ghaemiyeh.com
سرشناسه : شاهرخی محمود،۱۳۰۶ - ۱۳۸۸.
عنوان و نام پدیدآور : تجلی عشق در حماسه عاشورا سرودههایی عاشورایی از شاعران گذشته و معاصر تقدیم به پیشگاه سالار شهیدان امام حسین علیهالسلام/ به کوشش محمود شاهرخی "جذبه"، عباس مشفق کاشانی.
مشخصات نشر : تهران: سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۰۳ ص.
فروست : سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه؛ ۷۳.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال 978-964-542-148-7
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری (فاپا)
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : شعر مذهبی -- مجموعهها
موضوع : شعر فارسی -- مجموعهها
شناسه افزوده : کیمنش عباس ۱۳۰۴ -
شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خیریه. انتشارات اسوه
رده بندی کنگره : PIR۴۰۷۱/ش۱۸ت۳ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۰۰۸۳۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۴۳۰۳۴
ورای حد تقریر استمشکل عشق نه در حوصلهی دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد (1).از عشق چه توان گفت و چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟«در عشق قدم نهادن کسی است را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و در عشق خود را ایثار کند» (2).ممکن است از مخاطبی سوال شود که عشق چیست؟ شاید او طرح چنین سوالی را عبث بداند و در پاسخ این پرسش به سادگی گوید: عشق یعنی دوست داشتن و تصور کند این جواب روشنگر حقیقت عشق است، این تلقی عامهی مردمان است، اگر از خواص و اهل نظر نیز این پرسش به عمل آید، گویند عشق میل مفرط است و معنی آن فرط حب و دوستی است، آیا این پاسخ بیان کنندهی عشق کیمیای اسرارآمیز جهان هستی است؟آیا آن حقیقتی که همهی ذرات عالم وجود در چنبرهی قدرت و حیطهی فرمان اوست در این توصیف میگنجد؟ حاشا! آنان که قطره صفت در بحر بیکرانه عشق مستغرق و فانی شدهاند تعین آنان از میان برخاسته و خود رنگ معشوق گرفتهاند در توصیف این راز سر به مهر اظهار عجز و ناتوانی میکنند.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آنچون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آید، قلم بر خود شکافت (1).از دیر باز سوختگان از ارباب معرفت و پروانگان شمع جمال ابدیت در توصیف عشق سخنها گفتهاند و در این معنی گوهرها سفته و سرانجام سر عجز بر آستانهی جلال این سر ناگفتنی سودهاند.قصه العشق لاانفصام لها فصمت ههنا لسان القالهر سوخته جانی که از سر درد سخنی بر زبان رانده آن سر جوش غلیان عشق است و نشانی از جایگاه و مقام گوینده و این توصیف این راز بزرگ نیست.در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کس بر حسب فکر گمانی دارد (2).اگر آن چه را که دلدادگان حسن ازل در بیان عشق و عاشقی بر زبان و قلم راندهاند گرد گردد، خود کتابخانههایی عظیم پدید آید. با این همه این راز سر به مهر مکتوم مانده است، جمال جمیل معشوق یگانه که در ستر جلال مستور بود، چون خود بر حسن خود نگران شد و بر خویشتن جلوه کرد، عشق پدید آمد، از این رو او خود عاشق است و خود معشوق، این عشق در همه ذرات عالم هستی جاری و ساری است،کو دل یک ذره که بیشوق اوست؟ گردن یک قطره که بیطوق اوستابر نگرید مگر از شوق او باغ نخندد مگر از ذوق او (3).
در این معنی از آن سوختهی آتش محبت سخنی عرضه داریم که گفت:«سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند. در خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود و نبود خود آرمیده بود و در خلوت خانهی شهود آسوده» (1).یکی میل است با هر ذره رقاص کشان هر ذره را تا مقصد خاصهمین میل است اگر دانی همین میل جنیبت در جنیبت، خیل در خیلاز این میل است هر جنبش که بینی به جسم آسمانی، یا زمینیهمین میل است کآهن را در آموخت که خود را برد و بر آهنربا دوختهمین میل آمد و با کاه پیوست که محکم کاه را بر کهربا بستبه هر طبعی نهاده آرزویی تک و پو داده هر یک را به سوییبرون آورد مجنون را مشوش به لیلی داد زنجیرش که میکشز تاب شمع گشته آتشافروز زده پروانه را آتش که میسوزز گل بر بسته بلبل را پر و بال شکسته خار در جانش که مینالوجود عشق کش عالم طفیل است ز استیلای قبض و بسط میل است
1) 6. لمعات عراقی.
مدار زندگی بر چیست؟ بر عشق رخ پایندگی در کیست؟ در عشق (1).آری عشق فرمانروای عالم وجود و گردانندهی چرخ ممکنات و محرک هر وجود است، عقل در کنه آن حیران و اندیشه در ذات آن سرگردان است،عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگعشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزافعشق آن شعلهست کو چون بر فروخت هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت (2).این جذب و کشش و این میل و خواهش نتیجهی تجلی حسن مطلق است، در آینهی ممکنات، جمیع زیباییها، با تفاوت مراتب، پرتو آن حسن هستی سوز است و هر کسی در مرحلهای بر صورت و مظهری دل میسپارد و شیفته و عاشق میشود، اما انسان کامل و عاشق بصیر از جمیع مظاهر و صور درگذرد و جمیع حجابها را از پیش برمیدارد و دل به حقیقت زیبایی و اصل و منبع جمال میسپارد.او با خود بیگانه میشود و منیت وی از میان برمیخیزد و معشوق به جای آن مینشیند، آتش این عشق هر چه جز محبت دلدار ازل است بهسان خس و خاشاک میسوزاند و جمیع قیود و موانع را از میان برمیدارد و پای بر سر دو جهان مینهد و پروانهوار خود را بر شعلهی خطر میزند و در آتش مشتعل و فانی میشود و در دامان شمع حقیقت آرام میگیر، چنان که آن شوریدهی عشق در این معنی گوید،«پروانه قوت از آتش خورد، بیآتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد، تا آن گاه که آتش عشق او را چنان گرداند، که همه جهان آتش بیند چون به آتش رسد خود را بر میان زند، خود نداند فرق کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق همه خود آتش است» (3).
خوش بسوز این خانه را ای شیر مست خانهی عاشق چنین اولیتر استبعد از این من سوز را قبله کنم زانکه شمعم من ز سوزش روشنمخواب را بگذار امشب ای پسر یک شبی در کوی بیداران گذربنگر آنها را که مجنون کشتهاند همچو پروانه به وصلش کشتهاند. (1).آری اگر بسته عشقی خلاص مجو و اگر کشتهی عشقی قصاص مجو، که عشق آتش سوزان است و بحری بیپایان. (2).بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید (3). تبارک الله از این ره که نیست پایانشاینک که سر آن دارم تا از سیمرغ قلهی قاف عشق و تجلی عشق مطلق و یگانه عاشق عرصهی دلدادگی سخن به میان آورم به راستی که قلم در انشگتانم قرار نمیگیرد و اندیشهام از پویایی باز میماند و به حقیقت حق احساس عجز و ناتوانی میکنم، کدام لفظ و عبارت بار چنین معانی شگرف را میکشد و کدام بیان و سخن را توان آن است که آن سرآمد عاشقان جمال مطلق را توصیف کند،وه که در دریای خون افتادهام با تو چون گویم که چون افتادهامبیخود این جا دست و پایی میزنم هر که را بینم، صدایی میزنم
وه که عشق از دانشم بیگانه کرد مستی این دل مرا دیوانه کرد (1).بلی زبان ناطقه در این مقام لال است و توصیف چنین عشق محال،بسیار کسان از ارباب معرفت و ناموران عرصهی سخن در عظمت و جلال این عشق و پاکبازی این عاشق سخن گفتهاند و همچنان در اول وصف آن ماندهاند.اما چه کنم دل را تاب و قرار نمانده و دامان جانم را گرفته که نام نامی آن عشقآفرین را بازگو، تا زمین و آسمان به وجد آید و عقل و روح و دیده صد چندان شود.دیگر این دل را سکون و تاب نیست در سکوتم طاقت و پایاب نیستدل گرفته دامن جان مرا سخت میتابد گریبان مراکز چه رو آخر نگویی آشکار نام آن عشقآفرین روزگاراوست چشم حسن را انسان عین مقتدای عاشقان حق حسین (2).آری اوست که عشق را از ایثار او آبی تازه به جوی روان گشت و حسن مطلق از چنین عشقی بر خود بالیدن گرفت چه این عاشق در پی رضای معشوق، از سر جان و جهان برخاست و هر آن چه گوهر رخشان در گنجینه داشت به پای این عشق نثار کرد و از این پاکبازی نقشی ابدی و جاودانه بر صحیفهی دوران به یادگار نهاد که هرگز محو شدنی نیست، رمزی از نجوا و نیایش او را در «دعای عرفه» نظاره گر شویم که وی با معشوق یگانه چنین، گوید:کیف یستدل علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک و متی بعدت حیت تکون الاثار هی التی توصل الیک، عمت عین لا تراک علیها رقیبا و خسرت صفقه عبد لم
تجعل له من حبک نصیبا.یعنی معبودا: چگونه بر وجود تو دلیل آرند به آثاری که در ذات خود به تو نیازمندند، آیا از برای غیر تو ظهوری هست که از برای تو نیست تا او به سبب ظهور تو گردد. کی نهان گشتهای که نیازمند برهانی باشی تا بر تو دلالت کند، و کی دور بودهای تا بار رهنمونی آثار به تو رسند، کور باد چشمی که تو را بر خویش مراقب نبیند و زیانمند باد بازرگانی آن کس که برای او بهرهای از محبت خود قرار ندادهای.عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست (1).سخنی را که شیخ اکبر محییالدین در منقبت آن سرور عرضه داشته زینتبخش این مقام میدارم: «درود خداوند و فرشتگان و حاملان عرش و جمیع آفریدگان او از آسمان و زمین نثار بر آن ذات پاک و گوهی تابناک باد که در میان افراد کاینات با همت علیای خود یگانه و در مقامات قرب حق بر متکای شهود و رضا تکیه داشت. اوست مرکز عالم وجود و حقیقت واجد و باطن موجود، اوست شخص مجسم معرفت و حقیقت اشکار و نور حضرت کردگار، سر اتم الهی و دارای کمال اعظم نامتناهی، مرکز دایرهی ازل و ابد که در اولیت وجود ملبس است به لباس تشخص الف واحد، آغاز کتاب ناسوت شهادت، والی ولایت ملکوت سیادت در مقام جمع الجمع وجودی، صدرنشین محفل احدیت در منزل فرق الفرق شهودی، حقیقت کلیهی موجود بر هر کثرت، کهف امامت، صاحب علامت، نگهبان دین، وارث مختصات سیدالمرسلین، رتبهی آن ذات پاک برتر از رفعت افلاک است و بیرون از عالم زمان و خارج از فضای مکان. او در معنی، چشم بینای حقیقت هستی را انسان، چگونه شرح این حقیقت توان کرد که لغز و معمای عالم ایجاد است و حاصل مضمون نشئهی ابداع، ذوق بخشندهی اذواق و به شوق آوردندهی اشاق، و مطلب احباب و مقصد عشق، منزه از هر گونه نقص و شین و نام نامی و لقب گرامی، ابا عبدالله الحسین، روحنا له الفدا (2).آری آن یگانهی دهر و فرید خلق از جلالت قدر و عظمت شأن در جایگاهی قرار دارد که
عقل از ادراک آن ناتوان است و سیمرغ وهم از عروج بدان ستیغ عاجز، اما جذبهی عشق و کشش ارادت، دلداگان را رها نمیکند و دست ارادت دامان احساسشان را بر میتابد و میگوید:هر چند ستایش و منقبت آن سرور متعذر و غیر قابل حصول است، اما عاجزانه جنبشی باید کرد.عقلم هزار بار به روزی کند خموش عشقم خموش مینکند یک نفس مرا (1).هر چند درگاه جناب عشق بسی برتر از عقل است، لیکن دل به خاموشی رضا نمیدهد از این روست که از دیرباز ارادتمندان آن حضرت هر یک به فراخور بضاعت و به میزان مرتبت و استطاعت خویش چونان مور به درگاه سلیمان هدیه ران ملخ بردهاند و با نارسایی کلمات و تنگنای عبارات، در عظمت مقام و رفعت شأن آن ستودهی حضرت حق سخن گفتهاند، و بدین حقیقت ایمان و اعتقاد دارند که آن مظهر رحمت و آیت کرامت همه را پذیرا خواهد بود و اظهار ارادت آنان را به حسن قبول، ارج و بها خواهد بخشید.بالجمله از دیر باز شاعران به گونههای مختلف و انواع شعر به پیشگاه سالار شهیدان ارادت خویش را عرضه داشتهاند، اما در این مجموعه تنها به جمع غزل و قصاید کوتاه بسنده شده که برای مطالعه کننده مطبوعتر و برای اهل ذوق پسندیدهتر است، خاصه اینکه به جمع آثار شعرای معاصر بیشتر عنایت شده و آثاری را در دسترش خواننده قرار میدهد که کمتر انتشار یافته است، امید است که این خدمت ناچیز مرضی حضرت حق و مورد عنایت سلطان سریر کونین حضرت اباعبدالله الحسین صلوات الله و سلامه علیه، قرار گیرد و ذخیرهای باشد برای یوم لا ینفع مال و لا بنون، آمین یا رب العالمین.محمود شاهرخی «جذبه»
1) 17. مصیبت نامهی عطار.
اگر چه داد به راه خدای خود سر را شکست حنجر او خنجر ستمگر راسرش چو بر سرنی عاشقانه قرآن خواند ببرد رونق بازار هر سخنور رانوشتهاند شبی در تنور مهمان بود اگر چه حرف گران است سخت باور راولی شگفت نباشد که افکند بر خاک کسی که شامه ندارد گل معطر را،دریغ آن که ندانست قدر او دشمن خزف فروش چه داند بهای گوهر را؟به روز حادثه درگیر و دار بود و نبود خجل نمود تنش لالههای پرپر راچنین شد آن که بجز زینبش کسی نشناخت بلند قامت آن خون گرفته پیکر رانشست، بار رسالت به دوش، بر سر خاک که خون ز دیده ببارد غم برادر را
سرود: بی تو اگر چه بسیط دل تنگ است ولی مباد که خالی کنیم سنگر راپیام خون تو را با گلوی زخمی خویش چنان بلند بخوانم که ابر، تندر را
آن شب به بام فاجعه مهتاب میگریست شب بر فراز در به در خواب میگریستبر دوش لحظههای عطشخیز کربلا زینب به یاد اصغر بی تاب میگریستبیتاب بود موج در اندیشهی فرات گویی به یاد تشنگیاش آب میگریستگلهای سرخ عاطفه را سر بریدهاند زینب غمین و غمزده خوناب میگریستقرآن ز داغ سرخ علیاکبر شهید بر ساحل شهادت اصحاب میگریست
قد بر افرازید یک عالم شقاوت پیش روست پرده بردارید صد آیینه حیرت پیش روستای حسینی مشربان در معبد آزادگی تا نماز آرید، محراب عبادت پیش روستعقل مینالد، حریفان تیغ در خون شستهاند عشق میغرد، نظرگاه شهادت پیش روستعقل میگوید که بال خسته را پرواز نیست عشق میبالد که اوجی بینهایت پیش روستدوستی را پاس میدارم که در هرم عطش سایهساری در گذرگاه محبت پیش روستای تمام مهربانی در نگاهت یا حسین با تو باید آشنا بودن که غربت پیش روست
میخواست کفر افکند از جوش کعبه را تا اهل دین کنند فراموش کعبه رابگرفت جا به دامن کرب و بلا حسین با درد و غم چون کرد هماغوش کعبه راشد زنده دین حق ز قیامش اگر چه کرد اندر عزای خویش سیهپوش کعبه راخون خدا به کرب و بلا موج میزند بینم ولیک، ساکت و خاموش کعبه رابوی خوشی که میوزد از تربت حسین گویی که برده تا ابد از هوش کعبه رابنگر مقام و رتبه، که در پیش کربلا شد حلقهی ارادت در گوش، کعبه رااز بس که اشک ریخته در ماتم حسین چون زمزم است چشمهی پر جوش کعبه رایا نیست جز خیال شه کربلا به سر یا خاطرم نموده فراموش کعبه را
روشن آن دیده که هر شب به عزای تو گریست صبح زد چاک گریبان و برای تو گریستخواست آدم شود آسوده ز گرداب بلا خواند نام تو و بر کرب و بلای تو گریستنوح، کشتی چو بنا کرد بر آن خشک زمین آسمان آنهمه دریا به هوای تو گریستزمزم آن روز که جوشید از آن وادی عشق عطش شوق تو را دید و به پای تو گریستاین همه دیدهی گریان اگر از لطف خداست میتوان گفت به سوی تو خدای تو گریستزایری کو شده از فیض زیارت محروم دل، حرم کرد و بر آن صحن و سرای تو گریستشنه لب بودم و آبم به نظر آینه بود دل که آتش شده از شور عزا تو گریست
ای بسته بر زیارت قد تو، قامت آب شرمندهی محبت تو، تا قیامت آبدر ظهر عشق، عکس تو لغزید در فرات شد چشمهی حماسه ز جوش شهامت آبدستت به موج، داغ حباب طلب گذاشت اوج گذشت دید، و کمال کرامت آببر دفتر زلالی شط، خط لا کشید لعلی که خورده بود، ز جام امامت آبترجیع درد را، ز گریزی که از تو داشت سر میزند هنوز به سنگ ندامت آبسوگ تو را ز صخره چکد، قطره قطره رود زین بیشتر سزاست به اشک غرامت آباز ساغر سقایت فضلت، قلم چشید گسترد تا حریم تغزل زعامت آبزینب حسین را به گل سرخ خون شناخت بر تربت تو بود نشان و علامت آب
از جوهر شفاعت تیغت، بعید نیست گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامت آبآمد به آستان تو گریان و عذرخواه با عزم پای بوسی و قصد اقامت آبمیخوانمت به نام ابوالفضل و شوق را در دیدگان منتظرم بسته قامت آب
ای پارههای زخم فراوان به پیکرت ما را ببر به مشرق آیینه گسترتخون از نگاه تشنهی گل شعله میکشد داغ است بیقراری گلهای پرپرتبا من بگو چگونه در آن «برزخ کبود» دیدند زینبی و نکردند باورت؟!من از گلوی رود شنیدم که آفتاب میسوزد از خجالت دست برادرتیک کوفه میدوم، به صدایت نمیرسم یعنی شکستهاند دو بال کبوترتما را ببخش، ما که در آنجا نبودهایم ای امتداد زخم، به پهلوی مادرت!
