ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر
عنوان و نام پدیدآور : سلفیگری (وهابیت) و پاسخ به شبهات/ تالیف علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران ، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ۶۹۶ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال: 964-8484-49-X ؛ ۳۵۰۰۰ریال (چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ریال: چاپ چهارم 978-964-8484-49-6 : ؛ ۷۰۰۰۰ریال (چاپ پنجم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ۹۷۰۰۰ ریال (چاپ هشتم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ دوم: پاییز ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ چهارم: بهار ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ پنجم : زمستان ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ ششم: زمستان ۱۳۸۸.
یادداشت : چاپ هشتم: پاییز ۱۳۹۰.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۶۴۳] - ۶۵۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : سلفیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵س۸ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۵۹۶۳
ترویج فرهنگ ناب محمّدی و اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام در طول تاریخ دچار کج اندیشیها و نابخردیهایی بوده است که نمونه بارز آن را در اندیشه وهابیت و سلفیگری میتوان نظارگر بود، تفکری که همه مسلمانان جهان را از دین اسلام خارج و فقط خود را مسلمان میدانند. عدّهای اندک که با کجاندیشی، مسلمانان جهان و دیگر ادیان را دچار مشکل کرده و چهرهای خشن و کریه از دین رحمت ارائه نمودهاند. معمار این اندیشه ابن تیمیه از مخالفان فرزندان پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میباشد که تفکّر او از قرن هفتم تا قرن سیزدهم به فراموشی سپرده شده و مورد مخالفت اندیشمندان مذاهب اسلامی قرار گرفت ولی کمتر از یک قرن است که این تفکّر انحرافی دوباره در جامعه اسلامی توسط افرادی معلوم حال مطرح میگردد. جا دارد متفکرین اسلامی، جریانهای فکری منحرف را به مسلمانان جهان معرفی و محور وحدت اسلامی که همان اسلام ناب محمدیصلی الله علیه وآله است را تبیین نمایند، محوری که براساس محبّت و پیروی از اهل بیت رسولگرامی اسلامصلی الله علیه وآله استوار است و از فحاشی و ضرب و شتم و ترور و بمبگذاری به دور است و هیچ سنخیّتی با آن ندارد گفت و گوی در محافل علمی و معرفی اندیشه ناب، نیاز به آن حرکات انحرافی ندارد، و چنانچه در گفتار صادقند، میدان علم و اندیشه مهیا است.
تهاجم استکبار جهانی و صهیونیستها به تفکّر اصیل اسلامی از زمانی آغاز و سرعت گرفت که انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری امام خمینیرحمه الله در کشور اسلامی ایران به ثمر نشست و توسط رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی حضرت آیت اللَّه خامنهای - دام ظله - هدایت گردید.
از کلیه عزیزانی که ما را در نشر معارف اهل بیتعلیهم السلام یاری مینمایند به ویژه تولیت محترم مسجد مقدّس جمکران حضرت آیت اللَّه وافی و همکاران در مجموعه انتشارات و مؤلف محترم جناب استاد علی اصغر رضوانی کمال تشکر و قدردانی را داریم امید است مورد رضای حضرت حقّ قرار گیرد. ان شاء اللَّه.
مسؤول انتشارات
مسجد مقدّس جمکران
حسین احمدی
اسلام، مردم را به همبستگی و دوری از جدایی دعوت نموده است. قرآن کریم با بیان رهنمودهای روشن، همه انسانها را به گردآمدن بر محور توحید سفارش میکند و تفرقه و چند دستگی را عامل دوری از راه مستقیم دین میداند آنجا که میفرماید: {وَلاتَتَّبِعُوا السُبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ(1)}؛ «از راههای گوناگون پیروی نکنید که شما را از طریق حقّ باز میدارد.»
رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله نیز که جز به عزّت و شوکت اسلام و مسلمانان و زیستن آنان براساس ارزشهای والای دین خدا نمیاندیشید، پیوسته از لزوم پایبندی به اصول و مبانی سخن گفته و امّت خود را از گرفتار شدن در دام دین سازان و بدعت گذاران بیم میداد و نیز راه گریز از زیانهای ناشی از تفرقه را گوشزد میکرد.
این همه سفارش ها از آن رو بود که پیروان آخرین دین آسمانی، راه گذشتگان خود را نپویند و بسان آنان دچار فرقههای متخاصم نگردند.
خداوند متعال میفرماید: {وَلاتَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جآءَهُمُ الْبَیِّناتُ(2)}؛ «مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و بعد از آنکه دلایل روشن به آنها عرضه شد، گرفتار اختلاف گردیدند.»
امّا دیری نگذشت که امّت اسلامی گرفتار انشعاب شد و مسلمانان به شاخههای گوناگون تقسیم شدند و برخلاف توصیههای قرآن و رهنمودهای پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله موج فرقه گرایی سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت.
رشد و گسترش فرقه گرایی و استمرار آن، شماری از دانشمندان را به چاره اندیشی فراخواند و این حقیقت را برای آنان آشکار کرد که باید از یک سو عوامل بدبینی و جدایی مسلمانان از یکدیگر را نابود سازند و از سوی دیگر با کند و کاو بیشتر در منابع اصیل اسلامی در شناخت ارزشهای اصیل دین بکوشند.
بدیهی است که این هر دو گام میتوانست ثمرات سودمندی را در پی داشته باشد و امت اسلامی را در صفوف به هم فشرده به مقابله با اسلام ستیزان و بدخواهان فراخواند. امّا افسوس که این تلاش نافرجام ماند و بدخواهان به جای همکاری و همیاری، بانگ تفرقه و جدایی سر دادند و خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن ریختند و همگام و همنوا با بدخواهان به نفی و طرد مسلمانان و گسترش فرقهها برخاستند.
سلفیّه، پدیدهای ناخواسته و نسبتاً نوخواسته است که انحصار طلبانه، مدّعی مسلمانی است و همه را جز خود کافر میداند. فرقهای خودخواه که با به تن در کشیدن جامه انتساب به سلف صالح و با ادّعای وحدت در فضای بی مذهب با بنیان وحدت مخالف است.
سلفیّه؛ یعنی همان که بستر وهابیت است، مدعی است هیچ مذهبی وجود ندارد و باید به عصر سلف؛ یعنی دوران صحابه، تابعین و تابعین تابعین بازگشت و اسلام بلا مذهب را اختیار نمود. آنان دستی به این دعوت بلند کرده و میگویند: بیایید با کنار گذاشتن همه مذاهب به سوی یگانه شدن رویم، ولی با دستی دیگر شمشیر تکفیر را کشیده و با حذف دیگران از جامعه اسلامی و راندن آنان به جمع کفار، جامعه را به چند دستگی میکشانند.
واضح است که دعوت مردم به کنار گذاشتن دستاوردهای مذاهب کاری نشدنی است؛ زیرا پیروان مذاهب به سادگی از مذاهب خود دست برنمیدارند و به سوی نقطهای مجهول و تاریک که سلفیّه مدعی آن است نمیدوند، به ویژه آنکه در پشت این دعوت به «بی مذهبی» نوعی مذهب نهفته، بلکه این دعوت، خود نوعی مذهب است، آن هم مذهبی گرفتار چنگال جمود و تنگ نظری که اسلام را به صورت دینی بی تحرک، بیروح، ناقص، ناتوان و بی جاذبه تصویر میکند و با احیای روح خشونت و تعصب، راه را بر هر گونه نزدیک شدن به همدیگر میبندد و به جای آن فضایی از درگیریها و بدبینیها را ایجاد میکند و دست همگان رابه سوی شمشیر پیکار میکشاند.
از جمله کسانی که در خنثی شدن تلاشهای عالمان آگاه و متعهّد برای ایجاد وحدت اسلامی نقش به سزایی داشتند، را باید «سلفیّون» و خلف ایشان «وهابیان» نام برد. ابن تیمیه و شاگردان و پیروان مکتب او به بهانه طرح لزوم بازگشت به اسلام سلف، به بیان نظریات و عقاید سخیفی
درباره مسائل گوناگون اسلامی - به ویژه در باب توحید و شرک - پرداختند که بر اساس این نظریات، بسیاری از افکار و اعمال مسلمانان زیر سؤال میرفت و شمار زیادی از یکتاپرستان از جرگه اسلام بیرون رانده میشدند.
ابن تیمیه و پیروان او مدّعی بودند که براساس «اسلام سلف صالح» سخن میگویند و انحرافاتی را که در طول چند قرن پدید آمده، از رهگذر شناخت «سیره سلف صالح» از میان برمیدارند؛ در حالی که نیکوترین روش برای دریافت ارزشهای اصیل اسلامی، بازگشت به قرآن و سنّت است و آگاهی از اینکه آورنده دین چه روشی را ارائه کرده و کدامین دستورات را عرضه داشته است.
به همین جهت است که دانشمندان دلسوز باید با تلاش پیگیر به نقد و بررسی افکار ابن تیمیه دست یازند و بر همه مسلمانان آشکار کنند که دیدگاههای او نه تنها منطبق بر اسلام راستین نیست بلکه با سیره سلف صالح نیز سازگاری ندارد.
آری، روش ابن تیمیه در برخورد با مسائل اسلامی ثمرهای جز جدایی مسلمانان از یکدیگر و نفی بسیاری از عقاید و آداب اسلامی نداشت، ولی رویارویی صریح دانشمندان اسلامی با وی سبب شد که این حرکت پس از مدتی کوتاه متوقّف گردد. در میان شاگردان او تنها «ابن قیم جوزیه» بر تعالیم استاد خود پافشاری داشت و کتابهای چندی در این زمینه تألیف نمود. امّا در طول بیش از چهار قرن بعد از ابن تیمیه، این افکار و آرا چندان رونقی نیافت و بسیاری از آنها به فراموشی سپرده شد.
در نیمه اول قرن دوازدهم ه.ق، فردی به نام «محمّد بن عبدالوهاب» ظهور کرد و بار دیگر به بازسازی افکار ابن تیمیه همّت گمارد. وی به عنوان مجدّد تفکرات سلفی در اثر همکاری با یکی از فرمانروایان منطقه «نجد» به نام «محمّد بن سعود» سبب حضور سیاسی - نظامی و عقیدتی اندیشههای سلفی در منطقه نجد و حجاز گردید، و توانست این عقاید را در بزرگترین پایگاه اسلام - مکه مکرّمه و مدینه منوّره - حاکم سازد، و با برپا کردن جنگهای خانمانسوز و ویرانگر در مدّت کوتاهی با پیوند با حکومت استعمارگر انگلستان و سپس آمریکا، به مهمترین عامل استکبار در جهان اسلام تبدیل شود.
تردیدی نیست که اگر آیین وهّابیت در نقطهای دیگر از جهان اسلام پدیدار شده بود، پس از گذشت زمانی کوتاه همان راهی را میپیمود که ابن تیمیه و یارانش پیمودند؛ یعنی هرگز به
حضور فعال در جوامع اسلامی دست نمییافت. امّا سیطره بر این دو مکان شریف، همراه با عوامل فرعی و اصلی دیگر چون توانایی عظیم مالی، ثروت سرشار ناشی از فروش نفت و پیوند آشکار و نهان با قدرتهای بزرگ استعماری به پیدایش جوّ مناسب برای پیشگامان وهابیّت انجامید و رهبری مراکز اصلی جهان اسلام را در اختیار آنان نهاد.
حقیقت این است که اگر این قدرت گسترده، زیر نظر متفکران و سیاستمداران دلسوز جامعه اسلامی به کار گرفته میشد، به نیکوترین وجه از آن بهره میگرفتند و نیروی عظیم امّت را در جهت نبرد با اندیشهها و سیاستهای ضدّ اسلامی هدایت میکردند، امّا چه میتوان کرد که حاکمان سعودی به پیروی از پیشوایان فکری خود، از آغاز استقرار تاکنون پیوسته در تلاش بودهاند که خط جدایی بین مسلمانان را تقویت سازند، و پیروان آیین نجات بخش اسلام را از یکدیگر دور کنند، و رویارویی با شیفتگان عزّت اسلامی و شوکت مسلمانان را رسالت خویش بدانند. و شگفتا که این روش بیشتر در ایام حجّ نمود مییابد! یعنی آن هنگام که مسلمانان از سراسر جهان در خاستگاه وحی و مرکز نشر آیین حنیف حضور مییابند تا در سرزمینی که باید از هرگونه استیلای ظاهری و باطنی دشمنان دین حقّ در امان بماند، همگام با ذکر خدا و ادای مناسک زیبای حجّ، نیازها و مشکلات یکدیگر را بازشناسند و در طریق تفاهم و همدلی بین گروههای گوناگون امّت اسلامی به تبادل نظر پردازند، در چنین لحظات حساس و ارزشمندی حاکمان سعودی با دستیاری گویندگان و نویسندگان مغرض یا فریب خورده، به نشر مطالب انحرافی و ناروا اقدام میکنند و روشی را پی میگیرند که جز برای دشمنان قسم خورده اسلام سودی ندارد.
لازم به تذّکر است که فرقه وهابیت و سلفیان، درصد بسیار کمی از مسلمین را تشکیل میدهند که در مقابل دیگر فرقههای اسلامی از شیعه و سنّی ایستاده و آنان را تکفیر کرده و فقط خود را مسلمان میدانند.
در پایان به روح رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینیقدس سره درود میفرستیم که با انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری با رهبری مدبرانه زمینهساز گسترش مکتب اهل بیتعلیهم السلام در سر تا سر جهان شدهاند. و نیز از زحمات دستاندرکاران واحد پژوهش انتشارات مسجد مقدّس جمکران و به ویژه تولیت محترم آن آستان مقدّس حضرت آیت اللَّه وافی و مسؤول محترم انتشارات حضرت حجّة الاسلام والمسلمین شیخ حسین احمدی کمال تشکر را دارم.
علی اصغر رضوانی
از جمله عناوین و القابی که وهابیان و گروهی از جماعت های اسلامی بر خود گذاشته و بر آن افتخار میکنند، عنوان «سلفیّه یا سلفیگری» است. این عنوان به نوبه خود بیانگر یک ایده و روش در برخورد با مسائل دینی است. آنان میگویند: بهترین عصر، عصر سلف صالح است؛ عصری که به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و زمان نزول وحی نزدیکتر است چون مسلمین صدر اسلام سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله و قرآن کریم را بهتر درک میکردند، لذا فهم آنان برای ما حجّت است.
اخیراً نیز مشاهده میکنیم که وهابیان از اطلاق عنوان وهابی به خود پرهیز میکنند و درصدد تعویض آن به عنوان سلفیّه برآمدهاند. میگویند: ما تابع یک شخص (محمّد بن عبدالوهاب) نیستیم، بلکه تابع یک خط فکری به نام «سلفیگری» هستیم. بنابراین جا دارد که این موضوع را بررسی نماییم:
سلفی از ریشه سلف به معنای پیشین است.
ابن منظور میگوید: سَلَف، یسلف، سلفاً و سلوفاً؛ یعنی پیشی گرفت.(1)سالف؛ یعنی پیشی گیرنده. سَلَف، سلیف و سلفه؛ یعنی جماعت پیشی گیرنده.
ابن فارس میگوید: «سلف: س ل ف، اصلی است که دلالت بر تقدّم و سبقت دارد. پس سلف کسانی هستند که گذشتهاند».(2)
جوهری نیز مینویسد: «سَلَف، یسلف، سلفاً به معنای «مضی»؛ یعنی «گذشت» آمده است. و سلف الرجل؛ یعنی پدران گذشته مرد».(1)
از خلال این عبارات استفاده میشود که سلف در لغت به معنای تقدّم زمانی است، لذا هر زمانی نسبت به زمان آینده سَلَف و نسبت به زمان گذشته خَلَف است.(2)
سمعانی میگوید: «سلفی نسبتی به سلف است و این نسبت، مذهب گروهی است که آنها با این نسبت شناخته میشوند».(3)
در معنای اصطلاحی سلف اختلاف زیادی است:
1 - دکتر محمّد سعید رمضان بوطی میگوید: «سلف در اصطلاح بر کسانی اطلاق میشود که در سه قرن اول اسلام، میزیستهاند».(4)
2 - برخی دیگر، آن را بر خصوص صحابه و تابعین و تابعین تابعین اطلاق نمودهاند.(5)
3 - دکتر یوسف قرضاوی در مفهوم اصطلاحی سلفیّه میگوید: «سلف عبارت است از همان قرنهای اوّل که بهترین قرنهای این امّت است. قرنهایی که در آنها فهم اسلام، ایمان، سلوک و التزام به آن تحقق یافت. سلفیگری نیز عبارت است از: رجوع به آنچه که سلف اول در فهم دین؛ اعم از عقیده و شریعت و سلوک داشتند».(6)
4 - احمد بن حجر آل ابو طامی میگوید: «مذهب سلف عبارت است از: آنچه صحابه، تابعین، اتباع آنان و ائمه فقه بدان معتقد بودهاند».(7)
5 - محمّد ابوزهره مینویسد: «مقصود از سلفیّه کسانی هستند که در قرن چهارم ه.ق ظاهر شدند. آنان تابع احمد بن حنبل بوده و گمان میکردند که تمام
آرای شان به احمد بن حنبل منتهی میگردد؛ کسی که عقیده سلف را زنده کرد و برای آن جهاد نمود. آنگاه در قرن هفتم ه.ق توسط شیخ الاسلام ابن تیمیه احیا شد، او شدیداً مردم را به این روش دعوت کرد و با اضافه کردن مسائلی به آن، مردم عصرش را به تفکر واداشت. آنگاه در قرن دوازدهم آرای او در جزیرة العرب توسط محمّد بن عبدالوهاب احیا شد که تا کنون وهابیان آن را زنده نگه داشتهاند».(1)
6 - دکتر سید عبدالعزیز سیلی مینویسد: «سلف از چند جهت مورد بحث است:
الف) از ناحیه لفظی: بر جماعتی که در گذشته بودهاند اطلاق میشود.
ب) از ناحیه اصطلاحی: بر کسی اطلاق میشود که مذهبش در دین تقلید شده و اثرش متابعت شود؛ همانند ابوحنیفه، مالک، شافعی و ابن حنبل که اعیان سلف ما هستند و صحابه و تابعین نیز برای آنان سلف اند.
ج) از ناحیه تاریخی: برخی سلفی را به کسانی اطلاق میکنند که در قرن پنجم ه.ق زندگی میکردهاند. عدهای دیگر بر کسانی اطلاق میکنند که در قرن چهارم ه.ق میزیسته و از حنابله بودهاند.(2)
د) از ناحیه اعتقادی: مراد از آنها صحابه و تابعین و تابعین تابعین است؛ کسانی که به اصول سنّت و راههای آن آگاهند. آنان که پاسداران عقیده و حامیان شریعت اند.(3)
سلفیّون کسانی هستند که میگویند: ما ایمان داریم به آنچه که مسلمانان پیشین از صحابه رسولصلی الله علیه وآله و ائمه دین به آن ایمان آوردهاند».(4)
7 - دکتر عبدالرحمان بن زید زنیدی میگوید: «سلفی منسوب به سلف است؛ زیرا «یاء» در این کلمه برای نسبت بوده و سلفی به کسی اطلاق میشود که خودش یا دیگری او را به جماعت پیشینیان نسبت میدهد.
و سلفیة نسبت مؤنث به سلف است؛ همانند سلفی برای مذکر. وجه دیگری نیز دارد و آن خاصیت پیش بودن پیشینیان است».(1)
از رؤسا و احیا کنندگان سلفیگری را میتوان احمد بن حنبل شیبانی صاحب کتاب حدیثی به نام المسند و مؤسس فقه حنبلی دانست. او اولین کسی بود که هنگامی که با هجوم فلسفهها و فرهنگهای بیگانه؛ از قبیل هند، یونان و ایران به حوزههای اسلامی و مخلوط شدن آن با عقاید اسلامی مواجه شد، به این فکر افتاد که حدیث را از این هجمه نجات دهد. لذا به تفریط شدیدی گرفتار شده و به طور کلّی عقلگرایی و عقلانیّت را انکار کرده و راه ورود آن را به احادیث بست. بنابر این اگرچه میخواست از برخی مشکلات رهایی یابد، ولی در عوض به مشکلاتی بسیار دشوارتر گرفتار شد که در ذیل به آنها اشاره خواهیم کرد:
برای بررسی عقاید سلفیّه، ناچاریم ابتدا بحث را از اولین مرحله خطّ سلفی شروع کنیم؛ مرحلهای که به احمد بن حنبل منسوب است:
تکیه اساسی احمد بن حنبل به عنوان رئیس خطّ «سلفیگری» بر سماع و شنیدن است؛ یعنی توجّه کردن به ظاهر آیات و احادیث نبوی در عقاید و عدم توجّه به عقل.
احمد بن حنبل برای عقل در مسائل اعتقادی هیچ ارزشی قائل نبود. عقل را کاشف و حجّت نمیدانست. او میگفت: «ما روایت را همانگونه که هست روایت میکنیم و آن را تصدیق مینماییم».(2)
شخصی از احمد بن حنبل در مورد احادیثی سؤال کرد که میگوید: خداوند متعال
هر شب به آسمان دنیا میآید، دیده میشود و قدمش را در آتش میگذارد و امثال این احادیث. در جواب گفت: ما به تمام این احادیث ایمان داشته و آنها را تصدیق میکنیم و هیچ گونه تأویلی برای آنها نمیکنیم.(1)
شیخ عبدالعزیز عزّالدین سیروان میگوید: «روش امام احمد بن حنبل درباره عقیده و کیفیت تبیین آن همان روش سلف صالح و تابعین بوده است، از هر چه که آنان سخن میگفتند او نیز سخن میگفت و در هر چه آنان سکوت میکردند او نیز سکوت میکرد. مصاحب و شاگرد احمد بن حنبل، عبدوس بن مالک عطار میگوید: «از احمد بن حنبل شنیدم که میگفت: اصول سنّت نزد ما تمسک به آن چیزی است که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله به آن تمسک کردهاند و نیز اقتدای به آنها است».(2)
ابن تیمیه نیز که ادامه دهنده خط فکری احمد بن حنبل در سلفیگری بود، چنین فکری داشت. شیخ محمّد ابوزهره در این باره میگوید: «ابن تیمیه معتقد بود که مذهب سلف اثبات هر معنا و صفتی است که در قرآن برای خداوند ثابت شده است؛ مانند فوقیت، تحتیّت، استواری بر عرش، وجه، دست، محبّت، بغض و نیز آنچه که در روایات به آن اشاره شده است. البته بدون هیچ گونه تأویل. [آن گاه میگوید:] قبل از ابن تیمیه، حنابله نیز همین فکر و عقیده را در قرن چهارم ه.ق نسبت به صفاتی که در قرآن و روایات راجع به خداوند آمده، داشتند. آنها مدّعی بودند که مذهب سلف همین بوده است؛ در حالی که علمای عصر آنان به مخالفت برآمده و معتقد بودند که این گونه اعتقاد منجر به تشبیه و جسمیّت خداوند متعال میشود».(3)
شهرستانی میگوید: «تعداد بسیاری از سلف، صفات ازلی را بر خداوند ثابت میکردند؛ مثل: علم، قدرت، حیات، اراده، سمع، بصر، کلام، جلال، اِکرام، اِنعام، عزّت و عظمت، و فرقی بین صفات ذات و صفات افعال نمیگذاشتند. همچنین صفات خبریه را بر خداوند ثابت میکردند؛ مثل: دو دست و وجه و اینها را هیچ گونه تأویل
نمینمودند. آنان میگفتند: اینها صفاتی است که در شرع وارد شده، ما آنها را صفات خبری مینامیم.
از آنجا که معتزله صفات خبری را از خدا نفی و سلفیّه آن را ثابت میکردند، سلفیّه را "صفاتیه" و معتزله را "معطله" نامیدند».
سپس میگوید: «جماعتی از متأخرین زاید بر آنچه سلف معتقد بود، اعتقاد پیدا کردند، آنان گفتند: صفات خبری را باید بدون هیچ گونه تأویل حمل بر ظاهرشان نمود. لذا از این جهت در تشبیه محض افتادند که این مسئله، خلاف آن چیزی است که سلف به آن اعتقاد داشتند».(1)
با مراجعه به نظرات سلفیّون؛ از قبیل احمد بن حنبل، ابن تیمیه و دیگران پی میبریم که آنان هیچ ارزشی برای عقل قائل نبودند.
ابن تیمیه میگوید: «کسانی که ادّعای تمجید از عقل دارند در حقیقت ادّعای تمجید از بتی دارند که آن را عقل نامیدهاند. هرگز عقل به تنهایی در هدایت و ارشاد کافی نیست وگرنه خداوند رسولان را نمیفرستاد».(2)
مستبصر معاصر، استاد شیخ معتصم سید احمد میگوید: «کسی که در کتابهای حنابله نظر کند به یک سری عقاید که با یکدیگر متناقض بوده یا مخالف با عقل و فطرت انسان است پی میبرد».(3)
سید رشید رضا میگوید: «تقلید، آنان را به جایی کشانده که به ظواهر هر چه از اخبار موقوفه، مرفوعه و مصنوعه رسیده اعتقاد پیدا میکنند، اگرچه شاذ، منکر، غریب و یا از اسرائیلیات باشد؛ مثل روایاتی که از کعب الاحبار و وهب بن منبه رسیده
است. همچنین با قطعیات و یقینیّات عقل مخالفت کرده و هر کسی که با عقایدشان مخالف باشد تکفیر و تفسیق میکنند».(1)
کاتب سودانی معتصم میگوید: «اگر بناست تا این حد انسان نسبت به احادیث منفعل باشد، باید عقاید اسلامی را اسیر هزاران حدیث جعلی و اسرائیلیاتی دانست که یهود آنها را در عقاید اسلامی وارد کرده است».(2)
میدانیم که از جمله کارهایی که عمر بن خطّاب در مورد احادیث کرد این بود که از نشر حدیث و تدوین و کتابت آن جلوگیری کرد و مردم را تنها به قرآن دعوت نمود. از طرفی دیگر به گروهی از احبار و رهبان ها از قبیل کعب الأحبار و وهب بن منبه - که در ظاهر اسلام آورده بودند - اجازه داد که برای مردم سخن بگویند. در نتیجه جامعه اسلامی با حجم زیادی از اسرائیلیات در حدیث مواجه شد. با تعبد شدید احمد بن حنبل و پیروان سلفی او به حدیث، به هر حدیثی در مسائل اعتقادی اعتماد شد. لذا مشاهده مینماییم که حوزه علمی حنابله و حشویه و سلفیّه با چه مشکلاتی در مسائل کلامی مواجه شدند که منجرّ به استهزا از طرف دیگر مذاهب اسلامی و ادیان دیگر شده است.
شهرستانی میگوید: «سلف از اصحاب حدیث، وقتی مشاهده کردند که چگونه معتزله در مسائل کلامی فرو رفته و با دخالت عقل در مسائل اعتقادی با سنتی که از سلف رسیده مخالفت میکنند، لذا متحیّر شدند که با آیات متشابه و اخبار پیامبر امینصلی الله علیه وآله چه کنند. احمد بن حنبل و داوود بن علی اصفهانی و جماعتی از ائمه سلف بر
آن شدند که در مسائل اعتقادی به روش پیشین اصحاب حدیث؛ مانند: مالک بن انس و مقاتل بن سلیمان عمل کنند. آنان گفتند: ما به آنچه که در قرآن و سنّت وارد شده ایمان میآوریم، بدون آنکه متعرّض تأویل شویم».(1)
شیخ عبدالعزیز عزّالدین سیروان نیز میگوید: «گویا عامل اساسی برای این تمسک شدید - که از احمد بن حنبل مشاهده میکنیم - آن است که او در عصر خود فتنهها و خصومتها و مجادله های کلامی را مشاهده نمود، و از طرفی نیز افکار غریب و عقاید گوناگون و تمدنها را ملاحظه کرد که چگونه در حوزههای علمی اسلامی وارد شده است. لذا برای نجات اعتقادات اسلامی به سلفیگری شدید روی آورد».(2)
هجوم عقاید غیراسلامی و ورود آنها به حوزههای علمی و نیز ورود فلسفههای گوناگون از هند، یونان و ایران باعث شد تا امثال احمد بن حنبل به این فکر برآیند که سلفیگری و تعبّد نسبت به فهم سلف را زنده کرده و عقلگرایی را بزدایند، فرار از افراط و افتادن در تفریط در مسائل عقلانی و اعتقادی است که متأسفانه همیشه انسانها به آن مبتلا بودهاند؛ یعنی برای مقابله با افراطی گری برخی از افراد، عدهای دیگر در تفریط افتادند؛ همانگونه که در مسئله جبر و اختیار و تفویض نیز مشاهده مینماییم. این تفریط گری احمد بن حنبل اشکالاتی دارد که در ذیل به آن اشاره میکنیم:
1 - تنها راه برای جلوگیری از نفوذ فرهنگ و عقاید بیگانه و انحراف فکری مسلمانان، تعطیل عقل و رجوع به فهم دیگران نیست، بلکه باید برای مسائل اعتقادی، فلسفه و مبانی کلامی ترسیم نموده و عقلانیّت صحیح را به جامعه علمی عرضه کنیم، تا بتوانیم در مقابل هجوم تبلیغات بیگانگان با استدلال قوی عقلی، مبانی
کلامی خود را تقویت کرده و عقاید صحیح را - که آیات و روایات نیز بر آن تصریح دارند - به جامعه عرضه نماییم؛ زیرا ما عقیده داریم که خداوند متعال و پیامبرش عقل بالفعل اند و هیچگاه بر خلاف عقل انسان (که نور هدایت است) مطلبی را نمیگویند. حال اگر عقل سلیم و بدیهی؛ اعم از نظری یا عملی، حکمی کند قطعاً نظر شرع نیز همین است.
2 - چگونه میتوان در فهم مسائل تنها به فهم دیگران (سلف) تمسک و اعتماد کرد؛ در حالی که آنان قادر به جواب از تمام مسائل نبودند.
عتبة بن مسلم میگوید: «با عبداللَّه بن عمر، سی و چهار ماه همراه بودم، در بسیاری از مسائل که از او سؤال میکردند او میگفت: نمیدانم».(1)
دیگر این که قرآن دارای وجوه مختلف و بطن های گوناگونی است. لذا نمیتوان گفت که سلف، حقیقت قرآن را فهمیدهاند وگرنه نمیبایست که در تفاسیر شان اختلاف میکردند.
شعبی میگوید: «از ابوبکر در مورد «کلاله» سؤال شد؟ او در جواب گفت: من رأی خود را میگویم، اگر درست بود، از جانب خداست و گرنه از جانب من و شیطان است».(2)
از عمر بن خطّاب نقل شده که میگفت: «اگر من معنای «کلاله» را بدانم بهتر است از آنکه برای من مثل قصرهای شام باشد».(3)
از طرفی دیگر مشاهده میکنیم که چگونه صحابه در فهم آیات و روایات با یکدیگر اختلاف مینمودند؛ مثلاً عمر، ابن زبیر و عدّهای دیگر معتقد به حرمت نکاح متعه بودند؛ در حالی که امام علیعلیه السلام، ابن عباس و جابر معتقد به جواز آن بودند.
عبداللَّه بن عمر خروج بر حاکم را جایز نمیدانست؛ اگر چه جائر و ظالم باشد؛ در حالی که امام حسینعلیه السلام آن را واجب میدانست.
لذا ابن حزم میگوید: «محال است که پیامبرصلی الله علیه وآله امر به متابعت از هر چه که صحابه میگویند، کند؛ زیرا مسائلی وجود دارند که گروهی از صحابه آن را حلال و گروهی دیگر حرام میدانند».(1)
3 - درباره عقل، دیدگاههای گوناگونی است:
الف) دیدگاه ایجابی: در مسائل اعتقادی اعتماد بر عقل است. و این نظر اهل بیتعلیهم السلام و شیعیان و معتزله میباشد.
ب) دیدگاه سلبی: حکم عقل به طور کلّی بیاعتبار است. لذا معتقدین به آن در مسائل اعتقادی تنها به ظواهر کتاب و سنّت اعتماد میکنند، که این نظر اهل حدیث، حنابله و اخباریین از شیعه است.
ج) دیدگاه تجزیهای: این گروه در برخی از مسائل اعتقادی به عقل تکیه و اعتماد میکنند؛ از قبیل: اثبات وجود خدا و شناخت صفات ذاتی او، ولی در باب عدل و شناخت صفات و افعال خداوند بر عقل اعتمادی نداشته و حسن و قبح عقلی را انکار مینمایند. اشاعره از همین گروه اند.
در بین این اقوال، حق با شیعه امامیه و معتزله است؛ زیرا - همانگونه که عرض شد - عقل بدیهی نور است و قطعاً انسان را در مسائل اعتقادی به حقّ و حقیقت میرساند، البته در صورتی که خالی از شوائب و پیش فرض های تطبیقی باشد. و از آنجا که خداوند متعال و رسولش عقل بالفعل و عقل کل اند، قطعاً حرفی خلاف عقل سلیم و بدیهی نمیزنند، لذا اگر عقل بدیهی در مسئلهای از مسائل اعتقادی به نتیجهای رسید، باید به آن اعتقاد پیدا کرد.
از این جهت قرآن کریم نیز به تعقّل توجّهی خاص داشته و کسانی که از عقل استفاده نکرده و از آن بهره نمیبرند را بدترین جنبنده ها معرفی کرده است: { إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ ؛(2)«همانا بدترین جنبنده ها نزد خداوند کر ها و گنگ هایی هستند که تعقل نمیکنند.»
در جایی دیگر آنان را مذمّت کرده و میفرماید: { وَیَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ ؛(1)«و قرار میدهد پلیدی را بر کسانی که تعقل نمیکنند.»
امام صادقعلیه السلام در وصف عقل میفرماید: «همانا اوّل امور و مبدأ آن و قوّت و عمارت آن که بدون او هیچ چیز نفع نمیدهد، عقلی است که خداوند آن را زینت خلق قرار داده است. به خاطر عقل است که بندگان، خالق را شناخته و خود را مخلوق او میدانند و او را مدبّر و خود را تربیت شده او میدانند».(2)
همچنین در تفسیر عقل میفرماید: «عقل چیزی است که به وسیله او خدای رحمان عبادت شده و بهشت کسب میشود».(3)
شکی نیست که سنّت نبوی دارای منزلت عظیمی نزد مسلمین است و باید چنین باشد، ولی این بدان معنا نیست که هر چه به عنوان حدیث و سنّت نبوی نقل میشود را بدون استثنا بپذیریم و به آن اعتقاد پیدا کرده یا عمل نماییم؛ زیرا:
اوّلاً: میدانیم که عوامل و انگیزههای کذب و دروغ در میان صحابه و دیگران و نسبت خلافِ واقع دادن به پیامبرصلی الله علیه وآله یا صحابه زیاد بوده است. ما البته منکر زحمات علما و محدثین در جمع احادیث صحیح نیستیم، ولی معتقدیم که تهذیب حقیقی احادیث کاری بس دشوار است. لذا ابوداوود در سننش فقط چهار هزار و هشتصد حدیث از مجموعه پانصد هزار حدیث نقل کرده است.(4)
ثانیاً: بعد از وفات پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به احبار یهود و رهبان نصارا که در ظاهر اسلام آورده بودند، اجازه نشر حدیث داده شد و در نتیجه اسرائیلیات فراوانی به نام حدیث نبوی در جامعه اسلامی منتشر گردید.
شهرستانی میگوید: «مشبّهه روایاتی را به دروغ وضع کرده و آن را به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت دادند، که اکثر آنها از یهود گرفته شده بود».(1)
ثالثاً: برخی از صحابه و تابعین نیز با جعل حدیث، تجارت کرده و از این راه نفقه زندگانی خود را به دست میآوردند.
ابن ابی الحدید از استادش ابی جعفر نقل میکند: معاویه به سمرة بن جندب صحابی، صد هزار درهم داد تا روایت جعل کند که آیه: { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَیُشْهِدُ اللَّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ ، در مذمّت علیعلیه السلام نازل شده و در مقابل، آیه { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ}، در شأن ابن ملجم مرادی نازل شده است. او این مبلغ را نپذیرفت. قول دویست هزار دینار داد، باز هم قبول نکرد. قول سیصد هزار دینار داد، قبول نکرد. پیشنهاد چهارصد هزار دینار داد، آنگاه قبول کرد».(2)
رابعاً: مشاهده میشود که این مسئله در میان عامه، سنّت است که در تأیید مذهب خود حدیث جعل کرده و به رسول خداصلی الله علیه وآله نسبت میدهند؛ همانگونه که علامه امینیرحمه الله در الغدیر اسامی آنان را به طور مفصل نقل کرده است. لذا مشاهده میکنیم که چگونه احادیث در شأن ائمه مذاهب چهارگانه را جعل کرده، و به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت دادهاند.(3)
حال وظیفه ما در مقابل این احادیث جعلی چیست؟ آیا علما وظیفه ندارند که احادیث را از حیث سند و دلالت بررسی و تنقیح کنند؟ خصوصاً در مواردی که دروغگویان و جاعلین حدیث مضامینی را جعل کرده و با ساختن سندهای معتبر حدیثی به جامعه اسلامی تحویل میدادند که این خود ضربهای بسیار سنگین بر پیکره حدیث اسلامی بوده است.
بنابر این وظیفه علمای اسلامی است که احادیث را از راههای مختلف مورد
بررسی و بازنگری قرار دهند؛ مثل:
1 - عرض حدیث بر کتاب خدا، تا با آن مخالفت نداشته باشد.
فخر رازی از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «اگر حدیثی از من بر شما نقل شد، آن را بر کتاب خدا عرضه کنید، اگر موافق آن بود، قبول کرده وگرنه رد نمایید».(1)
2 - عرضه کردن حدیث بر سنّت متواتر؛ زیرا سنّت متواتر قطعی السند است.
3 - ارائه حدیث به عقل بدیهی که خالی از هر گونه پیش فرض تطبیقی و شائبه وهمی است.
یکی دیگر از اصول فکر سلفی، نهی از تأویل و صرف لفظ از ظاهر آن است. ابن تیمیه در کتاب درء تعارض العقل و النقل میگوید: «این عمل - تأویل - امری حادث و جدید است که در کتب لغت پیشینیان بر آن اصلی نیست و در عصر سلف نیز استعمال نشده است. لذا سلفیّون آن را رها کردهاند».(2)
در جواب عرض میکنیم که قرآن برای خود در تفهیم معارفش روش مخصوصی ندارد، بلکه از همان اسلوب و روش عرب در تفهیم مطالب استفاده کرده است. و میدانیم عرب فصیح در محاوراتش از تمام نکات فصاحت، بلاغت و بدیع استفاده میکند و قرآن نیز از این قانون مستثنا نیست؛ و به عنوان معجزه الهی مطرح است. مثلاً کلمه «ید اللَّه» کنایه از قدرت است؛ همانگونه که عرب این گونه کنایات را به کار میگیرد.
حقیقت مطلب آن است که بین سلفیّه و وهابیان فرقی نیست، آنان دو روی یک سکّهاند. وهابیان امروز همان عقاید و افکار سلفیّهای گذشته را دارند. اینان داخل
جزیرة العرب، وهابی حنبلی هستند و هنگامی که افکارشان را به خارج صادر میکنند به اسم سلفی است.
واقع امر این است که وهابیت نشأت گرفته از سلفیت است، محمّد بن عبدالوهاب کسی است که مردم را به افکار ابن تیمیه و قدمای حنابله دعوت کرد، کسانی که ادّعای سلفیگری داشتند.
سلفیّون معاصر همان پیروان ابن تیمیه و بزرگان حنابلهاند که آنان را امام و مرجع خود به حساب میآورند. آنان دوست ندارند که خود را وهّابی بنامند و از این نام ناخشنودند، و لذا ادّعا میکنند که پیرو مذهب سلف صالحند و قصدشان از سلف صالح همان محدّثین مجسِّم از قبیل ابن تیمیه و ابن قیّم جوریّه و امثال آنان است.
هر گاه که نظر به مهمترین ماده و اساس فکر وهابی میاندازیم، پی میبریم که مسأله تشبیه و تجسیم از ارکان و مباحث زیربنایی آنان به حساب میآید، مسألهای که از آنها به توحید اسما و صفات تعبیر میکنند. کسی که در عقاید وهابیان سلفی تأمل میکند مییابد که آنان بر این گمانند که خداوند دارای صورتی است همانند انسان که دو چشم و پهلو و دو ذراع و دو دست و انگشتان و ساق و قدم و پا و دیگر اعضا دارد، و فرود میآید و حرکت میکند. و برای اینکه افکار عموم مردم را در این عقاید راضی نگه دارند، میگویند: «بلاکیف و تشبیه»؛ یعنی این اعضا بدون کیف و تشبیه است.
منشأ پیدایش این افکار، اعتماد بر ادلّه نقلی خصوصاً احادیث است. احادیثی که از برخی صحابه نقل شده و به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت داده شده است. احادیثی که ظهور در تجسیم و تشبیه و رؤیت باری تعالی دارد. آنان این احادیث را بر ظاهر خود حمل کرده و بدون اینکه برای آن تأویلی داشته باشند که با عقل و نصوصات قرآنی و آیات محکمات مطابقت پیدا کند، آنها را به خداوند سبحان نسبت میدهند.
ابوهریره از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «خلق اللَّه آدم علی صورته طوله ستّون
ذراعاً»؛(1)«خداوند آدم را به صورت خود خلق کرد در حالی که طول آن شصت ذراع است.»
و نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: « … فأمّا النار فلاتمتلی حتی یضع رجله فتقول: قط قط، فهناک تمتلی..».؛(2)« … اما آتش دوزخ پر نمیشود تا اینکه خداوند پاهایش را در آن گذارد. در این هنگام است که میگوید: بس است، بس است، در این هنگام جهنم از آتش پر میشود … ».
و نیز نقل کرده: «ینزل ربّنا کل لیلة إلی السمآء الدنیا حتی یبقی الثلث الأخیر یقول: من یدعونی فاستجیب له»؛(3)«پروردگار ما در هر شب به سوی آسمان دنیا فرود میآید، تا یک سوم از شب رفته میماند و میفرماید: چه کسی است که مرا بخواند تا من او را اجابت کنم.»
وهابیان سلفی این گونه احادیث را از اصول افکار خود قرار داده و خداوند را بر اساس آنها توصیف میکنند.
کسانی که میخواهند به اسلوب و روشهای سلفیان حاضر آگاهی پیدا کنند، باید تاریخ سلفیان پیشین را به یاد آورده و مطالعهای درباره آن داشته باشند؛ زیرا سلفیّه جدید ادامه دهنده راه و روش سلفیّه قدیم است. اینک به یکی از این اسلوبها اشاره میکنیم:
مؤلّف کتاب «النهج الأحمد» میگوید: «ذهبوا إلی محاربة من یخالفهم فی بعض الآرآء، سوآء فی المسآئل الأصولیّة أو المسائل الفروعیة؛ مثل محاربتهم للأشاعرة واعلان کفرهم والتّهجّم علی علمائهم. فقد تعرّضوا لأبی اسحاق الشیرازی وکفّروه. وحملوا علی ابن جریر
1) 42. صحیح بخاری، ج 4، ص 57، کتاب الاستئذان؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 481، کتاب الجنة و صفة نعیمها، باب یدخل الجنة اقوام افئدتهم مثل افئدة الطیر.
2) 43. صحیح بخاری، ج 3، ص 127، تفسیر سوره ق؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 482، باب النار یدخلها الجبارون والجنّة یدخلها الضعفاء.
3) 44. صحیح بخاری، ج 4، ص 68، باب الدعاء نصف اللیل، کتاب الدعوات؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 283، باب الترغیب فی الدعاء و الذکر فی آخر اللیل.
الطبری صاحب التاریخ والتفسیر ومنعوا من دفنه لمّا مات، فکان أن دفن فی داره لیلاً»؛(1)«آنان درصدد جنگ با مخالفان خود در برخی از آراء برآمدند، چه در مسائل اصولی یا مسائل فروعی، همانند محاربه با اشاعره و اعلان کفر آنان و هجوم بر علمای آنان. سلفیها متعرّض ابواسحاق شیرازی شافعی شده و او را تکفیر کردند. و نیز بر ابن جریر طبری - صاحب تاریخ و تفسیر - حمله کرده و بعد از وفاتش مانع دفن او شدند. و لذا او را شبانه در خانهاش دفن کردند.»
ابن عقیل حنبلی کسی بود که با برخی از شیوخ معتزله رفت و آمد داشت و از آنان استفاده میکرد. چون حنابله سلفی از این خبر آگاهی پیدا کردند، به او گفتند که آنان بر کتابهایی در تعظیم معتزله نزد او دست پیدا کردهاند که در آن کتابها بر حلاّج ترحّم شده است. لذا قصد اذیت او را کردند. ابن عقیل از بین آنان غایب شد تا مبادا دستگیرش کنند. ولی نتوانست این وضع را تحمّل کرده و مخفی شدنش را ادامه دهد. لذا به خطّ خود نامهای نوشت و در آن اعتراف به اشتباه خود کرده و از عملکردش تبرّی جست و به امام مسلمین حق داد که اگر این کار را دوباره تکرار کند او را دستگیر نماید.(2)
ابن اثیر در حوادث سال 317 ه.ق مینویسد: «در این سال فتنه بزرگی در بغداد بین اصحاب ابوبکر مروذی حنبلی و بین دیگران از عامه رخ داد که بسیاری از لشکریان در این معرکه دخالت کردند و سبب آن این بود که اصحاب مروذی در تفسیر آیه { عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً} میگفتند: مقصود آن است که خداوند پیامبرصلی الله علیه وآله را با خود بر عرش مینشاند. ولی طایفهای دیگر میگفتند: مقصود از آیه، شفاعت است. لذا فتنهای درگرفت و با یکدیگر درگیر شدند و در این بین افراد زیادی به قتل رسیدند».(3)
صاحب کتاب «النهج الأحمد» میگوید: «حنابله با اسلوبی که برای مقابله با مخالفان
به کار بردند جفای شدیدی کردند؛ زیرا خشونت و زورگویی و ترور از بارزترین نشانههای تحرّک دعوت آنان بود. مضافاً به اینکه در این راه از عوام مردم و دنیاپرستان اجتماع نیز استفاده میکردند، کسانی که جهل و امّی گری بر آنان سایه افکنده بود …
حنابله این را میدانستند ولی به جهت پیشبرد افکارشان از آنان استفاده میکردند..»..(1)
شیخ محمّد ابوزهره میگوید: «وفی سبیل دعوتهم یعنفون فی العقول، حتّی أنّ أکثر الناس لینفرون منهم أشدّ النفور»؛(2)«آنان در راه دعوتشان حرفهای زشت میزنند، تا اینکه بیشتر مردم از آنان شدیدترین نفرتها را دارند.»
افکار سلفیان وهابی در چند نقطه خلاصه میشود که به طور فهرستوار عبارتند از:
1 - اعتقاد به جسمانیت خداوند و تشبیه او به خلق.
2 - بی احترامی و دشمنی نسبت به اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله.
3 - نسبت دادن شرک و کفر و بدعتگذاری به مخالفین خود.
4 - دشمنی با فرقههای دیگر اسلامی و مخالفت با تقریب بین مذاهب و ادیان.
5 - مخالفت با تصوّف اسلامی و مظاهر آن از قبیل مجالس ذکر دست جمعی و مخالفت با زیارت قبور اولیا.
6 - بیاعتنایی به مفسران و کتابهای تفسیری، و مخالفت شدید با تأویل و مَجاز که از اصول فهم لغت عربی و اسلوب آن به حساب میآید.
7 - تمایل به استدلال به حدیث و دوری و تنفّر از استدلال به قرآن.
8 - بازی کردن با حدیث نبوی و تناقضگویی در حکم بر آن، آن گونه که از البانی
رسیده است، به این نحو که تصحیح و تضعیف حدیث را مطابق اقتضای مذهب خود انجام میدهند.
9 - مخالفت با عقل و عقلانیت و گفت و گو.
10 - عدم اعتراف به اجماع مگر در مسائلی که موافق با مراد آنان است.
همانگونه که اشاره شد سلفیان وهابی معتقدند که خداوند متعال دارای جسمی است که برای آن حدّ و غایت است. و برای او صورت و وجه و دو چشم و یک دهان و دو دست و دو ساق و دو قدم و … است. او بر کرسی مینشیند و از مکانی به مکان دیگر منتقل میشود. و نصفه دوم از شب به آسمان دنیا میآید و ندا میدهد و سپس بالا میرود.
ابن اثیر در «الکامل» در مورد حوادث سال 492 میگوید: «وفیها أنکر العلمآء علی أبی یعلی الفرّآء الحنبلی ما ضمنه کتابه من صفات اللَّه سبحانه وتعالی المشعرة بأنّه یعتقد التجسیم..».؛(1)«و در آن سال علما بر ابی یعلی فرّاء حنبلی به جهت آنچه در کتاب خود از صفات خداوند سبحان آورده که مشعر به اعتقاد به تجسیم است، انکار نمودند.»
او نیز مینویسد: «وفیها توفّی أبویعلی الفرّآء الحنبلی، وهو مصنّف کتاب الصفات، أتی فیه بکلّ عجیبة، وترتیب أبوابه یدلّ علی تجسیم المحض، تعالی اللَّه عن ذلک»؛(2)«و در آن سال ابویعلی فراء حنبلی وفات یافت. او مصنّف کتاب صفات است که در آن هر مطلب عجیبی را نقل کرده است. و ترتیب ابواب آن کتاب دلالت بر تجسیم محض دارد که خداوند از آن بریء است.»
از جمله افکار وهابیان سلفی، بیاحترامی و دشمنی با اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام است. و این مشکلی است که کمتر کسی به آن التفات پیدا کرده است. و لذا میتوان این مسئله را یکی از اهمّ اسباب دشمنی آنها با شیعه دانست. و کسی که
کتاب «منهاج السنة» ابن تیمیه را مشاهده و مطالعه کند به این مسأله پی خواهد برد. لذا مشاهده میکنیم که البانی و پیروان او حتّی با اطلاق کلمه «سیّد» بر رسول خداصلی الله علیه وآله مخالفت میکنند و احادیثی که در آنها لفظ سیادت و سید بر رسول خداصلی الله علیه وآله اطلاق شده را تضعیف میکنند.(1)
شیخ رضوان عدل شافعی مصری (1303 ه.ق) میگوید: «وکان - محمّد بن عبدالوهاب - ینهی عن الصلاة علی النبیّصلی الله علیه وآله ویتأذّی من سماعها وینهی عن الاتیان بها لیلة الجمعة، وعن الجهر بها علی المنابر، ویؤذی من یفعل ذلک ویعاقبه اشدّ العقاب وربّما قتله»؛(2)«محمّد بن عبدالوهاب از درود فرستادن و صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله نهی میکرد و از شنیدن آن اذیت میشد و از آن در شبهای جمعه نهی مینمود. و نیز از بلند صلوات فرستادن بر روی منابر جلوگیری میکرد، و اگر کسی چنین میکرد او را اذیت مینمود و شدیداً عقاب میکرد و چه بسا او را به قتل میرسانید.»
با تأمّل و دقت در جرح و تعدیل احادیث از ناحیه البانی پی خواهیم برد که ایشان از جمله افرادی است که در کار خود صدوق و درست کردار نبوده و احادیث را به میل و دلخواه خود جرح و تعدیل میکرده است. و لذا هر گاه حدیثی با رأی و نظر او سازگار نبوده، به هر نحو ممکن آن را تضعیف میکرد؛ در حالی که در موارد دیگر حدیثی را که مضمون آن موافق با رأی و نظرش بوده، با همان راوی که قبلاً او را تضعیف کرده در این روایت او را توثیق نموده و در نتیجه حدیث را تصحیح میکند.
این مطلبی است که یکی از علمای اهل سنّت نیز بعد از تحقیق فراوان به آن اعتراف کرده و برای اثبات تناقضات او سه جلد کتاب تألیف نموده است.
حسن بن علی سقاف شافعی در کتاب «تناقضات البانی الواضحات» بابی را منعقد کرده و در مورد تضعیف احادیث فضایل اهل بیتعلیهم السلام و در رأس آنان امام علی
و فاطمه زهرا علیهما السلام از ناحیه او، اثبات کرده که در تضعیف احادیث تناقضگویی نموده است.(1)
او میگوید: «و از جمله اموری که دلالت بر ناصبی بودن او از جهت دیگر دارد این است که احادیث صحیح السندی را در فضایل سید ما علیعلیه السلام تضعیف کرده، بلکه بر روی بعضی از آنها خط بطلان کشیده است.(2)
آنگاه سقاف برای اثبات مدّعای خود، نمونههایی را از این قبیل تناقضات البانی در باب فضایل اهل بیتعلیهم السلام آورده و به آنها استشهاد میکند؛ از باب نمونه:
البانی در کتاب «سلسلة الاحادیث الضعیفة» حدیثی از بریده نقل میکند که گفت: «کان أحبّ النسآء إلی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فاطمة، ومن الرجال علیّ»؛ «محبوبترین زنان نزد رسول خداصلی الله علیه وآله فاطمه، و از مردان علی بود.» آنگاه حکم به بطلان آن نموده و میگوید: «ترمذی و حاکم آن را از طریق جعفر بن زیاد احمر، از عبداللَّه بن عطا، از عبداللَّه بن بریده، از پدرش چنین نقل کرده، و ترمذی آن را حدیث حسن غریب و حاکم و ذهبی آن را صحیح الاسناد معرفی کردهاند.
آنگاه درصدد تضعیف حدیث برآمد، عبداللَّه بن عطا و راوی از او؛ یعنی جعفر بن زیاد احمر را تضعیف میکند در عین حال که از ذهبی اعتراف به ثقه بودن او را نقل کرده و از حافظ ابن حجر عنوان «صدوق یتشیع» را آورده است. سپس میگوید: مثل این شخص، انسان به حدیثش اطمینان ندارد، خصوصاً که در فضیلت علی - رضی اللَّه عنه - وارد شده است؛ زیرا به طور معلوم شیعه در مورد او غلو کرده و حدیث بسیاری در مناقب او نقل کرده است که هرگز ثابت نشده است. و من بر این حدیث حکم به بطلان از حیث معنا نمودم؛ زیرا مخالف آن چیزی است که از پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد محبوبترین زنان و مردان ذکر کرده است.
آنگاه حسن بن علی سقاف درصدد تصحیح این حدیث و اثبات تناقضگویی
البانی برآمده، میگوید: «اما گفتار و تضعیف او درباره عبداللَّه بن عطاء … جوابش آن است که عبداللَّه بن عطاء از رجال مسلم در «صحیح» و چهار کتاب دیگر از کتب اربعه به حساب میآید و یحیی بن معین و ترمذی در «سنن» و ابن حبّان در «الثقات» او را توثیق کرده و ذهبی در «الکاشف» او را «صدوق» معرفی کرده است. آنگاه میگوید: و از عجایب تناقضات البانی این است که در موردی دیگر حدیثی را که در سند آن عبداللَّه بن عطاء از عبداللَّه بن بریده از پدرش قرار داشته، تصحیح کرده است.(1)
و اما در مورد جرح او درباره جعفر بن زیاد احمر، سقّاف اینگونه پاسخ میدهد: «این حرفی باطل و کلامی متهافت و متناقض است؛ زیرا:
اوّلاً: البانی در کتاب «إرواء غلیله» او را توثیق نموده است.(2)
ثانیاً: تعداد بسیاری از رجالیین و محدثین اهل سنّت او را توثیق کردهاند، که از آن جمله، احمد او را صالح الحدیث و ابن معین و یعقوب بن سفیان فسوی و عجلی او را توثیق و ابوزرعه و ابوداوود او را صدوق، وازدی حدیثش را مستقیم و عثمان بن ابی شیبه او را صدوق ثقه معرفی کرده است.(3)
و نیز از تناقضات آشکار البانی اینکه در مورد حدیث فوق میگوید: «مثل این شخص؛ یعنی جعفر بن زیاد الاحمر قلب انسان به حدیث او اطمینان ندارد؛ زیرا او از شیعیان به حساب میآید گرچه صدوق است».
این در حالی است که در جایی دیگر تصریح دارد که تشیع شخص صدوق هیچ گونه ضرری به روایت او نمیرساند.
او در ذیل حدیث {2223} از کتاب «سلسلة الاحادیث الصحیحة» در ترجمه اجلح بن عبداللَّه کندی میگوید: «درباره او اختلاف شده است. ولی ابن حجر در «التقریب» او را «صدوق شیعی» معرفی کرده است. و اگر کسی اشکال کند که راوی این شاهد، شیعی است و همچنین در سند مشهود له شیعی دیگر؛ یعنی جعفر بن سلیمان وجود دارد، آیا این طعن در حدیث و عیب در آن به حساب نمیآید؟! در جواب میگوییم: هرگز! زیرا اعتبار در روایت حدیث تنها به صدق و حفظ است، و اما مذهب، آن بین او است و بین پروردگارش و خداوند حساب رس از او است. و به همین جهت است که مشاهده میکنیم صاحب «صحیحین» و غیر از این دو از افراد ثقه که با آنها مخالف در مذهبند همچون خوارج و شیعه و دیگران روایت نقل کردهاند. و نمونهاش همین حدیثی است که مورد بحث ما است … ».(4)
آنگاه سقّاف میگوید: «و اما قول البانی که میگوید: من بر این حدیث حکم به بطلان از حیث معنا میکنم؛ زیرا مخالف آن چیزی است که از پیامبرصلی الله علیه وآله درباره محبوبترین زنان و مردان نزد او رسیده است! این ادّعا دلالت بر بیاطّلاعی او در علم اصول و عدم معرفت او به جمع بین احادیث صحیحه دارد … ».(5)
و این در حالی است که ترمذی به سند خود از جمیع بن عمیر تیمی نقل کرده که من با عمه و بنابر نقلی با مادرم وارد بر عایشه شدیم. مادرم یا عمهام از او سؤال کرد: «أیّ الناس أحبّ إلی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله؟ قالت: فاطمة. فقیل: من الرجال؟ قالت: زوجها»؛(6)«کدامین مردم نزد رسول خداصلی الله علیه وآله محبوبتر است؟ عایشه گفت: فاطمه. سؤال شد: از مردان؟ گفت: همسرش.»
ترمذی بعد از نقل این حدیث آن را حسن دانسته و حاکم نیشابوری آن را «صحیح الاسناد» معرفی کرده است.
این، نمونهای از تناقضات البانی در تضعیف احادیث بود.
از جمله روشهای وهابیان سلفی برخورد با مخالفین عقیدتی خود و نسبت دادن کفر و شرک و الحاد و بدعتگذار به آنان است.
1) 56. صحیح سنن ابن ماجه، ناصرالدین البانی، ج 2، ص 48، رقم 1939.
2) 57. ارواء غلیله، ج 7، ص 270.
3) 58. ر.ک: تهذیب التهذیب؛ تهذیب الکمال.
4) 59. سلسلة الاحادیث الصحیحة، ج 5، ص 262.
5) 60. تناقضات الألبانی الواضحات، حسن بن علی سقّاف، ج 2، ص 248 و 249.
6) 61. سنن ترمذی، ج 2، ص 320؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 154.
بربهاری که ملقّب به شیخ اهل سنّت و جماعت در عصر خود بود، میگوید: «فإنّه من استحلّ شیئاً خلاف ما فی هذا الکتاب فإنّه لیس یدین للَّه بدین، وقد ردّه کلّه، کما لو أنّ عبداً آمن جمیع ما قال اللَّه تبارک وتعالی إلّا أنّه شکّ فی حرف فقد ردّ جمیع ما قال اللَّه تعالی وهو کافر»؛(1)«هر کسی خلاف آنچه را که در این کتاب است تجویز کند متدیّن به هیچ دینی نیست بلکه کلّ دین را رد کرده است. همانگونه که اگر بنده ای به تمام آنچه خداوند تبارک و تعالی فرموده ایمان آورد جز آنکه در حرفی شک کند، او تمام آنچه را که خداوند فرموده رد کرده و کافر شده است.»
وهابیان سلفی به تمام معنا مخالف با ادیان و مذاهب دیگر اسلامی هستند و هر گونه تقریب با آنان را نفی میکنند.
دکتر احمد بن عبدالرحمن بن عثمان قاضی سلفی وهابی، کتابی تحت عنوان «دعوة التقریب بین الادیان» تألیف کرده و در آن شدیداً به مسئله تقریب بین ادیان آسمانی حمله کرده است. او ده دلیل شرعی بر بطلان دعوت تقریب بین ادیان اقامه میکند که فهرست آن عبارت است از:
1 - دعوت تقریب دوری از ملت ابراهیم است.
2 - دعوت تقریب به دنبال غیر دین اسلام رفتن است.
3 - طعن در رسالت پیامبر اسلام محمّدصلی الله علیه وآله است.
4 - طعن در قرآن کریم و هیمنه آن بر دیگر کتب است.
5 - متابعت غیر طریق مؤمنین و مخالفت با اجماع مسلمین است.
6 - دوستی با دشمنان دین است.
7 - فریب خوردن در برخی از آیات است.
8 - مساوی دانستن اهل ایمان با مشرکان و بتپرستان است.
1) 62. شرح السنة، بربهاری، ص 106.
9 - سستی در دین خدا است.
10 - مشتبه کردن حق به باطل است.(1)
دکتر ناصر بن عبداللَّه بن علی قفاری وهابی سلفی در کتاب «مسألة التقریب بین اهل السنة و الشیعة» هر گونه تقریب بین اهل سنّت و شیعه را مردود میشمارد.
از جمله اصول افکار و روش وهابیان سلفی مخالفت و مقابله شدید با تصوف اسلامی و تهذیب نفس و ریاضت نفسانی و برگزاری حلقههای ذکر و توسّل و زیارت قبور اولیای الهی است، و در نتیجه وهابیان دارای مذهبی خشک و بیروح و دور از هر گونه معنویّت و روحانیّتند.
ناصرالدین البانی در کتاب «سلسلة الاحادیث الصحیحة» در توصیف صوفیه میگوید: « … أعدآء السّنة من المتمذهبة والاشاعرة والمتصوّفة وغیرهم..».؛(2)« … دشمنان سنّت، از کسانی که خود را به مذهب نسبت میدهند و اشاعره و صوفیه و دیگران … ».
از جمله خصوصیات وهابیان سلفی بیاعتنایی به مفسران و کتابهای تفسیری و مخالفت شدید با تأویل است.
از آنجا که وهابیان سلفی مخالف با تأویل صفات خداوند میباشند و از طرفی نیز مشاهده میکنند که مفسران رو به تفسیر و تأویل قرآن آوردهاند لذا چنان روی خوشی به آنان نشان نمیدهند.
از آنجا که وهابیان سلفی اهل حدیثند و بیشتر به دنبال حدیث برای اثبات مدعای خود میگردند، لذا کمتر به آیات قرآن توجّه دارند. بدین جهت از امام آنان بربهاری حنبلی نقل شده که میگفت: «وإذا سمعت الرجل تأتیه بالأثر فلایریده ویرید القرآن
فلاشکّ أنّه رجل قد احتوی علی الزندقة، فقم من عنده ودعه»؛(1)«هر گاه از شخصی که برای او روایت نقل کردی، شنیدی که آن را قبول نمیکند و به دنبال قرآن است، شک نداشته باش که او مردی است که کفر او را فرا گرفته است. پس از نزد او بلند شو و او را رها کن.»
از جمله اصول افکار سلفیان وهابی، بیتوجهی به عقل و عقلانیّت و عقلگرایی حتی در مسائل عقیدتی است. آنان تمام توجّه و التفات شان به حدیث و آیات قرآن است. و لذا با علم کلام و بحث عقلی مخالفند.
بربهاری حنبلی - یکی از امامان آنان - میگوید: «إعلم یرحمک اللَّه أنّه ما کانت زندقة قطّ ولا بدعة ولا کفر ولا هوی ولا ضلالة ولا شکّ ولا حیرة فی الدین إلّا من الکلام والجدل»؛(2)«بدان - خداوند تو را رحمت کند - هیچ بیدینی و بدعت و کفر و هوای نفس و ضلالت و شک و حیرت در دین نیست مگر از کلام و جدل.»
او نیز در جایی دیگر مینویسد: « … فعلیک بالتسلیم والرضی وأهل الآثار والکف والسکوت»؛(3)«پس بر تو باد به تسلیم و رضایت نسبت به صاحبان اثر و دست کشیدن و سکوت.»
سلفیان وهابی معاصر همیشه این عبارت احمد بن حنبل را بر زبان جاری میسازند که گفت: «من ادّعی الاجماع فهو کاذب»؛ «هر کس ادّعای اجماع کند دروغگو است.»
ولی در مسائل اعتقادی که خود به آن قائلند اصرار میورزند که اثبات کنند این مسائل نزد امت اجماعی است. از باب نمونه: البانی در مقدمه کتاب «آداب الزفاف» میگوید: «وغیر هذا الإجماع ممّا لایمکن تصوّره فضلاً عن وقوعه»؛ «غیر از این اجماع تصورش ممکن نیست تا چه رسد به وقوع آن.»
وهابیان سلفی ادّعا میکنند که واجب است کتاب و سنّت را با فهم سلف سنجیده و آن را درک نماییم. لذا آنان فهم سلف را از جمله ادله شرعی میدانند که متابعت از آن واجب است؛ در حالی که این ادّعا از چند جهت باطل است:
1 - سلف در فهم مسائل هیچ گاه اتفاق نکردهاند، و هرگز مذهبی خاص و معروف و واحد نداشتهاند تا بتوان آن را میزان قرار داده و فهم امور را از فهم آنان به دست آورد. و کسی که مراجعه به کتابهای حدیثی؛ از قبیل: «المصنّف» عبدالرزاق و ابن ابی شیبه کند پی میبرد که چه مقدار سلف و افرادی که در سه قرن اول میزیستهاند در مسائل شرعی با یکدیگر اختلاف داشتهاند.
2 - در قرآن یا حدیث دلیلی یافت نمیشود که دلالت بر تعطیل عقول بشر کند و بگوید که فهم کتاب و سنّت به فهم دیگری بستگی دارد؛ در حالی که انسان خود به درجه اجتهاد و فهم دینی رسیده است، بلکه بر عکس، نصوص دینی از کتاب و سنّت، ما را به تعقل و تفکّر وا میدارد.
ابن جوزی نقل کرده که از امام احمد در رابطه با مسألهای سؤال شد. او فتوایی داد. به او گفته شد: «این مطلب را ابن المبارک نگفته است. احمد گفت: ابن المبارک از آسمان که نیامده است».(1)
وهابیان سلفی معاصر ادّعا میکنند هرچه از آراء که به آن معتقدند مذهب سلف است، تا بتوانند ذهن عوام مردم را بفریبند. آنان میگویند: آنچه ما میفهمیم همان فهم سلف صالح است؛ در حالی که مشاهده میکنیم در بسیاری از مسائل اعتقادی، سلف حتی صحابه با یکدیگر اختلاف داشتهاند. اینک به برخی از اختلافات اشاره میکنیم:
1 - اختلاف در مسئله خلق قرآن.
1) 68. دفع شبهة التشبیه، ابن جوزی، ص 11.
2 - اختلاف در اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله در شب معراج خداوند را مشاهده کرده است!!
3 - اختلاف در مسئله امکان رؤیت خداوند در روز قیامت.
4 - اختلاف در معنای «میزان» در روز قیامت.
5 - اختلاف در مسئله تأویل و تفویض.
6 - اختلاف در افضل بین صحابه.
یکی از کسانی که در طول چندین قرن، مورد توجّه خاص وهابیان قرار گرفته و برای او ارزش فراوانی از نظر علمی قائلند؛ تقی الدین احمد بن عبدالحلیم معروف به «ابن تیمیه» است. او کسی است که افکار وهابیان از او سرچشمه میگیرد.
وهابیان برای او کنگره های علمی گرفته و کتابهایی در مدح و منزلت و شخصیت علمیاش تألیف نمودهاند. و در حقیقت او را مؤسّس مذهب خود میدانند؛ اگر چه آنان در ظاهر این مطالب را اظهار نکرده و خود را سلفی مینامند.
ما در این مقاله قصد داریم که به شرح زندگی او بپردازیم:
صاحبان کتب تراجم درباره نسب او چنین گفتهاند: وی احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن عبداللَّه بن خضر، تقی الدین، ابوالعباس، ابن تیمیه، الحرانی، الحنبلی، است.
در شهر حرّان در سال 661 ه.ق متولد شد و در سال 728 ه.ق در دمشق وفات یافت. در خانهای پرورش یافت که اعضای آن بیش از یک قرن پرچمدار مذهب حنبلی بودهاند.(1)
او بعد از شش سال با سایر خانوادهاش از شهر خود - به جهت هجوم تاتار - هجرت کرده وارد دمشق شد. در آنجا برای پدرش موقعیت تدریس در مسجد جامع دمشق فراهم گشت و به تربیت دانش پژوهان پرداخت.
1) 69. تذکرة الحفاظ، ج 4، ص 1496؛ الوافی بالوفیات، ج 7، ص 15؛ شذرات الذهب، ج 6، ص 80.
او شروع به تحصیل نمود. ابتدا نزد پدرش مشغول به تحصیل شد. وسپس اساتیدی را برای خود انتخاب نموده و از آنان بهرهمند شد. برخی از اساتید او عبارتند از:
1 - احمد بن عبد الدائم مقدسی.
2 - ابو زکریّا سیف الدین یحیی بن عبدالرحمان حنبلی.
3 - ابن ابی الیسر تنوخی.
4 - عبداللَّه بن محمّد بن عطاء حنفی.
5 - ابو زکریّا کمال الدین یحیی بن ابی منصور بن ابی الفتح حرّانی.
6 - عبدالرحمان بن أبی عمر، ابن قدامه مقدسی حنبلی.
نزد جماعتی از زنان هم درس فرا گرفت که عبارتند از:
1 - امّ العرب، فاطمه، دختر ابی القاسم بن قاسم بن علیّ معروف به ابن عساکر.
2 - امّ الخیر، ستّ العرب، دختر یحیی بن قایماز.
3 - زینب، دختر أحمد مقدسیّه.
4 - زینب دختر مکّی حرانیه.
آخرین استاد او شرف الدین احمد بن نعمه مقدسی (متوفای 649 ه.ق) بود که اجازه فتوا را به ابن تیمیه داد.(1)
پدرش او را برای رسیدن به اجتهاد و نشستن بر کرسی درس آماده کرد. تا آنکه بعد از وفات پدرش بر کرسی تدریس در مسجد جامع دمشق نشست و درسش را در زمینههای مختلف؛ از قبیل: تفسیر، فقه و عقاید گسترش داد. لکن به خاطر کج سلیقگی و انحرافی که داشت درصدد مخالفت با عقاید رایج مسلمین برآمد و با تمام مذاهب رایج در آن زمان به مخالفت برخاست. فتوا و نظرات اعتقادی و فقهی اش
1) 70. ابن تیمیه، حیاته و عقایده، ص 57.
برای او مشکل ساز شد. در جواب نامهها و سخنان خود اعتقاداتش را که با عقاید عموم مسلمین سازگاری نداشت - از قبیل تجسیم، حرمت زیارت قبور اولیا، حرمت استغاثه به ارواح اولیای خدا، حرمت شفاعت، حرمت توسل و … - ابراز میکرد.
وقتی افکار و عقاید او به علمای عصرش رسید با او به مخالفت برخاسته و از نشر آن ممانعت کردند.
ابن کثیر - یکی از شاگردان ابن تیمیه - میگوید: «در روز هفتم شعبان مجلسی در قصر حاکم دمشق برگزار شد. در آنجا همه متّفق شدند که اگر ابن تیمیه دست از افکار باطلش برندارد او را زندانی کنند، لذا با حضور قضات او را به قلعهای در مصر فرستادند. شمسالدین عدنان با او به مباحثه پرداخت. در آن جلسه عقاید خود را ابراز نمود. به حکم قاضی او را چند روز در برجی حبس نموده و سپس او را به حبس معروفی به نام «جبّ» منتقل ساختند..»..(1)
میگوید: «در شب عید فطر همان سال، امیر سیف الدین سالار نائب مصر، قضات سه مذهب را با جماعتی از فقها دعوت نمود، به پیشنهاد آنان قرار شد که ابن تیمیه از زندان آزاد گردد؛ البته به شرطی که از عقاید خود برگردد. کسی را نزد او فرستادند و با او در این زمینه صحبت نمودند ولی او حاضر به پذیرش شروط نگشت. سال بعد نیز ابن تیمیه هم چنان در «قلعه الجبل» مصر زندانی بود، تا آن که او را در روز جمعه 23 ربیع الاوّل از زندان آزاد کرده و مخیّر به اقامت در مصر یا رفتن به موطن خود، شام نمودند. او اقامت در مصر را برگزید، ولی دست از افکار خود برنداشت.
در سال 707 ه.ق باز هم به جهت نشر افکارش از او شکایت شد. در مجلسی ابن عطا بر ضدّ او اقامه دعوا کرد، قاضی بدر الدین بن جماعه متوجه شد که ابن تیمیه نسبت به ساحت پیامبرصلی الله علیه وآله گستاخی میکند، لذا نامهای به قاضی شهر نوشت تا مطابق دستور شرع با او رفتار شود. با حکم قاضی دوباره به زندان رفت، ولی بعد از یک سال آزاد شد. در قاهره باقی ماند تا آن که سال 709 ه.ق او را به اسکندریه تبعید کردند.
1) 71. البدایة و النهایة، ج 14، ص 4.
در آنجا هشت ماه توقف کرد و بعد از تغییر اوضاع، روز عید فطر سال 709 ه.ق به قاهره بازگشت و تا سال 712 ه.ق در آنجا اقامت داشت تا آن که به شام بازگشت.(1)
ابن تیمیه در سال 718 ه.ق در شام، کرسی تدریس و افتاء را بر عهده گرفت و در آن جا نیز فتاوا و عقاید نادر خود را مطرح نمود. این خبر به گوش علما و قضات و دستگاه حاکم رسید، او را خواستند و در قلعهای به مدت پنج ماه حبسش نمودند. سرانجام روز دوشنبه، عاشورای سال 721 ه.ق از قلعه آزاد شد. پس از آزاد شدن تا سال 726 ه.ق بر کرسی تدریس قرار داشت. باز هم به خاطر اصرار بر افکار خود و نشر آن، در همان قلعه سابق محبوس و تحت نظر قرار گرفت. در آن مدّت مشغول تصنیف شد، ولی بعد از مدتی از نوشتن و مطالعه ممنوع گشت، و هر نوع کتاب، قلم و دواتی که نزد او بود، از او گرفته شد.(2)
یافعی میگوید: ابن تیمیه در همان قلعه از دار دنیا رفت؛ در حالی که پنج ماه قبل از وفاتش از دوات و کاغذ محروم شده بود.(3)
پیشرفت اسلام در اروپا و شکست اندلس برای غرب صلیبی بسیار تلخ و ناگوار بود، و لذا آنان را به فکر و اندیشه انتقام واداشت و در سالهای پایانی قر ن پنجم، پاپ رم، با فرمان حمله به فلسطین (قبله اول اسلام)، صدها هزار مسیحی برافروخته از کینه دیرینه صلیب بر ضد توحید از اروپا به راه افتادند تا قدس را قتلگاه مسلمانان سازند و به دنبال آن در جنگهای مشهور صلیبی که حدود 200 سال {489 - 690} به طول انجامید، میلیونها کشته و زخمی بر جای گذاشت. در همان زمانی که مصر و شام سخت با صلیبیان درگیر بودند، امت اسلامی با طوفانی مهیب تر؛ یعنی حمله مغولان به رهبری چنگیز مواجه گردید که آثار ارزشمند اسلامی را نابود و یا غارت کردند.
و پنجاه سال بعد از آن {656 ه.ق} توسط هلاکو نواده چنگیز، بغداد به خاک و خون کشیده شد و طومار خلافت عباسی در هم پیچید. و سپس بر حلب و موصل (657-660 ق) همان بلا را آورد که بر بغداد وارد کرده بود.
ابن اثیر مورخ مشهور اهل سنّت مینویسد: «مصایب وارده بر مسلمین از سوی مغول آنچنان سهمگین بود که مرا یارای نوشتن آنها نیست و ای کاش مادر مرا نمیزاد».(1)
گفتنی است که در طول سلطه مغول، فرستادگان سلاطین همواره میکوشیدند با جلب نظر مغولان و همدستی با آنان، امت اسلامی را از هر سو تار و مار کنند.
افزون بر اینکه مادر و همسر هلاکو و سردار بزرگش در شامات (کیتو بوقا) مسیحی بودند.
و همچنین اباقاخان {663 - 680 ه.ق} فرزند هلاکو با دختر امپراتور روم شرقی ازدواج کرد و با پاپ و سلاطین فرانسه و انگلیس بر ضد مسلمین متحد شدند و به مصر و شام لشکر کشیدند.
و از همه بدتر (ارغون) نوه هلاکو {683 - 690} به وسوسه وزیر یهودی اش سعدالدوله ابهری در اندیشه تسخیر مکه و تبدیل به بتخانه افتاد و مقدمات این دسیسه را نیز فراهم ساخت، که خوشبختانه با بیماری ارغون و قتل سعدالدوله آن فتنه بزرگ عملی نشد.(2)
و جهت آگاهی از جنایات مغول و روابط آنان با صلیبیون بر ضدّ اسلام، رجوع شود به کتاب «تاریخ مغول» اثر محقق توانمند آقای عباس اقبال آشتیانی، ص 191 و 197 و 226 به بعد.
الحمد للَّه.در چنین زمان حساسی که کشورهای اسلامی در تب و تاب این درگیریهای ویرانگر میسوخت و مسلمانان مورد حمله ناجوانمردانه شرق و غرب قرار گرفته
بودند، ابن تیمیه مؤسس اندیشههای وهابیت دست به نشر افکار خود زد و شکافی تازه در امت اسلامی ایجاد کرد.
شوکانی از علمای بزرگ اهل سنّت میگوید: «صرح محمّد بن محمّد البخاری الحنفی المتوفی سنة 841 بتبدیعه ثمّ تکفیره، ثمّ صار یصرح فی مجلسه: أن من أطلق القول علی ابن تیمیه أنه شیخ الإسلام فهو بهذا الاطلاق کافر»؛(1)«محمّد بن محمّد بخاری حنفی متوفای سال 841 در بدعتگذاری و تکفیر ابن تیمیه بی پرده سخن گفته است تا آنجا که در مجلس خود تصریح نموده که اگر کسی به ابن تیمیه شیخ الاسلام اطلاق کند، کافر است.»
از آنجایی که افکار باطل ابن تیمیه در منطقه شامات که مهد علم و دانش بود، با انتقادات و اعتراضات علما و دانشمندان مذاهب مختلف مواجه گردید و باعث انزوای ابن تیمیه گشته، افکار و عقاید وی در بوته فراموشی سپرده شد.
ولی در قرن 12 ه.ق این افکار در منطقه نجد که عاری از تمدن و فاقد فرهنگ بود، مجدداً منتشر شد و پس از آن توسط قدرت سعودی و با پشتیبانی قدرتهای استعماری به ترویج آنها پرداخته شد.
طرح مجدد افکار ابن تیمیه توسط محمّد بن عبدالوهاب در بدترین شرایط تاریخی و اوضاع بسیار نامناسبی صورت گرفت که امّت اسلامی از چهار طرف مورد تهاجم شدید استعمارگران صلیبی قرار داشت و بیش از هر زمان نیاز به وحدت کلمه داشت.
انگلیسیها بخش عظیمی از هند را با زور و تزویر از چنگ مسلمانان خارج ساخته و با پایان دادن به شوکت امپراطوری مسلمان تیموری، خواب تسخیر پنجاب و کابل و سواحل خلیج فارس را میدیدند و لشگر آنان گام به گام به سمت جنوب و غرب ایران پیشروی میکرد.
1) 77. البدر الطالع، ج 2، ص 260.
فرانسوی ها به رهبری ناپلئون، مصر و سوریه و فلسطین را با قوّه قهریه اشغال کرده و در حالی که به امپراطوری مسلمان عثمانی چنگ و دندان نشان میدادند، در اندیشه نفوذ به هند بودند.
روس های تزاری که مدعی جانشینی سزار های مسیحی روم شرقی بودند با حملات مکرّر به ایران و دولت عثمانی میکوشیدند قلمرو حکومت خویش را از یک سو تا قسطنطنیه و فلسطین و از سوی دیگر تا خلیج فارس گسترش دهند و بدین منظور اشغال نظامی ایران و دولت عثمانی و اروپا و قفقاز را در صدر برنامههای خود قرار داده بودند.
حتی آمریکاییها نیز چشم طمع به کشورهای اسلامی شمال آفریقا دوخته و با گلوله باران شهرهای لیبی و الجزایر، سعی در رخنه و نفوذ به جهان اسلام داشتند، جنگ اتریش با دولت عثمانی بر سر صربستان و همکاری ناوگان جنگی هلند با انگلیسیها در محاصره نظامی پایتخت الجزایر نیز در همین دوران بحرانی صورت پذیرفت.
اسلام دینی است که مردم را به دو اصل اساسی دعوت میکند: یکی کلمه توحید و دیگری توحید کلمه و وحدت بین مسلمین. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در طول 23 سال بعثت مردم را به کلمه توحید و گفتن «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّه» و التزام به تبعاتش دعوت کرد. نیز همه را برای پیشبرد اهداف اسلام به توحید کلمه و اتحاد فراخواند؛ زیرا در سایه اتحاد است که مسلمین میتوانند بر مشکلات فائق آمده، راه نفوذ دشمنان را ببندند. خداوند متعال میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(1)«همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و متفرّق و پراکنده نگردید.» در جای دیگر میفرماید: { إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ}؛(2)«همانا مؤمنین برادر یکدیگرند.» لذا پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله بین اوس و خزرج، مهاجرین و انصار عقد اخوت بست. در عین حال مشاهده میکنیم که ابن تیمیه به این
سفارش ها توجهی نکرده و با ابداع افکاری بر خلاف عموم مسلمین - از صدر اسلام تا زمان خود - و تکفیر آنان، سبب ایجاد اختلاف بین مسلمین شد؛ خصوصاً با در نظر گرفتن وضع سیاسی آن عصر؛ زیرا سرزمینهای اسلامی از هر طرف مورد هجوم و غارت دشمنان سرسخت اسلام و مسلمین قرار گرفته بود. در آن زمان که مسلمین احتیاج مبرمی به اتحاد و یک پارچگی داشتند، ابن تیمیه با عناد تمام شروع به نشر افکار خرافی و انحرافی خود نمود و هر کسی که با افکار او مخالفت میکرد او را به کفر و شرک و زندقه متّهم میساخت. بنابراین همراه با مریدانی که پیدا کرده بود، سبب ایجاد اختلاف بین مسلمین گشت.
ابن تیمیه میگوید: «نماز خواندن در کنار قبور مشروع نیست. همچنین قصد مشاهد کردن به جهت عبادت در کنار آنها؛ از قبیل نماز، اعتکاف، استغاثه، ابتهال و قرائت قرآن، مشروع نیست، بلکه باطل است».(1)
از جمله کسانی که شدیداً با زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و دیگر اولیای الهی مقابله میکند ابن تیمیه است. او در جایی میگوید: «تمام احادیث زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله ضعیف؛ بلکه دروغ است».(2)
ابن تیمیه میگوید: «اگر کسی به شخصی که از دنیا رفته، بگوید: مرا دریاب، مرا کمک کن، از من شفاعت کن، مرا بر دشمنم پیروز گردان و امثال این درخواستها که تنها خدا بر آن قدرت دارد، از اقسام شرک است».(3)و در جای دیگر میگوید: «اگر کسی چنین گوید، باید توبه کند و گرنه کشتنش واجب است».(4)
ابن تیمیه درباره برپایی مراسم جشن در اعیاد و ولادتهای بزرگان دین میگوید: «اعیاد، شریعتی از شرایع است که در آن باید از دستورها متابعت نمود، نه آن که بدعتگذاری کرد. این عمل همانند اعمال نصاری است که حوادث مربوط به حضرت عیسیعلیه السلام را عید میگیرند».(1)
ابن تیمیه در این مورد میگوید: «قسم خوردن به غیر خداوند مشروع نیست، بلکه از آن نهی شده است».(2)
ابن تیمیه در یکی از فتوا های خود میگوید: «آنچه در قرآن و سنّت ثابت شده و اجماع و اتفاقِ پیشینیان بر آن است، حق میباشد. حال اگر از این امر، لازم آید که خداوند متّصف به جسمیت شود اشکالی ندارد؛ زیرا لازمه حق نیز حق است».(3)
ابن بطوطه میگوید: «در دمشق شخصی بود از بزرگان فقهای حنبلی به نام تقی الدین ابن تیمیه، در هر علمی سخن میگفت، لیکن مشکلی در عقل خود داشت. زمانی که در دمشق بودم، روز جمعهای بر او وارد شدم؛ در حالی که بر منبر جامع دمشق مردم را موعظه میکرد. از جمله مطالبی که گفت این بود که: خداوند به آسمان دنیا میآید همانگونه که من از منبر پایین میآیم. این را گفت و از منبر پایین آمد».(4)
با مراجعه به کتابهای ابن تیمیه و بحث و تحلیلهای او پی میبریم که در کلام وی تناقضات فراوانی وجود دارد. اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
1 - در عین حال که به صحیح بخاری در موارد زیاد استدلال و احتجاج میکند ولی هنگامی که به روایتی در این کتاب بر میخورد که با افکار او سازگاری ندارد آن را
ابطال کرده و کتاب را نیز مورد تنقیص قرار میدهد، و درباره آن میگوید: «در بخاری اغلاطی وجود دارد».(1)
2 - او در حالی که زیاد به روایات «سنن» استدلال و احتجاج میکند، ولی هنگامی که شیعه دوازده امامی بر حقانیّت تعلیمات مذهبی خود به یکی از روایات کتب «سنن» استدلال میکند، میگوید: «این حدیث در صحیحین نیامده است، بلکه در آن، برخی از اهل حدیث همچون ابن حزم و دیگران طعن زدهاند. ولی اهل سنّت همچون ابی داوود و ترمذی و ابن ماجه آن را روایت کرده و صاحبان مسانید همچون امام احمد و دیگران آن را نقل کردهاند. پس مطابق اصول شما از کجا این روایات ثابت شده تا به آن احتجاج کنید؟ و بر تقدیر ثبوت، این حدیث از اخبار آحاد است».(2)
3 - او در باب فضایل عمر به کتاب ترمذی استناد میکند، ولی هنگامی که به روایات فضایل امیرالمؤمنینعلیه السلام میرسد، میگوید: «ترمذی احادیثی را در فضایل علی ذکر کرده که بسیاری از آنها ضعیف است».(3)
او هم چنین در جای دیگری میگوید: «ترمذی احادیث متعدّدی را در باب فضایل علیعلیه السلام ذکر کرده که در میان آنها احادیث ضعیف، بلکه جعلی وجود دارد».(4)
او درباره حدیث نبوی «انا مدینة العلم و علیّ بابها» میگوید: «گرچه ترمذی آن را نقل کرده ولی از روایات جعلی به حساب میآید».(5)
ما در کتاب «امامشناسی در قرآن و پاسخ به شبهات» به طور کامل و مفصّل بطلان حرف او را به اثبات رسانده ایم.
4 - او به احادیث احمد بن حنبل در کتاب «المسند» زیاد احتجاج میکند، ولی هنگامی که مشاهده میکند شیعه امامیه به برخی از احادیث آن احتجاج کرده میگوید: «گاهی امام احمد و اسحاق و دیگران احادیثی را نقل میکنند که نزد خودشان ضعیف است».(6)
و در جایی دیگر میگوید: «هر چه را که احمد در مسند و غیر مسند نقل کرده نزدش حجّت نیست».(1)
و نیز میگوید: «مجرّد روایات احمد موجب نمیشود که حدیث صحیح بوده و عمل به آن واجب باشد».(2)
در نتیجه باید گفت: آنچه موافق با هوای نفس ابن تیمیه است حجت بوده و آنچه که مخالف با هوای نفس اوست، ضعیف یا جعلی است.
5 - او به روایات حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» زیاد استدلال میکند ولی همین که شیعه دوازده امامی به یک حدیث این کتاب که درباره آن، حاکم تصریح به صحت بنابر شرط شیخین کرده و ذهبی نیز در «تلخیص المستدرک» با او موافقت نموده، و استدلال میکند، میگوید: «سند آن ضعیف است».(3)
6 - او در مواردی که رأی و نظرش موافق با شهرستانی است به کلامش زیاد اعتماد میکند، ولی هر جا که مطلبی از او مشاهده میکند که با رأی او موافق نیست، یا مایه تقویت شیعه امامیه است بر او هجوم برده و میگوید: «شهرستانی خبرویّت ندارد».(4)
7 - او تفسیر طبری و ابن ابی حاتم و بغوی را به جهت نقل روایاتی که موافق با آراء و نظریات او است تمجید کرده ولی در مواردی که شیعه دوازده امامی به روایات آنان استدلال میکند، میگوید: «مجرد نقل یکی از این افراد دلیل بر صحّت روایت نمیشود … بلکه این کتب، جمع کننده چاق و لاغر، و جعلی و دروغی است».(5)
پیروان ابن تیمیه و یاران او درصدد برآمدهاند تا موقعیت او را در نفوس و اذهان بزرگ جلوه دهند تا اینکه او در مباحث فقهی بر دیگران برتری داشته و بگویند در
اطلاع از اختلاف مذاهب و حدیث و تفسیر قرآن و کلام اسلامی متخصّص بوده است، لذا بدین جهت او را «شیخ الاسلام» نامیدهاند، تا به دیگران چنین وانمود کنند که برای او مثل و نظیری در تاریخ اسلام دیده نشده است. ولی هنگامی که به نوشته جات و کتابهای او در مجال تفسیر و حدیث و اقوال متکلمین مراجعه مینماییم، پی میبریم که نه تنها متخصّص و اهل خبره در این زمینه نبوده است بلکه یا جاهل به مسائل بوده و یا اهل عناد و مکابره بوده است. اینک به ذکر نمونههایی از این موارد میپردازیم:
الف) حدیثی را از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «یقول اللَّه تعالی من عادی لی ولیاً فقد بارزنی بالمحاربة» و آن را به ابوهریره نسبت داده است. و گفته که این حدیث در صحیح بخاری آمده است(1)در حالی که این حدیث با این لفظ را بخاری از ابوهریره نقل نکرده بلکه طبرانی از ابی امامه نقل کرده است.
ب) ابن تیمیه از ترمذی نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «لولم ابعث لبعث عمر»،(2)و آن را تقویت کرده و به آن اخذ کرده است؛ در حالی که این حدیث از ترمذی نقل نشده بلکه ابن عدی آن را نقل کرده و سندش را به جهت وجود زکریا بن یحیی در طریق آن تضعیف کرده است.
و نیز ابن جوزی آن را در «الموضوعات» که مختص به روایات جعلی است آورده است.
ج) او در کتاب «الزیارة» میگوید: «عبداللَّه بن حسن بن حسین بن علی بن ابی طالب شخصی را دید که رفت و آمد به طرف قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میکند … » (3)در حالی که علمای رجال شخصی را به این اسم نمیشناسند، و صحیح در آن حسن بن حسن بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام است، که موصوف به حسن مثنّی است.
د) البانی بعد از تصحیح صدر و ذیل حدیث غدیر میگوید: «این مطلب را که دانستی حال باید بگویم که انگیزه من بر تفصیل دادن کلام درباره این حدیث و بیان صحت آن این بود که مشاهده کردم شیخ الاسلام ابن تیمیه جزء اول این حدیث را تضعیف کرده و جزء دوم را گمان کرده که باطل است، و به نظر من، این از مبالغه و تسریع او در تضعیف احادیث است قبل از آنکه طرق آن را جمع کرده و در آن دقت کند … ».(1)
در مورد قرآن کریم و تفسیر آن، اعتقادات و عملکرد هایی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
الف) وی آیات صفات را تفسیر جسمانی کرده و نسبت به آیاتی که ذات خداوند را از جسمانیّت منزّه ساخته بیاعتنایی کرده است که این روش و طریقه اهل حدیث و مشبّهه و حشویّه است.
ب) او معتقد است که آیات متشابه در قرآن وجود ندارد و مدّعی است که تمام آیات قرآن از محکمات است و تشابه، امری است نسبی،(2)با وجود آنکه قرآن تصریح به وجود آیات متشابه در خود دارد، آنجا که میفرماید: { هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَأُخَرُ مُتَشابِهاتٌ … }؛(3)«او کسی است که این کتاب [آسمانی] را بر تو نازل کرد، که قسمتی از آن، آیات "محکم" [= صریح و روشن]است که اساس این کتاب میباشد و قسمتی از آن، "متشابه" است … ».
