ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضی، احمد، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پدیدآور : سرود معرفت/مولف احمد قاضی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس صاحبالزمان(جمکران)، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۱۵ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ریال 978-964-973-212-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۱۷۱ /الف۶۲۵ س۳۷۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۳۵۷۴۸
پیش گفتار
سپاس خدای را که به من آن توان را اعطا فرمود که مبادرت به تنظیم و چاپ مجموعه غزلیاتی بنمایم که به دور از حدیث نفس است؛ خواننده گرامی و ارجمند اشعاری که تقدیم حضورتان میشود حاصل دگرگونی حالات روحی حقیر است که ناخواسته بر زبانم جاری شده و بر صفحه کاغذ نقش شده است هر چند امکان اشتباه است که امید اغماض از خوانندگان ارجمند دارم. غزلیات در شش جلد با اسامی: 1 - عطش گمشده 2 - جرعه آخر 3 - سروِ روان 4 - عهد جانان 5 - نشان سحر 6 - سرودِ معرفت میباشد که کلاً ذکر و حمد بر درگاه حضرت دوست و خاصان بارگاه کبریایی ذات اقدس الهی میباشد.
نه بخود میروم به گفتن شعر
دیگری میبرد بفرمانم
در خاتمه از کلیه کسانی که در این امر مرا یاری کردهاند خالصانه تشکر مینمایم و پاداش آنها را از درگاه خداوند خواستارم.
کرمانشاه - بهار 1388 شمسی
احمد قاضی
ما را به خیالی نفریبی دلِ شیدا
دردا که غریبیم و غریبی دلِ شیدا
با درد کشان راهِ دو صد درد بریدیم
بر دوش کشیدیم شکیبی دلِ شیدا
با آهِ دل منتظران نکته گرفتیم
این قسمت ما بود و نصیبی دلِ شیدا
از باور ما بود که بر خویش نهادیم
در راهِ خدا چتر نقیبی دلِ شیدا
آنجا که تو بودی رهِ بیهوده عیان بود
با مدعی و مکرِ رقیبی دلِ شیدا
خوننامه نوشتند هم اینجا و هم آنجا
یاران محبّت ز حبیبی دلِ شیدا
بر جان عجبی نیست که بر خویش نیاسود
در صورت جانها تو عجیبی دلِ شیدا
بستند بصد راهِ گمان خاطر ما را
در شعله دنیای مهیبی دلِ شیدا
وهم است که در موج خیال است به احمد
با دست فریبم نفریبی دلِ شیدا
دل به غم عادت ندارد قسمت او غم چرا
پیک شادیها کجا شد این همه ماتم چرا
در شرار زندگی ما را نهادن تا به کی
خسته جان سوداگری در مایه درهم چرا
بیستونم نالههای بیکسی آورده است
شهد شیرین در ازای دیده پر نم چرا
راز داری پیش نامحرم بجانها بسته است
سرِّ ما را فاش کردن از لب محرم چرا
در هیاهوی زبان آلودگیها خفته است
ناله بیهمدمی در بانگِ زیر و بم چرا
دل به دریاها زدن شد ره گشای ماجرا
از کران تا بیکران در موج بیش و کم چرا
همرهان را همدمی اندر دیار غربت است
در غریبی قصه درد است بیهمدم چرا
خم بابرو ناورد فرزانه در روز مصاف
قامت آزادگی از درد آخر خم چرا
حلّههای شاهدان چون لالهها خونین شده
شعر احمد در خروش زندگی پر غم چرا
من فرو ریزم بنای ظلم را
سر بکوبم مارهای ظلم را
چون شکوه صبح را بگزیدهام
لب فرو بندم صدای ظلم را
جان ز عمق قرنها بگذشته است
دیده او جور و جفای ظلم را
بر ستون مسلخ فرعونیان
سر فرو افتاده پای ظلم را
من نهال از خون دل پروردهام
شعله اندازم نمای ظلم را
ای شب یلدا به پایان میرسی
تا بگیرد صبح جای ظلم را
مژدههای وصل جانان میرسد
آنکه میکوبد سرای ظلم را
بگذرد این های و هوی و نالهها
بشکند رسم خطای ظلم را
خون بها خواهند احمد جان بکف
میدهد این خون بهای ظلم را
بدست عشق گشودم روایت دل را
بدین قرار نهادم نهایت دل را
در این دیار به عقل و جنون جدالی هست
بشوق آمده بردم حکایت دل را
بیا که جور و جفا در شراره بالا رفت
بیا و بر غم ما نه عنایت دل را
صبا ز بوی توست که جان را به وجد میآرد
به جان تشنه ما بر سقایت دل را
بهار معرفت از ماورای خورشید است
ز نور توست بجانها کفایت دل را
اگر به خلوت دلها توجّه نظر است
زبان بسته بگوید شکایت دل را
بهار زندگی ما طراوتش با توست
نه دست حقد نماید سعایت دل را
بشرط عشق گشودم روایت معنی
که بیخیال نمایم سرایت دل را
من از شراره دلها به خویش ره رفتم
بهانهها همه احمد روایت دل را
بدست باد سپردم غرامت دل را
که در شتاب نهم عمرهای باطل را
غرورِ آمده را صادقانه آتش زن
بجان کشیم سلامت ز کشت حاصل را
نوا ز قافله سیر چشمه ساران است
به هر کنار زند نکتههای غلغل را
تو بیخیال نشین تا زمانه برگیرد
ز بند شرط گدازند جانِ غافل را
عجب نبود که مجنون بدشت رو کرد
که در جنون بگدازند بس سلاسل را
چو آسمان نکشم بار منّت دونان
اگرچه موج نهد سر بپای ساحل را
به سیر حادثهها کاروان دل بگذار
بشوق جان بطلب از زمانه عاقل را
گذر ز کوی خرابات مشکل است امّا
به عافیت گذران راه و رسم مشکل را
قبول اهل دل است این نشانهها احمد
که بینشانه کجا میبرند ناقل را
با شک دیده میشویم سرِ پر درد یاران را
که ما را خستهتر دارد زمان بسته پیمان را
مرا گر در سرای آخرت خونین جگر آرند
چه سازم خوشه چینی را به باغ زرد رویان را
غرورم را شتابی از سرِ یاران نمیگیرد
چو دست مرحمت روزی بکف آرد گلستان را
خروش بحر جانان را بجان خویش میبینم
بهر موجش هزاران نکته میگوید پشیمان را
بفریادی که اندر سینه سردِ زبان مانده است
نهانی میکشم آهی خروش جانِ سوزان را
گذشتن از رهِ بی بازگشت آخرین منزل
جدایی را ره آورد است سامان را و پایان را
غمم را در غروب سایه گسترهای دلها بین
که دامان افق خونین نماید هر بیابان را
شکایتهای دل گفتم بدردم آشنا گشتی
شهاب از آرزوی دل دمی بگزیده چشمان را
چو احمد را صدایی بیخروش مویهها ناید
بگوش دل شنیدم من ندای کوی جانان را
دیدم آن سروهای خم شده را
دیدم آن چشمهای نَم شده را
دیدم آهنگِ کوچ مرغک عشق
دیدم آن کشته ستم شده را
شوقها در لقای حضرت دوست
دیدم آن رایت علم شده را
ناروا بود ظلمها شب و روز
دیدم آن دست و پا بهم شده را
بیفنا میرود سپیده مهر
حاصلِ عشق در کرم شده را
چه کنم روز در وداع غمین
همچو شب فصلِ صبحدم شده را
دیدم آن گرگ را که زد بر مه
تا ببینم زمان غم شده را
در نگاهِ بحسرت دلِ ما
دیدم آن شاخه قلم شده را
شوق احمد بشرط دل بنهد
در حدیثی ز سرو خم شده را
سرآمد دور مجنونها دریغا
کجا جویم دل شیدا دریغا
غم از جانم گذشت و دردِ دل را
نگفتم با کسی امّا دریغا
سرودِ غم بلبهای زمان است
نشسته غم به سر تا پا دریغا
محالِ زندگی ممکن نگردد
درین دنیا درین دنیا دریغا
سکندر وار در ظلمات گم شد
جوانیها جوانیها دریغا
نبردم سود و در سودای دلها
وفا کی کرد او با ما دریغا
وفا داران وفاداری نمایند
نباشد مهلتِ فردا دریغا
کدامین حسرتم را باز گویم
به عمر رفته در سودا دریغا
سزد احمد کلامی هم باشکی
سراب دیده را دردا دریغا
بشتابید و بروبید همه خار و خسِ آمده در جان شما
نگذارید که ابلیس به تزویر شود یکسره مهمان شما
نشناسید بدل جز سخن حقّ که بدان دین خدا راهبر است
چو در این کار همه مصلحت از جان شده آکنده ایمان شما
سرِ ما بر در این خانه بحق هست و نترسیم بسودای عبث
که چنین است و چنین بود اگر رسم فدا کردن جان زانِ شما
اگرم نکته تدبیر بجانم بزند رمز جهان میطلبم
باشارت که در آییم ز پندار بسویی که رهد جان شما
لب ما دوخته شد از سخنِ عاطل شیطانی وسواسی دل
همه جا میشنوم من سخن ساده که گویید ز برهان شما
برهانید خود از جلوه دنیا که نپاید بکسی جز هوسی
مگر آنروز که آسوده نماید غم جان از همه پیمان شما
دلِ احمد اگرش هست هوایی که کند چاره این کار بدو
بوی دلدار بجانش، غمِ غمخوار دلش، شوقِ سخندانِ شما
سوختم بیآتش و بیدود در این ماجرا
دل به خون آغشته شد زین ماجراها بیصدا
ره بکوی شاهدان و پاک جانان میبرم
در نهایتهای غمها روزهای بیصفا
همنشین خار این صحرای بیآبم یقین
میکشد ما را بسویی سوی مردان خدا
با دلی خونین و چشمی اشکبار و منتظر
میروم تا سر نهم بر خاک کوی باوفا
باوری در جانِ ما باشد که در هر صبح و شام
خرّمی آرد بدان معنی ز بوی کربلا
سر نهادم بیهوا بر شعلههای عشق ها
بر زبانم نکتهها رفته است در خوف و رجا
بنگر این شیدایی دلهای تنگِ در زمان
توشه بر دارید از این اشکهای بر مَلا
مدّعی در خلوتِ پاکان رهی هرگز نبرد
سوختنها بود و غوغایی چنین بر جانِ ما
من نگویم جز به احمد راز این هنگامه را
آشناییهای ما در جلوههای آشنا
من نشان از یار میجویم دلا یاری نما
در شکوه عشق با غوغا تو همکاری نما
هر قدم در وادی پر خار میدان امل
ای سر شوریده، شیدایی به خونباری نما
نکته دانی نیست رسم عاشقی در هر کجا
رسم مجنون است و لیلایی تو غمخواری نما
هم نفس با مرغهای کوچ گاه عشقها
ای بما همدم در این سودای، دلداری نما
مدتی بگذشت اشکم جامه را گلگون کند
دم بدم میجویم او را ای دلم زاری نما
گفتم آهنگ غم دیرین به نای دل زنم
ای نی محزون بهر گوشی شب تاری نما
سر بسر هنگامهها را یک به یک پیمودهام
چرخ گردون طالع ما را تو پرگاری نما
آن جمال بیمثال و آن گل یکتای عشق
شور و شوقم را درین هنگامه ایثاری نما
من مجال از دل بریدم تا بدان منزل رسم
ای دل خونین به احمد لحظهای یاری نما
زندگی را با همه زیباییاش کردم رها
خوشه چیدم از غم و سوداییاش کردم رها
من سرود درد را خواندم بهر آزردگی
آنگه از بیگانگی شیداییاش کردم رها
در غرورِ عافیت جویی به بند افتادهام
در خمِ مویی بدین رعناییاش کردم رها
صبح را از پیکر عالم فروزان دیدهام
حسرتا در اوجِ آن بیناییاش کردم رها
صد گل سرخ از کف سودای ما پژمردهاند
در رهِ بیآشنا من ماییاش کردم رها
همنشین درد بودم سالهای بیحساب
اینک آسودم ز دل هم پاییاش کردم رها
جان که بیمایه است در دیدار یار دلنشین
دادم و دیدم کنون غوغاییاش کردم رها
شب جفای خویش را بر ما زمانها حلقه زد
سر چو دادم بیامان رسواییاش کردم رها
گفتگو احمد غزل بر زندگی بود از وفا
چون سرودم از وفا غم ساییاش کردم رها
رمضان ای مه پر شور دعا در دلها
رمضان ای گل عطری ز خدا در دلها
آمدی جان بفدای تو و غوغای تو باد
آمدی بارِ دگر شوق وفا در دلها
تو رهِ زاده آدم به بهشتی همه وقت
سوی تو دلشدگانند و صفا در دلها
به دعای سحری لب چو گشودم گفتم
سایه حضرت حقّ با تو بما در دلها
سرِّ قرآن به دل روز و شبت شد پنهان
وحی آیات ز پیدا و روا در دلها
رمضان پیکر اسلام بدرد و رنج است
از شیاطین جهان موج جفا در دلها
رمضان با تو بفرجام عدالت برسد
شوق آسودگی از سوی سما در دلها
آن سوار مدد غایت اسلام عزیز
میرسد با گل خونینه نما در دلها
کفر آخر به فنا روی نماید همه جا
شهد توحید بلب بانگ رسا در دلها
رمضان گفته تاریخ بهر جا اینست
حجت حقّ رسد از اوج رجا در دلها
روزه داریم بامید ضیافت ز ودود
دست احمد همه شب سوی دعا در دلها
به خواب، دیده نرفت از فغان و زاریها
دلا بسوز بدین فصلِ بیقراریها
نه عاقل است کسی کاین وفا ز کف داده است
که بینشانه درآمد به سوی خواریها
غرامت است جهان گر بدست خویش نهیم
ستاره باری چشمان بدل شماریها
تو ای زبان بکدامین سخن نهان تو کنی
بروز حادثهها رمزِ سر بداریها
هزار نکته سرودیم و دل به حاشا زد
چو تک سوارِ خیال آمد و سواریها
بیا و خلوتِ دلهای بیتکلّف بین
تو در کمال، بایثارِ ره سپاریها
به رنگ خویش مناز ای گلِ بهاری ما
که داغِ لاله فزون آمد از بهاریها
بدرد و شرم من این راهِ رفته برگردم
چو نقش سرخ زند بر دلم نگاریها
خزان نرفت، باحمد بهار باز آمد
که چشمه سار ز دل چون شدم به زاریها
نرگس چشم تو از سوختنم در خواب است
چشم بیخواب چه؟ نظّاره گر مهتاب است
هرچه دیدیم بدان خام دلی خندیدیم
در خیالی که گلِ روی ترا اذناب است
آتش عشق چنان شعله زد امروز که دل
در فغان آمد و از سوختنش بیتاب است
هر که در نافله صبح الست پیمان بست
تا ابد مست از آن جامِ شراب ناب است
گریه بر سوختنم نیست دوا امّا دل
در تسلای غمش چاره رخِ در آب است
لاله بیداغ ندیدیم که در شعله عشق
داغها هست که زان دلشده را آداب است
گرمی جان و دل امروز پشیمانی ماست
ورنه این اشک دمادم همه جا عناب است
جان احمد خبر مهر ترا میطلبد
در دلِ شب ز دعا دیده او بیخواب است
در راه دوست لطف خدایم کفایت است
در کار خویش رمزِ دعایم کفایت است
پیمانه ریزِ باده عشقیم همچنان
در مستیم سرود وفایم کفایت است
دستم بگیر و در رهِ شیداییم ببر
از بوی دوست باد صبایم کفایت است
از دل بشوقِ خاطرهها چنگ میزنیم
چندان که بند عشق بپایم کفایت است
ما را گر از خطای هراسان نمود دل
بارانِ رحمتی ز سمایم کفایت است
در گوش جان چو نغمه نای شکسته است
این نالهها به نغمه نایم کفایت است
بال و پری که وقف هوای دگر شود
بشکسته باد، کُنج سرایم کفایت است
با لالهها ز غصه دور زمان مگو
در اشک سرخ زمزمههایم کفایت است
احمد ز شرم خویش ندایی دگر زند
از دست دوست مُهر ولایم کفایت است
ز گیر و دار جهان خاطرات ما تلخ است
که در نهایت این قصّه هر نوا تلخ است
گلی که در غم پاییز دیده گریان کرد
به هر چمن که رود فارغ از صفا تلخ است
بدین خیال نگیریم جز ترانه غم
که بیشکوهِ بهاران ترانهها تلخ است
بیا که خاطر ما جز به سوی دل نرود
بیا که شعله هجران به هر کجا تلخ است
تو ای غرور بجانم به راهِ کج نروی
که بیغرور به پرواز در سما تلخ است
به دست معرفت خویش نکته بر گیریم
نه این حدیث به سر منزل وفا تلخ است
دگر ز ما تو مرنج ای سپیده امید
که ره بدیده ما از وفا جدا تلخ است
نهال اُنس چو در جان عاشقان بنشست
زمین به غیرِ جمالش به هر لقا تلخ است
سرودِ بر لب خندانِ رهروان این است
که این غزل ز تو احمد بکام ما تلخ است
هر گوشه عالم همه جا نام تو با ماست
عشق است و گرامی گهری شعله پیداست
مردان خدا بیتو نگیرند قراری
آرامش جان تو اگر در دل غوغاست
سروی که به بستان جهان سبز نشان است
در قالب مهری است که از جلوه هویداست
مرزی نشناسند دل و دیده عشاق
راهی نسپارند مگر نقش تو آنجاست
بیدار دلی در خم سودای تو باشد
سر تا سر این دشت که آلاله نمایاست
گفتیم سخن تا بگشاییم زبان را
هرجا و بهر کوی زبانها ز تو گویاست
ماییم و به پروانگی خویش بسوزیم
بر گرد چراغی که نهانخانه دلهاست
هرگز نه بتکرار بدلها ننشینند
تا جان سخن هست بآفاق فریباست
روزی دگر آمد که بتقدیر نهم سر
در هر نظری نکته زنی هست و بایماست
گر خاطره گوییم ز شیرین سخن عشق
بر تارک این کوه زمان یکسره آواست
احمد بشتاب آمده رخسار تو بیند
شوری است که در غلغله دهر سراپاست
زمستان خیالم سردِ سرد است
بجانم بیمحابا دردِ درد است
سرودِ زندگی غمگینِ غمگین
نمیداند دلم این غم چه کرد است
بشوقی صد ترانه بر لبم بود
ولی اکنون غرورم آب سرد است
نگفتم با کسی دردِ دلم را
شتاب غم چو باد فصل بَرد است
دگر خوابم به چشمانم نیاید
که جانم در بلندای نبرد است
بگویم یا نگویم ده جوابی
چو راهم در مقابل پر ز گرد است
به احمد مهلت دیگر عطا کن
که خود را در دلِ طوفان سپرد است
دردم همه اینست فرومایه عیان است
فریاد به هر قافله در سینه نهان است
در حلقه خوبان بفکن رخت که آنجا
از جان بفروشند متاعی که گران است
در راهِ دگر گام منه بیخبر از خویش
آن راه در این مرحله با وهم و گمان است
سودی که نبردیم به آسودگی از دهر
امروز زمانی است که آسوده زیان است
در عمق دلِ ماست نهالی که برویش
سر سبزی جان آورد و شوق بیان است
برخیز که برخاستن از دایره چرخ
چون صاعقه روشنگر معنای زمان است
آوای رحیل ابدی میرسد اینجا
بردار تو زادی که برازنده آن است
آزردگی از خویش جدا کن که ببینی
هر نکته این کار فروبسته بجان است
احمد دلِ شوریده فغان زد که بدانند
راهی که نهان بود کنون بر تو عیان است
بر شاخه دل غم بنشسته است و فغان است
بس درد از این شعله غم بر دل و جان است
اشک است که بر گونه ایام نشسته است
صد شاخه گل در عقب اشک روان است
هر کس به تمنّای دل خویش سخن گفت
بر دیده خونبار جهانی به عیان است
این غلغله بر تارک تاریخ نشسته است
هنگامه کند دل که سراپای بیان است
بر گوش فلک سر زده آوای ز ماتم
هر جا که روی کرب و بلا ورد زبان است
خوننامه در این دشت نوشتند ملایک
بر صفحه ایام که بیشک و گمان است
خطی که بر این مکتب خونین بنگارند
سرمایه آزادگی خلق جهان است
بس سرو در افتاد که خوننامه بکف بود
بس ماه که در اوج فلک در نوسان است
لب تشنه چو شد بارقه عشق خدایی
سیراب کند تشنه که تقدیر بدان است
ایدل که فراموشی ایام نه شرط است
در دشت وفا بس گهر از عشق نهان است
احمد چه دهی داد سخن در دلِ معنی
این یَم همه جا فاقد از مرز و کران است
رازها بر لب ما میوهای از کامِ دل است
لب گشایم به سخن این سخن اعلام دل است
روزها از پی هم داد سخن داده دلم
شهدِ هر گفته که دیدیم ز پیغام دل است
همره باد صبا در نفس صبح و سحر
خوشه چیدیم از این نکته که انعام دل است
خاطر خویش بدین باور و گویا گفتیم
ره بفرجام رساندیم چو فرجام دل است
پیک شادی است که هر دم رسد از جانب دل
این همه غلغله غوغای دل از بام دل است
گفتگوها همه از یار بدل فریاد است
نکتهای هست که بر نقش دل و نام دل است
نه بخود میروم این ره که به همراهی جان
یار با ماست که در شعشعه آرام دل است
آتشی در دل ما شعله زند از همه سو
که خروشان به نظر آمده انجام دل است
سوی احمد نظری کن که دل آسوده شود
که پناهنده این کوی ز آلام دل است
این سخندانی و آزادگی آهنگ دل است
نکتهها هست که در شعله فرهنگ دل است
هرچه دل گفت زبان نیز همان شیوه گرفت
حرف آخر همه جا جلوهای از رنگ دل است
قله معرفت دل ز کلام شرف است
آنچه بر عاطفه هرگز نخورد سنگ دل است
شمع غمخواری دل روشنیِ تیره شب است
رسم دلداری دل چهره بیزنگ دل است
دل آشفته که در سایهای از خوف و رجاست
هر زمان بگذردش حوصله تنگ دل است
دلِ پر کینه ناحقّ ره ابلیس رود
که سرآسیمه بسوداگری و جنگ دل است
چنگ در عروة الوثقی بزن ای مرد خرد
چو در این رشته سعادت همه در چنگ دل است
