روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب امام، هنگامی که صدای طلب نصرت و یاری امام را از طرفی و صدای شیون زنان و کودکان را از طرف دیگر شنیدند، با اسلحه خود از سپاه عمر بن سعد خارج شده و به دفاع از امام حسینعلیه السلام برآمدند، و بعد از کشتن جماعتی از لشکر عمر بن سعد، خود نیز به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کسانی که از شیعیان خالص آن حضرت از کوفه به کربلا آمدند، کاروان شش نفرهای به نام عمرو بن خالد صیداوی، سعد مولی عمرو بن خالد، مجمع العائذی، عائذ بن مجمع، جنادة بن حرث سلمانی و غلام نافع بجلی یا جملی است که اسب نافع را یدک میکشید، زیرا نافع خودش از پیش به امام حسینعلیه السلام ملحق شده بود. اعلان قیس بن مسهر صیداوی و اخبار او از خروج امام حسینعلیه السلام به سوی عراق، این شش تن را از کوفه به یاری حضرت فرستاد. این شش تن میدانستند که دیدهبان ها
را بر سر راه قرار دادهاند تا هر کس را که به یاری حسینعلیه السلام میرود، دستگیر کنند. طرماح شتربان را راهنما گرفتند تا آنان را از بیراهه به امام حسینعلیه السلام ملحق کند. طرماح آنان را به سرعت از بیراهه میبرد و در راه، برای شترها آواز حدی میخواند … بیابانها را در نوردیدند و میکوشیدند خود را از دید مأموران پنهان دارند، تا به امام حسینعلیه السلام رسیدند. کاروانیان هنگام شرفیابی شعرهای طرماح را برای امام خواندند. حضرتش فرمود: امید است که آن چه خدا برای ما خواسته خیر باشد، خواه کشته شویم و خواه پیروز گردیم. حرّ آنان را مانع شد و خواست که تمام آنان را زندانی کند و یا به کوفه برگرداند. امام فرمود: هرگز نخواهیم گذاشت، ما از ایشان دفاع میکنیم چنانکه از جان خود دفاع نماییم. اینان انصار منند، تو وعده دادی که تا نامه ابن زیاد نرسد متعرّض من نشوی. حرّ گفت: چنین است، ولی اینها همراه تو نیامدهاند. امام فرمود: اینان یاران منند و مانند کسانی هستند که همراه من بودهاند. لازم است که به وعده خود وفا کنی وگرنه با تو پیکار میکنیم. حرّ که وضع را چنین دید سخن خود را پس گرفت و دست از آنها برداشت … این گروه همگی در روز عاشورا شهید شدند و از نخستین شهدا بودند. در آغاز مبارزه مورد محاصره دشمن قرار گرفتند. امام برادرش عباس را فرمود: تا آنها را از محاصره نجات دهد. عباس اطاعت کرد و بر سپاه دشمن حمله کرد تا این که خطّ محاصره را شکست و همگی را نجات داد، و این جوانان با پیکرهای آغشته به خون به سوی امام حسینعلیه السلام آمدند. حضرت عباسعلیه السلام در پشت سرشان قرار داشت. سپاهیان یزید خواستند راه را بر این جوانان ببندند، آنها که چنین دیدند از حضرت عباسعلیه السلام جدا شدند و حمله متقابل نمودند، آن قدر جانبازی کردند تا همگی به شهادت رسیدند. حضرت عباسعلیه السلام به حضور امامعلیه السلام رسید و گزارش داد. و امام بر آنان درود فرستاد.(1)
و باز از جمله کوفیان حبیب بن مظاهر اسدی صحابی معروف است. او و مسلم بن عوسجه از جمله کسانی بودند که در کوفه برای امام حسینعلیه السلام بیعت گرفتند و بعد از ورود عبیداللَّه بن زیاد به کوفه و تنها شدن مسلم بن عقیل، قصد خروج از کوفه برای نصرت امام حسینعلیه السلام را داشتند.
1) 697. ابصارالعین، ص 66
سیره نویسان مینویسند: حبیب اسب خود را مجهّز نمود و به عبد خود گفت: اسب مرا بگیر و به فلان مکان برو و مواظب باش تا کسی از حال تو مطلع نشود، منتظر بمان تا من بیایم. حبیب با همسر و اولاد خود وداع نمود و مخفیانه از شهر خارج شد و چنین وانمود کرد که میخواهد از زمین خود سرکشی کند. غلام که دید حبیب دیر کرده اسب را خطاب نمود و گفت: ای اسب! اگر صاحبت نیامد خودت به تنهایی به نصرت حسین برو. در این هنگام در حالی که حبیب صدای غلام را میشنید از راه رسید و شروع به گریه کرد. در حالی که اشکش جاری بود، گفت: پدر و مادرم به فدای تو ای فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله! بردگان نیز آرزوی نصرت و یاری تو را دارند تا چه رسد به آزادگان. آن گاه غلام خود را در راه خدا آزاد کرد. غلام به گریه درآمد و عرض کرد: ای آقای من! به خدا سوگند که هرگز تو را تنها نمیگذارم تا با تو به نصرت حسینعلیه السلام آیم.
و نیز از جمله کسانی که از کوفه به نصرت امام حسینعلیه السلام آمد، حجاج بن مسروق جعفی از شیعیان امام علیعلیه السلام است. او از کوفه به مکه آمد تا به امام حسینعلیه السلام ملحق شود. همراه حضرت به کربلا آمد. وی در اوقات نماز اذان میگفت و از افرادی بود که در سرزمین کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان نعمان بن عمرو ازدی راسبی و برادرش حُلاس بن عمرو است. این دو در ابتدا همراه عمر بن سعد بودند، ولی شبانه به لشکر امام حسینعلیه السلام ملحق شدند و با او بودند که در حمله اوّل در رکاب امام حسینعلیه السلام به شهادت رسیدند.
و همچنین از جمله کوفیان، زهیر بن قین بجلی است. او از اشراف و شجاعان کوفه بود و در جنگها موقعیتهای عجیبی داشت. در ابتدا عثمانی و طرفدار او بود ولی در سال 60 هجری با اهل بیتش به حج مشرف شد، به هنگام بازگشت به کوفه در بین راه با امام حسینعلیه السلام مواجه شد. خداوند متعال او را هدایت کرد و از آن جا حسینی شد و به طرف کربلا آمد و در رکاب آن حضرت به شهادت رسید.
از این جا استفاده میشود که در کوفه نیز عده زیادی عثمانی بودند، حتی تا زمان امام حسینعلیه السلام و چندان تمایلی به اهل بیتعلیهم السلام نداشتند. لذا چگونه میتوان گفت که کوفیان همگی شیعیان عقیدتی امام علیعلیه السلام بودهاند.
از جمله کوفیان سعید بن عبداللَّه حنفی است. او از شیعیان شجاع و عابد کوفه بود. خبر مرگ معاویه که به او رسید شیعیان را در کوفه به دور خود جمع کرد آن گاه نامهای را برای امام حسینعلیه السلام نوشت و ایشان را به کوفه دعوت کرد. مسلم که به کوفه آمد سعید بن عبداللَّه قسم یاد کرد که جان خود را در یاری حسینعلیه السلام فدا کند.
مسلم بن عقیل نامهای را نوشته و به سعید داد تا به امام برساند. او نیز با رسیدن به امام با حضرت ماند تا در روز عاشورا به شهادت رسید.
در شب عاشورا بعد از آن که امام خطبهای خواند و اصحاب خود را مخیّر به ماندن و فرار از صحرا نمود، ابتدا هر یک از بنی هاشم به دفاع و وفاداری از امام مطالبی را بیان داشتند. سخن آنان که تمام شد اوّل کسی از اصحاب که به دفاع از حضرت سخن گفت سعید بن عبداللَّه بود. او به حضرت عرض کرد: به خدا سوگند هرگز تو را تنها نخواهیم گذاشت تا اینکه بدانیم حق پیامبرصلی الله علیه وآله را در تو حفظ نمودهایم. به خدا سوگند اگر بدانم که کشته میشوم، سپس زنده میگردم، آنگاه زنده زنده سوزانده میشوم و این عمل در حق من هفتاد بار تکرار میشود، هرگز دست از یاری تو بر نمیدارم … روز عاشورا نیز خود را سپر تیرها و نیزهها قرار داد تا به امام چیزی اصابت نکند، آن قدر زخم بر بدن او اصابت کرد تا بر زمین افتاد … آن گاه بعد از لعن دشمنان رو به امام حسینعلیه السلام نمود و خطاب به ایشان عرض کرد: ای پسر رسول خدا! آیا من به عهدم وفا کردم؟ حضرت فرمود: آری، تو جلودار منی در بهشت. سپس روح از بدن مبارکش مفارقت نمود.
و نیز از جمله کوفیان شوذب بن عبداللَّه همدانی و عابس بن ابی شبیب شاکری است. شوذب از شخصیتهای شیعی کوفه و شجاعان آن دیار بود. از جمله حافظین حدیث و حاملین آن از امیرالمؤمنین به شمار میآمد. با مولای خود از کوفه برای رساندن نامه مسلم به مکه آمد، و تا کربلا حضرت را همراهی کرد و در روز عاشورا هردو به شهادت رسیدند.
عابس بن ابی شبیب شاکری نیز از شخصیتهای معروف شیعه در کوفه بود. او رئیس قبیله و مردی شجاع، خطیب و اهل عبادت بود. قبیله بنی شاکر از مخلصین در ولایت امیرالمؤمنین بودند. در روز عاشورا یک تنه به میدان آمد و فریاد زد: آیا کسی
هست که با من مقابله کند؟ هیچ کس جرأت نکرد، تا آنکه عمر بن سعد دستور داد او را سنگ باران کنند. وضع را که چنین دید زره و کلاهخود را به پشت خود انداخت و با آنان جنگید تا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان عبداللَّه بن عمیر کلبی است. او کسی است که با همسرش امّ وهب به یاری امام حسینعلیه السلام شتافت. روز عاشورا امّ وهب عمود خیمه را به دست گرفت و به طرف همسر خود آمد و گفت: پدر و مادرم به فدای تو! در راه ذریّه پیامبر قتال کن. عبداللَّه بن عمیر او را به طرف زنها روانه نمود، ولی این شیرزن لباس او را گرفته و رها نمیکرد، میگفت: من هرگز تو را رها نمیکنم تا با تو به شهادت برسم. امام حسینعلیه السلام به او فرمود: از جانب اهل بیت جزای خیر ببینی، به سوی زنان برگرد خداوند تو را رحمت کند، و با آنان باش، زیرا قتال از زنان برداشته شده است. او به سوی زنان بازگشت. بعد از شهادت شوهرش بر بالینش آمد، خاکها را از روی او کنار زد و به او خطاب کرد: بهشت بر تو گوارا باد. شمر لعین به غلام خود دستور داد تا با چوب بر سر او زند. رستم غلام شمر چنان با چوب به سر او کوبید که همان جا به شهادت رسید.
و از جمله کوفیان عبداللَّه بن عروه غفاری و برادرش عبدالرحمن هستند. این دو برادر در سرزمین کربلا به حضرت ملحق شدند. روز عاشورا خدمت حضرت شرفیاب شده و عرض کردند: دشمن از هر طرف شما را احاطه کرده است، ما دوست داریم در خدمت شما بوده، با دشمنانتان بجنگیم تا آنها را از شما دفع کنیم. حضرت فرمود: مرحبا بر شما، نزدیک من آیید. آن دو نیز نزد حضرت آن قدر به قتال پرداختند تا هر دو به شهادت رسیدند.
عمرو بن قرظه انصاری نیز از صحابه و راویان حدیث و از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام است که در کوفه در تمام جنگها همراه او بود. قبل از ممانعت از امام حسینعلیه السلام خود را در کربلا به آن حضرت ملحق نمود. او نیز در روز عاشورا از جمله کسانی بود که با صورت و سینه خود به دفاع از امام برآمد تا تیرها و نیزهها به حضرت اصابت نکنند. او در حالی که غرق به خون بود بر زمین افتاد. عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: آری تو جلودار من در بهشتی، به رسول خدا از
جانب من سلام برسان و به او بگو که من نیز پشت سر تو خواهم آمد. آن گاه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ابوثمامه عمرو صائدی نیز از کوفیانی است که در زمان امام علیعلیه السلام و امام حسنعلیه السلام همواره در رکاب آنها بود. در کوفه باقی ماند و بعد از مرگ معاویه در نامهای به امام حسینعلیه السلام ایشان را به کوفه دعوت نمود. در کوفه از جمله کسانی بود که به امر مسلم برای خرید اسلحه کمک مالی جمع مینمود … عبیداللَّه بن زیاد کسی را فرستاد تا او را دستگیر کند، از کوفه فرار کرد و با نافع بن هلال بجلی خود را به امام رسانید. در روز عاشورا در مقابل صفوف نماز امام حسینعلیه السلام ایستاد تا به حضرت تیری اصابت نکند. بعد از نماز در حالی که سیزده چوبه تیر بر بدنش اصابت کرده بود و با زخمهای بی شمار بر زمین افتاد و به شهادت رسید.
قاسط بن زهیر و دو برادرش کردوس و مقسط نیز از کوفیانی هستند که در عصر امام علی و امام حسن علیهما السلام از اصحاب این دو بزرگوار بودند و هنگامی که خبر حرکت امام حسینعلیه السلام را از مکه شنیدند، در کربلا به آن حضرت ملحق شده و هر سه نفر در حمله اوّل به شهادت رسیدند.
مسلم بن عوسجه از صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله است. او از جمله کسانی است که از کوفه برای امام حسینعلیه السلام نامه نوشت و برای حضرت نیز در کوفه بیعت میگرفت.
بعد از شهادت مسلم و هانی بن عروه در کوفه مدتی مخفی گشت و سپس با اهل بیتش فرار کرده، به امام حسینعلیه السلام پیوست و جان خود را در راه آن حضرت فدا نمود.
از جمله کوفیان، شهید یک پا مسلم بن کثیر اعرج ازدی است. او یکی از پاهایش را در جنگهای امیرالمؤمنین از دست داده بود. با آنکه جهاد از اعرج برداشته شده واجب نمیباشد ولی از کوفه فرار کرده و در کربلا به خدمت امام حسینعلیه السلام رسیده و از جمله لشکر حضرت قرار گرفت و در روز عاشورا از جمله کسانی بود که در حمله اوّل به شهادت رسید.
مسعود بن حجاج تیمی و فرزندش عبدالرحمن بن مسعود نیز از جمله کسانی بودند که در رکاب حضرت در روز عاشورا در حمله اوّل به شهادت رسیدند. این دو نیرنگ سیاسی خوبی به کار بردند، زیرا وقتی دیدند که نمیشود از کوفه به سوی امام
حسینعلیه السلام خارج شد، خود را به عنوان لشکر عمربن سعد به کربلا رساندند و بعد به حضرت ملحق شدند.
موقّع بن ثمامه اسدی نیز از جمله کسانی است که از کوفه به کربلا آمد. شبانه راه پیمود تا به امام رسید و در روز عاشورا دلیرانه جنگید و هنگامی که توانش سلب شده بود به روی زمین افتاد. میخواستند سر از پیکرش جدا کنند، خویشانی در سپاه یزید داشت خود را رساندند و از چنگ دشمنش رهایی بخشیدند و به کوفه اش بردند. خواستند در نهان به درمانش بپردازند ولی راز پنهان نماند و خبرش به امیر کوفه رسید. دستور داد پیکر مجروح و ناتوان او را در غل و زنجیر کشند و به تبعیدگاه زراره تبعیدش کنند. موقّع سالی را در غل و زنجیر با پیکر آغشته به خون گذرانید و پس از یک سال به امام حسینعلیه السلام ملحق شد.
اینان برخی از شیعیان عقیدتی کوفه بودند که به حضرت ملحق شدند و جان خود را فدای آن حضرت و مرامش نمودند. تعداد دیگری نیز هستند که از کوفه به امام حسینعلیه السلام پیوستند ولی مجال شرح حال آنها نیست.(1)
برخی از شیعیان نیز که قاصد و پیامرسان از کوفه به مکه و از مکه به طرف کوفه بودند، در این راه به شهادت رسیدند، اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
سیره نویسان مینویسند: «امام حسینعلیه السلام او را با نامهای در جواب نامه مسلم بن عقیل به کوفه فرستاد. حصین بن تمیم او را در منطقه قادسیه دستگیر کرده و به سوی عبیداللَّه بن زیاد فرستاد. عبیداللَّه از کار او پرسید؟ جوابی نداد. به او گفت: بالای قصر برو و کذّاب بن کذّاب را لعن کن تا بعد از آن رأی خود را درباره تو صادر کنم. او نیز بر
1) 698. ر.ک: قاموس الرجال، تستری؛ ابصار العین فی انصار الحسینعلیه السلام؛ ذخیرة الدارین فیما یتعلّق بالحسین و اصحابه؛ معالی السبطین؛ پیشوای شهیدان؛ نفس المهموم؛ تاریخ طبری؛ و …
بالای قصر رفته، رو به مردم کرد و گفت: «ای مردم! من فرستاده حسین پسر فاطمه دختر رسول خدایم که به سوی شما فرستاده شدهام، تا او را بر ضدّ پسر مرجانه و پسر سمیه یاری کرده و پشتیبانی کنید. عبیداللَّه دستور داد تا او را از بالای قصر به زمین بیندازند. با این عمل استخوانهایش شکسته شد و در حالی که تنها رمقی در جانش بود عبدالملک بن عمیر لخمی قاضی و فقیه کوفه بالای سرش آمد و سرش را از بدن جدا نمود. هنگامی که او را بر این کار عیب گرفتند، در جواب گفت: خواستم او را راحت کنم.