ج) تفسیر بخشی از آیات قرآن کریم به احادیث ضعیف السند، بلکه با اسرائیلیات از احادیث، همانند تفسیر آیات 189 تا 190 از سوره اعراف با قصه اسرائیلی و قبیح که لایق شأن حضرت آدم و حواء علیهما السلام نیست از جمله خصوصیات اوست.(4)
د) او تفاسیری که دربردارنده احادیث ضعیف السند و اسرائیلیات بوده، ترجیح داده و بر آن اعتماد میکند، و در مقابل تفاسیر ارزشمندی را که آرای مخالف معتقد او در تجسیم و تشبیه را نقل کردهاند، یا اینکه آراء و معتقدات شیعه دوازده امامی را ذکر کردهاند را رها میکند، که از قسم اول میتوان به تفسیر طبری به نام «جامع البیان» اشاره کرد و از قسم دوم میتوان تفسیر کشّاف را نام برد.(1)
ابن تیمیه از جمله کسانی است که در اطلاق عنوان شرک بر مخالفین خود در عقیده و رأی، دست توانایی داشته و اهل تسامح و تساهل نبوده و بسیار بیپروا بوده است.
الف) ابن تیمیه میگوید: «بنای بر اهل قبور از اعمال مشرکین است».(2)
ب) او میگوید: «اگر کسی بگوید از پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت نزدیکی به خدا میخواهم تا شفیع من در این امور باشد، این از کارهای مشرکان است».(3)
ج) وی میگوید: «اگر کسی به شخصی که از دنیا رفته بگوید: مرا دریاب، مرا کمک کن، از من شفاعت نما، مرا بر دشمنم پیروز گردان، و امثال این درخواستها که تنها خدا بر آن قادر است، اینها از اقسام شرک است».(4)
و در جایی دیگر میگوید: «اگر کسی چنین گوید باید توبه کند وگرنه کشتنش واجب است».(5)
او هر گونه نوآوری در دین و استفاده کردن از اسلوبهای جدید در دین را بدعت دانسته و آن را به ضلالت نسبت میدهد:
الف) او میگوید: «مشاهدی که بر روی قبر صالحین و انبیا از اهل بیت و عامه بنا شده، همه از بدعت های حرامی است که در دین اسلام وارد شده است».(6)
ب) ابن تیمیه در مورد برپایی مراسم جشن در اعیاد و ولادت بزرگان دین میگوید: «اعیاد، شریعتی از شرایع است که در آن باید از دستورات متابعت نمود، نه آنکه بدعتگذاری کرد. و این عمل همانند اعمال نصارا است که حوادث عیسی را عید میگیرند».(1)
ابن تیمیه در یکی از فتاوای خود میگوید: «آنچه در قرآن و سنّت ثابت شده و اجماع و اتفاق پیشینیان بر آن است، حق میباشد. حال اگر از این امر، لازم آید که خداوند متّصف به جسمیّت است اشکالی ندارد؛ زیرا لازمه حق نیز حق است».(2)
کسی که به کتابهای ابن تیمیه مراجعه کند پی به ادّعای اجماعاتی میبرد که هرگز وجود خارجی نداشته است؛ از باب نمونه:
او میگوید: « … من تفاسیری را که از صحابه نقل شده و احادیثی که از آنان روایت گشته و بیش از صد تفسیر بزرگ و کوچک را ملاحظه کردم، تا این ساعت نیافتم که یکی از صحابه حتی یک آیه از آیات صفات یا احادیث صفات را بر خلاف مقتضی و مفهوم معروف آن تأویل نماید».(3)
این در حالی است که کتب تفسیر مملوّ از نقل تأویلات صحابه است. و کسی که میخواهد از آنها مطّلع گردد باید به کتاب «الأسماء و الصفات» مراجعه کند که تمام تأویلات را ذکر کرده است.
دکتر بوطی میگوید: «صحیح نیست که بگوییم در بین سلف کسی که در تفسیر آیات صفات یا برخی از آنها، قائل به تأویل نبوده است».(4)آنگاه او اسامی برخی از سلف که صفات را تأویل کردهاند را، ذکر میکند.
مجسّمه و مشبّهه چنین وانمود کردهاند که مذهب سلف، عدم تأویل و حمل
نصوص بر ظواهر است و این اشاعره بودهاند که صفات را تأویل کرده و به تعطیلی کشاندهاند، و این شایعهای بیش نیست؛ زیرا سلف از صحابه و تابعین معتقد به تأویل صفات بودهاند، و کسی که تفسیر طبری را مطالعه کند پی به این مطلب خواهد برد؛ از باب نمونه: طبری با سندهای خود از ابن عباس در تفسیر آیه: { یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ(1)} نقل کرده که «ساق» در این آیه به معنای شدّت است؛ زیرا عرب میگوید: «کشف الحرب عن ساقها»؛ یعنی جنگ شدّت گرفت.(2)و نیز آیه: { وَالسَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ(3)} را به معنای «بنیناها بقوّة» گرفته است؛ یعنی دست را کنایه از قوّت گرفته است.(4)
ابن تیمیه روایاتی را که مخالف عقاید و آرای اوست بدون آنکه سندش را بررسی کند، نسبت جعل یا وضع به آنها میدهد. اینک به یک مورد از آنها اشاره میکنیم:
او میگوید: «همچنین است حدیث: (هو ولیّ کلّ مؤمن بعدی)؛ او - حضرت علیعلیه السلام - سرپرست هر مؤمنی بعد از من است. این حدیث، دروغ بر رسول خداصلی الله علیه وآله است؛ بلکه او در حیات و مماتش ولیّ هر مؤمنی است، و هر مؤمنی نیز ولیّ او در زمان حیات و ممات است».(5)
این در حالی است که بسیاری از علمای عامه؛ همچون ترمذی، نسائی، ابن حبّان، حاکم نیشابوری، طیالسی، احمد بن حنبل و دیگران از طریق جعفر بن سلیمان این حدیث را نقل کردهاند … ».(6)
البانی بعد از نقل حدیث «ولایت» میگوید: «سند آن حسن است و رجال آن رجال ثقات، بلکه رجال شیخین میباشند غیر از اجلح که همان ابن عبداللَّه کندی است که در مورد او اختلاف شده است در «تقریب» صدوق شیعی معروفی شده است.
آنگاه میگوید: اگر کسی بگوید: راوی این شاهد شیعی است، و همچنین در سند
اصل حدیث شیعی دیگری وجود دارد که جعفر بن سلیمان است، آیا این مسأله طعنی در حدیث به حساب نمیآید؟
او در جواب میگوید: هرگز؛ زیرا اعتبار در روایت به صدق و حفظ است، و اما مذهب اش بین او و بین پروردگارش میباشد و خداوند حساب رس او است. و لذا مشاهده میکنیم که صاحب صحیح بخاری و مسلم و دیگران از بسیاری از مخالفین که مورد وثوق بودهاند روایت نقل کردهاند؛ همچون خوارج و شیعه و دیگران …
آنگاه میگوید: با این حال، من نمیدانم چرا ابن تیمیه این حدیث را تضعیف کرده است، و از نظر من وجهی برای آن نمیبینم جز سرعت و مبالغه داشتن در ردّ بر شیعه … ».(1)
ابن تیمیه هنگامی که با حقایق تاریخی که مخالف با عقیده و مذهب او است برخورد میکند آن را به طور کلّی منکر میشود بدون آنکه توجّهی به مسلّم بودن آن داشته باشد؛ از باب نمونه: او از آنجا که مخالف دعا کردن رو به قبر رسول خداصلی الله علیه وآله است، لذا درصدد برآمده تا قصهای را که به مالک بن انس نسبت داده شده انکار نماید. و آن قصه از این قرار است:
خلیفه عباسی ابوجعفر منصور از مالک سؤال کرد: آیا میتواند رو به قبر شریف کرده و دعا نماید؟ مالک در جواب گفت: «لِمَ تصرف وجهک عنه وهو وسیلتک ووسیلة أبیک آدم علیه الصلاة والسلام إلی اللَّه تعالی یوم القیامة، بل استقبله واستشفع به فیشفعه اللَّه»؛(2)«چرا «روی خود را از پیامبرصلی الله علیه وآله بر میگردانی؛ در حالی که او وسیله تو و وسیله پدرت آدم علیه الصلاة و السلام نزد خداوند متعال در روز قیامت است، بلکه رو به سوی او کن و او را شفیع خود قرار ده تا خداوند شفاعت او را بپذیرد.»
ابن تیمیه درباره این قصه میگوید: «این قصهای است منکَر که احدی آن را نقل
ص59
نکرده و به امام مالک دروغی نسبت داده شده است». با اینکه قاضی عیاض آن را با سند صحیح نقل کرده و گفته که آن را از تعدادی از ثقات مشایخش اخذ کرده است. وانگهی اینکه میگوید: کسی قائل به آن نشده. دروغی بیش نیست؛ زیرا مذهب مالک و احمد بن حنبل و شافعی استحباب استقبال قبر پیامبرصلی الله علیه وآله هنگام سلام دادن و دعا کردن است. این مطلب را در بحث «نماز و دعا در کنار قبور اولیای الهی» مورد بررسی قرار دادهایم.
ابن تیمیه به تبع مشایخ حنبلی خود، نسبت دروغ به مخالفان خود را تجویز کرده و به آن نیز عمل کرده است. اینک به نمونههایی از این تهمتها اشاره میکنیم.
ابن تیمیه میگوید: «رافضه کسانی هستند که نماز جمعه و جماعت به جای نمیآورند نه پشت سر اصحابشان و نه غیر از اصحابشان، و تنها پشت سر معصوم نماز میگذارند و حال آنکه شخص معصوم نزد آنها نیست».(1)
و نیز میگوید: «رافضه اعتنایی به حفظ قرآن و شناخت معانی و تفسیر آن و طلب ادلهای که دلالت بر معنای آن داشته باشد ندارند، و نیز اعتنایی به حدیث رسول خداصلی الله علیه وآله و شناخت صحیح آن از باطل و بحث از معانی حدیث ندارند … ».(2)
و نیز میگوید: «و اما سایر حماقات شیعه این است که آنان کراهت دارند تا سخن به لفظ ده بگویند یا کاری انجام دهند که به تعداد ده باشد، حتّی ساختمانهای خود را ده طبقه نمیسازند، و نیز با ده تنه درخت بنا نمیکنند و امثال این موارد؛ زیرا آنان با خوبان صحابه که همان ده نفری هستند که پیامبر بشارت بهشت به آنها داده دشمناند … ».(3)
به نظر میرسد که این تهمتها احتیاج به پاسخ ندارد؛ زیرا هر کس که با شیعیان معاشرت داشته باشد پی به سخیف و بیاساس بودن این حرفها میبرد.
با مراجعه به تاریخ پی میبریم که نه تنها علمای شیعه، بلکه علمای اهل سنّت نیز ابن تیمیه را مورد حمله و جرح و طعن قرار دادهاند. اینک به عبارات برخی از علمای عامه اشاره میکنیم:
او میگوید: «ابن تیمیه ادّعا کرده آنچه را خدا و رسولش و سابقون اوّلون از مهاجرین و انصار گفتهاند میگوید؛ در حالی که او مطالبی را میگوید که هرگز هیچ یک از آنها را خدا و رسول و … نگفتهاند».(1)
او میگوید: «ابن تیمیه میگفت: خداوند بر روی عرش به طور حقیقی استوار است، و اینکه: او به حرف و صوت سخن میگوید. در دمشق و دیگر مناطق ندا داده شد که هر کس بر عقیده ابن تیمیه باشد مال و خونش حلال است. او مسائل عجیب و غریبی را ادّعا کرد که بر او انکار شد و به سبب آن او را حبس نمودند؛ زیرا آنها مباین با مذهب اهل سنّت به حساب میآمد. او آنگاه قبایحی را میشمارد و بدترین آنها را نهی زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله دانسته است.(2)
او میگوید: «پس بدان، من نظر کردم در سخن این خبیث که در قلب او مرض گمراهی است، کسی که به دنبال مشتبهات قرآن و سنّت به جهت ایجاد فتنه است. کسی که گروهی از عوام که خداوند اراده هلاک شان کرده او را متابعت کردهاند، در او اموری دیدم که قدرت بر نطق آن ندارم …؛ زیرا در آنها تکذیب پروردگار عالمیان است … ».(1)
ابن حجر میگوید: «ابوحیان در ابتدا ابن تیمیه را تعظیم میکرد و او را با قصیدهای مدح کرده است، ولی بعدها از او انحراف پیدا کرده و در تفسیر صغیرش او را با بدی یاد کرده است و به او نسبت تجسیم داده است … ».(2)
زبیدی از سبکی نقل کرده که گفت: «کتاب العرش» ابن تیمیه از قبیح ترین کتابهای او است … چون شیخ ابوحیان از آن مطلع شد، دائماً او را لعن میکرد تا از دنیا رفت؛ در حالی که قبل از آن او را تعظیم مینمود».(3)
او درباره این تیمیه میگوید: «او همین که فکر کرد مجتهد است بر کوچک و بزرگ علمای قدیم و جدید ایراد گرفت … ».(4)
عده زیادی از علمای اهل سنّت از عصر ابن تیمیه تا کنون در ردّ او کتاب تألیف کرده یا با او مناظره کردهاند. اینک به اسامی برخی از آنان میپردازیم:
1 - قاضی محمّد بن ابراهیم بن جماعه شافعی.
2 - قاضی محمّد بن حریری انصاری حنفی.
3 - قاضی محمّد بن ابوبکر مالکی.
4 - قاضی احمد بن عمر مقدسی حنبلی.
5 - حافظ مجتهد تقی الدین سبکی (756 ه.ق)، در «الاعتبار ببقاء الجنة و النار» و «الدرة المضیئة» و …
6 - امام فقیه محمّد بن عمر بن مکّی، معروف به ابن مرحّل (716 ه.ق).
7 - امام حافظ صلاحالدین علایی (761 ه.ق).
8 - قاضی مفسر بدرالدین ابن جماعه (733 ه.ق).
9 - امام احمد بن یحیی کلابی حلبی، معروف به ابن جُهْبُل (733 ه.ق).
10 - امام قاضی جلالالدین قزوینی.
11 - قاضی کمالالدین ابن زملکانی (727 ه.ق).
12 - قاضی صفیالدین هندی (715 ه.ق).
13 - فقیه محدّث علی بن محمّد باجی شافعی (714 ه.ق).
14 - مورّخ فخر بن معلّم قرشی (741 ه.ق)، در «نجم المهتدی و رجم المعتدی».
15 - حافظ ذهبی (748 ه.ق)، در «النصیحة الذهبیة».
16 - مفسّر معروف ابوحیّان اندلسی (745 ه.ق) در «النهر الماد».
17 - ابن بطوطه (779 ه.ق)، در «رحلة ابن بطوطة».
18 - فقیه تاج الدین سبکی (771 ه.ق)، در «طبقات الشافعیة الکبری».
19 - مورّخ ابن شاکر کتبی (764 ه.ق)، در «عیون التاریخ».
20 - عمر بن ابی الیمن لخمی فاکهی مالکی (734 ه.ق)، در «الدرّة المختارة».
21 - قاضی محمّد سعدی مصری اخنانی (750 ه.ق)، در «المقالة المرضیة».
22 - امام زواوی (743 ه.ق).
23 - جوزجانی حنفی (744 ه.ق)، در «الابحاث الجلیّة فی الرّدّ علی ابن تیمیه».
24 - ابن حجر عسقلانی (852 ه.ق)، در «الدرر الکامنة فی اعیان المائة الثامنة» و «لسان المیزان» و …
25 - ولی الدین عراقی (826 ه.ق)، در «الأجوبة المرضیة فی الردّ علی الأسئلة المکیة».
26 - فقیه مورّخ ابن قاضی شبهه شافعی (851 ه.ق)، در «تاریخ ابن قاضی شبهه».
27 - فقیه تقی الدین ابوبکر حصنی شافعی (829 ه.ق)، در «دفع شبه من شَبّه و تمرّد».
28 - ابن عرنه تونسی مالکی (803 ه.ق).
29 – علاء الدین بخاری حنفی (841 ه.ق)، بنابر نقل ابن حجر در «الدرر الکامنة».
30 - شیخ زروق فاسی مالکی (899 ه.ق).
31 - حافظ سخاوی (902 ه.ق)، در «الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ».
32 - احمد بن محمّد وتری (980 ه.ق) در «روضة الناظرین».
33 - ابن حجر هیتمی (974 ه.ق)، در «الفتاوی الحدیثیة» و «الجوهر المنظم».
34 - شیخ ابن عراق دمشقی (933 ه.ق).
35 - جلالالدین دوانی (928 ه.ق)، در «شرح العضدیة».
36 - قاضی ابوعبداللَّه مقری در «نظم اللآلی فی سلوک الأمالی».
37 - محدّث محمّد بن علان صدیقی مکّی (1057 ه.ق) در «المبرد المبکی فی ردّ الصارم المنکی».
38 - شیخ منافی شافعی (1029 ه.ق)، در «شرح الشمائل».
39 - قاضی بیاضی حنفی، در «اشارات المرام من عبارات الامام».
40 - شیخ خفاجی مصری حنفی (1069 ه.ق)، در «شرح الشفا».
41 - مورّخ ابوالعباس احمد مقری (1041 ه.ق)، در «ازهار الریاض».
42 - محمّد زرقانی مالکی (1122 ه.ق)، در «شرح المواهب اللدنیة».
43 - شیخ عبدالغنی نابلسی (1143 ه.ق).
44 - فقیه محمّد بن مهدی بن علی صیادی، مشهور به رواس (1287 ه.ق).
45 - شیخ محمّد ابوالهدی صیادی (1328 ه.ق)در «قلادة الجوهر».
46 - سلامه عزامی شافعی (1376 ه.ق)، در «البراهین الساطعة».
47 - محمود خطّاب سبکی (1352 ه.ق) در «الدین الخالص» و …
48 - محمّد زاهد کوثری (1371 ه.ق) در «مقالات الکوثری».
49 - مفتی مصطفی بن احمد شطی حنبلی دمشقی (1348 ه.ق)، در «النقول الشرعیة».
50 - شیخ محمّد بخیت مطیعی، مفتی مصر (1354 ه.ق)، در «تطهیر الفؤاد من دنس الاعتقاد».
51 - شیخ ابراهیم بن عثمان سمنودی مصری، در «نصرة الامام السبکی برّد الصارم المنکی».
52 - ابوحامد بن مرزوق، عالم مکه (1390 ه.ق)، در «برائة الأشعریین من عقائد المخالفین».
53 - شیخ منصور محمّد عویس، در «ابن تیمیة لیس سلفیّاً».
54 – شیخ ابوالفضل عبداللَّه بن صدیق غماری، در «اتقان الصنعة» و «الصبح السافر»
55 – ابو الأشبال سالم بن جندان اندونزیایی در «الخلاصة الکافیة فی الاسانید العالیة».
56 - فقیه عبداللَّه هروی حبشی، در «المقالات السنیّة» و «صریح البیان».
یکی از شاگردان مهمّ ابن تیمیه که به عنوان مروّج افکار او مطرح است، ابوعبداللَّه محمّد بن ابوبکر بن ایّوب بن سعد بن حریز، زرعی، دمشقی، حنبلی، معروف به ابن قیّم جوزیه میباشد.
جوزیه مدرسهای بود که محییالدین بن حافظ ابوالفرج عبدالرحمن بن علی بن محمّد بکری حنبلی آن را در بازار قمح دمشق ساخته بود. و از آنجا که پدرش قیّم و سرپرست این مدرسه بود، لذا او را ابن قیّم جوزیه نامیدند.
او در سال 691 ه.ق متولد شد و در سال 712 ه.ق با ابن تیمیه ارتباط پیدا کرد و ملازم مجلس درس او شد. و فقه را نزد او آموخت و از او اخذ علم کرد ولی در تمام مسائل مقلّد کورکورانه او بود. لذا مذهب ابن تیمیه را یاری کرده و افکارش را در کتابهایش تأیید نمود، اضافه بر آن سعی کرد تا افکار و عقاید استادش را در قالب برهان و استدلال درآورد.
لذا در عصر شیخ و استادش، ابن تیمیه از عقاید باطلش توبه داده شد، و نیز با او به زندان رفت ولی بعد از مرگ استادش رها شد. او به جهت اعتقاداتش سه بار به زندان رفت، خصوصاً به جهت اینکه همانند استادش حرکت به جهت زیارت ابراهیم خلیلعلیه السلام را تحریم و منع نمود.
عبداللَّه هروی حبشی از ذهبی نقل کرده که گفت: « … وقد حبس مدة؛ لانکاره شدّ
الرحال لزیارة قبرالخلیل - ابراهیمعلیه السلام -»؛(1)« … او در مدتی به جهت انکار بار بستن به جهت زیارت قبر خلیل الرحمن محبوس شد.»
او نیز از ابن حجر در «الدرر الکامنة» نقل میکند که گفت: «غلب علیه حبّ ابن تیمیة حتی کان لایخرج عن شییء من اقواله، بل ینتصر له فی جمیع ذلک، وهو الّذی هذّب کتبه ونشر علمه. واعتقل مع ابن تیمیة بعد ان أهین وطیف به علی جمل مضروباً بالدرّة، فلمّا مات أخرج عنه … »؛(2)«محبّت ابن تیمیه بر او غلبه کرد به حدّی که از هیچ یک از اقوال او نمیگذشت و مخالفت نمینمود، بلکه در تمام موارد او را یاری میکرد. و او کسی بود که کتابهای ابن تیمیه را تهذیب کرده و علم او را منتشر میساخت. ابن قیّم با ابن تیمیه زندانی شد، بعد از آنکه مورد اهانت قرار گرفت، او را سوار بر شتری کردند و در حالی که تازیانه میزدند دور گرداندند. و چون ابن تیمیه مرد او را رها کردند … ».
کمتر کسی است که کتابهای ابن تیمیه - به خصوص منهاج السنة - را مطالعه کند و پی به نصب و عداوت و دشمنی او نسبت به اهل بیت پیامبرعلیهم السلام نبرد. ما در این بحث برای اثبات این مطلب به ذکر نمونههایی از این موارد میپردازیم:
ابن تیمیه از جهاتی با نزول آیه مباهله در شأن اهل بیتعلیهم السلام مخالفت کرده است و بر فرض نزول، آن را فضیلتی برای اهل بیت نمیشمارد. اینک به شبهات او پاسخ میگوییم:
ابن تیمیه میگوید: «هیچ کس مساوی با رسول خداصلی الله علیه وآله در فضایل نیست، نه علی ونه غیر او».(1)
اوّلاً: ما تابع نصّ هستیم. از این آیه و ادله قطعی دیگر چنین استفاده میشود که امام علیعلیه السلام در تمام کمالات و قابلیّتها همانند رسول خداصلی الله علیه وآله است، و لذا اگر قرار بود بعد از ایشان پیامبری باشد جز امام علیعلیه السلام کسی دیگر قابلیت این مقام را نداشت. ولی قرار نیست که بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله پیامبری دیگر باشد.
ثانیاً: در روایتی صحیح السند از پیامبرصلی الله علیه وآله آمده است که خطاب به امام علیعلیه السلام فرمود: «من از خدا چیزی نخواستم جز آنکه مثل آن را از خداوند برای تو درخواست
1) 135. منهاج السنة، ج 7، ص 122.
نمودم. و از خداوند چیزی درخواست ننمودم مگر آنکه خدا به من عطا نمود. جز آنکه به من خبر داده شد که بعد از تو پیامبری نخواهد بود».(1)
و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله مطابق حدیث صحیح السند فرمود: « … علیّ منّی وأنا منه، وهو ولیّکم بعدی»؛(2)«علیّ از من و من از اویم و او ولیّ شما بعد از من است.»
او نیز میگوید: «انفس» در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد بکله مقصود به آن نزدیکان و اقرباء انسان است. آنگاه بر مدعای خود به آیاتی استشهاد میکند که در آنها لفظ انفس به کار رفته ولی دلالت بر مساوات ندارد؛ از قبیل: { لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً}؛(3)«چرا هنگامی که این [تهمت] را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به خود [و کسی که همچون خود آنها بود] گمان خیر نبردند.» (4)
اوّلاً: در برخی از آیات بین کلمه انفس و اقرباء مقابله افتاده است، و لذا نمیتوان در همه جا ادّعا کرد که انفس به معنای اقرباء است.
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ ناراً}؛(5)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! خود و خانواده خویش را از آتش حفظ کنید.» و نیز میفرماید: { الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ ؛(6)«کسانی که به خویشتن و خانوادهشان زیان رساندهاند.» در مورد آیه مباهله نیز این چنین است؛ جز آنکه در این دو آیه، انفس در نفس انسان به معنای حقیقی آن استعمال شده است ولی در آیه مباهله مجازاً در معنای تنزیلی به کار رفته است؛ یعنی امام علیعلیه السلام به منزله پیامبرصلی الله علیه وآله در جمیع فضایل است، نه اینکه نفس پیامبر باشد.
ثانیاً: مستفاد از آیه مباهله آن است که خداوند پیامبرش را خطاب کرده میفرماید:
ای محمّد! خود را برای مباهله بیاور. و پیامبر در آن موقف علیعلیه السلام را برای مباهله آورد. و اینکه شخصی نفس شخص دیگر باشد سه احتمال دارد:
1 - عینیت و اتحاد حقیقی حتی در جسمیّت: این معنا قطعاً باطل است؛ زیرا ما معتقد به حلول نیستیم و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله و امام علیعلیه السلام را به لحاظ جسمی یکی نمیدانیم.
2 - اتحاد در شؤونات و فضایل به جز آنچه که استثناء شده است.
3 - تنها مجانست در قرابت و نزدیکی.
معنای دوم و سوم از معانی مجازی برای کلمه نفس است، ولی ما باید به دو جهت کلمه انفس را بر معنای دوم حمل کنیم نه سوم:
جهت اوّل اینکه: معنای دوم اقرب به معنای حقیقی که همان وحدت از جمیع جهات است میباشد و مطابق آنچه در علم بلاغت گفته شده، لفظ باید بر قریب ترین معانی به معنای حقیقی حمل شود.
جهت دیگر اینکه: قرائن بسیاری وجود دارد که مؤید معنای دوم است نه سوم، که از آن جمله عبارت است از:
اوّل - حدیث منزلت: پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی الّا أنّه لا نبیّ بعدی»؛(1)«تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی میباشی جز آنکه بعد از من پیامبری نخواهد بود.»
دوّم - بخاری از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «أنت منّی وأنا منک»؛(2)«تو از من و من از توام.»
سوّم - ابن مسعود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «علی بن ابی طالب همانند روح من است که در جسد م میباشد».(3)
چهارم - و نیز خطاب به امام علیعلیه السلام فرمود: «ما سألت اللَّه لی شیئاً الّا سألت لک مثله … »؛(1)«از خدا برای خود چیزی نخواستم جز آنکه مثل آن را برای تو تقاضا نمودم.»
ابن تیمیه نیز میگوید: «اینکه این چهار نفر را پیامبرصلی الله علیه وآله همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبوده؛ زیرا دعای پیامبرصلی الله علیه وآله به تنهایی کافی بود».(2)
اوّلاً: اگر چنین بود چرا خداوند تعالی از پیامبر خود خواست تا از نصارا بخواهد که این افراد را نیز بیاورند. و اگر وجود آنها در مباهله دخیل نبود احتیاجی به چنین دعوتی نبود، خصوصاً آنکه در آخر میفرماید: { ثُمَّ نَبْتَهِلْ ؛ «سپس همگی با هم مباهله کنیم.»
ثانیاً: حرف ابن تیمیه اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زیرا مطابق برخی از روایات پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «إذا أنا دعوت فأمِّنوا»؛ «هر گاه من دعا کردم شما آمین بگویید … ».(3)و این خود دلالت بر این دارد که آمین آنها در اجابت دعای پیامبر بی تأثیر نبوده است.
او نیز میگوید: «کلمه { أَنْفُسَنا} اختصاص به علیعلیه السلام ندارد؛ زیرا به صیغه جمع آمده است».(4)
اوّلاً: قبلاً در آیه (ولایت) به اثبات رساندیم که عرب به جهاتی از جمله تعظیم لفظ جمع را بر مفرد به کار میبرد و در قرآن نیز چنین استعمالی را زیاد مشاهده میکنیم.
ثانیاً: تعبیر به جمع در این آیه به جهت بیان این مطلب است که هر کدام از دو دسته مباهله کننده سزاوار است که خواص از اهل بیت خود را بیاورد، خواه افراد هر دسته متعدد باشند یا خیر.
او همچنین میگوید: «مقصود از { أَنْفُسَنا} شخص پیامبرصلی الله علیه وآله است؛ یعنی هنگام مباهله باید خود و فرزندان و زنهای خود را بیاورید».(1)
اوّلاً: این توجیه اجتهاد در مقابل نص است؛ زیرا مطابق روایات صحیحه، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله برای مباهله امام حسن و امام حسینعلیهما السلام را که مصداق { أَبْناءَنا} بود، و نیز حضرت زهراعلیها السلام را که مصداق { نِساءَنا} بود، و نیز حضرت علیعلیه السلام را که مصداق { أَنْفُسَنا} بود، آورد. و اگر مقصود از { أَنْفُسَنا} خود پیامبر بوده است، چرا پیامبرصلی الله علیه وآله، علیعلیه السلام را با خود به همراه آورد؟
ثانیاً: با این فرض، لازم میآید که بین داعی و مدعو اتحاد باشد؛ یعنی دعوت کننده و دعوت شده یکی باشند که این قطعاً باطل است؛ زیرا هیچگاه انسان خودش را دعوت نمیکند.
ثالثاً: در صورت درست بودن این احتمال، لازم میآید که کلمه { أَنْفُسَنا وأَنْفُسَکُمْ ، در آیه زیادی باشد؛ زیرا شخص پیامبرصلی الله علیه وآله داخل در جمله { تَعالَوْا نَدْعُ }است.
و اگر کسی بگوید که انسان گاهی خود را نیز دعوت میکند؛ مثلاً عرب میگوید: «دعوت نفسی إلی کذا»؛ «من خودم را به فلان چیز دعوت کردم.»
در جواب این اشکال میگوییم:
ما در این جهت مناقشه نمیکنیم که دعوت خود نیز صحیح است، ولی نمیتوان این نوع استعمال را حقیقی دانست. مضافاً به اینکه برخی تصریح کردهاند که انسان هیچ گاه خودش را دعوت نمیکند بلکه دیگری را میخواند مگر آنکه مجازاً چنین باشد.(2)
مضافاً به اینکه این اشکال در حقیقت اجتهاد در مقابل نصوص صحیح است که مقصود از { أَنْفُسَنا} را امام علیعلیه السلام میداند. گرچه ما منکر شمول پیامبرصلی الله علیه وآله در کلمه { أَنْفُسَنا} نیستیم.
حاکم نیشابوری به سند صحیح از جابر قصه ورود عاتب و سید و شرفیاب شدن محضر رسول خداصلی الله علیه وآله را نقل کرده و در آخر آن میگوید: « … و در حقّ آنها نازل شد { تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ … }. آنگاه جابر میگوید: مراد از { أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ، رسول اللَّه و علی است و مراد از { أَبْناءَنا} حسن و حسین است و مقصود از { نِساءَنا }فاطمه میباشد».(1)
ابن تیمیه میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله دعا کرد تا خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکشان گرداند و این دلالت بر عصمت ندارد … ».(2)
اوّلاً: پیامبرصلی الله علیه وآله مستجاب الدعوه است و اگر دعا کرده به طور قطع اجابت شده است.
ثانیاً: فایده دعا، استمرار تطهیر و اذهاب رجس در آینده است؛ همانگونه که در تفسیر { اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ }گفتیم.
ثالثاً: ممکن است که دعا، بالا رفتن مرتبه و درجات خلوص و عمق گرفتن و رسوخ کردن اذهاب رجس و در نتیجه، تطهیر اهلبیت را در بر داشته باشد.
رابعاً: مطابق برخی از روایاتی که ذکر شده، دعای پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از نزول آیه تطهیر بوده است.(3)
او همچنین میگوید: اراده خداوند در آیه تطهیر، متضمّن تحقّق مراد نیست، بلکه گاهی اراده میکند چیزی را که تحقق نمییابد؛ خداوند متعال میفرماید: { وَاللَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ(4)}؛ در حالی که برخی توبه میکنند و برخی نمیکنند. خداوند اراده کرده که مردم را از شرک پاک کند، ولی بعضی میخواهند که بر شرک باقی بمانند.(5)
آنگاه میگوید: مقصود از «رجس» در آیه، شرک است، همانند قول خداوند: { فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ و ما میدانیم که خداوند از اهلبیت پیامبرعلیهم السلام شرک و خباثت را دور کرده است، ولی این دلالت بر عصمت آنان ندارد.(1)
اوّلاً: اراده در آیه { وَاللَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ تشریعی است نه تکوینی؛ از همین رو به عموم مردم توجّه دارد، برخلاف اراده در مورد آیه تطهیر که به قرائنی - که ذکر شد - خصوصاً روایاتی که نصّ در نزول آیه در پنج تن بود، اراده تکوینی است نه تشریعی وگرنه شامل افرادی خاص نمیشد.
ثانیاً: در آیه { فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ مقصود از رجس مشخص شده است؛ زیرا بعد از آن با کلمه «من» بیانیه مقصود از رجس، خصوص شرک معرفی شده است؛ خصوصاً آنکه خطاب در { فَاجْتَنِبُوا} عموم مشرکین است. بر خلاف آیه تطهیر که الف و لام { الرِّجْسَ در آن برای جنس بوده و عموم مراتب رجس که از آن جمله گناه، اشتباه، خطا و سهو است را نیز شامل میشود.
ابن تیمیه میگوید: «این کلام «أنا المنذر، وبک یا علیّ یهتدی المهتدون» را نمیتوان به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت داد؛ زیرا ظاهر قول، این است که هدایت فقط به توسط علیعلیه السلام است نه پیامبرصلی الله علیه وآله؛ در حالی که هیچ مسلمانی چنین سخنی نمیگوید … ».(2)
و نیز میگوید: «خداوند تعالی محمّدصلی الله علیه وآله را هادی قرار داده و فرموده { إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیم حال چگونه شما کسی را هادی قرار میدهید که در قرآن به چنین صفتی توصیف نشده است؟» (3)
این اشکال از سوء فهم و عناد ابن تیمیه سرچشمه گرفته است؛ زیرا همه قبول داریم که پیامبرصلی الله علیه وآله هادی امام علیعلیه السلام و همه امت در زمان حیات خود میباشد
ولی علیعلیه السلام هادی امت بعد از حیات رسول خداصلی الله علیه وآله است. و این صریح حدیث صحیح السند است که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «بک یهتدی المهتدون من بعدی»، که مع الأسف ابن تیمیه کلمه «بعدی» را یا ندیده و یا از آن تجاهل کرده است.
او همچنین میگوید: «ظاهر جمله «بک یهتدی المهتدون» این است که هر کس از امت محمّد هدایت یافت به توسط علی بوده است، و این دروغی آشکار است؛ زیرا بسیاری از مردم به پیامبر ایمان آورده و هدایت یافتند و وارد بهشت شدند؛ در حالی که سخنی از علیعلیه السلام نشنیدند. و بیشتر کسانی که به پیامبرصلی الله علیه وآله ایمان آوردند و به او هدایت یافتند در هیچ چیز به علی هدایت نیافتند. و نیز کشورها و شهرهایی فتح شد و مردم آنها ایمان آورده و هدایت یافتند، بدون اینکه از علی چیزی شنیده باشند، بلکه همگی به توسط صحابه غیر از او هدایت یافتند. پس چگونه جایز است این جمله را قبول کنیم که پیامبرصلی الله علیه وآله فرموده است: بک یهتدی المهتدون؟».(1)
اوّلاً: همانگونه که در جواب اشکال قبل اشاره شد در حدیث چنین آمده که امام علیعلیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله تنها هدایتگر به حقّ و حقیقت است و این منافات ندارد که در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله هر دو مشترکاً و با رهبری رسول خداصلی الله علیه وآله هدایتگر امت باشند.
ثانیاً: چه کسی گفته که تمام کسانی که در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله و بعد از وفات آن حضرت ایمان آوردهاند از امام علیعلیه السلام بهره نبردهاند. ما در بحث سفینه در جواب ابن تیمیه مفصّل به این موضوع پرداختهایم.
ثالثاً: چه کسی گفته که هر کس از غیر راه امام علیعلیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله هدایت یافته، به هدایت حقیقی و واقعی هدایت یافته است؟ مطابق این حدیث هدایت واقعی تنها از راه امام علیعلیه السلام است.
1) 159. منهاج السنة، ج 7، ص 139 - 143.
ابن تیمیه میگوید: «بین وِلایت (به کسر واو) و وَلایت (به فتح واو) تفاوت است، ولایتی که در این نصوص آمده، ضد عداوت است که به فتح واو است نه به کسر واو که به معنای امارت است و این افراد نادان بین وَلایت و وِلایت تفاوتی نمینهند. لفظ ولیّ و ولایت غیر از لفظ والی است، و چون آیه درباره ولایت تمام مؤمنان است و همه مؤمنان ولایت به معنای امارت را ندارند، پس ولایت به معنای امارت نیست».(1)
اوّلاً: برخی دانشمندان لغت و ادبیات، تفاوتی بین معنای ولایت (به کسر واو) و ولایت (به فتح واو) نمینهند؛ مانند فیومی، سیبویه، زجاج و فراء.
فرّاء میگوید: «ولایت را به فتح واو و کسر واو در هر دو معنای دوستی و سرپرستی شنیدهایم».(2)
ثانیاً: در بررسی دلالت آیه بر امامت حضرت علیعلیه السلام اشاره کردیم که متبادر از لفظ «ولیّ» همان معنای سرپرستی است؛ هرچند به کمک قرائن باشد.
ثالثاً: اثبات کردیم که این آیه تنها مربوط به ولایت امیر المؤمنینعلیه السلام است و روایات متواتر بر این مطلب دلالت دارد، و هرگز ارتباطی به تمام مؤمنان ندارد تا به این جهت در معنای ولایت تصرف کنیم که شامل همه مؤمنان شود.
ابن تیمیه در این باره میگوید: «سوره شورا بدون شک مکّی است و قبل از ازدواج علی با فاطمه بوده است و لذا قبل از ولادت حسن و حسین نازل شده است».(3)
اوّلاً: برای تشخیص اینکه آیهای مکّی است یا مدنی، از دو راه میتوان بررسی کرد:
الف) ملاحظه مضمون آیه؛ به این نحو که بگوییم: هر آیهای که درباره توحید
و معارف عقلی و انتقاد از بت پرستی و دعوت به ایمان به خدا و روز رستاخیز و جریانهای امتهای پیشین و مشابه این امور است، در غالب موارد مکّی به حساب میآید؛ زیرا در آن عصر تنها مسائلی که احتیاج به ذکر آنها بود همین قبیل مسائل است. ولی آیاتی که مربوط به شؤون نظام اسلامی و جهاد و مناظرات با یهود و نصارا و احکام شرعی و نظام اجتماعی بوده، غالباً مدنی به حساب میآید. در مورد آیه «مودّت» با مراجعه به مضمون آن پی خواهیم برد که تناسب آن با نزول در مدینه است.
ب) رجوع به نصوصی که در مورد آیه از طرف علما وارد شده است. و در مورد سوره شورا مشاهده میکنیم که مفسران میگویند: سوره شورا مکّی است به جز چهار آیه از آن، که اوّل آنها آیه { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی }است.
قرطبی میگوید: سوره شورا بنا بر قول حسن و عکرمه و عطا و جابر، مکّی است. و ابن عباس و قتاده گفتهاند: به جز چهار آیه آنکه در مدینه نازل شده است که یکی از آنها { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ … } میباشد.(1)
ابوحیان از ابن عباس نقل میکند که سوره شورا مکّی است، به جز چهار آیه آن از { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً … } تا آخر چهار آیه، که در مدینه نازل شده است.(2)
شوکانی(3)و آلوسی(4)و … نیز همین مطلب را نقل کردهاند.
این نکته قابل توجّه است که بدانیم، قرآن کریم به اتفاق دانشمندان بر حسب ترتیب نزول جمعآوری نشده است، و لذا اغلب سورههای مکّی از آیات مدنی خالی نبوده و نیز اکثر سورههای مدنی از آیات مکّی خالی نیست. و اگر سورهای را مکّی یا مدنی مینامند تابع این است که اغلب آن سوره دارای چه نوع آیهای و در کجا نازل شده است. برای روشن شدن موضوع به نمونههایی اشاره میکنیم:
الف) سوره عنکبوت مکّی است، مگر ده آیه از اوّلش که مدنی است.(1)
ب) سوره کهف مکّی است، مگر هفت آیه از اوّلش که مدنی است.(2)
ج) سوره مریم مکّی است، الّا آیه سجده و آیه { وَإِنْ مِنْکُمْ إِلّا وارِدُها}.(3)
د) سوره حجّ مکّی است، مگر آیه { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلی حَرْفٍ .(4)
ثانیاً: بر فرض که آیه «مودّت» مکّی باشد ولی این مستلزم آن نیست که مودّت محصور بر خویشاوندان موجود گردد بلکه شامل کسانی نیز میگردد که بعد از نزول آیه متولّد میشوند و دارای شرایط موجودین هستند؛ یعنی آیه شامل هر شخص معصوم از امامان اهل بیت عترت و طهارت میشود.
نظیر این آیه، آیه وصایت است. خداوند تعالی میفرماید { یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ }که شامل هم اولاد موجود در زمان نزول آیه میشود و هم اولادی که بعداً متولّد میشوند.
ابن تیمیه در ادامه اشکال سابق خود میگوید: «دلیل این مطلب این است که خداوند نفرمود: الّا المودة لذوی القربی، بلکه فرمود: { إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ، و اگر مقصود خداوند خویشاوندان پیامبرصلی الله علیه وآله بود، باید للقربی یا لذوی القربی میگفت، همانگونه که در آیه خمس فرمود: { وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ ولِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی .(5)
با مراجعه به کتب تفسیر پی خواهیم برد که مفسرین درصدد پاسخ از این سؤال برآمده و جواب آن را دادهاند.
زمخشری میگوید: «اگر گفته شود: چرا گفته نشد: الّا مودة القربی، یا گفته نشد: الّا المودة للقربی؟ و به طور کلّی { إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی معنایش چیست؟ در جواب میگوییم: در این آیه، اهل بیت محلّ و مکان مودّت و مقرّ آن قرار گرفتهاند. از باب مثال عرب میگوید: «لی فی آل فلانٍ مودّة»، برای من در آل فلان مودّت است. مقصود
آن است که من آنان را دوست دارم و آنان مکان و محلّ حبّ من هستند. در مورد آیه { فِی متعلّق به مودّت نیست، بلکه متعلّق به محذوف است؛ مثل اینکه میگوییم: «مال در کیسه است». و تقدیر آن این چنین است: «إلّا المودة ثابتة فی القربی» مگر مودّتی که در خویشاوندان رسول ثابت است».(1)
همین تفسیر از فخررازی(2)و ابو حیان(3)و نیشابوری(4)و ابو السعود(5)نیز رسیده است.
ابن تیمیه در ادامه میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله هرگز درخواست اجری نمیکند؛ زیرا تنها اجر و مزد او بر خداوند است. آری بر مسلمانان است که به ادلّه دیگر او را دوست بدارند، ولی موالات و دوستی ما نسبت به اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله هیچگاه مزد و اجر پیامبر به حساب نمیآید».(6)
در مورد مسأله اجر و مزد رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله چهار نوع آیه وجود دارد:
1 - آیاتی که اجر و مزد پیامبرصلی الله علیه وآله را بر خداوند میداند:
خداوند متعال از قول حضرت نوحعلیه السلام میفرماید: { إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ * وَما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلّا عَلی رَبِّ الْعالَمِینَ ؛(7)«مسلّماً من برای شما پیامبری امین هستم. تقوای الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمایید. من برای این [دعوت] هیچ مزدی از شما نمیطلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است.»
و از زبان حضرت هودعلیه السلام میفرماید: { یا قَوْمِ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلّا عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلا تَعْقِلُونَ ؛(8)«ای قوم من! من از شما برای این [رسالت]پاداشی نمیطلبم، پاداش من تنها بر کسی است که مرا آفریده است، آیا نمیفهمید.»
از زبان حضرت صالح نیز همین تعبیر نقل شده است.(9)
1) 172. تفسیر کشاف، زمخشری، ج 4، ص 219 و 220.
2) 173. التفسیر الکبیر، ج 27، ص 167.
3) 174. البحر المحیط، ج 7، ص 516.
4) 175. تفسیر نیشابوری در حاشیه تفسیر طبری، ج 25، ص 33.
5) 176. تفسیر ابو السعود، ج 8، ص 30.
6) 177. منهاج السنة، ج 4، ص 25 - 27.
7) 178. سوره شعراء، آیه 107 و 109.
8) 179. سوره هود، آیه 51.
9) 180. سوره شعراء، آیه 143 - 145.
2 - از برخی آیات استفاده میشود که بازگشت مزد به خود مردم است. خداوند متعال در جایی دیگر خطاب به پیامبرش کرده میفرماید: { قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ؛(1)«بگو: هر اجر و پاداشی از شما خواستهام برای خود شما است.»
3 - نوع سوّم آیهای است که در آن خداوند اجر و مزد رسالت پیامبر را «راهی به سوی خدا قرار دادن» معرّفی کرده است. خداوند متعال میفرماید: { قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلّا مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً}؛(2)«بگو: من در برابر آن [ابلاغ آیین خدا]هیچ گونه پاداشی از شما نمیطلبم، مگر کسی که بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگزیند [این پاداش من است].»
در این آیه اجر و پاداشی که استثنا شده عمل مسلمانان است؛ یعنی انتخاب راه به سوی خداوند. گرچه در این آیه مستثنا ذات است ولی مقصود به آن مشیّت و خواست اوست.
4 - نوع چهارم نیز همین آیه مورد بحث؛ یعنی آیه مودّت است که در آن سخن از اجر و مزد رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله به میان آمده و آن را «مودة فی القربی» دانسته است.
با تأمّل در این چهار دسته آیه به این نتیجه میرسیم که حکم اوّلی در رسالت انبیا آن است که از مردم بابت رسالت و دعوت خود، نفع و بهره و مزدی نخواهند، بلکه اجر و مزد خود را تنها از خدا بخواهند.
و اگر در آیه «مودّت» به اجر و مزد اشاره شده، این در واقع درخواست چیزی است که نفعش به خود مردم باز میگردد. لذا فرمود: بگو: هر چیزی را که به عنوان اجر و مزد از شما خواستم نفعش به خود شما باز میگردد.
حال چگونه نفع مودّت خویشاوندان پیامبرصلی الله علیه وآله به خود مردم باز میگردد، از دو راه میتوان آن را اثبات نمود:
الف) از آنجا که اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله به حکم آیات و روایات دیگر، از خطا و اشتباه معصومند، لذا مودّت و ارتباط با آنها انسان را از سرچشمه زلال معارف آنان بهرهمند
میسازد و در نتیجه به حق و حقیقت و سنّت واقعی پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده، از معارف والای قرآن کریم بهرهمند خواهد شد.
ب) محبّت و مودّت، نیروی مرموز درونی است که انسان را به سوی محبوب میکشاند و لذا درصدد برمیآید که به او اقتدا کرده، او را الگوی خود قرار دهد. اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام از آنجا که مظهر همه خوبیهایند لذا مودت آنان انسان را به خوبیها و عمل به آن جذب میکند، پس نفع مودت خویشان پیامبرصلی الله علیه وآله به خود انسان باز میگردد.
و امّا اینکه مراد از آیه { مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً }چیست؟ در جواب میگوییم: مراد از آن همان مستثنای در آیه 23 از سوره شورا است؛ یعنی همان مودت خویشان رسول است؛ زیرا همانگونه که قبلاً اشاره شد مودت و محبّت حقیقی جدای از اطاعت و متابعت نیست، و اطاعت از آنها همان عمل به دستوراتی است که انسان را در راه مستقیم قرار داده و به سوی خدا میرساند. نتیجه اینکه مودت خویشان پیامبرصلی الله علیه وآله در حقیقت همان برگرفتن راه برای رسیدن به خداوند است. و لذا مشاهده میکنیم که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در حدیث ثقلین و سفینه و امان و دیگر احادیث، امر به تمسّک به عترت خود نموده است.
ابن تیمیه میگوید: عبارت «وعترتی فانّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض» را ترمذی ذکر کرده است. در این مورد از احمد سؤال شد، وی و عدهای دیگر آن را تضعیف کرده و گفتهاند: صحیح نیست.(1)
1 - ظاهر عبارت ابن تیمیه آن است که ذیل حدیث را فقط ترمذی نقل کرده؛ در حالی که چنین نیست؛ بلکه عدهای از بزرگان اهل سنّت؛ از قبیل: ابن اسحاق، احمد بن حنبل، ترمذی، بزار، نسائی، ابویعلی، طبری، اسفرائینی، بغوی، ابن الانباری،
1) 183. منهاج السنة، ج 4، ص 104.
ابن عقده، جعابی، طبرانی، ذهبی، حاکم نیشابوری، ثعلبی، ابونعیم، ابن عساکر، ضیاء مقدسی و برخی دیگر نیز نقل کردهاند.
2 - اینکه میگوید: عدهای ذیل حدیث را تضعیف کردهاند. دروغ محض است؛ زیرا اگر این چنین بود، چرا ابن تیمیه اسامی آنان را نقل نمیکند، به رغم اینکه در جاهای مختلف رجزخوانی میکند. اگر او اسم یک نفر از آنان را نقل میکرد، ما با مراجعه به کتاب او به صحّت و سقم آن پی میبردیم.
ابن تیمیه میگوید: «حدیث در صحیح مسلم فقط دلالت بر امر به تمسک به کتاب خدا دارد، ولی در حقّ عترت تنها به تذکر دادن به اهل بیت خود اکتفا کرده است، لذا سه بار میفرماید: «أذکّرکم اللَّه فی أهل بیتی» و به تمسک آنها امر نکرده است».(1)
1 - مسلم، حدیث را از زید بن ارقم نقل کرده است و او از آنجا که از عبداللَّه بن زیاد میترسید، حدیث را به تمامه نقل نکرده؛ بلکه امر به تمسک به عترت را از آن حذف کرده است. دلیل آن این است که زید بن ارقم در موارد دیگر حدیث را نقل کرده و در ذیل آن، حدیث را به طریق مشهور آورده که در آن به تمسک به عترت امر شده است و مسلم، مع الأسف در ذیل حدیث زید بن ارقم نیاورده است.
الف) سندی از بزرگان محدّثان اهلسنّت، در شرح روایت مسلم میگوید: «در این حدیث، پیامبرصلی الله علیه وآله از قرآن و اهل بیتعلیهم السلام به «ثقلین» تعبیر میکند. «ثقل» شیء نفیسی است که باید حفظ شود و واضح است که اهل بیت، افراد نفیس و ارزشمندی اند که باید حفظ شوند؛ همانگونه که کتاب خدا این چنین است؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله بین آن دو جمع کرده است و ما میدانیم که عمده این اوصاف برای قرآن به افاده علوم الهی و احکام شرعی باز میگردد. همین اوصاف در مورد اهلبیتعلیهم السلام نیز به دلیل
1) 184. منهاج السنة، ج 4، ص 104.
مرجعیت شان در علوم الهی و احکام شرعی موجود است. و مؤید آن، این است که پیامبرصلی الله علیه وآله مردم را در ابتدا از رسیدن مرگش آگاه میکند و بعد میفرماید: من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم. از اینجا استفاده میشود که پیامبرصلی الله علیه وآله بر کتاب و عترت به عنوان خلیفه و جانشین خود در معارف الهی و احکام شرعی وصیت کرده است. سندی آنگاه میگوید: این آن معنایی است که از ظاهر حدیث استفاده میشود، بلکه با مراجعه به روایات دیگر پی میبریم که آن روایات نیز همین معنا را تأیید میکند؛ زیرا در آنها به طور صریح امر به تمسک به کتاب و عترت شده است، خصوصاً در حدیثی که احمد بن حنبل نقل کرده، عین عبارات مسلم آمده است، ولی با اضافه ذیلی در آن به تمسکِ عترت امر شده است … ».(1)
ب) تفتازانی بعد از نقل حدیث میگوید: «از این حدیث به خوبی استفاده میشود که اهلبیت بر تمام مردم - چه عالم و چه غیر عالم - برتری دارند … آیا نمیبینی که چگونه پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را با کتاب خداوند متعال مقرون ساخته، در این که تمسک به آن دو، انسان را از ضلالت نجات خواهد داد. تمسک به کتاب به این معنا است که به آنچه از علم وهدایت در آن است، اخذ کرده و به آن عمل نماییم. هم چنین است عترت … ».(2)
ج) شوکانی نیز در ردّ کسانی که معتقدند آل پیامبرصلی الله علیه وآله همه امّتند، میگوید: «از حدیث ثقلین - که در صحیح مسلم و دیگر کتابها آمده - خلاف این مطلب استفاده میشود؛ زیرا اگر مقصود از آن تمام امّت باشد لازم میآید که مردم به خود تمسک کنند که این معنا قطعاً باطل است».(3)
د) محب الدین طبری بابی را در «ذخائر العقبی» با عنوان «باب فضل اهل البیت و الحثّ علی التمسک بهم و بکتاب اللَّه عزّوجلّ و الخلف فیهما بخیر» مطرح کرده و در ذیل آن، حدیث ثقلین را از سنن ترمذی و صحیح مسلم نقل کرده است.(4)
2 - حدیث ثقلین با سندی که ترمذی نقل کرده و در آن امر به تمسّک به اهل بیتعلیهم السلام شده، به طرق مختلفی رسیده که عده زیادی از علمای اهل سنّت آن را تصحیح نمودهاند.
ناصرالدین البانی امام وهابیان در حدیث، بعد از نقل حدیث ترمذی به سند خود از زید بن ارقم - که در آن به تمسک به کتاب و عترت امر کرده است - میگوید: «حدیث صحیح السند است».(1)وی حدیث را در کتاب «صحیح الجامع الصغیر» نیز تصحیح نموده است.(2)
ابن حجر عسقلانی بعد از نقل حدیث ثقلین - که در آن مردم را به تمسک به کتاب و عترت امر و تشویق کرده - میگوید: «سند حدیث صحیح است».(3)
همچنین عدّهای دیگر حدیث را با همین مضمون - که امر به تمسک به کتاب و عترت در آن باشد - نقل کرده و تصحیح نمودهاند؛ همانند: ابن حجر هیثمی،(4)بویصری،(5)یعقوب بن سفیان فسوی،(6)قندوزی حنفی(7)و محمود شکری آلوسی(8). که آلوسی میگوید: «حدیث ثقلین نزد فریقین اهل سنّت و شیعه ثابت است». بنابر نقل متقی هندی در «کنزالعمال»،ابن جریر طبری نیز حدیث را تصحیح نموده است.(9)
جلال الدین سیوطی در مسند امام علیعلیه السلام از محاملی در کتاب «الامالی» نقل میکند که او نیز حدیث ثقلین را تصحیح نموده است.(10)
حسن بن علی سقاف شافعی بعد از نقل حدیث ثقلین از سنن ترمذی میگوید: «حدیث از حیث سند صحیح است».(11)
1) 189. صحیح سنن الترمذی، ج 3، ص 543، ح 3788.
2) 190. صحیح الجامع الصغیر، ج 1، ص 842، ح 2457.
3) 191. المطالب العالیه، ج 4، ص 65، ح 3972.
4) 192. الصواعق المحرقة، ج 2، ص 428.
5) 193. اتحاف الخیرة المهره، ج 9، ص 279.
6) 194. المعرفة و التاریخ، ج 1، ص 536.
7) 195. ینابیع المودة، ج 1 ص 120، رقم 45.
8) 196. مختصر التحفة، ص 52.
9) 197. کنز العمال، ج 1، ص 379، ح 1650.
10) 198. مسند علیعلیه السلام، ص 192، ح 6050.
11) 199. صحیح صفة صلاة النبیصلی الله علیه وآله، ص 29.
حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث با لفظ لزوم تمسک به کتاب و عترت و ختم آن به حدیث غدیر، میگوید: «حدیث از حیث سند مطابق شرط بخاری و مسلم صحیح است، اگرچه آن دو نفر حدیث را نقل نکردهاند».(1)
ابن کثیر میگوید: «به سند صحیح ثابت شده که رسول خداصلی الله علیه وآله در خطبه خود در غدیر خم فرمود: "إنّی تارک فیکم الثقلین" … ».(2)
همو بعد از نقل حدیث ثقلین با سند نسائی میگوید: «شیخ ما ذهبی فرموده: این حدیث از حیث سند صحیح است».(3)
هیثمی بعد از نقل حدیث با مضمون «لزوم تمسک به کتاب و عترت» میگوید: «حدیث را طبرانی در «معجم الکبیر» نقل کرده و رجال آن همگی ثقه اند».(4)
جمالالدین قاسمی میگوید: در سند صحیح ثابت شده که پیامبرصلی الله علیه وآله در خطبه خود فرمود: "انّی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب اللَّه و عترتی" … ».(5)
سمهودی شافعی میگوید: «طبرانی حدیث را در معجم الکبیر با سندی نقل کرده که تمام رجال آن ثقه اند».(6)
ازهری نیز بعد از نقل حدیث ثقلین میگوید: «محمّد بن اسحاق میگوید: این حدیث حسن صحیح است».(7)
ابن تیمیه میگوید: «و اما حدیث (من کنت مولاه فعلیّ مولاه) در صحاح وجود ندارد، ولی علما آن را نقل کردهاند، و مردم در صحت آن نزاع دارند. از بخاری و ابراهیم حربی و طایفهای از اهل علم به حدیث، نقل شده که آنان در این حدیث طعن وارد کرده و آن را تضعیف کردهاند … ».(8)
اوّلاً: ترمذی این حدیث را در صحیح خود نقل کرده و تصریح به صحّت آن نموده است.
ثانیاً: کسی را نمیشناسیم که در این حدیث نزاع کرده باشد، اگر کسی میبود حتماً ابن تیمیه نام او را میبرد.
ثالثاً: کار ابن تیمیه در تضعیف این حدیث و احادیث دیگری که در مدح اهل بیت، خصوصاً علی بن ابی طالب علیهم السلام وارد شده به جایی رسیده که حتی ناصرالدین البانی که از اتباع او در مسائل اعتقادی است، این عمل او را ناخرسند دانسته و تصریح میکند که وی در تضعیف احادیث سرعت داشته است، بدون آن که طرق آن را مورد بررسی قرار دهد.(1)
در حقیقت باید گفت: ابن تیمیه به جهت خصومت با شیعه و یا بهتر بگوییم: خصومت با اهل بیتعلیهم السلام در صدد تضعیف بدون دلیل تمام احادیث فضایل و مقامات اهل بیتعلیهم السلام و در رأس آنان امام علیعلیه السلام برآمده است.
ابن تیمیه میگوید: «جمله (اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله) به اتفاق اهل معرفت به حدیث، دروغ است».(2)
اوّلاً: چگونه ابن تیمیه ادّعای اتفاق اهل معرفت به حدیث بر کذب آن کرده؛ در حالی که بسیاری از بزرگان محدثین اهل سنّت آن را نقل کردهاند؛ از قبیل:
ابن حبّان.(1)
طبرانی.(2)
بزار.(3)
ضیاء مقدسی.(4)
حاکم نیشابوری.(5)
ابن ابی عاصم.(6)
ابن ماجه.(7)
آیا این افراد از محدّثین اهل سنّت نیستند؟ آیا این افراد به پیامبرصلی الله علیه وآله دروغ نسبت دادهاند؟
ثانیاً: افرادی همچون ابن حبّان، حاکم نیشابوری و ضیاء مقدسی با سند صحیح این ذیل را نقل کرده یا تصریح به صحت سند آن نمودهاند.
ثالثاً: ناصرالدین البانی حدیث غدیر را با ذیلش در کتاب «سلسلة الأحادیث الصحیحة» آورده و آن را از طرق مختلف تصحیح نموده است. او در آخر میگوید: «وقتی این مطلب را دانستی پس این را نیز بدان که انگیزه من در آزاد گذاردن قلم درباره این حدیث و بیان صحت آن این بود که مشاهده کردم شیخ الاسلام ابن تیمیه ذیل حدیث غدیر را تضعیف کرده است. و گمان کرده که دروغ است، و این به نظر من از مبالغات او است که در نتیجه تسریعش در تضعیف احادیث پدید آمده است، قبل از آنکه طرق آن را جمع کرده و دقت نظر در آنها بنماید».(8)
بدین جهت است که ابن حجر در «لسان المیزان» در ترجمه ابن مطهّر حلّی رحمه الله
1) 213. صحیح ابن حبان، ج 15، ص 376.
2) 214. المعجم الکبیر، ج 5، ص 166؛ المعجم الصغیر، ج 1، ص 119.
3) 215. مسند بزار، ج 2، ص 133 و 235 و ج 3، ص 35.
4) 216. المختارة، ج 2، ص 105 و 106.
5) 217. مستدرک حاکم، ج 3، ص 118.
6) 218. السنة، ج 2، ص 566.
7) 219. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 45.
8) 220. سلسلة الاحادیث الصحیحة، ج 4، ص 346.
میگوید: «من ابن تیمیه را چنین یافتم که در ردّ احادیثی که ابن مطهّر نقل کرده، بسیار و بینهایت بر آنها حمله میکند، گرچه معظم آنها از موضوعات و روایات واهی است!! ولی در ردیّه خود بر احادیث، بسیاری از احادیث خوب را که در حال تصنیف کتابش به یاد نداشته، رد نموده است؛ زیرا به جهت گستردگی محفوظاتش تنها بر آنچه در سینه داشته اتّکا کرده است، و حال آنکه انسان نسیان کار است. و چه بسیار از مبالغه ای که در توهین کلام رافضی داشته او را احیاناً به تنقیص علیّ کشانده است. ولی این ترجمه گنجایش واضح کردن آنها و ذکر نمونههایی از آن را ندارد».(1)
ابن تیمیه میگوید: «احادیث مؤاخاة و عقد اخوت بین علی و پیامبرصلی الله علیه وآله تماماً موضوع و جعلی است و پیامبر با هیچ کس عقد اخوت نبسته است و نیز بین هیچ مهاجری و بین ابوبکر و عمر و بین انصاری با انصاری عقد اخوت نبسته است».(2)
اوّلاً: با مراجعه به کتب اهل سنّت پی به کذب بودن ادّعای ابن تیمیه میبریم. اینک به برخی از روایات اشاره میکنیم:
1 - ترمذی به سند خود از عبداللَّه بن عمر نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله بین اصحابش عقد اخوت بست. علیعلیه السلام گریان خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خداصلی الله علیه وآله! بین اصحابت عقد اخوّت بستی ولی بین من و کسی عقد اخوت نبستی؟ رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: تو برادر من در دنیا و آخرتی.(3)
2 - نسائی به سندش از عباد بن عبداللَّه نقل کرده که علی رضی الله عنه فرمود: «أنا عبداللَّه وأخو رسول اللَّه، وأنا الصدیق الأکبر لا یقولها بعدی إلّا کاذب … »؛(4)«من بنده خدا و برادر رسول خدایم، و من صدّیق اکبرم، کسی این ادّعا را پس از من جز دروغگو نمیکند … ».
3 - ابن عساکر به سندش از انس بن مالک نقل کرده که گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله
شنیدم که خطاب به علیعلیه السلام میفرمود: «أنت أخی فی الدنیا والآخرة»؛(1)«تو برادر منی در دنیا و آخرت.»
4 - احمد بن حنبل به سندش از ابن عباس نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «أنت أخی وصاحبی»؛(2)«تو برادر و مصاحب منی.»
5 - حاکم نیشابوری به سندش از عبداللَّه بن عمر نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله عقد اخوّت بین اصحابش بست. بین ابوبکر و عمر، و بین طلحه و زبیر، و بین عثمان و عبدالرحمن بن عوف عقد اخوّت بست. علیعلیه السلام عرض کرد: ای رسول خدا! بین اصحابت عقد اخوت بستی، پس برادر من کیست؟ رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: آیا راضی نمیشوی ای علی! از اینکه من برادر تو باشم؟ علیعلیه السلام عرض کرد: آری ای رسول خدا! آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: تو برادر منی در دنیا و آخرت.(3)
6 - متقی هندی از امام علیعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «پیامبرصلی الله علیه وآله عقد اخوت بین عمر و ابوبکر، و بین حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه، و بین عبداللَّه بن مسعود و سعد بن مالک، و بین من و خودش، بست».(4)
ثانیاً: ابن تیمیه در تضعیف و نسبت جعل به این احادیث دادن تنها بوده و هیچ کس با او همراهی نکرده است. و این مطلبی است که علمای اهل سنّت نیز بر آن تصریح کردهاند.
ثالثاً: این حدیث را دهها نفر از علمای اهل سنّت در کتب حدیثی و تاریخی و تفسیری خود نقل کردهاند. چگونه ممکن است آن را به جعل و کذب نسبت داد. اشخاصی همچون ترمذی، نسائی، ابن ماجه، حاکم نیشابوری، ابن عبد البر، ابن کثیر، احمد بن حنبل، و … آن را در کتب روایی خود ثبت کردهاند، چگونه میتوان این گونه افراد را که نزد اهل سنّت از جلالت فوق العادهای برخوردارند متّهم به نقل حدیث کذب و جعلی کرد؟
رابعاً: زرقانی مالکی میگوید: «احادیث بسیاری درباره عقد اخوّت بین پیامبرصلی الله علیه وآله و علیعلیه السلام رسیده و ترمذی آن را نقل کرده و تحسین نموده و نیز حاکم نیشابوری آن را نقل کرده و تصحیح نموده است … ».(1)
خامساً: برخی از بزرگان اهل سنّت در مقابل ابن تیمیه ایستاده و تضعیف و ردّ او را جواب دادهاند؛ از آن جمله ابن حجر در «فتح الباری» است. او بعد از نقل اشکال ابن تیمیه که گفته است: «تشریع مؤاخاة به جهت ارفاق بر یکدیگر و تألیف قلوب مردم نسبت به یکدیگر است و این درباره پیامبرصلی الله علیه وآله با هیچ کس معنا ندارد» میگوید: «این توجیه در حقیقت ردّ یک نصّ است به قیاس».(2)
در نقل متواتر از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «تقتل عماراً الفئة الباغیة»؛ «عمار را گروه ظالم خواهند کشت.»
ابن تیمیه میگوید: «فههنا للناس أقوال: منهم من قدح فی حدیث عمار»؛(3)«در اینجا برای مردم اقوالی است؛ از جمله آنان کسی است که در حدیث عمار اعتراض وارد کرده است.»
او در جایی دیگر درباره این حدیث میگوید: «فبعضهم ضعّفه»؛(4)«برخی از افراد آن را تضعیف کردهاند.»
مقصود از حدیث عمار گفتار نبوی در حق اوست که فرمود: «ای عمار! تو را گروه ظالم خواهند کشت». که مقصود گروه معاویه است.
اوّلاً: ایشان ذکر نکرده که چه کسانی این حدیث را تضعیف کردهاند، چرا اسم این افراد را ذکر نمیکند؟
ثانیاً: حدیث عمار حدیثی است ثابت و متواتر که 24 نفر از صحابه آن را نقل کردهاند. حافظ سیوطی نیز در کتاب «الخصائص الکبری» به تواتر آن تصریح نموده است.(1)
و هم چنین حافظ لغوی مرتضی زبیدی در «لفظ اللآلی» و مناوی در شرح جامع الصغیر سیوطی و دیگران این حدیث را متواتر میدانند.(2)
ابن عبدالبرّ در «الاستیعاب» در ترجمه عمار میگوید: «وتواترت الآثار عن النبیّصلی الله علیه وآله انّه قال: "تقتل عماراً الفئة الباغیة" وهذا من إخباره بالغیب وإعلام نبوّتهصلی الله علیه وآله وهو من أصحّ الأحادیث»؛(3)«اخبار متواتر از پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده که فرمود: " عمار را گروه ظالم خواهند کشت " و این از خبرهای غیبی و نشانههای نبوت آن حضرت است و از صحیحترین احادیث به حساب میآید.»
حافظ ابن حجر در شرح صحیح بخاری میگوید: «فائدة: روی حدیث (تقتل عماراً الفئة الباغیة) جماعة من الصحابة منهم قتادة بن النعمان کما تقدم، وأمّ سلمة عند مسلم وأبوهریره عند الترمذی، وعبداللَّه بن عمرو بن العاص عند النسائی وعثمان بن عفان وحذیفة وأبوایّوب وأبورافع وخزیمة بن ثابت ومعاویه وعمرو بن العاص وأبوالیسر وعمار نفسه. وکلّها عند الطبری وغیره. وغالب طرقها صحیحة أو حسنة. وفیه عن جماعة آخرین یطول عدّهم. وفی هذا الحدیث علم من إعلام النبوة وفضیلة ظاهرة لعلیّ ولعمّار، وردّ علی النواصب الزاعمین أنّ علیّاً لم یکن مصیباً فی حروبه»؛(4)«فائده: حدیث (تقتل عماراً الفئة الباغیة) عمار را گروه ظالم خواهند کشت، را جماعتی از صحابه از آن جمله قتادة بن نعمان نقل کردهاند آن گونه که گذشت. و نیز ام سلمه نزد مسلم، و ابوهریره نزد ترمذی و عبداللَّه بن عمرو بن عاص نزد نسائی، و عثمان بن عفان، و حذیفه و ابوایّوب و ابو رافع و خزیمة بن ثابت
و معاویه و عمرو بن عاص و ابو الیسر و خود عمار این حدیث را نقل کردهاند. و تمام این احادیث نزد طبری و دیگران موجود است. و غالب طرق آن صحیح یا حسن است. و در این حدیث نشانهای از نشانههای نبوت و فضیلتی ظاهر برای علی و عمار است. و نیز ردّی است بر افراد ناصبی که گمان کردهاند علی در جنگ هایش بر حق نبوده است.»
این عبارت ابن حجر تعریض به ابن تیمیه است که به حضرت علیعلیه السلام در مورد جنگ هایش اعتراض کرده است.
ثالثاً: بخاری در صحیح خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «ویح عمّار تقتله الفئة الباغیة یدعوهم إلی الجنّة ویدعونه إلی النار»؛(1)«واه بر عمار! او را گروه ظالم خواهند کشت او آنان را به بهشت دعوت میکند ولی آنها او را به جهنم میخوانند.»
بخاری در بابی دیگر این حدیث را اینگونه نقل میکند: « … یدعوهم إلی اللَّه ویدعونه إلی النار»؛(2)« … او آنان را به سوی خدا دعوت میکند ولی آنان او را به سوی دوزخ میخوانند.»
ابن حبّان در صحیح خود از امّ سلمه نقل کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «تقتل عمّاراً الفئة الباغیة»؛(3)«عمار را گروه ظالم خواهند کشت.»
و نیز از ابوسعید خدری نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ویح ابن سمیّة تقتله الفئة الباغیة یدعوهم إلی الجنّة ویدعونه إلی النار»؛(4)«واه بر فرزند سمیه - عمار - گروه ظالم او را خواهند کشت، او آنان را به بهشت دعوت میکند ولی آنان او را به دوزخ میخوانند.
ابن حجر در شرح صحیح بخاری میگوید: «ودلّ حدیث (تقتل عمّاراً الفئة الباغیة) علی أنّ علیّاً کان المصیب فی تلک الحروب، لأنّ أصحاب معاویة قتلوه … »؛(5)«حدیث " میکشد عمار را گروه ظالم " دلالت دارد بر اینکه علی در آن جنگها بر حق بود؛ زیرا اصحاب معاویه عمّار را به قتل رساندند.»
ابن تیمیه میگوید: «ومثل قوله: (أنت ولیّ کلّ مؤمن بعدی) فأنّ هذا موضوع باتفاق أهل المعرفة بالحدیث»؛(1)«و مثل گفتار پیامبرصلی الله علیه وآله که (خطاب به حضرت علیعلیه السلام) فرمود: (تو سرپرست هر مؤمن بعد از من میباشی)این حدیث به اتفاق اهل معرفت به حدیث جعلی است.»
او در جایی دیگر میگوید: «وکذلک قوله: (هو ولیّ کلّ مؤمن بعدی) کذب علی رسول اللَّه»؛(2)«و همچنین است گفتار پیامبرصلی الله علیه وآله (او - علیعلیه السلام - سرپرست هر مؤمنی بعد از من است) این دروغ بر رسول خداصلی الله علیه وآله است.»
اوّلاً: این حدیث را ترمذی در سنن خود نقل کرده و میگوید: این حدیث حسن است.(3)و نیز نسائی در «الخصائص» و احمد بن حنبل در «المسند» و در «فضائل الصحابة» آن را نقل کردهاند.(4)
ابن حبّان نیز این حدیث را در صحیح خود نقل کرده و آن را تصحیح نموده است.(5)
حاکم نیشابوری بعد از نقل این حدیث میگوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم ولم یخرجاه»؛(6)«این حدیث صحیحی است که مطابق با شرط مسلم است؛ گرچه بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.» و ابن حجر در «الاصابة» بعد از نسبت دادن آن به ترمذی میگوید: «إسناده قوی»؛(7)«سند آن قوی است.»
ثانیاً: ناصرالدین البانی نیز این حدیث شریف را در کتاب «سلسلة الاحادیث الصحیحة» حدیث شماره 2223 نقل کرده و سعی بلیغ در تصحیح سند آن نموده است.
او بعد از نقل برخی از سندها میگوید: «اگر کسی اشکال کند که اجلح که در برخی از سندها آمده شیعی است و نیز در سند دیگر جعفر بن سلیمان وجود دارد که او نیز شیعی است، آیا این باعث طعن در حدیث نیست؟
1) 242. منهاج السنة، ج 3، ص 9.
2) 243. همان، ج 4، ص 104.
3) 244. سنن ترمذی، کتاب المناقب، باب مناقب علی بن ابی طالب.
4) 245. خصائص امیرالمؤمنینعلیه السلام، ص 78؛ مسند احمد، ج 4، ص 437؛ فضائل الصحابة، ج 3، ص 605.
5) 246. الاحسان به ترتیب صحیح ابن حبّان، ج 9، ص 42.
6) 247. مستدرک حاکم، ج 3، ص 110.
7) 248. الاصابة، ج 2، ص 509.
در جواب میگوییم: هرگز؛ زیرا اعتبار در روایت حدیث به صدق و حفظ است، و مذهب را خودش و خدای خودش میداند، او حسابگر است. و لذا مشاهده میکنیم که صاحب صحیح بخاری و مسلم و دیگران، حدیث بسیاری از مخالفین امثال خوارج و شیعه و دیگران را تخریج کردهاند …
و نیز این حدیث مورد تصحیح ابن حبّان است، با آنکه راوی آن در کتاب ابن حبان جعفر بن سلیمان است، کسی که تشیع داشته و در آن نیز غالی بوده است. و حتی بنابر تصریح او در کتاب «الثقات» او بغض شیخین را داشته است … (1)
علاوه بر اینکه حدیث فوق به صورت متفرّق از طرق دیگر نیز نقل شده که در سند آن شیعه وجود ندارد؛ همانند جمله «إنّ علیّاً منّی وأنا منه» که در «صحیح بخاری» حدیث 2699 نقل شده است …
و امری که جای تعجّب بسیار دارد این است که چگونه شیخ الاسلام ابن تیمیه جرأت بر انکار و تکذیب این حدیث در «منهاج السنة» (2)داشته؛ همانگونه که نسبت به حدیث قبل داشته است … من وجهی در تکذیب او نسبت به این حدیث نمیبینم جز آنکه بگویم او در ردّ بر شیعه سرعت به خرج میداده و مبالغه داشته است. خداوند از گناه ما و گناه او بگذرد».(3)
ابن تیمیه میگوید: «وحدیث ردّ الشمس له قد ذکره طائفة کالطحاوی والقاضی عیاض وغیرهما، وعدّوا ذلک من معجزات النبیّصلی الله علیه وآله، ولکن المحققون من أهل العلم والمعرفة بالحدیث یعلمون أنّ هذا الحدیث کذب موضوع کما ذکره ابن الجوزی فی کتابه الموضوعات»؛(4)«و حدیث ردّ شمس برای حضرت را طائفهای همچون طحاوی و قاضی عیاض و دیگران ذکر کردهاند و آن را از معجزات پیامبرصلی الله علیه وآله دانستهاند، ولی محققان از اهل
علم و شناخت به حدیث میدانند که این حدیث دروغ و جعلی است، آنگونه که ابن جوزی در کتاب "الموضوعات" ذکر کرده است.»
این حدیث را برخی از افرادی که مورد اعتماد نزد اهل سنّتند تصحیح کردهاند.
حافظ ابن حجر در شرح صحیح بخاری میگوید: «وروی الطحاوی والطبرانی فی الکبیر والحاکم والبیهقی فی الدلائل عن اسمآء بنت عمیس انّه دعا لمّا نام علی رکبة علیّ ففاتته صلاة العصر، فردت الشمس حتی صلّی علیّ ثمّ غربت. وهذا ابلغ فی المعجزة، وقد اخطأ ابن الجوزی بایراده فی الموضوعات. وکذا ابن تیمیه فی کتاب الردّ علی الروافض فی زعم وضعه. واللَّه العالم»؛(1)«طحاوی و طبرانی در "المعجم الکبیر" و حاکم و بیهقی در "الدلائل" از اسماء بنت عمیس نقل کردهاند که پیامبرصلی الله علیه وآله چون بر زانوی علیعلیه السلام خوابید و نماز عصر او فوت شد، حضرتصلی الله علیه وآله دعا کرد و خورشید برگشت تا اینکه علیعلیه السلام نماز به جای آورد و خورشید دوباره غروب نمود. و این در معجزه رساتر است. و به طور حتم ابن جوزی خطا کرده که این حدیث را در کتاب "الموضوعات" ذکر کرده است. و نیز ابن تیمیه هم خطا کرده که در کتاب ردّ بر روافض گمان کرده که این حدیث جعلی است، و خدا داناتر است.»
ابن جوزی در وجه تضعیف این حدیث میگوید: «راویان در این حدیث اضطراب کردهاند و در حدیث اسماء دختر عمیس فضیل بن مرزوق وجود دارد که ضعیف است. و برای آن طریق دومی است که در آن عبدالرحمن بن شریک وجود دارد. ابوحاتم گفته: او در حدیث سست است و نیز در سند آن ابوالعباس ابن عقده وجود دارد که رافضی است و به دروغ نسبت داده شده است. و در حدیث ابوهریره نیز داوود بن فراهیج است که ضعیف میباشد».(2)
جواب این تضعیف را سیوطی در کتاب «النکت البدیعات» داده است. او میگوید: «فضیل ثقه و صدوق است، و مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان کتب سته به جز بخاری به حدیث او احتجاج کردهاند و ابن شریک را غیر از ابی حاتم دیگران توثیق کردهاند. و بخاری نیز در کتاب «الأدب المفرد» از او روایت نقل کرده است. و ابن عقده
از بزرگان حفّاظ است که مردم او را توثیق نمودهاند. و او را به جز عصری متعصّب کسی دیگر تضعیف نکرده است. و جماعتی از علما از آن جمله قاضی عیاض تصریح به تصحیح آن کردهاند».(1)
جالب توجّه آنکه حافظ ابن الصلاح و بعد از او دیگر حفاظ تصریح به تساهل ابن جوزی در کتاب «الموضوعات» کردهاند، به حیثی که بسیاری از احادیث صحیح و ثابت را در آن کتاب آورده و بر روی آن رمز ضعف را گذاشته است.
ابن تیمیه میگوید: «وکذلک قوله: (وسدّ الأبواب کلّها إلّا باب علیّ)، فإنّ هذا ممّا وضعته الشیعة علی طریق المقابلة»؛(2)«و همچنین است گفتار رسول خداصلی الله علیه وآله (و ببندید تمام درها را به جز درب خانه علی) این حدیث از جمله احادیثی است که شیعه به جهت مقابله با عامه وضع کرده است.»
در پاسخ ابن تیمیه کلامی از ابن حجر نقل میکنیم که در ردّ ابن جوزی در مورد این حدیث است. او میگوید: «وفی هذا اقدام علی ردّ الاحادیث الصحیحة بمجرد التوهم»؛(3)«و در این کار اقدامی بر ردّ احادیث صحیح السند به مجرّد توهّم است.»
او بعد از آنکه طرق این حدیث را برمیشمارد، میگوید: «فهذه الطرق المتظافرة من روایات الثقات تدلّ أنّ الحدیث صحیح دلالة قویّة … »؛(4)«پس این طرق آشکار از روایات افراد ثقه دلالت دارد بر اینکه این حدیث دلالت قوی داشته و صحیح است.»
حافظ سیوطی میگوید: «قول ابن الجوزی فی هذا الحدیث أنّه باطل وأنّه موضوع، دعوی لم یستدل علیها إلّا بمخالفة الحدیث الّذی فی الصحیحین، ولاینبغی الاقدام علی الحکم بالوضع إلّا عند عدم امکان الجمع. ولایلزم من تعذّر الجمع فی الحال انّه لایمکن بعد ذلک؛ لأنّ فوق کلّ ذی علم علیم وطریق الورع فی مثل هذا ان لایحکم علی الحدیث بالبطلان، بل
یتوقّف فیه إلی ان یظهر لغیره ما لم یظهر له. وهذا الحدیث من هذا الباب، هو حدیث صحیح مشهور له طرق متعددة کل طریق منها علی انفراد لاتقصر عن رتبة الحسن، ومجموعها مما یقطع بصحته علی طریقة کثیر من أهل الحدیث. وامّا کونه معارضاً لما فی الصحیحین فغیر مسلّم لیس بینهما معارضة»؛(1)«گفتار ابن جوزی درباره این حدیث که میگوید: حدیث باطل و جعلی است. ادّعایی است که بر آن دلیلی اقامه نکرده، جز آنکه میگوید: این حدیث مخالف با حدیثی است که در صحیحین آمده است. ولی سزاوار نیست که انسان اقدام بر حکم به جعلی بودن حدیثی کند مگر در صورتی که جمع آن امکانپذیر نباشد. و لازم نیست که اگر الآن جمع کردن امکان ندارد بگوییم بعداً هم ممکن نیست؛ زیرا فوق هر صاحب علمی عالمی دیگر است. و طریق ورع در مثل این موارد این است که انسان بر آن حدیث حکم به بطلان نکند بلکه در آن توقف نماید تا برای دیگری ظاهر شود آنچه که برای او ظاهر نشده است. و این حدیث از این قبیل است. حدیثی است صحیح و مشهور دارای طرق متعددی است و هر طریق آن به طور جداگانه کمتر از مرتبه حسن نیست. و مجموع طرق آن میتواند انسان را به قطع به صحتش بر طریق بسیاری از اهل حدیث برساند. و اما اینکه این حدیث معارض با حدیثی است که در صحیحین آمده، قبول نداریم؛ زیرا بین این دو معارضه وجود ندارد.»
ابن تیمیه میگوید: «وحدیث (أنا مدینة العلم وعلیّ بابها) اضعف واوهی، ولهذا انّما یعدّ فی الموضوعات وان رواه الترمذی وذکره ابن الجوزی، وبیّن ان سائر طرقه موضوعة، والکذب یعرف من نفس المتن»؛(2)«و حدیث (من مدینه علم و علی دروازه آن است)، ضعیفتر و سست تر است، و لذا در زمره احادیث جعلی شمرده شده است، گرچه آن را ترمذی روایت کرده ولی ابن جوزی آن را ذکر کرده و بیان نموده که تمام طرقش جعلی است و دروغ بودن آن از خود متن نیز شناخته میشود.»
حافظ سیوطی درباره این حدیث میگوید: «قلت: حدیث علیّ اخرجه الترمذی و الحاکم، وحدیث ابن عباس اخرجه الحاکم والطبرانی، وحدیث جابر اخرجه الحاکم … والحاصل انّه ینتهی بطرقه إلی درجة الحسن المحتج به، ولایکون ضعیفاً فضلاً عن ان یکون موضوعاً … »؛(1)«من میگویم: حدیث علیعلیه السلام را ترمذی و حاکم نقل کرده، و حدیث ابن عباس را حاکم و طبرانی، و حدیث جابر را حاکم نقل نموده است … حاصل اینکه این حدیث به تمام طرقش منتهی به درجه حسن میشود که قابل احتجاج به آن است. و لذا ضعیف نمیباشد تا چه رسد به اینکه جعلی باشد … ».
ابن حجر درباره این حدیث میگوید: «وهذا الحدیث له طرق کثیرة فی مستدرک الحاکم اقلّ احوالها ان یکون للحدیث اصل، فلاینبغی ان یطلق القول علیه بالوضع»؛(2)«برای این حدیث در مستدرک حاکم طرق بسیاری است که کمترین احوال آن این است که برای این حدیث اصلی است، و لذا سزاوار نیست که بر آن اسم وضع و جعل اطلاق شود.»
ابن تیمیه میگوید: «وامّا قوله: قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: (اقضاکم علیّ) والقضآء یستلزم العلم والدین، فهذا الحدیث لم یثبت ولیس له اسناد تقوم به الحجة»؛(3)«و امّا گفتار حلّی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: (علی در قضاوت از تمام شما برتر است) و قضاوت مستلزم علم و دیانت میباشد، این حدیث ثابت نمیباشد و دارای سندی نیست که به واسطه آن حجّت تمام گردد.»
اوّلاً: صحابه و در رأس آنها عمربن خطّاب به علم و قضاوت حضرت علی اعتراف داشتهاند. بخاری در صحیح خود از ابنعباس نقل کرده که عمر گفت: «اقرؤنا أبیّ واقضانا علیّ»؛(4)«بهترین قرائت برای ابیّ است، و علی از دیگران در قضاوت برتر میباشد.»
حافظ ابن حجر در شرح صحیح بخاری میگوید: «حدیث (اقضانا علیّ) در
حدیث مرفوع از انس نیز نقل شده که گفت: «اقضی أُمّتی علی بن أبی طالب»؛ ماهر ترین فرد امت من در قضاوت، علی بن ابی طالب است. بغوی آن را نقل کرده است … و بزار از حدیث ابن مسعود نقل کرده که گفت: ما چنین حدیث میکردیم که علی بن ابی طالب از تمام اهل مدینه در قضاوت مهارت بیشتری دارد».(1)
ثانیاً: احمد بن حنبل و طبرانی به سندش از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند در خطاب به حضرت زهراعلیها السلام که فرمود: «امّا ترضین إنّی زوّجتک اقدم أُمّتی سلماً واکثرهم علماً واعظمهم حلماً»؛(2)«آیا راضی نمیشوی من تو را به ازدواج کسی درآوردم که اولین فرد مسلمان بوده و از همه بیشتر علم دارد و حلمش از دیگران عظیمتر است.»
حافظ عراقی بعد از نسبت دادن این حدیث به احمد و طبرانی میگوید: «و إسناده صحیح»؛(3)«و سندش صحیح است.»
ابن تیمیه میگوید: «وهو یروی فی الأربعین أحادیث ضعیفة بل موضوعة عن أئمّة الحدیث کقوله بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین»؛(4)«و او در کتاب " اربعین " احادیث ضعیف بلکه جعلی از امامان حدیث آورده است؛ همانند گفتار پیامبرصلی الله علیه وآله به قتال با ناکثین و قاسطین و مارقین.»
این حدیث کمتر از مرتبه حسن نیست؛ زیرا آن را حافظ ابن حجر در شرح صحیح بخاری آورده و خودش در مقدمه شرحش التزام داده که آنچه را در شرح حدیثی یا تتمه یا زیادتی برای حدیثی میآورد صحیح یا حسن است. و نیز در «المطالب العالیة» (5)این حدیث را آورده و بر آن سکوت کرده و به ابی یعلی نسبت داده است.(6)
ابن حجر درباره تضعیفات ابن تیمیه میگوید: «إنّه ردّ فی ردّه کثیراً من الأحادیث الجیاد؛ یعنی الصحیح والحسن»؛(1)«او در ردّ احادیث، بسیاری از احادیث خوب؛ یعنی صحیح و حسن را رد کرده است.»
ابن تیمیه بعد از نقل چند حدیث؛ از جمله «من أحبّ علیّاً فقد أحبّنی ومن أبغض علیّاً فقد أبغضنی»؛ «هر کس علی را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.» میگوید: «فالعشرة الاولی کلّها کذب»؛ «ده حدیث اول همگی دروغ است.»
این حدیث حسن است، طبرانی در «المعجم الکبیر» از امّ سلمه نقل کرده که گفت: «أشهد أنّی سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: من أحبّ علیّاً فقد أحبّنی ومن أحبّنی فقد أحبّ اللَّه ومن أبغض علیّاً فقد أبغضنی ومن أبغضنی فقد أبغض اللَّه»؛(2)«گواهی میدهم که من از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: هر کس علی را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است و هر کس علیّ را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر کس مرا دشمن بدارد به طور قطع خدا را دشمن داشته است.»
حافظ هیثمی بعد از نقل این حدیث میگوید: «وإسناده حسن»؛(3)
مجمع الزوائد، ج 9، ص 132.
«سند این حدیث حسن است.»حاکم نیشابوری از سلمان نقل کرده که فرمود: «سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: من أحبّ علیّاً فقد أحبّنی ومن أبغض علیّاً فقد أبغضنی»؛(4)«هر کس علیعلیه السلام را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.»
او بعد از نقل این حدیث آن را تصحیح کرده است.
زرقانی مالکی نیز ابن تیمیه را به جهت ردّ حدیث «مؤاخاة» مذمّت کرده است.(5)
ابن تیمیه میگوید: «بر فرض تقدیر که ابوبکر فاطمه را اذیت کرده باشد، ولی این کار را به جهت غرض شخصی انجام نداده است، بلکه تا خدا و رسولش را اطاعت کند و حق را به مستحق آن برساند، ولی علی - رضی اللَّه عنه - قصدش این بود تا هبو بر سر فاطمه آورد، و لذا او در اذیت فاطمه غرض داشته است!!».(1)
اوّلاً: به چه دلیل که ابوبکر با گرفتن فدک از فاطمهعلیها السلام قصدش اطاعت خدا و رسولش بوده و هدفش رساندن حق به مستحق آن بوده است؟ ملکی که به جهت نحله رسول خداصلی الله علیه وآله برای حضرت زهراعلیها السلام بوده، چه کسی به او اجازه داده که به زور از حضرت گرفته و به مردم بدهد؟ چه کسی گفته که ابوبکر حاکم و خلیفه مشروع مسلمین است که حق داشته باشد چنین عملی را انجام دهد؟ بر فرض که او حاکم اسلامی باشد، مگر میتواند بر خلاف دستورات خداوند حکم کند، مگر در قرآن نیامده که خداوند فرموده است: { وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ ؛(2)«و آنها که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نمیکنند، کافرند.» (3)
ثانیاً: موضوع ازدواج حضرت علیعلیه السلام با دختر ابوجهل، گرچه در کتب حدیثی وارد شده ولی از حیث سند و دلالت مورد مناقشه شدید واقع شده است. کسی که قصد بحث و تحقیق در این زمینه را دارد به کتاب «شیعه شناسی و پاسخ به شبهات» مراجعه نماید.
ثالثاً: اینگونه تعبیر از ابن تیمیه در شأن امام علیعلیه السلام دلالت بر نفاق او دارد؛ زیرا مطابق حدیث مسلم در صحیح خود در باب فضایل حضرت علیعلیه السلام، پیامبرصلی الله علیه وآله در حق او فرمود: «یا علی! لا یحبّک إلّا مؤمن ولایبغضک إلّا منافق»؛(4)«ای علی! دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق.»
میدانیم که اینگونه تعبیرات از ابن تیمیه دلالت بر دشمنی او با حضرت علیعلیه السلام و در نتیجه نفاق او دارد.
او میگوید: «بسیاری از صحابه و تابعین، بغض علی را داشته، او را سب کرده و با او جنگ نمودهاند».(1)
اوّلاً دشمنی ابن تیمیه با حضرت علیعلیه السلام باعث شده تا ادّعا کند که بسیاری از صحابه و تابعین او را دشمن داشته و سبّ نمودهاند. چرا او اسم این افراد را نمیبرد؟ آیا غیر از خوارج که ابن تیمیه از اسلاف آنان است، کسی دیگر از تابعین بودهاند که نسبت به حضرت امیرمؤمنانعلیه السلام بغض و عداوت داشته باشند؟
ثانیاً: اگر همه صحابه - بر فرض - بغض حضرت علیعلیه السلام را داشته باشند، این نقص آنان است نه نقصی بر حضرت علیعلیه السلام؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن او فرمود: «لایحبّک إلّا مؤمن ولایبغضک إلّا منافق»؛(2)«تو را به جز مؤمن دوست ندارد و نیز به جز منافق تو را دشمن نمیدارد.»
مگر پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن او نفرمود: «من آذی علیّاً فقد آذانی»؛(3)«هر کس علی را اذیت کند مرا اذیت کرده است.»