شرمندهام زبان دلم وا نمیشود احساس لال من به تو گویا نمیشودمیخوانمت به نام و نمیدانمت هنوز فهمیدنت نصیب دل ما نمیشوددر کربلا نبودهام و میکنم دعا گردم شهید عشق تو، اما نمیشودزینب! مگر دشت پر از لاله را چنین ای خواهرم، شهید تو پیدا نمیشودآن سو ستاده بر خط خون ذوالجناح عشق با من بیا به صحنه که فردا نمیشودگنگم هنوز و کار دلم حسرت است و بس شرمندهام، زبان دلم وا نمیشود
بیمار، غیر شرب اشک روان نداشت بودش هزار درد و، توان بیان نداشتماهی که آفتاب، ازو نور میگرفت جز ابر خشک دیده به سر سایبان نداشتدانی چرا ز آل پیمبر کشید دست نقشی دگر به کار ستم، آسمان نداشتتنها زمین نداشت به سر دست، از فلک پایی به عزم پیش نهادن، زمان نداشتیکسر به خاک ریخت، گل و غنچه شاخ و برگ آمد، ولی ز باغ نصیبی خزان نداشتدانی به کربلا ز چه او را عدو نکشت؟ تا کوفه زنده ماندن او را گمان نداشتاز تب ز بس که ضعف بر او چیره گشته بود میخواست بگذرد ز سر جان، توان نداشتیک آسمان ستاره به ماه رخش، ز اشک میرفت، یک ستاره به هفت آسمان نداشتدر ترکش دلش که دو صد تیره آه بود میبرد و: غیر قامت زینب کمان نداشت
قحط آب ست و، صدف از رنگ گوهر شد خجل هم ز مادر، طفل و، هم از طفل مادر شد خجلکافری، از بس که زان مسلم نمایان دید، دین سر به پیش افکند و، در پیش پیمبر شد خجلهاجری، زمزم پدید آورد و، طفلش تشنه بود سعی، بیحاصل شد و زمزم، ز هاجر شد خجلبا عمو میگفت طفلی، تنشه کامم خود، ولیک سرفرازم کن، رباب از روی اصغر شد خجلمشکل خالی و، دلی پر از امید، آورده بود وز رخ بیآب و رنگش، آبآور شد خجلسخت سقا بهر آب و آبرو کوشید لیک عاقبت کوشش، ز سعی آن فلک فر، شد خجلمایهی آن پایه همت گشت نومیدی ز آب وز لب خشکیدهی او دیدهی تر، شد خجلروح غیرت، جان مردی، ذات عشق، اصل وفا هر یک از آن ساقی در خون شناور شد خجل
کام پور ساقی کوثر نشد تر از فرات وز رخ ساقی کوثر، حوض کوثر شد خجلز آن طرف، عباس از طفلان خجل، زین سو، حسین آمد و دید آن فتوت، از برادر شد خجلخواست، برخیزد به پا بهر ادب، دستی نبود و آن قیامت قامت از خاتون محشر شد خجلریزش اشکت کند «انسانیا» اینسان سخن بیسخن، زین درفشانی، در و گوهر شد خجل
اگر بر آستان خوانی مرا خاک درت گردم وگر از در برانی، خاک پای لشکرت گردمبه دامانت غبارآسا نشستم، برنمیخیزم و گر بفشانیام، چون گرد بر گرد سرت گردمعلی، شیر خدا باب تو شیر خود به قاتل داد تو ای دلبند او مپسند نومید از درت گردمدل و جانم ز تاب شرم همچون شمع میسوزد بده پروانه تا پروانهوش خاکسترت گردمبه دربارت اگر بارم دهی باری، زهی عزت ولکین با چه رویی روبهرو با خواهرت گردمببین از کردهی خود سر به پیشم سر بلندم کن مرا رخصت بده تا پیشمرگ اکبرت گردمبه صد تعظیم نام فاطمه آرم به لب زان رو که خواهم رستگار از فیض نام مادرت گردماگر باشد به دستم اختیار از بعد سر دادن سرم گیرم به دست و باز بر گرد سرت گردم
چه رود است این که از آن سوی سدهای زمان جاریست خروشان موج در موج از کران تا بیکران جاریستکه میداند چه خواهد رست از این باران خونآلود که گویی از گلوی پارهی هفت آسمان جاریستهنوز آن گردبارد گرم، «هوهوی» جنون ورزان ز دشت خونفشان تا کوچههای بینشان جاریستسحرگاهان به صحن باغهای همجوار عشق به هم پیوسته عطر خون گلهای جوان جاریستاز آن کیست این مرکب که خون غیرتش در چشم به پیوند نگاهی حرف آموز زبان جاریستزبانم لال، گویی بر گلویی بوسه زد خنجر که عطر بوسهی پیغمبر از رگهای آن جاریستهجوم باد پاییز و شکفتن در بهار زخم گل این باغ را بوی بهاران در خزان جاریستشهیدا بانگ «هل من ناصرت» موجی است آتشناک که چون خون در عروق آفرینش بیامان جاریست
من ماندم و کوه شرمساری من ماندم و دشت بیقراریمن ماندم و کولهباری از درد من ماندم و اشک و آه و زاریسر در قدمت نهم که «حرم» تا بر سر من قدم گذاریشرمنده و زار و ناتوانم آیا ز دلم خبر نداری؟گر توبهی من قبول افتد آسوده شوم ز شرمساریبا سرخی خون خود بشویم رخسار خود از گناهکاریبخشید امام و رخصتش داد شد عازم رزم و جان سپاریجان داده به راه عشق و بگرفت جا در ملکوت قرب باریچون دید فتاده خودش از سر خون از سرور وی اوست جاری،بست از ره مرحمت به فرقش دستار به رسم یادگاری
رفتی و از دل برون شد، صبر و قرار و توانم ای روشنای دل من، تاریک شد دیدگانمگفتم که در سایهسار، قد رسایش نشینم افسوس افتاد بر خاک، آن سرو و آن سایهبانمگم گشت ره پیش چشمم، آوخ کزین درد جانکاه میسوزم و هر دم آید، دود دل از استخوانمبگذار تا صورتم را، بر روی ماهت گذارم بگذار تا اشک حسرت، بر خاک پایت فشانماین سوی این پیکر پاک، افتاده بر بستر خاک آن سوی استاده دشمن، کردهست آهنگ جانمای سرو قامت به پا خیز، با خصم کافر درآویز من تاب هجران ندارم، بنگر به قد کمانمای آسمان سخاوت، ای معنی استجابت خاموش کن با نگاهت، در سینه آتشفشانمبردار سر تا ببینم، چشمان خورشیدیات را رحمی کن ای نور دیده، رحمی که من ناتوانم
ای شبه پیغمبر من، ای نوجوان اکبر من بشکسته بال و پر من، ای مرغ بیآشیانمای غم برو از بر من، بردار دست از سر من بگذار تنها بگریم، بگذار تنها بمانم
خضری که چشمه لبش آب حیات داشت کی حاجتی به خوردن آب فرات داشتدر کربلا، سرادق عصمت به پا نمود آن کس که خیمه بر زبر کاینات داشتمکشوف شد بر اهل بصیرت در این زمین دیوان عشق، کآن همهی معضلات داشتآن استغاثهها، پی ارشاد خلق بود نه جشم، بر سپاه و نه دل بر حیات داشتز آن جرعهای که کرد بروز ازل قبول سکات عرش را حیران کرد و مات داشتبا بارش سهام بلا ز ابر فتنه بار هنگام ظهر بانگ «اقیمواالصلات» داشت
کردم طواف تربت پاک امام را قربانگه حسین علیهالسلام راسودم بر آستان جلالش سر نیاز دیدم به چشم قبلهگه خاص و عام راشستم به آب روشن سرچشمهی فرات از جسم و جان تیره، غبار ظلام راهشتم سر نیاز به درگاه بینیاز کو ره نمود بر در سلطان، غلام رادر پیشگاه دوست فکندم به پشت سر اندیشههای باطل و سودای خام رااز بهر پاسداری اطفال بیپناه آوردهام به همرهی خویش مام راتا دجلهها ز دیده نماید نثار دوست بنمودمش مزار شه تشنه کام رابا چشم پر سرشک و زبان بر دعا گشود بنهاد چون که در حرم قدس گام را
تا سر خط امان دهدم شحنهی نجف از پادشاه طوس رساندم سلام رادر کاظمین و سامره بوسیدم از ادب درگاه آستانهی چندین امام رادر بابل و مداین و بغداد و کوفه بود آثار خیر، امت خیرالانام رارفتیم سوی بارگه ماه هاشمی تا بنگریم جلوه ماه تمام رادیدیم در عزای شهیدان به رنگ خون هر صبح و شام، گنبد فیروزه فام راآموختم ز مکتب سلطان کربلا آیین جانسپاری و رسم قیام رابد بیرقی به تارک بامش به رنگ سرخ یعنی به خون خویش بیان کن پیام رادر پیشگاه ظالم و بر دستگاه ظلم باید قیام کرد و گرفت انتقام رامکنت خدا را که ز سرچشمهی «بقا» جانم چشیده لذت شرب مدام را
شب بود و باد، قافله بود و غبار بود آن سوی دست، حادثه چشم انتظار بودفرصت نداشت جامهی نیلی به تن کند خورشید سر برهنه لب کوهسار بودگویی به پیشواز نزول فرشتهها صحرا پر از ستارهی دنبالهدار بودمیسوخت در کویر، عطشناک و روزهدار نخلی که از رسول خدا یادگار بودنخلی که از میان هزاران هزار فصل شیواترین مقدمهی نوبهار بودشن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق تندیس واژگون شدهای در غبار بودمیآمد از غبار غمآلود و شرمسار آشفته یال و شیهه زن و بیقرار بودبیرون دویده دختر زهرا ز خیمهها بر گشته بود اسب، ولی بیسوار بود
دشت میبلعید کمکم، پیکر خورشید را بر فراز نیزه میدیدم سر خورشید راآسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها گیسوان خفته در خاکستر خورشید رابوریایی نیست در این دست تا پنهان کند پیکر از بوریا عریانتر خورشید راچشمهای خفته در خون شفق را وا کنید تا ببیند کهکشان پرپر خورشید رانیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود کاروان میبرد نیم دیگر خورشید را!کاروان بود و گلوی زخمی زنگولهها ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید راآه اشترها چه غمگین و پریشان میروند بر فراز نیزه میبینم سر خورشید را
تا ساز دل به شور حسینی ترانهگوست جان جهان به نغمهی او گرم های و هوستبگذار به کربلا که پس از قرنها هنوز از بوی و موی اکبر و عباس مشکبوستداس خزان به باغ محمد گلی نهشت آری فلک به آل نبی سخت کینه جوستطی کرد شاه دین ره اخلاص را به سر از سر قدم کنند مقیمان کوی دوستزینب زبان به خطبه گشادهست لاجرم چشم حسین از سر نی مات روی اوستسر را به سجده در دم آخر نهاد و گفت از دوست هر بلا که به من می رسد نکوستیادی ز قد اکبر و اشک حسین کرد «بیدار» چون بدید به سروی که طرف جوست
خاک را باور بر این باور نبود هیچ صیدی این چنین پرپر نبودهیچ جا مجموعهای اندوهوار این چنین از خون و خاکستر نبودهم غبار و هم غروب و هم غریب داغی از این داغ سنگینتر نبودسوختن در کام و باریدن ز چشم هیچ جا این گونه خشک و تر نبودعشق چون افتاده، جز گلهای زخم در بر او جامهای دیگر نبودجز هجوم زخم ریز نیزهها کاروان را سایهای بر سر نبود
از تنور خولی امشب میرود تا چرخ، نور آفتاب چرخ، حسرت میبرد بر این تنور!گرنه ظاهر شد قیامت، ورنه روز محشر است از چه رو کرد آفتاب از جانب مغرب ظهور؟!این همان نور است کز وی لمعهیی در لحظهیی دید موسای کلیمالله شبی در کوه طوراین همان نور خدا باشد که ناگردد خموش این همان مشکوت حق باشد که نایابد فتورمطبخ امشب مشرقستان تجلی گشته است زین سر بی تن، کز او افلاک باشد پر ز شوراز لبان خشک و از حلقوم خونین گویدت قصهی کهف و رقیم و رمز انجیل و زبور
آنچه از من خواستی، با کاروان آوردهام یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهاماز در و دیوار عالم فتنه میبارید و من بیپناهان را بدین دارالامان آوردهاماندراین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست کاروان را تا بدینجا با فغان آوردهامبس که من منزل به منزل در غمت نالیدهام همرهان خویش را چون خود به جان آوردهامتا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم یک جهان درد و غم و سوز نهان آوردهامقصهی ویرنهی شام ار نپرسی خوشتر است چون از آن گلزار، پیغام خزان آوردهامخرمنی موی سپید و دامنی خون جگر پیکری بیجان و جسمی ناتوان آوردهامدیده بودم با یتیمان مهربانی میکنی این یتیمان را به سوی آستان آوردهام
دیده بود تشنگی از دل قرارت برده بود از برایت دامنی اشک روان آوردهامتا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم یک نیستان ناله و آه و فغان آوردهامتا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو در کف خود از برایت نقد جان آوردهامنقد جان را ارزشی نبود، ولی شادم چون مور هدیهیی سوی سلیمان زمان آوردهامتا دل مهر آفرینت را نرنجانم ز درد گوشهیی از درد دل را بر زبان آوردهامهاتفی «پروانه» را میگفت کز این مرثیت در فغان، اهل زمین و آسمان آوردهام
میآید از سمت غربت اسبی که تنهای تنهاست تصویر مردی- که رفتهست- در چشمهایش هویداستیالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی اما فرازی که بشکوه، اما فرودی که زیباستدر عمق یادش نهفتهست خشمی که پایان ندارد در زیر خاکستر گلهای آتش شکوفاستدر جان او ریشه کردهست عشقی که زخمیترین ست زخمی که از جنس گودال، اما به ژرفای دریاستداعی که از جنس لالهست در چشم اشکش شکفتهست؟ یا سرکشیهای آتش در آب و آیینه پیداست؟هم زین او واژگون است، هم یال او غرق خون است جایی که باید بیفتد از پای زینب، همین جاست!دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی گویی سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست:از پا سوار من افتاد تا آنکه مردی بتازد در صحنههایی که امروز، در عرصههایی که فرداستاین اسب بیصاحب انگار در انتظار سواریست تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست
قطرهی اشک تو یک دریا عطش هرم لبهای تو یک صحرا عطشاز نگاه گرم تو حس میشود یک جهان ایثار، یک دنیا عطشتا نبینی عاشقان را تشنه کام آمدی دریای غیرت! با عطشتا کویر خشک لبهای تو دید سوخت چون خورشید سر تا پا عطشتشنه بیرون آمدی تا از فرات بی تو دارد آب هم، حتی عطشبی تو در میخانه هم خم میشکست علقمه شد بزم غم، سقا عطشبعد تو، روح بلند عاطفه قطره قطره آب میشد، با عطش
هر آنچه بیشترش خون ز تن به در میشد گل بهشت جمالش شکفتهتر میشدبه پیش نیزهی دشمن، به شوق حضرت دوست ز شوق جان و تمنای دل سپر میشدبه پیش آن اثری کش به سینه بود ز عشق خدنگ و نیزه و شمشیر بیاثر میشدسرم قدای قدوم شهید زنده دلی که از نگون شدن از زین به عرش بر میشدز کشته پشته همی ساخت بر فراز زمین ز هر طرف که هژبرانه حملهور میشدچنان صلابت مردانه داشت در میدان که از مشاهدهاش شیر بر حذر میشدبه راه عشق و ارادت دمی درنگ نکرد گهی به پای همی رفت و گه به سر میشدقسم به دوست که جای کلیم خالی بود دمی که نور سرش جاری از شجر میشد
نه این درخت که خود سدره آرزو میکرد که میوهی دل صدیقهاش ثمر میشدسر شریف و را تشت زر چه حاجت بود ز کیمیاگریاش هر چه بود زر میشدسرش به نیزه چنان جلوه داشت «پیرویا» که شرمسار به پیش رخش قمر میشد
از پی وصلش مکان در کربلا خواهیم کرد تن به راهش غرق خون، حق خونبها خواهیم کردهر کسی سودای معشوقی به سر دارد ولیک ما همه سودای خود را با خدا خواهیم کردگر رسیم اندر منای کعبهی وصلش ز شوق چشم را زمزم، دل خود را صفا خواهیم کردگاه سر بر نوک نی، گه لب به چوب خیزران هر یکی با یکدگر ما آشنا خواهیم کردگر خدا خواهد ز چشم پر نم و رخسار زرد در رهش این یک عقیق، آن کهربا خواهیم کرددر قیامت هر کسی محشر به سر دارد ولیک ما به دشت کربلا محشر به پا خواهیم کرددست و سر را در قمار عشق او خواهیم باخت تن به زیر سم مرکب توتیا خواهیم کردگر رود سر بر سر نی، در زمین نینوا عاشقآسا روی نی، چون نینوا خواهیم کردهر که همچون «تاج واعظ» مدح ما از دل سرود درد بیدرمان او را ما دوا خواهیم کرد
آن که بد گوهر دریای حیا زینب بود در حیا نایبهی خیر نسا زینب بودگوهری کو به جهان «زینابش» نام آمد دختر میر عرب، شیر خدا زینب بودتالی حضرت صدیقه و اخت الحسنین سینهاش آینهی صدق و صفا زینب بودآن که پیمود ره مهر وفا شد نامی زیب دیباچهی دیوان وفا زینب بودآنکه مبهوت ز صبرش شده ایوب صبور معدن صبر به صحرای بلا زینب بودآنکه بعد از شه لب تشنه به هنگام بلا قد علم کرد به میدان وفا زینب بودآنکه با شوق بیاری بردار برخاست پیروی کرد از او، پای به پا زینب بودآنکه همگام برادر شد و بر خلق رساند صورت و معنی قرآن خدا زینب بودآنکه در حال اسیری پی نهضت برخاست گشت خاتون ظفر در همه جا زینب بود
چه آتشی ست که در سینه تاب میسوزد؟ چه گریهایست که در دیده خواب میسوزدبه یاد زینب کبرا و کربلا امشب ز سوز سینه دلم چون کباب میسوزدبه پیش چشم یتیمان داغدار حسین کویر تشنه ز شرم سراب میسوزدز داغ تشنگی کودکان خستهجگر به العطش، جگر آفتاب میسوزدبه مهر فاطمه در حشر هم، دل زینب ز حوض کوثر و دیدار آب میسوزداز آن زمان، که لب کوچک علی اصغر به جای آب، به تیر شهاب میسوزدهنوز خون چکد از نای غنچهی نوخیز هنوز گل، دلش از التهاب میسوزدز شعلهای که به پا گشت از حریم حسین در آسمان، پر و بال سحاب میسوزد
علی که شام یتیمان، به اشک، میافروخت یتیم او، به شب از اضطراب میسوزدچه دشمنیست خسان را به خاندان علی که این چنین، حرم بوتراب میسوزداگر به روز جزا، چشمشان فتد به رسول هزار بار زبان جواب میسوزد
تویی که قبلهی جان خاک آستانهی تست عفاف، پردهنشین حریم خانهی تستتو آن همای همایون عرش پروازی که اوج قلهی اسرار آشیانه تستتو آن درخت برومند طور توحیدی که نغمهساز انا الله هر جوانهی تستتویی عقیلهی عترت، تویی سلالهی نور که نقد عصمت حق، گوهر خزانهی تستتو زینبی، که خرد غرق لجه حیرت ز قدر و منزلت روح بیکرانهی تستچنان به کوی وفا داد عاشقی دادی که نقل مجلس لا هوتیان فسانهی تستتو شمع سوخته جانان آتشین نفسی شرار خرمن کفر و ستم زبانهی تستچنان ز منطق شیوا به خصم طعنه زدی که سرشکسته ز آزار تازیانهی تست
یزید رفت و از او در جهان نماند اثر نه شام، بلکه بهر کشوری نشانهی تستتو آن خطابه والا به نقل گفتی باز که داستان غم مادر یگانهی تستهنوز چشم سماواتیان به دامن طف بسوی نافله و گریه شبانهی تستنه داستان تو تنها حدیث عاشوراست که از کران ازل تا ابد زمانهی تستپیام خون شهیدان عرصهی تاریخ رسالتی است که تا حر زیب شانهی تستطلوع کوکب رخشندهات مبارک باد که رشک مهر فلک نور جاودانهی تستبه نظرهای ز سر لطف «جذبه» را بنواز که کیمیای نظر خاک آستانهی تست
کوی امید و کعبهی احرار کربلاست معراج عشق و مطلع انوار کربلاستباد صبا ز من به کلیم این خبر ببر با او بگو که موقف دیدار کربلاستگر طالب تجلی انوار سرمدی بشتاب زانکه جلوگه یار کربلاستآن جا که شئون جلال و جمال خویش سلطان غیب گشته پدیدار کربلاستای خسته از تطاول هجران بهوش باش میعاد وصل و منزل دلدار کربلاستخواهی اگر که محرم سر ازل شوی در نه قدم که خلوت اسرار کربلاستمصداق عزم و آیت ایمان بود حسین مجلای عشق و مظهر ایثار کربلاستتا در جهان نشانهی داد است و مردمی کوی مراد و قبلهی ابرار کربلاست
ای پشت چرخ خم ز عزای تو یا حسین وی نای دهر پر ز نوای تو یا حسینروحالامین ملول و غمین در حریم قدس چون نوحهگر سروده رثای تو یا حسینبر انبیا به حسرت و اندوه و درد و داغ خواند او حدیث کرب و بلای تو یا حسینهم آدم صفی به دریغت فشانده اشک هم نوح کرده نوحه برای تو یا حسینکس را چه پایه تا که کند تعزیت به پا صاحب عزای توست خدای تو یا حسینآن آیت جلال و جمالی، که نطق خلق لال است در بیان ثنای تو یا حسیندست قدر به حکم ازل برفراشته است برتر ز نه سپهر، لوای تو یا حسینکلک قضا به امر مشیت رقم زدهاست بر لوح دهر نقش بقای تو یا حسین
گر منهدم شود همه ارکان کاینات نبود خللپذیر بنای تو یا حسیناید هنوز از دل این نیلگون رواق در گوش هوش بانگ رسای تو یا حسینکازاده تن به پستی و ذلت نمیدهد فریاد عزت است ندای تو حسین
به خون در کشیدند اگر پیکرت را و بر نیزه افراخت دشمن سرت راندادند اگر قطرهای از فراتت و کشتند سقای نامآورت راکجا شد روا کام خصم زبونت که سازد نهان جلوهی گوهرت راتو آن آفتابی که ابر شقاوت نسازد نهان چهرهی انورت راسلیمان تویی ای شهید فضیلت ربود اهرمن از چه انگشترت رابه روی ستمکار زد داغ باطل اگر خصم دون طعنه زد خواهرت راتو پایندهای ای چراغ هدایت نباشد خزان باغ گلپرورت را
هر آن که زخمهی عشقی به تار جان دارد چون نی ز شور غم نینوا فغان داردهر آن که قصهی آن عشق آتشین گوید بهسان شمع ز دل شعله بر زبان داردچه ماجراست که پیوسته راوی تاریخ به درد و داغ از این قصه داستان داردبه رهگذار حوادث نشسته راوی پیر به لب حکایت آن گرد قهرمان داردهمان شهید فضیلت همان کرامت محض که کشته گشت ولی عمر جاودان داردکجا جهان پی حفظ حریم آزادی چون او مجاهد آزادهای نشان داردکجا زمانه چو او بهر قلب دیو ستم شهاب روشنی اینسان در آسمان داردحسین ای شرف صرف این تجسم عشق کجا بهار دلافروز تو خزان دارد؟
تو آن تجلی نوری که از کمال جلال همای عزم تو بر عرش سایبان داردفلک به سوگ تو کردهست پیرهن نیلی ملک عزای تو در ملک لامکان داردفلق ز ماتم کرده جامه چون من چاک شفق ز خون تو رویی چو ارغوان داردزلال جاری خون تو همچو آب حیات گذر ز ماریه بر بستر زمان داردتو ای حقیقت جاوید کی روی از یاد که مرغ عشق تو در سینه آشیان داردبه هر دیار که روید شقایق از دل خاک به سینه داغ ز درد تو دلستان داردکجا خلیل بهسان تو بهر هدیهی دوست به فدیه پیر کهن سال و نوجوان داردبه هر دو کون سر آستین برافشاند چو «جذبه» سجده بر آن خاک آستان دارد
دمید تا ز افق مهر جانفزای حسین گرفت روشنی آفاق از ضیای حسینجمال حق که به ستر جلال بود نهان شد آشکار ز آیینه لقای حسینچراغ بزم شهود است مهر طلعت او حدیث دلکش عشق است ماجرای حسینفروغ طور تجلیست نور مرقد او حریم کعبهی وصل است کربلای حسینهمین نه زیور تاریخ نام اوست، که هست طراز عرش خدا نام دلربای حسینقسم به دولت آزادگان که جاویداست هر آن که نوش کند ساغر بقای حسینهنوز از دل این نیلگون رواق سپهر به گوش زندهدلان میرسد صدای حسینز پرده گشت برون ساز دستگاه ستم خروش عدل چو شد نغمهساز نای حسین
