ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن: زمینهها، کلیدها، اصول، شیوهها، مراحل، نمونهها/ تالیف ولیالله نقی پورفر.
مشخصات نشر : تهران: سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۵۸۴ص.
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۷۴.
یادداشت : عنوان دیگر: پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن کریم.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۵۷۵] - ۵۸۴؛ همچنین بهصورت زیرنویس
عنوان دیگر : پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن کریم.
موضوع : قرآن-- تحقیق
شابک : ۵۸۰۰۰ ریال964-6066-82-8 : ؛ ۱۰۰۰۰ریال
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵
رده بندی کنگره : BP۶۵/۳/ن۷پ۴ ۱۳۸۷
سرشناسه : نقیپور، ولیالله
شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خیریه. انتشارات اسوه
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۱۶۸۱۱
کتاب حاضر، حاصل بحثهایی است که در دانشکده تربیت معلّم قرآن تدریس گردید.
این بحثها به ضرورت، به عنوان مقدمهای بر مباحث تفسیر موضوعی و سورهای که بر عهده اینجانب قرار داشت در فرصت یک ترم مطرح گردید، سپس بهمّت تنی چند از دانش جویان گرانقدر، جمع آوری گشته در اختیار نگارنده قرار گرفت و در طی سه دوره تدریس در دانشکده و یک دوره در قم برای عدهای از طلاب، مطالب بسیاری بر آنها افزوده گشت، سپس طرح کلّی مباحث و مطالب آن، بعضا یا کلّا، در اختیار بعضی از اساتید بزرگوار قرار گرفت که ضمن راهنماییهای سودمند روند مباحث و محتوای آن را مورد لطف و عنایت خویش قرار دادند.
این مباحث، در ابتدا، جهت معلّمان و مربیّان قرآن فراهم گشته است، تا که با فراگیری آن، به زبان سادهتر برای دانشآموزان و طالبین
فرهنگ قرآن مطرح گردد، از این رو فهم بعضی از مطالب آن، نیازمند آگاهی از اصول فقه، فقه احکام و ادبیات عرب میباشد؛ لیکن بهرحال عمده مطالب آن میتواند مورد استفاده عموم اقشار تحصیل کرده قرار گیرد.
امید است این مجموعه و مجموعههای دیگری که به عنایت الهی در دست اقدام است به سهم خویش، قدم مؤثری در گسترش فرهنگ قرآن و انس تودههای مسلمان با آن، بردارد.
در پایان از دانشجویان محترمی که در تهیه این مجموعه زحمات بیشائبهای را تقبّل فرمودند و از اساتید بزرگواری که هر یک به سهم خویش، در طرح مباحث یا محتوای آن ارشاداتی فرمودند، من جمله، از استاد بزرگوار حضرت آیت اللّه جوادی آملی و استاد دکتر سید محمد باقر حجتی و دکتر احمد بهشتی کمال تشکر را دارم، و در ضمن از صاحب نظران عزیزی که مطالب این نوشته را مورد عنایت قرار داده، تذکّرات خویش را به اینجانب ابلاغ نمایند، پیشاپیش سپاسگزاری مینمایم.
«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» ولی اللّه نقیپورفر قم 29/ 7/ 1371
1- شأن و مقام قرآن
2- ضرورت تعلیم و تعلّم قرآن
3- تدبّر در قرآن
4- شیوههای تدبّر در قرآن
5- زمینهها و شرایط تدبّر در قرآن
6- اصول اساسی تدبّر در قرآن
7- تاریخچه تدبّر در قرآن
8- روش تحقیق و منابع بحث
9- خلاصه کلّی بحث
قرآن را بر دیگر سخنان رفعتی است که در وصف نمیگنجد و آنها را قیاس با قرآن نتوان نمود همچنانکه نه مخلوق را با خالق میتوان سنجید و نه افعال آنان را با فعل خدا میتوان مقایسه کرد:
«فضل القرآن علی سائر الکلام کفضل اللّه علی خلقه». (بخار، ج 92، ص 19) «انّ کلام الباری سبحانه لا یشبه کلام الخلق کما لا یشبه أفعاله أفعالهم» (بحار، ط بیروت، ج 89، ص 107 و ج 90، ص 90) مگر نه اینکه قرآن تجلّی خاص خداوند سبحان میباشد بیآنکه به چشم بصر بتوان مشاهده کرد، و به چشم بصیرت به کنه ذاتش پی برد:
«فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه بما أراهم من قدرته».
(نهج البلاغه، خ 147) تجلّی اعظمی که ملموسترین و مشهودترین شهود و حضور را جلوهگر است:
«اللّهمّ انّی أسئلک بالتّجلّی الأعظم فی هذه اللّیلة من الشهر المعظّم».
(مفاتیح، دعای شب مبعث)
از این رو، آنکه شوق دیدار معشوق بسر میپروراند و در هوای وصالش، شب را به صبح میرساند و از درد هجران و لذت حضور به سجده در آمده، مهر از راز دل بر گرفته، عقدهها را گشوده، در خلوت انس محبوب به نجوا درآمده است و گریان و نالان درمان درد میجوید و سکونت در جوارش را مسئلت مینماید. (1)
و آنکه در بازار پر غوغای زندگی، بهشت برین را بر متاع فانی ترجیح داده، چشم امید به نعمت ابدی دوخته است.
و آنکه از خوف غضب الهی، از لذت حرام، دست شسته، به انتظار عفو و مغفرت الهی نشسته است، (2)همه و همه باید بسوی قرآن شتاب گیرند تا بقدر توان از سفره گسترده الهی بهرهمند گشته، مطلوب خویش را بدست آورند:
«الا من اشتاق الی اللّه فلیستمع کلام اللّه». (ص) (کنز العمال، خ 2472) (بهوش باشید هر که شوق دیدار خدا دارد پس به سخن خدا (قرآن) گوش فرا دهد).
«اذا أحبّ أحدکم ان یحدّث ربّه فلیقرء القرآن». (ص) (کنز العمال، خ 2258) (هرگاه یکی از شما عشق و علاقه داشت که با پروردگارش سخن تازه کند پس قرآن بخواند).
«القرآن مأدبة اللّه فتعلّموا من مأدبته ما استطعتم». بحار، ج 92، ص 19 بدون من-) (کنز، خ 2356، ان هذا القرآن ...)
(قرآن سفره گسترده الهی است پس به تعلیم از سفره گستردهاش بقدر توان برگیرید).
به پیام ملکوتی قرآن ناطق، علی علیه السلام ، گوش فرا دهیم که چه زیبا از عظمت قرآن و ضرورت أنس و تدبر در آن، سخن میگوید:
«و أعلموا أنّ هذا القرآن هو النّاصح الذّی لا یغشّ و الهادی الذّی لا یضّل و المحدّث الذی لا یکذب و ما جالس هذا القرآن أحد الّا قام عنه بزیادة او نقصان؛ زیادة فی هدی او نقصان فی عمی».
(آگاه باشید که این قرآن یگانه خیرخواهی است که تقلب و خیانت نمیکند و هدایتگری است که گمراه نمینماید و سخنگویی است که دروغ نمیگوید، هیچ کس همنشین با این قرآن نگشت مگر اینکه از کنار قرآن با افزایشی و یا کاهشی برخاست، افزایشی در هدایت و یا کاهشی از کوری و ضلالت).
«و اعلموا أنّه لیس علی أحد بعد القرآن من فاقة، و لا لأحد قبل القرآن من غنی، فاستشفوا من أدوائکم، و استعینوا به علی لأوائکم فإنّ فیه شفاء من أکبر الداء و هو الکفر و النفاق و الغیّ و الضلال.
فاسألوا اللّه به و توجّهوا إلیه بحبّه، و لا تسألوا به، إنّه ما توجّه العباد إلی اللّه بمثله».
(و آگاه باشید که بر کسی از پس قرآن فقری نخواهد بود و نه برای کسی قبل از قرآن غنایی حاصل است پس بجهت دردهایتان، از قرآن بهبودی طلب نمایید و بواسطه قرآن بر سختیها یاری جویید، چرا که در آن، شفایی است از بزرگترین دردها، و آن کفر است و نفاق و تباهی است و ضلالت، پس بواسطه قرآن از خدا درخواست کنید و با عشق به قرآن بسویش روی آورید و با آن از خلقش چیزی نخواهید چرا که بندگان (تاکنون) با چیزی همانند قرآن بسوی خدا روی نیاوردهاند).
«و اعلموا أنّه شافع مشفّع، و قائل مصدّق، و أنّه من شفع له القرآن یوم القیمة شفّع فیه، و من محل به القرآن یوم القیمة صدّق علیه، فإنّه ینادی مناد یوم
القیمة: «ألا کلّ حارث مبتلی فی حرثه و عاقبة عمله غیر حرثة القرآن».
(و آگاه باشید که او شفاعتگری است مورد قبول و گویندهای است مورد تصدیق، و بیشک هر که را قرآن در روز قیامت شفاعت کند بیدرنگ پذیرفته خواهد شد و از هر که قرآن شکایتی نماید بلافاصله تأیید خواهد گشت چرا که فریادگری در روز قیامت ندا میکند: «بهوش باشید هر کشتکاری در کشته خود و عاقبت عملش گرفتار است مگر کشتکاران قرآن»).
«فکونوا من حرثته و أتباعه و استدلّوه علی ربّکم و استنصحوه علی أنفسکم و اتّهموا علیه آرائکم و استغشّوا فیه أهواءکم». (نهج البلاغه، خ 176) (پس از کشتکاران و پیروان قرآن باشید و از آن بسوی پروردگارتان رهنمایی طلب کنید و از آن بر جانتان خیرخواهی جویید و در برابرش نظراتتان را متّهم نمایید و در حوزه قرآن امیالتان را خیانتکار تلقی کنید).
رسول خدا صلی الله علیه و آله در خطبهای جامع، حقیقت دنیا و جایگاه قرآن و شأن و مقامش را بیان میکند:
«أیّها الناس إنّکم فی دار هدنة و أنتم علی ظهر سفر و السّیر بکم سریع و قد رأیتم اللّیل و النهار و الشمس و القمر یبلیان کلّ جدید و یقّربان کلّ بعید و یأتیان بکلّ موعود فأعدوا الجهاز لبعد المجاز.
قال: فقام مقداد بن الأسود فقال یا رسول اللّه، و ما دارالهدنة؟
فقال: دار بلاغ و انقطاع، فإذا التبست علیکم الفتن کقطع اللّیل المظلم فعلیکم بالقرآن فإنّه شافع مشفّع و ماحل مصدّق، و من جعله أمامه قاده إلی الجنّة و من جعله خلفه ساقه إلی النار و هو الدلیل یدلّ علی خیر سبیل و هو کتاب فیه تفصیل و بیان و تحصیل و هو الفصل لیس بالهزل، و له ظهر و بطن فظاهره حکم و باطنه علم، ظاهره انیق و باطنه عمیق، له تخوم و علی تخومه
تخوم، لا تحصی عجائبه و لا تبلی غرائبه، فیه مصابیح الهدی و منار الحکمة و دلیل علی المعرفة لمن عرف الصّفة فلیجل جال بصره و لیبلغ الصّفة نظره، ینج من عطب و یتخلّص من نشب فإنّ التّفکر حیاة قلب البصیر، کما یمشی المستنیر فی الظلمات بالنور، فعلیکم بحسن التّخلّص و قلّة التّربّص». (اصول کافی، ج 2، ص 599، ح 2) (ای مردم شما در خانه صلح و آرامش بسر میبرید در حالیکه بر پشت مرکب سفر قرار گرفتهاید و حرکت دادن شما با سرعت انجام میپذیرد و بیشک شب و روز و خورشید و ماه را دیدهاید که هر تازهای را کهنه و هر دوری را نزدیک و هر موعودی را محقق میگردانند؛ پس وسایل سفر را جهت دوری مسیر گذر مهیّا سازید.
پس مقداد بن أسود برخاست و گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله خانه صلح و آرامش (دار هدنة) چیست؟
فرمودند: خانه کسب توشه برای رسیدن به مقصد و منقطع شدن از دنیاست.
پس هرگاه فتنهها همچون پارههای شب ظلمت افزا شما را فرا گرفت و به شبهه انداخت پس بر شما باد مصاحبت با قرآن، چرا که آن شفاعتگری مورد پذیرش و شکایت کنندهای مورد تصدیق میباشد؛ و هر که او را در پیش رویش قرار دهد، او را به سوی بهشت خواهد کشانید و هر که او را در پشت خود قرار دهد او را به سوی آتش به پیش خواهد راند.
و قرآن یگانه راهنماست که بر بهترین راه راهنمایی میکند و او کتابی است که در آن تفصیل و توضیح و برگرداندن به حاصل کلام موجود است.
و او یگانه سخن قاطع و جدی است که با شوخی همراه نیست.
و او را ظهر و بطنی است، پس ظاهرش حکم و باطنش علم میباشد، ظاهرش
بسیار جذّاب و دلربا و باطنش ناپیداست، او را نهایتها و ریشههایی است و بر نهایتهایش، نهایتهایی است که شگفتیهای آن به شمارش در نمیآید و عجایب نامأنوسش کهنه نمیگردد، در آن چراغهای هدایت و منار حکمت قرار دارد، و (قرآن) راهنمایی برشناخت حقیقت است برای آنکه صفت قرآن را بشناسد پس باید هر محققی دیدهاش را به گردش درآورد و نگاه دقیقش را به نهایت صفت قرآن رساند که در نتیجه از هلاکت نجات و از گرفتاری رهایی مییابد، چرا که تفکر در قرآن موجب حیات دل فرد بیناست همانگونه که شخص در تاریکیها با استمداد از نور گام برمیدارد. پس بر شما باد التزام به زیبا رها شدن و کمی انتظار کشیدن و معطل شدن).
قرآن را حقیقتی است ماوراء الفاظ آن که در قیامت، در زیباترین صورت، جلوهگر میشود و از نظر زیبایی و عظمت بر همه مسلمین و شهدا و أنبیا و فرشتگان مقرّب، پیشی جسته در صفّ مقدّم مقام قرب الهی قرار میگیرد و به شفاعت از اهل قرآن میپردازد (1)و هر مؤمنی را به اندازه أنس و عمل به قرآن به درجهای از درجات بهشت هدایت میکند. (2)
(3) قرآن غذای روح است و فکر، و سفرهای است گسترده و متنوع، متناسب با گستردگی و تنوّع نیاز انسان، پس تناولش بر کودک، ضروری است و حیاتی، و همچون غذای جسمش، تأمین آن بر پدر واجب است و قطعی، نه تنها کودک که مادر و پدر خود نیز به
آن محتاج و نیازمند میباشند:
«حقّ الولد علی الوالد، ان یحسّن إسمه و یحسّن أدبه و یعلّمه القرآن و یزّوّجه». (نهج، کلمه 399) (حقّ فرزند بر پدر این است که: اسم فرزند را زیبا قرار دهد و زیبا تربیتش کند و قرآن را به او بیاموزد و- در نهایت- او را به همسری دهد).
«یا معاذ، إن أردت عیش السعداء و میتة الشهداء و النّجاة یوم الحشر و الأمن یوم الخوف و النّور یوم الظلمات و الظّل یوم الحرور و الرّیّ یوم العطش و الوزن یوم الخفّة و الهدی یوم الضلالة، فأدرس القرآن فإنّه ذکر الرحمان و حرز من الشیطان و رجحان فی المیزان». (ص) (بحار، ج 92، ص 19؛ کنز، خ 2439) (ای معاذ اگر زندگی سعادتمندان و مرگ شهدا و نجات در روز جزا و امنیت در روز هراس و نور در روز ظلمت، و سایبان در روز حرارت شدید، و سیری در روز عطش، و ارزش و سنگینی در روز سبکی، و هدایت در روز گمراهی را با تلاش جویا هستی، پس قرآن را مطالعه کن چرا که آن یاد آور خدای رحمان و حافظ از شیطان و عامل برتری در ترازوی اعمال میباشد).
«خیرکم (او خیارکم) من تعلّم القرآن و علّمه». (1)(بحار، ج 92، ص 182؛ کنز، خ 2351) (بهترین- یا برگزیدهترین- شما کسی است که قرآن را یاد بگیرد و یاد دهد).
«من قرأ القرآن قبل أن یحلم فقد أوتی الحکم صبیّا». (کنز، خ 2452)
1) 1. روایات بیشماری در این زمینهها مطرح است: (بح، ج 92، ص 19؛ ج 3، ص 36- کنز، خ 2330، 2320، 2386 و 2356- نهج، خ 110 و ...).
(هر که قرآن را بخواند، قبل از اینکه به بلوغ رسد، پس بواقع در کودکی به او حکمت عطا گشته است!).
برای سختی تعلّم و رنج و دشواری آن، پاداشی است همتراز أمر تعلّم، چرا که در راه خدا، نتایج با سعی و تلاشها و میزان امکانات سنجیده میشود: (1)«إنّ الذّی یعالج القرآن و یحفظه بمشقّة منه و قلّة حفظ له أجران». امام صادق علیه السلام (ب 5، ح 2) (آنکه قرآن را با سختی و مشقت و کندی حافظه یاد میگیرد و حفظ میکند، برایش دو أجر میباشد).
«من شدّد علیه القرآن کان له أجران و من یسّر علیه کان مع الأوّلین (من الأبرار)». امام صادق علیه السلام (ب 5، ح 3) (هر که قرآن برای او دشوار آید دو اجر دارد و هر که برایش آسان باشد با اولین- یا از ابرار- خواهد بود).
«من علّم ولدا له القرآن قلّده قلادة یعجب منها الأوّلون و الآخرون یوم القیمة». (ص) (کنز، خ 2386) (هر که فرزند خویش را قرآن بیاموزد به گردن او گردبندی میآویزد که از آن، اولین و آخرین در روز قیامت به شگفتی در میآیند).
1) 1. «لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی علاوه بر سعی، معیار دیگر نیّت عمل میباشد که در واقع روح عمل را تشکیل میدهد؛ بطور کلی، مقدار پاداش با میزان اخلاص در نیت، مقدار سعی و تلاش، صعوبت عمل و هم چنین مقدار سرمایههای وجودی و خارجی انسان، ارتباط دارد. هر چه اخلاص بالاتر و سعی بیشتر و عمل دشوارتر و متناسب با امکانات باشد پاداش بیشتر است.
معلم قرآن شأن بسیار والایی در میان مردم دارد؛ در احادیث آمده است که:
«من علّم عبدا آیة من کتاب اللّه فهو مولاه، لا ینبغی له ان یخذ له و لا یستأثر علیه فان هو فعله قصم عروة من عری الإسلام». (ص) (کنز، خ 2384) (هر که بندهای را آیهای از کتاب خدا بیاموزد پس او مولای او خواهد بود که او (شاگرد) را سزاوار نیست که در نیمه راه- در میان مشکلات- او را رها کند و نه اینکه بر او مقدم شود، پس اگر او این کار را کرد، دستگیرهای از دستگیرههای اسلام را شکسته و بریده است).
«ألا من تعلّم القرآن و علّمه و عمل بما فیه، فأنا له سائق إلی الجنّة و دلیل إلی الجنّة». (ص) (کنز، خ 2375) (بهوش باشید! هر که قرآن را فرا گیرد و بیاموزد و به محتوایش عمل نماید پس من سوق دهنده و راهنمای او سوی بهشت خواهم بود).
«من تعلّم للّه و عمل للّه و علّم للّه دعی فی ملکوت السّموات عظیما». (ع) (بحار، ج 2، ب علم) (هر که بخاطر خدا فرا گیرد و بخاطر خدا عمل نماید و بخاطر خدا بیاموزد در ملکوت آسمانها شخص با عظمتی خوانده میشود).
«تدبر» در لغت «ژرف اندیشی و عاقبت اندیشی» میباشد؛ (1)این واژه چهار بار
1) 1. بحث گستردهتر از مفهوم تدبر در بخش «ترتیل در معنی» مطرح گشته است؛ رجوع شود.
در قرآن بکار رفته است: در سه آیه، قرآن کریم مخاطبین خود را به تدبّر در اعماق و مقاصد پیام خویش دعوت نموده است؛ آهنگ و سیاق این آیات نوعی توبیخ و اعتراض را بهمراه دارد:
«أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ ...». (مؤمنون/ 68) (پس چرا در این سخن (قرآن)، ژرف نیندیشیدند؟).
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها». (محمد/ 24) (پس چرا در قرآن ژرف نمیاندیشند؟ مگر بر دلهایی قفلهای آن چیره گشته است؟).
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
(نساء/ 82) (پس چرا در این قرآن ژرف نمیاندیشند؟ و اگر از نزد غیر خدا میبود، در آن ناهماهنگی و تضاد بسیاری مییافتند).
مخاطبین این آیات کسانی هستند که به حقانیّت الهی این کتاب به دیده تردید نگریسته و یا منکر آن میباشند و نیز کسانی هستند که به تقلید و بدون معرفت، به آن ایمان آوردهاند، و در حقایقش اندیشه نمینمایند.
در آیه چهارم، محتوای پر خیر و برکت قرآن را بیان میکند تا بواسطه تدبّر در آن، از برکات عظیم آن بهرهمند گردند:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». (ص/ 29) با دقت و تأمل در این آیات و سیاق آن مییابیم که: «الهی بودن قرآن» بدون «تدبر در آن» معلوم نخواهد گشت، و نیز بدون «تدبر در قرآن» نمیتوان از ذخائر بیکران و پر خیر و برکت کلام خدا بهرهای جست؛ و هم چنین نمیتوان از ظلمت شک و تردید و حیرت و سرگردانی نفاق، خود را رهانید و به ایمانی راسخ و یقینی استوار، دست یافت.
و نیز بدون «تدبر در قرآن» عمق و مغز آیات را نمیتوان دریافت و به حقایق شگفت و حیرت آورش پی برد؛ آنکه در آیات به تدبّر مینشیند، میتواند با تمام وجود و با تمام مشاعرش، در جای جای قرآن، حضور خدا را حس کند و دل و جانش را از نور خدا سرشار نماید (تعبیر «لَوَجَدُوا» این معنی را بخوبی نشان میدهد)؛ در بیان حضرت امیر علیه السلام است که مغز و حقیقت ناب و خالص اسلام را شخص متدبّر در مییابد:
«فجعله (الإسلام) أمنا لمن علقه، و ... و فهما لمن عقل و لبّا لمن تدبّر ...».
(نهج، خ 106) (پس خداوند اسلام را امنیت قرار داد برای آنکه بدان متصل شود و ... و فهم قرار داد برای آنکه تعقل کند و مغز قرار داد برای آنکه تدبّر نماید).
این بیانات «نقش اساسی تدبّر» را در وصول به حقیقت قرآن و اسلام به ما نشان میدهد.
کسانی حقیقتا به اسلام و قرآن ایمان دارند که، کتاب خدا را آنگونه که شایسته است تلاوت مینمایند:
«الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ ...». (بقره/ 121) بنابراین آنکه این تلاوت راستین و پیروی از قرآن را نداشته باشد از ایمان تهی و در زمره سرمایه باختگان خواهد بود:
«... وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ». (بقره/ 121) با مقایسه این آیه شریفه با آیه سوره ص که هدف از نزول و وسیله بهرهمندی از قرآن را «تدبر در آیات» معرفی مینماید؛ در مییابیم که «تلاوت راستین»، «جریان تدبر در آیات» میباشد.
مؤید این برداشت روایت پرباری است که در بخش بعدی بیان میکنیم.
از آنجا که قرآن طبیب است و ما بیمار و از آنجا که قرآن طعام روح است و ما نیازمند آن؛ و از آنجا که حالات و اوضاع روحی در شرایط مختلف و اوقات شب و روز متفاوت میباشد؛ در برخورد با قرآن و تدبّر در آن، گاه نیازمند «سماع قرآن» هستیم و گاه «طالب قرائت» آن، از این رو، «تدبر در قرآن» از دو طریق «سماع یا قرائت قرآن» صورت میگیرد. (1)
تدبّر از طریق سماع قرآن به «شیوه استماع و انصات» و از طریق قرائت به «شیوه ترتیل» حاصل میشود:
«إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». (اعراف/ 204) (هرگاه قرآن خوانده شود پس به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید که مورد رحمت- الهی- قرار گیرید).
«وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا». (مزمل/ 4) (و قرآن را به شیوه ترتیلی مخصوص، تلاوت نما).
«استماع» گوش فرا دادن بهمراه پذیرش، و «انصات» سکوت توأم با تمرکز فکر و آرامش باطنی، میباشد. «ترتیل»، پیروی و تبعیّت لفظی و معنوی از چینش خاص آیات و سیر فکری و روحی در فضای آن، میباشد. (2)
شیوه مستمر و عمده در امر تدبر، شیوه «ترتیل» میباشد که در رأس برنامههای خودسازی پیامبر و یارانش در سوره مزّمل مطرح گشته است که هم مقام خلوت و أنس فردی را نظر دارد و هم در حضور مؤمنین میتواند مطرح باشد، لیکن شیوه «استماع و انصات» مقام حضور در جمع مؤمنین را نظر دارد که با قرائت آیات توسط یکفرد، دیگران باید به «استماع و انصات» بپردازند.
علاوه بر آن، اوضاع و حالات روحی، گاه اقتضاء میکند که انسان بجای «شیوه ترتیل»، «شیوه استماع و انصات» را برگزیند؛ همانگونه که این روش را در عملکرد رسول خدا صلی الله علیه و آله مشاهده میکنیم که گاه به یکی از أصحاب میفرمودند قرآن بخواند تا او استماع کند (1)چرا که در آن شرایط، تأثیر «استماع و انصات» بیش از «ترتیل» میباشد حتی گاه شرایط روحی بگونهای است که انسان صرفا باید «استماع» کند و گاه بر عکس، نیازمند «شیوه ترتیل» میباشد، از اینرو، باید با توجّه به اوضاع نفسانی خود و با توجّه شرایط خارجی یکی از آن دو شیوه را برگزید؛ البته گاه فقط شیوهای خاص ضرورت مییابد:
الف: وقتی که در تنهایی بسر میبریم تنها «شیوه ترتیل» امکان پذیر است.
ب: وقتی در جمع قرار گرفتهایم و کسی قرآن را قرائت مینماید «شیوه استماع و انصات» مطرح خواهد بود.
باید به این نکته توجه کرد که «شیوه ترتیل» بنوعی «شیوه استماع و انصات» را در بردارد چرا که در واقع قاری دو کار را با هم انجام میدهد: یکی قرائت قرآن و شنواندن آن به دیگری، دو دیگر اینکه، آیات را با تمرکز باطنی به گوش دل خود میرساند، و سرزمین وجود خویش را قبل از تأثیر بر دیگران، تحت تشعشعات قرآن قرار میدهد.
1) 1. در بحث ترتیل در لفظ بخش زیبایی صوت قرآن در مسأله جهر و اخفات توضیحاتی آمده است.
بر اساس توضیح فوق روایتی جامع در تفسیر آیه «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ...»، تلاوت راستین را همان تلاوت به «شیوه ترتیل»، و سپس همان جریان «تدبر در آیات» معرفی مینماید: (1)«فی قوله تعالی: یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ: یرتّلون آیاته و یتفهّون معانیه و یعملون بأحکامه و یرجون وعده و یخشون عذابه و یتمثّلون قصصه و یعتبرون أمثاله و یأتون أوامره و یجتنبون نواهیه؛ و ما هو- و اللّه- بحفظ آیاته و سرد حروفه و تلاوة سوره و درس أعشاره و أخماسه، حفظوا حروفه و أضاعوا حدوده، و إنّما هو تدبّر آیاته یقول اللّه تعالی:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...». (امام صادق) (میزان الحکمه، ج 8، ص 84) (در سخن خداوند که میفرماید: «... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ...» که به شیوه ترتیل آیاتش را میخوانند و معانیش را فهم میکنند و به احکام آن عمل مینمایند و امید به وعده الهی دارند و از عذابش در خوف و هراس بسر میبرند و قصص آن را مجسم میبینند و از مثلهایش عبرت میگیرند، اوامرش را اجرا میکنند و از محرماتش دوری میگزینند؛ و آن- بخدا قسم- صرفا با حفظ آیات و چینش منظم حروف و تلاوت سورهها و تحقیق یک دهم و یک پنجم قرآن حاصل نمیشود- آنان حروفش را حفظ و حدودش را تباه کردند-، و جز این نیست که آن (حق تلاوت) همان تدبر در آیاتش میباشد؛ چرا که خداوند
1) 1. در مقدمه بخش ترتیل در لفظ، روایات ترتیل بهمراه بحثی مبسوط، آمده است.
میفرماید: «آن کتابی بسیار با عظمت- که آن را بسویت فرو فرستادیم- و بسیار پر خیر و برکت است تا که در آیاتش تدبر نمایند).
در تفسیر امام از آیه شریفه میبینیم، تلاوت بحق، به ترتیل در آیات، معنی شده است؛ بیانات بعدی شرح و بسط ترتیل و آثار آن میباشد، در انتهای روایت صریحا تلاوت بحق، همان تدبر در آیات معرفی شده است، بنابراین: «تلاوت راستین»، همان جریان «تدبّر در آیات» و این خود، همان «تلاوت به شیوه ترتیل» خواهد بود. (1)
تدبّر در آیات نیازمند زمینههای مناسبی میباشد تا در بستر آن «تدبّر» صورت پذیرد. شناخت و اعتراف به شأن قرآن و موقعیت خود در برابر قرآن، قدم اوّل در پیدایش زمینه مناسب میباشد، قدم بعدی در زمینه سازی، «زمانها و جایگاههای مناسب تدبّر» خواهد بود.
پس از زمینه سازی، نوبت به تحصیل «شرایط تدبّر» میرسد که این شرایط، همان «کلیدهای تدبّر در قرآن» میباشند و سه جنبه علمی، روحی و عملی را دربرمیگیرند.
این شرایط و کلیدها در دو مرتبه مطرح میباشند:
که نیازی به تحصیل ابزار و کلیدهای خاص تدبّر نیست، بلکه صرف ترجمه آیات بهمراه شرایط عام، جهت «تدبّر در آیات» کفایت میکند و این حداقل شرایطی است که اجازه میدهد همه اقشار مردم در این سطح، بتوانند در امر «تدبّر در آیات» شرکت نمایند.
1) 1. در بحث قبل گفتیم شیوه ترتیل بنوعی «شیوه استماع و انصات» را در بردارد از این رو در روایت سخنی از آن بمیان نیامده است، و در واقع آنکه قرآن را به شیوه ترتیل، تلاوت نماید هنگام شنیدن قرآن، همان شیوه را در قالب استماع و انصات بکار خواهد بست.
که مرتبه فقه و تفسیر آیات را نظر دارد و طبعا علاوه بر شرایط عام، شرایطی خاص را طلب میکند.
این مرتبه از سطح تودههای مردمی بالاتر بوده جنبه تخصصّی بخود میگیرد، و به تناسب، هر سه گروه علماء، اولیاء و معصومین را شامل میشود که خود مراتبی را در میان خود، دارا میباشند. (1)
این شرایط و کلیدها بطور ضمنی، «آفتهای تدبّر در قرآن» را نیز مطرح مینمایند.
نقصان در تحصیل شرایط عام یا خاص، ما را از تدبّر لازم در سطح مطلوب، محروم خواهد نمود.
علاوه بر فراگیری زمینهها و کلیدهای تدبر، قبل از آشنایی با شیوههای تدبر، شخص متدبر به اصولی نیازمند است که در پرتو آن با دیدی روشن نه مشوب به قرآن بنگرد تا مسیر کاربرد شیوهها در آیات برایش هموار گردد.
این اصول اساسی، برگرفته از هدایتها و آموزشهای معصوم علیه السلام میباشد که بدون آموزش آن، خطر فرو غلطیدن در ورطه تفسیر به رأی و انحراف در برداشتها، متدبر در قرآن را تهدید میکند؛ این اصول اساسی، در دو بخش «محتوای قرآن» و «شخص متدبّر» مطرح است که تحت دو عنوان «اصول حاکم بر محتوای قرآن» و «اصول حاکم بر متدبر قرآن» مطرح گشته است.
مجموع این اصول اساسی، هفده اصل میباشد که هر یک را دارای اصولی فرعی میباشد. که جمعا به حدود پنجاه اصل میرسد.
1) 1. در بحث کلیدها و بحث ترتیل توضیحاتی در این زمینه آمده است.
علاوه بر این اصول، اصلهای دیگری نیز مطرح است که عمدتا جزء فروعات این هفده اصل اساسی خواهد بود.
(1) در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله ، اصحاب راستین حضرت با درک شأن قرآن که نسخه درمان فردی و اجتماعی است نه کتاب قرائت؛ شب و روزشان را با قرآن سپری میکردند و آیات را همچون مرهمی بر زخمهای جان خود نهاده، از شفایش بهره جسته، بنور قرآن جانشان را منوّر میگرداندند.
این جریان فکری و روحی ملکوتی به رهبری و ارشاد رسول خدا صلی الله علیه و آله و تبیین و توضیح حضرت، بهمراه ارائه الگوی عملی آیات به پیش میرفت.
قرائت آیات و حفظ آن، تدبر در آیات و عمل به آن، جریانی عمومی گشته، وجودهایی عاشق ارزشهای الهی و پاکباخته و جانباز در راه خدا میپرورید، بگونهای که بسیاری، حافظ قرآن و عامل به آن گشته، تعلیم تازه مسلمانان را بر عهده گرفتند و به هنگام جنگ سر از پا نشناخته لباس رزم، پوشیده پا در رکاب، عازم جبهه جنگ شدند.
بموازات پیشرفت انقلاب اسلامی پیامبر صلی الله علیه و آله و نزدیک شدن به اواخر عمر شریف حضرت، بعلت غزوات و سریّههای بیشمار، بتدریج شمار بسیاری از این پاکباختگان، شربت شهادت نوشیدند و به دیدار خدا شتافتند؛ کار بجایی رسید که برای حفظ هستههای فرهنگی و اعتقادی انقلاب، آیه معروف «نفر» نازل گشت:
«وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً ...». (توبه/ 122)
1) 1. برای توضیحات این بخش رجوع کنید به المیزان، ج 5، ص 283- 271، بحث تاریخ تفکر مسلمین و موقعیّت قرآن در آن.
(مؤمنین نبایستی همگی عازم جبهات شوند).
در پی این دستور اکید، رسالت عظیم هجرت برای «تفقّه در دین» جهت انذار مردم، با لحنی سرزنش آمیز توأم با تشویق، اعلام گردید:
«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ». (توبه/ 122) (پس چرا از هر گروه از مؤمنین، دستهای- سوی مدینه- عزم سفر نمیبندند تا که در امر دین به درک گسترده و عمیق دست یابند و (در پی آن) وقتی بسوی قومشان بازگشتند آنان را آگاهی بخشند و از عواقب انحراف از مسیر، هشدارشان دهند، و شاید که متوجه شوند و احساس خطر کرده، مراقبت لازم را- در فکر و روح و خانه و جامعهشان- بکار گیرند).
با وجود این دستور اکید، ضرورتهای زمان و طبیعت انقلاب عظیم اسلامی، بهمراه شوق فراوان به شهادت، بسیاری از اصحاب راستین را به جبهه کشاند و سردارانی فقیه همچون حمزه سید الشهداء، جعفر طیّار، زید بن حارثه و بسیاری دیگر شربت شهادت نوشیدند و عدهای هم در جریان کوچهای تبلیغی به شهادت رسیدند. (1)
انقلاب به پیش میرفت که رحلت پیامبر عظیم الشأن اسلام فرا رسید و جریان سقیفه پیش آمد؛ جریان سقیفه با قطع ارتباط بین مقام عصمت و قرآن در سطح جامعه اسلامی و اعلان بینیازی به تفسیر و تبیین قرآن، توسط علی علیه السلام (معصوم زمان) و سردادن شعار «حسبنا کتاب الله»، ضربه سنگین و هولناکی بر پیکر جامعه نوپای اسلامی وارد کرد و جریان انس با قرآن و تدبّر در آن را به انحراف کشاند.
با دستور أکید منع نقل و کتابت حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله (2)، زاویه مسیر انحرافی، بیشتر
گشته به سرعت آن افزوده شد؛ کار بجایی رسید که به جهت پیش آمدن مشکلات فراوان اعتقادی و اجرایی و لزوم تفسیر قرآن برای حلّ معضلات حکومت پهناور اسلامی، علمای یهودی و مسیحی بظاهر مسلمان همچون «کعب الأحبار» و «تمیم داری» بر کرسی تبیین و تفسیر قرآن تکیه زدند و در مساجد و در تریبونهای قبل از خطب نماز جمعه بر اساس «تورات و انجیل و تلمود (تفسیر عظیم تورات جعلی)» به شرح و توضیح آیات پرداختند و با تربیت «ابو هریرهها» جریان انحرافی تفسیر قرآن را براه انداختند، (1)قرآنی که دیگر ارتباطش را با معصوم، در سطح جامعه قطع کرده بودند، ارتباطی که بارها و بارها خصوصا در اواخر عمر، پیامبر عظیم الشأن بر لزوم آن تأکید کرده، ضامن هدایت شمرده بود:
«إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللّه و عترتی، ما إن تمسّکتم بهما لن تضّلوا أبدا و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض». (حدیث متواتر) ظهور بدعتها و پیروی از هواهای نفسانی و دنیا طلبی روز افزون، فتنههای عظیمی را بوجود آورد. (2)
حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت به شهادت رسید، امام حسن علیه السلام از حکومت بر کنار و سپس مسموم گردید و فاجعه عظیم کربلا پیش آمد؛ حادثه کربلا در حقیقت حرکتی الهی بود تا که از مسخ یکباره حقیقت اسلام توسط خلفاء جلوگیری کند و جریانی اصیل را در برابر جریان انحرافی در میان مردم پدید آورد؛ این هدف بزرگ با شهادت امام حسین علیه السلام و یاران پاکباخته و فداکاری زینب کبری علیها السلام و پیگیری آن
توسط ائمه معصومین خصوصا امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام محقق گشت. (1)
لکن این جریان نسبت به وسعت کشورهای اسلامی و مبارزه مستمر خلفاء با آن نمیتوانست همه تودهها را زیر پوشش خود قرار دهد، از این رو تودههایی عظیم از مردم، از مکتب وحی و أهل بیت بیخبر مانده در مسیر انحرافی بریده از معصوم قرار گرفتند.
بعد از ائمه معصومین، در دوره غیبت حضرت مهدی علیه السلام علمای راستین، پرچم هدایت مردم را به نیابت از معصوم علیه السلام بر دوش گرفتند و به حفظ و تحقیق در آثار اهل بیت و نشر آن پرداختند؛ لیکن بواسطه ضیق و فشار سلاطین و خلفای جور، عمده وجهه همّتشان به توجه و پرداختن به احکام عملی و توضیح و تفسیر آیات الأحکام محدود گشت و بعد از شیخ طوسی و شاگردش شیخ طبرسی صاحبان «تبیان و مجمع البیان»، تفسیر مهّمی تا قرون أخیر عرضه نشد و جریان انس و تدبّر در قرآن به رکود جدّی کشیده شد و فقاهت و اجتهاد در دایره محدودی ادامه یافت؛ در جریان نهضت اخباریگری روایات ذیل آیات در سه تفسیر «نور الثقلین (عبد علی حویزی) و البرهان (شیخ یوسف بحرانی) و صافی (ملا محسن فیض کاشانی)» جمعآوری شد، لیکن کاری جدی در حوزه تدبّر در آیات صورت نگرفت، تا آنکه دست تقدیر الهی بزرگمردی از سلاله پاک پیامبر را برانگیخت تا نهضت عظیمی را در فهم و تدبّر در قرآن، براه اندازد این بزرگوار «علامه سید محمد حسین طباطبایی»، صاحب «تفسیر المیزان» بود.
مقدمه چینی این نهضت را مجاهد مصلح «سید جمال الدین اسد آبادی» بر عهده
1) 1. فخر رازی در تفسیر کبیر، ذیل سوره کوثر، امام باقر و امام صادق علیه السلام را از برکات کوثر عطاء شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله میداند.
داشت و این او بود که صلای «بازگشت به قرآن» را در عالم اسلام بلند کرد و در پی آن شاگردش «شیخ عبده و یارانش» در شمال آفریقا و «اقبال لاهوری» در هند و پاکستان و سپس «علامه طباطبایی، آقای طالقانی، دکتر شریعتی (1)و شهید مطهری» این راه را ادامه دادند.
علاوه بر ظهور و جلوهگری عظیم «المیزان» تفاسیری ارزشمند همچون «پرتوی از قرآن و تفسیر نوین» و اخیرا «تفسیر نمونه» پا به عرصه وجود گذاشتند و راه را برای انس و تدبّر امت اسلامی خصوصا شیعه هموار نمودند.
انقلاب اسلامی ایران به رهبری عبد صالح ابر مرد دوران معاصر، «حضرت امام خمینی»، شتاب بیشتری به این نهضت بازگشت به قرآن بخشیده، طلیعه انقلابی عظیمتر را نوید میدهد.
در این عصر پرچم نهضت انس و تدبّر در قرآن را شاگرد خلف علامه طباطبایی، استاد معظم «آیت الله جوادی آملی» عهدهدار میباشند.
امید آنکه در بستر این نهضت با برکت، امت اسلامی خصوصا ایران اسلامی، جلوهگر کننده هر چه بیشتر عظمت اسلام و قرآن گردند و دستورات قرآن تابلوی اندیشه و گفتار و کردار مؤمنین قرار گیرد.
یادمان نرود که «سنت معصوم علیه السلام »، قرین «قرآن» بوده مکمّل و مفسر آن میباشد و معنی «بازگشت به قرآن»، بازگشت به فرهنگ اهل بیت علیهم السلام را با خود بهمراه دارد و این «دو ثقل میراث پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله » از هم جدا نخواهند شد تا که در کنار حوض کوثر بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شوند. (2)
در اینجا باید متذکر شد که مقصود ما از تاریخچه تفکر و تدبّر در قرآن، تاریخ تفسیر به معنی مصطلح نیست بلکه سخن از جریان تدبر در قرآن، در میان مسلمین میباشد؛ جریانی که اهلش را به شور و حرکت و حضور در صحنههای زندگی اجتماعی میکشاند و از بیتفاوتی و غفلت از سرنوشت سیاسی- اجتماعی خود، برحذر میدارد.
از این رو حتّی تفسیر تبیان و مجمع البیان بیانگر این جریان نیست، بلکه حرکتی است در برابر تفسیر نویسی اهل سنت، تا نشان دهد شیعه از حیث تفسیر نویسی توان بالایی دارد؛ همچنانکه کتب فقهی شیخ همچون خلاف و مبسوط در جهت ردّ سخنان مخالفین نوشته شد، دلیل روشن این مطلب، تأثر شدید تفسیر نویسی تبیان و مجمع البیان از روش برخورد اهل سنت با قرآن میباشد که تفسیری، حاوی علوم مختلف قرآنی است نه یک تفسیری که با مشکلات و مسائل زمانه درگیر شده راه حلی را برای آنها ارائه دهد و جریانی فکری- تربیتی همچون صدر اسلام در مردم پدید آورد؛ به گفته علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، کار حوزههای علمیه تشیع و تسنّن به جایی رسید که یک طلبه علوم دینیّه ممکن بود تمام علوم دینی را فرا گیرد و بپایان رساند و حتی به درجه اجتهاد رسد و لیکن هرگز قرآن را نخواند و با آن مرتبط نباشد؛ از این روست که کتب تفسیر قبل از آنکه به عنوان هدایت مردم و ایجاد جریان تفکر سالم در میان آنان باشد، جهت دفاع از عقیده و مرام حق یا باطل مفسّر به رشته تحریر در میآمد؛ این است که در دورههای مختلف تاریخ مسلمین، تفسیرها رنگ جریانات حاکم بر حوزههای علمی و جوّ اجتماعی را به خود گرفته است نه اینکه مسلمین بواسطه بهرهمندی از تدبّر در قرآن، جریانی اجتماعی را ایجاد کنند؛ در اوائل بعد از رحلت پیامبر بعلت هجوم افراطی به احادیث پیامبر و تقدس پیدا کردن صحابه، قرآن از مجرای نقلیات مورد توجّه واقع گشت بدون اینکه به صحت و سقم آن عنایت شود.
در ادامه این جریان با اوج گرفتن بحثهای اختلاف قرائتها و شور و هیجان فراوان در این زمینه قرآن بدان سو کشیده شد، بطوری که تلاوت راستین همان هنرنمایی در قرائت قرآن به انواع قرائتها تلقی گشت؛ در روایتی که در بحث قبل گذشت امام صادق علیه السلام با قسم و تأکید این نوع تلقی را رد میکند و این نشان میدهد تا چه حد تدبّر در قرآن به بیراهه رفته بود «و ما هو- و اللّه- بحفظ آیاته و سرد حروفه و تلاوة سوره و درس أعشاره و أخماسه حفظوا حروفه و ضیّعوا حدوده ...» با اوج گرفتن بحثهای لغوی و نحوی بر اساس قرائتهای مختلف، برخورد با قرآن جنبه ادبی افراطی را به خود گرفت تا اینکه از قرن چهارم به بعد تعادلی میان بحثهای قرائت، اعراب و لغت و معنی آیات حاصل آمد که جلوهاش را در تفسیر مجمع البیان میبینیم لیکن بهرحال فهم قرآن از طریق اقوال بر تفاسیر، حکومت غالب داشت؛ از این دوره به بعد جریانهای کلامی و تفسیرها به مذاق مذهب خویش خودنمایی کرد که «تنزیه القرآن عن المطاعن» قاضی عبد الجبار معتزلی، «کشاف» زمخشری و سپس «تفسیر کبیر» فخر رازی از آن جمله میباشد در کنار این جریان، تفسیرهای اشاری و باطنی از قرآن، متأثر از رشد جریان تصوّف و عرفان جلوهگر شد که تفسیر خواجه عبد الله انصاری، محی الدین عربی، روزبهان بقلی و عبد الرزاق کاشانی را میتوان بعنوان نمونه برشمرد علاوه بر آن تفسیرهای فقهی متناسب با مذاق هر مذهبی پدید آمد که تفاسیر احکام القرآن جصاص، ابن عربی، قرطبی و محقق اردبیلی از آن جمله میباشند.
در طول این جریان تفاسیر همواره جریان تدبر راستین قرآن توسط علمای ربّانی تداوم داشته، بذر معرفت و ایمان را در وجودهای مستعد میپروراند که سید بن طاووس، سید بحر العلوم، ملا فتح علی سلطان آبادی، سید علی آقا قاضی طباطبایی، علامه طباطبایی و حضرت امام خمینی را میتوان نام برد؛ مرحوم آقای حکیم در کتاب حقائق الاصول بمناسبتی از تفسیر اعجاب آور مرحوم ملا فتح علی سلطان آبادی در
تفسیر آیه 7 سوره حجرات یاد میکند (1)که در مدت یکماه، هر روز حقیقتی از حقایق این آیه شریفه را جلوهگر میساخت که باعث بهت و حیرت مراجع بزرگ و علمای طراز اوّلی بود که در خدمت تفسیرش نشسته بودند؛ این بزرگواران همان حاملین برجسته قرآن میباشند که حضرت علی علیه السلام در خلال سخن با کمیل از آنان سخن بمیان میآورد، آنان که به نور علم الهی جانشان منوّر گشته، به دفاع از دین خدا و تربیت نیروهای مستعد همت میگماشتند:
«اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قائم للّه بحجّة إمّا ظاهرا مشهورا و امّا خائفا مغمورا، لئلّا تبطل حجج اللّه و بیّناته، و کم ذا و أین اولئک؟ أولئک- و اللّه- الأقلّون عددا و الأعظمون عند اللّه قدرا، یحفظ اللّه بهم حججه و بیّناته حتّی یودعوها نظراءهم و یزرعوها فی قلوب أشباههم، هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین، و استلانوا ما أستعوره المترفون و أنسؤا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدّنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلی، أولئک خلفاء اللّه فی أرضه و الّدعاة إلی دینه، آه آه شوقا إلی رؤیتهم!». (نهج، ک 147) (بار خدایا آری زمین هرگز از بپا دارندگان حجت الهی به خاطر خدا خالی نمیماند چه ظاهر مشهور باشند و چه خائف و در خفا بسر برند تا اینکه حجتها و بینات الهی از میان نرود.
و آنان چه تعداد میباشند و در کجا بسر میبرند؟ آنان بخدا قسم از نظر عدد کمترین و از نظر مقام و عظمت در پیشگاه الهی در بالاترین رتبه قرار دارند که خدا بواسطه
1) 1. حقائق الاصول، ج 1، ص 95؛ از جمله این علماء، آقایان آیت الله نایینی، سید اسماعیل صدر، حاجی نوری و سید حسن صدر بودند.
آنان حجتها و بینات خود را حفظ مینماید تا آنکه آنها را در وجود شاگردانی نظیر خود به ودیعت میگذارند و در دلهای افرادی مشابه خود، آنها را زراعت مینمایند، علم و یقین بر اساس بینایی حقیقی یکباره بر آنان هجوم آورده است و هم آغوش روح یقین گشتهاند و آسان شمردهاند آنچه را که اهل خوشگذرانی سخت و دشوار تلقّی مینمایند و انس گرفتهاند به آنچه که جاهلان از آن به وحشت در آمدهاند و دنیا را با بدنهایی هم صحبت شدند که ارواح آنها به ملکوت اعلی معلق گشته بود، آنان خلفای الهی در زمین و دعوت کنندگان حقیقی به دین خدا میباشند آه آه که چقدر مشتاق دیدار آنان میباشم!).
با اعتقاد و تجربه اینکه قرآن خود راه و رسم و شیوههای انس و تدبّرش را توضیح میدهد، مکرّر در مکرّر همه قرآن مورد مطالعه و تحقیق و بررسی واقع گشت، این مطالعه و تحقیق، زمینهها و تجربههایی را از بیست سال پیش تاکنون، با خود بهمراه داشت که بر اثر انس با قرآن و برخورد با اساتید فن و تفاسیر معتبر حاصل آمده بود.
در این مطالعه و تحقیق، آیات مرتبط به بحث یادداشت و سپس تک تک مورد تدبر واقع گردید در این امر جهت مشخص کردن ترجمه دقیق آیات و مفاهیم آن، بارها و بارها به کتب لغت و تفاسیر معتبر مراجعه شد؛ سپس مباحث آیات، بشکلی خام دستهبندی و منظم گردید؛ در پی آن منابع روایی مورد نظر مشخص گردید، این منابع عمدتا «بحار الأنوار» ج 92، 93، «اصول کافی» ج 2، کتاب فضل قرآن، «وسایل الشیعه» ج 4 کتاب قراءة القرآن، «مستدرک الوسایل» ج 4 کتاب قراءة القرآن «میزان الحکمه» ج 8 تحت عنوان قرآن، «کنز العمال» جلدهای مختلف آن، «تفسیر
نور الثقلین»، «در المنثور» و بحثهای روایی تفسیر «المیزان» در ذیل آیات، بودند؛ این منابع در کنار منابع فرعی دیگر بارها مورد مطالعه و یادداشت قرار گرفت، و بر اساس طرحی که از روایات و آیات استفاده شده بود تنظیم گشت؛ این طرح در پی سه بار بحث و مشورت مکرر با اساتید بزرگوار، منقّح گردید و با دو بار تجدید نظر در کلّیت طرح و تجدید نظر مکرر در جزئیات بحث، بشکل کنونی در آمد؛ در این تحقیق عمده نظر به قرآن و روایات میباشد، از اینرو تا قبل از مطالعه قرآن و روایات و تفاسیر و تنظیم طرح به کتب و رسالههای مستقل در بحث رجوع نگشت تا مبادا ذهنیّت آنان در فهم منابع و طرح و تنظیم مباحث، اثر گذارد و در نتیجه، تفکر آزاد در قرآن و احادیث را سلب نماید.
بعد از مطالعه و تحقیق و یادداشت و طرح و تنظیم مکرر، کتب نوشته شده در موضوع بحث، مشخص گردیده، مورد مطالعه واقع گشت؛ متأسفانه، بحثهای زمینهها، کلیدها و شیوهها و آفات تدبر مستقلا و به طور جدی، در طول تاریخ فهم و تدبر قرآن، مورد توجه واقع نگشته است و در نتیجه کار مهمی در این زمینه صورت نگرفته است؛ این بحثها که اساس فهم و تدبر و تفسیر قرآن میباشد بطور پراکنده در لابلای بحثهای علوم قرآن و در بعضی از کتب تربیتی و اخلاقی در بخش «فضیلت قرآن و آداب تلاوت قرآن»، مورد بحث قرار گرفته است و گاهی هم در تفاسیر، ذیل بعضی از آیات، بمناسبت ذکری از آن بمیان آمده است، مهمترین بخش بحث که شیوههای تدبر میباشد بیشتر از مباحث دیگر مورد غفلت واقع شده است، غیر از قرن اخیر خصوصا در «تفسیر المیزان»، جز نکته سنجیهای پراکنده در تفاسیر گذشته چیزی مشاهده نمیشود آنهم در بعضی از تفاسیری که شیوه کلی تفسیر قرآن به قرآن را مورد توجه قرار داده بودند؛ در «تفسیر المیزان» به نحو عملی نمونههای فراوان شیوه صحیح و جزیی و مشخص تدبر را مشاهده میکنیم؛ لیکن «علامّه» خود به نحو مستقل به تبیین
جزیی این شیوه و مراحل آن نپرداخته است و «ترتیل» را نیز چنانکه خواهیم دید چنان معنی کرده است که ربطی به «شیوه تدبر» پیدا نمیکند.
منابع معتبری که مقداری به موضوعات زمینهها و کلیدها (شرایط)، شیوهها و آفات تدبر پرداختهاند یکی «احیاء علوم الدین» غزالی (م 492 ق) میباشد که در جلد اوّل، تحت عنوان «کتاب آداب تلاوت قرآن» در چهار باب به بحث پرداخته است؛ باب اوّل، در فضل قرآن و اهل آن و ذم مقصرین در تلاوت میباشد، باب دوّم، در آداب ظاهری تلاوت، و باب سوم، در اعمال باطنی تلاوت است و باب چهارم، در فهم قرآن و تفسیر اجتهادی غیر نقلی و تفسیر برأی، بحث مینماید؛ جامعترین بحث را برای اولین بار در همین کتاب «احیاء» میبینیم که از نظر تاریخی نیز بر کتب دیگر مقدم میباشد.
این کتاب توسط فیض کاشانی (م 1091 ق) تحت عنوان «محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء»، تهذیب و شرح گشته است لیکن «فیض» در این بحث چیزی بر عناوین «احیاء» نیفزوده و نیز نقدی بر آن ایراد ننموده است؛ «فیض» بحثهایی را هم در مقدمه «تفسیر صافی» مطرح نموده است؛ «کیمیای سعادت» غزالی نیز به فارسی خلاصهای از بحث آداب تلاوت را آورده است.
کتاب معتبر دیگر «التبیان فی آداب حملة القرآن» ابی زکریا یحیی بن شرف الدین نووی شافعی (م 678 ق) است که در ده باب مطالب بسیاری در بحث زمینهها و کلیدهای عام تدبر و ترتیل در لفظ و ترجمه مطرح نموده است که مرجع عمده متأخرین میباشد.
کتاب سوم «البرهان فی علوم القرآن» زرکشی (794- 745 ق) میباشد که در جلد اوّل کتاب خود بخشی را به شیوهها و آداب تلاوت قرآن اختصاص داده است.
کتاب چهارم «الاتقان فی علوم القرآن» سیوطی (م 911 ق) میباشد که در جلد اوّل، تحت عنوان «آداب تلاوت و تألیف قرآن» و در جلد دوّم، تحت عنوان «شروط
مفسر و آداب آن» بحث نموده است در بخشهای دیگر جلد اوّل و دوّم مباحث بسیار مفید در زمینه نکات لغوی و تفسیری مطرح شده است؛ این کتاب مهمترین و جامعترین منبع علوم قرآنی میباشد که از دقت و متانت خاصی برخوردار میباشد و عمدتا مرجع کتب متأخر بعد از کتاب «البرهان» قرار گرفته است لیکن در زمینه شیوه تدبر راه حل اجرایی روشنی ارائه ننموده است.
«اتقان» سیوطی، سومین کتاب جامع در علوم قرآن است که بنظر میآید از دو کتاب «البرهان» زرکشی «مواقع العلوم من مواقع النجوم» جلال الدین بلقینی (م 824 ق) بهرههای فراوانی برده باشد.
پس از «اتقان» سیوطی تا قرون اخیر کتاب مهم دیگری تألیف نگردید تا اینکه دوباره تلاش در زمینه تحقیق در حوزه علوم قرآن از جمله شیوههای تدبر و تفسیر اوج گرفت و بحث تازه ترجمه نیز بطور جدی و با سر و صدای زیادی مطرح گشت که در امر تدبر جایگاه مهمی را بخود اختصاص میدهد.
بعضی از کتب مهم در این زمینهها را در اینجا ذکر مینماییم و تمامی را در پایان در بخش منابع رساله و منابع مورد مطالعه و توجه به بحث، خواهیم آورد:
«مناهل العرفان فی علوم القرآن» عبد العظیم زرقانی، مهمترین کتب در قرن اخیر میباشد که بسیار مورد نظر کتب دیگر بوده است که بحث ترجمه جایگاه مهمی را بخود اختصاص داده است.
بعد از «مناهل»، «مباحث فی علوم القرآن» مناع القطان و نیز، دکتر صبحی صالح میباشد.
کتب دیگر «المعجزة الکبری» محمد ابو زهره، «مع القرآن الکریم» دکتر شعبان محمد اسماعیل، «علوم القرآن» دکتر عبد الله شحّاته، «دراسات فی القرآن الکریم» دکتر محمد ابراهیم الحفناوی «فی رحاب القرآن الکریم» دکتر محمد سالم محسن،
«لغة القرآن الکریم» دکتر عبد الجلیل عبد الرحیم، «اللآلی الحسان فی علوم القرآن» موسی شاهین لاشینی، «التبیان فی علوم القرآن» محمد علی صابونی و دهها کتاب دیگر میباشد.
در خصوص روشها و شرایط تدبر، «مناهج المفسرین» دکتر عبد الحلیم محمود، «المذاهب الاسلامیه فی تفسیر القرآن» علی حسن عبد القادر، «اثر التطور الفکری فی التفسیر» دکتر مساعد مسلم عبد الله آل جعفر، «منهج اهل السنّة فی تفسیر القرآن» دکتر صبری المتولی، «مذاهب التفسیر» گلدزیهر، «التفسیر و المفسرون» الذهبی و «اتجاهات التفسیر فی القرن الرابع عشر» دکتر فهد بن عبد الرحمن بن سلیمان رومی و کتب دیگر به عربی میباشد در زمینه فارسی، «قانون تفسیر» کمالی دزفولی و «مبانی و روشهای تفسیر قرآن» عمید زنجانی از کتب سودمند در این زمینهها میباشند.
اشکال عمده و اساسی تمامی این منابع، عدم تحقیق در معنی «ترتیل» میباشد و بسیاری از آنها میان شیوههای کلی و جزیی و مراحل تدبر و مذاقهای تفسیری فرقی نگذاشتهاند و هیچ یک به ارائه شیوه عملی و جزیی تدبر نپرداختهاند؛ امر اخیر، مطلب بسیار اساسی است که «راه عملی تدبر» را برای همه از جمله تودههای مردمی نشان میدهد، در این زمینه، فقط به چند کتاب برخورد شد، که به این مهم توجه جدی نمودهاند که بترتیب تاریخ، «روش برداشت از قرآن» و «تطهیر با جاری قرآن» علی صفایی، «کیف نفهم القرآن» محمد رضا الحسینی (1)و «سلسله مباحث قرآن شناسی» الیاس کلانتری میباشد.
در این کتابها با طرح شیوه تدبر و ارائه نمونههای عملی از آیات، تصوری روشن و عملی را از مطلوب بدست دادهاند لیکن بحث ترجمه و روش آن که در امر تدبر
1) 1. این کتاب به نام «از ژرفای قرآن» توسط دکتر محمد مهدی فولادوند، به فارسی ترجمه شده است.
تودههای مردمی نقشی اساسی را بر عهده دارد مورد توجه جدی واقع نشده است و تکلیف آن روشن نگشته است که آیا همچنانکه الازهر رأی داد ترجمه حروفی قرآن محال است (1)و باید به ترجمه معنوی و تفسیری قرآن همت گماشت یا که نه راهی میانه وجود دارد که ترجمهای حروفی دقیق و نزدیک به متن قرآن با تلاش و کوشش بسیار میتوان، ارائه داد که از گروه گرایی و نظرات مذهبی عاری بوده، مجرای صحیحی را برای تدبر توده مردمی فراهم مینماید که اعتقاد ما با کار عملی بر همین شق سوم میباشد چرا که در غیر این صورت امر تدبر توده مردمی که قرآن به آن فرمان داده است عملا مجرای صحیحی نخواهد داشت و مطلوب قرآن حاصل نخواهد شد چنانکه تاکنون نیز حاصل نشده است.
راهنمای اصطلاحات:
حرف «ح» (حدیث) برای احادیث شیعه و «خ» (خبر) برای احادیث اهل سنت بکار رفته است؛ تعبیر «نهج» برای نهج البلاغة، «ک» برای حکم، «خ» برای خطبهها و «نامه» برای نامههای آن بکار رفته است؛ حرف «ب» برای باب کتاب و «ج» جهت جلد کتاب و «ص» صفحه کتاب میباشد.
در ذکر منابع هر کجا ابتداء، به ذکر باب و حدیث اکتفاء شده است مقصود، «ج 4، کتاب وسائل الشیعه، کتاب قرائت قرآن» میباشد و اگر برای بار دوم به بعد چنین بود به مرجع قبلی اشاره دارد که از ذکر مجدد کتاب، جهت اختصار خودداری شده است که
1) 1. «الیاس کلانتری» نظری نزدیک به رأی ازهر دارد لیکن به اشکال مذکور نمیپردازد تا نقص این رأی برملا گردد که عدم پرداختن به ترجمه دقیق در حد وسع بشری و پرداختن به ترجمه تفسیری موجب دخالت بیشتر رأی و نظرها در آیات میگردد و در نتیجه دریچه سالمی را که از راه ترجمه دقیق برای امر تدبر مردم حاصل میشود بسیار تنگ نموده، انحراف در مجرای تدبر را موجب میگردد.
گاه فقط به ذکر شماره حدیث اکتفاء شده است که نشان میدهد در همان بابی است که قبلا ذکر شده است.
حرف «ق» برای تاریخ قمری و «م» برای «مرگ» میباشد.
برای احادیث، «ص» حدیث پیامبر را نشان میدهد و «ع» حدیث ائمه معصومین را و تعبیر «معصوم» تردید انتساب به معصوم معینی را نظر دارد.
اغلب نقل قولها با حروف خاص و با فاصله دو سانتیمتر از کادر صفحات آمده است تا از متن اصلی ممتاز گردد.
مقدمه 1- زمینههای تدبّر در قرآن 2- کلیدهای تدبّر در قرآن:
الف- کلیدهای عام:
کلیدهای قبل از تدبر کلیدهای هنگام تدبر ب- کلیدهای خاص:
کلیدهای علمی کلیدهای روحی و عملی 3- اصول اساسی تدبّر در قرآن:
الف- اصول حاکم بر محتوای قرآن ب- اصول حاکم بر متدبّر قرآن 4- شیوههای تدبّر در قرآن و مراحل آن:
الف: شیوه ترتیل و مراحل آن:
ترتیل در لفظ ترتیل در معنی ب- شیوه استماع و انصات ت- نمونههای تدبّر
بخش اول: معرفت و ایمان به شأن و مقام قرآن بخش دوّم: درک و اعتراف به شأن خود در برابر قرآن بخش سوّم: جایگاههای مناسب تدبّر در قرآن بخش پنجم: جایگاهها و زمانهای نامناسب تدبّر در قرآن
جهل به موقعیت قرآن موجب میشود که نتوانیم ارتباط صحیحی با قرآن بر قرار سازیم و با آن مأنوس شویم از این رو ادامه ارتباط غلط، زدگی و تنفّر را در پی خواهد داشت.
رسیدن انسان به بنبست شناخت خود و مرتبه خود و مقصد و غایت خویش و درک عدم گره گشایی غریزه، عقل، قلب و تجربه و علوم بشری از معضلات اساسی انسان، آدمی را با تواضع و فروتنی و دردمندی سوی وحی الهی میکشاند:
«وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلی صِراطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ». (سبأ/ 6) (آنانکه علم و آگاهی به آنها داده شده است میبینند که حقیقتا آنچه بسویت از جانب پروردگارت فرو فرستاده شده است، همان حق (مقصود) میباشد و بسوی شاهراه پر جاذبه خدای شکست ناپذیر بسیار ستوده رهنمایی میکند).
تعبیر «عزیز و حمید» اشاره به ذلت و پستیای دارد که به سبب دور شدن از فرهنگ وحی، بشریت را فرا گرفته است.
قرآن کریم در ارتباط با انسان، مقاماتی را داراست مقام هدایت و رهبری، تذکر و ارشاد و بشارت و انذار و غیره، از میان این مقامات، مقامی خاص وجود دارد که دو خصوصیت مهمّ را داراست:
اوّل: اغلب مقامات دیگر در این مقام، نهفته است.
دوّم: اولیّهترین و ضروریترین شأن و مقام، در برخورد با بشریّت گمراه و درمانده محسوب میشود؛ این کدام شأن و مقام میباشد؟ قرآن پاسخ میدهد:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً».
(اسراء/ 82) (و پیوسته از قرآن فرو میفرستیم آنچه را که مایه شفاء و رحمت برای مؤمنین میباشد و ستمگران را چیزی جز سرمایه باختگی نمیافزاید).
این مقام، «مقام طبابت» روح و فکر بشر میباشد؛ اصلاح اندیشه فاسد و درمان فساد اخلاقی و آلودگی روح، و این مقامی است که بشر به بنبست رسیده، دربدر، بدنبال یافتن آن در جستجو و تکاپوست.
این مقام در واقع شأن انحصاری خداوند عالم میباشد؛ این خداست که درمان کننده دردها و امراض بشر میباشد، از این رو در دعای «جوشن کبیر و کمیل» دردمندانه او را چنین میخوانیم:
«یا طبیب القلوب، یا طبیب من لا طبیب له»، «یا من اسمه دواء و ذکره شفاء ...».
(ای طبیب دلها، ای طبیب آنکه برایش طبیبی نیست)، (ای کسی که اسمش دارو و یادش شفاست).
بارزترین جلوه طبابت خداوند، از طریق کلامش، قرآن و اولیائش، پیامبر و اوصیاء پیامبر متحقق گشته است.
قرآن و معصوم علیه السلام به اذن الهی، مقام طبابت بشر را با هم بر عهده دارند بهمین جهت حضرت علی علیه السلام پیامبر اسلام را چنین معرّفی مینماید:
«طبیب دوّار بطبّه، قد أحکم مراهمه و أحمی مواسمه یضع ذلک حیث الحاجة إلیه».
(رسول خدا، طبیبی است دوره گرد بهمراه طبش، براستی مرهمها را محکم کرده و ابزار داغ را سخت گداخته است، آن را هر جایی که نیاز افتد قرار میدهد- و درمان میکند-).
«من قلوب عمی و آذان صمّ و ألسنة بکم متتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحیرة».
(درمان قلوبی که- از دیدن حقیقت- کور و گوشهایی که- از شنیدن سخن حق- کر و زبانهایی که- از بیان حقیقت- لال میباشند؛ او با دارویش جایگاههای غفلت و بیخبری و مکانهای حیرت و سرگشتگی را جستجو میکند- تا درمان نماید-).
«لم یستضیئوا بأضواء الحکمة و لم یقدحوا بزناد العلوم الثاقبة فهم فی ذلک کالأنعام السّائبة و الصّخور القاسیة». (نهج، خ 108) (بشریّتی که با اشعه حکمت روشنی نیافتهاند و با آتش زنه علوم نافذ و رهگشا، در وجودشان جرقهای شکل نگرفته است، پس در این شرایط، همچون چارپایان سر گشته و رها و صخرههای سخت غیر قابل نفوذ میباشند- که سخت نیازمند رهنمایی و هدایت هستند-).
از آنجا که قرآن کریم سمت طبابت را از خداوند عالم اخذ کرده است، پس نسخهاش منحصر بفرد و قطعی است:
«یا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ». (یونس/ 57) (ای مردم از جانب پروردگار شما بسویتان محتوایی سراسر انذار و بشارت و یکپارچه بهبودی بخش امراض مستقر در سینههاست و سراسر هدایت و رحمتی گسترده برای مؤمنین است).
قرآن کریم به تمام حوزههای معارف انسانی، در آنچه که به درمان و هدایت و رشد فکر و روح بشر مربوط میشود، نظر داشته، روشنگریها و ضوابط و احکام آنها را بیان فرموده است و هیچ مسألهای نیست که قرآن آن را فرو گذاشته و نظر قطعی خود را در آن زمینه بیان نکرده باشد؛ این وسعت برخورد و قاطعیت در حکم، از استحکام پایگاه قرآن، ناشی میشود، که سخن خالق عالم است و محیط بر همه عوالم، و آگاه بر مصلحت بشر است و در حلّ معضلات (1)خبرگی دارد:
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ (2)».
(نحل/ 89)
1) 1. درک کوتاهی و محدودیت ابزار حرکت انسانی: غریزه، فکر، عقل، علم و قلب، و ناتوانی آنها با توجه به مقاصد بلند انسان (رسیدن به حیات ابدی و قدرت لایزال و عزت پایدار و لذت بیالم دائمی و زیبایی مطلق) بهمراه انس با قرآن ما را به جامع الاطراف بودن پیام قرآن واقف میسازد و تأثیر عمیق آن را در حوزه حس، فکر و استنتاج، عقل و سنجش و کشف و شهود قلبی مییابیم و به درکهای گستردهتر از روابط خود با خود و جهان بیرون نایل میشویم.
2) 2. هدی: جهت سیر انسان، رحمة: عنایت و لطف و عطوفت و همراهی خداوند، بشری: امید بخشیدن در زمینه اضطرار و حیرت و بیچارگی را میتواند اشاره کند.
(و بتدریج بر تو کتاب را فرو فرستادیم در حالیکه بیانگر هر چیزی است و سراسر هدایت و رحمت و مژدهای است برای تسلیم شدگان).
بر این اساس قرآن کریم تمام مکتبها و مدّعیان هدایت و ارشاد بشر را به مبارزه طلبیده میفرماید:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً». (اسراء/ 88) (بگو ای پیامبر اگر تمام انس و جنّ اجتماع کنند بر اینکه همانند این قرآن را ارائه دهند- هرگز- همانندش را نمیتوانند بیاورند اگر چه گروهی از ایشان مددکار گروه دیگر شوند).
این هجوم و جسارت قرآن با وجود کبر و غرور مدّعیان، تاکنون بدون پاسخ مانده است، و جرأت رویارویی مستقیم با قرآن را در خود ندیده به کذب و افترا و تهمت متوسل شدهاند تا شاید از این طریق، با ستمگری، جلو نفوذ گسترده قرآن را بگیرند.
بنابراین آنکه روی به این طبیب میآورد باید از طبابت مدعیان به یأس رسیده باشد؛ تا این یأس حاصل نشود و امیدی بجای ماند، نمیتوان از طبابت قرآن بهرهمند شد چرا که نسخههای قرآن، همه با هم مرتبط بوده، در پیوند با هم تأثیر خود را میگذارد، کنار گذاردن بعضی از آنها، موجب اختلال در تأثیر نسخههای دیگر گشته، هلاکت را بدنبال میآورد.
انکار شأن قرآن هلاکتی توأم با خفت و خواری و رسوایی را باعث میشود:
«أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ؟! فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا؟ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یُرَدُّونَ
إِلی أَشَدِّ الْعَذابِ ...». (بقره/ 85) (پس آیا به بعضی از کتاب خدا ایمان میآورید و به بعضی دیگر کفر میورزید؟
پس چیست مجازات کسی از شما که چنین عمل میکند جز رسوایی بزرگ در زندگی پست دنیا در حالیکه در روز قیامت بسوی سختترین شکنجه باز گردانده خواهند شد).
این شدت عمل و خشونت مجازات از آنجاست که فی الواقع، چنین افرادی دین را سپر بلا و پلی برای رسیدن به امیال پست حیوانیشان قرار داده و آیات خداوند را به بازی گرفتهاند که هر چند وقت یکبار، حکمی از احکام خدا را مردود اعلام کرده، دورهاش را گذشته تلّقی نموده، خلق عظیمی را به گمراهی میکشانند.
روش یهود همواره چنین بود که در برخورد با احکام خدا تا آنجایی زیر بار احکام خدا میرفتند که با اهداف دنیاشان مطابقت کند در این مسیر تا بدانجا پیش رفتند که هر پیامبری بر خلاف دلخواهشان سخن میگفت تکذیبش میکردند و یا اینکه به شهادت میرساندند:
«أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ». (بقره/ 87) تاریخ یهود مملّو است از این جنایتها و کشتارهای بیرحمانه؛ هر که به این وضع اعتراض میکرد بیدرنگ بیرحمانه اعدام میشد:
«إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ». (آل عمران/ 21) توجّه به عملکرد سران نفاق و سرنوشت شومشان همچون قوم یهود، از آیات
بزرگ خداوندی در این باره میباشد که به چه رسوایی و ذلّتی هولناک دچار گشتهاند که برای کسب عزّت چاپلوسی جنایتکارانی چون صدام را باید مرتکب شوند تا صباحی چند به زندگی نکبت بار خود ادامه دهند:
«بَشِّرِ الْمُنافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ، فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً». (نساء/ 139- 138) (به منافقین مژده بده که نصیبشان شکنجهای است دردناک، آنانکه کفّار را با کمال میل، در برابر مؤمنین، دوست و سرپرست گرفتهاند، آیا اینان نزد کفار عزت و سربلندی را میجویند؟! پس- بدانید- عزت و سربلندی بتمامی از آن خداست).
همه آنانکه عبادات قرآن را میپذیرند، لکن، روانشناسی یا جامعهشناسی، اقتصاد و یا مدیریت اسلام را زیر سئوال برده، به غرب روی میآورند و یا اینکه دید اسلام نسبت به زن و حجاب و مسائل دیگر را رد میکنند، همه اینها در مسیر این راه شوم و ذلت بار حرکت میکنند.
در مقابل این عدّه، کسانی دیگر به افراط دچار گشته مدعی شدهاند که هر چه در علوم تجربی مطرح است قرآن آن را بیان کرده است و دلیلشان آیه «تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» میباشد.
اینان نیز از صراط مستقیم به انحراف گراییده و اهداف قرآن را گم کردهاند.
اهداف قرآن: هدایت بسوی رشد، (1)شکوفاندن بذر ایمان، تقوی و احسان و
1) 1. «... یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ ...» (جن/ 3) «... قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ...». (بقره/ 256).
غیره، (1)حرکت در شاهراه عبودیت الهی (2)و رسیدن به قلّه معرفت و بندگی او میباشد، قلّهای که جلوه گاه علم بیکران و قدرت عظیم الهی است؛ (3)این اهداف بطور مستقیم به قوانین تجربی نیازی نداشته بدون آن میتواند بخوبی حاصل شود.
بنابراین اگر در مواردی، قرآن به حقیقتی علمی- تجربی اشاره دارد از این روست که با یک حقیقت هدایتی و ارشادی پیوند نزدیکی داشته، با آن گره خورده است، مانند پیشگویی نهایت عالم هستی (انهدام و فرو ریختن کلّ نظام هستی) که با امر قیامت و سرنوشت بشر مرتبط میباشد؛ در غیر این موارد قرآن کریم متعرض قوانین تجربی نشده به راه خود ادامه میدهد.
جریان علم زدگی نمونهای از موارد بیشمار فرو غلطیدن در ورطه خطرناک «تفسیر به رأی» میباشد که از دیر باز تاکنون در برخورد با قرآن، صورت گرفته است.
آنانکه مقهور فلسفه یونان شده آیات را بدنبال آن نظریات کشاندند و اهل کلامی که «جبر یا اختیار» را مبنا گرفته بر اساس آن آیات مخالف را توجیه نمودند و عرفایی
1) 1. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها» (شمس/ 9)، «... وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ ...». (فتح/ 29): در آیه سوره شمس، انسان تشبیه به بذر در زمین و در سوره فتح، امت اسلامی به دانه و گیاه سربرآورده از خاک همانند گشته است که در حرکتش به قوّت و ستبری و استحکام میرسد.
2) 2. «أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». (یس/ 61) بهمین مضمون (مریم/ 36؛ آل عمران/ 51؛ زخرف/ 64).
3) 3. در سوره ذاریات هدف، بندگی، و در سوره طلاق هدف آگاهی بر قدرت و علم نامحدود الهی عنوان شده است که اشاره به اتصاف انسان به علم و قدرت الهی دارد: «اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ ... لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً». (طلاق/ 12)
که متأثر از فرهنگ زهد برهمایی، بودایی و عرفان یونانی- مسیحی، سخن از بطون قرآن به میان آورده، ظواهر قرآن را به کناری نهادند و آنانکه تحت تأثیر علوم روز و هیئت بطلمیوسی به تطبیق آیات بر آن نظریات پرداختند همه و همه در این غرقاب گرفتار آمده به انحراف کشیده شدند.
در دو سه قرن اخیر، درخشش چشمگیر و خیره کننده غرب در زمینه علوم تجربی و تکنولوژی، چهرههای جدیدی از این جریان نامبارک را در حوزه تفسیر قرآن و تدبّر در آن بوجود آورد.
اولین چهره روشنفکر غرب زده و مدّعی تفسیر قرآن «سید احمد خان هندی» بود که بپاس خدمات شایانش، از طرف امپراطوری انگلیس به لقب «سر» سرافزار گشت! وی در تفسیرش به توجیه مادی امور غیبی، وحی- ملک- جن و غیره، پرداخته، حقایق دینی را تحت تأثیر شدید بینش دئیسم (خداشناسی طبیعی) توجیه و تأویل مینمود از جمله منکر جریان نزول وحی و وجود جبرئیل بود و اثر نبوت را جریانی باطنی مطرح میکرد و امر معجزه و دعا را خلاف سنت قطعی خدا میدانست! و فرشته را همان نیروی رشد در موجودات، جریان الکتریسیته، جاذبه و غیره قلمداد میکرد و وجود خارجی شیطان را نفی نموده، امری درونی تلقی میکرد! (1)سید جمال الدین اسد آبادی در یکی از تبعیدهای خود به هند با افکار سید احمد خان روبرو گشته با شامّه تیز خود به دهریگری (اصالت طبیعی بودن) سید احمد خان عمیقا پی برد؛ از اینرو رساله «نیچریه» را، به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران، در ردّ افکار و عقاید او و همفکران قدیمش، نگاشت؛ سید جمال الدین در مقاله مهم
1) 1. سید احمد خان هندی (1232- 1316 ق) تفسیر «القرآن و هو الهدی و الفرقان» ترجمه سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، ج 1، تا صفحه 50، این تفسیر 16 سوره اوّل قرآن تا سوره نحل را در بر میگیرد.(به نقل از «تفسیر و تفاسیر جدید» بهاء الدین خرمشاهی).
«تفسیر مفسر» در مورد تفسیر سید احمد خان (1)چنین میگوید:
«... پس از آن همت خود را بر این گماشته است که هر آیهای که در آن ذکری از ملک و یا جن و یا روح الأمین و یا وحی و یا جنت و یا نار و یا معجزهای از معجزات انبیاء علیهم السلام میرود آن آیه را از ظاهر خود برآورده به تأویلات بارده زندیقهای قرون سابقه مسلمانان تأویل نماید! فرق همین است که زنادقه قرون سالفه مسلمانان، علماء بودند و این مفسر بیچاره! بسیار عوام است لهذا نمیتواند که اقوال ایشان را بخوبی فرا گیرد! ... و عجبتر این است که این مفسّر رتبه مقدسه الهیه نبوت را تنزل داده به پایه «رفارمر» (2)فرود آورده و انبیاء علیهم السلام را چون «واشنگتن و ناپلئون ...» گمان کرده است! چون تفسیر را بدینگونه دیدم حیرت مرا فرا گرفت و در فکر شدم که این مفسّر را از اینگونه تفسیر چه مقصود باشد و مراد این مفسّر چنانچه خود میگوید اگر اصلاح قوم خویش باشد پس چرا سعی میکند در ازاله اعتقاد مسلمانان از دیانت اسلامیّه خصوصا در این وقت که سایر ادیان از برای فرو بردن این دین دهان گشوده است.
اینک «نهلیست» تأمل نما! اگر بیاعتقادی موجب ترقی امم میشد میبایست که عربهای زمان جاهلیّت در مدنیّت گوی سبقت را ربوده باشند! چونکه ایشان غالبا رهسپر طریقه دهریه بودند ... پس از این خیالات و تصورات گوناگون مرا بخوبی معلوم شد که: «نه این مفسر مصلح است و نه تفسیر آن از برای اصلاحات و تربیت مسلمانان نوشته شده است! ...» (3)
با وجود یک چنین دفاع سخت و قهرمانانه از حریم وحی و قرآن و اعتقادات الهی در برابر عقلگرایی و طبیعتگرایی غربی مسلمان نماها، روشنفکران خوش نیت و دلسوز مسلمان، شدیدا تحت تأثیر پیشرفت علمی غرب در پرتو عقلگرایی بریده از وحی قرار گرفته، گرایشی التقاطی از دین و فرهنگ مهاجم غرب را پذیرفتند و به ترویج آن همت گماشتند.
سلطله قاهر این علمگرایی حتی در تفسیر «شیخ محمد عبده» شاگرد سید جمال الدین بخوبی نمایان است که شیخ را وادار به توجیه مادی اعتقادات دینی مینماید: فرشته را قوه خاص در موجودات، سجده فرشتگان را تسخیر ارواح مدبره عوالم هستی به دست انسان و سرکشی ابلیس را تمثیلی از ناتوانی انسان در رام کردن روح شر، میداند! و در بسیاری از موارد سعی در توجیه مادی معجزات الهی دارد که بعنوان نمونه عذاب «اصحاب فیل» را کنایه از سرایت میکرب حصبه و آبله میداند! (1)تأثیر این علمگرایی را در افکار مصلحان مسلمان بعد از «عبده» کم و بیش مشاهده مینماییم؛ اغلب شاگردان و پیروان عبده در حوزه تفسیر در این راستا حرکت کرده نقطه اوجش را در تفسیر «الجواهر» طنطاوی مشاهده مینماییم که با وجود اصالت دادن به دین در برابر علم، بسیار علم زده میباشد.
متفکران و اندیشمندان شیعی در قرن اخیر نیز از تأثیر این جریان بر کنار نبوده، رگههای ناآگاهانه این گرایش در فهم قرآن را در افکار آنان میبینیم؛ (2)رگه انحرافی شدید این جریان در اندیشههای گروههای نفاق و ارتداد مشاهده گردید که نقطه
اوجش در تفاسیر گروه فرقان جلوهگر گشت؛ (1)این جریان بسیاری از نیروهای آگاه جامعه را به انحراف کشانده عده زیادی را تباه نمود.
این جریان طیف وسیعی است که از اندیشمندان شیفته علم و مصلح دین گرفته تا عناصر مغرض مادیگرا را دربر میگیرد که اوّلی به خطا و دوّمی به عمد و غرض در ورطه علم زدگی فرو غلطیدهاند:
«فلیس من طلب الحقّ فأخطأکمن طلب الباطل فأدرکه». علی علیه السلام (نهج، خ 61) (پس آنکه حق را طلب نمود پس به خطا افتاد مانند کسی نیست که باطل را طلب کرد پس بدان رسید).
«للمصیب أجران و للمخطیء أجر واحد». معصوم علیه السلام (برای آنکه- تلاش کرد و- بحق رسید دو پاداش و برای آنکه- تلاش کرد و- بحق نرسید یک پاداش میباشد).
باید در برابر قرآن همچون «راسخان در علم» بود که بیچون و چرا و با آرامش کامل به تمامی قرآن أعمّ از «محکم و متشابه» ایمان آوردهاند چه حقیقت آن را دریابند و چه در حجاب قرار گیرند، چرا که اینان ریشه در سرزمین علم دوانده، از آن تغذیه نموده، همچون درختانی تنومند به غلظت و استحکام رسیدهاند و در نتیجه بیش از هر کس دیگر به حجم عظیم مجهولات و ناچیزی علم بشری پی بردهاند.
اینان بر اساس علم و معرفت عمیق و ریشه دارشان خدا را شناخته، عاشقانه به او رو آوردهاند و با کلامش مأنوس گشتهاند و در این انس و رفاقت بارها و بارها به معراج
1) 1. شهید مطهری، علل گرایش به مادیگری، مقدمه ص 34- 52.
رفته حضور حق را به چشم دل شهود کرده، از لذّت دیدار جمالش سرمست گشتهاند، چرا که قرآن تجلّی خدای رحمان و دریای بیکران علم خداست.
درک حجم عظیم مجهولات و ناچیزی علم بشر، در کنار چشیدن قطرهای از حقیقت قرآن، کافیست که کوههای سر به فلک کشیده علم بشری را در برابر حقایق قرآن به زانو در آورده، تسلیم نماید و در برابر حوزههای ناشناخته متشابهات قرآن به اعتراف به جهل و عجز کشاند تا که با اضطرار و ابراز بندگی، کشف حقیقتش را طلب نمایند و به عنایت حق به درک و شهود آن نایل آیند:
«وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ، رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ». (آل عمران/ 78) (و کسی تأویل متشابه را جز خدا نمیداند و ریشهداران در علم میگویند به قرآن ایمان آوردهایم چرا که هر یک از آنها (محکم و متشابه) از نزد پروردگارمان میباشد، و جز صاحبان عقل عاری از شهوت به آن متذکر نمیشوند، پروردگارا دلهایمان را منحرف ننما بعد از آنکه رهنمایمان کردی، و از پیشگاه خود، به ما رحمتی- بیحد و حصر و غیر قابل وصف- بخش، چرا که فقط تو یگانه بخشندهای).
در این حوزه رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز مأمور به تأنی و عدم شتاب میباشد تا که وحی الهی پایان پذیرد و دریچهای از حقایق را بر او مکشوف گرداند:
«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».
(ص/ 114) (به قرآن- یا به قرائت- شتاب ننما قبل از آنکه وحی آن بسویت پایان پذیرد و بگو پروردگارا مرا از علم بیفزا).
و این تعبدی است فوق علم که فقط «اولوا الألباب» به آن متذکر میشوند و الا آنکه علمی ناقص و قلبی مبتلا به مرض دارد به خود مغرور شده به توضیح و تشریح آلوده متشابهات میپردازد و تعیین مصداق نموده فتنهای بپا میکند و خلقی را به گمراهی میکشاند:
«... فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ ...». (آل عمران/ 7) (پس کسانی که در دلهایشان مرضی مستقر گشته است پس به انگیزه طلب فتنه گری و آشوب و طلب تأویل متشابه، پیروی میکنند آنچه را که از قرآن مشتبه مینماید).
نمونه کوچک از این دسته، فردی است که نزد امیر مؤمنان میآید و از او درخواست میکند خدا را با صفات محسوس چنان توصیف نماید تا که عشق و معرفت به او فزونی یابد، حضرت علیه السلام با غضب طی سخنانی بسیار عمیق از توحید، خطاب به آن مرد میفرماید:
«فانظر أیّها السّائل فما دلّک القرآن علیه من صفته فائتمّ به، و استضیء بنور هدایته و ما کلّفک الشّیطان علمه ممّا لیس فی الکتاب علیک فرضه، و لا فی سنّة النّبی صلی الله علیه و آله و أئمة الهدی أثره فکل علمه إلی اللّه سبحانه، فإنّ ذلک منتهی حقّ اللّه علیک، و اعلم أنّ الراسخین فی العلم هم الذّین أغناهم عن اقتحام السّدد المضروبة دون الغیوب الإقرار بجملة ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح اللّه إعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما وسمّی ترکهم التّعمّق فیما لم یکلّفهم البحث عن کنهه رسوخا». (نهج، خطبه اشباح 91) (پس ای پرسشگر با دقت بنگر پس آنچه را که قرآن تو را بر آن چیز از صفت خدا دلالت نمود پس به آن اقتدا نما و به نور هدایت آن- قرآن- روشنی بدست آور و آنچه را که شیطان تو را بردانستن آن وادار نمود، از آنچه در کتاب بر عهده تو
وجوبش نیست و نه در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه هدایت اثرش موجود نمیباشد، پس علمش را به خدای سبحان واگذار، چرا که آن (عمل) نهایت حق خدا بر تو میباشد.
و بدان که «راسخان در علم» همان کسانی هستند که اقرار به همه آنچه که تفسیرش را نمیدانند- که غیب محجوب است- آنها را از سرعت و شتاب و هجوم بر سدهای زده شده در برابر غیبها، بینیاز نموده (کفایت نموده) است، پس خدا اعتراف آنان را بر ناتوانی از دسترسی به آنچه به آن احاطه علمی ندارند، ستوده است و ترک تعمق آنها را در آنچه که خداوند تحقیق از حقیقتش را برایشان تکلیف نکرده است، «رسوخ» نامیده است ...). (1)
این توضیح به مناقشه عظیم میان مفسرین در معنی آیه پایان میدهد و دیگر ناچار نخواهیم بود که خطبه قطعی نهج البلاغه را طرد و یا توجیه نماییم چرا که بلاغت کلام و نظارت صریح بیان حضرت به آیه شریفه و عدم احتمال تقیّه، راه را بر هر طرد و توجیه دیگری میبندد.
در پایان خطاب، حضرت میفرمایند:
«پس بر آن حد و مرز اکتفا کن و عظمت خدای سبحان را با اندازه عقلت اندازه مگیر که از هلاک شدگان خواهی گردید».
اکثریت تودههای مردمی مسلمان به تقلید و پیروی از آباء و اجداد و محیط تربیتی خویش به تمامی قرآن ایمان دارند و کوچکترین شبههای بخود راه نمیدهند، لیکن این
1) 1. با توجه به این خطبه و آیه 7 آل عمران و روایات ذیل آیه معلوم میشود راسخان در علم در برابر متشابهات در دو مقام بسر میبرند: اوّل: مقام عجز و اعتراف به جهل در برابر متشابهات، دوم: مقام علم به تأویل متشابهات بعنایت و لطف الهی؛ این وجه جمع با آیه «قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» تأکید میشود.
ایمان تا با نور معرفتی همراه نشود در فکر و روح آنان کارساز نبوده از برکات قرآن در محرومیّت بسر خواهند برد، از این رو با استفاده از عشق آنان به قرآن باید کوشید مردم را به حقایق قرآن آشنا کرد و حد و مرزهای ارتباط با قرآن را به آنان آموخت تا از برکات قرآن بهرهمند گردیم و شرمسار شکایت رسول خدا صلی الله علیه و آله در قیامت نباشیم:
«وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً». (فرقان/ 30) (و رسول خدا فرمود: پروردگارا به یقین قوم من این قرآن را مطرود از زندگی تلقی نمودند).
در غیر این صورت چنین ایمانی در برابر هجوم سخت فرهنگ بیگانه از دست خواهد رفت و دیگر نه مشمول شکایت پیامبر که محکوم غضب خدا و رسولش خواهیم بود.
به هشدار قرآن گوش فرا دهیم که میفرماید:
«فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِی شِقاقٍ ...».
(بقره/ 137) (پس اگر به همانند آنچه شما به آن ایمان آوردید، ایمان آورند، پس هدایت شدهاند و اگر اعراض کردند پس جز این نیست که ایشان در تفرقه جویی و سرکشی بسر میبرند ...).
قرآن طبیب است و ما بیمار و درمند؛ این حقیقت بزرگ را تا واقف نشویم و به آن معترف نگردیم از خوان گسترده قرآن بهرهمند نخواهیم شد.
من وقتی جهلی در خود نبینم و درد و مرضی نشناسم و حس نکنم نیازی به قرآن نخواهم داشت و رجوعم به قرآن بیمعنی خواهد بود و نه تنها قرآن جلوهای نخواهد داشت، بلکه مطالعهاش زدگی و تنفّر و گریز از قرآن را نتیجه خواهد و به آنجا منتهی خواهد شد که «قرآن سخنان وارونه و دروغ و افسانه خیالی است که عمرش بسر رسیده است»:
«وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذا إِفْکٌ قَدِیمٌ». (احقاف/ 11) (و چون به حقیقت قرآن راه نیافتند پس خواهند گفت این سخنی وارونه و دروغی کهنه است).
وقتی خود را مریض یافتیم از درد به خود پیچیده، دربدر سراغ طبیب را خواهیم گرفت.
در این جستجو باید به این درک و معرفت رسید که همه همچون ما مریض و درماندهاند و عاجز از طبابت؛ تا به این درک و تجربه نرسیم و از طبابت دیگران مأیوس نشویم عشق به قرآن و طبابتش نخواهیم داشت عشقی که شرط درمان و بهبودی است.
درک و تجربه اینکه دیگر مدعیان طبابت، چه روزگار سیاهی برای بشریّت فراهم ساخته، دردها را افزون و غیر قابل علاج نموده، تا چه اندازه بشریّت را به خاک مذّلت نشاندهاند، سر از پا نشناخته و بیقرار، ما را به ساحت مقدس قرآن میکشاند و در برابرش به گریه و زاری وادار مینماید تا دردمان را درمان نماید.
در اینجا، با حرص و ولع شدیدی، توأم با اشتیاق فراوان نسخههای حیات بخش قرآن را به گوش جان شنیده بکار خواهیم بست.
در اینجا دیگر خجالت را کنار گذاشته، هر چه بیشتر، ضعفها و امراض خود را شناسایی کرده بر این طبیب بزرگوار و منحصر بفرد عرضه کرده، تا شفایمان بخشد و ما را از درد و ناراحتی برهاند همانگونه که، اگر طبیبی حاذق و منحصر بفرد، در مورد بیماریی سخت علاج، بیابیم حاضریم ماهها، با سعی و تلاش فراوان، نوبتی برای خود بگیریم و قبل از روبرو شدن، تا آنجا که ممکن است ناراحتیها و دردهایمان را لیست نماییم مبادا که چیزی ناگفته مانده، درمان ناقص صورت گیرد.
فراموش نکنیم که این طبیب، مستقیما با ما سخن نخواهد گفت و باید توسط طبیب ناطقی او را به سخن در آورد و این همان نیاز به معصوم میباشد که تمام طبابت قرآن را اخذ کرده و در عمق جانش نشانده به مقام همترازی با قرآن رسیده و صلاحیّت تفسیر را پیدا کرده است:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ...» (نحل/ 44) «ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق و لکن أخبرکم عنه». (نهج، خ 158) (آن قرآن عظیم الشأن است پس او را به سخن در آورید در حالیکه هرگز سخن نخواهد گفت لیکن من از جانب قرآن شما را آگاه میکنم).
دقت در آیات و روایات و سیره پیامبر ما را به حقیقت شأن قرآن و معصوم علیه السلام رهنمایی میکند؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله ، طبیب دوّار و قرآن، نسخه شفا بخش در دست رسول صلی الله علیه و آله میباشد و طبیب مستقل از رسول صلی الله علیه و آله بحساب نمیآید.
در قرآن عامل اخراج بشر از ظلمات کفر و فساد بسوی نور هدایت و صلاح را به خداوند اصالتا و به پیامبر تبعا نسبت داده است و در این رابطه قرآن را وسیله اخراج معرّفی کرده است نه عامل اخراج!:
«هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ...»
(احزاب/ 43) «هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلی عَبْدِهِ آیاتٍ بَیِّناتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ...» (حدید/ 9) «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ...» (بقره/ 257) «... قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ..». (طلاق/ 11)
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ
رَبِّهِمْ ...». (ابراهیم/ 1) در آیه قبل نیز ممکن است فاعل اخراج رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد همانگونه که فاعل «یَتْلُوا» رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد.
در آیه سوره ابراهیم شأن اخراج با قید اذن الهی به پیامبر نسبت داده است یعنی که صاحب اختیار مردم خداست پس هیچ کس حق ندارد بدون اجازه خدا ادّعای هدایت بشر را اعلان کند و بر عهده گیرد.
در سوره مائده آیه 15 و 16 بخوبی شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و شأن قرآن را در ارتباط با هم بازگو میکند:
«یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ، قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» (1). (مائده/ 15- 16) (ای اهل کتاب بیشک رسول ما سراغ شما آمده است در حالیکه بسیاری از آنچه را که از کتاب پنهان میکردید، برایتان آشکار میکند و از بسیاری اغماض مینماید؛ بیشک از جانب خدا نوری عظیم و کتابی روشنگر به سراغتان آمده است،
1) 1. فاعل «یُخْرِجُهُمْ» باید رسول خدا باشد چرا که مقیّد به اجازه خدا شده است و معنی ندارد به خداوند برگردد، به قرآن هم برنمیگردد چرا که کلام خداست و قید «اذن» برایش بیمعنی است پس ناچار ضمیر به رسول خدا صلی الله علیه و آله برمیگردد و ضمیر «به» به قرآن برمیگردد پس این آیه نشان میدهد قرآن و رسول خدا صلی الله علیه و آله هر دو از جانب خدا هستند إلّا اینکه عامل اخراج به اجازه خدا، پیامبر میباشد و قرآن وسیله اخراج بشمار میرود.
خداوند «بوسیله قرآن» هر که را که از رضوانش تبعیت نماید در راههای سلامتی هدایت مینماید، و (رسول خدا) آنان را از ظلمات بسوی نور به اذن خدا خارج مینماید و بسوی شاهراه پر جاذبه با استقامت هدایت مینماید).
در روایات تأکیدات فراوان بر لزوم انس با قرآن، در منزل وارد شده است تا آنجا که از فقدان آن، هشدار داده، آثار بسیار شومش بکرات گوشزد گردیده است و در مقابل از برکات عظیم ارتباط قرآن سخن بمیان آمده است:
قرآن تأثیر فراوان در خانواده همسر و فرزندان و وابستگان نزدیک دارد، صوت نافذ و زیبای قرآن در فضای خانه، روح و روان اهل بیت، خصوصا کودکان و نوجوان را تحت تأثیر قرار داده آنان را بسوی حقیقت طلبی و انس با قرآن سوق میدهد: (1)«من قرأ القرآن و هو شابّ مؤمن إختلط القرآن بلحمه و دمه و جعله اللّه مع السّفرة الکرام البررة و کان القرآن حجیزا عنه یوم القیمة ...». (ب 6 ح 1)
1) 1. قرائت با حال و توجه، بطور غیر مستقیم افراد خانه را متحوّل میکند رؤیت واقعیت تحول روحی پدر هنگام قرائت، کودکان و نوجوانان مغرور را به راه میکشاند.
(هر که قرآن را بخواند در حالیکه جوانی است مؤمن، قرآن با گوشت و خونش عجین گشته و خداوند او را با سفیران بزرگوار و نیکو رفتارش قرار دهد و قرآن روز قیامت از او دفاع خواهد کرد ...).
قرائت قرآن مایه دفع شرور و آفات و وسوسههای شیاطین و جلب برکات و رحمت الهی میباشد وقتی که صوت زیبای قرآن در خانه بلند میشود، روح ایثار- محبت، صدق و صفا و سلامتی نیت را در افراد خانه میدمد و بد اخلاقی- کشمکش و ناراحتی را که زاییده فضای آلوده و مسموم شیطانی میباشد از محیط خانه دور میکند و نور الهی در خانه جلوهگر شده همه را تحت تأثیر قرار میدهد:
«البیت الذّی یقرأ فیه القرآن و یذکر اللّه عزّ و جلّ فیه تکثر برکته و تحضر الملئکة و تهجره الشّیاطین و یضییء لأهل السّماء کما تضییء الکواکب لأهل الأرض؛ و إنّ البیت الّذی لا یقرأ فیه القرآن و لا یذکر اللّه عزّ و جلّ فیه تقلّ برکته، و تهجره الملائکة و تحضره الشیاطین». (ب 16 ح 1، 2 و 6) امام صادق علیه السلام از امیر مؤمنان علیه السلام (آن خانهای که قرآن در آن خوانده میشود و خداوند عزیز و جلیل در آن یاد میشود برکتش فراوان میگردد و فرشتهها در آن حضور مییابند و اهریمنان آن را ترک میکنند و- خانه- به اهل آسمان روشنی میبخشد همانگونه که ستارهها برای اهل زمین روشنی میبخشد؛ و بیتردید آن خانهای که قرآن در آن خوانده نمیشود و خداوند عزیز و جلیل در آن یاد نمیشود برکتش کم میشود فرشتهها آن را ترک میکنند و اهریمنان در آن حضور مییابند- و پیوسته فضای روابط را مسموم و مملو از شر و فساد میگردانند-).
انس و تدبر و تلاوت قرآن، موجب تعظیم شعائر الهی در جامعه و اعلان موجودیت اسلامی در برابر دیگران میباشد،- همانگونه که اهل دنیا با بساط لهو و لعب و موسیقی فاسد، اعلان موجودیت میکنند- و این امر باعث جلوهگر شدن عظمت قرآن، در چشم دیگران خواهد بود. (1)
قرائت قرآن در خانه کودکان را مشتاق کرده به تعلّم میکشاند، تعلّم قرآن توسط کودکان مایه رفع عذاب از اهل خانه و از جامعه میشود، در این مورد اصبغ بن نباته از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکند:
«إنّ اللّه لیهمّ بعذاب أهل الارض جمیعا حتّی لا یحاشی منهم أحدا إذا عملوا بالمعاصیّ و اجترحوا السیّئات؛ فاذا نظر إلی الشیب ناقلی أقدامهم إلی الصّلوات و الولدان یتعلّمون القرآن رحمهم فأخّر ذلک عنهم». (ب 7 ح 2) (خداوند قصد عذاب همه اهل زمین را مینماید تا آنجا که احدی را مستثنی نمیگرداند وقتی که به گناهان عمل میکنند و آلودگیها را مرتکب میشوند.
پس وقتی به پیرمردان مینگرد که بسوی مساجد برای نماز قدم برمیدارند و کودکان را میبیند که قرآن را فرا میگیرند بر ایشان رحمت آورده، آن را (عذاب را) از ایشان بتأخیر میاندازد).
از امام رضا علیه السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
1) 1. آیت الله خویی، «البیان»، مقدمه کتاب.
«اجعلوا لبیوتکم نصیبا من القرآن، فإنّ البیت إذا قرء فیه القرآن تیسّر علی أهله و کثر خیره و کان سکّانه فی زیادة، و إذا لم یقرء فیه القرآن ضیّق علی أهله و قلّ خیره و کان سکّانه فی نقصان». (ب 16 ح 5) (برای خانههایتان سهمی از قرآن قرار دهید. چرا که خانه وقتی در آن قرآن خوانده شود بر اهلش موجب آسانی و راحتی خواهد شد و خیرش فراوان و ساکنین آن رو به زیادی خواهند رفت و اگر قرآن در آن قرائت نشود بر اهلش تنگ گرفته و خیرش اندک گشته و ساکنین آن رو به کمی خواهند گذارد).
عادت یهود و نصاری چنین بود که، عبادتها را در معابد انجام داده، خانهها را واگذاشته بودند، در مذمّت عمل آنان و تشویق بر عبادت و تلاوت قرآن در منزل، رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«نوّروا بیوتکم بتلاوة القرآن و لا تتّخذوها قبورا کما فعلت الیهود و النصاری، صلّوا فی الکنائس و عطّلوا بیوتهم، فإنّ البّیت إذا کثر فیه تلاوة القرآن کثر خیره و اتّسع لأهله و أضاء لأهل السّماء کما تضی نجوم السّماء لأهل الدّنیا». (ب 16، ح 4) (خانههایتان را با تلاوت قرآن نورانی کنید و آنرا همچون گورستان قرار مدهید آنگونه که یهود و نصاری، مرتکب شدند در کنیسهها و معابدشان نماز خواندند و خانههاشان را معطّل گذاشتند. چرا که خانه هرگاه در آن تلاوت قرآن أفزون گردد، خیرش فراوان گشته و أهلش به وسعت میرسند (وسعت مالی و روحی، فضایی مملوّ از صمیمیّت و محبّت) و برای اهل آسمان روشنی میبخشد، آنگونه که ستارگان آسمان برای اهل دنیا روشنی میبخشند).
مسجد خانه خداست و زیارتگاه مخصوص او، و مؤمنین، با هم نه تنها برادرند و أهل یک خانه، خانه اسلام و ایمان، بلکه اعضای یک پیکرند و دارای روحی واحد؛ (1)پس مسجد، تجلیگاه نور خداست و خانه مؤمنین؛ خانهای که به برکت نور خدا در دل ساکنین آن، منوّر گشته از آن بانگ توحید و صلای ایمان بگوش میرسد؛ مردانی که معشیت زندگی، آنان را از یاد محبوب و توجه به حال برادران باز نداشته، دلهاشان از خوف روز قیامت، در تلاطم و اضطراب بسر میبرد:
«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ، یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ». (نور/ 37 و 36) (- نور خدا- در خانههایی مستقر است که خدا اجازه داده است رفعت یابد و نامش در آن یاد شود، برایش در آن، صبحگاه و شامگاه به تسبیح مشغول هستند مردانی که تجارت و خرید و فروش آنان را از یاد خدا و اقامه نماز و دادن زکات باز نمیدارد در حالیکه از روزی که دلها و دیدگان دگرگون میشود، پیوسته در هراس بسر میبرند).
نوری که در دل مؤمنین پرتو افشانی میکند نور وحی است و عقل، نور ایمان است و علم، نوری است اعظم که بر فراز نوری عظیم جلوهگر، شده است: «نُورٌ عَلی نُورٍ».
(نور/ 35)
1) 1. المؤمن أخ المؤمن کالجسد الواحد ان إشتکی شیئا وجد ألم ذلک فی سائر جسده و إنّ روحهما من روح اللّه، و انّ روح المؤمن لأشدّ إتّصالا بروح اللّه من اتّصال شعاع الشّمس بها». (بح، ج 74، ص 277، ح 9)
در پرتو این دو نور است که خداوند هر که را شایسته بیند رهنمایش میگردد:
«یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ» (نور/ 35) پس «مسجد» کانون تلاقی نور عقل و نور وحی است و محیط رشد فکر و تحوّل دل و محل کسب علم و توشه تقوی؛ و از این رو است که در صدر اسلام، معبد عالم بود و مدرسه عابد! محکمه قضاوت بود و محل شور حکومتی! پایگاه کوچ به جبهه بود و پذیرنده سفراء! یعنی که علم و دین، سیاست و عبادت، اجتماع و عزلت و بالأخره، دنیا و آخرت از هم جدا نبوده، اوّلی مقدمه دوّمی است، اینها همه و همه، اموری است که قرآن بدان رهنمایمان میشود و از انس با قرآن بدست میآید: (1)«... من کان القرآن حدیثه و المسجد بیته، بنی اللّه له بیتا فی الجنّة ...». (2)
(ب 3، ح 7) (هر که قرآن سخنش و مسجد خانهاش گردد (باشد) خدا برایش خانهای در بهشت بنا میکند).
«ما جلس قوم فی مسجد من مساجد اللّه تعالی یتلون کتاب اللّه و یتدا رسونه بینهم، إلّا تنزّلت علیهم السّکینة و غشیتهم الرّحمة و ذکرهم اللّه فیمن عنده ...».
(ص) (ب 3، ح 20) (هیچ قومی در مسجدی از مساجد خدا در حالیکه کتاب خدا را تلاوت میکنند و
1) 1. از این جاست که تنها کسی مساجد خدا را آباد میکند که معرفت و عشق به خدا و عالم آخرت داشته باشد و حقیقت نماز را بپا دارد و حقوق مالی را به خلق خدا بپردازد و در راه خدا از هیچ کس جز خدا واهمه به خود راه ندهد و تازه بعد از این امید میرود که از رهیافتگان بشمار آید!: «إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ وَ لَمْ یَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسی أُولئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِینَ». (توبه/ 18)
2) 2. این روایتها همه از «مستدرک وسایل، ج 3، ب احکام مساجد» میباشد.
آن را میان خود بحث میکنند، جلوس نکردند مگر آنکه آرامش الهی بر آنان بتدریج نازل گشت و رحمت خدا آنان را فرا گرفت و خدا آنان را در زمره مقربین درگاهش یاد نمود!).
در حدیثی مشابه (ح 21) آنان را میهمانان خدا مینامد که فرشتگان با بالهایشان بر آنان سایه افکندهاند مادامی که در مسجد به بحث و تلاوت در قرآن بسر میبرند.
«فأمّا مروّة الحضر فتلاوة القرآن و حضور المساجد». (ب 3، ح 3) (... پس مروت در وطن تلاوت قرآن و حضور در مساجد میباشد).
مروّت و مردانگی نسبت به مؤمنین را قرآن احیا میکند و «حضور در مساجد» به آن جامه عمل میپوشاند:
«المساجد بیوت المتّقین و من کانت المساجد بیته ضمن اللّه له بالروح و الرّاحة و الجواز علی الصّراط».
(مساجد خانه متقین است و هر که مساجد خانهاش باشد، خدا برایش نسیم رحمت و راحتی و عبور بر پل صراط را ضمانت کرده است).
مسجد خانه ایمان و تقواست پس آرامش و راحتی روح را موجب میشود، و خانه بندگی است پس براحتی از صراط میگذرد. (1)(ب 3، ح 18) «... أحبّ البقاع إلی اللّه المساجد و أبغضها إلیه الأسواق، المساجد مجالس الأنبیاء». (ص) (ب 3، ح 18) (محبوبترین مکان به خدا، مساجد و مبغوضترین آن بازارها میباشد، مساجد مجالس انبیاء خداست).
1) 1. اشاره به آیات: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ». (رعد/ 28)؛ «أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ» (یس/ 61)
مسجد، جلوگاه خرید متاع آخرت، و بازار، محل عرضه کالای دنیای فانی است از رو بقدر ضرورت، باید در بازار دنیا قدم نهاد.
«یقول اللّه تعالی: (ألا إنّ) بیوتی فی الارض المساجد تضیء لأهل السّماء کما تضیء النّجوم لأهل الأرض، ألا طوبی لمن کانت المساجد بیوته، ألا طوبی لمن توضّأ فی بیته ثمّ زارنی فی بیتی، ألا إنّ علی المزور کرامة الزّائر، ألا بشّر المشّائین فی الظّلمات إلی المساجد بالنّور السّاطع یوم القیمة». حدیث قدسی (ب 3، ح 19) (خانههای من در زمین، مساجد میباشد که برای اهل آسمان روشنی میبخشد همانگونه که ستارهها برای اهل زمین پرتو افشانی میکنند، بهوش باشید خوشا بحال آنکه مساجد خانهاش میباشد، بهوش باشید خوشا بحال آنکه در خانهاش وضو بگیرد، سپس مرا در خانهام دیدار کند، بهوش باشید بیشک بزرگداشت دیدار کننده بر عهده دیدار شونده میباشد! بهوش باشید، آنانی را که در تاریکیها بسوی مسجد روانند، به نور گسترده در روز قیامت مژده بده). (1)
در حدیثی، رسول خدا صلی الله علیه و آله رابطه مستحکم میان «عترت، قرآن و مسجد» را بیان میکند:
«من أحبّ اللّه فلیحبّنی، و من أحبّنی فلیحبّ عترتی، إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللّه و عترتی و من أحبّ عترتی فلیحبّ القرآن، و من أحبّ القرآن فلیحبّ المساجد، فإنّها أفنیة اللّه و أبنیته أذن فی رفعها، و بارک فیها، میمونة، میمون أهلها، مزیّنة، مزیّن أهلها، محفوظة، محفوظ أهلها ...». (ب 1، ح 2)
1) 1. مقصود از «تاریکی» ظلمت جهل و کفر و نفاق و فتنههای اجتماعی است همانگونه که در حدیث التزام به قرآن آمده است. (مقدمه کتاب)
(هر که خدا را دوست دارد پس باید مرا دوست بدارد و هر که مرا دوست دارد پس باید خاندانم را دوست بدارد، چرا که من در میان شما دو گوهر گرانبها را وا گذاشتم، کتاب خدا و خاندانم، و هر که خاندانم را دوست دارد پس باید قرآن را دوست بدارد و هر که قرآن را دوست داشت پس باید مساجد را دوست بدارد، چرا که مساجد درگاههای خدا و بناهای او میباشد که در رفعت آن، اجازه داده و در آن، برکت نهاده است خود مبارک، اهلش نیز مبارک است خود آراسته، اهلش نیز آراسته- به زیور الهی- است، خود محفوظ و اهلش نیز محفوظ است ...).
اساسا حبّ خدا، حبّ هر آنچه را که نشان از خدا دارد، بدنبال میآورد: عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست.
در حدیثی دیگر، علی علیه السلام شیعیان زمان حضرت حجت علیه السلام را ترسیم میکند:
«کأنّی أنظر إلی شیعتنا بمسجد الکوفة و قد ضربوا الفساطیط یعلّمون النّاس القرآن کما أنزل ...». (ب 8، ح 4) (گویا به شیعیان خود در مسجد کوفه مینگرم در حالیکه خیمهها را برپا کردهاند به مردم قرآن میآموزند همانگونه که نازل شده است ...).
در حدیثی از علی علیه السلام رفع عذاب از اهل زمین را منوط به آبادی مساجد مینماید:
«یقول اللّه عزّ و جلّ و تبارک و تعالی إذا أردت أن أصیب أهل الأرض بعذاب، لولا رجال یتحابّون جلالی (1)و یعمرون مساجدی و یستغفرون بالأسحار لولا هم لأنزلت عذابی». (ب 6 ح 4) (خداوند عزیز و جلیل و تبارک و تعالی میفرماید هرگاه اراده میکنم که عذابی را
1) 1. بقرینه حدیث قبل از آن، «جلالی» میباشد در بعضی نسخ «خلالی» و در بعض دیگر «حلالی» آمده است.
به اهل زمین وارد کنم اگر نبودند مردانی که به جلال و عظمت من عشق میورزند و مساجد مرا آباد میکنند و در سحرگاهان به استغفار میپردازند، اگر اینان نبودند عذابم را نازل میکردم).
با توجه به اینکه امروزه عموما مدارس آموزشی از مساجد جدا گشتهاند تعلیم قرآن و تدبّر در حقایق آن باید جزء درسهای آموزشی قرار گیرد و برای تحقق آموزش قرآن باید معلمینی با تقوی و آگاه به مفاهیم قرآن تربیت شوند تا بار رسالت عظیم تعلیم قرآن را به قشر نوجوان و جوان، بر دوش گیرند چرا که حفظ و تداوم انقلاب در گرو بارور شدن فکر و روح جوانان بر اساس فرهنگ قرآن میباشد؛ جهت این امر سرمایه گذاری فراوان و عنایت جدّی و فوری، برای تقویت و گسترش دانشکده قرآن و تأسیس مراکز متعدد در این جهت، بسیار ضروری است و غفلت از آن، خطراتی عظیم را متوجه انقلاب و قشر پویای جامعه، خواهد نمود؛ و در واقع این از رسالتهای مهم حوزههای علمیه میباشد که چنین مراکزی را بنیاد نهند و به پرورش این نیروهای قرآنی همت گمارند.
در پایان حدیثی را از علی علیه السلام در ثمره حضور در مسجد ذکر مینماییم (1):
«من اختلف إلی المسجد أصاب إحدی الثّمان: أخا مستفادا فی اللّه، أو علما مستطرفا، او آیة محکمة او رحمة منتظرة او کلمة تردّه عن ردی، او یسمع کلمة تدلّه علی هدی، او یترک ذنبا خشیة او حیاء». (ب 3، ح 4) (هر که به مسجد رفت و آمد کند- لااقل- یکی از این هشت فایده به او اصابت
1) 1. مشابه این روایت در بحث قبل گذشت.
خواهد کرد: برادری بسیار مفید در راه خدا، یا دانشی بسیار تازه، یا آیهای محکم- از قرآن- یا رحمتی مورد انتظار، یا سخنی که او را از سقوط باز دارد، یا بشنود سخنی را که او را بر هدایتی رهنمایی کند یا گناهی را از ترس عظمت خدا یا شرم از او واگذارد).
در حدیثی «آیة محکمة، فریضة مستعملة و سنّة قائمة» با هم آمده است (1)که میتواند به اصول عقاید، احکام و اخلاق نظر داشته باشد. (2)
1) 1. در روایتی دیگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله دو فایده از این هشت فایده را: واجبی مورد عمل (فریضة مستعملة)، و سنتی پایدار (سنّة قائمة) مطرح میکند (بح، ج 84، ص 3) یعنی که مسجد، پایگاه نشر مجموعه عقاید دینی و عمل به احکام میباشد و در آینده نیز باید چنین گردد.
2) 2. در حدیثی علم را به سه قسم تقسیم میکنند: «آیة محکمة»، «فریضة عادلة» و «سنّة قائمة».(اصول کافی، ب علم)
قرآن دیدار با خداست، از اینرو، باید زندهترین حالات و اوقات را به قرآن اختصاص داد و در خدمت قرآن بسر برد؛ برای زندهترین حالات، وقت خاصی را نمیتوان معیّن کرد، لیکن با توجّه به تحوّلات شب و روز، اغلب میتوان با کمی دقت در برنامهریزی روزانه، مناسبترین حالات را با مناسبترین اوقات طبیعت، همزمان نمود.
وقت طلوع و غروب خورشید، دو وقت مهم، در تحولات شبانه روزی است که یکی جانشین دیگری میگردد و اوضاع و شرایط جوّی خاصی را پدید میآورد که با قبل از خود، بسیار متفاوت است؛ این جریان طبیعی بر وجودهای لطیف و حساس، تأثیرات عمیقی را میتواند بجای گذارد و به انسان، طلوع و غروب زندگی و گذر سریع عمر را هشدار دهد و انسان را سخت به اندیشه در عاقبت زندگی و مقصد حرکتش وادار نماید؛ از اینرو، آغاز تحوّل تا حصول تحوّل در این دو وقت، جهت تدبّر در قرآن، خلوت و مناجات با پروردگار و محاسبه و مشارطه (1)با نفس بسیار
1) 1. بعد از «مراقبت و محاسبه نفس» نوبت به «مشارطه» میرسد: بار کردن تکالیف جدید و الزامات و تعهدات تازه بر «نفس» تا که شهوات و غرایز کنترل شده، روح الهی قوت یابد و با قدرت به اجرای فرامین الهی قیام نماید: «خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْکُرُوا مَا فِیهِ...»(بقره /63)بر اساس «مشارطه» دوباره «مراقبت»و سپس «محاسبه نفس»و در پی آن «معاتبه نفس»صورت می گیرد تا نفس دائم خود را بدهکار ببیند و در اطاعت به سر برد.
تأکید شده است:
«وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ، وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ، إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ». (اعراف/ 206، 204) (و هرگاه قرآن خوانده شود پس به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید شما مورد رحمت واقع شوید.
و پروردگارت را در وجودت با حالت ناله و زاری، و خوف و هراس، و بدون آشکار کردن سخن در صبحگاه و بعد از عصر، یاد نما و از بیخبران مباش، زیرا کسانی که نزد پروردگارت بسر میبرند بهیچ وجه از عبادتش سرپیچی نکرده و بزرگی نمیورزند و او را از هر عیب و نقص تنزیه و تقدیس مینمایند و صرفا به او سجده میکنند).
این دو وقت، از اوقات استجابت دعاست، از این رو شیطان، سعی فراوان در اغفال انسان از این دو وقت دارد؛ (1)در روایات نیز همچون، آیه شریفه، تأکید شده است مبادا از این اوقات غفلت شود:
«إذا تغیرت الشّمس فأذکر اللّه عزّ و جلّ و إن کنت مع قوم یشغلونک فقم وادع». (2)امام صادق علیه السلام (هر وقت خورشید مغیّر گشت پس خدای عزیز و جلیل را یاد کن و اگر با قومی
هستی که تو را سرگرم میکنند پس- از میانشان- برخیز و دعا نما).
در وقت قبل از طلوع در زمینه نشاط صبحگاهی طبیعت، انسان از فراغت فکری و حداکثر نشاط روحی برخوردار بوده، فرصت مییابد که جهت فعالیت روزانه و سلامتی معاشرتها و ارتباطات، با قرآن و دعا، تغذیه روحی شود.
وقت قبل از غروب زمان مناسبی است که حاصل کار روزانه، جمعبندی گشته، با معیارها و ضوابط الهی محاسبه شود، شفق و اضطراب طبیعت با حکایتگری گذر عمر و از دست رفتن فرصتها، شور و اضطرابی را بر جان انسان، فرو میریزد که خود زمینه بسیار مناسبی را برای اندیشناک شدن از سرنوشت خود و تدبر در حقایق دنیا و آخرت، بوجود میآورد:
«فَلا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ وَ اللَّیْلِ وَ ما وَسَقَ وَ الْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ فَما لَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ وَ إِذا قُرِئَ عَلَیْهِمُ الْقُرْآنُ لا یَسْجُدُونَ». (انشقاق/ 21، 16) (پس نه، قسم به شفق و به شب و آنچه که جمع کند و به ماه وقتی که جلوهگر شود که بیشک مرحله و حالتی عظیم و هولناک را خواهید رهسپرد، در حالیکه از مرحلهای عظیم گذر نمودهاید، پس آنها را چه شده است که ایمان نمیآورند و هرگاه قرآن بر آنان خوانده میشود تواضع و فروتنی نمینمایند- سجده نمیکنند-).
