ghaemiyeh.com
سرشناسه:عمادزاده، حسين، 1285 - 1369.
عنوان و نام پديدآور:زندگاني حضرت امام محمدالتقي جوادالائمه عليهالسلام/ حسين عمادزاده ؛ به اهتمام و پيشگفتار غلام حسين عمادزاده.
مشخصات نشر:اصفهان: حسينيه عمادزاده، 1386.
مشخصات ظاهري:504 ص.: نمونه.
شابک:35000 ريال: 978-964-91125-7-2
وضعيت فهرست نويسي:فاپا
يادداشت:کتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع:محمدبن علي (ع)، امام نهم، 195 - 220ق.
رده بندي کنگره:BP48/ع8ز9 1386
رده بندي ديويي:297/9582
شماره کتابشناسي ملي:م85-37102
زندگاني حضرت امام محمدالتقي جوادالائمه عليهالسلام
حسين عمادزاده
به اهتمام و پيشگفتار غلام حسين عمادزاده.
انتشارات حسينيه عمادزاده
بسم الله الرحمن الرحیم
بسمه تعالي اگر انسان دريچهي دل و قلب خود را بروي كساني گشايد كه نور حق و حقيقت در آنها جلوهگر است، رشته زندگاني خود را به كساني ارتباط دهد كه به چشمهي جاودانگي مزين است، بيشك به نورانيت و فراخي قلمرو حياتش كمك رسانده است. به همين جهت پيوستگي و ارتباط با برگزيدگان الهي كه بالاترين مظهر اوصاف خداوندي ميباشند نه تنها راه خلاصي از گردابها و گردبادهاي ماديت را براي آدمي آسان مي سازد بلكه گوهر وجود انسان را فروغي خاص ميبخشد و راه سلوك به قلههاي كمال را براي انسانها ميسر ميسازد. اهتمام و دغدغهي اماميه از بدو حياتش راهجوئي به اين ارتباط و اتصال بوده است او پيشواياني را جستجو ميكرده كه تربيت شده مكتب ربوبي و نمايندهي اوصاف حضرت احديت و آيينهي وجود سبحاني وي باشند. و در اين جستجو جز به قرآن كريم و سخنان پيامبر اكرم تمسك نجسته است. راه وصل به انسانهايي را ميجسته كه نشاني آنها را از پيامبر اكرم دريافت نموده و دنبال مصاديق سخناني بوده كه از پيامبر رحمت به طور قطع صادر شده و به نصوص قطعي الصدور معروف است. پيوسته برتري و پيشوايي را مخصوص كساني ميدانسته كه خليفهي واقعي الهي باشند و رمز برتري آدم بر ملائكه را نشان دهند بنابراين شاخص صفات الهي را در
تبلور و ظهور علم جستجو نموده و لازمه اطاعت و پيروي همه جانبه را در اتصال به علم ربوبي و تعلم از ساحت اقدس الهي دانسته و اين عقيده را با حجتي عقلاني از كلام همان بزرگواراني كه مفتخر به اين افتخار بودهاند پذيرفته است. الله اكرم و ارحم و أرأف بعباده من أن يفرض طاعة عبد علي العباد ثم يحجب عنه خبر السماء صباحاً و مسائاً. كرامت و مهرباني و رأفت خداوند به بندگان بيشتر از آن است كه اطاعت بندهاي را بر بندگان خود واجب كند و خبرهاي آسماني در هر صبح و شام را از او مخفي نگه دارد. (اصول كافي 1 / 261) اطاعت و علم را لازم و ملزوم يكديگر دانسته و اطاعت مطلق را نسبت به كساني پذيرفته كه داراي علم پالودهاي باشند كه آلوده به جهل نشده باشد. گرچه اين اصل بنياد عقيدتي وي را تشكيل ميداده ولي بعد از فاجعهي كربلا در برههاي از زمان دربارهي اين عقيده به تقيه روي آورده است. ولي بعد از انتقال امامت به امام هشتم عليهالسلام فرايند جديدي در اظهار اين عقيده مشاهده مينماييم. عقيدهي شيعهي اماميه دربارهي الهي بودن امامت به وسيلهي حضرتش آشكار و عيان ميگردد و اعتقاد اماميه درباره خصوصيات امام به صورت شفاف در ميان امت اسلامي ظاهر ميشود. چون مأمون يكي از مكارترين و دورانديش ترين خلفاي عباسي است و تلاش نمود كه با روش جديد و توطئهاي پيچيدهتر از گذشتگانش با امام و خط امامت برخورد كند و با توجه به اينكه علاقه و وابستگي شديدي به مكتب معتزله داشت و به اجتماع دانشمندان آنها كه در موشكافي مسائل و احتجاج در آن دوران كم نظير بودند اهتمام ميورزيد و آنها را تحريص و ترغيب ميكرد كه با امام رضا عليهالسلام مباحثه و مناظره نمايند شايد در گفتگو و مباحثشان آن حضرت را در خصوص بزرگترين مدعاي خود و پدرانش كه بنياد اعتقادي اماميه را تشكيل ميدهد شكست و يا حداقل نمايشي از شكست براي حضرتش ايجاد نمايند، چنانكه مأمون از حميد بن مهران درخواست كرد كه با امام رضا عليهالسلام مباحثه و مجادله كند تا از منزلت او
بكاهد و به او گفت چيزي از اينكه از منزلت او كاسته شود نزد من محبوبتر نيست. (صباغ مالكي / الفصول المهمة ص 237، اعلام الوري ص 314) به سليمان مروزي گفت به خاطر شناختي كه از قدرت علمي تو دارم به مباحثه با او ميفرستم و هدفي ندارم جز اينكه فقط در يك مورد او را محكوم كني. (عيون اخبار الرضا ج 1 ص 179). موقعي كه امام اوصاف بچهاي را كه كنيز مأمون بدو حامله بود فرمود، مأمون گفت پيش خود گفتم به خدا قسم اين بهترين فرصت است تا اگر، چنانچه او گفته، نباشد او را از ولايتعهدي خلع كنم و همواره در انتظار حمل آن كنيز بود سپس روايت ميگويد آن بچه به همان اوصافي كه امام فرموده متولد گشت. (غيبت شيخ طوسي ص 41، عيون اخبار الرضا ج 2 ص 224) وقتي به تاريخ مراجعه مينماييم ميبينيم كه در تمام اين مناظرات حتي يك نمايش شكست گزارش نشده است در تمام اين بحثها حضرتش غالب بوده و هدف خليفه را در عمل به پوچي و بطلان كشاندهاند. مأمون راه ديگري انتخاب ميكند و آن مسموم كردن و شهيد نمودن حضرتست. امام رضا عليهالسلام در سال 203 هجري قمري به دست مأمون شهيد ميگردند، جانشين حضرتش امام جواد است كه سن مباركش را در سال شهادت پدرشان هفت سال و چند ماه نوشتهاند ولي امام هشتم افق امامت الهي و خليفة اللهي را روشن و عيان فرموده است كه سن و سال در موقعيت امامت نقشي ندارد و ما خانوادهاي هستيم كه كودكانمان از بزرگانمان مو به مو ارث ميبرند. (ارشاد مفيد ص 357، كافي ج 1 ص 257) ولي وسوسههاي شيطاني، بعضي از شيعيان را متزلزل ميكند، در خانهي عبدالرحمن بن حجاج بين خواص شيعه همچون يونس بن عبدالرحمن و ريان بن صلت برخورد رخ ميدهد و اين باعث ميشود كه هشتاد تن از علماي بغداد و شهرهاي ديگر مجتمع شده راهي حج و سپس مدينه شوند و پرسشهايي از حضرتش بنمايند كه تعداد آنها در بعضي روايات به هزاران ميرسد ولي حضرتشان همه را پاسخ ميگويند و ديگر شك ابتدائي كه براي بعضي از شيعيان حادث شده
بود زائل گشت. و حضرتش اين مطلب را در آزمايش عملي به كرسي اثبات نشاندند كه علم امام، علمي الهي است نه بشري، و سن و سال در آن دخالت ندارد. و چنانچه طيف معارضين اماميه را در آن زمان مورد توجه قرار دهيم، حاكم يا حاكماني كه به تمام اركان قدرت پنجه افكنده و استبداد ديني و سياسي به معناي جديد در تمام مظاهر حكومتشان بروز و ظهور دارد و حكومتشان را بر اهرمهايي استوار ساخته كه يكي از آنها علماي دربار هستند كه صدرنشيني و رياست و برتريطلبي بالاترين خواسته آنها را تشكيل داده و بازي با دين و استفاده از آن راحتترين راه براي رسيدن به اميالشان ميباشد، در اين مقطع تاريخي بهترين فرصتي است كه خود را از گزند عقيدهاي كه پيوسته از تاريخ تولدش مزاحم قدرت مطلقهي آنان بوده خلاص كنند، از كاه كوهي بسازند و با تخريب زيربناي اعتقادي اماميه به راحتي به حيات فرهنگي او خاتمه دهند. ولي ميبينيم اين عقيده اماميه نه تنها تضعيف نميشود بلكه از اين آزمايش سربلند و مفتخر و پيروز بيرون ميآيد، اگر ميبينيم بعضي از مؤرخان، اين مقطع از تاريخ را به سكوت برگزار ميكنند و يا گزارشهاي مختصري از آن ارائه ميدهند نشانهي آن است كه نتوانستهاند از آن نقطهي ضعف و شكستي گزارش كنند، زيرا پيوسته چشمهاي بيروني براي رصد كردن يك خلاف علمي و يا اخلاقي مسلح و آماده بوده است، آري زندگي امام جواد حيات فرهنگي و اعتقادي مذهب شيعهي اماميه را بيمه نموده است، بنابراين تا جائي كه از منابع و مآخذ تاريخي و حديث به جا مانده و از دستبردهاي مخالفان در امان مانده بايد از او استفاده و بهره برد. برگي از صفحات حيات امام نهم عليهالسلام با قلمي شيوا و روشي زيبا در اين نوشتار از نظر خوانندگان محترم ميگذرد كه مؤلف محترم آن مرحوم عمويم استاد و دانشمند معظم جناب آقاي حاج آقا حسين عمادزاده يكي از نويسندگان پركار و مؤثري بوده كه عمر خود را وقف دفاع از مباني تشيع نموده و در اين راه شب از روز نميشناخته است.
وي در سال 1325 هجري قمري در خيابان احمدآباد اصفهان ديده به جهان گشوده و در رمضان سال 1410 قمري (فروردين 1369 شمسي) در تهران رحلت نموده و در مقبرهي ابنبابويه مدفون گشته است. پدر و جد او حاج ميرزا احمد و حاج ميرزا محمد حسين از مشاهير و خطباي اصفهان و هر دو به ملكات اخلاقي و سجاياي نفساني مشهور بودهاند، تحصيلات خود را در حوزهي علميهي اصفهان كه در آن زمان يكي از مراكز علمي و فرهنگي جهان تشيع بوده آغاز نموده و از محضر اساتيدي چون مرحوم حاج شيخ محمود مفيد 82 - 1302 قمري، سيد ابوالقاسم دهكردي 1272 - 1353، حاج سيد صدرالدين كوهپايهاي 72 - 1301، شيخ محمد خراساني 1355 - 1295 حاج سيد علي نجف آبادي 1362 - 1287، حاج ميرزا علي آقا شيرازي 1375 - 1294، شيخ محمدحسين ذو علم فشاركي 73 - 1304، حاج ميرزا محمد طبيب زاده 1390 - 1306 و شيخ علي مدرس يزدي و حاج ميرزا رضا كلباسي 1383 - 1295 كسب فيض نموده و در همان زمان به تدريس در مدارس قديم و جديد مشغول گرديده است، با تمام اشتغالات مختلفي كه داشته ارتباط خود را با حوزههاي علميه نجف و قم آن زمان حفظ كرده تا جائي كه به اجازهي روايتي چهل نفر از علماي بزرگواري كه هر كدام ستارگان درخشاني در آسمان تشيع بودهاند نائل آمده است و گفتار و نوشتههاي اين فرزانگان دربارهي وي گواه معتبري بر شخصيت علمي و ديني او ميباشد. حاصل مطالعات و تحقيقات او بيش از شصت عنوان كتابي است كه بيست جلد آن شرح حال چهارده معصوم عليهمالسلام ميباشد و كتابي كه از نظر خوانندگان ميگذرد يك جلد از اين مجموعه است. مرحوم علامه بزرگوار شيخ آقا بزرگ تهراني در كتاب نفيس خود «الذريعه في تصانيف الشيعه» بعضي از كتابهاي او را نام ميبرد (ج 12).كثرت آثار وي در موضوعاتي چون زندگي معصومين عليهمالسلام، تاريخ انبياء، و ديگر تأليفات وي بينش وي را در تبعيت از معارف اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام
نشان ميدهد و تعهد وي را در خدمت به معارف شيعي آشكار ميسازد. اگر چنانچه فراهم نبودن امكانات و شرايط و اوضاع زمان حيات وي و حوادث و رخدادهايي كه براي ايشان اتفاق افتاده است را مد نظر قرار داده و به اين مسأله توجه كنيم كه ايشان در لباس روحانيت نبوده، آن وقت است كه درجهي پايبندي ايشان به واقعيت و التزام به معنويت و ارزش و مقام رفيع خدمات ديني و فرهنگي و همت والاي او مشخص و امتياز او از بسياري از معاصرينش به اثبات ميرسد. يكي از كارهاي با ارزش او شرح حال دويست نفر از بزرگمردان و انديشمندان اسلامي است كه در مقالههاي مجله نداي حق به رشته تحرير درآورده است. يكي از آثار ايشان كه به چاپ نرسيده و براي كساني كه به تراجم و رجال اهتمام دارند از اهميت ويژهاي برخوردار است نگارش شرح حال بيش از پنج هزار دانشمند اسلامي است كه گردآوري بيش از هشتصد عكس آن هم در آن دوران ارزش اين تأليف را مضاعف ساخته است. اما چيزي كه از مرز نوشته فراتر و تمام وجودمان را تحت تأثير قرار ميداد شخصيت وي و اخلاق آن بزرگوار بود، وجودش لبريز از صفا و وفا و در صبر و بردباري و فضايل و مكارم اخلاقي كم نظير بود، زيبايي اخلاق اسلامي و سجاياي انساني در همنشيني و هم صحبتي با او به نمايش در ميآمد. خداوند در آن عالم او را به انواع نعم بهشتي متنعم گرداند و شعاعي از نورانيت اولياء خود را نصيب ما فرمايد. و السلام علي من اتبع الهدي غلامحسين عمادزاده 25 - 8 - 1385 24 - شوال المكرم - 1427
بسم الله الرحمن الرحيم حسبنا الله و نعم الوكيل امام رضا عليهالسلام ميفرمايد: «ان الله سبحانه و تعالي بعث عيسي بن مريم رسولاً نبياً صاحب الشريعة، مبتدأء في أصغر من السن الذي فيه أبوجعفر» انسان از آغاز آفرينش تا رسيدن به تكامل انساني در دو دورهي رشد در حركت است. از طرفي در مراحل تكامل جنيني، دوران شيرخوارگي و خردسالي، نوجواني و جواني، و كمال جسماني طي ميكند، از طرف ديگر در دوران پيري و سالخوردگي و تكامل روحاني است. در هر كدام از اين دو دوره، رشد عقل انسان همگام با شرايط زمان و مكان و تناسب محيط و كيفيت حركت تكاملي - قابليت و شايستگي هر كاري را كه داشته باشد - از خود اثر و مآثري به جا ميگذارد، تا آن كه مراحل تكامل حاصل گردد و او در اين سير تكاملي از هر درجه و رتبهاي به درجه و مراتب بالاتري قدم گذارد. در حقيقت، در اين سير تكاملي خلع و لبس صوري و معنوي رخ ميدهد، يا به اصطلاح فلاسفه، حركت جوهري يافته و درجات تكامل را طي ميكند. بديهي است كه اين اثر و مآثري كه به جا ميگذارد، به گونهاي است در غير دوران خود، نه پسنديده است، نه امكان وقوع دارد و نه مورد قبول قرار ميگيرد.
به عنوان مثال، همان طور كه يك كودك پنج - يا شش - ساله از لحاظ جسم، قابليت توالد و تناسل را ندارد و فاقد نطفه است؛ در نيروي عقل و خرد نيز قابل هضم و تحليل عقايد حكمي و فلسفي، يا تجزيه و تركيب يك مسألهي رياضي و طبيعي نخواهد بود. اين سير كمالي، يك سنت است كه حتي در جمادات و نباتات هم مشهود و محسوس است. به عنوان نمونه، يك قطعه ذغال سنگ با گذشت روزگار و شرايط زمان و مكان - از نور، حرارت، و حركت - مبدل به الماس ميگردد. و يك شاخ تاك، با طي مراحل تكاملي، غوره ميدهد و با گذشت ايام و كيفيت شرايط - نور، حرارت آب و تقويت ريشه - انگور، مويز و كشمش ميگردد كه اين شاخه، هم از جهت آب و رنگ و حرارت و هم از جهت طعم و حجم، حركت جوهري نموده و دوران تكاملي را ميپيمايد تا به كمال مطلوب خود برسد، و آن گاه كه به حد كمال خود رسيد، توقف نموده و ديگر حركتي براي آن، جز حركت نزولي نيست. انسان نيز كه در تكون، توالد و تناسل با حيوانات شريك است، از نظر جسماني بايستي مراحل تكاملي را طي كند تا به كمال مطلوب برسد. علاوه بر اين، در انسان يك لطيفهي ديگري به نام روح و يك گوهر نفيس به نام نفس قدسي موجود است كه در حيوانات وجود ندارد، او با روح و نفس قدسي معقولات را ادراك نموده و ماوراي حس و آن چه را كه قابل اشارهي حسيه است، مينگرد. بنابراين، انسان بدين جهت اشرف مخلوقات و اكرم موجودات است كه معاني لطيفهي رقيقهي عقلاني را درك مينمايد و به علم و عقل، قضاوت و حكومت ميكند. اين حقيقت را قرآن، حديث، عرفان و نظم و نثر حكيمانه معرفي مينمايد، چنانچه مولوي به بخشي از آن مراحل كمالي اشاره نموده و گويد:
از جمادي مردم و نامي شدم وز نما مردم به حيوان سر زدم مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم؟ وز ملك هم بايدم جستن ز جو (كل شي هالك الا وجهه) حملهاي ديگر بميرم از بشر تا برآرم چون ملائك بال و پر بار ديگر از ملك پران شوم آن چه اندر وهم نايد، آن شوم پس عدم گردد، عدم چون ارغنون گويدم كه (انا اليه راجعون) مرگ دان، كان اتفاق امت است كآب حيواني نهان در ظلمت است مرگ او آب است و او جوياي آب ميخورد و الله أعلم بالصواب جوي ديدي كوزهاند در جوي ريز آب را از جوي كي باشد گريز؟ آب كوزه چون در آب جو شود محو گردد در وي و جو او شود وصف او فاني شد و ذاتش بقا زين سپس ني كم شود ني بد لقا آري، مرگ و زندگي، استكمالي است كه به ترتيب طولي قرار گرفته و در اين مسير هر چه از فعليات در مرحلهي اول تحصيل كرده با يك چيز اضافي در مرحلهي دوم دارا ميگردد، چنان كه از قواي فعليه آن چه مرتبهي نباتي باشد اكنون در مقام حيواني است و آنچه در مقام حيواني - از قبيل نيروي محركه و مدركهي جزئي - باشد در مقام انساني بشري نيز هست كه ميتواند معاني كلي را درك كند و آن چه استعداد و لياقت محض باشد فعليت وجودي يافته و آن چه در كل است در انسان نيز موجود است. اين مراحل استكمالي، مراحل خلع و لبس نيست كه لباسي را از تن بيرون كرده و لباس ديگري بپوشد؛ بلكه لبس پس از لبس است. يعني: در عين حال كه انسان نيروي نباتي دارد، نيروي حيواني نيز دارد و در عين حال كه نيروي حيواني دارد، نيروي انساني هم دارد، و همو كه روح انساني است، مجمع البحرين صفات جمادي، نباتي و حيواني نيز هست. اگر چه مرگ، خلع لباس خاكي و پوشيدن لباس برزخي است، ولي موجب حفظ نيروي معنوي ميگردد. آن چه انسان را به حد كمال ظهور و بروز ميرساند ولايت است كه به روح
انسانيت و نفس قدوسي درك و تصرف ميشود. البته ما دربارهي ولايت و معني اولي به تصرف در جلد مربوط به زندگاني شاه ولايت، علي عليهالسلام، حق مطلب را ادا كردهايم، از اين رو تكرار نميكنيم. در اين جا فقط ميخواهم تربيت شدگان مكتب ربوبي را - كه به روح ولايت مطلقهي الهيه اجازه و اذن تصرف در موارد كاينات داده شد - تذكر دهيم و مصداق بارز آن را معرفي كنيم. سنن ماديات روي مباني محسوسات قابل اشارهي حسيه گذاشته شده كه با آلات و ادوات محسوس، احساس ميشود؛ ولي سنن ربوبي در ماوراي ماده، مدت و عدت و شدت است كه غير قابل اشاره حسيه بوده، و درست برخلاف ممكنات مادي ميباشد. بدين جهت، آن را «معجزه» گفتهاند كه بشر از آوردن مثل آن عاجز و ناتوان است. سنت ربوبي در ساختمان آدم و عالم، به تمام كائنات و مواد و موجودات عالم احاطه دارد كه قرآن ميفرمايد: (انه بكل شيء محيط) (1). شك و ترديدي نيست كه هر صانع، مصنوع خود را دوست ميدارد و براي ابراز قدرت صنع خود بارزترين و كاملترين آن را معرفي مينمايد. علاوه بر اين كه وجود و ساختمان آن مصنوع را از مواد عاليه و مصالح بهتر، كاملتر، لطيفتر و گرانبهاتر ميسازد بالاخص كه منظوري در ساختمان وجودي او داشته باشد و لحاظ نمايد و در چنين مصنوعي تحسين و آفرين گويد. چنانچه پروردگار عالم در خلقت آدم عليهالسلام تصريح فرموده است كه: (و لقد خلقنا الانسان في أحسن تقويم). (2). آن گاه ميفرمايد: (فتبارك الله احسن الخالقين) (3)كه پس از خلقت و بيان سازمان وجودي و استواء و كمال و راست نهادن قد و قامت و ساختمان هيكل انسان در
بهترين صورت متصوره آفرينش او را تبريك و تهنيت فرموده است. و باز هم تأييد كردهاند كه: «من لم يعرف الطب و الهيئة لم يعرف الله» علم و عرفان به كمال قدرت و علم و حيات الهي را مبتني بر علم و معرفت به انسان - كه عالم صغير است - و علم به هيئت - كه منظومههاي شمسي جهان كه عالم كبير است - موكول فرمودهاند. و آن لطيفهاي كه بحث ما در آن است؛ در پاسخ فرشتگان كه گفتند: آيا ما براي عبادت و بندگي تو كافي نبوديم كه آدمي را آفريدي؟ فرمود: (اني اعلم ما لا تعلمون) (1). و سر اين بيان، حيات انساني است كه در اين قالب عنصري مركوز و متمركز شده است. در حديث نبوي آمده كه حضرتش فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه (2). هر كس خود را بشناسد، خدا را شناخته است. از اين سخن زيبا معلوم ميشود كه رمز حيات در وجود اشراف است، در صفوف بشري - كه اشرف مخلوقات است - افرادي هستند كه بارز و جامع جميع صفات و كمال و جلال و جمال ميباشند و آنها به ادراكات كليه رسيده، رشد و رقاء عقلي يافته و براي تربيت عامهي خلق تربيت شدهاند. اين افراد به منزلهي آموزگاران بشر ميباشند كه براي تدريس در مدرسهي وجود، خلق و تربيت شده و دورهي دارالمعلمين ربوبي را طي كردهاند، اسرار و رموز تدريس و آموزش و پرورش ادب و آداب را دريافتهاند و به حد كمال خويش رسيدهاند، چون به اين عالم قدم نهادهاند كامل بوده و مكمل آمدهاند. اين مربيان بشري كه به نام انبياء و اوصياي آنها معروف هستند در مكتب
ربوبي دوران كمال را طي كرده و به كمال مطلوب خود واصل شدهاند، آن گاه مأمور تربيت نفوس بشري گرديده و به اين نشئهي عالم طبع اعزام و ارسال گرديدهاند. اين افراد تربيت شده و كمال يافته، گرچه به صورت ظاهر با ساير بشر فرقي ندارند، ولي در باطن و حقيقت، از مصالح ديگري تركيب وجودي گرفته و درون برون آنها با مردم ديگر بسي فرق و امتياز دارد. با چنين حسن و ملاحت اگر اينان بشرند ز آب و خاك دگر و شهر و ديار دگرند آيين انسانيت و روش پرورش صحيح تكاملي - كه كوتاهترين، روشنترين و صافتترين راهها است - در مكتب ربوبي به آنها آموخته شده و نقشهي عالم وجود زيرنظر آنها گسترده گرديده و اسرار و رموز به آنها نشان داده شده تا در تعليم و تدريس مدرسهي وجود، هيچ نقصي در آنها نباشد. آنان به همه چيز جهان، عالم و واقف، از همه جا آگاه و مطلع هستند، به همهي قدرتها دست يافتهاند، كليه مواد و خواص آنها در اختيار آن آموزگاران بشري نهاده شده است و فرمان ولايت و تصرف به آنها داده شده است تا در اقتضاي زمان و شرايط، هر كجا محيط مقتضي باشد، علم و دانش و قدرت خود را به عرصهي ظهور و بروز برسانند. كلام زيباي «خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لأجلي» شارح و مبين اين حقيقت است كه همه را در فرمان عقل كل و اشرف رسل قرار داده و علوم او را به وديعه - دست به دست - به اوصياي او سپرده، در اذهان و افكار آنها حفظ كرده و بشر را در مدرسه اسلام به علم و دانش و كمال تربيت نموده و آن چه كه لازم بوده آموختهاند. در حديث شريف كساء ميفرمايد: «فقال الله عزوجل: يا ملائكتي! و يا سكان سماواتي! اني ما خلقت سماءا مبنية، و لا أرضا مدحية، و لا شمسا مضيئة، و لا قمرا منيرا، و لا فلكا يدور، و لا بحرا يجري، و لا فلكا يسري، الا لمحبة هؤلاء الخمسة الذين هم تحت الكساء»
در اين حديث شريف، علت غايي خلقت را وجود اين انوار خمسهي طيبه معرفي فرموده است، چرا كه آنها مربي عالم بشريت در ادوار خلقت بوده و هستند. همان گونه كه در يك مدرسه سالهاي متمادي يك معلم و آموزگار ميآيد و تدريس ميكند و ميرود و باز ميآيد و ميآموزد و ميرود؛ پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله و اوصياي او عليهمالسلام نيز آموزگاران مكتب خلقت هستند كه بشر را به كمال مطلوب خود ارائهي طريق و ايصال به مطلوب نموده و اوصياي پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله در دو قرن و نيم، مدرسهي اسلام بشر را به تمام آن چه لازمهي زندگي و حيات آنهاست، راهنمايي نمودهاند. از اين رو پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرموده: اگر شرق و غرب عالم را بگرديد، چيزي نخواهيد يافت كه در قرآن و اسلام تعليم بشر نشده باشد. (1). درست است اگر براي تفهيم و تفهم بشر بگوييم: دين اسلام مانند يك دستگاه ماشين است كه داراي هزاران چرخ و پيچ و مهره ميباشد و با يك كليد فرمان ميگيرد؛ همان طور كه كليد برق را ميزنند، يك باره شهري روشن ميگردد، كليد كارخانه را ميزنند دستگاه عظيم ريسندگي، يا بافندگي، يا كاميون چند تني، يا هواپيماي جت عظيم الجثه به حركت در ميآيد و به بالا يا جلو پيش ميرود. پروردگار عالم، اين دستگاه آفرينش خود را كه با هزاران عنصر مختلف آفريده و به تصريح (سخر لكم ما في السماوات و ما في الأرض) (2)در اختيار اولياي خود گذاشته تا با يك فرمان، روشن و خاموش كنند، نهايت آن كه مشيت و ارادهي انبيا و اولياء عليهمالسلام پيرو مشيت و اراده حق تعالي جل شأنه ميباشد كه: (ما تشاؤون الا أن يشاء الله) (3)آن چه را خدا نميخواهد آنها نيز نميخواهند، اراده و مشيت آنها تابع اراده و مشيت حق است و در نشئهي عالم طبع، به سبب علم و دانش - كه از منبع علوم غيبي
به آنها افاضهي اشراقيه شده است - همه چيز را ميدانند و به همهي علوم و فنون و امور و شئون واقف، مطلع و آگاه هستند. اما اين كه اين علوم، به چه نحوي به آنها افاضه شده؛ حضوري يا حصولي است، به وسيلهي فرشتهي مقرب است، يا الهام افاضي است، در كتب گذشته گفته شده. آن چه قرآن تصريح دارد اين است كه: همهي اين علوم به نص (انا أنزلناه في ليلة القدر) در شب قدر سرنوشت و تعيين نقشهي عالم بر قلب پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله تابش نموده و به مرور در بيست و سه سال با شأن نزول آن به وسيلهي فرشتهي مقرب، وحي شده و با شرايط خاصي كه دربارهي اوصيا و اولياي او عليهمالسلام وجود داشته به ارث به آنها داده شده كه در زيارت آن بزرگواران ميخوانيم: «السلام عليك يا وارث آدم صفوة الله» تا آن جا كه قرآن ميراث نوح، ابراهيم، موسي، عيسي و محمد خاتم پيامبران عليهمالسلام را بيان ميكند. البته مراد تنها ارث و تركهي مالي مانند عصاي موسي، يا انگشتر سليمان، يا پيراهن آدم كه به سيدالشهداء عليهالسلام رسيد نيست؛ بلكه ارث معنوي و علوم و فنون پيامبران عليهمالسلام است كه همه به اميرمؤمنان علي عليهالسلام افاضه شده و او باب مدينهي علم است و از او به يازده نفر از فرزندانش كه به نام و خصوصياتشان به نص صريح رسول خدا صلي الله عليه و آله به ارث رسيده كه هر يك از ائمهي پيشين به امام بعد به ارث ميگذاشته و همهي آنان اين علوم را ميدانستند. اوليا و اوصياي پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله كه دوازده نفر به تعداد نقباي بني اسرائيل و اوصياي ساير پيامبران بودند، همه به اسرار و رموز آفرينش واقف و آگاه بودند و براي تربيت بشر آمدهاند. مفاد اين مقدمه را براي روشن شدن افكار خوانندگان به عبارت ديگري ميآوريم كه منظور ما روشنتر و رساتر گردد. يك دولتي كه بخواهد سفير كبيري به خاك دولت ديگري بفرستد تا اسرار و رموز تاريخ و جغرافياي آن كشور بر او روشن گردد، بايد از روحيات، اخلاق،
عادات، فضايل، رذايل، خصوصيات تاريخي و جغرافيايي، اوضاع طبيعي و سياسي آن كشور - اگر چه به صورت اجمال باشد - اطلاع داشته و سفيري كه واجد اين شرايط باشد، انتخاب كرده و به آن كشور اعزام نمايد. سفير كبير و نماينده دولت بايد به حد امكان از خصوصيات آن سرزمين واقف و مطلع باشد تا نمايندگي او را بپذيرند و پذيرش او را - كه مؤيد صلاحيت اوست - اعلام كنند، او با مطالعات خردمندانهي خود آن چه موجب تحكيم مباني دوستي و روابط تجاري، اقتصادي و علمي ميباشد بين دو كشور ترويج داده و معمول ميدارد. اين مفهوم سفارت است و بارها گفتهاند: جهان هستي سخت به هم ارتباط نزديك دارد. اين جهان در نقش خلقت بس خوش و زيباستي صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي كليهي سنن مخلوق، از سنن ربوبي اتخاذ سند نموده است. نهايت اين كه چون انسان در مرتبهي ادراكات مقهور حس و شهوات بوده، گاهي از امور قابل اشارهي حسيه نگذشته و به معاني رقيقه نرسيدهاند. و بعضي هم توانستهاند به نيروي رياضات شاقهي از مرز ماده گذشته و با نور ايمان، سراسر وجود و مرائي و مناظر را ببينند. اين قياس مع الفارق، براي تفهيم مقام شباهت است تا افكار را تنزل داده به قياس آشنا نمايد، آن گاه از حضيض ماده به اوج معني ارتقاء دهيم. دولت ابد مدت الهي كه آغازش بيابتدا و پايانش بي انتهاست، به سنت ربوبي خود هيئت وزرايي را با شرايط زمان و مكان آفريد و استعداد لايق و قابليت كامل آنها را واسطهي افاضهي اجراي منويات ربوبي خود قرار داد، زيرا او وجود مقدس واجب الوجود از هر وصف و درك و معني تصوري محدود، منزه است. خداوند بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله براي پاسخ علماي يهود در پرسش شناسنامهي خداي عالم، سورهي اخلاص نازل فرمود كه:
(قل هو الله احد - الله الصمد - لم يلد و لم يولد - و لم يكن له كفوا احد) (1). چون ذات باري جل شأنه منزه از چون و چرا و تركيب و تماس و اصطكاك بشر است، بايد از جنس بشر شخصيتي بيافريند كه او، واسطهي افاضات اشراقيه و عامل انوار ربوبي به مواد عنصري باشد. سفير كبير الهي براي بشر، بايستي داراي صفات جمال، كمال و جلال بوده و خليفة الله باشد. يعني همان صفات را به افاضهي اشراقيه و علم و دانش واجد باشد تا بتواند قافله سالار بشر گردد و مردم عالم را به منظور مقدس و هدف اصلي خالق عالم رهبري نمايد. خداوند در قرآن ميفرمايد: (ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون) (2)اي ليعرفون. هدف اصلي و علت غايي، شناختن حق است. اين سفير كبير كه به نام پيامبران و اولياي خدا ناميده شده، واجد همه شرايط بوده، شهوات، هوي و هوس در آنها نفوذ نداشته كه: (ما ينطق عن الهوي - ان هو الا وحي يوحي) (3). آنها بشري بودهاند مانند ساير افراد بشر كه: (أنا بشر مثلكم يوحي الي) (4). من بشري همانند شما هستم با اين فرق كه به سبب تمركز شرايط در مكتب ربوبي به من وحي ميشود. و من هم مانند شما در بازارها راه ميروم، زن ميگيرم، ميخورم، ميآشامم، جذب، دفع، حركت، سكون، خواب و بيداري دارم. از كليهي وسايلي كه در اختيار پيامبران عليهمالسلام بوده و با تمام قدرتي كه به آنها داده شده و ميتوانستند به نظر كيميا اثر خود فلزات و مواد خاكي را تبديل به زر و سيم و گوهر ثمين نمايند، به حداقل از زندگي قانع و جز براي تكامل روح انسانيت از
موجبات و وسايل اين نشئهي عالم حيات استفاده ديگري نكردهاند. از سنن ربوبي اين بود كه به منطوق آيهي شريفهي: (هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة) (1). از جنس خود مردم و در لباس و زي همان قوم، مردي را برگزيند و در مكتب ربوبي تربيت كند و به سوي آن خلق بفرستد، تا آيات الهي را براي مردم بخواند، قدرتهاي حق را در مظاهر مادي نشان دهد، آنها را تزكيه و تهذيب نمايد و علم و دانش بياموزد و حكمت و بينش تعليم دهد. اگر تمايلات، شهوات و هوي و هوس در آموزگاران آسماني بود، موفق به انجام وظيفهي محوله نميشدند. اين سنت به حكم قاعدهي لطف و عنايت رباني است كه فرمود: «ما بر مردم منت نهاديم كه پيامبراني از جنس خودشان براي هدايت و ارشادشان فرستاديم و احكام شريعت و آيين آدميت را به آنها آموختيم تا روش پرورش و تكامل را دريابند و بدانند كه اين آفرينش عبث و بيهوده نبوده است». (2). اگر اين لطف، منت، نعمت و رحمت نبود و مردم را به وظايف خود آشنا نميكردند، وجود بهشت و جهنم و وعده و وعيد بيجا و عبث بود. عقيده به مبدأ و معاد، ايمان به خدا، رسول، عدل و امامت از افاضات الهيه است كه به وسيلهي پيامبران به بشر تعليم شده است. براي آن كه پيامبران شناخته شوند، در ميدان عالم حيات به آنها نقشهي عالم وجود و اجازهي فعل و انفعال داده شده، تا به مقتضاي محيط و قدرتي كه به آنها عطا شده به عرصهي ظهور و بروز برسانند و به موقع، از ذواتي كه راه انحراف رفته و نادم و
پشيمان شدهاند، توبه نموده شفاعت كنند كه: (من ذا الذي يشفع عنده الا باذنه). (1). نمايندگان حق و برگزيدگان مكتب ربوبي در مدرسهي شديد القواي آسماني تربيت و تقويت يافتهاند، تا بتوانند دستي بر ساق عرش گرفته و دستي بر حضيض فرش گيرند از لوح محفوظ و نقش قلم بگيرند و بر دلهاي مردم و قلوب عامهي خلق تزريق، تلقين و تعليم نمايند. آنها مؤيد به تأييدات الهي بوده و هستند و مستظهر به افاضات رباني ميباشند كه هر لحظه به آنها وحي و الهام ميشود و سرنوشت و راه سعادتي كه بايد به خلق بياموزند افاضه ميگردد و براي ادامهي وظايف اجتماعي در بحران حوادث، معجزات خود را ابراز ميدارند تا همهي خلق آنها را پيامبر يا امام بدانند. و اين همان معني «اولي به تصرف» و ولايت است و اين همان حدود اختياراتي است كه از پشت پردهي غيب و شهود به پيامبران داده شده و از آنها به اوصياي آنها به ارث رسيده است. امام - كه وصي پيامبر است - بايد داراي تمام شرايط اختيارات پيامبر باشد و دوازده نفر اوصياي خاتم النبيين عليهمالسلام واجد اين خصال بوده و داراي معجزات و علم و دانش به همهي عالم بودهاند، تا هر كس از آنها سؤالي كند درمانده نباشند. و بدين جهت، شاه اوليا فرمود: «سلوني قبل أن تفقدوني» (2). بپرسيد از من هر چه بخواهيد قبل از آن كه مرا از دست دهيد. و اين، اعلام علم و دانش آسماني است، بشري كه از مكتب شديد القواي تأييد نشده باشد و از سرچشمهي علم و دانش سيراب نگشته باشد، جرئت چنين دعوا را ندارد. تنها ائمهي معصومين عليهمالسلام بودهاند كه هيئت وزراي دولت ابد مدت الهي را تشكيل داده و ابدا و ازلا صاحب اين منصب ميباشند، چنانچه پيامبر
اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين. (1). من پيامبر بودم در حالي كه هنوز آب و گل آدم سرشته نشده بود. آن حضرت دربارهي شفاعت هم فرمود: در روز قيامت صد صف از بشر تشكيل ميشود كه تعداد آن صفوف را جز خداوند نميداند، نود و نه صف آن را تنها سيد الشهداء عليهالسلام شفاعت ميكنند. و در يك صف ديگر هم كه ساير انبياء و اولياء شفيع هستند، حسين عليهالسلام شركت دارد. بنابراين، آغاز و انجام كار خلق به دست اين خاندان است كه هيئت وزراي ربوبي ميباشند. با اين مقدمات روشن شد كه جهان آفرينش با يك نقشه و هدف عالي و علت غايي خلق شده و اختيار آن را به دست نخست وزيري دادهاند كه عقل كل و اشرف رسل بوده و قرآن او، جامعترين آيين رشد عقلي انساني و برنامهي كمال ترقي و سعادت است. او دوازده نفر جانشين دارد كه به تعداد نقباي بني اسرائيلاند، او با هيئت وزراي آسماني خود، مجري احكام قرآن و شريعت كامل و مكمل اسلام بودهاند و با اصول تعليم و تربيت بينظير خود در تمام شئون سياسي، علمي و اجتماعي ملت مهذبي تربيت كرده كه در كمتر از نيم قرن بر تمام جهان بشريت سيطره يافته و بزرگترين خراج گيران جهان را - كه روم و ايران بودند - در زير فرمان كشيده و بر همه غالب و مظفر گرديد و اصول آدميت را تا اقصي بلاد شرق و غرب به همهي آدميان ابلاغ نمود. دوران نبوت و تعليم اصول شريعت او بيست و سه سال طول كشيد، و قريب دو قرن و نيم تعليم فروع آن ادامه يافت و هيچ چيزي فروگزار نگرديد كه ابواب فقه
1) 17. بحارالانوار ج 18 ص 278.
اسلام، بهترين معرف آن است؟! از اين عده اوصياي خاتم النبيين عليهمالسلام نهمين آنها مانند عيسي بن مريم عليهالسلام كه در عهد صباوت به رسالت مبعوث شده اعلام نمود: (اني عبدالله اتاني الكتاب) (1)همو كه در گهواره نبوت خود را به مردم اعلام نمود. امام محمدتقي، جوادالائمه، ابنالرضا عليهالسلام نيز در سن هفت سالگي بود كه پدر بزرگوارش مسموم شد و از جهان درگذشت و مسند امامت را جانشين گرديد و در اين سال به همهي علوم رباني عالم و از تعليم و تربيت جسماني و روحاني بينياز بود و بر بزرگترين دانشمندان در بحث علمي فائق آمد و هيچ كس از او سؤالي نميكرد مگر آن كه پاسخ ميداد و جواب كافي و شافي ميشنيد. شرايطي كه پدر بزرگوارش امام رضا عليهالسلام دربارهي امامت فرمود، سي خصلت بود كه امام بايستي آنها را دارا باشد، يعني: اعلم، اتقي، اشجع، اسخي، ازهد، اعبد و غيره باشد، و امام جواد عليهالسلام داراي تمام اين ملكات نفساني بود. در نظر او، سلطان و خليفه با ساير مردم فرقي نداشت؛ زيرا او خليفه را مردي مسئول رعيت ميدانست و از او بيمي نداشت. او در مناظرات علمي در مجلس خليفه شجاعت و شهامت علمي خود را نشان داد، در زهد، تقوا، عبادت و سخاوت - همان طور كه نوشتيم - مصداق كامل معاني ملكات نفساني بود. در شجاعت، فصاحت و بلاغت مانند جد بزرگوارش اميرمؤمنان عليهالسلام بود. همان گونه كه امام زين العابدين عليهالسلام در بحرانيترين روزگار زندگي، با كمال قدرت و شهامت منظور مقدس خود را بر تبهكارترين مردم، يزيد بن معاويه و شاميان معاند بيان كرد؛ حضرت جوادالائمه عليهالسلام نيز در قبال بنيعباس و طرفداران سياست پرچم سياه، قيام نمود، مقاومت كرد و حقايق را با فصاحت و بلاغتي شگفتانگيز به مردم رسانيد. همان طور كه عيسي بن مريم عليهالسلام تربيت شدهي مكتب ربوبي بدون پدر در دامن
1) 18. سوره مريم: 30.
مادر، ناگهان ظهور و بروز نمود و خود را به رسالت معرفي كرد؛ امام نهم عليهالسلام نيز كه از او در سن بزرگتر بود و از جهت پدر و مادر مشخص و مشهور معروف بود خود را صاحب ولايت مطلقه الهيه معرفي كرد و از عهدهي آن برآمد، هر چند علماي عصر مشعشع مأمون عباسي پشت در پشت يكديگر را كمك و حمايت ميكردند كه مشكلترين مسايل زندگي و سختترين مطالب علمي را بپرسند در كمال سادگي و آساني به همهي آنها پاسخ ميداد. بنابراين، قدرت تصرف در مواد، سلب و ايجاد، تشديد و تحكيم عناصر و آوردن كارهايي كه ديگران عاجز از آن باشند تنها امام ميتواند انجام دهد، آنها بزرگ و كوچك، سالخورده و خردسال و جوان و پير ندارد، زيرا تحصيلات آنها در مكتبهاي انساني و خلقي و ادراكات ظاهري نبوده كه مدت و عدت داشته باشد، بلكه تعلم آنها در مكتب ربوبي و ارتباط آنها با انوار اشراقيهي الهي است كه هر لحظه بر دل آنها افاضه ميگردد و به همهي علوم و نقشه عالم و ساختمان وجود عالم كبير به هر فردي از عوالم صغير سلطه و احاطه و علم و وقوف دارند كه محتاج به كسب علم و اطلاع از مكتب بشري نبودهاند. نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد از اين رو هيچ يك از ائمه ما در مكتبي از مكتبهاي تعليم و تربيتي بشري زانو نزدهاند و از كسي علم و دانش فرا نگرفتهاند، زيرا كسي اعلم از آنها نبوده و حضرت جوادالائمه عليهالسلام كه از ميان اهل بيت عترت و طهارت عليهمالسلام عمرش چون گل كوتاه و مآثرش چون قرآن پاينده است؛ نهمين كرسي نشين مسند ولايت بود كه دوران صباوت، آينه خاطرش با منبع انوار غيبي وضع و محاذات داشت و از سرچشمهي علوم ربوبي كسب فيض نموده و در سن خردسالي مشكلترين مسايل علمي را در مجلس رسمي خلافت حل نمود كه به سالخوردگان و مقام شيخ الاسلامي و قاضي القضاتي سخت مشكل مينمود كه از كودكي هفت، يا هشت ساله درس علم و ادب و فضيلت گيرند، ولي چون علم او غير قابل انكار بود چرا كه متصل به علم ربوبي
بود و گوهر دانش او مستند و مبرهن به قرآن عظيم بود؛ ناگزير كساني كه در اين رشته قدم زده بودند، بايد تمكين نمايند و تسليم شوند. مأمون الرشيد عباسي كه دانشمندترين خلفاي آن سلسله بود، با تمام قدرت سياست و نفوذ، سر تواضع در پيشگاه آن كودك هفت ساله خم نموده و سرانجام دختر خود را در سن يازده سالگي به امام نهم عليهالسلام تزويج كرد و در احترام ظاهري او قيام و اقدام نمود. اكنون اوراق را ورق ميزنيم تا شخصيت حضرت ابنالرضا، جوادالائمه عليهالسلام را بشناسيم. 15 شهريور 1341 ه ش، 6 ربيع الثاني 1382 ه ق تهران، قريهي رستم آباد شميران حسين عمادزاده
اين كتاب در هفت فصل تدوين و تنظيم شده است:
فصل اول: مولد و ميلاد، دوران صباوت و كودكي امام جواد عليهالسلام.
فصل دوم: امامت، نقابت و نصوص امام جواد عليهالسلام.
فصل سوم: معجزات و خوارق عادات امام جواد عليهالسلام.
فصل چهارم: علم امامت و مأخذ و منبع و ظاهر و باطن و حقايق علوم امام جواد عليهالسلام.
فصل پنجم: آثار و مآثر امام جواد عليهالسلام.
فصل ششم: سبب تقرب امام جواد عليهالسلام در نظر مأمون و مقدمهي شهادت آن حضرت.
فصل هفتم: همسران، فرزندان و مدفن و زيارت امام جواد عليهالسلام.
امام ابوجعفر، محمد بن علي بن موسي بن جعفر عليهمالسلام معروف به «ابنالرضا» و «جوادالائمه» شب جمعه يازدهم ماه رمضان - يا دهم ماه رجب - سال 195 هجري در مدينهي طيبه متولد و شب جمعه بيست و نهم ذي القعده سال 220 هجري در بغداد به شهادت رسيد. (1). مورخان، مدت عمر آن حضرت را بيست و پنج سال و دو ماه و يازده روز نوشتهاند، كه هفده سال آن، دوران امامتش بود كه عمر آن حضرت چون گل، كوتاه، و مآثرش بسيار بلند و والا است. برخي از مورخان، وفات آن حضرت را شب سهشنبه، هفتم ذي حجه نوشتهاند. از اين قول چنين استظهار ميشود كه آن حضرت در روز سهشنبه مسموم گرديد و شب جمعه در اثر آن سم به شهادت رسيد. آن روز، هفتم ذ?حجهي سال 220 بوده است. (2).
1) 19. ابنعياش تولد حضرتش را در دهم ماه رجب ذكر مينمايد؛ ولي مرحوم كليني و شيخين (مفيد و طوسي) قدس سرهم و ابنخشاب نوزدهم ماه رمضان ذكر مينمايند.
2) 20. محمد بن سنان گويد: توفي لخمس ليال خلون من ذي حجة، محمد بن سعد روز ششم را ذكر ميكند، ولي هر دو متفقند كه رحلت حضرتش روز سهشنبه اتفاق افتاده پس معلوم ميشود كه در اول ماه اختلاف بوده يعني اول ذي حجه سال 220 هجري قمري را محمد بن سعد روز پنجشنبه و محمد بن سعد روز جمعه گرفته است. ولي محمد مختار پاشا در كتاب «التوفيقات الالهامية في مقاربة التواريخ بالسنين لافريكيه و القبيطه» اول ماه ذي حجه سال 220 هجري را روز جمعه دانسته است. (ص 110، الطبعة الاولي سنة 1311) پس چنين استنباط ميشود كه شب جمعه 29 ذي القعده به حضرت زهر دادهاند و سه شنبه رحلت فرمودهاند. غ. ح. ع.
البته در مورد اين كه آن حضرت در شب جمعه درگذشته اختلافي ميان مورخان نيست، نهايت اينكه برخي از مورخان شب شهادت او را 29 ذي القعده و بعضي ديگر 27 ذي القعده دانستهاند كه ما بين اين دو روز، ايام مسموميت آن حضرت بوده است.
پدر بزرگوارش حضرت علي بن موسي الرضا عليهماالسلام و مادر گراميش «سبيكه نوبيه» (1)نام داشته كه به «خيزران» معروف است. اين بانوي بزرگ، از زنان قبيله نوبه (2)و از مجللترين خاندان ماريهي قبطيه، كنيز پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بوده است. مسعودي مينويسد: مادر امام جواد عليهالسلام «سبيكه» بوده؛ او افضل زنان عصر خويش بود، هنگامي كه اين فرزند از او متولد شد، حضرت رضا عليهالسلام فرمود: خداوند به من فرزندي را ارزاني داشت كه شبيه موسي بن عمران است كه درياها را ميشكافت و مانند عيسي بن مريم است كه مادرش مقدسه است، او طاهر و مطهر آفريده شده، و اين فرزند، عمر كوتاهي دارد و به سم جفا مسموم خواهد شد. آن گاه فرمود: هذا المولود الذي لم يولد مولود أعظم بركة منه. (3).
از اين اخبار روشن ميشود كه مادرش مظهر تقوا و فضيلت و داراي عظمت و جلال بوده است. البته ما دربارهي پدر بزرگوار امام جواد عليهالسلام - يعني امام هشتم علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحية و الثنا كتاب مستقلي نگاشتهايم كه ديگر مطالب آن را در اين جا تكرار نميكنيم؛ ولي در مورد مادر گرامي او علاوه بر آن كه آورديم، آمده است: نام آن بانو را «نوبيه»، «مريسيه»، «ام ولد»، «سبيكه»، «سكينه» و «دره» هم ضبط كردهاند. همچنان كه بيان نموديم، مادر امام جواد عليهالسلام از دودمان ماريهي قبطيه، مادر ابراهيم فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده است، ولي بعضي نام او را «خيزران» نيز نوشتهاند. (1). مادر گرامي امام جواد به نام «سبيكه» بوده كه امام رضا عليهالسلام او را «خيزران» خطاب ميفرمود، از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده كه دربارهي امام جواد عليهالسلام ميفرمايد: «بأبي ابن الخيرة الاماء النوبية الطيبة» پدرم به قربان پسر بهترين كنيزان باد كه از اهل نوبه و پاكيزه است. در روايتي آمده: امام كاظم عليهالسلام در راه مكه از وجود امام علي النقي عليهالسلام - كه از كنيز امام محمد تقي خواهد بود - خبر داد و فرمود: كنيز او، مادر علي چهارم خواهد بود، او از خاندان ماريهي قبطيه كنيز
1) 24. براي دست يابي به شرح حال و زندگاني امام جواد عليهالسلام به اين كتابها مراجعه شود: بحارالانوار ج 50، مرآت العقول، شرح اصول كافي: ج 1 ص 412، اصول كافي در باب النص علي الرضا عليهالسلام؛ و در باب النص علي الجواد عليهالسلام، اعلام الوري طبرسي: ص 200، عيون المعجزات: ص 108 چاپ نجف، اثبات الوصية مسعودي: ص 182، وفات الامام الجواد عليهالسلام علامهي مقرم، اعيان الشيعة سيد محسن امين عاملي ج 4 ص 624، كفاية الاثر خزاز قمي: ص 306 و 316، كشف الغمة: ص 285، دلائل الامامه طبري: ص 201، مدينة المعاجز ص 516 و....
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله است و سلام مرا به او برسان. در روايت ديگري رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد: بأبي ابن خيرة الاماء الطيبة الفم، المنتجبة (1)الرحم و قدست ام ولدته، خلقت طاهرة مطهرة. (2).
در كيفيت تولد پيشواي نهم، امام جواد عليهالسلام، ابن شهر آشوب مورخ و محدث معتبر چنين مينويسد: حكيمه خاتون، دختر امام موسي كاظم عليهالسلام ميگويد: روزي برادرم امام رضا عليهالسلام مرا احضار كرد و فرمود: اي حكيمه! امشب، فرزندي از خيزران متولد ميشود، بايد در حين ولادت حاضر باشي. من در خدمت آن حضرت ماندم، چون شب شد و درد مخاض و زايمان بر خيزران مستولي گرديد، من و قابله به همراه خيزران در اتاقي بوديم، برادرم چراغي نزد ما افروخت و در را به روي ما بست و بيرون رفت، چون او را درد زائيدن گرفت بالاي تشت نشانديم، چراغ خاموش شد از تاريكي ناراحت و غمگين شديم، ناگهان ديديم فرزندي از خيزران متولد شد در حالي كه اتاق روشن گرديد و نوري از چهرهي او تابش نمود و در ميان تشت قرار گرفت و مثل اين كه پردهي نازكي اطراف او را احاطه كرده بود. اين پرده شبكهاي از نور بود و از جمال زيبايش نور پرتو افكن و ساطع گرديد، به طوري كه تمام آن حجره منور شد و ديگر از غم تاريكي بيرون آمده از چراغ بينياز بوديم. من، آن وجود نوراني را گرفته و بر دامن خود گذاشتم و در جامههاي مطهر پيچيده بودم كه امام رضا عليهالسلام وارد حجره شد و او را از من گرفت. آن حضرت به سنت رسول الله صلي الله عليه و آله در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه خواند و در
گهوارهي عزت و كرامت گذاشت و به من فرمود: از كنار گهوارهي او دور مشو! من از او دور نميشدم تا آن كه روز سوم ولادتش ديدم چشمهاي خود را گشود و به اطراف نگريست و با كمال فصاحت مانند كودكان راشد و بالغ گفت: «اشهد أن لا اله الا الله و أشهد ان محمدا رسول الله» من سخت در حيرت فرو رفتم و آن چه ديده و شنيده بودم خدمت برادرم عرض كردم. برادرم با لبخندي فرمود: اكنون عجائب و شگفتيهاي بيشتري از او خواهي ديد. مجلسي رحمه الله مينويسد: در اين اثنا، شعاع انوار الهي از آسمان ولايت ساطع شد و تمامي خانهي امام عليهالسلام را فرا گرفت. ابوجعفر، امام جواد عليهالسلام در وسط تشت قرار گرفت و پردهي نور او را احاطه نمود بود كه منادي از عالم غيب چنين ندا كرد: يا فلان بن فلان!؟ أثبت أنت صفوتي من خلقي و موضع سري و عيبة علمي و أميني علي وحيي و خليفتي في أرضي، لك و لمن تولاك أوجبت رحمتي و منحت جناني و أحللت جواري. و عزتي و جلالي! لاصلين من عاداك أشد عذابي و ان وسعت عليهم من سعة رزقي. (1). - قريب بدين مضمون - اي امام پسر امام! تو در مأموريت خويش ثابت قدم و پايدار باش! تو را برگزيدهام تا محل اسرار و ظرف علم من باشي، تو امين بر وحي و خليفه من در روي زمين هستي. ما براي تو و براي دوستداران تو رحمت خود را واجب نموده و بهشتهاي خويش را به آنها خواهم بخشيد و در جوارم وارد
1) 27. اصول كافي: ج 1 ص 385.
ميسازم. به عزت و جلالم سوگند! به دشمنان تو سخت عذاب خواهم نمود، اگر چه در دنيا به آنها روزي فراوان دهم. در اين حال مولود، دست بر سر نهاد و گفت: (اشهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم) (1). عوفي شاعر معروف اين حقيقت را در منظومهي خود چنين بيان و تشريح نموده است: هو الذي اذا ولدته امه عاجلها منه حسيبا ما ابتدر حتي تفز عن النساء من حولها و قلن هذا هو مر مبتكر والد الطيب قد جلله عنهن مولاه يثوب فاستتر در كتاب «عيون المعجزات» مينويسد: كليم بن عمران گفت: پس از آن كه مدتي از ازدواج امام رضا عليهالسلام گذشته بود، خدمت حضرتش عرض كردم: دعا فرما خداوند پسري به تو عنايت فرمايد. [امام رضا عليهالسلام فرمود: براي من يك فرزندي نصيب خواهد شد كه او از من ارث خواهد برد، و در آن شب كه امام جواد عليهالسلام متولد شد، امام رضا عليهالسلام به اصحابش فرمود:] في تلك الليلة قد ولد لي شبيه موسي بن عمران - عليهالسلام - فالق البحار، و شبيه عيسي ابن مريم قدست أم ولدته لقد خلقت طاهرة مطهرة. ثم قال الرضا عليهالسلام: يقتل غصبا فيبكي له و عليه أهل السماء و يغضب الله تعالي علي عدوه و ظالمه فلا يلبث الا يسيرا حتي يعجل الي عذابه الأليم و عقابه الشديد. (2).
خداوند به من فرزندي عنايت فرمود كه مانند موسي بن عمران درياها را ميشكافد و مانند عيسي بن مريم است و مادرش كه او را به دنيا آورده پاك است و طاهر و مطهره آفريده شده. سپس حضرت رضا عليهالسلام فرمود: اين فرزند مرا به جور و ستم خواهند كشت و اهل آسمان بر او گريه ميكنند و خداوند بر دشمن ستمكار او غضب خواهد كرد و جز مدت كوتاهي پس از او نميماند كه به عذاب دردناك و كيفر شديدش گرفتار ميشود. فرزند من از زندگاني دنيا بهره نخواهد برد، در جواني او را خواهند كشت و كشندهي او به زودي به عذاب دردناك الهي مبتلا ميشود. در شبي كه امام جواد عليهالسلام متولد شد آن حضرت با فرزندش كه در گهواره بود تا صبح به سخن پرداخت. امام رضا عليهالسلام كنار گهواره با او در اسرار امامت، ودايع نبوت و ولايت سخن ميگفت و اسرار الهي را به گوش او ميرسانيد. (1). اين نكته را نديدهام كسي متذكر شود؛ ولي چون اين حديث را خواندم اعجاز به نظرم رسيد، زيرا به شرحي كه نوشتيم در كتاب «تاريخ بيهقي» مينويسد: «هنگامي كه امام رضا عليهالسلام در خراسان بود، امام محمد تقي عليهالسلام از راه دريا به خراسان آمد.» ولي تعجب ميكند كه چگونه دريا را طي كرده و آن روز آن دريا كشتي راني نداشته است. آري، اين همان قدرت امامت است كه از مدينه از راه دريا كه آن روز بوده امام عبور فرموده و به خراسان و مرو رسيده است. البته از نظر ما، اين طي الارض، سير در دريا و خشك نمودن آب كه امام عليهالسلام مانند حضرت موسي بن عمران عليهالسلام با عصا دريا را خشك كرده و عبور كند، براي ما
1) 30. بحارالانوار: ج 50 ص 15.
مهم نيست، زيرا حديث «علماء امتي أفضل من أنبياء بني اسرائيل» حديث مشهور نبوي است و جايي كه علماي اماميه برتر از انبياي بني اسرائيل باشند امام معصوم به طريق اولي افضل از حضرت موسي عليهالسلام بوده كه به امر او دريا خشك ميشده و حضرتش عبور ميكرده است. ترديدي نيست كه ائمهي اطهار همچنان كه در ارواح، مقدس هستند در اجساد نيز طيب و طاهر و پاك و مهذب ميباشند. چنان كه در زيارت آنها از زبان معصوم گفته شده: «السلام علي روحك الطيب و جسدك الطاهر» به حكم عقل و خرد و طبق اصول روانشناسي و علم النفس و علم الاجتماع، تناسب روح و جسم از شرايط اوليهي خلقت است كه ارواح آن بزرگواران در اجسام طاهره تصرف و سلطه مييابند و ارواح كثيفه در ابدان جيفه جا ميگيرند و به همين جهت است كه در زيارت ائمهي بقيع ميفرمايد: «ينسخكم من أصلاب كل مطهر و ينقلكم من أرحام المطهرات، لم تدنسكم الجاهلية الجهلاء و لم تشرك فيكم فتن الأهواء طبتم و طاب منبتكم» ارواح طيبه در ارحام مطهره كه آلوده به شرك و هوي پرستي نشدهاند نشو و ارتقا يافته و ارواح خبيثه در ارحام آلوده رشد و نمو كردهاند. طبق سنت ربوبي پيوسته ارواح مقدس از اصلاب آباء مهذب به ارحام طيبهي پاك منتقل گرديده و از كليهي شوائب و آلودگيها منزه و مهذب بودهاند. از اين رو، دربارهي رسول گرامي صلي الله عليه و آله تا به آدم ابوالبشر برسد، تصريح و تأييد و تحكيم شده كه روح پاك و مقدس عقل كل در اصلاب آباء موحدين نقل و انتقال يافته تا به صلب عبدالله رسيده و از آن جا به رحم آمنه بنت وهب عليهاالسلام انتقال يافته و در سلسله آباء و امهات او همه موحد و داراي عقايد پاك و ايمان خالص به خداي عالم بودهاند.
بيان امام رضا و امام كاظم عليهماالسلام نيز به همين حقيقت تجلي دارد كه نطفهي امام جواد عليهالسلام در رحم پاك كنيز «نوبيه» كه در فطرت موحد و خداپرست و بيآلايش بوده، انتقال يافته، تربيت شده و نشو و ارتقا پيدا كرده تا در اين عالم به ظهور رسيده و در دامان تربيت معصوم به كمال خود نايل گرديده است. استعداد لايق طاهر و طيب موجب قابليت و قبول كليهي شرايط امامت گرديده و آن چه لازمهي رهبري و راهنمايي مكتب تربيتي بشري بوده از مكتب ولايت مطلقهي الهيه - كه پدر از پدر تا به رسول خدا صلي الله عليه و آله برسد - گرفته و خود، حجت خدا بر خلق گرديده است.
نام مبارك محمد از نامهاي مقدسي است كه لطايف و دقايقي را كه متضمن است. ما براي بيان اين لطيفه ناگزير از يك مقدمه كوچكي هستيم تا اين لطيفه را تشريح نمايد. در عالم ايجاد و وجود، موجودات به اسماء شناخته ميشوند و نام و اسم، دليل بر مسمي ميباشند، چنانچه اولين تعليمي كه قدرت خالقه جل شأنه به آدم عليهالسلام آموخت بيان اسما بود كه: (و علم آدم الأسماء كلها) (1)يعني: مسماها را بنام و اسامي به آدم ابوالبشر - اولين بشري كه آفريد - تعليم فرمود تا او به مفاهيم، مدلول و معاني برسد و درك كند. اگر اسامي نبود مسماها شناخته نميشدند. حرف، لفظ و كلمه دلالاتي بر معاني هستند و اين حقيقت را خداوند عالم از درون آدم عليهالسلام بيرون آورد كه به او اعضا، احشا و امعايي داد، آلات گوشت، غضروف، پوست، مو، هوا و حرارت آفريد تا با قبض و بسط و شهيق و زفير اين اعضا حركت كند و بر هم بخورد و توليد
1) 31. سوره بقره: 31.
اصوات و الحان نمايد و با گوش ارتباط يابد و اين اصوات و الحان در قالب الفاظ و حروف نمايندهي معاني مكنونه دروني بشري باشند. به عبارت ديگر: خداوند در انسان قواي حساسه و نيروي مدركه قرار داد تا حس كند، درك نمايد و بتواند مدركات و محسوسات خود را بگويد و ديگران را در احساسات و ادراكات خود شركت دهد و اين مفاهيم، جز از راه الفاظ و حروف ميسر نيست. بنابراين، تمام عالم وجود الفاظ و دلالات براي معاني و مفاهيم ميباشند. اين الفاظ، يا حروفي هستند مانند: اسامي حسن، حسين،محمد، تقي و غيره كه در وضع لغوي براي معاني وضع شدهاند، يا حروف تكويني هستند مانند اشجار و درختان كه هر يك نوعي ميوه ميدهد و خاصيتي ممتاز دارد، يا حروف تشريعي هستند، مانند احكام قرآن كه هر يك از آيات، دال بر مدلول و معاني خاص و داروي امراض روحاني ميباشد. با اين مقدمه، كه اشاره جمالي شد، حروف و الفاظ دال بر معاني هستند و در اين دلالت، انواع و اقسام حروف وضعي به كار رفته كه در حروف عربي - كه فارسي و تركي هم با آن مشترك است - بيش از چهارده نوع تركيب لفظي و حروفي داريم كه حروف تهجي و حروف ابجد و غيره از آن اقسامند و با هر يك از آن، يك رشته - بلكه رشتههايي - از حروف و اعداد مدون و منظم گرديده كه در علوم رياضي، فلكي و علوم غريبه به كار ميرود. اكنون بحث ما در كلمه «محمد» است، ميخواهيم بگوييم: كلمهي «احد» از اسامي مقدسهي عالم است كه ذات حق تعالي اين نام را بر خود گذاشته و با يك «م» اضافه به پيامبرش - كه تربيت يافتهي مكتب ربوبي است - نام نهاده و كلمهي «احمد» و «محمد» هر يك الفاظي هستند كه حاكي معاني دقيقهي رقيقه ميباشند. ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر اين يك ميم غرق است
كلمهي محمد - كه انتخاب شدهي الهي ميباشد براي اولين صادر و نخستين مخلوق است - به معني پسنديده شده، حامد و محمود به معني پسنديده است. «اكنون علماي حروف گويند: لفظ «م ح م د» «محمد» تركيب حروفي دارد كه بسان تركيب وجود انسان در رحم عالم، يا رحم مادر ساختمان يافته است يعني: در كلمه «محمد» حروفي در هم فرو رفته است به خط نسخ عربي اسم براي مسماي انسانيت است و چون طي درجات تكامل جنيني را نموده اين است نيز به صورت تكاملي در ميآيد به طوري كه در خط كوفي به صورتي مينويسند كه اين كلمهي درهم فرو رفته كم كم مستقيم و پايدار و مستوي ميگردد تا به كلمهي كوفي صحيح نوشته ميشود «محمد» است.» گفتهاند: هر كس را «محمد» نام نهند، نامش با جسمش و اسمش با جسدش مطابقت تام دارد. محمد كش قلم چون نامور ساخت ز ميمش حلقهي طوق كمر ساخت تواند شد ز سر جانش آگاه خرد با جملهي دانش حاش لله چو پا آراست از خلخال دالش سر دين پروران شد پايمالش چه نام است اين كه در ديوان هستي بر او نگرفته نامي پيش دستي زبانم چون ز وي حرفي سرايد دل و جانم ز لذت بر سر آيد چه نام اين است نام آور چه باشد مگر بر تو بود از هر چه باشد كلمهي «محمد» نخستين نام رسول الله و خاتم النبيين صلي الله عليه و آله است كه «الذي في السماء اسمه أحمد و في الأرض أبوالقاسم محمد صلي الله عليه و آله» و اين نام صادر اول، عقل كل و اشرف رسل و خاتم پيامبران ميباشد كه با نام «احد» قرين و مقرون است. احد، نام واجب الوجود واحمد، نام اولين ممكن الوجود است و ميم فاصلهي امكان و وجوب است. و محمد صلي الله عليه و آله كلمهي جامع صفات جمال، جلال و كمال احمد است كه مرآت
صفات ربوبي واجب الوجود است. نظامي گويد: تخته (نقطهي) اول كه الف نقش بست بر در محجوبهي احمد نشست حلقهي حاء را كالف اقليم دال طوق ز دال و كمر از ميم داد لاجرم او يافت از آن ميم و دال دايرهي دولت و خط كمال «كنت نبيا» چو علم پيش برد ختم نبوت به محمد سپرد مه كه نگين دان زبر جد شده است خاتم او مهر محمد شده است گوش جهان حلقه كش ميم اوست خود دو جهان حلقهي تسليم اوست خواجه مساح و مسيحيش غلام اينت بشر آنت مبشر بنام امي و گويا به زبان فصيح از الف آدم و ميم مسيح هم چو الف راست به عهد وفا اول و آخر شده بر انبيا چشمهي خورشيد كه محتاج اوست نيم هلال از شب معراج اوست بنابراين، كلمه «محمد» نخستين اسم دال بر معاني جامع كمال و فضيلت است كه خاص پيامبر خاتم النبيين صلي الله عليه و آله شد و قبل از او، كسي را به محمد صلي الله عليه و آله نناميده بودند و اين نام مانند اركان اربعه در سازمان ولايت مطلقهي الهيه است كه براي اهل بيت خود، انتخاب فرمود، همچون نام علي كه بر اركان اربعه سازمان ولايت عترت، وضع شده است. محمد، رسول الله صلي الله عليه و آله؛ محمد، باقر العلوم عليهالسلام؛ محمد، تقي الجواد عليهالسلام؛ محمد، ابوالقاسم صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه. علي، اميرالمؤمنين عليهالسلام؛ علي، امام زين العابدين السجاد عليهالسلام؛
علي، امام رضا عليهالسلام؛ علي، امام هادي عليهالسلام. بنابراين، چهار محمد و چهار علي و حسن، حسين، جعفر، موسي و حسن عسكري عليهمالسلام كه در محور ذات مقدس فاطمهي زهرا عليهاالسلام دور ميزنند؛ چهارده معصومي هستند كه الفاظ و اسامي آنها دال بر معاني عاليه و لطايف و دقايق رقيقه مينمايند. محمد صلي الله عليه و آله پسنديده آسمانها و زمين و علي عليهالسلام هر كجا باشد علي و عالي و با علو و برتر است، علي خواه در اول، يا دوم، يا سوم و چهارم، يا در صف اول، دوم، سوم و چهارم. علي هر كجا باشد علي است و دني هر كجا باشد دني است و محمد تقي عليهالسلام از اين نام مشتق است كه پسنديده و محبوب عالميان است. اللهم صل علي محمد بن علي بن موسي الرضا، علم التقي، و نور الهدي، و معدن الوفا، و فرع الازكياء، و خليفة الاوصياء، و أمينك علي وحيك اين، يادگار خاندان نبوت و ولايت، پرچمدار تقوا و زهد و پرهيزكاري و پارسايي بوده، و نور هدايت معدن وفا و وارث خلافت است.
امام محمد تقي عليهالسلام به جواد ملقب و به اباجعفر الثاني مكني بود. امام محمد باقر عليهالسلام ابوجعفر الاول و امام محمد تقي عليهماالسلام اباجعفر الثاني بود. تقي، قانع، مرتضي، منتجب و عالم نيز از القاب آن حضرت است. پنج لقب مخصوص امام محمد تقي است كه «تقي» مشهورترين آنهاست و مأخوذ از تقوا و پرهيزكاري است كه بهشت را خداوند عالم، محل مخصوص پرهيزكاران قرار داده آن جا كه فرمود: (الجنة للمتقين) (1).
1) 32. سوره شعرا: 90.
و هر كس بدين صفت متصف باشد -كه بهترين صفت و عاليترين وسيلهي قرب الهي است كه فرمود: اقربكم اتقاكم و (اكرمكم اتقاكم) (1)- بهترين صفت انساني را در جهان آفرينش داراست. و در آيهي ديگر فرمود: (تلك الجنة التي نورت من عبادنا من كان تقيا). (2). لقب ديگر حضرتش جواد، كه از جود و بخشش است و در اسماء الحسني در معناي كلمه «جواد» لطايف دقيقي است. و مرتضي، به معني انتخاب شده از ميان خلق است. و قانع، بهترين صفت انسان در معيشت و زندگي است كه ملازمت با عزت دارد و چون امام جواد عليهالسلام خود به كم ميساخت و هر چه داشت به خلق ميبخشيد او را قانع و جواد ميگفتند.
همان گونه كه بيان شد كنيهي امام جواد عليهالسلام ابوجعفر ثاني بود و از القابش جواد، قانع و مرتضي است. نقش انگشتر آن حضرت: «نعم القادر الله» بود. و دربانش، عمر بن فرات و بنا به نقل مناقب ابن شهر آشوب، عثمان بن سعيد سمان بوده است. شاعر مخصوص آن حضرت: حماد و داود بن قاسم جعفري است. فرزندان امام جواد عليهالسلام: امام علي هادي عليهالسلام، و موسي پسران، و فاطمه و امامه، دختران آن حضرت بودند. (3). ابن شهر آشوب، اولاد پسر امام جواد عليهالسلام را امام علي هادي عليهالسلام و موسي، و دختران آن حضرت را حكيمه، خديجه و امكلثوم نوشته است.
امام جواد عليهالسلام از دختر مأمون اولادي نياورد و او زن جنايتكاري بود، چه بهتر كه مقطوع النسل از دنيا رفت. مادر امام علي النقي عليهالسلام به نام «مريسيه»، يا «سبيكه» يا «سكينه» يا «خيزران» بوده، كه ايشان را «دره» و «ريحانه» نيز گفتهاند. از مفاد اخبار چنين مفهوم ميشود كه امام جواد عليهالسلام زني به نام «مريسيه» يا «سبيكهي نوبيه» داشته و زني به نام «خيزران قبطيه» كه از خاندان ماريه قبطيه بوده است و كنيهي مادر امام علي نقي عليهالسلام ام الحسن بوده است. در «مصباح المتهجد» در دعاي شيخ كبير ابيالقاسم، تولد امام جواد عليهالسلام را چنين نقل ميكند كه: «اللهم اني أسألك بالمولودين في رجب محمد بن علي الثاني و ابنه علي بن محمد المنتجب...» (1). ابنعياش تولد آن حضرت را در دهم رجب نقل نموده مينويسد: انه كان يوم العاشر من رجب مولد أبيجعفر الثاني عليهالسلام و وفات آن حضرت را روز شنبه - آخر - يا پنجم و ششم - ذي الحجه نوشته است. و در روايتي آمده: وفات آن حضرت در روز سهشنبه، هفتم ذي الحجه سال 220 هجري رخ داد. (2). همهي مورخان به اتفاق، محل دفن آن حضرت را مقابر قريش، پشت سر حضرت موسي بن جعفر امام كاظم عليهالسلام نوشتهاند و در اين كه عمر شريف آن حضرت نيز بيست و پنج سال بوده، حرفي نيست. كليني عمر شريف امام جواد عليهالسلام را بيست و پنج سال و دو ماه و هيجده روز ضبط كرده و برخي ديگر عمر شريفش را بيست و پنج سال و سه ماه و بيست و دو
روز ضبط نمودهاند و ابنخشاب نيز بيست و پنج سال و سه ماه و دوازده روز نوشته، ولي شيخ رحمه الله قول اولي را معتبر دانسته است. بنابراين، امام جواد عليهالسلام با پدرش هشت سال - و يا هفت سال و چهار ماه و دو روز - و پس از پدر بزرگوارش هجده سال و بيست روز كم زيسته و مدت امامت آن حضرت همان هجده سال منهاي بيست روز بوده و ترديدي نيست كه آن حضرت در زمان معتصم، خليفهي عباسي مسموم شده و به شهادت رسيد.
«كان عليهالسلام أبيض اللون، معتدلا في بياضه - و قيل، بياضه أقرب الي السمرة - معتدل القامة» امام جواد عليهالسلام سفيد رنگ - كه در سفيدي معتدل بين گندم گوني و سفيدي بود - و داراي قامتي معتدل بوده. چهرهاش از جهت غيرت و حميت شبيه موسي بن عمران عليهالسلام و از جهت ورع و پارسايي شبيه به عيسي بن مريم بود. آن حضرت، محجوب، عفيف، باحيا، موقر، بردبار و حليم بود. همان طور كه گفته شد امام، برگزيدهي الهي است و از نظر عقلي نيز بايستي از جهت جسم و جان، صورت و سيرت برتر، عاليتر، بهتر و برتر از ساير خلق باشد و ما نسبت به همهي پيامبران و اوليا و اوصيا اين حقيقت را از روي آثار و مآثر آنها دريافتهايم كه در ملاحت و جذابيت، حسن صورت و قد و قامت داراي نظام احسن وجود بوده، و هيچ گونه نقصي در وجود آنها رخ نداده است. اگر چه اشكالي ندارد كه خداوند ارواح طيبه را به عللي در وجود ناقص قرار دهد، ولي قدرت و سنت ربوبي بر اين بوده، كه نفوس قدسيه را در اجساد و ابدان كاملهي حسنه جا دهد كه تناسب روح و جسم آنها محفوظ بماند و به همين جهت، همهي پيامبران، خوشگل، خوش سيما، زيبا و رسا و فريبنده و جذاب خلق شدهاند و
ارواح آنها نيز عالي و راقي بوده و بر همهي خلق تفوق و تقدم داشتهاند.
امام جواد عليهالسلام داراي چهرهاي گندم گون متمايل به سفيد و تركيبي در نهايت نزاكت و لطافت بوده، ابروهاي قوسي شكل پيوسته و باريك - آن طور كه امروز هم ميپسندند - صورتي چون گل محمدي با طراوت، جالب و جاذب داشت. گونههاي سرخ و سفيد به هم آميخته كه ميتوان گفت: كاملا شبيه جد بزرگوارش محمد مصطفي صلي الله عليه و آله بوده است. چشمهاي سياه، دندانهاي ريز و سفيد چون در خوشاب، بيني كشيده و باريك كه «ن و القلم» مسوده آن است و دستهاي رسا و انگشتان بلند و كشيدهاي كه حاكي از ذكاوت و زيركي است داشتند. ميان كتفين او گشاده، كمرش باريك بود و سينهي فراخ و شكم هموار و صاف داشت، خطي از موهاي رعنا از ميان پستانهاي او تا نزديك ناف او بود. محاسن سياه و به هم پيچيدهاي داشت. گردن بلند و قامت متوسط مايل به بلندي و بندها و پيوندهاي او قوي و در يكي از كتفين آن حضرت، مهر امامت هويدا بود. از نظر اخلاق نيز چون صورتش زيبا و سيرتي پسنديده داشت، با وجود صغر سن در همه حال در كمال متانت، تمكين و آرام دل و خضوع بود. هرگز قهقهه از او نديدند و هيچ گاه از او تندي و خشونت با خدمه و غلامان نشنيدند. با آن كه اكثر شاهزادگان و اميرزادگان در جواني طغيان و غرور و كبر و نخوت ميورزند؛ ولي امامان ما از اين صفات زشت و ناپسند به كلي مبرا بودند. آنها فريب جاه، مقام و مال و منصب را نميخوردند، تا با احساس بينيازي از مال و جاه طغيان كنند كه: (كلا ان الانسان ليطغي - أن رآه استغني). (1).
1) 38. سوره علق: 7.
و همين دليل بارزي بر تربيت آسماني اين ائمهي معصومين عليهمالسلام است كه در جواني و صغر سن از هواجس نفساني، تمايلات، شهوات، خشم و خودپسندي به كلي دور بودند. آنان در عين حال كه با جمع كودكان بودند از جهت فكر با آنها امتياز داشتند. وقتي مأمون به فكر خود، او را براي بازي كودكانه دعوت كرد و اسباببازي پيش روي او ريختند، با كمال متانت و سطوت فرمود: «ما للعب خلقنا، بل خلقنا للجيد لأمر عظيم» ما را براي بازيگيري نيافريدهاند، بلكه ما براي يك امر مهم كه علت غايي آفرينش است، آفريده شدهايم. مأمون سخت از اين سخن تكان خورد!! چنانچه از اخبار مستفاد ميشود امام جواد عليهالسلام از نظر عمر كوچكترين ائمه بوده، ولي از نظر امامت كوچك و بزرگ، پير و جوان مفهومي ندارد، چرا كه حضرت مسيح عليهالسلام در كودكي گفت: (اني عبد الله آتاني الكتاب). (1). و حضرت موسي عليهالسلام به هنگام تولد در رتبهي نبوت بود. وقتي مأمون عباسي با امام جواد عليهالسلام در دوران كودكيش برخورد او را زيرك، زكي، با كياست و داراي نبوغ شناخت. در حالي كه هنوز بالغ نشده بود، داراي مقام علم و حكمت، ادب و فضيلت و كمال عقل بود، مأمون نتوانست هيچ كسي را با او مساوي و برابر بداند، حتي مشايخ اهل زمان، ريزهخوار خوان علم و دانش او بودند. به همين دليل، مأمون در نه سالگي آن حضرت را اكرام و احترام وافري مينمود تا جايي كه دختر جنايتكار خود را - قبل از مبادرت به جنايت - روي اظهار علاقهاي كه به آن حضرت مينمود به همسري او در آورد.
1) 39. سوره مريم: 31.
او به دختر خود توصيه و تأكيد در اطاعت امر و احترام آن حضرت نمود و حتي روزي كه دخترش از زن گرفتن امام به پدرش شكايت كرد، خليفهي عباسي از دختر خواست كه در اين زمينه دخالت نكند و او را امر به حلم و بردباري و اطاعت و احترام شوهرش نمود.
برگزيدان حق در مكتب ربوبي همان طور كه در سيرت به هم شبيه هستند در صورت نيز شباهت دارند. امام رضا عليهالسلام قبل از تولد فرزندش امام جواد عليهالسلام فرمود: دعا كردم و از خدا خواستم كه فرزندي به من عنايت فرمايد كه در مراحل كمال توحيد يگانهي عصر باشد. و چون امام جواد عليهالسلام متولد شد، امام رضا عليهالسلام به اصحاب خود فرمود: خداوند به من فرزندي عنايت فرموده كه شبيه به موسي بن عمران عليهالسلام است، يعني او شكافندهي درياهاست و شبيه عيسي بن مريم عليهالسلام در قدس، تقوا، زهد و پرهيزكاري است و در طهارت مادرش مانند مريم پاك و پاكيزه و طاهر و مطهر بود. حضرت اضافه فرمود: «يقتل غضبا، فيبكي له و عليه أهل السماء و يغضب الله تعالي علي عدوه و ظالمه و لا يلبث الا يسيرا حتي يعجل الله به الي عذابه الأليم و عقابه الشديد» (1). او را از روي كينه ميكشند پس اهل آسمان بر او ميگريند، دشمن و ستم كنندهي بر او مورد غضب خداي متعال قرار ميگيرد كه جز در مدت كوتاهي نميماند و به عذاب دردناك و كيفري سخت مبتلا
1) 40. بحارالانوار ج 50 ص 15.
ميشود. و همان طور كه امام هشتم عليهالسلام فرموده بود، امالفضل، دختر مأمون كه اين امام جوان را مسموم كرد، خودش به مرضي مبتلا شد كه علاج نداشت و ميسوخت تا به آتش جهنم ملحق گرديد. همچنين امام جواد عليهالسلام شباهتي به جد بزرگوارش حضرت ابيعبدالله الحسين و جد امجدش رسول خدا صلي الله عليه و آله داشت كه در حق او گفتهاند: يابن الذي بلسانه و بيانه هدي الأنام و نزل التنزيل عن فضله نطق الكتاب و بشرت لقدومه التوراة و الانجيل لولا انقطاع الوحي بعد محمد قلنا محمد من أبيه بديل هو مثله في الفضل الا أنه لم يأته برسالة جبرئيل
در مورد نقش انگشتر امام جواد عليهالسلام پيش از اين اشارهاي كرديم، شيخ مفيد رحمهالله و خاتون آبادي مينويسند: نقش انگشتر آن حضرت «نعم القادر الله» بود. گفته شده: در اسلام، انگشتر به دست كردن سنت است و اين از مزاياي اسلام بوده، گر چه ساير ملل هم به علل و وجوهي حلقههاي فلزي و سنگي در دست ميكردند، يا روي سنگ و فلز كلماتي حك مينمودند، يا اعداد و حروفي را به صورت طلسم حكاكي مينمودند - چنانچه در سيرهي هندوها معمول بود - در دست ميكردند. نصاري - چنانچه امروز هم معمول است - فلز قيمتي به صورت حلقه را در دست چپ ميكردند. هنگامي كه معاويه، در روم شرقي - يعني شامات - به حكومت رسيد از آنها تقليد كرد و حلقه و انگشتر را به دست چپ نمود و دربارهي حكمين نيز هنگامي كه اشعري از عمرو عاص فريب خورد عمرو عاص انگشتر را كه به سنت اسلام در دست راست بود بيرون آورد و علي اميرمؤمنان عليهالسلام را از
خلافت خلع كرد و به دست چپ نمود، او در اين عمل، دو جنايت بزرگ معنوي مرتكب شد: يكي سنتي را بدعت كرد كه پيامبر صلي الله عليه و آله انگشتر را به دست راست ميكرد و در دست چپ انگشتر نميكردند. علتش هم اين بود كه چون در اسلام طهارت مخرج به دست چپ انجام ميگيرد، نبايد به دست چپ انگشتر كرد كه مبادا پليد گردد. و جنايت بزرگتر عمرو عاص اين بود كه مجراي حكومت اسلامي را از حق منحرف و در مسير باطل قرار داد و ميليونها نفر از مردم جهان را از راه حق و حقيقت منحرف ساخت، و به جاي مردي پرهيزكار و «عالم بما كان و ما يكون» و پيشوايي بينظير يك مرد جنايتكار، جاهطلب، منحرف، بيگانه پرست، خودسر و خودخواهي را به خلافت نصب كرد، تا خود شريك حكومت او باشد. از آن روز بين سياستمداران دنيا طلب و مردم ظاهر بين بيخبر از حقيقت، رسم شد كه انگشتر را به دست چپ كنند، و از نصاري و مسيحيت تقليد جاهلانه نمودند. براي آن كه اين روش نامطلوب، اخلاقا و از نظر روانشناسي با مسائل اجتماعي برخورد سويي نكند در طول دو قرن، ائمهي دين و اهل بيت معصومين عليهمالسلام به شيعيان و پيروانشان دستور مؤكدي صادر نمودند كه از شرايط مؤمنين اين است كه انگشتر را در دست راست كنند و در نقش نگين آن، كلماتي حق از قرآن و آيات الهي و نامهاي مقدس رباني نقش كنند. به خصوص كه در روي عقيق و در باشد بهتر است. البته ساير سنگها و جواهرات نيز تجويز شده به شرط آن كه روي حلقهي نقره باشد. طلا، مس و برنز مفاسدي در دست ايجاد ميكنند كه مخصوصا انگشتر طلا بر مرد حرام شده و در زن اشكالي ندارد. شيعيان و مؤمنان علاقهمند به سنت رسول الله صلي الله عليه و آله مقيد هستند كه انگشتر
عقيق در حلقهي نقره حك شده به نام چهارده معصوم عليهمالسلام يا آيات قرآن به دست كنند كه اخباري بر زياد شدن حسنات براي ثواب نماز دربارهي آن وارد شده است.
بشر، عريان به دنيا آمده و از دنيا هم جز با كفني سر تا پا پوشيده نخواهد رفت. در دنيا نيز در مقام راز و نياز به دربار بينياز، لباس يك رنگ پوشيده و متحد الشكل و متفق القول جز خدا خدا سخني ندارند. چنانچه در اين سنوات اخير يك ميليون نفر در مكه بدين لباس در ميآيند، چون بشر از يك مادر و يك پدر است و از قدرت خلاقهي الهي به قبايل و عشاير، طوايف، گروهها، انواع و اقسام مختلف تقسيم شدهاند، ما به الامتياز فطري و طبيعي آنها صورت و رنگهاست و ما به الامتياز اختصاصي لباس و تعينات ظاهري است. خداوند ميفرمايد: (و من آياته أن خلقكم من تراب ثم اذا أنتم بشر تنتشرون - و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة ان في ذلك لآيات لقوم يتفكرون - و من آياته خلق السماوات و الأرض و اختلاف ألسنتكم و ألوانكم ان في ذلك لآيات للعالمين). (1). قرآن در بيان آيات و نشانههاي قدرت خلاقهي عالم، همين حقيقت را مورد توجه خردمندان قرار داده كه آنها با رشد عقلي خود فكر كنند كه چگونه از يك پدر و يك مادر كه براي آرامش پدر از جنس خود او آفريده شده به جاذبهي مودت و محبت و رأفت و رحمت ارتباط افراد را با هم محكم، پيوسته و استوار ساخته و رنگها و زبانهاي آنها را مختلف قرار داده، با لهجهها و اصوات و الحان مختلف -
1) 41. سورهي روم: 25 - 22.
كه هر يك مميز قومي از قوم ديگر است - به خوبي تشخيص داده شود و اين آيات، براي دانشمندان علم الاجتماع است كه فكر كنند و به قدرت خلاقه عالم توجه نمايند. لباس هم تابع همان السنه و الوان - نژادها، چهرهها، قيافهها، حتي سليقهها، فكرها - است. البسه و امكنه هم در هر قوم به صورت خاصي در ميآيد، تا هر قومي از قوم ديگري و هر قبيلهاي از قبيلهاي ديگر مشخص و مميز گشته و از هم جدا شوند. عرب را به لباس مخصوص عربي، عجم را به لباس عجمي، كرد، هندي، افغاني، ژاپني، چيني هر يك را به لباس اختصاصي خود ميتوان شناخت. ولي همين بشر در آغاز و انجام - يعني هنگام آمدن و رفتن - عريان آمده و با يك كفن ميرود و در مناسك حج هم در ساحت اقدس كبريايي حق بايد با ساتري ساده و بيتكلف باشد. چنانچه در عرفات در اين سنوات اخير يك ميليون نفر با يك لباس متحد الشكل «لبيك لبيك» ميگويند و اين تعين را كه از لباس براي افراد تهيه شده برطرف نموده، تشخيص و تمييز لباس صوري از بين ميرود همه يك رنگ ميشوند. بنابراين، لباس از جمله تعينات اوليهي بشري است كه در پيشگاه حق برطرف ميگردد و آن جا بايد بيتعين رفت. كلاه، كفش، لباس و روپوش لباس مانند عبا، شنل و غيره همه تعين ظاهري است كه به حضرت موسي عليهالسلام خطاب شد: (فاخلع نعليك) (1). كه گفتهاند: مراد تعين و تعلق است، خواه به ماديات از جهت لباس و كفش، خواه به تمايلات از قبيل حب زن و فرزند. در هر حال، در حضور ساحت كبريايي بايد هيچ گونه تعلق، تمايل و تعين
1) 42. سوره طه، 12.
وجود نداشته باشد، بايد با خلوص عقيدت، ايمان پاك و عمل صالح رفت، آن جا لباس، تعين و ارزش ندارد. و اين معني را ائمهي اطهار عليهمالسلام به ما درس دادند كه اين تعينات را بايد در صورت لزوم تعين به كار برد، ولي در باطن و براي پارسايي و تقوا فقط و فقط بايد به خدا متكي بود و از همه گسست و به او پيوست. به همين جهت، اين لباس كه در ظاهر براي معرفي و تشخص و تميز است به مقتضاي زمان و مكان تغيير شكل داده ميشد و از جهت كيفيت و كميت اختلاف داشت. يك روز همهي مردم سادهي عربستان كه به يك پيراهن اكتفا ميكردند، رسول خدا صلي الله عليه و آله و علي مرتضي عليهالسلام به دو جامهي كهنهي وصله زده قناعت داشتند تا مانند پايينترين افراد طبقهي مردم باشند. ولي يك روز كه تعين و تجمل رومي و كوكبهي سلطنت روميان به امويان رسيد و قصور و كاخها و دربار و تعينات و تجملات به وجود آمد، بايد لباس متناسب با آن داشت كه انسان در نظر بيخردان به لباس شناخته ميشود. در عصر بنيعباس كه خلفاي عصر با جبههاي خز و لباسهاي زربفت و جواهر نشان بيرون ميآمدند و صندوق بيت المال مسلمين مملو از در آمد بود، امام محمد باقر عليهالسلام و امام جعفرصادق عليهالسلام هم در مجالس رسمي جبهي خز، ترمه و لباسهاي قيمتي ميپوشيدند تا مردم به نظر حقارت ننگرند. در زمان امام جواد عليهالسلام، همين مقتضيات وجود داشت. به همين جهت، امام جواد عليهالسلام لباس قيمتي سفيد عالي به تن ميكرد، ولي به جهت زهد و ورعي كه داشت، لباس خشن سياه زير جامه و روي بدن ميپوشيد كه از سنت جدش خارج نباشد و ميفرمود: «هذا لله و هذا لكم» (1).
1) 43. بحارالانوار: ج 50 ص 253.
براي كساني كه عقلشان در چشمشان قرار دارد اين لباس رو و ظاهر را پوشيدهام تا امام را در عصري كه قدرت مالي امپراطوري اسلام همه را اعيان و متمول نشان ميدهد خوار و خفيف ننگرند و براي آنها كه عقلشان در دلشان قرار دارد، لباس خشن زير را پوشيدهام تا بدانند علامت تقوا اين است كه انسان هميشه به ياد خدا افتد و خدا را در هر حال فراموش نكند.
امام جواد عليهالسلام در صورت، لباس و آراستگي بسيار موقر و مؤدب به آداب بود، متين راه ميرفت، لباس پاكيزه ميپوشيد. كليني رحمه الله از اين امام عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود: «انا معاشر آل محمد نلبس الخز و اليمنية» ما خاندان پيامبر، خز و لباسهاي قيمتي ميپوشيم. شيخ صدوق رحمهالله از علي بن مهزيار از همين امام عليهالسلام روايت كرده است كه علي بن مهزيار گويد: رأيت أبا جعفر الثاني عليهالسلام يصلي الفريضة و غيرها في جبة خز طاروني، و كساني جبة خز، و ذكر أنه لبسها علي بدنه و صلي فيها و أمرني بالصلاة فيها. (1). ديدم امام جواد عليهالسلام را كه نمازهاي واجب را با جامهي خز و ساير لباسهاي قيمتي ميخواند و به من جامهاي كه از خز بود پوشانيد و فرمود: كه من خود آن را پوشيده و در آن نماز خواندهام و دستور داد كه در آن نماز بخوانم. در اين كه امام جواد عليهالسلام با سابقهاي كه شاه ولايت در لباس داشت چگونه لباس
1) 44. اعيان الشيعة: ج 4، جزو 3 ص 219.
خز ميپوشيد؛ اين بحث روانشناسي است كه در فصلي بيان خواهيم كرد كه زمان امامت شاه ولايت اقتضاي آن لباس را داشت و زمان امام جواد عليهالسلام مقتضي اين لباس بوده است.
اسلام، دين عقل و خرد و كمال و فضيلت است و در عين حال، برخي از احكام شريعت منطبق بر عرفيات است و حتي در قضاوت طبق روش عرف حكومت و داوري ميكند. دربارهي لباس هم اسلام ميفرمايد: بهترين لباس، لباس عصر است كه همهي مردم در آن اتفاق نمودهاند و حتي دستور دارد كه از پوشيدن لباسي كه موجب سخريه و استهزا و موجب غيبت شود، خودداري نماييد. بنابراين، لباس، همان لباس عمومي اجتماعي عصر است و موضوع «من تشبه بقوم فهو منهم» هم همين حقيقت را تأييد ميكند، چرا كه لباس، معرف هويت ملي است و با لباس ميتوان قبايل و عشاير عالم را شناخت. ترديدي نيست كه لباس عمومي مسيحيت با لباس عمومي اسلاميت، با لباس عمومي كليميت و لباس عمومي هندو و سيك، يا چيني و ژاپني با هم فرق دارد، ولي چون دنياي امروز به قدري به هم نزديك شده و وسايط نقليه اتوموبيل، هواپيما روي كرهي زمين را - كه روزي از هم هيچ اطلاعي نداشتند - مانند اتاقهاي يك خانه به هم نزديك و مجاور ساخته از اين رو از جهت لباس، خوراك، مسكن و آداب هم به هم نزديك شده و تحت تأثير هم قرار گرفتهاند. و نميتوان به گونهاي قاطع گفت: كدام بهتر است، زيرا محيط و زمان و مكان و مقتضيات آب و خاك موجب تهيهي لباس محلي شده است. بدون ترديد مردم سواحل دريا با مردم كوهستان در لباس فرق دارند. مردم ريگستان عربستان سوزان با مردم اروپاي سرسبز و شهرهاي ابري كه سالي چند روز بيشتر آفتاب ندارند، نميتوانند در لباس يكسان باشند.
علاوه بر اين كه همين لباس هم در ادوار مختلف زندگي بسي فرق و امتياز دارد، دوران كودكي با عهد شباب و جواني، عصر ابوت و كمال انساني با دورهي پيري و سالخوردگي و شيخوخيت فرق بسياري دارد، در هر زي و لباس كه باشد باز در اين شدت و ضعف فراوان از جهت كميت و كيفيت فرق دارد. بنابراين، لباس تابع آداب و ادب محيط و شرايط زمان و مكان است. علاوه بر اين خصوصياتي كه گفتيم، لباس شرايط ديگري هم از نظر مقام و منزلت و منصب دارد، چنانچه امروزه لباس قضات دنيا با لباس اطباي جهان، يا لباس كارگران و مهندسين با لباس سياستمداران و روحانيون فرق دارد و هر طبقهاي لباس مخصوصي دارند كه خود را بدان فضيلت و شرايط معرفي مينمايند. حتي طبقات مختلف، اداريهاي كشوري و لشكري، يا پليس و نيروي انتظامي، مأمور راهنمايي و رانندگي، فرهنگي، مأمور بهداشتي و كارگر كارخانه هر يك لباس مخصوص دارند كه بدان ممتاز و مشخص ميگردند. از اين گذشته يك معني هم بر اينها حكومت دارد و آن بيرنگي است كه اسير رنگ تعلق و تعين نگردند. غلام همت آنم كه زير چرخ كبود زهر چه رنگ تعلق پذير آزاد است اين همه لباسها، نمونههاي تعين اين نشئه است و اسلام براي آن كه اصول ارتقا و تكامل مصون بماند، بشر را از همين رنگها بر بيرنگي هدايت نموده است، تا تعلقات مادي را كنار بگذارند و به معنويات بپردازند، چنانچه درس حج، بزرگترين سرمشق بيرنگي و آزادي از تعلق رنگهاست. همان گونه كه ديده ميشود در آن مراسم، صدها هزار نفر و بالغ بر يك ميليون و سي صد هزار نفر در همين سال 1381 هجري قمري شركت كرده و همهي لباسهايي را كه رنگ تعلق است، بيرون نموده و با سر و پاي برهنه با دو قطعه پارچه ندوختهي سفيد، متحد الشكل و متحد القول به يك نقطه غير قابل اشاره حسيه،
توجه دارند. امام متقيان اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميفرمود: «من بايد مانند ضعيفترين فرد از مسلمانان باشم تا مسئوليتي متوجه من نگردد» اين بيان به دو نظر بود: اول آنكه: محيط صدر اسلام از تعلقات ظاهري و تعينات ملبوس هنوز فارغ بوده و آرايش و آلايش نداشت، لباس همه ساده بود و آلايش صنفي، فني، علمي و غيره نبود. وقتي نمايندهي امپراطور روم به عربستان آمد تا خليفه را ملاقات كند، هر چه نگريست كاخ و قصر و درباري نديد. گفتند: خليفه در مسجد است. وقتي رفت همه را يكسان ديد. گفتند: در نخلستان است. به نخلستان رفت، ديد جز مردي كه خشتي زير سر نهاده و مانند غريبان در سايهي نخلي خوابيده، كسي نيست! گفتند: اين خليفه مسلمين است، كه در لباس مانند ساير مردم بوده و هيچ تعيني ندارد. حتي يك روز پيراهن بلندي پوشيده بود، مردم بر او اعتراض كردند كه چرا از سنت رسولالله صلي الله عليه و آله خارج شدي؟!! روزي گفت: اگر من منحرف شوم شما مردم چه خواهيد كرد؟ بدون هيچ بيمي، مردي با شمشير برخاست و گفت: با اين شمشير تو را از كجي و اعوجاج و انحراف برميگردانيم. سادگي به اين حد بود كه لباس رنگ تعين نداشت، بلكه فقط ساتر عورت و حافظ سرما و گرما بود.
در مدت پنج سال خلافت، اميرمؤمنان علي عليهالسلام با لباس وصلهدار سلطنت و خلافت ميكرد و به حدي وصله روي وصله ميزد كه ميفرمود: ديگر از وصال خجالت ميكشم. آن حضرت در سال به دو پيراهن - كه لباس رسمي علي عليهالسلام بود - قناعت ميكرد و ميفرمود: بايد من در كشوري كه حكومت ميكنم مانند پايينترين افراد از لحاظ لباس و غذا باشم. با نان جو خشك، نمك، سركه و دو پيراهن وصله زده بر مردم حكومت مينمود. اين اقتضاي لباس دوران اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليهالسلام بود. اما دوران سياست اسلامي از نظر ظاهر رو به تكامل گذاشت و مسلمين با ملل متمدن مترقي روم، ايران، هند و چين آشنا شدند و قهرا به آداب و رسوم ظاهر آنها در لباس، مسكن و معاشرت و مجالست آگاهي يافته همدوش و همخو شدند. در اين سير تكاملي روز افزون كه اسلام وسعت يافت و امپراطوري اسلام از شرق و غرب عالم مسكوني را زير فرمان گرفت، مسلمانان چهارصد سال بر آبهاي دنيا فرمان روايي داشتند و هشت قرن بر تمامي قلل مرتفع، خشكي و دريا، شرق و غرب تا سواحل درياي مانش و شرق اقصاي آفريقا پيش رفتند و مردم از اطراف و اكناف عالم به مركز خلافت نزديك ميشدند و با مسلمين اختلاط مينمودند. در اثر اين اختلاط و امتزاج اجتماعي، آداب و رسوم جهاني در درياي ادب و تربيت اسلام مستهلك شد و لباس هم تابع لباس عمومي گرديد. يعني لباس عرب مخصوص عرب و لباس عجم مخصوص عجم شد و حد مشتركي در بين بوده - كه بيآلايش و عدم قيد به لباس اولي و شدت و حدت و حميت در لباس - لباس ملي گرديد، به طوري كه تقريبا همه در لباس شدت تعلق رنگ را كنار گذاشتند و لباس
ملي عمومي به تن نمودند. خلفا و سلاطين به روش قيصرها و كسريهاي روم و ايران لباس رسمي پوشيده و دربار مجلل تشكيل داده و پردهدار، دربان، خدم و حشم بسياري پيدا كردند. مردم هم كه از آداب و رسوم ملل مختلف آگاهي يافته بودند و اوضاع مالي و بنيهي اقتصادي آنها در كمال قوت و قدرت بود به حدي كه بيش از ده ميليون دينار اضافه درآمد خزينهي سلطنتي بود لباسهاي فاخر ميپوشيدند و به زيورآلات مجلل خود را ميآراستند. در اين عصر بايستي امام - كه راهنماي روحاني و پيشواي معنوي است - به همان لباس عصر آراسته باشد و به همين جهات بود كه در عصر خلفاي اموي و عصر خلفاي عباسي كه خلافت، داراي دربار و دربان تشريفات شد ائمه ما نيز براي حفظ صورت ظاهر اسلام لباس خز و پشم و لباس گرانبها و عالي قيمت ميپوشيدند. امام صادق عليهالسلام - مخصوصا امام رضا عليهالسلام كه مقام وليعهدي ظاهري داشت - به حكم ضرورت به خاطر مردم ظاهربين لباس رسمي قيمتي ميپوشيدند، ولي در زير، لباس پارسايي و پرهيزكاري خود را به تن داشتند. امام جواد عليهالسلام نيز كه داماد خليفهي عباسي بود به حكم ضرورت، از رو لباس خز و حرير ميپوشيد و زير آن به لباس خشن كرباس قناعت ميكرد و ميفرمود: آن براي مردم و اين براي خداست.
حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام از جمله ائمهاي بود كه تا سن بيش از چهل سالگي اولاد پسري نياورد و برخلاف پدرش كه كثير الاولاد بود، او قليل الاولاد بود. چهل و هفت سال از سن امام رضا عليهالسلام گذشت و فرزند پسري براي حضرت
متولد نشد همين جهت، موجب گرديد كه مردم در امامت آن حضرت توقف كردند و صوفيه در طريقت به او متوقف گرديدند. ولي از آن جايي كه در سنت ربوبي و سرنوشت اوليه، مقرر شده بود كه دوازده نفر منصوص و منصوب اوصيا و اولياي خاتم پيامبران صلي الله عليه و آله باشند و نام امام جواد عليهالسلام در صف اولياي رسول خدا صلي الله عليه و آله به خط نور، بر ستون و ساق عرق نقش شده بود و پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در اخبار متواتره اسامي جانشينان خود را تصريح فرموده بود، به همين جهت، اين فرزند بدون ترديد امام نهم پس از امام رضا عليهالسلام بود. توقف و شك برخي از معمرين موجب شد كه در مقام تفحص و تجسس برآيند، از اين رو ديديم كه امام جواد عليهالسلام از ميان مردم، در حال كودكي و صغر سن، خود را به علم و فضل و كمال معرفي فرمود، همان گونه كه عيسي بن مريم عليهماالسلام خود را معرفي كرد و مردم با مشاهدهي معجزات متوالي و متواتر او پيشواي نهم امام جواد عليهالسلام را شناختند. بسياري از مردم از امام رضا عليهالسلام ميپرسيدند: امام پس از شما كيست؟ حضرت ابوالحسن الرضا عليهالسلام پيش از ولادت امام جواد عليهالسلام يا پس از ولادتش او را به اسم و رسم و وصف و شخصيت معرفي ميفرمود و در دوران كودكي او را به اصحاب خود نشان ميداد و در وداع آخر تصريح به جود او به هنگام سفر اجباري به خراسان نمود و در منطق خود، در عصر ولايت عهدي مكرر در مكرر به وجود او تصريح، تأكيد و توصيه فرمود. مولد و ميلاد امام جواد عليهالسلام چهار سال پيش از دعوت مأمون به ولايت عهدي بود. هنگامي كه امام رضا عليهالسلام عازم مسافرت گرديد امام جواد عليهالسلام چهار ساله بود و امام رضا عليهالسلام او را به علم، تقوا، فضيلت و سخاوت سفارش فرمود و اسرار امامت را به او سپرد و تصريح كرد كه من از اين سفر، بر نخواهم گشت. با اين مقدمات امام رضا عليهالسلام به هنگام ولادت جوادالائمه عليهالسلام فرمود كه: گهوارهي او را نزديك استراحتگاه خود نصب نمودند و حضرتش از اين فرزند
مراقبت ميكرد. بدون ترديد از نظر حب نسل و سنت بشري، هر مردي كه تا سن چهل و پنجاه سالگي فرزندي پيدا نكند و پس از آن صاحب فرزند گردد قهرا او را دوست ميدارد و علاقهي مفرطي نسبت به او نشان ميدهد و در حفاظت و حراست او به شدت ميكوشد. امام رضا عليهالسلام نيز به اين فرزند علاقهي زيادي داشت و در اين چهار سال كه زير نظر و مراقبت آن حضرت بود، شدت علاقه پدري مشهود گرديد. اين حقيقت در كتب رجال و حديث، در باب نص بر امامت امام جواد عليهالسلام مورد تأييد و تصديق همه بوده و اصحابي كه از آن حضرت راجع به امام پس از او ميپرسيدند، آنها را به وجود امام نهم عليهالسلام مطمئن ميساخت. از كساني كه مورد اعتماد و وثوق بود و تأييد در معرفي و تصريح در وجود امام نهم عليهالسلام ميكرد و شاهد و ناظر بر او و معرف او بر مردم بود؛ علي بن جعفر عموي آن حضرت است كه فداكاري بسياري در اين راه نمود، حتي كساني كه در مورد امامت متوقف شده و دربارهي امام نهم به شك افتادند، در غياب امام رضا عليهالسلام - كه به سفر اجباري خراسان تشريف برده بود - به وسيلهي علي بن جعفر به قيافه شناس مراجعه كردند تا گواهي داد كه ابوجعفر، محمد ثاني، فرزند امام رضا عليهالسلام ميباشد. قيافه شناس به رسم عربيت آمد و با كتمان از نسب و حسب تشخيص داد كه او از خاندان عترت و طهارت و دامان عصمت و عفت است. علي بن جعفر، نخستين كسي بود كه اين گواهي را تأييد نمود و لب و دهان امام نهم عليهالسلام را در كودكي بوسيد و گفت: گواهي ميدهم كه تو، امام و پيشواي خلق و برگزيدهي پروردگار هستي. برخي اين خبر را در بيست و پنج ماهگي امام جواد عليهالسلام در حضور امام رضا عليهالسلام نوشتهاند. اين جا بود كه حضرتش فرمود: پدر و مادرم فداي تو باد! كه خود، معرف
شخصيت خود ميباشي. محمد بن اسماعيل حسيني از امام حسن عسكري عليهالسلام روايت نموده كه حضرتش فرمود: امام جواد عليهالسلام را در بيست و پنج ماهگي در مكه به قيافه شناسي نشان دادند. مردم اطراف او را در مسجد الحرام گرفته بودند كه نور حق از سيماي اين كودك به آسمان تلالؤ داشت و آن قيافه شناس گفت: والله! اين نور الهي است كه در چهره او هويداست و اين مولود از ذريه طاهرهي اميرالمؤمنين عليهالسلام است. آنگاه رو به آنهايي كه در شك بودند نمود و گفت: برويد، استغفار كنيد. در همين اثنا امام جواد عليهالسلام به زبان آمد، نطقي بليغ نمود، و با فصاحت تمام كه همهي حاضرين خوب ميشنيدند و درك ميكردند، چنين فرمود: «الحمد لله الذي خلقنا من نوره، و اصطفانا من بريته، و جعلنا امناءه علي خلقه و وحيه. ايها الناس! أنا محمد بن علي الرضا بن موسي الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي سيد العابدين بن الحسين الشهيد بن أميرالمؤمنين علي بن أبيطالب و أنا ابن فاطمه الزهرا و ابن محمد المصطفي ففي مثلي يشك؟ و علي علي أبوي يفتري، و أعرض علي القافة. و الله اني لأعلم بأنسابهم من آبائهم اني و الله لاعلم بواطنهم و ظواهرهم، و اني لأعلم بهم أجمعين و ما هم اليه صائرون أقوله حقا و أظهره صدقا و عدلا و علما أورثناه الله قبل الخلق أجمعين و قبل بناء السماوات و الأرضين. و أيم الله! لولا تظاهر أهل الباطل علينا و غلبة دولة الكفر و توثب أهل الشرك و الشك و النفاق علينا لقلت قولا يتعجب منه الاولون و الآخرون.