و مگر پیامبرصلی الله علیه وآله نفرمود: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی»؛(4)«هر کس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده است.»
مگر پیامبرصلی الله علیه وآله نفرمود: «من أحبّ علیّاً فقد أحبّنی، ومن أبغض علیّاً فقد أبغضنی»؛(5)
1) 280. منهاج السنة، ج 7، ص 137 و 138.
2) 281. صحیح مسلم، ج 1، ص 86؛ مسند احمد، ج 1، ص 95؛ صحیح ترمذی، ج 5، ص 643؛ سنن نسائی، ج 5، ص137؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 42.
3) 282. مسند احمد، ج 3، ص 483؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 131؛ صحیح ابن حبّان، ج 15، ص 365.
4) 283. مسند احمد، ج 6، ص 323؛ سنن نسائی، ج 5، ص 133؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 130.
5) 284. مستدرک حاکم، ج 3، ص 141؛ المعجم الکبیر، ج 23، ص 380؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 130.
«هر کس علی را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.»
چگونه کسی جرأت دارد که علیعلیه السلام را دشمن بدارد؛ در حالی که بخاری به سندش از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «أنت منّی وأنا منک»؛(1)«تو از من و من از تو هستم.»
و نیز بخاری در شأن او از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که خطاب به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لانبیّ بعدی»؛(2)«آیا راضی نمیشوی که تو نزد من به منزله هارون نزد موسی باشی، جز آنکه بعد از من نبی نیست.»
و نیز در شأن او فرمود: «إنّی دافعٌ الرایة غداً إلی رجل یحبّ اللَّه ورسوله ویحبّه اللَّه ورسوله … »؛(3)«هرآینه من فردا پرچم را به دست کسی میدهم، که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند … »
ابن تیمیه میگوید: «احدی از امت به جز علی بن ابیطالب بهرهمند از امامت نشد، با اینکه امور براو سخت گشت، و نصف امّت و یا کمتر و یا بیشتر با او بیعت نکردند».(4)
اوّلاً: مستفاد از حکم عقل و نصوصات و ظواهر آیات قرآن کریم و سنّت نبوی آن است که امامت منصبی الهی است و هر امامی باید از جانب خداوند منصوب و منصوص باشد، و خلیفه بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله که از جانب خدا منصوب به امامت شد امام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیه السلام بود. با وجود این نصّ، خلافت و امامت الهی او تمام شد، و در مشروعیّت پیدا کردن آن احتیاج به بیعت مردمی نیست؛ گرچه بیعت مردم در حقیقت التزام عملی از ناحیه آنان در عمل به دستورات خلیفه به حق است. و نفع این عمل به خود مردم باز میگردد که از امام به حق اطاعت کرده و سلطه او را پذیرفتهاند.
ثانیاً: آیا عموم مردم با ابوبکر از روی طوع و رغبت بیعت کردند یا اینکه جماعت بسیاری از عموم مسلمانان از روی اکراه و تهدید سلطه او را پذیرفتند؟
مگر در سقیفه بر سر خلافت و تعیین جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله غوغا و کشمکش عظیمی پدید نیامد؟ مگر گروهی از صحابه از بیعت با ابوبکر سرباز نزدند و به خانه حضرت زهراعلیها السلام پناه نبردند؟(1)
مگر عمر بن خطّاب به جهت بیعت گرفتن اکراهی با گروهی، به خانه حضرت علیعلیه السلام هجوم نبردند؟(2)
ثالثاً: چه کسی غیر از ابن تیمیه ادّعا کرده که بیشتر مردم با حضرت علیعلیه السلام بیعت نکردند؟ این ادّعا تنها از ابن تیمیه است.
حسن بن فرحان مالکی میگوید: «امامت علی و خلافت او به نص و واقع و اجماع به اثبات رسید، و بزرگان صحابه و مهاجرین و انصار بر بیعت با او اجماع کردهاند، و بر خلافت او تمام بلاد اسلام؛ همچون حجاز، یمن، فارس، خراسان، مصر، آفریقا، جزیره، آذربایجان، هند، سند و نوبه، خاضع شدند. و به جز اهل شام کسی با بیعت او معارضه نکردند، و آنان نصف امت و حتی ربع امت بلکه به یک دهم امت هم نمیرسیدند. بلکه در شام برخی از صحابه و تابعین نیز وجود داشتند که بر خلافت علیعلیه السلام اقرار داشتند و از معاویه کنارهگیری میکردند؛ مثل شدّاد بن اوس و عبدالرحمن بن غنم اشعری بزرگ تابعین اهل شام. و با معاویه جز تعداد کمی از صحابه آن هم از مسلمانان فتح مکه و مسلمانان حنین و برخی که در صحابی بودن آنها اختلاف است وجود نداشتند … ».(3)
در رابطه با تعداد کسانی که از بدری ها همراه با حضرت علیعلیه السلام بودند اختلاف است، برخی میگویند: 130 نفر از بدری ها همراه با حضرت علیعلیه السلام بودند.(4)
تمام اصحاب بیعت رضوان که تا آن زمان زنده بودند همراه با علیعلیه السلام بودند. خلیفة بن خیاط (شیخ بخاری) به سند خود از عبدالرحمن أبزی نقل کرده که گفت: از کسانی که در بیعت رضوان با رسول خداصلی الله علیه وآله بیعت نمودیم هشتصد نفر با علیعلیه السلام بودیم که شصت و سه نفر از آنان از جمله عمار بن یاسر کشته شدند».(1)
این حدیث بنابر تصریح بزرگان اهل سنّت صحیح است و رجال آن بین ثقه و صدوق نزد آنان میباشند.(2)
اعمش میگوید: «به خدا سوگند! من به جهت علی و اصحابش تعجّب نمودم؛ زیرا همراه با او اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله بودند … ».(3)
و نیز اجماع تابعین بر بیعت با علیعلیه السلام بود. حسن بن فرحان مالکی در این باره میگوید: «اگر صحابه اجماع بر بیعت با علی داشتند تابعین نیز به تبع آنان بودهاند. تابعین حجاز و عراق و مصر و یمن و خراسان و دیگر بلاد اسلامی تابع صحابه بودهاند،و بدین جهت همراه با علیعلیه السلام در صفّین بزرگان تابعین از اهل عراق بودهاند و در رأس آنان بهترین تابعین اویس قرنی و علقمة بن قیس و ابوعبدالرحمن سلمی و ابوالأسود دوئلی و احنف بن قیس و دیگران از بزرگان تابعین قرار داشتند … ».(4)
رابعاً: علما و محدّثان اهل سنّت، اجماع بر بیعت عمومی با حضرت دارند، اینک به عبارات برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - سلیمان بن طرخان تیمی (143 ه.ق) میگوید: «اهل حرمین با علیعلیه السلام بیعت نموده و بیعت برای اهل حرمین است».(5)
2 - ابن اسحاق (متوفای 151 ه.ق) میگوید: «چون عثمان کشته شد، با علی بن ابی طالب به طور عمومی در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله بیعت شد. و اهل بصره با او بیعت کردند و در مدینه طلحه و زبیر نیز بیعت نمودند».(6)
عبارت ابن اسحاق قصور دارد و معلوم است که استقصا نکرده است؛ زیرا تنها به بیعت اهالی مدینه و بصره اشاره کرده و سخنی از بیعت کوفه و حجاز و یمن و مصر و خراسان و یمامه به میان نیاورده است؛ درحالی که همه اهالی آن دیار نیز بیعت کردند.(1)
3 - محمّد بن ادریس شافعی (204 ه.ق) میگوید: «بدانید که امام به حق بعد از عثمان، علی بن ابی طالب است و امامت او با بیعت بزرگان صحابه و رضایت بقیه ثابت شد».(2)
4 - ابن سعد (231 ه.ق) میگوید: «چون عثمان در روز جمعه، شب 28 ذی الحجه، سال 35 به قتل رسید با علی بن ابی طالب رحمه الله فردای آن روز به عنوان خلافت بیعت شد. طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و عمار بن یاسر و اسامة بن زید و سهیل بن حنیف و ابوایّوب انصاری و محمّد بن سلمه و زید بن ثابت و خزیمة بن ثابت و تمام کسانی که از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله و دیگران که در مدینه بودند با حضرت بیعت کردند».(3)
5 - ابن قتیبه دینوری (276 ه.ق) میگوید: « … من نواصب را مشاهده کردم، هنگامی که غلوّ رافضه در محبّت علی و مقدّم داشتن او را دیدند، با این عمل مقابله کرده و در تأخیر علی - کرّم اللَّه وجهه - و کوتاهی در حقّ او و ناسزاگویی به او غلو نمودند، گرچه به ظلم بر او تصریح نکردهاند … و به جهت جهل شان آن حضرت را از امامان هدایت خارج کرده و در زمره امامان فتنهگر داخل کردند، و او را مستوجب اسم خلافت ندانستند؛ زیرا مردم بر او اختلاف کردهاند ولی برای یزید بن معاویه به بهانه اجماع مردم بر او، اسم خلیفه را مستحق وی دانستند … ».(4)
6 - حافظ ابوبکر اسماعیلی (متوفای 371 ه.ق) در حکایت مذهب اهل سنّت
میگوید: «سپس خلافت علی بن ابی طالب به بیعت بیعت کنندگان از بدری ها همچون عمار بن یاسر و سهل بن حنیف و تابعین آنان از سایر صحابه به جهت سابقه حضرت و فضل او ثابت شد».(1)
7 - ابوعبداللَّه بن بطّه (387 ه.ق) میگوید: «بیعت علی - رضی اللَّه عنه - بیعت اجتماع و رحمت بود، و هرگز مردم را به خود دعوت نکرد و نیز بر بیعت خود با شمشیر، مردم را مجبور نساخت و با عشیره خود بر مردم غالب نشد. او با این عمل خود به خلافت شرف و بها داد و با عدالت خود به قامت خلافت، زیور بها و عظمت و ارزش آویخت … ».(2)
8 - ابوعثمان علی بن عبدالرحمن صابونی (متوفای 449 ه.ق) میگوید: « … خلافت علی به بیعت صحابه با او بود؛ زیرا تمام آنان او را سزاوارترین و برترین خلق در آن وقت به خلافت میشناختند، و هرگز عصیان و نافرمانی او را به خود اجازه نمیدادند … ».(3)
9 - ابن عبدالبرّ (متوفای 463 ه.ق) میگوید: «مهاجرین و انصار بر بیعت با او اجتماع کردند و تنها چند نفر از آنها بودند که بیعت نکردند … ».(4)
10 - آمدی (631 ه.ق) میگوید: «و امّا وجه دوم در اثبات امامت علیعلیه السلام اجماع امت بعد از قتل عثمان و اتفاق آنها بر استخلاف و امامت او است … و این دلیل بر امامت وی میباشد».(5)
11 - ابن عماد حنبلی (1089 ه.ق) میگوید: «همراه و مؤیّد علیعلیه السلام جماعتی از بدری ها و اهل بیعت رضوان و روایات پیامبرصلی الله علیه وآله و اجماع بر امامت او بودند».(6)
12 - ابن ابی العزّ حنفی شارح {792} میگوید: «خلافت برای امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بعد از عثمان، با بیعت صحابه، به جز معاویه از اهل شام ثابت شد».(1)
13 - ابن حجر عسقلانی {852 ه.ق} مینویسد: «بیعت علی بر خلافت، بعد از قتل عثمان در اوائل ذی الحجة سال 35 بود. مهاجرین و انصار و تمام کسانی که حاضر بودند، با او بیعت کردند. بیعت او را به تمام مناطق اسلامی مکتوب نمودند، تمام اهالی آن ممالک به بیعت با او اذعان پیدا کردند به جز معاویه و اهل شام که بین آنها بعداً اتّفاقاتی افتاد».(2)
ابن تیمیه در اعتراض به حزن حضرت زهراعلیها السلام در سوگ پدرش و مقایسه آن با حزن ابوبکر در غار میگوید: «شیعه و دیگران از فاطمه حکایت میکنند که به حدّی در سوگ پیامبرصلی الله علیه وآله حزن داشته که قابل توصیف نیست، و اینکه او بیت الاحزان ساخته است، و این کار را مذمّت برای او به حساب نمیآورند، با اینکه او بر امری حزن داشته که فوت شده و باز نمیگردد، ولی ابوبکر در زمان حیات پیامبر از ترس اینکه حضرت کشته شود خوف داشته است و آن حزنی است که متضمن حراست است، و لذا چون حضرت فوت کرد هرگز چنین حزنی را ابوبکر نداشت؛ زیرا بیفایده است، نتیجه اینکه حزن ابوبکر بدون شکّ کاملتر از حزن فاطمه است».(3)
اوّلاً: حزن ابوبکر ناشی از ضعف ایمان او به نصرت الهی بوده است و لذا پیامبرصلی الله علیه وآله در غار به او فرمود: { لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا}؛(4)«غم مخور، خدا با ماست.»
و نیز خداوند متعال میفرماید: { أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ ؛(5)«آگاه باشید [دوستان و] اولیای خدا، نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند.»
ثانیاً: حزن در فراق محبوب و گریه کردن بر او نه تنها امری جایز و راجح است بلکه خود پیامبرصلی الله علیه وآله نیز چنین میکرده است.
انس بن مالک از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «إنّ العین تدمع والقلب یحزن ولانقول إلّا مایرضی ربّنا، وإنّا لفراقک یا إبراهیم لمحزونون»؛(1)«همانا چشم میگرید، و قلب محزون میشود ولی غیر از آنچه رضایت پروردگار ماست نمیگوییم، و به طور حتم ای ابراهیم در فراق تو محزونیم.»
چرا ابن تیمیه به پیامبرصلی الله علیه وآله اعتراض نمیکرد که چرا به امری که گذشته و فوت شده محزونی؟!
بخاری و مسلم نقل کردهاند: هنگامی که خبر شهادت زید بن حارثه و جعفر بن ابی طالب و عبداللَّه بن رواحه در غزوه موته به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله رسید؛ در حالی که آثار حزن بر ایشان هویدا بود، جلوس نمود.(2)
بخاری از انس بن مالک نقل کرده که گفت: «قنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله شهراً حین قتل القرّآء، فما رأیت رسول اللَّه حزن حزناً قطّ أشدّ منه»؛(3)«هنگامی که قاریان قرآن در کنار بئر معونه به شهادت رسیدند، یک ماه حضرت با مردم سخن نمیگفت. و هرگز دیده نشد که پیامبرصلی الله علیه وآله به این شدّت ناراحت شده باشد.»
ثالثاً: حزن و اندوه حضرت زهراعلیها السلام بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله تنها در فراغ پدرش نبوده، بلکه حزن و اندوه و گریه او بر ارتداد امت و به فراموشی سپردن تمام زحمات و سفارشات پدرش و خانه نشین کردن خلیفه به حق رسول خداصلی الله علیه وآله؛ یعنی حضرت علیعلیه السلام و دیگر امور نیز بوده است.
حضرت زهراعلیها السلام چنان از این امور محزون و ناراحت بود که عبداللَّه بن حارث میگوید: «مکثت فاطمة بعد النبیّصلی الله علیه وآله ستّة أشهر وهی تذوب»؛(4)«فاطمهعلیها السلام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله شش ماه زنده بود و این درحالی بود که بدنش در این مدّت آب میشد.»
رابعاً: چه کسی گفته که ابوبکر در سوگ پیامبرصلی الله علیه وآله محزون نشده و نگریسته است؟! بلکه مطابق نصّ طیالسی، بر پیامبرصلی الله علیه وآله نوحهسرایی نیز کرده است.
او میگوید: «بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله چون بر حضرت وارد شد لبانش را بین دو چشمان حضرت گذاشت و دو دستش را به دو گیجگاه او، آنگاه فریاد برآورد: «وا نبیّاه، وا خلیلاه، وا صفیّاه»؛ «آه ای نبیّ خدا، وای ای دوست خدا، وای انتخاب شده خدا».(1)
خامساً: چگونه انسان در فراق رسول خداصلی الله علیه وآله محزون نگردد؛ در حالی که حضرت فرمود: «من أصیب بمصیبة فلیذکر مصیبته بی فإنّها من أعظم المصائب»؛(2)«هر کس به مصیبتی گرفتار آمد باید مصیبت مرا به یاد آورد؛ زیرا که مصیبت من از بزرگترین مصیبتها است.»
سلمان و ابوالدرداء دائماً در فراغ رسول خداصلی الله علیه وآله محزون بودند و لذا از آن دو رسیده که میگفتند: «ثلاثة أحزنتنی حتّی أبکتنی: فراق محمّدصلی الله علیه وآله … »؛(3)«سه چیز مرا به حدّی محزون کرده که به گریه واداشته است: یکی فراق محمّدصلی الله علیه وآله … ».
حزن در فراق و دوری پیامبرصلی الله علیه وآله به حدّی تأثیرگذار بود که حتی تنه درخت خرمایی که در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله بود نیز متأثر شد.
دارمی در سنن خود از انس بن مالک نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله در روز جمعه میایستاد و پشت خود را بر تنه درخت خرمایی در مسجد تکیه میداد. شخصی رومی آمد و گفت: آیا اجازه میدهید برای شما چیزی بسازم تا بر روی آن بنشینید؟ زیرا گویا شما ایستادهاید. او برای حضرت، منبر سه پله ای ساخت که حضرت بر پله سوم آن مینشست. چون پیامبرصلی الله علیه وآله بر روی منبر قرار گرفت، آن تنه درخت در حزن حضرت صدایی همچون صدای گاو درآورد، به حدّی که مسجد به لرزه درآمد. حضرت در آن هنگام از منبر پایین آمد و آن تنه درخت را در برگرفت. در این هنگام
بود که آرام گرفت. سپس حضرت فرمود: «والّذی نفسی بیده لو لم التزمه مازال هکذا حتی تقوم الساعة حزناً علی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله»؛ «قسم به کسی که جانم به دست اوست اگر او را در بر نگرفته بودم تا روز قیامت در حزن رسول خدا این چنین بود.» آنگاه پیامبر دستور داد تا آن چوب را دفن نمایند.
ابن تیمیه در اعتراض به علامه حلی رحمه الله میگوید: «و همچنین آنچه را ذکر کرده که زهراعلیها السلام - با ابوبکر و صاحب او (عمر) سخن نگفت تا آنکه به ملاقات پدرش رفت و به او شکایت کرد، این مطلب امری است که لایق شأن فاطمهعلیها السلام نیست که درباره او گفته شود؛ زیرا شکایت و شکوه را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله بردن امری لایق بر او نیست، بلکه شکوه را باید نزد خدا برد … ».(1)
اوّلاً: این موضوع که حضرت زهراعلیها السلام با ابوبکر قهر کرده و از او کناره گرفته، امری ثابت و معروف است.
بخاری و مسلم و ابن حبان از عایشه نقل کرده که فاطمهعلیها السلام در موضوع اختلاف در ارث رسول خداصلی الله علیه وآله بر ابوبکر غضب کرد و از او کناره گرفت و تا هنگام وفاتش با او سخن نگفت.و بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله شش ماه زندگی کرد. و چون وفات یافت شوهرش شبانه او را دفن نمود. و هرگز ابوبکر را خبر نکرد و خود بر جنازه حضرت نماز گزارد.(2)
ثانیاً: شکایت بردن نزد رسول خداصلی الله علیه وآله حقیقتاً شکایت بردن نزد خداوند است. لذا مشاهده میکنیم که صحابه در شداید و مصایب و ظلمهایی که به آنان روا میشد به رسول خداصلی الله علیه وآله پناه برده و به او شکوه میکردند.
ابوداوود از خولة بن مالک بن ثعلبه نقل کرده که گفت: همسرم اوس بن صامت مرا طلاق ظهار داد. به نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمدم و از این بابت نزد او شکایت کردم.
حضرت در این امر با من مجادله مینمود و میفرمود: از خدا بترس؛ زیرا او پسر عموی تو است. من نگذشتم تا اینکه قرآن نازل شد، خداوند سبحان فرمود: { قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها}؛(1)«خداوند سخن زنی را که درباره شوهرش به تو مراجعه کرده بود شنید».(2)
ثالثاً: مطابق روایات بسیاری، صحابه نزد رسول خداصلی الله علیه وآله شکایت میآوردند. اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
1 - شکوه حضرت زهراعلیها السلام از خدمت در منزل.(3)
2 - شکوه یکی از صحابه درباره قحطی.(4)
3 - شکوه صحابه از گرانی قیمتها.(5)
4 - شکوه صحابه از فقر و تنگدستی.(6)
5 - شکوه صحابه از عطش در یکی از غزوات.(7)
6 - شکوه جریر از اینکه نمیتواند بر اسب بنشیند.(8)
7 - شکوه حذیفه.(9)
8 - شکوه عبدالرحمن بن عوف از خالد بن ولید.(10)
9 - شکوه یکی از صحابه از قساوت قلب.(11)
10 - شکوه عثمان بن ابی العاص از دردی که در بدنش احساس کرده بود.(12)
1) 323. سوره مجادله، آیه 1.
2) 324. سنن ابی داود، ج 2، ص 266.
3) 325. صحیح بخاری، ج 3، ص 1133؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 2091؛ مسند احمد، ج 1، ص 136.
4) 326. صحیح بخاری، ج 1، ص 345.
5) 327. صحیح ابن حبّان، ج 11، ص 340.
6) 328. مجمع الزوائد، ج 6، ص 212.
7) 329. صحیح بخاری، ج 1، ص 130و131؛ مسند احمد، ج 4، ص 434.
8) 330. صحیح بخاری، ج 3، ص 1104؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1925.
9) 331. مسند احمد، ج 5، ص 402؛ سنن نسائی، ج 6، ص 117.
10) 332. صحیح ابن حبّان، ج 15، ص 565؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 349.
11) 333. الترغیب و الترهیب، منذری، ج 3، ص 237؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 160.
12) 334. صحیح مسلم، ج 4، ص 1727.
11 - شکوه صحابه از ظلم مشرکین.(1)
12 - شکوه یکی از صحابه در مورد تخیّلات در نماز.(2)
13 - شکوه زنان به جهت کتک خوردنشان.(3)
14 - شکوه تابعین از حجاج بن یوسف ثقفی.(4)
15 - شکوه امیرالمومنین علیه السلام در عالم رؤیا از امت پیامبرصلی الله علیه وآله.(5)
16 - شکوه بهائم نزد رسول خداصلی الله علیه وآله.(6)
ابن تیمیه میگوید: «قهر کردن و کنار کشیدن فاطمه با صدّیق کاری پسندیده نبود و از کارهایی نیست که بتوان به خاطر آن حاکم را مذمّت نمود، بلکه این عمل به جرح و طعن نزدیکتر است تا اینکه مدح باشد».(7)
او در جایی دیگر میگوید: «و اما قول ابن مطهر حلّی که تمام محدثین روایت کردهاند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «یا فاطمة! إنّ اللَّه یغضب لغضبک ویرضی لرضاک»، این نسبت دروغ به پیامبر است؛ زیرا این حدیث از پیامبر نقل نشده، و در کتب معروف حدیثی شناخته نشده و سند معروف یا صحیح و یا حسنی از پیامبر ندارد. و هر کس که خدا و رسول از او راضی است ضرری ندارد که یکی از خلق نسبت به او غضبناک شود، هر کس که میخواهد باشد».(8)
اوّلاً: موضوع قهر کردن و کنار کشیدن حضرت زهراعلیها السلام از آن جهت که آن
1) 335. صحیح بخاری، ج 3، ص 1322؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 433.
2) 336. صحیح بخاری، ج 2، ص 725؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 276.
3) 337. سنن ابی داود، ج 2، ص 245؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 638.
4) 338. صحیح بخاری، ج 4، ص 2591؛ مسند احمد، ج 3، ص 132.
5) 339. مجمع الزوائد، ج 9، ص 138؛ الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 99.
6) 340. مسند احمد، ج 4، ص 173؛ الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 144.
7) 341. منهاج السنة، ج 4، ص 244.
8) 342. همان، ص 248 و 249.
حضرت به نصّ قرآن و حدیث معتبر نبویصلی الله علیه وآله معصومه است و به غضب او خدا و رسول به غضب درآمده، لذا دلالت بر منقصت بزرگی بر ابوبکر و عمر دارد؛ زیرا تا کسی کار خلافی انجام ندهد مورد غضب خدا و رسولش واقع نمیشود. مگر فاطمهعلیها السلام مشمول آیه تطهیر نیست؟ آیهای که دلالت بر عصمت پنج تن آل عبا از جمله حضرت زهراعلیها السلام دارد.
ثانیاً: حدیث: «یا فاطمة! إنّ اللَّه یغضب لغضبک ویرضی لرضاک» را بسیاری از علمای عامه در کتب حدیثی خود نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - ابن ابی عاصم.(1)
2 - حاکم نیشابوری.(2)
3 - ابوالقاسم طبرانی.(3)
4 - دولابی.(4)
5 - ابن عساکر دمشقی.(5)
6 - محبّالدین طبری.(6)
7 - ابن حجر هیثمی.(7)
ثالثاً: حاکم نیشابوری بعد از نقل این حدیث تصریح به صحت سند آن کرده است. و نیز حافظ هیثمی تصریح به حَسَن بودن آن نموده است.
گرچه ذهبی به دفاع از استادش ابن تیمیه برآمده و این حدیث را با سند حاکم تضعیف کرده و گفته: حسین بن زید منکر الحدیث است و حلال نیست که به او احتجاج شود، ولی این تعلیق از ذهبی غریب به نظر میرسد؛ زیرا او سبب جرح و نقد خود را ذکر نکرده و نیز علت اینکه نمیتوان به حدیث او احتجاج کرد را بیان ننموده است. نهایت مطلبی که میتوان درباره حسین بن زید ذکر کرد این است که او مشکلی
ندارد. ابن عدی در «الکامل» میگوید: عموم حدیث او از اهل بیت است و امید است که در او باکی نباشد … ».(1)و ابن حجر میگوید: «او صدوق است و چه بسا در برخی موارد به خطا رفته است».(2)
بس است در توثیق او که حافظ دارقطنی در سندی که حسین بن زید وجود دارد میگوید: «تمام این افراد ثقه هستند».(3)
و نیز ضیاء مقدسی این حدیث را در کتاب «الاحادیث المختارة» نقل کرده است، با التزام به اینکه احادیثی که نقل میکند همگی موثّقند.
وانگهی ذهبی متّهم به تشدّد و سختگیری در احادیثی است که در باب فضایل اهل بیتعلیهم السلام وارد شده است، و گاهی بدین جهت افراد بسیار جلیل القدر را تضعیف میکند. ابن حجر عسقلانی در ترجمه علی بن صالح انماطی، بعد از آنکه مشاهده کرده که ذهبی او را متّهم به گفتاری کرده که او از آن مبرّا است، میگوید: «سزاوار است کسانی که از ناحیه ذهبی تضعیف میشوند را خوب بررسی کنیم».(4)
ذهبی چگونه این حدیث را تضعیف کرده؛ در حالی که شیخ و استاد او حافظ مزّی در «تهذیب الکمال» و نیز ابن حجر در «الاصابة» از باب احتجاج این حدیث را نقل کرده و آن را تضعیف نکردهاند.
رابعاً: چه کسی گفته که خداوند سبحان اگر از کسانی به جهت یک عمل خاصی راضی شده تا ابد از آنان راضی است؛ گرچه بعد از آن عمل کارهای خلاف بسیاری انجام داده باشند. بنابراین پیامبرصلی الله علیه وآله گرچه به جهت بیعت رضوان از عدهای از صحابه راضی شد ولی این رضایت در مورد خاص و مربوط به آن عمل است و شامل اعمال خلاف او نمیشود. و نیز دلالت بر راضی بودن خداوند از آنان تا آخر عمر ندارد.
خامساً: معنای جمله «کائناً من کان» هر کس میخواهد باشد، چیست؟ آیا این اهانت به حضرت زهراعلیها السلام و اظهار عداوت به او نیست.
سادساً: اگر جمله: «یا فاطمة! إنّ اللَّه یغضب لغضبک ویرضی لرضاک» در صحاح ستّه نیامده ولی شبیه این مضمون در صحیح بخاری وارد شده است.
بخاری به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «فاطمة بضعة منّی فمن أغضبها فقد اغضبنی»؛(1)«فاطمه پارهای از تن من است پس هر کس او را به غضب درآورد به طور حتم مرا به غضب درآورده است.»
میدانیم که هر کس شخصی را به غضب درآورد او را اذیت و آزار داده است. در نتیجه پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت غضب دخترش فاطمهعلیها السلام اذیت و آزار شده است. در قرآن کریم آمده است: { إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَالآْخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً}؛(2)«آنها که خدا و پیامبرش را آزار میدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور ساخته، و برای آنها عذاب خوار کنندهای آماده کرده است.»
ابن تیمیه میگوید: «و همچنین آنچه را که حلّی نقل کرده که فاطمه وصیّت کرد تا او را شبانه دفن کنند و هیچ کس بر او نماز نگزارد، این مطلب را کسی از فاطمه حکایت نمیکند و به آن جز فرد جاهل احتجاج نمینماید، او به فاطمه مطلبی را نسبت میدهد که لایق آن نیست، و این مطلب اگر صحیح باشد، به گناه بخشیده شده سزاوارتر است تا سعی مشکور؛ زیرا نماز مسلمان بر دیگری خیر زایدی است که به او میرسد … ».(3)
حضرت زهراعلیها السلام بیجهت چنین وصیتی نکرده است، او به جهت مبارزه سیاسی با دستگاه حاکم و مطّلع کردن مردم از بیعدالتی آنان، دست به چنین وصیتی زده است. او با این عملش میخواست مردم سؤال کنند چرا دختر پیامبرصلی الله علیه وآله باید شبانه دفن شود؟ و اگر مردم از سرّ این وصیّت آگاه شوند پی به عدم مشروعیّت خلافت
و بیعدالتی آنان خواهند برد. و نیز حضرت با این وصیت نخواست تا آنان با حضور خودشان به مردم چنین وانمود کنند که ما خلیفه به حقّ مسلمین هستیم و با اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله مشکلی نداریم. هر سیاستمداری میفهمد که این وصیت چه تأثیر سوئی بر دستگاه خلافت تا روز قیامت داشته است.
ثانیاً: نماز هر کس بر جنازه شخصی منشأ خیر زاید نخواهد بود.
ثالثاً: حضرت زهراعلیها السلام مطابق آیه تطهیر و برخی از احادیث، معصومه بوده و از هر نوع اشتباه و خطا مصون است.
پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن او فرمود: «فاطمة بضعة منّی من أغضبها فقد أغضبنی»؛(1)«فاطمه پاره تن من است، هر کس او را به غضب درآورد به طور حتم مرا به غضب درآورده است.»
کسی که اینگونه وصیت کرده به طور حتم از دستگاه خلافت و سردمداران آن غضبناک بوده است، در نتیجه آنان مورد غضب پیامبرصلی الله علیه وآله نیز قرار گرفتهاند. این حدیث دلالت بر عصمت حضرت زهراعلیها السلام دارد؛ زیرا اگر حضرت در تمام امورش از آن جمله غضب کردن، معصوم نبود خداوند به طور مطلق در تمام موارد غضب کردن حضرت، غضب نمینمود.
نتیجه اینکه: حضرت زهراعلیها السلام با این وصیّتش تا روز قیامت حجت را برای کسانی که برای حکومت خلیفه اول ارزشی قائلند، تمام کرد …
رابعاً: ابن تیمیه در اصل وصیت و اینکه حضرت زهراعلیها السلام به توسط حضرت علیعلیه السلام شبانه دفن شد شک دارد و بر فرض ثبوت این قضیه بر حضرت زهراعلیها السلام اشکال و ایراد میکنند؛ در حالی که مطابق نصوص معتبر نزد فریقین، هم وصیت به دفن شبانه و هم دفن حضرت شب هنگام از مسلّمات است.
بخاری به سندش از عایشه نقل کرده که گفت: فاطمه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله کسی را به نزد ابوبکر فرستاد تا میراث خود از رسول خداصلی الله علیه وآله از فیء مدینه و فدک و آنچه از خمس
1) 357. صحیح بخاری، باب مناقب فاطمة علیها السلام.
خیبر باقی مانده، بازخواهد … ابوبکر از دادن این اموال امتناع کرد. فاطمه بر ابوبکر بدین جهت غضب نموده و او را رها کرد. و تا هنگام وفاتش با او سخن نگفت. بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله شش ماه زنده بود. هنگامی که وفات نمود شوهرش علی او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را بر آن امر اعلان ننمود.(1)
مسلم نیز در ضمن قضیه غضب حضرت زهراعلیها السلام بر ابوبکر و وفات او میگوید: « … علیعلیه السلام خبر وفات حضرت فاطمهعلیها السلام را به ابوبکر نرسانید و خودش بر او نماز گزارد».(2)
یعقوبی نقل میکند: « … فاطمه بر شوهرش علی وصیت کرد تا او را غسل دهد … و شبانه به خاک بسپارد، و کسی به جز سلمان و ابوذر و بنابر نقلی عمار در تشییع جنازه او حاضر نشد».(3)
ابن ابی الحدید میگوید: «خبر صحیح نزد ما این است که فاطمهعلیها السلام از دنیا رحلت نمود؛ در حالی که بر ابوبکر و عمر غضبناک بود و لذا وصیت کرد تا این دو نفر - ابوبکر و عمر - بر جنازه او نماز نگزارند».(4)
استاد توفیق ابو علم نقل میکند: «فاطمه زهراعلیها السلام سه وصیت کرد، یکی آنکه کسانی که بر آنان غضبناک بوده، در تشییع جنازهاش حاضر نشوند و جنازهاش شبانه به خاک سپرده شود … ».(5)
ابن تیمیه میگوید: «و اما اینکه این دو زاهدترین و عالمترین افراد در زمان خود بودهاند، قولی بدون دلیل است».(6)
با مراجعه به کتب اهل سنّت پی به دروغ بودن کلام ابن تیمیه در حقّ این دو امام خواهیم برد. اینک به برخی از فضایل این دو بزرگوار اشاره میکنیم:
1 - ترمذی به سندش از ابن عباس نقل کرده که روزی رسول خداصلی الله علیه وآله حسن بن علی را بر دوش خود سوار کرده بود. شخصی عرض کرد: ای غلام! خوب مرکبی را سوار شدهای. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: او نیز خوب راکبی است.(1)
2 - ابن کثیر به سندش از جابر بن عبداللَّه نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من سرّه أن ینظر إلی سیّد شباب أهل الجنّة فلینظر إلی الحسن بن علی»؛(2)«هر کس دوست دارد تا به آقای جوانان اهل بهشت نظر کند باید به حسن بن علی نظر نماید.»
3 - متقی هندی به سندش از عایشه نقل کرده که گفت: «پیامبرصلی الله علیه وآله همیشه حسنعلیه السلام را میگرفت و او را به خود میچسبانید، آنگاه میفرمود: «اللّهمّ إنّ هذا إبنی وأنا أحبّه وأحبّ من یحبّه»؛(3)«بار خدایا! همانا این فرزند من است و او را دوست دارم و دوست میدارم هر کسی که او را دوست دارد.»
4 - مسلم در صحیح خود از ابوهریره نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره حسنعلیه السلام فرمود: «اللّهمّ إنّی أحبّه فأحبّه وأحبب من یحبّه»؛(4)«بار خدایا! همانا من او را دوست دارم، پس تو نیز او را دوست بدار، و هر کس که او را دوست دارد، دوست بدار.»
5 - و نیز همو از براء بن عازب نقل کرده که گفت: حسن بن علی را بر دوش پیامبرصلی الله علیه وآله مشاهده کردم؛ در حالی که حضرت میفرمود: «اللّهمّ إنّی أحبّه فأحبّه»؛(5)«بار خدایا! همانا من او را دوست دارم، تو نیز او را دوست بدار.»
این در حالی است که بخاری از انس بن مالک نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «لایجد أحد حلاوة الإیمان حتّی یحبّ المرء، لا یحبّه إلّا اللَّه»؛(6)«هیچ کس طعم شیرینی ایمان را نمیچشد تا اینکه کسی را دوست بدارد. و او را جز به خاطر خدا دوست ندارد.»
6 - از پیامبرصلی الله علیه وآله در حدیثی روایت شده که فرمود: «لو کان العقل رجلاً لکان الحسن»؛(1)«اگر قرار بود عقل در شخصی مجسّم گردد، آن شخص حسن بن علی میشد.»
7 - براء بن عازب از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که درباره امام حسنعلیه السلام فرمود: «هذا منّی وأنا منه وهو یحرم علیه ما یحرم علیّ»؛(2)«این از من و من از اویم و آنچه بر من حرام است بر او نیز حرام میباشد.»
1 - انس بن مالک میگوید: «حسن بن علی شبیهترین مردم از حیث صورت به رسول خداصلی الله علیه وآله بود».(3)
2 - بخاری به سندش از عقبة بن حارث نقل کرده که گفت: ابوبکر را دیدم که حسنعلیه السلام را به دوش گرفته و میگوید: پدرم به فدایش، چقدر به پیامبرصلی الله علیه وآله شبیه است و شباهتی به علیعلیه السلام ندارد.این در حالی بود که علی میخندید.(4)
3 - ابوهریره میگوید: « … کسی نزد من محبوبتر از حسن بن علی نبود بعد از آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله در حقّ او فرمود: «اللّهمّ إنّی أحبّه فأحبّه وأحبّ من یحبّه».(5)
4 - مساور مولا بنی سعد بن بکر میگوید: ابوهریره را هنگام وفات حسنعلیه السلام بر در مسجد مشاهده کردم که میگریید و با صدای بلند میگفت: «ای مردم! امروز محبوب رسول خدا از دنیا رحلت نمود».(6)
5 - خالد بن معدان میگوید: «مقدام بن معدی کرب و عمروبن اسود بر معاویه وارد شدند. معاویه به مقدام گفت: آیا میدانی که حسن بن علی از دنیا رحلت نمود؟
1) 370. فرائد السمطین، ج 2، ص 68.
2) 371. کنز العمال، ج 7، ص 107؛ ذخائر العقبی، ص 123.
3) 372. ترجمه امام الحسنعلیه السلام از تاریخ دمشق، ص 5.
4) 373. صحیح بخاری، ج 5، ص 33؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 168.
5) 374. همان، کتاب اللباس؛ مسند احمد، ج 2، ص 231؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 169.
6) 375. مستدرک حاکم، ج 3، ص 174؛ حلیة الاولیاء، ج 2، ص 35.
او گفت: چگونه این مصیبت را ندانم؛ در حالی که رسول خداصلی الله علیه وآله او را در دامن خود گذارد و فرمود: «هذا منّی و حسین من علیّ»؛(1)«این از من و حسین از علی است.»
6 - ابن عباس میگوید: «من بر هیچ چیز که در جوانی از من فوت شده پشیمان نشدم جز آنکه در آن ایّام پیاده حج به جای نیاوردم. حسن بن علی 25 بار پیاده حج به جای آورد؛ در حالی که اسبان نجیب او را همراهی میکردند. اموالش را با خداوند سه مرتبه تقسیم کرد تا اینکه کفش را میداد و نعل را برای خود نگاه میداشت».(2)
7 - جویریه میگوید: «هنگامی که حسنعلیه السلام از دنیا رحلت نمود مروان بر جنازه او گریست. حسینعلیه السلام به او فرمود: آیا بر او میگریی؛ در حالی که چه غصّههایی را به او خوراندی؟ او گفت: من این کارها را با کسی میکردم که از این بردبارتر بود. در آن هنگام با دستش به کوه اشاره کرد.(3)
8 - حاکم به سندش از سعید بن ابی سعید مقبری نقل میکند: «ما با ابوهریره بودیم، حسن بن علی بن ابی طالب بر ما وارد شد و سلام کرد. ما جواب سلام او را دادیم ولی ابوهریره از آمدن حضرت اطلاع پیدا نکرد. ما گفتیم: ای ابوهریره! این حسن بن علی است که بر ما سلام نمود. ابوهریره خدمت او رسیده و عرض کرد: و علیک السلام یا سیدی! آنگاه گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: او سیّد و آقا است.(4)
9 - و نیز به سندش درباره ابوهریره نقل کرده که راوی گفت: ابوهریره را ملاقات کردم؛ در حالی که به حسنعلیه السلام میگفت: رسول خداصلی الله علیه وآله شکم تو را بوسید، آن موضعی را که حضرت بوسید بالا بزن تا من نیز ببوسم. او میگوید: حسنعلیه السلام آن موضع را بالا زد و ابوهریره آن جا را بوسید.(5)
حاکم بعد از نقل این حدیث میگوید: «این حدیث صحیح و دارای شرط شیخین است و ذهبی نیز آن را قبول کرده است.» (6)
1) 376. مسند احمد، ج 4، ص 122؛ فیض القدیر، ج 3، ص 415.
2) 377. سنن بیهقی، ج 4، ص 331؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 37.
3) 378. البدایة والنهایة، ج8،ص38؛ تاریخالخلفاء، ص191؛تهذیبالتهذیب، ج2، ص289؛ الصواعق المحرقة، ص138.
4) 379. مستدرک حاکم، ج 3، ص 169.
5) 380. مستدرک حاکم، ج 3، ص 168.
6) 381. همان.
هیثمی نیز رجال این حدیث را صحیح دانسته، به جز عمیر بن اسحاق که او ثقه است.(1)
احمد بن حنبل نیز آن را با سند صحیح نقل کرده است.(2)
1 - ابن حجر هیتمی مینویسد: «حسنعلیه السلام آقایی کریم، بردبار، زاهد، دارای سکینه و وقار و حشمت، اهل جود و مورد مدح و ستایش بود».(3)
2 - ذهبی مینویسد: «حسن بن علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف، امام، سیّد، دسته گل رسول خداصلی الله علیه وآله و سبط او، و بزرگ جوانان بهشت، ابومحمّد، قرشی، هاشمی، مدنی، شهید. این امام بزرگواری بود تنومند، اهل خیر، بسیار دیندار، باورع، دارای حشمت و جاه، و شأنی بزرگ».(4)
3 - ابن عبدالبرّ میگوید: «او مردی باورع و فاضل بود».(5)
4 - ابن صبّاغ مالکی مینویسد: «او در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله مینشست و مردم به دور او جمع میشدند، چنان سخن میگفت که عطش سؤال کننده را سیراب کرده، و حجّتهای مجادلهکنندگان راقطع مینمود».(6)
5 - شبلنجی میگوید: «حسن در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله مینشست و مردم به دور او گرد میآمدند. مردی آمد و شخصی را مشاهده کرد که از رسول خداصلی الله علیه وآله حدیث میگوید و مردم به دور او جمعند. کسی به سوی او آمد و گفت: مرا خبر بده از معنای {وَشاهِدٍ وَمَشْهُودٍ} او فرمود: شاهد، رسول خداصلی الله علیه وآله و مشهود، روز قیامت است. آیا گفتار خداوند عزّوجلّ را نشنیدهای که میفرماید: { یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً و مُبَشِّراً وَنَذِیراً}؛(7)«ای پیامبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارتدهنده و انذارکننده.» و در
جای دیگر فرمود: { ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ}؛(1)«آن روز، روزی است که مردم در آن جمع میشوند، و آن روزی که همه آن را مشاهده میکنند.»
از مردم سؤال کرد او کیست؟ به وی گفتند: او حسن بن علی بن ابی طالب است».(2)
6 - دکتر محمّد عبده یمانی مینویسد: « … حسن و برادرش در دامان پیامبرصلی الله علیه وآله تربیت و بزرگ شدند. لذا آن دو بر اخلاق خیر و اخلاق نبوت پایه گذاری شده تا آنکه بر آن بالا آمدند. در وجود او اوصاف جدّش و نشانههای حیات معنوی رسول خداصلی الله علیه وآله و اخلاق عظیم و علم واسع او است. او با حشمت و جاه و وقار بزرگ شد. مردم او را دوست داشتند. زبانش عفیف بود. هرگز فحشی از او شنیده نشد. فصیح، بلیغ، و زبانی روان داشت. بلاغت و فصاحت را از جدّش رسول خداصلی الله علیه وآله و از پدر و مادرش به ارث برده بود … ».(3)
1 - ابن صبّاغ مالکی در این باره مینویسد: «کرم و جود غریزهای بود که در آن حضرت کاشته شده بود».(4)
2 - ابن عساکر به سندش از عامر نقل کرده که گفت: «حسن بن علی اموالش را دو بار با خدا تقسیم نمود، حتّی اینکه به یک عدد از نعلینش صدقه داد».(5)
3 - روایت شده که حسن بن علیعلیه السلام از برخی از کوچههای مدینه عبور میکرد. گذرش به شخصی سیاهپوست افتاد که در دستش لقمهای بود و آن را به سگ خود میخوراند تا اینکه قرص نان خود را با آن سگ دو قسمت نمود. حضرت به او فرمود: چه باعث شد که با آن سگ نان خود را دو قسمت نمودی و او را در این امر هیچ گونه مغبون نساختی؟ او گفت: چشمانم از چشمانش حیا کرد که بر او خدعه کنم. حضرت به او فرمود: برده چه کسی هستی؟ عرض کرد: برده ابان بن عثمان.
حضرت فرمود: تو را قسم میدهم که از جایت حرکت نکنی تا به سوی تو بازگردم. حضرت رفت و آن برده و باغ را خرید و به سوی آن غلام بازگشت و فرمود: ای غلام! من تو را خریدم. او بلند شد و عرض کرد: من سرتاپا گوش و اطاعت هستم برای خدا و رسولش و برای تو ای مولای من. حضرت فرمود: من این باغ را نیز خریدم، و تو در راه خدا آزادی و این باغ نیز هدیهای از جانب من به تو است … ».(1)
1 - ابن عساکر به سندش از محمّد بن علی نقل میکند که حسن بن علیعلیهما السلام فرمود: «إنّی أستحیی من ربّی عزّوجلّ أن ألقاه ولم أمش إلی بیته»؛(2)«همانا من از پروردگارم حیا میکنم که به ملاقات او روم؛ در حالی که با پای پیاده به سوی خانهاش نرفتهام.»
2 - ابن کثیر میگوید: «حسنعلیه السلام هر گاه که نماز صبح را در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله به جای میآورد در مصلاّی خود مینشست و ذکر خدا را میگفت تا خورشید بالا آید».(3)
ابن خلکان از ابن عایشه نقل کرده که مردی از اهل شام میگوید: من وارد بر مدینه - بر ساکن آن برترین سلام و درود باد - شدم، مردی را دیدم که بر استر خود سوار است، و همانند او در زیبایی صورت و لباس و چهارپا ندیدم. قلبم به او متمایل شد. سؤال کردم که او کیست؟ گفتند: این شخص حسن بن علی بن ابی طالب است. دلم تبدیل به بغض و حسد نسبت به علیعلیه السلام شد که چگونه فرزندی مثل این آقا دارد. نزد او رفتم و به او گفتم: آیا تو فرزند علی بن ابی طالب هستی؟ حضرت فرمود: من فرزند اویم. او گفت: به جهت فلان کاری که تو و پدرت کردهای شما دو نفر را سبّ میکنم. سخنانم که تمام شد، حضرت فرمود: گمان میکنم که تو غریبی؟ گفتم: آری. حضرت
فرمود: نزد ما بیا، اگر به منزلی احتیاج داری تو را در آنجا ساکن میکنیم، یا به مالی نیازمندی به تو عطا مینماییم، یا حاجتی داری تو را کمک خواهیم کرد. او میگوید: من از نزد او رفتم؛ در حالی که کسی محبوبتر از او نزد من نبود. و هر گاه طریقه مقابله او را با خودم یاد میکنم و آنچه که من با او انجام دادم، او را سپاس گفته و خودم را سرزنش مینمایم.(1)
1 - ابن عبدربّه روایت کرده که به علی بن الحسینعلیه السلام گفته شد: چرا اولاد پدرت اندک است؟ حضرت فرمود: تعجّب من آن است که چگونه او بچهدار شده است؛ در حالی که در هر شبانه روز هزار رکعت نماز به جا میآورد، پس چگونه میتوانست که فارغ برای زنان شود؟(2)
2 - ابن صباغ مالکی روایت کرده: هنگامی که امام حسینعلیه السلام به نماز میایستاد رنگش زرد میشد. به او گفته شد: این چه حالتی است که شما را هنگام نماز عارض میشود؟ حضرت میفرمود: شما نمیدانید که من در مقابل چه کسی میخواهم بایستم.(3)
3 - زمخشری روایت کرده که حسین بن علیعلیه السلام را مشاهده کردند؛ در حالی که مشغول طواف گرد خانه خدا بود. آن گاه به طرف مقام اسماعیل آمد و نماز به جا آورد. سپس صورتش را بر مقام گذارده و شروع به گریه کرد و عرض نمود: بنده کوچکت به در خانه توست، خادم کوچکت به در خانه توست، سائلی به در خانه توست. این جملات را مکرّر تکرار مینمود. آن گاه از آن جا بیرون آمد و گذرش به مساکینی افتاد که با آنان تکّههای نان بود که میخوردند. حضرت بر آنان سلام کرد. آنان حضرت را
به طعامشان دعوت نمودند. حضرت نزد آنان نشست و فرمود: اگر اینها صدقه نبود من با شما تناول میکردم. آن گاه فرمود: برخیزید و به سوی منزل من آیید. حضرت آنان را غذا و لباس داد.(1)
4 - از عبداللَّه بن عبید بن عمیر روایت شده که گفت: حسین بن علیعلیه السلام بیست و پنج مرتبه حج را پیاده انجام داد؛ در حالی که اسبان نجیبش به همراهش بودند.(2)
5 - ابن عبدالبر میگوید: «حسین علیه السلام مردی فاضل و دین دار بود. نماز و روزه و حج بسیار انجام میداد».(3)
6 - طبری به سندش از ضحّاک بن عبداللَّه مشرقی نقل کرده که گفت: «چون شب - در کربلا - بر حسینعلیه السلام و اصحابش رسید، تمام آن شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرّع به سر بردند … ».(4)
1 - از امام علی بن الحسینعلیهما السلام روایت شده که فرمود: از حسینعلیه السلام شنیدم که فرمود: «اگر کسی مرا در گوش راستم دشنام دهد و در گوش دیگرم عذرخواهی کند از او قبول خواهم کرد؛ زیرا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبعلیه السلام مرا حدیث کرد که از جدم رسول خداصلی الله علیه وآله شنیده که فرمود: «لایرد الحوض من لم یقبل العذر من محقّ أو مبطل»؛(5)«وارد حوض [کوثر نمیشود کسی که عذرپذیر نباشد؛ چه صاحب حقّ باشد یا باطل.»
2 - یکی از غلامانش خلافی انجام داد که مستحق تأدیب بود، حضرت دستور داد تا او را تنبیه کنند. غلام عرض کرد: ای مولای من خداوند متعال فرمود: { وَالْکاظِمِینَ الْغَیْظَ}. حضرت فرمود: او را رها کنید من خشمم را فرو بردم. باز گفت: { وَالْعافِینَ عَنِ النّاسِ . حضرت فرمود: از تو گذشتم. او ادامه داد: { وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ . حضرت فرمود: تو در راه خداوند متعال آزادی. آن گاه دستور داد تا به او جایزهای نیکو دهند.(6)
1 - بخاری به سندش از نعیم نقل کرده که از ابن عمر سؤال شد: شخص محرم مگسی را به قتل میرساند، حکمش چیست؟ او در جواب گفت: اهل عراق از مگسی سؤال میکنند؛ در حالی که فرزند دختر رسول خداصلی الله علیه وآله را به قتل رساندهاند. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسن و حسین دو ریحانه من از این دنیایند».(1)
2 - حاکم نیشابوری به سندش از سلمان نقل کرده که از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «الحسن والحسین إبنای، من أحبّهما أحبّنی، ومن أحبّنی أحبّه اللَّه، ومن أحبّه اللَّه أدخله الجنة، ومن أبغضهما أبغضنی، ومن أبغضنی أبغضه اللَّه، ومن أبغضه اللَّه أدخله النار»؛(2)«حسن و حسین دو فرزندان من هستند، هر کس آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد خدا او را دوست خواهد داشت و هر کس خدا او را دوست بدارد، او را داخل بهشت خواهد کرد. و هر کس این دو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، و هر کس مرا دشمن بدارد خدا او را دشمن داشته و هر کس خدا او را دشمن بدارد، او را داخل در جهنم خواهد نمود.»
3 - و نیز او به سندش از ابن عمر نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنة وأبوهما خیر منهما»؛(3)«حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتند و پدرشان از آن دو بهتر است.»
4 - ترمذی به سندش از یوسف بن ابراهیم نقل کرده که از انس بن مالک شنید که میگوید: «از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال شد: کدامین شخص از اهل بیت شما نزدتان محبوبتر است؟حضرت فرمود: حسن و حسین. و همیشه به فاطمه میفرمود: دو فرزندم را به نزد من آور. آن گاه آن دو را میبویید و به سینه میچسبانید».(4)
5 - یعلی بن مره میگوید: با پیامبرصلی الله علیه وآله از منزل خارج شدیم و به میهمانی دعوت
بودیم. ناگهان پیامبرصلی الله علیه وآله مشاهده کرد که حسینعلیه السلام در راه مشغول بازی است. حضرت با سرعت به جلوی جمعیت آمد و دو دست خود را باز کرد تا حسینعلیه السلام را بگیرد ولی او به این طرف و آن طرف میدوید، هر دو میخندیدند تا آن که حضرت او را گرفت. یکی از دو دستش را زیر چانه او و دست دیگرش را بین سر و دو گوشش قرار داد و با او معانقه کرد و او را بوسید. آنگاه فرمود: «حسین منّی وأنا منه، أحبّ اللَّه من أحبّه، الحسن والحسین سبطان من الأسباط»؛(1)«حسین از من و من از اویم، خدا دوست بدارد هر کسی را که حسین را دوست دارد. حسن و حسین دو سبط از اسباطند.»
در تفسیر جمله «حسین منی و انا منه» میگوییم:
جمله اول اشاره به این مطلب دارد که حسین از رسول خداست؛ زیرا اگر چه پدرش حضرت علیعلیه السلام است ولی از آن جا که آن حضرت به نصّ آیه مباهله نفس رسول خداست، لذا امام حسینعلیه السلام فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله به حساب میآید.
در مورد جمله دوم میگوییم: پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از تبلیغ رسالتش دیگر به عنوان یک شخص مطرح نیست بلکه یک شخصیت رسالی به حساب میآید. وی رمز و نمونهای است که رسالتش به تمام ابعاد در او تحقق یافته است. پس حیاتش همان رسالتش و رسالتش همان حیاتش میباشد. از طرف دیگر میدانیم که سعی هر پدری آن است که فرزندی داشته باشد تا جانشین شخصیت او بوده و حافظ رسالت او و ادامه دهنده راهش باشد. در مورد امام حسینعلیه السلام از آن جا که او با قیام و شهادتش رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله را زنده کرده است، لذا پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن او میفرماید: من از حسینم؛ یعنی شخصیت رسالی من و ادامه و استمرار آن به وجود حسینعلیه السلام وابستگی دارد. و لذا گفته شده: «الاسلام محمّدی الحدوث و حسینی البقاء است».
6 - یزید بن ابی یزید میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله از حجره عایشه بیرون آمد و گذرش بر خانه فاطمهعلیها السلام افتاد. صدای گریه حسین را شنید. فرمود: (ای فاطمه!) آیا نمیدانی که گریه او مرا اذیت میکند؟(2)
7 - حاکم نیشابوری به سندش از ابوهریره نقل کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله را مشاهده کردم؛ در حالی که حسین بن علی را در بغل گرفته و میفرمود: «اللّهمّ إنّی أحبّه فأحبّه»؛(1)«بار خدایا! من او را دوست دارم، تو نیز او را دوست بدار.»
1 - انس بن مالک میگوید: «بعد از شهادت حسین بن علیعلیه السلام سر او را نزد ابن زیاد آوردند. او شروع به زدن با چوب به دندانهای حضرت کرد … من در دلم گفتم: چه کار زشتی میکنی، من مشاهده کردم رسول خداصلی الله علیه وآله را که همین موضعی را که چوب میزنی میبوسید».(2)
2 - زید بن ارقم میگوید: «من نزد عبیداللَّه بن زیاد نشسته بودم که سر حسین را به نزد او آوردند، ابن زیاد چوب دستی خود را برداشت و بین لبان حضرت کوبید. به او گفتم: تو چوبت را به جایی میزنی که رسول خدا مکرر آن جا را میبوسید. ابن زیاد گفت: برخیز تو پیرمردی هستی که عقلت را از دست دادهای».(3)
3 - اسماعیل بن رجاء از پدرش نقل میکند که گفت: «من در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله در میان دستهای بودم که در میان آنها ابوسعید خدری و عبداللَّه بن عمر بود. حسین بن علیعلیه السلام از کنار ما عبور کرده و سلام نمود. آنان او را جواب دادند. عبداللَّه بن عمر سکوت کرد تا مردم فارغ شوند. آن گاه صدای خود را بلند کرده و گفت: و علیک السلام و رحمة اللَّه و برکاته. آن گاه رو به قوم کرده و گفت: آیا شما را خبر دهم به کسی که محبوبترین اهل زمین به آسمان است؟ گفتند: آری. گفت: آن شخص این مرد هاشمی است. بعد از روزهای صفّین با من سخن نگفته است. اگر او از من راضی گردد برای من خوشایندتر است از اینکه برای من شتران گران قیمت باشد.(4)
4 - جابر بن عبداللَّه انصاری میگوید: «هر کس دوست دارد نظر کند به مردی از اهل
بهشت، باید به حسینعلیه السلام نظر کند؛ زیرا از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که چنین میفرمود».(1)
هیثمی نیز در «مجمع الزوائد» این حدیث را نقل کرده و در پایان میگوید: «رجال این حدیث رجال صحیح است، غیر از ربیع بن سعد که او ثقه است».(2)
5 - عمر بن خطّاب خطاب به امام حسینعلیه السلام عرض کرد: «آنچه که بر سر ما روییده شده (یعنی اسلام) توسط شما خاندان بوده است».(3)
6 - عبداللَّه بن عباس رکاب اسب امام حسن و امام حسینعلیهما السلام را گرفت. برخی او را از این کار سرزنش کردند و گفتند: سنّ تو از این دو بیشتر است؟! ابن عباس گفت: این دو فرزندان رسول خدا هستند، آیا سعادت من نیست که رکاب این دو رابه دست بگیرم؟(4)
1 - معاویه به عبداللَّه بن جعفر گفت: تو سید و سرور بنی هاشم میباشی. او در جواب معاویه گفت: بزرگ بنی هاشم حسن و حسینند.(5)
2 - ولید بن عتبة بن ابی سفیان - والی مدینه - هنگامی که مروان بن حکم به او پیشنهاد کشتن امام حسینعلیه السلام را داد به او گفت: «به خدا سوگند ای مروان! دوست ندارم که برای من دنیا و آنچه در آن است باشد؛ در حالی که حسینعلیه السلام را کشته باشم. سبحان اللَّه!آیا به جهت بیعت نکردن حسین او را بکشم؟ به خدا سوگند! من یقین دارم شخصی که حسین را به قتل برساند او در روز قیامت میزان عملش خفیف است.(6)
3 - ابراهیم نخعی میگوید: «اگر من در میان قاتلان حسینعلیه السلام بودم آن گاه وارد بهشت میشدم از نظر کردن بر صورت رسول خداصلی الله علیه وآله حیا میکردم».(7)
با مراجعه به کتب تاریخ و تراجم اهل سنّت پی میبریم که امام حسینعلیه السلام مورد مدح و ستایش آنان بوده است:
«حسین بن علی بن ابیطالب، هاشمی، ابوعبداللَّه، مدنی، نوه رسول خداصلی الله علیه وآله و دسته گل او از دنیا، و یکی از دو بزرگوار جوانان اهل بهشت است».(1)
«حسین نماز و روزه و حج و عبادات بسیار انجام میداد. او مردی با سخاوت و کریم بود. بیست و پنج بار پیاده حج به جای آورد».(2)
«دسته گل رسول خداصلی الله علیه وآله و نوه او و خلاصه نبوت، محل محاسن و مناقب و بزرگواری، ابوعبداللَّه، حسین بن علیعلیه السلام … ».(3)
«آسمان بر کسی بعد از یحیی بن زکریا به جز حسینعلیه السلام نگریست و هنگامی که کشته شد آسمان سیاه گشت، و ستارگان در روز، روشن شدند، به حدّی که سیّاره جوزاء در وقت عصر دیده شد، و خاک قرمز فرو ریخت، و آسمان تا هفت شبانه روز به مانند لخته خونی بود».(4)
«شجاعت حسینعلیه السلام صفتی است که از او غریب نیست؛ زیرا صفتی است که از معدنش سرچشمه گرفته است. و این فضیلتی است که از پدران خود به ارث برده و به فرزندان بعد از خود به ارث گذارده است … و در بین بنی آدم کسی شجاعتر از حیث قلب دیده نشده، آن هنگام که حسینعلیه السلام در کربلا چنین اقدامی را انجام داد … بس است او را این که در تاریخ این دنیا تنها او در طول صدها سال شهید فرزند شهید و پدر شهیدان است … ».(5)
«حسینعلیه السلام مردی عابد و متواضع بود. همیشه او را روزهدار مشاهده میکردند. شبها را بیدار و مشغول عبادت بود. همیشه در امور خیر از دیگران سبقت میجست و در نیکی از دیگران سرعت میگرفت … ».(1)
«حسین بن علی؛ او بزرگ اهل عراق در فقه و حال و جود و بخشش بود».(2)
ابن تیمیه میگوید: «و این دو گرچه دو بزرگوار جوانان اهل بهشتند ولی عمر و ابوبکر دو بزرگوار از پیران اهل بهشتند، و این صنف کاملتر از آن صنف است».(3)
این ادّعا نیز خالی از اشکال نیست. برای روشن شدن این مطلب پاسخ را در دو بخش دنبال میکنیم:
خطیب بغدادی به سندش از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنة، وأبوهما خیر منهما»؛(4)«حسن و حسین دو آقای اهل بهشتند و پدرشان از آن دو بهتر است.»
متقی هندی به سندش از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله خطاب به فاطمهعلیها السلام فرمود: «ألا ترضین أن تکونی سیّدة نسآء أهل الجنة، وابنیک سیّدا شباب أهل الجنة»؛(5)«آیا راضی نمیشوی که تو سرآمد زنان اهل بهشت باشی و دو فرزندت سرآمد جوانان اهل بهشت باشند.»
ابن عساکر به سندش از ابن عباس نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنة، من أحبهما فقد أحبّنی ومن أبغضهما فقد أبغضنی»؛(1)«حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتند، هر کس آن دو را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته و هر کس آن دورا دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته است.»
جماعتی از علمای اهل سنّت تصریح به صحت حدیث نمودهاند؛ از قبیل:
1 - حافظ گنجی شافعی: «این حدیث حسن و ثابت است … ».(2)
2 - امام اهل حدیث ابوالقاسم طبرانی در «المعجم الکبیر» در ترجمه امام حسینعلیه السلام طرق این حدیث را از تعدادی صحابه نقل کرده است … آن گاه اسامی جماعتی از آنان و طرق احادیث شان را نقل کرده و سپس میگوید: انضمام این اسانید برخی به برخی دیگر، دلیل بر صحت این حدیث است.(3)
3 - حاکم نیشابوری: «این حدیث با زیادی «و ابوهما خیر منهما» صحیح است ولی شیخین آن را نقل نکردهاند».(4)
او در ذیل حدیث دیگر میگوید: «این حدیثی است که از راههای زیادی قابل تصحیح است و من تعجب میکنم که چگونه این دو آن را نقل نکردهاند».(5)
4 - ذهبی: «این حدیث صحیح است».(6)
5 - ترمذی: «این حدیث حسن و غریب از این وجه است».(7)
او با سند دیگری این حدیث را آورده و در ذیل آن میگوید: «این حدیث صحیح و حسن است».(8)
6 - البانی نیز تصحیح ترمذی را قبول کرده و میگوید: «مطلب همان است که او
1) 433. ترجمه امام حسینعلیه السلام از تاریخ دمشق، ص 45.
2) 434. کفایة الطالب، ص 341.
3) 435. همان، به نقل از طبرانی.
4) 436. المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 167.
5) 437. المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 167.
6) 438. همان.
7) 439. سنن ترمذی، ج 5، ص 660.
8) 440. تحفة الاحوذی بشرح صحیح الترمذی، ج 10، ص 272.
میگوید». و نیز در حدیث حسن ترمذی میگوید: «سند آن صحیح و رجال آن ثقه اند به نحو رجال صحیح، غیر از میسره ابن حبیب که ثقه است».(1)
او نیز تصحیح حاکم و ذهبی را مورد قبول قرار داده است.(2)
7 - هیثمی در «مجمع الزوائد» حدیث مورد بحث را از طریق ابی سعید خدری، تصریح به صحت آن کرده است.(3)
8 - مصطفی بن عدوی.(4)
9 - حوینی اثری در تحقیق کتاب «خصائص امیرالمؤمنینعلیه السلام» نیز این حدیث را تصحیح کرده است.(5)
10 - الدانی ابن منیر آل زهوی.(6)
11 - حمزه احمد الزین محقق کتاب «مسند احمد».(7)
12 - ابن حبان این حدیث را در کتاب صحیح خود آورده است.(8)
این حدیث در کثرت طرق به حدّی است که سیوطی و سمعانی قائل به تواتر آن شدهاند.(9)
برخی این حدیث شریف را قلب کرده و بر ابوبکر و عمر ثابت کردهاند، و از آن جا که آن دو در اسلام جوان نبودند لذا عبارت حدیث را عوض کرده و به جای شباب (جوانان) کهول (پیران)، قرار دادهاند.
1) 441. سلسلة الاحادیث الصحیحة، ج 2، ص 423 - 426.
2) 442. همان، ص 424.
3) 443. مجمع الزوائد، ج 9، ص 201.
4) 444. الصحیح المسند من فضائل الصحابة، ص 257.
5) 445. تهذیب خصائص الامام علیعلیه السلام، ص 99، ح 124.
6) 446. خصائص امیرالمؤمنینعلیه السلام، تحقیق آل زهوی، ص 107، ح 140.
7) 447. مسند احمد با تحقیق حمزه احمد الزین، ج 1، ص 101 و 195 و 204 و 259.
8) 448. صحیح ابن حبان، ج 15، ص 413؛ مؤسسة الرسالة.
9) 449. تحفة الاحوذی، ج 10، ص 186؛ فیض القدیر، ج 3، ص 550؛ الانساب، ج 3، ص 477.
اینک به نقد و بررسی هر یک از این احادیث خواهیم پرداخت:
ترمذی با سه سند این مضمون را نقل کرده است:
سند اول:
«حدّثنا علی بن حُجر، أخبرنا ولید بن محمّد الموقری، عن الزهری، عن علی بن الحسین، عن علی بن أبی طالب، قال: کنت مع رسول اللَّهصلی الله علیه وآله إذ طلع أبوبکر وعمر فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: هذان سیّدا کهول أهل الجنّة من الاوّلین والآخرین إلّا النبیین والمرسلین، یا علی لاتخبرهما.»
این حدیث از جهاتی اشکال دارد:
اوّلاً: ترمذی آن را حدیثی غریب دانسته است.
ثانیاً: او میگوید: ولید بن محمّد موقری در حدیث تضعیف شده است.(1)
و نیز دیگران از رجالیین اهل سنّت او را تضعیف کردهاند؛ از قبیل:
بخاری درباره او میگوید: «در حدیثش منکرات است».(2)
ابوحاتم او را ضعیف الحدیث میداند.
ابن حبان میگوید: او از زهری چیزهای جعلی را نقل کرده که زهری اصلاً آنها را حدیث نکرده است … لذا احتجاج به احادیث او به هیچ وجه جایز نیست.
ابن المدینی میگوید: حدیثش نوشته نمیشود.
ذهبی او را در دیوان ضعفا و متروکین آورده و میگوید: یحیی او را تکذیب کرده و دار قطنی او را ضعیف پنداشته است.(3)
ابن خزیمه میگوید: من به حدیث او احتجاج نمیکنم.
نسائی او را متروک الحدیث دانسته و میگوید: یحیی بن معین او را تکذیب کرده است.
حدیثِ با چنین وضعیتی را چگونه میتوان به آن استدلال کرد.
ثالثاً: زهری کسی بود که از ارکان حکومت بنی مروان به حساب میآمد و همیشه در رکاب آنان بود. پس چگونه میتوان به او اعتماد نمود. به همین جهت است که خواهرش او را تفسیق نموده است.(1)
و نیز شافعی و دار قطنی او را متّصف به تدلیس کرده و ابن حجر او را در مرتبه سوم از مدلّسین برشمرده است.(2)تدلیسی که نوعی دروغ به حساب میآید.
رابعاً: این حدیث مطابق دیدگاه اهل سنّت مشکل انقطاع سند دارد؛ زیرا امام زین العابدینعلیه السلام در سنّی حضرت علی بن ابی طالبعلیه السلام را درک نکرده که متحمل حدیث از آن حضرت شده و از او شنیده باشد. گر چه نزد ما این اشکال قابل حلّ است ولی از دیدگاه اهل سنّت اشکال دارد.
خامساً: در بهشت همه مردم جوانند، و پیرمرد وجود ندارد.
سادساً: چه جهتی دارد که پیامبرصلی الله علیه وآله در این حدیث از نشر این خبر جلوگیری کرده است؟
سند دوّم:
ترمذی همین مضمون را از حسن بن صباح بزار، از محمّد بن کثیر، از اوزاعی، از قتاده، از انس از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است. که این سند نیز مشکلاتی دارد:
اوّلاً: ترمذی آن را غریب دانسته است.
ثانیاً: در سند آن محمّد بن کثیر مصیصی است که عدهای از علمای عامه او را تضعیف نمودهاند؛ از قبیل:
احمد بن حنبل میگوید: نزد پدرم نام محمّد بن کثیر برده شد، او را جداً تضعیف نمود. و او را منکر الحدیث دانست.
صالح بن احمد از پدرش نقل کرده که او نزد من ثقه نیست.
به ابن المدینی گفتند که محمّدبن کثیر از اوزاعی، از قتاده، از انس این حدیث را
نقل کرده است، او گفت: من قبلاً دوست داشتم که این شیخ را ببینم ولی الآن دوست ندارم او را ملاقات نمایم.
ابوداوود میگوید: او فهم حدیث را نداشت.
ابواحمد حاکم او را قوی نزد اهل سنّت نمیداند.
نسائی او را کثیر الخطاء معرفی کرده است.(1)
ثالثاً: در سند این حدیث قتاده وجود دارد که امام مدلّسین برشمرده شده است.(2)
سند سوّم:
ترمذی همین مضمون را نیز از یعقوب بن ابراهیم دورقی، و او از سفیان بن عیینه، و او از داوود، از شعبی، از حارث از علیعلیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده است.
این سند نیز مشکلاتی دارد:
اوّلاً: سفیان بن عیینه بنا بر تصریح نسائی و دیگران موصوف به تدلیس است. ابن حجر نیز او را در مرتبه سوم از مدلّسین برشمرده است ولی لهجه خود را تخفیف داده و میگوید او تنها از افراد ثقه تدلیس کرده است. ولی جواب این است که در این صورت چه ضرورتی بر تدلیس وجود دارد؟ تدلیسی که مطابق رأی برخی از علمای عامّه از انواع کذب به حساب میآید.(3)
ثانیاً: در سند این حدیث نیز داوود بن ابی هند است که احمد بن حنبل او را کثیر الاضطراب و الخلاف معرفی کرده است.(4)
ثالثاً: عجب این است که چگونه شعبی از حارث روایت نقل میکند با اینکه او را کاذب میداند. همان گونه که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.
ابن ماجه نیز این حدیث را با دو سند نقل کرده است.
سند اوّل:
از هشام بن عمار، از سفیان، از حسن بن عماره، از فراس، از شعبی، از حارث، از علیعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله این مضمون را نقل کرده است.(1)
این سند نیز مشکلاتی دارد:
اوّلاً: در سند آن سفیان بن عیینه است که از مدلّسین به حساب میآید. و تدلیس آن است که حدیث را به کسی نسبت دهد که از او نشنیده است.
ثانیاً: در سند آن حسن بن عماره است که حال او از سفیان در تدلیس بدتر است. و جمهور اهل سنّت او را تضعیف نمودهاند.(2)
بیهقی میگوید: او متروک بوده و احتجاج به احادیثش نمیشود.(3)دارقطنی او را تضعیف کرده(4)، و ابن حبّان او را در کتاب مجروحین ذکر کرده است.(5)یحیی بن معین نیز او را بی ارزش برشمرده است.
ابن حبّان از شعبه نقل کرده که گفت: کسی که از حسن بن عماره روایت نقل کند گناهش کمتر از زنا در اسلام نیست؛ یعنی گناه این دو برابر است.
ثالثاً: شعبی کسی است که به دستگاه خلافت بنی امیه راه یافته و معلّم اولاد عبدالملک بن مروان و قاضی او در کوفه در ایام ولایت حجاج و بعد از او به حساب میآمد.(6)
نقل است که احنف به او گفت: بین دو نفر به رأی خدا قضاوت کن. او در جواب گفت: من به رأی پروردگارم قضاوت نمیکنم، بلکه به رأی خودم حکم میکنم.(7)
ابن ابی الحدید نقل میکند که جمیله دختر عیسی بن جراد که زنی زیبا بود، با کسی که اختلاف داشت، نزد شعبی - قاضی عبدالملک - آمدند، شعبی به نفع جمیله حکم
نمود. آنگاه شعر هذیل اشجعی را نقل میکند که در آن تصریح به قضاوت ظالمانه او شده است.(1)
رابعاً: شعبی روایت را از حارث نقل کرده است، کسی که شعبی او را همیشه تکذیب میکرد.
مسلم در مقدمه صحیحش به سند خود از شعبی نقل کرده که گفت: حدیث کرد ما را حارث اعور همدانی و او کذّاب است.(2)
ابن حبّان از شعبی نقل کرده که حدیث کرد ما را حارث و من شهادت میدهم که او یکی از کذّابین است.(3)
ابن حجر در ترجمه حارث میگوید: «او را شعبی در رأی خود تکذیب کرده است. او به رفض نسبت داده شده و در حدیثش ضعف وجود دارد».(4)
نووی در «خلاصه» میگوید: «اجماع در ضعف او است؛ زیرا او کذّاب است».(5)
فتنی میگوید: «حارث بن عبداللَّه همدانی اعور از بزرگان علمای تابعین است. شعبی و ابن المدینی او را تکذیب کردهاند … ».(6)
سند دوم:
ابن ماجه از ابو شعیب صالح بن هیثم طائی، از عبد القدوس بن بکربن خنیس، از مالک بن مغول، از عون بن ابی جحیفه، از پدرش از رسول خداصلی الله علیه وآله همین مضمون را نقل کرده است.
در اسقاط این حدیث از اعتبار وجود عبد القدوس کفایت میکند، کسی که ابن حجر در مورد او میگوید: «محمود بن غیلان از احمد و ابن معین و خیثمه نقل کرده که آنان بر روی حدیث او خط کشیدهاند».(7)
مضمون این حدیث را هیثمی به سندش از ابی جحیفه نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است.(1)
ولی در سند آن، خنیس بن بکر بن خنیس است که صالح بن جزره او را تضعیف نموده است.(2)
دولابی نیز به سند دیگری از ابی جحیفه از رسول خداصلی الله علیه وآله همین مضمون را نقل کرده ولی در سند آن خنیس بن بکر بن خنیس وجود دارد که تضعیف شده است.
عبداللَّه بن احمد بن حنبل نیز به سندش از پیامبرصلی الله علیه وآله این مضمون را نقل کرده است.(3)ولی در سند آن عبداللَّه بن عمر یمانی است که ذهبی او را مجهول معرفی کرده است.(4)
هم چنین در سند آن حسن بن زید است که والی منصور در مدینه بوده و سپس از هم نشینان مهدی عباسی شده است. ابن عدی میگوید: احادیثش معضل است.(5)
و نیز فتنی میگوید: او ضعیف است.(6)
بغدادی این مضمون را به چهار سند نقل کرده است:
سند اوّل:
وی به سند خود از انس بن مالک این مضمون را نقل کرده است.(7)
در تضعیف این سند همین بس که یحیی بن عنبسه در سند آن قرار گرفته است؛ ابن حبّان او را در کتاب «المجروحین» ذکر کرده و میگوید: «شیخ دجال که وضع حدیث
1) 473. موارد الضمآن الی زوائد ابن حبّان، ص 538.
2) 474. میزان الاعتدال، ج 1، ص 669؛ لسان المیزان، ج 2، ص 411؛ المغنی، ذهبی، ص 215.
3) 475. مسند احمد، ج 1، ص 80.
4) 476. المغنی، ص 355؛ دیوان الضعفاء، ص 175.
5) 477. میزان الاعتدال، ج 1، ص 492.
6) 478. قانون الموضوعات، ص 249.
7) 479. تاریخ بغداد، ج 5، ص 307.
کرده و به ابن عیینه و داوود بن ابی هند و ابی حنیفه و دیگران از ثقات نسبت داده است، نقل روایت از او به هیچ وجه صحیح نیست».(1)
دارقطنی او را دجّالی که وضع حدیث کرده، معرفی میکند و ابن عدی میگوید: او منکر الحدیثی است که امرش مکشوف است.(2)ذهبی نیز او را در دیوان ضعفا و متروکین آورده است.(3)
و هم چنین در سند آن حمید طویل واقع است که ذهبی میگوید: ما نمیدانیم او کیست.(4)
سند دوم:
بغدادی این مضمون را نیز به سندش از امام علیعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده است، که در سند آن شعبی و حارث قرار دارد که قبلاً آن دو را تضعیف کردیم.
و نیز در سند آن بشّار بن موسی الخفّاف است که بخاری او را منکر الحدیث، و ابن معین او را از دجّالین و غیر ثقه، و ابوزرعه او را ضعیف معرفی کردهاند.(5)
سند سوّم:
و نیز به سند خود این مضمون را از ابن عباس به دو طریق نقل کرده است.(6)
ولی در طریق اول عبیداللَّه بن موسی است که او را شیعه آتشی معرفی کردهاند.(7)لذا هرگز احتمال داده نمیشود چنین کسی چنین حدیثی را نقل کرده باشد. خصوصاً آن که احمد بن حنبل محدّثین را از نقل حدیثش منع کرده است.(8)
و نیز در سند طریق اول یونس بن ابی اسحاق وجود دارد که برخی او را تضعیف کردهاند. احمد بن حنبل او را مضطرب الحدیث و ضعیف معرفی کرده است.(9)
و در طریق دوم آن طلحة بن عمرو است که کثیری از رجالیین او را تضعیف کردهاند: احمد بن حنبل او را لاشی و متروک الحدیث، و ابن معین او را ضعیف، و جوزجانی او را غیر مرضی در حدیث، و ابوحاتم او را غیر قوی، و بخاری او را بیارزش، و نسائی او را متروک الحدیث و غیر ثقه، و ابن المدینی او را ضعیف بیارزش، و ابن حزم او را رکنی از ارکان دروغ و متروک الحدیث معرفی کردهاند.
ابن حبّان میگوید: او روایاتی را از افراد ثقه نقل میکند که در احادیث شان وجود ندارد.(1)
سند چهارم:
و نیز این مضمون را با سندی از ابن عباس نقل کرده که در سند آن طلحة بن عمرو واقع است که شرح حال او گذشت.
بغدادی، این مضمون را درکتاب «موضح اوهام الجمع والتفریق» آورده است.(2)که در سند آن عکرمة بن ابراهیم آمده و ابن حبان میگوید: او کسی بود که اخبار را مقلوب کرده و مراسیل را مرفوع مینمود و لذا احتجاج به احادیث او جایز نیست. و ابن معین و ابو داوود او را بی ارزش معرفی کرده و نسائی او را تضعیف نموده است.(3)
این مضمون را ابن حجر نیز در «لسان المیزان» (4)از ابن عمر نقل کرده است. در سند آن عبیداللَّه بن عمر وجود دارد. ابن حجر قول احمد را درباره او نقل کرده که ما مدّتی احادیث او را آتش میزدیم. و جوزجانی او را ضعیف الامر دانسته و تضعیفات دیگران را نیز درباره او ذکر کرده است.(5)
1) 489. تهذیب التهذیب، ج 5، ص 8؛ کتاب المجروحین، ج 2، ص 8؛ الاحکام، ابن حزم، ج 7، ص 101؛ المحلّی، ج11، ص 276؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 340؛ تاریخ بخاری (الکبیر)، ج 4، ص 350.
2) 490. موضح اوهام الجمع و التفریق، ج 2، ص 178، چاپ حیدرآباد.
3) 491. ر.ک: المجروحین، ابن حبان؛ میزان الاعتدال، ذهبی.
4) 492. لسان المیزان، ج 3، ص 427.
5) 493. همان.
او در ذیل تاریخ بغداد به سندش از انس این مضمون را نقل کرده است که بین افراد سند آن محمّد بن کثیر وجود دارد و ما قبلاً او را تضعیف نمودیم.
او این مضمون را به سندش از حسین بن علیعلیهما السلام نقل کرده است که در سند آن محمّدبن یونس قرشی کدیمی وجود دارد و دارقطنی او را متهم به وضع و جعل حدیث معرفی کرده است.
ابن حبان میگوید: او جعل حدیث میکرد، و به افراد ثقه بیش از هزار حدیث به دروغ نسبت داده است. ابن عدی نیز میگوید: او متهم به جعل حدیث است، لذا عموم مشایخ ما حدیث او را ترک کردهاند.
او نیز این مضمون را به سندش از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده است، که در سند آن موسی بن عبیده ربذی است. احمد بن حنبل درباره او میگوید: حدیثش نوشته نمیشود. نسائی و دیگران او را ضعیف دانسته و ابن عدی میگوید: ضعف در روایتش آشکار است. و ابن معین او را بی ارزش معرفی کرده و یحیی بن سعید میگوید: ما از حدیثش پرهیز میکنیم.
و در سند آن ابی معاذ وجود دارد که احمد بن حنبل از نقل روایت او منع کرده و ابن معین او را بیارزش، و جوزجانی او را ساقط، و ابوداوود و دارقطنی او را متروک معرفی کردهاند.(1)
علاوه بر این خطاب «یا ابا الخطاب» که ابی معاذ از او روایت کرده، فردی مجهول و ناشناخته است.
طحاوی این حدیث را با چهار سند در کتاب «مشکل الآثار» نقل کرده است:
1) 494. میزان الاعتدال، ج 2، ص 196.
سند اول:
در این سند از انس بن مالک این مضمون را نقل کرده که در آن محمّد بن کثیر صنعاعی وجود دارد که قبلاً او را تضعیف کردیم.
سند دوّم:
در سند دوم این مضمون را از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که در طریق آن ابی جناب یحیی بن ابی حیّه کلبی وجود دارد که یحیی بن قطان، نقل روایت از او را حلال نمیشمرده است. فلاس او را متروک و نسائی و دارقطنی و عثمان بن ابی شیبه او را تضعیف کردهاند.(1)
ابن حبان میگوید: او چیزی را که از ضعفا شنیده بود، به ثقات نسبت میداد … و لذا یحیی بن سعید قطان او را واهی شمرده و احمد بن حنبل حمله شدیدی بر او نموده است.(2)مضافاً به این که شعبی هم در سند آن واقع است که او را تضعیف نمودیم.
سند سوم:
سند سوم را نیز از حضرت علیعلیه السلام نقل کرده که در طریق آن شعبی از حارث وجود دارد که قبلاً آن دو را تضعیف نمودیم.
سند چهارم:
سند چهارم را از ابو سعید خدری نقل کرده است، ولی در سند آن اصبغ بن فرج قرار دارد که از موالیان بنی امیه بوده است.(3)و نیز علی بن عابس قرار دارد که ابن حبان او را در کتاب المجروحین آورده و احتجاج به احادیثش را باطل دانسته است.(4)و نیز کثیر النداء در سند آن واقع است که ذهبی او را در دیوان ضعفا و متروکین آورده است.(5)
او این مضمون را با سه سند نقل کرده، ولی هر سه سند را ابطال نموده است.(6)
او نیز این مضمون را با دو سند نقل کرده است:
سند اول:
در این سند که از جحیفه از رسول خداصلی الله علیه وآله است(1)، خنیس بن بکر قرار دارد که صالح جزره او را تضعیف نموده، و بویصری در او نظر دارد.(2)
سند دوم:
در این سند که انس بن مالک از رسول خداصلی الله علیه وآله این مضمون را نقل کرده محمّد بن کثیر قرار دارد که قبلاً او را تضعیف نمودیم.
او نیز این مضمون را در اول کتاب خود آورده، ولی در سند آن نوح بن ابی مریم قرار دارد که ابن حبّان در شأن او گفته: او سندها را قلب میکرده است. وی از ثقات احادیثی نقل کرده که از حدیث اثبات نیست، لذا نمیتوان در هیچ حالی به احادیثش احتجاج نمود.(3)
مسلم و دیگران او را متروک الحدیث، و بخاری منکر الحدیث، و حاکم و ابن الجوزی او را اهل جعل حدیث دانستهاند.(4)لذا ابن الجوزی احادیث جعلی او را در چند موضع ذکر کرده است. حاکم درباره او میگوید: همه چیز به او روزی داده شده به جز راستگویی.(5)
همه اینها احادیث سند داری بود که اهل سنّت درباره این خبر نقل کردهاند. و واضح شد که هیچ یک از این سندها صحیح نیست. و برخی نیز این مضمون را به طور مرسل که از اقسام حدیث ضعیف است در کتابهای حدیثی خود آوردهاند.
اشکال اساسی که در متن حدیث وجود دارد این است که ابوبکر و عمر دو سید پیران اهل بهشت معرفی شدهاند؛ در حالی که مطابق روایات، در بهشت پیری وجود ندارد، بلکه عموم مردم در سن سی سالگی هستند:
1 - ابوهریره از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: اهل بهشت؛ در حالی که بلند قامت، بدون مو بر صورت، با موهای فری و سرمه کشیده و دارای سی سال هستند، وارد بهشت میشوند. جوانی آنها تمام نشده و لباس هایشان کهنه نخواهد شد.(1)
2 - ابو سعید خدری از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: هر کسی از اهل بهشت بمیرد؛ چه کوچک و چه بزرگ، سی ساله به بهشت وارد میشود و هرگز براین سن افزوده نمیشود. اهل دوزخ نیز همین سن را دارند.(2)
بدین جهت است که عدّهای از علمای اهل سنّت نیز به ناصبی بودن و معاند بودن ابن تیمیه نسبت به اهلبیتعلیهم السلام اعتراف کردهاند. اینک به برخی از عبارات آنها اشاره میکنیم:
او در بخشی از شرح حال ابن تیمیه میگوید: «چه بسیار از مبالغه اش در توهین کلام رافضی (علامه حلّی) که منجر به تنقیص و توهین به علی شد».(3)
و در جایی دیگر میگوید: «ابن تیمیه در حقّ علیعلیه السلام میگوید: او در هفده مورد اشتباهاتی با نصّ قرآن داشته است».(4)
در جایی دیگر میگوید: «مردم درباره ابن تیمیه اختلاف دارند: برخی او را به
تجسیم نسبت میدهند و گروهی نیز او را به کفر و عدهای به نفاق نسبت دادهاند، به جهت نسبت نا روایی که به علیعلیه السلام میدهد».(1)
او درباره ابن تیمیه میگوید: «وی کسی است که خداوند متعال، او را خوار و گمراه و کور و کر و ذلیلش کرد. صاحبان علم به این مطلب تصریح نمودهاند».(2)
او در بخشی از کلماتش در ردّ ابن تیمیه میگوید: « … از کلمات او آثار بُغض و دشمنی با علیعلیه السلام ظاهر میگردد».(3)
او در بخشی از ردّیه اش علیه ابن تیمیه میگوید: «علمای عصرش او را به جهت انحرافش از علیعلیه السلام به نفاق نسبت دادند».(4)
او میگوید: «ابن تیمیه کسی است که او را شیخ الاسلام مینامند و گروهی نیز به کلماتش استدلال میکنند؛ در حالی که او ناصبی و دشمن علی است و به فاطمهعلیها السلام نسبت نفاق داده است».(5)
او نیز در ردّ خود بر ابن تیمیه بابی را به نام (افتراء ات ابن تیمیه بر امام علیعلیه السلام) به این موضوع اختصاص داده است.(6)
او میگوید: «ابن تیمیه، علی بن ابی طالبعلیه السلام را سرزنش میکرد و میگفت: جنگهای او به ضرر مسلمین بوده است».(7)
سلیمان بن صالح خراشی در کتاب خود در دفاع از ابن تیمیه میگوید: «از شیخ حسن مالکی شنیدم که در یکی از مجالس میگفت: در ابن تیمیه مقداری نصب و عداوت علی وجود دارد».(1)
وی بعد از تصحیح حدیث «ولایت» {و هو - یعنی علی - ولیّ کلّ مؤمن بعدی\ که از رسول خداصلی الله علیه وآله رسیده است، میگوید: «عجیب اینکه چگونه شیخ الاسلام ابن تیمیه، این حدیث را تکذیب و انکار میکند،(2)همان کاری که با حدیث سابق کرد، با وجود سندهای صحیح که برای حدیث وجود دارد و این چیزی جز تسرّع و مبالغه گویی در ردّ بر شیعه نیست».(3)
با مراجعه به روایات اهل سنّت پی میبریم که پیامبرصلی الله علیه وآله عموم مردم را از بغض و عداوت و دشمنی با حضرت علیعلیه السلام منع کرده است. اینک به ذکر برخی از روایات اشاره میکنیم.
1 - ابو رافع میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله علی را به عنوان امیر بر یمن فرستاد، با حضرت شخصی از قبیله اسلم به نام عمرو بن شاس اسلمی حرکت کرد. او از یمن بازگشت؛ در حالی که علیعلیه السلام را مذمّت نموده و شکایت میکرد. رسول خداصلی الله علیه وآله کسی را به سوی او فرستاد و فرمود: خفه شو ای عمرو! آیا از علی ظلمی در حکم یا لغزشی در تقسیم مشاهده کردی؟ او گفت: هرگز. حضرت فرمود: پس برای چه، مطلبی را میگویی که به من رسیده است؟ او گفت: جلوی بغضم را نمیتوانم بگیرم. حضرت چنان غضبناک شد که نتوانست جلوی خود را بگیرد به حدّی که غضب در چهره او
نمایان شد، آنگاه فرمود: «من أبغضه فقد أبغضنی ومن أبغضنی فقد أبغض اللَّه، ومن أحبّه فقد أحبّنی، ومن أحبّنی فقد أحبّ اللَّه تعالی»؛(1)«هر کس علی را دشمن بدارد به طور حتم مرا دشمن داشته و هر کس مرا دشمن بدارد به طور حتم خدا را دشمن داشته است. و هر کس علی را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته است و هر کس مرا دوست بدارد به طور حتم خدا را دوست داشته است.»
2 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «یا علیّ! أنت سیّد فی الدنیا، سیّد فی الآخرة، حبیبک حبیبی وحبیبی حبیب اللَّه وعدوّک عدوّی، وعدوّی عدوّ اللَّه، والویل لمن أبغضک بعدی»؛(2)«ای علی تو آقای در دنیا و آقای در آخرتی، دوستدار تو دوستدار من است و دوستدار من دوستدار خداست و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست و وای بر کسی که بعد از من تو را دشمن بدارد.»
3 - و نیز فرمود: «یا علیّ! طوبی لمن أحبّک وصدق فیک وویل لمن أبغضک وکذب فیک»؛(3)«ای علی! خوشا به حال کسی که تو را دوست داشته و در مورد تو راست بگوید. و وای بر کسی که تو را دشمن داشته و در مورد تو دروغ بگوید.»
4 - هم چنین به سند صحیح از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که بعد از حدیث غدیر و ابلاغ ولایت حضرت علیعلیه السلام فرمود: «اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه … »؛(4)«بار خدایا! دوست بدار هر کس که علی را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس که علی را دشمن دارد … ».
این حداقلّ معنایی است که میتوان برای این حدیث کرد.
5 - و نیز فرمود: «عادی اللَّه من عادی علیّاً»؛(5)«خدا دشمن بدارد کسی را که علی را دشمن بدارد.»
6 - ابن عساکر از محمّد بن منصور نقل کرده که گفت: ما نزد احمد بن حنبل بودیم که شخصی به او گفت: ای اباعبداللَّه! چه میگویی درباره حدیثی که روایت میشود که
1) 520. مجمع الزوائد، ج 9، ص 174، ح 14737.
2) 521. مستدرک حاکم، ج 3، ص 138، ح 4640.
3) 522. مستدرک حاکم، ج 3، ص 145، ح 4657؛ مسند ابی یعلی، ج 2، ص 259، ح 1599.