هر چه دیدیم بجز شیوه مردان خدا
ره شیطان رود و ماحصلش ننگ دل است
شعر احمد، سخنِ عشق و زبانِ دلِ ماست
تا سخن از دل پر سوز و ز آهنگ دل است
مرز بندیها چو کاری باطل است
آنچه میسوزد درین سودا دل است
مرز بندی بین هر خرد و کلان
خشت اوّل ریشه هر مشکل است
گر کسی گوید که پیر است ناتوان
نکته دانی نیست اینجا مُهمل است
یا جوان را در نهایت بال و پر
باز گردانیم ما بیحاصل است
پند گویان را بگو در هر روال
جمع گویی مردمان را کامل است
این جوان آن پیر آن دیگر سنین
راست گفتاری به معنا شامل است
این جهان را در خمِ مویی به بین
در نوای حقّ که جانت مایل است
در خطابت امّت بیدار گو
نزد احمد این سخن از عاقل است
باز هم در آسمان بوی غم است
باز هم فریادها سوی غم است
باز هم از ابرهای دیدهها
اشکهایی بر سر و روی غم است
تارهای دل سرودِ غم زند
موجهای غم به زانوی غم است
قلههای قامت آزادگی
وزنههایش در ترازوی غم است
باز هم از نالههای چشمه سار
آبها خونابه در جوی غم است
بگذرد بیهای و هوی گریهها
گرچه دلها در هیاهوی غم است
کوچهها در پیچ و خمها ماندهاند
هرچه اینجا هست در کوی غم است
بس گل پرپر بروی دست ما
خاک هم در ناله از خوی غم است
غم نه احمد آسمان را تیره کرد
سالها، در جان ما بوی غم است
به کاروان حقایق دل شکسته ماست
در آن دیار که بر جان غرور خسته ماست
بدین بهانه به فریاد دل رود به شبی
که در شکوه کشد بالها چو بسته ماست
من از نگاه دلانگیز آسمان به نهم
چو عهد بسته نپاید که آن گسسته ماست
چو کوی عشق گذرگاه شور ما شده است
که در شرار نهد آنچه باز رسته ماست
بدل مگیر گر از ناله شب شکسته شود
به باغهای جهان تا که لاله دسته ماست
بهار میرسد و باز هم زمان به ره است
به گفت و گوی زبان آیت خجسته ماست
اگر ز اشک تو احمد ز دیده خون بچکد
علاج واقعهها از دل شکسته ماست
باز در حاشیه وادی غم این دل ماست
مشکلِ غمزدگان در غم دل مشگل ماست
باز پیغام گر حادثهها آمده است
اشک خونین چو شفق از همه کس حاصل ماست
باورم نیست که در آتش غم دل نرود
اندر آن صومعه درد که آن مایل ماست
باز در میکده شور و شرری میبینم
که گرفتار جنون در خمِ آن عاقل ماست
نقطه عقل در این دایره خود حیران است
پای فرزانه آشوب جهان در گلِ ماست
عاشقان را خبر آنست که آشفتهترند
اندر این شعله به پاییز گلِ سنبل ماست
موج سرگشته بدین بحر سرآسیمه دود
تا بسنگین دلی از خویش غمِ ساحل ماست
وای بر حالت مغمومی و مهجوری ما
وای از هیمنه دهر که خود باطل ماست
دستِ احمد همه جا دامن یاران بگرفت
تا غمینتر نشود آنچه ز غم در دل ماست
در پسِ پرده ابهام غمی پنهان است
شعله در جان ز غم خاطره جانان است
در پسِ پرده غمهاست شررهای نهان
نه عیان است، بجان و دل ما سوزان است
قصه غصه ما چون شب تار است ولی
طی این مرحله، با یاد خدا آسان است
بیدل افتاده در این راه پشیمان نشود
گل دمد آخر ازین خاک که خارستان است
ناله در کوچ نهان است ببال بسته
چه توان کرد که دلها به غم زندان است
دل چو بشکست در آن لطف خدا جلوه زند
که بدان شعشعه شیرین سخن عرفان است
جان به ایثار در این راه قدم بنهاده است
بس خطر هست و صلابت چو بدین پیمان است
روزها رفت و بفریاد چه پاسخ دادند
نه گشودند گلِ چهره که او خندان است
حرف دل بود که گفتیم ولی پنهان رفت
گفتِ احمد گهری هست که آن غلتان است
هرگاه که در عشق دلم در هیجان است
فریاد زنان در گذر این نکته عیان است
غوغای دو عالم بخم موی نگار است
هر لحظه که آسوده نگاهی به میان است
هرگز نگشودیم ز خود درد دل اینجا
هرگز که نگفتیم که غمنامه بجان است
ما سادهترین راه به غوغا بکشانیم
شوریده دل خویش که هر دم بفغان است
برخیز دلا تا سخن از عشق بگوییم
برخیز و نگر کشور جان امن و امان است
ما ره به تکاپوی در آن کوی گذاریم
تا دل بنماید ره آن کو که نهان است
گفتیم کلامی به قرونها که بگویید
دلدار بیا جان که سراپای بیان است
مشتاقتر آمد دل ما تا که بگوید
اینجا دل عشاق بدان نام و نشان است
احمد چه کند لحظه بلحظه که سراپای
شوریده دل ماست که در اوج زمان است
فغان که موسم پاییز و برگ ریزان است
بجان خسته ما غم دوباره مهمان است
شکوهِ باغ دلانگیز در فنا آمد
که این غرامت پاییز خفته در آن است
نگفتهایم و نگوییم رازها را فاش
اگرچه سرّ زمان در دلم فراوان است
بهارِ رفته زمانی دوباره برگردد
نه هر که رفت بدان ره دو دیده گریان است
خزان ز ناله زاغانِ در شتاب آمد
خزان بخاطرهها در زمانه لرزان است
تو آبرو مَبر ای باد سردِ پاییزی
که شرطِ عقل نگهدار حسن پیمان است
غزل سروده دلم تا غم تو بر گویم
چو این شراره به تاوان جان سوزان است
بدانههای نهفته درون خاک نگر
که نسل حاضر و غایب بدان نمایان است
بهانه کرد دلم تا بهار باز آید
که چشم و خاطر احمد به سوی جانان است
شوکت آدم بآدم بودن است
شوق عالم تا به اعلم بودن است
عزّت از دیو و پری زین حشمت است
خود سلیمان نام اعظم بودن است
راز دلها را مگو هرگز چنین
دل نوازی یار محرم بودن است
پرده سیم و زری تا پرده دار
بند دینارت به درهم بودن است
آدمی در انزوا سرگشته جان
در نشان غم بماتم بودن است
دشمنی و کینه توزی سهلِ سهل
در هنر مردی با رحم بودن است
یکصدا در ره فتادن عادت است
همدلیها رمز با هم بودن است
مرد میدانِ عبادت شو بجان
لیک تقوی شرط اکرم بودن است
خاک در آدم چو احمد مایه شد
شوکت آدم بآدم بودن است
کوچه باغ از زندگیها رفته است
کوچه باغ از دفتر ما رفته است
کوچه باغ در بهاران جلوه گر
آن گلان خوب و زیبا رفته است
کوچه باغ و برگ ریزان خزان
دیدهها را این تماشا رفته است
خوش صدای عاشقان رهگذر
گوشها را آن نواها رفته است
کوچه باغی در صدای زیر و بم
گه نهان و گاه پیدا رفته است
کوچه باغ زندگی درد آشنا
آشناییها از این جا رفته است
کوچه باغی نیست در چشمان ما
شوقها از چشم شهلا رفته است
هر طرف دیوارهای سربلند
بی محابا رو به بالا رفته است
آن صدای مرغکان خوش نوا
جلوههای خوب دنیا رفته است
آن پرستوهای شورانگیز عشق
از هوای صاف صحرا رفته است
برگها و باد کو نجوایشان
گوشها را شوق نجوا رفته است
زرد روییها بعالم مانده است
سرخ روییها سراپا رفته است
جان بهر جا خسته و وامانده رفت
زندگیهای فریبا رفته است
کوچه باغ احمد دگر افسانه شد
کوچه باغِ مست و شیدا رفته است
آسوده شد دلم که به غوغا رسیده است
فریاد عاشقی که بر ما رسیده است
پیمانه ریز باده عشقیم تا ابد
جامی ز عشق او چو بلبها رسیده است
باور مکن که روی بگردانم از وفا
موج وفاست در دل و شیدا رسیده است
هر شب شرار عشق مرا همرهی کند
هرگز نگفتهام که سراپا رسیده است
کارم عبث نبود که مجنون شدم چنین
عشق است و صد هزار قضایا رسیده است
ما را ز مهر گر تو نوازی به لحظهای
شوق دل است و قصّه بدینجا رسیده است
جانا بلاکشِ غمِ هجرانم و غمین
دلداده را چه سود ز سودا رسیده است
اینک به یُمن باورِ درویشیم به بین
تا بنگری که کار به صحرا رسیده است
گفتم بدین غزل غمِ دل را رها کنم
امّا نشد که درد به امضا رسیده است
زبان بقامتِ جان سوز و ساز دل شده است
به جلوه گاه چو شمعی نیاز دل شده است
بگریه گفت دلم وصف خویشتن همه جا
بسر رسید زمانی که راز دل شده است
کنون که باده در جام ما نشسته بخون
ازین نشیب بمستی فراز دل شده است
نهفته کی شود این لالههای غمزدگان
چو دست مرحمتی چاره ساز دل شده است
تو سرو ناز بدرد دلم زبانه مزن
که هر شراره ره آوردِ ناز دل شده است
به سوی مسلخ عشقی بجسم پاره روم
بدین نشانه که عمرم دراز دل شده است
تو از بهار طراوت طلب بمحضر دوست
به آبرو بنما در، که باز دل شده است
نهال نورس باغ شباب را بنشان
بدست کوشش جان کان گداز دل شده است
بشوق دل چو به احمد جمال خود زده است
سخن به قامت پیدا نماز دل شده است
امشب سخن عشق زبان را بگرفته است
این شوق دلِ ماست جهان را بگرفته است
امشب ز دلِ تنگ کنم عقده گشایی
یک عمر دل تنگ زبان را بگرفته است
ما را بدر میکده عشق کشانید
کاین موج تمنّاست که جان را بگرفته است
در ساغرِ ما جز ز میِ مهر نریزند
آشوب زمان خرد و کلان را بگرفته است
فریاد ز دل بود که آوای چنان زد
زان تیر ملامت که کمان را بگرفته است
عمر است که در سیر زمانها بسر آید
چون شرطِ یقین راهِ گمان را بگرفته است
مستیم و رهِ خلوتِ خود را نشناسیم
شوری است بجانها که زمان را بگرفته است
سودای ترا از خطِّ تدبیر نهفتیم
دل بار دگر شوق نهان را بگرفته است
احمد به تمنّای تو شوریدهتر آید
یعنی همه جا رخصتِ آن را بگرفته است
گل ایمان بخروش آمده است
رمز قرآن بخروش آمده است
هم نشین دل و غوغای جهان
دستِ پیمان بخروش آمده است
کفر در خوف و هراس است و چنین
شاهدِ جان بخروش آمده است
موج دریا و شهاب فلکی
از شهیدان بخروش آمده است
از کجا تا به کجا ظلم دود
که سما ز آن بخروش آمده است
خیز تا رسمِ دگر ساز کنیم
سروِ بستان بخروش آمده است
سیرت آدم خاکی نه بد است
که ز ارکان بخروش آمده است
دست در دامن خوبان زدهایم
رزمِ میدان بخروش آمده است
ناله احمد چه حزین بود بما
که جهان هان بخروش آمده است
بس فکر عبث در همه جا نآمده رفته است
هشدار که بنیان جفا نآمده رفته است
حقّ در دل آفاق کند جلوه و دانیم
ناحقّ بسراپای خطا نآمده رفته است
بنگر تو به فتوای دل ملتهب خود
هرجا که شتاب است صفا نآمده رفته است
در باوری از تابش خورشید حقیقت
در پرده اوهام وفا نآمده رفته است
سرّ ازلی بود که بیجلوه توحید
هر کس که زند دل به هوی نآمده رفته است
در ساغر ایام ننوشید خطا را
زهر است که دم از بر ما نآمده رفته است
در سیرت انسانی تو زهد بکام است
در موج گنه جان دغا نآمده رفته است
گفتیم بگیریم بکردار زمان را
دیدیم که یک لحظه بپا نآمده رفته است
یک نکته بجانست که عالم به عیان است
در باطل دل درّ و بها نآمده رفته است
در میکده عشق بود مست خدایی
با شعله به جان درد، دوا نآمده رفته است
احمد سخنی گفت به آسودگی دل
تا در نگری چون ز چرا نآمده رفته است
خانه را بی محبّتی برده است
عشقها زین بهانه افسرده است
کاروان در سکوت غم آمد
شعلهها سرد و خامش و مرده است
با زمستان سرد همراه است
آنکه یک عمر خون دل خورده است
نگشایید فصل دیگر را
چون دل از درد خویش آزرده است
نکته دانی دگر مکن با ما
که سر از غم دلم برآورده است
دیدم آن لاله را که با داغ است
دیدم آن نرگسی که پژمرده است
خون دل خوردم و نظر کردم
در جهانی که چنگ بفشرده است
باز آوای عشق دل خواهد
باز دلدار دل ز ما برده است
خاطراتی گزیده احمد گفت
دل گل عشق را بپرورده است
رمزِ صفا چه شد که وفا هم نمانده است
آن عشق و شور و حال بما هم نمانده است
یاران آبرو همه رفتند و جز سکوت
دیگر کسی به خاطرهها هم نمانده است
باور کنی که بار دگر شعلهای زند
از آن شرار رشته پا هم نمانده است
دیگر زلال عشق تلؤلؤ نمیکند
دیگر بجز خزان ز هوا هم نمانده است
در بیکران که شوق دل از دیدنش بود
الوان لاجورد سما هم نمانده است
پویندگان عمر بدان علّت آورند
جز نالههای درد صدا هم نمانده است
خار وجود هست و دگر از شکوه صبح
در شوق روزگار رجا هم نمانده است
یارب به سوی مهلکهها دل نشسته است
گویی که در وجود صفا هم نمانده است
احمد، خزانههای جهان از گهر تهی است
جز ذات آن وجود بقا هم نمانده است
صد خرمن درد است نهالی که شکسته است
سوزندهتر از نار، وفایی که گسسته است
با بال و پَر بسته درین دشت رهاییم
ای وای کجا رو کند آن مرغ که بسته است
هجران چه بلایی است که سوزد دل ما را
دل زار فتاده است که بیروی تو خسته است
باز آی که در قافله آوای تو خالی است
بازآی که ایام بنام تو خجسته است
با پای طلب وادی هجران تو دیدیم
با وصل تو مشتاق دلان سوی تو دسته است
بیزمزمه عشق نجویم رهِ دل را
آسوده نشستیم که آسوده نشسته است
احمد بسراپای بمشتاقی دل رفت
هرچند که در میکده چون جام شکسته است
موج این دریا به طوفان همره است
شوقهای ما به جانان همره است
روزها را همدمی با روشنی
روشنی را مهرِ تابان همره است
دسته گلهایی ز باغ دوستی
ژاله را از چشم یاران همره است
خنده از موج سحرگاهانِ عشق
در فلق با اشک غلطان همره است
زندگی هنگامه شوق دل است
پیشتازان را نهان جان همره است
در نوازشهای موج هر نسیم
برگهای سبز لرزان همره است
با وفاداران کوی هر شهید
دستهای بسته پیمان همره است
همرهی در همرهیها زد گره
ابرها را باد و باران همره است
غمگساریهای احمد از دل است
گرچه او را خشم طوفان همره است
باز کن دفتر ایام چو خونخواهی هاست
سر بنه بر شرف عشق که آگاهی هاست
باز کن فصل دگر تا که بانجام رسد
آن حدیث کز شرر شعله گه گاهی هاست
کربلا را سخن عشق بلبها چو رود
از دلِ ماست که زین نکته به دلخواهی هاست
هر طرف شهدِ کلامی است که از خرد و کلان
در خمِ دایره مهر که افواهی هاست
راهِ ما راهِ درازِ غم دیرینه ماست
گر درین کار زمان بر سر کوتاهی هاست
باورِ ما دلِ ما گفت که آتشکده است
گرد شوقش همه جا بر سر این راهی هاست
از چه احمد سخنِ خویش بفرجام نهفت
آتش سینه برون از نفس آهی هاست
ماهِ رمضان است و بهارانِ دعا هاست
هرجا ز دلِ سوخته آهنگ و دلِ ماست
ماهِ رمضان است و ضیافتگه جانان
هر سو نظر خاطره انگیز در اینجاست
سودای دعا بر لب و جویای اجابت
در باور آسوده دلان شعله پیداست
ماهِ رمضان است و مبارک به زمانها
برنامه قرآنی آن بر همه زیباست
دیگر نه هوای دل بیهوده نمایان
دیگر نه نمایی ز هوای دل و دنیاست
آوای دلانگیز مناجاتِ سحرها
بر جان و دل سوختگان یکسره غوغاست
در تزکیه نفس شتابی است به جانها
تا بگذرد از خطّ گنه آنکه بسوداست
ماه رمضان است و قرار دل عاشق
عشق است و زبانِ دل شوریده به آواست
برخیز که از کف رود این شوکت پر شور
برخیز که در کومه دل هیمنه برپاست
احمد چه شتابان طلبد شوق دعا را
ماه رمضان است و بهارانِ دعاهاست
من آنجا نشستم که جای تو خالی است
نواها ز آوایِ نای تو خالی است
من آنجا نشستم که در قبله گاهش
زمین از غرورِ نمای تو خالی است
من آنجا نشستم که تر گشته از خون
که جز دل، بما جلوههای تو خالی است
تو در انتهای ستیغی بلندی
که در ما غرورِ همای تو خالی است
تو در خلوتِ پُر فروغی نشستی
بحسرت در اینجا صدای تو خالی است
نگفتی که دلهای ما را شکستی
نگفتی که آخر سرای تو خالی است
نگفتی که فریاد تکبیر اینجا
ز پژواک یاران ندای تو خالی است
نگفتی که تو پرچم آبرویی
درین آبروها لوای تو خالی است
نگفتی که دلجوی این عاشقانی
که اینجا و آنجا صفای تو خالی است
نگفتی که در عمق آن خون و آتش
نفس در نفسها هوای تو خالی است
تو فصل پر از خاطراتی دریغا
که در چشم احمد لقای تو خالی است
فغان که لاله این باغ هم ز ما بگریخت
هر آن که دید دلم را بدین نوا بگریخت
به هر که رو کنم از نالهام به تنگ آید
از آن زمان که ز ما بخت پا بپا بگریخت
چو نقش کوه به فرهاد گریه آغازید
قرار ابر هم از جان این سما بگریخت
بیا به خلوت دل تا که دردِ دل گوییم
بیا که بر سرِ ما شور آشنا بگریخت
پسند خاطرم از نوبهار میآید
چو رسم شوق ز غوغای مبتلا بگریخت
به آبرو بسپاریم جانِ خود را ما
بدان نشان که نشانهای نابجا بگریخت
به تیشههای خیالم چو نقشها زدهام
که هر غرور بدین حال و این هوا بگریخت
خلاف رأی دلِ ماست بیوفاییها
چو از وفای سرودیم بیوفا بگریخت
به نالههای تو احمد زمانه بیتاب است
دریغ و درد که دانایی از جفا بگریخت
هنوز قصه ما بر سرِ زبانها هست
به پیچ و تابِ زمان شعلههای پیدا هست
هنوز شوق دل ما به شور میجوشد
که ره گشای به جان هست و وه چه زیبا هست
نهان نگشت به آفاق قصه غم دل
هنوز ذائقهها تلختر به معنا هست
چه گفتهایم که کار زمان به زیر و بم است
چه کِشتهایم که فصل درو مهیّا هست
حرام باد به این دل اگر خلاف کند
که سوی میکدهها مستیِ سراپا هست
هنوز غم ز فراق رخی بجان آید
هنوز داوری دهر بیخدایا هست
هلا به خال و خط این جهان نشو مایل
چو در فریب جهان هست و بیمدارا هست
سراب زندگی آخر عیان شود به دو چشم
که در جریده دل روزگار بیما هست
دلم به خالقِ عالم گشاده رو باشد
که شوق آخر احمد سرای عقبی هست
تا با سر شوریده به جانان نظرم هست
هرگز تو مپندار که از خود خبرم هست
دیری است که شیدایی ما ورد زبان است
دیری است که جانانه فقط در نظرم هست
سر بر در درگاه بصد ناله نهادم
غوغای جمالش همه جا سایه سرم هست
باز آی که فریاد دلِ خون شده بینی
باز آی که فریاد دگر بر دگرم هست
آواره هر وادیم و غیر تو ما را
فریاد رسی نیست فغانها اثرم هست
با پای طلب میروم و کعبه نمایان
بس خار بجانست ولیکن سفرم هست
هنگامه این مشغله هرجا، به زبانست
تا خوشه عشق است بجانم ثمرم هست
با دَرد کشان ما به تمنّای جمالیم
در بحر وجودیم و بسودا گهرم هست
احمد ز خیالی غم عالم به دلش رفت
شب ناله زنم هر دم و شاهد قمرم هست
آنگه که ترا قدرت پرواز عیان هست
صدها نگهت در خم این شوق جهان هست
آنگه که بآوای تو شور است بشادی
بس گوش بآوای تو در اوج زمان هست
ای وای اگر بال تو بشکسته پر آید
آنگاه بجانت همه آه است و فغان هست
هر کس به زبانی کند اعلام برائت
این رسم گدازان زمان است و بجان هست
در هیمنه خاطرهها یک سر سوزن
هرگز نه خلاف است و نه یک ذرّه نهان هست
اندر یمِ دنیای کرانها بکرانها
جز مرد خدا هر که تو بینی که چنان هست
در عمق وفا مرد خدا آید و گوید
هر نکته عیان است نه حاجت به بیان هست
میگویم و میشویم و این رسم زیان بار
همواره درین گفته به تعجیل زبان هست
احمد تو ز پند دل شوریده سخن گو
تا خلق بدانند، گرفتار غمان هست
به شبچراغ گل روی او نگاهم هست
بدین امید بدان بارگه پناهم هست
چو او سپیده آرام بخش جانها شد
من آن شبم که سراپرده سیاهم هست
دلم که با گهر عشق او هم آغوش است
ز انتظار به شیرین زمان گواهم هست
چو من بحسرت ایام درد هجرانم
بسی فغان بلب و درد و سوز آهم هست
بدین امید گشودیم دردِ دل اینجا