ثم وضع يده علي فمه و قال يا محمدا (و اصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل، و لا تستعجل لهم...) (1). سپاس خدائي را كه ما را با دست قدرت خويش از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحي خود و بر مردم قرار داد. اي گروه مردم! من محمد بن علي الرضا بن موسي الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي سيد العابدين بن الحسين الشهيد، بن اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهمالسلام هستم. من فرزند فاطمهي زهرا عليهاالسلام و فرزند محمد مصطفي صلي الله عليه و آله هستم. آيا در نسب همچون من (كه داراي چنين نسب والائي هستم) شك و ترديد راه دارد؟ آيا بر من و پدر و مادر من افترا بسته و به قيافه شناسان عرضه ميشود؟! قسم به خدا! من به نژاد و نسب شما از پدرانتان آگاهتر هستم، سوگند به خدا، من با باطن و ظاهر شما آگاهم، و از همهي آنها و از تمام افكارتان و آنچه در پيش داريد آگاهم، اين مطلب را با حق و واقعيت ميگويم و با راستي و عدل آن را آشكار مينمايم، كه اين دانشي است كه خداوند متعال آن را پيش از آفرينش همهي مخلوقات و پس از بناي آسمانها و زمينها به ما ارزاني داشته است. سوگند به خدا اگر نبود كه اينك باطل بر ما چيره گشته و غلبه با دولت كفر است و حركت ناباوران، مشركان و سركشان بر عليه ماست سخني را ابزار ميكردم كه پيشينيان و آيندگان در شگفت ميشدند. در اين هنگام آن حجت خدا دست خود را بر دهان خود نهاد و به خود گفت: اي محمد! آرام و خاموش باش و سكوت اختيار كن! آنسان كه پدران
1) 45. سوره احقاف آيه 35.
تو سكوت اختيار كردند. اين آيه شريفه را تلاوت فرمود. (فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل و لا تستعجل لهم...) «پس صبر كن آن گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براي (عذاب) آنان شتاب مكن...» چون اين سخنان در حضور جمعي پايان يافت و مجلس تمام گشت، و خبر به امام رضا عليهالسلام رسيد فرمود: «الحمد لله الذي جعل في و في ابني محمد اسوة برسولالله صلي الله عليه و آله و ابنه ابراهيم». سپاس و ستايش پروردگاري را كه در مورد من و فرزندم محمد الگوئي و اقتدائي به رسول خودش و فرزندش ابراهيم قرار داد. آن گاه رو به حاضرين نموده و فرمود: هل علمتم مارمت به مارية القبطية في ولادتها ابراهيم بن رسول الله صلي الله عليه و آله؟ قالوا: لا أنت اعلم يابن رسول الله فخبرنا. (1). آيا ميدانيد نسبت به ماريه قبطيه در حين تولد ابراهيم، فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله چه تهمت ناروائي زدند و افترائي بستند؟ شيعيان و خواص دوستان عرض كردند: ما به جريان آن واقف نيستيم، براي ما بيان كن! چرا كه تو فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و از درون خانه بهتر با خبري كه: «أهل البيت أدري بما في البيت». آن گاه امام رضا عليهالسلام فصلي بدين شرح از تاريخ صدر اسلام و تولد ابراهيم و مقام ماريه قبطيه و خادمي كه او را به رسم پادشاهان خدمت ميكرد، بيان فرمود:
1) 46. وفاة الامام الجواد: علامه مقرم: ص 12.
چون سخن امام رضا عليهالسلام به شكر و سپاس بدينجا رسيد كه: پروردگارا! همان طور كه مردم را دربارهي ماريه از شك بيرون آوردي، شكر ميكنم كه مردم را دربارهي فرزندم جواد عليهالسلام از شك بيرون آوردي. مردم اجتماع كرده و عرض كردند: يابن رسول الله! قصه ماريه را براي ما بيان كن. چگونه بود؟ امام رضا عليهالسلام فرمود: هنگامي كه ماريه قبطيه را به رسم تحفه و هديه تقديم رسول خدا صلي الله عليه و آله نمودند خادمي نيز به همراه او براي خدمتش به نام «جريح» بود. اين خادم هم در خاندان سلطنتي به آداب پادشاهان و تربيت درباري تربيت شده بود كه به ماريه علم و ادب ميآموخت. چون ماريه قبطيه مسلمان شد، او هم به دست رسول خدا صلي الله عليه و آله اسلام آورد در ضمن، برخي از زنان پيامبر نسبت به او حسد بردند و دو زن او از پيامبر به پدران خودشان شكايت كردند و گفتند: پيامبر ماريه را بيشتر از ما دوست ميدارد. وقتي ماريه به ابراهيم آبستن شد، آنها نسبت ناروا داده و گفتند: ابراهيم از «جريح» بوده نه از پيامبر (!!!) آن دو با جسارت به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله گفتند: يا رسول الله! اين شايسته نيست كه از تو جنايتي رخ دهد و ماريه به فحشا بگرايد (!!) پيامبر صلي الله عليه و آله سخت برآشفت، رنگش متغير شد، فرمود: «و يحكما! ما تقولان؟» گفتند: جريح با ماريه ملاعبه كرده و بايد قضيه روشن شود. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: هر دو را بازجويي كنيد، تا بين آنها قضاوت كند. اميرمؤمنان علي عليهالسلام آمادهي اجراي حكم رسول خدا شدند. چون تحقيق كردند و در اتاق آنها رفتند، ديدند آنها در يك مشربه (تشت) و
به آداب و سنت قديمي خود - مانند حمامهاي «وان» امروزي - شستشو ميكنند و جريح آب ميريزد و ماريه استحمام مينمايد و ميشنيدند كه ماريه تقدير و تعظيم مقام نبوت نموده و افتخار و مباهات ميكرد كه به همسري او در آمده. جريح تا چشمش به علي عليهالسلام و شمشير برهنهي آن حضرت افتاد از ترس فرياد كشيد و خود را پوشانيد. حضرت فرمود: پوشش را بينداز كه در امان هستي. او خواجه و بدون آلت رجوليت بود كه براي تربيت زنان دربار انتخاب شده بود كه كمك دختران و خدمتگذار آنان باشد. اميرمؤمنان علي عليهالسلام برگشت و جريان را خدمت پيامبر گزارش داد كه آنها به رسم قديم خود در تشتي شستشو ميكنند و نظافت مينمايند. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اي جريح! جامه خود را بپوش و خود را حفظ كن، آن چه خدا و رسول ميدانست، روشن شد. آن دو نفر شاكي، از گفتار خود توبه و استغفار نمودند، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: پس از تهمت و افترا بر خدا و رسول توبه ميكنيد؟ خداوند توبهي شما را قبول نميكند. گفتند: اي رسول خدا! ما را ببخش! فرمود: شما با چه جرئت چنين نسبتي به رسول خدا صلي الله عليه و آله داديد؟ گفتند: ما بد كرديم و اميد عفو داريم (!!!) آنگاه اين آيه نازل شد: (ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم) امام علي بن موسي الرضا عليهالسلام فرمود: «الحمد لله الذي جعل في و في ابني محمد اسوة برسول الله صلي الله عليه و آله و ابنه
ابراهيم» (1). اين افترايي بود كه به ماريه مادر ابراهيم فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله نسبت دادند. علي بن ابراهيم قمي- كه از علماي اماميه است و در قرن سوم ميزيسته - در تفسير خود از ثقات رجال روايت كرده كه از زرارة بن اعين گويد: از امام محمد باقر شنيدم كه فرمود: هنگامي كه ابراهيم در گذشت، پيامبر صلي الله عليه و آله سخت محزون شد. فقالت عائشة: ما الذي يحزنك عليه فما هو الا ابن جريح القبطي (!!) فبعث النبي صلي الله عليه و آله عليا عليهالسلام و أمر بقتله فخاف منه جريح و تسلق نخلة في بستان، فانكشف ثوبه، فاذا ليس له ما للرجال، فرجع علي عليهالسلام الي رسول الله صلي الله عليه وآله و أخبره بما رأي. فقال الحمد الله الذي صرف عنا السوء أهل البيت. ثم نزلت هذه الآية (ان الذين جاوا بالافك...) (2). همچنين در تفسير مذكور از امام صادق عليهالسلام روايت نموده كه حضرتش فرمود: «ان رسول الله صلي الله عليه و آله كان عالما بكذبها، و لكنه أراد أن يدفع القتل عن جريح و ترجع المرأة عن ذنبها» (3). پيامبر صلي الله عليه و آله ميدانست كه زنان حسود، دروغ ميگويند، ولي ميخواست قتلي رخ ندهد و قضيه روشن گردد و آن زن هم از گناه خود توبه كند و برگردد. ابن ابيالحديد در «شرح نهج البلاغه» مينويسد:
چگونه عايشه جرئت نمود كه چنين تهمتي را به رسول خدا صلي الله عليه و آله بزند؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله تهمت او را روشن نمود كه دروغ و بهتان است و در قرآن دربارهي اين بهتان حسد انگيز آيه نازل شده كه او را سخت به عذاب تهديد نمود؟ (1). اين حقيقت واقعهاي است كه در «شأن نزول» آيهي «افك» نقل نمودهاند؛ ولي جمعي به احترام عايشه، جريان را صورت ديگري داده و او را تبرئه كردهاند، از آن جمله بخاري در «صحيح» خود (2)و مسلم در «صحيح» خود و خازن در «تفسير» خود (3)و بغوي در «حاشيهي تفسير طبري» (4)و ديگران اين جريان حقيقي را تحريف نمودهاند. در ادامه آن روايت آمده: ثم قبض علي يد رجل الي جنبه و مشي يتخطأ رقاب الناس و هم يفرجون له، فلما رأي شيوخ بنيهاشم ذلك و سمعوا منه هذه المقالة قالوا: (الله أعلم حيث يجعل رسالته) (5). در اين موقع امام جواد عليهالسلام دست آن كس كه پهلوي او نشسته بود را گرفت و او پا روي پشت و بالاي مردم ميگذاشت و مردم به او راه ميدادند، حضار - كه از شيوخ بنيهاشم بودند و اين حقايق را ديدند و شنيدند - گفتند: و الله! خدا بهتر ميداند چگونه رسالت خود را به كدام خاندان بسپارد.
بسم الله الرحمن الرحيم أبقاك الله طويلا و أعاذ من عدوك يا ولد! فداك ابوك قد فسرت لك مالي و أنا حي سوي و جاء أن ينميك اليه بالصلة لقرابتك و الموالي موسي و جعفر رضي الله عنهما. فأما سعيدة، فانها امرأة قوية الحزم في النحل و ليس ذلك كذلك، قال الله: (من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له أضعافا كثيرة) و قال (لينفق ذو سعة و من قدر عليه رزقه فلينفق مما آتيه الله) و قد أوسع الله عليك كثيرا يا بني! فداك أبوك لا تستر دوني الامور لحبها فتخطي حظك و السلام. (1). به نام خداوند بخشندهي مهربان خداوند تو را نگهدارد و در پناه خود از شر دشمنانت محافظت فرمايد، اي پسرم! پدرت فداي تو باد. من در حال حيات و صحت و سلامتي اموال خود را به تو واگذار نمودم، به اميد آن كه خداوند بر تو منت گذارد و بر خويشاوندان خود و غلامان حضرت موسي بن جعفر و امام صادق عليهماالسلام احسان و بخشش كني. و اما سعيده او زني است كه هوشيار است و استعداد قوي و دقت نظر دارد در اموالي كه ميبخشد. خداوند تبارك و تعالي فرموده است: «كيست كه به خداوند وام دهد وام نيكوئي، و او برايش چندين برابر كند». و فرموده است: «تا آنكه اشخاص دارا و ثروتمند به اندازهي ثروت خود
1) 55. بحارالانوار: ج 11 ص 98.
و كساني كه نادار هستند به قدر امكان كه خدا به آنها مرحمت نموده بخشش كنند» و هر آينه خداوند به تو وسعت زيادي عطا كرده است. اي فرزند عزيزم! پدرت فدايت شود، كارها را از من پنهان مكن كه از نصيب خود بيبهره بماني. و السلام.
شيخ صدوق رحمهالله در «عيون الاخبار» از بزنطي روايت ميكند كه گويد: نامهاي كه حضرت رضا عليهالسلام براي فرزند گراميش حضرت جوادالائمه عليهالسلام نوشته بود و به مدينه فرستاد و آن را ميخواندم بدين شرح بود: فرزند عزيزم! به من خبر دادهاند كه چون از منزل بيرون ميروي غلامانت بخل و حسادت ميورزند و براي آن كه خيري از تو به كسي نرسد تو را از درب كوچك بيرون ميبرند. اكنون به تو مينويسم به همان حقي كه بر تو دارم سوگند ميدهم! كه رفت و آمد خود را علني و رسمي و از درب بزرگ عمومي قرار دهي و هرگاه سوار مركب ميشوي درهم و دينار همراه خود بردار تا هر كسي كه از تو درخواست كند به او چيزي ببخشي و مردم از خير تو بهرهمند شوند. جواد عزيزم! اگر عموهايت از تو چيزي بخواهند به هر يك كمتر از پنجاه اشرفي و اگر عمههايت از تو درخواست كنند به هر كدام كمتر از بيست و پنج اشرفي نبخش؛ ولي نسبت به زيادتر از آن خود داني. بدان كه چون اين بخشش از تو دست دهد، حق تعالي مرتبهي تو را بلند گرداند، همواره در انفاق و بخشش مداومت كن و از فقر و تهيدستي
هراس نداشته باش. (1).
دوران اعتلا و ارتقاي امپراطوري اسلام در عصر هارون و مأمون به حد كمال رسيده بود و اگر فرصتي به امام رضا عليهالسلام داده ميشد و حسن نيتي در انتخاب آن حضرت به ولايتعهدي بود، در عظمت اسلام و ترويج شعائر دين بزرگترين قدم مؤثر برداشته ميشد و آن كشور پهناور كه بيش از چهل و پنج كشور بزرگ فعلي و شامل ميليونها مسلمان بود از حقيقت دين و تعليم و تربيت آن استفاده ميكردند. با كمال تأسف بايد گفت: جاه طلبان سعايت كردند و همان طور كه گفتهاند: «الملك عقيم» مأمون، وليعهد بينظير خود را كشت و دوران امامت و رياست روحاني به امام جواد عليهالسلام منتقل شد. امام جواد عليهالسلام در ترويج دين و حفظ شعائر اسلام همان وظيفه را داشت كه حضرت سجاد يا امام محمد باقر عليهالسلام داشتند، از نظر امامت و ولايت همه در يك صف قرار گرفته و مسئوليت مستقيمي در بارگاه الهي براي تبليغ دين و تشريح احكام سيد المرسلين و تعليم و تربيت اسلامي داشتند. امام جواد عليهالسلام كه عمرش چون گل كوتاه بود و با سياست جدايي فرقههاي اسلامي و تقويت ائمهي شافعي، حنفي، مالكي و حنبلي رو به رو گرديد بايد طريقه حقه اماميه را - كه اصل قوانين لايتغير فقه اسلام است - به مردم برساند. پروردگار موجبات آن را فراهم كرد كه يك كودك نا بالغ كه زمامدار ولايت مطلقهي عصر است در مقابل سيل علماي مختلف العقيده و محققين بزرگ و شهير اسلام، احتجاج، مناظره و مباحثه نمود و مشكلات علمي و معضلات مسايل فقها و مهمترين امور اجتماعي را حل نمايند.
1) 56. عيون اخبار ج 2 ص 8.
حضرت با همين سن و در همين محيط كه علم و دانش رو به ترقي نهاد و علوم و فنون ساير ملل در اسلام ترجمه و نشر يافته، مكتب اسلام وسعتي گرفته، دانشگاه اسلام سرتاسر جهان را از كتاب و تعليم و تربيت پر كرده، امام و اولي به تصرف از خاندان هاشمي در صغر سن وارد بحث علمي گشت و فحول علما را در مضيقه ناداني محصور ساخت و به تحقيق و تشريح فقه، اصول، اخلاقيات، رياضيات و فلكيات پرداخت. و همان خدمتي كه بعضي از ائمه هدي عليهمالسلام با شمشير ميكردند، اين امام همام با احتجاجات خود نموده، و به كلي خط سير حركت فكري مسلمين را برگردانيد و جامعهي علما و روحانيون با تعصبي هم كه داشتند اعتراف و تصديق كردند كه علم و دانش امام جواد عليهالسلام از منبع علوم نبوت سرچشمه گرفته و در مكتب شديد القواي ربوبي تربيت يافته و بنيهاشم از صغير و كبير در علم و دانش بيشبيه و نظيرند. بطلان آن چه را كه مردم گمان كرده بودند و پيشوايان ساختگي و جاعلين حديث و خبر به مردم آموخته بودند براي مسلمانان كشف كرد و چهرهي زيباي حقيقت دين را به مردم نشان داد.
سنت ربوبي بر اين بوده كه رهبران آسماني خود را براي وضع شريعت و تعليم اصول عقايد بفرستد و براي هر كدام از آنها وصي و ولي و جانشيني معين فرمايد كه فروع شريعت را تعليم نمايند. اين سنت در اسلام به تواتر از شيعه و سني نقل شده است و بيش از شصت و پنج حديث از طريق عامه و نوزده حديث از طريق اماميه روايت شده است. از جملهي احاديث معتبر، موثق و مورد اعتماد فريقين، حديث سلمان فارسي رضي الله عنه است كه عياشي با اسنادش نقل كرده، گويد: سلمان فارسي رضي الله عنه گويد: خدمت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله شرفياب شدم چون نظرش به
من افتاد فرمود: يا سلمان! ان الله عزوجل لم يبعث نبيا و لا رسولا الا جعل له اثني عشر نقيبا. قال: قلت يا رسول الله! قد عرفت هذا من الكتابين قال يا سلمان! فهل علمت نقبائي الاثني عشر الذين اختارهم للامامة من بعدي. فقلت: الله و رسوله أعلم. قال صلي الله عليه و آله: يا سلمان! خلقتني الله من صفاء نوره، فدعاني فأطعته، و خلق من نوري عليا فدعاه فأطاعه و خلق من نوري و نور علي، فاطمة، فدعاها فأطاعته و خلق مني و من علي و فاطمه، الحسن و الحسين، فدعاهما فأطاعاه فسمانا الله بخمسة أسماء من أسمائه. فالله المحمود و أنا محمد، و الله العلي و هذا علي، و الله فاطر و هذه فاطمة، و الله الاحسان و هذا حسن، و الله المحسن و هذا حسين. ثم خلق من نور الحسين عليهالسلام تسعة ائمة، فدعاهم فأطاعوه قبل أن يخلق الله سماء مبنية و أرضا مدحية، او هواء او ماء او ملكا او بشرا، و كنا بعلمه نسبحه و نسمع له و نطيع. فقال سلمان يا رسول الله! بابي أنت و امي! ما لمن عرف هولاء؟ فقال صلي الله عليه و آله: يا سلمان! من عرفهم حق معرفتهم و اقتدي بهم فوالي وليهم، و تبرأ من عدوهم فهو و الله منا يرد حيث نرد و يسكن حيث نسكن. قلت: يا رسول الله! يكون ايمان بهم بغير معرفتهم و أسمائهم و أنسابهم. فقال: يا سلمان لا. فقلت: يا رسول الله! فاني لي بهم؟ قال صلي الله عليه و آله: قد عرفت الي الحسين. ثم سيد العابدين علي بن الحسين.
ثم ابنه محمد بن علي باقر علم الأولين و الآخرين من النبيين و المرسلين، ثم ابنه جعفر بن محمد لسان الله الصادق، ثم موسي بن جعفر الكاظم غيظه صبرا في الله، ثم علي بن موسي الرضا لأمر الله، ثم محمد بن علي الجواد المختار من خلق الله ثم علي بن محمد الهادي الي الله، ثم الحسن بن علي الصامت الأمين العسكري، ثم ابنه حجة بن الحسن المهدي، الناطق القائم بأمر الله. قال سلمان: قلت: يا رسول الله! ادع الله لي بادراكهم. قال صلي الله عليه و آله: انك مدركهم و أمثالك و من تولاهم بحقيقة المعرفة قال سلمان: فشكرت الله كثيرا. ثم قلت: يا رسول الله مؤجل في الي أن أدركهم. قال صلي الله عليه و آله: يا سلمان! اقرأ (فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولي بأس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا ثم رددنا لكم الكره عليهم و أمددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا) قال سلمان: فاشتد بكائي و شوقي و قلت: بعهد منك فقال: اي و الذي أرسل محمدا! أنه بعهد مني و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و تسعة ائمه و كل من هو منا و مظلوم فينا. اي و الله! ثم ليحضرن ابليس و جنوده و كل من محض الايمان محضا و محض الكفر حتي يؤخذ بالقصاص و الأوتاد و التراث و لا يظلم ربك أحدا و نحن تأويل هذه الآية: (و نريد أن نمن علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الأرض و نري فرعون
و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون) (1). اي سلمان! خداوند هيچ پيامبر و رسولي را نفرستاده مگر آن كه براي او دوازده ولي و وصي قرار داده است. سلمان گويد: عرض كردم: آري اي رسول خدا به آن از دو كتاب تورات و انجيل آگاهي دارم. فرمود: اي سلمان آيا نقباي دوازده گانه مرا كه خداوند آنان را براي امامت پس از من اختيار فرموده ميشناسي؟ من گفتم: خدا و رسول او بهتر ميدانند. آن گاه فرمود: اي سلمان! خداوند نور مرا از صفاي نور خويش آفريد و مرا خواند، اطاعت نمودم. و از نور من، نور علي را آفريد. پس او را خواند و او اطاعت كرد، سپس از نور من و نور علي نور فاطمه را آفريد، پس او را خواند و او نيز اطاعت امر حق مينمود و از من و علي و فاطمه، حسن و حسين را آفريد و آن دو را خواند و آنها اطاعت كردند. و ما را با پنج نام از نامهاي خود ناميد. او محمود است من محمد، او علي است و اين علي، او فاطر است اين فاطمه، او احسان است اين حسن، و او محسن است اين حسين. سپس از نور حسين، نه نور ديگر آفريد و آنها را خواند همگي اطاعت نمودند و اين قصه پيش از آن بود كه خدا آسماني را بنا كند و زميني را بگستراند يا آب، هوا، فرشته يا بشري باشد و ما به علم پروردگار تسبيح، تقديس و تهليل مينموديم. سلمان عرض كرد: يا رسول الله! چه پاداشي دارد كسي كه آنها را بشناسد؟ فرمود اي سلمان كسي كه آنها را به خوبي و آنگونه كه سزاوار است
1) 57. اصول كافي في باب مولد النبي صلي الله عليه و آله مرآت العقول، ج 1 ص 356. بحارالانوار: ج 25 ص 6.
بشناسد و به ايشان اقتدا كند، دوستانشان را دوست بدارد و از دشمنانشان بيزاري جويد، به خدا قسم از ما به حساب ميآيد و هر كجا ما وارد شويم، وارد ميشود و هر كجا كه ما ساكن گرديم، ساكن ميگردد. عرض كردم: اي رسول خدا آيا ايمان به آنها بدون شناخت ايشان و شناخت نام و نسبشان ممكن است؟ فرمود: نه. عرض كردم: چگونه آنها را بشناسم؟ فرمود: تا امام حسين كه شناختي، پس از او سرور عبادت پيشهگان علي بن الحسين است، پس از او فرزندش محمد بن علي شكافنده علم اولين و آخرين از پيامبران و رسولان، پس از او فرزندش جعفر بن محمد، زبان راستگوي خداوند است سپس موسي بن جعفر است كه خشم خودش را در راه خدا از روي صبر و شكيبائي فرو مينشاند، سپس علي بن موسي است كه به امر خداوند راضي و خشنود است، سپس محمد بن علي است و او بخشندهاي است كه از ميان آفريدگانش خدا اختيار فرموده، سپس علي بن محمد آن هدايتگر به سوي خداوند است، سپس حسن بن علي است كه ملقب به امين و عسكري ميباشد و پس از او فرزندش حجة بن الحسن المهدي است كه زبان گوياي حق و قيام كنندهي به امر اوست. سلمان گويد: عرض كردم اي رسول خدا دعا كنيد كه من آنان را درك كنم، فرمود: تو و امثال تو و هر كه ولايت ايشان را پذيرا باشد به حقيقت معرفت آنان را درك ميكنيد. سلمان گويد: با شنيدن اين بشارت بسيار خدا را سپاس گفتم سپس
عرض كردم: اي رسول خدا! من مهلت داده ميشوم تا آن زمان كه آنان را درك كنم؟ فرمود: اي سلمان، بخوان اين آيه را: (فاذا جاء وعد اوليهما...) كه اين آيه اشاره به رجعت و بازگشت دوباره به عالم، پس از مرگ است. سلمان گويد: از روي شوق گريه زيادي كردم و عرض كردم: آيا به عهد شما است؟ فرمود: آري به حق آنكه محمد را فرستاد، در دوران من و علي و فاطمه و حسن و حسين و نه نفر ديگر از امامان و هر كه از ما به حساب آيد و در راه ما ظلم شده باشد، به خدا سوگند، ابليس و لشكر او و هر كه ايمان خالص در وجودش باشد يا كفر خالص، همه آنها را حاضر كنند تا قصاص گرفته شود و پروردگارت هرگز به كسي ستم نكند، و ما تأويل اين آيه شريفهايم: (و نريد أن نمن علي الذين...) در حديث يونس بن ظبيان آمده: امام صادق عليهالسلام فرمود: «ان الله اذا أراد يبحل بامام أوتي بسبع ورقات من الجنة، فأكلهن قبل أن يقع فاذا وقع في الرحم سمع الكلام في بطن امه فاذا وضعته رفع له عمود من نور فيما بين السماء و الأرض و كتب علي عضده الايمن. (و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم) (1). فاذا سقط من بطن امه اوتي الحكمة و جعل له مصباح يري به أعمالهم». (2). امام رضا عليهالسلام فرمود: «ان الله عزوجل قد ايدنا بروح منه مقدسة مطهرة ليست بملك و لم تكن مع أحد الا مع رسول الله صلي الله عليه و آله و الائمة منا تسددهم و توفقهم و هو عمود نور بيننا
و بين الله عزوجل» (1). استاد شيخ محمد علي يعقوبي، خطيب و شاعر معروف گويد: و معنف ماطاب أصلا لامني بولاء آل المصطفي الأطياب ويل امه أو ماوري أني امرؤ منهم علقت بأوثق الأسباب اني ادخرت و لا هم ليكون ما بيني و بين النار خير حجاب لا ادلجت في الركائب أن اكن في غير واديهم جلست ركابي أأخاف أن نشرت غدا كتب الوري و بمدح حيد قد ملأت كتابي أو اني أخشي الحساب و هو له و علي يديه غدا يكون حسابي (2).
يكي از اصحاب، خدمت امام رضا عليهالسلام آمد، هنوز امام هشتم، فرزند پسري نداشت يا او را نميشناخت، عرض كرد: «يابن رسول الله! أتخلوا الأرض من امام؟!» آيا زمين از امام و حجت خالي خواهد شد؟! امام عليهالسلام فرمود: نه. باز گفت: «أيكون فيها اثنان؟!» آيا ممكن است دو امام باشند؟ فرمود: نه، اگر هم باشد يكي صامت و ديگري ناطق است. گفت: آيا پس از شما امام نيست؟ حضرت فرمود: از كجا دانستي كه امام نيست؟ گفت: چون شما اولاد نداريد و بايد امام فرزند امام باشد. امام رضا عليهالسلام فرمود: «و الله لا تمضي الايام و الليالي حتي يولد لي ذكر من صلبي، يقوم مثل مقامي، يحق الحق و يمحق الباطل». (3).
به خدا سوگند روزها و شبها سپري نميشود تا آنكه فرزند پسري از صلب من به دنيا آيد، جايگاه او جايگاه من است مانند من قيام به امر پروردگار كند، حق را ثابت بدارد و باطل را از بين برد. هنگامي كه امام جواد عليهالسلام متولد شد، حضرت علي بن موسي عليهماالسلام فرمود: سپاس خدايي را كه به من فرزندي ارزاني داشت كه وارث علم، مال و صفات من است همان گونه كه آل داوود وارث علم و ملكات او بودند. بزنطي گويد: وقتي امام جواد عليهالسلام متولد شد، امام رضا عليهالسلام مردم دور و نزديك را در وليمهي او دعوت كرد و فرزندي كه وارث علم، مال و صفات جمال و كمال او بود، معرفي نمود و فرمود: «هذا المولود الذي لم يولد مولود أعظم بركة علي شيعتنا منه» (1). اين مولودي است كه مولودي بابركتتر از او براي شيعيان ما به دنيا نيامده است. عن صفوان بن يحيي قال: قلت للرضا عليهالسلام قد كنا نسألك قبل أن يهب الله لك أباجعفر فكنت تقول: يهب الله لي غلاما فقد وهبه الله لك و أقر عيوننا، فلا أرانا الله يومك فان كان كون فالي من؟ فأشار عليهالسلام بيده الي أبيجعفر الجواد عليهالسلام و هو قائم بين يديه. فقلت له: جعلت فداك! هو ابن ثلاث سنين» فقال: و ما يضره من ذلك قد قام عيسي عليهالسلام بالحجة و هو ابن اقل من ثلاث سنين» (2). صفوان گويد: به حضرت رضا عليهالسلام عرض كردم: پيش از آنكه خداوند اباجعفر را به شما ببخشد و ما از امام پس از شما سؤال ميكرديم و
شما ميفرموديد: خداوند به من پسري خواهد داد. اكنون كه خدا به شما آن پسر را مرحمت فرموده است و چشم ما را روشن ساخته است، خداوند آن روز را (كه شما نباشيد در ميان ما) به ما نشان ندهد، اما اگر اتفاق افتاد امر امامت به چه كسي محول ميگردد؟ حضرت رضا عليهالسلام با دست مباركش به فرزند عزيزش حضرت جواد عليهالسلام كه پيش رويش ايستاده بود اشاره كرد. عرض كردم فداي شما شوم، او كه سه سال بيشتر ندارد. فرمود: كمي سن ضرري نميزند، خداوند عيسي را حجت براي عالم قرار داد در حالي كه كمتر از سه سال عمر او بود. امام باقر عليهالسلام به حضرت صادق عليهالسلام فرمود: «بأبي أنت و امي لا تلهو و لا تلعب» (1). پدر و مادرم فدايت! تو فرزندي هستي كه به لهو و لعب نميپردازي. به يحيي بن زكريا رحمهالله گفته شد: بيا برويم بازي كنيم؟ فرمود: «ما خلقنا للعب» (2). پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «لم يزل ينقلني الله من أصلاب الطاهرين الي أرحام المطهرات، حتي أخرجني في عالمكم هذا، لم يدنسني بدنس الجاهلية» (3). همواره خداوند مرا از صلبهاي پاك پدران به رحمهاي پاك مادران منتقل كرد تا آن كه مرا در عالم شما يعني اين عالم خارج ساخت،
هرگز به آلودگي جاهليت مرا آلوده نساخت. هنگامي كه امام جواد عليهالسلام متولد شد، حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «ان الله وهب لي من يرثني و يرث آل داود عليهالسلام» (1). خداوند به من فرزندي داد كه او از من و آل داود ارث ميبرد. آري، اين مولود به انبيا و پيامبران سلف شباهت دارد، يك جا تشبيه به سليمان عليهالسلام ميشود، جايي شبيه به عيسي بن مريم عليهماالسلام و يك جا به ابراهيم عليهالسلام فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و اين تشبيهات همه براي آن است كه اهميت و ارج معنوي اين بزرگوار به دست آيد، با آن كه كودك بود، داراي علم و دانش و فضل و كرامت بوده است.
1) 68. بصائر الدرجات: 138.
قبل از بيان امامت امام جواد عليهالسلام در اصل موضوع امامت - كه مهمترين مسايل عملي و عقيدتي اسلامي است - سخني چند به نظر خوانندگان ميرسانم. امامت از نظر اهميت موضوعي، اساس عقيده و ايمان مسلمانان است به حدي كه كليه اختلافات مسلمانان از اين مسأله سرچشمه گرفته است. منبع اختلافات و سرچشمهي نظريات مختلف مردم، پيرامون همين موضوع مهم است و سبب بروز اختلافات هم بدون ترديد حب جاه و احراز مقام و منصب جاهطلبان بوده و با آن كه در كتب گذشته ادلهي مفصلي نقل كردهايم، باز هم ريشهي موضوع را مطرح نموده و علل بروز اختلاف را بيان ميكنيم. پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله مردم دو دسته شدند: 1 - دستهي علوي. 2 - دستهي بوبكري. طبقهي اول به نصوص متواتره علي بن ابيطالب عليهالسلام را كه اول مؤمن به اسلام بود و در هشتاد جنگ فداكاري از خود نشان داده بود و در هنگام رحلت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هفتاد و يك روز از معرفي او در غدير خم ميگذشت، او را خليفه، وصي، امام و جانشين پيامبر خاتم النبيين صلي الله عليه و آله ميدانستند و در نظر آنها ترديد و شكي باقي نمانده بود،
به همين جهت به هيچ منطق، حاضر به عدول از نظريه خود نشدند. دستهي دوم، اصحاب سقيفهي بنيساعده بودند كه به خلافت ابوبكر تن در داده و محكوم توطئه سقيفه شدند. اين دسته ميگفتند: امام به اختيار مردم و اجتماع ساختگي ابوبكر است با آن كه ابوبكر چهل و هشت سال از عمرش را در بت پرستي گذرانده بود و پس از آن در احكام دين توجه نداشته و جاهل به مسائل دين بود. اين طبقه با وجود آن كه اختلاف دستورات را ميديدند و زلات و عثرات و لغزشهاي او را مشاهده ميكردند و ميشنيدند كه بارها ميگفت: «اقيلوني و لست بخيركم و علي فيكم»؛ با اين حال او را برگزيدهي امت ميدانستند و به فرمان او بودند. دستهي اول علويين كه معتقد به خلافت و امامت علي عليهالسلام بودند از يك طرف وقوف و علم و اطلاعات علي عليهالسلام را نسبت به احكام شرع ميدانستند. از طرف ديگر، احاديث نبوي را دربارهي انتصاب آن حضرت شنيده بودند، از اين رو، او را معصوم شناخته از هر خطا و زلت و لغزش مصون ميدانستند و ميگفتند: «معصوما من الزلل و الخطأ لم يهم بمعصية و لا اختارها في صغره و كبره و لا عبد صنما و لا وثنا و لم يشرك بالله طرفة عين أبدا» علي، اميرالمؤمنين عليهالسلام معصوم از هر گونه لغزش و خطا بوده و هيچ گاه فكر و انديشه معصيت هم نداشت، نه در كودكي به كوچكترين معاصي دست آلود و نه در بزرگي به گناهان صغيره و كبيره مبادرت كرد و هرگز در تمام مدت عمر حتي به اندازه يك چشم بر هم زدن، نه بت پرستي نمود و نه به خدا شرك ورزيد. حاشا و كلا! آن حضرت از آغاز حيات تا آخرين دم مرگ موحد و مصون از خطا بود و همين جهات كه مشهود مردم بود، او را وصي و خليفهي بلا فصل پيامبر به نصوص متواتره شناختند.
هنگامي كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از دنيا رفت طبقهي اول مشغول تجهيز، كفن و دفن رسول خدا صلي الله عليه و آله شدند و از مسألهي خلافت و امامت - كه ركن اساسي عقيده و اصول ايمان مسلمين و مفروغ عنه بود - خيال راحتي داشتند و به كار تجهيز رسول خدا صلي الله عليه و آله پرداختند. طبقهي دوم بدون توجه به اهميت تجهيز رسول خدا صلي الله عليه و آله جنازهي پيامبر را رها كرده فوري براي انتخاب خليفه - كه پيش از آن در سر و پنهان توطئه آن چيده شده بود- جنگ زرگري را آغاز كردند و اختلاف از همين جا بين مسلمين ايجاد شد. در تاريخ انبيا گفتيم: فرستادگان الهي و رسولان آسماني اطباي روحاني هستند كه خداوند آنها را براي معالجه امراض روحاني فرستاده و شكي نيست كه طبيب بايد حاذق و عالم به علم طب روحاني باشد تا بتواند معالجه كند. طبقهي دوم به اين عقيده هم عارف نبودند - كه معالج بايد عالم و حاذق باشد، تا طبيبي به علل و اسباب بروز امراض و علاج و داوري آن واقف نباشد امكان ندارد بتواند معالجه كند. اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه به عقيده اماميه خليفه و امام است - طبيب روحاني امراض نفساني بشر ميباشد و به احكام شريعت از حلال و حرام به طور كامل واقف و عالم به كتاب و سنت و تعليمات آسماني بود. در حالي كه طبقهي دوم به نصوص تاريخ، جاهل و نادان و نابخردان به دين و احكام شريعت بودند. گفتار ابوبكر - كه اشاره كرديم - و سخن عمر كه «لولا علي لهلك عمر» دليل قاطعي بر اين حقيقت است كه آنها اساسا طبيب نبودهاند، چه جاي آن كه طبيب عالم يا جاهل باشند. اين مسألهي علمي در زمان هارون و مأمون - كه در مجالس رسمي بحث از افضليت خلفا ميكردند - ثابت شده و در حضور يحيي بن خالد و رجال لشكري و
كشوري شاگردان امام كاظم عليهالسلام احتجاج نموده اين مسألهي كلامي را حلاجي و تجزيه و تحليل نمودند، هارون الرشيد و پسرش مأمون دربارهي خلافت گفتند: «الملك عقيم».
يحيي بن خالد - كه از مقربان دربار هارون الرشيد - روزهاي شنبه مجلسي داشت و متكلمان از هر فرقه و مذهب آنجا گرد ميآمدند و دربارهي اديان و مذاهب خود با يكديگر مناظره و احتجاج ميكردند. خبر اين مجلس به هارون الرشيد رسيد. هارون به يحيي بن خالد گفت: اين مجلسي كه در خبرش به من رسيده چيست؟ يحيي گفت: هر گروهي با اختلاف مذاهبشان در آن مجلس جمع ميشوند و با يكديگر احتجاج ميكنند و حق آنها شناخته ميشود و فساد مذاهب باطله نمودار ميگردد. هارون گفت: دوست دارم در اين مجلس حاضر شوم و سخنان آنها را بشنوم مشروط بر آنكه كسي از حضور من آگاه نشوند و از من نترسند و مذاهب خود را اظهار كنند. يحيي گفت: اختيار با شماست، هر موقع اراده كرديد در خدمتم. هارون گفت: دستت را بر سر من بگذار و تعهد كن كه از حضور من مطلع نشوند و او نيز چنين كرد. اين خبر به معتزله رسيد و ميان خود مشورت كردند و تصميم گرفتند در آن مجلس با هشام در باب امامت گفتگو كنند، چون مذهب هارون و مخالفت او با اماميه را ميدانستند. مجلس تشكيل شد و خليفه پشت پرده نشست، رؤساي معتزله همانند عبدالله بن يزيد اباضي كه سرسختترين مردم نسبت به هشام بود، همه حاضر
شده و مجلس رسمي شد. هشام بن حكم - از شاگردان امام صادق عليهالسلام - در مجلس وارد شد و بر عبدالله بن يزيد سلام كرد. يحيي بن خالد گفت: اي عبدالله! با هشام در باب امامت كه مورد اختلاف شماست گفتگو كن. اي وزير! آنها پرسشي از ما و پاسخي براي ما ندارند، زيرا آنان گروهي هستند كه با ما در امامت مردي اتفاق داشتند و بدون علم و معرفت از ما جدا شدند، نه آنگاه كه با ما بودند حق را شناختند و نه آنگاه كه از ما جدا شدند دانستند كه براي چه جدا شدند؟ پس از ما سؤالي ندارند و پاسخي هم براي ما نخواهند داشت. بنان كه يكي از حروريه گفت: اي هشام! از تو پرسشي دارم، آيا اصحاب علي آن روز كه دو حكم معين كردند مؤمن بودند يا كافر؟ هشام گفت: اصحاب علي عليهالسلام در آن روز سه گروه بودند. 1 - گروهي مؤمن 2 - گروهي مشرك 3 - گروهي گمراه. اما مؤمنان كساني بودند كه مثل من ميگفتند: علي از جانب خداي تعالي امام است و معاويه شايستگي آن را ندارد و به آنچه خداي تعالي دربارهي علي عليهالسلام گفته است ايمان آورده و به آن معترف بودند. اما مشركان كساني بودند كه ميگفتند: علي امام است و معاويه نيز شايستهي آن است و چون معاويه را در صلاحيت همراه علي عليهالسلام كردند مشرك بودند. اما گمراهان كساني بودند كه از سر حميت و عصبيت قبايل و عشاير از دين خارج شدند و چيزي از اين مطالب نفهميدند و نادان بودند. بنان گفت: اصحاب معاويه چگونه بودند؟
هشام گفت: آنان نيز سه گروه بودند، گروهي كافر و گروهي مشرك و گروهي گمراه. اما كافران كساني بودند كه ميگفتند: معاويه امام است و علي شايستهي آن نيست و از دو جهت كافر شدند يكي از آن جهت كه امامي را كه از جانب خداي تعالي منصوب كرد انكار كردند و ديگر از آن جهت كه فردي را كه از جانب خداي تعالي منصوب نبود به امامت برگزيدند. اما مشركان گروهي بودند كه ميگفتند: معاويه امام است و علي نيز شايستهي آن است و معاويه را در صلاحيت شريك علي عليهالسلام كردند. اما گمراهان اصحاب معاويه نيز مانند گمراهان اصحاب علي عليهالسلام بودند، آنان نيز كساني بودند كه از سر حميت و عصبيت قبايل و عشاير از دين خدا خارج شدند. در اينجا بنان از كلام فرو ماند. يكي ديگر از خوارج به نام ضرار گفت: اي هشام! در اين باب، من پرسشي دارم و هشام گفت خطا كردي. گفت براي چه؟ هشام گفت: براي آنكه همهي شما در انكار امامت مولاي من متفق هستيد و اين شخص از من پرسشي كرد و شما حق پرسش دوم را نداريد تا من از مذهب تو در اين باب پرسش كنم. ضرار گفت: بپرس هشام گفت: آيا تو معتقدي كه خداي تعالي عادل است و ستم نميكند؟ ضرار گفت: آري او عادل است و ستم نميكند. هشام گفت: اگر خداي تعالي زمينگير را تكليف كند كه به مسجد برود و در راه خدا جهاد كند و نابينا را تكليف كند كه قرآن و كتاب بخواند آيا او عادل است يا ستمكار؟ ضرار گفت: خدا چنين حكم نميكند.
هشام گفت: ميدانم كه خدا چنين نميكند، اما بر سبيل بحث و جدل ميپرسم: اگر خدا بنده را تكليفي كند كه بر ادا و انجام آن راهي نداشته باشد، آيا ستمكار نخواهد بود؟ گفت: اگر چنين كند ستمكار خواهد بود. هشام گفت: به من بگو آيا خداي تعالي بندگانش را به دين واحدي تكليف كرده كه اختلافي در آن نيست و آنها هم بايد طبق آن تكليف عمل كنند؟ ضرار گفت: چنين است، هشام گفت: آيا براي آنها دليلي براي وجود آن دين قرار داده است يا آنكه آنها را به چيزي تكليف كرده كه هيچ دليلي بر وجود آن ندارند؟ و در آن صورت آيا او به منزلهي كسي نيست كه نابينا را به قرائت كتابها تكليف كند و زمينگير را به رفتن به مساجد و جهاد تكليف نمايد؟ ضرار ساعتي سكوت كرد و سپس گفت: به ناچار بايد دليلي باشد، اما مولاي شما نيست. راوي گويد: هشام تبسمي كرد و گفت: نيمي از تو شيعه شد و به ناچار به حق گراييدي و ميان من و تو اختلافي نيست جز در نامگذاري. ضرار گفت: من در اين باب سخن را به تو برميگردانم، و او گفت: برگردان. ضرار به هشام گفت: امامت را چگونه منعقد ميكني؟ هشام گفت: همانگونه كه خداي تعالي نبوت را منعقد كرد. ضرار گفت: پس در اين صورت او پيامبر است. هشام گفت: خير زيرا نبوت را اهل آسمانها منعقد ميكنند، اما امامت را اهل زمين، عقد نبوت به توسط ملائكه است و عقد امامت به دست پيامبر و هر دو عقد به امر خداي تعالي صورت ميگيرد. گفت: دليل آن چيست؟
هشام گفت: اضطرار در آن باب. ضرار گفت: چگونه؟ هشام گفت: كلام در اين مقام از سه وجه خارج نيست: يا آنكه خداي تعالي پس از رسول اكرم از خلايق رفع تكليف كرده و آنها را مكلف ننموده و امر و نهي به آنها نكرده است و خلايق به منزلهي درندگان و چهارپاياني شدند كه هيچ تكليفي بر آنها نيست، و پس از رسول رفع تكليف شده است، اي ضرار! آيا تو چنين ميگويي؟ ضرار گفت: نه من چنين نميگويم. هشام گفت: وجه دوم آن است كه مردمان مكلف پس از رسول خدا به دانشمنداني تبديل شده باشند كه به مانند رسول اكرم عالم باشند و هيچيك از آنها به ديگري نيازمند نبوده و به وجود خود، بينياز از غير باشد و به حقي كه هيچ اختلافي در آن نيست رسيده باشند، آيا تو چنين ميگويي كه مردمان همه دانشمند شدند و در علم به دين مانند رسول اكرم گرديدند به غايتي كه هيچيك از آنها به ديگري محتاج نبوده و در وصول به حق به وجود خود بينياز از ديگران شدند؟ گفت: من چنين نميگويم، بلكه مردم محتاج به غير خود هستند. هشام گفت: تنها آن وجه سوم باقي ماند و آن اين است كه ناچار بايد عالمي باشد كه رسول اكرم او را براي مردم معين كند و مرتكب سهو و غلط و ستم نشود، معصوم از گناهان و مبراي از خطايا باشد، مردم بدو محتاج باشند و او نيازمند به يكي از آنها نباشد. گفت: دليل بر آن چيست؟ هشام گفت هشت دليل دارد، چهار دليل در صفات نسب اوست و چهار دليل در صفات خودش. اما آن چهار دليلي كه در صفات نسب اوست چنين است: او بايد معروف
الجنس و معروف القبيله و معروف البيت باشد، و از طرف صاحب دين و ملت به او اشاره شده باشد. اما در ميان اين خلق جنسي معروفتر از جنس عرب كه صاحب دين و ملت از ميان آنهاست ديده نشده است، كسي كه نامش را هر روزه در عبادتگاهها پنج مرتبه فرياد ميكنند و ميگويند: اشهد أن لا اله الا الله و اشهد أن محمدا رسول الله صلي الله عليه و آله و دعوت او به گوش هر نيكوكار و بدكار و عالم و نادان و معترف و منكر در شرق و غرب عالم ميرسد و اگر روا بود كه حجت خداي تعالي بر خلق از غير اين جنس باشد روزگاري بر جوينده و خواستار ميآمد كه او را جستجو ميكرد اما نمييافت و روا بود كه او را در اجناس ديگري از اين خلق همچون عجم و غيره بجويد و لازم ميآمد آنجايي كه خداوند ارادهي صلاح دارد فساد پديد آيد، و اين در حكمت و عدل خداوند روا نباشد كه بر مردم امري را واجب كند كه يافت نشود و چون اين روا نباشد جايز نخواهد بود كه امام در غير اين جنس باشد، زيرا به صاحب دين و ملت متصل است و در ميان جنس عرب هم روا نباشد كه در غير قبيله پيامبر يعني قريش باشد، زيرا نسب آنان قرب به پيامبر دارد و چون روا نباشد از اين جنس و قبيله نباشد، روا نخواهد بود كه از اين خاندان نباشد، زيرا نسب اين خاندان قرب به پيامبر دارد و چون اهل اين خاندان بسيارند و به خاطر علو و شرافت اين مقام با يكديگر به مشاجره پرداخته و هر يك از آنها اين مقام را براي خود ادعا كند، بر صاحب دين و ملت ا ست كه به او اشاره كرده و نام و نسبش را بيان كند تا ديگري در آن طمع نكند. اما چهار دليلي كه در صفات خود اوست چنين است: او بايد اعلم همه خلايق به واجبات و مستحبات و احكام خداي تعالي باشد تا به آنجا كه هيچ حكم كوچك و بزرگي بر وي پوشيده نباشد و بايد از همهي گناهان معصوم باشد و از همهي مردم شجاعتر بوده و در بخشندگي از همهي خلايق
سخاوتمندتر باشد. آنگاه عبدالله بن يزيد اباضي گفت: از كجا ميگويي كه بايد اعلم مردم باشد؟ هشام گفت: براي آنكه اگر عالم به همهي حدود الهي و احكام و شرايع و سنن او نباشد، اطميناني بر او نيست كه حدود الهي را دگرگون نكند و ممكن است كسي را كه بايد قطع عضو كند تازيانه بزند و كسي را كه بايد تازيانه بزند قطع عضو كند و حدي را براي خداي تعالي بر طبق فرمانش اجرا نكند و آنجايي كه خداوند اراده صلاح دارد فساد واقع گردد. عبدالله گفت: از كجا ميگويي كه بايد از گناهان معصوم باشد؟ هشام گفت: زيرا اگر از گناهان معصوم نباشد، مرتكب خطا شود و خود و خويشانش و نزديكانش را نتواند حفظ كند و خداي تعالي به مثل چنين شخصي بر خلايق احتجاج نكند. عبدالله گفت: از كجا ميگويي كه بايد شجاعترين مردم باشد؟ هشام گفت: براي آنكه او فئه و پناه مسلمين است، كسي كه مسلمانان بدو رجوع كنند و خداي تعالي فرموده است: (و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال أو متحيزا الي فئة فقد باء بغضب من الله) و اگر شجاع نباشد، بگريزد و به غضب الهي گرفتار آيد و كسي كه به غضب الهي گرفتار آيد، روا نباشد كه حجت خداي تعالي بر خلقش باشد. عبدالله گفت: از كجا ميگويي كه بايد بخشندهترين مردم باشد؟ هشام گفت: براي آنكه او خزانهدار مسلمانان است و اگر بخشنده نباشد، با اشتياق به اموال مسلمين ميل كند و آنها را بگيرد و خيانت كند و روا نبود كه خداي تعالي به خائني بر خلقش احتجاج نمايد. در اينجا ضرار گفت: امروز چه كسي داراي اين صفات است؟ گفت: صاحب اين كاخ اميرالمؤمنين! و هارون همهي اين كلام او را شنيد و
گفت: به خدا سوگند كه او را ما را گرفته و از انبان نوره به ما عطا كرده است واي بر تو اي جعفر! - و جعفر بن يحيي با او در پس پرده نشسته بود - مقصود او كيست؟ جعفر بن يحيي گفت: يا اميرالمؤمنين مقصود او موسي بن جعفر است؟ هارون گفت: قطعا مقصود او كساني هستند كه شايستگي آن را دارند و سپس لبان خود را گزيد و گفت: اگر چنين شخصي زنده باشد، پادشاهي ساعتي بر من نخواهد بود، به خدا سوگند تاثير زبان اين شخص بر قلوب مردم از صد هزار شمشير بيشتر است. يحيي دانست كه هشام را خواهند گرفت، به هشام اشاره كرد، هشام از جريان مطلع شد، فوري از بغداد به كوفه رفت و در آنجا پنهان گرديد و دستور داد اگر خليفه در پي من فرستاد بگوئيد: او مرد و از دنيا رفت و چنين هم شد. (1). از اين روايت استفاده شد كه امامت به نص صريح آيات و احاديث و به حكم عقل، نقل و اجماع با فاضل مردم است نه با مفضول و پس از پيامبر جز علي عليهالسلام كسي واجد اين شرايط نبوده و اين خصال هشت گانه در حسب، نسب و ملكات به ارث به فرزندان او رسيده كه پيش از تولد هر يك به نام و نشاني معرفي شده بودند و هر يك وصي و خليفه و امام پس از خود را به مردم معرفي نمود. حضرت امام رضا عليهالسلام نيز مكرر فرزندش امام جواد عليهالسلام را به اصحاب خود معرفي ميكرد كه او امام و خليفه حق در ميان امت و حجت حق بر خلق است. بنابراين، امامت حضرت جواد عليهالسلام با وجود نص صريح و آثار و علائم و معجزات، قابل انكار نبوده و نيست. كساني كه در كتب اسلامي تتبع و تحقيق نمودهاند ميدانند كه اين دوازده بزرگوار عليهمالسلام منصوب و منصوص هستند، در حالي كه برادران ديگري هم داشتهاند،
1) 69. كمال الدين: ج 2 ص 362.
ولي مقام امامت و ولايت از جانب حق به دست آنها سپرده شده و اين يك منصب آسماني است نه زميني، اين موهبت الهي است نه حاصل كشش و كوشش زندگاني اجتماعي.
اين پرسشي است كه روزبهان ناصبي، در شرح «احقاق الحق» نوشته، ميگويد: اگر علي، وصي و خليفه بود و سهمي در اين مقام داشت با آن كه شجاع بود، چرا براي احقاق حق خود قيام نكرد؟! در صورتي كه براي احقاق حق خودش در قبال طلحه و زبير، قيام كرد و شمشير به دست گرفت و خروج نمود؟! پاسخي كه از طرف علماي شيعه به او داده شده اين كه نه تنها تو اين پرسش را نمودهاي، بلكه در زمان خود آن حضرت، اشعث بن قيس همين سؤال را از اميرمؤمنان علي عليهالسلام پرسيد: اشعث گويد: سألت أميرالمؤمنين علي بن أبيطالب عليهالسلام فقلت: سمعت يا أميرالمؤمنين! تقول: مازلت مظلوما منذ قبض رسول الله صلي الله عليه و آله فما أن تضرب بسيفك دون مظلمتك؟ (1). از اميرالمؤمنين علي عليهالسلام پرسيدم يا اميرالمؤمنين! شما كه ميفرموديد: من از وقت رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله تا به حال هميشه مظلوم بودهام و به من ظلم و ستم كردهاند، تو با اين شجاعت و قدرت و شمشير بران، چرا حق خود را مطالبه نكردي و با نيروي شمشير مطالبه حق خود ننمودي؟! حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام فرمود: منعي ما منع هارون بن عمران، اذا قال لأخيه موسي بن عمران: اني خشيت أن تقول: فرقت بين بنياسرائيل، و ذلك أنه قال حين مضي لميقات ربه: ان
1) 70. بحارالانوار: ج 29 ص 466.
رأيت قومي قد ابتغوا غيرك فنابذهم و جاهدهم ان وجدت أعوانا و ان لم تجد فاحق دمك و اكفف يدك. و كذلك قال حبيب قلبي و أخي رسول الله صلي الله عليه و آله: ان وجدت أعوانا فجرد السيف و الا فاصبر و احقن دمك، فهذا منعني. يابن قيس! همان علتي كه مانع شد تا هارون در قبال طاغيان صبر كند و شمشير نكشد، همان مانع شد كه من نيز شمشير نكشم و بردباري نمايم. هنگامي كه موسي بن عمران عليهالسلام براي ميقات به كوه طور رفت به هارون برادرش گفت: اي برادر! اگر مردم از پيروي من و اجراي تعليماتي كه به آنها دادم بيرون رفتند و ديگري را اختيار كردند، چه كنم؟ حضرت موسي به او گفت: اگر ياوري داشتي و مددكاري جستي مجاهده كرده و مبارزه نما وگرنه در خانه بنشين و صبر كن و خون خود را محافظت نما. يابن قيس! برادر و حبيب دلم پيامبر خاتم النبيين صلي الله عليه و آله به من فرمود: يا علي! اگر ياوري داشتي جهاد كن و دست به شمشير بزن و اگر كمك و ياوري نداشتي آرام باش و صبر كن. و شاهد بر اين كه من كمكي نداشتم اين بود كه عمر گفت: قريش چگونه تو را دوست دارند در حالي كه تو هفتاد نفر از بزرگان قريش را به دست خودت كشتي. اگر من دست به شمشير ميزدم قريش از فرط خشم و غضب با رشك و حسد دست از اسلام بر ميداشتند و به كفر اول بر ميگشتند. و هدف اصلي ما، حفظ دين بود، نه حفظ مقام شخصي و آن روز حفظ
دين به اين بود كه صبر كنم و بردباري بنمايم تا مسلمانان در دين خود ثابت باشند. ولي در قبال معاويه و زبير، قريشي در كار نبود، بلكه اهانت به اصل دين ميشد و آنها با دين بازي ميكردند به همين جهت آن حضرت دست به شمشير زده و با آنها به مبارزه برخاست.
در اين كه حضرت امام جواد عليهالسلام نهمين كرسي نشين مسند خلافت و امامت بود در نظر اماميه ترديدي نيست. شيخ مفيد رحمهالله در نص امامت آن حضرت از پدرش امام رضا عليهالسلام و جدش حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام رواياتي را از صفوان بن يحيي، معمر بن خلاد، و حسين بن بشار، ابن ابينصر بزنطي، ابنقيام واسطي، حسن بن جهم، ابويحيي صنعاني، خيراني، يحيي بن حبيب زيات و افراد بسياري نقل نموده كه احاديث و اخباري دربارهي امامت و نص خلافت الهيه آن حضرت است. از جمله روايتي را به اسناد خود از جعفر بن محمد، از حضرت امام رضا عليهالسلام نقل كرده كه صفوان بن يحيي گويد: قلت للرضا عليهالسلام: قد كنا نسألك قبل أن يهب الله لك أباجعفر، فكنت تقول: يهب الله لي غلاما، فقد وهب الله لك و أقر عيوننا، فلا أرانا الله يومك، فاذا كان كون فالي من؟ فأشار بيده الي أبيجعفر عليهالسلام و هو قائم بين يديه. فقلت له: جعلت فداك! هذا ابن ثلاث سنين؟! قال: أما يضره من ذلك قد قام عيسي بالحجة و هو أقل من ثلاث سنين. (1).
1) 71. اصول كافي: ج 1 ص 321.
به امام رضا عليهالسلام عرض كردم: شما پيش از تولد اباجعفر عليهالسلام فرموديد: خداوند به من پسري عنايت ميفرمايد كه چشم همه به او روشن خواهد بود و من آن كودك را نميبينم، او كي و كجاست؟ امام رضا عليهالسلام با دست اشاره به پسري كرد كه در برابرش نشسته بود، فرمود: اين است آن فرزندي كه به تو خبر دادهام. عرض كردم يابن رسول الله! اين كودك سه ساله است؟! فرمود: مگر عيسي بن مريم در كمتر از سه سالگي حجت خدا بر خلق نشده؟! (سن كه مدخليت در تربيت شدگان ربوبي ندارد). در حديث ديگر شيخ مفيد رحمهالله از جعفر بن محمد، از محمد بن يعقوب، از معمر بن خلاد روايت ميكند كه گويد: از امام رضا عليهالسلام سخني شنيدم گفتم: اين سخن دربارهي كيست؟ فرمود: دربارهي ابوجعفر - و او كنار زانوي امام رضا عليهالسلام نشسته بود - و فرمود: «انا أهل البيت يتوارث أصاغرنا عن أكابرنا القذة بالقذة» (1). ما اهل بيت، مواريث امامت، خلافت و ولايت را به ارث از يكديگر ميبريم، كودكان ما از بزرگان ما بدون هيچ كمي و زيادي و تقديمي و تأخيري. در حديث ديگري فرمود: «ان الله سبحانه و تعالي بعث عيسي بن مريم رسولا نبيا صاحب شريعة مبتدأة في اصغر من السن الذي فيه أبوجعفر عليهالسلام» (2). خداوند عالم، عيسي بن مريم را براي هدايت و ارشاد خلق برگزيده و برانگيخت و از دورهي صباوت، او را رسول و پيامبر و صاحب شريعت قرار داد تا در كودكي آغاز به فرمانفرمايي در نفوس و ارواح مردم
بنمايد و در همين سني كه ابوجعفر عليهالسلام را ميبينيد چند سال حضرت عيسي كوچكتر هم بوده، حجت خدا و رسول و پيامبر بود. بنابراين، امام و حجت خدا بودن ابوجعفر عليهالسلام كه بزرگتر از حضرت عيسي عليهالسلام بود با چنين سابقهي مشهوري هيچ استعجاب و شگفتي ندارد. علاوه بر اين، در مكتب رسالت و حجر و دامان تربيت ربوبي، بزرگ و كوچك، سياه و سفيد معني ندارد، هر كس را كه خدا بخواهد لياقت ميبخشد، استعداد و قابليت ميدهد و او را آمادهي وحي و الهام و پيشوائي و رهبري ميكند. آدم ابوالبشر و پيامبر ما پيش از آمدن به اين نشئه، پيامبر بودند و ابراهيم، موسي و عيسي عليهمالسلام پيش از آمدن به دنيا رسول خدا و نبي الله بودند. ائمه نيز همين مكتب را طي كردهاند، سيدالشهداء عليهالسلام - به نص اخبار متواتر صحيح و معتبر - پيش از تولد، سيد و آقاي شهداء و امام و حجت بر خلق معرفي شده بود. حضرت امام جواد عليهالسلام و امام زمان حجة بن الحسن عليهالسلام در سن پنج و هفت سالگي امام و پيشوا و قائد عظيم الشأن و رهبر و راهنماي خلق آفريده شده بودند و در اين جهت، از نظر قرآن و حديث و علوم اسلامي هيچ اختلافي نيست. ابن شهر آشوب، در «مناقب» از كتاب «جلاء و الشفاء» روايت ميكند: هنگامي كه حضرت امام رضا عليهالسلام درگذشت، محمد بن جمهور العمي، حسن بن راشد، علي بن مدرك، علي بن مهزيار و گروه بسيار زيادي از شهرهاي اسلامي به طرف مدينه حركت كردند تا از خلف و جانشين و امام پس از حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام مطلع شوند، اين جمعيت به قريهاي از مزارع امام موسي كاظم عليهالسلام - بود، كه در سه ميلي شهر مدينه بود رفته و در آنجا سكني گرفتند. در آنجا قصري بود كه عبدالله بن موسي سكونت داشت، مردم ميگفتند: او امام است.
اما فقهاي امت با اين نظريه مخالف بوده و ميگفتند: حضرت صادق عليهالسلام از پيامبر خدا نقل فرموده كه: «لا تجتمع الامامة في اخوين بعد الحسن و الحسين» و اين عبدالله بن موسي، امام پس از حضرت رضا عليهالسلام نيست، زيرا او، برادر امام رضا عليهالسلام بوده و به نص فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و آله امامت پس از امام حسن و امام حسين در هيچ برادري جمع نخواهد شد. تا آن كه عبدالله بن موسي، برادر امام رضا عليهالسلام آمد و در صدر مجلس نشست، يكي از حضار پرسيد: شما در مورد طلاق مردي كه به قدر ستارگان آسمان، زنش را طلاق داده چه ميگوئيد؟ گفت: بانت منه بصدر الجوزا و النسر الواقع؛ اين سخني است كه كودكان ميگويند. همه از اين سخن در تحير افتادند، زيرا مكتب امام صادق عليهالسلام علم نجوم را به شاگردان خود خوب آموخته بود و امام كاظم عليهالسلام نيز رياضيات را تشريح فرموده بود. شاگردان مكتب جعفري از نجوم و ستارگان بيخبر نبودند كه همه در تحير فرو رفته به هم لبخندي زدند. تا آن كه اباجعفر محمد تقي وارد شد و در آن وقت هشت ساله بود، همه برخاسته و به او احترام و تعظيم نمودند، عبدالله بن موسي نيز از جاي خود برخاست و ابوجعفر را به جاي خود نشانيد؛ آنگاه فرمود: هر پرسشي داريد بپرسيد؟ خداي رحمتتان كند. مردي برخاست و پرسيد: يابن رسول الله! ما تقول في رجل طلق امرأته عدد نجوم السماء؟! قال: تقرء القرآن؟ قال: نعم قال: اقرأ سورة الطلاق الي قوله (و اقيموا الشهادة لله) يا هذا! لاطلاق
الا بخمس؛ شهادة شاهدين عدلين في طهر من غير جماع بارادة و عزم. ثم قال: بعد كلام: يا هذا! هل تري في القرآن عدد نجوم السماء قال: لا، الخبر. (1). اي پسر پيامبر! چه ميفرمائيد دربارهي مردي كه زنش را به قدر ستارههاي آسمان طلاق داده؟ فرمود: آيا قرآن خواندهاي گفت: بلي فرمود: سوره طلاق را بخوان، تلاوت كرد تا بدين آيه رسيد كه «اقامه شهادت كنيد». آنگاه فرمود: اي مرد! طلاق واقع و محقق نميشود مگر پنج شرط، شهادت دو شاهد عادل، در طهر باشد، بدون مواقعه و همبستري باشد، با قصد و اراده و عزم نيز باشد. سپس فرمود: آيا معني عدد نجوم در قرآن اين است. همان طور كه ستارگان آسمان، رهبر و راهنماي خلق و باعث هوشياري ميباشند؛ ائمه دين عليهمالسلام نيز ستارههاي درخشان زمين هستند كه رهبر و راهنماي خلق و هوشيار به معارف الهي ميباشند و زنده و مرده آنها فرق نميكند، درخشان بوده و مظهر هدايت و ارشاد هستند. چنانچه در حديث ديگري آمده: وجود ائمهي اطهار عليهمالسلام در روي زمين و قبور آنها در زمين مانند ستارگان آسمان و نجوم روشن درخشان ميباشد. تا در قيد حيات مادي هستند تعليمات و روش پرورش و عمليات آنها مردم را
1) 74. المناقب: ج 4 ص 382، اعيان الشيعة: ص 228 ج 4.
هدايت ميكند و چون درگذشتند و رحلت نمودند قبور آنها مركز تجمع اهل علم و دانش و تقوي ميباشد و آثار آنها، هادي و رهبر و معلم و آموزنده خلق است. هم اكنون هنگامي به جغرافياي تاريخي جهان اسلام كنيد! ببينيد، مكه، مدينه، نجف، كربلا، كاظمين، مشهد مقدس رضوي، سامرا، حتي قم، روضهي مطهرهي فاطمهي معصومه، ري، روضه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و ساير امام زادگان - مانند امام زاده داود - بالاي جبال البرز - يا امام زادگاني كه در اصفهان، ري، قزوين، فارس، خراسان و ديگر شهرها و آباديها ميباشند، همهي آنها ستارهي فروزان هدايت حق ميباشند و محل نماز و خيرات هستند.
وقتي اوراق تاريخ را ورق ميزنيم از سال 11 هجري، رحلت رسول الله صلي الله عليه و آله تا سال 204 هجري؛ رحلت امام هشتم، حوادث متناوب و متواتر، يكي پس از ديگري ظهور و بروز داشت و تحولات روز افزوني عمق صفحات تاريخ را به خود مشغول نموده است. پس از رحلت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، بلافاصله سقيفهي بنيساعده پيدا شد و منشاء اختلاف و مبدأ نفاق و خلاف گرديد، به طوري كه كليه اختلافات جامعهي اسلامي از آنجا سرچشمه گرفته است. پس از آن، جنگ «رده» پيش آمد، كه مخالفين ابوبكر از دادن زكات به دولت غاصب، خودداري كردند، سپس فتوحات اسلامي آغاز شد و روم و ايران به دست مسلمانان افتاد و اين نهضت جهانگير با انقلاب خونين و تحولات عميقي پيش ميرفت تا دامنهي اسلام به شرق و غرب رسيد. پس از عمر، جهانگيري و جهانداري عصر به عثمان رسيد، او نيز به سبب عدم كفايت و آلت دست امويان شدن و صدور ناسخ و منسوخ احكام سياسي، مورد حملات قرار گرفت تا كشته شد.
عصر حكومت علوي هم با مخالفين جاهطلب سرسختي چون طلحه، زبير و معاويه روبرو شد و حضرتش چهار سال با آنها جنگيد، اگر چه همهي آنها مقهور و منكوب شدند، ولي به حيله و تزوير متوسل شده تا امام پرهيزكاران را كشتند و خود بر سرير سلطنت جا گرفتند. معاويه 18 سال حكومت و بيست سال خلافت نمود، در اين مدت براي حفظ مقام و منصب خود از هيچ جنايتي خودداري نكرد و به شرحي كه در «زندگاني سيدالشهداء عليهالسلام» نوشتيم حوادث شگفت انگيزي در عصر او روي داد كه موجب قيام حضرت ابيعبدالله عليهالسلام گرديد و با شهادت سيدالشهداء عليهالسلام صفحهي تازهاي براي تاريخ در انقلاب خونين باز شده و رستاخيز عظيمي برپا گرديد كه دامنهي آن قرنها ادامه داشت. فاجعه بزرگ روز عاشوراي سال 61 هجري ده سال در عربستان و حجاز دامنه پيدا كرد و بر اثر خونخواهي قبايل عرب بيش از چهارصد هزار نفر در اين انقلاب و شورش خونخواهي كشته شدند و هر روز بر عمق انقلاب افزوده ميشد و اثر آن بيشتر ميگرديد. پس از پايان اسارت اسراي اهل بيت سيدالشهداء عليهالسلام و انقلاب عراق، شامات، حجاز و ايران - كه منجر به ضعف و سقوط بنياميه گرديد - اوضاع سياسي منقلب و دگرگون گرديده و رشتهي حكومت از بنياميه سلب و به دست بنيعباس سپرده شد. در اين مدت هم عصر انقلابي سخت و ناگواري بود كه حضرت امام سجاد عليهالسلام و امام محمد باقر عليهالسلام با آن مواجه بودند و ميسوختند و ميساختند. فقط فرصتي مناسب پيش آمد كه بنيان گذاري مدرسه جعفري به دست امام باقر العلوم عليهالسلام تأسيس و تشكيل گرديد و در زمان امام صادق عليهالسلام به كمال خود رسيد و در قرن دوم توسعه يافت.
پس از متلاشي شدن دولت اموي و استقرار خلافت عباسي، جنگ سرد و كشتار سري و ترور و مسموميت با قوت ادامه يافت، چنانچه در زمان منصور و هارون چندين هزار نفر از سادات علوي را كشتند و ميان گچ گذاشته و در ميان ديوارها و ستون ساختمانها نهادند، يا آن قدر بر آنان سخت گرفتند كه متواري شدند و بر فراز قلههاي كوهها و دشتهاي پهناور دور افتاده پناه بردند. و آنجاها نيز به اعلام شوم بنيعباس و گرفتن جايزه و مقام و منصب از دست جنايتكاران، كشته ميشدند. فهرست امام زادگاني كه در اطراف شهيد شدهاند ملاحظه كنيد اين حقيقت را ظاهر و آشكار مينمايد. در ربع اول قرن سوم كه مأمون فرمانفرمائي داشت با مسموم ساختن حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام و تمركز سادات (و زير نظر گرفتن آنها، تا حدودي در اين بيست و پنج سال، وضعيت خاصي برقرار شد) بنابراين ميتوان به جرأت گفت: عصر امام نهم عليهالسلام عصر سكوت بود و انقلابات فقط جنبهي سياسي داشت. زيرا كه امام نهم عليهالسلام داماد خليفه بود و حوادث انقلاب فكري و ديني و علمي و تحولات عقيدتي و اساسي - كه در زمان امام سجاد، امام صادق، امام رضا عليهمالسلام در جريان بود - در اين عصر وجود نداشت. حضرت امام جواد عليهالسلام مواجه با مبارزات مشكل نبود، بلكه يك مبارزه آرام علمي آن هم مأمون براي مفاخرهي داماد خود تشكيل داده بود و خودش هم اطلاعات علمي داشت و در مجالس رسمي هر هفته، دو روز مجلس مباحثه و مناظره داشت و در اثبات ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام پافشاري مينمود، با قيد آن كه ميگفت: «الملك عقيم» روي هم رفته عصر امامت جوادالائمه عليهالسلام در حدود 18 - 17 سال، عصر تعليم و تربيت عمومي آرام بي مبارزه بود كه چون از طرفي كشور توسعه يافته بود، از طرف ديگر علماي اسلام نيز زياد شده بودند و به اطراف جهان اسلام حركت
ميكردند و اصول و فروع را به مردم ميآموختند. تنها چيزي كه در اين عصر از نظر شخص خليفه و امام جمعه و قاضي القضات و شيخ الاسلام او، مورد توجه بود، معضلات فروع علوم بود، چنانچه ديديم در بحث مجلس رسمي خليفه مشكلترين مسائل علمي بحث يك فرع فقهي پيرامون صيد و ذباحة، نكاح و طلاق، يا وظايف محل و محرم حج بود و يا آن كه تفسير برخي از آيات را ميپرسيدند و امام عليهالسلام آنها را به روش صحيح مكتب وحي و تفسير اهل بيت عصمت و طهارت تفسير و بيان ميفرمود. با اين مقدمه، عصر امامت حضرت جواد عليهالسلام عصر آرامش و سكون بود، و مردم از انقلاب، حوادث و مشكلات دور بودند، آن حضرت در مدتي - كه قريب ده سال ميشد - در مدينه به آرامش تمام ميزيستند و در آنجا در مسجد جد بزرگوارش رسولالله صلي الله عليه و آله به توسعه و تعليم تفسير اهل بيت عليهمالسلام و نشر احاديث و اخبار آل محمد عليهمالسلام ميپرداختند.
براي شناخت محيط امامت حضرت جواد عليهالسلام بايستي زندگاني پرافتخار حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام - ارواحنا فداه - را ورق بزنيم تا محيط عصر امام جواد عليهالسلام را بشناسيم. محيط زندگاني امامان معصوم عليهمالسلام - غير از حضرت امام رضا عليهالسلام - پس از خلافت كبراي اميرالمؤمنين علي بن أبيطالب عليهالسلام، محيط روحانيت، انزوا و اعتزال بود. تنها كار ائمه ما، قيام به امر از راه تعليم و تعلم بود كه به مردم حقايق علمي را بياموزند كه مصداق أتم و أكمل آن، گشايش مدرسه جعفري و ادامهي آن تا آخرين روزهاي زندگاني امام موسي كاظم عليهالسلام بود. ولي محيط زندگاني امام رضا عليهالسلام به ويژه در چهار سال آخر، زندگاني سياسي آميخته به سيادت و روحانيت بود. اگر چه شخصا حضرتش تعهد گرفت در امور
سياست دخالت نكند، عزل و نصبي نفرمايد و در تشريفات سياسي مداخله ننمايد؛ ولي مقام ولايتعهد، مقام سياسي و سلطنت و خلافت عظماي مسلمانان بود كه در خارج عظمت، سطوت و اهميتي به سزا داشت!! اين عصر آميخته به سيادت و سياست يك محيط بزرگي به وجود آورد كه جاذب و جالب هم بود، زيرا علاوه بر مراتب فوق، جذبهي علمي شخص خليفه - كه بهتر و بيشتر از خلفاي سابق دانش و بينش داشت و مقيد و معتقد به روحانيت و اعلميت و سيادت بنيهاشم هم بود - احترامات او براي اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام [در صورت ظاهر] يك محيط متناسب محبوبتري به وجود آورد كه مردم ايران، خراسان، عراق و ساير ممالك مطيع آن، به منطوق «الناس علي دين ملوكهم» مجذوب و مرعوب مقام سيادت و روحانيت شده بودند. اهميت حضرت امام جواد عليهالسلام فرزند امام رضا عليهالسلام از جهت سن و سال و آن قدرت علمي، ادبي و فضيلت و اخلاقي - كه خلافت سنت طبيعت بوده - كمك كرد و محيط جاذب و جالب بوجود آورد. علاقه مأمون، خليفه عباسي، تسليم شدن يحيي بن اكثم، مفتي بزرگ، قاضي القضات پايتخت اسلامي، هر دو موجب شد كه نام ابنالرضا عليهالسلام با آن كه از 9 تا 25 سال پيش نبود مورد تعظيم، تكريم، تجليل و تبجيل قرار گرفت و هر كجا و هر زمان نامي از امام جواد عليهالسلام برده ميشد، همه او را به عظمت ياد ميكردند و به روحانيت، سيادت، سياست و بزرگواري ميشناختند. اين عظمت نام، با پراكندگي مركز خلافت پراكنده شد؛ ولي عظمت قوت يافت، سياست بنيعباس شكست خورد و بين ترك و فارس و عرب همان عظمت و روحانيت از بنيهاشم و علويين تقويت، شدت و استقرار يافت. اما سياست داخلي بنيعباس رو به سقوط و اضمحلال رفت تا آنجا كه خلفاي بنيعباس دست نشاندهي امراي بلدان و امصار و كشورهاي ترك، فارس،
ديلم و تاتار شدند، به شرحي كه در كتاب تاريخ مفصل اسلام نوشتهام. محيط امامت حضرت جواد عليهالسلام رو به توسعه و تعظيم نهاد. يعني در اين اختلاف سياسي مقام سيادت، اعلميت و روحانيت ابنالرضا عليهالسلام به اتحاد و اتفاق و شدت و قوت رسيد و همهي نژادهاي اسلامي سر تواضع و ادب در ساحت مقدس امام نهم جواد عليهالسلام خم ميكردند و هر كجا نامي از حضرت جواد عليهالسلام برده ميشد بدون استثناء، همه احترام و توقير مينمودند. حضرت جواد عليهالسلام در اين محيط متناسب توجهي به سياست نكرد و در پي خلافت نبود، بلكه وجههي همت و هدف اصلي آن حضرت، نشر، توسعه و تعميم مسائل مشكل و لاينحل مسلمين بود كه بايد به دست اين امام عليهالسلام تجزيه و تحليل شود و معضلات مسايل فقه حل گردد. بدين جهت، ديديم كه چگونه مسألهاي از اين امام طرح ميشده موضوع تجزيه و تحليل قرار ميگرفت، بحث روي تعمق و دقت نظر بر اصل اساس ريشه لغات و معاني مقصوده شارع دين و نظر اصلي اماميه بحث ميشد. اين وظيفهي خطير در حدود 17 سال از سن 8 تا 25 سالگي در تمام محافل اجتماعي مورد توجه بود و امام جواد عليهالسلام جوان 25 ساله مانند پيرمرد عالم مقتدر، كار آزموده و تجربه اندوخته و چون پدري سالخورده، به تمام دقايق حيات و رموز زندگي آشنا، به كليهي مطالب علمي و مسائل حل نشده دين به اقتضاء زمان و مكان و استعداد و لياقت مردم عصر، مشكلاتي كه در حضورش بحث ميشد حل كرده و تجزيه و تحليل نموده و به مردم ميآموخت.
خداوند متعال در قرآن ميفرمايد: (و السارق و السارقة فاقطعوا أيديهما جزاء بما كسبا نكالا من الله و الله
عزيز حكيم) (1). «دستهاي مرد و زن دزد را ببريد به جرم آن كسب شنيعي كه نمودهاند، اين عقوبتي از خداوند است و خداوند عزيز و حكيم است». يكي از صفات رذيله كه منشاء كليهي فتنهها و فسادها ميباشد، دروغ است اين كار كليد هر رذيلت و منبع هر جنايت و خيانت است، هيچ بشري نيست كه به كمال انسانيت رسيده باشد، مگر از راه راستي و مبارزه با دروغ. هيچ بدبخت و شقي نيست كه به انواع نقمتها و نكبتها مبتلا نشده باشد، مگر از جهت دروغ و نادرستي. دروغ، آن عفريت زشت سيرت هواي نفس است كه بر تمام اعصاب غلبه ميكند و آدمي را از تكامل نفساني و موفقيت و رستگاري باز ميدارد. دروغ، مادر رذايل اخلاقي مانند، ترس، جبن، ريا، حيله، مكر، خدعه، تزوير، تقلب و خيانت است. امام حسن عسكري عليهالسلام ميفرمايد: «تمام خبائث را در خانهاي قرار دادهاند كه مفتاح و كليد آن كذب و دروغ است». از محصول اين غريزهي شوم، خيانت و دزدي است، بدترين صفات بشر دزدي است، اين دزدي انواع و اقسامي دارد. دزدي از مال مردم، از اسرار مردم، از گفتار مردم، از كردار مردم، از شئون مردم و از انواع امور مادي و معنوي مردم ميباشد كه در تمام اين امور به نسبت مقدار دزدي مقداري از حيثيت و آبرو، ارزش و شخصيت وجودي از بين ميرود تا جايي كه ديگر ارزشي براي دزد باقي نخواهد گذاشت. اين دزد به دو علت در افراد و جامعه پديدار ميگردد: يكي سوء تربيت و بيديني ديگري ضعف بنيه مالي و فقر اقتصادي
1) 75. سورهي مائده: آيهي 38.
البته عوامل فقر و بدبختي بيش از هر چيز آدمي را به دزدي و خيانت وا ميدارد به همين جهت فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا» «تا آنجا كه فقر مردم را كافر ميسازد و رشته تقوي را ميگسلد» سعدي گويد: با گرسنگي قوت پرهيز نمايد افلاس عنان از كف تقوي بستاند خداي نكند كه مردي دانا و عالمي ارجمند فقير شود به حدي كه رشته فضلش مبدل به رذيلت گردد كه گفتهاند: «العالم بلا عمل كالشجر بلا ثمر و معه ألف خطر» چو دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا دزدي، كلاهبرداري و خيانت و تعدي به جان و مال و ناموس مردم در اين عصر طلايي و اتمي ارتقاء يافته و خوانندگان حوادث دزدي و بينندگان فيلم صحنهي خيانت، سرانگشت عبرت حيرت به دندان گرفتهاند كه بشر از راه اضطرار، يا سوء تربيت و عدم دين و مذهب كارش به كجايي رسيده كه به هيچ چيز عقيده ندارد و شرايط انسانيت را نميشناسد و گويي كه مكتب دزدي در اروپا و آمريكا داير است و از آنجا به كشور ما سوغات آوردهاند. دزد جاهل گر يكي ابريق برد دزد عارف دفتر تحقيق برد دزد اگر شب گرم يغما كردن است دزدي حكام روز روشن است شيوع و تعميم دزدي به جهت فقدان ايمان و عدم مجازات است. پروين اعتصامي گويد: گر تهي دستي به رهزن رهنماست ور نداري موجب جرم گداست رو بگو با بينيازان از چه رو در ره دزدي بريزند آبرو؟ به تجربه ثابت شده است كه افزايش دزدي در اثر بيعدالتي است، هر چه عدالت اجتماعي از نظر امور مالي ضعيف شود دزدي قوت ميگيرد و دزدي يك نسبت مستقيم با ظلم دارد.
اختلاف طبقاتي كه از فقدان عدالت اقتصادي به وجود آمده، موجب فقر مالي و كثرت دزدي است، بايد ريشهي علل را قطع كرد تا عوامل از بين برود. اين دزدي هميشه بوده، ولي هيچ وقت مانند امروز قوت نگرفته بود كه مردم را جسور و متعدي ساخته است كه با حربهي سرد و گرم و تشكيلات و وسايل نقليه با انواع حيل و خدع و زبردستي به دزدي بپردازند. و به نظر ما علت العلل اين همه خيانت و جنايت، فقدان ايمان و مجازات است. فقدان ايمان به خدا ايمان به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ايمان به حشر و نشر، پاداش و كيفر و حساب و كتاب موجب چنان خيرهسريها ميشود و اسلام براي آن كه ملت خود را از اين صحنه خارج سازد براي دزدي حدود و احكامي معين فرموده كه كتب قصاص و ديات و حدود و فقه اسلامي مدون است. اينك براي نمونه يكي از مواد آن را كه حضرت امام محمد تقي الجواد عليهالسلام تشريح فرموده به نظر خوانندگان ارجمند ميرسانم: در اوراق گذشته ديديم كه اعلميت، سيادت وجود و سخاوت ائمه هدي عليهمالسلام بر خلفاي اموي و عباسي سخت گران ميآمد، آنان ميخواستند به هر وسيلهي ممكن آنها را در نظر مردم تحقير كنند. يكي از طرق تحقير آنان، مناظره و احتجاج و بحثهاي علمي بوده كه هر يك از خلفا علماي عصر را دعوت ميكردند و با آن كه همه مغلوب ميشدند باز اين سيره جاري بود تا خداوند بزرگ نمايندگان خود را معرفي و اثبات نمايد. امام محمد تقي عليهالسلام معاصر با مأمون، معتصم بوده، مأمون در احتجاجات در مجالس رسمي بحث علمي خود با علما فهميد كه مقام امامت با اوست و حضرتش مغلوب كسي نميشود، از اين رو تا زنده بود متعرض آن حضرت نشد. ولي معتصم باز جلساتي تشكيل ميداد و امام محمد تقي الجواد را در آن مجالس دعوت ميكرد و از آن حضرت بر سبيل استخفاف سؤالاتي ميكرد.
حضرت جواد عليهالسلام گاهي از بيان مطلب تقيه ميفرمود، زماني عذر ميخواست و موقعي هم حقايق را آشكارا و عيان تشريح ميفرمود تا آن كه روزي در باب سارقي كه آورده بودند و ميخواستند حكم و قصاص دربارهي دزد اجرا كنند در مجلس عامه اختلاف شد. اين اختلاف را كه به صورت احتجاج و بحث علمي در آمده علامه مجلسي رحمهالله از تفسير «عياشي» چنين نقل كرده است:
عياشي در تفسير خود از ذرقان - كه مصاحب و نديم احمد بن ابيداوود بود، و با او چون دو روح، در يك قالب بودند - روايت ميكند كه ذرقان گويد: روزي ابن ابيداوود از نزد معتصم برگشت، بسيار عصباني و گرفته بود، گفتم به تو چه شده كه اين چنين متغيري؟ گفت: «لما كان من هذا الأسود، أبيجعفر محمد بن علي بن موسي اليوم يدي أميرالمؤمنين» از دست اين ابيجعفر، فرزند علي بن موسي الرضا كه در برابر امير مينشيند. گفتم: چه شده؟ گفت: سارقي را در محضر امير آوردند كه اقرار به دزدي خود كرده بود، خليفه طريقهي قصاص و تطهير او را پرسيد كه چگونه بايد حدود را جاري كرد؟ همهي فقها حاضر بودند، خليفه دستور داد بقيه فقها را نيز احضار كردند، و محمد بن علي را هم خواست، از ما پرسيد: چگونه بايد حد جاري شود: من گفتم: من الكرسوع «بالاي مچ دست» گفت: به چه دليل؟ گفتم: به دليل آن كه دست اصابع است و كف تا كرسوع است و در آيه تيمم ميفرمايد: (فامسحوا بوجوهكم و ايديكم)
بسياري از علما در اين نظريه با من اتفاق كرده و تأييد نمودند. عدهاي از علما گفتند: بايد دست را از مرافق بريد. خليفه پرسيد: به چه دليل؟ گفتم: به دليل آيه غسل (و ايديكم الي المرافق) دليل است كه بايد دست دزد را از مرفق بريد. گروه ديگري گفتند: از شانه بايد بريد، زيرا دست اطلاق بر تمام اين قسمت ميشود. و چون اختلاف پيدا شد در اين موقع خليفه رو به محمد بن علي عليهالسلام كرد و گفت: يا اباجعفر! شما در اين مسأله چه ميگوئيد؟ آن حضرت فرمود: علما در اين زمينه صحبت كردند، مرا از نظريه معاف بدار! معتصم گفت: سوگند به خدا! كه بايد شما نظر خود را در اين بحث علمي بگوئيد. اباجعفر عليهالسلام گفت: اكنون كه قسم دادي ميگويم، اين حدود كه اهل سنت و علماي حاضر گفتند اشتباه و خطاست، «فان القطع يجب أن يكون من مفصل اصول الاصابع، فيترك الكف» خليفه پرسيد دليل شما چيست؟ امام جواد عليهالسلام گفت: قال رسولالله صلي الله عليه و آله: السجود علي سبعة أعضاء: الوجه، اليدين، الركبتين، الرجلين، فاذا قطعت يد، من الكرسوع او المرفق لم يبق له يد يسجد عليها، و قال الله تبارك و تعالي: (و أن المساجد لله) پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: سجود با هفت عضو بايد انجام شود: صورت، دو دست، دو زانو، دو انگشت ابهام پا و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع كنند براي سجده حق محلي باقي نميماند و در خداوند در قرآن هم
ميفرمايد: (و أن المساجد لله) مساجد كف دست و صورت و دو زانو و دو انگشت پاست كه «التي يسجد عليها، فلا تدعوا مع الله أحدا و ما كان لله لم يقطع» معتصم از اين حكم بسيار مسرور شد و تصديق نمود و دستور داد انگشتان دزد را طبق نظريه حضرت جواد عليهالسلام بريدند. ذرقان ميگويد: ابن ابيداود سخت پريشان شده بود كه چرا نظريه او رد شد و سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت: يا اميرالمؤمنين (!!!) آمدهام تو را نصيحتي كنم و اين اندرز به شكرانهي محبتي است كه به ما داري و اگر نگويم ميترسم كفران نعمت كرده باشم و به آتش بسوزم. معتصم گفت: نصيحت تو چيست؟ ابنداود گفت: وقتي شما مجلسي از علما و فقها تشكيل ميدهي تا يك امر مهم ديني را مطرح كني خوانندگان، نوازندگان، وزراء، امرا و صاحب منصبان لشكري و كشوري خدم و دربانان شاهد و ناظر آن مجلس هستند و مذاكرات اين مجالس در خارج مطرح ميشود و چون ببينند كه شما رأي علما و فقها را تحت الشعاع آراي محمد بن علي الجواد بنمائي كم كم موجب ميشود كه مردم به آنها توجه كنند و از بنيعباس منصرف شوند امامت و خلافت را از تو گرفته و به او محول نمايند و حكومت تو و خاندان عباسي سقوط كند. معتصم، سخت تحت تأثير اين سعايت قرار گرفت و به اين فقيه حنفي گفت: «جزاك الله عن نصيحتك خيرا» روز چهارم دستور داد يكي از نويسندگان از جمعي دعوت كند و محمد بن علي التقي الجواد عليهالسلام در آن مهماني باشد و او را مسموم نمود و چون حضرت احساس سم كرد برخاست تا زودتر از خانه بيرون رود، صاحب خانه تعارف كرد كه زود است. فرمود: براي تو بهتر است كه من زودتر خارج شوم و به فاصله يك روز امام
جواد عليهالسلام مسموما رحلت كرد. (1).
اين حكم در قرآن به گونهاي عام بيان شده است و در سيرهي اصحاب مختلف عمل ميشد و اجراي حق به دست اميرالمؤمنين علي عليهالسلام جاري گرديد و امام محمد تقي الجواد عليهالسلام طريق اجراي آن را براي مردم جهان در محضر معتصم عباسي روشن فرمود. حكم در اجمال خود عموميت بر هر سارق دارد، ولي با بيان نبوي صلي الله عليه و آله و شرح امام عليهالسلام دزدي پسر از پدر، بنده از آقاي خود، غانم از غنيمت، شريك از مال مشترك و غيره خارج ميشود، و در بيان ديه و طريقهي قطع دست اختلافي است كه در اين احتجاج و بحث علمي حل ميشود. دفعه اول چهار انگشت دست راست او را بايد قطع كنند و انگشت ابهام را باقي بگذارند، و مقدار دزدي يك ربع دينار طلا است كه كمتر از آن را سارق نگويند. در مجلس معتصم (2)خوارج گفتند: دست دزد را از منكب (شانه) قطع كنند. معتزله گفتند: از مچ حنفيان گفتند: ده درهم ديهي آن است. مالكيان و شافعيان گفتند: ربع دينار ديه دست دزد است. حسن بصري گفت: يك درهم كافي است. در حالي كه طرح مسأله از نظر فقه جعفري، كاملترين نظريه علمي است. ابوحنيفه در باب دزدي اجازه ميداد كه دزدي كنند و صدقه بدهند. روزي ديدند دو قرص نان دزدي كرد و يكي را صدقه داد، گفت: دزدي يك
درجه گناه دارد و صدقه 10 درجه ثواب دارد و باز هم تجارتي است كه صرف ميكند (!!!) حضرت صادق عليهالسلام فرمود: اي ابوحنيفه! مگر قرآن نخواندهاي كه ميفرمايد: (انما يتقبل الله من المتقين)؛ عبادت از پرهيزكاران قبول ميشود، نه كساني كه از راه دزدي صدقه بدهند. (1). ناصر خسرو علوي در اين مورد ائمه اربعه را سرزنش كرده و گويد: شافعي گفت: كه شطرنج مباح است و مدام كج مبازيد كه جز راست نفرموده امام بوحنيفه، به از او گويد در باب (شراب) كه ز جوشيده بخور تا نبود بر تو حرام حنبلي گفت: اگر آن كه به غم درماني بستهي بنگ تناول كن و سرخوش بخرام گر كني پيروي مفتي چهارم مالك آن هم از بهر تو تجويز كند وطي غلام بنگ و مي ميخور وطي ميكن بنماي قمار كه مسلماني از اين چهار امام است تمام
اين فرع فقهي را براي اين جهت آورديم كه خوانندگان نظريه ائمه اربعه را با ساير فرق اشاعره و معتزله در اجراي حد و قصاص و قطع يد دزد بخوانند و نظر دوربين و مآلانديش
1) 78. شرح حال ائمه اربعه را در رجال اسلامي به طور مفصل نگاشتهايم و اگر ميخواستيم در اين اوراق شرح حال صحابه، و تابعين و اشخاص مؤثر اسلام را بياوريم اوراق آن از چند هزار صفحه هم ميگذشت و در «رجال اسلام» شرح حال هزاران نفر را جمع كردهايم.
ائمه اماميه را نيز دريابند كه تا چه حد اطراف و جوانب امر را رعايت ميكردند. اينك شرايط قطع يد دزد را مينويسيم تا مطلب روشن گردد: 1 - اين كه دزد عاقل، بالغ و مختار باشد. 2 - آنچه دزديده ماليت داشته باشد. به عنوان مثال شراب، مسكرات و آلات قمار اطلاق دزدي در قطع دست نميشود. 3 - آنچه دزديده معادل ربع دينار مسكوك رواج باشد، يا ربع اشرفي عينا يا قيمتا. 4 - مال از فرزند خودش نباشد زيرا اطلاق دزدي بر آن نميشود. 5 - از مولا و مالكش نباشد. 6 - در سال قحطي نباشد. 7 - مال مشترك از شريك سارق نباشد كه به طور توهم حلال بودن بردارد. 8 - از محرمات نباشد. مانند سگ، خوك و نجاسات. 9 - از حرز يعني جاي مقفل و در بسته باشد. يعني جائي كه مال را براي محافظت پنهان كرده باشند. 10 - دزد در بيرون آوردن مال از حرز (محل مقفل) شخصا به تنهايي بيرون ببرد. اگر چند نفر قفل را باز كنند دست هيچ يك قطع نميشود. 11 - متاع را خود دزد به دست خود بردارد و حمل كند. اگر كودكي بردارد يا به حيواني حمل كنند كه دست خود دزد بر او نرسد، دزدي نيست. 12 - آن كه پنهاني مال را بهدزدد نه آشكارا و به قهر و غلبه، زيرا بردن اموال ديگري به قهر و غلبه حكم ديگري دارد. (1). اگر دزد با اين شرايط به دزدي اقرار كند بايد دست او را به همان ترتيب كه امام جواد عليهالسلام فرمودند بايد قطع كرد. براي اولين بار، و بار دوم و سوم حكم ديگري دارد
1) 79. تفسير منهج الصادقين حاشيه قرآن. ص 61، تفسير كشاف: ج 1 ص 632.
كه گذشت و اگر توبه كرد و مال را به صاحبش مسترد نموده، خداوند توبه او را قبول ميكند و عقاب آخرت رفع ميشود، ولي قصاص دنيا باقي است و حد به توبه رفع نميشود. اين يك فرع فقهي در مسألهي دزدي است كه با رعايت جوانب كار و شرايط حال و رعايت محيط و پيدا كردن ريشه و علل دزدي در نظر صاحب شريعت و فقه جعفري بيان شده است. و همين يك فرع كوچك كافي است كه ساير قوانين مقدس اسلام را از طريقه فقه جعفري ملاك عمل قرار داده و فرق بين عالم آسمان و عالم مكتب بشر را دريابيد. روزي ابوالعلاء معري با سيد مرتضي رحمهالله در حد و ديهي قطع يد سارق معارضه كرد، گفت: چرا دستي كه ربع دينار دزديد پانصد دينار ديه بدهد؟ ديه دست نصف ديه كامله است و اين شعر را انشاد كرد: يد بخمس مأتين عسجد و دية ما بالها في ربع دينار؟ تناقض مالنا الا السكوت له و ان نلوذ بمولانا من النار دستي كه خداي تعالي ديهاش را پانصد دينار مقرر فرموده از مروت دور است كه چون ربع دينار ميدزدد حاكم آن را ميبرد يك شيي را گاهي پانصد دينار بها مطالبه كنند و گاهي ربع دينار قيمت نهند اين حكم متناقض است و از فتواي خرد دور است. يكي از شاگردان شريف مرتضي رحمهالله در پاسخ او بيت را انشاد كرد: هناك مظلومة غالت بقيمتها و هاهنا ظلمت هانت علي الباري چون دست را به ناحق برند مظلوم است و حق تعالي رعايت مظلوم را از دست نميدهد، از اين رو، گرانبها باشد و چون به مال مردم دراز شود ظالم بوده پروردگار ظالمان را پست و حقير كرده بدان جهت قيمتش ربع دينار است.
يكي از شاگردانش به نثر گفت: اليد لما كانت أمينة ثمينة فلما خانت هانت؛ دستي كه امين و مورد امانت باشد عزيز و گرانبهاست و دست خائن خوار و ذليل است. سيد مرتضي رحمهالله در جواب ابوالعلاي معري فرمود: عز الأمانة أغلاها و أرخصها ذل الخيافة فافم حكمة الباري (1).
خداوند در قرآن ميفرمايد: (أأنتم أشد خلقا أم السماء بناها - رفع سمكها فسواها - و أغطش ليلها و أخرج ضحاها - و الأرض بعد ذلك دحاها - أخرج منها ماءها و مرعاها - و الجبال أرساها - متاعا لكم و لأنعامكم) (2). آيا شما در خلقت و آفرينش سختتر يا آسمان، چه كسي آن را بنا كرد؟ چه كسي سقفش را راست و مستوي كرد؟ چه كسي شب را تاريك و روزش را روشن ساخت؟ و پس از اينها زمين را گسترانيد و از آن آبها بيرون آورد و چراگاهها به وجود آورد و كوهها استوار گردانيد تا براي شما و حيوانات شما چراگاه و متاعي باشد؟ كلمهي «دحوالارض» يك موضوع علمي، رياضي، جغرافيائي، فكلي و هيئتي
1) 80. نامه دانشوران: ج 1 ص 366، امالي سيد مرتضي، ديوان شريف مرتضي. براي آگاهي از اخبار سارق از نظر قصاص، ديات، مقدار قطع يد و غيره به كتب كافي، تهذيب، استبصار، كتاب من لا يحضره الفقيه و به كتب اربعه اخيره: وافي، بحار، وسايل، مستدرك، در باب قصاص و ديات و به تفاسير در آيهي (السارق و السارقه) و آيهي (ان المساجد لله) مراجعه شود، و قواعد الاسلام، ج 3 ص 309 - 304، مرآة العقول: ج 2 ص 175، كشف الغمه: ص 284، احتجاج طبرسي: ص 254، بحارالانوار: ج 12 ص 92، تفسير صافي: ص 138 ذيل آيهي السارق و ص 490 ذيل آيه (ان المساجد لله) تفسير كشاف: ج 1 ص 196.
2) 81. سورهي نازعات: آيات 35 - 28.
است كه با آن ميتوان در بسياري از علوم وارد شد و معني آن را در اين آيه به دست آورد آنگاه با اخبار آل محمد صلي الله عليه و آله تطبيق نمود، و ديد چه اندازه تطبيق عالم تكوين با عالم تشريع رعايت شده است و به راستي دين، دين فطرت است. اكنون براي بيان معني «دحوالارض» بايد مقدمه كوتاهي بياورم تا مطلب روشن گردد. اگر براي هر چيز آغاز و انجامي در نظر بگيريم بايد پيدايش زمين را از روز 25 ذي قعده - كه روز دحوالارض است و زمين از زير خانه كعبه بر روي آب پهن و كشيده شده - آغاز زمين بدانيم. اما اين امتداد، در چه سالي رخ داده، آن روز زمان و مكاني نبوده تا سال و ماه معين شود. (1). حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام در نخستين خطبه خود در «نهج البلاغه» دربارهي توحيد و عظمت قدرت پروردگار كه از شاه كارهاي علمي آن مرد آسماني است، در باب آفرينش عالم، زمين و آدم قريب بدين مضمون ميفرمايد: پيش از خلقت همه جا فضا بوده - بقول حكماء و فلاسفه: بعد مجرد كه غير متناهي است - و چون خداوند متعال اراده فرمود كه عالم و آدم بيافريند فضا را از آب ممتلي گردانيد - كه فلاسفه بعد ممتلي گويند و اين بعد متناهي است - وقتي اين فضا پر از آب بوده باد را خلق كرد و آب را به حركت انداخت و از حركت آب، امواجي بوجود آمد و آن موجها كفها بر زبان آوردند و كف آن، چنانچه كنار دريا به خوبي ديده ميشود هر قطعه از آن كوچه ميافتد، از اين كف آب زمين ساخته شد و از بخارات حركت آب، آسمانها بنا و استوار گرديد. و از اين كف «زبد» كه زمين ساخته شد و مصالح اربعه زمين است براي نخستين بار نقطهاي زير كعبهي خانه خدا و محل توجه او بود پهن گرديد و سخت استوار شد و امتداد پيدا كرد و پهن شد تا قابل روييدن نبات، حيوان و آفرينش
1) 82. رساله اربعة ايام ميرداماد.
انسان گرديد. در اين فضا جز آب نبوده و در حركت آب افلاك حادث شد، زمان و مكان موجود گرديد و كرات ثابت و سيار و منظومههاي شمس به وجود آمد و آب محيط بر زمين بود - البته نه محيط تام - پس از آب كره هوا كه محيط تام به آب است يعني زير و روي آب را احاطه كرده سطح مقعر اين هوا متصل به زمين و آب است و هوا هر قدر بالاتر برود دور از خورشيد حرارت آن كم ميشود تا به زمهرير برسد كه همه چيز در آن منجد ميگردد. (كره زمهرير متصل به كره اثريا اتر است و كره اثير محيط به كره زمهرير است و سطح محدب آن به كره قمر متصل است كه فلك ماه باشد و آن به كرهي عطارد كه سماء اين دنياست و آسمان اول در عرف قدماء مشهور است). پس از آن، عطارد، زهره، شمس، مريخ، مشتري و زحل است. پس از زحل، فلك ثوابت است كه «منطقة البروج» گفتهاند و پس از آن فلك اطلس است كه معدل النهار در آن است و در اين تقسيم در نظر قدماي علم هيئت قمر، عطارد، زهره (افلاك سفلين)، مريخ، مشتري و زحل «افلاك علويين» و شموس در وسط و ميانه اين افلاك قرار گرفته است. بالاتر از آنها عرش و كرسي است كه در قرآن مجيد به «سموات سبع» تعبير شده است و عالم اجسام به اين محيط تمام ميشود و از اين مرز كه گذشته شد ديگر جسم عنصري نيست و حكما آن را «لا خلا و لا ملأ» ميگويند كه بعد ممتلي تمام ميشود، و بعد مجردات است و آن از وهم و خيال بشر خارج است. اين بعد قبل از اين فضا و پس از اين فضا بوده، ولي اين افلاك و عناصر و ثوابت و سيارات نبوده، بلكه حادث شدهاند. از اين رو قدماي حكما فضا را قديم گويند و آن جا فوق و تحتي نبوده. حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام در ذيل آيهي
(او لم ير الذين كفروا أن السماوات و الأرض كانتا رتقا فقتقنا هما و جعلنا فيها فجاجا سبلا لعلهم يهتدون - و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن آياتها معرضون) (1). ميفرمايد: پروردگار در اين فضا، آبي آفريد و آفرينش همه چيز از آب است و چون آب جسم است و سطح دارد متصد? جريان آب هواست كه از زير و رو احاطه كرده و اين هوا آب را به حركت ميآورد و موج ميزند و از موج كف حاصل ميشود و از كف آنچه بخار بود آسمانها و آنچه رسوب داشته زمين را آفريده. پس از خلقت (فسويهن سبع سموات) آنجا را مستوي و هموار و صاف گردانيد و به هفت آسمان تقسيم كرد، و زمين را پس از همواري امتداد داد و اول نقطه مورد توجه خانه خودش كعبه بود كه فرمود: (أول بيت وضع للناس للذي ببكة) و بكه خاكي است كه خاكش مكيده شده باشد و پس از آن كه هوا آب آن كفها را مكيد و به صورت خاك در آمد و خانه خود را قرار داد (بعد ذلك دحيها) پس از آن زمين را پهن كرد و امتداد داد و از همين نقطه سخت و استوار زمين بكه آن را امتداد داد و مد دادن يك وقت است شيء را ميكشند تا مد پيدا كند يك موقع از جنس خودش به آن متصل ميكند در اين امتداد، دحوالارض زمين را از خودش امتداد داد و سرد كرد (و اسكنها الملائكة) و اين افلاك و كرات ثابت و سيار را به دست ملائكه سپرد كه آنها حملهي عرش هستند و هر دسته متصدي و حافظ يك فلك ميباشند. اين نظريه كه اميرالمؤمنين علي عليهالسلام از آن وصف ميفرمايد، اساسيتر از حدس
1) 83. سوره انبياء: آيات 34 - 31.