از جمله شهیدان نامه رسان، قیس بن مسهر صیداوی است. او که از جانب مسلم نامهای را به سوی امام حسینعلیه السلام برده بود، جواب امام را به کوفه میآورد که در بین راه حصین بن تمیم او را دستگیر کرده و نزد عبیداللَّه آورد. او از محتوای نامه سؤال نمود، گفت: آن را پاره کردم تا تو از محتوای آن نامه اطلاع پیدا نکنی. عبیداللَّه گفت: نامه به چه کسانی نوشته شده بود؟ قیس گفت: گروهی که اسامی آنها را نمیدانم. عبیداللَّه گفت: اگر اسامی آنها را نمیگویی لااقل بر بالای منبر برو و سبّ کذّاب پسر کذّاب کن، یعنی امام حسینعلیه السلام. او بر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! همانا حسین بن علی علیها السلام بهترین خلق خدا و پسر فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله است. من فرستاده او به سوی شمایم، من از او در منطقه حاجر جدا شدم، به سوی او بشتابید. آن گاه عبیداللَّه بن زیاد و پدرش را لعنت کرد و بر امیرالمؤمنین علیعلیه السلام درود فرستاد. ابن زیاد دستور داد تا او را از بلندی منبر به پایین بیندازند و با این روش او را نیز به شهادت رسانید. اینان شیعیان واقعی بودند.(1)
تعدادی از مردم کوفه بعد از آمدن حضرت مسلم بن عقیل به کوفه و قبل از شهادت امام حسینعلیه السلام به جهت بیعت با حضرت مسلم یا فرستادن نامه به امام
1) 699. ر.ک: همان.
حسینعلیه السلام و یا به جهت حرکت برای یاری آن حضرت دستگیر شده و به شهادت نائل آمدند. اینک شرح حال دو تن از آنان را بررسی میکنیم:
او از جمله شیعیانی بود که با مسلم در کوفه بیعت کرده و با او خروج نمود. مسلم که اسیر شد و به شهادت رسید، ابن زیاد او را نیز دستگیر کرد و به او گفت: از چه قبیلهای هستی؟ گفت: از قبیله ازد ابن زیاد دستور داد تا او را به قبیله اش برده و در میان قومش سرش را از گردنش جدا کنند. ابوجعفر میگوید: او را در میان قومش گردن زدند.
او اسب سوار و جنگجویی شجاع از شیعیان کوفه بود که با مسلم بن عقیل خروج نمود. بعد از آن که مردم، مسلم را تنها گذاشتند، کثیر بن شهاب عبد الاعلی را دستگیر نموده و تسلیم عبیداللَّه نمود.
ابومخنف میگوید: بعد از شهادت مسلم، عبیداللَّه بن زیاد او را حاضر نمود، و از حالش سؤال کرد؟ او در جواب گفت: من از خانه بیرون آمدم تا نظارهگر معرکه باشم و قصدی بر ضدّ تو نداشتم. عبیداللَّه از او خواست که بر این مطلب قسم یاد کند، ولی او قسم نخورد. لذا او را در محلّ درندگان به شهادت رساندند.(1)
با مراجعه به تاریخ و بررسی شرح حال فرماندهان لشکر عمر بن سعد پی خواهیم برد که همگی آنان از دشمنان سرسخت اهل بیتعلیهم السلام و از نواصب و خوارج و اموی بودند؛ امثال: عبیداللَّه بن زیاد، عمر بن سعد، شمر بن ذی الجوشن، قیس بن اشعث، عمرو بن حجاج زبیدی، عبداللَّه بن زهیر ازدی، عروة بن قیس أحمسی، شبث بن ربعی یربوعی، عبدالرحمن أبی سیره جعفری، حصین بن نمیر، حجار بن ابجر.
1) 700. ر.ک: همان.
و همچنین کسانی که در کشتن امام حسینعلیه السلام و اهل بیت و اصحابش شرکت داشتند یک نفر از آنها معروف به شیعه نبودند، بلکه غالب آنها به نصب و عداوت و دشمنی با اهلبیت شهرت داشتهاند، امثال:
سنان بن انس نخعی، حرمله کاهلی، منقذ بن مره عبدی، ابی الحتوف جعفی، مالک بن نسر کندی، عبدالرحمن جعفی، قشعم بن نذیر جعفی، بحر بن کعب بن تیم اللَّه، زرعة بن شریک تمیمی، صالح بن وهب مری، خولی بن یزید أصبحی، حصین بن تمیم و دیگران.
امام حسینعلیه السلام لشکریان عمر بن سعد را به لقب شیعیان و پیروان ابو سفیان خطاب کرده میفرماید: «و یحکم یا شیعه آل ابی سفیان! إن لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا أحراراً فی دنیاکم»؛(1)«وای بر شما ای پیروان آل ابو سفیان! اگر دین ندارید و از معاد و روز بازپسین نمیهراسید در دنیای تان آزاد باشید.»
با مراجعه و تتبّع در کلمات امام حسینعلیه السلام در کربلا و در خطبههای حضرت برای قوم و احتجاجاتش با آنها یک مورد هم پیدا نخواهید کرد که آن حضرتعلیه السلام آنان را با تعبیر شیعیان و موالیان خود و پدرش معرفی کند. همان گونه که در کلمات دیگران نیز این گونه تعبیری نخواهید یافت. و این خود دلیل بر آن است که لشکریان عمر بن سعد شیعه حقیقی اهل بیتعلیهم السلام نبودهاند.
برخی از لشکریان عمر بن سعد در جواب سؤال حضرت که چرا ریختن خون مرا بر خود حلال کردهاید، گفتند: ما با تو میجنگیم به جهت دشمنی که با پدر تو داریم.(2)
به خوبی روشن است که اینها اهل شام بودند که توسّط تبلیغات شوم معاویه با علیعلیه السلام دشمن بوده و بغض آن حضرت را در دل داشتند. آیا شیعه و پیرو میگوید: که
من با پدر تو دشمنم؟ مگر برخی از آنها به امام حسینعلیه السلام نسبت کذّاب پسر کذاب را ندادند؟(1)آیا برخی دیگر او را چنین خطاب نکردند که ای حسین! بشارت باد تو را به آتش جهنم؟(2)آیا به امام حسینعلیه السلام و اصحابش نگفتند: ای حسین! نماز از تو قبول نخواهد شد.(3)
این چه شیعهای است که چنین عبارات زشتی از زبانش نسبت به ساحت قدس مقتدا و رهبرش بیرون میشود؟ این تعبیرات همگی ناشی از حقد و کینه آنها نسبت به اهل بیت پیامبرعلیهم السلام بوده است.
یکی از سؤالهایی که در رابطه با واقعه کربلا به طور خصوص مطرح میشود این است که مطابق عقیده شیعه، امام علم غیب دارد و لذا به آن چه در آینده قرار است اتفاق افتد عالم است. اگر چنین است چگونه میتوانیم اقدام امام حسینعلیه السلام و مقابله او با یزید را توجیه کنیم با آن که حضرت میدانستند شهید خواهند شد؟ اگر امام حسینعلیه السلام از شهادت خود خبر داشت، چرا دست به چنین اقدامی زد؟
حقیقت این است که سؤال فوق تنها اختصاص به امام حسینعلیه السلام ندارد بلکه در مورد شهادت همه امامان صادق است؛ زیرا آنان میدانستند که به چه وسیلهای به شهادت خواهند رسید، ولی در عین حال با پای خود به سراغ مرگ رفتند. این موضوع را به جهت اهمیتش مورد بحث قرار میدهیم.
موضوع اطّلاع امام حسینعلیه السلام از شهادت خود بر هیچ محقق و مورّخی مخفی نیست، و این را میتوان از راههای مختلفی به اثبات رسانید:
1 - به طور اجمال و کلی همگی ایمان داریم که امام حسینعلیه السلام همانند سایر امامان به واسطه تعلیم پیامبرصلی الله علیه وآله یا به الهام الهی از وقایع خارجی اطّلاع داشته و دارند که از جمله آنها خبر داشتن از شهادت خودشان است. گر چه این موضوع مورد بحث و مناقشه بین علما قرار گرفته ولی اصل آن را در مقالهای مستقل تحت عنوان (علم غیب امام) به اثبات رساندیم.(1)
1) 706. ر.ک: شیعه شناسی و پاسخ به شبهات از مؤلف.
2 - روایات فراوانی از طریق فریقین رسیده است که دلالت بر اخبار پیامبرصلی الله علیه وآله به موضوع شهادت امام حسینعلیه السلام و مکان و کیفیّت شهادت آن دارد. این روایات توسط امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسینعلیهم السلام و ام سلمه و عایشه و دیگران منتشر شده است، و به طور حتم به گوش امام حسینعلیه السلام رسیده و به آنها علم داشته است.
اسماء بنت عمیس میگوید: من بعد از ولادت امام حسینعلیه السلام خدمت گذاری فاطمهعلیها السلام را میکردم. پیامبر آمد و فرمود: ای اسماء! فرزندم را نزد من آور. او را در پارچهای پیچیده و نزد ایشان آوردم. حضرت او را گرفت و در دامن خود قرار داد و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت. اسماء میگوید: سپس حضرت شروع به گریه کرد و فرمود: همانا زود است که برای تو اتفاقی افتد. بار خدایا! قاتل او را لعنت کن و فاطمه را به این موضوع خبر مده.
اسماء میگوید: روز هفتم از ولادت امام حسینعلیه السلام پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و از طرف او گوسفندی را عقیقه کرد … آن گاه او را در دامن خود گذاشت و فرمود: ای اباعبداللَّه! بر من خیلی سخت است. آن گاه گریه نمود. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت! گریه شما در این روز و روز اوّل ولادت به چه جهت بود؟ فرمود: بر این فرزندم گریه میکنم که او را گروهی ظالم و کافر از بنی امیه خواهند کشت، خداوند شفاعت مرا در روز قیامت شامل آنها نخواهد کرد.(1)
ابن عباس میگوید: امام حسینعلیه السلام در دامن پیامبرصلی الله علیه وآله بود، جبرئیل به حضرت عرض کرد: آیا او را دوست داری؟ فرمود: چگونه او را دوست نداشته باشم در حالی که میوه دل من است. جبرئیل عرض کرد: همانا امّت تو او را به قتل خواهند رساند، آیا میخواهی جای قبرش را به تو نشان دهم؟ آنگاه مشتی گرفت و سپس خاکی خون آلود را به حضرت نشان داد.(2)
3 - در مورد قضایای کربلا نیز روایات زیادی از امام حسینعلیه السلام وارد شده که حضرت خبر از شهادت خود داده است. گر چه سند برخی از آنها اشکال دارد ولی
پارهای از سندهای آن صحیح است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم: امام حسینعلیه السلام فرمود: «من کشته اشک هایم هیچ مؤمنی مرا یاد نخواهد کرد جز آن که طلب عبرت و درس نماید».(1)
عبداللَّه بن زبیر هنگام خروج امام حسینعلیه السلام از کعبه یک روز قبل از ترویه به مشایعت حضرت آمد و عرض کرد: ای اباعبداللَّه! وقت حج شده و تو حج را رها کرده به عراق میروی؟ حضرت فرمود: ای پسر زبیر! اگر من در کنار شط فرات دفن شوم برای من بهتر است از آن که در کنار کعبه دفن گردم.(2)
حضرت در نامهای به محمد بن حنفیه چنین نوشت: «بسم اللَّه الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به محمد بن علی و به قبل او از بنی هاشم. اما بعد؛ همانا هر کس که به من ملحق نگردد به فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام».(3)
امام حسینعلیه السلام هنگامی که به گردنه بطن رسید، به اصحاب خود فرمود: من خود را نمیبینم جز آن که کشته شوم. گفتند: چگونه ای اباعبداللَّه؟ فرمود: الآن خوابی دیدم. گفتند: آن خواب چیست؟ فرمود: در خواب سگهایی را دیدم که به من حمله میکردند … ».(4)
4 - با مراجعه به تاریخ پی میبریم که برخی حضرت را از رفتن به عراق نهی میکردند و به حضرت تذکر میدادند که اگر به این سفر ادامه دهد به طور حتم کشته خواهد شد.
عبداللَّه بن جعفر در نامهای به امام این گونه خطاب کرد: «اما بعد؛ از تو تقاضا دارم که از این سفر منصرف شوی، زیرا من از این میترسم که هلاکت تو در آن باشد … ».(5)
ابن عباس، محمد بن حنفیه و ابوبکر مخزومی نیز حضرت را از رفتن به عراق برحذر داشته و خبر از بی وفایی اهل عراق دادند.
5 - تحلیل سیاسی و جنگی نیز همین مسأله را تأیید میکرد، زیرا شواهد امر همگی این موضوع را به طور یقین به اثبات میرساند این راهی را که امام حسینعلیه السلام دنبال کرده است به شهادت ختم میگردد. خصوصاً بعد از آن که امام خبر شهادت مسلم بن عقیل را شنید و نیز حرّ بن یزید ریاحی از اهداف عمر بن سعد حضرت را واقف ساخت، برای حضرت نیز از راه طبیعی بسیار روشن و واضح بود که عاقبت اقدام او جز شهادت چیز دیگری نخواهد بود.
از ادلهای که ذکر شد به دست آمد که امام حسینعلیه السلام از شهادت خود اطلاع داشته است. ولی سؤالی که مطرح است این که آیا در دین اسلام جایز است کسی اقدام به کاری کند که میداند عاقبت آن کشته شدن است؟ آیا این مصداق انداختن نفس در هلاکت نیست که مطابق نصّ قرآن از آن نهی شده است؟ اینک جا دارد تا مقداری راجع به آیه «تهلکه» بحث نماییم:
خداوند متعال میفرماید: { وَ أَنْفِقُوا فِی سَبیلِ اللَّهِ وَ لاتُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ ؛(1)«در راه خدا انفاق کنید و با دستان خود، خودتان را به هلاکت نیفکنید و احسان کنید همانا خداوند محسنین را دوست دارد.»
در پاسخ از اشکال فوق میگوییم:
اولاً: آیه و مورد استشهاد مربوط به انفاق است و مقصود آن است که انسان هنگام انفاق کردن نباید خود را در هلاکت افکند و به حدّی انفاق کند که خود درمانده شود، و لذا آیه ربطی به مورد شهادت و کشته شدن ندارد.
ثانیاً: بر فرض تعمیم آیه به مورد انفاق نفس، آیه موردی را نهی میکند که انسان جان خود را به هلاکت و نیستی بیندازد و جان خود را بیخود و بیجهت تلف نماید بدون آن که اثر ارزشمندی بر آن مترتب گردد. ولی اگر کشته شدن، شهادت باشد که با آن جامعهای از خواب غفلت بیدار شده و در پرتو سوختن او دیگران ساخته شوند این کشته شدن هرگز هلاکت نخواهد بود. به همین جهت خداوند متعال مرگ شهدا را به حیات معنوی تعبیر کرده است.
1) 714. سوره بقره، آیه 195.
شهدا هرگز نمیمیرند زیرا با شهادتشان، در کالبد بی روح و جان جامعه، خون زندگی تزریق میکنند. آیا میتوانید ادعا کنید که انسان مجاهدی که در جبهههای جنگ به شهادت میرسد خود را به هلاکت انداخته است؟ آیا پیامبر که اصحاب خود را به جهاد در راه خدا دعوت کرده و تعداد بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند همگی هلاک شدهاند؟ قطعاً چنین نیست.
ثالثاً: مقصود از «تهلکه» که در آیه آمده است چیست؟ اگر مراد، تهلکه و هلاکت دنیوی است، معنای آیه این است که نگذارید کافران و فاجران بر شما مسلّط شوند. و اگر مراد، هلاکت اخروی است که از ناحیه اجابت نکردن تکلیف الهی پیدا میشود، مقصود از آن این است که ترک کننده انفاق باید از عذاب آخرت بترسد، و با این ترک خود را به هلاکت اخروی نیندازد.
برخی از راه حکم عقل وارد شده و میگویند: عقل حکم میکند که انسان جان خود را از هر خطر و بلیّهای محفوظ بدارد و خود را در خطرهایی نیندازد که عاقبت آن هلاکت است.
ولی همان گونه که قبلاً اشاره شد، اقدام بر هلاکت و نیستی هنگامی مورد مذمّت عقل است که هیچ فایدهای بر آن مترتب نباشد اما اگر کشته شدن، عین حیات باشد، حیات فردی و اجتماعی، حیات معنوی که همراه با روزی خوردن نزد خداوند است، عرف و عقل و عقلا هرگز این نوع قتل را هلاکت نمیشمارند، بلکه ترک این نوع کشته شدن را خلاف عقل و امری نابخردانه میدانند.
در بحث گذشته گر چه موضوع علم امام حسینعلیه السلام به غیب و در عین حال اقدام بر شهادت را بررسی کردیم، ولی این مسأله شاید در مورد امامان دیگر حل نشده باشد، زیرا سؤالی که باقی است این که به چه جهت امامان با آن که علم غیب داشته و میدانستند عملی را که انجام میدهند مثلاً این چیزی را که میخورند دارای زهر است و آنان را خواهد کشت، چگونه اقدام به این عمل کردند؟ آیا بر شهادت آنها
همانند شهادت امام حسینعلیه السلام آثار و برکات متفرّع بوده است که دست به این اقدامات زدهاند؟ چرا حضرت علیعلیه السلام با آنکه میدانست ابن ملجم در مسجد کوفه در کمین او نشسته، باز به مسجد رفت؟ و امام حسن و امام رضاعلیهما السلام با آن که میدانستند آن چه را که میخورند زهرآلود است، چرا دست به چنین اقدامی زدند؟ آیا این مصداق خودکشی نیست؟
پاسخ
در مورد سؤال فوق به چند جواب اشاره میکنیم:
1 - در مورد کیفیت علم امام بحث است که علم او حضوری است یا حصولی؟ و آیا علم او متوقّف بر مشیّت است یا همیشگی و بدون مشیت؟ یعنی آیا امامان هر گاه اراده کنند که بدانند، میدانند خصوصاً در امور خارجی؟
مطابق رأی برخی از علما و طبق روایات، علم امامان به غیب، مشروط و متوقف بر مشیت آنان است.
