ghaemiyeh.com
سرشناسه : ارفع، سیدکاظم، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پديدآور : امام محمدتقی جواد علیهالسلام/ تالیف کاظم ارفع.
مشخصات نشر : تهران: نشر تربت: فیض کاشانی، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ۳۶ ص.
فروست : سیره عملی اهل بیت علیهمالسلام؛ ۱۱.
شابک : ۱۸۰۰ریال: 964-7351-09-7
يادداشت : کتاب حاضر در سال ۱۳۷۲ تحت عنوان "امام محمدتقی جواد(ع)" و در سال ۱۳۷۴ تحت عنوان "حضرت امام محمدتقی(ع)" توسط فیض منتشر شده است.
يادداشت : عنوان روی جلد: حضرت امام محمدتقی علیهالسلام.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : حضرت امام محمدتقی علیهالسلام.
عنوان دیگر : حضرت امام محمدتقی علیهالسلام.
عنوان دیگر : امام محمدتقی جواد(ع).
موضوع : محمدبن علی (ع)، امام نهم، ۱۹۵ - ۲۲۰ق.
رده بندی کنگره : BP۴۸/الف۴الف۸ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۸۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۱۹۴۸۵
شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه ميفرمايد: «و مضي الرضا علي بن موسي عليهالسلام و لم يترك ولدا نعلمه الا ابنه الامام بعده ابا جعفر محمد بن علي عليهالسلام» حضرت رضا عليهالسلام رحلت فرمود و فرزندي نداشت كه ما مطلع باشيم مگر پسرش، امام بعدش أبا جعفر محمد بن علي (جوادالائمه) عليهالسلام.(1)كليم بن عمران ميگويد به امام رضا عليهالسلام عرض كردم دعا كنيد كه خداوند به شما فرزندي عنايت فرمايد. امام در پاسخ ميفرمود: «انما ارزق ولدا واحدا و هو يرثني» خداوند تنها يك فرزند به من عطا ميكند كه وارث من و امام پس از من خواهد بود. وقتي حضرت جواد عليهالسلام متولد شد امام عليهالسلام به اصحاب خويش فرمود: كسي براي من به دنيا آمد كه شبيه موسي بن عمران گشاينده درياهاست و شبيه عيسي بن مريم كه مادري مقدس داشت او نيز مادري طاهره و مطهره دارد.(2)
اسامي و القاب حضرت عبارت است از: محمد، تقي، جواد، ابوجعفر، مختار، منتخب، مرتضي، قانع، عالم. نام مادرش سبيكه و امام رضا عليهالسلام او را خيزران صدا ميزد و ريحانه هم به او ميگفتند، او از خاندان ماريه قبطيه همسر رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و در فضايل اخلاقي از برترين زنان عصر خويش بود، پيامبر به ماريه خطاب ميكرد «خيرةالاماء» بهترين كنيزان.(1)حكيمه خواهر حضرت رضا عليهالسلام ميگويد: در هنگام ولادت حضرت جواد عليهالسلام برادرم از من خواست در كنار خيزران بمانم درست روز سوم ولادت حضرت جواد عليهالسلام بود كه مشاهده كردم چشمانش را گشود و به چپ و راست خود نگريست و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله».(2)من با ديدن چنين منظرهاي از جا كنده شدم خود را به برادر رساندم و آنچه ديده بودم براي او گفتم. امام رضا عليهالسلام فرمود: «يا حكيمة ما ترون من عجائبه اكبر» اي حكيمه بعد از اين بيشتر از آنچه تا كنون ديدهايد شگفتيهايي از او خواهيد ديد.(3)در آن هنگام كه مولود را به دست مبارك امام رضا عليهالسلام دادند فرمود: «هذا المولود الذي لم يولد مولود اعظم علي شيعتنا بركة منه». اين مولودي است كه براي شيعه مولودي مباركتر از او به دنيا نيامده است.(4)
مردي به محضر امام جواد عليهالسلام شرفياب شد در حاليكه خيلي شاد و سر حال بود. امام علت شادماني را از او پرسيد. عرض كرد اي پسر رسول خدا از پدرت شنيدم كه ميفرمود: شايستهترين روزي كه انسان بايد شادمان باشد روزي است كه او را صدقات و نيكي به نفع به برادران ديني از جانب پروردگار نصيب شده باشد. امروز ده نفر از برادران دينيام بر من وارد شدند همه بيبضاعت و گرفتار، آنها را پذيرايي كردم و به هر يك مقداري كمك نمودم از اين جهت خوشحال هستم. امام عليهالسلام فرمود: به جان خودم سوگند كه ترا اين شادماني شايسته است به شرط اينكه آن عمل را نابود نكرده باشي و يا بعد از اين نابود نكني. عرض كرد چگونه از بين ببرم با اينكه از شيعيان خالص شما ميباشم. فرمود: هم اكنون نابود كردي. پرسيد با چه خبر؟ فرمود: اين آيه را بخوان «و لا تبطلوا صدقاتكم بالمن والاذي» صدقههاي خود را با منت نهادن و آزار كردن باطل نكنيد. عرض كرد من به آنهايي كه كمك كردم نه منت گذاردم و نه آزاري رساندم. فرمود: منظور هر نوع اذيتي است، در نظر تو آزردن آنهايي كه كمك كردهاي مهمتر است يا آزردن فرشتگاني كه مأمور تو هستند و يا آزردن ما؟! جواب داد آزردن شما و فرشتگان. امام فرمود: براستي مرا آزردي و صدقهي خود را باطل كردي! پرسيد: با چه كاري؟ فرمود: با همين سخنت كه گفتي چگونه باطل كنم در حاليكه از شيعيان خالص شمايم. آيا ميداني شيعهي خالص ما كيست؟ با تعجب گفت: نه، فرمود: سلمان،