و تخمين «تئوري» و نظريهي ملل غربي است و در بسياري از موارد نيز با هم تطبيق ميكند، زيرا در منظومه شمسي هم آفتاب در وسط و شش فلك ديگر در خطوط حركت منظمي قرار گرفتهاند. نهايت آن كه قدما معتقد بودند افلاك از نظر جاذبه سطح مقعر هر يك با سطح محدب ديگري تماس دارد و كروي دانسته. امروز اين مدار را بيضي شكل تصور كردهاند در هر حال، در اصل آن آفرينش اختلافي نيست و در اين كه آسمان و زمين به هم متصل بوده و از هم جدا شدهاند. قدما گفتهاند: آب و كف بوده است. متأخرين جرقه و آتش ملتهبي تصور كرده كه جدا گشته و سرد شده و عناصر و مواليد به وجود آمده است. در هر حال و هر تصور به قول سعدي: اديم جهان سفرهي عام اوست بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست حضرت امام محمد تقي عليهالسلام از حضرت رضا عليهالسلام روايت ميفرمايد كه: روز 25 ذيقعده روز بزرگ ايام است و روز دحوالارض است. روزي است كه حضرت ابراهيم و عيسي عليهماالسلام متولد شدهاند و زمين از زير كعبه پهن شده است. هر كه اين روز را روزه بگيرد ثواب شصت ماه روزه دارد. اين است اساس آفرينش زمين در آغاز خلقت و اين است بشر ناچيز كه اشرف مخلوقات است در برابر اين عظمت عالم. بشر در جنب اين نه طاق خضرا چو خشخاشي بود بر روي دريا او از آغاز و انجام و ابتدا و انتهاي اين آفرينش اطلاع و وقوفي ندارد، چنانچه گفتهاند: پشه كي داند كه اين باغ از كي است در بهاران زاد و مرگش در دي است انسان در اراده و اختيار و قدرت و نيروي بدني با ميليونها مواليد جوي كه يكي
از آن را اگر 15 هزار برابر بزرگ كنيم به اندازهي يك دانه خشخاش ميرسد و آدمي مقهور اين گونه ميكروبهاي غير مرئي است، بسيار ضعيف است اگر منحرف شود. و بسيار قوي است اگر براه حقيقي دين برود آن وقت است كه تمام عوالم را ميتواند با تمام مواليد در اختيار خود آورد. (1).
صاحب «روضة الصفا» مينويسد: حضرت جواد عليهالسلام در كمال فضيلت و علم و ادب و حكمت بوده، هيچ سيدي به مرتبهي او نرسيده. يكي از اكابر علما گويد: در عراق شنيدم كه شخصي دعوي نبوت كرده و او را با بند آهن به شام آورده و در گوشهي زنداني كردند. من براي ملاقات او بدانجا رفتم و به دربان چيزي دادم كه پيامبر جديد را ملاقات كنم. چون بر او وارد شدم، ديدم مردي در كمال فهم و فراست و ذهن و كياست ميباشد گفتم: تو كيستي و از كجايي و چه ميگوئي؟ گفت: من از شهر شام هستم و سالها به حال خود عبادت ميكردم. شبي در همان مسجدي كه سر مبارك حضرت حسين بن علي بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليهالسلام را نصب كرده بودند روي به قبله نشسته بودم و به عبادت و ذكر حق تعالي مشغول بودم، شخص جواني پيش روي من ظاهر شد و گفت: برخيز. من برخاستم و چون مقداري مسافت قطع كردم خود را در مسجد كوفه يافتم.
1) 84. كتبي كه روي مقالهي فوق مطالعه شده عبارتند از: تفسير كشاف: ج 14 ص 696، تفسير صافي: ص 460 فارسي، هيئت ص 6، نهج البلاغهي شرح ابن ابيالحديد: ج 1 ص 27، هيئت فلاماريون: ص 211 مفاتيح محدث قمي، رساله اربعه ايام ميرداماد، تقريرات استاد بزرگوار اديب بجنوردي و غيره.
فرمود: ميداني اينجا كجاست؟ گفتم: آري، مسجد كوفه است، او به نماز ايستاد، من نيز اقتدا كردم، از نماز فارغ شديم بيرون آمد، با او همراه بودم پس از آن كه قدمي چند برداشتيم خود را در مسجد رسولالله صلي الله عليه و آله در مدينه ديدم به روضه مباركه وارد شده سلام كرديم او در نماز ايستاد و من مشغول شدم. پس از اداي نماز بيرون آمديم، باز چند قدم رفتيم خود را در مكه ديدم فرمود كجاست؟ گفتم: اينجا مكه است. مشغول طواف شديم، پس از طواف، از مكه بيرون آمده به جاي خود قرار گرفته و به عبادت مشغول شدم. من از اين حال در شگفت بودم، تا سال ديگر در همان اوقات آن شخص آمد، سلام عرض كردم، مانند سال گذشته همان امكنه متبركه را زيارت كرديم چون موقع مفارقت رسيد، او را سوگند دادم كه خود را به من معرفي كن. فرمود: من محمد بن علي بن موسي ابن جعفر هستم. روز ديگر اين گزارش را با ياران خود در جلسهي به ميان گذاشتم، آنها خبر را افشا كرده و به والي شام گزارش دادند. او همهي ما را به نام دعوت نبوت زنداني كرده، در حالي كه من ادعائي ندارم و نامهاي به والي شما نوشتم حقيقت امر را براي او شرح دادم. والي دستور داده او را آزاد نمايند تا در يك شب از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از آنجا به مكه برود. من از جواب استهزايي والي ملول شدم، به سراغ او رفتم تا بار ديگر او را ببينم و با او حكايت باز گويم، ديدم نگهبانان و سپاهيان حافظ زندان مضطرب هستند گفتم: چه شده.
گفتند: آن زنداني ديشب غائب شده با آنكه مقيد به غل و زنجير بوده، معلوم نيست به زمين رفته يا به آسمان. من فهميدم از انفاس قدسيه حضرت جوادالائمه امام محمد تقي عليهالسلام آزادي يافته است. (1).
در سطور تاريخ گذشته ديديم كه حج، آن كنگره بزرگ اسلامي محل معارفه و معاطفه مسلمانان بود و ائمه هدي عليهمالسلام در آنجا خود را به مردم معرفي ميكردند و مسلمانان در آنجا پيشوايان خود را ميشناختند. در دوران امامت حضرت جواد عليهالسلام براي برخي كه ايمانشان ضعيف بوده به علت صغر سن امام نهم عليهالسلام تأملي در امامت آن حضرت داشتند و چون مركز اجتماع و معارفه مسلمانان كعبه بوده از اطراف عالم براي حج به مكه ميآمدند و ائمه دين هم هميشه در شرايط آزادي از حج خودداري نميكردند. حضرت جواد عليهالسلام (حداكثر در هشت سالگي) به امامت رسيد و تصرف در نشئه وجود ميكرد فقها، علما و دانشمندان و اشراف و اعيان شيعه از اطراف ممالك پهناور اسلامي به منظور اداي مناسك حج و زيارت حجت خدا به مكه روي آوردند تا امام زمان خود را بشناسند. بيشتر مردم قبل از حج، به مدينه مشرف ميشدند تا آرامگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله را زيارت كنند، گروهي بدين منظور به مدينه وارد شدند كه امام زمان خود را بشناسند. پس از زيارت مزار شريف، به خانهي حضرت جواد عليهالسلام رفتند و از زيارت جمال زيبايش بهرهمند شده سؤالاتي كردند و غوامض مسائل را پرسيدند. امام نهم عليهالسلام همهي مسائل آنها را پاسخ داد، به طوري جوابهاي كافي و شافي
1) 85. روضة الصفا: ج 3.
ميداد كه از وفور علم و دانش او در اين سن، در شگفت ميشدند و كرامات و خوارق عادات و معجزات بسياري مشاهده كردند كه موجب يقين و نيروي ايمان آنها شد. در كتاب «اصول كافي» از علي بن ابراهيم قمي چنين روايت ميكنند: جمعي از مردم نواحي و سواحل درياي مديترانه و اقيانوس آرام به مكه آمده و از حضرت جواد عليهالسلام سي هزار مسأله پرسيدند: امام نهم در سن ده سالگي بود تمام مسائل آنها را جواب داد. (1). علامهي مجلسي رحمهالله در «بحارالانوار» مينويسد: كه كليني رحمهالله روايت ميكند فقهاي شيعه اماميه در سفر مكه در ظرف روزهاي متوالي، سي هزار مسألهي مشكل از مسائل فقه كه در ظرف يك سال يادداشت كرده بودند، از امام پرسيدند و آن حضرت همه را جواب فرمود. در «عيون الاخبار» مينويسد: هنگامي كه حضرت رضا عليهالسلام شهيد شد حضرت امام تقي عليهالسلام هفت سال و چند ماه داشت، مردم بغداد دربارهي امامتش ترديد داشتند و در اين زمينه سخنها گفتند. در كوفه نيز جمعي از بزرگان شيعه و موثقين اماميه در خانه عبدالرحمان بن حجاج جمع شدند براي امام رضا عليهالسلام سوگواري كردند. در اين محفل يونس بن عبدالرحمان آغاز سخن كرد و گفت: تا حضرت جواد به سن بلوغ نرسد حجت خدا در ميان خلق چه كسي خواهد بود و مسايل و احكام را از كه بايد پرسيد؟ ابان بن صلت كه از موثقين روات و اصحاب حضرت رضا عليهالسلام بود، از شنيدن اين سخن برآشفت و برخاست و گلوي يونس را فشرد و سيلي بر صورت او زد و گفت: معلوم شد كه ايمان تو ظاهري بوده و شك و ريبي در امامت داري! اگر حضرت جواد از طرف خداوند به امامت برگزيده شده باشد سن در او
1) 86. مرآت العقول: ج 4 ص 178.
مدخليت ندارد، كوچك و بزرگ در مكتب ربوبي يكسان هستند. و اگر از طرف خدا نباشد پيرمرد و كودك نيز يكسانند. حضار يونس را سرزنش كرده، پس از آن هشت نفر از علماي شيعه اماميه در كوفه و بغداد به طرف مدينه حركت كردند تا از نزديك مقام امامت را مشاهده كنند. آنان وقتي خدمت امام نهم عليهالسلام شرفياب شدند سؤالاتي از حضرتش كردند و پاسخ مقنعي شنيدند و مطمئن گشتند. محمد بن حسن بن عمار روايت چنين ميكند: ده سال در مدينه، خدمت علي بن جعفر بودم و درس ميخواندم، روزي ابوجعفر محمد بن علي الرضا عليهالسلام وارد شد، چون چشم علي بن جعفر بدو افتاد بياختيار استقبال كرد و تعظيم و تجليل نمود و دست او را بوسيد، آن حضرت نيز به عمويش احترام و دعا كرد. (1).
شيخ مفيد رحمهالله مينويسد: مأمون بخشي از فضايل امام نهم عليهالسلام را شنيد، شوق زيارت او را يافت در ضمن ميخواست كه سادات علوي و عباسي هم در حيطه اقتدار او باشند به همين جهت، دستور داد حضرت جواد عليهالسلام را به خراسان دعوت كردند. چون اين جوان هاشمي را ديد كه با صغر سن در علوم و فنون، حكمت و ادب و كمال عقل همچون سالخوردگان و مشايخ علما ميباشد، دختر خود امالفضل را به او تزويج كرد و او را با احترام تمام به مدينه فرستاد و دستور و بخشنامه صادر كرد كه همه جا احترامات فائقه به او معمول دارند. وقتي عباسيان اهميت حضرت جواد عليه السلام و شخصيت آن حضرت را در دربار خلافت پهناور مأمون ديدند و علاقه مأمون را با تزويج دخترش به حضرت
1) 87. اثبات الوصيه مسعودي ص 182.
جواد عليهالسلام شنيدند، بيم آن داشتند كه مبادا پس از مأمون خلافت از بنيعباس به علويين برگردد و آنها را از مقام و منصب و مال و منال بيبهره بمانند. از اين رو، گروهي با حال غضب براي سعايت نزد مأمون جمع شدند، گفتند: با تزويج امالفضل بيم آن ميرود كه خلافت از بنيعباس به بنيفاطمه برگردد. آنها آن قدر سعايت كردند و از سيرهي خلفاي راشدين، امويين و عباسيين دربارهي محروم ساختن اولاد علي عليهالسلام از خلافت گفتند كه مأمون سخت در غضب شد و گفت: اي بني اعمام من! اگر از حسب و نسب او ميگوئيد آنها به مراتب از شما شرافتمندتر و عالي نسبتر هستند و ابوجعفر بر تمام اهل علم از معاصرين خود تبرز و اعلميت دارد. اين جوان علوي با اين صغر سن اعجوبهي زمان است و من اميدوارم او پيشواي علم و فضيلت مردم باشد. او جواني است كه از سرچشمه علوم غيبي آسماني سيراب شده و در خاندان وحي و الهام بزرگ شده. او در ادب و آداب دين بر تمام اقران برتري دارد. شما او را كودكي حقير فرض ميكنيد، آيا ميل داريد او را بشناسيد و امتحان كنيد؟ گفتند: آري، ما چند سؤال از فقه شريعت ميپرسيم، اگر جواب داد اعتراض خود را پس ميگيريم، اگر عاجز ماند همان پيشنهاد خود را تقويت ميكنيم. قرار شد سؤالات خود را بنويسند و مجلسي بيارايند و ابن الرضا عليهالسلام را بخوانند تا از او بپرسند. (1). در آن جلسه و به دنبال سرافكندگي ابناكثم و يارانش در برابر امام جواد عليهالسلام و در همان سكوتي كه مجلس را به حيرت فرو برده بود، خليفه روي به بنيعباس كرد و گفت: ديديد و شناختيد اباجعفر را؟! سپس روي به ابيجعفر عليهالسلام كرد و گفت: يا اباجعفر! آيا خطبه ميخواني؟
1) 88. مشروح جريان سئوال از امام جواد عليهالسلام و پاسخ ايشان در بخش ششم آمده است.
فرمود: آري. (1).
حضرت جوادالائمه عليهالسلام هفت سال و چند ماه داشت كه پدر بزرگوارش شهيد سم جفا شد و امامت بدو منتقل گرديد. نصوصي در امامت او هست كه در اخبار ضبط شده. حضرت رضا عليهالسلام مكرر او را به ولايت و امامت پس از خود معرفي فرمود و 17 سال زعيم روحاني و پيشوا و ملجاء مسلمانان بوده. اين امام متقي عمرش چون گل، كوتاه وصيت مآثرش بلند بود. او غنچهي گلبن ولايت و نهان گلشن امامت و داراي علوم اولين و آخرين بود. زيرا دستي قوي به درياي علم ولايت جدش داشت فضيلت اخلاقي و مناقب نفساني و سجاياي ملكوتي او به حد كمال رسيده بود در اين صف بزرگ و كوچك يكسانند. در «كشف الغمه» آمده: روزي امام جواد عليهالسلام در سن كودكي در كوچههاي بغداد ميگذشتند گروهي از كودكان هم مشغول بازي بودند، وقتي مأمون آمد از آنجا عبور كند همهي اطفال فرار كردند جز او. مأمون رسيد و پرسيد: اي كودك! چرا تو با ساير كودكان از سر راه نرفتي؟! پاسخ داد: اي امير! راه تنگ نبود كه به رفتن آن را بر تو بگشايم و خطايي هم از من سر نزده بود كه از تو بيم داشته باشم و تو هم بيجهت كسي را آزار نميرساني. مأمون كه او را نميشناخت وقتي قيافهي زيبا و فصاحت و بلاغت و شجاعت او را ديد، فريفته شد پرسيد: نام تو چيست؟!
1) 89. ارشاد مفيد: ص 283، بحارالانوار ج 50 ص 76.
جواب داد: محمد. گفت: پسر كيستي؟ پاسخ داد: پسر علي الرضا عليهالسلام. مأمون بر حضرت رضا عليهالسلام درود فرستاد (!!) و گذشت و از شهر بيرون رفت، در شكارگاه، بازي را پرواز داد تا طايري را بگيرد. آن باز شكاري مدتي از نظر مأمون ناپديد شد و چون باز آمد، ماهي بر منقار داشت. مأمون ماهي را كه هنوز رمقي داشت از منقار باز گرفت و در دست داشت و به شهر برگشت دو مرتبه به آن كودك رسيد گفت: اي محمد! چه چيز در دست من است؟! حضرت جواد عليهالسلام فرمود: ان الله تعالي خلق بمشيته في بحر بقدرته سمكا صغار تصيدها بزاة الملوك و الخلفاء يختبرون بها سلالة أهل النبوة پروردگار متعال در درياها ماهيان كوچك به وجود ميآورد كه باز شكاري به دست خلفاء ميرساند و بدان خاندان نبوت را امتحان ميكنند. وقتي مأمون اين پاسخ را شنيد، درشگفتي عميقي فرو رفت و گفت: أنت ابن الرضا حقا. (1). مأمون توجه خاصي به حضرت جواد عليهالسلام داشت، زيرا اساسا يك كودك نا بالغ قدرت علم و دانش و فصاحت و بلاغت و شهامت هر شخصيتي را ميفريبد. خليفه فرمان داد آنچه دربارهي علي بن موسي الرضا عليهالسلام ميپرداختند، مضاعف به حضرت جواد عليهالسلام بدهند و به او احترام كنند.
1) 90. كشف الغمة ج 4 ص 188 - 187، بحارالانوار ج 50، ص 92، ارشاد مفيد: ص 259، حبيب السير: ج 1 ص 304، تذكرهي ابن جوزي: ص 202، مطالب السئول شافعي: ص 88.
شيخ مفيد رحمهالله در «ارشاد» مينويسد: حضرت جواد عليهالسلام در صغر سن بود كه علم و كمالش نهايت رقاء ارتقاء رسيده بود، در آن زمان هيچ كس را ياراي مقاومت مناظره برابر اين امام نبوده مأمون شيفتهي مكارم اخلاقي و علم و دانش او شد و تصميم گرفت امالفضل دختر خود را به ابن الرضا عليهالسلام بدهد و به حبالهي نكاح او درآورد. چنانچه سابق گفتيم، مأمون سي و سه هزار نفر از بنيعباس را اطراف خودش جمع كرده بود تا مبادا داعيهي امامت نمايند و يا علم مخالفت برافرازند، كشورهاي اسلامي هم بيش از 44 كشور بزرگ بوده و پس از هارون ده ميليون دينار اضافه هزينه كشور اسلامي در بيت المال موجود بوده (1)و به همين جهات در مهام امور با بنيعباس مشورت ميكرد و آنها را نيز اداره مينمود. بنيعباس نتوانستند مأمون را از اين نظريه برگردانند حقد و حسد اين امام را به دل گرفتند و در مقام شماتت و تهمت و سعايت برآمدند، گفتند: مأمون اگر چنين وصلتي كند ممكن است خلافت از بنيعباس به بنيهاشم نقل شود و آنها خوشحال بودند كه ولايتعهد مسموم شد و از اين جهان گذشت باز وصلتي در كار ميآيد كه موجب زوال خلافت از بنيعباس ميشود. مأمون از حضرت جواد عليهالسلام بسيار راضي و مسرور بود، پذيرفت؛ ولي براي اقناع آنها كه ميگفتند: اين كودك بياطلاع از فقه است، جلسهاي تشكيل داد كه وجوه علماي آن عصر و فقهاي بزرگ حضور يافتند. و نيز يحيي بن اكثم، كه بزرگترين مفتي آن عصر و قاضي القضات و فقيه دوران بوده و با حضرت جواد عليهالسلام احتجاجاتي داشت. پس از اين كه امام محمد تقي عليهالسلام به فتح و پيروزي ظفر يافت مأمون در همان جلسهي رسمي گفت: يا محمد! تو خطبه بخوان. حضرت خطبه خواندند، و امالفضل
1) 91. ارشاد مفيد ص 195.
را با 500 درهم ما في القباله به حباله حضرت جواد عليهالسلام آورد. (1). مأمون گفت: الحمد لله علي هذه النعمه و التوفيق في الرأي. سپس به اطرافيان نگريسته گفت: اعترفتم الان ما كنتم تنكرونه. و آنگاه رو به جواد عليهالسلام كرده گفت: اخطب و جعلت فداك لنفسك! فقد رضيتك لنفسي و أنا مزوجك أمالفضل ابنتي. امام جواد عليهالسلام فرمود: الحمد لله اقرارا بنعمته و لا اله الا الله اخلاصا لوحدانيته، و صلي الله علي محمد سيد بريته و الأصفياء من عترته. أما بعد، فقد كان من فضل الله علي الأنام أن أغناهم بالحلال عن الحرام، فقال سبحانه و تعالي: (و انكحوا الأيامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله واسع عليم) ثم ان محمد بن علي بن موسي يخطب امالفضل بنت عبدالله المأمون قد بذل بها من الصداق مهر جدته فاطمة بنت محمد صلي الله عليه و آله و هو خمسمائه درهم جيادا، فهل زوجته يا أميرالمؤمنين! بها علي هذا الصداق المذكور؟ (2). مأمون گفت: آري، به زني به تو دادم اي ابوجعفر! دختر خود امالفضل را بر صداق مذكور فهل قبلت النكاح؟ امام فرمود: قبلت النكاح ذلك و رضيت به. شيخ مفيد مينويسد: امام جواد عليهالسلام در موقع تزويج، امالفضل نه ساله بود. آنگاه دستور داد از خواص و عوام و درباريان و علما و قضات و نقبا، و مشايخ رجال و اركان دولت دعوتي كردند و جشن ازدواج دختر خود را با حضرت جواد عليهالسلام برپا كرده، مردم دسته دسته حضور يافته تبريك ميگفتند.
اين عروسي از نظر تجليل مقام بسيار جالب توجه بوده و به روايت محمد بن ريان شب زفاف امالفضل، مأمون دستور داد دختر خود را بيارايند و به خانه داماد بفرستد. صد نفر از بهترين كنيزكان زيبا و خوش منظر را كه بين چند هزار كنيز به زيبائي و طراوت و طنازي و غمازي ممتاز بودند و بيشتر آنها از لعبتان رومي، اسپانيولي و اندلسي بودند با بهترين لباسهاي رنگارنگ فاخر زينت كردند و هر يك جامي مملو از جواهرات در دست گرفتند و مهياي مشايعت عروس بودند. چون حجلهي عروسي را آراستند و جاي داماد را منظم كردند، اين كنيزكان دور تا دور مجلس را گرفتند به محضر ورود حضرت جواد همه او را استقبال كردند و تبريك گفتند. اين كنيزكان ماه روي جامهاي زرين پر از جواهر خود را تقديم و بر سر عروس و داماد پاشيدند و به خواندن و نواختن و پاي كوبيدن و كف زدن مشغول شدند، ولي حضرت جواد آن كوه وقار و آن دامادي كه يك دست به دست عروس و دست ديگري بر اركان عالم وجود داشت اصلا و ابدا اعتنا و توجهي به آن ماهرويان طناز و غماز با ناز و عشوه نفرمود. آنگاه يك مرد ريشداري كه مسخره و بازيگر شب جشن عروسي بود آمده و در ميان اين كنيزكان زيبا نشست و به خواندن و نواختن پرداخت، امام سر خود را به زير انداخته فرمود: «اتق الله يا ذالعثنون»؛ اي مرد ريشدار! از خدا بترس. اين قواد ديگر براي هميشه شغل خود را ترك كرد و آن مجلس عروسي و شب زفاف به سلامتي پايان يافت. سپس مجلس رسمي جشن ازدواج حضرت جواد عليهالسلام تشكيل داده شد و هدايا
و اكرام و انعام فراوان از طرف خليفه به مردم بر حسب مراتب شئون آنها داده شد. خدمه و جواري يك حجلهي هم چون كشتي از نقره آراسته كه اطراف آن با ابريشم پوشانيده شده بود و اين كشتي پر از عطريات غاليه (1)بود. مأمون دستور داد همه حضار مجلس، ريش و محاسن خود را از عطريات خضاب كنند و نقل و خرما و حلوا به رسم آن عصر به همه دادند، كامهاي مردم مركز خلافت از شيريني جشن ازدواج حضرت جواد عليهالسلام شيرين گرديد و سفرهها گستردند و طبقهائي از انواع غذا از مأكول و افشره حاضر كردند و هر طبقي به دست يكي از خدمه و جواري بود و پس از صرف غذا كنيزان ديگر طبقهاي جواهري آوردند، انواع جواهر سكههاي زر و سيم، لئالي و مرواريد آنها را در مقابل خليفه و دامادش گذاشته و مأمون به هر يك، از آن جواهرات مقداري ميداد. اين جشن از جشنهاي تاريخي جهان اسلام است كه خليفهي عباسي در منصب خلافت دختر خود را به پاكيزهترين و بزرگوارترين سيد علوي در سنين كودكي عقد ميبندد و پيوستگي دو خاندان بزرگ صورت ميگيرد، چه قصايد و چكامهها كه سروده شد، چه اشعار كه در مدايح اين خاندان گفته شد. روز بعد نيز مأمون جشني برپا ساخت و براي اشراف و اعيان پايتخت خود تحفه و هداياي عروسي فرستاد و مردم متمكن، صاحب منصبان، بزرگان و اعيان هدايائي براي عروس و داماد فرستادند. اين مجلس، با كمال تجليل و عظمت پايان يافت و هر كسي شركت داشت از آن بهرهمند گرديد.
1) 94. معجوني از چند رقم عطر، كه مخصوص مجالس رسمي خلفاء و سلاطين اسلامي بوده است.
براي آن كه هر كسي دعوي هر مقام و منصبي را نكند و شايستگان مقام به درجات در خور شأن خود برسند، سنت بر اين بوده كه مدعيان مقامي، هنر و ارزش خود را نشان دهند. مولوي براي اثبات اين سخن ميگويد: هر كه دعوي خياطت نمود، بايد پارچه و قيچي به او داد تا ثابت كند خياط است يا خير؟ اي بسا ابليس آدم رو كه هست پس به هر دستي نبايد داد دست در سنت ربوبي اين آئين تعليم شده كه مردم را با معجزه هدايت نمايند، تا بدانند اعجاز كار هر كس نيست، بلكه مخصوص پرورش يافتگان مكتب نبوت است. از همين نظر، بين معجزه، حيلهگر، جادو و غيره فرق است تا برگزيدگان ربوبي كه داراي معجزه هستند، به مردم ساحر و كذاب و جادوگر اشتباه نشده و انسانها به دست هر ناكس دست بيعت نسپرند و سر تعظيم فرود نياورند. اين خود دليلي بارز بر اين است كه از عالم غيب و شهود اين افراد برگزيده، تاييد و حمايت ميشوند و خداوند آنها را در پناه خود حفظ ميكند و مصونيت داده تا در انجام امور محوله غير بر آنها غالب نگردد. از اين رو اميرالمؤمنين عليهالسلام را غالب كل غالب گفتند كه بر نفس اماره هم غالب بود و به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در قرآن تصريح شد كه: (ان الله يعصمك من الناس) «خداوند
تو را از دست مردم مصون خواهد داشت» تربيت شدگان مكتب ربوبي سنتي داشتند و آن معجزاتي بود كه بايد نشان دهند تا مردم آنها را بشناسند. ما در كتاب «تاريخ انبياء» مفصل نگاشتهايم كه خداوند عالم برگزيدگان خود را به كارهائي برگزيده كه آوردن آن براي ديگران ممكن نيست، و به همين جهت كه ساير خلق عاجز از آوردن و عمل كردن كارهاي انبياء هستند، عمل آنها را معجزه گويند و معجزات انبياء ربطي و قياسي با اعمال علمي و فنون علوم غريبه مانند سحر و جادو و تسخير نفوس و ارواح يا به قول امروزيها منيتزيسم، هيپنوتيسم و غيره، ندارد. سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار سامري كيست كه دم از يد و بيضا بزند؟ به زبان علمي، فرق سحر با معجزه اين است كه عمل سحر، خلع و لبس اثر صورت اشياء و خواص مواد و فلزات و عناصر است، ولي معجزه اعدام و ايجاد ماده و عنصر است با يك مثال مطلوب ما روشن ميشود. عصاي موسي در بلعيدن هفتاد تن مواد و اسباب سحر و اثاثيه سحر موجودي باقي نگذاشت در حالي كه جادوي جادوگران تغيير صورت ميداد و اصل مواد اشياء باقي ميماند و اين عمل غير اعدام و ايجاد است كه چيزي از كتم و نيستي به وجود آيد و لباس هستي بپوشد. اين عمل را كه مخصوص پيامبران و ائمهي معصومين عليهمالسلام است معجزه گويند و جز به اذن و اجازه خالق متعال - جل شأنه - و طهارت و تقواي دل، آوردن معجزه ممكن نميگردد.
در كتب اخبار نزديك به بيست معجزهي بزرگ كه نشانهي اعجاز و عظمت و بزرگي مقام او بود ضبط نمودهاند تا مردم بشناسند كه او امام و تربيت شدهي مكتب ربوبي و
پيشوا و رهبر خلق و حجت خدا بر مخلوق ميباشد. چنانچه در سابق اشاره شد، محيط عصر امامت حضرت جواد عليهالسلام آرام بود، مردم در مجالس رسمي هارون و مأمون نسبت به مقام سيادت و امامت خاندان علوي ايمان و ايقان يافته، شك و ترديدي نداشتند، مگر كساني كه آنها را از نزديك نميشناختند، براي اطمينان قلب خود گاهي به يك سئوال علمي، يا طلب معجزهاي مطمئن ميشدند كه ميوهي درخت پاك نبوت و گل گلستان ولايت است. بسياري از مردم هم به تواتر شنيده بودند كه جواد الائمة ابن الرضا عليهالسلام فرزند امام هشتم عليهالسلام است و داراي ملكه اعجاز، علم، شجاعت، تقوا و سخاوت كه مهمترين نمونههاي بارز امامت بود و به تواتر مكارم اخلاقي و عظمت روحي داماد جوان خليفهي عباسي و پيشواي مسلمين به گوشها رسيده بود كه همه نسبت به مقام امامت، سيادت و اعلميت او يقين داشتند، نهايت حضورا او را نديده بودند. از اين رو روزي كه معتصم عباسي آن حضرت را به بغداد دعوت نمود، استقبال عجيبي از آن حضرت نمودند و پستي و بلندي خيابانهاي بغداد را مردم گرفته بودند تا امام نهم و داماد خليفهي عباسي را ببينند و همين استقبال كه نمونهي علاقه مردم بود، موجب تشديد تصميم معتصم عليه آن حضرت گرديد.
يكي ديگر از نمونههاي بارز امامت، ظهور معجزات و خرق عادات است كه به دست مردم عادي ميسر نيست و كارهائي كه بشر، عاجز از ارتكاب آن است، كه شناوري برخلاف سيل است، و آن كار برگزيدگان الهي است، تا به نيروئي كه به وديعت به آنها سپرده شده اثر وضعي اشياء را خنثي نموده و اقتضاي حال اثر را از مأثور بردارند. مثلا آتش، حرارت و سوزش نداشته باشد، مانند آتش خليل عليهالسلام كه گلستان شد، يا آب مانند خشكي محل عبور گردد، مانند رود نيل براي حضرت موسي عليهالسلام
كه اين آثار به وسيلهي آن نيروي رباني كه به آنها وديعت سپرده شده از اثر خارج ميگردد. چون اين كار براي بشر عادي ميسر نيست، ناگزير بايد آن را نمونهي بارز انتخاب و برگزيدگي و امامت و خلافت و ولايت دانست و اين مفهوم كلي هم در شخصيت حضرت امام محمد تقي عليهالسلام مصداق تمام و كمالي داشته. چنانچه در فصل معجزات گفتهايم كه مكرر شده امام جواد عليهالسلام كارهائي نموده كه موجب اعجاز و اعجاب ديگران گشته است. ما در فصل معجزات و خرق عادات و كارهائي كه از اين امام صادر شده و از نظر روانشناسي و تاريخ علم الاجتماع مورد توجه است، بيان كردهايم. در هر حال معجزات هم از آثار امامت و نشانهي روشن خلافت و ولايت و تصرف در مواد و مواليد است، چه اگر اين قدرت الهي نباشد امكان تصرف در مواد ممتنع است و به همين دليل، معجزه دليل امامت و ولايت است.
يكي از دلائل امامت، افضليت و اولويت است كه نشانه بارز امامت ميباشد. اين كه افضليت را دليل امامت دانستهاند، به نصوص قرآن و حديث است، تا اهل سنت مفضول را بر فاضل مقدم نشمارند. چرا كه به حكم عقل و نقل، دانا و با كمال اديب و مؤدب بر بيادب و بيفضل و بيكمال تقدم ذاتي دارد. هر جاهل و ناداني به حكم عقل و قهر و اجبار و طبيعت، ناگزير از اطاعت عالم و فاضل و مؤدب و باكمال است. آن كس كه خياط نيست، ناگزير بايد لباس خود را به خياط دهد و آن كه طبيب نيست، ناچار بايد تسليم شود و اين از مسائل عقلاني و وجداني مفروغ عنه خردمندان بشري است. به همين منطق، در هر عصر، امام و خليفهي خدا بر خلق و حجت حق تعالي بر مردم و پيشواي واجب الاطاعة آن كسي است كه در عقل و علم، زهد و تقوا،
فضيلت و كمال و اخلاق بر همه مقدم باشد به ناچار همهي خلق بايد سر تعظيم در پيشگاهش خم كنند. اين، اصل مسلم است اما اين مفهوم كلي مصداقش به نصوص تاريخ و مشاهدات مردم معين ميشود كه هر كس، همهي مردم عصر، يا اكثريت قريب به اتفاق اعتراف نمودند كه او واجد مراتب علم و كمال، زهد و تقوي و دين و فضل و ادب است و از اين جهات، به حكم عقل بر سايرين رجحان و برتري دارد و او بايد پيشوا باشد. دربارهي حضرت امام محمد تقي ابن الرضا عليهالسلام نصوص متواترهاي در دست است كه آن حضرت با سن كم و حالات كودكي، در علم، فضل و كمال به مرتبهاي بود كه بزرگان مشايخ علما را تحت تأثير دانش و بينش خود قرار داده و در همين اوراق از مناظرات و مباحثات و احتجاجات آن حضرت بحث كرديم. و اين قولي است كه جملگي برآنند، يعني مأمون از خلفا و وزراي او و رجال سياسي و كشور و علماي بزرگ درباري او، همه اتفاق دارند كه مصداق حقيقت علم، كمال و فضيلت در وجود جوادالائمه عليهالسلام جمع بوده است. اكنون در اين مورد يك روايت نقل ميكنيم. شيخ مفيد رحمهالله در «ارشاد» مينويسد: به نص امامت، پس از علي بن موسي الرضا عليهالسلام امام محمد تقي عليهالسلام در تقوا و فضل به سر حد كمال رسيده و براي اثبات آن كافي است كه در علوم به اخباري كه از آن حضرت نقل كردهاند توجه كنيم كه يحيي بن اكثم شيخ الاسلام دربار مأمون، در قبال حضرت جواد عليهالسلام زانوي ادب بر زمين زد و هر سئوالي نمود امام جواد عليهالسلام در سن 7 - تا 9 - سالگي همه را جواب داد و هر سئوالي امام نهم عليهالسلام نمود يحيي بن اكثم نتوانست پاسخ دهد. اين مجالس در حضور خليفه، يعني در مقام سلطنت و حضور اعيان لشكري و كشوري بود كه مايه اعجاب همه گرديده و اين فضل و دانش كافي است كه او، لايق
امامت و كرسي نشين مسند خلافت پدرش باشد. و در حديث ديگري ابوالقاسم جعفر بن محمد به اسناد خود از علي بن جعفر بن محمد، از حسن بن حسين بن علي بن الحسين نقل كرده كه «لقد نصر الله أباالحسن الرضا عليهالسلام لما بغي عليه اخوته و عمومته...» تا آنجا كه گويد: «فقمت و فبضت علي يد أبيجعفر محمد بن علي الرضا عليهماالسلام و قلت له: اشهد أنك امامي عند الله عزوجل. فبكي الرضا عليهالسلام ثم قال: يا عم! ألم تسمع أبي و هو يقول... قال رسولالله صلي الله عليه و آله بأبي ابن خيرة الاماء النوبية الطيبة يكون من ولده الطريد الشريد الموتور بأبيه و جده و صاحب الغيبة، فيقال مات أو هلك، أو أي واد سلك. فقلت صدقت جعلت فداك.» (1). مدلول سخن اين كه در اين حديث مفصل كه شيخ مفيد رحمهالله آن را در «ارشاد» نقل ميكند: علي بن جعفر، برادر امام موسي كاظم عليهالسلام و پسر امام صادق عليهالسلام براي حضرت امام رضا عليهالسلام حديثي نقل ميكند كه: خداوند از ميان همهي برادران و اعمام و خويشان شما را به ابيجعفر محمد بن علي ياري ميكند. و من شهادت ميدهم كه او امام بر حق از جانب پروردگار و حجت خدا بر خلق خواهد بود. آنگاه امام رضا عليهالسلام حديثي ديگر در تأييد آن از رسول خدا دربارهي اين كه خداوند از كنيز نوبيه فرزندي به فرزند من عنايت ميكند كه فرزند فرزند آن صاحب غيبت كبري - يعني حضرت مهدي عليهالسلام - و منتقم آل محمد خواهد بود، و اين دليل بارز امامت حضرت جواد عليهالسلام است. حديث ديگري را جعفر بن محمد به اسناد خود از ابنيسار نقل ميكند كه مردي از اهل واسط نامهاي به حضور امام رضا عليهالسلام نوشت و در ضمن آن پرسيد امام
1) 95. بحارالانوار: ج 50 ص 21، ارشاد ص 297، كافي ج 1 ص 323.
پس از شما چه كسي خواهد بود و شما كه اكنون اولاد نداريد پس امامت به چه كسي منتقل ميگردد؟ حضرت امام رضا عليهالسلام در پاسخ مرقوم فرمود: «و ما عليك انه لا يكون لي ولد، و الله لا تمضي الأيام و الليالي حتي يرزقني الله ولدا ذكرا يفرق بين الحق و الباطل» (1). اگر چه من هنوز فرزندي ندارم، ولي مدتي نخواهد گذشت كه خداوند به سنت سنيه خود اولادي پسر روزي من خواهد كرد كه او بين حق و باطل را فرق ميگذارد و بر خداوند است كه امامي را قبل از آن كه امام و حجتي ديگر معين نفرمايد از دنيا نميبرد و هيچ گاه دنيا از حجت خالي نخواهد بود. در حديث ديگري ميفرمايد: حسن بن جهم گفت: خدمت امام رضا عليهالسلام بودم كه فرزند صغير و كودكي پهلوي زانوي او نشسته بود و او دعا ميكرد: او آمين ميگفت و آنگاه به من فرمود: نگاه كن. آستين پيراهن او را بالا كرد، ديدم بين كتفين او شبيه مهري نقش بسته كه در گوشت فرو رفته و برآمده باشد. فرمود نظير آن را ديدهاي؟ عرض كردم: نديدهام. فرمود: اين مهر ولايت و امامت است كه بين كتفين يا بازوي ما ائمه به نشاني امامت به دست قدرت زده شده است. حديث ديگري از ابن ابييحيي صنعاني نقل شده كه گفت: خدمت امام رضا عليهالسلام بودم ناگاه فرزند كودكي آمد و پهلوي او نشست، نامش را پرسيدم. فرمود: أبيجعفر و اضافه فرمود كه: «هذا المولود الذي لم يولد مولود أعظم علي شيعتنا بركة منه»
1) 96. اصول كافي: ج 1 ص 320.
در ميان ما فرزندي به بركت اين مولود براي شيعيان نيست!! زيرا بركات امام جواد عليهالسلام در محيط عصر معتصم عباسي بسيار با عظمت و با اهميت بود. از اين اخبار و احاديث بسيار است كه امام هشتم عليهالسلام ولايت و امامت خود را براي فرزندش ابوجعفر محمد تقي الجواد عليهالسلام به مردم ابلاغ فرمود و حجت خدا را بر خلق معرفي كرده است. از امام موسي كاظم عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام و امام محمد باقر عليهالسلام و امام علي بن الحسين عليهالسلام نيز اخبار زيادي در نص امامت حضرت جوادالائمه در دست است كه علامهي مجلسي همه را در جلد دوازدهم بحار ضبط كرده و ما هم براي نمونه شمهاي نقل كرديم تا خوانندگان ارجمند مقام و منصب آن حضرت را بدانند و عظمت او را در دلهاي صافيه بشناسند و به شفاعت او دست توسل بزنند. مسعودي مينويسد: روي أن عمر ابن الفرج الرجحي قال لأبي جعفر عليهالسلام: ان شيعتك تدعي أنك تعلم كل ما في دجلة و كانا جالسين علي دجلة. فقال له ابوجعفر عليهالسلام: يقدر الله عزوجل ان يفوض علم ذلك الي بعوضة من خلقه؟ قال: نعم. فقال: أنا أكرم علي الله من بعوضة و من اكثر خلقه. (1). ابن فرج رحجي به امام محمد جواد عليهالسلام گفت: دوستان شما مدعي هستند كه شما مقدار آب دجله و آنها كه ساكن در دجله هستند را ميدانيد؟ ابوجعفر عليهالسلام فرمود: خداوند قدرت دارد علم آن را به پشهاي بياموزد. (2). گفت: آري.
فرمود: آيا ما گراميتر از يك پشه نيستيم كه خداوند علم خود را در بحر و بر و ساكنين آن به ما دهد، و با اين حال ما مقدار آب و تعداد ساكنين دجله را بدانيم و بشناسيم؟! در اين روايت، امام جواد عليهالسلام علم خود را دربارهي مقدار آب درياها و ساكنين آن ابراز فرموده است. اين هم از آن مواردي است كه در كتاب زندگاني امام صادق عليهالسلام و امام كاظم عليهالسلام گفتيم كه امام به كليه جريانات عالم آگاه است و از نقشهي كون و فساد مطلع است، تاريخ و جغرافياي جهان زير نظر اوست. از ذرات كوچك و جمادات و احجار و نباتات و حيوانات و انسان و كيفيت تكون، توالد و تناسل آنها همه مطلع است و باخبر و امام جواد عليهالسلام نيز اين علوم را از پدرش و از جدش به ارث برده و به علوم اسلامي و علوم جهاني عصر خود و عصر گذشته و عصر آينده به علم امامت واقف بوده و نهايت كمتر كسي در محيط مدينه از او درباره اين علوم سؤالي ميكرد تا مطرح نمايد و تجزيه و تحليل فرمايد، در اين سؤال اعتراف فرمود كه اين علم براي حيوانات اگر جايز باشد، براي انسان كامل به طريق اولي جايز است.
شيخ مفيد رحمهالله در «ارشاد» از جعفر بن محمد نقل ميكند كه معلي بن محمد گفت: روزي با ابوجعفر عليهالسلام دربارهي مرگ پدرش صحبت ميكردم، و نگاه به قد و قامت كودكي او مينمودم كه چگونه امامت به او منتقل ميشود، ناگاه نگاه تندي به من كرده، فرمود: يا معلي! ان الله احتج في الامامة ما احتج به في النبوة فقال: (و آتيناه الحكم صبيا) (1).
1) 99. ارشاد: ج 2 ص 292. [
اي معلي! خداوند در امامت احتجاج فرمود همان طور كه در نبوت احتجاج فرموده، يعني حجت آورده و در آيهي كريمه ميفرمايد: و ما حكم و فرمان نبوت را به صبي و كودك - يعني عيسي بن مريم - داديم، چگونه ولايت را به كودك ندهيم. حميري نيز در «بصائر الدرجات» نظير اين روايت را نقل كرده با اين اضافه كه فرمود: «فلما بلغ اشده و بلغ اربعين سنة، فقد يجوز أن يؤتي الحكمة و هو صبي و يجوز أن يؤتي و هو ابن اربعين سنة» (1). گاهي به اقتضاي زمان، مكان، محيط، عصر اجتماع و نياز خلق، فرمان نبوت را به صبي ميدهد كه در گاهواره بگويد: «اني عبدالله آتاني الكتاب» و گاهي تا به سال چهل نرسد نميدهد، زيرا سابقه نيروي جسماني و روحاني او بايد مناسبت محيط عصر باشد. چنانچه حضرت موسي عليهالسلام و حضرت محمد صلي الله عليه و آله در چهل سالگي به نبوت مبعوث شدند.
شيخ مفيد رحمهالله در «ارشاد» از جعفر بن محمد به اسناد خودش از محمد بن علي هاشمي نقل ميكند كه صبح روزي كه شب آن، مأمون دختر خود را به ابيجعفر محمد بن علي عليهالسلام داده بود، خدمتش شرفياب شدم. من چون شب دارويي خورده بودم كه عطش ميآورد، سخت تشنه شدم و عطش به من فشار آورد، ولي از خوردن آب هم به تجويز طبيب ممنوع بودم، ابوجعفر عليهالسلام به من نگاهي كرده گفت: تو را تشنه ميبينم.
1) 100. اصول كافي: ج 1 ص 384.
گفتم: آري بسيار تشنه هستم. ابوجعفر عليهالسلام رو به غلامش كرد و گفت: «يا غلام! اسقنا مائا»؛ براي ما آب بياور! من پيش خودم گفتم: الان يك آب مسمومي به من ميدهند و در حزن و غمي فرو رفتم، تا اين كه غلام آب را آورد، ابوجعفر عليهالسلام به من لبخندي زد و آن آب را گرفت اول خودش آشاميد و بعد به من داد، من آشاميدم و عطش رفع شد، باز گرفت خودش آشاميد و باز به من داد، آشاميدم آنگاه لبخندي زد. من به محمد بن علي هاشمي گفتم: گمان ميكنم اين اباجعفر است و چنانچه رافضه ميگويند از درون دلها خبر دارد و اسرار و امور و احوال را خوب تشخيص ميدهد. (1).
در زندگاني حضرت امام رضا عليهالسلام ابوالصلت، محرم اسرار و كاشف معجزات امام رضا عليهالسلام بود، از اين جهت كه عظمت امام هشتم را بر مردم ميگفت. به همين جهت مأمون او را زنداني كرد، يك سال در زندان بود كه خسته و فرسوده شد، متوسل به حضرت جوادالائمه عليهالسلام گرديد و از انوار خمسهي طيبه عليهمالسلام درخواست كرد خداوند او را نجات دهد، دعايي خواند و چون دعاي او تمام شد حضرت جوادالائمه عليهالسلام در زندان حاضر گرديد و او را نجات داد و او را از زندانيان فراري محسوب كردند.
معجزهي ديگر شفاي چشم محمد بن سنان بود كه براي بهبود به حضرت امام رضا عليهالسلام در مدينه متوسل شد و حضرت او را به حضرت جواد عليهالسلام متوسل كرد، در حالي كه او سه ساله بود و حضرت جواد عليهالسلام او را شفا داد و معروف به «شبيه
1) 101. ارشاد مفيد: به نقل اعيان الشيعه ج 4 ص 224.
صاحب الفطرس» شد. ولي امام رضا عليهالسلام به او دستور فرمود كه معجزات و خرق عادت امام جواد عليهالسلام را به كسي نگويد و افشاء نكند. محمد بن سنان گويد: پس از شهادت حضرت امام رضا عليهالسلام به كسي گفتم كه شفاي چشم من به معجزه حضرت جواد عليهالسلام بود، باز چشمم به دردي مبتلا شد و باز متوسل گرديدم شفا يافت.
شيخ كليني رحمهالله روايت ميكند كه محمد بن ابيالعلاء از يحيي بن اكثم نقل كرد: زماني كه او قاضي سامره بود، من از حضرت جواد عليهالسلام دليلي بارز بر امامت او خواستم، حضرت عصايي در دست داشت كه آن قطعه چوب، به صداي رسا گفت: صاحب من، مولاي اين زمان است او حجت خدا بر خلق است. من اين حجت را ديدم و به او ايمان آوردم و او را حجت خدا بر خلق شناختم. (1). از اين معجزات، فراوان براي آن حضرت نوشتهاند كه بدين وسيله عظمت امامت او بر مردم ثابت گرديده است. همان گونه كه ملاحظه ميشود، در اين معجزات دو نوع معجزه هويداست. يك قسمت مربوط به امور مادي و طبيعي است كه از اطراف عالم براي شفاي امراض كه اطباي عصر از علاج آن عاجز بودند خدمت امام ميرسيدند و به اذن الله آنها را شفا ميداد. و يك قسم هم موضوع پرسشهاي علمي است كه همه در آن عاجز و وامانده بودند و از امام جوان ما ميپرسيدند، حضرت جوادالائمه عليهالسلام همه را پاسخ ميداد
1) 102. اصول كافي: ج 1 ص 323.
و مسائل را براي آنها تجزيه و تحليل ميفرمود. اين نحوه از معجزات كه طي الارض، شفاي امراض و سير نفوس بوده از كارهاي عادي امام نهم عليهالسلام است كه براي معرفي خود و بيرون آوردن مردم از شك در سلسله امامت به عرصهي ظهور و بروز ميرساندند.
شيخ كشي روايت ميكند: احمد بن كلثوم سرخسي گفت: مردي از شيعه به نام ابيزينبه از احكم بن بشار مروزي خبر داد و گفت: او را ديدم كه در گلويش خطي مثل جاي شمشيري يا طناب بود، چند بار سئوال كردم، جواب درستي نداد تا اين كه اصرار كردم باز هم نگفت. ابوزينبه گفت: هفت نفر بوديم كه در بغداد حجره داشتيم و حضرت امام محمد تقي عليهالسلام هم در بغداد بود، يك شب احكم بن بشار كه جزو ما بود، نيامد و فردا نيز نيامد، ما نگران شديم. اول شب توقيعي از حضرت جواد عليهالسلام به ما رسيد كه رفيق شما را بدين صورت ذبح كرده و كشته و در نمد پيچيدهاند و در فلان مزبله انداختهاند، فوري او را نجات دهيد و بدين نسخه معالجه كنيد كه بهبودي خواهد يافت. احمد بن علي راوي ميگويد: با هم رفتيم و نمد پيچيده را پيدا كرده باز كرديم و او را به همان داروئي كه امام دستور داده بود، معالجه كرديم، بهبودي كافي يافت. ولي نشانه آن زخم در گلوي او همچنان باقي بود. چون بهبودي يافت علت قضيه را پرسيديم، معلوم شد او در يك خاندان سني متعه كرده بود و آنها - كه بنابر مذهب عمر متعه را حرام ميدانند - او را دستگير نموده بدين صورت عقوبت كردند. (1).
1) 103. رجال كشي: 569.
امام عليهالسلام هم براي حفظ احكام شريعت، آن مرد مسلمان واقعي را با آن همه اخباري كه دربارهي متعه و عقد منقطعه از طريق اماميه از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آمده نجات داد و اين حكم را زنده فرمود. و اين يك امر رواني و علم الاجتماع است كه براي تحكيم مباني توالد و تناسل، متعه در اسلام مباح و حتي با شرايط خودش تأكيد هم شده و امام جواد عليهالسلام فرمود: اصرار نكنيد و افشا ننماييد و با داشتن زن و كنيز آنها را حسود و ناراحت نكنيد. متعه مخصوص مسافرين و مردماني است كه شرايط زن گرفتن براي آنها مشكل است.
به همان منطقي كه گفتيم، امام عليهالسلام نهاد و فطرت مواد را به اذن الله تغيير ميدهد و اعجاز و خرق عادت ميكند، ميتواند نظرش كيميا و دستش به هر چه رسيد در صورت اقتضا طلا گردد. اسماعيل بن عباس هاشمي روايت كرده و ميگويد: روز عيدي بود كه خدمت حضرت جواد عليهالسلام رفتم و شكايت از تنگي معاش و گرفتاري زندگي خود نمودم. حضرت مصلاي خود را بلند كرد و يك مشت خاك برگرفت و به من داد، همهي آنها طلا بود، من آن زر ناب را به بازار بردم شانزده مثقال بود و به وسيلهي آن گرفتاريهاي خود را برطرف ساختم. (1). هيچ ترديدي نيست كه مربيان مكتب ربوبي در اين گونه معجزات تربيت شده بودند و به اذن الله تصرف در مواد و مواليد ميكردند و به مقتضاي زمان و مكان هر وقت موقع مناسب بود، اظهار قدرتي نشان ميدادند تا ما به الامتياز آنها با ديگران باشد.
1) 104. بحارالانوار: ج 50 ص 49.
قطب راوندي نقل ميكند: معتصم، امام جواد عليهالسلام را به بغداد دعوت كرد و بهانهاي ميخواست كه آن حضرت را آزار و شكنجه دهد. روزي برخي از وزراء را خواست و گفت: استشهادي تهيه كنيد كه محمد تقي قصد خروج دارد؟ و اگر به دروغ باشد، جمعي شهادت دهند و امضا كنند. در حقيقت يك پروندهسازي نمودند كه از استشهاد و قطعنامههاي روز درست و تشكيل شد. وقتي نوشتيد كه محمد تقي ابن الرضا عليهالسلام قصد خروج دارد، قهرا او را احضار ميكنم و او دفاع ميكند و انكار مينمايد، شما شهادت به صحت آن دهيد و تأييد و تأكيد نمائيد. قطعنامه تشكيل و پرونده ساخته و پرداخته شد كه جمعي از مدينه و حجاز نوشتهاند كه محمد تقي ابن الرضا قصد خروج دارد و براي اين كار، سلاح و پولي فراوان تهيه كرده و چند نفر هم از درباريان آگاه هستند. معتصم آن حضرت را دعوت كرد و گفت: يابن الرضا! مگر تو ارادهي خروج داري؟ امام محمد تقي عليهالسلام فرمود: به خدا قسم! اين فكر هرگز در خاطرم خطور نكرده، زيرا علم ما نشان ميدهد كه چنين زماني نخواهد آمد و من هم چنين فكر نكردهام. معتصم گفت: نامهها و استشهادهايي هست كه فلان و فلان هم شهادت ميدهند. فرمود: آنها را حاضر كنيد! معتصم اصحاب پروندهساز را حاضر كرد، آنان با كمال گستاخي گفتند: آري نوشتهاي كه خروج ميكني و ما اين نامه را از غلامان و بستگان تو گرفتهايم كه در پرونده سند قطعي است. راوي خبر گويد: حضرت جواد عليهالسلام در ايوان قصر نشسته بود و يك طرف آن
كساني بودند كه شهادت به دروغ داده و پروندهسازي كردند. در اين حال كه نسبت دروغ به امام دادند، حضرت جواد عليهالسلام سر به آسمان بلند كرد، دعائي خواند. ناگهان زلزلهاي در آن نقطهي مسكوني پروندهسازان افتاد كه مانند گهواره زمين تكان ميخورد و معتصم و وزراي او بر خود لرزيدند و به التماس افتادند، هر يك از آنها ميخواستند فرار كنند، تا از جا بر ميخاستند به رو ميافتادند، ديگر قدرت بلند شدن نداشتند، همه حضار مضطرب و پريشان شدند. معتصم خود در حيرت و اضطرار گفت: يابن رسولالله! من توبه كردم، آنها را هم ببخش، اين واقعه يك صحنهسازي بيش نبود، دعا كن خداوند اين جنبش و زلزله را ساكت و ساكن گرداند و اين مردم نابخرد را هم ببخشد و از تقصير آنها بگذرد. حضرت جواد عليهالسلام سر به آسمان بلند كرد دعائي خواند، عرض كرد: پروردگارا! تو ميداني كه اين طبقه ضاله دشمن تو و دشمنان من هستند، من از سر تقصير آنها گذشتم. در اين حال، فوري زلزله آرام گرفت و عمارت به جاي خود باقي ماند، همه از تشويش راحت شدند. (1). و بدين وسيله، قدرت و نيروي امامت را شناختند ولي در ظاهر سر تسليم فرود آوردند، اما در باطن به خباثت نفس و دشمني خود، همچنان ادامه ميدادند.
دربارهي كيميا در جلد دوم و سوم زندگاني امام صادق عليهالسلام بحث مفصلي كرديم و امكان تبديل نيرو به ماده و تحول عنصر را ثابت نموديم. اينك به روايتي برخورديم كه دربارهي حضرت امام محمد تقي عليهالسلام نوشتهاند.
1) 105. خرائج: ج 2 ص 671.
ابوجعفر طبري روايت ميكند كه: ابراهيم بن سعيد گفت: حضرت امام محمد تقي عليهالسلام را ديدم كه بر برگ زيتون ميزد و نقره شد، من از آن نقرهها گرفته و به بازار بردم و خرج كردم، ابدا تغييري در ماهيت فلزي آن، رخ نداد و نقرهي خالص بود. (1). نگارنده گويد: صرف نظر از مقام امامت، همه ائمه در علم كيميا هم شاگرد مكتب ولايت مطلقهي اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند و امام صادق عليهالسلام اخباري كه دربارهي كيميا و ساختن طلا به جابر بن حيان، شاگرد خود آموخت، همه را از جدش اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است. و ترديدي نداريم كه اين دستور از ائمهي اسلام است و امام محمد تقي عليهالسلام هم ميدانست كه به دست قدرت، برگ زيتون را فلز نقره خام نموده و به دوستان خود ميداد.
در «دلايل الامامه» از آن حضرت اخباري روايت كردهاند از آن جمله كه: عمارة بن زيد گويد: حضرت امام محمد تقي عليهالسلام را ديدم كه دست خود را بر سنگ گذاشت و جاي دست او بر سنگ ماند در حالي كه ميخ را نميتوان به سنگ فرو برد. راوي گويد: عرض كردم: يابن رسولالله اين چه علامت است؟ فرمود: اين علامت امامت است. دست خود را بر سنگي گذاشت علامت دست آن حضرت روي سنگ باقي ماند. نگارنده گويد: با اين روايت، بايد اعتراف كرد كه سنگ محل پاي امام رضا عليهالسلام در قدمگاه و سنگي كه جاي پاي امام محمد تقي عليهالسلام در موزهي آستان قدس است كه
1) 106. دلائل الامامه، 210.
از مسجد «بيهق» انتقال دادهاند، همان سنگ جاي پاي حضرت جواد بن الرضا عليهالسلام ميباشد. راوي گويد: امام جواد عليهالسلام را ديدم آهن را با دست نرم ميكرد و ميكشيد و همان طور كه به دست داوود عليهالسلام نرم ميشد و بدون آن كه به آتش بگذارد به هر صورت ميخواست در ميآورد و سنگ را با خاتم و انگشتر مهر خود، مهر ميزد و نقش ميبست. اين همه، آثار و دلايل امامت و معجزات باهره امام جواد عليهالسلام بود، چون آن حضرت جوانتر از ساير ائمه عليهالسلام بود، اين گونه معجزات را بيشتر ظهور و بروز ميداد تا مردم به امامت او يقين نمايند. (1).
در معجزات آن حضرت نوشتهاند: هنگامي كه حضرت جوادالائمه با امالفضل از بغداد به مدينه حركت كردند، در مشايعت، جمع كثيري از مردم بودند. وقتي آن حضرت در شارع كوفه به دار مسيب رسيد، آنجا فرود آمدند. چون هنگام غروب و اول نماز مغرب نزديك بود، حضرت جواد عليهالسلام داخل مسجد شد، آنجا درخت سدري بود كه خشك شده و بار نميداد. حضرت جواد عليهالسلام آب خواست پاي آن درخت وضو گرفت و به نماز ايستاد، نماز مغرب را به جماعت گزارد و در ركعت اول حمد و سوره نصر و در ركعت دوم توحيد را خواند و پيش از ركوع، قنوت نموده و ركعت سوم را به جاي آورد تشهد و سلام گفت و لحظهاي نشست و ذكر خدا به جا آورد و پس از آن چهار ركعت نماز نافله مغرب به جا آورد و تعقيب نماز خواند و دو سجدهي شكر نمود و بيرون رفت.
1) 107. دلائل الامامة طبري ص 211.
چون جماعت برخاستند نزديك درخت آمدند، ديدند درخت سبز و خرم و بار داده است و از سدر آن خوردند، شيرين و گوارا بود و ديدند دانه و هسته ندارد. از اين اعجاز و خرق عادت مشعوف شدند و با آن حضرت وداع گفتند و برگشتند و حضرت جواد عليهالسلام در سن ده بود كه با امالفضل به مدينه برگشت و تا زمان معتصم قريب 15 سال، تا سال 220 هجري در مدينه بود تا كه معتصم آن حضرت را دعوت كرد و در آخر ماه ذي القعده همان سال رحلت نمود و پشت سر مقابر قريش مدفون شد. شيخ مفيد رحمهالله فرموده است: من آن درخت سدر را ديدم و از ميوهي آن خوردم، بيدانه بود و فاصلهي شيخ مفيد رحمهالله تا سال 210 قريب صد سال بيشتر ميباشد كه درخت سدر سر پاي خود بوده است. (1).
علامهي اربلي رحمهالله در «كشف الغمه» از قاسم بن عبدالرحمان روايت ميكند كه گفت: من زيدي مذهب بودم، روزي در سفر بغداد ديدم مردم در حركت و اضطرابند، برخي ميدوند، بعضي جاي در بلنديها ميگرفتند، عدهاي ايستاده بودند و انتظار ميكشيدند. پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرضا، جوادالائمه، داماد خليفهي عباسي ميآيد. من هم گفتم ميايستم و او را مشاهده ميكنم. تا ايستادم جا گرفتم، گفتند: آمد. ديدم جوادالائمه عليهالسلام بر استري سوار است، من با خود گفتم: «لعن الله اصحاب الامامة»؛ گروه اماميه دور از رحمت حق باشند، زيرا آنها گمان كردهاند خداوند طاعت اين جوان را بر خلق واجب كرده است، تا اين خيال در دل من گذشت ابنالرضا نزديك من رسيد رو به من كرد و فرمود:
1) 108. بحارالانوار: ج 50 ص 57.
«يا قاسم بن عبدالرحمان! (أبشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفي ضلال و سعر). اين آيه دربارهي حضرت صالح پيامبر عليهالسلام است كه قوم او، او را تكذيب نمودند و گفتند: آيا آدمي كه از جنس ماست و تنهاست هيچ تعبي و حشمي و قدرت مالي ندارد، از او پيروي كنيم؟ من تعجب كردم، او از درون من چگونه مطلع شد؟ گفتم: او ساحر است. تا اين فكر در من خلجان يافت باز رو به من كرده فرمود: (أ ألقي الذكر عليه من بيننا بل هو كذاب أشر) اين آيه دربارهي كفار قريش و تكذيب وحي است. ميگفتند: آيا وحي بر او القاء كرده شده است از ميان ما، و حال آن كه در ميان ما اولي و احق از وي هم يافت ميشود. اين طور نيست كه وحي مختص پيامبر باشد، بلكه او دروغگو و خودپسند و متكبر است. من منقلب شدم و معتقد گرديدم كه حق با اماميه است و او از درون افراد مطلع است. من از مذهب زيدي برگشتم و به مذهب اماميه گرويدم و معتقدم كه او حجت خدا بر خلق است. (1).
قطب راوندي رحمهالله از محمد بن ميمون روايت كرده كه گويد: قبل از مسافرت حضرت رضا عليهالسلام به خراسان، سفري به مكه آمد و من در خدمتش بودم، چون خواستم به مدينه برگردم، عرض كردم امري داريد، در مدينه ميل داريد مرقومهاي براي اهل منزل بنويسيد كه من ببرم، اگر مرقومهاي بنويسيد، براي ابوجعفر ميروم خبر سلامتي شما را ميدهم. حضرت تبسمي فرمود و مرقومهاي نوشته به من داد. نامه را آوردم، چشمان
1) 109. كشف الغمة: ج 2 ص 363.
من نابينا شده بود. موفق خادم حضرت ابوجعفر عليهالسلام را از صدا نميشناختم، او را يافتم مرا برد خدمت حضرت امام محمد تقي عليهالسلام و او صبي بود. نامه را خدمت او دادم به موفق فرمود: باز كن. باز كرد، مقابل روي آن حضرت گرفت و خواند رو به من كرد و فرمود: اي محمد! چشمت چطور است؟ عرض كردم: عليل شده، مدتي است نميبينم. فرمود: پيش بيا، دست مبارك به چشم من كشيد، بينا شد. جمال باهر النور او را ديدم و دست و پاي او را بوسيدم، از خدمتش مرخص شدم. خبر شفا يافتن محمد بن ميمون در مكه و مدينه شايع شد و مردم ابوجعفر امام محمد تقي عليهالسلام را در همان حال صباوت و كودكي به عظمت و امامت ميشناختند.
شيخ مفيد رحمهالله و شيخ طبرسي رحمهالله روايت كردهاند كه علي بن خالد گفت: در ميان قشون سرمن رأي بودم، ديدم مردي را از شام در قيد و بند ميآورند و آنجا به زندان بردند. گفتند: ادعاي نبوت و پيامبري كرده. من گفتم: بروم ببينم كيست؟ چه ميگويد؟ يك روزي زندان رفته و او را ملاقات كردم، گفتم: كيستي؟ حالت چيست؟ گفت: من ديوانه نيستم مدعي مقام و منصبي هم نيستم، من در شام در محل رأس الحسين عليهالسلام بودم، عبادت خدا ميكردم، شبي در محراب عبادت مشغول ذكر با خدا بودم، ناگاه شخصي را ديدم نزديك من آمد به من گفت: برخيز. برخاستم، چند قدم با هم راه رفتيم، ديدم مسجد كوفه است. فرمود: اين مسجد را ميشناسي؟
گفتم: اين مسجد كوفه است، نماز خوانديم و با هم بيرون آمديم، كمي راه رفتيم، ديدم مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله در مدينه هستم، او كنار قبر پيامبر صلي الله عليه و آله رفت سلام كرد، نماز گزارد و من هم با او هر عملي ميكرد متابعت ميكردم، باز با هم بيرون آمديم كمي راه رفتم ديدم مسجدالحرام در مكه است، گفت: اين جا را ميشناسي؟ گفتم: آري مكه است، با هم طواف كرديم و نماز و دعا خوانديم و بيرون آمديم چند قدمي رفتم ديدم همان مسجد رأس الحسين عليهالسلام در شام ميباشم و آن شخص از نظر من غائب شد. سخت تعجب كردم، من خواب يا بيدار! كجا رفتيم و آمديم؟ اين چه شخصيتي بود كه به طي الارض يك شب را در سه مسجد بزرگ به عبادت رسانيد؟ در حال حيرت بودم تا يك سال ديگر گذشت باز به همان حال در همان محراب آن شخص آمد و باز همان سفر طي شد و به عبادت مشغول شديم، در حين مفارقت او را قسم دادم كه خود را معرفي كن. فرمود: من محمد بن علي بن موسي بن جعفر عليهمالسلام ميباشم. من اين حكايت را براي چند نفر از دوستان نقل كردم، كم كم به گوش وزير معتصم رسيد، محمد بن عبدالملك زيات، وزير خليفه فرستاد و مرا به چنين حال به زندان قشوني آوردند و ميگويند: ادعاي پيامبري كرده است. علي بن خالد گويد: ميل دارم جريان را به خليفه بنويسم. گفت: مانعي ندارد، چون جريان را نوشتم، خليفه، يا وزير بنا بر تشريفات درباري پاي آن ورقه نوشته بود: همان كسي كه او را به طي الارض در يك شب به مكه، مدينه، كوفه و شام برده، او را از زندان نجات دهد؟! راوي گويد: از پاسخ نامه سخت دلتنگ شدم، گفتم: چون در انتظار پاسخ عريضه است بروم او را خبر دهم كه «اليأس احدي الراحتين» چون زندان رفتم،
گفتند: آن مردي كه دعوت نبوت داشته مفقود شده، درهاي زندان هم بسته بود، راه فرار هم نبود، معلوم نيست، چگونه رفته است اثري از او نيست. فهميدم كه نجات از زندان به دست امام محمد تقي عليهالسلام بود، تحقيق كردم چنين بود، همان شب او را نجات دادهاند. من هم كه تا آن روز زيدي مذهب بودم عدول نموده به اماميه پيوستم، و او را حجت خدا بر خلق ميشناسم.
زهي جمال مبارك كه از طريق كمال فزون ز مهر منيرش تجلي است و جلال يگانه گوهر درياي دانش و حكمت بحار جود و عطايا و كعبهي آمال به خلق و خوي محمد به علم و فضل علي حسن به حلم و حسيني و راست خوي و خصال جواد در كف او سيم و زر بسي بيقدر جلال را به مثل مظهري ز رب تعال امام مفترض الطاعه جانشين رضا خداي را بپرستش يكي گزيده مثال همين بس است فضيلت كه در حداثت سن شكست خصم بدانديش را ز حسن مقال مگر نبود كه يحيي بن اكثم از ره علم گشود در بر او بابها ز روي سؤال تمام حل قضايا نمود بيتوقير از او نماند دگر بهر خصم را مجال چنان به حل كلام او ز مدعي پرداخت كه عجز خصم مدلل شدش ز استدلال نه اوست وارث علم محمد محمود!؟ نه اوست هادي دين و مسلم از افضال!؟ هر آن كه پيرو او شد گرفت راه نجات رسيد تابع او بر سعادت و اقبال
به هشت سالگي آنسان جواب نغز و لطيف ز بهر مأمون بفرمود از طريق كمال هم از جلالت و فرزانگي چنان فهميد كه نيست بيم و را جز ز قادر متعال به خصم حالت بهت از جواب نغزش داد كه يافت وضع پريشاني از تغير حال به اعتراف جلالش گشود لب پس از آن هم از مراتب فضلش نمود استقبال اگر صفاي دل و نور معرفت خواهي بجو ز پرتو نور رخش بدين منوال بهار عمر چو بربست رخت از اين عالم دل از غمش شده لبريز خون و مالامال ز ظلم معتصم دون جواد عليهالسلام شد مسموم همان لعين كه بدي پيشواي اهل ظلال از او نماند در اين دهر غير بدنامي هماره لعن مفصل به وي نه با اجمال جواد عليهالسلام را ز خدا جاه و مرتبت باقي به قبهاش نگر و آن همه جلال و جمال سحاب، فيض زيارت تو را چو گشت نصيب سپاس و شكر كن از فضل حق در آن احوال. (1).
1) 110. سروده مرحوم ابوالقاسم سحاب، ص 124.
قال الله تعالي: (و لا يحيطون بشيء من علمه) (1). دربارهي علم امام عليهالسلام پيشتر بيان كرديم كه: امام، برگزيدهي خداوند است و طبق سنت ربوبي، بايستي نقشهي جهان هستي زير نظر او باشد و خداوند از مخزن علم خود آنچه لازمهي ارشاد و هدايت است به امامان معصوم عليهمالسلام آموخته و علم غيب و شهود را به آنها تعليم فرموده است. ترديدي نيست كه علم حق، عين ذات حق است و هيچ چيز به علم او احاطه ندارد؛ بلكه او بر هر چيزي محيط است و معلومات خدا همان مخلوقات اوست. علاوه بر اين، آنچه كه در علم او نهفته است و هنوز به عالم شهود راه نيافته - كه آن را «علم غيب» گويند - نيز جزو معلومات اوست. بنابراين، مراد از غيب، علومي نيست كه فقط از نظر ما غايب باشد، بلكه مقصود آن علومي است كه از حيطهي دانش بشري غايب و پنهان است. مثلا موجود و مخلوقي كه خداوند بعدها خلق ميفرمايد، يا مخلوقات عوالم ديگر كه بشر بدان راه ندارد، مانند مخلوق كرهي «شعري» كه در قرآن بدان سوگند ياد ميكند كه: (و انه هو رب الشعري) (2)و اين شعري چندين هزار برابر خورشيد و از
لحاظ وزن يك ليتر آن مساوي با 170 تن و از نظر نور 75 سال نوري فاصلهي ما تا آن شعري ميباشد و به يقين مخلوقاتي دارد كه ما نميدانيم - اينها را علم غيب گويند. در تفسير آيهي شريفه (و لا يحيطون بشيء من علمه) آمده است: اي: بمعلوماته. يعني كسي به معلومات او هم احاطه نخواهد يافت. روزنهاي از علم خود به سوي بعضي از انسانهاي لايق ميگشايد و به قدر لياقت و استعداد آنها به ايشان وحي و الهام مينمايد. در «تفسير برهان» در ذيل آيهي كريمه (عالم الغيب و الشهادة) (1)روايتي از حضرت صادق عليهالسلام نقل شده كه حضرتش ميفرمايد: «الغيب ما لم يكن و الشهادة ما قد كان»؛ غيب، آن چيزي است كه (مشهود) نباشد و شهادت آن چيزي است كه (ظاهر) باشد. (2). عالم بزرگوار، شيخ صدوق رحمهالله در «معاني الاخبار» علم غيب را علم به گذشته و حال ميداند و علم شهود را علم به آينده و استقبال ميداند، چرا كه كاينات به مشيت حق، زنده، باقي و برقرارند و حق تعالي اين علم را به انبياي خود آموخته تا آنها نسبت به ديگران امتياز داشته باشند و افراد ديگر بشر فاقد اين قوهي ادراك هستند. علم حق تعالي - جل شأنه - از گذشته، مثل آينده است. يعني همان طور كه نسبت به گذشته عالم و آگاه است و جريان آفرينش را در گذشته ميداند؛ همان گونه آنچه را كه در آينده جاري خواهد شد، ميداند و به پيامبران خود نيز اين حقيقت را آموخته و خلفي در وعدهي او به انبياء و رسل نشده و هيچ پيامبري با آن كه تا حدي به
علم الهي وارد بوده، تكذيب نكرده است. حق تعالي اين علم از گذشته و آينده را بر حسب اقتضاي عالم شهادت به اوليا و برگزيدگان خود آموخته و آنها را از مجاري عالم آفرينش واقف ساخته و خبرهاي خلقت را به آنها داده است. هفت مرحله عالم غيب عبارت است از: 1 - مشيت، 2 - اراده، 3 - قدر، 4 - قضا، 5 - اجل، 6 - كتاب 7 - اذن در ايجاد. عالم شهادت با عالم غيب گاهي مطابقت ميكند و زماني به مقتضاي علم الهي، تغيير مييابد. چنانچه لوح محفوظ، نمايندهي علم غيب و لوح محو و اثبات، نمايندهي عالم شهادت است. از اين رو، در قصهي ذبح اسماعيل عليهالسلام يا رفع اثر وضعي و حرارت آتش از ابراهيم عليهالسلام حاكي همين حقيقت است و به همين منطق امام عليهالسلام در اشاره به آيهي كريمهاي فرمود: «لولا آية في كتاب الله لأخبرتكم بما كان و ما يكون و ما هو كائن الي يوم القيامة» (1). اگر اين آيه در قرآن نبود كه «يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب» به شما خبر ميدادم آنچه را واقع شده و آنچه را واقع ميشود و خواهد شد تا روز قيامت. يا به نقل كليني رحمهالله در كتاب شريف «كافي» از ابوجعفر عليهالسلام كه حضرتش فرمود: «لو كان لألسنتكم أوكية لدثت كل امري بما له و عليه». (2). بنابراين، يك حد و مرزي در علم امام - كه ممكن است - با علم واجب، وجود دارد كه براي اوليا و انبيا شرايطي گذاشته كه در صورت ضرورت، از غيب به آنها
افاضه ميشود وگرنه علم آنها هم نسبت به خلق، مانند علم خدا نسبت به آنها ميباشد. يعني آنچه را كه حق تعالي در علمش نهفته است به قدر ضرورت به انبيا و اوليا تعليم ميشود. و همين طور آن چه از كنوز مخفي علم الهي به انبيا و اوليا افاضه شده مردم نميدانند مگر در هنگام ضرورت كه به منصه ظهور و بروز بگذارند و در حقيقت، علم الهي منبع كلي علوم است كه رشتههايي از آن به دلهاي برگزيدگان جاري شده و در مواقعي خاص ظاهر مينمايند. نعماني در كتاب «غيبت» در باب علم امام، از كتاب «كافي» با سلسله اسناد خود از ابيبصير روايت كرده كه گويد: خدمت حضرت ابيعبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام عرض كردم: يابن رسولالله! من أين أصاب أصحاب علي ما أصابهم مع علمهم بمناياهم و بلاياهم؟! قال: فأجابني - شبه المغضب -: ممن ذلك الا منهم.... فقلت: ما يمنعك جعلت فداك؟ قال عليهالسلام: ذلك باب أغلق، الا أن الحسين بن علي عليهماالسلام فتح منه شيئا يسيرا. ثم قال: يا أبامحمد! ان اولئك كان علي أفواههم أوكية. (1). اي فرزند رسول خدا! از كجا اصحاب اميرالمؤمنين دچار گرفتاري ميشدند با علمي كه حوادث و وقايع و مرگ و ميرها داشتند؟ حضرت به حالي كه همانند خشم و غضب بود فرمود: اين مشكل از چه كسي جز خودشان است؟ عرض كردم: چه مانعي دارد كه من هم بفهم؟ فرمود: اين باب بسته شد، آري به وسيلهي جدم حسين بن علي عليهماالسلام
1) 117. اصول كافي: ج 1 ص 264.
گوشهاي از آن گشوده گشت. آنگاه فرمود: آنها براستي بر دهانشان بست و بندي بود. آري، هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند و سبب اين مهر و سكوت آن است كه همهي مردم در ظرفيت يكسان نيستند و چه بسا كه از اسرار و رموز واقف شوند و با فقدان تملك نفس و استعداد هضم مطالب از دين خارج شوند و اين علم سبب هلاكت آنها گردد، در صورتي كه هدف، هدايت و ارشاد و ايصال به سعادت است. امالكتاب - كه همان لوح محفوظ است - همهي حقايق شدني عالم بدون كسر و نقصان از گذشته و آينده در آن ثبت است، ولي لوح محو و اثبات در مرتبهي شهود است و ذات پروردگار به هر دوي اين لوحها سلطه و احاطه دارد. از طرفي، ذات پروردگار جل شأنه بندگان مكرمي دارد كه از خوف خدا در حال اشفاقند و آنها مسبوق به علم شهودي هستند و به امر حق عمل ميكنند و همهي اين مراتب در علم حق تعالي نهفته است.
اينك سخن را در مورد علم امام عليهالسلام ادامه ميدهيم. همان گونه كه از آيات قرآن و تفسير آنها و روايات استفاده ميشود علم امام سه قسم است: اول: علم به قدر و قضا. امامان عليهمالسلام اين علم را از روي لوح محو و اثبات استعلام ميكنند و ذات حق تعالي لوح محو و اثبات را - كه نقشهي كائن و موجود عالم وجود است و مبني بر شهود عقلي است - زير نظر امام عليهالسلام - كه ولي مطلق كارخانه هستي اوست - گذاشته تا شاهد كليهي عوالم وجود باشد.
دوم: علم به گذشته. خداوند به وسيلهي اين علم نقشهاي از عالم كون و گذشته را زير نظر امام عليهالسلام نهاده تا به اجمال و تفصيل بر حسب نتيجهي نهايي از گذشتهي عالم، يا سازمان آفرينش اطلاع يابد. سوم: علم تفصيلي از هر يك از دو قسم فوق. امام به توسط اين علم در موقع ضرورت به جزئيات گذشته، حال يا آيندهي ملهم ميگردد و به او الهام ميشود الهامي كه اطمينان انگيز است. در بخش نخست، كليد گنج علوم را به امام عليهالسلام ميسپارند، چنانچه در شب قدر، قرآن بر قلب پيامبر خدا صلي الله عليه و آله يك جا نازل شد و در آن شب مقدرات و سرنوشت اشخاص را يك جا به پيامبر و امام خبر ميدهند آنها در آن شب از اين وقايع مزبور علم اجمالي پيدا ميكند اما در مرور زمان جزء جزء اجمال به تفصيل ميپيوندد و جزئيات و خصوصيات سرنوشت آدمي - همان طور كه از يك يك آيات با شأن نزول آن ظاهر گرديد - هر ساعت و شب و روزي روشن ميشود. افاضهي اين علم به مشيت و ارادهي حق تعالي است كه هرگاه اراده كند الهام يا وحي ميفرمايد و شاهد اين حقيقت، روايتي است كه در حديث اول از باب «نادر فيه» در ذكر غيب كتاب «كافي» نقل شده است. معمر بن خلاد گويد: مردي از اهل فارس از حضرت اباالحسن عليهالسلام پرسيد: أتعلمون الغيب؟ فقال: قال أبوجعفر عليهالسلام يبسط لنا العلم فنعلم و يقبض عنا فلا نعلم. (1). آيا شما علم غيب ميدانيد؟ فرمود: امام باقر عليهالسلام فرموده است: علم براي ما گسترده و گشوده ميشود پس ميدانيم و از ما قبض ميشود پس نميدانيم.
1) 118. اصول كافي: ج 1 ص 256.
درست مانند اين است كه مخزن علم الهي، يا لوح محو و اثبات در نظر امام عليهالسلام با يك وضع و محاذاتي قرار گرفته كه هر وقت اراده كند از دوربين آن ميبيند و به همه چيز واقف ميشود و هرگاه نخواهد، يا خدا نخواهد وضع و محاذات دوربين تغيير ميكند. چرا كه (ما تشاؤن الا أن يشاء الله) (1)اراده و مشيت آنها، اراده و مشيت الهي است. آنها آن چه را كه خدا بخواهد ميخواهند و آنچه را كه آنها خواستند خدا خواسته است. اين علم به مقتضاي لطف براي امام عليهالسلام مسجل شده و هيچ شرطي در اين افاضهي اشراقيهي الهيه نيست. شيخ مفيد قدسسره دربارهي تفسير آيهي كريمهي (ان الذين يمارون في الساعه لفي ضلال مبين) (2)روايتي نقل ميكند كه: از حضرت اميرمؤمنان علي عليهالسلام از تفسير اين آيه پرسيدند. فرمود: انما علمنا بمنزله الوحي المنزل علي الأنبياء، فلو أردنا و سألنا الله أجاب الله دعائنا و لكنه قرر أن لا يظهر ذلك للغير، فلو أردنا أن تظهر للغير محاه الله عن قلوبنا. علم ما به منزلهي وحي است كه بر انبيا نازل شده است به محض آن كه اراده كنيم، و از خدا مسألت نماييم دعاي ما را اجابت ميفرمايد و به ما افاضه و الهام ميكند؛ ولي مقرر فرموده كه اين حقيقت براي غير امام ظاهر نشود، پس به محض آن كه اراده كنيم كه براي غير ظاهر و آشكار سازيم فوري از نظر ما محو ميشود. از اين رو، علم امام افاضهي اشراقيهي الهيه به وسيله وضع و محاذات با مخزن علم الهي است به شرط آن كه به ديگري نياموزند، چرا كه ظرفيت امام را غير امام ندارد و شايد موجب فساد گردد.
در روايت ديگري آمده كه حضرت فرمود: نحن أعلم بالوقت. ما به وقت و زمان داناتريم. و در حديث مفصل ديگري ميفرمايد: حاش لله أن يوقت ظهوره بوقت يعلمه شيعتنا. (1). حاشا كه خداوند ظهور او را معين به وقتي كند كه شيعيانمان آن را بدانند. مؤيد اين نقل، روايتي است كه شيخ كليني رحمهالله در كتاب شريف «كافي» در باب «نوادر اخبار بنياسرائيل» آورده كه زراة بن اعين به حضرت ابيجعفر ميگويد: جعلت فداك! لو حدثتنا متي يكون هذا الأمر فسررنا به؛ اگر شما وقت ظهور قائم را به ما بفرمايي چه قدر مسرور ميشويم. حضرت فرمودند: يا حمران! ان لك أصدقاءا و اخوانا و معارف. ثم حكي عليهالسلام له قصة ولد العالم و الازمنة الثلاثة و أن الثالث زمان الميزان. (2). اي حمران! تو داراي برادران و دوستان و آشناياني هستي كه وفاي به عهد نميكنند - يعني ظرفيت نگاهداري اسرار و رموز را ندارند -. آنگاه حكايت پدري را كه در زمان بنياسرائيل سه فرزند داشت بيان فرمود كه مفادش اين است كه اين سر از تو به ديگران فاش ميشود و آنها طاقت حفظ اسرار را ندارند و افشاي اين خبر موجب فساد ميگردد و اين است سر حديثي كه ميفرمايد: «لو كانت لألسنتكم أوكية».
بنابر آنچه بيان شد، علم امام حضوري از روي محو و اثبات است و اين علم، در عين حال علم ارادي است كه هر وقت اراده كند براي او حاضر است، خواه اين علم اجمالي باشد مانند افاضه در شب قدر كه (من كل امر) (1)و خواه تفصيلي، چنانچه در مرور ايام متناوبا به ظهور ميرسد. يا علم امام، علمي است كه از روي مصحف فاطمه زهرا عليهاالسلام به دست ميآورند، يا از روي جفر و جامعه حاصل ميشود، يا از تأييدات روح القدس است، يا به وسيلهي نور و انوار افاضهي اشراقيه است كه به قلب امام ميتابد، يا از راه مراجعه به ودايع امامت است كه در علم امام اول نهفته و به وديعت به دست يكديگر ميرسد. در هر حال، علم امام عليهالسلام از مخزن علوم الهي است كه به وسايل مختلف افاضه ميشود، و هر وقت مصلحت ايجاب كند آن علم از لوح خاطر آنها محو ميگردد. چنانچه كشي در «رجال» خود نقل ميكند كه: عبدالله بن طاووس از امام رضا عليهالسلام پرسيد: راست است كه يحيي بن خالد برمكي، پدرت موسي بن جعفر عليهماالسلام را مسموم نمود؟ فرمود: نعم، سمه في ثلاثين رطبة. قلت له: فما كان يعلم أنها مسمومة؟ قال عليهالسلام: غاب عنه المحدث. قلت: و من المحدث؟ قال: ملك أعظم من جبرئيل و ميكائيل، كان مع رسولالله صلي الله عليه و آله و هو مع الائمة و ليس كلما طلب وجد.
1) 123. سوره قدر: آيه 4.
ثم قال عليهالسلام: انك ستعمر، فعاش مائة سنة. (1). آري، يحيي بن خالد برمكي، پدرم را با سي عدد خرماي آلوده به سم مسموم نمود. گفتم: آيا پدرت نميدانست كه خرما مسموم است؟ فرمود: در آن موقع محدث از او غايب شده بود. پرسيدم: محدث كيست؟ فرمود: محدث فرشتهاي، بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل است. اين محدث و گفتگو كننده با رسول خدا صلي الله عليه و آله بود وبا ائمهي معصومين عليهمالسلام نيز همراه است، و آنگونه نيست كه هرگاه طلب شود يافت شود. آنگاه حضرت به راوي خبر فرمود: تو عمر طولاني ميكني. راوي نيز تا صد سال زندگي كرد.
بخشي از علم به وسيلهي كتاب آسماني قرآن است كه به امام افاضه شده و آنها حاملين علوم قرآن هستند و از ظاهر و باطن، مجمل و مبين و محكم و متشابه قرآن مطلع و آگاهند. چنانچه خداوند در سورهي جن ميفرمايد: (عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه أحدا - الا من ارتضي من رسول فانه يسلك من بيده يديه و من خلفه رصدا). (2). علم غيب، در مقابل علم شهود است كه به حس ظاهر و باطن درك نميشود. اين علم غيب به سه اعتبار است:
1 - يا به اعتبار زمان وقوع كاري است. مانند اشياي گذشته و آينده. 2 - يا از جهت مكان وقوع ميباشد. مانند آنچه از حس ما غايب و پنهان است كه اكنون با آن وضع و محاذات حسي نداريم، بلكه در مكان آينده و زمان آينده با آن تماس حاصل ميكنيم. 3 - يا در اصل زماني و مكاني نيست، ولي پنهان از نفس آدمي است. مانند قواعد علمي. چنانچه در سورهي آل عمران ميفرمايد: (تلك من أنباء الغيب نوحيه اليك ما كنت تعلمها أنت و لا قومك). (1). يا مانند فن كشتيسازي كه به نوح تعليم شد و همهي اين علوم به شهود و حس است و آنچه غير از اين باشد علم غيب است كه ماوراي حس و شهود است و اين علم غيب مخصوص ذات حق تعالي است و آن خداوند است كه عالم به غيب است و در اين علم غيب، هيچ كس در هيچ مرتبهاي از مراتب و منازل آن شركت ندارد مگر كساني كه از آنها راضي باشد. اين مرضيين، پيامبران و خلفاي آنها هستند كه حافظ علم غيب هستند. از اين رو فرمود: (فلا يظهر علي غيبه أحدا). و استثناء آن به وجود مقدس پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و علي اميرالمؤمنين عليهالسلام و اولاد معصومين عليهمالسلام آنها تعبير شده است كه: (فجعلتم خزنة لعلمه و تراجمة لوحيه». و اين علم است كه به كثرت انفاق كاستي و تقليل نمييابد. آن سان كه خداوند ميفرمايد: (فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا). چرا كه خداوند اين علم را از كيد شياطين مصون داشته و از چشم و گوش آنها محو فرموده است. در روايتي آمده: «انه قد أبلغ النبي صلي الله عليه و آله عليا و الطيبين من ذريته ما علمه من غيبه و أنهم قد
1) 126. سوره هود: آيه 49.
أبلغوا شيعتهم ما امروا بابلاغهم من العلوم الغيبة». ترديدي نيست كه برگزيدهترين افراد بشر، پيامبر خاتم النبيين صلي الله عليه و آله بوده كه صادر اول، عقل كل و اشرف رسل است و او علم غيب شهودي را به اميرالمؤمنين علي عليهالسلام و ذريه پاك او آموخت و به آنها اجازه داد كه به خواص شيعه - كه ظرفيت تحمل و حفظ علم غيب را داشته باشند - بياموزند. چنانچه در «تفسير قمي» آمده است: «ليعلم النبي صلي الله عليه و آله أن قد أبلغ رسالات ربه و أحاط بما لدي الرسول من العلم و أحصي كل شي ء عددا» (1). اين علم، آگاهي از گذشته و آينده تا روز قيامت از فتنهها، خسف، زلزله، قذف و هلاكت افراد و اقوام و ملل است. شيخ كليني رحمهالله روايت ميكند كه: حمران بن اعين از حضرت باقر عليهالسلام در ضمن حديث مفصلي - كه نقل نموده - از تفسير آيهي (عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه أحدا) پرسيد؟ حضرت باقر عليهالسلام فرمود: سوگند به خدا! محمد صلي الله عليه و آله از كساني است كه او را پسنديده است. (2). آنگاه فرمود: و اما اينكه فرموده: «علم الغيب» همانا خداوند عالم است به آنچه از خلق او پنهان است در آنچه تقدير ميكند و در علم خودش بيش از آنكه او را بيافريند و پيش از آنكه به فرشتگانش برساند حكم ميكند، اي حمران اين علمي است كه نزد او موقوف است و به درخواست او بستگي دارد، هرگاه بخواهد آن را حكم ميكند و اگر بدا در آن حاصل شد آن را امضاء نميكند.
اما علمي كه آن را مقدر كند و حكم كند و امضا كند يعني به مرحلهي ثبوت برسد علمي است كه به رسول خدا و پس از آن به ما منتهي ميگردد. و آنچه كه خداوند در سورهي نمل ميفرمايد كه: (لا يعلم من في السماوات و الأرض الغيب الا الله) از همين علم است كه از باب حكمت و مصلحت با شرايط خاصي به پيامبر خود و اوصياي او او افاضه ميفرمايد. و معناي روايتي كه ميفرمايد: «يعلمه و يزقه العلم زقا و يرزقه العلم رزقا و يعلمه الله الهاما» همين است. (1).
سيف تمار گويد: در مسجد الحرام در كنار حجر اسماعيل عليهالسلام با گروهي از شيعيان در حضور امام صادق عليهالسلام نشسته بوديم كه حضرتش فرمود: علينا عين فالتفتنا يمينة و يسرة فلم نر احد فقلنا ليس علينا عين. فقال: و رب الكعبة و رب البيت - ثلاث مرات - لو كنت بين الخضر و موسي عليهماالسلام لأخبرتهما أني أعلم منهما و لأنباهما بما ليس في أيديهما لأن موسي و الخضر عليهماالسلام أعطيا علم ما كان و لم يعطيا علم ما يكون و ما هو كائن حتي تقوم الساعة و لقد ورثنا من رسولالله صلي الله عليه و آله وراثة. (2). آيا كسي مراقب ما است؟ ما به راست و چپ نگاه كرديم و كسي را نديديم، پس عرض كرديم كه كسي مراقبت ما نيست. سه بار فرمود: به پروردگار عالم و خداي كعبه سوگند! كه اگر من با خضر و موسي عليهماالسلام بودم هر دو را آگاه ميكردم كه من از آنها داناتر
هستم و آنها را به آنچه نميدانستند، خبر ميدادم، زيرا به موسي و خضر عليهماالسلام علم گذشته تعليم شده بود ولي علم به آنچه واقع ميشود و آنچه تا روز قيامت واقع خواهد شد داده نشده بود و ما اين علوم را از رسول خدا صلي الله عليه وآله به وراثت برديم. شيخ صدوق رحمهالله در «عيون اخبار الرضا عليهالسلام» روايتي از امام رضا عليهالسلام از جدش رسولالله صلي الله عليه و آله نقل نموده كه حضرتش فرمود: ما ينقلب جناح طائر في الهوي الا و عندنا فيه علم. (1). هيچ بال پرندهاي حركت نميكند مگر آن كه نزد ما در مورد آن علم و آگاهي است. در خبر ديگري ميفرمايد: هيچ برگي از درخت نميرويد - يا نميافتد - مگر آن كه ما بدان واقف و مطلع هستيم. قطب راوندي در كتاب «خرائج» از امام رضا عليهالسلام روايت ميكند كه حضرتش به مردي به نام «ابن هداب» فرمود: تو به زودي به تهمت خوني از نزديكانت مبتلا خواهي شد. او گفت: علم غيب را جز خدا كسي نميداند. فرمود: مگر آيهي (عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا - الا من ارتضي من رسول) (2)را نخواندهاي رسول خدا صلي الله عليه وآله مرتضي بود و ما ورثهي او هستيم كه به ما علوم اولين و آخرين از گذشته و آينده تا روز قيامت افاضه شده است. (3).
در كتاب «غيبت» از قاسم بن علا - كه از وكلاي حضرت عسكري عليهالسلام ميباشد، و عمرش 117 سال بود و در سن هشتاد سالگي چشمش نابينا شد - نقل شده كه حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف در توقيع مبارك، مرگ او را پيش از چهل روز خبر داد و روز هفتم مريض شد و چشمش پيش از مرگش روشن شد و قاسم ماجرا را به رفيقش عبدالرحمان گفت و نامهاي كه از توقيع مبارك صادر شده بود شخصا خواند و عبدالرحمان اين آيه را خواند: (و ما تدري نفس ماذا تكسب غدا) (1). در اين آيه - كه آخر سورهي لقمان است - خداوند پنج علمي را كه به خود اختصاص داده در سورهي جن اين علوم را به برگزيدگان خود نيز اختصاص داده است، ميفرمايد: (عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه أحدا الا من ارتضي) (2). و در آيهي كريمهي (تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل أمر) (3)آنچه كه فرشتگان و روح كه همان محدث آسماني است به اذن پروردگار از هر امري بر دل برگزيدگان ربوبي الهام و وحي مينمايند. و در سورهي حم ميفرمايد: (فيها يفرق كل أمر حكيم) (4)از آن چه از باقيهي لوح محفوظ امضا، حتم و حكم شده به آنها آموخته ميگردد. و اين «كل امر» و «كل امر حكيم» كه بر دلهاي برگزيدگان نازل ميشود كليه امور و سرنوشت عالم وجود است. چنانچه در «تفسير برهان» آمده است: مردي از امام عليهالسلام پرسيد: حجج الهي چه كساني هستند؟ كه (فيها يفرق كل أمر حكيم) بر آنها تمام امور عرضه ميشود؟
امام عليهالسلام ميفرمايد: رسول خدا صلي الله عليه و آله و امامان عليهمالسلام. (1). شيخ صدوق رحمهالله در «معاني الاخبار» از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله روايت نموده كه: پيامبر خدا صلي الله عليه وآله به علي عليهالسلام اشاره كرد و فرمود: هذا هو الامام المبين الذي أحصي الله فيه و الله علم كل شيء» (2). اين علي همان امام مبين است كه خداوند در او كليهي علوم را جمع آوري فرموده است - پروردگار عالم به او همه چيز آموخته است - در تفسير «صافي» از «بصائر الدرجات» از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه حضرتش شنيد مردي اين آيه را ميخواند: (يا أيها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شيء) (3). فرمود: (اوتينا من كل شيء) يعني: خداوند زبان طيور و حيوانات را و تمام علوم را - نه از تمام علوم كه «من» تبعيضي باشد، به ما آموخت. حضرت فرمود: كليه علوم را خداوند به ما آموخته است. (4).
امام عليهالسلام در تفسير آيهي شريفهي (و كذلك جعلناكم أمة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا) ميفرمايد: (5). امام است كه رحمت عالميان و شاهد بر تمام خلايق ميباشد. و مؤيد اين سخن آيه (و جيء بالنبيين و الشهداء) (6)است كه شهدا صفوف پشت سر پيامبران ميباشند و شاهد بر كار خلق خدا هستند. و در تفسير اين آيه آمده است كه: ان الله تعالي جعل محمدا و عليا و الأئمة من عترته شهداء، فهم الشهداء علي
الامم كافة مطلعون علي سرائرهم و ضمائرهم و ما هم عليه. پروردگار عالم، محمد و علي و امامان از خاندان او را گواه تمام امتها قرار داد و آنان به اسرار و ضماير و افكار و انديشه و اعمال و حالات همهي افراد بشر واقف و مطلع هستند. و در آياتي ديگر مانند (و يقول الاشهاد) (1)و غير آن همه جا مراد از شهدا و شهود و اشهاد و شاهد منه ائمه معصومين عليهمالسلام ميباشند. و لطيفه سخن در اين جاست كه مراد از شهود، حضور جسماني است، نه حضور روحاني. يعني آنها در تمام اوقات و ازمنه و امكنه شاهد و حاضر و ناظر خلق ميباشند و روي همين حضور و شهود، علم به ماجراي عالم دارند. چنانچه حضرت عيسي فرمود: (و انبئكم بما تأكلون و ما تدخرون في بيوتكم) (2). خبر ميدهم كه شما چه ميخوريد و چه در خانههاي خود ذخيره كردهايد. و حضرت يوسف عليهالسلام آنگاه كه آن دو مرد در زندان تعبير خواب خود را خواستند فرمود: (لا يأتيكما طعام ترزقانه الا نبأتكما بتأويله قبل أن يأتيكما ذلكما مما علمني ربي) (3). پيش از آن كه غذايي بخوريد خواب شما را تعبير ميكنم و اين علمي است كه پروردگارم به من آموخته است. اين در حالي است كه براي «انبياي سلف» كل أمر نبوده، بلكه از كل علوم برخي را به آنها آموخته بودند، ولي ائمهي معصومين عليهمالسلام، واجد كليهي علوم و (كل امر
حكيم) بودند و به همين منطق بود كه فرمود: (علماء امتي أفضل من أنبياء بنياسرائيل) كه منظور از علماي امت، ائمهي معصومين عليهمالسلام ميباشند. كه به لحاظ اعلميت و جامعيت در همهي علوم بر پيامبران سلف افضليت يافتهاند، كه اولي الأمر هستند. آنگاه كه از حضرتش از اولي الأمر ميپرسد ميفرمايد: اولي الامر كساني هستند كه در شب قدر سرنوشت خلق به آنها عرضه ميشود و روح و ملائكه بر آنها نازل ميشوند و اخبار مرگ و زندگي خلق و رزق و روزي و اجل و عمل هر يك را براي آنها بيان ميكنند. و اين معني علم غيب است كه معجزهي اين خاندان قرار گرفته و جز خداوند و برگزيدگان خداوند نميدانند. بنابراين، علم غيب، به سفارت روح و فرشتگان با برگزيدگان ربوبي رابطه پيدا ميكند كه پروردگار عالم براي ظهور و بروز علم مكنون غيب خودش به وسيلهي اين خاندان وجود اين علم را به آنها ميرساند و معجزه آنها قرار ميدهد كه ديگران عاجز از يافتن آن هستند.
در آيهي شريفهي (و كل شيء احصيناه في امام مبين) در «تفسير قمي» از اميرمؤمنان علي عليهالسلام روايت شده كه فرمود: (أنا و الله الامام المبين). (1). و مفضل بن عمر نقل ميكند كه: روزي خدمت امام صادق عليهالسلام شرفياب شدم فرمود: اي مفضل! آيا محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام را آن طور كه بايد بشناسي، شناختهاي؟ عرض كردم: نميدانم كنه معرفت آنها چگونه است؟
1) 147. تفسير علي بن ابراهيم ص 212 تفسير مفتاح الجنان و كتاب مصباح الانوار به نقل الالهام في علم الامام: ص 15.
فرمود: اي مفضل! آنها در افق بسيار بلندي پرواز ميكنند كه اگر كسي به شايستگي آنها را بشناسد با ما به آن مقام خواهد رسيد. عرض كردم: به من معرفي فرما و تعليم كن. فرمود: يا مفضل! تعلم انهم علموا ما خلق الله عزوجل و ذرأه و برأه، و انهم كلمة التقوي و خزان السماوات و الأرضين، و الجبال و الرمال و البحار، و عرفوا كم في السماء من نجم و ملك و وزن الجبال وكيل البحار و أنهارها و عيونها (و ما تسقط من ورقة) الا علموها (و لا حبة في ظلمات الأرض و لا رطب و لا يابس الا في كتاب) مبين و هو عليهم و قد علموا ذلك (1). اي مفضل! بدان كه آنها آنچه خداوند عالم جل شأنه آفريده از ذره تا دره همه را ميدانند. آنها كلمه تقوا حق جل شأنه ميباشند، آنها خزينهدار آسمانها و زمين و كوهها و ريگها و درياها هستند. آنها ميدانند كه چقدر در آسمانها ستاره است و چه تعداد فرشته هستند. آنها وزن كوهها و كيل درياها و ميزان نهرهاي جاري و چشمههاي زير زمين را ميدانند. هيچ برگي نميافتد مگر آن كه آنها ميدانند، يك دانه در دل تاريك زمين نيست و خلاصه هيچ تر و خشكي در عالم نيست مگر آن كه در كتاب مبين است، آنها بدان واقف و مطلع هستند و نقشهي عالم هستي زير نظر ذرهبين آنها گسترده است. مفضل عرض كرد: اي سرور من! فهميدم و به اين حقيقت اقرار و اعتراف مينمايم و ايمان به سخنان محكم شما دارم.
1) 148. بحارالانوار: ج 26 ص 116.
منظور از «راسخان در علم» در آيهي شريفهي (و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم) (1)ائمه معصومين و اوصياي پيامبر خاتم النبيين صلوات الله عليهم اجمعين هستند كه در «تفسير تبيان» آمده است؛ «الراسخون في العلم و هم أوصياء محمد صلي الله عليه و آله». در كتاب «كافي» روايتي آمده كه حضرت صادق عليهالسلام فرمود: فرسول الله صلي الله عليه و آله أفضل الراسخين في العلم قد علمه الله عزوجل جميع ما أنزل عليه من التأويل و التنزيل و ما كان لينزل عليه شيئا لم يعلمه تأويله و أوصيائه من بعده يعلمونه كله». (2). پيامبر خدا صلي الله عليه و آله برترين راسخان در علم است كه خداوند به او تأويل و تنزيل آنچه بر او نازل شده آموخته و آنگونه نبود كه چيزي بر او نازل كند و تأويلش را به او نياموزد و او به اوصياي خود همه را آموخته و به وراثت بخشيده است.» اميرالمؤمنين علي عليهالسلام در يكي از فرمانهاي خود فرمود: «اي مردم! از من اطاعت كنيد كه خدا از زمان هبوط آدم آنچه به همهي انبيا علم و دانش آموخته تا خاتم النبيين صلي الله عليه و آله همه را به من تعليم فرموده و شما هيچ عذري نداريد مگر اطاعت كنيد». و در «تفسير تبيان» در ذيل آيهي (و تفقد الطير) (3)و آيهي (لو أن قرانا سيرت به الجبال او قطعت به الأرض أو كلم به الموتي) (4)حضرتش فرمود: خداوند عالم همهي اين علوم را به ما تعلم فرموده و ما وارث علوم پيامبر در قرآن ميباشيم. ما ميدانيم در دل كوهها چيست و زمين در چه مقري ميگردد، يا مردگان چگونه سخن ميگويند. ما ميدانيم
آبهاي زير چه قدر است. و آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود كه: (و ما من غائبة في السماء و الأرض الا في كتاب مبين). (1). ما كتاب مبين هستيم كه همه چيز و همهي علوم در ما جمع شده است و به ما آنچه كه از علوم آسمانها و زمين بوده به وراثت بخشيده است، و آن علم غيب است كه فرمود: (و لله غيب السماوات و الأرض). (2). با اين مقدمات معلوم شد كه علم غيب مخصوص ذات باري جل شأنه ميباشد و غير از او كسي نميداند و حق شركت در آن هم ندارد، نهايت اين كه به موجب رواياتي كه در دست است اين علم را به اوصياي خاتم النبيين صلي الله عليه و آله بخشيده، تا معجزهي آنها باشد و از راه علم به هدايت و ارشاد ملل پيشرفته جهان پردازند.