وقت مهم دیگر، کمی از دو ثلث آخر شب، خصوصا ثلث آخر میباشد که از ارزشمندترین و مؤثرترین اوقات مناجات و انس و تدبر در قرآن میباشد که در سوره مزّمل بر آن تأکید شده است. (1)
آرامش شب، سکوت مرموز و الهام بخش آن بهمراه خلوت و تنهایی، تمرکز و حضوری را سبب میشود که در اوقات دیگر کمتر بدست میآید؛ آمادگی و نشاط
1) 1. در بحث شیوه ترتیل بخش مقدمه نکات مهمی در توضیح آیه خواهد آمد.
روحی در این وقت نیاز به تمرین و برنامه ریزی دقیق دارد، و مهمتر از آن نیازمند درک و معرفت به شأن ربوبی و درک و احساس فقر و نیاز خود، میباشد. (1)
در آیات بیشماری، بر خصوص این سه وقت، جهت کسب توان روحی تأکید شده است: (2)«وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَ أَصِیلًا وَ مِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیْلًا طَوِیلًا».
(انسان/ 26، 25) (نام پروردگارت را صبح زود و بعد از عصر یاد نما و در پارهای از شب او را سجده کن و او را شبی طولانی تسبیح نما).
گاه شرایط روحی و وضعیت کاری، چنان است که انسان، امکان بهرهوری از اوقات یاد شده را نمییابد، پس ناگزیر وقتی دیگر ضرورت مییابد تا از دست رفتهها، جبران شود.
این موضوع، اصلی کلی در زمینه جبران عبادات میباشد مگر آنکه مقیّد به وقتی خاص بوده باشد و جبرانش نفی گردد؛ (3)این معنی در قرآن و روایات وارد شده است، مثل جبران نماز شب، در روز و در صورت عدم جبران، بوسیله صدقه، تدارک ثواب میشود و جبران نمازهای واجب، روزه در وقت دیگر، حج در سالهای بعد در وقت
1) 1. برای آمادگی در این وقت توصیه شده است که در ثلث اوّل شب بعد از صرف شام و نماز عشاء، بلافاصله به استراحت پرداخته شود؛ تا توان قیام در وقت مذکور فراهم گردد؛ سبکی غذای شبانه و استراحت مختصر در نیمروز، در این آمادگی بسیار مؤثر است.
2) 2. (هود/ 114، اسراء/ 71- 78، طه/ 130، ق/ 40- 39، طور/ 49).
3) 3. همچون نماز آیات.
مخصوص و غیره:
«وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرادَ شُکُوراً».
(فرقان/ 62) (و اوست آنکه شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد برای آن کسی که با سعی و تلاش میخواهد متذکر- حقایق- شود یا اینکه شکر نعمتی را بجای آورد).
شکر، مناسب روز است و تذکر، مناسبت با شب دارد، در صورت عدم توفیق، بر عکس معمول، عمل خواهد شد.
«کلّ ما فاتک باللّیل فاقضه بالنّهار، قال اللّه تبارک و تعالی: «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ ...» یعنی أن یقضی الرّجل ما فاته باللّیل بالنّهار و ما فاته بالنّهار باللّیل». امام صادق علیه السلام (تفسیر نور الثقلین ذیل آیه شریفه) (هر آنچه که در شب از تو فوت شد پس آن را در روز بجای آور، چرا که خداوند تبارک و تعالی فرمود: «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ ...» یعنی که شخص در روز بجای آورد آنچه را که در شب از او فوت شده است و در شب- بجای آورد- آنچه را که در روز از او فوت شده است).
«من فاته شیء من اللّیل أن یعمله، أدرکه بالنّهار و من فاته شیء من النّهار أن یعمله، أدرکه باللّیل». ( «ابن عباس» تفسیر درّالمنثور ذیل آیه شریفه) (هر که را چیزی از شب فوت شود از اینکه آنرا عمل کند، در روز آنرا جبران مینماید؛ و هر که را چیزی از روز فوت شود از اینکه آنرا عمل کند، در شب آنرا جبران مینماید):
قداست و خصوصیت قرآن اقتضای آن دارد که انسان در حالتی سزاوار و در مکانی مناسب به تلاوت و تدبر بپردازد، از این رو در احادیث آمده است که در حمام، در حالت عریان بودن، از خواندن قرآن خودداری شود:
«عن محمّد بن مسلم قال سألت أبا جعفر علیه السلام : کان أمیر المؤمنین علیه السلام ینهی عن قراءة القرآن فی الحمّام؟
فقال: لا، إنّما نهی أن یقرأ الرّجل و هو عریان، فأمّا إذا کان علیه إزار فلا بأس».
(ج 1، آداب حمام، ب 15، ح 1) (محمد بن مسلم: از امام باقر علیه السلام سؤال کردم آیا امیر مؤمنان علیه السلام از خواندن قرآن در حمام نهی مینمود؟
پس فرمودند: نه، فقط نهی نمود از اینکه شخص قرآن بخواند در حالیکه عریان است امّا، وقتی که بر او لنگی باشد پس اشکالی ندارد).
«عن أبی بصیر قال: سألته عن القراءة فی الحمّام فقال: إذا کان علیک إزار فاقرء القرآن ان شئت کلّه». (ح 7)
(ابی بصیر میگوید از امام، خواندن قرآن در حمام را پرسیدم پس فرمودند هرگاه بر تو لنگی باشد پس همه قرآن را- اگر خواستی- بخوان).
در احادیثی دیگر، جواز قرائت قرآن در حمام، بنحو مطلق مطرح شده است (1)که:
یا بر احادیث مقید مذکور تطبیق میشوند و یا اینکه کراهت قرائت در حالت عریانی را میرسانند که به معنی ثواب کمتر میباشد و یا اینکه زمانی را نظر دارد که انسان در معرض رؤیت دیگران نبوده، هنگام قرائت به عریان بودنش توجّه ندارد. (2)
در روایتی از امیر مؤمنان علیه السلام از قرائت در محل قضای حاجت نهی گردیده است:
«سبعة لا یقرؤون القرآن: الرّاکع و السّاجد و فی الکنیف و فی الحمّام و الجنب و النفساء و الحائض». امام صادق از علی علیه السلام (ج 4، ب 47، ح 1) (هفت دسته قرآن نمیخوانند- نباید بخوانند- رکوع و سجده کننده، و در توالت و در حمام و جنب و نفساء و حائض).
از این مسأله «آیة الکرسی» و آیه «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» استثناء گردیده است:
«عن عمر بن یزید قال سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن التّسبیح فی المخرج و قراءة القرآن، قال علیه السلام : لم یرخّص فی الکنیف فی أکثر من آیة الکرسی و یحمد اللّه و آیة الحمد للّه ربّ العالمین». (ج 1، احکام خلوت، ب 7، ح 7) در حدیثی صحیح از امام صادق علیه السلام اجازه بیش از آن داده شده است که کراهت را میرساند و بر معنی ثواب کمتر، حمل میشود:
«عن عبید اللّه بن علیّ الحلبی عن أبی عبد الله علیه السلام قال: أتقرأ النّفساء و الحائض و الجنب و الرّجل یتغوّط، القرآن؟
قال علیه السلام : یقرءون ما شاءوا». (ح 8) (حلبی میگوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم آیا نفساء و حائض و جنب و شخص در حال قضای حاجت، قرآن میخوانند؟
فرمودند: هر چه بخواهند قرآن میخوانند).
ذکر خدا و نیز «تسمیه و استعاذه» بر خلاف قرائت قرآن، حتی در محلّ قضای حاجت، نیز مستحب میباشد: (1)«مکتوب فی التّوریة التّی لم تغیّر أنّ موسی علیه السلام سأل ربّه فقال: إلهی إنّه یأتی علیّ مجالس أعزّک و أجلّلک أن أذکرک فیها، فقال: یا موسی علیه السلام إنّ ذکری حسن علی کلّ حال». امام باقر علیه السلام (ح 1) (در توراتی که تحریف نشده، مکتوب است که موسی علیه السلام از پروردگارش پرسید:
خدایا بر من جایگاههایی پیش میآید که تو را عزیزتر و جلیلتر از آن میدانم که در آنها یادت نمایم، پس خدا فرمود: ای موسی علیه السلام یاد من بر هر حالتی زیباست!).
«لا بأس بذکر اللّه و أنت تبول، فإنّ ذکر اللّه حسن علی کلّ حال فلا تسأم من ذکر اللّه». امام صادق علیه السلام (اشکالی به یاد نمودن خدا نیست در حالیکه ادرار میکنی، چرا که یاد خدا بر هر حالتی زیباست پس از یاد خدا، هرگز خسته و دلتنگ مباش).
1) 1. (ج 1، احکام خلوت، ب 5).
در وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله به امیر مؤمنان، بشدت از قرائت قرآن با حال جنابت، در بستر زناشویی، نهی شده است:
«یا علیّ من کان جنبا فی الفراش مع أمرأته فلا یقرء القرآن فإنی أخشی أن تنزّل علیهما نار من السّماء فتحرقهما». (ج 1، جنابت، ب 19، ح 3) (ای علی! هر که جنب در رختخواب با همسرش باشد پس نباید قرآن بخواند چرا که من میترسم که آتشی از آسمان بر آن دو فرود آید، پس آنها را بسوزاند!).
با توجه به روایات، استفاده میشود: «هر کجا که قرائت قرآن، وهن و یا هتک و بیحرمتی به قرآن تلقّی شود باید از قرائت خودداری نمود؛ (1)«وهن»، نظر به قصد اهانت نزد عامل دارد و «هتک» نظر به انعکاس عمل در نظر دیگران میباشد، و لو اینکه عامل قصد اهانت نداشته باشد.
با این توجّه، گاه خستگی مفرط، چنان انسان را فرا میگیرد که اگر دراز کشد، توان قرائت یک جزء قرآن را بدست خواهد آورد و اگر بنشیند، کشش قرائت بیش از آیاتی چند را نخواهد داشت، در این صورت اگر نزد دیگران هتک و بیحرمتی تلقّی نشود، اشکالی نخواهد داشت:
«الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ ...». (آل عمران/ 191) (آنانکه خدا را پیوسته در حال قیام و نشسته و بر پهلوهایشان- دراز کشیده- یاد مینمایند).
1) 1. بعنوان مثال «در حالت عریان بودن در خانه» چرا که حمام خصوصیّتی ندارد جز آنکه فرض مذکور اغلب در حمّام رخ میدهد.
عدم توجه به این نکته، تکلّف و محرومیّت از انس بیشتر با قرآن را بدنبال میآورد که: «وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ». (حج/ 78)
مقدمه بخش اول: کلیدهای عام تدبر:
الف- کلیدهای قبل از تدبر:
1- مسواک زدن 2- طهارت داشتن ب- کلیدهای هنگام تدبر:
1- استقبال قبله 2- از رو خواندن 3- دعای شروع و ختم 4- پناهندگی به خدا (استعاذه) 5- استمداد و یاری جستن از خدا (تسمیه) بخش دوّم: کلیدهای خاص تدبر:
مقدمه 1- کلیدهای علمی 2- کلیدهای روحی و عملی
کلیدهای تدبر در قرآن دو قسم میباشند: «کلیدهای عام، کلیدهای خاص» «کلیدهای عام»، حداقل شرایطی است که برای تدبّر در قرآن مورد نیاز میباشد و همه اقشار از هر صنف و گروه را در بر میگیرد؛ در این سطح که اولین مرتبه تدبّر در قرآن است، تنها شرط ضروری علمی، آگاهی به ترجمه آیات و یا استفاده از ترجمهای معتبر میباشد.
آنکه فاقد سواد و یا نابیناست، باید در تلاوت آیات و ترجمه آن، از فردی آگاه به ترجمه و یا قادر به استفاده از ترجمه، کمک گیرد، در غیر این صورت، حداقل مرتبه تدبر، امکان پذیر نخواهد بود.
باید به این نکته مهم توجه داشت، مخاطب قرآن کسی است که بیواسطه یا با واسطه موثّقی با قرائت آیات و معنی آن آشناست؛ از اینرو، آنکه فاقد این شرط اساسی است و صرفا به قرائت آیات بدون فهم آن، اقدام مینماید دستور قرآن، «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» (1)را اجرا نکرده، هنوز در مقدمات قرائت بسر میبرد؛ چرا که مخاطبین
1) 1. «پس آنچه از قرآن میسر است بخوانید». (مزمل/ 20)
زمان نزول آیات، زبانشان عربی بوده، به مجرّد سماع قرآن پیام آیات را میفهمیدند؛ پس دستور به قرائت قرآن در سوره مزّمل، صرف تلفظ آیات نبوده، فهم معنی را نیز در بر دارد.
در روایتی از امام حسین علیه السلام ، مراتب فهم و تدبر قرآن، بهمراه نکته فوق، مطرح گشته است:
« «کتاب اللّه عزّ و جلّ علی أربعة أشیاء علی العبارة و الإشارة و اللّطائف و الحقایق فالعبارة للعوام، و الإشارة للخواصّ، و اللّطائف للأولیاء و الحقائق للأنبیاء». (بحار، چاپ بیروت، ج 89، ص 20) (کتاب خدای عزیز و جلیل بر چهار چیز مستقر گشته است: بر عبارت و اشارت، و لطائف و حقایق، پس عبارت قرآن برای توده مردم و اشارت آن برای خواص، و لطائف آن برای اولیاء خدا و حقایق آن برای انبیای الهی است).
مقصود از «عبارت» همان حدّ «ترجمه» میباشد که سهم تودههای مردمی است، و مقصود از «اشارت قرآن» با توجّه به قید خواصّ، حد «تفسیر» را نظر دارد که در حوزه صلاحیّت متخصصّین قرآن و مجتهدین تفسیر میباشد که به ابزار و «کلیدهای مخصوص» تفسیر قرآن، مجهّز میباشند که در بخش دوّم، شرح آن خواهد آمد.
مقصود از لطائف قرآن. نکات و برداشتهایی است که از حدّ فهم نوع علمای تفسیر فراتر بوده، شرط «ولایت الهی» را طلب میکند.
آنانکه دل به خدا سپردهاند و سرپرستی فکر و دل و جوارحشان را خدا بر عهده گرفته است و از حواریّون معصومین علیهم السلام بشمار میروند، به حوزه لطائف قرآن راه یافته از آن بهرهمند میگردند، از نمونه این بزرگواران، میتوان «سید علی آقا قاضی طباطبایی (استاد تفسیر علّامه طباطبایی)، علامه طباطبایی و حضرت امام خمینی» را نام برد.
مقصود از حقایق قرآن، ذات قدسی و مکنون ملکوتی قرآن میباشد که اتصال و تماس با آن، معصوم علیه السلام را سزد و دست دیگران از آن حوزه «لدی اللّهی» کوتاه میباشد:
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». (واقعه/ 79) (آن- حقیقت قرآن- را جز پاک شدگان، مسّ نمینمایند- در نمییابند-).
تعبیر «مطهّر» بجای «متطهّر»، مقام عصمت را نظر دارد؛ آنانکه، خدا عهدهدار تطهیرشان گشته است:
«إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».
(احزاب/ 33) (جز این نیست که خدا میخواهد اختصاصا از شما اهل بیت، پلیدی را بزداید و بگونه غیر قابل وصفی تطهیرتان نماید).
تعبیر «یمسّ»، تماس تنگاتنگ را میرساند و ضمیر مفعولی «ه» به «قرآن» یا «کتاب مکنون» برمیگردد که حقیقت قرآن را نظر دارد:
«وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ». (زخرف/ 4) (و بیشک آن- حقیقت قرآن- در حالیکه در مرجع کتاب- سرچشمه کتاب- در پیشگاه ماست، بسیار والایی عمیق و فرزانه میباشد).
با توجه به مطالب گذشته، شرایط یا کلیدهای تدبر در قرآن را در دو بخش کلی مطالعه میکنیم.
بخش اوّل: کلیدهای عام تدبر بخش دوّم: کلیدهای خاص تدبر «کلیدهای عام»، تودههای مردمی، را نظر دارد.
«کلیدهای خاص»، مراتب علماء و اولیاء و معصومین را در بر میگیرد.
تعبیر «کلیدها» از آیه تدبر (محمد/ 24) استفاده شده است: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟» این آیه بخوبی نشان میدهد:
تدبّر، امری قلبی است نه صرفا ذهنی و علمی؛ عواملی قفل دل بوده، مانع تدبر میگردند؛ این قفلها کلیدهایی دارند که باید آن را تحصیل کرد؛ کلیدهای اساسی تدبر عمدتا قلبی هستند نه ذهنی و علمی!
مسواک زدن، قدم اوّل، در تحصیل شرایط میباشد، از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است:
«نظّفوا طریق القرآن، قیل یا رسول اللّه و ما طریق القرآن؟، قال: أفواهکم، قیل بماذا؟ قال: بالسّواک». (ج 1، ابواب السواک، ب 7، ح 1) (مسیر قرآن را پاک نمایید، سؤال شد: مسیر قرآن کدام است؟ فرمودند: دهانتان، سؤال شد: با چه چیزی؟ فرمودند: با مسواک زدن).
«أفواهکم طریق من طرق ربّکم، فأحبّها إلی اللّه أطیبها ریحا فطیّبوها بما قدرتم علیه». (ح 2) (دهانتان راهی از راههای پروردگار میباشد، پس محبوبترین راهها بسوی خدا خوشبوترین آنهاست، پس آنها را با آنچه که بر آن قدرت دارید، خوشبو نمایید).
از روایت اخیر معلوم میشود مقصود از «طرق» راههای ظاهری و باطنی میباشد، آنکه ظاهر و باطنش هر دو خوشبوست محبوبتر است.
در روایت دیگر از امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمده است:
«إنّ أفواهکم طرق القرآن (فطّیبوها) فطهّروها بالسّواک». (ح 3) (دهانتان راههای قرآن میباشد پس آنها را با مسواک زدن- خوشبو- پاکیزه نمایید).
از تأکیدات شدیدی که در بیان معصومین در امر مسواک زدن آمده است معلوم میشود که علاوه بر بهداشت ظاهری، در بهداشت روحی نیز اثر دارد، بطوری که فرشتهها را مونس انسان قرار میدهد و آیهای از قرآن، تلاوت نمیشود مگر اینکه آن آیه را از دهان مؤمن، أخذ میکنند (1)لیکن اگر مسواک نزده باشد کنار میایستند و به قرآن گوش میدهند و نزدیک نمیشوند چرا که باعث اذیت فرشتهها میگردد. (2)
ثواب دو رکعت نماز با مسواک از هفتاد رکعت بدون مسواک بالاتر است (3)که در مورد قرآن هم طبعا چنین است.
عطر و مسواک، از هدایایی است که خداوند به انبیاء خود عطاء نموده است (4)و از خصوصیات انبیاء و سنت آنان، مسواک زدن میباشد: (5)«من أخلاق الأنبیاء السّواک».
از آثار مسواک زدن روشنی چشم و فزونی عقل و حافظه میباشد. (6)
1) 1. کنز العمال، خ 2751.
2) 2. (ب 6، ح 2 و 6، ب 5، ح 4، 5 و 7) همه روایتها از ابواب السواک میباشد.
3) 3. (ب 1، ح 4).
4) 4. (ب 1، ح 2- 5).
5) 5. (ب 1، ح 2- 5).
6) 6. آثار: 1- طهارت دهان 2- رضایت خدا 3- شادی فرشتهها 4- تبعیّت از سنت پیامبر 5- استحکام لثه 6- روشنی چشم 7- فزونی حافظه 8- فزونی عقل 9- بالا رفتن خوبیها 10- اشتهاء به غذا 11- از بین رفتن بلغم 12- سفیدی دندانها 13- از بین بردن زردی دندان ... (ج 1، ب 1، ح 11، 12، 14، 17، 24، 25، 27، 33، و 40).
کمترین حد مسواک زدن، ساییدن دندانها با انگشت شست و سبّابه میباشد. (1)
طهارت، شرط تلاوت و تدبّر راستین قرآن میباشد همانگونه که شرط اساسی نماز بشمار میرود، (2)
«اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ». (عنکبوت/ 45) (آنچه را که بسویت وحی میشود تلاوت و پیروی نما و نماز را بپای دار چرا که نماز از کارهای ناشایست و زشت باز میدارد، و بیشک یاد الله (بالاتر) بزرگتر است).
چرا که به واسطه قرآن و نماز به پیشگاه مقدس و ملکوتی «ملک قدّوس» حضور مییابیم و این حضور در بارگاه قدس و طهارت بدون طهارت امکان ندارد؛ (3)طهارتی که سراسر وجودمان، ظاهر و باطن را فرا میگیرد.نظافت بدن و لباس، قدم اوّل است سپس نظافت دهان که مسیر قرآن میباشد قدم دوم بحساب میآید، قدم سوم طهارت شرعی است: وضو یا غسل و در صورت فقدان آب، تیمّم؛ این طهارت، سمبل طهارت روحی است (4)
«ما یُرِیدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ». (مائده/ 6) (خدا نمیخواهد تا بر شما حکمی سخت، قرار دهد و لیکن میخواهد- بواسطه وضوء، غسل و تیمم- تا اینکه شما را پاک نماید و برای اینکه نعمتش را بر شما تمام
طهارت فکر و نیت، طهارت ازروی آوردن به گناه، طهارت از آلودگی چشم و زبان، طهارت از آلودگی دست مرتکب شده به گناه و دست آخر، طهارت قدمهای آلوده به گناه. (1)
این طهارت موجب نورانیت روح مؤمن است و سرآغاز روشنی دل، به نور حق و بار یافتن به حضور کمال قدس و طهارت و نزاهت میباشد.
«لا صلوة إلّا بطهور». (ج 1، الوضوء، ب 1، ح 1 و 7) (نماز جز به طهارت محقق نمیشود- جز به طهارت نمازی وجود ندارد-).
«الوضوء شطر الایمان». (ب 1، ح 5) (وضوء جزیی از ایمان است).
«إفتتاح الصّلوة الوضوء و تحریمها التّکبیر و تحلیلها التسلیم». (ح 4 و 7) (سرآغاز نماز، وضوء و إحرام بستن آن، گفتن الله اکبر، و خروج از احرام نماز، سلام دادن میباشد).
«الوضوء علی الوضوء نور علی نور». (ب 8، ح 8) (وضوء روی وضوء، نوری بر فراز نوری دیگر است).
«الصّلوة ثلاثة أثلاث: ثلث طهور و ثلث رکوع و ثلث سجود». (ب 1، ح 8) (- حقیقت- نماز سه بخش است: یک سوّم طهارت و یک سوّم رکوع و یک سوّم سجود میباشد).
1) 1. ج 1، ب 15، ح 12 و 16.
از آنجا که عالم، محضر خدا و محلّ نزول رحمت و عنایت خداوندی است، برای بهرهمند شدن از عنایت خدا، سزاوار است این طهارت را نه تنها هنگام نماز و انس و تدبر در قرآن و نه حتی هنگام نیازمندی و برآورده شدن حاجت (که در روایت آمده است) (1)بلکه در تمام حالات استمرار بخشیده (2)، دلهامان را مستعد رشد و تعالی بگردانیم.
این طهارت شرعی تنها به زدودن آلودگیها و رفع موانع روحی، نظر ندارد؛ بلکه از روایات زیادی خصوصا روایات شب معراج، استفاده میشود مایه کسب ارزشهای معنوی نیز میباشد. (3)
آیه 6 سوره مائده در بیان علت و فلسفه طهارت بخوبی این معنا را، مینمایاند؛ با این همه تأکیدات معلوم میشود انس و رفاقت با قرآن و تدبّر راستین در آن بدون طهارت حاصل نخواهد شد:
«لا یقرء العبد القرآن إذا کان علی غیر طهور حتّی یتطهّر». (4)
«من أحدث و لم یتوضّأ فقد جفانی ...». حدیث قدسی (ج 1، ب 11، ح 2) (هر که حدثی از او سرزند و وضوء نگیرد پس به من جفا نموده است).
(بنده خدا، در شرایطی که بر غیر طهارت باشد، قرآن نمیخواند- نباید بخواند- تا آنکه طهارت را بدست آرد).
آثار فراوان و عمیق طهارت، تلاوت راستین قرآن و نماز، در روح و روان انسان،
1) 1. (ب 6، ح 1 و 2).
2) 2. «یا انس أکثر من الطّهور ... فإنّک تکون إذا متّ علی طهارة شهیدا». (ج 1، ب 11، ح 3) (ای انس طهارت خود را بیفزا ... پس بیشک تو شهید خواهی بود اگر بر حال طهارت بمیری).
3) 3. (ب 15، ح 5).
4) 4. (ج 4، ب 13، ح 2) تعبیر «العبد» گویای این است که شرط بندگی و ادب مناسب حضور، طهارت میباشد از اینرو در حدیث آمده است:
موجب گشته است که بالاترین پاداش تلاوت قرآن به وقت نماز در حال قیام، اختصاص یابد که یکصد حسنه میباشد.
پاداش تلاوت قرآن، در نماز به حالت نشسته، پنجاه حسنه میباشد، و به خارج از نماز، بشرط طهارت، بیست و پنج حسنه تعلق میگیرد، و در صورت عدم طهارت، ده حسنه عطا میشود؛ این مقدار از پاداش نه برای یک سوره و نه برای یک آیه و نه حتی برای یک کلمه، بلکه به هر حرفی که تلاوت شود! (1)این پاداش عظیم در مقایسه با دیگر اعمال خیر، حکایت از آثار عظیم نماز و قرآن در رشد و تعالی روح انسان و جامعه بسری دارد و صرف پاداش قراردادی نیست، بلکه واقعیت نماز و قرآن را بیان میکند، چرا که آنچه مایه رشد و پرورش استعدادهای انسانی و مایه رسیدن به ارزشهای والا میباشد اتصال با خداوند، کمال زیبائیها، خوبیها و ارزشهاست از اینرو، اعمال خیر، به قصد تقرب بسوی خداوند، با واسطه، موجب ارتباط با خداوند میباشد، حال آنکه نماز و قرآن عین حضور در برابر خداوند است و بیواسطه ما را مفتخر به شرفیابی مینمایند.
نماز، ملاقات مخصوص با خداوند و گفتگوی رسمی عبد با خالقش، میباشد، شرافت و حضوری که شکوه و جلال و عظمتش در وصف نمیگنجد:
«الصّلوة معراج المؤمن».
(نماز- عین- معراج مؤمن میباشد).
«الصّلوة قربان کلّ تقیّ». (ج 3، ص 30، ب 12، ح 1، 2 و 3) (نماز- عین- تقرّب هر با تقوایی است).
قرآن، ملاقات با خداوند و حضور در جلسه سخنرانی ربوبی و گفتگوی غیر رسمی
1) 1. (ج 4، ب 13، ح 3).
با خداوند است. نماز بواسطه اشتمالش بر اذکار و اعمال مخصوص، علاوه بر دو سوره قرآن (حمد و یک سوره دیگر) در میان عبادات و در مقایسه با قرآن موقعیّت خاصّی یافته است، بهرحال هر دو، بار یافتن بحضور خداوند سبحان میباشد؛ و در واقع بالاترین پالایش و تطهیر و تغذیه روح مؤمن، با نماز و تلاوت قرآن صورت میگیرد.
در بیانات رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز به آب و غذای روح و به چشمه آبگرمی تشبیه گشته است که حداقل پنج بار مؤمن روح خود را در آن میشوید و قرآن به سفره طعام گستردهای مثل زده شده است (که تمام گرسنگیهایمان را برطرف مینماید). (1)
از آداب مهمّ تحصیل طهارت، آغاز آن با ذکر «بسم الله» میباشد که تأثیر طهارت را به نهایت خود میرساند. (2)
مسأله مهمّی که در ارتباط با بانوان مطرح است عذر ماهیانه آنان بمدت 7 الی 10 روز میباشد، بیتوجهی خانمها به بدل نماز در این مدّت از یک طرف و توهم ناپاکی روح و ممنوعیّت قرآن از طرف دیگر موجب گشته، بکلّی از برکات این دو گنج عظیم روحی فاصله بگیرند و در محرومیّت تغذیه روحی بسر برند.
این دوری، موجب رکود روحی و صدمه قابل توجه در فرصت قریب به یک چهارم عمرشان میباشد که خسارتی بس عظیم و جبران ناپذیر میباشد؛ چگونه میشود، انسان از دو بعد جسم و روح برخوردار باشد و هر دو بعد نیازمند تغذیه و رشد،
و قرآن و نماز هم دو غذای اصلی روح انسان باشد و در عین حال یک چهارم عمر، در محرومیّت از آن بسر برد! (1)آیا خداوند رئوف رحیم به این محرومیت رضایت داده است؟
رئوف رحیمی که حاضر نشده است ما در أمر دنیایمان به مشقّت و سختی طاقتفرسا، دچار شویم پس وسایل راحتی و آسایش جسمیمان را فراهم نموده است. (2)چگونه میشود او به این محرومیت رضایت داده باشد! اهمیت مسأله آنگاه روشن میشود که به دشمن خطرناک و قسم خورده بشریت، ابلیس و دار و دستهاش نظر افکنیم که چگونه در کمین فرزندان آدم هیچ فرصت و موقعیّتی را از برای به اسارت کشیدن انسان از دست نمیدهد و همچون خون در وجود انسان در رفت و آمد میباشد.
شیطانی که قسم یاد کرده است تا انسان را اسیر نکند و تا افسار به دهان او نزند و به زیر اطاعت خود در نیاورد و تا مانند راکب بر انسان مسلّط نشود آرام نخواهد گرفت. (3)
کدام سلاح نیرومندی است که انسان را در هجوم بیامان شیطان و دار و دستهاش یاری دهد و رشد و سلامتی و شکوفایی او را تضمین نماید؟
اعمال شبانه روزی انسان بدون عنصر نماز و قرآن، ضعیفتر از آن است که
1) 1. تعبیر حیّ (عجله کن) در اذان و اقامه هشداری است بر گذر عمر گرانقدر و غیر قابل جبران و لزوم شتاب و سرعت گرفتن در مسیر حق؛ این ندای ملکوتی، شور حرکت و اضطراب عقب افتادن و هول رفتن و قاپیدن فرصت باقی مانده را بر فکر و عقل و جان انسان فرو میریزد: «عجّلوا بالصّلوة قبل الفوت- عجّلوا بالتّوبة قبل الموت».
2) 2. «وَ تَحْمِلُ أَثْقالَکُمْ إِلی بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ». (نحل/ 7)
3) 3. «... لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا». (اسراء/ 62)، «... رکب بهم الزّلل ...». (نهج، خ 7)
جلوگیر هجوم شیطان باشد.
خداوند سبحان آن رئوف رحیمی است که بارها و به تأکید خطر شیطان را به ما گوشزد نموده است:
«یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ، یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْآتِهِما، إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ ...».
(اعراف/ 27) (ای فرزندان آدم مبادا شیطان، شما را فریب دهد و به عذاب گرفتارتان نماید، همانگونه که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد در حالیکه لباس آنها را از ایشان جدا مینماید تا عیبشان را به آنها بنمایاند- در معرض دیدشان قرار دهد- چرا که او و دار و دستهاش شما را میبینند از جایی که آنان را نمیبینید!).
حاشا از اینکه، آن مهربان به چنین محرومیّتی رضایت داده باشد.
نماز، چون دیداری است مخصوص و طهارت لازم میطلبد در ایام عذر ماهانه امکان تحقق ندارد از اینرو جانشینی برایش در نظر گرفته شده است، از این قرار که حائض در اوقات نماز خود را پاک کند و وضو بگیرد و در جایگاه نماز رو به قبله بنشیند و به مقدار نماز ذکر بگوید. (1)
عمده منع نماز برای خانمها به جهت ترکیب خاص اذکار و اعمال آن میباشد چرا که اگر این ترکیب و نظم بهم بریزد دیگر منعی نخواهد داشت.
قرآن چون خصوصیّت نماز را ندارد و چون بدلی برای آن متصوّر نیست خود رزق روحی خانمها میباشد:
«تتوضّأ المرأة الحائض إذا أرادت ان تأکل و إذا کان وقت الصّلوة، توضّأت
1) 1. در بحث روایی خواهد آمد.
و استقبلت القبلة و هلّلت و کبّرت و تلت القرآن و ذکرت اللّه عزّ و جلّ». (ج 2، النجاسات، ب 40، ح 5) (زن حائض وقتی خواست- چیزی- بخورد وضوء میگیرد و هرگاه وقت نماز شد وضوء میگیرد و رو به قبله مینشیند و «لا اله الا الله» و «الله اکبر» میگوید و قرآن تلاوت میکند و خداوند عزیز و جلیل را یاد مینماید).
در مقدمه گذشت که برتری قرآن بر دیگر کتب و اندیشهها بمانند برتری خداوند بر کل مخلوقات میباشد، بنابراین از رزق قرآن نمیشود محروم شد و باید از آن بهره گرفت: (1)
از این آیه فهمیده میشود مصلح بودن دو شرط اساسی دارد: 1- ارتباط مستحکم با قرآن 2- بپای داشتن نماز «اقامه نماز» یعنی که عمود و چوب خیمه دین را بپای داشتن، یعنی احیای ارزشهای الهی در جامعه که نماز، سمبل آن محسوب میشود چرا که مهمترین و اساسیترین جلوه ارزشهای الهی میباشد (خیمه بدون عمود، برپا نمیشود) «قربان» و «معراج» بودن نماز نشان میدهد تکالیف دیگر از لوازم و مقدمات و شرایط تحقق نماز بشمار میآید، نه همتراز با آن:
«إن قبلت، قبل ما سواها و إن ردّت، ردّ ما سواها». امام باقر علیه السلام (میزان الحکمه، ج 5، ص 374)
«فضل القرآن علی سائر الکلام کفضل اللّه علی خلقه». (بح، ج 92، ص 19)(2) آنچه مایه رشد روح و سلامتی قلب میباشد از نظر الهی در پنج صورت جلوهگر است: انجام واجبات و مستحبّات، دوری از محرّمات و مکروهات، انجام مباهات به قصد قرب الهی.
1) 1. «وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ». (اعراف/ 170) (آنانکه با جدیت و قدرت کتاب را بدست میگیرند در حالیکه نماز را بپای داشتند- بدانند- ما هرگز پاداش مصلحین را ضایع نمیکنیم).
2) 2. این بحث بمناسبت تأکید بر ضرورت انس و تدبر در قرآن، حتی برای حائض، مطرح گشته است.
امر اوّل و سوّم را خداوند خود بر عهده ما به نحو الزام قرار داده است که همگی بدون استثناء با حصول شرایط، موظّف به اجرای آن میباشیم.
امر دوّم و چهارم به اختیار ما نهاده شده است؛ در امر سیر و سلوک انسان، با توجه به رزق روح و سلامتی آن نمیتوان اینگونه مطرح کرد که «مستحب» یعنی آنچه که انجامش پاداش دارد و عدم انجامش ضرری به انسان نمیزند.
و بر عکس «مکروه»، عملی که انجامش ضرر اخروی نداشته و عدمش پاداش دارد؛ اینگونه نمیشود با «مستحبّات و مکروهات» روبرو شد، زیرا، عملی که در رشد روحی ما بسیار مؤثر است (همچون قرآن)، چگونه انجامش مستحب امّا عدمش ضرری به روح نمیزند؟! عدم انس و مصاحبت با قرآن، زمینه مساعدی برای تخمریزی شیطان و وسوسههای او فراهم میآورد؛ وقتی ما خود را شناختیم و به وسعت و عمق و پیچیدگی روح انسانی خویش واقف شدیم و به حسّاسیت و لطافت و آسیبپذیری شدید روح، پی بردیم دیگر چگونه میتوانیم بگوییم امری که برای سلامتی روح ضروری میباشد مستحبّ است؟
انسانها با توجه به میزان درک و فهم و ایمانشان دارای مراتب متفاوتی میباشند.
«واجبات و محرّمات» نظر به پایینترین مرتبه انسانی دارد و برای مراتب بالاتر لازم هستند اما کفایت نمیکنند و باید بتدریج به میزان رشد فکری و روحی از مستحبات و مکروهات بعنوان امر ضروری به اختیار خود به واجبات و محرمات افزود این افزایش، با درک حقیقت روح و مرتبهاش، درک مسئولیّت سنگین انسانی، وسعت راه، خطر دشمن و نیاز روحی، ارتباط مستقیمی دارد؛ این افزایش تا به آنجا میرسد که دیگر در زندگی انسان مکروه و مستحب بعنوان امور غیر ضروری وجود نخواهد داشت، حتی مباحات (آنچه انجام و عدم انجامش از نظر خداوند یکسان است) با
ضمیمه شدن نیت، به امور مطلوب در نزد خدا مبدل میشوند. (1)
نکته دیگر اینکه انجام مستحبّات، نباید به امور لازمه صدمه وارد کند و الا باید ترک گردد، چرا که هیچگاه نمیتواند جای امر واجب یا ترک حرامی را پر کند:
«إذا اضرّت النّوافل بالفرائض فارفضوها». (نهج، ک 279) «انّ للقلوب إقبالا و ادبارا فإذا اقبلت فاحملوها علی النّوافل و إذا أدبرت فاقتصروا بها علی الفرائض». (نهج، ک 312)
با این دید میتوانیم دریابیم که چرا در مورد پیامبر بزرگوارمان نماز شب و ترتیل قرآن در شب، امری واجب میگردد و در این مورد فرمان سوره مزّمل صادر میشود.
از این نظر، آنکه به وسعت و بالا رفتن درجه روحی خود پی برد در مییابد که باید به تناسب، رزق روحیاش را افزایش دهد و دیگر نمیتواند به رزق روحی سابق قانع شود وگرنه صدمه خواهد خورد.
این معنی را سوره مزّمل اشاره دارد: در پاسخ به اینکه چرا قیام در شب و ترتیل قرآن ضروری است؟ میفرماید، سه دلیل عمده دارد:
ما میخواهیم بار سنگین رسالت را بر دوش تو بگذاریم و این معنی بدون توان روحی امکان ندارد و آن با قیام در شب و ترتیل قرآن حاصل میشود:
«إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا». (مزمل/ 5)
1) 1. در امر مستحبّات بجز مسأله قرآن و بدل نماز در ایام عذر ماهانه، بقیه باید نیازش حس شود و برای انسان طراوت و تازگی داشته باشد و الّا موجب زدگی خواهد شد مثل آدمی که گرسنه است لکن اشتهاء ندارد، تا میل به غذا بوجود نیاید غذا بخوبی هضم و جذب بدن نخواهد شد، و اجبار موجب تنفّر خواهد گردید لکن قرآن و نماز چاشنی غذای روزانه است چه اشتهاء باشد چه نباشد لکن تأثیر بسزایش در ایجاد اشتهاء است.
شب انتخاب شده به دلیل اینکه خلّاقیّت و تأثیر شب در ثبات روحی، و در تأثیر قرآن و نماز بر روح، بسیار شدید است:
«إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلًا». (مزمل/ 6)
شما در فعالیت روزانه برخوردها و مشغلههای بسیاری خواهی داشت که برای برخورد مناسب و مؤثر، نیازمند آمادگی روحی خواهی بود و این جز در شب حاصل نخواهد شد: (1)«إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلًا». (مزمل/ 7) پس اگر میدیدیم که رهبر بزرگ انقلاب اسلامی ایران، قیام در شب جزء لا ینفک زندگیاش بود نه اینکه امر مستحبی را ملتزم باشد، بلکه اگر آن قیام در شب را نداشت، نمیتوانست با استحکام و صلابت روحی و با حفظ اصول و موازین الهی، نظام اسلامی را بدون خوف و هراس و اضطراب، اداره نماید.
انسانها در سیر و سلوک و مراحل حرکتشان به وسائط نقلیه شبیه میباشند:
«دوچرخه» را میبینیم، پیچیدگی ندارد، بردش هم محدود بوده، نیازی هم به سوخت خاصی ندارد.
«موتور» پیچیدهتر و سریعتر از دوچرخه حرکت میکند و در نتیجه نیاز به سوخت خاصی با ترکیبی خاص دارد؛ «ماشین» دارای پیچیدگی بیشتری است، سوخت آن
1) 1. از این آیات در بحث معنی ترتیل نیز استفاده شده است.
لطیفتر و خالصتر از موتور میباشد با سرعت بیشتر و امکانات وسیعتر و در نتیجه از احکام و قوانین گستردهتر و لازم الاجرایی برخوردار است.
«هواپیما» را که در نظر میگیریم، از پیچیدگی و گستردگی دستگاهها و سیستمهای بیشمار، سوخت خالصتر از ماشین با مصرف بالاتر و قدرت حرکت و پرواز بیشتری بهرهمند است.
این پیچیدگی و گستردگی دستگاهها، احکام و قوانین بسیاری را بدنبال دارد که برای سلامتی هواپیما و سلامتی حرکت پروازش بسیار ضروری است و کوچکترین غفلت از آن هواپیما و خلبان و دیگر سرنشینان را به کام هلاکت فرو خواهد برد.
امر «موشک و سفینه فضایی» مسائل عظیمتری را با خود به همراه دارد؛ بطوری که گاه سوخت آن هفت برابر حجم خود سفینه است و سرعت قدرتی بسیار بالاتر از موشک هواپیما را داراست، در نتیجه اداره یک چنین دستگاهی و سلامت پروازش نیازمند مجموعه احکام و قوانین متنوع و گستردهای است به همراه سازمان عظیم فضایی، دارای مغزهای دانشمندی که هر دستهای، کنترل و تنظیم و اداره بخشی از سفینه را عهدهدار میباشند.
به کار انداختن این دستگاه عظیم با هدف عالی و متعالی بدون این احکام و مقررات و قید و بندهای فراوان و دقت بسیار و بدون مغزهایی دانشمند، امکان ندارد.
گذشته از بکار انداختن، مسأله کنترل در طول حرکت، مهمتر از بکار انداختن دستگاه میباشد که هوشیاری، دقت و آگاهی و خبرگی فراوانی را میطلبد. (1)
ما میبینیم تکه پارچهای جا مانده در یک ماشین مسألهای بوجود نمیآورد ولی
1) 1. «الإبقاء علی العمل أشدّ من العمل».
همان پارچه بجا مانده در موشک، باعث انهدام کل آن میشود. (1)
موشک را نمیشود بدون قانون پیچیده و گسترده و سوخت عظیم به فضا پرتاب کرد پس چگونه میتواند کسی که خود خالق این موشک است و دارای مراتب وجودی غیر قابل وصف و بسیار گسترده و عمیق و با توان عظیم تسلط بر آسمانها و زمین، (2)بدون قانون و بدون توجه به شأن و مرتبه سیر و سلوک خویش، سالم حرکت کند؟ (3)گذشته از اینکه این قوانین و مقررات را جز خداوند، خالق انسان نمیتواند وضع کند، (4)و گذشته از اینکه نوع سوخت و تعیین کیفیّت آن از عهده مخلوق خارج میباشد؛ کنترل سلامت حرکت و پرواز روح انسان، بدون اتصال و ارتباط با خداوند عالم، و بدون لطف و عنایت او و بدون کسب راهنمایی مداوم از او، ابدا امکان ندارد، خدایی که کمال عزت و رحمت (5)و عهدهدار زندگی صالحین میباشد. (6)
گسسته شدن ارتباط، سرنوشت محتوم سقوط و هلاکت، و به آتش کشیده شدن تمام امکانات وجودی انسان را بدنبال میآورد.
آیا در این شرایط جز سوختن و نابود شدن، امید دیگری هست؟
1) 1. «حسنات الابرار سیّئات المقرّبین». (قصه آدم، یونس) سفینه ژاپنی بخاطر یک پارچه به جا مانده به انفجار کشیده شد. (روزنامهها)
2) 2. «وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ». (جاثیه/ 7)
3) 3. مشکل اساسی ما این است که خود را در حدّ «دوچرخه» میبینیم نه «موشک»! باید این چشم و دید در ما حاصل شود تا قدر و اندازه وجودی خود را شناخته متناسب با آن حرکت کنیم.
4) 4. «أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ». (ملک/ 14)
5) 5. «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ الَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ». (شعرا/ 217، 218 و 219)
6) 6. «إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ». (اعراف/ 196) (بگو سرپرست من خداست آنکه مجموعه قوانین را فرو فرستاده است و او عهدهدار امر صالحین میباشد).
«ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ؟».
(چه چیز شما را در مسیر آتش دوزخ قرار داد؟).
«قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ».
(- با حالت درماندگی- گفتند: ما از نمازگزاران نبودیم).
«وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ».
(و بیچارگان را اطعام نمیکردیم).
«وَ کُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ».
(و با افراد پوچ و یاوهگو بسر میبردیم- بدون انگیزهای والا و بدون کسب ارزشهایی انسانی، با کسانی که رزق روحیشان دروغ و استهزاء و یاوه بود- «وَ کُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ».
و- دست آخر- روز گردنسپاری را دروغ جلوه میدادیم، (از مقصد حرکت غافل شده به استهزاء آن میپرداختیم).
نتیجه یک چنین حرکت و سلوکی چه میتواند باشد؟ جز روبرو شدن با واقعیت وحشتناک جهنّم و سوختن در آتش که خود به دست خود افروختیم؟:
«حَتَّی أَتانَا الْیَقِینُ». «فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِینَ».
(پس اکنون- دیگر- شفاعت شفاعت کنندگان، آنها را سودی نمیبخشد).
«فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ».
(پس ایشان را چه شده است که از این محتوای یکپارچه یادآوری روی گردان- و گریزان- میباشند گویا آنها همچون گورخرانی فراری هستند که از برابر شیری ژیان میگریزند).
«کَلَّا بَلْ لا یَخافُونَ الْآخِرَةَ». (مدثر/ 53- 42) (هرگز چنین نخواهد بود، بلکه حقیقت این است که از آخرت باکی به خود راه نمیدهند).
عالم دنیا، این خصوصیت را دارد که ما ضربههای وارد شده بر روح را همانند زخمها و صدمههای جسمی براحتی در نمییابیم و شکستگی خود را در فضای سرگرمیهای دنیا حس نمیکنیم، وقتی پردهها کنار رفت و دردهای روح ظاهر گشت از شدت زخمهای کاری روح، نالههایمان به آسمان بلند میشود:
«وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَکاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنالِکَ ثُبُوراً، لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً». (فرقان/ 14 و 13) شدیدترین دردها، درد روح و قلب آلوده میباشد (1)
«إنّ من النعم سعة المال و أفضل من ذلک صحّة البدن و أفضل من ذلک تقوی القلوب». (بح، ج 70، ص 61- 51، نهج، ک 388) (از جمله نعمتها وسعت مالی و برتر از آن سلامتی جسم و برتر از آن تقوای دل میباشد).
«لا وجع أوجع للقلوب من الذّنوب». (بح، ح 73، ص 342) (برای دلها، دردی، دردناکتر از گناهان، وجود ندارد).
درد روح از ضیق و محدودیت آن در حصار غرایز و شهوات حیوانی، ناشی میشود.
انسان غافل همیشه از خود فراری است و سعی میکند این دردهای وحشتناک را که گاهی گوشهای از آن محسوس میشود با سرگرمیها بپوشاند، اما آخر تا کی میتواند به این بازی ادامه دهد؟:«وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ». (ق/ 19) (بیهوشی و مستی مرگ حقیقت را آورد- بهمراه حق آمد- آن همانی است که تو پیوسته خود را از آن کنار میکشیدی).
1) 1. «إنّ من البلاء الفاقة و أشّدّ من ذلک مرض البدن، و أشدّ من ذلک مرض القلب».(از فقر شدیدتر بیماری جسمی و از بیماری جسمی شدیدتر بیماری روحی و قلبی است).
«قال زرارة قلت له: الحائض و الجنب هل یقرآن من القرآن شیئا؟، قال نعم ما شآء إلّا السّجدة، و یذکران اللّه علی کلّ حال». (ج 1، ابواب الجنابة، ب 19، ح 4) (زراره میگوید به امام باقر علیه السلام گفتم: آیا حائض و جنب میتوانند چیزی از قرآن بخوانند؟ فرمودند: بله هر چقدر که بخواهند مگر آیه سجده را (1)، و خدا را در هر حالتی یاد میکنند).
«لا بأس ان تتلوا الحائض و الجنب القرآن». از امام باقر علیه السلام (ح 5) (اشکالی ندارد جنب و حائض قرآن تلاوت کنند).
«قال الحلبّی سئلته، أتقرأ النفساء و الحائض و الجنب و الرّجل یتغوّط، القرآن؟
قال علیه السلام : یقرؤون ما شاؤوا». (ح 6) (حلبی میگوید از امام علیه السلام پرسیدم: آیا نفساء و حائض و جنب و شخصی که در حال قضای حاجت است، (2)میتوانند قرآن بخوانند؟ فرمودند: قرآن میخوانند هر قدر بخواهند).
«محمّد بن مسلم: قال أبو جعفر علیه السلام : الجنب و الحائض یفتحان المصحف من وراء الثّوب و یقرآن من القرآن ما شاء إلّا السّجدة ...». (ب 11، ح 7) (محمد بن مسلم میگوید: امام باقر علیه السلام فرمود: جنب و حائض قرآن را از پشت پیراهن میگشایند و از قرآن هر چه بخواهند میخوانند مگر آیه سجده را ...).
1) 1. قرائت آیه سجده حرام است، لیکن اگر بشنوند سجده واجب میشود. (ب 36، ح 1) تعبیر «السجدة» ظهور در آیه سجده دارد، لیکن بسیاری از فقهاء به معنی «سوره سجده دار» گرفتهاند و قرائت سور عزائم حتی «بسم الله» را به قصد آن سور حرام میدانند.
2) 2. در مورد قضای حاجت بحثی در «مکانهای نامناسب» گذشت، رجوع شود.
تذکر: این روایت، هم بر قرائت قرآن تأکید دارد و هم برای جلوگیری از ارتکاب امر مکروه (تماس با اوراق قرآن) و حرام (تماس با خطوط قرآن)، گشودن از پشت لباس را توصیه مینماید تا بهانهای برای محروم ماندن از قرآن، در میان نباشد.
«و کنّ نساء النّبیّ صلی الله علیه و آله لا یقضین الصّلوة اذا حضن و لکن یتحشّین حین یدخل وقت الصّلوة، و یتوضّین ثمّ یجلسن قریبا من المسجد فیذکرن اللّه عزّ و جلّ».
امام صادق علیه السلام (ج 2، ابواب الحیض، ب 40، ح 1) (و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی حائض میشدند نماز را بجا نمیآوردند و لیکن هنگامی که وقت نماز میرسید خود را پاک میکردند و وضوء میگرفتند، سپس نزدیک نمازگاهشان مینشستند، پس خدای عزیز و جلیل را یاد مینمودند).
«عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام : اذا کانت المرأة طامثا فلا تحلّ لها الصّلوة و علیها ان تتوضّأ وضوء الصّلوة عند وقت کلّ صلوة ثمّ تقعد فی موضع طاهر فتذکر اللّه عزّ و جلّ و تسبّحه و تهلّله و تحمده کمقدار صلوتها ثمّ تفرغ لحاجتها». (ح 2) (زراره از امام باقر علیه السلام نقل مینماید: هرگاه زن حایض شد پس نماز بر او جایز نیست و بر اوست که هنگام وقت هر نماز، مشابه وضوی نماز، وضوء بگیرد، سپس در جایگاهی پاک بنشیند، پس خدای عزیز و جلیل را به قدر نمازش یاد کند و تسبیح و تهلیل و حمد گوید سپس بجهت حاجتش- از عبادت- فارغ شود).
تعبیر «علیها» اشاره به الزامی دارد که انسان با توجه به شأن الهی خود، با میل و اختیار، بر خود بار میکند.
معاویة بن عمّار از امام صادق نقل مینماید:
«تتوضّأ المرأة الحائض اذا أرادت أن تأکل و اذا کان وقت الصّلوة، توضّأت و استقبلت القبلة و هلّلت و کبّرت و تلت القرآن و ذکرت اللّه عزّ و جلّ». (ح 5)
(زن حائض هرگاه خواست چیزی بخورد، وضوء میگیرد و هرگاه وقت نماز شد وضوء میگیرد و رو به قبله مینشیند و تهلیل و تکبیر میگوید و قرآن را تلاوت مینماید و خدای عزیز و جلیل را یاد میکند).
تذکر: تعبیر «تتوضّأ» به شکل مضارع، بجای امر، مبالغه را میرساند، یعنی آن قدر زن حائض، با شخصیّت و با شعور است که حتی برای خوردن چیزی وضوء میگیرد و طبعا بدل نماز را نیز، بجای میآورد. (1)
در این روایت همراهی قرآن در پی بدل نماز، همان ارتباط مستحکم نماز و قرآن را نشان میدهد.
اگر در روایات، ایمان زن را ناقص میشمارند به جهت یک هفته تعطیلی عبادت در عرض یکماه میباشد که نوع خانمها به آن تن در دادهاند و از بدل نماز و انس و تدبر در قرآن غافل ماندهاند و این اختصاصی به خانمها ندارد، هر کسی در امر عبادات، بخود تعطیلی دهد گرفتار نقصان در ایمان خواهد شد و با جبران آن از نقصان ایمان، نجات خواهد یافت.
خانم مؤمنه با شعور، از نقصان ایمان بر کنار بوده، به وظیفه خود در این مدت بخوبی آشناست.
«معاویة بن عمّار از امام صادق علیه السلام نقل مینماید:
«الحائض تقرأ القرآن و تحمد اللّه». (ب 38، ح 1) (زن حائض قرآن میخواند و خدا را حمد میگوید).
تعبیر افعال به شکل مضارع، قابل توجه است، یعنی احتیاجی به امر کردن نیست، بدون آن فعل تحقق میپذیرد! حکم تحریر الوسیله: در تحریر حضرت امام خمینی، حکم به کراهت قرائت قرآن
1) 1. این قیود بجهت عظمت روح انسان است، نه برای اسارت انسان و به بند کشیدن او.
توسط حائض شده است؛ کراهت در مستحبّات بمعنی نقصان ثواب میباشد نسبت به زمانی که عذر برطرف شده است، نه اینکه بمعنی ناخشنودی خدا تلقی گردد، همچون کراهت نماز جمعه برای فرد مسافر که ثواب شرکتش در نماز، کمتر از فرد مقیم میباشد، لیکن قطعا ثوابش از حال نماز انفرادی بیشتر است، چه ثوابی بالاتر از شرکت در جماعت مسلمین در نماز جمعه!
مشهور میان فقهای امامیه، حکم به کراهت قرائت قرآن برای حائض میباشد (1)و امر حائض حتی نسبت به جنب، شدیدتر ذکر شده است؛ بطوری که قرائت 7 آیه برای جنب جائز و بیش از آن مکروه تلقی شده است، حال آنکه همین 7 آیه نیز برای حائض مکروه اعلام شده است.
بررسی ادله روایی علاوه بر دلیل قرآنی ناظر به «ضرورت انس دائمی با قرآن»، ما را به تأمل و تردید در حکم مذکور، وادار مینماید.
مستند حکم به کراهت (بلکه حرمت، نزد سلار و ابن برّاج) چند روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین میباشد که همگی بجز یکی مرسله میباشند و آن یکی هم موثقه سکونی است که خود عامی است و مورد طعن بعضی از فقهاء (2)حال آنکه در مقابل، احادیث صحیح السند بسیاری آنهم از اصحاب اجماع و فقهاء وارد گشته است که حائض را مطلقا به نحو مبالغه آمیزی تشویق به قرائت قرآن مینماید، مگر آیات
سجده (یا سور عزائم) (1)که استثناء شده است.
با توجه به این مقدمه به چند دلیل، مستند حکم قابل خدشه است:
1- احادیث مجوّزه بلکه مشوّقه به قرائت، اکثر صحیح السند میباشند: (14 صحیحه و 3 مرسله (2)) که همه راویان ثقه امامی و بسیاری جزء اصحاب اجماع میباشند که در برابر، تنها یک موثقه سکونی با تعدادی مرسله مطرح است که یارای تعارض با صحیحههای فوق حد استفاضه را ندارند.
2- روایت سکونی موافق عامه است و خود نیز عامی است (3)در حالیکه صحیحهها، مخالف عامه و موافق کتاب میباشند که مطلقا مؤمنین را امر به قرائت مینماید: «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» و میان زن و مرد در اوامر فرقی نمیگذارد: «إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ». (احزاب/ 35)، «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً». (نحل/ 97)، «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ».
(حجرات/ 13).
«شافعی و احمد بن حنبل» مطلقا به حرمت قرائت حائض فتوی دادهاند، «ابو حنیفه» تنها به جواز کمتر از یک آیه و «مالک» به جواز مطلق قرائت حائض حکم کردهاند که نظر غالب فقهای اهل سنت، حرمت میباشد. (4)
3- بر فرض تکافؤ دو دسته روایات و تعارض آنها حکم به تساقط کرده رجوع به
1) 1. بنابر اختلاف میان فقهاء در فهم روایات وارده، (ص 145)
2) 2. با حساب دو صحیحه با سه سند دیگر.
3) 3. صاحب حدائق روایت سکونی و روایت ابی سعید خدری را من باب تقیه میداند فلذا حکم به جواز قرائت حائض میدهد، بلکه این حکم را مشترک بین جنب و حائض مطرح مینماید که مقتضای قرین بودن آنها در احادیث میباشد. (ص 144)
4) 4. دلیل تقدیم احادیث مخالف عامه، بجهت تأثیر شدید روایات اهل سنت از سیاست و جعلیات شوم «بنی امیه» خصوصا «معاویه» میباشد؛ اعتراف «فخر رازی» در این مورد در بحث «تسمیه» خواهد آمد.
مطلقات اوامر و تکالیف میشود که نتیجه، جواز قرائت حائض و استحباب آن خواهد بود نه کراهت قرائت.
4- در میان احادیث علاوه بر مطلقات مجوّزه، «صحیحه معاویة بن عمار» (1)میباشد که مقیّده است و در صورت تعارض، اطلاق روایات ناهیه را قید میزند به موردی که حائض وضوء نگیرد و این مورد نیز نهیاش کراهت خواهد بود نه حرمت، بدلیل اینکه احادیث صحیحه دیگری، نهی مطلق روایت سکونی را در مورد قرائت در حمام و در بیت الخلاء منتفی میکنند که در اولی، نهی به حالت عریانی تعلق دارد و در دوّمی، حداقل یک آیه و آیة الکرسی اجازه داده شده است (2)و همچنین بسیاری از فقهاء مطلق ذکر را در رکوع و سجود جایز دانستهاند (3)
ممکن است گفته شود که آیات ذکر به قصد ذکر در رکوع و سجود، مطرح میشود نه به عنوان قرآن؛ در این صورت از بحث ما خارج است.
که «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» را شامل میشود که هر یک آیهای از قرآن میباشند که دیگر کراهت قرائت قرآن در رکوع و سجود معنی پیدا نمیکند.به این ترتیب نهی در روایت سکونی موهون بوده نه تنها از ظهور در حرمت بلکه ظهور در کراهت نیز خارج میشود صرفا (در فرض عدم کنار گذاشتن) نظر به مقدار ثواب قرائت خواهد داشت که از حال طهر کمتر خواهد بود که آنهم با وضوء گرفتن حائض جبران خواهد شد چنانکه صحیحه معاویة بن عمار دلالت دارد.
1) 1. ج 2، حیض، ب 40، ح 5.
2) 2. احادیث مذکور در فصل زمینهها گذشت.
3) 3. مستمسک العروة الوثقی «سید محسن حکیم، ج 6، ص 302، «صاحب عروة» در ص 407 کراهت قرائت قرآن در «سجده و رکوع» را مطرح مینماید که با بیان او در جواز مطلق ذکر در «رکوع و سجود» مغایرت دارد مگر آنکه مقصود آیات غیر ذکر خدا باشد که بهر حال نهی روایت سکونی مقید خواهد شد و در هر مورد از منهیات دلالتش تفاوت خواهد نمود.
5- لسان اکثر احادیث مجوّزه، تشویق میباشد که به صیغه فعلی مضارع آمدهاند که ابای از تقیید، و ابای از دلالت بر کراهت دارند و این نحوه بیان را در تعارض نمیتوان به این نحو جمع نمود که روایات ناهیه بر احادیث مجوّزه، مقدم گردد و مطلقات جواز، به کراهت حمل گردد.
6- ضعف روایات ناهیه را شهرت و یا اجماع مورد ادعا، جبران نمینماید چرا که اجماع مذکور مدرکی و یا لااقل محتمل المدرک بوده، شهرت فتوایی نیز نمیتواند روایت موافق عامه را در مقابل مطلقات کتاب و احادیث صحیحه یاری دهد و از اجماع ادعایی نیز ضعیفتر میباشد.
7- نهی شدید عامه از قرائت حائض با توجه به ذهنیت ناپاکی و نجاست حیض که در اذهان مسلمین از صدر اسلام تا زمان معصوم علیه السلام مطرح بود سوء ظن را تشدید میکند چرا که فکر نجاست حائض و تصور احکام غلاظ و شداد در مورد حائض، از یهودیان منشأ میگیرد؛ در تورات در سفر لاویان، به کرّات، در مواضع مختلف آمده است که:
«هر زنیکه مرد با او بخوابد و انزال کند به آب غسل کنند و تا شام نجس باشند!؛ و اگر زنی جریان دارد و جریانیکه در بدنش است خون باشد هفت روز در حیض خود بماند و هر که او را لمس نماید تا شام نجس باشد! و بر هر چیزیکه در حیض خود بخوابد نجس باشد، و بر هر چیزیکه بنشیند نجس باشد، و هر که بستر او را لمس کند رخت خود را بشوید و بآب غسل کند و تا شام نجس باشد، و هر که چیزیرا که او بر آن نشسته بود لمس نماید رخت خود را بشوید و بآب غسل کند و تا شام نجس باشد، و اگر آن بر بستر باشد یا بر هر چیزیکه او بر آن نشسته بود چون آنچیزی را لمس کند تا شام نجس باشد، و اگر مردی با او هم بستر شود و حیض او بر وی باشد تا هفت روز نجس خواهد بود، و هر بستریکه بر آن بخوابد نجس
خواهد بود!؛ و زنیکه روزهای بسیار غیر از زمان حیض خود، جریان خون دارد یا زیاده از زمان حیض خود، جریان دارد تمامی روزهای جریان نجاستش، مثل روزهای حیضش خواهد بود او نجس است! و هر بستریکه در روزهای جریان خود بر آن بخوابد مثل بستر حیضش برای وی خواهد بود و هر چیزیکه بر آن بنشیند مثل نجاست حیضش، نجس خواهد بود! ... پس بنی اسرائیل را از نجاست ایشان جدا خواهید کرد مبادا مسکن مرا که در میان ایشان است نجس سازند و در نجاست خود بمیرند این است قانون کسیکه جریان دارد ...». (سفر لاویان، باب 15/ 32- 18) «بنی اسرائیل را خطاب کرده بگو چون زنی آبستن شد پسر نرینه بزاید آنگاه هفت روز نجس باشد، موافق ایام طمث حیظش نجس باشد ... و سی و سه روز در خون تطهیر خود بماند و هیچ چیز مقدس را لمس ننماید و بمکان مقدس داخل نشود تا ایام طهرش، تمام شود و اگر دختری بزاید دو هفته بر حسب مدت طمث خود، نجس باشد و شصت و شش روز در خون تطهیر خود بماند ...». (ب 12/ 6- 2) در بابهای قبل، شخص دارای بیماری «برص» نیز همچون «حائض» نجس میباشد که باید از میان بنی اسرائیل خارج شود که همچون حیوانات حرام گوشت، نجس میباشند (1)! (ب 13، 14 و 11) این ارتکاز ذهنی فاسد متأثر از یهود را در مسلمین میبینیم که در احادیث اهل سنت و اهل بیت علیهم السلام منعکس میباشد:
«سألت النّبیّ صلی الله علیه و آله عن مواکلة الحائض، فقال: و اکلها». (کنز، ح 27704)
1) 1. در این بابها حیوانات همچون موش و گوشت شتر نجس میباشند و خروج منی نیز شخص را با وجود غسل تا شام نجس میکند!
(عمر میگوید از پیامبر در مورد هم غذا شدن با حائض پرسیدم پس فرمود: با او هم غذا شو).
«عن عائشة أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال لها: ناولینا الخمرة من المسجد، فقالت:
إنّی حائض قال صلی الله علیه و آله : انّ حیضتک لیست فی یدک». (کنز، 26748) (از عایشه نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «قطعه بافته شده از حصیر را از سجدهگاه برداشته به ما برسان» پس گفت من حائض هستم، حضرت فرمود: به یقین حیض تو در دستت نمیباشد!).
«عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سألته عن الحائض تناول الرّجل الماء؟ فقال: قد کان بعض نساء النّبیّ صلی الله علیه و آله تسکب علیه الماء و هی حائض و تناوله الخمرة».
(ج 2، الحیض، ب 45، ح 1) (از امام صادق علیه السلام در مورد حائض پرسیدم که آیا آب را به دست مرد برساند؟
پس فرمود: بیشک بعضی از همسران پیامبر در حالیکه حائض بود آبرا بر پیامبر میریخت و قطعه بافته شده برای سجدهگاه را به دست او میداد).
«محمّد بن علیّ بن الحسین قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله لبعض نسائه: ناولینی الخمرة، فقالت أنا حائض، فقال لها: أحیضک فی یدک؟!». (ح 2) (امام باقر علیه السلام فرمود که رسول خدا صلی الله علیه و آله به بعضی از همسرانش فرمود: قطعه بافته شده را به من بده پس گفت که من حائض هستم پس حضرت به او فرمود: مگر حیض تو در دستت میباشد؟!).
«عن علیّ علیه السلام قال سألت رسول اللّه صلی الله علیه و آله عن الجنب و الحائض یعرقان فی الثّوب حتّی یلصق علیهما، فقال: انّ الحیض و الجنابه حیث جعلهما اللّه عزّ و جلّ لیس فی العرق فلا یغسلان ثوبهما». (ج 2، النجاسات، ب 27، ح 9) (از علی علیه السلام نقل شده که فرمود از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد جنب و حائض
پرسیدم که در لباس خود عرق میکنند تا آنکه لباس به (بدن) آنها میچسبد، پس فرمود: بیشک حیض و جنابت در جائی است که خدای عزیز و جلیل آن دو را قرار داده است، در عرق وجود ندارند پس آن دو لباسشان را نمیشویند).
مضمون این احادیث و احادیث فراوان دیگری در باب 28 و ابواب دیگر بخوبی، ذهنیت غلط را نشان میدهد که از جوّ عامه متأثر است و عامّه نیز بجهت پیروی و روی آوردن به تفسیر و توضیحات «کعب الاحبار و تمیم داری و وهب بن منبه و دیگران» در ورطه اسرائیلیات فرو غلطیدند امری که رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها از آن هشدار داده بود. (1)
در کنار حکم به کراهت قرائت حائض، تشدید حکم در مقایسه با جنب، خود امر شگفت دیگری است که باید به آن توجه نمود بر این امر اگر «موثقه سماعه» مستند باشد باعتراف صاحب جواهر، (2)«قیاسی است محرّم، بلکه بر فرض صحت قیاس، فارقی در میان میباشد (3)بلکه گفته شده است ظواهر امر چنین بوده است که «حائض و نفساء» چه بسا به بیوت معصومین علیهم السلام داخل میشدند تا از مشکلاتی که بر آنان وارد میشد سؤال نمایند» (4)و از این جهت منعی از جانب معصوم علیه السلام گزارش نشده است حال آنکه در مورد جنابت میبینیم که چگونه امام علیه السلام با غضب و تندی به ابو بصیر مرادی میفرمایند: «آیا اینگونه به خانه انبیاء داخل میشوی در حالیکه جنب
هستی؟» (1)که نشان میدهد فرقی میان جنب و حائض وجود دارد که میتواند یکی از جهات، اضطراری بودن امر حائض و اختیاری بودن امر جنب باشد و دو مؤثقه سماعه نیز در مورد جنب وارد شده است (2)نه حائض.
بهر حال اگر از جهت قرآنی نیز مسأله را پیگیری کنیم و رابطه نماز و قرآن را با روح انسان در نظر بگیریم مسأله تأکید میشود چرا که؛ اوّلا: روح، زن و مرد ندارد و هر دو در انسانیت یکسان میباشند.
ثانیا: حیض تأثیری در انسانیت زن نمیگذارد و او را نجس نمیکند.
ثالثا: روح زن، همچون روح مرد نیازمند تغذیه دائمی میباشد.
رابعا: نماز و قرآن دو غذای مستمر روح انسان میباشند. (3)
خامسا: بعلت شرایط خاص برای نماز، برای حائض ذکر خدا، بجای نماز آمده است تا رزق روحش را تأمین نماید.
سادسا: قرآن، بدلی برایش متصور نیست و از اینرو شرایط خاص نماز را ندارد پس خود، غذای روح خواهد بود.
سابعا: اگر حائض در شرایط روحی نامساعدی قرار داشته باشد بیشتر به رزق روحی نیازمند است نه آنکه از آن محروم گردد! با این مقدمات میبینیم همانگونه که «صحیحه معاویة بن عمار، محمد بن مسلم، زرارة و دیگران» بیان میکردند نه تنها منعی برای حائض نسبت به قرآن وجود ندارد،
1) 1. «فدخلنا علیه و أحدّ النظر إلیه و قال: هکذا تدخل بیوت الأنبیاء و أنت جنب؟! ...» (ج 1، الجنابة، ب 16، ح 5) بهمین مضمون (ح 1- 4).
2) 2. «سألته عن الجنب هل یقرأ القرآن؟ قال: ما بینه و بین سبع آیات» و فی روایة زرعة عن سماعة قال «سبعین آیة» (ب 19، ح 8 و 9).
3) 3. در بحث طهارت، احادیث آن گذشت و در بحث ترتیل خواهد آمد.
بلکه تشویق نیز شده است و حتی برای رعایت حدود حرمت مس خطوط قرآن و کراهت مسّ اوراق آن، امام باقر علیه السلام در صحیحه «محمد بن مسلم» راهنمایی میفرمایند:
«جنب و حائض قرآن را از ورای لباس بگشایند و هر چقدر که میخواهند جز آیه سجده (یا سوره سجده) را بخوانند». (1)
باری، آثار این تعطیلی مستمر در فکر و روح خانمها، بسیار جانکاهتر از آنست که به تصور آید، اینکه در احادیث خصوصا در نهج البلاغة از زنان نکوهش شده است و ایمانشان، ناقص معرفی گشته است کسانی را ناظر است که از این جریان تغذیه روحی بکناری افتادهاند و در نتیجه، آتش بیار معرکه جنگ جمل (2)و منع کننده از شرکت در جنگ با قاسطین و ناکثین و مارقین گشتهاند و همتشان زر و زیور دنیا شده است که «إنّ النّساء همّهنّ زینة الحیوه الدّنیا» (3)و این اختصاصی به زن ندارد، بلکه هر آنکه از ارتباط با خدا از طریق قرآن و نماز منعزل شود چنین سرنوشتی خواهد داشت:
«إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً إِلَّا الْمُصَلِّینَ ...». (معارج/ 22- 19) (انسان- طبعا- بسیار حریص و بخیل آفریده شده است، هرگاه که شر او را فرا گیرد بسیار جزع کننده میگردد و هرگاه خیر او را مس نماید بسیار منع کننده میشود مگر آنانکه نماز گزارند ..).
بگذریم، جریان انقلاب اسلامی، ضرورت بازگشت جدی به قرآن را با شدت هر
چه تمامتر مطرح میکند و در این راستا، تعلم و تعلیم بانوان توسط هم صنفان خویش برای کسب معارف قرآنی، بسیار ضروری مینماید؛ از اینرو، فراهم کردن امکانات رشد آنان و توجه به حقوق انسانی- الهیشان بر علمای دین، فرض میباشد که با عنایت و بررسی دوباره متون و منابع با توجه به واقعیت روحی بانوان و اوضاع اجتماعی، بینشی نو متکی بر منابع اصیل اسلامی را از زن ارائه داده، احکامی در خور شأن آنان را که در ذخایر عظیم قرآن و اهل بیت علیهم السلام نهفته است استنباط نمایند تا اینگونه نباشد که هر زمانی، گروهی قدرت طلب با تکیه بر احادیث نقص زن و احادیثی مشابه، بینشی موافق هوای نفس خویش و مخالف اصول مسلّم اسلامی ارائه دهند و فراموش کنند که «اذن دادن» به پدر یا شوهر نه برای تحمیل عقاید خویش بر دختران و زنان، بلکه جهت رعایت مصلحت انسانی- الهی دختر و همسر میباشد و این «اذن» در راستای رضای الهی باید بکار گرفته شود و إلّا بشدت پدر و همسر، عند الله مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ». (تحریم/ 6) (ای کسانی که ایمان آوردید خود و خانواده خویش را حفظ نمایید از آتشی که گیرانهاش (سوخت آن) مردم و سنگ میباشند که بر آن (آتش) فرشتگانی بسیار خشن و سختگیر گماشته شدهاند که- هرگز- خدا را عصیان نمینمایند در آنچه که به آنان فرمان داده است و هر آنچه را که امر میشوند- بیچون و چرا و بدون فوت وقت- انجام میدهند).
در پایان چهار دسته احادیث وارده را بدون ترجمه و توضیح ذکر مینماییم:
دسته اوّل: مطلقات مجوزّه:
[1] « (صدوق) و بإسناده عن سعد بن عبد اللّه عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب عن النّضر بن سوید (شعیب) عن عبد الغفّار الجازی (المحاربی) عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:
«الحائض تقرأ ما شاءت من القرآن». (ج 1، الجنابة، ب 19، ح 8) [2] «محمّد بن یعقوب عن اسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبی عمیر و حمّاد عن معاویة بن عمّار، عن أبی عبد اللّه علیه السلام ، قال:
«ألحائض تقرأ القرآن و تحمد اللّه». (ج 2، الحیض، ب 38، ح 1) [3] «محمّد بن یعقوب عن علیّ إبراهیم عن أبیه عن ابن أبی عمیر عن داود بن فرقد، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سألته عن التّعویذ یعلّق علی الحائض؟ قال:
«نعم لا بأس، قال: و قال: تقرأه و تکتبه و لا تصیبه یدها». (ب 37، ح 1) [4] «محمّد بن الحسن بإسناده عن الحسین بن سعید، عن فضالة عن داود عن رجل، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سألته عن التّعویذ یعلّق علی الحائض؟ قال:
«لا بأس، و قال: تقرؤه و تکتبه و لا تمسّه». (ح 4) [5] محمّد بن یعقوب، عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر عن زید الشّحام عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: ألحائض تقرء القرآن و النّفساء و الجنب أیضا». (ج 2، ب 19، ح 1) [6] «و باسناده (صدوق) عن الحسین بن سعید، عن فضالة بن أیّوبّ، عن أبان بن عثمان، عن الفضیل بن یسار، عن أبی جعفر علیه السلام : قال: لا بأس أن تتلوا الحائض و الجنب القرآن» (ح 5) [7] «و بإسناده عن أحمد بن محمّد عن أبی عمیر، عن حمّاد بن عثمان عن عبید اللّه بن علیّ الحلبیّ عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سألته، أتقرأ النّفساء
و الحائض و الجنب و الرّجل یتغوّط، القرآن؟ فقال: یقرءون ما شاءوا». (ح 6) [8] «و فی کتاب العلل عن أبیه عن سعد بن عبد اللّه، عن یعقوب بن یزید عن حمّاد بن عیسی عن حریز، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السلام قال: قلت له: ألحائض و الجنب هل یقرآن من القرآن شیئا؟ قال علیه السلام : نعم ما شاءا إلّا السّجدة و یذکران اللّه علی کلّ حال». (ح 4)* محمّد بن الحسن بإسناده عن علیّ بن الحسن بن فضّال، عن عبد الرّحمان بن أبی نجران عن حمّاد بن عیسی مثله.
[9] و عن عدّة من أصحابنا (کلینی) عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن ابن بکیر قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن الجنب یأکل و یشرب و یقرأ القرآن؟، قال: نعم یأکل و یشرب و یقرأ و یذکر اللّه عزّ و جلّ ما شاء». (ح 2)* ورواه الشیخ بإسناده عن محمّد بن یعقوب.
[10] «و بإسناده (صدوق) عن محمّد بن الحسن الصّفّار، عن إبراهیم بن هاشم، عن نوح بن شعیب، عن حریز، عن محمّد بن مسلم قال: قال أبو جعفر علیه السلام :
«ألجنب و الحائض یفتحان المصحف من وراء الثّوب، و یقرآن من القرآن ماشاء إلّا السّجدة». (ح 7) [11] «روی البزنطی فی جامعه، عن المثنّی عن الحسن الصیقل عن أبی عبد اللّه علیه السلام ، قال:
«یجوز للجنب و الحائض أن یقرءا ما شاءا من القرآن إلّا سور العزائم الأربع و هی إقرأ باسم ربّک، و النّجم و تنزیل السّجدة، و حم السّجدة». (ح 11، بنقل از محقق در معتبر) [12] فقه الرّضا علیه السلام : «و لا بأس بذکر اللّه و قراءة القرآن، و أنت جنب إلّا العزائم
الّتی تسجد فیها و هی: الم تنزیل و حم ألسّجدة و النّجم و سورة إقرأ باسم ربّک». (مستدرک/ ح 1173) [13] ألمقنع: «لا بأس أن تقرأ القرآن کلّه و أنت جنب إلّا العزائم الّتی یسجد فیها». (ح 1176) دسته دوّم: مطلقات ناهیه:
[1] «محمّد بن علیّ بن الحسین فی «الخصال» عن حمزة بن محمّد العلوی عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه عن عبد اللّه بن المغیرة عن السّکونی، عن جعفر بن محمّد علیهما السلام عن آبائه عن علیّ علیه السلام قال: «سبعة لا یقرءون القرآن: ألرّاکع، و السّاجد و فی الکنیف و فی الحمّام و الجنب و النّفساء و الحائض». (ج 4، ب 47، ح 1) [2] لا یقرأ الجنب و لا الحائض شیئا من القرآن». عن ابن عمر عن رسول الله صلی الله علیه و آله (کنز، خ 26720) [3] «ألحائض لا تقرء من القرآن شیئا و لکن تذکر اللّه متی شاءت». عن سعید بن جبیر عن رسول الله صلی الله علیه و آله (کنز، خ 27727) [4] «کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقرء القرآن علی کلّ حال إلّا الجنابة فإن کان جنبا لم یقرئنا شیئا». عن علی علیه السلام (کنز، خ 27430) [5] «إنّ عمر کره للجنب ان یقرأ شیئا من القرآن». عن عبیدة السلمانی (کنز، خ 27428) [6] «لا تقرأ الحائض قرآنا و لا تدخل مسجدا». دعائم الاسلام عن علی علیه السلام (مستدرک، ج 2، ح 1311) [7] «إنّا نأمر نساءنا الحیّض ان یتوضّأن عند وقت کلّ صلوة، فیسبغن الوضوء
و یحتشین بخرق، ثمّ یستقبلن القبلة من غیر ان یفرضن صلوة، فیسبّحن و یکبّرن و یهلّلن و لا یقربن مسجدا و لا یقرأن قرآنا». (دعائم الاسلام عن ابی جعفر علیه السلام (ح 1323) [8] قال أمیر المؤمنین علیه السلام : کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله لا یحجزه عن قراءة القرآن إلّا الجنابة».
دسته سوّم: احادیث مقیّده نهی از قرائت جنب:
[1] «و بإسناده عن الحسین بن سعید، عن عثمان بن عیسی عن سماعة قال:
سألته عن الجنب هل یقرء القرآن؟ قال: ما بینه و بین سبع آیات».
(ج 2، الجنابة، ب 19، ح 9) [2] «قال (الصدوق):
و فی روایة زرعة عن سماعة قال: سبعین آیة». (ح 10) دسته چهارم: حدیث مقیّد نهی از قرائت حائض:
«و (محمّد بن یعقوب) عن محمّد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبی عمیر و حمّاد عن معاویة بن عمّار، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: تتوضّأ المرأة الحائض إذا أرادت أن تأکل، و إذا کان وقت الصّلوة توضّأت و استقبلت القبلة و هلّلت و تلت القرآن و ذکرت اللّه عزّ و جلّ». (ج 2، حیض، ب 40، ح 5)* این صحیحه وجه جمع میان مطلقات مجوّزه و ناهیه میباشد اگر برای نواهی اعتباری
قائل شویم وگرنه مطلقات مجوّزه بلا معارض بوده، حدیث فوق نظر به استحباب بیشتر خواهد داشت همچنانکه در بحث طهارت، نظیرش به اشاره گذشت. (1)
1) 1. ضرورت تحقیق و بررسی این فرع فقهی، بجهت آثار عملی فراوانی است که در روح و روان خانمها و انگیزه شدید آنان در انس با قرآن پدید میآورد که خود بسیار شاهد این شور و حرارت و حرکت بسوی قرآن در میان خانمها در حین تدریس در دانشکده تربیت معلم قرآن بودهام.
روح عبادات در اسلام، توجّه وجودی عابد بسوی خدا میباشد. (1)
الله، غایت فعالیّت هر موجودی است؛ از آنجا که انسان در کارهایش خواه ناخواه رو به جهتی از جهات جغرافیایی دارد، برای انطباق جهت ظاهری عمل با جهت قلبیاش و وحدت بخشی ظاهر و باطن وجود انسان، خانه کعبه، سمبل توجّهات مسلمین بسوی خدا قرار داده شده است.
این سمبل، مایه تذکری است برای انسان غافل، تا توجه قلبیاش را در زندگی و برنامههایش بسوی خدا گرداند و از جهات رو به غیر حق، بیرون کشد و توجهاش را معطوف کمال خوبیها و زیباییها و قداستها نماید؛ (2)این توجّه، آن قدر همت انسان را بالا میبرد و آن قدر شخصیّت و ارزش به انسان میبخشد که دیگر حاضر نمیشود به هر پستیای، تن در دهد و آلت دست هر عنصر طغیانگر بشری و جنی، واقع گردد.
قبله، سمبل هدف والا و متعالی بشر میباشد که دیگر اهداف در برابرش بسیار حقیر و ناچیز، جلوه میکند:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ؟ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ؟ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ» (1). (توبه/ 38) (ای کسانی که ایمان آوردهاید، شما را چه شده است، هرگاه به شما گفته میشود در راه (رضای) خدا برای جهاد کوچ کنید، بشدّت به زمین میچسبید؟!، آیا شما به زندگی پست دنیا در برابر زندگی والای آخرت، رضایت دادهاید؟ پس- بدانید- کامیابی این زندگی پست و گذرا، در- دید- آخرت جز مقدار اندکی بیش نیست).
این افق گسترده و والاست که روح شهامت، و از جان گذشتگی و بزرگواری و بلند نظری را در انسان چسبیده به پستیها میدمد و او را به قله عزت و شرافت و مناعت میرساند، قلهای که تمام قدرتهای مادی و شیطانی در مقابله با آن احساس ضعف و ناتوانی کرده، با احترام و عظمت به آن مینگرند. (2)
تکریم و تعظیم شخصیّت امیر مؤمنان علیه السلام توسط معاویه، تعبیر قوم لوط برای حضرت لوط علیه السلام و یارانش در اعلامیه اخراج: «إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ» (3)، تعبیر «فرشته بزرگوار» برای حضرت یوسف علیه السلام از جانب زنان عیاش دربار: «إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ
1) 1. نظیر این تعبیر در قرآن: (آل عمران/ 14، نساء/ 77، رعد/ 26، قصص/ 60، غافر/ 39، شوری/ 36 و ...) مقصود از «اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ» ترجیح زرق و برقهای دنیا، همچون زن، فرزند، مال و موقعیّت اجتماعی است بر رضای خدا، وقتی که میانشان تعارضی، پدید آید.
2) 2. نمونههای دیگر، تکریم گرازیانی افسر ایتالیای در حین اعدام عمر مختار، برخورد محترمانه همراه با تکریم دولت عراق در اعلان عروج ملکوتی امام خمینی!
3) 3. (اعراف/ 82، نمل/ 56)
کَرِیمٌ» (1)، همه و همه حکایتگر این حقایق والا میباشند.
در برخورد با قرآن تمام دستگاههای ادراکی انسان، بهرهمند میشوند و هر یک رزق خاصی را بدست میآورند؛ از اینرو، نظر کردن به قرآن و آیاتش خود عبادت محسوب میشود و تأثیر فراوانی در روشنی و نورانیت چشم دارد.
از آثار نظر به قرآن، تمرکز حواس، در پی گیری جریان فکری- روحی آیات و توجّه و دقت و تدبر در آیات و ارتباط آنها میباشد از اینرو در روایات آمده است:
«لیس شیء أشدّ علی الشّیطان من القراءة فی المصحف نظرا». (ص) (ب 19، ح 2) (بر شیطان، نگاهی شدیدتر از قرائت قرآن از روی مصحف، وجود ندارد!).
«نظر»، فکر همراه دقت، میباشد.
«قلت له جعلت فداک، إنّی أحفظ القرآن علی ظهر قلبی أفضل، او أنطر فی المصحف؟ قال علیه السلام : بل اقرأه و انظر فی المصحف فهو أفضل، أما علمت أنّ النّظر فی المصحف عباده؟!». (ح 4) (اسحاق بن عمار میگوید به امام صادق علیه السلام گفتم: فدایت گردم، من قرآن را بر صفحه دلم حفظ مینمایم پس آیا آن را از حفظ بخوانم، افضل است یا اینکه در مصحف بنگرم؟ فرمودند: بلکه آن را بخوان و در مصحف بنگر، پس آن افضل است، مگر ندانستی که «نظر در مصحف» عبادت است؟!).
«عن أبی ذر: سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: النّظر إلی علیّ بن أبیطالب عبادة،
1) 1. (یوسف/ 31)
و النّظر إلی الوالدین برأفة و رحمة عبادة، و النّظر فی الصّحیفة (یعنی صحیفة القرآن) عبادة و النّظر إلی الکعبة عبادة» (1).
(ابوذر میگوید از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که پیوسته میفرمود: نظر به علی بن ابی طالب علیهما السلام عبادت است و نظر به پدر و مادر از روی دلسوزی و رحمت عبادت است و نظر در صحیفه قرآن عبادت است و نظر به کعبه عبادت است).
«من قرأ القرآن فی المصحف متّع ببصره و خفّف علی والدیه و إن کانا کافرین». (ح 1 و 3) (امام صادق علیه السلام میفرماید: کسی که قرآن را از مصحف بخواند از رزق چشمش بهرهمند میشود و بر عذاب پدر و مادرش تخفیف داده میشود اگر چه آن دو کافر باشند!).
این دیگر از اسرار است که چگونه بین تلاوت از روی قرآن و تخفیف عذاب پدر و مادر، ارتباطی برقرار میباشد! این معنی قابل درک نیست مگر برای آنکه جانش به نور قرآن منوّر گردیده و به حوزه فلسفه احکام راه یافته است.
در دعای افتتاح تلاوت قرآن، بر نظر در آیات تأکید گشته و عبادت تلقی شده است:
«... اللّهم اجعل نظری فیه عبادة و قرائتی فیه فکرا و فکری فیه اعتبارا ...».
(مفاتیح دعای شب اول ماه رمضان) (... بار خدایا پس نگاه مرا در آن- قرآن- عبادت و قرائت مرا در آن تفکّر و تفکر مرا در آن عبرت قرار ده ...).
1) 1. در روایتی دیگر آمده است: «نظر به چهره مؤمن عبادت است».
در اتقان سیوطی آمده است:
«قراءة الرّجل فی غیر المصحف الف درجة و قراءته فی المصحف تضاعف ألفی درجة». (ج 1، ص 300) (قرائت شخص در غیر مصحف هزار درجه است و قرائت او در مصحف به دو هزار درجه افزایش مییابد).
«فضل قراءة القرآن نظرا علی ما یقرؤه ظاهرا کفضل الفریضة علی النّافلة».
(ج 1، ص 300) (برتری قرائت قرآن از طریق نظر بر آنچه که از حفظ میخواند مانند برتری عبادت واجب بر مستحب میباشد).
از جمله شرایط هنگام تدبّر، قرائت دعای شروع و ختم تلاوت قرآن میباشد.
در صحیفه سجادیّه دعای ختم قرآن، به تفصیل و با محتوایی بسیار عمیق آمده است، لیکن دعای افتتاح، موجود نیست که با توجه به خصوصیّات صحیفه، قطعا جزء حدود بیست دعایی از صحیفه است که با کمال تأسف مفقود شده است. (1)
در این زمینه ادعیه از معصومین علیهم السلام فراوان است از جمله دعای مختصر و پربار امام صادق علیه السلام ، که در بحث گذشته بخشی از آن اشاره شد بجهت اختصار و عمق آن در اینجا آورده میشود:
«اللّهمّ إنّی نشرت عهدک و کتابک، اللّهمّ فاجعل نظری فیه عبادة و قرائتی فیه فکرا و فکری فیه اعتبارا، واجعلنی ممّن اتّعظ ببیان مواعظک فیه و اجتنب
1) 1. رجوع کنید به مقدّمه صحیفه سجادیه.
معاصیک، و لا تطبع عند قرائتی علی سمعی و لا تجعل علی بصری غشاوة و لا تجعل قرائتی قرائة لا تدبّر فیها بل اجعلنی أتدبّر آیاته و أحکامه آخذا بشرائع دینک و لا تجعل نظری فیه غفلة و لا قرائتی هذرا، إنک أنت الرّؤوف الرّحیم».
(بار خدایا من عهدنامه و کتاب تو را گشودم، بار خدایا پس نگاه مرا در آن عبادت و قرائت مرا در آن تفکر، و تفکر مرا در آن عبرت قرار ده، و مرا از کسانی بگردان که به سبب روشنی هشدارها و مژدههایت در آن، متأثر گشته و از موجبات عصیان تو دوری گزیده است. و هنگام قرائت من بر گوش دلم مهر مزن و بر چشم دلم حجاب قرار مده و قرائت مرا قرائتی که هیچ تدبری در آن نیست، قرا مده، بلکه مرا چنان کن که در آیات و احکامش ژرف بیندیشم به شرایع دینت دست یازم، و نگاه مرا در آن بیخبری قرار مده و نه قرائت مرا بیهوده گویی، چرا که فقط تو دلسوز و رحیم میباشی).
«زرّ بن حبیش» یکی از قراء کوفه میگوید: من قرآن را از ابتدا تا انتهاء بر امیر مؤمنان قرائت نمودم وقتی که به سوره شوری آیه 22 رسیدم حضرت علیه السلام سخت گریست تا آنکه صدای گریهاش بلند شد سپس سرش را به آسمان بلند نمود و گفت ای «زرّ» بر دعای من آمیّن بگو، در پایان حضرت علیه السلام فرمود: هرگاه قرآن را بپایان رساندی با این عبارات دعا کن چرا که حبیب من رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا امر کرد که هنگام ختم قرآن با این عبارات دعا کنم:
«اللّهمّ إنّی أسئلک إخبات المخبتین و إخلاص الموقنین و مرافقة الأبرار و استحقاق حقائق الإیمان و الغنیمة من کلّ برّ و السّلامة من کلّ إثم و وجوب رحمتک و عزائم مغفرتک و الفوز بالجنّة و النّجاة منّ النّار». (بحار، ج 92، ص 206، ح 2) (بار خدایا از تو خشوع و تواضع و آرامش مخبتین، اخلاص یقینکنندگان و رفاقت
ابرار و سزاواری حقایق ایمان و غنیمت از هر نیکی و سلامتی از هر گناهی و ثبات و قطعیّت رحمتت و ضروریات آمرزشت و دستیابی بهشت و رهایی از آتش را درخواست مینمایم).
در روایتی دیگر حضرت امیر علیه السلام چنین ختم میکرد:
«اللّهمّ اشرح بالقرآن صدری و استعمل بالقرآن بدنی و نوّر بالقرآن بصری و أطلق بالقرآن لسانی و أعنّی علیه ما أبقیتنی فإنّه لا حول و لا قوّة إلّا بک».
(مصباح المتهجد، ص 286) (بار خدایا سینهام را با قرآن بگشا و بدنم را بواسطه قرآن بکارگیر، و دیدهام را به سبب قرآن منوّر بگردان و زبانم را بواسطه قرآن روان ساز و بر آن مرا یاری فرما، مادامی که مرا باقی گذاشتهای چرا که هیچ حائل از گناه و نه قدرت بر طاعتی نیست مگر بواسطه تو).
از شرایط تلاوت راستین، پناهنده شدن به خداوند میباشد که در قرآن بر آن تأکید شده است:
«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ». (نحل/ 99 و 98) (پس هرگاه قرآن میخوانی پس به خدا از شر شیطان سنگسار شده، پناه بر چرا که او بر کسانی که ایمان آورند و بر پروردگارشان تکیه میکنند، هیچ تسلّطی ندارد).
با توجه به آیات قرآن، «پناهندگی به خدا» اختصاصی به تلاوت قرآن ندارد، بلکه مسألهای فراگیر است که همه حوزههای زندگی را دربرمیگیرد:
«وَ إِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ». (1)
(فصلت/ 36) تعبیر «ما» بهمراه نون تأکید ثقیله، اشاره به اینکه یقینا بدان، در مسیر هجوم سنگین شیطان قرار داری و از صدمهاش مصون نمیباشی.
افزایش هجوم شیطان، نشانگر میزان ارزش اعمال مؤمن و فزونی اتّصال او به خدا میباشد.
توجه به واقعیتهای جاری در زندگی بشر ضرورت پناهندگی به خدا را به روشنی نشان میدهد:
ما نیازمند حرکتی رو به سوی رشد و تعالی و شکوفایی انسانی هستیم.
در مسیر حرکت موانع بیشماری وجود دارد.
در میان موانع، دشمنی بسیار خطرناک بنام «ابلیس» کمین کرده است.
«ابلیس» عنصری بیرحم و بیعاطفه در بیچاره کردن بشر میباشد.
او لشکری عظیم از شیاطین نامرئی جن و اجتماعی انس را در اختیار دارد.
بهرهمند از تجربیاتی بسیار فراوان میباشد که در طول تاریخ در مسیر گمراه کردن بشر بدست آورده است.
پیوسته و بیامان، همه جانبه و فراگیر انسان را مورد تهاجم قرار میدهد.
پایگاه بسیار مستحکمی بنام نفس امّاره (سرکش و بسیار فرمان دهنده به بدی) را در درون انسان داراست.
1) 1. مشابه این آیه (اعراف/ 200) میباشد.
انسان در شرایط تنهایی، در برابر تهاجمات شیاطین، بسیار ضعیف و عاجز میباشد.
تصور مجموعه واقعیتها در کنار عجز و ناتوانیمان، وحشت و اضطرابی عظیم را بر وجودمان مستولی میکند و به شتاب ما را در پی پناهگاهی مطمئن و غیر قابل تسخیر، به این سو و آن سو، میکشاند و دائم در این طلب که «أَیْنَ الْمَفَرُّ؟» (1)در این سرگشتگی و حیرت، و اضطراب و وحشت، ندای ملکوتی بگوش میرسد که:
«فَفِرُّوا إِلَی اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ». (ذاریات/ 50) (پس بسوی خدا فرار کنید چرا که من برای شما از جانب خدا هشدار دهندهای روشنگرم).
و در این فرار، عاشقانه به پرورگارتان رو آورید:
«رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادِی لِلْإِیمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ...». (آل عمران/ 193) (پروردگارا بیشک ما ندا دهندهای را که برای ایمان ندا میکرد، شنیدیم که به پروردگارتان ایمان آورید پس بلافاصله ایمان آوردیم).
در این صحنه و با این توجهات، انسان، ابلیس و دار و دستهاش را همچون حیوانات درنده خطرناکی میبیند که با بیرحمی تمام، او و خانواده و جمیع وابستگان انسانیاش را مورد هجوم قرار دادهاند در اینجا آن قدر خطر عظیم، جلوه میکند که هیچ پناهی جز «خدای عزیز جبار» یارای پاسخگویی به آن را نمیتواند داشته باشد و تنها اوست که میتواند پایگاهی أمن برای انسان باشد: (2)
1) 1. «گریزگاه کجاست؟» اشاره به حالتی که مشابه آن در زلزله قیامت به انسان رو میآورد. (قیامت/ 193)
2) 2. «وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّی إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ ...». (توبه/ 118) (و خدا عنایت نمود بر آن سه نفری که بجای مانده بودند تا آنگاه که زمین با تمامی وسعتش بر آنان
«... هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ». (حشر/ 23) تذکر: هجوم شرور بر ما از سه دریچه تحقق مییابد:
1- هجوم بر ما از برون: صدمههایی که از مخلوقات، مهاجمین سرکش (غاسق)، فتنهگران افسونگر (نفّاثات) و عناصر حسود بر ما وارد میشود.
«این گونه شرور را سوره فلق عهدهدار دفعش میباشد».
2- هجوم بر وجود ما از برون: وسوسه وسوسه گران شیاطین جن و انس در سینهها و تزیین آلودگیها و مفاسد.
«دفع این گونه شرور را سوره ناس عهدهدار میباشد».
3- هجوم بر وجود ما از درون: وسوسهها و تزیینات و توجیهات نفس امّاره در ارتکاب گناهان و آلودگیها.
«دفع وسوسه نفس را سوره ناس و دفع هجوم عملیاش را سوره فلق عهدهدار میباشد (دفع شرّ غاسق)».
دفع هر سه قسم تهاجم را یکجا، سوره توحید بر عهده دارد خصوصا دفع شر عظیم نفس امّاره را که معبود فرد شهوتران میباشد:
«أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا». (فرقان/ 43) (پس آیا دیدی کسی را که با میل و رغبت، معبودش را هوای نفسش گرفته است، پس آیا تو بر او وکالت داری؟).
خودپرستی و هوی پرستی جز به نور توحید و اخلاص در اعتقاد و عمل، علاج
نخواهد شد، چرا که مستحکمترین دژ شیطانی میباشد:
«أعدی عدّوک نفسک الّتی بین جنبیک». (ص) (دشمنترین دشمن تو، نفس توست که میان دو پهلویت میباشد).
«آخر ما یخرج عن قلوب الصّدیقین حبّ الجاه». (اصول کافی،) (آخر چیزی که از دلهای صدیقین خارج میشود عشق به جاه و مقام میباشد).
در فرهنگ اسلامی چه در حوزه افکار و عقاید اعم از شناخت خدا، جهان، خود و جامعه و چه در حوزه اعمال و اخلاق، شناخت خدایان دروغین و نفی و طرد آنان، اصلی، اصیل و بنیادین میباشد که در شعار «لا اله الا الله» تجسم یافته است. با این توجّه شناخت طغیانگران، خصوصا شیاطین انسی از اهمّ مسائل بوده مقدمه شناخت صحیح و باور راستین به خدا میباشد:
«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». (بقره/ 256) (بهیچ وجه اکراهی در دین وجود ندارد، چرا که رشد و شکوفایی از غیّ و تباهی بروشنی جدا گشته است پس هر که به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد پس بحقیقت به دستگیره محکمی به شدت دست یازیده است که هیچ شکاف و بریدگی در آن راه ندارد و خدا بسیار شنوا و آگاه است).
در این آیه شریفه که از آیات اصولی و ریشهای قرآن و از برجستهترین آنها بشمار میآید، کفر به طاغوت، مقدمه ایمان به خدا و از شروط اعتقاد راستین، مطرح گشته است، یعنی که امکان ندارد کسی طاغوت را نشناسد و ایمان راستین به خدا داشته باشد و نیز نمیشود که طاغوت را بشناسد لکن از او بیزاری نجسته باشد و در عین حال ایمان
به خدا در قلبش جلوهگر شود.
بیان آیه آنچنان روشن و گویاست که راه فرار را بر مقدّسین بیتفاوت و سربزیر میبندد، یا تقدس و ایمان به شرط شناخت عناصر طغیانگر اجتماع و ستیز با او و یا خروج از دایره ایمان و تقدس، چرا که راه سوّمی وجود ندارد.
نکته حساس و دقیق آیه شریفه این است که بجای «کفر به شیطان»، «کفر به طاغوت» را مطرح کرده است، چرا که علامت صحّت «کفر به شیطان»، در «کفر و بیزاری از طاغوت» جلوهگر میباشد و این معنی مشت مدّعیان دروغینی را میگشاید که با طاغوت تعارضی ندارند.
امکان ندارد کسی به شیطان کافر شود در عین حال با «طاغوت» (عنصر سرکش اجتماعی) رفاقت داشته یا لااقل، بیتفاوت باشد. این مرزبندی دقیق آیه، مؤمن را از مدّعی جدا میکند، همانگونه که «راه رشد» از «راه غی»، جدا گشته است، حضرت علی علیه السلام این معنی از آیه را با تأکید بیان میکند:
«و اعلموا أنکّم لن تعرفوا الرّشد حتّی تعرفوا الّذی ترکه، و لن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الذّیّ نقضه و لن تمسّکوا به حتّی تعرفوا الّذی نبذه ...».
(نهج، خ 147) (و بدانید بیقین هرگز رشد را نخواهید شناخت تا آنکه بشناسید کسی را که راه رشد را واگذاشته است، و هرگز عهد و میثاق کتاب را اخذ نخواهید کرد تا آنکه بشناسید کسی را که عهد و میثاق را شکسته است، و هرگز کتاب را به محکمی بدست نخواهید گرفت تا آنکه بشناسید کسی را که آن را به کناری افکنده است).
پس ایمان به خدا و شناخت راه رشد، در گرو شناخت تارکین راه رشد و فرو افتادگان در باتلاق تباهی و بیچارگی میباشد؛ در سوره زمر این معنی تأکید میشود:
«وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْری ..».
(زمر/ 17) (و کسانی که از طاغوت دوری گزیدند مبادا که او را بندگی کنند و بسوی خدا منقطع گشتند بر ایشان بشارت باد).
تا «اجتناب» صورت نگیرد، «إنابة» معنی ندارد و «اجتناب» نیز بدون مخالفت و موضعگیری در برابر طاغوت، محقق نمیشود، چرا که اگر از فساد، دوری کنی، فساد از تو، دور نخواهد شد که جامعه بهم مرتبط است و فساد در همه مجاری نفوذ میکند:
«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ». (انفال/ 25) (و بترسید از فتنهای که صرفا به کسانی از شما که ستم کردند، اصابت نمیکند و بدانید که خدا عقابش بسیار شدید است).
در تشبیه زیبای رسول خدا صلی الله علیه و آله ، جامعه، به کشتی در دل امواج دریا، میماند که کوچکترین خلل در گوشهای از آن همه را به کام هلاکت میافکند، و در قصه «اصحاب سبت» نیز درس عمیق و گرانقدری نهفته است: از سه گروه معترضین به فساد و نهی کنندگان از ناشایستها، سکوت کنندگان و بیتفاوتها، و تبهکاران، فقط دسته اوّل از عذاب سهمگین الهی جان سالم بدر بردند:
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِیسٍ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ». (اعراف/ 165) در آیه شریفه، سکوت کنندگان جزء ظالمین تلقی شده، کردارشان به فسق و پرده دری، متّصف گشته است! این است که جرم سکوت و بیتفاوتی، کمتر از فساد و جنایت نیست! حاصل سخن اینکه طاغوت زدایی مقدمه بندگی خداست و دارای دو مرحله است:
الف- شناخت طاغوت و مظاهر آن در جامعه.
ب- کفر و بیزاری از او.
کفر به طاغوت در سه مرتبه محقق میشود:
الف: قلبی ب: لسانی ت: عملی
این مرتبه، بدون استثناء، باید در همه حالات و شرایط محقق باشد چرا که ایمان به خدا با محبّت قلبی به فساد و طغیان، هرگز در یکجا جمع نمیشود:
«ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ ...». (احزاب/ 4) (هرگز خدا برای فردی دو قلب در درونش قرار نداده است).
در این مرتبه خداوند از آگاهان و علماء، پیمان گرفته است که از بیان حقایق و روشنگری مردم، کوتاهی نورزند و دشمنان راه خدا را به مردم بشناسانند و از آنان بیزاری جویند:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ ...».
(آل عمران/ 187) (و یاد آرید زمانی را که خدا پیمان کسانی را که به آنها کتاب داده شد،- با قسم
غلیظ- أخذ کرد که بیشک باید- محتوای- کتاب را برای مردم روشن کنید و آن را پنهان مسازید ...).
«... و ما أخذ اللّه علی العلماء ألّا یقاروّا علی کظّة ظالم و لا سغب مظلوم ...».
(نهج، خ 3) (... و آنچه را که خدا بر علماء أخذ کرده است که بر شکم سیری ستمگر و گرسنگی مظلوم آرام نگیرند ...).
هر که در این مرتبه کوتاهی کند مسئول است و گرفتار لعنت ابدی خدا!:
«إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتابِ، أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ». (بقره/ 159) (بیقین کسانی که کتمان میکنند آنچه را که از روشنگریها و هدایتها فرو فرستادیم بعد از آنکه برای مردم در کتاب آن را روشن کردیم، آنان را خدا لعنت میکند و لعنت کنندگان- نیز- آنان را لعنت میکنند).
مؤمن راستین، با توجّه به مرتبه درک و فهمش، از افشاء چهره طغیان، و روشن کردن حقایق، به طرق گوناگون کوتاهی نمیکند اگرچه در «حال تقیّه» بسر برد چرا که «تقیّه» پنهانکاری است نه سکوت. (1)
این مرتبه، نهی عملی است و به قدر توان، باید در این مسیر، کوشید و هرگز قابل
1) 1. گاهی مؤمن مجبور میشود بر خلاف اعتقادش سخنی گوید (مانند عمار یاسر) لکن این معنی موقتی است و هرگز بجای اصل اعلان بیزاری، نخواهد نشست که در سنت ابراهیم علیه السلام و یارانش الگویی ارزشمند برای ما نهفته است.
حذف نیست اگر چه در حال تقیّه باشد، چرا که «تقیّه» سرپوش بر عمل است نه دست کشیدن از عمل! آنجا که، پای دین مطرح است و حقیقت آن، و آنجا که پای خلق خدا مطرح است و مظلومیتّشان، بر آگاهان است که بپاخیزند، و از دین خدا دفاع نمایند و در رفع ظلم از توده مردم بکوشند.
فرق بینش امام حسین علیه السلام با دیگران، در همین معنی اساسی بود که آنان تنها به مرتبه اوّل، اکتفاء کرده بودند و بیش از آن حاضر نبودند، قدمی پیش نهند، غافل از آنکه، آنجا که حفظ دین حاصل نشد از حفظ جان باید گذشت، تا دین محفوظ ماند، هستند کسانی که دین را سپر جان قرار میدهند! بجای آنکه جان را سپر دین بگردانند.
سنت والای حضرت ابراهیم علیه السلام و یاران همراهش ضرورت تحقق سه مرحله مذکور را تأکید میکند:
«قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ، إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ ...». (ممتحنه/ 4) (بیشک برای شما الگوی ارزشمندی است در (عملکرد) ابراهیم علیه السلام و کسانی که همراه او هستند، آنگاه که به قومشان گفتند ما از شما و از آنچه که از غیر خدا میپرستید، بیزار هستیم، به شما کافریم و میان ما و میان شما دشمنی و بغض و کینه بطور ابدی، ظاهر شده است تا آنکه به خدا به تنهایی ایمان آورید).
با بیانات گذشته معلوم گشت که چهار مرحله برای تحقق ایمان باید طی شود:
الف: شناخت طاغوت و مظاهرش در جامعه
ب: کفر و بیزاری از طاغوت و موضعگیری در برابر آن ت: شناخت خدا و مقام و منزلتش در هستی ث: عشق و ایمان به خدا و فرمانبرداری از او در این شرایط، این ایمان، پولادین و غیر قابل نفوذ میباشد: «لَا انْفِصامَ لَها» برای تحقق تمام مراحل، ما پیوسته نیازمند استمداد از ذات حق میباشیم، چرا که بر سر عبور از هر مرحله موانع شیطانی فراوانی قرار دارد تا ما را منحرف سازد.
این است که آیه شریفه به صفات «سمیع و علیم» ختم شده است که خدا، شنوای استمداد و کمک خواهی شماست، و به چگونگی حل مشکل و برداشتن مانع، آگاه میباشد: «وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». (بقره/ 256) با توجّه به این مراحل هیچ عبادتی بدون کفر به طاغوت و شیطان محقق نمیشود و اساسا درک ملموس حضور خدا، بدون درگیری با شیطان، هرگز نمود پیدا نمیکند.
در این راستا، «قرآن» که تجلّی خاصّ خداوندی است و انس با آن، دیدار با خدای عالم است و ورود به حوزه ملکوت و مکان قدس و طهارت و نور الهی، بیش از هر عبادتی، «استعاذه» را طلب میکند.
از اینرو، هنگام ورود به قرآن، باید فکر و روح را از تأثیرات شوم وسوسههای شیطانی پاک کرد تا وجود پاک از آلودگی، قابلیّت دریافت نور حق را بیابد و به ملکوت راه یابد.
تنها سرمایه این مرحله اعتراف به نفوذ شیطان، دردمند شدن از آن و دل شکستگی است: «أنا عند القلوب المنکسرة». (حدیث قدسی) (من نزد دلهای شکسته و دردمند حضور دارم).
«صوت حزین، حزن دل و توّجه باطنی، وسوسهها را شسته، دل را زیر بارش نور حق، قرار میدهد».
بنی امیّه از زمان معاویه، بخشنامهای، صادر کردند مبنی بر اینکه، روحانیون و وعاظ درباری و مزدور بر سر منابر و خطبههای نماز جمعه، حق ندارند کلمهای در ارتباط با کفر و شرک و نفاق بر زبان جاری کنند، بلکه باید تمام سخنانشان در حوزه ایمان خلاصه گردد، سخن از تقوی، احسان و توحید بدون تبیین شرک و کفر و فسق. (1)
این شیاطین، بخوبی دریافته بودند که اگر این معانی خصوصا معنی آیة الکرسی که ورد زبان مردم بود، شکافته شود، این سؤال برای تودههای مردمی مطرح خواهد گشت که: طاغوت در جامعه کیست؟
صرف تحقق این سؤال مهم، کافی است که آنان را به اعتراض علیه بنی امیّه بشوراند و به پیروی از اهل بیت علیهم السلام بکشاند.
آخر چه کسی در ارزیابی علی علیه السلام و معاویه، تردیدی در طاغوت بودن معاویه، به خود راه خواهد داد، و چه کسی در مقایسه امام حسین علیه السلام با یزید، در طغیان یزید، تردید خواهد نمود.
از اینرو، برای ریشه کن نمودن، نطفه اعتراضات، چنین نقشه شیطانی و شوم را طرّاحی کردند و برای تحقق آن از هیچ عمل جنایت آمیزی، فرو گذاری نکردند.
به جهت این سیاست شوم بود که امام حسین علیه السلام برای عقیم کردن آن، راهی جز قیام و اعتراض عملی، برای خود، باقی نمیدید و جز از راه ارائه نمونه عینی پیام آیة الکرسی، امکان نداشت اذهان منحرف شده را متوجّه انحراف نماید، انحرافی که حاصلش، جلوه باطل در لباس حق، و مسخ حقایق بود:
1) 1. تحلیل امام صادق علیه السلام از سیاست بنی امیّه، اصول کافی، ج 2، ص 415، ح 1.
«ألا ترون أنّ الحقّ لا یعمل به و الباطل لا یتناهی عنه». امام حسین علیه السلام (مگر- کورید- نمیبینید که بدون تردید به حق عمل نمیشود و از باطل نهی نمیگردد؟!).
بیجهت نیست که یک کشیش میگفت: «ما باید مجسّمه معاویه را تراشیده در میدان شهر استکهلم، نصب کنیم، زیرا او خدمتی بزرگ به مسیحیّت کرد و جلوی پیشرفت اسلام را گرفت! و ضربهای بر پیکر اسلام، وارد کرد که به این زودیها قابل جبران نیست».
کار بجایی رسیده بود که خلیفه مسلمین معاویه بود و دشمن خدا و رسول صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام ! تذکر: حرکت و خیزش امام حسین علیه السلام در دریدن پرده جهل و نادانی و انحراف مردم در فهم آیات، بزرگترین دلیل بر ضرورت تفسیر قرآن، توسط مطهّرون (معصومین) میباشد.
در جایی که حتّی ابن عباسها که چهره بزرگ تفسیر محسوب میشدند، ضرورت زمان و عمق فاجعه و انحراف را در نمییافتند و تکلیف قیام را نمیفهمیدند، تنها و تنها این سیّد جوانان بهشت بود که ضرورت را دریافت و با ریختن خون خود و فرزندانش بهمراه یاران با وفایش، برای همیشه، چهره تزویر و فریب را درید و عملا «پیام آیة الکرسی» را به مردم فهماند.
سیاست بنی امیّه در عصر حاضر توسط مزدوران ابرقدرتها، خصوصا عربستان، با شدت هر چه تمامتر اجرا میشود، وقتی به رادیو مکه گوش فرا دهیم، با کمال تعجب، میبینیم با غلظت فراوانی، سخن از ایمان و تقوی و احسان و عبادت، مطرح میباشد،
اما هرگز سخنی در مورد عناصر فاسد و طغیانگر، بگوش نمیرسد.
در این راستاست که اعلام میکنند حج، مکان مقدس و جایگاه عبادت است و نباید آن را با شعارهای سیاسی آلوده کرد، و اعلام میکنند بر طبق آیه «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ» (1)هرگونه بحث و شعار سیاسی در حج ممنوع و خلاف شرع میباشد! در حالیکه اوّلا: به بیان روشن آیة الکرسی، سیاست ما جزء دیانت ماست، بلکه برخورد سیاسی مقدمه تحقق ایمان راستین میباشد.
ثانیا: به دلیل عدم امکان عقلی جمع میان عشق به طاغوت و عشق به خدا در دل، حکم آیة الکرسی قابل تخصیص و تقیید نیست.
ثالثا: جزء دستورات حجّ است که شیطان باید سنگباران گردد، شیاطین هم به بیان قرآن از طایفه جن و انس، هر دو میباشند، پس باید شیاطین انسی نیز در حج، مورد هجوم قرار گیرند.
رابعا: جزء احکام حجّ است که باید مکانی را از مقام ابراهیم علیه السلام بعنوان نماز برگزید:
«وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی ...». (بقره/ 125) مقام ابراهیم علیه السلام یعنی قدمگاه حضرت، اخذ نمازگاه از قدمگاه ابراهیم علیه السلام یعنی که به هر جا ابراهیم علیه السلام قدم گذاشت ما هم موظّفیم همانجا قدم نهیم، خوب ابراهیم علیه السلام چه کرد؟ قدم بزرگ ابراهیم علیه السلام مگر بت شکنی و نمرود شکنی نبود؟ پس نمرود شکنی و طاغوت شکنی جزء لاینفکّ حجّ میباشد و بدون آن حجّ، محقق نمیشود.
خامسا: نفی جدال در آیه 197 بقره ربطی به مسأله طاغوت شکنی و شعارهای سیاسی ندارد، بلکه مقصود، جنگ و دعواهای کودکانه دنیایی است که در کنار منع
1) 1. «گفتگوی مقدماتی برای زناشویی و پرده دری دین و درگیری و کشمکش در حجّ راه ندارد».(بقره/ 197)
زناشویی و ارتکاب فساد آمده است و مقصود از آن منع درگیری میان مؤمنین میباشد حال آنکه، برائت از مشرکین، اعتراض و درگیری تبلیغاتی مؤمنین، علیه کفّار است نه مابین خود.
سادسا: شعار اوّلیه اسلام «لا اله إلّا اللّه» که در حج مکررّ ذکر میشود و جزء شعارهای اساسی حج میباشد، خود برائت از مشرکین است و نفی و طرد خدایان دروغین را اعلام میکند، اگر بتها و خدایانی دروغین در کار نیست پس تکرار این شعار برای چیست؟! «بت» بدلیل سوره شعراء و جاثیه هم شامل طغیانگران بشری و هم شامل هوای نفس میباشد.
«قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ». (شعراء/ 29) (- فرعون- گفت قسم میخورم اگر خدایی غیر از من اخذ کنی، قطعا تو را از زندانیان قرار خواهم داد).
«أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ ...». (جاثیه/ 23، فرقان/ 43) (پس آیا دیدی کسی را که معبودش را هوای نفس خویش قرار داد؟).
«پس- لا اله الا الله- هم نفی خود پرستی است و هم نفی و طرد طاغوت پرستی!».
هر عملی که از انسان سر میزند به منظور هدفی صورت میگیرد که بواسطه عمل، بدان هدف برسد؛ ارزش هر عمل، با توجه به هدفی است که انگیزه حرکت و فعالیّت انسان محسوب میشود؛ هر چه نیّت و انگیزه عمل والاتر و ارزشمندتر باشد، عمل ارزش بالاتری مییابد. (1)
1) 1. «لکلّ امرئ مانوی». (ج 1، مقدمه عبادات، ب 5، ح 10) (سهم هر کس همان است که نیّت کرده است).
بنابراین، اهداف، معیار و میزان تعیین ارزش عمل و حتّی ارزش افراد، میباشد.
از طرفی، ارزش اهداف، به اندازهای است که نیازهای اصیل و ریشهدار انسان را تأمین کند.
نیاز اصیل انسان، رسیدن به کمال مطلق، کمال زیبایی، قدرت، خوبی و قداست و طهارت، کمال لذت و خوشی و راحتی، کمال سعادت میباشد.
این کمال، وقتی حاصل میشود که انسان، در مسیر دستیابی به آن، با یگانه مظهر این اهداف، «الله» پیوندی برقرار کند و با تکیه و استمداد از او، به پیش رود؛ چرا که «الله» تنها کمال مطلق، تنها ذات مقدس پایدار و ابدی است و نه تنها کمال مطلوب انسان، بلکه کمال مطلوب همه موجودات، در همه عوالم هستی میباشد:
«اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ...». (بقره/ 255، آل عمران/ 1) (الله، معبود و معشوقی غیر او نیست در حالیکه همو یگانه زنده پایدار ابدی است).
این آیه شریفه به جهت این محتوای گرانقدر و با عظمت آن، جزء برجستهترین آیات قرآن میباشد که قسمتی از «آیة الکرسی» را تشکیل میدهد.
این دو صفت «حی» و «قیوم» دو مطلوب اساسی بشر میباشد: رسیدن به حیات مطلق ابدی، حیاتی که دیگر مرگ در آن، راه نداشته باشد؛ حیاتی که پایدار بوده (قیّوم) از تزلزل و نقص و ضعف، مصون باشد.
این است که قرآن کریم، بشریّت سرگردان و متحیّر را به گمشدهاش رهنمایی میکند:
«وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لا یَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ». (فرقان/ 58)
(و- ای بشر- تکیه کن بر آن زندهای که مرگ در او راه ندارد و غرق در تنزیه، بهمراه ستایش او باش- در مسیر او حرکت کن-).
«هُوَ الْحَیُّ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».
(غافر/ 65) (- ای بشر- او آن حیات ابدی است که معبود و معشوقی، غیر او نیست پس- رو به سوی او آورید- او را بخوانید در حالیکه تمام دین و اعتقادتان را خالص برای او قرار میدهید- تا به آب حیات دست یابید- چرا که تمام ستایشها از آن خداست که پرورش دهنده تمام عوالم هستی است).
تو که دنبال آب حیاتی، پس با او مرتبط، شو و به ریسمان او چنگ زن (1)و بر او تکیه کن.
بنابراین باید شروع، ادامه و ختم کار من همه با یاد او باشد؛ (2)با یاد او و نیرو گرفتن و یاری از او، (3)آنگونه که عمل من نشان از او داشته و بر آن مهر صحت و ضمانت و تأیید او خورده باشد؛ (4)و در نتیجه، روح و جان من نشان از خدا بگیرد و به علامت الهی منقوش گردد. (5)
1) 1. «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا». (آل عمران/ 103)
2) 2. «کلّ أمر ذی بال لم یذکر فیه اسم اللّه فهو أبتر». (توحید صدوق) (هر کاری صاحب خاطره- مهم- که در آن نام خدا یاد نشود پس آن دم بریده میباشد).
3) 3. «اسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا ...». (خطاب موسی علیه السلام به بنی اسرائیل) (اعراف/ 128)
4) 4. «عن الرّضا علیه السلام فی معنی «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»، قال علیه السلام : یعنی: اسم نفسی بسمة من سمات اللّه و هی العباده. قیل ما السمة، قال علیه السلام العلامة». (عیون اخبار الرضا، معانی الاخبار) «در معنی «بسم الله» از امام رضا علیه السلام که فرمودند: یعنی جانم را به علامتی از علامات خدا نشان میزنم و آن عبادت میباشد».