ابوذر، مقداد و عمار، تو خود را با چنين اشخاص برابر دانستي آيا با اين سخن فرشتگان و ما را نيازردي؟ عرض كرد: استغفرالله و اتوب اليه اي پسر رسول خدا پس چه بگويم؟ فرمود: بگو من از دوستان شمايم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم. عرض كرد: همين را ميگويم و همينطور نيز هستم و از آنچه گفتم كه به واسطهي نپسنديدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نيز نبود توبه كردم. امام جواد عليهالسلام فرمود: اكنون ثوابهاي از بين رفتهي صدقهات بازگشت نمود(1). علي بن جرير ميگويد: در محضر حضرت جواد عليهالسلام بودم، گوسفندي از خانهي امام عليهالسلام گم شده بود، يكي از همسايگان را به اتهام دزدي گوسفند نزد امام آوردند، فرمود: واي بر شما او را رها كنيد گوسفند را او ندزديده هم اكنون گوسفند در فلان خانه است برويد گوسفند را بگيريد. به همان خانهاي كه امام فرموده بود رفتند و گوسفند را يافتند و صاحب خانه را به اتهام دزدي دستگير كرده و كتك زدند و لباسش را پاره كردند، اما او سوگند ياد ميكرد كه گوسفند را ندزديده است. او را نزد امام عليهالسلام آوردند، فرمود: واي بر شما بر اين شخص ستم كرديد، گوسفند، خودش به خانهي او وارد شده و او اطلاعي نداشته است. آنگاه حضرت جواد عليهالسلام از او دلجويي كرد و مبلغي براي تهيه لباس به او عنايت نمود.(2)موسي بن ابوالقاسم ميگويد به حضرت جواد عليهالسلام عرض كردم كه من تصميم دارم كه از طرف شما و پدرت طواف كعبه نمايم ولي بعضي ميگويند كه از براي اوصياء طواف كردن جايز نيست. امام عليهالسلام فرمود: بلكه
طواف كن و هر چه ميتواني اين كار را انجام بده و جايز است. موسي ميگويد: پس از سه سال بار ديگر به محضر آن حضرت شرفياب شدم و عرض كردم كه مولاي من چند سال پيش از شما اجازه گرفتم تا براي شما طواف كنم، بر دلم چيزي گذشت و عمل كردم. امام فرمود: چه گذشت؟ عرض كردم يك روز را اختصاص به رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم دادم. (در اين بين حضرت جواد تا اسم پيامبر را شنيد سه مرتبه فرمود: (صلي الله علي رسول الله). روز ديگر براي اميرالمؤمنين عليهالسلام و روز بعد امام حسن و بعد امام حسين تا دهمين روز كه براي شما طواف كردم. در ادامه صحبت عرض كردم اي آقاي من ولايت اين بزرگواران را دين خود قرار دادهام. امام عليهالسلام فرمود: در اين هنگام متدين به ديني شدي كه خداوند غير آن را از بندگانش نميپذيرد. عرض كردم گاهي براي مادرت فاطمه صلوات الله عليها طواف كردم و گاهي موفق نشدم. به من پاسخ فرمود: اين كار را زياد انجام بده كه انشاءالله از بهترين اعمال و كارهايي است كه انجام ميدهي.(1)علي بن ابراهيم از پدرش نقل ميكند كه پس از شهادت امام هشتم علي بن موسي الرضا عليهالسلام به حج مشرف شده و به محضر أبي جعفر جوادالائمه شرفياب شدم، عدهي زيادي از شيعيان براي ديدار آن بزرگوار آمده بودند، در اين بين عموي حضرت عبدالله بن موسي كه پيرمردي با محاسن سفيد بود و لباس خشن به تن داشت و اثر سجده بر پيشانياش نقش بسته بود وارد مجلس شد و در گوشهاي نشست. ناگاه درب حجره باز شد امام عليهالسلام در حاليكه لباس وزين بر تن و عبايي زيبا بر دوش و كفشي سفيد و نو بر پا داشت قدم بر محفل گذاشت. عبدالله از جا برخاست از
1) منتهي الآمال، ج 2، ص 373
امام عليهالسلام استقبال كرد و بين دو ديدهاش را بوسه زد و همه حاضرين به احترام آن حضرت ايستادند. امام بر كرسي نشست، مردم به هم نگاه ميكردند و از كمي سن آن شريف در شگفت بودند. يكي از افراد مجلس روي به عموي حضرت كرد و گفت: خداوند ترا اصلاح كند نظرت دربارهي كسي كه با چهارپايي آميزش كرده است چه ميباشد؟ او پاسخ داد دست راستش را قطع كنند و حد زنا را كه چند ضربه شلاق است به او بزنند!! امام جواد عليهالسلام در حالي كه خشمناك شده و نگاهي به عمو كرد و فرمود: اي عمو از خدا بترس از خدا بترس اين خيلي سخت و مشكل است كه فرداي قيامت در محضر پروردگار حاضر شوي و از تو بپرسند چرا چيزي را كه به آن علم نداشتي دربارهاش فتوي دادي! عموي حضرت عرض كرد آقاي من مگر پدرت صلوات الله عليه اينگونه حكم نكرده بود؟ امام عليهالسلام فرمود: مردي از پدرم سؤال كرد كه شخصي قبري را شكافته و زني را از آن خارج كرده و با آن آميزش نموده است. پدرم فرمود: به خاطر نبش قبر دستش را قطع كنند و به خاطر آميزش حد زنا را بر او بزنند زيرا كه حرمت آميزش با مرده همانند حرمت آميزش با زنده است. در اينجا عموي حضرت عبدالله بن موسي گفت: درست فرمودي اي آقاي من و من استغفار ميكنم. جمعي كه در آن مجلس بودند همگي شگفت زده شدند و پي در پي از امام عليهالسلام سؤال كردند و جواب گرفتند.(1)يك بار مأمون عازم شكار شد در بين راه به عدهاي نوجوان برخورد
1) اختصاص، ص 102.
كرد كه تا چشمشان به مأمون و كاروانش افتاد همگي فرار كردند ولي حضرت جواد كه سنش در حدود پانزده سال بود از جا حركت نكرد و به جاي خود ايستاد. وقتي مأمون ديد همه بچهها از ترس او پراكنده شدهاند ولي يك نوجوان سر جاي خود ايستاده با تعجب گفت: اي جوان چرا تو هم مثل همه بچهها فرار نكردي؟ امام عليهالسلام فورا جواب داد: براي چه بروم، راه را كه تنگ نكردم كه كنار بروم تا براي تو باز شود، جرمي هم مرتكب نشدم كه وحشت داشته باشم. و اين گمان را هم دارم كه تو كسي را كه گناهي نداشته باشد آسيبي نميرساني. كلمات امام و چهرهي جذابش مأمون را حيرت زده كرده پرسيد: اسم تو چيست؟ فرمود: محمد. گفت: پسر چه كسي هستي؟ فرمود: فرزند علي بن موسي الرضا عليهالسلام هستم. گفت: واقعا تو بايد فرزند آن حضرت باشي.(1)امام عليهالسلام بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مسجد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم به منبر رفت و چنين فرمود: منم محمد فرزند عليالرضا، منم جوادالائمه، منم آگاه به انسابي كه در صلبهاي مردم است. منم آشناي به اسرار و ظاهرتان، خداوند تبارك و تعالي علم اولين و آخرين را به ما داده است و اگر نبود مخالفت اهل باطل و دولت اهل ضلالت هر آينه ميگفتم چيزهايي را كه اولين و آخرين را به شگفتي وادارم. در اين هنگام امام عليهالسلام دست بر دهان شريف خود گذاشت و به خود خطاب كرد و فرمود: «يا محمد أصمت كما صمت آباؤك من قبل»
1) بحار، ج 50. ص 91 و 108.