بهای خون وی افزون بود ز نقد دو کون به جز خدا نیست خونبهای حسینفراخت از پی تعظیم، دست قدرت حق به صد شکوه بر اوج زمان لوای حسینبه روز واقعه گیرد تو را ز رحمت دست اگر به صدق نهی «جذبه»! سر به پای حسین
عاشق چو رو به کعبهی عشق و وفا کند احرام خود ز کسوت صبر و رضا کنددر پیش راه بادیه گیرد غریبوار ترک عشیره و بلد و اقربا کندبیاعتنا به زحمت و رنج مسافرت در هر قدم تحمل خار جفا کندآنجا که موقف عرفات محبت است در پیشگاه دوست سر و جان فدا کنداز صدق چون نهاد قدم در منای عشق نقدینهی حیات خود از کف رها کنددر مشعرالحرام وفا چون گشود بار از آه خویش مشعل سوزان به پا کندبر گرد خیمهگاه بگردد پی وداع با چشم اشکبار طواف النسا کنداز مروهی خیام شتابان به قتلگاه رو آورد به هروله قصد صفا کند
پس در کنار زمزم اخلاص تشنه لب بنشیند و به زمزمه یاد خدا کندآن گاه دست و روی بشوید به خون خویش برخیزد و نماز شهادت به پا کندبیاختیار خون چکد از دیدهی «جلی» هر گه که یاد واقعهی کربلا کند
آن شب که شب از حادثه اقبال سحر داشت بزمی به سراپردهی خورشید، قمر داشتنی داشت غریبانه نوایی ز دل خون نایی به نوا بود که آهنگ سفر داشتمستی، خبری بود که بیعربده گل کرد در بزم حریفی که زخمخانه خبر داشتپوشید به عریانی شب جامهی مهتاب آن مهر که پرچم به پسر دوش قمر داشتمیرفت که سر در قدم دوست ببازد آن ماه که اندیشهی خورشید به سر داشتاهریمن ظلمت نگران بود که از مهر شبگرد وفا دیدهی بیدار سحر داشتهرگز نشد از گردش افلاک هلالی بدری که کمربند کرامت به کمر داشتدریای کرم، داغ و خروشان و عطش نوش بر ساحل خون موج ز هفتاد و دو سر داشتشد چشم خرد خیره «جمالی»! به جمالش روزی که نقاب از رخ او حادثه برداشت
ای روی سرخ عالم ایجاد یا حسین ای داد را رسیده به فریاد یا حسیناز پای عزم عشق گشودی عقال عقل شد این اسیر تا ابد آزاد یا حسینکردی قیام و پشت سپاه ستم شکست داد آمدی مقابل بیداد یا حسینسرخ است تا همیشه ز خون تو روی عشق چون آفتاب سرخ سحرزاد یا حسینسر میکشد ز سینهی ما دم به دم ز داغ گل شعلههای کورهی حداد یا حسینخون تو یاد گشت و به شریان ما دوید ما را دل است زنده از آن یاد یا حسیندر دفتر حیات تو تاریخ مرگ نیست هر دم تو راست لحظه میلاد یا حسینقلاب داغ جذبهی خون خداییت ما را کشد به حلقهی ارشاد یا حسینبا رویت هلال «جمالی» گریست زار یاد آمدش ز تیغهی پولاد یا حسین
ای خسروی که مالک ملک خدا تویی مقصود ز آفرینش ارض و سما توییخود زادهی نسبی و ولی آن که از ازل یاری نموده بر همهی انبیا توییاز ما سوا سوای تو منظور حق نبود زیرا ز ما سوایی و از ما سوا توییپوشیده نیست پیش تو اسرار کاینات زیرا که محرم حرم کبریا توییای گوهر یگانه که از صافی صفات از پای تا سر آینهی حقنما توییبا آنکه بود آب روان مهر فاطمه آن کس که تشنه شد سرش از تن جدا توییهر کشته را کنند سر از پیش رو جدا شاهی که شد جدا سر او از قفا توییآن توتیای دیدهی مردم شهی که شد در زیر سم اسب، تنش توتیا تویی
ای دستگیر خلق پس از سر جدا شدن آن کس که دست او ز جفا شد جدا توییهر مطبخ از چراغ منیر است و آن که داد از شمع چهره، مطبخ خولی ضیا، توییبر نعش هر شهید لباسش بود کفن عریان کسی که رفت به خاک از جفا توییآن کعبهی امید که اندر منای دوست بنموده عون و اکبر و اصغر فدا توییشاهی که از فراز نی از کوفه تا به شام چشمش بدی به خواهر غم مبتلا توییهر مرغ را فغان به بهار است «جودیا» مرغی که چار فصل بود در نوا تویی
ای ز غمت اشک چشم و آه دل ما میرسد این بر ثری و آن به ثریاای ز ازل در عزات در عوض اشک خون شده جاری ز چشم آدم و حواصبح ز سوز تو چاک کرده گریبان بهر تو نیلی قبا بود شب یلداغیر تو ای تشنه لب کسی نشنیده تشنه دهد جان، کسی کنار دو دریاآن که از تیر و تیغ و نیزه نبودت یکسر مویی درست در همه اعضاتا به سر سینهی تو شمر مکان کرد زهره نهان شد ز سوز سینهی زهراجسم تو تا زیر سم اسب فکندند ناله بر آمد ز اهل عالم بالاتا سرت از کین سنان، به نوک سنان کرد گشت به پا در جهان قیامت عظما
نالم از این غم که ناکسی به تصدق بهر عیال تو نان ببخشد و خرمامیکشد این غم مرا که از حرم تو خصم سیهرو کنیر کرد تمنا«جودی» دل خون، ز دیده از الم امروز خون بفشان بهر سرخرویی فردا
ای رفته سرت بر نی، وی مانده تنت تنها ماندی تو و بنهادیم ما سر به بیابانهاای کرده به کوی دوست هفتاد و دو قربانی قربان شومت این رسم ماند از تو به دورانهاقربانی هر کس شد با حرمت و نشنیدیم دست و تن قربانی افتد به بیابانهااز خون گلوی تو این دشت گلستان شد این سیر گلستان کرد سیرم ز گلستانهاریحان خط اکبر بر گرد رخ انور برد از دل ما یکسر یادگل و ریحانهاما جمع پریشانیم، هم بی سرو سامانیم بر دار سر و بنگر این بی سر و سامانهااطفال حزین یکسر از داغ تو در آذر پاها همه در زنجیر سرها به گریبانهاشاها، نه همین «جودی» جان بر تو فدا سازد ای شه به فدای تو بادا همهی جانها
بی تو جز ناله مپندار مرا کاری هست یا بجز محنت و اندوه و غمم یاری هستغیر داغ غمت ای شاه که با من شده یار حاش لله که مرا همدم و غمخواری هستما سوی شام روانیم ز جا خیز حسین که به هر قافلهای قافلهسالاری هستعابدین زار و زدند آتش کین خیمهی او اندر آن خیمه نگفتند که بیماری هستاز اسیران ستم در کف صیاد بلا هر طرف نالهای از مرغ گرفتاری هستعهد خود را تو به سر بردی و شد نوبت من نه مرا هیچ ز عهد ازل انکاری هستاین من این جمع اسیران بلا این ره شام که به هر منزلش از بهر من آزاری هستگر چه دیگر نبود حوصلهی صبر ولی باز صبر است گرم یار و مددکاری هست
روز وارد شدن از خلق تماشایی شام سر هر کوچه مرا گرمی بازاری هست«جودی» آن نیست که تا هست در اقلیم وجود گوید اندر دو جهان غیر تو دیاری هست
ای فلک تو با نیکان دایم از چهای بدخواه عترت نبی و آنگه مجلس عبیدالله؟مجلسی که اطرافش بسته ره ز نامحرم اهلبیت پیغمبر چون در او گشاید راه؟کودکان بییاور، مادران بیفرزند بسته کس به غل ای داد، خسته کس به نی ای آهزخم قوم پر نیرنگ، بر لب حسین از سنگ غرق خون شوی ای مهر، سرنگون شوی ای ماهاز تو حضرت سجاد، آن قدر به رنج افتاد کز نشست او میداشت زادهی زیاد اکراهبلکه چون سخن فرمود، لب به کشتنش بگشود و ز زنان بیکس خاست الحذار و واغوثاهزینبی که در یک روز داغ شش برادر دید میبری اسیرش باز نزد دشمنی جانکاه؟از اسیرشاش بگذر، بر غریبیاش منگر حکم قتلش از وی چیست؟ لا اله الا الله!از مرا ثیت «جیحون»! شد دل ملایک خون طبع تو بلند اما، زین فسانه کن کوتاه
این سو به روی اسب، مردی بدون دست آن سو به روی خاک، صد کوفه مرد پستبر روی آفتاب خنجر کشیدهاند ظلمت نصیبتان، ای قوم شبپرست!هر روزتان سیاه ای نهروانیان رفته ز یادتان آن تیغ و ضرب شست؟این تیغ بینیام، این مرد بیزره آیینهی حسین، تکرار حیدر استدر سرخی غروب، خورشید روشنی در خون نشسته بود از پا نمینشستآن سو به روی اسب، صد کوفه مرد پست این سو به روی خاک مردی بدون دست
ز دستم رفته گر کار و ز کار افتاده شمشیرم بیا ای تیر خونافشان که روز دیدهات گیرموگر افتادهام از پا، خدایا دستگیری کن که تا دشمن نپندارد ز بیم جان زمینگیرممرا دل رفته از پیش است و جان و سر رود در پی اگر بر چشم تیر آید، و گر بر جسم، شمشیرمهنوزم در ره جانان، میسر هست قربانها سری ماندهست پر خونم، تنی ماندهست پر تیرممگر با جان رود عشق حسین از سینهام بیرون که خود این عشق را مادر، عجین کردهست با شیرمبیا ای آرزوی من، دم آخر به سوی من که تا نگرفته خون چشمم، ز رویت کام دل گیرمچو طوفان ستم آن سرو قامت را فکند از پا «چمن» جز چشم بارانی، نبیند وقت تفسیرم
زمانه داشت به دل اضطراب عاشورا شکست خواب زمین در شتاب عاشوراشفق دمید و گریبان صبحدم زد چاک شکفت در دل خون، آفتاب عاشوراغبار حادثه پیچید در هوای خطر گرفت دامن پر پیچ و تاب عاشورادر آن دیار که طوفان فتنه برمیخواست به خون نشست گل انقلاب عاشورافغان که لرزه در ارکان آسمان افکند صدای العطش و آب آب عاشوراهنوز لالهی دل بوی سوختن دارد ز داغ تشنه لب دلکباب عاشورادرون پردهی غم داشت نالهی جان سوز به تیر حادثه قلب رباب عاشورابه شوق شاهد فردا شهید حجلهی عشق گرفت در کف هستی خضاب عاشورا
گرفت رنگ ابد در نگارخانهی غیب شکوه نقش شهیدان به قاب عاشورابه یاد ساقی لب تشنه جوش خون دارد درون ساغر دلها شراب عاشورادر این معامله تدبیر عشق میخندد به عقل مات شده در حساب عاشوراصدای شیههی اسبان بیسوار آید کجاست آن که بگیرد رکاب عاشورابه رنگ حادثه بنوشت خامهی «حامد» چکامههای بلند کتاب عاشورا
گلی که آمد و چشم دل از چمن پوشید شکوفه بود که از ابتدا کفن پوشیدبنفشه در بر خیاط دهر، رخت سیاه برید و دوخت از این ماجرا، به تن پوشیدمگر چکیده چون خونی ز آسمان، که به باغ چو لاله پیرهن سرخ، نسترن پوشیدز ابر تیره سپهر برین، لباس کبود به ماتم گل گلزار، از این محن پوشیدعزای کیست که در چارمین سپهر مسیح لباس زد به خم نیل و بر بدن پوشیدعلی اکبر خورشیدی چهره، عارض خویش چو مه ز هالهی زلف شکنشکن پوشیدزمانه اطلس شبرنگ در عزای حسین ز دست چرخ گرفت و به خویشتن پوشیدبه عزم رزم، حسین عزیز میدانست که زیر جامه یکی کهنه پیرهن پوشید
گرفت تیغ و طلب کرد ذوالجناح و ز شوق سلاح جنگ، عدیل ابوالحسن پوشیدسخن به سوگ نشست و قلم ز من «حداد» گرفت کسوت غم، بر تن سخن پوشید
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم کربلا منتظر ماست بیا تا برویمایستادهست به تفسیر قیامت، زینب آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویمخاک در خون خدا میشکفد، میبالد آسمان غرق تماشاست بیا تا برویماز سراشیبی تردید اگر برگردیم عرش زیر قدم ماست بیا تا برویمدست عباس به خونخواهی آب آمده است آتش معرکه برپاست بیا تا برویمتیغ در معرکه میافتد و بر میخیزد رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویمکاش ای کاش که دنیای عطش میفهمید آب مهریهی زهراست بیا تا برویمزره از موج بپوشیم و ردا از طوفان راه ماه از دل دریاست بیا تا برویم
چیزی از راه نماندهست چرا برگردیم؟ آخر راه همین جاست بیا تا برویمفرصتی هست اگر باز در این آمد و رفت در همین امشب و فرداست بیا تا برویم
کنار دل و دست و دریا ابوالفضل تو را دیدهام بارها، یا ابوالفضلتو از آب میآمدی مشک بر دوش و من، در تو، غرق تماشا ابوالفضلاگر دست میداد، دل میبریدم به دست تو، از هر دو دنیا ابوالفضلدل، از کودکی، از فرات آب میخورد و تکلیف شب، آب، بابا، ابوالفضلتو لب تشنه پرپر شدی، شبنم اشک به پای تو میریزم، اما ابوالفضلفدک، مادری میکند کربلا را غریبی تو هم مثل زهرا، ابوالفضلتو را هر که دارد ز غم بینیاز است وفا، بعد ازین نیست تنها ابوالفضلتو با غیرت و آب و دست بریده قیامت بپا میکنی، یا ابوالفضل
کاروان در غبار میسوزد شعله شعله سوار، می سوزددر جنون دشت تشنه کامیها خیمه خیمه، شرار میسوزدماندهام در میان آتش و آب چشمم از انتظار میسوزدلاله در بحر تشنگی، بیتاب در دل شورهزار میسوزدمشعل ماه، شعلهور در آب آب، پروانهوار میسوزدچشمه تا رود، رود تا دریا تا ابد شرمسار میسوزدشور عشق است و جوش عاشورا دل در این گیر و دار میسوزدعاشقان باقیند و ما فانی «باقی» بیقرار میسوزد
عشق تا گل کرد چون خورشید، روی نیزهها شانههای آسمان لرزید، روی نیزههابوی خون پیچید در پس کوچههای آسمان ابرهای غصه تا بارید روی نیزههاباغی از آتش فراهم بود و، در آشوب خون شعلههای داغ میرقصید روی نیزههایک طرف فوج ستاره، خسته در شولای خون یک طرف انبوهی از خورشید روی نیزههااین کدامین دست گلچین بود آیا کاین چنین دسته گلها را یکایک چید روی نیزههاچشمهایی مضطرب میدید در بهت عطش جشمهی خون خدا جوشید روی نیزههادر میان پردههای خون و در حجم سکوت بانگ سرخ نینوا پیچید روی نیزههازخمه زخمه در سکوت و پرده پرده در غروب آسمان در آسمان خورشید روی نیزهها
در طلوع داغ زینب، چشم مبهوت زمان باغی از گلهای پرپر دید روی نیزههادر هجوم بادهای فتنه در طوفان خشم باغ سرخ کربلا رویید روی نیزهها
پیچید در فضای حرم بانگ آب، آب دشمن چو بست بر حرم بوتراب، آبدر وادی عطشزده دریا خروش داشت اما به چشم تشنهلبان شد سراب، آبآوای العطش به ثریا رسیده بود از سوز غصه آمده در پیچ و تاب، آبفریاد استغاثهی طفلان بلند بود از روی تشنگان ز خجالت شد آب، آبعباس این شرار عطش را کند خموش در خیمهها رساند اگر با شتاب، آبآن ماههاشمی چو به دریا نهاد پای الماس نور سفت از آن ماهتاب، آبدر التهاب داغ عطش بر لب فرات از حنجری فسرده شنید این خطاب، آب:ای روسیاه! حنجر خشکیدهی حسین میسوزد از برای تو و شد کباب، آب!
پژمرده نوگلان حسینی ز تشنگی از روی تشنگان حرم رخ متاب، آباین خیل تشنگان همه از آل کوثرند فردا چه میدهی تو به زهرا جواب، آب!؟بیرون شد از فرات ابوالفضل با شتاب رو سوی خیمههاست بر او همرکاب، آبآنجا که تیر خصم تن مشک را درید ساقی فسرده گشت و گرفت اضطراب، آببا آن همه امید دگر ناامید گشت ساقی چو دید ریخت از آن مشک آب، آبآنجا که تیر خصم تن مشک را درید ساقی فسرده گشت و گرفت اضطراب، آببا آن همه امید دگر ناامید گشت ساقی چو دید ریخت از آن مشک آب، آببا یاد کام تشنهی طفلان در حرم لب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آبدر دشت کربلا گذری کن، هنوز هم پیچیده در فضای حرم بانگ آب، آب
در خیمهگه نیافت چو در مشک آب، آب آنگه سکینه کرد به سقا خطاب، آبسیرابتر ز لعل بدخشان چو داشت، لب موج شرر فکند بر آن لعل ناب، آبعالم به سیل اشک نشست آنزمان، که گفت سرچشمهی حیات دو عالم به باب، آباذن نبرد، سرور لب تشنگان نداد فرمود، با محیط ادب، آنجناب، آبعباس را به سینهی بیکینه، زد شرار شد تا به نهر علقمه در پیچ و تاب، آبصفهای سرکشان ز کف داده دین شکست آنسان که گشت خیره ازین فتح باب، آبدر آب گشت تا رخ آن ماه، منعکس الماس نور بافته از آفتاب، آبتا پیش لب ببرد کف آب را بریخت از شرم شد به حضرت عباس، آب، آب
هر چند تشنه بود ولی تر نکرد، لب دامن گرفت از پسر ابوتراب، آبلب تشنه شد برون ز فرات آن بزرگ مرد با آنکه داشت خنگ و را تا رکاب آببیدستی و، حفاظت مشک و، عناد خصم گردد سیاه خانهی صبرت، بر آب، آبتا ماه را، عمود، هلالی نمود، ریخت بر دامن سپهر، ز چشم سحاب آبتیری گذشت از سر شستی به سوی مشک عباس را نمود ازین غم کباب، آباسرار قبر کوچک و، آن قامت رشید افشا کند به عرصهی یوم الحساب، آبگوید سخن ز سوز جگرگوشهی حسین (ع) «حلاج» بگذرد چو ز هر نهر آب، آب
سکینه گفت عمو جان تو عهد بستی و رفتی چه شد که قلب من وعهد خود شکستی و رفتینگشت آب میسر نیامدی ز چه دیگر چه شد که رشته الفت ز ما گسستی و رفتیبرادرت به حرم ایستاده بیکس و تنها بیا که سرو قدش را ز غم شکستی و رفتینبود آب نباشد، چرا به خیمه نیایی؟ ز تشنگان دل آزرده، دست شستی و رفتیعمو تو رفتی، و ما میرویم سوی اسیری به ناقه محمل ما بیکسان نه بستی و رفتیمگر نبود عمو جان من به دامن لطفت؟ مرا به خاک نشاندی به خون نشستی و رفتیحسین از غم بیدستیات ز پای در افتاد ولی تو از غم و رنج زمانه رستی و رفتیبرای آب، عموجان شد آب، اصغرم امروز نیامدی دل ما را ز غصه خستی و رفتیبساز مرثیه «خباز» در عزای ابوالفضل ازین کند مصیبت چه زود جستی و رفتی
گفت ای صد پاره تن، عباس من! تنها چرا؟ خواستی از من جدا گردی در این صحرا، چرا؟بی حسینت تر نکردی لب ز آب ای تشنه لب سوی کوثر میروی، خوش میروی بی ما چرا؟اندر این جا یک بیابان دشمن است و من غریب پیش چشمم خواستی غلتی به خون، این جا چرا؟گر نیاوردی به کف آب روان دستت چه شد تشنه جان دادی برادر جان لب دریا چرا؟از عمود کین سرت بشکست و شد دستت جدا این همه زخم سنان جا داده بر اعضا، چرا؟حالیا من مانده تنها وین عیال در به در میروی تنها برادر جان! برو حالا چرا؟خواب امشب میرود از دیدهی طفلان من دیده بستی از جهان، از عترت طاها چرا؟نالهی «ادراک اخایت» قامتم درهم شکست آمدن دیر آمدم، در موج خون ماوا چرا؟هست ای «خباز» عباس علی بابالمراد ورنه اندر ماتمش این شورش و غوغا چرا؟
از نگاهم طرح خواب افتاده است سینهام در التهاب افتاده استدر دلم، تصویر آهی سینه سوز مثل آتش در سحاب افتاده استدست بیتابی که دریا را سرود در کنار مشک آب افتاده استخون چکد از برگ برگ خاطرم اشک سرخی بر کتاب افتاده استذوالجناح آمد ولکن بیسوار آفتابی از رکاب افتاده است
تو ای ماه بنیهاشم به هر جا جلوه بنمایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشاییسروش رحمتی، نور هدایی، فضل رحمانی تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیباییبه صحرای شهادت در یم خون، روز جان بازی تو زیبا رو چنان خوبی که زیبایی بیاراییعلی با چهرهی ایزد نمایی میشود پیدا در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنماییبه مردی و دلیری و جوانمردی و جانبازی مرا در رویت از حیرت فرو بستهست گویاییتو خورشید شهیدانی و شمع بزم آزادی که همچون آفتاب از جام و حور از حله پیداییاز این در، رانیم یا خوانیم هرگز نخواهم شد که گر تلخ است، شیرین است از آن لب هر چه فرماییبه طوفان الم غرقم، بیا مشکل گشایی کن چو پایابم برفت از دست دانستم که دریایی«خرد» در وصف بو فاضل ز «سعدی» شکر آورده مسلم نیست طوسی را در ایامت شکر خایی (1).
1) 18. مصراع دوم ابیات این غزل از سعدی تضمین دشده است.
نادم و دلخسته و زار و پریشان آمدم یا حسین از کردههای خود پشیمان آمدمتا کنی بر من ترحم ای عزیز فاطمه در حضور حضرتت با چشم گریان آمدمدردمندم ای مرا خاک درت کحل بصر بر در دار الشفایت بهر درمان آمدماین خطاکار پشیمان را مران از درگهت چون که با امید عفو و لطف و احسان آمدمیا بکش ای کم تو حکم خدا، یا عفو کن چون به درگاهت به امید فراوان آمدممیهمانم کن به یک لبخند بخشش ای کریم گر درین مهمانسرا ناخوانده مهمان آمدمخارم و در گلشن قدس تو رو آوردهام موریم و بر درگه جود سلیمان آمدمسد راهت گرچه از اول شدم از گمرهی حالیا با شرمساری بهر جبران آمدم
گر چه آزردم دل اهل حریمت را کنون تا بسازم جان خود بهر تو قربان آمدمبندهام حر پشیمانم تویی مولای من حکم فرما کز پی اجرای فرمان آمدمتا بریزم خون خود را در ره دین خدا تا کنم جان را فدا در راه جانان آمدمکمترم از قطره «خسرو» رو به دریا کردهام ذرهام در پیشگاه مهر تابان آمدم
با اهل وطن از تو من زار چه گویم پرسند اگر از تو و انصار چه گویم؟اکنون که من از کوی تو دارم سر رفتن با مردم ازین محنت بسیار چه گویم؟پرسند اگر اهل وطن شرح سفر را با مردم یثرب من افگار چه گویم؟پرسند اگر جان برادر ز من زار کو قافله را قافلهسالار چه گویم؟ای سبط نبی بی تو روم چون به مدینه از حال تو با احمد مختار چه گویم؟گر جد من از حال تو پرسد من مضطر در پاسخ آن سید ابرار چه گویم؟گر فاطمه پرسد که چه شد نور دو عینم با مادر ازین داغ گرانبار چه گویم؟با مادر دلسوختهی میر علمدار پرسد اگر از میر علمدار چه گویم؟
صغرای تو پرسد اگر احوال پدر را در پاسخ آن دختر بیمار چه گویم؟از رنج اسیری و غم کوفه و از شام از سنگ جفای سر دیوار چه گویم؟از ناقهی عریان و غل و گردن بیمار از گردش در کوچه و بازار چه گویم؟تو شافع «خسرو» به جزا باش که میگفت جز منقبت عترت اطهار چه گویم؟
تو نور محفل عشقی، تو شمع بزم وفایی تو شاه کشور حسنی، تو بحر جود و سخاییاگر چه در صف هیجا، یگانه جاهد دهری ولی قسم به حقیقت، که عین صلح و صفاییتویی تو آن که تو را جز خدا کسی نشناسد تو قلب عالم امکان، تو رمز سر بقایینگویمت که رسولی، و لیک عین رسولی نگویمت که خدایی، ولیکن خود خداییبه محفلی که شهیدان به جاه خویش بنازند همین مقام تو را بس که سیدالشهداییقسم به جان تو هرگز نمیخورم که روا نیست ز سر حق سخن آرد چو من حقیر گداییولی به قهر تو سوگند و لطف ایزد یکتا که جز تو چشم امیدم نبود و نیست به جاییبه «خسروانی» بیدل نظر کن از سر رافت که تا غبار غم از لوح خاطرش بزدایی
