ghaemiyeh.com
سرشناسه : ترحمی محمود، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پدیدآور : وعده دیدار / محمود ترحمی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۸۷ ص.
شابک : ۶۰۰۰ ریال 964-973-076-9 ؛ ۷۰۰۰ریال(چاپ دوم)
یادداشت : چاپ دوم:تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : عنوان روی جلد : وعده دیار : باز آفرینی نقل کرامتهایی از امام زمان عجالله.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : وعده دیار : باز آفرینی نقل کرامتهایی از امام زمان عجالله.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- رویت
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- کرامتها
موضوع : مهدویت-- انتظار
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ت۴و۷ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۲۴۷۷
وعده دیدار
محمود ترحمی
تصویر
مشغول تحصیل در شهر خودت هستی. وارد دانشگاه شده و با جدّیت تمام درس را شروع کردهای. هر قدر که زمان میگذرد احساس میکنی میل و رغبتت به درس کمتر شده است. فکر میکردی که با ورود به دانشگاه خیلی از آرمان و آرزوهایت برآورده میشود، ولی قضیّه معکوس شده است. احساس غریبی قلب تو را میفشارد: در قلب خودت خلأ یی میبینی که باید به هر شکلی پر شود.
به شهرهای دیگر کشورت در آمریکا مسافرت میکنی. ولی باز این کمبود پر نمیشود. با خود میگویی شاید این خلأ به خاطر نداشتن همسر باشد. با تحقیق و مشورت، همسر دلخواه خودت را پیدا میکنی. پس از ازدواج زندگی خوبی را با همسرت شروع میکنی؛ امّا هر روز که میگذرد باز آن خلأ در دل و جانت
بیشتر میشود. با اینکه همسرت را دوست داری امّا گاهی حتی حوصله صحبت کردن با او را هم نداری. خودت هم از این امر ناراحتی. میخواهی به هر شکلی شده است مشکلت را با همسرت در میان بگذاری و حقیقت امر را به او بگویی.
با بی حوصلگی کتاب را بسته و در داخل اتاق شروع به قدم زدن میکنی. دستهایت را به پشت قلاب کرده و با یک دست، انگشت های دست دیگر را میشکنی. در حالی که عرق، پیشانیت را پر کرده رو به همسرت میکنی و میگویی:
خانم! خیلی عذر میخواهم.
از چی؟
به خاطر اینکه گاهی وقتها حال خاصّ خودم را دارم و از تو دوری میکنم.
به خاطر چه است؟
نمیدانم. گمان نکن من به تو علاقه ندارم؛ بلکه این ناراحتی و افسردگی و احساس خلأ از اوّل دوران دانشجویی در من بوده و تاکنون رفع نشده است.
همیشه این حالت خلأ درونی را احساس میکنی؟
هر از چندگاه بدان مبتلا میشوم.
همسرت میخندد و متفکرانه میگوید:
اتفاقاً من هم چنین حالتی دارم.
جدّی میگویی؟
بله! این احساس خلأ درونی، درک مشترک هر دوی ما است.
پس باید یک فکر و چارهای جهت پر کردن این خلأ داشته باشیم.
حتماً!
لیوان را تا نصف از آب پر میکنی. آن را یک جرعه سر میکشی و نفس خود را به تندی بیرون میدهی. با همسرت مشورت میکنی تا راه حلّی برای آن پیدا کنی. حسّ مشترک شما دو نفر در فقدان آموزههای دینی است. از بس که در جامعه تان به زخارف دنیایی و مظاهر مادّی توجّه شده معنویت را کاملاً فراموش کردهاند. با هم قرار میگذارید تا روزهای یکشنبه(1)به کلیسا بروید و آیین دینتان را به جا آورید. از همین هفته شروع کرده و با جدیّت در مراسم کلیسا شرکت میکنید. هفتهها و بلکه ماهها میگذرد ولی آن تشنگی تان اشباع نمیشود. به سراغ کتب و جزوات دینی کلیسا و مذهب خودتان میروید. هر چقدر تحقیق و مطالعه میکنید آن خلأ و عطش معنوی رفع نمیشود.
1) 1. روز تعطیل مسیحی ها.
به دل خود مراجعه میکنی، به نظرت تاریک و روشن است. آرامشی محزون بر خانه دل تو فرود آمده است، آرامشی پیش از توفان!
شنیده بودی که در کشورهای شرقی مذاهبی وجود دارد که مردم را به ریاضت و انجام تمرینهای ویژهای برای رسیدن به حقیقت دعوت میکنند. تصمیم میگیری با همسرت راهی آن کشورها بشوی. از کشور چین که به آمریکا نزدیکتر است شروع میکنی. بلیط هواپیما گرفته و دو نفری به کشور چین میآیید. از مسؤولان سفارت آمریکا در چین میخواهی تا راهنمایی تان کنند. آنها هم کسانی را که در این کشور در زمینه مسائل معنوی و ریاضت سر آمدند معرفی میکنند. کم کم به پیش رهبر روحانیان مذهبی چین و بزرگترین شخصیت معنوی آنها میروید و با کمک و راهنمایی او تا مدّتی به ریاضت مشغول میشوید. باز به ذهن و قلب خود مراجعه میکنی. آسمان دلت را تاریک میبینی. مهتابی نیست که آن را روشن کند. فقط گاهگاهی ستارگان مثل نور گذرا از سوراخ سوزنی هستند که لحظهای هویدا و باز ناپدید میشوند.
از چین به کشور تبّت میآیید. در دامنههای کوه هیمالیا معبد هایی را میبینید که در آن عدّهای به عبادت و ریاضت
میپردازند. به شما هم اجازه میدهند تا در یکی از معبدها به ریاضت مشغول شوید. اینجا دیگر مثل چین نیست. ریاضت ها بسیار سخت و طاقت فرسا است. عدّهای تحمّل آن را ندارند و نیمه راه بریده و به شهر و کشورهای خودشان بر میگردند. امّا تو و همسرت چون دنبال حقیقت هستید همه اینها را تحمل میکنید.
این دوران را میگذرانید و مدّتی در تبّت میمانید. هر چه این سختی و ریاضت ها را تحمل میکنید به حقیقت که نمیرسید هیچ، بلکه از آن دورتر و بیشتر فاصله میگیرید. آن ریاضت ها را رها کرده و راهی هندوستان میشوید. مرتاضان فراوانی که در هند هستند هر کدام دستورالعملی میدهند. شما هم تمام وقت به ریاضت و عبادت مشغول میشوید، امّا نتیجه نمیگیرید. کم کم غباری از یأس و ناامیدی بر روی ذهن و جانتان مینشیند. روزها را هم مثل شب تاریک میبینید. گویا سرپوش آبی روز را برداشتهاند و سراسر روز، خاکستری رنگ است. این تصوّر در شما پدید آمده است که اصلاً در عالم، واقعیتی وجود ندارد که بتواند خلأ درونی انسان را اشباع کند!
ناامیدانه به همسرت نگاه میکنی. دیگر از جست و جوی حقیقت خسته شدهاید. تصمیم میگیرید از طریق خاورمیانه به
اروپا و سپس آمریکا رهسپار بشوید. خودتان را به دست قضا و قدر میسپارید تا سرنوشت تان معلوم شود. میخواهید درهایی را به روی خودتان باز کنید تا با آنچه که در آن سوی درهاست، رو به رو شوید، هرچند که تاکنون موفق نبوده اید. سعی میکنید آرامش خودتان را از دست ندهید؛ چون اگر انسان آرامش خویش را از دست بدهد هرگز پیروز و موفق نخواهد شد.
از هندوستان به پاکستان و از آنجا از طریق افغانستان به ایران میآیید. وارد استان خراسان و سپس شهر مشهد شده و برای استراحت در هتل مستقر میشوید. صبح که خورشید تاریکی را دور میکند از خواب بیدار شده و پس از خوردن صبحانه به داخل شهر میآیید. بیهدف شروع به قدم زدن میکنید. ناگهان چشمتان به منظره عجیبی میافتد که تاکنون مشاهده نکردهاید. انبوهی از مردم را میبینید که به داخل یک مکان باشکوه و مجلّل رفت و آمد میکنند. از دور گنبد و گلدستههای طلایی آن به چشم میخورد. اوّلین بار است که میبینی اینهمه جمعیّت در حال تردّد در یک نقطه هستند.
از یکی که زبان انگلیسی میداند میپرسی: چرا این همه مردم به این مکان میروند؟
او که متوجّه میشود مسلمان نیستید در جواب میگوید:
اینجا محلّ دفن امام هشتم شیعیان است.
مردم چه دین و کتابی دارند؟
قریب به اتّفاق مردم مسلمانند و کتاب مذهبی آنها هم قرآن است. امامشان هم الگوی آنها میباشد.
امام کیست و چه میکند؟
امام انسان کاملی است که به عالیترین مراحل کمال از انسانیت رسیده است.
مردم برای چه سر قبرش میروند؟
شیعیان اعتقاد دارند که امامشان به اراده الهی سلام و صدایشان را میشنود و جواب میدهد، حال بسته به عملکرد افراد دارد که جواب امام را بشنوند یا نه. آنها با عرض ادب و احترام قبر امام را زیارت کرده و او را واسطه قرار داده و حاجت خودشان را با او در میان میگذارند و امامعلیه السلام هم به اذن خداوند آن نیازها را برآورده میسازد.
از این حرفها تعجّب میکنی و باور کردنشان برای تو مشکل است. تا الان با همسرت به چندین کشور مسافرت کردهای و با صرف عمر و پول خودت چنین چیزهایی را نه شنیده و نه دیده
بودی. نگاهی به همسرت میاندازی. دهان او هم از تعجّب بازمانده و در فکر فرو رفته است. دوباره سؤال میکنی:
گفتی که نام کتاب مسلمانان چیست؟
قرآن کریم.
میشود قسمتهای برجستهای از آن را برای ما بخوانید؟
همه آیات قرآن برجسته است. امّا من فکر میکنم شما دنبال حقیقت هستید، اینطور نیست؟
بله! ما تا الان به چندین کشور رفته و با آیین و مذاهب مختلف آشنا شدیم، ولی هنوز نتوانسته ایم این خلأ درونی خود را پر کنیم.
دست به طرف سینهات میبری و با اشاره به آن میگویی:
احساس میکنیم در درون سینه ما دو جوان آمریکایی، یک حفره و خلأ یی است که باید جای یک حقیقت عظیمی باشد. به خاطر کشف آن در به در دیار غربت شدهایم تا شاید …
اتفاقاً بهترین اوقات عمر که انسان طعم حقیقت را به خوبی میچشد دوران جوانی است. پس باید قدرش را بدانید!
قطعاً همین است. حالا از کتاب دینی مسلمانان برایمان بگو.
قرآن میفرماید: «آنچه در زمین و آسمانهاست به تسبیح
و ستایش خدا که پادشاهی منزّه و پاک مقتدر داناست مشغولند».(1)
یعنی حتی کوهها و درختان، سنگ و چوب و … همه خدا را تسبیح میگویند؟
بله! همه مشغول تسبیح پروردگار هستند.
چه زیبا!
این یک واقعیت است.