2 - امامان از اهل بیتعلیهم السلام گر چه از موضوعات خارجی آگاهی کامل دارند و بر فرض اینکه علم آنها به حقایق اشیاء و موضوعات خارجی، علمی حضوری و بالفعل است و متوقف و مشروط به مشیت نیست، ولی از آن جا که تابع قضا و قدر الهیاند هرگز از مقدّرات خداوند تجاوز و تخطّی نخواهند کرد.
شیخ یوسف بحرانی در «الدرة النجفیة» میگوید: «این که اهل بیتعلیهم السلام به آن چه از کشته شدن به شمشیر یا سمّ یا مصائبی که از ظالمین به آنها میرسد راضی بودند با آن که قدرت بر دفع آن نیز داشتند، به جهت آن است که میدانستند این کار مورد رضایت خداوند سبحان بوده است، و لذا از مصادیق القای نفس در هلاکت به حساب نمیآید؛ زیرا مورد آیه در جایی است که خداوند نهی تحریمی از آن کرده باشد، در حالی که این مواردی که از اقدامات اهل بیتعلیهم السلام میبینیم همه مورد رضایت خداوند متعال بوده است … ».
3 - از آن جا که موضوع شهادت هر یک از امامان شیعه بیفایده و بیثمر نبوده و ارزش اجتماعی داشته است، لذا به طور حتم میتوان شهادت آنان را با شهادت امام حسینعلیه السلام مقایسه کرد، زیرا شهادت آنها:
الف - باعث شد که مردم دشمنان خود را بیشتر و بهتر بشناسند، لذا این شهادتها در برخی مواقع سبب شورش بر ضد حکومت غاصب میگشت.
ب - از طرفی نیز باعث بیداری امّت در آن زمان بود و مردم را از خواب غفلت بیدار مینمود.
ج - از آن جهت که مردم به مناسبت یادبود آنها دور هم جمع میشوند و با کمالات و فضایل آنها بیشتر آشنا میگردند این به نوبه خود دارای آثار و برکات و بیداری اسلامی در هر زمان خواهد بود. گر چه اصل شهادتهای جانسوز آنها به نوبه خود ضربهای بر پیکره اسلام و مسلمین بوده و موجب محرومیت امت از فیض وجود آنها بوده است و لذا جا دارد که در مراسمی که به یاد آنان برگزار میشود شرکت کرده و عزاداری نماییم.
4 - علامه حلی رحمه الله در مورد اقدام امیرالمؤمنینعلیه السلام در رفتن به مسجد کوفه در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان میگوید: «احتمال دارد که بگوییم حضرت علیعلیه السلام از وقوع شهادتش در آن شب خبر داشته است و این که در چه مکانی کشته خواهد شد، ولی تکلیف او با تکلیف ما فرق میکند. ممکن است که برای حضرت، بذل خون قلبش در راه خدا واجب باشد، همان گونه که ثبات قدم برای مجاهد در راه خدا واجب است گرچه ثبات قدم او منجر به کشته شدنش شود».(1)
1) 715. مرآة العقول، ج 3، ص 126، به نقل از علامه حلی.
از جمله سؤالهایی که در مورد قضیّه کربلا و امام حسینعلیه السلام مطرح میشود این است که چرا خداوند امام حسینعلیه السلام را یاری نکرد؟ خداوندی که قادر بر هر کاری است، چرا از اعجاز و قدرت خارق العاده خود برای دفع و نابودی دشمنانش استفاده نکرد؟ مگر خداوند پیامبرش را - به نصّ قرآن - در جنگ بدر و دیگر جنگها نصرت نداد؟ چه شد که واقعه کربلا منجر به شهادت امام حسینعلیه السلام شد و خانوادهاش به اسارت رفتند؟ در این مبحث به بررسی این موضوع میپردازیم.
مفهوم نصرت در فکر اسلامی از جایگاه ویژهای برخوردار بوده و قرآن کریم از آن در مواضع متعددی یاد کرده است.
در برخی از آیات الهی به انحاء و وسایل نصرت الهی اشاره شده است؛ از قبیل:
1 - استیصال و ریشه کن کردن معاندان:
قرآن در برخی از آیات به استیصال و ریشهکن کردن معاندان اشاره کرده است. کاری که در حقیقت نوعی نصرت موحّدان و مؤمنان است.
خداوند متعال میفرماید: { قَالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ * قَالَ عَمَّا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ * فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءاً فَبُعْداً لِلْقَوْمٍ الظَّالِمِینَ *
ثُمَّ أَنْشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرُوناً آخَرِین ؛(1)«[پیامبر شان] گفت: پروردگارا! مرا در برابر تکذیب های آنان یاری کن. [خداوند] فرمود: به زودی از کار خود پشیمان خواهند شد [اما زمانی که دیگر سودی به حالشان ندارد]. سرانجام صیحه آسمانی آنها را به حق فرو گرفت. و ما آنان را همچون خاشاکی بر سیلاب قرار دادیم. دور باد قوم ستمگر [از رحمت خدا]. سپس اقوام دیگری را پس از آنان پدید آوردیم.»
2 - لشکریان غیر مرئی؛
گاهی خداوند، مؤمنان را با لشکریانی که دیده نمیشوند؛ یعنی ملائکه یاری میکند.
خداوند متعال میفرماید: { إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْهُمَا فِی الْغَارِ إِذْیَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاتَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ؛(2)«اگر او را یاری نکنید خداوند او را یاری میکند، آن هنگام که کافران او را [از مکه] بیرون کردند، در حالی که دومین نفر بود [و یک نفر بیشتر همراه نداشت]، آن هنگام که آن دو در غار بودند و او به همراه خود میگفت: غم مخور خدا با ما است. در این موقع خداوند سکینه [و آرامش] خود را بر او فرستاد، و با لشکرهایی که مشاهده نمیکردید او را تقویت نمود و گفتار [و هدف] کافران را پایین آورد، و سخن خدا [و آیین او] بالا [و پیروز] است، و خداوند عزیز و حکیم است.»
3 - رعب و ترس؛
و گاهی نیز خداوند، پیامبران و مؤمنان را با رعب و ترسی که در قلوب دشمنانشان قرار میدهد، نصرت میکند.
خداوند متعال میفرماید: { سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَکُوا بِاللَّهِ مَا لَمْیُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ مَأْوَاهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی الظَّالِمِینَ ؛(3)«به زودی در دلهای کافران به خاطر این که بدون دلیل چیزهایی را بر خدا همتا قرار دادند رعب و ترس میافکنیم، و جایگاه آنان آتش است، و چه بد جایگاهی است جایگاه ستمکاران.»
رعب و ترس برنده ترین اسلحه در معرکه جنگ است. و خداوند، مؤمنان را از این اسلحه بهرهمند کرده است.
نصرت و یاری خداوند دارای شرایطی است که در آیات قرآن کریم به این شروط اشاره شده است؛ از قبیل:
1 - صبر و ثبات؛
خداوند میفرماید: { وَ لَنْ تَرْضَی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَالنَّصَارَی حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَالْهُدَی وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَائَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مَالَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لانَصِیرٍ}؛(1)«هرگز یهود و نصارا از تو راضی نخواهند شد تا از آیین آنان پیروی کنی. بگو: هدایت الهی تنها هدایت است. و اگر از هوی و هوسهای آنان پیروی کنی بعد از آن که آگاه شدهای، هیچ سرپرست و یاوری از سوی خدا برای تو نخواهد بود.»
و نیز میفرماید: { أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّایَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَی نَصْرُاللَّهِ أَلاَ إِنَّ نَصْرَاللَّهِ قَرِیبٌ ؛(2)«آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید بی آن که حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانا که گرفتاریها و ناراحتیها به آنان رسیده، و آن چنان معنای تزلزل ناراحت شدند که پیامبر و افرادی که با او بودند گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد. آگاه باشید، یاری خدا نزدیک است.»
2 - حفظ نصرت:
از جمله شروط نصرت الهی آن است که مردم اهلیّت نصرت را داشته باشند، به این که آن را حفظ کنند و عدالت را بعد از تحقق نصرت در میان مردم پیاده کنند.
خداوند متعال میفرماید: { اُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ * الَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ
اللَّهِ کَثِیراً وَ لَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ * أَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ و ءاتَوُا الزَّکَاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ ِللَّهِ عَاقِبَةُ اْلاُمُورِ}؛(1)«به کسانی که جنگ بر آنها تحمیل گردید اجازه جهاد داده شده است، چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند، و خدا بر یاری آنها توانا است. همانان که به ناحق از خانه و شهر خود به ناحق رانده شدهاند، جز این که میگفتند: پروردگار ما خدای یکتاست، و اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعض دیگر دفع نکند، دیر ها و صومعه ها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده میشود ویران میگردید. و خداوند کسانی را که یاری او کنند یاری میکند، خداوند قوی و شکستناپذیر است. همان کسانی که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز بر پا میدارند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند و پایان همه کارها از آن خدا است.»
از برخی آیات استفاده میشود که گاهی خداوند متعال مؤمنان را با یاری نکردن امتحان میکند که آیا استقامت دارند و یا اینکه مأیوس شده و پا به فرار میگذارند یا تا پای جان از پیامبرصلی الله علیه وآله و دینش دفاع میکنند.
خداوند متعال میفرماید: { وَلاتَهِنُوا وَلاتَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلُونَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ * إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدَاءَ وَاللَّهُ لایُحِبُّ الظَّالِمِینَ * وَلِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکَافِرِینَ * أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرِینَ ؛(2)«و سست نشوید و غمگین نگردید و شما برترید اگر ایمان داشته باشید. اگر [در میدان احد] به شما جراحتی رسید، به آن جمعیت نیز [در میدان بدر]جراحتی همانند آن وارد گردید. و ما این روزها را در میان مردم میگردانیم، تا افرادی را که ایمان آوردهاند بداند [و شناخته شوند]، و [خداوند] از میان شما شاهدانی برگزیند. و خدا ظالمان را دوست نمیدارد. و تا خداوند افراد باایمان را خالص گرداند، و کافران را به
تدریج نابود سازد. آیا چنین پنداشتید که [تنها با ادعای ایمان] وارد بهشت خواهید شد، در حالی که خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟!».
گاهی این چنین سؤال میشود که آیا امام حسینعلیه السلام به اهداف قیام و نهضتش رسیده است یا خیر؟ و گاهی پرسش آن است که آیا امام حسینعلیه السلام بر دشمن خود از حیث مسائل نظامی پیروز شد یا خیر؟ پیروزی که به دنبال آن سلطه و حکومت باشد؟
پاسخ سؤال اول این است که به طور قطع باید ادعا نمود که حضرت به تمام اهداف خود رسیده و لذا پیروزمندانه از میدان نبرد بیرون آمد.
اما پاسخ دوم: باید گفت که جواب منفی است؛ زیرا در ظاهر، لشکر عمر بن سعد توانست بر لشکر امام حسینعلیه السلام غالب شده و جوانان بنی هاشم و حتی خود امام حسینعلیه السلام و اصحاب او را به قتل برساند، امری که از حیث نظامی شکستی در ظاهر به حساب میآمد. اما امام از قیام و نهضتش اهداف دیگری داشت، ایشان در صدد بیداری امت اسلامی بود. امتی که به خواب غفلت فرو رفته و تعلیمات اصیل اسلامی را وارونه فهمیده بود، و تنها شهادت مظلومانه او میتوانست مردم را از آن خواب عمیق غفلت بیدار کند. و لذا مشاهده میکنیم که بعد از شهادت حضرتعلیه السلام قیامها شروع میشود. از اینجاست که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسین منّی و أنا من حسین»؛ «حسین از من و من از حسینم.» یعنی دین من وابسته به حسینعلیه السلام و قیام او است.
انسان از طریق امتحان و اختیار است که به سعادت میرسد، و لذا سعادت بدون اختیار معنایی ندارد، همان گونه که بدون ابتلا و امتحان انسان آبدیده نشده، به کمال و سعادت ذاتی خود نمیرسد.
امتحان گاهی فردی و شخصی است و گاهی نیز دسته جمعی و عام که از تمام مجتمع گرفته میشود. مرض، فقر، کفر، اولاد، حیات دنیا، نصرت، فرار از جنگ و … از ابتلائات و موارد امتحان مؤمن است.
در قرآن کریم به مسأله ابتلا و امتحان مؤمن اشاره شده است، آنجا که میفرماید:
{ وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِریِنَ ؛(1)«ما همه شما را قطعاً میآزماییم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیانند.»
قضیه کربلا صحنه امتحان بزرگ امت اسلامی بود، همان گونه که حکومت حضرت علیعلیه السلام و جنگ هایی که در عصر خلافت او پدید آمد، و نیز صلح امام حسن مجتبیعلیه السلام صحنه بزرگ امتحان الهی بود که خداوند مسلمانان را با آن امتحان نمود کسانی که به دنبال حق و حقیقت رفته و از امامان معصوم پیروی کردند. و کسانی که به انحراف کشیده شده و از مسیر اهل بیتعلیهم السلام دور شدند نیز عملکرد خود را نشان دادند.
1) 723. سوره محمّدصلی الله علیه وآله، آیه 31.
یکی از سؤالهایی که در رابطه با قضیه کربلا مطرح است این که امام حسینعلیه السلام با وجود آن که میدانست در این راه به شهادت میرسد و بین او و لشکر کوفه درگیری و جنگ اتفاق خواهد افتاد و در نهایت اهل بیتش به اسارت میروند، چرا اهل بیت خود را در این سفر به همراه آورد؟ این سؤالی است که در برخی از موارد به ذهن خطور میکند. در این جا به پاسخ این سؤال خواهیم پرداخت:
به سؤال مطرح شده پاسخ های مختلف داده شده است. یکی این که عادت عرب این بوده که زن و عیالات را همراه خود در جنگها میآوردند.
اشکال
این پاسخ نمیتواند جوابگوی سؤالات مطرح شده باشد، زیرا سؤال دیگری بر این جواب مطرح میشود و آن این که: چه دلیلی وجود دارد عرب عیالات خود را در جنگها میآورده است؟ و بر فرض تسلیم به وجود چنین عادتی چه مصلحتی در آوردن عیالات خود در جنگها بوده است؟ و آیا امام از عرف و عادت عرب در جنگها متابعت کرده است؟ در حالی که امام حسینعلیه السلام آوردن اطفال را به مشیّت الهی واگذار کرده است.
احتمال دیگری که داده شده این است که امام حسینعلیه السلام از آن جا که در این قیامش رسالتی عظیم را بر دوش دارد که همان بیداری امّت اسلامی است و این رسالت احتیاج به طیّ مراحل دارد، یک مرحله آن توسط شهادت افراد تحقق پیدا میکند و مرحله دوّم که بعد از شهادت محقق میشود، باید با خطابه ها و اظهار مظلومیت اهل بیت و ظلمهایی که از طرف یزید و دستگاه خلافت بر آنها وارد شده ادامه یابد تا رسالت حسینی کامل شود. این بخش دوم را عیالات امام حسینعلیه السلام و اسیران کربلا به نحو احسن به اتمام رساندند.
یزید بن معاویه قصد داشت که با کشتن امام حسینعلیه السلام و خارجی معرّفی کردن ایشان مطلب را تمام کرده و حکومت خود را مستحکم سازد، ولی این خطابه ها و افشاگری های اسیران کربلا و در رأس آنان امام سجادعلیه السلام و حضرت زینبعلیها السلام بود که جامعه اسلامی را بیدار کرده و ظلم و جنایات یزید را بر ملا کرد و اجازه نداد یزید به مطامع شوم خود نایل گردد.
امام حسینعلیه السلام میدانست که اگر خود و فرزندان و اصحابش کشته میشوند و اهل بیت به اسارت رفته اش آن افشاگریها را نکنند همه خون او به هدر میرود. لذا امام حسینعلیه السلام همراه داشتن عیالات خود را امری ضروری میدانست. و لذا میتوان گفت که افشاگری هایی را که عیالات حضرت از خود نشان دادند. پایههای حکومت یزید را متزلزل کرد و در نتیجه حکومت او را به سقوط کشانید.
اشکال
این احتمال گر چه به ظاهر معقول به نظر میرسد ولی سؤالی که مطرح میشود این که این وظیفه را برخی از اهل بیت امام حسینعلیهم السلام عهده دار بودند همانند امام سجادعلیه السلام و حضرت زینبعلیها السلام و برخی دیگر از زنانی که در قافله حضرت حضور داشتند، نه همه افراد عائله حضرت حتی فرزندان و کودکان. لذا نمیتوان این مطلب را علّت تام برای این سؤال مطرح نمود، گرچه ممکن است به عنوان یکی از حکمتهای همراهی آنان باشد.
برخی در جواب و پاسخ به این سؤال به جنبه فجایع انسانی قضیه نظر کرده و بر این نکته تأکید دارند که حضرت امام حسینعلیه السلام با آوردن عیالات خود در این قافله در صدد اثبات و بر ملا کردن باطن یزید و جنایات او بر اسلام و پیامبر و اهل بیت ایشان علیهم السلام بوده است. حضرت با وجود آن که میدانست لشکریان یزید با او و اهل و عیالش چه خواهند کرد ولی در عین حال آنان را با خود میآورد تا از این طریق هویت واقعی او را برای مردم به اثبات رسانده و در نتیجه عدم قابلیّت او نسبت به مقام خلافت را به مردم بشناساند.