اي محمد ساكت باش و لب فروبند همانطور كه پدرانت لب فرو بستند.(1)
احمد بن حديد ميگويد: با گروهي براي انجام مراسم حج ميرفتيم، راهزنان راه بر ما بستند و اموالمان را بردند. وقتي به مدينه رسيديم حضرت جواد عليهالسلام را در كوچهاي ملاقات كردم و به منزل آن گرامي رفتم و داستان را به عرض امام رساندم. امام عليهالسلام فرمان داد لباسي و پولي برايم آوردند و فرمود: پول را ميان همسفران خويش به همان مقدار كه دزدها از آنان بردهاند تقسيم كن. پس از آن كه تقسيم كردم دريافتم پولي كه امام عطا كرده بود درست به همان اندازه بود كه دزدها برده بودند نه كمتر و نه بيشتر.(2)محمد بن أبي العلا ميگويد: از يحيي بن اكثم قاضي شهر سامراء (كه بارها با امام جواد مناظره كرد و مطلب مهمي از علوم آل محمد عليهالسلام را از آن بزرگوار فرا گرفت) شنيدم كه ميگفت: روزي نزديك قبر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم، امام جواد عليهالسلام را ديدم با او در مسائل مختلفي بحث كردم و همه را پاسخ داد. گفتم به خدا سوگند ميخواهم چيزي از شما بپرسم ولي شرم دارم، امام عليهالسلام فرمود: «انا اخبرك قبل ان تسألني، تسألني عن الامام» من پاسخ را بدون آنكه پرسشت را به زبان آوري ميگويم: تو ميخواهي بپرسي امام كيست؟ گفتم: آري به خدا قسم پرسشم همين است. فرمود: امام منم. گفتم: نشانهاي بر اين ادعا داريد؟ «فكان في يده عصا فنطقت فقالت: انه مولاي امام هذا الزمان و هو الحجة. در اين هنگام عصايي كه در دست آن حضرت بود به سخن آمد و گفت:
او مولاي من و امام اين زمان و حجت خدا است.(1)«اگر كسي از اين معجزه امام در شگفت شد به داستان عصاي موسي و اعجاز او به قرآن مراجعه نمايد». عمران بن محمد اشعري ميگويد: به محضر امام جواد عليهالسلام شرفياب شدم پس از انجام كارهايم به امام عرض كردم كه خانمي به نام ام الحسن به شما سلام رساند و خواهش كرد يكي از لباسهايتان را براي آنكه كفن خود كند به او عنايت نماييد. امام عليه السلام فرمود: او از اين كار بي نياز شد. من بازگشتم و نفهميدم منظور امام از اين سخن چه بوده تا آنكه خبر رسيد ام الحسن سيزده يا چهارده روز پيش از آن هنگام كه من خدمت امام بودم فوت كرده است.(2)محمد بن سهل ميگويد: ساكن مكه شده بودم، يك بار به مدينه سفر كردم و به خدمت امام جواد عليهالسلام رفتم. ميخواستم از امام لباسي تقاضا كنم اما تا وقت خداحافظي نشد كه خواهش خود را بگويم با خود فكر كردم كه توسط نامه از حضرت تقاضا كنم و همين كار را كردم و بعد به مسجد رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم رفتم و با خود قرار گذاشتم كه دو ركعت نماز بخوانم و صد بار از خداي متعال خير و صلاح بطلبم اگر به قلبم الهام شد كه نامه را براي امام بفرستم مي فرستم و گر نه نامه را پاره كنم. چنان كردم و به قلبم گذشت كه نامه را نفرستم، نامه را پاره كردم و به سوي مكه رهسپار شدم. در اين حال شخصي را ديدم دستمالي در دست و لباسي در آن دارد و ميان كاروان مرا ميجويد، به من رسيد و گفت: مولايت اين لباس را برايت فرستاده است، وقتي دستمال را باز كردم ديدم دو دست لباس است. شخصي به نام احمد بن محمد ميگويد قضاي الهي سبب شد كه بعد از
فوت محمد بن سهل من او را با اين لباسها كفن كردم.(1)محمد بن ريان ميگويد: مأمون تلاش ميكرد كه امام جواد عليهالسلام را همانند خود اهل دنيا كند و به لهو و فسوق مايل سازد ولي موفق نشد تا اينكه تصميم گرفت دخترش را به خانهي آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شود. دستور داد صد كنيزي كه از همه كنيزان زيباتر بودند هر كدام جامي در دست گيرند كه در آن جواهري باشد به اين هيأت او را استقبال كنند. كنيزان به آن دستورالعمل رفتار نمودند ولي حضرت جواد كوچكترين اعتنايي به آنها نكرد. مأمون وقتي از اين نيرنگ مأيوس شد مردي به نام مخارق آوازه خوان را طلبيد كه ساز ميزد و آواز ميخواند و ريش بلندي داشت. مخارق به مأمون اطمينان داد كه من حتما امام جواد عليهالسلام را به عيش و طرب خواهم كشاند و مايل به دنيايش خواهم نمود. مخارق مقابل امام عليهالسلام نشست و آواز خود را بلند كرد به طوري كه همه اهل خانه دور او جمع شدند و بعد شروع كرد به نواختن! يك ساعت چنين كرد ولي ديد حضرت جواد عليهالسلام هيچ توجهي به او ندارد حتي سر خود را بلند نكرده كه به طرف راست و چپ بنگرد. پس از آنكه مخارق دست از خواندن و نواختن برداشت امام عليهالسلام سر مبارك را بلند كرد و فرمود: «اتق الله يا ذاالعثنون، قال: فسقط المضراب من يده و العود فلم ينتفع بيده الي ان مات» از خدا بترس اي مرد ريش بلند. راوي ميگويد تا امام عليهالسلام اين فرمايش را نمودند وسايل ساز و آواز دست مخارق افتاد و ديگر تا هنگام مرگ نتوانست از دست خود براي اجراي موسيقي استفاده كند.(2)
زكريا بن آدم ميگويد: يكبار در محضر امام رضا عليهالسلام بودم كه حضرت جواد عليهالسلام در سن چهارسالكي بود. مشاهده كردم كه اين آقازاده دست خود را بر زمين زد و سر مبارك را به طرف آسمان بلند نمود و مدتي فكر كرد. حضرت رضا عليهالسلام فرمود: جان من فداي تو باد براي چه اينقدر فكر ميكني؟ عرض كرد فكرم دربارهي آن چيزي است كه با مادرم فاطمه عليهاالسلام بجا آوردند. «اما والله لاخرجنهما ثم لاحرقنهما ثم لاذرينهما ثم لانفسفنما في اليم نسفا» قسم به خدا كه آن دو را از قبر بيرون ميكشم و آتش ميزنم و خاكسترشان را به دريا ميريزم. امام رضا عليهالسلام او را در آغوش گرفت و ما بين ديدگانش را بوسيد و فرمود پدر و مادرم فداي تو باد تويي شايسته از براي امامت.(1)علي بن حسان واسطي ميگويد تعدادي اسباب بازي همراه برداشتم و گفتم چون امام خردسال است آنها را براي آن حضرت هديه ميبرم خدمت آن گرامي شرفياب شدم و مردم مسائل خود را ميپرسيدند و او پاسخ ميداد چون پرسشهايشان پايان يافت و رفتند، امام عليهالسلام برخاست و رفت، و من نيز به دنبال او رفتم و به وسيلهي خادمش اجازهي ملاقات گرفتم و داخل شدم. سلام كردم جواب سلام دادند اما ناراحت به نظر ميرسيدند و به من نيز اجازه نشستن ندادند، پيش رفتم و اسباب بازيها را نزد او نهادم، خشمگين به من نگاه كرد و اسباب بازيها را به چپ و راست پرتاپ نمود و فرمود: «ما لهذا خلقني الله ما انا و اللعب». خدا مرا براي بازي نيافريده است، مرا با بازي چكار! من اسباب بازيها را برداشتم و از آن بزرگوار طلب بخشش كردم و او پذيرفت و مرا عفو كرد و بيرون آمدم.(2)