که چشم لطف تو امیدِ گاه گاهم هست
اگر بچهره زردم نشانهای دارم
در آن نشانه ز کوی تو خاک را هم هست
بباغ حُسنِ تو گر جلوهای ندارم من
به یُمن مقدم تو رونق گیاهم هست
بدرد غربت ما دانه دانه اشک است
که روز حشر گواهی بداد خواهم هست
بروز حادثه احمد بدامنی آویخت
به سوی دوست، چو جبرانِ اشتباهم هست
در دام بلا مرغ دلم بال و پرش نیست
هر سو نگرت بارقهای در نظرش نیست
غوغای من از ناله جان سوختهای بود
خونین دلم آخر که کسی هم سفرش نیست
برداشتم آن درّ گرانمایه معنی
بگذاشتم اندر قدمی کان اثرش نیست
کابین جهان جان شد و در وسوسه دهر
سود دگری جز غم دل بهره ورش نیست
تا باد خزان بر گل سوسن وزد اینجا
جز رنگ خزان یا سخنِ مختصرش نیست
زان داغ که بر لاله زد ایام چشیدم
در داغ نشانی ز دلِ خون جگرش نیست
تکرار زمان است که تکرار گرم کرد
شوق دگرم یا اثرم در خبرش نیست
در تلخی لبخند بجان آمدهای بود
آن نکته که دیدیم کسی در گذرش نیست
احمد غمِ ما را سخن شعر شناسد
گفته است و شنیدیم زبان دگرش نیست
همه رفتند و بجز خاطرهای با من نیست
چه کنم آن گلِ خوشبوی در این گلشن نیست
لحظهها را همه با درد عجین میبینم
دل خونین به فغان است چو از آهن نیست
لب دریا به نگه موج خروشان باشد
هرچه گفتند کلامی و دلِ ایمن نیست
من که با خار و خس دور زمان میسازم
گرچه ویرانتر از این دور و زمان مسکن نیست
باور از جان شد و دیدیم غمِ سنگین را
ساغر زهر ز غم جز دلِ مرد افکن نیست
گفتم آسوده کنم با غزلی آتش دل
نتوانم که زمان همره ما روشن نیست
جز رهِ قادر منّان رهِ دیگر نروم
که ره خرد و کلان قابل بر گفتن نیست
ز گنه پای کشیدن عسل شیرین است
چو سرانجام گنه جز اثری ریمن نیست
میکشم بار غم خویش چو احمد هر جا
که بدانند بجز خاطرهای با من نیست
عشق است که پروانه جان در طلب اوست
در آتش دل شوق نهان در طلب اوست
عشق است که فریاد بگوش همگان است
هر گوشه بهین جان جهان در طلب اوست
این بحر که در شورش و غوغاست ز عشق است
در خاطرههایی ز کران در طلب اوست
دردانه این عشق به آوای من و توست
شوریده دل ما بعیان در طلب اوست
هر جا که خدا مهر دلی را به جهان داد
با همرهی از مهر دلان در طلب اوست
شیدایی ما ورد زبان است و به معنی
خون نامه عشق است و بیان در طلب اوست
هر روز و شبی در گذران عمر فنا رفت
بی عشق که طی شد به گمان در طلب اوست
در شور و شعف قاطبه خلق برآنند
جان منتظر عشق و فغان در طلب اوست
احمد گهر عشق به فتوای جهانی
در باور ما جمله کسان در طلب اوست
کیست در جانها که عشق و شور اوست
در شکوفایی گلِ منصور اوست
کیست در جانها که فریادی زند
در شب تاریک یلدا نور اوست
کیست در جانها که باورهای ما
چون بهاران دلکش و مسرور اوست
کیست در جانها که دل شیدا کند
شعلهها بر قلّههای طور اوست
کیست در جانها که در هنگامهها
راحتی بخش دل مقهور اوست
کیست در جانها که آهنگ شتاب
روز سستی در دل معذور اوست
کیست در جانها که شرطِ معرفت
در شعور آدمِ مغرور اوست
کیست اینجا و به هر جای زمان
جلوهای از خالق مشکور اوست
کیست یاران او که اوج فکر ما
هر چه بالاتر رود مستور اوست
کیست یاران او که در جان و دل است
از همه نزدیکتر گر دور اوست
هر کجا عشق است احمد همره است
یاد دلدار است و عشق و شور اوست
عشق است و خروشان دل ما در شرر اوست
غوغای جهانی است که در گرد و بر اوست
عشق است که فریاد زنان میرود آخر
هر گوشه نشانی است که از بام و در اوست
عشق است که از آب بآتش بکشاند
شوریده دلی را که نهان از نظر اوست
عشق است و گدازنده عقل است به هر جای
دیوانه او در همه جا هم سفر اوست
عشق است و عیان است بسودای زمانه
افراشته بر قامت افلاک سرِ اوست
عشق است که هر سالک آشفته سر اینجا
اندر خم هر کوچه قدم در گذر اوست
عشق است که آسوده دل از نقطه پایان
مسرور گذشته است که رمز ثمر اوست
عشق است و زبان من و تو قاصر آنست
تا نکته زند بر شرری کز اثر اوست
احمد نه بفریاد نه از ناله رهایی است
عشق است و جهان یکسره اندر شرر اوست
ای هلال ماه رحمت چشم و دل روشن ز توست
این بهارِ آرزوها این جهان گلشن ز توست
این ضیافتگاه حقّ بر مردمان روزه دار
باورِ انسان بشوق و جان و دل ایمن ز توست
در بلندای عبادتهای مردان خدا
هم نوای صوتِ قرآنی نوای من ز توست
روزها لب بستنِ ما رمز و رازی دیگر است
لب چو بستم از گنه بر جان ما بستن ز توست
در شبِ قَدْرت ملایک در طواف بیمجال
گرد شمع حضرت باری بجان، متقن ز توست
بهترین ایام عمری ای مهِ نیکو خصال
پاک جانیهای ما در کسوت آهن ز توست
چون کلام اللَّه نازل در دلِ شبهای توست
هرچه گویم اندکی باشد که یک ارزن ز توست
هم مبارک روزهایت، هم مبارک در شبی
هر دعایی ای مهِ نیکو ز دل گفتن ز توست
آب هست و تشنگی امّا ز آن لب بستهایم
طبق فرمان، تا بجان آید گلِ مأمن ز توست
پهنه گیتی بفسق ناکسان آلوده است
هر که شد نیکو عمل با پاکی دامن ز توست
صبر احمد ذرّهای از محتوای این مه است
ای مبارک مه جهان را چشم و دل روشن ز توست
دیدیم که شیطان همه جا اوج تکاپوست
دیدیم که شیطان به عیان رسم هیاهوست
دیدیم و سرانجام درین شیوه بتکرار
برنامه شیطان صفتان دست فرا روست
در تارک تاریخ نشسته است و به تقدیر
آن شیوه درندگی اذناب بدین سوست
بر خاطرهها نکته زنانیم اگر ما
سودای عجیبی است که بد حالت و بد خوست
مرز بدی و خوبی و هنگامه دنیا
از میمنه و میسره فریاد کران جوست
صد خوشه درد است و بهمراه زمانه
از آمده و رفته مشامی است بدین بوست
احمد غم خود گوی که تدبیر چنین است
همسایه دردیم، که این درد نه نیکوست
زمان دگر نه بمستی نه التهاب بجانست
ز خود کنار نمایم که صد عذاب بجانست
غرورِ رفته ما چون همیشه در بدر آمد
بدیده کی رود آخر چو آن سراب بجانست
چرا به باده مهر و وفا حواله نکردم
که دل خمار شود مستی از شراب بجانست
کجا شدند حریفان بساغر و میِ دلها
رخ چو ماه ز ساقی چو ماهتاب بجانست
مگر بخلوتِ دل با تو رازِ چاره بگویم
که این هوای ز دلها بچشم خواب بجانست
بخطّ جاده انصافِ دل کسی نرسیده است
بحسرتم چه کنم این مسِ مذاب بجانست
سؤال آمده بر لب خیالِ باطل ما بود
که بیبهانه گذارد غم جواب بجانست
بیا و رسم جوانمردی زمانه بسوزان
گرین فسانه دهد مهلتم خطاب بجانست
که شعله زد بگلستانِ عشق تا بگشاید
جهان بفاصله دل که زین خراب بجانست
حذر کنید عزیزان ز صحبت بدِ ناکس
که ریب و رنگ بالوان در نقاب بجانست
بهار اوست که احمد ز دل بدو بشتابید
بمژدگانی دلها که این شباب بجانست
غمی که باور ما بود همدمم بنشست
درین زمانه وارونه محرمم بنشست
بشرط عشق گزیدم دل ندیم بلا
بلا به خانه دل پیش ماتمم بنشست
خمار جان بسرانگشت میبرد دل ما
نوای ساز غمش سوی عالمم بنشست
شکوفهها ز خزان دل بمرگ میسپرند
خزان به خاطرههای مسلمم بنشست
ز احترام تو ای تشنه کام دشت بلا
بما غرور بجان از محرمم بنشست
زمین بشرم خود این قصه را نهان چه کند
زمان به غصه اولاد آدمم بنشست
بسوز و ساز غم رخنه کرده در دل ما
بجان شراره پیدای در همم بنشست
نهیب دست سلیمان به دیو وسوسه هاست
که اسم اعظمش از نقش خاتمم بنشست
صفای عشق چو احمد وفا ز جان طلبد
بشوق دیده دل سوز اعظمم بنشست
آه ندامت است که زان بغض ما شکست
عهدی گسسته بود که از ابتدا شکست
با عشق دوست جان به تمنّا نشسته است
دل بیوفا نبود که از بیوفا شکست
دام لقای اوست که ما را گرفته است
دست جفای اوست که بر جان جفا شکست
چشمم به انتظار و دریغ از ره دراز
خاری نهفته رفت که ما را به پا شکست
خندان چو آن گل است که در موج هجرت است
بیگانگی چو کرد دلِ آشنا شکست
تاوان غفلت است که از جان برون رود
این آهِ حسرت است که سقفِ سما شکست
بر گوش دل رسید که آن یار دلنواز
چون بی هوا گذشت دلم بیصدا شکست
ما را بهانه است بدین حال و این هوا
اشکم بخون نشست که دل نابجا شکست
احمد رها نکرد ترا دامن از وفا
آن بیوفا چه کرد دل از انتها شکست
چو جام عافیت از دست ما فتاد و شکست
مرا زمانه بدامانِ خود نهاد و شکست
به دست تنگی ما چون زمانه شاهد بود
بروزگار دگر دستِ ما گشاد و شکست
به رهن باده نهادیم چون همه غمِ دل
غرور آمده را دل بباد داد و شکست
مگو به کسوت ما رنگ و ریبها نرسد
بنای غفلت دل رفت در فساد و شکست
به خندهها و فسانه تو دل مبند و نخند
که بس مرید زد دلِ مراد و شکست
بدین نماست ره و رسم آسمان بزمین
که از سما به زمین هر چه در فتاد و شکست
ماه مبارک رمضان آمدهست
راه گشایی به جنان آمده ست
تزکیه کن نفس ز موج گنه
خاصه که این ماه از آن آمده ست
لاله به گلزار عبادت بنه
گل به گلستان جهان آمده ست
آمده قرآن به مبارک شبش
کان رمضان است و چو جان آمده ست
ماه عبادت مَه خود ساختن
بخت جوان گشته جوان آمده ست
تا به سخن گفتنم آید زبان
ذکر و دعایم بزبان آمده ست
بانگ دعا میرسد از هر طرف
دل به شعف بانگ اذان آمده ست
بنده صالح به تکاپوی دل
در رهِ معبود روان آمده ست
زنده بسی دل شود از نور حق
تا رمضان بر همگان آمده ست
دردِ مرا چاره کند بیگمان
قدرِ دعا در رمضان آمده ست
پایگه احمد و زان در پناه
بر رمضان مویه کنان آمده ست
چشمهایم در تمنا خو گرفت
تا نگاهی در سراپا خو گرفت
دستهایم در نوازشهای دل
همچو نیلوفر ببالا خو گرفت
رازهایم از لب درماندگی
در کلامِ خود به الا خو گرفت
جان ما در شعلههای نیمه شب
در تبی سوزان ز غوغا خو گرفت
ناروَن میعادگاه شوق ما
آشنا، با مهر دلها خو گرفت
داستان زندگی افسانه شد
خوابها در دیده ما خو گرفت
بستر دل تشنه رود زمان
در کویر درد اینجا خو گرفت
تک درخت راهِ ناپیدای دل
خود ز تنهایی به صحرا خو گرفت
تا مرا احمد خیالِ روی دوست
دل در این سودا بفردا خو گرفت
عشق را شیطان باغوا مدتی از ما گرفت
بیقراریهای ما را از دل شیدا گرفت
سوی مال و جاه ما را برد با سنگین دلی
ریشههای بیثباتی جابجا مأوا گرفت
خسته جان بودیم و در شولای غفلتهای خود
هر قدم در انزوا پیدا و ناپیدا گرفت
پیشترها عشق بود و خلوت شبهای ما
بادههای مهر هرجا آیتی والا گرفت
رشتههای نامرادی از تکامل میگسست
نکتههای شوق و عرفان ریشه در غوغا گرفت
صبر ما در منتهای شوکت دل مینشست
سرفرازیهای ما در جلوهها بالا گرفت
عشق پیدا بود و شیطان منقلب آسیمه سر
در تکاپوها ز نومیدی سر اندر پا گرفت
سوی مرداران رها شد حرصِ خنّاسان دون
دست ملعون لعنتی دیگر درین سودا گرفت
رخصتی در باورِ ما آمد و هر صبح و شام
در نهایت خوشه ایمان از آن معنا گرفت
بال پرواز دعا تا بارگاهِ قدس بود
شهپر قدّوسیان این نکته در ایما گرفت
برگ سبز و حالت درویشی دل جلوه کرد
تیغ تیز معرفت در پیر هم برنا گرفت
صحبت از لا بود و در سودای الاهای دل
دستهای شوقِ عصیانگر خمِ الا گرفت
عشق بود و همدلیها در صفای خاکیان
خاک بودن صفتی از طارم مینا گرفت
عشق بود و هر مریدی بر مراد خود رسید
عشق بود و شوکت از دنیا و مافیها گرفت
عشق بود و درگه خاصان بامید وفا
عشق بود و مرزهای مهر را یکجا گرفت
بیحصار هر منی بشکن غرور و سرکشی
این حصار سیم و زر زندانی از دنیا گرفت
نیست آوایی دگر جز عشق، احمد پیش ما
عشق را شیطان باغوا مدتی از ما گرفت
مادر چه غمانگیز جدا شد گلِ رویت
سرگشته ایام و رها شد گلِ رویت
مادر به تکاپوی بدنبال تو گشتیم
فریاد، گرفتار جفا شد گلِ رویت
اینجا نه هوایی است که با بوی تو باشد
سودا زده از عطر هوا شد گلِ رویت
مادر غمِ هر روزه ما درد فراق است
با ناله در بغضِ صدا شد گلِ رویت
بر چهرهام آن اشک وداعت چه عزیز است
در راه وفا چون که فدا شد گلِ رویت
اینجا چه صفایی است که آغوش توام نیست
اینجا همه در بند و بلا شد گلِ رویت
مادر سر بیسرور ما بسته درد است
درد است که فارغ ز دوا شد گلِ رویت
روزم سخن مهر تو، شب ناله همآوا
بنگر ز کجا تا به کجا شد گلِ رویت
دیروز ز مهر تو چه شادان دلِ ما بود
امروز به آهنگ عزا شد گلِ رویت
دیری است که دامان محبّت ز تو خالی است
دیری است که در آه ز ما شد گلِ رویت
احمد سخن شعر تو در مایه غم رفت
مادر به غمِ خاطرهها شد گلِ رویت
چون پیک وفا رخصتِ پرواز بما داد
پیدا و نهان شوکت اعجاز بما داد
مردان خدا جز به حقیقت نشتابند
آن شعشعه عشق چنین راز بما داد
دستی که به تقصیر، دعا را بکف آرد
در سوز در آمیخته آواز بما داد
آسیمه سرانند درین میکده عشق
آسوده دل این نغمه که دمساز بما داد
پروانه آن شمع که میسوزد و گوید
این لاله پر داغ چه طنّاز بما داد
این خاطره بنشست عیان در دلِ تنگم
زآن شعله که در چهره غمّاز بما داد
احمد بدل سوخته در جلوه یار است
آن جلوه که هر جا غم پرواز بما داد
مسلمین عیدتان مبارک باد
با شکوفایی دل از ارشاد
در بهار طراوتِ قرآن
میگذاریم شوق جان بنیاد
صبحگاهان شکوفهها بازند
هر زمان شور عشقها آزاد
نکتهها را ز عید باید گفت
تا شود جان و دل ز غمها شاد
دل نهادیم در ضیافت حقّ
جان گذاریم شور را فریاد
روزه داران در صفا خوش دل
بر شتاب زمانهها خوش باد
در قبول آید این عبادتها
سر بکوبد دعایشان بیداد
جانتان در سلامت دائم
سبزهزارِ جمالتان آباد
با شکوفایی دل از ارشاد
مسلمین عیدتان مبارک باد
بر بلندای زندگی پر شور
که رسد از کلام حقّ امداد
احمد از شوقِ عشق باید گفت
تا بیاموزد این دل از استاد
این درد نه دردی است که آسان رود از یاد
جان بر سر این درد به پیمان رود از یاد
آن روز که فریاد دل از نای برآید
بی غم بسراپای بدان جان رود از یاد
هر لحظه و هر ساعت و هر روز چنین بود
کی اشک از این دیده چو باران رود از یاد
بگذار به لبهای زمان ناله نماییم
تا این سرِ آشفته پریشان رود از یاد
هنگامه بتاریخ غرور ابدی هست
هر عشق جز این در سرِ تاوان رود از یاد
هر جا که مرا قصه خونین کفنان رفت
در خاطرهها شعله پشیمان رود از یاد
با بار گران غم هر روزه چه سازیم
لعلی است گران سنگ که ارزان رود از یاد
برخیز که بر خاک نشینان نظری هست
اینجا و بهر جای چو نالان رود از یاد
آسوده دلی باورِ هر روزه جان است
هیهات که جانهای خرامان رود از یاد
مرز غم و دل فاصلهای نیست بعالم
بنگر که سراسیمه به سامان رود از یاد
احمد تو سخن گوی ز عشق و غزل دل
تا بنگری این نکته چه آسان رود از یاد
ره بکوی عشقها دل باز کرد
جلوهای دیگر زد و اعجاز کرد
در توانِ خویش او با این عمل
ورد حقّ گویی چنین آغاز کرد
گفتگوها در کمال خود نشست
راز بگشوده بیان راز کرد
بیغرور و بیتکبر ناله زد
آنکه از این خاکدان پرواز کرد
ره به سوی دوست بگشودن چنین
با بلندای زمان، انباز کرد
سیر همراه ملایک مینمود
دردِ دل در شوق و سوز و ساز کرد
جلوه قرآنی از آفاق دید
هم نوا با مخلصان آواز کرد
دل ز سیر خویش هر جا جلوهگر
رفع آزار شبِ غمّاز کرد
بهترین ایام را طی کرد تا
ره بکوی عشق احمد باز کرد
آنکه بر قامت دل تخم عداوت کارد
بهر خود شعله سوزان به قیامت کارد
زندگی خاطره مهر بما آموزد
چه توان کرد، بدان کس که شقاوت کارد
بار بر دوش بدستان توانِ خود گیر
این عمل در دلِ ایام سعادت کارد
روزها میگذرد بیش و کم از خاطر ما
خوشدل آنکس که به تدبیر مهارت کارد
فکر تو گر به خداجویی مطلق باشد
خاک در دیده شیطان به نهایت کارد
نازک اندیشی و رندی نتوان همره بود
این کجا آن بکجا بذرِ سلامت کارد
در سراشیب زمان راهِ سلامت بر گیر
عاشقان را دلِ خونینه ندامت کارد
دیده احمد نظری بیند و هنگامه کند
چشم بر گیر دمی ورنه ملامت کارد
جان بدرد است و زمان میگذرد
آتشی بر دل و جان میگذرد
عمر بر گرد که در کومه ما
شعف و شور دوان میگذرد
عمر بر گرد که در اوج عذاب
گلهها وردِ زبان میگذرد
عمر بر گرد و مرا هم بشناس
بین غریبی به چه سان میگذرد
قامت سرو، کجا خم شدهای
که مرا قد چو کمان میگذرد
پیری آهنگ سر و جان کرده است
گرد ما بین چه عیان میگذرد
برگ زرد است بجای گلِ سرخ
باد سرد است و وزان میگذرد
عمر بر گرد ولی زین هیهات
بر سرِ عمر خزان میگذرد
قدرت از سستی تن فاصله زد
عمر بگذشته، جهان میگذرد
عمر بر گرد و جوانی بشتاب
از سرم آب روان میگذرد
احمد آن شور و جوانی مرده است
حسرتی هست و از آن میگذرد
ایوای که غم بار دگر چهره دژم کرد
این درد که خونین دلِ ما باز به غم کرد
بر تارک ایام دلِ غم زده جوشید
بس دیده درین مرحله هم سایه نم کرد
مردانِ خدایی که ره حقّ بگزیدند
خوننامه جان پرچم توحید علم کرد
پر سوخته بودیم که صیّاد زمانه
بر صورت تقدیر بسی سرو قلم کرد
گفتند که در بسته شده سوی شهادت
امّا ثمر عشق در باز، نعم کرد
صدها گُهر از رشته گویای شهامت
در قلّه یک کوه سراسیمه بهم کرد
ما را خبر درد بآغوش رسیده است
ای دیده مدد کن که دل از واقعه دم کرد
هرچند که ما تابع امریم بهر کار
با صبر بسازیم که این پیش نه کم کرد
احمد نتوان داد سخن داد بدین غم
سروی که بپا بود درین مرحله خم کرد
در ساحل این رود خروشان چه توان کرد
در مهلکه شعله فروشان چه توان کرد
آبی است که در آتش بیداد بجوش است
با جسم ضعیف و یَمِ جوشان چه توان کرد
ما را نه قبا بهر غرور است بقامت
فرقی نکند جلوه پوشان چه توان کرد
بیداد نه رسمی است که در قالب فهم است
زهر است درین حام نه نوشان چه توان کرد
هر روز به هر لحظه قیامت به عیان است
در دایره درد خموشان چه توان کرد
بر تیغه این کوه که نقشی ز زمان است
با تیشه این خاطره، کوشان چه توان کرد
بردیم غمِ خویش بهر جای پس آمد
احمد غم و درد است خروشان چه توان کرد
زندگی را میتوان با قصههایی بر زبان آورد
زندگی را میتوان چون شهد شیرین در دهان آورد
زندگی آویزهای بر گوش امروز است و فرداها
زندگی را در تلألو شایدش در عمق جان آورد
قصه گو تا باز هم چشمان در خوابی پدید آید
قصه گو را دستهای در نوازش بر زمان آورد
خاکهای تیره را یک روز بر زخمش توان پاشید
پای را گر خستهتر باشد به زانو خم توان آورد
ابر گر باران ببارد سایه بان دارد به سر هامان
سبزهها را تشنه لب شاید به سوی بوستان آورد