4) 523. سنن ابن ماجه، ج1، ص43،ح116؛مسنداحمد، ج6، ص401،ح18506؛ مستدرکحاکم، ج3، ص118،ح4576.
5) 524. کنز العمال، ج 11، ص 601، ح 32899.
علیعلیه السلام فرمود: من تقسیم کننده آتشم؟ او گفت: چه چیز باعث شده که این حدیث را انکار میکنید؟ آیا برای ما روایت نشده که پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «لایحبّک إلّا مؤمن ولایبغضک إلّا منافق»؛ «دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق.»
ما گفتیم: آری. احمد گفت: پس مؤمن کجاست؟ گفتند: در بهشت. گفت: و منافق کجاست؟ گفتند: در آتش. احمد گفت: پس علی تقسیم کننده آتش است.(1)
با مراجعه به روایات پی میبریم که رسول خداصلی الله علیه وآله صفات و خصوصیاتی را برای دشمنان حضرت علیعلیه السلام ذکر کرده است، اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
ابن عباس از رسول خداصلی الله علیه وآله روایت کرده که خطاب به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «لایبغضک منالعرب إلّا دعیّ ولا منالانصار إلّا یهودی ولا من سائر الناس إلّا شقیّ»؛(2)«دشمن ندارد تو را از عرب مگر زنازاده، و از انصار مگر یهودی و از سایر مردم مگر انسان با شقاوت.»
ابن عساکر از ثابت و او از انس نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله علی را در روز خیبر معرفی کرد و فرمود: « … یا ایّها الناس! إمتحنوا أولادکم بحبّه، فإنّ علیّاً لایدعو إلی ضلالة، ولایبعد عن هدی، فمن أحبّه فهو منکم ومن أبغضه فلیس منکم»؛ «ای مردم! فرزندان خود را با حبّ علی امتحان نمایید؛ زیرا علی شما را دعوت به ضلالت نمیکند و از هدایت دور نمینماید. پس هر فرزندی که او را دوست بدارد او از شما است و هر فرزندی که او را دشمن بدارد از شما نیست.»
انس بن مالک میگوید: بعد از خیبر کسی بود که فرزند خود را بر شانهاش سوار میکرد، آنگاه در بین راه علی میایستاد و چون نظرش به حضرت میافتاد بچه را رو به او کرده و میگفت: ای فرزندم! آیا این مردی که میآید را دوست داری؟ اگر بچه
میگفت: آری، او را میبوسید و اگر میگفت: خیر، او را بر زمین میزد و به او میگفت: برو به مادرت ملحق شو، و پدرت را به اهل مادرت ملحق مکن؛ زیرا من به فرزندی که علی بن ابی طالب را دوست ندارد احتیاج ندارم.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام در حدیثی میفرماید: «والّذی فلق الحبّة وبرأ النسمة، إنّه لعهد النبیّ الأمیّ إلیّ: إنّه لایحبّنی إلّا مؤمن ولایبغضنی إلّا منافق»؛(2)«قسم به کسی که دانه را شکافت و مردم را به خوبی خلق کرد، همانا عهدی است از جانب پیامبر امّی به من که دوست ندارد مرا مگر مؤمن و دشمن ندارد مرا مگر منافق.»
امّ سلمه میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله همیشه میفرمود: «لایحبّ علیّاً منافق ولایبغضه مؤمن»؛(3)«هیچگاه منافق علی را دوست ندارد و مؤمن نیز او را دشمن ندارد.»
ابوذر غفاری میگوید: «ماکنّا نعرف المنافقین علی عهد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله إلّا بثلاث: بتکذیبهم اللَّه ورسوله، والتخلّف عن الصلاة، وبغضهم علی بن أبی طالب»؛(1)«ما منافقین را در عهد رسول خداصلی الله علیه وآله تنها با سه خصلت میشناختیم: به تکذیب خدا و رسول و تخلّف از نماز و بغض علی بن ابی طالب.»
ابوسعید خدری میگوید: «کنّا نعرف المنافقین - نحن معشر الأنصار - ببغضهم علیّاً»؛(2)«ما جماعت انصار، منافقین را با دشمنی علی میشناختیم.»
ابوسعید خدری از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «لایبغض علیّاً إلّا منافق أو فاسق أو صاحب دنیا»؛(3)«علی را به جز منافق یا فاسق یا دنیا طلب دشمن ندارد.»
ابن تیمه کسی بود که نه تنها با اهل بیتعلیهم السلام دشمنی داشت بلکه از مخالفان آنان نیز دفاع مینمود. ما در این بحث به نمونههایی از این موارد اشاره میکنیم:
ابن تیمیه میگوید: «و امّا عمر، پس استفاده علی از او بیش از استفاده عمر از او بود … ».(4)
اوّلاً: خلیفه دوم چه علمی داشته تا بخواهد حضرت علیعلیه السلام از او استفاده ببرد. اینک به برخی از آرا و فتاوای او اشاره میکنیم تا برای خوانندگان این مطلب روشن شود.
1 - حکم به، به جا نیاوردن نماز برای کسی که جنب بوده و آب در دسترس او نیست.(5)
2 - عدم معرفت به حکم شکیّات نماز.(6)
3 - مسروق بن اجدع میگوید: روزی عمر بر منبر رسول خداصلی الله علیه وآله قرار گرفت و گفت: ای مردم! چرا مهر زنان را زیاد قرار میدهید، رسول خداصلی الله علیه وآله و اصحابش مهر را چهارصد درهم و کمتر قرار میدادند … زنی در مجلس حاضر بود، گفت: آیا
1) 530. الریاض النضرة، ج 3، ص 167؛ کنز العمال، ج 13، ص 106، ح 36346.
2) 531. سنن ترمذی، ج 5، ص 593، ح 3717.
3) 532. تاریخ دمشق، ج 42، ص 285، ح 8817.
4) 533. منهاج السنة، ج 8، ص 279.
5) 534. صحیح مسلم، ج 1، ص 355، ح 112؛ سنن ابی داود، ج 1، ص 88، ح 322.
6) 535. مسند احمد، ج 1، ص 317، ح 1680؛ سنن بیهقی، ج 2، ص 332.
نشنیدهای آنچه را که خداوند در قرآن نازل کرده است؟ عمر گفت: کدامین آیه؟ زن گفت: آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید: { وَآتَیْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً}؛(1)«و مال فراوانی [به عنوان مهر] به او پرداختهاید.» عمر گفت: بار خدایا! ما را ببخش، تمام مردم از عمر دانا ترند.(2)
4 - جهل خلیفه به کلمه «ابّ» در آیه: { وَفاکِهَةً وَأَبّاً}.(3)
5 - جهل خلیفه به تأویل قرآن.(4)
6 - ابی سلمة بن عبدالرحمن میگوید: عمر بن خطّاب نماز مغرب را با مردم به جای آورد ولی قرائت را فراموش نمود. بعد از نماز به او گفتند: قرائت به جای نیاوردی. عمر گفت: رکوع و سجود من چگونه بود؟ گفتند: خوب بود. عمر گفت: پس باکی نیست.(5)
7 - جهل خلیفه به کیفیت طلاق کنیز.(6)
8 - جهل خلیفه به سنّت مشهور.(7)
9 - اجتهاد خلیفه در گریه بر مرده.(8)
10 - ابن ابی ملیکه میگوید: عمر درباره بچهای از اهل عراق که دزدی کرده بود چنین نوشت: او را وَجَب کنید، اگر شش وجب بود دست او را قطع کنید. او را وجب کردند، دیدند که یک بند انگشت کمتر است، لذا او را رها نمودند.(9)
11 - از عمر بن خطّاب در مورد مردی سؤال شد که زنش را در جاهلیّت دو طلاق
1) 536. سوره نساء، آیه 20.
2) 537. سیرة عمر، ص 137؛ درّ المنثور، ج 2، ص 466؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 5، ص 233.
3) 538. الطبقات الکبری، ج 3، ص 327؛ مستدرک حاکم، ج 2، ص 559، ح 3897؛ فتح الباری، ج 13، ص 270.
4) 539. مستدرک حاکم، ج 1، ص 628، ح 1682؛ عمدة القاری، ج 9، ص 240.
5) 540. سنن بیهقی، ج 2، ص 347و381؛ المصنّف، عبدالرزاق، ج 2، ص 122، ح 2748.
6) 541. مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 389.
7) 542. صحیح مسلم، ج 4، ص 361، ح 36، کتاب الآداب؛ صحیح بخاری، ج 2، ص 727، ح 1956.
8) 543. مسند احمد، ج 1، ص 393، 551، ح 2128و3093؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 210، ح 4869.
9) 544. المصنّف، ابن ابی شیبة، ج 9، ص 486 و 487، ح 8206 و 8211.
داده و در اسلام نیز یک طلاق داده است. او گفت: من تو را نه امر میکنم و نه نهی. عبدالرحمن در آنجا حاضر بود و گفت: لکن من دستور میدهم که طلاقت را در شرک به حساب نیاوری.(1)
12 - خرشة بن حر میگوید: «عمر بن خطّاب را دیدم که بر کف دستان مردان به جهت روزه گرفتن در ماه رجب میزد تا دستان خود را بر غذا وارد کنند و میگفت: رجب! و نمیدانی رجب چیست؟ همانا رجب ماهی است که اهل جاهلیّت آن را تعظیم میکردند و چون اسلام آمد رها شد».(2)
این در حالی است که روزه ماه رجب از مستحبات نزد فریقین بوده و پیامبرصلی الله علیه وآله در آن ماه روزه میگرفته است.(3)
ثانیاً: استفاده عمر بن خطّاب از حضرت علیعلیه السلام از مسلّمات است. اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
1 - روزی زنی که بچه شش ماهه به دنیا آورده بود را نزد عمر آوردند. دستور داد تا او را سنگباران کنند. خواهرش نزد حضرت علیعلیه السلام آمد و عرض کرد: عمر میخواهد خواهرم را سنگسار کند، تو را به خدا سوگند میدهم اگر برای او عذری میدانی مرا خبر ده. حضرت فرمود: آری برای او عذری است … آنگاه فرمود: خداوند میفرماید: { وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ ؛(4)«و مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر میدهند.» نیز فرمود: { وَحَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً}؛(5)«و دوران حمل و از شیر باز گرفتنش سی ماه است.»
و نیز فرمود: { وَفِصالُهُ فِی عامَیْنِ ؛(6)«و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان مییابد.» نتیجه اینکه: حدّاقلّ حمل، شش ماه است … (7)
1) 545. کنز العمال، ج 9، ص 668، ح 27905.
2) 546. المصنّف، ابن ابی شیبة، ج 3، ص 102؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 191.
3) 547. صحیح بخاری، ج 2، ص 696، ح 1870؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 513، ح 179.
4) 548. سوره بقره، آیه 233.
5) 549. سوره احقاف، آیه 15.
6) 550. سوره لقمان، آیه 14.
7) 551. المصنّف، عبدالرزاق، ج 7، ص 350، ح 13444؛ السنن الکبری، ج 7، ص 442.
2 - ابن عباس میگوید: زن دیوانهای را که زنا داده بود به نزد عمر آوردند، عمر با عدهّای درباره حکم آن زن مشورت کرد، آنگاه دستور داد تا او را سنگسار کنند. حضرت علیعلیه السلام که از آنجا عبور میکرد فرمود: گناه این زن چیست؟ گفتند: این زن دیوانه فلان قبیله است که زنا داده و عمر امر کرده تا او را سنگسار کنند. حضرت فرمود: او را برگردانید. آنگاه به نزد عمر آمد و فرمود: آیا نمیدانی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: قلم مؤاخذه از سه دسته برداشته شده است: از بچه تا بالغ گردد، و از خواب تا بیدار شود و از دیوانه تا عاقل گردد؟ این زن دیوانه فلان قبیله است، و شاید در حال جنونش دست به چنین کاری زده است، آنگاه زن را رها کرد و عمر که در آنجا بود به علامت تأیید، تکبیر گفت.(1)
3 - زن آبستنی را نزد عمر آوردند که اعتراف به زنا کرده بود. عمر دستور داد او را سنگسار کنند. حضرت علیعلیه السلام او را دید، فرمود: این زن را کجا میبرید؟ گفتند: عمر دستور داده تا او را سنگسار کنیم. حضرت او را برگرداند و فرمود: تو اگر سلطه بر این زن داری چه حقی بر آن بچهای داری که در شکم او قرار دارد؟ … عمر آن زن را رها کرد و در آن هنگام گفت: زنان عاجزند که مثل علی بن ابی طالب را بزایند، اگر علی نبود به طور حتم عمر هلاک شده بود.(2)
ثالثاً: در هیچ مدرک معتبری وجود ندارد که حضرت علیعلیه السلام در مسألهای فقهی یا حکم قضایی، به عمر مراجعه کرده و از او استفاده کرده باشد.
ابن تیمیه میگوید: «مردم ابوبکر را مقدّم داشتند؛ زیرا او برتر بود».(3)
و او در افضلیّت عمر به این حدیث استدلال کرده که حضرت رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اگر من در میان شما مبعوث نشده بودم عمر مبعوث میشد».(4)
اوّلاً: ابن تیمیه برای اثبات مدّعای خود به احادیثی تمسّک کرده که خود اهل سنّت به جعلی بودن یا ضعیف بودن آنها اعتراف کردهاند.
از باب نمونه: حدیث «لولم ابعث لبعث عمر» را ابن جوزی در کتاب «الموضوعات» که مخصوص احادیث جعلی است، آورده است. برای روشن شدن بیشتر این مطلب به جلد پنجم «الغدیر» مراجعه شود.
ثانیاً: چگونه ابوبکر برتر و افضل از امام علیعلیه السلام است؛ در حالی که آن حضرت مشمول آیه ولایت، آیه تطهیر، آیه مودّت، آیه شراء، آیه مباهله و آیات مدح دیگر است. و نیز اوست که برادر پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و در کعبه متولد شد. و از طفولیّت تحت تربیت الهی به توسط پیامبرصلی الله علیه وآله قرار گرفت. بر هیچ بتی سجده نکرد و لذا موصوف به «کرّم اللَّه وجهه» شد.
او اولین مؤمن به اسلام و محبوبترین خلق به سوی خداوند بود. نور او و نور رسول خداصلی الله علیه وآله از یک منشأ بود و از زاهدترین و شجاعترین و داناترین افراد به حساب میآمد.
برای تحقیق بیشتر و بررسی مصادر تاریخی و حدیثی و اطّلاع از متن این اخبار و روایات میتوانید به کتاب «شیعه شناسی و پاسخ به شبهات» (1)از نویسنده مراجعه نمایید.
ابن تیمیه میگوید: «یزید اظهار رضایت به قتل حسین نکرد، بلکه اعلان ناراحتی و دردمندی بر قتل او نمود».(2)
اوّلاً: از تاریخ به طور وضوح استفاده میشود که یزید راضی به کشته شدن
امام حسینعلیه السلام بوده و لذا از این امر خشنود بوده است. و مطابق روایات، هر کس بر عمل قومی راضی باشد از جمله آنان خواهد بود. اینک به شواهدی بر این مطلب اشاره میکنیم:
1 - یزید به نعمان بن بشیر گفت: «ستایش خدای را که حسین را کشت».(1)
2 - یعقوبی مینویسد: «زمانی که خبر کشته شدن امام حسینعلیه السلام به یزید رسید او در باغ خضرای خود بود، در آن هنگام تکبیر بلندی گفت … ».(2)
3 - و چون اسیران به شام رسیدند، یزید بزرگان اهل شام را دعوت کرد تا بر او وارد شده و به او به جهت این پیروزی تبریک بگویند.(3)
4 - مقریزی و دیگران نقل کردهاند که چون سر امام حسینعلیه السلام را نزد یزید گذاردند، شروع به کوبیدن با قضیب به دندانهای حضرت نمود و شعر خواند … آن گاه دستور داد تا سر شریف آن حضرت را بر در قصر تا سه روز به دار آویختند.(4)
و مطابق نصّ دیگر تا سه روز در دمشق سر را بر دار زد و سپس آن را در خزینه اسلحه خود قرار داد.(5)
5 - سیوطی مینویسد: «خدا لعنت کند قاتل حسینعلیه السلام را و ابنزیاد و با او یزید را».(6)
6 - از ابن جوزی درباره لعن یزید سؤال شد؟ او گفت: احمد لعن او را جایز دانسته است و ما میگوییم: یزید را دوست نداریم؛ به جهت آن کاری که با فرزند دختر رسول خداصلی الله علیه وآله انجام داد، و آل رسول خداصلی الله علیه وآله را به اسیری به شام بر روی هودج های شتران فرستاد».(7)
7 - ذهبی میگوید: «یزید مردی ناصبی و غلیظ القلب بود. مسکر میآشامید
1) 558. مقتل الحسینعلیه السلام، خوارزمی، ج 2، ص 59.
2) 559. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 222.
3) 560. البدایة و النهایة، ج 8، ص 197؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 309.
4) 561. الخطط، مقریزی، ج 2، ص 289؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 319.
5) 562. البدایة و النهایة، ج 8، ص 222.
6) 563. تاریخ الخلفاء، ص 207.
7) 564. مرآة الزمان، ج 8، ص 496؛ صواعق المحرقة، ج 2، ص 634.
و منکرات انجام میداد. دولتش را با کشتن حسینعلیه السلام شروع کرد و با واقعه حرّه ختم نمود».(1)
8 - ابن خلدون درباره کشتن امام حسینعلیه السلام مینویسد: «همانا کشتن او از کارهای یزید به حساب میآید که تأکید کننده فسق او به حساب میآید، و حسین در این واقعه شهید در راه خدا بود».(2)
ثانیاً: مسعودی و دیگران نقل کردهاند که: «یزید همیشه اهل طرب بود … روزی در مجلس شراب نشسته و در طرف راستش ابن زیاد قرار داشت. و این بعد از کشتن حسینعلیه السلام بود. آن گاه رو به ساقی کرده و گفت:
إسقنی شربة تروّی مشاشی
ثمّ مل فَاسقِ مثلها ابن زیاد
صاحب السرّ والامانة عندی
و لتسدید مغنمی وجهادی(3)
«مرا شرابی ده که سراسر وجودم را سیراب کند. آنگاه روی کن و به مثل آن، ابن زیاد را سیراب کن.
او که صاحب سرّ و امانت نزد من است. به جهت تأیید غنیمت ها و جهاد من چنین کن.»
سبط بن جوزی مینویسد: «یزید، ابن زیاد را به سوی خود طلبید و اموال بسیار و تحفه های بزرگی به او عطا نمود، و او را به خود نزدیک کرده، منزلتش را رفیع گردانید. و نیز او را بر زنان خود داخل کرده و هم پیاله شرابش گردانید. آن گاه به آوازهخوان گفت: غنا بخوان. آن گاه خودش آن دو بیت سابق را انشاء نمود».(4)
ابن اعثم نقل کرده که یزید به ابن زیاد یک ملیون درهم جایزه داد.(5)
ثالثاً: از تاریخ استفاده میشود که یزید - بعد از آن که ابن زیاد امام حسینعلیه السلام را به شهادت رسانید - جوایز بسیاری برای او فرستاد و نزد او اجر و قرب خاصّی پیدا کرد.
1 – ابن اثیر مینویسد: «چون سر حسینعلیه السلام به یزید رسید، مقام و درجه ابن زیاد نزد یزید بالا رفته، هدایایی به او عطا نمود و به جهت آنچه انجام داده بود او را مسرور ساخت».(1)
2 - طبری نقل میکند: «چون عبیداللَّه بن زیاد، حسین بن علی و فرزندان پدرش را به قتل رسانید سرهای آنان را به سوی یزید بن معاویه فرستاد. در ابتدا یزید از این عمل خشنود شد و عبیداللَّه منزلت و مقامی نزد یزید پیدا کرد».(2)
رابعاً: از نصوص تاریخی استفاده میشود که یزید نه تنها ابن زیاد را به جهت کشتن امام حسینعلیه السلام توبیخ نکرد، بلکه از توبیخ او نیز جلوگیری نمود.
طبری و دیگران نقل کردهاند: «هنگامی که اسرا را بر یزید وارد کردند، یحیی بن حکم با خواندن دو بیت ابن زیاد را بر این عمل توبیخ و سرزنش کرد … ولی یزید مشت محکمی به سینه او زد و به او گفت: ساکت باش!» (3)
این حرکت و چنین دفاع سرسخت از ابنزیاد، نه تنها دلیل بر رضایت یزید بر عمل ابنزیاد دارد بلکه امضای بر عمل او بوده و در حقیقت این جنایت به امر او بوده است.
ابن تیمیه میگوید: «انتقال سر حسین به شام در زمان یزید، اصل و اساسی ندارد».(4)
اوّلاً: از تاریخ استفاده میشود که قصد یزید آن بوده که در صورت بیعت نکردن امام حسینعلیه السلام او را به قتل برساند.
یعقوبی در تاریخ خود مینویسد: «یزید در نامهای به ولید بن عقبة بن ابی سفیان، عامل و والی خود در مدینه چنین نوشت: هرگاه این نامه من به دستت رسید حسین بن
1) 570. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 300؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 388؛ تاریخ الخلفاء، ص 208؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 254؛ کتاب الفتوح، ج 5، ص 252.
2) 571. تاریخ طبری، ج 4، ص 288.
3) 572. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 301؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 252؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 209.
4) 573. رأس الحسینعلیه السلام، ص 207؛ الوصیّة الکبری، ص 206.
علی و عبداللَّه بن زبیر را احضار کن و از آن دو برای من بیعت بگیر، و در صورتی که امتناع کردند گردن آن دو را بزن و سرهایشان را به نزد من بفرست … » (1)
ثانیاً: ابن اثیر مینویسد: «چون سر حسینعلیه السلام به یزید رسید مقام و درجه ابن زیاد نزد یزید بالا رفته، هدایایی به او عطا نمود و به جهت آنچه انجام داده بود او را مسرور ساخت».(2)
ثالثاً: طبری نقل میکند: «آن گاه یزید به مردم اجازه داد تا بر او وارد شوند. مردم داخل دارالاماره یزید شدند؛ در حالی که سر حسینعلیه السلام مقابلش بود و با چوب دستی خود بر گلوی حسینعلیه السلام میکوبید … شخصی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله به نام ابو برزه اسلمی خطاب به یزید گفت: آیا با چوب دستی ات بر گلوی حسینعلیه السلام میکوبی؟ آگاه باش! تو چوبت را بر جایی میکوبی که من دیدم رسول خداصلی الله علیه وآله آن جا را میبوسید. ای یزید! در روز قیامت خواهی آمد؛ در حالی که شفیع تو ابن زیاد است. ولی حسینعلیه السلام در روز قیامت خواهد آمد؛ در حالی که شفیعش محمّدصلی الله علیه وآله است، آن گاه برخاست و بر او پشت کرد و از مجلسش بیرون رفت».(3)
رابعاً: ابن اثیر نقل میکند: «آن گاه یزید بر مردم اذن داد تا بر او وارد شوند؛ در حالی که سر مبارک امام حسینعلیه السلام در مقابل او قرار داشت، و در دستان او چوبی بود که با آن به گلوی آن حضرت میکوبید. آنگاه مشغول قرائت اشعار حسین بن حمام شد که دلالت بر افتخار و تکبّر او در موضوع کشتن امام حسینعلیه السلام دارد».(4)
اگر یزید بر شهادت امام حسینعلیه السلام و کشته شدن او راضی نبود چرا با چوب به گردن و بنابر نقل دیگر بر لب و دندان حضرت زد؟ و چرا بر این کار با خواندن اشعار افتخار کرد؟!
سیوطی مینویسد: «هنگامی که حسین و فرزندان پدرش کشته شدند، ابن زیاد سرهای آنان را به سوی یزید فرستاد. یزید در ابتدا از کشته شدن آنها خوشحال گشت، ولی چون مشاهده کرد مسلمانان بدین جهت او را دشمن داشته و بغض او را بر دل گرفتهاند لذا اظهار پشیمانی نمود. و جا داشت و این حق مردم بود که او را دشمن بدارند».(1)
سبط بن جوزی نقل کرده: هنگامی که سر حسینعلیه السلام را به نزد یزید گذاردند اهل شام را دعوت کرد و شروع به کوبیدن چوب خیزران بر سر حضرت نمود. آن گاه اشعار ابن زبعری را قرائت نمود که مضمون آن این است که ما بزرگان بنی هاشم را در عوض بزرگان خود که در بدر کشته شدند به قتل رساندیم و لذا در این جهت اعتدال و تعدیل برقرار شد».(2)
ابن تیمیه میگوید: «یزید حریمی از حسین را به اسیری نگرفت، بلکه اهل بیت او را اکرام نمود».(3)
اوّلاً: طبری و دیگران نقل کردهاند: «هنگامی که اسرا را بر یزید وارد کردند یحیی بن حکم با خواندن دو بیت ابن زیاد را بر این عمل توبیخ و سرزنش کرد … ولی یزید مشت محکمی به سینه او زد و به او گفت: ساکت باش!» (4)
ثانیاً: ابن اثیر مینویسد: «اهل بیت (امام) حسینعلیه السلام هنگامی که به کوفه رسیدند ابن زیاد آنان را حبس نمود و خبر آن را بر یزید فرستاد … آن گاه نامهای از طرف یزید به ابن زیاد فرستاده شد و در آن امر نمود اسرا را به طرف شام ارسال دارد … ».(5)
ابن تیمیه میگوید: «پس یزید امر به کشتن حسین و حمل سر او در مقابلش نکرد، و هرگز چوب به دندانهای او نکوبید، بلکه این ابن زیاد بود که چنین اعمالی را انجام داد … ».(1)
اوّلاً: ابن اعثم نقل میکند که ولید بن عقبه در نامهای به یزید از اتفاقی که بین او و امام حسینعلیه السلام و ابن زبیر افتاد او را باخبر ساخت. یزید از این واقعه غضبناک شده و در نامهای به او چنین مینویسد: «هر گاه نامه من به دست تو رسید بیعت مجدّدی از اهل مدینه با تأکیدی از جانب تو بر آنان بگیر. و عبداللَّه بن زبیر را رها کن؛ زیرا او تا زنده است از دست ما نمیتواند فرار کند، ولی همراه جوابی که برای من میفرستی باید سر حسین بن علی باشد! اگر چنین کردی برای تو اسبان نجیب قرار میدهم و نزد من جایزه و بهرهای زیادتر داری … ».(2)
ثانیاً: ابن عساکر مینویسد: «خبر خروج حسینعلیه السلام به یزید رسید، وی نامهای به عبیداللَّه بن زیاد که عاملش در عراق بود نوشت و او را به جنگ و مقابله با حسینعلیه السلام امر نمود و دستور داد که اگر به امام حسینعلیه السلام دسترسی پیدا کرد او را به سوی شام بفرستد».(3)
ابن اعثم مینویسد: ابن زیاد به اهل کوفه گفت: «یزید بن معاویه نامهای را با چهار هزار دینار و دویست هزار درهم برای من فرستاده تا آن را بین شما توزیع کنم و با آن شما را به جنگ با دشمنش حسین بن علی بفرستم، پس به دستور او گوش فرا داده و او را اطاعت کنید».(4)
سیوطی میگوید: «یزید در نامهای به والی خود در عراق - عبیداللَّه بن زیاد - دستور جنگ با حسین را صادر نمود».(5)
ابن اعثم مینویسد: «چون ابن زیاد امام حسینعلیه السلام را به قتل رسانید، یزید برای او یک میلیون درهم جایزه فرستاد».(1)
سلم بن زیاد برادر عبیداللَّه بن زیاد هنگامی که بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام بر یزید وارد شد، یزید به او گفت: «هر آینه محبّت و دوستی شما ای بنی زیاد بر آل ابو سفیان واجب شد».(2)
هنگامی که ابن زیاد به نزد یزید آمد، یزید به استقبال او رفت و بین دو چشمانش را بوسید و او را بر تخت پادشاهی اش نشاند و بر زنانش وارد کرد و به آوازهخوان دستور داد تا برایش بخواند، و به ساقی گفت: ما را از شراب سیراب کن … آن گاه یک میلیون به او و عمر بن سعد جایزه داد. و تا یک سال خراج عراق را به وی واگذار نمود.(3)
ثالثاً: یعقوبی مینویسد: «حسینعلیه السلام از مکه به طرف عراق حرکت نمود؛ در حالی که یزید، عبیداللَّه بن زیاد را والی عراق کرده بود. یزید به او چنین نوشت: خبر به من رسیده که اهل کوفه به حسین نامه نوشته و از او دعوت کردهاند تا بر آنان وارد شود، و او نیز از مکه به طرف کوفه در حرکت است … اگر او را به قتل رساندی که هیچ و گرنه تو را به نسب و پدرت باز خواهم گرداند. پس بپرهیز که وقت از دست تو فوت نشود».(4)
از این نصّ تاریخی به خوبی استفاده میشود که یزید، عبیداللَّه بن زیاد را مأمور کشتن امام حسینعلیه السلام کرده و او را در صورت نافرمانی تهدید نیز کرده است.
رابعاً: ابن اعثم و دیگران نقل کردهاند که حرّ بن یزید با اصحابش در مقابل امام فرود آمدند. او در نامهای به ابن زیاد از فرود آمدن امام حسینعلیه السلام در سرزمین کربلا خبر داد. ابن زیاد در نامهای به امام حسینعلیه السلام چنین نوشت: «اما بعد؛ ای حسین! به من
خبر رسیده که در کربلا فرود آمدهای، امیرالمؤمنین - یزید - در نامهای به من نوشته که بر چیزی تکیه ندهم و از نان سیر نگردم تا آنکه تو را به لطیف خبیر ملحق کرده یا به حکم خود و حکم یزید باز گردانم».(1)
از این نصّ تاریخی به خوبی استفاده میشود که یزید، عبیداللَّه را در صورت بیعت نکردن امام حسینعلیه السلام مأمور به قتل آن حضرت کرده است.
ابن تیمیه میگوید: «یزید جمیع اشراف را نکشت و تعداد کشتهها نیز به ده هزار نفر نرسید، و خونها نیز به قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و روضه او نرسید، و نیز کشتار در مسجد او واقع نشد».(2)
واقعه حرّه، رخدادی بس تلخ و سنگین است که به سال 63 ه.ق در روزگار سلطنت یزید بن معاویه، میان لشکریان شام و مردم مدینه به وقوع پیوست.
«حرّه» در لغت به سرزمینهای سنگلاخ و نا همواری گفته میشود که دارای سنگهای سیاه بوده، عبور از آنها به دشواری صورت میگیرد.(3)واقعه حرّه از آن رو چنین نام گرفته که هجوم لشکریان حکومتی شام به مردم مدینه از سمت شرقی آن؛ یعنی از ناحیه سرزمینهای سنگلاخی آن شهر صورت گرفته است.(4)
واقعه حرّه رابه حق باید یکی از فجایع تاریخ دانست و در شمار زشتترین حوادث سلطنت بنی امیه به حساب آورد. ابن مُشکویه مینویسد: «واقعه حرّه از سهمگین ترین و سختترین وقایع است».(5)
قیام مردم مدینه در سال 63 ه.ق علیه سلطنت یزید و سلطه امویان، بیش از هر چیز
اعتراض گسترده و مردمی علیه سیاستها و برنامههای حکومتی بود. این جریان خودجوش اجتماعی، پس از همدلی در انکار سلطه بنی امیه صورت گرفت، و گروه انصار، عبداللَّه بن حنظله و گروه قریش، عبداللَّه بن مطیه را به فرماندهی نیروهای رزمی خود انتخاب کرد.(1)
این انقلاب و قیام عواملی داشته که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
مدینه به عنوان شهر پیامبرصلی الله علیه وآله و سرزمین رشد و بالندگی پیام وحی از اهمیت ویژهای برخوردار بود، و گسترش معرفت دینی و بیان و تعلیم و تبیین سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله و نیز فهم و تفسیر کلام وحی در عصر آن حضرت در آن شهر صورت گرفته، اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله اعم از مهاجران و انصار در آن دیار زیستهاند. پس از رحلت رسول اکرمصلی الله علیه وآله نیز بیشتر آنان به جهت وجود خاطرات حضرت، ماندن در آن دیار را بر سایر شهرها ترجیح دادند.
بدیهی است که انس مردم مدینه با روش پیامبرصلی الله علیه وآله و اوصیا و اصحاب آن حضرت، سبب شده بود تا روح اسلام خواهی آنان در مقایسه با شامیان قویتر باشد و نادرستی شیوه حاکمان و والیان را آسانتر از دیگران دریابند، چرا که همین مردم بودند که نخستین اعتراض سیاسی خود را نسبت به عثمان بن عفّان ابراز داشتند. اکنون همان مردم شاهد فرمانروایی جوانی ناپخته شدهاند که نه از کار سیاست چیزی میداند و نه حریمهای دینی را پاس میدارد، لذا اعتراضات آنان بلند شد.
عثمان بن محمّد بن ابی سفیان - حاکم مدینه - گروهی از مهاجرین و انصار را از مدینه به دمشق فرستاد تا با خلیفه ملاقات کرده و اعتراضات خود را با یزید در میان بگذارند و با بخشش هایش آنان را ساکت کند.(2)
یزید در این ملاقات نه تنها نتوانست توجّه آنها را به خود جلب کند بلکه با اعمال جاهلانه اش بی کفایتی خود را به آنها ثابت کرد.(3)
آنان هنگامی که به شهر مدینه بازگشتند، آنچه را از یزید دیده بودند برای مردم تعریف کردند. آنان در مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله فریاد میزدند ما از نزد کسی میآییم که دین ندارد، شراب میخورد، تنبور مینوازد، شب را با مردان پست و کنیزان آوازه خوان به سر میبرد و نماز را ترک مینماید.(1)
مردم از عبداللَّه بن حنظله پرسیدند: چه خبر آوردهای؟ گفت: از نزد مردی میآیم که به خدا سوگند اگر کسی غیر از فرزندانم با من نباشد با او میجنگم. مردم گفتند: ما شنیدهایم که یزید به تو پول و هدیههایی داده است. عبداللَّه گفت: درست شنیدهاید. ولی من آنها را نپذیرفتم مگر برای تدارک نیرو بر علیه خود او. به این ترتیب عبداللَّه به تحریک مردم علیه یزید پرداخت و مردم نیز اجابت کردند.(2)
سیوطی مینویسد: «سبب مخالفت اهل مدینه، این بود که یزید در معاصی زیادهروی کرد».(3)
ابن خلدون مینویسد: «چون ستم یزید و کارگزارانش فراگیر شد و فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله و یارانش را کشت، مردم سر به شورش برداشتند».(4)
وقتی که بشیر بن جذلم خبر شهادت امام حسینعلیه السلام و برگشتن اسیران را به اهل مدینه داد، گویا بانگ و خبر بشیر، نفخه صور بود که عرصه مدینه را صبح قیامت کرد. زنان مدینه بی پرده از خانهها بیرون آمدند و به طرف دروازه مدینه رهسپار شدند، به گونهای که هیچ مرد و زنی نماند جز این که با پای برهنه بیرون میدوید و فریاد میزد «وامحمّداه، واحسیناه»؛ مثل روزی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله از دنیا رفته بود.(5)
امام سجادعلیه السلام خطبهای خواند و سخنانش در مردم مدینه سخت اثر کرد. از سوی دیگر، زینب کبریعلیها السلام و مادران شهیدان کربلا، هر یک فضای گستردهای از محیط
جامعه خود را تحت تأثیر رخدادهای واقعه عاشورا و آنچه در راه کوفه و شام و مجلس یزید دیده بودند، قرار میداد.
از دیگر عوامل مؤثر در قیام مردم مدینه در برابر دولت اموی، روشهای ناشایست اخلاقی و تصمیمگیری های ناشیانه سیاسی بود که مردم مدینه شاهد آن بودند. عبداللَّه بن زبیر در نامهای به یزید در انتقاد از ولید بن عقبه مینویسد: «تو مردی خشن و سختگیر را برای ما فرستادهای که به هیچ وجه توجّهی به حق و حقیقت ندارد و به پند خیرخواهان و خردمندان اعتنا نمیکند، و حال آن که اگر مرد نرم خویی را گسیل میداشتی، امید میداشتم که کارهای دشوار و پیچیده را آسان سازد».(1)
به دنبال این اعتراض بود که یزید، ولید بن عقبه را عزل کرد، و عثمان بن محمّد بن ابی سفیان را که او نیز جوانی مغرور و بی تجربه و بی دقت بود، به حکومت حجاز منصوب کرد،(2)و در زمانی که او والی مدینه بود واقعه حرّه اتفاق افتاد.(3)
همه این عوامل عقده هایی متراکم و فرصتی مناسب برای انفجار بود و احتیاج به جرقّهای داشت و آن جرقه به وجود آمد. ابن مینا نماینده تام الاختیار یزید در جمع آوری اموال او در مدینه بود، میکوشید تا اموال گردآمده را از محلّ حرّه خارج کند که معترضان مدینه، راه را بر او بسته و آنها را توقیف کردند.(4)
ابن مینا موضوع توقیف اموال را به عثمان بن محمّد بن ابی سفیان، والی مدینه گزارش داد … او نیز موضوع را طیّ نامهای به شام گزارش نمود و یزید را بر علیه مردم مدینه برانگیخت.
یزید از شنیدن این خبر خشمگین شد و اظهار داشت: «به خدا سوگند! لشکر انبوهی به طرف آنها گسیل خواهم کرد و آنان را زیر سم اسبان لگد مال خواهم نمود».(5)
عبداللَّه بن حنظله، مردم مدینه را برای مبارزه نهایی با یزید و بنیامیه فرا خواند. جایگاه اجتماعی او در میان مردم سبب شد تا با وی هماهنگ شوند و حتی خود او را به عنوان والی مدینه برگزینند و با او بیعت نمایند و یزید را از خلافت عزل کنند.(1)
مردم مدینه پساز بیعت با عبداللَّه بن حنظله در روز اول ماه محرم63 ه.ق، عثمان بن محمّد بن ابی سفیان عامل یزید و والی مدینه را از شهر اخراج کردند. سپس بنی امیه و وابستگان آنها و نیز قریشیانی را که با بنی امیه هم عقیده بودند و شمار آنها به هزار تن میرسید در خانه مروان حَکَم زندانی ساختند، بدون آن که آسیبی به آنها برسد.(2)
امیر مدینه پیراهن پاره پاره خود را برای یزید به شام فرستاد و در نامهای به او نوشت: «به فریاد ما برسید! اهل مدینه قوم ما را از مدینه بیرون راندند».(3)
یزید شب هنگام به مسجد آمد و بر بالای منبر رفت و بانگ برآورد که ای اهل شام! عثمان بن محمّد - والی مدینه - به من نوشته است که اهل مدینه، بنی امیه را از شهر راندهاند. به خدا سوگند! اگر هیچ سرسبزی و آبادی وجود نداشته باشد برایم گواراتر از شنیدن این خبر است.(4)
یزید ابتدا فردی به نام ضحاک بن قیس فِهری و سپس عمروبن سعید اشدق و پس از او عبیداللَّه بن زیاد را برای انجام این مأموریت دعوت کرد، ولی هر کدام به شکلی از انجام این مأموریت سر باز زدند.(5)
سرانجام این مأموریت متوجه شخصی به نام مسلم بن عقبه مُرّی شد و یزید او را
1) 610. طبقات ابن سعد، ج 5، ص 47.
2) 611. همان؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 111؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 37.
3) 612. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 114؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 127.
4) 613. الامامة و السیاسة، ج 2، ص 9؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 46.
5) 614. الفتوح، ج 3، ص 179؛ طبقات ابن سعد، ج 5، ص 176؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 11.
به فرماندهی لشکری برای مقابله با اهل مدینه گماشت. او که پیرمردی مریض و دارای نود و اندی سال بود این مسؤولیت را پذیرفت.(1)
منادیان حکومتی جار میزدند: «ای مردم! برای جنگیدن با مردم حجاز بسیج شوید و پول خود را دریافت کنید». هر کسی که آماده میشد در همان ساعت صد دینار به او میدادند. مدّتی نگذشت که حدود دوازده هزار نفر گرد آمدند.(2)و بنابر نقلی دیگر بیست هزار نفر سواره و هفت هزار نفر پیاده آماده شدند. یزید به هر کدام از سواره ها دویست دینار و برای هر کدام از پیاده های نظام صد دینار جایزه داد و به آنان امر کرد که به همراه مسلم بن عقبه حرکت کنند.(3)
یزید قریب به نیم فرسخ با مسلم بن عقبه و لشکریان همراه بود و آنان را بدرقه میکرد.(4)
در میان این لشکر مسیحیان شامی نیز دیده میشدند که برای جنگ با مردم مدینه آماده شده بودند.(5)
یزید درباره مردم مدینه به مسلم بن عقبه چنین سفارش کرد: «مردم مدینه را سه بار دعوت کن، اگر اجابت کردند چه بهتر وگرنه در صورتی که بر آنان پیروز شدی سه روز آنان را قتل عام کن، هر چه در آن شهر باشد برای لشکر مباح خواهد بود. اهل شام را از آنچه میخواهند با دشمن خود انجام دهند باز مدار. چون مدت سه روز بگذرد از ادامه قتل و غارت دست بردار و از مردم بیعت بگیر که برده و بنده یزید باشند! هر گاه از مدینه خارج شدی به سوی مکه حرکت کن».(6)
مسلم بن عقبه همراه لشکریان خود از وادی القری به سوی مدینه حرکت کرد و در محلی به نام «جُرف» که در سه میلی مدینه واقع شده اردو زد.(7)
1) 615. الفتوح، ج 3، ص 180.
2) 616. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 112؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 128.
3) 617. تاریخ طبری، ج 4، ص 371؛ اخبار الطوال، ص 310.
4) 618. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 56.
5) 619. تاریخ العرب، ج 1، ص 248.
6) 620. اخبار الطوال، ص 310؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 112؛ الفتوح، ج 3، ص 180.
7) 621. الامامة و السیاسة، ج 1، ص 211.
از طرف دیگر، مردم مدینه دیری بود که از حرکت لشکر شام اطلاع یافته و برای مقابله و دفاع آماده شده بودند.
با نزدیک شدن لشکر شام به مدینه، عبداللَّه بن حنظله در مسجد النبیصلی الله علیه وآله مردم را به نزد منبر پیامبرصلی الله علیه وآله فرا خواند و از آنان خواست هر کدام با او همراهند تا پای جان با او بیعت کنند، مردم نیز تا پای جان با او بیعت نمودند.
عبداللَّه بر منبر قرار گرفت و پس از حمد خداوند و بیان مطالبی گفت: «ای مردم مدینه! ما قیام نکردیم مگر به خاطر این که یزید مردی زناکار، خمّار و بی نماز است و تحمّل حکومت او مایه نزول عذاب الهی است … » (1)
قوای مدینه از خندقی که از زمان پیامبرصلی الله علیه وآله باقی مانده بود استفاده کردند. و بعید میدانستند که لشکر شام از قسمت ناهموار و سنگلاخی شهر مدینه که در شرق واقع شده است حمله را آغاز کنند، و یا در صورت آغاز جنگ از آنجا کاری از پیش ببرند. ولی لشکر شام از همان منطقه به مردم مدینه حمله کرد. قوای مدینه سرسختانه مقاومت کردند و نبرد از صبح تا ظهر ادامه یافت.
عبداللَّه بن حنظله به یکی از غلامانش گفت: مرا از پشت سر محافظت کن تا نماز گزارم. عبداللَّه نمازش را خواند(2)و به نبرد با شامیان ادامه داد.
مسلم بن عقبه برای ورود به مدینه از مروان کمک خواست. او نیز به سمت مدینه حرکت کرد تا به قبیله بنی حارثه رسید. یکی از مردان آن قبیله را که قبلاً شناسایی کرده بود فراخواند و طیّ گفت و گوی محرمانه به وی وعده احسان و جایزه داد تا راهی برای نفوذ به مدینه نشان دهد. آن مرد فریب خورد و راهی را از جانب محله بنی الاشهل به مروان نشان داد و شامیان از همان راه به داخل مدینه نفوذ کردند.(3)
مبارزان و مدافعان خطّ مقدّم مردم مدینه ناگهان صدای تکبیر و ضجّه را از داخل مدینه شنیدند و پس از زمان نه چندان طولانی متوجّه هجوم لشکر شام از پشت سر خود شدند. بسیاری از آنان جنگ را رها کرده و به خاطر دفاع از زن و فرزند خود به مدینه بازگشتند.(1)
شامیان به هر سو حمله میبردند و اهل مدینه را میکشتند. آنان با کشتن عبداللَّه بن حنظله مقاومت باقی مانده مردم مدینه را در هم شکسته و بر کلّ مدینه تسلط یافتند.
ابن قتیبه مینویسد: «ورود لشکر شام در بیست و هفتم ماه ذی الحجه 63ه.ق اتفاق افتاد و تا دمیدن هلال ماه محرّم، مدینه به مدت سه روز در چنگال سپاه شام غارت شد».(2)
مسلم بن عقبه چنان که یزید بن معاویه گفته بود به لشکر شام پس از تصرّف مدینه، گفت: «دست شما باز است، هرچه میخواهید انجام دهید! سه روز مدینه را غارت کنید».(3)
بدین ترتیب شهر مدینه بر لشکریان شام مباح شد و در معرض تاراج و بهرهبرداری همه جانبه آنان قرار گرفت، و هیچ زن و مردی در مسیر آنان از گزند و آسیب ایمنی نیافت. مردم کشته میشدند و اموالشان به غارت میرفت.(4)
ناگوار تر از قتل و غارت شامیان نسبت به مردم مدینه و باقی مانده نسل صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله و مهاجر و انصار، اقدام لشکر حریص و بی مبالات شام به هتک ناموس اهل مدینه بود.
در هجوم شامیان به خانههای مدینه، هزاران زن هتک حرمت شدند، هزاران کودک زاییده شد که پدرانشان معلوم نبود. از این رو آنان را اولاد الحرّه مینامیدند.(5)
کوچههای مدینه از اجساد کشته شدگان پر و خونها تا مسجد پیامبر بر زمین ریخته شده بود.(1)کودکان در آغوش مادران محکوم به مرگ شده(2)و صحابه پیر پیامبرصلی الله علیه وآله مورد آزار و بی حرمتی قرار میگرفتند.(3)
شدت کشتار به حدّی بود که از آن پس مسلم بن عقبه را به خاطر زیادهروی در کشتن مردم «مُسرف بن عقبه» نامیدند. اهل مدینه از آن پس لباس سیاه پوشیدند و تا یک سال صدای گریه و ناله از خانههای آنان قطع نشد.(4)
ابن قتیبه نقل میکند: «در روز حرّه از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله هشتاد مرد کشته شد. و بعد از آن از بدری ها کسی باقی نماند. و از قریش و انصار هفتصد نفر به قتل رسیدند. و از سایر مردم از موالی و عرب و تابعین ده هزار نفر به قتل رسیدند».(5)
سیوطی مینویسد: «در سال 63 ه.ق اهل مدینه بر یزید خروج کرده و او را از خلافت خلع نمودند. یزید لشکر انبوهی را به سوی آنان فرستاد و دستور داد آنها را به قتل رسانده و پس از آن به طرف مکه حرکت کرده و ابن زبیر را به قتل برسانند. لشکر آمدند. و واقعه حرّه در مدینه طیّبه اتفاق افتاد. و نمیدانی که واقعه حرّه چه بود؟ حسن یک بار نقل کرد که به خدا سوگند! هیچ کس در آن واقعه نجات نیافت. در آن واقعه جماعت بسیاری از صحابه و از دیگران به قتل رسیدند و مدینه غارت شد و از هزار دختر باکره ازاله بکارت شد پس { إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ . رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من أخاف أهل المدینة أخافه اللَّه وعلیه لعنة اللَّه والملائکة والناس أجمعین»؛ «هر کس اهل مدینه را بترساند خداوند او را خواهد ترسانید و لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد.» این حدیث را مسلم روایت کرده است».(6)
ابن قتیبه مینویسد: «مسلم بن عقبه هنگامی که از جنگ و غارت با اهل مدینه فارغ شد، در نامهای به یزید چنین نوشت: «السلام علیک یا امیرالمؤمنین … من نماز ظهر را نخواندم جز در مسجد آنان بعد از کشتن فجیع و به غارت بردن عظیم … فرار کننده را
دنبال کرده و مجروحان را خلاص کردیم. و سه بار خانههایشان را غارت نمودیم؛ همان گونه که امیرالمؤمنین دستور داده بود … ».(1)
سبط بن جوزی از مداینی در کتاب «حرّه» از زهری نقل کرده که گفت: «در روز حرّه از بزرگان قریش و انصار و مهاجران و سرشناسان و از موالی هفتصد نفر به قتل رسیدند. و تعداد کسانی که از بردگان و مردان و زنان به قتل رسیدند، ده هزار نفر بود. چنان خونریزی شد که خونها به قبر پیامبرصلی الله علیه وآله رسید و روضه و مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله پر از خون شد.
مجاهد میگوید: مردم به حجره رسول خداصلی الله علیه وآله و منبر او پناه بردند؛ ولی شمشیرها بود که بر آنان وارد میشد.
مداینی از ابن قره و او از هشام بن حسان نقل کرده که گفت: هزار زن بدون شوهر بعد از واقعه حرّه بچه دار شدند. و شخص دیگری نقل کرده که ده هزار زن بعد از واقعه حرّه بدون شوهر بچه دار شدند.(2)
مسلم بن عقبه پس از استیلا بر مردم مدینه برخی از چهرههای سرشناس و مؤثّر در قیام مدینه را احضار کرد و طیّ محاکمه های ویژه، آنان را محکوم به اعدام نمود. ویژگی این محاکمات از این رو است که مسلم از احضار شدگان میخواست تا آنان به عنوان اینکه برده و بنده یزید باشند، با وی بیعت کنند.(3)
چهرههای معروف این رخداد اسفبار عبارتند از:
1 - ابوبکر بن عبداللَّه بن جعفر بن ابی طالب.(4)
2 - دو فرزند از زینب دختر امّ سلمه.(5)
3 - ابوبکر بن عبیداللَّه بن عبداللَّه بن عمر بن خطّاب.(6)
4 - معقل بن سنان (یکی از پرچمداران پیامبرصلی الله علیه وآله در فتح مکه).(1)
5 - فضل بن عباس بن ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب.(2)
6 - ابوسعید خدری (از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله که در دوازده غزوه همراه پیامبر بود).(3)
7 - عبداللَّه بن مطیع.(4)
ابن تیمیه میگوید: «و درباره پادشاهان مسلمین از بنی امیه و بنی عباس و نایبان آنان، شکی نیست که هیچ یک از آنان قصد اهانت به کعبه را نداشتند؛ نه نایب یزید و نه نایب عبدالملک حجاج بن یوسف و نه غیر از این دو نفر، بلکه عموم مسلمین کعبه را تعظیم میکردند. آری مقصود آنان محصور کردن ابن زبیر بود. و به منجنیق بستن هم به جهت او بود نه کعبه. و یزید کعبه را خراب نکرد و قصد سوزاندن آن را نیز نداشت، نه او و نه نایبان او، و این مورد اتفاق مسلمانان است، و این فرزند زبیر بود که کعبه را خراب نمود … ».(5)
ابن اثیر در کتاب «الکامل فی التاریخ» مینویسد: «چون مسلم بن عقبه در جنگ با اهل مدینه و غارت آن فارغ شد، با افرادی که همراه او بود به طرف مکّه حرکت کرد تا با ابن زبیر مقابله کند … چون به مشلل رسید مرگ او را فرا گرفت … بعد از آن، حصین لشکر را به طرف مکّه حرکت داد. چون به مکّه رسیدند در آنجا اقامت کردند و بقیه محرّم و صفر و سه روز از ماه ربیع الاوّل را با فرزند زبیر و طرفدارانش جنگیدند، در این اثناء خانه خدا را به منجنیق بسته و آن را به آتش کشیدند … ».(6)
ابن قتیبه در کتاب «الامامة و السیاسة» مینویسد: «لشکر حصین بن نمیر حرکت کرد تا به مکه رسید. عدهای اسب سوار را فرستاد تا پایین مکه را به دست گیرند. در
آنجا وسایل جنگی و منجنیق ها را نصب نمودند و به لشکریان خود دستور داد تا روزی ده هزار صخره به طرف مکه رها کنند».(1)
سیوطی در کتاب «تاریخ الخلفاء» از ذهبی نقل میکند: «چون یزید با اهل مدینه آن عمل را انجام داد … لشکر حرّه به جهت جنگ با فرزند زبیر به طرف مکه حرکت کرد … چون به آنجا رسیدند، فرزند زبیر را محاصره کرده، با او به قتال برآمده و او را با منجنیق سنگ باران نمودند … از شرارت و شعله آتش آنان پردههای کعبه و سقف آن و … سوخت … ».(2)
اکثر علمای اهل سنّت یزید بن معاویه را به خاطر کشتن امام حسینعلیه السلام و جنایات دیگرش شدیداً مورد طعن و سرزنش قرار دادهاند؛
1 - آلوسی میگوید: «هر کسی که بگوید: یزید با این عملش معصیت نکرده و لعنش جایز نیست، باید در زمره انصار یزید قرار گیرد».(3)
2 - ابن خلدون میگوید: «غلط کرده ابن العربی مالکی که میگوید: حسین به شمشیر جدش کشته شد. آنگاه بر فسق یزید ادّعای اجماع میکند».(4)
3 - تفتازانی میگوید: «رضایت یزید به کشتن حسین و خوشحالی او به آن و اهانت اهل بیتعلیهم السلام از متواترات معنوی است».(5)
4 - جاحظ میگوید: «جنایاتی که یزید مرتکب آن شد؛ از قبیل: کشتن حسین، به اسارت بردن اهل بیتش، چوب زدن به دندانها و سر مبارک حضرت، ترساندن اهل مدینه، خراب کردن کعبه، همگی دلالت بر قساوت و غلظت و نفاق و خروج او از ایمان دارد. پس او فاسق و ملعون است و هر کس که از دشنام دادن ملعون جلوگیری کند خودش ملعون است».(6)
5 - دکتر طه حسین نویسنده مصری میگوید: «گروهی گمان میکنند که یزید از کشته شدن حسینعلیه السلام با این وضع فجیع، تبرّی جسته و گناه این عمل را به گردن عبیداللَّه انداخت، اگر چنین است چرا عبیداللَّه را ملامت نکرد؟ چرا او را عقاب نکرد؟ چرا او را از ولایت عزل نکرد؟».(1)
ابن تیمیه با طایفه غلات از یزیدیه، ارتباط تنگاتنگی داشته که شک و تردید انسان را از این جهت برانگیخته و سؤالها را در ذهن انسان نسبت به نصب و عداوت او به اهل بیتعلیهم السلام بیشتر میکند و میتواند مهر تأییدی بر نصب و عداوت او نسبت به اهل بیت پیامبرعلیهم السلام بلکه خود پیامبرصلی الله علیه وآله باشد.
طایفهای از یزیدیه هستند که در حقّ یزید غلو میکنند و منسوب به شیخ عَدی بن مسافر اموی میباشند. اینان فرقهای از غلاتند که اجماع مسلمانان بر کفر و خروج آنان از اسلام است؛ زیرا صفت الوهیت به شیطان و نبوت به یزید دادهاند.
ابن تیمیه معاصر این طایفه بوده است. او در نامهای که به اتباع این فرقه داشته، میگوید: «از احمد بن تیمیه به هر کسی که از مسلمانان منسوب به سنّت و جماعت و منسوبین به جماعت شیخ عارف مقتدی ابوالبرکات عدی بن مسافر اموی و هر کس که پیرو اوست و این نامه به او میرسد میباشد، خداوند شما را به پیمودن راهش موفّق گرداند … درود و رحمت خدا و برکات او بر شما باد!(2)
ابن تیمیه در دفاع از خوارج میگوید: « … خوارج از بزرگترین مردم از حیث نماز و روزه و قرائت قرآن میباشند که دارای لشکر و لشکرگاه بودند. آنان متدیّن به دین اسلام در باطن و ظاهرند».(3)
او میگوید: «خوارج از رافضه راستگوتر و دیندار تر و باورع ترند، بلکه خبر نداریم که خوارج عمداً دروغ بگویند، بلکه آنان راستگوترین مردمند».(1)
او هم چنین میگوید: «خوارج عاقلتر و راستگوتر و بیشتر دنبال کننده حقّند از رافضه … بسیاری از رهبران رافضه و عامه آنان زندیق و ملحدند!!».(2)
پاسخ این جملات را در پاسخ اشکال بعد خواهیم داد.
ابن تیمیه میگوید: «و امّا علیّ؛ پس شکی نیست که همراه با او طایفهای از سابقین همچون سهل بن حنیف و عمار بن یاسر جنگیدند، ولی کسانی که همراه با او جنگ نکردند برتر بودند … وانگهی آن کسانی که با او جنگ و ستیز کردند هرگز خوار نشدند، بلکه همیشه و دائماً یاری شده، کشورها را فتح و با کافران میجنگیدند … و لشکری که همراه معاویه میجنگیدند هرگز خوار نشدند، بلکه حتّی در جنگ با علی، پس چگونه ممکن است که پیامبرصلی الله علیه وآله گفته باشد: «بار خدایا! خار کن هر کس که او را خوار کند»، بلکه شیعیان همیشه خوار و مغلوب بودهاند … ».(3)
و نیز میگوید: «کسانی که با او به قتال برآمدند از این خالی نیست که یا معصیت کارند و یا مجتهد و به خطا رفته یا به واقع رسیده. به هر تقدیر، این کار از آنان ضرر به ایمانشان وارد نمیکند و مانع از دخول در بهشت نمیشود».(4)
کسی که کلمات و سخنان صحابه را در لابهلای کتابها بررسی میکند پی میبرد که رسول خداصلی الله علیه وآله آنان را مأمور به نصرت و یاری امیرمؤمنان علی بن ابی طالبعلیه السلام در تمام جنگها کرده است. حضرتصلی الله علیه وآله به اصحابش دستور داده تا با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگند. اینک به برخی از این کلمات اشاره میکنیم:
1 - ابوسعید خدری میگوید: «رسول خداصلی الله علیه وآله ما را امر به قتال با ناکثین و قاسطین و مارقین نمود. عرض کردیم: ای رسول خدا! ما را به قتال با این افراد دعوت نمودی، همراه با چه کسی با این افراد بجنگیم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «همراه با علی بن ابیطالب».(1)
2 – ابو الیقظان عمار بن یاسر میگوید: «رسول خداصلی الله علیه وآله مرا امر کرد تا با ناکثین و مارقین و قاسطین بجنگم».(2)
و نیز روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ای علی! زود است که تو را گروه ظالم به قتل برساند؛ درحالی که تو بر حقّی، پس هر کس تو را درآن روز یاری نکند از من نیست».(3)
3 - خلید عصری میگوید: از امیرالمؤمنینعلیه السلام در روز نهروان شنیدم که میفرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله مرا امر کرد تا با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم».(4)
4 - ابوایّوب انصاری در عصر خلافت عمر بن خطّاب میگفت: «رسول خداصلی الله علیه وآله امر به قتال با ناکثین و قاسطین و مارقین نموده است».(5)
5 - عبداللَّه بن مسعود میگوید: «رسول خداصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را دستور داد تا با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد».(6)
6 - علیّ بن ربیعه والبی میگوید: «از علیعلیه السلام شنیدم که میفرمود: پیامبرصلی الله علیه وآله با من عهد و پیمان بست تا بعد از او با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم».(7)
7 - ابوسعید مولی رباب میگوید: از علیعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «من به قتال با ناکثین و قاسطین و مارقین امر شدهام».(8)
1) 661. تاریخ ابن عساکر، ج 7، ص 339؛ کفایة الطالب، ص 173، باب 38.
2) 662. مسند ابی یعلی، ج 3، ص 194، ح 1623؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 238.
3) 663. تاریخ ابن عساکر، ج 12، ص 370؛ کنز العمال، ج 11، ص 613، ح 32970.
4) 664. تاریخ بغداد، ج 8، ص 340، رقم 4447؛ تاریخ ابن کثیر، ج 7، ص 338.
5) 665. مستدرک حاکم، ج 3، ص 150، ح 4674؛ الخصائص الکبری، سیوطی، ج 2، ص 235.
6) 666. المعجم الکبیر، ج 10، ص 91، ح 10054؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 138.
7) 667. مجمع الزوائد، ج 7، ص 238؛ مسند ابی یعلی، ج 1، ص 397، ح 519.
8) 668. مناقب خوارزمی، ص 175، ح 212.
8 - سعد بن عباده میگوید: علیعلیه السلام به من فرمود: «به من دستور داده شده تا با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم».(1)
9 - انس بن مالک از پدرش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «مأمور شدهام با سه دسته بجنگم: ناکثین و قاسطین و مارقین».(2)
10 - عبداللَّه بن مسعود میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله از حجره خود خارج شد و به طرف منزل امّ سلمه رفت. علیعلیه السلام آمد. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: ای امّ سلمه! به خدا سوگند! این شخص بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید».(3)
11 – ابو رافع میگوید: همانا رسول خداصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: «زود است که بین تو و بین عایشه امری اتفاق افتد. حضرت عرض کرد: من، ای رسول خدا!؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آری. باز حضرت عرض کرد: من؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آری. حضرت عرض کرد: ای رسول خدا! من شقی ترین آنهایم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: هرگز، ولی هنگامی که چنین اتفاقی افتاد او (عایشه) را به مأمنش بازگردان.(4)
ابن ابی الحدید میگوید: «از پیامبرصلی الله علیه وآله ثابت شده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «تقاتل بعدی الناکثین والقاسطین والمارقین»؛(5)«تو بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین قتال خواهی کرد.»
میدانیم که مقصود از «ناکثین» عهد شکنان؛ یعنی اصحاب جمل و عایشه هستند. و مقصود از «قاسطین» ظالمان؛ یعنی همان اصحاب صفّین و پیروان معاویه میباشند. و مقصود از «مارقین» خارج شوندگان از دین، همان خوارج و اصحاب نهروان است.
1) 669. تاریخ ابن کثیر، ج 7، ص 338؛ کنز العمال، ج 11، ص 292، ح 31553.
2) 670. تاریخ مدینة دمشق، ج 12، ص 367؛ البدایة و النهایة، ج 7، ص 337.
3) 671. تاریخ ابن کثیر، ج 7، ص 339؛ کنز العمال، ج 13، ص 110، ح 36361؛ الریاض النضرة، ج 3، ص 198.
4) 672. مسند احمد، ج 7، ص 537، ح 26657؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 224؛ المعجم الصغیر، ج 1، ص 332، ح995؛ کنز العمال، ج 11، ص 196، ح 31205.
5) 673. شرح ابن ابی الحدید، ج 13، ص 183، شرح خطبه 283.
ابن تیمیه میگوید: «آن کسی که علی را کشت، نماز به جای میآورد و روزه میگرفت و قرائت قرآن میکرد. علی را به اعتقاد اینکه خدا و رسولش کشتن او را دوست دارند، به قتل رسانید … ».(1)
او در جایی دیگر ابن ملجم را از عابدترین مردم معرفی کرده است.(2)
سخن ابن تیمیه در حالی است که رسول خداصلی الله علیه وآله در حدیث صحیح السند(3)ابن ملجم را با تعبیر «اشقی الناس» شقی ترین مردم توصیف کرده است، همانگونه که قرآن همین تعبیر را درباره قاتل شتر صالح در میان قوم ثمود به کار برده است.
این مضمون را ابن ابی حاتم، ابن مردویه، بغوی، ابونعیم، طبرانی و سیوطی از این افراد در «درّ المنثور» در ذیل آیه شریفه: { إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها} و ابن البر و ابن اثیر در ترجمه امام علیعلیه السلام از کتاب «الاستیعاب» و در «اسد الغابة» و طحاوی در «مشکل الآثار» و دیگران درباره ابن ملجم نقل کردهاند.(4)
ابن تیمیه از بنی امیه بسیار دفاع کرده و آنان را مدح نموده است. او میگوید: «همانا بنی امیه متولّی جمیع اراضی اسلام شدند و دولت در زمان آنان عزیز بود».(5)
او نیز میگوید: «سنّت قبل از دولت بنی عباس ظاهرتر بود تا دولت آنان …؛ زیرا در دولت بنی عباس بسیاری از شیعه و دیگران از اهل بدعت وارد شده بودند».(6)
او هم چنین در جایی دیگر نزول آیه: { وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ را در شأن بنیامیه انکار کرده و این گونه تفسیر را از تحریفات شیعه در قرآن بر شمرده است.(7)
از قبیل: حاکم نیشابوری،(1)خطیب بغدادی،(2)فخر رازی،(3)خازن،(4)و سیوطی.(5)بلکه طبق قول ابی الفداء این تفسیر مورد اجماع مفسّرین است.(6)
چنانکه مطابق برخی از روایات، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله مروان و پدرش را به طور خصوص لعن کرده است.(7)
یکی از فرقههایی که در مقابل اکثر مسلمین قرار گرفته، فرقهای موسوم به «وهابیت» است. این فرقه منسوب به مؤسّس آن، محمّد بن عبدالوهاب بن سلیمان نجدی است. او کسی است که با ادّعای احیای توحید و سلفیگری، همان عقاید و افکار ابن تیمیه را در شبه جزیره عربستان پیاده کرده، آل سعود نیز مجری افکار آنها گشت. این فرقه از قرن دوازده تا کنون بر جای مانده است. جا دارد درباره مؤسس و چگونگی گسترش آن بحث کنیم.
محمّد بن عبدالوهاب در سال 1111 ه.ق متولد شد و در سال 1206 ه.ق از دنیا رفت. دوران کودکی را در شهر خود «عیینه» در حجاز و به ویژه نجد سپری کرد. بعد از مدتی وارد حوزه علمیه حنبلی شد و نزد علمای «عیینه» به فراگیری علوم پرداخت. برای تکمیل دروس خود، وارد مدینه منوّره شد. بعد از آن شروع به مسافرت به کشورهای اسلامی نمود؛ چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد اقامت نمود. و به ایران نیز مسافرت کرد؛ در کردستان یک سال و در همدان دو سال ماند. آنگاه سفری به اصفهان و قم نمود و بعد از فراگیری فلسفه و تصوّف، به کشور خود، حجاز بازگشت. بعد از هشت ماه که در خانه خود اعتکاف نموده بود، بیرون آمد و دعوت خود را آغاز نمود.
با پدرش به شهر «حریمله» هجرت کرد، و تا وفات پدر در آنجا ماند؛ در حالی که پدرش از او راضی نبود.
از آنجا که محمّد بن عبدالوهاب، عقاید خرافی خود را که بر خلاف عامه مسلمانان بود و در حقیقت همان عقاید ابن تیمیه بود منتشر میساخت، بعد از فوت پدرش خواستند او را بکشند که به شهر خود «عیینه» فرار کرد.
قرار شد امیر شهر، عثمان بن معمر، او را یاری کند تا بتواند افکار و عقایدش را در جزیرة العرب منتشر سازد. و برای تأکید این میثاق، امیر عیینه خواهرش جوهره را به نکاح محمّد بن عبدالوهاب درآورد. لکن این میثاق و ازدواج دوام نیاورد. به همین دلیل از ترس اینکه امیر او را ترور کند به «درعیه» شهر مسیلمه کذاب، فرار کرد.
از همان موقع که در «عیینه» بود به کمک امیر شهر درصدد اجرای عقاید و افکار خود برآمد و قبر زید بن خطّاب را خراب نمود و این امر منجرّ به فتنه و آشوب شد. در «درعیه» نیز با محمّد بن سعود - جد آل سعود - که امیر آن شهر بود، ملاقات کرد. قرار شد محمّد بن سعود هم او را یاری کند و در عوض، او نیز حکومتش را تأیید نماید.
محمّد بن سعود نیز به جهت تأیید این میثاق، یکی از دختران خود را به نکاح او درآورد. اوّلین کار او این بود که حکم به کفر و شرک و ترور امیر «عیینه» داد و سپس آل سعود را برای حمله به «عیینه» تشویق کرد. در اثر آن حمله تعداد زیادی کشته، خانههایشان غارت و ویران شد و به نوامیسشان هم تجاوز نمودند. اینگونه بود که وهابیان حرکت خود را به اسم نصرت و یاری توحید و محاربه با بدعت و شرک و مظاهر آن شروع کردند.
محمّد بن عبدالوهاب همه مسلمانان را، بدون استثنا، تکفیر مینمود؛ به اتهام اینکه آنان متوسل به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میشوند و بر قبور اولیای خود گنبد و بارگاه میسازند و به قصد زیارت قبور سفر میکنند و از اولیا طلب شفاعت میکنند و … (1)
پس از پیروزی بر «عیینه» به سرزمینهای دیگر لشکرکشی کرده و به بهانه گسترش توحید و نفی «بدعت»، «شرک» و مظاهر آن، از میان مسلمین به سرزمین نجد
1) 688. ر.ک: تاریخ نجد، آلوسی؛ الصواعق الالهیة، سلیمان بن عبدالوهاب؛ فتنه الوهابیة.
و اطراف آن؛ مثل یمن و حجاز و نواحی سوریه و عراق، حملهور شدند، و هر شهری که عقاید آنان را قبول نمیکرد غارت کرده، افرادش را به خاک و خون میکشیدند.(1)
پس از ورود به قریه «فصول» از حوالی أحسا و عرضه کردن عقاید خود، مردم با آنان بیعت نکردند، در نتیجه سیصد نفر از مردان قریه را کشته، اموال و ثروت آنان را به غارت بردند.(2)
وهابیان با این افکار خشن، باعث ایجاد اختلاف و تشتّت و درگیری میان مسلمین شدند و استعمار را خشنود نمودند. تا جایی که «لورد کورزون» در توصیف شریعت وهابیت میگوید: «این عالیترین و پربهاترین دینی است که برای مردم به ارمغان آورده شده است».(3)
با اینکه محمّد بن عبدالوهاب از دنیا رفته است ولی مستشرقین و استعمارگران دائماً درصدد دفاع از افکار او هستند، تا جایی که مستشرق یهودی «جولد تسهیر» او را پیامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افکار او تحریک مینماید.(4)
کشتار وهابیان در عتبات عالیات به راستی صفحه تاریخ را سیاه کرده، لکّه ننگ همیشگی بر پیشانی وهابیان نهاده است.
صلاحالدین مختار که خود وهابی است، مینویسد: در سال 1216 ه.ق امیر سعود با لشگر انبوهی از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و دیگر نقاط، به قصد عراق حرکت کرد و در ماه ذیقعده به کربلا رسیدند. آنان تمام برج و باروی شهر را خراب کرده و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار بودند به قتل رساندند، نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شدند. آنگاه خمس اموال غارت شده را خود سعود
برداشت و بقیه را به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم بین لشگریان تقسیم نمود.(1)
شیخ عثمان نجدی از مورّخان وهابی مینویسد: وهابیان، غافلگیرانه وارد کربلا شدند، بسیاری از اهل آن را در کوچه و بازار و خانهها کشتند، روی قبر حسینعلیه السلام را خراب کردند و آنچه در داخل قبه بود، به چپاول بردند و هر چه در شهر از اموال، اسلحه، لباس، فرش، طلا، و قرآنهای نفیس یافتند، ربودند. نزدیک ظهر از شهر خارج شدند؛ در حالی که قریب به دو هزار نفر از اهالی کربلا را کشته بودند.(2)
برخی مینویسند که وهابیان در یک شب، بیست هزار نفر را به قتل رساندند.(3)
میرزا ابوطالب اصفهانی در سفرنامه خود مینویسد: هنگام برگشت از لندن و عبور از کربلا و نجف دیدم که قریب بیست و پنج هزار وهابی وارد کربلا شدند و صدای «اقتلوا المشرکین و اذبحوا الکافرین»؛ مشرکان را بکشید و کافران را ذبح کنید، سر میدادند، بیش از پنج هزار نفر را کشتند و زخمیها حساب نداشت. صحن مقدّس امام حسینعلیه السلام از لاشه مقتولین پر و خون از بدنهای سر بریده روان بود.
من بعد از یازده ماه مجدداً به کربلا رفته بودم، دیدم که مردم آن حادثه دلخراش را نقل و گریه میکنند، به طوری که از شنیدن آن، موها بر اندام راست میشد.(4)
وهابیان بعد از کشتار بیرحمانه اهل کربلا و هتک حرمت حرم حسینیعلیه السلام با همان لشگر راهی نجف اشرف شدند، ولی مردم نجف به خاطر آگاهی از جریان قتل و غارت کربلا و آمادگی دفاعی به مقابله برخاستند و حتی زنها از منزلها بیرون آمده و مردان خود را به دفاع، تشجیع و تحریک میکردند تا اسیر قتل و چپاول وهابیان نشوند.
در سال 1215 ه.ق نیز گروهی از وهابیان برای انهدام مرقد مطهر حضرت امیرعلیه السلام
عازم نجف اشرف شدند که در مسیر با عدّهای از اعراب درگیر شده و شکست خوردند.(1)
آنان در مدت نزدیک به ده سال، چندین بار حملات شدیدی به شهر کربلا و نجف داشتند.(2)
شاید بعضی تصور کنند که وهابیان فقط بلاد شیعهنشین را مورد تاخت و تاز قرار دادهاند، ولی با یک نگاهی به عملکرد سیاه آنان در حجاز و شام روشن خواهد شد که حتی مناطق سنینشین نیز از حملات وحشیانه آنان در امان نبوده است.
جمیل صدقی زهاوی درباره حمله وهابیان به طائف مینویسد: از زشتترین کارهای وهابیان در سال 1217 ه.ق قتل عام مردم طائف است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند؛ طفل شیرخوار را بر روی سینه مادرش سر بریدند، جمعی را که مشغول فرا گرفتن قرآن بودند کشتند و حتی گروهی که در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند، و کتابها که در میان آنها تعدادی قرآن و نسخههایی از صحیح بخاری و مسلم و دیگر کتب حدیث و فقه بود، در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند.(3)
وهابیان پس از قتل عام مردم طائف، طی نامهای علمای مکه را به آیین خود دعوت کردند. آنان در کعبه گرد آمدند تا به نامه وهابیان پاسخ گویند که ناگهان جمعی از ستمدیدگان طائف داخل مسجد الحرام شدند و آنچه بر آنان گذشته بود بیان داشتند و مردم سخت به وحشت افتادند، چندان که گویی قیامت بر پا شده است.
آنگاه علما و مفتیان مذاهب اربعه اهل سنّت که از مکه مکرمه و سایر بلاد اسلامی برای ادای مناسک حج آمده بودند، به کفر وهابیان حکم کردند و بر امیر مکه واجب
دانستند که به مقابله با آنان بشتابد و افزودند که بر مسلمانان واجب است در این جهاد شرکت نمایند و در صورت کشته شدن، شهید خواهند بود.(1)
دریادار سرتیپ ایّوب صبری، سرپرست مدرسه عالی نیروی دریایی در دولت عثمانی مینویسد: عبدالعزیز بن سعود که تحت تأثیر سخنان محمّد بن عبدالوهاب قرار گرفته بود، در اولین سخنرانی خود در حضور شیوخ قبایل گفت: ما باید همه شهرها و آبادیها را به تصرّف خود درآوریم و احکام و عقاید خود را به آنان بیاموزیم … برای تحقق بخشیدن به این آرزو ناگزیر هستیم که عالمان اهل سنّت را که مدّعی پیروی از سنّت سنیّه نبویّه و شریعت شریفه محمّدیّه هستند از روی زمین برداریم.
و به عبارت دیگر، مشرکانی را که خود را به عنوان علمای اهل سنّت قلمداد میکنند، از دم شمشیر بگذرانیم؛ به ویژه علمای سرشناس و مورد توجّه را؛ زیرا تا اینها زنده هستند همکیشان ما روی خوشی نخواهند دید. از این رهگذر باید نخست کسانی که خود را به عنوان عالم خودنمایی میکنند ریشهکن نموده، سپس بغداد را تصرّف کرد.(2)
همو مینویسد: سعود بن عبدالعزیز در سال 1218 ه.ق به هنگام تسلط بر مکه مکرمه، بسیاری از دانشمندان اهل سنّت را بیدلیل به شهادت رساند و بسیاری از اعیان و اشراف را بدون هیچ اتّهامی به دار آویخت و هر که در اعتقادات مذهبی ثبات قدم نشان داد، به انواع شکنجهها تهدید کرد. آنگاه منادیانی فرستاد که در کوچه و بازار بانگ زدند: «أدخلوا فی دین سعود وتظلّوا بظلّه الممدود» هان ای مردمان! به دین سعود داخل شوید و در زیر سایه گستردهاش مأوا گزینید!!(3)
سعود بن عبد العزیز پس از تصرف مدینه منوّره، همه اهالی مدینه را در مسجد النبی گرد آورد و درهای مسجد را بست و این گونه سخن آغاز نمود: «هان ای مردم مدینه! بر اساس آیه شریفه { أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ؛ دین و آیین شما امروز به کمال رسید و به نعمت اسلام مشرّف شدید، حضرت احدیّت از شما راضی و خشنود گردید. ادیان باطله نیاکان خود را رها کنید و هرگز از آنها به نیکی یاد نکنید، از درود و رحمت فرستادن بر آنها به شدّت پرهیز نمایید؛ زیرا همه آنها به آیین شرک درگذشتهاند».(1)
حفظ تاریخ گذشتگان و صیانت از میراث فرهنگی نیاکان، نشانگر تمدن یک جامعه به شمار میرود که دولتها برای پاسداری از آنها، ادارات ویژه تأسیس نموده و کارشناسان ماهر تربیت میکنند و در این عرصه اجازه نمیدهند که حتی یک سفال و یا کتیبه کوچک سنگی از بین برود.
شکّی نیست که تمدن اسلامی تنها تمدن پیشتاز عصر خویش بود که مسلمانان در پرتو تعالیم آسمانی خویش آن را پی ریزی نمودند.
شکوفایی این تمدن در قرن چهارم و پنجم هجری قمری به اوج خود رسید و به شهادت محققان غربی، نفوذ این تمدن از طریق اندلس و جنگهای صلیبی به اروپا یکی از مهمترین علل شکوفایی و رنسانس غرب در قرون اخیر به شمار میرود.
آثار و ابنیه مربوط به شخص پیامبرصلی الله علیه وآله و یاران باوفای او جزئی از میراث عمومی این تمدن بزرگ بوده، حفظ و صیانت از آنها نشانه تقدیر از بنیانگذاران این فرهنگ و تمدن به شمار میرود. اقدام به تخریب و نابودی این آثار، نشانه انحطاط فکری و بیتوجهی به سازندگان و بنیانگذاران تاریخ و تمدن میباشد که در اثر مرور زمان،
1) 703. تاریخ وهابیان، ص 107.
واقعیتتاریخ و اصالت دینی به دست فراموشی سپرده میشود. و از همه مهمتر، عامل رکود انگیزههای فکری و نابودی استعدادهای درخشان در جامعه بشری میگردد.
با مراجعه به قرآن کریم روشن میشود که امتهای پیشین برای حفظ و صیانت از آثار پیامبران خود اهتمام میورزیدند و به آن تبرک میجستند؛ همانند صندوقی که در آن مواریث خاندان موسی و هارون قرار داشت و آن را در نبردها حمل میکردند تا از طریق تبرک به آن بر دشمن پیروز گردند. خداوند متعال در این زمینه میفرماید: { وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَبَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَآلُ هارُونَ ؛(1)«و پیامبرشان به آنها گفت: نشانه حکومت او این است که " صندوق عهد " را به سوی شما خواهد آورد [همان صندوقی که] در آن آرامشی از پروردگار شما و یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار دارد.»
جلالالدین سیوطی نقل میکند که وقتی رسول اکرمصلی الله علیه وآله آیه شریفه { فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ را در مسجد تلاوت نمود، فردی برخاست و پرسید: مقصود از این خانهها چیست؟ پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله فرمود: خانههای پیامبران. در این موقع ابوبکر برخاست و به خانه علی و زهرا علیهما السلام اشاره کرد و گفت: ای پیامبر خدا! این خانه از همین خانه هاست که خدا رخصت بر رفعت و منزلت آن داده است؟ حضرت فرمود: آری، بلکه از برترین آنها است.(2)
این قضیه نشان میدهد که خانههای پیامبران و صالحان، از اعتبار و جایگاه خاصّی برخوردار است و پیدا است که این منزلت ارتباط به جنبه مادی و خشت و گل و آجر آنها ندارد؛ بلکه این ارزش به خاطر انسانهای والایی است که در آنجا سکونت گزیده اند.
سیر و سیاحت در کشورهایی که قبور انبیا و فرزندان آنانعلیهم السلام قرار دارد، نشان میدهد که پیروان پیامبران نسبت به حفظ قبور آنان و ساختن بناهای مجلّل بر روی آنها، اهتمام خاصی میورزیدند، و سپاه اسلام نیز هنگام فتح شامات دست به
تخریب قبور پیامبران نزدند، بلکه خادمان آنها را در مأموریت خود ابقا کردند. و لذا این بناها تا امروز محفوظ مانده و برای مسلمانان، بلکه برای تمام موحّدان جهان جاذبه خاصی دارد.
اگر ساختن بنا بر قبور انبیا و اولیا نشانه شرک بود، جا داشت فاتحان منصوب از سوی خلفا به تخریب و نابودی آن ابنیه میپرداختند.
کتب تاریخی و سفرنامه ها، گواه وجود صدها آرامگاه و مرقد با شکوه در سرزمین وحی و کشورهای اسلامی است.
مسعودی متوفای 345 ه.ق مورخ معروف، مشخصات کامل قبور ائمه بقیع و اهل بیت را بیان نموده است.(1)و ابن جبیر اندلسی جهانگرد معروف اواخر قرن ششم که مشرق زمین را سه بار زیر پا نهاده است، در سفرنامه خود مشاهد انبیا و صالحان و ائمه اهل بیتعلیهم السلام را در مصر، مکه، مدینه، عراق و شام به تفصیل بیان داشته و در ضمن ویژگیهای روضه ائمه بقیع و خصوصیات ضریح آنها را بیان نموده است.(2)
وهابیان در سال 1218 ه.ق پس از مسلّط شدن بر مکه، تمام آثار بزرگان دین را تخریب نمودند. آنان در معلی قبه زادگاه پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله را و همچنین قبه زادگاه ابوبکر و امام علیعلیه السلام و حضرت خدیجهعلیها السلام را ویران و با خاک یکسان کردند.
و تمام آثار باستانی که در اطراف خانه خدا و بر روی زمزم بود، تخریب کرده و در تمام مناطقی که مسلّط میشدند، آثار صالحین را نابود میکردند. آنان هنگام تخریب، طبل میزدند و به رقص و آوازهخوانی میپرداختند.(3)
آنان شقاوت را به جایی رساندند که خانه حضرت خدیجهعلیها السلام را به توالت تبدیل کردند و تصمیم داشتند که زادگاه رسول اکرمصلی الله علیه وآله را نیز چنین کنند که یک فرد خیّری در آنجا کتابخانهای تأسیس کرد و از کار زشت وهابیان جلوگیری نمود.(1)
دردناک ترین کاری که وهابیت مرتکب شد و ننگ آن برای ابد در پیشانی آنان باقی ماند، آتش زدن کتابخانه بزرگ «المکتبة العربیّة» بود که بیش از 60 هزار عنوان کتاب گرانقدر کم نظیر و بیش از 40 هزار نسخه خطّی منحصر به فرد داشت که در میان آنها برخی از آثار خطی دوران جاهلیت و قرارداد یهودیان با کفار قریش بر ضد رسول اکرمصلی الله علیه وآله وجود داشت، و همچنین آثار خطّی حضرت علیعلیه السلام و ابوبکر و عمر و خالد بن ولید و طارق بن زیاد و برخی از صحابه پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله و قرآن مجید به خط عبداللَّه بن مسعود بود.
در همین کتابخانه انواع سلاحهای رسول اکرمصلی الله علیه وآله و بتهایی که هنگام ظهور اسلام مورد پرستش بود؛ مانند «لات»، «عزّی»، «منات» و «هبل» وجود داشت.
ناصر السعید از قول یکی از مورّخان نقل میکند که هنگام تسلط وهابیان، این کتابخانه را به بهانه وجود کفریات در آن به آتش کشیدند و به خاکستر تبدیل کردند.(2)
آل سعود در سال 1344 ه.ق که تسلط کامل بر حجاز یافت، تمام آثار صحابه را در مدینه نابود کرد؛ مانند زادگاه امام حسن و امام حسینعلیهما السلام در مدینه، قبور شهدای بدر،
بارگاه ائمه بقیع، امام حسن، امام سجاد، امام باقر و امام صادقعلیهم السلام، و بیت الأحزانی که امام علیعلیه السلام برای حضرت زهراعلیها السلام بنا نهاده بود و مرقد مطهر فاطمه بنت اسد مادر امیرمؤمنانعلیه السلام.
1 - حرمت رفتن به زیارت قبور اولیای الهی.
2 - حرمت بنا بر قبور انبیا و اولیا، به خاطر شرک دانستن این عمل.
3 - حرمت ساختن مسجد بر قبور اولیا.
4 - حرمت نماز و دعا خواندن در کنار قبور اولیا.
5 - حرمت و شرک دانستن تبرّک به آثار انبیا و اولیا.
6 - حرمت صدا زدن انبیا و اولیا بعد از مرگ و شرک دانستن آن.
7 - حرمت استغاثه به اولیای خدا بعد از مرگ و شرک دانستن آن.
8 - حرمت کمک خواستن از اولیای الهی بعد از مرگ و شرک دانستن آن.
9 - حرمت شفاعت خواستن از اولیا بعد از مرگ و شرک دانستن آن.
10 - حرمت قسم خوردن به غیر خدا؛ مثل پیامبر یا ولی یا کعبه و شرک دانستن آن.
11 - حرمت قسم دادن بر خدا به حقّ نبی یا ولی.
12 - حرمت نذر برای پیامبر یا ولی.
13 - حرمت برپایی جشن در اعیاد و موالید انبیا و اولیا.
14 - حرمت برپایی عزا در سوک اولیا.
15 - حرمت چراغ روشن کردن بر سر قبور.
16 - حرمت تعمیر قبور اولیا و تزیین آنها.
17 - حرمت اقامه عزا و مجالس فاتحه.
18 - حرمت توسل به انبیا و اولیا و نسبت شرک دادن به آن.
وهابیان، تنها خود را مسلمان و اهل توحید خالص دانسته و بقیه مسلمانان را مشرک و فاقد احترام میدانند که خانههایشان جای حرب و شرک است و معتقدند که تنها شهادت به «لا اله الاّ اللَّه و محمّد رسول اللَّه» کافی نیست؛ در حالی که مسلمانی تبرک به مسجد رسول، یا قصد زیارت رسول یا طلب شفاعت از او و غیره دارد. آنان معتقدند: کسانی که معتقد به توسل، شفاعت، استغاثه به ارواح اولیای الهی، تبرک و غیره اند، مشرکند هر چند اسم مسلمان را بر خود نهادهاند و چه بسا شرک آنان از شرک عصر جاهلیت خطرناکتر است.(1)
محمّد بن عبدالوهاب در کتاب «کشف الشبهات»، لفظ شرک و مشرکین را بر مسلمانانی که تابع عقاید ایشان نیستند تقریباً 24 بار تکرار کرده است. همچنین تعبیر هایی از قبیل: کفار، عبادت کنندگان بت، مرتدین، مشرکین، دشمنان توحید، دشمنان خدا و مدعیان اسلام را، در حدود بیست بار به کار برده است.
با مراجعه به تاریخ خوارج و بررسی حالات آنان روشن میشود که در موارد گوناگونی این دو فرقه شبیه یکدیگرند، که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - همانگونه که خوارج آرای شاذ و خلاف مشهور داشتند؛ مثل قول به اینکه مرتکب گناه کبیره کافر است، وهّابیان نیز چنینند.
2 - خوارج معتقدند میتوان دار الاسلام را در صورتی که ساکنان آن مرتکب گناه کبیره شوند، دار الحرب نامید. وهابیان نیز اینگونهاند.
3 - در سختگیری در دین و جمود و تحجّر در فهم آن شبیه هم بودند؛ خوارج به کلمه «لا حکم إلّا للَّه» تمسک کرده و امام علیعلیه السلام را از حکم خلع کردند، وهابیان نیز با ملاحظه برخی از آیات و عدم توجّه به بقیه، حکم به تکفیر مسلمین نمودند.
1) 711. ر.ک: الرسائل العلمیة، محمّد بن عبدالوهاب، ص 79؛ تطهیر الاعتقاد، صنعانی، ص 17؛ فتح المجید، ص40 و 41؛ کشف الشبهات.
4 - همانگونه که خوارج از دین خارج شدند، وهابیان نیز با اعتقادات خرافی و باطل از دین خارج شدند. لذا در صحیح بخاری حدیثی آمده است که بر آنان قابل انطباق است:
بخاری به سند خود از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «مردانی ازطرف مشرقزمین خروج میکنند، آنان قرآن میخوانند، ولی از گلوی آنان تجاوز نمیکند، از دین خارج میشوند؛ همانگونه که تیر از کمان خارج میشود. علامت آنان تراشیدن سر است».(1)
قسطلانی در ارشاد الساری(2)در شرح این حدیث میگوید: «من قبل المشرق» یعنی از طرف شرق مدینه؛ مثل نجد و مانند آن.
میدانیم که نجد مرکز وهابیان و موطن اصلی آنان بود که از آنجا به دیگر شهرها منتشر شدند. و همچنین تراشیدن موی سر و بلند گذاشتن ریش از شعارها و نشانههای آنان است.
5 - در احادیث در وصف خوارج میخوانیم: «آنان اهل اسلام را میکشند و بتپرستان را رها میکنند».(3)این عمل عیناً در وهابیان مشاهده میشود.
6 - عبداللَّه بن عمر در وصف خوارج میگوید: «اینان آیاتی را که در شأن کفار نازل گشته میگرفتند و بر مؤمنین حمل مینمودند». این عمل در وهابیان نیز هست.
اینان برای پیشبرد عقاید و افکار خود از راههای مختلف استفاده میکنند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
وهابیان با شیوههای مختلف درصدد مقابله با شیعه و آثار علمی آنان برآمدهاند؛ زیرا شیعه امامیه بیشتر از بقیه مذاهب اسلامی به طرح مباحث علمی میپردازد. چرا
این همه مقابله با شیعه؟ اگر حرف آنان مطابق با حق است و دیگران بر باطل، چرا از باطل میترسند؟ چرا مانع از نشر کتابهای شیعه در میان جوانانند؟ چرا اگر یک دانشجوی وهابی کتابی از شیعه در دستش باشد، باید از مراکز علمی اخراج شود؟ چرا نمیگذارند صاحبان فکر و اندیشه، خود تصمیم بگیرند؟ چرا آثار شیعی که در نمایشگاه بین المللی کتاب مصر عرضه شد، باید توسط وهابیان خریداری و سوزانده شود؟(1)
یکی از راههای مقابله با مخالفین نزد وهّابیان، تحریف کتابهای حدیثی و تفسیری و تاریخی اهل سنّت است. روایات و کلماتی که بر ضدّ آنان آمده را تحریف میکنند، آنگاه سفارش چاپ آن را به چاپ خانهها میدهند. لذا اگر کسی در کتاب خود به حدیثی استدلال کرده، و مصدر آن را نیز ذکر مینموده، با مراجعه به چاپ های جدید اثری از حدیث نمییابد ولی با مراجعه به چاپ های قدیم پی میبریم که این حدیث در چاپ های بعد حذف شده است. خصوصاً اینکه سعی میکنند با چاپخانه ها ارتباط برقرار کرده یا با آنان شریک شوند، و با پایین آوردن قیمت کتابهای تحریف شده، یا مجانی کردن آن، به دست اکثر جامعه برسانند.
محمّد نوری دیرثوی میگوید: «تحریف و حذف احادیث از کارهای دایمی و همیشگی وهابیان است؛ به عنوان نمونه، نعمان آلوسی تفسیر پدرش شیخ محمود آلوسی را به نام روح المعانی تحریف نمود، و مطالبی را که به ضرر وهابیان بود حذف کرد و اگر این تحریف نبود تفسیر او نمونه تفاسیر محسوب میشد».
نمونه دیگر این که در مغنی ابن قدامه حنبلی، بحث «استغاثه» را حذف کردند؛ زیرا در نظر آنان شرک محسوب میشود، آنگاه آن را چاپ نمودند. شرح صحیح مسلم را با حذف احادیث صفات، چاپ مجدد نمودند.(2)
این کارها متأسفانه در میان آنان رواج فراوان دارد؛ خصوصاً نسبت به احادیث و قسمتهایی از تاریخ که فضیلتی از فضایل اهل بیتعلیهم السلام در آن بوده و یا ذکری از لغزش خلفا و یا یکی از صحابه است.