5) 5. عملی که از خدا نشان دارد سه شرط را داراست: 1- نیت خالص برای خدا، 2- مطابقت با کتاب و سنت، 3- مهمترین کار در زمان (رسائل، ج 1، ابواب مقدمات عبادات، ب 5)
این نشان و علامت، عمل من و جان من را بیمه میکند، پس دیگر خوفی از نابودی و فنا نخواهد بود، دیگر خبری از حزن و اندوه، یافت نخواهد شد، سراسر نشاط است و سرور، سراسر لذت است و راحتی:
«أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ». (یونس/ 62) (بهوش باشید بیقین دوستان خدا نه هراسی از آینده برایشان موجود است و نه آنها بر گذشته محزون میباشند).
«بسم الله ...» سمبل شروع و ختم با یاد او، یاری از او و با نشان از او میباشد، از اینرو گرامیترین و عظیمترین آیه، لقب گرفته است.
این کشتی نوح علیه السلام است که در آن طوفان سهمگین و هولناک، جریانش و لنگرش با «بسم الله» محقق گشته است که حاوی اسم اعظم الهی میباشد:
«قالَ ارْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها ...». (هود/ 41) (- نوح- فرمود سوار کشتی شوید که جریان آن و لنگرش با بسم الله محقق است ...)
سلامتی، خیر و برکت و توفیق در عمل، پاداش طبیعی جانی است که نشان از خدا دارد؛ نه تنها جان انسانی مبارک میشود و از صدمه و فساد و تباهی رهایی مییابد، بلکه عمل نیز با خیر و برکت میگردد:
«قِیلَ یا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلی أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ ...». (هود/ 48) (گفته شد ای نوح با سلامتی از جانب ما فرود آی و بهمراه برکاتی که بر تو و بر امتهایی که همراه تو میباشند، تعلّق گرفته است ...).
«بِسْمِ اللَّهِ ...» جزء اوّل هر سوره از قرآن میباشد و سفیر رحمت و عنایت خداوندی است به جز سوره توبه که ظاهرا به دلیل اعلان قهر و غضب علیه کفّار، بدون «بسم الله» آمده است؛ (1)اوّل آیه هر کتاب آسمانی بوده است و اوّلین و مهمترین آیه سوره حمد، بلکه کل قرآن میباشد.
سوره حمد با بسم الله هفت آیه میشود از اینرو لقب «سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی» گرفته است:
«وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ». (حجر/ 87) نزدیکترین تعبیر به اسم اعظم الهی است (2)از اینرو اعظم آیات و اکرم آیات نامیده شده است.
ذکر بسم الله انسان را از جمیع شرور آسمانی و زمینی در حفاظ مستحکم الهی قرار میدهد.
در تمام نمازهای واجب تأکید بسیار بر قرائت آن به صدای بلند وارد گشته است، در این زمینه از امام سجاد علیه السلام آمده است:
«جماعتی که امام آن «بسم الله» را (عمدا) به صدای بلند نخواند، شیطان بر دوش امام جماعت سوار شده، امامت آنان را بر عهده میگیرد!». (القراءة فی الصلوة، ب 21، ح 4)
1) 1. این تعلیل بیان مشهور مفسرین میباشد، لیکن قابل تأمل است چرا که جوابگوی بعضی از اشکالات نیست از جمله اینکه پس چرا سوره «تبّت» که اعلان غضب و خشم الهی است با «بسم الله» آمده است؟
2) 2. اذکار لسانی هر یک حکایتگر جریان روحی ذاکر و بیانگر حقیقت باطنی او در مراحل سیر و سلوک بسوی خدا میباشند؛ دارا بودن اسم اعظم، یعنی؛ تجلیگاه آن اسم گردیدن و مظهر آن شدن؛ در این زمینه رجوع کنید به تفسیر المیزان، سوره اعراف، ذیل آیه 180: «ولله الأسماء الحسنی ...».
ذکر «بِسْمِ اللَّهِ ...» از آیاتی بود که هرگاه بر مشرکین قریش توسط پیامبر تلاوت میشد، بسیار به وحشت افتاده با نفرت پا به فرار میگذاشتند! در این زمینه قرآن میفرماید:
«... وَ إِذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ، وَلَّوْا عَلی أَدْبارِهِمْ نُفُوراً». (اسراء/ 46) (و هرگاه پروردگارت را به وحدانیت در قرآن یاد میکنی با نفرت بر پشت خود اعراض میکنند).
بنی امیّه که از مشرکین قریش و رؤسای آن بشمار میرفتند در زمان رحلت پیامبر و خصوصا در زمان حکومت علی علیه السلام به نام دین، مبارزه شدیدی را بر علیه اسلام راستین و شخصیت امیر مؤمنان علیه السلام در پیش گرفتند چرا که حضرت جلوه تمام عیار اسلام و قرآن بود.
این مبارزه تا بدانجا گسترش یافت که هر چه از مشخصات حضرت بود. خلافش را به نام سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله تبلیغ میکردند! تا هم شخصیّت امام بزرگوارمان کوبیده شود و آثارش محو گردد و هم سنّت پیامبر را تحریف کرده مردم را گمراه کنند. (1)
در این راه عوامل و عناصر بسیاری همچون «أنس بن مالک» خادم پیامبر صلی الله علیه و آله و مخالف علی علیه السلام و «ابو هریره» و غیره را به خدمت گرفتند.
یکی از این موارد مسأله «بسم الله» در قرآن، و قرائت آن در نماز بود که حضرت آن را با صدای بلند در نماز قرائت میفرمود، برای اوّلین بار معاویه در مدینه، سوره حمد را در نماز بدون، «بسم الله» خواند (2)که مورد اعتراض شدید اصحاب
پیامبر صلی الله علیه و آله و تابعین واقع شد لیکن با تهدید و ارعاب و تطمیع معاویه و با جعل احادیث توسط «أنس» و دیگران، در سطح وسیعی توسط روحانیون مزدور اعلام گشت که قرائت «بسم الله» بطور آشکار در نماز بدعت است و حتی شایع کردند جزء سوره حمد نیست (1)بلکه بالاتر جزء قرآن نمیباشد! بلکه حکم خط فاصله را دارد که سورهها را از یکدیگر جدا میکند! آنقدر این شایعات و جعل احادیث توسط شیاطین قوّت گرفت تا آنجا که «مالک بن أنس» امام مالکیها قابل به آیه نبودن «بسم الله» شد و بعضی دیگر جرأت نفی و اثبات را از دست دادند. (2)
در این زمینه فخر رازی در جلد اوّل تفسیر خود در بحث «بسم الله» صریحا پرده از روی توطئه گسترده بنی امیه علیه حضرت علی علیه السلام بر میدارد و در نهایت سخن اعلام میکند: «بسم الله» جزء قرآن و جزء سوره حمد میباشد و باید آن را در نماز به صدای بلند خواند چرا که این، سنت علی علیه السلام بوده است و هر که علی علیه السلام را بعنوان امام دینش أخذ کند در دین و جانش به دستگیره محکمی چنگ زده است! چرا که او کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله در حق او فرمود:
«اللّهمّ أدر الحقّ مع علیّ حیث دار». (ج 1، تفسیر کبیر، حجت خامس، ص 205) (بار خدایا حق را بر محور علی، بچرخان به هر سویی که او- علی علیه السلام- بچرخد).
عجب از اهل سنّت است که با وجود اعتراف به شأن و مقام حضرت و عملکردش در نماز، غالبا در نماز بر خلاف او رفتار مینمایند و این از افتخارات پیروان اهل
بیت علیهم السلام است که در دفاع از این آیه شریفه و قرائت آشکار آن در نماز، از علی علیه السلام تبعیت میکنند و بر آن تأکید دارند سنتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله برجای مانده است.
«استعاذه» فرار از چنگ شیاطین و آثارشان و پناهنده شدن به خدا میباشد که نقش زدودن آلودگیها، و ایجاد زمینه مناسب، برای کسب ارزشها را بر عهده دارد؛ بر اثر استعاذه، فکر و دل از وسوسهها پاک گشته فارغ البال وارد حوزه ملکوت الهی میشود.
«بِسْمِ اللَّهِ ...» شروع حرکت در حوزه ملکوت الهی میباشد که پس از مرحله استعاذه محقق میشود و انسان در دریای انوار الهی با عنایت و یاری خدا، به سیر و سلوک پرداخته، نفس را تزکیه و تطهیر مینماید.
بنابراین «استعاذه» نقش تخریبی دارد: تخریب بنیادهای شیطانی در فکر دل انسان؛ و «بِسْمِ اللَّهِ ...» نقش سازندگی دارد: سازندگی نفس و اعمال و کسب ایمان، تقوی، صبر و احسان و ...:
«أغلقوا أبواب المعصیة بالإستعاذة و افتحوا أبواب الرّحمة بالتّسمیة». (میزان الحکمه، ج 8، قرآن، ص 86)
«سرقوا أکرم آیة فی کتاب اللّه، بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، و ینبغی الإتیان به عند افتتاح کلّ أمر عظیم او صغیر لیبارک فیه». امام باقر علیه السلام (خصال صدوق) (گرامیترین آیه در کتاب خدا را که «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» است به سرقت بردند در حالیکه سزاست که هنگام آغاز هر کار بزرگ یا کوچکی آورده شود تا در آن خیر و برکت حاصل شود).
«ما لهم؟ قاتلهم اللّه!، عمدوا إلی اعظم آیة فی کتاب اللّه فزعموا أنّها بدعة اذا أظهروها». امام صادق علیه السلام (خصال صدوق) (چه دردشان شده است؟ خدا بکشدشان! سوی عظیمترین آیه در کتاب خدا رفتند پس ادّعا کردند بدعت است اگر آن را- در نماز- آشکار کنند!).
«کتموا «بسم اللّه الرّحیم» فنعم- و اللّه- الأسماء کتموها، کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله إذا دخل إلی منزله و اجتمعت قریش، یجهر ببسم اللّه الرّحمن الرّحیم، و یرفع بها صوته، فتولّی قریش فرارا، فأنزل اللّه فی ذلک: و إذا ذکرت ربّک فی القرآن وحده ولّوا علی أدبارهم نفورا». امام صادق علیه السلام (القراءة، ب 21، ح 2) (بسم الله الرحمن الرحیم، را کتمان کردند پس- بخدا قسم- چه نیکوست اسمهایی که پنهان کردند، چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگاه به منزل داخل میشد و قریش (دور خانه) اجتماع میکردند، بسم الله را با صدای بلند میخواند و بواسطه آن صدایش را بالا میبرد پس قریش پا بفرار میگذاشتند پس خداوند در این مورد نازل فرمود: و اذا ذکرت ربک ...).
«سئلت أبا عبد اللّه علیه السلام عن السّبع المثانی و القرآن العظیم أهی الفاتحة؟، قال علیه السلام : نعم، قلت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ من السّبع؟ قال علیه السلام : نعم هی أفضلهنّ». (ب 11، ح 2) (از امام صادق علیه السلام در مورد «سبع مثانی و قرآن عظیم» پرسیدم که آیا همان سوره فاتحة الکتاب است؟ فرمودند: بله، پرسیدم «بِسْمِ اللَّهِ ...» جزء این هفت آیه است؟ فرمودند: بله آن افضل سوره حمد میباشد).
«بِسْمِ اللَّهِ ... أقرب إلی اسم اللّه الأعظم من ناظر العین إلی بیاضها». امام صادق علیه السلام (ب 11، ح 3)
(بِسْمِ اللَّهِ ... نزدیکتر است به اسم اعظم خدا از سیاهی چشم به سفیدیاش).
«اوّل کلّ کتاب نزل من السّماء «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»، فإذا قرأت بسم اللّه الرّحمن الرّحیم فلا تبالی، ألّا تستعیذ، و إذا قرأت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» سترتک فیما بین السّماء و الأرض». امام باقر علیه السلام (ح 8) (آغاز هر کتابی که از آسمان فرو فرستاده میشد، «بِسْمِ اللَّهِ ...» بود، پس هرگاه «بِسْمِ اللَّهِ ...» را بخوانی، پس باکی بخود راه مده از اینکه استعاذه نکرده باشی ( «اعوذ بالله ...» را نگفته باشی) و هر وقت «بِسْمِ اللَّهِ ...» را بخوانی، تو را (از آنچه) در ما بین آسمان و زمین است، حفظ میکند).
«إذا قرأتم الحمد فاقرؤوا «بِسْمِ اللَّهِ ...» فإنّها أمّ القرآن و السّبع المثانی، و «بِسْمِ اللَّهِ ...» إحدی آیاتها».
(هر وقت سوره حمد را خواندید، پس «بِسْمِ اللَّهِ ...» را بخوانید، چرا که آن- سوره حمد- «امّ القرآن و سبع مثانی» (1)میباشد و «بِسْمِ اللَّهِ ...» یکی از آیات آن است).
«قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله : أنزل علیّ آنفا سورة فقرأ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».
1) 1. «امّ القرآن» بمعنی مادر و مرجع همه قرآن میباشد؛ یعنی سوره حمد فهرست کلی تمام مباحث قرآن است که تمام اصول و فروع دین را دربردارد و از محکمترین آیات قرآن میباشد که تشابهی در آن وجود ندارد (بدلیل سوره آل عمران/ 7)؛ «سبع مثانی»: هفت آیه از قرآن مورد تمجید و ثنا، مصدّق یکدیگر، که اشاره دارد به (سوره حجر/ 87): «لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ»، و (سوره زمر/ 23): «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ ...» عظمت سوره حمد بقدری است که همتراز کل قرآن، مطرح است!
(رسول خدا فرمود: «اکنون بر من سورهای فرو فرستاده شد» پس خواند «بِسْمِ اللَّهِ ...»).
«عن ابن عبّاس قال: إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله کان لا یعرف فصل السّورة حتّی ینزّل علیه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ». (1)
(ابن عباس گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله جدایی سورهها را نمیشناخت تا آنکه بر او «بِسْمِ اللَّهِ ...» نازل شود).
«قرأ رسول اللّه صلی الله علیه و آله فاتحة الکتاب فعدّ «بِسْمِ اللَّهِ ...» آیة ...». (تفسیر کبیر، ج 1، مسأله 6، ص 196) (رسول خدا- ص- فاتحة الکتاب- سوره حمد- را خواند پس «بِسْمِ اللَّهِ ...» را یک آیه بحساب آورد).
«و إذا قرأتم امّ القرآن فلا تدعوا «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» فإنّها إحدی آیاتها». (2)
(هر وقت «ام القرآن» را خواندید پس «بِسْمِ اللَّهِ ...» را رها مکنید چرا که یکی از آیات سوره حمد میباشد).
«من ترک «بِسْمِ اللَّهِ ...» فقد ترک آیة من کتاب اللّه». (3)
(هر که «بِسْمِ اللَّهِ ...» را واگذارد پس در حقیقت آیهای از کتاب خدا را واگذاشته است).
1) 1. سه روایت بترتیب از دار قطنی، صحیح مسلم و سنن ابی داود بنقل از المیزان سوره حمد.
2) 2. تفسیر ثعلبی از ابو هریره و طلحة بن عبید الله بنقل از تفسیر کبیر (ج 1، مسأله 6، ص 126 و 197)؛ روایات بیش از اینهاست به مرجع مذکور رجوع شود.
3) 3. تفسیر ثعلبی از ابو هریره و طلحة بن عبید الله بنقل از تفسیر کبیر (ج 1، مسأله 6، ص 126 و 197)؛ روایات بیش از اینهاست به مرجع مذکور رجوع شود.
در بیان امام حسین علیه السلام معلوم گشت قرآن چهار مرتبه فهم و تدبر را داراست که مرتبه «عبارت» سهم عموم مردم و مرتبه «اشارت» سهم علماء و «لطائف» سهم اولیاء و «حقایق قرآن» سهم انبیاء و معصومین علیهم السلام میباشد؛ کلیدهای خاص نظر به سه مرتبه اخیر دارد که جنبه تخصصی بخود میگیرد و بر دو قسم کلی میباشند:
[1] کلیدهای علمی [2] کلیدهای روحی و عملی «علماء» مجتهدین در تفسیر قرآن میباشند که هر دو قسم از کلیدها، برای آنان واجب و ضروری است، چرا که تلاش و کوشش علمی در کنار طهارت روحی، شرط اساسی درک «اشارات قرآن» میباشد.
طریق علماء در امر تدبر در قرآن، عموما عقلی اجتهادی میباشد و گاهی نیز از طریق شهودی، توفیق تدبر در قرآن پیدا میکنند.
«اولیای الهی» عموما همان مجتهدین در تفسیر قرآن میباشند که کلیدهای علمی برای آنان نیز، ضرورت دارد، لیکن بواسطه تعالی روحی و رسیدن به مرتبهای از مراتب
ولایت الهی، به حوزه لطایف قرآن راه یافتهاند و از دو طریق عقلی و شهودی متناسب با مقام ولایتشان در قرآن تدبر مینمایند.
«أنبیاء و معصومین علیهم السلام » بواسطه مقام عصمت و طهارت و اتصال با حقیقت ملکوتی قرآن از بسیاری از کلیدهای علمی بینیاز بوده، طریقی شهودی برای تدبّر در قرآن، در اختیار دارند.
تذکر: کسانی که در طریق کسب کلیدهای علمی و روحی گام بر میدارند جزء محققّین از مرتبه اوّل محسوب میشوند چرا که هنوز به درجه علماء مجتهد نرسیدهاند، از اینرو توجه به نظر علماء برجسته تفسیر، در امر تدبر و تعمق در قرآن برای آنها ضروری است.
مفسر قرآن برای تدبّر، نیازمند آگاهی وسیع و جزیی از جایگاه مباحث و موضوعات مطرح شده در قرآن میباشد از اینرو تشخیص آیه از روایت و آگاهی اجمالی بر جایگاه آن در قرآن و حفظ قابل توجه بسیاری از آیات، علامت تسلط بر قرآن میباشد که از تلاوت و انس بسیار فراوان با قرآن و ختمهای مکرر آن بدست میآید.
برای این تسلط «حفظ کل آیات» ضرورت ندارد لیکن فضیلتی مهم بشمار میرود.
احاطه لازم بر روایات توضیح دهنده آیات، امر مهم دیگری است که مفسر باید آن را دارا باشد؛ در این زمینه مرور اجمالی کتب تفسیر روایی و آگاهی کلی بر مباحث آنها، کفایت میکند.
این احاطه بر قرآن و روایات، در فهم دقیق واژهها و آیات، اختیار وجوه ترکیبی مناسب، کشف نکات بلاغی آیات و حل مشکلات تفسیری و رفع تعارضات میان آیات و روایات، نقشی بسیار حساس را ایفا میکند؛ از اینرو، برای تدبر در سطح
«اشارات قرآن» اوّلین قدم میباشد.
کتب مهم در این زمینه تفسیر «نور الثقلین، البرهان و صافی» از شیعه و «درّ المنثور» و «تفسیر طبری» از اهل سنّت میباشد.
فهم معانی دقیق واژههای قرآن، قدم دوّم در تدبر میباشد چرا که واژهها، مجرای کاوش و تدبر، و دریچه ورود به حوزه ملکوتی قرآن میباشند و پس از تسلط بر قرآن و روایات از مهمترین کلیدها بشمار میآید.
برای کشف مراد خداوند، نیازمند فهم ریشه لغوی، معنی حقیقی واژه و موارد استعمال آن در صدر اسلام میباشیم چرا که زبان و لغت پیوسته بمرور زمان و بواسطه آمیزش با زبان و فرهنگهای دیگر، دستخوش دگرگونی و تحوّل بوده، واژهها، معانی تازهای بخود میگیرند.
این معانی تازه، برای نسلهای دور از صدر اسلام، حجابی برای فهم مقاصد قرآن میگردد و طبعا امر تدبر را به انحراف میکشاند، از اینرو ضروری است که از فرهنگهای لغت هر چه نزدیکتر به عصر قرآن بهره جوییم خصوصا، فرهنگهایی که در ارتباط با قرآن فراهم گشتهاند.
دخالت رأی و نظر محققین لغت، در معنی واژهها و خصوصیات آنها، ضرورت مراجعه به چند فرهنگ و دقت نظر اجتهادی را در فهم معنی دقیق، تأکید میکند.
عدم وجود مترادف در قرآن ما را به سعی و تلاش و دقت بیشتری در کشف خصوصیات واژهها وادار نموده، از قناعت به معانی مشترک مطرح شده در فرهنگها، باز میدارد چرا که در قرآن هر واژه در جایگاه خویش، نقشی اساسی در اعجاز بلاغی
قرآن ایفا میکند و جایگزینی واژههای مشابه به اعجاز قرآن صدمه میزند چرا که فرو فرستنده قرآن، حکیم بوده، هر نکته و تعبیر را در جایگاه مناسب خویش آورده است بر خلاف ما که بواسطه عدم احاطه بر لغت و عدم شناخت جایگاهها و عدم برخوردای از حکمت، آنچنان که باید در کاربرد واژهها دقت لازم بکار نمیگیریم.
توجّه به موارد استعمال واژه در قرآن، نکته مهم دیگری است که ما را در بهرهجویی از معانی متعدد لغوی، و اختیار معنی مناسب با سیاق آیه، یاری میدهد؛ استفاده از نکته سنجیهای مفسرین محقق در لغت و توجّه به روایات ذیل آیات، این بهرهمندی را به کمال خود نزدیک میگرداند.
از فرهنگهای معتبر، «العین» خلیل بن احمد (170- 100 ق)، «الجمهرة» ابن درید (223- 321 ق)، «التهذیب» ازهری (282- 370 ق)، «معجم مقاییس اللغة» ابن فارس (م- 395 ق)، «الصحاح» جوهری (م- 400 ق)، کتاب برمکی (م- 397 ق)، «المحکم» ابن سیده (م- 458 ق)، «اساس البلاغة» زمخشری (467- 538 ق)، «المفردات» راغب اصفهانی (م- 503 ق)، «النهایة» ابن اثیر (544- 606 ق)، «لسان العرب» ابن منظور (م- 711 ق)، «القاموس المحیط» فیروز آبادی (م- 816 ق)، «تاج العروس» زبیدی شرح قاموس (1145- 1205 ق) میباشد. (1)
1) 1. دقیقترین و عمیقترین آنها «المفردات» و جامعترین آنها «تاج العروس»، سپس «لسان العرب»، سپس «الصحاح» میباشد کتاب اخیر بنظر «سیوطی» صحیحترین کتاب لغت میباشد؛ علاوه بر آنها در وجوه لغات قرآن، مهمترین کتاب، «الوجوه و النظائر» ابن جوزی (م- 597 ق)، سپس «وجوه القرآن» تفلیسی (م- قرن ششم)، سپس «قاموس القرآن» دامغانی (م- قرن هشتم) میباشد.
آگاهی بر «صرف و نحو، معانی، بیان و بدیع» امری بسیار ضروری در کنار فهم معانی دقیق واژههای قرآن میباشد و از یکدیگر جدایی نمیپذیرند.
«صرف» نظر به شناسنامه کلمات و «نحو» نظر به جایگاه واژهها در جمله و نقش معنایی آنها دارد.
«معانی، بیان و بدیع»، جنبههای فصاحت و بلاغت آیات و زیباییهای هنری قرآن را مورد توجّه قرار میدهند.
«معانی» به فصاحت واژهها، بلاغت ترکیب آیات و کیفیّت چینش واژهها و جملات نظر دارد و با توجّه به اهداف آیات و مقاصد هدایت الهی، ما را به مقتضای حال مخاطب آیات و انگیزههای درونیاش آگاه مینماید.
«بیان» به اسلوبهای سخن در آیات میپردازد و علت اختیار آن شیوه هنری را در ارتباط با اهداف آیات و مخاطب آن جستجو میکند؛ شیوههای مختلف مورد بحث در علم بیان، برای ارائه یک معنی، «حقیقت و مجاز، تشبیه و استعاره و کنایه» میباشد که هر یک، از زیبایی، ظرافت و تأثیر خاصی در شنونده، برخوردار میباشند.
«بدیع» نظر به زیباییهای لفظی و معنوی دارد که نقش اساسی در سخن ندارد، بلکه بر زیبایی سخن میافزاید بر خلاف «معانی، بیان» که نقش مهمی را در پیام رسانی و تأثر و تحوّل روحی مخاطب، بازی میکند.
طهارت و لطافت روحی، ذوق سلیم بهمراه انس با اسلوبها و شیوههای هنری قرآن، ما را به حوزههای ناشناخته اعجاز بلاغی قرآن، رهنمون میشود.
یک مفسّر، باید در علم صرف و نحو، صاحب نظر و در علم فصاحت و بلاغت (معانی، بیان و بدیع) از تشخیص و لطافت روحی و ذوق مناسبی، برخوردار باشد؛ از
کتب معتبر «دلائل الاعجاز» و «اسرار البلاغة» شیخ عبد القاهر جرجانی، «مطول» و «مختصر المعانی» تفتازانی میباشد؛ از جمله کتب در عصر حاضر، از «جواهر البلاغة» هاشمی، «البلاغة الواضحه» علی الجارم، میتوان نام برد از تفاسیر مناسب در بلاغت قرآن «تلخیص البیان فی مجازات القرآن» شریف رضی (406- 359 ق)، «درة التنزیل و غرّة التأویل» الخطیب الاسکافی (م- 421 ق)، «الجمّان فی تشبیهات القرآن» ابن تاقیا بغدادی (485- 100 ق)، «الاشاره الی الایجاز فی بعض انواع المجاز» عزّ بن عبد السلام (660- 578 ق)، «بدیع القرآن» ابن أبی الاصبع و «کشاف» زمخشری و تفسیر أبی السعود میباشد.
از کتب در زمینه صرف و نحو قرآن، «املاء ما منّ به الرحمن» ابو البقاء عکبری (616- 538 ق)، «البیان فی غریب اعراب القرآن» ابن انباری (577- 513 ق) و تفاسیر «مجمع البیان» طبرسی، «البحر المحیط» ابو حیان، «روح المعانی» آلوسی میباشد.
(1) «منطق» قانون تفکر صحیح است که از شرایط شیوهها و اقسام «تعریف و استدلال صحیح» سخن میگوید و معیارهای تشخیص صحت و خطای «صورت تفکر» را مطرح مینماید، از اینرو فراگیری آن در امر تدبّر ضروری میباشد.
علاوه بر آن، آگاهی بر روشهای تحقیق در علوم، خصوصا در حوزه علوم انسانی، برای تدبر در مباحث متنوع قرآن بسیار ضرورت دارد که به علم «متدلوژی یا روش شناسی» موسوم میباشد.
آگاهی بر منطق نوین خصوصا منطق ریاضی نیز جهت فهم و دفع شبهات فکری،
1) 1. در مبحث منطق، کلام، فلسفه، عرفان، فقه و اصول فقه از کتاب «آشنایی با علوم اسلامی» شهید مطهّری بسیار استفاده شده است.
بسیار مفید بلکه ضروری است.
تذکر: منطق صوری صرفا به صورت و شکل فکری و استدلال میپردازد و کاری به موادّ و روشهای تفکر ندارد.
در منطق جدید، ضرورت آزادی محقق و متفکر از عوامل درونی و بیرونی مؤثر در نتایج تحقیق، مطرح میشود، چرا که به نقش حساس محیط روانی. تربیتی و اجتماعی محقق، در نتایج تحقیقاتش عنایت دارد، لیکن از چگونگی رهایی تفکر از تأثیرات وراثت و محیط سخن بمیان نمیآورد و از ارائه روش تربیتی آزادی تفکر و هدایت آن به سمت تفکر سالم عاجز میباشد و در واقع این نقش اساسی مذهب و رسولان الهی است که با تکیه بر «ادراکات بلاواسطه و حضوری» (مواد تفکر) و با روش «طرح سؤال از مسائل اساسی زندگی» (انسان، جهان، خدا، دنیا و آخرت و روابط انسان با همه اینها) فکر را به جریان انداخته با تزکیه، تعلیم و تذکر، انسان را تربیت کرده او را از اسارت وراثت و محیط، نجات میبخشد و به آزادگی میرساند:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ...».
(سبأ/ 46) (بگو فقط شما را به یک امر مهم موعظه میکنم به اینکه دو تا دو تا یا تک تک، بخاطر خدا بپا خیزید سپس به تفکر بپردازید).
اگر تفکر فردی یا جمعی، به انگیزه حقیقت طلبی و بخاطر خدا (حقیقت مطلق) صورت نگیرد در دام گرایشهای خاص و امیال نفسانی فرد و جامعه، گرفتار میشود و به انحراف میگراید، در اینجا دیگر با وجود شکل صحیح استدلال و روش علمی مناسب، نتایج تحقیقات متأثر از امیال نفسانی گشته، در مسیر تباهی بکار خواهد رفت. (1)
1) 1. رک: المیزان، ج 5، ذیل آیه 19 مائده، ص 267 به بعد.
از این روست که این مشکل جدی و اساسی تحقیق و تفکر سالم، جز به دست با کفایت وحی الهی و رسولان خدا گشوده نخواهد گردید:
«فبعث فیهم رسله ... لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکّروهم منسیّ نعمته و یحتجّوا علیهم بالتّبلیغ و یثیروا فیهم دفائن العقول و یروهم آیات المقدرة ...». (نهج، خ 1) (... پس انبیایش را در میان بشر، برانگیخت تا تحقق پیمان فطرت الهی را از آنان (بشر) طلب نمایند، و نعمتهای فراموش شده او را مکررا به آنان یادآوری کنند و بواسطه پیام رسانی کامل، بر آنان اتمام حجّت نمایند و در وجود آنها (بشر) عقول مدفون شده (یا گنجینههای مدفون عقول) را به قیام و تحول کشانند و به آنان نشانههای توان و قدرت خدا را بنمایانند ...).
«هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ». (جمعه/ 2) (اوست کسی که در میان امّیها (1)رسولی از جنس آنان برانگیخت که بر آنان آیات او را پیوسته تلاوت میکند و آنان را پیوسته پاک و تزکیه مینماید و به آنان کتاب و حکمت (دانش عمیق و جامع) را میآموزاند و بیشک قبل از آن (بشریّت) در گمراهی روشنگری بسر میبردند).
«لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ...». (حدید/ 25) (و قسم به حقیقت که رسولانمان را با روشنگریها فرستادیم (بینش روشن نسبت به
1) 1. «امّی» آنکه وحی الهی بگوش او نرسیده است: «مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ إِلَّا أَمانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ». (بقره/ 78)
انسان، خدا و جهان و مقصد) و بهمراه آنان کتاب (مجموعه قوانین مدون زندگی فردی و اجتماعی) و میزان (معیارهای فکر و سنجش و احساس و عمل) را فرو فرستادیم برای اینکه مردم (با رسیدن به رشد و کمال فکری عقلی عملی) خود برابری را بپادارند).
زندگی هر کس مبتنی بر نگرش و دیدگاه خاص او نسبت به خود و جهان و مبدأ و مقصد هستی، استوار میباشد این مجموعه نگرش کلی و مرتبط بهم «فلسفه زندگی» هر کسی را تشکیل میدهد و در واقع هر انسانی از نوعی اندیشه فلسفی برخوردار است.
«فلسفه» دانشی عقلی است که در کاربرد عام، همه دانشهای مبتنی بر تعقل و تجربه را دربر میگیرد (1)که در برابر علوم نقلی مطرح میشود از اینرو قدما فلسفه را بر دو قسم «نظری و عملی» تقسیم مینمودند، «فلسفه نظری» در مورد حقیقت و واقعیت اشیاء بحث میکند و «فلسفه عملی» افعال انسان را آنچنانکه باید و شایسته است مورد بررسی قرار میدهد.
«فلسفه نظری» شامل سه بخش «الهیات» (فلسفه علیا)، «ریاضیات» (فلسفه وسطا) و «طبیعیات» (فلسفه سفلا) میباشد «الهیات» خود مشتمل بر دو فن «امور عامه» و «الهیات بمعنی اخص» میباشد، هر یک از ریاضیات و طبیعیات نیز به اقسام زیادی تقسیم میشوند.
«فلسفه عملی» نیز به سه بخش «علم اخلاق»، «علم تدبیر منزل» و «علم سیاست
1) 1. این اصطلاح شایع در میان مسلمین بود.
مدن» تقسیم میشود.
«فلسفه» در کاربرد خاص، صرفا نظر به «الهیّات» دارد که قدما آن را «فلسفه حقیقی و یا فلسفه اولی و یا علم اعلی» مینامیدند که عنوان بحث ما نیز به همین کاربرد خاص نظر دارد؛ و آن علمی است که همه هستی را بعنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار میدهد و درباره کلیترین مسائل آن بحث میکند؛ (1)این مسائل در دو بخش کلی قرار دارند:
بخش اوّل که از مسائل مطلق وجود (امور عامه) سخن میگوید.
بخش دوّم که از وجود مطلق (خدا، مبدأ هستی)، مراتب و عوالم جهان هستی (عقل، مثال، طبیعت) و مقصد جهان، بحث مینماید که به «الهیات بمعنی اخص» موسوم میباشد.
از لحاظ روش در این حوزه دو نوع فلسفه پدید آمده است:
«روش تعقلی محض» که «فلسفه مشّاء»، مکتب «ارسطو» ست؛ نماینده کامل این مکتب «بوعلی سینا» میباشد.
«روش تعقلی همراه با سلوک قلبی و تزکیه نفس» که «فلسفه اشراق»، مکتب «سهروردی» است.
مشابه روش فکری «فلسفه اشراق»، «حکمت متعالیه ملا صدرا» میباشد که از نظر اصول و نتایج با آن متفاوت است و حاصل چهار جریان فکری «فلسفه مشاء، اشراق و کلام و عرفان» میباشد که خود یک نظام خاص فلسفی بشمار میرود. (2)
علاوه بر مکتبهای فکری- فلسفی، آگاهی بر مکتبهای فلسفی غرب، از ضروریات بشمار میآید چرا که یک مفسّر برای فهم و تدبر در آیات اعتقادی و نظارت آن بر پاسخگویی به شبهات، نیازمند درک صحیح شبهات میباشد و از طرفی دیگر این مکتبها، نقش مهمّی را در تغذیه فکری متفکّرین در جهت دوری یا قرب به مکتب وحی الهی، بازی میکنند که هدایت بشریت در گرو آشنایی با افکار آنان میباشد.
«کلام» علمی است که از عقاید و جهان بینی اسلامی بحث نموده، عهدهدار شرح و بسط، استدلال و دفاع از آن است و عمده مباحث آن در سه حوزه توحید، نبوت و معاد میباشد که به «اصول دین» موسوم است.
علم کلام از مباحث جبر و اختیار و قضاء و قدر الهی آغاز گشت و در ادامه مباحث، توحید و نبوت و معاد را دربرگرفت؛ بر اثر درگیری فکری میان مسلمین چهار مکتب کلامی جلوهگر شدند: «شیعه، معتزله، اشاعره و مرجئه». (1)
مروری گذرا بر تفاسیر قرآن بروشنی، تأثیر شدید این مکاتب را در نوع برداشت از آیات نشان میدهد، اینکه یک مفسّر چه دیدگاهی در اصول اعتقادات دارد نتایج بسیار متفاوتی را از دیدگاه دیگر در زمینه فهم قرآن پدید میآورد از این روست که باید به نگرش اهل بیت علیهم السلام در تبیین مسائل اعتقادی، تکیه کرد تا با دیدی بیغرض و بدون جهتگیری فاسد، به غور و بررسی در آیات پرداخت، بدین منظور توجّه به نگرش متکلمین شیعی، خصوصا بعد از «خواجه نصیر الدین طوسی» که کلام را به روش عقلی
1) 1. منبع سابق بخش کلام.
محض نزدیک کرد ضروری میباشد چرا که این نگرش، به مکتب اهل بیت علیهم السلام که مفسران حقیقی قرآن میباشند، نزدیک میباشد؛ لیکن همیشه باید مراقب بود که این نگرشها، حصار و حجاب در تدبر آزاد در آیات نگردد و صرفا زمینه و مقدمهای برای فهم و تدبر دقیقتر تلقی شود و همواره باید این نگرشها را با توجه به تدبر مستقیم در آیات و روایات مورد بررسی و ارزیابی مجدّد قرار داد.
روش فکری اغلب متکلمان، جدلی است که بر اساس مشهورات در مسائل جهانی و کلی استدلال میکنند؛ بر خلاف کلام شیعه که با الهام از اهل بیت علیهم السلام بتدریج اساس برهانی یافته، دفاع از دین، وجهه همت فیلسوفان شیعی گشته است؛ نمونه برجسته این روش «حکمت متعالیه» ملاصدرا میباشد.
علاوه بر کلام مسلمین، توجه به مباحث کلامی یهود و مسیحیت در گذشته و حال و توجه به رابطه علم و دین از دیدگاه متکلمین غربی، بسیار ضروری میباشد که مباحثی جدید را در پیش روی مفسّر قرآن میگشاید و زمینه مناسبتری را برای تدبر در قرآن، پدید میآورد. (1)
باید توجه داشت، کلام از «عقل و وحی» هر دو سود میجوید؛ در بخش مسائل اساسی اعتقادات که تحقیقی است اساس استدلالات، عقلی محض میباشد و «وحی» صرفا بعنوان تأیید مطرح میشود امّا در مسائل جزئی و فرعی اعتقادات مانند مسأله امامت اهل بیت علیهم السلام و اکثر مسائل معاد، استدلالات مبتنی بر وحی میباشد و «عقل» بقدر امکان مؤید «وحی» محسوب میشود؛ از اینرو در حوزه «فکر شیعی» روایات اهل بیت علیهم السلام میتواند مستند باشد، و در بحث با «اهل سنت» صرفا قرآن و سنّت
1) 1. از جمله کتب معتبر و مناسب در این زمینه، «علم و دین» نوشته «أیان بار بور» متکلم مسیحی میباشد که آقای خرمشاهی به فارسی ترجمه کرده است.
پیامبر بهمراه عقل مطرح خواهد شد و در برابر «گروههای غیر اسلامی» صرفا باید بر عقل و منابع مقبول آنان و «معجزه علمی بودن قرآن» تکیه کرد. (1)
«عرفان» کوششی، علمی- عملی است از طریق قلب، تا که انسان به معرفتی حضوری و شهودی، نسبت به حقیقت هستی نایل گشته در اثر تصفیه و تزکیه نفس به وصال حقیقت مطلق رسد و همچون قطرهای به آن بپیوندد؛ و به تعبیر «ابن سینا»:
«منصرف ساختن ذهن است از ما سوی الله و توجّه کامل به ذات حق برای تابش نور حق بر قلب». (2)
«عرفان» دستگاهی علمی- فرهنگی است که دارای دو بخش میباشد:
بخش عملی: روابط و وظائف انسان را با خود و جهان و خدا بیان میکند و به علم «سیر و سلوک» موسوم میباشد.
بخش نظری: عهدهدار تفسیر خدا و جهان و انسان، همچون فلسفه میباشد لیکن در استدلالات، بجای تکیه بر مبادی و اصول عقلی، بر مبادی و اصول کشف و شهود، تکیه میکند و سپس آنها را با زبان عقل توضیح میدهد، «محی الدین عربی» برای اولین بار، جهان بینی عرفانی را به شکل نظام فکری منسجم و هماهنگ عرضه مینماید.
بخش اوّل توضیح میدهد «سالک» برای اینکه به قله منیع انسانیت (توحید)
1) 1. حقانیت دین الهی نشانهاش معجزه میباشد که در هر عصر و زمانی باید حضور داشته باشد تا هر کس مستقیما با تجربه آن با یقین و اطمینان به آن ایمان آورد؛ و جز قرآن هیچ کتابی در عالم چنین خصوصیّتی عینی را دارا نیست؛ قرآن با تأکید شدید بر خدایی بودنش خود را در معرض نقد و بررسی متفکران و اندیشمندان همه حوزههای علم خصوصا علوم انسانی قرار داده است.
2) 2. نقل به معنی از نمط نهم «اشارات بوعلی سینا» به بیان «شهید مطهری» آشنایی با علوم اسلامی «بخش عرفان».
برسد، باید از کجا آغاز کند و چه منازل و مراحلی را باید به ترتیب طی نماید و در منازل بین راه چه «احوالی» برای او رخ میدهد و چه «وارداتی» بر او وارد میشود.
این طی طریق باید با اشراف و مراقبت یک انسان کامل و پخته صورت گیرد که قبلا خود مسیر را طی کرده به راه و رسم و خطرات راه آگاه باشد؛ این سلوک از «اراده» و عشق به خدا شروع گشته با تمرین و ریاضت به خلسهها و جذبههای عرفانی، رسیده، پس از طی مراتبی چند به وصال و نظر به حق، منتهی میگردد.
بخش دوّم، هستی را بر اساس کشف و شهودهای عرفا به زبان عقل تفسیر میکند؛ در این دیدگاه بر خلاف فلسفه، فقط خدا اصالت دارد و همه اشیاء صرفا اسماء و صفات و تجلیّات خداوند میباشند؛ هدف از عرفان نظری، نه معرفت به نظام هستی بلکه صرفا معرفت به خدا مورد نظر میباشد چرا که «غیری» وجود ندارد تا که مستقلا تحت معرفت قرار گیرد.
بینش عرفانی در فرهنگ اسلامی در بیانات قرآن، روایات، ادعیه و مناجاتهای فراوان اهل بیت علیهم السلام ریشه دارد، اما در آنچه از عرفای مسلمین مطرح گشته است رگهها و نشانههای فراوانی از عرفان نو افلاطونیان و مسیحیّت و عرفان هندی را میتوان سراغ گرفت که با روح «سیر و سلوک» و «نگرش قرآنی» به جهان هستی بیگانه بوده، بلکه با آن مغایرت دارد، (1)از اینرو، نیازمند تجدید نظر فراوان و پالایش گستردهای بر اساس فرهنگ اهل بیت علیهم السلام میباشد.
رسوخ و نفوذ کم و بیش فراوان افکار عرفا در تفسیر و فهم قرآن، مفسّر را وا میدارد که با آراء و اندیشههای آنان در حوزه معارف قرآنی آشنا گشته، با زمینه مساعدتری به
1) 1. زهد افراطی نسبت به دنیا و نفی بهرهمندی از نعم دنیا، عزلت گزینی و دوری از صحنههای اجتماعی و اتّخاذ سیر و سلوک بدون استناد از قرآن و سیره معصوم علیه السلام ، نمونههای بارز بیگانگی و مغایرت میباشد.
تدبر در آیات و اخذ و یا ردّ برداشتهای عرفا در فهم قرآن دست یازد؛ در زمینه تفسیر قرآن، کتب بسیاری از عرفا بجای مانده است که از «تفسیر القرآن» محی الدین بن عربی، «لطائف البیان فی تفسیر القرآن» روزبهان بقلی (م- 606 ق)، «تأویلات القرآن» عبدالرزاق کاشانی (م- ق)، «کشف الأسرار» میبدی میتوان نام برد.
در زمینه عرفان نظری و عملی، کتابهای «اللمع» ابو نصر سراج (م- 387 ق) و «قوة القلوب» ابو طالب مکّی (م- 386 ق) از متون اصیل و قدیم عرفان و تصوف میباشد، از کتب معتبر دیگر «فتوحات مکیّه» و «فصوص الحکم» محی الدین بن عربی (م- 638 ق)، «مفتاح الغیب» و «نصوص» قونوی شارح افکار ابن عربی (م- 672 ق)، «مثنوی» مولوی (م- 672 ق)، «کشف المحجوب» هجویری (م- 470 ق)، «عوارف المعارف» سهروردی زنجانی (م- 632 ق)، «تأویلات» عبد الرزاق کاشانی (م- 735 ق)، «گلشن راز» شبستری (م- 720 ق)، «منطق الطیر» عطار (قرن هفتم)، «جامع الأسرار» و «نص النصوص» سید حیدر آملی (قرن هشتم)، «تمهید القواعد» صائن الدین علی ترکه اصفهانی (قرن نهم). «مصباح الانس» محمد بن حمزه فناری (قرن نهم)، «منازل السائرین» خواجه عبد الله انصاری (م- 481 ق) و «احیاء علوم الدین» غزالی (م- 550 ق) را میتوان نام برد. (1)
«علم اخلاق» علمی است که از رفتارها، حالات و ملکات شایسته و ناشایست سخن میگوید؛ اینکه چه حرکت و حالت و خصلتی بد یا خوب، سزاوار یا ناسزا، شمرده میشود بستگی به نوع بینش و مبادی و اصولی دارد که شخص بدان ملتزم
1) 1. ذکر منابع فراوان این طائفه، به جهت تأثیرات گسترده و پیدا و ناپیدای آنان در فرهنگ مسلمین میباشد.
میباشد. این اصول و مبادی در علم «فلسفه اخلاق» از آن سخن بمیان میآید و جنبه زیربنایی نسبت به علم اخلاق دارد؛ در فرهنگ وحی، مسائل اخلاقی، در ضمن دستورات دینی جلوهگر بوده، بلکه غیر قابل انفکاک از آن میباشد:
«بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق». (ص) (برانگیخته شدم برای اینکه ارزشها و بزرگ منشیهای اخلاق را به اتمام رسانم).
در میان فرهنگ مسلمین «علم اخلاق» جزء فلسفه عملی محسوب میشود که بر اساس معیار اعتدال، رذائل و فضائل مشخّص میگردد این روّیه متأثر از شیوهای است که «ارسطو» در کتاب اخلاقش «نیکو ماخوس» در پیش گرفته است و در ادامه آن در حوزه مسلمین «تهذیب الاخلاق» ابن مسکویه، «اخلاق ناصری» خواجه نصیر الدین طوسی، «کیمیای سعادت و احیاء علوم الدین» غزالی پدید آمده است.
مهمترین منبع «تهذیب الاخلاق» باشد که کتب دیگر در سطحی گسترده از آن متأثر میباشند در قرون معاصر «محجة البیضاء» فیض کاشانی شرح «احیاء علوم الدین» غزالی، «جامع السعادات» ملّا مهدی نراقی و «معراج السعادة» پسرش، ملا احمد نراقی پیروی از خط مشی «اخلاق ارسطو» میباشد.
مسائل اخلاقی و روشهای تغییر و تحوّل اخلاقی مذکور در این کتب بر اساس «فلسفه اخلاقی» است که هماهنگی آن با فرهنگ وحی بسیار قابل تأمل است (1)
1) 1. اساس تحوّل خصلتهای زشت در انسان نه مبتنی بر حذف آن، بلکه بر تبدیل آن استوار است، ترکیب بینش الهی (نسبت به انسان، خدا و قیامت) با خصلتهای زشت، آنها را تبدیل به صفات ارزشمند مینماید؛ بخیلی که یقین به جبران مضاعف انفاق در راه خدا، پیدا کند با سخاوت از مال و منالش خواهد گذشت: «من أیقن بالخلف جاد بالعطیّة»، و آنکه به این معرفت رسد که بخل از دیگران، در حقیقت بخل از جان خویش میباشد در انفاق از دیگران پیشی خواهد گرفت: «وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ ...»! (محمد/ 38)
لیکن بجهت نفوذ فراوان این فکر اخلاقی در فهم و تدبر در آیات، آگاهی بر محتوایشان ضرورت دارد، تا که با توجه به بینش الهی، مورد نقد و بررسی واقع گشته، صحّت و سقم مباحث، روشن شود.
آگاهی بر مباحث اخلاقی خصوصا «فلسفه اخلاق» در فرهنگ غربی بجهت تأثیر آن بر فرهنگ مسلمین، نیز باید مورد توجه واقع گردد؛ توجه به «فلسفه اخلاق» در میان مسلمین به تبع مطرح شدن آن در غرب، پدید آمده است.
اینکه «آیا اخلاق بدون اعتقاد به خدا امکان دارد یا نه؟ خوب و بد اخلاقی وجود دارد یا نه؟ بر فرض وجود، معیارهای آن کدام است؟ آیا «بایدهای اخلاقی از «هست» های فلسفی ناشی میشود یا نه؟، آیا اخلاق نسبی است یا مطلق؟»، از مسائل مهم «فلسفه اخلاق» است.
از جمله کتب در این زمینه، «فلسفه اخلاق» شهید مطهری، «فلسفه اخلاق» آقای مصباح یزدی، «کاوشهای عقل عملی» آقای حائری یزدی، «فلسفه اخلاق در تفکر غرب» ترجمه آقای صانعی دره بیدی، «فلسفه اخلاق در قرن حاضر» تألیف ج. وارنوک، ترجمه آقای لاریجانی، میباشد.
قرآن و احادیث معصوم علیه السلام دو منبع اساسی در استنباط عقاید و احکام جمیع روابط انسانی میباشند که از دو جهت کلّی «متن» و «سند» مورد بررسی واقع میشوند.
«سند قرآن» قطعی و متواتر است از این رو نیازی به بحث اساسی ندارد جز آنکه «شبهه تحریف قرآن» و «مسأله اختلاف قرائتها» و بحث از «کیفیّت جمعآوری قرآن»، بحث مجدّد آن را ضروری مینماید تا روشن گردد که این شبهه، ربطی به سند قرآن ندارد چرا که صرفا تحریف به کم شدن آیات، ادّعا شده است نه افزایش آن؛
دیگر آنکه شبههای است باطل که در ذهن کجاندیشان مسلمان و مستشرقین ناآگاه و اکثرا مغرض نقش بسته است.
«اختلاف قرائتها» کاری به قطعیّت قرآن ندارد و صرفا به اختلاف لهجه در قرائت مربوط میباشد و مسأله سوّم نیز مشکلی نداشته خود به روشنی قطعیّت سند را نشان میدهد.
قطعیت سند قرآن به تناسب در علم «تاریخ قرآن»، «اصول استنباط» و «کلام» بحث میگردد.
سند احادیث، جز روایات اندکی قطعی نبوده، نیازمند تتبع و بررسی میباشد تا صحت انتساب حدیث به پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام روشن گردد؛ علمی که عهدهدار این مسأله میباشد علم «روایة الحدیث یا اصول الحدیث» (1)نامیده میشود.
این علم خود به دو شاخه تقسیم میگردد:
«علم رجال» که صداقت و عدالت ناقلین حدیث و طبقات آنان را مورد تحقیق قرار میدهد.
«علم مصطلح الحدیث» که از «کیفیت نقل حدیث» از لحاظ تواتر یا وحدت نقل، اتصال یا انقطاع سند، و «مراتب نقل حدیث» از لحاظ صحت نقل رجال حدیث و ضعف نقل، و اصطلاحات مربوط به این خصوصیات بحث مینماید. (2)
معیارهای بررسی متن قرآن و حدیث و میزان ارزش آن دو منبع اساسی در فهم دین
و احکام شریعت اسلام، در «علم اصول» مورد بحث و بررسی قرار میگیرد؛ در کنار این دو منبع، منابع مطرح شده دیگر همچون «عقل، اجماع، شهرت روایی و فتوایی، قیاس و استحسان و غیره» مورد ارزیابی واقع گشته، اعتبار یا عدم اعتبار، میزان ارزش دلیلیّت آنها و محدوده بکارگیریشان، برای فهم دین و استخراج احکام اسلام، مشخص میگردد.
با این توجه، ضرورت آگاهی بر اصول استنباط و صاحب نظر بودن در آن، در امر تدبر در قرآن و تفسیر آن، روشنتر از آن است که نیازمند دلیل باشد.
فقه احکام اسلامی، بخشی از «فقه دین» است که ضرورت آن در آیه «نفر» آمده است: «لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ ...». (توبه/ 122) با این وجود، اصطلاح «فقه و تفقه در دین» در لسان فقهاء منحصرا در حوزه احکام عملی و اجتهاد در آن، خلاصه میگردد.
«علم اصول» نیز بعنوان ابزار استنباط در این حوزه، مورد تحقیق و بررسی واقع گشته است، حال آنکه این حوزه صرفا هشت درصد آیات قرآن را شامل میشود (حدود 500 آیه)؛ و بقیه قرآن که شامل معارف، عقاید، تربیت و اخلاق و غیره میباشد از حوزه استنباط به دور مانده است، از اینرو، تحقیق در ابزار خاص استنباط آنها، علاوه بر اصول ضروری معمول در حوزه احکام عملی، به غفلت سپرده شده، کاری جدّی در آنها صورت نگرفته است، در حالیکه «فقه دین و فقه قرآن و حدیث» به اصولی فراتر از اصول معهود، نیازمند میباشد، چنانکه در بحث منطق گذشت، تدبر در «اصول اعتقادات» امری تعقّلی بوده، خود این تعقل، به تفکّر و به روشهای صحیح تفکر و تعقل نیازمند میباشد که در جریان دعوت انبیاء به آنها اشاره شده است؛ آنان با تکیه بر حضوریات و فطریات مردم، با طرح سؤالهای اساسی زندگی، بر فضای غفلتزا و عقول راکدشان، هجوم آورده، آنان را به اندیشیدن در حقیقت خود و جهان، دنیا و آخرت، وادار مینمودند:
«أَ تُتْرَکُونَ فِی ما هاهُنا آمِنِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِیمٌ وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً فارِهِینَ؟». (شعراء/ 149- 146) (آیا در این دنیا در حال امنیت رها میشوید؟ در باغها و چشمه سارها و زراعتها و نخلی که شکوفهاش با لطافت است و از کوهها خانههایی به سرگرمی میتراشید؟).
«أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً، أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّی فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی أَ لَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی » (قیامت/ 40- 36) (آیا انسان خیال میکند که بیهوده، رها میشود؟ مگر نطفهای نبود که از آب گندیدهای پدید آمد سپس علقهای شد پس خدا او را آفرید پس هماهنگ نمود پس از آن، دو زوج، زن و مرد را پدید آورد؟، آیا چنان کسی توان آن را ندارد که مردگان را زنده کند؟).
رسالت «تفقه در دین» در وسعت حوزههای شناخت، معارف، عقاید و نظامات و احکام اسلامی، ضرورت ارائه طرحی کلی و جامع و مستند از اسلام را مطرح مینماید؛ طرحی که همه حوزهها را دربر گیرد و ترتیب منطقی آنها و ارتباط منسجمشان را توضیح دهد و در پی آن سیر منطقی و مستند مباحث هر یک از حوزهها، از شروع تا ختم را ارائه نماید.
با توجه به این طرح کلی و تفصیلی است که باید قواعد و مبانی خاص استنباط در هر یک از حوزهها، علاوه بر اصول و مبانی استنباط عام، مشخّص و منقّح گردد و سیر منطقی و انسجام مباحث آنها تنظیم شود.
این طرح اساسی و گسترده در حوزه فقه دین و اصول استنباط آن، نه یک کار سطحی و ذوقی است که از عهده هر کسی برآید بلکه پشتوانه نیرومندی از کلیدهای علمی و روحی را میطلبد، آنانکه فکر و روحشان با قرآن تغذیه شده، در مکتب اهل
بیت علیهم السلام پرورش یافتهاند و بر ضرورتها و اوضاع و شرایط فردی و اجتماعی زمان خود آگاهی داشته، خود در آن، حضور فعّال علمی و عملی دارند.
«اصول فقه» همان اصول مصطلحی است که در حوزههای علمیّه تدریس میشود و در خدمت همه حوزهها، خصوصا فقه احکام قرار دارد که در ابتدای بحث قبل به آن اشاره شد.
به تعبیر شهید صدر: «علم اصول فقه، علم به عناصر مشترکی است که برای استنباط جعل شرعی بکار میآید». (1)
این علم از سه بخش کلی «دلیلیت و دلالت و نسب ادله»، و بخش فرعی اجتهاد و تقلید بحث مینماید. (2)
«دلیلیت» از ادلّه و حجتهای شرعی در زمینه «قطع، ظن و شک» بحث مینماید.
ادله در حوزه قطع و ظنّ را «ادلّه اجتهادی» و در حوزه شکّ (فقدان دلیل اجتهادی) را «ادلّه فقاهتی یا اصول عملیّه» مینامند.
ادله اجتهادی، کتاب و سنت و عقل و اجماع میباشند که بهمراه آن بحث شهرت روایی و فتوایی، قیاس و استحسان و غیره مطرح میشود و ارزش دلیلیت هر یک مورد
1) 1. دروس فی علم الأصول، ج 2، ص 11.
2) 2. مباحث این علم در کتب مختلف اصول فقه، تقسیم بندی و سیری متفاوت را نشان میدهد نظری به کتابهای «معالم الاصول» فرزند شهید ثانی، «قوانین الاصول» میرزای قمی، «کفایة الأصول» آخوند خراسانی و «حلقات الأصول» شهید صدر این مسأله را بخوبی نشان میدهد. تقسیم فوق از یکی از اساتید، اخذ گردیده است.
بحث قرار میگیرد.
«کتاب»، مهمترین منبع استنباط است که سندش، قطعی و محتوایش، مصون از زیادت و نقصان میباشد و مرجعی عمده در حل و فصل و رفع تعارضات و اختلافهای میان ادله مستفاد از منابع دیگر، بحساب میآید.
ظواهر آیات قرآن، حجیت داشته بعد از توجّه به «آیات دیگر، روایات معتبره و حکم قطعی عقل»، قطعیّت مییابد؛ چرا که «عقل»، «حجت باطنی» و «کتاب و سنت (وحی الهی)»، «حجت ظاهری» هستند، که ناظر به هم و مؤید یکدیگر میباشند.
«سنت» قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام میباشد که از طریق نقل راویان احادیث به دستمان رسیده است که در واقع آنچه در دسترس ما قرار دارد احادیث حکایتگر سنت معصوم علیه السلام به ادّعای روایان میباشد؛ پس صدور محتوایش قطعی نبوده و نیازمند تحقیق میباشد که متن و سند، هر دو را دربر میگیرد.
در احادیث ائمه معصومین علیهم السلام علاوه بر «احراز صدور»، «جهت صدور» را نیز باید مدّ نظر قرار داد تا معلوم گردد انگیزه سخن، بیان حکم الهی بوده است یا اینکه به قصد فریب خبرچینان و دشمنان دین صادر شده است. (1)
نکته دیگر در احادیث، اجازه «نقل به معنا» میباشد که باعث میشود تکیّه بر خصوصیّات موجود در تعابیر احادیث را جهت استخراج حکم و دلیل، بسیار محدود گرداند مگر آنکه صدور عین الفاظ احراز شده باشد.
1) 1. «تقیه» در بیان حقایق و احکام دینی در قرآن و سنت پیامبر راه ندارد و فقط شامل سنت ائمه میباشد که به دلیل اختناق و یا عدم کشش عقلی مردم، در مواردی به ضرورت، از بیان حقایق خودداری مینمودند، شناسایی این دسته روایات نیازمند احاطه بر قرآن و روایات و اصول استنباط و آگاهی بر تاریخ ائمه میباشد.
با این توجّهات، هرگز نباید اخبار معتبر، ضد یا نقیض قرآن باشند که در این صورت، زخرف و باطل بوده، باید بر دیوارش کوبید چرا که هرگز بیان معصوم، ضد و یا نقیض قرآن نخواهد بود. (1)
«سنت» همچون قرآن «محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقیّد و مجمل و مبیّن» را داراست که در بحث «نسب ادّله» مورد بررسی قرار میگیرد.
«عقل» در اصول دین، مستقل بوده، در حوزه احکام شرعی، میتواند لوازم احکام و حکم آنها را مشخص نماید؛ این استلزامات عقلی، مبحث «مقدمه واجب، ضدّ، اجتماع امر و نهی، دلالت نهی بر فساد و مبحث اجزاء» را دربر میگیرد.
«اجماع» دلیل مستقلی نیست مگر آنجا که از طریق حسّ یا حدس و یا استقراء، کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد.
با این توجه «شهرت فتوایی» ارزش مستقلّی نداشته، میتواند بعنوان مؤیدی بر دلیل حکم و مرجّحی در هنگام تعارض ادله بحساب میآید.
«شهرت روایی» یکی از مرجّحات منصوصه در روایات، هنگام تعارض اخبار میباشد.
«قیاس» دلیل عقلی ظنی است که جز در موارد تصریح به علت و فلسفه حکم در روایات، ارزشی نداشته، در بیانات معصومین علیهم السلام ، استفاده از آن، بشدّت نهی شده است.
«استحسان» در صورت تعارض علل استنباط شده، مطرح است که ضعیفتر از «قیاس» بوده ارزش شرعی ندارد؛ چرا که عقل را به درک علل احکام، راهی نیست تا
1) 1. در قرآن و خصوصا روایات، توجه به مقاصد سخن معصوم خصوصا در موارد اخبار بظاهر متعارض، ما را به حقایق پنهان فراوانی در امر سنت معصوم و احکام صادره، هدایت میکند: «أفقه النّاس من عرف معانی کلامنا». معصوم علیه السلام
که نوبت ترجیح علتی بر علت دیگر رسد.
ادله مطرح شده دیگر از جانب اهل سنّت، بر فرض صحّت، ادلهای جدا از مستقلات عقلی و مستلزمات آن و اجماع، نمیباشند.
در شرایط فقدان دلیل اجتهادی، اصول عملی مطرح میشود که «برائت» و «احتیاط» و «تخییر» و «استصحاب» را دربر میگیرد.
«برائت» در موارد شک در اصل تکلیف بدون علم به حالت سابق، «احتیاط» در موارد شکّ در مورد تکلیف، «تخییر» در موارد دائر بودن امری بر وجوب و حرمت، و «استصحاب» در موارد شبهات حکمی و موضوعی دارای حالت سابقه، مطرح میشوند.
در بخش دوّم، پس از فراغت از مبحث «دلیلیّت» مقدار دلالت ادلّه و ظهورات آنها مورد بحث واقع میشود، در اینجا نه «دلالت وضعی تصوری» و نه «دلالت تصدیقی اوّلی»، بلکه «دلالت تصدیقی جدّی» مورد نظر میباشد که از توجّه به مجموعه قرائن حالی و مقالی بدست میآید؛ کشف این قرائن، نیازمند آشنایی و انس با اسلوب کلام و سبک گفتار قرآن و معصوم علیه السلام و احاطه بر کتاب و سنت میباشد.
در بخش «نسب ادّله» رابطه میان ادّله مورد بررسی قرار میگیرد که «عام و خاص»، «مطلق و مقید» «مجمل و مبین»، «محکم و متشابه»، «ناسخ و منسوخ»، «حاکم و محکوم» و «وارد و مورود»، «تزاحم» و «تعارض» را دربر میگیرد و در پی آن، از معیارهای جمع میان ادّله و معیارهای ترجیح یکی بر دیگری، سخن به میان میآید.
در پایان علم اصول، بحث اجتهاد و تقلید و شرایط آن دو مطرح میگردد.
«فقه احکام» بخشی از قرآن و سنت است که گستردهترین تحقیقات فقهاء و علمای اسلام را از آغاز تاکنون بخود اختصاص داده است و در واقع عمیقترین تدبّرها در پانصد آیه از قرآن و روایات ذیل آنها صورت گرفته است، از اینرو آگاهی بر نظرات آنها و کیفیت استدلال و برداشت آنها از قرآن زمینه مساعدی را برای تدبر صحیح در قرآن فراهم میآورد.
توانایی نقد و بررسی اقوال فقهاء شرط اساسی در صلاحیّت تفسیر میباشد.
«فقه احکام» ابواب بسیار متنوعی را دربر گرفته است که شامل احکام عبادی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، حقوقی، قضایی و جزایی میباشد که احکام تکلیفی و وضعی، هر دو را دربر دارد.
«اسلام» دینی است جامع که همه شئونات زندگی فردی و اجتماعی، اعمّ از معارف، عقاید، نظامات و احکام را دربر میگیرد (1)و هدفش دگرگونی اساسی در همه حوزهها میباشد از اینرو «اسلام» نه یک مکتب اعتقادی، که یک نهضت فراگیر است و «قرآن»، کتاب این نهضت، بیانگر و توضیح دهنده اهداف، مسائل و مراحل نهضت و پاسخگوی تمام نیازهای فکری- روحی و معرفتی عملی رهیافتگان، و هدایتگر بشریّت گمراه و سرگشته به صراط آزادی از غیر و بندگی خدا میباشد.
1) 1. «نظامات»، مقصود نظام تربیتی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حقوقی قضایی و جزایی، میباشد و مقصود از «احکام» دستور العملها در همه این زمینهها، میباشد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در کنار شرح و بسط و تفسیر قرآن، عالیترین نمونه عینی انسان آرمانی این مکتب است که سیره و رفتارش در مراحل مختلف نهضت، الگوی عملی قرآن بشمار میآید که سه سؤال اساسی؛ «به کجا باید رفت؟، از کجا باید آغاز کرد؟، و چه باید کرد؟» را در فرد و جامعه، پاسخ میدهد؛ از اینرو آگاهی بر تاریخ بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا رحلت حضرت و اوضاع منطقهای و جهانی معاصر آن برای درک پیامها و اشارات قرآن، شأن نزول آیات؛ و چگونگی تطبیق آیات بر مصادیق خارجی، بسیار ضروری میباشد.
در کنار تاریخ پیامبر صلی الله علیه و آله آگاهی بر تاریخ ائمه معصومین علیهم السلام بسیار ضرورت دارد چرا که آنان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله ، مفسر مخصوص و چهره عملی قرآن، امام امت اسلامی و نشان دهنده شأن تأویل آیات (تطبیق قرآن بر مصادیق جدید)، میباشند:
«یا علیّ أنا أقاتل النّاس علی التّنزیل و أنت تقاتلهم علی التّأویل». (ص) (ای علی، من با مردم بر سر تنزیل قرآن میجنگم و تو با آنان بر سر تأویل قرآن خواهی جنگید).
شرایط گوناگون و بسیار متنوع هر یک از ائمه با یکدیگر و با دوران پیامبر صلی الله علیه و آله ، نمونههای بسیار متنوع و روشنگری از چگونگی تطبیق و پیاده کردن قرآن را به ما نشان میدهد و این از برکات عظیم ائمه معصومین علیهم السلام میباشد که موضعگیری صحیح، در برابر شرایط گوناگون را به ما آموختهاند؛ از اینرو، بیجهت نیست که یکی از فقهای بزرگ اهل سنت میگوید «اگر سیره علی علیه السلام نبود، ما چگونگی برخورد با گروههای منحرف مسلمان را نمیدانستیم و از احکام آن آگاه نمیشدیم»؛ (1)با کمال
1) 1. «و قد فتح باب الحرب بینکم و بین أهل القبلة و لا یحمل هذا العلم إلّا أهل البصر و العلم بمواضع الحقّ ...».(نهج، خ 173)
تأسف نه تنها اکثریت امت اسلامی، اهل سنت، از سیره ائمه معصومین در غفلت و بیخبری بسر میبرند، بلکه پیروان آن بزرگواران نیز، آنگونه که باید به مشی فکری- عملی آنان آگاهی ندارند.
«تاریخ قرآن» جزیی از تاریخ اسلام میباشد که در آن از جریان تاریخی نزول وحی و اقسام آن، نزول تدریجی و دفعی، ترتیب نزول آیات و سور، کتابت و حفظ و جمعآوری و ترتیب فعلی قرآن و زمان اعراب و نقطه و شماره گذاری آیات و چگونگی پیدایش اختلاف قرائتها بحث مینماید، که آگاهی بر آن، بر مفسّر قرآن ضروری است.
«تاریخ حدیث» جزء لا ینفکی از تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام است، چرا که منعکس کننده اندیشه و رفتار و عکس العمل آنان در برابر جامعهشان، و حلقه واسط میان ما و شخصیّت معصومین علیهم السلام میباشد.
«احادیث پیامبر» تاریخ بغرنج و دردآوری دارد؛ بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله به فاصله کوتاهی نقل و کتابت حدیث در کمال شگفتی، به دستور خلیفه دوم منع گردید و متخلفین تهدید به مجازات شدند به این بهانه که: «قوم یهود کتابی (از سنت موسی علیه السلام ) نوشتند و به آن روی آوردند و کتاب خدا را واگذاشتند». (1)
عجبا، با وجود بیان صریح قرآن در ضرورت تفسیر قرآن توسط سیره پیامبر،
1) 1. طبقات ابن سعد، (ج 3، ص 282، در ترجمه عصر)، «علم الحدیث و درایة الحدیث» کاظم شانهچی (ج 1، ص 26، اختلاف صحابه در تدوین حدیث).
چگونه به این منطق روی آورند (1)و اصحاب آن را پذیرفتند؛ خشونت خلیفه، دوّم چنان بود که جز علی علیه السلام و گروهی اندک، کمتر کسی جرأت مخالفت با او را داشتند، از اینرو، عدم کتابت حدیث در کنار نقل تردید آمیز حدیث، ادامه یافت تا به آنجا که در زمان معاویه حدیث سازی به نفع خلافت و علیه اهل بیت علیهم السلام در سطح حیرت انگیزی گسترش یافت آنچنان که حقایق با اباطیل ممزوج و مشتبه گردید، مروی گذرا بر صحاح ششگانه اهل سنّت و احادیث متعارض و متناقض فراوان آنها، گوشهای از این جریان تأسف بار را منعکس میکند.
این جریان، تا زمان عمر بن عبد العزیز ادامه یافت و برای اولین بار وی دستور کتابت و جمع آوری احادیث را صادر نمود و عملا تدوین منابع روایی اهل سنّت از نیمه قرن دوم هجری (سال 143) آغاز گشت، بر خلاف اهل بیت علیهم السلام که از زمان امیر مؤمنان علیه السلام ، خصوصا از زمان امام باقر علیه السلام (57- 104) کار تدوین احادیث آغاز گشته بود.
در ادامه این جریان تدوین است که کتب صحاح اهل سنت، و اصول و جوامع و کتب اربعه شیعه پدید آمد. (2)
تدبر در قرآن و تفسیر آن، ضرورت آگاهی بر تاریخ تفسیر را مطرح مینماید که در آن، آغاز جریان تفسیر، سیر تحول و گوناگونی تفسیر، مراحل آن تاکنون، نگرشها و شیوهها و اهداف تفاسیر مورد بحث و بررسی قرار میگیرد؛ آگاهی بر اینکه، مکتب
تفسیری اهل سنت، از مکتب تفسیری ائمه معصومین علیهم السلام بر کنار بوده، در آغاز از اقوال علمای یهودی و مسیحی تازه مسلمان همچون «عبد الله بن سلام، کعب الاحبار، تمیم داری، وهب بن منبّه و ابن جریج»، تغذیه گردید، (1)شگفتی انسان را برمیانگیزد و ریشههای اسرائیلیات را در جریان تفسیر نشان میدهد.
این انحراف از مکتب تفسیری اهل بیت علیهم السلام ضایعات بسیار عظیمی را در فهم قرآن پدید آورد که به این زودی قابل جبران نیست.
دفاع از این پایه گذاران تفسیر و گنه کار جلوه دادن مفسرین بعدی در نقل اسرائیلیات!، در عین تعجب چیزی از گناه این انحراف بزرگ و شرمندگی آن نمیکاهد، (2)جریانی که به قصد دور کردن مردم از اهل بیت علیهم السلام صورت پذیرفت و با تبلیغ بیش از حدّ و مبالغه آمیز در شخصیّت ابن عباس و عمده کردن او در تفسیر قرآن، شخصیت عظیم و غیر قابل انکار علی علیه السلام ، استاد ابن عباس، را عملا به فراموشی انداختند، (3)جریانی که هم اکنون نیز خوراک فکری آلودهای برای معاندین و
1) 1. به اعتراف ذهبی در «التفسیر و المفسرون»، مواضع بسیاری از صحیح مسلم، ابوداود، ترمذی و نسایی از سخنان کعب الاحبار آکنده است (ج 1، ص 189)، و تفسیر طبری مملو از سخنان ابن جریج، مسیحی تازه مسلمان و تاریخ طبری سرشار از اقوال «عبد الله بن سلام» میباشد که بسیاری از مفسرین آنها را در کتب تفسیرشان آوردهاند. (رک: ج 1، ص 198، 186)
2) 2. منطق «ذهبی» در کتابش بسیار عجیب و شنیدنی است (ج 1، ص 191) و عجیبتر از آن، تحلیلش در علت انحراف جریان تفسیر میباشد، وی مدعی است شیعه و خوارج از سال 41 در برابر جمهور مسلمین، مبدأ ظهور بدعتها و کذب و افترائها در حوزه حدیث و قرآن گشتند! (ج 1، ص 158)، جهت اطلاع بیشتر از ص 63 تا 90 و 157 تا 203، ج 1، «التفسیر و المفسرون» مطالعه شود.
3) 3. ذهبی با وجود اعتراف به شأن علی علیه السلام و عدم درک ابن عباس در سن بلوغ، زمان پیامبر را (13 ساله در زمان رحلت پیامبر)، وی را بعد از ابن عباس و ابن مسعود معرفی مینماید به این عذر که شیعه از او به دروغ روایات زیادی نقل میکند و دیگر اینکه روایت صحیح از او بسیار کم است، چرا؟ چون شیعه مقصّر است؟ عجبا! مگر او چهره شاخص اسلام و خلیفه چهارم نبود، پس چرا جمهور از او روایت
مغرضینی همچون «سلمان رشدی» فراهم میآورد. (1)
دوری از فرهنگ اهل بیت علیهم السلام تا بدانجاست که «شیخ محمد عبده» اعتراف میکند در مسافرتی به لبنان در هتلی برای اوّلین بار با کمال تعجّب با کتابی بنام «نهج البلاغه» سخنان علی علیه السلام آشنا میشود و از عظمت محتوایش در شگفتی فرو میرود! و سپس به شرح و نشر آن میپردازد.
بخش مهمّی از قرآن را «قصص انبیاء» از آدم علیه السلام تا رسول خدا صلی الله علیه و آله تشکیل میدهد، مطالعه تاریخ زندگی بشر و تمدّنها و خصوصا تاریخ ادیان الهی و ادیان منحرف، زمینه بسیار مفیدی برای فهم و درک اشارات قرآن پدید میآورد، چرا که قرآن به دقت و لطافت و اختصار، سرگذشت و سرنوشت اقوام گذشته در برابر انبیاء را، منعکس مینماید که کشف بعضی از آنها به آگاهی بر تاریخ، نیازمند است و دیگر اینکه در این میان یکی از چهرههای اعجاز قرآن آشکار میشود و آن، چگونگی گزینش گری قرآن از حوادث تاریخی و گزارش آن است که بطور کلّی از جهت شیوه خبرنگاری، محتوای گزارش و هدف از آن، با طبیعت گزارش دهندگی بشر، متفاوت، و از نقائص و ضعف آن بر کنار میباشد. (2)
نکته دیگر در آگاهی بر تاریخ، کشف صدق گزارش قرآن است که دلیلی دیگر بر
حقانیّت قرآن به شمار میآید.
مطالعه تاریخ جهان و ادیان از زمان ظهور اسلام تاکنون ما را به ریشهیابی جریانهای انحرافی و تفسیری رهنمون میشود؛ خصوصا جریانات انحرافی که بعد از رنسانس و شروع هجوم استعمار غرب به ممالک اسلامی، در میان مسلمین، پدید آمد.
قرآن کریم خود در آیات بسیاری، تأکید بر سیر در زمین جهت تحقیق و بررسی در چگونگی سرنوشت اقوام بشری دارد تا حقیقت دعوت قرآن و بطلان عقاید و رفتار منکرین اسلام روشن گردد:
«أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ، کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». (روم/ 9) (و چرا در زمین سیر نکردند پس بدقّت بنگرند، سرنوشت کسانی که قبل از آنها- مشرکین- بودند، چگونه شد؟ آنان از نظر قدرت از ایشان شدیدتر بودند و زمین را زیرورو کردند و آن را آباد نمودند بیش از آنچه که ایشان آن را آباد کردند، و رسولان آنها روشنگریها را آوردند، پس هرگز خدا چنین نیست که به ایشان ستم نماید و لیکن آنان خود، به خود ستم روا میداشتند).
«علم تاریخ»، از روشها و معیارهای تحقیق و بررسی حوادث گذشته سخن میگوید و در پی آن به تحقیق و بررسی جهت کشف قوانین حاکم بر پیدایش و رشد و اعتلاء و انحطاط جوامع بشری میپردازد (1)که به کمک آن میتوان، حوادث آینده جوامع
1) 1. این تعریف تلفیقی است از دو نظر که یکی به «روشهای تحقیق» نظر دارد و دیگری به «کشف قوانین»،
بشری را با توجّه به سیر حوادث در حال حاضر پیشبینی نمود و یا اینکه با توجه به قوانین اعتلاء و سقوط جوامع و عوامل پدید آورنده آن، مسیر حرکت جوامع بشری را به سمت اهداف مورد نظر کشاند.
«فلسفه تاریخ» به نگرش کلّی جریان حوادث و سیر جوامع بشری و قوانین حاکم بر آن، توجه دارد و دیگر اینکه مراحل کلی سیر جوامع و سرنوشت نهایی جوامع بشری را توضیح میدهد و در واقع به نوعی پیشگویی میپردازد، (1)که از نوع نگرش و اعتقاد افراد و مکاتب ناشی میشود هم چنانکه، حکومت جهانی حضرت مهدی علیه السلام حکایتگر پیشبینی اسلام، نسبت به آینده میباشد.
قرآن کریم در بیان حوادث با شگفتی تمام، هم به گذشته میپردازد و هم حال و آینده را مطرح مینماید و بعبارت روشنتر هم به «گزارش حوادث» گذشته و حال و آینده میپردازد: «تاریخ نقلی»؛ و هم به تحلیل و بررسی حوادث اقدام مینماید:
«تاریخ تحلیلی»؛ و هم از کلیدها و روشهای تحقیق در تاریخ سخن بمیان میآورد:
«روشهای تحقیق در تاریخ»؛ و هم از «سنتهای الهی» حاکم بر حوادث سخن میگوید:
«علم تاریخ»؛ و دست آخر به بیان سیر کلی جوامع و آینده بشریّت میپردازد که «فلسفه تاریخ» نام دارد.
1) 1. این تعریف تلفیقی از دو نظر است که یکی «فلسفه تاریخ» را نوعی علم میشمارد که قدرت «کشف قوانین و پیش بینی آینده» را دارد و دیگری آن را بعلت عدم تکرار پذیری کل جهان، خارج از علم و مبتنی بر نگرش فلسفی و اعتقادی میشمارد که اگر به علم غیب مسلح باشد، میتواند حوادث و سرنوشت جهان را «پیشگویی» و نه «پیشبینی»، نماید و الا صرف یک عقیده شخصی یا گروهی بدون دلیل خواهد بود. برای توضیح بیشتر رجوع کنید: «جامعه و تاریخ» و «فلسفه تاریخ» شهید مطهری، «جامعه و تاریخ در قرآن» آقای مصباح یزدی و «فلسفه تاریخ» دکتر سروش.
با این توجه، ضرورت آگاهی از تاریخ نقلی و تحلیلی و هم چنین علم تاریخ و فلسفه آن، بستر مساعدی برای فهم و تدبر در آیات را پدید میآورد که بهیچ وجه مفسّر از آن بینیاز نمیباشد.
در آیه گذشته «افلم یسیروا» به روش برخورد با حوادث تاریخی (فکری یا بصری)، «فی الأرض» به وسعت سیر و مطالعه، «فانظروا» به روش تحقیق و کیفیت تحقیق، «کیف کان عاقبة الّذین من قبلهم» به نتایج تحقیق و قوانین حاکم بر سرنوشت اقوام نظر دارد، که در آیات بیشماری این نکات را تکرار مینماید (1)و در جریان بیان حوادث عملا آنها را به کار میگیرد. (2)
اصطلاح «قصّة» در فرهنگ قرآن، «پی جویی و تحلیل و بررسی حوادث مهم تاریخ انبیاء بر اساس بینش الهی» میباشد که هدف از آن «عبرت و درس گرفتن از حوادث، برای زندگی جاری خود، و تذکر و بیداری، و تحوّل و تثبیت دل مؤمنین میباشد». (3)
جهت سرعت و دقت و صحت نتایج در مطالعات منابع تاریخی و حوادث اجتماعی به چند نکته از قرآن باید توجه داشت:
«فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ». (نحل/ 36) «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ». (نمل/ 69) تعبیر «فَسِیرُوا»: پیوستگی مطالعه و توجه به جریان پیوسته یک حادثه از شروع تا ختم،
1) 1. رک: (یوسف/ 109، حج/ 46، فاطر/ 44، غافر/ 21 و 82، محمد/ 10) این آیات نوعی گله و شکایت در عدم تحقیق در تاریخ را با خود دارد. آیات دیگر: (آل عمران/ 137، انعام/ 11، نحل/ 36، روم/ 42) تشویق به تحقیق را بهمراه دارد و آیه 20 عنکبوت، تحقیق در ابتدای خلقت را تشویق مینماید.
2) 2. سیری گذرا در قصص قرآن این معنی را به خوبی نشان میدهد.
3) 3. رک: (یوسف/ 111، نازعات/ 26، هود/ 120).
نه بخشی از آن را مطرح مینماید.
«فَانْظُروا»: دقت توجه و عمقنگری در حین مطالعه و سیر را میرساند که توجهی جزئی و تفصیلی میباشد، در آیه 11 انعام تعبیر «ثمّ» بجای «فاء»، توجه اجمالی و کلی به کل یک جریان و یا مجموعه جریانات شرک، کفر، تکذیب و جرم در طول تاریخ میتواند داشته باشد.
«کَیْفَ کانَ»: توجه به کیفیّت تحقق حادثه دارد تا رابطه میان اعمال خاص و نتایج مشخص آن مکشوف گشته، قانونمندی حوادث و عدم تبدیل و تحویل پذیری سنّت الهی جلوهگر شود.
«عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ، الْمُجْرِمِینَ»: توجّه اساسی به نهایت حوادث نه اوایل و اواسط آن را میرساند و الّا مطالعه تاریخ بدون توجه به عاقبتها، نتایج غلطی را بدست میدهد، تعبیر «مکذّبین و مجرمین» توجه به شخصیت درونی هلاک شدگان و شخصیت و عملکرد اجتماعی آنان دارد که تکذیب نظر به فکر و اعتقاد و «جرم» نظر به عمل دارد و اثر روانی و اجتماعی تکذیب میباشد. (1)
تاریخ علوم، بطور کلی و علوم انسانی و علوم پایه آن بالخصوص (2)چشمانداز روشنی از جریان سیر و تحوّل یک علم را در برابر محقق میگشاید و نکات پنهان بسیاری را در حوزه آن علم، آشکار مینماید که در درک مسائل موجود علم و روابط میان آنها و اهداف و ریشههای مسائل و علل پیدایش آنها، بسیار مفید میباشد.
از اینرو مطالعه تاریخ فلسفه، کلام، عرفان، فقه و اصول، منطق و متدلوژی، روانشناسی و جامعهشناسی و اقتصاد و سیاست و حقوق و اخلاق»، ضرورت دارد که در واقع شناسنامه کلی آنها را بر ایمان روشن میگرداند.
در کنار علوم مذکور، آگاهی اجمالی بر تاریخ علوم تجربی در درک تأثیر و تأثرات میان علوم تجربی و انسانی بسیار ضروری است چرا که علوم تجربی و انسانی برای هم مسأله سازی کرده زمینه وسیعتری از مطالعه و تحقیق را در حوزه یکدیگر فراهم میآورند.
قرآن خورشیدی است که ناظر بر مشکلات فردی و اجتماعی هر عصر و عهدهدار درمان آنها میباشد. (1)
امام باقر علیه السلام المیزان 35 ذیل آیه 7، آل عمران
از اینرو برای درک صحیح پیام قرآن، نسبت به عصر و زمان خود باید به مجموعه نیازها و اوضاع و شرایط اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی، سیاسی، اقتصادی، حقوقی و بین المللی زمان خود آگاهی داشته باشیم؛ این آگاهی، ضرورت حضور در اجتماعات و معاشرت با مردم کوچه و بازار را در پی دارد، عرضه تجربه و آگاهی اجتماعی بر قرآن، نکات ظریف آیات را در تحلیل و بررسی حوادث بر ما مکشوف میگرداند علاوه بر آنکه متدبّر در قرآن را در حرکتهای اجتماعی از لغزش و فرو غلطیدن در شبهات و جریانهای انحرافی و فهم غلط آیات مصون میدارد:
«العالم بزمانه لا یهجم علیه اللّوابس (الهواجس)». (ص)
1) 1. «یجری کما تجری الشّمس و القمر ...»: قرآن برفراز قرون و اعصار همچون خورشید و ماه جاری است.
(بر عالم به زمان خود، افکار آلوده و شبهات هجوم نخواهد آورد).
مراقبت در معاشرتها و رعایت موازین و احکام شرعی در ارتباطات، نور فهم قرآن و فرقان تشخیص حق از باطل را به ما در صحنههای اجتماعی- سیاسی عطاء خواهد نمود:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ». (انفال/ 29) (ای کسانی که ایمان آوردید اگر مستمرا تقوای از خدا پیشه کنید او برای شما فرقانی قرار خواهد داد و آلودگیهایتان را از وجودتان پاک خواهد نمود و شما را خواهد آمرزید و خدا صاحب فضل عظیم است).
در بیان حضرت علی علیه السلام در اوّلین خطبه خلافتش، آگاهی بر نظام و قانونمندی الهی جامعه و جهان و آگاهی بر عواقب درگیری با نظام و سنتهای الهی (آگاهی سیاسی- اجتماعی و تاریخی) موجب حصول تقوا و موضعگیری صحیح در حرکتهای اجتماعی میباشد:
«إنّ من صرّحت له العبر عمّا بین یدیه من المثلات حجزته التّقوی عن تقحّم الشّبهات». (نهج/ خ 16) (به یقین کسی که عبرت از حوادث، پرده از نتایج عقوبتها را برای او بروشنی، برداشته است، تقوای الهی او را از سرعت و شتاب و هجوم و فرو غلطیدن در شبهات باز خواهد داشت).
و اساسا شأن الهی عالم و خصوصا مفسّر قرآن، اقدام به درمان مشکلات فکری- روحی مردم میباشد که بدون معاشرت، امکان نخواهد داشت، همان شأنی که رسول خدا دارا بود: «طبیب دوّار بطبّه».
این شأن یکی از شروط اساسی در فهم و تدبر و تفسیر صحیح قرآن میباشد که
متأسفانه بسیاری از مفسرین از آن برکنار بودهاند و در نتیجه تفاسیر قرآن، آثار و نتایج مورد انتظار را به بار نیاورده است.
تذکر: دوری و پرهیز از آلودگیها و افکار آلوده مردم، در عین معاشرت با آنان، نکته مهمی است که باید به آن عنایت کرد:
«کونوا مع النّاس و لا تکونوا معهم». و این ریاضتی است که اولیاء خدا در جهت هدایت و کفالت عیال الله (مردم) با آغوش باز، آن را بجان خریدهاند؛ نکته دیگر، حفظ موازنه در پرداختن به سازندگی خود و معاشرت با دیگران است؛ همیشه باید رزق فکری- روحی خلوت با خدا در شکلهای نماز، مناجات و ترتیل قرآن و غیره، پشتوانه معاشرت با مردم و ورود در مباحث اجتماعی- سیاسی باشد.
قرآن در جریان هدایت و رهبری فرد و جامعه، حقایقی بیشمار از مسائل روانی و اجتماعی انسان را مطرح مینماید که در حوزه روانشناسی، روانکاوی و جامعه شناسی قرار دارد در کنار این مسائل، مباحث بسیاری از سیاست و حکومت و اقتصاد و حقوق و قضاوت و جزاء مطرح شده است که برای درک پیام قرآن در ارائه خط مشی کلی و موضوعات و احکام آنها، و نقد و بررسی یافتههای علوم مذکور، باید به محتوایشان آگاهی داشت؛ خصوصا در بخشهایی از قرآن، که محور مباحث، یکی از این عناوین باشد تسلط بر مباحث آنها، ضرورت دارد؛ و آگاهی اجمالی و کلی کفایت نمیکند.
«روانشناسی» مطالعه علمی رفتارها و فرایندهای ذهنی فرد، میباشد که شامل مباحث «رشد، ادراک و شعور، یادگیری و یادآوری، انگیزش و هیجان، شخصیّت و منش، تعارض و انطباق با محیط، بهداشت روانی و رفتار اجتماعی» میباشد که بر
اساس پنج نگرش متفاوت، (1)مورد تحلیل و بررسی واقع میشود.
«جامعهشناسی»، به مطالعه علمی چگونگی تکوین اجتماعات و نهادهای اجتماعی و شکلگیری حکومتها میپردازد و از قوانین حاکم بر حرکتهای اجتماعی و علل پیدایش و رشد و اعتلاء و سقوط جوامع، بحث مینماید.
«علم حقوق» به بررسی ضوابط و احکام مدنی و قضایی و کیفری میان افراد و جوامع بشری میپردازد؛ مبانی علم حقوق در بحث «فلسفه حقوق» مورد بررسی واقع میشود، مباحثی از قبیل «منشأ حقوق فردی و اجتماعی چیست؟ آیا حقوق صرف قرار داد هستند یا اینکه از حقیقتی برخوردارند؟ منشأ جرم و جنایتها چیست؟ آیا باید به تربیت مجرم پرداخت یا باید او را به تناسب جرم، مجازات کرد؟ و غیره»، در فلسفه حقوق مورد بحث واقع میشود.
«علم اقتصاد» از قوانین حاکم بر روابط اقتصادی و مسائل آن گفتگو مینماید و طرق بالا رفتن تولید و قدرت اقتصادی و رفاه مادی را مورد بررسی قرار میدهد؛ در کنار علم اقتصاد، مکتبهای اقتصادی مطرح میشوند که مبتنی بر نگرشهای فلسفی به انسان و جامعه و طبیعت و مسأله مالکیت، نظام معیشتی و سیستم اقتصادی خاصی را پیشنهاد میکنند؛ سیاستگزاری اقتصادی هر نظام سیاسی از ضرورتهای اجتماعی- بین المللی و بینش فلسفی آن نظام، ناشی میشود.
قرآن در زمینه حقوق و فلسفه آن، مالکیّت و منشأ آن، نظام اقتصادی سالم و عناصر
1) 1. مکتب «ساختمانگرایی» نگرش عصبی و زیست شناسی به شعور و عناصر تشکیل دهنده آن، «کنش گرایی» توجه به یادگیری و سازگاری با محیط «سلوک و رفتار» نفی درون نگری و توجه به شرطی شدن، «روانکاوی» توجّه به ضمیر ناخودآگاه، «گشتالت یا کل نگری» تکیه بر تجربههای ذهنی. برای توضیح هر یک رک: «در آمدی بر روانشناسی» اتکین سون، «روانشناسی عمومی» دکتر شعاری نژاد.
آن، بحثهای فراوانی را مطرح مینماید (1)که برای درک عمیق آن، آگاهی بر علوم مذکور زمینه مساعدی را فراهم خواهد آورد.
ملکه استنباط نورانیّتی موهوبی- اکتسابی است که از چهار عامل «وراثت، عنایت خدا، تعلیم و تربیت صحیح و سعی و تلاش وافر» ناشی میشود.
«وراثت» نظر به طهارت مولد، تغذیه حلال و مناسب و استعدادهای موروثی و سهم عقلانی، دارد.
«تعلیم و تربیت صحیح» نظر به روشهای صحیح تفکر و تعقل دارد تا که فرد را منطقی بار آورد و برخورد صحیح با وهم و خیال و فکر و عقل و احساس و قلب را فرا گیرد.
«سعی و تلاش وافر» به اجتهاد مستمر علمی نظر دارد که موجب باروری و رشد و نضج عقل فطری میگردد.
در کنار اجتهاد مستمر علمی، تجربه عملی باعث فزونی عقل و قدرت سنجش و ارزیابی و تحقق ملکه استنباط میشود:
«العقل غریزة یزید بالعلم و التّجارب». (میزان الحکمه، ج 2، ص 25)
1) 1. در بینش اسلامی خدا حق مطلق و مالک حقیقی است از اینرو تمام حقوق از خدا ناشی شده و تمام مالکیّتها و تصرّفها به اذن الهی مشروعیّت دارد، احکام مالکیّتها و تصرفات مبتنی بر حقوق افراد، و حقوق افراد مبتنی بر حدود افراد، و حدود افراد از قدر و اندازه انسانیشان ناشی میگردد که خدا آن را مشخص نموده است: «ان الحکم الّا للّه». ولایت نبی و معصوم علیه السلام بر جان و مال مؤمنین و در ادامه آن ولایت فقیه جامع الشرائط بر مردم و ولایت پدر بر فرزند و شوهر بر زن از خدا ناشی میشود و هر یک از آن در محدوده خاصی با ضوابط شرعی خاص خود مطرح میباشند.
(عقل غریزهای است که با علم و معرفت و تجربه فزونی میگیرد).
دراسة العلم لقاح المعرفة و طول التّجارب زیادة فی العقل». (ص 26) (تحقیق و تحصیل علم مایه بارور شدن نطفه معرفت و طول تجربه، فزونی در عقل میباشد).
«عنایت خدا» نظر به الطاف الهی دارد که به پاس ایمان و تقوای انسان به او عطاء میشود:
«إتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ینظر بنور اللّه». (ص) (از فراست و تیزهوشی مؤمن پروا گیرید چرا که او با نور الهی مینگرد).
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً». (انفال/ 29)
در بحث مقدمه کلیدها گذشت که عمده شرایط و کلیدها در امر تدبر، اموری قلبی و روحی هستند و نقش گشودن قفلها و رفع موانع قلوب را بر عهده دارند.
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها». (محمد/ 24) این کلیدها موجب طهارت روحی میباشد که حوزههای «معارف (شناختها)»، «عقاید (باورهای قلبی)» «خلق و خو و ملکات» و «کردارها» را دربر میگیرد: (1)«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». (واقعه/ 79- 77) (به یقین آن همان قرآن بسیار بزرگوار در کتابی پوشیده است که آن را جز پاک شدگان در نمییابند- مسّ نمیکنند-).
«مسّ قرآن» همان تماس تنگاتنگ و بیواسطه با حقیقت ملکوتی قرآن میباشد که شرط آن، کمال تطهیر است که اهل بیت و معصومین علیهم السلام (مطهرون) آن را دارا هستند
1) 1. «کردار» در اینجا وظایف شرعی را نیز در بر میگیرد همان چیزی که بعضی از مدعیان تصوّف و عرفان خود را از آن بینیاز میدانند.
و دیگران به نسبت طهارت روحی و تمسک به رهنمودهای آنان از صلاحیت تدبر در قرآن، در حد «اشارات و یا لطائف قرآن» برخوردار میباشند.
این طهارت دو جنبه نفی و اثبات را دربر دارد:
الف: پاک بودن از آلودگی اعتقادی و فساد اخلاقی ب: آراستگی به کمالات فکری و روحی این دو جنبه به نحو کلی در «آیة الکرسی» مطرح شده است:
«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». (بقره/ 256) «شیطان و طاغوت» مظهر تمام زشتیها و آلودگیهاست و «الله» مظهر جمیع خوبیها و کمالات و ارزشهای متعالی است؛ ترکیب کفر به مظاهر طغیان و شیطنت، با ایمان به مظهر قداست و تعالی، طهارت مطلوب را پدید میآورد.
آنچه این دو جنبه را محقق میسازد تعقل سالم، بدون تأثر از امیال و غرایز و تأثّرات بیرونی میباشد:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». (1)(ص/ 20) (آن کتابی بسیار با برکت است که آن را بسوی تو فرو فرستادیم تا مردم در آیاتش ژرف بیندیشند و تا صاحبان خرد متذکر شوند).
این صفت را به تعبیر قرآن «أُولُوا الْأَلْبابِ» دارا میباشند؛ «الباب» جمع «لبّ» است
1) 1. نظیر این آیه، (غافر/ 54 و 53) میباشد: «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْهُدی وَ أَوْرَثْنا بَنِی إِسْرائِیلَ الْکِتابَ هُدیً وَ ذِکْری لِأُولِی الْأَلْبابِ».
که خالص هر چیزی را گویند و در فرهنگ قرآن «عقل آزاد از بند شهوات و محیط» مورد نظر میباشد که اساس تمام ارزشهای الهی است.
پس با توجه به «سوره ص و سوره واقعه» دو دسته، صلاحیت تدبر در قرآن را دارند: «مطهرون» و «اولوا الألباب».
«مطهرون» بالاترین سهم از حقایق قرآن را در اختیار دارند و از کمال عقل و خرد برخوردار میباشند: «اولوا الألباب».
پس این دو عنوان دو جنبه از شخصیت مفسر قرآن را مطرح مینماید تعبیر «مطهرون»، طهارت روحی را نظر دارد و «اولوا الألباب» خلوص اندیشه و تعقل سالم را میرساند؛ در باطن مفهوم طهارت، خالص اندیشی (لّب)، و در باطن مفهوم «لب» طهارت روحی، نهفته است.
خالص اندیشی، آزاداندیشی را با خود دارد و آزاد اندیشی، وسعت مشرب و شرح صدر را حکایت میکند، و اینها همه جلوه طهارت روحی میباشند که از اجتناب و کفر به طاغوت و انابه و ایمان به خدا ناشی میشوند:
«وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ». (زمر/ 18 و 17) (و آنانکه از طاغوت دوری گزیدند مبادا که او را عبادت کنند و به سوی خدا منقطع گشتند، آنان را بشارت باد، پس بندگانم را بشارت ده، آنانکه به سخن گوش فرا میدهند پس از زیباترین آن پیروی میکنند، آنان کسانی هستند که خدا ایشان را هدایت نموده است و آنان همان صاحبان خرد (عقل خالص) میباشند).
از آیه شریفه استفاده میشود: حد بندگی دوری از طاغوت و انقطاع بسوی خداست و این دو، شرط سلامت تحقیق و حقیقت یابی میباشند، دیگر آنکه هدایت الهی بر
پایه بصیرت و فهم و شعور افراد، استوار است و در عمل، زیباترین اندیشه را جلوهگر میسازد، سوم آنکه «اولوا الألباب» جلوهگاه زیباترین اندیشه و عمل میباشند که از فکری خالص و ژرف سرچشمه میگیرد.
کمترین حد «اجتناب و انابة»، نفرت از زشتیها و عشق به زیباییهاست که هر انسانی بطور فطری آن دو را داراست: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها». (شمس/ 8) و بر این اساس است که تفکر سالم شکل میگیرد:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ...». (سبا/ 46) (بگو شما را فقط به یک موعظه سفارش میکنم به اینکه بخاطر خدا دوتا دوتا و تک تک بپا خیزید سپس تفکر نمایید).
«قیام لله» حرکت به عشق خدا و با نیت پاک میباشد که زمینه ساز تفکر سالم است و تفکر سالم، هدایتگر عقل، در مسیر صحیح میباشد: «دلیل العقل التفکّر».
(کافی، ج 1، ب عقل) در فرهنگ قرآن، رابطهای ناگسستنی میان «ایمان و تعقل» و در مقابل، میان «کفر و عدم تعقل» برقرار میباشد:
«وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ».
(یونس/ 100) (و هیچ نفسی جز به اجازه خدا نمیتواند ایمان آورد و او پلیدی- کفر و شرک- را بر کسانی قرار میدهد که عقلشان را بکار نمیگیرند).
یعنی که نتیجه طبیعی عدم تعقل، کفر و شرک میباشد، این معنی با در نظر گرفتن
آیه سوره انعام، بیشتر تأکید میشود:
«کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ». (انعام/ 125) (بدانگونه خدا پلیدی را بر- جان- کسانی قرار میدهد که- به حقیقت- ایمان نمیآورند).
در سوره انفال، شرورترین جنبنده در نزد ذات مقدس الهی کسانی هستند که از شنیدن سخن حق کر و از دفاع از آن لال میباشند، آنان که تعقل نمیکنند:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ». (انفال/ 22) در آیهای دیگر در همین سوره، بدترین جنبنده کسانی هستند که کفر ورزیده، حق را نپذیرفتند:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ». (انفال/ 55) مقایسه چهار آیه فوق نشان میدهد «عدم تعقل»، موجب عدم ایمان و پدید آورنده کفر میباشد:
«الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ- الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ- الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ- الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ از اینروست که فرمودهاند: دین ندارد آنکه عقل ندارد:
«لا دین لمن لا عقل له». (ص) با توجه به رابطه فوق معلوم میگردد که «ایمان» با بیشعوری و عدم تعقّل سازش ندارد و «تعقل» عنصر لا ینفک از «ایمان» محسوب میشود:
«ألعقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان». صادق علیه السلام (کافی، ج 1، باب عقل و جهل) از اینجا دو نکته مهم بدست میآید:
الف- امکان ندارد کسی محقق و اندیشمند باشد در عین حال به دین خدا پایبند
نباشد و یا لااقل، مسیر حرکتش به دیانت حق منجر نشود. (1)
ب- سر انحطاط جامعه مسلمین، توقف اندیشه سالم و ریشه گرفتن تفکر شیطانی میباشد و راه عظمت و تعالی اسلامی براه انداختن جریان اندیشه سالم با الهام از پیشروان این راه، اهل بیت علیهم السلام میباشد.
با توجه به نکته فوق یکی از اهداف اساسی نزول قرآن و تفسیر آن توسط پیامبر صلی الله علیه و آله ایجاد جریان تفکر سالم، در جامعه است که شأن اولوا الألباب میباشد:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ». (نحل/ 44) (و بسوی تو ذکر را فرو فرستادیم تا برای مردم روشن گردانی آنچه را که بسوی آنان بتدریج فرو فرستاده شده است و شاید ایشان تفکر نمایند).
آنانکه به هر تمایل شهوانی و غیر انسانی خود پاسخ مثبت میدهند و تابع اصل لذت طلبی دنیوی، به هر قیمت ممکن، میباشند، اینان زمینه تفکر ارزشمند و متعالی را در وجود خود از بین میبرند حتی اگر از افراد تحصیل کرده بحساب آیند:
«أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا؟ أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ؟ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا». (فرقان/ 44 و 43) (آیا دیدی آنکه را که با میل و رغبت، معبودش را هوای نفس خویش گرفته است، پس آیا تو بر او وکیل هستی؟ آیا با محاسبه گمان میکنی که اکثر آنان میشنوند یا تعقل میکنند؟ آنان چیزی جز همانند چارپایان نیستند، بلکه آنان از مسیر گمراهترند». (2)
قرآن کریم حقیقت فوق را به شکلهای گوناگون و در فرصتهای بیشمار، مطرح
میکند تا که امت بخواب رفته اسلامی و بشرّیت غافل را با ضربات شلاق انذاری آیات، بیدار کند، از اینرو صحنه مجسمی از جهنمیان، این محکومان عذاب ابدی و این زندانیان هستی باخته را به معرض دید میآورد که ماموران جهنم با آنان مصاحبه میکنند، صحنهای که حالت ناامیدی و وحشت و دلهره از خلال اعتراف تکان دهندهشان، مشاعر بینندگان را قبضه کرده، آنان را به اندیشه در امر دنیا و آخرتشان وادار مینماید:
«إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ، کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ؟ قالُوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ، فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ». (ملک/ 11- 7) (هرگاه در جهنم افکنده میشوند نعره وحشتناک جهنم را میشنوند در حالیکه بغلیان در آمده و لبریز گشته است، نزدیک است که از شدت خشم و غضب به انفجار درآید، هر وقت گروهی در جهنم افکنده میشوند مأموران جهنم، با اعتراض میپرسند: مگر هشدار دهندهای سراغ شما نیامد؟ میگویند: آری، به یقین هشدار دهنده آمد پس تکذیب نمودیم و گفتیم هرگز خدا چیزی فرو نفرستاده است شما بسر نمیبرید مگر در گمراهی بزرگ.
و گفتند اگر میشنیدیم یا تعقل مینمودیم هرگز در میان یاران آتش شعلهور نمیبودیم، پس آنان به تنها گناهشان اعتراف نمودند پس مرگ بر یاران آتش شعلهور!).
این آیه بخوبی نشان میدهد هر چه آتش فساد و تباهی است و هر چه آتش آشوب و طغیان است توسط افراد لجوج و بیشعور بپاست بطوری که عنوان «رفقای آتش» لقب گرفتهاند.
تعبیر مفرد «بذنبهم» بجای جمع «بذنوبهم» این نکته را میرساند که هر چه گناه و آلودگی است زیر سر همین یک گناه میباشد و از همینجا، پایه و مایه میگیرد! و این عمق و عظمت اسلام را نشان میدهد که اینقدر عمیق و غیر قابل تصور، بر ارزش تفکر و تعقل تأکید میکند که اساس ایمان و تقوی و قداست را تشکیل میدهد و اساسا خط ایمان و کفر از همین جا جدا میشود! (1)
«وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِذْ کانُوا یَجْحَدُونَ بِآیاتِ اللَّهِ ...». (احقاف/ 26) (و برای آنان گوش و دیدگان و قلبها قرار دادیم پس از ایشان نه گوششان و نه دیدگانشان و نه دلهایشان، چیزی کفایت ننمود چرا که آنان پیوسته آیات خدا را (انکار مینمودند ...).
دقت و حساسیت در برابر حقوق کوچک و پذیرش آن، انسان را برای پذیرش حقوق بزرگ آماده میکند و برعکس. (روم/ 10، اعراف/ 101 و ...)
با این توجهات، در مییابیم که چرا در جایگاههای بیشماری از قرآن هرگاه سخن از «اولوا الألباب» بمیان میآید با احترام و عظمت یاد میشوند و هرگاه، امر مهمی مطرح میشود تأکید میکند که آن را صرفا اولوا الألباب در مییابند:«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ؟ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ».
(زمر/ 9) «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ». (بقره/ 269) «وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ». (آل عمران/ 7)
1) 1. بطور کلی آفت سمع و بصر و قلب انسانی، انکار حق در جزء جزء زندگی میباشد، هر آنکه در امور روزمره زندگی حقایق را نمیپذیرد و حتی انکار میکند، زنگ خطری برای دستگاه ادراکیاش بصدا در آمده است:
«اولوا الألباب» آن قدر جریان اندیشهشان با حقایق، سنخیت و هماهنگی دارد که تو گویی، تنها نیاز به تذکر دارند و بس و تنها تذکر، برای رشد فکری و روحیشان کفایت میکند با یک اشاره پیام را در مییابند و به اجرا مینشانند:
«وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». (ص/ 20)
در سوره رعد، اولین خصوصیّت اولوا الألباب، درک شهودی به حقانیت و حقیقت قرآن میباشد:
«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمی إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ». (رعد/ 19) (پس آیا آنکه به شهود میداند که به یقین آنچه بسوی تو از جانب پروردگارت نازل شده است، حق میباشد (1)مانند کسی است که او کور است؟ فقط صاحبان خرد متذکر میشوند).
تعبیر «یعلم» در برابر «أعمی» علم شهودی را میرساند؛ در آیهای دیگر تعبیر «یری» آمده است:
«وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلی صِراطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ». (سبأ/ 6)
1) 1. این ترجمه بنا به موصوله بودن «ما» میباشد، ترجمه دیگر: فقط بسوی تو از جانب پروردگارت حق نازل شده است.
(و آنان که به ایشان علم داده شده است میبینند کسی که به سوی تو از جانب پروردگارت فرو فرستاده شده است همان حق است و بسوی شاهراه خدای عزت بخش بسیار ستوده هدایت میکند).
در اینجا برای قرآن بجای «ما»، موصول خاص «الذی» بکار رفته است که خصوصیات روشن قرآن را نظر دارد، این تعبیر با توجه به فعل «یری» حقیقت ملکوتی و روح قرآن را میتواند نظر داشته باشد که به رؤیت اولوا الألباب و شهود آنان، رسیده است.
این علم با توجه به سوره تکاثر، «علم الیقین» میباشد که برای صاحبانش چشم برزخی را نصیب کرده است.
«کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ». (تکاثر/ 6) (هرگز چنین نیست، اگر همچون علم یقینی، آگاهی داشتید بیشک جهنم را هم اکنون میدیدید!).
و این همان علمی است که به علمای ربّانی بر اثر عبودیت پروردگار، هجوم آورده است:
«وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ». (حجر/ 99) (پس پروردگارت را بندگی کن تا آنکه یقین به سراغت آید).
«هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین». (نهج، ک 147) (به آنان علم بر چهره بصیرت حقیقی هجوم آورده است و آنان با روح یقینی هم آغوش میباشند).
با توجه به تعبیر «الباب» که عقول خالص را میرساند و با توجه به آیه «راسخان
در علم»، اولوا الألباب از علمی مستحکم و ریشهدار برخوردار میباشند: (1)«وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ». (آل عمران/ 7) (و آنانکه در علم استحکام یافتهاند میگویند به آن ایمان آوردیم هر یک از نزد پروردگار ما میباشد و جز صاحبان خرد- به آن- متذکر نمیشوند).
ذکر دائم و تفکر مستمر در خلقت آسمانها و زمین و مناجات با خدا سه صفت دیگر اولوا الألباب میباشد:
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ، الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ ...».
(آل عمران/ 191- 190) (به یقین در آفرینش آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز آیات بیشماری است برای صاحبان خرد آنانکه پیوسته خدا را در حال قیام و نشسته و بر پهلو- خوابیده- یاد مینمایند و پیوسته در آفرینش آسمانها و زمین تفکر میکنند، پروردگار این نظام را هرگز به باطل نیافریدی، تو پاک و منزهی- از اینکه خلقت را به بیهوده آفریده باشی- پس ما را از عذاب آتش حفظ فرما ...).
این آیات شریفه، همان آیاتی است که شب زندهداران، در دل نیمههای شب در حال آماده شدن برای راز و نیاز با محبوبشان زیر لب زمزمه میکنند آنانکه عشق به خدا
1) 1. در مورد راسخان در علم در بحث زمینههای تدبر، مباحثی مطرح گشت، رجوع شود.
از درونشان زبانه کشیده، سراسر وجودشان را به تسخیر خود در آورده است و آنان را به قیام در شب و مناجات کشانده است:
«رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادِی لِلْإِیمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ، فَآمَنَّا، رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ ...». (آل عمران/ 193) (پروردگارا ما شنیدیم ندا کنندهای را که برای ایمان ندا میکرد که به پروردگارتان ایمان آورید، پس ایمان آوردیم، پروردگارا پس گناهانمان را بپوشان و از وجودمان آلودگیهایمان را بزدای و با ابرار بمیران ...).
«الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا یَنْقُضُونَ الْمِیثاقَ». (رعد/ 20) (آنانکه به عهد الهی وفا، میکنند و پیمانهای محکم را نقض نمینمایند).
عهد الهی، یکی پیمان عام بندگی خدا و اجتناب از بندگی شیطان میباشد که در چهره تعبد به احکام شریعت جلوهگر میشود:
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی، هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». (یس/ 60) (آیا بسوی شما ای فرزندان آدم عهدی نیفکندم که شیطان را نپرستید چرا که او برای شما دشمنی روشنگر است (1)و مرا بپرستید چرا که این شاهراه با استقامت است).
دیگری پیمان با علماء میباشد که رسالت دفاع از دین خدا و بازگو کردن حقایق به
1) 1. «مبین» ظاهرش معنی متعدی دارد؛ اشاره به اینکه دشمنی شیطان خود باعث روشنگری برای انسان میباشد تا که از خواب غفلت بیرون آید و به قدر و قیمت خویش واقف شود.
مردم و هدایت و سرپرستی آنان را بر عهده دارند:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ ...».
(آل عمران/ 187) (و یاد آور زمانی را که خدا پیمان محکم کسانی را که کتاب به آنها داد، أخذ نمود که بیشک باید کتابرا برای مردم روشن کنید و آن را کتمان مسازید ...).
«... و ما أخذ اللّه علی العلماء ان لّا یقارّوا علی کظّة ظالم و لا سغب مظلوم ...».
(نهج، خ 3) (و آنچه که خدا بر علما اخذ کرده است که بر شکم سیر ستمگر و گرسنگی شدید ستمدیده آرام نگیرند).
پیمان سوّم، پیمان از پیامبران، خصوصا انبیای اولوالعزم و بالخصوص پیامبر عظیم الشأن اسلام میباشد که از بحث ما خارج است. (1)
«وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ». (رعد/ 21) (و آنانکه وصل مینمایند آنچه را که خدا به آن فرمان داده است که وصل شود).
پیوندهای الهی سه قسم میباشد: پیوند با امام مسلمین، پیوند با مؤمنین، پیوند با ارحام و نزدیکان، دو پیوند نخست در آیه آخر آل عمران با توجه به آیات دیگر و روایات، آمده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا ...». (آل عمران/ 200) (ای کسانی که ایمان آوردید، صبر نمایید و همدیگر را به صبر دعوت کنید و با
1) 1. این پیمان در (احزاب/ 7 و آل عمران/ 81) آمده است.
یکدیگر مرتبط شوید).
«مرابطه» مر زبانی است که از طریق پیوند مؤمنین با هم و پیوند با امام مسلمین حاصل میشود.
دو پیوند مذکور در حوزه حقوق دینی و سوّمی در حوزه حقوق انسانی به دستور شرع میباشد:
«وَ قَضی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً ...». (اسراء/ 23) (و پروردگارت حکم فرمود که جز او را نپرستید و نسبت به پدر و مادر احسان نمایید ...).
هنگام تعارض حقوق، دو پیوند نخست، مقدم بر پیوند سوم میباشند:
«وَ إِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً». (لقمان/ 15) (و اگر پدر و مادر تو را با تلاش وادار نمودند که به من شرک بورزی آنچه را که به آن برایت علمی نیست پس آن دو را اطاعت مکن و- لیکن- در دنیا با آنها به نیکی رفاقت نما).
«وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ». (رعد/ 21) (و از پروردگارشان هراسی توأم با تعظیم دارند و از بدی حساب میترسند).
«خشیت» خوفی است که از درک مقام عظمت الهی سرچشمه میگیرد و اختصاص به علما دارد:
«إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ...». (فاطر/ 28) (فقط علمای از بندگان خدا از خدا خشیت دارند).
«سوء الحساب» نظر به مداقه و کنکاش در تمام اعمال دارد که «اولوا الألباب» را به وحشت میاندازد و دائم معامله بر اساس فضل را از خدا درخواست مینمایند:
«إلهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک».
«خشیت از پروردگار» مقامی است که حتی در فرض عدم حسابگری روز قیامت، عالم را به بندگی و رعایت شوؤن آن میکشاند و این معنی را اکثر مردم فاقد میباشند.
احساس حضور حق و نظارت و مراقبت فراگیرش بر نهان و آشکار وجود انسان، آنچنان کنترلی در نیت و فکر و حالت و عمل بوجود میآورد که دیگر، انسان از شرم حضور خدا، آن کمال قدس و طهارت و عظمت جز به رضای او عمل نخواهد کرد.
انسان حین ارتکاب جرم، اگر دریابد کسی عمل زشت او را زیر نظر دارد، دو حالت برای او پیش میآید؛ اگر شخص ناظر، خود فاسد و تبهکار باشد، چندان نگرانی و اضطراب و شرمی حاصل نخواهد شد چرا که ناظر، خود مبتلاست پس دیگر شرم حضور معنا ندارد و اساسا افراد تبهکار برای ادامه فساد خود با وجدان آرام، نیازمند تباه کردن دیگران میباشند تا که جو فاسد، براحتی اجازه و حتی تشویق بر فساد را برای آنان فراهم آورد؛ وجود فضای مملوّ از فساد، موقتا، هجوم نفس ملامتگر را جهت سرزنش مانع میگردد و آرامش کاذبی را پدید میآورد.
لیکن اگر ناظر، فرد پاک و مقدس و وارستهای باشد، هجوم سنگین حاصل از نگاهش، انسان تبهکار را درهم میشکند و نفس ملامتگر را علیه خود میشوراند، در این صحنه، مجرم در تنگنای شدید روحی قرار میگیرد و لذت هواپرستی و گناه، به تلخی کشندهای مبدّل گشته، دنیا در نظرش تیره و تار میگردد. (1)
1) 1. ریشه این حالت از اینجاست که انسانها وجودشان صفحه خالی نیست که هیچ نقش و جهتی بخود نگرفته باشد، بلکه هر انسانی بر اساس توحید و حق گرایی و پاک طلبی سرشته شده است، از اینرو، فساد، خیانت و جنایت با اقتضای سرشت و خمیره انسان مغایرت دارد؛ پس ناچار برای مجرم، تضاد درونی
آنان که فساد و آلودگی در جانشان ریشه دوانیده است در چنین شرایطی به دشمنی با ناظرین پاک برخاسته، به حذف آنان از صحنههای اجتماعی و روابط انسانی، اقدام مینمایند؛ (1)این معنی را در عملکرد قوم لوط علیه السلام مشاهده میکنیم؛ آنان تصمیم میگیرند، لوط و یارانش را جهت جلوگیری از اعتراض و حضورشان از شهر بیرون نمایند، متن دستور العمل اخراج، بسیار عجیب و تکان دهنده است:
«أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ!.» (نمل/ 82، اعراف/ 56) (خاندان لوط را از سرزمین خود بیرون کنید چرا که آنان بدون تردید مردمانی پاکیزه طلبند!).
این اعتراف، بیانگر همان حالت روحی کشنده است که بر اثر تضاد درونی و فشار بیرونی پدید آمده است؛ این توضیح، تحلیل روانی مجرمینی است که در عین اعتراف به عظمت مردان الهی، اقدام به تبعید و یا نابودی آنان کمر میبندند. (2)
1) 1. «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکابِرَ مُجْرِمِیها لِیَمْکُرُوا فِیها». (انعام/ 123)
2) 2. برخورد غرب با حجاب و اخراج دختران با حجاب از مراکز آموزشی نمونهای دیگر از همین مسأله است، جامعهای که همجنس بازی و فحشاء امری رسمی و عادی است، حجاب بانوان، آرامش آنان را بهم زده و آنان را به وحشت انداخته است! این مسأله از نظر روانی، نکبت و آلودگی آنان در عین بیچارگی را نشان میدهد و در واقع اینان از آشکار شدن فساد خود بر خود به وحشت افتادهاند!
با این توجه اگر این ناظر محترم، خدا باشد آنکه کمال قدس و طهارت، عزت و کرامت و تعالی و عظمت میباشد. درک حضور خدا در حین عمل، آنچنان شرم و حضوری را بوجود میآورد که انسان آرزو میکند قبل از آن مرده بود و آن بزرگوار او را در آن حال شرم آور نمیدید.
این احساس درک حضور خدا، نصیب بزرگوارانی میشود که خود را تزکیه نموده، مراقبت در انگیزهها و حرکتهای خود داشته، موازین و دستورات الهی را همواره مد نظر قرار میدهند و با این وجود، از مقام بازپرسی خدا در نگرانی بسر میبرند:
«إِنَّ الَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا یُشْرِکُونَ، وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ أُولئِکَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ». (مؤمنون/ 60- 58) (به یقین آنانکه از خوف مقام عظمت پروردگارشان، دل شوره دارند و آنان که یکسره به آیات پروردگارشان ایمان دارند و آنانکه ایشان به پروردگارشان شرک نمیورزند و آنانکه پیوسته میدهند آنچه را که- در گذشته- دادند در حالیکه دلهایشان مضطرب است از اینکه بسوی پروردگار و صاحبشان برمیگردند، آنان در خیرات سرعت میگیرند و آنان بر آن سبقت گیرنده میباشند).
«... وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً ...». (رعد/ 22) (... و کسانی که بجهت کسب رضای پروردگارشان صبر نمودند و نماز را برپا کردند و از آنچه که به آنان روزی دادیم در حالت پنهان و آشکار انفاق نمودند ...).
«صبر و نماز» از یک سو و «نماز و انفاق» از سوی دیگر با هم، رابطه مستحکمی
دارند و در واقع نماز، بدون «صبر و انفاق» (1)از حقیقت خود تهی میباشد؛ از اینرو همواره نماز و زکات و انفاق در قرآن، قرین یکدیگر آمدهاند، که یکی به رابطه عبد با معبود و دیگری به رابطه عبد با بندگان خدا نظر دارد که از هم انفکاک ناپذیرند؛ و در دو آیه نقش اساسی «صبر و نماز» در راه خدا مطرح گشته است که در یکی بر نقش نماز و در دیگری بر نقش «صبر» تأکید شده است:
«وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ». (بقره/ 45) (و با تکیه بر صبر و نماز- از خدا- یاری جویید و نماز بیشک بسیار بزرگ است مگر بر کسانی که فروتن میباشند).
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ، إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ».
(بقره/ 153) (ای کسانی که ایمان آوردند، با تکیه بر صبر و نماز- از خدا- یاری جویید چرا که قطعا خدا با صابران میباشد).
«صبر» فرو بلعیدن جرعه جرعه تلخیها و سختیهای «مصیبت و طاعت و معصیت» است.
«انفاق» پر کردن شکافها و برطرف کردن نیازهای مادی و معنوی فرد و جامعه میباشد.
و «نماز» نمایشگر عشق به خدا و معراج مؤمن است و این عشق به خداست که انسان را به صبر بر مصائب و صبر بر طاعات و صبر از معاصی پایدار میگرداند و تلخی آنها را به شیرینی مبدل میکند و به مرتفع نمودن نیازهای بندگان خدا، عاشقانه وادار مینماید: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست».