از سطور گذشته به اين نتيجه رسيديم كه: علم غيب، مخصوص پروردگار است و اين علم، عين ذات اوست. همچنين معلوم شد كه: خداوند علم غيب خود را روي حكمت و مصلحتي به برگزيدگان خود آموخت، تا معجزه و معرفي تربيت خاص آنها گردد و بدين وسيله بتوانند خلق را ارشاد و هدايت نمايند. اكنون به آياتي بر ميخوريم كه علم غيب را از ديگران نفي مينمايند، بايد دانست كه با توجه به اين آيات، مطالب گذشته چه صورتي دارد؟! پيش از پاسخ به اين پرسش آياتي كه در قرآن مجيد در اين زمينه است بيان مينماييم: نخست آيه شريفهي:
(و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو) (1). كليدهاي غيب نزد پروردگار است كه جز او كسي نميداند. دوم آيهي شريفهي: (و لو كنت أعلم الغيب لا استكثرت من الخير و ما مسني السوء) (2). خداوند به پيامبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد: بگو: اگر علم غيب ميدانستم جلب خيرات بيشتري ميكردم و دفع شرور مينمودم. طبق اين آيه اگر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله علم غيب ميدانست چگونه اين سخن فرمود و اگر نميدانست آن آيات پيش چگونه است؟ سوم آيه شريفهي: (و يسئلونك عن الساعة قل انما علمها عند ربي لا يجليها لوقتها الا هو) و از تو دربارهي قيامت ميپرسند بگو: خداوند اين وقت را براي كسي روشن نكرده و جز او كسي نميداند. اين آيات منكر آيات قبل نبوده و مخالف آيات افاضهي انوار علوم غيبي به (من ارتضي) نيست. زيرا با آن كه به تصريح قرآن، كليد غيبها و پنهانيها به دست قدرت حق است در عين حال همان مفاتيح را به دست برگزيدگاني كه از آنها راضي است، سپرده و درست به منطوق آن كه: سخن در دهان اي خردمند چيست؟ كليد در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند كسي كه گوهر فروش است يا پيله ور اما اين اندازه علم هم وقتي براي بشر روشن ميشود كه مفاتيح خزاين علم خود را به دست پيامبر خود كه از جنس بشر است، سپرده باشد و او نمونههاي علم الهي را به مردم نشان دهد تا معلوم شود كه در گنجهاي نهفتهي غيبي چه علومي
مكتوم است و اگر تا اين اندازه هم پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و اوصياي او، ائمه معصومين عليهمالسلام به ما تعليم نكرده بودند به اين حد هم واقف نشده بوديم. علاوه بر اين كه آيه (و يسئلونك عن الساعة) يا آيهي (لو كنت أعلم الغيب) با آيات منصوص قبلي منافات ندارد. چنانچه در آيهي ديگر ميفرمايد: (قل ما كنت بدعا من الرسل و ما ادري ما يفعل بي و لا بكم ان اتبع الا ما يوحي الي) (1). كه علت پاسخ ندادن، يا نفي نمودن علم غيب از خود را رسيدن وحي ميداند و بعد ميفرمايد: «من از خود بدعتي نميگذارم و حكمي را تبديل نميكنم مگر آن كه نفس من پيرو وحي است كه به من افاضه ميشود». و در آيهي ديگر تصريح ميكند كه: (لا اعلم الغيب) (2)كه مراد از اين غيب، بعث، نشور و قيامت است كه تصريح ميفرمايد: «من بدان ساعت علم ندارم و آن از علوم مكتوم غيبي است». علامه مجلسي رحمهالله در «بحارالانوار» روايتي نقل ميكند كه: در غزوهي تبوك شتر پيامبر صلي الله عليه و آله گم شد، منافقان گفتند: محمد گمان ميكند كه پيامبر است، او از شتر گمشدهي خود خبر ندارد، ميگويد: از آسمانها و زمين خبر ميدهم. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: و اني و الله لا أعلم الا ما علمني الله، و لقد علمني الان و دلني عليها، و انها في الوادي في شعب كذا - و أشار الي الشعب - حبستها شجرة بزمامها فذهبوا و جاؤا بها. (3). به خدا قسم! من نميدانم چيزي را مگر آن كه پروردگارم به من تعليم
بفرمايد و اكنون به من تعليم نمود و راهنمايي كرد كه شتر سواري من در فلان دره به درخت گير كرده است. آنگاه اشاره كرد و فرمود: برويد آن جا، آن را بياوريد! رفتند و شتر را آوردند. (1). و اين معجزهي علمي او بود كه به آموزش آسماني خبر داد. طبق همين منطق بود كه اميرمؤمنان علي عليهالسلام در آخرين شب جنگ صفين هر كسي را كه مؤمن ميدانست بر او شمشير فرود نميآورد و آنها را كه كافر ميشناخت، ميكشت. سيدالشهداء عليهالسلام نيز در روز عاشورا به همين علم، كساني كه از نسل آنها مؤمن به وجود ميآمد شمشير را منحرف ميساخت و نميكشت و آنها را كه كافر بودند، ميكشت. و از حضرت صادق عليهالسلام نقل شده كه حضرتش بسيار ميفرمود: علوم پنجگانهي پنهان از خلق، نزد ماست و آن علم: منايا، بلايا، آجال، ارحام، مقدمات يوم القيامة است. اينها دلايل نقلي از قرآن و حديث و اخبار آل محمد عليهمالسلام در علم امام است كه به تواتر آيات و حديث در كتب متقدمين و متأخرين مضبوط است. اينك دلايل عقلي علم امام نيز را مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهم تا خوانندگان محترم استفاده نمايند.
1 - ترديدي نيست كه ائمه عليهمالسلام از نور حق آفريده شدهاند، چنانچه در حديث نور - كه به چندين طريق نقل شده - رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
1) 160. بحارالانوار: ج 6، ص 636.
خداوند دو هزار سال پيش از خلقت آسمانها و زمين نور مرا از نور خود آفريد و نور علي عليهالسلام را از نور من مشتق فرمود و نور فاطمه عليهاالسلام را از نور ما و نور حسنين عليهماالسلام را از نور ما منشعب فرموده است. (1). بنابراين، صادر اول، و اول چيزي كه خدا آفريد، نور وجود مقدس حضرت رسول صلي الله عليه و آله و خمسهي طيبه عليهمالسلام ميباشد. 2 - از طرف ديگر، ميدانيم كه علم نور است، چنانچه امام صادق عليهالسلام فرمود: «العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء» (2). پس حقيقت ائمه عليهمالسلام نور است كه:«و قد خلقكم الله أنوارا»، و علم است، چرا كه علم، نور است؛ همان گونه كه حقيقت آنها نور است، حقيقت آنها علم است. بنابراين، آنها عالم بالفطره ميباشند كه در مكتب ربوبي علم و دانش، با خميرهي آنها عجين شده است. 3 - از طرف ديگر ميدانيم كه جهل و ظلمت با نور تضاد دارد و اجتماع آنها محال است. پس بايد حقيقت آنها نور و علم باشد كه روشن است نه جهل، كه تاريكي و ناداني است. 4 - علاوه بر اين كه جهل، خبيث، و كثيف و ناپاكي است، در حالي كه در آيه تطهير و حديث كساء تصريح شده كه خداوند عالم آنها را طيب و طاهر و پاك و پاكيزه آفريده است. آنان در اصل وجود طاهر و مطهر هستند، كه: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا) (3). پس در وجود آنها ناپاكي خباثت، جهل و ناداني راه ندارد.
5 - در اجتماع آفرينش، قاعدهي امكان اشرف. استقلال و حكومت عقلي دارد و اين اشرفيت و حكومت بر مبناي علم و فضيلت است. چنانچه اقتضاي فيض عام از غني مطلق است، همان گونه كه نياز و احتياج از فقير و محتاج است؛ همين حالت را مورد تامه در قابليت خود نسبت به مواد ناقصه دارد كه مواد تامه به پذيرش فيض از جهت استعداد و قابليت نزديكتر است و از اين جهت، هر كس فقر و فقدش بيشتر باشد نياز و احتياجش بيشتر است، ولي از باب فيض تام دورتر ميباشد و آن كس كه از اين جهت كاملتر است به آن باب نزديكتر است. بدين ترتيب، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به پذيرش فيوضات رباني نزديكتر ميباشد و بدين جهت، در فطرت اشرف بر اخس حكومت دارد و همچنين حكومت روي علم و شرافت علمي است. 6 - دليل ديگر براي اين كه علم امام فطري و در مكتب ربوبي افاضه شده اين كه: خداوند عالم آنها را شاهد بر خلق قرار داده آن هم به دليل لطف و تقرب و اين شهود و تقرب نيز دليل علمي است كه بر بندگان خاص خود افاضه فرموده، اينها حجج الهي هستند كه به مقتضاي لطف، از علوم، ضماير و سراير گذشته و آينده تا روز قيامت به آنها افاضه فرموده است. از طرفي، اين حجتهاي ربوبي چون بايد حافظ و نگهبان علوم و صندوق اسرار آفرينش حق باشند از معاصي دور و از لغزشها مصون گرديدهاند و به همين دليل، آنان در اطاعت و عبادت در صفوف نخستين بندگان مقرب قرار گرفتهاند و از اين رو خداوند آنها را شاهد بر همهي خلايق قرار داده و فرموده: (قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون) (1). كه به قرائت اماميه خطاب به ائمه عليهمالسلام است كه شاهد بر اعمال خلق باشند. 7 - واجب و لازم است كه امام از خطا منزه و پاك و از نقص و جهل مبرا باشد،
1) 164. سوره توبه: 105.
تا بتواند مشعلدار هدايت و ارشاد گردد. به عنوان مثال: اگر امام جاهل به قبله باشد، قهرا مورد سخريه و استهزا قرار ميگيرد، مخصوصا در نظر علماي هيئت، تاريخ، جغرافيا و متصديان رصدخانهها و نجوم و افلاك، چرا كه اين يك موضوع علمي است كه امام بايستي از جانب پيامبر صلي الله عليه و آله از تعيين قبله و جهت عبادت آگاهي يابد. از اين رو، امام بايد از علوم جهاني آگاهي داشته باشد تا بتواند جهات قبله و جهات شرق و غرب كشورهاي جهان را معلوم نمايد و مورد پذيرش علما و دانشمندان فن گردد. و اين علم را نميتوان در مكتبي خواند، چرا كه اگر كسي داناتر و عالمتر از او باشد بايد او استاد پيامبر باشد و حال آن كه بحث در اين است كه پيامبران از همهي خلق داناترند. روي همين مباني علمي بود كه حضرتش فرمود: «زويت له الأرض و رأي الكعبة فجعله بازاء الميزاب» (1). زمين در نظرم چنان پست شد كه كعبه را ديدم و آن را در موازات ناودان طلاي كعبه قرار دادم. از اين حديث استفاده ميشود كه دنيا و آن چه در آن است براي پيامبر و امام مانند صفحهي كاغذ، يا نقشهي عالم بوده كه براي مشاهده ميگستردند، يا مانند پوست بادام بوده كه از مغز آن جدا ميگردد. امام عليهالسلام به حمران بن اعين فرمود: يا حمران، ان الدنيا عند الامام و السماوات و الأرضين الا هكذا - و أشار بيده الي راحته - و يعرف ظاهرها و باطنها و داخلها و خارجها و رطبها و يابسها» (2). اي حمران! دنيا و آسمانها و زمين در نظر امام همانند كف دست او
است كه ظاهر و باطن، داخل و خارج، و تر و خشك آن را ميبيند و ميشناسد.
چون از نظر عقلي و نقلي ثابت شد كه امام به علوم اولين و آخرين دانا است، خواهيم دانست كه دنيا و آنچه در دنيا هست يكي از درجات علم امام است كه از روي نقشهي عالم همه چيز را ميداند و به همه چيز مطلع است و زمان و مكان در نظر او يكسان است. چنانچه علامه مجلسي رحمهالله در «بحارالانوار» روايتي از اسود بن سعيد نقل ميكند كه حضرت ابوجعفر فرمود: «ان بيننا و بين كل أرض ترا (1)؛ مثل تر البناء، فاذا أمرنا في الأرض بأمر جذبنا ذلك التر فاقبلت الأرض بقليبها و أسواقها و دورها حتي تنفذ فيها ما نؤمر من أمر الله تعالي». حاصل كلام قريب بدين مضمون است كه فرمود: بين ما و بين هر زميني نخي مانند نخ و ريسمان اندازهگيري عمارت و بناست هر وقت به ما در مورد زمين دستور داده شود ما آن نخ و ريسمان را ميكشيم و زمين با چاه و بازار و خانههايش به ما روي ميآورد و پيش ما حاضر ميشود تا بدان امر كنيم و عمل نماييم و آن طور كه به ما دستور داده شده فرمان حق را اجرا كنيم. (2). در روايت ديگري كه ادريس از حضرت صادق عليهالسلام نقل ميكند حضرتش ميفرمايد: ان منا أهل البيت لمن الدنيا عنده بمثل هذه، و عقد بيده عشرة.
بيان: عقد الشره، بحساب العقود هو أن تضع رأس ظفر السبابة علي معضل أنملة الابهام ليصير الاصبعان معا كحلقة مدورة». (1). بعضي از ما اهل بيت دنيا نزد او مانند اين است - و با دو انگشت مباركش حلقهي مدوري ساخت - كنايه از اينكه هرگونه بخواهد ميتواند در آن تصرف كند. در روايت ديگر ميفرمايد: «علم بيست و هفت حرف است و آنچه بر تمام انبيا نازل شده دو حرف است و چون قائم ما ظاهر شود بيست و پنج حرف ديگر آن را بين مردم منتشر سازد». (2). مفاد اين بيان اين كه: ما ائمه، وارثان علوم خاتم النبيين صلي الله عليه و آله داراي تمام بيست و هفت حرف علوم هستيم، ولي دو حرف آن بيشتر براي خلق ظاهر نميشود مگر پس از ظهور قائم آل محمد عليهمالسلام كه همهي علوم آشكار ميگردد. مؤيد اين گفتار، حديث «تفسير برهان» است كه ابن ابيعمير از حضرت صادق عليهالسلام از رسول خدا صلي الله عليه وآله نقل مينمايد كه از تفسير آيهي (و ما ارسلناك الا كافة للناس) (3)سؤال كردند. حضرت فرمود: «ان الله أمر جبرائيل فاقتلع الأرض بريشة من جناحه و نصبها لرسولالله صلي الله عليه و آله فكانت بين يديه مثل راحته في كفه ينظر الي أهل الشرق و الغرب و يخاطب كل قوم بألسنتهم و يدعوهم الي الله و الي نبوته بنفسه، فما بقيت قرية و لا مدينة الا و دعاهم النبي صلي الله عليه و آله بنفسه» (4). خداوند به جبرئيل دستور داد و او زمين را به وسيلهي پري از بالش كند
و براي حضرت محمد صلي الله عليه و آله نصب كرد و آن پيش روي او مانند كف دستش بود به اهل شرق و غرب نگاه ميكرد و هر قومي را با زبان خودش مخاطب قرار ميداد و آنها را به سوي خدا و نبوت خويش دعوت ميكرد، پس قريهاي و شهري باقي نماند جز اينكه پيامبر صلي الله عليه و آله خودش آنها را دعوت فرمود و فراخواند. همچنين حديثي از امام صادق عليهالسلام اين حقيقت را تأييد ميكند كه: عبدالله بكير ارجاني به ابيعبدالله عليهالسلام عرض كرد: جعلت فداك، فهل يري الامام ما بين المشرق و المغرب؟ قربانت شوم! آيا امام مابين مشرق و مغرب را ميبيند؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: يابن بكير! فكيف يكون حجة علي ما بين قطريها و هو لا يراهم و لا يحكم فيهم؟ و كيف يكون مؤديا عن الله و شاهدا علي الخلق و هو لا يراهم؟ و كيف يكون حجة عليهم و هو محجوب عنهم؟ و قد حيل بينهم و بينه أن يقوم بأمر ربه فيهم؟... الحديث. (1). اي پسر بكير! چگونه حجت باشد براي اهل شرق و غرب در حالي كه آنها را نبيند و در ميانشان فرمانروائي نكند؟ و چگونه از طرف خدا مطالب را برساند و گواه بر خلق باشد در حالي كه آنها را نميبيند؟ و چگونه حجت باشد بر آنها در حالي كه از آنها پوشيده و پنهان است و فاصله شده بين آنها و او حائل و مانعي؟ كه امر پروردگار را در بين آنان اجرا كند. اين حديث هم نشان ميدهد كه دنياي هستي شرق و غرب، جنوب و شمال، نيم كرهي شرقي و غربي و همهي قارههاي مسكوني از قعر زمين تا اوج كوهها، همه جا
1) 173. بحارالانوار: ج 25 ص 375.
مانند كف دست زير نظر امام است كه همه را ميبيند و اوامر الهي را نسبت به همه اجرا ميكند و در دربار الهي از كردار و گفتار آنها شهادت ميدهد. در «بصائر الدرجات» از صفوان نقل ميكند كه حضرتش فرمود: «ذات اقدس الهي برتر و بالاتر است كه بندهي برگزيدهي خود را براي شهود، ارشاد و هدايت خلق بفرستد و آنها را عالم به خلق، مسكن و مأوي و نقشهي عالم وجود نكرده باشد».
در كتاب «مدينة المعاجز» از عمرو بن فرج رحجي نقل شده كه: او به امام جواد عليهالسلام عرض كرد: دوستان و شيعيان شما ادعا ميكنند: شما مقدار آب دجله و وزن آن را ميدانيد؟ (و در كنار دجله ايستاده بودند) حضرت فرمود: يقدر الله أن يفوض علم ذلك الي بعوضة من خلقه ام لا؟! آيا خداوند قدرت دارد كه علم آن را به پشهاي واگذار كند يا نه؟ گفت: آري، خدا قادر است. فرمود: من گراميتر از پشهاي بلكه از بيشتر خلق نزد خدا هستم. (1). و چون محمد و آل محمد عليهمالسلام مظهر صفات علم و جلال و كمالاند از اين علوم به آنها افاضه ميشود. چنانچه در دعايي از حضرت سجاد عليهالسلام نيز به اين نكته توجه شده كه حضرتش به عنوان دعا عرض ميكند: «سبحان من يعلم زنة العرش» منزه است پروردگاري كه وزن عرش خود را ميداند.
1) 174. بحارالانوار: ج 50 ص 100.
اين توجه علم به اوزان، اجرام، اجسام، وزن مخصوص آب، باد، هوا، نور و ظلمت از تعليمات ائمه عليهمالسلام است كه بعدا بشر بدان دست يافته است.
احاديثي در علم امام رسيده كه: ائمه معصومين عليهمالسلام از انبيا و پيامبران پيشين اعلم بودهاند و علوم همهي پيامبران تا خاتم النبيين نيز به ارث به ائمه عليهمالسلام رسيده و آنها وارث علوم كليهي پيامبران ميباشند و كتب منزله آسماني كه به تمام انبيا نازل شده به ارث و به نام مواريث و امانات الهي به آنها رسيده كه هم اكنون دست امام زمان عجل الله فرجه ميباشد. آنان از اين كتب، با همه اختلافي كه در لغات آنها نسبت به امصار و ازمنه قديمه بوده و به نحو احسن سخن ميگويند و ميتوانند براي ملل خود بخوانند و از احكام آن بيان نمايند. افزون بر اين كه اين كتب آسماني و علوم رسولان و انبيا، جفر، جامعه و مصحف فاطمه زهرا عليهاالسلام - كه مشحون به تمام اخبار عالم آفرينش از آغاز تا انجام است - نزد آنها است كه علوم خود را از آن به دست ميآورند. از اين صحيفه است كه نامهاي پادشاهان و خصوصيات افراد و قبايل بشر را ميدانند. چنانچه در «بصائر الدرجات» و «بحارالانوار» اخبار بسياري در تأييد اين سخن آمده است كه: اخبار آسمانها و زمين از آنها مخفي نيست و بدين جهت، اطاعت آنها بر همهي خلق و بر تمام كاينات واجب است. در «تفسير مرآت الأنوار»، «كافي» و «روض الجنان» نقل شده است كه حضرت ابيجعفر ثاني امام محمد تقي جوادالائمه عليهالسلام فرمود: ان الله لم يزل فردا متفدا في الواحدانية، ثم خلق محمدا و عليا و فاطمة عليهمالسلام فمكثوا ألف ألف دهر، ثم خلق الأشياء و أشهدهم خلقها و أجري عليها طاعتهم، و جعل فيهم ما شاء و فوض أمر الأشياء اليهم في الحكم و التصرف
و الارشاد و الأمر و النهي في الخلق، لأنهم الولاة فلهم الأمرة و الهداية و الولاية. فهم أبوابه و حجابه و نوابه، يحللون ما شاؤوا و يحرمون ما شاؤوا، و لا يفلعون الا ما شاء الله، (عباد مكرمون، لا يسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون). فهذه ديانة التي من تقدمها غرق في بحر الافراط، من نقصهم عن هذه المراتب التي رتبهم الله فيها زهق في بر التفريط، و لم يؤف آل محمد عليهمالسلام حقهم فيما يجب علي المؤمن من معرفتهم. ثم قال، خذها اليك يا محمد! فانها من مخزون العلم و مكنونة. (1). ذات اقدس واجب الوجود فرد واحد متفردي است كه در وحدانيت نظير و شبيه و مثل و مانند ندارد. او تنها بود و چون اراده فرمود كه خلقي بيافريند نور محمد صلي الله عليه و آله و علي عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام را آفريد كه هزار دهر (2)ذات حق بود و انوار خمسه طيبه نيز بودند، پس از خلقت نور محمد و آل او عليهمالسلام اشياي عالم، را آفريد و اين خاندان را شاهد آفرينش آنها قرار داد و اطاعت محمد و آل محمد عليهمالسلام را بر همهي آنها واجب نمود، و در وجود ايشان آنچه خواست قرار داد و امر موجودات را در هر گونه حكم و تصرف و ارشاد و امر و نهي به ايشان واگذار نمود زيرا آنها سرپرست امور خلقند، لذا حق امارت و ولايت و هدايت دارند، پس اين بزرگواران باب او و نايب او و دربان او هستند. آنچه بخواهند حلال ميكنند و آنچه بخواهند حرام ميكنند و جز آنچه او بخواهد انجام نميدهند و بندگان گرامي هستند كه در گفتار بر او
پيشي نميگيرند و تنها به امر و فرمان او عمل ميكنند و اين آن ديانتي است كه هر كه از آن پيش افتد در درياي افراط غرق گشته و هر كه از اين مراتبي كه خداوند آنان را در آن مراتب قرار داده بكاهد در صحراي تفريط نابود گردد و حق آل محمد را در آنچه بر اهل ايمان واجب است نسبت به معرفت ايشان وفا نكرده. سپس فرمود: آنچه گفتم داشته باش كه آن از خزانهي علم الهي و پوشيده شدهي آن است در كتاب «غيبت» در باب امامت (1)حديثي از امام زمان عجل الله فرجه نقل شده كه محمد بن احمد انصاري گويد: روزي در هنگام اختلاف مفوضه خدمت امام عسكري عليهالسلام مشرف شدم و از حضرتش پرسيدم: آيا بدون معرفت شما ميتوان به بهشت رفت؟! حضرت فرمود: از فرزندم بپرس! در وسط اتاق كودكي بود كه چون قرص قمر صورتي فروزان داشت، سلام كردم و عرضه داشتم: آيا با معرفت شما به بهشت ميروند؟ آن معرفت چه اندازه است؟ حضرت فرمود: به دوستي علي عليهالسلام و معرفت فرزندان او تا مهدي امت، هر كس بدون كسر و نقصان به آن چه آموختهاند ايمان، و يقين و اطمينان داشته باشد بهشت ميرود و هر اندازه از اين اصول معرفت و عقيدهي پاك عدول كند، بر آن عقيده بيفزايد، يا از آن كسر نمايد از اين موقعيت محروم خواهد ماند. آن گاه فرمود: (و ما تشاؤون الا ان يشاء الله) (2)چرا كه آن چه آنها اراده كنند و مشيت نمايند، همان اراده و مشيت حق تعالي جل
شأنه ميباشد. راوي گويد: حضرت اين سخن بگفت و يك باره پردهي سفيدي كشيده شد و ديگر من آن حضرت را نديدم.
يكي از عقايد اماميه در علم امام اين است كه اعمال خلق را به امام عرضه ميدارند و آنها در ديوان محاسبات الهي وسيله شفاعت ميباشند. اين يك حقيقتي علمي و غير قابل انكار است و در ذيل آيهي (قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون) (1)روايات متعددي هست كه فرمودهاند: مراد از مؤمنين ائمه عليهمالسلام هستند. داوود رقي گويد: در حضور امام صادق عليهالسلام بودم كه بحث در مورد اعمال روز پنجشنبهي مردم شد، حضرت ابيعبدالله عليهالسلام فرمود: يا داود! لقد عرضت علي أعمالكم يوم الخميس، فرأيت فيما عرض علي من عملك صلتك لابن عمك فلان، فسرني ذلك اني علمت أن صلتك له أسرع لفناء عمره و قطع أجله». (2). اي داود! روز پنجشنبه اعمال شما به ما عرضه گرديد و من در نامهي عمل تو ديدم كه صله رحمي نسبت به پسر عمويت فلاني نمودي و از اين صله رحم تو شادمان شدم و اين عمل خير تو موجب سرعت فناي او گرديد. داود رقي گويد: من در حين خروج از مكه پسر عمويي منافق و معاند داشتم كه زن بداخلاقي هم داشت و چون عازم مدينه شدم گفتم: از او ديدني كنم و صلهي رحم نمايم. تا به مدينه خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدم، حضرت مرا از اين ملاقات
خبر داد. از اين اخبار - كه ائمه عليهمالسلام از احوال و اعمال مردم دور دست خبر ميدادند - زياد و فراوان نقل شده است، چنانچه امام جواد عليهالسلام از حال يك مرد آفريقايي خبر داد و از ماجراي بسياري از مردم خبر داد، آن گونه كه در كتاب «خرايج» و «مدينة المعاجز» نقل شده است. امام جواد عليهالسلام به يكي از اصحاب خود فرمود: «لئن ظننتم انا لا نراكم و لا نسمع كلامكم لبئس ظننتم». (1). اگر گمان ميكنيد كه ما را شما را نميبينيم و سخنان شما را نميشنويم اين گمان بدي است. همان گونه كه بيان شد از اين گونه اخبار در كتب اخبار از ائمه اطهار عليهمالسلام فراوان نقل شده است كه همهي آنها حاكي از علم وسيع آنها به گذشته و آينده تا روز قيامت است و اين حقيقتي است كه قرآن نيز اين امر را تأييد نموده است.
يكي از مصاديق علم امام، اطلاع آنها بر ريگها و ريزش آنهاست كه به منزلهي توالد و تناسل جمادات است، در «تفسير مفتاح الجنان» و «مناقب ابن شهر آشوب»، اخباري وارد شده كه حاكي از اين معاني است. ابن شهر آشوب چنين روايت ميكند: صفوان بن يحيي گويد: امام صادق عليهالسلام فرمود: و الله! لقد أعطينا علم الأولين و الآخرين. به خدا قسم! خداوند علم اولين و آخرين را به ما افاضه و عنايت فرموده است.
1) 181. بحارالانوار: ج 46 ص 255.
مردي از شاگردان مكتب جعفري پرسيد: يابن رسولالله! آيا شما علم غيب ميدانيد؟ حضرت فرمود: ويحك! اني لأعلم ما في أصلاب الرجال و أرحام النساء. ويحكم! و سعوا صدوركم و لتصبر أعينكم و لتع قلوبكم فنحن حجه الله في خلقه، و لن يسع ذلك الا صدر كل مؤمن قوي قوته كجبال تهامه الا باذن الله. و الله! لو أردت أن أحصي لكم كم حصاة عليها لأخبرتكم، و ما من يوم و لا ليلة الا و الحصي يلد ايلادا كما يلد هذا الخلق، و الله! لتتباغضون بعدي حتي يأكل بعضكم بعضا. (1). واي بر تو! به راستي كه من از آنچه كه در اصلاب پدران و ارحام مادران است آگاهم. سينههاي خود را از علم و دانش فراخ نمائيد و دلهاي خويش را به نور علم و دانش و بينش روشن گردانيد تا خوب معرفت پيدا كنيد. بدانيد! ما حجت خدا در ميان خلق هستيم و اين حقيقت را جز مردان با ايمان درك نميكنند، همان كساني كه ايمان نيرومندي داشته باشند كه مانند كوه تهامه راسخ هستند و با هيچ بادي تكان نخورند و تغيير موضع ندهند. سوگند به خدا! اگر ما بخواهيم به اجازهي حق و به اذن خداوند عالم ريگهاي بيابان وسيع تهامه را شماره كنيم و تعداد آن را بگوييم از روي حقيقت و درستي ميتوانيم و ميدانيم كه ريگهاي آن وادي در هر شب و روزي چقدر توالد و تناسل دارند همانند توالد و تناسل خلق. آنگاه فرمود: به خدا قسم! گروهي با ما بغض و عداوت ميورزند بعد از من كه بعضي از آنها بعضي ديگر را طعمه قرار خواهند داد. مؤيد اين گفتار دربارهي آگاهي امام از شمارهي ريگهاي بيابان، روايت ابيذر غفاري
1) 182. مناقب: ج 4 ص 250.
است كه گويد: در خدمت اميرمؤمنان علي عليهالسلام بودم، در يك وادي ميرفتيم كه مورچگان مانند سيل در حركت بودند، اباذر گويد: من از انبوه مورچگان در شگفت شده و گفتم: الله اكبر، جل محصيه؛ بزرگ است شمارندهي آنها. اميرمؤمنان علي عليهالسلام فرمود: لا تقل ذلك يا أباذر! و لكن قل: جل باريه، فو الذي صورك اني احصي عددهم و أعلم الذكر منهم و الأنثي باذن الله عزوجل. (1). يا اباذر چنين مگو، بلكه بگو: بزرگ است آفرينندهي آنها، قسم به حق آن كه تو را بدين صورت آفريد! من شماره و عدد اين مورچگان را ميدانم و از مذكر و مؤنث آنها آگاهم و اين علم به اذن پروردگار است كه به ما افاضه شده است.
بنابر اصلي كه گفته شد، امام نسبت به همهي مواد، مواليد و عناصر آگاه و واقف است و از جملهي علوم آنها نسبت به حيوانات از نظر كثرت و تفرقه، جمع و فرد، ذكور و اناث و توالد و تناسل آنها است. از اين رو حضرتش فرمود: عندنا عري العلم و اواخيه. اصول و جوانب علم، متن و كناره و حاشيهاش همه نزد ما است. در حديث ديگري فرمود: عندنا عري العلم و أبواب الحكم، و معاقل العلم، و ضياء الامر و أواخيه. (2). و مصداق اين روايت، روايتي است كه طبري از عبدالله بن عباس نقل ميكند
كه گويد: با امام حسن مجتبي عليهالسلام ايستاده بوديم كه گاوي را براي ذبح ميبردند. حضرت مجتبي عليهالسلام فرمود: اين گاو به يك گوسالهي ماده آبستن است كه پيشاني و سر دمش نيز سفيد است. ما همراه قصاب رفتيم تا او را ذبح كردند، ديديم همانطور بود كه حضرت فرموده بود. من گفتم: مگر قرآن نميفرمايد: (و يعلم ما في الارحام) (1)فكيف علمت؟ علم ما في الارحام را، خداوند مخصوص خود قرار داده، شما از كجا دانستيد؟ امام دوم عليهالسلام فرمود: «ما يعلم المخزون المكنون المجزوم المكتوم الذي لم يطلع عليه ملك مقرب و لا نبي مرسل غير محمد و ذريته» (2). علمي كه در خزانهي پنهان و پوشيده و قطعي است و هيچ فرشته مقربي و پيامبر مرسلي به آن آگاهي نيافته تنها محمد و آل محمد عليهمالسلام ميدانند. در حديث ديگري فرمود: اني لأعلم ما في أصلاب الرجال و أرحام النساء». (3). و در حديث ديگري آمده است كه حضرتش فرمود: نحن اعلم بالوقت. ما از وقت و زمان آگاهتريم. چنانچه در حديث مفضل آمده است كه حضرتش فرمود: وقت رجعت و وقت آخرت و قيامت از علوم مخصوص الهي است كه
به احدي افشا نشده و اگر هم ائمه بدانند به كسي مأمور تعليم و افشاي آن نيستند مگر نشانهها و دلايل رجعت يا قيامت را بيان نمايند. اخبار و رواياتي نيز كه در اين مورد روايت شده حاكي همين حقيقتند. البته أئمه عليهمالسلام در علم كيل و وزن و عدد نيز استاد بودند كه از افاضات غيبيه بوده است. چنانچه داود رقي از امام صادق عليهالسلام در مورد اين علوم پرسيد. حضرت فرمود: هنگامي كه امام حسن مجتبي عليهالسلام با معاويه صلح كردند در نخيله (1)نشسته بودند. معاويه گفت: يا ابامحمد به من گفتهاند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در حالي كه نخلستانهاي خود را حرص ميكرد از كيل خرما هم خبر ميداد، كه مثلا اين نخل چه مقدار خرما دارد، شيعيان شما گمان ميكنند كه شما هم از اين علوم واقف و آگاهيد و هيچ علمي در آسمان و زمين نيست مگر اين كه ميدانيد. امام حسن عليهالسلام فرمود: ان رسولالله صلي الله عليه و آله كان يخرص كيلا و أنا أخرص عددا. (2). همانا جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله از كيل خرما خبر ميداد من از عدد خرما. معاويه گفت: در اين نخلستان چه مقدار خرما موجود است؟ امام حسن عليهالسلام فرمود: چهار هزار خرماي تر و چهار هزار خرماي نورس است. معاويه افرادي را فرستاد تا خرماها را شمارش كنند، ديدند چهار هزار سه بسره كمتر از چهار هزار بود. امام حسن عليهالسلام فرمود: به خدا قسم! دروغ نگفتهام و دروغ نيست. آنگاه ديدند كه: در دست عبدالله بن عامر سه بسره است، فرمود: اي
معاويه! اگر كافر نميشدي به تو ميگفتم كه ميخواهي چه بكني؟ من از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: تو و برادرت زياد گروهي را خواهيد كشت و سرهاي آنها را شهر به شهر خواهيد گردانيد. تو هستي كه حجر و عمرو بن حمق خزاعي را خواهد كشت و چه نفوس مقدسهاي كه به دست تو و فرزندانت و فرزند زياد كشته خواهند كشت. و از اين حقيقت است بيان امام سجاد عليهالسلام كه به اباحمزه ثمالي فرمود: لا تنا من قبل طلوع الشمس، فاني أكرهها لك، ان الله في ذلك الوقت يقسم أرزاق العباد و علي أيدينا يجريها. (1). صبح پيش از آفتاب مخواب كه من براي تو مكروه ميدانم، زيرا در اين وقت است كه خداوند ارزاق خلايق را تقسيم ميكند و به دست ما اجرا ميشود. از مواد ديگر علم امام عليهالسلام نشان دادن حال، مقال، منصب، مقام و مرتبت شيعيان و دوستان و خواص اصحاب خود بوده است. چنانچه ابوعلي در «رجال» خود از «اختصاص شيخ مفيد رحمهالله» دربارهي مفضل بن عمر (2)مينويسد: عبد الهاشمي گويد: من خدمت امام جعفر صادق عليهالسلام بودم كه مفضل بن عمر وارد شد، ديدم رنگش سفيد شده و نور ايمان، عبادت و رياضت در او اثر بخشيده است. امام صادق عليهالسلام فرمود: يا مفضل! فو ربي أني لاحبك و أحب من يحبك، يا مفضل! لو عرف أصحابي ما تعرف ما اختلف اثنان.
اي مفضل! به حق پروردگارم سوگند! من تو را دوست ميدارم و كساني را كه تو دوست دارند دوست ميدارم. اگر اصحاب من ميدانستند آنچه را كه تو ميداني هيچ وقت بين دو نفر آنها اختلاف رخ نميداد. مفضل عرض كرد: من گمان ميكردم كه شما بالاتر از اين منزلت براي ما بداني. حضرت فرمود: بل أنزلت المنزلة التي أنزلك الله بها؛ بلكه تو را در جايگاهي قرار دادم كه خدا تو را در آن جايگاه قرار داده است. مفضل پرسيد: يابن رسولالله! قدر و منزلت جابر بن يزيد چيست؟ فرمود: او به منزلهي سلمان نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله و داود بن كثير به منزله مقداد نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد. آنگاه به من فرمود: اگر بخواهم نام تو را در صحيفهاي كه ميبينم به تو نشان ميدهم. آنگاه صحيفه فاطميه را خواست، آن را باز كرد و در جاي اسم من، نقطهي سفيدي بود، آنگاه انگشت روي نقطه نهاد فرمود: ببين! وقتي نگاه كردم ديدم اسم من در پايين اسامي شيعيان او ثبت بود، من سجدهي شكر كردم و سپاس الهي گفتم. (1). از اين حديث استفاده ميشود كه بخشي از اطلاعات و علوم معصومين عليهمالسلام از روي صحيفهي فاطميه عليهاالسلام بود و آنچه كه تا روز قيامت به وقوع ميپيوندد به خصوص اسامي دوستان و شيعيان در آن ثبت شده است. در «بحارالانوار» از حبابهي والبيه نقل شده كه: گويد خدمت حضرت صادق عليهالسلام
1) 192. منتهي المقال: ص 109، اختصاص: 216، بحارالانوار: ج 47 ص 395.
عرض كردم: من پسر برادري دارم كه به حال و مقال شما معرفت دارد و من دوست دارم بدانم كه آيا او از شيعيان شما ميباشد يا نه؟ حضرت فرمود: اسمش چيست؟ عرض كردم: فلان پسر فلان. آنگاه حضرتش خادمهي خود را صدا كرد و فرمود كه جعبه آن حضرت را آوردند، صحيفهاي از آن بيرون آورد و نگاه كرد ديد، اسم او ثبت است. فرمود: راست ميگويي او از شيعيان ما خواهد بود. (1). باز مؤيد اين حقيقت روايت حذيفه بن اسيد غفاري است كه گويد: هنگامي كه امام حسن مجتبي عليهالسلام با معاويه صلح كرد و متوجه مدينه شد يك جعبهي كوچكي با او بود كه از خود دور نميكرد. روزي نزديك مدينه عرض كردم: يابن رسولالله صلي الله عليه و آله! اين جعبه چيست كه از خودت دور نميداري؟ فرمود: در اين جعبه صحيفهي مادرم زهرا عليهاالسلام ميباشد كه در آن، اسامي دوستان و شيعيان ما ثبت شده است. عرض كردم: قربانت شوم! به من نشان بده ببينم نام من در آن هست؟ فرمود: صبح فردا بيا. وقتي صبح رفتم برادرزاده خود را هم همراه بردم، حضرت امر فرمود: كه آن جعبه را آوردند و صحيفه را بيرون آورد، چون آن را گسترد چشم برادرزادهام به نام من افتاد و گفت: يا عماه! اين است نام شما. و حضرت به من بشارت داد و امام حسين عليهالسلام نيز حاضر بود، شهادت داد كه نام من در صحيفهي مادرش ميباشد. (2).
بر همين مبنا ائمه عليهمالسلام اخبار غيب را ميگفتند و از آينده خبر ميدادند، در حالي كه ديگر غيب گويان فقط از گذشته خبر ميدادند، ولي ائمهي معصومين عليهمالسلام از صحيفهي فاطميه عليهاالسلام از آنچه تا روز قيامت واقع ميشد خبر ميدادند و از همين مأخذ و منبع علمي خبر از پيدايش زنادقه دادند. چنانچه حضرت صادق عليهالسلام فرمود: در سال 128 هجري زنادقه ظهور ميكنند.
در خبر حرث بن مغيرهي نضري آمده كه گويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: آيا همهي علوم در قلب عالم شماست، و يا در گوش او يك يك به موقع - مانند اذان - گفته ميشود؟ فرمود: «وحي كوحي ام موسي» (1). به ما علوم غيبي مانند وحيي كه به مادر موسي شد كه فرزند دلبندش را در جعبه بگذارد و در درياي نيل بيندازد وحي ميشود، اين وحي چنان محكم و استوار و مورد وثوق و اطمينان او بود كه بيدرنگ فرزند عزيز خود را در صندوق بست و روي آب انداخت و از او به اميد خدا و اطاعت امر حق دست شست. خدا هم او را حفظ كرد و به دست دشمن پرورشش داد تا به مقام نبوت رسيد. عبدالله نجاشي از امام صادق عليهالسلام نقل ميكند كه حضرتش فرمود: ما علومي دارم كه گاهي مانند ناقور در گوش ما تلقين ميشود و يا در قلب ما اشراق ميگردد و گاهي فرشتگان با ما مصافحه ميكنند و علومي را به ما ميآموزند. (2).
در حديث ديگري حضرتش فرمود: علمنا غابر و مزبور و نكت في القلوب و نقر في الأسماع، و ان عندنا الجفر الأحمر و الجفر الأبيض و مصحف فاطمه، و عندنا الجامعه... (1). علم ما غابر، مزبور، خطور به قلب و خوردن به گوش است، همانا جفر احمر و جفر سفيد و مصحف فاطمه عليهاالسلام نزد ما است و همچنين جامعه كه در آن نيازمنديهاي مردم است نزد ما ميباشد. از تفسير كلام امام پرسيدند حضرت فرمود: غابر يعني علم به آنچه پديد ميآيد، مزبور يعني علم به آنچه قبلا بوده و پديد آمده است، خطور به قلب همان الهام است. به گوش خوردن همان شنيدن صداي فرشتگان است كه سخن آنها را ميشنويم ولي خودشان را نميبينيم... همهي اين علوم آسماني كه به وسيلهي نيروهاي غير قابل اشاره حسيه از مخزن غيب به ائمه و برگزيدگان مكتب ربوبي افاضه ميشود، مجموعهي علوم غيبي امام را تشكيل ميدهد كه تمام معجزههاي آنها روي موازين علمي استفاضه از همين منابع ميباشد.
در روايتي كه شيخ طوسي در «امالي» نقل كرده آمده است كه امام صادق عليهالسلام فرمود: ان منا لمن ينكت في قلبه، و ان منا لمن يؤتي في منامه، و ان منا لمن يسمع الصوت مثل صوت السلسلة في الطست، و ان منا لمن يأتيه صورة أعظم من
1) 197. بحارالانوار: ج 26 ص 18.
جبرئيل و ميكائيل. (1). از ما ائمه برخي از نكت قلبي - كه افاضه اشراقيه انوار علم به قلب است - استفاده ميكند و برخي در خواب ميبينند و بعضي از ما صدا ميشنود مانند صداي زنجيري كه به لب تشت بكشند و برخي با يك صورت بزرگي كه از جبرئيل و ميكائيل بزرگتر و با هيبتتر است مواجه ميشوند كه همان معلم شديد القواي آسماني، يا روح است كه واسطهي افاضات غيبي ميباشد. مؤيد اين روايت، روايت ديگري است كه حضرتش به ابوبصير فرمود: انا نزداد في اليل و النهار، و لولا أنا نزداد لنفد ما عندنا. فقال أبوبصير: من يأتيكم؟ قال عليهالسلام: ان منا لمن يعاين معاينة، و ان منا من ينقر في قلبه كيت و كيت، و ان منا من يسمع باذنه وقعا كوقع السلسلة في الطست. (2). مدلول اين روايت همان مفهوم آن است كه: برخي از راه چشم، بعضي از راه گوش، جمعي از راه درون و گروهي از راه بيرون با عالم غير محسوس طبيعي عمومي بشر ارتباط دارند و از عالم بالا ميگيرند و به عالم و خلق افاضه مينمايند. يزيد بن فرقد هندي از امام صادق عليهالسلام نقل ميكند كه حضرتش فرمود: ان الامام اذا شاء أن يعلم علم. (3). امام هر وقت كه اراده كند بداند، ميداند. در روايتي كه محمد با سلسله سند از ابيجعفر عليهالسلام نقل نموده، آمده كه حضرتش فرمود: كان علي عليهالسلام يعمل بكتاب الله و سنة نبيه، فاذا ورد عليه الشيء الحادث الذي
ليس في الكتاب و لا السنة الهمه الله للحق فيه الهاما، و ذلك و الله من المعضلات. (1). علي عليهالسلام وظيفه و مأموريتش اين بود كه به كتاب و سنت عمل كند. اگر موضوعي پيش آيد كه در كتاب و سنت نباشد خداوند آن را به او الهام ميفرمايد و ملحق به كتاب و سنت ميشود و اين نوع علم - به خدا قسم - از مشكلات علوم است كه جز راسخان در علم و آنها كه مؤيد من عندالله هستند درك نميكنند.
در روايتي كه شاه اوليا از اسامي ائمه عليهمالسلام خبر داده، سليم بن قيس نقل ميكند كه من از حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام شنيدم كه فرمود: اني و أوصياني من ولدي مهديون فكنا محدثون. من و يازده نفر از اوصيا و جانشينانم همه هادي و راه يافته و ارشاد شده هستيم كه از عالم غيب هدايت شدهايم كه عالم خلق را هدايت كنيم و براي ما خبر ميدهند كه به مردم خبر دهيم. عرض كردم: يا اميرمؤمنان! اين يازده نفر اوصياي تو كيانند؟ حضرت فرمود: الحسن و الحسين، ثم ابني علي بن الحسين - قال: و علي يومئذ رضيع - ثم ثمانية بعد، واحدا بعد واحد و هم الذين أقسم الله بهم فقال الله تعالي (و والد و ما ولد) فرسولالله صلي الله عليه و آله و ما ولد يعني: هؤلاء الأوصياء. حسن، حسين و علي بن حسين - كه در آن روز شيرخواره بود - و هشت نفر از فرزندان او يكي پس از ديگري مشعلدار هدايت هستند و
1) 201. بصائر الدرجات: 234.
خداوند به وجود آنها سوگند ياد كرده در آيه كريمه كه ميفرمايد: «قسم به پدر و فرزند» كه مراد از پدر، رسول خدا صلي الله عليه و آله و از «ولد» فرزندان او هستند كه اوصياي او ميباشند. قلت: يا أميرالمؤمنين! أيجتمع الامامان؟ قال عليهالسلام: لا الا و أحدهما صمت لا ينطق حتي يمضي الأول. پرسيدم: آيا دو امام در يك زمان با هم جمع ميشوند؟ فرمود: نه، مگر آن كه يكي صامت و يكي ناطق باشد تا امام ناطق از دنيا رود و امام صامت مشعلدار امامت گردد. سليم ميگويد: به محمد بن ابيبكر گفتم: علي عليهالسلام ميگويد: محدث است. گفت: آري، مگر اين آيه را نخواندهاي: (و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي) (1)و لا محدث اميرالمؤمنين محدث بود و فاطمه زهرا عليهاالسلام نيز محدثه بود - با آنكه پيامبر هم نبودهاند - (2). در روايات متواتر معتبر ديگري آمده است كه حضرتش فرمود: خداوند ما را وارث كتب آسماني قرار داده است. و چون از آن حضرت پرسيدند: آيا آن كتب آسماني نزد شما موجود است؟ فرمود: و الله! همهي آنها موجود است كه ما در آن مينگريم، و از اخبار گذشته و آينده خبر ميدهيم.
يكي از طرق هدايت و تعليم ائمهي معصومين عليهمالسلام عمود و ستون نور است كه از زير عرش الهي به دل آنها ارتباط دارد. اين نور از حين ولادت مقابل چشم امام است كه در آن، اعمال خلايق را مشاهده ميكنند.
چنانچه از يكي روايات استنباط ميشود كه پروردگار متعال براي هدايت و تعليم به بندگان برگزيدگان خود يك عمود نوري از آسمان - كه به عرش الهي، يا لوح محفوظ متصل است - به گوش و چشم امام ارتباط و اتصال ميدهد كه هر چه احتياج دارد بدان ستون نور مينگرد و بر او مكشوف و معلوم ميگردد. از اين رو، در حديث ديگري اين طور تعريف شده كه حضرتش ميفرمايد: رفع له في كل بلدة منارا و ينظر به الي أعمال العباد. (1). در هر شهري ستون نوري براي او بالا رفته كه به وسيلهي آن به اعمال بندگان خدا نظر ميكند. و در حديث ديگري يونس از امام عليهالسلام نقل ميكند كه حضرتش ميفرمايد: يا يونس! ما تراه. أتراه عمودا من حديد. قلت: لا أدري. قال: لكنه ملك موكل بكل بلدة يرفع الله تعالي به أعمال تلك البلدة. (2). ... در هر شهري يك فرشته موكل آن است كه عمودي از نور بلند كند و در آن، اعمال مردم آن شهر نگاشته شده است. و به همين دليل دستور فرموده بگوييد: (رب زدني علما) كه ازدياد علم به اذن پروردگار است و با شرايط تقوا و اطاعت و عبادت، قوت، و ازدياد و شدت مييابد.
اين حقيقت را روايتي كه در «كافي» از ابييحيي صنعاني نقل شده تأييد ميكند، او ميگويد: حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: يا أبايحيي! ان لنا في ليالي الجمعة لشأنا من الشأن. قال: قلت جعلت فداك! و ما ذلك الشأن؟
قال: يؤذن لأرواح الأنبياء الموتي و لأرواح الأوصياء الموتي و روح الوصي الذي بين ظهرانيكم، يعرج بها الي السماء حتي توافي عرش ربها فتطوف به اسبوعا و تصلي عند كل قائمة من قوائم العرش ركعتين، ثم ترد الي الأبدان التي كانت فيها فتصبح الأنبياء و الأوصياء قد ملئوا سرورا و يصبح الوصي الذي بين ظهرانيكم و قد زيد في علمه مثل جم الغفير. (1). اي ابايحيي! براي ما در شبهاي جمعه شأن و كار خاصي و موقعيتي است عرض كردم: قربانت شوم! آن چه كاري است؟ فرمود: هر شب جمعه به ارواح انبيا و پيامبران گذشته و ارواح اوصياي آنها و روح وصيي كه زنده و قائم به امر است اعلام ميشود كه همه اجازه دارند به آسمانها عروج كنند، در اطراف عرش الهي هفت بار طواف مينمايند و در كنار هر قائمه از قوائم عرش الهي دو ركعت نماز ميگزارند و سپس به ابدان خودشان - كه در آن بودهاند - برگردند. وقتي صبح ميشود انبيا و اوليا در نهايت سرور و شعف هستند و آن وصيي كه زنده و قام به امر است صبح ميكند در حالي كه علم و دانش فراواني به دست آورده و افزوده بر علم او ميشود. بدين ترتيب ملاحظه ميشود كه عوالم ديگر نيز عوالم تكاملي است. يعني: همين طور كه كمال نفس در اين نشئه عالم طبع به اطاعت و عبادت است؛ در عوالم پس از مرگ نيز درجات تكاملي است و علم و دانش و بينش آنها در عالم ارواح به ميزان عبادت و خضوع و خشوع آنها در ساحت عرش اعظم الهي است.
1) 206. اصول كافي: ج 1 ص 253.
نگارنده خود در جريان اين عالم، شاهد حقيقتي بودهام كه مؤيد اين حديث است و در واقع اين امر را به حس و شهود دريافتهام. اينك در اين زمينه حكايت عجيبي را براي توسعه اطلاعات خوانندگان علاقمند مينگارم. در دوران تحصيل كه در مدرسهي صدر اصفهان در مقطع سطح و خارج مشغول تحصيل بودم با مردي آشنايي پيدا كردم كه او ميتوانست در افراد خواب مصنوعي ايجاد كند و تسخير اموات، يا ارواح نمايد. حكايتهاي مفصلي از او نقل شده كه در حضور علماي اعلام مانند مرحوم آيتالله فشاركي رحمهالله، مرحوم علامه آقا شيخ محمد رضا نجفي رحمهالله، مرحوم سيد العراقين، مرحوم آيتالله نجف آبادي و دهكردي و مرحوم دانش رئيس انجمن ادبي و جمعي ديگر انجام داده بود. براي اطمينان، روز پنجشنبه وعده شد كه در منزل حاجي آقا حسن ملاباشي با حضور آقاي مشكات واعظ و پدرم آقاي حاج احمد عماد الواعظين و چند نفر ديگر از همدرسان انجام پذيرد و آن شخص هم كه معروف به استاد عبدالخالق خان عكاس بود، آمد. پس از صرف ناهار گفت: هر كس را ميل داريد بياوريد تا خواب مصنوعي نمايم و هر چه بخواهيد از او سؤال كنيد. بر حسب اتفاق مردي از روستاي «ده حق علوي» را كه براي آب كشيدن به وسيله گاو جهت باغ مجاور آن منزل آمده و مشغول كار بود انتخاب كردند. او مردي سطبر و قوي بنيه ولي بيسواد بود كه از روستا آمده بود و هيچ گونه نوشتن و خواندن نميدانست. صاحب خانه او را معرفي كرد و او را آوردند و در وسط اتاق خواب مصنوعي كردند و حاضرين شروع كردند هر يك از او چيزي ميپرسيدند و سؤالهاي مختلف ميكردند و پاسخهاي متناسب، صحيح و مورد
قبول گرفته ميشد. آنچه اكنون مؤيد بر گفتار پيشين است، نقل ميشود. يكي از حضار روح شيخ بهايي رحمهالله را احضار كرد، آن مرد در خواب چندين نقطه را گشت گفت: پيدا نكردم تا آن كه مرد را به حرم حضرت رضا عليهالسلام راهنمايي كردند و اين عبارت را گفت كه: شيخ بهاء الدين در حرم امام رضا عليهالسلام پايين پا ايستاده زيارت ميخواند، ولي مرا به حرم راه نميدهند. در آن حال قفل در را گرفته با تشويق و اضطرابي كه از حالش پيدا بود التماس ميكرد و اذن دخول براي زيارت ميخواست و او را راه نميدادند. عالم خواب كننده گفت: چرا تو را به حرم راه نميدهند؟ جواب داد: من در روستاي خود مبغلي به بقال سر كوچه بدهكار بودم كه از روستا بيرون آمدم. ميگويند: آن بدهي خود را بده و به زيارت بيا، حساب خيلي دقيق است. خواب كننده ضامن شد كه آن بدهي را بدهد، او را به حرم راه دادند. كنار شيخ قرار گرفت. شيخ فرمود: مگر من نگفتم: شبهاي جمعه مزاحم من نباشيد، مرا به حال خود واگذاريد كه در اماكن متبركه و اعتاب مقدسه مشغول كار خود و حال عبادت باشم. از آوردن روح شيخ مأيوس شد و برگشت. نگارنده در همان اوقات از خدمت استاد محقق و فيلسوف شرق، آقاي حاجي شيخ محمود مفيد، مدرس شهير اصفهان در حكمت و فلسفه، مشغول خواندن اسفار بودم و اين موضوع كه آيا در مراحل پس از مرگ هم تكامل ميسر است، يا نه در علم النفس اسفار مورد بحث بود. از آن استاد خواهش كرديم كه روح مرحوم آخوند ملا صدرا را احضار كند و من اين سؤال را با دو سه سؤال ديگر كه اكنون در حين نوشتن اين سطور نظرم نيست، نمودم.
و مرحوم ملا صدرا در پاسخ فرمود: پس از مرگ هم در برزخ و عقبات آن هم مراحل تكامل هست كه بايد روح انسان به درجات كمال خود برسد. خلاصه، جلسهي آن روز با حال بهت و حيرتي از ارتباط اين عالم با عوالم ديگر و كارهايي كه بشر ميتواند به نيروي روح انجام دهد به پايان رسيد و خاطراتي از آن، در نظر نگارنده هست كه هرگز فراموش نخواهد شد. موضوع آزادي ارواح انبيا و اوليا براي طواف در عرش الهي كه قبر حسين بن علي عليهماالسلام چون عرش حق است و اين كه مراحل و مدارج كمال همچنان در ادوار عوالم بعد از مرگ نيز مسلم است كه در همين نشئه براي نگارنده مورد اطمينان و يقين قرار گرفت.
در اين زمينه روايت ديگري از مفضل نقل شده است كه ميگويد: شب جمعهاي بود كه خدمت امام صادق عليهالسلام شرفياب شدم، حضرت مشعوف و مسرور بود عرض كردم: شما را چنين شادمان نميديدم فرمود: اي مفضل! شب جمعه مجمع ملاقاتي با رسول خدا صلي الله عليه و آله و انبيا و اوليا عليهمالسلام داريم كه براي من موجب كمال شعف و خرسندي است. عرض كردم: خداوند اين مسرت و شادي را براي شما بيفزايد! كيفيت آن را براي من بيان فرما. فرمود: اذا كان ليلة الجمعة وافي رسولالله صلي الله عليه و آله العرش و وافي الائمة عليهمالسلام معه و وافينا معهم فلا ترد أرواحنا الي أبداننا الا بعلم مستفاد و لولا ذلك لانفذنا. (1). شبهاي جمعه رسول خدا صلي الله عليه وآله با ائمه معصومين عليهمالسلام در پيشگاه عرش
1) 207. اصول كافي: ج 1 ص 254، به نقل از الالهام في علم الامام: ص 40.
الهي مجمع ملاقاتي دارند كه من هم در حضورشان هستم ارواح هيچ يك به ابدان آنها بر نميگردد مگر پس از استفادهي كامل از اشراقات انوار علوم الهي كه اگر اين افاضات اشراقيه نباشد علم ما پايان ميپذيرد. در همين موضوع حضرت ابيالحسن عليهالسلام فرمود: لولا أنا نزداد لانفدنا اگر اين افاضات غيبي بر ما افزوده نشود علم ما محو خواهد شد چرا كه علم ما برحسب افاضات غيبي الهي است. در روايت ديگر كه امام صادق عليهالسلام به يكي از شاگردان مكتب جعفري ميفرمايد: ان لنا في كل ليلة جمعه و فدة الي ربنا لا نتنزل الا بعلم مستطرف. (1). براي ما در هر شب جمعه در مكتب ربوبي بار عام ميدهند و از تعليمات رباني بهرهمند ميگرديم.
از آنچه گذشته معلوم شد كه منبع علوم ائمه عليهمالسلام شخص پيامبر صلي الله عليه وآله بود اينك در اين زمينه، روايتي ديگر كه مؤيد بر اين گفتار است نقل ميكنيم. شيخ كليني رحمهالله در كتاب «كافي» از جمعي اصحاب نقل كرده كه ابوبصير خدمت حضرت صادق عليهالسلام شرفياب شد و عرض كرد: يابن رسولالله! من ميخواهم مسألهاي بپرسم كه كسي نشنود. حضرت دستور فرمود: پرده بين او و اتاق عمومي كشيدند، آن حضرت و ابوبصير بودند، فرمود: بپرس. ابوبصير گفت: قربانت گردم! شيعيان شما ميگويند: رسولالله صلي الله عليه و آله علمي به
1) 208. بحارالانوار: ج 86 ص 314.
علي عليهالسلام آموخت كه هر باب آن هزار باب علم بر او گشوده ميشد؟! آيا اين موضوع صحيح است؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: يا ابامحمد! علم رسولالله صلي الله عليه و آله عليا ألف باب يفتح من كل باب ألف باب. رسولالله صلي الله عليه و آله به علي عليهالسلام هزار باب علم آموخت كه از هر باب هزار باب ديگر بر او گشوده شد. ابوبصير گفت: اينها چه علمي بود؟ فرمود: همهي آن ابواب علم و دانش بود. آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود: يا أبامحمد! و ان عندنا الجامعة و ما يدريهم ما الجامعة. قلت: جعلت فداك! و ما الجامعة؟ قال: صحيفة طولها سبعون ذراعا بذراع رسولالله صلي الله عليه و آله و املاء من فلق فيه و خط علي عليهالسلام بيمينه، فيها كل حرام و حلال و كل شيء يحتاج اليه الناس حتي الأرش في الخدش. و ضرب بيده الي فقال عليهالسلام لي: تأذن يا أبامحمد؟ قلت: جعلت فداك، انما أنالك اصنع ما شئت. قال: فغمزني بيده، فقال حتي أرش هذا، كأنه مغضب. قال: قلت: هذا و الله العلم. قال عليهالسلام: انه لعلم و ليس بذالك. ثم سكت ساعة، ثم قال: و ان عندنا الجفر و ما يدريهم ما الجفر مسك شاة او جلد بعير. قال: قلت: و ما الجفر؟ قال عليهالسلام: و عاء أحمر و أديم أحمر فيه علم النبيين و الوصيين قال قلت ان هذا هو العلم؟
قال: انه لعلم و ليس بذاك ثم سكت ساعة ثم قال: و ان عندنا لمصحف فاطمة. قال: قلت: و ما مصحف فاطمة؟ قال عليهالسلام: فيه مثل قرآنكم هذا ثلاث مرات، و الله ما فيه من قرآنكم حرف واحد انما هو شيء املاه الله عليها و اوحي اليها. قال: قلت هذا و الله العلم؟ قال عليهالسلام: انه لعلم و ليس بذاك ثم سكت ساعة ثم قال: ان عندنا علم ما كان و علم ما هو كائن الي أن تقوم الساعة. قال: قلت: جعلت فداك! هذا هو و الله العلم. قال عليهالسلام: انه لعلم و ما هو بذاك قلت: جعلت فداك! فأي شيء هو العلم؟ قال عليهالسلام: ما يحدث بالليل و النهار و الأمر بعد الأمر و الشيء بعد الشيء الي يوم القيامة. (1). خلاصه سخن قريب بدين مضمون است كه امام صادق عليهالسلام فرمود: اي ابامحمد! (2)در نزد ما جامعه است و تو نميداني جامعه چيست. ابوبصير پرسيد جامعه چيست؟ فرمود: جامعه صحيفهاي است كه طول او هفتاد ذراع (3)به ذراع رسولالله صلي الله عليه و آله است. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از زبان مباركش املاء فرموده و علي عليهالسلام با دست مباركش نوشته است در اين صحيفه كليهي حلال و حرام و هر چيزي كه مورد احتياج بشر
بوده حتي جرينهي خراش. آنگاه حضرت دستش را به شانه او زده و فرمود: اجازه ميدهي اي ابوبصير. گفت: شما صاحب اختيار من هستيد و من در اختيار شما ميباشيم هر چه انجام دهي اولي بتصرفي. امام عليهالسلام با دست مباركش آهسته شكوني از من گرفت و فرمود: حتي جريمهي اين هم در آن ثبت است. ابوبصير گفت: اين علم است؟ فرمود: محققا علم است و اگر علم نباشد چه خواهد بود. امام عليهالسلام پس از اندكي سكوت فرمود: علاوه بر جامعه در نزد ما جفر نيز هست كه تو نميداني جفر چيست؟ ابوبصير پرسيد: يابن رسولالله! بفرما بدانم جفر چيست؟ فرمود: جفر يك ظرفي است كه در آن علم پيامبران و اوصياء آنان نهفته است. گفتم: اين علم است؟ فرمود: محققا علم است و اگر علم نباشد چه خواهد بود. امام عليهالسلام باز اندكي ساكت ماند: آنگاه فرمود: نزد ما يك منبع ديگري هم از علم و دانش هست و آن مصحف فاطمه عليهاالسلام است. پرسيد: مصحف فاطمه عليهاالسلام چيست؟ فرمود: اين مصحف مانند قرآن شماست كه هرچه در قرآن است به يك حرف در مصحف فاطمه عليهاالسلام است، چه قرآن بسبعة احرف است و صحيفه به يك حرف. فرمود: و الله اين هم علم است. باز اندكي ساكت ماند و فرمود: اي ابوبصير! نزد ما علم گذشته و آينده تا روز قيامت است. از اين روايت استفاده ميشود كه مراتب قرب ائمه معصومين عليهمالسلام حد و نهايت
ندارد و منبع علوم به اخذ بيان و گفتار آنها مختلف است ولي در عين حال مخصوص آنها است كه اين وسايل جز در اختيار آنها نيست و همهي علوم دنيا از جامعه، جفر، صحيفه، وحي و الهام براي آنها حاصل ميگردد.
نكتهاي كه در اين جا مورد توجه است اين است كه اين مدارك و مآخذ علمي براي همهي آنها يكسان است و در اختيار همهي ائمه معصومين عليهمالسلام ميباشد و نميتوان گفت كه: مثلا امام سابق از امام لاحق اعلم بود، بلكه همه از جهت علم يكسان بودهاند، ولي از جهت فضيلت تقوي به نص رسولالله صلي الله عليه و آله خمسهي طيبه از ائمه ديگر افضليت داشتند و امام زمان مهدي و قائم آل محمد عليهمالسلام در افضليت شريك است. مؤيد اين منطق، اخباري است كه زراره، يونس و حسين بن روح نقل ميكنند كه فرمودند: با آن كه علم امام لاحق از امام سابق اقتباس ميشود در عين حال واجب نيست كه امام سابق از امام لاحق اعلم باشد، بلكه چون منبع علم همهي آنها از شخص رسولالله صلي الله عليه و آله است و آن حضرت هم از وحي گرفته بود متلقي يكي است و از نظر علم همه وحدت نوري دارند و علم هر يك به علم پيامبر صلي الله عليه و آله متصل ميگردد و انواريست كه از عمود نور الهي انشعاب مييابد. درست مانند چندين آينه است كه مقابل نور خورشيد بگذاريد پرتو درخشان خورشيد در همه يكسان ميتابد. ائمه معصومين عليهمالسلام نيز اقمار تاباني هستند كه از خورشيد وجود رسولالله صلي الله عليه و آله سرچشمه ميگيرند. و ناگفته نماند كه: اين علوم، اجتهادي، سمعي، بصري، حسي و كسبي نيست، بلكه يك كشف لدني است كه علي الدوام بدون قطع از منبع افاضات غيبي اشراق ميشود و نفوس اين خانواده را روشن ميسازد و واسطهي خارجي مانند معلم و مدرسه ندارند، بلكه معلمين آنها نيروي شديد القواي غير قابل اشاره حسيه است.
همان طور كه گفته شد ساختمان وجود آنها چنين ساخته شده كه به محض وحي و الهام مانند وحي به مادر موسي اجرا ميكنند و در كار خود شك و ترديدي ندارند و براي منبع علوم آنها همان جفر، جامعه، مصحف فاطمه عليهاالسلام و ودايع نبوت و ولايت و ساير خصوصيات گذشته مانند نقشه عالم وجود زير نظر آنها گسترده شده كه با خط نور است و جز آنها نميتوانند بخوانند و كشف كنند. افزون به آن كه صبر و تحمل اين همه علم و دانش براي بشر مقدور نيست، ولي آنها به اذن الله متحمل بار گران علوم گذشته و آينده تا روز قيامت ميباشند و جز مواردي كه مأذون هستند به كسي اظهار نميكنند. از اين رو رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: أعطيت جوامع الكلم و أعطي علي جوامع العلم. (1). كه به پيامبر جوامع كلم وحي شد و به علي عليهالسلام جوامع علم داده شد. و لذا علي عليهالسلام فرمود: علمني رسولالله صلي الله عليه و آله ألف باب أفتح لي من كل باب ألف باب. (2). پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به من هزار باب علم آموخت كه از هر يك هزار باب علم گشوده شد. و اين منابع علم امامت است.
در كتاب «تظلم الزهراء عليهاالسلام» مينويسد: حذيمه يماني از حضرت سيدالشهداء حسين بن علي عليهماالسلام روايت ميكند كه در زمان خود پيامبر خدا صلي الله عليه و آله امام حسين عليهالسلام فرمود: و الله! لتجمعن علي قتلي طغاة بنيامية و يقدمهم عمر بن سعد. به خدا قسم! براي كشتن من سركشان بنياميه جمع خواهند شد و
مقدم و پيشاپيش آنها عمر بن سعد خواهد بود. حذيفه ميگويد: فدايت شوم! از پيامبر بزرگوار جدت صلي الله عليه وآله اين خبر را شنيدي. فرمود: نه. پرسيدم: از پدرت علي شنيدي؟ فرمود: نه. علم من علم پيامبر و علم من علم پدرم اميرالمؤمنين است و علم آنها علم من است «لأنا نعلم بالكائن قبل كينونيته»، منبع علم ما يكي است و قبل از آن كه موجودي ممكن وجود يابد ما به وجود آن علم و اطلاع داريم. (1). نگارنده گويد: مرد بيسوادي را ديدم كه قرآن را ميخواند و چون آيات را در ميان جملات تفسير، يا كلمات عربي غير قرآن متفرق نوشتم و به او دادم باز قرآن را خواند و نقص و كمال آيات را ميگفت. پرسيديم از كجا ميفهمي كه قرآن است يا غير آن. گفت: كلمات قرآن براي من مانند حروف نور روشن «همچون تابلوهاي نئون كه حروف را با برق مينويسند» جلوه ميكند بنابراين، جريان اين حقيقت محسوس است كه براي دلهاي روشن ضمير حاصل ميگردد. بايد دانست كه كليه عالم كتاب جامعي مملو از علم است كه به صورت حروف و كلمات تكويني تجلي ميكند و مثالش براي انسان اين است كه از روي كفشناسي و قيافهشناسي يا انگشتنگاري و غيره نسبت به وضع اشخاص قضاوت ميكنند. و همان طور كه من و شما به شرط قوه علمي از كتب تدويني خبر ميدهيم آنها نيز از كتب تكويني اطلاع ميدهند و نزول جبرئيل بر پيامبر صلي الله عليه و آله و آوردن اخبار
1) 214. بحارالانوار: ج 44 ص 186.
آسماني رابطه نوريست نه آن كه جبرئيل خزينهدار علم باشد، بلكه بر حسب اقتضاي زمان جبرئيل را به نام معلم گفتهاند در صورتي كه حقيقتا رسول خدا صلي الله عليه و آله معلم جبرئيل بود و او فقط واسطه - و بلكه يكي از خدام پيامبر صلي الله عليه و آله - در عالم بالا محسوب ميشده است و هر وقت كه پيامبر صلي الله عليه و آله ميخواست خبري بگيرد خداوند جبرئيل را مأمور ابلاغ اخبار ميكرد، يا واسطه كتب تكويني و تدويني نوري مينمود. اين است معني ابواب علومي كه از پيامبر براي علي عليهالسلام تعليم و و از هر يك باب آن هفتاد باب علم ديگر گشوده ميشد، و لذا فرمود: پرندهي در هوا نميپرد مگر آنكه علم آن نزد ماست.
علم به زبانها و لغات مختلف فرع علم كلي به تمام جهان خلقت است و شكي نيست كه چون به همه منابع علمي دست داشتند به السنه هم دست خواهند يافت. از اين رو، در كتاب «خرايج» نقل ميكند كه ابيحمزهي ثمالي از نصر خادم روايت كرده كه گويد: از ابامحمد عليهالسلام مكرر در مكرر شنيدم كه با غلامان رومي، ترك، عبري و عربي و مصري و غيره با هر يك آنها به زبان خودشان سخن ميگفت و من از مشاهدهي آن تعجب ميكردم و ميگفتم: اين شخص يعني امام عسكري عليهالسلام در مدينه به دنيا آمده است و براي احدي ظاهر نگشته و تا وقتي كه امام هادي از دنيا رحلت فرمود او را كسي نديد، پس اين چگونه است، و با خودم چنين فكر ميكردم و گفتگو مينمودم. در اين هنگام امام عسكري رو به من كرد و فرمود: خدا حجتش را از ميان ساير آفريدگانش آشكار ساخته و به او معرفت و شناخت هر چيزي را عطا نموده، لذا او لغات مختلف و انساب و حوادث را ميشناسد و اگر اين گونه نبود بين آنكه حجت
است و كساني كه اين شخص حجت بر او هستند فرقي نبود (1). بدين ترتيب، ديگر اختلافي بين علم ائمه باقي نيست كه بگوييم: يكي بيشتر ميدانست و ديگري كمتر، يا در كيفيت و كميت آن فرقي باشد. اين طور نيست، بلكه آنها همه علوم خود را از يك منبع و مأخذ آسماني ميگرفتند و از هر چه ميخواستند خبر ميدادند.
بسم الله الرحمن الرحيم (انا أنزلناه في ليلة القدر - و ما أدريك ما ليلة القدر - ليلة القدر خير من ألف شهر تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل أمر - سلام هي حتي مطلع الفجر.) (2). روايت كردهاند كه: شخصي حضور امام محمد باقر عليهالسلام آمد عرض كرد: يابن رسولالله! بر من غضب مكن، فرمود: براي چه؟ عرض كرد: براي آنچه ميخواهم از شما بپرسم. فرمود: بپرس، عرض كرد: آيا خشمگين نميشوي. فرمود: نه خشمگين نميشوم. گفت: مگر در تفسير سورهي (انا أنزلناه في ليلة القدر) و (تنزل الملائكة و الروح) نفرمودي اين نزول ملائكه و روح به اوصياي پيامبر بوده؟ فرمود: چرا!. پرسيد: آيا نزد اوصياء امري ميآورند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را
نميدانسته و يا به امري ميآيند كه رسول خدا آن را ميدانسته است؟ در حالي كه ميدانم رسول خدا از دنيا رفت و از علم چيزي نبود مگر علي عليهالسلام آن را از رسول خدا گرفت و حفظ كرد. امام باقر عليهالسلام فرمود: اي مرد مرا با تو چه كار؟ و چه كسي تو را بر من وارد كرد؟ عرض كرد: قضاي الهي مرا بر شما وارد كرد براي جستجوي دين، فرمود: پس آنچه برايت ميگويم بفهم. آنگاه فرمود: هنگامي كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در شب معراج به آسمانها عروج نمود برنگشت مگر آن كه خداوند علوم گذشته و آينده را تا روز قيامت به او آموخت و بسياري از علم او مجمل بوده است كه در شب قدر تفسير آن ميآيد، و نيز اميرالمؤمنين عليهالسلام مجمل علم را دانسته بود و تفسيرش در شب قدر برايش آمد. سائل پرسيد: آيا در خود مجمل تفسيرش نبود؟ فرمود: چرا، ولي در شبهاي قدر امور را از طرف خدا به پيامبر و اوصياء عليهمالسلام ميآورند كه چنين كن و چنين كن. در مورد امري كه آن را دانسته بودند، امر ميشدند كه چگونه در مورد آن عمل كنند. عرض كرد: براي من بيشتر توضيح بدهيد. فرمود: رسول خدا از دنيا نرفت مگر اينكه حافظ مجمل علم و تفسير آن بود. عرض كرد: پس آنچه در شبهاي قدر برايش ميآمد علم چه چيزي بود؟ فرمود: دستوراتي بود در مورد آنچه ميدانست. سائل گفت: پس براي ايشان در شبهاي قدر علمي جز آنچه
ميدانستهاند پديدار نميگشته است. فرمود: اين مطلب از چيزهائي است كه امر شدهاند به كتمان آن و تفسير آنچه پرسيدي را جز خداوند تبارك و تعالي نميداند. سائل گفت: آيا اوصياء ميدانند چيزي را كه انبياء ندانند؟ فرمود: نه. چگونه وصي ميداند غير از علمي را كه به او به وصايت رسيده است؟ سائل گفت: آيا ميتوانيم بگوئيم: يكي از اوصياء ميدانسته آنچه را كه ديگري نميدانسته است؟ فرمود: نه، هيچ پيامبري از دنيا نرفته است مگر آنكه علم او در وجود وصياش منتقل گشته است و همانا فرشتگان و روح در شب قدر حكمي را ميآورند كه به آن ميان بندگان حكم ميكند. سائل گفت: آيا آن حكم را نميدانستهاند؟ فرمود: چرا آن را ميدانستهاند ولي اجراي چيزي را نميتوانند تا آنكه در شبهاي قدر به آن دستور داده شوند كه تا سال آينده چه كنند. سائل گفت: اي اباجعفر نميتوانم آن را انكار كنم. امام باقر عليهالسلام فرمود: هر كه انكار كند آن را از ما نيست. سائل گفت: اي اباجعفر، آيا پيامبر در شبهاي قدر چيزي برايش ميآمد كه آن را نميدانست؟ فرمود: براي تو جايز نيست كه از چنين مطلبي سئوال كني. اما علم آنچه گذشته و آنچه خواهد آمد، هيچ پيامبري نميميرد و وصيي از دنيا نميرود مگر آنكه وصي بعد از او آن را ميداند، اما اين علمي كه از آن ميپرسي خداوند عزوجل ابا دارد كه اوصياء را بر آن مطلع گرداند مگر خودشان.
سائل گفت: اي فرزند رسول خدا چگونه بفهمم و درك كنم كه شب قدر در هر سال هست؟ فرمود: هنگامي كه ماه رمضان فرا رسيد در هر شب صد مرتبه سورهي دخان را بخوان و شب بيست و سوم كه آمد به تصديق آنچه را كه از آن سئوال كردي نظارهگر خواهي بود. (1). علامهي مجلسي رحمهالله ميفرمايد: سبب امر به كتمان علم اين است كه: در علم اجمالي بدا تصريح نشده، علم محو و اثبات است، ولي در افاضه شبهاي قدر علم تفصيلي افاضه ميشود كه بدا در آن قيد شده و چون فهم بدا براي عموم مشكل بوده امام پنجم عليهالسلام تصريح و توصيه به كتمان و حفظ آن كرد كه اعراب عصر اواخر بنياميه درك نميكردند. ما موضوع بدا را در كتاب «زندگاني امام محمد باقر عليهالسلام» نگاشتيم و رسالهاي نيز جداگانه دربارهي بدا طبع و نشر نموديم، چنانچه مشاهده ميشود علت امر به كتمان اين خبر اين است كه: علم الهي در دو لوح تجلي دارد: 1 - لوح محفوظ كه به منزلهي قضاي مبرم، و متقن و حكم غير قابل احتراز. 2 -لوح محو و اثبات كه به وسيلهي بدا گاهي محو و اثبات يا تبديل و تغيير مييابد. و علت اين تغيير در علم الهي است كه جز او هيچ كس نميداند و شايد از آن علومي باشد كه حتي به پيامبران خود هم اسرار آن را نياموخته است. دعاها، صدقهها، نيكوكاريها و گذشتها كه سبب تبديل شرور به خيرات و سيئات به صدقات ميشود در همين لوح دومي است. تغيير مقدرات و سرنوشت به وسيلهي عمل خيري بوده كه او نموده است و چون در لوح محفوظ مينگرند صورت تبديل شده و قضاي اصلي كه جاري شده مشاهده مينمايند و اين علم را
1) 217. اصول كافي: ج 1 ص 251.
جز خردمندان بردبار نميتوانند تحمل و شكيبايي نمايند. لذا امام عليهالسلام دستور ميفرمايد كه: آن را بفهم و حفظ كن و به كساني كه ظرفيت آن را ندارند نياموز. اين است كه براي ائمه معصومين عليهمالسلام در مقدرات كه كدام حتمي و كدام غير حتمي است. - يعني تطابق لوح محفوظ با لوح محو و اثبات - در شبهاي قدر آشكار ميشود. در روايت امام محمد باقر عليهالسلام آمده كه حضرتش فرمود: يا معشر الشيعة! خاصموا بسورة (أنا أنزلناه في ليلة القدر) تفلجوا. فو الله! إنها لحجة الله علي الخلق بعد رسولالله صلي الله عليه و آله و إنها لسيدة دينكم، و إنها لغاية علمنا. اي گروه شيعه! با سورهي «إنا أنزلناه في ليلة القدر» با مخالفين مخاصمه كنيد، پيروز ميشويد، به خدا قسم اين سوره حجت خدا بر خلق است بعد از رسول خدا، و آن در راس دين شما و سرور آن است و به راستي كه آن نهايت علم ما است. يا مشعر الشيعة! خاصموا ب (حم و كتاب المبين إنا أنزلناه في ليلة مباركة إنا كنا منذرين)، فإنها لولاة الأمر خاصة بعد رسولالله صلي الله عليه و آله. يا معشر الشيعة! إنها تبارك و تعالي يقول: (و إن أمة الا خلا فيها نذير) (1). اي گروه شيعه! با سورهي «حم و الكتاب المبين...» با منكرين و مخالفين مخاصمه كنيد و بحث و استدلال نماييد زيرا اين ويژه واليان بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله است. اي گروه شيعه خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد: هيچ امتي نيست مگر آنكه ما در آن بيم دهندهاي قرار داديم.
1) 218. اصول كافي: ج 1 ص 249.
امام صادق عليهالسلام نقل ميفرمايد: با پدرم امام محمد باقر عليهالسلام مشغول طواف كعبه بوديم، مردي كه خود را پوشانيده بود، در حيني كه شوط هفتمي طواف ما داشت تمام ميشد نزديك پدرم آمد، آنگاه به همراه پدرم به خانهاي كه جنب كوه صفا داشتيم آمد. من سه ساله بودم، رو به من كرد و گفت: يابن رسولالله! مرحبا! و دستش را روي سر من گذاشت و گفت: بارك الله فيك يا أمين الله بعد آبائه. سپس گفت: يا أباجعفر! ان شئت فاخبرني و إن شئت فأخبرتك. ميخواهي تو مرا مطلع كن و از علوم سخن بگو، و اگر ميخواهي من براي تو سخن بگويم. اگر خواستي گفتار مرا تصديق كن و اگر خواستي من گفتار تو را تصديق ميكنم. پدرم فرمود: هر چه تو ميخواهي بگو. او گفت: زبان تو به آن چه در ضماير ما ميباشد فصيحتر و بليغتر است. گفت: اكثر علوم در ضمير آدمي مورد مخالفت خودش با ديگران قرار ميگيرد آن علمي كه در آن اختلاف نيست، كدام است؟! پدرم فرمود: به طور كلي جملهي علوم در نزد پروردگار است و لابد به بندگان هم جزئي از آن علوم را افاضه فرموده است و آن مقدار هم نزد اوصيا است. آن شخص تا اين سخن را شنيد آن پارچه مشبكي كه به روي خودش انداخته بود برداشت و نشست و گفت: صحيح است. بگو بدانم آن اوصيا چگونه اين علم را ميآموزند؟ پدرم فرمود: كما كان رسولالله صلي الله عليه و آله يعلمه، إلا أنهم لا يرون ما كان رسولالله صلي الله عليه و آله يري. به همان طريقي كه پيامبر ميآموخت با اين فرق كه آنها نميبينند آنچه را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ميديد، چه او پيامبر، رسول و نبي بود و آنها محدثون بودند كه
علم و دانش براي آنها حديث و گفته ميشد كه هم وحي را ميشنوند و هم واسطه را ميبينند ولي اوصيا ميشنوند و واسطه را هم نميبينند!! آن مرد گفت: تو راست گفتي. اما بگو بدانم اين علمي كه براي آنها ظاهر نيست از كجا ظاهر و هويدا ميشود و اين مسأله معضله مشكلي است؟! پدرم از اين سؤال خنديد و فرمود: خداوند نخواسته كسي از اسرار علمي او آگاه شود و پرده از روي رموز و حكم علوم برداشته شود، مگر براي اشخاصي كه دلهاي آنها را به ايمان امتحان كرده، همان طور كه به پيامبر صلي الله عليه و آله حكم كرد كه در ازاي ايذا و اذيت قومش صبر و شكيبا?ي نمايد و به جنگ و مبارزه نپردازد مگر به دستور خاص و به فرمان مخصوص و لذا در سختترين تحولات دعوت به اسلام خطاب شد: (فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين) (1). كه حكمت و مصلحت ايجاب ميكرد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله ناملايمترين حوادث را در درياي بردباري و شكيبايي خود تحمل كند. يا اين كه همانند جنگهاي آلداود، كه به وسيلهي فرشتگاني بين آسمان و زمين ياري شدند و خداوند ارواح كفار را معذب نمود و ارواح مؤمنين را در اشباح زندهها با شمشير تجلي داد و فتح و پيروي را نصيب پيامبر خود نمود. آن مرد گفت: و الله! راست است و به حق كسي كه محمد مصطفي صلي الله عليه و آله را به رسالت برگزيد! اين حقيقتي بود كه جاري شد. آن گاه گفت: من الياس پيامبر هستم و من ميدانستم كه پسر زادهي همان پيامبري و ولي امر هستي، ولي براي آن اين مسأله را اصحابت بشنوند از تو پرسيدم. (2). علما مينويسند: خندهي اول امام باقر عليهالسلام براي اين بود كه خواست به الياس عليهالسلام بفهماند كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در امر دين مأمور به كتمان بود و دينداري او، خديجه و علي عليهمالسلام در پنهاني بود تا بعد مأمور به اعلان رسمي و دعوت عمومي شد و علم
خود را آشكار ساخت. ما ائمه نيز علم و دانشي كه خداوند عالم به ما افاضه فرموده ظاهر نميكنيم، مگر در زمان قام ما مهدي امت عجل الله تعالي فرجه آن وقت است كه مأمور اظهار علم و دانش خود هستيم.
قطب راوندي از عبدالله بن بكير نقل ميكند كه گويد: حضرت صادق عليهالسلام در ادامهي علومي كه افاضه فرموده چنين فرمودند: ما من يوم يأتي علينا و لا ليلة إلا و أخبار أهل الأرض عندنا و ما يحدث فيها و ما من ملك يموت في الأرض و يقوم غيره إلا تأتينا بخبره كيف كانت سيرته في الدنيا. (1). هيچ شب و روزي بر ما نميگذرد مگر اينكه اخبار اهل زمين و آنچه در آن حادث گرديده نزد ماست پادشاهي در زمين نميميرد كه غير او مقام او را بگيرد مگر آن كه خبرش به ما ميرسد كه در دنيا سيره و رفتارش چگونه بوده است. در خبر صالح بن عقبه اسدي حضرتش فرمود: آيا گمان ميكنيد كه خداوند علم خود را - از آسمانها و زمينها - از بندگان برگزيدهي خود پنهان و پوشيده داشته؟ و الله! اين طور نيست. حضرت سه بار سوگند ياد كرد. لا و الله!. راوي پرسيد: آيا امام حسين عليهالسلام از طغيان مردم كوفه با حضرتش آگاهي داشتند؟ حضرت فرمود: آري، ميدانست و مأمور به اين قيام و جنگ و مبارزه عليه بيديني بود
1) 221. بصائر الدرجات: 93، بحارالانوار: ج 26 ص 356.
تا حق و حقيقت ثابت و برقرار بماند و تحمل بار گران كشتن و اسير دادن زن و فرزند و كشته شدن فرزندان و برادران و ياران بود از مخالفت حق تعالي آسانتر، بلكه اين همه مصائب براي اجابت فرمان الهي بود و در علم او نهفته و آشكار بوده كه چنين سرنوشتي دارد و مكرر ميفرمود: من هرگز كاري كه خدا نخواسته اراده نميكنم. بلكه همانچه را كه خدا خواسته اجرا مينمايم، خداوند خودش شاهد كار من است و ميبيند، لزومي به الحاح و اضطرار، التماس ندارد. او چنين خواسته، من هم با كمال ميل به خواستهي او قيام كردم و با اختيار، آگاهي و عمد رو به دشمن نهادم. حضرتش در كارش هيچ اجبار، الجا، و اضطراري نداشت و ما هم در كار خودمان راهي كه جدمان رفت ميرويم و هيچ مخالفتي نداريم و با علم، يقين و اطمينان همان روش را تعقيب ميكنم. (1).
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در حديث زيبايي فرمود: لا تحدثوا الناس بما لا يعرفون. أتحبون أن يكذب الله و رسوله؟ (2). با مردم به آنچه نميفهمند و درك نميكنند و ظرفيت آن را ندارند گفتگو نكنيد، آيا دوست داريد كه خدا و رسول او را تكذيب كنند؟. در اين توصيه كه از خدا، پيامبر، امام، عقل و نقل خردمندان شده؛ ترديدي نيست كه بايد اسرار علوم و مطالبي كه عوام درك نميكنند به آنها نگفت، زيرا آنها جسور ميشوند و طغيان و فساد به پا مينمايند.
شيخ نعماني در كتاب «غيبت» از انس از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده كه حضرتش فرمود: لا تحدثوا الناس بما لا يعرفون. (1). براي مردم، حديثي را كه نميفهمند و نميشناسند نگوييد. اين يك امر رواني و غريزهي فطري است، كه يك انسان، در زندگي خودش ادوار مختلفي دارد و هر عصري در خور فهم و هضم و تحليل چيزي است. به عنوان مثال: نميتوان به كودكي كه در دوران شيرخوارگي است كباب برگ داد و نميشود در دوران كودكي به او مسأله هندسه و جبر آموخت. او قبل از بلوغ مفهوم زناشويي را نميفهمد، تا پدر نشود، معني پدري را درك نميكند. در معارف هم اين طور است، تا كسي معاني را درك نكند نميتواند آن را هضم نمايد، بلكه نميتواند قبول كند و لذا اگر يك مطلب علمي را براي عوام الناس گفتي به صورت لاطائل و باطل تلقي ميكند ميگويد: رده گفته است. چنانچه در ميان اهل منبر بي تجربه بسيار ديده شده كه اقتضاي مجلس را تشخيص نداده براي خواص قصه ميگفتند و براي عوام مطلب علمي بيان ميكرد هر دو از او نفرت يافتند و به حكم ردهگويي او را جواب دادند. همچنين اگر ضرورت ندارد نبايد براي مرد بيتجربه و بيخرد گفته شود كه مرغي آتشخوار در هندوستان است تا براي اثبات آن مجبور شود به هند برود و مرغي آتشخوار پيدا كند. اين سنت اجتماعي، از سنت ربوبي اقتباس شده كه متكلم بايستي در خور فهم شنونده سخن بگويد و به خصوص مزاج غير مستعد كه نميتواند معاني دقيق را هضم نمايند نمايد در مجالس علمي بنشيند كه مبادا گمراه گردد. از اين رو، اميرالمؤمنين عليهالسلام هم فرمود:
1) 224. غيبة نعماني: 34.
«أتحبون أن يكذب الله و رسوله؟ حدثوا الناس بما يعرفون و امسكوا عما ينكرون». (1). آيا دوست ميداريد مردم عوام بيخبر بيخرد خدا و رسول را تكذيب كنند؟ با مردم به اندازهي معرفت آنها سخن بگوييد و از آن چه نميدانند و نميتوانند بفهمند امساك كنيد. خداوند هم به موساي كليم عليهالسلام فرمود: كلم الناس علي قدر عقولهم. (2). ابن عقده از امام صادق عليهالسلام روايت ميكند كه حضرتش فرمود: يا عبدالاعلي! إن احتمال أمرنا ليس معرفته و قبوله إن احتمال أمرنا هو صونه و ستره عمن ليس من أهله. فاقرئهم - أي الشيعة - السلام و رحمة الله و قل: قال لكم: رحم الله عبدا استجر مودة الناس إلي نفسه و إلينا بأن يظهر لهم ما يعرفون و يكف عنهم ما ينكرون. (3). اي عبدالأعلي! تحمل امر ما تنها شناختن آن و قبول آن نيست بلكه تحمل امر ما حفظ كردن آن و پوشش آن از نا اهلان است. سلام ما را به شيعيان و دوستان ما برسان و بگو: او به شما گفت: خدا رحمت كند بندهاي را كه دوستي مردم را به سوي خودش و ما بكشاند به اينكه براي آنها آنچه را كه ميفهمند اظهار كند و از گفتن آنچه كه ظرفيت فهم آن را ندارند خودداري كند. آري، تيغ دادن بر كف زنگي مست به كه افتد علم را نادان به دست باز ابنعقده از امام صادق عليهالسلام نقل ميكند كه فرمود:
امر ولايت و دوستي ما تنها علمي نيست كه بايد قبول كنند و حفظ نمايند، بلكه بايد از دست نااهلان بپوشانند و از تصرف جاهلان و بيخردان ايمن گرداند. (فإن آمنوا بمثل ما آمنتم به فقد اهتدوا) (1). در تفسير «صافي» از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله به حذيفه فرمود: يا حذيفه! لا تحدث الناس بما لا يعلمون، فيطغوا فيكفروا و إن من العلم صعبا شديدا محمله لو حمله الجبال لعجزت عن حمله أن علمنا أهل بيت يستنكر و يهمل و يقتل رواته و بساء الي من يتلوه بغيا و حسدا لما فضل الله عترة النبي صلي الله عليه و آله و الوصي. اي خذيفه، مردم را به آنچه نميفهمند خبر نده كه سبب طغيان آنها و كفرشان گردد. زيرا بعضي از دانستنيها تحمل آن و پذيرفتنش سخت و دشوار است كوهها از حمل آن و برداشتنش ناتوانند. علم ما اهل بيت مورد انكار و ابطال قرار ميگيرد و روات آن كشته ميشوند و به آن كه آن را تلاوت كند آزار و اذيت ميشود از روي ظلم و حسد به آنچه خداوند به عترت نبي و وصي پيامبر فضل و بخشش نموده است. در روايت ديگري آمده كه حضرتش فرمود: اگر صاحب صد دل صاف و پاك مانند طلا داشتم از آنها ده نفر را و از آن ده نفر يك نفر را انتخاب ميكردم و آنچه از علوم ميدانستم به او ميآموختم. امام جعفر صادق عليهالسلام به معلي بن خنيس فرمود: اگر كسي ما را از راه نشر علوم ما به كشتن دهد ما را به خطا نكشته و
1) 228. سوره بقره: 137.
قتل خطا نيست بلكه قتل عمدي است. (1). در حديث ديگري حضرتش به عبدالرحمان بن حجاج فرمود: اگر كسي در مجامع غير متناسب به نشر علوم ما آغاز كند خداوند بر او آتش شمشير آهنين را مسلط ميفرمايد. منظور اين بود كه علومي را كه محل هضم و تحليل ندارد بيان نكنيد اسرار و رموز دانش و بينش را جز نزد اهلش مگوييد كه سبب كفر و شرك يا قتل و نهب از روي حقد حسد ميشود. نگارنده گويد: مردم در برابر اين علوم دو دستهاند: 1 - جاهل خوش جنس 2 - جاهل بدنفس. آنكس كه نادان خوش نفس است چون نميتواند مطالب را بفهمد راه انحراف پيش ميگيرد و اگر هم به زبان نياورد در قلب خود مضطرب است. و اما جاهل بد نفس از روي حقد و حسد و كينه و بغض سعايت ميكند و موجب قتل و شتم و شماتت و دشنام ميگردد. پس به طور مطلق بايد علم را از نااهل پوشانيد و براي تدريس و تعليم امتحان و اختبار نمود و هر كس واجد شرايط بوده به او دانش آموخت و هر كس فاقد شرايط شناخته شد طرد شود كه در زندگي خودش و ديگران گرهي روي گره نخورد.
اميرمؤمنان علي عليهالسلام گاهي مانند كوهي كه بر خود بلرزد و جواهرات درون خود را بيرون ريزد بر خود ميلرزيد و علوم و دانش او از كاسهي علمش لبريز ميشد. اگر كسي بود كه ميتوانست درك كند براي او تشريح ميكرد و ميفرمود:
1) 229. اصول كافي: ج 2 ص 371.
«حفظ كن و به هر كس مگوي» و اگر نميتوانست درك كند ميفرمود: «اين خبر مربوط به فرزندم قائم عليهالسلام است كه بعد از اين ميآيد». از اين گونه اخبار در كتاب «معاني الاخبار» فراوان نقل شده است. عبايه اسدي ميگويد: در خدمت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام بودم كه از ضعف و خستگي به سنگي تكيه داده ميگفت: لأبنين بمصر منبرا و لأنقضن دمشق حجرا حجرا، و لأخرجن اليهود و النصاري من كل كور العرب و لأسوقن العرب بعصاي هذه. (1). اينها اخباري بود كه از مصر، عرب و فلسطين ميداد. و ميفرمود: عرب را بدين عصا به جلو ميرانم. گفتم: يا اميرالمؤمنين! مثل اين كه ميفرمايي پس از مرگ زنده ميشوي؟ قال عليهالسلام: هيهات يا عبايه! يفعله رجل مني از اين كلام معلوم ميشود آن شخص نميتوانست رجعت را درك كند. از اين رو، حضرتش بدين صورت بيان فرمود. در روايت ديگر اصبغ بن نباته گويد: با أميرالمؤمنين عليهالسلام بيرون رفتم. حضرت در بازار به مردم توصيه ميكرد كه كم نفروشند، ربا نخورند، اجحاف و تعدي نكنند، غل و غش در معامله ننمايند و حيله و مكر در فروش نشان ندهند. آنگاه با هم به پشت دارالاماره رسيديم، حضرت پاي خود را بر زمين زد و فرمود: أما و الله! اني لأنا الذي تحدث الأرض أخبارها، ثم قال: أو رجل مني. آگاه باشيد به خدا قسم من آن كسي هستم كه زمين اخبار خود را با
1) 230. بحارالانوار: ج 53 ص 59.
من گفتگو ميكند، سپس فرمود: يا مردي كه از من و خاندان من است. (1). و اين در حالي بود كه منظور حضرت خودش بود چرا كه او نبأ عظيم بود كه از همهي مجاري آسمانها و زمين از گذشته و آينده خبر ميداد. نظير اين اخبار از اميرالمؤمنين، امام صادق و ساير ائمه عليهمالسلام بسيار رسيده كه چون شنونده را قابل درك حقايق نميدانستند سير سخن را عوض ميكردند و منطق خطابي را به صورت اخبار از ديگران بيان مينمودند.
در «تفسير برهان» سدير، حديثي را از امام صادق عليهالسلام نقل نموده كه (به طور خلاصه) گويد: با چند تن در حضور امام ششم بوديم عرض كردم: ما ميدانيم شما علم بسياري داريد و شما را به دانستن علم غيب نسبت نميدهيم. فرمود: يا سدير! ألم تقرأ القرآن؟ آيا قرآن خواندهاي؟ عرض كردم: بلي. فرمود: آيا اين آيه را خواندهاي كه ميفرمايد: (قال الذي عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتد إليك طرفك) (2). عرض كردم: خواندهام. فرمود: آن شخصي را كه علمي از كتاب داشت، شناختهاي؟ عرض كردم: شما معرفي فرماييد. فرمود: آصف بن برخيا بود كه يك قطره از دريا و يك گندم از خرمن علم كتاب داشت و توانست به يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را نزد سليمان حاضر كند.
ولي نزد ما تمام علم كتاب است كه در آيهي (قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب) (1). آنگاه با دست به سينه خود اشاره كرد فرمود: نزد ما امالكتاب است. (2). بنابراين، از علم كتابي كه به پيامبران گذشته جزيي افاضه شده بود، نزد ائمه معصومين عليهمالسلام است.
از موارد علوم غيبي ائمه عليهمالسلام خبر دادن امام حسين عليهالسلام از شهادت خود و يارانش ميباشد كه به تواتر و عناوين مختلف در ازمنه و امكنهي مختلفه از شهادت و حوادث آينده خود خبر ميداد و اين همان استفاضه از امالكتاب بود كه براي آن حضرت كشف ميشد و خبر ميداده. در پاسخ اين توهم كه چرا امام حسين بن علي عليهماالسلام با تصريح (و لا تلقوا بأيديكم إلي التهلكه) (3)چگونه خود را به هلاكت انداخت و با اهل و عيال خود به عراق رفت با آن كه ميدانست حكومت و نيروي ظاهر، دست دشمن است و مردم كوفه هم با او، پدرش و برادرش وفاداري نشان ندادهاند و غداري و مكاري اهل كوفه سابقه تاريخي داشت و بايد حضرت ابيعبدالله عليهالسلام از مرور زمان تجربه گرفته به طرف كوفه نرفته باشد؛ گفته شده: زيرا كه: اين قيام، فلسفه و حكمتي دارد كه به خلاف توهمات مردم به هلاكت انداختن نبوده، بلكه تحصيل حيات ابدي و سرمدي بود. وقتي ابنعباس و ابنزبير به حضرتش عرض كردند: قد حضرت الحج و تدعه و تأتي العراق، وقت حج فرا رسيده است شام حج را ميگذاري و به عراق ميروي؟
حضرت فرمود: يابن الزبير! لأن أدفن بشاطي الفرات أحب الي من أن أدفن بفناء الكعبه (1). اي پسر زبير! در كنار فرات دفن شوم براي من بهتر است تا در كنار كعبه كه - از دست ميرود - دفن شوم. و آنگاه كه عبدالله بن عمر آمد با آن حضرت توديع كند فرمود: استودعك الله من قتيل؛ (2). با يك مردي كه كشته ميشود وداع ميكني. وقتي ابنمخزومي آن حضرت را از اين سفر باز ميداشت فرمود: تو ناصح مشفقي هستي، ولي نميداني سرنوشت من چيست. و به برادرش محمد حنفيه فرمود: من در روز عاشورا در كربلا كشته ميشوم. و به امهاني و ام سلمه نيز همين خبر را داده بود. در حديث حمران آمده كه حضرتش فرمود: من مأمور اين قيام هستم كه حتمي و حكم مبرم است، بايد اطاعت كنم و با آگاهي و از روي عمد و با اختيار ميروم و اين قيام، هدايت افكار و ارشاد آنها به مصالح نوعي ملت اسلام است. شيخ مفيد رحمهالله در پاسخ مسايل عكبريه كه ميپرسند: چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام با علم و آگاهي از كشته شدن، به مسجد رفت؟ مينويسد: او امام بود، و از سرنوشت و مقدرات خود آگاه بود و ميدانست كه كشته ميشود و قاتل خود را هم ميشناخت پيش از اين هم به قاتل خود خبر داده بود و بايد اجراي اين نقشه به علم او باشد و بداند و برود و كشته شود. امام حسين عليهالسلام نيز تمام جريان عاشورا را ميدانست و پيش از اين، خبر داده بود
حتي از در هم خشكيدن پوست بدن خود و فرزندانش از تشنگي نيز خبر داده بود و حتي شب عاشورا قادر به كندن چاه بود، مع ذلك امتناع نمود و فرمود: ما بايستي با لب تشنه كشته شويم. نگارنده گويد: پاسخهايي كه در اين زمينه داده شد طبق سليقهي نويسنده نيست. حقيقت امر اين است كه اميرمؤمنان، امام حسين و ساير ائمه معصومين عليهمالسلام از روي امالكتاب: جفر، جامعه، صحيفه فاطميه و نزول روح و فرشته در شب قدر علم و اطلاع داشتند و علم آنها سبب كشته شدن آنها و علت شهادتشان نبود، بلكه علم در سرنوشتي بود كه قدرت تغيير آن را نداشتند. در اين حال، چه بهتر كه به رضا و تسليم قضا جلب عنايت رباني نمايند و به مقام قرب نايل شوند. اما آن چه كه ديگران هلاكت ميدانند و روي آن اعتراض مينمايند كه چرا به دست خود، خودشان را به هلاكت انداختند؟ يا به پاي خود به سوي مصرع و مقتل رفتند؟ اين اشتباه است. چرا كه با داشتن علم و آگاهي، مرگ و شهادت هلاكت نبوده، بلكه فوز عظيمي بود كه هر كس بدان نميرسد. بنابراين، آنها يا ائمه ديگر عليهمالسلام به سوي هلاكت و محو و نابودي نرفتند، بلكه به سوي حيات ابدي، شرافت، عزت و عظمت ميرفتند و به همين منطق، در هر آني كه به سوي شاهد مقصود ميرسيدند مشعوف، مسرور، شاكر و شادمان ميشدند. اميرالمؤمنين عليهالسلام تا ضربت بر سرش خورد فرمود: و الله! فزت برب الكعبة؛ (1). به خدا قسم، رستگار شدم به پروردگار كعبه. سيدالشهداء عليهالسلام تا برنامه او به پايان رسيد خاكهاي كربلا را جمع كرد صورت روي خاك گذاشته سجدهي شكر نمود و فرمود: الهي! رضا برضاك، صبرا علي نعماك، لا معبود سواك.
1) 238. بحارالانوار: ج 41 ص 2.
آري، آن حضرت اين پيش آمد را نعمت غير مترقبه ميشناخت و به انجام آن سپاسگزاري نمود. همچنين امام حسن عليهالسلام يا ساير ائمه عليهمالسلام آنگاه كه مسموم شدند همهي آنها مأمور انجام برنامه خود بودند و عمر آنها جز بدين ترتيب پايان نمييافت. چنانچه در روايتي حضرتش تصريح نمودهاند كه: ما منا مقتول أو مسموم. (1). اگر قتل و سم نبود، آنها مرگ جسماني نداشتند؛ چنانچه از عمر امام زمان عليهالسلام بيش از 1127 سال - تا تحرير اين سطور - ميگذرد و هرگز نخواهد مرد تا ظهور كند و مقتول گردد. از طرف ديگر، خروج امام حسين عليهالسلام از مدينه به جهت ترس از مرگ نبود، بلكه براي اجراي برنامه و مأموريت خاصي بود كه بايد انجام ميشد و به بهترين طريق به كمال مطلوب ميرسيد كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله خروج او را خبر داده بود، بلكه خبر شهادت آن حضرت به آدم، نوح، عيسي، موسي و ابراهيم عليهمالسلام نيز داده شده بود. همهي اين اخبار استفاده از همان منابع علمي آسماني است كه در دسترس انبيا و اوليا قرار ميگرفت. از اين رو، هر جا به آن حضرت خبر هول انگيزي ميدادند ميفرمود: وعدهي ما اين چنين و اين جا نيست، بلكه در محل ديگري خواهد بود كه نامش كربلاست. كوتاه سخن اين كه: امام زين العابدين، امام محمد باقر، امام جعفر صادق، امام كاظم، امام رضا، امام جواد عليهمالسلام همه از مسموم شدن و كيفيت شهادت خود كه در چه زمان و به دست چه كسي خواهد بود، خبر داده بودند و مطلب براي آنها روشن بود.
1) 239. بحارالانوار: ج 27 ص 216.
نكته لطيفي كه به نظر رسيد اين كه: آن حضرات با آگاهي داشتن از چنان شهادت و مسموميتي، هرگز تملك نفس، تملك اعضا و نيروي خود را از دست نداده و هيچ گونه ناراحتي، اضطراب و تشويش در آنها راه نداشت. در حالي كه اگر آدمي احتمال دهد كه به خطر مرگ نزديك ميشود ضربان قلبش افزوني يافته و با پريشاني از دنيا ميرود، ولي اين خاندان، با علم، يقين و اطمينان به نحوهي شهادت خود، كوچكترين اضطرابي به خود راه ندادند، بلكه آرامش، سكون و وقاري خاص نشان ميدادند.
اين مقدمهاي كه عنان قلم، آن را تا اين جا كشانيد و احاديث علم امامت را در الهام و وحي و منابع و مآخذ آن، با تحقيق و تتبع مداوم تقديم خوانندگان عزيز شد؛ براي بيان علم امامت حضرت جواد عليهالسلام بود كه حضرتش در كمترين سن حقايق را بيان فرمود و از جريان شهادت - يا از مسموميت - خود با يقين و اطمينان به جريان حال زن خويش خبر داد. آن حضرت از اين كه اين جنايت از طرف زنش انجام ميشود همه را ميدانست و به علم امامت بايستي بردباري و شكيبايي نمايد تا قصاص قبل از جنايت نكند. علامه اربلي در «كشف الغمه» از «دلايل حميري» از امية بن علي نقل ميكند كه گويد: با ابوالحسن الرضا عليهالسلام در سالي كه حضرتش حج نمود در مكه بوديم كه حضرت بعد از آن حج به خراسان رفت. در آن سال امام جواد عليهالسلام نيز به همراه پدر بزرگوارش بود. هنگامي كه ميخواست با بيت و كعبه وداع كند، پس از طواف، نماز گزارد، امام جواد عليهالسلام نيز با او طواف نمود و نماز گزارد. وقتي به حجر اسماعيل رسيدند امام رضا عليهالسلام آن جا نشست و امام جواد عليهالسلام بر دوش موفق طواف ميكرد.
حضرت به موفق فرمود: اي موفق! پدرم كجا رفت؟ موفق عرض كرد: در حجر نشسته و مغموم است. موفق گويد: امام جواد عليهالسلام را به حجر اسماعيل بردم. رو به پدر بزرگوارش كرد و گفت: يا حبيبي! قم؛ پدر جان! برخيز ميخواهم با كعبه وداع كنم، زيرا ديگر بدين مكان نخواهم رسيد. امام جواد عليهالسلام سه بار پدرش را به برخاستن تأكيد نمود كه با هم برخاستند باز به طواف پرداختند. (1). همچنين اسماعيل بن مهران گويد: با امام جواد عليهالسلام از مدينه به بغداد رفتم، سفر اول بود، عرض كردم: از سفر شما بيمناكم. فرمود: در اين سفر نگران مباش كه آن چه تو ميترسي در سفر ديگر رخ خواهد داد. وقتي در سفر دوم همين مذاكره شد، امام جواد عليهالسلام آن چنان گريان شد كه محاسنش از اشك ديدگان مباركش تر شد، آنگاه فرمود: عند هذه يخاف علي، الأمر من بعدي إلي إبني علي عليهالسلام. (2). در اين سفر بر من ترسيده ميشود، امر امامت بعد از من فقط به فرزندم علي مربوط است. با اين خبر دادن معلوم شد كه امام جواد عليهالسلام با در دست داشتن امالكتاب، جفر، جامعه، مصحف و نزول روح القدس در شب قدر از تمام علوم پيشينيان و پسينيان خبر داشت و خبر گذشته و آينده خبر ميداد و علم امام - چنانچه گفته شد - همه يكسان و از يك منبع بوده و مأخذ دانش همه ائمهي معصومين عليهمالسلام همان منابع علوم پيامبران بوده است. برسي روايت ميكند كه: پس از شهادت امام رضا عليهالسلام وارد مسجد رسولالله صلي الله عليه و آله
شدم و امام جواد عليهالسلام را ديدم كه بر فراز منبر قرار گرفت و شروع به سخنراني كرد و خطبهي غرايي خواند و خود را معرفي كرد و فرمود: أنا محمد بن علي الرضا، أنا الجواد، أنا العالم بأنساب الناس في الأصلاب، أنا أعلم بسرائركم و ظواهركم و ما أنتم صائرون إليه. علم منحنا به من قبل خلق الخلق أجمعين. و بعد فناء السماوات و الأرضين و لو تظاهر أهل الباطل و دولة أهل الضلال و وثوب أهل الشك لقلت قولا تعجب منه الأولون و الآخرون. من پسر امام رضا و جوادالائمه هستم، من عالم به انساب خلق هستم، ميدانم چه كسي از اصلاب آباء به ارحام امهات منتقل ميگردد و سرنوشت او چيست. من به ضماير، سرائر، بواطن و ظواهر شما دانا و بينا هستم و شما سرنوشت خود را نميدانيد، ولي من سرنوشت شما را ميدانم. خداوند به ما اخبار عالميان را آموخته، ولي منع كرده از اين كه افشا كنيم. من از سبب آفرينش خلق پيش از آفرينش آنها و بعد از فناي آسمانها و زمينها آگاهم و اگر بيم تظاهر اهل باطل و دولت گمراه و ضلال و لغزش اهل شك و ترديد نبوده سخناني ميگفتم كه اولين و آخرين تعجب كنند. آنگاه دست بر دهان مبارك خود گذاشت و فرمود: يا محمد! اصمت، كما صمت آباؤك من قبل؛ اي محمد! ساكت شو همان گونه كه پدران تو پيش از اين ساكت بودهاند و اسرار آفرينش را حفظ نمودهاند. (1).