از باب نمونه در تفسیر «جامع البیان» طبری در ذیل آیه شریفه { وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ حدیث آغاز دعوت را اینگونه نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «کدام یک از شما وزیر و کمککار من در این امر - امر رسالت - خواهد شد تا برادر من و کذا و کذا باشد». بعد از آنکه علیعلیه السلام این مقام را پذیرفت پیامبر به علیعلیه السلام فرمود: «تو برادر من و کذا و کذا هستی».(1)با مراجعه به تاریخ طبری پی میبریم که به جای کذا و کذا «وصیی و خلیفتی» بوده که دست تحریف، آنها را حذف کرده و به جای آن کلماتی مبهم قرار داده است؛ زیرا اینگونه احادیث با عقایدشان سازگاری ندارد.
گاهی هم لغزشهای خلفا یا مناقب اهل بیتعلیهم السلام را اینگونه تحریف میکنند که به جای آنها چند نقطه میگذارند. خواننده نمیداند که به جای این نقطه ها، چه مطالب حسّاسی است که میتواند سرنوشت تاریخ را عوض کند.
در برخی از موارد نیز صدر یا ذیل حدیث را حذف میکنند؛ زیرا با عقایدشان سازگاری ندارد، همانگونه که بخاری در موارد زیادی این چنین کرده است. گاهی نیز اگر حدیث را به جهت شهرت نمیتوانند حذف کنند، درصدد تضعیف آن بدون هیچ دلیل و مدرکی برمیآیند؛ همانگونه که ابن تیمیه نسبت به حدیث غدیر و حدیث ولایت و دیگر احادیث اینچنین کرده است. در برخی از موارد هم کلمات را تغییر داده تا معنایی دیگر از آن فهمیده شود، همانگونه که در قضیه «لیلة المبیت» به جای کلمه: بات علی فراشه، کلمه «بال»؛ یعنی بول کرد، آوردهاند.
از جمله شواهد بر تحریف به نقصان، این است که برخی از مصادر حدیثی که از کتابی نقل میکنند، با مراجعه به آن کتاب اثری از آن نمیبینیم!
1) 717. جامع البیان، ذیل آیه شریفه.
به عنوان مثال: حدیث «امان» را که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «النجوم أمان لأهل السمآء فإذا ذهبت ذهبوا، وأهل بیتی أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتی ذهب أهل الأرض» را برخی از مصادر حدیثی از مسند احمد بن حنبل نقل میکنند، ولی الآن در آن کتاب موجود نیست.
و نیز حدیث: «أنا مدینة العلم وعلیّ بابها» را ابن اثیر در جامع الأصول و سیوطی در تاریخ الخلفا و ابن حجر در الصواعق المحرقة از صحیح ترمذی نقل میکنند در حالی که این حدیث الآن در آن کتاب موجود نیست.
یکی دیگر از راهکارهای تبلیغی وهابیان، مختصر کردن کتابها و متون اصلی حدیثی، تاریخی و تفسیری است؛ به این طریق که بخشهایی را که موافق با عقایدشان نیست به عنوان اینکه کتاب را میخواهند مختصر کنند تا برای مردم بیشتر قابل نفع باشد، حذف میکنند و سپس آن را به چاپ خانهها میدهند و با همان وضع به بازار عرضه کرده، گاهی به صورت رایگان در بین مردم پخش میکنند و اینگونه حقایق را تحریف کرده و به عنوان مسلّمات تاریخ، حدیث و تفسیر به جامعه تحمیل میکنند.
ما با تلخیص برخی از کتابهای مطوّل و مفصّل مخالف نیستیم؛ زیرا امروزه بشر به جهت اشتغال زیاد، کمتر میتواند به مطالعه کتابهای مفصّل بپردازد، لکن با اختصار گزینشی و مغرضانه مخالفیم.
در این کتابهای مختصر تاریخی، مطاعنی را که در خصوص خلفا حتی معاویه، یزید و برخی از صحابه وارد شده حذف میکنند و نیز فضایل اهل بیتعلیهم السلام را از جای جای آن کتابها برمیدارند؛ در حالی که به احادیث جعلی که در شأن و منزلت خلفا و برخی از صحابه در آن کتاب آمده، کاری ندارند! و معلوم است با این عمل زشت و جنایت فرهنگی، چه ظلمی در حقّ خوانندگان که قضاوت کنندگان در طول تاریخند، میشود. و چگونه کسانی که نامقدسند، مقدس شمرده شده و در مقابل، کسانی که مقدسند به فراموشی سپرده میشوند.
یکی دیگر از شگردهای تبلیغی، استفاده فراوان از موسم حج است؛ موسمی که در آن صدها هزار حاجی مسلمان از اطراف عالم جمع میشوند، وهابیان از این موقعیّت به خوبی در نشر افکار خود سوء استفاده میکنند. مبلّغین را بین حجّاج به زبانهای مختلف میفرستند، و با بحث علمی و اهدای کتاب و دعوت به مراکز علمیشان - اگر از شخصیتهای علمی باشند - به تبلیغ مذهب خود میپردازند. حتّی اخیراً مشاهده شده که در بین حجاج ایرانی کتابهای فارسی بر ضدّ شیعه را در تیراژ بسیار بالا به طور رایگان توزیع میکنند، کتابهایی که بسیار مرموزانه نوشته شده و درصدد تثبیت عقاید خود و تخریب عقاید شیعه و مذاهب دیگر اسلامی است.
لازم به ذکر است عقاید پوچ وهابیان نه تنها به شیعیان تأثیر نمیگذارد، بلکه سایر مذاهب اهل سنّت نیز از عقاید و عملکرد آنها بیزار هستند. نمونه شکست آنان را در ایجاد گروه انحرافی طالبان و القاعده و فرجام آنان میتوان دریافت.
طبق اظهارات یکی از بزرگان، در کشور تاجیکستان از سوی وهابی ها باغ بزرگی تهیه و از فرهنگیان جهت تدریس در محیط دانشگاه و مدارس اقدام به ثبت نام نموده و پس از یک دوره سه ماهه، حدود 400 نفر از برگزیدگان را به عربستان برده و در دانشگاه «الاسلامیّه» مدینه منوره طی دو سال دوره آموزش مبانی وهابیت و راه مبارزه با فرهنگ شیعه، آنان را به شهرهای مختلف تاجیکستان و دیگر کشورهای آسیای میانه اعزام کردهاند. مشابه این کار در آذربایجان شوروی نیز انجام گرفته و حتی اسم کسانی را که همنام ائمهعلیهم السلام بودند، تغییر داده و سپس آنان را برای ترویج افکار وهابیت به کشور مبدأ اعزام نمودهاند.
فقط در ایّام حجّ سال 1381، ده میلیون و 685 هزار جلد کتاب به 20 زبان زنده دنیا، (غالباً بر ضدّ شیعه) توسّط دولت سعودی در میان زائران خانه خدا، توزیع شده است.(1)
1) 718. مجلّه میقات، شماره 43، ص 198، به نقل از روزنامه عکاظ، مورّخ 11/9/81.
یکی از روحانیون سرشناس شیعه در منطقه قطیف کشور سعودی، در شب 12 رجب سال جاری {1382} در مکّه مکرّمه اظهار داشت: کتاب «للَّه ثمّ للتاریخ» که ضد شیعه است را با کامیون های بزرگ در منطقه قطیف و احساء در میان شیعیان به رایگان توزیع کردهاند.
همین کتاب، در کشور کویت سال 1380 در یکصد هزار تیراژ چاپ و منتشر گردید که توسّط دانشمند متعهّد جناب آقای مهری (نماینده ولی فقیه) به دولت کویت اعلام گردید: اگر از نشر و توزیع این کتاب موهن و ضدّ شیعه جلوگیری نشود، بیم آن میرود که کویت، به لبنان دیگری در منطقه تبدیل شود.(1)
آقای دکتر عبداللَّه محمّد غریب از دانشمندان مصری در کتاب مملوّ از دروغ و تهمت خود «و جآء دور المجوس» مینویسد: «إنّ الثورة الخمینیّة مجوسیّة ولیست إسلامیّة، أعجمیّة ولیست عربیّة، کسرویّة ولیست محمّدیّة»؛(2)«نهضت (امام) خمینی، یک نهضت مجوسی، عجمی و کسروی است، نه نهضت اسلامی، عربی و محمّدی.»
او کینهتوزی و دشمنی را تا آنجا پیش برده که مینویسد: «نعلم أنّ حکّام طهران أشدّ خطراً علی الإسلام من الیهود، ولاننتظر خیراً منهم، وندرک جیّداً أنّهم سیتعاونون مع الیهود فی حرب المسلمین»؛(3)«میدانیم که خطر حاکمان تهران بر اسلام از خطر یهود بر اسلام، سختتر است و از آنان هیچ امید خیری انتظار نمیرود و نیک میدانیم که آنان به زودی با یهود، همداستان شده و به جنگ با مسلمانان خواهند آمد!»
این در حالی است که تمام دنیا میدانند که امروز برای حکومت غاصب صهیونیستی، دشمنی، سختتر از نظام اسلامی نیست و افتخار این نظام این است که به مجرّد پیروزی انقلاب اسلامی، سفارت دولت غاصب اسرائیل را برای همیشه در ایران تعطیل و به جای آن سفارت فلسطین را گشود.
دکتر ناصرالدین قفاری از اساتید دانشگاههای مدینه منوره، در کتاب «اصول مذهب الشیعة الإمامیة» که رساله دکترای او بوده، نوشته است: «أدخل الخمینی إسمه فی أذان الصلوات، وقدّم إسمه حتّی علی إسم النبیّ الکریم، فأذان الصلوات فی ایران بعد استلام الخمینی للحکم وفی کلّ جوامعها کما یلی: اللَّه اکبر، اللَّه اکبر، خمینی رهبر، أی الخمینی هو القائد، ثمّ أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه»؛(1)«(امام) خمینی، نام خود را در اذان نمازها داخل کرده و حتّی نام خود را بر نام پیامبر نیز مقدّم نموده است. در ایران، اذان در نمازها - بعد از دست گرفتن (امام) خمینی زمام حکومت را به عنوان حاکم ایران و حاکم همه جوامع (مسلمانان) - چنین است: اللَّه اکبر، اللَّه اکبر، خمینی رهبر؛ یعنی خمینی پیشوای ماست، سپس (میگویند:) اشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه!.»
این در حالی است که هر کس بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به شهرهای مختلف و مساجد این کشور برود پی به دروغ بودن این نسبت ناروا میبرد. آری! آنچه واقعیت دارد اینکه نمازگزاران پس از اتمام نماز در دعای دسته جمعی که میخوانند رهبری امام خمینیرحمه الله را اعلام میدارند.
یکی از انگیزههای تهاجم وسیع وهابیت بر ضدّ مذهب اهل بیتعلیهم السلام، ترس و وحشت آنان از گسترش فرهنگ برخاسته از قرآن در میان جوانان و دانشمندان تحصیل کرده و استقبال آنان از این مکتب نورانی مطابق با سنّت راستین محمّدیصلی الله علیه وآله است. به چند نمونه توجّه کنید:
دکتر عصام العماد، فارغ التحصیل دانشگاه «الإمام محمّد بن سعود» در ریاض و شاگرد بن باز (مفتی اعظم سعودی) و امام جماعت یکی از مساجد بزرگ صنعاء و از مبلّغین وهّابیّت در یمن که کتابی نیز در اثبات کفر و شرک شیعه تحت عنوان: «الصلة بین الإثنی عشریّة و فرق الغلاة» نوشته است، با آشنایی با یکی از جوانهای شیعه، با
1) 722. اصول مذهب الشیعة الإمامیّة، ج 3، ص 1392.
فرهنگ نورانی تشیّع آشنا شده و از فرقه وهّابیّت دست میکشد و به مذهب شیعه مشرّف میگردد.
دکتر عصام در کتابی که به همین مناسبت تألیف نموده، مینویسد: «وکلّما نقرأ کتابات إخواننا الوهّابیّین نزداد یقیناً بأنّ المستقبل للمذهب الاثنی عشری؛ لأنّهم یتابعون حرکة الانتشار السریعة لهذا المذهب فی وسط الوهّابیّین وغیرهم من المسلمین»؛(1)«و هر اندازه که کتابهای برادران خود از وهابیان را میخوانیم، به یقینمان اضافه میشود که آینده برای مذهب دوازده امامی است؛ زیرا آنان به دنبال حرکت سریع برای این مذهب در بین وهابیان و دیگر مسلمانان میباشند.»
آنگاه از قول شیخ عبداللَّه الغُنیمان استاد «الجامعة الإسلامیّة» در مدینة منوّره نقل میکند: «إنّ الوهّابیّین علی یقین بأنّ المذهب (الاثنی عشر) هو الّذی سوف یجذبُ إلیه کلّ أهل السنَّة وکلّ الوهّابیّین فی المستقبل القریب»؛(2)«وهّابیان به یقین دریافتهاند، تنها مذهبی که در آینده، اهل سنّت و وهّابیّت را به طرف خود جذب خواهد کرد، همان مذهب شیعه امامی است.»
آقای شیخ ربیع بن محمّد، از نویسندگان بزرگ سعودی مینویسد: «وممّا زاد عجبی من هذا الأمر أنّ إخواناً لنا ومنهم أبنآء أحد العلمآء الکبار المشهورین فی مصر، ومنهم طلاّب علم طالما جلسوا معنا فی حلقات العلم، ومنهم بعض الإخوان الّذین کنّا نُحْسن الظنَّ بهم؛ سلکوا هذا الدَربْ، وهذا التّجاه الجدید هو (التشیّع)، وبطبعة الحال أدرکت منذ اللحظة الأولی أنّ هؤلاء الإخوة - کغیرهم فی العالم الإسلامی - بهرتهم أضوآء الثورة الإیرانیّة»؛(3)«و از جمله اموری که تعجبم را از این جهت زیاد کرده این است که برادرانی از ما و از آن جمله فرزندان یکی از علمای بزرگ و مشهور در مصر و هم چنین طالبان علمی که مدتی طولانی با ما در حلقههای علم مجالست داشتهاند، و نیز برخی از برادرانی که ما حسن ظنّ به آنها داشتیم، این راه و روش را دنبال کردهاند، و این راه جدید همان " تشیع " است. و به طبیعت
حال، من از اولین لحظه درک کردم که این برادران را همانند دیگر افراد در عالم اسلام، پرتوهای نورانیت انقلاب اسلام مبهوت کرده است.»
شیخ محمّد مغراوی از دیگر نویسندگان مشهور وهّابی میگوید: «بعد انتشار المذهب الإثنی عشری فی مشرق العالم الإسلامی، فخفت علی الشباب فی بلاد المغرب … »؛(1)«بعد از انتشار مذهب دوازده امامی در شرق عالم اسلامی، بر جوانان در کشورهای مغرب ترسیدم … ».
دکتر ناصر بن عبداللَّه بن علی قفاری استاد دانشگاههای مدینه مینویسد: «وقد تشیّع بسبب الجهود الّتی یبذلها شیوخ الإثنی عشریّة من شباب المسلمین، ومن یطالع کتاب «عنوان المجد فی تاریخ البصرة ونجد» یَهُولُه الأمر حیث یجدُ قبائل بأکملها قد تشیّعت»؛(2)«و به طور جزم به سبب کوشش هایی که بزرگان دوازده امامی انجام دادهاند عدّهای از جوانان مسلمان، شیعه شدهاند. و هر کسی کتاب "عنوان المجد فی تاریخ البصرة و نجد" را مطالعه کند، این امر او را به وحشت میاندازد که برخی از قبایل، تماماً شیعه شدهاند.»
جالبتر از اینها، سخن شیخ مجدی محمّد علی محمّد نویسنده بزرگ وهّابی است که میگوید: «جآءنی شابّ من أهل السنّة حیران، و سبب حیرته أنّه قد امتدت إلیه أیدی الشیعة … حتّی ظنّ المسکین أنّهم ملائکة الرحمة وفرسان الحقّ»؛(3)«یکی از جوانهای اهل سنّت با حالت حیرت نزد من آمد. انگیزه حیرت او را جویا شدم، دریافتم که دست یک شیعه به وی رسیده است و این جوان سنّی تصوّر کرده که شیعیان، ملائکه رحمت و شیر بیشه حق میباشند.»
ملّت مسلمان که با الهام از رهنمودهای حیاتبخش اسلام توانسته بود پیوند اخوت در میان خود ایجاد نماید و در پرتو کلمه توحید و توحید کلمه در برابر تهاجم
ص:202
سنگین صلیبیان و قساوت های ثنویان (مغول) ثابت و استوار بمانند، ولی با کمال تأسف با ظهور مکتب وهابیت در قرن هفتم این وحدت در هم شکست. و با اتهام نادرست بدعت و شرک به مسلمانان، ضربات جبران ناپذیری به صفوف به هم پیوسته آنان وارد ساخت، و با نابودی آثار بزرگان دین و کاستن از مقام انبیا و اولیا، در خدمت استعمار شوم غرب و دشمنان دیرینه اسلام درآمد.
در قرن 12 ه.ق محمّد بن عبدالوهاب مروج اصلی افکار وهابیت، مسلمانان را به جرم استغاثه به انبیا و اولیای الهی مشرک و بتپرست قلمداد کرد و فتوا بر تکفیر آنان داد و خونشان را حلال و قتل آنان را جایز و اموال آنان را جزء غنایم جنگی به حساب آورد و لذا هزاران مسلمان بیگناه را به خاک و خون کشیدند.
امروز مفتیان سعودی که عملاً در خدمت بیگانگان قرار گرفتهاند، با فتوا به حرمت ازدواج با شیعه و نجاست ذبیحه آنان و حرمت پرداخت زکات به فقرای شیعه راه هر گونه وحدت را مسدود میکنند.
شیخ عبداللَّه جبرین، یکی از علمای بزرگ و عضو دار الافتای عربستان، در پاسخ به استفتایی درباره مجزی بودن پرداخت زکات و صدقات به فقرای شیعه میگوید: «زکات نباید به کافر و بدعتگذار پرداخت شود و رافضیان … بدون شک کافرند … لذا اگر صدقه به ایشان پرداخت شده باشد باید اعاده شود؛ زیرا این صدقه به کسی داده شده که از آن برای کفر کمک میگیرد و در حال جنگ با اسلام و تسنّن است؛ پرداخت زکات به این گروه حرام است».
گفته میشود: وی فتوا های دیگری نیز بر ضدّ شیعه صادر کرده که از جمله آن، مباح شمردن قتل شیعیان است.(1)
هیأت دائم افتای سعودی در پاسخ به استفتایی در مورد ازدواج با شیعه مینویسد: «لا یجوز تزویج بنات أهل السنّة من أبنآء الشیعة ولا من الشیوعیین وإذا وقع النکاح فهو باطل، لأنّ المعروف عن الشیعة دعآء أهل البیت والإستغاثة بهم وذلک شرک أکبر»؛(2)«ازدواج
اهل سنّت با شیعه و کمونیست جایز نیست و اگر چنان ازدواجی صورت گرفته، باطل است، چون عادت شیعه استغاثه به اهل بیت [عصمت و طهارتعلیهم السلام]است و این بزرگترین شرک به شمار میرود.»
با اینکه این گروه درباره ازدواج با یهودی و مسیحی پاسخ دادهاند: «یجوز للمسلم أن یتزوّج کتابیّة - یهودیّة أو نصرانیّة - إذا کانت محصنة وهی الحرّة العفیفة»؛(1)«ازدواج مسلمان با اهل کتاب؛ اعم از یهودی و نصرانی، در صورتی که اهل فحشا نباشد، جایز است.»
یا در کتابی که با حمایت حاکمان مکه و مدینه در همین سالهای اخیر به نام «مسألة التقریب» منتشر شد، اولین پیش شرط وحدت و تقریب با شیعه را اثبات مسلمان بودن شیعه دانستهاند.
بدیهی است مادامی که نگرش آنان به شیعه یک نگاه برون مذهبی است و با تبعیت از اسلاف خود، شیعه را بدتر از یهود میدانند و وجدان بشری را زیر پا نهاده و با دشمنان قسم خورده اسلام هم صدا گردیدهاند، چگونه میشود به تقریب مذاهب اسلامی و وحدت مسلمین دست یافت؟
در آخر این بحث به بخشی از فعالیتهای تبلیغی یک ساله وهابیان - به طور خلاصه - اشاره میکنیم:
1 - فعالیت 500 مبلّغ در موسم حجّ سال 1417 ه.ق؛
2 - دعوت از 1000 چچنی به عنوان میهمان فهد در سال 1417 ه.ق؛
3 - دعوت از 1400 حاجی از آسیای میانه به عنوان میهمان فهد در سال 1418 ه.ق؛
4 - تأسیس کتابخانه در دانشگاههای چین؛
5 - تبلیغ وهابیت در کنفرانس های جهانی؛
1) 731. فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 18، ص 315.
6 - اعزام 2000 مبلّغ و 000،290 فعالیت تبلیغی در مدت یک سال؛
7 - در سال 1418 ه.ق 000،200،5 فعالیّت تبلیغی در عربستان؛
8 - در بحرین ماه صفر 1418 ه.ق 300 جلسه درس دینی در مساجد؛ و در سال 1417 ه ق. 3650 سخنرانی و درس دینی، و توزیع 176،41 نسخه نشریات دینی؛
9 - در دبی 789،3 مورد فعالیت تبلیغی، و پخش 698،11 نسخه از نشریات گوناگون؛
10 - در قطر 1418 سخنرانی و موعظه، و نشر 715،13 نشریه دینی؛
11 - در فجیره امارات، ماه رمضان 1418 ه.ق 6000 فعالیت تبلیغی؛
12 - در پاکستان 296،165 مورد فعالیت تبلیغی در سال 1417 ه.ق؛
13 - اعزام مبلغ به افغانستان، ایران، هند، نپال، موریتانی، بریتانیا، پاریس و هلند؛
14 - در بریتانیا سال 1417 ه.ق 12990 فعالیت تبلیغی که شامل 800،10 مورد درس علمی در مدارس، زندانها، و بیمارستانها و … بوده است؛
15 - دوره آموزشی برای مبلغان اندونزی؛
16 - دوره آموزشی برای طلاب تاتارستان؛
17 - دوره شرعی عربی برای رؤسای جمعیتها و مراکز اسلامی ونزوئلا؛
18 - دوره فشرده برای مبلغان آمریکای لاتین در آرژانتین؛
19 - دوره آموزشی برای مبلغان قزاقستان؛
20 - دوره آموزشی برای مبلغان در کنیا؛
21 - برپایی همایش مبلغان در تایلند؛
22 - برپایی همایش مبلغان در سنگال؛
23 - برگزاری دوره آموزشی جهت ائمه جماعات و مبلغان در غرب آفریقا؛
24 - برگزاری دوره آموزشی جهت ائمه جماعات و مبلغان در قرقیزستان؛
25 - برگزاری دوره آموزشی جهت ائمه جماعات و مبلغان در آمریکا؛
26 - برگزاری دوره تربیت مبلغ در اوکراین؛
27 - برگزاری دوره تربیت مبلغ در روسیه؛
28 - تأسیس دانش سرای تربیت مبلغ در چچن؛
29 - ملاقات دبیر کل «رابطة العالم الاسلامی» با مسؤولین سیاسی کشورها؛
30 - رسیدگی به مساجد بوسنی؛
31 - ساخت 104 مسجد در فیلیپین؛
32 - ساخت و ترمیم 90 مسجد در بوسنی؛
33 - سهیم شدن در ساخت 1359 مسجد در جهان؛
34 - کمک به 300 مسجد در بلژیک؛
35 - فعالیت در دانشگاه مسکو؛
36 - اعطای بورسیه تحصیلی به دانشجویان 34 کشور؛
37 - ایجاد دانش سرای علوم عربی و اسلامی در توکیو؛
38 - 891،3 فارغالتحصیل از دانش سرای علوم اسلامی و عربی اندونزی؛
39 - به راه انداختن کاروانهای تبلیغی در کردستان عراق؛
40 - ساخت 18 مسجد در کردستان عراق؛
41 - کمکرسانی به 000،100 پناهنده آذربایجانی؛
42 - چاپ 000،321 نسخه کتاب برای بوسنی؛
بعد از ظهور افکار ابن تیمیه به عنوان مؤسس مکتب وهابیان توسط محمّد بن عبدالوهاب تاکنون، علمای اسلام؛ اعم از شیعه و سنّی در مقابل این فرقه شدیداً جبهه گیری کرده و از هر طریق ممکن با آن به مقابله پرداختهاند. از جمله کتابهای زیادی در ردّ افکار آنان تألیف شده است. اینک به اسامی برخی از آنان اشاره میکنیم:
1 - «آل سعود، من این و الی این؟»، محمّد صخر. طبع دار القصیم.
2 - «آیین وهابیّت»، شیخ جعفر سبحانی.
3 - «ابن تیمیة حیاته و عقائده»، صائب عبدالحمید.
4 - «ابن تیمیة فی صورته الحقیقة»، صائب عبدالحمید.
5 - «ابن تیمیة و امامة علیعلیه السلام»، سید علی حسینی میلانی.
6 - «اتحاف اهل الزمان بأخبار ملوک تونس و عهد الأمان»، احمد بن ابی الضیّاف.
این کتاب در ردّ وهابیت است.
7 - «اخطاء ابن تیمیة فی حقّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و اهل بیته»، سیّد شریف دکتر محمود سید صبیح.
8 - «ازاحة الغیّ فی الردّ علی عبدالحیّ»، سیّد علی بن الحسن عسکری.
این کتاب در ردّ کتاب «الصراط المستقیم» عبدالحیّ است و در آن بحث از برپایی عزاداری برای سیّدالشهداعلیه السلام است.
9 - «ازاحة الوسوسة عن تقبیل الأعتاب المقدّسة»، شیخ عبداللَّه مامقانی.
10 - «ازهاق الباطل»، امام الحرمین میرزا محمّد بن عبدالوهّاب آل داوود همدانی.
11 - «اصل الاسلام و حقیقة التوحید»، محمّد بن عبداللَّه مسعودی.
12 - «اظهار العقوق ممّن منع التوسّل بالنبیّ و الولیّ الصدوق»، شیخ مشرفی مالکی جزایری.
13 - «اعتراضات علی ابن تیمیة»، احمد بن ابراهیم سروطی حنفی.
14 - «اعلام النبیل بجواز التقبیل»، ابوالفضل عبداللَّه بن محمّد صدیق غماری.
15 - «اکمال السنة فی نقض منهاج السنة»، سید مهدی بن صالح موسوی قزوینی.
16 - «اکمال المنّة فی نقض منهاج السنة»، سراج الدین حسن بن عیسی یمانی.
17 - «الأجوبة النجدیّة عن الأسئلة النّجدیّة»، ابن السفارینی حنبلی.
18 - «الأجوبة عن الأسئلة الهندیة»، نعمان بن محمود معروف به ابن الآلوسی.
19 - «الأدلة القطعیّة علی عدم مشروعیة الدولة السعودیة»، محمّد بن عبداللَّه المسعری.
20 - «الارض و التربة الحسینیة»، شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء.
21 - «الاستشراق و آل سعود»، دکتر احمد عبدالحمید غراب. طبع دار القصیم.
22 - «الاسلام السعودی الممسوخ»، سید طالب خرسان.
23 - «الاسلام و الایمان فی الردود علی الوهابیة»، حسین حلمی.
24 - «الاسلام و الوثنیة السعودیة»، فهد قحطانی.
25 - «الاصول الأربعة فی تردید الوهّابیة»، محمّد حسن جان صاحب سرهندی.
26 - «الاقوال المرضیة فی الردّ علی الوهابیة»، فقیه عطاکسم دمشقی حنفی.
27 - «الامامة الکبری و الخلافة العظمی»، سیّد حسن قزوینی حائری.
این کتاب در ردّ منهاج السنة ابن تیمیه است.
28 - «الانتصار للأولیاء الأبرار»، شیخ طاهر سنبل حنفی.
این کتاب درباره جواز توسّل به پیامبرصلی الله علیه وآله است.
29 - «الانصاف و الانتصاف لاهل الحقّ من الاسراف فی الردّ علی ابن تیمیة الحنبلیّ الحرّانی»، این کتاب در سال (757 ه.ق) تألیف شد و نسخهای از آن در کتابخانه آستان قدس رضوی موجود است.
30 - «الأوراق البغدایة فی الجوابات النجدیّة»، شیخ ابراهیم سراوی بغدادی.
31 - «الآیات البیّنات فی قمع البدع و الضلالات»، شیخ محمّد حسین کاشف الغطاء. بخشی از آن در ردّ وهابیت است به اسم «رسالة نقض فتاوی الوهابیّة».
32 - «الآیات الجلیلة فی ردّ شبهات الوهابیّة»، شیخ مرتضی کاشف الغطاء.
33 - «البراهین الجلیّة فی دفع شبهات الوهّابیّة»، سید محمّد حسن قزوینی.
34 - «البراهین الجلیّة فی ضلال ابن تیمیة»، سید حسن صدر کاظمی.
در این کتاب به ابن قیّم جوزیه و وهابیان به طور ضمنی اشاره شده و گمراهی آنان را ثابت کرده است.
35 - «البراهین الساطعة»، شیخ سلامه عزامی.
36 - «البراءة من الاختلاف»، شیخ علی زین الدین سودانی. در ردّ اهل شقاق و نفاق و ردّ فرقه وهابیان.
37 - «البصائر لمنکری التوسل باهل المقابر»، حمد اللَّه داجوی حنفی هندی.
38 - «البصائر»، مولوی غلام نبی اللَّه معروف به مجد الدولة.
39 - «البیت المعمور فی عمارة القبور»، سید علی تقی نقوی.
40 - «التبرک»، علی احمدی میانجی. او متعرّض ادّعای وهابیان در مسأله تبرک شده و جواز آن را از قرآن و روایات به طور مبسوط ثابت کرده است.
41 - «التحذیر من المجازفة بالتکفیر»، سید محمّد علوی مالکی حسنی.
42 - «التحفة الامامیة فی دحض حجج الوهابیة»، سید محمّد حسن قزوینی.
43 - «التحفة المختارة فی الرّدّ علی منکر الزیارة»، تاجالدین عمر بن علی لخمی مالکی.
44 - «التحفة الوهبیّة فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ داوود بن سلیمان بغدادی.
45 - «التّوسل بالموتی».
46 - «التّوسل بالنبی و الصالحین و جهلة الوهّابین»، ابو حامد بن مرزوق دمشقی شامی.
47 - «التّوسل»، مفتی محمّد عبدالقیّوم قادری.
48 - «التوفیق عن توحید الخلاق فی جواب اهل العراق علی محمّد بن عبدالوهّاب»، عبداللَّه افندی راوی.
نسخهای از این کتاب در دانشگاه کمبریج لندن به عنوان ردّ وهابیان موجود است. و نسخهای نیز در کتابخانه اوقاف بغداد وجود دارد.
49 - «الجوابات»، ابن عبدالرزاق حنبلی.
50 - «الحبل المتین فی اتّباع السلف الصالحین»، مولوی سعید الرحمن تیراهی، چاپ ترکیه.
51 - «الحسینیة فی اثبات حلیّة التشبیه فی عزاء الحسینعلیه السلام»، سید میرزا ابی القاسم موسی زنجانی.
52 - «الحقائق الاسلامیة فی الردّ علی المزاعم الوهابیّة بادلّة الکتاب و السنة النّبویّة»، مالک بن شیخ محمود.
53 - «الحقّ المبین فی الرّدّ علی الوهابیّین»، شیخ احمد سعید سرهندی نقشبندی.
54 - «الحقّ الیقین فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ یوسف فقیه حاریصی عاملی.
55 - «الحقیقة الاسلامیة فی الردّ علی الوهابیة»، عبدالغنی بن صالح حمادة.
56 - «الدرّ الفرید فی العزاء علی السبط الشهید»، میرزا علی مرعشی شهرستانی.
57 - «الدرّ المنیف فی زیارة اهل البیت الشریف»، احمد بن احمد مصری.
58 - «الدرر السنیّة فی الردّ علی الوهابیّة»، احمد بن زینی دحلان، مفتی شافعی.
59 - «الدرّة المضیئة فی الردّ علی ابن تیمیة»، شیخ علی بن عبدالکافی. وی معروف به شیخ الاسلام بوده و در عصر ابن تیمیه میزیسته است.
این کتاب و کتابهای دیگر را در ردّ ابن تیمیه در زمان حیات او نوشته است.
60 - «الدرّة المضیئة فی الردّ علی ابن تیمیة»، محمّد بن علی شافعی دمشقی.
61 - «الدعوة الحسینیة الی مواهب النبیّ السنیّة»، محمّد باقر همدانی.
این کتاب در اثبات استحباب گریه بر امام حسینعلیه السلام به حسب موازین شرعی تألیف شده است.
62 - «الردّ علی ابن تیمیة»، عیسی بن مسعود منکلاتی.
63 - «الردّ علی ابن تیمیة فی الاعتقادات»، محمّد حمید الدین حنفی دمشقی.
64 - «الردّ علی ابن عبدالوهاب»، شیخ الاسلام اسماعیل تمیمی مالکی تونسی.
65 - «الردّ علی ابن عبدالوهّاب»، شیخ محمّد بن عبداللطیف أحسائی.
66 - «الردّ علی الشبهات الوهابیّة»، شیخ غلامرضا کاردان.
67 - «الردّ علی الصنعانی الذی مدح ابن عبدالوهاب»، سید طباطبایی بصری.
68 - «الردّ علی المتعصّب العنید المانع من لعن یزید»، ابن الجوزی.
69 - «الرّد علی المشبّهة»، قاضی بدر الدین ابن جماعة محمّدبن ابراهیم شافعی.
70 - «الردّ علی الوهابیّة»، ابراهیم بن عبدالقادر طرابلسی ریاحی تونسی مالکی.
71 - «الردّ علی الوهابیّة»، سید محمّد بن محمود لواسانی.
72 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ صالح کواش تونسی.
73 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ محمّد جواد بلاغی.
74 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ محمّد صالح زمزمی شافعی، امام مقام ابراهیم در مکه.
75 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ محمّد علی اردو بادی.
76 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ مهدی اصفهانی.
77 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ مهدی بن محمّد اصفهانی.
78 - «الردّ علی الوهابیّة»، شیخ هادی آل کاشف الغطاء.
79 - «الردّ علی الوهابیّة»، عبد المحسن اشیقری حنبلی، مفتی شهر زبیر در بصره.
80 - «الردّ علی الوهابیّة»، عمر محجوب.
نسخه خطی این کتاب در دارالکتاب الوطنیة تونس موجود است. و نسخه عکسبرداری شده آن در معهد المخطوطات العربیة در شهر قاهره مصر وجود دارد.
81 - «الردّ علی الوهابیة فی تحریمهم بناء القبور»، شیخ عبدالکریم الزین.
82 - «الردّ علی فتاوی الوهابییّن»، سید حسن صدر کاظمی.
83 - «الردّ علی محمّد بن عبدالوهاب»، اسماعیل تمیمی مالکی، شیخ الاسلام تونس.
84 - «الردّ علی محمّد بن عبدالوهاب»، محمّد بن سلیمان کردی شافعی، استاد محمّد بن عبدالوهاب.
85 - «الرّد علی منکری الحسن و القبح»، سید ابی المکارم حمزة بن علی.
86 - «الردود الستة علی ابن تیمیة فی الامامة»، سید عبداللَّه بن ابی القاسم بلادی.
87 - «الردود علی محمّد بن عبدالوهاب»، شیخ صالح فلابی مغربی.
سیّد علویّ بن حدّاد میگوید: این کتابی است بزرگ که در آن رسالهها و جوابهایی است که تمام آنها از علمای مذاهب اربعه: حنفیه، مالکیه، شافعیه و حنابله در ردّ بر محمّد بن عبدالوهاب است.
88 - «الرسالة الرویّة علی الطائفة الوهابیة»، محمّد عطاء اللَّه رومی.
89 - «الرسالة المرضیة فی الردّ علی من ینکر الزیارة المحمّدیة»، محمّد سعد مالکی.
90 - «السعودیة بین الاستبداد و الدیمقراطیّة»، محمّد عبدالحمید، طبع مؤسسة الرافد للنشر و التوزیع.
91 - «السلفیة الوهابیة، افکارها الاساسیة، و جذورها التاریخیة»، حسن بن علی سقّاف شافعی. طبع دار الامام النووی، عمان.
92 - «السیاسة الدینیة لدفع الشبهات علی المظاهرات الحسینیة»، شیخ عبد المهدی بن ابراهیم آل مظفّر.
93 - «السیف الباتر لعنق المنکر علی الأکابر»، سید علوی بن احمد الحدّاد.
94 - «السیف الثقیل فی ردّ ابن تیمیة و ابن قیّم الجوزیة»، تقی الدین سبکی.
این کتاب با تکملهای بر آن، از شیخ مجد زاهد کوثری در مصر به طبع رسیده است.
95 - «السیف الحیدری فی جواز تقبیل ضریح الحسین بن علیعلیهما السلام»، ولایت علی اکبر فوری.
این کتاب در ردّ کتاب «الصراط المستقیم» عبدالحیّ تألیف شده است.
96 - «السیف الهندی فی اماتة طریقة النجدی»، شیخ عبداللَّه بن عیسی صنعانی یمنی.
97 - «السیوف الصقال فی اعناق من انکر علی الاولیاء بعد الانتقال»، یکی از علمای بیت المقدس.
98 - «السیوف المشرقیّة لقطع اعناق القائلین بالجهة و الجسمیّة»، علی بن محمّد میلی جمالی تونسی مغربی مالکی.
99 - «الشعائر الحسینیة»، شیخ محمّد حسین آل مظفّر.
100 - «الشعائر الحسینیة فی العراق»، طامس لائل.
101 - «الشیعة و الوهابیّة»، سید مهدی قزوینی کاظمی.
102 - «الصارم الهندی فی عنق النجدی»، شیخ عطاء مکی.
103 - «الصراط المستقیم فی استحباب العزاء لسیدالشهداءعلیه السلام»، مولوی غلام علی بهاونکری هندی.
104 - «الصوارم الماضیة لردّ الفرقة الهاویة و تحقیق الفرقة الناجیة»، سید محمّد مهدی قزوینی حلّی.
105 - «الصواعق الالهیة فی الردّ علی الوهابیة»، شیخ سلیمان بن عبدالوهّاب، برادر محمّدبن عبدالوهاب.
106 - «الصواعق و الرعود»، شیخ عفیف الدین عبداللَّه بن داوود حنبلی.
107 - «العقائد التسع»، شیخ احمد بن عبدالاحد فاروقی حنفی نقشبندی.
108 - «العقائد الصحیحة فی تردید الوهابیّة النجدیّة»، خواجه حافظ محمّد حسن خان سرهندی.
109 - «العقود الدریّة»، منظومه شعر در ردّ بر وهابیان، سید محسن امین عاملی.
110 - «العلاقات الامریکیة السعودیّة»، محمّد نیرب، چاپ مکتبة مدبولی، قاهره.
111 - «العلماء و العرش ثنائیة السلطنة فی السعودیة»، انور عبداللَّه. چاپ مؤسسة الرافد.
112 - «الفجر الصادق فی الردّ علی منکری التوسل و الکرامات و الفوارق»، جمیل صدقی زهاوی افندی بغدادی.
این کتاب در مصر در سال 1323 ه.ق چاپ شد و تجدید طبع آن به توسط حسین حلمی در استانبول انجام گرفت.
113 - «الفرقة الوهابیّة فی خدمة من؟»، سید ابوالعلی تقوی.
114 - «الفصول المهمة فی مشروعیة زیارة النبیّ و الأئمة»، شیخ مهدی ساعدی عماری نجفی.
115 - «الکلمات التامّات فی المظاهر العزائیة»، میرزا محمّد علی اردوبادی.
116 - «الکلمات الجامعة حول المظاهر القرآنیّة»، میرزا محمّد علی اردوبادی.
117 - «المدارج السنیة فی ردّ الوهابیة»، عامر قادری.
118 - «المسائل المنتخبة»، قاضی حبیب الحقّ بن عبدالحقّ.
119 - «المشاهد المشرّفة و الوهابیون»، شیخ محمّد علی سنقری حائری.
120 - «المقالات السنیة فی کشف ضلالات احمد بن تیمیة»، شیخ عبداللَّه هروی معروف به حَبْشی.
121 - «المقالات الوفیة فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ حسن قزبک.
122 - «المقالة المرضیة فی الردّ علی ابن تیمیة»، قاضی القضات مالکی، نقی الدین بن عبداللَّه محمّد اقنانی.
123 - المناهج الحائریة فی نقض کتاب الهدایة السنیّة»، سید محمّد حسن قزوینی.
124 - «المنح الالهیة فی طمس الضلالة الوهابیّة»، اسماعیل تمیمی تونسی.
این کتاب در دارالکتب الوطنیة تونس به صورت مخطوط موجود است. و عکسی از آن در معهد المخطوطات العربیّة در قاهره وجود دارد.
125 - «المنحة الوهبیّة فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ داوود بن سلیمان نقشبندی بغدادی.
126 - «المواسم و المراسم فی الاسلام»، جعفر مرتضی العاملی.
127 - «المواهب الرّحمانیّة و السهام الأحمدیّة فی نحور الوهابیّة»، شیخ احمد شیخ داوود.
128 - «المیزان الکبری»، عبدالوهاب البصری.
این کتاب همراه کتاب «علماء المسلمین و الوهابیون» به چاپ رسیده است.
129 - «النفع العمیم فی انتفاع اموات المسلمین بالقرآن العظیم»، مرکز جمعیة المشاریع الخیریة الاسلامیة.
130 - «النقول الشرعیة فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ مصطفی بن احمد الشطّی الحنبلی الدمشقی.
131 - «الوجیزة فی ردّ الوهابیّة»، علی بن علی رضا خویی، به عربی.
132 - «الوجیزة فی ردّ الوهابیّة»، علی بن علی رضا خویی، به فارسی.
133 - «الوهابیون و البیوت المرفوعة»، شیخ محمّد علی بن حسن همدانی سنقری کردستانی.
134 - «الوهابیّة، دعاوی و ردود»، نجم الدین طبسی.
135 - «الوهابیّة، فکراً و ممارسة»، محمّد عوض الخطیب، مطبعه المعراج للطباعة و النشر و التوزیع.
136 - «الوهابیّة فی نظر علماء المسلمین»، احسان عبداللطیف بکری.
137 - «الوهابیّة و اصول الاعتقاد»، محمّد جواد بلاغی.
138 - «الوهابیّة و التوحید»، علی الکورانی العاملی.
139 - «الهادی فی جواب مغالطات الفرقة الوهابیّة»، شیخ محمّد فارسی حائری دلیمی.
این کتاب در ردّ کتاب «کشف الشبهات» محمّد بن عبدالوهاب تألیف شده است.
140 - «الهدیّة السنیّة فی ابطال مذهب الوهابیّة»، سید محمّد حسن قزوینی.
141 - «انتفاضة الحرم»، منظمة الثورة الاسلامیة فی الجزیرة العربیة.
142 - «اهداء الحقیر معنی حدیث الغدیر الی اخیه البارع البصیر»، سید مرتضی خسرو شاهی.
این کتاب در ردّ برخی از اوهام وهابیان است.
143 - «این است آیینه وهابیت»، سید ابراهیم سید علوی.
144 - «بحوث مع اهل السنة و السلفیة»، سید مهدی حسینی روحانی.
این کتاب در ردّ مقاله ابراهیم سلیمان جهمان تألیف شده است.
145 - «برائة الشیعة مع مفترات الوهابیة»، محمّد احمد حامد سودانی.
146 - «بریطانیا و ابن سعود»، محمّد علی سعید.
147 - «تاریخ آل سعود»، ناصر السعید.
در این کتاب تاریخ سیاه آل سعود ثبت شده است.
148 - «تاریخ الوهابیة»، ایّوب صبری پاشا رومی.
149 - «تبیین ضلالات الألبانی»، شیخ الوهابیّة المتحدث شیخ عبداللَّه هروی.
150 - «تجدید کشف الارتیاب»، سید حسن امین.
151 - «تجرید سیف الجهاد لمدّعی الاجتهاد»، شیخ عبداللَّه بن عبد الطیف شافعی، استاد محمّد بن عبدالوهاب.
152 - «تحریض الاغنیاء علی الاستغاثة بالأنبیاء و الاولیاء»، شیخ عبداللَّه بن ابراهیم میر غنی.
153 - «تحلیلی نو بر عقاید وهابیان»، محمّد حسن ابراهیمی.
154 - «تطهیر الفؤاد من دنس الاعتقاد»، شیخ محمّد بخیت مطبعی حنفی از علمای الازهر.
155 - «تهکّم المقلّدین بمن ادّعی تجدید الدین»، شیخ محمّد بن عبدالرحمن حنبلی.
ردّیهای است بر ضدّ محمّد بن عبدالوهاب در هر مسألهای که او بدعت گذاشته است.
156 - «ثامن شوّال»، سید عبدالرزاق موسی مقرّم.
در این کتاب بحث از حوادثی است که در سال 1343 ه.ق اتفاق افتاد؛ از قبیل خراب شدن قبور بقیع به دست وهابیان.
157 - «جلاء الحق فی کشف احوال اشرار الخلق»، شیخ ابراهیم حلمی قادری.
158 - «جلاء العینین فی محاکمة الأحمدین»، شیخ نعمان بن محمود آلوسی بغدادی.
این کتاب در ردّ احمد بن تیمیه و احمد بن حجر هیثمی است.
159 - «جنایت وهابیت»، سید حسن میرد امادی.
160 - «جوابات الوهابیّین»، سید محمّد حسین موسی.
161 - «جواز اقامة العزاء لسیّد الشهداء»، سید علی بن دلدار علی نقوی.
162 - «جواز العزاء للحسینعلیه السلام»، سید ظفر حسن امروهی.
163 - «جواز لعن یزید اشقی بنی امیة»، شیخ هادی آل کاشف الغطاء.
164 - «چهره حقیقی ابن تیمیة»، محسن اسلامی.
165 - «حسن المقصد فی عمل المولد»، جلال الدین سیوطی.
این کتاب درباره تأثیر مولودی خوانی برای پیامبرصلی الله علیه وآله است و آن را در ردّ کسی نوشته که فتوا به تحریم آن داده است.
166 - «خدای وهابیها»، سید محمود عظیمی.
167 - «خلاصة الکلام فی بیان امراء البلد الحرام»، سید احمد زینی دحلان مکی شافعی. چاپ ترکیه.
168 - «خیرالحجّة فی الردّ علی ابن تیمیة فی العقائد»، احمد بن حسین بن جبرئیل شافعی.
169 - «دراسات فی منهاج السنة»، سید علی حسینی میلانی.
170 - «دعوة الحقّ الی ائمة الخلق»، سید محمّد هادی بجستانی خراسانی.
171 - «دعوی الهدی الی الورع فی الأفعال و الفتوی»، شیخ محمّد جواد بلاغی.
این کتاب در ردّ فتاوای وهابیان به تخریب بقاع متبرّکه تألیف شده است.
172 - «دفع الشبه عن الرسول و الرسالة»، ابوبکر بن محمّد بن عبدالمؤمن تقی الدین حصینی دمشقی.
173 - «دفع شبه التشبیه فی الردّ علی جهلة الحنابلة»، ابی الفرج ابن الجوزی حنبلی.
174 - «دفع شُبَه من شبّه و تمرّد»، تقی الدین حصنی دمشقی.
این کتاب در ردّ ابن تیمیه و آرای فاسد او در عقاید؛ همچون تجسیم تألیف شده و در آن به طور تفصیل متعرّض مسأله زیارت قبور نیز شده است.
175 - «دفع شبهه التشبیه بأکفّ التنریه»، ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزی الحنبلی.
176 - «دلیل واقعی در جواب وهابی»، سید حسین عرب باغی.
177 - «دو محور عقائد وهابیان»، داوود الهامی.
178 - «ردّ البدع و الشبهات»، شیخ محمّد حسین خراسانی.
179 - «ردّ الفتوی بهدم قبور الائمة فی البقیع»، محمّد جواد بلاغی.
180 - «ردّ علی ابن تیمیة»، احمد بن محمّد شیرازی، کمال الدین.
181 - «ردّ علی ابن عبدالوهّاب»، شیخ احمد مصری احسائی.
182 - «ردّ علی ابن عبدالوهّاب»، شیخ عبداللَّه بن عیسی مویسی.
183 - «ردّ علی ابن عبدالوهّاب»، علامه برکات شافعی احمدی مکّی.
184 - «ردّ علی الشیخ ابن تیمیة»، شیخ نجمالدین بن ابی الدرّ بغدادی.
185 - «ردّ وهابی»، مفتی محمود بن المفتی عبدالقیّوم.
186 - «رسالة فی الردّ علی ابن تیمیة فی التجسیم والاستواء والجهة»، شهاب الدین احمد بن یحیی الکلابی حلبی.
187 - «رسالة فی الردّ علی ابن تیمیة فی الطلاق»، محمّد بن علی مازنی.
188 - «رسالة فی الردّ علی ابن تیمیة فی مسألة حوادث لا اوّل لها»، بهاءالدین عبدالوهاب الأخمیمی شافعی معروف به مصری.
189 - «رسالة فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ قاسم ابی الفضل محجوب مالکی.
190 - «رسالة فی تحقیق الربطة»، شیخ خالد البغدادی.
این کتاب در ضمن کتاب «علماء المسلمین و الوهابیّین» چاپ شده است.
191 - «رسالة فی جواز التوسل»، علامه مفتی فاس شیخ مهدی وازنانی.
این کتاب در ردّ محمّد بن عبدالوهاب تألیف شده است.
192 - «رسالة فی حکم التّوسل بالانبیاء و الاولیاء»، شیخ محمّد حنین مخلوق.
193 - «رسالة فی مسألة الزیارة»، در ردّ بر ابن تیمیه از محمّد بن علی مازنی.
194 - «رسالة فی هدم المشاهد»، سید ابو تراب خونساری.
195 - «رسالة مسجّعة محکمة»، علامه شیخ صالح کواشی تونسی.
196 - «سبیل النجاة عن بدع اهل الزیغ و الضلالة»، عبدالرحمن القوتتی هندی. چاپ ترکیه.
197 - «سبیل النجاة عن بدعة اهل الزیغ و الضلالة»، قاضی عبدالرحمن قوتی.
198 - «سعادة الدارین فی الردّ علی الفرقتین: الوهابیة و مقلّدة الظاهریّة»، ابراهیم بن عثمان بن سمنودی منصوری مصری، در دو جلد.
199 - سیف الجبّار المسلول علی اعداء الأبرار»، شاه فضل رسول قادری.
200 - «سیف حسینی فی الردّ علی من حرّم عزاء الحسین».
201 - «شبهات السلفیة»، جواد حسین دیلمی.
202 - «شبهات الوهابیّة»، حسن ابن ابوالمعالی.
203 - «شرح کلمات الصوفیة، الردّ علی ابن تیمیة»، محمود محمود الغراب.
204 - «شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام علیه الصلاة و السلام»، شیخ ابوالحسن علی تقی الدین سبکی شافعی، قاضی القضاة.
205 - «شواهد الحقّ فی التوسل بسیّد الخلق»، شیخ یوسف بن اسماعیل نهبانی، رئیس محکمه حقوق در بیروت.
206 - «شؤون الشیعة و الوهابیة»، سید محمّد مهدی قزوینی کاظمی.
207 - «صدق الخبر فی خوارج القرن الثانی عشر»، شریف عبداللَّه بن حسن پاشا حجازی. در اثبات اینکه وهابیان از خوارجند.
208 - «صریح البیان فی الردّ علی من خالف القرآن»، شیخ عبداللَّه هروی.
209 - «صفحة عن آل سعود الوهّابیّین و آراء علماء السنة فی الوهابیّة»، سید مرتضی رضوی.
210 - «صلح الاخوان»، شیخ داوود بن سلیمان نقشبندی بغدادی.
این کتاب در ردّ بر وهابیّان به جهت تکفیر مسلمین نوشته شده است.
211 - «صواعق محرقة»، شیخ ابی الحسن بن محمّد دولت آبادی مرندی. در ردّ وهابیان در تخریب بقاع متبرّکه است.
212 - «ضلالات الوهابیة»، حسین حلمی.
213 - «ضیاء الصدور لمنکر التوسل بأهل القبور»، ظاهر شاه میان هندی.
214 - «عقد نفیس فی ردّ شبهات الوهابی التعیس»، اسماعیل ابوالفداء تمیمی تونسی، فقیه مورّخ.
215 - «علماء المسلمین و الوهابیّون»، جمع کننده حسین حلمی ایشیق.
در این کتاب پنج رساله است که در ردّ وهابیان نوشته شده است.
216 - «غایة البیان فی تنزیه اللَّه عن الجهة و المکان»، قسم الابحاث و الدراسات الاسلامیّة فی جمعیّة المشاریع الخیریة الاسلامیة.
217 - «غفلة الوهابیّة عن الحقائق الدینیّة»، سیّد مهدی قزوینی کاظمی.
218 - «غوث العباد ببیان الرشاد»، شیخ مصطفی حمامی مصری.
219 - «فتنة الوهابیّین»، احمد بن زینی دحلان، مفتی شافعیان در مکه و مدینه و مدرس در مسجد الحرام مکه.
این قسمتی از کتاب او به نام «الفتوحات الاسلامیة» میباشد که به طور مستقل چاپ شده است.
220 - «فرقان القرآن بین الجهات الخالق و جهات الأکوان»، شیخ سلامه عزامی قضاعی شافعی.
مؤلّف در این کتاب نظر ابن تیمیه و وهابیان را در قول به تجسیم رد کرده است.
این کتاب در مصر به اهتمام محمّد امین کردی در مقدمه کتاب «الأسماء و الصفات» بیهقی چاپ شد، و چاپ مجدّد آن به توسط دار احیاء التراث العربی در بیروت انجام گرفت.
221 - «فرقه وهّابی و پاسخ به شبهات آنها»، سید حسن قزوینی حائری.
این ترجمه کتاب «البراهین الجلیّة» است، که به توسط علی دوانی انجام گرفته است.
222 - «فصل الخطاب فی الردّ علی محمّد بن عبدالوهاب»، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب، برادر محمّد بن عبدالوهاب (مؤسس وهابیّت).
این اولین کتابی است که در ردّ وهابیان نوشته شده است.
223 - «فصل الخطاب فی ردّ ضلالات ابن عبدالوهاب»، احمد بن علی بصری. مشهور به قپّانی.
224 - «فصل الخطاب فی نقض مقالة ابن عبدالوهاب»، شیخ محمّد بن عبدالنبیّ نیشابوری اخباری.
225 - «فضل الذاکرین و الردّ علی المنکرین»، عبدالغنی حماده.
226 - «فلسفه عزاداری»، غلام حسین بن محمّد ولی.
227 - «قاعدة اهل الباطل بدفع شبهات المجادل»، علی بن عبداللَّه بحرانی.
این کتاب در ردّ کسانی است که اقامه عزاداری بر امام حسینعلیه السلام را تحریم کردهاند.
228 - «قرائة فی کتاب التوحید»، دکتر عبدالهادی فضلی.
229 - «قصیدة فی الردّ علی ابن عبدالوهاب»، علاّمه سیو معمی.
230 - «قصیدة فی الردّ علی الصنعانی الذی مدح ابن عبدالوهّاب»، سید مصطفی مصری بولاقی.
231 - «قصیدة فی الردّ علی الصنعانی فی مدح ابن عبدالوهّاب»، شیخ ابن غلبون لیبی.
232 - «قصیدة فی ردّ الوهابیة»، شیخ عبدالعزیز قرشی علجی مالکی احسائی.
233 - «قیام العرش السعودی»، ناصر فرج. نویسنده در این کتاب بحث گستردهای درباره ارتباطات سعودی ها با انگلستان دارد.
234 - «کتاب صاعقة العذاب»، صفی الدین احمد بن عبداللَّه.
235 - «کشف الارتیاب فی ردّ عقائد ابن عبدالوهاب»، سید محسن امین عاملی. فرزند ایشان این کتاب را با مقدمهای مفصّل با عنوان «تجدید کشف الارتیاب» به چاپ رسانده است.
236 - «کشف النقاب عن عقائد ابن عبدالوهاب»، سید علی نقی نقوی لکهنوی هندی.
237 - «کفر الوهابیّة»، شیخ محمّد علیّ قمیّ کربلایی حائری.
238 - «گفتگوی بی ستیز»، دکتر عصام العباد.
239 - «لفحات الوجد من فعلات اهل نجد»، محسن بن عبدالکریم بن اسحاق.
این کتاب در ردّ عقیده پیروان محمّد بن عبدالوهاب نوشته شده است.
240 - «لمحة عن انتهاکات النظام السعودی لحقوق الشیعة فی الحجاز»، مرکز الحرمین للاعلام اسلامی.
241 - «لیس من الاسلام»، محمّد غزالی.
این کتاب در مکتبه وهبه قاهره به چاپ رسیده است.
242 - «مخالفة الوهابیّة للقرآن و السنة»، عمر عبدالسلام.
243 - «مذکّرات مستر همفر»، خاطرات مستر همفر، جاسوس انگلیسی در خاورمیانه.
244 - «مصباح الأنام و جلاء الضلام فی ردّ شبه البدعی النجدی الّتی اضلّ بها العوام»، سید علی بن احمد حدّاد.
این کتاب در چاپخانه عامره مصر در سال 1325 ه.ق به چاپ رسیده است.
245 - «مع الوهابیّین فی خططهم و عقائدهم»، شیخ جعفر سبحانی.
246 - «مقالات الکوثری»، شیخ محمّد زاهد کوثری.
247 - «مکّة»، دکتر شیخ محمّد هادی امینی.
248 - «من اقطاب الکذّابین ابن تیمیة الحرّانی»، محمّد رضی رضوی.
249 - «منظومة فی الردّ علی الوهابیّة»، در 1500 بیت، شیخ عبدالحسین خیامی عاملی.
250 - «من معرّبات المکتوبات»، شیخ احمد بن عبدالأحد قادری نقشبندی حنفی.
این کتاب همراه با کتاب «علماء المسلمین و الوهابیون» به چاپ رسیده است.
251 - «منهاج الشریعة فی الردّ علی ابن تیمیة»، سید مهدی موسوی قزوینی.
252 - «منهج الرشاد لمن اراد السداد فی الردّ علی الوهابیّة»، شیخ جعفر کاشف الغطاء.
253 - «منهج السلف فی فهم النصوص بین النظریّة التطبیق»، سید محمّد بن سید علوی مالکی حسنی.
254 - «نبذة من السیاسة الحسینیة»، شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء.
255 - «نجم المهتدین برجم المعتدین فی ردّ ابن تیمیة»، فخر ابن المعلّم قرشی.
256 - «نظرة فی کتاب منهاج السنة النبویّة»، احمد کنانی.
این کتاب برگرفته از کتاب «الغدیر» علامه امینیرحمه الله است که درباره منهاج السنة نوشته شده است.
257 - «نقد و تحلیلی پیرامون وهابی گری»، دکتر همایون همتی.
258 - «نگاهی به پندارهای وهابیّت»، علامه محمّد حسین کاشف الغطاء، ترجمه از محمّد حسین رحیمیان.
259 - «وسیلة الاسلام بالنبیّ علیه الصلاة و السلام»، ابوالعباس احمد بن خطیب، مشهور به ابن قنفذ قسنطینی جزایری.
260 - «وهابیان»، علی اصغر فقیهی.
261 - «وهابیت و آل سعود، توطئه استعمار»، سید محمود اسد اللّهی.
262 - «وهابیّت و ریشههای آن»، نور الدین مدرس چهار دهی.
263 - «وهابی و صاروخ صینی»، انور عبداللَّه.
264 - «وهابیها»، سید ابراهیم سید علوی.
265 - «هذه هی الوهابیّة»، شیخ محمّد جواد مغنیة.
266 - «هکذا رأیت الوهابیّین»، عبداللَّه محمّد.
در خصوص آیات و روایاتی که صفات خداوند در آن یاد شده و در ظاهر مخالف عقل قطعی است، بین علما و متکلمان سه نظریه وجود دارد:
این مذهب موافق رأی اهل بیتعلیهم السلام و فلاسفه و کثیری از علمای اهل سنّت؛ از جمله: معتزله و ماتریدیه است. اساس این قول بر تنزیه خداوند متعال است. طبق این رأی، حکم اوّلی آن است که هر صفتی را باید بر معنای حقیقی آن حمل کرد، و در صورتی که مانع لفظی یا عقلی در میان بود، باید آن را تأویل و بر معنای کنایی و مجازی اش حمل نمود.
نووی در شرح صحیح مسلم میگوید: نخستین چیزی که اعتقاد به آن بر هر مؤمنی واجب است، تنزیه خداوند متعال از مشابهت مخلوقات است. و اعتقاد بر خلاف آن مخلّ به ایمان است. تمام علما از امامان مسلمین اتفاق کردهاند که آنچه از صفات خداوند در قرآن و حدیث وارد شده که ظاهر آن تشبیه خداوند به خلق است، باید بر این اعتقاد بود که آن ظاهر مراد خداوند نیست … ».(1)
همو در جایی دیگر میگوید: «اینکه از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت شده که آتش در دوزخ پر نمیشود تا آنکه خداوند قدم خود را در آن میگذارد، این حدیث از احادیث مشهور در باب صفات است. قاضی عیاض میگوید: باید معنای آن را از ظاهرش صرف کرده و تأویل نمود؛ زیرا دلیل عقلی قطعی بر محال بودن اثبات اعضا و جوارح بر خداوند اقامه شده است».(2)
قسطلانی در ارشاد الساری مینویسد: «غضب خداوند کنایه از عقوبت اوست».(1)ابو منصور ماتریدی در تأویل «دستان» در قول خداوند متعال: { بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ }میگوید: «دو دست، کنایه از نعمت گسترده است».(2)
جماعتی دیگر از علمای اهل سنّت قائل به توقفند؛ به این معنا که گفتهاند: لازم است به جهت احتیاط در دین، راجع به صفات سخنی نگوییم و آنها را تفسیر ننماییم. از جمله کسانی که به این نظریه متمایل شدهاند، مالک بن انس و سفیان بن عیینه است.(3)
این نظریه قول کسانی است که تأویل صفات و همچنین تفویض و توقف آن را حرام میشمارند، و معتقدند که تمام صفات را بر ظاهرشان باید حمل نمود.
ابن تیمیه در کتاب الفتاوی مینویسد: « … آنچه در کتاب و سنّت ثابت شد و سلف از امّت بر آن اجماع کردهاند حقّ است و اگر لازمه آن نسبت جسمیت به خداوند باشد اشکالی ندارد؛ زیرا لازمه حقّ، حقّ است».(4)
ابن بطوطه در کتاب خود مینویسد: «در دمشق از فقهای حنبلی شخصی بود به نام تقی الدین ابن تیمیه … روز جمعه بر او وارد شدم؛ در حالی که بر منبر مسجد جامع شهر مردم را موعظه مینمود. از جمله صحبتهایش این بود که خداوند به آسمان دنیا فرود میآید؛ همانگونه که من از منبر پایین میآیم. در این هنگام از منبر پایین آمد. عالمی از فقهای مالکی معروف به ابن الزهرا بر او انکار نمود، مردم بر سرش ریختند و با دست و کفش کتک مفصّلی به او زدند، به حدّی که عمامه از سرش به روی زمین افتاد».(5)
شیخ بن باز در فتاوی خود میگوید: «تأویل در صفات امری منکر است و جایز نیست، بلکه واجب است اقرار بر صفات کرد طبق ظاهری که لایق به خداوند است».(1)
همو میگوید: «اهل سنّت و جماعت از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله بر آنند که خداوند در آسمان بالای عرش خود است و دستها به سوی او دراز میگردد».(2)
البانی محدّث وهابیان در فتاوای خود میگوید: «ما اهل سنّت ایمان داریم به اینکه از نعمتهای خداوند بر بندگانش آن است که خداوند در روز قیامت بر مردم تجلّی میکند و همگان او را میبینند، همانگونه که ماه شب چهارده را مشاهده میکنند.(3)
او هم چنین در جایی دیگر بر بخاری ایراد گرفته که چرا قول خداوند: { کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلّا وَجْهَهُ را به ملک تأویل کرده و میگوید: «این گونه تأویل را شخص مسلمان مؤمن انجام نمیدهد».(4)
همو در جایی دیگر میگوید: «ما معتقدیم که کثیری از اهل تأویل کافر نیستند، ولی گفتارشان همانند کافران است».(5)
1 - ادّعای اجماع از قاضی عیاض، و نووی و دیگران بر تأویل؛ نووی از قاضی عیاض نقل میکند که بین مسلمانان اختلاف نیست در اینکه صفات خبری خداوند را که در قرآن و حدیث آمده، باید تأویل نمود.(6)
2 - تعبیرهای کنایی امری عادی در زندگی بشر است که خداوند متعال نیز به جهت فهم مردم مطابق با محاورات آنها در قرآن کریم سخن گفته است.
علامه طباطباییرحمه الله در تفسیر المیزان در سبب ورود الفاظ متشابه در قرآن میفرماید: «سبب ورود الفاظ متشابه در قرآن به خضوع قرآن در القای معارف عالی باز میگردد؛
زیرا قصد خداوند آن است که با الفاظ و اسلوبهای متداول بین مردم مطالب عالی را به مردم تفهیم کند، و میدانیم که این الفاظ برای معانی محسوس یا قریب به حس وضع شده است؛ از همین رو وافی به تمام مقصود نبوده و سبب ایجاد تشابه در آنها گشته است، مگر بر کسانی که از نوعی بصیرت و تسلّط علمی برخوردارند، که در نتیجه متشابهات قرآن برای آنان با تعمیق نظر و دقّت فکر و با رجوع به محکمات، روشن و واضح خواهد گشت».(1)
ابنرشد اندلسی در کتاب فصل المقال در بحثی با عنوان: حق با حق مخالفت نداشته، بلکه شاهد و موافق بر آن است، مینویسد: «ما مسلمانان معتقدیم که شریعت الهی حق است و میتواند ما را به سعادت برساند … و نیز معتقدیم که هرگز حکم عقلی و برهانی با شرع به مخالفت بر نمیخیزد … آنگاه میگوید: هر گاه حکم عقلی برهانی بر خلاف شرع بود باید شرع را تأویل نمود. و معنای تأویل آن است که لفظ را از معنای حقیقی به معنای مجازی تبدیل کرد و این عادت عرب است که گاهی در کلماتش از تشبیه و استعاره استفاده میکند. و این مطلبی است که هیچ یک از مسلمین در آن شک ندارند … از همین رو مسلمانان اتفاق کردهاند بر این که واجب نیست در آنجا که ظاهر آیه یا روایت با حکم عقلی قطعی مخالف است آنها را به ظاهرش حمل نمود».(2)
قاضی عبدالجبار معتزلی میگوید: «خطبههای امیرالمؤمنینعلیه السلام در بیان نفی تشبیه، و اثبات عدل قابل احصا و شمارش نیست».(3)
امام رضاعلیه السلام میفرماید: «هر کس که خدا را به خلقش تشبیه نماید، مشرک است، و هر کس که او را به داشتن مکان توصیف کند، کافر است».(4)
امام صادقعلیه السلام فرمود: «چیزی شبیه خداوند عزّوجلّ نیست».(1)همچنین فرمود: «منّزه است خداوندی که غیر از او کسی به حقیقتش پی نخواهد برد. او همانندی ندارد».(2)
قرآن کریم کسانی را که از عقل خود استفاده نمیکنند، به عنوان بدترین چهارپایان تعبیر کرده است و میفرماید: { إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ ؛(3)«همانا بدترین چهارپایان نزد خداوند، اشخاص کر و گنگی هستند که تعقّل نمیکنند.» و در جایی دیگر میفرماید: { وَیَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ }؛(4)«خداوند پلیدی را برای کسانی قرار میدهد که تعقل نمیکنند.»
امام صادقعلیه السلام در حدیثی میفرماید: « … به عقل است که بندگان، خالق خود را شناخته و مخلوق بودن خود را میشناسند، او مدبّر آنان است و همه تحت تدبیر اویند، و تنها او باقی و بقیه فانی اند … ».(5)
قاضی عبدالجبار معتزلی در وصف ادلّه میگوید: «اولین دلیل عقل است؛ زیرا با اوست که بین نیک و بد تمییز داده میشود و نیز به واسطه اوست که حجّیت کتاب و همچنین حجّیت سنّت و اجماع ثابت میشود».(6)
ابوعلی جبایی از بزرگان معتزله میگوید: «همه معارفی که در قرآن راجع به توحید و عدل وارد شده، تأکید کننده اموری است که عقل انسان به آن اذعان دارد … ».(7)
از جمله مسائلی که از روزگاران کهن نزد متکلمان مورد بحث بوده و اختلاف شدیدی در آن واقع شده، رؤیت خداوند متعال است. آیا خداوند را در دنیا یا در آخرت، به چشم سر یا با چشم بصیرت میتوان دید؟ در این زمینه اقوال مختلفی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم؛
معتزله و شیعه امامیه معتقدند: خداوند متعال در دنیا و آخرت به دیده سر ادراک نمیشود، ولی با قلب و دل و به چشم یقین رؤیت میشود. و این عالیترین مراتب ایمان است که از او به «عین الیقین» و شهود قلبی تعبیر میشود. لکن وهابیان و حنبلیان به طور عموم، و تابعین مذهب اشعری از حنفیه و مالکیّه و شافعیّه معتقدند که خداوند متعال در دنیا یا در آخرت دیده میشود.
ابن قیّم جوزیه میگوید: «قرآن و سنّت متواتر و اجماع صحابه و ائمه اسلام و اهل حدیث و … بر این عقیدهاند که خداوند متعال در روز قیامت با چشم سر به طور عیان رؤیت میشود؛ همانگونه که ماه شب چهارده و خورشید هنگام ظهر را میتوان دید».(1)
البانی در فتاوای خود میگوید: «ما اهل سنّت بر این باوریم که از جمله نعمتهای خداوند بر بندگانش آن است که در روز قیامت، برای بندگانش تجلّی میکند و او را خواهند دید؛ همانگونه که ماه را در شب چهارده میبینیم».(2)
عبدالعزیز بن باز مفتی آل سعود در عصر خود میگوید: «کسی که منکر رؤیت
خداوند متعال در آخرت است، پشت سرش نمیتوان نماز گزارد و او نزد اهل سنّت و جماعت، کافر است».(1)
همچنین البانی در تعلیقه خود بر کتاب العقیدة الطحاویة(2)از برخی از مشبّهه نقل کرده و تأیید میکند: کسی که معتقد به رؤیت خداوند باشد، ولی نه در جهت خاص، باید به عقل خود مراجعه کند؛ یعنی مشکلی در عقل خود دارد.
شیعه امامیه و معتزله که معتقد به نفی رؤیت به دیده ظاهری هستند، به چند دلیل عقلی و نقلی؛ چه قرآنی و چه حدیثی تمسک کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
هر عاقلی میداند که دیدن با چشم امکان ندارد، مگر آنکه شیء مرئی در جهت و مکان خاصی مقابل بیننده قرار گیرد و حال آنکه این مسأله در مورد خداوند متعال محال است.(3)
1 - خداوند میفرماید: { لا تُدْرِکُهُ اْلأَبْصارُ وَهُوَ یُدْرِکُ اْلأَبْصارَ وَهُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ}؛(4)«او را هیچ چشمی درک نمیکند و حال آن که او بینندگان را مشاهده میکند و او نامرئی و به همه چیز آگاه است.»
قاضی عبدالجبار معتزلی در شرح این آیه میگوید: «هنگامی که ادراک با بینایی همراه شود، به معنای دیدن است که در این آیه، خداوند آن را نسبت به خودش نفی کرده است».(5)
2 - خداوند میفرماید: { … وَلا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً}؛(1)«هیچ کس به او احاطه علمی ندارد.» پر واضح است که رؤیت نوعی احاطه علمی از بشر بر خداوند متعال است که خداوند متعال آن را از خودش نفی میکند.
3 - خداوند میفرماید: { وَلَمّا جآءَ مُوسی لِمیقاتِنا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ ؛(2)«و چون موسی در وقت معیّن به وعدهگاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت، موسی [به تقاضای قوم خود] عرض کرد: خدایا! خودت را بر من بنمایان که تو را ببینم؛ خداوند در پاسخ فرمود: مرا تا ابد نخواهی دید ولکن به کوه بنگر، اگر کوه به جای خود برقرار تواند ماند تو نیز مرا خواهی دید. پس آنگاه که نور خدا بر کوه جلوه کرد، کوه را متلاشی ساخت و موسی بیهوش افتاد، سپس که به هوش آمد، عرض کرد: خدایا تو منزّه و برتری، به درگاهت توبه کردم و اوّل کسی باشم که ایمان آوردم.»
در این آیه از چند جهت میتوان بر نفی رؤیت استفاده کرد:
الف) جواب خداوند به نفی مؤبّد: { لَنْ تَرانی .
ب) تعلیق امکان رؤیت بر امر محال: { وَلکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی .
ج) تنزیه حضرت موسیعلیه السلام از رؤیت بعد از به هوش آمدن: { قالَ سُبْحانَکَ .
د) توبه حضرت موسیعلیه السلام از طلب رؤیت از جانب هفتاد نفر: { تُبْتُ إِلَیْکَ .
1 - مسلم از عایشه نقل کرده است: «هر کس گمان کند که محمّد پروردگارش را دیده، بر خداوند نسبت ناروا داده است».(3)
2 - نسایی از ابوذر نقل کرده است: «پیامبرصلی الله علیه وآله خداوند را با قلبش، نه با دیدگانش مشاهده نموده است».(4)
3 - طبری در تفسیرش از ابن عباس در تفسیر آیه: { سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ … } نقل میکند که معنای آیه این گونه است: «من اولین کسی هستم که ایمان میآورم به اینکه هیچ کس از مخلوقات، او را نخواهد دید.» (1)
4 - ابن ماجه نیز روایتی را از پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد سؤال از میّت نقل میکند، که در آن آمده است: میّت به جهت این پاسخ که خداوند دیده نمیشود، پاداش نیکی به او داده میشود.(2)
5 - امام علیعلیه السلام در توصیف خداوند متعال میفرماید: «ستایش مخصوص خداوندی است که … دیدگان او را نبینند و پوشش ها او را مستور نسازند».(3)
6 - اسماعیل بن فضل میگوید: از امام صادقعلیه السلام پرسیدم که آیا خداوند در روز رستاخیز دیده میشود؟ حضرتعلیه السلام فرمود: «منزّه است خداوند، و بسیار دور است از این امر، ای پسر فضل! دیدگان تنها اشیایی را میبینند که رنگ و کیفیت داشته باشند؛ در حالی که خداوند خالق رنگها و کیفیّت است».(4)
7 - ذعلب یمانی از امام علیعلیه السلام سؤال کرد: ای علیعلیه السلام! آیا پروردگارت را دیدهای؟ حضرت فرمود: آیا چیزی را که نمیبینم عبادت کنم؟ ذعلب پرسید: چگونه او را دیدهای؟ حضرت فرمود: دیدگان به مشاهده عیان او را نبینند، بلکه قلبها به حقیقتِ ایمان او را ادراک کنند … ».(5)
8 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «روزی پیامبرصلی الله علیه وآله بر شخصی گذر نمود که دیدگانش را بر آسمان دوخته و دعا میکند، فرمود: چشمانت را ببند؛ زیرا او را نخواهی دید».(6)
از مجموعه کلمات ائمه اهل بیتعلیهم السلام استفاده میشود که آنچه محال است، رؤیت به دیده است، ولی رؤیت به قلب - که از آن به شهود باطن تعبیر میشود - برای مؤمنین امکان دارد.
1 - محمّد بن فضیل میگوید: از امام رضاعلیه السلام سؤال نمودم: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله پروردگارش را دیده است؟ حضرتعلیه السلام فرمود: «به قلبش دیده است؛ آیا نشنیدهای قول خداوند عزّوجلّ را که فرمود: { ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی ؛ «او را به چشم سر ندید ولکن او را با قلب خود مشاهده نمود.» (1)
2 - امام صادقعلیه السلام در جواب شخصی که از امکان رؤیت خداوند در روز قیامت پرسیده بود، فرمود: «هرگز رؤیت با قلب، همانند رؤیت چشم نخواهد بود؛ منزّه است خداوند از آنچه تشبیه کنندگان و ملحدان او را توصیف میکنند».(2)
3 - مردی از خوارج بر امام باقرعلیه السلام وارد شد و عرض کرد: ای اباجعفر! چه چیزی را عبادت میکنی؟ حضرتعلیه السلام فرمود: خدا را. آن مرد باز سؤال کرد: آیا او را دیدهای؟ حضرت فرمود: «چشمها با مشاهده بینایی او را نخواهند دید، ولی قلبها با حقیقت ایمان او را خواهند یافت … ».(3)
4 - یعقوب بن اسحاق میگوید: به ابا محمّدعلیه السلام نامهای نوشته از او سؤال نمودم: بنده چگونه پروردگار خود را عبادت میکند؛ در حالی که او را نمیبیند؟ حضرتعلیه السلام در پاسخ نوشت: «ای ابا یوسف! آقا و مولا و نعمت دهنده بر من و پدرانم بزرگتر است از آنکه به چشم دیده شود». سؤال کردم: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله پروردگارش را دیده است؟ حضرت در پاسخ نوشت: «خداوند تبارک و تعالی از نور عظمتش آنچه دوست داشت به رسولش از راه قلب نشان داد.(4)
5 - اسماعیل بن فضل میگوید: از امام صادقعلیه السلام سؤال کردم که آیا خداوند در روز قیامت دیده میشود؟ حضرتعلیه السلام فرمود: «منزّه است خداوند، و بسیار از این معنا بالاتر است. ای فرزند فضل! دیدگان تنها چیزهایی را درک میکنند که رنگ و کیفیت داشته باشند؛ در حالی که خداوند خالق رنگها و کیفیت است».(5)
علاّمه طباطباییرحمه الله میفرماید: «خداوند متعال در کلام خود گونهای از رؤیت و مشاهده را ثابت میکند که غیر از رؤیت بصری حسّی است، و آن، نوعی شعور باطنی در انسان است که بدون به کار بردن ابزار حسّی یا فکری میتوان به آن دسترسی پیدا کرد و در پرتو آن، نوعی معرفت به خداوند پیدا میشود که با معرفت فکری فرق دارد؛ این معرفت همان وجدان و شهود باطنی است که هیچ نوع حجابی با آن نمیباشد، و هرگز انسان را از او غافل نکرده و به دیگری مشغول نمیسازد. و همین معنا مراد از لقای الهی است که در روز قیامت برای صالحین از بندگان فراهم خواهد شد … ».(1)
برخی از علمای عامه؛ همانند شیعه امامیه قائل به عدم امکان رؤیت حضرت حق سبحانه و تعالی به دیده چشم شدهاند. اینک به عبارات برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - ثعالبی در تفسیر آیه شریفه { وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی }میگوید: «از عایشه و جمهور اهل سنّت نقل شده که ضمیر در «رآه» به جبرئیل بازمیگردد نه پیامبر».(2)نتیجه اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله خدا را ندیده است.
2 - شاطبی میگوید: «صحابه منکر رؤیت خداوند متعال بودهاند».(3)
3 - ذهبی در شرح حال ابوعبداللَّه بخاری میگوید: «او عالم اهل بخارا و شیخ آنان، فقیهی باورع و زاهد بود. و هر کسی را که قائل به خلق قرآن و احادیث رؤیت و نزول خدا از آسمان بود، تکفیر مینمود».(4)
کسانی که معتقد به رویت خداوند به دیدگان هستند، به ادلهای چند از آیات و روایات تمسک کردهاند:
خداوند متعال میفرماید: { وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ * وَوُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ * تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ}؛(1)«آن روز رخسار طایفهای از شادی برافروخته و نورانی است و[به چشم قلب] جمال حق را مشاهده میکنند. و رخسار گروهی دیگر عبوس و غمگین است که میدانند حادثه ناگواری در پیش است که پشت آنها را میشکند.»
گفته شده که این آیه دلالت بر رؤیت خداوند در روز قیامت از ناحیه عدّهای دارد.
شکّی نیست که نظر در لغت به معنای رؤیت و دیدن است، ولی جمله { إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ} در مقابل { تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ} آمده است، و لذا به قرینه مقابله در معنای لغوی آن به کار نمیرود، بلکه معنای کنایی آن اراده میشود، که همان انتظار رحمت است؛ زیرا جمله مقابل به این معنا است: «میدانند که حادثه ناگواری در پیش است … ». در این مورد انتظار حادثه ناگوار است و در مورد «نظر» نیز انتظار رحمت است.
قاضی عبدالجبار معتزلی میگوید: «از جماعتی از مفسّرین رسیده که این آیه حمل بر انتظار میشود، همانگونه که در احادیث نیز وارد شده است. ابوحاتم رازی به سند خود از مجاهد در تفسیر آیه شریفه: { وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ}، نقل میکند که فرمود: «یعنی دیدگان با بشاشت و خوشرویی منتظر ثوابند». و همین تفسیر از ابن عباس نیز نقل شده است … آنگاه قاضی عبدالجبار میگوید: با این روایات صحّت گفتار ما ثابت میشود که مراد به نظر در آیه «انتظار» است».(2)
آیات فراوانی دلالت دارد بر اینکه مؤمنین به لقای پروردگار نایل میشوند، و معلوم است که ملاقات مستلزم رؤیت است. خداوند متعال میفرماید: { فَمَنْ کانَ
یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً}؛(1)«هر کس به لقای [رحمت]او امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش خدا احدی را با او شریک نگرداند.»
گفته شده که مقصود از ملاقات در آیه دیدن به چشم است.
خداوند متعال در رابطه با منافقین نیز از کلمه «لقاء اللَّه» استفاده کرده است آنجا که میفرماید: { فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ(2)} «در نتیجه این تکذیب، خدا هم دل آنها را ظلمتکده نفاق گردانید تا روزی که به کیفر بخل و اعمال زشتشان برسند.» و میدانیم که هرگز منافقین خداوند را نخواهند دید. پس در این آیه لقا به معنای لقای مرگ و حساب و انواع عذاب آمده است. قاضی عبدالجبار معتزلی میگوید: «هرگز لقا به معنای رؤیت نیست، و لذا یکی از آن دو به جای دیگر استعمال نمیشود. شخص کور صحیح است که بگوید: به ملاقات فلان شخص رفتم، ولی صحیح نیست که بگوید: فلان شخص را دیدم … پس لقا در آیه را باید حمل بر معنایی کرد که با حکم عقل سازگاری داشته باشد … ».(3)
خداوند متعال میفرماید: { کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ؛(4)«چنین نیست، اینان [کفار] از معرفت پروردگارشان محجوب و محرومند.»فخر رازی میگوید: «اصحاب ما به این آیه تمسک کردهاند بر اینکه مؤمنین خداوند سبحان را خواهند دید، و الاّ تخصیص آیه به کفار بیفایده است».(5)
استدلال به آیه مبتنی بر آن است که معنای آیه این باشد که: کفار از دیدن خدا محرومند؛
در حالی که در آیه لفظ «رؤیت» به کار نرفته است؛ لذا ظاهر معنا این است که کفار از رحمت خدا محرومند.
گروه مشبّهه در جواز رؤیت، به برخی از احادیث نیز تمسک کردهاند؛ از قبیل قول پیامبرصلی الله علیه وآله که بنابر نقل بخاری فرمود: « … همانا شما خدا را در روز قیامت خواهید دید … ».(1)
و نیز از جریر نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه وآله؛ در حالی که به ماه نظاره میکرد، فرمود: «شما پروردگارتان را خواهید دید، همانگونه که این ماه را میبینید … ».(2)
اوّلاً: اینها خبر واحدند و مفید علم نیستند و لذا در اعتقادات ارزشی ندارند.
ثانیاً: اینگونه احادیث، مخالف با آیات قرآن و عقل است، و لذا اعتباری ندارد.
ثالثاً: حدیث دوم به جهت وجود قیس بن ابی حازم، سندش ضعیف است؛ زیرا عبداللَّه بن یحیی بن سعید میگوید: او احادیث منکر را نقل میکند و یعقوب دوسی میگوید: «اصحاب ما در حق او سخنها گفتهاند و عدّهای او را مورد حمله قرار دادهاند … ».(3)
از جمله مسائل مورد اختلاف متکلمان، مسأله تجسیم و جسمانیت خداوند است که اعتقاد به آن را به اهل حدیث و حشویه و وهابیان نسبت دادهاند.
ابن تیمیه در کتاب الفتاوی میگوید: «آنچه که در قرآن و سنّت ثابت شده و اجماع و اتفاق پیشینیان بر آن است، حق میباشد. حال اگر از این امر لازم آید که خداوند متصف به جسم بودن شود اشکالی ندارد؛ زیرا لازمه حق نیز حق است».(1)
شیخ محمّد ابوزهره در کتاب تاریخ المذاهب الاسلامیه مینویسد: «سلفیّه هر صفت و شأنی را که در قرآن یا روایات برای خداوند ذکر شده، حمل بر حقیقت کرده و بر خداوند ثابت میکنند …؛ در حالی که علما به اثبات رساندهاند که این عمل منجرّ به تشبیه و جسمیّت خداوند متعال خواهد شد … ».(2)
ابن الوردی میگوید: «ابن تیمیه به جهت قول به تجسیم زندانی شد».(3)
ناصرالدین البانی در فتاوای خود میگوید: «معتزله و دیگران منکر نعمت رؤیت خدایند، و هر کسی که معتقد به آن باشد گمراه دانسته و او را به تشبیه و تجسیم نسبت میدهند … ولی ما اهل سنّت ایمان داریم که از منّت های خداوند بر بندگانش آن است که در روز قیامت بر آنان تجلّی کرده و او را مانند ماه شب چهارده میبینند».
عبداللَّه بن احمد بن حنبل به سندش از عمر بن خطّاب نقل میکند: «هر گاه خداوند بر کرسی خود مینشیند، صدایی همانند صدای زین شتر هنگام سوار شدن شخص سنگین بر آن، شنیده میشود».(4)
ولی رأی اکثر متکلّمان؛ از جمله شیعه امامیه، تنزیه خداوند متعال از جسمیّت است. فخر رازی در کتاب المطالب العالیة مینویسد: «در این باب اهل علم بر دو دستهاند: اکثر آنان معتقد به تنزیه خداوند از جسمیّتند، ولی مجسّمه قائل به جسمانیت خداوند میباشند».(1)
امّا در میان شیعه امامیه اتفاق نظر بر نفی جسمیّت است که عبارات برخی از آنان را یادآور میشویم:
1 - شیخ کلینی بابی در کتاب کافی با عنوان: «باب النهی عن الجسم و الصورة» ذکر کرده است.(2)
2 - شیخ صدوق در کتاب التوحید بابی به نام «باب انّه عزّوجلّ لیس بجسم و لا صورة» آورده است.(3)
3 - ابوالفتح کراجکی در کنز الفوائد بابی با عنوان «فصل من الاستدلال علی انّ اللَّه تعالی لیس بجسم» دارد.(4)
4 - شیخ طوسی رحمهم الله در تفسیر التبیان(5)ذبیحه کسانی که قائل به تجسیمند را حلال نمیداند. و نیز در کتاب المبسوط(6)حکم به نجاست مجسّمه کرده و آنها را در شمار کفّار میداند.
5 - قاضی ابن برّاج در جواهر الفقه تصریح به تنزیه خداوند از جسم و لوازم آن کرده است.(7)
6 - قطب راوندی در فقه القرآن تصریح به باطل بودن نماز در پوست ذبیحه کسی نموده که قائل به جسمیّت خداوند است. و نیز قائل به عدم جواز انتفاع از آن است.(8)همو در جایی دیگر از کتابش میگوید: مذهب تجسیم از مذاهب فاسد است.(9)
7 - شیخ طبرسی در مجمع البیان(1)معتقد به جایز نبودن خوردن ذبیحه کسی است که قائل به جسمیّت خداوند است.
و نیز از جمله کسانی که قائل به نجاست مجسّمه بوده و آنان را در زمره کفار میدانند؛ علامه حلّی در منتهی المطلب،(2)ابن فهد حلّی در الرسائل العشر،(3)محقق کرکی در جامع المقاصد،(4)علامه مجلسی در بحارالأنوار(5)و … میباشند.
با ملاحظه دقیق آیات قرآنی به این نکته پی میبریم که خداوند متعال از جسم و جسمانیت مبرّاست.
1 - خداوند میفرماید: { یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی اْلأَرْضِ وَما یَخْرُجُ مِنْها وَما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَما یَعْرُجُ فِیها وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَاللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ}؛(6)«او هر چه در زمین فرو رود و هر چه بر آید و آنچه از آسمان نازل شود و آنچه بالا رود، همه را میداند و او با شماست هر کجا باشید و به هر چه کنید به خوبی آگاه است.»
آیه به طور صراحت دلالت بر سعه وجود خداوند سبحان دارد و اینکه او در هر مکانی با ما است، و کسی که چنین شأنی دارد، نمیتواند جسم یا حلول کننده در محلّی باشد.
2 - و نیز میفرماید: { أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَما فِی اْلأَرْضِ ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلّا هُوَ رابِعُهُمْ وَلا خَمْسَةٍ إِلّا هُوَ سادِسُهُمْ وَلا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَلا أَکْثَرَ إِلّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ ؛(7)«آیا ندیدی که آنچه در آسمانها و زمین است، خدا بر آن آگاه است. هیچ رازی سه کس با هم نگویند، جز آنکه خداوند چهارم آنهاست و نه پنج کس جز آنکه خدا ششم آنهاست و نه
کمتر از آن و نه بیشتر، جز آنکه خدا با آنهاست هر کجا باشند، پس روز قیامت همه را به نتیجه اعمالشان آگاه خواهد ساخت که خدا به کلیه امور عالم داناست.»
این آیه نیز به طور وضوح دلالت بر سعه وجود خداوند متعال دارد، و اینکه در همه جا موجود و با همه کس همراه است. و اینگونه خدایی نمیتواند جسم باشد؛ زیرا جسم احتیاج به مکان دارد و با وجودش در مکانی، مکان دیگر از او خالی است.
3 - همچنین میفرماید: { وَللَّهِِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلیمٌ ؛(1)«مشرق و مغرب هر دو ملک خداست، پس به هر طرف که روی کنید به سوی خدا روی آوردهاید. خدا به همه جا محیط و بر همه چیز داناست.»
این آیه نیز همانند آیه پیشین، دلالت بر نفیِ جسمیّت خداوند دارد.
4 - و نیز میفرماید: { لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ}؛(2)«هیچ موجودی همانند او نیست و او شنوای بیناست.»
پر واضح است که اگر خداوند جسم بود، باید همانند سایر اجسام و شبیه آنها میبود.
5 - و نیز میفرماید: { وَاللَّهُ الْغَنِیُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَراءُ}؛(3)«و خداوند از خلق بینیاز است و شما فقیر و نیازمندید.»
میدانیم که اگر خداوند جسم بود، مرکب از اجزا میبود، و هر مرکبی محتاج به اجزای خود است. و این با غنای خداوند سازگاری ندارد.
6 - همچنین میفرماید: { هُوَ اْلأَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظّاهِرُ وَالْباطِنُ ؛(4)«اوّل و آخر هستی و پیدا و نهان وجود همه اوست.»
در این آیه خداوند متعال خود را ظاهر و باطن معرفی کرده، و اگر جسم میبود باید ظاهر آن غیر باطنش (عمقش) باشد، و در نتیجه لازم میآید که او ظاهر و باطن نباشد.
7 - و نیز میفرماید: { لا تُدْرِکُهُ اْلأَبْصارُ}؛(1)«دیدهها او را درک نمیکنند.»
و اگر خداوند جسم بود چرا دیدهها او را ادراک نکنند؟!
امام صادقعلیه السلام در حدیثی میفرماید: «منزه است خداوندی که جز او کسی دیگر از کیفیتش اطلاعی ندارد، همانندی برای او نیست و او شنوای بیناست، محدود نشده، و محسوس نخواهد بود و مورد تجسّس واقع نخواهد گشت. دیدگان و حواس او را ادراک نکرده و چیزی او را احاطه نمیکند. جسم و صورت نیست … ».(2)
و نیز در حدیثی دیگر در توصیف خداوند میفرماید: «نه جسم است و نه صورت، بلکه او جسم کننده اجسام و صورت دهنده صور است. جزء جزء نشده و متناهی نیست. زیاده و نقصان در او راه ندارد. و اگر خداوند آن گونه باشد که میگویند، پس فرقی بین خالق و مخلوق نیست … ».(3)
از امام جواد و هادیعلیهما السلام روایت شده که فرمودند: «هر کس قائل به جسمیّت خداوند شد به او زکات ندهید و به او اقتدا نکنید».(4)
زیرا بشر به جهت آنکه به چشم خود عینک طبیعت و مادّیت را دارد، لذا میکوشد همه چیز را از دیدگاه مادّیت حل کند.
لکن این قول افراطگری است که میتوان با قول به تنزیه، جلوی آن را سد کرد.