آرزوها را زبان در شوقهای مهربان گیرد
هر کجا عشق است جان را آیتی از آسمان آورد
دست نامحرم به سوی لاله پر داغ کوتاه است
داغها را میتوان با رنگ خونها در نشان آورد
آنکه دامن را باشک شوق یاران شستشو داده است
ژاله بر رخساره را هم میتوان بر آستان آورد
شوق احمد بر ستیغ شعله ایمان به جانان است
نالهها را میتوان یک باره در اوج فغان آورد
به هر چه باور انسان ز عشق برگیرد
خروش در دل و جانها بشوق پر گیرد
درین مجال نمای دگر پدید آید
که بس شرار بدین شعلهها بسر گیرد
ز جور و ظلم نشانه دگر نمیماند
چو فجر عشق خروشان ز دل خبر گیرد
بدین کرانه زبان بذر مهر میپاشد
در آن دیار که نخلِ جهان ثمر گیرد
سرود عافیت از شعلههای بیتابی
ز لب برآید و آفاق را سحر گیرد
مرا خیال ز جانانه در ترانه فتاد
نگاه حسرتم آیینه در نظر گیرد
چو گفتهایم که فارغ ز خویشتن باشیم
زمانه نکته عطفی بدین خطر گیرد
به لاله زار جهان داغ تازه میبینم
که هرچه هست بفتوای مختصر گیرد
زمین و غائله شور و حال را دیدم
سمن دمیده در آن باغ تا گُهر گیرد
شتاب کار زمان در ورای عالم دل
بصد امید ز گلزار جان اثر گیرد
نهان نبود مرا شور و عشق و شیدایی
در این میانه ز احمد دلی دگر گیرد
دل از بر ما در غمِ تو یک شبه آهنگ سفر زد
جان سوختگان را همه خوننامه جانانه بسر زد
فریاد زمان از دل سوزان جهان سوزِ ملامت
صدها سخن آمده در شوق زبانم به شرر زد
بر ما چو نهاده است گلِ طاقت بیدار دلی را
آنکس که نهان خویش به سودای زمستانِ هدر زد
رفتیم بدان راه که ره توشه بکف از خطری بود
کآزرده دلان را نظری سوی غمانگیز نظر زد
ای مرغ هما بال و پری چون تو گشایی ز سعادت
در خانه دل شوق تو در جلوه پرواز اثر زد
مردان به رهِ خوف و خطر جانِ گرامی چو فشانند
بر جایگهِ مهر نشان شاهدشان به سمر زد
درسی چو گرفتیم ز دل شعله زنان میکشد احمد
در یاد مرا نقش عمیقی ز شهابی به حجر زد
مگذارید دل از خاطرهها بگریزد
آن صفا آن همه ایثار ز ما بگریزد
مگذارید که شبهای دعای یاران
به فراموشی شبهای فنا بگریزد
مگذارید که آن رنگ شقایق با داغ
بر فرا روی گلِ لاله جدا بگریزد
مگذارید که خاموش شود بانگ گسیل
یا که از وادی پر شور صدا بگریزد
شوکت رشته تکبیر چه گویا بودند
مگذارید که آن بانگ رسا بگریزد
گوشها، با دل ما همدم و همراه شوید
مگذارید که از کومه وفا بگریزد
خلوت اُنس به هر جبهه فراوان بوده است
مگذارید که شبها ز دعا بگریزد
سر جدا دست جدا پای جدا شور بجا
مگذارید که این رمز بقا بگریزد
یاد آرید که قنّاسه جبین میبوسید
مگذارید که این شوق و رجا بگریزد
رمز فریاد به خوننامه مردان خداست
مگذارید ز ما مرد خدا بگریزد
شعر احمد ثمر لاله خونین دل است
مگذارید که این دل ز شما بگریزد
دل بخلوتگهِ اُنس تو چه آسان برسد
چون جدا از همه با درد پشیمان برسد
دردم اینست که جز سوی تو آرام نبود
بی تو هر درد بدردِ دلم آسان برسد
مستیِ عهد الست است که یوم الابد است
وای از آن باده مهر تو که بر جان برسد
کاروان رفت و دلِ ملتهب ما ز وفا
اشک ریزان به تمنّای تو گریان برسد
شعلهای بود و دل از هیبت آن آتش و دود
ناله میکرد مگر بر سر پیمان برسد
بیدل افتاد ندانست که با مستیِ عشق
چون کنار آید و چون در رهِ جانان برسد
از دل تنگ زمان قافلهها ره سپرند
این نشانی است که وامانده بسامان برسد
مگر از دایره چرخ به پرواز روی
ورنه مشکل که دلی بیغمِ دوران برسد
از نگاهی دلِ احمد بفغان آمد و گفت
خرّم آن لحظه که پیمانه به پایان برسد
زمان که خنده بلب داشت گریه آسا شد
زمین که سبزه به بَر داشت بیهمآوا شد
به صبح خاطرهها چون نسیم دل بگذشت
در آن دیار که بیگانگی سراپا شد
به هم نوایی ما این نوای پیچیده است
به رنگ و ریب چرا این زمانه پیدا شد
نهالِ حسرتم این جا ز اشک سیراب است
بصد دریغ که دل در بهانه غوغا شد
خزان به لاله بیداغ هم امان ندهد
که داغ درد برخسارهها هویدا شد
گر از بهار گلی یادگار برگیرد
بدست عشق نهد دل که دست تنها شد
بسر رویم رهِ کوی عشق را هر شب
که این نشانه به امضا همیشه با ما شد
خرابههای جهان غیرتند و ما غافل
که بس خرابه درین جا دوباره معنا شد
صدای قافله احمد بگوشِ جان آید
اگرچه خاطرِ ما در نمای پروا شد
گفتیم که بیعشق تو من سر کنم امّا که نشد
گفتم که رها شد دل شیدا ز غم اینجا که نشد
بیعشق زمان از دو جهان با دل خالی بکشم
جوینده عشقیم درین جا بسراپا که نشد
هنگامه چو شد باور خلقی همه جا بر همه کس
دیدیم عجب آمد و حیران ره پیدا که نشد
صد نکته درین خاطر آشفته رود با غم دل
بی مایه شدم دل غم اینجا همه غوغا که نشد
میسوزم و میجویم و از شوکت این غایت عشق
بر خویش نباریم به رؤیا و بفردا که نشد
من خارم و درگاهم و با شور و شعفها همه آن
افسوس بشوقی دل شیدا و دریغا که نشد
ای وای کجا بار غم خود بکشانیم درین
از خلوت دل با دل شوریده و شیدا که نشد
صدها گهر اشک بدامان شد من با دل خون
بینیم رخ آن گل صد رنگ فریبا که نشد
احمد چه کند با سر شوریده غم، خود غم او
دلداده دهریم بدین شوق و به معنا که نشد
جای جایِ دل ما جای تو شد
مست از نشئه صهبای تو شد
از گلِ روی تو هر باغ مرا
نوبهاری بسراپای تو شد
خبر از لحظه موعود رسید
دستها شوق تمنای تو شد
لب گشود این دلِ رنجیده ما
اندرین خانه به غوغای تو شد
هر که آواره دشتِ غم توست
فارغ از غیر به دنیای تو شد
مرکب توسن بیداد هوس
محو در جلوه پیدای تو شد
رهسپارانِ ره کوی وفا
شوقشان همره و همتای تو شد
نقد بازار جهان در دل ما
نکتهای بود که معنای تو شد
لب احمد سخنی بر حقّ گفت
جای جایِ دل ما جای تو شد
بگو به غم که دگر از دلم جدا باشد
چو در کنار من آن لطف آشنا باشد
بگو بجان که فدایت کنم بدرگه او
که این بهای صفایی ز با وفا باشد
طراوت است و بهارانِ پر ز شور دل
چو این نشانه مردانِ پارسا باشد
اگرچه فصل خزان است ولی بدولت دوست
بدیدهها همه جا فصل با صفا باشد
مرا به مجمع سروان بیوفا مکشان
که گر، بلای بجانم رود روا باشد
وبال حادثه از زهر هجر میآید
چو درد آمده در بغض هر صدا باشد
بگو و در طبقی حرف آخرین را نه
که حرف اوّل و آخر بیک نما باشد
ببر بخلوت دل راز و رمز و نجوا را
به آه حسرت ما بس ترانهها باشد
چو آبرو بَرِ احمد رضای حضرت اوست
که آن چراغِ رهِ آبروی ما باشد
آنچه غم بود فنا گشت و گذشت
اشکِ خونبار جدا گشت و گذشت
دل ز اوضاع و زمان خوش شده است
جشن و شادی چو بپا گشت و گذشت
رحمت دوست بدان پایه رسید
که جهانی به نما گشت و گذشت
شاکرم من ز خداوند جهان
به بلندا سرِ ما گشت و گذشت
سوی خوبان چو دلِ غم زده رفت
شادمان شد به نوا گشت و گذشت
نتوانم به بیان آورمش
آخرین نکته بجا گشت و گذشت
باده بخت بجام آمده است
سروِ قامت به بها گشت و گذشت
همرهِ هلهله این شادیِ ماست
بانگِ شادی به فضا گشت و گذشت
لبِ احمد همه در شکر و دعاست
که چنین غم به فنا گشت و گذشت
گذشت عمرِ عزیز و بهار هم بگذشت
خیال خام دل از روزگار هم بگذشت
من از گذشته بسی خاطرات خوش دارم
سرودِ بر لبِ ما زین قرار هم بگذشت
مگو بباورِ ما رنگ عاشقی زدهاند
که زین بهانه همآوا ز نار هم بگذشت
یکی یکی غمِ دیرین بیاد ما آید
دریغ و درد که صد نیش خار هم بگذشت
همای بخت گهی زیر و گه ببالا رفت
که از فراز و نشیب این سوار هم بگذشت
من از نهایت فریاد عمر میگویم
بروزِ معرکه دل از گدار هم بگذشت
به خستهها برسانید این پیام از ما
که در امید جهان با وقار هم بگذشت
مرا بفنّ غزل نکته گفته محبوبی
بجان رسید کلامش نثار هم بگذشت
نگاهِ حسرتِ احمد بروزگاران است
گذشت عمر عزیز و بهار هم بگذشت
صوتِ قرآن بجانِ ما آمد
راحتی بر روانِ ما آمد
صوتِ قرآن کلامِ دادار است
که بدل از زبان ما آمد
آیههای بشیر بر دلها
روشنی بر جهان ما آمد
آیههای نذیر بر جانها
در سر امتحان ما آمد
جلوههای زبان قرآنی
در شکوه زمان ما آمد
رمز قرآن ز پند تا حکمت
چون گل بیخزان ما آمد
صوتِ قرآن طراوت معنی
بر دل مؤمنانِ ما آمد
این کلامِ خدای بیهمتا
رحمت گلستان ما آمد
خاصه احمد بجان و دل شنود
صوتِ آرامِ جانِ ما آمد
چون شد که در این باغ ثمر سوخته آمد
بس نخل که در شعله بسر سوخته آمد
هرجا که دل ماست در آن بوی خطر هست
جان بود که در اوج خطر سوخته آمد
خود سوختنِ شمع ز غیرت بود امّا
پروانه درین مرحله پر سوخته آمد
بر پای دلم سلسله مهر نگار است
تا بنگرد از دل به قمر سوخته آمد
بیدار دلی شیوه ما بود درین کار
سودای گل و گلشن بر سوخته آمد
خون در دل ایام فکندند به تزویر
اینست که ایام دگر سوخته آمد
ما را لب گویای زمان جان کلام است
حقّ گوی و بحق گوی ضرر سوخته آمد
پندار کجا جای حقیقت بنشیند
اینجا به نشانی ز اثر سوخته آمد
بر دار قلم شعله فکن یکسره احمد
هر جا که کلامی به هدر سوخته آمد
بر کف چو مرا باده توحید دادهاند
با بال عشق جلوه امید دادهاند
همراه با وفا به تو بودیم روز و شب
بر دل چو نور شوق ز خورشید دادهاند
مستانه گفت چون سخنِ عشق دل شنود
ما را عطای هرچه دلم دید دادهاند
خاموش گشت چون دل و با کس سخن نگفت
پاسخ به هر سؤال نپرسید دادهاند
باور مکن که رسم وفا زیر و رو شود
آن جام جم نگر که به جمشید دادهاند
باران رحمت است که دل در طراوت است
این آب زندگی است که بر بید دادهاند
احمد صفای آمده را مغتنم شمرد
بخت مبارک است چو بگزید دادهاند
سروهای سبز را تا سوختند
عشقها را در جفاها سوختند
آتشی بر جان لیلا زد که زان
شوق مجنون را سراپا سوختند
چشمهای انتظاری در ره است
نالهها هم بی هم آوا سوختند
آسمان را در شفق ما دیدهایم
رنگها را بیمدارا سوختند
آه حسرت بود و افسوسی بلب
آه را با ناله سودا سوختند
شب شد و خونبارتر شد دیدهها
هرچه بیغم بود آنجا سوختند
استخوانی در قفس زندانی است
بالها را هم شکیبا سوختند
سوز دل را باوری در خود گرفت
راز پنهان بود و پیدا سوختند
آتشی احمد ز ما شد شعلهور
جانِ شیدا را چو شیدا سوختند
بهار از دلِ ایمان ترانه میخواند
سرود عاطفه را عاشقانه میخواند
نهال سبز بدشت جوانه میرقصد
زمان به خلوت دل بیبهانه میخواند
چه آشناست شقایق بدیدنِ خورشید
بداغِ خویش شهاب از زمانه میخواند
صدای غلغله چشمه سار در گوش است
به جویبار شکوهِ کرانه میخواند
ز زاغیان چو نشانه دگر نمیبینم
دلم به خاطرهها بینشانه میخواند
به آبرو نه خریدار هر بهارم من
که نوبهار وجودم فسانه میخواند
سرور آمده بر لب ز جان ما جوشید
چو جان بشوق دل احمد ترانه میخواند
باور از عشق به پیدا و نهان بنشیند
دل بفریاد به اقصای جهان بنشیند
راه در مهلکه در پیش و شبان تاریک
وای زان کس که به آهنگ درآ بنشیند
چه توان کرد درین غمکده بییاور
هر دم از آتش غم دل به فغان بنشیند
خواب بودیم مگر ره بفراموشی رفت
غافل آن کس که درین چون و چرا بنشیند
سرو زرد است و دل آزردگی از بستان نیست
خط پایان شده افسوس بما بنشیند
حسرتی در دل آشفته بآتش زدن است
که سرانجام بدین خوف و رجا بنشیند
ره به جایی نبرد اشک ندامت زینهار
کار سخت است و علامت به خطا بنشیند
دستگیر همه آن ذات یگانه است دلا
در دعاها که فغانی به صفا بنشیند
سوی احمد نظر مرحمتی بوده و هست
که به هر نکته صفایی به وفا بنشیند
دست انسان به تغافل گهرش خاک کند
ساده اندیش زمین را و زرش خاک کند
خاک را شوکت و عزّت به علفزاران است
چون علف نیست چه خاکی بسرش خاک کند
هرچه دیدیم ز نخجیر بنابودی رفت
وای زان روز که انسان هنرش خاک کند
طیران نیست دگر بر سر گلزار وجود
یا ندایی که زبان را به درش خاک کند
کوه نالید که در دامنهاش شوری نیست
که دل از غصه بدان مختصرش خاک کند
چشمه ساران بکدامین ره هر برکه روند
تا گل یاسمنی در کمرش خاک کند
زندگی زین سپس از ریشه بخشکد که در آن
جان به عریانی دل چشم ترش خاک کند
خار همپای گل و لاله، ولی امروزش
خار در ریشه گلی چون قمرش خاک کند
خاک هم حوصلهاش در خطر بیماری است
چون گیاهان بفنای خطرش خاک کند
اشک بر لؤلؤ و ریحان بیابانی ریز
درد اینجاست که انسان اثرش خاک کند
شعر احمد به رثای گل و خاک و دمن است
حسرت آن روز که آدم گهرش خاک کند
آنان که رهِ خویش لقای تو گرفتند
بر جان و دلِ خویش رضای تو گرفتند
آسوده نهادند قدم در رهِ مقصود
با پای طلب شوق لقای تو گرفتند
با خوشه مهر تو، شتابانِ رهِ عشق
در بخت دلانگیز همای تو گرفتند
در باورِ خود باغ صفای تو گزیدند
زان رایحه و دشت وفای تو گرفتند
با خرقه درویش نهان از همه رفتند
آنان که ره آورد دعای تو گرفتند
دل حلقه رندان خراباتی ایام
جان را بکف دست بپای تو گرفتند
با دل غزل عشق تو بر لب بسرودند
آنگاه که جان را بفدای تو گرفتند
با ساده دلان ساده دلی را بنمایند
مردان خدایی که ندای تو گرفتند
احمد که به همراهی یاران ره دل زد
از خویش جدا رسم صفای تو گرفتند
میروم آنجا که حقّ بر پا بُود
مرد ناحقّ دائماً رسوا بُود
میروم آنجا که عدلِ مطلق است
در عدالت جان به استیلا بُود
باوری در جان من افتاده است
این کلام آشنا با ما بُود
میدمد آنجا فلق در روز و شب
چون بهاران است بیالا بُود
بهترین رسم جهان معرفت
در سرِ شوریده دل پیدا بُود
صبرها در قالب آزادگی است
همره هر صابری غوغا بُود
از ازل این رسم بر جان بوده است
تا ابد بر پایه معنا بُود
همرهان عشق هر جا هم قدم
عشقها از قامت لیلا بُود
دست ما احمد به الّای زمان
ره گشا آن خالق یکتا بُود
زمین ز خشم فرو خورد آنچه با او بود
زمان ز مشغله افتاد چون رها او بود
هلا تو دست محبّت بدست مهر گذار
بکوچ خویش بهر جای با وفا او بود
تو را به خار بیابان چه جای مهری هست
که نیش آن همه جا دل خراش ما او بود
ستاره بار باشکم به خود بسنده کنم
چو داغ لاله بفریاد ماجرا او بود
نه هر که گفت بگیرم جهان بجور خزان
بهار میرسد اکنون که در رجا او بود
تو برگ خویش بدان باغ در سلامت بر
بشوق خویش درین حال و این هوا او بود
نگاهِ ملتهبم سوی عشق مویه گر است
به هر نگاه نهان در دلِ صفا او بود
فدای چشم تو ساقی که مستیم با اوست
بهر صدای ز پژواک در ندا او بود
کسی نگفت به احمد که روز هشیاری است
به فصل سرد زمستانِ آشنا او بود
سبزه زاران سوزد از بیداد و کَس ناصر نبود
برد سوی شعلهها دل را فغان ناظر نبود
دیو با خوی پلید آمد که هستی بر کند
از کران آرزو جان رفت و دل ذاکر نبود
روزهای بیکسیها چهره را در هم نمود
دستها آمد بامدادم ولی قادر نبود
برگهای سبز زیتون در عطشها سوختند
باغبانِ دل درین سودا دگر ماهر نبود
مدتی طی گشت و دیدم روزهای بیطنین
این تجارب در زیان آمد که جان تاجر نبود
قهر را دل پیشه کرد بر محتوای جورها
سر بسر افتان و خیزان رفت چون قاهر نبود
مدعی میگفت ما را ناامیدیها کشد
حرف او مصداق دلهای ز حقّ صابر نبود
بر گشودم باب دل را سر بفرمانش نهم
همچنان خاموش با ما رفت، کاو آمر نبود
تا که احمد گفت غوغای حدیث خویش را
اشکها بر گونهها آمد ولی وافر نبود
سپیده سر زد و غوغای صبح با ما بود
شب از خیال گریزان چو نقش رؤیا بود
ستارهها همه تک تک فرار میکردند
زمین و هرچه در آن بود سایه آسا بود
نوای بانگ مؤذن سکوت را بشکست
به اوجِ مأذنهها جلوههای پیدا بود
ز هر کنار رهم سوی آسمان بگشود
شرابِ عشق که در شیشه تمنّا بود
غرور آمده در اشکِ ماتمم میسوخت
شراره سر زده از دل به سوی بالا بود
به لکههای گمان آب باوری میریخت
به تکههای زمان نکتههای والا بود
سرودِ معرفتی عاشقانه میجوشید
زبان به غایت مستی باوج معنا بود
بصد خروش دلم در بهانه میپیچید
که جان چکیده ز اشکم بسود سودا بود
سپیده بود که احمد به شعلهها آویخت
به بیکران همه جا عشق بود و زیبا بود
اشک در دیده ما زین دل خونبار بود
شب دراز است و مرا دیده بیدار بود
برگ ریزان خزان از دلِ غمگین من است
هر کجا مینگرم غمزده بسیار بود
گر بسر منزل جانانه رهی دست دهد
جانم آسوده از این واژه آزار بود
خوشه مه که فرو ریخته در چشمه عشق
جلوههایش همه از نقش رخِ یار بود
مرز آغوش گلی بوسه زنان میبویم
گر بهاء جان دهمش دیده خریدار بود
کی بریدیم دل از مهر تو ای پیک بهار
هر کجا میگذرم مرغ گرفتار بود
آسمان بار دو صد موج گنه بر سرِ ماست
ابر رحمت چو ببارد گلِ بیخار بود
راهِ پر پیچ و خم عشق کسی طی کندش
که در این مرحله او شاهد اسرار بود
رسم ما نیست چو احمد رهِ بیهوده رویم
ره گشا چون گهر از دیده خونبار بود
هر جا که دلم بود غمِ هجر تو هم بود
همراهِ دلم مستیِ پیمانه غم بود
در دایره شرم چو ما نقطه نهادیم
پیدا و نهان چرخش ایام بهم بود
آن کوه که با شوکت فرهاد قرین است
هر نقش در آن از ثمرِ عشق رقم بود
فریاد چو در خاطرهها شعله فکندند
در سوختن آسان سر هر شعله کرم بود
دیگر سر شوریده بفتراک نبندید
کین درد دمادم همه جا جفت دلم بود
سودای محال است که آسوده نشستند
فردای خیال است که از ریشه عدم بود
بار خطر حادثهها را چو ببندند
بر رهرو غفلت زده این بار ستم بود
جویایِ رهِ عشق بهرجا قدمش رفت
او بود و عیان شعشعه نورِ حرم بود
احمد ز پیامی و کلامی بسر آید
آن نکته که خونابه در نوک قلم بود
کاشکی در خانه دل ماتمی دیگر نبود
چشمها را قطرههای شبنمی دیگر نبود
کاشکی با رنگِ رؤیاهای شادیهای دور
این جداییها سراپا در غمی دیگر نبود
کاشکی در شعلهها میسوخت غمهای جهان
کاشکی جز عالم دل عالمی دیگر نبود
کاشکی فریادها فریاد شادی بود و بس
کاشکی جز شادکامی همدمی دیگر نبود
سر فرازیهای عالم بود بیسودا گری
کاشکی جز سرفرازان محرمی دیگر نبود
ما به نقد جان ز جانان مرهم دل خواستیم
کاشکی این زخمها را مرهمی دیگر نبود
بر سواد شهر غربت ما سیاهی دیدهایم
کاشکی با این سیاهی ارقمی دیگر نبود
مرد را احمد خیال باطل از بیراهه بُرد
کاشکی بیراههها هم در خمی دیگر نبود
سوختنها در حدیث درد بود
آتش دل هم ز آهِ سرد بود
درد دلها هم درون سینهها
داستان رنجهای فرد بود
برگ ریزان بود و فریادی ز غم
قصّهای از چهرههای زرد بود
چون غریبی رهگذار عشق شد