1) 242. بحارالانوار: ج 50 ص 108، به نقل از مشارق الانوار.
گفته شد: از آن جايي كه هر فردي از افراد انسان از جسم، جان، جسد و روان تركيب يافته داراي دو نوع آثار است: 1 - آثار مادي كه قابل اشارهي حسي است. 2 - آثار معنوي كه به ديدهي عقل و وجدان درك ميشود. انسان مادي، آثار مادي دارد و انسان معنوي آثار معنوي. هر اندازه معنويت در حالت جسماني بيشتر تجلي داشته باشد اثرش بيشتر و آثارش پايدارتر است. غلبهي آثار روحاني بر آثار جسماني نمونهي بارز معنويت است كسي كه آثار مادي او زيادتر است. نشانهي علاقه او به ماديات و آن كس كه آثار معنويش بيشتر است نمونهي علاقهي او به معاني است. اديبي كه در بحر الفاظ غرق است كه: آيا كلمه و لغت را چگونه بايد خواند؟ گرچه كلمه و لغت راهنماي معاني است، ولي بيشتر در خم و پيچ لفظ خواهد ماند و آن كه متوجه معاني است كمتر به الفاظ توجه دارد. همانند شخصي كه در مقابل آينه است آينه را نميبيند، بلكه به عكس خودش را در آينه مينگرد بدون آن كه توجه داشته باشد كه آينه را از چه ساختهاند. آثار و مآثر هم روي همين مباني دور ميزند، هر كس بيشتر در پيرامون معاني و لطايف روحاني و دقايق حقايق وجداني دور بزند آثارش كه مولود همان معاني خواهد بود، معرف او ميباشد.
و كساني كه در اطراف ماده و ماديات قدم بر ميدارند و ذكر و فكرشان در محور شئون مادي دور ميزند، مآثر مادي آنها روز افزون و بيشتر خواهد بود. و آنان كه ماده را فقط به لحاظ معنا مينگرند و جهت همتشان معاني است؛ آنان در آثار مادي هم براي راهنمايي معاني قدم زدهاند. به عنوان مثال: رسول خدا صلي الله عليه و آله باغستاني را كه به دست خود تعبيه نمود و نهاني را كه غرس كرد؛ غرضش دنيا و منافع مادي نبود، بلكه جلب توجه مردم به كار و كوشش و براي طي مراحل تكامل زندگاني به سوي معاني بود. يا دخت والا مقامش فاطمهي زهرا عليهاالسلام كه فدك را بر اولاد خود وقف نمود غرض آن بزرگوار و اميرمؤمنان علي عليهالسلام كه نخلستانهاي متعددي با چاه و قنات و نخلهاي فراوان ايجاد كرد منافع مادي نبود، غرض آن پيشواي پرهيزكاران تأمين زندگاني دنيا نبود، زيرا از همين مقدار هم كه از دست رنج خود او بود؛ نخورد بلكه همه را براي بنيهاشم و علويان وقف نمود. اين سيره نشان ميدهد كه آثار مادي مردان آسماني هم مآثر معنوي آنهاست، يا براي سوق دادن به مآثر معنوي است. امام جواد عليهالسلام كه بيش از بيست و پنج سال عمر نداشت آثاري از مواد دنيا نداشت، جز آن چه از موقوفات پدرش دست او بود و همه را به خاندان علويان توزيع و تقسيم ميكرد. آنچه كه به عنوان مقرري از طرف مأمون از صندوق بيت المال به آن حضرت داده ميشد صدقات سادات قرار ميگرفت. از اين جهت، امام جواد عليهالسلام در اين مدت كوتاه عمرش، خشتي را روي خشت نگذاشت و با آن كه ميتوانست به عنوان پسر وليعهد و داماد خليفه بهترين كاخها را در خوش آب و هواترين مناطق مناسب تهيه كند. بلكه در مدينه، سوريه، شام، بغداد و بصره منازل عالي بسازد و ييلاق و قشلاق خود قرار دهد، ولي آن حضرت به كلي از اين فكر دور بود و هر چه داشت
به مردم، جود و كرم ميكرد كه او را جوادالائمه خواندند. آثار مادي امام جواد عليهالسلام قابل اشاره نيست، زيرا آن حضرت در خانهي پدري و اجدادي خود - كه از حضرت سجاد عليهالسلام باقي مانده بود - ميزيست و در مدتي كه در رحبه و بغداد هم بود، مهمان خلفاي وقت بود، جز در سفر آخري كه در مجاور مسجد رحبه منزلي گرفت، كه يا از شيعيان و دوستان او بوده، يا اجاره كرده بود. در هر حال، آنچه مسلم است امام جواد عليهالسلام به كاخ معتصم نرفت و دربار خلفا را ترك نمود. حتي منزلي هم كه براي امفضل تهيه ديده بودند، نرفت. بلكه در منزل شخصي خود سكونت گزيد و همان جا مسموم گرديد و از دنيا رفت و در مقابر قريش مدفون شد. بنابراين، آثار مادي كه بتوان از اين امام نشان داد، همان قبه و بارگاه اوست كه مطاف ميليونها مردم مسلمان است و رواق و روضهي آن حضرت، قطعهاي از رضوان بهشت است كه قريب دوازده قرن است سلسلهي نماز و عبادات در آن جا قطع نميشود، مهبط زائرين اطراف و اكناف عالم و فرودگاه دلهاي شيفتگان مكتب تشيع است كه پيوسته به آن مكان مقدس آمد و رفت ميكنند و اين بارگاه طلايي و اين قبه درون مينايي آن حضرت ستارهي درخشان زمين است كه جاذب و جالب دلهاي عارفان و دانشمندان است. البته اين آثار مادي را هواخواهان آن حضرت به وجود آورده و موقوفات و صدقاتي براي آن قرار دادهاند كه پايدار بماند.
همان گونه كه در كتاب «زندگاني امام المتقين اميرالمؤمنين علي عليهالسلام» نگاشتيم؛ انسان داراي دو نوع اثر است، كه مركب از دو عنصر: عنصر مادي و عنصر معنوي است كه جسم تركيبي و روح تعليمي باشد؛ از نظر اثر نيز، دو اثر دارد: 1 - اثر مادي، كه از جسم تركيبي او باقي ميماند.
2 - اثر معنوي، كه مولود روح تعليمي اوست و در تصرف اين كالبد، بزرگترين اثر و اهميت آن، تبديل آن به نيرو است. يعني: تصرف روح در بدن سبب ميشود كه بدن مواد غذايي را از نباتات و حيوانات تحويل طبيعت تركيبي انسان ميدهد و از آن طرف، يك سلسله وجدانيات، معاني، عواطف انديشه و افكار و ذوق و شوق و شعور - كه مجموعهي آنها به احساسات و ادراكات تعبير شده - به وجود ميآورد. و اين كار مخصوص انسان است و هر حيواني قادر نيست كه ماده را به نيرو تبديل كند. هم اكنون نيز كه به اين نكتهي دقيقه لطيفهي ملهم شدم آن هم اثر معنوي است كه از تبديل ماده به نيرو حاصل گرديد و چون تصرف روح قطع شود و از سلطنت در كشور تن انصراف دهد، ديگر اين فعل و انفعال ماده و نيرو وجود ندارد و احساسات و ادراكاتي در كار نيست. امام نيز از نظر بشريت داراي اين سنت طبيعي است، نهايت اين كه احساسات و ادراكات امام به نظر ما اماميه، برتر، وسيعتر و عميقتر از ساير بشر است. يعني ما بشر، با شرايط زمان و مكان و تجهيزات محيط - فشار، جاذبه، امواج، انوار، الحان، اصوات و غيره - با اختلاف نيروي حاسه ميتوانيم تا حدي ببينيم، بشنويم، درك كنيم و عمل نماييم، ولي امام ما فوق اين جهاز و سلاح و ادوات زمان و مكان و غيره ميبيند و ميشنوند. به همين دليل، آثار و مآثر او نيز گرچه با اين وسايل و تجهيزات حاصل ميگردد، ولي قويتر و عميقتر است. يكي از آن مآثر، علم و دانش است كه به سبب ارتباط با روح تمام عالم، همه چيز را به موقع ميداند و ميبيند و در صورت اقتضاي زمان و محيط و تناسب قابليت شنونده و بيننده براي معرفي خود، اعجازي كه بايستي به ديگران نشان دهد، نشان ميدهد و ميآموزد و از مطالب علمي آگاه ميسازد به صحت آن با
دلايل متقنه تصريح مينمايد و تشريح و توضيح ميدهد. يكي از خصايص اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام اين است كه هيچ وقت از خودشان ادعايي نداشته و چيزي نگفتند كه ادعا كنند: من چنين ميگويم، بلكه هميشه اخباري را از پدران خود تا پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بيان ميكردند و ميآموختند. حتي خود اميرالمؤمنين علي عليهالسلام كه همهي علماي اسلام از او علم و دانش آموخته و نقل كردهاند همهي دانش خود را به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نسبت ميدهد كه آن حضرت مدينه و شهر علم و علي عليهالسلام درب آن بود و پيامبر صلي الله عليه و آله نيز دانش و بينش خود را از جبرئيل امين، فرشتهي مقرب حق نقل ميكرد. بنابراين، علم و دانش حقيقي و احساسات و ادراكات كلي عالم، همان نوري است كه فرمود: خداوند در دل هر كس كه بخواهد ميتاباند و به زر و زور نيست. «العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء». (1). كوتاه سخن اينكه: امام جواد عليهالسلام نيز همانند پدر بزرگوارش علوم و فنون مختلف را از پدرش از جدش تا به باب مدينهي علم برسد روايت كرده و روات اين چند امام اخير نيز از اصحاب ثقه، ثابت، سالم و بدون ترديد بودهاند. بنابراين، دربارهي اخبار اين چند امام اخير آن مشكلاتي نيست كه دربارهي اخبار ائمه پيشين بوده است. يعني سخنان پيشوايان پيشين با جاعلين روايت مخلوط شده بود ولي اين مشكل در اخبار اين چند امام اخير نيست. حافظ عبدالعزيز بن اخضر جنابذي اخبار زيادي را از امام جواد عليهالسلام از پدرش از پدران بزرگوارش از حضرت علي بن ابيطالب عليهماالسلام بدين سند نقل ميكند. (2). خطيب در «تاريخ بغداد» به سند خودش از امام جواد عليهالسلام از پدرش از جدش از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت ميكند كه حضرتش فرمود:
بعثني النبي صلي الله عليه و آله إلي اليمن، فقال - و هو يوصيني - يا علي! ما حار من استخار و لا ندم من استشار. يا علي! عليك بالدلجة، فإن الأرض تطوي بالليل ما لا تطوي بالنهار. يا علي! اغد علي اسم الله، فإن الله بارك لامتي في بكورها. (1). پيامبر خدا صلي الله عليه و آله مرا به يمن فرستاد و در ضمن سفارشاتش فرمود: كسي كه استخاره و طلب خير كند حيران و سرگردان نميماند، كسي كه مشورت در كارها بنمايد دچار پشيماني نميگردد. يا علي! بر تو باد به راه پيمودن و سير در شب كه زمين در شب به هم پيچيده ميشود سرعت سير بيشتر است به طوري كه در روز آن گونه پيچيده نميشود. يا علي! صبحگاهان به نام خداوند تبارك و تعالي آغاز حركت كن كه خداوند براي امت من در بامدادان بركت قرار داده است. از اين روايت چند نكتهي لطيف علمي به دست ميآيد كه اينك بيان مينماييم: 1 - طلب خير كردن و انديشه و افكار را روي خيرات و مبرات بردن. 2 - شور و مشورت در امور دنيا نمودن، كه انسان را از تحير و نگراني و سرگرداني مصون ميدارد. 3 - درس علمي جاذبه ماه. 4 - به نام خالق پرورش دهندهي مواد عالم هر كاري را آغاز و شروع نمودن، كه براي ملت اسلام اين نام، نام مبارك و ميموني است كه هر كار بدين نام شروع شود انجام مطلوبي مييابد. خلاصهي سخن اينكه: شب را در سفر - آن هم در بيابان عربستان كه راه معلوم نيست و خطرناك است- حركت مكن و تا صبح و روشن شد به حركت بپرداز تا از
1) 245. بحارالانوار: ج 72 ص 100.
خطرات احتمالي مصون بماني. و سرعت حركت شب از مضامين مخصوص اين حديث است كه معلوم ميشود جاذبهي ماه قويتر از جاذبهي ساير ستارگان است كه تأثيري در سرعت حركت زمين دارد.
وقتي سطور تاريخ و متون اخبار و روايات را ورق بزنيم و مطالعه نماييم خواهيم ديد كه بخشي از كلمات قصار حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را امام جواد عليهالسلام نقل و بيان فرموده است. ما اين حقيقت را در كتاب «امام صادق عليهالسلام» نوشتيم، زيرا بسياري از خطبهها و بيانات حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام پيش از حضرت صادق عليهالسلام مكتوم بود و امام صادق عليهالسلام، آنها را در مكتب جعفري به مردم تعليم فرمود. دربارهي كلمات قصار امام جواد عليهالسلام نيز بسيار ديده ميشود كه از اخبار جدش اميرمؤمنان علي بن ابيطالب عليهماالسلام - باب مدينهي علم - نقل شده و نخبهي كلمات قصار علوي به روايت پيشواي نهم امام جواد عليهالسلام است كه به مردم آموختهاند كه اين كلمات را علامهي اربلي در «كشف الغمه» نقل نموده است.
امام عليهالسلام در هر سن و سال و در هر مرتبه از زمان و مكاني كه باشد مقام امامت را دارد. يعني نفوذ و تصرف او در مواد و مواليد، قابل حرف نيست و همان گونه كه يك فرمانده، نسبت به افراد سربازخانه قدرت صف آرايي و فرماندهي دارد، امام عليهالسلام نسبت به كلمات و الفاظ همان فرماندهي را دارد كه جمع و تفريق، قطع و وصل و ضرب و تقسيم مينمايد و هر چه را اراده كند كلمات و الفاظ در فرمان او هستند. الفاظ موزون، مقفي، مسجع و مستصفي همه در بحور، اوزان، نظم و نثر در
ارادهي او ميباشند. آنچه در مورد زندگاني ائمه پيشين عليهم صلوات الله اجمعين ديديم كه نظم و نثر در نظر آنها يكسان بوده و سطح فكر و افق و انديشهي آنها برتر و بالاتر از اين بوده كه بخواهند بانظم موزون و مقفي، يا نثر مرسل و مسجع ادبيات و ادب علمي خود را ظاهر سازند؛ بلكه غرض آنها افادهي معاني بوده كه در قالب فكر و دل مردم بريزند و به هر نحو امكان داشت در هر زمان و مكان به هر عبارت و هر صورت منثور يا منظوم، وظايف محولهي آسماني خود را انجام ميدادند. ما در ضمن يكي از همين كتابها گفتيم كه: شعر از نظر فن شاعري، در مرتبهي نازله ادب قرار گرفته، چرا كه آن از بافتههاي مغز بدون استدلال منطقي است؛ ولي امام گويندهي حقايق مستدل به برهان علمي و منطقي است كه گفتارش از منبع الهام و وحي سرچشمه گرفته و شعريات و مستحسنات نميبايد، بلكه حقايق مطمئنه مستدله مبرهن علمي آسماني را به مردم ابلاغ مينمايد. پيشواي نهم ما امام جواد عليهالسلام كه سنش همچون عمر گل، كوتاه بود، در جواني همين قدرت و نيرو را داشت كه نميخواست او را شاعر بگويند. چنانچه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نيز قدرت شعر گفتن داشت، ولي در تمام مدت عمرش شعر نگفت تا مبادا مردم، وحي آسماني قرآن را به اشعار تلقي نمايند. ولي امام براي آن كه مفسر و مبين است به مناسبت اقتضاي زمان و مكان، در صورت ضرورت شعر هم ميسرايد و متناسب با قافيه مطبوع عصر ميگويد تا قدرت خود را نشان دهد نه آن كه او را در صف شعرا محسوب دارند. ابنعياش در كتاب «المقتضب» از عبدالله بن محمد مسعودي روايت ميكند كه گويد: مغيرة بن محمد مهلبي گفت: عبدالله بن ايوب خويني، شاعر عصر امام جواد عليهالسلام براي من شعري انشاد كرد كه به سخن منظوم امام جواد عليهالسلام - كه به نام پدرش ابي الحسن علي بن موسي الرضا عليهماالسلام بوده - استناد نمود.
امام جواد عليهالسلام در اين اشعار به پدر بزرگوارش پس از وفاتش خطاب نموده است و اين استشهاد منظوم را - كه از فنون شاعريست - اين شاعر عرب از قول امام نهم آورده كه فقط موارد استشهاد را بيان كرده گويد: يابن الذبيح! و يا بن أعراق الثري! طابت ارومته و تاب عروقا يابن الوصي، وصي أفضل مرسل أعني النبي الصادق المصدوقا مالف في خرق القوابل مثله أسد يلف مع الحريق حريقا يا أيها الحبل المتيل! متي أغد يوما بعقوتة أجده وثيقا أنا عائذ بك في القيامة لائذ أبغي لديك من النجاة طريقا لا يسبقني في شفاعتكم غدا أحد فلست بحبكم مسبوقا يابن الثمانية الائمة غربوا و أبا الثلاثة شرقوا تشريقا إن المشارق و المغارب أنتم جاء الكتاب بذلكم تصديقا (1). اين مدح،منقبت و مرثيهاي است كه امام جواد عليهالسلام براي پدر بزرگوارش سلطان شرق و غرب عالم سروده و رثا و تعزيت او قرار داده و مناقب و كمالات امامت را در آن متضمن گرديده كه كمال فصاحت و بلاغت از آن پديدار و آشكار است كه هر خواننده آن را خوب ميفهمد. شاعر عرب نيز در مدح و منقبت امام هشتم قسمت رثاي جواديه استشهاد كرده و قصيدهي بلندي را سروده كه متضمن فضايل اهل بيت اطهار عليهمالسلام است.
شاگردان مكتب جعفري و فرزندان آنها، علم و دانش را در خاندان سيادت ميدانستند و براي كسب علم و دانش از ساحت خانهي آن حضرت جدا نميشدند و
1) 246. اعيان الشيعة: ج 3 (ق 4) ص 246.
دوري نميجستند؛ چرا كه از زمان امام رضا عليهالسلام تا زمان غيبت كبري - كه زمان چهار امام است - بيش از شصت سال نبود و پيرمردان خردمند و با فضيلت بسياري بودند كه در محور خاندان ائمهي معصومين عليهمالسلام دور ميزدند از ميان آنها كساني كه در صف اصحاب امام جواد عليهالسلام قرار گرفتند، عبارتند از: 1 - ابراهيم بن محمد همداني 2 - ابراهيم بن داوود 3 - ابراهيم بن مهرويه 4 - ابراهيم بن مهزيار 5 - ابراهيم بن شيبه اصفهاني 6 - احمد بن محمد بن ابينصر بزنطي 7 - احمد بن محمد بن عيسي اشعري 8 - احمد ابن محمد بن عبيدالله اشعري 9 - احمد ابن محمد بن خالد 10 - احمد بن اسحاق بن اشعري. 11 - احمد بن حماد 12 - احمد بن محمد بن بندار 13 - احمد ابن حماد مروزي 14 - احمد ابن محمد بن عبيد قمي 15 - احمد ابن عبدالله كوفي 16 - احلم بن بشار مروزي 17 - ادريس قمي 18 - اسحاق بن ابراهيم 19 - ايوب بن نوح بن دراج 20 - جعفر بن محمد بن يونس 21 - جعفر بن يحيي 22 - جعفر بن داود يعقوبي 23 - جعفر بن محمد الهاشمي 24 - جعفر الجوهري 25 - حسن بن سعيد اهوازي 26 - حسين بن سعيد اهوازي 27 - حسن بن عباس بن حراش 28 - حسن بن علي بن ابيعثمان 29 - حسن بن راشد 30 - حسن بن عباس بن خريش رازي 31 - حسين بن يسار 32 - حسين بن مسلم 33 - حسين بن اسد 34 - حسين بن سهل 35 - حسين بن علي قمي 36 - حسين بن محمد قمي
37 - خفص جوهري 38 - اسحاق بن اسماعيل نيشابوري. 39 - خلف بصري 40 - داوود بن قاسم جعفري 41 - داوود بن مهزيار 42 - زكريا بن آدم قمي 43 - سعد بن سعيد 44 - سهل بن زياد از اهل ري 45 - شاران بن خليل پدر فضل بن شاذان 46 - صالح بن ابيحماد 47 - صالح بن محمد همداني 48 - صفوان بن يحيي بلخي 49 - عبدالله بن محمد بن سهل 50 - عبدالله بن محمد 51 - عبدالله بن صلت ابوطالب قمي 52 - عبدالله بن محمد بن حماد رازي 53 - عبدالله بن محمد رازي 54 - عباس بن عمر همداني. 55 - عبدالجبار بن مبارك نهاوندي 56 - عبدالرحمن بن ابينجران كوفي 57 - علي بن حسين بن علي 58 - علي بن محمد بن علي علوي حسني. 59 - علي بن مهزيار اهوازي 60 - علي بن عبدالله مدايني 61 - علي بن اسباط 62 - علي بن حديد بن حكيم 63 - علي بن حكم 64 - علي بن يسير 65 - علي بن نصر 66 - علي بن يحيي 67 - علي بن بلال بغدادي 68 - علي بن عبدالله قمي 69 - علي بن محمد قلانسي 70 - علي بن حسان واسطي 71 - قاسم بن حسين بزنطي 72 - محمد بن خالد برقي 73 - محمد بن فرج 74 - محمد بن سنان 75 - محمد بن ابراهيم 76 - محمد بن عبده 77 - محمد بن اسماعيل 78 - محمد بن نصير 79 - موسي بن قاسم بن معاويه 80 - موسي بن عبدالله بن عبدالملك
بن هشام 81 - موسي بن داود 82 - موسي بن عمر 83 - محمد بن حسن واسطي 84 - محمد بن حسن بن محبوب 85 - نوح بن شعيب بغدادي. 86 -هارون ابن حسن بن محجوب. 87 - يزداد 88 - ابوخداش 89 - ابوالحسين 90 - ابومساور 91 - ابوساره 92 - ابوسكينه كوفي 93 - ابوجعفر بصري 94 - زينب بن محمد بن يحيي 95 - زهراء ام احمد بن حسين بغدادي اينها اسامي برخي از اصحاب نزديك امام جواد عليهالسلام بود كه در ملازمت آن حضرت ميزيستند و از محضر امام عليهالسلام كسب فيض علم و دانش مينمودند و به اطراف و اكناف ميرفتند و علم و دانش را از خاندان وحي به جهانيان ابلاغ ميكردند. گفتني است كه شرح حال اصحاب امام جواد عليهالسلام در كتاب «دائره المعارف رجال اسلام» ثبت و ضبط گرديده است.
امام جواد عليهالسلام راوياني داشته كه به وثوق و اعتماد مشهور و معروف هستند. ابن شهر اشوب در «مناقب» مينويسد: دربان آن حضرت، عثمان بن سعيد سمان بود. ايوب بن نوح بن دراج كوفي از ثقات محدثين است. جعفر بن محمد بن يونس احول، از راويان مورد اعتماد است. از جمله راويان آن حضرت عبارتند از: 1 - حسين بن مسلم بن حسن 2 - مختار بن زياد عبدي بصري. 3 - محمد بن حسين ابيالخطاب كوفي.
از اصحاب آن حضرت ميتوان افراد زير را نام برد: از نويسندگان و مصنفان اسلامي در آن عصر: 1 - ابوبكر احمد بن ثابت، كه مورخ معروفي بود. 2 - ابواسحاق ثعلبي، مفسر معروف. 3 - محمد بن مندة بن مهريار، كاتب معروف. اينان از خواص و اصحاب و راويان آن حضرت بودهاند و از آن جايي كه ما شرح حال آن را در «دائرة المعارف رجال اسلام» نگاشتيم كه قريب سي هزار نفر از علماي اسلام در آن جا ترجمه شده، البته بنا نداشتيم كه شرح حال رجال را در كتابهاي زندگاني ائمه معصومين عليهمالسلام بنگاريم. از اين رو، به صورت مفصل در آن جا نقل شده است. خطيب به سند خود و جنابذي (گنابادي) به سند خود از امام جواد عليهالسلام نقل نمودهاند كه: از حضرتش در مورد معني حديث پيامبر صلي الله عليه و آله دربارهي فاطمهي زهرا عليهاالسلام كه فرمودند: «إن فاطمة أحصنت فرجها، فحرم الله ذريتها علي النار». «همانا فاطمه عليهاالسلام پاكدامني را پيشه خود ساخت و خداوند آتش را بر اولاد و ذريهي او حرام گردانيد». پرسيدند منظور كدام ذريه است؟ فقال عليهالسلام: خاص للحسن و الحسين عليهماالسلام. (1). فرمود: اختصاص به حسن و حسين عليهماالسلام دارد. جنابذي در «معالم العترة» از امام جواد عليهالسلام نقل ميكند كه: امام متقيان اميرمؤمنان علي عليهالسلام فرمود: «إن ابن آدم أشبه شيء بالمعيار إما راجح بعلم - و قال مرة بعقل - أو ناقص بجهل». (2).
فرزندان آدم شبيه به عيار سنجاند كه گاهي به علم و دانش بر ديگري رجحان پيدا ميكنند، - گاهي به عقل و كياست و زيركي - و گاهي به جهل و ناداني كاستي مييابد. بنابراين، خود آدميت سنگ محك است كه معناي آن در اين قالب معلوم ميشود. يعني انسان در صورت عياري است كه با كليد زبان و رفتار خود ميتواند عيار و ارزش معنوي خود را نشان دهد.
كليني روايت ميكند: سالي كه امام جواد عليهالسلام در يك مجلس به سي هزار پرسش حاجيان پاسخ داد، ده ساله بود كه پاسخها با نه و آري، يا به صورت تشريحي بوده، يا به قدرت ولايت مطلقه، پاسخ سؤالها كتبي نوشته شده كه زحمتي را براي آن حضرت نداشته است. به عبارت ديگر: امام جواد عليهالسلام به اعجاز خلع و لبس، يا خلاقيت نفس و وجود آوردن و معدوم ساختن حروف و تصوير و نقش الفاظ همهي پرسشها را پاسخ داده است. البته به صورت ظاهر، پرسش سي هزار مسأله در يك روز و يك مجلس غير عملي است، اما اگر با سلسلهي عليت و معلوليت تصور شود و علت روي قدرت ولايت برده شود استبعادي ندارد، زيرا امام، تربيت شدهي مكتب ربوبي و قادر به محو و اثبات است كه پاسخ تمام مسايل را به نحوي كه همه درك كنند، داده و نوشته است.
چنانچه پيشتر متذكر شديم ائمه ما عليهمالسلام همهي سخنان خود را متكي به رسول خدا صلي الله عليه و آله نموده، از باب مدينهي علم دريافت مينمودند و هر سخن و حديثي را كه
نقل ميكردند از اميرمؤمنان علي عليهالسلام و از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله است. بنابراين، مواعظ، نصايح، تعليمات عاليه دين و دنيا، دستورات زندگي، روش پرورش و آداب و رسوم همه از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله صاحب شريعت است. با اين تفاوت كه چون زمان و حوادث روزگار به خود پيامبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام فرصت نميداد كه همهي آنچه كه مورد نياز بشر است يك جا به مردم بياموزند از اين جهت بسياري از مواد ادب نفس و ادب درس را ائمه معصومين عليهمالسلام در نقاط حساس زندگي به مردم آموختهاند. و لذا ميبينيم يك سخن تام و كلمهي مقيدي مثلا از امام كاظم عليهالسلام و يك مطلبي از امام رضا عليهالسلام يك درسي از امام جواد عليهالسلام باقي مانده و نقل شده است. چون هدف اصلي ائمه دين و عترت معصومين عليهمالسلام تعليم ادب زندگي و تكامل آن بوده. از اين رو، آنها هرگز از خود سخن نگفتهاند، بلكه هميشه احاديث و تعليمات عاليهي خود را با سلسله نسب پدران خود به اميرالمؤمنين عليهالسلام و پيامبر خاتم النبيين صلي الله عليه و آله رسانيدهاند كه در سنديت آن هيچ جاي شبهه نباشد. اكنون چند خبر كه از مواعظ و اندرزهاي امام جواد عليهالسلام است براي مزيد اطلاع خوانندگان عزيز مينگاريم.
امام جواد عليهالسلام از جدش اميرمؤمنان عليهالسلام نقل ميكند كه حضرتش به ابوذر غفاري فرمودند: اي ابوذر! اگر به كسي كه خداوند به او فرح و شادي داده خشم و غضب كني و اين غضب براي رضاي خدا باشد در واقع به او خدمت كردهاي و اگر براي دنيا باشد به او خيانت نمودهاي. اي ابوذر! مردم تو را به دنيا ميترسانند تو مردم را به دين و آخرت ميترساني.
به خدا سوگند! اگر راه آسمانها به زمين بسته شود و تمام راههاي نجات مسدود گردد، خداوند بندهي پرهيزكار و ديندار خود را به راهي نجات ميدهد و او را از بلايا ميرهاند. اي ابوذر! به مقام انس، الفت و تقرب حق نميرسي مگر به راستي، كه آن حق و صداقت است كه صاحب خود را به كرامت و مقام مطلوب ميرساند و از وحشت مصون ميدارد و به عكس، باطل راه هوي و مجاز است كه پيوسته آدمي را به اضطراب و تشويش ميكشاند. آري، اين اثر وضعي حق و باطل است كه حق، سكونت و آرامش، طمأنينه و وقار و يقين و اطمينان ميآورد و باطل، پريشاني و نگراني، وحشت و اضطراب، غم و هم و غصه و ترديد ايجاد ميكند. امام جواد عليهالسلام فرمود: من وثق بالله أراه السرور، و من توكل عليه كفاه الامور، و الثقة بالله حصن لايتحصن فيه إلا مؤمن أمين، و التوكل علي الله نجاة من كل سوء و حرز من كل عدو؛ (1). هر كس به خدا اعتماد و تكيه كند خداوند به او شادماني بنماياند. هر كس به خدا توكل كند، خداوند امور او را كفايت كند، اطمينان به خداوند حصاري است كه در آن تحصن نميكند مگر مؤمن امين، و توكل به خدا نجات است از هر بدي و نگهدارندهي آدمي است از شر دشمن. و فرمود: توفيق رفيق كسي نميشود مگر در سايهي ايمان و امانت و هر كس
1) 249. كشف الغمه: ج 2 ص 346، بحارالانوار: ج 75 ص 79.
ايمانش به خدا بيشتر باشد توفيقش در ادراك معاني و مواهب الهي بيشتر ميگردد. فرمود: الدين عز، و العلم كنز، و الصمت نور، و غاية الزهد الورع، و لا هدم للدين مثل البدع و لا أفسد للرجل من الطمع. (1). دين مايه عزت و سرافرازي است. - نگارنده اين حقيقت را در ميان ملل متنوعه ديده است: يهود، نصاري، مجوس، حتي هنود، صابئه و هر قومي، ديندارشان عزيزترين مردم آن قوم هستند و بيدينان آنها خوارترين آن قومند و منافقان آنها منفورترين افراد آن قوم هستند. مردم ديندار مورد اعتماد و طرف وثوق و ايمن مالي و جاني خلق هستند. فرمود: علم و دانش و معرفت گنجي است كه خداوند به هر كس عنايت فرمود او را از همه چيز بينياز كرده است، چنانچه قرآن فرمود: (و من يؤتي الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا) خير كثير بينيازي از همه چيز است. فرمود: خاموشي نوري است كه در دل ميتابد و باعث تفكر و معرفت ميشود، هر كس در گفتار خود قبلا فكر كند كه سخن بيجا نگويد، دلش به نور معرفت روشن گردد. فرمود: هدف از زهدورزي اجتناب از حرام است. فرمود: هيچ چيز دين را مانند بدعت، خراب نمينمايد و هيچ چيز آدمي را مثل
1) 250. بحارالانوار: ج 75 ص 79.
طمع به مال مردم ضايع نميكند كه طمع آدمي را خوار و ذليل ميكند و بدعت دين را فاسد و تباه ميسازد، مردم بيدين ارزشي ندارند و شخص طماع خوار و حقير است. فرمود: نجات از بلا، به دعاست كه سپر بلا و آفات و عاهات ميگردد و هر كس دعا كند و از خدا خير خود را بخواهد و تضرع و زاري در درخواست خود بنمايد به مطلوب خود ميرسد. فرمود: هر كس، شخصي را دشنام دهد بيشك ديگري او را دشنام خواهد داد، اگر ميخواهيد كسي به شما فحش و دشنام ندهد زبان خود را از دشنام و شماتت و فحش به ديگري ببنديد و سخن به رنج آوري نگوييد تا ديگران هم، حق ادب و احترام شما را نگاهدارند. فرمود: هر كس در مصيبت صبر كند به مركب نجات و رستگاري سوار شود و هر كس غيبت كند آماده باشد كه ديگري او را غيبت خواهد نمود. هر كه عيب ديگري پيش تو آورد و شمرد بيگمان عيب تو پيش دگران خواهد برد نظامي گنجوي نيز گويد: ديده ز عيب دگران كن فراز صورت خود بين و در او عيب ساز در همه چيزي هنر و عيب هست عيب مبين تا هنر آري به دست فرمود: هر كس درخت پارسايي و پرهيزكاري و تقوي را در زمين دل خويش نشاند، ميوههاي اميد و ثمرههاي مفيد از آن بردارد.
خداوند، بندگاني دارد كه نعمت فراوان به آنها ميدهد و تا روزي كه آنها اين نعمتهاي الهي را با مردم در ميان نهند و به محتاجان بذل كنند و با هم بخورند، اين روز افزون و مستدام است، ولي همين كه از انفاق، اكرام و اطعام خودداري كردند از دست آنها ميگيرد و به ديگري كه لايقتر باشد، ميسپارد. افزون بر اين كه اگر نعمت در نزد كسي انبوه، متراكم و سنگين شد و با انفاق پخش نگرديد، تكليف او زياد، بارش سنگين و حسابش طولاني، علاوه بر اين كه تعب و رنج و زحمت نگهداري آن طاقت فرسا هست تا از دستش زايل شود، و از دسترسي به نعمت محروم گردد. فرمود: هر كس با خدا توانگر شد همه مردم به او محتاج ميشوند و معني توانگري، بر، احسان و انفاق همين است. چنانچه سعدي گويد: توانگران را وقف است و نذر و مهماني زكات و فطره و اعتاق و هدي و قرباني تو كي به دولت ايشان رسي كه نتواني جز اين دو ركعت و آن هم به صد پريشاني فرمود: هر كس پرهيزكار شد، همه او را دوست ميدارند كه اثر پرهيزكاري محبوبيت قلوب است، اگر چه نفعي به ديگران نرساند باز او را دوست ميدارد. فرمود: در كسب علم بكوشيد و در تحريص آن دست طلب باز نداريد. علم را هر كجا هست بطلبيد كه طلب علم بر هر فردي واجب، مباحثات
علم مستحب است و علم است كه باعث الفت و مودت در بين برادران مؤمن ميشود. علم است كه آدمي را صاحب عزت و مروت ميكند. علم است كه انسان را از افعال لغو اجتناب ميدهد. علم است كه تحفهي مجالس و بزم محافل ميگردد. علم است كه مصاحب و رفيق خوب به وجود ميآورد. علم است كه رفيق سفر و حضر و مونس و مالوف آدمي است و در تنهايي او را وا نميگذارد. در سخن ديگري فرمود: العامل بالظلم و المعين له و الراضين به شركاء. (1). ظلم كننده، ياري كنندهي ظالم و راضي به ظلم و جور همه شريك ظلم هستند. در روز حساب از همهي آنها بازخواست ميشود، زيرا وظيفهي انساني است كه ظلم نكند و دست ظالم را از سر مظلوم كوتاه نمايد و به هر عنواني كه ممكن است از دامنهي ظلم جلوگيري كند. در گفتار ديگري فرمود: يوم العدل علي الظالم أشد من يوم الجور علي المظلوم. (2). آن روزي كه خداوند عالم در ديوان محاسبات خود ظالم را احضار ميكند و ميزان عدالت را نصب مينمايد آن روز بر ظالم بسيار سختتر است از روزي كه به مظلوم ستمي شده است. در سخن ديگري فرمود: العلماء غرباء لكثرة الجهال بينهم. علما غريب و تنها ميباشند به دليل زيادي جهال و نابخردان.
و چون غريب در يك شهر كم است، عالم هم در ميان جاهل كم است و هم زبان عالم اندك است و مأنوس و مألوفي ندارد كه با او انس بگيرد و به همين منطق احترام و رعايت غريب و عالم لازم است. در فرمايش ديگري فرمود: فساد الأخلاق بمعاشرة السفهاء، و صلاح الأخلاق بمعاشرة العقلاء. (1). فساد اخلاقي با همنشيني بيخردان است، هر اندازه با جهال و نابخردان بيشتر معاشرت كنند فساد اخلاقشان بيشتر ميشود و به عكس، اصلاح اخلاق با مجالست و همنشيني با خردمندان است. زيرا هر اندازه با عالم و دانشمند بيشتر نشست و برخاست كنند بر علم و دانش آنها افزوده ميگردد. چرا كه گفتار و كردار عالم، درس ادب نفس و هر كه بيشتر از محضر عالم بهرهمند گردد رفتار و كردارش بهتر ميشود. فرمود: الشريف كل شريف من شرفه علمه، و السؤدد حق السؤدد لمن اتقي الله ربه شريف و جامع همهي شرافت، كسي است كه علم او را به شرف و بزرگواري رسانده باشد، و كرامت و آقايي تمام عيار در پرهيزكاري و تقواي الهي است. فرمود: الكريم من أكرم عن ذل النار وجهه. (2). بزرگوار و جوانمرد كسي است كه چهرهي خود را از ذلت آتش دوزخ حفظ كند و گرامي دارد. فرمود:
بزرگواري با علم و دانش و معرفت حق به دست ميآيد و هر كه علم و دانش او بيشتر باشد خدا را بهتر ميشناسد و هر كه خدا را بهتر بشناسد بزرگواري او بيشتر است. و لذا طبقهي اوليه بشر، طبقه انبيا هستند كه خداشناسي آنها از همه كس به وسيله علم و دانش بيشتر و بهتر است. فرمود: من أمل فاجرا كان أدني عقوبته الحرمان. (1). هر كس به مرد فاسق و فاجر و نابكاري اميد داشته باشد كمترين كيفرش اين است كه نااميد ميگردد. چرا كه بايد اميد فقط به خداي قادر، دانا و توانا باشد، نه به خلق، آن هم به فاجران و فاسقان آنها كه سبب محروميتهاي بزرگ و نااميدي هستند. فرمود: موت الإنسان بالذنوب أكثر من موته بالأجل، و حياته بالبر أكثر من حياته بالعمر. (2). مردن انسان به گناه بيش از مردن او به اجل است. و زندگي با نيكوكاري بيش از زندگي به عمر طبيعي است. چرا كه اثر زندگي نام نيكو است و اين نام بايد در صفحات دل مردم جاي گيرد و آن هم به اخلاق نيكو و مهرباني و نوع دوستي و انفاق و ايثار كه ديگران را بر خود مقدم بدارد كه گفتهاند: سايهي خورشيد سواران طلب رنج خود و راحت ياران طلب مردم به نام نيكو و اعمال خير زنده هستند چه بسيار افرادي كه صدها سال -
بلكه هزاران سال - است كه تن آنها مرده، ولي نام آنها زنده و بر سر زبانهاست و چه بسيار افرادي كه هنوز زندهاند، ولي اثر وجودي ندارند و مانند مردهها هستند. پس زندگي و مرگ به روح آدمي است نه به جسم، بايد روح و روان آدمي زنده بماند كه آن هم به اخلاق، علم، فضيلت و كمال است. زنده كدام است بر هوشيار آن كه بميرد به سر كوي يار و باز گفتهاند: هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريدهي عالم دوام ما در گفتار ديگري فرمود: التوبة علي أربع دعائم: ندم بالقلب، و استغفار باللسان، و عمل بالجوارح، و عزم أن لا يعود. (1). توبه چهار پايه و ركن دارد: اول: پشيماني به قلب. كه آدمي مرتكب عملي شد بعد فهميد اشتباه كرده پشيمان ميگردد و منفعل است. شاعر گفته: بر آتشم بيفكن و نام از گنه مبر كاتش به گرمي عرق انفعال نيست دوم: استغفار به زبان، كه طلب آمرزش كند و از لغزش و خطاي خود توبهي زباني نمايد و قصدش آن باشد كه ديگر مرتكب خطا نگردد. سوم: عمل به جوارح و اعضا، به جبران ارتكاب عمل خلاف، كه به عكس، بيشتر و بهتر، از خالق اطاعت كند و در عبادت او باشد. چهارم: عزم و تصميم قطعي، كه ديگر مرتكب چنين خطايي نگردد، تا از نزول خطرات مصون بماند. بنابراين، بايد توبه، توبهي نصوح باشد يعني با توجه به مراحل اربعه خود را چنان
1) 257. كشف الغمة: ج 2 ص 349.
منفعل داند كه هيچ گاه مرتكب گناه نگردد. در سخن ديگري فرمود: ثلاث من عمل الأبرار: إقامة الفرايض، و اجتناب المحارم، و احتراس من الغفلة في الدين. (1). سه چيز از عمل نيكان است: 1 - برپايي فرايض الهي، كه واجبات را خوب رعايت كند در موقع لزوم و به موقع و به وقت به اداي وظايف قيام كند و در نماز و عبادات خشوع و خضوع نمايد. 2 - اجتناب از حرام، كه از هر چه در شريعت حرام شده براي رضاي خدا دوري كند. 3 - مراقبت به احوال خود، كه مبادا در دين دچار غفلت شود. در سخن ديگري فرمود: ثلاث يبلغن بالعبد إلي رضوان الله تعالي: كثرة الاستغفار، و خفض الجانب، و كثرة الصدقة. (2). سه چيز است كه بنده را به درجهي خشنودي حق تعالي ميرساند: اول: استغفار زياد. دوم: فروتني و تواضع، كه كسي با ديگران نرم و خوشرفتار باشد. سوم: صدقهي زياد و دستگيري از درماندگان بيچارگان و واماندگان. در گفتار ديگري فرمود: أربع من كن فيه استكمل الإيمان: من أعطي في الله، و منع في الله، و أحب في الله، و أبغض في الله. (3). چهار چيز است كه شرايط كمال ايمان است:
اول: آنكه از آن چه دارد براي رضاي خدا به مردم ببخشد. دوم: آنكه: در راه خدا باز دارد. سوم آنكه: در راه خدا دوستي كند. چهارم آنكه: دشمني او در راه خدا باشد. همهي اين اعمال اگر متضمن رضاي خدا باشد، موجب تقرب حق ميگردد. فرمود: ثلاثة من كن فيه لم يندم: ترك العجلة، و المشورة، و التوكل علي الله عند العزيمة. (1). هر كس داراي سه خصلت باشد هرگز پشيمان نشود. اول: تعجيل نكردن در امور. يعني در هر كاري با دقت و آرامش و مطالعه وارد شود. دوم: مشورت نمودن با برادران مؤمن. سوم: توكل بر خدا در هنگام عزم و ارادهي كاري، تا به اميد خدا و عنايت و حمايت باري تعالي موفق گردد.
نخستين وظيفهي امام، ارشاد و هدايت مردم است كه بايستي با كلمات رسا و كوتاه خود - كه در قالب معاني دقيقه و نمايندهي الطاف خفيه حق است - مردم را به راه مستقيم هدايت نمايد و از انحراف و اعوجاج و لغزش و خطا مصون دارد. از لوازم منصب امامت، حب نوع و دوستي عموم مردم است كه عواطف و علاقه به نوع - خاصه آميخته به مأموريتي هم باشد - ايجاب ميكند كه حلقهي ارشاد و هدايت را در دست گرفته و به كلمات قصار كه مانند مجاري رودخانه است و راه به
1) 261. بحارالانوار: ج 75 ص 81.
درياي علم و دانش دارد مردم را به صلاح و صواب خودشان هدايت نمايد و با نشاط و انبساط و چهرهي گشاده و علاقه به رقا و ارتقاي ملي مردم را به كمال مطلوب خود ارائه طريق بنمايد. نصايح امام از روي علاقه به مردم است، نه براي گرفتن پاداش، يا جلب منفعتي، يا به منظور وجيه المله شدن، يا احراز مقام و منصب زعامت و پيشوايي، بلكه امام به پيروي از سنت و روش رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود: (لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة في القربي) (1)پاداش اين خدمات و ارشاد و هدايت و نصيحت و اندرز فقط براي رضا خدا بوده و بس. به همين جهت، گفتار و سخنان ائمهي ما، وسيلهي كسب و كاري نبوده تا بدان جهت، احراز مقامي بنمايند، بلكه فقط براي رضاي خدا و تقرب به حق، بندگان خدا را به سوي حق، دعوت و راهنمايي كردهاند و آنچه سبب نيل به سعادت و رستگاري و موجب فوز و فلاح بوده، تعليم نمودهاند. در اين ميان، نصايح امام جواد عليهالسلام مانند سخنان يك پيرمرد سالخوردهاي است كه مدت طول عمر خود تجاربي اندوخته و حاصل آن را براي آيندگان بگذارد، با آنكه از سنين عمرش بيست و پنج سال بيشتر نگذشته بود. سخنان دلنشين آن حضرت همچون در شاهوار و جواهر گرانبها پرارزش بوده و بيشتر براي تكامل نفساني از روي روانشناسي بوده است. اكنون بخشي از كلمات قصار امام جواد عليهالسلام را بيان مينماييم: 1 - من أصغي إلي ناطق فقد عبده، فإن كان الناطق يؤدي عن الله عزوجل فقد عبدالله و إن كان الناطق يؤدي عن لسان إبليس فقد عبد إبليس. (2). هر كس سخن ناطق و سخنراني را بشنود و بدان توجه كند بندهي او خواهد شد. پس اگر اين ناطق از خدا و براي رضاي او سخن گويد: بندهي
خدا ميباشد و اگر از زبان شيطان سخن گويد بنده ابليس ميشود. 2 - إظهار الشيء قبل أن يستحكم مفسدة له. (1). اظهار كاري كه هنوز اساس آن پايدار نيست فساد انگيز است، بايد امورات قبلا بر اساس محكم و متقني پايه گذاري شود، تا فساد نياورد. 3 - المؤمن يحتاج إلي خصال ثلاث: توفيق من الله، و واعظ من نفسه و قبول من ينصحه. (2). مؤمن نيازمند سه خصلصت است: 1 - توفيق از خدا 2 - موعظه از جانب نفس و درون خود 3 - پذيرش نصيحت و اندرز از نصيحت كنندهي خيرخواه. هر كس اين سه خصلت را پيدا كند، موفق و رستگار است. 4 - التحفظ علي قدر الخوف. (3). خود را حفظ كردن بر پايهي و ميزان ترس است. يعني هر اندازه آدمي به چيزي علاقه داشته باشد براي حفظ آن بيشتر ميكوشد. 5 - الأيام تهتك لك الأمر عن الأسرار الكامنة. (4). روزگار از اسرار پوشيدهي عالم پرده برميدارد. اين يك اصل روانشناسي است كه امام تذكر داده و فرموده: هر چيز نزد انسان مكتوم و مستور باشد روزگار از روي آن پرده برميدارد و آن اسرار را آشكار ميسازد، يا هر جنايتي كه پنهان كني روزگار آن را آشكار ميسازد. 6 - من انقاد إلي الطمأنينة قبل الخبرة فقد عرض نفسه للمهلكة و للعاقبة المتعبة. (5).
هر كس پيش از آزمايش و امتحان مطمئن گردد، جان خود را در معرض هلاكت، و آخر كار خود را به تعب و رنج انداخته است. چرا كه آدمي تا خود را نيازموده نبايد در هيچ كاري مطمئن گردد. 7 - الثقة بالله ثمن لكل غال، و سلم لكل عال. (1). اطمينان به خدا بهاي هر چيز ارزشمند و نردبان ترقي و وسيلهي پيشرفت و رسيدن به مرتبهي والا است. 8 - قد عاداك من ستر عنك الرشد اتباعا لما تهواه. (2). در حقيقت با تو دشمني كرده كسي كه به پيروي از خواستهها و تمايلاتت تو را از رشد عقلي باز دارد. 9 - راكب الشهوات لا تقال عثرته. (3). شهوتران از لغزشش چشم پوشي نميشود. زيرا حب و دوستي هر چيزي چشم را كور و گوش را كر ميسازد و مردم شهوتران همواره در لغزش و خطا و عصيان هستند. 10 - كيف يضيع من الله كافله؟ (4). چگونه ضايع ميشود كسي كه خدا كفيل او است؟ هر كسي كار خود را به خدا واگذارد هرگز كارش ضايع و تباه نميشود. 11 - كيف ينجو من الله طالبه؟ (5). چگونه رهائي مييابد كسي كه خداوند در طلب اوست؟ يعني امكان ندارد كسي از حيطه قدرت الهي فرار كند، چنان كه اميرمؤمنان علي عليهالسلام در دعاي كميل عرض ميكند: «و لا يمكن الفرار من حكومتك».
12 - من انقطع إلي غير الله و كله الله إليه. (1). كسي كه از خدا ببرد و به غير خدا بپيوندد، خداوند او را به خودش و يا آن غير واميگذارد. 13 - من عمل علي غير علم كان ما يفسد أكثر مما يصلح. (2). كسي كه بدون علم و اطلاع كاري را انجام دهد، تباهي و فساد آن بيشتر از اصلاح و درستي آن است. 14 - من لم يعرف الموارد أعيته المصادر. (3). هر كس كه محلهاي ورود را نشناسد، محلهاي خروج او را به تعب و رنج ميافكند. 15 - من هجر المداراة، قارنه المكروه. (4). هر كس مدارا كردن را ترك كند، گرفتار مكروه ميشود. 16 - مصاحبة الشرير كالسيف المسلول، يحسن منظره و يقبح أثره. (5). همنشيني با اشرار همچون شمشير برهنه است كه منظرهاش فريبنده، ولي اثرش زشت و ناپسند است، چون كار شمشير بريدن، و دريدن و قطع كردن است. دريد و بريد و شكست و ببست يلان را سر و سينه و پا و دست 17 - كفي بالمرء خيانة أن يكون أمينا للخونة. (6). براي شخص از نظر خيانت همين بس كه امين خائنين باشد. يعني چه فرق ميكند كه خودش بدزدد يا خزينهدار دزدان گردد.
18 - لا تكن وليا لله تعالي في العلانية و عدوا له في السر. (1). با خدا در آشكارا دوست و در پنهاني دشمن مباش. تنها تقديس و تسبيح زباني كافي نيست، بايد دوست خدا راضي به رضاي خدا بوده و عملا سپاسگزار بوده و به فقر، غني، صحت و سقم راضي باشد. 19 - لا تعادن أحدا حتي تعرف الذي بينه و بين الله، فإن كان محسنا فانه لا يسلمه إليك، و إن كان مسيئا فإن علمك به يكيفك فلا تعاده. (2). با هيچ كس دشمني مكن مگر آن كه بداني بين او و خداي او چه روابطي است يعني نزد خدا چگونه به حساب ميآيد اگر خوب و نيكوكار است با او دشمني مكن و اگر بد و بدكردار است همين آگاهي تو در مورد بدي او كافي است، پس با او دشمني مكن. 20 - إذا أنزل القضاء ضاق الفضاء. (3). وقتي قضا فرود آمد فضا تنگ ميگردد. يعني آدمي با داشتن تمام وسايل و هوش و ذكاء اشتباه ميكند و طبيب ابله ميشود. 21 - الحوائج تطلب بالرجاء و هي تنزل بالقضاء. (4). نيازهاي آدمي با اميد به خدا درخواست ميشود و به قضاي الهي فرود ميآيد و برآورده ميگردد. 22 - العافية أحسن عطاء. (5). تندرستي و عافيت بهترين عطيه الهي و بخشش پروردگار است.
23 - عز المؤمن غناه عن الناس. (1). عزت مؤمن بينيازي او از مردم است (كه فقط به خدا اميدوار باشد). 24 - لا يضرك سخط من رضاه الجور. (2). خشم و غضب مردي كه از جور و ستم خشنود شده به تو ضرر و زيان نميرساند. 25 - الشهوات من ضعف القلب. شهوات و پيروي تمايلات نفساني از ضعف نفس است، مردم ضعيف النفس پيرو هوي و هوس ميباشند. 26 - من لم يرض من أخيه بحسن النية لم يرض بالعطية. (3). كسي كه از حسن نيت برادر مؤمن خود راضي نشود از عطيه و بخشش او راضي نخواهد شد، زيرا بخششها نتيجه نيتهاي خوب است. 27 - القصد إلي الله بالقلوب أبلغ من إتعاب الجوارح بالأعمال. (4). آهنگ خدا نمودن به وسيلهي دلها زودتر آدمي را به مقصد ميرساند تا اينكه اعضاء و جوارح را با اعمال به رنج اندازد. كسي كه قصدش خدا باشد اگر رنجي هم نبرد مزدي ميگيرد، ولي كسي كه رياكار باشد اگر رنجي هم ببرد اجري نميگيرد مگر به اندازه همان رنج مادي اجر مادي ميبرد. 28 - بالدعاء تصرف البلية. (5). بلا و گرفتاري با دعا برگردانده ميشود. كه در اين مورد آيات قرآن و احاديث بيشماري است.
29 - بالراعي تصلح الرعية. (1). اصلاح كار هر ملت به زمامدار و پيشوا و مقتداي آن ملت بستگي دارد. همان گونه كه گله از قدرت چوپان در امان است، ملت نيز از شخصيت زعيم خود برخوردار است. 30 - من شتم أجيب. (2). كسي كه شماتت كند، مورد شماتت قرار ميگيرد. بكوشيد شماتت نكنيد و دشنام ندهيد تا همان سخن را نشنويد. 31 - من تهور أصيب. كسي كه تهور و جسارت را پيشهي خود كرد دچار بلا و مصيبت ميشود. مرد متهور با بلايا قرين است. 32 - أهل المعروف أحوج إلي اصطناعه من أهل الحاجة، لان لهم أجره و فخره و ذكره. (3). نيكوكاران بيشتر نيازمند نيكويي هستند، چرا كه براي آنان پاداش و افتخار و شهرت است. 33 - من أمل انسانا هابه. (4). كسي كه به انساني اميد و آرزو داشته باشد او را گرامي ميدارد. 34 - من جهل شيئا عابه. (5). هر كس چيزي را ندانست آن را عيب ميگيرد. 35 - الفرصة خلسة. (6). فرصت از دست رفتني و ربوده شدني است كه بايد از آن استفاده كرد.
36 - عنوان صحيفة السعيد حسن الثناء عليه. (1). عنوان كارنامهي سعادتمندان، مدح و ثناي نيكو بر اوست. 37 - عنوان صحيفة المؤمن حسن خلقه. (2). عنوان كارنامهي مؤمن خوش خلقي و اخلاق نيكوي اوست. 38 - خفض الجناح زينة العلم. (3). تواضع و فروتني و شكسته بالي علم و دانش را زينت و زيور ميدهد. 39 - الجمال في اللسان. (4). جمال و زيبايي آدمي در زبان و منطق اوست. كه هم صحبت خوب كند و هم خوب، صحبت نمايد. 40 - الكمال في العقل. (5). كمال انسان به عقل، و خرد اوست. 41 - من صبر الرجل قلة شكواه. (6). از شكيبائي مرد، كمي شكوهي اوست. 42 - من رفق الرجل بأخيه ترك توبيخه بحضرة من يكره. (7). از مدارا كردن شخص با برادرش ترك توبيخ و سرزنش او است در حضور كسي كه نميپسندد. كسي كه با برادران خود سازش نداشته باشد سرزنش او بيشتر است و نشانه سازش آن است كه عيب گيري، ملامت و سرزنش نكند. 43 - من صدق صحبة الرجل إسقاط المؤنة عن أخيه. از نشانههاي صداقت در رفاقت و همراهي آن است كه رفيقش را زير
بار خرج نيندازد، بلكه مؤونه و مخارج او را تقليل دهد. 44 - من علامة المحبة كثرة الموافقة و قلة المخالفة. از نشانههاي دوستي، كثرت سازش و موافقت و كمي مخالفت است. 45 - من أحب البقاء فليعد للمصائب قلبا صبورا. (1). كسي كه خواهان بقا و ماندن است بايستي در قلب صبوري را براي بلاها و گرفتاريها آماده كند. چرا كه دل صبور و بردبار مخزن افاضات الهي است. 46 - من كثر همه سقم جسمه. (2). كسي كه اندوه و غم و غصهاش زياد شد جسمش دچار بيماري و ضعف ميگردد. 47 - العفاف زينة الفقر. (3). خويشتن داري و پارسائي زينت فقر و ناداري است. 48 - الشكر زينة البلاء. (4). سپاسگذار? و شكر، زينت بلا و مصيبت است كه صبر در بلا و مصيبت، شكر است. 49 - التواضع زينة الحسب. (5). فروتني، زينت حسب و نسب است. يعني نمونهي بزرگواري و آقايي است. 50 - الفصاحة زينة الكلام. (6). فصاحت زينت بخش گفتار است. هر سخني كه فصيح و بليغ باشد اثرش نيكوتر است.
51 - من وعظ أخاه سرا فقد زانه، و من وعظ علانية فقد شانه. (1). كسي كه در پنهان به برادر خود پند و اندرز دهد در واقع به او زينت بخشيده و اگر در ملأ و آشكار نصيحتش كند از او عيبجويي و او را زشت گردانيده است. 52 - إن لله عبادا يخصهم بالنعم و يقرها فيهم ما بذلوا، فإذا منعوها نزعها الله عنهم و حولها إلي غيرهم. (2). خداوند بندگاني دارد كه به دوام نعمتهاي خود اختصاص يافتهاند، و تا آن هنگامي كه از نعمتهاي بيپايان الهي به ديگران ببخشند و انفاق كنند آن نعمت روز افزون باقي و برقرار است، و اگر از انفاق خودداري كنند خداوند آن نعمت را از آنها زايل ميگرداند. 53 - الحفظ زينة راوية. (3). حفظ كردن اخبار و نگاهداري روايات زينت محدثان و راويان است. 54 - بسط الوجه زينة الحلم. (4). گشاده رويي زينت بردباري است. كه آدمي حلم خود را با چهرهي باز نشان دهد. 55 - حسب المرء من كمال المروة تركه ما لا يجمل به، و من حيائه أن لا يلقي أحدا بما لا يكره، و من عرفانه علمه بزمانه، و من سلامته قلة حفظه لعيوب غيره و عنايته بإصلاح عيوبه، و من سخاه المرء بره بمن يجب حقه عليه. (5). نهايت مردانگي براي شخص اين است كه كاري كه به او زيبائي نميدهد نكند و از حياء و آزرم وي اين است كه با آنچه براي خودش
خوشايند نيست با ديگران برخورد نكند و از شناخت وي علم او به زمان خودش است و از سلامت نفسش اين است كه تا ميتواند نقائص ديگران را به خاطر نسپرد و نواقص خودش را دور سازد. نهايت جود اين است كه نسبت به كسي كه حق وي برش واجب است نيكوئي كند. 56 - ما عظمت نعمة الله علي أحد إلا عظمت عليه مئونة الناس، فمن لم يتحمل تلك المئونة عرض النعمة للزوال. (1). نعمت براي هيچ كس توسعه نمييابد مگر اين كه نياز مردم بدو زياد شود، هر كس موجب برآوردن حوايج و نيازهاي مردم باشد نعمت بر او افزوني يابد و كسي كه متحمل برآوردن حوايج خلق نگردد، خداوند نعمت را از او زايل ميگرداند. در حقيقت از شرايط رياست و زعامت انجام كار مردم و سلب آن به جهت بياعتنايي به كار خلق است. 57 - ترك مالا يعني زينة الورع. (2). ترك و واگذاري چيزي كه مقصود و مربوط نيست نشانه ورع و پرهيزكاري است. 58 - من إنصاف الرجل قبوله الحق إذا بان له. (3). از نشاني انصاف قبول و پذيرش حق است هنگامي كه براي او آشكار شده باشد. 59 - من تواضع المرء معرفته بقدره. (4). از تواضع شخص، شناختن قدر خويشتن است.
60 - من نصح الإنسان لأخيه نهيه عما لا يرضاه لنفسه. (1). از نصيحت و خيرخواهي انسان براي برادران ديني خودش، باز داشتن او از چيزي است كه آن را براي خودش نميپسندد. يعني آن چه را بر خود نميپسندد بر ديگران روا ندارد. 61 - من سلامة الإنسان قلة حفظه لعيوب غيره، و عنايته بإصلاح عيوب نفسه. (2). از نشانههاي سلامتي آدمي، كم عيب گرفتن از ديگران و توجه داشتن به اصلاح عيوب خويشتن است. همه عيب خلق گفتن نه مروت است و مردي نگهي به خويشتن كن كه همه گناه داري 62 - من أخطاء وجوه المطالب خذلته الحيل. (3). كسي كه در مبادي و اساس كاري به خطا و اشتباه رفت دست به مكر و حيله ميزند و در نتيجه، ذلت و خواري ميآورد. 63 - الطامع في وثاق الذل. (4). طمع كار در گرو ذلت است. 64 - الصبر علي المصيبة، مصيبة علي الشامت بها. (5). صبر بر مصيبت، مصيبت بر شماتت كننده به آن است. 65 - ثلاث يبلغن بالعبد رضوان الله: كثرة الاستغفار، و خفض الجانب، و كثرة الصدقة. (6). سه چيز بنده را به رضا و خشنودي خداوند ميرساند: 1 - كثرت استغفار و طلب آمرزش 2 - ملايمت و نرمي با خلق
3 - زياد صدقه دادن و خيرات. 66 - لو سكت الجاهل ما اختلف الناس. (1). اگر نادان سكوت كند مردم دچار اختلاف نميشوند. تا جهال اجتماع ساكت هستند اختلاف در مردم كم است و منظور از سكوت جهال، عدم دخالت آنها با بيعلمي در كار اجتماع است. 67 - مقتل الرجل بين فكيه. (2). قتلگاه آدمي بين دو فك او يعني زبان است. چرا كه زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد. 68 - الرأي مع الآفاة (3). نظريه هميشه با آفت همدوش است، تا از امتحان خوب بدر آيد. 69 - بئس الظهير الرأي الفطير. (4). بدترين پشتيبان فكر ناپخته و خام است. 70 - ثلاثة خصال يجلب المودة: الإنصاف في المعاشرة، و المواساة في الشدة، و الانطواع و الرجوع علي قلب سليم. (5). سه چيز جلب مودت ميكند: 1 - انصاف در معاشرت، 2 - مواسات و برادري در موقع سختي، 3 - به هم پيچيدن دلهاي سالم. يعني دلهايي كه از حقد، حسد و كينه به هم پيچيده از دانش و خوش بيني و دوستي و فضيلت به هم بپيچد. 71 - الناس إخوان، فإن كانت الأخوة في غير ذات الله فإنها تحوز عداوة و ذلك
قوله تعالي: (الأخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو إلا المتقين) (1)(2). مردم با هم برادرند، اگر اين برادري براي رضاي خدا باشد به خير و صلاح ميگرايد و اگر براي خدا نباشد، بلكه براي مال جاه و مقام دنيا باشد به سبب آن چيز موجب عداوت و دشمني ميگردد، چنانچه قرآن ميفرمايد: «برخي از دوستان در آن روز با هم دشمن ميشوند مگر پرهيزكاران» كه دوستي آنها چون براي رضاي خداست باقي و برقرار است. 72 - الخلق أشكال و كل يعمل علي شاكلته. (3). مردم به اشكال مختلفي هستند و هر كس بر طبق شكل و روشي كه دارد عمل ميكند. نه تنها شكل ظاهر، بلكه شكل باطن كه هيولاي انديشه و فكر و عقل و علم اوست و روي آن مدار دور ميزند و عمل ميكند. يعني كردار هر كس منطبق با صورت و هيكل متناسب اوست كه اكثر صورتهاي ظاهر با صورتهاي باطن انطباق دارد. 73 - من استحسن قبيحا كان شريكا فيه. (4). كسي كه كار زشتي را نيكو شمارد در آن كار زشت شريك شده. كه هر زشتكاري با زشت دوستي شريك است. 74 - كفر النعمة داعية المقت. (5). كفران نعمت، موجب كينه و خشم و نفرت گردد. كه گفتهاند: كفر نعمت از كفت بيرون كند. 75 - من جازاك بالشكر فقد أعطاك أكثر مما أخذ منك. (6).
كسي كه شكر نعمت تو را به جا آرد و از احسان و لطف تو تشكر و سپاس گزاري كند بيش از آن چه از تو گرفته به تو بخشيده است. 76 - لا يفسدك الظن علي صديق و قد أصلحك اليقين له. (1). گمان و ظن بد در دوستي كه در دوستي او را آزمايش و امتحان نموده و يقين و اطمينان بدو داشتهاي، مبر. 77 - لا تعاجلوا الأمر قبل بلوغه، فتندموا. (2). در مورد هيچ كاري پيش از رسيدن زمان آن شتاب نكنيد كه موجب ندامت و پشيماني ميگردد. 78 - لا يزال العقل و الحمق يتغالبان علي الرجل إلي أن يبلغ ثماني عشر سنة، فإذا بلغها غلبه عليه أكثرهما فيه. (3). عقل و حماقت در آدمي در حال مبارزه هستند تا به سن هجده سالگي برسد، در اين سن هر كدام بيشتر در وجود او است چيره ميشود و روش آدمي بدان سوي ميگرايد. 79 - لا يطولن عليكم الأمل فتقسوا قلوبكم. (4). آرزوهاي خود را طولاني نكنيد كه در اين صورت دلهاي شما قسي و سخت ميگردد. 80 - ارحموا ضعفاءكم. (5). به ناتوانان قوم خود رحم كنيد و از آنها حمايت نموده و ايشان را كمك نماييد. 81 - اطلبوا الرحمة من الله بالرحمة منكم. (6). رحمت خدا را به رحمي كه شما در حق ديگران مينماييد جلب كنيد. هر اندازه شما به مردم بيشتر رحم كنيد خداوند به شماها بيشتر ترحم ميكند كه
فرمود: ارحم ترحم. 82 - من أمل فاجرا كان عقوبته الحرمان. (1). هر كس به فاجر و بدكاري چشم اميد و آرزو داشته باشد كيفر او محروميت است. 83 - ما أنعم الله علي عبد نعمة فعلم أنها من الله إلا كتب الله جل اسمه له شكرها قبل أن يحمده عليها و لا أذنب ذنبا فعلم أن الله مطلع عليه إن شاء عذبه و إن شاء غفر له إلا غفر له قبل أن يستغفره. (2). خداوند نعمتي بر بندهاي نميبخشد كه بداند آن نعمت از طرف خداوند است مگر آنكه خداوند شكر آن را برايش بنويسد پيش از آنكه او را سپاس گويد، و گناهي مرتكب نميشود كه بداند خداوند بر او آگاه است اگر بخواهد او را عذاب ميكند و اگر بخواهد ميآمرزد، او را ميآمرزد پيش از آنكه طلب آمرزش كند. 84 - موت الإنسان بالذنوب أكثر من موته بالأجل، و حياته البر أكثر من حياته بالعمر. (3). مردم به علت گناه بيشتر از مردن به اجل و سرآمدن مدت است. و حيات و زندگي با بر و نيكي بيشتر از زندگي او با عمر است. زيرا آن زندگاني و حيات مفيد است كه بركت و اثر خوب به جا گذاشته باشد و پايدار باشد، در حالي كه زندگي مادي پايدار نيست. بمير اي حكيم! از چنين زندگاني كزين زندگاني چو مردي بماني 85 - من ركب مركب الصبر اهتدي إلي مضمار النصر. (4).
هر كس سوار مركب بردباري و شكيبايي شود عنان پيروزي و ظفر را به دست ميآورد و به ميدان نصرت و پيروزي دست مييابد. 86 - من غرس أشجار التقي، اجتني ثمار المني. (1). هر كس درخت تقوي و پرهيزكاري را بكارد ميوهي شيرين آرزو را خواهد چشيد. 87 - من استفاد أخا في الله فقد استفاد بيتا في الجنة. (2). هر كسي كه با كسي براي خدا برادري كند و استفاده نمايد، از خانهاي در بهشت استفاده مينمايد. 88 - من وثق بالله اراه السرور و من توكل عليه كفاه الامور و التوكل علي الله نجاة من كل سوء و حرزه من كل عدو. (3). هر كس به خدا اطمينان كند سرور و شادماني به او بنماياند و هر كه بر او توكل كند امورش را كفايت كند و توكل بر خدا باعث رهائي از هر بدي و نگهدار انسان از شر هر دشمن است. 89 - لو كانت السماوات و الارضون رتقا علي عبد، ثم اتقي الله لجعل الله له مخرجا منها. (4). اگر درهاي آسمان و زمين بر بندهاي بسته شود و بنده پرهيزكار باشد خداوند راه فرار از مهلكه و گرفتاري براي او باز خواهد فرمود. 90 - أربع خصال تعين المرء علي العمل: الصحة و الغني و العلم و التوفيق. (5). چهار چيز آدمي را در عمل خوب كمك ميكند: 1 - تندرستي و سلامتي مزاج،
2 - بينيازي و توانايي و تمكن، 3 - علم و دانش 4 - توفيق و فراهم بودن اسباب سعادت. 91 - عليكم بطلب العلم فإن طلبه فريضة والبحث عنه نافله، و هو صلة بين الإخوان، و دليل علي المروة، و تحفة في المجالس، و صاحب في السفر، و أنيس في الغربة. (1). بر شما باد طلب علم و كسب دانش، چرا كه فراگرفتن علم بر هر كس واجب است و بحث و گفتگو دربارهي آن مستحب است. بحث علمي بين دوستان نوعي صله و پيوند است و نشانهي مروت و انصاف و تحفهي مجالس و محافل است. اين بحث علمي مصاحب آدمي در سفر و انيس او در غربت و تنهايي است. هر قدر آدمي بتواند بحث علمي بنمايد روحش شاد و نشاطش افزون و قدرت و توانايي او بيشتر ميگردد. 92 - العلم علمان: مطبوع و مسموع، و لا ينفع مسموع إذا لم يكن مطبوع. (2). علم دو نوع است: اول علم مطبوع (و آن علمي است كه در قلبها و دلها نقش بسته و بر لوح سينهها طبع گرديده است). دوم علم مسموع (كه از اين و آن شنيده شده و به خاطر نقش نبسته) تا علم نوع اول كه در لوح خاطر آدمي نقش نبسته باشد، علم قسم دوم سودي ندارد. و مانند غذاي مزاج، به هضم و تحليل رفته باشد، ولي علم سماعي چندان پايدار و استوار نيست، زيرا پايهها و اركان آن محكم و متقن نيست.
93 - من عرف الحكمة لم يصبر علي الإزدياد منها. (1). هر كس حكمت و دانش را بشناسد ديگر صبر و بردباري براي افزودن و زياد نمودن آن ندارد. يعني ميخواهد به سرعت بر حكمت بيشتر دست يابد. 94 - كثرة البكاء زينة الخوف، و التقلل زينة القناعة، و ترك المن زينة المعروف و الخشوع زينة الصلاة، و ترك ما لا يعني زينة الورع. (2). كثرت گريه زينت ترس از خداوند است و كم خواستن زينت قناعت است، ترك منت زينت كارهاي خوب است، و خشوع زينت نماز است، و ترك آنچه ضرورت ندارد زينت پرهيزكاري است. 95 - لن يستكمل العبد حقيقة الايمان حتي يؤثر دينه علي شهوته، و لن يهلك حتي يؤثر شهوته علي دينه. (3). بنده حقيقت ايمان را به كمال نرسانده است تا دين خود را بر شهوتش و خواستههاي نفسانياش ترجيح دهد، و به هلاكت نميرسد تا شهوت خود را بر دينش ترجيح دهد. 96 - الفضائل أربعة اجناس: أحدهما الحكمة، و قوامها في الفكرة، و الثاني العفة و قوامها في الشهوة، و الثالث القوة و قوامها في الغضب، و الرابع العدل، و قوامه في اعتدال النفس. (4). فضيلت چهار چيز است: اول: حكمت و قوام آن به فكر است. دوم: عفت كه قوام آن در شهوت است. سوم: نيروي آدمي، كه قوامش به غضب است. چهارم: عدالت، كه قوامش در اعتدال نفس است.
هر كس بتواند در اين چهار خصلت اعتدال را رعايت كند سرافراز و پيروز خواهد شد. 97 - أقصد العلماء للمحجة الممسك عندالشبهة. (1). بهترين كساني كه در راه راست استوارند آن كساني هستند كه چيزي را كه حكمش را نميدانند به عمل اقدام نميكنند و خودداري مينمايند. 98 - ثلاث من عمل الأبرار: إقامة الفرائض، و اجتناب المحارم، و احتراس من الغفلة في الدين. (2). سه چيز از عمل نيكوكاران است: اول: اقامه فرايض و واجبات. دوم: اجتناب از محارم و محرمات. سوم: دوري از غفلت و بيخبري در دين. 99 - أربع من كن فيه استكمل الإيمان: من أعطي لله، و منع في الله، و أحب لله و أبغض فيه. (3). چهار چيز است كه سبب قوت و كمال ايمان ميگردد. اول: كسي كه در راه خدا عطا و بخشش كند. دوم: هر چه را منع ميكند براي خدا منع كند. سوم: هر كه را دوست ميدارد براي خدا دوست بدارد. چهارم: اگر كسي را دشمن ميدارد براي رضاي خدا دشمن بدارد.
اگر محول حال جهانيان نه قضاست چرا مجاري احوال برخلاف رضاست؟
بلي قضاست به هر يك و بد عنان كش خلق بدان دليل كه تدبيرهاي جمله خطاست هزار نقش برآرد زمانه و نبود يكي چنانچه در آئينهي تصور ماست كسي ز چون و چرا دم همي نيارد زد كه نقش بند حوادث وراي چون و چراست تفاوتي كه در اين نقشها همي بيني ز خامهاي ست كه در دست ايزد داناست به دست ما چو از اين حل و عقد چيزي نيست به عيش ناخوش و خوش گر رضا دهيم سزاست كه زير گنبد خضرا چنان توان بودن كه اقتضاي قضاهاي گنبد خضراست چو در ولايت طبعيم از او گريزي نيست كه بر طباع مواليد والي والاست كسي چه داند كه اين گوژ پشت مينارنگ چگونه مولع آزار مردم داناست نه هيچ عقل بر اشكال دور او واقف نه هيچ ديده بر اسرار حكم او بيناست انوري
از آثار امامت، علم، قدرت و شجاعت است. بسياري از بشر داراي علمي هستند كه قدرت بيان آن را ندارند، يا داراي شجاعتاند ولي ابراز آن را در جاي مقتضي ندارند.
امام كسي است كه قدرت علمي داشته و شهامت بيان و شجاعت قلب براي ابراز علم در قبال بزرگترين مقامهاي دنيوي را داشته باشد و در اثبات حقايق از هيچ كس و هيچ مقامي بيم نداشته باشد و حقايق را بيان كند. در ادامهي اين گفتار ما، قدرت علمي امام جواد عليهالسلام را چنان ميبينيم كه با كمال جرئت و شهامت مشكلترين مسايل را كه يحيي بن اكثم، شيخ الاسلام دربار خلافت مأمون عباسي در حضور جمع كثيري از مردم كشوري و لشكري و با تشريفات رسمي مجلس از آن حضرت - كه هنوز سنش به حد بلوغ نرسيده - ميپرسيد و اين ميوهي درخت امامت آن چنان آن پيرمرد را مقهور و منكوب مينمايد كه از فرط خشم و غضب و از جهت وقوف به مطالب هر چه در زواياي عقيده و ايمانش از علم و دانش و معضلات و مشكلات بود، پرسيد و امام نهم عليهالسلام همه را با كمال آرامش و سادگي بدون زحمت و رنج و فكر كردن و وعده دادن، يا مراجعه به كتب و اخبار، يا به مآخذ و منابع ميراثي، همه را در حضور او پاسخ داد. دربارهي امام جواد عليهالسلام مينويسند: قد كان أفضل أهل زمانه علما و ورعا و عبادة و سخاءا و كرما، و في جميع صفات الفضل، و قد روي عنه من أنواع العلوم و أجوبة المسائل المشكلة الشيء الكثير. ابوجعفر، محمد بن علي بن موسي، امام جواد عليهالسلام برترين و بالاترين مردم عصر خود در علم، پارسايي، عبادت، جود و سخاوت و كرم و بخشش بود. آن حضرت در تمام صفات فاضله و مكارم اخلاقي بر همهي مردم تقدم و تفوق داشت و از آن حضرت انواع علوم و پاسخهاي متنوعي از مسايل مختلف علوم اسلامي و مسايل معضله و مشكلهاي كه هر كسي آن را درك نميكند پرسيده شده و حضرتش همه را پاسخ دادند.
و عجبتر آن كه در اين مسايل تمام جهات و جوانب و مبدأ و منتهاي علمي مورد بحث را طرح نموده و جهات نقص و كمال آن را بيان فرموده بدون آن كه تصور كند به مقامي برخورد نمايد، يا از كسي طمعي داشته باشد. حضرتش بيان حقايق علمي را مستند به قرآن و حديث نموده و تفكر و تدبر را در قبول آن دخالت داد، تا اخبار ضعاف و مجهول روشن گردد، و هر چه شيخ الاسلام بيشتر پافشاري ميكرد بيشتر ابواب فضيحت و رسوايي بر معتقدين اهل سنت باز ميشد و قدرت علمي امام نهم عليهالسلام آشكار ميگرديد كه در سن كمتر از بلوغ اين همه علم و دانش ميداند. همه ميدانستند كه امام جواد عليهالسلام در اين سن، نزد كسي تلمذ نكرده و شاگرد مكتب علمي مردم نبوده، مگر اين كه از مكتب ربوبي، دانش و بينش فرا گرفته و هر چه ميداند و ميگويد الهام، يا از سرچشمهي وحي نبوت است كه به ارث برده كه در ميراث او، كوچكي و بزرگي شرط نيست. آري، بركات امام جواد عليهالسلام كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «وجود او براي شيعيان بركاتي دارد» همين است. با توجه به اين احتجاج كه شيخ طبرسي نقل نموده، مقام علم و شهامت و شجاعت امام جواد عليهالسلام آشكار ميگردد. روايت شده كه: مأمون پس از آن كه دخترش امالفضل را به امام جواد عليهالسلام عقد بست و آن حضرت رسما داماد خليفه عباسي شد، روزها در مجلس رسمي مأمون مينشست و مورد احترام و توقير و تعظيم همه بود. يحيي بن اكثم، شيخ الاسلام و مفتي اعظم اهل تسنن با اصحاب و علماي دربار نيز در مجلس رسمي مأمون حضور مييافتند. روزي پس از اداي مراسم شئون سياسي كشور، مأمون گفت: اي يحيي! چرا از ابوجعفر جوادالائمه عليهالسلام استفادهي علمي نميكني؟
شايد اين سخن براي آن پيرمرد گران آمد كه خليفه به عالمي پيرمرد بگويد: از كودكي نابالغ استفادهي علمي كن،ولي چون مقام رسمي است، گفت: چرا، آنگاه رو به امام جواد عليهالسلام كرد اين سؤال را نمود و گفت: يابن رسولالله! ما تقول في الخبر الذي روي أنه نزل جبرئيل عليهالسلام علي رسولالله صلي الله عليه و آله و قال: يا محمد! إن الله عزوجل يقرئك السلام و يقول لك: سل أبابكر هل هو راض عني، فإني عنه راض. چه ميگويي دربارهي خبري كه جبرئيل بر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نازل شد و گفت: از ابوبكر بپرس آيا او از من راضي است، در حالي كه من از او راضي هستم؟! امام جواد عليهالسلام فرمود: لست بمنكر فضل أبابكر، و لكن يجب علي صاحب هذا الخبر أن يأخذ مثال الخبر الذي قاله رسولالله صلي الله عليه و آله في حجة الوداع: «قد كثرت علي الكذابة و ستكثر، فمن كذب علي متعمدا فليتبوء مقعده من النار. فإذا آتيكم الحديث فأعرضوه علي كتاب الله و سنتي فما وافق كتاب الله و سنتي اتخذوا به. و ما خالف كتاب الله و سنتي، فلا تأخذوا به». و ليس يوافق هذا الخبر كتاب الله، قال الله تعالي: (و لقد خلقنا الإنسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب إليه من حبل الوريد). (1). فالله عزوجل خفي عليه رضا أبيبكر من سخطه، حتي سئل عن مكنون سره؟! هذا مستحيل في العقول. من منكر فضل ابوبكر نيستم، ولي گويندهي اين خبر بايد توجه داشته باشد كه اخبار همانند آن هم صادر شده كه شبيه و نظيري داشته موافق قرآن باشد در حالي كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در سخني در حجه الوداع فرمود: «به طور حتم بر من زياد دروغ ميبندند و دروغ بر من - يعني جعل حديث - بزودي زياد خواهد شد، همين اندازه بدانيد هر كس از
1) 359. سوره ق: 16.
روي عمد بر من دروغ بندد - يعني نسبت دروغي دهد، يا خبري دروغ از من نقل كند - خداوند نشمينگاه او را آتش دردناك جهنم قرار ميدهد.» آنگاه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «هرگاه حديث و خبري براي شما از من نقل كردند آن را به كتاب خدا و روش من عرضه و منطبق كنيد، اگر مطابق با قرآن و سنت است بگيريد و عمل كنيد و اگر خلاف قرآن و سنت است آن را دور اندازيد». و اين حديث با قرآن مباينت دارد، زيرا خداوند تعالي در قرآن تصريح فرموده كه: «ما به طور حتم انسان را آفريده و از وساوس نفساني او و آن چه در سينهاش از انديشه و افكار پديد ميآيد آگاهيم و ما هستيم كه از رگهاي گردن به بندگان خود نزديكتر هستيم». آيا خداوند با اين نزديكي كه نسبت به انسان دارد از رضا و سخط ابوبكر آگاه نبود كه از پيامبرش پرسيد: از او بپرس به ما بگو (!!). اين امر محالي است. نگارنده گويد: جاعل حديث، جاهل به كار هم بوده كه اين شرايط را رعايت نكرده و امام جواد عليهالسلام انگشت روي حساسترين نقطهي اشتباه و جعل حديث گذاشته و به شيخ الاسلام و مفتي اعظم ثابت و مدلل نموده كه حديث جعلي و دروغ است. يحيي بن اكثم پرسيد: روايت شده كه: إن مثل أبيبكر و عمر في الأرض كمثل جبرئيل و ميكائيل في السماء (!!؟) امام جواد عليهالسلام فرمود: اين خبر هم صحيح به نظر نميرسد، زيرا جبرئيل و ميكائيل دو فرشتهي مقرب هستند كه فرشتگان هيچ گاه معصيت نكرده و نميكنند و از اطاعت امر لحظهاي غفلت نميورزند؛ در حالي كه اين دو نفر
مشرك بودند و پس از شرك، اسلام آوردند، بيشتر زندگي و عمر آنها در شرك گذشته. محال است كسي كه آني از شرك خارج نشده با كسي كه آني در شرك وارد نشده، مساوي باشد. يحيي بن اكثم پرسيد: يابن رسولالله! اين روايت چگونه است كه نقل شده: «إنهما سيدا كهول أهل الجنة». امام جواد عليهالسلام فرمود: اين خبر محال است، زيرا پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «أهل الجنة كلهم يكونون شبابا و لا يكون فيهم كهل» و هذا الخبر وضعه بنيامية لمضادة الخبر الذي قال رسولالله صلي الله عليه و آله: «الحسن و الحسين سيدا شباب أهل الجنة». اهل بهشت همه جوانند و پير در ميان آنان نميباشد، و اين خبر از مجعولات بنياميه است در مقابل خبري كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در حديث دربارهي امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرمود: «الحسن و الحسين سيدا شباب أهل الجنة» آنها اين خبر را جعل كردند كه ابوبكر و عمر سرور پيرمردان اهل بهشت هستند. در حالي كه اگر قرار بود پيرمردي در بهشت به كهولت افتخار كند كه پيرمردتر از آنها بود و نوح نبي 1050 سال و آدم بيش از هزار سال عمر كردند بايد آنها كه پيامبر هم بودند پيران بهشت باشند ولي چون در بهشت پير وارد نميشود. در روايتي نقل شده: رسول خدا صلي الله عليه وآله به صفيه، عمهاش فرمود: پير وارد بهشت نميشود، او متأثر و گريان شد. فرمود: هر كس را كه خدا بخواهد به بهشت ببرد به جواني بر ميگرداند كه همهي اهل بهشت جوان هستند و بزرگترين آنها امام حسن و امام حسين علهيماالسلام خواهند بود. يحيي بن اكثم گفت: در مورد اين روايت چه ميفرمايي؟ روي أن عمر بن
الخطاب سراج أهل الجنة!!؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: اين خبر هم محال است. لأن في الجنه ملائكة الله المقربين و آدم و محمد صلي الله عليه و آله و جميع الأنبياء و المرسلين لا تضيء بأنوارهم حتي تضيء بنور عمر؟! زيرا در بهشت فرشتگان مقرب و رسولان و پيامبران - از آدم تا خاتم النبيين صلي الله عليه و آله - هستند آنها هيچ كدام با مقام قرب و درجهي رفيعي كه دارند نور جمالشان روشنايي ندارد كه به نور چهرهي عمر روشن گردد (؟!) اين هم از مجعولات بنياميه است كه رغما لأنف اميرالمؤمنين عليهالسلام جعل كردند. يحيي بن اكثم گفت: دربارهي اين روايت چه ميفرمائيد كه: إن السكينة تنطق علي لسان عمر (!!) امام عليهالسلام فرمود: لست بمنكر فضائل عمر، و لكن أبابكر أفضل من عمر قال علي رأس المنبر: إن لي شيطانا يعتريني، فإذا ملت فسددوني من منكر فضايل عمر نيستم، اما ترديدي نداريد كه ابابكر افضل از عمر بود. مع ذالك ابوبكر بالاي منبر گفت: شيطاني در نهاد من است كه مرا وسوسه ميكند و فريبم ميدهد پس هرگاه منحرف گشتم و مرا راهنمائي كنيد در حالي كه ابوبكر چنين باشد، تكليف عمر معلوم است. يحيي بن اكثم گفت: در مورد اين خبر چه ميفرماييد كه: روي أن النبي صلي الله عليه و آله قال: «لو لم أبعث لبعث عمر» اگر من مبعوث نشده بودم، عمر به رسالت مبعوث
ميشد (؟!!) امام جواد عليهالسلام فرمود: كتاب الله أصدق من هذا الحديث، يقول الله في كتابه:(و إذ أخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح) (1). فقد أخذ الله ميثاق النبيين فكيف يمكن أن يبدل ميثاقه و كان الأنبياء لم يشركوا طرفة عين، فكيف يبعث بالنبوة من أشرك و كان أكثر أيامه مع الشرك بالله؛ و قال رسولالله صلي الله عليه و آله: بعثت و آدم بين الروح و الجسد». كتاب خدا صادقتر از اين حديث است، و اين حديث هم معارض قرآن است، زيرا پروردگار عالم در قرآن مجيد ميفرمايد: «زماني كه ما از پيامبران به خصوص از تو و از نوح عهد و پيمان براي ابلاغ رسالت و نبوت گرفتيم» در صورتي كه خداوند از پيامبران بر اداي وظايف محوله پيمان ميگيرد، چگونه ممكن است ميثاق و پيمان خود را مبدل سازد ديگر اينكه كه پيامبران لحظهاي در عالم به خدا شرك نورزيدهاند پس چگونه كسي كه بيشتر عمرش را با شرك به خداوند سپري كرده به پيامبري مبعوث شود در حالي كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «من پيامبر بودم آن وقت كه آدم ابوالبشر در بين روح و جسد بود.» بودم آن روز من از طايفه دردكشان كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان اين حديث نيز همانند ساير احاديث جعلي است، كه آدم ناشي و جاهل براي بزرگ نمودن كسي كه او را خورد و خود را ناچيز نشان ميدهد ساخته و جعل كرده است. يحيي بن اكثم پرسيد: يابن رسولالله! در مورد اين خبر چه ميفرمايي كه: قد
1) 360. سوره احزاب: 7.
روي إن النبي صلي الله عليه و آله قال: ما احتبس الوحي عني قط إلا ظننته نزل علي آل خطاب (؟!!) هرگز مدتي وحي از من قطع نشد مگر اين كه گمان ميكردم بر آل خطاب - يعني عمر - وحي ميرسد (؟!!) امام جواد عليهالسلام فرمود: هذا محال أيضا، لأنه لا يجوز أن يشك النبي صلي الله عليه و آله في نبوته، قال الله تبارك و تعالي: (الله يصطفي من الملائكة رسلا و من الناس) (1)فكيف يمكن أن تنتقل النبوة ممن اصطفاه الله تعالي إلي من أشرك به؟ اي شيخ! اين حديث هم از نظر عقلي محال است، زيرا جايز نيست كه پيامبر در پيامبري خود دچار شك و ترديد شود خداوند تبارك و تعالي فرموده است: «خداوند از فرشتگان و از ميان مردم رسولاني را ميگزيند» پس چگونه ممكن است كه نبوت از برگزيده خداوند به كسي كه به او شرك ورزيده است منتقل گردد. يحيي بن اكثم پرسيد: يابن رسولالله! در مورد اين حديث چه ميفرمايي كه: روي أن النبي صلي الله عليه و آله قال: لو نزل العذاب لانجا منه إلا عمر (!!) اگر عذاب نازل شود كسي نجات پيدا نميكند مگر عمر (!!) امام جواد عليهالسلام فرمود: يا شيخ! و هذا محال أيضا، إن الله تعالي يقول: (و ما كان الله ليعذبهم و أنت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون) (2)فاخبر سبحانه لا يعذب أحدا مادام فيهم رسولالله صلي الله عليه و آله و ماداموا يستغفرون الله تعالي. (3). اي شيخ! اين خبر هم مانند ساير مجعولات محال است، زيرا مخالف با نص قرآن است. خداوند در قرآن تصريح فرموده است: «ما قومي را
كه تو در ميان آنها هستي عذاب نميكنيم و نيز ملتي را كه استغفار و توبه كنند عذاب نميكنيم» و در عصر پيامبر كه رسول خدا صلي الله عليه وآله در ميان قوم بود عذاب نازل نميشد و تا وقتي كه استغفار نمايد عذاب نيست. نگارنده گويد: آن از همهي مردم آن عصر - كه پيامبر هم نباشد و عذاب برسد از علي و اهل بيت عليهمالسلام هم صرف نظر كنيم - هيچ كس حتي سلمان، اباذر، عمار، مقداد و غيره قابل نجات نبوده است كه در اين حديث مجعول فقط عمر را مستثني نمودند؟! بدون ترديد اينها از احاديث مجعول عصر معاويه است كه براي مشكوك نمودن افكار و مشوب نمودن انديشههاي مردم و براي بزرگ نشان دادن ابوبكر، عمر و عثمان جعل كردند. هواخواهان بيبند و بارشان براي بزرگ نمودن آنها و كوچك نشان دادن اهل بيت پيامبر عليهمالسلام دست به جعل حديث زدند و عليه قرآن و سنت و گفتار پيامبر اين احاديث را در اذهان و افواه عوام انداختند تا بدين جا كشيد.
همهي ائمهي معصومين عليهمالسلام در مكتب ربوبي تربيت شدهاند و در صفات و مكارم اخلاق به حد اعلاي نبوغ رسيدهاند و هر يك از آنها بنابر مقتضيات محيط عصر، يك يا چند صفتي را به عرصهي ظهور و بروز رساندهاند و برخي از خصال، در بوتهي اجمال مانده است، ولي در همهي مكارم اخلاقي به سر حد كمال بودهاند كه اظهار آن بسته به حاجت محيط بوده است. از اين مكارم - كه در كتاب «زندگاني امام رضا عليهالسلام» از خود امام رضا عليهالسلام نقل و روايت شده - سي خصلت را ميتوان نام برد كه مخصوص امام است و اين سي خصلت در هيچ كس جمع نميشود و از اين خصال، چند خصلت سرآمد همهي سجاياي نفساني است كه حد اعلاي آن در ائمه عليهمالسلام ظهور و بروز داشته است، كه
اينك به برخي از آنها اشاره مينماييم:
همهي ائمهي معصومين عليهمالسلام وارث علوم انبيا بوده و از سرچشمهي فيض ازلي و منبع وحي سيراب شدهاند و اگر علم به گذشته و آينده، اوضاع و احوال جهاني و خواص و آثار مواد و مواليد نداشتند نميتوانستند نمايندگي خود را در امامت به مردم برسانند. اعجاز آنها و آيات و نشانههاي قدرتي كه به نام معجزه دست آنها بود فرع علم و دانش و تقواي آنها بوده است كه بدين سبب خود را معرفي نموده و نشان دادهاند كه در مكتب شديد القواي رحماني درس تقوي و فضيلت فرا گرفتهاند. امام جواد عليهالسلام نيز از اين علم به اندازهي كافي بهرهمند بود و از اين رو، در چهار و پنج سالگي قدرت علمي خود را نشان داد و در نه سالگي مناظره و مباحثهي علمي نمود و فحول علما و دانشمندان را مقهور ساخت.
هر امام بايستي شجاعترين مردم باشد به همان دليل كه داناترين آنها است، زيرا شجاعت، يك خصلت نفساني است و علم هم از همان خصال است. پس مرد شجاع به نسبت علم و دانش، شجاع است. البته ايمان و ايقان هم بايد كمك كند كه چه بسا علمايي كه جبون و ترسو بودند؛ ولي مؤمناني كه بدون علم، شجاع و قهرمان بودهاند. پس مبناي شجاعت، در درجهي نخست ايمان، يقين و اطمينان به مراتب توحيد است. هر اندازه مرتبهي توحيد قوت داشته باشد، قلب آدمي قوي است و هر اندازه قوت قلب بيشتر باشد شجاعت بيشتر است. امام جواد عليهالسلام در شجاعت همانند پدر و اجداد طاهرينش بود. نهايت اين كه اگر اين شجاعت در معركه و ميدان جهاد باشد ظهور و بروزش بيشتر است و اگر در
مجلس بزم باشد به شهامت تعبير ميشود و ما در صفحات تاريخ امام جواد عليهالسلام ديديم كه آن حضرت از كسي بيمي نداشت، سخنان خود را بر پايهي حق و عدالت بيان ميكرد، مجلس خلافت و مجلس فقر و درويشي براي او يكسان بود، با كمال شهامت، فروع دين و مسايل علمي را تجزيه و تحليل مينمود. در گذرگاه و معبري كه خليفه ميگذشته و همه فرار ميكردند او همچنان برجا ايستاده و اعتنايي به كسي نداشته و در پاسخ مسايل و مراتب هم - با آن كه كودكي ده ساله به نظر آمده - همانند پيرمرد سال خورده و پدر بزرگ جواب داده، باز هم خليفه به او برخورد نموده از آن چه در دست داشته پرسيده است با علم امامت و قدرت شجاعت به صورت تحقير آميزي به او پاسخ داده كه: اين حيوان از فلان درياست و خلفا آن را وسيلهي آزمايش پيامبر زادگان قرار ميدهند. در هر حال، امام جواد عليهالسلام در شهامت و شجاعت قهرمان بود، چه بسا اگر جنگ و جهادي لازم ميشود پيشوايي و قدرت دست اين بنيهاشمي نيز همانند قاسم بن حسن، يا علي اكبر شهيد عليهماالسلام و غيره ظاهر ميگردد، و عدم فرصت و اقتضا، دليل بر عدم شجاعت آنها نيست.
امام بايد سختيترين مردم باشد، و مااصولا امام جواد عليهالسلام را بدين صفت ميشناسيم؛ چرا كه لقب آن حضرت، جواد است و بخشندگي را با ضمير و فطرت خود عجين داشته كه آن چه به او داده ميشد و آن چه از صدقات، زكات و موقوفات بنيهاشم - كه تا زمان جدش صدقات موسوي و رضوي بود - همه را بين مردم تقسيم ميكرد و به فاميل دور و نزديك هديهها و جوايز و انعام و اكرام ميفرمود و به قدري بخشندگي داشته كه او را جوادالائمه ميگفتند. در روايتي آمده است: امام جواد عليهالسلام در سن سه - يا چهار - سالگي بود كه پدر بزرگوارش امام رضا عليهالسلام به او مرقوم فرمود: «بايد بخشش و بذل و عطاي تو كمتر از
پنجاه درهم نباشد و بيشتر آن را در اختيار توست». از اين رو، حضرتش به هر فقير و بينوا اين مقدار و بيشتر عطا ميفرمود و جايزههاي چندين هزار درهمي داشت كه طبق اخبار روايت شده به جهت جود و بخششي كه حضرتش داشته او را جواد و بخشنده گفتهاند.
گفته شده: لباس زيرين امام جواد عليهالسلام پشمين و زبر بود و لباس رويي آن حضرت حرير و خز و نرم و قيمتي و فرمود: آن براي خدا و اين براي خلق است. آن حضرت پيوسته در كنار قبر پدرش، يا در وسط خانهي خودش به نماز و عبادت اشتغال داشت و روزها روزه ميگرفت، شبها بيدار و شب زندهدار بود و با خداي خود مناجات ميكرد. ادعيه و اذكار آن حضرت در كتب مربوطه مضبوط است و اين همه آثار نشان ميدهد كه امام جوان ما عليهالسلام در مدت هفده سال امامتش بيشتر به عبادت و بسط معارف دين پرداخته است.
همهي نوابغ و بزرگان از دوران كودكي و خردسالگي آثار نبوغ و جلالت از سيمايشان آشكار است، سنخ فكر و روش عقل آنها با اطفال مشابه و مماثل صوري آنها فرق دارد. ائمه ما نيز كه معصوم بوده و در مكتب تربيتي ربوبي نشو و ارتقا يافتهاند در خردسالي با ساير خردسالان بسي فرق و بسيار امتياز دارند. فكر آنها هدايت قوم و استوار ساختن عدالت اجتماعي، ادب نمودن بيادبان، قصاص و انتقام از جسوران و متعديان بود و پيوسته در نشر معارف ميكوشيدند. اين برنامه در خوردن و كلان آنها يكسان بوده است. طبري روايت ميكند: محمد بن هارون بن موسي از پدرش از ابنوليد از برقي از زكريا بن آدم روايت كرده كه: در خدمت امام رضا عليهالسلام حضور داشتم كه امام جواد عليهالسلام را خدمت آن
حضرت آوردند، سن آن حضرت از چهار سال نميگذشت، لحظاتي بعد ديديم امام جواد عليهالسلام سر به سوي آسمان كرد و مدت طولاني فكر ميكرد. امام رضا عليهالسلام به او فرمود: فرزندم! در چه باره فكر ميكني؟ عرض كرد: دربارهي مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام و آن ظلمي كه دشمنان با او كردند ميانديشم، آن گاه فرمود: أما و الله! لأخرجنهما ثم لاحرقنهما ثم لأنسفنهما في اليم نسفا. (1). به خدا قسم جسد آن دو را بيرون ميآورم و ميسوزانم سپس خاكسترشان را به دريا ميريزم. امام رضا عليهالسلام دست به سر و صورت فرزندش كشيد و ما بين ديدگان او را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم فداي تو باد كه تو شايستهي مقام امامتي. اين همان حقيقتي است كه فرمود: الحب و البغض يتوارثان. آري، آن حضرت نسبت به ستمي كه بر جده آنها رفته بود و قريب دويست سال از آن ميگذشت و سخت اين فرزند را ناراحت كرده بود از خداوند طلب نيروي انتقام ميكرد.
حسين مكاري گويد: در بغداد حضور امام جواد عليهالسلام رسيدم، مقام و مرتبتي عظيم از او ديدم، با خود گفتم: امام جواد عليهالسلام با اين دستگاه خلافت ديگر به مدينه بر نميگردد، زيرا كاخ خلافت و جلال و عظمت و سفرههاي رنگين و انواع مأكولات لذيذه اجازه نميدهد كه امام جواد عليهالسلام به مدينه برگردد (نعوذ بالله).
1) 364. دلائل الامامه: 212، بحارالانوار: ج 50 ص 59.
من با خود در اين خيال بودم كه ناگهان فرمود: اي حسين! نان جو و با نمك نيم كوب در حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله بهتر است از آن چه تو مشاهده ميكني؟! دو قرص نان اگر از گندم و اگر از جو دو تاي جامه اگر كهنه و اگر از نو چهار گوشهي ديوار خود به خاطر جمع كه كس نگويد زين جاي خيز و آن جا رو هزار مرتبه بهتر به نزد ابنيمين ز فر مملكت كيقباد و كيخسرو يكي از سادات وعاظ معاصر - سيد فصيح الزمان شيرازي، متخلص به رضواني كه گوينده پاك ايماني بود - در اين زمينه چنين سروده است: به نزد بيخردان باشد اين سراي بهشت كسي است آدم عاقل كه اين بهشت بهشت فراغت و لب نان دلق كهنه فرش حصير دو روز زندگي اين چهار به ز هشت بهشت به قصر و خانه چه نازي كه بس عمارتها شود بنا و تو اي خواجه! خاك باشي و خشت كسي كه قالب او خشت گردد آخر كار به حيرتم كه نهد از چه خشت بر سر خشت؟ گذشت عمر به غفلت ببين به موي سپيد كه زال چرخ عجب رشتهاي براي تو رشت مشو مقيد قيد جهان چه نيك و چه بد كه كس نزيست در اين جا چه خوب و چه زشت
رضا به قسمت خود شو كه خامهي ازلي همين نصيب به پيشاني من و تو نوشت به خويش غره مشو زاهدا! كه روز درو شود پديد كه هر كس براي خويش چه كشت
در سنن و رسوم عمومي بشر است كه براي نوزادان بزرگان هدايايي در خورد شأن آنها همانند لباس كودكانه، اسباب بازي و وسايل تفريح و آلات و زينت و زيور و غيره ميبرند و اين سنت در عرب هم معمول بوده است. طبري از شلمغاني روايت كرده كه گويد: سالي كه براي حج رفته بودم گروهي با امام جواد عليهالسلام به مكه آمده بودند من ده مسأله نوشته بودم كه از آن حضرت سؤال كنم، از آن جمله همسر من حامله بود ميخواستم بپرسم، نام طفل را چه بگذارم كه معلوم شود دختر است يا پسر. هنگامي كه همهي حاضرين سؤالاتشان را از حضرتش پرسيدند و پاسخ شنيدند، من تا نزديك حضرتش رفتم فرمود: اي يعقوب! نام فرزندت را احمد بگذار. دانستم كه فرزندم پسر است، بعد هم فرزندم متولد شد و نشو و نما نمود. از افرادي كه در آن سفر همراه ما بودند علي بن حسان واسطي معروف به اعمش بود كه گويد: من به رسم عربيت وقتي شنيدم محمد بن علي عليهماالسلام نه ساله است، مقداري اسباب بازي از نقره و طلا مانند خلخال و دستبند و غيره برداشتم و با خود گفتم كه براي ابوجعفر تحفه ميبرم. من نيز آن روز حاضر شدم، كه وقتي همه حاضرين مسايل خود را پرسيدند آن حضرت جواب كافي و شافي داد و برخاست، من هم از پشت سرش رفتم، حضرت به منطقه «صريا» كه مزرعه پدرش بود رفت، من هم رفتم، چون سلام كردم با اكراه به
من نگريست، وقتي كيسه را در مقابل حضرتش خالي كردم با يك نظر تندي به من نگريست و اجازه نشستن نداد و فرمود: خداوند ما را براي اين كارها خلق نكرده است، ما را با بازيچهي كودكانه چكار است؟! من شرمنده شدم عذر خواستم طلب عفو نمودم، فرمود: اينها را بردار برو و به فقراي مدينه بده. (1).