این جواب را نیز میتوان به عنوان یکی از عوامل و آثار همراهی اهل بیت دانست، نه این که علت تامه برای همراه آوردن آنان باشد.
برخی دیگر میگویند: هدف امام حسینعلیه السلام از به همراه آوردن عیالات خود به کربلا به جهت تحریک مردم به نصرت و یاری او بوده است، زیرا وقتی امام را همراه با همسران و فرزندان ببینند دوستان ایشان به خاطر ترحم ملحق میشوند و دل دشمنان نیز به رقت خواهد آمد، به رحم آمده دوستان به او ملحق شده و دشمنان دلشان به رقّت خواهد آمد.
ولی این احتمال هم صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا:
اولاً: حضرت برای جلب یاران خود میتوانست از راههای دیگر همچون خطابه و فرستادن نماینده به شهرها و کشورها استفاده کند.
ثانیاً: حضرت قصد نداشت که مردم را در یک حالت اضطرار قرار دهد تا به هر نحو ممکن ولو از طریق احساسی او را یاری کنند، بلکه میخواست خودشان این راه را انتخاب نمایند.
جواب دیگری که شاید بهترین جواب برای این سؤال باشد، این که امام حسینعلیه السلام از آن جهت که بر اهل بیت و عیالات و اطفال خود خوف داشت، آنان را
همراه خود به کربلا آورد. حضرت با خروج بر یزید اگر خود به تنهایی حرکت میکرد و اهل بیت خود را در مدینه میگذاشت خوف آن بود که دستگاه خلافت آنان را دستگیر کرده و زندانی نماید. حضرت مصلحت در آن دید که آنان را با خود همراه کرده که از طرفی آنان را محافظت نموده و از طرفی دیگر آنان ادامه دهنده رسالت بیداری امت با ایراد خطبهها و افشاگریها و اظهار و ابراز مظلومیت اهل بیت عصمت و طهارت باشند. این احتمال مؤیّداتی نیز دارد:
الف - با مراجعه به سیره و عملکرد حکومتی یزید بن معاویه، این احتمال هیچ استبعادی ندارد. چون یزید قصد داشت به هر نحو ممکن و به هر طریق ممکن، حکومت خود را برپا نگه داشته و دشمنان خود را از سر راه بردارد.
ب - امام حسینعلیه السلام در شب عاشورا به اصحاب خود فرمود هر کس که میخواهد او را رها کند و از کربلا خارج شود، ولی این مطلب را بر اهل بیت خود عرضه نداشت.
ج - والی مدینه در آن زمان عمرو بن سعید أشدق بود که وقتی خبر کشته شدن امام حسینعلیه السلام به او رسید خوشحال گشت. و در آن وقتی که حزن، عموم مردم مدینه را فرا گرفته بود و همه مشغول گریه و زاری بودند، گفت: این گریه و شیون در برابر گریه و شیون عثمان باشد. و نیز در خطبهای که ایراد کرد آنان را بر این کار شدیداً شماتت نمود.(1)
حال چنین شخصی اگر اهل و عیالات امام حسینعلیه السلام در مدینه میماند با آنان چه میکرد؟ آیا آنان را دستگیر و زندانی و آزار و اذیت نمیکرد؟ سعید کسی بود که بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام دستور داد تا خانههای بنی هاشم را خراب کنند. و در شتم و دشنام دادن امام علیعلیه السلام اصرار میورزید.(2)
از جمله قضایایی که مورد اعتراض و سؤال برخی از افراد درباره واقعه کربلا قرار گرفته، اذن و اجازه امام حسینعلیه السلام در شب عاشورا به اصحاب خود به رفتن از کربلا و تنها گذاردن او است؟
امام حسینعلیه السلام میداند که در مقابل انبوهی از لشکر قرار گرفته است که هیچ رحمی در دل آنان نیست. میداند که جنگ و ستیز با آنان حتمی است و در جنگ احتیاج به یار و یاور دارد، چگونه اذن رخصت به اصحاب خود میدهد که صحرای کربلا را ترک کرده و با استفاده از تاریکی شب او را تنها گذارده، فرار کنند؟ در این بحث به بررسی و پاسخ این سؤال میپردازیم.
با مراجعه به تاریخ واقعه کربلا پی میبریم که امام حسینعلیه السلام در شب عاشورا دو نوع اذن رخصت به اصحاب خود داده است:
حضرت در یک اعلان عمومی خطاب به اصحاب خود فرمود: «امّا بعد؛ فانّی لا اعلم اصحاباً اوفی و لا خیراً من اصحابی، و لا اهل بیت ابرّ و اوصل من اهل بیتی، فجزاکم اللَّه عنّی خیراً. ألا و انّی لأظنّ یومنا من هولاء غداً. ألا و انّی قد اذنت لکم، فانطلقوا جمیعاً فی حلّ، لیس علیکم حرج منّی و لا ذمام، هذا اللیل قد غشیکم
فاتخذوه جملاً»؛(1)«اما بعد؛ همانا من اصحابی با وفا تر و بهتر از اصحابم نمیدانم، و نیز اهل بیتی نیکوتر و در صله رحم برتر نیافتم. خداوند از ناحیه من به شما جزای خیر دهد. آگاه باشید! همانا من گمان میکنم که روز ما با آنان فردا باشد. آگاه باشید من به شما اذن رخصت دادم، همگی آزادید و میتوانید بروید، از جانب من بر شما حرج و مذمّتی نیست، این شب است که تاریکی آن شما را فراگرفته آن را به مانند شتری بر خود مرکب گرفته و از آن استفاده کرده و فرار کنید.»
تاریخ ذکر میکند که امام حسینعلیه السلام به اعلام رخصت عمومی اکتفا نکرد بلکه در برخی از موارد با برخی از افراد به صورت خصوصی نیز این پیشنهاد را مطرح فرمود.
در شب عاشورا به محمّد بن بشر حضرمی فرمود: فرزندت در مرز ری اسیر شده است. او در جواب عرض کرد: من اسارت او و خودم را به حساب خداوند میگذارم. من دوست ندارم که فرزندم اسیر باشد و بعد از او زنده بمانم. حضرتعلیه السلام که این جواب را شنید به او فرمود: خدا تو را رحمت کند، تو از بیعت من آزادی، برو و در راه آزادی فرزندت کوشش کن. او در جواب عرض کرد: درندگان بیابان مرا زنده زنده پاره کنند اگر تو را رها کنم. آن گاه حضرت چند دست لباس به او عطا کرد و فرمود: به فرزندت این پنج لباس را عطا کن تا در راه آزادی برادرش سعی و کوشش کند. قیمت آن پنج لباس هزار دینار بود.(2)
امام حسینعلیه السلام در دل شب از خیمهها بیرون آمد تا از چاله ها و گردنه هایی که در بیابان است جستجو کند. نافع بن بلال جملی به دنبال حضرتعلیه السلام به راه افتاد. حضرت فرمود: کجا میآیی؟ نافع عرض کرد: ای فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله! حرکت شما به طرف این لشکر طاغی مرا به خوف وا داشت. حضرت فرمود: من از خیمه بیرون آمدم تا بلندی ها و پستیها را بررسی کرده، موقعیت دشمن را هنگام هجوم تشخیص دهم. آن گاه در حالی که دست نافع را گرفته بود بازگشت و به او فرمود: همان است که گفتم،
به خدا سوگند! وعدهای تخلف ناپذیر است. و سپس فرمود: آیا از بین این دو کوه در دل شب حرکت نمیکنی تا جان خود را نجات دهی؟
نافع بر روی قدمهای امام افتاد و شروع به بوسیدن نمود و عرض کرد: مادرم به عزایم بنشیند، شمشیرم هزار و اسبم به صد ارزش دارد. به خدایی که به وجود تو بر من منّت گذارد، هرگز از تو جدا نخواهم شد.(1)
سؤالی که در این جا مطرح است این که آیا معنا و مفهوم این اذن آن است که امام حسینعلیه السلام به آنان برائت ذمه از جنگ کردن در رکاب خود را داده است، به گونهای که اگر او را در آن موقعیّت خطیر رها کنند هرگز مسئولیتی ندارند و هیچ گناه و عقوبتی بر آنان مترتب نمیشود؟ و یا این که در این اذن رخصت، سرّی وجود دارد؟
ما معتقدیم که امام در این اذن اهداف مختلفی را دنبال میکند:
1 - امام با این ندا و خطبه قصد دارد تا کسانی را که در امر او تردید دارند، و یا به جهت رسیدن به جاه و مقام و مال او را دنبال کردهاند صحنه معرکه قتال را ترک کنند و بی جهت خود را گرفتار معرکه نکنند.
2 - از طرفی دیگر وجود افراد بی انگیزه و سست عنصر، نه تنها به نفع لشکر نیست بلکه میتواند به ضرر آنها هم باشد؛ زیرا با ترسی که دارند در لشکر ایجاد خوف کرده، بقیه را نیز متزلزل و از هم میپاشند.
3 - از جهتی دیگر امام با این سخنان روحیه اصحاب واقعی خود را برای آماده شدن در جنگ مصمّم کرده و به جهت دفاع از او تحریک میکند.
4 - از آن جا که خیمهها کنار هم بوده، حضرت با این خطبهها و سخنان و پاسخی که هر یک از اصحاب باوفا دادند، قصد داشت تا بیان این سخنان سبب دلگرمی اهل و عیالاتش شود.
5 - حضرت با این سخنان قصد داشت که به آنان در این قتال انگیزه ببخشد، و از دفاع های قبیلهای و قومی برهاند. آنان را در دفاع از خود با انگیزه الهی و دفاع از حق و حقیقت و اسلام و ایمان و توحید وادار نماید.
1) 728. همان.
هدف امام حسینعلیه السلام از ایراد خطبه و این گونه پیشنهادات، برائت ذمه آنان از نصرت و یاری او نیست، زیرا هیچ کس در آن موقعیّت حسّاس عذری در رها کردن امام به دست دشمنان و خوار شدن او را نداشت. و در واقع معرکهای که حضرت در آن قرار گرفته بود چنان بود که نصرت حضرت در آن موقع احتیاج به امر و اذن امام و تکلیف او نداشت، زیرا قرار گرفتن حضرت در آن موقعیّت به تنهایی بیانگر دعوت به یاری بود. مگر نه این است که حفظ جان امام و حجّت خدا بر عموم مردم واجب است؟
6 - شاهد این مطلب این که: چون امام حسینعلیه السلام صدق نیت و اخلاص آنها را مشاهده کرد آنان را دعا کرده و سپس فرمود: «سرهای خود را بلند کنید و نظر کنید. آنان جایگاه و منازل خود را در بهشت مشاهده کردند. از این مطلب استفاده میشود که امام حسینعلیه السلام با این سخنانش قصد داشت با اعلام وفاداری از آنان جایگاه شان را به آنها نشان دهد و دل آنها را هنگام جنگ، با ثبات و مطمئن تر نماید.
7 - امام حسینعلیه السلام در روز عاشورا مکرر از مردم تقاضای نصرت و یاری میکرد و میفرمود: «هل من ناصر ینصرنی؟»، و این مطلب با اذن رخصت و اختیار در نصرت سازگاری ندارد.
8 - در برخی از تواریخ آمده است که امام حسینعلیه السلام بعد از پایان یافتن سخنانش با نافع و سایر اصحاب، وارد خیمه زینبعلیها السلام شد. نافع بیرون خیمه به انتظار بیرون آمدن حضرت ایستاد. صدای زینب را شنید که به حضرت میگوید: آیا نیّت اصحاب خود را امتحان کردی؟ من میترسم که به هنگام شدّت جنگ و حمله دشمن تو را تسلیم آنان نمایند. امام حسینعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند! من آنان را امتحان نمودم، و آنان را جز دلیر و صابر هنگام شداید نیافتم. آنان به مرگ و کشته شدن در رکاب من از طفل به پستان مادرش بیشتر انس دارند».(1)
1) 729. همان، ص 219.
برخی برای اثبات این که اذن امامعلیه السلام برای اباحه و رخصت بوده، به گونهای که اگر آنان صحنه را ترک میکردند معذور بودهاند به شرط این که صدای طلب نصرت و یاری حضرت را نشنوند، به برخی از قضایا تمسّک کردهاند که از آن جمله اینکه امام حسینعلیه السلام هنگام برخورد با عبیداللَّه بن حرّ جعفی در قصر بنی مقاتل او را دعوت به نصرت کرد ولی او از این امر امتناع نمود. حضرت به او فرمود: «من تو را نصیحت میکنم که اگر میتوانی، صدای مظلومیت ما را نشنوی و اتّفاقی که بر ما رخ خواهد داد شاهد نباشی، انجام بده، زیرا به خدا سوگند! هیچ کس نیست که صدای مظلومیّت ما را بشنود و ما را یاری نکند جز آن که خداوند او را به رو در آتش جهنم خواهد انداخت».
پاسخ
اگر امام ترک نصرت او را مباح کرده بود، پس چرا از او طلب نصرت و یاری کرد؟ آری، امام از او میخواهد که به جای دوردست رود تا صدای مظلومیت ایشان را نشنود و شاهد قتل او نباشد تا در معصیتی بزرگتر گرفتار نیاید؛ زیرا کسی که صدای مظلومیت شخصی را بشنود و او را یاری نکند، خصوصاً این که آن شخص مظلوم امامش باشد، به مراتب عذاب و عقابش از کسی که نشنود و شاهد معرکه نباشد، بیشتر است.
مورّخان نقل کردهاند: چون مسلم بن عقیل خبردار شد ابن زیاد در خطبهای که ایراد کرده، مردم را از متابعت او برحذر داشته است، لذا ترسید که او را دستگیر کرده و به قتل برساند. از این رو از خانه مختار خارج شد و به خانه هانی بن عروه مذحجی پناه برد. او در تشیّع مردی قوی و متعصّب بود و از اشراف کوفه و قاریان آن دیار و شیخ عشیره مراد و زعیم آن به حساب میآمد. او چهار هزار زرهپوش و هشت هزار پیاده نظام داشت و هر گاه هم پیمانان او را نیز ضمیمه آنان کنیم به حدود سی هزار نفر جنگجو میرسد که رئیس آنان هانی بن عروه بود. او از خواصّ امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیه السلام به حساب میآمد که در هر سه جنگ حضرت شرکت کرده بود. و نیز عصر پیامبرصلی الله علیه وآله را درک کرده و به شرف صحبت و همنشینی با آن حضرت نایل گشته بود.
مسلم بن عقیل در خانه هانی پناه گرفت. از طرف دیگر شریک بن عبداللَّه اعور حارثی نیز بر هانی وارد شده بود. او از بزرگان شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام در بصره بود. مردی جلیل القدر در بین اصحاب به شمار میآمد که در صفین حضور داشته و به همراه عمار بن یاسر میجنگید. او با هانی بن عروه رفاقت خاصی داشت. در منزل هانی مرض سختی بر او عارض شد. ابن زیاد به عیادت او آمد قبل از آمدن ابن زیاد شریک بن عبداللَّه اعور به مسلم عرض کرد: هدف تو و شیعیان تو هلاکت ابن زیاد است، در اتاق خزانه مخفی شو و هر گاه از آمدن او اطمینان حاصل کردی از اتاق خارج شو و او را به قتل برسان و من سلامت تو را ضمانت میکنم.
در این هنگام که آنان مشغول صحبت بودند، گفته شد که امیر بر در خانه است. مسلم وارد خزانه شد و بعد از چند لحظه عبیداللَّه بن زیاد وارد بر شریک شد، ولی مسلم از خزینه بیرون نیامد. چون شریک مشاهده کرد که مسلم دیر کرده به عنوان علامت دادن به او چند بار عمامه خود را از سر برداشت و بر زمین گذاشت. و نیز با قرائت اشعاری او را به خروج از خزانه و حمله به ابن زیاد تحریک و تحریص نمود. مکرّر اشعار را قرائت میکرد و چشمش را نیز به خزانه دوخته بود. آن گاه با صدای بلند که مسلم بشنود گفت: او را سیراب کن گر چه مرگ من در آن باشد. در این هنگام عبیداللَّه به هانی التفات کرد و گفت: پسر عموی تو در مرضش هذیان میگوید. هانی گفت: شریک از زمانی که مریض شده، هذیان میگوید، خودش نمیداند چه میگوید.
ابن زیاد از مجلس خارج شد و مسلم متعرّض قتل او نشد. در این جا سؤالی که مطرح است این که چرا حضرت مسلم به قرار خود عمل نکرد و امالفساد ابن زیاد را که در قتل امام حسینعلیه السلام دخالت داشت به قتل نرسانید؟ و به تعبیر دیگر چرا قصاص قبل از وقوع جنایت نکرد؟
پاسخ
در مورد سؤال مورد نظر پاسخهایی داده شده که به آنها اشاره میکنیم:
1 - از آن جا که پیامبرصلی الله علیه وآله از حیله و مکر نهی کرده، لذا حضرت مسلم از این طریق برای مبارزه با ابن زیاد استفاده نکرد. در حدیثی حضرت صادقعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انّ الاسلام قید الفتک»؛(1)«همانا اسلام مانع حیله و مکر بوده و آن را غل کرده است.»
2 - در تاریخ آمده است که همسر هانی بن عروه حضرت مسلم را قسم داد تا این کار را در خانه او انجام ندهد، و در مقابل حضرت گریست. و این مطلبی است که حضرت مسلم به آن اشاره کرده است.
1) 730. تهذیب الاحکام، ج 10، ص 214؛ کافی، ج 7، ص 375.