هر غریبی قامتش در گرد بود
رسم ما این است در جانِ کلام
هر که با ما همره است او مرد بود
در پیام حلّههای خون نشان
با دل ما آن خزان چون کرد بود
اشک احمد اشکِ خونین دل است
دردهایم با دلم همدرد بود
آخرین نکته که گفتیم بلبها این بود
بیستون را غم فرهاد و لب شیرین بود
روز و شب تیشه در عشق بخارا میزد
هرچه پیمانه دل بود بدان آذین بود
گفتگوها نه بدین خاطرهها پایان یافت
دست افسوس بهم زن که دلی سنگین بود
مرد میدان محبّت همه جا جان بکف است
اشک شوقی است به رخسار گل نسرین بود
بیتو ای ماه کجا جلوه تابانی هست
بی تو ای ماه کجا باور ما زرین بود
رفتم از کوی جفا تا بکف ما عشق است
آن وفا پیشه درین مرحله دل خونین بود
هرچه از نیک و بد چرخ ترا در گذر است
گر خود انصاف دهی در طبق آیین بود
زندگی شعلهای از حال و هوای دل ماست
چون کبوتر که گرفتار کف شاهین بود
سرو احمد همه جا قصّه آزادگی است
نکتهها هست که فریاد دل مسکین بود
روز دیگر بار دیگر غم فزود
رنج و سختی یک بیک با هم فزود
روز دیگر اشکهای در شتاب
چهره گلگون کرد و بر ماتم فزود
رنجهای زندگی در التهاب
بر شعور و شوکتِ آدم فزود
آسمان صد رشته بر گردن نهاد
دست تنگی را بما کم کم فزود
نالههای بغض مانده در گلو
در نفسها آهِ سرد و دم فزود
بنگرید ای نخبگان این جهان
بس گره بر بندها محکم فزود
شعلههای آبروها کم کمک
اشکهای گرم را بینَم فزود
هرچه بینی در غمی پر آتش است
سوختن را بر غم عالم فزود
گفت احمد باور خود را چنین
هر چه دیدم غم مرا بر غم فزود
امشب ز خامه خواستم آغازگر شود
بار دگر ز آتش دل شعله ور شود
امشب ز خامه خواستم اینجا و هر کجا
حرفی دگر زند که جهان زیر و زبر شود
گفتم خیال خام نگیرم به کار خویش
گفتم که از نگاه خیالم شرر شود
امشب ز خامه خواستم از کیمیای عشق
هر جا مسِ وجود به تدبیر زر شود
اینجا و هر کجای بهاران فرا رسد
صدها گل ودود به جانها ثمر شود
امشب ز خامه خواستم از ریشههای مهر
اینجا و هر کجای نظر در نظر شود
از دفتر وجود چو برگی گشود او
در بزم عاشقان بشتابی دگر شود
احمد به خامه گفت زبانی دگر گشا
امّا به شرط مهر بیان مختصر شود
گر محبّت گل دهد خار از جهان فانی شود
عهدها در قالب مهر است و انسانی شود
شعلههای عشقها از عالم کروبیان
هم نوا با مهربانیها و ربانی شود
دیگر از هر کینهای پاکیزه گردد جان ما
دیگر اینجا نکتهها چون گوهر کانی شود
گرچه کمیاب است امّا پر بها در عالم است
آنکه از بوی گلان سرخِ سبحانی شود
من نگویم جز سخن از مهر و آنگه از وفا
جلوههایی از محبّت رمز بنیانی شود
پیک عشق و دوستی همواره آید در ندا
بی تکلّف در سرود و در نواخوانی شود
خون بهای مهربانیها بسرتاپای عشق
از کران آرزوها بر دل ارزانی شود
هر گل از باد بهاران خرّمی از سر گرفت
سرخ روییها هم از بنیاد جانانی شود
هر که را دیدم چو احمد در سرود زندگی
گفتم از آوای دل در شوق عرفانی شود
نکتهها بر خاطرِ ما هست بیگفت و شنود
در ارادت جان ما چون بود غم دیگر نبود
یوسفی را پیرهن خونین شد از ریب و ریا
تا مگر باور کند یعقوب، گرگش در رَبود
دام هر ابلیس را یک آیه محو و نیست کرد
تا بلب آمد، پناهِ ماست رحمانِ ودود
چون حدیث از دل کنم فریادها از جان رود
بارها ما را بهر ره این دل از غم آزمود
زندگی هنگامههای خویش را ظاهر نکرد
همچو امواجی ز دریاها که بر ساحل غنود
کسوت خونین دل شد شاهدی زین امتحان
باوری در خاطرِ ما بال و پروازی گشود
چون بهار دلکش علم الیقین با ما شده است
دل درین معنی شکوهِ عالم آرا را ستود
شاخه پر بار باغ دانش و عرفان بود
آنکه با ما خوشه چین شد اندرین گفت و شنود
چشم احمد سوی آن مقصود جانها رفته است
تا مگر راهی گشاید از رهِ چرخ کبود
هر چه خواهم از تو خواهم کس نباشد در وجود
هر چه باشد از تو باشد مهر تو در دل فزود
هر کجا عشق است من با جان به سوی آن روم
باورم اینست و غیر از تو ندیدم من ودود
سر بسر غوغای ما در شعلههای عشق توست
سوختن در ساختن سودای تو جان آزمود
روزها با بالِ دل میجویمت در بیکران
عقدهها را دل بدین سان در نهایتها گشود
هرچه بینم از تو بینم دیدهها مشتاق تو
بگذرم یا نگذرم در بودنیها یا نبود
من سراپا اشتیاقم نکته گوییهای دل
شوق من در هر زمان صدها غزل از دل سرود
من بدریای کلامت غرقِ معنیها شدم
فصل آرامش ز نامت چهره خود را نمود
شکرِ احمد در نمای نعمت بیحصر توست
هر که دیدم باورش از جان شکوهت را ستود
دلم به سوی محبّت چو آشنا آید
ز شور و شوق بجان آیت خدا آید
مگر بکسوتِ درویش این نشانه نبود
که چشم عبرتِ دلها از آن جدا آید
سراب عاقبت است آنچه چشم ما بیند
بخُلق و خوی بسی نکتهها بما آید
کجا کشیم چنین بار محنت فردا
فغان ز درد برآید که از کجا آید
بجان غرور نشست و غرور شیطان بود
که تار و پود ز دامش ز هر خطا آید
زمین نگفت که من طالعی نُحوسَتیم
تو مفسدی که بدان هر دمی جزا آید
رهِ نجات به تدبیر عقل پیدا کن
که رستگار ز اعمال خود رها آید
مراد دل چو رهِ عارفانِ بیدار است
بِرغمِ حادثهها بیغم از صفا آید
گلِ وجود ز پاییز شب فسرده مکن
که از بهار طراوت به پارسا آید
مرا بشرط وفا روزگار شیرین است
چو در قرار دلم بیقرارها آید
نهان نکرد چو احمد وفای عهد ترا
بدین نشانه ز غوغای دل وفا آید
دل ز آهنگ درآ میگرید
کاروان هم ز وفا میگرید
چشم در کوچ گهِ عاطفهها
رفتن چلچله را میگرید
من خریدار دلِ منتظرم
که درین خوف و رجا میگرید
عاشقی از سخن عشق چنین
بخدا در همه جا میگرید
ما گرفتار تو بودیم و کنون
دل که بیچون و چرا میگرید
عشق را مرتبه دیگر هست
که زمین سوی سما میگرید
درد بر درد نهادنها بود
درد هم از دلِ ما میگرید
دست آزار ز آزردنها
ریشه از تیشه جدا میگرید
رسم و آیین جوانمردیهاست
آنکه با چلچلهها میگرید
بردم این خاطره را همره او
که سراپا به نوا میگرید
گریه احمد دلِ آشفته ماست
ورنه هر کس ز جفا میگرید
صدای حادثه هرگز خبرها را نمیگوید
دل سوزان ما سوز شررها را نمیگوید
زمان در بغضهای گریه حرفی را نمیفهمد
در آن بیتابی و غوغا خطرها را نمیگوید
نهان از خویشتن هستیم و شیدایی بجان ماست
سؤال بیجوابِ دل نظرها را نمیگوید
به هر آوارهای ویرانهها آغوش نگشاید
نداها دردهای در بدرها را نمیگوید
نه آخر میکشاند زین سفر ما را به سوی خود
دریغا کس بما راز سفرها را نمیگوید
تو دست باور ما را بدست یاور خود گیر
که دیگر ساز ناسازی اثرها را نمیگوید
دلم از آتش بیدود تنهایی بجان آمد
چو ما را ناله غم درد سرها را نمیگوید
خیالی بود و در گفتن نگفتنها فراوان است
کسی این سوختن را، بال و پرها را نمیگوید
به سوی آسمانها مرغ دل پروازها دارد
ولی از آشیانِ در ثمرها را نمیگوید
شبی با دردهای تازه سر کردم دریغ از دل
که روز روشنش وصف قمرها را نمیگوید
به احمد این مجال گریهها آسودهتر آید
که شعر اشک جز خونین بصرها را نمیگوید
در جوان شور است و غوغای جوانی در امید
شب چراغی میدرخشد هر زمانی در امید
برگ زیتون بر کفش با گامهای استوار
بهره گیرد او ز کار خود جهانی در امید
شب نمیجوید که شب تاریک بر اوزان اوست
سوی خورشید است و روشنگر ز جانی در امید
فصل دلچسب جوانی شوق و شور و همدمی است
هر جوان در اتکا دارد مکانی در امید
روزهای کسب دانش روزگار هر جوان
با امید از علم گیرد گلستانی در امید
باور قشر جوان بیزیور و پیرایه است
نصّ قرآن است و رمز آسمانی در امید
بگذرد هر جا و در خیل جوانان از وفا
تا صفا گیرید ز آنان از بیانی در امید
روزگار هر جوان چون روزگاری نوبر است
از عسل شیرینتر آید بر دهانی در امید
پند احمد از حدیثی میگشاید راز دل
در جوان عشق است و فریاد جوانی در امید
در رسم و رهِ میکده غافل منشینید
در مستی خود این همه باطل منشینید
این بحر سراسر همه عرفان و ودود است
غافل منشینید و بساحل منشینید
یک عمر به زنجیر وفا گردن دل بود
بگسسته درین دور سلاسل منشینید
هر یک به تکاپوی غزالی به تک آیید
با بیخردان چهره عاقل منشینید
از خاک به خوش رنگی هر گُل بدر آیید
در رهگذر سیر قوافل منشینید
حقّ است که رخساره به عالم بنمایید
شرط است که در بند مراحل منشینید
در راه و روش راهِ حکیمانه نپویید
دیوانه نباشید و چون عاقل منشینید
احمد سخنی جز سخن عشق نگوید
بر شعله پندار مسائل منشینید
بنگر به خلق بد هر دیار دل مسپار
به هر که مینگری جز به یار دل مسپار
خزان به عادت دیرین چپاول محض است
ز فصل عاطفهها جز بهار دل مسپار
من از چکیده ایام نکته بر چینم
به تندخویی خود بیقرار دل مسپار
به سیل حادثهها چون خرابی جان است
درین میانه بغیر گدار دل مسپار
غمی بخاطرم آمد که جان به آتش زد
به سوز و ساز زمانها هزار دل مسپار
بساط سبز بهاران چو گسترد بنگر
بجز به شوکتِ خالق مدار دل مسپار
به آسمان و زمین دیدنی فراوان است
به چشم عبرتِ خود برگذار دل مسپار
نگفتهایم و نگویم که دل گرانیهاست
به نالههای حزین پایدار دل مسپار
سرودِ بر لب احمد به ذکر دادار است
چنین بهانه کند دل، نگار دل مسپار
واماندم از قبیله نیکان رهگذر
جا ماندم از خمار ز مستانِ رهگذار
شوقم نمُرد چونکه نَمیرد شکوه عشق
پیمان چو بست با دلِ ما جان رهگذار
هنگامه است باورِ ما در دلِ زمان
این شرطِ آخر است به جانان رهگذار
راهی دگر نماند که ما رهروش شویم
جایی دگر نماند ز پیمانِ رهگذار
ای عاکفان کعبه توحید بشنوید
این دردِ ماست از غمِ هجران رهگذار
در هر زمان ره چشمه خورشید ره گشود
آنکس که دل نداد به سامان رهگذار
نازم بدان زمانه که از عشق دم زنیم
آسوده جان گذشت پریشان رهگذار
ما خاطری به جلوه جانانه بستهایم
چون گوی نصرت است به چوگان رهگذار
احمد نهان نکرد در آن شور و حال راز
بر دل نهاد قصه خوبانِ رهگذار
بدین دنیای دل افسوس افسوس
بفرداهای دل افسوس افسوس
من از فریادِ دل آواره گشتم
به سر تا پای دل افسوس افسوس
سرودِ غم به جانها شعلهها زد
غم از معنای دل افسوس افسوس
ز دیده اشک و خون باریدم امّا
نکردم وای دل افسوس افسوس
ز دل آتش بجان بودم بسودا
به هر سودای دل افسوس افسوس
بتکرار از زبانِ نکته پرداز
شدم آوای دل افسوس افسوس
بشرط عشق از دنیا بردیم
نه با امضای دل افسوس افسوس
درین ویرانه یک شمعِ شب افروز
نشد همتای دل افسوس افسوس
دل از احمد جدا میرفت و میزد
نوا در نای دل افسوس افسوس
ای خامه بر این صفحه روایتگر ما باش
در خاطرهها رمز دلانگیز وفا باش
از نقش تو فریاد ز جان رفت که هیهات
ای خطِ سیه بر سرِ شوریده دوا باش
بس نکته که گفتند و نوشتیم و نخواندند
امروز تو هم شاهد این رسم خطا باش
ای خامه کجا ره بگشاییم که هر سو
آزرده شده دل که نگفتند کجا باش
با ناله، تو فریاد مرا نقش نمودی
در جنگ سفیهان بسراپای نما باش
ای خامه پریشان ترم از کرده پشیمان
بر خاطرِ ما همرهِ این درد و بلا باش
ای خامه بسودای تو بس سود، زیان شد
درد است تو از معرکه دهر جدا باش
ای خامه بانگشت زمان با تو دویدیم
تا باز کجا دل رود آن جای صفا باش
ای خامه ز آسوده دلان یکسره فریاد
فریاد کن از مفسده فریاد ندا باش
ای خامه سرشت تو به بیداد نبوده است
بیداد چو بینی همه جا بانگ عزا باش
از رمز تو احمد غم هر روزه نوشته است
ای خامه نمایانگر مردانِ خدا باش
به زخم تیشه و فرهاد و بیستون بنگر
فغان ز جان چو برآید بسیل خون بنگر
نه از سمای سخن گفتم ای دل عاقل
تو غم بدل ز سماهای واژگون بنگر
اگر قدم برهِ کعبه مینهی هشدار
به نیش خار و به شبهای پر فسون بنگر
مرا زمینه صدها حوادث تلخ است
بیا و خاطره را نکته آزمون بنگر
خروش از دلِ ما انتهای صد درد است
تو مرد عاقل و دانا غم جنون بنگر
نگاه حسرت دلهای منتظر اینجاست
تو قدر عافیت این یم از برون بنگر
به تلخ آبی دریای ماهیان شادند
غرامت است تو غوغای در درون بنگر
خلاف عالم عشق است ترس و بیتابی
باوج قامت دل رسم در شؤون بنگر
نگفتهایم و نگوییم راز دل احمد
تو واژهها همه در سقف بیستون بنگر
شکسته خاطر ما را به باورِ خود گیر
بدست شوق دلم را برابر خود گیر
مرا به میکده عارفان گذاری هست
تو این نشانه معنی به باور خود گیر
تو از بهار طراوت طلب بساغر دل
تو این پیام ز خوبان بساغر خود گیر
نهان نشد رخ غمگینِ چهره زردم
بسُرخ رویی ما شاهد آذر خود گیر
به داغ زندگی از خوشههای درد آلود
دل ار فسرد کمانش به خاور خود گیر
لعاب تلخ غرورِ زمانه را هر دم
ز شاخههای فروتن به کیفر خود گیر
بدیر و مسجد و معبد یکی، یکی خواهم
به سوی یار دلا اوج شهپر خود گیر
غریب و در بدر کوی آشنا شدهایم
بدین دیار تو شوقی به پیکر خود گیر
عنایت است باحمد دلا سعادت را
تو دست عشق به درگاه اکبر خود گیر
دلم به یمن بهاران ترانهای تو بساز
بباغ گلشن جانها جوانهای تو بساز
دلم، بخاطر ایام شادمانی خود
ز خوانِ مهر بما آب دانهای تو بساز
صبورِ درد تو بودم بعمر دور و دراز
کنون بیان و ز دردم فسانهای تو بساز
ز غم به سیرِ شتابان عمر ننشینی
بشوق خویش به هر دل نشانهای تو بساز
به هر که مینگرم جلوه گل و چمن است
غمین مباش و یمِ بیکرانهای تو بساز
صدای هلهلههای ترا بجان شنوم
ز غم جدا سمرِ عاشقانهای تو بساز
تو ای بهار بشوق دلم دمی بنشین
بشاخهای حنایی بهانهای تو بساز
به نامرادی نامردمان دون همه جا
به هر دیار ز آتش زبانهای تو بساز
زمین به صحبت آلودگان به بد مکشان
تو آشنای به احمد ترانهای تو بساز
کردم آهنگ سفر تا که بگویم ز وداع
چهره خویش به آب مژه شویم ز وداع
نظر آخرم آهسته ز دل پر چو کشید
آه سردم به لب آمد که بمویم ز وداع
چه توان کرد وداع است ز یاران بفراق
قصهها هست بگویم غم اویم ز وداع
دیشب از شعله شمعی که چو من سوخته شد
شعر دردی بسرودم ز نکویم ز وداع
من درین مهلکه عشق چنان غرقه شدم
که بدریای زمان خویش بجویم ز وداع
باز هم نکته وزان مرد زمان بر لب ماست
تشنه لب میروم و مانده سبویم ز وداع
میروم تا که مگر راه به کویش ببرم
ورنه من راه بهر مرحله پویم ز وداع
نآمد و ما همه حیران بسراپای زمان
دیدهها مانده به ره از همه سویم ز وداع
دل احمد به قضایای دگر مویه نکرد
مویه بر لب شده تا درد بگویم ز وداع
16/12/82
دست نامحرم و سودای خلاف دلِ ما
غمی از دایره دید بجانم زده چنگ
مدعی بود که آواره این ره شدهام
کین همه خار به تشدید بجانم زده چنگ
گوهر عشق که یکدانه و بیمثل بود
همچو تابیدن خورشید بجانم زده چنگ
عمر ما طی شده در عاشقی و در غم دل
صد نوا دل زد و خندید بجانم زده چنگ
من کمال دل خود را ز خدا میطلبم
گرچه در مهلکه تهدید بجانم زده چنگ
خواستم بگذرم از مرحله چون و چرا
دلِ پر درد که نالید بجانم زده چنگ
این عجب نیست که ما واله و حیران شدهایم
عجب این است که تمدید بجانم زده چنگ
حمد بر داور یکتا به شب و روز بود
احمد آن لحظه که تمجید بجانم زده چنگ
بیتابتر از ما بخدا نیست در این عشق
افروخته را رسم خطا نیست در این عشق
بردیم هوای من و مایی ز دلِ خویش
جان باخته از یار جدا نیست در این عشق
دریا دل ما هست که دردانه شناسد
جز گوهر یکدانه روا نیست در این عشق
صبری به تمنای تو در جان من آمد
کاین سوخته را قدر و بها نیست در این عشق
کابوس جهانم بسخن گفتنم آورد
آشفتهتر از حالت ما نیست در این عشق
شب تا بسحر ذکر خدایم بلب آمد
شیواتر از این ذکر دعا نیست در این عشق
عشق است و جهان را بسر انگشت نگارد
لرزان دلی از خوف و رجا نیست در این عشق
سودی نه بسودای هوسها بکف آید
ما را غمِ این نکته بجا نیست در این عشق
تا پای تکاپو برهِ آدم خاکی است
او را گذری جز به سما نیست در این عشق
جز خادم دل باختهای بر سرِ کویش
حیران شده عقده گشا نیست در این عشق
احمد سخن هر شب و هر روز دل اینست
ما را سخنی غیر خدا نیست در این عشق
نقش شد در بیستون پیغام عشق
ناز شیرین و گلِ فرجام عشق
نقش شد آنجا بسنگ خاره دل
خون بهای عشق در اعلام عشق
بیستون فریاد مظلومی بُود
عاشقانِ خسته و بینام عشق
ساحت عهد و وفا آتش گرفت
تلخ کام آمد زبان در کام عشق
سنگ بود و بیهمآوایی سکوت
مرغ بیبالی بروی بام عشق
بیستون هرگز نهال کین نکشت
بندِ تزویری نزد با دام عشق
بیستون بود و گلِ مهر و شرف
بیستون بود و رخِ گلفام عشق
نام فرهاد از غرورِ بیستون
میکشد دل را ز خون آشام عشق
بیستون احمد شکوهِ عبرت است
بیستون آغاز در انجام عشق
به نشانها تو بپا کن ره پیدا از عشق
توشه بردار ازین مهلکه هر جا از عشق
این چه آواست که گویای زبان دلهاست
راز و رمزی است بدین حاصل غوغا از عشق
خرمی هاست به بین صورت عالم هر جا
ای تو آیینه دلهای جهانها از عشق
من نگویم چه توان کرد که جانم گوید
هر سخن پایه ایمان سراپا از عشق
در گلِ عشق بباغی که طراوت دارد
میزنم نکته آن شمع به سودا از عشق
جامی از باده توحید به لبها چون هست
میروم با دل خونین به تمنّا از عشق
سوختم جان به نماهای سرِ شوریده
میکشد بار دو صد غم دل شیدا از عشق
آتشی بر دل و جانست بدین همراهی
تا بگیرد خبر و نکته و امضا از عشق
برگشا بر همگان ره که رود احمد زان
ایدل خون شده بر شعله پیدا از عشق
دل گفت که در شعله فتادیم درین حال
خود در ره طوفان بنهادیم درین حال
دل گفت به هر ساعت و هر روزه اسیریم
هرچند که ما چهره گشادیم درین حال
بس خوشه درد آمده یک یک بفرا روی
در مهلکه شعله ستادیم درین حال
سودای عبث بود فراموشی و هر جا
در رهگذری عمر بدادیم درین حال
چون خاک شدیم در گذران نکته گرفتیم
هرگز تو مگو عین جمادیم درین حال
پیغام جهان بینی دل سوی سما رفت
با باوری از عشق چو شادیم درین حال
احمد غم هر روزه بفریاد برآمد
دل گفت که در شعله فتادیم درین حال
غمت با ما مدارا چون کند دل
ز غم امروز و فردا چون کند دل
فدایی بر اشارتهای اوییم
به ابرو غمزه دردا چون کند دل
شکوهِ شور و حال زندگانی است
بدو این جان شیدا چون کند دل
به انگشت زمانها نکتهای زن
زیان و سود و سودا چون کند دل
نه آخر زنده با عشقیم هر جا
ندا اینجا و آنجا چون کند دل