آن شخص از شما خداحافظی کرده و میرود. تو با همسرت کناری مینشینی و با هم صحبت میکنید. درک چیزهایی که او میگفت برایتان مشکل است: «چطور امامی که مرده است هنوز او را زنده میدانند … و چطور همه چیز، خدا را تسبیح میگوید و … »
با همسرت تصمیم میگیرید به طرف حرم بروید تا شاید این معماها برایتان حل شود. وارد صحن که میشوید یکی از خادمان را میبینید که وسیلهای بلند با روکش نقره در دست دارد. موقع ورود زائران نگاه ملاطفت آمیزی به آنها کرده و خوش آمد میگوید. امّا تا چشمش به شما دو نفر زن و شوهر میافتد نگاهش ثابت میماند و میگوید:
1) 2. سوره جمعه، آیه 1.
ورود شما دو نفر ممنوع است!
چرا؟
چون شما خارجی هستید.
از ناراحتی خطی بر پیشانیات میافتد و میگویی:
ما چندین هزار کیلومتر در دنیا مسافرت کردهایم و به معابد و اماکن گوناگون وارد شدهایم. هیچ کجا به ما نگفتند که ورود خارجیها ممنوع است. شما چرا این کار را میکنید آقا؟!
من که اجازه ندارم شماها را به داخل راه بدهم.
ببین آقا! ما که قصد بدی نداریم. فقط میخواهیم این محل را تماشا کنیم و برگردیم.
خارجی کلاً ممنوع! اگر از من شکایتی داری برو دفتر و به آنها بگو.
همسرت از ناراحتی رنگ چهرهاش میپرد. لبهایش را با خشم به هم میفشارد و با غضب میگوید:
مستر!(1)قال قضیّه را بکن و بگذار برویم داخل و …
اصرار بیجا نکنید.
بغضت میگیرد و از جلو صحن به طرف بازار میآیی.
1) 3. آقا.
همسرت هم وقتی ناراحتی تو را میبیند چیزی نمیگوید و گرد غم بر چهرهاش مینشیند. رو به روی مسافرخانه ای لبِ جوی آب مینشینی. مدتی به فکر فرو میروی. آنقدر آرام و بی حرکت هستی که به مجسمه سنگی میمانی. به جز رفتن به داخل حرم امام فکر دیگری در سر نداری. با خود میگویی:
مروری بر رنج سفر طولانی و پر هزینه میکنی. خستگی و بی حالی به تو هجوم میآورد و جانت را میخورد. دَهانت کاملاً تلخ شده است. به طرز مضحکی وجود خودت را تهی گشته میپنداری. بیش از همه از دست خودت دچار خشم شدهای. بیاختیار هِق هِق گریه سر میدهی و تا مدّتی میگریی.
ناگهان جرقهای در ذهن تو زده میشود. خودت را جمع و جور کرده و در کنار همان جوی آب نگاهی به همسرت میاندازی. او هم در فکر فرو رفته و به حال خودش است. اشکهایت را پاک میکنی. تلنگری به او زده و نظرش را به
خودت جلب میکنی و میگویی:
چرا اینقدر خودمان را ناراحت میکنیم؟
چارهای غیر از این مگر هست؟
ببین! آن شخص که اینجا مدفون است و نمیگذارند تا به سر قبرش برویم، آیا امام و انسان کامل است یا نیست؟
اگر انسان کامل باشد چی؟
در واقع او زنده است و بر همه جا احاطه دارد. خودش میداند که ما به دنبال چه هدفی هستیم و زحمت این همه راه را متحمل شدهایم. او باید ما را دریابد و راهنمایی کند تا به حقیقت برسیم.
اگر چنانچه انسان کامل نباشد چی؟
دیگر ضرورتی ندارد که ما به داخل صحن و حرم برویم. نیاز به تماشای قبر او هم نیست.
واقعاً که همینطور است.
دوباره به فکر فرو میروی. در دلت هنگامه ای به پا است. میترسی به حقیقت نرسی و خلأ وجودی خودت را پر نکنی. باز دلت میشکند و قطرات اشک از چشمان تو جاری میشود. پشت سر هم این قطرات داخل جوی میریزد و همراه آب به حرکت در میآیند و میروند. آب زلال و شفافی در جریان است
که میخروشد و میرود و لحظهای سکون و بازگشت ندارد. با خود میاندیشی که مبادا سکون و سقوط برای تو پیش بیاید.
ناگهان صدایی آشنا که بوی وطن شما را میدهد نظرت را جلب میکند:
(1)Hello تو هم با همان زبان انگلیسی و لهجه شهر خودتان در آمریکا به او پاسخ میدهی. دستی از روی مهربانی بر روی شانه ات میگذارد. از کنار جوی آب بلند میشوی و با هیجان همراه با خوشحالی از او سؤالاتی میکنی.
نگاهی به چشمهای تو میکند و میگوید:
تو هم از سالها ریاضت و رنج سفر به چندین کشور جهان میگویی. او هم سر تکان میدهد و حرف هایت را بیچون و چرا تصدیق میکند. در آخر میپرسد:
الان چه میخواهی؟
من با همسرم دنبال حقیقت هستیم. اکنون که تا اینجا آمدهایم متأسفانه ما را به حرم راه نمیدهند. آیا این درست است که …
1) 4. سلام.
ناراحت نباش! بروید الان دیگر راه تان میدهند.
خودمان الان تا داخل صحن رفتیم و ما را برگرداندند!
آن موقع اجازه نداشتند که راه تان بدهند ولی الان دیگر اجازه دارند و میتوانید به داخل صحن و حرم بروید.
او با خداحافظی از شما به راه میافتد و میرود.
با رفتن او ناگهان به خود میآیی و با خود میگویی که چرا راز دلت را به او گفتهای. چه کسی بود که با زبان انگلیسی آن هم با لهجه محلی با تو حرف میزد. همسرت تأکید دارد که حتماً سرّی در کار بوده و بهتر است یک بار دیگر با هم به طرف صحن بروید. او به تو میگوید: فوقش این است که مسئولان آنجا، راهمان نمیدهند و برای همیشه برمیگردیم و راهی کشور خودمان آمریکا میشویم!
بالاخره به سوی حرم راه میافتید. کسی مانع ورود تان به داخل صحن نمیشود. پیش خود میگویی که شاید شما را ندیده باشد. با شک بر میگردید و دوباره به پشت سر نگاه کرده و وارد صحن میشوید. از صحن وارد راهرویی میشوید که جمعیّت انبوهی از آنجا در حال وارد شدن به حرم هستند. به در حرم میرسید. همسرت از قسمت زنانه وارد میشود و تو هم همراه
مردان میشوی. تا چشمت به ضریح حرم میخورد به فکر فرو میروی، چون به دنبال کلید کشف حقیقت هستی. میخواهی کلید فتحی را به دست آوری تا از سرگردانی و سردرگمی بیرون بیایی.
سیل جمعیّت همچنان تو را به این سو و آن سو میکشاند. بیاختیار جا به جا میشوی و گاهی هم با مردم همراه و همگام هستی. ناگهان خود را از سیل جمعیّت رها شده میبینی. اطرافت خالی میشود و هرچه که جلوتر میروی خلوت تر میشود. بدون مزاحمت و فشار جمعیّت به پنجرههای ضریح مقدّس میرسی. به خوبی میبینی که آقایی درون ضریح ایستاده است. بیاختیار خم شده و سلام میکنی. آن حضرت هم با لبخند میفرماید:
علیک السلام، چه میخواهی؟
من … من … من …
هرچه که فکر میکنی چیزی به یادت نمیآید. تمام سؤالات به یکباره از ذهنت پاک شده و چیزی به خاطر نمیآوری. فقط یک مطلب را به یاد میآوری و به ایشان میگویی:
تمام فکر و نظرت به آن آقا است. سعی میکنی حتی پلک نزنی تا مبادا چیزی از نظرت بیفتد. ایشان هم میفرماید:
بیاختیار از حرم بیرون میآیی. باز احساس میکنی که پیرامون تو خلوت است و کسی مزاحمت نمیشود. از آقا خداحافظی کرده و از حرم خارج میشوی.
مات و مبهوت به در و دیوار نگاه میکنی. وقتی از حرم خارج شده و به صحن وارد میشوی از در و دیوار، زمین و آسمان چیزهایی میشنوی که از تعجّب نفس تو بند میآید:
«سبّوحٌ قدّوسٌ ربّنا و ربّ الملائکة والرّوح».
با مشاهده این صحنه بیهوش شده و بر روی زمین میافتی. تا مدّتی از خود بیخود شده و نمیدانی بر تو چه میگذرد. زمانی هم که چشمانت را باز میکنی یک نفر سفیدپوش را بالای سرت میبینی که در حال آب پاشیدن به صورتت است. کم کم به خود میآیی و به اطرافت نگاه میکنی. خودت را روی تخت میبینی و پرستاری مشغول به هوش آوردن تو است. به آرامی سر را از روی تخت برداشته و مینشینی. همسرت را میبینی که نگران در کنارت ایستاده.
دکتر میآید و تو را معاینه میکند و اجازه مرخص شدن را به تو میدهد. با تشکر از دکتر و پرستار از تخت پایین آمده و از همسرت درخواست میکنی به صحن و حرم برگردد. ناخودآگاه زبانت با زمزمه زمین و آسمان هماهنگ میشود و تسبیح خدا میگویی. دلت هم به اقرار در میآید:
«یسبّح للَّه ما فی السموات و ما فی الأرض الملک القدوس العزیز الحکیم».
مدّتی در مشهد میمانید. با عدّهای از علما و صاحب نظران سؤالات خودتان را مطرح میکنید. برایتان یقین حاصل میشود که گمشده تان را دارید پیدا میکنید. لب به شهادتین میگشایید و مذهب حقّه را میپذیرید:
از این به بعد به این حقیقت میرسی که مرگ خاتمه زندگی نیست، بلکه شروع زندگی دیگری است و امام نیز انسان کاملی است که به عالیترین مراحل کمال انسانی رسیده است.
مطالعات خودتان را گسترش میدهید. پی میبرد که مسلمانان صاحب امامی هستند که هنوز زنده است و در پشت پرده غیبت به سر میبرد. بیشتر به آموزههای دینی
و راهنماییهای اهل بیتعلیهم السلام توجّه میکنید. تلاش و پیگیری را شروع میکنید تا شناخت بیشتری نسبت به امام زمانعلیه السلام پیدا کنید. وقتی این همه کرامت از امام رضاعلیه السلام که شهید و مدفون شده مشاهده میکنید از آن امام زنده و ناظر بر اعمال چه میبینید؟
بله! افرادی هم هستند که امام زمان - عجل اللَّه فرجه - را میآزارند. باید با گفتار و رفتار کوشید تا امامعلیه السلام از ما نرنجد و آزرده خاطر نشود. عدّهای خوار و خفیف هستند که با گناهانشان آن امامعلیه السلام همام را غمگین میکنند. به خاطر همین است که امام میفرماید: «گاهی نادانان و بی خردان شیعه و آنان که دینداری شان از بال پشهای سست تر است ما را آزرده خاطر میکنند».(1)
شب است و هوا ابری. هلال باریک ماه به زحمت در آسمان دیده میشود. این تکههای سیاه و سرگردان ابر است که جلو مهتاب را میگیرند. تو هم دلت گرفته است. میخواهی از آنچه که هستی بهتر و برتر شوی. هنوز هزاران راه باقی مانده داری که
1) 5. قال المهدیعلیه السلام: «قد آذانا جهلاء شیعة وحمقائهم ومن دینه جناح بعوضة ارجح منه» (طبرسی، احتجاج، ص 473) به نقل از آفتاب ولایت ص 144.