زیرا در عهد قدیم از جسم بودن خداوند بسیار سخن رفته است؛ خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که عدّهای از مستبصرین اهل کتاب به
دستگاه خلافت نزدیک شده و از این طریق در جامعه اسلامی عقاید خود را منتشر کردهاند.
شهرستانی در کتاب الملل و النحل مینویسد: «بسیاری از یهود که مسلمان شده بودند، احادیث فراوانی را در خصوص تجسیم و تشبیه در عقاید اسلامی وارد کردند که تمام آنها برگرفته از تورات بوده است».(1)
جماعتی از علمای اهل سنّت تصریح به تجسیم وهابیان و در رأس آنها ابن تیمیه نمودهاند، اینک به کلمات برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - قاضی سبکی میگوید: «اهل توحید بر اینکه خداوند در جهت خاصی نیست، اتفاق کردهاند مگر برخی از افرادی که قول شاذ دارند؛ همانند ابن تیمیه».(2)
2 - شیخ محمّد ابوزهره میگوید: «سلفیّه معتقدند که هر چه در قرآن یا روایات در مورد اوصاف خداوند وارد شده؛ از قبیل محبّت، غضب، سخط، رضا، ندا، کلام، فرود آمدن در سایه ابرها، استقرار بر عرش، وجه، دست، همگی باید بر ظاهرش حمل شود، بدون هیچ گونه تأویل و تفسیری که مخالف با ظاهرش باشد … رأی و نظر ابن تیمیه نیز همین است».(3)
3 - شیخ سلیم البشری رئیس جامعة الازهر در عصر خود میگوید: «از جمله کسانی که به او نسبت داده شده که قائل به جهت برای خداست. احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن تیمیه حرّانی حنبلی دمشقی است … ».(4)
4 - ابن حجر هیتمی مکّی شافعی میگوید: «ابن تیمیه نسبت به ساحت مقدس خداوند جسارت کرده و در حقّ او ادّعای جهت و جسمانیت کرده است».(5)
5 – ابو الفدا، در تاریخش میگوید: «ابن تیمیه از دمشق به شام فرستاده شد، و از آنجا که وی قائل به تجسیم بود او را در زندانی حبس کردند».(1)
با ملاحظه تاریخ قبل از اسلام و بعد از آن پی میبریم که اعتقاد به تجسیم، ادواری را گذرانده تا به وضع امروز رسیده است، ولی آنچه جای خوش وقتی دارد این است که جامعه شیعی از ابتدا، با حراستی که امامان شیعه و اصحاب آنها و علمای شیعی در طول تاریخ از عقاید اصیل اسلامی داشته نگذاشتهاند که عقیده تجسیم در بین عقاید اسلامی رسوخ کند، ولی مع الاسف آنچه اکنون مشاهده میکنیم این است که این عقیده در بین سلفیّه و وهابیان عقیدهای رایج است، اما اینکه این عقیده از کجا وارد شده و چه دورانهایی را گذرانده است، مطلبی است که احتیاج به بررسی دارد. اینک به این موضوع میپردازیم.
با مراجعه به تاریخ قبل از اسلام پی میبریم که یهود، خدا را جسم دانسته و آن را به شکل انسان به حساب آوردهاند و نیز معتقدند که خدا دارای همسر و فرزند است. لذا خداوند متعال در ردّ این تصور باطل میفرماید: { وَأَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً}؛(2)«و اینکه بلند است مقام باعظمت پروردگار ما، و او هرگز برای خود همسر و فرزندی انتخاب نکرده است.»
و نیز میفرماید: { وَقالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً}؛(3)«و گفتند: خداوند رحمان فرزندی برای خود برگزیده است.»
به همین جهت بود که از حضرت موسیعلیه السلام خواستند تا خداوند را به طور آشکار به آنها نشان دهد.
این عقیده از یهود که توسط برخی از کسانی که به جهت کید بر اسلام مسلمان شدند؛ همچون کعب الاحبار و دیگران، داخل در اسلام شد، و به سرعت جای خود را در بین مسلمانان باز کرد.
1 - ذهبی میگوید: «کعب الاحبار با اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله مجالست میکرد و از کتابهای بنی اسرائیل برای آنان سخن میگفت».(1)
2 - دکتر رضاء اللَّه مبارکفوری در مقدمه تحقیق کتاب «العظمة» از شیخ اصبهانی میگوید: «اسرائیلیات در بین مسلمانان رسوخ کرد، و میتوان مبدأ ورود آن را در بین علوم مسلمانان به عصر صحابه باز گرداند … ».(2)
3 - ناصرالدین البانی نیز بر این مطلب تصریح کرده و در اثنای بررسی سند حدیث میگوید: «سند این حدیث ضعیف و متن آن منکر است، گویا از جعلیات یهود باشد».(3)
4 - ذهبی در کتاب «العلو» از عبداللَّه بن سلام یهودی نقل کرده که گفت: «إذا کان یوم القیامة جیء بنبیّکم حتی یجلس بین یدی اللَّه علی کرسیه … »؛(4)«هر گاه روز قیامت فرا رسد، پیامبر شما آورده میشود تا اینکه نزد خداوند بر روی کرسی او مینشیند … ».
5 - عبداللَّه بن احمد بن حنبل به سندش از وهب بن منبه درباره عظمت خداوند متعال چنین نقل کرده است: «إنّ السماوات والبحار لفی الهیکل وأنّ الهیکل لفی الکرسی، وإنّ قدمیه عزّ وجلّ لعلی الکرسی، وقد عاد الکرسی کالنعل فی قدمیه»؛(5)«همانا آسمانها و دریاها در هیکل است و هیکل در کرسی، و هر دو قدم خداوند عزّوجلّ بر روی کرسی است و کرسی همانند نعل در دو پا برمی گردد.»
6 - حافظ ابن حجر میگوید: « … وکعبداللَّه بن عمرو بن العاص؛ فإنّه کان حصل له فی وقعة الیرموک کتب کثرة من کتب أهل الکتاب، فکان یخبر فیها من الأمور المغیبة، حتی کان
بعض الصحابة ربما قال له: حدّثنا عن النبیّصلی الله علیه وآله ولا تحدثنا عن الصحیفة»؛(1)«و همانند عبداللَّه بن عمرو بن عاص؛ زیرا او در واقعه یرموک بر کتابهای بسیاری از کتب اهل کتاب - یهود و نصارا - دسترسی پیدا کرد، و به آنچه در آن کتب از اخبار غیبی بود حدیث میگفت، حتی برخی از صحابه به او میگفتند: برای ما از پیامبرصلی الله علیه وآله حدیث نقل کن نه از صحیفه.»
لذا ذهبی میگوید: «إنّه لایجوز تقلید جماعة من الصحابة فی بعض المسائل»؛(2)«تقلید جماعتی از صحابه در برخی از مسائل جایز نیست.»
7 - بسر بن سعید که از بزرگان تابعین و از رجال کتب ستّه و از شاگردان ابوهریره به شمار میآید، میگوید: «إتقوا اللَّه وتحفظوا من الحدیث، فواللَّه لقد رأینا نجالس أبی هریره فیحدّث عن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، ویحدثنا عن کعب ثمّ یقوم، فاسمع بعض من کان معنا یجعل حدیث رسول اللَّه عن کعب ویجعل حدیث کعب عن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله»؛(3)«از خدا بترسید و تحفّظ بر حدیث داشته باشید، به خدا سوگند! ما خود مشاهده میکردیم که با ابوهریره مجالست مینمودیم، او برای ما از رسول خداصلی الله علیه وآله و کعب الاحبار حدیث میگفت، آنگاه برمیخاست. من از برخی از افراد که با ما بودند میشنیدم که حدیثی را که از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیده بود، به کعب الاحبار نسبت میداد و حدیثی را که از کعب الاحبار شنیده بود به رسول خداصلی الله علیه وآله منسوب میکرد.»
8 - مالک بن انس از ابوهریره نقل کرده که گفت: «خرجت إلی الطور فلقیت کعب الاحبار، فجلست معه فحدثنی عن التوراة وحدّثته عن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله»؛(4)«من به طرف کوه طور رفتم و در آنجا کعب الاحبار را ملاقات نمودم، با او نشستم، او از تورات برای من حدیث میگفت و من از رسول خداصلی الله علیه وآله برای او نقل حدیث میکردم.»
از این احادیث و کلمات استفاده میشود که اسرائیلیات در همان قرن اوّل وارد منابع اسلامی شد.
بعد از گذشت عصر صحابه، دور جدیدی از مجسّمه و مشبّهه پدید آمد. در این دور گروهی از مسلمانان، افکار اسرائیلی؛ خصوصاً تجسیم را که در عصر صحابه رواج یافته بود، اخذ کرده و آن را به عنوان اصلی از اصول اعتقادی پذیرفته و به آن اعتقاد پیدا کردند. در این دوران راویان بسیاری پیدا شدند که این گونه احادیث را که صریح در تجسیم بود، بدون هیچ گونه تأمّل و درک و اینکه چه خطری در مجال عقاید پدید خواهد آورد، در بین مسلمانان منتشر ساختند، که از آن جمله میتوان به این افراد اشاره کرد:
گرچه ذهبی او را در کتاب «العلو» (1)به عنوان «من اوعیة العلم»؛ یعنی از کسانی که ظرفیتهای علمی متعددی دارد، معرفی کرده است، ولی حقیقت امر آن است که او از وضّاعین به حساب میآید.
حافظ ابن عدی درباره او گفته: «او کسی بود که در تقویت سنّت، حدیث جعل میکرد».(2)
حافظ سیوطی از او روایت نقل کرده که در آن آمده است: « … هنگامی که خداوند اراده نزول به آسمان دنیا کرد، از عرش خود پایین خواهد آمد».(3)
او شیخ مجسّمه در عصر خود بود، و لذا به جهت شهرت او در قول به تجسیم، احتیاج به هیچ برهانی نیست.(4)
ذهبی در ترجمه او میگوید: «روایات سند دار او کم است و بیشتر علوم او در اسرائیلیات و صحیفههای اهل کتاب است».(5)
ذهبی در ترجمه او میگوید: «عابد متکلّم، شیخ کرامیه … از بدعت های کرامیه قول آنها در مورد خداوند است که او جسم است نه مانند اجسام … ».(1)
او کسی است که احادیث منکر بسیاری را در باب صفات خداوند؛ همانند تجسیم نقل کرده است؛ از جمله احادیث تجسیم حماد، روایتی است که احمد بن حنبل در «المسند» (2)و ترمذی(3)به توسط او از انس بن مالک نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله در تفسیر آیه { فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ فرمود: این چنین تجلّی کرد؛ یعنی آخر انگشت کوچک خود را بیرون آورد …
در شرح حال او گفته شده که تفسیر را از مقاتل بن سلیمان که مشهور به تجسیم بوده، اخذ کرده است.
حشویه به دو صورت خوانده میشود: یکی بر وزن دَهْریّه و دیگری بر وزن حَمَدیّه. و بر عدّهای از اهل حدیث اطلاق شده که به تشبیه و تجسیم گرایش داشتند.
درباره وجه تسمیه آنان به این نام، چند قول است:
الف) چون معتقد به تجسیم بودهاند؛ زیرا جسم، محشوّ (توپر) است.
ب) منسوب به حشاء به معنای جانب و کنار یا حاشیه مجلس است، چون آنان در مجلس درس حسن بصری حاضر میشدند و سخنان نادرست میگفتند، وی دستور داد تا آنان را در کنار و حاشیه مجلس جای دهند.
میر سیّد شریف جرجانی میگوید: «وسمّیت الحشویة حشویة؛ لأنّهم یحشون الأحادیث التی لا أساس لها فی الأحادیث المرویّة عن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله. قال: وجمیع الحشویة
یقولون بالجبر والتشبیه وتوصیفه تعالی بالنفس والید والسمع»؛(1)«حشویه را حشویه نامیدند؛ زیرا آنان از احادیثی استفاده میکنند که اصل و اساسی برای آنها در احادیث روایت شده از رسول خداصلی الله علیه وآله نیست. او نیز میگوید: تمام حشویه قائل به جبر و تشبیه و توصیف خداوند متعال به نفس و دست و گوش و چشمند.»
ج) آنان منسوب به حشوه، از قرّاء خراسانند.(2)
صَفَدی در کتاب «الغیث المجسّم» گفته است: «در مذهب حنفیه، تفکّر معتزلی غلبه دارد. در مذهب شافعی، تفکر اشاعره و در مذهب مالکی، اندیشه قدریه (جبریه) و در مذهب حنابله، روش حشویه غلبه دارد».(3)
شهرستانی درباره حشویه میگوید: «عدّهای از حشویه اصحاب حدیث، آشکارا قائل به تشبیه شده، برای خداوند اعضا و ابعاض، نزول و صعود، حرکت و انتقال ثابت کردهاند. گذشته از این، روایات بیاساس را به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نسبت دادهاند، که اکثر این روایات از یهود اقتباس شده است. و درباره قرآن بر این عقیده بودند که حتی حروف و اصوات و کلمات آن نیز قدیم و ازلی است».(4)
ابن رشد اندلسی مینویسد: «الحشویة فإنّهم قالوا: إنّ طریقة معرفة وجود اللَّه تعالی هو السمع لا العقل، أعنی أنّ الإیمان بوجوده الّذی کلّف الناس التصدیق به یکفی فیه أن یتلقّی من صاحب الشرع ویؤمن به إیماناً کما تتلقّی منه أحوال المعاد وغیر ذلک مما لا دخل للعقل فیه. وهذه الفرقة الضالّة، الظاهر من أمرها أنّها مقصّرة عن مقصود الشارع فی الطریق الّتی نصبها للجمیع مفیضة إلی معرفة اللَّه تعالی … وذلک یظهر من آیة من کتاب اللَّه تعالی إنّه دعی الناس إلی التصدیق بوجود الباری سبحانه بأدلة عقلیة منصوص علیها»؛(5)«حشویه میگویند: تنها راه معرفتِ وجودِ خداوند متعال سمع است نه عقل؛ یعنی تنها راه ایمان به وجود خدا که مردم مکلّف به تصدیق به آن میباشند، آن ایمانی است که تلقی از صاحب شرع شود؛
همانگونه که احوال معاد و دیگر اموری که عقل در آنها مدخلیت ندارد، از شرع تلقی میگردد. و این فرقه گمراه، امرشان ظاهر است که در فهم مقصود شارع راهی را که خداوند برای تمام مردم نصب کرده و به معرفت خداوند متعال میانجامد قاصرند … و این مطلب از آیات متعددی از کتاب خداوند متعال استفاده میشود؛ زیرا آیات، مردم را دعوت به تصدیق وجود باری تعالی به ادله عقلی کرده که بر آنها نصّ شده است.»
اصول عقیده حشویه را میتوان سه مطلب دانست:
1 - تنها راه برای رسیدن به معرفت اعتقادی، نصّ شرعی است و عقل هرگز در آن راه ندارد.
2 - در باب عقاید، اعتماد بر احادیث ضعیف و جعلی میکنند، بدون آنکه آنها را مورد بررسی قرار دهند.
3 - مخالف تأویلند و لذا هر چه را در باب عقاید در احادیث آمده، حمل بر ظاهر آن مینمایند.(1)
این دور از ادوار تشبیه و تجسیم، از زمان احمد بن حنبل و حنابله شروع شده و تا عصر ابن تیمیه ادامه پیدا میکند.
عبداللَّه بن احمد بن حنبل کتابی را در این باره به نام «السنة» تألیف کرده است. و حنابله نیز کتابی را تحت عنوان «الردّ علی الجهمیّة» به پدرش نسبت دادهاند. این دو کتاب پر از احادیث تشبیه و تجسیم است.
در طول این دوران، پیروان این خط کتابهای بسیاری را تألیف کرده و در آن احادیث تشبیه و تجسیم را جمع نمودند، که برخی از آنها عبارتند از:
1 - «کتاب الاستقامة»، خشیش بن اصرم.
2 - «السنة»، عبداللَّه بن احمد بن حنبل.
3 - «السنة»، الخلاّل.
1) 850. المدخل الی دراسة علم الکلام، حسن محمود شافعی، ص 76.
4 - «السنة»، ابی الشیخ.
5 - «السنة»، عسال.
6 - «السنة»، ابوبکر بن عاصم.
7 - «السنة»، طبرانی.
8 - «السنة و الجماعة»، حرب ابن اسماعیل سیرجانی.
9 - «التوحید»، ابن خزیمة.
10 - «التوحید»، ابن منده.
11 - «الصفات»، حکم بن معبد خزاعی.
12 - «النقض»، عثمان بن سعید دارمی.
13 - «الشریعة»، آجرّی.
14 - «الإبانة»، ابی نصر سجری.
15 - «الابانة»، ابن بطّه.
16 - «ابطال التأویلات»، ابی یعلی قاضی.
حنابله در اوائل قرن پنجم؛ یعنی در سال 408 ه.ق توانستند خلیفه قادر باللَّه عباسی را همعقیده خود کنند، لذا از این راه مردم را همعقیده خود کرده و هر کس از معتزله و حنفیه و دیگران که با آن مخالفت میکرد را تهدید مینمودند.
ذهبی میگوید: «علامه ابواحمد کَرَجی درباره عقیده خود کتابی را تألیف نمود. خلیفه قادر باللَّه آن را کتابت کرده و مردم را بر آن جمع و بر تعلیم آن امر نمود. و این در اوائل صده پنجم و در آخر ایام امام ابی حامد اسفرایینی، شیخ شافعیه در بغداد است. او دستور داد تا هر کس که اعتقاد به آنچه در این کتاب است ندارد؛ چه معتزلی یا رافضی یا خارجی، باید توبه داده شود. از جمله عقاید در آن کتاب این بود: «کان ربّنا عزّ وجلّ وحده لا شییء معه ولا مکان یحویه، فخلق کلّ شییء بقدرته، شآء وأراد، لا استقرار راحة کما یستریح الخلق»؛(1)«پروردگار عزّوجلّ ما تنها است و چیزی همراه او
1) 851. العلو، ذهبی، ص 542.
نیست و مکانی او را احاطه نمیکند. پس هر چیز را به قدرت خود آفرید، و عرش را بدون آنکه به آن احتیاج داشته باشد خلق کرد، پس بر روی آن به نحو استقرار قرار گرفت آن گونه که بخواهد و اراده کند، نه به نحو استقرار راحت، همانگونه که خلق استراحت پیدا میکند.»
ابن اثیر در حوادث سال 408 ه.ق میگوید: «در این سال بود که قادر باللَّه معتزله و شیعه و دیگران از صاحبان گفتار و مقالات مخالف را دستور به توبه داد و آنان را از مناظره در عقایدشان نهی نمود، و اگر کسی چنین میکرد عقوبت مینمود».(1)
حافظ ابن جوزی در حوادث سال 408 ه.ق میگوید: «در این سال بود که قادر، بدعتگذاران را دستور به توبه داد … خبر داد ما را هبة اللَّه بن حسن طبری که در سال 408 ه.ق امیرالمؤمنین قادر باللَّه، فقهای معتزله و حنفیه را دستور به توبه داد و آنان نیز اظهار رجوع کردند … ».(2)
از این نصوص تاریخی استفاده میشود که دست سیاست در کنار حنابله قرار گرفت و به کمک آنان آمد و لذا مخالفین خود را با انواع اذیت و آزارها از میدان بیرون کردند و از این طریق عقاید خود را گسترش داده و برای خود شوکتی یافتند. علمای حنابله از این فرصت به نفع خود سوء استفاده کرده و در مقابل مخالفان با مقابله عملی و فکری ایستادند. از جمله این افراد یحیی بن عمار (متوفی 422 ه.ق) است که معروف به شیخ مجسّم ابی اسماعیل هروی است، که خودش میگوید: من ابن حبّان را از سجستان بیرون کردم؛ زیرا او منکر حدّ برای خداوند متعال بود.(3)
بعد از او امامان حنبلی یکی پس از دیگری ظهور کرده و خطّ فکری خود را ادامه دادند که از جمله آنان، قاضی ابویعلی حنبلی (متوفی 458 ه.ق) است. او با تألیف کتابی به نام «ابطال التأویل» احادیث تشبیه و تجسیم را دنبال کرده و بر نظریه تأویل در باب صفات، خطّ بطلان کشید.
بعد از او نیز ابن قدامه مقدسی حنبلی (متوفی 629 ه.ق) ادامه دهنده این راه شد. او با تألیف کتابهایی درباره این عقیده به نامهای: «ذمّ التأویل»، و «لمعة الاعتقاد»، و «العلو»، به عقیده تشبیه و تجسیم جان تازهای بخشید. ذهبی مؤلفات ابن قدامه را در شرح حالش آورده است.(1)این تألیفات اکنون چاپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
ابو شامه مقدسی درباره او مینویسد: «لکن کلامه فی العقائد علی الطریقة المشهورة عن أهل مذهبه … »؛(2)«لکن کلام او در عقاید بر روش مشهور از اهل مذهبش است.»
شیخ محمّد ابوزهره مینویسد: «إنّ ابن تیمیه یقرّر أنّ مذهب السلف هو إثبات کلّ ما جآء فی القرآن من فوقیّة وتحتیّة واستوآء علی العرش ووجه وید ومحبّة وبغض، وما جآء فی السنة من ذلک ایضاً من غیر تأویل وبالظاهر الحرفی … لقد سبقه بهذا الحنابلة فی القرن الرابع الهجری کما بیّنا، وأدعوا أنّ ذلک مذهب السلف، وناقشهم العلمآء فی ذلک الوقت، وأثبتوا أنّ اعتقادهم هذا یؤدّی إلی التشبیه والجسمیّة لامحالة … »؛(3)«ابن تیمیه چنین تقریر میکرد که مذهب سلف اثبات هر چیزی است که در قرآن آمده است؛ از قبیل فوقیّت و تحتیّت و استواء بر عرش و وجه و دست و محبت و بغض، و نیز آنچه در سنّت از این قبیل آمده است، بدون آنکه تأویل شود … به این رأی، حنابله در قرن چهارم ه.ق سبقت گرفتند آن گونه که بیان شد و ادّعا کردند که این رأی مذهب سلف است. ولی در همان وقت علما با آنان مناقشه کرده و اثبات نمودند که اعتقادشان منجرّ به تشبیه و جسمیّت خواهد شد … ».
این دوران از زمان ابن تیمیه و شاگردان او شروع میشود و تا زمان محمّد بن عبدالوهاب ادامه مییابد.
ابن تیمیه اصول افکار حنابله و قائلین به تجسیم را از گذشتگان خود به ارث برد و برای آن، اساس و برنامهای خاص قرار داده و آنها را منظم کرد.
وی در یکی از کتابهای خود به نام «نقض اساس التقدیس» میگوید: «وإذا کان کذلک فاسم المشبهة لیس له ذکر بذمّ فی الکتاب والسنة ولا کلام أحد من الصحابة والتابعین … »؛(1)«و هر گاه چنین باشد، پس برای معتقدان به تشبیه یادی به مذمّت در کتاب و سنّت و نه کلام هیچ یک از صحابه و تابعین نیامده است … ».
او در جایی دیگر نیز میگوید: «ولیس فی کتاب اللَّه ولا سنّة رسوله ولا قول أحد من سلف الأمة وأئمّتها أنّه لیس بجسم، وأنّ صفاته لیس أجساماً وأعراضاً، فنفی المعانی الثابتة بالشرع بنفی ألفاظ لم ینف معناها شرع ولا عقل، جهل و ضلال»؛(2)«در کتاب خدا و سنّت رسولش و نیز در کلام احدی از سلف و امامان امت چنین نیامده که خداوند جسم نیست، و اینکه صفات او جسم و عرض نیستند. پس نفی معانی ثابت به شرع به نفی الفاظی که شرع و عقل معنای آن را نفی نکرده، نادانی و ضلالت است.»
دور پنجم از ادوار قول به تشبیه، دوران محمّد بن عبدالوهاب نجدی و پیروان او است.
شیخ رضوان العدل شافعی مصری (1303 ه.ق) میگوید: «ثمّ ظهر بعد ابن تیمیه محمّد بن عبدالوهاب فی القرن الثانی عشر و تبع ابن تیمیه وزاد علیه سخافة وقبحاً، وهو رئیس الطائفة الوهابیّة قبّحهم اللَّه … »؛(3)«بعد از ابن تیمیه، محمّد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم ظهور کرد.او خطّ ابن تیمیه را دنبال کرد و بر آن حرفهای سخیف و قبیح را اضافه نمود. او رئیس طایفه وهابیه است، خداوند آنان را قبیح گرداند … ».
حسن بن علی سقّاف شافعی میگوید: «أمّا التجسیم والتشبیه فقد نشر الوهابیون وروّجوا کتباً کثیرة فی موضوع الصفات ککتاب "السنة" لعبداللَّه بن احمد بن حنبل وکتاب "الردّ علی بشر المریسی" لعثمان الدارمی. وألّف علماؤهم فی ذلک کتباً کثیرة نقلوا فیها هذه المباحث من کتب ابن تیمیه وابن القیم وأشباههم … »؛(4)«تجسیم و تشبیه را وهابیان منتشر
ساخته و کتابهای زیادی را در موضوع صفات ترویج ساختند؛ همانند کتاب " السنة " از عبداللَّه بن احمد بن حنبل، و کتاب " الردّ علی بشر المریسی" از عثمان دارمی. و علمای وهابیان در این باره کتابهای بسیاری تألیف نمودند و در آنها این مباحث را از کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم و دیگران نقل کردند … ».
دور ششم از ادوار تجسیم و تشبیه، دوران سلفیه و وهابیان معاصر است. کسانی که در هیئتهای بحثها و فتاوی و دعوت و ارشاد ظهور و بروز داشته و دارند و نیز البانی و پیروان خطّ فکری او.
این افراد در عصر حاضر توانستهاند، دانشگاههای مختلف را تسخیر کرده و دستههای گوناگون از طلاب را با اصول افکار خود در آنجا تعلیم دهند.
از جمله اتهاماتی که به شیعه زده شده این است که آنان قائل به تجسیم اند؛ یعنی معتقدند به اینکه برای خداوند جسمی است دارای ابعاد و حدود … و در این زمینه ادّعا میکنند، اوّل کسانی که قائل به جسمیّت خداوند در بین شیعیان بوده، هشام بن حکم و یونس بن عبدالرحمان قمّی و دیگران از بزرگان شیعه در قرن دوم میباشند.
دکتر قفاری میگوید: «اصل افکار تجسیم و مذهب آن از شیعه سرچشمه گرفته است. آنگاه میگوید: ابن تیمیه اوّل کسی است که این را به اثبات رسانده و گفته: اوّل کسی که در اسلام قائل به جسمانیّت خداوند شده، هشام بن حکم میباشد».(1)
او هم چنین میگوید: «در نتیجه: تشبیه خداوند سبحان به مخلوقاتش در یهود سابقه داشته و از آنجا به تشیّع سرایت کرده است؛ زیرا تشیّع مأوی و ملجاً هر کسی است که قصد سوء نسبت به اسلام و مسلمین دارد».(2)
جا دارد این تهمت را بررسی کرده و دامان شیعه را از آن پیراسته نماییم.
از آنجا که اشکال کننده درصدد است تا قول به تجسیم را به علمای شیعه نسبت دهد؛ لذا جا دارد این موضوع را در لابهلای کلمات آنها بررسی کنیم تا از صحت یا فساد آن آگاهی یابیم:
1 - شیخ کلینیرحمه الله (329 ه.ق)؛ در کتاب «کافی» بابی را منعقد کرده تحت عنوان «باب النهی عن الجسم و الصورة»،(1)که به تبع روایات، این خود دلالت بر عدم اعتقاد او، به تجسیم دارد.
2 - شیخ صدوقرحمه الله (381 ه.ق)؛ در کتاب «توحید» بابی دارد به نام «باب انّ اللَّه عزّوجلّ لیس بجسم و لاصورة».(2)
3 - شیخ مفیدرحمه الله (413 ه.ق)؛ در کتاب «تصحیح الاعتقاد» میگوید: «و اما کلام در توحید و نفی تشبیه از خداوند و تنزیه و تقدیس برای او، چیزی است که به آن امر شده و مورد رغبت قرار گرفته است. و اخبار بسیاری بر آن دلالت دارد».(3)
میدانیم که تجسیم داخل در تشبیه است، لذا کلام شیخ مفید شامل تجسیم نیز میشود.
4 - ابوالفتح کراجکی (449 ه.ق)؛ در کتاب «کنز الفوائد» بابی دارد تحت عنوان «فصل من الاستدلال علی انّ اللَّه تعالی لیس بجسم».(4)
5 - شیخ طوسی (460 ه.ق)؛ در تفسیر «التبیان» از جمله کسانی که ذبیحه و کشتار شان را حرام میداند، کسانی را برمی شمارد که قائل به تجسیمند.(5)همانگونه که حکم به نجاست مجسّمه کرده و آنها را در زمره کفّار به شمار آورده است.(6)
6 - قاضی ابن برّاج (481 ه.ق)؛ در «جواهر الفقه» تصریح به تنزیه خداوند از جسم و لوازم آن کرده است.(7)
7 - قطب راوندی (573 ه.ق)؛ در کتاب «فقه القرآن» فتوا به عدم صحت نماز در پوست حیوانی داده که مجسِّم آن را ذبح کرده و انتفاع به آن را نیز جایز نمیداند.(1)و در جای دیگر نیز میگوید: تجسیم از مذاهب فاسد است.(2)
8 - شیخ طبرسی (قرن ششم ه.ق)؛ در «تفسیر مجمع البیان» قائل به عدم جواز خوردن ذبیحه کسی شده که معتقد به تجسیم است.(3)
9 - علامه حلّی رحمه الله (726 ه.ق)؛ در کتاب «منتهی المطلب» فتوا به نجاست نیم خورده مجسِّمه داده است و آنها و مشبِّهه را در حکم نواصب و غلات دانسته و حکم به کفر همه آنها داده است.(4)
10 - ابن فهد حلّی (841 ه.ق)؛ در کتاب «الرسائل العشر» مجسّمه را از جمله کسانی به حساب آورده که داخل در عنوان کافر بوده و محکوم به نجاستند.(5)
11 - محقّق کرکی (940 ه.ق)؛ در کتاب «جامع المقاصد» به نجاست مجسّمه فتوا داده است،(6)و در کتاب «الرسائل» نیز به عدم جسمانیت خداوند اشاره کرده است.(7)
12 - ابن ابی جمهور احسائی (اوائل قرن دهم هجری قمری)؛ از جمله اصول شیعه را تنزیه خداوند تبارک و تعالی از تشبیه و دیگر نقائص برشمرده است.(8)
13 - علامه مجلسی (1110 ه.ق)؛ در کتاب «بحارالانوار» بابی را تحت عنوان «نفی الجسم و الصورة و التشبیه و الحلول و الاتحاد و انّه لا یدرک بالحواس و الاوهام والعقول و الافهام» منعقد نموده است. و بعد از آن بابی دیگر تحت عنوان «نفی الزمان و المکان و الحرکة و الانتقال عنه تعالی و تأویل الآیات و الاخبار فی ذلک» آورده است.(9)
14 - شیخ جعفر کاشف الغطاء (1228 ه.ق)؛ در کتاب «کشف الغطاء» بر نفی تجسیم و ترکیب از خداوند استدلال کرده است.(10)
1) 871. فقه القرآن، ج 1، ص 97 و ج 2، ص 270.
2) 872. همان، ج 1، ص 123.
3) 873. مجمع البیان، ج 3، ص 271.
4) 874. منتهی المطلب، ج 1، ص 161.
5) 875. الرسائل العشر، ص 146.
6) 876. جامع المقاصد، ج 1، ص 164.
7) 877. رسائل کرکی، ج 1، ص 60.
8) 878. مناظرات فی الامامه، ص 347، به نقل از او.
9) 879. بحارالانوار، ج 3، ص 287 و 309.
10) 880. کشف الغطاء، ج 1، ص 51 و 52.
15 - حاج ملا هادی سبزواری (1300 ه.ق)؛ در کتاب «شرح الاسماء الحسنی» تصریح دارد بر این که تنزیه خداوند از صفات مخلوقات و اجسام، انسان را بر اقامه برهان بر ضدّ برخی از عقاید باطل کمک خواهد کرد.(1)
16 - آیت اللَّه خویی (1413 ه.ق)؛ در کتاب «الطهارة» تصریح به بطلان عقیده تجسیم نموده است.(2)
از این عبارات استفاده میشود که علمای شیعه، همگی بر تنزیه خداوند از جسم و لوازم آن اتفاق دارند.
و نیز با مراجعه به روایات پی به وجود احادیث بسیاری خواهیم برد که دلالت بر عدم تجسیم دارد، و تنها علامه مجلسی در کتاب «بحارالانوار» 47 حدیث در این باره آورده است، و این خود دلالت دارد بر این که عدم تجسیم نزد شیعه اصلی مسلّم است.
با مراجعه به کتابهای مخالفین مشاهده میکنیم که تنها دلیلی که آنها به آن تمسک کرده و نسبت تجسیم را به هشام دادهاند، جملهای است که از او روایت شده که درباره خدا فرمود: «جسم لا کالاجسام». اینک این نسبت را در دو مرحله مورد بررسی قرار میدهیم: یکی در اصل این نسبت که آیا صحیح است یا خیر، و دیگری آنکه بر فرض صحت نسبت، آیا این جمله دلالت بر اعتقاد هشام به تجسیم دارد یا خیر؟
شواهدی این احتمال را تقویت میکند که این نسبت به هشام چیزی جز افترا و تهمت نیست. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - هشام از جمله اصحاب امامان اهل بیتعلیهم السلام به حساب میآمده که به عنوان
مدافع از حریم حقّ و حقیقت مطرح بودهاند. کسانی که در مقابل خطوط انحرافی ایستادگی کرده و درصدد ابطال شبهههای آنان برآمدهاند. حال چگونه میتوان او را متّهم به چنین عقیدهای کرد که از خارج اسلام وارد شده است؟
2 - با مراجعه به کتب رجالی پی خواهیم برد که هشام و یونس با مشکلی از درون مذهب و آن هم از ناحیه برخی از اصحاب خود مواجه بودند؛ زیرا برخی نمیتوانستند مقام و منزلت آن دو را مشاهده کنند و لذا به جهت حسدی که به او داشتند او را به قول به تجسیم متهم ساختند.
کشی در رجال خود از سلیمان بن جعفر نقل کرده که گفت: از امام رضاعلیه السلام درباره هشام بن حکم سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «او بنده ای نصیحت کننده بود که از ناحیه اصحاب خود به جهت حسدی که به او داشتند اذیت و آزار شد».(1)
یونس بن عبدالرحمن و اصحاب او نیز از طرف جماعتی مورد سعایت قرار گرفته و به جهت جلالت قدر و قربش نزد امام، مورد سرزنش و تعقیب قرار گرفته بود. و لذا به احتمال قوی میتوان روایاتی را که در مذمّت او رسیده یا دلالت بر انحراف او دارد، از جعل همین افراد دانست.
3 - هشام بن حکم به اعتراف شیعه و سنّی، یکی از متکلمین امامیه و دریایی عمیق از معارف عقلی به حساب میآمد. شهرستانی میگوید: «هشام بن حکم کسی بود که در مباحث اصول، غور بسیار نموده بود و نمیتوان مباحث و مناظرات او را با معتزله نادیده گرفت».(2)ذهبی نیز او را متکلّمی زبردست دانسته است.(3)
خصوصاً آنکه بزرگان شیعه به تبع از اهل بیتعلیهم السلام او را بسیار تمجید نمودهاند. آیا با وجود این تعبیرات میتوان چنین تهمتی را به هشام نسبت داد؟ آیا مقام و منزلت او شاهدی بر کذب این نسبت و افتراء به او نیست؟
4 - از آنجا که بحث از خداوند و صفات ثبوتی و سلبی در آن عصر آسان نبوده
و تازه در حوزههای اسلامی مطرح شده و ذهن افراد به این مسائل نامأنوس بوده است، لذا طبیعی به نظر میرسد که گروهی کلام او را - بر فرض صحت انتساب - درست نفهمیده و لذا او را به تجسیم متهم کنند.
ممکن است که هشام گفته: «شیء لا کالاشیاء» ولی مستمع خیال کرده که گفته: «جسم لا کالاجسام» یا آن را نقل به معنا کرده و یا خیال کرده که لازمه کلام او این چنین است. و میدانیم که گاهی برداشتها و تصوّرات غلط از سخنان کسی، سبب نسبتهای ناروا به او میشود.
5 - با مراجعه به کتب تراجم پی میبریم که هشام مورد مدح از ناحیه امامانعلیهم السلام قرار گرفته است، مدحی که هرگز با وجود انحرافات عقایدی سازگاری ندارد. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
الف) در حدیثی امام صادقعلیه السلام در شأن او فرمود: «او ناصر ما به دست و زبان و قلب است».(1)و نیز در جایی دیگر فرمود: «مثل تو باید برای مردم عقاید بگوید».(2)
ب) امام صادقعلیه السلام هم چنین در حقّ او دعا کرده و فرمود: «ای هشام! خداوند به تو از توحید نفع رساند و تو را ثابت قدم گرداند».(3)
ج) در قصّهای بعد از آنکه کافری به دست امام صادقعلیه السلام ایمان آورد، حضرت او را به جهت تعلیم دین در جهت عقیده و شریعت به هشام بن حکم سپرد.(4)
د) و نیز در حدیثی از امام صادقعلیه السلام درباره هشام بن حکم رسیده که فرمود: «هشام بن حکم پیشگام حقّ ما، و دنبال کننده گفتار ما، تأیید کننده صدق ما، و دفع کننده باطل دشمنان ما است. هر کس که او و اثرش را دنبال کند ما را دنبال و پیروی کرده و هر کس که او را مخالفت کرده و هتک حرمت او کند با ما دشمنی کرده و هتک حرمت ما را کرده است».(5)
ه) امام کاظمعلیه السلام در دعایی که بعد از بر آوردن حاجت هشام میکند، میفرماید: «خداوند ثواب تو را بهشت قرار دهد».(1)
و) در حدیثی امام رضاعلیه السلام امر به دوستی با هشام نموده است.(2)
ز) در حدیثی دیگر امام رضاعلیه السلام بر او ترحّم کرده و فرمود: «خداوند او را رحمت کند، او بنده نصیحت گری بوده که از ناحیه اصحابش به جهت حسد مورد اذیت و آزار واقع شد».(3)
در مورد یونس بن عبدالرحمن نیز روایات فراوانی در مدح و ستایش او وارد شده است. بس است در این مورد خبر عبدالعزیز بن مهتدی که گفت: از امام رضاعلیه السلام سؤال کردم: من نمیتوانم همیشه شما را زیارت کنم، از چه کسی معالم دینم را اخذ نمایم؟ حضرت فرمود: از یونس بن عبدالرحمن فرا گیر.(4)
آیا میتوان به چنین افرادی که این گونه مورد مدح اهل بیتعلیهم السلام قرار گرفتهاند چنان نسبتی را داد؟
6 - با مراجعه به روایات هشام بن حکم و یونس بن عبدالرحمن که درباره توحید و صفات خداوند متعال رسیده پی میبریم که هرگز با عقیده به تجسیم سازگاری ندارد. اینک به برخی از این گونه روایات اشاره میکنیم:
الف) هشام در مناظره ای که بین او و یکی از کافران واقع شد، به کلام امام صادقعلیه السلام استشهاد کرده و فرمود: « … جز آنکه خداوند جسم و صورت نیست … به حواس پنچ گانه درک نمیشود، اوهام او را درک نمیکند … شنوا و بینا است. شنوا است بدون وسیله شنوایی و بینا است بدون وسیله بینایی … ».(5)
ب) در مورد یونس بن عبدالرحمن نیز در روایت آمده که او از امام کاظمعلیه السلام درباره علّت عروج پیامبرصلی الله علیه وآله به آسمان سؤال کرد، با آنکه خداوند توصیف به مکان
نمیشود؟ حضرت فرمود: «همانا خداوند تبارک و تعالی به مکان توصیف نشده و زمان بر او جاری نمیگردد … ».(1)
پس یونس نیز با سؤال از امام و اعتقاد به جواب امام، قائل به عدم تجسیم است. و لذا با اعتقاد به جواب امام این روایت را از حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام نقل میکند.
در بحث گذشته با قراین بسیار به اثبات رساندیم که اصل انتساب این اتهام به هشام بن حکم و یونس بن عبدالرحمن بی پایه و اساس بوده است. حال بر فرض ثبوت آن درصدد بررسی جملهای هستیم که به جهت انتساب آن به هشام او را متهم به اعتقاد به تجسیم کردهاند، و آن این که او خداوند را این گونه توصیف کرده است: «جسم لا کالاجسام».
قبل از هر چیز توجّه به یک نکته ضروری مینماید، و آن اینکه برای فهم یک جمله یا یک کلمه رجوع به لغت کافی نیست، خصوصاً وقتی که این عبارت از یک متخصص صادر شده باشد، بلکه باید قصد متکلم را ملاحظه کرد. به عبارت دیگر اصطلاح خاص را مشاهده کرد؛ زیرا گاهی متکلّم از کلامش معنایی را اراده میکند که نمیتوان با مراجعه به لغت آن را فهمید.
حال با ذکر این نکته به سراغ این مطلب میرویم که آیا هشام بن حکم از این جملهای که به او نسبت دادهاند، معنای خاص را اراده کرده و یا همان معنای لغوی را از کلمه «جسم» اراده نموده است؟
با مشاهده قراین خاص پی میبریم که هشام در گفتن جمله «جسم لا کالاجسام» معنا و مقصود خاصی را اراده کرده است که با تنزیه خداوند از جسمیت و لوازم آن نیز سازگاری دارد، و آن این که مقصود او از کلمه «جسم» موجود، شئ قائم به نفس و ثابت است.
ابوالحسن اشعری همین معنا را از هشام برای «جسم» نقل کرده است. او در کتاب
1) 896. توحید، شیخ صدوق، ص 175.
«مقالات الاسلامیین» از هشام بن حکم نقل کرده که: معنای جسم این است که او موجود است. او دائماً میگفت: من در گفتارم از کلمه «جسم» اراده موجود، و شئ، و قائم بنفسه را کردهام.(1)
کشی نیز از هشام و یونس نقل کرده که این دو گمان کردهاند که اثبات شئ به این است که «جسم» گفته شود.(2)
نتیجه این که رأی هشام و یونس در رابطه خداوند با دیگران از حیث معنا هیچ فرقی ندارد، جز در اختلاف تعبیر. لکن قراینی وجود دارد که میتوان آنها را شاهد بر همین معنا به حساب آورد.
هشام گرچه خداوند را متصف به جسمانیت کرده، ولی به دنبال آن کلمهای را به کار برده که میتوان کلمه «جسم» را از معنای لغوی تغییر داده و به معنای دیگری رهنمون ساخت؛ زیرا در جمله خود فرموده: «جسم لا کالاجسام»؛ یعنی جسمی است نه مانند سایر اجسام. و این خود دلالت بر اراده معنای خاصی از کلمه «جسم» نزد هشام دارد.
تعبیر «هو جسم لا کالاجسام» که به هشام بن حکم نسبت داده شده، با ملاحظه قرینه خارجی نیز پی خواهیم برد که بر مدّعای خصم؛ یعنی اعتقاد به تجسیم سازگاری ندارد؛ زیرا این جمله را بنابر نقل شهرستانی، در محاجّه با علاّف گفته است. هشام به علاّف میگوید: تو میگویی خداوند عالم است به علم، لازمه این حرف این است که خداوند علمش همانند بقیه مردم باشد پس چرا تو نمیگویی که خداوند جسم است نه مثل سایر اجسام؟(3)
از این گونه تعبیر به خوبی استفاده میشود که هشام درصدد معارضه و مقابله با
علاّف است، نه این که عقیده خود را بیان کند. این طور نیست که هر کس در مقام معارضه، چیزی میگوید آن را اعتقاد داشته باشد؛ زیرا ممکن است که قصد او امتحان علاّف باشد؛ همانگونه که شهرستانی نیز همین مطلب را فهمیده است.
و بر فرض که از این عبارت عقیده به تجسم استفاده شود، ممکن است که این حرف از او هنگامی صادر شده باشد که داخل در مذهب جهمیه بوده و قبل از آن بوده که به برکت آل محمّدعلیهم السلام هدایت یافته است؛ زیرا جهمیه قائل به تجسیمند، ولی بعد از دخول در مکتب اهل بیتعلیهم السلام به پیروی از آنان با تجسیم مقابله کرده است.
متکلمین از فریقین تصریح دارند بر اینکه کلمه «جسم» لفظ اصطلاحی بوده و در معنای آن اختلاف واقع شده است.
ابوالحسن اشعری از امامان اهل سنّت میگوید: «متکلمین در کلمه (جسم) تا دوازده قول اختلاف کردهاند».(1)
ابن تیمیه میگوید: «حقیقت امر این است که در لفظ جسم نزاعهای لفظی و معنوی وجود دارد».(2)
در جایی دیگر میگوید: «لفظ " جسم و حیّز و جهت " الفاظی است که در آنها ابهام و اجمال وجود دارد، و اینها الفاظی اصطلاحی هستند که گاهی معانی متنوّعی از آنها اراده میشود».(3)
و نیز میگوید: «از جمله آن افراد کسانی هستند که لفظ جسم را اطلاق و مقصود از آن را «قائم به نفس» یا «موجود» گرفتهاند».(4)
شیخ الاسلام ابو یحیی (926 ه.ق) نیز کلمه «جسم» را قائم به ذات در عالم تفسیر نموده است.(5)
با مراجعه به کتابهای اهل سنّت پی میبریم که جمله «جسم لا کالاجسام» که به هشام نسبت داده شده، عبارتی شایع در بین علمای اهل سنّت است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم.
ابن تیمیه میگوید: «بسیاری از اهل اسلام درباره خالق معتقدند: او جسمی است که شبیه سایر اجسام نیست. و حنابله و تابعین آنها بر این اعتقادند».(1)
ابن حزم میگوید: «کسی که میگوید: خداوند جسم است ولی نه مثل سایر اجسام در عقیده خطا نکرده است، ولی در اسم گذاری بر خدا به اشتباه رفته است؛ زیرا خداوند را به اسمی نامگذاری کرده که از او نرسیده است».(2)
و نیز میگوید: «هر کس بگوید: پروردگار او جسم است، اگر جاهل یا تأویل کننده باشد معذور است و بر او چیزی نیست … ».(3)
ابن تیمیه نیز میگوید: «این گونه الفاظ (مثل جسم … ) را کسی نمیتواند نفی یا اثبات کند تا آنکه متکلّم آن را تفسیر نماید، اگر به باطل تفسیر نماید آن را ردّ کند و اگر به حقّ تفسیر کند آن را اثبات نماید».(4)
در جایی دیگر میگوید: «آن کسانی که خداوند را از مشابهت با مخلوقین منزّه میکنند و او را «جسم» نامیدهاند، نزاع آنان با کسانی که آنرا از خدا نفی میکنند، لفظی است».(5)
با جواب از این جملهای که به هشام بن حکم نسبت داده شده، به این نتیجه میرسیم که تهمت تجسیم به معنای جسمیت لغوی هرگز بر هشام روا نیست. تنها عباراتی میماند که در کتب رجال و تراجم در مذمّت او رسیده است که یا به جهت استناد به آن جمله معروف «جسم لا کالاجسام» است که آن را مورد بررسی قرار دادیم و یا به جهت خصومت و حسدی که با او داشتهاند ذکر شده است.
با مراجعه به کتابهای تراجم و رجال پی به روایاتی در مذمّت هشام خواهیم برد که به جهت نسبت تجسیم درباره او رسیده است، ولی میتوان جوابهای متعددی به آنها داد:
1 - اغلب این روایات از حیث سند ضعیفند.(1)
2 - این روایات علاوه بر اینکه تعدادشان کم است با روایات صحیحه و مستفیضهای که در فضیلت و مقام و منزلت هشام از امامان رسیده است، معارضه دارند.
3 - میتوان آن روایات را حمل بر تجسیم لفظی و لغوی نمود، به این معنا که هشام؛ گرچه عقیدهای صحیح و سالم داشته ولی به جهت به کار بردن تعبیری که سبب شده دشمنان شیعه آن را مستمسک قرار داده و آن را بر ضدّ شیعه به کار برند، مورد انتقاد قرار گرفته است.
4 - ممکن است بگوییم که امامان شیعه، اصل این فکر و عقیده را که به هشام نسبت داده شده مورد مذمّت و نقد قرار دادهاند، گرچه انتساب آن را به هشام قبول نداشتهاند. به این معنا بر فرض که هشام چنین حرفی را زده باشد، قطعاً باطل و مورد سرزنش است؛ زیرا به جهت اشاعه نظریه تجسیم، امام در جامعه احساس خطر کرده و درصدد آن است که به مردم بفهماند گرچه شما چنین چیزی را به هشام نسبت میدهید، هر کس که این حرف را بزند اشتباه کرده است. به همین جهت امام درصدد تأیید یا ردّ هشام نیست.
1) 910. ر.ک: معجم رجال الحدیث، آیت اللَّه خویی رحمه الله، ج 2، ص 313 - 315.
وهابیان با دیدگاه خاصی که در میزان شرک و توحید دارند، بسیاری از اعمال مسلمین؛ از قبیل تبرّک، استعانت از ارواح اولیای الهی و … را شرک میدانند، و عاملان به آن را مشرک میخوانند، و به تبع آن، خون و اموالشان را حلال میشمرند. آنان تا آنجا پیش میروند که ذبیحه آنان را حرام میدانند. ولی در مقابل، مسلمانان عالم با مبانی خاصی که از راه عقل و قرآن و روایات معتبر کسب کردهاند این مصادیق و اعمال را نه تنها شرک ندانسته، بلکه مستحب و در راستای توحید میدانند. در اینجا به بررسی موضوع فوق میپردازیم:
1 - شیخ عبدالعزیز بن باز، مفتی وهابیان در عصر خود میگوید: «دعا از مصادیق عبادت است، و هر کس در هر بقعهای از بقعه های زمین بگوید: یا رسول اللَّه، یا نبی اللَّه، یا محمّد به فریاد من برس، مرا دریاب، مرا یاری کن، مرا شفا بده، امّتت را یاری کن، بیماران را شفا بده، گمراهان را هدایت فرما، یا امثال اینها، با گفتن این جملهها برای خدا شریک در عبادت قرار داده و در حقیقت پیامبرصلی الله علیه وآله را عبادت نموده است … ».(1)
2 - همو در جای دیگر میگوید: «بی شک کسانی که به پیامبرصلی الله علیه وآله یا غیر او از اولیا و انبیا و ملائکه یا جن، پناه میبرند، معتقدند که آنان دعایشان را شنیده و حاجات شان را
1) 911. مجموع فتاوی، بن باز، ج 2، ص 549.
بر آورده میکنند، این اعتقاد ها انواعی از «شرک اکبر» است؛ زیرا علم غیب را غیر از خدا کسی دیگر نمیداند. دلیل دیگر این که تصرفات و اعمال اموات در دنیا با مرگ منقطع شده است - خواه پیامبر باشند یا غیر پیامبر - و ملائکه و جن نیز از ما غایب و به شئون خود مشغولند».(1)
3 - همو میگوید: «آنچه در کنار قبور از انواع شرک انجام میگیرد، قابل توجّه است؛ از جمله صدا زدن صاحبان قبر، استغاثه به آنان، طلب شفای مریض، طلب نصرت بر اعدا و امثال اینها، همه از انواع شرک اکبر است که اهل جاهلیّت به آن عمل میکردند».(2)
4 - وی در جای دیگر میگوید: «ذبح برای غیر خدا منکری عظیم و شرک اکبر است؛ خواه برای پیامبر باشد یا ولیّ یا ستاره یا بت یا غیر اینها … ».(3)
5 - همو میگوید: «در نماز اقتدا به مشرکان جایز نیست، که از جمله آنان کسانیاند که به غیر خدا استغاثه میکنند و از او مدد میخواهند؛ زیرا استغاثه به غیر خدا؛ از اموات و بتها و جنّ و غیر اینها از انواع شرک به خداست … ».(4)
6 - وی در جایی دیگر میگوید: «قسم به کعبه یا غیر کعبه از مخلوقات جایز نیست».(5)
7 - او میگوید: «صدا زدن مرده و استغاثه به او و طلب مدد از وی، همگی از مصادیق شرک اکبر است، آنان همانند عبادت کنندگان بتها در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله از قبیل: لات، عزّی و مناتند … ».(6)
گویا وهابیان تنها خود را اهل توحید خالص میدانند و معتقدند: بقیه - که اکثریّت مسلمانان را تشکیل میدهند – مشرکانی اند که خون، ذرّیه و اموالشان احترام ندارد، و خانههایشان نیز خانه جنگ و شرک است …
عمر عبدالسلام نویسنده سنّی مذهب میگوید: «در سفری که در جوانی به مکه مکرّمه برای ادای فریضه حجّ به سال 1395ه.ق داشتم، در مدینه منوره کنار قبر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله با صحنه بسیار عجیبی روبهرو شدم. دیدم که وهابیان با انواع اهانتها با مسلمین برخورد میکنند و مسلمانان را که میهمانان خدا و رسولند با انواع فحش و دشنام از کنار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله دور میسازند. هر گاه زائر قصد اظهار محبّت به حضرت و نزدیک شدن به ضریح رسول خداصلی الله علیه وآله و بوسیدن آن را داشت، او را با جمله «ابتعدوا ایّها المشرکون» از ضریح دور میساختند. از این کردار بسیار ناراحت شدم، و بعد از مراجعه به تاریخ دیدم که این اعمال نشأت گرفته از افکار بزرگان وهابیان از قبیل ابن تیمیه و دیگران است … ».(1)
وهابیان با این نوع برخورد چه هدفی را دنبال میکنند؟ با دقت در رفتار آنان پی میبریم که آنان در ظاهر یک اصل مهمّی را دنبال میکنند که همان گسترش توحید و مقابله با انواع شرک و بتپرستی است، ولی واقع امر و پشت قضیه حکایت از امر دیگری دارد. واقع امر آن است که آنها خواسته یا ناخواسته هدفی را دنبال میکنند که استعمار، خواهان آن است که همان تفرقه بین مسلمین و ایجاد فتنهها و جنگها بین آنان است تا در این میان، دشمن سوء استفاده کرده، به مطامع شوم خود برسد. گروهی از محققین در تاریخ وهابیت این هدف مخفی را به اثبات رسانده و تصریح نمودهاند که اصل این مذهب و تأسیس آن در جزیرة العرب به امر مستقیم وزارت مستعمرات انگلستان بوده است؛ زیرا بهترین مذهبی که میتواند مطامع پلید آنان را تأمین نماید، این مذهب با همین نوع افکار، آن هم در جزیرة العرب است.(2)
بیشک اساس دعوت انبیا، توحید و نفی شرک و بتپرستی بوده است. قرآن کریم به این هدف اساسی انبیا اشاره نموده، میفرماید: { وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ
اعْبُدُوا اللَّهَ ؛(1)«و هر آینه در هر امتی پیامبری فرستادیم تا آنان را به عبادت خدا دعوت نمایند.»
دعوت به توحید، اساس و هدف اساسی بعثت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله بوده است. پیامبرصلی الله علیه وآله در حدیثی میفرماید: «أمرت أن أقاتل النّاس حتّی یشهدوا أن لا إله إلّا اللَّه وأنّ محمّداً رسول اللَّه ویقیموا الصّلاة ویؤتوا الزّکاة فإذا فعلوا ذلک عصموا منّی دمآءهم وأموالهم إلّا بحقّ الاسلام وحسابهم علی اللَّه»؛(2)«من مأمور شدم که با مردم بجنگم تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمّد دهند، نماز برپا دارند و زکات بپردازند و هر گاه چنین کنند خون و اموالشان محفوظ است جز به حقّ اسلام و حسابشان با خداوند است.»
مورد نزاع و بحث با وهابیان آن است که چه عملی شرک و چه عملی نشانه توحید است؟ ما در این بحث اثبات خواهیم کرد، مصادیقی که وهابیان شرک میدانند، نه تنها شرک نبوده بلکه در راستای توحید است.
توحید در لغت یعنی: چیزی را یکتا و منحصر به فرد دانستن. و هنگامی که بر خداوند اطلاق میگردد، به معنای اعتقاد به وحدانیت و یکی بودن اوست.
در کتابهای اعتقادی برای توحید مراحلی ذکر شده است:
1 - توحید در الوهیت؛
2 - توحید در خالقیت؛
3 - توحید در ربوبیت؛
4 - توحید در عبادت.
یعنی تنها موجود مستحقّ عبادت که دارای همه صفات کمال و جمال بالاستقلال بوده، خداوند متعال است.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ}؛(1)«و خدای شما خدای یکتاست.»
همچنین میفرماید: { قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ}؛(2)«بگو او خدای یگانه است.»
و نیز میفرماید: { وَما کانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ ؛(3)«و هرگز با او خدای دیگری نیست.»
در جای دیگر میفرماید: { وَلا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ}؛(4)«هرگز با خداوند، خدای دیگری [شریک] قرار ندهید.»
یعنی تنها خالق مستقل در عالم یکی است و هر کس غیر از او، در خالقیّتش محتاج به اذن و مشیّت اوست و کسی بدون اراده او کاری انجام نمیدهد. ولی این اراده و مشیت الهی با اختیار بنده ناسازگاری ندارد؛ زیرا اراده الهی بر این تعلّق گرفته که بندگان با اراده و اختیار خود اعمالشان را انجام دهند.
خداوند متعال میفرماید: { قُلِاللَّهُ خالِقُ کُلِشَیْءٍ}؛(5)«بگو خداوند خالق هرچیز است.»
همچنین در جایی دیگر میفرماید: { هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ و اْلأَرْضِ ؛(6)«آیا خالقی غیر خداوند وجود دارد که در آسمان و زمین به شما روزی دهد؟.»
یعنی تنها تربیت کننده و مدبّر شئون عالم و خلقت اشیاء و هدایت کننده آنها به سوی اهداف شان به صورت مستقل، خداوند متعال است و هر کس دیگر که شأنی از شئون تدبیر را دارد، به اذن و اراده و مشیّت الهی است.
خداوند متعال میفرماید: { الْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ ؛(7)«حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که تربیت کننده عالمیان است.»
در جایی دیگر میفرماید: { قُلْ أَغَیْرَ اللَّهِ أَبْغی رَبّاً وَهُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ}؛(8)«بگو آیا غیر خدا را به عنوان پروردگار خود طلب نمایم؛ در حالی که او پروردگار و تربیت کننده هر چیزی است.»
این منافات ندارد که برخی افراد؛ امثال ملائکه تدبیر برخی از امور را از جانب
خداوند به دست گرفته باشند، همانگونه که خداوند درباره آنان میفرماید: { فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً}.
یعنی عبادت و پرستش مخصوص خداوند متعال است. خداوند متعال در آیات بسیاری به این نوع از توحید اشاره کرده است؛ از جمله:
الف) { وَقَضی رَبُّکَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِیّاهُ ؛(1)«و حکم کرده پروردگار تو این که غیر او را عبادت نکنید.»
ب) { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَبَیْنَکُمْ أَلّا نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَلا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ؛(2)«ای اهل کتاب! بیایید از آن کلمه حقّ که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم که به جز خدای یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و بعضی، برخی را به جای خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم.»
ج) { وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ؛(3)«و همانا ما در میان هر امّتی پیغمبری فرستادیم تا به خلق ابلاغ کنند که خدای یکتا را بپرستید و از بتان و فرعونیان دوری کنید.»
با توجّه به تأکیدهای قرآن بر توحید در عبادت بجاست که در ارکان این نوع توحید بحث کنیم؛ زیرا عمده اختلاف مسلمانان با وهابیان در این نوع از توحید است.
با مراجعه به کتابهای لغت پی میبریم که عبادت و عبودیت به معنای مطلق «خضوع» و «تذلّل» است.
ابن منظور افریقی میگوید: «اصل عبودیت، خضوع و ذلّت است».(4)
فیروزآبادی میگوید: «عبادت یعنی: اطاعت».(1)
راغب اصفهانی میگوید: «عبودیت یعنی: اظهار ذلّت».(2)
میدانیم که معنای اصطلاحی عبادت که در قرآن به آن اشاره شده و آن مخصوص خداوند متعال است، به معنای لغوی آن - که مطلق خضوع باشد - نیست؛ وگرنه لازم میآید که هر کس کمترین تواضع و خضوعی را بر کسی داشته باشد عبادت حرام شمرده شود، بلکه عبادت در اصطلاح قرآن و حدیث مقوّمات و اصولی دارد که با بودن آنها عبادت تحقق مییابد.
مثلاً خداوند در قرآن کریم میفرماید: { فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْوَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ ؛(3)«در آینده خدا بر میانگیزاند قومی را که او آنان را دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان فروتن و به کافران، سرفراز و مقتدرند.»
لذا این ذلت را کسی به معنای عبادت نگرفته است.
خداوند متعال از سجود ملائکه بر حضرت آدمعلیه السلام به امر خود خبر داده آنجا که میفرماید: { وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ أَبی وَاسْتَکْبَرَ وَکانَ مِنَ الْکافِرِینَ ؛(4)«و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید، همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد و تکبّر ورزید، و (به خاطر تکبّر و نافرمانی)از کافران شد.»
و اگر این عمل در حقیقت عبادت است پس چرا به آن امر شده است.
درباره سجده بر حضرت آدمعلیه السلام از ناحیه ملائکه توجیهاتی ذکر شده است:
1 - اینکه این سجده در حقیقت برای خداوند به جهت خلقت موجودی همچون حضرت آدم است؛ یعنی نهایت تعظیم و کرنش در برابر حضرت حق سبحانه و تعالی که چنین مخلوقی که عصاره خلقت است را خلق کرده است.
2 - ممکن است که این سجده گرچه برای حضرت آدمعلیه السلام بوده ولی به معنای اصطلاحی آن که مختص به خداوند سبحان میباشد و آن نهایت خضوع با قراردادن پیشانی بر زمین با نیت الوهیت یا ربوبیت مسجودله است نیست، بلکه تنها به جهت تعظیم بر حضرت آدم و کوچکی در مقابل او بوده است و این عمل از آن جهت که با نیت شرک آلود همراه نبوده اشکالی نداشته است.
3 - برخی میگویند: سجده بر حضرت آدم در حقیقت سجده به سوی او بوده است؛ یعنی ملائکه مأمور شدند که حضرت را قبله خویش قرار دهند و به طرف او سجده نمایند؛ چنانکه ما به طرف قبله نماز میگزاریم، ملائکه نیز مأموریت یافتند تا حضرت آدمعلیه السلام را قبله گاه خویش قرار دهند.
این توجیه از جهاتی دارای اشکال است:
اوّلاً: خلاف ظاهر آیه است که میفرماید: { اُسْجُدُوا لآدَمَ و نفرموده اسجدوا الی آدم؛ یعنی سجده کنید برای آدم، نه اینکه سجده کنید به سوی آدم.
ثانیاً: چون خداوند به ابلیس فرمود: چه چیز مانع سجده کردن تو گردید؟ ابلیس در پاسخ گفت: { أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ(1)}؛ «من از آدم برتر م؛ زیرا مرا از آتش خلق کردی ولی او را از گل آفریدی.»
اگر سجده برای آدم به این باشد که او را قبله گاه خویش قرار دهد دیگر معنا نداشت تا او سجده نکند و دلیل بیاورد که من از او برتر م؛ چون لازمه قبله قرار دادن آدم در حال سجده برای خدا این نیست که حضرت از شیطان برتر است تا جای اعتراض باشد.
4 – وهّابی ها در توجیه این آیه و وجه سجده ملائکه بر حضرت آدم میگویند: این عمل به امر خداوند بوده و هر کاری که به امر خداوند انجام گیرد اشکالی نداشته و حرام و شرک نیست. این توجیه نیز همانند توجیه سابق خالی از اشکال نیست؛ زیرا اگر سجده بر حضرت آدمعلیه السلام عبادت و پرستش غیر خداوند باشد، لازمهاش این است
1) 938. سوره اعراف، آیه 12.
که غیر خداوند را پرستش و عبادت کردن از آن جهت که خداوند فرموده اشکالی نداشته و شرک نیست؛ در حالی که امر خدا، شرک را مبدّل به عبادت نمیکند، و در اصول گفته شده که هیچگاه حکم، موضوع خود را تغییر نمیدهد. از باب نمونه: اهانت کردن و فحش دادن گرچه به امر شارع باشد، نمیتوان آن را از موضوعش خارج کند، در حالی که ما معتقد به حسن و قبح عقلی هستیم.
وانگهی خداوند هرگز به فحشا امر نمیکند. و لذا در قرآن کریم میفرماید: { إنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ؛(1)«خداوند هرگز به اعمال زشت امر نمیکند،آیا آنچه را شما از روی نادانی انجام میدهید به خدا نسبت میدهید.»
همچنین از سجده نمودن فرزندان یعقوب به یوسف خبر داده و آن را مذمّت نکرده است؛ آنجا که میفرماید: { وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً}؛(2)«همه برای یوسف به سجده افتادند.» حال اگر این نوع تعظیم ها عبادت محسوب میشود، چگونه خداوند متعال به آن امر میکند؟
کاشف الغطاء در این باره میفرماید: «لاریب أنّه لایراد بالعبادة الّتی لاتکون إلّا للَّه ومن أتی بها لغیر اللَّه فقد کفر، مطلق الخضوع والإنقیاد، کما یظهر من کلام أهل اللغة، وإلّا لزم کفر العبید والأجرآء وجمیع الخدّام للاُمرآء، بل کفر الأنبیآء فی خضوعهم للآبآء»؛(3)«شکی نیست در این که مقصود به عبادتی که نباید برای غیر خدا انجام گیرد و هر کس برای غیر خدا انجام دهد کافر میشود، مطلق خضوع و انقیاد نیست چنانکه از ظاهر کلام اهل لغت به دست میآید؛ زیرا اگر چنین معنایی صحیح باشد باید تمام بنده ها که در برابر مولایشان خضوع میکنند و اجیرانی که در کار اجیر میشوند و مجبورند تا اطاعت آنان کنند و همچنین تمام خدمه سلاطین بلکه تمام انبیا به جهت خضوع نسبت به پدرانشان، کافر شوند.»
عبادت در اصطلاح قرآن و حدیث مقوّمات و ارکان خاصی دارد که با بودن آنها، عبادت اصطلاحی تحقّق یافته و بدون آن تنها مطلق خضوع محقق میشود:
1 - انجام فعلی که گویای خضوع و تذلّل باشد.
2 - عقیده و انگیزه خاصی که انسان را به عبادت و خضوع نسبت به شخص وا داشته است؛ از قبیل:
خداوند متعال درباره مشرکان میفرماید: { الَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ؛(1)«آنان که با خدای یکتا خدایی دیگر گرفتند، به زودی خواهند دانست که در چه جهل و اشتباهی بودهاند و با چه شقاوت و عذابی محشور میشوند.»
در جای دیگر میفرماید: { وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا}؛(2)«و مشرکان خدای یگانه را ترک گفته و برای احترام و عزّت دنیوی، خدایان باطل را بر گرفتند.»
از این دو آیه و آیات دیگر استفاده میشود که رکن عبادت غیر خدا و شرک، اعتقاد به الوهیت غیر خداوند است.
خداوند متعال میفرماید: { یا بَنِی إِسْرائیلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ ؛(3)«ای بنی اسرائیل! خدایی را که آفریننده من و شماست بپرستید.»
در جایی دیگر میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ رَبّی وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ ؛(4)«همانا پروردگار من و شما خداست، بپرستید او را که همین است راه راست.»
از این دسته آیات نیز استفاده میشود که یکی از مقوّمات عبادت غیر خدا و شرک، اعتقاد به ربوبیّت استقلالی غیر خداوند است، نه مطلق خضوع.
نباید پنداشت که تواضع و خضوع و درخواست از غیر خداوند، شرک آلود و حرام است؛ زیرا از مجموع دلایل استفاده میشود که اعمال به نیّت است، باید دید نیت فرد، از عملش چه چیزی است.
تعمیر مساجد با آن که - فی نفسه - عمل نیکی است، اما از آنجا که اگر مشرکان انجام دهند به قصد سوء است، لذا از این کار ممنوع شدهاند؛ خداوند متعال میفرماید: { ما کانَ لِلْمُشْرِکینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدینَ عَلی أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ أُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَفِی النّارِ هُمْ خالِدُونَ * إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ اْلآخِرِ وأَقامَ الصَّلاةَ وَآتَی الزَّکاةَ وَلَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللَّهَ فَعَسی أُولئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِینَ ؛(1)«مشرکان را نرسد که مساجد خدا را تعمیر کنند، در صورتی که به کفر خدا شهادت میدهند. خدا اعمالشان را نابود گردانید و آنان در آتش دوزخ، جاوید در عذاب خواهند بود. به راستی تعمیر مساجد خدا به دست کسانی است که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نماز به پا دارند و زکات مال خود بدهند و از غیر خدا نترسند، آنها امیدوار باشند که از هدایت یافتگانند.»
خداوند به خضوع در برابر پدر و مادر امر میکند؛ آنجا که میفرماید: { وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ}؛(2)«و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران.»
اگر مطلق خضوع عبادت بود، خداوند چنین امری نمینمود.
با این توضیح به این نتیجه میرسیم که توسل و خضوع و استغاثه به غیر خداوند متعال با عدم اعتقاد به الوهیت یا ربوبیّت او و اعتقاد به این که هر چه برای اوست به عنایت و به اذن و اراده خداوند است، اشکالی ندارد و هیچ نوع ارتباطی با آیاتی که در مذمّت مشرکان وارده شده نیز ندارد؛ زیرا مورد اعتراض آیات جایی است که دعا و استغاثه و استعانت به نیت استقلال باشد.(3)
با بررسی آیات و روایات و تاریخ پی میبریم که خداوند مشرکان را به جهت اعتقاد به استقلال معبودان مذمّت کرده است.
خداوند متعال در مذمّت یهود میفرماید: { اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَما أُمِرُوا إِلّا لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا یُشْرِکُونَ ؛(1)«علما و راهبان خود را به مقام ربوبیت رساندند و خدا را نشناختند و نیز مسیح پسر مریم را به ربوبیت گرفتند، در صورتی که مأمور نبودند جز آن که خدای یکتا را پرستش کنند. او منزه و برتر از آن است که برایش شریک قرار میدهند.»
از این آیه به طور وضوح استفاده میشود که علت مذمّت آنان این بود که احبار و راهبان را به طور مستقل ربّ و مربّی خود میدانستند.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً}؛(2)«آنهایی را که غیر از خدا پرستش میکنید، مالک هیچ رزقی برای شما نیستند.»
یعنی عبادت و استعانت از غیر خدا به طور مستقل مذموم است.
در جای دیگر میفرماید: { قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَلا فِی اْلأَرْضِ ؛(3)«بگو آنهایی را که جز خدا، شما مؤثر میپنداشتید، هیچ یک به مقدار ذرّهای هم در آسمانها و زمین مالک نیستند.»
ابن هشام نقل میکند: اولین کسی که بت پرستی را به مکه و اطراف آن وارد کرد «عمرو بن لحی» بود. او در سفری که به «بلقاء» از اراضی شام داشت، مردمانی را دید که بتها را عبادت میکردند؛ از این عمل سؤال نمود، در جواب او گفتند: اینها بتهایی اند که آنان را عبادت میکنیم و هر گاه از آنها باران و نصرت میخواهیم به ما باران و نصرت میدهند. عمرو بن لحی به آنان گفت: از این بتان به ما نمیدهید تا با خود به سرزمین عرب برده و آنها را عبادت نماییم؟ او با خود بت بزرگی به نام «هبل» برداشت و آن را بر سطح کعبه قرار داد، و مردم را به عبادت آن دعوت کرد.(4)
از این داستان استفاده میشود که مشرکان جهت اعتقاد خاصی که به بتان داشتند مذمّت میشدند و آنها را به اعتقاد این که به طور مستقل باران میدهند و هنگام جنگ آنان را یاری میکنند، پرستش میکردند، و در حقیقت بر این اعتقاد مذمّت شدند. این کار آنان ارتباطی با کار مسلمانان ندارد؛ زیرا آنان با خضوع و تواضع و استمداد از پیامبر و اولیا بر این اعتقادند که همه امور به دست خداست، ولی از آن جهت که پیامبران و اولیا به خدا نزدیکند و خداوند به آنان قدرت داده و هر چه میکنند به اذن و اراده اوست، و خود خداوند نیز به واسطه قرار دادن آنان امر نموده، لذا به آنان توجّه نموده و حاجات شان را از آنان میخواهند، یا خدا را به آنان قسم میدهند تا حاجات شان را برآورد.
حسن بن علی سقاف شافعی در کتاب «التندید لمن عدّد التوحید» میگوید: «عبادت در شرع، عبارت است از نهایت خضوع و تذلّل نسبت به کسی که خضوع شده، در حالی که معتقد به اوصاف ربوبیت در او باشد. و عبادت در لغت به معنای اطاعت و عبودیت به معنای خضوع و ذلت است. پس عبادت در شرع با عبادت در لغت تفاوت دارد. کسی که بر انسان خضوع کند شرعاً نمیگویند که او را عبادت کرده است و این چیزی است که هیچ کس در آن اختلاف ندارد. پس هر کس کنار قبر پیامبر یا اولیای خدا تذلّل و توسّل کند نمیگویند که او را عبادت کرده است؛ زیرا از نظر شرع، مجرّد خضوع و صدا زدن و استغاثه نمودن، عبادت محسوب نمیشود، اگرچه در لغت آن را عبادت بنامند. دلیل این مطلب اموری است؛ مثل لفظ صلاة که در لغت به معنای مطلق دعا و تضرّع است، ولی در اصطلاح به معنای اقوال و افعال مخصوصی است که افتتاح آن تکبیر و اختتام آن تسلیم است. پس هر دعایی نماز نیست، همچنین است عبادت … ».(1)
همو در جای دیگر میگوید: «عبادت در شرع به معنای انجام نهایت خضوع قلبی و قالبی است. قلبی آن، اعتقاد به ربوبیت یا خصیصه ای از خصائص آن است؛ مثل
1) 953. التندید لمن عدد التوحید، ص 30.
استقلال در نفع یا ضرر. و قالبی آن، انجام انواع خضوع ظاهر؛ از قیام، رکوع، سجود و غیر اینهاست، همراه اعتقاد قلبی. لذا هر گاه کسی این اعمال قالبی را بدون اعتقاد قلبی انجام دهد شرعاً عبادت محسوب نمیشود ولو آن عمل قالبی سجود باشد. اگر کسی قائل به کفر سجده کننده بر بت است، به این علت میباشد که این عمل نشانه آن اعتقاد است … ».(1)
آنگاه در نتیجهگیری از کلامش میگوید: «با این بیان روشن شد که مجرد صدا زدن یا استغاثه یا استعانت از ارواح اولیای الهی یا خوف و رجا یا توسل و تذلل، عبادت محسوب نمیشود».(2)
از همین رو در «صحیحین» وارد است که خورشید در روز قیامت به مردم چنان نزدیک میشود که عرق به نصف گوش مردم خواهد رسید، در این میان همه به حضرت آدم، آنگاه به موسی و سپس به حضرت محمّدصلی الله علیه وآله استغاثه میکنند، و خداوند شفاعت آنان را میپذیرد و بین خلایق حکم میکند.(3)
وهابیان توحید را بر سه نوع تقسیم نمودهاند: ربوبی، الوهی و توحید در اسما و صفات.
ابن عثیمین میگوید: «توحید ربوبی؛ یعنی اختصاص دادن خلق، ملک و تدبیر به خداوند. توحید الوهی همان توحید عبادت است؛ یعنی اینکه عبادت تنها مخصوص خداوند است. توحید اسما و صفات؛ یعنی اثبات هر صفتی که در ادله بر خداوند ثابت شده، لکن بدون در نظر گرفتن نظیر و شبیهی برای خداوند».(4)
این تقسیم اشکالاتی دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
1 - ربوبیت به معنای خالقیّت نیست، بلکه همانگونه که قبلاً به آن اشاره شد عبارت از تدبیر و اداره عالم و تصرّف در شئون آن است.
2 - از بررسی آیات و مطالعه تاریخ بتپرستان به دست میآید که توحید در خالقیّت مورد اتفاق مردم شبه جزیرة العرب بوده، و تنها مشکل آنان توحید در ربوبیّت و الوهیت و عبودیت است. از همین رو خداوند متعال به پیامبرش میفرماید: { وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ ؛(1)«و اگر از آنان سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرد، همه میگویند: خدا.»
3 - «اله» به معنای معبود نیست، لذا توحید در الوهیت به معنای توحید در عبودیت نیست؛ بلکه مقصود از «اله» همان معنایی است که از لفظ جلاله «اللَّه» استفاده میشود و تنها فرقشان در این است که اولی کلّی و دومی مصداق آن کلّی است. شاهد این مدعا آن است که در کلمه اخلاص «لا اله الاّ اللَّه» اگر مقصود از «اله» معبود باشد جمله کذب محض میشود؛ زیرا به طور وضوح در خارج معبودانی غیر از خداوند میبینیم که مورد پرستش مردم واقع میشوند.
4 - در مورد معنای توحید صفاتی نیز اشکالاتی متوجه تقسیم آنان است که در بحث کیفیت صفات الهی به آن اشاره کردهایم. خلاصه این که حقیقت توحید در صفات به معنای عینیّت صفات با ذات است، نه نیابت ذات از صفات که معتزله قائلند، و نه زیادت صفات بر ذات که اشاعره قائلند و نه این معنایی که وهابیان به آن معتقدند؛ زیرا معنایی که وهابیان اعتقاد دارند، یا سر از تشبیه در خواهد آورد یا تعطیل.
«شرک» در لغت به معنای نصیب، و در اصطلاح قرآنی در مقابل حنفیت به کار رفته است. حنیف به معنای میل به استقامت است، لذا شرک در راه استقامت و اعتدال نیست، بلکه بر خلاف فطرت سلیم انسانیّت است.
1) 958. سوره لقمان، آیه 25.
خداوند متعال میفرماید: { قُلْ إِنَّنِی هَدانِی رَبِّی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ؛(1)«بگو ای پیامبر محققاً مرا خدا به راه راست هدایت کرده است به دین استوار و آیین پاک ابراهیم که وجودش از لوث شرک و عقاید باطل مشرکان، منزّه بود.»
همچنین میفرماید: { وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً ولا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ؛(2)«و روی به جانب دین حنیف اسلام و آیین پاک توحید آور و هرگز لحظهای هم با آیین مشرکان مباش.»
شرک یا متعلق به عقیده است و یا مربوط به عمل. نوع اوّل بر سه قسم است:
1 - شرک در الوهیت؛
2 - شرک در خالقیت؛
3 - شرک در ربوبیت.
شرک مربوط به عمل را شرک در عبادت و طاعت مینامند که بر دو قسم است:
1 - شرک جلی: که در علم کلام و فقه مورد بحث قرار میگیرد.
2 - شرک خفی: که در علم اخلاق از آن بحث میشود و قرآن تمام این اقسام را بررسی کرده است.
شرک در الوهیت: یعنی اعتقاد به موجودی غیر از خداوند که دارای تمامی صفات جمال و کمال به طور استقلال است؛ قرآن کریم میفرماید: { لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ ؛(3)«به طور تحقیق کسانی که قائلند خداوند همان مسیح بن مریم است، کافر شدند.»
یعنی انسان به دو مبدأ مستقل برای عالم قائل شود؛ به طوری که
خلق و تصرّف در شئونات عالم به دستشان است؛ همانگونه که مجوس قائل به دو مبدأ خیر به نام «یزدان» و شر به نام «اهرمن» میباشند.
آن است که انسان معتقد شود در عالم، ارباب متعددی است و خداوند متعال ربّ الارباب است، به این معنا که تدبیر عالم به هر یک از این ارباب که قرآن از آن به عنوان ارباب متفرق نام میبرد، به طور استقلال تفویض شده است؛ همانگونه که مشرکان عصر حضرت ابراهیمعلیه السلام به این نوع شرک مبتلا بودند. خداوند متعال میفرماید: { فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی فَلَمّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ اْلآفِلِینَ * فَلَمّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّی فَلَمّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی َلأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّالِّینَ * فَلَمّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّی هذا أَکْبَرُ فَلَمّا أَفَلَتْ قالَ یا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّا تُشْرِکُونَ ؛(1)«چون شب تاریک در آمد، ستاره درخشانی را دید، گفت: این پروردگار من است، پس چون آن ستاره غروب کرد، گفت: من چیز نابود شونده را به خدایی نخواهم گرفت. پس چون ماه تابان را دید، گفت: این خدای من است، وقتی که آن هم نابود شد، گفت: اگر خدای من مرا هدایت نکند همانا من از گمراهان عالم خواهم بود. پس چون خورشید درخشان را دید، گفت: این خدای من است، این از آن ستاره و ماه با عظمت تر و روشنتر است، پس چون آن نیز نابود گردید، گفت: ای گروه مشرکان من از آنچه شریک خدا قرار میدهید بیزارم.»
به این معناست که انسان خضوع و تذلّلش ناشی از اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت کسانی باشد که برای آنها خضوع و تذلل و خشوع میکند.
قرآن کریم برای مشرک و شرک، احکام سنگینی را ذکر کرده است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1) 962. سوره انعام، آیات 76 - 78.
از آیات قرآن استفاده میشود که شرک به خداوند گناهی نابخشودنی است:
1 - خداوند سبحان میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَری إِثْماً عَظِیماً}؛(1)«خداوند [هرگز] شرک را نمیبخشد و پایینتر از آن را برای هر کس بخواهد [و شایسته بداند] میبخشد و آن کس که برای خدا شریکی قرار دهد، گناه بزرگی مرتکب شده است.»
خداوند سبحان میفرماید: { وَإِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ ؛(2)«[به خاطر بیاور] هنگامی را که لقمان به فرزندش - در حالی که او را موعظه میکرد - گفت: پسرم! چیزی را همتای خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگی است.»
خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ … }؛(3)«و هر کس همتایی برای خدا قرار دهد، گویا از آسمان سقوط کرده و پرندگان [در وسط هوا] او را میربایند … ».
خداوند میفرماید: { إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْواهُ النّارُ}؛(4)«هر کس شریکی را برای خداوند قرار دهد، خدا بهشت را بر او حرام کرده، و جایگاه او دوزخ است.»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً}؛(5)«و هر کس برای خدا همتایی قرار دهد، در گمراهی دوری افتاده است.»
و میفرماید: { وَمَنْ یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ ؛(1)«و هر کس معبود دیگری را با خدا بخواند، مسلماً هیچ دلیلی بر آن نخواهد داشت.»
{ وَلَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(2)«به تو و همه پیامبران پیشین وحی شده که اگر مشرک شوی، تمام اعمالت تباه میشود و از زیانکاران خواهی بود.»
{ قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلّا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً}؛(3)«بگو ای پیامبر! آنچه را که پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم: اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید.»
و نیز خداوند سبحان میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا}؛(4)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! مشرکان ناپاکند، پس نباید بعد از امسال، نزدیک مسجد الحرام شوند.»
و نیز میفرماید: { وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَرَسُولُهُ ؛(5)«و این، اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبرش به [عموم]مردم در روز حج اکبر [= روز عید قربان] که خدا و پیامبرش از مشرکان بیزارند.»
خداوند سبحان میفرماید: { وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ * أَنْ
لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ ؛(1)«و هر آینه نوح را به سوی قومش فرستادیم. [او گفت:] به طور حتم من شما را ترساننده آشکار م به اینکه جز اللَّه [خدای یگانه یکتا] را نپرستید؛ زیرا بر شما از عذاب روزی دردناک میترسم.»
و نیز فرمود: { قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلا أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَإِلَیْهِ مَآبِ ؛(2)«بگو: من مأمورم که اللَّه را بپرستم، و شریکی برای او قائل نشوم، به سوی او دعوت میکنم و بازگشت من به سوی اوست.»
و نیز فرمود: { قُلْ إِنَّما یُوحی إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ؛(3)«بگو: تنها چیزی که به من وحی میشود این است که معبود شما خدای یگانه است. آیا [با این حال]تسلیم [حق] میشوید [و بتها را کنار میگذارید]؟».
و نیز فرمود: { قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَبَدا بَیْنَنا وَبَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ والْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ … }؛(4)«برای شما سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت، در آن هنگام که به قوم [مشرک]خود گفتند: ما از شما و آنچه غیر از خدا میپرستید بیزاریم. ما نسبت به شما کافریم و میان ما و شما دشمنی و عداوت همیشگی آشکار شده است، تا آن زمان که به خدای یگانه ایمان بیاورید.»
با مراجعه به قرآن پی میبریم که شرک، سرچشمه ها و منشأ هایی دارد که در آیات به آنها اشاره شده است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
خداوند سبحان میفرماید: { وَمَنْ یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ ؛(5)«و هر کس معبود دیگری را با خدا بخواند - مسلّماً - هیچ دلیلی بر آن نخواهد داشت.»
و نیز فرمود: { ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ … }؛(1)«این معبودهایی که غیر از خدا میپرستید، چیزهایی جز اسمهایی [بیمسمّا]که شما و پدرانتان آنها را [خدا] نامیدهاند نیست. خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نکرده … ».
و نیز فرمود: { وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَما لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ}؛(2)«آنها غیر از خدا، چیزهایی را میپرستند که او هیچ گونه دلیلی بر آن نازل نکرده است، و چیزهایی که علم و آگاهی به آن ندارند. و برای ستمگران، یاور و راهنمایی نیست.»
و نیز فرمود: { … وَما یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شُرَکاءَ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلّا یَخْرُصُونَ ؛(3)« … و آنها که غیر از خدا را همتای او میخوانند [از منطق و دلیلی]پیروی نمیکنند. آنها فقط از پندار بیاساس پیروی میکنند و آنها فقط دروغ میبافند.»
و نیز فرمود: { أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وذِکْرُ مَنْ قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ ؛(4)«آیا آنها معبودی جز خدا برگزیدند؟! بگو: دلیل تان را بیاورید. این سخن کسانی است که با من هستند، و سخن کسانی [= پیامبرانی] است که پیش از من بودند. اما بیشتر آنها حق را نمیدانند و به همین دلیل [از آن روی گردانند.»
و نیز فرمود: { قالُوا أَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا وتَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیاءُ فِی الْأَرْضِ وَما نَحْنُ لَکُما بِمُؤْمِنِینَ ؛(5)«گفتند: آیا آمدهای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی، و بزرگی [و ریاست] در روی زمین، از آنِ شما دو تن باشد؟! ما [هرگز] به شما ایمان نمیآوریم.»
خداوند سبحان میفرماید: { یَسْئَلُکَ أَهْلُ الْکِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسی أَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ … }؛(1)«اهل کتاب از تو میخواهند کتابی از آسمان [یکجا] بر آنها نازل کنی، [در حالی که این یک بهانه است آنها از موسی، بزرگتر از این را خواستند، و میگفتند: خدا را آشکارا به ما نشان ده! و به خاطر این ظلم و ستم، صاعقه آنها را فرا گرفت … ».
و نیز فرمود: { هَلْ یَنْظُرُونَ إِلّا أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللَّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَالْمَلائِکَةُ وقُضِیَ الْأَمْرُ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ}؛(2)«آیا [پیروان فرمان شیطان، پس از این همه نشانهها و برنامههای روشن] انتظار دارند که خداوند و فرشتگان، در سایه هایی از ابرها به سوی آنان بیایند [و دلایل تازهای در اختیارشان بگذارند؟! با اینکه چنین چیزی محال است!]و همه چیز انجام شده و همه کارها به سوی خدا بازگردانده میشود.»
خداوند سبحان میفرماید: { وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَلا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا یَعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَلا فِی الْأَرْضِ سُبْحانَهُ وَتَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ ؛(3)«آنها غیر از خدا، چیزهایی را میپرستند که نه به آنها زیان میرساند و نه سودی میبخشد، و میگویند: اینها شفیعان ما نزد خداوند هستند. بگو: آیا خدا را به چیزی خبر میدهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد؟! منزه است او و برتر است از آن همتایانی که قرار میدهند.»
و نیز فرمود: { وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ ؛(4)«آنان غیر از خدا معبودانی برای خویش برگزیدند به این امید که یاری شوند.»
و نیز فرمود: { وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا}؛(1)«آنان غیر از خدا معبودانی برای خویش برگزیدند تا مایه عزّت شان باشد. [چه پندار خامی!]».
خداوند سبحان میفرماید: { بَلْ قالُوا إِنّا وَجَدْنا آبآءَنا عَلی أُمَّةٍ وَإِنّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ * وَکَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلّا قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آبآءَنا عَلی أُمَّةٍ وَإِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ ؛(2)«بلکه آنها میگویند: ما نیکان خود را بر آیینی یافتیم، و ما نیز بر پیروی آنان هدایت یافتهایم. و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کنندهای نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و بر آثار آنان اقتدا میکنیم.»
و نیز فرمود: { قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاکِفِینَ * قالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ *أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ * قالُوا بَلْ وَجَدْنا آبآءَنا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ ؛(3)گفتند: بتها را میپرستیم و همه روز ملازم عبادت آنهاییم. گفت: آیا هنگامی که آنها را میخوانید صدای شما را میشنوند؟! یا سود و زیانی به شما میرسانند؟! گفتند: ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین میکنند.»
و نیز فرمود: { وَإِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آبآءَنا أَوَ لَوْ کانَ آبآؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلا یَهْتَدُونَ ؛(4)«و هنگامی که به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید. میگویند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی مینماییم. آیا اگر پدران آنها، چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی خواهندکرد؟!]».
نیز فرمود: { وَإِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلّا رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمّا
کانَ یَعْبُدُ آبآؤُکُمْ ؛(1)«و هنگامی که آیات روشنگر ما بر آنها خوانده میشود، میگویند: او فقط مردی است که میخواهد شما را از آنچه پدرانتان میپرستند باز دارد.»
وهابیان ملاک ها و مبنا های خاصی برای شرک مطرح نمودهاند، و هر عملی منطبق با آن ملاک ها باشد شرک مینامند. ما نیز آنها را ذکر کرده و نقد خواهیم کرد.
بن باز میگوید: «اگر کسی به پیامبر یا غیر از او از اولیا استغاثه کند به اعتقاد این که او دعایش را میشنود و از احوالش با خبر است و حاجتش را برآورده میکند، اینها انواعی از شرک اکبر است … ».(2)
اعتقاد به این نوع سلطه و قدرت غیبی اگر با این اعتقاد همراه باشد که تمام این امور به خداوند متعال مستند است، شرک نخواهد بود.
حضرت یوسفعلیه السلام پیراهن خود را به برادرانش میدهد تا به چشمان پدرش یعقوب انداخته، بینا شود. قرآن در این باره از قول حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: { اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً}؛(3)«اکنون پیراهن مرا نزد پدرم یعقوب برده، بر روی او افکنید تا دیدگانش بینا شود.» در دنباله آیه میفرماید: { فَلَمّا أَنْ جآءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً}؛(4)«پس از آن که بشارت دهنده آمد و پیراهن او را بر رخسارش افکند، دیدهاش بینا شد.»
قرآن در ظاهر رجوع بصر به یعقوب را، مستند به اراده یوسفعلیه السلام میداند، ولی این فعل ناشی از اراده و قدرت و مشیت الهی است.
همچنین خداوند متعال به حضرت موسیعلیه السلام امر میکند عصایش را به سنگ بزند تا از آن آب بجوشد؛ آنجا که میفرماید: { فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا
عَشْرَةَ عَیْناً}؛(1)«ما به او دستور دادیم که عصای خود را بر سنگ بزن، پس دوازده چشمه آب از آن سنگ بیرون آمد.»
خداوند متعال در جایی دیگر این سلطه غیبی را برای یکی از نزدیکان و حاشیه نشینان حضرت سلیمانعلیه السلام ثابت مینماید؛ آنجا که میفرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی ؛(2)«و آن کس که به اندکی از علم کتاب دانا بود، گفت: من پیش از آن که چشم بر هم زنی تخت را به اینجا میآورم. چون سلیمان سریر را نزد خود مشاهده کرد؛ گفت: این توانایی از فضل خدای من است.»
آیات در این زمینه بسیار است. حال اگر کسی معتقد به سلطه غیبی برای کسی شد، نه به صورت مستقل بلکه به اذن و مشیت الهی، اگرچه آن شخص در عالم برزخ باشد، از جانب شرک مشکلی در عقیدهاش پدید نیامده است.
محمّد بن عبدالوهاب در بحث توسل به انبیا و اولیا میگوید: «این امر در دنیا و آخرت جایز است، ولی بعد از وفات آنان جایز نیست».(3)
ابن قیم جوزیه میگوید: «از انواع شرک، حاجت خواستن از اموات و استعانت از آنان و توجّه به آنان است و این، اصل و اساس شرک در عالم است … ».(4)
در بحث مستقلی که در مورد حیات برزخی داریم به این شبهه پاسخ میدهیم و ثابت خواهیم کرد که مردگان نه تنها در عالم برزخ حیات و زندگانی داشته و از این عالم نیز باخبرند، بلکه زندگی شان از حیات دنیوی وسیعتر و علمشان به حقایق این عالم جامع تر است.