خداوند در قرآن ميفرمايد: (و ما الحياة الدنيا إلا لعب و لهو و للدار الآخرة خير للذين يتقون أفلا تعقلون) (2). ترديدي نيست كه اين دنيا، منزلي از منازل تكاملي نفس ناطقهي بشري است كه بايد از دري وارد شود و پس از تكامل از در ديگري خارج گردد و به سر حد كمال مطلوب خود برسد. دنيا يكي از چهارده منازلي است كه بايد بشر از كتم عدم طي كند تا به آن چه اندر وهم در اين دنيا نايد، برسد. اين دنيا از بازيچههاي كودكانه شروع ميشود تا به مراتب عقل فعال برسد و هر كس مفهوم زندگاني را در خور اندازه شعور خود درك مينمايد كه شايد آن درجه، براي ديگري تاريك و نامفهوم است. گروهي زندگي را از همين مراحل بازيچه اولي بيشتر نميدانند و تا آخر عمر با همين محيط كودكانه زندگي كرده و ميميرند و آنچه كه در زندگي است همان بازيچهها و مفاخرات جاهلانه و زد و خوردهاي كودكانه ميشناسد. گروه ديگر، زندگي را زيب و زيور تن دانسته و خوب خوردن، خوب پوشيدن،
خوب لذتهاي جنسي نمودن و خوب استراحت و استكانت نمودن ميدانند، ولي به همهي آنها موفق نشده در هر مرحله به همان اندازه به اجبار قناعت ميكنند. به عنوان مثال: گروهي فقط شيك پوش هستند كه اگر شكم گرسنه، يا مسكن تهي، يا فاقد همهي وسايل هم باشند مراقبت در پوشش شيك خود داشتهاند. گروه ديگري اين مراقبت را در خوراك برده و فقط به خوردن پرداخته و از ساير جهات فقير و بيعلاقه ماندهاند. طبقهاي ديگر اين علاقه را روي مسكن برده و همهي وسايل زندگي و تهيهي كليهي تجهيزات و آن چه براي زندگي تجمل شناخته شده به قدر استطاعت مالي جمع نموده تا به تشكيل موزه رسيده است. يك دسته نيز خود را براي جلب زن و جنس مخالف صرف كرده و آن چه وسيلهي جلب جنسي بوده فراهم كردهاند. دستهي ديگر هم فقط به تناسب اندام پرداخته و ساير جهات را فرو گذاشتهاند. گروهي هم فقط با پست و مقام و منصب گرديده و همه چيز - حتي دين - را فداي احراز مقام نمودهاند و ناموس خود را در گرو اين حب جاه باختهاند. يك دسته هم فاقد همهي اين مراتب شده، طالب معنايي وراي اين ماديات گرديده، كه از آن طرف به حس درويشي و بيبند و باري و كثافت و گوشهگيري و انزوا و بيطهارتي و بيرغبتي افتاده و مانند بهائم زيستهاند. خلاصه آن كه مفهوم زندگي در نظر هر يك از اين طبقات، مختلف بوده و هر كس مدعا را به قدر فهمش فهميده است. ولي شاگردان مكتب دين، زندگي را به تعريف قرآن و پيامبران شناختهاند، اگر چه آنها هم از افراط و تفريط خارج نبودهاند، اما اين نقيصه و افزوني آنها به جهت ضعف بنيهي مالي، يا فقدان وسايل معنوي بوده است. در هر حال، قرآن در بيش از هيجده آيه، زندگي دنيا را متاع قليل و چيز كمبها و
بازيچهي كودكانه معرفي فرموده، اما در عين حال، اين زندگي را منزل گذر راه ترقي و رهگذر كساني شناخته كه از اين رهگذر بايد به كمالات معنوي برسند. قرآن ميفرمايد: «زندگي دنيا در نظر مردم بيخرد و بيخبر جز بازيچهي كودكانه نيست، ولي در نظر پرهيزگاران و خردمندان رهگذري متناسب براي نيل به مقام معنوي و كمال مطلوب است». ائمهي دين به صورت عملي مفهوم زندگي را به ما آموختهاند و آن كشش و كوشش در اين زندگي براي رسيدن به مثوبات اخروي است. يعني بايد مانند شمع سوخت و ديگران را روشن داشت، بايد مانند دريا بر خود موج داد و جواهر بيرون ريخت، بايد چون كوه بر خود لرزيد و منابع و معادن بيرون افكند، بايد راحت ديگران را در رنج خود خواست، بايد از كشش و كوشش در راه سعادت خود و فرزندان و اجتماع و برادران مؤمن - دور يا نزديك - فارغ نايستاد و بايد به هر نحوي كه امكان دارد در ايجاد وسايل سعادت خود و ديگران - كه در اجتماع به هم پيوستهاند - تلاش و كوشش نمود. امام جواد عليهالسلام نيز همانند جدش اميرالمؤمنين عليهالسلام و پدر بزرگوارش و ساير اجداد طاهرينش به كار و كوشش زراعتي و فلاحتي ميپرداخت، در مدت بيش از پانزده سال فراغتي كه در مدينه داشت به نماز، روزه، عبادت و اطاعت حق، تدريس و تعليم احكام شريعت، قطع و فصل دعاوي مردم، اصلاح ذات البين، تفسير قرآن و بيان معجزات علمي آن پرداخته و در باغستانها و نخلستانها و صدقات جاريهي جدش امام موسي كاظم عليهالسلام مشغول فلاحت بود و به كار خود كه سعادت ديگران را نيز متضمن بود، ميپرداخت. آن حضرت به صورت عملي به ما دستور داد كه بايد دنيا را براي آخرت خواست، بايد در دنيا مال را براي انفاق در راه خدا به اجر و ثواب آخرت فراهم كرد، بايد به حج خانهي خدا رفت و اموال را در راه رضاي خدا در محل خود انفاق و
صرف نمود، بايد اكرام و انعام كرد، آن جايي كه فقير و بيچاره و بينوا فراوان است بايد به جاي عمارات چندين طبقهي كوه پيكر سر به آسمان كشيده، خانههاي يك طبقهي فراوان و ارزان قيمت براي بيخانمانها فراهم نمود، بايد زمينهاي مرده را احيا كرد و به دست كشاورز داد تا كار كنند و نان بخورند و حق مالك را از جهت احياي اراضي و احداث قنوات بپردازند. مفهوم زندگي در نظر ائمهي دين، اين است. از امام جواد عليهالسلام از جدش امام صادق عليهالسلام روايت است كه: مردي مدتي از جهت كار و كسب و كوشش و كشش در به دست آوردن مال دنيا سعي ميكرد. حضرت فرمود: اين مال را براي چه ميخواهي؟ عرض كرد: براي آن كه به زن و بچهام غذاي لازم و نفقه واجب بدهم، به دوستانم اطعام و انعام نمايم، به خويشانم صلهها و جوايز دهم، در راه خدا به مكه بروم، آن جا به فقرا و بينوايان مسلمانان كمك كنم، دست بيچارگان را بگيرم، خانه براي بيخانمانها بسازم، دختران يتيم را شوهر دهم و پسران يتيم را زن دهم و آن چه از دستم بر ميآيد به تهيدستان بيكار سرمايه بدهم، تا در پي كار و كسب باشند، اراضي موات را احيا نمايم، مردم را به كار بگمارم، قنوات احداث كنم، اشجار غرس نمايم، تا از حاصل و ميوهي آن، آيندگان برخوردار شوند، مجالس مجد و عظمت شما خاندان آل محمد عليهمالسلام را به اميد اجر و ثوابي كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله دعوت فرمود برپا كنم، و در آن مجلس از اخبار و احاديث آل محمد عليهمالسلام بحث كنم و سفرهاي گسترده در آن با برادران ديني صرف غذا نمايم. امام صادق عليهالسلام فرمود: اينها همه كار آخرت است كار دنيا نيست، بايد بكوشي و همهي اين كارها را در سايهي كسب حلال انجام دهي. دنيايي مذموم است كه صرف دنيا شود و فقط خور و خواب و خشم و شهوت باشد، دنيايي كه براي آن به مال يكديگر تعدي و تجاوز نمايند آن دنيا مذموم است.
نه اين دنيا كه صرف آخرت ميشود.
با توجه به تحقيقات انجام شده تولد امام جواد عليهالسلام در سال 195 هجري رخ داده است. بنابراين، آن حضرت معاصر با امين و مأمون بوده است. چرا كه هارون در سال 193 هجري در طوس درگذشت و امين در بغداد بر تخت خلافت نشست به و مأمون را در سال 194 هجري از ولايت عهدي خلع كرد و پسرش را وليعهد نمود. به همين جهت، در سال 195 هجري جنگ بين امين و مأمون آغاز شد و امين در ري كشته شد و مأمون در مرو بر تخت خلافت تكيه زد و مركز خلافت و پايتخت كشور اسلامي از بغداد به مرو انتقال يافت. هنگامي كه مأمون به طور كامل بر خلافت استقرار يافت، در سال 198 هجري امام علي بن موسي الرضا عليهالسلام را به ولايت عهدي برگزيد و به خراسان فراخواند. در آن زمان، امام جواد عليهالسلام چهار ساله بود و بنابر قولي كه امام رضا عليهالسلام در اول سال 204 هجري مسموم شده باشد امام جواد عليهالسلام در سن هشت سالگي به امامت رسيد و با مأمون معاصر بود. هنگامي كه مأمون در سال 218 هجري درگذشت امام جواد عليهالسلام با معتصم عباسي -كه هشتمين خليفه عباسي است - مواجه شد به وسيلهي زهر ستم او به شهادت رسيد. بنابراين، فقط با دو خليفه هم عصر بود، از يكي احترام ديد و به دست يكي بيدرنگ - يعني سال دوم خلافت معتصم عباسي - شهيد شد. خلفاي عباسي به ترتيب عبارتند از: 1 - سفاح. 2 - منصور. 3 - مهدي. 4 - هادي. 5 - هارون. 6 - امين. 7 - مأمون. 8 - معتصم.
معتصم، نخستين خليفهاي است كه لفظ «الله» را به نام خود اضافه نمود و خود را «المعتصم بالله» ناميد، و اين رويه بين خلفاي عباسي معمول شد و او نخستين خليفهاي است كه از نژاد ترك استفاده كرد و سرانجام به دست آنها هلاك شد. گويند: او هشتمين خليفهي عباسي، هشتمين اولاد عبدالمطلب بود كه مدت خلافتش هشت سال و هشت ماه و هشت روز طول كشيد و هشت فرزند پسر و هشت فرزند دختر داشت، و بدين جهت او را «صاحب الثمانين» گفتهاند كه در هشت مورد هشت چيز داشته است. معتصم، شهر سامرا را از شهر تركان انتخاب نموده و آن جا را مركز حكومت خود ساخت و پس از آن متوكل عباسي در آن جا قصري ساخت كه هنوز بقاياي آن باقي است. معتصم، امام جواد عليهالسلام را كشت، ولي چنانچه پيشتر تذكر داديم در زمان او سادات و آل علي عليهالسلام آسايش داشتند و سبب آسايش آنها هم اشتغالات سياسي ترك، عرب و عجم بود كه آنها را از شرور اين طبقه مصون داشت. آل علي عليهالسلام در زمان امام جواد عليهالسلام و عصر معتصم عباسي نه تنها در رفاه و آسايش بودند، بلكه در ايران، علويان كه به ري، قزوين و طبرستان پناه برده بودند، كارشان بالا گرفت و به سلطنت رسيدند. و در حقيقت، تشيع اين كشور از نيم قرن سوم هجري قوت گرفت و پايه گزاري شد و علويان طبرستان سالها حكومت نمودند و به سلطنت و خلافت رسيدند و مركز تشيع ايران گرديد. با آن كه متوكل پس از واثق به خلافت رسيد و به انواع جنايات دست زد و به شيعه و آل علي عليهالسلام سخت گرفت، عكس العمل سخت او موجب قوت و قدرت شيعه در جبال البرز گرديد و شيعيان طبرستان، گرگان، ري، قزوين، مازندران و گيلان همانند آجرهاي يك بنا محكم خود را نگاه داشتند و از همديگر حمايت كردند تا بر خلفا غالب شدند.
در كتاب «زندگاني امام رضا عليهالسلام» گفتيم هنگامي كه مأمون عباسي بر تخت خلافت استقرار يافت، با دو دستگي بزرگي مواجه شد كه: دستهاي هواخواهان امين به زعامت زبيده و دستهاي هواخواهان علي بن موسي الرضا عليهالسلام كه اكثريت آنها را شيعيان و ايرانيان تشكيل ميدادند. مأمون در اين دو راهي، مصلحت چنان ديد كه نخست ايرانيان را كه سبب به خلافت رساندن بنيعباس بودند حفظ كند. افزون بر اين كه موجب ظفر و پيروزي او بر برادرش، همين هواخواهان امام رضا عليهالسلام بودند. از اين رو،تصميم گرفت همهي علويان و بنيهاشم را به مرو - كه پايتخت او بود - دعوت كند كه از اين عمل دو نتيجه ميگرفت: 1 - احتمال خلافت و قيام و خروج - كه در همين تيره و خاندان ميداد - همه را زيرنظر بگيرد. 2 - براي اطمينان خاطر آنها، بزرگ آنها را به ولايت عهدي برگزيند و اين رشوه ظاهري را به آنها بدهد تا از مخاطرات احتمالي آنها مصون بماند. به همين جهت، چهل و چهار هزار نفر از سادات علوي و بنيهاشم را كه در آن عصر در حجاز، عراق، شامات و ايران پراكنده بودند همه را به مرو دعوت كرد و احترامات لازمه را مراعات نمود و از آنان پذيرايي شاياني كرد و به هر كدام از آنها لباس و اساس زندگي داد، انعام و اكرام نمود و گفت: شما از ميان خودتان يك نفر را انتخاب كنيد تا من خلافت را - كه حق شما بوده - به او واگذارم. البته اين تعارفي بيش نبود كه تعارف كرد و آنها به اتفاق همگي گفتند: اكنون بزرگ ما امام ابوالحسن علي بن موسي الرضا عليهماالسلام است كه در مدينه سكني گزيده است. از اين رو، مأمون دايي خود و خويشان و بزرگاني را مأمور نمود كه امام رضا عليهالسلام
را به خراسان دعوت نمايند و بدين صورت با تجليل و تجمل تمام آن حضرت را به مرو وارد نمود و گفت: ميخواهم امر خلافت را به شما محول كنم. امام رضا عليهالسلام فرمودند: اين امر محال است. گفت: پس ولايت عهدي را قبول بفرماييد. فرمودند: اين هم ميسر نيست. ولي مأمون به اصرار تام و تمام امام رضا عليهالسلام را به قبول اين مقام مجبور نمود و امام رضا عليهالسلام به شرط عدم دخالت در عزل و نصب و امور سياست پذيرفت و خبر داد كه: من پيش از تو از دنيا خواهم رفت و همين خبر، موجب تحكيم مباني اصرار مأمون و انبساط باطني او شد. در مدتي كه امام رضا عليهالسلام كه قريب چهار سال، يا بيشتر - در مرو بودند همهي سادات علوي به خصوص موسويان به سوي ايران كوچ كردند و از فرزندان امام كاظم عليهالسلام آنهايي كه داراي مزرعه و خدم و حشم بودند براي تبريك و تعاون برادر بزرگوارشان به ايران كوچ كردند، ولي هنوز برخي از آنها به مرو نرسيده بودند كه خبر شهادت امام هشتم عليهالسلام منتشر شد و طوس مدفن و آرامگاه آن حضرت گرديد. در اين جريان كه مأمون از جهت ول?عهد خود آرامش خاطر يافت، متوجه سد بزرگ ديگري شد كه به دست زبيده گذاشته شده بود در اين مورد هم چارهاي نديد جز اين كه شخصا به بغداد برود و مركز خلافتش را همان مركز خلافت سابق قرار دهد. البته در اين نقل و انتقال و مراقبت حال سادات علوي، موسوي و بنيهاشمي؛ بسياري از سادات متفرق شدند و ديگر به مدينه بازنگشتند. از اين رو، امام جواد عليهالسلام در مدت اقامت خود در مدينه، تقريبا تنها مانده و بسياري از بزرگان سادات، شيوخ، معمرين و محتشمين آنها از مدينه مهاجرت كرده بودند.
امام جواد عليهالسلام از جهت امور مالي دستنگ نبود، زيرا موقوفات مدينه در اختيار او بود و سادات بسياري از موقوف عليهم در هجرت بودند. افزون بر اينكه مأمون، ساليانه مبلغي كه - شايد قريب دوازده هزار دينار بود - براي دختر و دامادش ميفرستاد، و امام جواد عليهالسلام از اين جهت جواد، سخي و باگذشت بود كه هر چه از ارقام درشت داشت به مردم ميداد و براي سادات و ارحام و اخوات و اعمام خود ميفرستاد.
حماد حماد للمثني حماد علي آلاء مولانا الجواد امام هدي له شرف و مجد علا بهما علي السبع الشداد امام هدي له شرف و مجد أقر به الموالي و المعادي تصوب يداه بالجدوي فتغني عن الأنواء في السنة الجماد يبخل جود كفيه إذا ما جري في الجود منهل الغواد (1). بني من صالح الأعمال بيتا بعيد الصيت مرتفع العماد و شاد من المفاخر و المعالي بناء لم يشده قوم عاد فواضله و أنعمه غزار عهدن أبر من سح الهعاد و يقدم في الوغي إقدام ليث و يجري في الندي جري الجواد فمن يرجو اللحاق به إذا ما أتي بطريف فخر أو تلاد من القوم الذين أقر طوعا بفضلهم الأصادق و الأعادي أياديهم و فضلهم جميعا قلايد محكمات في الهوادي (2). بهم عرف الوري سبل المعالي و هم دلوا الأنام علي الرشاد و هم أهل المعالي و المعاني و هم أهل العطايا و الأيادي
سموا في الحلم قيسا و ابنقيس و إن قالوا فمن قيس الأيادي و هذا مذهب في الشعر جار و أين من الربا خفض الوهاد (1). لهم أيد جبلن علي سماح و أفعال طبعن علي سداد و هم من غير ما شك و خلف إذا أنصفت سادات العباد أيا مولاي! دعوة ذي ولاء إليكم ينتمي و بكم ينادي يقدم حبكم ذخرا و كنزا يعود إليه في يوم المعاد جري بمديح مجدكم لساني فأسبح ديدني فيكم و عادي ففيكم رغبتي و علي هواكم محافظتي و حبكم اعتقادي إذا محض الودد الناس قوما محضتكم و إن سخطوا و دادي و كيف يجوز عن قصد لساني و قلبي رايح بهواك غادي و مما كانت الحكماء قالت لسان المرء من خدم الفؤاد و قد قدمتكم زادا لسيري إلي الاخري و نعم الزاد زادي فأنتم عدتي إن تاب دهري و أنتم إن عري طب عتادي مفاد و مدلول شعر قريب بدين مضمون است: حمد و ستايش پي در پي، متوالي و متواتر نعمتهاي پروردگار عزوجل را كه خداوند جواد است و امام جواد عليهالسلام را راهنما و راهبر خلق فرمود. اين امام عليهالسلام، داراي عزت، شرف، بزرگي و سربلندي است كه پايهي قدرتش بر هفتمين آسمان قدم نهاده و اوج عظمت او بر عرش سايه افكنده. او پيشواي راهنمايي است كه از هر دو دستش باران جود و سخاوت چون سحاب رحمت ميبارد. و چون دستش را دست ميگشايد باران نعمتش به همه ميرسد و
1) 369. الوهاد جمع الوهدة: المنخفض من الارض.
فايدهي بيشمارش همه را فرا ميگيرد. او شخصيتي است كه به هر كس كه باران جودش باريد، از خشكسالي دور و از قحطي فارغ و از همه بينياز خواهد بود. بستههاي درهم و دينار او، كف هر بخيلي را جواد و بخشنده ميسازد و چون عنايتش در حق كسي توجه نمايد سيل مرادش حاصل گردد. او امامي است كه جواهرات را مانند ريگ ميريزد و ميبخشد و از مصالح اعمال صالح، خانههاي رفيع بهشت برين ساخته و پرداخته مينمايد. به قدري كاخ عظمت او در جهات عالم طبع و آخرت و بهشت رفيع است كه آواز و صداي هيچ كس بدان نرسد، ستون قصور مرتفعش را فضيلت و كمال و خير و بر و نيكوكاري تشكيل داده و صدقات، تعليمات و افاضات او كاخ رفيع مقامش را تزيين و تجليل نموده است. نعمتهاي اين امام بسيار است كه عهد او عهود ولايت بر همه واجب و فرض است. او همچون شير بيشهي معركه، كه ميغرد و در جريان جست و خيز است. در افاضات و خيرات و انعام و اكرام همه جا نامش در زبانها است و در همت و بخشش مانند جهش اسب، اموال را ميبخشد و از خود دور ميسازد. كيست كه به چنين امامي چشم اميد و شفاعت نداشته باشد؟! كيست كه آرزوي مصاحبت، خدمت و ملازمت او را نداشته باشد؟! هر كس به اين اميد نباشد، سرمايهي مفاخرت ندارد و راه سعادت بر او بسته است. او امامي است كه هر قومي به ولايت او به ميل و رغبت به خدمت، فضل
و دوستي ايشان اقرار دارند و دست رجا و اميدواري به بخششهاي مادي و معنوي او همانند قلادهاي كه به گردن نهاده و قلبا دل بدو بسته و اميد غفران، رحمت و مغرفت او را دارد. همهي اقوامي كه او را به راهنمايي و پيشوايي و فضل و بزرگواري ميشناسند اهل معاني و معالي هستند و آنان اهل عطايا و ايادياند. و چون قيس، پسر قيس است - كه از ارباب حلم و كرم و ايادي عصر شاعر بود - براي تنزيل تشبيه او را به قيس تشبيه نموده و نام برده است. اي امام نهم! چه مقام بلندي داري؟ و چه پايهي رفيعي كه دستهاي جود و كرم كسي به ساحت تو نميرسد. در بخشش و جوانمردي آب و گل تو آن چنان به كرم و عطا و انفاق عجيب شده كه نظير و شبيهي ندارد. روش تو همه درس علم و فضيلت، افعال و اعمال مطبوع و پسنديده و خصال و مكارم اخلاق است. عقول خردمندان، اعتراف دارند كه تو بهترين سادات و نيكوترين بندهي از بندگان پروردگاري. اي سرور! و اي مولاي من! اي جاذبهي دوستي و اولي به تصرف و ولي نعمت من! وجههي همت من تو هستي و ندا و صداي من به سوي توست. دوستي و نسبت محبت و ارادت و علاقهي ما به تو ذخيرهي عملي براي آخرت است و گنج تمام ناشدني خيرات و بريات است كه روز بازگشت و معاد به ما باز خواهد گشت. زبان و قلم من در مدح و مجد و بزرگي شما صبح سعادت من در باب شما و عادت من در ارادت به شما است كه رغبت و ميل من به هوا و
دوستي و محبت شماست. خداوند اين غريزهي دوستي را براي من نگاه داشته و محافظت نمايد و ولايت و دوستي شما عقيده و اعتقاد من است. هر قومي با هر كس رابطهي دوستي ورزيده، من با تو ارادت ميورزم و رابطهي دوستي و علاقهام را محكم نمودهام، اگر چه شما سر رشته را محكم نداشته و غضب كنيد من در راه ارادتم حيران نخواهم ماند. چگونه از شما رو برگردانم و از دل و زبان وصف ديگري كنم؟ و حال آن كه ذكر نام شما عطرافشان است و بقا و حيات من به اميد دوستي شما پايدار است. از اين جاست كه حكما گفتهاند: زبان مرد از خادمان دل اوست. من بدين مديحه، زاد و توشه خود را پيش ميفرستم تا در جهان آخرت اندوختهاي به دوستي تو داشته باشم كه محبت شما خاندان عصمت و طهارت زاد و توشه جهان آخرت است و هر بنده را در آن جهان آخرت بينياز ميسازد و جز شما طريق نجات و راه مستقيم و كفاف و عفاف كه موجب نجات و رستگاري است نخواهد بود.
بيهقي در «تاريخ بيهق» مينويسد: محمد بن علي بن موسي الرضا عليهمالسلام ملقب به «تقي» در طي سفري از دريا عبور كرد و از راه طبس - مسينا و طريق قومس - كه راه غير معمولي و غير مسلوك بود - به طرف خراسان حركت نمود. در اين سفر، با عبور از بيهق و قريهي ششتمه به زيارت پدرش رفت كه اين سفر
در سال 202 تا سال 203 هجري بود. (1). اگر روايت بيهقي درست باشد بايستي اين مسافرت در زمان حيات امام رضا عليهالسلام باشد، چرا كه مسلم است كه رحلت امام رضا عليهالسلام پيش از ماه صفر سال 204 هجري نبوده است و جريان ازدواج امام رضا عليهالسلام با دختر مأمون - كه او اصرار داشت دختري به امام رضا عليهالسلام و دختر ديگري به امام جواد عليه السلام عقد كند - صادق خواهد بود و منافاتي هم ندارد كه چنين عقد و چنين سفري رخ داده باشد فقط منبع تاريخي آن معلوم نيست. البته طبق اين روايت، سفر امام جواد عليهالسلام به سوي خراسان به سفر بغداد مقدم خواهد شد و حتي ظن قوي اين است كه اين سفر، از ملاقات مأمون با امام جواد عليهالسلام در مكه هم مقدم بوده است و اين سفر بايستي غير از سفر باطني و طي الارضي باشد كه حضرتش براي تجهيز پدر بزرگوارش به طوس آمده است.
آن چه از خلال تاريخ به نظر ميرسد اين است كه: امام جواد عليهالسلام فرزند نه ساله امام رضا عليهالسلام سفري به خراسان داشته؛ ولي وضع اين سفر به طور كامل روشن نيست، زيرا دو - سه موضوع مهم تاريخي در پيش است كه موجب تأمل و دقت نظر است. اكنون عين عبارت «تاريخ بيهقي» را نقل ميكنيم تا نظريهي خود را نيز ارائه دهيم. ابوالحسن علي بن زيد بيهقي مينويسد: محمد بن موسي الرضا عليهماالسلام - كه لقب او تقي بود - از راه طبس - مسينا (2).
1) 370. اين سفر را اعيان الشيعه از تاريخ بيهق نقل كرده و ما عينا عبارت بيهقي را آورديم، گفتني است كه صاحب اعيان الشيعه اين خبر را با اختلاف تاريخ نقل كرده است.
2) 371. در تاريخ بيهقي، معجم البلدان و مراصد مينويسد: طبس، دو طبس بوده، يكي طبس مسينان، ديگر طبس گيلكي - كه اكنون در خراسان است - و بنا به ضبط بلاذري مسينان است.
از دريا (1)عبور كرد - كه در آن وقت راه قومس (2)مسلوك نبوده و آن راه را در عهدي نزديك مسلوك گردانيدند - به ناحيت بيهق آمد و در ديه ششتمه نزول كرد و از آن جا به زيارت پدر خويش علي بن موسي الرضا عليهماالسلام رفت - في سنة اثنين و ثلاثين و مأتين (سال 232) (3)و در مسجد ششتمه نماز خوانده و اثر پاي آن حضرت در سنگي كه فعلا در موزه است، باقي است. (4). خبر ديگري نيز از طبري نقل ميكنيم تا مطلب روشنتر گردد. طبري، ابنسيرين و يعقوبي در حوادث سال 202 هجري مينويسند: در اين سال مأمون دختر خود امحبيبه را به امام رضا عليهالسلام و دختر ديگرش امفضل را به امام جواد عليهالسلام تزويج كرد. آن گاه خط سير امام جواد عليهالسلام را تعيين كرده مينويسد: آن حضرت از راه طبس مسينان دريا عبور كرد... از اين دو خبر چنين مفهوم ميشود كه: امام جواد عليهالسلام طي سفري به خراسان آمده، البته دلايل ديگري هم در اين مورد روايات شده كه عبارت است از: 1 - اثر پاي امام جواد عليهالسلام در سنگي كه اكنون در موزه آستان قدس است. 2 - اثري كه در مسجد بيهق بدان حضرت منسوب است. با اين اخبار قريب به يقين است كه امام جواد عليهالسلام به سوي خراسان سفر كردهاند، ولي اين مسافرت به دعوت مأمون بود، يا به ميل خود آن حضرت و آيا در زمان حيات پدرش بوده كه ول?عهد دولت عباسي بوده است يا به زيارت قبر پدر
بزرگوارش رفته، هنوز روشن نيست. مشهور اين است نخستين كسي كه به زيارت حضرت ثامن الائمه امام رضا عليهالسلام به طوس آمد حضرت ابوجعفر محمد بن علي التقي الجواد ابن الرضا عليهماالسلام بود. البته اين خبر دو طرف دارد، اگر صرف زيارت باشد بايستي حضرتش به مرو رفته باشد، ولي چون قيد طوس دارد معلوم ميشود كه حضرتش به زيارت قبر پدر بزرگوارش رفته است. و اما طبق نقل بيهقي، خط سير آن حضرت از مدينه از راه دريا و طبس مسينان بوده كه آن زمان راه قومس معمول نبوده است. و طبق خبر ديگري كه مسلم است، امام جواد عليهالسلام براي كفن و دفن پدر بزرگوارش به صورت رسمي از مدينه به طوس آمد و وارد مسجد بيهق سبزوار شد - كه اكنون خرابه است و در بيرون دروازه قرار گرفته است - و اثر پاي آن حضرت در آن مكان باقي و برقرار است. اما منظور از دريا سه احتمال است كه يا بايد درياي خليج فارس باشد، يا درياچه ساوه، يا درياي مسينان، كه در كنار شهر دامغان كنوني بوده است و فعلا خشك شده و اثري از آن معلوم نيست. از طرف ديگر، امام رضا عليهالسلام در مورد ولايت امام جواد عليهالسلام فرمود: او مانند موسي بن عمران است كه از دريا ميگذرد. از سوي ديگر، تاريخي كه بيهقي نوشته به تحقيق اشتباه و غلط است، زيرا به عقيدهي او شهادت امام جواد عليهالسلام در سال 225 هجري رخ داده و در سال 232 - كه بيهقي نوشته - اصلا امام جواد عليهالسلام از دنيا رفته بود. اگر تاريخ شهادت امام جواد عليهالسلام را سال 220 هجري بدانيم طبق نقل بيهقي بايستي از رحلت امام نهم گذشته باشد كه در اين صورت به يقين كاتب تاريخ را كه «اثنين و مأتين» سال 202 بود به اشتباه 232 نوشته است. البته از اين دخالتهاي
ناروا در استنساخ كتب، يا در طبع و نشر آثار خطي بسيار رخ داده است. آن چه مسلم است اگر به خبر تاريخ طبري توجه كنيم و گفتار يعقوبي را ملاك قرار دهيم بايستي مسافرت امام جواد عليهالسلام در هفت سالگي آن هم درس سال 202 هجري باشد، زيرا در همان شب، مأمون دختر بزرگ خود را به امام رضا عليهالسلام داده و دختر كوچك خويش را به امام جواد عليهالسلام عقد بسته است. در اين صورت، ممكن است امام جواد عليهالسلام دو سفر به خراسان آمده باشد. سفر اول هفت سال داشته كه به مرو، پايتخت مأمون در خراسان رفته و سفر دوم براي تجهيز دفن پدر بزرگوارش به طوس رفته است. سفر اول به صورت رسمي بود كه خود را در بيهق سبزوار و ساير شهرها معرفي نموده، ولي سفر دوم به طي الارض بوده است. گفتني است كه: ما اين مطلب را در كتاب «زندگاني امام رضا عليهالسلام» هم نگاشتيم. (1)البته هنوز در اصل موضوع ترديد داريم كه اگر هم بگوييم: در سفر بغداد به ايران آمده آن هم درست نيست، چرا كه امام جواد عليهالسلام در آن سفر از راه جبل و كوفه به شام و مدينه رفتهاند. در هر حال، آن چه مسلم است اين كه: امام جواد عليهالسلام طي دو سفر رسمي به بغداد رفتهاند كه در مورد آن، طبق اخباري كه در دست است، ترديدي نيست و سفري هم به خراسان داشتهاند كه به يقين براي تجهيز، كفن و دفن پدر بزرگوارش به طوس آمدهاند. و اگر روايت بيهقي با توجه به اختلاف سال، درست باشد بايستي امام جواد عليهالسلام در زمان حيات پدر بزرگوارش؛ عصر وليعهدي به طور موقت سفري به خراسان آمده باشند، چرا كه به نظر ما در اين چهار سال، يا كمتر - كه امام رضا عليهالسلام به خراسان آمده - بسياري از علويان به مرو دعوت شدند و امكان دارد كه امام
1) 376. تاريخ زندگاني امام رضا عليهالسلام: ص 612.
جواد عليهالسلام هم با آنها به زيارت پدر بزرگوارش آمده باشد.
در كتاب «زندگاني امام رضا عليهالسلام» نوشتيم: كه امام رضا عليهالسلام به هنگام حركت از مدينه به سوي خراسان خانواده و فرزندانش را به همراه خودشان نبردند، بدون ترديد امام جواد عليهالسلام در اين سفر در خراسان همراه پدر بزرگوارش نبود. و هنگامي كه مأمون امام جواد عليهالسلام را دعوت كرد و آن حضرت هم به خراسان آمد، پدرش از دنيا رفته بود. بنا به اعتقاد ما امام جواد عليهالسلام براي تجهيز پدر بزرگوارش به خراسان رسيد و بنا به نقل بيهقي - كه اشتباه نموده - سالهاي بعد حضرتش به خراسان رسيد و مأمون آن حضرت را به بغداد دعوت نمود و امام جواد عليهالسلام به دعوت مأمون از مدينه به بغداد مسافرت كرد. مسعودي در «اثبات الوصيه» مينويسد: لما توفي الرضا عليهالسلام وجه المأمون إلي ولده الجواد عليهالسلام فحمله إلي بغداد و أنزله بالقرب من داره و أجمع علي أن يزوجه ابنته امالفضل. (1). هنگامي كه امام رضا عليهالسلام رحلت كرد مأمون متوجه فرزند آن حضرت يعني امام جواد عليهالسلام شد و او را به بغداد دعوت كرد و در كنار كاخ رياست خود منزلي براي آن حضرت تهيه نمود و مجلسي ترتيب داد كه دخترش امالفضل را به ازدواج آن حضرت در آورد. در اين زمينه سبط ابن جوزي مينويسد: چون امام رضا عليهالسلام مسموم شد و درگذشت امام جواد عليهالسلام نزد مأمون رفت و مأمون مقدم او را مبارك دانست و به او اكرام و احترام بسيار كرد.
1) 377. اثبات الوصية مسعودي به نقل از اعيان الشيعه: ج 4 ص 229.
اين مورخ مينويسد: اما در اين كه امفضل را پيش از سفر بغداد به عقد او در آورد، يا در بغداد اختلاف است و اين كه آيا ازدواج امفضل در زمان حيات امام هشتم بوده، يا پس از رحلت آن حضرت مورد بحث است. آن چه به نظر ميرسد و ما در كتاب «زندگاني امام رضا عليهالسلام» هم نوشتهايم اين كه: ظن قوي اين است كه امفضل در زمان امام رضا عليهالسلام به امام جواد عليهالسلام عقد بسته شده، ولي عقد ولايتي (1)و غيابي بوده است، چرا كه آن حضرت در آن وقت هشت سال داشت و امفضل نيز در همين حدود سن داشته است و امكان دارد عقد ازدواج در زمان امام رضا عليهالسلام بوده و زفاف پس از رحلت امام هشتم رخ داده باشد. شيخ مفيد رحمهالله در اين مورد مينويسد: كان المأمون قد سعف بأبيجعفر عليهالسلام لما رأي ممن فضله مع صغر سنه و بلوغه في العلم و الحكمة و الأدب و كمال العقل ما لم يساو فيه أحد من مشايخ أهل الزمان فزوجه ابنته امالفضل و حملها معه إلي المدينة و كان متوقرا علي إكرامه و تعظيمه و إجلال قدره. مأمون نسبت به ابيجعفر نهايت شفقت و مهربان را مبذول داشت به خصوص اين كه مشاهده كرد كه او در صغر سن و كودكي در علم و حكمت، عقل و ادب و فضيلت و كمال به حد بلوغ رسيده به حدي كه بزرگترين مشايخ علمي به پايه دانش و بينش او نميرسند، با اين مقام علمي، فريفتهي او شد و دخترش را به او داد و با احترام از بغداد به مدينه فرستاد و تجليل و تبجيل بسيار نمود. در حاشيه «تحف العقول» مينويسد: امام جواد عليهالسلام دو مسافرت به عراق كرد:
1) 378. به ولايت پدري دخترش را به امام جواد عليهالسلام تزويج كرد.
يكي در سال 211 هجري كه مأمون از آن حضرت دعوت به عمل آورده و آن حضرت مدتي ميهمان بودند تا اين كه به مدينه برگشتند. در اين سفر، دختر خود امفضل را به امام جواد عليهالسلام تزويج كرد و از حضرتش بسيار اكرام، تعظيم، تجليل و تبجيل نمود. سفر دوم سال 225 هجري به دعوت معتصم بود كه در آن سال امام عليهالسلام را مسموم نمودند. نگارنده گويد: در اين عبارت دو اشتباه رخ داده: يكي دعوت مأمون در سال 215 هجري و تزويج امفضل است. ديگري، دعوت معتصم در سال 220 هجري، زيرا اگر تزويج در سال 211 باشد، لازم است كه هشت سال پس از رحلت امام رضا عليهالسلام و در سن هفده سالگي امام جواد عليهالسلام باشد. و در سال 225 بايستي امام جواد عليهالسلام سي سال داشته باشد، زيرا به طور مسلم تولد آن حضرت در سال 195 هجري بوده و در حالي كه اكثر مورخان نوشتهاند كه شهادت آن حضرت در سال 220 هجري بوده است.
امام جواد عليهالسلام پس از ازدواج و محبوبيت و تكريم و احترام آن گاه كه موسم حج فرا رسيد از مأمون اجازه خواست كه براي اداي مناسك حج به سوي مكه حركت نمايد و از آن جا به مدينه، موطن و مولد خود برود. مأمون اجازه داد و اين سفر، سفر رسمي و مورد علاقه و احترام خليفه بود. مأمون دختر خودش امفضل را حاضر نمود و در خدمت آن حضرت نديماني از زن و مرد ملازم حضور آنها بودند. شيخ مفيد رحمهالله مينويسد: هنگامي كه امام جواد عليهالسلام تصميم گرفتند از بغداد به مدينه حركت كنند، قافله
حج آن حضرت از راه دروازه كوفه بيرون رفت و گروه زيادي از مرد و زن به مشايعت پرداختند كه اين مشايعت تا دار المسيب انجام پذيرفت، به هنگام غروب به دار المسيب رسيدند، حضرت در آن مسجد وارد شد و فرمود كه: آب حاضر كنند تا وضو بگيرد. آب آوردند حضرت وضو گرفت و نماز مغرب را خواند كه در ركعت اول حمد و سوره «إذا جاء نصر الله» و در ركعت دوم حمد و سورهي «قل هو الله أحد» را قرائت فرمود و قنوت خواند و ركوع نمود و ركعت سوم را با تسبيحات بجا آورد و تشهد و سلام گفت. پس از آن با مردم تحيت و تهنيت نموده و خداحافظي فرمود و تعقيبات نماز و نوافل را به جاي آورد و سجدهي شكر نمود. در اين مشايعت مردم تحف و هدايايي از شيريني و حلوا آورده بودند كه حضرت هم خودش ميل كرد و هم به مشايعين تعارف و تقسيم و توزيع فرمود و از آن جا به طرف مدينه حركت كرده و به مكه رفتند. (1). از اين روايت معلوم ميشود كه اين مسافرت از راه جبل انجام شده است كه به آن جبل أجا و جبل حائل گويند، از كوه به شامات و مدينه رفته و از مدينه به مكه رفتهاند. اين سفر يكي از سفرهاي محقق امام جواد عليهالسلام است كه از بغداد به مكه رفته و به طور مسلم بين سنوات 206 و 207 هجري بود، زيرا مورخان مينويسند كه: آن حضرت در سن يازده سالگي در بغداد بود و اگر در نه سالگي در مرو، يا بغداد عقد و عروسي هم باشد باز از سال 203 هجري همين سنوات ميباشد.
ترديدي نيست كه امام جواد عليهالسلام دو سفر، از مدينه به بغداد داشته و مسلم
1) 379. ارشاد مفيد به نقل از اعيان الشيعه: ج 4 ص 240.
است كه سفر دوم به دعوت معتصم عباسي و پس از درگذشت مأمون بوده است. مأمون در سال 218 هجري در بدندون شهر طرطوس رم درگذشت و مردم با برادرش معتصم عباسي بيعت نمودند. چون معتصم بر اريكهي خلافت استقرار يافت تنها از كسي كه بيم داشت امام جواد عليهالسلام بود كه به دو جهت از او ميترسيد: 1 - چون آن حضرت از مبرزين علويان، عالم، حكيم، فاضل و دانشمند است و شخص اول خاندان بنيهاشم ميباشد، امكان دارد كه مردم دور او را بگيرند و به خلافت دعوتش نمايند. 2 - جهت خويشاوندي كه با مأمون داشته كه دامادش است و نزديكترين افراد به خليفه وقت بوده و ميتواند وارث تاج و تخت باشد، يا مدعي معتصم گردد و خلافت را از او بگيرد. از اين رو، بيمناك شده او را به بغداد دعوت نمود. هنگامي كه دعوت معتصم رسيد امام جواد عليهالسلام با امفضل براي اداي حج به مكه رفتند و فرزند خود، علي بن محمد الهادي النقي عليهماالسلام را به همراه مادرش - كه غير امفضل بود - در مدينه گذاشت و با امفضل، دختر خليفهي متوفي به سوي عراق حركت كرد. در اين سفر بود كه امام جواد عليهالسلام با آن كه فرزند پسرش كوچك و نابالغ بود در عين حال ودايع امامت را به آن حضرت سپرد، وصاياي خود را نمود و او را به ولايت و امامت پس از خود به مردم مدينه و خواص اصحاب معرفي كرد و به سوي بغداد حركت نمود. همان گونه كه پيشتر يادآور شديم مأمون در روز پنج شنبه 13 رجب سال 218 هجري در طرسوس درگذشت، در اين موقع از امامت امام جواد عليهالسلام شانزده سال گذشته بود يعني شانزده سال از شهادت حضرت رضا عليهالسلام ميگذشت. معتصم نخست در شعبان سال 218 هجري از ابواسحاق محمد بن هارون
بيعت گرفت و پس از آن متوجه جعفر بن مأمون شد و ميخواست با حيله اين سه نفر رقيب (يعني: امام جواد عليهالسلام، پسر هارون و پسر مأمون) را از پاي در آورد تا خلافت او بيمعارض بماند. از اين رو، به انواع حيلهها متوسل شد: نخست آن كه به آنها در كنار كاخ خود منزل داد، تا زير نظر خود باشند و خروج نكنند. چنانچه مأمون چنين كرد. دوم آن كه پي بهانه ميگشت تا آنها را مسموم كند كه سر و صدايي راه نيفتد، زيرا قدرت جنگ نداشت، اگر چه زمان معتصم يك نژاد تازهاي به اسلام وارد شدند و آن تركها بودند و معتصم خلافتش مرهون خدمات تركها بود، زيرا از عرب و عجم رانده و مانده بود متوسل به تركها شد و آنها از او حمايت كردند تا در ميان غوغاي سياست استقرار يافت و به حيله كار خود را شروع كرد. شيخ مفيد رحمهالله مينويسد: ترديدي نيست كه در ماه محرم سال 220 هجري امام جواد عليهالسلام وارد بغداد شد. بنابراين، خبر مسافرت امام جواد عليهالسلام به مكه از شعبان سال 218 هجري كه مأمون درگذشت شروع شد كه پس از آن به مدينه برگشت. سپس معتصم آن حضرت را دعوت نمود و به بغداد حركت كرد و آخر ماه محرم سال 220 هجري وارد بغداد شد كه اين جريان دو سال طول كشيد و امام جواد عليهالسلام در آخر ماه ذي قعدهي سال 220 هجري مسموم شد و در بغداد شهيد شد. بنابراين، معلوم ميشود كه معتصم در اين مدت به هر عنواني كه بود دل پر درد امفضل را (از اين كه همسرش زن ديگري انتخاب نموده و فرزندان پسري از جمله امام علي النقي عليهالسلام از او متولد شده و از او فرزند نداشت) بدست آورد و او را به وعده و وعيد آماده مسموم ساختن همسرش كرد تا در روز آخر ذي قعده سال 220 هجري - كه مورد اتفاق همه مورخين است - همسر خود را مسموم نموده كه
در نتيجه حضرتش به شهادت رسيد و پس از آن خودش كامي نديد و به فجيعترين وضعي به مرضي مدهش و مخوف مبتلا شد تا به درك واصل گرديد. اين هم سفر دوم امام جواد عليهالسلام به بغداد بوده كه به سوي آرامگاه ابدي خود شتافته و منشأ تحولات تاريخي گشت كه اكنون مزارش قبلهي اهل دل است و هر سال مليونها مردم مسلمان جهان براي زيارتش ميشتابند.
آنسان كه از كتابهاي اخبار به دست ميآيد، چندين نامه به خط امام جواد عليهالسلام ديده شده كه به اصحاب و انصار خود نوشتهاند. برخي از آنها، پاسخ نامههايي است كه سؤالي كردهاند و برخي ديگر موعظه، اندر و نصيحتهائي است كه اصحاب از حضرتش خواستهاند و امام عليهالسلام به آنها پاسخ داده كه آن نامهها اگر چه كوتاه است، ولي رسا و معاني بلند و سرمشق سعادت و رستگاري است. از همين نامهها ميتوان به آن پي برد كه نويسندهي عظيم الشان آن تا چه حدي بر معارف و معاني تسلط و به اصلاح حال و روحيات ابناي زمان و پرسشگران موضوع علاقه داشته كه پاسخ مقتضي معجزهآميزي داده است. از جمله نامههاي آن حضرت نامهاي است كه علامهي مجلسي رحمهالله از «كافي» نقل ميكند كه صيدلاني گويد: در نخستين سال از خلافت معتصم با مرداني از اهل سجستان و بست در سفر مكه بوديم، در طواف كعبه حضور محترم امام جواد عليهالسلام رسيديم عرض كردم: مردي است كه به ولايت و دوستي شما متكي و علاقهمند است، ولي اهل ديوان است و من هم بايد خراج و مالياتي به او بدهم اگر شما به او دست خطي مرقوم فرماييد كه به من احسان كند موجب سپاس و تشكر است. امام جواد عليهالسلام فرمود: او را نميشناسم. عرض كردم: من او را ميشناسم و مطمئن هستم كه از شيعيان و دوستان شما و برادران ايماني ما ميباشد كه مرقومه شما براي او مفيد به حال من و موجب
افتخار او ميشود. آن حضرت فرمود: كاغذ، قلم و دوات آوردند آن گاه اين نامه را به او نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد، فإن موصل كتابي هذا ذكر عنك مذهبا جميلا و أن لك من عملك ما أحسنت فيه، فأحسن إلي إخوانك و اعلم أن الله عزوجل سائلك عن مثاقيل الذر والخردل. به نام خداوند بخشاينده مهربان اين شخص كه نامه مرا به تو ميرساند از تو عقيده و فكر زيبا و پسنديدهاي ذكر كرده است و اين كه اعمال تو مورد تحسين و خشنودي خاطر مردم است، پس تا ميتواني نسبت به برادران ديني خودت نيكي كن و بدان كه خداوند عالم - جل شأنه - در قيامت در مورد هر ذره و خردلي از كارهايت پرسش ميكند. راوي گويد: وقتي به سجستان رسيديم گزارش اين نامه را به والي آن جا، حسين بن عبدالله نيشابوري داده بودند، او در دو فرسخي شهر به استقبال ما آمد. چون نامه حضرت را به او داد، آن را بوسيد و به چشم خود كشيد و گفت: حاجت تو چيست؟ گفتم: من بايستي مالياتي به ديوان محاسبات شما بپردازم. گفت: آن را بخشيدم و تا من والي اين شهر هستم خراج از تو مطالبه نميكنم. آن گاه از وضع زندگي من پرسيد، چون جريان كار خود را براي او گفتم به من مرحمت و محبت بيشتري كرد و نوشت كه مادام العمر از ماليات معاف خواهي
بود. (1). و با اين نامه مباهات و افتخار ميكرد امام جواد عليهالسلام از مكه به او مرقومهاي نوشته كه اسناد مفاخرات تاريخي ضبط شده است. نامهي ديگر، دستخط شريفي است كه حضرتش به يكي از شيعيان مقيم طرطوس مرقوم فرموده و او را در روش پرورش عقلاني و ديني تحريص و تشويق نموده و دعا فرموده كه خداوند او را با آل محمد عليهمالسلام محشور فرمايد و جزاي نيكو عنايت كند.
بسم الله الرحمن الرحيم يا علي! أحسن الله جزاك و أسكنك جنته و منعك من الخزي في الدنيا و الآخرة و حشرك الله معنا. يا علي! قد بلوتك و خيرتك في النصيحة و الطاعة و الخدمة و التوقير و القيام بما يجب عليك، فلو قلت إني لم أر مثلك لرجوت أن أكون صادقا، فجزاك الله جنات الفردوس نزلا، فما خفي علي مقامك و لا خدمتك في الحر و البرد في الليل و النهار فأسأل الله إذا جمع الخلائق للقيامة أن يحبوك برحمته تغتبط بها أنه سميع الدعاء. (2). به نام خداوند بخشايندهي مهربان اي علي بن مهزيار! خداوند به تو جزاي نيكو عنايت فرمايد و مسكن تو را بهشت قرار دهد و از خواري و رسوائي در دنيا و آخرت مصون دارد و حشر تو را با ما قرار دهد. اي علي، به راستي كه تو را آموزدم و اختيار كردم براي نصيحت و طاعت و خدمت و بزرگ داشتن و قيام كردن بره آنچه بر تو واجب
است، و اگر بگويم كه همانند تو را در ميان يارانم نديدهام اميد است كه راست گفته باشم خداوند منزل كردن در بهشت برين را پاداش تو قرار دهد، بر ما مقام تو پنهان نيست، و خدمت تو در سرما و گرما و شب و روز پوشيده نميباشد، از خداوند تبارك و تعالي ميخواهم هنگامي كه همگان را براي قيامت گرد آورد به تو عنايتي كند كه مورد غبطهي ديگران واقع شود، و او شنوندهي هر دعا و اجابت كنندهي آن است. (1). همچنين دو نامهي ديگر از امام جواد عليهالسلام معروف است كه حضرتش به عبدالخير مرقوم فرمودهاند. اصل اين دو نامه در «كافي» و «بحار» ضبط شده و در كتاب «بهجت الأبرار» (2)ترجمه نموده و مرحوم سحاب هم در «سرور الفؤاد» ترجمه را نقل نموده، ولي چون ترجمه آن قابل استفاده و هضم عموم نبود و در حين نوشتن هم به اصل آن دسترسي نيافتم از نقل ترجمهي آن خودداري كردم. مدلول بيان امام، از مفاد آغاز مطلب - كه يك سطر آن در «سفينة البحار» آمده و در باب مواعظ نيز آمده - معلوم ميشود كه اطاعت از حق، تحكيم مباني فرايض و عقايد، اجراي عبادات و اطاعات، و جلب توجه به فضايل اخلاقي است كه مرد مسلمان بايد بنيان عقيده و ايمان خود را محكم و استوار نموده و به اطاعت رسول خدا صلي الله عليه و آله و دوستي اولياي او راهي را كه به او نمودهاند برود و براي تهذيب نفس و كمال مطلوب به فضايل اخلاقي عمل نموده از آزار و اضرار و اذيت ديگران خود
1) 382. اين علي بن مهزيار مرد پاك طينت، مؤمن، فقيه، مرشد و هادي مردم عصر خود بود و نسبت به آل محمد عليهمالسلام علاقهي وافري داشت. از اصحابي بوده كه در طرطوس ميزيسته و همه سال به مكه ميرفت و وجوهات خود را به حضور حضرتش ميفرستاد و اجازه ميگرفت وي چندين طواف به نيابت همهي ائمه عليهمالسلام انجام ميداد.
2) 383. بهجت الأبرار: ص 99، سرور الفؤاد: ص 167 به نقل از كافي در باب مواعظ و بحارالانوار در باب مواعظ ائمه و در سفينة البحار ص 621 در كلمه سعد الخير دو سطر از نامه را نوشته است.
داري نمايد.
راوندي در كتاب «خرايج» مينويسد: حضرت عبدالعظيم حسني نامهاي خدمت امام جواد عليهالسلام نوشت و در مورد مهدي امت و قائم آل محمد عليهمالسلام پرسش نمود. امام عليهالسلام در پاسخ او فرمود: المهدي الذي يجب أن ينتظر في غيبته و يطاع في ظهوره و هو الثالث من ولدي، و أن الله يصلح أمره في ليلة، كما أصلح أمر كليمه موسي عليهالسلام حيث ذهب ليقتبس لأهله نارا، هو سمي رسولالله صلي الله عليه و آله و كنيه تطوي له الأرض و قيل و لم سمي القائم، لأنه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد أكثر القائلين بامامته، و سمي المنتظر، لأن غيبته يطول أمدها فينتظر خروجه المخلصون، و ينكره المرتابون، و يهلك المستعجلون (1). مهدي عليهالسلام كسي است كه انتظار او در دوران غيبتش و اطاعت او در دوران ظهورش واجب است. او سومين فرزند از فرزندان من است و خداوند امر او را در ظرف يك شب اصلاح ميكند همان طور كه امر كليم خود موسي بن عمران را اصلاح فرمود هنگامي كه رفت براي اهل و عيالش آتشي فراهم كند. او هم نام و هم كنيه رسول خدا صلي الله عليه و آله است زمين براي او به هم در مينوردد و او را قائم گويند براي آن كه او پس از بين رفتن يادش در ميان خلق و ارتداد عدهاي زياد از كساني كه قايل به امامت او بودند، قيام ميكند و او را منتظر خوانند براي آن كه غيبت او به طول
1) 384. خرايج: ج 3 ص 1171 به نقل از وفات الجواد عليهالسلام: ص 59.
ميانجامد پس مخلصين در حال انتظار مانده و شكاكين مرتد شده و شتابزدگان هلاك خواهند شد. اين روايت از معجزات امام جواد عليهالسلام است كه پيش از تولد حضرت مهدي عليهالسلام بيان فرموده است.
اباصلت، عبدالسلام بن سليمان بن ايوب بن ميسره، مولي عبدالرحمان بن سمرة قرشي از رجال نامي و روات حديث و دربان امام رضا عليهالسلام بوده كه اكنون قبرش در دو فرسنگي سر راه مشهد داراي قبه و بارگاهي است كه مردم به زيارت او ميروند. اباصلت براي طلب حديث به بصره، كوفه، حجاز، يمن و بغداد مسافرت نمود و در نيشابور ساكن شد و چون امام رضا عليهالسلام به خراسان آمدند خادم و دربان آن حضرت گرديد. اباصلت به مشايخ حديث و علما احترام بسيار ميكرد و از آنها حديث فرا ميگرفت و در آستان حضرت رضا عليهالسلام احاديث بسيار روايت كرد او بود كه ميگفت: سگ دربان خاندان علوي بهتر از بنياميه است، چون او شيعه متعصبي بود برخي از عامه او را طعن زدهاند. اهل رجال مينويسند: اباصلت جز موالات و شدت ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام گناهي نداشت. هنگامي كه امام رضا عليهالسلام مسموم گرديد، شهرت اخبار اباصلت معلوم شد و از آن جايي كه اخبار مسموميت امام هشتم را برملا و آشكار كرده بود، مأمون او را زنداني نمود، او به مدت يكسال در زندان بود و اين دوران بر او سخت ميگذشت تا اين كه دعا كرد و از خداوند خواست كه به حق محمد و خاندان او عليهمالسلام فرجي برساند، ناگهان شبي درب زندان باز شد و امام جواد عليهالسلام وارد شد و فرمود:
يا أباصلت! ضاق صدرك، قم و أخرج. ثم ضرب بيده المبارك علي القيود ففكها و أخرجه من الحبس. آنگاه با دست مبارك خود اشاره فرمود كه زنجير از پاي او برداشته شد و برخاست و از زندان خارج شد در حالي كه زندانبان او را ديد و هيچ سخني نگفت. امام جواد عليهالسلام فرمود: امضي في ودائع الله، فإنك لا تصل إليه و لا يصل إليك أبدا. (1). اباصلت تا زنده بود ديگر به زحمت درباريان مبتلا نشد، تا اين كه از دنيا رفت و اين از بركت وجود مقدس امام جواد عليهالسلام بود. اين معجزه را در اكثر كتابهاي معاجز، احاديث و اخبار زمان امام جواد عليهالسلام نقل نمودهاند. نگارنده هم تمنا دارد كه امام نهم عليهالسلام منجي اباصلت هروي از زندان خليفه عباسي شفاعت فرمايد كه: اين خدمتگزار را هم از زندان تنگ دنيا به سلامت و خير و عافيتي كه در قرآن وعده فرمود: (لا خوف عليهم و لا هم يحزنون) نجات دهند و همان وعده كه به علي بن مهزيار كتبا داد، به خدمتگزار ضعيف خود كه به سبب نشر معارف دين و اخبار زندگي ائمهي معصومين عليهمالسلام از مزاياي زندگي مادي محروم مانده عنايت فرمايد. آمين يا رب العالمين.
كمال الدين محمد بن طلحهي شافعي دربارهي امام جواد عليهالسلام چنين مينويسد: هذا محمد الثاني رفيع القدر، عظيم الشأن، رفيع الذكر ما اتسعت له حلبات محالها، و لا امتدت له أوقات آجالها، بل قضت عليه الأقدار الإلهية يقله بقائه في الدنيا بحكمها و اسجالها فقل في الدنيا مقامه عجل القدوم عليه لزيارة حمامه، فلم تطل بها مدته و لا امتدت فيها أيامه غير
1) 385. عيون اخبار الرضا عليهالسلام ص 354، روضة الواعظين: ص 198، كشف الغمه: ص 278، تاريخ بغداد: ج 11 ص 46، تهذيب: ج 6 ص 319، به نقل از وفات الامام الجواد عليهالسلام علامه مقرم: ص 29.
أن الله جل و علا خصه بمنقبة متألفة في مطالع التعظيم بارقه أنوارها مرتفعه في معارج التفضيل قيمة أقدارها بادية لأبصار ذوي الباصر بنية منارها هادية العقول أهل المعرفة آية آثارها. (1). امام محمد تقي ابن الرضا محمد ثاني (2)است، او قدر و مرتبهاي بلند دارد، نامش در افواه عوام و خواص مشهور است. سعهي صدر، وسعت نظر، شيريني كلام، جذابيت سخنراني او، همه را جلب كرده است. اما متأسفانه مدت افاضاتش كم بود و سرنوشت چنين حكم ميكرد كه او در جواني به روح كليه الهي متصل گردد، نيروهاي علم و فهم و دانش به قله مرتفع درايت و كياست او نميرسد، حكومتهاي علمي و قضاوتهاي اجتماعي او حكم قاطعي بود كه بالاتر از آن نظريه امكان نداشت. مرغ بلند پرواز عقل و خرد به درجهي رفيع دانش و بينش او نميرسد. چه كوتاه بود زمان او؟! و چه بلند بود افادات او؟! او در همين مدت كوتاه مظهر قدرت علم و منقبت حق و مجمع فضيلت و كمال بود. سطوت و هيبت او به قدري بود كه هر كس بدو ميرسيد ناخودآگاه سر تعظيم فرود ميآورد و از اشعهي انوار افاضات علمي او بهرهمند ميشد. او منبع دانش و بينش بود كه هر تشنه كامي به او ميرسيد سيراب ميشد و همچون منبع نوري بود كه دل و ديده همه از او روشن ميشد و عقل و ذهن بدو علم و معرفت مييافت.
از علماي قرن هفتم، صاحب كتاب كشف الغمة في معرفة الائمة است. علامهي دانشمند اربلي در مورد شخصيت امام جواد عليهالسلام چنين مينويسد:
سلام الله عليه الجواد في كل أحواله، جواد فاق الناس بطهارة العنصر، و زكاء الميلاد، و أقرع قلة العلاء، فما فاز به أحد و كاد مجده العالي، المراتب و مكانته الرفيعة تسموا علي الكواكب، و منصبه يشرف علي المناصب، فطوبي لمن سعي في ولائه، و الويل لمن رغب في خلافه، فمن له أب كأبيه أو جد كجده، فهو شريكهم في مجدهم، و هم شركاؤه في مجده، بدور طوالع جبال قوارع غيوث هوامع سيوف قواطع، بهم اتضحت سبل الهدي، و بهم سلم من سلم من الردي، و بحبهم ترجي النجاة و الفوز غدا، و هم أهل المعروف و أولو الندي. كل المدايح دون استحقاقهم، و كل مكارم الأخلاق مأخوذة من كرائم أخلاقهم، و كل صفات الخير مخلوقة في عنصر هم الشريف و أعراقهم، و الجنة في وصالهم، و النار في فراقهم، حبهم فريضة لازمة، و دولتهم باقية دائمة و أسواق سود دهم قائمة، و تعوذ مجيبهم باسمة، و كفاهم شرفا أن جدهم محمد صلي الله عليه و آله و أباهم علي عليهالسلام و أمهم فاطمة عليهماالسلام فمن يجاريهم في الفخر؟! أو من يكافيهم (يسابقهم) في علو القدر؟! و ما تركوا غاية عز الأوقد انتهوا إليها سابقين و لا مرتبة سودد إلا ارتقوها آمنين من اللاحقين. و هذا هو الحق، و بشرفهم شرف الأول و الآخر، و لو اطلعت في مدح هذه الأنوار الإلهية المودعة في هياكل البشرية لم آت بطائل، ماللتراب و رب الأرباب؟! أين الثري و الثرياء؟! و كيف يطيق حضر ما أعجزت عنه الأوايل و الأواخر؟! أنتم بنوا طه و ق الضحي و بنوا تبارك و الكتاب المحكم و بنواطه و المسلخ و الصفا و الركن و البيت العتيق و الزمزم بكم النجاة من الجحيم و أنتم خير البرية من سلالة آدم أنتم مصابيح الدجي لمن اهتدي و العروة الوثقي التي لم ينفصم
و إليكم قصد الولي و أنتم أنصاره في كل خطب مولم بكم يفوز عدا إذا ضرمت في الحشر للعاصن نار جهنم من مثلكم في العالمين و عندكم علم الكتاب و علم ما لم يعلم جبرئيل خادمكم و خادم جدكم و لغيركم فيما مضي لم يخدم ابني رسولالله إن أباكم من دوحة فيها النبوة ينتهي أخاه من دون البرية أحمد و اختصه بالأمر لولا يظلم (1). درود و تحيت بر امام جواد عليهالسلام در هر حال، هر زمان و هر مكان. سلام خدا و درود رسول و دوستان بر او باد، امام جواد عليهالسلام برتر و بالاتر از همهي مردم عصرش بود، او در عنصر وجودي پاك و پاكيزه بود، ماهيت وجودش به ذكاء، شعور، عقل، كياست و رزانت آميخته و مرغ بلند پرواز روحش بالاترين قلل مرتفع عالم دانش و بينش را زير بال و پر گرفت، طيارهي فكرش بلندترين نقطهي مقام و منصب را زير نظر داشت و با مجد و تعالي مراحل و مراتب تكامل را طي كرده بود، او را بدين جهت نجوم زاهره و ستارهي درخشان زمين گفتند، چرا كه كواكب عالم به طفيل او حركت ميكرد و هر كس در دوستي از او پيروي او ميكرد سعادتمند و كامياب و فائز و رستگار ميگرديد. خوشا بر احوال دوستان و پيروانش كه درجات ارتقا را طي كرده و واي بر بدانديشان و دشمنان او كه در حضيض مذلت و خواري ميافتادند. موافقين او به درجات جمال و كمال رسيدند و مخالفين او به دركات رسوايي و عذاب افتادند. كيست مانند او كه پدري چون سلطان السلاطين حضرت ابوالحسن علي بن موسي الرضا عليهماالسلام داشته باشد؟ و سلسلهي آباي گرامش به
1) 388. كشف الغمه به نقل از زبدة المعارف: ص 591.
رسول خدا خاتم النبيين صلي الله عليه و آله برسد؟ او در مجد و شرف و بزرگواري از جهت حسب و نسب در طالعي بوده كه نظير و شبيهي نداشت. او پرورش يافتهي شمشير جهاد و شمشير زبان در فصاحت و بلاغت و كمال و ادب بود. او همانند پدر و اجدادش قرباني راه هدايت و ارشاد شدند، و فداكاري آنها موجب رشد و رقاي مردم مسلمان گرديد. به دوستي آنها ابواب نجات و نجاح باز شد و درهاي رستگاري گشوده گرديد، به وجود آنها نردبان اعتلا و ترقي نصب گرديد و به محبت آنها ابواب بهشت افتتاح ميشود. آنها خاندان علم و معرفت و وسيله عرفان و حكمت هستند. هر كس دربارهي آنان هر چه مدح كند باز كمتر از استحقاق بزرگواري آنهاست و هر مكرمت و فضيلت دون مكارم و فضايل آنهاست. امام جواد عليهالسلام از كرائم اخلاق جدش كه مصداق (انك لعلي خلق عظيم) (1)بود سرچشمه گرفت و كليهي صفات جمال و كمال در قلبش تمركز و تجمع يافت. وجودش منبع خير و فضيلت بود. عنصر شريفش رحمت و نعمت حق بود، بهشت در وصال دوستانش متبسم و دوزخ در وصال دشمنانش دهان گشوده است. محبت آنها در خميرهي آدميان عجين و خمير شده و دولت باقي آنها ابدا و ازلا در وظيفهي رهبري به توحيد پايدار است. به دوستي آنها بازار تجارت سودمند و به دشمني آنها كسب و كار زيان آميز است. در بزرگواري او كافي است كه جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله پدرش علي مرتضي عليهالسلام و مادرش فاطمهي زهرا عليهاالسلام بود و پدرانش يكي پس از
1) 389. سوره قلم: 4.
ديگري پرورش يافتگان مكتب نبوت و تربيت شدگان داماد ولايت مطلقهي الهيه بودهاند. در علو قدر و شرافت كسي جز ائمهي معصومين عليهمالسلام كه خود از آنها بود از سابقين و لاحقين به مرتبهي او نميرسد، و به دوستي آنها ايمان به درجه ايقان رسيد و حق اليقين، بلكه عين اليقين براي مردم حاصل گرديد، وجود امام نهم، روش و پرورش او و تعليمات عملي او بهترين سرمشق و موجب كمال يقين گرديد. آنها متصرف عالم و مردم عيال و جيرهخوار آنها ميباشند و همهي خلق نسبت به آنها طريق بندگي از جهت پيشوايي پيش گرفته و به زعامت و امامت آنها خداي عالم را عبادت و بندگي مينمايند. آثار و مآثر دين از آنها به خلق افاضه شده و ذخر و شرف و فخر به افاضات آنها حاصل گرديده. مدح آنها مدح حق و ذم آنها، ذم حق است. آنها مظهر انوار الهي هستند و هياكل آنها قالب انوار و فيوضات رباني است. كجا ميتوان نور حق و عنصر شريفي را كه قالب انوار الهي است وصف كرد؟ خاك كجا و روان پاك كجا؟ چگونه ميتوان لطايف الهي را با كثايف جسماني انطباق داده، يا وصف نمود؟! اي امام نهم! شما از خاندان طه و آل محمد عليهمالسلام هستيد. اولاد كسي هستيد كه خير و بركت كتاب و شريعت به خانهي او نازل شد. به وجود شما و اجداد شما ركن و صفا، زمزم و خانهي خدا و عرفات و مني برقرار شد. نجات و رهايي از آتش به وجود شماست، شما بهترين نيكويان از نسل آدم هستيد.
شما چراغ فروزان ارشاد و هدايت ميباشيد، شما ريسمان محكم ارتباط حق با خلق هستيد. به وجود شما هر دوستي ختم ميشود و به ياري شما خدا ياري ميگردد و به نام شما هر خطبه آغاز و به احترام شما انجام مييابد. هر كس به هر سعادتي نايل شود به بركت وجود شماست، و هر ايمني از آتش جهنم در پناه شماست. كيست نظير شما در دو جهان كه داراي علم كتاب و علوم غيب و مشهور به اذن الله باشد؟! اي امام جواد! تو از خانداني هستي كه جبرئيل خادم آن بيت است و جز بر جد بزرگوارت بر ديگري نازل نشد و احترامات آسماني را ابلاغ نكرد. اي فرزند رسول خدا! تو از شاخهي شجرهي طيبهي نبوت و ميوهي شيرين درخت ولايت هستي و اين منصبي است كه خداوند به جدت اميرالمؤمنين عليهالسلام اختصاص داده و او را اولي الامر معرفي فرمود و علم او را به ارث به شما افاضه نموده است. (1).
كلمات اشخاص پارهاي از جان اشخاص است، زيرا همان طور كه جسم توالد و تناسل دارد و فرزندان حاصل بدني و جسماني آدمي ميباشند سخنان و كلمات منظوم و منثور افراد هم فرزندان روحاني و رواني انساني هستند كه از كلمات ميتوان اشخاص را شناخت. يك سؤال اين جا پيش ميآيد كه گاهي از افراد سخيف سخنان لطيف شنيده
1) 390. ترجمه به صورت آزاد و قريب به مضمون صورت پذيرفته است «مولف».
ميشود آيا اين سخنان از خود آنان است يا از غير؟ اگر از خودشان است چرا روش عملي خودشان برخلاف منطق صواب آنها است؟ در اين قسمت كه بايد به علم الاجتماع برگشت و علل و معلول سخن را بدست آورد و روابط آن شخص را با افراد ديگر شناخت تا معلوم شود كه سخنان از خود اوست و منطبق با فكر و روح اوست يا خير. در حديث است كه حضرتش فرمود: انظر الي ما قال و لا تنظر الي من قال. اين حديث ما را از اين جهت راحت ميكند كه به اصل سخن توجه كنيد نه به گوينده و همين حقيقت نشان ميدهد كه گاهي سخن خوب از زبان بد تراوش كند، يا گوهري به منقار حيواني افتد، يا جواهري در منجلاب افتد. سخن خوب هر جا باشد خوب است و گوهر اگر در خلاب افتد هنوز نفيس است و غبار اگر بر فلك نشنيد هنوز كثيف است. اما رابطهي گفتار با گوينده را هم ميتوان از عملش شناخت، اگر گوينده به آن چه ميگويد عمل ميكند آن سخن جان او و پارهي تو اوست و اگر ميگويد ولي به عمل نميبندد، عاريتي است كه براي زمان موقتي به او اعطا شده و يا به وديعت از كلمات ديگران گرفته كه خوب سخن بگويد يا سخن خوب بگويد. برخي از ادبا، گويندگان و وعاظ در رديف كردن سخنان منظوم و منثور يد طولايي دارند و خوب سخن ميگويند و گاهي سخن خوب هم ميگويند اما آيا آن چه ميگويند تراوش روح خودشان است، يا انعكاس الفاظ و معاني ديگران است در آنها تجلي كرده و پرتوافكن شده است؟ واعظ شهر كه پيوسته سخن گفت ز عشق نيست عاشق غرضش پشت هم اندازي بود و چه بسيار ادبا كه در ادبيات و سخن اديبانه مهارتي دارند، ولي از ادب بيبهره هستند، يا وعاظي كه از وعظ خود جز متاع سخن غرضي ندارند، يا درويشاني كه از درويشي فقط پشمينه پوشي را ميدانند.
نظر به همين حقايق بود كه شاه ولايت فرمود: «به سخن نظر كنيد نه به گوينده» يعني اگر گوهري نفيس از دهن سگي باشد، ارزش آن گوهر محفوظ است، ولي اگر از مردي سخن زشت و ناپسند و ناملايم و نامناسب شنيديد بدانيد يا روح او آلوده و كثيف شده، يا در اثر معاشرت انعكاس بدي يافته است؛ زيرا اساسا فطرت انسان، فطرت توحيد و صحيح و سالم و مصون از نكبات است مگر آن كه در اثناي تكامل نطفه و پرورش و معاشرت آلودگي پيدا كند، آن وقت است كه امكان دارد مردي نجيب و شريف با آميزش كثيف و رقيب بد، آلوده گردد و سخنانش زننده و مانند نيش عقرب باشد كه مقتضاي طبيعت اوست. اين آدمي هم به مقتضاي آميزش و آلودگي عادات او شده، اگر روش پرورش او را عوض كنند و خط سير او را برگردانند مسلما او هم به طرف كمال سوق خواهد نمود. از اين جهت شما ميبينيد گاهي در مهد پرورش عصمت و عفت يك فرد زندگي ميكند، يا خشن، بد زبان، تندخو و تندگو ميگردد. حتما سر اين بدي را در علل مخفي بايد جستجو كرد كه از كجا به حصن حصين عفت و عصمت او رخنه كرده است. يا به عكس، اگر در خاندان طبقات پست يك فرزندي را ديديد كه داراي ادب اخلاق، ادب نفس و ادب درس است يقينا معلول آميزش و دوستي دوستان و همنشينان او ميباشد و اين روش با اصلي كه اسلام در تكامل نفساني آموخته مسلم است كه معلول مخفي است و بدون علت نبوده است. چه بسيار خاندانهاي علمي كه يكي از آنها در اثر مجالست با بدان به انحطاط اخلاقي كشيده و رو به فساد رفتهاند و چه بسيار خانوادههاي پست و بيسواد بودند كه يكي از آنها در اثر مجالست با همدرسان خوب با فضيلت رو به ترقي و تكامل نهاده و به مدينهي فاضله رسيدهاند. پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزي چند پي نيكان گرفت و مردم شد آن چه مسلم است در علم الاجتماع بشري به حكم سلسلهي عليت و معلوليت ترقي و تنزل بدون جهت نيست و بشر در حال سير كمالي وفقه ندارد، يا حالت صعود است، يا حالت نزول. اگر شرايط زمان و مكان براي ترقي و تعالي حاضر بود رو به كمال و فضيلت ميرود و اگر شرايط آن فاقد بود رو به انحطاط و نزول اخلاقي ميگذارد و در تمام اين مراحل سخنان آدمي نمايندهي سير تكاملي اوست و اگر اوراق زندگاني يك فردي در دست باشد كاملا ميتوان به تطورات فكري، تحولات اخلاقي و انقلابات روحي او از سخنانش پي برد. اين مقدمه كه يك سانحه فكري بود در حين نوشتن اين سطور حاصل شد كه براي روشني افكار عرض كنم كه كلام منظوم و منثور ائمهي اطهار عليهمالسلام از خود رسول خدا صلي الله عليه و آله تا قائم آل محمد عليهالسلام همه پيرامون حق و حقيقت دور ميزده و خود اين تراوش سخن پيامبر است؟! چرا؟! براي آنكه در افراد سخنان انسان مولود افكار انقلابي اوست كه در هر دوراني يك حالتي دارد: فقر، غني، صباوت، كهولت، قدرت، ضعف، جواني و پيري، صحت مزاج، سقم و كسالت، قبض، بسط، شجاعت، جبن و غيره همه در آدمي تأثير ميكند و سخن انسان در آن حال نماينده همان حال است كه به خوبي تحولات زندگي را مينماياند، ولي در پيامبر اسلام و ائمه اطهار عليهمالسلام در تمام حالاتي كه در قبض و بسط، يا رفاه، آسايش، تبعيد و محصوريت، در حال آزادي و بند و در حال گرفتاري و خلاصي همهي سخنان آنها بر محور حق و حقيقت دور ميزد، و در راه عظمت، نصيحت و ارشاد و هدايت مردم است. به همين جهت سخنان آنها بزرگترين معجزه در نظر دانشمندان و از ديدهي دانشگاههاي جهان است اگر تشخيص دهند. اكنون به كلمات امام بيست و پنج سالهي ما - كه از سن نه سالگي سر حلقهي
ولايت مطلقهي الهيه دست او بود - بنگريد، ببينيد به كجا ارتباط دارد، و چگونه سخنان او پارهاي از تن او، نشانهي روح بلند پرواز او و ميراث سخنان جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد. نخست موعظهي پير ميفروش اين است كه از معاشر ناجنس احتراز كنيد 100 - الثقة بالله تعالي ثمن لكل غال و سلم الي كل عال. اعتماد به خدا بهاي هر چيز ارزشمند و گرانبها است و نردباني براي رسيدن به مراتب والا است. شما اعتماد و حسن ظن به خدا داشته باشيد ببينيد چگونه در تمام مراحل كمالي توفيق نصيب شماست. شما حسن ظن به خدا پيدا كنيد خواهيد ديد مشكل گشاي حقيقي شماست و نردبان ترقي و تعالي شماست. بكوشيد روابط خود را به خداي خود حسنه نماييد و بركات و آثار آن را ملاحظه كنيد. هر كس به خداي خود اعتماد داشته باشد به همهي كمالات ميرسد. 101 - قال له عليهالسلام رجل أوصني. قال عليهالسلام: و تقبل؟ قال: نعم. قال: توسد الصبر و اعتنق الفقر و ارفض الشهوات و خالف الهوي و أعلم أنك لن تخلو عن عين الله فانظر كيف يكون. (1). مردي از امام جواد عليهالسلام نصيحت و سفارشي خواست... فرمود: آيا ميپذيري؟ عرض كرد: آري فرمود: صبر و شكيبايي را پشتوانه و تكيهگاه خود قرار بده و فقر را در آغوش بگير، شهوات و تمايلات را ترك كن و با هواهاي نفساني مخالفت نما و بدان كه هيچگاه از نظر خدا و ديد او پنهان نيستي، پس ببين چگونه عمل ميكني.
1) 391. تحف العقول: ص 455، بحارالانوار: ج 75 ص 358.
بصورتي عمل كن كه ذخيرهي معاد تو باشد، نه آن چه نفس اماره گويد. 102 - قال عليهالسلام أوحي الله الي بعض الانبياء: اما زهدك في الدنيا فتعجلك الراحة و أما انقطاعك إلي فيعززك بي و لكن هل عاديت لي عدوا او واليت لي وليا. (1). خداوند عالم به يكي از انبياي خود وحي نمود كه: زهد تو موجب راحتي و ايمني تو در دنيا ميباشد، و بريدنت از ديگران و پيوستن تو به ما سبب عزت و تقرب تو ميگردد. ولي آيا به خاطر من با دشمن من دشمني كردهاي، يا دوست مرا دوست داشتهاي. 103 - قال داود بن قاسم: سألته عن الصمد. فقال عليهالسلام: الذي لا سرة له. قلت: فانهم يقولون: إنه الذي لا جوف له، فقال عليهالسلام: كل ذي جوف له سرة. (2). داود بن قاسم گويد: از آن حضرت پرسيدم: صمد يعني چه؟ فرمود: صمد يعني آن چه كه ميان نداشته باشد. گفت: يابن رسولالله! ميگويند: صمد يعني آن چه جوف نداشته باشد. فرمود: هر چه كه جوف داشته باشد و ميان تهي باشد لازمهاش اين است كه ميان داشته باشد. و ذات حق جل جلاله تركيبي نيست تا مانند اجسام ابعاد داشته باشد، يا ميان تهي باشد، يا درون و بيرون داشته باشد؛ بلكه ذات مقدسش نور است، نه چون نوري كه قابل ديدن چشمهاي ما باشد. 104 - قال عليهالسلام: يا أباهاشم! عظمت بركات الله علينا فيه. قلت: نعم، يا مولاي. فما أقول في اليوم؟ فقال عليهالسلام: قل فيه خيرا فإنه يصيبك و قلت: يامولاي! افعل
هذا و لا اخالفه. قال عليهالسلام: إذا ترشد و لا تري إلا خيرا. (1). فرمود: اي اباهاشم! بركات ذات حق جل و علا بر ما همچنان بزرگ و عظيم است. گفت: بلي اي سرور من! نسبت به روز چه ميفرمايي؟ فرمود: هر چه آيد بگو خير است - زيرا سرنوشت تو به اين روز است كه بر تو اصابت كرده و در آن روز بايد راضي به مقدرات باشي و مخالفت با نصيب و روزي خود نكني، زيرا تو آن رشد و رقائي را كه در اين روز نصيب تو شده نميبيني، مگر پس از آن و لذا بايد واردات غيبي را همه خير و نيكويي داني، چه از منبع فيض جز خير و نيكويي افاضه نميشود، هيچ بدي و سويي آن جا راه ندارد، همه افاضه خير و بركات و نيكويي است. رضا به قسمت خود شود كه خامهي ازلي همين نصيب به پيشاني من و تو نوشت 105 - لا تكن ولي الله في العلانية و عدوا له في السر. (2). در ظاهر و آشكار دوست خدا مباشيد و در پنهان دشمن خدا. يعني ظاهر امر خدا خدا نكنيد و در عمل برخلاف فرمان او رفتار نماييد. در نظر نگارنده بدترين صفات بشري دورنگي است، از مردم يك رنگ گرچه دشمن و بيدين باشد ميتوان اعتماد داشت، زيرا رنگ و هدف وضع خالي آنها معلوم است، ولي آن كس كه دو رنگ است نفاق دارد بازي گر است با هر كسي رنگ او ميشود و با هيچ كس نيست و با همه هست، چنين كسي مورد اعتماد نيست و قابل معاشرت نميباشد و جدش اميرمؤمنان عليهالسلام مثل اعلاي اين حقيقت را چنين ميفرمايد:
«لا تسبن إبليس في العلانية و أنت صديقه في السر». (1). شيطان را آشكارا دشنام مده در حالي كه دوست و رفيق او در پنهاني هستي. نفس خود شما ابليس لعين است وقتي كه دو رنگ باشيد. 106 - من أطاع هواه أعطي عدوه مناه. (2). هر كه اطاعت هوا و تمايلات نفس كند مانند آن است كه دشمن خود را به آرزويش رسانيده است. 107 - حدثني أبي عن جدي عن آبائه عليهمالسلام قال: قال أميرالمؤمنين عليهالسلام: لا يزال الناس بخير ما تفاوتوا فإذا استووا أهلكوا. (3). پدرم از جدم، از اميرالمؤمنين علي عليهالسلام نقل كرده كه فرمود: مردم همواره به خير و خوبي زيست ميكنند تا مادامي كه تفاوت فكري و سليقهاي دارند و هنگامي كه همه از اين نظر يكسان گرديدند به هلاكت ميرسند. (انتخاب شغلهاي مختلف به خاطر تفاوتهاي فكري و سليقهاي است و اگر همه يك شغل اختيار كنند زندگي مشكل بلكه غير ممكن ميگردد). در اين درس علم الاجتماع ميفرمايد: تساوي خلق موجب هلاكت آنهاست و بايد افراد، طبقات، قبايل و عشاير با هم اختلاف داشته باشند تا در اختلاف و نياز اجتماعي به همديگر تمكين و اطاعت كنند و با هم در امور اجتماعي تشريك مساعي بنمايند. اگر همه با هم مساوي باشند اركان اجتماع متزلزل ميگردد، چرا كه همه مشاغل مختلفه و فنون شاقه را قبول نميكنند و كار زندگي مختل ميگردد. مثلا دليل ندارد كه نانوا و خباز در تابستان با آن گرمي، پشت تنور آتش كار كند، يا
قصاب با خون ريزي و كثافات سر كار داشته باشد، يا كوزهگر در كورههاي آجر و گچ و ذغال سنگ بسر برد تا ديگران در بالش استراحت بگذرانند، ولي همين عدم تساوي موجب رضاي فنون و مشاغل ميگردد و همه با هم به الهام رباني به شغل خود راضي هستند و ادامه ميدهند و اين در سايهي عدم تساوي افراد اجتماع است. از اين رو فرمود: لو تساوي الخلق لهلكوا جميعا، اگر همه تساوي يافتند همه هلاك ميشوند. زيرا اگر ركني از اركان اجتماع متزلزل شد تمام پايههاي زندگي متزلزل ميگردد. پروردگار عالم در نظام احسن آن چه خير و صلاح و مصلحت فرد و اجتماع است براي آنها پيش ميآورد و بسياري اوقات ميشود كه انسان از پيشآمدي تنفر دارد و همان خير و مصلحت اوست، يا از فقدان كار و چيزي تأسف دارد همان صلاح و ثواب اوست كه: (عسي أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسي أن تحبوا شيئا و هو كره لكم) (1). پس از مدتي تشخيص ميدهد كه آنچه را تنفر داشته عين خير و مصلحت او بود. همين دايره را نسبت به اجتماع، بزرگ كنيد و فضولي بيجا و چون و چراي بيمورد دربارهي كارهاي حق ننماييد كه بسيار گفت و گو ميشود: اگر چنين بود، يا چنان خوب بود، يا اگر فلان قنات بدان سوي بود، يا فلان درخت در فلان نقطه بود، يا فلان ميوه در فلان منطقه خوب بود، اين توهمات غلط فكر نارساي آدمي است. چه بسيار مشهود گرديده كه اين تمايلات اگر ميبود چه مفاسدي به وجود ميآورد. خداوند عالم هر ميوه را در هر محيطي كه آب و هواي آن براي مزاج مردم آن سرزمين متناسب بود آفريده است: ليموي فارس، خربزه اصفهان، هندوانه همدان، انگور قزوين، مركبات شمال همه متناسب با مزاج آدميان و تأثير آب و
1) 399. سوره بقره: 216.
هواي آن منطقه با روحيه و نفوس مردم آن سامان است. همين حقيقت از نظر علم الاجتماع و روانشناسي حكم فرماست كه طبع يكي را براي پشت آتش تنور خبازي قابل ميسازد و طبع ديگري را با ريختن خون گوسفند، يا آشپزي، يا آهنگري و نجاري و غيره قابليتها ميدهد و قبول آن را الهام ميكند تا نظام احسن برقرار بماند. جل جلاله و عم نواله و عظم شأنه العزيز. 108 - من شهد أمرا فكرهه كان كمن غاب عنه، و من غاب عن أمر فرضيه كان كمن شهده. (1). هر كس از كاري ناخشنود باشد، اگر چه در آن مجلس حضور داشته باشد، مانند كسي است كه در آن مجلس نباشد. و هر كس از كاري خشنود باشد گر چه در آن مجلس حضور نداشته باشد مانند كسي است كه در آن مجلس حضور دارد. اين نكته لطيفي از علم الاجتماع است كه اگر كسي قمارباز و شرابخوار باشد در وصف يك مجلس قمار و شراب آرزوي حضور كند مانند كسي است كه حاضر بوده و كسي كه اهل نماز، مسجد و عبادت باشد و گرفتاري مانع شركت و حضور او در مسجد باشد همان ثواب عبادت را خواهد داشت. ميفرمايد: حضور و غياب تنها كافي نيست، ممكن است كسي به اجبار در مجلسي راه يابد كه با روحيهي او مخالف باشد از حضورش متنفر و ناراحت است، چنانچه از غياب مطلوب خود متأسف و ناراضي است. بنابراين، تناسب روحيه با كار موجب ثواب يا عقاب ميشود، چنانچه فرمودند: «نيت مؤمن بهتر از عمل اوست» يعني مؤمني كه بخواهد كار خيري بكند يا از شري بگريزد و در قدرت فعلي او نباشد نيتش بهتر از عمل اوست. پس تنها حضور و غياب سبب ثواب و عقاب نيست. بلكه تمايل ذاتي شرط است.
1) 400. تحف العقول: 456.
109 - تأخير التوبة اغترار و طول التسويف حيرة و الاعتلال علي الله هلكة و الإصرار علي الذنب أمن لمكر الله (و لا يأمن مكر الله إلا القوم الخاسرون) (1)(2). عقب انداختن توبه فريب خوردن است و امروز و فردا كردن آن گمراهي و حيرت است و دوري از خدا سبب هلاكت ميشود و اصرار بر گناه موجب ايمني از مكر و تدبير حق در انتقام ميگردد، و نبايد آدمي ايمن از مكر خدا باشد، اين كار موجب خسران و زيان است، در قرآن تصريح فرموده كه «از مكر خدا ايمن نميباشند مگر زيان كاران». 110 - كانت مبايعة رسولالله صلي الله عليه و آله النساء أن يغمس يده في إناء فيه ماء ثم يخرجها و تغمس النساء بأيديهن في ذلك الاناء بالإقرار و الإيمان بالله و التصديق برسول علي ما اخذ عليهن. (3). پيامبر خدا صلي الله عليه و آله دربارهي حفظ زنان تأكيد فرمود و براي بيعت گرفتن از زنان دست خود را در آب فرو برد، سپس بيرون آورد و فرمود: زنان دست در آن آب فرو برند كه به منزلهي بيعت گرفتن از آنهاست، با اقرار و اعتراف و ايمان به خدا و رسول و تسليم به آن چه پيامبر فرموده است. در اين دستور هم زنان در امور اجتماع از لحاظ حقوق شركت داد و در عين حال براي حفظ ناموس نفرموده مانند مردان دست به دست بدهند مصافحه يا معانقه نمايند. بلكه فرمود: دست در آبي زنند كه رسول خدا دست در آن آب نهاده است
در كتب مختلفه حديث اخبار بسياري از آن حضرت نقل كردهاند كه از آن جمله در كتاب اعلام الدين اين كلمات قصار را نسبت به امام جواد عليهالسلام داده است: 111 - الحوائج تطلب بالرجاء و هي تنزل بالقضاء و العافية أحسن عطاء. (1). حوايج انسان به اميد مطالبه ميشود و در سايهي اميدواري انجام ميگيرد و آن با قضاي الهي و خواست او نازل ميگردد و عافيت بهترين عطاي الهي است. مراد اين است كه آدمي با اميد و كار و كوشش به آرزوهاي مشروع خود ميرسد و از خدا بخواهد تا مقاصدش برآورده شود، ولي در عين حال عافيت و دوري از آرزوها بهترين هديه است. 112 - الايام تهتك لك الأمر عن الأسرار الكامنة. (2). روزگار پرده از اسرار پوشيده برايت بر ميدارد. هر كاري در خفا هم باشد روزي آشكار ميگردد. چيزي پنهان نخواهد ماند، حيلهها، تدبيرها و مكرهاي خلفا و سلاطين و بدانديشي آنها دربارهي نيكان بالأخره آشكار گرديد. روزگار مشت آنها را باز كرد و اسرار آنها را آشكار ساخت. قرض است كردههاي تو در نزد روزگار در هر كدام روز كه باشد ادا كند خوبي و بدي پنهان نميماند، سري در عالم نخواهد بود، كاركنان نيروي معنوي و كارگردانان غير قابل اشاره حسيه جنايتها و خيانتهاي سري را مكتوم نخواهند گذاشت، همه را روزي آشكار و برملاء خواهند ساخت و نظام اجتماع بر اين است كه حيله و مكر خلق تحت الشعاع حيله و مكر حق گردد (مكروا و مكر الله و الله خير
الماكرين) (1)، دست بالاي دست بسياري است، (يد الله فوق أيديهم) (2). خونهاي نابحق و جنايتهاي نيمه شب، يا پنهاني و سري همه آشكار شده ولو از حيواني باشد به زبان خود جنايتكار اقرار و اعتراف ميشود و همين سر مرموز نظام احسن عالم است تا خونهاي پاك نفوس بشري مصون و محفوظ بماند. اين درس علم الاجتماع و بسيار قابل توجه است كه امام نهم عليهالسلام دقايق لطايف آن را به مسلمين آموخته و آنها را به نيكي و احتراز از بدي رهبري فرمود تا بدانند كار بد، خيانت و جنايت هيچ وقت پنهان نخواهد ماند، نكات حساس واقعهي كربلا را در نظر بگيريد ببينيد چگونه خداوند جزئيات آن فاجعه عظمي را به اقرار و اعتراف دشمن آشكار ساخت. سطح آموزش و پرورش امام جواد عليهالسلام پيشواي جوان ما، روي لطايف روحاني و علم الاجتماع است، امام جواد عليهالسلام روي تهذيب نفوس دور ميزند، او ميكوشد در مدت 18 - 17 سال پيشوايي خود مردم را به تكامل اخلاقي سوق دهد و كرايم نفساني را بياموزد و از راه علم و دين و معرفت به توحيد و افاضات پيامبر و ائمهي معصومين عليهمالسلام در مقام تهذيب نفس و مكارم اخلاق برآيند. 113 - من عتب من غير ارتياب أعتب من غير استعتاب. (3). هر كس كه ديگري را بدون استحقاق سرزنش كند مورد سرزنش قرار گيرد.
در ميان مردم، افرادي هستند كه حق شناس و سپاس گزارند. آنها براي پيشوايان خود و راهنمايان و رهبراني كه موجب هدايت آنها شدند درود و تحيت ميفرستند و حق تعليم و تعلم را ادا ميكنند.
اين مردم هوشيار و بيدار پيوسته در مقام به دست آوردن خشنودي و رضايت خاطر اوليا ميباشند و از كليهي مواهبي كه به آنها ارزاني شده و از همهي نعمي كه متنعم گرديدهاند سپاس گزاري ميكنند با آن كه ندانند اين نعمتها از چه راهي در دسترس آنها قرار داده شده تا چه رسد به آن كه منعم خود را بشناسند، ولي نعمت را دريافته باشند. اگر گروه مردم، حق نشناس و ناسپاس باشند افراد سپاسگزار هم پيدا ميشوند كه در همهي اعصار بودهاند. در ميان اصحاب ائمه عليهمالسلام نيز مردماني بودند كه روي مباني ديني و عقايد پاك خود در حفظ شئون سيادت مواليان خود به هر قيمتي كه تمام ميشد مراقبت تام داشتند و اگر توفيقي نداشتند به صورت حضوري تقدير نمايند در غياب تقديس و تقدير مينمودند. يكي از طرق آن از طريق انجام نماز، روزه، حج، طواف و صدقاتي بوده كه به نام مقدس موالي خود انجام ميدادند و عمل عبادتي را مزيدا لشكره به صورت نيابتي انجام ميدادند. شيخ كليني رحمهالله از موسي بن العاسم روايت ميكند كه گويد: خدمت امام جواد عليهالسلام عرض كردم: من اراده كردهام كه از طرف شما و پدر بزرگوارت در مكه به نيابت طواف كنم، ولي بعضي گفتهاند: براي اوصياي خدا طواف جايز نيست. حضرت فرمود: برو و طواف كن و به هر اندازه توانستي عمل كن كه جايز است. راوي گويد: من به مكه مشرف شدم، پس از اعمال واجب خود هر شب براي يكي از اولياي خدا به نيابت طواف ميكردم، سه سال گذشت خدمت امام جواد عليهالسلام رسيدم، عرض كردم: با اجازهاي كه فرموديد به نيابت شما و پدر بزرگوارتان طواف كنم، تا توانستم طواف كردم و هر شب مشغول طواف بودم يك روز به نيابت براي حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله، روز ديگر براي حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، روز ديگر براي
حضرت علي مرتضي عليهالسلام و همچنين تا از طرف شما هر شب و روزي طوافي مخصوص به قصد شما مينمودم و من ولايت و دوستي آنها را دين و ايمان خود ميدانم، زيرا اگر آنها نبودند من به چنين معارفي دست نمييافتم، هر چه از علم و دين و معنويت دارم از پرتو تعليمات آنهاست. امام جواد عليهالسلام فرمود: اكنون دين تو استوار و محكم گرديد و بدان كه خداوند عبادت هيچ كس را قبول نميكند مگر به دوستي و مودت آل محمد عليهمالسلام. راوي خبر موسي گويد: به حضرتش عرض كردم: براي مادرت فاطمهي زهرا عليهاالسلام بسيار طواف كردم. امام عليهالسلام فرمود: از اين اعمال كه تقدير و تقديس از مقام عصمت و طهارت است هر چه ميتواني انجام دهي افضل اعمال است و از آن بهرهي جزيلي خواهي يافت. (1). اين يك نوع تقدير و تشكر است كه به نام احساسات ديني از پيشوايان و رهبران روحاني ميشود كه مردم از اين عمل غافل هستند. زيرا اين تقدير و تشكر چنان است كه درياي مواج مغفرت رباني به خروش آمده چند برابر آن را به خود عامل و شاكر باز ميگرداند.
سيد بن طاووس رحمهالله به اسناد خود از امام جواد عليهالسلام چنين روايت كرده است: هنگامي كه مأمون، دختر خود را به امام جواد عليهالسلام تزويج كرد، حضرتش به مأمون نوشت: هر زني صداقي دارد كه بايد شوهرش از مال خودش به او بدهد و چون خداوند اموال ما را در آخرت عنايت ميفرمايد و به شما در دنيا مرحمت كرده
1) 409. اصول كافي: ج 4 ص 316.
است، من اكنون يك معاني رقيقهاي كه به كار دنيا و آخرت بخورد به دختر تو به عنوان مهريه ميدهم و آن «الوسائل إلي المسائل» است - كه به نام مناجات امام جواد عليهالسلام هم نوشتهاند -. اين طرق استخارهاي است كه به چند قسم از خدا طلب خير نمايند، امام ميفرمايد: من از پدرم، او از پدرش موسي بن جعفر تا برسد به حضرت محمد مصطفي عليهمالسلام اين دعا به ما رسيده و من آن را به عنوان مهريهي دختر خليفه قرار ميدهم. جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: جبرئيل به من گفت: اين مفاتيح گنجهاي دنيا و آخرت است. هر كس با خود داشته و وسيله خود سازد به مطالب و مقاصد خود ميرسد و آن وسيلهاي است كه با آن، درهاي رغبات گشوده ميشود و به وسيلهي آن حاجات برآورده ميشود. آن گاه اين نسخه مناجات نامه و استخاره را تعليم فرموده است كه: اللهم إن خيرتك فيما أستخيرك فيه تنيل الرغائب، و تجزل المواهب، و تغنم المطالب، و تطيب المكاسب، و تهدي إلي أجمل المذاهب، و تسوق إلي أحمد العواقب، و تقي مخوف النوائب. اللهم إني أستخيرك فيما عزم رأيي عليه، و قادني عقلي إليه، فسهل اللهم منه ما توعر، و يسر منه ما تعسر، و اكفني فيه المهم، و ادفع عني كل ملم، و اجعل رب عواقبه غنما، و خوفه سلما و بعده قربا، و جدبه خصبا. و ارسل اللهم إجابتي، و انجح فيه طلبتي، و اقض حاجتي، و اقطع عوائقها و امنع بوائقها، و اعطني اللهم لواء الظفر بالخيرة فيما استخرتك، و وفور الغنم فيما دعوتك، و عوائد الافضال فيما رجوتك، و اقرنه اللهم رب بالنجاح، و خصه بالصلاح، و أرني أسباب الخيرة فيه واضحة، و اعلام غنمها
لائحة، و اشدد خناق تعسيرها و انعش صريع تيسرها، و بين اللهم ملتبسها، و اطلق محتبسها و مكن اسها فيه، حتي تكون خيرة مقبلة بالغنم، مزيلة للغرم، عاجلة للنفع، باقية الصنع، إنك ولي المزيد، مبتدي بالجود. (1).
امام جواد عليهالسلام از جد بزرگوارش به اسناد پدر بزرگوارش روايت ميكند كه اميرمؤمنان علي عليهالسلام به قيس بن سعد، آنگاه كه از مصر بازگشته بود، فرمود: يا قيس! إن للمحن نهايات لابد أن تنتهي إليها، فيجب علي العاقل أن ينام لها إلي أدبارها، فإن مكايدتها بالحيلة عند إقبالها زيادة فيها. اي قيس! پيش آمدهاي ناگوار مدتي دارد كه به آخر و نهايت خواهد رسيد پس واجب است مرد خردمند از برگشت آنها غافل نباشد و حيله ورزيدن در نجات يافتن اين بلاها موجب زيادتي آنها ميگردد. آري، انسان در اين نشئه، محل ابتلاي حوادث است، خوبي و بدي، حزن و شادي، فقر و غني، وسعت و تنگدستي همه يك دوران دارد كه بقا و دوامي بر آن نيست. مرد خردمند بايد فكر آغاز و انجام، نتيجهي حادثه و غايت امراض را بنمايد. اگر مريض شد يقين كند موقتي خواهد بود و در پس هر گريه آخر خندهاي است. بنابراين، انسان بايد از نظر نتيجهي نهايي قضاوت كند و اين حادثه را سبب تكامل خويش بداند.
امام جواد عليهالسلام از جدش اميرمؤمنان علي عليهالسلام نقل كرده كه حضرتش به اباذر فرمود:
1) 410. مستدرك الوسائل: ج 6، ص 238، مفاتيح الجنان: ص 448، منتهي الآمال: 233، جنات الخلود: 35.
إنما غضبت لله عزوجل فارج من غضبت له إن القوم خافوك علي دنياهم و خفتهم علي دينك. و الله! لو كانت السماوات و الأرضون رتقا علي عبد ثم اتقي الله لجعل الله له منهما مخرجا لا يؤسنك إلا الحق و لا يوحشنك إلا الباطل. يا اباذر! همانا براي خداوند خشم و غضب كردي، پس گرامي بدار كسي را كه به خاطر او غضب كردي بدون ترديد اين قوم بر دنياي خود از تو ترسيدند و تو بر دينت از آنان ترسيدي. به خدا سوگند اگر آسمانها و زمينها بر بندهاي بسته شود و او تقواي الهي پيشه كند و از خدا بترسد، خداوند از ميان آن دو براي او راه خروجي فراهم سازد، جز حق تو را آرامش نبخشد و جز باطل تو را دچار وحشت و نگراني نسازد. حضرتش در سخن ديگري فرمود: من استفاد أخا في الله فقد استفاد بيتا في الجنة. (1). كسي كه در راه خدا برادري به دست آورد در حقيقت خانهاي در بهشت به دست آورده است. اين استفاده برادر ديني از جهاتي است: يكي امر به معروف و نهي از منكر است كه انسان برادر ديني خود را هر لحظه به خير تذكر دهد و از شر و بدي بازش دارد. ديگر آنكه از او در راه خير براي رضاي خدا استفاده كند، يعني كاري كه ميخواهد براي رضاي خدا بنمايد، او را هم شريك سازد، مثلا مسجدي بسازد،
1) 411. تاريخ بغداد، معالم العترة الطاهر، به نقل از اعيان الشيعه: ج 3 ص 242 ق 4، بحارالانوار: ج 75 ص 78.
دست افتادهاي را بگيرد، يتيمي را بنوازد، كتابي مفيد طبع و نشر كند. سوم آنكه به استظهار او قيام به واجب كند، يعني او را در سفر مكه براي حمايت خويش همراه ببرد، يا در امر واجب ياريش كند، يا در مستحبات ياريش نمايد. در هر حال، استفاده از برادر مؤمن در تمام شؤون زندگي ميسر است، خواه هدف اولي كمك به خود يا حمايت از او باشد. در هر صورت، هر دو از ثواب و پاداش اخروي بهرهمند خواهند شد، از اين رو حضرتش تضمين خانهاي در بهشت نمود تا بنيان برادري و اجتماع اسلامي مشيد و استوار باشد.
شيخ صدوق در «عيون الاخبار» به اسناد خودش دعاهاي ائمه عليهمالسلام را نقل كرده است. او اين دعا را از امام جواد عليهالسلام روايت كرده كه: يا من لا شبيه له و لا مثال، أنت الله لا اله إلا أنت، و لا خالق إلا أنت تفني المخلوقين، و تبقي أنت حلمك عمن عصاك و في المغفرة رضاك. (1). اي آنكه مشابه و همانندي براي او نيست تو خداوندي هستي كه جز تو معبودي نيست و آفرينندهاي جز تو نميباشد، تو آفريدگان را از بين بردي و خودت ماندگار و پايداري. نسبت به گنهكاران بردبار و در آمرزش و مغفرت خوشنودي تو است.
مردي ديد كه امام جواد عليهالسلام متاعي خريده است و با بياعتنايي، خودش آن را حمل كرده و به خانه ميبرد. او از حضرتش خواست تا ايشان را در حمل بار كمك كند.
1) 412. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 1 ص 61، به نقل از اعيان الشيعه ج 4 ص 245.
امام جواد عليهالسلام فرمود: إن أنفسنا و أموالنا من مواهب الله الهنيئة، و عوارية المستودعة، يمتع بما متع منها في سرور و غبطة، و يؤخذ ما أخذ منها في أجر و حسنة، فمن غلب جزعه علي صبره حبط أجره، و نعوذ بالله من ذلك. (1). جان و مال ما از مواهب الهي است كه به ما ارزاني داشته و اين عاريه و مستعاري است براي مدتي كه در دست ما ميباشد تا از آن متاع، بهرهمند گرديم و در سرور و غبطه از آن استفاده كنيم و به قدر نياز از آن برخوردار شويم، تا اجر و حسنهاي را كه در اين بهرهبرداري به قصد رضايت خدا باشد به دست آوريم. پس اگر كسي در ناگواريها، جزع و فزع او بر صبر و تحملش چيره شد اجر و پاداش او تباه ميشود. و از اين امر به خدا پناه ميبريم. آري، به خدا پناه ميبريم كه دامن صبر را از دست بدهيم و كار خود را به ديگري تحميل كنيم، هر كس كار خودش را انجام و در تحمل آن بردباري و شكيبايي نمايد خداوند اجر و حسنهاي در خور آن كار به او عنايت ميكند.
1) 413. تحف العقول: 456، به نقل از اعيان الشيعه ج 3 ص 246.
پيش از شروع به موضوع پرسشي است كه بايد عنوان شود كه: آيا مأمون در مرو، يا در بغداد با امام جواد عليهالسلام آشنايي پيدا كرد؟ يا در مكه و مدينه خدمت آن حضرت رسيد؟ در اين مورد بين مورخان و محدثان اختلاف نظر است و ما نظريات را نقل ميكنيم تا ببينيم چگونه تجزيه و تحليل ميشود. علامهي مجلسي رحمهالله در روايتي نقل ميكند: هنگامي كه امام رضا عليهالسلام در طوس مدفون شد و خبر امامت حضرت جواد عليهالسلام - كه به طور مسلم بين هفت، تا نه سال بيشتر سن نداشت - به اطراف عالم رسيد، مردم ظاهربين كه معرفت به خصال و ويژگيهاي امام نداشتند به شك و ترديد افتادند كه امام، پس از علي بن موسي الرضا عليهماالسلام چه كسي خواهد بود؟ از اين رو، عدهاي در امامت حضرتش توقف نموده و از اين جا پيش نرفتند. اين اختلاف نظر موجب شد كه مردم در ايام حج كه كنگره بزرگ اجتماعي مسلمانان است همه در مكه حاضر شوند و آن جا تحقيق كنند كه امام كيست؟ و در مدينه نيز از اصحاب و تابعين بپرسند كه تكليف آنها روشن گردد. گروه زيادي از مسلمانان - كه هميشه بيش از صد هزار نفر بودند - به سوي مكه حركت كردند و دربارهي امام زمان و حجت عصر تحقيق نمودند. در اين بين شيعه و خواص از مردم كه از مقام امامت آگاهي داشتند امام
جواد عليهالسلام را با صغر سن به عنوان امام معرفي نمودند و در مجالسي كه در مكه و مدينه برگزار ميشد از اين جمعيت انبوه هر كس سؤالي داشت كه به نظر خود مشكل و لاينحل بود، ميپرسيد و امام جواد عليهالسلام همه را پاسخ ميداد. از اين رو نوشتهاند كه: در يك روز يا يك مجلس سي هزار مسأله از حضرتش پرسيدند و امام جواد عليهالسلام همه را پاسخ داد در حالي كه بيش از نه سال نداشت. نگارنده گويد: به طور مسلم سي هزار مسألهاي كه از حضرتش پرسيدند در سالي بود كه حضرت در مراسم آن سال حج شركت كرده بودند يعني در همان چند روزي كه مردم در مكه بودند و بعد از آن به مدينه آمدند و آن جا نيز مسايل بيشماري پرسيدند و حضرت همه را جواب داد و مردم از اين راه به مقام شامخ امامت او پي بردند و فهميدند كه امام و مقام ولايت ربطي به سن و كوچكي و بزرگي، چاقي و لاغري ندارد. خداوند هر كس را بخواهد به نمايندگي خود بفرستد ابواب علم و دانش غيبي را به روي او ميگشايد و امام جواد عليهالسلام در آن عصر، حجت خدا بر خلق و امام زمان و اولي به تصرف بوده و مردم نيز مطمئن شدند و يقين پيدا كردند كه امام نهم آنها همين جوان كوچك نه ساله است كه نور بزرگي و بزرگواري از جبينش ساطع است. در خلال اين سفر حج، مأمون نيز از مرو به بغداد رفت و خبر ملاقات انبوه جمعيت با امام جواد عليهالسلام در بغداد منتشر شد و به گوش مأمون هم رسيد كه فرزند علي ابن موسي عليهماالسلام در سن نه سالگي برازندگي شگفت آميزي نشان داده و علم و كمال از لبان او ميريزد. مأمون نامهاي به امام جواد عليهالسلام نوشت و آن حضرت را به بغداد دعوت كرد. البته طبق اين خبر معلوم نيست كه سابقه ملاقاتي تا آن روز بين مأمون و امام جواد عليهالسلام رخ داده باشد. نامهي دعوت به مدينه رسيد، امام جواد عليهالسلام را با احترام به سوي بغداد حركت
دادند. هنگامي كه وارد بغداد شد (طبق روايت ديگري) گويا حضرت مستقيم به دربار نرفته بودند. مأمون عازم شكار بود، از خياباني ميگذشت كه انبوه كودكان در آن جا به بازي جمع شده بودند، وقتي كودكان كوكبهي حركت مقام خلافت را شنيدند همه متفرق شدند، چون مأمون به آنجا رسيد ديد همهي كودكان متفرق شدند، مگر كودكي نه ساله؛ گفت: اي كودك! چرا تو همانند ديگر كودكان فرار نكردي؟ گفت: براي آنكه من نه راه را تنگ كرده بودم كه به رفتن و گريختن من، فراخ گردد، نه مرتكب جرمي شدهام كه از مكافات آن بترسم و نه خليفه را چنان ميشناختم كه كسي را بدون جرم، مكافات كند و عقوبت نمايد. مأمون از شهامت، شجاعت، وقار و متانت او سخت در شگفت شد و متوجه شد كه آثار نبوغ و بزرگي از چهرهي اين كودك هويداست. مأمون پرسيد: نامت چيست؟! امام جواد عليهالسلام فرمود: محمد. مأمون گفت: پسر كيستي؟ امام عليهالسلام فرمود: پسر علي بن موسي الرضا عليهماالسلام. مأمون از ارتكاب جرم و جنايتي كه نسبت به پدرش كرده بود شرمنده شد و درود بر روح آن حضرت فرستاد و راه خود را پيش گرفت و رفت - مثل آنكه فراموش كرده بود اين آقازاده را به بغداد دعوت كرده است - او به شكار رفت و در راه، باز شكاري او يك ماهي زيردريايي را كه حركت و تلاطم درياها در هوا پراكنده شده بود، گرفت و به نزد مأمون آورد. مأمون آن ماهي را در دست داشت به دربارش بازگشت، هنوز امام جواد عليهالسلام در آن گذرگاه بود، وقتي مأمون به او رسيد گفت: اي محمد! اين چيست كه من در دست دارم؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: خداوند درياهايي دارد كه ابرها در تلاطم و حركت زمين
ماهيهاي زنده را به جو ميافكند و باز شكاري خلفا و سلاطين آن را شكار ميكند و فرزند زادگان پيامبر را بدان آزمايش و امتحان مينمايند! اين يكي از آن ماهيهاي دريايي است كه در فضا بوده و باز شكاري تو آن را شكار كرده است. مأمون سخت حيران شد و تعجب نمود و بدون ترديد گفت: به حقيقت كه تو فرزند امام رضا عليهالسلام و سلالهي نبوت هستي و از تو چنين بياني عجيب نيست. آن گاه امام جواد عليهالسلام را با خود به منزل برد و احترام نمود و تصميم گرفت كه دخترش امفضل را براي او عقد بندد. اين خبر در محافل بغداد شايع شد و بنيعباس بر اين امر اعتراض كردند و پاسخ آنها را علم، فضل و كمال امام جواد عليهالسلام داد. نگارنده گويد: با توجه به اين دو روايت، بايستي عقد و جشن عروسي در بغداد برگزار شده باشد، نه در مرو و آشنايي امام عليهالسلام با مأمون هم در بغداد بود، نه در مكه و مدينه و نه مرو، آنسان كه برخي از صاحب نظران تصور كردهاند. اكنون روايتي را كه شيخ مفيد رحمهالله نقل كرده متن و ترجمهي آن براي شما مينگاريم: شيخ مفيد رحمهالله با اسناد خود از ريان بن شبيب چنين روايت ميكند: هنگامي كه مأمون مصمم شد دختر خود امفضل را به امام جواد عليهالسلام تزويج كند بنيعباس سخت از اين ازدواج ناراضي و غضبناك شدند، علت خشم آنها اين بود كه ميترسيدند خلافت به بنيهاشم و علويان منتقل شود. همان طور كه از آوردن علي بن موسي الرضا عليهالسلام ناراضي و به خصوص انتصاب او به ولايت عهدي موجب خشم بنيعباس شده بود و در مرگ آن حضرت خوشحال شدند (!!!) در ازدواج دختر مأمون با امام جواد فرزند امام رضا عليهماالسلام نيز سخت خشمناك گرديدند. همهي بنيعباس از بزرگ و كوچك به دربار خلافت مأمون رفتند و گفتند:
يا أميرالمؤمنين! إن تقيم علي هذا الأمر الذي قد عزمت عليه من تزويج ابن الرضا فإما نخاف أن يخرج به عنا أمر قد ملكناه الله و ينزع منا عزا قد ألبسناه الله، فقد عرفت ما بيننا و بين هؤلاء القوم (آل علي) قديما و حديثا و ما كان عليه الخلفاء الراشدون قبلك من تبعيدهم و التصغير بهم، و قد كنا في وهلة من عملك مع الرضا ما عملت حتي كفانا الله المهم من ذلك، فالله! الله! أن تردنا إلي غم قد انحسر عنا و اصرف رأيك عن ابن الرضا و اعدل إلي من تراه من أهل بيتك يصلح لذلك دون غيرهم. حاصل سخن آن كه بنيعباس گفتند: اي خليفه! اگر اراده كردهاي كه دخترت را به ابنالرضا عليهالسلام تزويج كني اين مقام مسلم و عزت و شأني كه را خدا در لباس خلافت به ما عنايت فرموده تو از ما خلع ميكني و ميداني كه بين ما و آل علي از ديرباز تا كنون رقابت بوده است و حتي خلفاي راشدين هم آل علي را از مقام و منصب محروم نموده و از دربار خود دور ميداشتند و ميكوشيدند آنها در نظر مردم كوچك نشان دهند تا بتوانند حكومت نمايند. ما در كاري كه تو نسبت به علي بن موسي الرضا عليهالسلام نمودي كه بسيار كار خطير و خوفناكي بود ناراحت بوديم، تا خداوند اين امر مهم را از ما گردانيد و او را پيش از تو از دنيا برد و اكنون تو را به خدا سوگند ميدهيم! مبادا چنين وصلتي بين بنيعباس و علويان بنمايي كه امارت، خلافت و حكومت از ميان خاندان شما به علويان منتقل خواهد شد، و تقضا و تمنا داريم كه در اين رأي تجديد نظر نموده و از اين تصميم منصرف شوي كه براي دختر شما مرداني ديگر شايسته و لايق هستند، دختر خود را به آنها بده و با علويان وصلتي مكن، شايد اين خطر از خاندان بنيعباس دور گردد.