من آن آواره شهر و دیارم
مرا بیراهه پیدا چون کند دل
غمی بر تارک جانم نشسته
جدا از خود به جانها چون کند دل
به دریاهای اوضاع زمانه
سکون بر موج دریا چون کند دل
به احمد مهلتِ آسودگی ده
ز بندِ غم سراپا چون کند دل
مصلحت نیست که جز عشق رهی پوید دل
یا کلامی بجز از عشق ز لب گوید دل
گل درین باغ نروید مگر از آبِ حیات
که سرِ تربت خونین کفنان روید دل
آب زمزم بستان از کف مردانِ خدا
تا وضو سازد و زان رخ ز وفا شوید دل
تو بخوان نافله عشق که در شوق دعا
اجر خود گیرد و آسوده دلی بوید دل
نالهها دارد اگر گوش ندامت شنود
زان که در کسوت درویشی جان موید دل
نقد ما را به متاعی ز کف دل بستان
که گرانبارتر از خویش کجا جوید دل
من بر آنم که نهانی سخن از عشق رود
که دل انگیزتر از عشق چه ره پوید دل
شعله زد عشق به دل تا بکشد جان در دل
میرود جان بسراپای به پیمان در دل
صیت خوننامه او در همه جا آمده است
شعلهای هست بجان بر سرِ ایمان در دل
در خمِ خاطرهها جان سخن از دل گوید
تا دهد داد سخن از رهِ جانان در دل
ما همآوای جهانی سخن از دل گوییم
تا بدانند که پروا نبود زان در دل
عارف و عامی این قوم چو سرگردانند
راه این مرحله جویند شتابان در دل
لاله داغ زده داغِ دگر میخواهد
که نشان دار خرامد ز غم آسان در دل
برگ زرد است که پاییز وزان میریزد
از کم و بیش زمان ناله احزان در دل
گفتم این طرفه حدیثی است که آید سوزان
تا بخوانند حریفان شب پنهان در دل
نکته احمد زد و غوغای دگر پیدا شد
تا فراموش کند قصه سوزان در دل
ای تو دریا با صلابت موجهایت ره گشای کار دل
در نهایت در حریم آستانت شعله پیکار دل
رنگ و بویت چون بهاران جلوهات رنگین کمانِ جان ما
سرو را آیینه داری در شکوهِ خیمه آثار دل
شب چراغ پر فروغت در ستیغ آسمان از نور حق
برگشا ما را ز استبصار جان از شوقها اسرار دل
با غرور بال سیمرغم به پرواز زمان در دورها
پر گشایم من پر و بالی بسوداهای این بازار دل
شمع سوزانی بجانم میگدازد روز و شب این التهاب
کاروانِ رهگذارانم ز هجران میگدازد بار دل
سوختم تا نکتهها آموختم از همرهانِ همرهی
زندگی را در عنایت دیدهام با نیشهای خار دل
لعلِ جان بخشی ز شهد روزگاران قصههای ناب گفت
گاه گه یاد آورم با حسرتش بر قالب بیمار دل
ساحل جانم ز موج سرکشِ ایامِ خونین جامه شد
روزِ طوفان است و میسوزد مرا از شعلههای نار دل
لاله احمد داغ ما را تازهتر بر جان نهد با همرهی
لالهها را هم نوای خویش گیرد فغان از تارِ دل
بکار غم نگذارم دگر ترا ایدل
بشرطِ آنکه زنی از وفا نوا ایدل
قرار ما ز تو در بیقراریِ محض است
بدان نشانه که رفتی ز ما جدا ایدل
تو در خیال چه گنجی به شبههها آندم
که خود کنار گذاری به انزوا ایدل
بدرد خویش ترا در بهانه میبینم
بدین ترانه که گشتی تو بیوفا ایدل
چنان فتاده بصحرای بیهمآوایم
که چون غروب غریبم به آشنا ایدل
به اشک دیده در التهاب غم سوگند
که بیخیال نباشم بدین هوا ایدل
بدان سرود که آوای سوگواریهاست
نشانههای ترا میدهد بما ایدل
ز آسمان و زمین چهرهها بشرم آمد
که از بهانه تو جان را کنی رها ایدل
ز دست مشغله احمد ز خویش دلگیر است
وگرنه از چه گذارد به غم ترا ایدل
من بجان دیدم غرور شوق استغنای دل
ره گشودم با شهاب روشنی همتای دل
آنقدر پیمانه ریز عشق هستم تا مگر
جان رها سازم ز دام مکر حسرتهای دل
لالهها هم داغهای تازهای آوردهاند
وای زین هنگامهها در ماتم پیدای دل
آفرین بر کسوتِ خونین مردانِ خدا
سودشان شد نصرتی از حاصل سودای دل
زندگی را قصّههای تلخ و شیرین دائم است
زندگان را طاقتی گر هست در معنای دل
خواب شیرین رهِ دلدادگان کاری نکرد
اندر آن وادی ز آهنگ غمینِ نای دل
مهلتی تا بار دیگر دل بسوداها نهیم
حرف آخر را چو اوّل میزند غوغای دل
مرد میدان عمل گر نیستی خاموش باش
از تغابن خود شکن مردانه در دریای دل
عاقبت احمد ز جان بگرفت شور عشق را
در رهِ مقصود پویان گشت بیپروای دل
ای کوه ای ترانه ماتم زدای دل
ما را نشسته بر دل خونین عزای دل
ای قامت بلند به اعماق آسمان
ای سر نهاده بر غمِ ما پا بپای دل
سودای عاشقی غزل عاشقانه است
ما را بگرد قامت تو در هوای دل
ای کوهِ سربلند شتابنده شوق ماست
باران به سنگ خاره زند اشکهای دل
موج فروغِ دیده روشنگرانهای
ما را پگاه توست زمان را سرای دل
پرواز صد همای تو را سایه افکند
در جلوههای کوکبهها با همای دل
دلهای پر ز درد بسختی کشد زمان
بیگانه بر زمانه نداند بهای دل
در حیرتم ز بخت که وارونه میرود
سنگ ترا زمانه نهاده بجای دل
احمد خیال همرهِ ما پرسه میزند
شاید که در وعید شود آشنای دل
غم پروانگی داریم ایدل
سرِ دیوانگی داریم ایدل
جدا از تو جدا از عالمِ تو
نهان فرزانگی داریم ایدل
کدامین آرزو را جامه پوشیم
چو ما بیگانگی داریم ایدل
سمندر وار در آتش مقیمیم
شرابی خانگی داریم ایدل
به هر باور خیالِ خام گیریم
وزان پیمانگی داریم ایدل
به زخم کهنه مرهم چون گذارند
فسون، فتانگی داریم ایدل
به دریای شکوهِ عاشقانه
متین دُردانگی داریم ایدل
بشوق کوی دلداری وفا جوی
ره جانانگی داریم ایدل
چو احمد میسراید شعر خونین
سرِ پروانگی داریم ایدل
عشق را در قالب دلدادگان آوردهام
سوختن را بر بلندای زمان آوردهام
با پر پرواز دل در شورها من بودهام
من بهاران را ز اوج آسمان آوردهام
مدتی با آشنا من هم نوایی کردهام
درد را در شعلههای هم نوا آوردهام
تک درخت دشت غربتها چه غمگین مانده است
با لبان تشنهای دل با وفا آوردهام
خیمههای درد را برچین ز ما ای مدّعی
سوختم امّا زبان را کم صدا آوردهام
مهد عالم کودکانی در صفا پرورده است
در خیال خویشتن دل بیهوا آوردهام
نکتهها بر جان زند رندانه باورهای ما
ایدل آهنگی دگر آور خطا آوردهام
بر در میخانه تا صهبای مهرم آرزو است
گوشهگیری را بفرجام رجا آوردهام
نزد احمد فاش کن ای مهر عالم گیر ما
تا ببیند مهربان را در صفا آوردهام
ای کاروان ای کاروان من عاشقی دیوانهام
من در قفای کاروان اندر پی جانانهام
ای همرهان ای همرهان شوریده در شیدائیم
با دردهای آشنا از خویشتن بیگانهام
سودای عشقی در سرم گریان و خونین پیکرم
هم در کمند مهرها هم مست آن میخانهام
من پر کشان من پر کشان در آتشی سوزندهام
بر گرد آن شمع و دود پروانهام پروانهام
در وادی بیهم نوا گمگشتهای آشفته سر
در بحر معنیها ز دل اندر پی دردانهام
ای ساربان ما را نگر واماندهای در موجِ غم
رحمت نما رحمت نما آواره از کاشانهام
فریاد من فریاد من شد نالهای شد نالهای
من سر گران در کار خود در راه بیپایانهام
در حلقههای عارفان دُردی کشِ دُردی کشان
میجویم از یاری نشان تا او دهد پیمانهام
احمد نهال شوق را بر دل نشانده روز و شب
تا بنگرد آن آبرو آن فتنه و فتانهام
من غرور خویش را در خاک بودن دیدهام
این پیام عشق را از ماوراء بشنیدهام
دردهای بیهمآوایی بجانم شعله زد
ای عجب چون شمع در آتش بدل خندیدهام
سرو سبزی از گلستان وجودم میکشد
زین سبب رمز بقا را سر بسر بگزیدهام
با دلِ خونین بسودای کمالی میروم
من بساط و رخت تدبیرم چنین بر چیدهام
روزها و هفتهها در انزواها ماندهام
اندرین تنهایی و غربت ز دل نالیدهام
در نداها میتوان بشنید آواهای حق
دسته گلها از کلام شوق دل سنجیدهام
نکته دانی گفت باید راه را با سر دوید
سوی کوی عشقها با شوق جان پوییدهام
در وفا پیدای ناپیدا بما شد هم نوا
با وفا جانانهاش از جان و دل نامیدهام
بنگرید از چشم دل تا جلوهها پیدا شود
این غزل احمد نما زد بر دل رنجیدهام
باز از سیطره عشق به غوغا شدهام
باز از شاخه توحید بآوا شدهام
پای در ره چو نهادم به سراسیمگیام
در شتاب آمدم و یکسر دروا شدهام
روزها از من و دل حادثهها سر زده است
که سرانجام درین مهلکه پیدا شدهام
از خدا میطلبم روز رهایی برسد
آن سوار آید و بینم که بامضا شدهام
مدعی در همه جا با سخن کذب رود
راستی پیشه ما شد که به معنا شدهام
رمز آیات بقرآن همه جا باور ماست
در سرا پرده حقّ خادم دانا شدهام
گفتم از شوق غزل گویم و گفتم همه جا
کار سهلی است چو من مرحله پیما شدهام
نتوان داد سخن داد، که عشق است و جنون
نتوان نکته زنی کرد که اغنا شدهام
سوی احمد نظری گر کند آن آیت عشق
شور دیرینه بجان آید و برنا شدهام
25/12/82
با غروری در بلندای زمان همسایهام
ره گشای عشق را از عمق جان همسایهام
بیمحابا میکشم خود را به سوی عشقها
با دل از غوغای فردا در جهان همسایهام
هرچه گفتم در سراشیب گمان لغزیده رفت
اینک آوایی دگر را هچنان همسایهام
در ترازوی عمل میزان خود سنجیدهام
دیده آنجا در سراپایی نهان همسایهام
روزها بیمحتوی شد عمر ما آزردگی
در نهایتها جوار آسمان همسایهام
خوب شد بیراهه را دیدم بچشم انتظار
پر گشودم تا به عمق بیکران همسایهام
من به سودایی گلی از بوستان شوقها
سر بپا شورم که من با گلستان همسایهام
با چراغ عالم افروز جهان معرفت
دیده بینا شد کنون با عاشقان همسایهام
نام ما را بیگمان هرگز نجوید مدعی
شعله بر جان دارم و با این نشان همسایهام
قیل و قال صبح و شب در یک زمان باشد عیان
فاش میگویم که من با این عیان همسایهام
کار احمد با غزل گفتن به پایان کی رسد
هر غزل را نکتهها در هر زمان همسایهام
دیدهها را در پی است من دوختم
آتشی اندر دلم افروختم
پردههای غم به آتش در گرفت
هرچه دیدم در غمت من سوختم
پاره شد دنیای صبر زندگی
گرچه پیدا و نهانش دوختم
هم نفس در خندههای صبحدم
آن شب تاریک را بفروختم
آهِ سردم این فضا را در گرفت
تا در این سودا شگفتی توختم
زندگی درسی است در رنج و عذاب
هر الفبا را ازو آموختم
دل بدین هجران به احمد بیقرار
دیدهها را در پیات من دوختم
به خطّ و خال تو ای دوست تا که دل بستم
به هر کجای روم با خمار تو مستم
صدای پای گذشتِ زمان به گوش آید
ز شرطِ عقل چرا دیده را فرو بستم
به کوی میکده بیباده کی توان رفتن
علی الخصوص که بر همرهان نپیوستم
چو بار غفلتم از قامت خمیده کشم
عنان صبر ز غم برکشند از دستم
دلِ شکسته ما در سرشکها خون شد
درین خیال که دل از فراق بشکستم
ز التهاب ندیدم غرورِ گردابی
چو جان به غرقه درآمد دو دیده را خستم
بروز حادثه دیدیم عاقبت احمد
که در غرور گر از اوج دل رود پستم
شعلهها بر جان ما از سادهاندیشی برآمد سوختم
دستِ تزویری بهبندی یا کمندی بر سر آمد سوختم
خوب شد ما را بفیض زندگانی آتشی در بر گرفت
زان شرارم حسرتی زین ماجرا خونینتر آمد سوختم
تا سخن از یار گفتم من نهانی بزم آسایش نماند
نیش این خارم گدازان تا بما چون اخگر آمد سوختم
ایرها را در قیاس دیده از شب زنده داریها ببین
برقهای آتشین از دل بجانم چون در آمد سوختم
سرو با دست تهی آزادگی هارا بکف دارد ولی
آتشم ز آزادگیها شعله زد از دل بر آمد سوختم
بر نمیگیری گلی از همرهانِ در طلب بر نیمه ره
آه مظلومی درون سینه با فریاد خاموشی گر آمد سوختم
دستِ احمد خوشه میچیند ز باغِ اولیاء راهِ حقّ
چون ز آتشهای سوزانم کنون این باور آمد سوختم
در باوری ز دل به تو پیدا گریستم
جانم چو سوخت بر همه یک جا گریستم
با خاطری غمین بسراپای اشک غم
آنجا که دل شکست به معنا گریستم
هر باده را ز تلخی هجران چشیدهام
با اشکی از فراق ز غوغا گریستم
بازارِ داغِ زندگیم چون وفا نکرد
سود و زیان یکی است ز سودا گریستم
خارم بدل نشست که این رسم عاشقی
بر ما بهانه گشت و ز غمها گریستم
ای ساکنان معبد تزویر بشنوید
آنجا که دل شب است سرا پا گریستم
چون ما درین دل موجیم و در خروش
با هر غروب خسته و تنها گریستم
روزی که رفت نظم جهان زیر و رو نشد
کارم بجان رسیده بفردا گریستم
کوس ندامت است که بر بام دل زنند
احمد خزان رسیده، به آوا گریستم
بذر ایمان در دل و جان کاشتم
غیر ایمان من ز دل برداشتم
زندگی در صالحات و باقیات
جز بدین اعمال دل نگذاشتم
سالهای بیهوده در جهل آمدن
جاهلی را عاقلی پنداشتم
نفس را در انزوا آوردهام
پرچمِ نیکی چنین افراشتم
فصل پاییزم بهاران است و ما
از بهاران توشهها انباشتم
سر بپای دوست بگذارم کنون
در رهِ خوبان زمان بگماشتم
همدلی احمد نهالِ جنت است
زان بجانم بذر ایمان کاشتم
درین سودا جهان را از دل تنگم نگه کردم
بفریاد از زمان هر جا بآهنگم نگه کردم
غمی آمد که ما را سوی شیدایی بیفکنده است
دلم خونین شد و خود را بدین رنگم نگه کردم
بدین قامت قیامت میکند آن یکه تاز عشق
بهر معنی فرارویی بفرهنگم نگه کردم
اَلا ای مدّعی بیهوده بر پایم نزن بندی
که من هر لحظه در سینه بنارنگم نگه کردم
فغانها دارم و خود را بسر تا پای این عالم
بباورها ز مستی بر دل سنگم نگه کردم
خمیده قامتان دشتهای پر شقایق را
بهر کوی و بهر برزن درین چنگم نگه کردم
نگو احمد کلامی جز بحق روشنِ دلها
درین سودا جهان را از دل تنگم نگه کردم
یک عمر خریدار محبّت ز تو بودم
در گرمی بازار محبّت ز تو دارم
سرّ دگری بود که من با تو نگفتم
آن روز که غمخوار محبّت ز تو بودم
سودای دگر نیست که در درگه آن دوست
پرورده دلدار محبّت ز تو بودم
ما را سرِ آزار چه بگشوده خیالت
یک عمر بآزار محبّت ز تو بودم
گر صید بدام آمده کشور عشقیم
در سوختن از نار محبّت ز تو بودم
بیدار دلی نکته ز فتوای تو دارم
کاسوده به زنهار محبّت ز تو بودم
رفتیم و گذشتیم از این دهر هیاهو
زین کار گرفتار محبّت ز تو بودم
در کسوت درویشی ما فاصلهها نیست
تا نزهت گلزار محبّت ز تو بودم
سرّ دو جهان در خم یک موی گشودند
آن لحظه که در کار محبّت ز تو بودم
منصور نبودیم ولی بارقه عشق
چون زد بسرِ دار محبّت ز تو بودم
احمد غزلی گفت که هم مایه دل بود
دل گفت خریدار محبّت ز تو بودم
صدای با وفایان را شنیدن آرزو دارم
افق را در شفق خونین دویدن آرزو دارم
زمان را پیش میگیرم غرور رفته میجویم
چمن را با لطافت در چمیدن آرزو دارم
بآهنگ درای کاروانی در رهِ فردا
قدمها را بشوقِ دل تپیدن آرزو دارم
سرابِ روشنی از چشمه ساران زلال دل
به اشک شوق بر دامن چکیدن آرزو دارم
زمستان را بآهِ سرد دل میجویم از پروا
بجانها دردها را در خریدن آرزو دارم
جدا از دل به درد بیهمآوایی گذر کردم
بیان مهربانیها پریدن آرزو دارم
جفا دیدن وفا کردن ز سیرِ سالکان با ماست
به هر آشفته بازاری گزیدن آرزو دارم
خروش دستها را از شعف در فصل بیداری
ز باغ پارسایی نکته چیدن آرزو دارم
چو تَرکِ سر کند احمد صفا را در دل اندازد
صدا از آشناییها شنیدن آرزو دارم
من جهان را همه از شوکت جانان نگرم
مورم و خود بدر کاخ سلیمان نگرم
عهد ما عهد الست، شیوه ما بندگی است
جان ز جانان و دل از مایه پیمان نگرم
رهگذاران جهان راه بسی پیمودند
مشکلی نیست که آسوده و آسان نگرم
در خروش دل ما عشق تو آیینه شده است
بدرِ ماه است و من آن جلوه تابان نگرم
سرو در باغ و چمن سبز بقامت چو نگار
من زلال دل او دیده بدان سان نگرم
کاروان، رَه روِ راهم که بسامان برسم
خستگانیم به هر لحظه بسامان نگرم
نرگس از دیده دل بُد نگران تا برسی
نگرانیم و دل از جلوه جانان نگرم
رسم آسوده دلی نیست شعار من و زان
هرچه دیدیم بدان زلف پریشان نگرم
احمد از کار تو حیران شده از دیده و جان
هر طرف مینگرم دیده حیران نگرم
با دستِ معرفت از خویش برون باشم
به نفسِ سرکش خود غالب و فزون باشم
نگفتهام که ز بند گناه آزادم
ولی ز کسوتِ طغیانِ دل برون باشم
چو نادم است زمان در زمان دلِ تنگم
بِرغمِ حادثهها عاقلی کنون باشم
به اشک دیده بشوییم تا گناه دل
روا شود گرم او دیده غرق خون باشم
بساطِ خود سریم عاقلانه برچیدم
که در خرابه ایام واژگون باشم
رجز بخوان به جوانی به چاه پیری خود
تو هم چو من بدرآیی که من زبون باشم
قرار ماست که در هر قرار سر بنهیم
به انتظار نشینیم به آزمون باشم
به هر کنار کشانید فرصت دل را
وگرنه بسته هر فتنه از فسون باشم
مجال صبر به احمد نمانده همت کن
که راه خویش شناسم به رهنمون باشم
گفتمش با عشق سودا میکنم
گفت دل، عشق است غوغا میکنم
گفتمش ما را براهِ عشق بر
گفت پیدا هست حاشا میکنم
همره ما شد که شیدا در رهیم
همچنان آسیمه سر جا میکنم
من سخن از عشق گویم گو جواب
در سکوتِ خویش معنا میکنم
زود باشد حال ما را بنگری
چشم دل سوی شما وا میکنم
مرد میدان محبّت کو کجاست
چشم را بنگر که ایما میکنم
ای بهار بیخزان گلزار مهر
هان بگو از دل تمنّا میکنم
مدتی طی شد ز مردانِ خدا
من که حیرانم تقاضا میکنم
کار دنیا در خروش و حسرت است
همچو احمد جان مهیّا میکنم
من در رثای دل بسخن التجا کنم
دردِ درون خویش بدینسان دوا کنم
هنگامه کرد تا سخن از ماورای جان
دل هم سخن سرود که جان را فدا کنم
غوغای عالمی بشعور زبان نشست
فریاد زد دلم، که من این کارها کنم
هرجا که دل بسوخت زبان نکتهای بزد
هرجا که دل بسوخت شرارش نما کنم
در انزوای خلوت دل ره کسی نبُرد
آوای عاشقی است که من جابجا کنم
دل ملتهب که شاهد مقصود کی رسد
جان منقلب شود که کجا من ندا کنم
پروانهها بسوخت که عالم وفا شود
دردا محالِ عشق بدین در فنا کنم
از خویش من مگر به وفا سر بپا نهم
تاوان دیگری است که از دل جدا کنم
احمد سرود عشق ز دل بر لبم نشست
در کوی مهر، دل بسخن آشنا کنم
بر فراز قلههای امتحان آمد دلم
بر طریق عشقهای همرهان آمد دلم
دیدم آنجا شعلههای رمزهای پر فروغ
شعله بر جان زد بشوقی بیامان آمد دلم
سروهای راست قامت بر سراشیب زمان
شور و غوغای غریبی نکته دان آمد دلم
قطرههای اشک چون سیماب بر رخساره رفت
در میانِ اشکها بر آسمان آمد دلم
دیدم آنجا برگهایی از خدا جویندگی
دیدم و دیدم چو شرحی بر زبان آمد دلم
یک بیک سرهای خونین را بشوقی دیدهام
سر بسر در اوج یک تکرار زآن آمد دلم
در نماز خون نیاز اوج ایمان رفته است
تا بدانجا در هیاهو نغمه خوان آمد دلم
بنگرید آلالهها را بگذرید از این دیار
شاخه بشکسته در معنا خزان آمد دلم
با خدای خویش احمد رازها در پرده گو
قلّهها خونینتر آمد بر زبان آمد دلم
شعله بر جان فکنم تا بره عشق روم
کبر را ریشته کنم تا بره عشق روم