مأمون امام جواد عليهالسلام را به بغداد آورد ولي امام عليهالسلام در بغداد نماند و به مدينه بازگشت. به هنگام بازگشت گروهي از مردم براي وداع و خداحافظي امام را تا خارج شهر بدرقه كردند، هنگام نماز مغرب به محلي كه مسجدي قديمي داشت رسيدند، امام به آن مسجد رفت تا نماز مغرب بگزارد، در صحن مسجد درخت سدري بود كه تا آن هنگام ميوه نداده بود، آن بزرگوار آبي خواست و در بن درخت وضو ساخت، و نماز مغرب را به جماعت بجاي آورد، و پس از آن چهار ركعت نافله خواند و سجدهي شكر بجا آورد، آنگاه با مردم خداحافظي فرمود و رفت. فرداي آن شب درخت به بار نشست و ميوه خوبي داد، مردم از اين موضوع بسيار تعجب كردند! از مرحوم شيخ مفيد نقل كردهاند كه سالها بعد خود اين درخت را ديده و از ميوهي آن استفاده كرده است.(1)
حسين مكاري گفت: در آن ايام كه حضرت جواد عليهالسلام در بغداد بود و در نزد خليفه در نهايت جلالت بود. من با خودم گفتم كه ديگر حضرت جواد عليهالسلام به مدينه بر نخواهد گشت. چون اين خيال در خاطر من گذشت ديدم آن حضرت سر بزير افكند پس سربلند كرد در حاليكه رنگ مبارك زرد شده بود فرمود: اي حسين نان جو با نمك نيمكوب در حرم رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم نزد من بهتر است از آنچه مشاهده ميكني.(2)علي بن أسباط مصري ميگويد چشمم به جمال امام جواد عليهالسلام افتاد در حالي كه امام عليهالسلام طفل بود با دقت به سر و پا و قامتش نگاه ميكردم تا شكل و شمائل حضرت را براي مردم مصر تعريف كنم. در اين موقع امام عليهالسلام نشست و فرمود: «يا علي ان الله احتج في الامامة بمثل ما احتج في النبوة قال الله تعالي: «و
آتيناه الحكم صبيا». «و لما بلغ اشده و بلغ اربعين سنة»»(1). اي علي: خداوند در امامت نيز همانند نبوت احتجاج كرده و فرموده است. به يحيي در خردسالي نبوت داديم - و چون به قوت رسيده و به چهل سال رسيد. بنابراين جايز است كه خداوند حكمت و مقام پيامبري در كودكي به كسي عنايت كند و جايز است كه در سن چهل سالگي بدين مقام برساند.(2)علي بن خالد گفت: در آن روزهايي كه در سپاه در شهر سامراء بودم مطلع شدم كه مردي را از شام با قيد و بند آورده و در اينجا زنداني كردهاند، و ميگويند مدعي پيغمبري شده است. به زندان مراجعه كردم و با زندانبانان مدارا و محبت نمودم تا مرا نزد او بردند. او را مردي با فهم و خردمند يافتم، پرسيدم داستان تو چيست؟ گفت: در شام در محلي كه ميگويند سر مقدس حضرت سيدالشهداء حسين بن علي عليهالسلام را در آنجا نصب كرده بودند عبادت ميكردم، يك شب در حاليكه به ذكر خدا مشغول بودم ناگهان شخصي را جلوي خود ديدم كه به من گفت: برخيز. برخاستم و به همراه او چند قدمي پيمودم، ديدم در مسجد كوفه هستم، از من پرسيد: اين مسجد را ميشناسي؟ گفتم: آري مسجد كوفه است. در آنجا نماز خوانديم و بيرون آمديم، باز اندكي راه رفتيم، ديدم در مسجد پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم در مدينه هستيم، تربت پيامبر را زيارت كرديم، و در مسجد نماز خوانديم و بيرون آمديم. اندكي ديگر رفتيم، ديدم در مكه در خانهي خدا هستم، طواف كرديم و بيرون آمديم و اندكي ديگر پيموديم خود را در شام در جاي خود يافتم و آن شخص از نظرم پنهان شد. از آنچه ديده بودم در تعجب و شگفتي ماندم، تا يك سال گذشت و باز
همان شخص آمد و همان مسافرت و ماجرا كه سال پيش ديده بودم به همان شكل تكرار شد، اما اين بار، وقتي ميخواست از من جدا شود او را سوگند دادم كه خود را معرفي كند، فرمود: من «محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب» هستم. اين داستان را براي برخي نقل كردم و خبر آن به «محمد بن عبد الملك زيات» وزير معتصم عباسي رسيد، فرمان داد مرا در قيد و بند به اينجا آوردند و زنداني سازند و به دروغ شايع كردند كه من ادعاي پيامبري كردهام. (آنانكه اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند علي بن خالد ميگويد: به او گفتم ميخواهي ماجراي تو را به «زيات» بنويسم تا اگر از حقيقت ماجرا مطلع نيست مطلع شود؟ گفت: بنويس. داستان را به «زيات» نوشتم، در پشت همان نامهي من پاسخ داد: به او بگو كسي كه يك شبه او را از شام به كوفه و مدينه و مكه برده و باز گردانده است بخواهد از زندان نجاتش دهد. از اين پاسخ اندوهگين شدم، و فرداي آن روز به زندان رفتم تا پاسخ را به او بگويم و او را به صبر و شكيبايي توصيه نمايم، اما ديدم زندانبانان و پاسبانان و بسياري ديگر ناراحت و مضطربند، پرسيدم: چه شده است؟ گفتند: مردي كه ادعاي پيامبري داشت، ديشب از زندان بيرون رفته و نميدانيم چگونه رفته است؟ به زمين فرو رفته و يا به آسمان پرواز كرده است؟ و هر چه جستجو كردند اثري از او به دست نياوردند.(1)ابوالصلت از ياران نزديك امام رضا عليهالسلام ميگويد: پس از شهادت امام هشتم عليهالسلام به فرمان مأمون زنداني شدم. يك سال زنداني بودم و دلتنگ
1) ارشاد مفيد، ص 304.
شدم، شبي بيدار ماندم و به عبادت و دعا پرداختم و پيامبر و خاندان گرامي او را شفيع خويش قرار دادم و خداوند را به حرمت آنان سوگند دادم كه مرا نجات بخشد. هنوز دعايم پايان نيافته بود كه ديدم امام جواد عليهالسلام در زندان نزد من است. فرمود: اي ابوالصلت سينهات تنگ شده است؟ عرض كردم: آري به خدا سوگند. فرمود: برخيز و دست بر زنجيرهاي من زد و قيدها باز شد و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد، نگهبانان مرا ديدند، اما به كرامت آن حضرت ياراي سخن گفتن نداشتند، امام چون مرا بيرون آورد فرمود: برو در امان خدا، بعد از اين كه هرگز مأمون را نخواهي ديد و او نيز تو را نخواهد ديد و همچنان شد كه امام فرموده بود.(1)محمد بن ميمون ميگويد در دوران كودكي حضرت جواد عليهالسلام يعني موقعي كه حضرت رضا عليهالسلام هنوز به خراسان نرفته بود همراه ايشان سفري به مكه نمودم. در هنگام مراجعت عرضه داشتم كه من تصميم بازگشت دارم نامهاي براي ابوجعفر محمد تقي عليهالسلام بنويسيد تا براي او ببرم امام رضا عليهالسلام تبسمي كرد و نامهاي نوشت من آن نامه را به مدينه آوردم و در آن وقت چشمان من نابينا شده بود. خادم امام جواد عليهالسلام به نام موفق آن عزيز را در حالي كه در گهواره بود، آورد و من نامه را به آن حضرت دادم. امام جواد عليهالسلام فرمود: موفق مهر را از نامه بردار و كاغذ را باز كن، پس از قرائت نامه فرمود: اي محمد احوال چشمت چگونه است عرض كردم اي پسر رسول خدا چشمم عليل شده و بينايي از او رفته چنانچه مشاهده ميفرمايي پس حضرت دست مبارك به چشمان من كشيد از بركت دست آن حضرت چشمان من شفا يافت پس من دست و پاي آن حضرت را بوسيدم و از خدمتش مرخص شدم در حالي كه بينا شده بودم.(2)