مأمون در پاسخ آنها گفت: أما ما بينكم و بين آل أبيطالب، فأنتم السبب فيه و لو انصفتم القوم لكانوا أولي بكم، و أما ما كان يفعله من قبلي بهم فقد كان به قاطعا للرحم و أعوذ بالله من ذلك و الله! ما ندمت علي ما كان مني من استخلاف الرضا - عليهالسلام - و لقد سألته أن يقوم بالأمر و أنزعه عن نفسي فمالي و كان أمر الله قدرا مقدورا. و أما أبوجعفر، محمد بن علي (فو الله! لاقبلت من واحد منكم في أمره شيئا) قد اخترته لتبريزه علي كافة أهل الفضل في العلم و الفضل مع صغر سنه، و الأعجوبة فيه بذلك و أنا أرجوا أن يظهر للناس ما قد عرفته منه فيعلموا أن الرأي ما رأيت فيه. اما بين ما و آل ابوطالب قرابت و نسبتي سببي است و اگر شما انصاف بدهيد آنها به مراتب بهتر از شما هستند و اما آن چه من قبلا دربارهي علي بن موسي الرضا - عليهماالسلام - نمودم، اگر چنين نميكردم قاطع رحم بودم و نخواستم قطع رحم كنم و در آن كار پشيماني ندارم و دربارهي محمد بن علي - عليهالسلام - پشيمان نيستم و يك تصميم به جايي بوده گرفتهام. و اين كه شما ميگوييد: امر خلافت و لباس حكومت - كه عزت بنيعباس است - از تن شما و اين خاندان بيرون ميرود آن هم فكر غلطي است، زيرا هر كس و هر اجتماع مقدرات و سرنوشتي دارد كه بدان ميرسد. و در مورد ابوجعفر محمد بن علي، به خدا قسم! وي در ميان تمام بنيعباس مثل و مانندي ندارد كه من او را رها كنم و به جايش ديگري را انتخاب نمايم.
انتخاب من نسبت به ابوجعفر براي آن است كه او تبرز و برتري بر ديگران دارد. او اهل علم، فضل و كمال است در حالي كه در سن كودكي است. شما او را كودكي نبينيد، بلكه اعجوبهاي در علم، فضل و دانش است و من اميدوارم براي مردم پيش آمد خوبي شود و آن چه ميكنم به خير و صلاح و مصلحت مسلمانان تمام شود و نميدانم شما در اين نظريه چه تصميم گرفتهايد. از عبارت مأمون چنين استفاده ميشود كه او دل پردردي از بنيعباس داشت و چون مادرش ايراني بود و بنيعباس هم به حمايت از برادرش امين برخاسته و بر عليه او قيام كرده بودند و او امين را كشته بود و ميترسيد كه به عرب و بنيعباس نزديك شود. و اين كه امام رضا عليهالسلام را آورد و به ولايت عهدي برگزيد نه براي حقيقت ارجاع حق به جاي خود بوده، بلكه براي مرعوب ساختن بنيعباس بود و اكنون هم كه دخترش را به ابنالرضا ميدهد باز ميخواهد نظريهي بنيعباس را به دست آورد تا ببيند چه كساني با او خواهند بود و آيا ميتواند به عرب و بنيعباس اطمينان پيدا كند و به بغداد برگردد، يا اين وصلت را در بغداد حفظ كند و پايدار بدارد، يا نه؟! اين سياست فكري مأمون بود كه ميخواست در اين عمل نظريهي مخالفان خود را به دست آورد، وقتي مأمون دوباره از بنيعباس نظريه خواست چنين گفتند: يا اميرالمؤمنين! أتزوج ابنتك و قرة عينك صبيا لم يتفقه في دين الله و لا يعرف حلاله من حرامه، و لا فرضه من سنته، إن هذا الفتي و إن راقك منه هديه فإنه صبي لا معرفة له و لا فقه - و لأبي جعفر إذ ذاك تسع سنين، أو سبع سنين - فلو صبرت له حتي يتأدب و يقرأ القرآن و يتفقه في الدين، و يعرف الحلال من الحرام، ثم اصنع ما تراه بعد ذلك. اي خليفه! آيا تو دخترت را كه نور ديده و پاره جگر توست به كودكي
ميدهي كه هنوز فهم و شعوري در دين خدا ندارد، او معارف دين را از حلال و حرام نميشناسد، او فرايض را نميداند، سنت را از بدعت تشخيص نميدهد، اين جوان اگر چه در نظر تو بزرگ و راقي جلوه كرده، ولي صبي و كودك است، شناختي ندارد و هنوز مكتبي نرفته، درس نخوانده، فقهي نياموخته است؛ زيرا او هفت - يا نه سال - دارد، پس بهتر است به او مهلتي دهي كه در نزد معلمي و مؤدبي لايق بگذاري تا شايستهي مقام خلافت و ادب شود، آن گاه به دامادي برگزيني. اين نظريه براي آن بود كه شايد حوادث روزگار مأمون را از اين وصلت منصرف سازد تا مقام و منصب خيالي عباسيان براي آيندهي آنها محفوظ بماند. مأمون به آنها چنين پاسخ داد: و يحكم! إني أعرف بهذا الفتي منكم و أنه لافقه منكم و أعلم بالله و رسله و سنته و أحكامه و اقراء لكتاب الله منكم، أعلم بمحكمه و متشابهه، و ناسخه و منسوخه، و ظاهره و باطنه، و خاصه و عامه، و تنزيله و تأويله منكم، إن هذا من أهل بيت علمهم من الله و مواده و الهامه و لم يزل آباؤه أغنياء في علم الدين و الأدب عن الرعايا الناقصة عن حد الكمال، فإن شئتم فامتحنوا أبا جعفر، فإن كان الأمر كما وصفتم قبلت منكم و إن كان الأمر علي ما وصفت علمت أن الرجل خلف منكم. واي بر شما كه تا چه حد نسبت به ابنالرضا جاهل و بيمعرفت هستيد؟! اين جوان را من خوب ميشناسم. به خدا قسم! او از همهي شماها فقيهتر، داناتر و در توحيد و نبوت و سنت رسولالله صلي الله عليه و آله و احكام شريعت و تلاوت قرآن و علوم آن از همه بهتر ميداند و ميشناسد و به محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ و ظاهر و باطن آن
واقف است. خاص و عام، شأن نزول و تفسير قرآن را بهتر از شماها ميداند. او از اهل بيت نبوت است. او از خاندان وحي و الهام است. او در منزلي تربيت شده كه قرآن بدان نازل شده. پدران او از علم بينياز بودند، بلكه علم و ادب هر كس از سرچشمهي علوم و دانش آنها سرچشمه ميگيرد. او به حد كمال رسيده، اگر شما باور نداريد او را امتحان كنيد. اگر آن طور است كه شما ميگوييد، من سخن شما را قبول ميكنم و حرف خود را پس ميگيرم و صرف نظر ميكنم. اگر اين طور است كه من شناختهام، شما قبول كنيد. همه گفتند: قد رضينا لك يا أميرالمؤمنين! و لأنفسنا بامتحانه فخل بيننا و بينه لننصب من يسأله من يسأله بحضرتك عن شيء من فقه الشريعة، فإن أصاب الجواب عنه لم يكن لنا اعتراض في أمره و ظهر للخاصه و العامة سديد رأي أميرالمؤمنين، و إن عجز من ذلك فقد كفينا الخطب في معناه؟! بسيار خوب ما راضي هستيم به شرطي كه به ما اجازه دهيد مسايلي دربارهي فقه دين از او بپرسيم و اين مجلس در حضور شما باشد. اگر جواب داد به اراده و تصميم شما تسليم هستيم و اگر عاجز ماند، ما از دختر شما خواستگاري و خطبه خواهيم نمود. مأمون گفت: بسيار خوب در اختيار شما هستم تا مسايل را طرح و تهيه كنيد، او را حاضر كنيم تا پاسخ دهد، ببينم چه خواهد شد؟ بنيعباس از حضور مأمون بيرون رفتند و به حضور يحيي بن اكثم - كه از مراجع و مفتيان بزرگ آن عصر بود - شتافتند و ضمن وعدهي بسيار از اموال و كالاهاي نفيس به او گفتند: شما قاضي القضاة - وزير دادگستري، يا رئيس محكمه قضايي - هستيد،
بهتر است مسايل مشكلي را تهيه و طرح كنيد كه جواب آن را كسي نداند، تا از ابنالرضا بپرسيم. يحي بن اكثم، قاضي القضاة، خود را با مسايلي مشكل آماده كرد و گفت: برويد از خليفه وقت بگيريد. وجوه و شخصيتهاي بنيعباس نزد مأمون برگشتند و گفتند: ما با مسايل خود حاضريم، شما وقت معين كنيد و ابنالرضا را دعوت نماييد تا مسايل خود را بپرسيم. مأمون موافقت كرد، روزي را معين نمود تا همه در آن روز جمع شدند و يحيي بن اكثم با شاگردان مبرز خود - كه فقهاي اهل سنت بودند - جمع شدند. مأمون دستور داد يك بالش و تشك مخصوصي براي امام جواد عليهالسلام و تشك ديگري براي خود و براي قاضي القضاة آماده كردند. امام جواد عليهالسلام تشريف فرما شد و نشست و خليفه و قاضي القضاة هم طرفين حضرتش نشسته بودند و يحيي بن اكثم پرسشهاي خود را طرح نمود. در اين روز امام جواد عليهالسلام بين هفت تا نه سال بيشتر نداشت. مردم درباري، رؤساي كشوري و لشكري و وجوه و شخصيتهاي بنيعباس همه حاضر و ناظر و شاهد اين مجلس مهم رسمي و سلطنتي بودند. بنيعباس گفتند: يا اميرالمؤمنين! اگر اجازه دهي ما چند پرسش داريم كه به وسيلهي قاضي القضاة از اباجعفر بپرسيم. مأمون گفت: يا اباجعفر اجازه ميدهي مسائلي بپرسند؟ اباجعفر يعني امام نه ساله فرمود: هر چه ميخواهند بپرسند. قاضي القضاة به رسم ادب گفت: اي خليفه! اجازه ميفرماييد مسائلي را بپرسم؟ و از اباجعفر پاسخ آن را بخواهيم. مأمون گفت: ابوجعفر اجازه داد كه از او سؤال كنيد.
يحيي رو به امام جواد عليهالسلام كرد و گفت: قربانت گردم آيا اجازه ميفرمايي ما پرسشي را مطرح كنيم؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: هر چه ميخواهيد بپرسيد. يحيي بن اكثم گفت: قربانت شوم! نظر شما دربارهي محرمي كه در حال احرام صيد كرده چيست؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: قتله في حل أو حرم، عالما كان المحرم أم جاهلا، قتله عمدا أو خطأ، حرا كان المحرم أم عبدا، صغيرا كان أو كبيرا، مبتدئا بالقتل أم معيدا، من ذوات الطير كان الصيد أم من غيرها، من صغار الصيد كان أم من كباره، مصرا علي ما فعل أو نادما، في الليل كان قتله للصيد أم نهارا، محرما كان بالعمرة إذ قتله أو بالحج كان محرما. اي قاضي القضاة! آيا محرمي كه شكار كرده در چه حال بود؟ (در هر حالتي حكمي دارد). آيا در محدودهي حرم بوده يا خارج از محدودهي حرم؟ آيا در كار خود عالم بود يا جاهل؟ يعني ميدانسته در حال احرام نبايد صيد كند يا نميدانسته؟ آيا اين صيد را عمدا كشته يا به خطا و سهو؟ آيا كشنده آزاد بود يا غلام و زر خريد كسي بوده است؟ آيا صغير بوده يا كبير؟ آيا اولين صيد او در حال احرام بوده، يا بارها در حال احرام صيد كرده است؟ آيا صيد از جنس طيور بوده، يا غير از طيور - خزنده يا چرنده - بوده؟
آيا پرنده كوچك بوده يا بزرگ؟ آيا اصرار در صيد و قتل آن داشته يا اصراري نداشته و پشيمان گشته است؟ آيا قتل صيد در شب رخ داده، يا در روز بوده است؟ آيا محرم در احرام عمره بوده يا در احرام حج؟ (هر يك از اين شقوق حكمي دارد، اكنون بگو ببينم در چه حال بود تا نظر خود را دربارهي حكم آن بگويم؟) يحيي بن اكثم متحير مانده و مدتي سر به زير افكند كه كدام يك از اين شقوق را بگويد و يك ترس و رعب و سكوتي تمام اهل مجلس را فرا گرفت حتي خود مأمون ساكت و صامت ماند و در چهرهي قاضي و شاگردانش آثار عجز و انقطاع و تشويش و اضطراب نمايان شد و زبان قاضي به لكنت افتاد به گونهاي همهي اهل مجلس فهميدند كه قاضي القضاة محكوم شده است. مأمون ديد مجلس بد صورتي به خود گرفته، نگاهي به امام جواد عليهالسلام كرد و خطاب به بنيعباس گفت: سپاس خداي را كه نظر من صايب بود و يك نعمت بزرگي نصيب من شد. ديديد آنچه من ميگفتم صحيح و راست بود؟ رأي من در اين شخصيت صائب بود و اكنون شما در افكار و تحير فرو رفتهايد. هنگامي كه مجلس رسمي به هم خورد و كساني كه بايد بروند رفتند و آنهايي كه بايد بمانند ماندند، مجلس مخلا بالطبع گرديد، خواص اهل علم و درباريان حضور داشتند مأمون رو به امام جواد عليهالسلام كرد و گفت: قربانت شوم! اگر رأي شما تعلق ميگيرد اين شقوق و اقسامي كه براي محرم قاتل صيد بيان فرمودي احكام آن را هم از فقه اسلام براي ما بيان كنيد كه بدانيم و مطلع شويم و استفاده نماييم.
امام جواد عليهالسلام فرمود: نعم، إن المحرم إذا قتل صيدا في الحل و كان الصيد من ذوات الطير و كان من كبارها، فعليه شاة. فإن أصابه في الحرم، فعليه الجزاء مضاعفا. فإذا قتل فرخا في الحل فعليه حمل قد فطم من اللبن و إذا قتله في الحرم فعليه الحمل و قيمة الفرخ. و إن كان من الوحش و كان حمار وحش، فعليه بقرة. و إن كان نعامة فعليه بدنة، فإن لم يقدر فإطعام ستين مسكينا، فإن لم يقدر فليصم ثماني عشرة يوما. و إن كان بقرة فإن لم يقدر فليطعم ثلاثين مسكينا، فإن لم يقدر فليصم تسعة أيام. و إن كان ظبيا فعليه شاة، فإن لم يقدر فليطعم عشرة مساكين، فإن لم يجد فليصم ثلاثة ايام. فإن قتل شيئا من ذلك في الحرم، فعليه الجزاء مضاعفا هديا بالغ الكعبة. و إذا أصاب المحرم ما يجب عليه الهدي فيه و كان إحرامه بالحج نحره بمني حيث ينحر الناس. و إن كان إحرامه بالعمرة نحره بمكة في فناء الكعبة و يتصدق بمثل ثمنه حتي يكون مضاعفا. و كذلك إذا أصاب إرنبا او ثعلبا فعليه شاة و يتصدق بمثل ثمن شاة. و إن قتل حماما من حمام الحرم فعليه درهم يتصدق به و درهم يشتري به علفا لحمام الحرم. و في الفرخ نصف درهم، و في البضة ربع درهم، و كلما أتي به المحرم بجهالة أو خطأ فلا شيء عليه إلا الصيد، فإن عليه فيه الفداء بجهالة كان أم
يعلم بخطأ، كان أم بعمد و جزاء الصيد علي العالم و الجاهل سواء و في العمد له المأثم و هو موضوع عنه في الخطأ. و علي السيد في عبده و الصغير لاكفارة عليه. و هي علي الكبير واجبة و النادم يسقط بندمه عنه عقاب الاخرة. و المصر يجب عليه العقاب الآخرة. و إن دل الصيد و هو محرم و قتل الصيد فعليه فيه الفداء. و إن أصابه ليلا في أوكارها خطأ فلا شيء عليه إلا أن لم يتصيد. فإن تصيد بليل فعليه في الفداء. بسيار خوب، مانعي ندارد ميگويم تا مورد استفاده قرار گيرد. اگر محرم صيدي را بكشد و آن در محدودهي حرم نبود و صيد هم از طيور بزرگ باشد بايد يك گوسفند قرباني كند. و اگر در محدودهي حرم صيد كرد بايد دو گوسفند قرباني كند. اگر جوجهي پرندهاي را بكشد و در محدودهي حرم نبوده باشد، بايد يك گوسفند از شير گرفته شده قرباني كند، و اگر در محدودهي حرم بوده بايد اضافهي بر آن قيمت جوجه را هم بدهد. اگر صيد، حيوان وحشي باشد مثلا الاغي وحشي را صيد كرد، و كشت بايد گاوي قرباني كند. اگر صيد شتر مرغ بود، بايد يك شتر قرباني كند و اگر قادر نبود شصت مسكين را طعام دهد و اگر به آن هم قادر نبود هجده روز، روزه بگيرد. اگر صيد گاو بوده، بايد گاوي را قرباني كند و اگر نتوانست سي نفر را اطعام نمايد و اگر به اين مقدار هم قادر نبود نه روز، روزه بگيرد. اگر صيد آهويي بوده بايد گوسفندي قرباني كند و اگر قدرت نداشت،
ده مسكين را غذا دهد و اگر نيافت سه روز، روزه بگيرد. (آنچه گفتيم براي كسي بود كه قتل صيد در غير حرم نمايد) ولي اگر كسي در حرم صيد نمود با اين شرايط كه گفته شد بايد دو برابر قرباني و هدي (1)كند. اگر قاتل صيد براي حج محرم بوده - يعني احرام حج بسته بود - بايد قرباني را در مني ذبح كند همان طور كه سايرين قرباني ميكنند. و اگر احرام عمره بوده، بايد نحر و قرباني در مكه انجام گيرد و صدقه هم به اندازهي قيمت آن بدهد. يعني هم قرباني كند و هم صدقه بدهد تا مضاعف گردد. و اگر خرگوش يا روباهي را بكشد باز بايد گوسفندي را قرباني كند و معادل قيمت گوسفند هم صدقه بدهد. و اگر كبوتر حرم را بكشد بايد يك درهم صدقه بدهد افزون بر اين يك درهم نيز دانه براي كبوتران حرم بخرد. دربارهي جوجه، نصف درهم و دربارهي تخم پرنده ربع درهم و هر چه محرم از روي جهالت و ناداني، يا از روي خطا مرتكب شده باشد بر او قرباني نيست مگر به اندازه خود صيد فدا دهد و در اين حكم عالم و جاهل مساوي هستند، ولي اگر به عمد چنين كرد گناهي مرتكب شده و آن بخشيده شده. و در مورد صيد جوجه، يا تخم پرنده بر بنده يا بر آقاي بنده و بر صغير و بر ولي صغير كفاره نيست. اين كفاره بر آدم بزرگ عاقل، بالغ، آزاد و عالم واجب است، ولي اگر پشيمان شد به ندامت، عقاب و كيفر آخرت از او ساقط ميگردد.
1) 414. هدي: قرباني است كه به مكه ميفرستند.
و براي كسي كه در صيد اصرار و پافشاري دارد اگر چه كفاره هم بدهد عذاب آخرت باقي است. و اگر به صيدي راهنمايي كرد در حالي كه محرم بود و صيدي كشته شد براي او كفاره باقي است كه بايد فدا و قرباني دهد. اگر اين قتل در شب اتفاق افتاد، و حيوان در لانهاش بود و محرم به خطا صيد و قتل نمود بر او كفاره نيست. و اگر در شب از روي قصد صيد كرد و حيواني را كشت بر او كفاره و فدا واجب است. مأمون گفت: آفرين! احسنت! اي اباجعفر! حق اين است كه اين مسأله را بنويسي كه مورد استفادهي مردم قرار گيرد. آن گاه مأمون گفت: يا اباجعفر! ميل داري شما هم از يحيي بن اكثم، قاضي القضاة، سؤال كني و مسألهاي بپرسي، همان طور كه او مسألهاي پرسيد؟ امام جواد عليهالسلام رو به يحيي بن اكثم نمود و فرمود: اجازه ميدهي من نيز از شما مسألهاي بپرسم؟ قاضي القضاة گفت: قربانت شوم! بفرماييد، اگر بتوانم پاسخ آن را ميگويم وگرنه از محضر شما استفاده ميكنم. امام جواد عليهالسلام فرمود: أخبرني عن رجل نظر إلي امرأة في أول النهار فكان نظره إليها حراما عليه، فلما ارتفع النهار حلت له، فلما زالت الشمس حرمت عليه، فلما كان وقت العصر حلت له، فلما غربت الشمس حرمت عليه، فلما دخل عليه وقت العشاء الآخرة حلت له، فلما كان انتصاف الليل حرمت عليه، فلما طلع الفجر حلت له، ما حال هذه المرأة؟ و بماذا حلت له و حرمت عليه؟ بگو بدانم چگونه است حال آن مردي كه اول بامدادان نگاهش بر زني
حرام است و چون آفتاب بالا آمد حلال ميشود، چون ظهر شد حرام ميگردد، چون عصر شد نظر او حلال است، چون آفتاب غروب كرد باز حرام ميگردد، چون وقت نماز عشا آمد حلال ميشود، چون نصف شب شد حرام ميگردد، چون طلوع فجر شد حلال ميباشد. حال اين زن چگونه است و چرا حلال و حرام ميگردد (و در گردش يك شبانه روز به چند صورت تغيير ميكند)؟ يحيي بن اكثم گفت: به خدا قسم! من هيچ راهي براي فهميدن و تصور چنين مسألهاي ندارم و نميدانم، اگر ممكن است ما را مستفيض فرمايي و خودت اقسام و صور حلال و حرام آن را بيان فرمايي؟! امام جواد عليهالسلام فرمود: هذه أمة لرجل من الناس نظر إليها أجنبي في أول النهار فكان نظره إليها حراما عليه، فلما ارتفع النهار ابتاعها عن مولاها فحلت له، فلما كان عند الظهر أعتقها فحرمت عليه، فلما كان وقت العصر تزوجها فحلت له، فلما كان وقت المغرب ظاهر منها، فحرمت عليه، فلما كان وقت العشاء الآخرة كفر عن الظهار فحلت له، فلمان كان في نصف الليل طلقها واحدة فحرمت عليه، فلما كان عند الفجر راجعها فحلت له. اين كنيزي است از مردم كه اجنبي به او در اول روز نگاه كرد و نگاه به او حرام است، چون روز بالا آمد او را از صاحبش خريداري ميكند و بر او حلال ميشود، چون ظهر شد آزادش ميكند بر او حرام ميگردد، چون عصر شد تزويجش ميكند بر او حلال است، چون مغرب شد ظهار ميكند (1)بر او حرام ميشود، وقت عشا كفارهي ظهار ميدهد و از
1) 415. ظهار عملي است كه به رسم عربيت ميگويد: پشت تو مانند پشت مادر من است و آن كنايه از آن است كه از اين به بعد بر من حرام ميگردي.
ظهار توبه ميكند بر او حلال ميگردد، به هنگام نصف شب او را طلاق ميدهد بر او حرام ميشود در فجر رجوع ميكند بر او حلال ميگردد. طبق نقل «تحف العقول» اين چند مرتبه حلال و حرام شدن به هنگام صبح، قبل از ظهر، ظهر، عصر، مغرب، عشاء، نصف شب، دميدن صبح، از لطايف دقيق مسايل فقهي است. مأمون رو به حضار - كه وجوه و شخصيتهاي بنيعباس بودند - نمود و گفت: آيا در ميان شما كسي هست كه اين مسأله را بداند، يا نظير آن را بداند، يا اين اندازه فكرش عميق و دقيق باشد؟ همه از روي حقيقت گفتند: نه، از ما هيچ كس نميداند، ولي تو بهتر ميداني (!!) مأمون گفت: واي بر شما! من نميدانم، اينها اهل بيتي هستند كه خداوند آنها را به علم و دانش و فضل و كمال اختصاص داده و كوچك و بزرگ در آنها يكسان است. مگر نميدانيد وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله اميرمؤمنان علي بن ابيطالب عليهماالسلام را به اسلام دعوت كرده ده ساله بود و قبول نمود و اسلام او قبول شد، و هيچ كس را - غير از او - در اين سن و سال دعوت نكرد؟ و همچنين پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از حسن و حسين عليهماالسلام در شش هفت سالگي بيعت گرفت، در حالي كه از هيچ كس در چنين سني بيعت نگرفت. آيا اين صفات كمال و جلال، جمال از مختصات اين خاندان نيست؟ آنها ذريهاي هستند كه در قرآن فرمود: «بعضي را بر برخي ترجيح ميدهد» و اول و آخر آنها از جهت علم و دانش يكسانند. بزرگ و كوچك آنها همه عالم بما كان، ما يكون و ما هو كائن تا روز قيامت ميباشند. در كتاب «ارشاد» شيخ مفيد رحمهالله پس از بيان اين احتجاج و مناظره علمي آمده است: مأمون رو به حضار - به خصوص بنيعباس - نمود و گفت: آيا ديديد آن چه ميگفتم و شما انكار ميكرديد همان طور بود كه گفتم و محمد
ابن علي الرضا عليهالسلام پاسخ دندان شكن به همه داد كه همه مرعوب و مجذوب شدند؟! آنگاه رو به امام جواد عليهالسلام نمود و گفت: آيا از دخترم خواستگاري ميكني؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: نعم، يا اميرالمؤمنين. آنگاه مأمون عقد دختر خود امفضل را به امام جواد عليهالسلام بست و خطبهاي خواند به شرحي كه نوشتهايم. (1). اين وصلت دو جنبه داشت: 1 - جنبهي سياسي، براي تهديد و ارعاب بنيعباس كه به طرفداري امين برخاسته بودند، مأمون ميخواست با اين عقد و ازدواج بگويد: اگر باز شما هواخواه برادران من باشيد فوري خلافت را به بنيهاشم و علويان منتقل ميكنم. 2 - شايستگي مقام علم، فضل و كمال امام جواد عليهالسلام بود كه به دامادي برگزيد!
يكي از سنن اجتماعي سلاطين و فرمان فرمايان همهي كشورها در هر عصر اين بود كه براي دختران خود به خلاف سنن و رسوم معمول مردم عادي - كه مردها به خواستگاري زنها ميرفتند - خلفا و سلاطين داماد و همسر دخترانشان را خود انتخاب مينمودند و اين انتخاب به عنوان حكم و فرمان شاهان تكليف قانوني داشت. يعني تمرد از آن به ضرر و زيان داماد، يا خاندان او تمام ميشد. علاوه بر اين، چون اكثر مردم خود را به سلاطين، خلفا و فرمانفرمايان نزديك ميسازند و كوشش در نزديكي و تقرب مينمايند، تا از عنوان ارتباط با دربار سلاطين و خلفاي عصر وجههي ملي بدست آورند و در امور زندگي و شؤون حياتي مجذوب گردند، يا مردم را مرعوب سازند و چه بسيار مردمي كه در اين راه بذل
1) 416. ارشاد: ص 281 تا 287، تحف العقول: 451.
سعي مينمودند و حتي شؤون محترم زندگي را هم زير پا ميگذاشتند و از هيچ كاري - اگر چه برخلاف عقل، عفت، فضل و كمال هم باشد - دريغ نميدارند تا خود را به دربارها نزديك نمايند و با اين تقرب بر رقاب و گردن خلق سوار شده و اسب تازي كنند و بر عرض، ناموس و حقوق خلق حكومت و فرمان روايي يابند. ما اين حقيقت را در دوران زندگي در كتابهاي بسياري مطالعه نموده و از نزديك ديده و مشاهده كردهايم. سعدي گويد: تقرب به دربار سلاطين اگر چه تأمين ناني دارد، ولي خطر جاني هم دارد. نگارنده گويد: تأمين نانش به تشويش و اضطراب و خطر جانش در دنيا و آخرت حتمي است. از طرفي، در جامعه رسم نبوده و كسي را جرئت و شهامتي در كار نبوده كه به خواستگاري دختران پادشاهان برود. از اين رو، شخص خليفه، پادشاه، يا رئيس جمهور - هر كه باشد - خودش با آشنايي كه با خانوادهها و اطرافيان و درباريان خود دارد، جواني را به دامادي انتخاب ميكند. البته پس از انتخاب، رد فرمان جايز نيست، مگر پس از مردن شاه، يا خلع او از آن مقام، چه بسيار ديده شده چنين داماداني كه پس از خلع مقام پدر زن دختران سلاطين را تحكم ميكردند و روابط حسنهي بين آنها نبود، يا به علل و جهات ديگري كه خودسري و خودمختاري و توقعات بيجاي اين گونه دختران سبب طلاق يا رهايي ميشده است. به ندرت هم ديده شده كه روابط اخلاقي، يا توافق اخلاقي - خواه خوب، يا بد - آماده بوده و زندگاني را در يك افق نزديك به همان دستگاهها به پايان برسانند. امام جواد عليهالسلام در سن نه سالگي برازندگي خود را از جهات علم و كمال و فضل و ادب در مجالس رسمي مقام خلافت به ظهور رسانيد، شيخ و شاب، پير و جوان
كهل و برنا همه شناختند كه اين ميوه، شجرهي نبوت و امامت است. ادب، علم و سخاوت اين جوان هاشمي علوي و مسائل سياسي كه قبلا مطرح شد موجب شد كه مأمون دختر خود به نام امفضل را به امام جواد عليهالسلام نامزد كرد و آن حضرت را به دامادي برگزيد. امام جواد عليهالسلام به حكم ادب و اجبار نميتوانست اين زن را رد كند از اين رو، قبول كرد و مدتي كوتاه كنار كاخ سلطنتي خلافت در بغداد مورد توجه، اكرام و احترام بود تا آن حضرتش اجازه مراجعت به مدينه گرفت و مأمون به همراه امفضل آنها را به مدينه فرستاد، ولي اين زندگاني زناشويي جز تلخكامي حاصل نداشت و به جنايتي خاتمه يافت.
در اين واقعه تاريخي دو موضوع مورد بحث و توجه است: نخست آن كه، سلاطين و خلفا براي دختران خود دامادي انتخاب ميكنند كه برازندهي وصلت با خاندان سلطنتي، و در خور آمد و رفت و معاشرت با درباريان و مقام عالي خلافت باشد. ديگر آن كه، اكثر اين دامادها به صورت ظاهر مطيع، منقاد و فرمان بردار بودهاند، اگر چه در خارج عنوان دامادي شاه را دارند، ولي در حقيقت بنده، زيردست و زير فرمان مقام عالي هستند. اين دو موضوع از جهت روانشناسي و علم الاجتماع با توجه به علت و معلوليت و اسباب و موجبات قابل توجه است و بايستي اين نكتهي اجتماعي تجزيه و تحليل شود، به خصوص دربارهي دامادي امام جواد عليهالسلام به مأمون، كه بزرگترين خليفه عباسي بود. نكتهي ديگر آن كه، چرا اكثر دختران مقامات عالي با شوهر خود بدرفتاري ميكنند و توقع دارند كه شوهرشان فرمان بردار و زيردست آنها باشند و يا مرتكب
جنايتهايي ميگردند كه ديگران جرأت ارتكاب آن را ندارند. اين هم موضوع روانشناسي قابل توجهي است كه در علم الاجتماع يك فصلي دارد و مطالعهي آن براي زندگاني اجتماعي سرمشقي لازم الرعاية است.
در كتاب «تحف العقول» يك مسألهي عجيبي را نقل ميكند و ميگويد: روزي مأمون، به يحيي بن اكثم گفت: آخر تو نيز يك مسأله طرح كن كه بتواني ابنالرضا را مقهور نمايي. يحيي اين مسأله را طرح كرد و از آن جايي اين مسأله مخصوص اهل علم است فهم آن را به ذوق خوانندگان فاضل واميگذاريم. مسأله قريب بدين مضمون آمده است: يحيي بن اكثم پرسيد: آيا مردي با زني كه با او زنا كرده ميتواند ازدواج كند زوجيت و عقد او حلال است يا نه؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: يدعها حتي يستبرئها من نطفته و نطفة غيره، إذ لا يؤمن منها أن تكون قد أحدثت مع غيره حدثا، كما أحدثت معه، ثم يتزوج بها إذا أراد فإنما مثلها مثل نخلة أكل رجل منها حراما ثم اشتراها فأكل منها حلالا. (1). آن زن را واميگذارد تا استبراء كند، از نطفهي خود و نطفهي ديگران، زيرا ايمن نيست كه با ديگري هم كار خلافي انجام نداده باشد همانطور كه با وجود او انجام داده. چون مطمئن شد كه نطفه زنا در او نيست با او تزويج كند مانعي ندارد. و استدلال فرمود كه: مثل آن زن، مثل درخت خرمائي است كه مردي
1) 417. تحف العقول: ص 454 به نقل از اعيان الشيعة: ج 3 ص 136.
عابر از خرماي آن بدون اجازه ميخورد و بر او حرام است، اما پس از آن، درخت را ميخرد و از خرماي آن بخورد براي او حلال است. يحيي بن اكثم در اين مسأله مقهور و مات و مبهوت ماند. از طرح اين مسأله پيدا است كه در عصر اين امام عليهالسلام اصول مطالب حل شده بود و مباحث فقط روي فروع دور ميزد، آن هم فروع احتمالي و بعيد الوقوع. چه در زمان امام رضا عليهالسلام - كه ثامن الحجج ميگفتند - بحث اصولي از نظر توحيد و نبوت با مناظرات نمايندگان اديان در حضور مأمون خاتمه يافته و مفروغ عنه بود، ديگر براي كسي از آن همه عقايد و افكاري - كه در «زندگاني امام رضا عليهالسلام» نوشتيم - باقي نمانده بود مگر به عناد و لجاج وگرنه، مسايل عقيدتي و اصول ايمان تجزيه و تحليل شده بود.
پس از مناظرات و گفت و گوهاي بنيعباس با مأمون و كشمكشهاي فاميلي و خانوادگي از يك طرف، و ظهور و بروز نبوغ امام جواد عليهالسلام در سن نه سالگي از طرف ديگر موجب شد كه مأمون تصميم خود را به اجرا بگذارد و دختر خود امفضل را - كه از زن ايراني او بود - به امام جواد عليهالسلام عقد بندد. اين مجلس عقد و عروسي طبق شرحي كه شيخ مفيد رحمهالله و ديگران نقل كردهاند اين گونه برگزار شد: بنابر اعتراضي كه بنيعباس كردند و با احتجاج، قاضي القضاة محكوم و مقهور گرديد مأمون بر آنها فائق آمد و گفت: تشخيص من صائب بود و در همان مجلس پس از تسليم بنيعباس رو به امام جواد عليهالسلام كرد و گفت: آيا شما خطبه ميخوانيد؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: بلي. مأمون گفت: پس شروع كنيد، قربانت شوم! من از اعماق دلم راضيم كه دختر
خود امفضل را به شما تزويج كنم، اگر چه قوم من - بنيعباس - در اين امر مخالف و بدانديش باشند.
امام جواد عليهالسلام فرمود: الحمد أقرارا بنعمته، و لا إله إلا الله إخلاصا لوحدانيته، و صلي الله علي محمد سيد بريته، و الأصفياء من عترته. أما بعد، فقد كان من فضل الله علي الأنام أن أغناهم بالحلال عن الحرام، فقال سبحانه: (و أنكحوا الأيامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم إن يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله واسع عليم) (1). ثم إن محمد بن علي بن موسي يخطب أمالفضل بنت عبدالله المأمون و قد بذل لها من الصداق مهر جدته فاطمة بنت محمد صلي الله عليه و آله و هو خمسمائه درهم جيادا فهل زوجته يا أميرالمؤمنين! بها علي هذا الصداق المذكور؟ قال المأمون: نعم، قد زوجتك - يا أباجعفر! - ابنتي علي الصداق المذكور فهل قبلت النكاح؟ فقال ابوجعفر عليهالسلام: قد قبلت ذلك و رضيت به. (2). حمد و ستايش خدا و اقرار و اعتراف به نعمت او است و لا اله الا الله كلمهي توحيد و اخلاص براي يكتائي او است. و درود خدا بر حضرت محمد كه سرور همهي موجودات است و بر برگزيدگان از عترت و خاندانش. اما بعد، از عنايت و فضل خداوند بر مردم جهان اين است كه آنها را در سايهي عقد زناشويي كه حلال است از حرام بينياز فرموده و در
قرآن مجيد فرموده است: «بي همسرانتان و غلامان كنيزان شايستهي خود را همسر دهيد، اگر فقير و تهيدستند، خدا از فضل خويش بينيازشان ميسازد، و خدا گسترانندهي دانا است». آنگاه فرمود: محمد بن علي بن موسي خواستگاري ميكند امفضل، دختر عبدالله مأمون را و صداق او را مانند صداق جدهاش فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله - كه پانصد درهم بود قرار ميدهد. آنگاه رو به خليفه نمود و فرمود: آيا شما با اين صداق او را تزويج ميكنيد؟ مأمون گفت: بلي، من به اين صداق دخترم امفضل را به عقد زناشويي به شما تزويج ميكنم، آيا شما اين نكاح را قبول داريد؟ امام جواد عليهالسلام فرمود: آري، قبول دارم و بدين زناشويي راضيم. مسعودي در «اثبات الوصية» عبارت ديگري آورده كه با عبارت «تحف العقول» تفاوت دارد، ولي در متن عقد ازدواج هيچ گونه تفاوتي نيست، تنها تفاوتش در اين است كه: آيا اين مراسم در مرو خراسان بوده يا در بغداد؟ و آيا پس از شهادت امام رضا عليهالسلام بوده، يا پيش از آن و تشريفات اين مجلس عقد چگونه برگزار شده است؟ در «تحف العقول» مينويسد: مأمون فرمان داد تا مجلس رسمي آراستند، مردم را از عامه و خاصه به چنين عقد امام جواد عليهالسلام دعوت نمودند. اشراف و عمال دولتي از لشكري و كشوري حضور داشتند و هر يك بر حسب مراتب و طبقات خود حضور يافته و در جشن عقد دختر خليفه شركت نمودند. از طرفي، يك كشتي عطر و بوي خوش، انواع سكهها و لباسهاي حرير حاضر كردند كه هر كس وارد ميشود قبلا خود را معطر، ملبس و مزين نمايند و وارد مجلس
شود. انواع و اقسام خوردنيها، ميوهها و جوايز گوناگون، هديههاي زيادي از سكههاي طلا و نقره و اسناد املاك آماده شده بود كه به هر كس در خور و قدر و منزلت و شخصيتش به يادگار جشن دختر خليفه با امام جواد عليهالسلام صله و جايزه دهند. هنگامي كه مجلس آماده شد، امام جواد عليهالسلام را آوردند و بر جايگاه مخصوصي كه تهيه كرده بودند، نشاندند مردم دسته دسته با تحفهها و هديهها شرفياب ميشدند و تهنيت و تبريك ميگفتند. امام جواد عليهالسلام به هر دسته، سه طبقه از سكههاي نقره و ظروفي از مشك و زعفران و عطريات و فرماني به نام اسناد مالكيت به عنوان هبه و بخشش اعطا ميفرمود و اراضي موات و غير موات را اقطاع مينمود. مردم ميآمدند، خطبا، شعرا و گويندگان مدح و مناقب ميخواندند و صلهها، هديهها و جوايز ميگرفتند. مجلس به گونهاي آراسته شده بود كه هر واردي با يك جايزه و سند مالكيت ملكي و ظرف عطري و ظرفي سكه و بستهاي لباس خارج ميشد. نوشتهاند: هر كس وارد اين مجلس جشن ميشد چون بيرون ميرفت بينياز و توانگر شده بود. اگر كسي ميخواست خارج شود بايد اسناد مالكيت و برگههاي دريافت جوايز دستش باشد وگرنه به او اجازه خروج نميدادند. پس از برگزاري مجلس جشن، مأمون، خليفهي عباسي دستور داد آن چه باقي مانده بود صدقه بدهند و تمام مردم شهر را از صدقات جشن عقد امام جواد عليهالسلام برخوردار نمودند. نگارنده گويد: مثل اين كه مأمون در نظر داشت همان گونه كه برامكه جشن عقد جعفر برمكي را گرفتند، او نيز ميخواست برتر، مهمتر و بالاتر از آن جشن را براي
دخترش بگيرد. البته روي مباني ظاهري نيز همين طور بود، زيرا قدرت مالي مأمون به حد كمال قدرت مالي خلفاي عباسي رسيده بود و در پايان سال، با اين همه بذل و بخششها بيش از ده ميليون دينار موجودي صندوق بيت المال مسلمانان، يا خزانه دارايي دولت عباسي بود. او ميخواست هم چنين جشن عروسي براي دخترش بگيرد و هم به افتخار امام نهم عليهالسلام كه شخصيت آسماني و نابغه دوران در سن نه سالگي بود - اين جشن به اين عظمت را برگزار نمايد. نكتهي ديگري كه به نظر نگارنده ميرسد اين كه: سر بيان رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهي امام جواد عليهالسلام كه فرموده بود: «از اين فرزند بركاتي به شيعه ميرسد» اين است كه هم بركات مالي به دست اين امام در جشن عقد داده شد و هم مردم خراسان، بغداد و كشور پهناور اسلامي امام جواد عليهالسلام را در سن نه سالگي و به مقام علمي شناختند. بدون ترديد اگر امام جواد عليهالسلام اين مسايل علمي را در مجالس خصوصي تدريس ميفرمود آن اثر را نداشت كه در مجلس رسمي خلافت به وجوه، شخصيتها، اعيان و رجال دولتي تعليم فرمود و مشكلترين مسايل فقه اسلام را در اين سن آموزش داد و مردم دنيا را متوجه خود ساخت. شيخ مورخان مينويسند: ثم أمر فنثر علي أبيجعفر رقاع، فيها ضياع و طعم و عمالات. و اينها اضافه بر عطريات و سكههاي جشن و لباسهاي حرير و اشياي نفيسي بود كه در روز جشن به مردم هديه ميشد. شيخ مفيد رحمهالله مينويسد: و لم يزل المأمون مكرما لأبيجعفر عليهالسلام، معظما لقدره مدة حياته يؤثره علي ولده و جماعة
أهل بيته. (1). مأمون تا زنده بود و از لظهار اكرام و تجليل به مقام و منزلت امام جواد عليهالسلام خودداري نميكرد و او را بر خاندان خود ترجيح ميداد.
ما در كتاب «عاشورا چه روزي است؟» نوشتيم كه: زن، زودتر از همه چيز، تحت تأثير مقام، جاه و منصب، سپس مرعوب قدرت مال و عنوان قرار ميگيرد و پس از اين، مجذوب عشق، دوستي و وجاهت است. امفضل، دختر مأمون مولود قدرت، سياست، دانش و كياست بود. او در خانداني بزرگ شده بود كه زناني همچون عباسه و زبيده وجود داشت. او هم ميل داشت كه در سياست كشور مورد شور و شريك جلسات آراي عمومي سياسي باشد. اينك پدرش او را به پسري داده كه از جهت جواني، علم و دانش، فضيلت و كمال شبيه و نظيري نداشت، ولي امفضل از نظر سن از امام جواد عليهالسلام بزرگتر بود و ميخواست به امام جواد عليهالسلام تحكم و فرماندهي داشته باشد. روح ضعيف اين زن گمان ميكرد كه امام جواد عليهالسلام همانند ساير دامادان سلاطين و خلفا است و ميتوان او را زير فرمان گرفت. از اين جهت، امفضل نتوانست با امام جواد عليهالسلام توافق اخلاقي حاصل كند. او زن پرمدعا، خودخواه، خود مختار، لجوج و متكي به مقام خلافت پدرش بود و با خود ميگفت: اگر از شوهرم به پدرم شكايت نمايم او را تنبيه ميكند. از طرفي امام جواد عليهالسلام در مدينه كنيزي گرفت و امفضل به پدرش مأمون شكايت كرد. و قد روي: الناس أن أمالفضل كتب إلي أبيها من المدينة تشكو أباجعفر عليهالسلام
1) 420. ارشاد ج 2 ص 287.
و تقول له: إنه يتسري علي و يعيرني. فكتب اليها مأمون: يا بنية! إنا لم نزوجك أباجعفر لتحرم عليه حلالا فلا تعاديه كرما ذكرت بعدها. گفتهاند: شكايتي امفضل به پدرش نوشت اين بود كه: اباجعفر زني گرفته و مرا ترك نموده است. مأمون پاسخ داد: من تو را به اباجعفر تزويج نكردم تا حلالي را حرام كني، تو دشمني مكن و خصومت منما كه او مرد كريمي است، با تو به مهرباني رفتار خواهد كرد. (1). منظور مأمون به دخترش اين بود كه: تو ميگويي من امام جواد عليهالسلام را از يك حكم شرعي - كه حق اوست - باز دارم و تأكيد كرد كه تو، بايد سازش كني و از او اطاعت نمايي، او عالم، حكيم، فاضل و امام است. مأمون، دختر خود را به اطاعت و صبر و شكيبايي امر كرد و چون امفضل از راه پدر مأيوس شد، دست به جنايتهاي زنانه و جاهلانه داخلي زد، تا آن كه امام عليهالسلام را به وضع تأثرآوري مسموم كرد و دل دوستانش را جريحهدار نمود.
رفتار زنان عقيم با شوهران خود در بيشتر موارد روي يأس، حرمان و نااميدي است. اين رفتار پست هم مولود سستي ايمان و انديشه و افكار ناپسند است. وقتي ايمان كامل نباشد قهرا افكاري مسموم توليد ميشود. از نظر روانشناسي و علم الاجتماع يكي از علل و اسباب پديدهي بد، محروميتهاي اجتماعي است، اعم از آن كه اين محروميتها واقعا روي مقدرات بوده يا روي افكار و اوهام باشد.
1) 421. مناقب: ج 4 ص 382.
در هر حال، محروميت است و محروميت موجب انحراف فكر ميگردد. فقر در درجهي اول محروميت قرار گرفته كه آدمي را از راه تقوي و صلاح خارج ميكند، مگر دلهاي بيدار و هوشيار و مردمان نيرومند و قويم الايمان كه قرآن هم حاكي اين معني است: (إن النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربي) و رحمت پروردگار در سايهي عنايت و توجه به كمال است كه اگر خود انسان مراقبت داشته باشد از چنگال نفس اماره رهايي يافته و به كمال مطلوب خود خواهد رسيد. از سوي ديگر، شيطان نيز آن گاه كه در انحراف خود تيرش به سنگ ميخورد عرض ميكند: (لاغوينهم أجمعين - إلا عبادك منهم المخلصين) (1)كه مستثني به اخلاص از چنگ شيطان و نفس اماره رهايي مييابد. در هر حال، يكي از محروميتهاي اجتماعي، عقيم ماندن زن، يا مرد است كه البته اين امر در زنان بيشتر مؤثر است و سبب انحراف و سوء قصد و اعمال زشت ميگردد، به خصوص زني كه قدرت مالي و اتكاي مقامي هم داشته باشد. امفضل، دختر خليفهاي است كه از او به امپراطور اسلام تعبير شده. يعني در قدرت مالي و مقام و سطوت عاليترين درجه را دارد. اما پدرش آن قدر نسبت به ابنالرضا، شوهر امفضل ابراز علاقه دارد كه هيچ وقعي به سخنان سعايت آميز دخترش نميگذارد و امفضل از اين جهت هم محروميت شگفت انگيزي كشيد و منتظر فرصت بود تا پدرش از دنيا رفت، عمال سياست كه از مقام و منصب حضرت اباجعفر ثاني محمد بن علي بن موسي الرضا عليهمالسلام بيمناك بودند آن حضرت را با امفضل دعوت كردند كه تفقد و صله رحم و ديداري تازه نمايند. اين مسافرت به عراق - كه در سال 224 رخ داد - وضع امام عليهالسلام را در نظر بنيعباس دگرگون ساخت. يعني امفضل سعايتهاي متراكم خود را كه در گلويش
1) 422. سورهي زمر: آيهي 84.
عقده بسته بود نزد اقوام و اقاربش بيرون ريخت و آنها هم با سابقهي عظمت مقامي كه ابنالرضا داشت با قدرت علمي و فضيلت اخلاقي و ترس از اين كه مبادا در اين اختلافات داخلي علويان سرحلقه سياست را از دست بنيعباس بربايند به خود امفضل متوسل شده و خودش را واسطه جنايت فجيعي قرار دادند. امفضل به وسيلهي عمويش معتصم، دستخوش تمايلات قرار گرفت. محروميت از فرزنددار شدن - كه قريب پانزده سال از زناشويي با ابنالرضا صاحب فرزندي نشده بود - و نيروي تحكم و خودفروشي بر شوهر و ديگران و در عين حال، حقارت و محروميت، بي وقع ماندن درخواستها و تقاضاها كه به سخنان او وقعي نمينهند؛ اينك خود را يافت و به كام دل رسيد و در اين آرزو بود كه او هم همانند زبيده يا عباسيه بشود، ولي نهاد بدش مانع اين بزرگي او شد. او دل بدسرشت خود را تسليم دشمنان شوهر كرد و آنها با وعدهي شوهر بهتري و مقام و سرير لايقتري به او وعده دادند تا دست نحس خود را به خوني بيالايد كه فرار از آن غير ممكن بود. امفضل كه در نهاد زن بودن ضعيف و سخيف بود، اين عمل را پذيرفت و مرتكب جنايتي عظيم شد.
در اين كه امام جواد عليهالسلام مسموم شدند هيچ اختلافي در ميان مورخان نيست همهي مورخان از سني و شيعه اتفاق نظر دارند كه امام جواد عليهالسلام به اشارهي معتصم عباسي و سعايت جعفر، پسر مأمون به دست امفضل، دختر مأمون عباسي مسموم شد ولي دربارهي آن سم در انگور، يا غذا، يا شربت اترج بوده، بين مورخان اختلاف نظر است. آنچه از مضمون اخبار استفاده ميشود اين است كه: بايستي هر سه مورد به نظر موافق تلقي شود، زيرا دشمن براي از بين بردن حريف به انواع وسايل متوسل
شده، چنانچه پدر و جد بزرگوارش، همچنين پدران و اجداد آنها را دشمنان مخالف سرسختشان چندين بار مسموم نمودهاند، نهايت اين كه در انواع سم، يا چگونگي آن و تأثير سم اختلاف بوده است. افزون بر اين چندين بار شده كه امام صادق، امام محمد باقر و امام موسي كاظم عليهمالسلام پس از مسموميت سر قبر جدشان ميرفتند و طلب بهبودي ميكردند و خداوند در اثر توجهات رسول خدا صلي الله عليه و آله سم را بياثر ميگذاشت و بهبودي مييافتند. البته پيشاپيش امام جواد عليهالسلام سرنوشت خود را بيان فرموده بود كه در اين سن به سم زن خود كشته خواهد شده. از اين رو، ديگر براي بهبودي در قبال دعا و توسل مورد نداشت و خود امام عليهالسلام ميدانست كه بايد از اين جهان رخت بربندد و نميتواند بيش از بيست و پنج سال در اين دنيا باقي بماند. در هر حال، بنابر آنچه نوشتهاند از امام جواد عليهالسلام براي نخستين بار در حين ورود به بغداد در خيمهي بيرون شهر در حال استقبال با شربت اترج مسمومي پذيرايي كردند. آن شربت اثر فوري نداشت، ولي متعاقب آن، مهماني وزير معتصم بود كه غذاي مسموم، امام جواد عليهالسلام را منقلب نمود به طوري كه عرق بر جبينش نشست و همان درسي كه پدرش به مأمون داد؛ همان درس را به معتصم و درباريان داد و از مجلس بيرون رفت و فرمود: بهتر است كه در مجلس و منزل تو به حال مسموميت از دنيا نروم. همان گونه كه امام رضا عليهالسلام آن گاه كه پس از مسموميت برخاست برود مأمون پرسيد: يابن عم! به كجا ميروي؟ فرمود: آن جا كه مرا فرستادي و بهتر است در منزل تو نباشم. سومين باري كه امام جواد عليهالسلام را مسموم كردند، هنگامي بود كه انگور رازقي مسمومي را كه معتصم به وسيلهي امفضل به اصرار به آن حضرت خورانيد. آن زن بد
نفس لئيم دستور داده بود كه همه آبهاي حوض، كوزه و حتي دلو و طناب چاه را از دسترسي حضرتش برداشته بودند تا آبي پيدا نشود كه اثر سم را خنثي و بياثر سازد. از اين رو، امام جواد عليهالسلام بدين سم مسموم شد و درون آن حضرت كه از سموم سابق تأثير ديده بود به يكجا و ناگهان از كار ايستاد و حضرتش در آن حال عطش و انقلاب و التهاب دروني در حق زنش و دشمنانش نفرين كرد و آنها به شرحي كه ديديم در مدت كوتاهي به امراض بي درماني گرفتار شدند تا جان سپردند. ظلم و ستم در هر حال بد است و بدتر آن كه نسبت به يك مقام و شخصيت بزرگ پاك نهادي باشد. آن هم زني به دست خود شوهر بزرگواري همچون امام جواد عليهالسلام را در سنين جواني و برومندي نهال عمر، مسموم سازد. خدايش لعنت كند و آنها را به عذاب دامنه داري معذب سازد.
ابنشهر آشوب از محمد بن ريان - كه پدرش از اصحاب امام رضا عليهالسلام و خودش از اصحاب امام جواد عليهالسلام بود - روايت كرده و ميگويد: مأمون بسيار كوشش نمود كه امام جواد عليهالسلام - كه جوان بود - همرنگ خود سازد و او را به دنيا ميل دهد و مجذوب ماديات كند. او هر حيلهاي بكار ميبرد در امام جواد عليهالسلام مؤثر نميشد، تا آن كه دختر خود را به صورت شرعي به آن حضرت داد و در ايام زفاف، انواع ملعبه و عيش و نوش فراهم ساخت و موجبات تفريح و خوشي، يا فسق و فجور را فراهم نمود. از جمله دستور داد كه در آن شب صد كنيز زيبا با لباسهاي ملون و مفرح كه هر يك جامي در دست داشتند و جواهراتي در آن بود به استقبال امام جواد جوان عليهالسلام بروند و قهرا بايد طبيعت جواني مايل به اين شهوات - كه غريزهي طبيعي آدمي در آن سن است - باشد، ولي امام جواد عليهالسلام به هيچ يك التفاتي نكرد، نگاهش
روي زمين بود تا به حجلهي عروس رفت. كنيزكان به دستور مأمون در اطراف او به رقص و شادي پاي كوبان و دست زنان ميگشتند و امام جواد عليهالسلام به هيچ يك نظر و توجهي نداشت. مأمون، مخارق مغني را طلبيد او - به اصطلاح امروز - بزرگترين باز?گر عصر بود كه هم صداي خوبي داشت و هم چنگ و رباب خوب مينواخت و ريش بلندي هم داشت كه تقليد و بازيگيري ميكرد. مأمون به او گفت: ميل دارم توجه ابوجعفر را به اين همه موجبات شادي جلب كني تا ببيند چندين صد نفر اطراف او چه ميكنند؟ شايد به دنياي مادي ميل نمايد (!!). مخارق گفت: كار من همين است، اجازه بده در مقابل او بنشينم و توجه او را جلب كنم. مخارق آمد: در مقابل امام جواد عليهالسلام نشست و شروع به خواندن، نواختن، مسخرگي و ملعبگي نمود. هر چه به شدت به مطربي پرداخت اثري در امام جواد عليهالسلام نكرد تا خسته شد، آن گاه حضرت يك جملهي كوتاهي به او فرمود: اتق الله يا ذالعثنون! اي ريش دراز! از خدا بترس. مخارق چنان بر خود لرزيد كه ديگر تا زنده بود، رباب را بدست نگرفت، آواز نخواند و مطربي نكرد. (1).
زندگاني اجتماعي يك شبكهي به هم پيوستهاي است كه مطالب آن نيز به هم ارتباط دارد و غير قابل تجزيه است و چه بسا هر موضوعي علت براي موضوع
1) 423. مناقب: ج 4 ص 396.
ديگر است، يا به علت هر پيش آمدي را در كار ديگري ميتوان جستجو كرد و با توجه به سلسله علل و معلول، هيچ امري بدون علت نيست، جز آن كه بشر عالم و آگاه به علل نميباشد و بسياري از علل وقايع براي آدمي مخفي و پنهان است. در اين روايتي كه هم اينك ميخواهيم بنويسيم، نكات و دقايق تاريخي نهفته است كه هر يك از آن، معلول عللي است و برخي از معلولها چند علت دارد كه با توجه به حقايق امر ميتوان رموز و اسرار تاريخ را هم دريافت. سيد بن طاووس رحمهالله - كه از بزرگان متتبعين در علوم اسلامي است - در كتاب «مهج الدعوات» براي شأن نزول حرز امام جواد عليهالسلام و آثار مترتبه براي آن روايتي نقل ميكند كه جالب و جاذب است. وي مينويسد: ابونصر همداني، از حكيمه، دختر امام جواد عليهالسلام چنين نقل ميكند: پس از وفات امام جواد عليهالسلام نزد امعيسي دختر، مأمون رفتم - كه زن آن حضرت بود - تا او را تعزيت بگويم (1)ديدم در مصيبت امام عليهالسلام جزع ميكند و ميخواست گريه كند كه من براي تسلاي او و انصراف از جزع و گريه از فضايل، كرم، حسن خلق، شرف و بزرگواري آن حضرت - كه موهبت الهي بود - سخن به ميان آوردم و از عزت و كرامت او سخن گفتم. امعيسي گفت: بزرگواري او بالاتر از اينها است كه شما ميگويي: من اكنون تو را از يك امر عجيبي آگاه ميسازم كه از همهي اين حكايات بالاتر و مهمتر است؟ گفتم: آن چيست؟ امعيسي گفت: من هميشه جهت امام غيرت (2)ميكردم و مراقب بودم اگر
سخناني سخت ميشنيديم به پدر خود ميگفتم و او را عليه امام تحريك و سعايت ميكردم، پدرم نيز همواره به من ميگفت: تحمل كن، صبر كن كه او فرزند پيامبر است و صله از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ميباشد. روزي نشسته بودم، دختري از درب خانه آمد و به من سلام كرد. گفتم: تو كيستي؟ گفت: از فرزندان عمار ياسر و زن امام جواد عليهالسلام همسر تو ميباشم. اين سخن چندان به من سخت آمد و غيرت مرا فرا گرفت كه خواستم به صحرا روم و يا جلاي وطن كرده و از آن آواره شوم، و شيطان مرا بر آن داشت كه نزديك بود آن دختر را بزنم و بيازارم، ولي قهر خود را فرو بردم و خلعتي به او دادم تا از منزل بيرون رفت آن گاه نزد پدرم رفتم. (1). پدرم در حال مستي بود، من هم آن چه دل تنگم داشت براي او گفتم، او لايعقل بود، غلام سياهي داشت، او را صدا كرد و گفت: شمشير مرا بياور، شمشيرش را آورد و به دستش گرفت و سوار بر مركب شد و رفت، گفت: و الله! من ميروم و او را ميكشم. من چون اين سخن از پدرم شنيدم سخت پشيمان شدم، گفتم: كاش به او چيزي نميگفتم. آن گاه كلمه ترجيع بر زبان جاري ساخته (انا لله و إنا اليه راجعون) خواندم و گفتم: چه به سر خود آوردم و شوهر خود را به كشتن دادم، من به سر و صورت ميزدم و پشت سر پدرم ميرفتم. پدرم به خانهي امام جواد عليهالسلام رسيد وارد خانه شد و او را با حالت مستي با شمشير زد و پاره پاره كرد و برگشت، من هم با كمال پريشاني و اضطرار از آن حال برگشتم و تا صبح به خواب نرفتم كه اين چه كاري بود كردم؟ و چه سخني بود كه با
1) 426. از اين عبارت معلوم ميشود كه امعيسي زن با سياستي هم بوده و اين واقعه در بغداد رخ داده است.
پدرم گفتم، آن هم در حال مستي كه چيزي نميفهميد چه عملي كرد، فردا چه خواهد شد؟ صبح شد، نزد پدر رفتم، گفتم: اين چه كاري بود ديشب كردي؟ تازه به هوش آمده بود، متوجه شد و گفت: چه كردم؟ گفتم: پسر امام رضا را كشتي و قطعه قطعه كردي. گفت: راست ميگويي؟! آن گاه سخت پريشان شد و ساعتي بيهوش گرديد به هوش آمد گفت چه كاري كردم، سپس غلام را صدا كرد و گفت: فوري برو خبري از محمد تقي ابن الرضا برايم بياور. ياسر خادم دويد، شتابان به سوي منزل امام جواد عليهالسلام رفت، مأمون به سر و صورتش ميزد، به جهت كاري كه در حال مستي كرده بود. و ميگفت: تا قيامت رسوا شدم و هلاك گرديدم. ياسر خادم با حال پريشان، منزل امام رفت، ديد خبري از سر و صدا نيست، وارد منزل شد، ديد امام بر سر سجاده نشسته نماز ميخواند و بعد مسواك مينمايد. ياسر گويد: سلام كردم، عرضه داشتم حال شما چطور است؟ فرمود: بد نيست. من به بهانه آن كه بدن او را ببينم آيا در اثر شمشيرهايي كه مأمون بر پيكر او زده زخمي هست، يا نه، عرض كردم: يابن رسولالله! دلم ميخواهد اين پيراهن خود را براي تيمن و تبرك به من دهي تا در آن نماز بخوانم. چون امام جواد عليهالسلام پيراهنش را در آورد و به من بخشيد. من به بدنش نگاه كردم، ديدم مانند عاج سفيدي است كه زردي فريبندهي به آن آميخته باشد، و هيچ اثري از زخم و جراحت و حتي برآمدگي و ضرب و زجري نبود. من هم خداحافظي
كردم، فوري نزد مأمون برگشتم، گزارش سلامتي امام جواد عليهالسلام را دادم. مأمون خيلي خوشحال شد و گفت: اين معجزهي بزرگي از امام جواد عليهالسلام است و گفت: من يادم هست كه شمشير را گرفتم و سوار شدم و به خانهي او رفتم، ولي كشتن او را ياد ندارم، نميدانم چه شد؟! خدا اين دخترم لعنت كند كه مرا به چنين حالي واداشت. آن گاه گفت: به امعيسي بگو: اگر يك بار ديگر از محمد بن علي، ابنالرضا شكايت نمايي، يا بياجازه از خانه او بيرون آيي از تو انتقام ميكشم. مأمون از يك طرف دخترش را تهديد كرد كه ديگر در حق شوهرش سعايت نكند. از طرف ديگر، بيست هزار دينار به ياسر خادم داد و گفت: اين مبلغ و آن اسب را - كه «شهري» نام داشت و ديشب سوار شده بود - خدمت ابنالرضا ببر و سلام مرا به او برسان و بگو: سوار شود و به تمام هاشميان امر كن كه براي سلام و عرض تهنيت بدان حضرت وارد شوند و بر او سلام و درود بفرستند. ياسر خادم گويد: اسب را با بيست هزار دينار براي امام جواد عليهالسلام بردم. آن حضرت سوار شد همهي هاشميان بغداد را خبر كردم كه به حضور امام ابنالرضا آيند و سلام و درود فرستند. امام جواد عليهالسلام لحظهاي تفكر آنگاه تبسم كرد و فرمود: آيا بين ما و مأمون چنين عهدي بوده كه با شمشير برهنه بر من حمله كند؟ آيا نميداند نگهبان و حافظ من ديگري است و ياري دهندهام، بين من و او مانع است؟ من عرض كردم: يابن رسولالله! از اين سخن درگذر و او را عتاب مكن كه ديشب سخت مست بوده كه چيزي نميفهميده. مست بوده اگر غلط كرده كه فراوان كنند مستانا و با اين پيش آمد نذر كرده كه ديگر شراب نخورد و مست نشود كه شراب از پليديهاي شيطان است.
آن گاه ياسر تقاضا كرد كه: چون به حضور مأمون تشريف بردي، ابدا به روي خود نياور و از اين مقوله سخن مگوي. حضرت فرمود: همين قصد را داشتم كه به روي خود نياورم و در ورطهي فراموشي بگذارم. امام جواد عليهالسلام به نزد مأمون رفت، مأمون از حضرتش استقبال كرد و او را در آغوش گرفت و بوسيد، ترحيب و تهنيت گفت و اجازه نداد كسي وارد شود، با هم دو نفري مذاكراتي كردند. چون مجلس خصوصي پايان يافت امام جواد عليهالسلام فرمود: من تو را نصيحتي ميكنم بشنو و عمل كن! آنگاه فرمود: اي مأمون! به تو نصيحتي ميكنم كه صلاح تو و كشورت آن است كه هرگز به هنگام شب تنها از خانه بيرون مرو كه من از اين خلق بر تو بيمناكم و نزد من دعايي است كه اگر آن را به تو دهم، تو خود در حصن حصين آن دعا قرار ميگيري و اگر آن را بخواني و با خود داشته باشي از تمام بديها و بلاها و مكروهات مصون خواهي ماند و همان دعا بود كه ديشب مرا از شر تو نگاهداشت. اگر با لشكرهاي روم و ترك رو به رو شوي همه تو را محاصره كنند و آن دعا نزد تو باشد، از آنها آسيبي به تو نخواهد رسيد، بلكه اگر تمام اهل زمين به دشمني با تو قيام كنند و تو در پناه آن دعا باشي به تو آسيبي نخواهد نرسيد و خداوند در سايهي آن دعا تو را حفظ ميفرمايد. آن گاه حضرت فرمود: ميل داري از آن دعا نسخهاي به تو دهم و براي تو بفرستم كه از همه شرور ايمن باشي؟ مأمون گفت: بلي، يابن الرضا! آن دعا را به خط خود مرقوم فرما و به من عنايت كن. چون صبح شد امام جواد عليهالسلام ياسر را احضار كرد و نسخهاي از حرز جواد عليهالسلام كه به خط خود نوشته بود به او داد، تا نزد مأمون ببرد و فرمود: اي ياسر! به مأمون
بگو لولهاي از نقرهي پاك بسازد اي دعا را و در آن قرار دهد و چون بخواهد آن حرز را بر بازو ببندد چهار ركعت نماز بخواند، در هر ركعت يك مرتبه حمد و آيةالكرسي، و «شهد الله» و سورهي «و الشمس» سورهي «و الليل» و سورهي توحيد، هر كدام را هفت مرتبه بخواند و چون از نماز فارغ شود آن را بر بازوي راست خود ببندد، تا به حول و قوهي خدا در موارد سختي و تنگي سالم بماند و از هرچه ميترسد و حذر ميكند مصون خواهد ماند و لازم است كه در وقت بستن به بازو قمر در عقرب نباشد. (1).
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، يا نور يا برهان يا مبين و يا منير،يا رب اكفني الشرور و آفات الدهور و أسألك النجاة يوم ينفخ في الصور. (2). همان گونه كه پيشتر گفته شد: ائمهي معصومين عليهمالسلام نمايندگان الهي در روي زمين هستند و همهي آنها از اسماء الحسني آگاه بوده و اسم اعظم را ميدانستند و اعجاز آنها روي مباني تصرف و اجازه از استفادهي اسم اعظم بوده است. از اين رو، هر كدام به يك نامي متوسل شده و مصاديق اسماي حسني را به مردم تعليم كردهاند. بنابراين، بيشتر دعاهاي آنها از خود پيامبر صلي الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليهالسلام تا حضرت سجاد و حضرت عسكري عليهمالسلام ادعيه تعليمي بوده است و گرنه آنها معصوم بوده و گناهي - نه صغير و نه كبير - مرتكب نشده بودند. اما منطق آنها دعا، استغفار، اذعان و اقرار به لغزشها بود كه از زبان مردم براي حق تعالي ميگفتند تا مردم ياد بگيرند و هر نامي اثري خاص دارد كه در حفظ و حراست از آفات و عاهات و بليات، يا دفع هم و غم و يا برآوردن حاجات مفيد است. روايت شده: مأمون در جنگهاي روم در هر پيش آمدي آن حرز را به بازويش
ميبست و تا در بازويش بود، همه جا مظفر و فاتح برميگشت. علامه طباطبايي رحمهالله دربارهي آن حرز گفته است: و جاء في الفضة مان كان وعاء لمثل تعويذ و حرز و دعا فقد أتي فيه صحيح من خبر عاضده حرز الجاد المشتهر (المعتبر) از مشهورترين حرزهاي ائمهي دين، حرز امام جواد عليهالسلام است كه مردم عصر آن حضرت تا امروز همه با طلا، زعفران، مشك و عنبر روي پوست آهوي مينويسند و آن را در لوله سيم خالص حفظ كرده با خود نگاه ميدارند و از آفات و بليات و شرور انس و جن مصون ميمانند. اين حرز مصونيت از حوادث و سوانح انقلابي را تضمين ميكند، ولي بايد اين نكته را اين جا گوشزد نمايم كه با اثر وضعي حرز - كه مانند آتش - يا آب اثر وضعي دارد - مع ذلك بايد عقيده و ايمان به مبدا، معاد، نبوت و ولايت داشت تا از آن استفادهي كامل نمود، چرا كه در قرآن و احاديث مكرر در مكرر در تأثير اين دعاها، حرزها، اذكار و ساير اعمال ميفرمايد: «شرط قبولي و تأثر كامل براي مؤمنين و متقين است» كه: (إن الله يتقبل من المتقين) (1)همچنين صدقات، زكات، احسان، اكرام، صلات، جوايز، ادعيه و اذكار نيز به شرط تقوي قبول ميشود. البته اين بيان دليل بر عدم تأثر، يا سلب اثر وضعي نيست، بلكه از آن جايي كه اثبات شي، نفي ماعدي نميكند، اثر وضعي را خواهد داشت، ولي منظور حقيقي تأمين نميگردد. بنابراين، توسل به سقاخانه، يا نذر سيد و امام زاده و ساير امور شبيه به آن وقتي اثر كافي ميگذارد كه عقيده و ايمان به اصل موضوع داشته باشد و گرنه اثري ندارد. در هر حال، عقيده به حرز، ادعيه و اذكار براي خردمندان همهي اديان غير قابل انكار
1) 429. سوره مائده: 127.
است و تأثير آن وقتي است كه اين عوامل را وسيلهي قرب به حق بشناسند، تا از مصونيت آن بهرهمند گردند.
سيد مرتضي رحمهالله در «عيون المعجزات» از امام رضا عليهالسلام روايت كرده كه حضرتش دربارهي شهادت امام جواد عليهالسلام فرمود: يقتل غصبا فيبكي له و عليه أهل السماء و يغضب الله علي عدوه و ظالمه، فلا يلبث إلا يسيرا حتي يعجل الله به إلي عذابه الاليم و عقابه الشديد. (1). فرزندم را به قهر و غلبه ميكشند و اهل آسمانها بر او گريه ميكنند و خداوند بر دشمن و ظلم كننده به او غضب ميفرمايد، پس نميماند در دنيا مگر اندكي تا به سرعت او را به سوي عذاب دردناك و عقوبت شديدش روانه سازد. اسماعيل بن مهران روايت ميكند و ميگويد: هنگامي كه امام جواد عليهالسلام از مدينه خارج شد و به طرف بغداد رفت، عرض كردم: قرابانت شوم! من دربارهي شما نگرانم، زيرا بنيعباس به شما نظر خوشي ندارند، بلكه از مقام و منصب شما ميترسند. امام جواد عليهالسلام به من نگاهي كرد و لبخندي زد و فرمود: ليس حيث ظننت في هذه السنة. (2). آنگونه كه گمان كردهاي امسال و در اين سفر تحقق پيدا نميكند. مفهوم مخالف اين بيان چنين است كه حس تو درست تشخيص داده، ولي اين نظريه در اين سفر صورت پيدا نميكند، سفر ديگري مرا دعوت ميكنند كه در آن سفر، دشمني خود را ظاهر خواهند ساخت.
مدتي گذشت امام جواد عليهالسلام از سفر بغداد به سلامتي و احترام بسيار به مدينه بازگشت تا خبر درگذشت مأمون به مدينه رسيد و معتصم دعوتي از امام جواد عليهالسلام نمود. من عرض كردم: جعلت فداك، أنت خار فإلي من الأمر بعدك. قربانت شوم! شما اكنون از مدينه به بغداد ميرويد تكليف ما چيست و امر ولايت را به چه كسي ميسپاريد. فبكي حتي اخضلت لحيته، ثم التفت إلي فقال: عند هذه يخاف علي، الأمر بعدي إلي ابني علي. (1). امام جواد عليهالسلام گريست و محاسن شريفش از اشك ديدهاش تر شد و فرمود: در اين سفر است كه امر خطيري رخ ميدهد و امر امامت پس از من به فرزندم علي عليهالسلام سپرده ميشود. راوندي مينويسد: شبي كه امام جواد عليهالسلام فرداي آن روز مسموم شد، فرمود: امشب آخر عمر من است و خداوند براي ما دنيا را دار عيش قرار نداده. آنگاه از حضرتش ميپرسند: پس از شما، ولي امر كيست؟ فرمود: فرزندم علي النقي الهادي.
ابنشهر اشوب مينويسد: هنگامي كه مردم با معتصم عباسي بيعت كردند معتصم احوالي از محمد بن علي ابنالرضا پرسيد. گفتند: در مدينه با امفضل بسر ميبرد.
1) 432. ارشاد: ج 2 ص 298، بحارالانوار: ج 50 ص 118.
معتصم نامهاي به محمد بن عبدالملك الزيات والي مدينه نوشت كه: محمد تقي را با امفضل از جانب ما دعوت كن و با احترام به بغداد بفرست. ابنالزيات نامه را به پسر يقطين داد و او را مأمور اين خدمت كرد كه وسايل حركت امام جواد عليهالسلام و امفضل را به بغداد فراهم نمودند و با آرامش و آسايش آن حضرت را به سوي بغداد بردند و به هنگام ورود آنها، نهايت احترام به عمل آمد و استقبال شاياني كردند. مردم عراق با تحف و هداياي فراوان به استقبال رفتند كه امام نهم، داماد خليفه بزرگ عباسي و دختر خليفه وارد شهري ميشوند كه پايتخت پدر او بوده و هم اكنون برادرش خلافت دارد. پذيرايي شاياني به عمل آمد، شربت اترج فراوان آوردند، خيمهي مخصوصي زدند و برف و يخ در آن شربت ريخته، گفتند: خليفه اين شربت را براي خنك نمودن دل مسافر تازه وارد هديه فرستاده است. ابنشهراشوب مينويسد: در همان شربت سم ريخته بودند و امام جواد عليهالسلام مهمان مدني را به سم عراقي مسموم نمودند. صورت ظاهر اين دعوت بسيار مجلل و پذيرايي به ظاهر، شايان توجه بود، ولي همانند مار خوش خط و خال از سم و زهر انديشههاي بد مصون نبوده و اين سفر در سال 220 هجري رخ داده است.
فكر و انديشه سوء معتصم، پسر هارون و جعفر، پسر مأمون در محور محو و مسموميت داماد علوي خود دور ميزد و به سابقه سعايتهايي كه امفضل نموده بود و مأمون بدان وقعي ننهاده بود و براي برادرش نوشته اينك عمو و برادر هر دو از موقعيت استفاده كردند و در مسموم ساختن اين جوان بزرگ علوي شركت كردند. مسعودي در «اثبات الوصيه» مينويسد:
لما انصرف أبوجعفر عليهالسلام إلي العراق لم يزل المعتصم و جعفر بن المأمون يدبران و يعملان الحيلة في قتله، فقال جعفر لاخته امالفضل، و كانت لامه و أبيه في ذلك لأنه وقف في انحرافها عنه و شدة غيرتها عليه لتفضيله ام أبيالحسن ابنه عليها مع شدة محبتها له و لأنها لم ترزق منه ولدا فأجابته إلي ذلك. هنگامي كه امام جواد عليهالسلام به سوي عراق حركت كرد،معتصم و جعفر در حيلهي مسموم ساختن او بودند كه اين جنايت را مخفيانه عمل كنند و ميدانستند امفضل دل پردردي از شوهرش دارد و علت انحراف او هم اين است كه اباجعفر، مادر ابيالحسن علي را بر امفضل ترجيح داده و برتري و رجحان ميدهد و از امفضل هم خداوند اولادي نصيب آن حضرت نكرد. شايد به همين جهت سياهي درون اين زن بود كه لياقت مادري نداشته است و لذا او را در خفا و پنهاني آمادهي اين جنايت كردند و در آن هواي گرم شربت اترجي مسموم آوردند و گفتند: خليفه براي شما فرستاده و تأكيد نمودند كه بايد از اين شربت بنوشيد.
در اين كه معتصم، برادر مأمون و جعفر، پسر مأمون به وسيلهي امفضل، دختر مأمون مرتكب جنايت قتل و مسموميت امام جواد عليهالسلام شدند در بين مورخان هيچ گونه اختلاف نظري نيست، فقط اختلاف در اين است كه آيا سم در چه چيزي بوده است؟ مسعودي -كه به زمان امام جواد عليهالسلام قريب العهد است - مينويسد: سم در شربت اترج بوده است. سيد مرتضي رحمهالله مينويسد: سم در انگور رازقي بود كه معتصم به دست خود به امام جواد عليهالسلام ميداد و او را مجبور به تناول و خوردن انگور مسموم ميكرد.
يا انگوري كه مسموم بوده و به امفضل خبر داده بود به وسيلهاي براي امام جواد عليهالسلام فرستاده است و او اين انگور را به اصرار به شوهرش ميداد چون امام جواد عليهالسلام از آن تناول كرد امفضل متأثر و گريان شد، چنانچه در حالات زنان چنين است كه بيطاقت، كمحوصله، بيصبر و بيتحمل هستند حضرت فرمود: ما بكاءك! و الله ليضربنك الله بفقر لا ينجبر، و بلاء لا ينستر. چرا گريه ميكني؟ به خدا سوگند كه در اثر اين عمل خداوند تو را به مرض و بيچارگي مبتلا كند كه راه مداوا و چارهاي نداشته باشي و به بلايي گرفتار سازد كه آشكار گردد و پوشيده نماند. فماتت بعلة في اغمض المواضع من جوارحها صارت ناسورا فأنفقت مالها و جميع ما ملكته علي تلك العلة حتي احتاجت إلي الاسترفاد. (1). پس به دردي در پستترين جا از اعضاء وجودش مبتلا شد، جراحتي كه به آن ناسور گفته ميشود، پس همهي مال و دارايي خود را در راه بهبود بخشيدن به آن مصرف كرد تا آنكه احتياج به كمك و ياري ديگران پيدا كرد و سودي به او نبخشيد و با آن مرض از دنيا رفت.
ابنشهراشوب نقل ميكند كه: امفضل از همان ساعت مبتلا به مرضي در رحم خود شد و به دردي گرفتار شد كه دوايي نداشت و آن جذام موضعي بود كه اطباي عراق و دكترهاي دربار عباسي از معالجهي آن عاجز ماندند و همچنان ميسوخت و ميساخت تا مرد. اما جعفر بن مأمون در همان روزها در چاهي سقوط كرد و در اثر آن، مبتلا به جنون شد و تا آخر حالت اضطراب، تشويش، جنون و ديوانگي را داشت.
1) 433. بحارالانوار: ج 50 ص 16.
عبدالعزيز بن اخضر جنابذي مينويسد: امفضل و جعفر بن مأمون در يك كاخ سلطنتي با هم محشور بودند و هميشه در حال ناراحتي و دشنام و شماتت با هم ميزيستند، تا مردند.
عياشي در تفسير خود از زرقان، رفيق احمد بن ابيداوود قاضي معتصم روايت ميكند و ميگويد: يك روز ابيداوود از نزد معتصم برگشت، ديدم سخت در غم و همي فرورفته و ناراحت است، گفتم: به تو چه شده است؟ گفت: از نزد معتصم ميآيم. ديدم او سخت ناراحت است و در غمي عميق فرورفته و هر لحظه اين كلمه را به زبان ميآورد: مرا با محمد بن علي چكار بود؟ گفت: بيست سال است من در فشار ضجر و دلتنگي سختي فرو رفتهام و هر دم مقابل چشم من ميآيد و مرا به آتش تهديد ميكند و نهيب مينمايد. و اين حالت دلتنگي و ناراحتي دروني نتيجهي جنايت قتل پسر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بوده است.
يكي ديگر از علل و اسباب مسموميت امام جواد عليهالسلام سعايت علماي سوء عصر عباسي بود كه وجههي همت آنها فقط حفظ مقام رياست روحاني، قاضي القضاتي و تقرب درباري بود. اين سطور تاريخ درس عبرت براي درباريان دانشمند است كه به يك سخن كوتاه ممكن است شريك و ضامن خوني شده باشند. همين حقيقت بود كه از رسول اكرم صلي الله عليه و آله روايت كردهاند كه فرمود: العالم بلا عمل كالشجر بلا ثمر و معه ألف خطر. دانشمندي كه به علم خود عمل نكند همانند درخت بي ثمري است كه
افزون بر آن صدها خطر هم دارد. علم به انسان تقوي، ايمان، اطمينان، ايقان به مبدأ و معاد ميآموزد. آدمي را وارسته و متوكل به خدا ميكند. اگر عمل در آدمي اثر نكند آن دانش ارزش ندارد عالم بيتقوا، دنيا طلب و رياست خواه مخاطرات اجتماعي فراواني دارد. سياستمداران جهان به دست همين علماي بيتقوا در نفوس اعمال نفوذ كردهاند، به نام دين، به دست مشعلداران دين، بيدينيها كرده و پردهي عفت و عصمت را دريدهاند. به نام روحانيت، عظمت روحانيت را خورد كرده و اركان ديانت را متزلزل ساختهاند. اگر به گفتار كساني كه به ساحت قدس مقام واقعي روحانيت جسارت مينمايند گوش فرا دهيد خواهيد ديد كه در اثر جنايتهاي روحانينماها، از دين برگشتهاند و به اين طبقه بدبين شدهاند. علماي درباري كه رضاي خلق را بر رضاي خدا رجحان داده و براي تقرب به دربار پادشاهي، خليفه، امير و وزير همه چيز ميگفتند، اگر چه برخلاف منطق صواب يا عليه احكام آسماني باشد به افراد دنياپرست احسنت و آفرين گفته و كلام و دستور آنها را وحي منزل دانستند و موجب انحراف افراد و قبايل شده خلق را از دين منحرف ساختهاند. شكي نيست كه علماي متقي و پرهيزكار پيرامون درباريان نرفته و نخواهند رفت، تاريخ را ورق بزنيد! علماي متقي و دانشمندان بزرگ، بزرگتر از آن بودند كه قدم به سوي رجال دنيا بردارند، بلكه آنهايي كه بوي خون از شمشيرشان ميآمد ناچار زانوي خود را در محضر علماي بزرگ به زمين زده و عرض ادب ميكردند. آن قدر احاديث در مذمت علماي سوء دنيادار كه به سوي زمامداران سياسي دنيا ميروند در دست است كه حد و حصر ندارد. در حديثي حضرتش فرمود:
بدترين علما كسي است كه به دربار پادشاهي برود و بهترين پادشاهان كسي است كه به آستان دانشمندي قدم گذارد. شكي نيست كه بايد ارتباط علما و دانشمندان با زمامداران سياسي و رجال لشكر و كشوري براي حسن انتظام اجتماعي برقرار باشد، ولي عالم دنيادار كه براي منافع شخصي قيام كند، يك جو ارزش ندارد و در اين دنيا در دلها جا نميگيرد و در آخرت هم به عذاب ابدي گرفتار ميگردد كه احاديث و اخبار بسياري در اين زمينه وارد شده است. يكي از مصاديق اين علماي سوء ابنداوود، قاضي معتصم عباسي بود كه براي حفظ مقام سياست رياست خويش حاضر نبود حكمي از احكام قرآن تعليم شود تا حدود و قانوني طبق قوانين قرآن اجرا گردد و اين سخيفترين نظريه عالم دنيادار خودپسند و خودفروش است. عياشي در تفسير (1)خود از زرقان، رفيق احمد بن داوود، قاضي القضات عصر معتصم عباسي روايت ميكند: روزي ابن ابيداود نزد معتصم برگشت، سخت ناراحت بود، گفتم: آيا حادثهاي رخ داده؟ با كمال خشونت و خشم گفت: من هذا الاسود أبيجعفر محمد بن علي بن موسي؟! از دست اين سياه أبيجعفر محمد بن علي بن موسي روزگارم سياه شده (!!!) ب?ست سال است براي خود در دربار خلفا مقام و محبوبيتي پيدا كردهام يكباره اين پسر سياه آبروي بيست سالهي مرا به باد داد. گفتم: قضيه چگونه بوده است؟ گفت: در محضر خليفه نشسته بودم، دزدي را آوردند كه سرقت كرده بود. من حكمي دادم خليفه از محمد بن علي پرسيد، او كه پسر جواني است گفت: قاضي
1) 434. تفسير عياشي: ج 1 ص 319.
غلط ميگويد و حكم بر بريدن دست دزد چنان نيست كه او ميگويد، بلكه چنين است كه من ميگويم. خليفه دليل خواست، او از قرآن، سنت و حديث دليل آورد و خليفه هم دستور داد چنانچه او گفته حكم الهي را اجرا كردند و اين واقعه بر من بسيار گران آمد و بر آن شدم كه خليفه را از اين سياست نابجا متنبه سازم. ابن ابيداود خودش گفته كه: من سه روز در مورد هم و غمي كه اين پسر جوان به سر من آورد فكر كردم، تا اين كه روزي خليفه را در خلوت نصيحت كردم و گفتم: من پروردهي اين خاندانم و اگر شما را نصيحتي نكنم ناسپاسي كردهام و حكم آدم ناسپاس آتش جهنم است و من از آتش ميترسم. خليفه گفت: سخنت را بگو. گفتم: اين حكمي كه شما كرديد، يعني علماي امت را جمع كرديد و مسأله فقهي را طرح نموديد و پس از حكم و فتواي موضوع، از يك جواني نظريه خواستيد فتواي او را اجرا كرديد موجب شده مردم از بنيعباس و علماي اطراف او منصرف و منحرف شده و به علويان رو بياورند و اندك اندك توجه عموم را از مقام خلافت انصراف نمايند و موجب روي كار آمدن علويان گردد و اركان خلافت متزلزل شود. ابن ابيداوود ادامه داد: اين كه خليفه بزرگان علماي لشكري و كشوري را جمع نمايد و به گفتار آنها وقعي ننهد، يا علماي درباري - كه ريزه خوار احسان مقام خلافت هستند - حاضر كند و فتواي آنها را بگيرد و خلافش عمل كند موجب انصراف و انحراف افكار عمومي از آن ميگردد و بدانديشي و خصومت به وجود ميآورد. آن قدر سعايت كرد و آن اندازه معتصم را از اين جريان ترسانيد كه رنگش تغيير كرد و گفت: اكنون چاره چيست؟ گفت: بايد خود خليفه چارهاي نمايد؟!
روز چهارم معتصم يكي از وزرا را احضار كرد و گفت: ابوجعفر را خانهات دعوت كن و اگر نپذيرفت بگو: دعوت خصوصي براي صرف نهار است و جز شما كسي نخواهد بود، او را مطمئن ساز به طوري كه راضي شود و حاضر گردد و چون وعده داد من هم بدون خبر با فلان وزير فلان وزير خواهيم آمد و در نهار او سمي بريز و او را مسموم كن. آن وزير كه نام او را در تاريخ ننوشتهاند، مجلسي تشكيل داد و امام جواد عليهالسلام را دعوت كرد و چون سر سفره نشستند و امام جواد عليهالسلام لقمهاي برداشت و حس كرد مسموم است برخاست بيرون رفت. ميزبان جلو آمد كه نگذارد خارج شود، فرمود: خروجي من دارك خير لك، فلم يزل يومه ذلك و ليلته في قلق حتي قبض. به مصلحت توست كه من منزل تو نباشم، پس وي روز و شب در اضطراب بود و به خود ميپيچيد تا از دنيا رحلت فرمود. خطيب در «تاريخ بغداد» مينويسد: و ركب هارون بن أبياسحاق فصلي عليه عند منزله في رحبه أسوار بن ميمون ناحية قنطرة الردان ثم حمل و دفن في مقابر قريش. هارون كه بعد الواثق بالله خليفه شد پسر معتصم است كه كنيهاش ابواسحاق بود، او دستور داد امام را سوار بر مركب نمودند و در منزل خودش رحبه در ناحيهي قنطره بردند و بعد از فوت در مقابر قريش دفن نمودند.
پيشتر گفته شد كه عمر امام جواد عليهالسلام مانند گل كوتاه، ولي رنگ و بويش براي هميشه باقي و مورد احترام و علاقه مسلمانان است. از چهارده معصوم عليهمالسلام بعد از حضرت زهرا عليهاالسلام امام جواد عليهالسلام كوتاهترين عمر را داشتند.
سنين دوران عمر آن حضرت از سال 195 تا 220 هجري قريب بيست و پنج سال بود كه هفده سال دورهي امامتش ميشد كه از هشت سالگي تا بيست و پنج سالگي است و بنا به صحيحترين نقل، تاريخ رحلت امام جواد عليهالسلام روز آخر ماه ذي القعده سال 220 هجري ميباشد. (1). مسعودي در «اثبات الوصيه» شهادت آن حضرت را 6 ذي الحجه همان سال نوشته است. بنابراين، بيست و پنج سال و دو ماه و يازده روز سن امام نهم عليهالسلام است. هفده سال و نه ماه تصرف در امور داشت و مكرر خودش ميفرمود: الفرج بعد المأمون بثلاثين شهرا كه خبر از مرگ خود ميداد. و بنابر روايت مورخان معتصم عباسي آن حضرت را مسموم كرد كه: و سم المعتصم علي بن محمد الجواد و دفن في مقابر قريش. (2). اين رحلت در سفر امام جواد عليهالسلام از مدينه به بغداد - كه تنها مسافرت آن بزرگوار حساب ميشود - به وقوع پيوست كه معتصم از آن حضرت دعوت كرد و امام جواد عليهالسلام در روز 28 محرم سال 220 هجري وارد بغداد شد و معتصم كه عموي امفضل بود با جعفر پسر مأمون بر قتل آن حضرت همدست شدند. (3). در اجراي اين نيت شوم، با اين انديشه كه مبادا روزي خلافت از بنيعباس به علويان منتقل شود شروع به تلقين امفضل نموده و او را تحريك كردند كه تو دختر برادر خليفه هستي و احترامت از هر جهت لازم است و شوهر تو محمد بن علي الجواد مادر علي هادي فرزند خود را بر تو مزيت ميدهد. آنها چنان سعايت كردند تا بر حسب سيره زنان امفضل از سعايت آنها تهييج شد و در باطن از شوهرش منحرف گرديد. از طرفي جعفر، برادر امفضل را
هم بدبين نمودند و بر مسموم كردن امام نهم عليهالسلام راضي ساختند. اين سه جاني، سمي را در انگور رازقي تزريق كرده و به خانهي امفضل فرستادند. او هم ظرف انگور را در برابر شوهر جوان خود گذاشت و از خوبي و حلاوت آن مانند پدرش - كه براي پدر شوهرش تعريف ميكرد - توصيف نمود و امام جواد عليهالسلام را به تناول آن ترغيب و اصرار كرد. وقتي امام جواد عليهالسلام مقداري از انگور را تناول فرمود، آثار سم را در جگر، احشاء و امعاء خود احساس كرده و موجب تعب و رنج شديد شد. امفضل با ديدن آن حال پشيمان و گريان شد، ولي به دست خود كاري كرده بود كه پشيماني سودي نداشت. امام جواد عليهالسلام فرمود: چرا گريه ميكني؟ اكنون كه مرا كشتي گريهي تو سودي ندارد و بدان به جرم همين جنايتي كه كردي چنان به تنگدستي و فقر مبتلا شوي كه هر چند براي فرار از آن كوشش كني به جايي نرسي و به دردي مبتلا شوي كه علاج نداشته باشد. در «جلاءالعيون» مينويسد: معتصم به وسيلهي عبدالملك، امام جواد عليهالسلام را با امفضل دعوت كرد و با كمال تجليل و احترام از مدينه تا بغداد آمدند و در بغداد هم بسيار پذيرايي شاياني از آن حضرت كرد و هدايا و تحف فراواني براي او ميفرستاد و به مهمانيهاي مجللي دعوت ميكرد. روزي شربت ترش و شيرين را كه پيشتر مسموم كرده بود با برف، خدمتش فرستاد و سر شيشه را مهر كرد به غلام خود داد و گفت: آن حضرت را به اين بهانه كه اگر ميل نكني برف آب ميشود و طعم آن زايل گردد، راضي كن. غلام هم آمد و گفت: خليفه از شربتي كه براي او آوردند سهم شما را فرستاد و گفت: تا برف آن آب نشده، تناول كنيد. امام جواد عليهالسلام آن شربت را نوشيد و مسموم شد.
عياشي ميگويد: معتصم به يكي از منشيان خود گفت: تو امام را به منزل خودت دعوت كن و براي آن حضرت طعام مسموم فرستاد. امام جواد عليهالسلام پس از صرف غذا برخاست تا از خانه بيرون برود. صاحب خانه اصرار به ماندن كرد. حضرت فرمود: بهتر است كه من زودتر از خانهي تو بيرون روم. آن بزرگوار پس از فاصله كوتاهي رحلت كرد و امفضل بنا بر دعاي آن حضرت به دردي مبتلا شد كه علاج نداشت كه در اندرون رحم او زخم سختي پديدار گرديد، او تمام هستي خود را صرف كرد و بهبودي نيافت و سرانجام با فقر و مسكنت - با آن كه برادر زادهي خليفه بود - از دنيا رفت و برادرش، جعفر نيز شبي در حال مستي در كوچهاي به چاه افتاد و مرد. برخي نوشتهاند: امفضل دستمال را به زهر آغشته كرد و در حين مباشرت استعمال كرد تا حضرتش مسموم و شهيد شد. در هر حال، تاريخ جهان، آئينه از نيك و بد و عبرت آيندگان است. همان گونه كه پيشتر بيان شد امام جواد عليهالسلام در مدينه بود تا اين كه مأمون از جهان درگذشت و معتصم به تخت خلافت نشست و امام جواد عليهالسلام را اول محرم سال 220 هجري به بغداد دعوت كرد و يازده ماه آن حضرت در بغداد بود تا اين كه مسموم شد. ابنجوزي مينويسد: امام جواد عليهالسلام در پنجم ذي الحجه وفات يافت. در ميان همهي ائمهي هدي سلام الله عليهم عمر امام جواد عليهالسلام كوتاهترين سنين ولايت بوده كه در سن بيست و پنج سالگي از اين جهان پر آشوب مسموما درگذشت.
قسمت اعظم زندگي بشر روي مسأله زن و زندگي دور ميزند. زن نيمي از اوقات حيات انساني را مشغول مينمايد. حتي پيامبران هم با آن كه معصوم و
مصون از خطايا بوده و بما وراءهم علم داشتند از اين جنس لطيف و شرور آن مصونيت نداشتند. آنان از طرفي مأمور تصفيه اخلاق و تهذيب مكارم و سجاياي نفساني خلق بودند و از جانب ديگر مأمور آميزش با زن، توالد و تناسل و تربيت و تكثير نفوس بودند. از سوي ديگر، زن مجمع الجزاير صفات زشت و زيباست و اكثريت روي نابخردي و جهالت مغلوب زشتيها و تمايلات نفساني ميگردند و حتي مكارم و فضايل را با علم به عظمت آن، زيرپا ميگذارند و مقهور غريزه ميگردند. از اين رو ديدهايم كه در جامعهي انساني، تأثير زن در مرد بيش از تأثير هر چيز بوده است. اثر وضعي زن در مرد اثر بعد چهارم است كه هر لحظه و هر آن در معاشرت تحت تأثير قرار ميگيرد، چرا كه زندگي زن و مرد به هم آغشته و آميخته است. هيچ يك نميتوانند بدون معاونت و شراكت ديگري زندگي كنند. اگر زني يا مردي تنها در گوشهاي عزلت گرفت به طور يقين هم آغوش امراض دروني و بيروني ميگردد. زن و مرد، مانند كشتي و كشتيبان بايد با مساعي مشترك، كشتي زندگي را به ساحل نجات برسانند و اگر هر كدام در وظيفهي خود كوتاهي نمايند بدون شك هر دو با خطر مرگ مواجه ميگردند. مرد در زندگي نميتواند بدون زن زيست نمايد و همچنين زن نميتواند بدون مرد ادامهي حيات بدهد، با آن كه ميبينيم اگر چند مرد و زني در يكجا بودند زنان به حكم جاذبهي جنسي گرد هم جمع شده اسرار زندگي زناشويي را براي يكديگر ميگويند. اين بيان اسرار جهت آن است كه بعضي مسايل زندگي را مرد جز به مرد و زن جز به زن نميتواند بيان كند. از اين رو، در آميزش اجتماعي، مرد تحت جاذبهي جنسي خود و زن، تحت جذابيت جنس خود قرار ميگيرد. اما اين هر دو اثبات شيء و نفي ما عدا نميكند.
در مورد غريزهي جنسي اگر صد زن در يك خانه زندگي كنند امر زندگي آنها بدون مرد مختل است. افزون بر اين كه تمايلات دروني و غريزهي جنسي آنها معيوب است. همچنين اگر صد مرد در يك جا تمركز گيرند باز همين حال را دارند و مفاسدي ميان آنها ايجاد ميشود كه منجر به گشايش ابواب افتضاح و رسوايي گردد. نظري به سربازخانهها كنيد تا معايب تجمع مردان بي زن را ببينيد و نگاهي به جماعات جوان كشتههاي جنگ جهاني نماييد ببينيد چه معايب و مفاسدي از آنها ظهور و بروز كرده است. در همين جنگ اخير كه از سال 1320 تا 1324 شمسي رخ داد چندين هزار دختر بيشوهر و زنان بيمرد را در لهستان و ساير كشورهاي اروپا مانند اسرا دور جهان گردانيدند و به اين كشور هم آوردند، بيماريهاي تيفوس و وبا و بسياري از بيمارهاي ناعلاج با آنها حركت ميكرد. علاوه بر اين، امراض تناسلي آنها كه مانند طوفان آنها را به سوي مرگ سوق ميداد كه هر جا با يكي دو نفر آنها اثر خود را گذاشت. به نظر نگارنده زن، بزرگترين معجون آفرينش است كه از جهت اشتراك زندگي بزرگترين وسيلهي آزمايش رواني مرد و سبب نجات و هلاكت مرد ميباشد. زن خوب، در اين دنيا بهشت عدن است و زن بد جهنم ملتهب است كه مانند سوهان روح آدمي را جريحهدار مينمايد. زن خوب فرمانبر پارسا كند مرد درويش را پادشا به يكي از اتوبوسهاي تهران سوار شده بودم كه منظرهاي مرا سخت به شگفتي آورد، ديدم دو زن پير و سالخوردهي فرتوت كه موي سرشان سرخ و سفيد بود و در پا جوراب نداشتند و بيحجاب بودند با لوازمي كه تهيه كرده بودند و در دست داشتند نشسته و تسبيح گلي سياه با بند نخي در دست ميگردانيدند و صلوات ميفرستادند.
من از اين عمل اينها تعجب كردم و اين عمل را حمل بر عدم تربيت ديني خانوادگي و بيخردي اولياي منزل و سرپرست آنها دانستم. يقينا آن دو زن كه نسبتا موقر، خانهدار و كدبانو هم به نظر ميرسيدند از مادران افسران، اميرزادگان و وزيرزادگان بودند كه با دين آشنايي نداشتند و نميدانستند حجاب واجب است و بايستي سم و ساق و سرين و سينه و سر زن پوشيده باشد، ولي به گوش خود شنيده بودند كه صلوات بر پيامبر خدا صلي الله عليه وآله ثواب دارد، شايد اين صلوات را به جاي نماز ميگفتند و چه بسا ديده شده كه با اين بيحجابي و سينما و تئاتر رفتن و عرياني و شركت در انواع مجالس فجيع و برنامه خوشگذراني و دريا رفتن و غيره، گاهي در خانه چادر نماز هم به سر كرده نماز ميخوانند، يا در عوض نماز سفرهي فاطمه صغري عليهاالسلام ميگسترند. اينها بيخبري از تربيت ديني است. وقتي بزرگ خانواده به امور ديني بيعلاقه باشد، رئيس فاميل بيسواد و بيدين تربيت شده باشد، كم كم تا پيري بدين جا ميكشد. چه بسيار ديدهام كه افسران سالخورده متقاعد و بازنشسته آخر عمري - پس از يك عمر خيانت و شهوتراني - مسلمان شده و سر به يكي از دراويش سپرده و به ذكري قانع گشته و بازگشت و توبه نمودهاند. اينها را جز فقدان رهبر عاقل و تربيت ديني چيز ديگر نميتوان گفت. انحرافي كه از آغاز قرن چهارده شمسي براي ملت ايران از نظر دين رخ داده، درهي عميق بين آنها و دين فاصله شد. تربيت صرفا روي برنامه استعماري و استثماري غرب رفت، حتي خوراك، پوشاك، مسكن و زبان و همه چيز اسلام حتي علوم و دانش و روش مهذب پرورش كه دنيا آن را ستوده بود، فراموش گرديده و آن وقت غربيها براي ما از سوفيستهاي يونان تاريخ تصوف نوشتند و آن، دين بازنشستگان ادارهي لشكري و كشوري اين سرزمين شد. آنها دين را پشت سر گذاشته و دنيا را پيش رو نهادند، مثل اين كه براي
هميشه نيازي به دين نيست و حتي از كليسا و كنيسه غربيها را هم تقليد نكردند. فقط تقليد روي مظاهر شهوات و ظواهر زندگي رفت تا بدين جا كشيده است. باش تا صبح دولتش بدمد كاين هنوز از نتايج سحر است به زودي ميبينيم كه مستشرقي بيايد و كتب فقه دانشگاه را تدريس كند و زبان و ادبيات عرب و عجم را به ملت كهنسال ايران بياموزد. ملل غربي دانش خود را روي تفكر، تعقل، هوش و ذكاوت ميراث اسلام - كه علوم و معارف و كتابخانههاي اسلام بود - بردند و آن را سرمايهي ترقي و تمدن خود قرار دادند و به اعتراف بزرگان خودشان از اين ميراث حداكثر استفاده را نمودند. سينما، هواپيما سازي، شكستن اتم، تعميم طب، رايگاني طبابت و تحقيق در موارد علوم طبيعي و اختراع راديو، رادار و تلويزيون؛ همه براي رشد عقلي و ترقي و تكامل ملي آنها بود كه به حق به عاليترين درجات تكامل زندگي مادي رسيدند. اگر رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين عصر بود به طور يقين آنها را از اين پيشرفت سريع و شكستن اتم و ساختن موشك فضاپيما نه تنها منع نميكرد، بلكه تشويق و ترغيب هم ميفرمود؛ چرا كه راه خداشناسي همين است. ولي گروهي جاه طلب از اين همه اختراع سوء استفاده نموده با يك بمب آتش افزا يك شهر بزرگ دويست و پنجاه هزار نفري را فداي شهوت قدرت خود نمودند و هنگامي كه اين وسايل را به ايران يا كشورهاي استعماري آوردند آن بخش مفيد آن متروك شد، يا به صورت بدي جلوه نمود و اخلاق فاضلهي اسلامي و ايماني ملت مسلمان تشيع را سلب نمود و اخلاق فحشا پروران غرب را جايگزين آن كرد و در نتيجه آن قدر مردم را از نظر معيشت و اخلاق به مضيقه انداختند كه يكباره فريفتهي تمدن غرب شده و به كلي راه و روش گذشتهي خود را هم فراموش كردند. و يا للعجب! كه در هر سال بيش از ده هزار - بلكه شايد صد هزار - نفر به اروپا و آمريكا مسافرت ميكنند بيشتر آنها دكتر، ليسانس و توانگرند؛ ولي چون
برميگردند همان صفات ملت مستعمره را دارند و آلت دست يا مزدور استعمار ميباشند. بارزترين دليل آن اين است كه: با اين همه مسافرت طبقهي اول اشراف و اعلام هنوز كوچكترين تأثيري در اخلاق اين ملت روي نداده و حداقل همانند ملت غرب هم داراي صفات خوب نشدهاند. آنها رذايل اخلاقي را كه از غربيها گرفتهاند به طور معمول بكار ميبرند و در استفاده از دستگاههاي رشد عقلي هم جز فساد و شهوات از چيز ديگري تبعيت نميكنند. در غرب و آمريكا راديو و تلويزيون به منظور تدريس آداب و شئون ملي و فنون علمي و طبيعي و تدريس تجارب و مشاهدات فيزيكي و شيمي و اسرار طب و بهداشت يا به تعليمات ادب و آداب زندگي و راستي و درستي و صفا و صميميت است. ولي در كشور ما فقط و فقط قصههاي رقاصان و قماربازان ايتاليايي و چپاولگران و دزدان و داستانهاي بافتگي پليسي و جنايي و جنگي و فساد و فتنه است كه جز فشار بر اعصاب نتيجهي ديگري ندارد. در اين زمينه شاعر با احساس چه خوب گفته كه وسايل ترقي ديگران در اين كشور مفسده انگيز معرفي ميشود و البته نميتوانم از آن بگذرم، تا نسل آينده بدانند كه اگر در عصر ما انحطاط اخلاقي رخ داده و به جهت رهبري مزدوران بوده كه ميخواستند ما را با سيل تمدن غرب به كمال مطلوب آنها برسانند، روش خود را از دست داديم و روش خوب ديگران را هم فرانگرفتيم، بلكه بديهاي اخلاقي و عادات زشت عوام ما با كردار زشت عوام آنها برنامه ترقي ما شده است!