نازم حسین را که چون در خون خود تپید شیواترین حماسهی تاریخ آفریددیدی دقیق باید و فکری دقیقتر تا پی برد به نهضت آن خسرو شهیداقامت چو زیر بار زر و زور خم نکرد در پیش عزم و همت وی آسمان خمیدتا ننگرد مذلت و خواری و ظلم و کفر داغ جوان و مرگ برادر به دیده دیدبربسته بود باب فضیلت به روی خلق گر قتل او نمیشدی این باب را کلیدبرگی بود ز دفتر خونین کربلا هر لاله و گلی که به طرف چمن دمیداز دامن سپید شریعت زدود و شست با خون سرخ خویش، سیهکاری یزیدیکسان رخ غلامان و پسر بوسه داد و گفت در دین ما سیه نکند فرق با سفید
بد تشنهی عدالت و آزادی بشر آن العطش که از دل پر سوز میشنیدچونان که گفت خواهر خود را: اسیر باش آزاد تا جهان شود از قید هر پلیدبانوی بانوان جهان، آن که روزگار بعد از علی خطابهسرایی چو وی ندیدلطف کلامش از «امن العدل» بین که ساخت رسوا یزید و پردهی اهل ستم دریدخوشبخت ملتی، که ازین نهضت بزرگ گردد ز روی معرفت و عقل مستفید«خوشدل»! دریغ و درد که ما بهره کم بریم زین نهضت مقدس و زین مکتب مفید
ظهر عاشورا حسین بن علی یاور نداشت یاوری دیگر از آن یاران نامآور نداشتبهر جانبازی نشان از قاسم و اکبر نبود خسرو دین عون و عباس و علیاکبر نداشتبانگ «هل من ناصرش» را هیچ کس پاسخ نگفت ناصر دین پیمبر، ناصری دیگر نداشتبا دلی سرشار و غم قنداقهی اصغر گرفت سبط احمد یاوری غیر از علیاصغر نداشتتا فدا سازد به راه دوست در میدان عشق هدیهای از کودک شش ماهه قابلتر نداشتجان فدای پادشاه خطهی آزادگی جانب میدان روان میشد ولی لشکر نداشتکوفیان بردند هنگام شهادت از تنش گر چه غیر از کهنه پیراهن، کفن در بر نداشتاز قفا تا بوسهگاه پاک احمد را درید شرم گویی خنجر از پیغمبر و حنجر نداشت
خون دل زهرای اطهر زین مصیبت شد که دید دست فرزندنش به تن، انگشت و انگشتر نداشت«خوش عمل»! چشم شفاعت روز محشر از حسین گو ندارد آن که گامی در ره او برنداشت
از زین فتاد و سر به سر خاک، برگذاشت خاکم به سر، که شه به سر خاک، سر گذاشتهر جا که سر نهاد، بر آن ریگهای گرم از تاب رفت و، باز به جای دگر گذاشتاشکش ز دیده جاری و، از تاب تشنگی لبهای خشک را به ره چشم تر گذاشتهر جا که درد داشت، بر آن میگذاشت دست ای درد بر دلم، که به دل بیشتر گذاشتاز بس رسیده بود بر آن تیر چار پر چون مرغ پر شکسته سرش زیر پر گذاشتتا جای داشت، داد به تن، جان زخم تیر جز دل، که ای زخم فراق پسر گذاشتمیخواست جای فرقت یاران، دهد به دل از غم نبود جا به دلش، بر جگر گذاشتجانش هوای بارگه کبریا نمود تن را برای دشمن بیدار گر گذاشت
از حدیث شهدا مختصری میشنوی از غم روز قیامت خبری میشنویتو چه دانی که چه آمد به سر شاه شهید بر سر نیزهی بیداد سری میشنویچاک پیشانیاش از دامن ابرو بگذشت تو همین معجز شقالقمری میشنویاز جگر سوختگان لب آبت چه خبر این قدر هست که بوی جگری میشنویغافلی وقت جدایی چه قیامت برخاست تو وداع پسری با پدری میشنویخبرت نیست ز حال دل بیمار حسین در ره شام همین دربهدری میشنویتاب خورشید و تن خسته و پا در زنجیر حال رنجور چه دانی سفری میشنویگریه سیلی شد و بنیاد صبوری برکند تو همین زینبی و چشم تری میشنوی«داوری» راست دم غصه فزایی ورنه این همان قصه بود کز دگری میشنوی
افتاده دست راست خدایا ز پیکرم بر دامن حسین رسان دست دیگرمچون دست من لیاقت دامان او نداشت انداختم به راه که بردارد از کرمبی دست من، ز دست حسینم گسسته دست ای دست حق بگیر تو دست بردارمای دست چپ زیاری من بر ندار دست من در هوای آب به شوق تو میپرمآبی که آبروی من و اعتبار توست بر تشنگان اگر نرسد خاک بر سرمای دست دامن تو و دست نیاز من تا همتت به عرصه پیکار بنگرمترسم تو هم ز دست روی، بی تو مشک را آخر به دست ناوک دلدوز بسپرم
این حسین کیست که حق دلبر جانانه اوست بحر عصمت صدف، این گوهر یکدانه اوستاین همان شمع شبستان ولایت، که ز عشق شمع ایوان فلک، سوخته پروانهی اوستگاه چون آیهی رحمت، شرف دوش نبی است گاه چون مهر نبوت به سر شانهی اوستاین همان شاه که با خیل ملک، روحالامین به گدایی همه شب بر در کاشانهی اوستآن که در بزم صفا، نرد وفا باخت، چنانک عقل کل، مات رخ بازی شاهانهی اوستاین همان رند قدح نوش که تا چرخ نهم از ازل تا به ابد ناله مستانه اوستمیگساریست، که هر درد غم و زهر الم داشت ساقی ازل، جمله به پیمانه اوستاین همان باده پرست است و همان باده فروش کآب شمشیر، می و ماری میخانه اوست
آنکه افسانهی خوبان شده در عرصه حسن گوش آفاق پر از قصه و افسانهی اوستچون خدا نیست مکانیش، ولیکن گویند عرصه کرب و بلا خانهی ویرانه اوستگرچه آیینه حق خانه ندارد «ذوقی»! گاهگاهی دل ویرانهی ما خانهی اوستاین جوابیست بر آن مرثیهکش گفت «وصال» «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست»
کاش میگشتم فدای دست تو تا نمیدیدم عزای دست توخیمههای روز عاشورا هنوز تکیه دارد بر عصای دست تواز درخت سبز باغ مصطفی تا فتاده شاخههای دست تواشک میریزد ز چشم اهل دل در عزای غم فزای دست تویک چمن گلهای سرخ نینوا سبز میگردد به پای دست تودر شگفتم از تو ای دست خدا چیست آیا خونبهای دست تو؟
آمد آن ماه که خوانند مه انجمنش جلوهگر نور خدا از رخ پرتو فکنشآیت صولت و مردانگی و شرم و وقار روشن از چهره تابنده و وجه حسنشز جوانمردی و سقایی و پرچم داری جامهای دوخته خیاط ازل بدنشآنکه آثار حیا جلوگر از هر نگهش و آنکه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنشمیوه باغ ولایت به سخن لب چو گشود خم فلک گشت که تا بوسه زند بر دهنشکوکب صبح جوانیش نتابیده هنوز که شد از خار اجل چاک چو گل پیرهنشآن چنان تاخت به میدان شهادت که فلک آفرین گفت بر آن بازوی لشکر شکنشهمچو پروانه دلباخته از شوق وصال آن چنان سوخت که شد بی خبر از خویشتنش
خواست دستش که رسد زود به دامان وصال شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنشز ادب چهره بر آن قبله حاجات بنه که شود زنده مسیحا ز نسیم چمنشکوته از دامنت ای شاه مکن دست «رسا» از کرم پاک کن از چهره غبار محنش
سلام ایزد منان، سلام جبراییل سلام شاه شهیدان به مسلم بن عقیلبدان نیابت عظمای سید الشهدا بدان جلال خدایی بدان جمال جمیلشهید عشق که سر در منای دوست نهاد به پیش پای خلیل خدا، چو اسماعیلبر آستان درش آفتاب سایه نشین به بام بقعه او ماه آسمان قندیلزهی مقام که فرش حریم حرمت او شکنج طرهی حور است و بال میکاییلسلام بر تو! که دارد زیارت حرمت ثواب گفتن تسبیح و خواندن تهلیلهوای گلشن مهرت نسیم پاک بهشت شرار آتش قهرت حجاره سجیلتو بر حقی و مرام تو حق، امام تو حق به آیه آیه قرآن و مصحف و انجیل
ببین دنایت دنیا که از تو بیعت خواست کسی که پیش جلال تو بندهای است ذلیلمحیط کوفه تو را کوچک است و روح بزرگ از آن به بام شدی کشته ای سلیل خلیلفراز بام، سلام امام گفتی و داد میان برکهای از خون جواب، شاه قتیلبه پای دوست فکندی سر از بلندی بام که نقد جان بر جانان بود متاع قلیلشروع نهضت خونین کربلا ز تو شد به نطق زینب کبری به شام شد تکمیل
آمد آن عید همایون فر فرخ دستور که زمین غرق نشاط است و زمان موج سرورهمه ذرات جهان رقص کنان چرخ زنان همه آفاق پر از ولوله و شور نشورکف زنان پردهنشینان حریم ملکوت دف زنان حور و چراغان همه جنات و قصورواکند باد صبا زلف عروسان چمن چین به چین جای به جا موی به مو جور به جورعید میلاد همایون حسین بن علیست فاطمه شاد و علی شاد و محمد مسرورهمه خورشید فلک مجمره میگرداند پیش رویش که شها چشم بد از روی تو دورآمد آن شاه فلک جاه سلیمان درگاه که بود خادم او ماه و فلک، ماهی و هودآن که بر سینه و بر دوش نبی جایش بود سینهای روشن از او سینه سینا در طور
آن که موسی به طواف حرم حرمت او خلع نعلین کند تا ببرندش به حضوربه نگهبانی گهواره او روح امین ز آسمان آید و لالایی او سورهی نوراز سر آغاز ازل تا به سر انجام ابد هست جانبازی سالار شهیدان مشهوربا فداکاری شاه شهدا پیش ملک بشریت شده لبریز مباهات و غرورتا شفق سرخ بود، چهره خونین حسین متجلیست در آیینه اعصار و دهورآن که خواند سر او بر سر نی سوره کهف خوشتر از نغمه داودی و آیات زبورآفتابی که برآید ز دو مشرق شب و روز روز از اوج سنان نیم شب از شرق تنورسر تسلیم نهد پیش خداوند به خاک آن سری را که گذارند به پای زر و زورتربتش سرمهی چشمان خدابین ملک فرش زوار درش بال ملک، گیسوی حوراشک چشمی که فشانند به یادش به بهشت زیور تارک حور است، چون تاجی ز بلوردشمنش کشت و ندانست که با کشتن او خویش را میکند آن خاک به سر، زنده به گورپیش شاه شهدا شعر «ریاضی» بردن چیست؟ ران ملخی هدیه ناقابل مور
چشمی گشودیم و دیدیم خورشیدمان سر بریدهست بیرحم دستی از این باغ، یک دامن آلاله چیدهستشیون کن ای دل، دل من، وقتی در این خاک تشنه این سر سپیدار زخمی، آن سر صنوبر خمیدهستآه ای علمدار برگرد، بی تو درین خیمه زرد یک حسرت سرخ، یک درد در سینهام قد کشیدهستوقتی که از عشق خواندی، یا حنجر پاره پاره دیگر چه جای رباعی، دیگر چه جای قصیدهستآن سر که بر نیزهها بود بر بام تاریخ میگفت پایان این فصل خونین، آغاز فصل سپیده است
تا گردش زمانه و لیل و نهار هست نام حسین هست و حسینی شعار هستاین نام پر شکوه بر اوراق روزگار جاوید هست تا ورق روزگار هستتا در دلی ز شوفق حقیقت زبانهست زین حق پرست در همه جا حقگزار هستتا موج میخروشد و تا بحر میتپد یاد از خروش او به صف کارزار هستتا سر زند سپیده و تا بشکند سحر خورشید روی او به جهان آشکار هستتا عدل هست، رایت او هر طرف به پاست تا ظلم هست، نهضت او استوار هستتا در زمانه رسم یزید است برقرار سودای داد خواهی او برقرار هستتا لاله سر زند ز گریبان کوهسار دلها ز داغ اصغر او داغدار هست
ای برترین شهید که هر کس خدای را با چشم دل شناخت تو را دوستدار هستهرگز مباد خاطر ما خالی از غمت تا گردش زمانه و لیل و نهار هست
آرزوی کربلا دارد دلم یک جهان شور و نوا دارد دلمهفت وادی گر بود تا کوی دوست دیدهای راه آشنا دارد دلمگر چه صد دام است در هر گام من از قضا پروا کجا دارد دلم؟تیر اگر بارد در این ره گو ببار جوشن از حرز ولا دارد دلمآب حیوان گر به ظلمات اندراست پرتو صدق و صفا دارد دلمخار و خارا سد راه وصل نیست پرنیان در زیر پا دارد دلمغافلی از شور و حال عاشقان ای که میپرسی چهها دارد دلمکربلا دارالشفای عاشق است رو بدان دارالشفا دارد دلممیروم همراه جانبازان عشق چشم یاری از خدا دارد دلم
خجسته باد قدوم تو، ای که بدر تمامی فروغ دیدهی ما، مهر جاودانه شامیشکفتی ای گل صبر و شکیب دامن زهرا تو زینبی و چو نام تو نیست نادره نامیچگونه وصف تو گویم که در کلام نگنجی چه از قیام تو گویم، که قامتی ز قیامیسخن ز صبر نگویم، که خویش اسوه صبری رسالتت نستایم، که در پیام تمامیتویی تو، زینب اب، زینب ای عصاره عصمت تو حلم فاطمه، علم علی، تو روح پیامیهنوز سوز کلامت زند شرر به دل و جان که از تبار حسینی، که از نژاد کرامیجمال عشق درخشید با پیام تو آن سان که در کمال بدین جلوه کس ندید کلامیتو سایبان یتیمان، طلایهدار حسینی صلای نهضت حق، قسط و عدل را تو دوامی
مراست آرزوی آنکه آستان تو بوسم تو ای فروغ دل ما تو ای که زینب شامیخوشا طواف سر کوی دوست کردن و مردن چنین خوش است «سپیده»! سفر به حسن ختامی
امشب است آن شب که عالم غرق شیون میشود شیون مرد و زن اندر کوی و برزن میشودشام عاشوراست امشب وز قضای ایزدی سرنوشت روزگار امشب معین میشودحق به ظاهر میشود محکوم باطل و ز قضا چند روزی سلطنت بر کام دشمن میشودکفر اگر چه پنجه ایمان به عدوان بشکند دولت ایمان به یمن عدل ایمن میشودتیغ ناپاکان کند از تن سر پاکان جدا همچنان بر نیزه بینی سر که بی تن میشودلیکن از هر قطره خون شهیدان خدا روی گیتی گر همه صحراست گلشن میشودروید از خون شهیدان شاخه طوبای عدل وز درخت غصب و عدوان ریشه افکن میشودحق نهد بر فرق تاج و باطل افتد از رواج چون چنین گردد حق از باطل مبین میشود
آن زمان دیگر نگردد هیچ آزادی اسیر نه اسیری هیچ بیملجا و مامن میشودآن زمان نه هیچ خاین لاف خدمت میزند آن زمان نه هیچ پاک، آلوده دامن میشودآن زمان عالم شود روشن ز نور معرفت وز فروغ معدلت آفاق روشن میشودآن زمان باقی نماند خاطر افسردهای آن زمان آسوده خاطر، خاطر من میشود
خون خورم در غم آن طفل، که جای لبنش ریخت دست ستم حرمله خون در دهنشکودکی کآب ز سرچشمه وحدت میخورد گشت از سوز عطش، آب روان در بدنشگر تن نو گل لیلا نبود لاله سرخ از چه آغشته به خون گشت چنین پیرهنشغنچهای از چمن زادهی زهرا بشکفت که شد از زخم سنان، چون گل صد برگ، تنشگلشنی ساخته در دشت بلا گشت، که بود غنچهاش، اصغر و گل، قاسم و، اکبر سمنشتشنه لب کشته شد آن شاه، که با خنجر و تیر گشت ببریده و شد دوخته بر تن، کفنشآن که باشد نظرش داوری هر درد «سنا»! چشم دارم که فتد گوشهی چشمی به منش
هر جا که شور عشق برافراشت رایتی اخلاص را و طاعت حق راست آیتیدر هر مکان به عشق و ولای تو محفلیست بر هر زبان ز مدح و ثنایت روایتیای نور چشم حیدر و ای سبط مصطفی نبود جلال و مکرمتت را نهایتیآن را که نیست نور ولای تو رهنمون کو کشتی نجات و چراغ هدایتی؟سیلاب اشک مردم دلخوان به ماتمت دارد ز سوز آتش جانها حکایتییک لحظه سوی جمع پریشان ما نگر با دیدی کرامت و عین عنایتیمحراب عاشقان ز وضیع و «شریف» گشت هر جا که شور عشق تو افراشت رایتی
ای صبح کز جگر دم سردی کشیدهای در ماتم حسین، گریبان دریدهایای مهر اگر تو نیز عزادار نیستی تیغ شعاع، از چه سراپا کشیدهایگردون! تو نیز ماتمی این مصیبتی بر سینه نعل از مه تابان بریدهایای غنچه یاد میدهد از تنگی دلت چون ماه نو، لبی که به دندان گزیدهایای گل که جوش میزندت خون ز راه گوش از مقتل حسین حدیثی شنیدهایخون می چکد نسیم! ز دامان تو مگر؟ بر کشتگان کوی شهادت وزیدهایای لاله زیبدت کفن سرخ رو به بر گویا که از مزار شهیدان دمیدهایای لعل آتشین دل سنگ از تو داغ شد گویا ز کنج چشمت مصیبت چکیدهای
ماه محرم آمد و دل نوحه برگرفت گردون پیر شیوه ماتم ز سر گرفتای عشق همتی که دگر لشکر ملال از نیم حمله کشور دل سر به سر گرفتای صبر الوداع که غم از میان خلق رسم شکیب و شیوه آرام بر گرفتبا خویشتن قرار عزای حسین داد گردون چو از قدوم محرم خبر گرفترخت کبود از شب نیلی قبا ستاد خاک سیه ز گلخن داغ جگر گرفتروح الامین به یاد لب تشنه حسین آهی کشید و خرمن افلاک درگرفتبالا گرفت آتش و از بیم سوختن خود هم به هر دو دست سر بال و پر گرفتچندان گریست عقل نخستین که آفتاب صد لجه آب از نم مژگان تر گرفت
بر ناقه چون سوار شدند اهل بیت او خورشید دست شرم به پیش نظر گرفتارواح انبیاهم از این غم معاف نیست دست ملال دامن خیر البشر گرفت
بلبلم و زمزمه سر میدهم از گل روی تو خبر میدهملالهام و بر دل من داغ توست هدیهات از خون جگر میدهمعاشقم و کعبه کوی تو را بوسه به دیوار و به در میدهمشمعم و با هر نفس آتشین از تب عشق تو خبر میدهمای تو امید دل من یا حسین خاک رهت جای به سر میدهمبا نظری گر بنوازی مرا جان به تو پاداش نظر میدهمگر ببریدند یکی دست من در ره تو دست دگر میدهمعاشق حقم من و در راه دوست دست و دل و دیده و سر میدهم
نیست عجب گر ز دلم خون چکید باغ گلم، لاله تر میدهممن خجلم گر که نیاوردم آب از مژهام، سیل گهر میدهمطوطی طبع «شفق» خسته را از دم جانبخش شکر میدهم
لب تشنه بود و شمر برید از قفا سرش من بر رخش نظارهکنان در برابرشدیگر چه احتیاج به شمشیر آبدار بس بود بهر کشتن او داغ اکبرشبا جسم چاک چاک غریبانه جان سپرد نگذاشتند تا که به دامان نهم سرشدیگر چه تاب داشت تن پاره پارهاش کز جور تاختند ستوران به پیکرشای جدم، ای رسول خدا، چون کنم بیان کز دشمنان چه دید سر ناز پرورش
ای مهربان برادرم، ای بر سر افسرم در خاک و خون فتادهای، ای خاک بر سرمای یادگار مادرم، ای تشنه لب حسین برخیز تا رویم، که بی یار و یاورمدر دست دشمنان بنگر، خواهرت اسیر آخر مگر نه دختر زهرا اطهرم؟گر دختر یتیم تو گیرد بهانهات او را دهم چه پاسخ و عذرش چه آورم؟من با تو آمدم، ز مدینه به کربلا اکنون چگونه بی تو ره شام بسپرم؟
بلبلی بود و آشیانه نداشت به قفس مبتلا و لانه نداشتاوفتاده به دام عشق حسین احتیاجی به آب و دانه نداشتبود در یتیم و جز زهرا صدف این گوهر یگانه نداشتخفته در گوشهی خرابه شام میل رفتن به سوی خانه نداشتدرد دل با سر پدر میکرد خون دل از مژه روانه نداشتگفت: بابا! اگر چه سوخت مرا آتش عشق من زبانه نداشت!با من دلشکسته غمگین سر سازش چرا زمانه نداشت؟!من یتیم و شکسته دل بودم تن من تاب تازیانه نداشت
خواست تا جان دهد کنار حسین بهتر از این دگر بهانه نداشتشمع، خاموش شد «شفق»! زیرا بیش از این مهلت شبانه نداشت
ما را که غیر داغ غمت بر جبین نبود نگذشت لحظهیی که دل ما غمین نبودهر چند آسمان به صبوری چو ماندید ما را غمی نبود که اندر کمین نبودراهی اگر نداشت به آزادی و امید رنج اسارت،این همه شور آفرین نبودای آفتاب محمل زینب! کسی چون من از خرمن زیارت تو خوشهچین نبودتقدیر با سر تو مرا کرد همسفر در این سفر مقدر من غیر از این نبودگر از نگاه گرم تو آتش نمیگرفت در شام و کوفه خطبه من آتشین نبوددر حیرتم که بی تو چرا زنده ماندهام عهدی که با تو بستم از اول چنین نبودده روزه فراق تو عمری به ما گذشت یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود
عشق سر در قدم ماست اگر بگذارند عاشقان را سر سوداست اگر بگذارندما و این کشتی طوفان زده موج بلا ساحل ما دل دریاست اگر بگذارنددست از هرم عطش سوخته و سایه غم سایبان گل زهراست اگر بگذارندآب بر آتش لبهای عطشناک زدن آرزوی من و سقاست اگر بگذارنددوش در گلشن ما بلبل شیدا میگفت باغ گل وقف تماشاست اگر بگذارندهر چه گل بود ز تاراج خزان پرپر شد وقت دلجویی گلهاست اگر بگذارندطفل شش ماهه من زینت آغوش من است جای این غنچه همین جاست اگر بگذارنداین به خون خفته که عالم ز غمش مجنون است تشنهی بوسه لیلاست اگر بگذارند
چهرهاش، آینه حسن رسولالله است آری این آینه زیباست اگر بگذارنداین گل سرخ که از گلبن توحید شکفت آبروی چمن ماست اگر بگذارنددر عقیق لب من موج زند دریایی که شفابخش مسیحاست اگر بگذارندیوسف مصر وجودم من و این پیراهن جامه روز مباداست اگر بگذارندریشه در خون و شرف، نهضت مادارد و بس سند روشن فرداست اگر بگذارند
گل در مسیر غارت کولاک مانده بود زیر تهاجم خس و خاشاک مانده بوددر پیش چشم مضطرب و شرمگین رود روح لطیف آب، عطشناک مانده بودزیر نگاه سنگی و گستاخ کرکسان شیری اگر چه زخمی، بی باک مانده بودشب بود و شب، سپیده سر سر زدن نداشت شب بود و آفتاب، که بر خاک مانده بودکوچید آفتاب، و از او به یادگار یک کاروان ستاره غمناک مانده بوداز التهاب صاعقه، در روزگار شب در ذهن خاک، خاطرهیی پاک مانده بود
هر کس شنید واقعه کربلا گریست بر آن شهید کشته ز تیغ جفا گریستغمخانه شد بسیط زمین در عزای او چشم جهانیان همه در این عزا گریستتنها نه چشم عالمیان اشکبار اوست کفرش مخوان اگر که بگویم خدا گریستدر این مصیبتی که خدا صاحب عزاست بیشک که دیده همه انبیا گریستآن کشتهای که دین خدا پایدار از اوست از من شنو که تا شنوی در کجا گریستاز دور چون نگاه سوی خیمهگاه کرد بر بیکسی عترت آل عبا گریستبعد از مصیبتی که به آل عبا رسید هر کس گریست بهر غمی، ناروا گریست«شهری» دل شکسته ز سوز درون خویش چون ابر نوبهار در این ماجرا گریست
گشودی چشم در چشم من و رفتی به خواب اصغر! خداحافظ خداحافظ بخواب اصغر بخواب اصغر!به دست خود به قاتل دادمت، هستم خجل اما ز تاب تشنگی آسودی و از التهاب- اصغر!به شب تا مادرت گیرد به بر قنذافه خالیت بگریند اختران شب به لالای رباب- اصغر!تو با رنگ پریده غرق خون، دنیا به من تاریک کجا دیدی شب آمیزد شفق با ماهتاب- اصغر!برو سیراب شو از جام جدت ساقی، کوثر که دنیا و سر آبش ندیدی جز سراب- اصغر!گلوی تشنه بشکافته بنمای با زهرا بگو کز زهر پیکانها به ما دادند آب- اصغر!الا ای غنچه نشکفته پژمرده، بهارت کو؟ چه در رفتن به تاراج خزان کردی شتاب اصغر!خراب از قتل ما شد خانه دین مسلمانان که بعد از خانه دین هم جهان بادا خراب اصغر!
به چشم شیعیانت اشک حسرت یادگار توست بلی در شیشه ماند یادگار از گل گلاب- اصغر!تو آن ذبح عظیم استی که قرآن را شدی ناطق الا ای طلعت تاویل آیات کتاب- اصغر!خدا چون پرسد از حق رسول و آل در محشر نمیدانم چه خواهد داد این امت جواب اصغر!