باید بپیمایی تا انسانی کامل بشوی. در حیاط هتل قدم میزنی و در دل شب دوست داری کسی جز سکوت همنشین تو نباشد. زیر لب زمزمه ات شروع میشود و با آهنگی خاص شروع به خواندن میکنی:
الا یا ایها الساقی زمی پرساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
از آن میریز در جامم که جانم را فدا سازد
برون سازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را
از آن میده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را(1)
به حال خودت هستی که صدای نازک و لطیفی نظرت را جلب میکند:
از آن مِی ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را
تا رویت را بر میگردانی همسرت را میبینی که به تو نزدیک میشود. به او سلام کرده و او هم در حالی که کتاب شعر در دستش است جوابت را میدهد. در دست چپش کتابی را
1) 6. حضرت امام خمینیرحمه الله.
میبینی که کاغذی وسطش گذاشته است. دستت را میگیرد و با هم روی نیمکت کنار باغچه مینشیند. رو به تو میکند و میگوید:
دستت را به علامت انکار بالا آورده و تکان میدهی و میگویی:
نه … نه … نه … جایی نخوانده ام ولی میدانم زنها هم میتوانند به حقیقت برسند.
دوست داری نمونهای از آن را که در این کتاب نوشته شده برایت بیان کنم؟
خیلی خوب!
او هم حالت معلّمی را میگیرد که میخواهد به شاگرد خودش درس بدهد. چند سرفه کرده تا صدایش صاف شود و شروع میکند:
در ایران بعد از مشهد، شهر مقدّس دیگری هم است به نام قم که مرقد حضرت معصومهعلیها السلام خواهر امام رضاعلیه السلام در آنجا است. این شهر روستایی به نام جمکران دارد. حدود هزار سال پیش به امر امام زمانعلیه السلام مسجدی در این روستا بنا میشود که هم اکنون شبهای چهارشنبه و جمعه عاشقان امام زمانعلیه السلام را به خود میکشاند.
در زمانی نه چندان دور، عدّهای از خانمها به صورت پیاده از
قم به مسجد جمکران میروند که در طی مسیر، راه را اشتباه رفته و گم میشوند. چون تنها بودند و مردی همراهشان نبود وحشت میکنند و میترسند. با همدیگر برای پیدا کردن راه جمکران مشورت میکنند که هر کدام جهتی را نشان میدهد. یکی از آن خانمها، آقایی را میبیند که به طرفشان میآید. تا به او میرسد آن خانم سلام میکند و سر تا پای او را آرامش میگیرد. آن آقا هم میفرماید:
آن خانم هم رو به بقیه کرده و میگوید:
آنها به آن سمت نگاه میکنند امّا حضرت را نمیبینند. دوباره آن خانم به آقا نگاه میکند که میبیند حضرت با دست مبارکش راه را نشان داده و میفرماید:
سراسر وجود آن خانم را هیجان و خوشحالی فرا میگیرد. رو به بقیّه میکند و میگوید:
بقیه زنها هاج و واج به همان سمت نگاه میاندازند. هرچه که نگاه میکنند موفّق به رؤیت حضرت نمیشوند. هر کدام یک نالهای سر میدهند:
خاک بر سرم.. امام الان اینجا آمده و من …
یکی از زنان هم با گریه میگوید:
آن خانم هم که خوشحالی اش مقداری فروکش کرده است میگوید:
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
بعضی از آنها احساس گناه میکنند؛ چون حتماً به گوششان خورده بود که امام سجادعلیه السلام میفرماید:
«آگاه باشید که مبغوضترین مردم نزد خداوند، کسی است که در ظاهر به راه و روش امامعلیه السلام اقتدا میکند امّا به اعمال او اقتدا نمیکند».(1)
توضیح همسرت که تمام میشود رو به تو میکند و میگوید:
1) 7. شیخ کلینی، کافی، ج 8، ص 234، باب 8، ح 312.
حالا فهمیدی که چطور خانمها هم به حقیقت میرسند؟
بله استاد!
پس بلند شو برویم که دیروقت است.
باز هم چشم استاد!
بر گفته از کتاب «آفتاب ولایت» استاد مصباح یزدی
و کتاب «داستانهای شگفت انگیزی از مسجد مقدّس جمکران»
شب جمعه است و باید به مسجد مقدّس جمکران بروی. بعد از نماز مغرب و عشا راه میافتی و منتظر ماشین میمانی. بالاخره راننده، مسافر های خودش را تکمیل کرده و به سوی جمکران حرکت میکند. نسیم خنکی در تاریکی شب میوزد. شب و روز، به یاد و نام صاحب مسجد میگذرانی. هر بار هم که عزم مسجدش را میکنی شور و شوق خاصّی به تو دست میدهد؛ امّا امشب در دلت غوغای دیگری برپاست. حتماً یک واقعه غیر منتظره ای در شرف وقوع است!
به جمکران که میرسی کرایه خودت با دیگر مسافران را حساب میکنی. میخواهی در این سفر معنوی خدمتی هم به دیگر زائران بکنی. هر چند خدمت کوچکی است امّا از هیچ که بهتر است!
نزدیک مسجد که میرسی صدها و بلکه هزاران نفر را میبینی که در حال راز و نیاز با خدا هستند. از این همه جمعیت تعجب میکنی. لکنت زبان میگیری و میگویی:
خیلی خوشحال میشوی. از اینکه مردم با این همه ذوق و شوق در جمکران جمع شدهاند و به امام زمانعلیه السلام ارادت دارند احساس رضایت میکنی. وارد مسجد میشوی و پس از مدتی سر پا ایستادن بالاخره یکی از نمازگزاران بلند میشود و جایش را به تو میدهد. در همان محل مشغول انجام اعمال و نماز مسجد مقدّس میشوی. رو به قبله زیارت آل یاسین را میخوانی. سپس آقا را خطاب قرار میدهی و میگویی:
پاسی از شب گذشته است و پلکهایت دارند روی هم میآیند.
باید بقیه زائران و مشتاقان امام از فضای داخل مسجد استفاده کنند. بدون اینکه چرتی بزنی از مسجد بیرون آمده و در محلّی که از قبل تدارک دیده بودی بیتوته میکنی.
ناگهان نوری در میان جمعیت میبینی. کنجکاوانه نگاه میکنی. با حرکت لب میگویی: «حتماً مولایمان حضرت حجة بن الحسن عسکری - عجل اللَّه فرجه - است!»
آقا را میبینی که در میان جمعیت راه میرود و کسی به او توجّه نمیکند. از اینکه کسی به آن حضرت توجّهی ندارد ناراحت میشوی و دست راست خودت را بلند میکنی و بر روی پشت دست چپ میزنی و میگویی:
به طرف امام میدوی و تا نزدیکش میرسی میگویی:
السلام علیک یا بقیة اللَّه!
علیک السلام.
آقاجان! قربان خاک پای شما بشوم. خوشحالم که مردم روز به روز به شما محبّت و ارادت خاصی پیدا میکنند. این همه جمعیت که در داخل و بیرون مسجد میبینی فقط برای شما به اینجا آمدهاند.
امام دست مبارکشان را بالا میآورند در حالی که انگشت نشانش را به سمت آسمان میگیرد، میفرمایند:
با این فرمایش امام، احساس میکنی در حال منجمد شدن هستی. اصلاً تصورش را هم نمیکردی که این همه مردم از راههای دور و نزدیک برای رضایت خاطر امام نیایند. رو به امام کرده و میگویی:
پشت سر امام به میان جمعیت میآیی. حضرت ولی عصر - عجل اللَّه فرجه - از یکی سؤال میفرمایند:
شما برای چه به جمکران آمدهاید؟
مریضی دارم که دکترها جوابش کردهاند.
امام پیش یک مرد دیگری تشریف برده و میپرسند:
این مرد هم میگوید:
عمر مستأجر بود. هر روز هم که وضع بدتر میشود. بیخود نیست که میگویند: روز به روز دریغ از دیروز.
امام باز به پیش فرد سوّمی تشریف برده و همان سؤال را میکنند، او هم چینی به پیشانیاش میاندازد و با حالت ناراحتی میگوید:
چهارمین نفر هم خانمی است که میگوید:
معلوم میشود که هر کسی یک حاجتی دارد و به اینجا آمده است. آنگاه امام رو به تو میکند و میفرماید:
مات و متحیّر میشوی. تازه میفهمی که خیلیها برای خدا و امامعلیه السلام به این مسجد نیامدهاند. با زبان الکن خودت میپرسی:
حضرت میفرماید:
ناگهان اخم هایت به هم کشیده و نگاهت به زمین میافتد. معلوم میشود که خیلیها در گناه فرو رفتهاند و نمیخواهند توبه کنند. آقا ولی عصر - عجل اللَّه فرجه - رو به تو میکند و میفرماید:
در گوشه مسجد میبینی که سیّد معمّمی نشسته و زانو در بغل گرفته است، مدام ذکر میگوید و چشمهای جست و جو گرش دنبال گمشدهای میگردد.
تا چشم آن شخص به آقا میافتد از جا میپرد و به دست و پای حضرت میافتد. مدام از قدوم آقا تبرّک میجوید و گریه میکند. بالاخره رو به امام کرده و میگوید:
حضرت دست او را میگیرد و آن سیّد هم بر دستان امام بوسه میزند.
آقا سؤال میفرمایند:
سیّد هم چیزی نمیگوید و بر شدّت گریهاش میافزاید. آقا دوباره سؤال را میپرسد و سیّد جواب میدهد:
امام صورت شریف خودشان را به طرف من میچرخاند و میفرمایند:
اشکهایت سرازیر میشود، دوست داری جانت را نثار قدوم حضرت نمایی امّا جان که قابلیت حضرت را ندارد و متاع بیارزشی است که باید فدای دوست شود:
جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم
این متاعی است که هر بیسر و پایی دارد
برگرفته از کتاب «مسجد جمکران میعادگاه دیدار»
محمّد جواد بستانی راد
دم غروب است که به منزل بر میگردی. خسته از کارهای روزانه هستی ولی نمازت را سر وقت میخوانی و افطار میکنی. باز به ذکر دعا و قرائت قرآن میپردازی چون این ایام جایگاه و منزلت خودش را دارد. به حیاط منزل میآیی و شروع به قدم زدن میکنی.
هلال ماه در آسمان پیدا شده است. اوست که تاریکی را میزداید و با مهتابی ملایم، کوه و دشت را در مقابل چشمها نمایان میکند.
با خود میاندیشی که چندین سال از عمرت گذشته است و هنوز نتوانسته ای قلّهای از معارف الهی را فتح کنی. متعجّب از این هستی که به آرزویت نرسیده ای و ناراحتی که مبادا عمرت به پایان برسد و لیاقت ملاقات و دیدارش را نداشته باشی.
پیشانیات را بر زمین میگذاری و به درگاه خداوند عجز و ناله کرده و استغفار میکنی.