3 - این کار با سیره و روش مسلم سازگاری ندارد؛ زیرا او مردی باورع و باتقوا است و در خانه امیرالمؤمنینعلیه السلام تربیت شده است. وظیفه مسلم که از طرف امام حسینعلیه السلام نسبت به آن مسؤلیت دارد این است که از مردم برای حضرت بیعت بگیرد و از حوادث کوفه اطلاع یافته و امام را از آن باخبر سازد. و لذا اگر دست به قتل ابن زیاد میزد از حیطه وظایف خود خارج میشد.
4 - حضرت مسلم وظیفه خود را بیداری مردم میدانست، اگر بدون بیداری امت، ابن زیاد و امثال او را به قتل برساند همین مردم دوباره شخصی دیگر مثل او یا از او بدتر را بر سر کار میآورند. مردم خود باید آگاه شوند و از فساد خلیفه مطّلع گردند. و این هدف با ترور یک فرد حاصل نخواهد شد. و لذا در هیچ نصّ تاریخی ذکر نشده که حضرت مسلم طرح شریک را پذیرفته باشد. چه بسا مسلم در صدد فکر کردن درباره طرح او بوده، ولی قصد قطعی برای اجرای آن نداشته است.
5 - با نظر و تأمل در قضیه پی میبریم که گویا هانی بن عروه به ابن زیاد پناه و امان ضمنی داده بود، زیرا ابن زیاد به او خبر داد که میخواهد به عیادت شریک بیاید و او نیز ابن زیاد را اجازه داد و این خود یک نوع امان لفظی و قولی به ابن زیاد از جانب هانی به حساب میآید. و در این گونه موارد اسلام انسان را مقیّد ساخته تا کسی را که دیگری امان داده به قتل نرساند گر چه شخصی فاجر و فاسق و امّالفساد باشد. خصوصاً آن که این شخص در خانه دیگری است و همسر او به این عمل رضایت نداده، بلکه از او تقاضای صرف نظر از کشتن او را کرده و بر این امر اصرار میورزد که در خانه او این قتل انجام نگیرد.
6 - همراه ابن زیاد برخی از محافظان نیز آمده بودند که برخی درب خانه ایستاده و برخی دیگر نیز به همراه او داخل خانه شده بودند، چون جوّ حاکم بر کوفه چنین اقتضایی را داشته است. از کجا معلوم که اگر مسلم بر او حمله میکرد در این تصمیم خود پیروز میشد و میتوانست ابن زیاد را به قتل برساند؟!
7 - از کجا معلوم که اگر مسلم ابن زیاد را به قتل میرساند اهل کوفه به نفع او موضعگیری کرده و او را به حکومت دارالاماره برمی گزیدند؟ آنان خوف این را داشتند که اگر چنین امری اتفاق افتاد حکومت شام شخصی خونخوار تر از ابن زیاد را بر آنان بفرستد و همه را به جهت کشته شدن والی شام - ابن زیاد - قتل عام کند، زیرا آنان در قتل او شریک بودند.
مورّخان ذکر کردهاند که حضرت ابوالفضل العباسعلیه السلام اراده رفتن به میدان نمود. امام حسینعلیه السلام از او خواست تا برای اطفال آب بیاورد. حضرت عباسعلیه السلام مشک را برداشت، سوار بر اسب شد و به طرف شطّ فرات حرکت نمود. چهار هزار نفر او را احاطه کرده و از هر طرف به او تیراندازی نمودند. ولی حضرت توجهی نکرد و دشمن را به تنهایی از کنار شط دور زد. با آرامش تمام کنار نهر فرود آمد. دست برد و مشتی آب برداشت، چون خواست بیاشامد (چون شدیداً تشنه بود) به یاد تشنگی امام حسینعلیه السلام و اطفال و عیالات حضرت افتاد، آب را بر روی آب ریخت و آن شعر معروف را خواند:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی
هذا حسین وارد المنون
و تشربین بارد المعین
تاللَّه ما هذا فعال دینی
«ای نفس! از بعد حسین خوار باشی و بعد از او زنده نباشی. این حسین است که بر مرگ وارد شده ولی تو آب سرد و گوارا میآشامی. به خدا سوگند! این از عملکرد دین من نیست.»
آن گاه مشک را پر از آب کرده و سوار بر اسب شد و به طرف خیمهها حرکت کرد. دشمن راه را بر او بست … (1).
1) 731. مقتل الحسینعلیه السلام، مقرّم، ص 267.
سؤال شده که چرا حضرت عباسعلیه السلام آب نیاشامید تا سیراب شده، تا با قوّت و نیروی بیشتری بر دشمن حمله کند و آنان را نابود سازد و از این راه بتواند به امام حسینعلیه السلام و دین اسلام بیشتر خدمت کند؟
اولاً: هدف امام حسینعلیه السلام در واقعه کربلا کشتن عموم مردم نبوده است، بلکه هدف اصلی حضرت بیداری امت اسلامی است، و کشتن دشمن باید در حدّ ضرورت باشد.
ثانیاً: مسأله اثبات مظلومیت امام حسینعلیه السلام است که در طول تاریخ مردم را به او متوجه ساخته و دلها را سوزانده است و منجر به نهضتها و شورش هایی بر علیه حکومت یزید و یزیدیان شده است.
ثالثاً: حضرت ابا الفضل علیه السلام میدانست که چه آب بیاشامد و چه نیاشامد او و برادرش امام حسینعلیه السلام کشته خواهند شد و هرگز از این میدان جان سالم به در نخواهند برد، زیرا دشمنان مصمّم به قتل او و جوانان بنی هاشم هستند، لذا چه بهتر که با لب عطشان به ملاقات پروردگارش رفته و به شهادت نائل آید.
شاهد مطلب این است که اگر انسان بداند که آشامیدن آب سبب نجات او است خوردن آب بر او واجب میگردد، ولی حضرت عباسعلیه السلام از زندگی و بقای خود قطع امید نموده و کشته شدن خود را حتمی میدانست.
رابعاً: حضرت عباسعلیه السلام این را خیانت میدانست که خود آب بیاشامد در حالی که امام حسینعلیه السلام و عیالاتش و تمام اهل بیتش تشنه هستند. این خلاف ادب است که امام او تشنه باشد و انسان خود را سیراب کند.
خامساً: ایثار از سجایا و اخلاق نیکوی اهل بیتعلیهم السلام بوده است. حضرت عباسعلیه السلام در این واقعه نهایت ایثار و از خودگذشتگی را نسبت به امام حسینعلیه السلام و اهل بیت او نشان داده است، همان گونه که پدرش
حضرت امیرمؤمنان و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسینعلیهم السلام از خود گذشتگی کرده و با سه روز روزه هنگام افطار، غذای خود را به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند و خود با آب و شکمی گرسنه به سر بردند.
یکی از مسائل مورد اختلاف بین اهل سنت و شیعه امامیه، اطاعت از امام و حاکم جائر و فاسق و ظالم است؛ آیا اگر خلیفه فاسق بود یا فاسق شد از خلافت عزل میشود؟ و آیا میتوان علیه او قیام کرد یا خیر؟
اجماع اهل سنت براین است که سلطان با فسق از خلافت عزل نمیشود، لذا نمیتوان با او مخالفت نمود و علیه او قیام کرد، تنها میتوان او را موعظه و نصیحت نمود.
در مقابل، شیعه امامیه، به تبع از اهل بیت علیه السلام، اطاعت از حاکم ستمگر و فاسق را نه تنها واجب نمیداند بلکه حرام میشمارد. در این بحث درصدد اثبات رأی اهلبیتعلیهم السلام هستیم.
1 - امام نووی میگوید: «اهل سنت اجماع نمودهاند که سلطان و خلیفه، با فسق از خلافت عزل نمیشود … ».(1)
2 - قاضی عیاض میگوید: «جمهور اهل سنت از فقیهان، محدّثان و متکلمان معتقدند که سلطان با فسق، ظلم و تعطیل حقوق از خلافت عزل نمیشود».(2)
3 - قاضی ابوبکر باقلانی نیز مینویسد: «جمهور اصحاب حدیث معتقدند امام با فسق، ظلم، غصب اموال و زدن سیلی به صورتها و متعرض جانهای محترم شدن و تضییع حقوق و تعطیل حدود، از امامت خلع نمیشود و خروج بر او هم جایز نیست، بلکه تنها وظیفه مردم آن است که او را موعظه کرده و از عواقب کارهایش بر حذر دارند. و در آن چه از معاصی که مردم را به آنها دعوت نموده، نباید عمل کرد. اینان در این مسئله به روایاتی در وجوب اطاعت از امام و خلیفه، هر چند ظالم و ستمگر باشد و اموال مردم را به زور از آنان بستاند، تمسک کردهاند، زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «گوش فرا دهید و اطاعت نمایید از حاکمان ولو بنده ای باشد که بینی بریده یا حبشی است. و به هر شخص نیکوکار و فاسقی در نماز اقتدا نمایید.» و نیز فرمود: «از حاکمان خود اطاعت کنید اگرچه مال تان را به غارت برده و کمر شما را بشکنند».(1)
ولی برخی، از خود اهل سنت با این گروه مخالفت کردهاند و معتقد به عدم وجوب اطاعت از پیشوای جائرند، همانند ماوردی در الأحکام السلطانیه(2)و عبد القاهر بغدادی در اصول الدین(3)و بزودی و ابن حزم ظاهری در الفِصَل فی الملل والأهواء و النحل(4)و جرجانی در شرح المواقف(5).
همچنین علمای اهل سنت اتفاق کردهاند بر اینکه خروج بر ضدّ امام و خلیفه جائر و ستمگر جایز نیست.
از قدما، عبداللَّه بن عمر و احمد بن حنبل از مخالفین سرسخت خروج علیه خلیفه مسلمین بودهاند، گرچه ظالم و جائر باشد. ابوبکر مروزی از احمد بن حنبل نقل میکند که او امر به جلوگیری از خونریزی و انکار شدید از خروج علیه خلیفه مسلمین مینمود.(6)
دکتر عطیه زهرانی در ذیل حکایت مروزی میگوید: «سند این حکایت صحیح است و همین است مذهب سلف».(1)
امام نووی در شرح صحیح مسلم ادعای اجماع نموده و میگوید: « … و امّا خروج بر امامان مسلمین و جنگ با آنان به اجماع مسلمین حرام است، اگر چه فاسق و ظالم باشند».(2)
ولی این ادعا صحیح نیست، زیرا همانگونه که بعداً خواهیم گفت، شیعه امامیه مخالف آن است و معتقد است که نه تنها اطاعت از حاکم ظالم و جائر و فاسق، جایز نیست بلکه خروج علیه او نیز با شرایط خاصی واجب است.
دکتر محمّد فاروق نهبان حرمت خروج بر امام جائر و فاسق را به اکثر اهل سنت نسبت میدهد و میگوید: «علما در حکم انقلاب و شورش علیه امام ظالم و فاسق دو نظر دارند:
نظر اوّل آن است که خروج بر امام و خلع او از قدرت جایز است. این رأی معتزله و خوارج و زیدیه و برخی از مرجئه است، بلکه خروج را واجب میدانند و به آیه: { وَتَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی ، و آیه { فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ }و آیه { لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ، تمسک کردهاند …
نظر دیگر آن است که شمشیر کشیدن بر علیه امام جایز نیست، زیرا منجر به فتنه و خونریزی خواهد شد و این نظرِ اکثریت اهل سنّت و رجال حدیث و عده زیادی از صحابه از قبیل ابن عمر و سعد بن ابی وقاص و اسامة بن زید است».(3)
علمای اهل سنت در حرمت خروج بر امام جائر و وجوب اطاعت از او، به روایاتی تمسک کردهاند که از طریق خودشان نقل شده است، اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - مسلم در صحیح خود از حذیفه نقل میکند که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «بعد از من امامانی به حکومت میرسند که به هدایت من هدایت نمیشوند و به سنّت من عمل نمیکنند و زود است که قیام کنند در میان آنان مردانی که قلبهایشان همانند قلبهای شیاطین است در بدن انسان. حذیفه میگوید: عرض کردم: چه کنم ای رسول خدا اگر چنین موقعیّتی را درک نمودم؟ حضرت فرمود: گوش فرا میدهی و اطاعت میکنی اگر چه به کمر تو بکوبد و مال تو را به زور بگیرد؛ تو گوش به فرمان او بده و او را اطاعت کن».(1)
2 - و نیز از ابن عباس نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس از امام خود چیزی ببیند که موجب کراهت او شود باید صبر کند، زیرا کسی که از جماعت جدا شود، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است».(2)
3 - و نیز در روایتی دیگر از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «به طور قطع هر کس بر سلطان خود به اندازه یک وجب خروج کند به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است».(3)
4 - و نیز از عبداللَّه بن عمر بن خطّاب نقل میکند که در واقعه حرّه در زمان یزید بن معاویه میگفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «هر کس که از اطاعت سلطان خود بیرون رود، خدا را ملاقات میکند در حالی که حجّت و دلیلی ندارد. و هر کس که بمیرد و بر گردنش بیعت سلطان نباشد مانند مردن جاهلیت از دنیا رفته است».(4)
برخی از علمای اهل سنت برای عدم جواز خروج علیه امام جائر و فاسق، به این قاعده استدلال کردهاند که حفظ نظام مسلمین در رأس امور است و خروج بر او سبب وجود فتنه و هرج و مرج و خونریزی در میان مسلمین میشود، لذا جایز نبوده بلکه حرام است.
دکتر محمّد فاروق نهبان میگوید: « … اکثر اهل سنت بر این عقیدهاند که خروج بر امام اگرچه جائر باشد جایز نیست، زیرا منجر به فتنه و خونریزی خواهد شد … » (1)
این نظریّه که اطاعت از خلیفه و سلطان واجب است هر چند فاسق و ظالم باشد و خروج بر او نیز حرام است، از جهاتی اشکال دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - مخالف با صریح آیات
از آیات استفاده میشود که امامت و خلافت، حقّ انسان فاسق و جائر نیست و نباید از او اطاعت کرد»:
الف - { وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ؛(2)«به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و او همه را به جای آورد، خدا بدو گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی نمود؟ خداوند فرمود: عهد من هرگز به ستمکاران نخواهد رسید.»
ب - { … أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ؛(3)«آیا آن که خلق را به راه حقّ رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه هدایت نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود؟ پس شما مشرکان را چه شده و چگونه چنین قضاوت باطل برای بتها میکنید؟».
از این آیه استفاده میشود کسی که هدایت به حقّ نمیکند سزاوار اطاعت و متابعت نیست.
ج - برخی از آیات، عقوبت خضوع و میل به ستمگران را آتش جهنم قرار داده، میفرماید: { وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ}؛(1)«و شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان هم دست و دوست شوید وگرنه آتش کیفر آنان شما را خواهد گرفت.»
د - قرآن حاکمی را که حکم به ما أنزل اللَّه نکند کافر دانسته، میفرماید: { … وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ ؛(2)«و هر کس به خلاف آن چه خدا فرستاده حکم کند چنین کس از کافران خواهد بود.» و میدانیم که اطاعت از کافر جایز نیست.
2 - مخالف با ادله حرمت اطاعت اهل معصیت
آیات بسیاری در قرآن به طور مطلق و عموم - به نحوی که مانع از تخصیص و تقیید است - از اطاعت اهل معصیت و گناه نهی میکند هر چند خلیفه و سلطان و امام باشد.
1 - خداوند متعال میفرماید: { فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ(3)} «پیروی مکن دروغ گویان را.»
2 - { وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلّاَّفٍ مَهِینٍ(4)} «و تو هرگز اطاعت مکن احدی از منافقان پست را که دائم سوگند میخورند.»
3 - { وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ ؛(5)«و تو هرگز اطاعت مکن کافران و منافقان را.»
4 - { وَلَا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَالَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلَا یُصْلِحُونَ ؛(6)«و از رفتار رؤسای مسرف و ستمگر که در زمین فساد میکنند و به اصلاح حال مردم نمیپردازند، پیروی نکنید.»
5 - { فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً}؛(7)«بر طاعت حکم پروردگار
شکیبا باش و از مردم بدکار کفر پیشه اطاعت مکن.»
6 - { وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً}؛(1)«و هرگز آنان که ما دلهایشان را از یاد خود غافل کردهایم و تابع هوای نفس خود شدند و به تبه کاری پرداختند، متابعت مکن.»
7 - { یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولا * وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلا * رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً}؛(2)«در آن روز صورتهایشان در آتش دگرگون میشود و میگویند: ای کاش خدا و رسول را اطاعت میکردیم. و گویند: ای خدا! ما از بزرگان و پیشوایان خود اطاعت کردیم و ما را به گمراهی کشیدند. ای خدا! عذاب آنان را سخت و مضاعف ساز و به لعن و غضب شدید گرفتارشان ساز.»
8 - { وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ}؛(3)«و شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست شوید و گرنه آتش کیفر آنان شما را خواهد گرفت.»
3 - مخالفت با ادله امر به معروف و نهی از منکر
خداوند متعال در قرآن کریم به طور عموم یا اطلاق دستور داده تا مردم را به معروف دعوت کرده و از منکر پرهیز دهند، این عمومات تمام افراد آمرین و مأمورین را شامل شده و انحای مختلف از آن را نیز شامل میگردد:
خداوند متعال میفرماید: { وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ؛(4)«باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی و امر به معروف و نهی از منکر کنند و آنان همان رستگارانند.»
و نیز میفرماید: { کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّه ؛(5)«شما بهترین امّتی هستید که برای انسانها آفریده شدهاید [چه این که] امر به معروف و نهی از منکر میکنید و به خدا ایمان دارید.»