محرم آمد و آفاق مات و محزون شد غبار محنت این خاکدان به گردون شدبه جامههای سیه کودکان کو دیدم دلم به یاد اسیران کربلا خون شدبه یاد تشنه لبان کنار نهر فرات کنار چشم من از گریه رود کارون شدچه آتشیست که میجوشد اشکها گویی که چشمها همه کارون و سینه کانون شدسر و بری که رسول خداش میبوسید به زیر سم ستوران، خدای من چون شد؟حماسهایست حسین از حماسهها ما فوق هر آن حماسه که در وی رسید مادون شدبه خیمههای امامت، چنان زدند آتش که آهوان حرم سر به دشت و هامون شدرسید نوبت زینب که شیرزاد علیست جهان به حیرت ازین سربلند خاتون شد
به دوش، پرچم آتش گرفته اسلام به قصر ابن زیاد و یزید ملعون شدچنان بکوفت به تبلیغ، دستگاه یزید که خود یزید چو مار فسرده افسون شدحسین، عائله با خود نبرده بی تدبیر که غرق حکمت او فکرت فلاطون شدیزید جلوهی کار حسین میپوشید ز زینب است که این جلوه روز افزون شداز این مبارزه بشکفت دودمان علی چنان که نسل یزید پلید موهون شدتو رهبرا، چه قیامی به راه دین کردی؟ که مکه هم به تو- ماه مدینه!- مدیون شدخوشا به حال شما ای فدائییان حسین که دین به خون شماها رهین و مرهون شدچو نیک مینگری زنده این شهیدانند وگرنه هر بشری زاد و مرد و مدفون شدیزید نخله اسلام ریشهکن میخواست حسین بود که دین زنده تا به اکنون شدتو «شهریار»! به مضمون بلند دار سخن هر آن سخن که جهانگیر شد به مضمون شد
محرم آمد و نو کرد درد و داغ حسین گریست ابر خزان هم به باغ و راغ حسینهزار و سیصد و اندی گذشت سال و هنوز چو لاله بر دل خونین شیعه داغ حسینبه هر چمن که بتازد سموم باد خزان زمانه یاد کند از خزان باغ حسینهنوز ساقی عطشان کربلا گویی کنار علقمه افتاده با ایاغ حسیناگر چراغ حسینی به خیمه شد خاموش منور است مساجد به چلچراغ حسینخدا به نافه خلدش دماغ جان پر داشت که بوی خون نکند رخنه در دماغ حسینفراغ از دو جهان داشت با فروغ خدای خدای را چه فروغیست در فراغ حسینیزید کو کم ببیند به ناله قافلهها گرفته از همه سوی جهان سراغ حسین
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین روی دل با کاروان کربلا دارد حسیناز حریم کعبهی جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسینمیبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسینپیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسینبس که محملها رود منزل به منزل با شتاب کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسینرخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسینبردن اهل حرم دستور بود و سر غیب ورنه این بیحرمتیها کی روا دارد حسینسروران، پروانگاه شمع رخسارش ولی چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق مینماید خود که عهدی با خدا دارد حسیناو وفای عهد را با سر کند سودا ولی خون به دل از کوفیان بیوفا دارد حسیندشمنانش بیامان و دوستانش بیوفا با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسینسیرت آلعلی با سرنوشت کربلاست هر زمان از ما، یکی صورت نما دارد حسینآب خود با دشمنان تشنه قسمت میکند عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسیندشمنش هم آب میبندد به روی اهلبیت داوری بین با چه قومی بیحیا، دارد حسینساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمهیی گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسیندست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسینشمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسیناشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار» کاندر این گوشه عزایی بیریا دارد حسین
آنان که، دوستی خدا ادعا کنند باید که کار، درخور این مدعا کننداهل ولا به راه بلا، فاش و برملا باید که اقتدا به شه کربلا کنندعریان و چاک چاک، فتاده به روی خاک «آنان که خاک را به نظر کیما کنند» (1).فردا که حق، به وعدهی خود میکند وفا «آیا بود که گوشهی چشمی به ما کنند» (2).سر از تنش چو شرم نکردند از خدا کردند اگر جدا، ز چه رو از قفا کنند؟بیمارشان، نداشت بجز خون دل، غذا قومی که درد جملهی عالم دوا کنند
چون آسمان کند کمر کینه استوار کشتی نوح بشکند از موجهی بحارلعل حسین را کند از مهر خشک لب تیغ یزید را کند از کینه آبداردر چاه، سرنگون فکند ماه مصر را یعقوب را سفید کند، چشم انتظارچون برگ کاه، در نظر عقل، شد سبک هر کس که پشت داد به دیوار روزگارخون شفق، ز پنجهی خورشید می چکد از بس گلوی تشنه لبان را دهد فشار!پور ابوتراب، جگر گوشهی رسول طفلی که بود گیسوی پیغمبرش مهارروزی که پا به دایرهی کربلا نهاد بشنو چهها کشید، ز چرخ ستم شعاراز زخم تیر، بر بدن نازنین او صد روزن از بهشت برین گشت آشکار
لعل لبی که بوسه گه جبرییل بود بی آب شد ز سنگدلیهای روزگاررنگین ز خون شده ست، ز بی رویی سپهر رویی که میگذاشت براو، مصطفی، عذارطفلی که ناقه الله او بود مصطفی خصم سیاه دل، شده بر سینهاش سوارعیسا، در آسمان چهارم گرفت گوش پیچید بس که نوح در این نیلگون حصارنتوان سپهر را به سرانگشت بر گرفت! چون نیزه بر گرفت سر آن بزرگوار؟در ماتم تو چرخ بسر کاه ریختهست این نیست کهکشان که ز گردون آشکاراز بس که طایران هوا خون گریستند از ماتم تو روی زمین گشت لالهزارخضر و مسیح را به نفس زنده میکنند آنها که در رکاب تو کردند جان نثاربگری، که اشک ماتمیان حسین را عرش التماس میکند از بهر گوشوارچون خاک کربلا نشود سجدهگاه عرش!؟ خون حسین ریخت بر آن خاک مشکبار«صائب» از این نوای جگرسوز لب ببند کز استماع آن جگر سنگ شد فگار
پدر! دگر دلم از دوری تو تاب ندارد ز جای خیز و ببین دخترت نقاب نداردگل ریاض تو بودم، پدر! تو خواری من بین بلی حقیر بود کودکی که باب نداردپدر به دختر زارت نظاره کن به گردون به جای زیور و زور جز غل و طناب نداردچرا تو خفته به خون ای پدر به روی ترابی مگر خبر ز چنین قصه بوتراب ندارد؟نه چادری که کنم سایبان به جسم شریفت چرا، که پیکر تو تاب آفتاب نداردپدر کجا روم امشب؟ پناه بر که بیارم؟ که این زمین بجز آشوب و انقلاب ندارددمی به عمهی زارم نگر، که وقت سواری معین، میانهی این قوم ناصواب نداردپدر! عروسی قاسم چرا بدل به عزا شد؟ مگر عروس وی از خون به کف خضاب ندارد؟
چو تار موی تو شد تیره روز مادر اکبر رباب از غم اصغر به دیده خواب نداردبکن به نعش عمویم چنین خطاب پدر جان ز جای خیز که کس انتظار آب نداردنظر به عابد دلخسته کن که تاب سواری ز کربلای تو تا کوفهی خراب نداردمتاب ظل حمایت به حشر از سر «صابر» که جز تو یاوری اندر صف حساب ندارد
پس از حسین رسالت رسید بر زینب نبود نام حسینی، نبود اگر زینبدر آن محیط که امواج کفر توفان کرد نداشت کشتی دین ناخدا، مگر زینبمگر نه حضرت سجاد در خطر میبود اگر نکرد صیانت از آن گهر زینببه قتلگه چو ز سجاد کرد دلجویی ز کاینات برآمد درود بر زینبحسین کاشت مسلم نهال آزادی ولی به صبر رساندش به بارو بر زینبگرفت پرچم حق در کف کفایت خویش در آن مصاف بلاخیز پر خطر زینببه پاس حضرت زهراست ورنه میگفتم هم از ملک بود افضل، هم از بشر زینبزهی شهامت و همت، زهی به عزم بلند نیافریده خدا، زن چو نامور زینب
دلی و این همه از داغ لالهها خونین ندیده گلشن هستی چو خونجگر زینبز مهر، ماه نیارد جدا شدن «صاعد» حسین را همه جا بود همسفر زینب
من والهی گفتار گهر بار حسینم دلباخته و عاشق رخسار حسینمعشاق جهان در طلب دیدن یارند من در دو جهان طالب دیدار حسینمداروی طبیبان نکند چارهی دردم بیمار، من از دیدهی بیمار حسینمشبها ز غم فکرت او خواب ندارم بیدار من از دولت بیدار حسینمدر کعبهی دل بستهام احرام محبت در سعی و صفا همره زوار حسینمدر دام غمش طایر دل گشته گرفتار آزاد از آنم که گرفتار حسینمامروز مرا راه علی راه حسین است من هم به مثل میثم تمار حسینماز دیده فشانم گهر اشک به دامن با این همه نقدینه خریدار حسینم
غم نیست که سقایم و لب تشنه ولیکن آزرده ز افسردن گلزار حسینماز دست من افتاد علم، گشت نگون سار مشکم به دو دندان و علمدار حسینم
باز در جان جهان یکسره غوغاست حسین! این چه شوری ست که از یاد تو برپاست حسین!این چه رازی ست که صد شعله فرو مرد و هنوز روشن از داغ تو ظلمتکدهی ماست حسین!تا قیامت نرود نقش تو از لوح ضمیر حیرتم کشت، بگو این چه معماست حسین!گر چه شد جوهر عشق از قلم عاطفه پاک رقم مهر تو بر صفحهی دلهاست حسین!دامن از شوق تمنای تو گلزار صفا سینه از آتش سودای تو سیناست حسین!راهیان حرم قدس تو با شهپر عشق همه رفتند و جهان محو تماشاست حسین!گر نه خون تو ثمر داد به میدان بلا این همه شور شهادت به چه معناست حسین!تا به محراب عبادت تو امامی، پیداست خاک هر وادی گلرنگ مصلاست حسین!غرق در موج مکافات کن اقلیم ضلال قطره در قطرهی خونت همه دریاست حسین!
محرم آمد و شد روی روزگاران سرخ زمانه سرخ و زمین سرخ و باد و باران سرخز جوش خون شهیدان کربلا گردید دوباره خاطرهی دشت جانسپاران سرخدوباره بستر خون شد بسیط ذهن زمان ز داغ لاله رخان، خواب جویباران سرخز التهاب هبوط عقاب عرصهی عشق قبای عافیت سبز کوهساران سرخخدای را چه غباری شد از زمانه بلند که تا غروب زمین است چشم یاران سرخاز آن شکوفه که پر ریخت در هجوم خزان هزار سال دگر سینهی بهاران سرخبه سوگواری گلهای خاندان نبی ست در این چمن بود ار نالهی هزاران سرخگرفته رنگ کسوف آفتاب عاشورا و زان ظلامه هنوز هنوز آه داغداران سرخ
ببین که از فلق آسمان صبح یقین هنوز چهرهی شیدایی سواران سرخببین که در قدح کوفیان عهد شکن هنوز سایهی سیمای شرمساران سرخببین که از اثر هرم شعلههای عطش هنوز خیمهی وجدان آبشاران سرخببین ستارهی زخم گلوی اصغر را که مانده در افق چشم روزگاران سرخمحرم آمد ای دل بیا ز سیل سرشک کنیم ساحت گیتی چو لاله زاران سرخزهی به معجزهی التفات گریه که ساخت مرا منامهی تسلیم برد باران سرخهلا شهید کبیر صحاری تاریخ که از طلوع تو سیمای سربداران سرخ،مگر تداوم عشق تو کرد خاک مرا به سنگر شرف از خون پاسداران سرخ؟مگر تعالی روح تو داشت جسم مرا به زیر خنجر بیداد جان شکاران سرخ؟ز رهنمون تو بر لوحهی زمان بادا همیشه کلک دل آرزونگاران سرخز انقلاب حسین آن یگانهی اعصار هماره آتش دلهای بیقرارن سرخ
تو کیستی که جهان تشنهی زلالی توست بهار عاطفه مرهون خشکسالی توستشب زمانه که مقهور بامدادان باد شکیب خاطرش از خون لا یزالی توستز قصهی عطشت چشم عالمی گریان هزار چشمهی جوشنده در حوالی توستتو ماه من! به کدامین ظلامهات کشتند که پشت پیر فلک تا ابد هلالی توستندید نقش تو را کس به حجم آینهها حکایت همه از صورت خیالی توستچه عاشقی تو که در دفتر قصائد سرخ هر آنچه خواند دلم شاه بیت عالی توستسزد که رایحهی درد سازدم مدهوش که باغ عشق به داغ شکسته بالی توستفغان که وارث بانوی آبهای جهان تویی و تشنه یک قطره، مشک خالی توستتو شهر عشقی و دروازهات به باغ بهشت دل شکستهی من یک تن از اهالی توست
ماند چون جسم حسین تشنه لب در آفتاب من ندانم از چه زیور بست دیگر آفتابزخم تیره و نیزه و شمشیر دشمن بس نبود از چه میتابید بر آن جسم بیسر آفتاب؟بود گر در دامن زهرا سر آن تشنه کام از چه نامد شرمش از خاتون محشر آفتابسر برهنه، پا برهنه، کودکان در به در خار ره بر پا، به دل اخگر، به پیکر آفتابدید چون نیلی رخ اطفال را از جور خصم کرد موج خون روان، از دیدهی تر آفتابچادر عصمت چو بردند از سر زینب فکند شب کلاه خسروی در چرخ از سر آفتابسر برهنه دید زینب را چو در بزم یزید شد نهان در ابر از شرم پیمبر آفتاب«صامتا» از خامهات تا این رقم شد آشکار گشت از آه جهانسوزت مکدر آفتاب
ای امیری که علمدار شه کرب و بلایی اسد بیشهی صولت، پسر شیر خداییبه نسب پور دلیر علی آن شاه عدو کش به لقب ماه بنیهاشم و شمع شهدایییک جهان صولت و پنهان شده در بیشهی تمکین یک فلک قدرت و تسلیم به تقدیر و قضاییمن چه خوانم به مدیح تو که خود اصل مدیحی من چه گویم به ثنای تو که خود عین ثناییبی حسین آب ننوشیدی و بیرون شدی از شط تویم فضل و محیط ادب و بحر حیاییدستت افتاد ز تن مشک به دندان بگرفتی تا مگر دست دهد باز سوی خیمهگه آییگره کار تو نگشود چو از دست، همانا خواستی تا که مگر عقده ز دندان بگشاییهیچ سقا نشنیدم که لب تشنه دهد جان جز تو ای شاه که سقای یتیمان ز وفایی
ذکر سماواتیان ثنای ابوالفضل خیل ملک خادم سرای ابوالفضلبا مژه روبد غبار، حور بهشتی از حرم و صحن با صفای ابوالفضلهیچ ز بیگانگی بحق نبرد راه هر که نگردید، آشنای ابوالفضلپا مکش از درگهش که عقده گشایی هست بدست گرهگشای ابوالفضلغم نبرد راه بر دلش، به صف حشر هر که بود در دلش ولای ابوالفضلآب ننوشید بی حسین و عجب نیست این روش از همت و حیای ابوالفضلشست به راه حسین دست و دل از جان اجر ابوالفضل با خدای ابوالفضلپاس وفا داشت آن چنان که بماندند اهل وفا مات از وفای ابوالفضل
با شه دین جز به نام سید و مولا باز نشد لعل جانفزای ابوالفضلگشت کمان قد شاه دین چو عیان شد غرقه به خون قامت رسای ابوالفضل
میان ماه بنیهاشم و مه تابان تقاوت است ز حد وجوب تا امکانمه سپهر شود گاه بدر و گاه هلال ولی نمیرسد این بدر را دمی نقصانمزین است از این ماه تودیهی غبرا منور است ازین ماه کشور ایمانحریم اوست شفاخانهی خدا، که ز خلق درین مقام شود درد بیدوا درماننداشت رخصت پیکار آن امیر دلیر نبود عازم جنگ آن غضنفر غرانمیان معرکهاش که هر که دید با خود گفت دوباره شیر خدا روی کرده در میدانوفا نگر که به یاد برادر و اطفال برفت در شط و آمدن برون لب عطشانهنوز نغمهی «و الله لا اذوق الماء» (1). به گوش دل رسد از او کنار آب روانچه احتیاج به آب فرات آن کس را که تشنهی لب او بود چشمهی حیوان
1) 21. به خدا آب نخواهم نوشید.
ز جان فشانی سلطان عاشقان امروز فتاده لرزه به ارکان آسمان امروزبه پای دلبر یکتای خویشتن عشاق نهادهاند سر و جان به رایگان امروزبه خون پاک شهیدان راه آزادی زمین ماریه گردیده گلستان امروزسر حسین و جوانان آسمان قدرش جدا ز تن شده و رفته بر سنان امروزز تشنه کامی اطفال بیگناه حسین ز ارض تا به فلک میرسد فغان امروزشد از جفای یزید پلید و ابن زیاد بهار گلشن آل نبی خزان امروز«صفا»! ز بهر حسین شهید و عترت او بنال از غم و از دیده خون فشان امروز
کشتهی تیغ غمت زندهی جاویدان است غرقهی بحر ولا را چه غم از طوفان استزنده شد هر که به شمشیر غمت گشت شهید چون شهید غم تو زندهی جاویدان استماگدایی درت را به جهان نفروشیم چون گدای در تو در دو جهان سلطان استاز دمی، زنده دو صد عیسی جانبخش کند آن شهیدی که به کوی تو به خون غلتان استهیچ دردی نکند درد دل خلق علاچ غیر درد تو که بر درد همه درمان استتا تو جستی ز دم تیغ، حیات ابدی تا ابد خضر در این مرحله سرگردان استما تهی از تو دل خویش ندانیم، شها دل مامدفن آن جسم سراپا جان استتشنه کشتند تو را در لب شط غافل از آنک در هر انگشت تو صد آب بقا پنهان است
سوخت از سوز عطش تا لبت ای چشمهی خضر دل هر ذرهای از تشنگیات سوزان استای شه تشنه نگر بر تو و آلات «طایی» مدح خوان دایم، چون بهر نبی حسان است
ای فصل بلند بینهایت طوفان شکوه و کوه غیرتدریای به خاک و خون نشسته در گسترهی کویر غربتافسانهترین حکایت عشق آغوش صمیمی صداقتاسطورهی آسمانی خاک تندیس امید و استقامتدر خاطرهی غروب جاریست پرواز تو در طلوع هجرتیادآور لحظههای تلخیست این خواهش سرخ بیاجابتجا داشت فرات خشک میشد بایاد لب تو از خجالت
آتش زد این بهار جگرهای تفته را ماند سحاب، خیمهی بر باد رفته رابود آتشی نهفته به دلها و برفروخت باد بهار، آتش در دل نهفته رایاد آورم چو غنچهی سیراب بنگرم آن غنچههای تشنهی در خون شکفته راخیزد ز خاک سبزه و یاد آورد حسین آن سبز خط سلالهی در خاک خفته رااز کربلا شنفتهای، ای دل حکایتی هرگز به دیده نیست شباهت شنفته راهفت آسمان هنوز بگرید بر آن که دید در خون خضاب کاکل ماه دو هفته رااز هر طرف غبار مصیبت فرو گرفت کاشانههای شهپر جبریل رفته را
در کرب و بلا آب مگر قیمت جان بود کز تشنگی از خاک بر افلاک فغان بودپژمرد ز سوز عطش و تابش خورشید آن نوگل خندان که گل باغ جنان بودنی نی غلطم، خون دل از دیدهی اطفال چون سیل ز دامان سراپرده روان بودرخسارهی قاسم بد اگر بد گل نوخیز بالای علی بود اگر سرو روان بودآن شاه که بودی دهنش چشمهی حیوان خشکیدهتر از چوب، زبانش به دهان بودبر نیزه سرش گرد جهان گشت چو خورشید شاهی که تنش باعث ایجاد جهان بودبر پیکر مرغان گلستان حسینی شهباز بلا بال زن از زاغ کمان بودخون در عوض شیر چکید از لب اصغر تیرش بدل آب به حلقوم روان بود
خونین، دل آهوی ختن گشت از این غم از کاکل اکبر چو صبا مشک فشان بودچون زد به نشان حرمله آن تیر جگردوز حلق علیاش نی که دل ماش نشان بودمیدان حسینی ز ازل تا به ابد گشت گر لشکر دشمن ز کران تا به کران بودبربند از این قصهی پر غصه «طرب»! لب کز جمع از این بیش پریشان نتوان بود
یا للعجب که تشنهی آب فرات بود شاهی که خاک درگهش آب حیات بودشد تشنه لب شهید میان دو نهر آب با آنکه مهر مادرش آب فرات بودقسمت به کاینات کنی گر بلای او افزون بلای او ز همه کاینات بودآن شه چو رخ به عرصهی جان باختن نمود روح الامین پیاده در آن عرصه مات بودبا التفات او به سوی بارگاه قرب بر جان و مال کی دگرش التفات بود؟گر ذات پاک حق به صفات اندر آمدی میگفتمی کهذات وی آثار ذات بودغالی اگر نخوانی و کافر ندانیام گویم که ذات او همه عین صفات بودآن شاه از آن ثبات که فرمود در بلا کی کوه را تحمل صبر و ثبات بود
نام حسین چون قلم صنع زد رقم دندانهاش کلید مراد و نجات بودگفتم «طرب»! هر آنچه به غیر از رثای او در پیش طبع اهل سخن ترهات بود
بویی ز خم گیسوی اکبر به من آورد یا باد صبا نفحهی مشک ختن آوردشد پیرهن صبر گل از خار به تن چاک نامی مگر از اکبر گل پیرهن آوردخونین کفن از باغ دمد لاله و پر داغ یادی مگر از قاسم خونین کفن آوردچون جزع شه تشنه شد از اشک گهربار خون در دل مرجان ز عقیق یمن آوردچون کشته سلیمان زمان گشت در آن دشت ز انگشت برون خاتم او اهرمن آوردبر پیکر خونین شهیدان چو گذر کرد باد آمد و بوی گل و مشک ختن آوردصد چاک تن گل شد و نالان دل بلبل زان گل چو خبر باد به سوی چمن آوردچون بلبل شیرین سخن شاه، سکینه زد نعره مرا نعرهی او در سخن آمدنشگفت «طرب»! اگر شوم از غصه چو مجنون تا باد خبر از دل لیلی به من آورد
ای دیده خون ببار که امشب شب عزاست امشب شب عزای شهنشاه کربلاستامشب چه روی داده که دوران پر از محن امشب چه روی داده که گیتی پر از بلاستامشب چه روی داده که احمد دلش ملول امشب چه روی داده که زهرا قدش دوتاستخاکم به سر، بود شب قتل شه شهید کافاق پر زناله و ایام پر نواستفردا بود که جسم جوانان هاشمی زیر سم ستور مخالف چو توتیاستفردا بود که تشنه لب از بهر مشک آب عباس را به تیغ دو دست از بدن جداستفردا به تیغ «منقذ» بیدین کفرکیش شق القمر ز تارک اکبر نمود راستفردا بود که ولوله در جان قدسیان فردا بود که زلزله در عرش کبریاست
فردا بود که خاک ز خون لعلگون شود خونی که خون جگر ز غمش نافهی ختاستیک سوی گرم موج زدن آب در فرات یک سوی بانگ العطش از خاک بر سماستسیراب وحش و طیر بیابان و تشنه لب اطفال بی گنه، به چه کیش این ستم رواست؟آن سر که تکیهگاه ز دوش رسول داشت خاک زمین بادیهاش جای متکاستفردا «طرب» به سایهی طوبی کند مقام امروز هر که چاکر اولاد مصطفاست
ای خسرو لب تشنه که جانها به فدایت جانهای همه خلق به قربان وفایتتنها نه برایت به زمین خلق بگریند خون گریه کند دیدهی جبرئیل برایتتنها نه همین آدمیانند عزادار بنشسته همه جن و ملک هم به عزایتهم عاشق حقی تو و معشوق حقیقی هم خون خدایی تو و خونخواه خدایتزد سنگ ستم خصم به پیشانی پاکت بشکست ز کین آینهی دوست نمایتکردی تو فدا جان خود اندر ره امت ای جان جهان، جان جهان باد فدایتتو حرمت کعبه به صفا داشتی از قدر شد کعبه صفابخش از آن رو، ز صفایتبر نی چو نمودند سر پاک تو شاها تا حشر بود نای پر از شور و نوایت
تو خیمه زدی بر زبر عرش، چه باک است بردند به تاراج اگر خیمه سرایتاز جرم «طرب»! باک چه داری به قیامت چون شافع جرم تو بود آل عبایت
ز درد دل بگویم، یا غم دلدار یا، هر دو ز جور خصم نالم، یا فراق یار، یار هر دوبه خون دل نمیدانم ز دامان گرد غم شویم برادر! یا به اشک دیدهی خونبار، یا هر دومن اندر گلشن هستی، چو در فصل خزان، بلبل ز هجر گل بنالم، یا جفای خار، یا هر دوز بخت بد، ندانم این چنین بیخانمان گشتم و یا از گردش گردون کج رفتار، یا هر دوصبوری بر غم مرگ حبیبان سختتر باشد تحمل یا به جور و طعنهی اغیار، یا هر دوچو ابر نو بهاری، حالیا در حیرتم، گریم به حال خویش، یا اطفال بیغمخوار، یا هر دوشکایت پیش پیغمبر برم، مبهوت و حیرانم ز بیداد مسلمانان، و یا کفار، یا هر دوبه روی صفحه از دریای طبع پر گهر «عابد» فشاند لولو تر، یا در شهوار، یا هر دو
و گلبانگ شهادت جوش زد از نای عاشورا طنینانداز گیتی شد بلند آوای عاشوراتن خورشید تا شد غرقه در امواج سرخ خون طلوعی تازه زد بر موج خون سیمای عاشوراامام کاروان دل چون کرد آهنگ سربازی به کف بگرفت جان را از پی ابقای عاشوراچو هفتاد و دو گل شد پرپر از بغض بد اندیشان شهادت غنچه زد در دامن صحرای عاشوراچراغ سرخ خون آیینهدار مکتب دل شد جهان روشن شد از خورشید همت زای عاشوراز یارب یارب ظلمت شکاف زادهی زهرا نگون شد تیرگی، پر بار شد شبهای عاشورابه شریان زمان، خون شهید عشق میجوشد شکوهی تازه دارد جوشش مینای عاشوراسواران سحر مردانه میتازند تا ظلمت قیامی تازه دارد شعله در سینای عاشوراز عاشورای خونین تا سخن میرانی ای «عاشق» ادب گاه کلامت زنده و گویا عاشورا
در کنار علقمه سروی ز پا افتاده است یا گلی از گلشن آل عبا افتاده استدر فضای رزمگاه نینوا با شور و آه نالهی جانسوز «ادرک یا اخا» افتاده استاز نوای جانگداز ساقی لب تشنگان لرزه بر اندام شاه نینوا افتاده استناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین دید بسم الله از قرآن جدا افتاده استناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین دید بسم الله از قرآن جدا افتاده استدست خود را برگرفت و آهی از دل بر کشید گفت پشت من ز هجرانت دو تا افتاده استخیز و بر پاکن لوا، آبی رسان اطفال را از چه رو بر خاک این قد رسا افتاده استبهر آبی در حرم طفلان من در انتظار از عطش شوری نگر در خیمهها افتاده استهر چه شد نالید عباسش لب از لب برنداشت دید مرغ روح او سوی سما افتاده است
گفت پس جسم برادر را برم در خیمهگاه دید هر عضوی ز اعضایش سوا افتاده استحال زینب را مگو «علامه» از شه چون شنید دست عباس علمدارش جدا افتاده است
دیده زین سوگ بیحساب گریست دل ز آشوب و اضطراب گریستتا گل زخم بر تنت خندید بر سر نعشت آفتاب گریستباد تا قصهی تو گفت به ابر مویه سر داد و پرشتاب گریستدل سراغ تو را ز آب گرفت شد خجل آب و در جواب گریستبه ثناگوییات فرات آن روز لب گشود و به التهاب گریستچشم گهواره در غم اصغر سرخوش از لای لای خواب گریستدستهای بریدهی عباس ماند بر خاک و مشک آب گریستدر و دیوارهای کوفه و شام در غم دخت بوتراب گریست
تشت گریان شد از برای سرش یا شفق بهر آفتاب گریست؟در غم آن شهید تشنهی عشق دیده بیمنت ثواب گریست
ای باد صبا نافه گشا بلکه تو باشی پیغامبر کرب و بلا بلکه تو باشیبر گو به خم زلف علیاکبر ناشاد غارتگر چین، شور ختا بلکه تو باشیبا شبه پیمبر، علی اکبر، شه دین گفت مقصود خدا از شهدا بلکه تو باشیجامیست لبالب ز بلا و ز کف ساقی نوشندهی آن جام بلا بلکه تو باشیبا شور حسینی به نوا گفت سکینه کای عمه پناه اسرا بلکه تو باشیدر کرب و بلا گفت به شاه شهدا عشق در مرتبه شاه شهدا بلکه تو باشیگفتا به جوابش شه بییار که ای عشق در کوی وفا راهنما بلکه تو باشیهر شب زغمت ناله و فریاد برآریم فریادرس روز جزا بلکه تو باشی
در ماتمت امروز همی زار بنالیم فردای جزا شافع ما بلکه تو باشی«عنقا»! بسرا نوحهی دلسوز جگر کاه مقبول حسین از شعرا بلکه تو باشی
آمد محرم و باز چون ابر نوبهاری از چشم مردمان شد سیل سرشک جاریجای سرشک آن به طوفان کنیم جاری از دیده بر شهیدان چون ابر نوبهاریبر حال سوگواران خون جگر چون باران آن به چو غمگساران ای دل ز دیده باریدلهای داغداران ای باغبان به یاد آر در ساحت گلستان گر لالهای بکاریای باد عنبرین بو، مجروح قاسم و تو از نافههای آهو، در جیب مشک داریبا اکبر دلارا با ناله گفت لیلا تو در میان اعدا، چون گل میان خاریدر کربلا گذر کن، بر قتلگه نظر کن رو ترک جان و سر کن کاین است شرط یاریبر گنج علم یزدان بنشست شمر و، برخاست از اهلبیت اطهار افغان و آه زاری
در خاک و خون سکینه غلتان چو دید شه را گفتا پدر ز جا خیز، بنشین به شهریاریبنگر که شمر و خولی از تبغ و تازیانه این میکشد به زورم و آن میکشد به زاریجا داشت شاه مظلوم گوید به طفل معصوم کای داغدار محروم، خو کن به سوگواریچندان گریست زینب بر کشتهی برادر کز شش جهت فراتی شد از سرشک جاریکلثوم اشکباران، گفتا ز داغ یاران کای چرخ بر اسیران وقت است رحمت آری«عنقا»! نه من بنالم از شور نینوا راست نالان در این گلستان چون من بود هزاریای پشت دین احمد، پر شد ز کفر عالم وقت است دست غیرت از آستین برآری
بیا در کربلا تا آن ستمکش کاروان بینی که در وی آدم آل عبا را ساربان بینینباشد کاروان را بعد غارت رخت و کالایی ز بار غم بود، گر ناقه را محمل گران بینینبینی هیچ بر سر، خازنان گنج عصمت را مگر در خار بنها تار و پود و طیلسان بینیهمانا سیل آتش برده خرگاه غریبان را که هر جا پارهای از رخت و موجی از دخان بینینبینی چشمهای از آب، و چون جویی کنارش را ز خون تشنه کامان چشمهای دیگر روان بینیزمینی کش چو فرسایی، قدم بر آسمان سایی زمینی کش چو گردی پا به فرق فرقدان بینیبه هر گامی که سنجی حوریان را نوحهگر سنجی به هر سویی که بینی قدسیان را نوحهخوان بینیچو بینی سر خوش خواب عدم سقای طفلان را نه مشکش در خم بازو، نه تیرش در کمان بینی
علم بنگر به خاک رهگذار افتاده، گر خواهی که بر روی زمین پیدا، نشان کهکشان بینینمیبینی که چون جان داد از بیداد بدخواهان علی اکبر، که همچون بخت بدخواهش جوان بینیگرفتن کاین همه دیدی، دلی داری و چشمی هم به خون آغتشه نازک پیکر اصغر چهسان بینی؟!چه دندان در جگر افشرده باشی، کاندر آن وادی حسین بن علی را در شمار کشتگان بینینیاری گر در آن کوشی که پایش در رکاب آری نبینی گر خود آن خواهی که دستش بر عنان بینیتنی را کش رگ گل، خار بودی، بر زمین یابی سری را کش ز افسر عار بودی، بر سنان بینینگه را ز آن دو ابرو رو به رو در خون تپان دانی هوا را ز آن دو گیسو، سو به سو عنبر فشان بینیسنان با نیزه پیوندد همه، زین رو عجب نبود که نی را ز آن گره پیوسته در بند فغان بینیگر از آهن بود گو باش، غم بگدازد آهن را سنان را هم ز بیتابی چو مژگان، خونفشان بینیشهادت خود ضمانت نیست لیک از روی آگاهی پی آمرزش خلق این شهادت را، ضمان بینیو گر تاب شکیبایی نداری دیده در ره نه که هم امروز از بخشایش فردا نشان بینی
وقت است که در پیچ و خم نوحه سرایی سوزد ز نفس نوحهگر از تلخ نواییوقت است که در سینه زنی آل عبا را سر پنجه حنایی شود و رنگ هواییوقت است که جبریل ز بیمایگی درد غم را ز دل فاطمه خواهد به گداییوقت است که آن پدرگیان کز ره تعظیم بر درگهشان کرده فلک ناصیه سایی،از خیمهی آتش زده عریان به در آیند چون شعله، دخان بر سرشان کرده رداییجانها همه فرسودهی تشویش اسیری دلها همه خون گشتهی اندوه رهاییای چرخ چو آن شد، دذگر از بهر چه گردی؟ ای خاک چو این شد، دگر آسوده چرایی؟خون گرد و فرو ریز، اگر صاحب دردی برخیز و به خون غلت، گر از اهل وفایی
تنهاست حسین بن علی در صف اعدا اکبر! تو کجا رفتی و عباس! کجایی؟توقیع شهادت که پیمبر ز خدا داشت از خون حسین بن علی یافت رواییفریاد از آن حاصل منشور امامت فریاد از آن نسخهی اسرار خداییفریاد از آن زاری و خونابه فشانی فریاد از آن خواری و بیبرگ و نوایی«غالب»! جگری خون کن و از دیده فرو ریز گر روی شناس غم شاه شهدایی
دل شوریده نه از شور شراب آمده مست دل و دین ساقی شیرین سخنم برده ز دستساغر ابروی پیوستهی او محوم کرد هر که را نیستی افزود به هستی پیوستسرو بالای بلندش چو خرامان میرفت نه صنوبر که دو عالم به نظر آمده پستقامت معتدلش را نتوان طوبی خواند چمن «فاستقم» از سرو قدش رونق بست (1).لالهی روی وی از گلشتن توحید دمید سنبل موی وی از روضهی تجرید برستشاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست شد در او، صورت و معنی، به حقیقت پیوستساقی بادهی توحید و معارف عباس شاهد بزم ازل شمع شبستان الستدر ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت نیست شد از خود و پا زد به سر هر چه که هست
1) 22. اشارتست به آیه 112 از سورهی مبارکه هود که میفرماید: استقامت کن چنانکه فرمان یافتهای.