مدام این شعر ورد زبانت است:
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
پاسی از شب گذشته است. به طرف رختخواب میروی تا بتوانی سحر زودتر بیدار شوی. تا مژههایت به هم میآیند خوابت میبرد. نیمههای شب است که از خواب میپری:
صدای در است که تو را بیدار کرده است. تا به حال سابقه نداشته که این موقع شب کسی به سراغت بیاید. سرت را از رختخواب بلند کرده و رو به در حیاط میگویی:
سراسیمه به طرف در میروی و آن را باز میکنی. عدّهای پشت در ایستادهاند و به تو سلام میکنند:
از دیدن آنها تعجب میکنی. چشمهایت را میمالی و باز به تک تک آنها خیره میشوی. باورت میشود که درست دیدهای.
از اینکه اوّل بار است که آنها را میبینی شوکه شده و با لکنت زبان پاسخشان را میدهی:
س … سلام … سلام علیکم.
مژده! مژده!
به خاطر چی؟ مگر چه شده است؟
آقا شما را خواستهاند شیخ حسن!
منظورتان امام زمانعلیه السلام است؟
بله … امام مهدی صاحب الزمانعلیه السلام شما را طلبیدهاند.
پس کجاست؟ چرا من او را نمیبینم؟
عجله نکن! برو لباس بپوش و با ما بیا برویم به دیدارش.
چشم! همین الان!
در ناباوری تمام به طرف حیاط برمیگردی. بعد از وضو داخل اتاق رفته تا لباس هایت را بپوشی. تمام ذهنت به آقاست که انتظار دیدارش را میکشی. در اتاق غیر از لباسهای خودت، لباسهای زن و بچهها هم هست، امّا تو هوش و ذهنت در جای دیگر است. دست دراز میکنی و پیراهنی را برداشته تا بپوشی. ناگهان از بیرون صدایی به گوش تو میرسد:
خوب که به آن نگاه میکنی متوجه میشوی پیراهن خودت نیست. آن را سرجایش میگذاری و به طرف پیراهن خودت رفته و آن را میپوشی. دگمه های پیراهن را که میبندی به طرف شلوار دست دراز میکنی و آن را برمیداری. باز از بیرون صدایی را میشنوی: این شلوار تو نیست. شلوار خودت را بردار و بپوش!
این بار یقین میکنی که آنها درست میگویند. تاکنون ذهنی مغشوش و دلی آشوب زده داشتی. این دومین تذکّر آنها باعث شده از این حالت نگرانی بیرون بیایی. مطمئن شدی که آنها مأمورانی از طرف آقا هستند، چون از داخل کوچه تمام اعمال تو را شاهد و ناظر هستند و موقع اشتباه در لباس پوشیدن تذکّر میدهند.
از منزل خارج شده و همراه آن بزرگان به راه میافتی. از محلّ و روستای تان بیرون آمده و به طرف زمینهای کشاورزی میروید. کم کم از دور نوری به چشمت میرسد. هر چه که به آن نزدیک میشوی بیشتر چشم تو را خیره میکند. تمام هوش و هواس تو به تختی است که روی آن فرش پهن شده و جوانی بر روی آن نشسته است. نزدیکتر که میشوی چهره پر نور آن جوان، که بر بالشی تکیه داده است تو را مجذوب خودش میکند.
در محضر آن جوان پیرمردی نشسته و در حالی که کتاب در
دست دارد برای او میخواند. به اطراف آن تخت نگاه میاندازی. پنجاه شصت نفر را میبینی که در حال دعا و نماز هستند. از تعجب نفس در سینهات حبس شده است. به لباسهای آنها نگاه میکنی که بعضی سفید و بعضی هم سبز هستند. معلوم میشود که بعضیها از سادات میباشند.
لحظهای آرامش نداری و به اطراف نظر میاندازی. دنبال گمشده ات هستی تا او را زیارت کنی. جدالی سخت در درونت برپاست. شیطان مدام در صدد وسوسه و فتنه انگیزی است و میخواهد شک و شبهه به این مقدسات ایجاد کند و بالاخره بر تو چیره شود. امّا تو به هزار توی افکار و عقاید خودت میروی و به هیچ یک از مسلّمات دینی شک نمیکنی. دوباره نظر به پیرمرد میاندازی. او هم با ملایمت تو را به پیش خود فرا میخواند. به نزدیکش میروی و مینشینی. میفهمی این پیرمرد حضرت خضرعلیه السلام است. سرت را به طرف آن جوان نورانی میگیری. بوی خوش و مطبوعی به مشامت میرسد. با خود میگویی:
چه سعادتی!
لبهایت خود به خود به زمزمه در میآیند:
السلام علیک یا بقیة اللَّه الاعظم!
سلام علیک.
هیجان و خوشحالی به تک تک سلولهای تو سرایت میکند. از اینکه این افتخار بزرگ نصیبت شده است سر از پا نمیشناسی و غرق در جمال و جلال آقا میشوی. دو زانو در محضرش مینشینی و چشم از رخسارش بر نمیداری. حضرت نگاهی به لطافت نسیم بهاری به تو میاندازد و میفرماید:
به نفس نفس میافتی و میگویی:
الحمدللَّه …
حسن بن مسلم را که میشناسی؟
بله یابن الحسن! او روی این زمینها کشاورزی میکند.
به حسن بن مسلم بگو: پنج سال است که این زمین را تصرّف کرده و در آن کشاورزی نمودهای ولی ما آن را خراب میکنیم. این زمین شریفی است و حقّ تعالی آن را از زمینهای دیگر برگزیده و شرافت داده است، امسال باز هم آن را مرتّب نمودهای تا در آن به کشت و ذرع بپردازی و حال آن که تو اجازه نداری در
این زمین کشت کنی و باید هر استفادهای که تا به حال از آن به دست آوردهای برگردانی، تا در این محل مسجدی بسازند.
امام باز میفرمایند:
مطلبی را میخواهی با آقا در میان بگذاری. به زور آب دهانت را فرو میبری و با دقّت کلمات را سبک و سنگین کرده و انتخاب میکنی:
حضرت میفرمایند:
میگویی:
امام پاسخ میدهند:
(نه) برو به سیّد ابوالحسن(1)بگو به همراه تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و استفادههای چند سالهای را که برده است از او بگیرد و به دیگران بدهد تا بنای مسجد را شروع کنند.
آیا پول آن برای مخارج ساخت مسجد کفایت میکند؟
کسری آن را هم از رهق که در ناحیه اردهال و ملک ما است، آورده و مسجد را تمام کنند. ما نصف رهق را برای این مسجد وقف کردیم، که هر سال پول آن را آورده صرف ساختمان مسجد کنند.
سپس میفرمایند «به مردم بگو به این مکان رو آورده و آن را گرامی بدارند و در اینجا چهار رکعت نماز بخوانند. دو رکعت آن را به قصد تحیّت (احترام) مسجد و در هر رکعت یک بار حمد و هفت بار «قل هو اللَّه» و در رکوع و سجود، هفت مرتبه تسبیح بگویند و دو رکعت دیگر هم به نیّت امام زمان به جا آورند، به این صورت که حمد را بخوانند، وقتی به «ایاک نعبد و ایاک نستعین» رسیدند، آن را صد بار بگویند و بعد از آن حمد را تا آخر قرائت کنند و یک بار «قل هو اللَّه احد» بخوانند. رکعت دوم را هم به این
1) 8. سیّد ابوالحسن الرضای قمی.
ترتیب عمل کنند و در رکوع و سجود هفت بار تسبیح بگویند. وقتی نماز تمام شد، یک مرتبه تهلیل (لا اله الّا اللَّه) گفته و تسبیح حضرت فاطمه زهراعلیها السلام را بخوانند. بعد از تسبیح سر به سجده بگذارند و صد بار بر پیغمبر و آلش علیهم السلام صلوات بفرستند.
هر کس این دو رکعت «نماز امام زمان» بخواند، مثل این است که دو رکعت نماز در خانه کعبه خوانده باشد.
لحظات شیرینی را تجربه میکنی. عمری به دنبال یوسف زهرا بودی و بالاخره به مقصد خودت رسیدی. همچنان غرق در نور و جمالش هستی که حضرت به تو اشاره میکنند و میفرمایند: «برو!»
مقداری از امام فاصله گرفتهای که دوباره تو را فراخوانده و میفرماید:
آیا آن بز علامت خاصّی هم دارد؟
آن بز ابلق (سفید و سیاه) است و موهای زیادی دارد. هفت علامت در او هست: سه علامت در یک طرف و چهار علامت در طرف دیگر.
باید تاب و تحمّل این مسؤولیت را داشته باشی تا به وظیفهات عمل کنی. از حضرت خداحافظی کرده تا به دنبال دستور امام بروی. راهی منزل خودت میشوی.
تمام فکر و ذکرت به بیانات و دستورات آقاست تا درست به انجام رسانی. دیگر خوابت نمیبرد و بعد از خوردن سحری به حیاط منزل میآیی و به آسمان نگاه میکنی. سپیده از مشرق دارد سَرَک میکشد و نشان از صبح صادق است. ستارگان در حال افول هستند و ماه هم سست گونه به درون آسمان فرو میرود. بعد از خواندن نماز صبح به دعا و قرآن مشغول میشوی. هوا دارد روشن میشود و خورشید پرتوهای طلایی رنگ خود را میتاباند. همراه نور خورشید امید هم بر دلت میتابد که بالاخره وقت رفتن به خانه سیّد ابوالحسن فرا رسیده است.
لباس میپوشی و از منزل به بیرون میزنی. از ده جمکران بیرون آمده و به طرف شهر قم به راه میافتی. هر قدمی که
برمیداری دلت مثل سیر و سرکه میجوشد. دهانت خشک شده است و نفس هایت هم به شمارش افتادهاند. یقین داری آنچه را که امام فرموده است محقق میشود. بالاخره به شهر قم جلو در منزل سیّد ابوالحسن میرسی. خدمتکار سیّد بیرون در منتظر توست. تا به او میرسی سلام میکنی. او هم جوابت را میدهد:
علیک السلام.
با سیّد ابوالحسن کار دارم.
اهل جمکرانی؟
بله! حسن بن مثله جمکرانی هستم.
سیّد از اوّل صبح تا حالا منتظر تو است، چرا زودتر نیامدی؟
گفتم هوا روشن بشود و خدمت سیّد برسم بهتر است.
بفرمایید داخل.
یا اللَّه! یا اللَّه! …
با خدمتکار سیّد وارد حیاط میشوی. تو را به طرف اتاق سیّد راهنمایی میکند. تا چشم سیّد به تو میافتد از جا برخاسته و به طرفت میآید. رو به او میکنی و میگویی:
سلام علیکم.
علیکم السلام و رحمة اللَّه وبرکاته.
دستت را به گرمی میفشارد و مصافحه میکند. لبخند میزند و اندیشناک میپرسد:
از جمکران میآیی؟
بله سیّد!
خیلی وقت است که منتظر تو هستم.
مگر خبر داشتی که من پیش تو میآیم؟
آری.