محمّد بن عبدالوهاب در استدلال بر عدم جواز توجّه به غیر خداوند و شرک بودن
استغاثه و استعانت از غیر خدا، میگوید: «عبادت مخصوص خداوند متعال است و کسی در آن حقّی ندارد و دعا نوعی از عبادت است که کوتاهی کردن از آن مستوجب عذاب است، لذا تقاضا از غیر خدا، انحراف از عبادت خدا و شریک قراردادن غیر او در عبادت با خداوند است».(1)
درخواست حاجت از غیر خداوند به دو شکل صورت میپذیرد: یکی اینکه با اعتقاد به استقلال در تأثیر واسطه است که این مشکل شرک را دارد. دیگر اینکه توجّه به غیر خدا دارد و از او حاجت طلب میکند، لکن با این اعتقاد که او تنها واسطه خیر است و همه امور به دست خداوند متعال است، این عمل نه تنها اشکالی ندارد بلکه در راستای توحید است. و آیه شریفه: { اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ ؛(2)خواستن و توجّه، همراه با اعتقاد استقلالی در تأثیر، شرک است، نه مطلق خواستن و توجّه کردن؛ زیرا خداوند متعال در قرآن کریمش به صراحت سخن از واسطه به میان آورده و مردم را به طلب کردن و واسطه قراردادن دعوت کرده است؛ آنجا که میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ … }؛(3)«ای مؤمنین! تقوا پیشه کنید و با وسیله به درگاه خدا رو کنید … ».
با این گفتهها، جواب «محمّد بن عبدالوهاب» در این بخش نیز داده خواهد شد؛ آنجا که استدلال به «الدعآء مخّ العبادة» کرده است؛ زیرا مطلق دعا عبادت نیست، تا چه رسد به این که روح و اصل عبادت باشد، بلکه دعا از دعوت به معنای ندا است و هر ندایی دعا نیست؛ همانگونه که هر دعایی عبادت نیست. همچنین هر ندای خداوند به محض این که خطاب و ندای اوست عبادت نیست، بلکه - همان گونه که قبلاً اشاره شد - عبادت در اصطلاح شرع عبارت از خضوعی است که همراه با اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت کسی باشد که برای او خضوع شده است، و این معنا هیچ گونه ربطی به توجّه و خواستن از اولیای الهی و استغاثه و استعانت از آنان ندارد؛ زیرا با اعتقاد به
الوهیت و یا ربوبیت آنان همراه نیست. پس معنای حدیث «الدعآء مخّ العبادة» این است: ندا دادن و خواندن خداوند به عنوان این که او اله و مستقل در تأثیر است، اصل عبادت میباشد». حسن بن علی سقّاف شافعی میگوید: «تمام اقسام دعا عبادت نیست، مگر آن نوعی که همراه با اعتقاد به صفات ربوبیت یا یکی از آن صفات باشد.
و قول پیامبرصلی الله علیه وآله: «الدعآء هو العبادة» به این معنا نیست که هر دعایی عبادت است، بلکه دعایی عبادت است که برای خدا بوده یا برای کسی که دعا کننده معتقد به صفتی از صفات ربوبیت برای مدعوّ است».(1)
1) 1002. التندید لمن عدّد التوحید، ص 30و31.
اصطلاح کفر و کافر از واژگان پر کار برد وهابیان است. اینان هر گاه عقاید مسلمانی را قبول نداشته باشند، به کفر و زندقه و ارتداد نسبت داده و او را نه تنها از اسلام خارج میکنند، بلکه از مشرکان جاهلیت نیز بدتر میدانند. این عمل باعث اختلاف و تشتّت فراوانی بین مسلمانان شده و سبب درگیری و قتل و غارت بین آنان گردیده است، از این رو جا دارد که واژه کفر و ضد آن؛ یعنی ایمان را به خوبی ریشهیابی کنیم.
خلیل بن احمد میگوید: ایمان؛ یعنی تصدیق نمودن و مؤمن؛ یعنی تصدیق کننده. و اصل آن از ماده «أمن» ضدّ خوف است.(1)
از کلمات ابن منظور در «لسان العرب» استفاده میشود که ایمان دو استعمال دارد: یکی ضدّ کفر، و دیگری تصدیق، ضدّ تکذیب.(2)
و در اصطلاح: ایمان به معنای تصدیق قلبی است با اقرار به زبان، لذا عمل جزء آن نیست، بلکه شرط کمال ایمان است.
این معنا مؤیّد مرجئه - که قائل هستند عمل اهمیتی ندارد - نیست، بلکه هدف از این تعریف آن است که بگوید: آنچه انسان را از کفر به ایمان متحوّل کرده و حکم به احترام جان و مالش میدهد تصدیق قلبی است، در صورتی که با اقرار به زبان در صورت امکان مقرون گردد. امّا آنچه که انسان را از جهنم نجات میدهد تصدیق توأم
با عمل است. و شاهد این مطلب که عمل جزء ایمان نیست، آیات و روایات است:
1 - خداوند متعال عمل صالح را عطف بر ایمان کرده است، آنجا که میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ ؛(1)«همانا کسانی که ایمان آورده و عمل صالح به جای آوردهاند.» و میدانیم که مقتضای عطف، مغایرت بین معطوف و معطوف علیه است. و اگر عمل داخل در ایمان باشد در اینجا تکرار لازم میآید.
2 - هم چنین میفرماید: { وَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ ؛(2)«و هر کس که عمل صالح انجام دهد؛ در حالی که مؤمن است.» که از این آیه نیز مغایرت بین عمل و ایمان در مفهوم استفاده میشود.
3 - و نیز خداوند متعال میفرماید: { وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی اْلأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ ؛(3)«و اگر دو طائفه از اهل ایمان به قتال و دشمنی برخیزند، شما مؤمنان در میان آنان، صلح برقرار کنید، و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با آن طایفه ظالم قتال کنید، تا به فرمان خدا بازآید.» مشاهده مینماییم که در این آیه خداوند مؤمن را بر گروه معصیتکار و ظالم اطلاق کرده است.
4 - و در آیه دیگری میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ ؛(4)«ای مؤمنین! تقوا پیشه کرده و همراه با صادقین باشید.» در این آیه خداوند مؤمنین را به تقوای الهی؛ یعنی انجام واجبات و ترک محرمات امر نموده است.
5 - از برخی آیات نیز استفاده میشود که محلّ ایمان قلب است. خداوند میفرماید: { أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ اْلإِیمانَ ؛(5)«آنان کسانی هستند که خدا بر دلهایشان نور ایمان نگاشته است.» در جایی دیگر میفرماید: { وَلَمّا یَدْخُلِ اْلإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ ؛(6)«و هنوز ایمان در دلهایتان داخل نشده است.»
6 - بخاری به سند خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که در روز خیبر فرمود: «به طور حتم پرچم را به دست کسی میسپارم که او خدا و رسول را دوست دارد و خداوند به دست او فتح و پیروزی قرار خواهد داد. عمر بن خطّاب گفت: هیچ زمان به مانند آن وقت امارت را دوست نداشتم. انتظار میکشیدم که پیامبرصلی الله علیه وآله مرا صدا زند. رسول خداصلی الله علیه وآله علی بن ابی طالبعلیه السلام را خواست، آنگاه پرچم را به او داد و فرمود: پیش برو و به چیزی توجّه نکن تا اینکه خداوند به دست تو فتح و پیروزی حاصل کند. علیعلیه السلام مقداری حرکت کرد، سپس متوقف شد و صدا زد: ای رسول خداصلی الله علیه وآله! تا کجا با آنان بجنگم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: با آنان قتال کن تا شهادت به وحدانیت خدا و نبوت من دهند. و اگر اینچنین کردند خون و اموالشان محفوظ خواهد بود».(1)
7 - شیخ صدوقرحمه الله به سند صحیح از امام صادقعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «شهادت به وحدانیت خدا و نبوت پیامبرصلی الله علیه وآله و اقرار به طاعت و معرفت امام، کمتر چیزی است که انسان را به ایمان میرساند».(2)
همانگونه که در معنای اصطلاحی ایمان اشاره شد: تصدیق به قلب با اقرار به زبان، دو رکن اساسی ایمان است. حال ببینیم که متعلَّق ایمان چیست؟ و به چه اموری باید تصدیق قلبی داشته باشیم؟
تصدیق قلبی بر دو گونه است: یکی اینکه اجمالاً آنچه را که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به آن خبر داده، تصدیق نماییم. و مورد دیگر اموری است که باید به تفصیل تصدیق کنیم؛ از قبیل:
1 - وجود خداوند متعال و توحید او و اینکه او مثل و همتایی ندارد.
2 - توحید در خالقیّت و اینکه برای عالم خالقی به جز او نیست.
3 - توحید در ربوبیّت و تدبیر و اینکه برای عالم مدبّری بالاستقلال، جز او نیست.
4 - توحید در عبادت و اینکه معبودی غیر از او نیست.
5 - نبوت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله.
6 - معاد و روز جزا.
«کفر» در لغت به معنای ستر و پوشاندن است. و کشاورز را نیز کافر میگویند؛ زیرا دانه را در خاک پنهان میسازد. خداوند متعال میفرماید: { کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ؛(1)«در مثل مانند بارانی است که رویش آن، برزگر را به تعجب وامیدارد.»
و در اصطلاح: کفر به معنای ایمان نیاوردن به چیزی است که از شأنش ایمان آوردن به آن است؛ مثل عدم ایمان به خدا و توحید و نبوت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و روز قیامت.
قاضی ایجی میگوید: «کفر خلاف ایمان است و آن نزد ما عبارت است از تصدیق نکردن پیامبرصلی الله علیه وآله در برخی از اموری که علم حاصل شده که از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده است».(2)
ابن میثم بحرانی میگوید: «کفر عبارت است از انکار صدق پیامبرصلی الله علیه وآله و انکار چیزی که علم داریم از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده است».(3)
فاضل مقداد نیز میگوید: «کفر در اصطلاح عبارت است از انکار چیزی که علم ضروری حاصل شده که از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله است».(4)
سید یزدی رحمه الله به اموری که رسول خداصلی الله علیه وآله به آن خبر داده اشاره کرده، میفرماید: «کافر کسی است که منکر الوهیت یا توحید یا رسالت یا یکی از ضروریات دین شود، با توجّه به اینکه ضروری است، به طوری که انکارش به انکار رسالت منجر شود».(5)
متکلمان و صاحبان معاجم برای کفر اقسامی را ذکر کردهاند:
1 - کفر انکار: یعنی کسی به قلب و زبانش به خدا و رسول کافر شود.
2 - کفر جحود: یعنی کسی به قلبش به خدا و رسول ایمان داشته باشد و آن دو را تصدیق کند، ولی به زبان آن را اقرار نکند، بلکه انکار نماید. همانگونه که خداوند متعال میفرماید: { وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ؛(1)«با آنکه پیش نفس خود به یقین میدانستند - باز از کبر و نخوت و ستمگری - انکار آن کردند.»
3 - کفر عناد: این که به قلب بشناسد، و به زبان اقرار کند، ولی از روی عناد و حسد به آن متدیّن نشود.
4 - کفر نفاق: این که به زبان اقرار کند، ولی به قلب معتقد نباشد، همانند منافق.(2)
در مباحث گذشته به اموری اشاره نمودیم که ایمان به آنها واجب است و با عدم ایمان به آنها، انسان داخل کفر میشود. با این بحث به خوبی روشن میشود که صحیح نیست فرقهای از فرق اسلامی را داخل در کفر نمود، مادامی که اعتراف به شهادتین نموده، و ضرورتی از ضروریات دین را انکار نمیکنند.
این مطلب از اموری است که هر کسی کوچکترین توجّهی به شریعت اسلامی داشته باشد از آن اطلاع دارد، ولو معاشرت زیادی با مسلمانان نداشته باشد. لکن - مع الأسف - مشاهده میشود که چگونه به سبب برخی از مسائل اختلافی، تعدادی از مذاهب سایر مسلمانان را تکفیر کرده و به جان آنان میافتند. کاری که مورد خشنودی استکبار و استعمار شده و از این راه استیلای خود را بر مسلمین ادامه میدهند.
جمهور فقیهان و متکلمان بر این باورند که کسی حق ندارد دیگری را که اهل قبله است و به طرف آن نماز میخواند، با اقرار به شهادتین و عدم انکار ضرورتی از
ضروریات دین، تکفیر نماید:
1 - قاضی سبکی میگوید: «اقدام بر تکفیر مؤمنین جداً دشوار است. و هر کسی که در قلبش ایمان است، تکفیر اهل هوا و بدعت را دشوار میشمرد، در صورتی که اقرار به شهادتین دارد؛ زیرا تکفیر امری دشوار و خطیر است».(1)
2 - قاضی ایجی میگوید: «جمهور متکلمین و فقیهان بر این امر اتفاق دارند که نمیتوان احدی از اهل قبله را تکفیر نمود … ».(2)
3 - تفتازانی میگوید: «مخالف حق از اهل قبله کافر نیست؛ مادامی که ضرورتی از ضروریات دین را مخالفت نکند؛ مثل حدوث عالم، حشر اجساد».(3)
4 - ابن عابدین میگوید: «در کلمات صاحبان مذاهب، تکفیر دیگران بسیار مشاهده میشود، ولی اینگونه تعبیرها از کلام فقهای مجتهد نیست. و معلوم است که اعتباری به غیر فقها نیست».(4)
بسیاری از مردم در فهم حقیقت عوامل و اسبابی که انسان را از دایره اسلام خارج میکند و موجب میشود که متصف به کفر گردد، به اشتباه و بیراهه رفتهاند و لذا بیجهت افرادی را متهم به کفر مینمایند. آنان به حدی در این امر افراط دارند که در نتیجه قضاوت شان به جز اندکی از مسلمین، کسی بر اسلام باقی نمیماند، که مصداق بارز آنان در این عصر و زمان وهابیان میباشند. آنان گرچه به انگیزه امر به معروف و نهی از منکر چنین نسبتی را به مسلمانان میدهند ولی باید بدانند که در ادای این فریضه، ملاحظه حکمت و موعظه حسنه ضرورت دارد؛ همان گونه که خداوند متعال میفرماید: {ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجدِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ؛(5)«با حکمت و اندرز نیکو به راه پرودرگارت دعوت نما و با آنها به روشی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن.»
میدانیم که این طریق و روش در برخورد، به پذیرش طرف مقابل نزدیکتر است. لذا اگر کسی مسلمانی را که نماز میخواند و فرایض دینی را به جای میآورد و از محارم الهی اجتناب میکند، به اموری که نزد او بر حقّ است دعوت کند در حالی که طرف مقابل برخلاف عقیده اوست، در صورت نپذیرفتن نباید او را متهم به کفر و شرک نماید؛ زیرا از قدیم الأیام آرای علما و مردم مختلف بوده و هنگام دعوت، بعضاً عقاید یکدیگر را نمیپذیرفتند، لذا نمیتوان به مجرد نپذیرفتن عقایدی را که نزد من برحقّ است، یک مسلمان را به کفر و زندقه متهم کرد.
علامه امام سیّد احمد مشهور الحداد میگوید: «وقد انعقد الإجماع علی منع تکفیر أحد من أهل القبلة إلّا بما فیه نفی الصانع القادر جلّ و علا أو شرک جلیّ لایحتمل التأویل أو إنکار النبوة أو إنکار ما علم من الدین بالضرورة أو إنکار متواتر أو مجمع علیه ضرورة من الدین»؛(1)«به طور حتم اجماع منعقد شده بر اینکه هیچ یک از اهل قبله را نمیتوان تکفیر کرد مگر در عقیدهای که منجر به نفی خداوند قادر جلّ و علا شده یا در آن شرک آشکاری باشد که احتمال تأویل در آن نباشد. یا انکار نبوّت بوده یا چیزی از ضروریات دین انکار گردد، یا خبر متواتر یا امری که اجماع بر ضروری بودن آن است انکار شود.»
در غیر این موارد حکم به کفر مسلمان امر خطیری است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «إذا قال الرجل لأخیه یا کافر فقد بآء بها أحدهما»؛(2)«هرگاه شخصی به برادر دینیاش بگوید ای کافر، یکی از آن دو به کفر بازگشته است.» یعنی اگر آن شخص واقعاً کافر بود که هیچ وگرنه خود شخصی که این نسبت را داده به کفر سزاوارتر است.
در روایات؛ از تکفیر مسلمانی که اقرار به شهادتین نموده، نهی فراوان شده؛ خصوصاً کسانی که اهل عمل به فرایض دینی نیز هستند. اینک به برخی از این روایات اشاره مینماییم:
1 - پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: اسلام بر چند خصلت بنا شده است: شهادت به وحدانیت خداوند، رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله، اقرار به آنچه از جانب خدا رسیده و جهاد … پس مسلمانان را به جهت گناه تکفیر نکنید، و علیه آنان شهادت به شرک ندهید.
2 - و نیز فرمود: «اهلِ ملّت خود را تکفیر نکنید، اگرچه گناه کبیره انجام میدهند».
3 - هر مسلمانی که مسلمان دیگر را تکفیر کند، اگر واقعاً کافر باشد اشکالی ندارد، و الّا خودش کافر میشود.
4 - همچنین فرمود: «به جهت گناه، اهل لااله الّا اللَّه را تکفیر نکنید؛ زیرا کسی که چنین کند، خودش به کفر نزدیکتر است».(1)
اسلام در لغت از ماده «سلم» به معنای سلامت است؛ زیرا به سلامت منتهی میشود. یا از تسلیم است؛ چون نسبت به دستورهای الهی تسلیم است.(2)اسلام به معنای مصطلح آن در قرآن و روایات، همان معنای لغوی است. و غالب استعمال اسلام در مقابل شرک است. خداوند متعال میفرماید: { قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ؛(3)«بگو ای رسول! من مأمورم اوّل کسی باشم که تسلیم حکم خداست و [خداوند به من دستور داده که از مشرکان نباش.» و نیز میفرماید: { مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیّاً وَلَا نَصْرَانِیّاً وَلکِنْ کَانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَمَا کَانَ مِنْ الْمُشْرِکِینَ ؛(4)«ابراهیم به آیین یهود و نصارا نبود و لکن به دین حنیف توحید و اسلام بود و هرگز از آنان که به خدا شرک آرند نبود.»
و غالب استعمال ایمان در مقابل کفر است. خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ ؛(5)«و هر کس ایمان را به کفر مبدّل سازد بیشک راه
راست را گم کرده است.» و نیز میفرماید: { هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِیمانِ ؛(1)«آنان در آن روز به کفر نزدیک ترند تا به ایمان.»
این به حسب معنای لغوی اسلام است، ولی در قرآن کریم اسلام بر وجوه مختلفی استعمال شده است:
خداوند متعال در برخی از موارد اسلام را بر اقرار لفظی اطلاق نموده که همراه با تصدیق قلبی نباشد، آنجا که میفرماید: { قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ … }؛(2)«اعراب گفتند: ما ایمان آوردیم، بگو شما ایمان نیاورده اید، ولکن بگویید: اسلام آوردهایم و هنوز ایمان در قلوب شما وارد نشده است.»
در برخی از موارد نیز اسلام بر مرتبه اول از ایمان اطلاق شده که همان تسلیم زبانی و انقیاد و تصدیق قلبی است، آنجا که میفرماید: { الَّذِینَ آمَنُوا بِآیَاتِنَا وَکَانُوا مُسْلِمِینَ ؛(3)«کسانی که به نشانههای ما ایمان آورده و تسلیم بودند.»
گاهی نیز اسلام بر مرتبه دیگر از ایمان اطلاق میشود و آن اینکه ورای تصدیق قلبی، تسلیم قلبی نسبت به دستورهای خداوند داشته باشد. خداوند متعال میفرماید: { فَلَا وَرَبِّکَ لَا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً}؛(4)«نه چنین است، قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمیشوند مگر آنکه در خصومت و نزاع شان، تنها تو را حاکم کنند و آنگاه به هر حکمی که کنی هیچگونه اعتراضی در دل نداشته، کاملاً از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.» و از این قبیل است قول خداوند: { إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ ؛(5)
«آنگاه پروردگارش به او فرمود: [ای ابراهیم!] سر به فرمان خدا فرود آور، عرض کرد مطیع پروردگار عالمیانم.»
از جمله خصوصیات وهابیان و در رأس شان رئیس آنان محمّد بن عبدالوهاب، غلو و افراطگری در تکفیر است. برای اثبات این مدّعا تنها به رسالههای محمّد بن عبدالوهاب (مجدّد افکار ابن تیمیه) و کسی که این فرقه به نام او زنده است، مراجعه میکنیم تا مطلب بیشتر روشن شود.
کسی که به کتب و رسالههای شیخ مراجعه میکند، به جز رساله اش به اهل قصیم پی میبرد که او در تکفیر مسلمین غلو داشته و دایره تکفیر را بسیار وسیع قرار داده است. این کتابها و رسالهها غالباً در کتاب «الدرر السنیة» از عبدالرحمن بن محمّد بن قاسم حنبلی نجدی آمده است، و لذا ما نمونههایی را با ذکر آدرس از آن کتاب برای خوانندگان محترم ذکر میکنیم:
محمّد بن عبدالوهاب میگوید: « … وأنا فی ذلک الوقت لا أعرف معنی لا إله إلّا اللَّه، ولا أعرف دین الإسلام، قبل هذا الخیر الّذی منّ اللَّه به، وکذلک مشایخی ما منهم رجل عرف ذلک، فمن زعم من علمآء العارض أنّه عرف معنی لا إله إلّا اللَّه أو معنی الاسلام قبل هذا الوقت أو زعم من مشایخه أنّ أحداً عرف ذلکم، فقد کذب وافتری ولبس علی الناس ومدح نفسه بما لیس فیه»؛(1)« … من در آن وقت معنای لا اله الاّ اللَّه را نمیدانستم و نیز دین اسلام را نمیفهمیدم، قبل از این خیری که خداوند آن را بر من منّت گذاشت. و نیز در بین مشایخم هیچ کس وجود نداشت که این معنا را درک کند. پس هر کس از علمای " عارض " گمان کند که معنای لا اله الاّ اللَّه را فهمیده و یا معنای اسلام را قبل از این وقت شناخته، یا گمان کرده که احدی از مشایخ این معنا را فهمیدهاند، دروغ و افترا بسته و امر را بر مردم مشتبه کرده است
1) 1037. الدرر السنیة، ج 10، ص 51.
و خودش را به چیزی نسبت داده که در او نیست.»
از این عبارت محمّد بن عبدالوهاب استفاده میشود که او معتقد به کفر تمام مردم قبل از خودش و دعوتش بوده است، و تنها او بوده که توحید را آورده است. و قبل از دعوت او به توحید، هیچ کس معنای کلمه توحید را نفهمیده است.
او در جایی دیگر علمای اسلام و مشایخ و اساتید آنان را مورد خطاب قرار داده و میگوید: « … و لم یمیّزوا بین دین محمّدصلی الله علیه وآله ودین عمرو بن لحی الّذی وضعه للعرب، بل دین عمرو عندهم دین صحیح»؛(1)«آنان بین دین محمّدصلی الله علیه وآله و دین عمرو بن لحی که برای عرب آن را وضع کرد، تمییز ندادهاند؛ بلکه دین عمرو نزد آنان دین صحیحی است.»
و امّا اینکه عمرو بن لحی کیست، به قصّهای که ابن هشام نقل میکند گوش فرا دهید. او میگوید: «اوّلین کسی که بتپرستی را به مکه و اطراف آن وارد کرد عمرو بن لحی بود. او سفری که به بلقاء از اراضی شام داشت، مردمانی را دید که بتها را عبادت میکردند. از این عمل سؤال نمود، در جواب او گفتند: این بتهایی است که آنها را عبادت میکنیم و هر گاه از آنان باران و نصرت میخواهیم به ما باران داده و ما را یاری میکنند.
عمرو بن لحی به آنان گفت: آیا از این بتان به ما نمیدهید تا با خود به سرزمین عرب برده و آنها را عبادت کنیم؟ او با خود بت بزرگی به نام «هبل» برداشت و به مکه آورد و آن را بر پشت بام کعبه قرار داد و مردم را نیز به عبادت آن دعوت کرد.(2)
عبارت محمّد بن عبدالوهاب دلالت بر تکفیر صریح علمای مسلمین و حتی شیوخ و اساتید خود دارد، تا چه رسد به عوام مردم؛ یعنی هر کس که در باب توحید خلاف آنچه را که او فهمیده بگوید و به آن معتقد باشد کافر است و بر دین عمرو بن لحی بوده نه بر دین اسلام. آری کفری را که به عموم مسلمانان و علمای شان نسبت داده به جهت اعتقاد به تبرّک و استغاثه به ارواح اولیای الهی و برخی دیگر از عقاید است.
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود خطاب به شیخ سلیمان بن سحیم که یکی از حنابله بوده و مقلّد ابن تیمیه به حساب میآمده است میگوید: «نذکر لک انّک أنت وأباک مصرّحون بالکفر والشرک والنفاق!! … أنت وأبوک مجتهدان فی عداوة هذا الدین لیلاً ونهاراً!! … إنّک رجل معاند ضالّ علی علم، مختار الکفر علی الاسلام!! … وهذا کتابکم فیه کفرکم!!»؛(1)«من به تو تذکّر میدهم که به طور حتم تو و پدرت تصریح به کفر و شرک و نفاق کردهاید!! … تو و پدرت شبانه روز نهایت کوشش را در دشمنی این دین دارید!! … همانا تو با علمی که داری مردی معاند و گمراه میباشی، و کفر را بر اسلام اختیار نمودهای!! … و این است کتاب شما که کفر شما را ثابت میکند!!».
او میگوید: «فأمّا ابن عبداللطیف وابن عفالق وابن مطلق فسبابة للتوحید! … وابن فیروز هو أقربهم إلی الإسلام»؛(2)«امّا ابن عبداللطیف و ابن عفالق و ابن مطلق اینان دشنام دهنده توحیدند!! … و ابن فیروز از همه آنان به اسلام نزدیکتر است.»
این در حالی است که خود محمّد بن عبدالوهاب اعتراف کرده که ابن فیروز شخصی از حنابله بوده و از پیروان ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه بوده است.
و در جایی دیگر درباره او میگوید: «کافر کفراً أکبر مخرج من الملة»؛(3)«او کفر عظیمی دارد که او را از ملت اسلام خارج کرده است.»
حال اگر وضعیت او که از پیروان ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه است این چنین میباشد، حال و وضع علمای دیگر از شیعه و سنی نزد او چگونه است؟ خدا میداند.
او در جایی دیگر غالب مردم را منکر بعث و قیامت معرفی کرده است.(4)
چون احمد بن عبدالکریم با شیخ محمّد بن عبدالوهاب به مخالفت پرداخت، شیخ بر او نامهای فرستاد و در آن چنین نوشت: « … طحت علی ابن غنام وغیره وتبرّأت
من ملّة إبراهیم وأشهدتهم علی نفسک باتباع المشرکین … »؛(1)«تو ابن غنام و دیگران را گمراه کردی و از ملّت ابراهیم تبرّی جستی و آنان را بر خودت شاهد گرفتی که پیرو مشرکان هستی … ».
اعتقاد محمّد بن عبدالوهاب این بود که هر کشور و شهری که داخل در اطاعت و دعوت او نشود، در زمره بلاد مشرکین به حساب میآید. و هیچ شهری را در این جهت استثنا نکرده است.(2)
او امامیه را تکفیر کرده و میگوید: «ومن شکّ فی کفرهم فهو کافر»؛(3)«و هر کس در کفر آنان شک کند، خودش کافر است.»
محمّد بن عبدالوهاب این مطلب را از مقدسی نقل کرده و آن را قبول نموده است. این در حالی است که ابن تیمیه به طور صریح امامیه را تنها گروه مسلمان بدعتگذار معرفی کرده امّا آنان را کافر ندانسته است، ولی محمّد بن عبدالوهاب نه تنها امامیه را کافر میداند بلکه تمام مسلمین مخالف با عقاید خودش را؛ از قبیل اشاعره و دیگران و نیز علما و قضات از اتباع مذاهب اربعه را کافر میپندارد.
محمّد بن عبدالوهاب هر کس که صحابه را ناسزا بگوید، تکفیر مینماید.(4)با آنکه حضرت علیعلیه السلام هرگز در سخنانش خوارج را کافر ننامید؛ ولی آنان حضرت را تکفیر کرده و سبّ مینمودند. و نیز ابوبکر از ایذای کسی که او را سب میکرد، نهی نمود.
وانگهی چگونه شما سبّ صحابی را منشأ کفر میدانید؛ در حالی که شکّی نیست که معاویه سبّ حضرت علیعلیه السلام میکرد و مردم را نیز بر این امر تحریص مینمود، ولی در عین حال شما از او دفاع میکنید.
او اهل مکه را تکفیر کرده و میگوید: «إنّ دینهم هو الّذی بعث رسول اللَّه بالإنذار عنه»؛(1)«همانا دین اهالی مکه - یعنی معاصرین او تا زمان رسول خداصلی الله علیه وآله - همان دینی است که رسول خداصلی الله علیه وآله مبعوث به ترساندن مردم از آن شد.»
محمّد بن عبدالوهاب برخی از مناطق را به طور خصوص اسم برده و تکفیر کرده است؛ از جمله:
الف) اهالی «بدو»
وی میگوید: آنان کافر تر از یهود و نصارا هستند و به اندازه مویی از اسلام نزد آنان نیست؛ گرچه به شهادتین تکلم نمایند.(2)
ب) اهالی «وشم»
او تمام اهالی «وشم»؛ از علما و عوام آن را تکفیر کرده است.(3)
ج) اهالی «سدیر»
او تمام اهالی «سدیر» را نیز؛ اعم از علما و عوام، تکفیر کرده است.(4)
د) اهالی «أحساء»
او میگوید: «إنّ الأحسآء فی زمانه یعبدون الأصنام»؛(5)«همانا احساء در زمان خودش بتها را میپرستند.»
ه) قبیله «عنزه»
او درباره اهالی این قبیله میگوید: «إنّهم لایؤمنون بالبعث»؛(6)«آنان به قیامت ایمان نمیآورند.»
و) قبیله «ظفیر»
او درباره آنان نیز همین تعبیر را به کار برده است.(1)
ز) قبیله «عیینه و درعیه»
او ابن سحیم و همه پیروانش از اهالی عیینه و درعیه را که از معارضین او و افکارش بودند، تکفیر کرده است.(2)
محمّد بن عبد الوهاب، ابن عربی را تکفیر کرده و او را کافر تر از فرعون معرفی کرده است و میگوید: هر کس او را تکفیر نکند خودش کافر است. بلکه او میگوید: هر کس در کفر او شک داشته باشد، کافر است.(3)
محمّد بن عبد الوهاب، در جایی دیگر سواد اعظم؛ یعنی غالب و اکثر مسلمانان را به جهت همراهی نکردن با عقایدش و مخالفت با آنها، تکفیر کرده است.(4)
او حتی کسانی که پیروانش را خوارج نامیده و با دشمنانش همراهی کردهاند را تکفیر کرده؛ گرچه همگی موحّد بوده باشند، چون دعوت او را انکار میکنند.(5)
وی مدّعی است که در هر منطقهای از مناطق نجد در زمانش بتی است که مردم به جای خداوند آن را میپرستند.(6)
او فخر رازی صاحب تفسیر معروف «التفسیر الکبیر» را تکفیر کرده و میگوید: «إنّ الرازی هذا ألّف کتاباً یحسن فیه عبادة الکواکب»؛(7)«فخر رازی کتابی را تألیف کرده و در آن عبادت ستارگان را خوب شمرده است.»
این در حالی است که فخر رازی کتابی نوشته که در آن اشاره به فواید ستارگان و تأثیر آنها بر زراعتها و دیگر اشیاء کرده است. ولی محمّد بن عبدالوهاب از او چنین معنای نادرستی فهمیده است.
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود خطاب به ابن عیسی که بر او احتجاج کرده بود که فقها غیر از آن چیزی که او فهمیده، معتقدند این آیه را در جواب او مینویسد: { اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ؛ سپس میگوید: «فسّرها رسول اللَّه والأئمّة من بعده بهذا الّذی تسمونه (الفقه) وهو الّذی سمّاه اللَّه شرکاً واتخاذهم أرباباً لا أعلم بین المفسرین خلافاً فی ذلک … »؛(1)«این آیه را رسول خدا و امامان بعد از او به همین چیزی که شما اسم آن را " فقه " گذاشتهاید، تفسیر کردهاند. و این فقه است که خداوند آن را شرک نامیده و دنبال کردن آن را ارباب غیر از خدا معرفی کرده است. من خلافی در این معنا بین مفسرین نمیدانم … ».
محمّد بن عبدالوهاب، ادّعای اجماع بر تکفیر متکلمین کرده است.(2)و از ظاهر کلام او همین متکلمین اسلامی استفاده میشود، نه متکلمان از کفّار. او به ذهبی و دارقطنی و بیهقی و دیگران نسبت داده که آنان نیز متکلمین را تکفیر کردهاند. در حالی که اگر انسان کتاب «سیر اعلام النبلاء» ذهبی را مطالعه کند پی میبرد که چه بسیاری از متکلمین اسلامی را که ترجمه کرده و شرح حال آنان را ذکر کرده است، بدون آنکه به کفر یکی از آنها اشاره کرده باشد. آری، از برخی فرقههای کلامی، خطا و لغزش هایی دیده شده، ولی نمیتوان همه آنان را به کفر متّهم کرد.
محمّد بن عبدالوهاب درباره مسلمانان همعصر خود میگوید: «وکثیر من أهل الزمان لا یعرف من الآلهة المعبودة إلّا هبل ویغوث ویعوق ونسراً واللات والعزّی ومناة!! فإن
جاد فهمه عرف أنّ المقامات المعبودة الیوم من البشر والشجر والحجر ونحوها مثل شمسان وإدریس وأبوحدیدة ونحوهم منها»؛(1)«و بسیاری از اهل این زمان از خدایان پرستیده شده به جز هبل و یغوث و نسر و لات و عزّی و منات را نمیشناسند. اگر فهم درستی داشتند میفهمیدند مقاماتی که امروز پرستیده میشود، از بشر و درخت و سنگ و نحو اینها از خورشید و ماه و ادریس و ابو حدیده و نحو اینها، از قبیل عبادت همان بتها است.»
وی میگوید: «شرک کفار قریش دون شرک کثیر من الناس الیوم»؛(2)«درجه شرک کفار قریش، بسیار پایینتر از شرک مردم امروز است.»
او همچنین میگوید: «فإذا علمت هذا وعلمت ما علیه أکثر الناس علمت أنّهم أعظم کفراً وشرکاً من المشرکین الّذین قاتلهم النبیّصلی الله علیه وآله»؛(3)«هنگامی که این مطلب را دانستی و دانستی آنچه را که اکثر مردم برآنند، میفهمی که کفر و شرک افراد این زمان بیشتر از مشرکینی است که پیامبرصلی الله علیه وآله با آنان به قتال پرداخت.»
او در جایی دیگر میگوید: «لانکفّر إلّا من بلغته دعوتنا للحقّ ووضحت له المحجة وقامت علیه الحجة وأصرّ مستکبراً معانداً، کغالب ما نقاتلهم الیوم یصرون علی ذلک الاشراک ویمتنعون من فعل الواجبات ویتظاهرون بأفعال الکبائر والمحرمات … »؛(4)«ما تکفیر نمیکنیم مگر کسانی را که دعوت حقّ ما به آنان رسیده و برهان و دلیل بر آنان واضح شده و حجت بر آنان قائم شده است، ولی در عین حال از روی استکبار و عناد بر عقیده خود اصرار میورزیدند؛ همانند غالب کسانی که ما امروزه با آنان میجنگیم. این افراد بر شرک ورزیدن خود اصرار دارند و از انجام واجبات امتناع کرده و به افعال محرمات کبیره تظاهر مینمایند … ».
مقصود ایشان از شرک ورزیدن، همان تبرک و استغاثه به ارواح اولیای الهی و دیگر امور است که به خیال وی اینها شرک به حساب میآیند.
از جمله کتابهای مهم برای وهابیان که با کوچکی حجم آن مورد توجّه خاصّ مدارس و حوزههای علمی و دانشگاهی آنان قرار گرفته، کتاب «کشف الشبهات» اثر محمّد بن عبدالوهاب است. او در این کتاب معیارها و میزان هایی را برای کفر و غلوّ در دین و شرک ذکر کرده و با آن معیارها، سایر مسلمین را به کفر و شرک نسبت داده است. لذا جا دارد گذری اجمالی به برخی از مطالب این کتاب داشته باشیم.
محمّد بن عبدالوهاب میگوید: «إعلم رحمک اللَّه أنّ التوحید هو إفراد اللَّه بالعبادة وهو دین الرسل الّذین أرسلهم اللَّه إلی عباده فأوّلهم نوحعلیه السلام، أرسله اللَّه إلی قومه لمّا غلوا فی الصالحین وداً وسواعاً ویغوث ویعوق ونسراً … »؛(1)«بدان - خداوند تو را رحمت کند - که توحید همان اختصاص دادن عبادت برای خدا است. و آن دین رسولان است که خداوند آنان را به سوی بندگانش فرستاد. پس اول آنان نوح میباشد که خداوند او را به سوی قومش فرستاد. هنگامی که آنان درباره صالحان غلو کرده و آنان را همانند ودّ و سواع و یغوث و یعوق و نسر قرار دادند … ».
اوّلاً: توحید، تنها منحصر به توحید در عبادت نیست؛ بلکه دارای مراحلی است از قبیل: توحید در الوهیت، توحید در خالقیت، توحید در ربوبیّت و توحید در عبادت. و خداوند سبحان در قرآن کریم درباره هر کدام از انواع توحید، آیاتی را ذکر کرده است و از اینجا به دست میآید که شرک از این اقسام در جزیرة العرب شایع بوده که خداوند در مقابل آن اشاره به اقسام توحید کرده است.
ثانیاً: خداوند سبحان نوح را به سوی قومش فرستاد تا آنان را به عبادت خدا و رها شدن از شرک دعوت کند؛ زیرا قوم او بت میپرستیدند، نه اینکه درباره صالحان امت خود غلو کرده باشند.
ثالثاً: به چه دلیل تبرّک جستن از صالحان و توسل به آنان و استغاثه به ارواح آنها
1) 1067. کشف الشبهات، ص 49.
همانند پرستش بت به حساب میآید. مگر نه این است که اعمال به نیات است و باید به نیّت افراد مراجعه کرد. هرگز در نیّت چنین اشخاصی شرک و استقلال در تأثیر نیست.
برای روشن شدن بیشتر به مبحث «تبرّک» و «استغاثه به ارواح اولیای الهی» از این کتاب مراجعه کنید.
ابن عبدالوهاب میگوید: «وآخر الرسل محمّدصلی الله علیه وآله وهو الّذی کسر صور هؤلاء الصالحین، أرسله إلی قوم یتعبّدون ویحجّون ویتصدّقون ویذکرون اللَّه ولکنّهم یجعلون بعض المخلوقین وسائط بینهم وبین اللَّه - یقولون: نرید منهم التقرب إلی اللَّه - ونرید شفاعتهم عنده؛ مثل الملائکة وعیسی ومریم وأناس غیرهم من الصالحین»؛(1)«و آخرین پیامبر محمّدصلی الله علیه وآله است. او کسی است که صورتهای آن صالحان را خرد کرد. خداوند او را به سوی قومی فرستاد که عبادت میکرده و حج به جای میآوردند و صدقه میدادند و ذکر خدای میگفتند؛ ولی آنان برخی از مخلوقین را وسیله بین خود و خدای عزّوجلّ قرار میدادند و میگفتند: ما از آنها قصد تقرّب به سوی خدای عزّوجلّ را داریم، و از آنها تقاضای شفاعت نزد خدا داریم؛ همانند ملائکه و عیسی و مریم و افرادی غیر از اینها از صالحان.»
اوّلاً: ایشان صورت خوش و غیر واقعی را از کفّار قریش ترسیم کرده تا مبتنی بر آن بتواند مسلمانان را تکفیر کند. او میگوید: کفّار قریش اهل عبادت، به جای آوردن حج و صدقه و ذکر خدا بودند … !! سبحان اللَّه!! قریش چگونه این چنین بوده است؟ آنها کسانی بودند که هر گاه گفته میشد: بگویید: «لا اله الاّ اللَّه» استکبار میکردند. به روز قیامت و بعث و بهشت و دوزخ ایمان نداشتند. و به طور کلّی به پیامبری ایمان نداشتند. بتها را عبادت میکرده و به یکدیگر ظلم مینمودند و همدیگر را میکشتند. شرب خمر، زنا، رباخواری، و انواع محرمات را انجام میدادند، آیا مطابق حرف محمّد بن عبدالوهاب، قریش در آن زمان تنها مشکلی که داشت توجّه به وسائط و استغاثه به آنها بود؟
1) 1068. کشف الشبهات، ص 49 و 50.
ثانیاً: آیا کسی که از انبیا و اولیای الهی طلب شفاعت میکند، با اعتقاد به اینکه آنان بندگان صالح خدایند و کاری بدون اذن و مشیّت الهی انجام نمیدهند، همانند درخواست شفاعت مشرکان از بتها است؟ مشرکان اگر چنین درخواستی از بتان یا ملائکه داشتند به جهت غلوی بوده که درباره آنها پیدا کرده بودند؛ با دید استقلالی به آنها نگریسته وآنان را مستقل در تدبیر میدانستند. وگرنه چه اشکالی دارد که از شخصی که خداوند مقامی معنوی را به او داده، تقاضای اعمال آن را در حق او به اذن و مشیّت الهی بکنیم. و اگر قرآن کریم مشرکان صدر اسلام را به جهت اعتقاد به شفاعت در بتان مذمّت میکند، از این جهت بوده که آنان بتهای خود را به جهت تقاضای شفاعت و اعمال آنها عبادت میکردند. لذا خداوند سبحان از قول آنان میفرماید: { ما نَعْبُدُهُمْ إِلّا لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی ؛(1)« … [دلیل شان این بود که] اینها را نمیپرستیم مگر به خاطر اینکه ما را به خدا نزدیک کنند … ».
وانگهی آنان در این مقام با دید استقلالی در مقابل اراده و مشیّت خداوند چنین اعتقادی را در حقّ بتها قائل بودند.
به جهت روشن شدن بیشتر مطلب به بحث «شفاعت» و «استغاثه» مراجعه شود.
ثالثاً: اعتقاد مسیحیان درمورد حضرت عیسی و مریمعلیهما السلام را نمیتوان قیاس به اعتقاد مسلمین به شفاعت و درخواست آن از اولیا کرد؛ زیرا مطابق گواهی تاریخ و قرآن کریم، آنان قائل به تجسّد و الوهیت حضرت مسیح و مریم بودند.
لذا خداوند متعال میفرماید: { وَإِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ ؛(2)«و آنگاه که خداوند به عیسی بن مریم میگوید: آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان معبود غیر از خدا انتخاب کنید؟! … »
و نیز میفرماید: { لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَما مِنْ إِلهٍ إِلّا إِلهٌ واحِدٌ}؛(3)«آنها که گفتند: خداوند، یکی از سه خداست [نیز] به یقین کافر شدند، معبودی جز معبود یگانه نیست … ».
ابن عبدالوهاب میگوید: «فبعث اللَّه تعالی محمّداًصلی الله علیه وآله یجدّد لهم دینهم - دین إبراهیم - ویخبرهم أنّ هذا التقرب والإعتقاد محض حقّ اللَّه - تعالی - لایصلح منه شییء لغیره ولا لملک مقرّب ولانبیّ مرسل فضلاً عن غیرهما»؛(1)«پس خداوند متعال محمّدصلی الله علیه وآله را فرستاد تا دین مردم را که همان دین ابراهیم است تجدید کند، و به آنان خبر دهد که این تقرّب و اعتقاد تنها حق خدای متعال است، و برای هیچ کس غیر از او صلاحیّت ندارد؛ نه برای فرشته مقرّب و نه نبیّ مرسل تا چه رسد به غیر از این دو.»
مسلمانان با تبرّک و توسّل و استغاثه و طلب شفاعت از اولیای الهی، تقرّب به غیر خدا نمیجویند؛ بلکه از آنجا که افراد صالح متقرّب نزد خدایند آنان را واسطه قرار داده تا به خدا نزدیک شوند. ما معتقدیم که تقرّب اصلی و حقیقی و در نهایت امر به سوی خدا است و تنها او است که پناه دهنده مردم و بیچارگان است، و ما با توسّل به افراد صالح سعی میکنیم که همراه با دعای آنان به خدای متعال بیشتر نزدیک شویم. و لذاست که خداوند متعال میفرماید: { وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ}؛(2)«و وسیلهای برای تقرّب به او بجویید.»
و نیز میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً}؛(3)«و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم کردند [و فرمان های خدا را زیر پا گذاردند] به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.» چرا قرآن هنگامی که قصه برادران حضرت یوسفعلیه السلام را نقل میکند و اشاره به پشیمانی آنها میکند میفرماید: آنان نزد پدر خود یعقوب آمده و گفتند: { یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ ؛(4)«پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم.»
اگر آمدن نزد واسطه و درخواست از او که از خداوند آمرزش بخواهد شرک است، چرا حضرت یعقوب که از داعیان توحید و ترک شرک و بتپرستی است فرزندان خود را از این نوع تقاضا و درخواست منع نکرد؟
او هم چنین میگوید: « … وإلّا فهولآء المشرکون - یعنی کفار قریش - یشهدون إنّ اللَّه هو الخالق وحده، لاشریک له، وانّه لایرزق إلّا هو، ولایحیی إلّا هو ولایمیت إلّا هو، ولایدبّر الأمر إلّا هو، وأنّ جمیع السموات ومن فیهنّ والأرضین السبع ومن فیها کلّهم عبیده وتحت تصرّفه وقهره … »؛(1)« … وگرنه آن مشرکان؛ یعنی کفار قریش گواهی میدادند که خداوند تنها خالقی است که شریک و همتایی ندارد و تنها روزی رسان او است و نیز کسی جز او نمیمیراند و زنده نمیکند، و نیز مدبّر این عالم تنها اوست. و تمام آسمانها و هر کس که در آنها است و زمینهای هفتگانه و هر آن کس که در آنها است همگی بنده او و تحت فرمان و سلطه اویند.»
اوّلاً: معلوم نیست که مشرکان در عصر پیامبرصلی الله علیه وآله توحید در خالقیّت را قبول داشتهاند. و اگر خداوند سبحان درباره آنان میفرماید: { وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ ؛(2)«و اگر از آنان سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرد؟ همه میگویند: خدا.» ظاهر آیه ایناست که در باطن و فطرت به آن اعتقاد دارند.
ثانیاً: از برخی از آیات استفاده میشود که علت شرک قریش و دیگران آن بود که معتقد بودند بتها و وسائط دیگر بهطور مستقل، مالک تصرّف در این عالم میباشند، بدون اینکه تصرف شان؛ اعم از رزق و نصرت و … تحت اراده و مشیت الهی باشد.
خداوند سبحان میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً}؛(3)«آنهایی را که غیر از خدا پرستش میکنید، مالک هیچ رزقی برای شما نیستند.»
از این آیه استفاده میشود که مشرکان معتقد بودند که این وسائط، مالک رزق و روزی آنان هستند و لذا آنها را عبادت میکردند.
و نیز در آیه دیگر میفرماید: { قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَلا فِی الْأَرْضِ ؛(4)«بگو: کسانی را که غیر از خدا [معبود خود]میپندارید بخوانید! [آنها هرگز گرهی از کار شما نمیگشایند، چرا که آنها به اندازه ذرهای در آسمانها و زمین مالک نیستند.»
حسن بن علی سقّاف شافعی میگوید: «إنّ العبادة شرعاً معناها الاتیان بأقصی الخضوع قلباً وقالباً، فهی إذن نوعان قلبیة وقالبیة، فالقلبیة: هی إعتقاد الربوبیة أو خصیصة من خصائصها کالإستقلال بالنفع أو الضرر ونفوذ المشیئة لمن اعتقد فیه ذلک. والقالبیة: هی الإتیان بأنواع الخضوع الظاهریة من قیام ورکوع وسجود وغیرها مع ذلک الإعتقاد القلبی، فإن أتی بواحد منها بدون ذلک الإعتقاد لم یکن ذلک الخضوع عبادة شرعاً ولوکان سجوداً … »؛(1)«عبادت در شرع به معنای انجام نهایت خضوع قلبی و قالبی است. پس عبادت دو نوع است؛ قلبی و قالبی. قلبی آن، اعتقاد به ربوبیت یا خصیصه ای از خصائص آن است؛ مثل استقلال در نفع و ضرر. و قالبی آن، انجام انواع خضوع ظاهری؛ اعم از قیام، رکوع، سجود و غیر این اعمال است همراه با اعتقاد قلبی. لذا هر گاه کسی این اعمال قالبی را بدون اعتقاد قلبی انجام دهد، شرعاً عبادت محسوب نمیشود گرچه آن عمل قالبی سجود باشد … ».
حسن بن فرحان مالکی میگوید: «إنّ هذا الإعتراف الّتی إعترف بها المشرکون قد أجاب عنها بعض العلمآء، وذکروا أنّ المشرکین إنّما إعترفوا بها من باب الإفحام والإنقطاع، ولیس من باب الإقتناع، ولو کانوا صادقین فی إعترافهم لأتوا بلوازم هذا الإعتراف. فلذلک یأمر اللَّه نبیّهصلی الله علیه وآله أن یذکّرهم بلوازم هذا الإعتراف کما فی قوله تعالی: (فقل أفلا تتقون) (قل أفلا تذکّرون) فکأنّ اللَّه عزّ وجلّ یوبّخهم بأنّهم کاذبون وأنّهم لایؤمنون باللَّه عزّ وجلّ خالقاً ورازقاً … »؛(2)«این اعترافی که مشرکان به آن اقرار کردهاند را برخی از علما از آن این گونه جواب دادهاند که مشرکان این اعتراف را از باب اجبار و سیه رو شدن و از روی ناچاری داشتند، نه از باب قانع شدن و رسیدن به این مطلب. و اگر در اعتراف شان به این امور صادق بودند، ملتزم به لوازم آن نیز میشدند. به همین جهت است که خداوند پیامبرش را امر میکند که آنان را به لوازم این اعتراف تذکر دهد؛ همانگونه که در قول خداوند «افلا تتقون» و «افلا تذکّرون» آمده است. پس گویا خداوند عزّوجلّ آنان را توبیخ میکند که در ادّعای شان دروغ میگویند و هرگز به خالقیت و رازقیت خدا ایمان ندارند.»
یکی دیگر از مسائل مورد اختلاف بین مسلمین و وهابیان، حیات برزخی است. این مسئله منشأ اختلاف در مسائل دیگر؛ از قبیل: استعانت از ارواح اولیای الهی، و استغاثه به آنان، توسل به اولیای الهی بعد از وفاتشان و … شده است. عموم مسلمین قائل به حیات برزخی و زندگی اموات؛ خصوصاً اولیای الهی در عالمی مابین عالم دنیا و آخرت به نام برزخند، بر خلاف وهابیان که به حیات برزخی ولو برای اولیای الهی، اعتقادی ندارند؛ از همین رو استعانت از آنان، استغاثه و توسل به آنان را جایز ندانسته بلکه از مظاهر بارز شرک میدانند. در حقیقت توجّه به اولیای الهی را به مانند توجّه به سنگ، بیاثر و خاصیت میدانند؛ زیرا معتقدند که اولیا بعد از مرگ علم غیب ندارند و هیچ نوع تصرّفی نیز نمیتوانند داشته باشند. اکنون به بررسی این مسئله زیر بنایی میپردازیم.
1 - بن باز میگوید: «به ضرورت دین و ادله شرعی دانسته شده که رسول خداصلی الله علیه وآله در هر مکانی موجود نیست و فقط جسم او در قبرش در مدینه منوره است، ولی روحش در جایگاه اعلی در بهشت است … » (1)
همو میگوید: «کثیری از اهل سنّت قائل به حیات برزخی در قبر برای امواتند، ولی این بدان معنا نیست که علم غیب میدانند، یا از امور اهل دنیا اطلاع دارند، بلکه این امور با مرگ از آنها منقطع گردیده است».(2)
وی در جای دیگر میگوید: « … و امّا اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله میبیند کسی را که بر او سلام میکند، این اصل و مدرکی ندارد، و در آیات و احادیث شاهدی بر آن موجود نیست، همانگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله از احوال اهل دنیا و آنچه در آن حادث میشود اطلاعی ندارد؛ زیرا میت ارتباطش با دنیا قطع میگردد».(1)
2 - ناصرالدین البانی محدّث وهابی در مقدمه کتاب «الآیات البیّنات فی عدم سماع الأموات» میگوید: « … بعد از آنکه اهمیت موضوع بحث و احتیاج مردم به اطلاع از آن، برای تعدادی از اهل فضل و علم روشن شد، خصوصاً کسانی که همیشه در باتلاقهای جاهلیت زندگی میکنند، اهمیت بحث در مباحثی؛ از قبیل: استغاثه به غیر خدا، استعانت از ارواح انبیا و صالحین و غیر اینها، به توهّم اینکه آنان صدایشان را میشنوند … روشن میشود».(2)
متکلمان انسان را مرکب از دو حقیقت میدانند: روح و جسم. و بر آن دلایلی اقامه کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - هر انسانی افعال خود را به یک حقیقتی به اسم «من» نسبت میدهد و میگوید: من انجام دادم، من زدم و …، این من کیست؟ آیا این حقیقت غیر از نفس است که از آن به روح تعبیر میشود؟ همچنین هر انسانی اعضا و جوارح مادی خود را به حقیقتی به نام «من» نسبت میدهد و میگوید: قلب من، شکم من، قدم من و … این من کیست؟ آیا غیر از روح و نفس است؟
2 - هر یک از انسانها این حس را دارد که شخصیتش در تغییرات روزگار ثابت بوده و در آن تغییر و تحوّل وجود ندارد، با وجود تغییراتی که در جسم و بدن اوست، آیا آن شخصیت، همان روح و نفس او نیست؟
3 - گاهی انسان ممکن است نسبت به هر چیزی حتّی اعضای بدن خودش غافل باشد؛ امّا از یک چیز که همان خودیت اوست، غافل نمیشود. آیا این همان نفس و روح او نیست؟ فخررازی میگوید: «گاهی من عالم و آگاه به خودم هستم؛ در حالی که از همه اجزایم غافلم و این خودیت، همان نفس و روح است».(1)
قرآن نیز به این حقیقت اشاره کرده و میفرماید: { یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی ؛(2)«ای نفس قدسی مطمئن! به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنودی و او راضی از توست، باز آی و در صف بندگان خاص من در آی و در بهشت خاصّ من داخل شو.»
همچنین میفرماید: { فَلَوْلا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَأَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ ؛(3)«پس چگونه خواهد بود هنگامی که جان به گلو رسد. و شما وقت مرگ بر بالین آن مرده حاضرید و مینگرید.»
از آیات قرآن به طور وضوح استفاده میشود که مرگ انسان، پایان حیاتش نیست؛ بلکه انتقال از حیاتی به زندگی دیگر است. انسان با مرگ وارد عالم جدیدی میشود که گستردهتر از عالم مادی است:
1 - خداوند متعال میفرماید: { اَللَّهُ یَتَوَفَّی اْلأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ اْلأُخْری إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فِی ذلِکَ لآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ؛(4)«خداست که وقت مرگ، ارواح خلق را میگیرد و آن را که هنوز وقت مرگش فرا نرسیده، روحش را در حال خواب قبض میکند. سپس آن را که حکم به مرگش کرده جانش را نگاه میدارد و آن را که حکم به مرگ نکرده به بدنش میفرستد تا وقت معین، در این کار نیز ادله قدرت الهی برای اندیشمندان است.»
2 - همچنین میفرماید: { وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ
رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ … }؛(1)«مپندارید که شهیدان راه خدا مردهاند، بلکه زندهاند و در نزد پروردگارشان روزی داده میشوند … ».
از آیات دیگر استفاده میشود که این حیات برزخی، اختصاصی به شهدا ندارد، بلکه شامل تمام صالحان و کسانی که مطیع دستورات خداوند هستند نیز میشود؛ خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً}؛(2)«و هر کسی که خدا و رسول را اطاعت کنند، ایشان البته با کسانی که خدا به آنان لطف و عنایت کامل فرموده؛ یعنی با پیامبران و صدیقان و شهیدان و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان رفیقان نیکویی هستند.»
اگر شهدا نزد خدا زندهاند و روزی میخورند، پس هر کس مطیع خدا و رسول باشد - و به دلیل آن که رسول نیز تابع دستورات رسالت خویش است، شامل خود حضرت نیز میشود - او نیز با شهداست، اگر شهدا نزد خدا زندهاند، پس اینان نیز زندهاند و حیات برزخی دارند.
اگر کسی - همانند بن باز - بگوید: اینان زندهاند، ولی در بهشت نزد خداوند متعال هستند و از احوال این دنیا اطلاعی ندارند.
در جواب میگوییم: خداوند درباره خود چنین میگوید:
{ وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ ؛(3)«و او با شماست هر جا که هستید.»
و میفرماید: { أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ؛(4)«هر کجا رو کنید همان جا وجه خداست.»
و میفرماید: { نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ}؛(5)«و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.»
حال اگر خداوند همه جا و با همه کس هست، پس شهدا نیز زندهاند و نزد خداوند
روزی داده میشوند. و اولیای الهی که مطیع خدا و رسولند نیز این گونهاند. علم غیب دارند، همانگونه که خدا علم غیب دارد. قرآن میفرماید: { یَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْیُنِ وَما تُخْفِی الصُّدُورُ}؛(1)«خداوند به خیانت چشم خلق و اندیشههای نهانی دلهای مردم آگاه است.»
در روایات اسلامی به این موضوع مهمّ اشاره شده است؛ از جمله بعد از آنکه کشتههای مشرکان را در چاه بدر انداختند، پیامبرصلی الله علیه وآله بر بالای چاه آمد و مشرکان را این گونه خطاب کرد: «هر آینه شما همسایگان بدی برای رسول خدا بودید، او را از منزلش بیرون ساخته و از خود طرد نمودید، سپس بر ضدّ او اجتماع نموده و با او محاربه کردید، من آنچه را که پروردگارم وعده داده بود، حق یافتم.» شخصی به ایشان عرض کرد: ای رسول خدا! چگونه شما با سرهایی که از تن جدا شده است، سخن میگویید؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «به خدا سوگند! تو از آنان شنواتر نیستی … ».(2)
انس بن مالک از پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «بنده هنگامی که در قبرش گذارده میشود و اصحابش او را ترک میکنند، صدای کفش آنها را میشنود … ».(3)
متقی هندی به سند خود از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «هر کس وصیت نکند، به او اذن صحبت با مردگان داده نمیشود. گفته شد: ای رسول خدا! مردگان سخن میگویند؟ فرمود: آری، به زیارت میآیند».(4)
از مجموع آیات و روایات استفاده میشود که بین حیات برزخی انسان در عالم برزخ با حیات مادی و انسانهای زنده ارتباط برقرار است؛ به این معنا: هنگامی که انسانها در عالم مادی آنان را صدا میزنند میشنوند و هنگامی که از آنان سؤال و درخواست میکنند، به اذن خداوند متعال جواب میدهند. اینک به برخی از آیات
و روایات در این مورد اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال در خصوص قوم صالح میفرماید: { فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمِینَ * فَتَوَلّی عَنْهُمْ وَقالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلکِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحِینَ ؛(1)«پس زلزلهای بر آنان آغاز گردید تا آنکه همه در خانههایشان از پای در آمدند. چون علائم عذاب رسید صالح از ایمان قوم ناامید شد و از آنان روی گردانید و گفت: ای قوم! من از خدای خود ابلاغ رسالت کردم و شما را اندرز دادم ولکن شما ناصحان را دوست نمیدارید.»
2 - درباره قوم شعیب نیز شبیه این گفت و گو بیان شده است.(2)
3 - در قرآن آمده است: { وَاسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ ؛(3)«از رسولانی که پیش از تو فرستادیم باز پرس که آیا ما جز خدای یکتای مهربان، خدای دیگری را هم معبود مردم قرار دادیم؟».
4 - همچنین در آیات متعدّدی سلام بر انبیای گذشته کرده و میفرماید: { سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ ، { سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ ، { سَلامٌ عَلی مُوسی وَهارُونَ ، { سَلامٌ عَلی إِلْ یاسِینَ و { سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ ، از این آیات استفاده میشود که بین این عالم مادی و عالم برزخ ارتباط برقرار است؛ بدین شکل که گفتهها، سؤالها، و درودها را میشنوند، و جواب نیز میدهند.
شیخ محمود شلتوت میگوید: «آنچه از آثار دینی استفاده میشود این است که هنگام خروج روح از بدن، مرگ حاصل میشود و او؛ در حالی که دارای ادراک است باقی میماند؛ کسی که بر او درود میفرستد میشنود، زائرین قبرش را میشناسد و لذت نعمتها و درد عذاب را در عالم برزخ درک میکند».(4)
شیخ الاسلام عزّالدین بن عبدالسلام در فتاوای خود میگوید: «ظاهر این است که
میّت، زائر خود را میشناسد؛ زیرا ما امر شدهایم به سلام بر او، و شارع امر نمیکند به خطاب کسی که نمیشنود … ».(1)
1 - پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله فرمود: «هر مسلمانی بر قبر برادر مؤمنش که او را در دنیا میشناخته عبور کند و از او سؤال کند، خداوند روحش را برمیانگیزد تا جواب او را بدهد».(2)
2 - در روایت از پیامبرصلی الله علیه وآله ثابت شده که فرمودهاند: مردگان صدای کفش تشییع کنندگان را میشنوند.(3)
3 - ابن قیّم جوزیه در کتاب «الروح» میگوید: «سلف بر این مطلب اجماع کرده و به تواتر رسیده است که شخص مرده، کسانی را که به زیارتش میآیند میشناسد و از آمدن شان مسرور میشود».(4)
4 - ابن ابی الدنیا در کتاب «القبور» از عایشه نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس به زیارت قبر برادر مؤمنش رود و نزد قبرش بنشیند، مرده با او انس میگیرد، و جواب سلامش را میدهد، تا هنگامی که برخیزد و برود».(5)
5 - همچنین از ابوهریره نقل شده است که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس بر قبر شخصی عبور کرده و بر صاحب آن درود فرستد، صاحب قبر، او را شناخته و سلامش را جواب میدهد».(6)
6 - بیهقی از سعید بن مسیّب نقل میکند: ما با علی بن ابی طالبعلیه السلام داخل قبرستان مدینه شدیم. حضرتعلیه السلام ندا داد: ای اهل قبرستان! سلام و رحمت خدا بر شما باد، از خبرهای خود بر ما میگویید یا ما شما را خبر دهیم؟ سعید میگوید: صدایی شنیدیم که در جواب میگوید: «و علیکم السلام ورحمة اللَّه وبرکاته یا أمیرالمؤمنین» خبر ده ما را از آنچه اتفاق افتاد. حضرتعلیه السلام فرمود: اما زنان شما به همسری دیگران در آمدند، اموال شما تقسیم شد، و اولاد شما نیز در زمره ایتام در آمدند.
ساختمان هایی که بنا کردید دشمنانتان در آنها ساکن شدند. این خبرهایی است که نزد ماست، شما چه خبرهایی دارید؟
سعید میگوید: مردهای به صدا درآمد و گفت: هر آینه کفن ها پاره شد، موها ریخت، پوستها از بدن جدا شد، حدقه ها بر صورتها ریخت و از بینی ها چرک بیرون آمد. آنچه را فرستاده بودیم یافتیم، و آنچه را به جا گذاردیم، خسارت دیدیم … ».(1)
ابن قیم جوزیه در بحثی در این باره که آیا مردگان زیارت افراد زنده را درک میکنند؟ میگوید: «همین که کسی به زیارت میّت میآید، میگویند: «زائر» این خود دلیل بر این است که مرده، زائر را میشناسد؛ زیرا اگر او را نشناسد به زیارت کننده، زائر گفته نمیشود».(2)
7 - بخاری و مسلم نقل کردهاند: «هر گاه مرده داخل قبر گذارده شود، صدای کفش تشییع کنندگان را میشنود».(3)
8 - ابوهریره میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله هر گاه به قبرستان میرفت، با اهل قبور این چنین سخن میگفت: «السلام علیکم أهل الدیار من المؤمنین والمسلمین، وإنّا إن شآء اللَّه بکم لاحقون، أسأل اللَّه لنا ولکم العافیة».(4)
9 - ابن عباس میگوید: «یکی از اصحاب بر سر قبری خیمه زد؛ در حالی که نمیدانست آنجا قبر مردهای است، ناگهان صدای قرائت سوره ملک به گوش او رسید، تا وقتی که سوره را ختم کرد. نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! من بر قبری خیمه زدم؛ در حالی که نمیدانستم قبر است، ناگهان صدای سوره ملک را از آنجا شنیدم. حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: این سوره مانع از عذاب و نجات دهنده انسان از عذاب قبر است».(5)
در مورد حیات انبیا، در کتابهای حدیثی اهل سنّت، روایاتی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - انس بن مالک از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «انبیا در قبرهایشان زندهاند و نماز میگزارند».
این حدیث را حافظ هیثمی در «مجمع الزوائد» (1)و علامه مناوی در «فیض القدیر» (2)نقل کرده، و البانی(3)نیز آن را تصحیح نموده است.
2 - پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «علم من بعد از مرگم، همانند علم من در حال حیاتم است».(4)
3 - امام علیعلیه السلام فرمود: «عربی بیابانی کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! برایم استغفار کن. از داخل قبر سه بار صدا آمد: خداوند تو را آمرزید!».(5)
4 - دارمی در «سنن» خود به سندش از سعید بن عبدالعزیز نقل میکند که او وقت نماز را به سبب همهمهای که از قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میشنید، میشناخت.(6)
5 - همو از سعید بن مسیّب نقل میکند که در ایام حرّه، صدای اذان را در وقتهای نماز از قبر رسول خداصلی الله علیه وآله میشنیدم؛ در حالی که مسجد از جمعیّت خالی بود.(7)
6 - حافظ هیثمی به سند صحیح از ابوهریره نقل میکند که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «قسم به کسی که جان ابوالقاسم به دست اوست! عیسی بن مریم به عنوان امام عمل کننده به قسط و حَکَمِ عادل فرود میآید؛ و صلیب را میشکند، خوک را میکشد، اصلاح ذات البین میکند، کینه و عداوت را از بین میبرد و مال عرضه میکند، ولی کسی قبول نمیکند. و اگر بر قبر من عبور کند و بگوید: ای محمّد! من او را جواب گویم».(8)
7 - حافظ هیثمی به سند صحیح از عبداللَّه بن مسعود روایت کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله
1) 1114. مجمع الزوائد، ج 8، ص 211.
2) 1115. فیض القدیر، ج 3، ص 184.
3) 1116. سلسلة الاحادیث الصحیحة، ح 621.
4) 1117. کنز العمال، ج 1، ص 507، رقم 2242.
5) 1118. همان، ص 506.
6) 1119. سنن دارمی، ج 1، ص 56و57، رقم 93.
7) 1120. حقیقة التوسل و الوسیله، موسی محمّد علی، ص 271.
8) 1121. مجمع الزوائد، ج 8، ص 211.
فرمود: «حیاتی خیر لکم تحدثون و یحدث لکم، ووفاتی خیر لکم تعرض اعمالکم علیّ فما رأیت من خیر حمدت اللَّه و ما رأیت من شرّ استغفرت اللَّه لکم» (1)«حیات من برای شما بهتر است، حدیث میگویید و حدیث میشنوید. و وفات من برای شما بهتر است؛ زیرا اعمالتان بر من عرضه میشود و هر چه از اعمال خیر ببینم خدا را بر آن شکر میگویم، و آنچه از اعمال شر ببینم برای شما استغفار مینمایم».
حافظ عراقی در کتاب الجنائز از کتاب «طرح التثریب» نقل میکند که: «سند آن خوب است.» (2)
و حافظ هیثمی در «مجمع الزوائد» میگوید: «این حدیث را بزار نقل کرده و رجال آن رجال صحیح است».(3)
و نیز مناوی در «فیض القدیر» و شهاب خفاجی در «شرح الشفا» تصریح به صحت این حدیث کردهاند.(4)
تمام روایاتی که در بحث استغاثه به ارواح اولیای الهی آورده شده، شاهد صدقی بر حیات برزخی است.(5)
8 - یوسف بن علی زنانی، از زنی هاشمی که در مجاورت مدینه منوره ساکن بود، چنین نقل میکند: برخی از خادمان، او را اذیت میکردند. آن زن به پیامبرصلی الله علیه وآله پناه آورد. زن میگوید: از داخل روضه شنیدم که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: من الگوی تو در صبرم و باید صبر کنی. بعد از چند روز مشکل برطرف شد و آن خدمه ها که مرا اذیت میکردند، از دنیا رفتند.(6)
9 - بیهقی در کتاب «دلائل النبوة» میگوید: «در حدیث صحیح از سلیمان تیمی و ثابت بنانی از انس بن مالک نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اتیت علی موسی لیلة
أسری بی عند الکثیب الأحمر و هو قائم یصلی فی قبره»؛(1)«در شب معراج بر موسی کنار کثیب احمر وارد شدم در حالی که او ایستاده و در قبرش مشغول نماز بود.»
10 - ابوهریره از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: « … ولئن قام علی قبری فقال یا محمّد لأجیبنّه»؛(2)« … و اگر بر قبر من بایستد و بگوید: ای محمّد! جواب او را بهطور حتم خواهم داد.»
حاکم نیشابوری از ابن عباس نقل میکند: پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نشسته بود و اسماء بنت عمیس در کنارش قرار داشت، ناگهان پیامبرصلی الله علیه وآله جواب سلام کسی را داد؛ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: ای اسماء! این جعفر بود با جبرئیل و میکائیل که از کنار ما عبور کرده و بر ما درود فرستادند … ».(3)
قاضی سُبکی میگوید: «تصرّف اولیا در زمان زندگی و مرگشان، همانا به اذن و اراده و مشیت الهی است، خداوند متعال آنان را مشرّف به این کرامت کرده و به دست و زبان آنان جاری ساخته است».(4)
ابن قیم جوزیّه میگوید: «از جماعتی از سلف نقل شده که آنان وصیّت میکردند هنگام دفن، کنار قبرشان قرآن بخوانند».(5)
روایت شده که عبداللَّه بن عمر وصیت کرد که کنار قبرش سوره بقره بخوانند. احمد بن حنبل در ابتدا منکر این مطلب بود، ولی از انکار خود برگشت.
خلال در کتاب «القرائة عند القبور» به سند خود از علاء بن لحلاج نقل کرده که پدرم وصیت کرد: هنگامی که مردم مرا در قبر گذاردند، بگو: «بسم اللَّه و علی سنّة رسول للَّه»
آنگاه بر روی من خاک بریز و بر بالای سرم سوره بقره بخوان؛ زیرا شنیدم که عبداللَّه بن عمر چنین میگفت.(1)
حسن بن صباح زعفرانی میگوید: از شافعی درباره قرائت قرآن کنار قبر مرده سؤال کردم، گفت: اشکالی ندارد.(2)
خلال از شعبی نقل میکند: هر گاه یکی از انصار از دنیا میرفت بر قبر او رفت و آمد میکردند و قرآن میخواندند.(3)
حسن بن جروی نقل میکند: بر قبر خواهرم گذر کردم و در آنجا سوره تبارک را خواندم. شخصی نزد من آمد و گفت: خواهرت را در عالم رؤیا دیدم که گفت: خدا برادرم را جزای خیر دهد، من به آنچه او قرائت کرد نفع بردم.(4)
شخصی هر روز جمعه بر سر قبر مادرش سوره یاسین میخواند. یک روز بعد از قرائت یاسین ثوابش را به اهل قبور هدیه کرد. شخصی نزد او آمد و گفت: تو فلان شخص هستی؟ گفت: آری، آن شخص خطاب به او کرد و گفت: من دختری داشتم که از دنیا رفته است، او را در خواب دیدم که بر بالای قبرش با خوشی نشسته بود و میگفت: ما به برکت سوره یاسینی که فلان شخص بر اهل قبور خواند، نجات یافتیم.(5)
نسایی به سندش از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: سوره یس را بر اموات خود بخوانید … (6)
مفضّل بن موفّق میگوید: من مکرّر به زیارت قبر پدرم میآمدم، روزی به دلیل کاری که داشتم موفق نشدم که به زیارت قبرش بروم. شب همان روز او را در عالم رؤیا دیدم که میگفت: ای فرزندم! چرا به زیارت من نیامدی؟ به او عرض کردم: هر گاه به زیارت تو میآیم میدانی؟ پدر گفت: آری، به خدا سوگند، از هنگامی که از خانه حرکت میکنی تا بر قبرم مینشینی دائماً تو را نظاره میکنم تا برگردی.(7)
به سند صحیح از مجاهد نقل شده که فرمود: «بشارت صلاح فرزند را در قبر به انسان میدهند».(1)
ابن قیّم جوزیّه میگوید: «شاهد این مطلب آن است که از روزگاران قدیم تا کنون مردم بر مردگان شان در قبر تلقین میخوانند، و اگر مردگان صدای آنان را نمیشنیدند و از آن نفع نمیبردند، این تلقین عبث بوده و بر آن فایدهای مترتّب نمیشد.(2)
از احمد بن حنبل در این باره سؤال شد: او این عمل را تحسین کرده و به آن دستور داد.(3)
سیوطی در کتاب «شفاء الصدور» میگوید: «در اینکه آیا ثواب قرائت قرآن به مرده میرسد یا خیر اختلاف است. جمهور سلف و سه نفر از ائمه فقه قائلند به اینکه ثواب قرائت قرآن به مرده میرسد، بر خلاف امام شافعی که با این مسئله مخالفت کرده است؛ به دلیل اینکه قرآن میفرماید: { وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلّا ما سَعی .
ولی دیگران در جواب این استدلال میگویند:
اوّلاً: آیه منسوخ است به آیه: { وَالَّذینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرّیَّتُهُمْ ؛(4)زیرا فرزندان به تبع پدران وارد بهشت میشوند.
ثانیاً: آیه مخصوصِ قوم ابراهیم و قوم موسیعلیهما السلام است.
ثالثاً: مراد از انسان در آیه کافر است، امّا مؤمن آنچه کوشش کرده و آنچه برایش فرستاده میشود، به او میرسد.
رابعاً: مقصود آیه این است: به عدالت نیست برای انسان مگر آنچه سعی و کوشش کرده، ولی ممکن است خداوند متعال از باب تفضل از راههای دیگر به مرده عنایت کند.
خامساً: لام در «للانسان» به معنای «عَلی است، که شامل ضرر میشود نه نفع.(5)
از آیات و روایات به خوبی استفاده میشود که ثواب هدیه استغفار و قرائت قرآن، به مردگان میرسد.
خداوند متعال میفرماید: { الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیُؤْمِنُونَ بِهِ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحِیمِ ؛(1)«فرشتگان که عرش با عظمت الهی را بر دوش گرفته و آنان که پیرامون عرشند، به تسبیح و ستایش حق مشغولند و هم خود به خدا ایمان دارند و هم برای اهل ایمان از خدا آمرزش میطلبند که ای پروردگار! علم و رحمت بی منتهایت همه اهل عالم را فرا گرفته است، تو به لطف و کرم خود گناه آنان که توبه کرده، راه رضای تو پیموده اند را ببخش و آنان را از عذاب دوزخ محفوظ بدار.»
همچنین میفرماید: { تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَالْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی اْلأَرْضِ … }؛(2)«نزدیک است که آسمانها از فراز شکافته شود و فرشتگان به ستایش خدای خود تسبیح گویند و برای اهل زمین آمرزش طلبند.»
در آیهای دیگر میفرماید: { وَالَّذینَ جآؤُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِاْلإِیمانِ … }؛(3)«و آنان که پس از مهاجران و انصار آمدند، دائم در دعا به درگاه خدا عرض میکنند: پروردگارا! بر ما و برادران دینی ما که در ایمان پیش از ما شتافتند ببخش.»
همچنین از روایات استفاده میشود که میت از اعمال خیری که زندگان برایش میفرستند بهرهمند میشود.
بخاری و مسلم از عایشه نقل میکنند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس بمیرد و بر عهدهاش روزه باشد، ولیّش از طرف او روزه بگیرد».(4)
از ابن عباس نقل شده است که گفت: شخصی نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! مادرم از دنیا رفته و بر عهدهاش یک ماه روزه است، آیا میتوانم از
طرف او قضایش را به جای آورم؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: «آری؛ زیرا دین خدا سزاوارتر است که قضا شود».(1)
در روایتی دیگر آمده که دیگری سؤال کرد: مادرم حج انجام نداده و از دنیا رفته است، آیا میتوانم از طرف او حج انجام دهم؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: آری، از طرف او حجّ انجام ده.(2)
عطاء بن رباح نقل میکند که شخصی به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: یا رسول اللَّه! آیا میتوانم از طرف مادرم - که از دنیا رفته است - بنده آزاد کنم؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: آری. سپس سؤال کرد: آیا از این عتق نفع میبرد؟ فرمود: آری.
سعد بن عباده به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: مادرم نذری به عهده داشته و از دنیا رفته است، آیا میتوانم آن نذر را ادا کنم؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: آری. عرض کردم: آیا از آن نفع میبرد؟ فرمود: آری.
ابوهریره نقل میکند که شخصی نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: پدرم از دنیا رفته و اموالی به جای گذارده، ولی وصیت نکرده است، اگر از طرف او صدقه دهم کفاره گناهانش میشود؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: آری. آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: سوره یس را بر اموات خود بخوانید … (3)
همانگونه که در فتوا های وهابیان ملاحظه شد، آنان بر مدعای خود به این حدیث تمسک میکنند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «هر گاه انسان بمیرد عملش منقطع میگردد، مگر از سه چیز: صدقه جاریه، علمی که از آن نفع برده شود و فرزند صالحی که برای او دعا کند».
تمسک به این حدیث؛ یعنی اعتقاد به این که اموات ارتباط شان با این عالم قطع میشود، برکتی به آنها از دنیا نمیرسد و آنان تصرفی در این عالم انجام نمیدهند.
حدیث دلالت دارد بر اینکه عمل انسان با مرگش قطع میشود، مگر در سه مورد؛ نه این که از هیچ چیز غیر از این سه مورد نفع نمیبرد.
به بیانی دیگر: حدیث ناظر به اعمالی است که پایداری آن به خود انسان در حال حیات بستگی دارد. که این گونه اعمال با مرگ منقطع میگردد، مگر در صورتی که برای آن وجود استمراری باشد، همانند موارد سه گانهای که در روایت استثنا شده است و این منافاتی ندارد با اعمالی که قوام آنها به انسان نیست تا بعد از وفاتش از دیگری به او نفع برسد ولو از غیر این سه مورد باشد.(1)
از ظاهر برخی آیات استفاده میشود که اموات چیزی نمیشنوند. خداوند متعال میفرماید: { فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ ؛(2)«پس تو ای رسول ما این مردم دل مرده را نتوانی با سخن حق بشنوانی، و دعوت خود را به گوش این کران که عمداً روی گردانند برسانی.»
در آیهای دیگر آمده است: { وَما یَسْتَوِی اْلأَحْیاءُ وَلاَ اْلأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ}؛(3)«و ابداً زندگان با مردگان مساوی نیستند. خدا هر که را خواهد شنوا سازد و تو آن کس را که در گورستان است شنوا نتوانی کرد.»
اوّلاً: ممکن است که آیه ناظر به اجسادی باشد که در قبر هاست؛ زیرا آنها تبدیل به خاک میشوند و چیزی درک نمیکنند.
ثانیاً: مراد از نفی سماع، نفی انتفاع است که از آن به کنایه تعبیر به نفی سماع شده است؛ یعنی این مشرکان آیات تو را میشنوند، ولی از آنها نفع نمیبرند، همانگونه که اهل قبور کلام شما را میشنوند، ولی از آن نفع نمیبرند؛ زیرا وقتش گذشته است.
ابن قیم جوزیه در تفسیر آیه { وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ} میگوید: «آیه دلالت دارد بر کافری که قلبش مرده است، به نحوی که نمیتوانی حقایق را به او برسانی تا از آن بهرهمند شود، همانگونه که نمیتوانی به کسانی که در قبرند چیزی بشنوانی به طوری که نفع برند.
هم چنین در تفسیر آیه شریفه: { إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ میگوید: «مراد از آیه نفی اهلیّت سماع است؛ به این معنی که قلبهای مشرکان از آنجا که مرده است، تو نمیتوانی حقایق را به آنان برسانی، همانگونه که در اموات نیز چنین است».(1)
حسن بن علی سقاف شافعی نیز در شرح آیه: { وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ }میگوید: «آیه دلیل بر آن است که کافرانی که بر باطل اصرار دارند، از موعظه تو نفع نمیبرند، همانند امواتی که در قبرند و از موعظه تو سودی نمیبرند. آنگاه از «تفسیر صابونی» نقل میکند که مقصود از آیه این است: «همانگونه که اموات کفار از هدایت و دعوت پیامبرصلی الله علیه وآله بی بهرهاند؛ مشرکان نیز که اهل شقاوتند از هدایت تو سودی نمیبرند.(2)
هم چنین در تفسیر آیه شریفه: { إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی میگوید: ای پیامبرصلی الله علیه وآله تو نمیتوانی حق را به کسانی که قلبشان بر باطل مهر خورده، برسانی، در صورتی که خود آنها از حق اعراض کردهاند.(3)
یکی از کلمات پرکاربرد نزد وهابیان، واژه بدعت است. با مراجعه به فتاوای وهابیان پی میبریم که بسیاری از اعمالی که در بین مسلمانان سنّت است، نزد آنان به عنوان بدعت مطرح میشود؛ این نیست مگر به جهت تحجّر و تنگ نظری آنان در دین و فهم شریعت، یا اینکه در پشت قضیه اغراض سیاسی خاصی وجود دارد. با آنکه میدانیم دین و شریعت اسلامی از سوی پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به عنوان شریعت سهل و آسان معرفی شده است.
با مراجعه به کتابهای فتوایی مفتیان وهابی پی به مصادیقی از بدعت میبریم که تعجّب انسان را برمیانگیزاند. قبل از هر چیزی به برخی از این مصادیق اشاره میکنیم و قضاوت را به خوانندگان محترم وا میگذاریم.
1 - شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: «توسّل به جاه فلان یا به برکت فلان یا به حقّ فلان شخص بدعت است ولی شرک نیست. پس اگر شخصی بگوید: بار خدایا! به جاه انبیایت یا به جاه فلان ولیّت یا به فلان بنده ات یا به حقّ فلان یا به برکت فلان از تو میخواهم، این نوع درخواست جایز نیست، و آن از جمله بدعتها و از وسایل شرک است؛ زیرا این نوع درخواست نه از پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده و نه از صحابه؛ لذا بدعت است … ».(1)
1) 1158. مجموع فتاوی و مقالات متنوعة، بن باز، ج 4، ص 311.
2 - شورای دائمی مفتیان وهابیان مینویسند: «بناء بر قبور بدعت منکر است که در آن غلوّ در تعظیم کسانی است که در آن قبرها دفن شدهاند، و آن عمل راهی به سوی شرک است. پس بر ولیّ امر مسلمین یا نایب اوست که امر کند تا آنچه بر روی قبور ساخته شده خراب کرده و قبور را نیز با زمین یکسان سازند، تا این بدعت را ابطال کرده و راه به شرک نیز بسته شود … ».(1)
3 - صالح بن فوزان میگوید: «سجده کردن بر تربتی که به نام تربت ولی است اگر مقصود از آن، تبرّک به این تربت و تقرّب به ولی است، این شرک اکبر است، و اگر مقصود، تقرّب به خدا است همراه با اعتقاد به فضیلت این تربت، و اینکه در سجود بر آن فضیلتی است؛ همانند فضیلتی که خداوند در سرزمین مقدس در مسجد الحرام و مسجد نبوی و مسجد الأقصی قرار داده، این بدعت در دین است … ».(2)
4 - شورای دائمی فتوای وهابیان مینویسند: «بار سفر بستن به جهت زیارت قبور انبیا و صالحان و دیگران جایز نیست؛ بلکه این عمل بدعت به حساب میآید».
5 - شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: «برپایی مراسم به جهت ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله و غیر او جایز نیست؛ این عمل از بدعتهایی است که در دین حادث شده است؛ زیرا رسول خداصلی الله علیه وآله و خلفای راشدین و غیر آنان از صحابه این عمل را انجام ندادهاند و نیز تابعین صحابه که به نیکی از آنان پیروی کردند، در قرنهایی که برتری داده شدهاند … ».(3)
6 - شورای دائمی مفتیان وهابی میگویند: «برپایی مراسم برای کسانی که از انبیا و صالحان از دار دنیا رحلت کردهاند جایز نیست، و نیز زنده داشتن یاد آنان در مولود ها و برداشتن علمها و قرار دادن چراغها و شمعها بر روی قبر آنان و ساختن قبه ها و مساجد بر روی ضریحهای آنان یا پوشاندن روی آنها یا مثل این اعمال، جایز
نیست؛ زیرا تمام آنچه که ذکر شد از بدعتهایی است که در دین حادث شده و از وسایل شرک است؛ زیرا که پیامبرصلی الله علیه وآله و انبیا و صالحان گذشته این کارها را انجام ندادند، و نیز صحابه با پیامبرصلی الله علیه وآله و هیچ یک از ائمه مسلمین در آن سه قرنی که پیامبرصلی الله علیه وآله گواهی داده که بهترین قرنها بعد از او است، نسبت به هیچ یک از اولیا و صالحان انجام ندادند … ».
7 - شورای دائمی مفتیان وهابی میگویند: «ذکر صلوات و سلام بر پیامبرصلی الله علیه وآله قبل از اذان، و همچنین جهر به صلوات بعد از اذان همراه با اذان از بدعتهایی است که در دین حادث شده است».(1)
عبدالعزیز بن باز نیز در مجموعه فتاوایش همین فتوا را صادر کرده است.(2)
8 - شیخ ابن عثیمین میگوید: «همانا در برپایی مراسم عید میلاد برای طفل، تشبّه به دشمنان خداست؛ زیرا این عادت از عادات مسلمانان به حساب نمیآید، بلکه از دیگران به ارث رسیده است … ».(3)
او هم چنین میگوید: «و اما اعیاد میلاد برای شخص یا اولادش یا مناسبت ازدواج و نحو آن، تماماً غیرمشروع است، و اینکارها به بدعت نزدیکتر است تا مباح بودن».(4)
9 - شورای دائمی وهابیان میگویند: «همانا در روشن کردن چراغ در مساجد یا آویزان کردن لامپ های برقی بر بالا یا اطراف آنها یا بالای منارهها یا آویزان کردن پرچم و علم و گذاشتن دسته گل بر منارهها، در اعیاد و مناسبات به عنوان تزیین و بزرگداشت آن اعیاد و مناسبتها، تشبیه به کفار است همانطور که آنان نسبت به معابد و کنیسه های خود انجام میدهند، و حال آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله از تشبّه به کفّار در اعیاد و عبادات شان نهی کرده است».(5)
10 - عبدالعزیز بن باز میگوید: «همانا ذبح گاو یا گوسفند، هنگام به اتمام رسیدن
ساختمان مساجد، اصل و اساسی بر آن نیست، و اعتقاد به آن خطای محض است. و سزاوار است کسی را که معتقد به این امور است یا اینکه این کارها را انجام میدهد، انکار کنیم؛ زیرا این امور بدعت در دین به حساب میآید، و هر بدعتی ضلالت است».(1)
11 - شیخ صالح بن فوزان میگوید: «از جمله بدعتهایی که کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله انجام میگیرد، زیاد تردّد کردن بر قبر آن حضرت است، به این نحو که هر بار که وارد مسجد میشود، میرود و سلام بر حضرت میکند. و نیز نشستن در کنار قبر حضرت نیز بدعت است … و نیز از جمله بدعتها گریه کردن در کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله یا قبری غیر از او است، به گمان اینکه دعا کردن نزد آن قبور مستجاب است … و نیز از جمله منکراتی که کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله انجام میگیرد، بلند کردن صدا و درخواست حوایج از آن حضرت است. که این عمل شرک اکبر است. پس واجب است که مردم را از این کار بر حذر داشت».(2)
12 - ابن عثیمین میگوید: «تبرّک به پارچه کعبه و دست کشیدن بر روی آن از بدعتها است؛ زیرا چنین عملی از پیامبرصلی الله علیه وآله نرسیده است».(3)
13 - شورای دائمی وهابیان میگویند: « … توجّه مردم به این مساجد و دست کشیدن آنان به دیوارهای آن و تبرّک جستن به آن بدعت بوده و نوعی از انواع شرک به حساب میآید، و نیز شبیه به رفتار کفار در جاهلیّت اولی نسبت به بت هایشان است … » (4)
14 - ابن عثیمین میگوید: «قرار دادن قرآن در ماشین به جهت دوری از چشم زدن یا حفظ کردن خود از خطر، حکمش این است که این کار بدعت است؛ زیرا صحابه چنین کاری را انجام نمیدادند».(5)
16 - ابن عثیمین میگوید: «و امّا اجتماع در کنار مرده و خواندن قرآن و توزیع
خرما و گوشت، همگی از بدعتهایی است که سزاوار است بر انسان که آنها را رها کند؛ زیرا چه بسا همراه این امور نوحهسرایی و گریه و حزن میشود و از مرده چنان یاد میشود که به خاطر آن، مصیبت قلوب مردم زایل نمیگردد. من این افراد را که چنین کارهایی را انجام میدهند، نصیحت میکنم که به سوی خداوند عزّوجلّ توبه کنند … ».(1)
17 - ابن عثیمین میگوید: «اجتماع کنار قبر و قرائت قرآن از امور منکری است که در عهد سلف صالح معروف نبوده است».(2)
18 - او هم چنین میگوید: «و امّا اجتماع مردم در یک خانه برای تعزیت، از بدعتها به حساب میآید، اگر به ضمیمه این کار طعام هم در آن خانه پخته شود، این عمل از نوحهسرایی به حساب میآید … و نوحهسرایی - آن گونه که بسیاری از اهل علم و از طلاب علم میدانند - از گناهان بزرگ به حساب میآید … ».(3)
19 - او در جای دیگر میگوید: «اجیر گرفتن قاری قرآن تا اینکه قرآن کریم را بر روح مرده قرائت کند از بدعتها به حساب میآید، و در آن اجری برای قاری و مرده نیست؛ زیرا قاری تنها برای دنیا و مال، قرائت قرآن میکند و هر عملی که مقصود به آن دنیا باشد نمیتواند موجب تقرّب به خدا باشد و در آن ثوابی نزد خدا نیست. بنابر این عمل او ضایع شده و غیر از اتلاف مال بر ورثه به حساب نمیآید، لذا باید از این عمل احتراز جست؛ زیرا بدعت بوده و از منکرات به حساب میآید».(4)
20 - شورای دائمی وهابیان میگویند: «اجیر کردن کسی برای قرائت به نیّت مرده به جهت تنفیذ وصیت او که به آن سفارش کرده، از اموری است که بدعت بوده و لذا این عمل جایز و صحیح نیست».(5)
21 - عبدالعزیز بن باز میگوید: «از پیامبرصلی الله علیه وآله و از اصحابش و نیز از سلف صالح
ثابت نشده که هیچ نوع برنامهای را برای مرده گرفته باشند، نه هنگام وفاتش و نه بعد از یک هفته یا چهل روز یا یکسال بعد از وفاتش، بلکه تمام این کارها بدعت و عادت قبیحی است که نزد قدمای مصر و دیگر کافران بوده است. پس باید مسلمانانی را که این برنامهها را میگیرند نصیحت کرده و بر آنان به جهت این کارها انکار نمود؛ زیرا امید است که به سوی خدا توبه کرده و دست از این کارها بردارند، چون در این اعمال بدعتهایی در دین و مشابهت با کفّار وجود دارد … ».(1)
22 - در فتوای دیگر میگوید: «همانا برپا کردن ولیمه برای تعزیت دهندگان، اصل و اساسی ندارد، بلکه این عمل بدعت و منکر بوده و از امر جاهلیّت است. پس بر تعزیت دهندگان جایز نیست که ولیمه برای صاحبان عزا برپا کنند، نه در روز اول و نه روز سوم و نه چهارم … ».(2)
23 - شورای دائمی وهابیان میگویند: «هدیه کردن ثواب نماز بر میّت، جایز نیست، بلکه این عمل بدعت است؛ زیرا از پیامبرصلی الله علیه وآله و صحابه (رض) ثابت نشده است … ».(3)
24 - شورای دائمی وهابیان میگویند: «هدیه دادن ثواب برای پیامبرصلی الله علیه وآله جایز نیست، نه ثواب ختم قرآن و نه غیر قرآن؛ زیرا سلف صالح از صحابه و بعد از آنان چنین کاری را انجام ندادند، و حال آنکه عبادات توقیفی است … ».(4)
25 - ابن عثیمین میگوید: «هنگام تعزیت دادن بوسیدن نزدیکان مرده را من سنّت نمیدانم، و لذا برای مردم سزاوار نیست که این عمل را سنّت کنند … ».(5)
26 - ابن فوزان میگوید: «واجب است انکار تلقین میّت؛ زیرا این عمل بدعت است».(6)
27 - شورای دائمی وهابیان میگویند: «توزیع غذا و میوه در کنار قبور بدعت است
و برای قاریان جایز نیست که قرآن را بر روی قبرها بخوانند … زیرا تمام این کارها بدعت و منکر بوده و جایز نیست».(1)
28 - ابن عثیمین میگوید: درخواست قرائت فاتحه از حاضران در مجلس نیز بدعت است».(2)
29 - او نیز میگوید: «قرائت سوره یس بر قبر میّت بدعتی است که اصل و اساسی ندارد، و نیز قرائت قرآن بعد از دفن سنّت نیست، بلکه بدعت میباشد».(3)
30 - شورای دائمی مفتیان وهابیان میگویند: «تهلیل؛ یعنی گفتن لا اله الاّ اللَّه هنگام حمل اموات به طرف قبر دلیل قابل اعتمادی برای آن نمیدانیم که دلالت بر جواز چنین عملی کند، بلکه این عمل بدعت است».(4)
31 - ابن عثیمین میگوید: «کسانی که به پردههای کعبه میچسبند و زیاد دعا میخوانند، برای عملشان در سنّت اصل و اساسی نیست؛ بلکه این کار بدعت است، لذا بر عالم است که برای مردم این مطلب را بیان کند».(5)
32 - ابن فوزان میگوید: «بدعتهایی که در مجال عبادات در این زمان پدید آمده بسیار است؛ از جمله جهر به نیّت در نماز است، به اینکه بگوید: نیت میکنم که برای خدا فلان نماز را به جای آورم، و این عمل بدعت است؛ زیرا از سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله به حساب نمیآید … و جایگاه نیّت در قلب است، نیّت عمل قلبی است نه عمل زبانی. و نیز از بدعتها، ذکر دسته جمعی بعد از نماز است؛ زیرا مشروع آن است که هر شخصی ذکر معیّن را به صورت تنهایی بگوید … ».(6)
33 - شورای دائمی مفتیان وهابی میگویند: «رفتن بالای غار معروف به غار حرا از شعائر حج و از سنّتهای اسلامی به حساب نمیآید، بلکه این عمل بدعت بوده و راهی از راههای شرک به خدا به حساب میآید. بنابر این سزاوار است که مردم را از بالا رفتن به غار حرا منع کرد … ».(7)
34 - ابن عثیمین میگوید: «برخی از زائران دست به محراب و منبر و دیوارهای مسجد میکشند، تمام اینها بدعت است».(1)
35 - عبدالعزیز بن باز درباره بوسیدن دست بعد از مصافحه و قرار دادن دست بر سینه به جهت زیادتی دوستی میگوید: «برای این عمل اصل و اساسی از شریعت اسلامی نمیدانیم، و لذا بوسیدن دست یا قرار دادن آن بر سینه بعد از مصافحه مشروع نیست».(2)
37 - ابن عثیمین میگوید: «در مورد مصافحه شخص وارد بر کسانی که نشستهاند، چیزی از سنّت نمیدانم، و لذا سزاوار نیست که این عمل انجام گیرد. برخی از مردم امروزه هنگامی که وارد مجلسی میشوند شروع به مصافحه از یک یک افراد مجلس میکنند، این عمل آن گونه که من میدانم مشروع نیست».(3)
38 - ابن عثیمین میگوید: شروع مجالس و محاضرات به صورت دائم با آیاتی از قرآن به صورتی که گویا این عمل سنّت مشروعی است، سزاوار نمیباشد».(4)
39 - شورای دائمی مفتیان وهابی میگویند: «همانا قرائت قرآن به صورت دست جمعی با یک صوت بعد از هر نماز صبح و مغرب یا غیر این دو بدعت است. همچنین التزام به دعای دست جمعی با یک صوت بعد از هر نماز صبح و مغرب یا غیر این دو بدعت است. همچنین التزام به دعای دست جمعی بعد از نماز بدعت میباشد».(5)
40 - ابن عثیمین میگوید: «ختم تلاوت قرآن به «صدق اللَّه العظیم» غیر مشروع بوده و سنّت به حساب نمیآید، لذا بر انسان سنّت نیست که هنگام به پایان رساندن قرآن کریم «صدق اللَّه العظیم» بگوید».(6)
41 - شورای دائمی مفتیان وهابی نیز میگویند: «گفتن «صدق اللَّه العظیم» بعد از پایان پذیرفتن قرآن بدعت است».(7)
وهابیان از آن جهت که فکر متحجّرانه و بسیط دارند درصدد برآمدهاند تا مفهوم «بدعت» را توسعه داده و آن را شامل هر امری که حادث شده و در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله نبوده است نیز بنمایند، و این کار را تحت عنوان حرص بر محافظت شریعت انجام میدهند؛ در حالی که نمیدانند با این عملکرد خود دین را از سهل و آسان بودن خارج کرده و مردم را در مشکلات بسیاری قرار میدهند. آنان گمان میکنند که برای هر امر شرعی باید نصّی خاص از جانب شارع رسیده باشد، وگرنه داخل در مفهوم «بدعت» میشود. آنان گمان میکنند که شریعت اسلامی عقیم بوده و دربردارنده ضوابط عمومی و قوانین نیست تا بتواند پاسخگوی مصادیق حادث بوده و با شرایط زمان و مکان منطبق باشد.