رفت در آب روان ساقی و شد تشنه برون جان به قربان وفاداری آن باده پرستسرش از پای بیفتاد و دو دستش ز بدن کمر پشت و پناه همه عالم بشکستنه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق که دل عقل نخست از غم او نیز بخستحیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
عباس آن که در محنش آسمان گریست دل در عزاش خون شد و با چشم جان گریستآن جا که دیدگان فلک بارد اشک و خون در خورد ماتم و غم او کی توان گریست؟چون پاره گشت مشک ز تیر جفای خصم بر آب رفته ساقی لب تشنگان گریستدستش جدا ز پیکر و چشمش نشان تیر دور از فغان و العطش کودکان گریستاز دیدن سکینه چو شرم حضور داشت پیچید رخ ز خیمهگه و آن زمان گریستمرگ از خدای کرد طلب چون بریخت آب خم شد ز ناامیدی و از سوز جان گریستبیدست سرنگون به زمین شد ز صدر زین زین غصه همنوای زمین، آسمان گریستآمد حسین و آن سر خونین به بر گرفت با قامتی خمیدهتر از هر کمان گریستباب الحوایج است ابوالفضل، ای «فراز» باید که خالصانه بر آن قهرمان گریست
ای قوم در این عزا بگریید بر کشتهی کربلا بگرییدبا این دل مرده خنده تا چند امروز در این عزا بگرییدفرزند رسول را بکشتند از بهر خدای را بگرییداز خون جگر سرشک سازید بهر دل مصطفی بگرییدو ز معدن دل به اشک چون در بر گوهر مرتضی بگرییدبا نعمت عافیت به صد چشم بر اهل چنین بلا بگرییددلخستهی ماتم حسینید ای خسته دلالن هلا بگرییددر ماتم او خمش نباشید یا نعره زنید، یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است از تن نشود جدا بگرییددر گریه سخن نکو نیاید من میگویم، شما بگرییدبر دنیی کم بها بخندید بر عالم پر عنا بگرییدبسیار در او نمیتوان بود بر اندکی بقا بگرییدبر جور و جفای آن جماعت یک دم ز سر صفا بگرییداشک از پی چیست؟ تا بریزید چشم از پی چیست؟ تا بگرییددر گریه به صد زبان بنالید در پرده به صد نوا بگرییدتا شسته شود کدورت از دل یک دم ز سر صفا بگرییدنسیان گنه صواب نبود کردید بسی خطا، بگرییدوز بهر نزول غیث رحمت چون ابر گه دعا بگریید
سر نی در نینوا میماند، اگر زینب نبود کربلا در کربلا میماند، اگر زینب نبودچهره سرخ حقیقت، بعد از آن طوفان رنگ پشت ابری از ریا میماند، اگر زینب نبودچشمهی فریاد مظلومیت لب تشنگان در کویر تفته جا میماند، اگر زینب نبودزخمهی زخمیترین فریاد، در چنگ سکوت از طراز نغمه وا میماند، اگر زینب نبوددر طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ در گلوی چشمها میماند، اگر زینب نبودذوالجناح دادخواهی، بیسوار و بیلگام در بیابانها رها میماند، اگر زینب نبوددر عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب پشت کوه فتنهها میماند، اگر زینب نبود
ای بهترین بهانه برای گریستن وی داغ جاودانه برای گریستنبا نام داغدار تو ای لالهی بهشت زیباست هر ترانه برای گریستننام تو در گشایش دلهای داغدار رمزی ست عاشقانه برای گریستندر راه بازگشت به خود، عشق کاشتهست داغ تو را نشانه برای گریستنبیدار کرد داغ تو وجدان خفته را با موج تازیانه برای گریستندر راه کربلای تو هر لاله میدهد ما را به کف بهانه برای گریستنشش سوی لاله میدمد ای چشم! باز کن راهی از این میانه برای گریستنآماده شو «فرید»! به فتوای بارگشت درخلوت شبانه برای گریستن
اگر نبود به خون تو آسمان، تشنه چرا به خون تو شد تیغ خونفشان، تشنهتمام اهل حرم از لب تو سیرابند منم که ماندهام ای خضر، در میان تشنهز سوز تشنگی ای غنچه لب، در این گلشن گل بهار بود چون گل خزان، تشنهمگو شتاب چرا میکنی ز شوق لبم چه میکند به لب چشمهی روان، تشنه؟چنان که تشنهی آب است، جان مستسقی منم به دیدن روی تو، همچنان تشنهنبود گر به دلت ذوق ساقی کوثر چرا به باغ جنان رفتی از جهان، تشنههمین نه تشنه به آب تیغ آبدار، تویی بود به خون تو هم شمر هم سنان، تشنههمین نه تشنهی دیدارت ای شهید منم که خضر هم ز غم توست، جاودان، تشنهمگو که تشنهی دیدار من چه سان شدهای به پیش آب شود مضطرب چه سان، تشنه؟
اگر سکینه بود تشنهی لبت گاهی منم به دیدن روی تو، هر زمان تشنهز دیدنت شدم از خود به در، چگونه شود ز دور بیند اگر آب ناگهان، تشنهنه من هوای تو دارم، که ساقی کوثر بود به روی تو در محفل جنان، تشنهحسین کشته شد القصه تشنه کام، کجا؟ روا بود که شود کشته میهمان، تشنه
ای که به عشقت اسیر خیل بنیآدمند سوختگان غمت، با غم دل خرمندهر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت با خبران غمت، بیخبر از عالمنددر شکن طرهات بسته دل عالمیست و آن همه دل بستگان عقده گشای همندیوسف مصر بقا در همه عالم تویی در طلبت مرد و زن آمده با درهمندتاج سر بوالبشر خاک شهیدان توست کاین شهدا تا ابد فخر بنیآدمنددر طلبت اشک ماست رونق مرآت دل کاین درر با فروغ پرتو جام جمندچون به جهان خرمی جز غم روی تو نیست بادهکشان غمت مست شراب غمندعقد عزای تو نیست سنت اسلام و بس سلسلهی کاینات حلقهی این ماتمند
گشت چو در کربلا رایت عشقت بلند خیل ملک در رکوع پیش لوایند خمندخاک سر کوی تو زنده کند مرده را زان که شهیدان تو جمله مسیحادمندهر دم از این کشتگان گر طلبی بذل جان در قدمت جان فشان با قدمی محکمند
قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست با قضا گفت مشیت که قیامت برخاستهر طرف مینگرم روی دلم جانب توست عارفم بیت خدا را که دلم قبله نماستدشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت آری آن جلوه که فانی نشود نور خداستبیرق سلطنت افتاد کیان را ز کیان سلطنت، سلطنت توست که پاینده لواستنه بقا کرد ستمگر، نه به جا ماند ستم ظالم از دست شد و پایهی مظلوم به جاستزنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست بلکه زندهست شهیدی که حیاتش ز قفاستدولت آن یافت که در پای تو سر داد ولی این قبا راست نه بر قامت هر بی سر و پاستتو در اول سرو جان باختی اندر ره عشق تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست
منکسف گشت چو خورشید حقیقت به جمال گر بگریند ز غم دیدهی ذرات، رواسترفت بر عرشهی نی تا سرت ای عرش خدای کرسی و لوح و قلم بهرعزای تو به پاست
جز تو ای کشتهی بی سر که سراپا همه جانی کیست کز دادن جانی بخرد جان جهانیما تو را کشته نخوانیم که در صورت و معنی زنده اندر تن عشاق چو ماهیت جانیعجبی نیست که عرش دل ما جای تو باشد دوست را جز دل عاشق به جهان نیست مکانیما تو را در دل و بیگانه تو را یافته در گل هر کسی را به تو از رتبهی خویش است گمانیخلق در کوی تو جویند نشان از تو ولکین بینشان تا نشوند از تو نجویند نشانیما تو را دیده به چشم دل و در پردهی غفلت که تو در افئده پیدایی و در دیده نهانیوه که گر چشم حقیقت بگشاییم به رویت هم جا وز همه سو در دل و در دیده عیانیسالکانت ز مجازند طلبکار حقیقت غافل از اینکه حقیقت تو هم اینی و هم آنی
جایی از نور تو خالی نبود در همه عالم چون تو در قالب امکان مثل روح روانیپیش عشاق تو چون ذکر خدا ذکر تو باشد به که از ذکر تو غافل ننشینند زمانیعاصیان را نبود ایمنی از قهر الهی مگر از لطف تو آرند به کف خط امانیسخن آن به که نگوییم در اوصاف کمالت زانکه ما را نبود در خور مدح تو لسانیکی توانند خلایق سخن از فضل تو گفتن مگر از فضل تو جویند لسانی و بیانیسر نهادهست «فواد» از سر تسلیم به پایت تا تواش خود به کمند آری و از خود برهانی
شهید عشق که بگذشته از سر بدنش عدوی تنگ نظر جامه میبرد ز تنشتنی که گشته مشبک ز تیر و تیغ و سنان چه حاجت است دگر ای فلک، به پیرهنشسری که پیشکش راه دوست گشته، چه باک که دشمنش بزند چوب، بر لب و دهنشکسی که ملک سلیمان دهد به غمزهی دوست چه غم از اینکه برد خاتم از کف اهرمنشکسی که داده به طوفان عشق هستی خود عجب مدار، شود در تنور اگر وطنشدلش بسوخت چنان، زانکه زآن سیاهدلان فرا نداد یکی گوش خویش بر سخنشجمال دوست چنانش ز خویش بیخود کرد که قتلگه به نظر خوشتر آمد از چمنشسموم کینه وزید آن چنان به گلشن دین که بیامان به زمین ریخت سرو و یاسمنش
ز بس به دشت بلا ریخت، خون لاله رخان سزد که تا به ابد لاله روید از دمنشبجز حسین کسی را کجا شنیده کسی که آب غسل بود خون و، بوریا کفنشبه روز حشر چه باک از حساب «فولادی»! اگر ز گوشهی چشمی فتد نظر به منش
سرو کجا، قامت رسای ابوالفضل ماه کجا، جلوهی لقای ابوالفضلمیرهد از رنج و غم به دنیی و عقبی در دل هر کس بود، ولای ابوالفضلای دل عاشق، طلب کن از ره اخلاص جرعهای از چشمهی صفای ابوالفضلهستی خود در ره عقیده فدا کرد ای همه هستی من، فدای ابوالفضلدر دل غمدیدهام، ولای حسین است در سر شوریدهام، هوای ابوالفضلمیرسد اینک به گوش دل هله بشنو نغمهی آزادی، از ندای ابوالفضلروز وفای به عهد در صف هیجا گفت زمین و زمان ثنای ابوالفضلخصم به وحشت شد از رشادت عباس دوست به حیرت شد از وفای ابوالفضلدست اگر شد جدا ز پیکر پاکش هست بپا تا ابد لوای ابوالفضل
انگار از مصیبت خواهر خبر نداشت تا صبح خفته بود و سر از خاک برنداشتمیرفت از آشیانهی آتش گرفتهاش با دستهای کبوتر تنها که پر نداشتشب ترسناک بود و سراسیمه میدوید طفلی که غیر عمه امید دگر نداشتآن سو تر از خیام حرم در میان خاک «یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت»یک کربلا مصیبت و صد قتلگاه غم در قلبهای سختتر از سنگ اثر نداشت
نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بودنخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بودمدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بودفتاد از پا کنار رود رد آن ظهر درد آلود کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بوددلش میخواست میشد آب شد از شرم، اما حیف دلش میخواست صد جان داشت، اما باز هم کم بوداگر در کربلا طوفان نمیشد کس نمیفهمید چرا یک پشت ذوالفقار مرتضی خم بود؟
ز کویت ای برادر با دو چشم خونفشان رفتم ز بار رنج و غم با قامتی همچون کمان رفتمتو گر از خون خود این سرزمین را گلستان کردی ولی من همچو بلبل با فغان زین گلستان رفتمامیدم بود روزی سوی یثرب با تو برگردم به سوی شام آخر بی تو ای آرام جان رفتمبمان ای کاروان سالار فارغ دل در این منزل که من با کاروانی حسرت و آه و فغان رفتمتو ماندی با شهیدان در زمین کربلا و من به سوی شام همراه زنان و کودکان رفتمتو کردی آشیان در این چمن ای عندلیب جان من آخر بال و پر بشکسته از این آشیان رفتمبه سوی غربت از این دشت با صد ناله و شیون به همراه اسیران چون درای کاروان رفتمبه یاد تو «کمال» از سوز دل پیوسته میگوید ز کویت ای برادر با دو چشم خونفشان رفتم
ای شمع فروزان به شبستان که بودی؟ دیشب به کجا رفتی و مهمان که بودی؟از دوری روی تو من آرام ندارم ای جان من آرام دل و جان که بودیمن دیده چو یعقوب، به ره دوخته بودم ای یوسف گم گشته، به زندان که بودی؟بردند به یغما سرو سامان تو را، دوش خود زیور و زیب سر و سامان که بودی؟بعد از تو برادر! شدهام، خوارتر از خار تو ای گل بیخار، به بستان که بودی؟شب تا به سحر، اشک به دامن بفشاندم ای گوهر یکدانه، به دامان که بودی
بیا در کربلا محشر ببین کینگستری بنگر نظر کن در حریم کبریا غارتگری بنگرفروشنده حسین و جنس هستی، مشتری یزدان بیا کالا ببین بایع نگه کن مشتری بنگربه فکر خیر امت بود وقت مرگ فرزندش ز همت کشته شد، امت ببین پیغمبری بنگرز بیآبی به وقت مرگ هم عباس نامآور خجل بود از سکینه، یادگار حیدری بنگربه جای آب، خون پاشیده شد در راه از غیرت به دشت عشق فرمانده ببین، فرمانبری بنگربه جای شاه دین فرمانده خیل اسیران شد مقام زینبی را بین، وفای خواهری بنگریبرای گریه هم رخصت ندادند آل احمد را مسلمانی نگه کن رسم مهمان پروری بنگرخدا محبوب خود را غرقه در خون دید «لاهوتی»! نکرد این دهر را نابود صبر داوری بنگر
ای که آمیخته مهرت با دل کرده عشق تو مرا دریا دلبذر عشقی که به دل کاشتهام جز هوای تو ندارد حاصلاز می عشق تو عاقل، مجنون وز خم مهر تو، مجنون عاقلکربلا سر زد و پیدا شد حق جلوهای کردی و گم شد باطلگر شود کار جهان زیر و زبر نشود عشق تو از دل زایلدارم امید که گردد روزی قابل لطف تو این ناقابل
نیمه شب بر سرم آن خسرو شیرین آمد خفته بودم که مرا بخت به بالین آمدآمد آن گونه که تقریر نمودن نتوان چون توان گفت به ت جان به چه آیین آمد؟قامت افراخته، افروخته رخ، طره پریش بهر یغمای دل عاشق مسکین آمدبه همه عمر دمی شاد نخواهم دل ریش تا شنیدم که مقامت دل غمگین آمددل سودازده طوف سر کوی تو کند صعوه را بین که به جولانگه شاهین آمدکسب دولت مکن ای خواجه که درویشان را ترک دولت سبب حشمت و تمکین آمدمن و مداحی شاهی که «حسین منی» مدحتش مادح وی ختم نبیین آمدآن چنان پای به میدان محبت بفشرد که سرش زیب سنان سپه کین آمد
خامس آل عبا، شافع کونین، حسین که غلامی درش فخر سلاطین آمدما سوایش به فدا باد که فرخ ذاتش ما سوا را سبب خلقت دیرین آمدتوشهی روز جزا مایهی امید «محیط» شیوهی منقبت عترت یاسین آمد
آن قوی پنجه که آزردن دلهاست فنش الفتی هست نهان با دل غمگین منشجان رسیده به لب از دوری جانبخش لبش دل به تنگ آمده از حسرت نوشین دهنشدوش در طرف چمن بلبل شیدا میگفت نوبهار آمد و افزود غمم ز آمدنشباغ ماند به صف ماریه و لاله و گل به شهیدان به خون غرقهی گلگون کفنشابر در ماتم سقای شهیدان گرید که همه عمر بود دیدهی گریان چو منشنور حق ماه بنیهاشم، عباس که هست مهر او شمع و دل جمع محبان لگنشحامل رایت و میر سپه عشق که داشت قوت سیل اجل همت بنیاد کنشدستش از تن که بریدند به کف محکم بود رشتهی بندگی و مهر امام زمنش
گفت در ماتم او شاه شهیدان گریان دید افتاده چو در معرکه پر خون بدنششد کنون قطع امید من و پشتم بشکست بعد از این وای به حال دل و رنج محنشیادم آمد لب خشکیده و چشمان ترش جگر سوخته از غم دل خون از حزنشز آن نبردش شه دین سوی شهیدان دگر که میسر نشد از معرکه برداشتنشبر گرفتن نتوان پیکر آن کشته ز خاک که نه تن مانده به جا و نه به تن پیرهنش
تا خون خدا، در همه جا این همه جاریست در حنجرهی زخم زمین، علقمه جاریستدر جان تو، ای سرخترین قافلهی گل یک قطره ز خوناب دل قافله جاریستطی کرد شب نامه سیاهان زمین را خونبارش ابری که ز چشم همه جاریستدر شام غریبان پی رسواییات ای تیغ این وحشت خون چیست که در محکمه جاریست؟هفتاد دو خوننامه نوشتند و نگفتند جانهای عزیز که در این مظلمه جاریستای شط شب کرب و بلا، باز هم امروز در هر نفست، سایهی سرخ قمه جاریست
تا کند تازه رنگ و بوی عطش آب مینوشد از سبوی عطشکعبه را وانهاد و آمده است جانب کربلا و کوی عطششط خونش هنوز هم جاریست تا غروب زمین، به سوی عطشباز هم در نماز آخر خویش ایستادهست، با وضوی عطشکودکانش هنوز میریزند آب، از چشمها، به جوی عطشکاروان شقایق آوردهست باز، گلهای سرخروی عطشگر چه سیراب گشته، دشمن او گو بمیرد، در آرزوی عطشوای از آن دست تفته و لب خشک ما و بیگانگی و بوی عطشدر شب دشنهها، چه خواهد کرد غیرت عشق با گلوی عطش؟
ای جهانی نثار دستانت عالمی سوگوار دستانتدر شگفتم هلا چهها کردهست قدرت ذوالفقار دستانتپی یاری برادر تو هنوز مانده در انتظار دستانتکودکان را ببین که میگریند در یمین و یسار دستانتسرو آزاد نیست جز شبحی سبزگون از تبار دستانتجنگلی از درختهای عروج هست آیینهدار دستانتهست آب فرات از آزرم تا ابد وامدار دستانتشعر من نیست آبدار، دریغ تا بگویم نثار دستانت
شمعی که جز شرار محبت به سر نداشت میسوخت ز آنکه شام فراقش سحر نداشتواحسرتا که هالهی غم بر رخش نشست مهری که تاب دیدن رویش قمر نداشتعباس شمع بزم شهیدان که همچو او گنجور دین به گنج فضایل گهر نداشتبد پاسدار خون خداوند و کس چنو پاس حریم عترت خیر البشر نداشتلب خشک و کام خشک برون آمد از فرات یاور به غیر خون دل و چشم تر نداشتتا مشک آب را برساند به کودکان جز سوی خیمهگاه به سویی نظر نداشتشد حملهور به دشمن و بهر دفاع دین جز سینه پیش نیزه و خنجر سپر نداشترایت به دوش و مشک به دندان دریغ و آه دستی که تا ز خویش کند دفع شر نداشت