قاسم بن عبد الرحمن ميگويد كه من زيدي مذهب بودم يك روز در شهر بغداد گذر ميكردم كه ديدم مردم در حركت و اضطرابند بعضي ميدوند و بعضي بالاي بلنديها ميروند و بعضي ايستادهاند، پرسيدم چه خبر است گفتند ابنالرضا عليهالسلام مي آيد گفتم به خدا سوگند كه من نيز ميايستم و او را مشاهده ميكنم، ناگاه ديدم كه آن حضرت پيدا شد و سوار بر استري بود من با خود گفتم: «لعن الله اصحاب الاماميه» دور باشند از رحمت خدا گروه اماميه كه چگونه معتقدند خداوند طاعت اين جوان را واجب گردانيده است. تا اين خيال در دل من گذشت. امام جواد عليهالسلام روي به من كرد و فرمود: «يا قاسم بن عبدالرحمن: ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفي ضلال و سعر» آيا آدمي كه از جنس ماست و يگانه است و هيچكس را ندارد پيروي كنيم در نتيجه در گمراهي و آتشهاي سوزان خواهيم بود؟ دوباره در دل خود گفتم كه او ساحر است، اين بار امام عليهالسلام روي به من كرد و فرمود: «ءالقي الذكر عليه من بيننا بل هو كذاب اشر».(1)آيا وحي بر او القا شده است در حاليكه در ميان ما بهتر و احق از او يافت ميشوند نه چنين است كه وحي مختص به او باشد بلكه او دروغگو است و خود پسند و متكبر ميباشد. وقتي مشاهده كردم امام جواد عليهالسلام از افكار و خيالات من خبر ميدهد اعتقادم كامل شد و اقرار به امامت او نمودم و اعتراف كردم كه او حجت خدا بر خلق خدا ميباشد.(2)قاسم بن محسن ميگويد: بين مكه و مدينه سفر ميكردم كه مردي اعرابي و ناتوان از من تقاضاي كمك كرد من هم به اندازهي قدرتم به او كمك
كردم پس از چند لحظه، يك باره طوفان شديدي در بيابان شروع شد كه عمامه را از سرم برد پس از آرامش هر چه جستجو كردم آن را نيافتم به ناچار به سوي مدينه رفتم و به محضر امام جواد عليهالسلام شرفياب شدم همين كه چشم آن بزرگوار به من افتاد فرمود: اي اباالقاسم عمامهات در راه گم شده بود؟ عرض كردم: آري، امام عليهالسلام به يكي از غلامان خويش فرمود: عمامه ايشان را بياور. عرض كردم اي پسر رسول خدا عمامه من چگونه نزد شما آمد؟ فرمود: «تصدقت علي اعرابي فشكره الله لك، فرد اليك عمامتك و ان الله لا يضيع اجر المحسنين» به آن اعرابي ناتوان صدقه دادي خداوند هم از تو سپاسگزاري كرد و عمامهات را به تو برگرداند زيرا كه خداوند تبارك و تعالي أجر نيكوكاران را ضايع نميكند.(1)شخصي به نام مطرفي ميگويد: امام رضا عليهالسلام از دنيا رفت در حاليكه چهارهزار درهم من از آن حضرت طلب داشتم هيچكس جز من و آن بزرگوار از اين قضيه خبر نداشت. امام جواد عليهالسلام پيغام فرستاد كه فردا به سراغ من بيا، فردا به محضر امام عليهالسلام شرفياب شدم فرمود: امام رضا عليهالسلام از دنيا رفت و تو چهارهزار درهم از او طلب داري؟ عرض كردم آري. سجادهي خود را كنار زد و يك مشت دنانير را در مقابل من گذاشت وقتي شمردم ديدم درست چهارهزار درهم است.(2)بكربن صالح ميگويد: داماد من براي امام جواد عليهالسلام نامه نوشت كه پدري دارم ناصبي و بدسرشت و بسيار لجباز و تند، از شما تقاضاي دعاي خير در حق خويش دارم و ميخواهم بدانم كه تكليف من با چنين پدري چيست، آيا او را رسوا كنم و يا آنكه با او مدارا نمايم؟
امام عليه السلام پاسخ دادند كه از نوشتهات مطلع شدم و آنچه را دربارهي پدرت گفتي متوجه گرديدم، برايت دعا ميكنم و تو هم با پدرت مدارا كن كه براي تو بهتر است تا اينكه او را رسوا كني. پس از هر سختي راحتي هست، صابر باش كه پايان كار ويژهي اهل تقوي است. خداوند تبارك و تعالي تو را در ولايت آنهايي كه مولاي خويش قرار دادهاي ثابت بدارد، ما و شما در وديعه الهي هستيم و خدا ودايع و امانات خويش را ضايع نمي كند. بكربن صالح ميگويد: پس از دعاي امام عليهالسلام قلب پدر دامادم نرم شد تا آنجا كه هيچگاه نديدم با عقايد او مخالفت نمايد.(1)
مأمون مجلسي ترتيب داد كه در يك طرف امام جواد عليهالسلام نشست و يحيي بن اكثم از علماء بزرگ مخالفين اهلبيت عليهم السلام در مقابل حضرت نشست. يحيي بن اكثم به مأمون گفت: اجازه ميدهيد از ابوجعفر سؤالي بنمايم؟ مأمون گفت: از خود او اجازه بخواه. يحيي به امام عليهالسلام رو كرد و گفت: فدايت شوم اجازه ميدهي سؤالي مطرح كنم؟ امام عليهالسلام فرمود: اگر ميخواهي بپرس. يحيي گفت: در مورد كسي كه در حال احرام شكاري را بكشد چه ميفرماييد؟ امام فرمود: اين مسأله صورتهاي فراواني دارد، آيا در خارج حرم بوده
1) بحار، ج 50، ص 55.
يا در داخل حرم، از حرمت اين كار اطلاع داشته يا بياطلاع بوده، عمدا كشته يا سهوا، عبد بوده يا آزاده، صغير بوده يا كبير، بار اول او بوده كه چنين كاري كرده يا بار دوم، صيد پرنده بوده يا غير پرنده، كوچك بوده يا بزرگ، كشنده از كار خود پشيمان شده يا قصد تكرار آن را دارد، در شب صيد كرده يا در روز، احرام او احرام عمره بوده يا احرام حج! يحيي بن اكثم از اينكه امام كه در آن هنگام تقريبا نه ساله بود، اصل سؤال او را چنين عالمانه تشريح كرد متحير ماند و آثار عجز و شكست در چهرهاش پديدار شد و زبانش به لكنت افتاد، چنانكه همه حاضران قدرت علمي امام و شكست يحيي را دريافتند. مأمون از امام تقاضا كرد كه خود پاسخ صورتهاي گوناگون صيد در حال احرام را بگويد، و امام پذيرفت و به تفصيل به شرح آن پرداخت. مأمون با شنيدن پاسخ، امام را بسيار تحسين كرد و تقاضا نمود اين بار امام عليهالسلام از يحيي بن اكثم مسألهاي بپرسد. امام رو به يحيي كرد و فرمود: آيا بپرسم؟ يحيي كه شكست خورده و مرعوب عظمت علمي امام بود گفت: ميل شماست فدايتان شوم. اگر بدانم پاسخ ميدهم و اگر ندانم از خود شما استفاده ميكنم و ميآموزم. امام فرمود: بگو چگونه است كه مردي در بامداد بر زني نگاه كرد در حالي كه اين نگاه كردن بر او حرام بود. و هنگامي كه آفتاب بالا آمد بر او حلال شد، و چون ظهر شد بر او حرام شد، و چون عصر در رسيد بر او حلال شد، و چون آفتاب غروب كرد بر او حرام شد، و شب، هنگام نماز عشاء بر او حلال شد، و نيمه شب بر او حرام شد و چون صبح بر دميد بر او حلال شد! چرا چنين بود و بر چه جهت بر او حلال ميشد و حرام ميشد؟!