کی به تو خبر داد؟
آخر شب بود که خستگی بر من چیره شد و پلک هایم را روی هم انداخت. در عالم رؤیا آقایی را دیدم که به من گفت: «کسی به نام حسن بن مثله جمکرانی نزد تو میآید، هرچه میگوید سخن او را تصدیق کن و بر قولش اعتماد کن، چون سخن او سخن ماست و نباید گفته اش را رد کنی!» یک دفعه از خواب پریدم. بدنم خیس عرق شده بود و احساس میکردم کسی در کنارم نشسته و با من حرف میزند. هرچه دنبال آن آقا رفتم دیگر پیدایش نکردم. از آن وقت تا حالا چشم روی هم نگذاشته ام و منتظر تو بودهام.
تو هم شروع میکنی از فرمایشات حضرت ولیعصر - عجل اللَّه تعالی فرجه - گفتن. از حسن بن مسلم و زمینی که باید مسجد شود میگویی. از نماز تحیّت و نماز امام زمان - عجل اللَّه فرجه - سخن میرانی و بالاخره از بزی که باید شب چهارشنبه ذبح شود یاد میکنی. سیّد به تک تک کلمات و جملات تو گوش میدهد. احساس علاقه و اشتیاق خاصی به حرف هایت نشان میدهد. چشمهایش به چیز نامعلومی در نزدیکی صورتش خیره میشود. اشک در چشمهایش حلقه میزند و با نفسی عمیق هوا را به ششها رسانده و آنگاه پس میزند. پیش خود زمزمه هایی سر میدهد. فقط حرکت لبهایش را میبینی و صدایی نمیشنوی. دستمال از جیبش درآورده و اشکهایش را میگیرد. سپس رو به خدمتکارش میکند و میگوید:
دو تا اسب را زین کنید و آماده حرکت بشویم.
باشد، همین الان!
سیّد لباسش را میپوشد و با هم به طرف حیاط میآیید. چند لحظه نمیگذرد که سر و کلّه آن خدمتکار پیدا میشود. از خانه که بیرون میآیید اسبها را میبینید که آماده برای سوار شدن هستند. سوار بر اسب شده و از قم به طرف ده جمکران میرانید.
نزدیک روستا که میرسید جعفر چوپان را میبینید که در کنار جادّه گله را میچراند. از اسبها پیاده شده و به طرف جعفر میروید. در حال صحبت با او هستید که متوجه میشوید بزی از انتهای گلّه به طرف شما میآید. خوب که به شما نزدیک میشود تمام آن هفت علامتی که امام زمانعلیه السلام فرموده بود در آن بز میبینی. رو به جعفر کاشانی (چوپان) میکنی و میگویی:
قیمت این بز چقدر است؟
برای چه میخواهی؟
میخواهم بخرم و ذبحش کنم.
به خدا قسم این بز را تا امروز داخل گله ام ندیدهام. صبح که به چشم من خورد خیلی سعی کردم تا آن را بگیرم و به صاحبش برسانم ولی نتوانستم.
بالاخره آن را چند میفروشی؟
حالا که بز به پیش تو آمده است حتماً یک حکمتی دارد. آن بز را بردار و ببر تا …
بز ابلق را میگیرید و به جمکران میآورید و شب چهارشنبه ذبح میکنید. روز چهارشنبه هم گوشتش را بین بیماران تقسیم کرده تا شفا پیدا کنند.
سیّد ابوالحسن یک نفر را به دنبال حسن بن مسلم میفرستد. او هم به منزل سیّد میآید. سیّد حقّ تملک زمینها را از او میگیرد. درآمد رهق را آورده و به آن اضافه میکند.
با سیّد به محل جلوس امام و یارانش میآیی. میخها و زنجیرهایی میبینید که حضرت بر روی زمین برای ساختن مسجد مشخص کردهاند. کارگران مشغول به ساختن مسجد میشوند. دیوارها که بالا میآیند سقف آن را با چوب میپوشانند و بدین ترتیب مسجد برپا میشود.
سیّد ابوالحسن هم زنجیر و میخ هایی را که امامعلیه السلام برای حدود دیوار مسجد معین کرده بود از زمین جدا میکند و آنها را به همراه خودش به منزل میبرد و در صندوقی نگهداری میکند. از آن روز به بعد هر بیمار و دردمندی که به منزلش میرود و خود را به آن زنجیرها و میخها رسانده و تبرک میجوید خداوند متعال هم او را شفا میدهد.
بالاخره پایان عمر سیّد ابوالحسن فرا میرسد و از دنیا میرود. مدتی میگذرد و یکی از فرزندان سیّد مریض میشود. به سراغ صندوق میخ و زنجیرها میروند تا به واسطه آنها شفا پیدا کند ولی تا در صندوق را باز
میکنند اثری از آنها نمیبینند.(1)
گویا امام زمانعلیه السلام میخواهد بفهماند که از این به بعد باید خود آن حضرت را در مسجد جمکران بجویید و آن میخ و زنجیرها وسیلهای بیش نبوده!
ای جان جهان عیان تو را باید دید
با دیده خونفشان تو را باید دید
در مسجد سهله از فرج باید گفت
در مسجد جمکران تو را باید دید
برگرفته از کتاب «داستانهای شگفت انگیزی از مسجد مقدّس جمکران»
حیدر قنبری، ص26 تا 31.
1) 9. برکات حضرت ولی عصر، ص 45؛ نجم الثاقب، ص 247؛ بهترین داستانها، ص 108.
این هم زندگی شد، ای مرد!
چه کار کنم، بیشتر از این ندارم که خرج کنم.
من این حرفها سَرم نمیشود، برو از دیگر مردها یاد بگیر.
آخر آنها شاید …
شاید و باید به میان نیاور که این چیزها زیاد از تو شنیدهام.
چشم خانم! چشم! یک فکری میکنم.
در شهر قم مستأجر هستی و با زن و بچه زندگی میکنی. مستأجری هم که هزار جور مشکلات دارد. گاهی وقتها هم بحث و مرافعه میشود. چارهای هم جز صبر و تحمل سختیها نیست. به یاد والدین خود میافتی. آنها هم آنقدر مال و منال ندارند که بتوانند تو را خانهدار کنند. به خود نهیب میزنی:
چرا به در خانه امام زمان نمیروی.
خوب چه کار کنم؟
بعضی از اطرافیان تو هم متوجه میشوند که به دنبال خرید خانه هستی. با این تنگدستی و سختی تو را مسخره میکنند. تعجب میکنند که چطور با پول کمی که تهیه کردهای میخواهی صاحب منزل بشوی. گاهی وقت هم به تو اشاره کرده و با تمسخر میگویند: «نان نداری بخوری، ولی میخواهی پیاز بخوری تا اشتهایت باز شود!» و به دنبال آن خنده آنها است که مثل صدای مته آهنی فکر و ذهنت را میخراشد.
چند ماهی میگذرد. همچنان دنبال خرید خانه هستی. از قضا به یک خانه مناسب بر میخوری که آن را برای خودتان مناسب میبینی. فقط احتیاج به تعمیر دارد که باید زحمتش را بکشی. پس از معامله دست به کار شده و با پول قرضی که تهیه کردهای تعمیرش میکنی و اسباب و اثاثیه را به خانه تان منتقل میکنی. همسرت هم از اینکه صاحب خانه شده است خوشحال و سرحال به نظر میرسد. چند روزی از نقل و انتقال تان نمیگذرد که متوجه میشوی آهی در بساط نداری که با آن سودا کنی. هرچه که از پول خودت و قرضی بود خرج کرده و برای مایحتاج
روزانه تان دچار مشکل هستی. نمیدانی که چه کار باید بکنی!
تعطیلات پیش میآید و ایام مسافرت است. به خانه مادرت میآیی. زن و بچهها را هم همراه خودت آورده تا دیداری تازه کنند. مادر هم توقعات خاص خودش را دارد. وقتی در پیش او هستی توقع دارد تو همه کارها را کمکش کنی. تو هم شب و روز پروانهوار دورش میچرخی. احترام پدرت را هم حفظ میکنی. میخواهی حتی یک لیوان آب را هم اگر میخواهند برایشان ببری. لذا هر وقت پدر و مادر درخواستی دارند میگویی:
سریع جهت برآوردن حاجات شان حرکت میکنی. آنقدر هم تند میروی که گویا موکت و فرش زیر پاهایت میگریزند. بعضی موقع هم خم میشوی و پای مادر و پیشانی پدر را میبوسی.
یکی میپرسد:
چرا این کار را میکنی؟
چون میخواهم آستانه در بهشت را ببوسم.
مگر حدیثی در این مورد داریم؟
بله! پیامبر میفرماید که اگر کسی میخواهد آستانه در
بهشت را ببوسد این کار را انجام دهد.(1)
اگر پدر و مادر کسی مرده باشد باید چه کار کند؟
باید برود قبر آنها را ببوسد.
در این ایام کمی بیقراری میکنی. نیمی از دلت شاد است و نیمی دیگر غمگین. با دیدار پدر و مادر شادی به تو دست داده است امّا گاهی نگران بگو مگو بین همسر و مادرت هستی. هرچند قبل از مسافرت به همسرت سفارش کردهای که «هرچه مادرم میگوید تأیید کن، چون بزرگتر است باید احترامش را داشته باشی. اگر به نصیحت هایش عمل نمیکنی، آنها را بسته بندی کن و کنار بگذار تا خیال من و تو راحت بشود!» امّا کو گوش شنوا؟
ایام تعطیلات پایان مییابد و زمان جدایی از والدین و خداحافظی فرا میرسد. خم میشوی و بر دو دستان پدر بوسه میزنی. به مادر که میرسی قدری تأمّل میکنی. دستهایش را در میان دو دستت به گرمی میفشاری و مقابل او زانو میزنی. چشم در چشم او میدوزی و سپس خم شده دو دستش را بوسه
1) 10. محمّد تقی عبدوس، محمّد محمّدی اشتهاردی، بیست و پنج اصل از اصول اخلاقی امامانعلیهم السلام، ص 79.
باران میکنی. اشک در چشمانت حلقه میزند. با همان حال بغض گرفته میگویی:
مادر جان! … دعا کن … دعا کن … وضعمان بهتر شود و سرو سامان پیدا بکنیم.
پسرم! ان شاءاللَّه مشکلتان حل میشود.
یعنی به همین سادگی مشکل ما حل میشود؟
ان شاءاللَّه.
دوری از پدر و مادر سخت است. بی علت نیست که بغضت میگیرد و میخواهی اشک بریزی. بالاخره از والدین جدا شده و به قم برمیگردی. چند ماهی به درس و بحث مشغول میشوی. اواخر اسفند ماه است که باز تعطیلات نوروزی را در پیش دارید. امّا در این سفر برایتان خیلی چیزها مهیّا است. برای والدین و فامیلها سوغاتی و سوهان خریده و راهی وطن خودت میشوی. دیدار والدین برای تو یک روحیه و نشاط تازه به همراه دارد. چند روزی هم بین فامیلها رفت و آمد میکنی و متوجه نگاههای کنجکاوانه مادرت هستی. حسابی تو و خانوادهات را زیر نظر دارد و تک تک کارها و اعمالت را کنترل میکند. امشب مهمانها رفته و بچهها خوابیدهاند. فقط تو با همسرت پیش
مادر هستید که رو به تو میکند و میگوید:
پسر جان! هزار ما شاء اللَّه مثل اینکه وضعت خوب شده است.