با عشق پاک در ره معشوق جان سپرد عقل این چنین گذشت گمان از بشر نداشتسر داد و دست داد و فدا کرد هر چه داشت از دامن امام زمان دست برنداشت
تا بجوشد ز حوض کوثر، آب تا بگیرد ز ابر گوهر، آبتا که جاری ز چشمهی زمزم هست در کعبهی منور، آبتا بود بر قرار کون و مکان تا بود در زمین شناور آب«و من الماء کل شییء حی» یافت این منزلت ز داور، آببهر کابین حضرت زهرا شد مقدر ز حی اکبر آبگر چه جانبخش و جانفرا باشد تا قیامت بود مکدر، آبنقش لب تشنگان کرب و بلا تا ابد نقش خون زده بر، آبوامصیبت که دشمن بد کیش بست بر عترت پیمبر، آب
ساقی بزم کربلا عباس شد روان تا کند مسخر، آبکام عطشان میان شط فرات خواست تا نوشد آن غضنفر، آبیاد لعل لبان خشک حسین ریخت از کف به دیدهی تر، آبمیکشند انتظار، اهل حرم تا بیارد برای اصغر، آبعاقبت از خدنگ زهرآگین شدش از خون دیده احمر، آبرفت سقای تشنه سوی جنان تا بنوشد ز حوض کوثر، آب
به طاق آسمان امشب گل اختر نمیتابد بناتالنعش اکبر بر سر اصغر نمیتابدبه شام کربلا افتاده در دریای شب، ماهی که هرگز آفتابی این چنین دیگر نمیتابدبه دنبال کدامین پیکر صد پاره میگردد که از گودال خون خورشید بیسر در نمیتابد؟به پنهای فلک بعد از تو ای ماه بنیهاشم چراغ مهر دیگر تا قیامت بر نمیتابدفرات مهربانی، تشنهی لبهای عطشانت تو آن دریای ایثاری که در باور نمیتابدکنار شط خون دستی و مشکی پاره میگوید که، عباس دلاور از برادر سر نمیتابدعلمداری که بر دوشش علم بیدست میماند عطش، اشکی به رخسارش ز جشم تر نمیتابدز خاک تیره هفتاد و دو کوکب آسمانی شد که بر بام جهان نوری از این برتر نمیتابد
آنچه در سوک تو ای پاکتر از پاک گذشت نتوان گفت که هر لحظه چه غمناک گذشتچشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید که زمان مویهکنان از گذر خاک گذشتسر خورشید بر آن نیزهی خونین میگفت که چهها بر سر آن پیکر صد چاک گذشتجلوهی روح خدا در افق خون تو دید آن که با پای دل از قلهی ادراک گذشتمرگ هرگز به حریم حرمت راه نیافت هر کجا دید نشانی ز تو چالاک گذشتحر آزاده، شد از چشمهی مهرت سیراب که به میدان عطش پاک شد و پاک گذشتآب شرمندهی ایثار علمدار تو شد که چرا تشنه از او این همه بیباک گذشتبود لب تشنهی لبهای تو صد رود فرات رود بیتاب کنار تو عطشناک گذشتبر تو بستند اگر آب، سواران سراب دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت
در غزل بالا شاعر علاوه بر واقعهی کربلا به حادثه هفتم تیر و شهادت آیتالله بهشتی و یارانش نیز نظر داشته است.بخوان حماسهی خونین کربلا با ما که شد بسیط زمین جمله همصدا با ماسر بریده به میدان عشق میگوید حدیث خون شهیدان نینوا با مادوباره پیکر صد چاک لاله آوردند به داغگاه بهشتی، فرشتهها با مافرات، اشک ز چشمان خاک میجوشد به سوگواری گلهای کربلا با ماز موج خیز خطر فاتحانه میگذریم که هست معجز موسایی و عصا با مالهیب آتش نمرودیان گل افشاند به روز حادثه باشد اگر خدا با مااگر جهان همه دشمن شود ظفر یابیم به عرصهای که بود تیغ مرتضی با ماپی سلامت سردار عاشقان دیدم که دست غیب بلند است با دعا با ما
این دل شوریده همچون نی، نوا دارد هنوز نالهها از جان به شور نینوا دارد هنوزای حسین، ای تشنه کام کربلا در ماتمت جویبار خون، نشان از چشم ما دارد هنوزتا بر آرد سر به گردون در هوای کوی تو این دل سرگشته، سودای تو را دارد هنوزآبروی چشمهی عشق است، خاک کربلا زمزم و کوثر نشان از کربلا دارد هنوزغنچه خونین دل، پریشان دفتر گل را گشود قصهی درد تو، با باد صبا دارد هنوزدر درونسوزی چو آتش شعلهور دارد علی بر جگر داغی از این غم، مصطفی دارد هنوزدر جنان دلخسته از این ماتم گردون گداز چهره نیلی روز و شب خیرالنسا دارد هنوزمرج خیز رحمت یزدان به چشم اهل راز راه بر سرچشمهی خون خدا دارد هنوز
در شعلهی نگاه تو نقشی نبست آب موج هزار آینه در خود شکست آبزان لعل لب که جوش زد از آتش عطش در گیرودار معرکه طرفی نبست آببرخاست از فرات شراری کز التهاب آتش به جان فکند ز بالا و پست آبمشک از شهاب تیر ستم سینه چون صدف بگشود و ریخت گوهر و در خون نشست آبتا شد قلم دو دست علمدار و آب ریخت نالید جبرئیل، که ای وای، دست آب!تا شبنمی رسد به گلستان مصطفی همچون سپند از جگر مشک جست آباما دریغ و درد که چون صید خورده تیر بال و پری به هم زد و در خون نشست آبساقی به ساغری ز عطش مستی آفرید افشاند بر کرانهی عهد الست آبدر حیرتم بر اهل حرم از چه شد حرام با آنکه مهر فاطمه بودهست و هست آب
جهان برید سیه جامه در عزای حسین که سوخت شعلهی بیداد خیمههای حسینز آه پردگیان حریم عرش خدای زمانه خیمه بر افراشت در عزای حسینشب است و بایده تاریک و در به در اطفال حدیث درد که داند؟ بجز خدای حسینبشوی گرد ملال از رخ یتیمانش به اشک دیده چو باران، به کربلای حسینزبند بند زمین و زمان فغان برخاست چه شورهاست خدایا به نینوای حسینگذشت از سر و سامان و جان به جانان داد هزار جان من و عالمی فدای حسینشفق ز تشت افق تا گشود چشمهی خون فلق بریدهسر آمد که این به پای حسینشکسته قامت و از پا فتاده زینب را ببین برابر بیمار مبتلای حسینبه تیغ حادثه «مشفق»! جدا ز پیکر باد سری که نیست در او لحظهای هوای حسین
به جولانگاه دشت بینیازی تاختن باید بیابانیست مالامال دل، جان باختن بایدمشو غافل دمی تا منزل جانان به ره پویی نسیمآسا به سر افتان و خیران تاختن بایدگرت زین برق عالمسوز بال سوختن باشد در این پرواز طاقتگیر شور ساختن بایدبت ما و منی آزرده دارد خاطر ما را به روی این حریف فتنهگر تیغ آختن بایداگر همچون شهید نینوا افروختن خواهی سری در سروری بالای نی افراختن بایدمگر روزی به دامانش توانی دست یازیدن غریب از خویشتن بر آشنا پرداختن باید
شعلهور آمد ز دود آه ابوالفضل آینهی آب در نگاه ابوالفضلاز جگر آب مشک ریخته بر خاک موج عطش خیمه زد ز آه ابوالفضلاز جگر آب مشک ریخته بر خاک موج عطش خیمه زد ز آه ابوالفضلتا نبرد آب در حریم پیمبر لشکر بیداد بست راه ابوالفضلهست یقین روز حشر پیش خداوند دست و سر و و چشم و تن گواه ابوالفضلکیست جز از ذات کردگار به محشر تا شود از عدل، دادخواه ابوالفضلهر سحر از درد و داغ، لالهی خورشید روی به خون شسته در پگاه ابوالفضلمیشنوم از نوای نای حسینی نغمهی الا، ز لا اله ابوالفضل
بی پرده تجلی رخ جانان کند امروز یا چهره عیان آیت سبحان کند امروزاز شش جهت انوار الهیست فروزان زین جلوه که این خسرو خوبان کند امروزروح است مجسم هله این معنی توحید یا جلوهگری خالق سبحان کند امروزچون گشت رقم نام تو بر لوح مشیت حق جلوه در آیینهی امکان کند امروزگر کعبه برد پیش رخت سجده عجب نیست تکریم ز تو قادر منان کند امروزای موسی عمران هله «رب ارنی» گوی تا بر تو خدا چهره نمایان کند امروزچون مظهر الله بود آن شه کونین حق جلوهی خود بر همه آسان کند امروزاز شوق به تن جان من آرام نگیرد زین جلوه پی جلوه که جانان کند امروز
گو مطرب وحدت بزند نغمهی توحید تا خلوتیان را همه رقصان کند امروزجبریل به تشریف تو از کنگرهی عرش بر روی زمین غالیهافشان کند امروزنور ازلی، پرتو رخسار پیمبر آیینهی روی تو نمایان کند امروزروحالقدسم گشت هماهنگ به وصفت تا خواست مرا طبع ثناخوان کند امروزبا زهره اگر «معجزه» در رقص درآید ارکان فلک را همه رقصان کند امروز
جای اشک از دیدگان گر خون دل ریزم بجاست ز آنکه ماه ماتم و اندوه و غم را ابتداستزین هلال ماه ماتم کز افق شد آشکار یا رب از بهر چه دلها را چنی محنت فزاستاین عزا از کیست یا رب کز برایش در جنان حضرت خیرالبشر خونین دل و صاحب عزاستاین عزا از کیست یا رب کز علی مرتضی تا به دامن اشک غم جاری به هر صبح و مساستاین عزا از کیست یا رب کز برای تسلیت دل غمین روح الامین در خدمت خیر النساستاین مه اندوه و غم گویا محرم نام اوست و ندر این مه شاه دین مقتول تیغ اشقیاستگوشوار عرش یزدان شاه مظلومان حسین آن که از پا تا به سر آیینهی ایزد نماستناز پرورد نبی آرامش جان حسن زینت آغوش زهرا نور چشم مرتضاست
اولین مخلوق و دوم سبط و سوم رهنمای والد چارم امام و پنجم آل عباستآن که در قرآن خدایش پاک خواند و پاکزاد آیهی تطهیر بر قولم در این دعوی گواستای شهید تشنه کام ای قرهالعین بتول کز رخت روشن چراغ دودمان مصطفی استخواهشت گر آب بود اینک به چشم شیعیان قطرهها و جویها و دجلهها و بحرهاستدیدهام از اشک طوفانی بود شاها ببین یک نظر بر گفته «منشی» که طوفان البکاست
مدد از فیض سحر خواهم و از لطف نسیم رسدم از گل رویت مگر ای دوست شمیمگر که فیض سحری هم نشود یار مرا یا شمیمت ز لطافت ندهد ره به نسیم،دل شب تا به سحر یاد رخ چون قمرت در دل خویش کنم عکس جمالت ترسیملب لعل تو که سرچشمهی نوشین بقاست هست چون کوثر و، رخسار تو جنات نعیمپور علم و ادبی و، پدر فضل و کمال تو ابوالفضلی و فضل است بدون تو یتیمپدر گیتی از آوردن چون تو ابتر مادر دهر هم از زادن چون توست عقیمخواندت ماه بنیهاشم اگر تشبیهیست ورنه زین بیش مقام تو رفیع است و عظیمدر جوانمردی و ایثار و گذشت و شفقت فرد و بیمثل، چنانی که بود حی قدیم
چون تو بودی به صف کرب و بلا میر سپاه لرزه افتاد عدو را به تن از وحشت و بیمرو به درگاه تو آن کو به امان نامه نمود رانده شد از درت آن گونه که شیطان رجیمجای دارد که شهیدان همگی غبطه خورند به مقامی که تو را داده خداوند کریمبهر هر یک، همهی جنت موعود کم است گر کنند اجر تو را بین شهیدان تقسیمگفت جایی که امامت به فدایت جانم به چه «امید» و چه رو من کنمت جان تقدیم
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهیست جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهیستگفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش پر ز خوناب بود چشم من، از آب تهیستبه روی اسب قیامم، به روی خاک سجود این نماز ره عشق است، ز آداب تهیستجان من میبرد، آبی که از این مشک چکد کشتیام غرق در آبی که ز گرداب تهیستهر چه بخت من سرگشته به خواب است، حسین دیدهی اصغر لب تشنهات از خواب تهیستدست و مشک و علمم، لازمهی هر سقاست دست عباس تو از این همه اسباب تهیستمشک هم اشک به بیدستی من میریزد بیسبب نیست اگر مشک من از آب تهیست
کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلاییکجایید ای سبک روحان عاشق پرندهتر زمرغان هواییکجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشاییکجایید ای ز جان و جا رهید کسی مر عقل را گوید کجاییکجایید ای در زندان شکسته بداده وامداران را رهاییکجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بینواییدر آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشناییکف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو، گر زماییبرآی ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی
پدر من، پسر فاطمه، مهمان من است عمه مهمان نه، که جان من و جانان من استکنج ویرانهی شام و، سر خونین پدر آسمان، در عجب، از این سرو سامان من استاز بهشت، آمده آقای جوانان بهشت یوسف فاطمه، در کلبهی احزان من استاوست موسای من و، غمکدهام، وادی طور آتش نخلهی طور، از دل سوزان من استیاد باد آنکه شب و روز مرا میبوسید اینکه امشب سر او، زینت دامان من استگر لبش سوخته از تشنگی و سوز جگر به خدا سوختهتر، از لب او جان من استمیزنم بر لب او بوسه، که الفت ز قدیم بین این لعل لب و دیدهی گریان من استبر دل و جان «موید» شرری زد، غم من که پس از دیر زمان، باز، غزلخوان من است
به کربلای تو یک کاروان دل آوردم امانتی که تو دادی به منزل آوردمهزار بار به دریای غم فرو رفتم که چند در یتیمت به ساحل آوردمکبوتران حرم را ز چنگ صیادان نجات داده و چون مرغ بسمل آوردمبجز رقیه که از پا فتاد پیش سرت تمام اهل حرم را به منزل آوردمشبی به محفل ویران ما سرت شد شمع حدیثها من از آن شمع و محفل آوردمگواه عشق خودم با تو ای حسین عزیز نشانهای به سر از چوب محمل آوردمبه جرم آنکه سرت را فراز نی کردند ببین چه بر سر حکام باطل آوردماگر به سلسله بستند بازوی ما را حیات خصم تو را در سلاسل آوردمنظر به جسم کبودم فکن که دریایی تنی رها شده از چنگ قاتل آوردم
محبوب شد هر آن که فدای حبیب شد بیمار عشق بر همه دردی طبیب شدنازم بر آن حبیب که بر یاری حبیب از خون سرخموی سپیدش خضیب شددر مقدم حبیب فدایی شدن دوبار این بود دولتی که نصیب حبیب شدپور مظاهر است و بود مظهر صفا ظاهر از خلوص و وفایی عجیب شدپیرانهسر به راه شهادت قدم نهاد جانش چو بیقرار و دلش بیشکیب شددر رزمگاه کرب و بلا کز جفا و جور درگیری حقیقت و باطل مهیب شدروح نماز، روی چو اندر نماز کرد سرگرم راز با حق فرد مجیب شدپیش نماز او سپر تیر شد حبیب تا جان نثار عشق امام غریب شد
آن جان و دل نهاده به عشق حسین را در یاری حسین، شهادت نصیب شدحق سخن ادا ز «موید» نشد ولیک عرض ادب به ساحت قدس حبیب شد
به دریای ولایت، گوهرم من بر اورنگ شهامت، افسرم مننگینم، گوشوار عرش دین را در انگشت شرف، انگشترم منبه صورت شد علی اصغرم، نام به معنی خود ولی اکبرم منعلی اکبر، نبی را بود مظهر علی مرتضی را مظهرم منحسین بن علی، فلک نجات است بر این پر بار کشتی، لنگرم منحریم او بهشت آرزوهاست بهشت آرزوها را، درم منبود حبل المتین، بند قماطم مخوان اصغر، که سر اکبرم مناگر عیسا، سخن در مهد میگفت مسیح عترت پیغمبرم منلبم، سرچشمهی آب حیات است کجا محتاج شیر مادرم من؟
گلاب نوگلان باغ دینم گلی نشکفته، اما پرپرم منحسین، اتمام حجت کرد با من خدای عشق را پیغمبر مناگر امروز آب از تیر خوردم به فردا جرعهبخش کوثرم منره صد ساله را، ششماهه رفتم ز همراهان در این وادی، سرم منپدر خون مرا بر عرش پاشید بلی، عرش خدا را زیورم منچو زهرا پای در محشر گذارد شفاعت را اساس دیگرم منبه خون حنجر و قنداق گلگون شفیع عاصیان در محشرم مندر آن غوغای وانفسا ز رحمت «موید» را به جنت رهبرم من
تا ابد جلوهگه حق و حقیقت سر توست معنی مکتب تفویض علی اکبر توستای حسینی که تویی معنی ایمان به خدا این صفت از پدر و جد تو در جوهر توستطفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند؟ آن که بر مرگ زنده خنده علی اصغر توستخواهر غمزدهات دسد سرت بر نی و گفت آن که باید به اسیری برود خواهر توستخواست زینب بزند بوسه سراپای تو را دید هر جا اثر تیر ز پا تا سر توستدرس مردانگی عباس به عالم آموخت چون که شد مست از آن جرعه که در ساغر توستای که در کرب و بلا بیکس و یاور ماندی چشم بگشا و ببین، خلق جهان یاور توستای حسینی که به هر کوی عزای تو به پاست عاشقان را نظری بردم جان پرور توستکاش «مهران» سر خود را به تو میکرد نثار دانم ای دوست یقین گفتهی من باور توست
ای دل بنای مکتب توحید محکم است گیرم ز عشق حاصل آزادگان غم استعاشق نشد کسی که رفاه و صلاح جست راهیست راه عشق که دشوار و پر خم استآسودگی مجو که به قاموس عشق نیست اجزای عشق ساخته از رنج و ماتم استآری گذشتن از سر و جان اصل عاشقیست عاشق پی نثار سر و جان مصمم استعشاق حق به شان شهادت رسیدهاند لیکن حسین فخر شهیدان عالم استفهم حدیث کرب و بلا در خور کسی است کو با زبان و حالت عشاق محرم استای آن که دوستدار حسینی بهوش باش کز جور حال دوست پریشان و درهم است«مهران» سخن ز واقعهی کربلا مگوی گر تا به حشر گویی از اندوه و غم کم است
ای از ازل به مهر تو دل، آشنا حسین! وی تا ابد لوای عزایت بپا، حسین!هر ماه در عزای تو، ماه محرم است هر جا بود به یاد غمت کربلا، حسین!امواج اشک از سر هفت آسمان گذشت آن دم که کرد جسم تو در خون شنا، حسین!حسرت برم، به محتضری، کاخرین نفس روی تو دید و خنده زد و گفت: یا حسین!من کیستم که گریه کنم در عزای تو؟ گریند روز و شب به غمت انبیا، حسین!من کیستم که بر تو بگیرم عزا؟ خدا صاحب عزای توست به حق خدا، حسین!خون تو آب غسل و، کفن گرد رهگذر تشییع توست زیر سم اسبها، حسین!سنگم اگر زنند، به جایی نمیروم آخر تو خود بگو که روم در کجا حسین!تن خسته، پشت خم شده، بار گنه به دوش رحمی به حال «میثم» بیدست و پا، حسین!