1) 1. «لا صلوة لمن لا زکوة له». امام صادق علیه السلام (بح، ج 84، ص 282)
«صبر بر طاعت» بسیار فراتر از «صبر بر مصیبت» و بسیار فروتر از «صبر از معصیت» میباشد! چه بسیار از کفار که به امید غرضی فانی، تلخی حوادث را بجان میخرند و چه بسیار از متعبّدانی که در برابر معصیت، وسوسه گناه، دلهایشان را میلرزاند از این روست که «صبر از معصیت» (ورع) مقام بسیار شامخی را داراست:
«الصّبر ثلاثة صبر عند المصیبة و صبر علی الطّاعة و صبر عن المعصیة، فمن صبر علی المصیبة حتّی یردّها بحسن عزائها کتب اللّه له ثلاث مائة درجة ما بین الدّرجة إلی الدّرجة کما بین السّماء إلی الأرض و من صبر علی الطّاعة کتب اللّه له ستّمائة درجة ما بین الدّرجة إلی الدّرجة کما بین تخوم الأرض إلی العرش و من صبر عن المعصیة کتب اللّه له تسع مائة درجة ما بین الدّرجة إلی الدّرجة کما بین تخوم الأرض إلی منتهی العرش». (ص) (کافی، ج 2، ص 91، ح 15) (صبر سه گونه است، صبر هنگام مصیبت، و صبر بر طاعت و صبر از معصیت، پس هر که بر مصیبت صبر نماید تا آنکه آن را با تسلّی زیبایش برگرداند، خداوند برایش سیصد درجه ثبت مینماید که فاصله یک درجه تا درجه دیگر همانند فاصله میان آسمان تا زمین است و هر که بر طاعت صبر نماید خداوند برایش ششصد درجه مینویسد که فاصله یک درجه تا درجه دیگر همانند فاصله میان عمق زمین تا عرش میباشد، و هر که از معصیت صبر نماید خداوند برایش نهصد درجه ثبت مینماید که فاصله یک درجه تا درجه دیگر همانند فاصله میان عمق زمین تا انتهای عرش میباشد!).
صبر خود مراتبی را داراست: صبر بهمراه جزع و فزع و صبر بدون جزع و شکایت که «صبر جمیل» است.
صبر جمیل دو گونه است صبر صابران و صبر شاکران؛ اوّلی بر تلخیها شکیبایی نشان میدهد و دوّمی جز شیرینی نعمت چیزی نمیبیند، و بر آن شکر مینماید و این صبر همان مطلوب اولیاء الهی و اولوا الألباب میباشد:
«ألّلهمّ إنّی أسئلک صبر الشّاکرین لک». (دعای ماه رجب) و در زیارت عاشورا و در پاسخ زینب علیها السلام به ابن زیاد این معنی جلوهگر است:
«ألّلهمّ لک الحمد حمد الشّاکرین لک علی مصابهم».
(بار خدایا ستایشها همه تو را سزد ستایشی همچون ستایش شاکران بر مصیبت واردهشان).
«ما رأیت إلّا جمیلا». زینب علیها السلام (جز زیبایی چیزی ندیدم).
انفاق از مازاد بر نیاز و انفاق از محبوبها دو مرتبه از انفاق است که اوّلی سیره مؤمنین و دوّمی عادت ابرار و اولوا الألباب میباشد که غالبا پنهانی و بهنگام ضرورت، آشکارا صورت میگیرد:
«وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ ...». (بقره/ 219) «یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ ...». (بقره/ 215) «وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ...». (حشر/ 9) (- انصار، مهاجرین را- بر خود مقدم میکنند اگر چه فقر شدیدی با آنان همراه باشد).
«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ...». (آل عمران/ 92) (هرگز به بر نخواهید رسید تا آنکه از آنچه دوست دارید، انفاق کنید ...).
علاوه بر هنگام دارایی و آسایش، انفاق در سختیها و فشار، خصلت مهم ابرار و عادت مستمر «عباد خدا» میباشد که صرفا به جهت رضای خدا صورت میگیرد:
«الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ ...». (آل عمران/ 134) «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً، إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً». (انسان/ 9 و 8) (و- عباد خدا- طعام را با وجود نیاز و عشق به آن به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند،- میگویند- صرفا به جهت رضای خدا، شما را اطعام میکنیم، هیچ پاداش و تشکری را از شما نمیخواهیم).
پاداش چنین انفاق خالصانهای، فرزانگی و حکمت الهی است که نصیب اولیاء الهی و صاحبان عقل خالص میگردد، همان عنایتی که نصیب لقمان علیه السلام گردید و همان چیزی که گمشده گرانقدر مؤمن میباشد:
«یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ، وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ». (بقره/ 269) (حکمت را به هر که خواهد، دهد، و هرکه به او حکمت داده شود پس به حقیقت خیر فراوانی به او عطاء گشته است و کسی جز صاحبان عقل خالص به آن متذکر نمیشوند).
«ألحکمة ضالّة المؤمن». علی علیه السلام (نهج، ک 80) «اقامه نماز»، اثر طبیعیاش بر جان نمازگزار، دوری از زشتی و پلیدی، و در جامعه برقراری جریان دعوت به خیر و اقدام به امر به معروف و نهی از منکر میباشد و این نشان میدهد متدبر در قرآن یک وجود مقدس و وجودی فعال در جامعه میباشد:
«اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ ...». (عنکبوت/ 145) (و تلاوت نما آنچه از کتاب بسوی تو وحی شده است و نماز را بپای دار چرا که نماز از پلیدی و زشتی باز میدارد).
«یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ». (لقمان/ 17) (ای پسرکم نماز را بپای دار و به معروف امر نما و از منکر باز دار و بر آنچه به تو اصابت میکند صبر نما چرا که آن از ریشههای عزم در امور میباشد).
تعبیر ماضی «صبروا ... و أقاموا الصّلوة و أنفقوا ...» بر خلاف تعبیرات قبل و بعد در سوره رعد نشانگر تحقق و ثبات این سه معنی در وجود اولوا الألباب میباشد که اساس و ریشه خصوصیات دیگر تلقی میگردد.
«... وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ». (رعد/ 22) (... و با خوبی بدی را دفع مینمایند آنان عاقبت خانه هستی سهم ایشان است).
بدی و آلودگی، گاه از خود سر میزند و گاه از دیگری، و آیه به هر دو مورد میتواند نظر داشته باشد.
مورد اوّل از صفات برجسته محسنین بشمار آمده است آنانکه کار خوب را زیبا انجام میدهند و از زشتیها زیبا دست میکشند!:
«وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ- وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ- وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ أُولئِکَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ». (آل عمران/ 136- 135) (و کسانیکه هرگاه عمل زشتی را مرتکب شوند یا به خود ستم کنند، خدا را بیاد آورند پس برای تبعات گناهان خود طلب پوشش و آمرزش نمایند- و چه کسی جز خدا تبعات گناهان را میتواند بپوشاند؟- و بر آنچه مرتکب شدند در حالیکه علم
دارند، اصرار نمیورزند، آنان پاداششان پوشش و آمرزش بیحد و مرز از جانب پروردگارشان میباشد و بهشتهایی که نهرها از زیر آنها جاری است در حالیکه بطور ابدی در آنها بسر میبرند و چه نیکوست پاداش عمل کنندگان).
تعبیر «وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ ...» حالت نفسانی و اعتقاد قلبی محسنین را نشان میدهد که در هنگام گناه و آلودگی جز خدا برای خویش پناهی نمیشناسند و تعبیر شرط «إذا» تحقق انابه و انقطاع و رجوع مستمر آنان را به خدا نشان میدهد حالتی که برای غیر محسنین بسیار سخت و دشوار مینماید و غالبا خودخواهی و غرور ناشی از گناه، مانع از اعتراف به گناه و تضرع و رجوع به حق میشود این حالت زنده و پویا به برکت احسان و بزرگواری در امور مادی هنگام راحتی و سختی، و فروخوری خشم و غیظ و گذشت از اعمال جاهلانه مردم ناشی شده است که حکایت از پختگی و تجربه آموزی فراوان آنان و مراقبت و تهذیب نفس مستمرشان، دارد که در آیه قبل بدان متذکر شده است، آیات سوره رعد نیز خود نشان میدهد که این حالت مستمر «دفع بدی یا خوبی» از سه صفت برجسته «صبر و اقامه نماز و انفاق خالصانه» ناشی میشود.
دفع بدی دیگران با خوبی و احسان، مورد دیگری است که در سوره فصلت آمده است:
«لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّیِّئَةُ، ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ». (فصلت/ 34) (قطعا خوبی با آلودگی یکسان نیست، بدی را به شیوهای که زیباتر است دفع نما پس ناگاه آنکه میان تو و او دشمنی بود (متحول گشته) گویا دوست بسیار گرم و صمیمی میباشد).
این آیه شریفه نه تنها دفع بدی با خوبی را مطرح میکند، بلکه زیباترین شیوه برخورد را نیز نظر دارد، آیه 18 زمر نشان میدهد تبعیّت از بهترین سخن و عمل و
شیوه، عادت مستمر اولوا الألباب میباشد؛ توجه به بهترین عمل بهمراه زیباترین شیوه امری است که مکررا در قرآن به پیامبر عظیم الشأن (1)ما سفارش شده است که از والایی این خصلت حکایت میکند، احسان و لطف به جای مقابله به مثل و بجای حتی عفو و گذشت آنهم با شیوهای هر چه بهتر و زیبا در لجوجترین افراد نیز طوفانی از شرمندگی و انفعال را پدید آورده، عشق و محبت را بجای دشمنی مینشاند؛ این نحوه برخورد از وجودهایی سر میزند که از ثبات در صبر و شکیبایی برخوردارند و بهرههایی عظیم از معرفت و ایمان و تقوی و احسان را بدست آوردهاند آنان که به دو صفت برجسته «صبر و شکر» در حد بالایی متصف میباشند:
«وَ ما یُلَقَّاها إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقَّاها إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ». (فصلت/ 35) (و آن حقیقت مهم را جز کسانی که صبر نمودند بروشنی در نمییابند و آن را جز صاحب بهرهای عظیم بروشنی در نمییابد) «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسی بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ، إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ». (ابراهیم/ 5) (و به حقیقت قسم که موسی را با معجزاتمان فرستادیم که قومت را از ظلمتها بسوی نور بیرون آور و آنان را به ایّام خدا یادآور شو، چرا که در آن حقایق به یقین نشانههای الهی فراوانی برای هر شخص بسیار شکیبا و بسیار شاکر وجود دارد).
دفع بدی با خوبی یکی از مصادیق برجسته و یکی از ابزار مهم اخراج مردم از ظلمت جهل و کفر و شرک و نفاق بسوی نور ایمان و تقوی میباشد؛ این معنی یکی از شگردها و شیوههای مهم برخوردهای رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه بود:
1) 1. در 4 آیه دفع بدی با خوبی، در دو آیه که برخورد به شیوه احسن آمده است خطاب به پیامبر است و در دو آیه دیگر که صرفا دفع بدی با خوبی آمده است تعبیر جمع آمده است یعنی که مسئولیت پیامبر صلی الله علیه و آله سنگینتر و بالاتر است.
«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ». (اعراف/ 199) (عفو را- همچون سلاحی- بدست گیر و به نیکی فرمان ده و از ناآگاهان و سفیهان روی گردان- درگیر نشو-).
عفو و اغماض و بالاتر، احسان و بزرگواری در شرایطی کارساز است که طرف مقابل، توان مقابله به مثل را در انسان بیابد و احساس کند و الّا حمل بر ضعف و خوف انسان خواهد نمود، بنابراین در هنگام ضعف ظاهری در مقابله به مثل، جرأت بر اعتراض و شجاعت در دفاع از حق، ضرورت مییابد تا قدرت و صلابت روحی مؤمن جلوهگر شود و آنان را تحت تأثیر قرار دهد.
از آنجا که در موارد قدرت بر مقابله به مثل، شیطان شدیدا روحیه انتقام جویی را در انسان تحریک میکند و آتش خشم و غضب و کینه را در وجود انسان دامن میزند باید شدیدا به خدا پناه برد تا انسان را در این برخورد حکیمانه و اصلاحگرانه یاری دهد:
«وَ إِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ».
(فصلت/ 36) (و اگر قطعا عامل تحریکی از جانب شیطان تو را تحریک نمود پس به خدا پناه بر چرا که فقط او یگانه شنوا و آگاه است).
عامل محوری در دفع بدی با خوبی، همان صبر و شکیبایی میباشد که در آیات فوق به آن اشاره گشته است، صبری که در سختیها و شداید مصیبتهای زندگی و در برابر اوامر الهی و از معاصی مطرح میباشد؛ صبری که با زهد به دنیا و عشق به آخرت و پاداش الهی همراه است که به «حظ عظیم» تعبیر شده است، این نکته، در تقابل فکری میان شیفتگان به دنیا و عالمان الهی، در قصه قارون، بروشنی فهمیده میشود:
«فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ، وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَیْرٌ
لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقَّاها إِلَّا الصَّابِرُونَ». (قصص/ 80- 79) (پس قارون قاهرانه بر قومش در زینت خود بیرون آمد، کسانی که زندگی پست را میخواهند گفتند ای کاش! برای ما نیز میبود همانند چیزی که به قارون داده شد، چرا که او بیشک صاحب بهرهای عظیم است و کسانی که علم و معرفت داده شدهاند، گفتند وای بر شما پاداش خدا ارزشمند است برای کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد و این حقیقت را جز افراد شکیبا بروشنی در نمییابند).
آنکه دلش را زینت دنیا و جاه و مقام و قدرت طلبی و لذت حرام، شیفته خود نموده و به اسارت کشانده است نمیتواند بدیها را با خوبیها رفع نموده، شیفتگان به دنیا را متحول نماید و عشق به آخرت را در دلشان زنده کند:
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». (قصص/ 83) (آن خانه آخرت است که آن را برای کسانی که نه سرکشی در زمین و نه فساد را میخواهند، قرار میدهیم و عاقبت مطلوب از آن پروا پیشگان است).
«اولوا الألباب» تشنه حقیقتاند از اینرو در جستجوی آن به هرجا سرک میکشند و از هر کس سراغ آن را میگیرند بدین جهت، در پی حقیقت به هر سخنی گوش فرا میدهند و از بهترین و زیباترین آن پیروی مینمایند: (1)
1) 1. «القول» در آیه یا بمعنی «مطلق سخن» و یا بمعنی «قرآن» است که در سوره مؤمنون بر آن شاهدی آمده است، بنابر اوّل باید توجه داشت بمعنی مطالعه و تحقیق در هر مکتب نمیباشد چرا که مکتبهای الحادی، قبل از تحقیق به دلیل فطرت الهی مردود میباشند. تحقیق در ادیان آسمانی نیز با یک نکته بسرعت به نتیجه میرسد و آن معجزه میباشد زیرا آنکه از آسمان خبر میآورد باید معجزهای ابدی
«فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ». (زمر/ 18) حقیقت طلبی، انسان را به تجدید نظر دائمی در افکار و عقاید خویش میکشاند و او را وا میدارد پیوسته نظرات خود را در معرض ایراد و انتقادات و ارزیابی اندیشمندان دیگر قرار دهد تا صحت و سقم و قوت و ضعف آن پدیدار شود، از اینرو وسعت مشرب و تحمل سخنان مخالف و روحیّه انعطاف پذیری، جزء لوازم حقیقت طلبی بشمار میآیند و علامت حق طلبی و آزاد اندیشی میباشند.
این انتقاد پذیری و آزادگی از گشادگی سینه و وسعت روح انسان، خبر میدهد که به نور الهی حاصل گشته و خود به نورانیت رسیده است:
«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللَّهِ، أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». (زمر/ 22) (پس آیا آنکه خدا سینهاش را برای اسلام (و پذیرش حق) گشوده است پس او سوار بر مرکب نوری از جانب پروردگارش است- همانند شخص قسی القلب است- پس وای بر آنان که دلهایشان از یاد خدا قساوت یافته است، آنان در انحرافی روشنگر بسر میبرند).
آیه بعد نشان میدهد که چگونه این شرح صدر، مایه تأثر شدید دل در برابر جریان ملکوتی قرآن میباشد.
در آیه سوره انعام به نقش اساسی «شرح صدر» در هدایت انسان تأکید میکند:
«فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ
ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ». (انعام/ 125) (پس هر که را خدا بخواهد که او را هدایت کند سینهاش را برای اسلام میگشاید و هر که را بخواهد که او را گمراه کند سینهاش را بسیار تنگ و در سختی قرار میدهد گویا که در آسمان به سختی حرکت میکند بدانگونه خدا پلیدی را بر جان کسانی که ایمان نمیآورند قرار میدهد).
در آیهای دیگر بر نور خدا تأکید میکند که به برکت حق طلبی و ایمان به خدا، حاصل شده، حیاتی الهی را پدید آورده است:
«أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها، کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرِینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ».
(انعام/ 122) (و آیا کسی که مرده بود پس او را زنده کردیم و برایش نوری را قرار دادیم که با آن در میان مردم حرکت میکند همانند مثال کسی است که در تاریکیها بسر میبرد در حالیکه از آنها خارج شدنی نیست؟ مانند آن برای کافران زینت داده شد آنچه را که پیوسته عمل میکردند).
این نور، بصیرتی الهی است که در اندیشه و گفتار و کردار اولوا الألباب در معاشرتها جلوهگر است. (1)
تعبیر «فی الناس» حضور فعال اولوا الألباب را در صحنههای اجتماعی نشان میدهد.
1) 1. جهت توضیحات بیشتر رک: تفسیر المیزان، ذیل آیه (انعام/ 125- 122 و زمر/ 21 و 22)
اولوا الألباب فنای زندگی دنیا و حقیقت پایدار آخرت را به نور عقلشان در مییابند و بر اساس ابدیت طلبی و حقیقتطلبی فطریشان، زندگی آخرت را برمیگزینند و دل به دنیا نمیبندند در عین حال که با تلاش مستمر از دنیا توشه آخرت را فراهم مینمایند:
«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابِیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً، إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِأُولِی الْأَلْبابِ». (زمر/ 21) (آیا ندیدی که خدا از آسمان آبی را فرو فرستاد پس آن را بصورت چشمه سارهایی در زمین روان ساخت سپس بواسطه آن زراعتی که رنگهایش متفاوت است بیرون میآورد سپس به نهایت خود رسیده خشک میگردد پس آن را زرد میبینی سپس آن را خاشاک خرد شده میگرداند، به یقین، در آن تذکر فراوانی برای صاحبان خرد وجود دارد).
«وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ، إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ».
(قصص/ 77) (و در آنچه خدا به تو داده است دار آخرت را بجوی و بهره خویش را از دنیا فراموش مکن و نیکی کن همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است و تباهی را در زمین مجوی چرا که خدا تبهکاران را دوست ندارد).
تقابل فساد با آخرت طلبی نشان میدهد دنیا طلبی، موجب تبهکاری در وجود خویش و در جوامع بشری است.
در روایتی از رسول خدا زهد به دنیا و عشق به آخرت از علامات شرح صدر و نورانیت دل شمرده شده است:
«إنّ النّور إذا وقع فی القلب إنفسح له و انشرح، قالوا، یا رسول اللّه فهل لذلک علامة یعرف بها؟ قال: ألتّجافیّ عن دار الغرور و الإنابة إلی دار الخلود و الإستعداد للموت قبل نزول الموت». (تفسیر المیزان، ذیل انعام/ 125 و زمر/ 22) (- در توضیح آیه انعام- نور خدا وقتی در قلب افتد، قلب بجهت آن وسعت مییابد و گشوده میشود گفتند: ای رسول خدا پس آیا برای آن علامتی هست که با آن شناخته شود؟ فرمودند: پهلو تهی کردن از دار فریب و انقطاع بسوی دار ابدیت و توشه فراهم نمودن برای مرگ قبل از آنکه مرگ نازل شود).
«شرح صدر و نور خدا» موجب میشود انسان از بارگران جهالتها، افکار غلط، عقاید پوسیده و اخلاق فاسد نجات یافته، به وسعت روحی و رفعت مقام رسیده، مصیبتها و سختیها بر او آسان گردد و از دو آسانی در دل سختیها و یک آسانی از پس آنها، برخوردار شود: (1)«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً». (انشراح/ 6- 1) (آیا سینهات را برایت نگشودیم و از تو بار گرانت را که کمر تو را شکسته بود، بر نداشتیم و برایت یاد تو را رفعت نبخشیدیم؟، پس یقینا همراه با سختی آسانیای هست، یقینا با سختی آسانیای هست).
«سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً». (طلاق/ 7)
1) 1. دو آسانی یکی «رزق معنوی استمداد و اتصال با خدا» و دیگری «پخته شدن و آبدیده شدن در سختیها» میباشد؛ آسانی بعد از سختی همان «پیروز شدن در اهداف و بدست آوردن ثمره تلاشها» میباشد: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». (قصص/ 83)
(خدا بزودی از پس سختی، آسانیای قرار میدهد).
این نور بطور کلی از اطاعت حق و بندگی خدا و عشق به آخرت سرچشمه میگیرد:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً». (انفال/ 29) «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ، یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ...». (حدید/ 28) (ای کسانی که ایمان آوردند، از خدا پروا پیشه کنید و به رسولش ایمان آورید- که در نتیجه- دو بهره کافی (1)از رحمتش به شما میدهد و برای شما نوری قرار میدهد که با آن قدم بردارید و شما را میآمرزد ...).
این آیه دستور العمل زهد و آزادی از اسارت دنیا را دربر دارد که در آیات قبل از آن سخن بمیان آمده است، بار دیگر باید تأکید نمود که مهمترین جلوه نور خدا و زهد در دنیا، تواضع و فروتنی در برابر حق میباشد، نور خدا منیتها، کبر و غرور و خودستایی را فرو میریزد چرا که اینها موجب تاریکی روح، هستند و با نور حق تناسبی ندارند.
زهد در دنیا و عشق به آخرت خشوع و فروتنی را به ارمغان میآورد:
«... الْخاشِعِینَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ راجِعُونَ». (بقره/ 46) (افراد خاشع کسانی هستند که اعتقاد دارند که قطعا پروردگارشان را دیدار میکنند و قطعا آنان بسوی او بازگشت کننده میباشند).
خصلت خشوع در فهم قرآن و تحوّل افراد جامعه بسیار مؤثر میباشد، موسی علیه السلام را میبینیم که در برابر انتقاد فرعون در مورد کشتن یکی از قبطیها، با کمال فروتنی به خطای خود اعتراف مینماید در حالیکه این عمل با معیارها و اهداف بلند موسی علیه السلام
1) 1. تعبیر «کفلین» دو بهره کافی از دنیا و آخرت و یا دو بهره کافی از دنیا و یا اینکه بهره مستمر الهی را نظر دارد که بنابر وجه سوّم تثنیه دلالت بر تکرار میکند همچون «لبیک و سعدیک».
هماهنگ نبود (1)نه اینکه مقتول استحقاق کشته شدن را نداشت با این حال، با وجود قصد سوء استفاده شدید فرعون از این مسأله، حضرت براحتی اعتراف مینماید:
«فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ». (شعراء/ 20) (- بله- در آن وقت آن کار را مرتکب شدم در حالیکه من از گم کردگان راه صحیح برخورد، بودم).
این اعتراف در شکستن سدّ لجاجتها و عنادها بسیار کارگر میباشد لیکن اغلب ماها به بهانه اینکه اگر اعتراف کنیم طرف مقابل از آن سوء استفاده میکند و یا اینکه نظام زیر سؤال میرود، بخاطر خود خواهی و منیت شخصی، حاضر به پذیرش حق نمیشویم و در نتیجه موجب بیاعتمادی مردم به خود و دلسردی و از دست دادن نیروهای مؤمن به انقلاب اسلامی میگردیم و این جرمی است سنگین که پی آمدی خطرناک در دنیا و آخرت را بدنبال میآورد.
«وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ».
(فصلت/ 33)
1) 1. اعتراض فرد قبطی به موسی علیه السلام دربار دوم و سکوت حضرت، نشان میدهد این عمل با اهداف حضرت و جریان اصلاح، هماهنگ نبود: «یا مُوسی أَ تُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ؟ إِنْ تُرِیدُ إِلَّا أَنْ تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَ ما تُرِیدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ». (قصص/ 19)
(و کیست زیباتر در سخن از کسی که بسوی خدا دعوت نماید و کار شایسته و سازنده انجام دهد و- با تواضع- بگوید که بیشک من از مسلمانان میباشم).
در این آیه شریفه سه خصلت برجسته آمده است: دعوت بسوی خدا نه بسوی خود و دیگران، عمل سازنده و شایسته و تسلیم حق بودن و خود را همتراز تودههای مردمی قرار دادن.
خصلت سوم بسیار برجسته میباشد وقتی کسی، «داعی الی الله» شد و عمل صالح از او سر زد در چشم تودههای مردمی، مهابت و عظمت مییابد در این شرایط، خطر غرور و جاهطلبی، انسان مخلص را تهدید میکند، این بزرگواران با توجه به این خطر، پیوسته خود را با غم و شادی تودهها شریک کرده خود را خدمتکار آنان معرفی مینمایند و همواره مراقب جریانات و حالات نفسانی خویش میباشند.
از آثار این سه خصلت برجسته، دفع بدی با خوبی است آنهم در زیباترین شکل آن که در مباحث قبل به آن اشاره گشت.
«وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا». (نساء/ 125) (و کیست زیباتر در دین و ایمان از کسی که وجودش را تسلیم محض خدا نموده است در حالیکه نیکوکار میباشد و آیین ابراهیم را در حالیکه حقگرا بود پیروی مینماید، و خدا ابراهیم را بعنوان خلیل خویش برگزید).
در این آیه نیز سه خصلت برجسته زیباترین فرد در دین را مطرح مینماید که تسلیم محض خدا، اهل احسان و نیکوکاری و پیروی از آیین ابراهیم علیه السلام با روحیه گرایش به حق در هر زمینه میباشد.
از آثار برجسته «احسن دین» بودن، روحیه ایثار و فداکاری و روحیه امید و اتصال به حق و قطع امید از غیر حق میباشد که در روایات بعنوان دو خصلت برجسته حضرت مطرح شده است:
«إنّما اتّخذ اللّه إبراهیم خلیلا لأنّه لم یردّ أحدا و لم یسأل أحدا قطّ غیر اللّه عزّ و جلّ». امام رضا علیه السلام (تفسیر المیزان، ذیل آیه شریفه) (خداوند صرفا ابراهیم علیه السلام را بعنوان خلیل پذیرفت تنها به این دلیل که او هیچ کسی را رد نکرد و از هیچ کس جز خدای عزیز و جلیل، چیزی نخواست).
«خلیل» بمعنی دوستی صمیمی و نزدیکی است که صرفا دوست، نیازش را توسط دوست خویش برآورده میبیند؛ ادامه این سه خصلت انسان را به مقام «خلیل اللهی» میرساند.
«إنّ أهل القرآن فی اعلی درجة من الآدمیّیّن ما خلا النّبیّین و المرسلین فلا تستضعفوا أهل القرآن حقوقهم فانّ لهم من اللّه العزیز الجبّار لمکانا». امام صادق علیه السلام (ب 4، ح 1) (بیشک اهل قرآن در بالاترین درجه بشری جز مقام انبیاء و رسولان قرار دارند، پس حقوق اهل قرآن- و مقامشان را- تضعیف نکنید چرا که برای آنان از جانب خدای عزت بخش و جبران کننده، موقعیت عظیمی میباشد).
«أشراف أمّتی حملة القرآن و أصحاب اللّیل». (ص) (ب 4، ح 2) (بزرگان امت من حاملین قرآن و یاران شب میباشند).
«حملة القرآن عرفاء أهل الجنّة». (ص) (ب 4، ح 3) (حاملین قرآن عارفین اهل بهشت میباشند).
«اهل القرآن هم أهل اللّة و خاصّته». (ص) (ب 1، ح 9) (اهل قرآن، آنان اهل خدا و خواص درگاه الهی هستند).
«حامل القرآن، حامل رایة الإسلام من أکرمه فقد أکرم اللّه و من أهانه فعلیه لعنة اللّه». (ص) (کنز، خ 2344) (حامل قرآن، حامل پرچم اسلام میباشد هر که او را گرامی بدارد پس بواقع خدا را گرامی داشته است و هر که او را خوار نماید پس لعنت خدا بر او مستقر گشته است).
«من جمع القرآن متّعه اللّه بعقله حتّی یموت». (ص) (کنز، خ 2318) (هر که قرآن را جمع کند خداوند او را از عقلش بهرهمند کند تا مرگش فرا رسد).
«من ختم القرآن فکأنّما أدرجت النّبوّة بین جنبیه و لکنّه لا یوحی إلیه». (ص) (هر که قرآن را ختم کند پس گویا که نبوت در کالبدش راه یافته است و لیکن به او وحی نمیشود).
«من جمع القرآن فنوله لا یجهل مع من یجهل علیه، و لا یغضب فیمن یغضب علیه، و لا یجد فیمن یجد و لکنّه یعفو و یصفح و یغفر و یحلم لتعظیم القرآن».
(ص) (کسی که قرآن را جمع کند پس او را سزد که نادانی نورزد با کسی که علیه او نادانی کند و خشم نگیرد در مورد کسی که بر او خشم میگیرد و خشونت نکند در مورد کسی که خشونت میورزد و لیکن عفو نماید و روی برگرداند و بپوشاند و بردباری بخرج دهد بجهت بزرگداشت قرآن).
«و من أوتی القرآن فظنّ أحدا من النّاس أوتی أفضل ممّا أوتی، فقد عظّم ما حقّر اللّه و حقّر ما عظّم اللّه». (ص) (و هر که قرآن- علم و معارفش- به او داده شود پس گمان کند کسی از مردم، بالاتر
از آنچه او داراست در اختیار دارد، پس در واقع بزرگ پنداشته آنچه را که خدا حقیر نموده است و حقیر شمرده آنچه را که خدا عظمت بخشیده است).
«إنّ أحقّ النّاس بالتّخشّع فی السّرّ و العلانیة لحامل القرآن و إنّ أحقّ النّاس فی السّر و العلانیة بالصّلوة و الصّوم لحامل القرآن». (ص) (بیشک سزاوارترین مردم به خشوع و فروتنی در پنهان و آشکار حامل قرآن میباشد و بیشک سزاوارترین مردم در پنهان و آشکار به نماز و روزه حامل قرآن است).
«ثمّ نادی بأعلی صوته:» (سپس رسول خدا با بلندترین صدایش ندا فرمود:) «یا حامل القرآن تواضع به یرفعک اللّه و لا تعزّز به فیذّلّک اللّه، یا حامل القرآن تزیّن به للّه یزیّنک اللّه به و لا تزیّن به للنّاس فیشینک اللّه به». (ص) (همه قطعات، ب 8، ح 1) (ای حامل قرآن بواسطه قرآن خود را پایین آور که خدا تو را رفعت بخشد و بواسطه آن گردن فرازی نطلب پس در نتیجه، خدا تو را ذلیل نماید، ای حامل قرآن با قرآن برای خدا زینت گیر تا خدا تو را با قرآن زینت بخشد- زینت فکر و روح- و با قرآن برای مردم- خود را- میارای، پس در نتیجه خدا بواسطه قرآن تو را بیحیثیت گرداند).
مقدمه
بخش اول: اصول حاکم بر محتوای قرآن
بخش دوم: اصول حاکم بر متدبّر قرآن
در امر «تدبر در قرآن» چند عنصر اساسی دخالت دارد:
1- قرآن 2- شخص متدبّر 3- تدبّر در امر قرآن، دو بحث اساسی مطرح است:
1- شناخت شأن قرآن 2- شناخت اصول حاکم بر محتوای قرآن در شخص متدبّر نیز دو بحث مطرح است:
1- شأن خویش در برابر قرآن 2- اصول حاکم بر متدبّر قرآن در امر تدبر، پنج بحث اساسی مطرح است که ارتباط صحیح شخص متدبّر را با قرآن
پدید میآورد:
1- جایگاهها و زمانهای تدبر 2- کلیدها و شرایط تدبر 3- شیوههای تدبر 4- مراحل تدبر 5- آفات تدبر بحث اول در هر یک، در فصل «زمینهها» گذشت.
بحث دوّم تدبر، در فصل «کلیدها» مطرح شد.
بحث «شیوهها و مراحل» توأمان در بحث «شیوه ترتیل و شیوه استماع و انصات» خواهد آمد.
بحث «اصول حاکم بر محتوای قرآن» و «اصول حاکم بر متدبّر قرآن» در همین فصل تحت عنوان «اصول اساسی تدبر در قرآن» مطرح میگردد که برگرفته از تبیینهای معصومین علیهم السلام میباشد.
بحث «آفات» نیز بطور ضمنی و التزامی در بحث «زمینهها و کلیدها» مطرح شد، در همین فصل، در بخش اوّل، اصل دهم مختصرا بحثی مطرح میگردد، لیکن باید مفصلا در رساله جداگانهای مورد تحقیق قرار گیرد.
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...». (ص/ 29)
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟». (محمد/ 24؛ نساء/ 82)
قرآن برای مردم نازل شده است و آنان، مخاطب پیامها و دستور العملهای قرآن میباشند؛ نظری گذرا بر خطابهای، «یا بَنِی آدَمَ»، «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»، «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ»، «یا أَیُّهَا النَّاسُ»، «یا عِبادِ»، «یا أَهْلَ الْکِتابِ»، «یا بَنِی إِسْرائِیلَ»، «یا أَیُّهَا الرُّسُلُ»، «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ»، «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ»، «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»، «أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ» و تعبیرات دیگر، بروشنی مقصود ما را شهادت میدهد.
در این خطابها، قرآن، به زبان توده مردمی از هر قشر و طبقه و از هر کیش و آیین و از هر قوم و قبیله و نژاد که باشند، سخن میگوید (1)چرا که مسئولیت هدایت تمام
1) 1. «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ». (ابراهیم/ 4) قوم رسول خدا مخاطبین او هستند که همه بشریت را تا قیامت در بر میگیرد و مقصود از تبیین نیز به اصطلاح مردم سخن گفتن و ساده بیان کردن پیام خدا میباشد تا شیر فهم شوند و الّا تأکید بر اینکه زبان پیامبر هر قوم، همین زبان معمول قومش میباشد امری بدیهی است و نیازی به اعلام و تأکید ندارد.
بنی آدم را تا روز قیامت بر عهده دارد و در مقابل، مردم مسئولیت تبعیت و اطاعت را باید به گردن بگیرند؛ این مسئولیت دو طرفه، در کنار این خطابهای مستقیم به انبیاء و مؤمنین، کفار و مشرکین و تودههای مردمی، بناچار قابل فهم بودن خطابها را بضرورت، مطرح مینماید که شبهه در آن، بسیار شگفت و حیرت انگیز مینماید.
علاوه بر آن، اعتراضات و توبیخهای قرآن، نسبت به عدم تدبر مستقیم مردم حتی مشرک در محتوای قرآن، هر گونه شک و شبهه را از شخص سلیم النفس، زایل مینماید:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟، أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟!». (محمد/ 24) (پس چرا در این قرآن ژرف نمیاندیشند؟، مگر بر دلهایی قفلهای آن مستقر شده است؟!).
تعبیر «أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟» نشان میدهد که اگر مانعی هم بر سر راه تدبر مستقیم مردم قرار داشته باشد، همان آلودگیهای اعتقادی و اخلاقی است و بس، و برای تدبّر به چیزی بیش از طهارت قلبی، نیاز نیست، با این وجود در عمل، سه مشکل اساسی در برابر تدبر مردم خودنمایی میکند:
الف: عدم آشنایی با ترجمه آیات.
ب: وجود آیات متشابه و غیره در قرآن ت: نهی از تفسیر برأی در قرآن دو مشکل اوّل، ضرورت «ترجمه دقیق و رسا» و «احاطه بر قرآن» را مطرح مینماید که در بحث «اصول حاکم بر متدبّر» از آن سخن میگوییم.
و مشکل سوّم، نظر به تکیه بر رأی شخصی و استقلال در نظر بدون مستند محکم از لغت، قرآن، حدیث صحیح و عقل میباشد که با توجه به مجموعه بحثهای «زمینهها، کلیدها، اصول، شیوهها و آفات تدبر»، مشکل سوّم، مرتفع خواهد گشت.
«... لن یفترقا ...». (حدیث/ ثقلین)
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». (واقعه/ 78)
قرآن کریم، در عین قابل فهم بودن خطابهایش برای اقشار مردمی، قرین دائمی «عترت» میباشد از اینرو، این دو سرمایه و گوهر گرانبها (ثقلین) دو چهره از یک حقیقت میباشند که نباید میانشان جدایی افکند و از آنجا که تدبر گسترده و فراگیر در قرآن، علاوه بر طهارت فطری، نیازمند آشنایی با روشهای صحیح تدبر و قبل از آن، اصول اساسی تدبر، میباشد و از طرفی فهم قرآن مراتب بیشماری دارد و نفوس مردمی نیز از نظر مراتب فهم، یکسان نبوده و از آلودگی نیز برکنار نمیباشند و قرآن نیز دارای محکم و متشابه و عام و خاص و غیره میباشد، پس بناچار باید در فهم قرآن، از معصومین علیهم السلام یاری جست که به حقیقت قرآن، دست یافتهاند و تمام مراتب فهم قرآن را طی کردهاند، تا اصول تدبر و روشهای آن را به ما بیاموزند:
«ما من أمر یختلف فیه إثنان إلّا و له أصل فی کتاب اللّه عزّ و جلّ و لکن لا تبلغه عقول الرّجال». امام صادق علیه السلام (کافی، ج 1، ص 60) (هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف نمایند مگر در حالیکه بر آن اصلی در کتاب خداست، و لیکن عقول اشخاص- بدون آموزش از معصوم علیه السلام - به نهایت آن نمیرسد).
ضرورت وجود مرشدی معصوم در ارتباط با کلام خدا، با توجه به انحرافات عظیم پدید آمده در تاریخ فهم قرآن، ما را از توضیح بیشتر بینیاز میگرداند.
ائمه معصومین علیهم السلام در ارتباط با فهم قرآن، در برابر ما، پنج شأن را دارا میباشند:
1- شأن ابلاغ 2- شأن تبیین و تفسیر 3- شأن راهنما 4- شأن اجراء و الگو 5- شأن ولایت و امامت
این شأن، ابلاغ پیام خداست که بیانگر جزئیات احکام الهی همچون تعداد رکعات نماز و غیره میباشد که در قرآن نیامده است و در سنّت نبی صلی الله علیه و آله جلوهگر است و مختص رسول خدا میباشد، به عبارت دیگر، تنها قانونگزار خداست که از طریق کتاب و سنت نبی، تمام قوانین الهی مطرح میگردد:
«سمعته یقول: إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یدع شیئا یحتاج إلیه الأمّة إلّا أنزله فی کتابه و بیّنه لرسوله ...». (1)امام باقر علیه السلام (ح 2) (از امام باقر شنیدم که پیوسته میفرمود: خداوند هیچ چیزی را که امت بدان نیازمندند وا نگذاشته است مگر آنکه آن را در کتاب خود نازل کرده و برای رسول خویش بیان نموده است).
نقش معصوم علیه السلام در این حوزه، گزارشگری از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد که مطمئنترین مجری، برای دست یافتن به جزئیات احکام قرآن میباشند و چون از عصمت برخوردارند، دیگر نیازی نیست که در هر توضیحی بصراحت، سند گفتارشان را با بیان سلسله سند که صرفا پدران بزرگوارشان میباشند، مطرح نمایند، از اینرو ذکر سند در بعضی از احادیث، برای رفع تردید منکران عصمت، در پذیرش سخن
1) 1. به این مضمون (ح 1، 3، 4، 7، 8، 9 و 10) همین باب.
معصوم علیه السلام میباشد.
در اینجا دو اصل مهم از این شأن ناشی میشود:
(1) «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ...». (حجرات/ 6) قرآن و احادیث بعنوان دلیل تعبدی قطعی بهمراه سیره قطعی عقلاء، ارزش شرعی گزارش فرد راستگو را از معصوم علیه السلام در مورد احکام و معارف الهی، مطرح مینماید که در اصطلاح به «حجیت خبر شخص مورد وثوق» موسوم است این خبر ولو خود ظنی است و لیکن به دلیل شرعی و یا سیره، بمنزله یقین تعبدی و یا عرفی میباشد که از نظر شرع و از نظر عرف عقلا قابل اعتماد میباشد و میتواند در فهم مقصود شارع مقدس، مورد استناد واقع شود در غیر این صورت، درب علم به بسیاری از جزئیات احکام خدا در فروعات و بسیاری از معارف الهی در غیر آن، بسته خواهد شد و دیگر مدلول احادیث متواتر رجوع به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و عترت علیهم السلام مستهجن خواهد گردید چرا که به تعبیر یکی از مراجع عظام، ما در طول ابواب فقهی، تنها حدود 90 حدیث متواتر در اختیار داریم حال آنکه هزاران حدیث معتبر غیر متواتر در بیان جزئیات احکام وجود دارد که نفی ارزشمندی شرعی آنها، محرومیت عظیم از مقام عصمت را بدنبال خواهد آورد و دیگر اینکه، دستور اخذ سخن پیامبر که وحی الهی است، غیر قابل اجرا خواهد بود و قرین بودن عترت با قرآن نیز معنای خویش را عملا از دست خواهد داد و به بیان صریح حدیث متواتر ثقلین، ضلالت و گمراهی را ببار خواهد آورد:
1) 1. برای توضیح بیشتر رک: به کتب معتبر اصول فقه مانند «کفایة الاصول» آخوند خراسانی، «رسائل» شیخ انصاری، «اصول فقه» مظفر، «دروس فی علم الاصول» سید محمد باقر صدر، «البیان» سید ابو القاسم خویی، ص 398.
«... وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی . (نجم/ 4- 3) «... وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ...». (حشر/ 7) (و هر آنچه را که رسول خدا به شما داد پس آن را بگیرید و هر چه را که از آن، شما را نهی نمود پس باز ایستید).
«إنّی تارک فیکم الثّقلین؛ کتاب اللّه و عترتی (و سنّتی) ... ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا إذا أبدا و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض». (ص) شبهه فرق میان حجیت خبر ثقه در حوزه احکام بدلیل آثار عملی شرعی آن و عدم حجیت آن در حوزه غیر احکام بجهت عدم آثار عملی، منتفی است چرا که، اوّلا: در دلیل حجیت خبر ثقه (قرآن و حدیث یا سیره عقلا) فرقی میان آن دو نیست.
ثانیا: دوّمی دارای آثار عملی شرعی است. (1)
(2) شکی نیست که احادیث قطعی و متواتر، همدوش بیانات قرآن بوده بمنزله قرائن لفظی منفصل ظواهر آیات قرآن میباشند که مجموعا «صدر و ذیل یک سخن» محسوب میشوند بنابراین این احادیث میتوانند عمومیت یا اطلاق آیات را تخصیص زنند و یا مقیّد نمایند و همچنین قدرت نسخ مدلولات قرآنی را دارا هستند همچنانکه حکم رجم و سنگسار نمودن فرد همسردار زناکار، سنتی قطعی در میان همه فرق اسلامی است که مدلول آیه 15 نساء را مقید به زمان و شرایط خویش مینماید در
حالی که حکم رجم فرد همسردار در قرآن نیامده است.
لیکن بعد از اجماع قطعی بر عدم نسخ حکم قرآن توسط حدیث معتبر غیر متواتر، در تخصیص و تقیید آیات به اینگونه احادیث، اختلاف نظر وجود دارد که مشهور علمای شیعه و اهل سنت بر جواز آن نظر دادهاند؛ نظر صائب، قول مشهور میباشد چرا که:
الف: خبر فرد مورد وثوق ولو سندش قطعی نیست، لیکن به واسطه دلیل قطعی، تعبدا ارزش علم را پیدا کرده است از اینرو، میتواند در کنار قرآن که سندش قطعی است مطرح شود به شرط اینکه متضاد با قرآن نباشد و این تضاد نیز به شهادت فهم و سیره عقلا در تقنین قوانین اجتماعی، موارد تخصیص و تقیید را شامل نمیشود.
ب: مدلول آیات قرآن، صرف نظر از وجود قرینه منفصل در احادیث، در شرایط تحقق ظهور عرفی و عدم قرینه عقلی، قطعی است و یا لااقل مورد اطمینان و یقین عرفی است؛ همین معنی در مورد حدیث معتبر در صورت تحقق شرایط ظهور و عدم قرینه عقلی، و عدم قید لفظی منفصل و عدم وجود حدیث معارض و مخالف، مطرح است، لیکن دلالت قرآن در خصوصیات و جزئیات پیام از دلالت احادیث بجهت تسامح در لفظ مطرح شده و اجازه نقل به معنی احادیث از جانب معصومین علیهم السلام ، قویتر است، با این حال وقتی حدیثی این چنین، مدلولی اخص از آیات را دربر داشت، فهم سیره قطعی عقلاء حکم میکند که مضمون قطعی یا اطمینانی خاص بر مضمون قطعی یا اطمینانی عام، مقدم شود که نتیجه جمع عرفی، تخصیص حکم عام نسبت به افراد خاص و حجیت و شمول آن به افراد باقی مانده خویش میباشد، مثل تخصیص مضمون عمومی آیه ارث «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ» (نساء/ 11) به حدیثی، که ارث را از فرزندی که قاتل پدر است، سلب مینماید: «لا یرث القاتل إرث أبیه»؛ لیکن شرطی مهم در اینجا وجود دارد که این تخصیص و تقیید موجب خروج اکثر افراد از دایره حکم عام یا مطلق نگردد و
باصطلاح «تخصیص یا تقیید اکثر» لازم نیاید که از جهت عرفی و سیره عقلاء «مستهجن و غیر قابل قبول» میباشد.
شبهه در اینکه، این دلائل در صورت صحت، «نسخ آیات به حدیث معتبر غیر متواتر» را نیز مطرح مینماید، منتفی است، چرا که، اوّلا: ظهور عمومیت آیات بر استمرار زمانی بسیار قویتر از شمول بر افراد میباشد.
ثانیا: در «نسخ»، مدلول آیه بکلی منتفی میگردد حال آنکه در «عام»، شمولش به اکثر افراد محفوظ است.
ثالثا: «دلیل ناسخ» به جهت علل و انگیزههای فراوان باید از کثرت نقل برخوردار باشد حال آنکه در «تخصیص و تقیید» این انگیزه نادر است.
رابعا: «اجماع قطعی بر عدم نسخ به خبر واحد» قائم شده است که در «تخصیص» منتفی است.
اهل بیت علیهم السلام بدلیل اینکه معصوم هستند و بدست عنایت الهی، تطهیر شدهاند، شأن تبیین و تفسیر آیات قرآن را بر عهده دارند و درجه نهایی تفسیر قرآن (حقیقت قرآن) را دارا میباشند:
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». (واقعه/ 79) «... ألحقائق للأنبیاء». امام حسین علیه السلام (بح، ج 92، ص 20) در این حوزه، عملا نحوه استفاده و بهرهوری از آیات را به مردم آموزش میدهند؛ علاوه بر آنکه مشکلات فکری را در فهم اجرای آیات، مرتفع مینمایند.
در این حوزه نقش راهنمایی در فهم مستقیم از آیات را بر عهده دارند که بطور نظری و عملی از اصول و شیوههای تدبر در قرآن، سخن بمیان میآورند و اصحاب و پیروان خویش را به آموزش نظری و عملی تفسیر، تشویق مینمایند تا بینش اعتقادیشان بر اساس آیات، استوار گردد و توان دفاع از حقانیت اعتقاد راستین خویش را دارا باشند و وجودهایی قرآنی بار آیند که اندیشه و اخلاق و اعمالشان، همه برگرفته از قرآن گردد و قرآن بر همه حوزههای زندگیشان سایهافکن شود.
این تشویقها و آموزشها در بسیاری از احادیث معتبر، منعکس میباشد:
«إذا حدّثتکم بشیء فاسئلونی من کتاب اللّه». امام باقر علیه السلام (ح 5) (هرگاه من شما را به چیزی، سخن تازه کردم، پس از من (جایگاه آن را) از کتاب خدا سؤال نمایید).
در ادامه حدیث، حضرت در خلال سخن میفرمایند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله از «قیل و قال و تباه نمودن ثروت و کثرت پرسش (بیجا)» منع فرمودند»؛ یکی از اصحاب با توجه به آموزش حضرت، بلافاصله میپرسد:
«یابن رسول اللّه أین هذا من کتاب اللّه؟!، قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: «لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ». (نساء/ 114) و قال: «لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیاماً». (نساء/ 5) و قال: «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ». (مائده/ 101) (ای فرزند رسول خدا، جایگاه این سخن از کتاب خدا چیست؟! فرمود: «خدای عزیز و جلیل میفرماید: در بسیاری از نجوایشان خیری نیست مگر
آنکه به انفاق یا نیکی یا اصلاح میان مردم، فرمان دهد».
و فرمود: «به کم خردان اموالتان را ندهید که خدا (آن را) برای شما مایه قوام (زندگی) قرار داده است»، و فرمود: «از چیزهایی مپرسید که اگر برایتان آشکار شود شما را ناراحت کند»).
در بیانات بسیاری این شاگردی از خاندان عترت، مورد اصرار و تأکید واقع شده است تا از رزق کریم کلام خدا محروم نگردیم:
ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق لکم (ولکن) أخبرکم عنه، إنّ فیه علم ما مضی و علم ما یأتی إلی یوم القیمة، و حکم ما بینکم و بیان ما أصبحتم فیه تختلفون فلو سألتمونی عنه لعلّمتکم». (ح 8) (آن قرآن است پس آن را به نطق در آورید و برایتان هرگز سخن نخواهد گفت من از آن خبر میدهم، چرا که در آن، دانش آنچه گذشت و دانش آنچه تا روز قیامت خواهد آمد، و حکم آنچه در ما بین شماست و توضیح آنچه در آن اختلاف نمودید، وجود دارد، پس اگر از من آنها را میپرسیدید! بیشک شما را آگاه مینمودم- آموزش میدادم-).
این دستور آموزش و شاگردی، امری فطری و طبیعی است که قرآن، قبل از احادیث، بر آن، پای میفشرد و در ضمن آن به نقش تبیین و آموزش پیامبر صلی الله علیه و آله متذکر میشود:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلَّا رِجالًا نُوحِی إِلَیْهِمْ، فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ، وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ». نحل (44- 43) (و قبل از تو- به رسالت- نفرستادیم مگر مردانی که بسویشان وحی مینماییم، پس از اهل ذکر، بپرسید اگر نمیتوانستید به روشنگریها و صحیفههای دارای احکام، آگاهی یابید،
و بسوی تو ذکر را فرو فرستادیم تا برای مردم روشن گردانی آنچه را که بسویشان بتدریج نازل گشته است و شاید که ایشان تفکر نمایند).
پس این رجوع و سؤال، نه بعنوان تعطیل امر تدبر، بلکه جهت آموزش اصول و روشهای آن در کنار آگاهی بر سنت پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد.
معصومین علیهم السلام برای پیروان خویش، حتی برای اهل سنت، الگوی عملی و اجرایی آیات میباشند و لو به عصمت شناخته نشوند، چنانکه در مورد حضرت امیر علیه السلام در موارد زیادی مشاهده مینماییم که حضرت، تأویل آیات و تطبیق آن بر مصادیق جدید را به امت اسلام ارائه نمودند:
«سمعت أبا عبد اللّه یقول: کان فی قتال علیّ علیه السلام اهل قبلة برکة، و لو لم یقاتلهم علیّ علیه السلام لم یدر أحد بعده کیف یسیر فیهم». (وسائل، ج 11، ص 60) (پیوسته از امام صادق شنیدم که میفرمود: در جنگ علی علیه السلام با اهل قبله- مسلمین- برکتی- عظیم- بود و اگر علی علیه السلام با آنان نمیجنگید هیچ کس بعد از حضرت نمیدانست که چگونه در مورد آنان رفتار نماید).
چهره الگویی و اجرایی برجسته اهل بیت علیهم السلام آنان را در قله علمی و عملی ارشاد امت اسلام قرار داده است از اینرو، اهل سنت نیز، غیر مستقیم از برکات وجود آنان بهرهمند میباشند، لیکن برای سلوک در راه خدا کفایت نمیکند و موجب انحراف و کژیهای فراوانی میگردد، چنانکه در فهم تفسیری امثال «زمخشری و فخر رازی» مشاهده میکنیم.
باید به ولایت الهی آنان معترف بود و آنان را بعنوان امام خویش در فهم و عمل برگزید تا بقول فخر رازی (1)ما را به صراط مستقیم، هدایت نمایند؛ در این سطح ما از بسیاری از انحرافات تفسیری، در امان خواهیم ماند چنانکه «المیزان» را مشاهده مینماییم که به برکت شاگردی اهل بیت علیهم السلام در قله تفاسیر، در طول تاریخ تفسیر قرآن قرار گرفته است.
این شأن ولایت را در قرآن، ابتداء برای حضرت امیر علیه السلام میبینیم که با توجه به آیه 31 و 43 رعد و مقایسه آن با قصه وصی سلیمان علیه السلام در سوره نمل، ولایت تصرف در همه شؤنات عالم هستی است که از تلبس به حقیقت قرآن ناشی میشود حقیقتی که بواسطه آن، بحرکت در آوردن کوهها و قطع مسافت زمین در لحظهای و آوردن تخت پادشاهی از مسافت هزار کیلومتری و سخن با مردگان، امری ساده تلقی میشود که جزیی از شأن ولایت میباشد که قرآن به آنها اشاره میکند:
«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا، قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ». (رعد/ 43) (و کسانی که کفر ورزیدند پیوسته میگویند تو فرستاده- خدا- نیستی، بگو همین بس که خدا- با قرآن خویش- میان من و میان شما گواه باشد و- گواه دوم- کسی که علم همه کتاب نزد اوست).
«قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ!».
(نمل/ 40)
1) 1. در بحث «تسمیه» گذشت.
(کسی که نزد او یک علم از کتاب بود گفت من آن را- تحت ملکه سبا را از هزار کیلومتری- میآورم قبل از اینکه پلک تو بسویت باز گردد!).
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتی ...».
(رعد/ 31) (و اگر بیشک قرآنی که با آن کوهها به حرکت در آورده شدند یا با آن زمین در نوردیده شده است یا بواسطه آن با مردگان سخن گفته شده است- جلوهگر شود ...
مهمترین اثر این شأن در فهم قرآن، توان تطبیق آیات بر مصادیق عصر حاضر میباشد که بدون نورانیت و بدون توسل به ذیل ولایت الهی معصومین علیهم السلام میسر نخواهد شد که عنایت حق به برکت تبعیت از اولیائش به نیازمندان تعلّق میگیرد:
«... وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». (بقره/ 189) (به خانهها از- طریق- دربهایش در آیید! و از خدا پروا پیشه گیرید شاید شما به فلاح و رستگاری رسید).
«ألأوصیاء هم أبواب اللّه عزّ و جلّ الّتی یؤتی منه و لولا هم ما عرف اللّه عزّ و جلّ و بهم احتجّ اللّه تبارک و تعالی علی خلقه». امام صادق علیه السلام (ص 193، ح 2) (اوصیاء، همان دربهای الهی میباشند که از آن باید وارد شد و اگر آنان نبودند خدای عزیز و جلیل شناخته نمیشد و بواسطه ایشان خدای تبارک و تعالی بر خلقش، حجت آورده است).
و به همین شأن علی علیه السلام ، رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاره دارد:
«أنا مدینة العلم و علیّ بابها». (ص) (من شهر علم هستم و علی درب آن شهر میباشد).
و از اینرو، هر که از غیر مجرای صحیح علم الهی بخواهد به حوزه قرآن داخل شود سارق است و محروم از رزق کریم قرآن!:
«نحن الشّعار و الأصحاب و الخزنة و الأبواب، و لا تؤتی البیوت إلّا من أبوابها، فمن أتاها من غیر أبوابها سمّی سارقا.
فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرّحمان إن نطقوا صدقوا و إن صمتوا لم یسبقوا». (نهج، خ 154) (صرفا ما- اهل بیت- محرم سر- نبی- و اصحاب- او-، و نگهبانان گنج و دربهای- نبوّت- هستیم و در خانهها جز از دربهای آن نمیشود داخل شد پس هر که به آن از- راهی- غیر از دربها وارد شود، دزد نامیده میشود.
در شأن آنان است آیات کریمه قرآن (یا در وجودشان آیات کریمه قرآن مستقر است) و ایشان گنجهای خدای رحمان هستند که اگر به نطق درآیند، راست گویند، و اگر سکوت نمایند- در بیان حقیقت-، مورد سبقت واقع نشوند).
پس به اشاره آنان، باید رهسپرد تا بسلامت از نردبان قرآن بالا رویم و از دار آفات خود را رهانیده به عالم نور رسانیم:
«قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».
(مائده/ 16) (بیشک از جانب خدا نوری- عظیم- و کتابی روشنگر آمده است که خدا با آن هر که را که از- موجبات- رضوانش پیروی نماید به راههای آسان سلامتی- از هر آفت و مرض- رهنمایی میکند و- رسول خدا- آنان را از تاریکیها بسوی نور باذن او بیرون میکشد و به شاهراه پر استقامتی هدایت میکند).
«... وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ». (فصلت/ 42)
قرآن معجزه و سند ابدی دین خداست از اینرو، هرگونه تحریف لفظی به زیادت یا نقصان در آن راه ندارد چرا که مظهر مطلق عزت و حقانیت خداست:
«... وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ». (فصلت/ 42، 41) (و بیشک آن براستی کتابی است شکست ناپذیر و نفوذ ناپذیر که باطل نه از پیش رویش- حال- و نه از پشت سرش- آینده- بسراغ آن نمیآید چرا که فرو فرستادهای است از جانب خدای بسیار فرزانه بسیار ستوده).
و خدا به عزت خویش، حفظ و صیانت آن را از هر نقض و عیبی، خود بر عهده گرفته است:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ». (حجر/ 9) (به یقین ما خود این ذکر را بتدریج فرو فرستادیم و به یقین ما آن را حفظ کنندهایم).
شبهه تحریف، انحرافی است عظیم، که در ذهن معیوب سادهاندیشان و کجاندیشان رخ نموده است، عجبا، با وجود اینکه خداوند با اشاره به همین قرآن موجود، با غلظت و شدت تأکید میکند ما آن را نازل کردهایم و قطعا ما پاسدار آن هستیم، شبهه تحریف از بعضی، در گذشته بگوش رسیده هنوز هم در گوشه و کنارهایی نغمه آن را ساز میکنند؛ وه! که انسان در توجیه اباطیل از هر موجودی دیگر، گوی سبقت را ربوده است!:
«... وَ کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلًا». (کهف/ 54) امر صیانت قرآن روشنتر از آن است که نیازمند دلیل باشد.
«... قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ ...». (زمر/ 38)
«... وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا». (فرقان/ 32)
قرآن با همین الفاظش از جانب خدا بر قلب مبارک پیامبر به وحی نازل شده است و این مرتبه لفظی، تنزل آن حقیقت ملکوتی قرآن میباشد که در پیشگاه خداست:
«إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ».
(زخرف/ 4 و 3) (بیشک ما آن را- بصورت- قرآنی عربی- با فصاحت و بلاغت- قرار دادیم شاید که شما تعقل نمایید و به یقین آن در حالیکه در مرجع کتاب در پیشگاه ماست براستی بسیار والایی فرزانه است).
عجب از بعضی کجاندیشان (1)که به انکار الهی بودن الفاظ قرآن پرداختند با اینکه اعجاز قرآن قبل از هر چیز بر الفاظ قرآن تکیه دارد «لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ» (2)و با اینکه خداوند با صراحت تمام، عربیّت قرآن را به خود نسبت میدهد! «نعوذ باللّه من سبات العقل و قبح الزّلل». (نهج/ خ 224) نظم و چینش قرآن نیز به امر الهی صورت گرفته است چنانکه قرآن، خود بر این معنی تصریح دارد:
«... وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا». (فرقان/ 32) (... و ما آن را به نحو خاصی چیده و انتظام بخشیدهایم).
این نظم و چینش، به اعتقاد ما، نه تنها در محدوده آیات هر سوره، بلکه در ارتباط با چینش سور نیز مطرح است چینشی که از سوره «فاتحة الکتاب» (حمد) آغاز و به سوره «ناس» ختم میگردد.
(1) 1- قرآن به یقین معجزه الهی است پس طبیعی بود که معتقد شویم همه اجزاء و صفاتش خدایی باشد به گونهای که بصورت مکتوب از آسمان نازل شده باشد همچنانکه تورات چنین بود لیکن ما دلیل قطعی از قرآن و تاریخ نزول قرآن داریم که قرآن، بر قلب پیامبر نازل میشد و حضرت آن را بر کتّاب وحی املاء میفرمود؛ از اینرو، ما به میزان یقین به جنبه بشری قرآن، حق داریم از اعتقاد به اعجاز دست برداریم همچون اوراق، کتابت، اعراب، نقطه گذاری، شمارهبندی آیات، تقسیم به حزب و جزء و علائم وقفگذاری؛ که دلیل قطعی بر آن قائم شده است و کسی در این مسائل تردید بخود راه نداده است امّا بیش از آن، اینکه اسم گذاری سور، نظم آیات و سور که با حقیقت قرآن مرتبط است به دست اصحاب صورت گرفته باشد نه تنها دلیل قطعی نداریم، بلکه حتی خبر واحد بدون معارضی نیز وجود ندارد و صرفا أخبار غیر مستندی معتبر با وجود معارض مطرح است که ارزشی در موضوع بحث ما ندارد خصوصا که دلائل معتبر، مؤیّد دلیل اعجاز میباشد و این مسئله امری اصولی است که در آن به کمتر از دلیل قطعی نمیتوان اعتماد نمود تا چه رسد به اخباری که خود مبتلا به تناقضگویی میباشند.
2- تحدّی (2)قرآن به آوردن همانند قرآن و یا ده سوره و یا حداقل یک سوره تعلق
گرفته است ولو سوره کوثر باشد که چهار آیه است ولی هرگز تحدّی به آیات مطرح نگشته است و این خود نشان میدهد ترکیب آیات سور در معجزه بلاغی قرآن، دخالت تام دارد پس نظم و چینش آیات هر سوره، خدائی است.
3- تعبیر «سوره» که از سور بلد (حصار مرتفع و مستحکم دور شهر) گرفته شده است اشاره به مجموعه دارای انسجام و ارتباط مستحکم دارد که ترکیبی مستحکم و شکیل را پدید آورده است که از نفوذ هر بیگانهای به میان خود اباء دارند.
4- نام «کتاب» بر کل قرآن و «فاتحة الکتاب» بر سوره حمد، نشانگر مجموعه منسجم و هماهنگی است که شروعش با سوره حمد میباشد وگرنه به مجموع متفرق پراکنده، «کتاب» اطلاق نمیشود؛ تأکید بر نام «فاتحة الکتاب» در احادیث فراوان مؤید این سخن میباشد.
5- سوره حمد «ام القرآن» نام دارد که با توجه به سوره حجر/ 87، آیه محکم و متشابه، و محتوای سوره حمد، میبینیم فهرست کلی قرآن و از محکمترین آیات قرآن میباشد که خلاصه قرآن محسوب میشود با توجه به نام «فاتحة الکتاب» و در ابتداء بودن سوره، بروشنی در مییابیم یک حسابگری و نظمی الهی در این گزینش نهفته است و الّا نام «آغازگر کتاب» بر سورهای که اولین سوره نازل شده نیست معنایی پیدا نمیکند و لغو مینماید.
6- ضرورت «حالّ و مرتحل» (1)بودن قاری و سیر منظم قرائتش از سوره حمد تا سوره ناس نشان میدهد قرآن همچون منزلگاههای یک سفر، مبدأ و مقصد و مسیری مشخص دارد که باید بطور منظم، منزل به منزل طی شود و الّا امر به این سیر معنی نداشت.
1) 1. در بحث پیوستگی قرائت فصل چهارم، بخش ترتیل در لفظ حدیث فوق آمده است.
7- اسامی سور بسیاری در احادیث، نشان میدهد سورهها در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله با نظم خاص خویش مطرح بودهاند و اسامی نیز بدستور وحی مطرح شده است، نقل ثواب سورهها از پیامبر با همین نظم کنونی و با همین اسامی، توسط عبد الله بن عباس و دیگران، مؤید مطلب میباشد.
8- آیه «رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا» بوضوح نشانگر چینش خاص و هدفدار قرآن میباشد.
9- آیه «إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» در سوره قیامت بوضوح جمع تمام قرآن را به خدا نسبت میدهد. (1)
10- اگر تنظیم سور و آیات بدست اصحاب میبود براحتی و حدت نظر در تنظیم حاصل نمیگشت و بیدغدغه از کنار آن نمیگذشتند چرا که «قداست عظیم قرآن»، در کنار «حساسیّت شدید» مسلمین نسبت به حفظ و صیانت قرآن بهمراه «اختلاف سلیقهها و نظرات»، کافی بود فتنهای عظیم را براه اندازد، حال آنکه ما هیچ گزارشی در زمینه اختلاف اصحاب در مورد تنظیم آیات و سور نمیبینیم، و این خود، گواه روشنی است که نظم آیات و سور بدست وحی صورت گرفته بود که چنین بر آن وحدت داشتند؛ قصه حساسیت شدید ابی بن کعب در حفظ اعراب جرّ «وَ الْأَنْصارِ» (2)(توبه/ 100) در برابر خلیفه دوم و اعتراض شدید ابوذر و دیگران بر معاویه و عثمان و کعب الأحبار، در حذف «واو» آیه «وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ» (توبه/ 34) مطلب ما را تأکید میکند.
11- نظم سور بدست اصحاب، باید یا بر اساس حجم آیات و یا مقدار آیات هر سوره صورت گرفته باشد تا اختلافی در میان نباشد حال آنکه نظم سور، نه با حجم آیات هماهنگ است و نه با مقدار آیات تناسب دارد و در عین حال هم، اصحاب با
هم اختلافی نداشتهاند! و این نیست مگر آنکه دست وحی در کار بوده است و هرگز امر تنظیم معجزه رسالت، به اصحاب واگذار نشده بود.
12- از سخن منافقان در سوره توبه و محمد صلی الله علیه و آله (1)بر میآید که ارتکاز ذهنی مردم بر نزول سورهای قرآن بوده است و احادیث تعیین جایگاه آیات منفرد در سوره بقره و توبه و غیره، نشان میدهد که انسجام آیات در سور توسط وحی صورت میپذیرفت.
13- در حدیث متواتر ثقلین، پیامبر «کتاب» و «عترت» را در میان امت به ودیعت و امانت میگذارد که گویای جمعآوری و تنظیم آیات میباشد وگرنه معنی ندارد که پیامبر به قطعات پراکنده در خانههای اصحاب اشاره نماید که من آنها را در میان شما به امانت گذاردم که این وضعیت خود، خوف خلل و صدمه در امانت را پدید میآورد که نقض غرض میباشد و این امر از یک فرد عادی نسبت به یک مسئله به این مهمی، انتظار نمیرود تا چه رسد به یک رهبر آنهم سید رسل که کتاب دینش باید تا قیام قیامت از دستبرد و گزند حوادث، مصون بماند! 14- اگر جمعآوری و تنظیم، یک ضرورت حیاتی دینی است پیامبر قبل از اصحاب سزاوار به این امر میباشد، پس چگونه میشود پیامبر به این ضرورت حیاتی نپرداخته است و امر آن را به بعد از رحلت خویش، موکول کرده است حال آنکه حضرتش بارها به فتنههای سهمگین پس از رحلت خویش اشاره کرده و ابراز نگرانی نموده بود! 15- خانه نشینی حضرت امیر علیه السلام برای جمعآوری قرآن ناظر به تفسیر آیات در کنار آیات بود که در بیان حضرت پس از جمعآوری منعکس است و ترتیب نزول سور
1) 1. (توبه/ 64، 86، 124 و 127)؛ (نور/ 1)؛ (محمد/ 20).
بر اساس سال نزول جهت امر تفسیر بود نه بعنوان اینکه منافی نظم قرآن فعلی باشد.
تعارض اخبار جمعآوری در زمان خلفاء و اختلاف کثیر در جزئیات، مسئله را بشدت موهون مینماید و انگیزهها و اغراض سیاسی آلوده را در جعل این اخبار، جهت فضیلت تراشی، بنظر میآورد.
16- عدم ارتباط ظاهری میان بعضی از آیات در سور مائده، احزاب و غیره، نه تنها دلیل بر عدم ارتباط و نفی چینش الهی نیست، بلکه خود دلیل محکمی بر چینش الهی است! چرا که نظری به آیه «اکمال دین» در میان آیه «أکل میته»، و آیه «تطهیر» در میان آیات «در مورد همسران پیامبر» نشان میدهد در این چینش عمدی در کار است و بنظر ابتدایی به قبل و بعد خویش نامربوط میباشد همچنانکه آیه ابلاغ وصایت علی علیه السلام (مائده/ 67) در میان آیات اهل کتاب آمده است؛ لیکن نکته مهم اینجاست که عقل عادی اصحاب با سلیقههای متفاوت، هرگز اجازه نمیداد این آیات خصوصا آیات اکمال دین و ابلاغ وصایت در موضع مذکور قرار گیرد و قطعا با مخالفت مواجه میشد حال آنکه، هیچ کس نسبت به این چینش بظاهر نامربوط، اعتراضی ننموده است که خود حکایتگر ارتباطی پنهان در آیات و سرّی الهی در چینش مذکور میباشد که همچون چراغ قرمزی ذهنها را به خود متوجه مینماید.
عجبا که عدم درک ارتباط ظاهری میان آیات، مستندی بر عدم ارتباط در آیات باشد! آخر مگر نه اینکه علم ما بسیار محدود و اسرار قرآن پایانی ندارد، پس چگونه است که بجای فروتنی و تواضع همچون راسخان در علم، در برابر مجهولات قرآن، به نفی غیر مدرک خویش میپردازیم؟
و این خطری است که «راسخان در علم» از آن بیمناک بودهاند!:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».
(آل عمران/ 8)
(پروردگارا دلهایمان را بعد از آنکه ما را هدایت نمودی، منحرف مگردان و از پیشگاه خویش برایمان رحمتی بخش، چرا که به یقین فقط تو یگانه بخشندهای).
بگذریم، از اصل خدایی بودن لفظ و چینش قرآن، اصولی منشعب میشود:
«لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ کُنَّا فاعِلِینَ». (انبیاء/ 17) خداوند حکیم علی الإطلاق است و از حکیم لغو و بیهودهگویی، سر نمیزند پس باید تمامی نکات کوچک و بزرگ، حتی وجود «واو» یا عدم آن در آیه، بدقت مورد توجه قرار گیرد.
مثلا، در آیه «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» (انعام/ 75)، بنظر میآید «واو» بر سر «لیکون» زیادی است، چرا که بر سر جمله تعلیل و یا کلمه تعلیل (مفعول له)، «واو» در نمیآید، حال آنکه دقت در بلاغت آیه نشان میدهد، ارائه ملکوت هستی به ابراهیم علیه السلام نتایج و علل بیشماری داشت که از عظمت قابل ذکر نیست و فقط به اشاره، یکی را مطرح مینماید که حصول یقین تام برای حضرت میباشد (عطف به «مفعول له» محذوف).
حکیم بجا و هدفدار سخن میگوید و هر کلامی و لفظی در سخن حکیم، جایگاهی مناسب خویش دارد و هرگز در مورد خداوند دو تعبیر مشابه بدون افاده معنی تازهای، سر نمیزند که همان زیادهگویی و لغوگویی را نتیجه میدهد که ذات مقدسش بری است خصوصا قرآنی که همچون نظام تکوین هر جزئش در ساختمان زیبا و شکیل و عمیق و بنیادین آن، بر اساس محاسبهای دقیق و حکمتی عمیق بکار رفته است، قرآنی
که خود به صفت حکمت متصف میباشد: «وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ». (یس/ 2) مثلا، در آیه «وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ» (1)، بعضی «حکمة» را «قرآن» معنی کردهاند و «کتاب» را نیز قرآن گرفتهاند! حال آنکه «کتاب و حکمت» در این آیه، مجموعا قرآن را تشکیل میدهند که اولی فرامین صادره برای عمل است (احکام)، و دوّمی، «فلسفه و اسرار احکام» (2)میباشد که امری بسیار عمیق و باطنی است.
«... وَ ما هِیَ إِلَّا ذِکْری لِلْبَشَرِ». (مدثر/ 31)
«... یجری کما تجری الشّمس و القمر ...». (المیزان، ج 3، ص 72)
قرآن، خورشید جاری در بستر زمان میباشد و همه مکانها و زمانها را تا قیامت، در هنگام نزول مدنظر داشت چرا که مظهر احاطه و نظارت الهی بر گذشته و حال و آینده میباشد از اینرو، پیام قرآن مقید به هیچ مکان و زمانی، حتی زمان و مکان نزول نمیباشد؛ در غیر این صورت قرآن نمیتوانست برای آیندگان، پیامی داشته باشد:
«و لو أنّ الآیة إذا نزلت فی قوم ثمّ مات القوم ماتت الآیة، لما بقی من القرآن شیء، و لکنّ القرآن یجری أوّله علی آخره ما دامت السّموات و الأرض و لکلّ قوم آیة یتلونها هم منها من خیر او شرّ». امام باقر علیه السلام (ص 73) (و اگر آیه هرگاه در خصوص قومی نازل شود سپس آن قوم بمیرند، آیه نیز میمیرد، که بیشک از قرآن- دیگر- چیزی باقی نخواهد ماند، و لیکن قرآن از اول تا آخرش
جریان دارد مادامی که آسمانها و زمین استمرار دارند و برای هر قومی آیهای است که آن را تلاوت مینمایند- باید تلاوت نمایند یا از آن پیروی خواهند نمود- در حالیکه ایشان نسبت به آن- آیه- در خیر یا شر خواهند بود).
از ابدی بودن قرآن، اصولی نتیجه میشود:
اقتضای ابدی بودن قرآن، عدم اهمیت مکان و زمان خاص میباشد از اینرو، مبنای قرآن عدم توجه و ذکر موقعیتهای تاریخی و جغرافیایی است مگر آن مقدار که موجب رفع ابهام در پیام هدایتی قرآن گردد و یا اینکه نکته مهمّی در ذکر زمان و مکان مطرح باشد که باید با دقت به کشف آن همت گماشت.
مثلا، بر خلاف عادت معمول قرآن، حدود زمانی حوادث طالوت و جالوت مشخص میگردد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ...»
(بقره/ 246)، که با دقت در مییابیم قید زمانی «پس از موسی» اشاره به استمرار رفتارهای مشابه آنان در زمان حضرت موسی علیه السلام دارد و نیز استمرار عقوبتهای چهل سالهای که از زمان استقرار در صحرای سیناء به آن مبتلا شدند؛ این اشارات ترسیمی از وضعیت کنونی در قصه طالوت و جالوت بدست میدهد که با وجود چنین خفتهای مستمر و عقوبتهای گوناگون، دوباره کوتاهی نمودند! و پس از سالهای مدید کار تبلیغی انبیاء بنی اسرائیل، هنوز متحوّل نشده، معیارهای جاهلی بر فکر و روحشان حکومت میکند.
مثال دیگر: قرآن طی چندین آیه، بنظر، موقعیت جغرافیایی دقیق تکلم با موسی علیه السلام را ذکر مینماید که در قرآن بیسابقه میباشد: «... إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً، فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ، وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ
قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ، ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَیْنا» (1)این تعبیرات، جهت بیان جغرافیایی منطقه وحی نیست، بلکه بیان منطقه معنوی وحی را نظر دارد که به بعضی از آن در بحث «سمبلیک بودن آیات و نمونههای تدبر» خواهیم پرداخت.
اعداد، اسامی، خصوصیات و حالات جزئی روزمره، جایی در بیانات قرآنی ندارند- بر خلاف بشر که اسیر روزمرگی است و جزئیات، برایش بسیار جذّابیت و اهمیت دارد- از اینرو، قرآن با سماجت عجیبی از ذکر آنها خودداری مینماید تا ما را از مسائل پوچ بیرون آورده در مسائل اساسی و جدی سیر دهد مسئلهای که در تفاسیر بسیاری، مورد غفلت قرار گرفته است.
قصه اصحاب کهف را میبینیم که با وجود کنجکاوی افراد از تصریح تعداد آنان خودداری مینماید: «سَیَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ ...».
همچنین از ذکر نام حتی بسیاری از انبیاء همچون خضر، عزیر، سموئیل و ...
خودداری نموده به وصفشان اشاره دارد، شاید بسیار مورد تعجب واقع شود اگر ببینیم در طول قصه حوادث حضرت موسی علیه السلام از قبل از تولد تا غرق فرعون و استقرار در صحرای سیناء و ذکر حوادث بسیار، تنها نام شش نفر آمده است! (موسی، هارون، یوسف، هامان، قارون، فرعون) که حتی «فرعون» لقب است (اشاره به گردنکشی او) و اسم نیست در حالیکه بیش از بیست شخصیّت مشخص در قصه مطرح است که با وصف مطرح گشتهاند و شخصیتهای بسیاری که صرفا با وصف کلی آمدهاند.
1) 1. بترتیب (طه/ 12؛ قصص/ 30، 44، 46).
با این وسواس در عدم ذکر، بناگاه میبینیم که قرآن بر ذکر دوازده سبط و قبیله بودن بنی اسرائیل، اصرار میورزد که با این توجه، موجب شگفتی است: «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً، ... فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً ...، ... وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً ...». (1)
و یا میبینیم به ذکر مشخص درخواستهای بنی اسرائیل اصرار دارد: سبزی، خیار، سیر و گندم و نخود، عدس، پیاز و غیره!: «... مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها ...».
(بقره/ 61) و یا در قصه «زید بن حارثه و زینب بنت جحش» (2)، با تعجّب میبینیم نام زید در قرآن آمده است: «فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها ...» با اینکه از ذکر نام ائمه معصومین علیهم السلام و نام بسیاری از انبیاء خودداری شده است! این عدول از اصل، مانند چراغ قرمز چشمک زنی است که میخواهد ما را به نکته مهمی توجّه دهد و ما را به دقت و کاوش در علت آن کشاند، از اینرو، در امر تدبر باید با هشیاری این نکات را مد نظر گرفت:
ذکر عدد، با توجه به روایات، ما را به مسئله مهم تعداد اوصیاء رسول خدا صلی الله علیه و آله میکشاند:
«ألخلفاء من بعدی اثنی عشر». (ص) «عن ابن مسعود، أنّه سئل کم یملک هذه الأمّة من خلیفة؟ فقال سألنا عنها رسول اللّه صلی الله علیه و آله فقال: اثنی عشر کعدّة بنی اسرائیل» (در المنثور ذیل آیه 12 مائده) و ذکر جزئیات درخواستها در برابر «منّ و سلوی» (دو غذای غیبی مستمر)، تنوع
طلبی و میزان پستی و انحطاط روحی آنان را ترسیم مینماید.
و ذکر نام «زید» به جهت سد شکنی سنت جاهلی و رفع شبهه از اذهان و تبلیغات سوء منافقان آمده است تا مبادا شبهه کنند این زنی که خدا به عقد پیامبر در آورده است همسر زید نیست و حرمت ازدواج با همسر پسر خوانده، همچنان بقوت خود باقی است و همچنین رفع اتّهام ناروا از دخالت پیامبر در جدایی میان «زید و زینب»، جهت (نعوذ بالله) إطفاء غریزه جنسی میباشد، امری که تاکنون، شیاطین از این نسبت ناجوانمردانه، دست برنداشته و پیوسته تبلیغش مینمایند.
عدم ذکر خصوصیات و حالات روزمره نیز با مروری گذرا بر قصص قرآن و آیات ناظر به حوادث صدر اسلام، روشن میگردد که بسیار مایه اعجاب و شگفت محققین و تحلیلگران بشری است چرا که این نحوه سخن گفتن و از حوادث گزارش دادن در میان بشر تاکنون سابقه نداشته، بسیار غیر عادی است؛ گویا که گوینده قرآن اصلا بر کنار از حالات و خصوصیات بشری است و فراتر از عواطف شخصی و حساسیتهای گذرا و تأثرات روزمره است که این خود دریچهای است به کشف منشأ غیبی قرآن و شناسایی گوینده آن:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
(نساء/ 82) «تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ». (هود/ 49) (آن از اخبار مهم غیبی- نه اخبار روزمره- است که بسوی تو وحی مینماییم، حال آنکه قبل از این- گزارش- نه تو میتوانستی به آن آگاهی یابی و نه قوم تو، پس- با توجه به این حضور و احاطه خداوندی- صبر پیشه کن چرا که به یقین، عاقبت به متقین اختصاص دارد).
با این وجود با کمال تعجب در مواردی ذکر خصوصیات و حالات جزئی را میبینیم که بسیار سؤال برانگیز است، مثلا، هنگام إخبار مأموریت نابودی قوم لوط، به حضرت ابراهیم علیه السلام توسط فرشتگان، قرآن کریم از ایستاده بودن همسر ابراهیم علیه السلام و خنده بلندش، گزارش میدهد که با توجه به عادت قرآن عجیب مینماید:
«... قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوطٍ وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ ...». (هود/ 71- 70) و عجبتر آنکه مفسرین «قائمة» را «کمر به خدمت میهمان» گرفتهاند و «ضحکت» را «جریان عادت زنانه» معنی کردهاند حال آنکه نه سیاق آیه، معنی اوّل را تأیید میکند و نه لغت، معنی دوم را برای انسان شهادت میدهد و اگر چنین بود مناسبتر این بود که قبل از شنیدن خبر مأموریت هلاکت قوم لوط، مطرح شود و دیگر آنکه در نمونههای دیگر همچون حضرت زکریا علیه السلام و همسرش که مشابه این بشارت میباشد از «جریان عادت زنانه» سخنی بمیان نیست، بلکه بالاتر سوره ذاریات/ 29، نشان میدهد که همسر ابراهیم علیه السلام پس از شنیدن مژده فرزند داشتن با کمال تعجب از عقیم بودن خود سخن میگوید: و قالت عجوز عقیم».
و دیگر اینکه ابراز تعجب از زایمان در شرایط «عجوز» بودن (عجز جسمی از فرزند داشتن) پس از شنیدن خبر مژده در همین سوره هود، دلیل دیگری است بر اینکه «جریان عادت زنانه» مطرح نیست و الّا پس از «حیض شدن» دیگر نه تعجب شدید از زایمان موردی دارد و نه ذکر «عجوز بودن» که به عدم امکان زایمان و عقیم بودن اشاره دارد، معنی صحیحی پیدا میکند پس بناچار با سیر و مرور در جریان سیاقی آیات از ابتدای قصه تا انتهاء در این سوره به نکتهای مهم میرسیم که در سورههای دیگر نیز تأکید میشود:
مگر نه اینکه قوم لوط از زنان بریده بودند و به همجنس خویش مشغول؟!؛ و مگر نه
اینکه عمق چنین فاجعهای را زنان بهتر در مییابند؟، چرا که ادامه و شیوع این چنین جنایتی، قربانی شدن و محرومیت آنان را بدنبال میآورد.
پس طبیعی است که همسر حضرت با شنیدن برنامه هلاکت قوم لوط، از عمق جانش با صدای بلند بخندد و خوشحال باشد در حالیکه حضرت ابراهیم علیه السلام از سر دلسوزی با فرشتگان، جهت تأخیر عذاب، جروبحث مینماید!:
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْری یُجادِلُنا فِی قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ». [75]
و از طرفی میبینیم بر عکس همسر ابراهیم علیه السلام ، همسر لوط به کار واسطه گری این جنایت، آلوده است! و طبق احادیث فراوانی با کف زدن و سوت زدن! و آتش روشن کردن قوم تبهکار را از وجود میهمانان خوش سیما در منزلش آگاه نمود! در حالیکه همسرش، لوط علیه السلام ، در برابر فشار قوم، با اضطرار از خدا، علیه آنان درخواست یاری مینماید:
«قالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ». (هود/ 80) «قالَ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ». (عنکبوت/ 30) این تقابل زیبا در این آیات، ما را به اندیشه و سؤال میکشاند: چرا این دو زن تا این حد متضاد عمل نمودند؟!؛ با این سؤال تعبیر «قائمة» پاسخی است به سؤال، چرا که همسر ابراهیم علیه السلام زنی متعادل و قائم است و در سلامتی اخلاقی و روانی زنانگی بسر میبرد، در حالیکه همسر لوط شخصیتی است مسخ شده که از حالات زنانگی خویش منفصل شده، صفت مردان را پیدا کرده است! تعبیر ضمیر مذکر «إنّه» برای این زن در این سوره و تعبیر «عجوز بودن» از جانب خدا برای او در سورههای دیگر نکته فوق را بروشنی نشان میدهد:
«وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ إِنَّهُ (1)
چرا بجای «ها» «ه» بکار رفته است؟!
مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ ...». (هود/ 81) (و کسی از شما جز زن تو جا نماند چرا که قطعا او را اصابت کننده است آنچه که به آنان اصابت نماید).«فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغابِرِینَ». (شعراء/ 172- 171) این توضیح از «قائمة» منافاتی ندارد که همسر حضرت ابراهیم علیه السلام ایستاده باشد، بلکه این ظهور بجای خود محفوظ میباشد (2)و در عین حال دریچهای است برای القاء پیام مذکور که نمونهای است از تلفیق «واقعیت و پیام» که اصطلاحا «سمبلیک (نمادین)» نام دارد که در اصل ششم، توضیحش خواهد آمد.
قرآن کلام خداست که مستقیما همه مردم قرون و اعصار آینده را مورد خطاب قرار میدهد و تعبیرات «یا أَیُّهَا النَّاسُ»، «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» بالمطابقه در همه زمانها میتواند مصداق داشته باشد، مگر خطابات خاص نبی اکرم صلی الله علیه و آله که با حفظ بعضی اختصاصات برای رسول خدا، آنها را نیز با تنزّل میتوان به رهبران دینی و رسالتمندان الهی تطبیق داد و این همان، نتیجه حیّ بودن و جاری بودن قرآن در بستر زمان میباشد و اینگونه نیست که خطابات قرآن صرفا به زمان رسول خدا اختصاص داشته باشد و سپس
1) 1. ممکن است گفته ضمیر «إنّه»، ضمیر شأن میباشد که در مورد زن و مرد هر دو بکار میرود، اوّلا بعد از ضمیر شأن جمله میآید نه مفرد، ثانیا بر فرض برای هر دو بکار رود، لیکن، باز این سؤال مطرح است:
2) 2. و اگر حدیث معتبری نیز بر کلمه «ضحکت» بمعنی «حاضت» داشته باشیم باز سیاق اقتضاء دارد که معنی خندیدن محفوظ بماند لیکن معنی «حاضت» از سیاق بسیار بعید بنظر میآید. رک: تفسیر نمونه ذیل آیه سوره هود.
با ضمیمه کردن قاعده شمول تکالیف برای آیندگان، غیر مستقیم آنان را دربر گیرد.
این مخاطبه و حضور مستقیم تأثیر شگرفی در اخذ و تلقّی مخاطبین دارد و مایه تثبیت فوق العاده روحیه مؤمنین و هدایت آنان دارد از اینرو در احادیث آمده است که از ادب تلاوت قرآن است که وقتی به خطاب «یا أیّها الّذین آمنوا» رسیدید «لبّیک» بگویید، همانگونه که در اعلان حج توسط حضرت ابراهیم علیه السلام نیز آمده است که از آیندگانی که در صلب افراد بودند به ندای حضرت لبیک گفتند و هر که یک بار جواب داد یکبار حج میکند و هر که دوبار، دوبار و همینطور.
این خطاب و حضور، نظارت مستقیم قرآن بر مشکلات فردی و اجتماعی مؤمنین را مطرح میکند، این توجه باعث میشود مؤمنین با انگیزه شدیدی قرآن را مرجع حل و فصل تعارضات و مشکلات فردی و اجتماعی خویش قرار دهند و فرامین او را بر جزء جزء زندگیشان حاکمیّت بخشند مرجعی که مقام عصمت را داشته، مطمئنترین مشاور زندگی مؤمنین میباشد.
علاوه بر این مخاطبه، تلقی فراتری نیز از خطاب مطرح است که حتی قصص قرآن را نیز دربر میگیرد که در بحث شیوههای تدبر در بخش ترتیل در معنی خواهد آمد.
«... یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ». (جن/ 2)
«... وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ...». (جمعه/ 2)
«بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق». (ص)
قرآن کتاب هدایت و تربیت فرد و جامعه است بسوی رشد و تعالی و بروز ارزشهای الهی در وجود انسان و صحنه اجتماع؛ از اینرو هر آنچه که در این حوزه ضروری است
در قرآن مطرح گشته است «تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» (1)و هر چه که نقشی در امر تربیت و هدایت ندارد به کنار گذاشته شده است و لو که برای مردم بسیار جذّاب و شنیدنی باشد.
از این اصل، اصولی متفرع میشود:
قرآن بجای مسائل روزمره به بیان حقایق میپردازد که در هر عصر و زمان، راهنمای زندگی بشر میباشد و در این راستا، تنها از واقعیات زندگی بشر و واقعیات جهان هستی مدد میگیرد و هرگز برای رسیدن به مطلوب از مسائل غیر واقعی استفاده نمیکند و لو اینکه در قالب قصههای تخیلی و حوادث غیر واقعی، میتوان نکات تربیتی بسیاری را مطرح نمود و لیکن قرآن از این روش پیروی ننموده، درسهای تربیتی و هدایتی را از متن حوادث بوقوع پیوسته استخراج مینماید؛ و بعبارت دیگر، هرگز از دروغ برای رسیدن به حقیقتی در قرآن استفاده نشده است، این نکته با توجه به تأکیدات قرآن، بروشنی در آیات دیده میشود:
«وَ کُلًّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فِی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری لِلْمُؤْمِنِینَ». (هود/ 120) (و هر یک را که از اخبار مهم رسولان بر تو با تحلیل و بررسی قصه میکنیم محتوایی است که با آن دل پر التهاب تو را ثبات میبخشیم و در این- قصه گویی- حق بسراغت آمده است، و موعظه و ذکری فراوان برای مؤمنان- آمده است-).
تعبیر «أنباء»، اخبار واقعی مهم را نظر دارد و تعبیر «حق»، واقعی بودن و حقیقت داشتن، هر دو را دربر دارد چرا که «حق» آن چیزی است که ثابت و واقعی است و دروغ
1) 1. (نحل/ 89).
در آن راه ندارد و در مقابل باطل امری دروغ و فریبنده و زایل شدنی میباشد و اساسا «حق» از «صدق»، و «باطل» از «کذب»، جدا نمیشود؛ تمام آیاتی که برای همه قرآن بطور مطلق، صفت حق بودن را مطرح مینماید، مسئله را تأکید میکنند؛ هم چنین آیاتی که نسبت «افک» (میل از صدق به کذب و از حق به باطل) و نسبت «افترای به کذب»، «اسطوره بودن (حوادث تخیلی و دروغین)» و دیگر نسبتهای مشابه را بشدت رد میکنند، همه شهادت بر مطلب میدهند:
«وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذا إِلَّا إِفْکٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً وَ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلًا».
(فرقان/ 5) (و کسانی که کفر ورزیدند گفتند که این نیست مگر دروغی که آن را بافته است و بر آن قومی دیگر- غیر عرب- یاریش دادهاند پس بحقیقت ظلم و ناروایی زشت را مرتکب شدند و گفتند افسانههای پیشینیان است که آن را به دروغ رونویسی کرده است پس بر او صبحگاه و عصر دیکته میشود).
«لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَری وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ ...». (یوسف/ 111) (بحقیقت قسم در قصص آنان- انبیاء- عبرتی است برای صاحبان خرد، آن- قرآن- نمیتواند سخن تازهای باشد که بدروغ بافته شده است و لیکن تصدیق کننده حقایقی است که در برابرش مطرح است و تشریح کننده هر چیزی است ...).
استدلال بر عدم بکارگیری دروغ، شاید موجب شگفتی گردد که مطلب نیازی به دلیل ندارد، لیکن ادّعای مذکور از بعضی مدعیان روشنفکری، ما را به توضیح کشاند.
استدلال بر وجود مجاز و تشبیه در قرآن، ربطی به ادعای مذکور ندارد و تشبیه و مجاز از مقوله دروغ نیست؛ بر فرض، مجازگویی از قبیل نسبتهای غلو و دروغ باشد در
قرآن چنین تشبیهی وجود ندارد و تشبیهات، همه، نسبت واقعی را مطرح مینمایند؛ و دیگر اینکه، تشبیهات در قرآن، مثل میباشند که تنزیل مطلب در قالبی محسوس و قابل درک میباشد که ربطی به دروغ ندارد، (1)در غیر این صورت باید مدّعی ادعا کند که قرآن ملفوظ که تنزیل یافته، «قرآن لدی الله» میباشد (نعوذ بالله) بدروغ، جلوه حقیقت خویش میباشد! حال آنکه مثل، بیانگر مراتب حقایق است، مرتبهای که در حد فهم عموم باشد.
قرآن کریم در عین حال که از واقعیات سخن میگوید بیانش «رمزی و سمبلیک» میباشد. بدین معنی که از بیان امور خارجی واقعی، علاوه بر واقعیت، معانی هدایتی و تربیتی را اشاره دارد و از دل واقعیت، نقبی به درون حقایق متعالی میزند که در واقع «واقعیت و پیام» را با هم جمع نموده است، مگر نه اینکه قرآن از «آیات» تشکیل شده است؛ «آیه» یعنی نشان و علامت که ما را به ماوراء خویش هدایت میکند و این معنی اختصاصی به قرآن ندارد همه پدیدهها، آیات و کلمات خدا هستند که نشان از خدا دارند و حامل پیام الهی میباشند پس آیات الهی در کتاب تشریع، «قرآن»، و در کتاب تکوین، «هستی»، همه سمبلیک هستند.
مثلا، تعبیر «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً». (طه/ 12)، بظاهر در آوردن کفشها را مطرح مینماید چرا که حضرت موسی در وادی مقدس «طوی» قرار دارد و در
1) 1. در مثلها یا واقعیتی مشخص مطرح است مانند (آل عمران/ 59؛ حشر/ 15، 16؛ نحل/ 112؛ یس/ 13؛ تحریم/ 10 و غیره) و یا فرضی است کلی که مصادیق فراوانی دارد مانند: (بقره/ 17، 171، 261، 265؛ آل عمران/ 117؛ اعراف/ 176؛ یونس/ 24 و غیره) و یا واقعیتی معنوی را اشاره دارد مانند: (حج/ 31؛ زمر/ 29 و غیره)
مکان مقدس نباید با کفش رفت؛ این معنی ظاهری در عین حال که واقعا جزء دستور خداست لیکن تمام مطلب نیست بلکه به «رفع دو خوف نیز اشاره دارد که یکی خوف از تلف شدن همسرش میباشد که در حال زایمان بسر میبرد و دیگری خوف از فرعون میباشد که فکرش را بخود مشغول داشتهاند». (1)
و یا اینکه به «زدودن عشق به همسرش در مقابل عشق به خدا و صرف توجه از غیر خدا به خدا» (2)، نظر دارد که هر دو در احادیث آمده است و در واقع أمور ظاهری، حقیقتی را در باطن خویش مطرح مینمایند که با استفاده از شواهد لفظی در آیات و احادیث، حقایق ظریف بسیاری در آیات، بدست میآید؛ با توجه به توضیح احادیث، تعلیل «إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً» معنی باطنی را اشاره دارد: «چونکه تو در وادی مقدس محبت خدا قرار گرفتهای که «طوی» است، پس قلبت را از هر گونه خوف و هراس و عشق و محبت به غیر، فارغ گردان»؛ ذکر «طوی» نیز در عین نام درّه، امری باطنی را نظر دارد که قابل تأمل است.
در احادیث، آمده است که «از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد چرا این وادی، «مقدس» نامیده شده است؟ فرمود: بجهت اینکه ارواح در آن به قداست رسیدهاند و فرشتگان برگزیده شدهاند و خدای عزیز و جلیل در آن با موسی سخن نموده است». (3)
میبینیم که حدیث مذکور نیز سمبلیک بودن بیانات قرآنی را در نقل حوادث و ذکر اوامر و غیره نشان میدهد، (4)چرا که «اصطفاء فرشتگان» ربطی به منطقه جغرافیایی خاص ندارد و امری معنوی است.
قرآن در مواقع بسیاری، افکار و عقاید و عملکرد اقوام و گروههای مختلف را مطرح مینماید تا صحت و سقم آنها را با دقت و ظرافت مورد ارزیابی قرار دهد و مخاطبین خود را از اسارت افکار و عقاید پوچ و رفتار غلط، نجات دهد:
«... وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ ...». (اعراف/ 157) و هرگز قرآن در برابر بیان افکار و عقاید با بیطرفی برخورد نمیکند، بلکه بروشنی موضع قاطع خویش را اعلام مینماید چرا که قرآن کتاب روشنگر (مبین) است که هرگونه شبههای را مرتفع مینماید و اجازه نمیدهد در حوزه هدایت و تربیت، امری مبهم بماند.
غفلت از نکته مهم فوق، بسیاری از مفسرین را به برداشتهای ناروا از آیات کشانده است و یا از فهم نکات بسیاری، محروم نموده است.
بعنوان مثال، نظر ملکه سبا در مورد عملکرد پادشاهان، در سوره نمل آیه 34 مطرح میگردد:
«إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ».
(پادشاهان بیشک هرگاه به سرزمینی داخل شوند آن را تباه میکنند و عزیزان اهل آن را ذلیل مینمایند و پیوسته مشابه آن عمل مینمایند).
تعبیر «وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ» تأییدی است از جانب خدا که نسبت به سخن ملکه، ابراز شده است.
با این توجه وقتی میبینیم مفسران، عامل طولانی شدن زندان حضرت یوسف علیه السلام را «توسل بغیر» مطرح مینمایند، به خطای فاحش آنان پی میبریم چرا که تنها،
سکوت قرآن در برابر عملکرد حضرت یوسف علیه السلام و عدم توبیخ و مذمت او، ما را به خطای در برداشت، متوجه مینماید و با دقت بیشتر به فاسد بودن دلایل آنها پی میبریم؛ چرا که، شیطان، غلام را به فراموشی انداخته بود نه یوسف علیه السلام (1)را؛ دیگر اینکه، استفاده از ابزار ملازم با توکل بر خداست (إعقل و توکّل) (2)و سوم اینکه، استفاده از ابزار، تکلیفی است شرعی که کوتاهی از آن مؤاخذه دارد نه استفاده از آن! (3)
سوره نمل، قصه سلیمان علیه السلام و غیره و روایاتی که بنحو کلی یا موردی، وارد شدهاند: «أبی اللّه أن یجری الأمور إلّا بأسبابها».
، و چهارم اینکه اگر حضرت بفرض از یاد خدا غافل شده باشد، آیات باید پس و پیش میبود نه بدینگونه که در قرآن آمده است؛ و دست آخر اینکه، خداوند کوچکترین خطای انبیاء را (و لو به بیان مشهور، «ترک اولی» باشد) با حساسیت شدیدی مطرح مینماید و در پی آن از استغفار و توبه آنان گزارش میدهد همانگونه که در مورد حضرت آدم علیه السلام ، موسی علیه السلام ، داود علیه السلام و یونس علیه السلام میبینیم، حال آنکه در این آیات هیچ سخنی از توبه و استغفار و عذرخواهی یوسف علیه السلام نیامده است که نشان میدهد از حضرت، بهیچ وجه، کوچکترین خطایی سر نزده است و الا باید ذکر میشد؛ هم چنین است برداشتهای غلط دیگری که در عملکرد حضرت، در این سوره، مطرح نمودهاند.قرآن، کتاب هدایت و تربیت فکر و روح انسان است نه کتاب علوم تجربی، و اساسا
1) 1. تعبیر «وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» (یوسف/ 45) شاهد مطلب است.
2) 2. بیان رسول خدا به عرب شتر گم کرده.
3) 3. شاهد بر سخن تمام آیاتی که امر به استفاده از وسایل میکند: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ». (انفال/ 60 و غیره) و آیاتی که بکارگیری و استمداد از ابزار را در مورد انبیاء مطرح میکند:
وحی به حوزههایی میپردازد که عقل بشری از دسترسی به آن حوزهها ناتوان است، و پرداختن به آن، ضروری میباشد که همان پاسخ به مسائل اساسی زندگی میباشد: ما که هستیم؟، از کجا آمدهایم؟ به کجا میرویم؟ و به کجا باید برویم؟ و چه گونه باید برویم؟
از اینرو، قرآن به بیان قوانین تجربی نمیپردازد و هدفش، توضیح و تشریح مسائل اساسی است و هر جا که ضرورت هدایتی در کار باشد نکتهای از حقایق علمی عالم را غیر مستقیم یا مستقیم، اشاره دارد لیکن نه به عنوان بحثی تجربی، بلکه، درسی در شناخت هستی و معرفت یافتن به شأن خداوند عالم میباشد؛ مانند: «وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» (ذاریات/ 49) و یا «سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ کُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا یَعْلَمُونَ» (یس/ 36)، که به قانون زوجیت اشیاء، اشاره دارد و از آن، نکتهای را در عدم زوجیت و ترکیب ذات الهی، مطرح مینماید که: هر شیای مرکب از دو زوج است و زوجیت، دلیل مخلوق بودن است و محکوم قانون ترکیب، پس ذات مقدس الهی منزه از آن، میباشد.
با این توجه، مطالعه آیات، صرفا جهت استخراج قوانین و نکات علوم تجربی، موجب کنار افتادن از صراط مستقیم و مجرای هدایت قرآن میباشد که این، هشداری است به آنان که به غفلت در این مسیر غلط حرکت میکنند؛ چرا که، از این نحوه برخورد نه عشق به خدا در دل جلوهگر میشود، و نه افکار و عقاید فاسد، اصلاح میگردد، بلکه خود حجابی در راه بهرهمندی از هدایت قرآن، خواهد بود و بیشتر از تنوع طلبی و بازیگری با قرآن و ارضاء کاذب دغدغههای دوری از حق، حکایت دارد.
فصاحت و بلاغت عجیب قرآن، ایجاز و اختصار در بیان را با عمق و پر باری،
یکجا در خود جمع کرده است و به تبع، مواردی را که با اعمال فکر و دقت، مکشوف میگردد و لازمه عرفی یا عقلی و یا قرآنی و یا شرعی و یا خارجی سخن و یا موضوع مورد بحث آیه میباشد، حذف نموده و فهمش را به مخاطب خویش واگذار مینماید که در واقع ایجاز و اختصار، نوعی حذف معلوم میباشند که جزء مفاهیم مورد نظر آیه قرار دارند. (1)
عامل دیگر در حذف، بیفایده بودن آن در امر هدایت و دور بودن آن از غرض تربیت و تزکیه میباشد که این قسم، از دایره مفاهیم مورد نظر آیه، خارج میباشد که از کنجکاوی جهت کشف آنها باید دوری گزید؛ چرا که، جز معلوماتی غیر مفید و گاه مضرّ، حاصلی نخواهد داشت.
این ایجاز و اختصار و این حذفها، اساس بلاغت قرآن را تشکیل میدهد و در واقع، تمام مباحث «معانی، بیان، بدیع» راههای ایجاز و اختصار در عین بلاغت و رسایی را مینمایانند؛ بنابراین، برای کشف ظرافتها و نکات پنهان آیات باید به این مباحث، آگاهی داشت و از ذوق سلیم، و دقت و توجه و پرسشگری، سرشار بود تا بتوان به حوزه شگفتیهای آیات، دست یافت که عمده مطلب، ظرافت و لطافت و سلامت روحی است.
جهت بهرهمندی عموم از این ظرافتها، باید «ترجمهای دقیق و بلیغ»، فراهم شود که توضیحش در بخش «اصول حاکم بر متدبّر» خواهد آمد.
1) 1. از اهداف این روش بجریان انداختن فکر و استنتاج و عقل و سنجش، و زدودن تنبلی فکری و تقلید و جمود میباشد.
«إنّ اللّه بعث نبیّه بإیّاک أعنی و اسمعی یا جارة». امام صادق علیه السلام (بحار، ج 92، ص 381) قرآن، کتاب تربیت است؛ از اینرو، یکی از اصول مهم تربیتی که برخورد غیر مستقیم با متربی میباشد در آیات بسیاری بکار رفته است که بظاهر، عموم یا فرد خاصی مورد خطاب قرار گرفته است، حال آنکه، مقصود از عموم یا فرد خاص، افراد یا فرد دیگری غیر از مخاطبین میباشند، بعنوان مثال؛ در آیه 38 سوره توبه، گروهی مورد اعتراض شدید واقع گشتهاند که چرا به دنیا روی آوردهاند و از رفتن به جبهه سرباز میزنند؛ این عده با خطاب «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» مورد توبیخ قرار گرفتهاند! حال آنکه طبیعی بود که با عنوان «نفاق» یا حداقل «وجود مرض در دلشان» مورد خطاب قرار گیرند «قل یا أیّها الّذین نافقوا» و یا «قل یا أیّها الّذین فی قلوبهم مرض».
عدم برخورد مستقیم و تکیه بر ادعای ایمانشان، نشان میدهد آیه در صدد تحریک روحیّه ایمانی در آنان و جدا نمودن آنان از مرض دنیا طلبی و نفاق و داخل نمودن آنها در جمع مؤمنین میباشد:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ». (توبه/ 38) در سوره مائده، حضرت عیسی علیه السلام مورد بازپرسی و محاکمه شدید خدا واقع گشته است! که در واقع، تعریضی است به اهل کتاب، که وقتی عیسای مسیح علیه السلام با وجود عصمت و طهارتش این چنین سخت در قیامت به محاکمه کشیده شود وای بحال اهل کتاب که به دروغ و انحراف، حضرت را به خدایی گرفتهاند:
«وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ؟! قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ ... ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِی بِهِ ...». (مائده/ 117- 116) در برخورد مؤمن آل یس و مؤمن آل فرعون با قومشان، این روش خطاب غیر مستقیم را مشاهده میکنیم:
«وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ، أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لا یُنْقِذُونِ، إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ، إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ». (یس/ 25- 22) مؤمن آل یس با وجود آنکه از صدیقین بزرگ تاریخ انبیاست، خود را در موضع مشابه قومش قرار میدهد و سپس به انتقاد شدید از خویش میپردازد و ضعف اعتقاد را برملا میکند؛ عدول از تعبیر متکلم به جمع مخاطب «وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» نشان میدهد که اصلا مصداق واقعی، قومش میباشند.
این نحوه برخورد، تأثیر بسزائی در کنار زدن حالت عناد و جبههگیری در افراد مخالف دارد و موضع فروتنی و حقپذیری را در وجودشان تقویت مینماید، اگر زمینه مساعدی داشته باشند:
«... یا قَوْمِ ... فَمَنْ یَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا ...». (مؤمن/ 29) در بسیاری از خطابهای بظاهر عتاب آمیز به پیامبر صلی الله علیه و آله ، دیگران مورد نظر میباشند و شدت آلودگی مسئله مورد اعتراض را نشان میدهد:
«لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ». (زمر/ 65) حتی در سوره جاثیه با شدیدترین تعبیر، پیامبر عظیم الشأن اسلام مورد تهدید واقع شده است که شدت اهتمام ذات مقدس الهی را نسبت به هدایت مردم نشان میدهد و
اینکه، با گمراه کنندگان و اغواء گران بسختی تمام، برخورد خواهد شد:
«لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ! فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ». (حاقه/ 47- 44) این نحوه برخورد، در احادیث به روش «إیّاک أعنیّ و اسمعی یا جارة» نامیده شده است که برگرفته از ضرب المثلی است مشهور، که مقصود از سخن گوینده، غیر از مخاطب سخن میباشد:
«نزل القرآن بإیّاک أعنی و اسمعی یا جارة» امام صادق علیه السلام (کافی، ج 2، ص 631) «معناه ما عاتب اللّه عزّ و جلّ علی نبیّه صلی الله علیه و آله فهو یعنی به ما قد مضی فی القرآن مثل قوله: «لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا»، عنی بذلک غیره». امام صادق علیه السلام (ص 631) (معنای آن- مثل چنین است- هر آنچه را که خدای عزیز و جلیل بر پیامبرش عتاب نموده است پس او- خداوند- با آن تعبیر قصد نموده است آنچه را که در قرآن گذشته- آمده است- همچون سخن خدا: «لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ ...» که با آن- تعبیر- غیر از او- پیامبر- را قصد نموده است).
در بحثهای امام رضا علیه السلام با مأمون این عتابها با توجه به اصل مذکور، معنی شده است:
«فأخبرنی عن قول اللّه تعالی: «عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» قال الرّضا علیه السلام هذا ممّا نزل بإیّاک أعنی و اسمعی یا جارة، خاطب اللّه تعالی به نبیّه صلی الله علیه و آله و أراد به أمّته، و کذلک قوله عزّ و جلّ: «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ» و قوله تعالی «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا ...». امام رضا علیه السلام (نور الثقلین، ج 3، ص 198) در حدیثی که در صدر بحث گذشت آن را به عنوان اصلی مهم در امر بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله مطرح میکند.
در امر تدبر و فهم قرآن، دو مرتبه کلی عمومی و تخصصی مطرح گشت که هر یک، دو نوع کلید علمی و روحی را نیاز داشتند.
«کلید علمی» برای توده مردمی تنها ترجمه قرآن بود و کلید علمی خواص تمام علوم و آگاهیهایی بود که در امر تفسیر قرآن دخالت دارد.
لیکن «کلید روحی و عملی خاص» اختصاصی به «خواص، اولیاء و معصومین علیهم السلام » ندارد و تودههای مردمی نیز به تناسب قابلیت، میتوانند بهرهمند گردد و هرگز فقدان کلیدهای علمی خاص، ملازم با فقدان کلیدهای روحی خاص نبوده، بلکه بالاتر، دارا بودن آن کلیدها، بمعنی تلبس به کلیدهای روحی خاص نمیباشد؛ از این رو؛ چه بسا فردی عادی، از نورانیت معنوی، در فهم پیام قرآن، برخوردار باشد و چه بسیار خواصی که در حجاب علوم مذکور از درک حقایق قرآن در محرومیت بسر برند.
تجربه واقعیتهای گذشته و حال در کنار تصریحات قرآن و احادیث، هرگونه شبههای را در این زمینه مرتفع میگرداند؛ از اینرو، در برابر قرآن باید سخت به سرمایه خویش در زمینه کلیدهای روحی، توجه نمود و باید قدر و اندازه خویش را در این حوزه مشخص کرد چرا که هدایتهای بالاتر قرآن بر اساس این سرمایههای معنوی، نصیب انسان میگردد که از میزان اطاعت و بندگی خدا، سرچشمه میگیرد:
«من عمل بما یعلم رفعه اللّه إلی ما لا یعلم». معصوم علیه السلام (هر که به آنچه دانست و فهمید عمل کند، خداوند او را به مرتبهای که آگاهی ندارد، بالا میبرد).
«من عمل بما علم ورّثه اللّه علم ما لم یعلم». (ص) (المیزان، ج 3، ص 77)
(هر که به آنچه دانست عمل نماید، خداوند به او، علم آنچه را که نمیدانست، ارث خواهید بخشید).
درجات و مراتب معنوی در فهم قرآن، همان «اسلام، ایمان، تقوی، احسان و بالاتر» میباشد که هر یک درجاتی را در حوزه خویش مطرح مینمایند.
«اسلام» همان معرفت به اصول دین و پذیرش آن است که مقدمه «ایمان» میباشد که آن عقد قلبی است که از ترکیب معرفت و محبت الهی پدید آمده است و «تقوی»، اطاعت و تعبد به فرامین الهی است و «احسان» به بیان یوسف علیه السلام ، «تقوای مستمر بهمراه صبر مستمر» میباشد:
«إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ». (یوسف/ 90) هم چنین مراتبی دیگر در قرآن آمده است:
«مخبتین» که از انس واقعی با قرآن و بیقراری از دیدار خدا، در کنار اقامه نماز و صبر و انفاق، برخوردارند:
«... وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ». (حج/ 35- 34) (و فروتنان با طمأنینه را مژده ده، کسانی که هرگاه خدا یاد شود دلهایشان را خوف و بیقراری فرا میگیرد- به لرزه در میآید- و صبر کنندگانند بر آنچه به آنان اصابت نموده است و بپای دارندگان نمازند و از آنچه آنان را روزی دادیم پیوسته انفاق میکنند).
«مصلحین» که از دو خصلت برجسته «تمسک شدید و مستمر به قرآن و اقامه نماز» بهرهمند میباشند:
«وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ».
(اعراف/ 170)
(و کسانی که با شدت و قدرت به کتاب دست مییازند و نماز را بپای نمودند، بیشک ما اجر مصلحان را تباه نمیگردانیم).
«نفس مطمئنه» که از رضایت به آخرت سرشار است (1)و به مقام «رضا و مرضیّ خدا» نائل آمده و در جرگه عباد مخلص خدا قرار گرفته و در جنة الله مأوی گزیده است:
«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». (فجر/ 30) (ای نفس به اطمینان رسیده، بسوی پروردگارت، خشنود و مورد رضایت بازگرد پس در زمره بندگان- مخصوص- من داخل شو و در بهشت من داخل شو).
عناوین دیگری نیز در قرآن مطرح است که باید رتبه مشخص آنها را در سیر الی الله دقیقا تحقیق نمود.
در احادیث نیز مراتبی از اسلام و ایمان مطرح گشته است و برای «ایمان» ده درجه اعلام شده است و در حدیثی دیگر برای «ایمان» هفت خصلت در کنار هم مطرح گشته است که مراتب را روشن نمیگرداند:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ وضع الإیمان علی سبعة أسهم، علی البرّ و الصّدق و الیقین و الرّضا و الوفاء و العلم و الحلم ...». امام صادق علیه السلام (کافی، ج 2، ص 42) و در حدیثی دیگر، چهار رکن برای ایمان واقعی مطرح مینماید:
«قال أمیر المؤمنین علیه السلام : الایمان له أرکان أربعة: ألتّوکّل علی اللّه، و تفویض الأمر إلی اللّه و الرّضاء بقضاء اللّه و التّسلیم لأمر اللّه عزّ و جلّ». امام صادق علیه السلام (ص 47)
1) 1. «اطمینان» آرامش از پس اضطراب و نگرانی است پس «رضایت» نتیجه و مستلزم آن میباشد.
چهار رکن «توکل، تفویض، رضا و تسلیم» کمال ایمان را نظر دارند.
در بیانی دیگر چهار رتبه «اسلام، ایمان، تقوی و یقین» مطرح گشته است:
«سمعته یقول: ألإیمان فوق الإسلام بدرجة، و التّقوی فوق الإیمان بدرجة و الیقین فوق التّقوی بدرجة، و ما قسّم فی النّاس شیء أقلّ من ألیقین». امام کاظم علیه السلام (ص 51) (از امام کاظم شنیدم که پیوسته میفرمود: ایمان به یک درجه برتر از اسلام است و تقوی به یک درجه برتر از ایمان است و یقین به یک درجه برتر از تقواست و چیزی کمتر از یقین در میان مردم تقسیم نشده است).
در حدیثی دیگر، «یقین» به چهار رکن ایمان تفسیر شده است (1)که نشان میدهد ایمان مذکور، درجه بالایی را نظر دارد و مقصود، رتبه بعد از «اسلام» نیست، در حدیثی دیگر، آغاز درجه یقین از بالاترین درجه «ورع» میباشد:
«ألزّهد عشرة أجزاء، أعلی درجة الزّهد أدنی درجة الورع و أعلی درجة الورع أدنی درجة الیقین و أعلی درجة الیقین أدنی درجة الرّضا» امام سجاد علیه السلام (ص 62) (زهد ده جزء میباشد که بالاترین درجه زهد، پایینترین درجه ورع است، و بالاترین درجه ورع، پایینترین درجه یقین، و بالاترین درجه یقین، پایینترین درجه رضا میباشد).
این حدیث بوضوح، مقامات را نظر دارد که در هر مقامی، مراتبی بسیار مطرح است که به ترتیب «زهد و ورع و یقین و رضا» میباشد، با توجه به اینکه «ورع» بالاترین درجه تقواست (2)معلوم میگردد که درجات «زهد» با درجات «تقوی» منطبق است و
«تقوی» نیز بعد از رتبه «اسلام و ایمان» مطرح است پس میتوان درجات مذکور را چنین مرتب نمود:
«اسلام، ایمان، تقوی و زهد، ورع، یقین، اطمینان، (1)رضا، (2)قرب و لقاء (3)» باید به این نکته توجه داشت که معرفت و اسلام، عشق و ایمان، و تقوی و عمل، سه عنصری هستند که در هر رتبه از اسلام و ایمان، زهد و غیره جریان دارند الا اینکه هر رتبه این سه عامل را در حد خود داراست چرا که قرار گرفتن در مقام و رتبهای بدون عمل و تقوی امکان نخواهد داشت و حتی مرتبه اسلام نیز از عمل برکنار نمیباشد.
بگذریم، با توجه به مراتب روحی افراد و با توجه به مراتب چهارگانه کلی فهم قرآن، «عبارت، اشاره، لطیفه و حقیقت»، این نکته مهم بدست میآید که نباید به فهمهای صحیح خویش از قرآن قانع شد و نیز، نباید فهم اشخاص دیگر را تخطئه نمود مادام که بطلان مستند فهمشان روشن نگشته است، و همواره باید با تواضع و فروتنی در برابر اقیانوس عظیم شگفتیهای قرآن قرار گرفت و پیوسته باید با اضطرار، از خداوند سبحان، فزونی علم و معرفت از قرآن را درخواست نمود و از انحراف دل در بیم و هراس بسر برد:
«قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً». (طه/ 114) (پروردگارا مرا از جهت علم بیفزا).
1) 1. از مجموع آیات (بقره/ 260؛ انعام/ 75) در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام معلوم میشود «اطمینان» بالاتر از یقین میباشد.
2) 2. عناوین اخبات، اصلاح، قرب، اخلاص، احسان و غیره به مراتب میان «ورع» تا «رضا» نظر دارند و یا جلوههای دیگر همین مراتب هستند.
3) 3. «قرب و لقاء» از (فجر/ 30 و واقعه/ 11) استفاده شده است که تحقق عظیمش از پس مرگ میباشد (با توجه به آیه فجر و آیه 143 اعراف).
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».
(آل عمران/ 8) (پروردگارا، دلهای ما را منحرف مگردان بعد از آنکه ما را هدایت نمودی و برایمان از پیشگاه خویش رحمتی- بیحد و حصر- به بخش چرا که بیشک تنها تو بیدریغ بخشندهای).
«مراحل تدبر و فهم» نیز همان «مراحل ترتیل» میباشد که بهمراه بیان «شیوههای تدبر» در فصل چهارم، خواهد آمد.
(1) «کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ». (هود/ 1)
قرآن کریم در میان مردمی نازل شد که «اسب و شمشیر و زن» بالاترین محبوب آنان بحساب میآمد و افق نگاهشان از مظاهر مادی طبیعت، فراتر نمیرفت و در خصلتهای آلوده و زشت غرق بودند و علم و معرفت و معنویات، مورد تحقیر و اهانت بود و جهل و مادیگری و آلودگی، معیار مباهات و تکریم:
«بأرض عالمها ملجم و جاهلها مکرم!». (نهج، خ 2) (- پیامبر- در سرزمینی- مبعوث شد- که عالمش به لجام کشیده شده و جاهلش مورد تکریم بود!).
در چنین فضایی با چنین معیارها و بینشی پست و منحط، طبعا الفاظ متداول در
1) 1. برای توضیحات بیشتر رک: «خدا و انسان در قرآن» تألیف دکتر توشی هیکو ایزوتسو، ترجمه احمد آرام.
حوزه مفاهیم مذکور و در حیطه مظاهر مادی بکار میرفت.
در چنین شرایطی، قرآن کریم به زبان این چنین مردمی نازل شد و برای القاء مفاهیم و معیارهای متعالی خویش، همین الفاظ متداول را بکار گرفت و چشم اندازی جدید از مفاهیم را برای این الفاظ مطرح نمود که تا آن زمان سابقه نداشت و فرهنگی خاص خویش را در حوزه لغات عربی پدید آورد در عین حال که به معانی اصلی الفاظ عنایت داشت و از آن، در این تحول مفاهیم الفاظ بهره میجست؛ از اینرو، برای درک بار معنایی الفاظ قرآن، هرگز رجوع به کتاب لغت معتبر، کفایت نمیکند و باید به نحوه کاربرد آن لغت در سیاق آیات نیز توجه نمود و فضای آیات را مورد توجه قرار داد که در این توجه، مقاطع آیات کمک بسیاری در درک صحیح روند آیات و فضای مفاهیم، مینماید؛ و در واقع این نکته، مهمترین مسئله در کشف مفاهیم الفاظ قرآن و مقاصد قرآن از بکارگیری این الفاظ، شمرده میشود که نیازمند احاطه بر آیات، و انس مستمر با مفاهیم و فضای آیات میباشد که در این انس، احادیث ذیل آیات، نیز کمک شایانی مینمایند.
توجه به سیاق آیات، دامنه معنی لغوی را «وسعت داده و یا ضیق» مینماید و معنی متناسب را از میان معانی متعدد در کتب لغت، مشخص میکند و در بسیاری از موارد با توصیف عناوین بکار رفته و بیان مصداق خارجی آن، مقصود خویش را از لغت و عنوان مذکور، برملا مینماید و با کاربرد واژههای مشابه و متضاد در سیاقهای متفاوت یا کنار هم، خصوصیت هر یک از واژهها را روشن مینماید که در کتب لغت، کاری جدی در این زمینه صورت نگرفته است.