و نیز میفرماید: { لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنی إِسْرائیلَ عَلی لِسانِ داوُدَ وَ عیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ * کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ ؛(1)«کافران بنی اسرائیل بر زبان داود و عیسی بن مریم لعن [و نفرین] شدند این به خاطر آن بود که گناه کردند و تجاوز مینمودند. آنان از اعمال زشتی که انجام میدادند یکدیگر را نهی نمیکردند، چه بد کاری انجام میدادند.»
4 - مخالفت با روایات اهل سنت
این نظریه مخالف با روایات دیگری است که در مصادر حدیثی اهل سنّت وارد شده است که مردم را از اطاعت خلیفه جائر و فاسق نهی میکند. و ما میدانیم که:
اولاً: هر روایتی را باید به کتاب خدا عرضه کرد؛ اگر با آن مخالف بود باید بر دیوار زد. ومی دانیم که روایات وجوب اطاعت از جائر با آیات قرآن مخالف است، لذا مورد قبول نیست.
ثانیاً: روایاتِ وجوب اطاعت از جائر، با روایات حرمت اطاعت از جائر تعارض دارد و طبق قانون باب تعارض، مرجع، کتاب خداست و به آن دسته روایاتی عمل میشود که موافق با کتاب خداوند است؛ یعنی روایاتی که نهی از اطاعت جائر دارد.
ثالثاً: بر فرض استقرار تعارض و عدم رجوع به قرآن، حد اقل باید حکم به تساقط شود و با تساقط، به عمومات قرآنی رجوع میکنیم که نهی از اطاعت جائر دارد.
اینک به برخی از روایاتی که در مصادر حدیثی اهل سنت آمده و از اطاعت حاکم جائر و فاسق نهی نموده، اشاره میکنیم:
الف - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «چرخ آسیاب اسلام زود است به زودی به حرکت در میآید که به حرکت در آید. هر جا که قرآن دور میزند شما نیز به دور او بگردید. روزی خواهد آمد که سلطان و قرآن به جنگ یکدیگر آیند و از یکدیگر جدا شوند. به طور قطع زود است که بر شما پادشاهانی حکمرانی کنند، که بر خود به نوعی حکم میکنند و بر دیگران به نوعی دیگر. اگر از آنان اطاعت کنید، شما را گمراه میکنند.
1) 762. سوره مائده، آیه 78و79.
و اگر نافرمانی کنید شما را به قتل میرسانند. گفتند: ای رسول خدا! اگر آن زمان را درک کردیم چه کنیم؟ فرمود: همانند اصحاب عیسی باشید که با قیچی، بدن آنان تکه تکه میشد و بر دار میرفتند، ولی اطاعت از جائر نمیکردند. مردن در راه اطاعت بهتر است از زندگانی در معصیت».(1)
ب - عبد اللَّه بن عمر میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «بر مرد مسلمان است که به حرف خلیفه خود گوش فرا داده و اطاعت او را کند در آنچه دوست داشته یا کراهت دارد، مگر آنکه امر به معصیت شود که در این صورت اطاعت جایز نیست.(2)
ج - عبداللَّه بن مسعود میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «زود است که بعد از من مردانی متولّی امور شما گردند، که سنت را خاموش و عمل به بدعت کنند و نماز را از اوقاتش تأخیر اندازند. عرض کردم: ای رسول خدا! اگر آن زمان را درک کردم چه کنم؟ فرمود: از من سؤال میکنی که چه کنم ای فرزند ام عبد؟ کسی که خدا را معصیت میکند، اطاعت ندارد».(3)
5 - مخالف با احادیث اهل بیتعلیهم السلام
الف - سیوطی در تفسیر آیه شریفه: { لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ از علی بن ابیطالبعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «اطاعت تنها در معروف و کارهای نیک است».
ب - طبری و دیگران از امام حسین صلی الله علیه وآله نقل کردهاند که آن حضرتعلیه السلام در راه خود به طرف کوفه در منزل «بیضه» فرمود: «ای مردم! رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: هر کس سلطان ظالمی را ببیند که حلال خدا را حرام کرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول خداصلی الله علیه وآله مخالفت کرده، در بین بندگان خدا به گناه و ظلم رفتار میکند؛ آن گاه به فعل و قول بر او اعتراض نکند و درصدد تغییر وضع موجود نباشد، بر خداوند است که او را در آن جایگاهی که باید برود، ببرد یعنی وارد جهنم کند».(4)
ج - طبری و دیگران نقل کردهاند که حسین بن علیعلیه السلام در جواب نامه اهل کوفه
چنین مرقوم داشت: «به جان خودم سوگند! نیست امام مگر کسی که به کتاب خدا عمل کرده و به قسط و عدل متمسک باشد. حقّ را ادا کرده و نفس خود را برای خداوند حبس نماید».(1)
د - باز طبری و دیگران نقل کردهاند که حسین بن علیعلیه السلام خطاب به ولید فرمود: «ای امیر! ما اهل بیت نبوت و جایگاه رسالت و محلّ آمد و شد ملائکه و محلّ نزول وحی ایم. تنها به وسیله ما خداوند فتح و ختم مینماید. یزید مردی است شارب الخمر، کشنده جان محترم، به طور علنی فسق و فجور انجام میدهد و کسی همانند من با او بیعت نمیکند».(2)
امام حسینعلیه السلام کیست؟
امام حسینعلیه السلام کسی است که به نصّ آیه تطهیر معصوم است. رسول خداصلی الله علیه وآله در حق او میفرماید: «الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنة»؛(3)«حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتاند.»
و نیز فرمود: «حسین منّی و أنا من حسین»؛(4)«حسین از من است و من از حسین.»
و در جایی دیگر فرمود: «خیر رجالکم علی بن أبی طالب، و خیر شبابکم الحسن و الحسین، و خیر نساءکم فاطمة بنت محمد»؛(5)«بهترین مردان شما علی بن ابیطالب و بهترین جوانان شما حسن و حسین و بهترین زنان شما فاطمه، دختر محمّد است.»
ابن عباس میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «شبی که به معراج رفتم بر درِ بهشت دیدم نوشته بود: «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علی حبّ «حبیب» اللَّه، الحسن والحسین صفوة اللَّه، فاطمة أمَة اللَّه «خیرة اللَّه»، علی باغضهم لعنة اللَّه»؛(6)«خدایی به جز او نیست. محمد فرستاده اوست. علیّ محبوب اوست. حسن و حسین برگزیده خدایند، فاطمه کنیز خداست. لعنت خدا بر هر کسی باد که بغض آنان را در دل داشته باشد.»
سرّ انتشار روایات اطاعت از جائر
با وجود این همه روایات در کتب شیعه و سنی، که دلالت بر حرمت اطاعت از حاکم جائر و فاسق دارد، پی میبریم روایاتی که امر به اطاعت از حاکم جائر و فاسق دارد و خروج بر او را جائز نمیداند، از جعلیات حاکمان بنیامیه و بنیعباس است، تا بتوانند با وجود فسق و فجور و ظلمی که دارند، اطاعت مردم را از دست ندهند و مردم را به اطاعت از دستورهایشان ترغیب کرده، جلوی خروج علیه خودشان را بگیرند. و متأسفانه بدون هیچگونه تأملی در این روایات و مقایسه آنها با آیات و روایات دیگر، محدثان اهل سنت آنها را در کتب حدیثی خود آورده و فقهای اهل سنت نیز به آن، فتوا دادهاند. غیر از آن که این روایات با آیات و روایات دیگر متعارض است، باید به این نکته نیز توجه داشت که دشمن اگر در صدد جعل حدیث است، گاهی سندهای صحیح نیز جعل میکند.
از مجموعه ادله مخالفین خروج بر علیه حاکم جائر استفاده میشود که حفظ نظام واجب است، ولی باید توجه داشت که حفظ هر نظامی واجب نیست و تنها نظامی باید حفظ شود که حاکمش عادل و عملکننده به دستورهای الهی باشد و حکومت نیز، اسلامی باشد. این نوع حکومت و حاکم را باید حفظ کرد و نباید با آن مخالفت ورزید. ولی اگر نظامی به اسم اسلام بوده، حاکم و حکومت آن اهل ظلم و فسق است، حفظ آن واجب نیست و باید برای برپایی نظام اسلامی قیام کرد و نظام طاغوتی و فسق را از میان برداشت، همان کاری که امام حسینعلیه السلام با نظام طاغوتی و فسق و فجور یزید بن معاویه انجام داد.
موضوع صلح امام حسن مجتبیعلیه السلام از جمله موضوعاتی است که مورد اختلاف اهل نظر و تاریخ است. برخی حضرت را متهم به بی کفایتی برای مقام و منصب خلافت و امامت کرده، معتقدند که آن حضرت قدرت تحمّل مسؤولیتهای حکومت را نداشته است.
ولی برخی دیگر میگویند: ایشان همانند پدر خود قابلیّت و کفایت این پست و مقام را داشته، ولی شرایط و موقعیّت حسّاس در عصر حضرت اقتضا میکرد تا تن به مصالحه دهند. و به عبارت دیگر حضرت را مجبور به صلح و متارکه جنگ کردند.
در این مبحث درصدد شرح تبیین وقایعی خواهیم شد که منجرّ به مصالحه حضرت با اهل شام گردید.
برای روشن شدن وضعیّت مردم کوفه - همان کسانی که با امام حسن مجتبیعلیه السلام بیعت کردند - به کلمات امام علیعلیه السلام رجوع میکنیم که مدتی را با همین مردم سپری کرده و امیر آنان بوده است.
1 - حضرت علیعلیه السلام در جایی خطاب به اهل کوفه میفرماید: «الحمدللَّه علی ما قضی من أمر، و قدّر من فعل، و علی ابتلائی بکم أیّتها الفرقة التی اذا امرتُ لم تطع، و
اذا دعوت لم تُجب … »؛(1)«خدا را بر آن چه که خواسته و هر کار که مقدّر فرمود ستایش میکنم. و او را بر این گرفتار شدنم به شما [کوفیان] میستایم. ای مردمی که هر بار فرمان دادم اطاعت نکردید، و هر زمان که شمار ا دعوت کردم پاسخ ندادید.»
2 - حضرت در جای دیگر میفرماید: « … لقد کنت أمس أمیراً فاصبحتُ الیوم مأموراً، و کنت أمس ناهیاً فأصبحت الیوم منهیّاً، و قد أحببتم البقاء و لیس لی أن أحملکم علی ماتکرهون … »؛(2)«من دیروز فرمانده و امیر بودم ولی امروز فرمانم میدهند. دیروز بازدارنده بودم اما امروز مرا باز میدارند. شما زنده ماندن را دوست دارید، من نمیتوانم شما را به راهی که دوست ندارید اجبار کنم.»
3 - حضرت علیعلیه السلام بعد از آن که بر او خبر آوردند بسر بن ارطاة از طرف معاویه بر یمن غالب شده و نماینده و مأمور او از آن دیار بازگشتهاند، بالای منبر رفت و در حالی که از کوتاهی اصحاب خود در جهاد و مخالفت آنان با خود شکایت میکرد فرمود: « … انبئت بسراً قد اطلع الیمن و انّی واللَّه لأظنّ انّ هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم و بمعصیتکم امامکم فی الحقّ و طاعتهم امامهم فی الباطل، و بأدائهم الی صاحبهم و خیانتکم، و بصلاحهم فی بلادهم و فسادکم، فلو ائتمنت احدکم علی قعب لخشیت ان یذهب بعلاقته، اللّهم انّی قد مللتهم و ملّونی و سئمتهم و سئمونی، فابدلنی بهم خیراً منهم، و أبدلهم بی شرّاً منّی … »؛(3)«به من خبر رسید که بسر بن ارطاة بر یمن تسلط یافته است، سوگند به خدا! میدانستم که مردم شام به زودی بر شما غلبه خواهند کرد، زیرا آنها در یاری کردن باطل خود، وحدت دارند، و شما در دفاع از حق متفرّقید، شما امام خود را در حق نافرمانی کرده، آنان امام خود را در باطل فرمان بر دارند. آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خیانت کارید، آنها در شهرهای خود به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فساد و خرابی [آن قدر فرومایه اید]که اگر من کاسه چوبی آب را، به یکی از شما به امانت دهم میترسم که بند آن را بدزدید. خدایا! من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم خسته کردهام و آنها نیز مرا خسته نمودهاند، آنها از من به ستوه آمده، و من نیز از آنها به ستوه آمده و دل شکستهام، به
جای آنان افرادی بهتر به من مرحمت فرما و به جای من بدتر از من بر آنها مسلّط کن.» 4 - و هنگام دعوت مردم برای حرکت به سوی شام فرمود: «افٍّ لکم لقد سئمت عتابکم، أرضیتم بالحیوة الدنیا من الآخرة عوضاً، و بالذلّ من العزّ خلفاً، اذا دعوتکم الی جهاد عدوّکم دارت أعینکم کأنّکم من الموت فی غمرة و من الذهول فی سکرة … »؛(1)«نفرین بر شما کوفیان که از فراوانی سرزنش شما خسته شدهام. آیا به جای زندگی جاویدان قیامت، به زندگی زودگذر دنیا رضایت دادهاید؟ و به جای عزّت و سربلندی، بدبختی و ذلّت را انتخاب کردهاید؟ شما را به جهاد با دشمنتان دعوت میکنم، چشمتان از ترس در کاسه میگردد، گویا ترس از مرگ عقل شما را ربوده و چون انسانهای مست از خود بیگانه شده، حیران و سر گردانید.»
از این کلمات به دست میآید که حضرت علیعلیه السلام به جهات مختلف از لشکریان خود ناراضی بوده است، لشکریانی که در آیندهای نه چندان دور با امام حسنعلیه السلام بیعت کرده و او را امیر و سرپرست خود انتخاب کردند. اینک به برخی از این جهات و حالات اشاره میکنیم:
الف - روح استبداد و سرکشی و استقلالطلبی در رأی و نظر.
ب - خسته شدن هر دو یعنی امام علیعلیه السلام و لشکریان آن حضرت از یکدیگر.
ج - تمایل برخی از لشکریان حضرت به حکومت شام به جهت حقد و کینهای که نسبت به آن حضرت داشتند.
د - وجود طایفهای از خوارج با آن حالات خشک و تحجّر نفسانی، که در بر هم زدن وضعیّت موجود نقش به سزایی داشتهاند.
امام حسن مجتبیعلیه السلام با چنین لشکری مواجه است که با پدرش چنان کردند، حال وظیفه حضرت در آن وضعیت حسّاس چه بود؟ با آنان و با دشمن مقابل که از اهل شام به سرکردگی معاویه است چگونه باید برخورد کند؟ در چنین وضعیتی اگر قرار بر صلح و متارکه گذاشتهاند آیا کوتاهی از جانب ایشان بوده یا یاران گوش به فرمان نداشته است؟ واضح است که حضرت بر این کار مجبور شدهاند.
1) 776. همان، ج 2، ص 189.
بعد از به حکومت رسیدن امام حسن مجتبیعلیه السلام در کوفه، معاویه درصدد تدارک جنگ با حضرت برآمد تا عراق را فتح کند.
معاویه در برخی از نامههای خود به والیان و دست نشاندگانش مینویسد: «برخی از اشراف کوفه و رهبران قبایل آن دیار به من نامه نوشتهاند و در آن از من برای خود و عشیره هایشان امان خواستهاند».(1)
در عین حال امام حسنعلیه السلام نیز مردم کوفه را برای جهاد و مقابله با سپاه شام دعوت کرد، لکن لشکریان و سپاه حضرت از دسته جات و افرادی با عقاید گوناگون تشکیل شده بود، که میتوان آنان را به چند دسته تقسیم بندی کرد:
همان کسانی که از اطاعت حضرت علیعلیه السلام بیرون آمده و به جنگ با ایشان پرداختند.
این گروه که در بین لشکریان امام حسنعلیه السلام وجود داشتند، به دو دسته تقسیم میشدند:
الف - کسانی که در حکومت کوفه به مطامع دنیوی خود نمیرسیدند، و لذا چشم طمع آنها را واداشت تا میل به حکومت شام به سرکردگی معاویه داشته باشند.
ب - کسانی که با حضرت علیعلیه السلام مخالف بوده و در دل کینه او را میپروراندند.
این دسته، تعصّب قبیلهای داشتند و به همین جهت در لشکر حضرت شرکت کرده بودند.
1) 777. همان، ج 16، ص 38.
عدّهای دیگر بدون هیچ هدف و انگیزهای در لشکر حضرت شرکت کرده بودند. و یا به تعبیر دیگر همین که مشاهده کردند مردم به جنگ میروند آنان نیز به دنبال دیگران راه افتادند و در لشکر حضرت شرکت جستند.
در میان لشکر امام حسنعلیه السلام تنها یک گروه مخلص بود که مقام و منزلت حضرت را میدانستند و از او بدون هیچ اعتراضی پیروی میکردند. آنان همان افراد شیعه عقیدتی واقعی و فدوی بودند که جانشان را برای خدا و اهداف امام حسن مجتبیعلیه السلام در طبق اخلاص گذاشتند، گر چه تعداد این دسته بسیار اندک بودند.
امام حسنعلیه السلام از این موقعیّت حساس لشکر خود و انبوه لشکر شام و فداکاری آنان به نفع معاویه آگاهی داشت. از طرف دیگر معاویه نیز از نقاط ضعف و ضربهپذیر لشکر امامعلیه السلام آگاهی داشت. و لذا در ابتدا طرح صلح را به حضرت پیشنهاد نمود، تا لشکر او را از درون سست و بی انگیزه کند.