تا ز دست ساقی بزم بلا ساغر گرفتم بادهی تلخ، از کفش، شیرینتر از شکر گرفتمآتشین آبی، به دستم داد ساقی، کز شرارش جرعهای تا در کشیدم، پای تا سر، در گرفتمآن چنان از جان، به تیغ آبدارش تشنه بودم کز عطش با حنجرم، آب از لب خنجر گرفتمگر نه تیغ آبدارش داشت آب زندگانی پس چرا تا سر کشیدم زندگی از سر گرفتم؟گر سلیمان ملک جم را داد با انگشتر از کف من، دو عالم را به یک انگشت و انگشتر گرفتمزنگ کفر از چهرهی آئینهی دین پاک کردم از سر نی، تا مکان بر روی خاکستر گرفتمهستیام را سر به سر، با نیستی سودا نکردم تا ازین سودا بهشت جاودان را، سر گرفتمتا قلم شد قد اکبر، با مداد خون اصغر خط آزادی، برای اکبر و اصغر گرفتم
با رخ و قد و لب اکبر، چه حاجت بر بهشتم عارضش جنت، قدش طوبا، لبش کوثر گرفتمجان نثارت کردم ای جان، تا تو را جانان شمردم دل فدایت کردم از دل، تا تو را دلبر گرفتمدر غمم هر در اشکی کز بصر افشاند «ناجی» لولو لالا شمردم، دانهی گوهر گرفتم
عالم آراست جو از پرتو انوار حسین هر کجا بود دلی گشت هوادار حسینای خوشا سوم شعبان که در این روز عزیز هستی آرایش نو یافت ز انوار حسینعقل سرگشته از آن است که چون در عالم رس شد دایرهی عشق ز پرگار حسیننور حق بود که خاموش نگردد هرگز هست در هر دو سرا گرمی بازار حسیننامش آتش به دل عارف و عامی زد و باز با خبر کس نشد از حرمت بسیار حسیناز سر صدق قدم چون به ره دوست نهاد محو تا حشر نخواهد شدن آثار حسینپرتو ذات خدا هست حسین بن علی منکر حق شود آن کو کند انکار حسینتا نمودار شود جلوهی یزدان خوشتر اهرمن صحنه بیاراست به پیکار حسین
او حیات ابدی داشت توان گفت آری کرد با خویش ستم خصم ستمکار حسینفاتح هر دو سرا کشتهی عاشورا بود گشت مغلوب ابد دشمن خونخوار حسینزنده از نهضت خونین حسین است اسلام عقل و عشقند ستایشگر کردار حسینآدم آن روز سرافراخت که فرو شکوه تاخت در دشت بلا مرکب رهوار حسینچشم گردون که بود خیرهی جانبازیها کس نبیند به وفاداری انصار حسیناشک مهلت ندهد تا به لب آرم سخنی از جوانمردی جانسوز علمدار حسینای ابالفضل که فضل از تو فضیلتها یافت نخل آراسته بودی تو به گلزار حسیندو علی را پسر فاطمه در راه خدای داد و سجاد بشد قافلهسالار حسیندشمن رذل، ستم هر چه فزونتر میکرد غافل از دوست نمیشد دل بیدار حسینمن که شرمندهی بیحاصلی خویشتنم کی توانم سخنی گفت سزاوار حسینفخرم این است بدانند که «ناظرزاده» چاکری هست کمربسته به دربار حسین
از ازل عشق روانپرور و جانافزا بود گرمی عالم از این برق جهانآرا بودچون حسین بن علی پای در این عرصه نهاد شهدالله که دلدادهی بیپروا بودمکتب عشق سرافرازی جاویدان یافت ز اوستادی که در این مرحله بیهمتا بودتا نمایان شود آثار حقیقت خوشتر راستی طرح حسین بن علی زیبا بودکربلا صحنهی عشق است و ز اصحاب حسین همت مرد و زن و پیر جوان والا بودآن شهادت که در آن خیره جهان است هنوز فتح فرخنده فرمانده عاشورا بودزهی آن کشته که چون تن به شهادت در داد روح اسلام ز جانبازی او احیا بودشجر طیبه یعنی که حسین بن علی رحمت حق پسر فاطمهی زهرا بود
ای حسین، ای که خدا خواست سرافرازی تو هم رضایش همه سود تو از این سودا بودطفل ششماهه که همراه تو آمد به جهاد اثر صدق ز سربازی او پیدا بودجشن میلاد تو آرد به طرب دلها را فرخ آن جشن کز آن خرمی دلها بودمبر از یاد در آن روز که خواهد آمد امشب از یاد تو در مجمع ما غوغا بود
آسمان طالع فرخ سیری پیدا کرد طایر عشق فلک سیر پری پیدا کردگل پیوند نبوت به ولایت بشکفت باغ دین لطف و صفای دگری پیدا کردگل پیوند نبوت به ولایت بشکفت باغ دین لطف و صفای دگری پیدا کردرنجها دید ازاولاد ابوسفیان دین حالی اسلام مبارک پسری پیدا بودسر فراز است پیمبر که ز زهرای بتول چو حسین از علی اکنون پسری پیدا کردشوق لرزید که سرباختهای میآید عشق خندید که ره راهبری پیدا کردجای آن است که آدم به ملایک گوید شجر خلقت از امروز بری پیدا کردتا بدانند بشر را چه هنرها باشد سینهی عشق فروزان شرری پیدا کردآتشی بود که در خرمن هستی افتاد عالم از گرمی او شور و شری پیدا کرد
رسم آزادگی و شیوهی جانبازی از اوست بیشهی عشق عجب شیر نری پیدا کردبر سر کوی وفا خیمه زد و میدانست که چرا پر خطر این سان گذری پیدا کرددر ره دوست به صد شوق سر از دست بداد تا میان همه عشاق سری پیدا کردحرمت زندگی از عز شرف باشد و بس مرگ اولی است شرف چون خطری پیدا کردوادی عشق بلاخیز به فریاد آمد که حسین آمد و ره رهسپری پیدا کردای حسین، ای که به دامان تو هر کس زد دست آه او پیش خداوند اثری پیدا کردروز میلاد تو دل غرقهی بحر شوق است کز ولای تو به فردوس دری پیدا کردلیک این همه چون نام تو آمد به میان هر که بشنید ز غم چشم تری پیدا کرد
ای یاد تو در عالم آتش زده بر جانها هر جا ز فراق تو چاک است گریبانهانامت چو به لب آید همواره بود با آه از شوق تو در دلها بر پا شده طوفانهاپروانهی بیپروا یعنی تو که در وصفت بر منبر شاخ گل بلبل زده دستانهاای گلشن دین سیراب با اشک محابنت از خون تو شد رنگین هر لاله به بستانهابسیار حکایتها گردیده کهن اما جانسوز حدیث تو تازهست به دورانهاهر چند پریشانی شد حاصل عشاقت با یاد تو از هر سو جمعند پریشانهایک جان به ره جانان دادی و خدا داند کز یاد تو چون سوزد تا روز جزا جانهادر دفتر آزادی نام تو به خون ثبت است شد ثبت به هر دفتر با خون تو عنوانها
این سان که تو جان دادی در راه رضای حق آدم به تو مینازد ای اشرف انسانهاقربانی اسلامی با همت مردانه ای مفتخر از عزمت همواره مسلمانهاقربانگه عشق تو شد قبلهی اهل دل زین کعبهی جانافزا آرایش ایمانهاعشاق بلا پرور خود را چو برند از یاد با دوست چنین بندند بیواسطه پیمانهامدح تو که یارد گفت ای سرور جانبازان کاین وصف نمیگنجد در دفتر و دیوانهامیلاد حسینی را تبریک به خود گویند آنان که چون من هستند ترسیده ز عصیانها
من ایستاده بر لب دریای بیکران مبهوت از تلاطم امواج سرگرانحسرت برم که کاش توانستمی به جهد این جا شناوری کنم اما کجا توان؟آری هر آن که مدح حسین آرزو کند چون من شناوری است بدریای بیکرانای نور چشم فاطمه، اکنون عنایتی تا شرم بهرهام نشود پیش دوستانمولود نیک عهد زمینی که آمدهست روز ولادت تو سعادت از آسماندر دفتر زمانه به خون نام پاک تو زینت فزای مکتب عشق است جاودانآن پاکبازی تو که بود امتحان حق شد اصل سرفرازی آدم در امتحاناز آسمان سرشک مصیبت فروچکید روزی که خون پاک تو شد بر زمین روان
از سرفرازی تو پی حفظ مردمی بر آدمیست معنی آزادگی عیانگفتی که چون شرف به خطر اوفتد رواست ازاده مرد یکسره دل بر کند ز جانتحقیر زندگی که صلای شهامت است زیبا رشادتی است که دادی تواش نشانیا مرگ یا حیات به دلخواه دین و عقل زیبنده نیست زیستنی بین این و آنهرگز کهن نمیشود این مکتب ای عجب گویی که تازه خون حسین است در جهاناسلام را که منجی و محیی تو بودهای هستی ز حادثات فراوان نگاهبانهر جا که پرچمیست به نامت در اهتزاز دل ز آن پر التهاب شود، دیده خونفشاندر نام جاودان تو هست آن اثر که دل با یاد آن ز خاک زند پر به کهکشانتو راه و رسم زندگی آموختی به خلق پیروز آن که راه تو بگزید از آن میاندرسات همین که: بهر رضای حق ای بشر بگذر ز خود که هست همین سود بیزیاندر خون سرخ فام تو برق حقیقتی است کآزاده را ز محنت دوران دهد امانیعنی رضای دوست چو بگزید آدمی آسان شود بر او همه دشواری زمان
از پشت زین به خاک چو خورشید دین نشست برخاست شورشی که فلک بر زمین نشستاز شش جهت بلند شد آهی که دود آن بر طاق منظر فلک هفتمین نشستافلاک را سرشک مصیبت ز سرگذشت ایام را غبار الم بر جبین نشستآن بیحیا که سینهی او جای کینه بود بر سینهی شریف امام مبین نشستخونی به خاک ریخت که در چرخ چارمین در خون دیده، عیسی گردوننشین نشستبرخاست طرفه گردی از این تیره خاکدان بر روی ساکنان بهشت برین نشستگلهای لاله رنگ ز دامان، به دیده ریخت این خار غم چو در دل روح الامین نشست
اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب طبیب از من ملول و جان ز حسرت برلب است امشبفلک! از دو رناهنجار خود لختی عنان درکش شکایتهای گوناگون مرا با کوکب است امشببرادر جان! یکی سر بر کن از خواب و تماشا کن که زینب بی تو چون در ذکر یا رب یا رب است امشبجهان پر انقلاب و من غریب، این دشت پر وحشت تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشبسرت مهمان خولی و تنت با ساربان همدم مرا با هردو اندر دل هزاران مطلب است امشببگو با ساربان امشب نبدد محمل لیلی ز زلف و عارض اکبر قمر در عقرب است امشبصبا از من به زهرا گو بیا شام غریبان بین که گریان دیدهی دشمن به حال زینب است امشب
نادم نه ای ز دور خود ای آسمان هنوز دشمن به گریه آمد و تو سرگران هنوزشرمت نشد فرات! که لب تشنه جان حسین بسپرد در کنار تو و تو روان هنوزغلتان به خون برادر با جان برابرم دردا که زندههام من نامهربان هنوزای شاه تشنه لب، که برید از قفا سرت کاید صدای العطشت بر سنان هنوزآواز کوس، بانگ جرس، صوت الرحیل شرح جفای شمر و سنان در میان هنوزای ساربان عنان شتر بازکش دمی در خواب رفته اصغر شیرین زبان هنوز
نیک پی اسب! چرا بی رخ شاه آمدهای پیل بودی تو چرا مات ز راه آمدهای؟برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام هوش خود باخته با حال تباه آمدهایای فرس قافله سالار تو کشتند مگر که تو با قافلهی آتش و آه آمدهایاندکی پیش تو را بال هما بر سر بود چه شد آن سایه که این جا به پناه آمدهایبا رخ سرخ برفتی ز بر ما تو کنون چه خطا رفته که با روی سیاه آمدهاییا همان شاه که بردی تو به میدان بلا بیگنه کشته عدو و تو گواه آمدهایشه ما را مگر افکندهای، ای اسب به خاک عذرجویان ز پی عفو گناه آمدهای
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بود شورش روز قیامت به جهان بر پا بودخصم چون دایره گرد حرم و شاه شهید در دل دایره چون نقطهی پا برجا بودعرصهی دشت چو دیبای منقض از خون و آن همه صورت زیبا که در آن دیبا بودجان به قربان ذبیحی که به قربانگه دوست با لب تشنه روان میشد و خود دریا بودتو مپندار که شاهنشه دین در گه رزم در بیابان بلا بی مدد و تنها بودانبیا و رسل و جن و ملایک، هر یک جان به کف در بر شه منتظر ایما بودخون هابیل که شد ریخته از سنگ جفا گر به عبرت نگری کشتهی آن صحرا بودپردهپوشان نهانخانهی ملک و ملکوت همه پروانهی آن شمع جهانآرا بود
قتل عباس و علی اکبر و قاسم ز ازل بر فرامین قضایای فلک طغرا بودو رنه اندر نظر قهر شهنشاه شهید عدم هر دو جهان بسته به حرف لا بودعلی اکبر به رخ چون گل و با قد چو سرو فرد و تنها به سوی روزمگه اعدا بودعلم الله که شقایق نه بدان لطف و سمن نه بدان بوی، صنوبر نه بدان بالا بودگرد شمع رخ اکبر، به گه صبح وداع لیلی سوخته، پروانهی بیپروا بودزخم بر جسم علی اکبر و لیلا دل خون خون ز مجنون رود آری چو رگ از لیلا بوددر همه ملک بلا نیست به جز ذکر حسین قاف تا قاف جهان صوت همین عنقا بود«نیر»! آن روز که طغرای قضا میبستند سرنوشت من از این نامه همین طغرا بود
بازم از واقعهی دشت بلا یاد آمد خرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمددر شگفتم ز چه درهم نشد اجزای وجود زان هم ضعف که بر علت ایجاد آمدآن از آن دم که شه دین به هزاران تشویش بر سر قاسم ناکام به امداد آمددید کاغشته تنش چون گل سیراب به خون آهش از آتش اندوه ز بنیاد آمدگه به زانو سر حسرت که مر این صید ضعیف به چه جرمی هدف ناوک صیاد آمدگه به دندان لب حیرت که گه جلوهگری چشم زخم که بر این حسن خداداد آمد؟پس چون جان پیکرش از لطف در آغوش کشید رو به سوی حرم آورد و به فریاد آمدکای عروس حسن از بخت شکایت منما حجلهی حسن بیارای که داماد آمد«نیر»! از خاک در شاه مکش روی نیاز کان که شد حلقه به گوش درش آزاد آمد
«تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم»پیرهن گو همهی پر باش ز پیکان بلا «که وجودم همه او گشت من این پیرهنم»باش یک دم که کنم پیرهن شوق قبا ای کمانکش که زنی ناوک پیکان به تنمعشق را روز بهار است کجا شد رضوان تا برد لاله به دامان سوی خلد از چمنمروز عهد است بکش اسپرم ای عقل ز پیش تا تصور نکند خصم که پیمان شکنممی نیابد به کفن راست تن کشتهی عشق خصم دون بیهده، گو باز ندوزد کفنمسخت دلتنگ شدم همتی ای شهپر تیر بشکن این دام و بکش باز به سوی وطنمدایهی عشق ز بس داده مرا خون جگر میدمد آبلهی زخم کنون از بدنمگوی مطلع چه عجب گر برم از فارس فارس تا به مدح تو شها «نیر» شیرین سخنم
ماه خورشیدی و گل و شبنم رسید ماه اشک و شیون و ماتم رسیدتازه شد داغ شقایقهای باغ باز هم از راه ماه غم رسیدقلب من مثل پرستویی رها در هوای آشنا پر میزندمیرود تا دشت سرشار از عطش چشمهها را یک به یک سر می زندباز میپیچد صدای تشنگی در سکوت سرد صحرای صبورآسمان ای مهربان، آبی رسان بر گلوی تشنهی گلهای نورای خدا فردا نمیآید چرا باز امشب کودکان لب تشنهاندگریه کن ای ابر باران گریه کن غنچههای بیزبان لب تشنهاند
باز هم از راه ماه غم رسید ماه اشک و شیون و ماتم رسیدتازه شد داغ شقایقهای باغ ماه خورشید و گل و شبنم رسید
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایتتا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست ای شب تار عدم شام غریبان عزایتعطش و آتش و تنهایی و شمشیر شهادت خبری مختصر از حادثهی کرب و بلایتهمراهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز که درخشید خدا در همهی آینههایتکاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل میفشاندیم سبکتر ز کفی آب، به پایتاز فراسوی ازل تا ابد، ای حلق بریده میرود دایره در دایره، پژواک صدایت
آبی برای رفع عطش در گلو نریخت جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریختدستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک کاخ بلند همت خود را فرو نریختچون مهر خفت در دل خون شفق ولیک اشکی بپای دشمن خفاشخو نریختغیرت نگر که آب به کف کرد و همتش اما به جام کام، می از این سبو نریختچون رشتهی امید بریدش ز آب، گفت خاکی چو من کسی بسر آرزو نریخت
قضا به دور جهان از فلک حصار کشید که خوشدلی نتواند به گرد ما گردیدجهان نه تنگ چنان از هجوم غم شده است که خون تو اندم آسان ز دل به چهره دویدبلند گشته ز هر سو غبار حادثهای خوش آنکه چشم از این تیره خاکدان پوشیدز گرد فتنه نمیکرد گم اگر خود را سپهر از پی خود روز و شب چه میگردید؟در این زمانه چنان قدر دین به دینار است که غیر مالک دینار را نیاند مریدنه ابر ظلمت عصیان چنان جهانگیر است که ذرهای شود از آفتاب شرع پدیدجهان ز آب ورع دشت کربلا شده است فتاده شرع در او خوار چون حسین شهیدشهید تیغ جفا، نور دیدهی زهرا که در عزاش دل و دیدهها به خون غلتید
ستمکشی که ندانم به زیر بار غمش زمین چگونه نشست، آسمان چسان گردید؟به رسم ماتمیان در عزای او تا حشر برهنه گشت جهان روز و، شب سیه پوشیدبرای ماتم او بسته شد عماری چرخ علم ز صبح شد و سر علم بر آن خورشیدنگشت از لب او کامیاب آب فرات به خاک خواهد از این غصه روز و شب غلتیدنگرید ابر بهاران مگر به یاد حسین ننوشد آب گلستان مگر به لعن یزید
شمشیر نبود آنکه بر او خصم ز کین زد بود آتش سوزنده که بر خانهی دین زدهر گرد که برخاست از آن معرکه خود را بر آینهی خاطر جبریل امین زدباران نبود کز غم لب تشنگیاش، بحر خود را به فلک برد و ز حسرت به زمین زدتا تشنه لبش دید عقیق یمن، از غم صد چاک نمایان به دل از نقش نگین زدخون ریخت ز سر پنجهی خورشید جهانتاب از بس که ز غم بر سر خود چرخ برین زد
زان روز که بر خاک فتاد آن قد و قامت بر خویش فرو رفت ز غم، صبح قیامتآفاق به سر خاک سیه ریخت ز ظلمت در خاک نهان گشت چو خورشید امامتآن روز که کندند ز جا خیمهی او را چون کرد دگر خرگه افلاک اقامت؟بر نیزه چو دید آن سر آغشته به خون را پنداشت جهان سر زده خورشید قیامتهر کس که تن بینفسش دید و نفس زد باشد ز نفس بر لبش انگشت ندامتآن کس که لب تشنهی او دید و نشد آب بر سینه زند از دل خود سنگ ملامتآن را که نشد دیده پر از خون ز عزایش باشد مژه دندان، نگه انگشت ندامتآن کیست که چون لعل پر از خون جگر نیست در ماتم آن گوهر دریای کرامت
ای نال ز جا خیز که شد ماه محرم ای گریه فرو ریز که شد نوبت ماتمای مردمک از اشک فروریختن آموز در ماتم شاه شهدا، سرور عالمتابان نه هلال است درین ماه ز گردون بر سینه کشیدهست الف قرص مه از غمیا شعلهی افروختهای در دل چرخ است کز آه مصیبت زدگان گشته قدس خمیا آنکه خراشیست به رخسار، جهان را در تعزیهی اشرف ذریت آدمیا ناخن آغشته به خونیست فلک را از بس که خراشیده ز غم سینهی عالمنی نی غلطم پردهی قفل در شادیست یا بر رخ ایام کلید در ماتم
دلم به سمت تو کوچید چون پرستوها نساخت لانه به بالای برج و باروهاغزال زخمی عشق توام کجا گیرد دلم قرار بجز با تو در فراسوهابزن به سینه مرا ای به جان خریده بلا! هزار تیر بلا از کمان ابروهامرا به آتش شرمی که روی پیشانیست نگاه کن به قیامت! نه با ترازوهاز ابر رحمت خود، در وقوع رستاخیز ببار بر سر من از دل هیاهوهاتو را به العطش کودکان قسم، ای ماه بگیر دست مرا با بریده بازوهامرا پناه ده ای هاشمی نسب، عباس! به زیر سایه خود چون رمیده آهوها
ناگاه باغ سبز پیمبر سوخت آیینه شجاعت حیدر سوختآتش گرفت فاطمه را گلزار سرو بلند قامت اکبر سوختدر حجم نینوای عطش پرورد یک باغ از تبار صنوبر سوخترگبار فتنه از همه سو بارید یک دشت لالههای معطر سوختاز بوستان خرم پیغمبر سر برکشیده نخل تناور سوختفریاد العطش به هوا برخاست پرواز، روی بال کبوتر سوختمردی کنار علقمه در خون خفت زین درد و داغ، جان برادر سوختبر روی دستهای پدر طفلی لب تشنه چون شقایق پرپر سوخت
هر سینهای که بوی خدا میداد درمعرض شقاوت خنجر سوختخورشید تابناک، به خاک افتاد یک آسمان تلالو اختر سوختهفتاد و دو ستاره نور افشان در یک فضای تبزده یکسر سوختاز بس که سوز حادثه وسعت داشت شعر و کلام و خامه و دفتر سوختدر راه عشق خالق بیهمتا آنکس که بود از همه بهتر سوخت
برای شیعیان من باز شور محشری دارم به جان از گفتگوی عالم ذر، آذری دارمچو بر ذرات عالم شد خطاب از حضرت عزت که من در عین بیچونی به ظاهر مظهری دارمنباشد خلقت عالم جز از بهر شناسایی وزین ایجاد کردن، طرفه رمز مضمری دارمشه دین ز آن میان برخاست کی دارای بیهمتا من اندر مظهریت طرفه والا گوهری دارمندا آمد که باشد حامل بار اماناتم؟ بگفتا من جز اینها قصد و میل خاطری دارمندا آمد که باید بود اندر کربلا عطشان بگفتا من لب خشکیده و چشم تری دارمند آمد که باید کشته دید اصحاب و اعوان را بگفتا غیر از این کی من هوای دیگری دارمندا آمد که باید اهل بیتت دربهدر گردد بگفتا در خور این بادهباری، ساغری دارم
ندا آمد که صهبای حوادث را کران نبود بگفتا من در این ره خسته از جان خواهری دارماز این پس بس کن ای «وصاف» وصف عالم ذر را که از سوز سخنهای تو بر دل آذری دارم
ماذن گلبانگ بلا کربلا مشهد شاه شهدا کربلاحادثهی سرخ زمان در زمین رایحهی سبز رها کربلاهق هق پیچیده به گوش فلک جاری فریاد رسا کربلامقتل هفتاد و دو خورشید عشق گرم دل از خون خدا کربلامشعل اندیشهی فرداییان مهبط انوار هدا کربلاانجمن انجم آفاق نور جلوهگه مهر ولا کربلاکعبهی دل مروهی سعی و صفا قبلهی جان کوی وفا کربلازمزم آغشته به خون علقمه نشئهی گلزار بقا کربلا
از برکات ید بوفاضلی تا به خدا دست دعا کربلامشعلهی مشتعل انقلاب جبههی خون، سنگر لا کربلاخاک به گردون ز شرف بر شده کرب و بلا کرب و بلا کربلا
قبلهی حاجات، الا ای کعبهی کوی ولا غرق خون ای خاک آتشناک دشت کربلاگلشن مینو، بهشت آرزو، باغ امید تربت پاک حسین بن علی مرتضاجلوهبخش جان زهرا، قرهالعین علی نور کشتی نجات، انوار مصباح هذاپیشوای پاکبازان- مقتدای انس و جان عاشقان راه حق را در طریقت رهنماای فروغ روشنی بخش دل و جان روی تو دیده را از برتر از افلاک عزت توتیاشد فرات از خون هفتاد و دو گوهر لعل فام دجله آتشگون شد از داغ فراق لالههاقرنها شد با غمت ره توشه دارد هر غریب از غبارت ای به درمان دردمندان را دواتشنه کامان را دمی دریاب ای دریای عشق کیست چون ما خشک لب، ای چشمهی آب بقا؟
تا همه حاجات محتاجان روا داری، مراست ای مجیب الدعوه دایم در برت دست دعادستگیری کن مگر پایم نلغزد در صراط رحمت آور، ای امامالرحمه در روز جزا«یاور» از دامان وصلت کی کشد ای دوست دست تا به پایت سر سپارد، کی شناسد سر ز پا
حریم عصمت، آنگه ناقهی عریان سواریها؟! نگون باد از هیون چرخ این زرین عماریهایکی چونان که نیلوفر، در آب از اشک ناکامی یکی چون لاله در آذر ز داغ سوگواریهانه تن از تاب آسوده، نه جان از رنج مستخلص نه دل از آه مستغنی، نه چشمه از اشکباریهانه از اقبال، پیروزی، نه از ایام بهروزی نه از اختر مددکاری، نه از افلاک یاریهایکی چون چشم خود در خون، ز زخم ناشکیبایی یکی چون موی خود پیچان، ز تاب بیقراریهاعنا، محرم، بلا برقع، سرا: بی در، جفا: دربان غذا: خون، فرش: خاکستر، زهی حرمتگزاریها!یکی بیمار و در تب، خشت و خاکش بالش و بستر یکی لخت جگر بر کف پی بیمار داریهانه از تیمار رنج آن را تمنای تنآسایی نه از آسیب بند این را امید رستگاریها
در این ماتم خلیل از دیده خون افشاند و آزر هم به داغ این ذبیحالله، مسلمان سوخت، کافر همشگفتی نایدت بینی، چو در خون دامن گیتی کزین سوگ آسمان افشاند خون از دیده، اختر همبه سوگ فخر عالم از بنی جان، وز بنی آدم ز افغان شش جهت، ماتمسرا شد، هفت کشور هممکید آن تاجدار ملک دین تا از عطش خاتم ز دست و فرق جم، انگشتری افتاد و افسر همبه خونش تا قبا شد، لعلگون دستار، گلناری به باغ خلد زهرا جامه نیلی کرد، معجر همز تاب تشنگی تا شد شبهگون لعل سیرابش علی زد جامه را در اشک یاقوتی، پیمبر همچو فرق کوکب برج اسد از کین دو پیکر شد ز سر بشکافت فرق صاحب تیغ دو پیکر همچو نخل ساقی کوثر زبان از تشنگی خایید به کام انبیا، تسنیم خون گردید و کوثر هم
مکافات این عمل را، بر نتابد وسعت گیتی چه جای وسعت گیتی، که بس تنگ است، محشر همفلک! آل علی را جا کجا زیبد به ویرانه؟! نه آخر غیر این ویرانه بودی جای دیگر همز ابر دیده «یغما»! برق آه ار باز نستانی زنی تا چشم بر هم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم
بپا به گودی از آن شد خیام اطهر او که چشم خصم نفیتد به روی دختر اوولی دریغ، که از بعد قتل او دشمن ز روی دختر او برگرفت معجر اونبود قطرهای از آب بهر طفلش و، بود فرات موجزنان جاری از برابر اوبداد دستش و نامد به دستش آب و ز شرم به خیمهگاه نیامد دگر برادر اوبین وفا و مروت، کز اهلبیت رسول فدا شد از همه اول، علی اکبر اوز کهنه پیرهنی پاره پاره از پیکان نکرد صرفنظر خصم و کند از بر اوهمه بپرسم از پستی عدو، که چرا بتاخت اسب پس از مرگ او به پیکر او؟به گوش دل شنوی چون به کربلا گذری ز قتلگاه برادر، خروش خواهر او
هنوز سر ز تن آن بزرگوار جداست به کربلا تن او، تا کجا بود سر او؟غلام همت آن مردمم که جا دادند به پاس یاری او در حریم بستر اواز این سعادت و توفیق ای «حبیب» ببال که هم به درگه اویی و هم ثناگر او
هلال ماه محرم دوباره گشت پدید ز دیدنش دل آزادگان خاک تپیدتپید، نی دل آزادگان خاک ز غم که از رسیدن آن قلب قدسیان لرزیدخمیده گشت نه تنها ز غصه پشت هلال که آسمان هم از این غم هلالوار خمیدتو ای هلال از آن لاغری و زرد و نزار که دیدهای توان دید آن چه گوش کس نشنیدتو دیدهای که از اطفال تشنه لب، هر دم صدای العطش از فرش تا به عرش رسیدتو دیدهای که ز زخم سنان و نیزه و تیر نهال قد جوانان به خاک و خون غلتیدتو دیدهای که ز خاک مزار پاکتنان به جای لاله و گل، چشمههای خون جوشیدتو دیدهای که ز خون شد خضاب، اجسادی که زردروی شد از شرم رویشان خورشید
تو دیدهای که به پاهای نرمتر از گل ز چور و فتنهی دونان چه خارها که خلیدتو دیدهای که به لبهای همچو غنچهی گل بداد بوسه ز چوب ستم، یزید پلیدمن از تو در عجبم ای هلال سنگین دل که دیدگان تو این حادثات را، چون دید؟اگر به جای تو بودم، برای تشنهلبان ز آب دیده نمودم هزار سیل پدیداگر به جای تو بودم حجاب میگشتم که بر برهنهتنان، سایه افکند خورشید