يحيي گفت: به خدا سوگند پاسخ و چگونگي آنرا نميدانم، اگر مايليد خودتان بيان فرماييد تا استفاده كنيم. امام فرمود: آن زن كنيز مردي بود، مرد نامحرمي در بامداد به او نگاه كرد در اين حال اين نگاه حرام بود، هنگامي كه آفتاب بالا آمد آن كنيز را از صاحبش خريد بر او حلال شد، و چون ظهر شد كنيز را آزاد ساخت بر او حرام شد، و هنگام عصر با او ازدواج كرد بر او حلال شد، چون آفتاب غروب كرد «ظهار» نمود. (ظهار يعني مرد به زن خود بگويد تو به من يا نسبت به من چون پشت مادرم يا خواهرم يا دخترم هستي كه در اين صورت بايد كفارهي ظهار را بدهد تا همسرش بر او مجددا حلال شود). و بر او حرام شد، و شب هنگام نماز عشاء كفارهي ظهار داد بر او حلال شد، و نيمه شب يك بار او را طلاق داد بر او حرام شد و چون صبح بر دميد رجوع كرد بر او حلال شد. مأمون شگفت زده به خويشان خود كه حاضر بودند رو كرد و گفت: آيا در ميان شما كسي هست كه اينگونه پاسخ چنين مسألهاي را بيان كند يا پاسخ مسألهي قبلي را بداند؟ گفتند: نه به خدا سوگند.(1)داود بن قاسم جعفري ميگويد: از امام جواد عليهالسلام معناي «قل هو الله احد» را پرسيدم؟ فرمود: يعني همگي به وحدانيت و يكتايي او اتفاق دارند، مگر نشنيدهاي كه: «و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله فاني يؤفكون».(2)اگر از آنها بپرسي آسمانها و زمين را كي آفريده و خورشيد و ماه را به خدمت گرفته است، خواهند گفت خداي يكتا، پس چرا سرگردان
ميشوند. و بعد از اين باز ميگويند كه براي خدا شريك و مصاحب هست! عرض كردم كلام خدا كه ميفرمايد: «لا تدركه الابصار»(1)چشمها نميتوانند او را درك كنند. منظور چيست؟ فرمود: اي ابا هاشم، درك قلبها دقيقتر از درك چشمهاست، تو با فكرت سند و هند را درك ميكني و همينطور شهرهايي را كه به آن سفر نكردهاي ولي با چشم سرت درك نمي كني پس اوهام قلبها و افكار نمي توانند وجود خدا را درك كنند پس چگونه با چشم ميتوان او را ديد. و نيز از امام عليهالسلام سؤال شد كه جايز است به خداوند تبارك و تعالي اطلاق شيئي كرد؟ فرمود: بلي، ولي بايد خداوند را از حد ابطال و تشبيه خارج كرد. «ليس كمثله شيي».(2)مجلس ديگري براي مناظره بين امام عليهالسلام و يحيي بن اكثم تشكيل شد. يحيي گفت: نظر شما دربارهي روايتي كه نقل شده «جبرئيل بر رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم نازل شد و گفت اي محمد خداوند عزوجل سلام ميرساند و از تو ميخواهد كه از أبابكر سؤال كني كه آيا او از من راضي است كه به درستي من از او راضي هستم. امام جواد عليهالسلام فرمود: هر گاه حديثي نقل شد آن را به كتاب خدا عرضه بداريد، هر گاه موافق بود قبول كنيد و اگر مخالف بود قبول نكنيد. اين روايت موافق كتاب خدا نيست! خداوند ميفرمايد: «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد».(3)ما انسان را آفريدهايم و دانيم كه ضميرش چه وسوسهها ميكند و ما از
رشته سياهرگ به او نزديكتريم. آيا براي پروردگار رضايت أبابكر مخفي بوده تا از ضمير او سؤال كند اين عقلا محال است! يحيي بن اكثم پرسيد نظر شما دربارهي اين روايت چيست. مثل ابيبكر و عمر در روي زمين همانند جبرئيل و ميكائيل در آسمان است. اين هم بايد دربارهاش دقت شود زيرا جبرئيل و ميكائيل دو فرشتهاي هستند كه در تمام مدت عمر معصيت نكردهاند و لحظهاي از طاعت پروردگار غافل نبودهاند ولي آن دو مدتي در شرك بودند و اكثر روزهاي زندگي را در شرك گذراندند. پس محال است كه آن دو را به جبرئيل و ميكائيل تشبيه كنيم. بار ديگر سؤال كرد در روايت است كه «آن دو از دو آقايان و سادات پيران اهل بهشت هستند.» فرمود: اين هم منطبق با واقع نيست براي آنكه همهي اهل بهشت جوان هستند و در ميان آنها پيري وجود ندارد و اين روايت را بنياميه ساختهاند تا با روايت رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم ضديت كنند كه فرمود: «الحسن و الحسين عليهماالسلام سيدا شباب اهل الجنة» حسن و حسين عليهماالسلام دو آقاي جوانان اهل بهشتند.(1)
يكبار حضرت عبدالعظيم حسني رضوان الله تعالي عليه به امام جواد عليهالسلام عرض كرد: اي مولاي من، آرزوي قائم آل محمد صلي الله عليه و اله و سلم را دارم يعني همان كسي كه دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد پس از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد. امام عليهالسلام فرمود: ما امامان همگي قائم به أمر پروردگار و هدايتگر به دين
1) الغدير، ج 6 و احتجاج، ج 2، ص 146.
حضرت حق هستيم. و لكن آن قائمي كه خداوند زمين را توسط او از اهل كفر و انكار پاكيزه خواهد كرد و عدالت را در سطح گيتي ميگستراند. آن كسي است كه ولادتش مخفي است و از نظرها پنهان است، بردن نامش (م ح م د) حرام و همنام پيامبر ميباشد. خداوند زمين را برايش آماده و هر مشكلي را برايش سهل خواهد كرد. از اطراف عالم به تعداد اصحاب جنگ بدر يعني سيصد و سيزده نفر به او ملحق ميشوند و اين همان كلام خداست كه ميفرمايد: «اين ما تكونوا يأت بكم الله جميعا ان الله علي كل شيي قدير».(1)هر كجا باشيد خداوند تبارك و تعالي شما را جمع خواهد كرد و خداوند بر همه چيز قادر است. هنگامي كه اين عده از اهل اخلاص تجمع كردند خداوند فرمانش را ظاهر ميسازد و بعد ده هزار نفر به اجازه پروردگار قيام ميكنند آنقدر از دشمنان خدا را ميكشند تا رضايت پروردگار جلب شود در اينجا حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ميگويد عرض كردم اي آقاي من چگونه متوجه ميشوند كه خداوند راضي شده است؟ فرمود: در دلشان رحم ميافتد.(2)
او اهل كوفه، ثقه و جليلالقدر است، خدمت امام رضا عليهالسلام رسيد. نزد آن حضرت قدر و منزلت بسيار داشت و اختصاص تمام به حضرت جوادالائمه عليهالسلام داشت. علماء بر روايات او مهر تأييد زده و او را مجتهدي
مسلم ميدانند. بزنطي ميگويد كه يك بار به اتفاق صفوان بن يحيي و محمد بن سنان و عبدالله بن المغيره به محضر امام رضا عليهالسلام شرفياب شديم و بعد از ساعتي نشستن در محضر آن گرامي، برخاستيم كه مرخص شويم. امام عليهالسلام فرمود: تو بنشين، پس نشستم و آن حضرت با من به سخن گفتن مشغول شد و من نيز از آن حضرت سؤالها نمودم و جواب گرفتم تا پاسي از شب گذشت.(1)
او اهوازي و داراي مقامي بس بلند است. از نوشتههاي حضرت جواد عليه السلام استفاده ميشود كه وي قدر و منزلت خاصي نزد آن حضرت داسته است. امام عليهالسلام در يكي از نوشتههايشان موجود است كه اي علي بن مهزيار تو مرا شادمان كردي به آنچه بيان نمودي و هميشه مرا مسرور مينمايي خداوند تو را به بهشت مسرور سازد و راضي شود از تو به رضاي من. در نوشته ديگر امام عليهالسلام است كه: «بسم الله الرحمن الرحيم يا علي احسن الله جزاك، و أسكنك جنته و منعك من الخزي في الدنيا و الآخرة و حشرك الله معنا». اي علي خداوند به تو جزاي شايسته عنايت فرمايد و در بهشتش جاي دهد و تو را از زبوني دنيا و آخرت بر حذر دارد و با ما محشورت نمايد. در نوشته ديگر امام جواد عليهالسلام است كه: «و أسأل الله ان يحفضك من بين يدك و من خلفك و في كل حالاتك و ابشر فاني ارجوا ان يدفع الله عنك و أسأل الله ان يجعل لك الخيرة» از خداوند مسئلت ميجويم كه تو را از همه اطراف و حالات حفظ كند و
1) معجم رجال الحديث، ج 2، ص 232.