واژه «سیّئه» را در نظر گیریم که مقابلش در قرآن «حسنة» میباشد، «حسنة» از
«حسن (زیبایی)» است که به معنی «کار زیبا و ارزشمند» میباشد پس «سیئة» بمعنی «کار زشت و پست» خواهد بود که در آیاتی نظیر: «یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ».
(قصص/ 54) بکار رفته است.
حال اگر به سیاقی دیگر بنگریم، مثلا آیه «وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ» (رعد/ 6) را در نظر بگیریم، سیاق آیه نشان میدهد که مقصود از «سیئة» عذاب است و در مقابل مقصود از «حسنة» رحمت و نعمت الهی است لیکن با این توجه که منشأ «عذاب و رحمت» را نیز با این نحوه کاربرد از «سیئة و حسنة» بازگو میکند که «کار زشت، موجب عذاب، و کار زیبا موجب رحمت است».
حال به آیهای دیگر توجه کنیم:
«وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ». (اعراف/ 168) میبینیم سیاق نشان میدهد مقصود از «حسنات و سیئات»، «نعمتها و مصیبتهای دنیایی» میباشد؛ حال چرا نعمتهای شامل حال کفار را «حسنة» نامیده است؟ با توجه به مقطع آیه میفهمیم که اقتضای نعمت، شکر آن میباشد که باید عمل حسنة را بدنبال آورد، امّا با توجه به همین مقطع، دیگر نمیتوانیم «سیئة» را به معنی مقابل «حسنة» بگیریم یعنی (مصیبتی که اقتضای عمل «سیئه» را دارد)، بلکه با توجه به آیات دیگری که نزول بلاء را به عملکرد آلوده مردم نسبت میدهد (مانند آیه 94 و 130 همین سوره)، «سیئه» در اینجا به معنی «مصیبتی است که بر اثر عملکرد آلوده مردم پدید آمده است»، میباشد که در عین حال موجب تضرع و تذکر و رجوع بسوی خدا میگردد.
میبینیم میان آیه اوّل و این آیه، تفاوت بسیاری در معنی و کاربرد واژه «سیئه» و «حسنه» پدید آمد. حال به آیهای دیگر بنگریم:
«فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا ...». (غافر/ 45) در این آیه از محفوظ ماندن «مؤمن آل فرعون» در برابر مکر فرعون سخن میگوید
حال آنکه واقع امر چنین بود که به بیان امام صادق علیه السلام «او را بطرز فجیعی تکه تکه نمودند و به شهادت رساندند»، با این توجه، واژه «وقی»، «سیّئات»، «مکروا» بار معنایی خاصی پیدا میکند که مقصود از «وقی» صرفا «حفظ اعتقاد و دین» مؤمن آل فرعون میباشد نه «حفظ جان او»، و مقصود از «سیّئات»، «متزلزل شدن اعتقاد و آلوده شدن روح میباشد که بر اثر تهدید و شکنجه، انتظار میرفت پدید آید» میباشد، و مقصود از «مکروا» نیز، «تهدید و شکنجهای است که با نقشه حساب شدهای طراحی شده بود».
حال آخرین آیه را مورد توجه قرار دهیم:
«... رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا ...». (آل عمران/ 193) در این آیه «سیّئات» در کنار «ذنوب» آمده است با این توجه که نسبت «غفران» به «ذنوب» داده شده است و برای «سیئات» تعبیر «کفّر عنّا» آمده است، از این تفاوت تعبیرات متوجه میشویم که «سیئات» زشتیها و گناهانی هستند که در جان انسان رسوخ مینماید و جزء خصلتها و عادتهای انسان در میآید که باید از عمق وجود انسان پاک گردد و بیرون ریخته شود (تعبیر «عن» برای کنده شدن و جدایی میآید و در نتیجه، «تکفیر» نیز از معنی «پوشاندن» به معنی «ازاله کردن و جدا نمودن» تغییر خواهد نمود).
با این توجه، در اینجا «ذنوب»، «گناهانی است که دارای اثرات و تبعاتی جسمی یا روحی بر فرد میباشد»، لیکن این اثرات در جان انسان آنقدر عمیق نیست که به «ازاله» نیاز افتد و هنوز ریشه ندوانیده است تا بصورت عادت و خصلت مستمر در آید که بیشتر، گناهانی نسبتا بزرگ را شامل میشود که مقطعی، از انسان سرزده است و عوارض سختی را در پی داشته است که عموما با ندامت و پشیمانی توأم است که یادآوری آن، اثر تلخی بر مذاق انسان گذاشته، نشاط روحی را سلب نموده، یأس و فشار
روحی را بدنبال میآورد که با پوشانده شدن از توجه انسان، نشاط روحی و شوق و شعف معنوی در فعالیتهای فردی و اجتماعی پدید میآید نه اینکه گناه و اثرش در وجود انسان باشد، لیکن از انسان پوشیده گردد چنانکه بعضی، اینگونه معنی نمودهاند در حالیکه با تناقضاتی همراه است. (1)
این معنی از «ذنب» با استفاده از معنی «تکفیر سیئات» و واژه «غفران»، به معنی «سپر قرار دادن و محفوظ نگه داشتن و پوشاندن» و آیه سوره زمر میباشد که از یأس و ناامیدی پدید آمده از «ذنوب» شدیدا نهی مینماید هر چند که دایره اثر ذنوب گسترده و هول انگیز باشد:
«قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً ...». (زمر/ 53) میبینیم این سیاق و شاهد مذکور، مفهوم «غفران» را بمعنی ظریفی حمل میکند که بدون این توجه «پوشاندن گناه و آثار آن»، امر عجیبی جلوه میکند که، چرا باید گناهان و اثرش پوشانده شود؟ پس چرا زایل نشود و از جان انسان بیرون ریخته نشود؟، مگر نه اینکه «ألتّائب من الذّنب کمن لا ذنب له» و یا همچون کودکی است که از مادر تازه متولد شده است (2)و مگر نه اینکه بهشتیان که مورد غفران الهی هستند هر چه
1) 1. دلیل روشن تناقض این معنی، آیه آخر سوره بقره است که «غفران» را بعد از «عفو» مطرح مینماید که «عفو» پاک کردن و زایل نمودن اثر گناه میباشد پس دیگر گناهی نمیماند تا پوشیده گردد، بله تلخی و مرارت گناه به یاد انسان هنوز باقی است که آن را نیز از انسان میپوشاند که در پی آن رحمت و عنایت سرازیر میشود، گویا که سدّ برداشته شد.
2) 2. ممکن است اشکال شود که روایت «همچون» میگوید نه «عینا» پس مقصود همان پوشانده شدن در وجود انسان میباشد، لیکن این اشکال وارد نیست چرا که این از جهت تنزیل امر معنوی به امری مادی است و وجه شبه «پاک بودن و زایل شدن» میباشد که در هر دو مشترک است و الّا «پوشاندن» نمیتواند وجه مشترک میان آنها باشد و ثانیا، أدلّه دیگری که مطرح شد آن را رد میکند.
آلودگی و گند و کثافت بر روح و روانشان بجای مانده باشد شسته شده و زایل میگردد؟:
«وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ...». (حجر/ 47، اعراف/ 43) میبینیم بدون توجه به این جریان آیات و سیاق آن، معنی «غفران ذنوب» مبهم بوده و سؤال برانگیز میباشد و معنی لغوی، مشکل مذکور را حل نمینماید، بلکه با آیات دیگر و احادیث وارد شده منافات پیدا میکند.
بگذریم، با این سیر و بحث در سیاق آیات و ارتباط آیات با یکدیگر در کنار توجه به معنی اصلی واژه، میبینیم که نکات ظریفی از پیام و مقاصد آیات بر ما مکشوف میگردد که اهمیت بسزای توجه به «فرهنگ اصطلاحات قرآن» را به عنوان اصلی اساسی در تدبر قرآن، مطرح مینماید؛ و اساسا مقدمه ورود به هر علمی، آشنایی با فرهنگ اصطلاحات آن علم میباشد و الا فراگیری آن علم به انحراف کشیده شده، نتایج مورد انتظار را بدست نخواهد داد.
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».(نساء/ 82)
«کتاب اللّه ... و ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض و لا یختلف فی اللّه ...». (نهج، خ 133) (کتاب خدا ... و بعضی از آن به بعضی دیگر گویاست و بعضی از آن بر بعضی دیگر شهادت میدهد و در- امر یا سبیل- خدا اختلاف نمینماید).
«تعارض»، «تنافی دو دلیل در مدلول و محتوی» میباشد و «تزاحم»، «تنافی دو دلیل در امتثال و عمل» است.
تعارض بر دو قسم است:
1- تعارض ابتدایی و ظاهری (غیر مستقر) که میان آیات با یکدیگر، با حدیث و با حکم قطعی عقل و علم میباشد.
2- تعارض حقیقی و باطنی (مستقر) که میان آیات با روایات، با حکم ظنی عقل و علم میتواند مطرح باشد.
«تعارض حقیقی» میان آیات قرآن وجود ندارد چرا که سخن خداست و در سخن خدا، تعارض معنی ندارد، بلکه بعضی گویای بر بعضی دیگر است و بعضی دلیل و شاهد بر بعضی دیگر میباشد و این، خود، یک فرق جوهری و اساسی میان سخن خالق و مخلوق میباشد، مخلوقی که سخنش از منبع علم الهی، سرچشمه نگرفته و با او مرتبط نباشد و این، یکی از دلائل اعجاز و خدایی بودن قرآن میباشد که موضوع تحقیق همه اندیشمندان و متفکران میتواند قرار گیرد.
بنابراین، آنچه از تعارض در آیات بنظر قاصر ما میآید تعارضی ابتدایی و ظاهری است که یا اساسا، توهمی، بیش نبوده است و صرفا، از کج فهمی و یا بدفهمی و عدم دقت ما ناشی میشود که در واقع، اشکال تعارض به دستگاه ادراکی ما برمیگردد نه به ظواهر آیات که از ذهنیّت غلط و یا عدم دقت و یا خدای نکرده از مفاسد اخلاقی ما منشأ میگیرد.
و یا از ظواهر دو دسته آیات ناشی میشود که میان آنها جمع عرفی با توجه به خصوصیات قرآن وجود دارد که دارای محکم و متشابه، مطلق و مقیّد، عام و خاص،
مجمل و مبیّن، ناسخ و منسوخ، حاکم و محکوم، وارد و مورود و غیره میباشد و باید «محکم» اصل قرار گیرد و ظواهر «متشابه» متناسب با معانی لغوی و کاربرد عرفی و وجوه مختلف کاربرد در قرآن و محتوای آیه محکم، معنی شود.
و در موارد دیگر نیز دلیل مقیّد، خاص، مبیّن، ناسخ، حاکم، وارد و غیره، «اصل» قرار میگیرد و آیات مقابل آنها، در پرتو اصلشان معنی میگردد که شمول دلیل مطلق و عام، محدود، و شمول محکوم، محدود یا توسعه، و ابهام مجمل، مرتفع، و زمان عمل به منسوخ، منتفی و زمان عمل به مورود، مقیّد به عدم تحقق موضوع دلیل وارد میگردد. (1)
بگذریم، تفصیل مباحث را باید در کتب اصول فقه پیگیری نمود و هرگز نمیتوان به اشاره و اجمالی بسنده کرد، لیکن جهت روشن نمودن ذهن عموم، چند مثال ذکر مینماییم:
1- آیه «إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» در سوره قیامت، متشابه است که در پرتو آیه محکم «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ» در سوره انعام معنی میشود که مقصود یا نظر به رحمت خداست و یا رؤیت قلبی نه بصری را نظر دارد.
2- آیه مطلق یا عام «... وَ لکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ». (نمل/ 93) در نظر ابتدائی جبر الهی و عدم اختیار انسان در امر هدایت و ضلالت را مطرح میکند که در پرتو آیه مقیّد (بقره/ 26) و نظائر آن معلوم میگردد که مقصود ضلالت از پس فسق،
1) 1. این تعارضات ظاهری مربوط به آیاتی است که در کنار هم در یک سوره نیامدهاند و الّا آیه بعدی حکم قید و توضیحگر آیه قبل میباشد و در مجموع از یک ظهور برخوردارند و بدون توجه به ادامه آیات ظهوری منعقد نمیگردد.
ظلم و کفر است که با اختیار از انسان سرزده است:
«یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ». (بقره/ 26) «إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ». (انعام/ 144) این آیات در واقع از سنت قطعی خدا سخن میگوید که در برابر اعمال اختیاری انسان، مطرح میگردد (سنت عکس العمل).
3- ظاهر آیه عام یا مطلق «وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ». (بقره/ 228) شمول سه ماه عدّه طلاق را برای همه زنهای طلاق داده شده مطرح مینماید، لیکن در پرتو آیه احزاب و طلاق صرفا زنهایی را شامل میشود که رابطه زناشویی با همسران خویش داشتهاند و در سن حیض بسر میبرند و باردار نیز نمیباشند:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِیلًا».
(احزاب/ 49) «وَ اللَّائِی یَئِسْنَ مِنَ الْمَحِیضِ مِنْ نِسائِکُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللَّائِی لَمْ یَحِضْنَ، وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ ...». (طلاق/ 4)* تذکر: در مورد آیات احکام فقهی باید توجه داشت که برای درک جزئیات و خصوصیات حکم و تمام مسائل آن باید به مرجع خویش رجوع کرد چرا که غیر مجتهد صلاحیّت برداشت عملی از این گونه آیات را ندارد.
4- ابهام و اجمال آیه «أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعامُ إِلَّا ما یُتْلی عَلَیْکُمْ». (حج/ 30) با آیات بیانگر موارد حرمت در سوره مائده، انعام، نحل و بقره/ 173، مرتفع میگردد:
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ ...». (مائده/ 3) «قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً
مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ ...». (انعام/ 145) «إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ ...».
(نحل/ 115) 5- آیات موهم جواز ربا، شراب و قمار با توجه به آیات سوره بقره، نساء و مائده، از آیات منسوخ میباشد که زمان آنها سپری شده است که مربوط به مرحله خاصیّ از نهضت اسلامی است: (1)
الف: ابدی بودن قرآن جهت اعتقاد و عمل با نسخ یکباره بعضی از آیات احکام منافات دارد.
ب: حدیث جاری بودن قرآن تصریح دارد که اگر آیهای مختص به قومی باشد آن آیه مرده به حساب میآید پس با نسخ کلی آیات مورد بحث، جریان آنها در طول زمان منتفی است حال آنکه در احادیث متعدد خصوصا حدیث امام باقر علیه السلام بشدت این مسئله رد شده است؛ و اصلا در قرآن آمدن آنها در عین نسخ بسیار مسئله دار است خصوصا موردی همچون حکم رجم در قرآن نیامده است حال آنکه آیه باصطلاح منسوخ جزء قرآن گشته است که طبیعی بود قضیه حداقل بر عکس باشد و این خود عنایت شدید خداوند را جهت توجه جدی به این آیات را نشان میدهد.
ت: همان ضرورتی که باعث شد در برهه خاصی از صدر اسلام آیات باصطلاح منسوخ مطرح گردد همان ضرورت نسبت به بعضی از آنها همچون ربا و مشکل بانکداری اسلام در زمان کنونی در ایران اسلامی مطرح است که ناچار شدهایم با لطائف الحیل «ربا» را به شکلی دیگر در جریان بانکداری داخل نماییم.
ث: در جوامع تازه مسلمان همچون جمهوریهای مسلمان شوروی یا غرب که امر بیحجابی، شرابخواری و غیره جزء عادتهای ریشهدار آنان در آمده است اجرای آیه حجاب، حکم تعزیر شرابخوار و رجم زناکار و غیره در ابتدا عملی نمیباشد و نمیشود با عقبنشینی مکرر در اجرای احکام و با آیات عسر و حرج مسئله را منتفی کنیم.
«وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ ...». (روم/ 39)1) 1. آیا آیات منسوخ صرفا اجرایش، مخصوص زمان خاصی از دوران نهضت پیامبر صلی الله علیه و آله بود یا اینکه در آینده اسلام نیز در شرایط خاصی میتواند مطرح شود؟، مشهور بلکه اکثر فقهاء امامیه و اهل سنت، فتوی به اختصاص دادهاند این حکم در نظر و عمل با اشکالات بسیار جدی روبروست که عمیقا باید توسط فقهاء و کارشناسان مورد بررسی مجدد واقع شود:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً ...». (آل عمران/ 130) «وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا ...». (بقره/ 275) «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ».
(بقره/ 278) تشدید عذاب برای رباخوار در ادامه آیات، شدّت حرمت آن را تأکید میکند؛ مثال شراب و قمار در بحث بعدی میآید؛ باید توجه داشت که نسخ احکام، مربوط به آیات بسیار محدودی است که تعدادشان به بیست مورد نمیرسد و موارد بسیاری که در کتب علوم قرآن و کتب ناسخ و منسوخ مطرح گشته است، ربطی به نسخ نداشته، بلکه هر یک از آنها در جایگاه خاصی مطرح میباشند که باید مورد تبعیّت قرار گیرند.
«لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ...». (فصلت/ 42)
در اینجا نیز هرگز قرآن با حدیثی با سند و محتوای قطعی، و با حکم قطعی عقل و علم تجربی تعارضی ندارد و مؤیّد آنها، و مؤیّد به آنها میباشد، (1)حکم قطعی عرف، هم اگر همان حکم قطعی عقل فطریشان باشد، تعارضی نخواهد بود و الّا حکم عرف ارزشی نداشته در حوزه عقاید و اصول دین، بکلی مردود بوده در حوزه فروع دین در عین مطرود بودن حکمشان باید با آنان، مدارا نمود تا اعتقاداتشان مستحکم گشته، التزام عملی به احکام الهی در آنان پدید آید.
1) 1. باید توجه داشت همیشه احکام قطعی عقلی، علمی و حدیث قرینه خارجی و قید منفصل آیات میباشند از اینرو در موارد بظاهر خلاف باید ظواهر آیات در پرتو این احکام قطعی معنی شود مثلا ظاهر آیه «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ». (بقره/ 286) نمیتواند حکم قطعی عدم امکان عقلی تکلیف ما لا یطاق را که با آیات «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها» نیز مؤیّد است نقض نماید.
مسئله اخیر بکلی از بحث تعارض خارج بوده به بحث تزاحم مربوط میشود.
1- قرآن هرگز با حدیث متواتر و قطعی ثقلین تعارضی نداشته، خود دعوت کننده به عترت و مؤیّد محتوای آن میباشد:
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». (واقعه/ 78) «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».
(احزاب/ 33) 2- قرآن با حکم عقل به قبح ظلم و حسن عدل موافق بوده بلکه مؤکّد آن میباشد و قاعده بنیادی محالیّت اجتماع و ارتفاع نقیضین و غیره اساس بیانات قرآن خصوصا استدلالات و پرسشهای گزنده و بیدار کننده قرآن میباشد:
«إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً وَ لکِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». (یونس/ 44) «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ ...». (نحل/ 90) «یا أَیُّهَا النَّاسُ ... هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ ...».
(فاطر/ 3) 3- حرکت کرات که امری قطعی است قرآن مؤید، بلکه مؤکد آن است و هم چنین مسئله جاذبه عمومی و غیره:
«لَا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ». (یس/ 40) «وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ». (یس/ 38) «اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ... سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی
لِأَجَلٍ مُسَمًّی ...». (رعد/ 2) 4- قرآن امر وقوع قیامت را که مخالف افکار عمومی و بسیار جنجال برانگیز بود بدون کوچکترین انعطافی با قاطعیّت مطرح مینماید حال آنکه شدیدترین هجومها، به امر قیامت بوده است:
«عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ کَلَّا سَیَعْلَمُونَ ثُمَّ کَلَّا سَیَعْلَمُونَ». (نبا/ 5- 1) «وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أَفْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً؟! أَمْ بِهِ جِنَّةٌ؟ بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ». (سبأ/ 8- 7) 5- قرآن در برابر عادتهای ریشهدار مزمن با مدارا، سعی در ریشه کن نمودن آن مینماید، لیکن بهرحال هرگز تسلیم اعتقادات و نظرات فاسد جامعه نمیگردد و هرگز ولو ضمنی و موّقت از جانب خویش مورد تأیید قرار نمیدهد بلکه با توجّه به ذهنیت مردم، گاه به مقایسه و ارزشیابی آن میپردازد؛ به سیر تحریم شراب در قرآن توجه نماییم:
الف: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». (نحل/ 67) ب: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتَّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ!». (نساء/ 42) ت: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما ... کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ...» (بقره/ 220- 219) ث: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ
عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». (مائده/ 90) با این توجه، هر کجا فهم آیهای با حکمی قطعی از جانب عقل یا علم یا حدیث مورد تعارض واقع گشت باید نسبت به فهم خویش مشکوک شده، دوباره به تدبّر بپردازیم و از اهل قرآن نیز در حل مشکل کمک گیریم و در صورتیکه شبهه تعارض از ظواهر قرآن ناشی شده باشد، باید آن ظواهر به معنای مناسب «لغت، عرف، عقل و قرآن» حمل شود، تا تعارض، مرتفع گردد مانند تعارض ابتدایی آیه «قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ» (انبیاء/ 69) با قانون علیّت، که آیه، مخالف قانون علیت نیست بلکه از علل مافوق علل طبیعی، و علة العلل آنها (خداوند) سخن میگوید.
در تعارض میان حکم ظنی علم و عقل و ظواهر آیات، تقدم و ترجیح با ظواهر آیات میباشد- مادامی که دلیل لفظی دیگری از آیات یا احادیث در تأیید حکم عقل و علم در کار نباشد- و یا لااقل جای احتیاط بسیار شدید میباشد که بهرحال حکم عقل و علم مقدّم نخواهد گردید.
در تعارض میان آیات با احادیث معتبر غیر قطعی- چنانکه گذشت- اگر با آیات متضاد نبوده، جمع عرفی داشته باشد، همچون آیات با یکدیگر، تعارضی ابتدایی و غیر مستقر میباشد و در واقع تعارضی در کار نیست، لیکن اگر مخالف و متضاد باشند، بلاشک آیه بر حدیث مقدم میباشد و چنین حدیثی بفرموده معصوم علیه السلام باطل حق نماست و باید به دیوارش کوبید مادام که امکان توجیه حدیث بر طبق آیه قرآن در میان نباشد.
در مواردی که آیات نسبت به محتوای حدیث ساکت بوده، از حالت جمع عرفی و تضاد خارج باشد، مانعی از أخذ به محتوای حدیث، در کنار قرآن نمیباشد، مانند
بهشتی بودن سنگ حجرالأسود و غیره.
1- تعارض نظریه داروین با جریان خلقت انسان در قرآن، که ظاهر قرآن، مقدم میباشد که با احادیث نهج البلاغه و غیره مؤیّد است، و یا لااقل باید بسیار احتیاط نمود تا دلیل قطعی بدست آید.
2- تعارض میان بهشتی بودن یا جنی بودن همسران هابیل و قابیل در احادیث با ظواهر آیات اوّل نساء و غیره که دخالت عناصر غیر بشری را در تکثیر نسل حضرت آدم علیه السلام نفی مینماید که در این موارد ظواهر آیات بر ظواهر حدیث مقدم میباشد و در این مثال حدیثی نیز موافق ظواهر قرآن وجود دارد:
«یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا کَثِیراً وَ نِساءً ...». (نساء/ 1) در اینگونه موارد در صورت قوّت سند و محتوای حدیث و امکان توجیه ظواهر آیات، اگر حدیث را قید آیه نگیریم لااقل باید احتیاط نمود تا دلیل قویتری بر توجیه ظاهر آیه یا تثبیت آن بیابیم.
در موارد بسیاری از آیات، احادیثی آمده است که آیه را بر موارد خاصی تطبیق مینماید و آیه را با توجه به آن مورد خاص، معنی میکند.
در نظر ابتدایی، گمان میرود که حدیث، شمول آیه را محدود نموده است و به غیر از مورد حدیث نمیتوان آیه را گسترش داد.
این گمان غلط، بسیاری از مفسران شیعه و اهل سنت را به محدودیت و جمود در
برداشت آیه کشانده است و حتی زمینه تخطئه یکدیگر را در فهم آیات فراهم آورده است حال آنکه این تطبیقات از باب ذکر مصادیق آیه میباشد و هرگز به این موارد، محدود نمیگردد، همچنانکه احادیث، «صراط مستقیم» را به قرآن، حضرت علی علیه السلام ، بندگی خدا، صراط اطاعت از معصوم علیه السلام ، صراط کشیده شده بر جهنم و غیره، معنی میکند؛ این تفسیرهای گوناگون از آیه، خود شهادت میدهد که اینها تفسیر آیه بحساب نمیآید، بلکه از مصادیق آیه میباشند که در اصطلاح به «جری و تطبیق» موسوم است که تعبیر «جری» از احادیث اخذ شده است؛ اصطلاح دیگر «جری»، «تأویل» میباشد که آن نیز در احادیث آمده است. (1)
در موارد بسیاری دیگر، احادیثی بعنوان شأن نزول آیات مطرح میگردد که گمان میرود آیات، ناظر به حوادث خاص مذکور میباشد حال آنکه اوّلا: اکثر شأن نزولها سند صحیح نداشته، محتوایشان نیز بروشنی بر نزول آیه در آن مورد مذکور دلالت نمیکند، بلکه در صورت صحت حدیث از باب «جری و تطبیق» میباشد که به غلط، بعنوان شأن نزول مطرح گشته است.
ثانیا: بسیاری از آنها محتوایشان با سیاق آیات هماهنگ نیست، بلکه چه بسا متضاد میباشد که اعتبارشان را مردود مینماید؛ در این زمینه بجهت امور سیاسی و اغراض دیگری، روایات جعلی بسیاری در میان احادیث معتبر، داخل شده است.
ثالثا: در صورت هماهنگی آیه با شأن نزول ادّعایی، هرگز آیه دلالتش بر آن
1) 1. در بخش کلیدهای علمی مبحث تاریخ اسلام توضیح بیشتری مطرح گشت، و در بحث شیوهها نیز مباحثی میآید.
محدود نمیگردد، بلکه مواردی را نیز که در آینده رخ خواهد داد، شامل میشود که در اصطلاح اصولی گفته میشود «مورد، مخصص نیست».
در این گونه موارد فرقی نمیکند که لفظ آیه عمومیّت داشته باشد یا آنکه به مورد خاصی اشاره کند.
مثلا، آیه «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ» (آل عمران/ 173) در مورد جنگ احد است که مقصود از «ناس»، شخص «نعیم بن مسعود» جاسوس قریش، میباشد و یا سوره تبت که صریحا در مورد ابی لهب و همسرش میباشد؛ نه عموم آیه اوّل نه خصوص آیات سوره تبت، محدود به مورد خویش نمیباشند، بلکه بر حوادث مشابه در طول زمانهای آینده، جریان دارند.
تزاحم در آیات بر دو قسم است:
الف: تزاحم میان آیات ب: تزاحم میان آیه و واقعیت خارجی
تزاحم میان دو حکم، یا از تعارض ظاهری میان آنان ناشی میشود و یا اینکه در عمل با هم متزاحم میباشند در صورت اوّل، دو حکم مترتب بر یکدیگر میباشند و نظر به مراحل و شرایط مختلف دعوت دارد که در یک مرحله مثلا، قاطعیت در اعتقاد مطرح است و در عمل و برخورد با مشرکین باید عفو و اغماض، اصل قرار گیرد که سوره کافرون و آیه اعراف و آیاتی مشابه نظر به این مرحله دارد:
«لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ». (کافرون/ 6)
«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ». (اعراف/ 199)
«اتَّبِعْ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ».(انعام/ 106)
در این مرحله، هدف صرفا پیام رسانی و اتمام حجت میباشد و از هر گونه درگیری باید پرهیز نمود و در صورت تهاجم حتی الامکان نباید مقابله به مثل نمود، چرا که نه توان مقابله بدون توقف ابلاغ رسالت، وجود دارد و نه میتواند تأثیر بسزای حلم و بردباری را داشته باشد؛ در آیهای دیگر اجازه دفاع داده میشود:
«أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ». (حج/ 39)
در مراحل دیگر، مقابله با مشرکین در صورت تعرض مطرح میگردد؛ پس از چندی برخورد با مشرکین اطراف مدینه فرمان داده میشود؛ در مرحله نهایی، کشتن تمام مشرکین، پس از التیمام چهار ماهه داده میشود:
«قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا ...». (بقره/ 190)
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً ...». (توبه/ 123)
«فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِی الْکافِرِینَ». (توبه/ 2)
«فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ ...». (توبه/ 4)
میبینیم که این آیات در طول یکدیگر مطرح میباشند نه در عرض یکدیگر، چنانکه بعضی گمان نمودهاند و آنها را بواسطه آیه نهایی، منسوخ اعلام کردهاند؛ هر کدام از این مراحل با شرایطی همراه هستند که در صورت فقدان آن شرایط، حکم آنها منتفی گشته، احکام مرحله دیگر مطرح میشود؛ همانگونه که حکم وضوء، مشروط به وجدان شرعی یا عرفی آب میباشد که در صورت فقدان شرعی یا عرفی آب، حکم
تیمم جانشین حکم وضوء خواهد شد. (1)
تزاحم دو حکم در عمل، مانند تزاحم آیه «أَوْفُوا بِالْعَهْدِ» و آیه «أَقِیمُوا الصَّلاةَ» میباشد در صورتیکه در وقت نماز، انسان انجام امری را متعهد شده باشد یا آنکه دو امر به انسان روی آورد که هر دو دارای ملاک عمل و حکم به عمل میباشند، مانند تحصیل علم و احسان به پدر و مادر یا انفاق و عبادت در وقت خاص که قابل جمع در عمل نباشند، در این موارد معیارهای متعددی مطرح است:
اگر حکمی بدل داشت حکم دیگر در عمل مقدم است مانند تزاحم میان سیراب نمودن فرد در حال تلف و وضو گرفتن، به جهت عدم کفایت آب برای هر دو؛ در این صورت، آب به تشنه داده میشود و بجای وضو تیمم گرفته میشود.
اهمیت در نزد شرع یا عرف عقلاء، معیار دیگری است تا که أهمّ بر مهم ترجیح داده شود مانند بخطر افتادن حفظ کیان اسلام در صورت اقدام برای گرفتن حق خویش که نمونه بارزش حق خلافت علی علیه السلام بود که بجهت اهمیّت حفظ کیان اسلام از اقدام عملی برای گرفتن حق خویش گذشت و صبر بسیار تلخی را بجان خویش خرید:
«... فرأیت أنّ الصّبر أحجی فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی ...».(نهج/ خ 3)
در صورت یکسانی اهمیت عمل، صعوبت عمل مطرح میگردد:
«أفضل الأعمال أحمزها». معصوم علیه السلام
در صورت یکسانی صعوبت عمل و اهمیت آن، آنچه مخالف نفس است ارزشمندتر است:
1) 1. در این موارد ترتّب، شرط این است که آیات بر یکدیگر ناظر باشند و الّا ترتّب بدون دلیل خواهد بود.
«... کان إذا بدهه أمران ینظر أیّهما أقرب إلی الهوی فیخالفه ...».(نهج/ ک 289)
(او چنین عادت داشت که هرگاه دو امر ناگهانی به او روی میآورد، با دقت مینگریست که کدامیک از آن دو به هوای نفس نزدیکتر است تا در نتیجه، آن را مخالفت نماید).
این معیار، حتی آنجا که صعوبت عمل محبوبیّت بیشتری دارد، مطرح میگردد، بشرط اینکه؛ اهمیت امر مقابل، بیشتر باشد؛ همچون گماردن حضرت علی علیه السلام به اداره مدینه در زمان جنگ تبوک که با میل قلبی حضرت امیر علیه السلام مخالف بود با آنکه سختی جنگ تبوک، بسیار زیاد بود، حضرت امیر علیه السلام بسیار تمایل داشت که در جنگ شرکت نماید.
در تزاحم میان حکم آیه و واقعیت خارجی، میزان اهمیت اجرای آیه، میزان مانعیت واقعیت خارجی، مقدار امکان جسمی و مالی مورد نیاز جهت رفع مانع و تحقق آیه، میزان توان فعلی و مسائلی دیگر را باید در نظر گرفت که پیگیری آنها از غرض این نوشته بدور میباشد از نمونههای این تزاحم، امر به تزویج زینب بنت جحش از جانب خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله جهت سنت شکنی، و مخالفت شدید جوّ اجتماعی، با آن بود، همچنین مسئله بسیار مهم ازدواج حضرت داود علیه السلام با یکی از همسران شهداء جهت شکستن سنت غلط نفی تعدد زوجات، و به جهت اصلاح امر این خانوادههای بزرگوار بود که با مخالفت شدید جوّ اجتماعی روبرو شد، که در جامعه خویش نیز این بنبست و معضل را مشاهده میکنیم. (1)
1) 1. آیه تبلیغ رسالت در سوره احزاب به اینگونه موارد نظر دارد: «الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ ...».(احزاب/ 39)
الف- ابتدایی و غیر مستقرّ ب- مستقر (با ادلّه ظنّی حدیث، عقل، علم و عرف) الف- ابتدایی و غیر مستقر:
1- آیات با یکدیگر 2- آیات با ادله قطعی و ظنی آیات با یکدیگر 1- توهم تعارض 2- دارای جمع عرفی آیات با ادله قطعی و ظنی:
1- توهم تعارض 2- دارای جمع عرفی موارد جمع عرفی:
1- محکم و متشابه 2- ناسخ و منسوخ 3- عام و خاص 4- مطلق و مقید 5- مجمل و مبیّن 6- ...
1- تعارض ابتدایی آیات:
با یکدیگر دارای جمع عرفی: تقدم محکم بر متشابه، ناسخ بر منسوخ و غیره با ادله قطعی: تقیید آیه به ادله قطعی با ادله ظنی: تقیید آیه به حدیث، تقدم آیه بر عقل و عرف و علم 2- تعارض مستقر: تقدم آیه بر آنها خصوصا عقل، عرف و علم، یا احتیاط در حدیث و تقدم آیه بر باقی
الف- میان اجرای دو آیه
ب- میان اجرای آیه با واقعیّت خارجی
الف- تزاحم آیات با یکدیگر:
1- تقدم غیر بدل بر صاحب بدل 2- تقدم اهم بر مهم 3- تقدم دشوارتر بر دشوار 4- تقدم مخالف نفس بر موافق نفس ب- تزاحم آیه با واقعیّت:
1- اجرای آیه در صورت عدم عسر و حرج 2- مرحله بندی اجرای آیه در صورت عسر و حرج
(1) تدبر در قرآن، نیازمند کلیدها و شیوههای خاص خویش میباشد که باید آنها را تحصیل نمود و به آنها آگاهی یافت، اینکه این کلیدها کدامند و شیوهها چه هستند و از چه منبع یا منابعی بدست میآیند، باید مورد توجه و تحقیق جدی متدبّر قرآن قرار گیرد.
عدم جدی گرفتن این کلیدها و شیوهها و یا عدم تحقیق جدی در بررسی کلیدها و شیوههای معتبر، بلبشوی عظیمی را در فهم قرآن در طول تاریخ اسلام پدید آورده است و عملا آثاری که مورد انتظار از فهم و تدبر در قرآن بود حاصل نگشته است، بلکه انحرافات و انشعابات فراوانی را در میان مسلمین بوجود آورده است:
جماعتی منبع فهم قرآن را صرفا نقلیاتی میدانند که از پیامبر صلی الله علیه و آله و صحابه و حتی تابعین مطرح گشته است، و گروهی دیگر عقل را نیز ضمیمه کردهاند که دامنهاش، حتی خوش آیندها و سلیقههای شخصی را نیز در بر میگیرد.
در این میان، عدهای دیگر ظواهر قرآن را به کناری نهاده، رو به باطن قرآن آوردند و رأی و نظرهای بدون استناد صحیح فراوانی را عرضه کردند و فتنه فهم غلط از قرآن را هر چه بیشتر دامن زدند و عدهای هم بودند که علوم تجربی را معیار قرار داده در سوق دادن آیات بسوی آن علوم، تلاشها بخرج دادند.
در این اوضاع بحرانی، گروهی دیگر قد علم کرده، هر چه خلاف ظواهر قرآن است، انکار نمودند و به تکفیر دیگران پرداختند؛ طائفهای نیز در برابر همه اینها قد علم کرده،
1) 1. مقصود از این اصل، بیان کلیدها و شیوهها نیست، بلکه توجه به آنها مورد نظر است؛ در مورد اصل بعد نیز توجه به فراگیری و آگاهی به آفات تدبر است نه اینکه آن آفتها در این بحث به تفصیل مطرح گردد.
تدبر در قرآن را ممنوع اعلام کرده، آن را صرفا به معصومین اختصاص دادند و بناچار همچون «ظاهریه» و اصحاب حدیث، به هر آنچه که در کتب اربعه و یا بالاتر در کتب شیعه به ائمه علیهم السلام منتسب است، وسیله فهم قرآن قلمداد نمودند و عقل را محکوم کرده، اجتهاد را منتفی دانستند؛ و در این اواخر نیز گروهی تازه بدوران رسیده، کلید فهم قرآن را صرفا عربی دست و پا شکسته و شرکت در جریان اعتراض به طاغوت تصور نمودند و از این راه بر خویش، هر نوع تحلیل و تفسیری را در زمینه قرآن، جائز دانستند و بلکه خود را تنها جریان صاحب صلاحیت در فهم قرآن اعلام نمودند و دیگران را به ارتجاعی بودن و جمود داشتن متهم کردند و تحصیل کلیدهای علمی قرآن را شوخی تلقی کرده به استهزاء پرداختند و کلیدهای روحی را نیز در زندان رفتن و مخالف رژیم بودن خلاصه نمودند، در این جریان، کار بجایی رسید که فهم صاحب المیزان از قرآن، تخطئه میشد لیکن فرد ملحد بیدین، با جرأت، بخود اجازه تفسیر قرآن و نهج البلاغه را میداد و در این زمینه، شیوه استدلال نیز بسته به میل و رغبت افراد، تفاوت مینمود! در طول این جریانات، گروهی نیز بودند که فهم ادبی را کلید اساسی فهم قرآن تلقی مینمودند.
در برابر این اوضاع بلبشو، شیعیانی آگاه و بصیر به ذیل اهل بیت علیهم السلام متوسل شدند تا به کلیدها و شیوههای تدبر، آگاهی یابند و از خطر تفسیر برأی در امان بمانند، اینان بر اساس آموزش اهل بیت علیهم السلام قرآن را منبع اساسی تدبر با توجه به احادیث معتبر دانستند و حکم قطعی عقل و فهم عرفی از ظواهر را در کنار قرآن و احادیث، محترم شمردند و جریانی سالم را پدید آوردند که ثمرهاش، اجتهاد مستمر بطور کلی و ظهور تفسیرهایی همچون المیزان در حوزه همه معارف و احکام قرآن، بنحو مشخص بود که باید از برکات و دست آوردهای این اجتهاد مستمر و بالخصوص تفسیر المیزان در فهم قرآن و کلیدها و ابزار ضروری آن و شیوههای فهمش، بهرهمند گشت.
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟!». (محمد/ 24)
شناخت آفتها و موانع تدبر (1)، نقش مهمی در بکارگیری روشها و کلیدهای مناسب فهم قرآن خواهد داشت.
بررسی تاریخ تفسیر و جریانات فکری مختلف در آن، ما را با مجاری انحراف و بدعت آشنا کرده، با پختگی و استواری در حوزه فهم قرآن، قدم خواهیم زد؛ این نکته مهم را در بیان معصومین علیهم السلام ملاحظه میکنیم:
«إعلموا علما یقینا أنّکم ... لن تمسّکوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الّذی نبذه و لن تتلوا الکتاب حقّ تلاوته حتّی تعرفوا الّذی حرّفه فإذا عرفتم ذلک عرفتم البدع و التّکلّف و رأیتم الفریة علی اللّه و التّحریف، و رأیتم کیف یهوی من یهوی و لا یجهلنّکم الّذین لا یعلمون». امام حسن علیه السلام (بحار، ج 78، ص 105) (به علم یقینی بدانید که قطعا شما ... هرگز عهد و میثاق کتاب را با قدرت به دست نخواهید گرفت تا آنکه بشناسید کسی را که میثاق- کتاب- را به کناری انداخته است و هرگز کتاب را به حقیقت تلاوت نخواهید نمود تا آنکه بشناسید کسی را که قرآن را تحریف مینماید پس هرگاه آن را شناختید، بدعتها و تکلف- در فهم قرآن- را خواهید شناخت و افتراء بر خدا و تحریف را- با چشم بصیرت- خواهید دید، و خواهید دید چگونه سقوط میکند آنکه- باید- سقوط کند و مبادا شما را کسانی که علم ندارند به جهالت افکنند).
1) 1. در بحث «استعاذه»، اصل کفر به طاغوت، مطالبی گذشت؛ رجوع شود.
نظیر همین بیان را از امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه مشاهده میکنیم:
«و اعلموا أنّکم لن تعرفوا الرّشد حتّی تعرفوا الّذی ترکه و لن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الذّی نقضه و لن تمسّکوا به حتّی تعرفوا الّذی نبذه». (خ 147) میبینیم که آفت شناسی را حضرت در تمام حوزههای دین به ضرورت مطرح مینماید که بعنوان مقدمهای جدی و ضروری باید به آن عنایت شود؛ در ادامه، هر دو حدیث، راه چاره خروج از بدعتها و تحریفها را مطرح مینماید که رجوع به اهل بیت علیهم السلام میباشند:
«فالتمسوا ذلک من عند أهله فإنّهم عیش العلم و موت الجهل هم الّذین یخبرکم حکمهم عن علمهم و صمتهم عن منطقهم و ظاهرهم عن باطنهم، لا یخالفون الدین و لا یختلفون فیه فهو بینهم شاهد صادق و صامت ناطق!».
(خ 147) (پس آن را از نزد اهلش درخواست نمایید چرا که- موجب- رونق علم و مرگ جهل میباشند، آنان کسانی هستند که حکمشان از علمشان و سکوتشان از منطقشان و ظاهرشان از باطنشان خبر میدهد،- هرگز- با دین حق مخالفت نمیکنند و- هرگز- در امر دین اختلاف- نظر- پیدا نمیکنند پس او- قرآن- در میانشان شاهدی صادق و صامتی ناطق میباشد!).
مقایسه دیدگاههای اهل بیت، نسبت به صفات خدا، جبر و اختیار و غیره در حوزه معارف، و دیگر مسائل در حوزه احکام فردی و اجتماعی و اخلاق، با اندیشهها و نظرات دیگران نشان دهنده ثبات فکری اهل بیت علیهم السلام و تزلزل فکری و تغیر دائمی آن در نظرگاه دیگران میباشد؛ توجه به تغییر و تحولات بینش اعتقادی اهل سنت از تجسیم و تشبیه تا اشعریگری تا زمان حاضر و همچنین نظرهای بسیار نوسان دار معتزله در این باب، و توجه به ثبات فکری معرفتی در نهج البلاغه، مطلب را بخوبی جلوهگر
مینماید که بتدریج علمای اهل سنت نظرشان به بینش نهج البلاغه نزدیک میشود و هر چه بیشتر، برداشتهای سلف خویش را تخطئه نموده، به کناری مینهند.
این آفتها، هم در حوزه کلیدهای علمی و شیوهها و هم در حوزه کلیدهای روحی مطرح میباشند و عوامل نفسانی و خارجی، هر دو، در این انحراف دخالت دارند که تبیین آنها رساله جداگانهای را میطلبد (1)لیکن همینجا اشاره کنیم که مانع عمده و محوری، آلودگی دل میباشد که حجابهایی گوناگون را در برابر فهم قرآن پدید میآورد:
«بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ». (مطفّفین/ 14) «وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً ...». (انعام/ 25، إسراء/ 46) «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟! أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟! (محمد/ 24) این حجابها از «ظلم به نفس» پدید میآید (2)که در واقع، حقیقت ستم به خویش و دیگران میباشد، «ظلم به نفس» نیز از «تجاوز به حدود الهی» (3)ناشی میشود که عدم قناعت به حقوق خویش و زیادهطلبی را حکایت میکند؛ چرا که، هر کسی از انسانها با توجه به حد وجودی خویش و حدود خانوادگی و اجتماعیاش، از حقوقی بهرهمند است و در مقابل نیز، حقوقی بر عهده دارد؛ زیادهطلبی از حق الهی خویش، مرزها را بهم ریخته، آشفتگی و بحران و بینظمی و فساد را در درون و برون انسان و در فرد و جامعه،
1) 1. برای توضیحات بیشتر، رک: «از ژرفای قرآن» ترجمه محمد مهدی فولادوند، و «قرآن شناسی»، ج 2، الیاس کلانتری.
2) 2. وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدی فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً». (کهف/ 57)
3) 3. «وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ». (بقره/ 229)؛ «وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ».(طلاق/ 1).
پدید میآورد و تعادل سیستم درونی و اجتماعی را از میان میبرد که معنایش، اختلال سیستم ادراکی روح و شکلگیری حجابها و زنگارها میباشد که مجاری فهم و درک قلبی را مسدود مینمایند:
«وَ قالُوا قُلُوبُنا فِی أَکِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ وَ فِی آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنا عامِلُونَ». (فصّلت/ 5).
این جریان زیادهطلبی از «هواپرستی و آرزوهای طول و دراز» منشأ میگیرد که پیروی از هوای نفس، مانع از حق میگردد و دومی، آخرت و عاقبت را از یاد انسان میبرد و در ادامه، سخت دلی و قساوت پیشگی را پدید میآورد که محرومیّت از هدایت قرآن، کمترین نتیجه آن، و فسق و فجور و پرده دری، بستر طبیعی آن خواهد بود:
«أیّها النّاس إنّ أخوف ما أخاف علیکم إثنان: إتّباع الهوی و طول الأمل، فأمّا اتّباع الهوی فیصّد عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فینسی الاخرة». (نهج، خ 42) «وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ». (حدید/ 16) «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً». (اسراء/ 45) این جریان هواپرستی و آرزوهای تخیلی بیحد و حساب، زیادهطلبی، تجاوز به حدود و ظلم و عدم تعادل، طبعا عدم أدای حقوق بر عهده را در ضمن خویش بهمراه میآورد؛ از اینرو، ظلم به خویش و دیگران، هم کفر به حق را بجای ایمان به حق نتیجه میدهد و هم کفر به نعمت، بجای شکر آن را باعث میشود و از این جاست که افزایش در هدایت و یا محرومیت از آن با غلظت و شدت بر اساس «شکر و کفر» مقرر میگردد:
«وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ». (بقره/ 254)
«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ». (ابراهیم/ 34) «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ».
(ابراهیم/ 7) (و- یاد آورید- زمانی را که پروردگارتان با غلظت و شدت قسم یاد نمود که بیشک اگر شکر نمایید، به یقین شما را فزونی خواهم بخشید و اگر کفر ورزید قطعا عذاب و شکنجه من شدید است).
با این توجه است که قرآن برای مؤمن طالب حق و معترف به ذنوب و ظلمهای خویش، مایه بهبودی و بهرهمندی است و برای حق پوشان و کافران به نعمت و متلبسین به ظلم، منشأ خسارت و تباهی است:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً». (اسراء/ 82) «ایمان به قدر خویش و عشق به خدا و آخرت، طلب حق و شکر نعمت، و اعتراف به ذنوب و مرض خویش از پس آگاهی و هشدار» (1)و «تضرع و دلشکستگی، و تذکر به حقائق و حقوق، و توبه و رجوع بسوی حق از پس بلاء و مصیبت» (2)ظلمتها و حجابهای دل را دریده، قفلها را شکسته، چشم دل را بینای حقیقت و گوش جان را شنوا و پذیرای سخن حق میگرداند.
همانگونه که بارها اشاره شد و در بخش شیوهها نیز مطرح میگردد همه مردم به تدبر در قرآن دعوت شدهاند تا اینکه به حقانیتش پی برده، بدان ایمان آورند و با ایمان به حقائقش از برکات عظیم آن بهرهمند گردند بنابراین متدبرین در قرآن دو دستهاند:
الف: محققینی که در جستجوی حقیقت باشند.
ب: مؤمنینی که به حقیقتش پی برده، در جستجوی بهرهمندی و درمان خویش میباشند.
برای دسته دوم تمام اصولی که در این بخش مطرح میگردد دارا بودنش ضروری است.
برای دسته اوّل، همه اصولی که شرط ایمان و اعتقاد به دین را ندارند ضروری میباشد که غیر از اصل اوّل، باقی اصول را باید دارا باشند.
تذکر: گرچه اصول حاکم بر محتوای قرآن نیز به متدبّر قرآن مرتبط است، لیکن از آنجا که اصول مذکور به خصوصیات محتوای قرآن نظر داشت به عنوان اصول حاکم بر محتوای قرآن مطرح گشت.
«فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ». (محمد/ 19)
اصول اعتقادات سالم همچون آینهای شفاف است که ما را به حقیقت پیام و مقاصد قرآن راهنمایی میکند و برعکس، اصول اعتقادات فاسد همچون عینکی تیره و تار است که از درک حقیقت پیام و مقاصد آیات، انسان را محروم میگرداند.
نگاهی به برداشتهای جبرگرایانه «فخر رازی» اشعری مسلک از آیات، و برداشتهای تفویض گرایانه (آزادی مطلق) «زمخشری» معتزلی مسلک، ما را به خطر خیز بودن فقدان این اصل در امر تدبر متوجه مینماید، و ضرورت تعیین اصولی اساسی و قطعی را در امر تدبر، توسط مفسرین خاص قرآن (اهل بیت) مطرح مینماید که راهنمای ما در جریان سیر و تدبر در آیات باشد.
از این اصل، نتایجی بر طبق اصول اعتقادی مبیّن از جانب معصوم علیه السلام بدست میآید:
«ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ!». (زمر/ 6)
این اصل، فکر اشعری زائد بودن صفات بر ذات، و فکر معتزلی نیابت صفات از ذات و تفویض در افعال، و فکر اخباری تفویض اداره عالم به ائمه علیهم السلام را به کنار میزند و مجرای صحیح شفاعت اولیاء خدا و غیره را در پرتو خویش مینمایاند و حدود و ثغور آن را مشخص مینماید که دیگر، ایراد امثال شیخ محمد عبده بر امر شفاعت بیمورد بوده، خطایشان در فهم آیات روشن میگردد و توجیهات ناروای امثال زمخشری در
آیات مشیت و اراده، باطل خواهد بود.
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ». (توحید/ 2 و 1)
«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ». (شوری/ 11)
«ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ». (1)(حج/ 74)
یگانگی مطلقه إلهی، بساطت تام و عدم ترکیب و تجزیه ذهنی را مطرح مینماید از اینرو، فکر جسمیت و تشبیه، اعتقادی فاسد بوده، که از منابعی غیر اسلامی توسط امثال «کعب الأحبارها» در اعتقاد اهل سنت وارد شده با برخورد با آیات متشابه بدون توجه به محکمات آیات، مورد قبول واقع گشته است؛ عامل دیگر، تعطیل عقل در فهم ظواهر آیات میباشد؛ پس با این اصل، تمام آیات موهم جسمیت و رؤیت خدا در دنیا و آخرت با توجه به آیات محکم و حکم قطعی عقل و فهم عرفی چنین استعمالاتی، معنایی مناسب سیاق آیات خواهند داشت.
ضرورت معرفت به خدا و صفات او و توبیخ جهل به شؤون الهی در آیات، فکر تنزیه معتزلی را مردود میشمارد.
«إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». (هود/ 56)
«إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً». (انسان/ 3)
1) 1. نظیر فقره اوّل آیه (انعام/ 91 و زمر/ 67).
اراده خدا از طریق اراده انسان بر افعال او حکومت میکند و انسان در عین اختیار عمل از حوزه حکومت و اقتدار الهی نمیتواند پا فراتر گذارد، عدم درک این دو مسئله «جبر اشعری» را پدید آورده است که به وضوح با جعل تکالیف برای انسان و آیات ناظر به اختیار عمل انسان و غیره، منافات دارد و در عین حال، آزادی مطلق معتزلی را نیز باطل مینماید.
کسانی که قدرت هضم و جمع این گونه مطالب را ندارند نباید به کنکاش بیشتر بپردازند و در مسائلی همچون جبر و اختیار و قضاء و قدر وارد شوند که خطر گمراهی از صراط مستقیم را در پی دارد؛ از اینرو، معصوم علیه السلام به کسی که قدرت درک این گونه مسائل را ندارد میفرماید: اینگونه مسائل همچون دریایی عمیق است که نباید در آن داخل شوید:
«بحر عمیق فلا تلجه». علی علیه السلام فکر جبر در قضاء و قدر الهی بسیاری از مسلمین را از ایفای نقش الهیشان در جامعه در برابر فسادها و انحرافات مانع گشته است.
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها ...». (اسراء/ 7)
مکلف و مختار بودن انسان، ضرورت ارزیابی اعمال و پاداش و جزای مناسب را مطرح مینماید در عین حال که باعث و بانی خوبیها خداست لیکن هرگز بدیها به خداوند منتسب نمیباشد؛ بنابراین سقوط در جهنم، به قهر الهی نبوده، به خباثت حاصل از اختیار عمل انسان و جن مرتبط است و همچنین، در قیامت شفاعت معصومین علیهم السلام بیجهت نبوده، ضرورت وجود ارتباطی مثبت با معصوم علیه السلام را در دنیا مطرح مینماید.
در پرتو این اصل، تمام آیات مربوطه، به گونهای معنی خواهند شد که این اصل محفوظ
بماند و بهمین دلیل احادیث وارد شده نیز معنی صحیح خود را خواهند یافت، راهنمای اساسی در این بحث، آیه زیر خواهد بود:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ». (زلزال/ 8- 7)
«... وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی» .(نجم/ 5- 3)
«... فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً». (جن/ 28)
پیامبران در اخذ و تلقی وحی و در ابلاغ و پیام رسانی و در اجراء و پیاده کردن فرامین الهی از خطاء و اشتباه و گناه و آلودگی مصون بوده، در عصمت الهی بسر میبرند؛ از اینرو، توهماتی خلاف این اصل، بواسطه روایات جعلی و یا ظواهر ابتدایی آیاتی همچون «أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ». (حج/ 52) در مرحله اخذ و ابلاغ، و آیات عتاب در مرحله اجراء همچون؛ «عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ»، «عَبَسَ وَ تَوَلَّی ...» (1)و غیره، باید در پرتو این اصل، مورد عنایت قرار گیرد و آیاتی که در مورد عتاب و استغفار انبیاء آمده است باید به معنایی مناسب با شأن انبیاء الهی اخذ شود، و همیشه باید سطح نبوت و تلقی آنان را نسبت به ذنوب و خطاء از سطح و تلقی خویش جدا نماییم و با احتیاط و دقت زیاد با توجه به قرائن آیات و احادیث معتبر، آیات را معنی کنیم چرا که آنان را با خود نتوان قیاس نمود و ذنوب آنان را نتوان با ذنوب خویش یکی گرفت و به نحو یکسان تلقی کرد:
1) 1. بترتیب: (توبه/ 43 و عبس/ 1).
«حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین». معصوم علیه السلام در عین این دقت و احتیاط، نباید فهم خویش را کور، کرد و با ذکر «و الله اعلم» خود را از پیام این آیات محروم نمود، که این افراط و تفریط در اینگونه آیات هر دو دسته را از مقصود و مراد آیات دور نموده است.
نسبتهای آلوده (نعوذ بالله) قصد آلودگی، عدم توکل، کبر و غرور در برابر پدر و مادر و غیره به یوسف علیه السلام و نسبت (نعوذ بالله) زنا و آلودگی و قتل و کبوتر بازی و چشم چرانی و یا حتی شبهه آن در سطح خفیفتر، به حضرت داود علیه السلام ، این افراط گناه آلود را در سطح گناه کبیره مطرح مینماید که باید از کج فهمی و نادانی به خدا پناه برد و از خدا ترسید و فهم خویش را شدیدا تخطئه نمود و به اهلش رجوع کرد تا مکشوف شود که اینها اکاذیبی بیش نبوده، آیات قرآن بالخصوص چنین برداشتهایی را محکوم مینماید و آنان را در کمال قداست و طهارت، مورد تمجید و ستایش قرار میدهد:
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ». (یوسف/ 22) «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ». (یوسف/ 24) «ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْءٍ ...». (یوسف/ 38) «وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ». (ص/ 17) «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ». (ص/ 25) و از طرفی تفریط، باعث شده است که از پیام آیه سوره (ص) در مورد قضاوت حضرت علیه السلام و استغفارش محروم شویم و همچنین از اعتراف صریح موسی علیه السلام و یونس علیه السلام و آدم علیه السلام به «ظلم به نفس» بسادگی گذشته، نکات آیات را با حفظ شؤون عصمت آنان، مورد توجه قرار ندهیم، با وجودیکه مثلا حضرت موسی علیه السلام حتی در برابر فرعون به ضلالت خویش صریحا اعتراف مینماید که این اعتراف نشان میدهد کاری که حضرت انجام داده بود در سطح مقام او نبوده است، امّا قتل قبطی پس چه
معنی میدهد؟، آیا قتل عمد بیگناهی بود؟ که گناهی است کبیره که از مؤمن عادی سر نمیزند تا چه رسد به اولیاء تا چه رسد به انبیا آنهم از اولوا العزم آنان، پس چه بود؟ قتل که با توجه به موازین شرعی، عمدی بود؟
نکته اینجاست که عمل حضرت در مقام دفاع از مظلوم و دفع ظالمی متجاوز بود که به قتل او ختم شد و حرجی بر حضرت نبود الا اینکه این عمل در مجموعه حرکت حضرت و طرحها و برنامههایش خلل و نقص وارد نمود که بناچار حضرت را وادار به فرار از مصر کرد که باعث شد ضعفی در هدایت و رهبری تودههای بنی اسرائیلی پدید آید و از این جهت، کشتن آن فرد مهدورالدم در مقابل این نقصان نمیارزید.
بگذریم، علاوه بر عصمت از پس رسالت، عصمت از کودکی تا نبوت نیز مطرح است که توجه به این نکته، ما را در فهم آیات مربوطه یاری میدهد که دیگر، روایتهای جعلی، نظیر دزدی حضرت یوسف علیه السلام را در کودکی نمیتوانیم بپذیریم که با بیان قرآن نیز منافات دارد:
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ».
(آل عمران/ 33) (بیشک خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را خالص گردانیده بر عالمین برتری بخشیده است).
«... قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی؟ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ». (بقره/ 124) این «اصطفاء» (از صافی گذراندن و خالص گردانیدن) بطور مطلق آمده است که همه مراحل زندگی را شامل میشود نفی مطلق دسترسی ظالم به عهد الهی، دلیل دیگری است چرا که هرگونه گناهی متعارف، از مصادیق ظلم میباشد پس غیر ظالم عصمت دارد؛ آیات در خصوص بعضی از انبیاء، در مورد عصمت کودکی آنان و تحت
تربیت الهی بودنشان از کودکی، نیز اصل فوق را تأکید میکند:
«وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی». (طه/ 39)
«وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی». (طه/ 41)
«وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا». (مریم/ 15)
«وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا». (مریم/ 33)
«فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً ...». (آل عمران/ 37)
مقصود از «ساخته شدن زیر نظر الهی» بروشنی عصمت را نظر دارد، و تعبیر سلامتی از هنگام تولد تا قیامت برای حضرت یحیی علیه السلام و عیسی علیه السلام نیز بروشنی عصمت را میرساند، تعبیر «پذیرش پروردگار و رویاندن او» در مورد حضرت مریم علیها السلام نیز این مسئله را بخوبی گویاست که عنایتهای غیبی از همان کودکی مشهود دیگران هم بود که حضرت زکریا علیه السلام را به شگفتی میکشاند:
«کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً، قالَ یا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ...!». (آل عمران/ 37) در مورد سیر کودکی رسول خدا صلی الله علیه و آله قرآن به اشاره، و نهج البلاغه و مفاتیح در زیارت حضرت، بصراحت به حفاظت الهی از بدو طفولیت حضرت صلی الله علیه و آله نظر دارند:
«فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ». (یونس/ 16) «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ الَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ».
(شعراء/ 219- 217) «و لقد قرن اللّه به- صلّی اللّه علیه و آله- من لدن أن کان فطیما أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره».
(نهج/ 192) (و به حقیقت قسم! که خداوند از زمانی که او- پیامبر- از شیر گرفته شد، عظیمترین
فرشتهای از فرشتگان خویش را همراه او نمود که او را در راه ارزشها و زیبائیهای اخلاق عالم، شب و روز به پیش میبرد).
«أشهد یا رسول اللّه أنّک نورا فی الأصلاب الشّامخة و الأرحام المطهّرة لم تنجّسک الجاهلیّة بأنجاسها و لم تلبسک من مدلهمّات ثیابها ...». (مفاتیح، زیارت رسول خدا) «و أودعته الأصلاب الطّاهرة و نقلته منها إلی الأرحام المطهّرة لطفا منک له و تحنّنا منک علیه إذ و کلّت لصونه و حراسته و حفظه و حیاطته من قدرتک عینا عاصمة حجبت بها عنه مدانس العهر و معائب السّفاح». (زیارت رسول خدا از بعید) (او را در صلبهای طاهر بودیعت نهادی و از آنجا به رحمهای پاک شده منتقل نمودی بجهت لطفی از خود به او و دلسوزی و رحمتی از جانب خویش بر او، زیرا که برای صیانت و پاسداری و نگهداری و احاطه او از قدرت خویش چشمی- دیدهبانی- محافظ و دستگیر گماردی که بواسطه آن- دیده محافظ- پلیدیهای منکر و آلودگی زنا را از او محجوب نمودی).
با این توجه تعبیرات «وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی . (ضحی/ 7)، «ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ» (شوری/ 52) نظر به عدم اطلاع حضرت به معارف وحی قرآن و چه باید کرد زندگی اجتماعی خویش (1)دارد، نه عدم عصمت حضرت، چرا که سید رسل چگونه حتی از حضرت یحیی علیه السلام که در طفولیت به نبوت رسید کمتر میباشد! حاشا و کلا که فکر آلودهای است که از فرهنگ غیر اسلامی نشأت گرفته است.
1) 1. هدایت و کنترل فرشته اعظم، حضرت را در کسب ارزشهای فطری الهی پیش میبرد، لیکن از نظر معارف الهی قرآنی و آگاهی بر شریعت در بیخبری قرار داشت: «وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِینَ».(یوسف/ 4).
عصمت اهل بیت علیهم السلام نیز همچون عصمت انبیاء، مورد تأکید قرآن قرار گرفته است:
«... إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».
(احزاب/) (جز این نیست که خداوند میخواند که از شما اهل بیت بالخصوص پلیدی را بزداید و شما را به نحو خاصی تطهیر نماید).
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». (واقعه/ 78) قیود آیه تطهیر بخوبی امتیاز فوق العاده و مخصوص اهل بیت علیهم السلام را مینمایاند که از دیگر مؤمنان، در سطح بالاتری قرار دارند که جز با عصمت نمیتواند توضیح یابد؛ مقایسه دو آیه مذکور نیز نشان میدهد آنان به حقیقت قرآن واقفند؛ حصر «انما»، اختصاص «اهل البیت»، تأکید «تطهیرا» اسناد افعال به خداوند، شمول آیه به پیامبر، عدم عصمت همسران پیامبر بدلیل سوره تحریم و تاریخ قطعی و اجماع همه فرق، و خروج آنان از منسوبین خاص پیامبر در آیه مباهله، عصمت فاطمه علیها السلام باجماع فرق، دلائل قاطع دخول ائمه علیهم السلام در مفهوم اهل بیت علیهم السلام و خروج همسران حضرت از دایره شمول آن، و دلائل قاطع بر عصمت اهل بیت علیهم السلام میباشد.
آیه «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» با مقایسه آیه نمل «الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» نیز، ولایت مطلقه امیر مؤمنان علیه السلام (1)را مطرح مینمود که قبلا گذشتیم؛ در قصه «طالوت و
1) 1. ادعا شده است آیه در مورد «عبد الله بن سلام» و امثال او میباشد؛ اوّلا: سیاق آیه نشان میدهد در مکه نازل شده است حال آنکه عبد الله در مدینه ایمان آورده، ثانیا: آیه با توجه به سوره نمل ولایت تصرف در هستی را میرساند حال آنکه برای امثال عبد الله، نه خود و نه هیچ کس دیگر، چنین ادعایی را مطرح نکرده است، ثالثا: همترازی (من عنده ...) با شهادت خدا، دلالت بر عصمت او دارد حال آنکه «عبد الله» اجماعا فاقد این معناست.
جالوت» نیز بیان صریحی در عصمت اوصیاء علیهم السلام و انتصابی بودن آنان در کنار معیار علم و قدرت میباشد:
«أنا من علیّ و علیّ منّی!». (ص) (سنن ابن ماجه، ج 1، بخش فضائل)
«ماللّه آیة أکبر منّی!». علی علیه السلام
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ ...». (بقره/ 247)
این اعتقاد به عصمت، در موارد جهل به احکام الهی و حیرت و عدم هضم معارف بلند قرآن، میتواند همچون دژی محکم پناهگاهمان باشد و الا شخص متدبر، نظرات ائمه علیهم السلام را در کنار امثال ابن عباس، عکرمه، قتاده و غیره، باید قرار دهد که حیرت و سرگشتگی را برای امت اسلام در فهم قرآن پدید آورده است و نتیجه نهایی، محرومیت از نگاه خاص ائمه علیهم السلام به قرآن شده است و حتی بالاتر بمقدار زیادی محرومیّت از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله را موجب گشته است چرا که دروغ پردازیها بر پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حضرت و بعد از حضرت، خصوصا بدست معاویه گسترش یافت و چنین جعلیاتی در سطح وسیعی در میان کتب حدیث اهل سنت وارد گشت که شناخت صحیح از سقیم را بدون اتصال به اهل بیت علیهم السلام دشوار بلکه عادتا غیر ممکن مینماید.
وجود آیات متشابه در میان آیات محکم و وجود آیات عام دارای مخصّص، و مطلق دارای مقیّد و منسوخ دارای ناسخ، مجمل دارای مبیّن و غیره در قرآن موجب گشته است که بدون احاطه بر قرآن و توجه به نظارت این آیات بر یکدیگر، نتوان بیدغدغه به تدبّر پرداخت؛ علاوه بر آن تخصیص و تقیید آیات به احادیث معتبر، خود
دلیل دیگری بر این دغدغه میباشد؛ از اینرو، بسیاری این اعتقاد را پیدا کردهاند که تدبر در قرآن برای تودههای مردمی امکان پذیر نیست و خطرخیز بوده بجای هدایت، ضلالت آنها را موجب میگردد و مجتهدین نیز باید در صورت احاطه بر آیات و احادیث به تدبر بپردازند.
این اشکال ولو موجّه است، لیکن نتیجهگیری مذکور، به صریح آیات تشویق کننده تودهها از جمله کفار و مشرکین به تدبر در قرآن، فاسد بلکه انحطاط آور میباشد و هنوز که هنوز است ما باید تاوان سنگین انحطاط و عقب افتادگی و نابسامانی فردی و اجتماعی حاصل از چنین طرز تفکری را بپردازیم، عجبا با وجود آنکه قرآن کریم با غلظت و شدت و قسم و تأکید، «عزت و شرافت ما» را در گرو تعقل در آیاتش معرفی مینماید، بعضیها بدون توجه به آیات مذکور، دوباره طرز تفکر خویش را مطرح مینمایند!:
«لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ کِتاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟!». (انبیاء/ 10)
لااقل توجه به انحطاط جامعه اسلامی باید ما را از طرز تفکر خویش جدا نموده، تجدید نظری را پدید آورد.
بله، عده بسیاری نیز از حیث نظری امر تدبّر را با جدّیت تأکید نمودهاند و به تبلیغ آن همت گماردهاند خصوصا در قرن اخیر که روند «بازگشت به قرآن» شتاب بیشتری گرفته است؛ لیکن طرح عملی درستی برای تحقق انس تودهها با قرآن و تدبر در آن، ارائه نگردیده است بجز قدمهایی که بعضی از فضلاء و محققین اخیرا در این زمینه برداشتهاند.
قدمهایی که باید در این زمینه برداشته شود:
قدم اوّل،، در این راه، آموزش زمینهها و کلیدهای عام و کلیدهای روحی و عملی تدبر به مردم میباشد.
قدم دوّم، آموزش آفتهای تدبر در سطح تودههای مردمی است که باید مستقلا مورد بحث قرار گیرد.
قدم سوّم، آموزش اصول اساسی تدبر به آنان است در حدّی که نیازمند ابزار و کلیدهای تخصصی نباشد.
قدم چهارم، بهرهمند نمودن آنان از ترجمهای است دقیق و رسا از قرآن بهمراه رعایت نکاتی که مشکل آیات متشابه و غیره را حل نماید که در اصل بعدی توضیح آن میآید.
قدم پنجم، آموزش و ارائه روش صحیح تدبر است که بحث آن در فصل چهارم خواهد آمد.
با این جریان منظم و حساب شده میتوان، حرکتی مردمی و فراگیر در امر انس و تدبر و عمل به قرآن براه انداخت و بهمراه آن به اصلاح مفاسد و زدودن و محو و طرد آثار هجوم فرهنگی و اخلاقی دنیا طلبان و جهانخواران، در فکر و روح خویش و جامعه مسلمین اقدام نمود:
«وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ ...
خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ». (اعراف/ 171- 170)
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ». (ابراهیم/ 14)
(و هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به زبان قومش تا آنکه برایشان تبیین نماید که در نتیجه خدا هر که را بخواهد گمراه مینماید و هر که را بخواهد هدایت میکند و او
تنها عزت بخش فرزانه میباشد).
ترجمه قرآن از دیرباز معرکه آرای فقهاء اسلام خصوصا اهل سنت بوده است، این بحث برای اولین بار از مسئله جواز قرائت حمد و سوره به غیر تلفظ عربی، در گرفته است بعضی از فقهای اهل سنت همچون ابو حنیفه بجواز قرائت فارسی و غیره آن در نماز فتوی دادهاند! و بعضی دیگر با استدلال بر عدم امکان ترجمه قرآن، نماز بدون تلفظ قرآنیاش را باطل دانستهاند که نظر قاطبه فقهای شیعه چنین میباشد.
در قرون معاصر خصوصا سده اخیر بجهت احساس ضرورت جدی امر تبلیغ دین، ضرورت ترجمه قرآن توسط افرادی همچون شیخ مصطفی مراغی مطرح گشت که با مخالفت شدید بعضی از علمای ازهر روبرو شد (1)که پس از جلسات و شور مکرر، رأی بر جواز ترجمه تفسیری قرآن داده شد با این استدلال که، هر کلامی دارای دو مدلول میباشد:
الف: مدلول اوّلی که با توجه به قواعد نحوی بدست میآید.
ب: مدلول ثانوی که با توجه به فصاحت و بلاغت کلام حاصل میشود.
مدلول اوّلی قابل ترجمه به زبان دیگری میباشد لیکن مدلول ثانوی امکان برگردان دقیق و همانند به زبان دیگر را ندارد، خصوصا زبان عربی که در میان زبانهای دیگر از جهت بلاغت و ایجاز کلام ممتاز میباشد؛ با این توجّه دیگر قرآن کریم که بلاغتش خدایی است ابدا برگردانی نمیتواند داشته باشد، از اینرو، ترجمه حروفی قرآن نه امکان دارد و نه شرعا میتوان ادعایش را مطرح نمود پس باید قرآن را برای استفاده مردم زبانهای دیگر، به شکل ترجمه تفسیری یا تفسیر اجمالی قرآن در کنار
1) 1. رک: «اللئالی الحسان فی علوم القرآن» موسی شاهین لاشینی، ص 317 و «لغة القرآن الکریم» دکتر عبد الجلیل عبد الرحیم، بحث ترجمه قرآن.
متن اصلی قرآن مطرح نمود که دیگر در این ترجمه، التزام به ترجمه دقیق لفظ به لفظ و مطابق با متن آیات وجود ندارد و نباید وجود داشته باشد و در واقع معنی مستفاد از آیه به زبان دیگر منتقل میگردد نه برگردان دقیق متن آیات.
اینان در ترجمه حروفی شروطی را ذکر نمودهاند:
1- فهم دقیق دو زبان.
2- آشنایی به اسلوب و خصوصیات زبان دیگر.
3- آوردن صیغه اسماء و افعال بنحوی که بر اصل خویش منطبق گردد و جانشین آن شود.
4- ترجمه، همه معانی اصلی و همه مقاصد را منتقل نماید.
5- مفردات در ترجمه، بتمامی با اصل خویش مساوی باشد.
6- تمامی لغات در ضمایر مستتر، روابط ترکیبی و تألیف با اصل خویش مشابه باشد.
تحصیل اکثر شروط خصوصا دو شرط اخیر بسیار دشوار بلکه تحصیل شرط اخیر غیر ممکن میباشد. (1)
با این توضیحات است که ترجمه حروفی لفظ به لفظ را به کناری نهادهاند، در ترجمههای فارسی گویا نظر مرحوم الهی قمشهای نیز چنین بوده است، از اینرو ترجمهشان به تفسیر اجمالی بیشتر شبیه است تا ترجمه تحت اللفظی، در ترجمه آقای معزی ظاهرا اعتقاد بر ترجمه کلمه به کلمه است بدون آنکه نظم ترکیب عربی بهم خورد، چرا که این دسته از مترجمین نظم ترکیب عربی را یکی از شرایط مهم در اصالت ترجمه میشناسند حال آنکه این چنین نظمی برای اهل زبان دیگر نامأنوس
1) 1. «التبیان فی علوم القرآن» محمد علی الصابونی، ص 212 و 211.
میباشد و صعوبت در فهم را پدید میآورد و غرض از ترجمه حاصل نمیشود که گاه ثقل ترجمه کمتر از متن عربی آیه نمیباشد! دسته دیگر با توجه به مشکلات مذکور، معادلهای دقیق واژهها را در قالب نظم فارسی ریختهاند و سعی کردهاند که بیش از معادلها چیزی نیفزایند و تقدم و تأخرها را نیز با توجه به تفاوت دو زبان، رعایت نمایند، که ترجمه آقای پاینده، تفسیر پرتوی، تفسیر نوین و تفسیر نمونه از این دست میباشند جز آنکه دقت در ترجمه و عدم تسامح در معادلها و رعایت نکات تقدم و تأخر در ترجمه پاینده و تفسیر نوین بیش از دیگران، اجرا شده است خصوصا پاینده که زحمت فراوانی را در ترجمه همه قرآن تحمل نموده است.
آنچه در این مسئله بر اثر تحقیق نظری و تجربه عملی به نظر میرسد طی نکاتی ذکر میشود:
1- شکی نیست که قرآن از جهات مختلف خصوصا جهت فصاحت و بلاغتش معجزه است و این نکته قبل از هر چیز، بروشنی بدین معناست که قرآن، همانندی نخواهد داشت و هرگز قابل برگردان به هیچ لغتی حتی لغت مشابه عربی نمیباشد و این سخنی است که احدی را قدرت و جرأت بر تردید در آن نیست تا چه رسد که به بحث و تحقیق سپرده شود و آراء مختلف در آن ایراد گردد.
2- اساسا هیچ سخنی را همانند واقعی نیست و نمیتوان کاملا به زبانی دیگر و حتی به قالبی دیگر در همان زبان، برگردان نمود و در عین حال تمام خصوصیاتش منعکس گردد چرا که مترادف در لغت وجود ندارد و هر واژهای بار معنایی خاصی را با خویش دارد و ترکیبات واژهها نیز معنایی خاص را القاء مینمایند که در ترکیبی دیگر آن معنا
بدست نمیآید خصوصا در این برگردان ذهنیت افراد در فهم عبارت گوینده متفاوت است و درک کامل مراد گوینده از سخنش بتمامی ممکن نیست و قالب الفاظ نیز در انتقال مقاصد از کاستیها و فزونیهایی همراه است.
با این توجه، دیگر سخن از ترجمه قرآنی که کلام خداست و تمام حقایق عالم را با همین کلمات محدود مورد استعمال دیگران در قالب ابداعی خویش و گزینش الهیاش منعکس میکند، عبث مینماید و از خرد بدور میباشد.
3- بحث عدم جواز ترجمه قرآن در نماز، ربطی به مسئله ترجمه قرآن در غیر نماز ندارد و میانشان فارق اساسی وجود دارد چرا که نماز با شکل خاص آن مهمترین شاخصه و شعار اسلام میباشد و جلوهگاه وحدت امت اسلامی است و عامل اساسی امتیاز میان مسلمان و غیر مسلمان میباشد از اینرو اذان و اقامه نیز باید به لفظ خویش باشد.
لیکن قرآن علاوه بر آنکه شاخصه اسلام میباشد باید مورد تدبر تودههای مسلمان از هر زبان و قومیتی که باشند، قرار گیرد از اینرو، در عین حفظ و قرائت الفاظ قرآن، برای فهم آن ناگزیر از ترجمه میباشیم و الّا دستور تدبر در قرآن نسبت به اکثریت قاطع تودههای مسلمان لغو خواهد بود تا چه رسد به غیر مسلمانان که آنان نیز دعوت به تدبر شدهاند.
4- عدم امکان ترجمه قرآن نمیتواند مستند ترجمه تفسیری باشد چرا که در این نوع ترجمه، ذهنیّت افراد در القاء معانی، نقش گستردهای دارد و توضیح و تشریحهای کمکی، کانالهای فرعی اضافی و گاه انحرافی را در امر تدبر تودهها پدید میآورد، حال آنکه باید از دخالت گسترده ذهنیت افراد در جهت دهی به تدبر تودهها، شدیدا جلوگیری نمود و واسطه میان مردم و قرآن را به حداقل تقلیل داد تا که تودهها با ضمیر پاک و خرد خدایی خویش با ترجمهای بیپیرایه، دقیق و بلیغ به قرآن نزدیک شوند و
از برکاتش بهرهمند گردند.
5- مقصود از ترجمهای دقیق و بلیغ، منعکس نمودن مقدار پیامی است که یک فرد عرب زبان با سرمایه حقطلبی بدون دارا بودن ابزار فنی، مستقیما از قرآن دریافت مینماید و این حد از انعکاس پیام قرآن در وسع و طاقت بشری بوده، میتوان با ترجمهای دقیق و بیپیرایه و بلیغ و رسا، آن را به تودههای دیگر زبانها عرضه نمود؛ در این ترجمه برخلاف نظر پیروان «ألأزهر» صرفا مدلول اوّلی منتقل نمیشود بلکه در حد توان اهل فن از بلاغت قرآن نیز میتوان جلوهای ولو محدود را منعکس نمود.
6- ترجمه از تفسیر مشکلتر میباشد چرا که ترجمه دقیق و بلیغ نیازمند درک صحیحی از پیام آیه دارد که جز با تسلط بر تفسیر آیه حاصل نمیشود علاوه بر آن نیازمند ذوق سرشار هنری و بلاغی میباشد تا که لطافتهای هنری و ادبی قرآن را چشیده در قالب الفاظ به مخاطب قرآن، عرضه شود.
علاوه بر ذوق سرشار در درک بلاغت قرآن، تسلط بر ادبیات عرب و اسلوبهای بیانی آن و نکته سنجیهای لغوی در کشف خصوصیات لغت از بررسی آن در کتب لغت و کاربردهای قرآنی آن، بسیار ضروری میباشد.
در کنار این تسلط و ذوق و نکته سنجی در زبان قرآن، تسلط بر دستور زبان و فصاحت و بلاغت و فرهنگ اصطلاحات زبانی که قرآن بدان ترجمه میشود نکته مهم و اساسی دیگری است که باید بدان مسلح گردید.
بررسی ترجمهها نشان میدهد در هر یک از حوزههای ذکر شده، کاستیها و کمبودهای زیادی در آن ترجمهها وجود دارد که در حد وسع و طاقت بشری است و بخوبی میتوان آنها را مرتفع نمود. (1)
1) 1. در بحث شیوهها بعنوان نمونه مقایسههایی صورت گرفته است.
7- با توجه به حساسیت ترجمه قرآن و صعوبت بسیار آن با التزام به دقت و رسایی، امر ترجمه از عهده یک فرد مفسر خارج بوده، همکاری گروهی کارشناس را به ریاست مترجم مفسّر تأکید میکند و بسیار ضروری است، علاوه بر آنکه مفسر مترجم خود باید صاحب نظر در لغت و صرف و نحو باشد و در بلاغت باید از آشنایی و آگاهی وسیعی برخوردار باشد، حداقل از یک کارشناس در لغت و صرف و نحو و یک کارشناس در بلاغت و ظرافتهای آن در زبان عربی باید بعنوان همکار و مشاور، سود جوید.
در حوزه زبانی که قرآن باید به آن ترجمه شود نیز مفسر باید از آگاهی مناسبی نسبت به قواعد صرف و نحو آن زبان و بلاغتش برخوردار، باشد و در کنار آن همچون زبان عربی باید حداقل از یک کارشناس در لغت و صرف و نحو آن زبان و کارشناس خوش ذوقی در حوزه بلاغت و فرهنگ اصطلاحات آن بعنوان همکار و مشاور استفاده نماید، این ترکیب حداقل پنج نفره با رأی و تصمیم نهایی مفسر مترجم میتواند به ترجمهای از انعکاس آیات دست یابد که از دقت در تعبیر، شیوایی در بیان و رسایی در پیام و ظرافت در سخن برخوردار شود و ترجمهای هر چه نزدیکتر به قرآن را فراهم آورد و از بسیاری کاستیهای دیگر ترجمهها برکنار باشد که متأسفانه به جهت عدم ورود و صلاحیت علمی مترجم در بعضی از این حوزهها و یا حتی در تمامی آن، اکثر ترجمهها وضع مصیبتبار و اسفناکی پیدا کردهاند که به مذاق هر مترجم، ترجمهها هر یک به راه خویش میروند و کمتر، دریچه سالمی را که الفاظ قرآنی جهت تدبّر میگشایند، نشان میدهند.
8- با توجه به اینکه امر تفسیر قرآن تاکنون بسیار مورد بیمهری واقع شده است و بسیاری از مسائل قرآنی، مورد بحث اجتهادی و عالمانه واقع نگشته است، دیدگاههای غلط و برداشتهای نادرست فراوانی از آیات در ذهن اهل علم وجود دارد که طبیعتا این
ذهنیّتهای آفت زده تأثیر سویی در ترجمه خواهد گذاشت از اینرو:
اوّلا: باید جریان بحثهای تفسیری را جزء درسهای اساسی حوزهها قرار داد تا بر اثر بحثهای گسترده و فراوان میان مجتهدان در تفسیر، دیدگاههای صحیح و افکار ناب قرآنی جلوهگر شود و برداشتهای متحجّر و آلوده، منزوی گشته به دور افکنده شود.
ثانیا: در راستای جریان تفسیر، باید نهضتی را جهت امر ترجمه قرآن توسط اهل فن و صاحبان صلاحیت براه انداخت که حداقل باید از بینش تفسیری مرحوم علامه بزرگوار سید محمد حسین طباطبایی صاحب المیزان برخوردار باشند چرا که امر ترجمه به جهت سنگلاخها و مشکلات فراوان بر سر راه، با تشکیل یک گروه با هر ذهنیّتی، کارش بسامان نخواهد رسید و هنوز تجربههای فراوانی مورد نیاز است تا که بتوان به ترجمهای دقیق و بلیغ و رسا و در عین حال بیپیرایه دست یافت و تودههای مسلمان غیر عرب را بهرهمند نمود.
9- در امر ترجمه قرآن بجهت احتمالات لغوی، ترکیبی و تفسیری باید احتمال قوی هماهنگ با سیاق، بعنوان متن قرار گیرد و احتمالات قوی قابل قبول دیگر، بعنوان پاورقی ذکر گردد تا که تدبر در حوزه احتمالات مقبول جریان یابد، و یا حداقل با توجه دادن مخاطبین به وجود احتمالات مقبول دیگر در صورت فراوانی موارد، آنان را به تفسیر خاصی ارجاع دهند تا هر که طالب بهره بیشتری بود، محروم نگردد.
10- علاوه بر دقت و رسایی در ترجمه باید مشکل وجود آیات متشابه، منسوخ و غیره در آن مرتفع گردد بدین منظور باید در موارد فوق با اشارهای در پاورقی، ضمن بیان خصوصیات آیات فوق، مخاطبین را به آیات توضیحگر هدایت نمود تا که خطر کج فهمی در اینگونه آیات مرتفع گردد.
11- در موارد آیات احکام و فروع الدین ضمن هدایت مخاطبین در پاورقی به
آیات توضیحگر، باید آنان را از جهت عمل به مدلول آیات فوق، به مراجع تقلیدشان ارجاع داد.
با طی جریانی اینچنین میتوان امیدوار بود با توجّه به مباحثی که در اصل پیشین ذکر شد تودههای مسلمان به قرآن رو آورند و از برکات عظیمش در اصلاح امر دنیا و آخرتشان بهرهمند گردند.
(1) «... وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ». (تغابن/ 11)
این اصل، در کنار اصول دیگر مهمترین اصل اساسی در شخص متدبر میباشد که در صورت فقدان آن با وجود اصول دیگر انسان از هدایت قرآن محروم میگردد این پاکطلبی و حقیقتجویی جلوه بارزش، عشق به خدا و عشق به آخرت میباشد؛ ولو شخص متدبر هنوز به اسلام نگردیده باشد شکل مبهم این عشق متعالی در وجودش موج میزند و این همان عاملی است که او را به جستجوگری حقیقت و شناخت تفصیلی آن میکشاند:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ ...». (سبأ/ 46)
«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً ...». (اسراء/ 46- 45)
(هرگاه قرآن را میخوانی، میان تو و میان کسانی که به آخرت عشق نمیورزند
1) 1. در بحث کلیدهای روحی- عملی مفصلا مسائلی گذشت، رجوع شود.
حجابی پوشیده قرار میدهیم! و بر دلهایشان پردههای غلیظی قرار میدهیم از اینکه قرآن را در عمق بفهمند و در گوشهایشان سنگینیای- قرار میدهیم-).
«وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ ... وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ ...».(انعام/ 93)
(و این کتابی که آن را فرو فرستادیم بسیار با برکت است ... و کسانی که به آخرت عشق میورزند به آن ایمان میآورند)
عشق به آخرت و طلب زندگی متعالی در شأن انسان، سرمایه بزرگی در رسید به ارزشهای الهی است که طبعا با هواپرستی و پیروی از تمایلات نفسانی مغایرت دارد، فقدان این عشق و طلب، توجیهگری، عدم پذیرش حق، تنفر از حق، انکار حق، خروج از صراط مستقیم و منحرف شدن، پیروی از شیطان، آلودگی تمام عیار و دست آخر، عذابی دردناک را بدنبال میآورد:
«إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ». (نمل/ 4)
(بیشک کسانی که به آخرت عشق نمیورزند برایشان اعمالشان را تزیین نمودیم پس در نتیجه آنان از یافتن راه حق در حیرت و سرگشتگی بسر میبرند).
«وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ، وَ إِذا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ». (زمر/ 45)
(و هرگاه خدا بتنهایی یاد شود دلهای کسانی که به آخرت عشق نمیورزند، مشمئز و متنفر میشود! و هرگاه کسانی که دون حق هستند یاد شوند ناگهان آنان با کمال شور و شعف خوشحالی مینمایند،- بیکدیگر بشارت میدهند-).
«إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ».
(نحل/ 22)
(معبودتان معبودی یکتاست، پس کسانی که به آخرت عشق نمیورزند، دلهایشان
انکار کننده- حق- میباشد در حالیکه استکبار میورزند).
«وَ إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ». (مؤمنون/ 74)
(و بیشک کسانی که به آخرت عشق نمیورزند از صراط (مستقیم- خدا) به انحراف میل کننده هستند).
«... بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ». (سبأ/ 8)
(بلکه کسانی که به آخرت عشق نمیورزند- هم اکنون- در عذاب و انحرافی بسیار دور بسر میبرند).
«وَ ما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِی شَکٍّ»! (سبأ/ 21)
(و برای شیطان، علیه آنان هیچ سلطهای نیست جز آنکه تا کسی را که به آخرت عشق میورزد از کسی که نسبت به آن- آخرت- در شک و تردید بسر میبرد، جدا نماییم- و مشخص کنیم-).
«... لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ ...». (نحل/ 60)
(آنان را که به آخرت عشق نمیورزند نمونه و صفت زشت و آلوده میباشد).
خلاصه سخن اینکه عدم حق جویی و عدم ایمان به جلوههای حق، انسان را از هدایت محروم مینماید و عذابی بسیار دردناک را پدید میآورد که از محرومیت تغذیه روحی ناشی میشود:
«الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ لا یَهْدِیهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ». (نمل/ 104)
«... وَ أَنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً». (اسراء/ 10)
(و- این قرآن بشارت میدهد!- به اینکه کسانی که به آخرت عشق نمیورزند برای آنان عذابی بسیار دردناک را مهیّا نمودهایم).
و اینها همه از آلودگی نفس و تباهی آن منشأ میگیرد که دیگر از مطلوبهای متعالی
دست شسته و به پستی خو گرفته است: (1)«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ». (قیامت/ 6- 5)
(بلکه حقیقت این است که انسان با سعی و تلاش میخواهد- قیامت را تکذیب کند- تا آنکه پرده دین را در پیش رویش- طول عمر خویش- بوسعت بدرد، در حالیکه- با تمسخر و دهن کجی- میپرسد روز قیامت کی است؟).
«الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ». (انعام/ 20 و 12)
(آنان که خود را تباه نمودند پس در نتیجه به هیچ حقیقتی ایمان نمیآورند).
«من عمل بما یعلم رفعه اللّه إلی ما لا یعلم». معصوم علیه السلام «آیات القرآن خزائن العلم فکلّما فتحت خزانة فینبغی لک ان تنظر ما فیها».
امام سجاد علیه السلام (بحار، ج 92، ص 316) قرآن دستور العمل زندگی فردی و اجتماعی است که باید همچون نسخه طبیب آن را دقیقا بکار بست.
این بکار بستن دو نتیجه مهم را ببار میآورد:
الف: مرتفع شدن مرض خویش و مشکلات اجتماعی ب: بهرهمند شدن از درک و معرفتی بالاتر به حقایق قرآن و زندگی این دو نتیجه همان «شفاء و رحمتی» است که در سوره اسراء از آن سخن بمیان میآورد:
1) 1. «... ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ؟ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ؟! فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ». (توبه/ 38)
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ...». (اسراء/ 82)
قرآن همچون خورشیدی است که اشعه خویش را بر فکر و روح و روابط اجتماعی- الهی ما میتاباند.
با جریان انس مستمر با قرآن و عمل به دستوراتش، در واقع ما خویش را در معرض تابش نور قرآن، قرار میدهیم، این عمل در کنار تابش مستقیم نور قرآن، حجابها و موانع فکری- روحی در برابر نفوذ قرآن را مرتفع نموده، پردهها را از برابر چشم دلمان بتدریج برداشته، گوش دلمان را شنوا میگرداند که در نتیجه حقایقی را که قبل از این، یارای دیدنش و پیامهایی را که قدرت شنیدن آنها را نداشتیم، میبینیم و میشنویم:
«إنّ اللّه سبحانه و تعالی جعل الذّکر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة». (نهج/ خ 222)
(براستی خداوند- که پاک و منزه و متعالی است- ذکر خویش را مایه رفع حجاب دلها قرار داده است که به سبب آن- ذکر- دلها از پس سنگینی گوش میشنوند و به سبب آن- ذکر- از پس ضعف چشم و شبکوری میبینند).
از آنجا که قرآن در کنار حادثهها و ناظر به آنها نازل شده است و از آنجا که اشارات قرآن را در دل حادثهها میتوان، بخوبی دریافت، باید با آیات مورد تدبر در طول شبانه روز در شرایط مختلف فعالیت و استراحت بسر برد و فکر را بر آن متمرکز نمود.
انتخاب آیهها جهت تدبر، با نیازهای اساسی افراد و مشکلات فکری- روحی آنان، مرتبط میباشد؛ (1)منی که با مشکلی فکری- روحی و یا عملی درگیر میباشم که حل آن به رفع نیازی اساسی از من و جامعهام، منجر میشود، روبرو شدن با آیهای که به
1) 1. این انتخاب آیات برای کسانی که به نیازهای اساسی خویش واقف نیستند و از تسلط بر آیات برخوردار نمیباشند از طریق مشورت با اهل قرآن حاصل میشود.
موضوع اساسی من میپردازد، شوق و شعف و انگیزه فراوانی را در وجود من جهت درک پیام آیه و دستور العملهایش پدید میآورد، این انگیزه، فکرم را بر آیه متمرکز مینماید؛ در این تمرکز، ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه هر دو شرکت دارند چرا که آیه در جهت پاسخ به نیازهای وجود من میباشد از اینرو حتی در مواقع غفلت از آیه و عدم توجه ذهن، فکر بطور نامحسوس و ارتکازی درگیر با چگونگی درک پیام آیه و کشف نکات آن میباشد؛ این تمرکز بر آیه، باید با بکارگیری روش طرح سؤال از آیه همراه شود تا فکر در مجرای صحیحی جهت کندوکاو و کشف پیامهای پنهان آیه حرکت نماید؛ آن انگیزه و این تمرکز و بکارگیری روش صحیح، جریان تدبر را در وجود انسان براه میاندازد در این جریان در لحظهای خودآگاه یا ناخودآگاه، ناگهان برقی در فکر میجهد و نکته یا نکاتی را از حقایق آیه برملا میکند، این جریان کشف پیام آیه در لحظات آرامش فکر و فراغت از هوسها و کششهای دنیایی بیشتر جلوهگر میشود و این لزوما با خلوت و تنهایی همراه نیست، بلکه در خلال فعالیتها و نشست و برخاستها و در کنار جمعها نیز مطرح است، آنجا که امور روزمرّه به دیده عبرت نگریسته شود و هر حرکت و سکونی برای انسان بمنزله پیام الهی تلقی گردد:
«... لا تجب ... حتّی تقوم فیها و تقعد و تنام و تأکل و تصلّی و أنت مستعمل فکرتک و حکمتک ...». لقمان علیه السلام (نور الثقلین، ج 4، ص 584) با پاک طلبی و حق جویی و با حالت فوق در خلوت و جلوت، انسان در جریان تدبر، بسر خواهد برد و در زمانهای مناسب به لطف و عنایت خدا از بهره و میوه آن بهرهمند خواهد گشت:
«مَثَلًا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها ...». (ابراهیم/ 25)
(مثل سخن پاک و خوش عطر همچون درخت پاک و خوش عطری است که
ریشهاش ثابت، و شاخ و برگش در آسمان بسر میبرد که میوهاش را در هر زمانی به اذن پروردگارش عطاء میکند).
با این توجه این نکته بدست میآید که ما با بکارگیری ابزار و وسایل و شیوههای صحیح تدبر و با توجه به اصول تدبر و آفتهای آن صرفا نقش زمینه چینی را بر عهده داریم که این زمینهچینی در اوقات شب و روز در شرایط خاصی با لطف و عنایت حق همراه شده نتیجه میبخشد از اینرو، همواره در کنار این زمینهچینیها باید به عنایت خدا چشم دوخت و از او استمداد طلبید و از شتاب در نتیجهگیری از آیات، خودداری نمود:
«... وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».
(طه/ 114) (و به قرائت عجله مکن قبل از اینکه وحی آن بتمامی بسویت پایان پذیرد و بگو پروردگارا مرا از حیث علم بیفزا).
پس باید بطور طبیعی با آیات بسر برد و از تکلف و تحمیل بر آیه خودداری نمود، تا خود پیام خویش را بر ما عرضه نماید:
«و اجهد رأیک ... ثمّ لا تعزم حتّی تثبت و تنظر و لا تجب فی مشورة حتّی تقوم فیها و تقعد و تنام و تأکل و تصلّی و أنت مستعمل فکرتک و حکمتک ...».
لقمان علیه السلام (و نظرت را در نهایت و با سعی و تلاش بکار انداز ... سپس تصمیم خویش را قطعی مکن تا آنکه ثبات بخرج دهی و با دقت بنگری و در هیچ مشورتی پاسخ نده تا آنکه در آن بپاخیزی و بنشینی و بخوابی و بخوری و نماز بخوانی در حالیکه فکر و حکمت خود را بکار گیرندهای).
(1) آیات قرآن، جلوههای بسیاری از حقایق را در باطن خویش پنهان نموده است و هر کس به میزان صلاحیت علمی و معنوی به حقیقت یا حقایقی چند، از آیه یا آیات پی میبرد و این معنی به کسی اختصاص ندارد، بلکه قرآن سفره گسترده کریمانهای است که خداوند، همه را به تناول از آن دعوت نموده است، پس هر که آهنگ قرآن نماید و ابراز گرسنگی کند به میزان صلاحیت معنوی در کنار مقدار صلاحیت علمی از سفره قرآن تناول خواهد نمود از اینرو، نباید خود را حقیر و فکر خویش را محدود نمود و در برابر فهم و برداشت افراد معنون و شخصیتهای برجسته علماء و فقهاء از آیات، حالت تسلیم محض گرفت و از تدبر مستقیم در آیات با توجه به ابزار و اصول و شیوههای تدبر، خودداری نمود، و بزرگان نیز نباید به فهم خویش غرّه شده، فهم مؤمنین را در آیات کوچک شمارند بعذر اینکه در سطح علمی آنان قرار ندارند چرا که بیش از صلاحیت علمی، صلاحیت معنوی مورد نیاز است تا که از قرآن بهرهمند شد:
«رحم اللّه امرأ سمع حکما فوعی ...». (نهج، خ 76) (خدای رحمت کند فردی را که حکمی را شنید پس بخوبی آن را دریافت نمود).
«رحم اللّه أمرأ تفکّر فاعتبر و اعتبر فأبصر ...». (نهج، خ 103) «و لا تستصغرنّ الرّجل الحقیر إذا أتاک برأی عظیم». معصوم علیه السلام (هرگز فرد حقیر- از حیث منزلت اجتماعی یا علمی- را کوچک مشمار وقتی که به تو- بسوی تو- رأی عظیمی را بیاورد).
1) 1. در بحث کلیدهای روحی و عملی مطالبی گذشت، رجوع شود.
با این توجه نباید مقهور فکر بزرگان در طول تاریخ و یا در زمان خویش گشت، بلکه همیشه باید تحرّک فکری و تحقیق و بررسی را عادت خویش قرار داد و از بدست آوردن نتایج جدید و گفته نشده در محدوده ضوابط صحیح علمی نهراسید.
و این همان اجتهاد مبارکی است که نه در سطح تخصصی، بلکه در سطح عمومی نیز باید در غیر حوزه احکام عملی- که به تخصص بالایی نیاز دارد- بدان پرداخت و مردم را به تفکر و تلاش عقلی تشویق نمود، و برای گسترش و تعمیق آن با وسعت نظر، جرأت شکلگیری و ابراز اشکالات و نظرات را به مردم اجازه دهیم هر چند که اشکالی بیربط و نظری فاسد باشد که در این جریان عملی است که مردم شکلهای تفکر صحیح و شیوههای آن را فرا خواهند گرفت.
خطر انحرافات فکری و بدعتهای حاصل از جسارتهای بیضابطه را مشورت مستمر با اهل نظر و صاحبان صلاحیّت علمی، مرتفع مینماید که در بحث بعد، توضیح میدهیم.
«خلّاقیت و ابتکار» در کشف نکات بکر آیه، از «عادت به روش صحیح تدبر، توجه به حیات بخش بودن و طراوت همیشگی آیات و پرباری و دقیق و ظریف بودن کشف پیام آیه» ناشی میشود که ما را از قناعت به برداشتهای سرد بیروح و مرده بیرون میآورد و جهت دستیابی به ظرافتها و حکمتهای شور آفرین و سازنده آیه، به تلاش و کوشش وا میدارد و فکر را به بررسی راههای مختلف جهت نفوذ به باطن آیه از خلال الفاظ آن، میکشاند که با توجه به ابزار علمی، اصول اساسی و روشهای تدبر بهمراه توجه به واقعیتهای زندگی میباشد؛ آنکه از تجربه عملی بیشتری در شناخت خویش و محیط اطراف خود برخوردار است، در این جریان ابتکار و کشف پیامهای بکر آیات، پیشقدمتر خواهد بود چرا که اشارات و نظارت آیات را نسبت به اوضاع نفسانی و اجتماعی، بهتر درک میکند.
«... وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ ...». (شوری/ 38)
در کنار اصول اساسی مطرح شده و مسلح بودن به ابزار و شیوههای تدبر، خصوصا در کنار اصل جسارت فکری و خلاقیت و ابتکار، «اصل مشورت» نقش مهمّی را در سلامتی برداشت و پرورش قدرت تفکر و خلاقیت شخص متدبّر در قرآن ایفاء میکند و ضامن حفظ انسان از فرو غلطیدن در ورطه هولناک تفسیر برأی و انحرافات و بدعتهای حرام، میباشد.
اساسا «مشورت» اصلی اساسی در تمام حوزههای نظری و اجرایی است و فقدان آن جمود و خشک رأیی و محرومیت از رشد و تعالی را موجب میشود و در پی آن استبداد و خود رأیی و هلاکت فرد و جامعه را نتیجه میدهد:
«ما تشاور قوم إلّا هدوا إلی رشدهم». امام حسن علیه السلام (بح، ج 78، ص 105) (هیچ قومی مشورت ننمودند مگر آنکه به رشدشان هدایت گشتند).
«من استبدّ برأیه هلک و من شاور الرّجال شارکها فی عقولها ...». (نهج، ک 161) (هر که به نظر خویش متکی شود هلاک خواهد شد و هر که با افراد مشورت نماید در عقل و سنجش آنان شریک خواهد بود).
با کمال تأسف نه تنها این اصل در میان روابط اجتماعی مردم مسلمان جلوهای ندارد، بلکه در میان صاحبنظران و علماء و مجتهدین در سطوح عالی حوزههای علمیه و دانشگاه نمودی جدی ندارد حال آنکه مشورت کردن از خصلتهای ریشهدار و از عادتهای مستمر مؤمن عاقل بشمار میآید و بدون مشورت نمیتوان به حل صحیح
مسائل و رفع مشکلات علمی و عملی، در همه اوقات نایل آمد، آنجا که پیامبر به مشورت و نظر خواهی از اصحاب خویش حتی خطاکاران آنان، مأمور میگردد! دیگر چه جای تردید برای دیگران باقی میماند:
«... فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ ...». (آل عمران/ 159) بسیاری از بنبستها و معضلاتی را که در سطح علمی خصوصا در سطح اجتهادی با مشورت میتوان حل نمود، بعلت فقدان آن همچنان لاینحل مانده است و اگر گاهی بطور فردی معضلی، گشوده گردد وقت و عمر بسیاری را به خویش اختصاص میدهد و تازه براحتی نمیتواند جای خویش را در میان نظرات مختلف، باز کند و گاه مدّتها مهجور میماند تا اجازه جلوهگری پیدا کند.
صحت و سقم یک فکر و اندیشه، و قوّت و ضعف آن بدون عرضه اندیشه خویش در برابر انتقادات و آراء و نظرات دیگران هرگز برملا نخواهد گشت و همیشه خطر انحراف در کمین متفکّر مستبدّ، نشسته است.
از عوامل بسیار مهم انحطاط و عقب افتادگی جوامع اسلامی، «عدم جسارت فکری و خلاقیت و عدم مشورت» میباشد.
سنت «تفکر و مشورت» باید از «لوازم اساسی ایمان و تقوی» تلقی گردد تا که بتوان عزت و کرامت اسلامی زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله را تجدید نمود و به آن دستآوردهای شگفت، دوباره دست یافت.
حرّیت تفکر، خلاقیت، و مشورت از عوامل اساسی پیشرفت حیرتانگیز علمی غرب در چند قرن اخیر میباشد و این خود مایه سرافکندگی ماست چرا که آنهمه تأکید بر مشورت حتی برای پیامبر مرتبط با وحی، و وجود سوره شوری در قرآن، باید ما را به التزام به این سنت مبارک میکشاند حال آنکه استبداد در رأی بیش از حد تصور در میان ما ریشه دوانیده و بر عکس سنت مشورت بیش از هر جای دیگر در میان غربیان و
منکران اسلام شکل گرفته است! و این همان هشداری است که امیر مؤمنان در بستر شهادت به وصیّت مطرح مینمود:
«و اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم!». (نهج، نامه 47) در واقع غربیان که در جمود و تحجّر قرون وسطی بسر میبردند با مطالعه در راز پیشرفت اسلام به این دو عنصر اساسی «تفکر آزاد و مشورت»، در فرهنگ قرآن پی برده، آن را بکار گرفتند و ما با غفلت از آن، به جمود و تحجر مبتلا گشتیم! نکته مهمی که در امر مشورت باید بدان عنایت نمود، صلاحیّت شخص مشاور و مستند رأی مشورتی او میباشد.
هم مشاور باید از صلاحیت علمی و اخلاقی لازم در موضوع مورد مشورت، برخوردار باشد و هم باید به مستند او توجّه نمود که بر چه اساسی استوار است.
در بحث امور دینی و یا دنیوی که شرع مقدس را رأی و نظری میباشد باید مستند رأی مشاور، قرآن و سنت معصوم علیه السلام و حکم قطعی عقل و علم باشد و الّا رأی او ارزش مشورتی نخواهد داشت.
و همیشه باید طالب مشورت به این نکته اساسی توجه نماید؛ حتی وجود مقدّس امام معصوم علیه السلام اصرار داشتند که تعبدا سخن آنان را نپذیریم بلکه به مستند قرآنی سخن توجه نماییم سپس با بصیرت بر اساس دلیلی محکم بیان معصوم علیه السلام را قبول نماییم:
«إذا حدّثتکم بشیء فاسئلونی من کتاب اللّه». امام باقر علیه السلام نکته دیگر آنکه، چون مشاورین ما نوعا معصوم نمیباشند با وجود مستند قرآنی- حدیثی رأی آنان، نباید به یک مشاور اکتفاء نمود بلکه بخصوص آنجا که امر مهمی در کار است با مشاورین با صلاحیّت متعددی، باید مشورت نماییم تا که از شیره و خالص
رأیشان بهرهمند گردیم.
این مشورت با مشاورین متعدد ما را به صلاحیّت و برتری بعضی از آنان، متوجّه مینماید که در مواضع حیرتآور و دشوار زندگی فکری و عملی میتوانند محل وثوق و اعتماد انسان قرار گیرند و انسان را از ارشاد و رهنمود خویش بهرهمند کنند عدم این پناهگاه مطمئن در زندگی چه بسیار صدمهها که ببار خواهد آورد:
«هلک من لیس له حکیم یرشده». معصوم علیه السلام مشورت با غیر معصوم علیه السلام و قرآن، بمعنی قبول بیچون و چرای نظر آنان نمیباشد بلکه باید نظرشان با توجه به مستند قرآنی و حدیثی، برای طالب مشورت مفهوم گردد و الّا در غیر این صورت باید توقف نمود تا حقیقت امر برای انسان مکشوف گردد:
«أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ...». (یوسف/ 108) باید توجه داشت که مراجع تقلید در حوزه احکام فرعی شرعی، نیز مشاور انسان بشمار میآیند الا اینکه چون صلاحیّت بصیرت به جزئیات رأی آنان برای مقلّد وجود ندارد، بر مقلّد واجب است که صرفا در شناسایی فرد اعلم تحقیق و مشورت نماید و پس از احراز عرفی صلاحیت مجتهد اعلم، باید بیچون و چرا سخن او را بپذیرد و به گردن گیرد؛ همانگونه که نسبت به صاحبان تخصص در امور معیشتی و عرفی خویش، چنین عمل مینماییم.
رجوع به صاحب نظران جهت مشورت، گاه حضوری است و گاه از طریق مطالعه نظریات آنان که در تفاسیر و منابع دیگر مطرح میباشد، صورت میپذیرد.
از جمله موارد اساسی جهت مشورت با اهل قرآن، شناسایی نیازها و ضرورتهای اساسی زندگی فردی و اجتماعی شخص متدبر و شناسایی آیات مربوط به این نیازها میباشد که باید مورد تدبّر قرار گیرد.
تدبر در آیات بدون توجه به نکته فوق و بر اساس ذوق و سلیقههای شخصی، جز
تحقیق علمی و سرگرمی لذّتبخش فکری، حاصلی نخواهد داشت و فرد را در محرومیت از تغذیه فکری- روحی قرار خواهد داد؛ با وجود آنکه ذهن چنین افرادی از تحقیقات علمی بسیاری در حوزه مباحث مختلف قرآنی، آکنده است، بجای سازندگی، موجب امتلاء ذهنی و خستگی روحی گشته، خشنودی کاذب و کبر و غرور را پدید آورده است.
مقدمه
بخش اوّل: شیوه ترتیل و مراحل آن
الف: ترتیل در لفظ
ب: ترتیل در معنی
بخش دوّم: شیوه استماع و انصات
بخش سوّم: نمونههای تدبّر در قرآن
«تدبّر» از ریشه «دبر»، به معنی اندیشیدن در پشت و ماوراء امور میباشد که «ژرف اندیشی» و «عاقبت اندیشی» را نظر دارد که نتیجهاش «کشف حقایقی است که در ابتدای امر و نظر سطحی، بچشم نمیآمد».
در «مفردات» میگوید: «التّدبیر»: «التفکیر فی دبر الأمور» که معنی «تدبّر» چنین خواهد بود: «التّفکر فی دبر الأمور»: (اندیشیدن در پشت امور).
«مختار الصحاح» میگوید:
«التّدبیر فی الأمر»: «النّظر إلی ما تؤل إلیه عاقبته»، و «التّدبّر»: «التّفکّر فیه».
که «تدبیر»: «با دقت نگریستن به آنچه که عاقبت امر به آن باز میگردد»، و «تدبر»:
«تفکر در عاقبت امر» میباشد.
«مصباح المنیر» میگوید:
الدّبر: خلاف القبل من کلّ شیء، و منه یقال لآخر الأمر دبر و أصله ما أدبر عنه الإنسان، و «تدبّرته تدبّرا»: «نظرت فی دبره و هو عاقبته و آخره» که «دبر» خلاف جلو از هر چیز میباشد و از اینرو به آخر امر «دبر» گفته میشود و اصل آن، هر آنچه انسان از آن
اعراض نماید و به آن پشت کند و «تدبّرته تدبّرا»، «در پشت آن با دقت نگریستم که عاقبت و آخر امر میباشد».
در «مجمع البیان»، «اساس البلاغة»، «غریب القرآن» سجستانی (م 330 ه) و «معجم مقاییس اللغه» معانی مشابهی آمده است.
در فرق «تدبر و تفکر» ابی هلال عسکری در «فروق اللغویه» میگوید: «تدبر»، «تصرف در قلب با نظر کردن در عواقب امور» میباشد، امّا «تفکر»، «تصرف در قلب با نظر کردن در دلائل امور» میباشد که «مجمع البیان» نیز همین نکته را ذکر مینماید:
«التّدبّر تصرّف القلب بالنّظر إلی العواقب، و التّفکّر تصرّف القلب بالنّظر إلی الدّلائل».
پس «تدبر» به معنی «تفکر و اندیشیدن در ورای ظواهر» میباشد تا چهره باطن امور، جلوهگر شده عاقبتش برملا گردد؛ «کاوش در باطن و توجه به نتایج و عواقب امر»، دو خصوصیت اساسی تدبر میباشد، امّا «تفکر» اعم از «بررسی ظواهر و بواطن امور» و اعم از «بررسی علل و اسباب امور و نتایج و عاقبت آن» میباشد چرا که تفکر به راهیابیها و کشف مجهولها، بطور مطلق نظر دارد. (1)
تلاش برای کشف عاقبت امور، بناچار انسان را از سطح به عمق میکشاند؛ این نکته در آیات تدبر خصوصا آیه 82 نساء مورد نظر میباشد چرا که پیبردن به الهی بودن قرآن، نیاز به تعمق و ژرف اندیشی دارد و الّا در نظر سطحی، آیات، مرکب از حروف و کلماتی است که عرب با آنها تکلم مینماید و تفاوتی در نظر سطحی و ابتدایی با کلام بشر ندارد، بیان نهج البلاغه نیز بر آن تأکید دارد که «خداوند اسلام را مغز قرار داد برای
1) 1. آیه 8 سوره روم به نتایج و اهداف خلقت نظر دارد: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی ...». و آیه 219 سوره بقره به اسباب و نتایج و ظاهر و باطن نظر دارد: «کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ...».
آنکه تدبر نماید»، «مغز» ماورای قشر و پوسته میباشد که با «تدبر» برملا میگردد. (1)
نکته دیگر آنکه «تدبر در قرآن» به «پیگیری سیر آیات، یکی پشت سر دیگری و دقت در باطن ارتباط آنها نیز نظر دارد، چرا که کشف انسجام و هماهنگی، و عدم وجود اختلاف، نیازمند پیگیری و بررسی آیات در یک سوره و آیات یک سوره با کل قرآن دارد تا معلوم گردد کتابی که در طول 23 سال در فراز و نشیبهای زندگی پیامبر در شرایط بسیار متفاوت از یکدیگر، مطرح گشته است نمیتواند ساخته و پرداخته ذهن بشر بلکه هر موجود مادی باشد که پیوسته محکوم به تغییر و تحول و حرکت از نقص به سوی کمال نسبی خویش هستند.
پس در امر «تدبر در قرآن»، «کاوش و اندیشه در کشف مفاهیم و روابط ناپیدای موجود در هر یک از آیات و ارتباط آیات با یکدیگر و آن آیات با آیات دیگر سور قرآن» مد نظر میباشد.
با دقت نظر در آیات معلوم میگردد که «تدبر» غیر از «تفسیر مصطلح» میباشد و میان آن دو تفاوتهای بارزی وجود دارد:
الف: در «تدبر در قرآن» همه اقشار مردمی در هر رتبه از فهم و درک، و مراتب علمی و روحی که باشند، شرکت دارند و صرف بهرهمندی از ترجمه، برای اصل تدبر کفایت میکند حال آنکه «تفسیر» به مجتهدین در فهم قرآن، اختصاص دارد که حداقل به «کلیدهای علمی تدبر» مجهز میباشند.
نکته فوق در آیات دعوت به تدبر، بروشنی دیده میشود که عموم مردم حتی
1) 1. در مقدمه این رساله در امر تدبر، مباحثی به اشاره گذشت.
منافقین و مشرکین را مورد خطاب قرار میدهد:
«أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ یَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِینَ؟». (مؤمنون/ 68) «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟». (محمد/ 24) «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
(نساء/ 82) ب: در «تدبر»، فکر و دل هر دو شرکت دارند لیکن «تفسیر» جریانی است فکری که لزوما، با جریان قلبی همراه نیست.
ت: در «تدبر» ژرفای آیات و نتایج و پی آمدها و لوازم آیات مورد بررسی واقع میشود حال آنکه در «تفسیر» این مسائل لزوما پیگیری نمیشود.
ث: در امر «تدبر» شخص خود را مخاطب آیات میبیند و درمان درد فکری و قلبی خویش میجوید امّا در امر «تفسیر» مفسّر خود را مبلغ و بیانگر آیات میشناسد، اگر چه خود را مخاطب آیات، نبیند بنابراین هر «تدبری» میتواند تبلیغ را در پی داشته باشد، لیکن هر «تفسیری» با جریان تدبر همراه نمیباشد.
ج: «تدبر» یک جریانی روحی- فکری است که با قرائت آهنگین و یا استماع آیات، زمینه سازی شده با کاوش در آیات ادامه یافته، به استخراج داروی درد خویش و بکارگیری آن ختم میگردد که «قرائت» زمینه آن و «عمل» نتیجه آن میباشد (قرائت- فهم- عمل)؛ این مسأله با توجه به حدیث معصوم علیه السلام در توضیح معنی «حق تلاوت» بروشنی معلوم میگردد، حال آنکه در امر تفسیر «آن مقدمه و این نتیجه» الزامی نیست.
ح: در تدبر، کافر و مشرک نیز شرکت دارند حال آنکه «تفسیر» به مسلمان آنهم مجتهدین، اختصاص دارد.
خ: در بسیاری از موارد تدبر، رجوع به احادیث لزومی ندارد بلکه امکان ندارد چرا
که به تخصص نیاز دارد بلکه گاهی اصلا معنی ندارد آنجا که متدبر در آیات، «شخص کافر و مشرک» باشد و میخواهد به حقیقت دست یابد، حال آنکه در «تفسیر»، رجوع به احادیث معصوم علیه السلام امری اساسی و ضروری است و بدون احادیث و تسلط بر آنها، نمیتوان به تفسیر پرداخت.
بله، «تدبر در حد تخصصی» با «حقیقت تفسیر» وحدت دارد لیکن با «واقعیت تفسیر» (1)لزوما همسانی ندارد.
بنابراین «تدبر» با «حقیقت تفسیر» رابطه «عموم و خصوص مطلق» دارد امّا با «تفسیر مصطلح» رابطهاش «عموم و خصوص من وجه» میباشد که نه هر «تدبری»، «تفسیر مصطلح» را در پی دارد و نه هر «تفسیر مصطلحی» با «تدبر» همراه است بلکه بعضی از «تفاسیر مصطلح»، «تدبر تخصصی» را در ضمن خویش بهمراه دارد.
«جریان تدبر»، همان «جریان تلاوت راستین قرآن»، میباشد که از «قرائت» شروع و با «فهم عمیق» ادامه یافته و به «عمل» ختم میگردد؛ این معنی، همانگونه که در مقدمه مباحث گذشت در تفسیر آیه «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» وارد شده است:
«فی قوله تعالی: یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ: یرتّلون آیاته و یتفهّمون معانیه و یعملون بأحکامه و یرجون وعده و یخشون عذابه و یتمثّلون قصصه و یعتبرون أمثاله و یأتون أوامره و یجتنبون نواهیه، و ما هو- و اللّه- بحفظ آیاته و سرد حروفه و تلاوة سوره و درس أعشاره و أخماسه، حفظوا حروفه و أضاعوا حدوده و إنّما هو تدبّر آیاته، یقول اللّه تعالی: «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...».
امام صادق علیه السلام (میزان الحکمه، ج 8، ص 84)
1) 1. مقصود تفاسیری است که در طول تاریخ اسلام، نوشته یا گفته شده است.
در این حدیث شریف و پر محتوی، «تلاوت بحق»، صرفا «تدبر در آیات» معنی شده است که «ترتیل آیات، فهم معانی، عمل به احکام، امید به وعده الهی، خشیت از عذاب، تجسم نمودن قصص، عبرت از نمونه حوادث، اجرای اوامر و دوری از محرمات» را شامل میشود با آنکه نه معنی لغوی «تلاوت» و نه معنی لغوی «تدبر» چنین وسعت معنی را با خود دارد از این جا معلوم میگردد که مقصود «جریان تلاوت راستین قرآن» میباشد که با «جریان تدبر در آیات» وحدت دارد که از قرائت شروع با فهم ادامه و به عمل ختم میشود.
با توجه به احادیث ترتیل و احادیث دیگر تلاوت راستین قرآن، معلوم میگردد که «تلاوت راستین» همان جریان «تلاوت به شیوه ترتیل» میباشد:
«عن الصّادق فی قوله تعالی: ... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ... قال: حقّ تلاوته هو الوقوف عند ذکر الجنّة و النّار یسئل فی الأولی و یستعیذ من الأخری». (ب 27، ح 7) (از امام صادق علیه السلام در سخن خدای تعالی: یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ، فرمود: حق تلاوت قرآن همان توقف نمودن در برابر یاد بهشت و آتش جهنم میباشد که در اولی- از خدا بهشت را- درخواست میکند و از دومی پناهندگی- به خدا- را طلب مینماید).
همین معنی در حدیث دیگر برای «ترتیل» مطرح شده است:
«... إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا و اذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة فقف عندها وسل اللّه الجنّة و إذا مررت بآیة فیها ذکر النّار فقف عندها و تعوّذ باللّه من النّار». (امام صادق علیه السلام (ح 4) (چرا که براستی قرآن با شتاب، قرائت نمیگردد و لیکن به شیوه خاصی ترتیل میشود و هرگاه به آیهای گذر نمودی، که در آن، یاد بهشت بود پس در برابرش
بایست و از خدا بهشت را درخواست نما و هرگاه به آیهای گذر نمودی، که در آن، یاد آتش جهنم بود پس در برابرش بایست و از آتش جهنم به خدا پناه بر).
در حدیث فوق تعبیر «و اذا مررت ...» تفسیر «ترتیل» است که همان معنای «حق تلاوت» میباشد.
در خطبه متقین نیز این معنی آمده است:
و أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا یحزّنون به أنفسهم و یستثیرون به دواء دائهم فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا و ظنّوا أنّها نصب أعینهم و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفیر جهنّم و شهیقها فی اصول آذانهم ...». (نهج، خ 193) (و امّا در شب، پس قدمهایشان را به صف کشیدهاند در حالیکه اجزاء قرآن را تلاوت میکنند آنها را به شیوه خاصی ترتیل مینمایند (بدینگونه که) با قرآن جانشان را محزون مینمایند و با آن (ترتیل و تلاوت) داروی دردشان را با زیرورو کردن آیات طلب مینمایند پس هرگاه به آیهای گذر کنند که در آن «تشویق» است با چشم داشت، به آن میل میکنند و جانشان از شوق، بسوی آن پر میکشد و باور دارند که آن در برابر دیدگانشان قرار دارد، و هرگاه به آیهای گذر نمودند که در آن «تخویف» است گوشهای دلشان را به آن متمایل مینمایند و باور دارند که صدای جهنم و نعره آن در عمق گوششان طنین انداز است ...).