به حيرتم كه چه رمزي ست مرز ايران كه هر چه وارد آن شد ز شكل برگردد به ديدهي دگران نكوترين وضعي است به ملك ما كه رسد وضع آن دگر گردد
اگر پسندهي دهر است چون رسد بر ما به ناپسندترين وجه جلوهگر گردد و گر فرشتهي حسن آيد از بهشت برين نهشته پاي در اين مملكت ديوتر گردد و گر الهي زيبايي است و آيت لطف چو پيش ما رسد از غول زشتتر گردد از آن بود به دگر شهرها گرامافون كه از ترانهي آن غم ز دل به در گردد چو درد سر دهد انديشههاي روح گداز ز صوت دلكش آن رفع درد سر گردد ولي به كشور ما جاي نغمهي ني و چنگ ز صفحهي سر خرگوش چرخ كر گردد به جاي آن كه نمايد دل گرفته علاج دل از سماع سماعش گرفتهتر گردد تئاتر در همه جا بهر آن شود برپاي كه از مشاهدهاش روح بهرهور گردد جهانيان را باشد به خير راهنماي به سوي كعبه مقصود راهبر گردد بدان صفت كه ز يك سطر ديوخوي شرير بشر دگر نشود مايل به شر گردد كسي كه بيخبر از راه و رسم مردمي است ز حال مردم بيچاره با خبر گردد دهند پردهاي از روزگار پرده گيان كه پند گوش جوانان پرده در گردد سياهكاري دزدان عفت و ناموس به چشم خلق هويدا و جلوهگر گردد ز نفع و ضر صفات حميده مذموم كه مايهي خطر و موجب خطر گردد نتايج هنر و عيب جهل و بيهنري كه نونهالان را مايه عبر گردد خلاصه حاصل اين فن به روزگار آن است كه خوي زشت ز طبع بشر به در گردد كنند در ره آن بذل جان و مال از آنك بشر به سايهي آن تربيت مگر گردد ولي دريغ كه از جهل ما در اين كشور تئاتر موجب گمراهي و عور گردد چنانكه طبع خبيث از نظارهي آن وضع به جاي كسب فضايل خبيثتر گردد كسانكه وقف نمايند صرف آن شك نيست كه مالشان تبه و عمرشان هدر گردد خلاصه بهر تماشاچيان مشاهدهاش به جاي حسن اثر موجب ضرر گردد اميدوار چنانم كه سر اين گفتار به قلب مردم هشيار كارگر گردد به نزد عقل پسند است شعر من ليكن پسند مردم كوته نظر اگر گردد
بزرگترين مصيبت براي يك مرد اين است كه زن او در خانهاش نامحرم، بدانديش و خاين باشد و منافق گردد كه به صورت ظاهر كشتي زندگي مشترك را حركت دهند، ولي با كمال بيميلي و بيرغبتي به عنف و بيعلاقگي مضافا به آن كه دشمن شوهر گردد و در كار او خيانت كند. خيانت زن دربارهي شوهر چندين صورت دارد، يك خيانت متنكر و نابخردانه است كه وظيفه خود را نسبت به شوهر نميداند، يا در خانهي پدر نياموخته، يا در مدرسه فرانگرفته و در خانهي شوهر هم پابند شهوات دورهي جواني - چنانچه افتد و داني - بوده. از اين رو به جهت غفلت و بيخبري به شوهر خيانت ميكند و امانتدار مال و ناموس و اسرار شوهرش نيست. باري، فقدان تربيت ديني، يا پيوستگي دو فاميل غير متجانس موجب اين بدبختيها ميشود. يا اين كه عقد همسري، روي عدم تمايل و به اجبار بسته، همانند دختران اكثر سلاطين و دامادهاي آنها كه تا زنده بودهاند همسري آنها برقرار بود و به محض سقوط، يا مرگ آنها عقد فسخ شده و طلاق و جدايي واقع ميشده. يا آنكه جنس زن با جنس مرد از نظر هسته اوليه و تربيت خانوادگي و آموزش و پرورش ديني توافق و انطباق نداشته و با هم به حس بدانديشي مينگريستند و از هم دوري ميجستهاند. اين قسمت اخير كه عدم تطابق روحي و عقيدتي بوده حتي بين پيامبران هم رخ داده است. زن حضرت لوط با عقيدهي پاك همسرش مخالف بود و مواجه با عذاب قوم لوط شد. و زن فرعون، مخالف با عقيدهي شرك شوهرش بود و به حضرت موسي عليهالسلام ايمان آورد و نجات يافت. از اين نمونههاي تاريخي در سطور زندگي زنان مسلمان به ويژه جهان بشريت
به طور عموم بيشمار خوانده و مشاهده كردهايم به خصوص كه اخيرا مد شده جوانان مسلمان ايراني، زن مسيحي غربي بگيرند و دختران مسلماننماي ايراني به جوان غربي مسيحي شوهر كنند. مصيبت اين است كه مردي بزرگوار و با تربيت ديني كه بايد خودش رهبر و راهنماي عموم خلق در ارشاد و هدايت براي تتميم مكارم اخلاق باشد با زني خاين و نابخرد مواجه و روبهرو گردد كه تمايلات نفساني زنان بيشتر مقهور غريزه ميباشد و موجب انحراف آنها ميشود. ما در كتاب «عاشورا چه روزي است؟» گفتيم كه: زن در درجهي اول اسير جاه و مقام ميگردد و در درجهي دوم گرفتار حسن وجاهت ميشود. همهي زنان ميل دارند كه شايد بتوانند ملكه وجاهت دنيا گردند. حب شهوت در زن بيشتر است. از اين رو، عنان زن را به دست عقلاي قوم دادهاند و سبب خلع حق طلاق از زن همين است كه مردان خردمند، زن را به ميل خود وامگذارند. شما ملاحظه كنيد! يك زن خوش سيماي هر جايي كه به اصطلاح امروز هنرمند لقب داد با آزادي خود مرتكب چه جناياتي ميشود، واي كه اگر او در دربار حكومت و سلطنتي راه يابد و مقامي داشته باشد كه فساد كارش چندين هزار برابر است. نهايت آن كه اگر تاريخ درباريان سلاطين جهان را با نهايت دقت ورق بزنيد و ننگ و بيعفتي آنها را بخوانيد كه دود از سر آدم خردمند برميخيزد. در اسلام هم اين افتضاح و رسوايي در دربار خلفاي اموي بسيار بود. خلفاي بنيعباس تظاهر در فساد نداشتند اگر متوكل دوازده - يا هيجده هزار - زن به نام كنيز خريداري نموده و در دربار خود نگاهداشته صورت ظاهر آن مالكيت بوده است. يا اگر هارون چندين صد كنيز رومي و شامي داشته كه صورت ظاهري براي آن درست كرده بود، ولي خلفاي اموي به جنايت و بياعتنايي به دين و سنت و شريعت فحشا پرور بودند و سقوط سلطنت آنها محكوم همين روش ناپسند آنها گرديد.
در بين ائمهي دين ما دو امام بودند كه با زن نابكار خود مواجه شدند و آنها سوهان روح شوهرشان بودند. اول امام حسن مجتبي عليهالسلام بود كه با زني به نام جعده، بنت اشعث روبهرو گرديد و آن زن نابخرد خاين در جان شوهرش خيانت كرد. و طمع به ملكه شدن در دربار معاويه پيدا كرد و مبلغي زر و سيم و وعدهي زناشويي با پسر خليفه او را به جنايت و خيانت بزرگي واداشت، به شرحي كه در كتاب «زندگاني سبط اكبر عليهالسلام» نوشتهام. دوم امام ابوجعفر محمد بن علي التقي ملقب به جوادالائمه عليهالسلام بود كه به حكم سياست مجبور به قبول زني شد كه در خاندان خلافت عباسي در غوغاي دو دستگي عربيت و عجميت نشو و نما يافته است و با شقاق و نفاق داخلي، بزرگ شده بود و نتوانست با بزرگترين جوان عالم و جواد، متقي عصر خود كه امام و هادي و رهبر قوم بود، زندگي نمايد. تا پدر اين زن بود مهار او را داشت و به سخنان و توقعات زنانه و بيجا و بوالهوسي او وقعي نميگذاشت، ولي چون عمويش به خلافت رسيد، او را به طمع مقام و منصب و مال و جاه فريفت و به جنايت بزرگي واداشت كه مرتكب شهادت شوهر خود شد، آن هم به وضع فجيع و دلخراش كه دل هر شنونده را بياختيار ميسوزاند.
در اين كه شهادت و مسموميت امام جواد عليهالسلام به دست دختر مأمون و به اشارهي معتصم بوده، هيچ گونه اختلافي بين مورخان نيست. فقط اختلاف در ماه و روز شهادت آن حضرت است كه آن هم به علل كتمان مسموميت اختلاف يافته پس اين اصل مورد اتفاق است كه در سال 220 هجري امام محمد تقي، جوادالائمه عليهالسلام به سم امفضل، زن خويش مسموم شده و در سن 25 سالگي درگذشت.
اكنون منابع تاريخ شهادت را مينگاريم كه خوانندگان براي بسط معلومات خويش مراجعه نمايند: 1 - اعتقادات، شيخ صدوق. 2 - مناقب، ابنشهراشوب: ج 2 ص 435. 3 - اثبات الوصيه، مسعودي، ص 190. 4 - دلايل الامامة، محمد بن جرير طبري: ص 209. 5 - عيون المعجزات: حسين بن عبدالوهاب: ص 118. 6 - انوار النعمانيه، سيد جزايري: ص 127. 7 - معالم الزلفي، سيدهاشم بحراني: ص 99. 8 - مدينة المعاجز، سيد هاشم بحراني: باب 39 ص 537. 9 - وفيات الأعيان: ابنخلكان. 10 - تذكره الخواص، ابنجوزي: ص 202. 11 - كشف الغمه، اربلي: ص 288. 12 - دلايل الحميري. 13 - نجوم الزاهره: ابنتغربردي: ج 2 ص 231. 14 - كفعمي در جدول. 15 - شارح ميميه ابيفراس در جدول. 16 - ايقاد، سيد محمد شاه عبدالعظيمي، به نقل از وفات الامام الجواد عليهالسلام علامهي مقرم: ص 72. 17 - مطالب السئول: محمد بن طلحه شافعي: 87. 18 - بحارالأنوار، علامه مجلسي: ج 7 ص 332.
آيتالله شيخ محمد حسين اصفهاني كمپاني غروي رحمهالله «متوفاي 1361 «چكامهي مفصلي در مدح و منقبت و مرثيت حضرت جواد عليهالسلام گفتهاند كه برخي، چند بيت از آن را استخراج نمودهاند، ولي از بس اشعار آن مرحوم عرفاني و جذاب است ما دريغ داشتيم كه از آن چيزي حذف كنيم. از اين رو، همه را نقل نموديم تا علاقهمندان از آن استفاده نمايند: سبحان من جاد علي الذوات بمقتضي الأسماء و الصفات فقد تجلي باسمه الجواد في مصدر الخيرات و الأيادي في عنصر النبوة الختمية بصورة الولاية العلية حقيقة الأمانة المعروضة رقيقة الديانة المفروضة صحيفة المكارم الجميلة لطيفة المعارف الجليلة سر النبي خاتم النبوة في العلم و الحكمة و المروة و مهجة المخصوص بالاخوة في الحكم و الآباء و الفتوة سليل ياسين و سبط طاها فقد تعالي شرفا و جاها سلالة الخليل في وفائه و صفوة الصفي في صفائه ساحل جوده هو الجودي به نجي ربنا نجي بل هو بالكليم تاج رأسه في بطشه و في شديد بأسه بل هو روح الروح في ابنمريم و هو من الكلام ام الكلم و حشمة الله رهين نعمته في ملكه و علمه و حكمته و لا تري في الأنبياء مكرمة إلا و فيه كل معني الكلمة و وجهه مصباح نور النور طلعته منصة الظهور و نور وجهه كنور الباري يذهب بالالباب و الأبصاري غرته بارقة الكمال شارقة الجلال و الجمال
و عينه في عالم التكوين إنسان عين الحق و اليقين و قلب عرش مليك المعرفة بل عرش من لا إسم له و لا صفه و صدره خزانة الغيوب في سره مسرة القلوب لسانه شريعة الأحكام لا بل لسان الوحي و الإلهام لسانه ينطق لا عن الهوي فإنه من الشديد في القوي يمثل النبي في منطقه فإن هذه النور من مشرقه كأنه أريد ذاك المنطق هذا كتابنا عليكم ينطق كلامه ام جوامع الكلم و منه سر الكل في الكل علم كلامه هو الكتاب الناطق آياته الغر هي الحقائق حقيقة السبع المثاني ذاته و الكلمات كلها آياته سر علي في علو المنزلة فهو إذا نقطة باء البسملة وجوده مصباح أنوار الهدي وجوده مفتاح أبواب الندي دليل أهل الأرض و السماء بل سره معلم الأسماء هو الجواد لا إلي نهاية وجوده غاية كل غاية هو الجواد بالوجود الساري وجوده مظهر جود الباري هو الجواد المحض لا لغاية فإنه المبدء و النهاية و كل ما في الكون فيض جوده و الجود كالذاتي في وجوده و من بديع جوده الابداع فإنه في أمره مطاع فالمبدعات في معالي هممه و الكائنات نبذة من كرمه و جنة النعيم من نعمائه و كيف و الجواد من أسمائه هو الجواد بالعلم و الحكم بل كل ما في الكون بسطر القلم له يد المعروف بالمعارف فإنها قرة عين العارف بل يده البيضاء تعالت عن صفة إذ هي بيضاء سماء المعرفة
و هي يد الجواد بالإفاضة اكرم بهذه اليد الفياضة و باب أبواب المراد بابه و الحرز من كل البلا حجابه كهف الوري و غوث كل ملتجي في الضيق و الشدة باب الفرج و كعبة البيت لكل ناسك و قبلة الضراح للملائك معتكف للتاليات ذكرا مختلف المدبرات أمرا و هو مدار الفلك الدوار و مركز الثابت و السيار و الحجب السبعة ستر بابه و الحضرات الخمس في قبابه و العرش كرسي بباب داره و مستوي الرحمة في جواره و كيف و باب الجود للجواد و اسم الجواد مبدء الايجاد و كم لأرباب العقول المرسلة باب من الخير و باب الجود له كل المعالي في أئمة الوري هو الجواد أولا و آخرا و كلهم أسماء حسني الباري و الجود مبدء الوجود الساري و كلهم جواهر الكنز الخفي و اسم الجواد مبدء التعرف و كل اسم مبدء العناية و اسم الجواد مبدء و غاية من جاد ساد فله السيادة في ملكوت الغيب و الشهادة و المكرمات كلها في الجود اكرم به من خلق محمود عين الرضا لا بد منها فيه فهو إذا سر الرضا أبيه بل هو كالكاظم في مراتبه فإن كظم الغيظ جود صاحبه يمثل الصادق فيما وعدا إذ صادق الوعد جواد أبدا يمثل الباقر في المكارم فإن نشر العلم جود العالم يمثل السجاد في فضائله فإن بذل الجهد جود باذله و ليس كالشهيد من جواد بالنفس و الأموال و الأولاد و كمن كعمه الزكي المجتبي فإنه الكريم في آل العبا
بل حمله من جوده العظيم فلا أحق منه بالتكريم هو الجواد صفوة الأجواد و نخبة الوجود و الايجاد يمثل المبدء جودا جوده و المثل الأعلي له وجوده كل مبادي الجود و الايجاد و لا تنتهي إلا إلي الجواد كان ماء الحيوان من جوده حياة كل ممكن وجوده و ليس في الأيدي يد الأيادي علي الوري إلا يد الجواد و لا يد المعروف إلا يده فهو لكل مصدر مورده هو الجواد لا جواد غيره لا خير في الوجوده إلا خيره و جاد بالتكوين و التشريع بمقتضي مقامه المنيع حتي إذا لم تبق منه باقية جاد بالنفس النفوس الراقية جاد بنفسه سميما ضاميا نال من الجود مقاما ساميا از مرحوم كمپاني، رثا در مصيبت امام جواد عليهالسلام و العروة الوثقي التي لا تنفصم تقطعت ظلما بسم المعتصم قضي شهيدا و هو في شبابه دس إليه السم في شرابه أفطر عن صيامه بالسم فانفطرت منمه سماء العلم و انشقت السماء بالبكاء علي عماد الأرض و السماء و انطمست نجومها حيث خبا بدر المعالي شرفا و منصبا و انتشرت كواكب السعود علي نظام عالم الوجود و كادت الأرض له تميد بأهلها إذ فقد العميد قضي بعيد الدار عن بلاده و عن عياله و عن أولاده تبكي علي غربته الأملاك تنوع في صريرها الأفلاك تبكيه حزنا أعين النجوم تلعن قاتليه بالرجوم
و ناحت العقول و الأرواح بل ناحت الأطفال و الأشباح صبت عليه أدمع المعالي هدت له أطوادها العوال بكت لربانيها العلوم ناحت علي حافظها الرسوم قضي شهيدا و بكاء الجود كأنه بنفسه يجود يبكي علي مصابه محرابه كأنه أصابه مصابه تبكي الليالي البيض بالضراعة سودا إلي يوم قيام الساعة تعسا و بؤسا لا بنة المأمون من غدرها لحقدها المكنون فإنها سر أبيها الغادر مشتقة من أسوء المصادر قد نال منها من اعاظم المحن ما ليس ينسي ذكره مدي الزمن فكم سعت إلي أبيها الخائن به لما فيها من الضغائن حتي إذ تم لها الشقاء أنت بما اسود به الفضاء سمته غيلة بأمر المعتصم و الحقد داء هي يعمي و يصم ويل لها مما جنت يداها و في شقاها تبعت أباها بل هي أشقي منه إذ ما عرفت حق وليها و لا به وفت و لا تحننت علي شبابه و لا تعطفت علي اغترابه تبت يداها و يدا أبيها مصيبة جل العزاء فيها. (1). اينك به اسامي كساني كه در رثاء و منقبت امام جواد عليهالسلام قصيده سرودهاند، اشاره مينماييم: 1 - مرحوم علامه شيخ ميرزا محمد علي اردوبادي غروي رحمةالله عليه كه مطلع قصيدهاش اين است: بأي ثناء اقتفي بحكم الذكر بمدح نبيك المصطفين أولي الأمر أبا جعفر أبكيت شرعة أحمد و غادرت طرف الدين أدمعه تجري
1) 438. نقل از وفاة الامام الجواد عليهالسلام علامه مقرم: ص 48.
2 - علامه شيخ قاسم محي الدين، كه مطلع قصيدهاش اين است: بكيت علي رسم درسن منازله و ناحت لفط الوجد فيه بلا بله و قصيدهي ديگري دارد كه گفته: إذا رمت الشفاعة في المعاد فلذ بحمي محمد الجواد و أبكي خير مقتول صريع بكته الأرض مع سبع شداد 3 - علامه شيخ محمد طاهر آل فقيه الطائفة شيخ رضي رضي الله عنه در قصيدهي رضاك و كل ما أبغي رضاك فما شئت افعلي و دعي جفاك 4 - علامه شيخ محمدرضا المظفر، عميد جمعيت منتدي النشر در قصيدهاي گويد: حي قلبا تذيبه الحسرات إنما الموت في التصابي حياة بالإمام الجواد منكم تمسكت و حسبي من قدسه النفحات 5 - علامه حاجي محسن مظفر: باب المراد و لا كصدرك إذ تؤم في حاجة رحب إليه الجم ضم و بحسب آمال تزم لغاية إن الجواد محط آمال تزم 6 - استاد محقق خطيب شيخ محمد علي يعقوبي: نيل الأماني و بلوغ المراد بين ظبي البيض و سمر الصعاد حجته العظمي علي خلقه و العروة الوثقي لكل العباد خطيب استاد شيخ احمد وائلي: وحي فيها جوادا من أنامله سحابه الفضل و الأنعام و كفاء يابن البتول و حسبي من مآثرها بأنها في مجاله المجد زهراء 8 - الطبيب النطاس استاد شيخ محمد خليلي: فيا آل بيت المصطفي جل رزؤكم جعلت لها صدق الولاء مدارا 9 - خطيب استاد شيخ محمد جواد قسام:
بكم آل بيت الله يستدفع الضر و في فضلكم قد صرح الوحي و الذكر و إن انس لا أنسي «الجواد محمدا» «أبا جعفر» من فيض أنمله بحر معاجزه كالنجم لاحت منيرة فليس لها نكر و ليس لها حصر گفتني است كه در مراثي و مدايح امام جواد عليهالسلام در زبان عربي بيشتر سخن منظوم سروده شده، تا در زبان فارسي و با كمال تأسف گويندگان و سرايندگان زبان فارسي در اين رشته كوتاهي نمودهاند. اميد است كه جبران نمايند تا مأجور و مثاب گردند.
در اين كه امام جواد عليهالسلام داماد مأمون، خليفهي عباسي بود هيچ ترديدي نيست. همچنين در اين كه اين زن اولاد نياورده و عقيم بوده است هيچ شكي نيست. بنابراين، بدون ترديد فرزندان امام جواد عليهالسلام از زن ديگري بود كه از دودمان عمار ياسر، يا ابوذر غفاري بوده است. ولي در اين مطلب كه آيا مادر آنها به صورت عقد دايمي بوده، يا منقطعه و يا امولد و كنيز در بين مورخان اختلاف نظر است. اكثر مورخان نوشتهاند: امام جواد عليهالسلام جز امفضل زن ديگري نداشته است. از اين اتفاق قول چنين استنباط ميشود كه زن ديگر امام عليهالسلام به صورت زن دايمي و عقدي نبوده است. در روايت ديگري هم نقل شده: امام جواد عليهالسلام زن ديگري داشته است. اين روايت را سيد بن طاووس رحمهالله در «مهج الدعوات» نقل نموده كه: همسر آن حضرت از احفاد عمار ياسر بوده، كه بنا به نقل از ابونصر همداني، كه او هم از حكيمه خاتون دختر امام عليهالسلام نقل كرده: مادر فرزندان امام جواد عليهالسلام زن دايمي از خاندان عمار ياسر، يا ابوذر غفاري بوده است. در نتيجه، از كتب انساب چنين استنباط ميشود كه: امام جواد عليهالسلام دو زن دايمي و چند كنيز زر خريد در اختيار داشته، ولي فرزندان حضرت از يك زن كه «سمانه» و «امولد» ناميده ميشد، به وجود آمدهاند، كه زني فاضله، عفيفه، مرضعه، متقيه، با كمال و فضيلت، شوهر دوست و متدينه بوده است.
از نحوهي تربيت فرزندان - به خصوص - دختران چنين معلوم ميشود كه زن با كفايت و بانوي عاقله، مربيه، متدينه و علاقهمند به تربيت فرزند بوده است.
سيد نسابه، ضامن بن شدقم حسين مدني در كتاب «تحفة الازهار في نسب ابناء الائمه الاطهار عليهمالسلام» مينويسد: امام جواد عليهالسلام چهار پسر داشت به نامهاي: 1 - امام ابوالحسن، علي النقي عليهالسلام؛ 2 - ابواحمد، موسي مبرقع؛ 3 - ابواحمد، حسين؛ 4 - ابوموسي، عمران؛ و چهار دختر داشت به نامهاي: 1 - فاطمه؛ 2 - خديجه؛ 3 - امكلثوم؛ 4 - حكيمه. مادر اين هشت فرزند امولدي به نام «سمانه» بود و از امفضل، دختر مأمون فرزندي نياورد و اعقاب آن حضرت منحصر از دو پسر: امام علي النقي عليهالسلام و ابواحمد، موسي مبرقع است.
نخستين فرزند امام جواد عليهالسلام است، كه شرح حال آن حضرت را به طور مفصل نگاشتهايم و متعاقب اين مجلد به نظر خوانندگان گرامي ميرسد.
در تاريخ قم مينويسد: بنا به نقل شيخ مفيد رحمهالله، موسي مبرقع جد سادات رضويه، در سال 256 هجري وارد قم شد كه سلسلهي سادات رضوي از نسل او هستند. و چون به صورتش نقاب و برقع ميانداخت، او را موسي مبرقع ناميدند. هنگامي كه اين امام زادهي بزرگوار وارد قم شد، بزرگان عرب از اهل قم او را از قم بيرون نمودند و مزاحم او شدند. او هم به كاشان رفت و در كاشان، احمد بن عبدالعزيز بن دلف عجلي حاكم آن شهر به او اكرام نمود و خلعتهاي بسيار و مركبهاي ممتاز به وي بخشيد و دستور داد هر سال از صندوق بيت المال مسلمانان هزار مثقال طلا با يك اسب مسرج به او بدهند. در اين حال، رؤساي عرب مقيم قم از رفتار خود نادم و پشيمان شدند و به طرف كاشان شتافتند و از او عذر خواستند و با كمال اعزاز و احترام او را به قم آوردند.
موسي مبرقع در قم مقام و منزلتي يافت، مزرعهها ايجاد نمود، قريهها بنا كرد تا خواهرانش زينب، اممحمد و ميمونه، سه دختر امام جواد عليهالسلام بر او وارد شدند و پس از آنها بريهه، دختر موسي هم به قم آمد و همهي آنها در قم بودند. تا وفات نموده و در كنار قبر عمهي خود مدفون شدند. قبهي حضرت معصومه عليهاالسلام را زينب، دختر امام جواد عليهالسلام بنا نمود. موسي مبرقع در سال 296 هجري آخر ارديبهشت مطابق 22 ماه ربيع الثاني در قم از دنيا رفت و امير قم، عباس بن عمرو غنوي بر او نماز گذارد و به خاك سپرده شد، قبر او اكنون داراي قبه و بارگاه و مزار عمومي مردم است. محله موسويان قم بقعه و بارگاه امام زاده موسي مبرقع شهرت دارد و مورد استقبال مردم كشور است.
بقعهي بزرگ چهل اختران كه شاه طهماسب صفوي در سال 953 هجري بر آن گنبد و بارگاه ساخت، مدفن چهل نفر از فرزندان حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام و نوادهها و نبيرهها و امام زادهها از دختر و پسر ميباشد و بسياري از علويان نيز در آن جا مدفون شدند. (1).
شيخ مفيد رحمهالله مينويسد: امام جواد عليهالسلام پس از خود، امام علي هادي عليهالسلام، موسي، فاطمه و امامه را خلف خود گذاشت. يعني دو پسر و دو دختر از امام جواد عليهالسلام باقي ماندهاند كه فاطمه با حكيمه اشتباه شده، يا دو اسم داشته، فاطمه و حكيمه. در كتاب «بحر الانساب» فرزندان امام جواد عليهالسلام را هادي، ابوطالب، زيد، ابوجعفر موسي مبرقع، حكيمه، خديجه و امكلثوم نوشته است، كه يقينا در اسامي دختران هم تشابه اسم و لقب و كنيه او را به اشتباه انداخته است. آنچه مسلم بوده اين كه هادي عليهالسلام، موسي مبرقع، فاطمه،حكيمه - يا امامه - فرزندان امام جواد عليهالسلام بودهاند. امام موسي مبرقع مادرش امولد بوده كه در قم شب چهارشنبه 22 ربيع الاخر سال 296 هجري درگذشت و در خانه خود كه تاكنون معروف است، مدفون شد. در «عمدة الطالب» مينويسد: موسي مبرقع همان فرزند امولدي است كه در قم در مقبرهي معروف دفن شده و رضويون اكثرا از اولاد او هستند، چرا كه اكثر آنها از اعقاب احمد بن موسي مبرقع ميباشند. در «عيون المعجزات» از سيد مرتضي علم الهدي رحمهالله روايت شده كه:
1) 439. رجوع شود به تاريخ قم، منتهي الامال محدث قمي، ارشاد مفيد، رجال مامقاني و غيره.
حميري از احمد بن محمد از اباجعفر عليهالسلام نقل كرده: هنگامي كه امام جواد عليهالسلام خواست به سوي عراق سفر كند، اباالحسن الثالث امام هادي عليهالسلام با موسي مبرقع نشسته بودند. امام جواد عليهالسلام به فرزندانش فرمود: از عراق چه دوست داريد براي شما هديه بياورم؟ امام هادي عليهالسلام گفت: يك شمشير عراقي. و چون به موسي فرمود: تو چه ميخواهي؟ گفت: اسب سواري. امام جواد عليهالسلام فرمود: اين فرزند، ابوالحسن به من شباهت دارد و او، موسي به مادرش. در تاريخ قم مينويسد: نخستين كسي كه از سادات رضوي وارد قم شد، اباجعفر موسي بن محمد بن الرضا عليهمالسلام بود كه در سال 256 هجري كه برقع بر صورتش انداخته بود تا او را نشناسند وارد قم شد و از آن جا به كاشان رفت و مورد تجليل فراوان قرار گرفت و احمد بن عبدالعزيز بن دلف العجلي مقدم او را محترم شمرد و اسب و خانه و زندگي او را مهيا نمود و هر سال هزار مثقال طلاي مسكوك براي او مقرري معين نمود. پس از آن وارد قم شد و در آن جا مورد احترام قرار گرفت و هدايايي براي او آوردند كه از آن جمله بيست هزار درهم بود و با آن وجه مزرعهاي خريد، آن گاه خواهران او زينب، اممحمد و ميمون دختران امام جواد عليهالسلام وارد قم شدند و در آن جا بودند تا اين كه از دنيا رفتند و در كنار قبر فاطمه، بنت موسي بن جعفر عليهمالسلام دفن شدند. موسي مبرقع در قم بود تا اين كه در شب چهارشنبه 22 ربيع الاخر سال 296 هجري در خانهي خود شهيد گرديد. اين مقبره پيش از اين به خانهي محمد بن حسن بن ابيخالد اشعري معروف بود و نخستين كسي كه در آن دفن شد موسي مبرقع بود.
پس از او دخترش، ميمونه در مقبره بابلان در جوار فاطمه، بنت موسي بن جعفر عليهمالسلام مدفون گرديد و آن جا قبه و بارگاهي ساخت. موسي مبرقع چند فرزند داشت كه از آن جمله: احمد است كه از افاضل علماي قم بوده و مورد تقدس ابنعميد - وزير معروف كه خاندان او اهل علم و سيادت و فضيلت بودهاند - بود و محمد بن احمد بن موسي مبرقع از مشاهير خاندان مبرقع است كه در تاريخ 315 هجري در گذشته است. سيد نعمت الله جزايري رحمه الله مينويسد: نخستين كسي كه به قم آمد ابوجعفر، محمد بن موسي بن محمد بن علي بن موسي الرضا عليهمالسلام بوده است. (1). بنابراين، خود موسي به قم نيامده، بلكه پسرش محمد بن موسي بوده كه به قم آمده است كه در سال 256 هجري با خواهرانش به قم آمدند و وفاتش در سال 296 هجري بوده است.
همان گونه كه گفتيم دومين فرزند امام جواد عليهالسلام موسي مبرقع است. او داراي شمايل زيبا و صورت جميل و جالب و جاذبي بود كه هر كس را به نظر ميفريفت و به همين جهت كه جمال مشعشع و ملاحت و صباحت منظر او، موجب ازدحام مردم نگردد در معابر، كوچهها و خيابانها برقعي بر روي خود ميكشيد تا زن و مرد از تحريكات منظرهي او ناراحتي نيابند و بدين جهت او را مبرقع (يعني برقع و نقاب بر روي افكنده) ميخواندند و اولاد و احفاد او را نيز مبرقع خواندند و از زيبايي و طراوت صورت و قيافه جذاب و مليح او كه به فرزندانش نيز ارث رسيده بود آنها هم برقع بر روي خود ميافكندند و خاندان مبرقع به سيادت، فضيلت، صباحت و
1) 440. زهر الربيع: 207.
كمال شهرتي به سزا داشتند كه تاريخ مؤيد اين گفتار است. موسي مبرقع، جد اعلاي سادات رضوي، تقوي، برقعي و مبرقعي در سرتاسر كشورهاي اسلامي در عرب و عجم شهرتي به سزا دارند و سلسله نسب همهي اين سادات به وسيلهي موسي مبرقع و امام جواد عليهالسلام به امام رضا عليهالسلام ميرسد. علماي نسابه مينويسند: نسل امام رضا عليهالسلام جز از امام جواد عليهالسلام و موسي مبرقع نبوده است. به ظن قوي، تولد موسي مبرقع در حدود سال 214 هجري يعني در سن 19 تا 20 سالگي امام جواد عليهالسلام بوده كه در حين رحلت پدرش 5 يا 6 سال داشته است. چنانچه امام علي النقي عليهالسلام برادر بزرگتر او 7، يا 8 ساله بوده است. چرا كه به صورت تقريبي ازدواج امام عليهالسلام با امفضل در سال 205 هجري بوده كه حضرتش در حدود سال 210 هجري هنگامي كه از امفضل از نظر اولاد مأيوس شده، زن ديگري اختيار كرده و تولد امام هادي عليهالسلام در سال 212 هجري بوده است. از مندرجات و مواد وصيتنامه امام جواد عليهالسلام نيز معلوم ميشود كه نخستين فرزندانش امام علي النقي عليهالسلام ميباشد كه وصي خود قرار داد و در آن موقع موسي مبرقع به حد بلوغ و رشد نرسيده بود كه علي را به سبب تربيت ربوبي بر نفس خود و برادرش موسي و خواهرانش قيم قرار داده و در ظاهر امر هم عبدالله بن مشاور را قيم صغار خود قرار داد تا خليفه، اموال و صدقات آن حضرت را ضايع، تلف و تصرف نكند. قيموميت عبدالله بن مشاور نه براي آنكه كفايتي در فرزند ارشد او نبوده و نقصي در امام هادي عليهالسلام باشد، بلكه چون متوكل همهي اموال و صدقات علويان را غصب كرد حضرت ميدانست و براي تقيه و حفظ اموال و منافع سادات علوي و رضوي در صورت ظاهر سمت قيموميت را به نام عبدالله بن مشاور مرقوم فرمود، تا به حكم محجوريت نابالغ بودن علي عليهالسلام و موسي و خواهرانشان، اموال و صدقات
به دست خلفا و غاصبان نيفتد و در قيوميت و سرپرستي عبدالله بن مشاور - كه مورد اعتماد امام جواد عليهالسلام بوده - باشد و بعد به صاحبانش مسترد نمايد. در اين جا نكاتي مورد توجه قرار ميگيرد: نخست آن كه، امام عليهالسلام نخواسته اموال را صرفا از نظر عدالت و امانت به ديگري بسپارد. نظر امام، شخصيت و قدرت حفظ مال بوده تا اموال از دستبرد متعديان مصون بماند و پس از بلوغ به صاحبانش مسترد گردد كه در بخشي به طور مستقل موسي مبرقع صيانت و توليت داشته باشد و بخش ديگري را هم زير نظر مخصوص امام علي هادي عليهالسلام گذاشت، آن هم روي مصالحي بوده كه مورد تعدي خلفاي جور و ستم قرار نگيرد. دوم آن كه: امام عليهالسلام به آينده علم داشت كه خودش از مدينه مهاجرت اجباري خواهد نمود ولي پسرش موسي مبرقع در مدينه خواهد ماند و لذا در تاريخ زندگي موسي هم ديديم تا سن سي سالگي در مدينه بود و بعد به قم هجرت كرد و در اين مدت مفاد وصيتنامه پدر را به طور كامل عمل كرد و موقوفات و صدقات را به اهلش رسانيد.
در سال 244 هجري موسي مبرقع به دعوت متوكل از مدينه به بغداد و از آن جا به سامرا مسافرت نمود، تا سال 247 هجري كه متوكل مرد، موسي در سامرا بود، ولي پس از مرگ او به طرف ايران حركت كرد و به قم آمد از آن جا به كاشان رفت و باز به قم مراجعت نمود. برخي از مورخان، مهاجرت موسي مبرقع را به قم به طور كلي انكار نموده و او را تا آخر عمر مقيم كوفه دانستهاند و گفتهاند: فرزندان او به قم هجرت كردهاند. چون موسي در يك تحول سياسي مورد غضب خلفاي عباسي قرار گرفته، نسبت به او تهمت و افترا هم زدهاند و علامهي مجلسي رحمهالله در «تحفة الزائر» در ضمن
حالات علي بن جعفر عريضي او را مجهول الحال دانسته است. ولي با تحقيق در تاريخ و علم رجال معلوم ميشود كه اين بدبينيها مورد نداشته و او مرد متقي و با فضيلتي بوده است.
آنچه در كتابهاي رجال همانند «رجال مامقاني»، «انساب الطالبيه»، «عمدة الطالب» و غيره تفحص نموديم شرح حالي براي ابواحمد حسين بدست نياورديم. احتمال داده ميشود كه اگر اين روايت صحيح باشد: كه امام جواد عليهالسلام داراي چنين پسري هم بوده در كودكي از دنيا رفته باشد، زيرا هيچ مطلبي نفيا و اثباتا دربارهي او ديده نشده است.
دربارهي ابوموسي، عمران هم چيزي بدست نيامده و نويسندگان كتابهاي رجالي و انساب نيز در اين موضوع چيزي ننوشتهاند. از كتاب «الاصابه» و كتاب رجال و غيره نيز چيزي مفهوم نشد.
حكيمه خاتون، دختر امام جواد عليهالسلام كه بين خواهران و زنان خاندان معاصر خود بافضيلت و با تقوي و داراي منقبت و جلالت گرديد. اين زن مجلله، چهار امام را درك نمود و براي آنان خدمت كرد. اول: پدرش امام جواد عليهالسلام، كه در سن جواني به شهادت رسيد. دوم: برادرش حضرت هادي عليهالسلام كه او نيز در سن جواني به شهادت رسيد. سوم: حضرت عسكري عليهالسلام برادر زاده خود، آن حضرت نيز در سن جواني به شهادت رسيد. چهارم: آخرين وصي و امام، حجة بن الحسن العسكري امام زمان عليهالسلام فرزند
نرجس خاتون كه حكيمه خاتون قابلهي آن حضرت بود. حضرت هادي عليهالسلام نرجس خاتون را - كه از خاندان رهبانان رومي بود و به كنيزي و اسارت رسيده بود - خريد و او را براي فراگرفتن معالم دين و احكام شريعت به حكيمه خاتون سپرد تا آداب و تربيت مكتب اسلام را به او بياموزد. حكيمه خاتون، در نظر پدر، برادر و برادرزاده و امام عصر عليهالسلام مكرم، محترم و مورد اعتماد و وثوق بود به حدي كه به سفارت آن حضرت مفتخر گرديد و عرايض مردم را به امام زمان عليهالسلام ميرسانيد و توقيعات شريفهي ولي عصر عليهالسلام - را كه از ناحيهي مقدسه صادر ميشد - به مردم ابلاغ ميفرمود. اين حكيمه خاتون، غير از حكيمه خاتون، دختر حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام است، كه او نيز قابلهي امام جواد عليهالسلام بود. بنا به نقل علامه بحرالعلوم، حكيمه خاتون نخستين كسي است كه اين مولود آسماني را بوسيد، و حفظ نمود و پرورش داد و به نزد پدرش امام حسن عسكري عليهالسلام برد و باز به نرجس خاتون عليهاالسلام مادرش برگردانيد. حكيمه خاتون، در ميان زنان سادات علويه و بنات هاشميه از جهت فضيلت، منقبت، عبادت، تقوي و پارسايي و علم و دانش ممتاز بود. او مخزن اسرار امامت گرديد و سرافراز به وثوق و اعتماد به امامان بود. علماي اعلام اسلام زيارت او را در قبال زيارت ائمهي سامرا عليهماالسلام مستحب مؤكد دانستهاند، مزارش ملاصق ضريح عسكريين عليهماالسلام - كه هم اكنون در يك ضريح بزرگي كه هنرمندان و اخيار اصفهان تقديم نمودهاند - قرار دارد. حكيمه خاتون بانوي مكرمه، مجلله، متقي، عالمه و تربيت شدهي مكتب ولايت بود. در تاريخ سامرا در ضمن بيان قبور مدفونين در سامرا مينويسد: حكيمه خاتون، دختر امام جواد عليهالسلام متوفاي سال 274 هجري، عالمه، فاضله، جليله، واسطه بين امام و مردم بود و به نقل همهي مورخان قبر او در قبهي
عسكريين عليهماالسلام است و علامه مجلسي رحمهالله با آن كه قبر او را در قبهي عسكريين عليهماالسلام نقل نموده، ولي زيارت نامه او را نقل نكرده است، با آن كه اين بانوي مجلله در فضل و علم، دانش و كمال، جلالت قدر و نبالت شأن از افراد بزرگ زنان اهل بيت عليهمالسلام است. (1). علاوه بر اين كه او محل و مودع امانات و اسرار امامت بود و اين خود بزرگواري و جلالت شأن او را نشان ميدهد. افزون بر آن كه او در حين تولد امام زمان عليهالسلام وصي حضرت عسكري عليهالسلام شاهد، حاضر و ناظر بوده است. باز اضافه ميشود كه: او سفير كبير امام به سوي نواب اربعه بوده. در «كمال الدين» از احمد بن ابراهيم نقل شده كه گويد: من در سال 262 هجري خدمت حكيمه خاتون، دختر حضرت ابوجعفر محمد بن علي بن موسي الرضا عليهمالسلام، رسيدم و هر چه ميخواستم از پشت پرده از آن حضرت ميپرسيدم و او جواب ميداد و واسطه حجة بن الحسن العسكري عليهماالسلام بود كه تمام امور مربوط به شيعه را انجام ميداد. جايگاه و مقام حضرت حكيمه خاتون عليهماالسلام مانند جايگاه و مقام حضرت زينب خاتون عليهاالسلام بود كه در حين بيماري امام زين العابدين عليهالسلام واسطهي امامت و حافظ اسرار و ودايع امانات پيامبران و اوصيا بود كه در ظاهر واسطه بود و باطن علوم را از امام ميگرفته و به مردم ميآموخت. محدث بحراني رحمهالله در «مدينة المعاجز» روايت ميكند كه: طبري، محمد بن قاسم علوي گويد: با چند تن خدمت حكيمه خاتون عليهاالسلام شرفياب شديم، فرمود: هر چه ميخواهيد سؤال كنيد و از ميلاد ولي عصر عليهالسلام بپرسيد. آن گاه جريان تولد حضرت حجت عليهالسلام را از نرجس خاتون عليهاالسلام شرح داده و
1) 441. تاريخ سامرا: ج 1 ص 216، ج 3 ص 303.
گفت: من شخصا حاضر، ناظر و مربي او بودم. حكيمه خاتون عليهاالسلام اخبار، آيات و احاديثي را نقل ميكند و تفسير آياتي را بيان مينمايد كه نشانهي قدرت علمي و روح ايمان و ولايت كليه او است. حكيمه خاتون، دختر امام جواد عليهالسلام از زنان با وقار، دانشمند و پرهيزگار اهل بيت عليهمالسلام است كه به منتهاي مقام فضيلت و كمال رسيد كه مقام مامايي و للگي و سفارت امام زمان عليهالسلام را يافت و صاحب اسرار و رموز زندگاني ائمهي معصومين عليهمالسلام گرديد.
حكيمه خاتون عليهاالسلام، دختر امام جواد عليهالسلام با ابوعلي - الحسن المحدث بن ابيالحسن علي المرعش بن عبيدالله بن أبيالحسن محمد الأكبر بن ابيمحمد الحسن المحدث ابن الحسين الأصغر بن الامام السجاد عليهالسلام - شوهر نمود. بدين ترتيب همسر دختر امام جواد عليهالسلام ششمين فرزند پس امام زينالعابدين عليهالسلام بود كه در تولد همبال عبدالله بن حسين، زيد و حمزه بود و داراي پسر و دختري از او گرديده است. در نسخه خطي كتاب «عمدة الطالب» كه در كتابخانهي آيةالله نسابه آقاي سيد شهاب الدين مرعشي قمي نجفي موجود است - به خط علامه مير محمد قاسم حسيني سبزواري، كه از علماي عصر صفويه بوده، مينويسد: حكيمه، بنت محمد بن علي الرضا عليهماالسلام با ابوعلي حسن محدث شوهر نمود آن گاه نسبت او را تا حضرت سجاد عليهالسلام به شرح بالا نقل مينمايد و قصهي ميلاد حضرت قائم عليهالسلام را بيان ميكند. (1). حكيمه خاتون، بزرگ خاندان اهل بيت عليهمالسلام بود و خواهران او و فرزندان خويشان و اقوام و اقربا همه در خدمت حضرت او به عرض ادب و احترام بهرهمند
1) 442. به نقل از تاريخ سامراي علامه محلاتي ج 3 ص 303.
ميشدند و از فقه و ادب و تربيت و تعليم ديني برخوردار ميشدند.
احمد بن ابيخالد، غلام امام جواد عليهالسلام روايت ميكند كه: در خدمت آن حضرت بودم كه مرا بر انشاي وصيت خود شاهد و گواه گرفتند و من شهادت خود را هم در وصيتنامهي آن بزرگوار به خط خود نوشتم. در آن وصيتنامه آمده است: وصي شرعي خود گردانيد ابوجعفر محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهمالسلام، فرزند خود علي الهادي را بر نفس خودش و خواهرانش، و امر فرزند خود موسي را پس از بلوغ با خودش قرار داد و عبدالله بن مشاور را بر تركهي خود از قبيل: مزارع، املاك، اموال، مصارف آنها قيم قرار داد و هادي را بر تمامي املاك و موالي و بندگان خود و هر چه را كه مالك بود سرپرست ساخت و تا زماني كه وصي مزبور به سن بلوغ نرسيده سرپرست در قيموميت به وظيفهي خود عمل نمايد و پس از بلوغ وصي، كليه ما ترك را بدو برگرداند، تا خود او در امور خود و برادر خود موسي و خواهران و جميع ما ترك به طور مستقل رسيدگي نمايد و پس از بلوغ موسي، امور مربوط او را به خودش بازگرداند تا با همان شرايطي كه قيد شده در املاكي بر او و خواهرانش وقف گرديده، رسيدگي كند. به تاريخ يكشنبه، سوم ذي الحجه سال 220 هجري. در اين وصيتنامه جهات تقيه و سياست وقت به طور كامل رعايت شده كه مورد مشاجره واقع نشود.
در كتاب «زندگاني امام موسي الكاظم عليهالسلام» شرحي راجع به مقابر قريش نوشتيم و در تاريخ جغرافيايي كاظمين شمهاي نقل كرديم. اكنون براي مزيد اطلاعات خوانندگان مطالبي اضافه ميشود: به اتفاق مورخين مقابر قريش متضمن جسد دو امام است كه امروز آرامگاه آنها مطاف ميليونها بشر ميباشد و جاذبهي عمومي ارواح صافيه بشر است. مقابر كاظمين عليهماالسلام مهبط و فرودگاه دلهاي روشن دوستان و شيعيان و محبين آل محمد عليهمالسلام است. هر كس در اين بارگاه سر تواضع فرود آورد، دل روشنتري پيدا كرد به اسرار و رموز دانش و بينش راه يافت. اين قبه و بارگاه، كانون عشق و دين، محبت و ولايت و ادب و اخلاق است. آن جاست كه آرزوها و حوايج شرعي به رغبت برآورده ميشود. اين جا باب حاجات است كه هر كس بر در باب الحوائج عرض ادب كند حاجتش برآورده خواهد شد. كتاب «دار السلام» حاجي نوري رحمهالله مشحون از حكايات متوسلين به باب الحوائج موسي بن جعفر و امام محمد تقي جوادالائمه عليهمالسلام ميباشد. اين قبه و بارگاه، كعبهي آمال مردم و مطاف عمومي اهالي پايتخت عراق است. كساني كه از نزديك اين بارگاه با شكوه را مشاهده كردهاند ميدانند كه در هر شب جمعه و هر شب عيد - به خصوص در آغاز سال شمسي - مردم براي حضور در آن آستان مقدس چه غوغايي برپا ميكنند كه براي تيمن و تبرك، زن و مرد خود را بدانجا ميرسانند و ميليونها نفر از اطراف پايتخت كشور عراق در شبها و روزهاي عيد نوروز سر به آستان مقدس امامين كاظمين و جوادين عليهماالسلام فرود ميآورند. اين نمونهي علاقه، ارادت، محبت، عشق و عاطفهي آنهاست و انعكاس توجهات و عنايات ارواح مقدس ائمه عليهمالسلام كه آنا فآنا به مردم افاضه ميشود و لحظهاي
از دوستان خود غافل نيستند. افاضات و عنايات، الطاف و توجهات سرورانهي آنها حضور و غياب و مرگ و حيات ندارد. آن بزرگواران پيوسته مذكورين و شيعيان خود را متذكرند و از شيعيان خود حمايت و معاونت معنوي ميفرمايند. اين بارگاه محبت بنيان، ادوار مختلفي به خود ديده است و انقلابات بيشماري مشاهده نموده كه در مجاري تاريخ ثبت و ضبط است. در حدود سال 443 هجري حادثهاي از حوادث، موجب تخريب مشهد جوادين عليهماالسلام و آتش زدن آن شد كه اين حادثه در اثر اختلاف و عصبيت جاهلانه عربيت مردم كمخرد و بيدانش موجب شد، كه يك دسته دلخسته و ستمديده نيز بارگاه خلفاي سامرا را كه، قصر محكم و عالي ولي از بنيان ستمكاري متوكل عباسي بوده در سامرا خراب كردند، سنيهاي سامرا نيز به حكم قصاص و انتقام مشهد جوادين عليهماالسلام را در كاظمين آتش زدند و بارگاه مقدس را خراب نمودند و بين اهل كوخ و آنان جنگي در گرفت كه جريان آن را در تاريخ سامرا نگاشتهاند. (1). در سال 445 هجري هاشميان به اين واقعه خاتمه داده و صلح و اصلاح دادند، ولي باز در سال 482 هجري بين اهل كوخ بغداد و سنيهاي سامرا جنگي در گرفت، باز تلفاتي داده شده، چنانچه جزري در حوادث سال 482 هجري نوشته است. (2). امروزه وقتي به اين صفحات تاريخ، توجه ميشود مضحك و خندهآور است كه واقعا بر سر چه مسايل ناچيز و بياهميتي خونهايي ميريختند و بيوزني و بيخردي خود را نشان ميدادند. تا اين كه كم كم حقيقت آل محمد عليهمالسلام نمودار شد و بحمدالله از اين عصبيتها كاسته شد. و اگر تحريكات سياسي و اعمال نقشههاي استعماري كه اكثر از آيين زشت
مسيحيان در ممالك اسلامي نفوذ يافته براي آن كه از طفيل مسلمانان خوراك، پوشاك و شئون اجتماعي خود را تأمين كنند، در اين مردم رخنه نموده و به دست مزدوران بيخبر و بيخرد، مقام و منصبي ميدهند و هستي آنها را به يغما ميبرند. اگر نگاهي به موزههاي بريطانياي كبير و پاريس و ساير ممالك غربي و اروپايي و آمريكايي و يك توجهي به وضع صادرات و واردات ممالك اروپايي شود، به طور كامل اين حقيقت مشهود است كه چگونه ملت را در فقر و فلاكت و احتياج و مشكلات روز نگاه ميدارند تا بتوانند بهترين مواد خوراكي را براي خود ببرند و بهترين مواد و اثاثيه بهادار و قيمتي را - كه جنبهي تاريخي، علمي و اقتصادي دارد - به يغما برند. اين روش استعماري را ملل مسيحي كه قرنهاست پيش گرفته و مسلمانان را در نفاق و اختلاف به منطوق «فرق تسد» نگاه داشتهاند و استفاده مينمايند. ما همهي خوانندگان را دعوت ميكنيم كه در عصبيت جاهلانهي عربيت، تحمل و بردباري نشان دهند و به اتفاق و اتحاد بگرايند و متفق شوند و دست استعمار و استثمار را كوتاه كنند، بكوشند و به دين و آستان قرآن و عترت - كه مورد اتفاق است - دست بزنند و بدانند كه آن چه موجب رشد و رقاء و علاء و اعتلاي مسلمان است علوم عاليه و تعليمات اسلامي است كه به وسيله باب مدينه علم و خاندان او عليهمالسلام به دنياي بشريت عرضه شده و كتب و فرهنگ و مؤلفات شيعه اماميه بهترين شاهد گفتار است. اين همت و نيرويي كه صرف دفاع با مبارزه داخلي اسلامي به تحريك اجنبي ميشود اين نيروها را متحدا صرف دفاع از حق و حقيقت يكتاپرستي در مقابل تثليث و ثنويت نمايند. دارالتقريب مصر به همت مردان دانشمند روشن ضمير تا حدودي وسايل اين كار و مقدمات آن را فراهم نمودند، تا به جايي رسيد كه - بحمدالله تعالي - كتاب فقه
اماميه از بودجهي اوقات مصر چاپ شد و مذهب تشيع به صورت رسمي جزء مذاهب قابل تقليد بين اهل سنت اعلام شد و مقدمهاي كه بر تفسير «مجمع البيان» طبرسي نوشته شد، تا حدي روزنههاي اميدي باز كرد كه شايد از راه علم و دانش به كمال اتفاق و اتحاد برسند و شرور دشمن را از سر خود كوتاه نمايند. اميدوار چنانم كه روزي برسد سياست استعماري ملل مسيحي به سوي خودشان برگردد و شرور آنها صد چندان به طرف خودشان منعكس گردد و خداوند ملت اسلام را از آفات و عاهات مصون دارد.
أحمد من اولي به النبوة رفع البيوت أنه متلوه و أسأل الميهن السلاما أن يسبغ الصلاة و السلاما علي محمد نبي الرحمة و خير مرسل الخير أمة و اله الهداة للخليقة و شارعي المجاز و الحقيقة و بعد ناقبس السنا في المشهد لطور موسي و حرا محمد ثم مضي الدهر علي اناس و ملك الأمر بنو العباس فنزلوا الأنبار ثم الكوفة في صفة من نهرها معروفة ثم أبوجعفر رام النقلة من الفرات لصفات دجلة نامتاذ بغداد له نوبخت و طاب منها للملوك التخت في سنة الخمس و الأربعينا و مائة فأرخوا «أعينا» (1). حتي قضي الامام موسي الكاظم و حلتا و احتلها الأعاظم لدي الثلاث و الثمانين سنة و المائة الماضية المقترنة ثم قضي محمد الجواد فانتظم الأحقاد و الأجداد
1) 445. كه مطابق با سال 142 هجري است.
و أزهر المشهد في بدرين و ذاك في العشرين و المائتين (1). فسميت «مشهد باب التين» و فيه عن لفظ القبور الستغني و «المشهد الغربي» من بغداد كما تراه أعين الأشهاد و مشهد الكاظم لو بالتثنيه و غلت بالكاظمين المسميه و الطول «لد كذ» أمن و العرض لدك في أحدث الارصاد و لا أقل شك و الجو صاف قدزها بالافق و امتاز فيه بالهواء الطلق و الماء جار عنده في وجله و الروض قد صف به تجله و تربة ما عسي إن أصفا مضجع فلذتي فؤاد المصطفي ترب تود أنجم السماء لو ابدلت فيه عن الحصاء ترب تمني منه عين الشمس لو جعلوا فيها محل الرمس ترب يوازي العرش في إشراقه لضمه القائم عند ساقه لضمه قرة عين أحمد و فلذتي فؤاده و الكبد لضمه من الوصي البهجة و من وديعة النبي المهجة لصمه الكاظم و الجواد أعلام دين الله و الأوتاد زر الإمامين الذين استشهدا إن رمت أن قد خل باب الهدي و اقصد هما في كل خطب مارج تجدهما بابين للحوائج و لذ بظل منهما و اخلد فإنما هما أمان البلد فقد روي ابنقولويه ذاكرا إن الرضا خص بهذا الزائرا و قد روي بأن من قد زارا كمن يزور أحمد المختارا و مثل من يزور خير الرسل محمدا و خير الأوصياء علي و كالذي زار الحسين فضلا و كرر الأخيار فيها نقلا و ذكر الشيخان بالتقريب ذلك في «الكافي» و في «التهذيب»
1) 446. كه مطابق با سال 220 هجري است.
فزرهما لا تترك الزيارة و كن من السراية السيارة و سر قلب فاطمة الزهراء بزورة ابنيها علي الزوراء و ارض عنك المصطفي و المرتضي و احظ من الله تعالي بالرضا فإنما حبهما للعترة لا يستطيع الكاشحون سترة
براي فضيلت زيارت امام جواد عليهالسلام اخبار متواتري هست كه از آن جمله از حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت شده كه حضرتش فرمود: هر كس امام جواد عليهالسلام را زيارت كند، مانند كسي است كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليهالسلام را زيارت كرده و بهشت از براي او واجب ميشود و همان فضلي كه براي زيارت حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام هست دربارهي زائر امام جواد عليهالسلام نيز است. در فضيلت زيارت كاظمين عليهماالسلام اخبار متواتري نقل شده كه: زيارت امام كاظم و امام جواد عليهماالسلام در ثواب، مانند زيارت رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد و شكي نيست كه زيارت فرزند - آن هم فرزندي كه وارث علوم و مكارم اخلاق رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده - مانند زيارت خود پيامبر صلي الله عليه و آله ميباشد. در «مفاتيح» محدث قمي نقل شده: هر كس امامين همامين كاظمين عليهماالسلام را زيارت كند، مانند كسي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و وصي او علي مرتضي را زيارت كرده باشد. در روايت ديگري سيد بن طاووس رحمهالله نقل نموده كه: هر كس اين دو امام را زيارت كند، مانند زائر امام حسين عليهالسلام ميباشد. در روايت ديگري وارد شده: هر كس اين دو امام را از روي معرفت زيارت كند، بهشت بر او واجب
ميشود. و سبب وجوب بهشت هم اين است كه: هر كس معرفت به امامت اين دو امام داشته باشد به اصول و فروع دين معتقد و مؤمن است و بر چنين كسي بهشت واجب است. شيخ جليل محمد بن شهراشوب از خطيب، صاحب «تاريخ بغداد» نقل كرده كه: خطيب از علي بن خلال نقل نموده كه گويد: هيچ امر مهمي براي من روي نداد مگر آن كه در ساحت مقدس حضرت موسي ابن جعفر عليهماالسلام رفتم، كنار قبرش ايستادم و عرايض و مشكلات خود را به عرض او رساندم و خداوند به بركت و عنايت اين باب الحوائج كار مرا آسان فرمود. خطيب حكاياتي بسيار از خوارق عادات و معجزات و عنايات حضرت باب الحوائج موسي بن جعفر عليهماالسلام نقل نموده است. شيخ صدوق، از ابراهيم بن عقبه روايت كرده كه طي نامهاي از امام علي النقي عليهالسلام سؤال مينمايد: آيا زيارت قبر سيدالشهدا عليهالسلام ثوابش بيشتر است، يا زيارت اين دو بزرگوار در كاظمين؟ حضرت هادي عليهالسلام مرقوم ميفرمايد: ثواب زيارت سيدالشهداء عليهالسلام مقدم است و زيارت اين دو بزرگوار هم جامعتر و ثوابش بيشتر است. بيان امام هادي عليهالسلام هم روشن است، البته هيچ زيارتي به ثواب زيارت سيد الشهداء عليهالسلام نميرسد، ولي زيارت امام موسي بن جعفر و امام جواد عليهماالسلام از اين جهت بزرگتر است كه دو امام مفترض الطاعة هستند. از طرفي، و سيدالشهداء عليهالسلام را همه زيارت ميكنند اما اين دو امام را خواص مردم و شيعهي اماميه زيارت مينمايند.
بنابراين، زيارت امام كاظم و امام جواد عليهماالسلام مخصوص خواص مؤمنان است و به دو جهت ثواب زيارت بزرگتر ميشود: يكي ايمان زائر، معتقد به دوازده امام ميباشد. ديگر آن كه آن دو بزرگوار هر يك در زيارت اثر وضعي دارند و باب الحوائج ميباشند و ضامن انجاح حوايج شيعيان جد خود گرديدهاند.
قبر مطهر حضرت جوادالائمه عليهالسلام امام جوان ما، در جوار قبر جدش حضرت باب الحوائج موسي بن جعفر عليهماالسلام قرار گرفته است. و اگر چه در قرون گذشته دو روضه و دو بارگاه و دو حرم بوده و از دو درب ورودي وارد ميشدند، ولي از صد سال قبل كه فواصل را برداشتند، هر دو مرقد منور در يك قبه قرار دارد و از يك مدخل بزرگ وار ميشوند و راهروهاي سابق، رواق و مسجد شده است. زيارت ورودي و سلام و تحيت دو قسم است: يك قسمت زيارت مشترك و يك قسمت زيارت مخصوصي و در ثواب زيارت هم كه از ائمهي هدي عليهمالسلام مأثور است براي زائر ثواب مشتركي دارد كه هم اكنون ما هر دو زيارت را نقل ميكنيم و اميدواريم خوانندگان در مظان استجابت دعا نويسنده را هم به دعاي خير ياد فرمايند. ان شاء الله تعالي.
شيخ مفيد رحمهالله براي اين دو بزرگوار زيارت مشتركي بدين صورت روايت نموده است: پس از غسل، اخلاص، حضور قلب، تواضع، ادب و اذن دخول پشت به قبله رو به قبر آنها نموده، عرض ميكني: السلام عليكما يا ولي الله، السلام عليكما يا يا حجتي الله، السلام عليكما يا
نوري الله في ظلمات الأرض، أشهد انكما قد بلغتما عن الله ما حملكما و حفظتهما ما استودعتما و حللتما حلال الله، و حرمتما حرام الله، و أقمتما حدود الله، و تلوتما كتاب الله، و صبرتما علي الأذي في جنب الله، محتسبين حتي أتيكما اليقين، أبرء إلي الله من أعدائكما و أتقرب إلي الله بولايتكما، أتيتكما زائرا عارفا بحقكما، مواليا لأوليائكما، معاديا لأعدائكما، مستبصرا بالهدي الذي أنتما عليه، عارفا بضلالة من خالفكما، فاشفعا لي عند ربكما، فإن لكما عندالله جاها عظيما، و مقاما محمودا. آن گاه تربت آن دو امام را ببوس و به جانب سر مقدس آنها برو و بگو: السلام عليكما يا حجتي الله في أرضه و سمائه عبدكما وليكما زائركما متقربا إلي الله بزيارتكما. اللهم اجعل لي لسان صدق في أوليائك المصطفين و حبب إلي مشاهدهم و اجعلني معهم في الدنيا و الآخرة يا أرحم الراحمين. آن گاه براي هر دو امام دو ركعت نماز زيارت بگزار. (1).
زيارت مخصوص امام جواد عليهالسلام به شرحي كه سيد بن طاووس رحمهالله در مزار و شيخ صدوق و ابنشهراشوب نقل نمودهاند، چنين است: پس از زيارت قبر مقدس حضرت موسي بن جعفر عليهماالسلام - كه در روضهي مجزا است - به طرف قبر حضرت ابيجعفر محمد بن علي بن موسي الرضا جوادالائمه عليهمالسلام ميروي و پشت سر آن حضرت قرار ميگيري رو به قبله و چنين عرض ميكني: السلام عليك يا ولي الله، السلام عليك يا حجة الله، السلام عليك يا نور الله
1) 447. بحارالانوار: ج 99 ص 13، مفاتيح الجنان.
في ظلمات الأرض، السلام عليك يا بن رسولالله السلام عليك و علي آبائك السلام عليك و علي ابنائك اسلام عليك و علي اوليائك، اشهد أنك قد أقمت الصلاة، و آتيت الزكاة و أمرت بالمعروف، و نهيت عن المنكر، و تلوت الكتاب حق تلاوته، و جاهدت في الله حق جهاده، و صبرت علي الأذي في جنب الله حتي أتاك اليقين، اتيتك زائرا عارفا بحقك مواليا لاوليائك معاديا لاعدائك ابرأ إلي الله و إليك من اعدائك مستبصرا بالهدي الذي انت عليه، عارفا بضلالة من خالفك، فاشفع لي عند ربك. (1). آن گاه ضريح و تربت آن حضرت را ميبوسي و دو ركعت نماز زيارت ميخواني و در سجده ميگويي: ارحم من اساء و اقترف و استكان و اعترف. پس جانب راست صورت را روي خاك ميگذاري و ميگويي: إن كنت بئس العبد فأنت نعم الرب. سپس جانب چپ را روي خاك ميگذاري و ميگويي: عظم الذنب من عبدك فليحسن العفو من عند يا كريم. و در سجده نيز صد بار «شكرا شكرا» بگو و هر چه خواهي طلب كن. البته در كتب ادعيه مانند «مصباح»، «اقبال» «مزار بحار» و غيره زيارات ديگري هم نقل نمودهاند كه علاقهمندان بدانها مراجعه كنند و در روضه متبركه نيز كتب ادعيه و زيارت نامههايي هستند كه خداوند علاقهمندان را موفق بدارد و نگارنده را
1) 448. مزار: 193، مفاتيح الجنان.
هم از اين فيض محروم ندارد. آن چه مسلم است زيارت حضرت ابيجعفر امام جواد عليهالسلام امام جوان ما اثر وضعي دارد، چه عمرش چون گل كوتاه بود و مآثرش بلد و توسلش مؤثر. اميد است خداوند به بركات وجودش ما را مستفيد بدارد و سعادتمند گرداند.
حرز، يا تعوذي كه امام جواد عليهالسلام براي حفظ فرزندش امام علي النقي الهادي عليهالسلام نوشت و فرمود كه اين دعا را به دست او ببندند. شيخ طوسي در «مصباح المتهجد» نقل ميكند كه: براي من جماعتي از آن جمله ابيالمفضل از ابواحمد عبدالله بن حسين بن ابراهيم العلوي، از پدرش از عبدالعظيم ابن عبدالله حسني رضي الله عنه روايت كردهاند كه: اباجعفر محمد بن علي عليهماالسلام اين تعويذ را براي فرزندش - أبيالحسن كه كودك و در گهواره بود نوشت - و هر روز به آن تعويذ مييافت. و اين حرز و تعويذ چنين است: بسم الله الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم. اللهم رب الملائكة و الروح و النبين و المرسلين، و قاهر من في السماوات و الأرضين، و خالق كل شيء و مالكه، كف عني بأس أعدائنا و من أرادنا بسوء من الجن و الانس، و أعم أبصارهم و قلوبهم، و اجعل بيننا و بينهم حجابا و حرسا و مدفعا إنك ربنا، و لا حول و لا قوة إلا بالله، عليه توكلنا و إليه أنبنا و هو العزيز الحكيم. ربنا و عافنا من كل سوء، و من شر كل دابة أنت آخذ بناصيتها و من شر ما سكن في الليل و النهار، و من كل سوء و من شر كل ذي شر، رب العالمين، و اله المرسلين، صل علي محمد و آل أجمعين، و خص محمدا و آله بأتم ذلك و لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم.
بسم الله و بالله أو من و بالله أعوذ و بالله اعتصم و بالله أستجير و بعزة الله و منعته امتنع من شياطين الانس و الجن و من رجلهم و خيلهم و ركضهم و عطفهم و كيدهم و شرهم و شر ما يأتون به تحت الليل و تحت النهار من البعد و القرب، و من شر الغائب و الحاضر و الشاهد و الزائر أحياءا و أمواتا و أعمي و بصيرا و من شر العامة و الخاصة، و من شر نفسي و وسوستها، و من شر الدياهش و الحس و اللمس و اللبس و من عين الجن و الإنس و بالإسم الذي اهتز به عرش بلقيس. و أعيذ ديني و نفسي و جميع ما تحوط عنايتي من شر كل صورة و خيال أو بياض أو سواد أو تمثال أو معاهد أو غير معاهد ممن سكن الهواء و السحاب و الظلمات و النور و الظل و الحرور و البر و البحور و السهل و الوعور و الخراب و العمران و الاكام و آلاجام و المغائض و الكنائس و النواويس و الفلوات و الجبانات من المصادرين ممن يبدو بالليل، و ينشر بالنهار و بالعشي و الابكار و الغدو و الآصال، و المربئين و الأسامرة و الأفاترة و الفراعنة و الأبالسة و من جنودهم و أزواجهم و عشائرهم و قبائلهم، و من همزهم و لمزهم و نفثهم و وقاعهم و أخذهم و سحرهم و ضربهم و عينهم و لمحهم و احتيالهم و أخلافهم و من شر كل ذي شر من السحرة و الغيلان و ام الصبيان و ما ولدوا و ما وردوا و من شر كل ذي شر داخل و خارج و عارض و متعرض و ساكن و متحرك و ضربان عرق و صداق شقيقة و ام ملدم و الحمي و المثلثة و الربع و الغب و النافضة و الصالبة و الداخلة و الخارجة و من شر كل دابة أنت آخذ بناصيتها إنك علي صراط المستقيم. الله صل علي محمد و آل محمد و سلم كثيرا. (1). چون راوي اين حرز حضرت عبدالعظيم حسني عليهالسلام است و امام جواد عليهالسلام براي
1) 449. مصباح المتهجد: 499، به نقل از تاريخ سامرا ج 3 ص 291.
مصونيت فرزندش امام هادي عليهالسلام نگاشت، ما نيز براي تيمن و تبرك نقل كرديم، شايد مورد استفاده علاقهمندان گردد و نگارنده را از دعاي خير فراموش نكنند. (1).
در اين جا لازم است براي جلب توجه مبتديان دبيرستانها و غيره كه دربارهي تاريخ مشكوك هستند و گمان ميكنند كه تاريخ دين نيز مانند تاريخ سياسي است، يك مقدمه كوتاهي بياورم تا مطلب روشن گردد. در ضمن تدريس منطق و فلسفه و بيان فلسفهي تاريخ، دانشجويي پرسيد: آيا تاريخ ائمه، و اديان نيز مانند تاريخ سياسي در اين تزلزل و تشتت است، و ما بايد بدان، به نظر ترديد بنگريم، يا نه؟! مفاد درسي كه براي آنها گفته شد جهت ثبت تاريخ مينويسم كه خوانندگان بين حقيقت و مجاز فرق بگذارند و بدانند كه چهرهي زيباي حقيقت هيچ وقت مخفي و مستور نخواهد ماند و اگر چند صباحي ناپيدا باشد باز پرتو خود را نشان خواهد داد. اخيرا حكما و مورخان - كه براي تاريخ فصلي باز كردهاند، و روش علوم تاريخي را براي شناختن جوامع نگاشتهاند - ميگويند: تاريخ عبارت است از مطالعه و تفحص در گذشتهي جوامع بشري. تاريخ از حوادث خصوصي و اتفاقي بحث ميكند و اين حوادث عينا تكرار نميشود، زيرا شرايط زمان و مكان قابل برگشت نيست. تاريخ تقسيم شده به تاريخ: سياسي، حقوقي، ديپلماسي، نظامي، اقتصادي، ادبي ديني، تاريخ آراء و عقايد، تاريخ آداب و عادات و رسوم و ادبيات منظوم و منثور و هنرهاي زيبا و صنايع ظريفه و فنون مستظرفه.
1) 450. بايستي حرز را در لوله نقره خالص پيچيد و به بازو بست.
و چون اين همه به صورت علوم تاريخي شناخته شده، تاريخ را علم خاصي شناختهاند و براي آن فلسفهي تاريخي قايل شدهاند. در گذشته، تاريخ فقط در مورد نقل وقايع گذشته بود و بيشتر جنبهي ادبي و هنري داشت، بلكه سرگذشت سلاطين و رجال سياسي را مينوشتند و حتي اصل موضوع را مورد بررسي قرار نميدادند، بلكه رجال سياسي را موضوع بحث قرار داده و به تأثير آنها در امور اشاره مينمودند. امروزه روابط تاريخ را با مناسباتي كه نسبت به وقايع داشته، مورد بررسي قرار ميدهند و به كشف علل و عوامل وقوع حوادث ميپردازند. براي كشف علل و اسباب اتفاقات تاريخي از گواهي مردان و شهادت اسناد و مدارك و كتيبهها و سبك ساختمانهاي باقي مانده، يا حفريات زيرزمين مسكوني ملل قديمه، يا خطوط و فرمانهاي سلاطين و احكام صادرهي مقامات عاليه عصري استفاده ميشود. اما چون استفاده از همه اين وسايل براي يك نفر غير ممكن است، بايد به حكم استقراء و كاوش از نتيجهي زحمات و مطالعات ديگران استفاده كرده و در تاريخ قضاوت نمود. فلاسفهي امروز ميگويند: همان طور كه علماي طبيعي به وسيلهي مشاهده، تجربه و قياس گياهان، يا جانوران، يا عناصر و مواد و مواليد را ميشناسند و طبقهبندي ميكنند و روي خواص و آثار آنها قضاوت و حكم مينمايند؛ مورخان نيز بايد به حكم مشاهد، تجربه و استقراء روابط و مناسبات وقايع و حوادث را با يكديگر از جهت كم و كيف سنجيده و تحقيق نموده و روي آن حكم نمايند و اين فلسفه براي تاريخ يك فرضيه و تئوري است كه تاكنون در خارج مصداق نيافته، بلكه يك مفهوم كلي است. از اين رو، هرگز نميتوان همهي جوامع بشري را بدين شرايط شناخت، مگر
براي يك شعبه و رشتهي مخصوصي. ولي تاريخ دين، آن رشتهي مخصوصي است كه چون مقيد به عقايد و ايمان و انديشه و افكار اوليهي بشر است و به حكم استقراء از آغاز آفرينش تاكنون نسبت به اين رشته با تمام شرايط و توجه به زمان و مكان و نسبت روابط و مناسبات اتفاقيه آن را در هر عصر و با هر شرايطي و با هر شخصي بوده، ضبط و تحقيق نمودهاند. روش تحقيق در شناخت يك پادشاه، يا يك واقعهي تاريخي همانند مشروطيت بر هيچ كس وجوب و لزومي ندارد كه دربارهي آن تحقيق كند، ولي دربارهي دين و اديان و پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله يا نبوت عامه مثل شناخت حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام از وظايف اوليه هر بشري است، چرا كه دين از ضروريات و نيازهاي اوليه آدمي است و زيستن بشر بدون دين محال و يا مشكل ساز است. با اين مقدمه بايد اعتراف كرد كه شناخت يك امام و زعيم ديني، يا يك دين و شرايط آن، قابل قياس با شناخت يك پادشاه و يا يك انقلاب سياسي نيست، زيرا ما در عمر خويش ديدهايم كه هيچ وقت قلم آزاد نبوده است و حقايق تاريخي را نگذاشتهاند بنويسند و آنچه در اعصار گذشته نسبت به تاريخ سياسي و سوق الجيشي نوشتهاند بر حسب ميل كارگردانان عصر بوده. و به حكم اجبار و قدرتي كه داشتهاند كه امروز هم همان شرايط موجود است. از طرفي، تاريخهاي ديگري هم معمول نبوده است، از اين رو متأسفانه در گذشته نسبت به همين تاريخ سياسي حقايق مكتوم بوده و همهي رشتههاي مختلفي كه در تاريخ بوده است، آن هم نوشته نشده است. بنابراين، چگونه ميتوان روش تحقيقي تاريخي را به كار گماشت. اما نسبت به يك امام و پيشواي ديني كه مورد استقبال و توجه اكثريت قريب به اتفاق مردم عصر بوده، نه تنها حقايق مكتوم نمانده است، بلكه به قلم و زبان بدانديشان هم حقايقي كه به حكم استقراء و تواتر گفته و روايت شده و مناقب و
فضايل ائمهي دين را - كما هو حقه - نگاشته شده و نقل گشته است. افزون بر آن نه تنها زور و قدرت سر نيزه نبوده، بلكه عقل و استدلال حكومت داشته است. تاريخ زندگاني امام جواد عليهالسلام نيز از همين نمونههاي تاريخي است كه عقلا و خردمندان دانشپژوه و معارفپرور در هر عصري تحقيق نموده و دست به دست داده تا امروز به ما رسيده است. علم و دانش امام جواد عليهالسلام در سن هفت و هشت سالگي مشهور و مورد اتفاق همه مسلمانان است و تاريخ زندگاني علمي و كمالي آن حضرت را نميتوان انكار نمود، چرا كه او ميوهي درخت ولايت مطلقهي اميرالمؤمنين عليهالسلام و نتيجهي باب مدينهي علم است كه به وحي و الهام به او رسيده است.
حاصل زندگاني بيست و پنج ساله امام جواد عليهالسلام به ما حساسترين درس علم، فضيلت و كمال را ميآموزد كه ناگزير بايستي با مقدمهاي اين نكته لطيف را به عرض خوانندگان عزيز برسانم. انسان در نشئهي زندگي طبيعي هر چه ميبيند معلول علت ظاهري و باطني است، خواه علت را بشناسيم يا علت را نشناسيم. حوادث و آلام زندگي و سوانح و انقلابات را بايد معلول علل و عواملي دانست كه قابل اشاره حسيه، يا غير قابل اشارهي حسيه است. آن چه كه مشهود و محسوس است اين كه در اين زندگي مادي فردي و اجتماعي يك نيروي غير محسوس حكم فرماست كه بيشتر وقتها امور را برخلاف سير طبيعي نشان ميدهد و يا حوادث را خلاف جريان آب برميگرداند. اين خرق عادت، يا سير در جهت مخالف طبيعت، يا شناوري بر خلاف مجاري آب، همه نمونهي قدرت خارج تصورات انسان است كه در زواياي زندگي
ميباشد و آئينهي حيات يك سلسله اموري را مشاهده ميكند كه درست برعكس سير طبيعي است و اگر بخواهند نظير آن را بيابند، يا به وجود آورند هر قدر نيروها و تواناييها را به هم وصل نمايند و شدت و عدت و مدت دهند قادر به ايجاد يك امر كوچكي كه خلاف طبيعت باشد نيستند و اين مشاهدات و تجارب نشان ميدهد كه نيروي فعالهي عالم بسيار شديد القوي است و چه بهتر كه اين معني را در ضمن مثلي بياوريم تا مطلب روشنتر گردد. سنت طبيعت بر اين است كه بشر از پدر و مادري به وجود آيد، ولي به حكم نقل و تاريخ و حس و شهود ميليونها بشر ديده شده كه زني بدون شوهر و زمان حمل و مدت بارداري فرزند آورده است. اين خرق عادت و اين اعجاز در طبيعت موجب شد كه بشر خردمند اين نيروهاي طبيعي را از قدرت ديگري دانسته و بدان متكي گرديده كه هر فرزندي كمتر از سه كيلو داشت، يا كمتر از شش ماه در شكم مادر بماند تكامل او درست نيست و بقا و دوام نميآورد، يا آن كه تا به كمال نيروي طبيعي نرسد نميتواند سخن بگويد. ولي حضرت عيسي عليهالسلام بدون اقامه تكاملي در شكم مادر، بدون پدر و بدون وزن و حجم طبيعي به دنيا آمد و سخن گفت و خط سير بشر را منعكس نموده و ميليونها بشر پيرو او گرديدند. يا در خواص اجسام ديده ميشود كه هر عنصري خاصيتي دارد غير قابل انفكاك و تجزيه. مثلا آتش در اثر وضعي خود ميسوزاند و نميتوان آتش را بدون روشني و حرارت تصور نمود و عقلا هم محال و ممتنع ميدانند كه آتش بدون حرارت و يا نور باشد. ولي ما به حكم تواتر اخبار تاريخي ديديم كه يك مرد آسماني در ميان آتش رفت و آتش بر او سبز و گلستان شد، يعني اثر وضعي آتش برداشته و مرتفع گرديد و خاصيت سوزاندن از او سلب شد و حضرت ابراهيم خليل به نص قرآن مجيد كه او
را به حكم خداپرستي و توحيد در آتش نمرود افكندند بدان شرحي كه در تاريخ انبيا نوشتهايم خطاب شد: (يا نار كوني بردا و سلاما علي ابراهيم) «اي آتش! بر ابراهيم سرد و سالم باش» و او در انبوه آتش به سلامت جان به در برد. يا خداوند در آب رطوبت و سياليت قرار داده كه هر كس در آن افتد غرق شود و يا نتواند در جايگاه و مقري قرار گيرد؛ ولي حضرت موسي كليم الله با ضربه يك عصا توانست آب را بشكافد و دريا را خشك كند و به سلامت از تعقيب دشمن جان به سلامت برد، و يا با عصا - كه جز چوبي نبود - هفتاد تن وسايل سحره را محو و نابود نموده و خط سير بنياسرائيل را عوض كرد. يا به عنوان مثال در شكم ماهي، نيروي هاضمه و سير در اعماق دريا و ظلمات، درون ماهي زندگي و بقا غير قابل تصور است، ولي با يك ايمان و عقيده و يقين و جزم و حزمي شخص حضرت يونس عليهالسلام رفت و خود را به جرم تمرد، يا انعطاف به دريا انداخت و درون ماهي قرار گرفت و در درياها سير كرد و يا به قول عرفا و به مصداق سخن رسولالله صلي الله عليه و آله به معراج خويش پرداخت و بعد هم در كنار دريا بيرون آمد و بدن نرم او در سايهي برگ پهن كدو مصونيت يافت، تا برپا خواست و به وظيفهي خويش قيام نمود. اين گونه خرق عادات طبيعي، يا خلاف سنن عادي براي بشر اعجاب آميز و شگفت انگيز است. خداوند براي آنكه بندگان خود را بدين حقايق آشنا سازد و به نيروي شديد القواي غير قابل اشارهي حسيه جهان وجود مقر و معترف نمايد در هر عصري يك سري از اسرار نهاني عالم را بدين صورتها به مردم جهان نموده است تا بدانند. فوق تدبير خلايق آري هست تقدير خداي ذوالمنن
عقلا گويند: از روي قاعده امكان ندارد كه كودك تازه متولد سخن بگويد، ولي عيسي بن مريم عليهالسلام در روز تولدش كه همه مردم آن عصر انگشت حيرت به دندان گرفته بودند با كمال فصاحت و بلاغت قابل فهم عموم گفت: (إني عبدالله آتاني الكتاب) من بنده و رسول خدا هستم كه به من كتاب آسماني نازل شده تا شما را هدايت كنم. و يا آنكه سر بريده سخن بگويد كه هزاران نفر ببيند و بر خود بلرزند كه چگونه سري كه از بدن جدا شده بتواند سخن بگويد و جز اين نيست كه نيروي قواي غير مرئي زبان او را به حركت آورده تا آيات قرآن و سورهي كهف - يعني مرموزترين اسرار آفرينش را براي به شگفت آوردن مردم و فاش كردن سري - بيان نمايد. اين سلسله مطالب كه خرق عادت است نشان ميدهد كه قدرت فوق العاده، در اين نشئه عالم طبع حكومت دارد كه شناخت آن به تمام جهات غير قابل امكان است و آن قوه درك ميشود ولي محسوس نيست و انكار آن هم غير معقول است. زندگاني كوتاه امام جواد عليهالسلام نمايندهي اين حقيقت غيرقابل انكار است كه آن حضرت دوران كودكي و خردسالي داراي آن مدارج و مراتب علمي و قدرت و نيروي معنوي بود و با منبع چشمه سار علوم لم يزلي ارتباط و پيوستگي داشت. امام جواد عليهالسلام از سازمان شبكه علمي انبيا و اوليا -كه از سرچشمهي علوم الهي وحي و الهام ميگرفتند - دانش آموخته و در مكتب ربوبي پرورش يافته و به اسرار و رموز عالم آفرينش از خردسالي واقف و مطلع گرديده است. چرا كه حضرتش در سن هفت و هشت سالگي بود كه ودايع امامت به او سپرده شد و در نه سالگي و ده سالگي بود كه با شيخ الفقها و المجتهدين يحيي بن اكثم به مناظرهي علمي پرداخت و با خردمندان و دانشمندان عباسي بحث علمي كرد و همه را مجاب و مقهور نمود و قدرت و نيروي علمي خود را نشان داد و بارها خليفهي
عباسي، پدر زن خود را به اسرار و رموز عالم غيب - كه معجزه علمي او بود - واقف ساخت و مأمون كه شخصا دانشمندترين خلفاي بنيعباس است به عظمت روحي و علو مقام و درجه كمال آن حضرت اقرار نمود، در حالي كه آن بزرگوار هنوز سنين عمرش به يقين از دوازده سال نگذشته بود، امتحانات علمي و فضيلتي و اخلاقي خود را داد و همه رجال كشوري و لشكري دربار خلافت، او را ميوه درخت نبوت و حاصل تربيت خاندان امامت شناختند. امام جواد عليهالسلام آئينه سر تا پانماي پدرش حضرت علي بن موسي الرضا عليهماالسلام بود و به اين جهت جسما و جانا به ابنالرضا تعبير و تعريف شده. همه او را فرزند برومند ارجمند امام هشتم ميشناختند و خودش هم صفات بارز امامت را در مراحل مختلفي كه پيش آمد به مردم نشان داد. معجزات، خوارق عادات و قدرت علمي و توانايي شگفت انگيزي كه در اطوار مختلف از خود نشان داد امامت او را ثابت كرد. امام جواد عليهالسلام در فضايل نفساني، علم تقوي، زهد، پرهيزكاري، جود و بخشش، صفح و گذشت، علو طبع و مناعت و عزت نفس همانند پدر و اجداد معصومينش ميزيست. آن حضرت آئينه كمال و فضيلت و جامع جميع صفات امامت بود و در حقيقت، امام مظلوم و محروم از زندگاني و آزادي حيات گرديد، زيرا از ده تا بيست و پنج سالگي با زني محشور بود كه سوهان روح و جنس مخالف و عذاب اليم بود و او را به مصيبت بزرگي مبتلا ساخت. آن حضرت در مدت هفده سال امامتش كه از سن هشت سالگي آغاز شد،
رهبري مسلمانان را به عهده داشت و در تمام شئون زندگي اجتماعي با كمال قدرت و توانائي عملا رهبر علم و فضيلت و كمال و رياست مردم و مجري احكام شريعت بود. بدون ترديد امام جواد عليهالسلام در هيچ مكتبي درس نخوانده و در مسند هيچ معلمي ننشته بود، بلكه فقط از مكتب امامت و سيادت رضوي علم و دانش فرا گرفت و متوجه شديم كه در مدت كوتاه عمر خود، در همه علوم وقوف و مهارت داشت. در گياه و نبات شناسي، جانور و حيوان شناسي، در علم النفس و انسان شناسي، در دين و مكارم اخلاق، در سياست و رهبري اجتماع در عصر خود نظير نداشت. آن چه را كه انبياي سلف هر يك به تنهايي داشتند آن حضرت جامع همهي معجزات انبيا بود و براي اثبات امامت خود، در موقع ضرورت چنان اعجاز ميكرد تا منصب امامت خود را به همهي معاصرين ابلاغ نمايد. امام عليهالسلام در مقام علمي با آن كه جوان بود، دقيقترين مسايل و معظلترين فروع فقه را حل و هضم نموده و به مردم آموخت و حقيقت دانش و بينش را عملا به مسلمانان نشان داد. آن جا كه بايد دوستان خود را از زندان نجات داده، آن جا كه بايد توجه مردم را به خدا از راه دعا جلب نموده و آن جا كه بايد ابراز علم و قدرت كند دريغ نداشت است. اينك داستان رهايي اباصلت را كه پيشتر اشاره كرديم، بار ديگر ميآوريم.
اباصلت هروي، از رجال نامدار خراسان و از اصحاب امام رضا عليهالسلام و سياستمداران دولت مأموني بود. اباصلت با آن كه از رجال كشوري و اركان دولت مأمون بود، از خواص اصحاب و درباريان امام هشتم و دربان آن حضرت به شمار ميرفت. وي در ميان
مردم نفوذي داشت و همه اعيان و اشراف او را ميشناختند و براي او احترامي قايل بودند. امام رضا عليهالسلام به هنگام مسموميت، اباصلت را احضار كرد و فرمود: من به زودي از اين سم مهلكي كه به من خورانيدهاند از دنيا خواهم رفت و مأمون ميخواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون قرار دهد و خدا نميخواهد. از اين رو جديت ميكند كه قبر هارون قبلهي قبر من قرار گيرد، ولي هر چه كلنگ بزنند ذرهاي از خاك آن جا كنده نخواهد شد، تو دستور بده در اين نقطه كه ميگويم قبر مرا طرف قبله قبر هارون، بكنند، چون حفر كنند قبري نمايان خواهد شد كه ذوالقرنين براي من كنده است و آن جا آب پديدار ميشود و چندين ماهي پيدا ميشود، ماهي بزرگي همه آن ماهيها را خواهد خورد، تو اين دعايي را كه من به تو تعليم ميكنم بخوان، آب فرو ميرود و زمين قبر خشك ميشود و ماهي محو ميگردد، مرا در همان قبر دفن كن. اباصلت ميگويد: طبق دستور امام رضا عليهالسلام عمل كردم، مأمون از اين عمل سخت نگران و مغموم شد، روز بعد مرا احضار كرد و گفت: آن دعايي كه ابوالحسن به تو تعليم داد براي من بگو. من هر چه فكر كردم دعا از نظرم محو شده بود، گفتم: فراموش كردهام. مأمون اصرار كرد، و من هم به راستي يادم رفته بود، مأمون خشمناك شد و گفت: اباصلت را به زندان ببريد! اباصلت گويد: من با خود گفتم: به سبب دوستي با رجال لشكري و كشوري از آنها ميخواهم كه مرا از زندان بيرون خواهند آورد، به زندان رفتم، كم كم يكسال طول كشيد و نگران شدم و به هر كس متوسل شدم نتيجه نداد، تا يك شب خواب ديدم كه هاتفي گفت: چرا به ابنالرضا محمد بن علي التقي الجواد عليهماالسلام متوسل
نميشوي تا تو را نجات دهد. از خواب بيدار شدم، و فوري متوسل به امام جواد عليهالسلام شدم، ناگهان ديدم جواني از درب زندان وارد شد و فرمود: اباصلت برخيز بيرون برو، كسي تو را نخواهد ديد. من برخاستم، با او از زندان خارج شدم و هيچ كس مرا نديد و من از طوس به هرات رفتم و آن جا بودم تا مأمون مرد و من آزاد گرديدم. اين معجزهاي بود كه امام جواد عليهالسلام اباصلت را از زندان نجات دادند. نگارنده گويد: تعليم اين گونه ادعيه و اذكار براي انجام منظور خاصي است و همان نيروي خارق العاده كه حافظه را تقويت ميكند از حافظه هم محو ميكند، تا مبادا مورد سوء استفاده قرار گيرد و دعاي تعليمي به اباصلت به همين منظور بود و چون مأمون از جهت علم و دانش امام را ميشناخت و ميدانست او مخزن علوم و اسرار الهي است، ميخواست از تعليمات آسماني آن حضرت عليهالسلام براي كارهاي دنياي استفاده كند از اين رو، خداوند از حافظهي اباصلت محو كرد تا به مأمون نياموزد! با اين مقدمه ديديم در زندگاني كوتاه امام نهم عليهالسلام آن اصلي كه مورد توجه همهي انبيا و اوليا بود، از آن حضرت ظهور و بروز يافته است و آن اقرار و اعتراف به يك قدرت خارق العادهاي از عالم ايجاد است كه پيوسته در ادوار مختلف عالم آفرينش هر زماني كه بشر انحراف پيدا ميكرد و به اقتضاي زمان و مكان و شرايط محيط قدرت ربوبي را در عالم ظاهر ميساخت، تا بشر در پيشگاه تعليمات آسماني سر تواضع خم نمايد. وجود مقدس حضرت جوادالائمه عليهالسلام و شخصيت علمي و اخلاقي آن حضرت نمايندهي اين حقيقت بود كه قدرت را در مراحل حياتي خود نشان ميداد و عقول خردمندان در ساحت كبريائيش حيران و تسليم اراده خلاقيت او ميگرديدند. نگارنده در اين نوشتار كوشيد كه بتواند اين حقيقت را روشن سازد و يك
وسيلهاي از توسل و تمسك به آستانهي امام جواد عليهالسلام را به دست خوانندگان دهد كه ذخيره عقبات زندگي اين نشئه گردد و اميد است به قدر استطاعت و شرايط موجود اين وظيفه و منظور مقدس را انجام داده باشد و مورد قبول و استقبال همه قرار گيرد و به پاداش آن، نگارنده را از دعاي خير فراموش نكنند.
اللهم إني أطعتك في أحب الأشياء إليك و هو التوحيد و لم أعصك في أبغض الأشياء إليك و هو الكفر. (1). خداوندا تو را در محبوبترين چيزها در پيشگاه تو اطاعت كردم و آن توحيد و يكتاپرستي است و در منفورترين چيزها در پيشگاهت تو را معصيت نكرده و آن كفر است. از دست و زبان كه برآيد كز عهدهي شكرش بدر آيد اگر در همه عمر و در تمام ساعات بيداري موفق به سپاس و ستايش تو باشم باز از عهدهي شكر كوچكترين نعمتهاي تو برنميآيم چه جاي آن كه در فشار ناملايمات قرار گرفته و از سپاسگزاري تو غافل گردم. پروردگارا! در عهد شباب اسير تمايلات بودم و پيوسته مصونيت خود را از پيشگاه تو مسألت مينمودم، تا آن روزي كه توفيق زيارت خانهي خود را به اين بنده دادي و دامن كبريايي پرده كعبه را گرفته از ساحت قدس ربوبي تو جز اين نخواستم كه هر چه خير و صلاح و سعادت بنده است، عنايت فرمايي. بارالها! آن روز نميدانستم چنانچه امروز هم نميدانم آيا علم، مال، مقام، منصب و غيره موجب رستگاري آخرت است يا نه؟
1) 451. مصباح كفعمي: 291.
اما ميدانم كه بندگي و اطاعت امر، موجب سعادت است. پروردگارا! تو بهتر ميداني كه از مال دنيا هيچ نخواستم جز آن كه كفايت كار خويش را به تو واگذاشتم و از تو خير و مصلحت را خواستم كه به من آموختي بگويم: «افوض أمري إلي الله إن الله بصير بالعباد» (1). الهي! بندهي تو نادان و عاجز از اصلاح كار خويش است و ناتوان نسبت به مصالح زندگاني خود و عاجز از جلب منفعت و دفع ضرر است آيا علم، مال، مقام، منصب، زن، فرزند و غيره وجود و فقدان كدام يك در پيشگاه تو موجب سعادت و رستگاري خواهد شد؟ (سبحانك لا علم لنا إلا ما علمتنا إنك أنت العلم الحكيم) (2). بارالها! به سبب تحير خود از ساحت كبريايي تو درخواست نمودم هر چه خير و صلاح و مصلحت است براي اين بندهي خود پيش آوري و از هر چه موجب شقاوت است بازداري. پروردگارا! چگونه شكر اين نعمت گزارم كه در خواست بندهي ضعيف خود را پذيرفتي و به فرمان (أدعوني استجب لكم) (3)دعاي نمودام و مستجاب كردي و ابواب نعمت و رحمت به سويم گشودي و از نقمت بليتم رهاندي؟! خداوندا! تو بودي كه بنده خود را به بارگاهت دعوت نمودي و در سفر مكه گوشت بدن او را آب كردي و گوشت بهتري روياندي و بهبودي دادي و در آخر سفر جز تو يار و غمگسار و پرستاري نداشتم. الها! از آن تاريخ كه توفيق دامنه داري عنايت فرمودي تا با علاقهمندي به كسب علم و كمال بپردازم تو الهام فرمودي كه به هر نقطه و هر شهر و كشوري وارد ميشوم از خدمت علما، كتابخانهها و معمرين اهل فضل و دانش آن جا بهرهمند گردم و به
مطالعه و تتبع و تحقيق در اخبار آل محمد عليهمالسلام پرداخته و به نوشتن شرح حال پيامبر و اوليا و اوصياي آنها الهام و رهبري فرمودي. خداوندا! فراموش نميكنم كه رؤياي صادقه به آيات قرآن مرا به كاري كه امروز نتيجه آن را بر خود ميبينم، هدايت فرمودي و در خواب جمال باهر النور احمدي نخست وزير دولت ابد مدت خود را به من نشان دادي و خاندان عصمت و طهارت او را به من معرفي كردي و روش اين كار را از يكي از شاگردان مكتب ولايت كه شهيد راه آزادي دين شده بود هدايت فرمودي و از ترديد و تزلزل فكري نجات بخشيدي؟ (1).
1) 455. در روز محرم سال 1325 قمري در منزل مسكوني اصفهان در احمدآباد كه اكنون شصت سال است به نام حسينيهي مجالس تذكار و تجديد مجد و عظمت و مصيبت او تشكيل ميشود و در كتابخانهاي كه ميراث جد با فضيلت من، مرحوم عمادالواعظين اصفهاني است، پس از نماز ظهر خواب رفته بودم. در خواب شنيدم كسي ميگويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله تو را احضار فرمودند. ناگهان بر خود لرزيدم، ديدم پيرمردي محاسن سفيد گفت: زود اجابت كن رسول خدا صلي الله عليه و آله را. او از پيش و من از پشت سر رفتم، از دريچهاي كه شبيه به زيرزمين بود، به يك باغ و بوستان بسيار مصفا راه داشت، مرا هدايت كرد و در وسط باغ ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله دستار را بالا زده و تسبيحي به دست دارد و فرمود: ما را فراموش مكن و دست از خدمت ما برمدار. چنان رعب و مهابت آن حضرت مرا گرفته بود كه جز زبان اطاعت و تسليم نداشتم، آنگاه به من يك گلابي عنايت فرمودند كه در آن فصل گلابي نبود و چنان لذت بردم كه قابل وصف نيست. چون خواستم برگردم مؤكدا فرمود: از خدمت ما دست مكش و مشغول باش و به آن پيرمرد اشاره فرمود كه اين پيرمرد را هم فراموش مكن. با عرض درود و تحيت برگشتم، از آن پيرمرد كه مرا مشايعت نمود پرسيدم: اين بزرگوار كه بود؟ گفت: حضرت رسول خدا محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله. گفتم: نام شما چيست؟ گفت: ابوذر غفاري. لحظهاي بعد باز در خواب ديدم كه در مجلس دامنهدار، جمعيتي انبوه است، به من تكليف كردند كه به منبر برو. من بالاي منبر رفتم جمعيت به قدر مد بصر بود و آن خواب اول در نظرم آمد و درود و تحيت بر رسول خدا صلي الله عليه و آله فرستادم و از خواب بيدار شدم. دو ساعت بعدازظهر بود كه از خواب بيدار گشته و متحير بر حال خود بودم كه حديث «من رآني فقد رآني» به نظرم تجلي نمود و دانستم خوابي است كه محتاج به تعبير نيست. آن چه ديدهام حقيقي بود تا عصر آن روز سخت متوجه عالم روياي خود گشتم و سير روحاني داشتم، شب پس از نماز از قرآن مجيد دربارهي آن چه در شك و ترديد بودم استخارهاي نمودم اين آيه آمد: (فإن كنت في شك مما أنزلنا إليك فاسئل الذين يقرؤون الكتاب من قبلك لقد جائك الحق من ربك فلا تكونن من الممترين) سورهي يونس: 94. شگفتي و تعجب از استخاره بيشتر بود، زيرا به هدفي كه در نظر داشتم مرا مأمور و موظف نمود و از شك و ترديد بيرون آورد. يك هفته در اين انديشه بودم كه كار خود را چگونه و از كجا شروع كنم، تا درست شب سه شنبه 28 محرم 1353 در اثر پريشاني خاطر با اندوهي فراوان به خواب رفتم، ناگهان ديدم دو كودك با عمامه سبز به اتاق من - كه كتابخانهي كوچكي بود - وارد شدند و روي صندلي نشسته روضهاي خواندند كه غم و اندوه به صورت اشك از ديدگان من فروريخت و لحظهاي بعد شنيدم ميگويند: ببين حضرت ابي عبدالله عليهالسلام به تو چه ميفرمايند؟ در اين وقت خود را پشت يك شبكهاي ديدم كه صلات و مهابت امام مرا سر به زير افكنده بود، حضرتش فرمود: از شيعيان ما عذرخواهي كن بگو: به زودي راه زيارت ما باز ميشود و تو هم از قصد خويش خودداري مكن و كار خود را تعقيب بنما و از خدمت ما كوتاهي مكن. اتفاقا در همان ايام به فاصله كوتاهي پس از سالها قطع روابط و ممنوع بودن مسافرت ايرانيان به عراق، اعلان عمومي داده شد و نگارنده هم مدتي بعد توفيق زيارت حاصل نمود و در مراجعت اين فعاليت مطبوعاتي، تأليف تدوين، طبع و نشر آغاز شد، تا اين جا رسيده كه - بحمدالله تعالي - اكنون بسيار مشعوف از اين توفيق آسماني هستم. اميد است خداوند عالم خلوص نيت عنايت فرمايد، تا مورد قبول گردد، آمين يا رب العالمين.
بارالها! در اثر آن توفيق دامنهدار بود كه اكنون بيش از بيست سال است كه شب و روز، زمستان و تابستان در سرما و گرما، در حضر و سفر شايق تحقيق و تتبع علوم اسلامي و احاديث آل محمد عليهمالسلام گرديدهام. در طول بيست سال از 1361 تا 1381 قمري كه از سفر مكه مراجعت نمودهام خود نميدانستم چه كنم؟
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند آن چه استاد ازل گفت بگو ميگويم از 1322 تا 1332 شمسي به مدت ده سال از راديو تهران به صورت مجاني سخنراني نمودم و صدها مقاله اخلاقي، علمي و تاريخي ديني در جرايد كشور و قريب صد جلد تأليف كه هر مجلد قريب پانصد صفحه ميباشد و بيش از چهل مجلد آن چاپ شده محصول توفيق رباني و هدايت و ارشاد عالم غيبي است. پروردگارا! تو بهتر ميداني كه در اين مدت از درون و بيرون خانه چه مشقتها و سختيها در بحرانيترين دوره انحطاط اخلاقي عصر متحمل شدم و با مواجه شدن جنگ جهاني دوم (1324 - 1318 شمسي) مشكلات مهاجرت، خانه به دوشي، ناملايمات، حوادث كمرشكن با عفت نفس و مناعت طبع و علاقه به مطالعه و تحقيق و تتبع و تحرير در تمام ساعات بيداري و شكيبايي و صبر در قبال محروميتها تا امروز همه از فضل تو بوده است. آن ميوهاي كه از پي آن بنشاندمش نهال امروز در مقابل خود بينمش عيان بارالها! تو بودي كه بندهي خود را به اين خدمت بزرگ راهنمايي فرمودي و توفيق دادي تا بيست سال تمام بتوانم بيش از پنجاه جلد كتاب بنويسم و به چاپ رسانده و تصحيح و غلطگيري كرده و تجديد چاپ نمايم. خداوندا! تو ميداني در اين كاري كه و تنها بودم، جز زن و فرزندانم كه گاهي با همهي مشكلات دوران تحصيل خود و اداره امور زندگي مرا ياري ميكردند، كسي را نداشتم تا كمك تحريري، يا فكري، يا مالي به من بنمايد! اين هم فضل و عنايت تو بود كه فكري چون ساعت خودكار به بندهي خود دادي تا در همه گرفتاريهاي داخلي و با فقدان همه وسايل خارجي به هدف مقدس خود - كه تأليف و طبع و نشر بود - بپردازم. تو در حافظه و حواس باطني من چنان قدرت و نيرو و نظم و ترتيب بديعي دادي كه مشكلترين مقالات علمي، فلسفي و اجتماعي را در همان اتاق پرغوغاي
بچگانه مينگاشتم. كي ميتوان شكر اين همه نعمت بزرگ را نمود در حالي كه ميبينم بسياري از بزرگان قدرت، فرصت و توفيق نوشتن نامه چند سطري را ندارند؟ اكثريت علماي معاصر را ديدم كه قلم را براي هميشه بوسيده و كنار گذاشتهاند و چه بسياري از علماي بزرگ و مصنفين كتابهاي عال?قدر را ميشناسم كه داري سيصد تأليف بودهاند، ولي نتوانستهاند حتي يك جلد از كتابهاي خود را در حيات خود طبع نشر دهند. ولي الطاف خفيه و عنايات جليه تو اين بندهي بيمقدار را به پاس احترام خاندان رسولت به انوار افاضات و الهامات ربوبي بزرگ نموده و توفيق تأليف، تدوين، طبع و نشر اين همه آثار را دادي! و الله هذا من فضل ربي. پروردگارا! تو را از صميم قلب سپاس، ستايش، تمجيد، تسبيح و تشكر مينمايم و پاداش اين خدمات را - كه افاضهي توفيق از جانب تو ميباشد - تقاضاي آزادي از نقمات و بليات اخروي را دارم. تو خود به پيامبرت فرمود: بگو: (قل لا اسئلكم عليه أجرا) (1)پاداش از مردم نخواستم جز ادامهي تفضل و عنايت تو در آخرت كه آزادي از آتش جهنم باشد. «يا مبتدا بالنعم قبل استحقاقها» بارالها! بيش از آنچه اين بنده، مستحق بود عنايت فرمودي و از هر گونه الطاف خفيه دريغ نداشتهاي. آري! مبدء فيض جز افاضهي فيض كاري ندارد و از منبع خير، شري حادث نميگردد. هر چه هست خير، فيض، لطف و محبت است. يكي از آثار اين افاضه، تشويق و تقدير دلهاي روشن ضمير برادران مسلمانان است كه با هزاران نامه، تقريظ، تقدير و ترغيب بنده را مورد مودت و عنايت قرار
1) 456. سوره شوري: 32.
دادهاند و استقبال شاياني نمودهاند به طوري كه هر يك از اين مجلدات چندين بار تجديد طبع شده است. بارالها! هر چه دادهاي لطف و عنايت بود، هر چه كردي عين صواب و مصلحت بود. بندهات به هيچ يك از اسرار آگاه نيست. تو بودي كه مرا هشت فرزند عنايت فرمودي و روي مصلحت يكي از آنها را بردي. پروردگارا! تو ميداني كه در فقدان مقام، منصب، جاه و مال چنانچه بين صفوف معاصر معمول بود حتي در گرفتن فرزند و اولاد و مال صبر و بردباري كردم و آن توفيق را هم تو عنايت فرمودي، آن قوت قلب و نيروي ايمان افاضه اشراقيه الطاف خفيهي تو بود.