من اميدوارم كه خداوند بلايا را از تو دفع نمايد و من از خداوند تقاضاي خير برايت مينمايم. نقل شده كه علي بن مهزيار پدرش مسيحي بوده و اسلام اختيار كرده و او نيز چنين بوده و پس از قبول اسلام در مقام تفقه و تدبر در دين بر آمده تا آنجا كه جزء راويان حديث از امام رضا و امام جواد عليهماالسلام شده است. امام جواد عليهالسلام به او وكالت در امور را تفويض فرمود همانطور كه از طرف هادي عليهالسلام در بعضي نواحي وكالت داشته است. امام جواد عليهالسلام دربارهاش فرمود: از خداوند ميخواهم به مقامي برسي كه در روز قيامت خلايق به مقام و منزلت تو غبطه بخورند. ناگفته نماند كه اين عليبن مهزيار آن عليبن ابراهيم بن مهزيار نيست كه در زمان غيبت حضرت بقيةالله عليهالسلام زندگي ميكرده و به ملاقات آن بزرگوار نائل شده است و به احتمال قوي كسي كه با امام زمان عليهالسلام ديدار كرده فرزند اوست. در احوالات علي بن مهزيار نوشتهاند كه وقتي آفتاب طلوع ميكرد سر به سجده ميگذاشت و تا هزار مؤمن را دعا نميكرد سر از سجده بر نميداشت. پيشانيش همانند زانوي شترش پينه بسته بود. سي و سه كتاب از تأليفات علي بن مهزيار است كه بعضي از آنها عبارت است از: «كتاب الوضوء، كتابالصلوة، كتابالزكاة، كتاب الصوم، كتاب التفسير، كتابالمكاسب، كتاب الدعاء، كتاب فضائلالمؤمنين، كتابالزهد.» او در موطن خود اهواز مدفون و قبرش زيارتگاه اهل دل ميباشد.(1)
1) معجم رجال الحديث ج 12 ص 192.
او اهل نيشابور از اصحاب امام جواد عليهالسلام از فقها و متكلمين شيعه و شيخ الطائفه و بسيار عظيم الشأن بوده است. فضل حدود صد و هشتاد كتاب تصنيف كرده است كه بعضي از آنها عبارت است از كتاب در اعراض و جواهر، كتابالعلل، كتابالايمان، كتابالرد علي الثنويه، كتاب اثبات الرجعه، كتاب التوحيد و غيره. يك بار عبدالله بن طاهر او را از موطنش نيشابور اخراج كرد و بعد او را نزد خود طلبيد و از كتابهايش تفتيش نمود تا به عقايدش پي برد. حضرت ابو محمد عسكري عليهالسلام چند بار بر او رحمت فرستاد. قبر فضل يك فرسخ بيرون شهر نيشابور است و بر سنگ مزارش نوشته شده كه اين بزرگوار راوي رواياتي از دو امام گرامي ابيالحسن علي بن موسي و ابيجعفر الثاني جواد الائمه عليهماالسلام است. او در سال دويست و شصت به لقا پروردگار نائل شد.(1)
«الناس اخوان فمن كانت اخوته في غير ذات الله تعالي فانها تعود عداوة و ذلك قوله عزوجل: الأخلاء بعضهم لبعض عدو الا المتقين». انسانها با يكديگر برادرند و هر كس بر غير رضا و مسير حقتعالي طرح برادري ريزد منجر به دشمني خواهد شد و اين از كلام خداوند تبارك و تعالي الهام گرفته شده كه دوستان و برادران بعضي با بعضي ديگر دشمنند مگر آنهايي كه اهل تقوي هستند. «موت الانسان بالذنوب اكثر من موته باالاجل و حياته بالبر اكثر من حياته بالعمر»
1) منتهي الآمال، ج 2، ص 406.
مرگ انسان به گناه بيشتر از مرگ به اجل است، زنده بودن انسان به نيكي و كارهاي خير بيشتر از زنده بودن به عمر است. «العامل بالظلم و المعين عليه و الراضي شركاء». عامل ظلم و ياور ظالم و كسي كه راضي به ظلم است هر سه با هم شريك هستند. «لو سكت الجاهل مااختلف الناس» اگر نادان ساكت بماند هيچگاه مردم گرفتار اختلاف نميشوند. «من وعظ أخاه سرا فقد زانه و من وعظه علانية فقد شانه» كسي كه برادر ديني خويش را در پنهاني نصيحت كند و عيبش را بگويد به او عزت و زينت بخشيده و اگر در حضور جمع او را موعظه كند او را بيحرمتي و ضايع نموده است. «القصد الي الله بالقلوب ابلغ من اثبات الجوارح بالاعمال». با قلب روانتر و سريعتر ميتوان به خدا رسيد تا اعضاء و جوارح و اعمال. العفاف زينة الفقير زينت فقر پاكدامني است. الشكر زينة الغني زينت بينيازي شكر است. الصبر زينة البلاء زينت بلا صبر است. التواضع زينة الحسب زينت حسب و نسب تواضع است. الفصاحة زينة الكلام زينت كلام فصاحت است. الحفظ زينة الرواية زينت روايت حفظ آن است. خفض الجناح زينة العلم زينت علم فروتني است. حسن الأدب زينة العقل زينت عقل حسن ادب است. بسط الوجه زينة الكرم زينت كرم گشادهرويي است. ترك المن زينة المعروف زينت كار خير كردن، ترك منت است.
الخشوع زينة الصلوة زينت نماز خشوع است. «لو كانت السماوات و الارض رتقا علي عبد ثم اتقي الله تعالي لجعل منها مخرجا» اگر آسمانها و زمين بر روي بندهاي بسته شود مي تواند توسط تقوي براي خويش گشايش ايجاد كند. «يوم العدل علي الظالم اشد من يوم الجور علي المظلوم» روز اجراي عدالت براي شخص ظالم سختتر است بر روزي كه بر مظلوم ستم روا داشته است. «اربع خصال تعين المرء علي العمل: الصحة و الغني و العلم و التوفيق» چهار چيز انسان را در انجام كارها ياري ميدهند، سلامتي، بينيازي، علم و آگاهي و توفيق. «من امل فاجرا كان ادني عقوبته الحرمان» كمترين چيزي كه شخص در اثر اميد داشتن به انسان فاجر و گنهكار نصيبش ميشود حرمان و نرسيدن به آرزو است. «ان لله عبادا يخصهم بدوام النعم فلا تزال فيهم ما بذلوا لها فاذا منعوها نزعها عنهم و حولها الي غيرهم» خداوند تبارك و تعالي بندگاني دارد كه نعمتهايي را به آنها اختصاص داده و تا مادامي كه اهل بذل و بخشش هستند نعمات از آن گرفته نميشود ولي بمحض آنكه بخل ورزيده و به كسي انفاق نكردند از آنها گرفته ميشود و به ديگران داده خواهد شد. «ثلاث يبلغن بالعبد رضوان الله تعالي: كثرة الاستغفار، و لين الجانب و كثرة الصدقة» . سه چيز است كه انسان را به رضوان خداوند تبارك و تعالي ميرساند: استغفار زياد، خوش رويي و خوش برخوردي با مردم و زياد صدقه دادن. «ثلاث من كن فيه لم يندم: ترك العجلة و المشورة والتوكل علي الله عند العزم».