هرچه گفتیم سخن یک به هزاران که نشد
سوختن را چو منم تا بره عشق روم
نکتهها با همه در قالب دردِ دل ماست
باورم در سخنم تا بره عشق روم
عشق را راه یکی یار یکی باشد و ما
خار در دل شکنم تا بره عشق روم
بندگی را نه به تدبیر بهار دگر است
نگران بر وطنم تا بره عشق روم
در فرا روی اَمل خادم و معبود یکی است
من نه آسوده تنم تا بره عشق روم
دیده دل به کمالات نظر دارد و من
خود بآتش بزنم تا بره عشق روم
نرگس مست نگاهی دگر آورده بما
زان به سوی چمنم تا بره عشق روم
دست بر دامن خوبان بزنم تا که مگر
شهد گردد دهنم تا بره عشق روم
رسم دنیای ستمکار چنین تاریک است
رسم دیگر فکنم تا بره عشق روم
راهِ احمد همه از نکته شیدایی رفت
گرچه دردم، محنم تا بره عشق روم
روزی برسد که باز دیوانه شوم
با شمع رخت دوباره پروانه شوم
روزی برسد که از سراپای وجود
در مستی خود بشوق جانانه شوم
روزی برسد به مهربانی برسم
آسوده بدل مقیم آن خانه شوم
بر پای دلم نهاده زنجیر وفا
وانگاه ز هر چه هست بیگانه شوم
من سر بنهم به درگهی کاو حقّ است
سودا زده در غرورِ مستانه شوم
این باورم از قدیم در جان بوده است
در حضرت او انیسِ پیمانه شوم
روزی برسد که راحت از خود گذرم
شوریده بجان باوج افسانه شوم
دردم نه بدین زمان پشیمان کندم
بالم که شکست چون سوی لانه شوم
احمد بخیال خام هرگز نشود
من عاقلم و ز عشق دیوانه شوم
در نهان از خویشتن گمگشته را جویا شوم
در زبان دردِ دل آهسته من گویا شوم
راستیها را به غیر راستی پاسخ مگو
ایدل خونین در این سودا بحق احیا شوم
همنشین با خارهای این بیابان غریب
من بخود میپیچم و در شعلهها پیدا شوم
گفتم آخر همتی بر قلههای بیریا
سر بسنگ سخت ساییدم که زو معنا شوم
موج این دریا بساحلهای صبر ما رسد
دوستتر دارم که در غوغای دل دریا شوم
شکوهها را در نهایتهای جانها مینهم
چون گرفتاری ز بند از معرفتها وا شوم
چون کسی بر خیل مردان خدا دل مینهد
در روال از خویشتن بیادّعا غوغا شوم
ره به سوی دلبران بیمدعی بگشودهام
تا بکف گیرم زمان را آنگهی برپا شوم
لحظهها احمد به غوغای جمال یار هست
پس بدین غوغا بفریاد از دلِ شیدا شوم
یک عمر گرفتار تو بودیم و کنون هم
فرمان بری عقل نمودیم و جنون هم
بس خار درین وادی پر خوف و رجا هست
در عهد تو بودیم سراپا و فزون هم
عمری است که با داوری خلق بسازیم
خوننامه بکف در دلِ اعصار و قرون هم
بیمایه نشد هر که درین مهلکه افتاد
جان باخت در این مهلکه با درد و مصون هم
در داوری دور فلک قصّه سرودیم
با شوکت دل در غمِ دلداده زبون هم
گفتیم و نوشتیم که چون سرو بپاییم
روز دگری با دل پر درد نگون هم
بیمار نبودیم ولی درد کشیدیم
با چهره خندان بسراپای برون هم
با دیده خونبار به معنای حقیقت
تا رنگ زمان دیده فرو رفت بخون هم
احمد غزلِ خاطرهها را نسرودی
آنگاه که در خویش فرو رفته کنون هم
واژهها را من از صفا خواهم
به صدای دلم ندا خواهم
شوکران نوش مسلخ عشقیم
جام خالی بدستها خواهم
بر حریرِ نوازش عرفان
چهره بیدرد و بیبلا خواهم
با شفقهای سرخ رؤیایی
رمزِ دنیای بیخطا خواهم
تا که درد دلم دوا گردد
از طبیب دلم دوا خواهم
وه چه زیبا ضیافتی دارم
باورم را ز سر به پا خواهم
فصل دلدادگی چو میآید
همنشینی بدان وفا خواهم
از شکوهِ بلند انسانی
جلوه گاهی درین سما خواهم
سر بدان درگه و بهر غوغا
دستگیری چو مرتضیعلیه السلام خواهم
از کف عارفان بهر معنی
برگِ سبزی جدا جدا خواهم
شرطِ احمد خطوطِ این شعر است
در رهِ دوست جان فدا خواهم
من قصّه درد میسُرایم
من چهره به گرد میسرایم
در حاشیه کویر دنیا
فصلی ز نبرد میسرایم
آسوده دلی به حرفها نیست
اینجا رخِ زرد میسرایم
هیهات خروش را نگویم
یخ بستن و بَرد میسرایم
خون میرود از دو دیده دل
این دل چه نکرد میسرایم
هنگامه آبرو چنین است
من شعله سرد میسرایم
احمد سخن از زمانه گوید
من قصّه درد میسرایم
از ازل ما آستان یار را بوسیدهایم
هر زمان و هر مکان دلدار را بوسیدهایم
عهد خود را محکم و بر آن شکوه عشقها
در دل طوفان و موج نار را بوسیدهایم
تا ابد در محتوای این روش آمادهایم
روز یا شب آن گل خونبار را بوسیدهایم
تا نگوید مدعی چون است این رسم و خیال
خاک کوی آن بهین معیار را بوسیدهایم
در بلندای جهان عشقها سر دادهایم
تا حریم کعبه آگه، خار را بوسیدهایم
روزی آخر در مجال خویش شیداتر شویم
در نهایتهای دل ابرار را بوسیدهایم
دل به جانان دادهایم تا جان بآزادی رود
غرق خون میدان این پیکار را بوسیدهایم
نکته بر ما کمتر از راه ندامتها نزن
ما درین سودا دل بیدار را بوسیدهایم
پند را احمد بکار خویش عنوان دادهایم
در دل مستی زمان، رهوار را بوسیدهایم
صبح را در قامت هر روشنایی دیدهایم
باور خود را بشوق آشنایی دیدهایم
هر بهار سبز را در یک طراوت باصفا
در شکوه لالهها در خوش نمایی دیدهایم
گرچه ناگفتند از جانانه ما را یک حدیث
شعله آن عشق را در ماورایی دیدهایم
سر بسر عالم غرور عشق هست و دوستی
این عنایت را ز مردان خدایی دیدهایم
مرکب شور است و میتازد به سوی بیکران
در ره خود آیت موج صفایی دیدهایم
نکته دانی بود ور نه ما به لبهای خموش
صد هزاران شعله را در باوفایی دیدهایم
صبر کن ایدل که بار دیگر از آغاز مهر
تا بگویم با تو ما رمزِ رهایی دیدهایم
برگهها را در زلال ماه رویان سما
نقش فریادی ز امواج سمایی دیدهایم
گفتِ احمد را بگوش در ندامت گفتهایم
ما بدین معنا نمای روشنایی دیدهایم
25/11/82
باز با خوبان دل افتادهایم
هم نوایِ آنِ دل افتادهایم
باز در هر سوزش و هر التهاب
دست بر دامانِ دل افتادهایم
سوی دل در خلوت آزادگی
خسته در سامانِ دل افتادهایم
باور خود را به نوش غم زدیم
در خم پیمانِ دل افتادهایم
داوریها را نهان از دل مکن
در رهِ آسانِ دل افتادهایم
با غرور آسمان دل کنون
در شکوهِ جانِ دل افتادهایم
ما همان مردانِ خونین جامهایم
لحظهای مهمانِ دل افتادهایم
در فروغ لالههای داغدار
در خطِ پایانِ دل افتادهایم
ما گرفتاران پیمان بستهایم
یک بیک در خوانِ دل افتادهایم
ما کمانداران دل خونینهایم
باز در پیکانِ دل افتادهایم
ره بکوی دوست احمد میبریم
همرهِ نیکان دل افتادهایم
شوقِ دل را ما به خوناب جگر پروردهایم
هر وفا را در بلندای خطر پروردهایم
ما بهاران را بدستِ آبرو بگرفتهایم
چون شقایق داغها را سر بسر پروردهایم
صحبت از امروز و فردا نیست در این شعلهها
آتشی جانسوز در موج شرر پروردهایم
ما هنوز از سوزها فریادها از جان زنیم
سوختیم امّا جهان را مختصر پروردهایم
با دلی بشکسته در غوغای سودا ماندهایم
چشم را در آتش شوق نظر پروردهایم
تا گرفتارند جانها در فراق روی دوست
رسم هجران را فریبا پر اثر پروردهایم
ایدل اینجا جانِ شیدا را رسوایی مبر
گرچه عمری خود سراپا در هدر پروردهایم
راهِ بغضِ در گلو را اشکها بگرفتهاند
بیوفایی را بسوداهای زر پروردهایم
سهل باشد کار ما احمد شکیبا باش چون
هرچه ما پروردهایم در دل سمر پروردهایم
با این همه بیمهری ایام چه سازیم
با ظلمتِ تنهایی این شام چه سازیم
ما را نرسانند بدان کوی محبّت
ای وای بدین مردم بینام چه سازیم
با باوری از نور صفا آمدم امّا
چون نیست سرانجام بفرجام چه سازیم
مردان خدا در همه جا تشنه عشقند
بی ساقی و بیباده گلفام چه سازیم
فصلِ دگری دفتر ایام گشوده است
بی بال و پری، بر سر این بام چه سازیم
با خام دلیها همه در مهلکه غرقند
ای دل بلب مهلکه با خام چه سازیم
در حلقه خویشند چه صوفی و چه زاهد
در حلقه رندانه این دام چه سازیم
بر قله آن کوه که عنقا ننشینند
بی همدمی یار دلآرام چه سازیم
احمد سرِ این قصّه دراز است به تفصیل
در شرح و بیان با سخن عام چه سازیم
قلبها را پیش هم بگذاشتیم
بذر مهری در زمانها کاشتیم
در کمین دل اجل بنشسته بود
ما ندانسته خطا پنداشتیم
در وداعی دردها حاضر شدند
درد را با درد دل انباشتیم
خلوت بیمدعی بر گو کجاست
جز به سوی او رهی کی داشتیم
آبرو در باورِ ما ریشه زد
دل بکوی دلبران بگماشتیم
پیش نامحرم مگو اسرار دل
با زبانها مهر دل برداشتیم
احمد از پیدا و ناپیدا چنین
قلبها را پیش هم بگذاشتیم
با گوش دل شنیدم اینجا ندای خوبان
تا جان فدا نمایم امشب بپای خوبان
بر سینه میفشارم آن قامت و صلابت
با شعله محبّت از قلههای خوبان
چون باورم بجانست پروانه وار سوزم
برگرد شمع جانان اندر هوای خوبان
سودای عشق هر جا رسوای عالمم کرد
آنجا که برگرفتم دل آشنای خوبان
یک نکته از شهیدان ما را بس است ایدل
دیگر سخن نگویی جز از صفای خوبان
آزردهتر گذشتم آنجا برنج دیرین
تا اشک گرم ریزم سوی لقای خوبان
درد است و ریشههایش در جان ما بجویید
در سوختن نهادیم خود در بهای خوبان
دُردی کشیم و آخر رندانه ره گشاییم
در بحر بیکرانه با ناخدای خوبان
احمد گزیده گوید پیغام در صفا را
تا در صفا گزیند رمز وفای خوبان
بچهها صوت دلکش قرآن
مینشیند مرا بدل از جان
آیههای بلند یا کوتاه
نور از آیهها بما تابان
راهِ خوشبختی بشر بیشک
هست در نور آیهها عنوان
بختِ مسعود همنشین با او
چون کلام خدای باشد آن
این کتاب هدایت انسان
راحتی بخش آدمی به روان
هرچه گویم نگفتهام هرگز
نکتهای را بگفتهها نتوان
به نشاط آورد دل احمد
بچهها صوت دلکش قرآن
روزها تیرهتر از شام شد اینجا ز فغان
ناله فریاد شد و شعله پیدا ز فغان
کیست تا بنگرد این غائله پیدا و بچشم
وای بر حال دل و مایه غوغا ز فغان
کیست تا بنگرد آوای دل پر ز تپش
کیست تا سر دهد این ناله و آوا ز فغان
کیست تا بشنود آن ضجه که مادر بزند
بر سر کودک نوپای سراپا ز فغان
یکطرف دایره ظلم و دگر رسم خطا
در پی این دو حریف است خطاها ز فغان
ناله کن ای دل و بنگر به سراپای جهان
از بلندای زمان یکسره دردا ز فغان
من نگویم خبر فاجعه را خود تو بخوان
که عظیم است و گنه بار بمعنا ز فغان
تا که آرام شود دل بخدا رو بنما
نالهها گر تو شنیدی بزن ایما ز فغان
نتوان داد سخن داد در این غائلهها
ور نه احمد که نهان نیست غم اینجا ز فغان
طریق عشق ز هنگامهها گزیدم من
در آن میانه بجز شوق دل ندیدم من
از آن خروش که بر قامتِ زمانه زدند
سخن بگوش دل آمد که خود شنیدم من
ندامت است ببازار زندگی کآخر
متاع لاف در آنجا گران خریدم من
به کج مداری ایام کجتر افتادم
بچشم خویش چو دیدم خزان رمیدم من
بدان سرود ندای دوباره سر دادم
از آن غرورِ بدین شاکری خمیدم من
بگفتمش که چرا سرو قد، تو گمنامی
جواب داد که دلدادهای، شهیدم من
سعادتی همه جا روبروی ما گم شد
بدین امید چه آسوده دل خزیدم من
بیا و کسوت عشاق را بجان بستان
بجام عشق چه خوش شهدِ دل چشیدم من
درین زمانه نه احمد بخویش میسوزم
که بار درد بدین آبرو کشیدم من
چنان ناله دارد در اینجا دل من
که چون کوه افزاید او مشکل من
سرودِ غم از نالههایش برآید
چو غمبارتر میشود حاصل من
نهان کی شود پردههای غمِ او
درین ماجرا همدم غافل من
به سوی مقابل قرارش نگیرد
که او دردمندی بود قابل من
چو اشکم درین محتوی میتراود
به موجی نشیند گُل از ساحل من
به سینه تپد در سراپا به غمها
غمی آسمانش کند مایل من
ز چشم خرد آسمان را نگیرد
چو احمد که یکدم شود حایل من
غزال بسته این دشت پر ملالم من
بهر کجای شتابی ز یک خیالم من
به صد خروش بدین ناله لب گشودم من
من آن فتاده بدامم که بیمجالم من
بسر گرانی خود شور و شوقها دارم
بجان حکایت شیرین و شور و حالم من
به هرچه دوست طلب میکند یقینم اوست
به امر دوست سراپای امتثالم من
به فصل دیگرم آور که این خزانم برد
اگرچه خاطرهای در خم محالم من
بهین ترانه ز ماه نوام بدیده نشان
نگاه ملتهبم من به ماه و سالم من
قیامت است جهان در دو دیده احمد
بهرچه مینگری عبرت و مثالم من
ز چشم مست ز بس فتنهها گزیدم من
بجز جمالِ دلآرای او ندیدم من
قرار ما همه در اوجِ بیقراریهاست
به اختیار قراری بجان گزیدم من
به بوی دوست که سرمست میرود جانها
چو از صبا خبرِ بوی او شنیدم من
مرا به غصه ایام آبرو دادند
که در خیال بدان طعم غم چشیدم من
بیا بخلوتِ ما با دلم مدارا کن
بیا که لذّت شیدایش خریدم من
درین شتاب بگردابها فتاده منم
ببال مهر گر از اوجها پریدم من
چو قطرهای که به خلوت انیس دریا بود
ز اشک شوق به گلگونهای چکیدم من
سراب مکر و فریب است جز رهِ حقّها
به هرچه در سخنِ حقّ بود خمیدم من
چو کوی دوست بهاران در بهاران است
بشوق دوست چو احمد بسر دویدم من
تو شهر خاطرهای با همه صفا هرسین
تو وصف کاملهای در دلِ وفا هرسین
تو در زلالِ سرابت بخویش مغروری
چو اشک روشن دلهای آشنا هرسین
طراوت است ز هر سو به چهرهات پیدا
تو فصلِ باور و ایمانی از خدا هرسین
دریغ و درد که بن بست روزگارانی
ترا گناه نباشد ز انزوا هرسین
گر افتخار بود راه و رسم در تقوی
بسی زمان که تو هستی بدین نما هرسین
تو در محاصره کوه و سنگ خارایی
که استوار چو کوهی و پارسا هرسین
نشانههای گذشت زمان بخاکت هست
بنای عبرت مخلوقِ در خطا هرسین
تو شهر کوچکی امّا ز علمِ دین تو غنی
گزیده عالم دین، در بَر تو جا هرسین
بصخرههای تو بس نقش آبرومندی
که در نوشته تاریخ هر کجا هرسین
نگاهِ ملتهب عشقهای سوزانی
تو آن شراره مهری بجان ما هرسین
تو دار مؤمنی ای برگزیده دلها
که در امانگهِ تو هست بس رجا هرسین
بروز معرکه جنگ کفر و ایمانها
تو در شتاب رسیدی بجبههها هرسین
خروش نسل جوانت بجنگِ تحمیلی
چه عاشقانه بَرَد جان بکربلا هرسین
بس افتخار که نامت قرین با جبهه است
ترا صلای زند دائم این نوا هرسین
مرا ببخش که وصف تو در زبان ناید
نکرده حقّ ترا شعر من ادا هرسین
به خلق و خوی تو احمد نمازِ شکرش هست
ز شوق دیدنت ای شهرِ پر بهاء هرسین
گویای دلی گر تو، به تدبیر قلم شو
چون شمع بسوزان دل و با شوق رقم شو
سرمایه جان چون بدر میکده گم شد
ایدل تو بمستی سر هر کوی قدم شو
حیف از دلِ آشفته که افتاده بدام است
در هستی خود ای سرِ شوریده عدم شو
ما دردِ دلِ خویش بجز یار نگوییم
ای دل بکلامی تو بَرِ یار نعم شو
این بال و پر سوخته در آتش وصل است
ای دیده تو از اشک بدان ساتر غم شو
در باورِ ما هست همین جا و همان جا
در مرحله عشق دلا دست کرم شو
بر خاک درِ دوست چنین بوسه زنان رفت
ای چهره در شرم تو هم ژاله و نم شو
در شاخه گلهای بهاری همه لطف است
ای فصل خزان کم تو بر این شاخه ستم شو
احمد، سرِ این رشته دراز است به تفصیل
ای صفحه دل رمزِ اشارت به قلم شو
ره عشق است و به تفسیر دل آن قصّه بگو
چون بهار است از آن باد وزان قصّه بگو
هر طرف مینگری رایت یار است بر آن
تا خبر دار کنم یکسره جان قصّه بگو
برگشایید همه درد و دل اینجا بعیان
وانگه از هیمنه یار نهان قصّه بگو
آبروها همه در شاخه امید دل است
ایدل آوای دگر آور و زان قصّه بگو
نتوان گفت که فریاد درین جای چه کرد
بار دیگر تو بفریاد زمان قصّه بگو
ای دل منتظرم رایحه از یار ببوی
در خمِ باغ جهان درد کشان قصّه بگو
من نگفتم که نهان میروم اندر پی او
باوری هست و تو از باورمان قصّه بگو
شمع این خانه بآتش زدن خود برخاست
روز شیدایی او با همگان قصّه بگو
گوش احمد خبری گر شنود شیرین است
سر شوریده به هر کوی و مکان قصّه بگو
دلا حکایت زنجیر مهر را بشنو
بهر زمان غم ما را ز آشنا بشنو
دلا درین خروش بموج زمانهها بنگر
درین میانه سرود غمی ز ما بشنو
نگفتهایم بسودای خویش مغروریم
تو هم مگوی سخن از زبان جدا بشنو
کنون بخانه او راه دیگری بگشا
بدین حدیث شکوهی ز ماجرا بشنو
خرابههای جهان خود نشانهها دارد
درین گذار نهانی تو قصّهها بشنو
هلا مگوی که دلدار بیوفا باشد
عیان به چشمه دل رمز این وفا بشنو
بدام و بند کشیده است دل که شعله عشق
بهر کجای رسد زان ز سر بپا بشنو
مرید جلوه یارم که او محیط بماست
بهر که مینگرد چشم بیخطا بشنو
بدین بهانه تو احمد نشانهها داری
ز مرد عشق سخن واله و رها بشنو
بکوی عاشقی آشفتهتر بِه
در این وادی لبانی تشنه گر بِه
سرودِ زندگی بر خوان تو ایدل
همآوایی و سودایی دگر بِه
بهرجا و به هر باور سرودم
که فریادم بلند از بام و در بِه
گرامی باد کوی آشنایان
غریبان را غم بیفتنه سر بِه
دلی کان با خُمار دلبران است
به شادی جلوه گاهش چون قمر بِه
فغان از هجر از چشم انتظاری
زمان وصلها گر مختصر بِه
گل خوشرنگ رنگ خون نماید
بشیدایی گل خون در نظر بِه
صدا از چشمه سارانم بگوش است
خروش آبشاران در گذر بِه
به احمد رمز این غوغا بگویید
دلِ در التهابش شعله ور بِه
خصم است به غوغا زند آنجا که تو هستی
خناس نهان است نه پیدا که تو هستی
خصم است و همآوای دگر دشمن غدّار
بر ریشه زند تیشه به معنا که تو هستی
برخیز که آسوده دل از حیله دشمن
بی شبهه رود در دل غوغا که تو هستی
هنگامه در اینست هدف دین مبین است
هشدار دلا یکّه و تنها که تو هستی
دیگر به تبسّم نرو این شیوه حرام است
سرکوب کن آن خصم دلیرا که تو هستی
آن دست فریب از همه سو بر تو دراز است
تا کار شود یکسره دردا که تو هستی
مردانه بپا خیز تو ای مرد خدایی
خاموش کن آن جغد بهر جا که تو هستی
مکر است و فریب است همه خصم فسونکار
تا باز کجا شعله زند پا که تو هستی
احمد خبری بر همگان آمد و او گفت
هیهات دلا ذلّت و اغوا که تو هستی
جز راه خدا راهِ دگر را تو نگیری
هیهات دگر ذلّت دیرینه پذیری
شیطان همه جا آدمیان را بکف آرد
در غفلت یک لحظه بدو باز اسیری
گه درهم دینار شود دام بلاها
از درهم و دینار رسد چونکه فقیری
گه وعده دهد حبّ مقامت بفریبد
بر دست غرورت زند آنجا که امیری
رم دادن آدم ز فرامین خدایی
شد شیوه شیطان که سراپای نظیری
گه باب حسد بر تو گشاید که بیایی
بر خرد و کلان ره به حسادت که حقیری
در دیده تو، هر کس و ناکس چو بزرگ است
شیطان زندت نعره که اینجا تو کبیری
برخیز که در دام نیفتی تو نگونسار
سنجیده نظر کن تو اگر مرد بصیری
شیطان صفتان گرد و برت پویه نمایند
تا از قلم خویش زنی تهمت و تیری
روزی دگر است حرف دغل باز تو نشنو
در خفّت و خواری نگران باش نمیری
این مویه گر دهر به بین با تو چه گوید