در این حدیث پربار نیز «ترتیل» به عنوان «شیوه تلاوت» مطرح گشته است که در ادامه به تشریح کیفیت ترتیل میپردازد که «تحزین نفس و کاوش و استخراج داروی خویش» میباشد سپس، جزئیات عمل، بیشتر توضیح داده میشود «فإذا مروا ...» که همان محتوای احادیث قبل میباشد.
نظیر این احادیث را سیوطی در «اتقان» برای توضیح «تدبر» آورده است. (1)
احادیث مهم دیگری از تفسیر «ترتیل» نیز بر معنی مذکور، تأکید میکند که در پایان مباحث مقدمه آورده خواهد شد.
خلاصه کلام اینکه: «جریان تلاوت راستین قرآن» همان «جریان ترتیل قرآن» است که بر «جریان تدبر در قرآن» منطبق است که هر یک از عناوین «تلاوت، تدبر و ترتیل» به جهانی از جریان فهم و عمل به قرآن نظر دارند.
«تلاوت»، به «تبعیت از سیر فکری- روحی آیات و تبعیت در عمل» توجه دارد. (2)
«تدبر»، به «غور و اندیشه در ورای ظواهر آیات و ارتباط آنها و لوازم و نتایج آنها» میپردازد.
و «ترتیل»، «تبعیت از چینش لفظی و معنوی آیات و ارائه شیوهها و مراحل جریان تلاوت و تدبر» (3)را بر عهده دارد.
برای انس با قرآن، پنج عنوان «قرائت»، «تلاوت»، «ترتیل»، «استماع و انصات» و «تدبر» در قرآن آمده است: (4)«فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ». (مزمل/ 20)
«اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ». (عنکبوت/ 45)
1) 1. ج 1، ص 295.
2) 2. معنی «تلاوت و ترتیل» در بحث بعدی مورد بررسی قرار میگیرد.
3) 3. معنی «تلاوت و ترتیل» در بحث بعدی مورد بررسی قرار میگیرد.
4) 4. بحثهای لغوی این قسمت همه از کتاب گرانقدر «مفردات راغب» استفاده شده است چرا که «مفردات» در دقت معنی و جامعیت بررسی کاربرد واژه در قرآن، کم نظیر بلکه بینظیر میباشد.
«وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا». (مزمل/ 4) «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ». (محمد/ 24 و نساء/ 82) «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا ...». (اعراف/ 204) عنوان «تدبر» مورد بررسی واقع گشت، حال عناوین دیگر را بررسی میکنیم: (1)1- قرائت: از ریشه «قرء» بمعنی «جمع کردن و به هم پیوستن» میباشد و مقصود از آن در سخن، «جمع و پیوستن حروف و کلمات» میباشد که با بهم پیوستن حروف، کلمات با معنی و با پیوستن کلمات و حروف با هم، جملات مفید ساخته میشود.
بهمین جهت، «هر جمع و پیوندی»، «قرائت» نمیباشد و هم چنین تلفظ حرفی واحد را قرائت نمیگویند.
«مفردات» در معنی «قرائت» میگوید: «ضمّ الحروف و الکلمات بعضها إلی بعض فی التّرتیل».
از این معنی دقیق بر میآید که «قرائت» در جریان ترتیل مطرح است و جزئی از آن بحساب میآید که عمدتا به بخشی از «ترتیل در لفظ» نظر دارد و لزوما «ترتیل در معنی» را مطرح نمیکند و از این جهت ساکت است.
تعبیر «قرآن» در اصل، وزن مصدری «قرء» میباشد که اسم علم برای کتاب خدا گشته است؛ گویا که این کتاب آسمانی، جامع و چکیده کتب آسمانی گذشته (2)
و در مورد انجیل و عیسی علیه السلام میفرماید: «... وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ ...» (آل عمران/ 50): انجیل مصدق تورات و بیانگر حلیت بعضی از تحریمهای بنی اسرائیل و بیانگر بعضی از موارد اختلاف میباشد: «وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ». (زخرف/ 63)
و جامع1) 1. بحث «استماع و انصات» در مقایسه با ترتیل و در بخش دوم بررسی شده است.
2) 2. در مورد تورات میفرماید: «... مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلًا لِکُلِّ شَیْءٍ». (اعراف/ 145): (از هر چیز یک موعظه و شرحی بر هر چیز برای موسی در الواح نوشتیم) که «مِنْ کُلِّ شَیْءٍ» بجای «کل شیء» بعضی از حقایق را میرساند.
و چکیده همه علوم الهی در امر ارشاد و هدایت بشر میباشد و یا اینکه قرائت کننده و توضیح دهنده «کتاب تکوین، آفاق و انفس»، میباشد، از اینرو، خود به «کتاب تشریع» موسوم گشته است.
2- «تلاوت»: از ریشه «تلی یتلو» به معنی «در پی آمدن، دنبال کردن» است به نحوی که ما بین تابع و متبوع، چیزی جز تبعیت نباشد، حال اگر «متابعت»، «امری مادی و یا پیروی در حکم» باشد، مصدرش، «تلوّ و تلو» خواهد بود و اگر «متابعت» به واسطه «قرائت یا تدبر در معنی» باشد مصدرش تلاوة» میباشد.
مثال پیروی مادی و پیروی در حکم:
«وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها». (شمس/ 2) (قسم به ماه آنگاه که در پی خورشید رود و در حکم نورانیت، از آن تبعیت نماید).
مثال پیروی در حکم فقط:
«وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ ...». (هود/ 17) (و شاهدی از خاندان پیامبر او را الگو میگیرد و از او متابعت مینماید).
مثال پیروی در قرائت و تدبر معنی:
«... مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ آناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ».
(آل عمران/ 113) (بعضی از اهل کتاب، امتی بپا خاستهاند که آیات خدا را در اوقات شب در حالی که به سجده رفتهاند با قرائت و تدبر در معنی، دنبال میکنند).
مثال پیروی در قرائت و تدبر و عمل:
«الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ ...». (بقره/ 21) (کسانی که به آنان کتاب دادیم آن را به حق تلاوت مینمایند، چرا که آنان به آن ایمان دارند).
در این مورد، حدیث دیگری از پیامبر «حق تلاوت» (1)را «پیروی راستین در عمل» معرفی مینماید:
«فی قوله تعالی: «... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ...»: یتّبعونه حقّ اتّباعه».
(در المنثور، ج 1، ص 111) میبینیم این آیه شریفه، نظر به تلاوت جامع در پیروی لفظی، معنوی و عملی دارد.
پس «تلاوت قرآن»، «متابعت از قرآن در قرائت و دنبال کردن معانی و پیروی در عمل» میباشد؛ بنابراین، «هر تلاوتی»، «قرائت» میباشد امّا «هر قرائتی» لزوما «تلاوت» محسوب نمیشود؛ و اساسا «تلاوت» در مواردی بکار میرود که مطالب قرائت شده، وجوب پیروی را در پی آورد، از اینرو گفته نمیشود: «تلوت رقعتک»:
«نامهات را تلاوت کردم»، بلکه صحیح آن، «قرأت رقعتک» میباشد؛ این معنی را بوضوح در آیات میبینیم:
«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ».
(بقره/ 44)
1) 1. قرآن بر ما حقوقی دارد و متقابلا ما نیز بر قرآن حقوقی داریم، حقوق قرآن کلیه مباحث این رساله میباشد امّا حق ما بر قرآن، هدایت و ارشاد و شفای امراض فکری و روحی ما در دنیا، و دفاع و شفاعت از ما در روز سهمگین قیامت میباشد؛ چرا که شفاعت قرآن، بیچون و چرا پذیرفته میشود و اگر از کسی شکایت کند آنکس بیچون و چرا محکوم میباشد؛ پس «شفاعت و شکایت قرآن»، پیشاپیش، از جانب خداوند عالم، مهر تأیید خورده است: (ب 3، ح 13)
(آیا مردم را به نیکی فرمان میدهید و خود را فراموش میکنید حال آنکه شما کتاب را تلاوت میکنید! پس چرا تعقل نمیکنید- و هوای نفستان را مهار نمیزنید-).
در آیه شریفه با توبیخ، سؤال میکند، که: «تلاوت کتاب»، چرا «موجب عمل» نگشته است و چرا هوای نفس را مهار ننموده است؟
در قرآن کریم، آنجا که از «قرائت»، «تأنی و دقت» نیز مقصود باشد فعل قرائت با قید اضافی آورده میشود:
«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِیلًا». (اسراء/ 106) (و قرآنی عظیم را- نازل کردیم- که جدا جدایش نمودیم- قطعه قطعه نازل کردیم- به این مقصود که آن را بر مردم با تأنی و درنگ بخوانی و به این دلیل که به نحو خاصی آن را نازل کردیم).
3- «ترتیل»: از ریشه «رتل» به معنی «جمع شدن و هماهنگی و نظام یافتن چیزی بر طریقی مستقیم» میباشد؛ از اینرو به شخصی که دندانهایش از هماهنگی و ترکیب و نظام سالمی برخوردار باشد میگویند: «رجل رتل الأسنان».
این معنی باب مجرد را اگر به باب تفعیل بریم معنی «ترتیل» بدست خواهد آمد: (1)«جمع کردن و هماهنگی و نظام بخشی چیزی بر طریق مستقیم»، «طریق مستقیم» نسبت به هر چیزی، معنایی متناسب با آن را خواهد داشت.
همانگونه که دندانها با نظمی خاص و بر اساس بنیادی محکم و صحیح، به منظور خرد کردن و هضم مناسب غذا چیده شده است و ترتیب دندانها با توجه به این هدف
1) 1. این قسمت با استفاده از معنی مطرح شده در مفردات میباشد که نقدی خواهد بود بر نظر «مفردات» که با وجود معنی دقیق واژه در باب مجرد در قسمت مزید، سطحی معنی شده است.
خاص، شکل گرفته است، آیات قرآن نیز از نظم و چینش خاصی برخوردار میباشد که با هدف درمان فکر و روح بشر و هدایت و ارشاد آنها به قلههای کمال انسانیت، هماهنگ گردیده است، از اینرو، «ترتیل قرآن»:
«نظم و چینش خاص آیات، هماهنگ با تأمین نیازهای فکری- روحی بشر، با اهداف درمان فکر و روح و ثبات بخشی به قلب مؤمنین و هدایت و ارشاد آنها به قلههای کمال بشری»، خواهد بود.
این معنی از «ترتیل» به خداوند منسوب میباشد:
«کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا». (فرقان/ 32) (بدینسان قرآن را یکباره فرو نفرستادیم به این دلیل که از این راه، دل پر التهاب تو را ثبات بخشیم و- دلیل دیگر اینکه- آن را ما به نحو خاصی، چیده و نظام بخشیدهایم).
از آنجا که قرآن با روح بشر، سروکار دارد، این «چینش و انتظام» هم در بخش «الفاظ قرآن» و هم در حوزه «محتوا و معانی آیات» مطرح است که هم زیبایی ظاهر و هم عمق باطن را گویاست. (1)
و در واقع، بخش الفاظ، انتظامش، مقدمهای است برای ورود به حوزه معانی قرآن تا که با توجه به چینش و نظام خاص معانی آیات، به ژرف اندیشی و بررسی نتایج و آثار پیام قرآن بپردازیم.
با این توضیحات، معنایی که «راغب» در «مفردات خویش» برای ترتیل آورده است نه با معنی باب مجرد آن هماهنگ است و نه با کاربرد واژه در قرآن، سازگاری دارد:
1) 1. القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق». (نهج)
«الرّتل: إتّساق الشیء و انتظامه علی استقامة، یقال رجل رتل الأسنان».
«التّرتیل: إرسال الکلمة من الفم بسهولة و استقامة، قال تعالی «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا، وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا».
(ترتیل: فرستادن و خارج نمودن کلمه از دهان با سهولت و به شیوه صحیح میباشد. چرا که خدای تعالی میفرماید: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ ...».
این معنی و این استشهاد، هر دو ناقص میباشد که در ادامه توضیح خواهیم داد.
معنی «مفردات» به بخشی از معنی ترتیل آنهم جزء مقدمی آن نظر دارد، حال آنکه عمده، بخش معنی قرآن میباشد که به غفلت سپرده شده است.
این غفلت شگفتآور در اکثر تفاسیر و کتب لغت بچشم میخورد (1)با وجود اینکه آیات و احادیث در مورد «ترتیل» بوضوح، اینگونه تلقی از «ترتیل» را مردود میشمارد.
دلیل روشن و محکم برای جامعیت معنی ترتیل، آیه 32 فرقان و 4 مزمل میباشد که با احادیث فراوانی تأیید میگردد:
دلیل اوّل: در سوره فرقان/ 32 میفرماید:
«وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا».
1) 1. در بحث اقوال در معنی ترتیل، بعضی از نظرات مفسرین و کتب لغت، خواهد آمد.
(و کسانی که کفر ورزیدند گفتند: چرا بر او قرآن به یکباره نازل نگردید، بدینسان قرآن را یکباره فرو نفرستادیم که از این راه دل پر التهاب تو را ثبات بخشیم و- دلیل دیگر اینکه- آن را ما به شیوه خاصی چیده و نظام بخشیدهایم).
در این آیه شریفه، در پاسخ به اعتراض کفار که چرا قرآن قطعه قطعه نازل میشود و به یکباره نمیآید دو علت را ذکر مینماید: (1)1- قرآن برای تربیت و هدایت و رشد میباشد، از اینرو باید بتدریج نازل شود تا از لحاظ فکری و روحی، آیات جذب شده، به اجرا در آید و در صحنهها و شرایط گوناگون نهضت اسلامی، پیامبر و یارانش را روحیه بخشد چرا که قرآن رشته محکم پیوند و اتصال با منبع لایزال عزت و رحمت، خدای عالم میباشد:
«وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ الَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ».
(شعراء/ 219 و 218) (و بر خدای شکست ناپذیر با رحمت تکیه کن کسی که تو را هنگامی که بپا میخیزی میبیند و تغییر مکان تو را در میان سجده کنندگان نیز- مشاهده مینماید-).
جذب و اجرا، مستلزم تدریج و مکث و تأنی است و نمیشود این سفره بیکران الهی را یکباره، بلعید و هضم و جذب نمود، تقویت روحی نیز در لحظات و شرایط گوناگون، مطرح است پس نزول تدریجی، متناسب با جریان روحی- فکری حاکم بر مؤمنین و رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد؛ نکته جذب و اجرا در سوره اسرا/ 106 به وضوح آمده است:
1) 1. المیزان ذیل آیه میفرماید: سه دلیل برای نزول تدریجی مطرح شده است: دلیل سوّم آیه بعد میباشد؛ برای تفصیل مباحث رجوع کنید به: تفسیر المیزان و نمونه، ذیل آیات مورد بحث.
«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِیلًا».
2- قرآن به نحو خاصی مرتب و منظم شده است که این امر نیز مستلزم نزول تدریجی میباشد چرا که نظم و چینش مرتبط با هدف تربیت و اجرا، اقتضاء دارد که تا آیات قبلی به قدر کافی، جذب نشود، آیات بعدی در جایگاه صحیح خود، درک نخواهد شد؛ این ترتب و پیوند زنجیرهای در تعلیم و تربیت قرآنی، ناچار از زمان بندی نزول آیات میباشد که این خود، نگرش عمیق و گسترده قرآن را نسبت به جریان تحول و دگرگونی روحیه بشر، نشان میدهد که امر تربیت و سازندگی از پیچیدگی برخوردار است و عجله و شتاب بر نمیدارد؛ خصوصا، آنجا که هدف تربیت، رسیدن به مقام والای «خلافت و ولایت الهی» است- خلیفهای که مظهر جمال و جلال الهی در عرصه وجود میباشد- و پرورش نسلی اندیشمند و آگاه به تمام حوزههای انسانی، نسلی پاک و مقدس، نسلی پخته و مجرب و غیور و شجاع و مقام در برابر آلودگی اخلاقی و فساد اجتماعی.
مشکلات فکری و روحی و اجرایی این مسیر، آنقدر فراوان و گوناگون میباشد که جز با پایمردی و صبر و حوصله عظیم و رنج فراوان در طول زمان، هرگز حاصل نخواهد شد؛ امری که اگر شرح صدر الهی نبود ستون فقرات رسول اکرم صلی الله علیه و آله را با وجود خلق عظیم درهم شکسته بود؛ امر تربیتی که سهمگینیاش از خلال تعبیرات رسول خدا نمایان است. (1)
حال سؤال میکنیم: «ترتیل» به معنای قرائت شمرده شمرده و منظم که در حوزه لفظ مطرح است چه ربطی به نزول تدریجی و تثبیت دل پیامبر دارد؟!
1) 1. «شیّبتنی سورة هود و أخواتها». (سوره هود و هم نظیرهایش مرا پیر کرد)، که اشاره به «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا» (هود/ 112) دارد.
این سؤال پاسخ خود را نمییابد جز آنکه «ترتیل» معنای جامع خویش را بدست آورد.
دلیل دوم: در سوره مزّمّل، خداوند دستور برخورد ترتیلی با قرآن را به پیامبر عظیم الشأن، صادر مینماید که باید در دل شب در کنار قیام به نماز و مناجات با خدا تحقّق پذیرد.
در تبیین این سؤال که: «چرا باید قیام در شب صورت گیرد؟ و چرا باید پیامبر قرآن را به نحو ترتیل بخواند؟» سه دلیل را ذکر مینماید:
الف: ما بر دوش تو در آینده خیلی نزدیک، گفتار سنگینی را قرار خواهیم داد، رسالت سنگین بیرون کشیدن مردم از ظلمات جهل و کفر و نفاق و فساد.
ب: تأثیر شب در پیدایش و شکلگیری افکار و روحیات عمیق و مستحکم، بسیار شدید و مؤثر میباشد.
ت: شما در اجرای رسالت الهی در طول روز، برخوردهای وسیعی، خواهی داشت که سلامت برخورد در روز و اثر گذاری بر فکر و روح و عدم تأثر از فرهنگ و روحیات محیط فاسد، مستلزم قیام در شب و انس با قرآن به نحو ترتیل میباشد:
«یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ ... وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا».
«إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا».
«إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلًا».
«إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلًا». (مزمل/ 7- 1) حال سؤال میکنیم: «ترتیل قرآن به معنی رایج چه ربطی به حمل بار سنگین رسالت الهی دارد؟!». (1)
1) 1. اینکه خطاب آیه به پیامبر است و پیامبر جهت خویش، باید قرآن را «ترتیل» نماید خود شاهدی دیگر است بر اینکه «ترتیل» عمدتا به حوزه معنی نظر دارد نه به حوزه لفظ.
در اینجا نیز بروشنی دیده میشود، آنچه که باعث حمل بار سنگین رسالت الهی است و آنچه که روحیه انسان را بالا میبرد و در برابر تأثیرات محیط فاسد، بیمه میکند، قیام در شب در دو شکل نماز و انس با محتوای قرآن میباشد نه صرف رعایت قواعد تجوید و لحن که از این جنبههای لفظی، آن اهداف بلند حاصل نمیشود.
همانگونه که خداوند، قرآن را با نظم و چینش خاصی بر اساس اهداف «تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت و هدایت بسوی رشد» نازل فرموده است رعایت ترتیل برای ما چنین معنی خواهد داشت:
«پیروی از نظم و چینش الهی آیات و سیر در فضای فکری- روحی که آیات قرآن در آن جاری میباشند».
این سخن که «قرآن را آنگونه بخوانید که گویی هم اکنون بر شما نازل میشود»، ناظر به این مقام میباشد؛ به این بیان، اگر روایت خاص نباشد، برگرفته از بیانات متعددی است که در روایات آمده است:
«... قلت ... فما فضله عند اللّه؟، قال بقراءة القرآن کما أنزل ...». امام جواد علیه السلام (ب 30، ح 3) (گفتم پس برتری او نزد خدا به چیست؟ فرمود به قرائت قرآن آنگونه که نازل شده است).
«... ما زلت أکرّر آیات القرآن حتّی بلغت إلی حال کأنّنی سمعتها مشافهة مّمن أنزلها!»: امام صادق علیه السلام (بح، ج 84، ص 247) (پیوسته آیات قرآن را تکرار مینمودم تا آنکه به حالتی رسیدم، گویا که من آن را شفاها از کسی که نازل فرموده است، شنیدم!).
در احادیث بیشماری که از منابع فریقین خصوصا اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده است بخوبی معنی «ترتیل» را بازگو میکنند خصوصا احادیثی که در تفسیر آیه ترتیل آمده است:
عن عبد اللّه بن سلیمان، سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا»: قال: قال أمیر المؤمنین علیه السلام : بیّنه تبیانا و لا تهذّه هذّ الشّعر و لا تنثره نثر الرّمل و لکن إقرعوا به قلوبکم القاسیة و لا یکن همّ أحدکم آخر السّورة». (ب 21، ح 1) (از عبد الله بن سلیمان میگوید: از امام صادق علیه السلام از قول خدای عزیز و جلیل «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» پرسیدم، فرمود: امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: آیات قرآن را به روشنی تلفظ نما و همچون شعر خواندن، آن را بسرعت قرائت منما و همچون ریگ پراکنده مکن! و لیکن با آن دلهای سخت خویش را سخت بکوبید و مبادا فکر و خیال احدی از شما- رسیدن به- انتهای سوره باشد).
فقره اول و دوم و سوم و پنجم «ترتیل در لفظ» را توضیح میدهد و فقره چهارم، «ترتیل در معنی» را میرساند که در نقلهایی دیگر، «إفزعوا قلوبکم القاسیة» (1)و «إفرغوا قلوبکم» (2)آمده است.
«فی قوله تعالی: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» قال: بیّنه تبیانا، و لا تنثره نثر الرّمل، و لا تهذّه هذّ الشّعر، قفوا عند عجائبه و حرّکوا به القلوب و لا یکون همّ أحدکم
آخر السّورة». (ص) (بح، ج 92، ص 215) (در سخن خدای تعالی: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» رسول خدا فرمود: ... در برابر شگفتیهایش بایستید و با آن دلها را به حرکت درآورید در حالیکه فکر و خیال احدی از شما- رسیدن به- انتهای سوره نمیباشد).
در حدیثی مشابه حدیث فوق بجای «حرّکوا»، «جرّحوا» آمده است، یعنی که «دلهای خویش را با قرآن بشکنید و مجروح نمایید»:
«...: بیّنه تبیانا و لا تهذّه هذّ الشّعر، قفوا عند عجائبه و جرّحوا به القلوب و لا یکن همّ أحدکم آخر السّورة». (ص) (کنز، خ 4117) «فی قوله تعالی: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» قال: هو ان تتمکّث فیه و تحسّن به صوتک». (امام صادق علیه السلام (ب 21، ح 4) (... ترتیل این است که در آیات درنگ نمایی و با آن صوت خویش را زیبا گردانی).
«إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا، فإذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة فقف عندها وسل اللّه (عزّ و جلّ) الجنّة و إذا مررت بآیة فیها ذکر النّار فقف
1) 1. نور الثقلین، ج 4، ص 15.
عندها و تعوّذ باللّه من النّار». امام صادق علیه السلام (ب 27، ح 4) (قرآن با سرعت خوانده نمیشود و لیکن به نحو خاصی ترتیل میگردد پس هرگاه به آیهای گذر نمودی ...).
در حدیث نهج البلاغه در وصف متقین در بحث «تدبر، تلاوت و ترتیل» گذشت که همه فقرات آن، «ترتیل در معنی» را میرساند.
«تفسیر المیزان» در معنی «رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا» میفرماید: «بعضی از آیات را در پی بعضی دیگر آوردیم بگونهای که روابط از میان نرود و آثار آنها منقطع نگردد تا در نتیجه آن غرض و هدف تعلیم تباه نشود، بلکه قرآن دارای سور و آیاتی است که بعضی از آنها در پی بعضی دیگر نازل شده و مرتب و منظم گشته است».
میبینیم که نظم و ارتباط معنوی را نیز، «علامه» در آیه فوق، مطرح مینماید، لیکن با کمال تعجب در آیه سوره مزمل، «ترتیل» را به «تلاوت قرآن بواسطه تبیین حروف با حفظ توالی و ارتباط لفظی» معنی نمودهاند!: (1)«ترتیل القرآن: تلاوته بتبین حروفه علی توالیها».
«تفسیر کشاف»: ترتیل را در آیه اوّل، بمعنی «تقدیر آیهای بعد از آیه دیگر و تقدیر توقفی دیگر از پس توقفی» گرفته است و احتمال میدهد که به معنی «امر به ترتیل قرائت قرآن» باشد در آیه دوم میگوید: «ترتیل قرآن: قرائت قرآن، با سهولت
1) 1. تفسیر المیزان و کشاف ذیل آیه سوره فرقان و مزمل.
و روانی و درنگ و مهلت، بواسطه تبیین حروف و اشباع حرکات میباشد تا آنکه آیات تلاوت شده، به دندان مرتب و منظم شده، شبیه گردد»؛ وی سپس به قول عمر در نهی از قرائت تند تند و به قول عایشه، در مورد قرائت پیامبر استشهاد میکند که «اگر شنونده میخواست حروف آیات را در قرائت پیامبر صلی الله علیه و آله بشمارد میتوانست». (1)
«سیوطی» در «اتقان»، (2)«ترتیل» را در حوزه لفظ، معنی میکند با آنکه خود، روایات ترتیل در لفظ و معنی را در ابتدا ذکر مینماید، و از قول «زرکشی» در «البرهان» میگوید: «کمال ترتیل، تفخیم الفاظ و تبیین و جدا نمودن و عدم ادغام حروف در یکدیگر میباشد و گفته شده است که این اقل مراتب ترتیل میباشد و کمال ترتیل آن است که قرآن را بر جایگاههایش بخواند پس اگر آیه تهدیدی را خواند با آهنگ تهدید، آن را تلفظ نماید و یا اگر آیه تعظیمی را قرائت نمود با آهنگ تعظیم تلفظ نماید».
سیوطی در بحثهای بعدی خود «تدبر، گریه هنگام قرائت، زیبایی صوت، قرائت با تفخیم و رفع صوت» را مطرح مینماید که نشان میدهد «ترتیل» را به معنی مذکور- در البرهان گرفته است حال آنکه چنانکه بیان شد همه این مسائل را ترتیل با خود بهمراه دارد.
«غزالی» در «احیاء علوم الدین»، (3)«ترتیل» را کمک و یاور تفکر و مقدمه آن مطرح مینماید و به همان نظر سیوطی معنی میکند و «جهر در قرائت و تحسین صوت و گریه» را از معنی «ترتیل» جدا مینماید.
«فیض کاشانی» در مقدمه «صافی» و در «محجة البیضاء» با وجود ذکر روایات
ترتیل به همان معنی مذکور در احیاء علوم الدین میگیرد. (1)
«مختار الصحاح» به «روانی در قرائت و تبیین حروف» معنی میکند و زمخشری در اساس البلاغه، «ترتیل» را به معنی «روانی در قرائت و نیکو نمودن تألیف حروف» میگیرد.
«مجمع البیان» در ذیل آیه، «ترتیل» را «ترتیب حروف با تثبت و درنگ آنگونه که در تلاوت سزاوار است» معنی میکند با وجود آنکه خود در تفسیر آیه، روایات ترتیل در لفظ و معنی را، در کنار هم ذکر مینماید.
صاحب «التحقیق فی کلمات القرآن» در واژه «رتل» میگوید: اصل در این واژه «زیبایی چینش و هماهنگی» میباشد و «ترتیل قرآن» را به معنی «تبیین حروف و زیبایی و روانی در قرائت» میگیرد و فرق «ترتیل» را با لغات مشابه آن «نسق، نضد، نظم و رصف»، در «حسن هماهنگی و نظم و ترتیب در بهترین شکل آن» میداند در حالیکه واژههای دیگر به «احسن هماهنگی و نظم» نظر ندارند و صرفا در امر «نظم و چینش» با «ترتیل» اشتراک دارند.
تنها در میان تفاسیر، «فخر رازی» در «تفسیر کبیر» خود (2)پس از نقل اقوال در معنی «ترتیل»، مقصود از «ترتیل قرآن» را «حضور قلب و کمال معرفت» مطرح میکند و «ترتیل در لفظ» را حکایتگر «ترتیل در معنی» میداند و سرعت قرائت را دلیل عدم توجه به معانی، معرفی میکند؛ او میگوید: «بدانکه که خداوند همینکه رسول خدا را به نماز شب امر نمود، او را به ترتیل قرآن فرمان داد تا ذهن به تأمل در حقایق آیات و دقایق آن قدرت یابد پس در نتیجه، هنگام رسیدن به یاد خدا، عظمت و
جلال او را با تمام وجود احساس نماید و هنگام رسیدن به وعده و وعید، امید و هراس حاصل گردد و در آن هنگام دل به نور معرفت خدا روشن میگردد؛ و سرعت گرفتن در قرائت بر عدم اطلاع بر معانی دلالت میکند چرا که نفس با یاد امور الهی و معنوی به وجد و سرور در میآید، و هر که بواسطه چیزی به وجد و سرور در آید دوست دارد آن چیز را یاد نماید و هر که چیزی را دوست داشت بسرعت بر او نمیگذرد، پس معلوم گشت که مقصود از «ترتیل»، «صرفا حضور قلب و کمال معرفت»، میباشد».
برای انس با قرآن و تدبر در آن، گاه گوش جان به آیات الهی میسپاریم و گاه خود به قرائت اقدام مینماییم، تدبر از طریق «سماع قرآن» به «شیوه استماع و انصات» و از طریق «قرائت قرآن» همان «شیوه ترتیل» خواهد بود.
این دو شیوه تدبر در حقیقت «دو شکل از یک شیوه کلی» میباشد که در هر مرحله از جریان تدبر شیوهای خاص را مطرح مینماید که به این اعتبار «شیوههای تدبر» مطرح میگردد مثلا در «شیوه ترتیل» هر یک از مراحل «ترتیل در لفظ»، «تلفظ حروف و زیبایی قرائت و تقطیع و ...» شیوهای خاص را میطلبد که شرحش خواهد آمد و در مراحل «ترتیل در معنی» نیز هر یک از مراحل، شیوه خاص خود را خواهد داشت.
بنابراین «جریان تدبر» یک شیوه کلی با دو شکل «شیوه ترتیل و شیوه استماع و انصات» خواهد بود که نسبت به «قاری قرآن و مستمع آن» مطرح میشود.
شیوه استماع و انصات با شیوه ترتیل در مرحله «ترتیل در معنی» اشتراک دارد لیکن در مرحله «ترتیل در لفظ» با «استماع و انصات» از جریان قرائت قاری تبعیت میکند.
باید این نکته را تذکر داد که ما در هر شبانه روز، موظفیم لااقل یکبار با حفظ حداقل مقدار قرائت، خود به قرائت بپردازیم و لو مراحل شیوه ترتیل را بتمامی، مراعات ننماییم، از اینرو، «شیوه استماع و انصات» ما را از «شیوه ترتیل» در مرحله «ترتیل در لفظ» بینیاز نخواهد نمود چنانکه توضیح آن خواهد آمد، و این نشان میدهد که شیوه غالب در تدبر همان «شیوه ترتیل» است و موارد بکارگیری «شیوه استماع و انصات» به نسبت، بسیار کمتر از «شیوه ترتیل» میباشد که در شرایط روحی یا خارجی خاصی مطرح میگردد (1)در حالیکه نیاز روح انسان به قرائت قرآن، امری مستمر و همیشگی است. (2)
از آیه «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» استفاده میشود که کمال انس با قرآن و تدبر در آن، به «شیوه ترتیل» میباشد چرا که خطاب به وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله است که برای رزق روحی خویش باید قرآن را ترتیل نماید، و طبعا حضرت، کمال شرایط و کمال شیوه انس و تدبر در قرآن را بکار میگرفت که در دستور فوق، منعکس گشته است:
«یدفع عن قارئ القرآن بلاء الدّنیا و یدفع عن مستمع القرآن بلاء الآخرة».
(ص) (کنز، خ 4031) (از قاری قرآن- علاوه بر بلاء آخرت- بلاء دنیا دفع میگردد و از شنونده قرآن- صرفا- بلاء آخرت دفع میشود).
«من استمع إلی آیة من کتاب اللّه کتبت له حسنة مضاعفة و من تلا آیة من کتاب اللّه کانت له نورا یوم القیمة». (ص) (کنز، خ 2316)
(هر که به آیهای از کتاب خدا گوش فرا دهد برایش حسنه چند برابر ثبت میگردد و هر که آیهای از کتاب خدا تلاوت نماید آن آیه، برای او، نوری در روز قیامت خواهد بود!).
با توجه به مباحثی که گذشت سیر مباحث شیوههای تدبر چنین خواهد بود:
بخش اوّل: شیوه ترتیل و مراحل آن:
الف: ترتیل در لفظ:
1- مخارج حروف 2- آهنگ کلمات و موسیقی آن 3- تقطیع آیات 4- پرهیز از شتاب در قرائت 5- تداوم و پیوستگی در قرآئت ب: ترتیل در معنی:
1- توجه به معانی و نظم و چینش آیات و طرح سؤال 2- تأنی در آیات 3- تدبر در آیات 4- خود را مخاطب قرآن دیدن 5- محزون کردن خویش 6- کاوش در آیات برای درمان خویش 7- الگوهای شیوه ترتیل
بخش دوّم: شیوه استماع و انصات:
1- استماع و انصات 2- جریان معنوی تأثیر قرآن 3- الگوهای استماع و انصات 4- افراط و تفریط در شیوه استماع و انصات
بخش سوّم: نمونههای تدبر در قرآن
با بیان امام صادق علیه السلام معلوم گشت که «جریان تدبر در قرآن»، همان «جریان تلاوت راستین» میباشد که از «قرائت» شروع و با «تدبر و فهم آیات» ادامه پیدا کرده، به «عمل» ختم میگردد؛ بنابراین، «تدبر در آیات»، مرحلهای از مراحل «جریان تدبر در آیات» میباشد و با آن یکی نیست تا اشکال وحدت یکی از اجزاء با کل خویش مطرح گردد.
این سه نکته از تلاوت، علاوه بر بیان امام علیه السلام ، در مفهوم لغوی تلاوت و در احادیث فراوان دیگر ملحوظ بود.
این جریان تلاوت راستین در قرائت و تدبر آیات تا عمل به آن، از مراحلی برخوردار است و هر یک از این مراحل، شیوه یا شیوههایی را نیازمند است تا بدرستی و به کمال طی شود و نتیجه مطلوب از انس با قرآن، حاصل آید.
«جریان ترتیل» هم به «مراحل» جریان تلاوت راستین، و هم به «شیوهها» ی هر مرحله نظر دارد که ما تحت عنوان «شیوه ترتیل و مراحل آن» از آنها بحث نمودهایم.
رعایت مخارج حروف و مراقبت از تلفظ همزه، مدّ صوت و ترجیع آن، حزن آمیز
بودن آهنگ قرائت کیفیت تقطیع، کیفیت استمرار قرائت و غیره در بخش «ترتیل در لفظ»، به «شیوهها»، و عناوین مخارج حروف، آهنگ کلمات و موسیقی آیات، تقطیع آیات و غیره به «مراحل» نظر دارد که توأمان در احادیث ترتیل آمده است؛ «پرهیز از شتاب در قرائت» که بیشتر کیفیت قرائت را نظر دارد، جداگانه بعنوان یک مرحله از ترتیل در لفظ مطرح گشت تا بعنوان عاملی مهم، مدّ توجه واقع گردد، چنانکه در احادیث نیز جداگانه بر آن تأکید شده است.
در بخش «ترتیل در معنی» نیز عناوین اصلی به «مراحل» نظر دارد که در ضمن بیان هر مرحله، «شیوه اجرایی آن» نیز مطرح گشته است.
تذکر: مراحل «ترتیل در معنی»، لزوما، پس از مراحل «ترتیل در لفظ» نمیآید بلکه نسبت به عالمان به ترجمه و اهل انس با قرآن، در ضمن آن مطرح میشود و پابپای جریان ترتیل در لفظ، جریان ترتیل در معنی پیش میرود؛ بلکه در شرایط حضور قلب و آمادی روحی، جریان ترتیل در لفظ در جریان ترتیل در معنی محو میگردد؛ همچنانکه در جریان سخن گفتن الفاظ محو گشته، روح به معانی توجه دارد.
«أعرب القرآن فانّه عربیّ». امام صادق علیه السلام (ب 21، ح 2) (فصاحت و رسایی قرآن را آشکار کن چرا که آن فصیح و بلیغ میباشد).
«بیّنه تبیانا ...». (ح 1) (- در معنی ترتیل- آیات قرآن را بروشنی تلفظ نما).
«تعلّموا القرآن بعربیّته و إیّاکم و النّبز فیه یعنی الهمز». (ص) (معانی الاخبار، ص 345) (قرآن را با تلفظ عربی آن فرا گیرید و مراقب تلفظ همزه باشید).
رعایت مخارج حروف، قدم اوّل در جریان ترتیل قرآن میباشد همانگونه که در تفسیر ترتیل از علی علیه السلام بر آن تأکید شده است:
«التّرتیل أداء الحروف و حفظ الوقوف».
(ترتیل، رعایت مخارج حروف و حفظ وقفها میباشد).
این معنی چنانکه گذشت، اولین قدم در جریان ترتیل میباشد و در واقع جزء مقدّمی آن بحساب میآید نه آنکه به «أداء حروف و حفظ وقوف» خلاصه گردد چنانکه غالب قراء و بسیاری از مفسرین، مطرح نمودهاند.
نیازی به توضیح نیست که عدم رعایت مخارج حروف، موجب تغییر معنای کلمات و یا بیمعنی شدن آن میگردد و این امر خود، موجب مستهجن شدن مفهوم آیات و گاه موجب کفر آمیز شدن معنی جملات میشود؛ چنانکه «الصّمد»، اگر «ص» بصورت «س» تلفظ گردد بمعنی کفر آمیز «کود و سرگین» و یا «غافل و مغرور» مشتبه میگردد.
هر یک از حروف، علاوه بر مخارج تلفظ، از صفاتی خاص خود، بطور انفرادی و یا در ترکیب با حروف دیگر و در حرکات مختلف، برخوردار میباشند که قسمت عمده آن، مربوط به کمال قرائت و زیبایی آن محسوب میشود که در بخش «تجوید» مورد توجه قرار میگیرد که از حد عموم، فراتر رفته، رعایتش به آگاهان این فن اختصاص مییابد بخش «حفظ وقوف» نیز امری فنی بوده که به علم «صرف و نحو و معانی بیان و لغت و گاه به تفسیر» نیازمند است که توضیحش میآید و در این زمینه، عموم باید از کارشناس آن پیروی کنند.
این سه بخش «مخارج حروف، تجوید و حفظ وقوف» در «علم قرائت» مورد بحث قرار میگیرد که بخش سوّم متکی بر «ادبیات عرب و لغت و تفسیر» میباشد و مستقلا نمیتواند بدون آن مبانی، در «علم قرائت»، مورد بحث قرار گیرد.
«لکلّ شیء حلیة و حلیة القرآن الصّوت الحسن». (ص) (ب 24، ح 3) (برای هر چیزی زیوری است و زیور قرآن صورت زیبا است).
«زیّنوا القرآن بأصواتکم». (ص) (بحار، ج 92، ص 90) (قرآن را با اصوات خویش زینت بخشید).
رعایت موسیقی قرآن، دومین قدم در جریان ترتیل قرآن میباشد که در معنی «ترتیل» وارد شده است:
«هو أن تتمکّث فیه و تحسّن به صوتک». امام صادق علیه السلام (ب 21، ح 4) (آن- ترتیل- اینکه در آیات درنگ نمایی و به واسطه آن صوت خویش را زیبا گردانی).
ابعاد این مسأله طی مباحثی چند مورد بررسی قرار میگیرد:
«إنّ له لحلاوة و إنّ علیه لطلاوة و إنّ أعلاه لمثمر و إنّ اسفله لمغدق و إنّه لیعلو و لا یعلی». ولید بن مغیره (تفسیر المیزان، ذیل سوره مدثر) (به یقین قرآن را شیرینی است و بر او زیبایی و طراوتی است و بیشک بالای آن (شاخههایش) ثمر بخش و پایین آن (ریشه و زمین آن) حاصلخیز و پر آب میباشد و به یقین آن علو و سربلند است و تحت سلطه قرار نمیگیرد).
از آنجا که موسیقی و صوت زیبا، تأثیر شگرفی در تحول و دگرگونی روح انسان دارد، خداوند سبحان آیات کتابش را با موسیقی خارق العاده و اعجاز آمیزی در هم آمیخته است، این آهنگ کلمات و موسیقی ترکیبات قرآنی، آنچنان هماهنگ و
متناسب با معانی و مقاصد آیات، گره خورده است و آنچنان فضایی از قدس و طهارت و شور و حرارت و جدیت، در روح انسانی میآفریند که بیاختیار، روح در قبضه قرآن قرار گرفته، مستانه به سیر و سلوک در فضای ملکوتی آیات به پرواز در میآید.
این تأثیر، آنچنان معجزه آسا و گیراست که مخالفین، اتهامی جز سحر بر آن نیافتند:
«إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ». (مدثر/ 24) (این قرآن نیست جز سحری که مورد تبعیّت واقع میشود).
این تأثیر عمیق و سد شکن آنچنان کفار را به وحشت انداخته بود که تصمیم گرفتند در هنگام تلاوت قرآن بر مردم توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله هیاهو براه اندازند و سر و صدا کنند شاید که از نفوذ شدید قرآن در فکر و روح مردم جلوگیری کنند:
«وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا، لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ».
(فصلت/ 26) (و کسانی که کفر ورزیدند گفتند به این قرآن گوش ندهید و در آن سخن بیهوده افکنید شاید شما غلبه کنید).
این تأثیر شگرف از تلفظ صحیح حروف و کلمات شروع شده، با رعایت آهنگ بیانی (1)آیات ادامه یافته با رعایت موسیقی خاص ترکیبات و فراز و نشیب تعبیرات دقیق و آهنگین بهمراه فضای حزن آمیز آن به اوج خود نزدیک میشود؛ در این مسیر، فصاحت کلمات و تعبیرات و بلاغت کلام و دقت اعجاز آمیز در گزینش کلمات و جایگاهشان در ترکیب و هماهنگی همه اینها با محتوا و مدلول آیات، طوفانی در روح تشنه به پا میکند و آنان را که به کسالت و دل مردگی افتادهاند با شلاق نوای
1) 1. مقصود لحن سخن میباشد اینکه خبری است یا انشائی و در صورت دوم کدامیک از اقسام میباشند که هر یک آهنگ خاص را در سخن نیاز دارد.
سحر آمیزش به تکان و شور و حرارت میکشاند.
بیجهت نیست که تأکیدات فراوانی بر تلاوت آهنگین قرآن به الحان عربی وارد شده است:
«حسّنوا القرآن بأصواتکم فإنّ الصوت الحسن یزید القرآن حسنا، و اللّه یزید فی الخلق ما یشاء». (ب 24، ح 7) (قرآن را با اصوات خویش زیبایی بخشید چرا که صوت زیبا، قرآن را زیبایی میافزاید، و خدا در خلقت خویش هر قدر بخواهد فزونی میبخشد).
«إنّ حسن الصّوت زینة للقرآن». (بحار، ج 92، ص 190) (بیشک زیبایی صوت، زینت قرآن است).
تلفظ عربی حروف و کلمات و آهنگ کلمات و ترکیبات آیات، دو عامل بروز صوت زیبای قرآن میباشند، حنجره قاری قرآن از یک طرف و خشیت و تقوای روحی و قداست و طهارت باطنی او از طرف دیگر دو عامل مهم در بروز موسیقی ملکوتی قرآن میباشند؛ آنچه تأثیر اساسی در تحول روح و روان دارد همین عامل چهارم (خشیت روحی) میباشد.
صوتی که از روحی متّقی و خدا ترس و عاشق برمیخیزد؛ آنچنان نافذ و گیراست که هوش از انسان میرباید و سقّاها را با مشک سنگین بر دوش، متوقف مینماید و آنچنان غرق در شنیدن میگرداند که سنگینی بار گران را از یاد میبرند:
«کان علیّ بن الحسین علیهما السلام أحسن النّاس صوتا بالقرآن و کان السّقّاؤون یمرّون فیقفون ببابه، یستمعون القرآن (قرائته)». امام صادق علیه السلام (ب 24، ح 4) گاه شدت تأثیر چنان بود که مستمع را مدهوش میساخت:
ذکرت الصّوت عنده، فقال علیه السلام ، انّ علیّ بن الحسین علیهما السلام کان یقرء فربما مرّبه المارّ فصعق من حسن صوته و إنّ الإمام لو أظهر من ذلک شیئا لما احتمله النّاس من حسنه ...».
(صوت قرآن را نزد امام یاد نمودم، پس فرمود: امام سجاد علیه السلام قرآن قرائت میفرمود پس چه بسیار رهگذر بر او گذر مینمود پس از شدت صوت زیبای حضرت، مدهوش میگشت و بیشک امام اگر چیزی از صوتش را آشکار نماید مردم از شدت صوت زیبایش طاقت بر شنیدن ندارند).
در ادامه حدیث، راوی با تعجب میپرسد: مگر رسول خدا با مردم نماز نمیخواند و صدایش را به قرآن بلند نمیکرد؟! حضرت فرمودند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله بر مردم آن مقدار که طاقت شنیدن را داشتند، بار مینمود»:
«قلت و لم یکن رسول اللّه صلی الله علیه و آله یصلّی بالنّاس و یرفع صوته بالقرآن؟! فقال:
إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله کان یحمّل النّاس من خلفه ما یطیقون». امام موسی کاظم علیه السلام (ح 2) در صدر اسلام نیز تأثیر قرائت و موسیقی قرآن، ارتباط شدیدی با شخصیّت ملکوتی پیامبر عظیم الشأن داشت، چرا که معصوم اساسا صوت ملکوتی داود علیه السلام را داراست و بدون روح قدسی و ملکوتی چنان تأثیر شگرف ممکن نخواهد بود؛ از این روست که وقتی از رسول خدا سؤال شد: «چه کسی از مردم قرآن را با صوت زیباتر میخواند؟» در جواب فرمودند:
«آنکه هرگاه قرائتش را بشنوی ببینی که از عظمت مقام الهی در خوف و هراس بسر میبرد»:
«سئل النّبیّ صلی الله علیه و آله : أیّ النّاس أحسن صوتا بالقرآن؟، قال صلی الله علیه و آله : من اذا سمعت
قراءته رأیت أنّه یخشی اللّه». (بحار، ج 92، ص 195) (1)این تأثیر ملکوتی نه تنها در صوت معصوم که حتی در چهرهاش جلوهگر است، تعبیری که زنان آلوده و بیشخصیت دربار فرعون، در مورد یوسف علیه السلام بکار بردهاند جز با این حقیقت، قابل توجیه نیست.
آنچه که زنان را مدهوش و بلااختیار نمود که حتی بریدن انگشتان دستهای خود را حس نکردند، نه صرف زیبایی ظاهری یوسف، بلکه آن زیبایی و قداست ملکوتی بود که با زیبایی ظاهری ترکیب گشته، نفوذ و تأثیرش به نهایت درجه خود رسیده بود، سخن آن زنان، خود شاهد گویایی بر این حقیقت بزرگ میباشد:
«حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ». (یوسف/ 31) (دور است از ساحت مقدس خداوند، این موجود بشر نیست، این وجود مقدس جز فرشتهای بزرگوار چیز دیگری نیست).
تعبیر به «ملک کریم» خود، عظمت جلوهگر شده از روح ملکوتی یوسف علیه السلام را حکایت میکند؛ این معنی را در ائمه معصومین علیهم السلام نیز میبینیم آنجا که هیبت و عظمت امام سجاد علیه السلام صفوف فشرده جمعیت را در حج شکافته و چشمها را بر زمین دوخته است:
«یغضی حیاء و یغضی النّاس من مهابته ...!». فرزدق (حضرت از شرم، چشم فرو پوشیده است و مردم از هیبت او چشم فرو پوشیده گشتهاند!).
1) 1. کنز، خ 4143، ابن ماجه، ج 2، ص 364.
قرآن، کتاب جدّیت (1)است و شوخی بر نمیدارد و یادآور مسئولیت خطیر انسانی و هشدار دهنده عاقبت شوم زندگی بر اساس افکار غلط و روحیّات فاسد، میباشد و پیوسته حقایق زندگی دنیا و آخرت را به ما گوشزد مینمایند از اینرو فضای نزول قرآن با حزن آمیخته است و اساسا هر چه جدّی است و عمیق و گویای حقیقت، در هالهای از حزن قرار دارد و بر عکس، هر آنچه سطحی است و سرگرم کننده با سرور و شادمانی همراه میباشد؛ با این توجه است که قرآن پیوسته ما را هشدار میدهد و به جدیت و حزن میکشاند:
«إنّ القرآن نزل بالحزن فاقرء و بالحزن». امام صادق علیه السلام (ب 22، ح 1) (قرآن متلبّس به حزن نازل گشته است پس آن را با لباس حزن بخوانید).
در این راستا در حدیث آمده است: «خداوند به موسی علیه السلام وحی نمود که هرگاه در برابرم ایستادی پس همچون فرد ذلیل بیچیز بایست و هرگاه قرآن خواندی پس با صوت حزن آمیزی، آن را به من بشنوان»:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ أوحی إلی موسی بن عمران علیه السلام ، إذا وقفت بین یدیّ فقف موقف الذّلیل الفقیر «و إذا قرأت التّوریه، فاسمعنیها بصوت حزین» امام صادق علیهم السلام (ح 2) این حالت را در سیره ائمه معصومین علیهم السلام نیز مشاهده مینماییم:
«عن حفص: ما رأیت أحدا أشدّ خوفا علی نفسه من موسی بن جعفر علیهما السلام و لا أرجی للنّاس منه و کانت قراءته حزنا، فإذا قرأ کأنّه یخاطب إنسانا». (ح 3)
1) 1. إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ». (طارق/ 14 و 13)
(حفص بن غیاث میگوید: من از جهت خوف خدا بر نفس خود کسی را شدیدتر از موسی بن جعفر علیهما السلام ندیدم و نه فردی امید بخشندهتر از او را به مردم مشاهده ننمودم (1)و قرائتش حزن آمیز بود، پس هرگاه قرآن میخواند گویا که انسانی را مورد خطاب قرار میداد).
«این حزن»، از «شناخت خود و ضعفها و نارساییهای خویش، مقام ذات ربوبی، یاد قیامت و مقام بازپرسی، بار سنگین امانت الهی و خطرات در کمین، کوتاهی عمر و طول راه (2)و ...» سرچشمه میگیرد و حزنی است که با «جدیت و سعی و شتاب»، آمیخته است. (3)
وقتی ما بیماریم و قرآن، طبیب حاذق روحمان میباشد، طبیعی است که حال و هوای ما در برابر قرآن با ناله و زاری و اضطراب و بیقراری همراه گردد و با دو بال بیم و امید با حال حزین در فضای قرآن سیر نماییم.
بیم از اینکه، مبادا این طبیب بزرگوار، ما را طرد نموده، نپذیرد (4)و امید آنکه با توجهات این طبیب، شفاء یافته به سلامتی قطعی دست یابیم.
این امید به نجات و سلامتی، هرگز از فضای حزن جدا نمیگردد و همواره، سرور چهره مؤمن با حزن قلبی آمیخته است، چرا که «شیطان» را دائم در کمین میبیند و «نفس اماره» را به سرکشی و طغیان، مهیّا:
1) 1. ألفقیه کل الفقیه من لم یقنّط النّاس من رحمة اللّه ...»: (فقیه تمام عیار کسی است که مردم را از رحمت خدا مأیوس نکند و از نسیم رحمت ناامید نگرداند و از مکر خدا ایمن نبخشد). (نهج، ک 90)
2) 2. «آه من قلّة الزّاد و طول الطّریق و بعد السّفر و عظیم المورد». (ک 77)
3) 3. «وَ أَمَّا مَنْ جاءَکَ یَسْعی وَ هُوَ یَخْشی فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّی؟» (آنکه با جدیت و شتاب و خوف و هراس بسویت میآید ...). (عبس/ 10- 8)
4) 4. به جهت ظلم و شقاوت ما: «... وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً». (اسراء/ 82)
«ألمؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه ...». (نهج، ک 333) «قلوبهم محزونة و شرورهم مأمونة ...». (خ 193)
قرائت در فضای حزن برخاسته از دردمندی و احساس مسئولیت الهی، با رعایت اصول علم قرائت، مجرای شیوه قرائت قرآن را نشان میدهد که از موسیقی اهل فسق و فجور، بروشنی متمایز میگردد:
«إقرءوا القرآن بألحان العرب و أصواتها و إیّاکم و لحون أهل الفسق و الکبائر فإنّه یجی من بعدی أقوام یرجّعون القرآن ترجیع الغناء و النّوح و الرّهبانیّه لا یجوز تراقیهم، قلوبهم مقلوبة و قلوب من یعجبه شأنهم». امام صادق علیه السلام (ب 24، ح 1) (قرآن را به آهنگ و موسیقی عرب بخوانید و از موسیقی اهل فسق و گناهان کبیره برحذر باشید پس بیشک بعد از من اقوامی، میآیند که قرآن را در گلو میچرخانند همانند چرخاندن آواز شهوت انگیز و نوحهها و آواز راهبان، که از حنجرهشان فراتر نمیرود، دلهایشان وارونه است و دلهای کسانی که از کار اینان به شگفت در آیند).
قیودی که در این حدیث برای مرزبندی میان موسیقی قرآن و اهل تباهی آمده است دقیق و قابل تمییز در مقام اجرا میباشد:
الف: مانند موسیقی اهل گناه و آلودگی نباشد، خصوصیات این موسیقی: تحریک شهوات حیوانی، موجد رخوت و سستی در اوامر الهی، و کسالت و عدم نشاط در عبادات و معنویات میگردد و حالت حزن و جدیت را به غفلت و بیخبری مبدّل میسازد.
ب: موسیقی قرآن، نظر به تحول روحیه در جهت هدایت و رشد ارزشهای انسانی
دارد و مسئولیت زاست، حال آنکه، موسیقی فاسد از مرز حنجره، قدم فراتر نگذاشته، تأثیری در تحول روحی مثبت ندارد، بلکه نشاط معنوی را زایل مینماید.
ت: آنکه موسیقی از حنجرهاش بیرون میجهد اگر اهل تقوی و خشیت است و نشاط در عبادت دارد موسیقیاش ملکوتی است و اگر از تقوی و عبادت، بویی نبرده است و به فساد و تباهی آلوده است خود به فساد موسیقیاش شهادت میدهد.
ث: اگر مستمع متقی و اهل نشاط در عبادت از موسیقی به شگفت درآید و وجد و شور و حالی به او دست دهد نشان دهنده سلامت موسیقی و مجرای آن میباشد.
امّا اگر وارونه قلبها و آنانکه از معنویت و ایمان بدورند و مشتاقانه بدان دل میسپرند، دلیل آلوده بودن آواز و آهنگ پخش شده میباشد.
ناگفته نماند اگر در حالتی هر دو گروه به موسیقی تمایل نشان دهند و به شور و نشاط در آیند نشان میدهد این موسیقی، زبان فطرت الهی میباشد که هر دو گروه را تحت تأثیر قرار داده است، و آن خود دلیلی دیگر بر سلامت آواز و آهنگ میباشد نه شاهدی بر شبهه ناک بودن آن؛ همانگونه که قرآن حتی در دل سران شرک و کفر تأثیر میگذاشت و آنان را به شگفتی واداشته، شیفته شنیدن مینمود و با وجود قرار و مدار و تعهد بر عدم تکرار استماع، جاذبه شگفت قرآن، بیاختیار آنان را بسوی خویش میکشاند. (1)
باید به این نکته توجه داشت که در شناخت و تمییز آواز و آهنگ منفی و مخرّب، دو مرز نوعی و شخصی مطرح است؛ وقتی یک آواز یا آهنگ از نظر تشخیص نوع مردم متدین و متقی، مشتبه تلقی گردد، «جواز استماع» را در پی نخواهد داشت تا آنکه
1) 1. جریان استماع ابوسفیان و عدّهای دیگر: تفسیر المیزان، فی ظلال القرآن و ... ذیل آیات اوایل سوره فصلت.
از نظر شخص مستمع نیز وضعیت بررسی گردد اگر در مرز شخصی نیز تأثیر سوء و آلودگی احساس نشد، جواز استماع، مطرح میگردد؛ بنابراین در حرمت استماع، مرز نوعی کفایت میکند، لیکن در «جواز استماع»، احراز سلامتی در مرز شخصی، ضرورت دارد، همانگونه که گاه صدای عادی یک زن برای جوان محروم از ازدواج و در اوج غلیان نیاز جنسی، موجب تحریک شهوت میگردد که در این صورت، شنیدن صدای زن بر جوان حرام میباشد و لو اینکه زن، مرتکب گناهی نشده است؛ بله در چنین مواردی طهارت روحی خانم اقتضاء میکند که از شنواندن صدایش به چنین جوانی خودداری نماید. (1)بلکه از آیه «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ» استفاده میشود که دلیل عدم خضوع در قول، حصول طمع در دل فرد مبتلا به شهوت میباشد پس در این صورت، حتی تکلم نیز حرام میگردد بشرط اینکه علم به تحریک و یا احتمال عقلایی به تحریک، در کار باشد. (2)
عدم توجه به این مرز شخصی، بعد از مرز نوعی، بسیاری از متدینین را به آلودگی و تخریب نشاط ایمانی کشانده است.
برای آنکه، فرد و جامعه در دو مرز شخصی و نوعی موسیقی، تشخیص سالم داشته باشند باید با موسیقی قرآن از طفولیت مأنوس گردند و گوشت و خونشان از آن تغذیه نماید تا معیار سالمی در روح و روان افراد شکل گیرد، در کنار صوت قرآن، سرودهای روح افزا و انس و زمزمه ادعیه آهنگین و انس با نماز نقش مؤثری دارند.
نکته دیگر رعایت موازین و احکام شرعی در امر ارتباطات میان زن و مرد نامحرم میباشد که در شکل گیری این معیار صحیح، نقش بسزایی دارد، عدم اعتناء به این ضوابط، روح شهوت و آلودگی را در افراد میدمد و قدرت تشخیص روحی موسیقی را
از میان برمیدارد در این راستا، برداشتن موانع ازدواج و تسهیل آن، در حصول این طهارت و سلامت روحی فرد و جامعه بسیار اهمیت دارد که قرآن در سوره نور به همه اینها و غیر آن، بطور مفصل پرداخته است.
موسیقی قرآن در کنار حزن قرائت، از تقلبّ روحی و گریه جدا نمیباشد و این از مهمترین شاخصه آن بشمار میآید:
«اقرءوا القرآن و ابکوا فإن لم تبکوا فتباکوا، لیس منّا من لم یتغنّ بالقرآن».
(ص) (کنز، خ 2794) (قرآن را بخوانید و بگریید پس اگر گریان نمیشوید پس خود را به گریه زنید چرا که از ما نیست هر که قران را با موسیقی خاصش نخواند!).
این حدیث نبوی به خوبی، فضا و مجرای تغنّی قرآن را مینمایاند فضایی که مملو از عرفان به خدا، دردمندی، حس مسئولیت و عشق و ایمان میباشد:
«ما من عین فاضت من قراءة القرآن إلّا قرّت یوم القیمة». (ص) (کنز، خ 2824) (هیچ چشمی از قرائت قرآن اشکباران نگشت مگر آنکه در روز قیامت به اشک شوق روشن گردد).
از نظر فقهاء آنچه حرمتش مسلم است، «صوت مرّجع طرب انگیز» است اما اینکه صرف ترجیع صوت، مورد نهی الهی باشد مورد اختلاف است؛ (1)ظاهرا دلیل روشنی
1) 1. بحث موسیقی و مرز حلیت و حرمت آن، تحقیق و بررسی فراوانی را میطلبد که متخصصان در فقه و موسیقی باید به آن بپردازند.
بر این معنا وجود ندارد، بلکه در حدیثی از ابو بصیر از امام باقر علیه السلام آمده است:
«قلت لأبی جعفر علیه السلام : إذا قرأت القرآن فرفعت به صوتی جاءنی الشّیطان فقال: إنّما ترائی بهذا أهلک و النّاس، فقال: یا أبا محمّد إقرأ قراءة ما بین القراءتین تسمع أهلک و رجّع بالقرآن صوتک، فإنّ اللّه عزّ و جلّ یحبّ الصوت الحسن یرجّع فیه ترجیعا». (ب 24، ح 5) (به امام باقر علیه السلام گفتم هر وقت قرآن میخوانم پس صدایم را به قرائت بلند میکنم، شیطان به سراغم آمده میگوید: تو با این صدای بلند در برابر اهل خویش و مردم صرفا خودنمایی میکنی، پس امام فرمود: ای ابا محمد قرائتی مابین دو قرائت آهسته و بلند را در پیشگیر که اهل خویش را بشنوانی و صدایت را به واسطه قرآن در گلویت بچرخان چرا که خدای عزیز و جلیل، صوت زیبایی را که در آن به نحو خاصی، صدا در گلو چرخانده شود، دوست دارد).
قرآن کریم، کتاب تفصیلی فطرت انسانی است که موسیقی آن، هماهنگ با محتوایش تنظیم گشته به زبان روح انسانی و فطرت الهی سخن میگوید و نیازهای او را پاسخ میدهد، از این رو هر کسی ولو بیگانه با مفاهیم قرآن، بواسطه موسیقی قرآن، غیر مستقیم از مفاهیم قرآن بهرهمند میشود چرا که هر کسی با زبان فطرت آشناست.
این موسیقی به تعبیر «پیکت هال و پروفسور آربری»: «آن سمفونی غیر قابل تقلیدی است که تنها اصواتش، انسان را به گریه و جذبه میکشاند». (1)
1) 1. مقدمه تعبیر قرآن آربری، ترجمه محمد جواد سهلانی، ص 48، دو فرد مذکور هر یک جداگانه قرآن را به انگلیسی ترجمه کردهاند، آربری در ترجمهاش سعی کرده است مقداری از موسیقی قرآن را جلوهگر سازد.
با این توجه، راز اصرار و تأکید بر قرائت قرآن و استمرار قرائت روشن میگردد که در این مرحله نیز روح و سرشت انسانی از رزق و بهره خویش از قرآن، بهرهمند است.
باید تذکر داد که این، به معنی اکتفاء به قرائت و لو بدون فهم باشد، نیست، بلکه بیان حداقل مرتبه بهرهمندی از قرآن میباشد که نباید در این مرتبه توقف نمود.
در پایان بحث متذکر میشویم که در روایات، معیار فضیلت و برتری مؤمن نزد خدا، «قرائت قرآن میباشد بدانگونه که نازل گشته است» و این معنی، لزوم بکارگیری شیوه قرائت را تأکید میکند که زمینه تدبر را فراهم مینماید:
«ما استوی رجلان فی حسب و دین قطّ إلّا کان أفضلهما عند اللّه آدبهما، قلت:
قد علمت فضله عند النّاس فی النّادی و المجلس فما فضله عند اللّه؟ قال علیه السلام :
بقراءة القرآن کما أنزل و دعائه من حیث لا یلحن فإنّ الدّعاء الملحون لا یصعد إلی اللّه». امام جواد علیه السلام (ب 30، ح 3) (دو فرد در شرف و دیانت هرگز یکسان نشدند مگر آنکه برتر آن دو نزد خدا با ادبترین آن دو میباشد، گفتم: برتری او را نزد مردم در اجتماعات و جلسات دانستم پس برتری او نزد خدا به چیست؟ فرمود: به خواندن قرآن آنگونه که نازل گشته است، و به دعایش از این جهت که غلط ادا نمیکند چرا که دعاء غلط بسوی خدا بالا نمیرود).
«ریاء» آفت صوت زیبا میباشد؛ اگر قرائت قرآن، از تدبر و خشیت الهی و انقلاب روحی تهی گشت، کم کم این وسیله تحول روحیه، خود اصالت پیدا میکند و معیار ارزش قرار میگیرد؛ از این به بعد به موازات مقبولیّت و مورد توجه واقع شدن نزد مردم، صوت زیبا وسیله خودنمایی و غرور میگردد و به صورت پلی برای رسیدن هر
چه بیشتر به شهوات اهل دنیا، در میآید؛ دنیا طلبی در باطن، و صلاح و مقبولیت ظاهری، تعارضی را در وجود قاری پدید میآورد که سرانجام به نفاق مستقر میانجامد و این ورطهای است که قراء زیادی را در کام خویش فرو بلعیده است:
«أکثر منافقی أمّتی قرّاؤها!». (ص) (بحار، ج 92، ص 181) (اکثر منافقین امت من قاریان آن میباشند!).
و این از شگردهای مستمر و پنهان شیطان است که هر عبادت برجسته را اگر نتواند از انسان سلب نماید از حقیقتش تهی ساخته، صورت آن را بعنوان حقیقت آن، تزیین مینماید و بعنوان معیار ارزش معرفی میکند چنین است که انسان بتدریج فریفته ظاهر خویش گشته، امر بر خود او نیز مشتبه گشته در مسیر تباهی قرار میگیرد:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً!». (کهف/ 104) (بگو آیا شما را به سرمایه باختهترین افراد در عمل خبر دهیم؟ کسانی که تلاش آنان در زندگی پست گم گشت در حالیکه آنان در محاسبه گمان میکنند که یقینا آنان از حیث عملکرد، زیبا عمل میکنند!).
«من تعلّم القرآن للدّنیا و زینتها حرّم اللّه علیه الجنّة». (بحار، ج 77، ص 100) (هر که قرآن را بخاطر دنیا و زیور آن فرا گیرد خداوند بر او بهشت را حرام گرداند).
حرام شدن بهشت، قاریان ریا کار را همردیف مشرکین و اهل کتاب قرار داده است:
«إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ». (مائده/ 72) (به یقین هر که به خدا شرک ورزد پس قطعا خدا بر او بهشت را حرام میگرداند و جایگاهش آتش دوزخ است و هیچ یاورانی برای ستمگران نمیباشد).
«من تعلّم القرآن فلم یعمل به و آثر علیه حبّ الدّنیا و زینتها استوجب سخط اللّه و کان فی الدّرجة مع الیهود و النّصاری الذین ینبذون کتاب اللّه وراء ظهورهم، و من قرأ القرآن یرید به سمعة و التماس الدّنیا لقی اللّه یوم القیمة و وجهه عظم لیس علیه لحم وزجّ القرآن فی قفاه حتّی یدخله النّار و یهوی فیها مع من هوی ...». (ص) (ب 8، ح 8) (هر که قرآن را یاد بگیرد پس به آن عمل نکند و عشق به دنیا و زیورش را بر قرآن ترجیح دهد، مستحق خشم خدا میگردد و در رتبه با یهود و نصاری خواهد بود آنانکه کتاب خدا را پشت سر انداختند.
و هر که قرآن را بخواند در حالیکه با آن شهرت طلبی و دنیا را میطلبد روز قیامت، خدا را دیدار میکند در حالیکه صورتش استخوانی است که بر آن هیچ گوشتی نیست و قرآن با نیزه بر پشت او میزند تا او را داخل آتش نماید و او در آتش سقوط میکند بهمراه کسانی که سقوط کردهاند).
حرمت بهشت، لعنت و نفرین و محرومیّت ابدی از رحمت خدا را با خود بهمراه دارد:
«ربّ تال القرآن و القرآن یلعنه». (ص) (بح، ج 92، ص 184) (چه بسیار است تلاوت کننده قرآن در حالیکه قرآن او را نفرین میکند!).
«من دخل علی إمام جائر فقرأ علیه القرآن یرید بذلک عرضا من عرض الدّنیا، لعن القارئ بکلّ حرف عشر لعنات و لعن المستمع بکلّ حرف لعنة!». امام باقر علیه السلام (بح، ج 92، ص 184) (هر که بر امام ستمگر و منحرف وارد شود پس بر او قرآن بخواند در حالیکه با آن متاعی از متاع زودگذر دنیا را قصد نموده است، شخص قاری با هر حرف ده بار
نفرین میشود و شخص شنونده با هر حرف، یکبار مورد لعن قرار میگیرد!).
شدیدترین عذابها را نیز قاریان و علمای مجرم و تبهکار خواهند داشت!:
«إنّ فی جهنّم رحی من حدید تطحن بها رؤوس القرّاء و العلماء المجرمین!».
(ص) (بح، ج 92، ص 184) (براستی در جهنم سنگ آسیایی از آهن قرار دارد که با آن سرهای قاریان و علمای مجرم آسیا میگردد!).
این شدت عذاب به جهت قداست و عظمت قرآن و حرمت علم، خصوصا علم دین میباشد چرا که سوء استفاده از «قرآن و علم» در «قاموس الهی»، جرم بزرگی است که هرگز بخشوده نمیشود:
«وَ لا تَتَّخِذُوا أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ، وَ لَکُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ». (نحل/ 94) (و هرگز قسمها و تعهدات خویش را بعنوان دغلی و خیانت میان خویش بکار نگیرید پس در نتیجه قدمی از پس استواریش، بلغزد و در نتیجه عذاب شومی را بچشید بجهت اینکه (مردم را) از راه خدا بازداشتید، و منحصرا برای شما عذابی عظیم خواهد بود!).
برای مصون ماندن از ریا و شکلگیری نفاق در سوره مزمل، بر حفظ دو رابطه با «خدا و خلق خدا» تأکید شده است که در پی امر به قرائت قرآن آمده است: (1)«... فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً
1) 1. این دو رابطه علاوه بر رعایت جریان «ترتیل در معنی» میباشد که خواهد آمد.
حَسَناً وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً، وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». (مزمل/ 20) (پس از قرآن آنچه را که میسر است بخوانید و نماز را بپای دارید و زکات را بپردازید و به خدا قرض نیکویی دهید و آنچه را که برای جان خویش از خیر، پیش میفرستید آن را در نزد خدا بسیار ارزشمند و با پاداش عظیمتر (از غیر آن) مییابید، و از خدا طلب مغفرت و آمرزش گناهان خویش نمایید چرا که بیشک خداوند بسیار آمرزنده بسیار با رحمت میباشد).
ارتباط با خدای عالم که پناه و ملجأ نیازمندان میباشد، در دو شکل نماز و استغفار از آلودگیها و گناهان محقق میشود.
ارتباط با خلق خدا، جهت برطرف نمودن نیازهای مادی و معنوی آنان، در دو شکل زکات و قرض الحسنه صورت میگیرد؛ مقصود از «زکات»، «حقوق واجب» و مقصود از «قرض الحسنه»، «انفاق در راه خدا» میباشد که «قرض دادن» یکی از مصادیق آن بشمار میرود بشرط اینکه حال قرض گیرنده در پرداخت بدهی، رعایت گردد:
«وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».
(بقره/ 280) (اگر قرض گیرنده در سختی بسر برد پس مهلتی باید تا زمان آسانی و وسعت فرا رسد و اینکه ببخشید برای شما بهتر است اگر میدانستید!).
علامت صحت و صدق ارتباط با خدا، تحقق ارتباط با خلق خدا میباشد: آنکه در رفع نیاز خلق خدا قدمی برنمیدارد، و در سختی و تلخی زندگی آنان، خود را شریک نمیداند در ادّعای «تدین» صداقت ندارد چرا که ممکن نیست ارتباط با خدا، تلاش برای رفع نیازهای مادی و معنوی خلق خدا را بدنبال نیاورد:
«أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ فَذلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الَّذِینَ هُمْ یُراؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ». (ماعون) (آیا دیدی کسی را که روز گردنسپاری به خدا و روز جزاء را دروغ میپندارد پس آن همان کسی است که یتیم را با خشونت میراند و بر طعام درمانده تشویق نمیکند پس وای بر نمازگزاران آنانکه از نمازشان در اثر گناه، بیخبرند و آنانکه خود ریاء میکنند و از ماعون- هر آنچه رفع حاجت نماید- منع مینمایند).
میبینیم که از خصوصیات شخص ریاکار، «خشونت و بد اخلاقی و حرص و طمع» میباشد در حدیث آمده است که «دو خصلت بخل و سوء خلق، هرگز در وجود مؤمن جمع نمیشود» و آنکه با خدا مرتبط است، دو خصلت مذکور در وجود او به کرامت و حسن خلق مبدل گشتهاند:
«... أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ». (آل عمران/ 134) (بهشت برای متقین آماده گشته است آنانکه در آسانی و سختی انفاق میکنند و- در برابر اهانت و درشتی- خشم خویش را فرو مینشانند و از خطای مردم در میگذرند و خدا محسنین را دوست دارد).
ریشه ریا و خودنمایی در سوره ماعون «فراموشی و تکذیب دین» معرفی شده است (1)
«... کَفَرُوا بِآیاتِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ ...» «کَذَّبُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ...».
که با بخل و سوء خلق، تشدید میگردد، برای زدودن پرده بیخبری، رسیدگی1) 1. «تکذیب» مرتبه شدیدتر از «کفر» میباشد، و «کفر به دین» یعنی که میفهمد دین حق است لیکن به جهت هواپرستی نمیپذیرد، «تکذیب» یعنی با وجود آنکه میداند حق است نسبت دروغ میدهد و آن را باطل معرفی مینماید، در سوره انفال «کفر» موجب مؤاخذه و «تکذیب» موجب هلاکت میباشد:
به حال دردمندان و بینوایان در کنار یاد عظمت خدا و بازپرسی سخت روز قیامت ما را به حقارت زندگی دنیا و عاقبت شوم آن، و عظمت زندگی آخرت و سعادت ابدی آن متوجه مینماید، در اینجاست که دیگر «ریاء» زمینهاش را از دست میدهد، در حدیث نیز آمده است که در امور معنوی به اولیاء الهی نظر کنید و در امور مادی متوجه محرومین جامعه باشید، که نکته اوّل، غرور را از ما میگیرد و عقب ماندگیمان را به ما نشان میدهد و نکته دوّم، ما را شاکر نعم الهی و متذکر آخرت مینماید؛ در حدیثی دیگر برای «رفع قساوت قلب و نرمش دل»، «اطعام مسکین و دست کشیدن بر سر یتیم» توصیه شده است:
«إنّ رجلا شکی إلی النّبیّ صلی الله علیه و آله قساوة قلبه، فقال صلی الله علیه و آله : إذا أردت أن یلین قلبک فأطعم المسکین و امسح رأس الیتیم». (میزان الحکمة، ج 8، ص 247) خلاصه کلام اینکه: چهار فرمان «اقامه نماز، دادن زکات، انفاق و استغفار» مکمّل امر قرائت قرآن و زداینده آثار سوء حاصل از صوت زیبا میباشند.
تأخر استغفار از اوامر دیگر، گویای این معنی است که توفیق تلاوت قرآن و اقامه نماز و انفاق واجب و مستحب، به عنایت الهی است وگرنه آنچه به ما منتسب است قصور بندگی و ذنوب و آلودگی روحی میباشد که باید پیوسته، رفع و زدودن آنها را از خدا طلب نماییم و در واقع «استغفار» مکمل «اقامه نماز و انفاق» در «رفع نفاق و غرور حاصل از عبادت» میباشد که برجستهترین مشخصه اهل تقوی و بارزترین خصلتی است که حتی نبی اکرم صلی الله علیه و آله بدان متصف است چرا که بیانگر ضعف و قصور و فقر و نیاز مطلق انسان و اعتراف به بندگی خویش در برابر خدای غنی حمید و غفور
رحیم میباشد و هرگز مؤمن از این خصلت جدا نمیگردد:
«وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ». (آل عمران/ 135) (و کسانی که هرگاه عمل زشت و آلودهای را مرتکب شوند یا به خویش ستم نمایند، خدا را یاد مینمایند و پاک شدن و پوشاندن گناهان خویش را درخواست میکنند- و چه کس جز خدا ذنوب را میپوشاند- و بر آنچه مرتکب شدند در حالیکه علم دارند، اصرار نمیورزند).
در قرآن کریم، در خصوص قرائت، دستوری بر قرائت آهسته یا بلند به صراحت نیامده است لیکن در مورد نماز و دعا که با قرآن اشتراکات فراوانی دارند، قیودی ذکر شده است:
«لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا». (اسراء/ 110) (به سبب نماز صدایت را بلند مکن و آهسته منما و میان آن دو، راهی را بجوی) «ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ». (اعراف/ 55) (پروردگارتان را با حالت ناله و زاری و در خفا بخوانید چرا که او متجاوزین را دوست ندارد!).
در نماز میبینیم که دستور به تعادل در قرائت آمده است: نه دائما بلند بخوان و نه پیوسته آهسته قرائت نما بلکه گاهی آهسته و گاهی بلند قرائت نما که نمازهای ظهر و عصر آهسته و باقی به جهر میباشد.
و یا اینکه نه آنقدر بلند که دیگری آزرده شود و نه آنقدر آهسته که خود نشنوی (که
در روایت آمده است) در این صورت، دستور صرفا ناظر به نمازهای صبح و مغرب و عشاء و نمازهای نافله خواهد بود.
در مورد دعا دو قید «تضرع» و «خفیه» آمده است که اولی نظر به شکستگی دل و خشوع باطنی دارد که هر دو صورت آهسته و بلند را دربر میگیرد؛ قید دوم، نظر به مخفیانه بودن دارد که در میان جمع، ضرورتا آهسته خواهد بود بگونهای که دیگری نفهمد؛ و در خلوت، در صورت استتار، هر دو صورت آهسته و بلند را دربر میگیرد که سنت قطعی معصوم علیه السلام در این زمینه جاری بوده است و بسیاری از ادعیه عارفانه معصومین علیهم السلام در خلوت مناجات با صدای بلند بوده است که باعث شده است اصحاب با حضور در خلوتگاه آنان، آنها را فرا گیرند و به ما منتقل نمایند دعاهایی که در قنوت نماز و یا در سجده و یا در خلوت مناجات گزارش شده است.
تعبیر «معتدین» ممکن است نظر به عدم «تضرع و خفیه» باشد و علت دعای مقیّد را بیان کند یعنی؛ هر که خدا را با حالت تضرع و در خفا نخواند از ادب دعا خارج گشته و تجاوز از مقام بندگی نموده است که محرومیّت محبت الهی را بدنبال دارد.
و ممکن است دلیل امر به دعا را توضیح دهد، یعنی؛ هر که دعا نکند، متجاوز از مقام بندگی میباشد، چه به تضرع باشد چه نباشد، چه در خفا صورت گیرد و چه آشکارا باشد.
معنی اوّل، «غالب موارد» را دربر میگیرد و نمیتواند کلّیت داشته باشد چرا که ادعیه فراوانی از رسول خدا و ائمه معصومین علیهم السلام رسیده است که در میان جمع و آشکارا مطرح شده است: همچون دعای عرفه امام حسین علیه السلام و غیره؛ بنابراین، این دستور نظر به اخلاص در بندگی دارد که علامتش ارتباط با خدا در خلوت میباشد و صدق دعای در جمع را نیز شهادت میدهد امّا آنکه در جمع «داعی» است و در خلوت «غافل و ناسی» به مرض خطرناک ریا و نفاق مبتلاست و از مقام بندگی متجاوز میباشد:
«إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلاةِ، قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا». (نساء/ 142) (به یقین منافقین به خدا نیرنگ میزنند در حالیکه او نیرنگ زننده به آنان است و هرگاه به نماز قیام میکنند، با کسالت اقدام مینمایند، به مردم خود را مینمایند (ریاء میکنند) و خدا را جز مدت اندکی یاد نمیکنند).
تعبیر «إلّا قلیلا» همان تظاهر به بندگی در جمع میباشد که از حقیقت و پشتوانه دعای در خلوت، تهی است (1)و یا اینکه به عدم استمرار ذکر خدا در خلوت و باطن خویش، نظر دارد که حالت «تذبذب» و تردید و عدم ثبات در ایمانشان را حکایت میکند:
«مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ ...». (نساء/ 143) اما در معنی دوّم، دعا بدون تضرع، معنی ندارد و از حقیقتش تهی است بنابراین یا «تضرع» در این آیه مقابل «خفیه» میباشد که دعای آشکار بهمراه دلشکستگی را میرساند که «خفیة» نیز به تقابل «تضرع در خفاء» را میفهماند، و یا صرفا معنی خود را دارد که بناچار آیه، تأکید بر رعایت دو شرط تضرع و خفاء دارد؛ امّا وجه اوّل تأکید بر تضرع دارد که در پنهان و آشکار باید مراعات گردد؛ این معنی متقابل، از بلاغت و ایجاز قرآن است که نمونههای فراوانی دارد:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً». (اسراء/ 82) «... فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ ...». (یونس/ 32)
1) 1. مؤید این برداشت تفسیر علی علیه السلام از آیه است: «من ذکر اللّه عزّ و جلّ فی السّرّ فقد ذکر اللّه کثیرا، إنّ المنافقین کانوا یذکرون اللّه علانیة و لا یذکرونه فی السّرّ فقال اللّه عزّ و جلّ: یراؤون النّاس و لا یذکرون اللّه إلّا قلیلا». (کافی، ج 2، ص 501)
در آیه اوّل «ظالم» در مقابل «مؤمن» آمده است در حالیکه مقابل آن «کافر» میباشد یعنی که مؤمن از عدالت جدا نیست و کافر از ظلم، (1)در آیه دوم مقابل «حق»، «ضلال» آمده است، یعنی که «حق، هدایت را بدنبال دارد» و «باطل، ضلالت را».
با توجه به اطلاق تعلیل «إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ»، معنی دوم مناسبتر است و الا به علت موارد نقض، باید حداکثر به موارد غالب حمل شود که پشتوانه دعای در جمع میباشد. در آیه دیگر در همین سوره اعراف نیز این دو قید را میبینیم:
«وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ». (اعراف/ 205) (و پروردگارت را در درونت با حالت دلشکستگی و خوف و هراس و بدون آشکار کردن سخن در صبحگاه و شامگاه یادنما و از بیخبران مباش).
این آیه شریفه، برجستهترین آیه در بیان ادب دعا میباشد که بلافاصله پشت سر ادب سماع قرآن، آمده است؛ در این آیه دعا با صدای بلند، نفی شده است امّا دعا با صدای آرام و معمولی را نفی نمیکند و شاهدش بیان رسول خداست که هنگام دعا و ذکر اصحاب بصورت فریاد، میفرماید:
«یا أیّها النّاس إربعوا علی أنفسکم، أما إنّکم لا تدعون أصمّ و لا غائبا، إنّکم تدعون سمیعا قریبا إنّه معکم!». (نور الثقلین، ج 2، ص 41) (ای مردم، توقف کنید و به خود متوجه شوید، آگاه باشید که شما نه خدای کر و نه خدای غایب را نمیخوانید!،- بلکه- شما خدای شنوا و قریبی را میخوانید که همراه شماست).
1) 1. شاهد بر آن آیات دیگر است: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ».(انعام/ 82) «وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ». (بقره/ 254)
علاوه بر آن، در آیه «دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ» مقید به دو وقت «صبحگاه و شامگاه» میباشد یعنی که در اوقات دیگر، مناسب حال طبیعی خویش (نه مصنوعی) دعا با صدای بلند و فریاد گونه مانعی ندارد، بلکه حتی گاه بلااختیار و از سر دردمندی و بیچارگی و اضطرار میباشد که انسان یارای حبس صوت خویش را ندارد، به این معنی، در قرآن شواهد بیشماری را میتوان نشان داد، حضرت یونس علیه السلام را میبینیم که با حالت اضطرار در دل دریا، در شکم ماهی، با تضرع و با فریاد خدا را میخواند:
«... فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ».
(انبیاء/ 87) (پس با صدای بلند در ظلمات فریاد زد که هیچ معبودی جز تو نیست، پاک و منزهی تو، بیشک من از ستمگران بودم).
«نداء» به معنی صوت رفیع و بلند به شکل فریاد میباشد:
«إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ ...» (جمعه/ 9) با این توجه، قرآن در لحظات بحرانی شدید در زندگی انبیاء، دعای آنان را با تعبیر «نادی» ذکر میکند که مطلب گذشته را تأکید میکند:
«وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ...». (هود/ 45) «وَ نُوحاً إِذْ نادی مِنْ قَبْلُ ...». (انبیاء/ 76) «وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ». (انبیاء/ 83) «وَ زَکَرِیَّا إِذْ نادی رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثِینَ». (انبیاء/ 89)
با توجه به آیه سماع قرآن و آیات فراوان دیگر که تلاوت قرآن بر مردم را مطرح میکند، معلوم میگردد که قرائت جهری نه تنها ممنوع نیست بلکه مستحب میباشد و
گاه بالاتر، در مقام تبلیغ واجب میشود:
«وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». (اعراف/ 204) «... یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ...». (جمعه/ 2) احادیث معصومین نیز این معنی را تأکید میکند:
«قلت لأبی عبد اللّه، الرّجل لا یری أنّه صنع شیئا فی الدّعاء و فی القرائة حتّی یرفع صوته فقال علیه السلام لا بأس، إن علیّ بن الحسین علیهما السلام کان أحسن النّاس صوتا بالقرآن و کان یرفع صوته حتّی یسمعه أهل الدّار، و انّ أبا جعفر کان أحسن صوتا بالقرآن و کان إذا قام من اللّیل و قرأ، رفع صوته، فیمرّ به مارّ الطّریق من السّقّائین و غیرهم فیقومون فیسمعون إلی قراءته». (ب 23، ح 2) (به امام صادق علیه السلام گفتم، شخصی تا صدایش را بلند نکند معتقد است که در دعاء و قرائت قرآن کاری انجام نداده است، فرمودند، اشکالی ندارد، چرا که امام سجاد علیه السلام در میان مردم، زیباترین صوت قرآن را دارا بود و پیوسته صدایش را بلند میکرد تا قرآن را اهل خانه بشنوند، و امام باقر علیه السلام نیز زیباترین مردم از نظر صوت قرآن بود و عادت داشت هر وقت که در شب به نماز قیام مینمود و قرآن میخواند صدایش را بلند میکرد پس رهگذران از سقّاها و دیگران از کنار او میگذشتند پس میایستادند و به قرائت او گوش فرا میدادند).
در این حدیث، امر دعا و قرآن، یکسان تلقی شده است و بر استحباب قرائت جهری، دلالت میکند.
جهر و اخفات اساسا به حال روحی مؤمن بستگی دارد، آنکه در طول روز به سخن، سرگرم بوده، کمتر به اندیشه و تأمل نشسته است، ضرورت دارد در سه وقت خاص قبل
از غروب و طلوع خورشید و ثلث آخر شب، با خدای خویش خلوت نموده، به نجوا نشیند که اثر عمیقی در روح و روان انسان دارد، (1)این نجوا اغلب با زمزمه و خفاء تناسب بیشتری دارد و از ریاء دورتر و به اخلاص نزدیکتر است و آثار و برکات آن نیز در قیاس با قرائت و دعای آشکار، بسیار عظیمتر میباشد:
«لا یکتب الملک إلّا ما سمع و قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً» فلا یعلم ثواب الذّکر فی نفس الرّجل غیر اللّه عزّ و جلّ لعظمته». امام علیه السلام (کافی، ج 2، ص 502) (فرشته جز آنچه را که بشنود، نمینویسد در حالیکه خدای عزیز و جلیل میفرماید:
«پروردگارت را در درونت با حالت دلشکستگی و با خوف و هراس یاد نما» پس مقدار پاداش ذکر خدا را در نفس شخص بخاطر عظمت آن، غیر خدای عزیز و جلیل نمیداند).
تعبیر «لا یکتب الملک إلّا ما سمع» گویای آن است که فرشته هر آنچه را که در نفس، جریان داشته باشد صدایش را میشنود و لو بیصدا باشد! «قال اللّه عزّ و جل: من ذکرنی سرّا ذکرته علانیة». امام صادق علیه السلام (ص 501) (خدای عزیز و جلیل میفرماید: هر که مرا پنهانی یاد نماید من او را در آشکار یاد خواهم نمود).
توجه به جریان روحی، گاه ضروری مینماید که انسان به جای قرائت حتی به صورت زمزمهای، به استماع بپردازد، این حالت گاه بقدری قوت میگیرد که فقط استماع است که گره از روح گشوده و رزق روح را تأمین میکند، در سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز میبینیم که گاه به ابن مسعود یا یکی دیگر توصیه میفرمودند: او قرائت
1) 1. «إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلًا». (مزمل/ 4)
کند تا حضرتش گوش فرا دهند، در این استماع حضرت آنچنان منقلب میشد که از شدت تقلّب و دگرگونی روحی، قاری قرائتش را به پایان میبرد، جریان قرائت سوره نساء تا آیه 41 توسط ابن مسعود از این موارد است، (1)در این جریان وقتی ابن مسعود از درخواست حضرت، تعجب کرده میگوید: «قرآن بر شما نازل گشته، چگونه من بر شما بخوانم؟» حضرت میفرمایند: «دوست دارم که از دیگری بشنوم»؛ این بیان نشان میدهد که حتی گاه پیامبر نیز از لحاظ روحی، در شرایطی است که نیازمند گوش سپردن به قرائت دیگری است.
آنکه جریان روحیاش را با قرائت و دعا در درون خود و به خفاء طی کرده است در ادامه، در این جریان برای تعمیق و تأثیر بیشتر، روح و روان او نیازمند قرائت و ذکر آشکار میباشد که در اینجا خروج صوت حزین از حنجره بر جان قاری و مستمع، هر دو اثر میگذارد و بیشتر منقلب مینماید در این حال، باران اشک سرازیر گشته، سرزمین وجود انسان را آبیاری و بذرهای وجود را بارور میگرداند.
بر این اساس جهر و اخفات امری نسبی بوده هر یک در جایگاه خاصی مطرح میباشد که چهار حالت دارد:
در شرایطی که بر دیگران یا خویش مؤثر باشد و ریاء و خودنمایی حاصل نگردد در شرایط حتی احتمال ریاء مانعی نخواهد بود چرا که عموما این احتمالات وسوسه شیطان میباشد که نباید به آن اعتناء نمود:
«قلت لأبی جعفر علیه السلام : إذا قرأت القرآن فرفعت به صوتی جاءنی الشّیطان فقال: إنّما ترائی بهذا أهلک و النّاس، فقال: یا أبا محمّد إقرأ قراءة ما بین القرائتین، تسمع أهلک و رجّع بالقرآن صوتک، فإنّ اللّه عز و جلّ، یحبّ
1) 1. المیزان ذیل آیه شریفه.
الصّوت الحسن یرجّع فیه ترجیعا». (ب 24، ح 5)
در شرایطی که ضرورت تبلیغ دیگران مطرح میباشد به شرط آنکه ریاء شکل نگیرد چرا که مؤمن، اصلاح دیگران را به قیمت تباهی خویش هرگز نمیپذیرد (در اینجا نیز احتمال ریاء اهمیّتی ندارد):
«و لکنّی لا أری اصلاحکم بإفساد نفسی». (نهج، خ 69)
در شرایطی که تبلیغ دیگران، مطرح نیست و حالت انسان نسبت به جهر یا اخفات یکسان میباشد که در این صورت تأثیر اخفاتی در وجود انسان بیشتر است:
«قال اللّه عزّ و جلّ لعیسی علیه السلام : یا عیسی، أذکرنی فی نفسک أذکرک فی نفسی و اذکرنی فی ملإک أذکرک فی ملاء خیر من ملاء ألادمیّیّن، یا عیسی ألن لی قلبک و أکثر ذکری فی الخلوات ...». امام صادق علیه السلام (کافی، ج 2، ص 502) (خداوند عزیز و جلیل به عیسی علیه السلام فرمود: ای عیسی مرا در درون خود، یاد نما، تو را در وجود خویش یاد خواهم نمود و مرا در آشکار خود یاد نما، تو را در میان جمعیتی بهتر از جمعیت آدمیان یاد خواهم کرد، ای عیسی برایم قلب خویش را نرم کن و یاد من را در خلوتها فراوان نما).
«من قرأ «إنّا أنزلناه ...» یجهر بها صوته کان کالشّاهر سیفه فی سبیل اللّه، و من قرأها سرّا کان کالمتشحّط بدمه فی سبیل اللّه ...»: امام باقر علیه السلام (ب 23، ح 1) (هر که سوره قدر را بخواند در حالیکه صدایش را به آن بلند نماید مانند کسی است که شمشیرش را در راه خدا بیرون کشیده است، و هر که آن را پنهانی بخواند مانند کسی است که در راه خدا، به خون خویش غلطیده است!).
این مسأله، همچون «صدقه دادن» میباشد که در شرایط تشویق و آموزش دیگران،
صدقه جهری ارجحیّت دارد امّا آنجا که این ضرورت در کار نیست صدقه سری بسیار تأکید شده است:
«إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئاتِکُمْ، وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ». (بقره/ 271) (اگر صدقات را آشکار نمایید پس آن نیکوست و اگر آن را مخفی بدارید و به فقراء دهید پس آن برای شما بهتر است و خدا از شما بعضی از آلودگیهایتان را پاک مینماید!).
«صدقة السّر تطفیء غضب الرّب». (ص) (صدقه پنهانی خشم پروردگار را فرو مینشاند).
در شرایطی که «جهر» آثار روانی منفی داشته باشد و یا موجب ریاء گردد «اخفات» ضرورت مییابد:
«یا أبا ذر إخفض صوتک عند الجنائز و عند القتال و عند القرآن». از وصایای پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوذر (ب 23، ح 3) (ای ابوذر صدایت را نزد جنازهها و هنگام درگیری جنگ و نزد قرآن پایین آور).
تعبیر «عند القرآن» ممکن است که مقصود هنگام قرائت قرآن، توسط دیگری باشد که از بحث ما خارج خواهد بود؛ رعایت اخفات در برخورد با «جنازهها»، جهت بهرهمندی از تفکر حاصل از سکوت میباشد (1)و «هنگام درگیری» موجب ثبات روحیه و قوّت قلب و قوت اندیشه و چارهجویی خواهد بود.
1) 1. «دلیل التّفکّر الصّمت». معصوم علیه السلام (اصول کافی، ج 1، کتاب عقل و جهل)
«کان النّبیّ صلی الله علیه و آله یقطّع قراءته آیة آیة». ام سلمه (ب 21، ح 5) (پیامبر صلی الله علیه و آله پیوسته قرائت خود را به صورت آیه آیه تقطیع مینمود).
سومین قدم در ترتیل قرآن، تقطیع آیات است که سیره پیامبر خصوصا در سوره حمد هنگام نماز میباشد.
قرآن کریم سفره گسترده الهی است که باید به قدر ظرفیت از این سفره الهی سهمی گرفت و این سهم طی لقمههایی حاصل میشود که با تأنی و تک تک اخذ و هضم و جذب گردد.
این مسأله ایجاب میکند که آیات قرآن را به قدر نفس و به اندازه کشش ذهن و فهم خویش تقطیع نماییم تا مطالب در ذهن و فکر، حضور یابند و دل از آن بهرهمند گردد بهمین جهت در حدیث آمده است که «مکروه است انسان سوره توحید را با یک نفس بخواند:
«یکره ان یقرأ «قل هو اللّه أحد» فی نفس واحد». امام صادق علیه السلام (ب 23، ح 3) در روایات ترتیل، مکث و تأنّی در آیات تأکید شده است که لازمهاش تقطیع میباشد:
«قفوا عند عجائبه ...». امام صادق علیه السلام (بحار، ج 92، ص 215) (در برابر شگفتیهایش بایستید).
«معیار تقطیع»، مقدار قدرت دریافت و فهم در هر نفس از قرائت میباشد که یک یا چند جمله تام از یک آیه را دربر میگیرد که این مطلب لزوما مساوی با یک آیه نیست، چه بسا یک آیه، دارای چندین جمله مفید مرتبط بهم میباشد که برای فهم و حضور در فکر و دل، ضرورت دارد که به چند قطعه مناسب تقسیم گردد؛ این تقسیم، ارتباط مستقیمی با فهم اجمالی ترجمه و گاه فهم اجمالی تفسیر آیه دارد.
این فهم معنی آیه، نیازمند به آگاهی بر صرف و نحو دارد، علاوه بر آن، نیازمند به درک فصاحت و بلاغت آیه دارد که توجه به آن تقطیع مناسب را به دنبال میآورد چرا که صرف دانستن صرف و نحو بر خلاف تصور عموم، برای تقطیع کفایت نمیکند و این مطلبی است که حتی در علائم وقف گذاری قرآنهای موجود به آن توجه نشده است؛ بعنوان مثال؛ سوره حمد را در نظر گیریم؛ آیه دوّم تا چهارم از نظر ترکیب نحوی، یک جمله محسوب میشوند چرا که از نظر نحوی آیه 3 و 4 عطف بیان یا بدل میباشند که تابع لفظ جلاله «الله» و یا «رب العالمین» هستند پس باید به عنوان یک جمله مفید، در انتهای آیه 4 وقف نمود که در علائم گذاری وقف در قرآنها نیز چنین است.
لیکن توجه به نکات معانی بیان آیات این مطلب را نفی میکند، آهنگ انتهای آیات نیز خود شاهد دیگری است که اینها سه آیه هستند و حداقل پنج مطلب مستقل در عین ربط را میرسانند و تدبر در آیات، اقتضای تقطیع به سه قسمت را دارد؛ سیره پیامبر نیز دلیل دیگری است بر این معنی، چرا که حضرت، سور قرآن خصوصا سوره حمد را آیه به آیه قرائت میفرمودند؛ همینگونه است آیات 6 و 7 که در قرآنها مجموعا یک جمله مفید تلقی شده است که حداقل (بنابر معانی بیان) چهار جمله مفید میباشد.
با توجه به مطالب مذکور، علائم قراردادی در رسم الخطهای قرآن به عنوان وقفهای
لازم (م) مطلق (ط)، جائز (ج)، مجوّز (ز)، مرخص (ص) و وقف ممنوع (لا)، خصوصا در سه علامت اخیر لزوم تبعیت ندارد، مگر آنکه با ملاکهای مذکور، هماهنگ باشد.
اگر به نکات بلاغی آیات، عنایت نشود بسیاری از لطافتها و ظرائف در آیات از دست میرود؛ حتی در آنجا که از نظر نحوی، فاعل یک فعل که رکن اصلی جمله است در آیه بعد آمده است و در ظاهر دو آیه را باید به عنوان یک جمله مفید اخذ کرد، لطف تعبیر و ظرافت آیه، اقتضای تفکیک را دارد، دو آیه بودن آن، نیز شاهدی بر این تفکیک است:
«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ».(نور/ 36)
«رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ ...».(نور/ 37)
در آیه اوّل «یسبّح» نیازمند فاعل میباشد که از نظر نحو «رجال» فاعل آن میباشد لیکن اگر فاعل را ضمیر مستتر در فعل، اخذ کنیم که ابهام دارد و در کلمه «الآصال» وقف نماییم؛ این ابهام، ما را به سؤال میکشاند: چه کسانی صبح و شامگاه خداوند را به پاکی و نزاهت در آن بیوت یاد میکنند؟
با این سؤال آیه 37 جواب از این سؤال مقدر خواهد بود.
به آیه 36 بنگریم: ابتدایش با جار و مجرور «فِی بُیُوتٍ» آغاز گشته است که ما بعدش صفت «بیوت» میباشد پس از نظر نحوی، عاملش را باید در آیه قبل جستجو نمود، پس خود ناقص میباشد که باید صفت (نور) در فقره «نُورٌ عَلی نُورٍ» بگیریم در حالیکه اگر «فِی بُیُوتٍ ...» را استیناف بیانی بگیریم لطف خاص آیه جلوهگر میشود:
«نور الهی در کجا قرار دارد؟؛ در خانههایی که خدا اجازه داده است ...».
میبینیم که لطف تعبیرها در این گونه برخوردها، بیشتر جلوهگر میشود.
اصولا برداشت معمول و متداول و یکنواخت نحوی از سطح یکنواخت و عادی روحیهها و گفتارهای روزمره، ناشی شده است؛ حال آنکه قرآن کریم با تحلیل روانی عمیق مخاطب خویش، از انواع شیوههای ظریف هنری بهره برده، تا تأثیر خویش را در عمق نفوس، تحقق بخشد. (1)
و اساسا در تعبیرات قرآنی، هنرنمایی در زیبایی تعبیر، و تازگی و طراوت در ارائه مطالب، شاهکاری است که اهل ذوق سلیم و لطافت طبع، بدان پی برده، به وجد و سرور در میآیند.
یکی از شیوههای فراوان بکار گرفته شده، «القاء مطالب با روش ایجاد سؤال» میباشد تا فکر را گزیده به جریان اندازد؛ این نحوه برخورد، تأثیرش بسیار عمیق و پر دامنه میباشد که حتی عوام بیفکر را به تفکر جدی میکشاند و ذهنهای خسته و وازده و تنبل را به سعی و تلاش و جدّیت وادار میکند. (2)
در آیات «ضرب مثل و تصریف»، هدف از ارائه مطالب به شیوههای گوناگون «تفکر، تذکر، فقه، رجوع، تقوی و شکر» میباشد.
پس در امر تقطیع، نکته سنجی و ظرافت و لطافت روحی لازم است تا که تلألؤ آیات جلوهگر شود:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟». (محمد/ 24)
1) 1. «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلًا». (کهف/ 54) «و بحقیقت قسم ما در این قرآن برای مردم از هر مثلی به شیوههای گوناگون آوردیم (تا متحول گردند و لیکن) انسان در ستیزه جویی از هر چیزی فزونتر است». نظیر این تعبیرها: (اسراء/ 89 و 41، زمر/ 28 و 27، طه/ 113، انعام/ 65 و ...)
2) 2. «وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»: (حشر/ 21) (و آن مثلها را برای مردم میزنیم شاید که ایشان تفکر نمایند)، نظیر این اهداف (احقاف/ 27، اعراف/ 58، ابراهیم/ 25).
«و لا تهذّه هذّ الشّعر و لا تنثره نثر الرّمل ...». (ب 21، ح 1) (قرآن را بسرعت همچون شعر خواندن، قرائت منما و همچون ریگ پراکنده مکن!).
«انّ القرآن لا یقرأ هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا ...». (ب 27، ح 3) (به یقین قرآن بسرعت قرائت نمیگردد و لیکن به شیوه ترتیل خاصی تلاوت میشود).
پرهیز از شتاب در قرائت، قدم چهارمی است که در حین ترتیل باید برداشته شود.
قرآن کتابی معمولی و سطحی نیست که بتوان تند تند قرائتش نمود و معانیاش را دریافت.
آیات، نه همچون شعر است که محتوایش در حین سرعت در قرائت دریافت گردد و چیزی بجا نماند و نه همانند کلمات قصاری است که بیربط در کنار هم قرار گرفته باشد و هر یک مدلولی مستقل و بریده از دیگری را داشته باشد، از اینرو، در امر ترتیل، هشدار داده شده است که نه مثل شعر تند تند بخوان و نه مثل ریگ آیات را متفرق و پراکنده ساز و فکرت هم رسیدن به انتهای سوره نباشد.
آخر قرآنی که در عین لطافت و زیبایی و جذابیت ظاهر از باطنی عمیق برخوردار است و اقیانوسی را ماند پهناور که عمق آن دور از دسترس است و شگفتیهایش پایانی ندارد، چگونه در قدح محدود بشری، جای خواهد گرفت و یکباره آنهم با قرائت شتاب آلود دریافت خواهد گردید؟!:
«و إنّ القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق و لا تفنی عجائبه و لا تنقضی غرائبه».
(نهج/ خ 18) (براستی قرآن ظاهرش بسیار شگفت و زیبا و باطن آن بسیار عمیق میباشد و شگفتیهایش تمام نمیشود و ناشناختههایش پایانی ندارد).
«... و بحرا لا یدرک قعره ...». (خ 198) (و قرآن دریایی است که عمق آن درک نمیشود).
این است که بهرهمندی از قرآن، فکری میخواهد متدبّر و غوّاص و روحی تشنه و جستجوگر تا که به درّهایی از این اقیانوس، دست یابد.
سرعت قرائت، با توجه به تفاوت افراد در قدرت اندیشه و توان دریافت، متفاوت است، لیکن حدّ متوسط آن، ختم قرآن در فرصت یک ماه میباشد مگر در ماه رمضان که به برکت فضای مساعد و معنویت آن، قابلیت جذب و دریافت آیات، فوق العاده افزایش یافته. سرعت قرائت بیشتر میشود:
«قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام : أقرأ القرآن فی لیلة؟ فقال لا یعجبنی أن تقرأه فی أقلّ من شهر!». (ب 27، ح 1) (به امام صادق گفتم: آیا قرآن را در یک شب بخوانم؟ پس فرمود برایم خوش آیند نیست که آن را در کمتر از یک ماه قرائت نمایی!).
در حدیثی مشابه «ان یقرء القرآن» آمده است (1)که نشان میدهد مطلب، عمومی است و صرفا به مخاطب حدیث محدود نمیگردد؛ در حدیثی دیگر به اشاره بر این
1) 1. (ح 9).
مطلب تأکید شده است:
«سأل أبو بصیر أبا عبد اللّه علیه السلام : جعلت فداک أقرأ القرآن فی لیلة؟ فقال لا، ففی لیلتین؟ فقال لا، حتّی بلغ ستّ لیال فأشار بیده فقالها، ثمّ قال یا أبا محمدّ إنّ من کان قبلکم من أصحاب محمّد کان یقرأ القرآن فی شهر و أقلّ، إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا، و إذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة وقفت عندها و سئلت اللّه الجنّة و إذا مررت بآیة فیها ذکر النّار وقفت عندها و تعوّذت باللّه من النّار». (1)(ح 3) (ابو بصیر از امام صادق پرسید: فدایت گردم آیا قرآن را در یک شب بخوانم؟ پس فرمود: نه، پس در دو شب؟ پس فرمود: نه، تا آنکه به شش شب رساند، پس حضرت با دست خود اشاره کرد پس فرمود: بله سپس فرمود: ای ابا محمد: راستی قبل از شما از یاران محمد صلی الله علیه و آله ، قرآن را پیوسته در یک ماه و کمتر میخواندند، چرا که قرآن با سرعت خوانده نمیشود و لیکن به ترتیل خاصی تلاوت میگردد و هرگاه به آیهای گذر کردی که یاد بهشت در آن بود نزدش میایستی و از خدا بهشت را درخواست میکنی و هرگاه به آیهای گذر کردی که یاد جهنم در آن بود نزدش میایستی و از آتش به خدا پناه میبری).
با توجه به قیودی که امام علیه السلام ذکر مینماید کمتر از یک ماه امکان عملی ندارد به نحو ترتیل و سیر در فضای آیات، قرآن را ختم نمود؛ نحوه پاسخ حضرت به ابو بصیر نشان میدهد برای ابو بصیر نیز به سختی امکان داشت که در کمتر از یک ماه قرآن را توأم با ادب تلاوتش، ختم نماید؛ این مطلب با توجه به سیره امام رضا علیه السلام وضوح بیشتر مییابد:
1) 1. بخش پایانی حدیث به جهت نقص با حدیث 4 تلفیق گشته است که در واقع یک حدیث میباشند که دو گونه نقل شده است.
ابراهیم بن عباس میگوید: من امام رضا علیه السلام را ندیدم از چیزی مورد سؤال واقع شود جز آنکه به آن علم داشت و آگاهتر از او را ندیدم به آنچه که از زمان ابتدا تا عصر خود، اتفاق افتاده بود و پیوسته مأمون او را با پرسش از هر چیزی امتحان مینمود و حضرت به آن جواب میداد؛ حضرت همه سخنان و پاسخها و مثالهایش برگرفته از قرآن بود و پیوسته در هر سه روز قرآن را ختم مینمود و میگفت:
«لو اردت ان أختمه فی أقرب من ثلاث لختمت و لکنّی ما مررت بآیة إلّا فکّرت فیها و فی أیّ شیء أنزلت و فی أیّ وقت فلذلک صرت أختم فی کلّ ثلاثة». (ح 6) (اگر بخواهیم در کمتر از سه روز قرآن را ختم کنم، میتوانم و لیکن هرگز به آیهای گذر نکردم مگر آنکه در آن تفکر نمودم؛ در اینکه در مورد چه چیزی و در چه وقت نازل شده است، پس بدانجهت عادت دارم در سه روز ختم نمایم).
قرائت قرآن با تفکر در محتوی، روابط، شأن و زمان نزول آیه در طول یکماه برای حتی مفسر متبحّر امکان ختم ندارد تا چه رسد به غیر مفسر قرآن، که در عرض سه یا شش روز بخواهد آن را به انجام رساند! این معنی در مقایسه با توان دریافت و قدرت اندیشه مؤمنین، بسیار سنگین و غیر قابل اجراست، آخر چگونه میشود که در عرض سه روز در اقیانوس بیکرانه و بیانتهای قرآن، بتوان غوّاصی کرد و درّ و گوهرهای بیشمارش آن را استخراج نمود؟
این تنها وجود معصوم است که میتواند چنین کار اعجاز گونهای را انجام دهد، مگر نه اینکه اینان دست پروریده خدای عالمند و مردم دست پروریده آنان:
«فإنّا صنائع ربّنا و النّاس بعد صنائع لنا ...». (نهج، نامه 28) این امر در شرایطی است که حضرت مراجعات فراوانی در طول روز و شب برایشان پیش میآمد: با وجود مشاغل فراوان و مستحبات دیگر، چنین سرعت قرائتی با آن
خصوصیات بسیار حیرت انگیز میباشد.
در این مقایسه، بیشتر، حجم و کمیت، مورد نظر قرار گرفته است و الا سطح دریافت معصوم کجا و درک ما کجا که اصلا در وهم نگنجد و به مقایسه در نیاید:
آنجا که عقاب پر بریزد از پشه ناتوان چه خیزد!
«لا یقاس بآل محمّد صلّی اللّه علیه و آله من هذه الأمّة أحد و لا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه أبدا». (نهج، خ 2) در حدیثی از پیامبر نیز بر قرائت یک ماه نظر دارد:
«قال النّبیّ علیه السلام : إقرء القرآن فی کلّ شهر، قال، قلت: إنّی أجد قوّة قال إقرأه فی عشرین لیلة قال و قلت إنّی أجد قوّة، قال: فاقرأه فی عشر لیال، قال: إنّی أجد قوّة، قال: فاقرأه فی سبع و لا تزد علی ذلک». (کنز، خ 2811) (پیامبر فرمود: قرآن را در هر یک ماه بخوان، گفتم من توان بیشتری مییابم، فرمود: در بیست شب بخوان، گفتم من توان بیشتری مییابم، فرمود: در ده شب بخوان، گفتم، من توان بیشتری مییابم، فرمود: پس آن را در هفت شب بخوان و چیزی را بر آن مقدار نیفزا).
در این حدیث نیز تفاوت مقدار به تفاوت توان قرائت نظر دارد که با توجه به نحوه پاسخگویی حضرت، نشان میدهد که کمتر از یک ماه، امری مشکل میباشد و در صورت تحقق، امکان تدبر از دست میرود و صرفا قرائت الفاظ، میسر خواهد گشت و توجه، حداکثر به ترجمه آیات محدود خواهد گشت، نهی از قرائت در کمتر از هفت روز، نشان میدهد قاری دیگر از قرائتش هیچ بهرهای نخواهد داشت ولو بهره از ترجمه بعضی از آیات باشد:
«لا یفقه من قرأ القرآن فی أقلّ من ثلاث». (ص) (کنز، خ 2828) (هیچ فهمی نخواهد داشت کسی که قرآن را در کمتر از سه روز قرائت نماید).
این حدیث، با توجه به اینکه جواز ختم قرآن در سه روز اختصاص به ماه رمضان دارد، نشان میدهد در آن شرایط بسیار مساعد بیرونی و درونی، با این سرعت بهرهای بدست نخواهد آمد و هرگز امکان رعایت اقل شرایط بهرهمندی وجود نخواهد داشت؛ از اینرو کمتر از یک ماه رعایت اقل شرایط قرائت بسیار مشکل و ناممکن بنظر میرسد مگر اینکه عمده فعالیت شبانه روزی، تلاوت قرآن باشد که بیشتر در ماه مبارک رمضان حاصل میشود:
«... فقال ابو بصیر: أقرأ القرآن فی رمضان فی لیلة؟ فقال علیه السلام : لا، ففی لیلتین؟
فقال علیه السلام : لا ففی ثلاث؟ فقال علیه السلام : ها و أومأ بیده، نعم، شهر رمضان لا یشبهه شیء من الشّهور، له حقّ و حرمة، أکثر من الصّلوة ما استطعت». امام صادق علیه السلام (ب 27، ح 3) «... پس ابو بصیر گفت آیا قرآن را در ماه رمضان در یک شب بخوانم؟ پس فرمود: نه، پس در دو شب پس فرمود: نه، پس در سه شب؟ پس فرمود: ها و با دست خویش اشاره کرد: بله، چرا که ماه رمضان، هیچ ماهی از ماههای سال به او شباهت ندارد، برای او حق و حرمتی عظیم است، از نماز هر چه میتوانی بیفزا).
ماه رمضان، بهار قرآن، ماه ضیافت الهی، ماه امساک و اسلام و طهور و تمحیص و قیام (1)است ماهی که فریضهاش برابر هفتاد فریضه و تلاوت یک آیهاش برابر ختم قرآن در ایام دیگر (2)و یک شب قدرش از شبهای هزار ماه در اوقات دیگر در خیر و برکت، برتر میباشد. (3)
با توجه به اینکه قرآن کریم، رزق روحی مؤمن میباشد ناچار باید این تغذیه، مستمر و دائمی باشد و در هر شبانه روز، سهمی برای روح خویش در نظر بگیریم، همانگونه که خداوند عالم، نماز را در پنج وقت شبانه روز واجب فرموده است که به هیچ وجهی و در هیچ شرائطی قابل فسخ نمیباشد:
«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً». (نساء/ 103) جریان تحول و رشد روح انسانی، امری پیوسته و تدریجی است که دو عامل اساسی در تداوم و پیوستگی قرائت قرآن میباشد:
«أحبّ الأعمال إلی اللّه عزّ و جلّ ما داوم العبد علیه و ان قلّ». باقر علیه السلام (اصول کافی، ج 2، ص 82) (محبوبترین اعمال بسوی خدای عزیز و جلیل عملی است که بنده بر آن استمرار داشته باشد اگر چه اندک باشد).
در سوره مزمّل برای هستههای مؤمن به انقلاب اسلامی پیامبر صلی الله علیه و آله بنابر اصل تدریج در رشد، فرمان قرائت مستمر، بقدر توان، صادر میشود: «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ».
این قرائت مستمر لزوما رعایت کامل شیوه ترتیل را دربر ندارد، چرا که در بعضی از روزها، مشکلات و شرایط گوناگون اجازه نمیدهد که مؤمنین با فراغت ذهن و توجّه به شیوه ترتیل، قرآن را تلاوت نمایند، پس ناگزیر با توجه به ضعف طبیعی هستههای انقلاب و مشکلات متعدد زندگی، دستور تلاوت به نحو ترتیل در هر شب لغو گشت و بجای آن استمرار در قرائت و لو با عدم رعایت تمام خصوصیات ترتیل مطرح شد:
«إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَ اللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ، عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَیْکُمْ، فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ ...». (مزمل/ 20) (پروردگارت میداند که تو کمی از دو ثلث شب و نصف و ثلث آن را برمیخیزی و نیز عدهای از کسانی که با تو هستند و چرا که خدا شب و روز را اندازه گذاری میکند، دانست که شما هرگز نمیتوانید آن را بتمامی اجرا کنید، پس بر شما توبه آورد پس آنچه را که از قرآن- برای شما- میسر است، بخوانید ...).
این آیه شریفه دو دستور در ابتدای سوره را تخفیف داده است (1):
1) 1. دو دستور خطاب به پیامبر میباشد، لیکن از آیه سوره معلوم میشود که مؤمنین را نیز دربر میگیرد؛ تخفیف در حکم به مؤمنین نظر دارد و پیامبر را شامل نمیشود؛ وجودی که چشمش را خواب میرباید لیکن قلبش را هرگز «تنام عینای و لا ینام قلبی»، وی توان احصاء زمان و جزییات فرمان را دارد.
الف: وجوب قیام در هر شب: «قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا ...».
ب: تلاوت قرآن به نحو ترتیل در هر شب: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا».
وجوب قیام به استحباب مبدّل گشته است که دیگر، الزامش امری شخصی و به اختیار خود میباشد که با توجّه به نیاز خویش و آمادگی و توان لازم تنظیم میگردد.
«ترتیل قرآن» نیز مبدل به «قرائت قرآن» بمقدار میسور گشته است که این میسور بودن هر وقتی از شبانه روز را شامل میگردد و دیگر به شب مقید نیست.
این تخفیف در برنامه «ترتیل قرآن» ممکن است توهم لغو آن در بعضی از روزها را به پیش کشد، از اینرو در ادامه آیه بر قرائت مستمر، دوباره تأکید میکند:
«عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضی وَ آخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ، یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ آخَرُونَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ ...». (مزمل/ 20) (او میداند که از شما بعضی بیمار خواهد شد و عدهای دیگر در زمین راه میسپرند چرا که از فضل و نعم خدا (روزی خویش را) میجویند و عدهای دیگر در راه خدا میجنگند پس از آن هرچه میسر است بخوانید ...).
این تکرار دستور قرائت آنهم با مطرح کردن مشکلات اساسی زندگی همچون بیماری، سفر برای تأمین نیازهای زندگی و جهاد در راه خدا، اهمیّت دستور را نشان میدهد که قرآن همانند نماز، سزاوار نیست لغو شود؛ و باید انس با قرآن همه روزه باشد.
تعبیر «فاء نتیجه» در هر دو آیه نشان میدهد که اصلا به خاطر وجود همین مشکلات و مسائل ضروری و گوناگون زندگی است که خداوند دستور به ارتباط مستمر با قرآن میدهد، یعنی؛ آنچه برای ما بهانه فرار از قرائت مستمر میباشد همان بهانه، از نظر الهی دلیل لزوم استمرار قرائت تلقی میگردد! (1)
1) 1. برای تفصیل مباحث آیه، ر ک: تفسیر نمونه و المیزان ذیل آیات سوره مزمل.
در حدیثی از امام رضا علیه السلام «مقدار میسور» به قرائتی که در آن، خشوع و فروتنی قلب و صفای باطن باشد، تفسیر شده است:
«ما تیسّر منه لکم فیه خشوع القلب و صفاء السّرّ». (مجمع البیان، ذیل آیه) این معنی، قرائت ارزشمند نزد خداوند را مطرح مینماید و لیکن بدان معنی نیست که پس هرگاه خشوع دل و صفای باطن حاصل نشد و انسان در حالت نامناسبی بسر برد در آن روز، دیگر، قرائت قرآن منتفی است، چرا که در هر شرایط و احوالی از حداقل مقدار قرائت نمیتوان دست کشید که «ده آیه» میباشد همچون نماز که «خشوع قلب» شرط صحت نماز نزد پروردگار میباشد امّا وقتی حاصل نشد از اصل نماز در وقت مقرر نمیتوان منصرف شد؛ دلیل بر این مطلب، روایات فراوانی است که بطور مطلق تأکید بر استمرار قرائت در هر روز را مطرح مینمایند که در بحث مقدار قرائت خواهد آمد.
بله، از حدیث امام رضا علیه السلام استفاده میشود قرائت با مقدار کم- با حفظ حداقل قرائت- بهمراه خشوع قلب و صفای باطن بر قرائت فراوان بدون خشوع ترجیح داشته و بر آن مقدم است و بلکه رعایت آن ضروری است.
لازم به تذکر است: ضرورت و وجوبی که در آیه از آن سخن میگوییم ضرورتی است که در سیر و سلوک الی الله مطرح میباشد و ما خود، باید بر خود تکلیف نماییم که باصطلاح بعضی از محققین، در حوزه «فقه اوسط (علم سیر و سلوک و اخلاق)» از آن سخن به میان میآید نه در «فقه اصغر (علم فقه و احکام)» که استحباب قرائت قرآن را مطرح مینماید. (1)
1) 1. این سخن با فرض دلالت آیه بر عدم وجوب میباشد لیکن ظاهر امر و سیاق آیه خصوصا با تکرار دستور بهمراه فاء نتیجه و سپس آمدن امر به نماز و زکوة در پی آن، وجوب قرائت را نظر دارد که قدر متیقن آن با توجه به حدیث «ده آیه در روز» میباشد.
انس دائمی با قرآن برای قاری، شرافتی را فراهم میآورد که به حرمت این همنشینی و رفاقت، نیازهای معیشتی و معادی او برطرف میشود، قبل از اینکه، شخص به دعا بپردازد:
«قال اللّه تبارک و تعالی: من شغل بقراءة القرآن عن دعائی و مسئلتی أعطیته أفضل ثواب الشاکرین». (ص) (ب 11، ح 20) (هر که بجای دعا و درخواست از من به قرائت قرآن مشغول شود به او بالاترین پاداش شاکرین را عطاء خواهم نمود).