الحمدللَّه بله.
علتش چیست؟
خودم هم نمیدانم که چرا یک دفعه ظرف این چند ماه گذشته بادِ موافق کشتی زندگی ما به حرکت درآمده و همه چیز بر وفق مراد مان پیش میرود.
من علّتش را میدانم.
علتش چه چیزی است مادر؟
اگر بخواهی علتش را بدانی یک شرط دارد؟
چه شرطی؟
به شرط اینکه خدا را فراموش نکنی؛ چون رفتار و اعمال تو این دفعه با دفعه قبل خیلی فرق کرده است.
از خجالت خیس عرق میشوی. گلویت میخشکد و مدام زبان در دهان میچرخانی تا شاید بتوانی گلویت را خیس کنی. سرت پایین میافتد و احساس میکنی که بار گناه است که به تو فشار میآورد و میخواهد مچاله ات کند. دیگر نمیتوانی به چشمان مادر نگاه کنی. سرافکنده میگویی:
خیلی سعی کردهام تا خدا را فراموش نکنم. امّا اعتراف میکنم که بعضی اوقات که به مال و منال میرسم خوشحال شده و خدا را هم از یاد میبرم. آدم عجب فراموشکار است!
یادت است که در آن سفر قبلی از من خواستی که برای تو دعا کنم تا وضعت سر و سامان پیدا بکند؟
بله! خوب هم یادم است.
من هم نماز امام زمان - عجل اللَّه فرجه - خواندم و برای تو دعا کردم. مطمئن باش که این عنایت خاص آقا بوده است که وضعت خوب شده است.
خطی بر پیشانی میاندازی. این بار عرق سردی از پیشانیات میچکد. نه تنها از مادرت خجالت میکشی بلکه پیش آقا هم خودت را خجل میبینی. بلند میشوی وضو گرفته و دو رکعت نماز امام زمان میخوانی. از امام زمانعلیه السلام هم تشکر میکنی و از او در رسیدن به خدا استمداد میطلبی.
به فکر فرو میروی. به خوبی میدانی که قرآن در هفت جا پس از دعوت به یکتایی و شکر خدا، دعوت به احسان و تشکر از پدر و مادر میکند.(1)تو هم باید از خدا و امام زمانعلیه السلام تشکر کنی
1) 11. سورههای بقره / آیه 83؛ نساء / آیه 36؛ انعام / آیه 151؛ اسراء / آیه 23؛ نمل / آیه 19؛ احقاف / آیه 15؛ لقمان / آیه 13 و 14.
که این همه نعمت به تو داده است. لازم است به پدر و مادرت هم که واسطه این همه فیض و رحمتاند احسان و نیکی بنمایی. به طرف اتاق مادرت میروی. به پیش مادر که میرسی خودت را روی زانوهای پینه بسته مادرت میاندازی و بر پاهایش بوسه میزنی
برگرفته از کتاب «دعای والدین مستجاب است»
و کتاب داستانهای شگفتانگیز از مسجد مقدّس جمکران
بار و بنه ات را جمع کردهای. دوستان و همشهری هایت هم آمادهاند تا با کاروان به سوی مکّه بروید. از قفقاز(1)تا مکّه خیلی راه است ولی عشق به خانه خدا جهت انجام مراسم حجّ همه این سختیها را آسان میکند. بالاخره زمانِ خداحافظی از زن و بچهها فرا میرسد و تو هم راه مکّه و مدینه را در پیش میگیری. به خانه خدا که میرسی مناسک حج را به جا میآوری سپس به مدینه رفته و کنار قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله به عبادت و راز و نیاز مشغول میشوی. ایّام حج که به پایان میرسد سوغاتی هایی برای خانواده و فامیل میگیری و با دوستان به شهر جدّه عربستان میآیی تا با کشتی به ایران و سپس به قفقاز برگردی. مسافرها که سوار میشوند کشتی به حرکت در میآید.
1) 12. قفقاز بین دریای خزر و دریای سیاه میباشد.
اثاثیه ات را در بین راه جا به جا میکنی. برای اینکه محل استراحتی داشته باشید وسایل داخل کشتی را به روی عرشه آن میبری تا بعداً آنها را جاسازی کنی. ناگهان قلب تو در سینه فرو میریزد و فریاد میکشی:
همسفران تو هم به بیرون میریزند و به طرفت میآیند. هر کسی چیزی میگوید:
چی شده حاجی؟ کسی غرق شده؟
مگر کوسه ها حمله کردهاند که اینقدر فریاد میکشی؟
چه کمکی میتوانیم به تو بکنیم حاجی؟!
چیزی افتاده داخل آب؟
تو هم از ناراحتی چینی بر پیشانی میاندازی و با اشاره به داخل دریا میگویی:
یکی میپرسد:
کیسه ات چی شد؟
افتاد … افتاد توی آب و …
آنها هم هر کدام به طرفی میدوند تا شاید آن را در داخل آب
پیدا کنند. بعضی طناب و چنگک آورده، بعضی هم چوب و … هر چه تقلّا و تلاش میکنند به جایی نمیرسد. پس از کلّی جست و جو دستِ خالی به طرف تو میآیند. تو هم کنار عرشه کشتی مینشینی و در افکار مضطرب خودت فرو میروی. گاهی وقتها هم افکار وحشتناکی به سراغت میآیند که هنگام نگرانی و اضطراب به سراغ هر کسی میآیند.
به شدّت ناراحت و افسرده میشوی. همچنان در افکار خودت سیر میکنی. ناگهان نسیم ملایم امید در دلت میوزد. غم و افسردگی از وجودت بیرون میرود و چین های پیشانیات محو میشوند. از جایت بر میخیزی و پیش دوستان خودت میروی. و در حالی که پنجه هایت را از خجالت در هم میفشاری میگویی:
رد کنید بیاید.
چه چیزی؟
پول … پول قرضی.
برای چه میخواهی؟ ما که تو را تا قفقاز همراه خودمان میبریم. دیگر پول برای چه میخواهی؟
من فقط تا ایران همراهتان هستم. از آنجا جدا میشوم و میخواهم بروم به دنبال کیسه پول و سوغاتی خودم.
از تعجّب دهان همه باز میماند. تا مدّتی مات و مبهوت به تو نگاه میکنند. یکی از حاجیها خودش را مقداری جمع و جور کرده و میگوید:
ببخشید! میخواهی دوباره برگردی مکّه و کیسه ات را … ؟
نخیر! دیگر به مکّه بر نمیگردم.
پس کجا میخواهی بروی؟
بعداً متوجه میشوید.
بعضیها باور نمیکنند که میخواهی از آنها جدا بشوی. چند روزی میگذرد تا به ساحل ایران میرسید. تا پایت به ساحل میرسد ساک خودت را برداشته و با گرفتن پول قرضی از دوستانت خداحافظی میکنی. هر کدامشان از تو سؤالی میکنند:
حالا کجا میخواهی بروی؟
عراق.
مگر تو پولت را در راه عربستان و دریا گم نکردهای؟
چرا، ولی من میخواهم بروم آنجا کیسه پولم را بگیرم.
از چه کسی؟
از آقا و مولای خودم.
عدّهای حرف تو را به شوخی میگیرند. بعضی از نگاهها هم
مقداری مشکوک و همراه با سوء ظن است. یکی از آنها خنده ای شیطانی میکند و میگوید:
تو ناراحت میشوی امّا آن را به دل نمیگیری. از تک تک آنها خداحافظی کرده و راهی کشور عراق میشوی. خودت را به شهر نجف اشرف میرسانی و آداب و اذکار زیارت را به جا میآوری. سپس حلقههای ضریح را میچسبی و میگویی:
یا امیرالمؤمنین! من کیسه پولم را که به دریا افتاده است از شما میخواهم. بعد بقیه حاجات خودت را با آقا و مولای خودت در میان میگذاری. شب است و خستگی به تو هجوم آورده. پلکهایت که سنگین میشوند به خواب خوشی فرو میروی. در خواب حضرت را میبینی که میفرماید:
برو همیان(2)خودت را از میرزای قمی بگیر!
سحر از خواب بیدار شده و به نماز و عبادت مشغول میشوی. ذهنت هم که مدام مشغول است به میرزای قمی. هرچه که فکر میکنی او را نمیشناسی.
همچنان برایت معمّا باقی میماند تا دوباره به حرم میآیی. آداب حرم را به جا آورده و به حضرت علیعلیه السلام عرض میکنی:
شب دوم هم میخوابی و در عالم خواب امامعلیه السلام را میبینی که میفرماید:
از خواب پریده و در دل تاریکی به فکر فرو میروی. به یاد کیسه پول و سوغاتی خودت میافتی که در دریا فرو رفتهاند. امواجی نه چندان تیره و تار به ذهن و فکرت نفوذ و رسوخ میکنند. بدنت کرخت و بی حال میشود که آن را رها کرده و روی زمین ولو میشوی. دوباره به خود میآیی و تلنگری به خود میزنی و با آیه قرآن روح نشاط و امید پیدا میکنی:
« … وَ لَا تَاْیَْسُواْ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ ولَا یَاْیَْسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ»؛ « … از رحمت خدا ناامید مباشید که هرگز جز کافر هیچکس از رحمت خدا ناامید نیست» (1)
برای خداحافظی به حرم میآیی. نیمههای شب است و حرم
1) 15. سوره یوسف / آیه 87.
خلوت. خود به خود اشکهایت جاری میشوند.
فکر رفتن به قم و دیدار با میرزای قمی آرامش خاصّی به تو میدهد. بالاخره از عراق به ایران آمده و راهی شهر قم میشوی. خورشید در حال غروب است و کم کم اشعههای زرّین خودش را جمع میکند. تاریکی، در هزار توی شب میخزد و شهر در زیر خنکای شب نفس میکشد.
شب را با زیارت در حرم حضرت معصومهعلیها السلام میگذرانی. با استراحتی کوتاه صبح تازهای را شروع میکنی. از چند تن آدرس او را سؤال میکنی. در میان آنها یکی پیدا میشود که آدرس منزل میرزا را به تو میدهد. بعد از ظهر است که کوچه و پس کوچههای قم را پشت سر میگذاری. به دَر چوبی و محقری میرسی که آن را میکوبی. آقایی جلوی در میآید و میگوید:
بفرما! با کی کار داری؟
با آقا میرزای قمی کار داشتم.
حاج آقا هر روز در این ساعت بعد از ظهر استراحت میکند.
پس کِی میشود او را ببینم؟
برو یک ساعت دیگر بیا.
ناگهان از داخل خانه صدایی به گوش هر دوی تان میرسد:
من بیدارم. به او بگو نرود، همانجا باشد.
چشم آقا.
خادم آقا خودش را به داخل منزل میرساند و میرزا به او میگوید:
این کیسه را به آن آقایی که جلو در آمده بده.
اطاعت حاج آقا!
آن خادم هم کیسه را میگیرد و به جلو در میآورد. تا چشمت به آن میافتد از تعجب مات و مبهوت میشوی. از خوشحالی زبان تو بند میآید و به سختی میگویی:
کیسه را صحیح و سالم با تمام محتویاتش بر میداری و به حرم حضرت معصومهعلیها السلام میآیی. بار دیگر زیارت کرده و راهی وطن خودت میشوی.