امام حسن مجتبیعلیه السلام از آن جا که از کید و مکر معاویه آگاهی داشت در ابتدا لشکری در حدود دوازده هزار نفر به فرماندهی عبیداللَّه بن عباس برای مقابله با معاویه فرستاد. لشکر حضرت در منطقه «مسکن» با لشکر معاویه برخورد نمود. حضرت از نشانههای فتنه و دسیسههای معاویه با خبر بود که چگونه با فرستادن جاسوسانی در میان لشکریانش در صدد جلب توجه آنها برآمده است.
عدهای نیز به جهت سست کردن انگیزه لشکر حضرت، این شایعه را در میان آنان پخش نمودند که امام حسنعلیه السلام با معاویه مکاتبه کرده و پیشنهاد صلح را پذیرفته است، پس چرا ما باید با معاویه بجنگیم؟!(1)
در بین لشکریان حضرت همهمهای افتاد. برخی موضوع صلح را تصدیق و برخی آن را تکذیب میکردند.
1) 778. همان، ج 16، ص 42.
معاویه در نامهای به عبیداللَّه بن عباس چنین نوشت: «حسن با من درباره صلح نامه نگاری کرده و امر خلافت را به من واگذار کرده است. اگر در طاعت من داخل شوی تو را امیر خواهم کرد وگرنه یک فرد معمولی خواهی بود». او این نامه را به همراه یک میلیون درهم برای عبیداللَّه فرستاد.(1)
معاویه در جنگهای خود با دشمنان نقاط ضعف آنان را خوب میشناخت و از آن راه وارد میشد.
عبیداللَّه با مشاهده این وضع دعوت معاویه را پذیرفت و شبانه به لشکر او پیوست. صبح که شد لشکر حضرت، خود را بدون امیر دیدند. امام حسنعلیه السلام امیر دیگری از قبیله کنده با چهار هزار لشکر برای مقابله با لشکر معاویه فرستاد. به منطقه «الانبار» که رسید، معاویه پانصد هزار درهم نیز برای او فرستاد و وعده ولایت برخی از شهرها را به او داد. آن امیر نیز با دویست نفر از خواصش به معاویه پیوست. آن گاه حضرت، امیری دیگر از قبیله مراد برای مقابله با لشکر معاویه فرستاد. او نیز همانند امیر قبلی خیانت کرده و به لشکر معاویه پیوست. و این عمل بعد از قسم هایی بود که نزد امام حسنعلیه السلام خورد که همانند امیر قبلی گول حرفهای معاویه را نخورد، ولی همه قسمها را زیر پا گذاشت و به حضرت بی وفایی کرد.(2)
حضرت بر نظر و عقیده خود برای مقابله با معاویه پافشاری میکرد.ولی از طرفی هم میدانست که ادامه این وضعیت به صلاح اسلام و مسلمین نخواهد بود، و در حقیقت ادامه آن انتحار و خودکشی خود و بنی هاشم و عدّهای از خواصّ شیعیان را در پی خواهد داشت.
امام حسنعلیه السلام برای امتحان و اثبات ضعف و سستی لشکریان خود و در ضمن خطبهای فرمود: «آگاه باشید! همانا معاویه ما را به چیزی دعوت کرده که در آن عزّت و انصاف نیست، اگر مرگ را اراده کردهاید با او به مقابله میپردازیم و با شمشیر، حکم خدا را بر او اجرا میکنیم، و اگر حیات و زندگی را ترجیح دادهاید ما قبول میکنیم و برای شما رضایت و صلح میطلبیم … مردم از هر طرف فریاد زدند که ما زندگی و بقا را میخواهیم!! لذا صلح نامه را امضاء کن.(3)
در این موقع بود که امام حسنعلیه السلام نیّت لشکریان خود را بیرون ریخت و آنان ضعف و سستی خود را ابراز نمودند و همگی یا بیشتر آنان سلامتی و صلح را بر جنگ با معاویه ترجیح دادند!!
معاویه از این موقعیت استفاده کرد، و لذا نامهای مهر زده را به سوی حضرت فرستاد تا هر شرطی را که برای خود و اهل بیت و شیعیانش میخواهد در آن بگنجاند.
حضرتعلیه السلام در آن نامه شروطی را درج نمود و از معاویه عهد و میثاق گرفت که به آن شروط ملتزم باشد و عمل کند. معاویه در ظاهر شرطها را پذیرفت، گر چه در باطن به هیچ کدام از آنها اعتقاد نداشت و درصدد بود که در موقعیتی مناسب همه آن شروط را زیر پا گذارد. شرایط حضرت عبارت بود از:
1 - واگذاری امر خلافت به معاویه به شرط این که به کتاب خدا و سنت رسولش عمل کند.
2 - امر خلافت بعد از معاویه به امام حسنعلیه السلام واگذار شود، و در صورتی که پیشامد یا حادثهای آن را به برادرش امام حسینعلیه السلام تفویض کند. و هرگز حقّ واگذاری خلافت به دیگری را نداشته باشد.
3 - سبّ و دشنام به حضرت علیعلیه السلام را رها کرده، در قنوتهای نماز، حضرت را دشنام ندهند. او را به جز خیر یاد نکنند.
4 - از بیتالمال کوفه که پنج میلیون است چشم پوشی کرده و نیز هر سال یک میلیون درهم برای [امام] حسین بفرستد. و بنی هاشم را در عطا ها و صله ها بر بنی عبد شمس برتری دهد. و در بین اولاد کسانی که با امیرالمؤمنینعلیه السلام در جمل شهید شدند و نیز در بین اولاد کسانی که با حضرت در جنگ صفین شهید شدند یک میلیون درهم تقسیم نماید.
5 - مسلمانان هر کجا که هستند چه در شام و چه در عراق، حجاز و یمن همگی در امن و امان باشند. سیاه و قرمز همه در امان بوده و کسی به جهت گذشته خود توبیخ و دنبال نشود.
اصحاب علیعلیه السلام نیز در هر کجا که هستند در امان بوده و به شیعیان او هیچ مصیبتی وارد نگردد. جانها و اموال و اولاد و زنان اصحاب و شیعیان علیعلیه السلام در امان باشند و هیچ کس از آنان تحت تعقیب نباشند و به کسی از آنان تعرّض نشود و حقّ هر صاحب حقّی پرداخت شود … و هرگز به حسن بن علی و برادرش حسین و تمام اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله مخفیانه و آشکار تعرضی صورت نگیرد، و هیچ یک از آنان را در هیچ منطقهای نترساند.
این بود برخی از شروط امام حسن مجتبیعلیه السلام که حضرت در صلح نامه به آن اشاره فرمود.(1)با ملاحظه این شروط به دست میآید که حضرت هرگز درصدد تثبیت خلافت معاویه نبوده و تنها به جهت مصالح وقت چنین تدبیری اندیشیده است.
برخی از کسانی که معرفت چندانی به مقام و منزلت امام ندارند، درصدد برتری دادن امام حسینعلیه السلام بر امام حسنعلیه السلام برآمدهاند، به جهت این که امام حسینعلیه السلام با دشمنان خدا با کمی لشکر و نیرو جنگ کرد و به شهادت رسید ولی امام حسنعلیه السلام موقف دیگری را اتّخاذ نمود!! ولی این عقیده و بینش بسیار سطحی و از بی معرفتی به امام و عصمت او سرچشمه میگیرد. زیرا:
اولاً: ما معتقدیم که وظیفه هر یک از امامان از قبل برای آنان تهیه و تنظیم شده و توسط پیامبرصلی الله علیه وآله ابلاغ گردیده است. و آنان نیز تمام دستورات را که عین مصلحت اسلام و مسلمین است بدون کم و زیاد اجرا نمودهاند.
ثانیاً: با ملاحظه وضعیّت یاران این دو امام معصوم، چنین تصمیمگیری از هر کدام عین واقعیّت و صواب به نظر میرسد. خیانت کوفی ها نسبت به امام حسینعلیه السلام به نحوی بود که زمینه را در نهایت برای پیروزی حضرت فراهم ساخت، خصوصاً آن که حضرت با اهل و عیال خود به طرف عراق حرکت کرد و آنان او را به سوی خود دعوت کرده بودند، در حالی که برای امام حسنعلیه السلام چنین موقعیتی فراهم نبود.
1) 782. ر.ک: النصایح الکافیة، ص 156و157؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 92-97؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 166؛ مقاتل الطالبیین، ص 26؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 8و15؛ اعیان الشیعة، ج 4، ص 43؛ تاریخ الخلفاء، ص 194؛ تاریخ ابن کثیر، ج 8، ص 41؛ الاصابة، ج 2، ص 12؛ عمدة الطالب، ص 52.
ثالثاً: از طرفی دیگر، لشکریان امام حسنعلیه السلام بعد از بیعت با حضرت و حرکت برای جنگ نقض بیعت کردند، ولی مردم کوفه در عصر امام حسینعلیه السلام گرچه برای بیعت با او دعوت کردند ولی قبل از بیعت و حرکت به جنگ با دشمنان حضرت با او به مخالفت پرداختند. لذا بدین جهت لشکریان امام حسنعلیه السلام خبیثتر به نظر میرسند تا مردم کوفه در عصر امام حسینعلیه السلام، آنانی که به حضرت نامه نوشتند تا به یاریاش بپردازند.
امام حسنعلیه السلام در میان لشکریان خود افرادی مخلص و فداکار به اندازه اصحاب باوفای امام حسینعلیه السلام نداشت تا با دشمن بجنگند.
رابعاً: با مراجعه به سیره و حالات دشمنان این دو امام از طرفی و خلیفه به ناحق در عصر آن دو پی خواهیم برد که در این دو عصر دو نوع تصمیمگیری متفاوت لازم بود، همان کاری که این دو امام انجام دادند؛ یکی صلح و دیگری جنگ و شهادت.
دشمن مقابل امام حسنعلیه السلام معاویه است و دشمن امام حسینعلیه السلام یزید، فرزند معاویه است. این دو خلیفه به ناحق دو سیره مختلف داشتند. معاویه گرچه مردی حیلهگر و فاسق بود و در جهت محو آثار اسلامی از هیچ کاری فروگذاری نمیکرد ولی در ظاهر، احکام اسلامی را تا حدودی مراعات مینمود. اما یزید بن معاویه نه تنها در باطن با اسلام دشمن بود، بلکه آشکارا نیز دشمنی و خصومت خود را با اسلام و پیامبر خداصلی الله علیه وآله ابراز میداشت و به هیچ یک از مقدسات اسلامی پایبند نبود. معاویه گرچه در ظاهر حرمتی برای بنی هاشم قائل بود ولی یزید هیچ گونه احترام و حرمتی برای آنان نمیشناخت.
به همین جهت است که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن و الحسین امامان قاماً او قعداً»؛(1)«حسن و حسین هر دو امامند چه این که قیام کنند یا صلح نمایند.»
1) 783. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 394؛ بحارالأنوار، ج 43، ص 291، ح 54.
لذا ما معتقدیم که اگر امام حسینعلیه السلام در عصر امامت امام حسنعلیه السلام بود همان کاری را میکرد که برادرش امام حسنعلیه السلام انجام داد و نیز اگر امام حسنعلیه السلام در عصر امامت امام حسینعلیه السلام قرار داشت همان کاری را میکرد که برادرش امام حسینعلیه السلام انجام داد، زیرا آنان همگی زمان شناس بوده و هر کاری را که انجام میدادند و هر تصمیمی را که میگرفتند با در نظر گرفتن مصلحت واقعی اسلام و مسلمین بوده است.
درباره حکم روزه عاشورا نزد فقها اختلاف شدید وجود دارد، برخی آن را مستحب و برخی حرام و برخی مکروه میدانند. اقوال دیگری نیز در این مسأله وجود دارد. آیا تشریع این روزه به جهت موافقت با یهود بوده است؟ آیا بعد از تشریع روزه ماه مبارک رمضان این روزه ترک شده است؟ آیا پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام چنین روزهای میگرفتند؟ آیا بنی امیه بر این روزه به جهت شادی و سرور تأکید داشتهاند؟ اینها سؤالاتی است که در این بحث به آن میپردازیم.
فقها در حکم روزه عاشورا قبل از نزول آیه روزه ماه رمضان اختلاف نمودهاند که آیا واجب بوده است یا خیر؟
مطابق رأی برخی از علمای امامیه و نیز مفاد برخی از روایات، احتمال اوّل یعنی وجوب است. و امّا عامه، از جمله از ابوحنیفه نقل شده که قائل به وجوب است. و ظاهر مذهب شافعی این است که این روزه واجب نبوده است. برای شافعی دو قول و از احمد دو نوع روایت نقل شده است. اینک به آرای برخی از فقهای فریقین اشاره میکنیم:
1 - محقّق قمیرحمه الله میفرماید: «ظاهر از اخبار آن است که روزه عاشورا قبل از
نزول روزه ماه رمضان واجب بوده و سپس ترک شده است».(1)
2 - سید عاملی مینویسد: «در روزه عاشورا اختلاف است که واجب بوده یا خیر. آن چه در روایات ما آمده این است که این روزه قبل از نزول روزه ماه رمضان واجب بوده است. و از جمله کسانی که روایت آن را نقل کردهاند، زراره و محمّد بن مسلم است».(2)
3 - مجلسیرحمه الله از کتاب «المنتقی» نقل میکند که در سال اوّل هجرت رسول خداصلی الله علیه وآله عاشورا را روزه گرفت و دیگران را نیز به آن امر کرد».(3)
از ظاهر کلمات فقهای امامیه استفاده میشود که آنان رأی معینی را در این باره انتخاب نکردهاند و تنها به نقل اختلافات و مفاد روایات اکتفا کردهاند، به جز محقق قمی که استناد به ظاهر روایاتی کرده که از آنها استفاده وجوب میشود.
1 - قاضی عینی میگوید: «در حکم روزه عاشورا در اوّل اسلام اختلاف کردهاند، ابوحنیفه گفته: قبلاً واجب بوده است. اصحاب شافعی نیز دو رأی دادهاند: مشهور آن دو این است که از زمان شرع اسلام مستحب بوده و هرگز در این امت واجب نشده است، ولی مستحب مؤکّد بوده است، و بعد از نزول روزه ماه رمضان بر اصل استحباب بدون تأکید باقی مانده است. رأی دوّم اصحاب شافعی همانند ابوحنیفه است. عیاض گفته: برخی از سلف، قائل بودند که این روزه واجب بوده و بر وجوب آن باقی است و نسخ نشده است، ولی قائلین به این رأی منقرض شدهاند و اجماع بر عدم وجوب، و ثبوت استحباب حاصل است».(4)
2 - ابن قدامه میگوید: «در روزه عاشورا اختلاف است که آیا واجب بوده یا خیر؟ قاضی میگوید: واجب بوده است و این قیاس مذهب است. و او به دو دلیل
استدلال کرده است. و از احمد روایت شده که واجب بوده است».(1)
3 - کاسانی مینویسد: «روزه عاشورا در آن روز واجب بوده است».(2)
4 - عسقلانی میگوید: «از مجموع احادیث استفاده میشود که واجب بوده است».(3)آن گاه برای اثبات ادعای خود شش دلیل ذکر میکند».
ابن حجر مینویسد: «پیامبرصلی الله علیه وآله در موضوعاتی که امری برای آنها از جانب خداوند نرسیده بود، موافقت با یهود را دوست داشت، خصوصاً در مواردی که رأی یهود مخالف بت پرستان بود».(4)
اشکال
این ادعا مخالف با روایات نبوی است؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله در جهت مخالفت با یهود فرمود: «صوموا عاشوراء و خالفوا فیه الیهود»؛(5)«عاشورا را روزه بگیرید و در آن با یهود مخالفت کنید.»
و نیز یعلی بن شدّاد از پدرش روایت کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «صلّوا فی نعالکم و خالفوا الیهود»؛(6)«در نعلین خود نماز گزارید و با یهود مخالفت کنید.»
و در روایتی دیگر از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت شده که فرمود: «لاتشبّهوا بالیهود»؛(7)«خود را به یهود شباهت ندهید.»
حال با وجود چنین روایاتی آیا میتوان ادعا کرد که روزه عاشورا به جهت تشبّه به یهود تشریع شده است و پیامبرصلی الله علیه وآله تشبه به آنان را دوست داشته است؟!
با مراجعه به تاریخ پی میبریم که مدار سنت نزد یهود ماه شمسی بوده است نه قمری، و لذا روزه آنان در روز عاشورا و محرّم نبوده است، همان گونه که روز غرق شدن فرعون روز عاشورا نبوده، بلکه روز دهم از ماه آنان یعنی تشرین که کپور (کافره) مینامند بوده است. و بر فرض این که آن روز با ورود پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه در روز دهم محرّم همراه بوده، این محض اتفاق است. و لذا این که گفته شده روزه عاشورا منشأی یهودی داشته و از آنان به اسلام منتقل شده است، اصل و اساسی ندارد.