نظیر این معنی در مورد ذکر خدا نیز آمده است:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: من شغل بذکری عن مسئلتی أعطیته أفضل ما أعطی من سألنی». امام صادق علیه السلام (کافی، ج 2، ص 501) (هر که بجای درخواست از من به ذکر من مشغول شود به او بالاترین مقداری را عطاء خواهم نمود که به هر که از من درخواست نماید عطاء میکنم).
و در واقع، قرآن عین ذکر و مصداق اتم و اکمل آن میباشد:
«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ». (تکویر/ 27)
اساسا عبادات مستمر در اوقات معین از جمله نماز و قرائت قرآن، نفس را به نظم میکشاند و بتدریج به زیر قید و کنترل عقل رحمانی در میآورد، از اینرو اگر چه در بعضی از روزها بظاهر از قرائت قرآن، بهرهای نبریم و حال توجه نداشته باشیم، لیکن
کمترین اثرش، به نظم در آمدن نفس میباشد.
ما نفس خویش را برای تزکیه و سازندگی باید بتدریج با تمرین و ریاضت آماده کنیم؛ (1)منظم شدن، قدم اوّل حصول تقوی و کسب معارف میباشد که در وصیت حضرت علی علیه السلام قبل از شهادت بتأکید آمده است:
«أوصیکما و جمیع ولدی و من بلغه کتابی بتقوی اللّه و نظم أمرکم و صلاح ذات بینکم ...». (نهج، نامه 47) (شما دو نفر و همه فرزندان و هر که را که نامهام به او رسد به تقوای الهی و نظم امور و اصلاح میان خویش سفارش میکنم).
«نظم»، «مقدمه تقوی» و «اصلاح مابین» از «لوازم تقوی» میباشد.
کار نفس ما بر اثر کثرت بینظمی و لا قیدی، به هرج و مرج کشیده شده است و زمینه هرگونه خلاف و گناه و آلودگی نفس پدید آمده است، پس باید او را به قید و بند و کنترل کشاند، این کنترل باید از امور آسان، شروع شود تا که نفس نرمد و زیر بار رود و به تدریج توان نفس افزایش یافته، قیودات و تکالیف بیشتری را با میل و رغبت پذیرا گردد. (2)
قرائت مستمر با مقدار حداقل ده آیه اولین عملی است که باید در کنار واجبات شرعی بر نفس، بار نمود حال اگر نشاطی بود تا هر مقدار میسور باشد در روز قرائت گردد لیکن هرگز نباید مقدار اقل را از دست داد ولو با بیحالی و خستگی مفرط و عدم تمرکز همراه باشد؛ باید به نفس خویش، بفهمانیم که در هر شرایطی باید این امر انجام شود!، با این روش کم کم بهانههای نفس از دستش گرفته شده، آماده میشود و با این
آمادگی قرآن بر نفس اثر کرده، در آن نفوذ میکند.
بر اثر نظم، کسالتها و بیحالیها کنترل شده، حال توجه در نفس پدید آمده، امکانات و توان بالقوه نفس، در امر سازندگی، کم کم بروز میکند.
دومین عمل بسیار مؤثر و سازنده در کنار قرائت قرآن، تداوم طهارت شرعی میباشد که زمینه بسیار مساعدی برای بهرهمندی از عبادات فراهم میآورد.
در احادیث بر لزوم استمرار عمل، حداقل تا یکسال تأکید شده است:
«إیّاک ان تفرض علی نفسک فریضة فتفارقها إثنی عشر هلالا». امام صادق علیه السلام (کافی، ج 2، ص 83) (مبادا که بر نفس خویش واجبی را قطعی کنی پس در طول دوازده ماه از آن جدا گردی).
در حدیثی دیگر بعنوان شرط بهرهمندی از شب قدر مطرح گشته است:
«إذا کان الرّجل علی عمل فلیدم علیه سنة ثمّ یتحوّل عنه إن شاء إلی غیره، و ذلک انّ لیلة القدر، یکون فیها فی عامه ذلک، ما شاء اللّه ان یکون». امام صادق علیه السلام (ص 82) (هرگاه فردی بر عملی باشد پس باید یک سال بر آن مداومت نماید سپس اگر خواست به عملی دیگر منتقل شود، و دلیل آن این است که در شب قدر در آن سال، خداوند آنچه را که- از برکات- میخواهد- برای آن فرد- حادث میشود).
در حدیثی دیگر بر کم مستمر در برابر زیاد منقطع و ملال آور، توصیه شده است:
«قلیل مدوم علیه خیر من کثیر مملول منه». (نهج، ک 444) (کم مستمر بهتر از زیادی است که از آن ملالت پدید آید).
و این معنی سیره سالکان میباشد:
رهرو آن نیست گهی تند، گهی کند رود***رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود
کمترین مقداری که در روایات مطرح شده است، «ده آیه در روز» میباشد که موجب خروج از غفلت و بیخبری میگردد و به تدریج هوشیاری و توجّه و دقت را در امر خود و دیگران، جایگزین مینماید:
«من قرأ عشر آیات فی لیلة لم یکتب من الغافلین». (ص) (ب 17، ح 2) (هر که در هر شب ده آیه بخواند از جمله بیخبران نوشته نخواهد شد).
قبلا از سوره اعراف گذشت که یاد خدا و انس با او در خلوت خویش، انسان را از غفلت بیرون میکشد:
«وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ ... وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ».
در این حدیث شریف همین تأثیر را برای روزی ده آیه بیان میفرماید.
در ادامه این حدیث و در احادیثی دیگر بر «قرائت پنجاه آیه» تأکید شده است:
«و من قرأ خمسین آیة کتب من الذّاکرین». (ح 2) (و هر که پنجاه آیه بخواند از جمله ذاکرین نوشته خواهد شد).
«القرآن عهد اللّه إلی خلقه فقد ینبغی للمرء المسلم أن ینظر فی عهده، و أن یقرأ منه فی کلّ یوم خمسین آیة». امام صادق علیه السلام (ب 15، ح 1) (قرآن عهد خدا بسوی خلق خدا میباشد پس یقینا برای شخص مسلمان سزاوار است که با دقت در عهد خویش بنگرد و از آن در هر روز پنجاه آیه بخواند).
«ینبغی للرّجل إذا أصبح أن یقرأ بعد التّعقیب خمسین آیة». امام رضا علیه السلام (ح 13) (برای مرد سزاوار است هرگاه صبح نمود، بعد از تعقیبات نماز، پنجاه آیه بخواند).
در حدیثی دیگر، قرائت یک سوره، قبل از خواب شبانه، تأکید شده است:
«ما یمنع التّاجر منکم المشغول فی سوقه إذا رجع إلی منزله أن لا ینام حتّی یقرأ سورة من القرآن، فیکتب له مکان کلّ آیة یقرءوها عشر حسنات و تمحی عنه عشر سیّئات». امام صادق علیه السلام (ب 17، ح 1) (چه چیزی تاجر از شما را که در بازارش مشغول به کار است مانع میشود که وقتی به منزلش برمیگردد، نخوابد تا اینکه سورهای از قرآن را بخواند پس برایش عوض هر آیهای که میخواند ده حسنه نوشته شود و از او ده سیئه محو گردد).
وقتی امام به یک بازاری، اعتراض میکند چرا هر شب یک سوره نمیخواند پس حال اهل علم چگونه است؟! میبینیم حدیث قبلی، پنجاه آیه را بعد از نماز صبح مطرح مینماید و این حدیث سورهای را قبل از خواب شبانه، که قابل جمع میباشد که مقصود هر دو عمل میباشد و یا اینکه بر طبق حدیث اوّل یک سوره یا پنجاه آیه در طول روز مورد نظر است که حداکثر باید قبل از خواب شبانه قرائت گردد.
مقدار قرائت مستمر روزانه با شأن و مقام قاری در ارتباط میباشد که ده آیه او را از غفلت بیرون میبرد و پنجاه آیه در جمله ذاکرین قرار میدهد و بیشتر از آن، از این قرار میباشد:
«و من قرأ مائة آیة کتب من القانتین، و من قرأ مائتی آیة کتب من الخاشعین و من قرأ ثلاث مائة آیة کتب من الفائزین و من قرأ خمس مائة آیة کتب من المجتهدین و من قرأ ألف آیة کتب له قنطار و القنطار خمسة عشر ألف (خمسون) مثقال من ذهب، المثقال أربعة و عشرون قیراطا أصغرها مثل جبل أحد و أکبرها ما بین السّماء و الارض!». (ص) (ح 2) (و هر که صد آیه بخواند از جمله «قانتین» نوشته میشود، و هر که دویست آیه بخواند از «خاشعین» نوشته میشود، و هر که سیصد آیه بخواند از «فائزین» نوشته میشود و هر که پانصد آیه بخواند از «مجتهدین» نوشته میشود و هر که هزار آیه
بخواند برایش قنطاری نوشته میشود و هر قنطار پانزده- پنجاه- هزار مثقال از طلاست و هر مثقال بیست و چهار قیراط است که کوچکترین آن همچون کوه احد و بزرگترین آن- باندازه- ما بین آسمان و زمین میباشد!).
در حدیثی از امام باقر علیه السلام از خصوصیات شیعه علی علیه السلام «کثرت نماز و کثرت تلاوت قرآن» میباشد:
«إنّما شیعة علیّ النّاحلون، الشّاحبون، الذّابلون، ذابلة شفاههم من الصّیام، کثیرة صلوتهم، کثیرة تلاوتهم للقرآن، یفرح النّاس و یحزنون». (ب 11، ح 14) (شیعه علی علیه السلام صرفا کسانی هستند که ضعیف اندام، رنگ پریده، خشکیده لب میباشند لبهایشان از روزه خشکیده، نمازشان بسیار، تلاوتشان از قرآن فراوان میباشد مردم شادی میکنند و آنان در حزن و اندوه عاقبت خویش به سر میبرند).
در فضیلت قرائت تأکید شده است که قرآن بطور منظم دوره شود؛ از سوره حمد آغاز نموده، بطور پیوسته هر روز ادامه داده تا به سوره ناس رسیده، قرآن ختم گردد:
«قیل یابن رسول اللّه أیّ الرّجال خیر؟ قال: الحالّ المرتحل، قیل: و ما الحالّ المرتحل؟ قال: ألفاتح الخاتم الّذی یقرأ القرآن و یختمه فله عند اللّه دعوة مستجابة». امام صادق علیه السلام (ح 9) (به امام صادق گفته شد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله کدام یک از مردان در خیر برترند؟ فرمود: شخص فرود آینده کوچ کننده، گفته شد: و فرود آینده کوچ کننده چیست؟ فرمود: آغازگر پایان برنده، کسی که قرآن را میخواند و ختم میکند پس برایش نزد خدا دعای مستجابی است!).
نامیدن قاری قرآن به «فرود آینده کوچ کننده» از این روست که گویا آیات قرآن به
منزله راه خدا میباشند که شخص قاری در هر منزلی فرود آمده پس از کسب توشه و استراحت به طرف منزلگاه بعدی براه میافتد تا اینکه به منزلگاه نهایی رسد؛ این چنین فردی وقتی با جریان قرآن همراه شود به مقامی میرسد که دعایش نزد خدا مقبول میباشد.
در حدیثی دیگر از امام سجّاد علیه السلام نیز همین معنی آمده است:
«أیّ الأعمال أفضل؟ قال: ألحالّ المرتحل، قلت: و ما الحالّ المرتحل؟، قال:
فتح القرآن و ختمه، کلّما جاء بأوّله إرتحل فی آخره». (ح 2) (کدامیک از اعمال فضیلت بیشتری دارد؟، فرمود: فرود آینده کوچ کننده، گفتم: و فرود آینده کوچ کننده چیست؟ فرمود: آغاز نمودن و پایان بردن قرآن، هر وقت ابتدایش را آورد در آخرش کوچ نماید- بسوی انتهایش حرکت نماید-).
با توجه به اینکه بطور معمول، ختم قرآن در کمتر از شش روز اجازه داده نشده است معلوم میشود این شروع و ختم در یک قرائت حاصل نشده، بلکه منزل به منزل طی میشود.
این دو روایت نشان میدهند که قرآن سورههایش همچون منزلگاههای یک سفر، از نظم و ترتیب خاصی برخوردار میباشد و شروع و ختم قرآن، حساب دقیقی دارد که خدای عالم، آن را تنظیم نموده است و الّا تأکید بر رعایت سیر منظم قرائت از ابتدا تا انتهای قرآن، معنا نداشت چرا که، اگر نظم سور به دست اصحاب، شکل گرفته بود، ما خود نیز حق داشتیم قرآن را به هر نظمی که خود تشخیص میدهیم، بخوانیم تا قرآن ختم گردد در حالیکه در این دو حدیث برای سیر قرائت بر اساس قرآن موجود، فضیلت بسیار برجستهای نقل نموده که سخن ما را شهادت میدهد.
همانگونه که در بحث اصول اساسی تدبر گذشت، چینش سور و آیات آنها، امری خدایی است پس علاوه بر متن هر آیه، باید به ارتباط آیات در هر سوره و ارتباط آنها با آیات سور دیگر و ارتباط آن سوره با سور قبل و بعد خویش نیز، توجه نمود.
تدبر در آیات در سه حوزه «ترجمه، تفسیر و تأویل»، در دو سطح «عمومی (1)و تخصصی» و با دو شکل «موضوعی و سورهای» خواهد بود.
«ترجمه» (2)و مراحل آن
«ترجمه» برگردان دقیق و بلیغ آیه، در حدّ وسع بشری میباشد تا که تودههای
1) 1. ترجمه نمودن در سطح تخصصی مطرح است لیکن تدبر بر روی ترجمه قرآن، عمومی است.
2) 2. در بحث اصول اساسی تدبر از ضرورت ترجمه دقیق و بلیغ، خصوصیات و اصول بسیار کلی آن، گفتگو شد، در اینجا به مراحل و روش عملی آن، اشاره میشود لیکن بهرحال برای شروع ترجمه، «اصول اساسی ترجمه» باید مشخص و منقّح گردد که تدوین تفصیلی آن، نیازمند تحقیق و کارشناسی فراوانی در خصوص ترجمه قرآن میباشد.
مردمی با عقل فطری و فهم عرفی خویش از ظواهر آیات، به تدبر نشینند.
در ترجمه مراحل مشخص زیر باید طی شود:
1- «معنی دقیق کلمات» که با توجه به، «معنی ریشه لغوی».
«معنی شکل صرفی کلمه» و «معنی لغت در فرهنگ قرآن».
بدست خواهد آمد.
«ریشه لغت» از بررسی و مقایسه شکلهای لغت، و «معنی آن» از بررسی و مقایسه کاربردهای مختلف آن در زبان عربی بدست میآید که در فرهنگهای معتبر لغت، مندرج است.
شناخت «شکل صرفی لغت» از کتب معمول صرف، و «معنی آن» از کتب معتبر صرف و اشتقاق خصوصا «شرح نظّام» و «شرح رضی» بدست خواهد آمد.
«معنی لغت در فرهنگ قرآن» با بررسی کاربرد اشکال مختلف لغت در سیاقهای مختلف قرآنی، حاصل میشود که نمونهای از آن در اصل «فرهنگ اصطلاحات قرآن» مورد بررسی قرار گرفت.
مقایسه حاصل سه مرحله مذکور، معنی دقیق کلمه را در سیاق آیه مورد ترجمه نتیجه خواهد داد.
2- «ترکیب آیه» که با توجه به، «ترکیب نحوی» و «ترکیب بلاغی آیه» بدست خواهد آمد، در این بحث به ضرورت باید به ارتباط نحوی و بلاغی آیات با یکدیگر نیز توجه نمود که در نحوه ترجمه و ربط و عدم ربط آنها با یکدیگر نقش مهمی
دارد؛ مثلا، توجه به «استیناف بیانی» در مقابل «استیناف نحوی»، نکته بسیار مهمی در فهم آیات میباشد.
«ترکیب نحوی» با توجه به قواعد نحوی بهمراه رجوع به کتب اعراب قرآن همچون «املاء» و «البیان» و تفاسیری همچون «مجمع البیان» و «البحر المحیط» بدست میآید.
«ترکیب بلاغی» با توجه به معانی بیان و رجوع به کتب بلاغت همچون «دلائل الاعجاز و اسرار البلاغه»، «مطوّل و مختصر» و تفاسیری همچون «کشاف»، بهمراه بکارگیری ذوق سلیم و لطافت روحی و توجه به سبک بیانی قرآن، بدست میآید.
در ترکیب بلاغی به تقدم و تأخر کلمات، حذف و ایجاز، حالت و لحن کلام و نکات دیگر توجه میشود.
3- «معادل یابی کلمه» در زبانی که قرآن به آن ترجمه میشود که با تسلط بر زبان مذکور و قواعد صرفی آن و رجوع به فرهنگهای معتبر تطبیقی عربی و زبان مذکور و فرهنگ اصطلاحات آن زبان بدست میآید.
4- «معادل یابی ترکیبات» که با تسلط بر قواعد نحوی زبان مذکور، رجوع به فرهنگ اصطلاحات و قواعد بلاغی آن زبان بدست میآید، لیکن نیازمند دقت و کارشناسی فراوانی دارد، چرا که، بسیاری از ترکیبات خاص عربی، در زبان فارسی و غیر آن، ترکیب مطابقی ندارند و واژهها نیز به وسعت زبان عربی نیستند تا که با اختیار واژهای کار معادل یابی به پایان رسد پس بناچار باید چند واژه را جهت ترجمه یک کلمه عربی، با هم تلفیق نمود که خود آغاز کار بسیار دقیق و دشوار دیگری است.
در طی این مراحل، تسلط بر تفسیر آیه، احادیث ذیل آن، مشورت با کارشناسان در لغت و صرف و نحو و بلاغت در دو زبان، بسیار ضروری است تا که ترجمهای دقیق و بلیغ و رسمی در حد وسع بشری بدست آید که حداقل ترکیبی 5 نفره از یک مفسر
مترجم و چهار کارشناس دو زبان را نیاز دارد.
تا حصول چنین ترجمهای، در صورت فقدان کارشناسان، با رعایت دقیق دو مرحله نخست و رعایت نسبی دو مرحله اخیر، بهمراه توجّه به ترجمههای نسبتا معتبر «پاینده، الهی قمشهای و تفسیر نمونه»، میتوان به ترجمهای دقیقتر از قرآن دست یافت چرا که هر کدام از ترجمههای مذکور با ضعفهایی در بعضی از مراحل چهارگانه، همراه هستند که گاه دریچهای اضافی و گاه حتی انحرافی را در پیش روی تدبر انسان میگشایند که از عدم دقت در ریشه یابی لغت، ترکیب غلط آیه، عدم توجه به نکات بلاغی آیه، تسامح در معادل یابی و عدم حتی آشنایی به قواعد زبان فارسی و غیره، ناشی میشود: (1)بعنوان مثال به ترجمه آیه 5 سوره قیامت در هر سه ترجمه توجه نماییم:
«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه».
(- پندار او نادرست است- بلکه انسان خواهد در آینده نیز بدکاری کند). (پاینده).
(- انسان شک در معاد ندارد- بلکه او میخواهد- آزاد باشد و- مادام العمر گناه کند). (نمونه).
(بلکه انسان میخواهد آنچه از وعده بهشت و دوزخ که خدا فرموده، همه را تکذیب کند یا از عمرش هر چه در پیش است به فجور و هوای نفس بپردازد). (قمشهای به تصحیح استاد بهبودی).
در همه ترجمهها معنی ریشهای «یرید» مورد توجه قرار نگرفته است که به معنی «التّردّد فی طلب الشّیء برفق» (رفت و آمد و جستجو در طلب چیزی، بهمراه رفق و مدارا) میباشد، که در باب إفعال بمعنی «سعی و تلاش مکرر در طلب چیزی بهمراه نرمش و
1) 1. طی یک ترم تحصیلی در «دانشکده تربیت معلم قرآن» موارد بسیاری از سه ترجمه فوق مورد بررسی قرار گرفت که با کمال تعجب موارد ضعف بسیاری برملا گشت که ذکر آنها از حوصله این نوشته خارج است.
مدارا» خواهد بود، در ترجمه پاینده، استمرار فعل «یرید» نیز لحاظ نشده است.
با توجه به خصوصیت واژه «یرید» و سیاق آیه، مقصود از نرمش و مدارا، «نرمش شیطنت آمیز» میباشد که تخیل در آیه قبل و سؤال شیطنت آمیز بهمراه تمسخر در آیه بعد که با دهن کجی همراه است (تلفظ کلمه أیّان) و تعبیر «بل» بر این معنی شهادت میدهند، با توجه به آن «تخیل» و این سؤال، نکته اختیار واژه «یرید» بجای «یطلب» که مطلق «فحص و جستجو» را نظر دارد و بجای «یشاء» که «تحقق مطلوب» را اشاره دارد، روشن میگردد.
«بل» به قرینه «بلی» در آیه قبل صرفا با بیان منشأ اشکال و واقع امر به ردّ اشکالات میپردازد که: اصلا اشکالی در کار نیست و ایرادات همه بهانه است؛ این نکته بروشنی در هیچ یک از ترجمهها لااقل در داخل پرانتز گنجانده نشده است. (1)
فعل «یرید» مفعول بهاش محذوف است و «لیفجر» مفعول له فعل «یرید» میباشد در حالیکه «پاینده»، «لیفجر» را مفعول به، گرفته است غافل از آنکه «یرید» با حرف جر «ب» متعدی میشود نه با حرف «ل» و یک مفعول بیواسطه نیز میگیرد؛ مانند:
«یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ». (بقره/ 185) «قمشهای» نیز با تردید، یکبار «مفعول به» فعل را «تکذیب نمودن وعده بهشت و دوزخ» گرفته است و بار دیگر همچون پاینده «لیفجر» را بجای «مفعول به» محذوف، معنی کرده است که بهرحال در این ترجمه نیز «مفعول له» وجود ندارد! «نمونه» نیز «مفعول به محذوف و مفعول له» را جمعا بعنوان «مفعول به» اخذ نموده است! (با آوردن حرف عطف «واو») و محذوف را نیز «آزاد بودن» اخذ نموده
1) 1. در ترجمه «نمونه» بهانه بودن اشکال منعکس شده است لیکن تعبیر دلالت کننده بر «منشأ اشکال» نیامده است.
است در حالیکه بقرینه سیاق، محذوف یا «تکذیب قیامت» میباشد که آزادی نتیجه آن میباشد (در تعلیل «لیفجر» مفهوم آزادی نهفته است) و یا تکذیب مطلق حقایق مقصود میباشد (حذف مفعول اغلب به قرینه سیاق افاده عموم میکند) که در اینجا نیز آزادی نتیجه آن خواهد بود.
فعل «لیفجر» در هر سه ترجمه نیز با تسامح، ترجمه شده است و به ریشه لغوی آن عنایت نشده است که «دریدن و شکافتن در وسعت» میباشد؛ مانند: «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً» (بقره/ 60) که دهان باز کردن وسیع چشمهها را بیان میکند و در حوزه دینی به معنی «دریدن وسیع پرده دین» میباشد.
تعبیر «بدکاری کند»، در ترجمه «پاینده»، معادل «یعمل السّوء» میتواند باشد نه معادل «لیفجر».
تعبیر «گناه کند» نیز در ترجمه «نمونه» معادل «یأثم» یا «یذنب» میباشد نه معادل «لیفجر».
تعبیر «به فجور و هوای نفس بپردازد» ترجمه تفسیری آزاد است که معادل «یعمل بالفجور و الهوی» میتواند باشد، نه معادل «لیفجر».
فاعل «یرید» در ترجمه «نمونه» ضمیر آمده است حال آنکه باید اسم ظاهر بیاید.
در ترجمه «قمشهای» تعبیر «آنچه از وعده بهشت و دوزخ که خدا فرموده» زیادی است و بجای «مفعول به» محذوف که مفرد است، عبارت طولانی مذکور را جانشین نموده است که نشان میدهد اساسا، مرحوم الهی قمشهای به ترجمه دقیق، اعتقادی نداشته است و مصرّ به ترجمه تفسیری بوده است.
با بررسیهای فوق ترجمه آیه شریفه چنین خواهد بود:
«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ». (قیامت/ 5) (- انسان در معاد شکی ندارد- بلکه- واقعیت چنین است که- انسان پیوسته با سعی
و تلاش و با نرمش- شیطنت- میخواهد که قیامت- یا همه حقایق- را تکذیب کند (1)تا اینکه پیوسته پرده دین را در پیش رویش- در طول عمرش- بوسعت بدرد).
با این نمونه ملاحظه میشود که چقدر ترجمهها نارسایی دارند و چقدر امر ترجمه دقیق و حساس میباشد و چه رنجهای فراوانی را باید تحمل کرد تا که آیهای را بتوان حتی المقدور دقیق و بلیغ ترجمه نمود تا راه تدبّر تودهها در مجرای صحیحی که از پرتو آیات اخذ شده است، هموار گردد؛ لیکن تاکنون چنین امر حساس و عظیم صورت نگرفته است و راه همچنان برای تودهها سنگلاخی و پر خطر میباشد.
مسئولیت گشودن این راه بر عهده همه علمای توانمندی است که بالقوه امکانات لازم را جهت این امر دارا هستند.
«تفسیر»، «پرده برداری از آیات» میباشد که در سطحی عمومی و اجتهادی، عناوین زیر مورد بررسی قرار میگیرد:
1- عنوان سوره 2- موضوع آیات و سوره 3- هدف آیات و سوره 4- مخاطب آیات 5- روابط درونی هر آیه و نکات آن
1) 1. اینکه مقدّر حکم مذکور را دارد پس باید در ترجمه جزء متن قرار گیرد و اینکه قرآن بجای «ذکر» در «تقدیر» قرار داده است اقتضا دارد در داخل پرانتز قرار گیرد؛ بالاخره در موارد حذف و ایجاز قرآن چه باید کرد؟ نگارنده فعلا نظری ندارد چرا که مطلب بسیار حساس است و نیازمند بحثی عمیق میباشد.
6- روابط آیات با یکدیگر و نکات آن 7- روابط آیات سوره با آیات سور دیگر 8- مکی و مدنی بودن 9- شأن نزول آیات 1- «عنوان سوره» به اعتقاد ما خدایی است پس گزینش آن از میان عناوین دیگر که گاه مناسبتر بنظر میرسند، باید به دقت مورد بررسی قرار گیرد و ارتباط آن با موضوع، هدف و مخاطب آیات یا سوره مشخص گردد.
2 و 3- «موضوع و هدف آیات و سوره»، محور بحثهای سوره یا بخشی از آن را تشکیل میدهد که در صورت وجود بحثهای متعدد در سوره، باید آیات سوره به مجموعههای مناسب تقسیم شود و موضوع و اهداف هر یک از مجموعهها و ارتباط آنها با یکدیگر و محور اصلی همه مجموعه مشخص گردد؛ چرا که، انسجام خدایی آیات سور، چنین اقتضایی دارد.
موضوع و هدف آیات و سوره با توجه به عنوان سوره، شروع و ختم هر یک از مجموعهها و سیر آنها و شروع و ختم و سیر کلی آیات در طول سوره بدست میآید؛ چرا که در اغلب سور قرآن، اجمال مطالب، در ابتدا و خلاصه گیری مباحث، در انتهای سوره میباشد.
توجه به مقاطع آیه یا آیات که به بیان صفت یا صفاتی از خدا و یا بیانی کلی ختم میشود در شناخت موضوع آیات و بخصوص اهدف آیات، بسیار مؤثر است در این زمینه، وضوح مخاطب آیات به کشف موضوع و هدف آیات کمک میکند بعنوان مثال در قصه «عزیر» نبی و حضرت ابراهیم علیه السلام در سوره بقره، بنظر ابتدایی، مطلوب دو پیامبر و موضوع درخواست آنها یکسان میباشد که در دو شکل بیان گشته است و این ظن و گمان را شروع هر یک از مجموعهها تقویت میکند:
«... قالَ أَنَّی یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها ...». (بقره/ 259) «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی ...». (بقره/ 260) در حالیکه دقت در شروع بحث و تفاوت ظریف تعبیرات و توجه به تفاوت شأن و مقام دو پیامبر و توجه به مقاطع دو بحث، نشان میدهد که موضوع و هدف دو آیه از یکدیگر بسیار متفاوت است همانگونه که مخاطبین از یکدیگر تفاوت دارند چرا که در مقطع آیه اوّل به صورت متکلم، سخن از علم و آگاهی به قدرت مطلقه الهی است حال آنکه در مقطع آیه دوم به نحو خطاب، علم و آگاهی بر عزت و حکمت الهی را گوشزد مینماید که این خود تفاوت موضوع، هدف و سیر بحث را نشان میدهد:
«فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».
«... وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ».
در تدبر در آیات، وجود این مقاطع همچون «منارهها و علامتهایی» است که در مسیر کاوش و تدبر و نتیجه گیریهای شخص متدبر قرار داده شده است تا او را به سلامت، سوی مقصد هدایت نماید؛ غفلت از این نکته مهم، بسیاری از مفسرین را به سطحی نگری و یا انحراف در نتیجه گیری کشانده است.
4- «مخاطب آیات» نیز از توجه به عنوان، موضوع، اهداف و سیر مباحث آیات بدست میآید که در اینجا توجه به «مکی و مدنی بودن سوره» و «شأن نزول» مطرح شده در تفاسیر علاوه بر «محتوای آیات» میتواند مؤثر باشد لیکن چنانکه بارها اشاره شد این دو مسئله بجهت مخدوش بودن سند اغلب آنها و عدم هماهنگی با سیاق آیات باید پس از تأمل در محتوای آیات، مورد توجه قرار گیرد مبادا که ذهنیّت غلطی را در فهم آیات ایجاد نمایند.
بطور کلی متدبر قرآن، مخاطب مستقیم همه آیات در همه سور میباشد لیکن در این بحث، مقصود شناخت شأن خاصی از مخاطب قرآن بطور کلی است که در هر یک
از مجموعه آیات و یا سور مورد خطاب بالفعل قرآن قرار گرفته است.
و دیگر اینکه در این بحث، شناخت مخاطب خاص زمان نزول نیز مطرح است؛ در مقابل مخاطب زمان نزول، مخاطب زمان تفسیر قرآن میباشد که شناسایی آن و تطبیق آیات ناظر بر آنان در حوزه تأویل قرار دارد که توضیحش میآید.
5 و 6 و 7- «روابط درونی هر یک از آیات، ارتباط آیات با یکدیگر، سپس با آیات سور دیگر» نکته دیگری است که بترتیب باید به آنها توجه نمود چرا که گاه دو آیه مشابه در دو سوره بواسطه تفاوت سیاقیشان، دو مدلول متفاوتی را در عین اشتراک کلی، مطرح مینمایند؛ از اینرو، قبل از تدبر در محتوای آیات و ارتباط آنها با یکدیگر در سوره، نباید به آیات مشابه در سور دیگر پرداخت؛ این معنی در حوزه معنای واژهها و اصطلاحات قرآن، مطرح میباشد که نمونهای از آن در اصل «فرهنگ اصطلاحات قرآن» به تفصیل مورد بررسی قرار گرفت و نشان داده شد که چگونه سیاقهای مختلف و روابط درونی مختلف آیات در معنی حتی واژههای مشابه تأثیر جدی میگذارد، و این نکته بسیار مهمی در مقایسه آیات با یکدیگر میباشد که در بسیاری از تفاسیر بدان عنایت جدی نشده است.
مشورت با کارشناسانی همچون «مفردات» راغب و کتب وجوه قرآن و رجوع به احادیث، در نحوه تطبیق آیات بر یکدیگر میتواند بسیار مؤثر باشد.
غفلت از نکته فوق خطر «ضرب تحمیلی آیات بر یکدیگر» را پدید میآورد که موجب تفسیر غلط گشته، ادامه آن حتی ممکن است موجب کفر و بیدینی گردد!:
«ما ضرب رجل القرآن بعضه ببعض إلّا کفر». امام صادق علیه السلام (بحار، ج 92، ص 39) در تأکید بر خطرات ربط غلط میان آیات، امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه 13 سوره مائده میفرماید:
«قال اللّه سبحانه: «وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُمْ
و ذلک أنّهم ضربوا بعض القرآن ببعض و احتجّوا بالمنسوخ و هم یظنّون أنّه النّاسخ، و احتجّوا بأوّل الآیة و ترکوا السّبب فی تأویلها و لم ینظروا إلی ما یفتح الکلام و إلی ما یختمه و لم یعرفوا موارده و مصادره إذ لم یأخذوا عن أهله فضلّوا و أضلّوا». (المیزان، ج 3، ص 82) (خداوند که پاک و منزه است میفرماید: «و- یهود- فراموش نمودند بهرهای از آنچه بدان متذکر شدند و پیوسته بر خیانتکاری- خیانتی- از آنان مطلع میشوی»، و دلیل آن این است که آنان بعضی از قرآن را به بعضی دیگر زدند- تحمیل نمودند- و به منسوخ استدلال نمودند در حالیکه گمان میکردند آن ناسخ میباشد و به متشابه استدلال نمودند در حالیکه آنان بنظرشان میرسید که آن محکم است و به خاص استدلال مینمودند در حالیکه فرض میکردند که آن عام است و به اوّل آیه استدلال نمودند و سبب در تأویل آن را واگذاشتند و به آنچه که سخن به آن آغاز میشود و به آنچه که پایان میپذیرد، با دقت ننگریستند و- در نتیجه- موارد و مصادر آن را نشناختند چرا که از اهل آن- قرآن- آن را نگرفتند پس گمراه شدند و گمراه نمودند ...). (1)
8 و 9- «مکی و مدنی بودن» بهمراه «شأن نزول» قبل از توجه به احادیث و تاریخ، با تدبر در سیاق آیات بدست میآید؛ از اینرو، باید پس از تدبر در روابط آیات مطرح گردد؛ اضطراب در نقل شأن نزولها و مکی و مدنی بودن دلیل دیگر تأخر میباشد. (2)
1) 1. برای توضیح بیشتر ر ک: تفسیر المیزان، ذیل آیه 7، سوره آل عمران، ج 3، ص 81 به بعد.
2) 2. ممکن است، ایراد شود که پس باید بحث از «عنوان، موضوع، هدف و مخاطب» نیز متأخر از «تدبر در محتوی و روابط آیات»، مطرح گردد، این اشکال تا حدودی بجاست لیکن از آنجا که با نظر اجمالی نه چندان عمقی در ابتدا میتوان اجمالا چهار بحث فوق را دنبال نمود در ابتدا مطرح گشت این سخن در مورد مکی و مدنی و شأن نزول نیز میتوانست مطرح شود که به جهت اختلاف نظرهای فراوان در آن، صلاح دیده شد در پایان تدبر در آیات مورد بررسی قرار گیرد.
مرحله اوّل، تدبر در حوزه آیات با رعایت سیر مذکور در بحث قبل، خواهد بود.
مرحله دوّم، جمع بندی میان آیات یک سوره و آن آیات با سور دیگر خواهد بود.
مرحله سوّم، رجوع به احکام قطعی «عقل، علم و حدیث» میباشد که پس از «تدبر در آیات» و «جمع بندی اولیه در آیات»، انجام گرفته، جمع بندی دوّمی صورت میگیرد.
مرحله چهارم، رجوع به احادیث غیر قطعی میباشد که در ارتباط با آیات مطرح شدهاند.
در این رجوع و آن تدبر، «اصول استنباط» کارایی بسیاری خواهد داشت و «شأن نزول» و «مکی مدنی بودن آیات» در روایات باید مورد توجه قرار گیرد.
مرحله پنجم، مقایسه احادیث با نتیجه گیری ثانویه میباشد که نتیجه سوّمی را بدست میدهد.
مرحله ششم، مقایسه نتیجه سوّم با احکام ظنی عقل و علم میباشد که تقدم با نتیجه حاصل شده است.
مرحله هفتم، به تفاسیر معتبر به عنوان مشورت رجوع خواهد شد تا صحت و سقم برداشتها مورد بررسی مجدد قرار گیرد و نتیجه نهایی با توجه به مستند «قرآنی، روایی، عقلی، علمی و فهم عرفی از ظواهر آیات» بدست آید.
رجوع به تفاسیر در نهایت امر، جهت پرهیز از تأثیر ذهنیّت مفسرین در جریان تدبر میباشد.
(1) «تأویل» تطبیق آیات بر شرایط فردی- اجتماعی خویش و استخراج پیام و دستور العمل قرآن برای هر یک از نیازها و مشکلات فردی و اجتماعی میباشد که در بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله منعکس گشته است:
«یا علیّ أنت تقاتل النّاس علی التّأویل کما أقاتلهم علی التّنزیل». (2)(ص) (نقل به مضمون) (ای علی تو با مردم بر سر تأویل قرآن خواهی جنگید همانگونه که من بر تنزیل آن میجنگم).
این معنی از «تأویل» در برابر «تنزیل» نظر به مصداقهای جدید آیات دارد که از معنی «تأویل» در کاربرد قرآنی محدودتر است چرا که «تأویل» در آیات، علاوه بر مصادیق اجتماعی جدید، نظر به حقیقت ملکوتی قرآن دارد که در روز قیامت جلوهگر میشود:
«هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ ...». (اعراف/ 53) (آیا جز تأویل آن- قرآن- را انتظار میکشند؟ روزی که تأویل آن بیاید).
«بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ ...». (یونس/ 39) (بلکه- حق این است که- آنچه را که بعلم آن احاطه نداشتند، دروغ جلوه دادند در حالیکه تأویل آن هنوز بسراغشان نیامده است).
تطبیق بر مصادیق جدید از عهده هر کس بر نمیآید و این حوزه به راسخان در علم و پیروان صدیق آنان اختصاص دارد.
فقه و بینش بهمراه ایمان و تقوی در کنار صبر و مقاومت در حوادث زندگی و فهم اجتماعی- سیاسی از شرایط زمان خویش، توان تطبیق را فراهم میآورد همانگونه که یوسف عالم به تأویل، چنین بود:
«وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ ...». (یوسف/ 5) (و بدانگونه، پروردگارت تو را با جامعیت برمیگزیند و از تأویل احادیث به تو میآموزد).
این اجتبائی که توفیق تأویل حوادث را نتیجه میدهد همان مقام احسان میباشد که حضرت از آن سخن میگوید:
«... إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ». (یوسف/ 90) چرا که وقتی زندانیان از حضرت یوسف علیه السلام تقاضای خبر دادن از تأویل خوابشان مینمایند صفت احسان او را متذکر میشوند:
«... نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ». (یوسف/ 36) ذکر تعلیل زندانیان در قرآن و سکوت قرآن در برابر آن، نشان میدهد درک زندانیان نسبت به رابطه میان احسان و خبر از تأویل خواب و واقعیت خارجی آن، درک درستی بوده است.
آیه دیگر در همین سوره این معنی را تأکید میکند:
«کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ ... وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ». (یوسف/ 22- 21) (بدانگونه به یوسف در زمین مکنت داریم و بجهت اینکه او را از تأویل حوادث آموزش دهیم ... و همینکه به نهایت و شدت بلوغ جسمی و روحیاش رسید ما به او
حکمی- حکمتی- و علمی بخشیدیم و بدانگونه محسنین را پاداش میدهیم).
پس «اجتباء» علم به تأویل را نتیجه میدهد که آن جامعیت و ثبات در حکمت و علم است که در وجود راسخان در علم میباشد؛ رسوخ در علم نیز، از مقام احسان بدست میآید و این مقام نیز، خود، حاصل تقوای مستمر و پیشه نمودن صبر و شکیبایی در جریان حوادث زندگی و ناگواریهای آن میباشد که بوضوح در شخصیّت یوسف علیه السلام مشاهده میکنیم؛ این صبر و تقوی در سه حوزه صبر در مصیبت و صبر در طاعت و صبر از معصیت قرار دارد که قسمت اخیر برجستهترین جلوه از شخصیّت یوسف علیه السلام میباشد.
در تأویل حوادث چهار حوزه مطرح است:
1- تعبیر خواب و تطبیق بر واقعیت زندگی 2- تفسیر حقیقت و باطن حوادث 3- پیشگویی از تحقق حوادث 4- تطبیق آیات بر مصادیق جدید حوزه اوّل و سوّم را از حضرت یوسف علیه السلام در برخورد با غلامان زندانی و فرعون، در سوره یوسف، مشاهده میکنیم.
حوزه دوّم، در عملکرد و سخن خضر علیه السلام در سوره کهف مطرح میشود.
و حوزه چهارم، در قرآن منسوب به راسخان در علم میباشد.
لیکن، بهرحال آنکه از حوزه دوّم و سوّم مطلع است به حوزه اوّل و چهارم نیز دسترسی دارد چرا که دو حوزه اخیر نیازمند علم به باطن میباشد که در حوزه دوّم و سوّم مطرح است.
باید توجه داشت علم به تأویل قرآن و حوادث، شرط لازمش رسوخ در علم میباشد لیکن شرط کافی آن، نیست؛ چرا که، برجستهترین صفت راسخان در علم در قرآن،
تواضع و فروتنی و اعتراف به عجز و ضعف خویش میباشد که این حالت آنان را در مقام اضطرار و طلب فزونی علم قرار داده است:
«قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً». (طه/ 114) «آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا ...»؟؟.
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً ...». (آل عمران/ 8- 7) «رسوخ در علم» بعلاوه «در مقام اضطرار خود را دیدن»، شرط لازم و کافی علم به تأویل قرآن میباشد که در حد بالای آن معصومین علیهم السلام قرار دارند و دیگران به طفیل پیروی از مقام عصمت و طهارت بمیزان صلاحیت از بعضی از مراتب آن برخوردار میشوند.
در اینجا به این نکته باید اشاره نمود که با توجه به تفاوت «تنزیل و تأویل» معلوم میشود «تفسیر»، کشف مدلول و مصداق کلی آیات میباشد که در کنار تعیین مصداق زمان نزول مطرح میگردد؛ و در مقابل «تأویل»، نظر به کشف مصادیق جدید آیات دارد که باید مسبوق به علم تفسیر باشد.
«ظهر و بطن» قرآن نیز همان «تنزیل و تأویل» و یا بعبارت دیگر «تفسیر و تأویل» میباشد که در احادیث آمده است:
«سألت أبا جعفر علیه السلام عن ظهر القرآن و بطنه فقال: ظهره الذّین نزل فیهم القرآن و بطنه الّذین عملوا بأعمالهم، یجری فیهم ما نزل فی أولئک». (المیزان، ج 3، ص 73) (از امام باقر از ظهر قرآن و بطن آن پرسیدم پس فرمود: ظهر آن کسانی هستند که قرآن در مورد آنان نازل شده است و بطن آن کسانی هستند که به اعمال آنان، عمل میکنند؛ در مورد ایشان جاری میشود آنچه در مورد آنان نازل شده است).
در حدیث دیگری، فضیل بن یسار از امام باقر علیه السلام معنی حدیثی را سؤال میکند که
میگوید: «هیچ آیهای نیست که دارای ظهر و بطن میباشد و ...»، وی میپرسد: مقصود از ظهر و بطن چیست؟ امام در جواب آن را به «تنزیل و تأویل» تفسیر مینمایند:
«سألت أبا جعفر علیه السلام عن هذه الرّوایة: «ما فی القرآن آیة إلّا و لها ظهر و بطن و ما فیه حرف إلّا و له حدّ و لکلّ حدّ مطّلع»، ما یعنی بقوله: ظهر و بطن؟
قال علیه السلام : ظهره تنزیله و بطنه تأویله منه ما مضی و منه ما لم یکن بعد، یجری کما یجری الشّمس و القمر، کلّما جاء منه شیء وقع، قال اللّه: «وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ، «نحن نعلمه». (ص 72) خلاصه کلام اینکه، در «تفسیر»، شرایط و شأن کلی مخاطب آیات مطرح میگردد و در حوزه «تأویل»، آن شرایط و شأن کلی بر مخاطب معاصر تطبیق میگردد که شأنی بسیار حساس و بسیار دقیق میباشد.
روش توجه به معانی و نظم و چینش آیات، طرح سؤال در سه حوزه «ترجمه، تفسیر و تأویل» میباشد.
طرح سؤال، نقشی اساسی در تمرکز فکر و جهت دهی آن در امر تدبر و انگیزهای قوی برای پیگیری آیات میباشد؛ و اساسا، ذهنی که سؤالات مشخصی ندارد تا که نیازهای فکری و روحیاش پاسخ بگیرد، انگیزهای برای تدبر در آیات نخواهد داشت این سؤالات با توجه به جزئیات مراحل و عناوین سه حوزه مذکور مطرح میگردد:
در حوزه «ترجمه»، از معنی دقیق ریشه کلمه، از شکل صرفی آن، از کاربرد واژه در قرآن از ترکیب نحوی و بلاغی آیه، از معادل لغوی آیات و از معادل اصطلاحی ترکیبات در زبان دیگر سؤال مطرح میگردد.
پس از ترجمه، در حوزه «تفسیر»، از علت عنوان سوره، و ارتباط آن با متن سوره،
از موضوع، اهداف و مخاطب سوره در زمان نزول و از صفات کلی مخاطب در آیات و از علت گزینش کلمات با توجه به امکان جایگزینی کلمات مشابه و یا شکلهای صرفی دیگر بجای آن و از جایگاه کلمات و ارتباط درونی آنها و سپس از ارتباط آیات با یکدیگر و آن آیات با آیات سور دیگر، سؤال مطرح میگردد.
در حوزه تأویل نیز با دقت در مخاطب و شرایط نزول آیه و با توجه به صفات کلی مخاطب در آیات، از مخاطب آیات در زمان حاضر و شرایط آن سؤال میشود که پاسخ جزئی و مشخص به آن از عهده هر کس برنمیآید.
بطور کلی در حوزه «ترجمه و تفسیر و تأویل» صرف نظر از معادل یابی کلمات و ترکیبات، سؤالها چنین مرتب میگردد:
که در آن سه سؤال اساسی مطرح میشود:
موارد کاربرد لغوی و ریشه کلمه چیست؟
شکل صرفی و معنی آن کدامست؟
در قرآن چگونه بکار رفته است؟
که همهاش، سؤالات مقایسهای مطرح میشود که تعداد آنها بستگی به خصوصیت کلمه دارد:
چرا این واژه از میان کلمات مشابه انتخاب شده است؟
چرا این کلمه به شکل فعلی یا اسمی آمده است؟
چرا این فعل یا اسم، بصورت مفرد یا مثنی یا جمع آمده است؟
چرا این اسم در این شکل خاص آمده است؟ و به اشکال دیگر نیامده است؟
چرا زمان فعل، ماضی یا مضارع یا امر میباشد؟
چرا این فعل، لازم یا متعدی و معلوم یا مجهول آمده است؟
چرا صیغه فعل، غایب یا حاضر یا متکلم میباشد؟
چرا فعل بصورت مجرد یا مزید آمده است؟
چرا اسم اشاره یا ضمیر و یا موصول بجای اسم ظاهر آمده است؟ و یا برعکس؟
چرا این واژه مقدم یا مؤخر آمده است؟
چرا نظم کلمات طبیعی است؟
ترکیب یا ترکیبات نحوی در این ارتباطات چیست؟
چرا جمله اسمیه یا فعلیه است؟
چرا جمله با تأکید و یا عدم تأکید آمده است؟
چرا نظم جمله چنین آمده است؟ (با توجه به امکان ترکیبات دیگر) چرا مبتدا یا خبر، فعل یا مفعول به یا غیره حذف شده است؟
چرا جمله انشایی یا خبری آمده است؟
چرا جمله استفهامی است؟ معنی استفهام؟
چرا شکل نفی جمله چنین است؟
معنی حروف در این جمله چیست؟
نقش ترکیبات مختلف نحوی در معنی جمله چیست؟
رابطه این جملات با هم چیست؟ رابطهشان نحوی است یا بیانی (جواب از سؤال مقدر)؟
در این روابط موجود، چند احتمال ترکیبی مطرح است؟
نقش ترکیبات مختلف جملات در آیه چیست؟
چرا آیات به چنین مقطعی ختم شده است؟
قالب بیانی آیه چگونه است؟ (تشبیه، استعاره، کنایه، تمثیل یا عدم آنها) ارتباط آیات با یکدیگر چگونه است؟ (مستقل یا وابسته) در صورت ارتباط، رابطهشان نحوی است یا بیانی؟
رابطه نظم آهنگین آیات با نظم معنوی آنها چگونه است؟
عنوان سوره چه ارتباطی با متن سوره دارد؟
موضوع یا موضوعات آیات و سوره چیست؟
موضوع محوری کدام است؟
سوره به چند مجموعه تقسیم میشود؟
اهداف هر مجموعه و اهداف سوره چیست؟
ارتباط موضوعات با اهداف چگونه است؟
مخاطب زمان نزول آیه چه کسانی هستند؟
مخاطب کلی سوره چه خصوصیاتی دارد؟
سوره مکی است یا مدنی؟
شأن نزول سوره چیست؟
هماهنگی شأن نزول با سیاق آیات چگونه است؟
سوره یکپارچه است یا اینکه متفرق نازل شده است؟
آیات مناسب با بحث این سوره کدامند؟
رابطه آنها با آیات این سوره چگونه است؟
در صورت تعارض بدوی، معیار ترجیح کدام است؟
منشأ تفاوت تعبیر آیات دیگر با آیات سوره از چیست؟
جمع بندی پیام آیات در کل قرآن چگونه است؟
احادیث مرتبط با آیات سوره کدامست؟
رابطه احادیث با جمعبندی از آیات چگونه است؟
در صورت تعارض، بدوی است یا مستقر؟
حکم احادیث قطعی است یا ظنی؟
معیارهای ترجیح کدامست؟
رابطه قرآن با حکم عقل و علم چگونه است؟
در صورت تعارض، بدوی است یا مستقر؟
حکم عقل و علم، قطعی است یا ظنی؟
معیارهای ترجیح کدامست؟
مخاطب این آیات در زمان حاضر کیست؟
روش برخورد با او چگونه باید باشد؟
مراحل برخورد با او چیست؟
چگونه میشود پیام آیه را در نفس و جامعه پیاده کرد؟
پیام این آیات در شرایط کنونی قابل اجراست یا نه؟
در صورت نفی چه باید کرد؟ زمینهها و مقدمات اجراء کدامست؟
در سؤالاتی که پاسخ آن نیاز به ابزار علمی خاصی ندارد، عموم مردم میتوانند به تدبر در پاسخ آنها بپردازند که نسبت به بضاعت هر کسی، توان پاسخگویی و مقدار سؤالات پاسخ داده شده تفاوت خواهد نمود.
در پایان بحث شیوههای تدبر در بخش سوّم نمونههایی از تدبر بطور عملی ارائه میگردد.
«... قفوا عند عجائبه ... و لا یکن همّ أحدکم آخر السّورة». (ص) (کنز، خ 4117) (... در برابر شگفتیهایش بایستید ... و مبادا فکر یکی از شما- رسیدن به- آخر سوره باشد).
آیات القرآن خزائن، فکلّما فتحت خزانة فینبغی لک أن تنظر ما فیها». امام سجاد علیه السلام (ب 15، ح 2) (آیات قرآن، گنجینه هستند پس هرگاه گنجینهای گشوده گشت پس بر تو سزاوار است با دقت بنگری که در آن چه چیزی نهفته است).
پس از طرح سؤالات در حوزه «ترجمه، تفسیر و تأویل» باید برای پاسخ یابی با استفاده از کلیدهای تدبر و با توجّه به زمینهها و اصول تدبر، درنگ نمود.
امر درنگ و توقّف در برابر آیات، نیازمند صبر و حوصله فراوانی است و نباید شتاب نمود و تا سؤالهای مطرح شده، پاسخ مناسب و تام و تمامی پیدا نکند و ابعاد آیه برای انسان روشن نگردد نباید به جمع بندی و نتیجهگیری پرداخت و در عمل بکار گرفت و به دیگران نیز تبلیغ نمود، چرا که مطالب و حقایق آیات دارای مراتب است و نیازمند زمینههای لازم و مبانی خاص علمی یا روحی میباشد که تا آن زمینهها حاصل نشود مطلب به درستی دریافت نخواهد شد و در جای خویش قرار نخواهد گرفت، برای حصول این زمینهها و رفع موانع در کنار بهرهمندی از ابزار و آگاهیهای مقدماتی، باید خاشعانه به حق متوسل شد، و از او فزونی علم را درخواست نمود تا به عنایت حق پیام آیات بر ما مکشوف گردد:
«لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».
(طه/ 114) ادامه آیه مذکور با ارائه یک نمونه، از عواقب شتاب و عجله، به ما هشدار میدهد:
«لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». (طه/ 115) (بحقیقت قسم ما سوی آدم قبل از این عهدی افکندیم پس فراموش نمود (1)
«... ذکر اللّه عند الحلال و الحرام». معصوم علیه السلام «... نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ...». (حشر/ 19)
و برایش عزمی نیافتیم).عهد خدا چه بود که آدم علیه السلام فراموش نمود؟
از آیات سوره اعراف چنین برمیآید که آدم علیه السلام از دو نکته مهم غفلت نمود:
الف: نهی مطلق از نزدیک شدن به درخت ممنوع شده.
ب: دشمنی قطعی شیطان با بشریت.
«... وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ؟! وَ أَقُلْ لَکُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبِینٌ»؟! (اعراف/ 22) (و پروردگارشان آن دو را از دور ندا فرمود که مگر من شما دو نفر را از آن درخت- بطور مطلق- نهی نکردم؟! و مگر به شما دو نفر نگفتم که قطعا شیطان نسبت به شما دو نفر دشمنی روشنگر است؟!).
آدم علیه السلام بواسطه شتاب و عدم تأنی در عهد خداوند و ابعاد عظیم هشدار او، آن را
1) 1. مفعول فعل «نسی» نیامده است، «حذف» بدون ضرورت و یا جواز نحوی، دلالت بر عمومیّت محذوف دارد: حضرت آدم علیه السلام خدا، قدر خویش، دشمنی شیطان، عهد و مقصد خویش را فراموش کرد؛ فراموشی یاد خدا، فراموشی خود، فراموشی عهد، یاد خدا مقصود صرفا نام خدا بر سر زبان نیست، بلکه یاد او و اوامرش هنگام روبرو شدن با حلالها و حرامهای خداست:
درست درنیافت و در نتیجه در جایگاه خود، آن را بکار نگرفت و به سخن شیطان، اعتماد کرد و نتیجهاش، آویخته شدن به ریسمان فریب شیطان و هبوط از مکان قدس و طهارت و مقام قرب خداوندی، گشت.
بیان آیه، خود نشان میدهد آدم علیه السلام در تلقی وحی الهی شتاب نمود و هنوز ابعاد مسئله برایش روشن نشده، آن را پایان یافته تلفی کرد، از اینرو در حین اجرای پیام میبینیم براحتی راه را برای نفوذ شیطان هموار نمود و به قسم او اعتماد کرد و به بیان امیر مؤمنان همچون زارعی گشت که در سرزمین دیگری کشت نموده است!:
«و مجتنی الثّمرة لغیر وقت إیناعها کالزّارع بغیر أرضه». (نهج، خ 5) (آنکه میوه را در غیر وقت رسیدن میچیند مانند زارعی است که در سرزمین دیگری کشت نموده است!).
حال آنکه اگر در مدلول سخن خدا «إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ». (طه/ 117، اعراف/ 22) و «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ» بدقت تأمل مینمود و شتاب نمیکرد، در مییافت که بیان و فرمان خدا، مطلق بوده، بهیچ وجه استثنایی برنمیدارد و در هیچ شرایطی نباید نادیده گرفته شود.
در اینجا نکتهای در خور تأمل است: اگر صبر و حوصله و تأنی بهمراه تدبر در امور و حوادث، سنّت زندگی انسان گردد و اگر در کنار آن، پیام خداوند، به جدّ تلقی گردد و انسان بدان متعبد شود، از این دو معنی نتیجه میشود: هرگاه انسان در مواردی نسبت به واقعیت پیامی خام و بیتجربه بوده، نیازمند آموزش عملی و کسب تجربه باشد، در این موارد بدون داشتن تجربه میتواند بواسطه آن دو اصل، همچون فرد مجرّبی در حادثهها موضع گرفته و فریب نخورد و بدرستی پیام را در عمل پیاده نماید. (1)
1) 1. البته کسب تجربیات و ابتلائات، خود عامل قوی دیگری جهت هشیاری و پختگی در فهم و اجراست
از اینرو دیگر عدم تجربه، باعث نخواهد شد که باور کند هرگز کسی به دروغ به خدا قسم یاد نخواهد کرد. (1)
البته عامل روانی شتاب که با سرشت انسان عجین گشته است (2)
«وَ یَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا». (اسراء/ 11) و انسان به جهت شر، همچون دعایش بجهت خیر، دعا میکند و انسان موجودی بسیار عجول میباشد.
میتواند مانع از تأنی و تدبر در پیامها و حوادث گردد، علاوه بر آن، عدم صبر و بردباری، و شتاب برای طیّ مراحل تا رسیدن به اهداف مقدس، خود میتواند سنگ راه گشته، به حرکت انسان صدمه زند.نیاز به دست یافتن به ابدیت (شجرة الخلد) که نیازی اصیل و انسانی است، و نیاز به بیرون آمدن از ضعف و ناتوانی و دست یافتن به حکومت و اقتداری فرسوده نشدنی (ملک لا یبلی)، که این نیز از نیازهای اساسی انسان است، مجموعه این دو نیاز اصیل، بعلاوه شتاب در رسیدن به آنها، در زمینه وسوسه خنّاسان (شیطان، مردم) و زرق و برق دنیا، در کنار عدم تدبر، سرنوشت لغزش و هبوط آدمی را فراهم میآورد:
«فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ، قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلی ، فَأَکَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما ... وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی . (طه/ 121- 120) (پس شیطان بسوی او- به قصد نزدیک شدن به آدم- با تزیین و در خفا القاء کرد؛ گفت: ای آدم آیا تو را بر درخت ابدیت و حکومت و اقتداری که نمیپوسد،
1) 1. در آیه سوره اعراف آمده است: شیطان برای آدم و حوا علیهما السلام با غلظت و شدت، قسم یاد کرد که من خیرخواه شما هستم: «وَ قاسَمَهُما إِنِّی لَکُما لَمِنَ النَّاصِحِینَ»، در احادیث آمده است: «آدم علیه السلام باور نمیکرد کسی جرأت کند نسبت به خداوند به دروغ، قسم یاد کند، از اینرو فریب او را خورد».
2) 2. «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ!» (انبیاء/ 37) (انسان از شتاب آفریده شده است!).
راهنمایی کنم؟
پس آن دو- آدم و حوا- از آن خوردند در نتیجه- بلافاصله- عورتها- و زشتیهایشان- برای آن دو ظاهر گشت ... و- خلاصه کلام- آدم پروردگارش را عصیان نمود در نتیجه در مسیر تباهی قرار گرفت). (1)
این عناصر پیوسته انسان را از جنت فطرت الهی خارج کرده با عصیان و سرکشی، او را در مسیر تباهی استعدادهای انسانیاش قرار داده، بر لبه پرتگاه هلاکت به ریسمان آرزوهای دروغین، آویزانش میکنند!: (2)
إعمال اراده و تصمیمگیری انسانی در حوادث با توجه به کششهای مذکور، سرنوشت انسان را رقم میزند.
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ ... وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدِینَ وَ قاسَمَهُما إِنِّی لَکُما لَمِنَ النَّاصِحِینَ، فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ! ...». (اعراف/ 21- 20) «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ؟، أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ ...». (توبه/ 109) (پس آیا آنکه بنیادش را بر تقوای از خدا و رضایت- او- استوار نموده است بهتر است؟، یا آنکه بنیادش را بر لبه پرتگاه- مکان بیبنیاد و در حال سقوط- پایه گذاری کرده است، پس ناگهان در دره آتش جهنم سقوط میکند؟! ...).بگذریم، سوره قیامت با بیان دیگری از شتاب در تلقی وحی، نهی مینماید:
«لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ». (قیامت/ 19- 16)
(به جهت آن- قران- زبانت را حرکت مده تا به آن- قرائت قرآن- شتاب نمایی، چرا که جمع آیات و تألیفش (1)بر- عهده- ماست، پس هرگاه آن را تألیف کردیم پس از تألیف ما پیروی نما، سپس بیان و توضیح آن نیز بر- عهده- ماست).
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ ...». (ص/ 29) با توجه به سیر و نظم و چینش آیات و طرح سؤال، بهمراه بکارگیری ابزار علمی و روحی تدبر، با عنایت به اصول اساسی تدبر و صبر و حصوله فراوان، باید فکر را بکار انداخت تا در پرتو آگاهیهای خویش و مرور مکرّر بر جریان آیات، در ابتدا پاسخ سؤالات ادبی ترجمه و تفسیر را روشن نمود سپس با این زمینه روشن به پاسخیابی سؤالات محتوایی پرداخت، این پاسخ یابی علاوه بر صبر و شکیبایی، نیازمند سکوت و تمرکز و فراغت و خلوت میباشد:
«دلیل العقل التّفکر و دلیل التّفکّر الصّمت». معصوم علیه السلام (اصول کافی، ج 1، کتاب عقل) (راهنمای عقل و سنجش، اندیشیدن و نتیجهگیری است و راهنمای اندیشیدن و نتیجه گرفتن، سکوت میباشد).
«تفرّغ للعلم إن کنت تریده فإنّما العلم لمن تفرّغ له». از وصایای خضر علیه السلام به
1) 1. «قرأ» چنانکه گذشت، به معنی «جمع حروف و کلمات و تألیف آنها با هم» میباشد، در این آیه «قرآن» مصدر فعل اخذ شده است نه اسم علم برای کتاب خدا.
موسی علیه السلام (بحار، ج 1، ص 227) (برای دانش خود را فارغ گردان، اگر آن را میطلبی، چرا که علم و آگاهی صرفا سهم کسی است که برای علم- خود را- فارغ نموده است).
شوق درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی، رنج خلوت و تنهایی تفکر را هموار مینماید بلکه انسان را به ایجاد محیطی فارغ از غوغای زندگی روزمره میکشاند که گاه این محیط به جهت محدودیت و اقتضای شرایط، در دل فضای غفلت و سرگرمی و غوغای دیگران، بپا میشود! لیکن بهرحال باید با توجه به امکانات، محیطی هر چه موافقتر و زمانی هر چه مناسبتر را برای امر تدبر و تفکر در آیات برگزید.
شکلگیری جریان تدبر و تفکر، در محیطهای شلوغ بدون پشتوانه قوّی از تأملات در خلوتها، از عمق کمی برخوردار میباشد و عمدتا در سطح مسائل، جریان دارد و عمق و ریشهها و نتایج از مدّ توجه بیرون میماند.
«تدبر»، چنانکه در مقدمه گذشت، اندیشیدن در ورای ظواهر بود تا که چهره باطن امور جلوهگر شده، عاقبتش برملا گردد.
«کاویدن باطن» و «عاقبت اندیشی» دو خصوصیت اساسی تدبر بحساب میآید.
تلاش برای کشف عاقبت امور، بناچار انسان را از سطح به عمق میکشاند و در نتیجه، از حصار و حدود مادیت بیرون آورده، انسان را با عوالم برتر و ملکوت اشیاء، آشنا مینماید.
آنچه آفت این آشنایی است، همان روزمرّگی و حالنگری، بدون توجه به سیر امور از گذشته تا حال و آینده میباشد:
«یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ». (روم/ 7) (مردم، ظاهری از زندگی پستتر را میشناسند- آگاهی دارند- و آنان یکسره از
زندگی نهایی- و متعالی- بشدت بیخبرند).
نظر به جریان امور و عاقبت سیر آنها، بذر معرفت و ایمان مستقر و یقین استوار را در سرزمین انسانی پاشیده، آن را بارور میکند:
«ألنّظر فی العواقب تلقیح القلوب». معصوم علیه السلام (بحار، ج 78، ص 98) (تأمل و دقت در عاقبت امور، دلها را بارور میگرداند).
این جریان تدبر، همان سیری است که ابراهیم علیه السلام در رسیدن به کمال معرفت و وصول به حق و دستیابی به یقین، طی نمود، که با پاک طلبی فطری، نکته سنجی و نقادی عمیق، جرأت و شجاعت در پذیرش نتیجه تحقیق و بررسی، و ایستادگی بر سر دفاع از حق و حقیقت، همراه بود:
«وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ». (انعام/ 75) (و بدانگونه- حرکت برای نقادی افکار و عقاید خانواده و محیط- ما به ابراهیم علیه السلام حوزههای باطن (1)آسمانها و زمین را مینماییم- به علل بیشماری- و برای اینکه از یقین کنندگان باشد).
آنچه ما را در حصار روزمرّگی قرار میدهد، در پی هوسها دویدن و از امیال خویش پیروی نمودن میباشد.
آنکه قدر و ارزشی بیش از حیوان، برای خویش نمیشناسد و فروغ فطرت را زیر خروارها هوس ورزی، مدفون ساخته است، (2)نمیتواند از این ظاهربینی حیوانی و حالنگری و رؤیت منقطع حوادث از گذشته و آینده آن، خود را بیرون کشد و مسائل را
در سطح گستردهاش نظاره کرده به اعماق امور متوجه شود.
از اینروست که برای دریدن این حجابهای غفلت و شکستن این دیوار حالنگری، قرآن سخن نهیب میزند:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟، أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟!». (محمد/ 24) (پس چرا در این قرآن ژرف نمیاندیشند؟ مگر بر دلهایی قفلهای آن مستقر گشته است؟!).
و در این نهیب ریشهها و نتایج عدم تدبر را مینمایاند:
«أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؟ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا؟ أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ؟!، إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا». (فرقان/ 43- 42) (آیا دیدی کسی را که معبودش را هوای خویش قرار داده است؟
پس آیا تو بر او گماشته هستی (تا هدایتش کنی)؟
آیا به محاسبه گمان میکنی که اکثر آنان- حق را- میشنوند یا- آن را- تعقل میکنند؟! آنان جز همانند چارپایان نمیباشند بلکه آنان از حیث راه گمراهترند).
این نتیجه را با تلخی و به تأکید در آیه دیگری، روشنتر مطرح مینماید:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ، لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ». (اعراف/ 179) (و قسم به حقیقت که با انتشار- مردم بر روی زمین- بسیاری از جن و انس را- عاقبت- برای جهنم خلق نمودیم،- چرا که- ایشان را دلهایی است که با آن،- حقایق
را- فهم نمینمایند و ایشان را چشمهایی است که با آن- حقیقتی را- نمیبیند و ایشان را گوشهایی است که با آن- حقیقتی را- نمیشنوند، آنان همانند چارپایان هستند، بلکه گمراهترند، آنان همان بیخبران و سرگرم شدگان هستند).
در جریان تدبر، مرور مکرر آیات بهمراه تأنی و دقت نظر، در کشف نکات نهفته و روابط پنهان در آیات بسیار مؤثر میباشد، شروع این جریان و استمرارش با قرائت آهنگین و حزن آمیز بسیار قوّت میگیرد، تأثر از موسیقی آیات در کنار درک مقدماتی از آن، قوای ادراکی و مشاعر را بسیار حساس نموده، ظواهر زیبای آیات بسیار پر رمز و راز و عمیق جلوهگری میکند و همچون گوهرهایی تابناک اندیشههای غوّاص را سوی خود میکشد.
در احادیث متعددی این مرور مکرر آهنگین آیات از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین گزارش شده است: «ابو ذر میگوید یک شبی تا صبح، رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان ما به قیام، آیه 118 مائده: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ ...» را مکرّر تلاوت مینمود:
«قام ألنّبی صلی الله علیه و آله بآیة حتّی أصبح یردّدها «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ ...». (در المنثور، ذیل آیه شریفه) زهری میگوید: «امام سجاد علیه السلام هر وقت آیه «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را- در نماز- قرائت مینمود آنقدر آن را تکرار میفرمود که نزدیک بود بر سر آن جان دهد!»:
«کان علیّ بن الحسین علیهما السلام إذا قرأ «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» یکرّرها حتّی یکاد أن یموت!». (نور الثقلین، ج 1، ص 19) داود بن فرقد نیز میگوید: امام صادق علیه السلام را شنیدم که بیش از حد شمارش، آیه «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را قرائت مینمود:
«سمعت أبا عبداللّه علیه السلام یقرأ مالا أحصی «ملک یوم الدّین». (ص 19) در حدیثی دیگر آمده است «امام صادق علیه السلام پیوسته در نماز، قرآن تلاوت مینمود پس غشوهای او را فرا گرفت سؤال شد: چه چیزی باعث شد که این حالت پدید آید؟
به این مضمون فرمودند: «که پیوسته آیات قران را تکرار مینمودم تا به حالتی رسیدم، گویا که من آنها را حضورا از کسی- خدایی- که آن را نازل کرده است، شنیدم!:
«... ما زلت أکرّر آیات القرآن حتّی بلغت إلی حال کأنّنی سمعتها مشافهة ممّن أنزلها!». (میزان الحکمه، ج 5، ص 385) تکرار آیات در شرایط مناسب روحی، بسیار در تعمیق تدبر مؤثر میباشد؛ من خود بارها این معنی را تجربه کردهام، در شرایط غربتی در بحبوبه انقلاب، سوره یوسف را بیش از چهل بار، روزهای متوالی تلاوت مینمودم و در این مرور مکرر، جریان آیات را پی میگرفتم، در این جریان، تکرار بهمراه تدبر در آن شرایط، علاوه بر تسلای روحی، بسیاری از سؤالات و گرههای موجود در این سوره، در مورد قصه حضرت و قیل و قال مفسرین، بحمد الهی برایم گشوده گشت، از آن تاریخ به بعد هر چه بیشتر در این سوره تعمق مینمودم نتایج آن جریان مبارک تدبر، بیشتر میدرخشید و استحکام و قوت خویش را نشان میداد:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...». (ص/ 29)
در بحث مقدمه کلیدهای تدبر گذشت که به بیان امام حسین علیه السلام قرآن چهار مرتبه فهم و تدبر را داراست:
1- مرتبه «عبارات قرآن» که برای تودههای مردمی از هر قشر و طبقهای میباشد.
2- مرتبه «اشارات قرآن» که برای خواص مردم از مجتهدان و مفسران قرآن میباشد.
3- مرتبه «لطائف قرآن» و نکته سنجیهای دقیق و عمیق آن که مختص شاگردان معصومین علیهم السلام ، علمای ربّانی، و اولیای الهی همچون «ابوذر و سلمان» در صدر اسلام و «مرحوم علامه طباطبائی و حضرت امام خمینی» در عصر حاضر میباشند.
4- مرتبه حقایق و جان بیپرده قرآن که مختص معصومین علیهم السلام اعم از انبیاء و چهارده معصوم میباشد:
«کتاب اللّه عزّ و جلّ علی أربعة أشیاء: علی العبارة و الإشارة و اللّطائف و الحقائق فالعبارة للعوام، و الإشارة للخواصّ، و اللّطائف لللأولیاء، و الحقائق لللأنبیاء». امام حسین علیه السلام (بح، ج 92، ص 20) «عبارات» سطح ترجمه قرآن را نظر دارد نه صرف قرائت الفاظ را که جنبه مقدماتی دارد چرا که بیان حدیث ابتداء تودههای عرب زبان را مدّ نظر دارد، از اینرو برای دیگر زبانها استفاده از ترجمه دقیق و بلیغ آیات، مبنای تدبر و تعمقشان قرار خواهد گرفت.
در این سطح، معانی حاصل از ترجمه با توجه به کیفیت بیان و سیر مفاهیم، با استفاده از جایگاه تعبیرات گوناگون در عرف بشری و با تکیه بر عقل انسانی مورد تدبر قرار میگیرد و از این راه، معانی جدید و عمیقی در حدّ قابلیت فکری روحی متدبر، نصیب او میگردد.
این مسئله بهرهمندی مستقیم تودهها امر غریبی نیست چرا که قرآن کتاب تفصیلی فطرت انسانی است، از اینرو، همه تودههای مردمی پاک طلب میتوانند از این خوان گسترده الهی بهرهمند گردند.
در صدر اسلام، بهرهمندی فراوان تودهها را از تلاوت پیامبر صلی الله علیه و آله ، در احادیث بسیار مشاهده میکنیم که با شنیدن آیاتی چند و یا یک سوره کوچک متحول میگشت و به حقیقت پیام همه قرآن پی میبرد و با دل و جان اسلام را میپذیرفت و احکامش را
به گردن میگرفت، در صحنهای، مردی پس از شنیدن سوره زلزال ابراز میکند که دیگر بس است و براه میافتد، پیامبر صلی الله علیه و آله در این صحنه میفرماید: «فقه الرّجل» این مرد فقیه شد و جان پیام را دریافت.
در جریان استماع تلاوت پیامبر صلی الله علیه و آله توسط طائفه جن این نکته را در سوره جن و احقاف مشاهده میکنیم که چگونه با شنیدن آیاتی چند به اهداف رسالت قرآن و عمق پیام قرآن پی میبرند سپس براه میافتند تا که قومشان را با آگاهی بخشی و بیم و هشدار، به این دین فطری الهی، دعوت نمایند:
«وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ، فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ، قالُوا یا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ، یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ. یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ. وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءُ، أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». (احقاف/ 32- 29) (و- یادآور- زمانی را که بسویت عدهای از جن را برگرداندیم که قرآن را میشنوند، پس همینکه به- نزد- قرآن حاضر شدند، گفتند برای استماع سکوت کنید، پس همینکه بپایان رسید با حالت انذار بسوی قومشان برگشتند.
گفتند: ای قوم ما، ما به یقین، کتابی را شنیدیم که بعد از موسی علیه السلام نازل شده است در حالیکه تصدیق کننده است آنچه را که در برابر خویش موجود است، به سوی حق و به سوی طریقی با استقامت هدایت مینماید.
ای قوم ما، دعوت کننده خدا را پاسخ مثبت دهید و به او ایمان آورید که از
گناهانتان را میآمرزد و شما را از عذابی بسیار دردناک پناه میدهد.
و هر که دعوت کننده خدا را پاسخ مثبت ندهد، پس هرگز در زمین، عاجز کننده نمیباشد و برای او از غیر او یاورانی نخواهد بود، آنان در گمراهی روشنگری بسر میبرند).
میبینیم با یک جلسه استماع در شرایط مناسب چگونه این دسته جنی به حقایق عمیقی از قرآن پی بردند و به گونهای دقیق پیام را اخذ نمودند که سه تعبیر آنان در هدف نزول قرآن، جزء آیات قرآن قرار گرفته است. (1)
در قرآن کریم، دو مرتبه کلی از تدبر در قرآن را میتوان، مشاهده نمود:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». (ص/ 29) (کتابی که آن را بسویت نازل کردیم بسیار با برکت است برای اینکه در آیات آن ژرف بیندیشند و برای اینکه صاحبان خرد متذکر شوند).
«هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». (ابراهیم/ 52) (این- بیانات در مورد سرنوشت تبهکاران در دنیا و آخرت- پیام رسایی برای همه
1) 1. «یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ» (جن/ 2)، «یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ». (احقاف/ 30)
مردم است- بجهات گوناگون- و بجهت اینکه بواسطه آن انذار داده شوند و برای اینکه بدانند که صرفا او خدایی یکتاست و برای اینکه صاحبان خرد متذکر- حقایق- شوند).
«هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ». (آل عمران/ 138) (این- جریان سنتها و سرنوشت مکذبین- برای تودههای مردم روشنگری است و هدایت و تحول قلبی برای پرواپیشگان میباشد).
«وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْری ...». (عبس/ 4- 3) (و چه چیزی تو را دانا کرد، شاید که او تزکیه پذیرد یا (بالاتر) متذکر شود پس تذکر فراوان او را سود دهد).
تعبیر «یذّکّر»، با توجه به سوره اعلی «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّی»، میتواند مرتبه بالاتر از «یزّکّی» را نظر داشته باشد. (1)
«... یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ...». (جمعه/ 2)
1) 1. البته گاه «ذکر» مقدمه تزکیه میشود، مانند آیه بعثت، «تلاوت» که نوعی ذکر است «تزکیه» را در پی دارد:
«وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً». (طه/ 113) (و بدانگونه، آن را بصورت قرآنی فصیح و گویا نازل کردیم و در آن از هشدارها بتنوع آوردیم شاید که آنان- مردم- تقوا پیشه کنند یا اینکه آن- قرآن- برایشان ذکری را پدید آورد).
«أنت تقرأ القرآن ما نهاک فإذا لم ینهک فلست تقرؤه!». (ص) (کنز العمال، خ 16252) (تو مادامی قرآن میخوانی که تو را نهی کند پس هرگاه تو را نهی نکرد پس تو آن را نمیخوانی!).
در جریان تدبر از پس کند و کاو و پی بردن به پیام قرآن، باید خود را مخاطب پیامها و انذار و بشارتهای آن ببینیم.
1) 1. گاهی «ذکر» مقدمه «تقوی» و گاهی «تقوی»، مقدمه «ذکر» میباشد که بهرحال دو مرتبه را نشان میدهند:
نمونه اوّل: «خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ». (بقره/ 63، اعراف/ 171) نمونه دوّم: «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ». (انبیاء/ 48).
قرآن نه کتابی است صرفا برای مطالعه و نه فیلمی است جهت تماشا، بلکه همچون کارگردانی است که متناسب با واقعیت نفسانی و شرایط فکری روحی مخاطب، نقشی از او را در صحنههای خویش بنمایش میگذارد.
از اینرو، ما بعنوان مخاطب قرآن باید خود را صاحب نقشی در صحنههای مطرح شده در قرآن ببینیم؛ در این صحنه باید ببینیم ما با توجه به شرایط فکری، روحی و اخلاقی که هم اکنون در آن بسر میبریم، چه نقشی را ایفاء میکردیم و چه موضعی را اتخاذ مینمودیم و در چه راهی قدم میگذاشتیم.
با این توجه، صحنههای قرآن، برایمان ملموس و عینی شده، هشدارها و بشارتهایش تا عمق جانمان، تأثیر میگذارد.
در این جاست که ما با آینه قرآن شخصیت خویش و نهایت کارهایمان را بعینه مشاهده کرده، از چهره خویش به هراس میافتیم و در این جاست که نالهمان به آسمان برمیخیزد و وحشت زده به متکلم قرآن پناهنده میشویم تا با کلامش ما را درمان نماید.
بعنوان مثال، جریان قصه موسی علیه السلام با فرعون، و موسی علیه السلام با بنی اسرائیل را مورد تدبر قرار میدهیم:
شخصیّت «فرعون» را میبینیم، عنصری که مردم به بردگی او تن داده، ذلیل او میباشند، جبّاری که قدرت نظامی- سیاسی وحشتناکی را پدید آورده، هر صدایی را در نطفه خفه میکند؛ با اطرافیانی که مأمور چاپلوسی و تعریف و تمجید از او میباشند؛ در کنار اینها، ثروت سرشار مصر، همه در اختیار او قرار دارد؛ در شرایطی که هیچ کس قدرت منازعه با او را ندارد و اصلا فکر مقابله را بخود راه نمیدهد.
در برابر او موسی علیه السلام را میبینیم، به همراه برادرش، با قیافه دو چوپان ساده، با نمد چوپانی و کلاه روستایی (1)و سر و وضع ژنده و عصای چوپانی در دست.
موسی علیه السلام شروع به صحبت میکند:
«فرعون آیا مایل هستی که از آلودگی پاک شوی؟!، و تو را بسوی پروردگارت هدایت کنم تا از مقام عظمتش، خشیت یابی؟»:
«هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکَّی؟! وَ أَهْدِیَکَ إِلی رَبِّکَ فَتَخْشی ! (نازعات/ 19) در این درگیری، واقعا ببینیم آیا اگر ما در شرایط فرعون بودیم و آن قدرت و امکانات را داشتیم، از موسی علیه السلام سخنی را میپذیرفتیم؟، یا اینکه- پناه بر خدا- کمتر از فرعون عمل نمیکردیم و دست کمی از او نداشتیم؟
آخر وقتی ما تحمّل شنیدن یک انتقاد از فرزند خود و یا کم سنتر از خود را نداریم و اجازه انتقاد به آنان نمیدهیم، و حتی حاضر نیستیم از بزرگتر از خویش انتقادی بشنویم، با اینکه نه از قدرت فرعون برخورداریم و نه کمترین زرق و برقهای او را در اختیار داریم، پس چگونه میتوانستیم در آن شرایط با تواضع و فروتنی تسلیم موسی علیه السلام شویم؟ و آیا جز جواب فرعون را به حضرت میدادیم؟:
«آیا ما به دو بشری همانند خود ایمان آوریم در حالیکه قوم آن دو صرفا برده ما هستند و اطاعت امر ما را میکنند؟!». (2)
«مگر تو همان بچهای نیستی که در میان خود تو را بعنوان فرزند بزرگ کردیم؟ (3)(حالا برای ما مربّی شدهای؟!)»
«آیا من از این (آدمی) که پست و بیمقدار است و حرف زدن بلد نیست، بهتر نیستم؟!». (1)
« (اگر راست میگوید) پس چرا بر او گردنبدهایی از طلا آویخته نشده است؟! یا (همچون پادشاهان) فرشتگان الهی بحالت منظم و صف کشیده بهمراه او نیامدهاند (اگر راست میگوید که از جانب خدای عالم آمدهام)؟» (2)
فرعون غرق شده، بنی اسرائیل از دریا گذر کرده در سرزمین صحرای سینا بسر میبرند، خوراکشان به اعجاز، پیوسته «منّ و سلوی» است، مرغ بریان با یک نوع حلواء.
کار تغذیه یکنواخت، به جایی میرسد که دیگر بنی اسرائیل طاقت نیاورده با اعتراض میگویند: «ما هرگز بر یک نوع غذا، صبر نخواهیم کرد، پس برای ما از خدایت بخواه که برایمان از آنچه که زمین میرویاند بیرون آورد، از سبزیجات آن، خیار آن، گندم و عدس و پیاز آن!»:
«... لَنْ نَصْبِرَ عَلی طَعامٍ واحِدٍ، فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها ...». (بقره/ 61)* تعبیر «لن ابدا»، و تعبیر «ربّک» بجای «ربّنا» نشان دهنده نزول شخصیت آنان و ضعف و زبونی روحی و فساد اعتقادیشان میباشد که چقدر مادّیگرا شدهاند، و برای ادامه انقلاب، با شرایط ریاضت اقتصادی، مخالف هستند و دیگر برایشان، آزادی،
استقلال و نظام الهی، به قیمت تحمل فشار و سختیها معنی ندارد، و حاضرند این شرافت و عزّت را از دست دهند و یا کم رنگ شود ولی به رفاه مادی برسند.
تعبیر «ابدا» بیطاقتی شدید آنان را نشان میدهد، این قوم چنان به پستی گراییدهاند و دل به دنیا سپردهاند که همه چیز را از یاد بردهاند: نعمت عظیم هلاکت فرعون، رهبری الهی، آزادی و ... را به هیچ میگیرند و بر درخواستهای ذلیلانه خود پای میفشرند.
در این شرایط، دیگر از شلّاق توبیخ و سرزنش موسی علیه السلام و موعظهاش کاری ساخته نیست:
«أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ؟! اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ ...». (بقره/ 62) (آیا شما چیزی را که پستتر است عوض میگیرید در مقابل چیزی که ارزشمند است؟، در شهری- با ذلت- فرود آیید چرا که قطعا برای شماست آنچه را که درخواست مینمایید ...).
حال ما خود را در شرایط موسی علیه السلام و بنی اسرائیل قرار دهیم: آیا واقعا ما بر یک نوع غذا، طاقت میآوردیم؟ و اعتراضی نمینمودیم و به نهضت ادامه میدادیم و یاور موسی علیه السلام بودیم؟، و یا اینکه از جلوداران معترضین به موسی علیه السلام بحساب میآمدیم؟! مروری بر حرص و ولعهایمان در رسیدن به امکانات مادی در طول 14 سال انقلاب، فروکش کردن عطش جبهه رفتن در اوقات ضروری، و از یاد بردن ایثار و انفاق اوایل انقلاب تا منجر شدن به امر دردآور قطعنامه که از زهر، کاریتر بر جان امام امت اثر کرد، و دیگر مسائل، ما را به خودمان میآورد و خطر قرار گر فتن در صف مقابل موسی علیه السلام را برایمان مطرح مینماید.
کافی است، دو مشکل اساسی فشار اقتصادی و بیسرپرست ماندن خانوادههای
شهدا و عدم پیشقدم شدن برای حل این دو مشکل بزرگ انقلاب را که موجب کم شدن ازدواج و گسترش بیعفتی و مسائل شکننده روحی میشود، در نظر بگیریم، آنگاه ببینیم که چقدر ما حاضریم مردانگی کرده، سرپرستی خانوادهای از شهداء را عهدهدار شویم، و چقدر همسران متدین ما!، حاضرند خودخواهی و عذر و بهانههای پوچ و بیارزش را کنار گذاشته، بپذیرند که خانوادهای از شهدا، در کنارشان، زیر سایه همسرشان به زندگی خود ادامه دهند و نیازهای روانی، عاطفی و اخلاقیشان تأمین گردد.
ما یادمان رفته است که همسران این خانوادهها بودند که عزت و شرافت و عظمت اسلام را به ما و این مملکت، هدیه نمودند و مخلصانه، جانشان را بر سر این مقصود، ایثار کردند.
این مرور و توجه، وضع نابسامان روحی- فکری ما را نشان میدهد که از تصور آثار شومش باید وحشت ما را فرا گیرد و تا دیر نشده، چارهای بیندیشیم.
بگذریم، با توجه به مطالب مذکور معلوم گشت، در هر تلاوت قرآن ما در ضمن تدبر پیام آیات و پس از آن، خود را مخاطب توبیخات و اعتراضات قرآن مییابیم تا به درد آمده، نالان و گریان از مصیبت روحی- فکریمان، در پی چاره درد از قرآن برآییم.
در احادیث مکرری آمده است: «تو مادامی قرآن میخوانی که مورد نهی قرآن قرار داشته باشی، پس هرگاه دیدی که قرآن تو را نهی نمیکند (طرف خطاب قرآن نیستی) پس بدان که تو در واقع قرآن را نمیخوانی!»:
«انت تقرأ القرآن ما نهاک، فإذا لم ینهک فلست تقرؤه!». (ص) (میزان الحکمه، ج 8، ص 90) «إقرأ القرآن ما نهاک فإن لم ینهک فلست تقرؤه!» (کنز، خ 2776) (قرآن را بخوان مادامی که تو را نهی کند پس اگر تو را نهی ننمود پس- در واقع- تو آن را نمیخوانی!).
در امر مخاطبه، بجهت نابسامانیهای فراوان، ما قبل از اینکه خود را طرف بشارت ببینیم، باید خود را طرف نهی قرآن دیده باشیم، از اینروست که در احادیث بر مخاطب نهی قرآن بودن، اصرار میورزد.
این چنین قرائتی، طبعا با حزن و درد و گریه همراه بوده، تمام مشاعر وجودمان، از فکر و عقل گرفته تا قلب و روحمان، در سیطره مواعظ قرآن قرار گرفته، متحوّل گشته، مخلصانه روی به خدا خواهیم آورد:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلی ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ ...». (زمر/ 23) (خداوند زیباترین سخن تازه را بصورت کتابی شبیه بهم و مورد تمجید و ستایش بتدریج نازل کرده است، که از آن، پوست کسانی که از پروردگارشان خشیت دارند به لرزه در میآید سپس دلها و پوستشان نرم گشته به سوی یاد خدا متمایل میگردند، آن هدایت خداست که با آن هرکه را خواهد هدایت مینماید).
مخاطب سخن خدا بودن دارای مراتبی است که با توجه به آیات سوره شوری و آیاتی دیگر و با توجه به واقعیت مجرّب خویش، چنین بنظر میرسد که دو مرتبه کلی مشخص در امر خطاب وجود دارد:
1- حضور غیر مستقیم و مستقیم: که حضور وسائط در کنار احساس ضعیفی از حضور خدا مطرح است.
2- حضور مستقیم: که با وجود وسائط در بعضی از مراتب آن، حضور استقلالی وسائط یا وجود ندارد و یا در مرتبه بسیار ضعیفی قرار دارد.
مرتبه اوّل: قرآن بمنزله نامهای است که خداوند از خلال نامه و بطریق الفاظ غیر ناطق ما را مورد خطاب قرار داده است، این مرتبه خطاب، نازلترین مرتبه میباشد که عموم مؤمنین در این سطح از خطاب قرآن بهرهمند میباشند که در این خطاب، از وراء حجاب و با درک حضوری بسیار ضعیف و غیر مستقیم از خداوند روبرو هستیم که در این صحنه، وسائط «لفظ و کتابت و غیر مستقیم بودن خطاب»، مطرح است و احساس حضور بیش از آنکه قلبی باشد، از طریق فکر و تعقّل صورت میگیرد.
این حدّ خطاب خود دارای مراتبی است که نسبت به درجه روحی افراد تفاوت میکند که تحقیقش از بضاعت این حقیر فقیر بیرون است؛ مرتبه نازله این حد از خطاب را در آیات حتی برای مشرکین مشاهده میکنیم:
«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّی یَسْمَعَ کَلامَ اللَّهِ ...». (توبه/ 6) (و اگر یکی از مشرکین از تو درخواست پناهندگی نمود پس او را پناه ده تا آنکه سخن خدا را بشنوند).
«تعبیر «کلام اللّه»، بجای «کتاب اللّه» نشان میدهد احساس نامه بودن قرآن بهمراه سخن خدا بودن خدا هر دو مطرح است، «نامه» حضور غیر مستقیم است و «کلام»، حضور مستقیم، لیکن در این مرتبه، بسیار ضعیف میباشد.
مرتبه دوّم: حضور مستقیم: این مرتبه از خطاب به شهادت سوره شوری آیه 51، خود دارای سه مرتبه میباشد:
«ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ».
1- مرتبه وساطت فرشته وحی، که همچون نامهرسان میباشد جز آنکه این نامهرسان لسانش، لسان خدا و سخنش، سخن مستقیم خداوند میباشد و هیچ تعینی از خویش جز عنوان «رسول بودن» ندارد.
این مرتبه وحی خدا از طریق وحی فرشته است که به اذن خدا صورت میگیرد که بنظر میآید سبکترین مرتبه تحمّل وحی مستقیم با توجه به ترتیب آیات، همین مرتبه باشد: (1)«... أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ ...». (شوری/ 51) 2- مرتبه «مِنْ وَراءِ حِجابٍ» که این مرتبه نیز وحی با واسطه میباشد جز آنکه وحی کننده در این قسم، واسطه نمیباشد بلکه وحی از وراء آن نشأت میگیرد که این «وراء»، مکانی نیست بلکه عالم محیط بر مکان و زمان است؛ نمونه این مرتبه، سخن گفتن خداوند با حضرت موسی علیه السلام از ورای درخت در کوه طور میباشد:
«فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ ...».
(قصص/ 30) و از همین باب است وحیای که در خواب به انبیاء صورت میپذیرفت.
3- مرتبه «وحیا» که وحی بدون واسطه فرشته و یا غیر فرشته میباشد که بالاترین درجه تکلم الهی است که نمونهاش را به کرات خصوصا در شب معراج برای رسول خدا صلی الله علیه و آله سراغ داریم و سنگینترین مرتبه وحی بود بطوری که غشوهای حضرت را فرا میگرفت و در زمستان بسیار سرد، عرق شدیدا از سرورویش جاری میگشت: (2)«قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام : جعلت فداک، الغشیة الّتی کانت تصیب رسول اللّه صلی الله علیه و آله إذا نزل علیه الوحی؟، قال، فقال: ذلک إذا لم یکن بینه و بین اللّه أحد، ذاک إذا تجلّی اللّه له، قال ثمّ قال: تلک النّبوّة یا زرارة و أقبل یتخشّع».
(المیزان، ج 18، ص 79)
(به امام صادق علیه السلام گفتم: فدایت گردم- چه بود- غشوهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله را اصابت مینمود وقتی که وحی بر او نازل میگشت؟ پس فرمود، آن در وقتی بود که میان او و میان خداوند هیچ کسی- حائل- نبود، آن وقتی بود که خداوند بر او تجلی نمود، سپس در حالیکه با خشوع و شکستگی تمام روی نمود، فرمود: آن- امر عظیم- نبوت است ای زرارة- و مسئله سادهای نیست-!).
«قال بعض أصحابنا: أصلحک اللّه، کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: قال جبرئیل و هذا جبرئیل یأمرنی ثمّ یکون فی حال أخری یغمی علیه، فقال أبو عبد اللّه علیه السلام إنّه إذا کان الوحی من اللّه إلیه لیس بینهما جبرئیل، أصابه ذلک لثقل الوحی من اللّه، و إذا کان بینهما جبرئیل لم یصبه ذلک، فقال: قال لی جبرئیل و هذا جبرئیل». امام صادق علیه السلام (ص 79) بگذریم، سخن از این مراتب، ما را نسزد، که بیبضاعتیم و در أدنی مرتبه خطاب غیر مستقیم قرار داریم، و باید شرح و بسط و توضیح آن را از اهلش طلب نمود.
در بحث «مرور مکرّر» به قرائت امام صادق علیه السلام در نماز اشاره شد که به درجهای رسید که حالت غشوه، حضرت را فرا گرفت که ظاهرا مرتبه وحی مستقیم بلاواسطه را نظر دارد.
در حدیثی دیگر از قرائت موسی بن جعفر علیهما السلام گزارش شده است که «قرائتش حزن آمیز بود و هرگاه قرائت مینمود گویا که انسانی را مورد خطاب قرار میداد!»:
«... و کانت قراءته حزنا فإذا قرأ فکأنّه یخاطب إنسانا». (ب 22، ح 3) که این حدیث نیز یکی از مقامات مرتبه حضور مستقیم را نظر دارد که از حد درک و فهم ما بیرون است.
با توجه به سنت امام صادق علیه السلام معلوم میگردد که «مرور مکرر آیات» در بالا رفتن حد حضور و تلقی مستقیم نقش بسیار مهمّی را ایفاء میکند.
در احادیث ترتیل اشاره شد که یکی از خصوصیات ترتیل در معنی، عکس العمل نشان دادن در برابر آیات بشارت و انذار است که به همین امر مخاطبه نظر دارد:
«إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا، فإذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة فقف عندها وسل اللّه الجنّة و إذا مررت بایة فیها ذکر النّار فقف عندها و تعوّذ باللّه من النّار». امام صادق علیه السلام (ب 27، ح 4) (براستی قرآن با سرعت خوانده نمیشود و لیکن به نحو خاصی ترتیل میگردد، پس هرگاه به آیهای گذر نمودی که در آن یاد بهشت بود پس نزدش بایست و از خداوند بهشت را درخواست نما و هرگاه به آیهای گذر کردی که در آن یاد جهنم بود پس نزدش بایست و به خداوند از آتش پناهنده شو).
در خطبه متقین بنحو بارزتر و عمیقتری از مخاطبه متقین، گزارش میدهد:
«فهم و الجنّة کمن قدرآها فهم فیها منعّمون، و هم و النّار کمن قدرآها فهم فیها معذّبون!». (نهج، خ 193) (پس آنان با بهشت همچون کسانی هستند که بواقع آن را دیده است در نتیجه آنان در آن متنعّم میباشند، و آنان با آتش جهنم، همچون کسانی هستند که بواقع آن را دیده است در نتیجه در آن مورد عذاب قرار دارند!).
«فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعینهم، و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم ...». (خ 193) (پس هرگاه به آیهای گذر کنند که در آن «تشویق» است، با چشم داشت به آن میل میکنند و جانشان از شوق بسوی آن پر میکشد، و باور دارند که آن در برابر دیدگانشان قرار دارد و هرگاه به آیهای گذر نمودند که در آن «تخویف» است،
گوشهای دلشان را به آن متمایل مینمایند،و باور دارند که صدای جهنم و نعرۀ آن در عمق گوششان، طنینانداز است...).
(1) «...یحزّنون به أنفسهم...».علی علیه السلام(نهج،خ 193) (با آن-با تلاوت ترتیلی قرآن-جان خویش را محزون مینمایند...).
حزن و گریه و تقلب روحی،نتیجۀ طبیعی جریان صحیح انس با قرآن و تدبر در آن میباشد. ازاینرو،اگر شأن طبابت را برای قرآن نشناسیم و یا اینکه خود را بیمار ندانیم حزن و اندوهی نخواهیم داشت و اگر آن دو باشد لیکن شیوۀ تدبر را ندانیم و جریان تدبر را نشناسیم،با وجود حزن و اندوه و گریه،صرفا از آهنگ آیات متأثر خواهیم شد و گریۀ ما عمقی نخواهد داشت.
عمق گریه،علاوه بر درک شأن طبابت انحصاری قرآن و شأن خویش،به درک پیام قرآن نیز مرتبط است بااینحال تأثر ابتدایی از درک اجمالی بیماری خویش،خود حزنآور و منقلبکننده میباشد خصوصا وقتی که قرائت قرآن با آهنگ مناسبی، صورت گیرد؛بهمین جهت در احادیث آمده است که:«قرآن را بخوانید و بگریید،پس اگر گریان نمیشوید پس خود را به گریه زنید!چرا که از ما نیست هر که قرآن را با موسیقی خاصش نخواند»:
«اقرءوا القرآن و ابکوا فإن لم تبکوا فتباکوا،لیس منّا من لم یتغنّ بالقرآن».
(ص)(کنز،خ 2894) تعمیق این حزن باید با آگاهی بر زمینهها،کلیدها،اصول و آفات تدبر و بکارگیری شیوۀ صحیح تدبر،صورت گیرد.
1) 1. در بحث ترتیل در لفظ مباحثی تحت عنوان بستر موسیقی قرآن گذشت،رجوع شود.
«...و یستثیرون به دواء دائهم...».علی علیه السلام(نهج،خ 193) (و بواسطۀ تلاوت ترتیلی و محزون کردن خویش،داروی دردشان را در قرآن با زیر و رو کردن جستجو میکنند).
پس از توجّه به جریان آیات و طرح سؤال و درنگ و فهم و تدبر پیام آیه و مخاطب آیات دیدن خود و تحزین نفس،نوبت کاوش برای استخراج داروی درد خویش از میان آیات مورد تدبر قرار گرفته،فرا میرسد چرا که قرآن در کنار بیان دردها، بلافاصله از درمان آن،سخن میگوید.
قبلا گذشت (1)که طبابت افکار فاسد و ارواح آلودۀ بشری،شأن اساسی قرآن و معصوم علیه السلام میباشد؛طبابتی که درمان بزرگترین دردهای بشری را بر عهده دارد:
«إنّ فیه شفاء من أکبر الدّاء،و هو الکفر و النّفاق و الغیّ و الضّلال».علی علیه السلام (نهج،خ 176) (براستی در آن بهبودی از بزرگترین امراض،وجود دارد،و آن کفر است و نفاق،و تباهی است و گمراهی).
درد و مرضهایی که حیرت حیوانی و قساوت صخرهای (2)را به ارمغان آورده است:
1) 1. در بحث زمینههای تدبر.
2) 2. هیچ بندهای به مجازاتی عظیمتر از قساوت قلب مبتلا نگشته است:«ما ضرب عبد بعقوبة أعظم من قسوة القلب».امام باقر علیه السلام(بحار،ج 78،ص 168) از عوامل قساوت قلب:1-آرزوهای طولانی،2-ارتکاب گناه،3-گوش دادن به اباطیل،4-کثرت سخن در غیر ذکر خدا،5-ترک عبادت،6-ترک اجتماع مسلمین(نماز جمعه و غیره)،7-نظر به بخیل، 8-سخن بیش از حد با زنان،9-همنشینی با اغنیاء و خوشگذرانان و...10-جدال با احمق،11-بدنبال عیش و لذت،وقت سپردن،12-قصابی و کفنفروشی،13-...(میزان الحکمة،ج 8،ص 239 و...).
«... فهم فی ذلک کالأنعام السّائمة و الصّخور القاسیة». (علی علیه السلام (نهج، خ 108) آنکه از درد غفلت و سرگشتگی بخود آمده است و خود را محروم از روشنایی حکمت و خاموشی از جرقههای علوم انسانیت میبیند، چه عاشقانه و دردمند روی به معشوق میآورد و درمان میطلبد:
«یا من اسمه دواء و ذکره شفاء و طاعته غنی إرحم من رأس ماله الرّجاء و سلاحه البکاء ...». علی علیه السلام (دعای کمیل) (ای کسی که نامش دارو و یادش بهبودی و طاعتش بینیازی است، رحمت نما کسی را که سرمایهاش امید و سلاحش گریه و ناله است ...).
این طلب، عاشق را به خلوت شب، کشانده، به مناجات با معشوق و انس با قرآن مینشاند، چرا که معشوق از خلال قرآنش سخن میگوید و در آن به نهایت تجلی کرده و به درمان نشسته است:
«ألا من اشتاق إلی اللّه فلیستمع کلام اللّه». (ص) (بهوش باشید هر که شوق بسوی خدا دارد پس باید به سخن خدا گوش فرا دهد).
«إذا أحبّ أحدکم أن یحدّث ربّه فلیقرء القرآن». (ص) (کنز، خ 2472) (هرگاه یکی از شما شوق داشت که با پروردگارش سخن تازه کند پس باید قرآن بخواند).
«فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه ...». علی علیه السلام (نهج، خ 147) (پس برایشان او- خداوند- که پاک و منزه است در کتابش- به نهایت و عظمت- تجلی نموده است، بدون اینکه بتوانند او را ببینند).
سخن با معشوق و دیدار با او و دل سپردن به کلامش، زنگار از دل شسته، سنگینی گوش را به حق شنوی، و شب کوری را به بینایی مبدل میسازد:
«إنّ اللّه سبحانه جعل الذّکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد
العشوة». علی علیه السلام (نهج، خ 222) «إنّ هذه القلوب تصد أکما یصدأ الحدید، قیل: یا رسول اللّه فما جلاؤها؟، قال بتلاوة القرآن». (1)(ص) (کنز، خ 2441) (براستی این دلها، زنگار میگیرند همانگونه که آهن زنگ میزند، گفته شد: ای رسول خدا پس جلای آنها به چیست؟ فرمود: به تلاوت قرآن).
«جلاء هذه القلوب ذکر اللّه و تلاوة القرآن». معصوم علیه السلام (مایه جلا و صیقلی این دلها، یاد خدا و تلاوت قرآن است).
چرا باید تنها دل به قرآن سپرد؟
آخر، «معشوق دلها احدی را با چیزی همچون قرآن، موعظه نکرده است و جز قرآن چیز دیگری را جلاء دهنده دلها قرار نداده است».
«إنّ اللّه سبحانه لم یعظ أحدا بمثل هذا القرآن ... و ما للقلب جلاء غیره».
(علی علیه السلام (نهج، خ 176) آنچه موجب حیات دلهاست «موعظه»، آنچه غرور و سرکشی را میشکند «یاد مرگ و قیامت»، آنچه چشم را بینایی میبخشد «صحنههای دلخراش زندگی دنیا» و آنچه به احتیاط و هشیاری میکشاند «هجوم روزگار و سرنوشت شوم گذشتگان» (2)میباشد؛ و آنچه موجب استمرار همه اینهاست، «طاعت حق و تقوا پیشگی از آلودگیها و محرّمات الهی» است.
این همه و بسیاری دیگر در این مسیر، در نسخه طبیب دلها گنجانده شده است.
1) 1. در نسخه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید «و ذکر الموت» اضافه گشته است.
2) 2. «أحی قلبک بالموعظة و أمته بالزّهادة و قوّة بالیقین و نوّره بالحکمة و ذلّله بذکر الموت و قرره بالفناء و بصّره فجائع الدّنیا و حذّره صولة الدّهر و فحش تقلّب اللّیالی و الأیّام، و أعرض علیه أخبار الماضین و ...». نامه پر بار علی علیه السلام بفرزندش (نهج، نامه 31)
قرآن با شناساندن حقیقت فقر انسانی، فنای دنیا، واقعیّت مرگ، حسابگری قیامت، وسعت رحمت حق، نظارت و احاطه علمی با اقتدار همه جانبه الهی، خباثت شیطان و عداوت دائمی او، بیان حقیقت و باطن جرم و جنایت و گناه و پلیدی و ظلم و خیانت که زبانههای سرکش آتشند (1)و ...، و بیان حقیقت طاعت و ایمان و احسان و طهارت که نسیم رحمت است و گل و بوستان الهی، (2)و بیان این حقیقت که فساد و تباهی و جرم و جنایت، آثار ویرانگرش صرفا متوجّه خود مفسدین و جنایتکاران است نه دیگران، آنهم نه در قیامت، بلکه از لحظه نیت ارتکاب گناه و آلودگی که دم به دم و لحظه به لحظه در کام عذاب فرو میروند، (3)قرآن با بیان همه اینها به شکلهای گوناگون، در قالب قصص انبیاء، تجربه زندگی و تاریخ و آینده بشر، با زبان رحمت و دلسوزی و گاه با شلاق انذار و اعلان خطر، دلهای قساوت پیشه را نرم کرده به درمانش میپردازد.
در این مسیر، با ارائه طریق نجات و سلامتی، بیمار را از انتحار و خودکشی و یأس از رحمت خداوند، مانع میشود.
آخر وقتی انسان وضعیت بحرانی و وخیمش را از طریق قرآن متوجه میشود و عاقبت را نظر میکند، از وحشت و اضطراب نزدیک است که قالب تهی کند، این حالت فزونی میگیرد، وقتی که استحکام، و ریشه دوانی آلودگیها را در فکر و عقل و قلب و روحش، مشاهده نماید.
این حالت، عجزم تام و استیصال زاید الوصفی را در پی میآورد، در این
1) 1. «إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً». (نساء/ 10، «هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا ما کانُوا یَعْمَلُونَ». (اعراف/ 147) و آیات بیشمار دیگر.
2) 2. «فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ». (واقعه/ 89)
3) 3. «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ». (توبه/ 49، عنکبوت/ 54) «وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ». (انعام/ 26)
حال و هواهاست که ندای ربّانی آن رؤوف رحیم، آن عزیز کریم، آن اهل تقوی و مغفرت، انسان را به خود میآورد و به او نوید رحمت میدهد و راه وصول به حق را مینمایاند و جبران مافات را تضمین میکند:
«قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً». (زمر/ 53) (بگو ای بندگان من، کسانی که بر جان خویش، زیاده روی نمودند، از رحمت خدا، مأیوس نشوید چرا که خداوند همه گناهان و آثارش را پاک میکند و میآمرزد).
اگر استغفار و اعتراف به آلودگی، به همراه حزن و اندوه، و گریه بر بیچارگی خود (1)
«عوّدوا قلوبکم الرّقّة، و أکثروا من التّفکر و البکاء من خشیة اللّه». (ص) (بح، ج 83، ص 351):(دلهایتان را به رقت تمرین دهید، و تفکر و گریه از خشیت خدا را زیاد کنید).
با توسل به حق، ضمیمه نشود، و با اطاعت و اجرای اوامر الهی در نیامیزد، انسان، توان شکستن سدها و برچیدن پایگاههای فساد و تباهی را در وجود خویش نداشته، یأس و ناامیدی بر او مستولی خواهد شد:«... لولا ما أرجو من کرمک وسعة رحمتک و نهیک إیّای عن القنوط لقنطت عندما أتذکّرها». امام سجاد علیه السلام (دعای ابو حمزه) در این مرحله یا راه انتحار را پیش میگیرد و یا خود را به تمامی در اختیار شیاطین قرار داده، سینهاش را بوسعت، پایگاه کفر و تباهی، میگرداند: (2)«مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ».
(نحل/ 106)
اثر طاعت حاصل از انس با قرآن و اتصال و مناجات با حق «رقت قلب، صفای باطن و صلابت روحیه» میباشد که رقت و نرمش نسبت به مؤمنین، صفای از آلودگی و صلابت در حق و بیباکی در راه خدا از سرزنش ملامت گران، خواهد بود:
«إنّ للّه آنیة فی الأرض، فأحبّها إلی اللّه، ما صفا منها ورقّ و صلب و هی القلوب، فأمّا ما رقّ منها، فالرّقّة علی الإخوان، و أمّا ما صلب منها فقول الرّجل فی الحقّ، لا یخاف فی اللّه لومة لائم، (1)و أمّا ما صفا فما صفت من الذّنوب». علی علیه السلام (بح، ج 7، ص 60 و 56) در اینجا باید این نکته را تذکر داد همانگونه که در مقدمه گذشت جریان تلاوت راستین قرآن که با جریان تدبر در قرآن وحدت دارد جریانی است که از قرائت آیات شروع شده با فهم حقایق آن ادامه یافته به تحقق عملی آن ختم میشود، از اینرو جریان کاوش در قرآن جهت اخذ داروی درد خویش باید، بکاربستن نسخه قرآن را در پی داشته باشد:
«فی قوله تعالی ... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ»: یرتّلون آیاته و یتفهّمون معانیه و یعملون بأحکامه و یرجون وعده و یخشون عذابه و یتمثّلون قصصه و یعتبرون أمثاله و یأتون أوامره و یجتنبون نواهیه، و ما هو و اللّه بحفظ آیاته و سرد حروفه و تلاوة سوره ودرس أعشاره و أخماسه، حفظوا حروفه و أضاعوا حدوده و إنّما هو تدبّر آیاته، یقول اللّه تعالی: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». امام صادق علیه السلام (میزان الحکمه، ج 8، ص 84) (در سخن خدای تعالی که میفرماید: «... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ...»: یعنی که به شیوه ترتیل آیاتش را میخوانند و معانیش را فهم میکنند و به احکام آن عمل مینمایند و
1) 1. در حدیثی دیگر «أصلبها فی ذات اللّه». (ص) (کنز، خ 5 و 1224).
امید به وعده الهی دارند و از عذابش در خوف و هراس بسر میبرند و قصص آن را مجسم میبینند و از مثلهایش عبرت میگیرند، اوامرش را اجرا میکنند و از محرماتش دوری میگزینند، و آن- بخدا قسم- صرفا با حفظ آیات و چینش منظم حروف و تلاوت سورهها و تحقیق یک دهم و یک پنجم قرآن، حاصل نمیشود- آنان حروفش را حفظ و حدودش را تباه کردند- و جز این نیست که آن- حق تلاوت- همان تدبر در آیاتش میباشد، چرا که خداوند میفرماید: «آن کتابی بسیار با عظمت- که آن را بسویت فرو فرستادیم- بسیار پر خیر و برکت است تا که در آیاتش تدبر نمایند و تا صاحبان خرد متذکر شوند).
این بکار بستن که همان تقوی نام دارد، آثار با برکتش در کلام علی علیه السلام منعکس است:
«أمّا بعد فإنّی أوصیکم بتقوی اللّه الّذی إبتدأ خلقکم و إلیه یکون معادکم و به نجاح طلبتکم و إلیه منتهی رغبتکم و نحوه قصد سبیلکم و إلیه مرمی مفزعکم، فإنّ تقوی اللّه دواء داء قلوبکم، و بصر عمی أفئدتکم، و شفاء مرض أجسادکم، و صلاح فساد صدورکم، و طهور دنس أنفسکم، و جلاء عشا أبصارکم و أمن فزع جأشکم، و ضیاء سواد ظلمتکم ...». (نهج، خ 198) (اما بعد، پس به یقین من شما را سفارش میکنم به تقوای الله که آفرینش شما را آغاز نموده است- ابتداءا شما را آفریده است- و بسوی او بازگشت شما میباشد، و بواسطه او دست یابی به مطلوبتان حاصل است و بسوی اوست نهایت رغبت شما، به قصد اوست اعتدال راهتان و بسوی اوست هدف تیر دلهرهها و اضطرابتان.
پس براستی تقوای الهی، داروی درد قلوبتان، و بینایی کوری دلهای پرالتهابتان، و بهبودی بیماری اجسامتان، و سازندگی تباهی سینههایتان- آنچه از وسوسهها و حقد و کینه و بخل و طمع و غیره در آن جای گرفته است- و پاکی چرک
و کثافت وجودتان، و زداینده شب کوری- ضعف چشم- دیدگانتان- دیدگان دل- و امنیت بخش دلهرهها و اضطراب قلوبتان و روشنی بخش سیاهی ظلمتتان، میباشد).
باید این نکته را بار دیگر تأکید کنیم آنانکه بر موضوعات قرآن احاطه ندارند و بر نیازهای فکری- روحی خویش واقف نمیباشند جهت اخذ داروی خویش از قرآن باید به اهل قرآن رجوع نمایند و به مشورت بپردازند.
بدون این رجوع و مشورت، چه بسا بکارگیری داروی عوضی از قرآن، متدبر را به بیماری سختری کشاند و محرومیت از درمان را باعث گردد.
حالت این بزرگواران را امیر مؤمنان به زیبایی به تصویر میکشد:
«به خدا قسم، اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم- پس احدی از شما را نمیبینم که به آنان شبیه باشد- بحقیقت قسم که به حالت ژولیده موی و غبار آلود صبح مینمودند- کنایه از زهد و بینظری به دنیا- در حالیکه شب را به حال سجده و قیام سپری کرده بودند، با حالتی که گاه گونه بر زمین ساییده و گاه به سجده فرو میافتادند و از یاد روز قیامت گویی بر مجمری از آتش ایستادهاند! ما بین دو چشمشان از طول سجده، گویی به زانوان بز میماند!، هرگاه خدا یاد شود، اشک از چشمانشان آنچنان سرازیر میگردد که سینههایشان را تر میکند، و همچون لرزش درخت در روز طوفانی بجهت خوف از مجازات و امید به پاداش بر خود میلرزند!»:
«لقد رأیت أصحاب محمّد صلی الله علیه و آله ، فما أری أحدا یشبههم منکم، لقد کانوا یصبحون شعثا غبرا و قد باتوا سجّدا و قیاما یراوحون بین جباههم و خدودهم و یقفون علی مثل الجمر من ذکر معادهم! کأنّ بین أعینهم رکب المعزی من طول سجودهم!، إذا ذکر اللّه هملت أعینهم حتّی تبلّ جیوبهم، و ما دوا کما یمید الشّجر یوم الرّیح العاصف، خوفا من العقاب و رجاء من الثّواب!».
(نهج، خ 97)* این حالت برخورد با یاد خدا و قیامت از خلال قرآن همان تعبیر احادیث ترتیل را متذکر میشود:
«قفوا عند عجائبه و حرّکوا به (جرّحوا) القلوب ...».
(در نزد شگفتیهایش بایستید و با آن- قرآن- دلهایتان را تکان دهید- مجروح و محزون نمایید-).
«امّا در شب، پس قدمها را به صف کشیدهاند در حالیکه اجزاء قرآن را تلاوت کنندهاند، آنها را به نحو خاصی با ترتیل میخوانند، به واسطه این ترتیل قرآن، جانشان را به حزن میکشند و بواسطه آن داروی دردشان را بر میانگیزانند.
پس هرگاه به آیهای گذر میکنند که در آن تشویق است بدان چشم امید میبندد و جانشان از شوق به سوی آن پر میکشد و به یقین باور دارند که آیه در برابر دیدگانشان نصب شده است.
و هرگاه به آیهای گذر میکنند که هشدار و انذاری دربر دارد با گوش جانشان، جهت استماع بدان میل میکنند و به یقین باور دارند که گویی نعره جهنم و طنین صدایش در عمق گوششان قرار دارد.
پس اینان به رکوع خم شده، پیشانی و کفها و زانوان و اطراف پاها را به سجده بر زمین گستردهاند، در حالیکه با توجه به سوی خدا، آزادی گردنهایشان- از بند شهوات و گناه و عذاب آخرت- را طلب مینمایند.
اما در روز، پس اینان بردبارانی عالم، وسعت نظرانی با تقوایند.
خوف- از خدا و روز آخرت- همانند تراش تیر، آنان را تراشیده است! هر که بسویشان نظر میکند پس گمان میبرد که اینان بیمارند در حالیکه این بزرگواران را مرضی نیست، و میگوید: «اینان نظام عقلانیشان قطعا بهم خورده است! حال آنکه اینان را امر عظیمی بخود مشغول داشته است ...»:
«أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم، تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا یحزّنون به أنفسهم و یستثیرون به دواء دائهم، فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا و ظنّوا أنّها نصب أعینهم، و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف، أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم، فهم حانون علی أوساطهم مفترشون لجباههم و أکفّهم و رکبهم و أطراف أقدامهم، یطلبون إلی اللّه تعالی فی فکاک رقابهم؛ و أمّا النّهار فحلماء علماء أبرار أتقیاء، قد براهم الخوف بری القداح، ینظر إلیهم النّاظر فیحسبهم مرضی و ما بالقوم من مرض و یقول: «لقد خولطوا و لقد خالطهم أمر عظیم ...». (نهج، خ 193)* این تصویر به زیبایی چهره متقین و حالاتشان را در برخورد ترتیلی با قرآن، نشان میدهد.
« (دسته سوم از قاریان قرآن) شخصی است که قرآن را قرائت نموده پس داروی
قرآن را بر مرض قلبش نهاده است پس بواسطه آن شب را بیدار به صبح رسانده، و روزش را به تشنگی سپری کرده است و با قرآن در مصلایش بپا خاسته و بواسطه آن از رختخوابش پهلو تهی نموده است.
پس بواسطه آنان، خداوند بلاء را برطرف میکند و بواسطه آنان خداوند از دشمنان انتقام میکشد، و بواسطه آنان خداوند باران نجات بخش را از آسمان فرو میفرستد.
پس به خدا قسم اینان در میان قاریان قرآن از کبریت سرخ کمیابترند!»:
«... و رجل قرأ القرآن فوضع دواء القرآن علی داء قلبه فأسهر به لیله و أظمأ به نهاره و قام به فی مساجده و تجافی به عن فراشه، فبأولئک یدفع اللّه البلاء و بأولئک یدیل اللّه من الأعداء، و بأولئک ینزّل اللّه الغیث من السّماء، فو اللّه لهؤلاء فی قرّاء القرآن أعزّ من الکبریت الأحمر».
امام باقر علیه السلام (ب 8، ح 3)* از سه تصویر مذکور، تصویر دوّم، چهره اهل قرآن را بطور جامع و کلی در شبانه روز مینمایاند: خصوصیت «حلم و علم و برّ و تقوی»، وضعیت بینش و اخلاق، و رفتار اجتماعی آنان را بخوبی نشان میدهد.
معاشرت با مردم و برخورد با افکار و روحیات آنان نیازمند «حلم و علم» میباشد.
«حلم» در برابر لغزشها و خطاها و «علم» در برابر جهل و ناآگاهیها.
«حلم بدون علم» جسارت در لغزش و خطا را باعث میشود و «علم بدون حلم» دوری مردم و عداوت و دشمنی آنان را بدنبال میآورد.
امّا در برابر وضعیت معیشتی و اقتصادی مردم «برّ و نیکی» و در برابر مفاسد اجتماعی «تقوی» مورد نیاز میباشد «فقدان تقوی»، در زمینه برّ و احسان، غرور و تکبر را نتیجه میدهد، و «فقدان برّ» در زمینه «تقوی»، نفرت و گریز مردم از دین را پدید میآورد.
آنکه درد دین دارد و نجات مردم از ظلمت جهل و نفاق و شرک و کفر و تباهی را
میجوید باید متصف به این چهار صفت گردد.
در واقع «حلم و بردباری»، دلیل و علامت علم حقیقی، و «برّ و احسان» نشانه حصول تقوای واقعی، در وجود مؤمن میباشد که از انفاق از محبوبها بدست میآید و انسان را از محدودیتها و تنگ نظریها بیرون میآورد و به وسعت میرساند:
«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ...». (آل عمران/ 92)
«إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». (اعراف/ 204)
(هرگاه قرآن خوانده شود پس بدان گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید که مورد رحمت قرار گیرید).
شیوه «استماع و انصات»، شکل دیگری از جریان تدبر و شیوه آن میباشد که برای مستمع قرآن مطرح میشود که تفاوت آن با شیوه ترتیل صرفا در حوزه ترتیل در لفظ میباشد که مستمع بجای قرائت قرآن به استماع و انصات قرائت میپردازد.
این «استماع و انصات» خصوصیّات و نکاتی را دربر دارد که در چند بحث دنبال میکنیم:
«استماع و انصات» قدم اوّل بهرهمندی از برکات قرآن میباشد.
«استماع» به معنی «گوش فرادادن بهمراه میل قلبی» است که در مقابل «اصغاء»
قرار دارد که «میل کردن به واسطه گوش فرادادن» میباشد؛ امّا «سماع» به معنی مطلق شنیدن است بدون آنکه در آن، «میل قلبی و توجه باطنی»، مدّ نظر باشد.
«انصات» به معنی «سکوت بجهت استماع» میباشد.
«انصات» بقرینه همراهی با «استماع» در آیه شریفه نظر به سکوت ظاهری و باطنی (تمرکز فکر)، هر دو دارد با وجود امر به «استماع» که میل قلبی و توجه باطنی، بهمراه سکوت ظاهری را میرساند امر به «انصات» کمال این معنی را میرساند:
«گوش فرادادن به همراه سکوت ظاهری و تمرکز بخشیدن به فکر، جهت دریافت عمیق پیام قرآن».
این نحوه برخورد در شنیدن قرائت قرآن، توجه و تدبر در پیام آیات را در پی دارد و سپس رقت قلب و انقلاب روحی و خوف و خشیت را در شکل گریه جلوهگر میسازد.