بعد از چند روز به قفقاز میرسی. فامیل و دوستانت به دیدار تو میآیند و علت تأخیرت را سؤال میکنند. تو هم از ابتدای ماجرا که کیسه پول و سوغاتی هایت به دریا افتاده و تا انتهای ماجرا را که آنها را در قم از میرزا میگیری تعریف میکنی. همسرت که از همه با دقت و فراست بیشتری به حرف هایت
گوش میدهد یک دفعه از جا بلند شده و روی پاهای خودش میایستد. سپس رو به تو میکند و میگوید:
نه بابا! یعنی همین کیسهای که همراه خودت آوردهای به داخل دریا میافتد و گم میشود؟
بله همین کیسه و همیان.
چگونه کیسه در جدّه به آب افتاد و تو آن را در قم به دست آوردی؟
رفتم حرم امام علیعلیه السلام و به حضرت متوسّل شدم و ایشان راهنمایی ام کرد تا از میرزای قمی آن را بگیرم.
وقتی میرزا خواست کیسه را به تو بدهد نشانی اجناس داخل آن را از تو پرسید؟
نه، اصلاً سؤال نکرد.
نام تو را پرسید؟
نه! بدون اینکه چیزی بپرسد کیسه را برایم فرستاد.
آخر چطور نامت را نپرسید؟ او از کجا میدانست چه کسی درِ خانه را زده و چه کار دارد؟
خجالت میکشی و نمیدانی به همسرت چه پاسخی بدهی. از نگاه کردن به چشمهای او خودداری میکنی. سرت را پایین میاندازی و در کنجی مینشینی. بسیار ناراحت و متأسف
میشوی. باز این همسرت است که سؤال میکند:
تو که این چنین کرامت عظیمی از آن مرد الهی دیدی به داخل خانهاش نرفتی تا او را ببینی و دستش را ببوسی؟
نه! چونکه تا کیسه را دیدم هیجان زده شده و آن را گرفتم و آمدم.
تو میدانی چه چیزی را از دست دادهای ای مرد!؟
چه چیزی؟
سعادت دیدار انسان کامل و بنده مخصوص خدا را از دست دادی. چون فکرت به دنبال پول و سوغاتی های خودت بود آنها را به دست گرفتی و آوردی ولی …
سرزنش های زنت باعث میشود که مقداری به خودت بیایی. خوابت کمتر میشود و مدام در فکر هستی. یک آشوبی در دلت پیدا میشود که به دنبال آن تصمیم خودت را میگیری و عزمت را جزم کرده تا به قم برگردی. میخواهی تا زندهای پیش میرزای قمی بمانی و خادمش بشوی. چون الان زمان غیبت است و اگر سعادت دیدار امام زمانعلیه السلام برای تو مقدور نیست، ولی دسترسی به شبیهترین مردم به امام معصوم صلی الله علیه وآله هست؛ زیرا فقیهان جامع الشرایط و در صدر آنها ولی فقیه حجتهای امام زمان - عجل اللَّه
فرجه- محسوب میشوند. امام زمانعلیه السلام میفرماید: «و امّا در حوادثی که برایتان واقع میشود به راویان حدیث ما مراجعه کنید، همانا که ایشان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر ایشانم».(1)
قصد و تصمیم خودت را با همسرت در میان میگذاری. او هم مخالفتی نمیکند که هیچ، بلکه مشوّقت هم هست. باز ایام خداحافظی از فامیل و دوستان فرا میرسد. پا را از قفقاز بیرون گذاشته و راهی شهر قم میشوی. چند روزی در راهی تا به قم میرسی. یک راست به طرف خانه میرزا میروی. پس از خیابان اصلی چند تا کوچه و پس کوچه را پشت سر میگذاری. نزدیک خانه آقا که میرسی سیل جمعیت نظرت را جلب میکند. خوب که نظر میاندازی متوجه میشوی که جنازهای بالای دست دارند میآورند.متوجّه میشوی که خود میرزای قمی است. جمعیت هم شیون کنان همراه جنازه راه میافتد و آه و ناله شان با شعارهای توحیدی و ولایی در میآمیزد:
اشک بی محابا بر صورتها جاری میشود. دردی که بر سینه
1) 16. علامه مجلسی، بحارالانوار،ج 53،ص 181،باب 31،ح 10.
یاران و مردم قم سنگینی میکند، کسی را رخصت انجام کاری نمیدهد. حوزه و بازار تعطیل شده است و به تشییع جنازه آمدهاند. هیچ کس نمیتواند خودش را کنترل کند. ضربه بزرگ فقدان میرزا آنچنان سنگین و کاری است که تمام شهر را ماتم میگیرد. همراه سیل تشییع کنندگان به قبرستان شیخان قم میآیی. شمع وجودت آرام آرام میسوزد و همراه با اشک بر صورتت میریزد. سینه میزنی و نوحه خوانی میکنی. مدام هم بر سرت میزنی که چرا زودتر خودت را به میرزا نرساندی تا افتخار خادمی اش را داشته باشی.
بعد از خاک سپاری میرزا در مراسم ختم او شرکت میکنی. دسته دسته مردم برای بزرگداشت آن عالم میآیند و فاتحه میخوانند. بیشتر از همه طلبهها هستند که همچون فرزندان یتیم شده گریه میکنند. تو هم مدام در فکر هستی که چگونه میتوانی افتخار خادمی میرزا را پیدا کنی. حال میرزا دفن شده است، ولی روح او که شاهد و ناظر است. پیشنهادی برای این کار داری. آن را با چند تن از علما و بزرگان قم در میان میگذاری. آنها هم آن را بلامانع میبینند. امشبی را میخواهی استراحت کنی تا از فردا مشغول خادمی میرزا بشوی. پرده سیاه شب بر
چشمان تو مینشیند و به خواب عمیقی فرو میروی.
صبح زود بیدار شده و به نماز و عبادت مشغول میشوی. صبحانه را خورده و نخورده راه میافتی و به طرف قبرستان شیخان میآیی. خودت را به قبر میرزا میرسانی و مشغول خدمت میشوی. از امروز خادم مقبره آن جناب هستی!
بعضی وقتها فرصت میکنی تا به جمکران بروی. میخواهی در کنار خدمت به میرزا از امام و مقتدای او هم کسب فیض کنی. درست است که سواد زیادی نداری امّا همین قدر میدانی که پیروان واقعی امام زمانعلیه السلام میتوانند به درجه هایی از ولایت و پیشوایی دست پیدا کنند.(1)
امشب هم عازم جمکران میشوی. آداب آنجا را با ادب به جا میآوری و از اینکه شناختت نسبت به امام کم است متأثر میشوی.
جوانی را میبینی که از برآورده نشدن حاجتش به امام زمانش با صدای بلند گلایه میکند. از او میخواهی که به آمدنش به مسجد مداومت دهد.
1) 17. سوره قصص / آیه 5.
چند ماهی میگذرد که دوباره آن جوان را میبینی. او با اوقات تلخی و قیافه درمانده به تو میگوید:
باز به مسجد جمکران رفتم و نتیجه نگرفتم. من که امام را نمیبینم چطور حاجتم را از او بگیرم؟
مردم به سر قبر مرحوم میرزای قمی میروند و با خواندن فاتحه و سوره یس حاجت خودشان را میگیرند. حالا به مسجد مقدّس جمکران که پایگاه امام زمانعلیه السلام است آمده و نمیتوانی حاجت خودت را بگیری؟
او هم خجالت میکشد و چیزی نمیگوید.
به خوبی احساس میکنی که بعضیها پشت به نور و روشنایی ایستادهاند. خورشید هر لحظه میدرخشد و پرتو دل انگیزش را برای همه میپراکند و خود انسانها هستند که عرصه را بر خود تیره و تار میکنند.
برای بار سوم که آن جوان را میبینی با خوشحالی پیش تو میآید و میگوید:
چهل شب به مسجد مقدّس جمکران رفتم و با اخلاص اعمال را انجام دادم و حاجتم را از آقا امام زمانعلیه السلام گرفتم.
مگر نمیدانی که امام آنقدر پیروانش را دوست دارد که
خودش میفرماید: «اگر دعا کنید برای دعایتان آمین میگویم و چنانچه دعا نکنید من برایتان دعا میکنم. برای لغزش هایتان استغفار میکنم و حتی بوی شما را دوست دارم».(1)
جوان هم پشت سر هم مژه زده و چشمانش برق میزند. از او آواز کوتاهی به گوش میرسد که همراه با تلخی اشکی سوزان است. در تاریکی و روشنایی محوطه جمکران شروع به قدم زدن میکند. دیگر زائران هم زمزمهای مبهم و نجیب سر میدهند. چشم خیلیها بارانی شده است. اشعار جان سوزی هم از یکی از زائران به گوش میرسد:
خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد
غم مخور آخر طبیب دردمندان خواهد آمد
آنقدر از کردگار خویشتن امیدوارم
که شفابخش دل امیدواران خواهد آمد
بوی پیراهن رسید و زین بشارت گشت معلوم
یوسف گم گشته سوی پیر کنعان خواهد آمد
1) 18. آیت اللَّه مصباح یزدی، آفتاب ولایت، ص 151.
دردمندان، مستمندان، بیپناهان را بگویید
مصلح عالم، پناه بیپناهان خواهد آمد
تلخی هجران شود شیرین به روز وصل جانان
صبح صادق از پی شام غریبان خواهد آمد
برگرفته از کتاب «آفتاب ولایت» آیتاللَّه مصباح
و «داستانهای شگفت انگیزی از مسجد مقدّس جمکران»
در شهر قم هستی. هر روز جزو برنامههای توست که به زیارت حرم مطهّر بیایی و راز و نیاز کنی. در نجف که بودی کار تو هر روز همین بود؛ اوّل به زیارت قبر شریف امیرالمؤمنینعلیه السلام میرفتی و سپس به حوزه علمیّه جهت درس و بحث.
در اینجا به راحتی برای زیارت میآیی و تا هر موقع هم که بخواهی میمانی. با دوستان و آشنایان خودت صحبت و درد دل میکنی. امّا در نجف، رژیم بعثی چنین فضایی را برای زیارت و … قائل نبود. آنچنان اختناق و خفقان در عتبات عالیات بود که تکتک افراد زائر را با مشخصات فردی در کنترل دارند. بیشترین فشار هم روی علما و شیعیان میباشد.
به تازگی به یک مشکل بزرگ برخورده ای. آن را با یکی از
مراجع تقلید قم در میان میگذاری. ایشان توصیه رفتن به مسجد مقدّس حضرت ولی عصرعلیه السلام (جمکران) را دارند. تو هم اعتقاد خاصّی به این پایگاه داری. راهی مسجد مقدّس جمکران میشوی. تا پای تو به جلوی دَرِ حیاط مسجد میرسد میایستی، رو به مسجد میکنی و میگویی:
وارد مسجد میشوی و شروع به خواندن نماز میکنی. مشکل خودت را در عالم معنا با حضرت در میان میگذاری و با امید به حل شدن آن معضل، به قم برمیگردی. هر چه منتظر میمانی و ایّام میگذرد مشکلت حل نشده و کمکم امیدت تبدیل به ناامیدی میشود. باز راهی مسجد مقدّس جمکران میشوی و شروع به نماز و راز و نیاز میکنی. از آقا میخواهی تا در پیش خداوند شفاعت کند و مشکل تو را حل نماید. با امید از جمکران بر میگردی. امّا این امید تو با گذشت زمان به تحلیل میرود. گاهی هم قیافه تو درهم رفته و ناراحت در کناری مینشینی و زانوی غم به بغل میگیری. از غصّه ماهیچه های صورتت منقبض میشوند.