ابوریحان میگوید: «تشرین سی روز است … و در روز دهم از آن روزه کپور وارد است که به آن عاشورا میگویند. و این در بین روزههای دیگر امتیازی خاص دارد و لذا واجب شده است … ».(1)
حسن بن علی سقّاف شافعی میگوید: «الآن ما مشاهده نمیکنیم که شخصی یهودی روز دهم محرم را روزه گرفته یا آن را عید بداند، و در هیچ نوشته تاریخی به آن اشاره نشده است، بلکه آنان روز دهم از ماه تشرین را روزه میگرفتند … ».(2)
او همچنین میگوید: «یهود تقویم خاصی برای خود دارد که با تقویم عرب اسلامی اختلاف آشکاری دارد. و این تقویم از ماه (تشرین) و سپس (حشران) شروع میشود و به ماه (ایلول) ختم میشود که ماه دوازدهم است. و در هر سالی کبیسهای دارد که به آن یک ماه اضافه میشود، تا سال کبیسه سیزده ماه شود که همان آذر دوم است و آن بین آذر ماه هفتم و نیسان ماه هشتم فاصله میگردد، و لذا آذر دوم ماه هفتم است. و عدد روزهای سال در سالهای عادی 353 یا 354 یا 355 روز است، ولی در سال کبیسه 383 یا 384 یا 385 روز به حساب میآید. و لذا تقویم یهودی که الآن رایج است ماههای آن قمری و سالهای آن شمسی است».(3)
محمود پاشا فلکی درباره تقویم عرب قبل از اسلام مینویسد: «از تاریخ به دست میآید که یهودیان عرب نیز عاشورا داشتند. و عاشورا همان روز دهم از ماه
تشرین است که اوّل ماههای سال مدنی آنان به حساب آمده و هفتمین ماه سال دینی شان است. و سال نزد یهود شمسی است نه قمری، لذا روز عاشورا که در آن روز فرعون غرق شد، مقیّد به دهم محرّم نیست، بلکه به صورت اتفاق با زمان و روز ورود پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه موافق شده است».(1)
روایاتی که درباره روزه عاشورا وارد شده مختلف است:
با مراجعه به مصادر روایی شیعه پی میبریم که در برخی از آنها اشاره شده که کفّاره یک سال به حساب میآید، و این که روز عاشورا روز برکت و نجات است و پیامبرصلی الله علیه وآله حتی کودکان را به امساک و روزه داری آن روز سفارش میکرده است.(2)
و در برخی دیگر خلاف آن رسیده است؛ یعنی مفاد آن چنین است که روزه عاشورا را باید ترک نموده و منهی عنه است. و در برخی دیگر به بدعت بودن آن اشاره شده و نیز گفته شده که آن روز امساک ندارد، و یا اینکه بهره روزه دار در آن روز آتش است. و نیز در برخی دیگر اشاره شده که پیامبرصلی الله علیه وآله آن روز را امساک نمیکرده است.
نسبت به سیره عملی امامان معصوم قابل ذکر است که بدانیم از آنان یا اصحابشان هرگز نرسیده که آن روز را روزه میگرفتند. و اگر امساک در آن روز مستحب بود، معصوم در ترک آن استمرار نمینمود.(3)
در کتب اهل سنت نیز روایات در این موضوع مختلف است؛ زیرا مفاد بسیاری از آن روایات استحباب و تأکید بر روزه آن روز است، ولی برخی دیگر از روایات مغایر با آنها است، به اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله روز عاشورا را روزه نمیگرفته و یا امر به روزه آن روز بعد از نزول روزه ماه رمضان نمیکرده است.(4)
1 - شیخ صدوقرحمه الله به سند خود از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که حضرت درباره روزه عاشورا فرمود: «کان صومه قبل شهر رمضان، فلمّا نزل شهر رمضان ترک»؛(1)«روزه عاشورا قبل از ماه رمضان بود، ولی چون روزه ماه رمضان نازل شد، آن روزه ترک شد.»
2 - کلینیرحمه الله به سندش از امام باقر و امام صادقعلیهما السلام نقل کرده که فرمود: «لاتصم فی عاشوراء و لاعرفة بمکة و لا فی المدینة و لا فی وطنک و لا فی مصر من الامصار»؛(2)«در روز عاشورا و عرفه در مکه و مدینه و در وطنت و در شهری از شهرها روزه نگیر.»
3 - و نیز به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که در جواب سؤال از روزه روز عاشورا فرمود: «صوم متروک بنزول شهر رمضان، و المتروک بدعة»؛ «این روزهای است که با نزول روزه ماه رمضان متروک شده است، و متروک بدعت است.»
راوی میگوید: همین سؤال را از امام صادقعلیه السلام بعد از پدرش کردم؟ همین جواب را داده و سپس فرمود: «أما انّه صوم یوم ما نزل به کتاب، و لاجرت به سنّة، الاّ سنّة آل زیاد بقتل الحسین بن علی»؛(3)«آگاه باش! این، روزه روزی است که قرآن بر آن نازل نشده و سنت بر آن جاری نشده است، جز آنکه سنت آل زیاد با کشتن حسین بن علی بوده است.»
4 - همچنین کلینی به سند خود از عبدالملک نقل کرده که گفت: از امام صادقعلیه السلام درباره روزه عاشورا و تاسوعا از ماه محرم سؤال کردم؟ حضرت فرمود: روز نهم روزی است که در آن روز حسین و اصحابش در کربلا محاصره شدند. و اسب سواران اهل شام جمع شدند و آنان را در کربلا پیاده نمودند. و ابن مرجانه و عمر بن سعد به جهت کثرت اسب سواران خشنود شدند، و حسین و اصحابش را در آن روز ضعیف شمردند، و یقین کردند که برای حسین یاوری نمیرسد، و اهل عراق او را کمک نخواهند کرد. پدرم به فدای مستضعف غریب! آن گاه فرمود: و امّا روز عاشورا
پس روزی است که در آن روز حسینعلیه السلام در بین اصحابش بر زمین افتاد و اصحابش نیز در کنار حضرت بر زمین افتادند. آیا در چنین روزی باید روزه گرفت؟ هرگز! قسم به پروردگار بیت الحرام. آن وقت، روز روزه داری نیست، آن وقت تنها روز حزن و مصیبت است که بر اهل آسمان و اهل زمین و جمیع مؤمنین وارد شده است. و روز شادی و سرور برای فرزند مرجانه و آل زیاد و اهل شام است. غضب خدا بر آنان و بر ذریّه آنان باد.! و آن روزی است که تمام بقعه های زمین به جز بقعه شام بر او گریست. پس هر کس آن روز را روزه بدارد یا به آن تبرّک جوید خداوند او را با آل زیاد محشور خواهد کرد در حالی که قلبش مسخ شده و مورد سخط قرار گرفته است … ».(1)
5 - و نیز از جعفر بن عیسی نقل کرده که از امام رضاعلیه السلام درباره روزه روز عاشورا و آن چه مردم درباره آن میگویند سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «عن صوم ابن مرجانة تسألنی»؛(2)«از روزه فرزند مرجانه از من سؤال میکنی؟ … ».
6 - و نیز به سند خود از زید نرسی نقل کرده که گفت: از عبیداللَّه بن زراره شنیدم که از امام صادقعلیه السلام درباره روزه عاشورا سؤال میکند؟ حضرت فرمود: «من صامه کان حظّه من صیام ذلک الیوم حظّ ابن مرجانة و آل زیاد»؛(3)«هر کس آن روز را روزه بگیرد بهرهاش از آن روزه، بهره فرزند مرجانه و آل زیاد است.»
زید میگوید: عرض کردم: بهره آنان از آن روزه چیست؟ حضرت فرمود: «النار، اعاذنا اللَّه من النار، و من عمل یقرّب من النار»؛(4)«آتش، خداوند ما را از آتش نجات دهد. هر کس این چنین کند خود را به آتش نزدیک کرده است.»
روایاتی که دلالت بر نهی از روزه گرفتن در روز عاشورا دارد گر چه نزد برخی از فقها مورد مناقشه سندی قرار گرفته است، ولی میتوان آنها را با وجوه و اعتباراتی تصحیح و ضعف آنها را جبران نمود؛
1 - این روایات در کتب معتبره وارد شده است. همان گونه که از نراقی رسیده که میگوید: «ضعف سند برخی از این روایات مضرّ به استدلال به آنها نیست؛ زیرا این روایات در کتب معتبر وارد شده، خصوصاً آن که در میان آنها روایت صحیح نیز وجود دارد».(1)
2 - این روایات، مستفیض بلکه قریب به تواتر است. سید علی طباطباییرحمه الله مینویسد: «نصوصی که ترغیب به روزه عاشورا میکند، با قصور سندهای آن و عدم ظهور عمل کننده به اطلاق آن به طور کلّی، با روایات بیشتری که در مقابل قرار دارند معارض میباشد. روایات متعارضی که نزدیک به تواتر است، و به همین جهت است که ممکن نیست به آنها عمل کنیم ولو از باب مسامحه … ».(2)
3 - روایات مانعه از اعتبار سندی برخوردار است؛ زیرا شیخ طوسیرحمه الله بین این دسته روایات و روایات ترغیب کننده، تعارض قرار داده و این دلالت بر اعتبار روایات مانعه دارد؛ زیرا تعارض فرع اعتبار سند و حجیّت آن است.
4 - روایات مانعه به جهت موافقتش با عمل معصومینعلیهم السلام و اصحاب آنان و نیز سیره متشرّعه، از اعتبار ویژهای برخوردار است.
نتیجه این که: رجحان ترک روزه در روز عاشورا است.
متأخّرین از فقهای شیعه فتوا به کراهت روزه در روز عاشورا دادهاند، و حتی برخی، از قبیل بحرانی و مجلسی آن را تحریم نمودهاند. اینک به ادله کراهت اشاره میکنیم:
1 - روزه عاشورا سنتی برای دشمنان دین و اهل بیتعلیهم السلام بوده است، که مسلمین نباید این سنت را احیا کرده، خود را به آن شبیه کنند.
2 - روایاتی که دلالت بر جواز یا امر بر روزه عاشورا دارد را میتوان حمل بر امساک به جهت حزن نمود، نه به جهت روزهداری، و یا این که میتوان حمل بر تقیه کرد.
3 - روزه چنین روزی نزد اهل بیتعلیهم السلام و اصحاب آنان معهود نبوده و سیره آنان نبوده است.
4 - روایاتی که ظهور در منع تحریمی دارند را به جهت قرینه وحدت سیاق بین آنها و روایات نهی از روزه عرفه حمل بر کراهت میکنیم، خصوصاً آن که برخی از روایات ناحیه ظهور در کراهت دارد.
آری جماعت بسیاری از فقهای امامیه به استحباب امساک تا وقت عصر، نه به قصد روزه فتوا دادهاند، همچون شهید ثانی(1)، محقق کرکی(2)، علامه حلّی(3)، محقق اردبیلی(4)، شهید اول(5)، شیخ بهایی(6)، سبزواری(7)، فیض کاشانی(8)، حرّ عاملی(9)، مجلسی(10)، کاشف الغطاء(11)، نراقی(12)، محقق قمی(13)و …
بنی امیه نه تنها با برپایی عزاداری در سوگ سالار شهیدان مخالف بودند بلکه به جهت مقابله عملی با آن، روز عاشورا را به عنوان روز جشن و سرور معرّفی نمودند.
ابوریحان بیرونی مینویسد: «مسلمانان روز عاشورا را به خاطر کشته شدن فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله، آتش زدن خیام حرم، بر نیزه کردن سرها، و اسب دوانیدن بر
1) 811. مسالک الافهام، ج 2، ص 78.
2) 812. جامع المقاصد، ج 3، ص 86.
3) 813. تذکرة الفقهاء، ج 6، ص 192؛ تحریر الاحکام، ج 1، ص 84.
4) 814. مجمع الفائدة و البرهان، ج 5، ص 188.
5) 815. الدروس الشرعیه، ج 1، ص 382؛ غایة المراد، ج 1، ص 329.
6) 816. جامع عباسی، ص 106.
7) 817. کفایة الاحکام، ص 520.
8) 818. الوافی، ج 11، ص 76؛ مفاتیح الشرایع، ج 1، ص 284.
9) 819. بدایة الهدایة، ج 1، ص 238.
10) 820. مرآة العقول، ج 16، ص 361.
11) 821. کشف الغطاء، ص 323.
12) 822. مستند الشیعة، ج 10، ص 487.
13) 823. غنائم الایّام، ج 6، ص 78و79.
اجساد - که هیچ امتی حتّی با اشرار خلق چنین نکرده است - شوم دانستند، ولی بنی امیّه در ایّام محرّم زینت کرده و عید گرفتند، و میهمانی برگزار نمودند. این رسم در ایّام حکومت آنها رواج یافت، و حتی پس از انقراض آنان هم این رسم باقی ماند ولی شیعیان، سوگواری و نوحهسرایی کرده و تربت امام حسینعلیه السلام را در کربلا، روز عاشورا زیارت میکنند».(1)
مقریزی مینویسد: «علوی ها در مصر، روز عاشورا را روز حزن و اندوه قرار دادند، و پس از سقوط فاطمی ها و دولت آنان، ایّوبی ها روز عاشورا را روز شادمانی و جشن نمودند، چنان که شامیان نیز رسم شان این بوده است. این عادت زشت را حجاج بن یوسف در دوران حکومت عبدالملک مروان به خاطر مخالفت با شیعیان علی - کرّم اللَّه وجهه - که روز عاشورا را سوگواری و اندوهناک بودند بنیان گذارد. آن گاه میگوید: من جشن و شادمانی ایوبیان را در روز عاشورا درک کردهام».(2)
ابن حجر هیتمی میگوید: «نخستین کسی که روز عاشورا در حضور عبدالملک بن مروان و گروهی از صحابه و تابعین جشن گرفت حجاج بن یوسف ثقفی بود. آن گاه اعلام شد که یادآوری قتل حسینعلیه السلام و مصائب او بر خطبا حرام است».(3)
حسن بن علی سقّاف شافعی میگوید: «ماکیا فیللی در کتابی به نام «الامیر» نوشته و مطالب آن را از واقعیّت حیات سیاسی اقتباس نموده است. و از جمله مطالبی که از واقعیّت حیات سیاسی آنان اقتباس نموده این منطق است که هدف وسیله را توجیه میکند. بر اساس این قاعده برای حاکم سیاسی جایز میدانند که حادثه عاشورا را دفن نمایند تا وسیلهای برای اهداف آنان باشد، گر چه این هدف منافی با دین و اخلاق است ولی در راه خاموش کردن شعله عاشورا و دفن قضیه کربلا به کار گرفتند. به همین جهت آنان به جعل اخبار پناه برده و آنها را به جدّ حسینعلیه السلام نسبت دادند. و از آنجا که وسائل اعلام دستگاه حاکم از یک نواختی برخوردار نبود لذا سر از تعارض در آورد. آنان اخبار بسیاری را به امید دفن واقعه کربلا جعل کردند ولی همگی از هم
پاشیدند و تنها قضیه کربلا بود که بر حال خود باقی ماند. قضیه جدّاً عظیم، مسأله حلال شمردن خون حسینعلیه السلام است … ».(1)
روایات جواز روزه عاشورا یا روایاتی که امر به آن کرده را میتوان به جهت موافقت آنها با فتاوا و حدیث اهل سنت، حمل بر تقیه نمود، و لذا نوبت به تعارض نمیرسد. بر فرض ثبوت تعارض نیز آن دسته روایاتی را اخذ میکنیم که مخالف با نظر عامه است که همان روایات مانعه باشد. و روایاتی که دلالت بر روزه گرفتن رسول خداصلی الله علیه وآله در روز عاشورا دارد را حمل بر قبل از نزول روزه ماه رمضان میکنیم.
و امّا این که برخی روایات مجوّزه را حمل بر استحباب به عنوان حزن و جزع نمودهاند صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا روایت حسن بن ابی غندر ظهور در روزه نگرفتن برای مصیبت دارد بلکه روزه را باید برای شکرگزاری و سلامت گرفت.
و مقتضای جمع بین روایات این است که تا عصر روز عاشورا از خوردن و آشامیدن بدون قصد روزه امساک کند. و قبل از مغرب افطار کند و مفاد روایت ابن سنان نیز همین است.
روایات اهل سنت را نیز میتوان چنین توجیه کرد:
اولاً: اخیراً کتابی از سوی وهابیون سعودی درباره احادیث ضعیفه و موضوعه به صورت موسوعه ای بزرگ از سوی جماعتی از اساتید علی حسن علی حلبی، دکتر ابراهیم طه قیسی، دکتر حمدی محمّد مراد، در پانزده جلد تألیف شده، که دوازده جلد آن به ذکر احادیث ضعیفه پرداخته است و سه جلد دیگر آن فهرست احادیث است. از جمله احادیثی که در این موسوعه آورده و آنها را تضعیف کرده احادیث مربوط به عاشورا با عناوین و موضوعات مختلف است، از قبیل: خلقت آسمانها و زمین در روز عاشورا، عاشورا روز نهم بودن، روزه روز عاشورا کفّاره یک سال است، کسی که در روز عاشورا بر عیالاتش توسعه دهد خداوند بر او در یک سال توسعه خواهد داد و این که روز عاشورا روزی است که خداوند برای بنی اسرائیل دریا را شکافت.
1) 827. مجله الهادی، سال هفتم، شماره دوم.
ثانیاً: مضمون روایات عامه درباره صوم روز عاشورا مختلف است:
برخی دلالت بر امر پیامبرصلی الله علیه وآله به آن دارد، ولی زمان امر را مشخص نکرده است.
برخی دلالت بر امر پیامبرصلی الله علیه وآله در مدینه دارد.
برخی دلالت بر روزه گرفتن پیامبرصلی الله علیه وآله قبل از اسلام و نسخ آن به رمضان دارد.
برخی دلالت دارد بر این که شروع آن، هنگام ورود پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه بوده و به جهت موافقت با یهود امر به آن شده است.
برخی از روایات نیز دلالت دارد بر این که روزه عاشورا به جهت مخالفت با یهود بوده است.
برخی نیز دلالت بر عدم امر پیامبرصلی الله علیه وآله به روزه عاشورا بعد از نزول روزه رمضان دارد و اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله در روز عاشورا روزه گرفت و بعد از تشریع روزه رمضان آن را ترک کرد.
برخی نیز بر استمرار آن تا زمان رحلت حضرت دلالت دارد. و میدانیم که اختلاف در نقل موجب وهن روایت میشود.
ثالثاً: تعداد بسیاری از این روایات، مشکل سندی دارد گر چه در مصادر دست اول اهل سنت وارد شده است.
رابعاً: تعدادی از روایات نیز مشکل دلالی دارند که در جای خود به آنها پرداخته شده است.