معرفت به مقام عظمت الهی و شأن قرآن و بیچارگی خود زمینه این تأثر و دگرگونی را فراهم میآورد:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلی ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ ...». (زمر/ 22) (خداوند زیباترین سخن تازه را به عنوان کتابی هماهنگ و شبیه بهم و مورد تحسین و اعجاب دیگران، فرو فرستاده است که از آن- پیام این کتاب- پوست کسانی که نسبت به پروردگارشان، معرفت و خوف دارند، به لرزه در میآید، سپس پوست و دلهایشان نرم گشته به ذکر خدا روی میآورند- میل مینمایند- آن- جریان- هدایت خداست که با آن هر که را بخواهد هدایت مینماید).
از آیه شریفه استفاده میشود، آنچه زمینه این جریان روحی مبارک است، خشیت از پروردگار میباشد.
«خشیت» خوف و اضطرابی است که توأم با بزرگداشت و تعظیم مقام حضور و مراقبت ربوبی میباشد؛ این «خشیت» زمینهاش، معرفت و علم به شؤون الهی و حقیقت انسانی و علم به مسئولیت سنگین انسانی در برابر مقام بازپرسی الهی در روز جزاست:
«إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ». (فاطر/ 28) این علم، و خشیت حاصل از آن را نیز انس با قرآن، به انسان عطاء مینماید.
آنچه سرمایه انسانی است همین باور به نقص و ضعف و فقر خویش و غنا و کمال و قوت قرآن است که از خدای غنی حمید سرچشمه میگیرد.
این سرمایه زاد راه قاری و مستمع در دست یافتن به حقایق قرآن میباشد.
قرآن کریم در تصویرهایی زنده، چهره این مستمعین را بنمایش میگذارد:
قسّیسین و راهبان مسیحی طالب حقیقت که سالها دربدر و مشتاق در پی یافتن حقیقت، متحمل صدمات و رنج فراوانی گشتهاند، «آنان نسبت به دنیا رهبانیت را برگزیدهاند و در برابر حق استکباری ندارند و هرگاه آنچه را که به سوی رسول خدا نازل شده است، بشنوند، چشمایشان را میبینی از اشک لبریز گشته است بجهت معرفتی که از حق دارند، میگویند: پروردگارا ما ایمان آوردیم پس ما را در معیت شاهدین بر حق ثبت فرما».
این مشتاقان در برابر ابهام بینندگان و سؤال آنان که از این صحنه به شگفت آمدهاند، آنانی که از سوز و گداز رسیدن به معشوق و حیرتهای مستمر در این مسیر بوئی نبردهاند میگویند:
«و ما (عاشقان) را چه شده است که به خدا (معشوقمان) و آنچه از حقیقت بسراغ ما آمده است (پیام معشوق) ایمان نمیآوریم؟! (یعنی اگر عاشق با دیدن معشوق به سویش نشتابد جای سؤال دارد نه شتافتن به سویش) و (در پایان) چشم امید داریم که پروردگارمان ما را در معیت قوم صالح (در رحمت بیکران خویش) داخل نماید»:
«... ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ، وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ». (مائده/ 84- 82)
« (ای پیامبر در برابر مردمانی که با ابهام و شک و تردید به وحی مینگرند) بگو چه ایمان بیاورید و چه نیاورید، آنانکه قبل از (شنیدن) پیام خدا، از علم و معرفت برخوردار بودند، هرگاه آیات الهی بر آنان تلاوت میشود، به حالت سجده به چانه فرو میافتند و (با انقلاب روحی) میگویند: «پاک و منزه است پروردگار ما بیشک وعده پروردگار ما محقق خواهد شد»، و آنان بر چانهها (به زمین) فرو میافتند در حالیکه زار زار میگریند و (این اعتراف به حق و گریه) آنان را از حیث خشوع و فروتنی، فزونی میبخشد»:
«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا، إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا، وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً». (اسراء/ 109- 107)
« (در این صحنه، کاروان رسالت بدوشان الهی ترسیم میشود) آنان کسانی هستند که خداوند در لباس نبوت برایشان نعمت بخشیده است، از فرزندان آدم علیه السلام و از کسانی که بهمراه نوح علیه السلام (در کشتی) حمل نمودیم، و از فرزندان ابراهیم علیه السلام و یعقوب (بنده خدا) و از کسانی که هدایت نمودیم و به جامعیت برگزیدیم، (اینان) هرگاه آیات خدای رحمان برایشان تلاوت میشود به حالت سجده (تواضع و شکستگی) و گریه شدید به زمین فرو افتادند»:
«أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهِیمَ وَ إِسْرائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنا وَ اجْتَبَیْنا، إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا». (مریم/ 58)* تعبیر «خَرُّوا (فرو افتادند)»، بجای «یخرّون (فرو میافتند)»، نشان میدهد، اینان همینکه شروع به تلاوت آیات میشود قبل از آنکه، ادامه یابد و پایان پذیرد، به حالت سجده و گریان به زمین فرو میافتند، از شدت انسی که با خدای رحمان دارند.
تعبیر «آیاتُ الرَّحْمنِ» نشان میدهد تمام آیات از رحمت و عذاب، همه و همه را سراسر جلوه رحمت بیکران الهی میبینند.
« (در این صحنه چهره مؤمنین حقیقی را ترسیم میکند) صرفا و منحصرا مؤمنین کسانی هستند که هرگاه خدا یاد شود دلهایشان با تمام وجود خائف و مضطرب میگردد (خوف و اضطرابی ملموس وجودشان را فرا میگیرد) و هرگاه بر آنان آیات او تلاوت شود ایشان را از حیث ایمان فزونی میبخشد در حالیکه بر پروردگارشان تکیه میکنند.
(آنان) کسانی هستند که نماز را بپای میدارند و از آنچه به آنان روزی بخشیدیم پیوسته انفاق میکنند آنان حقیقتا همان مؤمنان حقیقی هستند که ایشان درجاتی (مقاماتی) نزد پروردگارشان دارا هستند و (ایشان را) از آتش عذاب مصونیّتی واسع و روزی بزرگوارانهای میباشد»:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ، الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ، أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ».
(انفال/ 4- 2) چهره کلی و جامع این بزرگواران در پایان همین سوره، دوباره از دریچهای دیگر ترسیم گشته است تا بخوبی از دیگران متمایز گردند:
«و کسانی که ایمان آوردند و (از عقاید و افراد فاسد) هجرت نمودند و در راه خدا (با همه اشکالش، لسانی، مالی و جانی) جهاد نمودند و کسانی که (مؤمنین بیپناه و مأوی را) آشیان دادند و (دین خدا را) یاری کردند آنان حقا همان مؤمنان حقیقیاند که ایشان را از آتش عذاب، مصونیّتی واسع و روزی بزرگوارانهای است»:
«وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ». (انفال/ 74)* وحدت تعبیر در انتهای آیات، «أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ...»، وحدت توصیف شدگان را نشان میدهد.
عدم تکرار «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» در آیه دوم، گویا به این جهت است که درجه مؤمن نزد خداوند بمیزان انس با قرآن میباشد و چون در آیه آخر سوره، انس مؤمنان با قرآن، مطرح نگشت، از درجه و مقام آنان نزد خداوند، سخنی بمیان نیامد:
«إنّ درجات الجنّة علی قذر آیات القرآن یقال له إقرأ و ارقأ فیقرأ ثمّ یرقی».
امام موسی بن جعفر علیهما السلام (ب 11، ح 3) (براستی درجات بهشت بر اندازه آیات قرآن مستقر است به- مؤمن- گفته میشود بخوان و بالا برو پس- قرآن را- میخواند سپس بالا میرود).
«آنانکه با یاد خدا دلهایشان به شور و اضطرابی عاشقانه افتاده، بر مصیبتها صابر، بر اقامه نماز مقدم و از آنچه که خداوند روزیشان بخشیده است در راه خدا انفاق مینمایند»:
«وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ». (حج/ 35- 34)
با شواهد گذشته، روشن گشت که اثر روحی انس با قرآن، «نرم شدن قلب قساوت پیشه، اضطراب و رقت قلبی و گریان شدن» میباشد، بر خلاف این حالت، کسانی هستند که حالت غشوه به خود میگیرند، و تظاهر به اثر پذیری از قرائت یا شنیدن قرآن نمایند.
این گونه اثر پذیری از قرآن، به بیان معصومین علیهم السلام ، انحرافی است و از القاءات شیطان، منشأ میگیرد، از اینرو، نباید به ظاهر آنان فریفته شد.
آنچه ما را از این فریب بیرون میکشد نظر به جوانب دیگر زندگی فرد مذکور میباشد.
آیا این کسی که غشوه به او دست داده است چه میزان اهل صبر و توکل و چه میزان اهل انفاق و احسان است؟ و چه میزان از افکار و عقاید و عناصر فاسد هجرت دارد؟ و چه میزان در راه خدا جهاد میکند؟
توجه به جهات مذکور که از آیات سوره انفال و حج و زمر بدست میآید ما را به حقیقت امر رهنمون میشود:
«عن جابر عن أبی جعفر علیه السلام : قلت: إنّ قوما إذا ذکّروا شیئا من القرآن أو حدّثوا به صعق أحدهم حتّی یری أنّ أحدهم لو قطّعت یداه و رجلاه لم یشعر بذلک، فقال علیه السلام : سبحان اللّه! ذاک من الشّیطان، ما بهذا نعتوا، إنّما هو اللّین و الرّقة و الدّمعة و الوجل». (ب 25، ح 1) (از جابر از امام باقر علیه السلام است که به حضرت گفتم: براستی قومی هستند که هرگاه چیزی از قرآن را متذکر شوند یا به آنان گفته شود، یکی از آنان بیهوش میشود، بگونهای که اگر دستها و پاهایش قطع شود آن را احساس نمیکند!، پس فرمود: پاک و منزه است خدا!- از ایجاد این گونه تأثیرات بر روح قاری قرآن-، آن از شیطان ناشی میشود، هرگز به این صفت- اهل قرآن- توصیف نشدند، صرفا آن تأثر همان نرمش دل و رقت قلب و اشک چشم و احساس شور و اضطراب قلب میباشد).
حالت مذکور از صوفیان منحرف و مدعیان دروغین دوستی اهل بیت عصمت و طهارت، گزارش میشود حال آنکه مقام عصمت آن را محکوم کرده است.
نوع این مردمان، فاقد درک و شعور به اصول اعتقادات و مبانی شرع بوده، عاری از صفات اهل قرآن میباشند که در بحث قبل و در بحث کلیدهای روحی- عملی به آنها اشاره شد.
این حالت عرفان دروغین، مایه عجب و غرور و تکبر خود آنان گشته، اغلب، آن را وسیلهای برای جذب افراد غافل و سوء استفاده از آنها در جهت مقاصد نفسانی و شیطانی خویش، قرار میدهند.
تعبیر «ذاک من الشّیطان» ممکن است نظر به ارتباط اینگونه افراد با شیاطین جنی داشته باشد که اینگونه حالات از تسلط شیاطین بر نفوس این افراد، حاصل میشود، گویی که آمپول قوی بیهوشی به آنها تزریق شده است! سوره جن وجود این گونه ارتباطات را با تأکید از زبان جنیان مسلمان، گزارش میدهد:
«وَ أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً، وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا کَما ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَبْعَثَ اللَّهُ أَحَداً». (جن/ 7- 6) (و بیشک مردانی از انسانها هستند که به مردانی از جن پناهنده و متصل میشوند در نتیجه آنان ایشان- انسانها- را از حیث گمراهی میافزایند و براستی که آنان- انسانها- گمان کردند همانگونه که شما گمان دارید که هرگز خداوند کسی را در قیامت از قبر برانگیخته نخواهد نمود!).
از آیه شریفه استفاده میشود، عدم باور به قیامت، عامل مهمی در برقراری این ارتباط گمراه کننده میباشد، از اینرو، از عواقب این رابطه شوم باکی بخود راه نمیدهند.
در سوره انعام از صحنه قیامت گزارش میدهد که جنیان نیروهای فراوانی از انسانها را در طول زندگی دنیا در اختیار خویش گرفتند! و آنان را گمراه نمودند:
«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ، وَ قالَ أَوْلِیاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنا قالَ النَّارُ مَثْواکُمْ خالِدِینَ فِیها إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ ...». (انعام/ 128) (و روزی که او همه را بتمامی- در صحرای محشر- جمع میکند،- خطاب به جن، میگوید- ای جماعت جن براستی از انسانها نیروی فراوانی بدست آوردید، و دوستانشان از انس- با بیچارگی- گفتند: پروردگارا، بعضی از ما بواسطه بعضی دیگر تمتع جستیم!- آلت فساد و لذت یکدیگر قرار گرفتیم- و به نهایت مهلت خویش که برایمان تعیین نموده بودی، رسیدیم،- خداوند- فرمود: آتش جایگاه شماست که در آن ابدی هستید مگر آنچه را که خدا بخواهد ...).
از آیه شریفه استفاده میشود، پناه بردن این اشخاص به جن، به معنی خروج از تحت ولایت و پناه الهی میباشد؛ پس چنین افرادی، نزدیک شدن به آنان خطرناک بوده، آثار شومی را موجب میشوند.
با توجه به توصیفات روشن قرآن و تأکید سخن معصوم علیه السلام ، احادیثی که از صعقه و بیهوشی مستمعین قرائت معصوم علیه السلام (ب 24، ح 2) گزارش میدهد، باید یا به معنی «تأثری که با هشیاری و با رقت و نرمی دل و اشک چشم و شور و اضطراب قلبی همراه است»، گرفته شود و یا آنکه با توجه به غشوه و سکته همام در خطبه متقین در مواردی مطرح است که قاری و گوینده سخن شخص معصوم علیه السلام و یا تالی تلو معصوم علیه السلام باشد و مستمع فرد عابد با صلاحیتی همچون همام، نه صوفیان و منحرفینی که در خانقاهها بعضی از حرکات و آثار فاسد را بروز میدهند.
در بعضی از روایات قرائنی وجود دارد که سخن امام علیه السلام نظر به افعال بعضی از
صوفیه دارد.
از دو حادثه اخراج تیر از پای امیر مؤمنان علیه السلام در حین نماز، و دادن انگشتری به سائل فقیر در حال رکوع، استفاده میشود که معراج معصومین علیهم السلام در موارد عمومی از هشیاری نسبت به محیط اطراف، جدا نمیباشد و در عین اتصال با خدا از محیط اطراف بکلی منقطع نگشتهاند حال آنکه صوفیان مذکور را بکرّات حالاتی دست میدهد که بکلی از خود غافل میشوند و از آثار مذکور قرآنی نیز در وجود آنان خبری نمیباشد. (1)
علامه بزرگوار طباطبائی صاحب تفسیر المیزان، با وجود حالت فراموشی پیدا کردن نسبت به اسم حتی نزدیکترین آشنایان و شناخت آنان، در اواخر عمر، در کمال حفظ و حضور در جریان آیات و معانی آنها بسر میبرد!
در قرائتهای عمومی و رایج مشاهده میشود، هرگاه قاری در یک نفس، قدری از آیات را با صوت زیبا قرائت میکند، در انتهای قرائت، صدای تحسین و تکبیرهای مستمعین بلند میشود.
این حرکت به دلائل متعددی خلاف ادب سماع قرآن بوده، انحرافی از شیوه انس و تدبر در قرآن بشمار میآید.
1- دستور قرآن، گوش فرادادن به آیات و سکوت در ظاهر و باطن میباشد به امید
1) 1. خواهر یکی از شهداء در رادیو نقل میکرد که برادرش حین بیهوشی در جریان عمل جراحی با وجود بیهوش بودن قرآن میخواند!، حتی در حال بیهوشی نیز جریان معنوی آیات بر وجود مؤمن جاری است.
آنکه از رحمت الهی برخوردار گردیم.
ممکن است گفته شود که تکبیرها در پایان هر قرائت شکل میگیرد نه در حین قرائت.
در پاسخ باید گفت که ظاهر بیان آیه سوره اعراف، سکوت و توجه باطنی در طول قرائت میباشد نه صرفا در طیّ قرائت هر قطعهای از آیات.
2- فضای قرائت و مضامین آیات، حزن آمیز بوده، مستمع متوجه را در فضای معانی و حزن، سیر میدهد و انسان را به تدبر میکشاند.
وقتی انسان در فضایی که قرآن ایجاد میکند وارد شد و همراه جریان آیات، با تفکر و تأمل و تأثر قلبی به پیش رفت، این تفکر در انتهای هر قرائت قاری به پایان نمیرسد، بلکه استمرار یافته تا پیام آیات به انتها رسیده، جذب گردد، و این معنی عموما طیّ آیاتی چند، محقق میشود، بلکه اغلب حتی پس از ختم قرائت قاری نیز ادامه مییابد.
در این حالت، اگر مستمع در انتهای هر قرائت، تکبیر بگوید، رشته افکار خویش را بریده به جریان روحی خود، صدمه وارد میکند و با داخل نمودن عاملی خارجی، حال روحیاش را ضایع میگرداند.
با توجه به این نکته مهم، متوجه میشویم که چرا در آیه شریفه تأکید شدید بر گوش فرادادن و سکوت در ظاهر و تمرکز باطن را مطرح مینماید در غیر این صورت، نتیجه همان محرومیت از رحمت حاصل از پیام قرآن خواهد بود.
3- آیات قرآن، با تبیین حقیقت دنیا و آخرت و واقعیت آلوده و نابسامان فکر و روحمان و با بیان عواقب شوم آن، خوف و اضطراب را در دل مستمع آیات میافکند و با شلاق انذارهای خویش، روح را کد و بیتوجّه را به حزن و انقلاب روحی میکشاند، در این حالت، جریان عاقبت اندیشی (تدبر) همراه با خوف و اضطراب، وجود انسان را
قبضه میکند؛ در این حالت، انسان در تفکر خویش فرو رفته، در هم پیچیده میشود، و اصلا حال و هوای سخن گفتن نداشته، تشویق قاری، یا ابراز تعجب از صوتش، برای او بیمعنی جلوه میکند و اصلا زمینه تحقق ندارد.
آخر من که به آلودگی و ضعف و فقرم، متوجه شدم و خود را غرق در ذنوب دیدم، زبانم، لال و الکن میگردد و گرفتکی و خوفی مچاله کننده مرا احاطه میکند و دیگر نمیخواهم با کسی سخن بگویم و در خود در بستر فکری حاصل از آیات، فرو میروم و به ناله و زاری و انابه و مناجات با حق مشغول میشوم؛ چنانکه در روایات آمده است:
«مؤمنی که به گناه و آلودگی خویش، متوجه میشود زبانش از خوف و هراس بند میآید!»:
«... أدعوک یا سیّدی بلسان قد أخرسه ذنبه، أناجیک بقلب قد أوبقه جرمه، أدعوک یا ربّ راهبا راغبا راجیا خائفا، إذا رأیت مولای ذنوبی فزعت و ...».
امام سجاد علیه السلام (مفاتیح دعای ابو حمزه) در این زمینه چگونه میتوان به تکبیر گفتن و مسائل مشابه پرداخت مگر اینکه انسان بخواهد از جریان روحیاش فرار کرده، خود را به بیخیالی بزند و با تکبیر گفتن سرپوشی کاذب بر واقعیت خویش نهد؛ و یا اینکه در سطحی کودکانه قرار داشته که صرفا از صوت زیبای قرآن به وجدی کودکانه در آید و به تحسین نشیند.
بله، در مواردی، صوت قرآن بهمراه معانی بلند و اوج گرفته آیات گاه چنان طوفانی در مستمع خویش بوجود میآورد که او را منقلب نموده، بیاختیار و بطور طبیعی و برخاسته از عمق وجودش به تکبیر الهی وادار میشود که خود، حکایت از جذبه عرفانی آیات و لذت غیر قابل وصف مستمع، مینماید.
لیکن این معنی لزوما نه در رأس هر قطعه از آیات پدید میآید و نه هر کسی در چنین جریانی قرار میگیرد.
پس بناچار، ما باید رنج سکوت و تمرکز را در حین قرائت قرآن به جان بخریم، و لذت آنی صوتش را در درون خویش، پنهان نموده، آن را سرمایهای برای اندیشیدن در آیات خدای رحمان قرار دهیم تا پس از تراکم ابر تأثرات و غمها، تبدیل به اشگی سیل آسا گشته، بر سرزمین تشنه وجودمان ببارد تا بذر ایمان و تقوی و احسان و اخبات و رضای الهی در وجودمان بروید:
«وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ، فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ، کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». (اعراف/ 57) «... وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ، ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتی وَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ». (حج/ 6- 5) «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنَّکَ تَرَی الْأَرْضَ خاشِعَةً، فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ، إِنَّ الَّذِی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتی إِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ». (فصلت/ 39) 4- در تفسیر آیه «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ ...»، در احادیث مکرر وارد شده است که مقصود از استماع و انصات در برابر قرائت قرآن، نماز و غیر نماز هر دو را شامل میشود، یعنی همان رفتار را که در طول قرائت امام جماعت. در حین قرائت حمد و سوره، داریم، همان برخورد را نیز باید در خارج از نماز در حین قرائت قرآن، داشته باشیم.
ممکن است گفته شود در 2 حدیث آمده است که این «استماع و انصات» به نماز جماعت اختصاص دارد.
لیکن این سخن صحیح نیست چرا که:
اولا: دو روایت سند ندارد.
ثانیا: هر دو روایت در «مجمع البیان» آمده است که یکی به نحو مجهول و دیگری
بواسطه «زرارة» از امام باقر علیه السلام نقل شده است که ظاهرا یک روایت میباشند؛ در حالیکه اوّلی به لسان روایت نیست و دوّمی حکم مأموم در حال قیام را نسبت به قرائت امام جماعت، بیان میکند و نسبت به خارج از نماز ساکت است:
«قیل: الوقت المأمور فیه بالانصات للقرآن و الإستماع له، فی الصّلوة خاصّة خلف الإمام الّذی یؤتمّ به، إذا سمعت قراءته.
و روی ذلک عن أبی جعفر علیه السلام : (ب 26، ح 1) (گفته شده است: وقتی که در آن امر به انصات قرآن و استماع به آن شده است، اختصاصا در نماز پشت سر امامی میباشد که به او اقتداء میشود وقتی که قرائتش را بشنوی.
و مطلب فوق از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده است).
«و عن زرارة قال: قال أبو جعفر علیه السلام : و إذا قرئ القرآن فی الفریضة خلف الإمام فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون». (ح 5) (و از زراره از امام باقر علیه السلام روایت شده است: و هرگاه قرآن در نماز واجب پشت سر امام جماعت خوانده شود پس به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید که مورد رحمت واقع شوید).
ثالثا: در نقلهایی دیگر از امام صادق همین زرارة، و عبد الله بن ابی یعفور و غیره آمده است که این امر به نماز اختصاصی ندارد و خارج از نماز را نیز در بر میگیرد:
«عن زرارة قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول: یجب الإنصات للقرآن فی الصّلوة و غیرها، و إذا قرئ عندک القرآن وجب علیک الإنصات و الإستماع».
(ج 6) (از زرارة نقل شده است که: امام صادق علیه السلام را شنیدم که پیوسته میفرمود: انصات برای قرآن در نماز و غیر نماز واجب است، و هرگاه در نزد تو قرآن، قرائت شود بر
تو انصات و استماع واجب است).
«عن عبد اللّه بن أبی یعفور عن أبی عبد اللّه علیه السلام ، قال: قلت له الرّجل یقرأ، یجب علی من سمعه الإنصات له و الإستماع؟
قال علیه السلام : نعم، إذا قرئ عندک القرآن وجب علیک الإنصات و الإستماع». (ح 4) (از عبد الله بن ابی یعفور از امام صادق علیه السلام نقل شده است: به حضرت گفتم، شخصی قرآن میخواند، آیا بر کسی که آن را میشنود انصات و استماع به آن، واجب میشود؟
فرمود: بله، هر وقت نزد تو قرآن خوانده شود بر تو انصات و استماع واجب است).
رابعا: در جریان نماز علی علیه السلام در مسجد کوفه، وقتی که «ابن کوّا» خارجی معروف، به قصد محکوم کردن حضرت و اتهام شرک به حضرت، آیه خواند، حضرت با وجود آنکه در نماز بودند به محض شنیدن قرآن سکوت مینمایند و پس از تکرار آیات و سپس سکوت حضرت، دست آخر حضرت با تلاوت آیه آخر سوره روم، به نمازشان ادامه میدهند.
سکوت حضرت با وجود در حال نماز بودن و قصد سوء ابن کوا، مرتبه بالاتری از بحث ما را مطرح میکند که شنونده حتی اگر در حین نماز باشد، ادب ایمانی، اقتضاء میکند که سکوت نماید.
این معنی را ولو فقهاء فتوی ندهند، میتواند مؤیّدی بر سخن ما باشد.
«عن أبی عبد اللّه علیه السلام : قال: قرأ ابن الکوّا خلف أمیر المؤمنین: لئن أشرکت لیحبطنّ عملک و لتکوننّ من الخاسرین، فأنصت له أمیر المؤمنین». (ح 3) خامسا: تعبیر «لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» و جمله شرطیه «إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ ...» اطلاق دارد و تعلیل مذکور نمیتواند به نماز اختصاص یابد چرا که در دایره بسیار محدودی آن هم در نماز جماعت در اوقات صبح و مغرب و عشاء مطرح خواهد بود که با سیاق آیات و
مقصود آن منافات دارد.
سادسا: تعبیر دو حدیث با مدلول احادیث دیگر منافاتی ندارد چرا که وجوب استماع در نماز و استحباب آن را در خارج نماز مطرح مینمایند و در این معنی احدی از فقهاء اختلاف ندارند.
استحباب استماع در خارج از نماز بمعنی وجوب اخلاقی است نه فقهی، و آن بدین معناست که خلاف ادب ایمانی است که هنگام قرائت قرآن، «استماع و انصات» صورت نگیرد، در غیر این صورت محرومیّت از برکات قرآن را پدید خواهد آورد.
تدبر، در دو سطح عمومی و تخصصی مطرح بود، در هر یک از دو سطح، مسلمان و غیر مسلمان میتوانستند شرکت کنند.
در سطح عمومی، برای غیر مسلمان کلید اساسی، عقل سالم و ترجمه دقیق و بلیغ میباشد و برای مسلمان، علاوه بر آن «اصول حاکم بر متدبر» غیر از احاطه بر آیات و روایات، ضروری است.
در سطح تخصصی، تمام کلیدهای تدبر و اصول اساسی تدبر برای دو گروه مطرح میباشد (1)جز آنکه اصل صحت اعتقادات برای محقق غیر مسلمان، بعنوان راهنما، میتواند مطرح باشد.
جهت نمونه تدبر، بعنایت الهی، سوره حمد را با بکارگیری روش طرح سؤال، مورد تدبر قرار میدهیم بعضی از سئوالات در حد پاسخ گویی با امکانات عمومی است و
1) 1. محقق غیر مسلمان در ابتدا، موظف به رعایت اصول کلی تحقیق که در همه علوم مشترکا مطرح است، میباشد، گرچه او در ضمن تحقیق به اصول حاکم بر محتوای قرآن، پی میبرد، اگر بدرستی شیوه تحقیق را طی کرده باشد.
بعضی دیگر، آشنایی با ابزار تخصصی را نیاز دارد، مقدار نیاز به این ابزار، بستگی به نوع سؤالات تفاوت میکند.
ما در این نمونهها، بدون تأکید بر سطح سؤال، آنها را پی میگیریم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ، إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضَّالِّینَ».
«معنی دقیق کلمه» علت گزینش و جایگاه آن، ارتباطات در جمله، آیه و آیات و سؤالات اساسی دیگر:
1- معنای «الله، رحمن و رحیم» چیست؟
2- چرا در میان اسماء الهی، این سه اسم با این ترتیب خاص آمدهاند؟ و چرا این ذکر در صدر سورهها تکرار شده است؟
3- معنای «حمد، رب، عالمین و دین» چیست؟
4- چرا حمد به الله نسبت داده شده است؟
5- چرا در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و «الْحَمْدُ لِلَّهِ» گوینده سخن ملحوظ نیست؟
6- رابطه میان «الله، رَبِّ الْعالَمِینَ، الرَّحْمنِ، الرَّحِیمِ و مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» چیست؟
7- «نعبد، إهد، صراط، مستقیم، أنعمت علیهم، غیر، مغضوب، لا و ضالّین» چه معنی میدهد؟
8- چرا جمله «نعبد و نستعین» به صیغه فعلی آمدهاند و همچون «الْحَمْدُ لِلَّهِ» شکل
اسمی ندارند؟
9- چرا در «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» سخن از غیبت به خطاب، مبدل گشته است؟
10- چرا بجای «أعبد»، «نعبد» آمده است؟
11- استعانت از ابزار، با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است؟
12- چرا هدایت در صراط مطرح است نه هدایت بسوی صراط؟
13- چرا هدایت در صراط مطلوب است نه حفظ و نگهداری در صراط؟
14- چرا بجای «صراط»، واژههای «طریق و یا سبیل»، نیامده است؟
15- چرا برای «مغضوبین»، تعبیر «غیر» و برای «ضالین»، تعبیر «لا» جهت نفی آمده است؟
16- چرا در «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مغضوب» نسبت مجهول است؟ و در «ضالّین» به خود آنان نسبت داده است؟
17- عنوان سوره چیست؟ و چه رابطهای با محتوای آن دارد؟
18- موضوع و هدف سوره چیست؟ و مخاطب آن کیست؟
سؤال 1: معنای «الله، رحمن و رحیم» چیست؟ (1)الف: «اللّه» اسم علم، اصلش «إله» یا «ولاه» یا «لیاه» است که بعنوان صفت مشبه، بکار رفته است.
بنابر اوّل: یا از فعل أله (عبادت کرد)، یأله میباشد که «إله» بمعنی «معبود» خواهد بود.
1) 1. تحقیقات لغوی عمدتا از کتاب گرانقدر «مفردات» راغب استفاده شده است.
و یا از فعل أله (متحیر گشت)، یأله میباشد که «إله» بمعنی «ذاتی است که عقول از درک کنه ذاتش در حیرت و سرگشتگی بسر میبرند».
بنابر دوّم: از فعل وله (شیفته گشت)، یوله میباشد که «ولاه» بمعنی «ذاتی است که پدیدهها شیفته او میباشند».
بنابر سوّم: از فعل لاه (در حجاب قرار گرفت)، یلوه میباشد که «لیاه» بمعنی «ذاتی است که از رؤیت دیدگان در حجاب قرار دارد».
هر چهار معنی مؤیدات بسیاری از قرآن و روایات دارد که بجهت وضوح و اطاله کلام از ذکر آن خودداری میکنیم پس «الله»، «ذاتی است که معبود همه پدیدههاست و آنها شیفته و بیقرار و مشتاق بسوی اویند و از درک کنه ذات کبریایش در حیرت و از دیدار ذاتش در حجاب قرار دارند».
با این معنی دقیق، میبینیم چشم انداز و تصویر روشنی از اسم جلاله الهی، در برابر افکار و عقول جلوهگر میشود.
ب: «رحمن» صیغه مبالغه از ریشه «رحمت» میباشد، بمعنی کسی که رحمت فراوانی را ابراز میدارد.
این معنی در فرهنگ قرآن چهره روشنی مییابد: کسی که همه اشیاء و مخلوقات حتی کفار را زیر پوشش رحمت عام خویش قرار داده است:
«... وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیاتِنا یُؤْمِنُونَ». (اعراف/ 156) (و رحمت من هر چیزی را فرا گرفته است پس آن را برای کسانی که پیوسته تقوی پیشه میکنند و زکات میدهند و برای کسانی که آنان به آیات ما ایمان دارند،- ثبت و- مقرر خواهیم نمود).
«... رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً ...». (غافر/ 7)
ت: «رحیم» صفت مشبهه از ریشه «رحمت» میباشد کسی که رحمت ثابت و پایدار دارد.
در فرهنگ قرآن، این صفت الهی صرفا مؤمنین را شامل میشود که شکر رحمت واسعه ناشی از رحمانیت الهی را بجای میآورند، نیمه دوّم آیه قبل این نکته را بخوبی گویاست در سوره احزاب نیز این معنی تأکید میشود:
«... وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً». (احزاب/ 43) (و او صرفا نسبت به مؤمنین رحیم است).
توجه به این نکات در این سه اسم الهی بسیاری از سؤالات دیگر را پاسخ میدهد.
سؤال 2: چرا در میان اسماء الهی این سه اسم با این ترتیب خاص آمدهاند؟ و چرا این ذکر در صدر سورهها تکرار شده است؟
الف: اسم «الله» جامع جمیع صفات شؤون الهی است؛ بهمین جهت برجستهترین اسم برای معبود پدیدههاست که در فرهنگ قرآن و اسلام مطرح است و شأن خالقیت به این اسم جامع بر میگردد:
«اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ». (زمر/ 62) با این توجه، ما مخلوق الله و بنده او هستیم پس در حین شروع در هر کاری و طلب نیرو و انرژی برای حرکت در مسیر بندگی، مناسب است به این اسم و شأن جامع الهی متوسل شویم و بگوییم: «بِسْمِ اللَّهِ».
«الله» خالق هستی، همه مخلوقات را از رحمت واسعهاش بهرهمند ساخته است پس سزاوار است به این شأن جامع نیز که فراگیر است اشاره کنیم و لطف و رحمت بیدریغش را مد نظر قرار دهیم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ» با توجه به عنایت خاص الهی نسبت به مؤمنان و شاکران سزاوار است به این شأن برجسته نیز که پاسخ تمام مطلوبها و نیازهای متعالی انسان مؤمن را دربر دارد اشاره
کنیم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» این صفت «رحیمیت» در واقع هدف از خلقت هستی و رحمانیت الهی را نشان میدهد که غرض از خلقت، بهرهمندی مخلوقات خصوصا انسان و جن از عنایت خاص او میباشد و اگر مخلوقی بر خلاف این هدف الهی به غضب دچار گشت به سوء اختیار خویش بوده است، از اینرو نتیجه رحمانیت با اینکه در مورد بعضی از مخلوقات، کفر به رحمت الهی است و مناسب بود ذکر غضب و عذاب نیز در پی رحیمیت او بیاید لیکن بجهت ناگزیری این نتیجه و عدم مطلوبیت، و فرعی بودن آن در نظام خلقت مطرح نگردید.
ب: با توضیح فوق، روشن میشود که «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» شعاری است که مجموعه مسائل مبدأ خلقت، مسیر خلقت و مقصد خلقت و تمام وظائف بندگی و کیفیت سیر در مسیر بندگی را مطرح مینماید، مبدأ خلقت از «اسم الله» و مسیر خلقت از «رحمانیت الهی» روشن میگردد که برجستهترین جلوه رحمانیت نعمت «بعثت انبیاء» و سپس «خلقت انسان» و سپس «تعلیم تکلم و بخشیدن قدرت تکلم» به او میباشد:
«الرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ ...». (الرحمن/ 4- 1) پس «تمام وظائف بندگی» در نعمت نبوت نهفته است و «کیفیت سیر» نیز علاوه بر نعمت نبوت در استعانت به این اسماء نهفته است.
«رحیمیت» نیز عنایت خدا در زندگی دنیا و آخرت را نشان میدهد و در واقع رحیمیت دلیل و سند زندگی ابدی از پس مرگ، و دلیل معاد و قیامت است چرا که رحیم ابدی بدون مرحوم ابدی معنی ندارد، و فقدان رحیمیت ابدی نیز نقصی است که ذات مقدس کمال غنا و لطف و رحمت، از آن بری میباشد.
پس با توضیحات فوق روشن میگردد که «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» خلاصه تمام
قرآن است از اینرو، این خلاصه در ابتدای هر سوره آمده است تا تفصیلی از این خلاصه در بعضی یا همه حوزههای آن مطرح گردد.
سؤال 3: معنای «حمد، ربّ، عالمین و دین» چیست؟
«حمد» ستایشی است که نسبت به ارزش و زیبایی اختیاری، ابراز شود از اینرو علت آمدن این واژه بجای «مدح» که به مطلق زیبایی نظر دارد، روشن میگردد.
«ربّ» در اصل از «تربیت» است که آن «پرورش دادن چیزی تا کمال خویش» میباشد پس «ربّ» بمعنی پروردگار متربّی تا کمال نهاییاش میباشد؛ در بعضی از استعمالات قرآن بمعنی صاحب اختیار و سید و آقا میباشد (1)که در سوره حمد با توجه به ذکر «الله»، صرفا شأن تربیت را نظر دارد.
«عالمین» جمع «عالم» به معنی مجموعهای از هر صنف یا نوع از موجودات میباشد پس «عالمین» مجموعه اصناف و انواع موجودات هستی را نظر دارد.
در قرآن کریم به معنی اصناف و مجموعه انسانها و جنیان نیز آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ».
(آل عمران/ 33) «... یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ».
(آل عمران/ 42) لیکن این معنی با سیاق آیات سوره حمد که شأن الله را در جهان هستی دنبال میکند مناسبتی ندارد.
این معنی فراگیر از «عالمین» در سوره اعراف و سور دیگر آمده است:
«أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ». (اعراف/ 54)
1) 1. نمونهاش (یوسف/ 41، 42 و ...)
«دین» از ریشه دان یدین، بمعنی «گردنسپاری و انقیاد در چهار چوب و ضوابطی خاص» میباشد. (1)
از اینرو، در استعمالات قرآنی، گاه بر جنبه گردنسپاری و انقیاد آن تأکید میشود و گاه بر ضابطه و قانونمندی در آن.
هر دو استعمال را یکجا آیه سوره توبه جمع نموده است:
«قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ... وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ ...». (توبه/ 29) فعل «یدینون» بر گردنسپاری و کلمه «دین» بر شریعت و قانون الهی تأکید دارد.
در سوره یوسف به معنی «قانون مملکتی» نیز آمده است:
«ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ ...». (یوسف/ 76) «دین» را از آن رو به شریعت الهی یا به قانون مملکتی اطلاق میکنند که باید مورد اطاعت و انقیاد واقع گردد، «فرد متدین» نیز یعنی کسی که قانون خدا را پذیرفته و در برابر آن تعهد سپرده است و احکام و فرامین آن را به گردن گرفته است تا در خویش و جامعه پیاده کند.
به قرض هم «دین» میگویند، زیرا بر عهده انسان قرار گرفته است و انسان مسئول و متعهد ادای آن میباشد.
با توضیحات فوق روشن میگردد بر خلاف معنای مرسوم «یَوْمِ الدِّینِ» بمعنی روز جزاء، معنای آن «روز گردنسپاری و انقیاد تام در برابر حاکمیت الهی»، است که هول و هراسی عظیم را در وجود مخاطب خویش القاء میکند.
این معنی از «یَوْمِ الدِّینِ» و هول و هراس عظیم آن را سوره انفطار شاهد است:
«... یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدِّینِ ... وَ ما أَدْراکَ ما یَوْمُ الدِّینِ ثُمَّ ما أَدْراکَ ما یَوْمُ
1) 1. برای تفصیل بحث لغوی، رک: «التحقیق فی کلمات القرآن» مصطفوی.
الدِّینِ، یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً وَ الْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ». (انفطار/ 19- 15) (در روز انقیاد و گردنسپاری به خدا، با بریان شدن داخل آن- جهنم- میشوند! ... و چه چیزی تو را آگاه نمود که روز انقیاد چیست؟، سپس چه چیزی تو را آگاه نمود که روز انقیاد چیست؟ (1)روزی است که هیچ نفسی بر هیچ نفسی- حتی خودش- مالک چیزی نمیباشد و فرمان در آن روز مختص الله است).
میبینیم «مقهوریت نفوس» و «قاهریت مطلقه الهی» در معنی «یَوْمِ الدِّینِ» بخوبی منعکس است. با این توجه معنی «روز جزاء» نتیجه انقیاد و گردنسپاری هول انگیز در روز قیامت» میباشد نه معنی مطابقی آن.
در احادیث، آمده است که امام سجاد علیه السلام آنقدر آیه «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را تکرار مینمودند که نزدیک بود جان خویش را بر سر آن گذارند!* آیه سوره انفطار هم قرائت «ملک یوم الدین» و هم قرائت «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را تأیید مینماید.
سؤال 4: چرا «حمد» به «الله» نسبت داده شده است؟
«الله» زیباست؛ «إنّ اللّه جمیل»، و خالق هستی، و هر آنچه از اسم و صفت ارزشمند و زیباست از آن اوست: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی ؛ (2)و مخلوق خالق زیبا، زیباست: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ»: (3)و هر آنچه زیبایی از مخلوق سر میزند از خدا سرچشمه میگیرد و از جانب اوست: «ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»؛ (4)و حمد نیز نظر به زیبایی اختیاری خلقت دارد، چه طبیعت و چه انسان و فعل او؛ از اینرو، هر حمد و ستایشی از هر ستایشگری نسبت به هر محمودی از آن خداست و در حقیقت به او بر
میگردد؛ پس، «الْحَمْدُ لِلَّهِ».
سؤال 5: چرا در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و «الْحَمْدُ لِلَّهِ» گوینده سخن ملحوظ نیست؟
ابتدا به هر عملی با یاد خدا و نشان از او و با طلب استعانت از خدا، شأن هر موجودی در جهان خلقت میباشد؛ مگر نه اینکه هر موجودی خالق خویش را میشناسد و فقر وجودیش را با غنای خالق مرتفع میسازد و به حمد و ستایش و تنزیه و تقدیس و نماز او میپردازد:
«کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ ...». (نور/ 41) (هر یک از پدیدهها، به یقین نماز و تسبیحش را میداند!».
«إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ ...». (اسراء/ 44) (هیچ چیزی نیست مگر آنکه بهمراه ستایش او،- خدا را- از هر عیب و نقصی مبرا میشناسد- میداند- و لیکن شما تسبیح انان را در نمییابید).
«یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ». (الرحمن/ 29) (هر که در آسمانها و زمین است از او درخواست میکند، هر روزی، او در امری مهم است).
از اینرو، با وجود آنکه گوینده ذکر بسمله (بسم اللّه ...) و حمد، فرد یا گروهی در نماز یا غیر نماز میباشند گوینده این ذکر و حمد، نیامده است تا افاده عموم کند و شأن الهی را در جهان خلقت مطرح نماید و بشکل فعلی و یا شبه فعلی نیامد تا ازلیت و ابدیت این جریان ذکر و حمد و استعانت را تذکر دهد.
و دیگر اینکه ذکر و حمد از هر ذاکر و حامدی در حد فهم و شعور محدود اوست نه لایق ذات مقدس الهی، و بجای تسبیح و تحمید و تقدیس، تنقیص و محدودیت را با خود دارد.
از اینرو، برای ذکر و حمدی در شأن مقام الوهیت و فراتر از تعینات و حدود
موجودات، بدون ذکر، ذاکر و حامد و بدون ذکر صیغه فعلی یا شبه فعلی آمده است: (1)«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».
نکته دیگر در حذف متعلّق بسم الله میتواند وسعت معنی محذوف باشد که أبتدء، أذکر، أستعین، أتوسّم و ... را در بر میگیرد.
در سوره صافات آمده است که صرفا عباد مخلص خدا، صلاحیت توصیف او را دارا هستند و خداوند از توصیف غیر آنان پاک و منزه است:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ». (صافات/ 160- 159) توصیف این بزرگواران چگونه است؟:
«لا أحصی ثناء علیک أنت کما أثنیت علی نفسک!». رسول خدا صلی الله علیه و آله (- خدایا- توان آن را ندارم ستایش و ثنایی بر تو را بشماره در آورم، شما خود همانگونهاید که خود بر خویش ستایش نمودهاید!).
تنها اینها هستند که بتمامی، عجز مخلوق و عظمت و کبریایی خالق را در مییابند و او را از هر گونه عوارض مخلوق پیراسته، بدرستی توصیف مینمایند و در نهایت، «ما عرفناک حقّ معرفتک!» سؤال 6: رابطه میان «ألله، رَبِّ الْعالَمِینَ، الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ و مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» چیست؟
اللّه، به هر چیزی خلقت مناسبش را عطا کرده است و تحت تربیت خود آنان را مرحله به مرحله به کمال نهاییشان هدایت مینماید:
«رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی . (طه/ 50)
1) 1. معمولا متعلق «بسم اللّه ...» را فعل أبتدأ یا أسم یا أذکر و ... و یا بصورت اسمی، إبتدائی یا توسّمی، اخذ مینمایند، لیکن بر این محدودیت فاعل باید دلیل اقامه نمود حال آنکه با توضیحات فوق این ذکر اختصاصی به انسان ندارد و پدیدهها را نیز شامل میشود.
پس بدلیل خلقت و بدلیل ربوبیت، حمد و ستایش مختص اوست: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».
این ربوبیت با دو شأن رحمت عام نسبت به همه موجودات و رحمت خاص نسبت به شاکران (و غضب نسبت به کافران) (1)آنان را به زیبایی تربیت مینماید پس:
«الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».
و این گونه تربیت، دلیل سومی بر اختصاص تام ستایش به اوست.
این ربوبیت الهی در محدوده جهان طبیعت و فرصت عمر محدود خلاصه نمیگردد و به جهان ابدی آخرت کشیده میشود تا شاکران (و کافران) (2)بتمامی و به کمال، پاسخ انگیزهها و اعمال خویش را بیابند پس «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ».
و این نکته دلیل چهارمی است که حمد و ستایش از آن اوست.
این جریان از ذکر خلقت زیبای الهی آغاز گشته با توجه به ربوبیت با سلاح رحمانیت (خصوصا بعثت انبیاء) و رحیمیت ادامه مییابد و با تأکید بر مقصد نهایی و تحقق کمال ربوبیت و رحیمیت خاتمه مییابد که مبدأ و مسیر و مقصد، همه را دربر گرفته است.
سؤال 7: «نعبد، إهد، صراط، مستقیم، أنعمت علیهم، غیر، ألمغضوب، علیهم، لا، و ضالّین» چه معنی میدهد؟
الف: «نعبد» از ریشه عبد متّخذ از اصطلاح طریق معبّد (راه از سنگلاخ کوبیده شده و هموار) است که عبد وجودی است که سنگلاخهای وجودش کوبیده شده امر الهی براحتی بر وجودش جاری میشود و به اجرا در میآید، بعبارت دیگر «عبد» مظهر
1) 1. ربوبیت الهی با انذار و بشارت و با إعمال رحمت و غضب همراه است لیکن غضب چنانکه گذشت مطلوب الهی نیست و از روی ضرورت و به حکم عدالت و عزت و حکمت الهی، إعمال میشود که در شکل «بلاء و استدراج و هلاکت» در دنیا و «عذاب جهنم» در آخرت جلوهگر است.
2) 2. ربوبیت الهی با انذار و بشارت و با إعمال رحمت و غضب همراه است لیکن غضب چنانکه گذشت مطلوب الهی نیست و از روی ضرورت و به حکم عدالت و عزت و حکمت الهی، إعمال میشود که در شکل «بلاء و استدراج و هلاکت» در دنیا و «عذاب جهنم» در آخرت جلوهگر است.
اطاعت و بندگی را نظر دارد که با عبادتها و اطاعت از اوامر الهی، هر چه بیشتر موانع فکری، خلقی و روحی عابد مرتفع گشته، به رنگ و صبغه زیبای الهی مزیّن میگردد:
«صِبْغَةَ اللَّهِ، وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ». (بقره/ 138) (رنگ الهی را ملتزم شوید، و کیست که در رنگ، از خدا زیباتر است؟، و ما صرفا او را عبادت کنندهایم) ب: «إهد» از ریشه هدایت میباشد، بقرینه سیاق که مطلوب هدایت یافتگان را بیان میکند، هدایتهای بالاتر در حوزه ارائه طریق و ایصال الی المطلوب را نظر دارد که اوّلی فکری است و عمدتا در حوزه وظیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و دومی روحی و عملی است که صرفا در حوزه شأن الهی قرار دارد:
«وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». (شوری/ 52) «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ ...». (قصص/ 56) (و به یقین تو هر که را دوست بداری نمیتوانی هدایت کنی و لیکن خدا هر که را بخواهد هدایت مینماید).
ت: «صراط» از ریشه «سرط» میباشد که بجهت قرب مخرج «ص» با «ط»، بتناسب «س» به «ص» مبدل گشته است.
«سراط» بمعنی راه آسان طلب و بسیار آسان میباشد، اصل آن از اصطلاح «سرطت الطّعام وزردته» میباشد یعنی که غذا را بلعیدم، پس راه خدا، صراط است چرا که روندهاش راه را میبلعد، راهی که راحت الحلقوم است و براحتی أخذ و جذب (وطیّ) میشود و یا برعکس «صراط» راهی است که روندهاش را میبلعد و در خود فرو میکشد.
پس راه خدا، خود از جاذبه و کشش فطری برخوردار است و به روندهاش شتاب میدهد، بر خلاف راه مغضوبین و ضالین که سنگلاخی است و روندهاش را به زحمت میاندازد.
ث: «مستقیم» بمعنی بسیار پایدار و طالب پایداری است که بمعنی «راست» نیز در مورد «راه» استعمال میشود پس در مقابل، راه مغضوبین، کج و معوّج و در واقع بیراهه میباشد که روندهاش را به وارونگی و سقوط میکشاند:
«أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».
(ملک/ 22) (پس آیا کسی که نگونسار بر چهره- در سنگلاخ- راه میرود! هدایت یافتهتر است؟، (1)یا آنکه راست قامت بر راهی بسیار آسان و جذاب و بسیار پایدار قدم بر میدارد؟).
ج: «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» از ریشه إنعام میباشد که به معنی رساندن احسان به ذوی العقول میباشد و نسبت به حیوانات بکار نمیرود، پس حکایت از ارزش و قدر و قیمت ذاتی و متعالی آن دارد که در شأن موجودات برتر از طبیعت حیوانی میباشد و راحتی و وسعت و نرمی و لطافت و عزت در زندگی مادی یا معنوی را پدید میآورد؛ چرا که اسماء این فعل، «نعمه، نعماء، نعیم و ناعمة» میباشد که در مقابل «نقمة» (امر زشت و منکر و سخت و عذاب آور) «ضرّ» (سختی و دشواری و بلا) و «شرّ»، «ضرّاء» (مبالغه ضرّ)، «جحیم» (آتش سوزان و شعلهور) و «خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (ذلیل عامل رنج کش) آمده است:
«وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ». (بقره/ 211) «فربّ کلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة ...». (نهج، ک 381) «إِذا أَنْعَمْنا عَلَی الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأی بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ ...». (اسراء/ 83، فصلت/ 51)
1) 1. تقابل دو تصویر زیبا، بروشنی حالت روندهها و خصوصیات «صراط مستقیم» و «بیراهه مغضوبین و ضالین» را نشان میدهد.
«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی ...». (هود/ 13) «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ». (انفطار/ 13) «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ ... وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ». (غاشیه/ 8، 3 و 2) «نعمت بخشیدن» گاه بعنوان امتحان مطرح میگردد و جنبه ارزشی ندارد، بلکه میتواند وسیله کسب ارزشها قرار گیرد که در (اسراء/ 83، و فصلت/ 51) آمده است:
«إذا أنعمنا علی الإنسان ...» و گاه به عنوان مدال افتخار و ارزش مطرح میشود که در این سوره حمد و سوره نساء/ 69، مائده/ 23، مریم/ 58 و ... آمده است.
ح: «غیر»، برای غیریت و بیگانگی میان دو شیء میآید، پس آمدن «غیر» بر سر مغضوبین، بیگانگی تام و تمام میان «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» و «الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ» را نشان میدهد؛ تقابل میان این دو گروه، خود مؤید و قرینه بر این معنی میباشد.
خ: «الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ»، کسانی که غضب الهی بر جانشان مستقر شده است که به شهادت موارد کاربرد آن در قرآن، کسانی را نظر دارد که یکسره از رحمت الهی محروم میباشند و به عذاب ابدی گرفتار، و دیگر امیدی به بازگشت آنان نیست و به تعبیر قرآن، مردگان در قبر میباشند که حتی پیامبر خدا نیز نمیتواند آنها را هدایت نماید، چرا که از مسیر حق بسیار دور افتادهاند:
«فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی ...». (روم/ 52) «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ». (فاطر/ 22) «إِنَّما یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ...». (انعام/ 36) «... أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ». (مائده/ 60) ذ: «ضالّین» منحرفان از مسیر حق میباشند که نتیجه آن، گم کردن راه حق و گم شدن در بیابان ظلمات میباشد، از اینرو، اشتقاقات فعلی این واژه با حرف «عن» که برای در گذشتن و تجاوز از حد بکار میرود، استعمال میشود:
«... إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ ...». (ص/ 26) سؤال 8: چرا جمله «نعبد و نستعین» به صیغه فعلی آمدهاند و همچون «الْحَمْدُ لِلَّهِ» شکل اسمی ندارند؟
«نعبد» و «نستعین» فرد با اعتقاد سالم به شأن الهی را نشان میدهد که به شأن بندگی خدا و استعانت از او، متلبس گشته است، این فرد چون راه بندگی را در پیش گرفته است و تا قله بندگی راه فراوانی را در پیش دارد لذا تعبیر اسمی «نحن عبادک» بکار نرفت چرا که معنی ثبات و استقرار را میرساند که هنوز حاصل نشده است حتی رسول خدا صلی الله علیه و آله که در نماز مدال افتخار «عبد خدا» بودن برایش مطرح است او نیز این تعبیر را به شکل مضارع باید در نماز بیان کند که نشان میدهد، قله بندگی تام و تمام عیار، نهایت نداشته، جریان بندگی و عبادت خدا دائمی است و این خود، ردّ افکار کسانی است که خود را با ادعای وصال به حق، بینیاز از عبادت و التزام به احکام شریعت میدانند؛ آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسیر قرار دارد و به نهایت سیرش نرسیده است دیگر چه جای ادعا برای دیگران، باقی میماند.
شکل مضارع «نستعین» نیز استمرار جریان اضطرار و عجز از بندگی و عبادت آنگونه که باید و شاید را میرساند که پیوسته باید از او استمداد طلبید و در جزء جزء اعمال و سیر خویش به عنایت و لطف او نظر داشت چرا که:
«ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ...». (نساء/ 79) (هر آنچه از حسنه به تو اصابت کند پس از جانب خداست).
«لا حول و لا قوّة إلّا باللّه ...».
(هیچ حائلی- از گناه- و هیچ نیرویی- بر طاعت و عبادت- جز بواسطه خدا، وجود ندارد).
سؤال 9: چرا در «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» سخن از غیبت به خطاب، مبدّل گشته است؟
خطاب الهی و حضور در بارگاه مقدس او را شرافتی است که نامحرمان و جاهلان به شأن و مقام الهی را نشاید، آنکه فعل خدا را زیبا نبیند و ربوبیت مطلقه و فراگیر الهی را نشناسد و رحمت عام و خاص الهی را نچشیده باشد و به روز انقیاد و فرمانبرداری تام قیامت، ایمان نداشته باشد، صلاحیت خطاب نمودن خدا را ندارد؛ از اینرو، پس از این سیر معرفتی و ایمانی، لیاقت خطاب و حضور در بارگاه قدس حاصل میشود پس:
«إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ».
مروری گذرا بر آیات قرآن نشان میدهد که خطابات الهی یا به مؤمنان است و یا به تودههای مردم، و هرگز بطور مستقیم بدون واسطه «پیامبر یا مؤمنین» کفّار را مورد خطاب قرار نمیدهد تنها یک خطاب به کفار در آیات آمده است که ناظر به صحنه قیامت و سرزنش شدید آنان میباشد که در آن صحنه هولناک این خطاب بسیار شکننده و خرد کننده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْیَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ». (تحریم/ 7) سؤال 10: چرا بجای «أعبد»، «نعبد» آمده است؟
اعتراف به شؤون الهی، الزامات و تعهدات بندگی را بدنبال دارد و تک تک معترفین را مکلّف به اجرای فرامین الهی میگرداند:
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». (یس/ 60) این تعهدات با هر فردی، بطور شخصی و جدای از دیگران مطرح است و هر کسی شخصا تعهدات و تکالیفی را در برابر خدا بر عهده میگیرد؛ چرا که هر کس به تنهایی مسئول اعمال خویش میباشد و بار کسی را دیگری بر نخواهد داشت:
«لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری . (انعام/ 164، فاطر/ 18، زمر/ 7) «لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ...». (انعام/ 94)
با این توجه مناسبت داشت که ابراز بندگی بنحو تک تک و جدا جدا مطرح گردد و گفته شود: إیّاک أعبد، حال چرا بجای «أعبد»، «نعبد» آمده است؟
سوره انبیاء و مؤمنون این نکته را روشن مینمایند:
«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ». (انبیاء/ 92) «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ». (مؤمنون/ 52) مسئولیت فردی تک تک افراد، باید در ضمن امت واحده، بر عهده گرفته شود و الّا تقطّع افراد بشکل احزاب و دستجات متفرّق، نمیتواند بندگی و تقوای الهی را در پی آورد، امری که ادامه هر دو آیه از آن شکایت دارد، پس باید در تشکل ایمانی امت واحد اسلامی، خدا را بندگی نمود.
امت بدون امام، معنی ندارد و امت واحد نیز ضرورتا، امامت واحد را مطرح مینماید.
پس در هر زمانی برای امت اسلامی، امامی واحد مطرح است، امامت واحد نیز بدون عصمت و تعیین از قبل، امکان تحقق ندارد، چرا که بر امامی غیر معصوم، بطور عادی امکان وحدت رأی وجود ندارد.
پس بناچار در هر زمانی، امت اسلامی زیر سایه امامی معصوم قرار دارد، که باید او را بشناسد و از او پیروی نماید چرا که شرط مسلمانی و شرط صحت بندگی و عبادتها میباشد و از اینروست که رسول خدا فرمودهاند:
«من مات و لا یعرف إمامه مات میتة جاهلیّة» امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله (کافی، ج 2، ص 20) الزام به شناخت امام در شرایط وجود مدعیان دروغین در هر زمان، تعیین و انتصاب از قبل را با خود بهمراه دارد و الّا امکان شناخت امام غیر معصوم و غیر معیّن و وحدت بر او عملا در هر زمانی وجود ندارد.
در عصر غیبت، امامت واحد زیر پرچم امام عصر حضرت حجت علیه السلام باید تحقق یابد و الّا امامتی جاهلی خواهد بود.
تأکید فراوان در برقراری نماز به شکل جماعت، خود ضرورت این وحدت امت، زیر سایه امام واحد را بخوبی نشان میدهد.
با این توضیحات روشن میگردد که اعتصام به ریسمان الهی بشرط وحدت و یکپارچگی میباشد و الّا اعتصامی محقق نخواهد گشت:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ...». (آل عمران/ 103) سؤال 11: استعانت از ابزار با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است؟
آنچه از امکانات و ابزار و عوامل رشدی که در این جهان طبیعت، خداوند نهاده است باید بکار گرفته شود و این سنت قطعی و جاری خداست:
«أبی اللّه أن یجری الأمور إلّا بأسبابها». (ص) با این توجه، پس استعانت صرف از خدا چه معنی میدهد؟
با دقت در بیانات قرآن و حدیث روشن میگردد، معنی توحید در این زمینه این است که با وجود استفاده از ابزار، خدا را مسبب الأسباب بدانیم و تأثیر علل طبیعی و مادی را در گرو اذن خدا، ببینیم از اینرو بر خدا نه بر اسباب تکیه کنیم و با وجود استفاده از ابزار، صرفا او را صاحب عنایت بدانیم:
«إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ». (ذاریات/ 58) «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ». (زمر/ 62) در این زمینه، سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به عرب شتر گم کرده، گویاست که «إعقل و توکّل»؛ «عقال شتر را به زمین بکوب لیکن بر خدا تکیه کن (نه بر میخ کوبیده شده)! سؤال 12: چرا هدایت در صراط مطرح است نه هدایت بسوی صراط؟
هدایت، گاه بسوی صراط است و گاه در صراط میباشد که دوّمی استمرار هر چه
بیشتر عنایت و هدایت الهی را نظر دارد با توجه به پاسخ سؤال 10 روشن گشت که بدلیل سوره یس و غیره کسی که در جریان بندگی خدا، قرار گرفت، در واقع در صراط مستقیم، قرار گرفته است، از اینرو، دیگر معنا ندارد هدایت بسوی صراط را طلب نماید، بلکه نیازمند هدایت در صراط مستقیم میباشد:
«... أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». (یس/ 60) «إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». سخن مکرّر عیسی علیه السلام (آل عمران/ 51، مریم/ 36، زخرف/ 64 و ...)
سؤال 13: چرا هدایت در صراط مطلوب است نه حفظ و نگهداری در صراط؟
طلب هدایت بجای طلب حفظ و نگهداری در صراط، اشاره به عدم توقف و سیر مستمر انسان دارد که امری جبری است و لذا ضرورت هدایت و راهنمایی در مسیر مطرح است نه حفظ و نگهداری انسان:
«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ». (انشقاق/ 6) (ای انسان به یقین تو بسوی پروردگارت با رنج و کوشش در حرکتی پس او را- لاجرم- دیدار کنندهای).
«لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ». (انشقاق/ 19) (بیشک مرحلهای را از پی جدا شدن از مرحلهای طی خواهید نمود).
این سیر جبری، جهت آن به اختیار انسان میباشد که یا به سوء اختیارش به طرف دوزخ رود یا به عنایت خدا به جنت و رضوان الهی رسد.
تا مادامی که هوای نفس انسانی در کار است و تا مادامی که شیطان، بکار شیطنت و اغواگری میپردازد خطر سقوط و بیرون افتادن از صراط، انسان را تهدید میکند، بنابراین، ضرورت طلب دائمی هدایت در صراط، برای انسان مطرح خواهد بود، سرنوشت نهایی «شیطان، بلعم باعورا» و دیگرانی که در صراط مستقیم بودند سپس
ساقط شدند و به منجلاب بیچارگی و عذاب ابدی هبوط کردند، این اضطرار به عنایت دائمی خداوند، در جریان حرکت در صراط را بازگو میکند، تا زمانی که مرگ، این رفیق شفیق، در رسد و جریان هدایت یافتگی ما را قطعی نماید که در اینجاست که انسان از خطر جسته و به فوز و فلاح رسیده است:
«فزت و ربّ الکعبة». علی علیه السلام «أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتِینَ إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». (صافات/ 60- 58) (پس آیا ما جز مرگ اوّلمان میرندهایم؟ و ما هرگز معذّب نخواهیم بود، بیشک این پیروزی عظیم میباشد).
سؤال 14: چرا بجای «صراط»، واژههای «طریق و یا سبیل»، نیامده است؟
«طریق» راهی است که باید آن را با تلاش و کوشش، کوبید و هموار نمود، چرا که از ریشه «طرق» بمعنی سخت کوبیدن میباشد حال آنکه راه خدا حقیقتش راهی است بسیار سهل و پر جاذبه که به روندهاش هر چه بیشتر شتاب میدهد، چرا که این راه، راه فطرت و سرشت الهی است:
«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ ...». (روم/ 30) تلقّی سختی راه، از نفس امّاره انسان ناشی میشود که نمیخواهد بزیر اطاعت خدا و فرامین او در آید.
«سبیل» به معنی راه آسان است، لیکن با توجه به کاربردهای آن در قرآن بر خلاف صراط، به شکل جمع نیز بکار رفته است که نشان میدهد راهها بسوی خدا وجود دارد، لیکن همه آنها در صراط قرار دارند که همچون شاهراهی است که روندهاش را در خود فرو میکشد و به سیرش شتاب میدهد.
راههای متعدد در مسیر خدا با توجه به شرایط مختلف فکری- روحی، خانوادگی و
اجتماعی افراد مطرح است که هر کس از وضعیت خاصی، حرکت بسوی خدا را آغاز مینماید و تکالیفی خاص خویش، علاوه بر تکالیف مشترک مسلمانی را بر عهده دارد؛ پس سبیل به خصوصیات و خاستگاه فردی و اجتماعی مؤمنین نظر دارد، حال آنکه در صراط وجه اشتراک کلی مؤمنین و وحدت مسیر آنها مدّ نظر میباشد؛ از آنجا که محتوای سوره، بیان رؤس کلی و فهرست مسائل اساسی قرآن میباشد از اینرو، مناسبت داشت که تعبیر «صراط» بکار گرفته شود.
علاوه بر آن، در صورت عدم ذکر «صراط مستقیم»، نکته جاذبه راه، راست و با استقامت بودن راه که سالکش را به استقامت میکشاند و از کجی و انحراف، مانع میشود و او را بپای وا میدارد، از دست میرفت.
سؤال 15: چرا برای «مغضوبین» تعبیر «غیر» و برای «ضالین»، تعبیر «لا»، جهت نفی آمده است/ در سؤال 7 پاسخ آن گذشت.
سؤال 16: چرا در «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ»، نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مغضوب»، نسبت مجهول است؟ و در «ضالّین»، به خود آنان نسبت داده است؟
در مورد نعمت داده شدگان، و غضب شدگان، پاداش قطعی عملشان مطرح است که به خدا منتسب میباشد، لیکن با این توجه که هدایت یافتگی مؤمنین به عنایت مستمر خدا صورت گرفته است از رو، نسبت نعمت صریحا به خداوند داده شده است، در حالیکه مغضوبین، بسبب فساد و تبهکاری خویش، مستوجب غضب الهی گشتهاند از اینرو، صریا به خداوند منتسب نشده است، علت دیگر، بیان عدم مطلوبیت غضب در جهان خلقت از جانب خدا میباشد که بحکم عدالت و حکمت الهی باید صورت پذیرد، از اینرو در صدر سوره نیز از ذکر آن خودداری شد.
دلیل دیگر، مقام و جایگاه این سوره میباشد که سخن از حمد و ستایش خداوند و
سخن از رحمت و عنایت او میباشد لذا غضب به خداوند منتسب نگشت.
در اسناد ضلالت به خود گمراه شدگان، نظر به عملکرد آنان دارد نه پاداششان، چرا که هنوز استقرارشان در مسیر ضلالت قطعی نشده است و امید به هدایت آنان میرود و اینان همان «کوران و کرانی» میباشند که قرآن در تقسیم بندی روحی مردم مطرح مینماید:
«فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ». (روم/ 53 و 52) تقابل میان «مردگان، کران و کوران» نشان دهنده امکان هدایت دو دسته اخیر میباشد که با توجه به سوره حمد همان «ضالین» میباشند، لیکن «مردگان» کسانی هستند که آگاهانه و به عمد راه کفر و تباهی را اختیار کردهاند:
«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ». (نمل/ 14) «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً ...». (جاثیه/ 23) سؤال 17: عنوان سوره چیست و چه رابطهای با محتوای آن دارد؟
عناوین سوره «سبعا من المثانی»، «حمد»، «فاتحة الکتاب»، «أمّ القرآن» میباشد.
تعبیر اوّل، که بمعنی «یک هفتای با عظمت فراتر از وصف بشری از قرآن مورد تمجید» است که در سوره حجر همتراز همه قرآن مطرح شده است چرا که چکیده و خلاصه تمام مباحث قرآن میباشد:
«وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ». (حجر/ 87) سوره «حمد» است چرا که تمام ادله اختصاص حمد به خدا را بهمراه بیان جامع
تمام شؤون الهی از مبدأ تا معاد را با خود دارد و علاوه بر آن کیفیت حمد لسانی و حمد عملی را به ما میآموزد.
«فاتحة الکتاب» است چرا که همچون فهرست و مقدمهای جامع، در مورد محتویات قرآن میباشند؛ این عنوان در احادیث مکررا بکار رفته است که دلیل بر خدایی بودن چینش سور نیز میباشد.
«أمّ القرآن» است چرا که با توجه به محتوای سوره و با توجه به آیه محکم و متشابه (که محکمات را أمّ الکتاب مینامد) این سوره جزء آیات محکم میباشد و هیچ آیه متشابهی در این سوره وجود ندارد و دیگر اینکه، مرجع کلی تمامی قرآن میباشد.
سؤال 18: موضوع و هدف سوره چیست؟ و مخاطب آن کیست؟:
«موضوع سوره» با توجه به عنوان حمد و سیاق آن «بیان شأن کلی خالق و مخلوق، نسبت به یکدیگر میباشد».
هدف سوره، آموزش کیفیت حمد و ستایش و بندگی خدا، از جهت فکری و عملی میباشد «مخاطب سوره» از معرفتهایی برخوردار است، این معرفتها نسبت به خالقیت الهی، ربوبیت او در هستی و درک و چشیدن رحمت بیکران و عنایت خاص خداوندی و باور به قیامت، در کنار درک شأنیت انحصاری ستایشها مخصوص خداوند است.
درک خالقیت خداوند امری فطری است که حتی مشرکین نیز به آن اعتقاد داشتند:
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ». (عنکبوت/ 63) «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ». (لقمان/ 25) لیکن همانگونه که در آیات، مشاهده میکنیم، درک انحصار ستایشها و کرنشها
برای خداوند خالق هستی، برایشان مفهوم نبود، ریشه این مسئله، «عدم علم و علم تعقل» میباشد که مقاطع آیات به آن اشاره دارند.
پس، مخاطب این سوره از «علم و عقل» برخوردار است و اهل اندیشه و تفکر میباشد که مبدأ و مسیر و مقصد هستی را میشناسد این شأن در اواخر سوره آل عمران، به «أولوا الألباب» نسبت داده شده است:
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ ... رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ». (آل عمران/ 191- 190) پس معلوم میشود، مخاطب این سوره «اولوا الألباب» (1)هستند که اهل فکر و ذکر و تعقل و علم و آگاهی میباشند پس باید خود را به سطح اولوا الألباب رساند تا صلاحیت خطاب این سوره را بدست آوریم.
الف: وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ ...».(آل عمران/ 103)
در آیه شریفه «من» در «منکم» را بعضی از مفسرین بمعنی تبعیض و بعضی دیگر به معنی بیان جنس گرفتهاند که در صورت اوّل مسئولیت دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر بر عهده گروهی خاص، خواهد بود در معنی دوّم، مسئولیت این امر خطیر بر عهده تک تک مسلمین میباشد و اختصاصی به گروه خاصی نخواهد داشت.
1) 1. در بحث کلیدهای روحی و عملی مفصلا صفات «اولوا الألباب» بعنوان مفسر قرآن، مطرح گشت، رجوع شود.
توجه به آیات قرآن و احادیث در این زمینه، به وضوح نشان میدهد که امر «دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر»، در شأن و وظیفه هر مؤمنی میباشد و سخن به عدم تفاوت در نتیجه بحث بنابر هر یک از دو ترکیب، صحیح بنظر نمیرسد چرا که هر مؤمنی مجموعه ارتباطاتی را با محیط خانوادگی و اجتماعی خویش دارد و در این مجموع ارتباطات همواره احتمال وقوع خطاها و کجرویها وجود دارد که مسئولیت تذکر به آنها بر عهده کسانی است که در صحنه حضور دارند و از آن مطلع میباشند که گاه صرفا خود انسان ناظر کجروی و گناه و آلودگی میباشد، خصوصا در مواردی که در داخل خانوادهها و در دایره محدودی برملا میشود؛ پس در همه صحنههای اجتماعی و خانوادگی هر کسی به میزان درک و شعور و معرفت ایمانی خویش مسئولیت دعوت به خیر و تذکر و توصیه به حق و توصیه به صبر و امر به معروف و نهی از منکر را بر عهده دارد.
ادله بیانیه بودن «من» از این قرار است:
1- آیه 110 همین سوره آل عمران که پس از 6 آیه از آیه مورد بحث ما مطرح است، خصلت «امر به معروف و نهی از منکر» را به همه مؤمنین نسبت میدهد:
«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ...».
(شما بهترین امتی هستید که از قبرستان بشریت و از دل ظلمات بنفع مردم، بیرون کشیده شدهاید که پیوسته امر به معروف و نهی از منکر مینمایید و به خدا ایمان دارید).
میبینیم شأن مستمر امر به معروف، را آیه شریفه به همه امت نسبت میدهد و مخاطبین این آیه همان مخاطبین آیه مورد بحث ما میباشند.
2- سوره عصر شهادت میدهد که هر انسانی در خسارت غوطهور است مگر کسانی
که ایمان آورند و اعمال صالح انجام دهند و یکدیگر را به حق و صبر و شکیبایی توصیه کنند.
این «توصیه به حق و صبر» همان شأن «دعوت به خیر و امر به معروف» میباشد که هر که از این معنی بر کنار باشد در خسارت سرمایههای انسانی- الهیاش گرفتار است؛ پس این توصیه بر عهده همه میباشد.
3- در احادیث وارده در اهمیت این واجب، مؤمنی را که امر به معروف و نهی از منکر نمیکند ضعیف الایمان و مورد بغض خداوند معرفی میکند که این امر، حکایت از شمول این واجب بر همگان دارد:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ لیبغض المؤمن الضعیف الّذی لا دین له، فقیل: و ما المؤمن الضّعیف الّذی لا دین له؟
قال: ألّذی لا ینهی عن المنکر ...». (ص) (وسائل، ج 11، ص 397) 4- تشبیه رسول خدا که جامعه را به کشتی در دل دریا، مثل میزند نشان میدهد جلوگیری از تخریب در هر گوشه این کشتی، متوجه همه افراد، خصوصا کسانی است که به مورد نزدیکتر و آگاهتر و از قدرت بیشتری برخوردارند بهر حال، این مسئله امری عمومی بوده در شأن تک تک مؤمنین میباشد ولو اینکه اقدام عملی بر رفع مشکل در هر صحنهای، با حضور عدهای با کفایت، کفایت میکند لیکن بهرحال این وظیفه برای هر کسی در طول زندگی، بکرات ضرورتش مطرح میگردد خصوصا آنجا که صرفا او ناظر صحنه بوده باشد.
5- ادله ضرورت تعلم احکام و ضوابط دین (1)و ادله تکلیف در حد وسع و بمیزان امکان فهم و شعور و دارائیهای خدادادی، (2)تحقق شرط علمی دعوت به خیر و امر به
معروف و نهی از منکر را تأکید میکنند.
پس وقتی آگاهی ضرورت داشت، در پی آن، نشر آگاهی و در ادامه آن، تحقق عملی و رفع موانع آن، واجب میگردد، پس همه مکلف به کسب آگاهی در حوزه دین میباشند و هر کس به میزان توان وجودی و آگاهی در مسیر دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر، باید قدم بردارد.
ب: «ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی کَیْدَ الْخائِنِینَ وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی، إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی، إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ».
(یوسف/ 53- 52) گوینده سخن در آیات فوق کیست؟
مشهور مفسرین آن را به یوسف علیه السلام نسبت دادهاند و این از شگفتیهای تفسیر است.
دلائل عمده بر این نظر سخنان عمیق و موحّدانهای است که در آیات فوق مشاهده میشود که از آن زن هوسران مشرک، این سخنان نمیتواند سرزند.
با تدبر در جریان سیر آیات و واقعیتهای روانی انسان، معلوم میگردد گوینده نه یوسف علیه السلام ، بلکه همسر عزیز مصر میباشد:
1- آیه فوق ادامه جریان محاکمه در حضور پادشاه مصر است که در آن صحنه اصلا یوسف علیه السلام حضور ندارد تا گوینده آن سخنان باشد، بلکه حضرت در زندان ماند تا پروندهها بررسی شده، در فضای روشنی با عزت تمام با پادشاه روبرو شود.
2- تعبیر «ذلک» بدون شاهدی از سیاق آیه به یوسف علیه السلام نسبت داده شده است در حالیکه میان سخن یوسف علیه السلام در زندان و این سخن، جریان تشکیل دادگاه فاصله انداخته است.
3- برگشت «ذلک» به سخن حضرت جهت اثبات اینکه پادشاه یا همسر این زن بداند که من در غیاب او به او خیانت نکردم، بسیار عجیب است، چرا که در آیات قبل از
جریان زندان، بروشنی معلوم میگردد که همه اطرافیان و حتی زنان سرشناس شهر، به بیگناهی و پاکی یوسف علیه السلام واقف گشتند و مسئله شبههای نداشت تا حضرت، اثبات عدم خیانت نماید:
«حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ». (یوسف/ 31) «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ ...». (یوسف/ 29) (یوسف از این مسئله اعراض کن و خانم شما نیز از گناهت استغفار کن!).
امّا خیانت به پادشاه در غیاب او هم بیمعنی است چرا که مسئله ناموسی به پادشاه ربطی ندارد تا در فرض وقوع، خیانت به او محسوب شود، دیگر اینکه از ابراز علاقه زنان سرشناس شهر و اعتراف صریح همسر عزیز در برابر زنان و کوچک تلقی کردن گناه زن از جانب شوهرش و اعلان صریح زن مبنی بر ادامه اصرار خویش در تسلیم نمودن یوسف علیه السلام ، همه و همه نشان میدهد که وقوع حادثه در فضای آلوده دربار و اعیان شهر، حتی عیب کوچکی تلقی نمیشد تا چه رسد که خیانت به پادشاه، در غیاب او به حساب آید، و اصلا در غیاب پادشاه، سخن بیمعنایی است مگر پادشاه همسر آن خانم بود که خیانت در غیاب او مطرح باشد، علاوه بر آن، از سخنان زنان هوسران و سرشناس شهر بر میآید که طلب کام گیری همسر عزیز از غیر شوهرش، عیبی نداشت بلکه عیب اینجا بود که آن فرد، غلام باشد! که از حیث اجتماعی موجودی بیاعتبار و بیشخصیت و ذلیل تلقی میشد و دون شأن آن خانم بود که به یک فردی از این طبقه ابراز علاقه کند!:
«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». (یوسف/ 30) (و عدهای از زنان در شهر گفتند که همسر عزیز با غلامش نسبت به نفس او مراوده دارد که عشق غلام به صمیم قلبش رسیده است بیشک ما او را در گمراهی
روشنگری میبینیم).
4- استبعاد کلمات توحیدی از همسر عزیز مصر، خود، موجب شگفتی است چرا که آنجا که «سحره» با یک برخورد کوتاه با حضرت موسی علیه السلام متحول میشوند و به اوج ایمان دست پیدا میکنند، و آنجا که کنیزکی بیحیاء در زندان امام هادی علیه السلام ظرف دو روز متحول میشود، چگونه زنی که بسیار هشیار و زیرک و روانشناس میباشد (1)پس از سالها ارتباط از نزدیک با حضرت و مشاهده عجایب معنوی و روح ملکوتی حضرت، آنهم با گذشت حدود 14 سال از زندان یوسف علیه السلام و دیدن استقامت حضرت در عدم پاسخگویی به مطلوب آن زن، متحول نشود و آن سخنان را که بارها و بارها در رفتار و کردار و سخنان یوسف دیده است، باز نگوید!:
«ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ». (یوسف/ 35) (سپس بعد از آنکه معجزات فراوانی را- از حضرت- مشاهده نمودند امر چنین ظاهر شد که باید او را تا مدتی زندانی کنند- تا غائله ابراز علاقه خانمها به او فروکش کند! یا آنکه یوسف علیه السلام تسلیم هوس همسر عزیز شود!-).
5- عدم تبرئه نفس از جانب حضرت یوسف علیه السلام در یک چنین جایگاهی که همه فاسدند و غرق در تباهی، خود نسبت بسیار شگفتی است، معنا ندارد یوسف پاک و مقدس به عناصر آلوده بگوید من نفسم را تبرئه نمیکنم اصلا حضرت با اصرار از زندان خارج نشد تا پاکی و قداستش را به دستگاه آلوده پادشاه و شخص او بفهماند و آنان را محکوم نماید، اینجا جایی نیست که حضرت یوسف، از عجز بندگی در عدم ارتکاب
1) 1. هشیاری زن از تغییر حالت سریع او در برابر شوهرش و اتهام به یوسف، جلوهگر است؛ کیفیت چیدن صحنه مشاهده یوسف علیه السلام توسط زنان شهر، زیرکی و روانشناسی او را حکایت دارد که از قبل با شناخت روحیهها و با شناخت راه غافل گیری آنان، نتیجه را پیشبینی مینمود!
گناه، سخن گوید، (1)در این شرایط اینگونه سخن گفتن از جانب یوسف پاک و مطهر، راه عذر و بهانه و کوچک شمردن گناه را برای عناصر آلوده فراهم مینماید: «وقتی که یوسف نیز در معرض خطر است پس طبیعی است که ما به گناه آلوده شویم!» حال آنکه اینجا جای استیضاح و شرمنده نمودن و احساس شدید گناه را در وجود آنان پدیدار کردن، میباشد تا تحولی بنیادین در آنان شکل گیرد که میبینیم در مورد همسر عزیز شکل گرفت و متحول گشت.
6- روایات در مورد همسر عزیز نشان میدهد که آن زن از پس آزادی حضرت از زندان، متحول شده است که با توجه به آیه مورد بحث، شروع تحول از همین صحنه دادگاه بوده است.
7- ممکن است اشکال شود اگر سخن مذکور از همسر عزیز باشد پس چطور قبل از دادگاه اقدام به اعتراف ننمود؟
جواب این اشکال را قرآن کریم در تحوّل روحی ملکه سبأ روشن میگرداند که با وجود دیدن نامه ملکوتی حضرت سلیمان مزین به ذکر بسم الله که ملکه را به تکریم وامیدارد و با وجود دیدن انتقال تختش از مسیر هزار کیلومتری و عجایب دیگر هنوز به حقانیت رسالت و دعوت حضرت اعتراف نمینماید چرا که هنوز آثار شرک و بتپرستی در وجودش مانع از اعتراف میگردد تا آنکه با دیدن صحنه نهر شیشهای بالأخره به اعتراف در میآید:
«وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها کانَتْ مِنْ قَوْمٍ کافِرِینَ». (نمل/ 43)
1) 1. مفسران مناجات حضرت را در خلوت شاهد بر صدر سخن فوق از حضرت گرفتهاند: «... إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ». (یوسف/ 33) در حالیکه هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد!؛ مقام خلوت و مناجات را با آن مقام اثبات بیگناهی و محکوم نمودن فساد طبقه حاکمه را یکی گرفتن، قیاسی است مع الفارق، بلکه قیاسی محرّم است!
(و او- ملکه را از اعتراف- مانع شد آنچه که او از غیر خدا میپرستید، چرا که او از قومی حق پوش و کافر بود).
با این توجّه، تشکیل دادگاه و اعتراف شدید زنان اشراف، بهمراه عظمتهای یوسف علیه السلام و استقامت شدید او، سد روحی همسر عزیز را در پذیرش حق، یکباره شکست و این چنین مخلصانه به صداقت یوسف علیه السلام اعتراف نمود.
تعبیر «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» به عدم خیانت به یوسف علیه السلام نسبت به کتمان حقایق، نظر دارد در حالیکه او در زندان بسر میبرد.
ت: «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». (رعد/ 28) (بهوش باشید که صرفا با یاد خدا پیوسته دلها آرام میگیرند).
انحصار آرامش دل به یاد خدا، این سؤال را پیش میکشد: پس این آرامشی که اهل دنیا در رو آوردن به لذات و غرایز و جلوههای زینت دنیا، احساس میکنند، چیست؟ (1)دقت در تعبیرات آیه و توجه به حقیقت لذتها در زندگی، تناقض ظاهری آیه با واقعیتهای روانی را مرتفع میگرداند: آیه با تعبیر فعل مضارع، استمرار آرامش دل را به یاد خدا منحصر مینماید و آرامش لحظهای را در کنار لذات دنیا نفی نمینماید، دیگر اینکه احساس لذت از جلوههای شهوات و آلودگیها با تخیل استمرار و بقاء آنها همراه است وقتی که انسان به گذرا بودن و فنا پذیری آنها پی ببرد دیگر دل مضطرب با تکیه بر امر فانی و زودگذر هرگز آرامش پیدا نمیکند و اضطراب از او رخت بر نمیبندد، چرا که انسان در پی لذت و بهرهوری ثابت و ابدی است و توجه به تغییر و تحولات دائمی امکانات، تمام تکیه گاههای انسان را در هم فرو میریزد و آرامش او را سلب مینماید و حزن نسبت به گذشته و خوف و ناامنی را در وجودش نسبت به آینده مبهم، پدید
1) 1. تدبر در این آیه به ابزار فنی نیازی ندارد، از اینرو نکات فوق در حد برداشت عموم مردم میباشد.
میآورد تا آنکه به تکیه گاهی دست یابد که دیگر تغییر پذیر و فانی نباشد:
«وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لا یَمُوتُ ...». (فرقان/ 58) (و به خدای زنده تکیه کن که هرگز نمیمیرد).
با توجه به این نکته مییابیم که آرامش مستمر و آرامش حقیقی جز با یاد خدا هرگز پدید نمیآید مگر در شرایط تخیل ابدی بودن لذتهای دنیایی که آنهم گذرا و موقتی میباشد.
مرتبه لطائف قرآن به اولیاء الهی اختصاص دارد، اینکه مرز میان مرتبه اشارات و لطائف قرآن چیست؟ در حدیث امام حسین علیه السلام بیان نشده است، جز آنکه «اشارات» به «خواص» نسبت داده شده است و «لطائف» به «اولیاء الهی» که اجمالا نشان میدهد مرتبه «اشارات» عمدتا با عقل فطری و ابزار تخصصی بدست میآید لیکن مرتبه «لطائف» شأنی از ولایت الهی را میطلبد و نورانیتی ربانی را نیاز دارد تا لطائف آیات، مکشوف گردد.
معیار ما برای این تفکیک، لطائف تفسیری بود که از ائمه معصومین و اولیاء الهی رسیده است لطائفی که نوع مفسران متخصص از درک آن عاجز مانده بودند که در نمونههای زیر روشن میگردد:
1- «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ».(انفال/ 33)
در نهج البلاغه، حضرت علی علیه السلام در تفسیر آیه میفرماید:
«در زمین دو امان از عذاب خدا، قرار داشت در حالیکه (اکنون) یکی از آن دو برداشته شده است پس دیگری را اخذ کنید پس به آن محکم دست گیرید.
اما امانی که برداشته شد پس او رسول خدا- صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- بود و امّا امان باقی مانده پس استغفار میباشد چرا که خدای تعالی میفرماید:
«وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ». (1)
2- «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ».
(آل عمران/ 96) در تفسیر عیاشی آمده است که:
«منصور دوانیقی خواست که از اهل مکه، خانههایشان را بخرد تا در مسجد الحرام وسعت ایجاد کند، آنان زیربار نرفتند، پس آنان را تشویق نمود، باز امتناع ورزیدند در نتیجه، با این شرایط اوضاع بر منصور تنگ شد، پس نزد امام صادق علیه السلام آمده، گفت:
«من از اینان چیزی از خانهها و آستانههایشان را درخواست کردم تا در مسجد الحرام وسعت ایجاد کنیم در حالیکه در این امر، مردم مانع شدند پس ناراحتی شدیدی مرا فرا گرفته است»، پس حضرت فرمود: «نباید آن مسئله تو را مغموم کند در حالیکه حجت و دلیل تو بر آنان در آن مسئله چیره است» پس منصور پرسید: «و به چه چیزی بر آنان دلیل آورم؟»، پس حضرت فرمود: «به کتاب خدا»، پس پرسید: «در چه موضعی از قرآن؟»، پس حضرت فرمود: «سخن خدا که «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ ...» در حالیکه خداوند به تو خبر داده است که اول خانهای که برای مردم قرار داده شده است همانی است که در مکه قرار دارد، پس اگر مردم قبل از خانه کعبه (آن زمینها را) در اختیار داشتند پس آستانه و صحن منزلشان به آنان اختصاص دارد و اگر خانه کعبه از قدیم در میان آنان بوده است پس صحن خانه کعبه به خود او اختصاص دارد!». (2)
در حدیثی دیگر، حادثهای مشابه از امام موسی کاظم علیه السلام آمده است:
«همینکه «مهدی عباسی» در مسجد الحرام بنا احداث نمود، منزلی در چهارگوش مسجد باقی ماند پس آن را از صاحبانش درخواست نمود، آنان امتناع کردند، پس از فقهاء موضوع را پرسید، همه به او گفتند که سزاوار نیست که چیزی را به غصب در مسجد الحرام داخل کنی، پس علی بن یقطین به او گفت: ای امیر مؤمنان! من نامهای به موسی بن جعفر علیهما السلام مینویسم تا تو را به حقیقت امر در این مسئله، خبر دهم پس به والی مدینه نوشت که از موسی بن جعفر علیهما السلام در مورد خانهای بپرسد که میخواهیم آن را در مسجد الحرام داخل نماییم پس صاحبان آن بر این کار امتناع میورزند پس راه خروج از این مشکل چگونه است؟
والی آن را به ابی الحسن علیه السلام گفت، پس ابی الحسن علیه السلام (امام موسی کاظم) فرمود:
«آیا باید جواب را در این مسئله داد؟» پس والی گفت: «دستور را چارهای از جواب نیست»، پس حضرت به او فرمود: «بنویس «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»، اگر کعبه به مهمانی مردم فرود آمده است پس مردم به صحن کعبه اولویت دارند و اگر مردم همانانی هستند که به صحن کعبه فرود آمدهاند پس کعبه به صحن خویش اولی است!».
ص: 0
3- «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً». (جن/ 18) در تفسیر عیاشی آمده است که: «معتصم از امام جواد علیه السلام در مورد سارق پرسید که از چه موضعی واجب است که قطع شود؟، پس حضرت فرمود: «قطع واجب است که از مفصل ریشه انگشتان باشد پس کف دست باقی بماند»، پس معتصم پرسید: «دلیل بر
آن چیست؟»، حضرت فرمود: «سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که سجده بر هفت جزء (از اعضاء) میباشد: صورت و دو دست و دو زانو و دو پا، پس اگر دست از مفصل کف دست (مچ) یا مفصل بازو (مرفق) قطع شود برای دزد دستی نمانده است که بر آن سجده صورت گیرد در حالیکه خداوند فرموده است: «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» (سجده گاهها متعلق به خداست) و مقصود به سجدگاهها، همین اعضای هفتگانه است که بر آنها سجده صورت میگیرد پس «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»، و هر چه که برای خدا باشد پس نباید قطع شود!». (1)
4- «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ». (تکاثر/ 8) در اصول کافی آمده است که ابی حمزه میگوید: «ما جماعتی نزد امام صادق علیه السلام بودیم پس ما را به طعامی دعوت نمود که برایمان به لذتبخشی و گوارایی آن، سابقهای نبود و خرمایی را نیز بر ایمان آورد که از صفا و نیکوییاش، همه چهرهها به آن مینگریست پس کسی گفت: بیشک از این نعیمی که به آن نزد فرزند رسول خدا، متنعم شدید مورد پرسش قرار خواهید گرفت، پس امام صادق علیه السلام فرمود: به یقین خدای عزیز و جلیل، بزرگوارتر و بالاتر از این است که طعامی را بخوراند پس آن را به شما گوارا قرار دهد سپس از شما در مورد آن پرسش نماید، جز این نیست که از شما میپرسد از آنچه که بواسطه محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله بر شما ارزانی داشته است!». (2)
در حدیثی دیگر امام صادق علیه السلام میفرماید «خداوند بزرگوارتر از آن است که از مؤمن در مورد أکل و شربش سؤال نماید». (3)
در حدیثی مشابه از امام رضا علیه السلام آمده است که فرمود: «هیچ نعیم حقیقی در دنیا وجود ندارد»، پس بعضی از فقهاء حاضر در مجلس گفتند: «پس سخن خدای تعالی «لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ» (چیست)؟، این نعیم در دنیا جز آب سرد چیز دیگری نیست»، پس امام رضا علیه السلام در حالیکه صدایش را بلند نمود، فرمود: «و اینگونه آن را شماها تفسیر نمودید و آن را بر انواع مختلفی قرار دادید، پس بعضی گفتند: «آن آب سرد است» و غیر آنان گفتند: «آن طعام نیکوست»، و دیگران گفتند: «آن خواب نیکوست» در حالیکه پدرم از پدرش امام صادق علیه السلام مرا حدیث نمود که سخن شماها در نزد امام صادق علیه السلام در مورد سخن خدا «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ ...» مطرح شد پس حضرت غضب نموده فرمود: «خداوند هرگز از بندگانش در مورد آنچه که بر آنان تفضل نموده است سؤال نمیکند و بواسطه آن بر آنان منت نمینهد چرا که منت گذاردن به نعمت داده شده از مخلوق قبیح است پس چگونه ممکن است که به خالق نسبت داده شود آنچه را که مخلوقین به آن خشنود نمیباشند، و لیکن «نعیم» حب ما اهل بیت و دوستی ماست که خداوند بعد از توحید و نبوت از بندگانش در مورد آن سؤال مینماید و بجهت اینکه اگر بنده به آن وفا کند او را به نعیم بهشتی که زوال ندارد خواهد کشاند». (1)
5- «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِکِ النَّاسِ إِلهِ النَّاسِ ... مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ».
(سوره ناس) در حدیث «عنوان بصری» در جلد اوّل بحار، (2)امام صادق علیه السلام حقیقت عبودیت را برای «عنوان» توضیح میدهد که با توجه به نکات مندرج در حدیث، تفسیری لطیف از سوره ناس میباشد:
«... به حضرت گفتم: «یا ابا عبد الله حقیقت عبودیت چیست؟».
فرمود: «سه چیز است:
(اوّل) اینکه بنده برای خویش در آنچه که خداوند به او بخشیده است، مالکیتی نبیند، چرا که بندگان را مالکیتی نمیباشد، مال را مال خدا میبینند، آن را هر جایی که خداوند به آن امر فرموده است قرار میدهند، و (دوّم) اینکه بنده برای خویش تدبیری را (جدای از تدبیر مالک خویش) نیندیشد، و (سوّم) اینکه تمام اشتغالش در آن چیزی باشد که خدا به آن امر فرموده و یا اینکه نهی نموده است.
پس هرگاه عبد برای خویش در آنچه که خدای تعالی به او بخشیده است، مالکیتی نبیند، انفاق کردن برای او آسان و راحت خواهد بود، در آنچه که خدای تعالی به او امر کرده است که در آن مورد انفاق نماید.
و هرگاه بنده تدبیر نفس خویش را بر مدبّر خویش واگذار نماید، حوادث ناگوار دنیا بر او سبک و آسان خواهد گردید.
و هرگاه بنده به آنچه که خدای تعالی به آن امر فرموده و یا نهی نموده است، مشغول گردد، (دیگر) از این دو مسئله به سوی جر و بحث ریاکارانه و فخر و مباهات با مردم، فراغت پیدا نخواهد کرد.
پس هرگاه خداوند بنده را به این سه، کرامت بخشید بر او «دنیا، و ابلیس، و خلق»، حقیر و سبک خواهد شد، و دنیا را به عنوان مسابقه در کثرت اندوزی و فخر فروشی طلب نخواهد نمود و آنچه را که نزد مردم است بجهت عزت جویی و برتری طلبی، نخواهد خواست و ایامش را به بیهودگی رها نخواهد کرد، پس این اولین درجه تقواست، چرا که خدای تبارک و تعالی میفرماید:
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». (قصص/ 13)
(آن خانه آخرت است که آن را برای کسانی که برتری طلبی در زمین را اراده نمیکنند و نه فساد را، قرار میدهیم و عاقبت- زندگی- به متقین اختصاص دارد).
آثاری که در اواسط سخن، حضرت نتیجه میگیرند به لطافت علمشان میباشد که از ظاهر آیه بسادگی بدست نمیآید، لیکن با توجه به استدلالهای لطیف حضرت بروشنی از آیات نتیجه گرفته میشود.
اثر نهایی در سخن حضرت در خود سوره منعکس است که استعاذه به این سه شأن الهی، انسان را از شرّ وسوسه گران خناس جنی و انسی نجات میبخشد که در سخن حضرت، «دنیا» اضافه شده است و در واقع وسوسهگری دنیا بر اثر تحریکات شیطان جنی و انسی و نفس اماره پدید میآید و خود عامل مستقل بحساب نمیآید.
6- «وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ...».
(اعراف/ 154) در تفسیر برهان از حضرت ولیعصر (عج) در انتصابی بودن امامت، تفسیری لطیف ذیل آیه شریفه آمده است که از تلفیق آیات بقره/ 55 و آیه فوق استفاده شده است:
«سعد بن عبد الله قمی میگوید به حضرت گفتم: پس ای مولای من به من خبر دهید از علتی که مردم را از برگزیدن امام برای خویش، منع میکند؟، حضرت فرمود: «امام مصلح یا مفسد؟»، گفتم: «مصلح» فرمود: «پس آیا امکان دارد که اختیار آنان بر شخص مفسد قرار گیرد بعد از آنکه کسی از آنچه که به ذهن دیگری از صلاح و فساد، خطور میکند، آگاهی ندارد؟»، گفتم: آری (امکان دارد)، فرمود: «آن همان علتی است که آن را به صورت استدلالی یقینی برایت ایراد میکنم:
«به من خبر ده از رسولانی که خداوند آنان را به خلوص و صفای باطن برگزیده است و بر آنان کتاب را نازل کرده است و با عصمت مؤیّد نموده است، چرا که آنان برترین و آگاهترین امتها هستند، و راهیافتهترین از انبیاء به برگزیدن و اختیار نمودن کسی همچون موسی علیه السلام و عیسی علیه السلام ، آیا امکان دارد با وجود وفور عقلشان و کمال علمشان، وقتی تصمیم به برگزیدن کسی نمایند، اینکه اختیار این دو نبی بر منافق واقع شود در حالیکه آن دو گمان میکنند که او مؤمن است؟».
گفتم: نه!، پس حضرت فرمود: «این موسی کلیم خداست که با وجود وفور عقلش و کمال علمش و نزول وحی بر او، از بزرگان قومش و از چهرههای بزرگ لشکرش برای میقات پروردگارش هفتاد مرد را از کسانی که شکی در ایمان و اخلاص آنان نبود، برگزید، پس اختیارش بر منافقین واقع گشت!، چرا که خداوند میفرماید:
«وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ...».
(اعراف/ 152) (و موسی- ع- از میان قومش هفتاد مرد را برای میقات ما برگزید پس همینکه زلزله صاعقه آنان را فرا گرفت ...).
«وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ». (بقره/ 55) (و یاد آورید وقتی گفتید ای موسی، هرگز تو را تصدیق نخواهیم کرد تا آنکه خدا را آشکارا ببینیم پس صاعقه شما را فرا گرفت در حالیکه مینگریستید- منتظر بودید-).
«یَسْئَلُکَ أَهْلُ الْکِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسی أَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ...». (نساء/ 153) (از تو اهل کتاب درخواست میکنند که بر آنان کتابی را بتدریج از آسمان فرود
آوری، پس بواقع از موسی بزرگتر از آن را درخواست نمودند پس گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده پس آنان را صاعقه بسبب ستمشان فرا گرفت». (1)
پس، همینکه اختیار کسی را که خداوند او را به نبوت برگزیده است، واقع بر افسد نه اصلح، یافتیم در حالیکه او گمان دارد که آن فرد اصلح است نه أفسد، فهمیدیم که حق اختیار امام برای أحدی سزاوار نیست مگر بر کسی که آگاه است به آنچه که سینهها آن را پنهان نمودهاند و باطنها پوشیده داشتهاند و درونها به آن منصرف خواهند شد، و- فهمیدیم- که ارزشی برای اختیار مهاجرین و انصار نیست بعد از آنکه اختیار انبیاء بر صاحبان فساد واقع گشت وقتی که اهل صلاح را اراده کرده بودند».
7- «وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کانَ مِنَ الضَّالِّینَ» (شعراء/ 86)، «رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ». (ابراهیم/ 41) از جمله برداشتهای لطیف، اثبات موحد بودن پدر حضرت ابراهیم علیه السلام به دلائل لطیفی توسط علامه بزرگوار طباطبائی میباشد که به عنایت الهی این معضل معرکه آرا را با دلائل روشن قرآنی گشودند، خلاصه استدلال آن بزرگوار از این قرار است:
الف: لفظ «أب» در عرف لغت و در فرهنگ قرآن هم بر پدر و هم بر عمو و هم بر پدر خوانده، اطلاق میشود، حال آنکه لفظ «والد» بر پدر حقیقی، اطلاق میشود.
ب: آزر که «أب» ابراهیم میباشد به صریح آیه 86 سوره شعراء گمراه بود و به بیان صریح آیه 114 سوره توبه «اب» ابراهیم مشرک بود و سپس دشمن خدا شد:
«... فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ ...». (توبه/ 114) ت: به بیان صریح آیه 113 سوره توبه، پیامبر و مؤمنین حق ندارند برای مشرکان، طلب مغفرت نمایند و لو آنکه از خویشان نزدیک باشند بعد از آنکه مشخص شود که
1) 1. برای ربط این سه آیه بهم و توضیحات بیشتر رک: تفسیر المیزان، ج 8، ص 283 به بعد
آنان از اهل جهنم هستند:
«ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ». (توبه/ 113) ث: آیه 114 سوره توبه نشان میدهد که طلب استغفار ابراهیم علیه السلام برای «اب» خویش محدود به مهلتی بود که «اب» او آن را به حضرت وعده داده بود تا که ایمان آورد لیکن وقتی برای حضرت شرک و دشمنی «اب» با خدا روشن گشت از او بیزاری جست:
«وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا ...».
ج: آیه سوره شعراء طلب مغفرت حضرت را نسبت به «أب» خویش، وقتی که در خانه پدر و در جوانی بسر میبرد مطرح مینماید، که با بیان سوره توبه پس از مدت کوتاهی، تبری حاصل شد.
ح: آیه سوره ابراهیم با کمال تعجب در سن پیری بعد از تولد اسماعیل علیه السلام و اسحاق و بعد از ساخته شدن خانه کعبه، از طلب مغفرت حضرت نسبت به پدر و مادر حقیقیاش (والدیّ) خبر میدهد.
سن حضرت در این زمان با توجه به تولد حضرت اسماعیل در حدود 100 سالگی و ساخته شدن خانه در حدود 120 سالگی و تبدیل شدن اطراف کعبه به شهر، نزدیک 130 سال میباشد که در آیات منعکس است:
«رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ...». (بقره/ 126) «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً ...». (ابراهیم/ 35) «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ ... رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ ...». (ابراهیم/ 41- 39) آیه سوره بقره نشان میدهد هنگام ساختن خانه، شهری در میان نبوده است.
آیه سوره ابراهیم که مشتمل بر طلب مغفرت برای والدین خویش میباشد نشان میدهد که منطقه تبدیل به شهر شده است.
پس با توجه به ممنوعیت استغفار برای مشرکین و روشن شدن دشمنی «اب» ابراهیم در جوانی، این طلب استغفار حضرت در واپسین سالهای عمر خویش نسبت به «والدین» خویش نه «أب»، دلیل قطعی است که اوّلا؛ آزر پدر حقیقی ابراهیم علیه السلام نبوده است، و ثانیا، پدر و مادر حضرت موحّد بودهاند که به تأیید آن احادیث بسیاری از اهل بیت علیهم السلام رسیده است که «آباء انبیاء مشرک نمیباشند». (1)
حقیقت قرآن به انبیاء و معصومین علیهم السلام اختصاص دارد که از مقوله لفظ و ظهور لفظی بیرون است و به باطن و حقیقت قرآن مستقیما نظر دارد و از طریق الفاظ قرآن نمیتوان آن حقایق را توضیح داد مگر همچون خوابی که به واقعی اشاره دارد که تفسیر آن خواب و تطبیقش بر واقعیت آن به توان بالای معنوی نیازمند است؛ بهرحال ما را به آن حوزه راهی نیست لیکن در احادیث گاه بیاناتی است که به اشاره و از دور، از حقایق قرآن قدری خبر میدهد که بعنوان نمونه یکی از آنها را که در تفسیر «ن وَ الْقَلَمِ» وارد شده است ذکر مینماییم:
«در معانی الأخبار از امام صادق علیه السلام در تفسیر حروف مقطعه در قرآن آمده است که حضرت به سفیان ثوری فرمود: «و امّا «ن» پس آن نهری در بهشت است، خداوند عزیز و جلیل فرمود: جامد شو، پس جامد شد، پس مداد گردید سپس به قلم گفت: «بنویس»، پس قلم سطر به سطر در لوح محفوظ آنچه را که واقع است و آنچه را که تا روز قیامت
1) 1. این ادله مستفاد از نکته سنجیهای علامه ذیل آیات سوره بقره، ابراهیم و شعراء، میباشد.
واقع خواهد شد، نوشت، پس مداد، مدادی از نور است و قلم، قلمی از نور است و لوح، لوحی از نور است».
سفیان گفت: به حضرت گفتم: «ای فرزند رسول خدا، امر لوح و قلم و مداد را بیشتر توضیح دهید و به من از آنچه که خداوند به شما تعلیم داده است، بیاموزید»؛ پس حضرت فرمود: «ای پسر سعید اگر تو لایق جواب نبودی پاسخ تو را نمیدادم، پس «نون» فرشتهای است که به قلم (پیام را) میرساند که او (قلم) فرشتهای است و قلم (نیز، پیام را) به لوح میرساند و او (نیز) فرشتهای است، و لوح (نیز، پیام را) به اسرافیل میرساند، و اسرافیل (نیز، پیام را) به میکائیل میرساند و میکائیل (نیز، پیام را) به جبرئیل میرساند و جبرئیل (نیز، پیام را) به انبیاء و رسولان میرساند».
سفیان میگوید: سپس حضرت فرمود: «برخیز ای سفیان چرا که من (دیگر) بر تو ایمن نیستم!». (1)
«و سلام علی المرسلین و الحمد لله رب العالمین»
1) 1. تفسیر المیزان، ج 19، ص 376، نظیر این حدیث همین تفسیر، ج 18، ص 182.
اصول کافی، کلینی الرازی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، طبع پنجم، 1363 در دو مجلد.
بحار الانوار، مجلسی محمد باقر، المکتبه الاسلامیه، تهران، در 110 مجلد.
سنن ابن ماجه، ابو عبد اللّه محمد بن یزید القزوینی، در احیاء التراث العربی، طبع؟، 1395 ه، در دو مجلد، بیروت.
صحیفه سجادیه، امام سجاد علیه السلام ، منشورات مکتبة الاسلامیة الکبری و مؤسسه بعثت، طبع تهران.
علل الشرایع، أبو جعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه القمی، احیاء التراث العربی، طبع دوم، 1385 ه، بیروت، یک جلد.
کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی، طبع؟، 1409 ه، موسسه الرساله، بیروت.
مستدرک الوسائل فی مستنبط المسائل، میرزا حسین نوری طبرسی، مؤسسه آل البیت،
طبع اول، 1408 ه، در 18 مجلد.
مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، طبع؟.
میزان الحکمه، محمدی ری شهری، مکتبة الاعلام الاسلامیه، طبع دوم، تهران 1367 ه. ش، در 10 مجلد.
نهج البلاغه، امام علی علیه السلام ، صبحی صالح، نشر دار الهجره، طبع پنجم، قم.
تفصیل وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، محمد بن حسین حرّ عاملی، در 20 مجلد، احیاء التراث العربی، طبع پنجم، بیروت، 1403 ه.
انوار التنزیل و اسرار التاویل، ناصر الدین ابو سعید عبد اللّه بن عمر بن محمد بیضاوی، دار الکتب العلمیه، طبع اول، بیروت، در 2 مجلد.
پرتوی از قرآن، سید محمود طالقانی، افست از سهامی عام، طبع؟، 1400 ه، تهران، در 4 مجلد.
الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، طنطاوی جوهری، المکتبه الاسلامیه، طبع دوم، مصر، در 13 مجلد.
تفسیر درّ المنثور فی تفسیر الماثور، عبد الرحمن جلال الدین سیوطی، دار الفکر، طبع دوم، 1409 ه، در 8 مجلد، بیروت.
تفسیر صافی (روایی)، محمد محسن فیض کاشانی، دار المرتضی، طبع اول، در 5 مجلد، بیروت.
تفسیر القرآن و هو الهدی و الفرقان، سر سید احمد خان هندی، ترجمه: سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، طبع دوم، تهران، چاپ آفتاب، در سه مجلد تا سوره مائده.
فی ظلال القرآن، سید قطب، احیاء التراث العربی، طبع پنجم، بیروت، 1386 ه، در 8 مجلد.
تفسیر القرآن الکریم، محی الدین ابن عربی، انتشارات ناصر خسرو، طبع دوم، تهران، در دو مجلد.
تفسیر القرآن الکریم، جزء 30، شیخ محمد عبده، نشر ادب الحوزه، طبع سوم، قم، در یک مجلد.
تفسیر القرآن العظیم، ابو الفداء اسماعیل بن کثیر الدمشقی، دار الحدیث، قاهره 1408 ه، در 4 مجلد.
تفسیر کبیر، امام فخر رازی، انتشارات چاپخانه مدرسه امام امیر المؤمنین علیه السلام قم، طبع سوم، در 16 مجلد.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ابو علی الفضل بن حسن طبرسی، دار احیاء التراث العربی، طبع؟، 1379 ق، بیروت، در 5 مجلد.
تفسیر المنار، محمد رشید رضا، دار المعرفه، بیروت، در 12 مجلد.
تفسیر المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسین طباطبائی، موسسه اعلمی، بیروت، طبع دوم، 1390 ه.
تفسیر نمونه، جمعی از فضلاء، زیر نظر استاد مکارم شیرازی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، در 27 مجلد، طبع؟، 1366 ه. ش.
تفسیر نوین، محمد تقی شریعتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، طبع؟، در یک مجلد.
اساس البلاغه، محمود بن عمر الزمخشری، دار المعرفه، بیروت، طبع؟، 1399 ه، در یک مجلد.
اقرب الموارد فی فصح العربیه و الشوارد، سعید الخوری الشرتونی، کتابخانه آیة اللّه نجفی (ره)، 1403 ه، در سه مجلد، طبع؟، قم.
املاء ما منّ به الرحمن من وجوه الاعراب و القراءات فی جمیع القرآن، ابو البقاء عبد اللّه بن حسین بن عبد اللّه عکبری، دار الکتاب العلمیه، طبع؟، بیروت، یک مجلد.
الایضاح فی علوم البلاغه، جلال الدین محمد بن عبد الرحمن معروف به خطیب قزوینی، طبع افست مکتبة المثنی ببغداد، در دو مجلد.
البیان فی غریب اعراب القرآن، ابو البرکات بن انباری، انتشارات هجرت، طبع؟، قم، 1403 ه، در دو مجلد.
التحقیق فی کلمات القرآن، حسن مصطفوی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، طبع؟، تهران، 1360 ش، در 8 مجلد (ناقص).
جواهر البلاغه فی المعانی و البیان و البدیع، سید احمد هاشمی، نشر احیاء التراث العربی، طبع؟.
تاج اللغه و صحاح العربیه، اسماعیل بن حماد جوهری، دار العلم للملایین، طبع چهارم، 1407 ه، بیروت، در 7 مجلد.
مجمع البحرین، فخر الدین طریحی، المکتبه المرتضویه لاحیاء آثار الجعفریه، طبع؟، تهران، در 6 مجلد.
فرهنگ جامع، احمد سیاح، نشر کتابفروشی اسلام، طبع؟، تهران، در دو مجلد.
فرهنگ فارسی عمید، حسن عمید، انتشارات امیر کبیر، طبع 15، 1360 ش.
مختار الصحاح، محمد بن ابی بکر عبد القادر الرازی، دار القلم، طبع؟، بیروت.
المصباح المنیر فی غریب شرح الکبیر، احمد بن محمد بن علی المقری الفیومی، افست از چاپ مصر، 1347 ه، طبع؟.
مفردات، راغب اصفهانی، المکتبة المرتضویه، طهران.
غریب القرآن (نزهة القلوب فی غریب القرآن)، امام ابو بکر سجستانی، دار الکتب العلمیه، بیروت، طبع؟.
الاتقان فی علوم القرآن، جلال الدین عبد الرحمن بن ابی بکر سیوطی، دار إحیاء العلوم، بیروت، طبع اول، 1407 ه.
البرهان فی علوم القرآن، محمد بن عبد الله الزرکشی، دار الفکر، بیروت، 1408 ه.
التبیان فی آداب حملة القرآن، ابو زکریا یحیی بن شرف النوری، دار الثائر الاسلامیه، 1410 ه.
التبیان فی علوم القرآن، محمد علی صابونی، عالم الکتب، بیروت، 1405 ه.
تفسیر و تفاسیر جدید، بهاء الدین خرمشاهی، سازمان انتشارات کیهان، 1364 ه. ش، طبع اول، تهران.
التفسیر و المفسرون، محمد حسین الذهبی، دار الکتب الحدیثه، 1396 ه. ش، بیروت، طبع؟.
تطهیر با جاری قرآن، علی صفایی، دار الهجره، طبع اول، 1400 ه. ق.
تلاوة القرآن المجید، عبد الله سراج الدین، دار الکتاب العربی، بیروت، طبع؟.
التمهید فی علوم القرآن، محمد هادی معرفت، موسسه اسماعیلیان، طبع دوم، 1406 ه، در سه مجلد.
تناسق الدرر فی تناسب السور، جلال الدین سیوطی، تحقیق عبد اللّه محمد الدرویشی، عالم التراث، دمشق، 1404 ه.
پایه اساسی شناخت قرآن، عبد الفتاح طباره، مترجم: محمد رسول دریایی، انتشارات رسالت قلم، طهران، 1361 ش.
پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، سید محمد باقر حجتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، زمستان 1360 ش.
حلیة القرآن، سید محسن موسوی، نشر سازمان تبلیغات اسلامی، طبع هفتم، تهران، 1369 ه. ش.
حول القرآن الحکیم، سید محمد حسین شیرازی، دار العلوم، بیروت، 1410، طبع؟.
خصائص القرآن الکریم، فهد بن سلیمان الرومی، نشر 1409 ه. ق، طبع؟.
روش برداشت از قرآن، علی صفایی، انتشارات هجرت، قم، 1398 ه. ق.
روش علمی در ترجمه و تفسیر، حسن مصطفوی، دار القرآن الکریم، طبع اول، قم 1409.
سه مقاله در تاریخ تفسیر، سید محمد باقر حجتی، بنیاد قرآن، تهران، 1360.
علم قرائت، امید الله کاشانی، انتشارات ناس، 1363 ه ش، طبع اول، تهران.
علوم قرآن، رجبعلی مظلومی، نشر کوکب، 1360 ه. ش، طبع اول، تهران.
علوم القرآن، سید محمد باقر حکیم، مطبعة الاتحاد، تهران، 1403 ه. ق.
فضائل القرآن، عماد الدین اسماعیل بن کثیر، دار المعرفه، بیروت، 1407 ه. ق.
فضائل القرآن الکریم، احمد بن علی بن حجر العسقلانی، دار مکتبة الهلال، بیروت، 1407 ه. ق.
فی رحاب القرآن الکریم، محمد سالم مسلم، بیروت، دار الجیل، 1409 ه. ق.
قانون تفسیر، سید علی کمالی دزفولی، کتابخانه صدر، ناشر طهران، 1396 ه.
قرآن در اسلام، محمد حسین طباطبائی، قم انتشارات هجرت، 1360 طبع اول.
قرآن شناسی، الیاس کلانتری، انتشارات اوج، تهران، طبع دوم، 1361.
قرآن را چگونه بخوانیم، محمد ارغوان، مترجم: حامد فولادوند، مؤسسه مطبوعاتی عطائی 1362.
کیف نفهم القرآن، محمد رضا الحسینی، موسسة الوفاء، بیروت، 1400 ه. ق.
اللئالی الحسان فی علوم القرآن، موسی شاهین لاشین، مطبعة دار التألیف، مصر، 1388 ه. ق
لغة القرآن الکریم، عبد الجلیل عبد الرحیم.
مبانی و روشهای تفسیری، عمید زنجانی، سازمان انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، طبع دوم، 1368 ه.
مدخل التفسیر، محمد فاضل لنکرانی، مطبعة الحیدری، طهران، 1398 ه. ق.
المذاهب الاسلامیه فی تفسیر القرآن، اجیتس جولد تسهیر، مترجم: علی حسن عبد القادر، طبع مصر، قاهره 1363 ه. ق، 1944 م، طبع اول.
مذاهب التفسیر الاسلامی، جولد تسهیر، مترجم: عبد الحلیم النجار، مکتبة الخانجی، 1374 ه، طبع اول.
مناهج فی التفسیر، مصطفی الصاوی الجوینی، اسکندریه، منشأة المعارف، طبع اول.
مناهج المفسرین، عبد الحلیم محمود، دار الکتاب اللبنانی، بیروت، 1978 م.
مباحث فی علوم القرآن، صبحی صالح، دار العلم للملایین، بیروت، 1990 م.
مباحث فی علوم القرآن، مناع القطان، موسسة الرساله، بیروت، 1401 ه. ق.
مع القرآن الکریم، شعبان محمد اسماعیل، دار الاتحاد العربی، بیروت.
مناهل العرفان فی علوم القرآن، زرقانی عبد العظیم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، طبع در دو مجلد.
المعجزة الکبری، محمد ابو زهره، دار الفکر العربی، بیروت، طبع؟.
المدخل الی القرآن الکریم، محمد عبد اللّه دراز، دار القرآن، 1391 ه. ق، کویت.
النبأ العظیم، محمد عبد الله دراز، کویت، دار القلم، 1920 ه. ق.
اصول الفقه للمظفر، شیخ محمد مظفر، افست از طبع نجف، 1386 ه، در دو مجلد، طبع دوم، انتشارات قلم.
تحریر الوسیله، امام خمینی (س)، موسسه نشر اسلامی جامعه مدرسین، در دو مجلد، 15 خرداد 1363.
جامع الرواة وازاحة الاشتباهات عن الطرق و الاسناد، محمد بن علی اردبیلی الغروی الحائری، دار الاضواء، 1403 ه، در دو مجلد.
جامع المدارک فی شرح مختصر النافع، سید احمد خوانساری، مکتبة الصدوق، طبع اول، 1383 ه. ق، در 7 مجلد.
جواهر الکلام، شیخ محمد حسن نجفی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1981 م، در 43 مجلد، طبع هفتم.
الحدائق الناضرة، شیخ یوسف بحرانی، دار الاضواء، 1405 ه. ق، مجلد، طبع هفتم، در 25 مجلد، طبع دوم، بیروت.
حقائق الاصول، سید محسن حکیم، مؤسسه آل البیت قم، در دو مجلد.
دروس فی علم الاصول، سید محمد باقر صدر، دار المنتظر، بیروت، 1405 ه، طبع اول، در دو مجلد.
شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، جعفر بن حسن محقق حلی، نجف، مطبعة الاداب، 1383 ه. ق، در دو مجلد.
کفایة الاصول، محمد کاظم آخوند خراسانی، علمیه اسلامیه، طبع اول، 1363، در دو مجلد.
مستمسک العروه، سید محسن حکیم، مکتبة آیة اللّه العظمی نجفی «قد»، افست از طبع نجف، 1406 ه. ق، در 14 مجلد.
مفتاح الکرامه، سید جواد حسینی عاملی، مؤسسه آل البیت قم، در 10 مجلد، قطع رحلی.
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، انتشارات امام مهدی، قم، طبع اول، تهران، 1404 ه. ق.
احیاء علوم الدین، ابو حامد محمد بن محمد غزالی، مکتبة عبد الوکیل الدروبی، دمشق، عالم الکتب، در 4 مجلد.
آشنایی با علوم اسلامی، مرتضی مطهری، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، افست سهامی عام، در 3 مجلد.
آشنایی با قرآن، مرتضی مطهری، انتشارات صدار، تهران، طبع چهارم، 1386.
تورات، چاپ از انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل 1987 م.
جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، محمد تقی مصباح یزدی، چاپ از سازمان تبلیغات اسلامی، طبع اول، 1286 ه. ش.
خدا و انسان در قرآن، توشی هیکو ایزوتسو، مترجم: احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، طبع دوم، 1368.
دروس فلسفه اخلاق، محمد تقی مصباح یزدی، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1367، تهران.
عایشه در اسلام، سید مرتضی عسکری، دفتر نشر کوکب، 1367، طبع سوم، تهران، در یک مجلد.
عبد الله بن سبأ، سید مرتضی عسکری، مجمع علمی اسلامی، چاپ سوم، 1365، در یک مجلد.
عوامل تحریف، سید مرتضی عسکری، مجمع علمی اسلامی، چاپ سوم، 1365.
فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.
فلسفه تاریخ، مرتضی مطهری، نشر از مطبعه علامه طباطبائی، طبع اول، 1369.
فلسفه تاریخ، عبد الکریم سروش، انتشارات حکمت، چاپ اول، 1357.
نقش ائمه علیهم السلام در احیاء دین، سید مرتضی عسکری، نشر از بنیاد بعثت، 1363.
وحی و رهبری، جوادی آملی، نشر از مطبعه علامه طباطبائی، 1409 ه. ق.
وحی و نبوت، مرتضی مطهری، دفتر نشر اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین.
یکصد و پنجاه صحابی، سید مرتضی عسکری، نشر کوکب، طبع اول، تهران، 1361 ه. ش، در 4 مجلد.
المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، کاظم محمدی، محمد دشتی، موسسة النشر الاسلامی، قم، طبع اول، 1406 ق.
المعجم المفهرس لالفاظ الاصول من الکافی، علیرضا برازش، منظمة الاعلام الاسلامی، طهران، 1408 ه. ق.