1) 19. ای اسب سوار سرزمین حجاز! کمکم کن!
امّا باز به خود میآیی و عزمت را جزم میکنی. پشت سر هم به جمکران میروی و برمیگردی. هر بار هم به طور کامل آداب مسجد را به جا میآوری و امیدوار به حلّ مشکل خودت هستی. امشب تا پایت به جمکران میرسد به سوی وضوخانه میروی. تجدید وضو نموده و به طرف مسجد میآیی. در مسیر، از میان دست فروش هایی که در فضای خالی اتراق کردهاند میگذری. به کتاب فروشی مسجد مقدّس هم سری میزنی. در آنجا برادرانی را میبینی که به خوبی از زائران مسجد مقدّس استقبال میکنند. به سؤالات مشتریان پاسخ میدهند و در حدّ امکان آنها را راهنمایی میکنند. بهترینهای کتب را در معرض گذاشتهاند و محصولات فرهنگی ارائه داده و به فکر و عمل مشتاقان جهت میبخشند. انصافاً فضای معنوی خاصی را به وجود آوردهاند.
به یکی از این قفسه ها نزدیک میشوی. کتابی نظر تو را جلب میکند. آن را برداشته و ورق میزنی. از معجزات و کرامات امام زمانعلیه السلام سخن رانده است. بقیه کتب آن ردیف را یکی یکی برداشته و به آنها نظر میاندازی. از مباحثی چون امامت، غیبت و ظهور قائم آل محمدصلی الله علیه وآله مطالب ارزشمندی بیان کردهاند.
از خادمان کتابفروشی خداحافظی میکنی و راه مسجد را در
پیش میگیری. خیل مشتاقان را میبینی که در جنب و جوش و فعالیت هستند و هر کسی میخواهد یک حظّ و بهرهای بگیرد و میوهای از این درخت پربار جمکران بچیند و با خود به ارمغان ببرد و باغ وجود معنوی خودش را صفا و جلا ببخشد. آنها به خوبی میدانند که معلوم نیست بار دیگر این توفیق رفیق شان بشود یا نه!
تو هم مثل آنها با ذوق و شوق مشغول نماز و دعا میشوی.
بعد از انجام آداب مسجد به حیاط میآیی. تودهای از ابر را میبینی که بالای سرت کپ کرده و از جایش حرکت نمیکند، و جلوی تابش مستقیم نور خورشید را گرفته است. اشعههای زرّین خورشید از میان ابر گذشته و خودشان را به زمین میرسانند تا راه را از چاه مشخص کنند. شروع به قدم زدن میکنی. با اشکی که از چشمانت سرازیر میشود حاجتت را با صاحب اصلی مسجد در میان میگذاری:
بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آی دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
به یاد حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله میافتی. وقتی از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله سؤال میشود که در زمان غیبت چگونه شیعیان از وجود امام عصرعلیه السلام بهرهمند شوند میفرمایند:
«آری، سوگند به خدایی که مرا به پیامبری برانگیخته، مردم زمان غیبتش از او بهرهمند گشته و به نور ولایت و رهبری اش راهنمایی میشوند، همانگونه که از خورشید هنگام قرار گرفتن پشت ابرها بهرهمند میگردند.» (1)
ناگهان خودت را در جمع عدّهای میبینی که بیشترشان جوان هستند. هر کس یک کاغذ و خودکاری در دست گرفته و مشغول عریضهنویسی اند. نامه را خطاب به حضرت حجّتعلیه السلام مینگارند و او را به نوابّش قسم میدهند و در چاهی که بدین منظور حفر شده میاندازند.
هرچند عریضه را میتوان در هر چاه و آب روانی انداخت، امّا اینجا حال و هوای دیگری دارد. این چاه نامهها را نگه میدارد تا به صاحبش برساند. اسرار مردم را هم حفظ میکند و جز به محرم آن چیزی نمیگوید.
به طرف ایستگاه اتوبوسرانی شهرداری میآیی. بدن خودت را به صندلی اتوبوس میسپاری تا در قم باز پس گیری.
1) 20. بحار الانوار/ ج 52، ص 92 (به نقل از شناخت حضرت مهدیعلیه السلام ص 111).
گاهی گونههای تو تیره و تار میشوند. فضای فکری تو بحرانی است. حالت افسردگی به تو هجوم میآورد. مقداری زود رنج و کم حوصله هم شدهای. توقّع داری زود حاجتت برآورده میشد. ناگهان به خود میآیی و نهیب میزنی:
آیات و روایات را به یاد میآوری. تکتک آنها را در ذهن خودت مرور میکنی. از همه بیشتر این آیه شریفه را تلاوت میکنی: « … وَلا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ» (1)
سوار ماشین میشوی، مسیر قم به جمکران را به خوبی آشنا شدهای. اگر چشمهایت را هم ببندی میتوانی با گردش ماشین دور هر میدان، پی ببری که در چه نقطهای از مسیر هستی. به جمکران که میرسی مستقیماً به طرف مسجد میروی. با دل شکسته مشغول نماز میشوی. به قنوت که میرسی نفس عمیقی میکشی. شانههایت به حرکت درمیآیند و اشکت سرازیر میشود. با همین حالت در دل خطاب به امام زمانعلیه السلام میگویی:
1) 21. سوره یوسف / آیه 87: « … و از رحمت خدا مأیوس نشوید که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس میشوند».
ای امام من! ای بهترین بهترینها! آیا جایز است که من در محضر شما باشم و به علمدار کربلا متوسّل بشوم و او را شفیع نزد خدا قرار دهم؟
ای مهدی فاطمه! شما … شما … امام من میباشید، آیا … آیا … زشت نیست با وجود امامی مانند شما به کسی متوسل شوم؟
باز مشکل و حاجتت را با آقا در میان میگذاری. نماز را تمام کرده و همچنان رو به قبله مینشینی. به خوبی میدانی که امام، از بندگان خاصّ خداست که مسیر عبودیت را طی کرده و در خدا فانی شده است. چشم و دست و گوش او الهی شده و خداوند به دست امام روزی میدهد. آنچه که امام از خداوند طلب کند، برای بزرگداشت حقّش، خدا هم اجابت میکند.
اهل افراط و تفریط نیستی. مقام امام را با محبّت افراطی آنقدر از ساحت بندگی بالا نبرده تا به مقام ربوبیّت برسانی و اهل غلوّ شوی! به مدّعیان دروغین پیرامون مهدوّیت هم گوش نمیدهی که سر از جریانهای انحرافی در آوری!
بله! باید زمینه ظهور را آماده کرد. گل و نهال امید و ایمان را در قلوب کاشت و رشد و پرورش داد. علفهای هرز را باید به موقع از روی کره زمین وجین کرد و از ریشه کَند. هرچند نیاز به داسی بُرنده و سهمگین باشد!
گاهی هم دهانت باز میشود تا لب به گلایه و شکوائیه بگشایی؛ امّا تغییر عقیده میدهی و بعد از قورت دادن آب دهان میگویی:
چشمهایت سنگین شدهاند. پلکها زور میزنند تا به هم بیایند و خوابت کنند. تو هم مقاومت میکنی تا بیدار بمانی. ناگهان چهره نورانیای را مقابل خودت میبینی. از جای خودت میپری و روی دو پا میایستی. با خود میگویی:
چند لحظهای مکث میکنی و زیر لب میگویی:
اشک شوق در چشمهای تو حلقه میزند. بیدرنگ به طرفش میروی. درحالی که از شدّت هیجان به عرق افتادهای میگویی:
السلام علیک یا حجّة بن الحسن العسکری.
علیک السلام و رحمة اللَّه.
حضرت نگاهی همانند لطافت نسیم بهاری به تو میاندازد و با صدایی دلنشین میفرماید:
«نه تنها زشت نیست و ناراحت نمیشوم که به علمدار کربلا متوسل گردی بلکه به شما راهنمایی نیز میکنم که هنگام توسل به علمدار کربلا چه بگویی؟»
گوشهایت برای شنیدن فرمایشات آقا تیز شدهاند. تکتک سلولهای تو آماده شنیدن هستند. اگر چارهای بود جلو حرکت قلب خودت را هم میگرفتی تا چند لحظهای نتپد و بیحرکت باشد. حضرت ادامه میدهد:
هنگامی که برای روای حاجت به آن حضرت - قمر بنی هاشمعلیه السلام - متوسّل شدی بگو: «یا أَبَا الْغُوثِ أَدْرِکْنِی» (1)
مشکلت را با امام زمانعلیه السلام در میان میگذاری و یقین داری که دعای حضرت مستجاب است. چون راهی رفتهای که ره یافتگان به حقیقت در این وادی قدم گذاشتهاند!!
دوباره خودت را در مسجد تنها میبینی. احساس سبکی میکنی. غم و غصههای تو یکجا از دلت کنده شدهاند. شیرینی و حلاوتی معنوی در کام خودت حس میکنی. لذتی به تو دست میدهد که با هیچ یک از لذتهای دنیایی قابل قیاس نیست.
از مسجد بیرون میآیی، ولی چشم به ظهور میدوزی. ظهوری که باید زمینه آن فراهم باشد. زحمت و تلاش دارد امّا به لذت و آسایش آن میارزد. درست همانند به دنیا آمدن بچه که درد زایمان هم دارد، ولی شیرینی تولد به زحمت و رنجش
1) 22. ای پدر پناه دهندگان به فریادم برس و به من پناه ده!
میارزد. آن وقت دیگر پرندگان و ماهیان هم جشن میگیرند. چشمه ساران میجوشند و زمینهای مرده زنده میشوند.
با خود میگویی:
به خود نهیب میزنی و میگویی فقر واقعی، فقر معنوی است و نه مادّی، مگر امام در عین حالی که تمام ثروتهای زمین در اختیارش قرار دارد ساده زیستی را ترک میکند؟ او الگوی عملی برای زهد و بیاعتنایی به دنیا میباشد؛ چرا که امام صادقعلیه السلام میفرماید:
داخل حیاط مسجد زائرانی را میبینی که در جای جای مسجد نشسته و در حال دعا هستند و یا ایستادهاند و نماز به
جای میآورند. بعضیها تا صبح بیدارند و به خواندن نماز و قرآن و دعا مشغول هستند.
در حال قدم زدن هستی که آوازی را زیر لب زمزمه میکنی، آوازی که اشعار آن به حضرت مهدیعلیه السلام و ظهورش اشاره میکند:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که زانفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
ز آتش وادی ایمن نه منم خرّم و بس
موسی این جا به امید قبسی میآید
هیچکس نیست که درکوی تواش کارینیست
هرکس آنجا به طریق هوسی میآید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید(1)
برگرفته از کتاب «حضرت مهدی فروغ تابان ولایت آفتاب»
1) 25. دیوان حافظ.