با مرغ گرفتار عیان شو به صفیری
بس نکته در این شعر نهفته است به تدبیر
بردار تو یک نکته اگر اهل ضمیری
برآمده و رفته نگاهی دگر افکن
ای آدم خاکی نه تو افلاک سریری
احمد بتو گوید سخن و باز به تکرار
جز راه خدا راه دگر را تو نگیری
جان فدای آنکه دل با ما یکی دارد یکی
در تمناها بمعنا دل یکی دارد یکی
از سخنها نکته چین در عالم عرفان شود
آنکه در شوق و وفاها دل یکی دارد یکی
سود را از شعله سرمایههای جان بریم
جلوهای تا هست پیدا دل یکی دارد یکی
فصل کوچ آمد بیا همراهِ سختیها شویم
با پرستوهای شیدا، دل یکی دارد یکی
خواستم تا شاهد ایام هجرانها شوم
شب چراغی کو بسودا دل یکی دارد یکی
ماه را با جانِ ما همدردی دیرینه است
سوی تنهایی بآوا دل یکی دارد یکی
من خیال خویش را در عمق این صحرا زدم
با سراب مرز رؤیا دل یکی دارد یکی
تا همآوای من آمد مرغ شب در کوه و دشت
با منِ تنهای تنها دل یکی دارد یکی
خواب و بیداری احمد در حدیث مهر اوست
آن فروغ عالم آرا دل یکی دارد یکی
بقلّه قلّه اندیشه و روان چون تویی
به یُمن عشق گزیدم قرار جان، چو تویی
سبک عنان نرود هر که بیتو ره سپرد
خیال خام نگیرد دلم بدان، چو تویی
شکر شکن ز لب لعل جان نشان زده است
سخن سرایی پیدایی و نهان، چو تویی
بدرس و بحث کجا رو کنم، که علم و کتاب
بشرطِ اوّل و آخر به هر زبان، چو تویی
ز آسمان و زمین بینشانه بد و خوب
دلم به سوی تو آید که دلستان، چو تویی
کرانه را به نشانهای عشق مینگرم
به رمز عشق نهم یک بیک نشان، چو تویی
بهار خرّم جان در سلوک دل سپرم
که چهر همچو بهاران به عاشقان، چو تویی
لهیب آتشِ فرقَت کجا کشد دل ما
به هرچه دل طلبد شرطِ بیگمان، چو تویی
نهان مکن تو ز احمد عنایتِ نظری
جبین بخاک گذارم به هر زمان، چو تویی
نه بادهای نه ساغری نه مستیِ شبانهای
خمار و غم گرفتهای بانزوا روانهای
ز معرفت جدا مشو که دل به ظلمت آوری
بهارِ بیطراوتی، نهال بیجوانهای
سراب حیله است این که در فریب میکشد
غریب غافل زمان براهِ بینشانهای
فسانه گوی زندگی ترا فسانه ساز کرد
مباد آنکه دل رود به کج رهِ فسانهای
به پر شکستگان مگو که ره دراز و شب شده
شکسته پر کجا رود به امن گاه و لانهای
به بیستون ندیدهام بجز نشانههای غم
ز تیشههای کوهکن برون جهد زبانهای
خلیل حقّ سبک عنان به سوی آتش آمده
که دست حاجت آورد بدرگه یگانهای
زبان بدرد دل گشا به نیمه شب که عاقبت
ستارههای آبرو ترا بود بهانهای
فدای جلوههای تو، دلِ گرفتهام که زان
بجز تو کس کجا برد گرفته را بخانهای
گسسته تار جان ما به ناله آشنا شده
چو مرغ شب فغان زند به سوی آشیانهای
بیادِ احمد آورم شبی ترانهای ز غم
که دست در دعای ما بدل زند ترانهای
بیا بخلوت شبهای باده پیمایی
بیا بمستی جان، سر بنه بشیدایی
بیا که عاطفه را جز بشوق نسپاریم
بیا که حاصل ایام شد تن آسایی
بهانه گیر دلم تا بدوست پیوندم
زبان بقامت دل بر کشم بلب خایی
نه هر که چهره بیاراست وصف او دل گفت
بشور و شوق نشد وصف، بیسر و پایی
برای دل بسرایم غزل که در عالم
که جز بیار نشد مایل دلآرایی
خراج مُلک دل است این که جان بکف دارم
گرم هزار شود جان، نهم برسوایی
حماسه سازی یاران بهای چندان نیست
بهای یک نظر از دلبری بدُنیایی
خزان عمر اگر مهلتِ دگر بدهد
بباغ جان بکشم نوگلانِ صحرایی
خطا نبود که احمد، بباده پیوستم
که جز صلابت مستی دعا نپیمایی
صحبت از عشق تو کردم که تو حاشا نکنی
بر زبان رفت که آشفته و شیدا نکنی
با کسی قصه درد تو نگفتم ز وفا
نالهام گفت که با من تو مدارا نکنی
روز در همهمه و شب بخیال تو خوشم
سوی دیوانگیم تا که سراپا نکنی
باورِ خلق بهر نکته بسودا نزنیم
سود ما جمله بر آنست که سودا نکنی
در خمِ مهلکه کوی تو جان باختهایم
شرطِ عشق است که بیراهه بما وا نکنی
مدعی میشکند خار به پای طلبم
در رهِ دوست دل آسوده تو پیدا نکنی
من و آن باده که از مهر تو در کام منست
من و آن مستیِ دیرینه که رسوا نکنی
حاصلِ عمر بدرماندگی ما عبث است
عمر بگذشت و تو دل مرحله پیما نکنی
هر که با ما رهِ این بادیه پیمود رسید
سوی احمد تو چرا دیده به ایما نکنی
نکرده خاطر ما جز بحق گل افشانی
که باوفاست گل بیمثالِ انسانی
غبار مصلحت از چشم تار بردارید
چو این نشانه ضعف است در پریشانی
بیا و دست دعا را بآسمان برگیر
به سوی عشق رود هر دعا بآسانی
زمین به نکبت نامردمان گرفتار است
زمین بقامت خود میکشد گران جانی
بهر ندای ترا باوری فزون گردد
گرت بگوش بخوانند صوتِ قرآنی
وفای عهد که واجب بود به پیمانها
کجا رواست که بشکسته عهد و پیمانی
بهانههای دلم شوق چشم گریان است
مرا بهانه میاور که چشم گریانی
قرار ما نشد آخر که بیوفا آیی
بچشم معرفت دل تو وصف خوبانی
بیا و بر دلِ احمد قرار را بنشان
که درد آمده از التهاب بنشانی
برگیر دل از حبّ جهان و من و مایی
در هم شکن این نفس که دیری تو نپایی
من با تو، تو با من به جدایی که عبث بود
چون در دلت اَر هست مکن عزم جدایی
در هر قدمی نکته گران نکته نویسند
در هر نعم از موج گنه نیست رهایی
آتش چو فکندی تو بسوزد تر و خشکت
دردی که بجان هست تو درمان ننمایی
من خویشتن از روز ازل گر نشناسم
هر لحظه کشانند دلم سوی خطایی
هشدار که دیوانه سر از پا نشناسد
گر آتش و آب است ورا نیست صدایی
سودای عبث دست گریبان بمن آمد
تا باز کجا برکشم از سینه ندایی
افسوس که این عمر تلف گشته ما رفت
اندر رهِ بیهوده به بیهوده بهایی
ما را سخن از زاویه نیک دلان گوی
گر دل شود از دست رود راهِ خدایی
در وسوسهها رایت مقصود نگونست
بر قامت ما نیست بدین شیوه ردایی
احمد سخن از خار زبان است بدلها
از ناله دل میشنوم سوز نوایی
ای دل به غمت خو کنم اَر همره مایی
من عقده دل واکنم اَر عقده گشایی
ای دل نروم جز به رهی تار رهِ عشق است
من با تو مدارا کنم اَر اهل وفایی
در خاطرهها دامن صبرِ که بگیرم
ای دل بصفا آمدهام نیست صفایی
ای دل به دل آزردگی از شهر غریبی
بیرون چو کشم جان به تمنای رهایی
پروانه نِیَم، سوختن بال و پرم هست
دیوانه نیم رفته جنون من و مایی
ای دل به وفا پیشه وفایی نفروشند
در کوی خطا نیست مرا رند خطایی
در دامنه حادثهها ره چه سپاری
ای دل تو چرا راهنمایی ننمایی
ای دل بسراپای وجودم زنم آتش
تا بار دگر دست بحسرت تو نخایی
در سینه احمد همه جا حسرت و آه است
ای دل دگرش بر سر آزار چرایی
ای بدل خونین بشور عشق جان را نالهای
تا رها کردم ز شیدایی زمان را نالهای
برگ پاییزی که خشک و بیثمر افتادهای
هر طرف در رهگذر خونین دلان را نالهای
کاروانی بیهدف در کوره راه زندگی
با دل غمگین نوای ساربان را نالهای
آخرین تیر از نگه کان ماه زیبا زد بما
شد به آه ما در این سودا فغان را نالهای
دامن مهتاب را رخساره در آب آورم
شوق مستان را بمستی همزبان را نالهای
صد گل از باد خزان پژمرده در گلزار دل
ز عاشقان میگیرم این راز نهان را نالهای
خویشتن سوزان که این دریای طوفان زای غم
خود بماتمهای دل این امتحان را نالهای
زین سیه آشفتهتر ما را سر و سامان زند
تا برآرد ناله را در آه جان را نالهای
در حریم احمد از فریادِ ما دل آگه است
گر به هر فریاد باشد دلستان را نالهای
غریبم آشنایم کن به دردی
به سرخی آورم رخسار زردی
شتابم را به عشق و عاشقی کن
چو ما را میبرد امواج سردی
مرا این رشته بر گردن فکنده
که بگذارد بجانم سوز دردی
کمان ابرو اشارت بر من آور
ببادم میبرد همراه گردی
ز نفس خویش میگریم دگربار
که پیشآهنگِ دل شد در نبردی
به یادت میسرایم نغمهای را
که زردم چهره در دوران تو کردی
چو شمع یار آتش میفشاند
اگر خود سوختی احمد تو مَردی
ای اشک بدامانم تو چونی
همره به غمی منم تو چونی
ای دیده بسرخیات نبینم
ای لاله گلشنم تو چونی
پیمانه نهم بکف چو مستان
در وادی ایمنم تو چونی
دل را قفس زمانه بگرفت
اندر چَه بیژنم تو چونی
ما را غم انتظاری آمد
با سردی بهمنم تو چونی
سنگینی ماتمم فزون است
این دل شده آهنم تو چونی
مه بیرخ تو دگر نتابم
بر خانه و مسکنم تو چونی
ای مرثیه خوان آرزویم
فریاد ز جان زنم تو چونی
این آتشم از ازل چو احمد
بگرفته بدامنم تو چونی
همچنان در کوره راه زندگی
میکشم بار سیاه زندگی
با دل تنگم نهانی گو سخن
تا نگیرد سوز آه زندگی
بر لب این تشنگان آبی رسان
از زلال گاه گاه زندگی
از دم رندان مست و میپرست
میشناسم من گناه زندگی
درد ما از حلقه دردی کشان
میکند ما را تباه زندگی
شهر آشوب است و میخواند مرا
تا بگیرد دل گواه زندگی
ترک سر کردم بدار عشق او
تا بشویم اشتباه زندگی
گل به غارت میبرد باد خزان
خرمی دارد گیاه زندگی
دل ز احمد میبرد جانان به جان
تا بدو بخشد پناه زندگی
گِرد این دایره تا هست مرا نجوایی
میکشم جور فلک از نظر شهلایی
در گلستان جهان صد گل پرپر شده را
میشناسم که نکرده ز خزان پروایی
اگرم جای دهد گوشه میخانه مرا
نکنم غیر رخش با دگری سودایی
مدعی را پر پرواز جهان بینی کو
که در این مرحله پر سوخته شد عنقایی
رسم عاشق کشی اَر شیوه رندانه شود
به غرامت رود این دایره مینایی
گفتم اندر غم تو جان جهانی بزنم
چه کنم با دل غمگین ز غم تنهایی
من نمیگویم و لب دوخته شیدای توأم
که بچشم دل ما در همه جا پیدایی
شوقم آثار ملامت برد از خاطرهها
پیری از جان رود از یمن جهان آرایی
احمد آسوده نشاند گل رخسار ترا
گوش دل میشنود آنچه تو میفرمایی
تا مرا در قفس سینه بماند نفسی
نکنم جز رخ تو در دو جهان من هوسی
ما که غرقیم در این بحر وجود غم تو
آبم از سر چه رود ناله بفریاد رسی
ره ز رهدار نشان از دل دیوانه زند
چه کند هم نفسی گر ندهد دل بکسی
پای بر فرق جهان گر ننهم، گو چه دهم
تا دل نازک ما خانه نگیرد به خسی
چو خزان میرسد آخر به بهاران نظری
همه جا سوخته دارد دل دلداده بسی
آبرو باختهام زین گهر اشک روان
که مرا میکشد این غصه نه میر عسَسی
احمد از بارگه یار گرامی نرود
که دل خون شده را با که زند ملتمسی
چشمه سار غمم آخر بوفایم نظری
همه جا میبرد از دست خطایم دگری
گرمی از دل چو رود آتش جانم تو بزن
شعله اخگر خاموش هوایم شرری
به خیالم شده در خواب وفاداری تو
سرو سرسبز جهان بهر خدایم ثمری
دیده خون ریزد و دلدار به نظّارگیام
گل آغوش گشاید ز لقایم هنری
مهرم آموخته از شیوه آن دیده ز می
مستی آورده در این جور و جفایم خبری
رنگِ خونین شفق همره مرغان هوا
نقش رویا زده را داده صفایم سفری
احمد آرام نگیرد مگر آندم که صبا
بوی یارم برساند به نمایم گذری
جان من جان دلانگیز و غمافزای منی
جایگاه دل آشفته و شیدای منی
صبرم از خانه بیطاقت دل بیرون شد
بال بگشودم و گفتم که تمنای منی
چه کنم تا که رود این غم تنهایی من
در نهان خانه جان ناله و آوای منی
نقشم از دل تو مبر تا نزنم نقش محال
اندرین چارهگری یکسره غوغای منی
چشم بگشودم و دیدم همه جا گشته خزان
ای بهار دلم آهسته که فردای منی
نرگس دیده تو گر نگرانم نشود
چه کنم گر نکنم شکوه که پیدای منی
میخرامد گهر از چشمه چشمم که مرا
دردم از پا فکند بیتو و تو جای منی
منظر دیده ما شد سر و گیسوی سیه
که در این مشغله خود سلسله بر پای منی
وگر این دامن صبرم رود از دست زمان
دل احمد مَشِکَن، روشنی افزای منی
تا غم از خویش نگویم برِ غمخوار کسی
نکنم من هوسِ نرگس بیمار کسی
دل خونین مرا مشکن و بگذر ز هوی
که بسی خانه خرابی کند آزار کسی
به سلامت گذرد هر که به طاعت برود
که در این مرحله هرگز نبرد بارِ کسی
آشنا گر خبر از دل شدهای میگیرد
دل بدلدار دهد، تا نشود خوارِ کسی
رخ این شمع دل افروز بود، در شب ما
که در آزار نشد، با تو شب تار کسی
خواب در بادیه سردِ زمستانِ حیات
داستانی است که جا مانده زِ پندار کسی
تا در این نکته مرا محرم دیرینه بود
نشود فاش کسی، در دلم اسرار کسی
دل غفلت زده را همدم رندان نکنی
مونس یک شبه هرگز نشود، یار کسی
رمز بیگانه بدین شهر غریبانه زدم
تا نگوید سخن ما بر اغیار کسی
ناز خوبان به نیاز آمده را افسون زد
تا دگر دل نشود بیتو، خریدار کسی
چشم احمد به تمنای تو خون میریزد
که نظر او نکند بر گل گلزار کسی
نالهای میشنوم از پر و جان سوختهای
چشم امید دلی بر ره و در دوختهای
صبر و آرام ندارم به فغان آمده جان
هنر معرفتی از همه آموختهای
وای گر با خبری آتش ما افروزد
دل ماتم زدهای یا گهر اندوختهای
باور از ما نکند جز سخن اشک روان
آتش از سر زندم قامت افروختهای
شور این مصلحت از خانه ویرانه شنو
مستی آخر چه کند با دل و جان سوختهای
احمد این زحمت ایام نگیرد دل ما را
تا بلب زمزمه دارم ز دعا توختهای
اگر مردم نگر بر چهرهام تا رمز جان بینی
غروب بینشان در آفتاب این جهان بینی
شهاب روشنم در جوّ بیپایان کیهانها
که سرگردان و حیرانم به عمق آسمان بینی
شب و ظلمت اگر یارند اندر بستر تاریک
فروغ و نور ایمان را بقلبم جاودان بینی
سِزد گر با خروش موج و طوفانهای ناکامی
بفریادم رسی آنگه که بحر بیکران بینی
چون شمعی سوختم در محفل یاران و افسردم
دریغ از رنج بیحاصل که نامم بینشان بینی
شرار بیقرارم، شعله پر التهابم من
بسر تا پا بسوزانم اگر جز یار آن بینی
نهال شوق دل خشکید از بیمهری جانها
ببار ای ابر چشمانم دمی تا بوستان بینی
مرا خونین دلانِ یار غمخوارند تا زین ره
سراب آرزوهایم به دیده همچنان بینی
به احمد مهلتی ده تا دوباره بال بگشاید
که اندر لحظه موعود او را جان فشان بینی
ای که پرواز زمان را بسخن میگیری
بچمن میگذری بوی سمن میگیری
سر ما را بسر تربت یاران چو نهی
لاله سان صد گهر اشک زِمن میگیری
با خیالم خط ابروی تو بر جانم زد
کس ندانست که گلگونه کفن میگیری
مه ز سیمای تو این مایه زرین بگرفت
موج سیماب سراسر به بدن میگیری
بوی صد سوسنم از قامت دلجوی تو شد
مشک تاتار ز آهوی ختن میگیری
موی آشفته تو از شب من رنگ زده
تیر مژگان سیه بر سر و تن میگیری
عاقلان را سخن مضحکه آمیز مگوی
که گل سرخ و شقایق ز چمن میگیری
احمد از توسن بگسسته عنان در گذرم
که خرامیدن کبکم تو زغن میگیری
ای دل سخن ما بر اغیار چه گویی
خونین جگرم صد گله از یار چه گویی
با سوختگان الفت دیرینه نداری
ما را خبر از مرغ گرفتار چه گویی
ای رند بِره مانده سرگشته عالم
دیگر سخن از پرده پندار چه گویی
همراز فلک بودی و ما را بسرانگشت
با غمزه اشارت بدو بیمار چه گویی
اندر خم گیسوی بهم ریخته از عشق
سر باخته از محرم اسرار چه گویی
صد غنچه دهان بسته که تا لب بگشایی
در مهلکه عشق ز ایثار چه گویی
ما را گذر از کوی خرابات ندادی
وین قصه بتخانه و زنار چه گویی
دیگر مشکن دل تو به احمد خبری ده
او را نظری هست بدین کار چه گویی
ای شب تو غم دلم فزودی
باب دگری بمن گشودی
چندین ضررت بجان خریدم
هرچند ز تو نبرده سودی
از شاخ شکسته گل که چیند
آزرده دلم چه آزمودی
از آه درون شرار خیزد
زان بود و نبود من تو بودی
زنجیر بگردن است و هر دم
از ناله زند مرا سرودی
از تیر نگه چه خسبد این دل
تا جلوهگهی بدان نمودی
میخواندم این ترانه هر روز
احمد غزلی به بانگ رودی
نکشم پای از این در که تو جانان جهانی
نروم در ره دیگر که بما جان جهانی
عهد با چشم تو بستم که بدان مستیم آرد
بمدارا زدم این فال که پیمان جهانی
رشته مهر تو بر گردنم آوردم و گفتم
تو عزیزی تو حمیدی همه سلطان جهانی
دل بشکسته به سودای تو در ذکر دعا شد
سر شوریده برآمد چو سر امکان جهانی
به دل آزردگی از کسوت رندی بدر آیم
بمن این طعنه نزیبد غم رندان جهانی
رخ شیرین بمن آموخته تا سنگ بکوبم
بدل آرامی ما یکسره ایمان جهانی
پایمردی همه جا شیوه چندین هنرم شد
که بگرداب بلا آمده آسان جهانی
خم ابروی نگاری باشارت کشدم زان
چه بگیرد دل ما را خم ایقان جهانی
گل رسوایی ما در کف هر پیر و جوان است
چو باحمد نگری شاهد خوبان جهانی
بامیدم که مهمانم نمایی
بشوقی جفت ایمانم نمایی
من از ره میکشم دل تا که شاید
گذر، گاهی تو بر جانم نمایی
دریغ از آشناییها چه دارم
گرم ای آشنا آنم نمایی
محبّت نامه هجران نوشتم
که محکم تو به پیمانم نمایی
گنه ما را پشیمانی نشان است
نشاندارم پشیمانم نمایی
بسختی خود برنج و دردم آخر
بلطفی کی تو آسانم نمایی
ستاره گر ببارد دیده هر شب
نه ترک دل تو جانانم نمایی
جدا از تو بجانم خورده پیوند
غمی تا دل به سامانم نمایی
نه آهنگم که از نایی برآیم
نه شمعی تا که سوزانم نمایی
فغانی میکشم از شادمانی
گرم رخ ماه تابانم نمایی
ز احمد بر ستیغ قله جان
سرافرازان چو خوبانم نمایی
اثری نیست بجز عشق تو در دل اثری
مهر دیگر نگزینم که تو یار دگری
من نگه از تو چه گیرم چو تو در چشم منی
چشم دارم که دگر باره بسویم نگری
چمن و سبزه و باران و طراوت همه جا
با من از لطف تو گوید که ندارم خبری
مست در میکده چشم تو تا کی نگرم
نظرم بر نظرت تا که نمایی نظری
بدل آزاری ما صبر ز کف چون رودم
که من از روز ازل زین هنرم شد گذری
خواب راحت به تمنای تو در چشم منست
کاروان میگذرد در نظرم همسفری
وصف این راه دراز از تو بجا مانده مرا
ورنه آسودگیام بیتو نشاند خطری
در طوافم اگر این شمع نسوزد پر ما
شعله بر جان زنم آنگه که نماند شرری
احمد از قافله غافل نشود همرهِ تو
دست ما گیر که در جلوه چندین قمری
خواب و خیال من تویی عشق و کمال من تویی
عشق و کمال من تویی خواب و خیال من تویی
شوق وصال من تویی جز ره تو نمیروم
جز ره تو نمیروم شوق وصال من تویی
قال و مقال من تویی لب بسخن گشودنم
لب بسخن گشودنم قال و مقال من تویی
تا که سؤال من تویی بر درت عاشقانهام
بر در عاشقانهام تا که سؤال من تویی
تازه نهال من تویی باد بهار من تویی
باد بهار من تویی تازه نهال من تویی
آب زلال من تویی تشنه لبان چو میرسم
تشنه لبان چو میرسم آب زلال من تویی
کار محال من تویی مهر تو گر طلب کنم
مهر تو گر طلب کنم کار محال من تویی
ماه و جمال من تویی تا تو بمن جلوه کنی
تا تو بمن جلوه کنی ماه و جمال من تویی
دانه خال من تویی دیده چو احمد این چنین
دیده چو احمد این چنین دانه خال من تویی