سه چيز در هر كس باشد پشيمان نميشود: ترك عجله، مشورت با اهلش و توكل بر پروردگار در هنگام انجام كارها. «من عمل علي غير علم افسد اكثر مما يصلح» هر كس بدون آكاهي و آشنايي دست به كاري بزند فساد كارش بيشتر از صلاح كارش ميباشد. «كيف يضيع من الله كافله، و كيف ينجو من الله طالبه» چگونه ممكن است كسي كه خدا سرپرست اوست تباه شود. و چگونه ممكن است كسي كه خدا در تعقيب اوست رهايي يابد. شخصي از امام عليهالسلام تقاضا كرد او را در جملهاي كوتاه نصيحتي جامع فرمايد، امام فرمود: «صن نفسك عن عار العاجلة و نار الآجلة» خود را از كارهايي كه موجب ننگ در دنيا و عذاب در آخرت است حفظ كن. (احقاق الحق، 439 - 428) «من اصغي الي ناطق فقد عبده فان كان الناطق عن الله فقد عبدالله، و ان كان الناطق ينطق عن لسان ابليس فقد عبد ابليس» كسي كه گوش جان به سخناني سپرد مثل آن است كه او را بندگي كرده است پس اگر گوينده از خدا بگويد، بندگي خدا كرده و از زبان شيطان سخن گويد شنونده بندگي شيطان را نموده است. «المؤمن يحتاج الي توفيق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ينصحه» مؤمن محتاج است به توفيقي از جانب پروردگار و واعظي براي خويشتن و قبول نصايح اهل نصيحت. (تحف العقول ص 456)
ذرقان رفيق صميمي احمد بن ابي داود قاضي معتصم عباسي ميگويد: روزي احمد از پيش معتصم برگشته بود با حالي بسيار خشمگين. پرسيدم چرا اينقدر عصباني هستي؟ گفت از دست اين سياه چهره ابوجعفر فرزند علي بن موسي الرضا عليهالسلام. آرزو داشتم بيست سال پيش از اين مرده بودم و امروز را نميديدم. گفتم مگر چه شده؟! گفت دزدي را پيش خليفه آوردند كه اعتراف به دزدي خود ميكرد معتصم طريقهي تطهير و حد او را پرسيد. بيشتر فقها، حاضر بودند دستور داد بقيه را نيز احضار كنند محمد بن علي عليهالسلام را هم خواست، از ما پرسيد حد دزد را چگونه بايد جاري كرد «فقلت من الكرسوع» گفتم از مچ دست بايد جدا كرد. پرسيد: به چه دليل؟ گفتم: به دليل آنكه دست شامل انگشتان و كف تا مچ ميشود در آيهي تيمم نيز ميفرمايد: «فامسحوا بوجوهكم و ايديكم» بسياري از علما، در اين نظريه با من موافقت كرده و تأييد نمودند، دستهي ديگر از دانشمندان گفتند بايد دست را از مرفق بريد. خليفه پرسيد: به چه دليل. گفتند: به دليل آيهي وضوء «و ايديكم الي المرافق» چون حد دست را خداوند در اين آيه تا مرفق معين ميكند. برخي نيز فتوي به قطع از شانه دادند و استدلال بر اين كردند كه دست شامل از انگشتان تا شانه ميشود. در اين هنگام خليفه روي به محمد بن علي عليهالسلام كرده گفت يا ابا جعفر شما چه ميگوييد دربارهي مسئلهي مورد بحث. فرمود علماء گفتار خود را گفتند مرا از نظر دادن معاف دار. گفت شما را به خدا سوگند ميدهم نظريهي خود را بگوييد. حضرت جواد عليهالسلام فرمود: اكنون كه قسم دادي مي گويم اين حدود كه اهل سنت و علماي حاضر تعيين كردند اشتباه و خطاست. دربارهي دزد
بايد انگشتان او را بدون ابهام بريد. پرسيد: دليل شما چيست؟ فرمود: «قال رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم السجود علي سبعة اعضاء، الوجه و اليدين و الركبتين و الرجلين فاذا قطعت يد من الكرسوع او المرفق لم يبق له يد يسجد عليها و قال الله تعالي ان المساجد لله» پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم فرمود: سجده بر هفت محل لازم است انجام شود. پيشاني، دو دست، دو زانو و دو انگشت ابهام پا، هر گاه دست را از مچ يا مرفق جدا كنند ديگر دستي براي سجده باقي نميماند در صورتي كه خداوند در قرآن ميفرمايد: «ان المساجد لله» مواضع سجود اختصاص به خداوند دارد. «ما كان لله لم يقطع» هر چه براي خدا باشد بريده نميشود. معتصم از اين حكم شادمان شد و تصديق كرد و دستور داد انگشتان دزد را طبق نظريهي حضرت جواد عليهالسلام بريدند. ذرقان ميگويد: احمد بن ابي داود سخت افسرده و ناراحت بود كه چرا نظريهي او رد شده از حسادت به خود ميپيچيد. سه روز پس از اين جريان پيش معتصم رفت و گفت: اي خليفه آمدهام تو را نصيحتي بكنم اين اندرز به شكرانهي محبتي است كه به ما داري و ميترسم اگر نگويم كفران نعمت كرده باشم و به آتش جهنم بسوزم. پرسيد آن نصيحت چيست؟ گفت: وقتي شما مجلسي از علماء و فقهاء تشكيل ميدهيد تا امر مهمي از امور ديني مطرح شود، وزرا، امراء، صاحب منصبان لشكري و كشوري و خدمتكاران و دربانان حضور دارند مذاكرات اين مجالس در خارج مطرح ميشود اگر در چنين مجلسي شما رأي فقهاء را رد كنيد و
گفتهي محمد بن علي عليهالسلام را قبول نماييد كمكم موجب ميشود كه مردم به او توجه كنند و از بنيعباس منصرف شوند، خلافت را از تو گرفته و به او تحويل دهند با اينكه عدهاي از مردم هم اكنون به امامت او اعتراف دارند. معتصم چنان تحت تأثير حرفهاي او قرار گرفت كه احمد بن ابي داود را دعا كرد گفت: «جزاك الله عن نصيحتك خيرا» روز چهارم دستور داد مقدمات مسموم كردن و كشتن امام عليهالسلام را آماده سازند.(1)محدث قمي رضوان الله تعالي عليه ميفرمايد مشهور آن است كه همسر امام عليهالسلام دختر مأمون لعنةالله عليهما به تحريك برادر مأمون يعني معتصم عباسي آن بزرگوار را مسموم كرد. معتصم زهري براي امالفضل فرستاد كه داخل طعام و خوراك حضرت كند، امالفضل انگور رازقي را زهر آلوده كرد و براي امام عليهالسلام آورد و امام به محض تناول اثر زهر را در بدن خويش مشاهده كردند. امام عليهالسلام فرمود سزاي عملت را خواهي ديد قسم به خدا به بلايي مبتلا خواهي شد كه مرهم پذير نباشد.
1) بحار، ج 50، ص 100.