در رأس این مکتب و تفکّر ابن تیمیه قرار دارد. شخصی که با این دیدگاه تنگ نظرانه تخم تفرقه و اختلاف را در بین مسلمین نشاند، و از این طریق مسلمانان موحّد را به انواع تهمتها متّهم ساخت. با اینکه خودش قائل است به اینکه عادت بشر مربوط به عرف و طبیعت آنان است، و لذا اصل در آن حلّیت و عدم منع است.
او میگوید: «فالأصل فی العبادات لا یشرع منها إلّا ما شرّعه اللَّه، والأصل فی العادات لایحظر منها إلّا ما حظّره اللَّه»؛(1)«اصل در عبادات آن است که چیزی به جز آنچه که خداوند تشریع کرده مشروع نباشد، و اصل در عادات آن است که چیزی جز آنچه که خداوند محظور و ممنوع کرده، ممنوع نباشد.»
وهابیان و پیروان محمّد بن عبدالوهاب، این عقیده و روش را از استادشان ابن تیمیه به ارث برده و طوایف دیگر اسلامی را به جهت برخی اعمال، به بدعتگذاری و شرک و کفر متهم ساختند.
در «دائرة المعارف الاسلامیة» آمده است: «مفهوم کلمه (بدعت) پیشرفت داشته و مردم در مقابل آن دو دسته شدهاند: برخی به طور بسته با آن برخورد میکنند،
1) 1197. اقتضاء الصراط المستقیم، ابن تیمیه، ص 269.
و گروهی نیز اهل تجدّدند. پیروان دسته اول به طور خاص حنابله میباشند که نماینده آنان امروزه وهّابیانند. این گروه میگویند: بر هر مؤمنی واجب است که از رفتار و کردار پیشینیان پیروی کرده و از هر نوآوری بپرهیزد. و دسته دوم خود را تسلیم محیط و حالات مختلف کردهاند».(1)
در ابتدای بحث به نمونههایی از فتاوای وهابیان در توسعه مفهوم بدعت اشاره کردیم که دلالت بر تحجّر و انحراف فکری آنان داشت. اینک به نمونههایی دیگر از این نوع برداشتهای غلط که نزد اجداد سلفی آنان بوده اشاره میکنیم:
1 - غزالی میگوید: «روایت شده که شخصی به ابوبکر بن عیّاش گفت: چگونه صبح کردی؟ او جوابش را نداد، و تنها گفت. ما را از این بدعت رها کن».(2)
2 - ابن الحاج میگوید: «علمای ما رحمه الله - از پنکه ها منع کردهاند؛ زیرا قرار دادن آنها در مساجد بدعت است».(3)
3 - او نیز میگوید: «پهن کردن بساط و سجّاده قبل از آنکه افراد نمازگزار وارد مسجد شوند، از بدعتهایی است که در دین حادث شده است، و لذا بر امام مسجد است که مردم را از این گونه کارها نهی نمایند … ».(4)
وهابیان بر حرمت این امور و دیگر مصادیق به ادله مختلف نقلی و عقلی تمسک کردهاند که مهمترین آنها عبارت است از:
1 - حدیث بخاری از پیامبرصلی الله علیه وآله که فرمود: «من أحدث فی أمرنا هذا ما لیس منه فهو ردّ»؛(5)«هر کس در این امر ما چیزی احداث کند که از آن نیست، پس آن مردود است.»
2 - در روایتی دیگر مسلم از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من عمل عملاً لیس علیه أمرنا فهو ردّ»؛(1)«هر کس عملی را انجام دهد که امر ما بر آن نیست پس آن مردود است.»
3 - از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «علیکم بسنّتی وسنّة الخلفآء الراشدین المهدیّین من بعدی، تمسّکوا بها وعضّوا علیها بالنواجذ، وإیّاکم ومحدثات الأمور، فإنّ کلّ محدثة بدعة، وکلّ بدعة ضلالة»؛(2)«بر شما باد به سنّت من و سنّت خلفای راشدین هدایت شده بعد از من، به آن سنّت تمسک کرده و محکم آن را نگه دارید، و بپرهیزید از اموری که حادث میشود؛ زیرا هر امر حادثی بدعت بوده و هر بدعتی ضلالت است.»
4 - و نیز استدلال میکنند به آنچه در خطبه پیامبرصلی الله علیه وآله در روز جمعه آمده که میفرمود: «أمّا بعد، فإنّ خیر الحدیث کتاب اللَّه، وخیر الهدی هدی محمّدصلی الله علیه وآله، وشرّ الأمور محدثاتها وکلّ بدعة ضلالة»؛(3)«امّا بعد؛ پس همانا بهترین حدیث، کتاب خدا و بهترین هدایت، هدایت محمّدصلی الله علیه وآله است و بدترین امور، نوآوری ها است و هر بدعتی ضلالت است.»
5 - گاهی میگویند: «عبادات توقیفی است و لذا تعبّد به عباداتی که از پیامبرصلی الله علیه وآله و یا از صحابه نرسیده، جایز نیست».
6 - گاهی میگویند: «این اعمال تشبّه به کفّار است و هر کس به قومی تشبّه پیدا کند از جمله آنان است».
در پاسخ اجمالی به این ادلّه میگوییم:
اوّلاً: تمام امت اسلامی با هر فرقه و گروه و مذهبی که هستند، به کبرای کلّی که همان حرمت بدعتگذاری در دین است اعتقاد دارند. ولی سخن در این است که آیا این مصادیق و اعمال از موارد بدعت محرّم به حساب میآید یا خیر؟
ما معتقدیم که حرام دانستن این مصادیق از باب اینکه بدعت است از بد فهمی مفتیان وهابی است.
ثانیاً: درمورد حدیث سوّم در جای خود به اثبات رسیده کهاز حیث سند اشکال دارد.
ثالثاً: در مورد بدعت همانگونه که بعداً اشاره میکنیم، قصد و نیّت انتساب به شارع نهفته است، و لذا اگر کسی یکی از این موارد را بدون انتساب به شارع انجام دهد هرگز داخل در مفهوم بدعت نخواهد بود.
رابعاً: برخی از این مصادیق در روایات اهل سنّت آمده است، و از آنجا که این روایات مخالف با پیش فرضها و اعتقادات نادرست وهابیان است، لذا به آنها بیتوجّهی کردهاند.
خامساً: ما نیز معتقد به توقیفی بودن عبادات هستیم و میگوییم: عملی را به قصد و نیّت عبادت بدون آنکه از جانب شارع برسد نمیتوان انجام داد، ولی مگر همه آن مصادیقی که تحریم کردهاند، بدین نیّت است؟ بلکه به عنوان یک عمل عرفی و عقلایی است که انجام میدهند.
سادساً: برخی ازاین مصادیق گرچه روایت و دلیل خاصی برآن از جانب شارع وارد نشده ولی میتوان آنها را تحت عنوان عام یا مطلق از ادله قرآنی یا روایی وارد کرد.
سابعاً: در جای خود به اثبات رسانده ایم که مطلق تشبّه به کفّار حرام نیست و نیز انسان را در زمره آنان قرار نمیدهد، بلکه انجام عملی از اعمال کفّار، انسان را در زمره آنان قرار میدهد که از خصوصیات آنها به حساب آید؛ مثل به گردن آویختن صلیب یا زدن ناقوس و …
این موضوع را در بحث برپایی مراسم به طور مفصّل شرح و تفصیل دادهایم.
ثامناً: بخشی از این مصادیق در روایات اهل بیتعلیهم السلام به آنها اشاره شده است و از آنجا که سنّت اهل بیت پیامبر حجت است. لذا میتوان آنها را از مصادیق بدعت خارج کرد.
سنّت در لغت به معنای روش و سیره است، و جمع آن سنن است، مانند غرفه
و غُرَف. واژه سنّت در قرآن کریم به خداوند و نیز به گذشتگان نسبت داده شده است؛ چنانکه میفرماید: { سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً}؛(1)«این سنّت الهی است که در گذشته نیز بوده است و هرگز برای سنّت خدا تغییر نخواهی یافت.» و نیز میفرماید: { فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ اْلأَوَّلِینَ .(2)
مقصود از سنّت الهی، طریقه حکمت و روش اطاعت اوست. سنّت الهی درباره بشر این بوده است که پیوسته آنان را بیافریند، و قرنی را پس از قرنی و امّتی را بعد از امّتی پدید آورد. و با فرستادن پیامبران الهی و نازل کردن کتب و شرایع آسمانی، طریقه اطاعت و بندگی را به آنان بیاموزد، و بدین وسیله آنان را امتحان و آزمایش کند، تا آنان بتوانند بر اساس اختیار و انتخاب خود، و در سایه ایمان و عمل صالح به کمال مطلوب دست یابند. امّا سنّت امتها این بوده است که «جز عدهای» پیامبران الهی را تکذیب میکردند، و راه معصیت و طغیان را بر میگزیدند، و خود را مستوجب سنّت الهی دیگری؛ یعنی سنّت مجازات الهی میکردند، که نتیجهاش گرفتار شدن تکذیب کنندگان پیامبران به عذاب الهی و هلاکت و نابودی آنان بوده است، چنانکه خداوند متعال میفرماید: { وَما مَنَعَ النّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جآءَهُمُ الْهُدی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ اِلاّ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الأَوَّلِینَ ؛(3)«و چیزی مانع مردم نشد از اینکه وقتی هدایت به سویشان آمد ایمان بیاورند و از پروردگارشان آمرزش بخواهند، جز اینکه [مستحق شوند] تا سنّت [خداوند در مورد عذاب] پیشینیان، درباره آنان [نیز] به کار رود».(4)
در احادیث معصومینعلیهم السلام سنّت به دو معنا به کار رفته است:
الف) آنچه را پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله (علاوه بر قرآن) از جانب خداوند آورده است تا بیانگر راه و روش زندگی بهتر باشد.
سنّت در این کاربرد، معنای گستردهای دارد و همه احکام دین؛ اعم از احکام تکلیفی و وضعی را شامل میشود.
ب) کاربرد دیگر سنّت در روایات، به معنای مستحب و مندوب است. معمولاً در مواردی که کلمه سنّت با کتاب ذکر شده، مقصود سنّت به معنای اول است. از امام صادقعلیه السلام روایت شده که فرمود: «ما من شیء إلّا وفیه کتاب أو سنة»؛(1)«هیچ موضوعی نیست مگر آنکه برای او حکمی در کتاب یا سنّت وجود دارد.» همچنین در روایاتی که سنّت و بدعت با یکدیگر ذکر شده، مقصود از سنّت همین معناست.
معنای دوم سنّت نیز در روایات کاربرد فراوان دارد؛ مثلاً در روایات میخوانیم: «السواک هو من السنة، ومطهّرة للفم»؛(2)«مسواک کردن از سنّت است و دهان را پاک میکند.»
و نیز آمده است: «من السنة أن تصلّی علی محّمد وأهل بیته فی کلّ جمعة ألف مرّة»؛(3)«از سنّت است که بر محمّد و اهل بیت او در هر جمعه هزار بار صلوات بفرستی.»
سنّت در اصطلاح فقها عبارت است از: قول یا فعل یا تقریر معصوم.
همه مسلمانان به عصمت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله عقیده دارند، بدین جهت قول، فعل و تقریر او نزد همه مسلمانان سنّت به شمار میرود. از آنجا که شیعه به عصمت ائمه اهل بیتعلیهم السلام اعتقاد دارد، قول، فعل و تقریر آنان نیز داخل در سنّت خواهد بود. راه اثبات سنّت، نقل است که دو گونه میباشد: متواتر و غیر متواتر.
نقل متواتر افاده علم میکند، و در اعتبار آن تردیدی نیست. و نقل غیر متواتر نیز دو گونه است: گاهی با قراینی همراه است که مفید علم است؛ در این صورت نیز در حجیّت آن سخن نیست، امّا اگر با قراین مفیدِ علم، همراه نباشد و تنها مفید ظن باشد، در صورتی اعتبار و حجّیت دارد که ناقل آن عادل یا ثقه باشد.
بدعت در لغت به معنای کار نو و بیسابقه است، و معمولاً به کار بیسابقهای گفته میشود که بیانگر نوعی حسن و کمال در فاعل باشد. «بدیع» به معنای کار یا چیزی نو
و بیسابقه است. این واژه هر گاه درباره خداوند به کار رود به معنای این است که خداوند جهان را بدون استفاده از ابزار و بدون ماده پیشین و بدون اینکه از کسی الگوبرداری کرده باشد، آفریده است.(1)
واژه بدعت در روایات، غالباً در مقابل شریعت و سنّت به کار رفته است و مقصود از آن، انجام دادن کاری است که بر خلاف شریعت اسلام و سنّت نبوی است. امام علیعلیه السلام فرموده است: «إنّما الناس رجلان متبع شرعة ومبتدع بدعة»؛(2)«افراد دو گونهاند: یا پیرو شریعتند، یا بدعتگذار در دین.»
در جای دیگر پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله درباره نبوت فرموده است: «أظهر به الشرائع المجعولة، وقمع به البدع المدخولة»؛(3)«خداوند به واسطه پیامبرصلی الله علیه وآله شریعت هایی را که فراموش شده بود و مردم از آنها آگاهی نداشتند، آشکار ساخت، و بدعتهایی را که اهل بدعت در ادیان پیشین وارد کرده بودند ریشهکن ساخت.»
و در جای دیگر فرموده است: «ما أحدثت بدعة إلّا ترک بها سنة»؛(4)«هیچ بدعتی حادث نشد مگر اینکه به سبب آن سنتی ترک گردید.»
فقها و محدّثان، بدعت را به گونههای مختلف تعریف کردهاند که نمونههایی از آنها را یادآور میشویم:
1 - ابن رجب حنبلی میگوید: «البدعة ما أحدث ممّا لا أصل له فی الشریعة یدلّ علیه، أمّا ماکان له أصل من الشرع یدلّ علیه فلیس ببدعة شرعاً، وإن کان بدعة لغة»؛(5)«بدعت، امر حادثی است که برای آن در شریعت، دلیلی نباشد که بر آن دلالت کند و اگر دلیلی در شرع وجود داشته باشد، شرعاً بدعت نیست؛ اگرچه در لغت آن را بدعت نامند.»
2 - ابن حجر عسقلانی میگوید: «البدعة ما أحدث ولیس له أصل فی الشرع، وما کان له أصل یدلّ علیه الشرع فلیس ببدعة»؛(1)«بدعت امر حادثی است که برای او دلیلی در شریعت نباشد، و اگر دلیلی بر آن در شرع باشد، بدعت نیست.»
3 - سید مرتضی رحمه الله میگوید: «البدعة زیادة فی الدین أو نقصان منه من إسناد إلی الدین»؛(2)«بدعت عبارت است از زیاد کردن یا کم کردن از دین، با انتساب آن به دین.»
4 - علامه مجلسیرحمه الله میگوید: «البدعة فی الشرع ماحدث بعدالرسول ولم یردفیه نصّ علی الخصوص، ولایکون داخلاً فی بعض العمومات»؛(3)«بدعت در شرع، هر امری است که بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله حادث شود و نص به خصوص بر آن نباشد، و داخل در برخی از عمومات نیز نباشد.»
مفاد تعریفهای یاد شده این است که بدعت در اصطلاح علمای حدیث و فقه این است که حکمی به دین افزوده و یا از آن کاسته شود، بدون اینکه مستندی از کتاب یا سنّت داشته باشد. بنابر این هر گاه قول یا فعلی که سابقه نداشته است، با استناد به دلیلی از کتاب یا سنّت اظهار گردد، بدعت نخواهد بود، هر چند ممکن است در استنباط آن حکم از کتاب و سنّت خطایی رخ داده باشد؛ زیرا خطا در اجتهاد مورد مؤاخذه واقع نمیشود.
یادآور میشویم، از آنجا که احکام قطعی عقل نیز مورد تأیید قرآن و روایات قرار گرفته است، و عقل قطعی از منابع احکام شرعی است، هر گاه حکم جدیدی با استناد به دلیل عقلی قطعی به عنوان حکم دینی اظهار شود، بدعت به شمار نمیرود.
مفهوم «بدعت» در کلمات علما در هالهای از تشویش و غموض قرار گرفته است، لذا در بیان حدود ماهیت و توضیح قیود آن تعریفات متفاوت و مختلفی ذکر شده و به تبع آن مصادیقی به عنوان بدعت معرفی شده است.
برخی چنان دائره مفهوم بدعت را وسیع گرفته و معنا کردهاند که به اتّهام بدعت، بسیاری از مسلمانان را به جهت انجام اعمالی که در آنها نوآوری است، از دین اسلام خارج کرده و متّهم به کفر نمودهاند. این حربه از بارزترین وسایلی شده که وهابیان بر سر مخالفان خود؛ مخصوصاً شیعه میکوبند. لفظ «بدعت» گرچه از حیث معنای لغوی امری واضح است، ولی از آنجا که معنای اصطلاحی پیدا کرده لذا حدود و قیودی به آن اضافه شده است. بدین جهت جا دارد تا درباره مفهوم اصطلاحی این لفظ بحث کنیم.
بدعت به معنایی که گذشت - یعنی افزودن چیزی بر دین و یا کاستن از آن - فعلی حرام است؛ زیرا تشریع مخصوص خداوند است، و جز به اذن و مشیّت خداوند کسی حق ندارد در حوزه تشریع وارد شود. قرآن کریم اهل کتاب را نکوهش میکند که چرا علمای دین خود را بی چون و چرا اطاعت میکردند، و آنان را ارباب خویش بر گزیده بودند، خداوند میفرماید: { اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ .(1)
علمای یهود، مردم را به عبادت خود دعوت نمیکردند، و مردم نیز آنان را پرستش نمینمودند، لیکن حرام خداوند را حلال و حلال الهی را حرام میکردند، و مردم آنان را اطاعت مینمودند. این گونه اطاعت در حقیقت پرستش آنان بود.(2)
همچنین درباره نصارا میفرماید: { وَرَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ … }؛(3)«و رهبانیتی که آن را بدعت گذاردند، ما آن را برایشان ننوشته بودیم … ».
در روایات نیز بدعت با شدّت تمام مردود شناخته شده است. در حدیث نبوی آمده است: «کلّ بدعة ضلالة، وکلّ ضلالة فی النار»؛(4)«هر بدعتی، ضلالت و گمراهی است و هر گمراهی و ضلالتی در آتش دوزخ است.»
با استفاده از روایات و تعریفهایی که از علمای حدیث و فقه در مورد بدعت ذکر شد، به دست میآید، که بدعت سه رکن اساسی دارد:
1 - کسی حکمی رابه دین نسبت داده یا آن را از دین بیرون کند؛ مثل آن که کسی «الصلوة خیر من النوم» را جزء اذان بداند، یا متعه را از دین خارج کند. لذا خداوند متعال در مذمّت نسبتهای ناروای مشرکان میفرماید: { قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللَّهِ تَفْتَرُونَ ؛(1)«بگو آیا خداوند به شما این اجازه را داده یا بر خدا افترا میبندید.»
و نیز میفرماید: { فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً … }؛(2)«وای بر کسانی که مطالبی را با دستان خود مینویسند، آنگاه آن را به خدا نسبت میدهند تا اینکه در مقابل آن پول ناچیزی بگیرند … ».
2 - بدعت آن وقتی مذموم است که گوینده آن عقیده فاسد یا عمل غیر مشروعی را در مجتمع اشاعه دهد، نه آنکه تنها در دل به آن اعتقاد داشته، یا در مکانی مخفی آن را انجام دهد. در مسلم روایتی به سند خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند: « … من دعا إلی ضلالة کان علیه من الإثم مثل آثام من یتّبعه لاینقص ذلک من آثامهم شیئاً»؛(3)« … هر کس که دعوت به ضلالت نماید؛ مثل گناهان کسانی که او را در آن ضلالت متابعت میکنند بر اوست، و از گناهان متابعت کنندگان چیزی کاسته نمیشود.» در این حدیث تصریح به دعوت آمده، که ظهور در اشاعه دارد.
3 - نبودِ دلیل شرعی بر امر حادث در دین؛ که این رکن از تعریفهای اصطلاحی که برای بدعت ذکر شد به خوبی استفاده میشود. لذا دو مورد از بدعت خارج میشود:
الف) مواردی که امری حادث شود و دلیل خاصی برای آن در شرع موجود باشد، ولو آن امر در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله اتفاق نیفتاده باشد؛ مثل زلزله که در عصر
رسولخداصلی الله علیه وآله اتفاق نیفتاد، تا آن که در بصره زلزلهای شد و ابن عباس برای مردم نماز آیات خواند.
ب) مواردی که تحت دلیل عام است. یکی از اموری که سبب ضمانت و حفظ و بقای شریعت اسلامی است، عموماتی است که در آن، شریعت در لسان أدله وجود دارد که تطبیق بر جزئیات و موضوعات جدید، باعث پویایی و بقای شریعت اسلامی است. از همین رو اگر امری در شریعت حادث شده و آن را به دین نسبت دادند، ولو دلیل خاصی بر آن از قرآن و روایات وجود نداشته باشد، ولی داخل در عمومات ادله است و از بدعت خارج میگردد؛ مثلاً در آیه شریفه: { وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ … }.(1)اگر در این زمان کشور مسلمانی درصدد آماده نمودن هواپیمای جنگی و وسایل مدرن نظامی برآید، مشمول این آیه شریفه خواهد بود و به آن عمل کرده است؛ در حالی که این ادوات در صدر اسلام نبوده است.
و نیز در صحیح بخاری از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «همانا بهترین شما کسی است که قرآن را فرا گرفته و آن را به دیگران تعلیم دهد».(2)حال اگر کسی بخواهد قرآن را با شیوههای جدید فرا گرفته یا بیاموزد، اشکالی ندارد؛ زیرا داخل در عموم این دلیل است. لذا با این توضیح، بسیاری از مسائلی را که وهابیان از مصادیق بدعت میشمرند؛ مثل بنای بر قبور، عزاداری برای اولیای الهی، برپایی مراسم جشن و … از مفهوم بدعت خارج است؛ زیرا داخل در عمومات ادلّه امثال قول خداوند متعال: { وَمَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ، و دیگر ادله است.
همانگونه که اشاره شد در قرآن کریم عمومات و اطلاقاتی وجود دارد که انسان میتواند با ارجاع مصادیق حادث و جدید به آنها، حکمشان را استخراج کند. اینک به نمونههایی از این عمومات قرآنی اشاره میکنیم:
1 - خداوند سبحان میفرماید: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(1)«بگو: «من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [اهل بیتم .»
2 - { وَذَکِّرْهُمْ بِأَیّامِ اللَّهِ ؛(2)«و ایّام اللَّه را به آنان یاد آور.»
3 - { فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ؛(3)«پس کسانی که به او ایمان آوردند، و حمایت و یاریاش کردند، و از نوری که با او نازل شده پیروی نمودند، آنان رستگارانند.»
4 - { وَکُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ ؛(4)«ما سرگذشت هر یک از انبیا را برای تو بازگو کردیم، تا به وسیله آن، قلبت را آرامش بخشیم و ارادهات قوّی گردد.»
5 - { وَمَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ؛(5)«و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دلهاست.»
6 - { فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَالآْصالِ *رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ … }؛(6)«[این چراغ پر فروغ] در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند [تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد]؛ خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود، و صبح و شام در آنها تسبیح او میگویند. مردانی که نه تجارت و نه معاملهای آنان را از یاد خدا غافل نمیکند … ».
اینها اطلاقات و عموماتی است که میتوان از آنها حکم استحباب و رجحان اعمالی را؛ همچون بنای بر قبور، برپایی مراسم جشن و عزاداری در ولادت و مناسبات و سوگواری اولیای الهی و فروع دیگر را استفاده کرد.
7 - { وَإِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ؛(7)«هنگامی که قرآن خوانده میشود، گوش فرا دهید و خاموش باشید؛ شاید مشمول رحمت خدا شوید.»
از اطلاق آیه فوق استفاده میشود که انسان میتواند با هر وسیلهای جدید نیز که اختراع شده قرآن را استماع کرد.
8 - { لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً}؛(1)«خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان تسلّطی نداده است.»
امروزه انواع و اقسام مختلفی از ایجاد سلطه از ناحیه کفّار بر مؤمنین پدید آمده که در زمان صدور آیه نبوده است، ولکن میتوانیم با تمسّک به اطلاق آیه فوق همه موارد سلطه را تحریم کنیم.
9 - { تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی وَلا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَالْعُدْوانِ ؛(2)«[همواره]در راه نیکی و پرهیزکاری با هم تعاون کنید و[هرگز] در راه گناه و تعدّی همکاری ننمایید.»
تعاون و کمکهایی که بر کارهای نیک و تقوی و نیز بر گناه و دشمنی در صدر اسلام بوده، محدود به موارد معیّنی بوده ولی در این عصر و زمان دائره آن گسترش پیدا کرده است، لذا میتوان به اطلاق آیه فوق تمسک کرده و تمام مواردی که داخل در مصداق حرمت نیست را از آیه فوق استفاده نمود.
برخی از عمومات و اطلاقات حدیثی است که میتوان به آنها تمسک نموده و بر مصادیق جدید تطبیق نمود. اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
1 - پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: « … وأحبّوا أهل بیتی لحبّی»؛(3)«و اهل بیتم را بهخاطر من دوست بدارید.» میدانیم که کارهایی از قبیل برپایی مراسم جشن و عزاداری برای اولیای الهی از مصادیق بارز محبّت درباره آنان است.
2 -و نیز فرمود: «طلب العلم فریضة علی کلّ مسلم»؛(4)«طلب علم بر هر مسلمانی فرض است.»
3 - و نیز فرمود: «إنّ افضلکم من تعلّم القرآن وعلّمه»؛(1)«همانا بهترین شما کسی است که قرآن را فرا گرفته و آن را به دیگران تعلیم دهد.»
از اطلاق این ادله استفاده میشود که طلب علم و نیز تعلیم و تعلّم آن به هر نحو ممکن و مجاز، حلال بلکه راجح است.
با مراجعه به تاریخ پی میبریم که مسلمانان با مراجعه به مصادیق جدیدی که پدید میآمد، برای به دست آوردن حکم آن به عمومات و اطلاقات قرآن یا حدیث مراجعه میکردند. اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
1 - طبرانی نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله بر شخصی اعرابی گذر کرد که نماز میخواند. او در نمازش این گونه دعا میخواند: «یا من لاتراه العیون و لاتخالطه الظنون، و لایصفه الواصفون، و لاتغیّره الحوادث و … ». پیامبرصلی الله علیه وآله شخصی را موکّل اعرابی کرد و فرمود: هر گاه نمازش تمام شد او را به نزد من بیاور. از طرفی برای پیامبرصلی الله علیه وآله تکّه طلایی آورده بودند. چون اعرابی آمد، حضرت آن طلا را به او بخشید، آنگاه فرمود: آیا میدانی که برای چه این طلا را به تو بخشیدم؟ اعرابی عرض کرد: به جهت رَحِمی که بین من و شما است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «إنّ للرحم حقّاً، ولکنّی وهبت لک الذهب لحسن ثنائک علی اللَّه»؛(2)«همانا برای رحم حقّی است ولی من این طلا را به تو به خاطر اینکه خدا را خوب ستایش کردی بخشیدم.»
آنچه که در ادله قرآنی و حدیثی رسیده، اشاره به اصل دعا و نیز برخی از دعاها ذکر شده است، ولی این شخص اعرابی به واسطه برخی از اطلاقات و عمومات ادله که ترغیب به دعا کرده، مناجات هایی از ناحیه خود با خدا داشت، و پیامبرصلی الله علیه وآله نیز آنها را تأیید کرده است.
از اینجا استفاده میشود که تطبیق کلّیات عمومات و اطلاقات بر مصادیق جایز اشکالی نداشته، بلکه مستحب است.
2 - احمد بن حنبل از انس نقل کرده که گفت: «نماز برپا شد، مردی با سرعت آمد و در آخر صف نماز قرار گرفت و در حالی که نفس نفس میزد، در آن حال گفت: «الحمد للَّه حمداً کثیراً طیّباً مبارکاً فیه»، چون رسول خداصلی الله علیه وآله نماز خود را تمام کرد فرمود: «أیّکم المتکلّم»؛ کدامین از شما چنین سخنی را گفت؟ همه ساکت شدند. باز حضرت فرمود: «أیّکم المتکلّم، فإنّه قال خیراً … »؛(1)«کدامین از شما چنین سخنی گفت؟ او سخن نیکی گفته.»
این سخن را گرچه از شخص پیامبرصلی الله علیه وآله نشنیده و خودش به عنوان تمجید خدا از زبانش جاری کرده است، و لذا در جواب سؤال پیامبر از اینکه چه کسی این جملات را گفت، مردم از ترس سکوت کردند، ولی پیامبرصلی الله علیه وآله این مصداق را از آنجا که تحت عمومات و اطلاقات دعا و مدح و ستایش الهی است امضا کرده است. از اینجا استفاده میشود که حمل مطلقات و عمومات بر مصادیق تا مادامی که داخل در حرام و مکروه نگردد، جایز است.
احمد بن علی منجور مالکی میگوید: «البدعة … الّتی لاتدخل تحت الاصول والقواعد العامة للشریعة»؛(2)«بدعت … چیزی است که داخل تحت اصول و قواعد عام شرعی نمیشود.»
شریعت اسلامی بر خلاف شرایع دیگر، از آنجا که خاتم شرایع آسمانی است، لذا مشتمل بر قواعد و قوانینی شمول گرا است که میتواند تا روز قیامت پاسخگوی همه نیازهای بشر در تمام زمینهها و در هر عصر و زمان باشد. و لذا خداوند متعال میفرماید: { مافَرَّطْنا فِیالْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ}؛(3)«ما هیچ چیز را دراین کتاب فروگذار نکردیم.»
و نیز میفرماید: { وَکُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِیلاً}؛(1)«و هر چیزی را به طور مشخص [و آشکار] بیان کردیم.»
و نیز میفرماید: { وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدیً وَرَحْمَةً وَبُشْری لِلْمُسْلِمِینَ ؛(2)«و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.»
پیامبراکرمصلی الله علیه وآله در خطبهای که در حجةالوداع ایراد کرد، فرمود: «ای مردم! به خدا سوگند، هر چه را که باعث نزدیکی شما به بهشت و دوری شما از جهنم میشود به آن امر نمودم، و هر چه که شما را به جهنم نزدیک و از بهشت دور میکند شما را از آن نهی کردم … ».(3)
در حقیقت اساس این عمومیت و شمولیت آن است که شریعت اسلامی، شریعتی است فطری که با فطرت انسان سازگاری تمام داشته و پاسخگوی حاجات بشر است؛ شریعتی که تعیین کننده مصالح و مفاسد واقعی انسانها است.
پیامبرصلی الله علیه وآله و اهل بیت معصومین اوعلیهم السلام نیز در همین راستا تشریک مساعی کرده و در جهت توسعه شریعت و تکامل و تطبیق آن سعی فراوان نمودند، تا دین و شریعت الهی و اسلامی به این گونه در آمد که قابل انطباق و اجرا در تمام زمینهها و عصرها و زمانها است.
از جمله امتیازات شریعت اسلامی که باعث شمولیت و عمومیت دایره آن شده، مسئله توسعه در حلّیت و گسترش دایره حلیّت است. در نظر اسلام، اصل اولی حلیّت و طهارت است. هر چیزی برای انسان حلال و پاک است مگر آنکه خلاف آن به طور علم و اطمینان ثابت شده باشد.
خداوند متعال میفرماید: { وَما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً}؛(1)«و ما هرگز [قومی را]مجازات نخواهیم کرد مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم.»
و نیز میفرماید: { لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلّا وُسْعَها}؛(2)«خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند.»
در حقیقت کارهای مباح و حلال، ناشی از واقع امر و ملاکات اقتضایی است که مولی درصدد آن است که انسان را نسبت به آن امور و افعال آزاد بگذارد.
پیامبراکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «چه شده است گروهی را که از رخصت ها و مباحات الهی اعراض میکنند؟ به خدا سوگند که من داناترین آنان به خدایم و از همه بیشتر از او خشیت دارم».(3)
خداوند متعال میفرماید: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ}؛(4)«بگو: چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟ بگو: اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند [اگرچه دیگران نیز با آنان مشارکت دارند، ولی] در قیامت، خالص [برای مؤمنان] خواهد بود.»
و به جهت توسعه در جانب حلّیت است که ملاحظه میکنیم شریعت اسلامی تأکید فراوانی بر ترک اصرار در سؤال و دنبال نمودن مسائل نموده است.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «آنچه را بر شما ترک کردم شما نیز آن را ترک کنید. هر گاه حدیثی برای شما بیان کردم آن را از من اخذ کنید؛ زیرا کسانی قبل از شما به جهت کثرت سؤال، و آمد و شد برای سؤال نزد انبیای شان به هلاکت افتادند».(5)
اینها همه ناشی از آن است که شریعت اسلامی شریعتی آسان و روان است، خداوند متعال میفرماید: { یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ}؛(6)«خداوند راحتی شما را میخواهد، نه زحمت شما را.»
و نیز میفرماید: { یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَخُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً}؛(1)«خدا میخواهد کار را بر شما سبک کند، و انسان ضعیف آفریده شده است.»
رسول خداصلی الله علیه وآله بنابر نقلی فرمود: «من به یهودیت و نصرانیت مبعوث نگشتم، بلکه به حنفیّت و تسامح در دین مبعوث شدهام».(2)
از بحثهای گذشته روشن شد که بدعت در اصطلاح شرع ملازم است با قبح، و حکم شرعی آن حرمت است. بنابر این، تقسیم بدعت اصطلاحی به حسن و قبیح نادرست است. با این حال، اهل سنّت بدعت مصطلح را به دو قسم حسن و قبیح تقسیم کردهاند.(3)
تقسیم بدعت مصطلح در شرع به حسن و قبیح، و مشروع و نامشروع نادرست است؛ زیرا در اصطلاح شرع، بدعت به معنای ابداع حکمی است که مبنای شرعی ندارد. چنین فعلی قطعاً حرام و مبغوض شارع است.
علمای علم اصول میگویند: اصل اوّلی در افعال و عادات، حلیّت و برائت است، مگر آنکه مورد نهی قرار گیرد. خداوند متعال خطاب به پیامبرش میفرماید: { قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلّا أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنْزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ ؛(4)«بگو ای پیامبر در احکامی که به من وحی شده، چیزی که برای خورندگان طعام حرام باشد نمییابم جز آنکه مردار باشد یا خون ریخته یا گوشت خوک که پلید است یا حیوانی که بدون ذکر نام خدا از روی فسق ذبح کنند.»
دکتر یوسف قرضاوی میگوید: «اوّل مَبدئی که اسلام آن را تقریر کرده، آن است که اصل اوّلی در اشیاء و منافعی که خداوند خلق کرده، حلیّت و اباحه است، و حرام نیست مگر آنچه که بر او نصّ صریح صحیح از شارع بر تحریمش رسیده باشد … ».(1)
انسان وقتی به فتاوای وهابیان مراجعه میکند پی میبرد به اینکه بسیاری از کارهایی را که به عنوان بدعت معرفی کردهاند، دلیل شان این است که سلف صالح آن را انجام ندادهاند.
ابن تیمیه در مورد برپایی مولودی خوانی در ولادت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله میگوید: « … این کاری است که سلف و پیشینیان انجام ندادهاند با آنکه مقتضی آن وجود داشت و مانعی نیز بر انجام آن نبود و اگر این کار خیر محض یا راجح بود سلف از ما سزاوارتر به انجام آن بودند؛ زیرا آنان محبّت بیشتری از ما به رسول خداصلی الله علیه وآله داشتند و از ما بیشتر پیامبرصلی الله علیه وآله را تعظیم مینمودند، و بر کارهای خیر حریص تر بودند».(2)
او در جایی دیگر میگوید: «و امّا قرار دادن موسمی غیر از موسم های شرعی همچون برخی از شبهای ماه ربیع الاول که گفته میشود شب مولد است، و نیز برخی از شبهای ماه رجب یا هجدهم ذی الحجه و اول جمعه از رجب، یا هشتم شوّال که جاهلان آن را عید ابرار مینامند، اینها همه بدعتهایی است که سلف آنها را مستحب ندانسته و انجام ندادهاند».(3)
ابن الحاج نیز در تحریم برگزاری مولودی خوانی میگوید: «این عمل تنها به خود نیّتش هم بدعت است؛ زیرا این عمل زیادتی در دین است و از عمل پیشینیان به حساب نمیآید؛ در حالی که متابعت و پیروی از سلف سزاوارتر است».(4)
اوّلاً: ما معتقدیم که عمل پیشینیان نمیتواند مصدری از مصادر تشریع به
حساب آید، و هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد آن گونه که در بحث از سلفیگری به آن اشاره کردیم.
ثانیاً: ما در هیچ موردی نمیتوانیم آرای جمیع افراد سلف را در یک عصر جمع کرده و به نقطه وحدت و یکپارچگی برسیم، تا چه رسد به اینکه بخواهیم آرای مردم و حتی علمای سه عصر و قرن را جمع کرده و به نقطه مشترک و واحدی برسیم؛ زیرا در هر مسألهای اختلاف اقوال وجود داشته است. بسیاری از اعمال و رفتار سلف بوده که در جانب نقیض فعل و ترک بوده و محکوم به جوّ سیاسی در آن زمان قرار داشته است. امری که با موشکافی رفتار گذشتگان میتوان به علت آن پی برد. رفتار گذشتگان گاهی از حالت خوف و ترس و گاهی از حالت تسامح و بیمبالاتی نسبت به امور شرعی نشأت گرفته است، و در برخی از موارد نیز ناشی از فهم اشتباه و تأویلات و توجیهات غیر دقیق از نصوص شرعی بوده است.
ما به یقین میدانیم که قائلین به وجوب متابعت از رفتار سلف نمیتوانند از خود یک ضابطه و قانون معیّن و محدودی را به دست بدهند تا هویّت سلف را مشخص کند، سلفی که از چنان اطمینان و اعتمادی نزد آنان برخوردار است که مصدر تشریع در مسائل دینی شدهاند. مقصود از این سلف کیست؟
جالب توجّه این است که ابن تیمیه که از سردمداران این نظریه است، میگوید: «چگونه مؤمن عالم میتواند بر عادات عوام مردم یا کسانی که عوام زدگی آنان را زنجیر کرده یا قومی که در جهالت غوطهور بوده و هرگز رسوخ در علم نکردهاند، اعتماد کند، آنان که از اولی الأمر به حساب نیامده و برای مشورت صلاحیّت ندارند، و شاید که ایمانشان به خدا و رسولش کامل نشده است … ».(1)
حال اگر اهل سلف ممکن است چنین باشند، چگونه فعل و کردار آنان را حجّت و مصدر تشریع میدانند؟!
به هر حال ما معتقدیم که مصدر تشریع که میتواند از خلال آن احکام دین
1) 1263. اقتضاء الصراط المستقیم، ص 271 و 272.
استنباط و استخراج شود، باید از مصونیّت از خطا برخوردار باشند و از کمترین چیزی که تصوّرش در تناقض و اختلاف و اشتباه میرود محفوظ باشد که در مورد فعل سلف این چنین تصوّری ممکن نیست.
ثالثاً: ما معتقدیم که دین اسلام دینی آسمانی است که برای همه امتها و قومیّت های گوناگون بشری نازل شده و نمیتوان آن را محصور در ضمن عادات و عرفیّت های خاصّی نموده یا محصور در محدوده و جوّ تقلیدی معیّن کرد. دین بالاتر از هر عرفیّتی است؛ زیرا دین درصدد برآوردن حاجات بشر است که در کمون بشر نهفته است. دین متکفّل نظام و قوانین عامی است که میتواند هدایت عموم بشر را برعهده گرفته تا به سعادت و نجات برساند، که از آن تعبیر به این جهانی و ابدی میشود.
به تعبیری دیگر: از آنجا که عرف عمومی انسان در بردارنده ابعاد تغییر و تحوّل و اختلاف و پیشرفت است، لذا این جهت مورد نظر و لحاظ شارع بوده و برای آن چاره اندیشی کرده و حکم کلی بیان کرده است. لذا میتوان گفت که عرف عمومی انسان مورد توجّه و اهتمام شریعت اسلامی بوده و از احترام ویژهای برخوردار است، و اگر شارع حکمی را متوجه عرف خاصی کرده، از خلال و دیدگاه همان عرف عام انسانی است.
کسانی که درصدد برآمدهاند تا با تمسک به عدم فعل سلف نسبت به امور مستحدث و جدید، این امور را به «بدعت» نسبت داده و تحریم نمایند، جنایتی نابخشودنی نسبت به تشریع اسلامی انجام دادهاند.
بیشتر امور شرعی که حادث میشود و انسان مسلمان با آنها در مراحل مختلف زندگانی سر و کار دارد دارای دو خاصیّت است؛
خاصیّت اوّل: چیزی است که ما میتوانیم بر آن عنوان «جانب شرعی امر حادث» اطلاق کنیم که آن عبارت است از اصل ممارست مشروع و مبتنی بر ادله ثابت در تشریع.
خاصیّت دوم: چیزی است که ما از او به «جانب عرفی در امر حادث» یاد میکنیم، که عبارت است از شکل عمل مشروع و اسلوب وقوع آن. امری که به حسب پیشرفت و گذر زمان و طبیعت مختلف عرفها و تقالید رایج در مجتمع ها، تغییر و اختلاف پیدا میکند، بدون آنکه تأثیری بر اصل مشروعیّت آن بگذارد.
عموم مسلمانان، امروزه بسیاری از امور و اعمال شرعی خود را از آن جهت که جنبه شرعی ثابت دارد انجام میدهند، ولی آنها را در قالب و روش جدیدی پیاده مینمایند. و اگر تغییری پیدا شده و با رفتار مسلمانان صدر اسلام و سلف و پیشینیان سازگاری ندارد، تنها در جانب عرفی امر حادث است نه در جانب شرعی آن. و میدانیم که تغییر در جانب عرفی امری است که ضرورت زندگی آن را میطلبد.
قضیه یادبود گرفتن و نصرت دین اسلام و پیامبرش امری مسلم بوده و مورد توجّه همه مسلمانان از صدر اسلام تاکنون بوده است، ولی با گذر زمان و تحوّل و تغییر در حالات و عرفیّت ها، روشهای نصرت و یادبود فرق کرده است، در عین اینکه روح شرعیّت آن محفوظ مانده است. و این امری صحیح و عقلایی و مورد قبول شرع و عقل است.
رابعاً: در بحث اصول به اثبات رسیده که تنها صدور فعلی از شخص معصوم دلالت بر عدم حرمت آن فعل دارد؛ زیرا شخص معصوم از گناه مصون و محفوظ است، ولی نمیتوان ادّعا کرد که ترک فعلی از طرف معصوم دلالت بر حرمت و کراهت آن دارد؛ زیرا ممکن است که شخص معصوم فعل مباح یا حتی بنابر نقلی مستحبّی را ترک نماید. این مطلب درباره افراد معصوم گفته شده تا چه رسد به افرادی که از عصمت برخوردار نبودهاند، به طور حتم عمل سلف و گذشتگان از عصمت برخوردار نبوده و حتی نمیتوان همه آنان را عادل دانست، لذا نمیتواند فعل سلف میزان مشروعیّت اعمال ما قرار گیرد.
در تعریف بدعت و بیان مفهوم اصطلاحی آن گفتیم که این واژه در اصطلاح از سه رکن برخوردار است: وارد کردن چیزی در دین به زیاده یا نقیصه؛ یعنی کم کردن یا
زیاد کردن عملی از اعمال. و دیگری دعوت کردن به این امر و شایع کردن آن. و رکن سوم آن است که دلیل و اصلی عام یا خاص برای آن در دین و شریعت نباشد؛ حال اگر بخواهیم برای «بدعت» واقعی و حقیقی در اصطلاح مصداق و مواردی بیان کنیم باید به اعمال و رفتار و سیره خلفا در همان عصر سلف و علی الخصوص صحابه مراجعه نماییم که میتوان برای آن نمونهها بسیاری پیدا کرد. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - تشکیل سقیفه
2 - وصیت ابوبکر به خلافت عمر
3 - حذف سهم مؤلفة قلوبهم
4 - حذف سهم ذوی القربی
5 - انکار ارث گذاشتن انبیا
6 - قتال با مانعینِ اعطای زکات به دستگاه خلافت
7 - منع تدوین سنّت
و …
1 - جلوگیری از به جای آوردن حجّ تمتع واقعی
2 - نهی از متعه زنان
3 - اضافه کردن «الصلاة خیر من النوم» در اذان
4 - حذف «حیّ علی خیر العمل» از اذان و اقامه
5 - اجرای سه طلاق در یک مجلس
6 - نماز تراویح
7 - عول در فرائض
8 - ارث جد با برادران
9 - منع از توریث عجم
10 - ارث دایی با پسر خاله
11 - فروش ام ولد
12 - نهی از به جای آوردن نماز در صورت نبود آب
13 - نهی از گریه بر اموات
14 - حد معیّن کردن برای مهریه
15 - تعیین شورای شش نفره برای تعیین خلیفه بعد از خودش
و …
1 - پرداخت بیت المال و دادن مناصب حکومتی به اقوام نالایق خود
2 - اتمام نماز در سفر
و …
برای بررسی هر یک از این موارد و موارد دیگر و اطّلاع از مصادر آنها به کتاب شریف «النصّ و الاجتهاد» از مرحوم سیّد عبدالحسین شرف الدین عاملی مراجعه کنید.
بدعت از آن جهت که عمل اختیاری است، لذا دارای اسباب و غایاتی است که همگی منشأ آن به حساب میآیند. اینک به این عوامل اشاره میکنیم:
گاهی افراطگری در تعبّد و به تعبیری دیگر خشک مقدسی، انسان را وادار به بدعتگذاری در دین میکند، که میتوان نمونه آن را در وضوی غسلی دانست. برخی برای توجیه شستن پاها در وضو میگویند: شستن پا و وارد شدن با پای نظیف در مسجد بهتر از آن است که انسان پا را مسح کند و سپس با پای کثیف وارد مسجد شود.
جواب این توجیه این است که انسان اول پای خود را بشوید سپس به جهت وضوی نماز پاهایش را با نیت تعبّد مسح نماید. و نیز به عنوان نمونه برای این موارد میتوان به منع عمر از حج تمتّع مثال آورد؛ زیرا او میگفت: کسی که برای حج آمده تا اعمال حجّش تمام نشده نباید به سراغ زن خود برود گرچه از عمره فارغ شده و از احرام بیرون آمده است.
انسان هنگامی که تاریخ مدعیان نبوّت و بدعتگذاران را مطالعه میکند پی میبرد که پیروی از هوای نفس نقش بسزایی در ظهور و بروز رفتار ناشایست آنها از جمله بدعتگذاری داشته است.
ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» نقل میکند که حضرت علیعلیه السلام گذرش به کشته شدگان خوارج افتاد و فرمود: «بؤساً لکم لقد ضرّکم من غرّکم. فقیل: ومن غرّهم؟ فقال: الشیطان المضلّ والنفس الأمّارة بالسوة … »؛(1)«بَدا به حال شما، هر آینه کسانی که شما را گول زدند به شما ضرر رساندند. به حضرت عرض شد: چه کسانی آنان را گول زدند؟ حضرت فرمود: شیطان گمراه کننده و نفسی که امر کننده به بدی است … »
هر کس مطالعهای در رابطه با حیات صحابه در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله و بعد از آن داشته باشد پی میبرد که در میان آنان دو خطّ فکری وجود داشت:
این خطّ فکری معتقد بود که لازم نیست به تمام آنچه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به آن خبر داده و دستور فرموده ایمان آورد و تعبّداً آن را قبول کرد، بلکه میتوان در نصوص دینی مطابق با مصالحی که درک میکنیم اجتهاد کرده و در آنها تصرّف نماییم. این خطّ فکری از مبانی اساسی مدرسه خلفا بود و لذا بر این اساس دست به بدعتگذاری در شرع و شریعت اسلامی زدند.
1) 1264. شرح ابن ابی الحدید، ج 19، ص 235.
در مقابل این خطّ فکری، خطّ فکری دیگری وجود داشت که معتقد بود باید در مقابل مجموعه دین و شریعت اسلامی تسلیم بوده و تعبّد کامل داشت.
این خطّ فکری همان طریق و روش اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام و پیروان آنان میباشد.
قسمتی از مصداق هایی که وهّابیان آن را جزء بدعت میدانند به این جهت است که آنان سنّت اهل بیتعلیهم السلام را حجت نمیدانند؛ در حالی که در احادیث آنان تصریح به استحباب و مطلوبیّت شرعی شده است. ما در پایان به برخی از ادله به طور اجمال اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(1)«خداوند چنین میخواهد که هر رجس و آلایش را از شما اهل بیت پیامبر دور کند و شما را از هر عیب و پلیدی کاملاً پاک و منزّه گرداند.»
مسلم به سند خود از عایشه نقل میکند: «صبحگاهی رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که بر دوش او کسایی غیر مخیط بود خارج شد. در آن هنگام حسن بن علی وارد شد؛ پیامبرصلی الله علیه وآله او را داخل کساء کرد، سپس حسین آمد، او را نیز داخل آن نمود. فاطمه آمد او را نیز داخل کساء کرد، آنگاه علی آمد او را نیز داخل آن نمود؛ بعد این آیه را تلاوت کرد: { إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(2)
کسانی که اراده تکوینی خداوند بر این تعلق گرفته تا از هر گونه پلیدی و عیب و نقص پاک باشند، قطعاً معصومند، و هر کس معصوم باشد سنّت او حجّت است، پس اهل بیتعلیهم السلام هر چه میگویند برای ما حجّت است.
ترمذی از جابر بن عبداللَّه در صحیح خود روایت کرده که در «حجة الوداع» روز عرفه رسول خداصلی الله علیه وآله را دیدم؛ در حالی که بر شتر خود سوار بود و خطبه میخواند، شنیدم که فرمود: ای مردم! من در میان شما دو چیز گران بها میگذارم که اگر به آن دو چنگ بزنید هرگز گمراه نمیشوید: کتاب خدا و عترتم.
از این حدیث به خوبی - از جهات مختلف - عصمت اهل بیتعلیهم السلام استفاده میشود؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله عترت را به قرآن مقرون ساخته است، پس همانگونه که قرآن مصون از اشتباه و خطاست، عترت نیز از خطا و اشتباه به دور است.
همچنین ادله دیگری از قرآن و حدیث بر عصمت و حجیت سنّت اهل بیتعلیهم السلام است، که به طور مفصّل در جای خود به آن اشاره میکنیم.
در طول تاریخ افراد یا گروههایی بودهاند که در حقّ پیامبران و اولیای الهی غلو کردهاند و این انکارناپذیر است، ولی مع الأسف در مواردی در کلمات مغرضان و معاندان یا جاهلان میبینیم که این عنوان را به شیعه امامیه نسبت دادهاند؛ برای نمونه احمد امین مصری مینویسد: «غالیان شیعه در حقّ علی به این اکتفا نکردند که او افضل خلق بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله و معصوم است، بلکه برخی از آنان قائل به الوهیت او شدهاند».(1)
زبیدی در «تاج العروس» مینویسد: «امامیه فرقهای از غالیان شیعه است».(2)
دکتر کامل مصطفی مینویسد: «غالیان از شیعه عقاید اصلی تشیّع؛ از قبیل: بداء، رجعت، عصمت و علم لدنّی را تأسیس نمودند که بعدها به عنوان مبادی رسمی برای تشیع شناخته شد … ».(3)
لذا جا دارد که در مورد این واژه قدری بحث و تأمل کنیم.
واژه غلوّ در مقابل تقصیر است، و در لغت به معنای تجاوز از حد و افراط در شیء است؛(4)یعنی فرد یا چیزی بیش از آنچه در او هست، توصیف شود. این واژه در اصطلاح شرع، به تجاوز و مبالغه نمودن در حق پیامبران و اولیای الهی و اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت آنان اطلاق میشود.
قرآن کریم اهل کتاب را از غلوّ در حقّ مسیحعلیه السلام بر حذر داشته و میفرماید: { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِ ؛(1)«بگو ای اهل کتاب! در دین خود به ناحقّ غلو نکنید.»
غلوّ اهل کتاب (نصارا) این بود که به الوهیت حضرت مسیحعلیه السلام اعتقاد داشتند؛ چنان که در جای دیگر میفرماید: { لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ ؛(2)«آنان که به خدایی مسیح پسر مریم قائلند، به راستی کافر شدند.»
بیشک یکی از پدیدههای انحرافی که در حوزه اعتقادهای دینی در جهان اسلام رخ داده است، پدیده غلوّ و ظهور غالیان است. آنان کسانی بودهاند که در حقّ پیامبرصلی الله علیه وآله یا علی بن ابی طالبعلیه السلام و یا سایر ائمه اهل بیت یا افراد دیگر به الوهیت، حلول خداوند در آنها، یا اتحاد خداوند با آنان قائل شدهاند. ولی این بدان معنا نیست که شیعه امامیه هر عقیدهای که به امامان خود دارد؛ از قبیل: عصمت، رجعت، علم لدنّی و … همه غلوّ باشد؛ زیرا شیعه در اعتقاد به این امور ادلهای متقن دارد.
عقایدی که از ویژگی غالیان شمرده شده و نشانه غلوّ به شمار میرود، عبارتند از:
1 - اعتقاد به الوهیت پیامبرصلی الله علیه وآله یا امیرالمؤمنینعلیه السلام یا یکی از اولیای الهی؛
2 - اعتقاد به این که تدبیر جهان به پیامبرصلی الله علیه وآله یا امیرالمؤمنینعلیه السلام یا ائمه اهل بیتعلیهم السلام یا افرادی دیگر واگذار شده است؛
3 - اعتقاد به نبوت امیرالمؤمنین یا ائمه دیگر یا فردی از مردم؛
4 - اعتقاد به آگاهی فردی از عالم غیب، بدون آنکه به او وحی یا الهام شود؛
5 - اعتقاد به اینکه معرفت و محبّت ائمه اهل بیتعلیهم السلام انسان را از عبادت خداوند و انجام فرایض الهی بی نیاز میسازد.(1)
و امّا اعتقاد هایی که دلیل قطعی - از عقل یا نقل - بر آنها اقامه شده؛ از قبیل: اعتقاد به عصمت اهل بیتعلیهم السلام، و وصایت و خلافت بلا فصل امیرالمؤمنینعلیه السلام و بعد از او ائمه اهل بیتعلیهم السلام، اعتقاد به رجعت، علم لدنّی امام و دیگر اعتقادهای شیعه که برای هر یک دلیل محکم و متقنی اقامه نموده است، نمیتوان آن را غلوّ و تجاوز از حدّ نامید، بلکه عین حقّ و حقیقت است.
ائمه اهل بیتعلیهم السلام با پدیده غلوّ و غالیان به شدّت مخالفت نمودهاند:
امام صادقعلیه السلام فرمود: «بر جوانان خود از خطر غالیان بیمناک باشید، مبادا عقاید آنان را تباه سازند؛ زیرا غلات بدترین خلقِ خدایند. عظمتِ خدا را کوچک دانسته و برای بندگان خدا قائل به ربوبیّتند».(2)
امام علیعلیه السلام از غلات به درگاه خدا تبرّی جسته و عرض میکند: «بار خدایا! من از غلات تبرّی میجویم، همانگونه که عیسی بن مریم از نصارا تبرّی جست. بار خدایا! آنان را تا ابد خوار و ذلیل گردان و هیچ یک از آنان را یاری مکن».(3)
امام صادقعلیه السلام فرمود: «لعنت خدا بر عبداللَّه بن سبأ باد که در مورد امیرالمؤمنینعلیه السلام قائل به ربوبیت شد. سوگند به خدا که امیرالمؤمنین بنده مطیع خدا بود. وای بر کسی که به ما نسبت دروغ دهد. گروهی در مورد ما مطالبی میگویند که ما قائل به آن نیستیم».(4)
امامصادقعلیه السلام در جای دیگر میفرماید: «لعنت خدا برکسی باد که ما را پیامبر بداند».(5)
دانشمندان و متکلّمان امامیه نیز به مقابله با غالیان پرداخته و آنان را کافر و مشرک دانسته و از آنان تبرّی جستهاند.
شیخ صدوق میفرماید: «اعتقاد ما در مورد غلات و مفوّضه آن است که آنان کافران به خدا میباشند».(1)
شیخ مفید میفرماید: «غلات گروهی از متظاهران به دین اسلامند که امیرالمؤمنین و ائمه از ذریه او را به الوهیت و پیامبری نسبت دادهاند. آنان گمراه و کافرند و امیرالمؤمنینعلیه السلام به قتل آنان دستور داد. ائمه دیگر نیز آنان را کافر و خارج از اسلام دانستهاند».(2)
علامه حلّی میفرماید: «برخی از غلات به الوهیت امیرالمؤمنینعلیه السلام و دستهای دیگر به نبوت او معتقدند. و این باورها باطل است؛ زیرا ما اثبات نمودیم که خدا جسم نیست و حلول در مورد خدا محال و اتحاد نیز باطل است. همچنین ثابت کردیم که محمّدصلی الله علیه وآله خاتم پیامبران است».(3)
حال جای بسی تعجب و تأسّف است که گاهی از طرف افرادی مغرض یا ناآگاه شیعه امامیه به غلوّ در مورد ائمه طاهرین متّهم میگردد؛ این پنداری بیش نیست؛ زیرا حقیقت غلوّ - چنان که قبلاً توضیح داده شد - تجاوز از حدّ است، همانند اعتقاد به مقام الوهیت و ربوبیت، یا نبوت و پیامبری ائمه اهل بیتعلیهم السلام، ولی آنچه از شئون الوهیت و از مختصات نبوت نیست هیچ ربطی به غلوّ در دین ندارد، بلکه در آن مواردی که به آنها معتقدند دلیل قانع کننده دارند و حقیقت داشته و گزافه نیست. مثلاً اعتقاد به عصمت، وصایت، رجعت، علم لدنّی و … در حقّ اهل بیتعلیهم السلام حقیقت داشته و برای آن ادله قطعی اقامه شده؛ از همین رو این گونه اعتقاد ها از غلو خارج است.
اصولاً برخورداری از مقام عصمت و موهبت اعجاز و کرامت و آگاهی بر غیب، از
مقامات اولیای بزرگ الهی است و اختصاص به پیامبران و امامان نیز ندارد. قرآن کریم از عصمت حضرت مریم خبر داده، میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ ؛(1)«خداوند تو را برگزید و پاکیزه گردانید و بر زنان جهان برتری بخشید.»
همچنین از کرامت یکی از یاران حضرت سلیمان خبر داده، میفرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ ؛(2)«و آن کس که اندکی به علم الهی دانا بود، گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی تخت را بدین جا آورم.»
در احادیث اسلامی در بابی با عنوان «محدّث» از کسانی که دارای این مقام بودهاند یاد شده است. محدّث کسی را گویند که بدون این که دارای مقام نبوت بوده و ملک و فرشته را در خواب یا بیداری مشاهده کند، چیزی از عالم غیب به او الهام شود.
محمّد بن اسماعیل بخاری از ابوهریره روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «در میان بنی اسرائیل افرادی بودند که بدون این که دارای مقام نبوت باشند از غیب با آنان گفت و گو میشد».(3)
در احادیث شیعه نیز از ائمه طاهرینعلیهم السلام به عنوان (محدّث) و از فاطمه زهراعلیها السلام به عنوان «محدّثه» یاد شده است؛ چنانکه کلینی روایات آن را در «کافی» و علامه مجلسی در «بحارالانوار» آورده است.
همانگونه که از تعریف لغوی استفاده شد، غلوّ به معنای تجاوز از حدّ به کار رفته است؛ حال ببینیم حدّ و میزان چیست که تجاوز از آن غلوّ است و نرسیدن به آن تقصیر. در اینجا چهار احتمال وجود دارد؛
1 - مراد از حد و میزان، عرف باشد؛ یعنی هر چه زاید بر فهم عرف باشد غلوّ است.
لکن این احتمال باطل بوده و انسان دیندار هرگز آن را قبول نمیکند، بلکه این میزان برای کسانی است که «لائیک» بوده و برای دین ارزشی قائل نیستند.
2 - مراد از آن، منزلت صحابه باشد؛ به این معنا که برای صحابه منزلتی قائل شویم که برای غیر آنها نیستیم و غلوّ را به میزان آن منزلت یا بالاتر از آن حد برای غیر صحابه بدانیم. برای این میزان و حدّ نیز دلیلی نداریم، بلکه این میزان از بارزترین مصادیق مصادره به مطلوب است؛ یعنی دلیل، عین مدعا است.
3 - مراد از حدّ و میزان، مطالبی باشد که علمای اهل سنّت از کتاب و سنّت میفهمند. که این احتمال هم بدون دلیل است؛ زیرا چه مستندی در دست است که میزان و حد، فهم طایفهای از امت باشد.
4 - مراد از حدّ و میزان خود کتاب و سنّت باشد که همین احتمال صحیح است و عقل و قرآن و سنّت نیز آن را تأیید میکند.
بزرگان اهل سنّت که اهل انصافند، چنین نظر دارند که وهابیان و متعصبان از مخالفان شیعه، متوجّه اشتباه خود در مرحله شناخت انتسابی شیعه نیستند، و به همین جهت طبیعی است که بین شیعه و غالیان تفکیک نمیگذارند. اینک به عبارات برخی از این افراد اشاره میکنیم:
1 - «انور جندی» اندیشمند سنّی مصری در این باره مینویسد: «سزاوار است که یک پژوهشگر، هشیارانه بین شیعه و غالیان - کسانی که امامان شیعه، سخت به آنان تاختهاند و در مورد نیرنگ شان هشدار دادهاند - جدایی افکند».(1)
2 - «علی عبد الواحد وافی» دیگر نویسنده مصری در این باره مینویسد: «بسیاری از نویسندگان ما بین شیعه جعفری و فرقههای دیگر شیعه خلط کردهاند».(2)
3 - «محمّد غزالی» امام سنّیان این دوران نیز تلاشی فراگیر برای تصحیح شیوه
مطالعاتی مخالفان متعصّب شیعه انجام داده و با اقتدار تمام در برابر آنان ایستاده و برای حل مشکل کسانی که خلط بین تشیع و غلو کردهاند، زحمات فراوانی کشیده است. او در این باره میگوید: «برخی از این دروغگویان که بین شیعه و غالیان خلط نمودهاند، شایع کردهاند که شیعه پیروان علی و سنّیها پیروان محمّدصلی الله علیه وآله هستند. و شیعه، علی را برای نبوت شایستهتر میداند و معتقد است که نبوت به غلط به دیگری تعلق گرفته است. این از تهمتهای بسیار زشت و دروغهای پست است».(1)
او در جایی دیگر میگوید: «برخی از این گونه افراد به دروغ و به جهت وارونه کردن حقایق، به شیعه نسبت دادهاند که معتقد به نقصان آیههای قرآن است».(2)
4 - «عبدالحلیم جندی» یکی دیگر از دانشمندان اهل سنّت مینویسد: «کارهای غالیان را به شیعه نسبت دادند و با این کار تأثیری نابجا در برداشت دیگران نسبت به شیعه گذاشتند. و تهمتهایی به شیعه نسبت دادند که آنان از این تهمتها بیزاری میجویند؛ مثل این که امام، همان خدا است … ».(3)
5 - دکتر «طه حسین» نیز در این باره میگوید: «دشمنان شیعه همه چیز را به آنان نسبت میدهند و تنها به شنیدهها و دیده هایشان از شیعه بسنده نمیکنند بلکه بیشتر به آنها میافزایند. و باز به این مقدار نیز اکتفا نمیکنند، بلکه همه اینها را به گردن یاران اهلبیت پیامبرعلیهم السلام میگذارند. آنان هم چون دزدان گردنه در کمین نشستهاند و تک تک گفتهها و کردار شیعیان را زیر نظر گرفتهاند، و حتی بیش از آنچه شیعیان گفته یا انجام دادهاند، به آنان نسبت میدهند، و شیعه را به مطالب عجیب و غریبی متهم میسازند».(4)
6 - دکتر «علی عبد الواحد وافی» نیز میگوید: «اختلاف بین ما سنّیان و شیعیان، هر قدر هم که بزرگ جلوه کند از دایره اجتهاد مشروع خارج نخواهد بود».(5)
7 - «سالم بهنساوی» نیز میگوید: «قرآن موجود در میان اهل سنّت، دقیقاً همان قرآن موجود در مساجد و خانههای شیعیان است».(1)
8 - «حسن البنا» از دانشمندان و رهبران جنبش اسلامی مصر، یکی از پرشور ترین کسانی است که برای تصحیح سبک مطالعات شیعه شناسی وهابیان تلاش نموده و با نظریه پردازان همسانی تشیع و غلو به سختی در افتاده و از اینان بسیار تعجب کرده که چگونه مرتکب این اشتباه شدهاند، با وجود آنکه کتابخانههای دنیا لبریز از گنجینه هایی است که دانشمندان شیعه از خود به یادگار گذاشتهاند.
این عبارت را نیز عمر تلمسانی - شاگرد حسن البنا - از او نقل کرده است.(2)
9 - نویسنده معروف سنّی «عباس محمود عقاد» هم از آنهایی است که متوجّه این انحراف شده تا جایی که «انیس منصور» نویسنده معروف مصری از او نقل میکند که گفته است: «اگر اجل به او مهلت دهد میخواهد پژوهشی منطقی درباره مذهب شیعه انجام دهد؛ زیرا یاوه هایی که به دروغ به شیعه نسبت میدهند چهرهای نامناسب از شیعه برای بسیاری از مردم نمایش داده است. ولی - مع الأسف - عمرش برای نوشتن این کتاب کفاف نداد».(3)
10 - «محمّد کرد علی» مورّخ سنّی نیز به سختی بر این گروه که فرقی بین شیعه و غالیان نمیگذارند تاخته، میگوید: «عقیده برخی از نویسندگان که میگویند: مذهب تشیع از بدعت های عبداللَّه بن سبأ است، خیال باطلی بیش نیست که از کم اندیشی آنان سرچشمه گرفته است. و هر کس موقعیّت عبداللَّه بن سبأ را در شیعه بداند و از بیزاری آنان از او و گفتار و کردارش باخبر شود و کلمات دشمنان شیعه را که همگی از او بدگویی کردهاند دیده باشد، پی میبرد که آن عقیده چقدر نادرست است».(4)
11 - «عمر تلمسانی» رهبر اخوان المسلمین نیز از جمله کسانی است که از یکی دانستن تشیع و غلو بسیار تعجب میکند و اظهار میدارد که «فقه شیعی از جهت قدرت و اوج تفکّر در آن، دنیای اسلام را سیراب کرده است».(5)
12 - «محمّد ابوزهره» یکی دیگر از پیشوایان اهل سنّت در عصر حاضر از این شیوه سخت هراسان گشته و تفسیر نادرست مخالفان شیعه از برخی تعبیرات کلامی این مذهب را مورد نقد قرار داده و درباره «تقیه» میگوید: «تقیه آن است که مؤمن از روی ترس از شکنجه یا به جهت دسترسی به هدف والایش که خدمت به دین خداست، برخی از عقاید خود را پوشیده بدارد. و این معنا ریشه در خود قرآن دارد … ».(1)
او در پاسخ وهابیان که عقیده شیعیان را درباره امام با عقیده غالیان یکی دانستهاند، مینویسد: «امامیه، مقام امام را به مقام پیامبرصلی الله علیه وآله نمیرساند».(2)
13 - استاد احمد بک، استاد شیخ شلتوت و ابوزهره میگوید: «شیعه امامیه همگی مسلمانند و به خدا و رسول و قرآن و هر چه پیامبرصلی الله علیه وآله آورده، ایمان دارند. در میان آنان از قدیم و جدید فقیهانی بزرگ و علمایی در هر علم و فن دیده میشود. آنان تفکّری عمیق داشته و اطلاعاتی وسیع دارند. تألیفات آنان به صدها هزار میرسد و من بر مقدار زیادی از آنها اطلاع پیدا نمودم».(3)
14 - شیخ محمّد ابوزهره نیز مینویسد: «شکی نیست که شیعه، فرقهای است اسلامی، … هر چه میگویند به خصوص قرآن یا احادیث منسوب به پیامبرصلی الله علیه وآله تمسک میکنند. آنان با همسایگان خود از سنّیها دوست بوده و از یکدیگر نفرت ندارند».(4)
15 - استاد محمود سرطاوی، یکی از مفتیان اردن میگوید: «من همان مطلبی را که سلف صالح مان گفتهاند میگویم و آن اینکه شیعه امامیه برادران دینی ما هستند، بر ما حق اخوّت و برادری دارند و ما نیز بر آنان حقّ برادری داریم».(5)
16 - استاد عبدالفتاح عبد المقصود نیز میگوید: «به عقیده من شیعه تنها مذهبی است که آینه تمام نما و روشن اسلام است و هر کسی که بخواهد بر اسلام نظر کند باید
از خلال عقاید و اعمال شیعه نظر نماید. تاریخ بهترین شاهد است بر خدمات فراوانی که شیعه در میدانهای دفاع از عقیده اسلامی داشته است».(1)
17 - دکتر حامد حنفی داوود، استاد ادبیات عرب در دانشکده زبان قاهره میگوید: «از اینجا میتوانم برای خواننده متدبّر آشکار سازم که تشیع آن گونه که منحرفان و سفیانیها گمان میکنند که مذهبی است نقلی محض، یا قائم بر آثاری مملو از خرافات و اوهام و اسرائیلیات، یا منسوب به عبداللَّه بن سبأ و دیگر شخصیتهای خیالی در تاریخ نیست، بلکه تشیع در روش علمی جدید ما به عکس آن چیزی است که آنان گمان میکنند. تشیع اولین مذهب اسلامی است که عنایت خاصی به منقول و معقول داشته است و در میان مذاهب اسلامی توانسته است راهی را انتخاب کند که دارای افق گستردهای است. و اگر نبود امتیازی که شیعه در جمع بین معقول و منقول پیدا کرده هرگز نمیتوانست به روح تجدّد در اجتهاد رسیده و خود را با شرایط زمان و مکان وفق دهد، به حدّی که با روح شریعت اسلامی منافات نداشته باشد».(2)
او همچنین در تقریظی که بر کتاب عبداللَّه بن سبأ زده میگوید: «سیزده قرن است که بر تاریخ اسلامی میگذرد و ما شاهد صدور فتواهایی از جانب علما بر ضدّ شیعه هستیم، فتاوایی ممزوج با عواطف و هواهای نفسانی. این روش بد سبب شکاف عظیم بین فرقههای اسلامی شده است. و از این رهگذر نیز علم و علمای اسلامی از معارف بزرگان این فرقه محروم گشتهاند، همانگونه که از آرای نمونه و ثمرات ذوق های آنان محروم بودهاند. و در حقیقت خساراتی که از این رهگذر بر عالم علم و دانش رسیده، بیشتر است از خساراتی که توسط این خرافات به شیعه و تشیع وارد شده است، خرافاتی که در حقیقت، ساحت شیعه از آن مبرّا است. و تو را بس، اینکه امام جعفر صادق (متوفای 148 ه.ق) - پرچمدار فقه شیعی - استاد دو امام سنّی است: ابوحنیفه نعمان بن ثابت (متوفای 150 ه.ق) و ابی عبداللَّه مالک بن انس (متوفای 179 ه.ق) و در همین جهت است که ابوحنیفه میگوید: اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک
میشد. مقصود او همان دو سالی است که از علم فراوان جعفر بن محمّد بهرهها برده بود. و مالک بن انس میگوید: من کسی را فقیهتر از جعفر بن محمّد ندیدم».(1)
18 - استاد ابو الوفاء غنیمی تفتازانی، مدرّس فلسفه اسلامی در دانشگاه الأزهر میگوید: «بسیاری از بحث کنندگان در شرق و غرب عالم، از قدیم و جدید، دچار احکام نادرست زیادی بر ضدّ شیعه شدهاند که با هیچ دلیل یا شواهد نقلی سازگار نیست. مردم نیز این احکام را دست به دست کرده و بدون آنکه از صحت و فساد آن سؤال کنند، شیعه را به آنها متهم مینمایند. از جمله عواملی که منجرّ به بیانصافی آنان نسبت به شیعه شد، جهلی است که ناشی از بیاطلاعی آنان نسبت به مصادر شیعه است و در آن اتهامات تنها به کتابهای دشمنان شیعه مراجعه نمودهاند».(2)
درباره علل و عوامل پیدایش و گسترش نظریه همسانی تشیع و غلو به سه جهت میتوان اشاره کرد:
1 - جهل به معنای غلو
2 - عدم شناخت مفهوم تشیع
3 - عدم آگاهی از موضعگیری امامیه نسبت به غلو و غالیان
«غلو» امری است که همه مذاهب اسلامی با آن به مخالفت پرداختهاند؛ زیرا قرآن و سنّت شدیداً با آن به مقابله و مبارزه برخاسته است، ولی مشکل اساسی در جامعه اهل سنّت؛ خصوصاً وهابیان، عدم درک صحیح از مفهوم و حدود و قیود غلوّ است.
از زمانی که وهابیت پا گرفت تا به امروزه، این فرقه تعریفی عجیب و غریب را از مفهوم «غلو» رواج دادهاند. تعریفی که سرانجام جز متّهم نمودن دیگر مذاهب اسلامی را در پیش ندارد.
دانشمند معاصر اهل سنّت «یوسف قرضاوی» این حالت تأسف بار را که از کینهها و عقدههای چرکین وهابیان سرچشمه گرفته، چنین به تصویر میکشد:
«وارونه جلوه دادن شعائر اسلامی و در هم شکستن نمادهای دینی و تخریب ارزشها، آرزوی برخی از مسلمانان شده است. سال گذشته که از کشور عربستان دیداری داشتم، امری دهشت بار و تأسف آمیز را مشاهده کردم. مجموعهای از کتابها منتشر شده بود که دانشمندان و بزرگان را هدف تیرهای اتهام و شماتت خود قرار میداد. کتابهایی که به توسط برخی از هواداران سلفیّه نوشته شده بود. آنان هیچ دانشمند پیشین و معاصر را از تهمت و افترا و مذمّت و بدگویی بیبهره نگذاشتهاند. هر کسی را به گونهای زیر سؤال برده و در این جهت بین مرده و زنده فرقی نگذاشتهاند».(1)
«محمّد غزالی» پیشوای سنیان معاصر، فهم وهابیان را از دین فهمی غریب و نامأنوس دانسته و آن را خطرناکترین دشمن اسلام میشمارد. او میگوید: «رشد اسلامگرایی از چند سو تهدید میشود که خطرناکترین آنها، نوعی تفکر مذهبی در لباس بنیادگرایی تندرو است که حتی سلفیان راستین نیز از آن بیزارند».(2)
ما معتقدیم که اولیای الهی و در رأس آنان رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله بنده خدایند که مالک هیچ ضرر و نفع و موت و حیات و نشور به جز با اذن خدا نیستند.
خداوند متعال میفرماید: {قُلْ لاأَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَلاضَرّاً إلَّا ما شآءَ اللَّهُ … }؛(3)«بگو: من مالک سود و زیان خویش نیستم مگر آنچه را خدا بخواهد … »
ولی آنان در عین اینکه از جنس بشرند، دارای امتیازاتی هستند که دیگران در آنها شریک نمیباشند. لذا در حدیث صحیح از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «إنّی لست کهیئتکم إنّی أبیت عند ربّی یطعمنی و یسقینی»؛(4)«من همانند هیئت شما نیستم، همانا من نزد پروردگارم بیتوته میکنم در حالی که او مرا اطعام داده و سیراب میکند.»
ملاحظه اینکه اولیای الهی و در رأس آنها پیامبران، در تمام امور همانند سایر افراد بشرند، دیدگاه مشرکان عصر جاهلیت بوده است و در قرآن کریم شواهد بسیاری بر آن وجود دارد.
خداوند سبحان درباره قوم نوح میفرماید: {فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَریکَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنا}؛(1)«اشراف کافر قومش (در پاسخ او) گفتند: ما تو را جز بشری همچون خودمان نمیبینیم.»
و درباره قوم موسی و هارون علیهما السلام میفرماید: {فَقالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عبِدُونَ ؛(2)«آنها گفتند: آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم؟ در حالی که قوم آنها بردگان ما هستند.»
قوم ثمود به پیامبر خود عرض کردند: {ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِایَةٍ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقِینَ ؛(3)«تو فقط بشری همچون مایی، اگر راست میگویی آیت و نشانهای بیاور.»
اصحاب أَیْکَه به حضرت شعیبعلیه السلام عرض کردند: {إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ وَما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا وَإِنْ نَظُنُّکَ لَمِنَ الْکاذِبِینَ ؛(4)«تو فقط از افسون شدگانی. تو بشری همچون مایی و تنها گمانی که درباره تو داریم این است که از دروغگویانی.»
مشرکان عصر جاهلیت به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله عرض کردند: {مالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْواقِ ؛(5)«چرا این پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟»
و لذا در حدیث صحیح آمده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «تنام عینی ولا ینام قلبی»؛(6)چشمم میخوابد ولی قلبم بیدار است.»
و نیز در حدیث صحیح آمده است: «إنّی أراکم من ورآء ظهری کما أراکم من امامی»؛(7)«من شما را از پشت سرم مشاهده میکنم همانگونه که از جلو میبینم.»
و نیز در حدیث صحیح آمده است: «أوتیت مفاتیح خزائن الأرض»؛(8)«به من کلیدهای خزینه های زمین داده شده است.»
رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله و دیگر اولیای الهی گرچه از دار دنیا رحلت کردهاند ولی دارای حیات برزخی میباشند، همانگونه که در جای خود به آن پرداختهایم.
اگر خالق و مخلوق در اموری با یکدیگر مشترک باشند، این امر با تنزیه باری تعالی منافاتی ندارد، در صورتی که بازگشت این امور بالإصاله به خداوند متعال باشد، ولی وهابیان انتساب آن امور را به مخلوق، شرک به خدا میدانند. و این جهل محض از آنان است؛ زیرا خداوند سبحان به هر کس که بخواهد و آنگونه که اراده کند تفضّل کرده و او را تکریم نماید و مقام او را از دیگر افراد بشر بالا میبرد، در عین اینکه مقام بشریت او محفوظ است؛ زیرا آن مقام و منزلت و کمال، اکتسابی بوده و به اذن و فضل و اراده خداوند است نه به قوّت و تدبیر و امر مخلوق، گرچه پیامبرصلی الله علیه وآله باشد. چه بسیار کمالاتی که مطابق نصوص، حقّ خداوند متعال است ولی خداوند آنها را به اولیای خود و در رأس آنها رسول گرامی اسلام مرحمت فرموده است که از آن جمله عبارت است از:
خداوند سبحان در عین اینکه میفرماید: {قُلْ للَّهِِ الشَّفعَةُ جَمِیعاً}؛(1)«بگو: تمام شفاعت از آنِ خداست.» ولی در حقّ دیگران نیز به اذن و اراده خود ثابت کرده است؛ آنجا که میفرماید: {مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ؛(2)«کیست که در نزد خدا جز به فرمان او شفاعت کند؟»
و از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «اوتیت الشفاعة»؛(3)«به من شفاعت داده شده است.» و نیز فرمود: «أنا أوّل شافع ومشفّع»؛(4)«همانا من اولین شفاعت کننده و شفاعت شده هستم.»
خداوند متعال در عین اینکه میفرماید: {قُلْ لَا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ ؛(1)«بگو: کسانی که در آسمانها و زمین هستند غیب نمیدانند جز خدا.» ولی در جای دیگر تصریح میکند که پیامبرش را از علم غیب مطلع ساخته است؛ آنجا که میفرماید: {عالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنْ ارْتَضَی مِن رَسُولٍ ؛(2)«دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی که آنان را برگزیده.»
خداوند سبحان در عین اینکه میفرماید: {إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشَآءُ}؛(3)«تو نمیتوانی کسی را که دوست داری هدایت کنی، ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند.» ولی در جایی دیگر خطاب به پیامبرش میفرماید: {وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَ طٍ مُّسْتَقِیمٍ ؛(4)«و تو مسلماً به سوی راه راست هدایت میکنی.»
خداوند سبحان درباره خود میفرماید: {إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ؛(5)«او نسبت به آنان مهربان و رحیم است.» ولی در عین حال درباره پیامبرش نیز میفرماید: {بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ؛(6)«او نسبت به مؤمنان، رؤوف و مهربان است.»
وهابیان بین تعظیم و عبادت، فرق نگذاشته و بین آن دو خلط کردهاند و گمان نمودهاند که هر نوع از انواع تعظیم، عبادت کسی است که تعظیم میگردد. آنان گمان کردهاند که ایستادن در مقابل ولیّ خدا و بوسیدن دست او، تعظیم پیامبر و اولیای الهی، اطلاق «مولی و سیّد» بر آنان و ایستادن در مقابل آنان با ادب و وقار و خضوع،
غلوّی است که منجرّ به عبادت غیر خداوند خواهد شد، در حالی که این چنین نیست؛ زیرا مطابق آیات قرآنی حضرت آدمعلیه السلام مسجود ملائکه قرار گرفت، آنجا که میفرماید: {وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِأَدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ ؛(1)«و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید، همگی سجده کردند جز ابلیس … »
و نیز میفرماید: {فَسَجَدَ الْمَلَائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ؛(2)«همه فرشتگان بدون استثنا سجده کردند.»
و نیز در حقّ حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: {وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً}؛(3)«و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگی به خاطر او به سجده افتادند.»
و درباره پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: {إِنَّآ أَرْسَلْنکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ … }؛(4)«به یقین ما تو را گواه (به اعمال آنها) و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم تا (شما مردم) به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از او دفاع کنید و او را بزرگ دارید … »
و نیز میفرماید: {یا أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ؛(5)«ای کسانی که ایمان آوردهاید چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید.»
و نیز میفرماید: {لَا تَجْعَلُوا دُعَآءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَآءِ بَعْضِکُم بَعْضاً}؛(6)«صدا کردن پیامبر را در میان خود مانند صدا کردن یکدیگر قرار ندهید.»
طبرانی و ابن حبان در صحیح خود از اسامة بن شریک نقل کرده که گفت: «کنّا جلوساً عند النبیّصلی الله علیه وآله کأنّما علی رؤوسنا الطیر ما یتکلّم منّا متکلّم … »؛(7)«ما نزد پیامبرصلی الله علیه وآله نشسته بودیم گویا که بر سرهای ما پرندهای نشسته است؛ هیچ کدام از ما سخن نمیگفت … »
حاصل اینکه دو امر مهم است که انسان باید در نظر داشته باشد: یکی وجوب تعظیم پیامبرصلی الله علیه وآله و بالا بردن رتبه او بر دیگر خلایق و دیگری اعتقاد به ربوبیت و الوهیت خداوند و اینکه او تنها و مستقل در این دو امر است. و لذا اگر کسی در حقّ ولیّ خداوند سبحان تعظیم کرد، و یا حتی مبالغه در آن نمود ولی او را متصف به صفات خداوند نکرد به حقّ رفته و نمیتوان او را متصف به کفر و شرک نمود؛ خصوصاً آنکه مجاز عقلی و استعاره و کنایه و تشبیه در کلمات بزرگان حتی در قرآن و حدیث نیز به کار گرفته شده است.
یکی دیگر از موارد اختلاف بین وهابیان و سایر مسلمین، توسل به اولیای الهی یا به تعبیری، وسیله قرار دادن آنان نزد خداوند متعال است. وهابیان آن را جایز نمیدانند، اما عموم مسلمین نه تنها آن را جایز میشمارند، بلکه در طول تاریخ به آن عمل کردهاند. توسل انواع و اقسامی دارد که نزد عموم مسلمین برخی از آنها صحیح و بعضی باطل و دستهای دیگر مورد اختلاف هست؛ به همین دلیل هر کدام را با حکم آنها بیان مینماییم.
خلیل بن احمد میگوید: «توسل از "وسلت الی ربّی وسیلة" است؛ یعنی انجام دادم عملی را تا به سبب آن به سوی خدا نزدیک شوم … ».(1)
ابن منظور افریقی مینویسد: «وسیله چیزی است که انسان به سبب آن به مقصود خود رهنمون میشود».(2)
مقصود از توسل آن است که بنده چیزی یا شخصی را نزد خداوند واسطه قرار دهد تا او وسیله قربش به خدا گردد.(3)
1 - شیخ عبدالعزیز بن باز مفتی سابق حجاز میگوید: «توسل به جاه، و برکت یا حقِ کسی بدعت است، ولی شرک نیست؛ از همین رو هر گاه کسی بگوید: «اللّهمّ إنّی
أسألک بجاه أنبیآئک أو بجاه ولیّک فلان أو بعبدک فلان أو بحقّ فلان أو برکة فلان» جایز نیست، بلکه بدعت و شرک آلود است».(1)
2 - شیخ صالح بن فوزان میگوید: «هر کس به خالق و رازق بودن خداوند ایمان آورد، ولی در عبادت واسطه هایی بین خود و خداوند قرار دهد، در دین خدا بدعت گذارده است … و اگر به وسائط متوسل شود (به جهت جاه و مقام آنان) بدون آنکه آنان را عبادت کند، این بدعت حرام و وسیلهای از وسایل شرک است … ».(2)
3 - گروه فتوای وهابیان، در جواب سؤالی از توسل میگویند: «توسل به ذات پیامبرصلی الله علیه وآله و غیرِ او (از انبیا و صالحان) جایز نیست. همچنین توسل به جاه پیامبرصلی الله علیه وآله و غیر او حرام است؛ زیرا این عمل بدعت است و از پیامبرصلی الله علیه وآله یا صحابه حکمی در این مورد نرسیده است … ».(3)
4 - ناصرالدین البانی میگوید: «من معتقدم: کسانی که به اولیا و صالحان و … توسل میکنند از راه حق گمراهند … ».(4)
توسل، وسیله و واسطه قرار دادن چیزی بین خود و مطلوب است. وسیله بر دو قسم است: گاهی از امور مادی است؛ مثل آب و غذا که وسیله رفع تشنگی و گرسنگی است. و زمانی نیز از امور معنوی است؛ مثل گناهکاری که خدا را به مقام و جاه یا حقیقت پیامبرصلی الله علیه وآله قسم میدهد تا از گناهش بگذرد. در هر دو صورت وسیله لازم است؛ زیرا خداوند متعال جهان آفرینش را به بهترین صورت آفریده است؛ آنجا که میفرماید: { الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ؛(5)«آن خدایی که همه چیز را به بهترین صورت آفریده است.»
جهان براساس نظام علّت و معلولی و اسباب و مسببات، برای هدایت و رشد و تکامل انسانها آفریده شده است و نیازمندیهای طبیعی بشر با عوامل و اسباب عادی برآورده میگردد. فیوضات معنوی خداوند، همچون هدایت، مغفرت و آمرزش نیز بر اساس نظامی خاص بر انسانها نازل میشود و اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته که امور از طریق اسباب خاص و علل معیّن به انسانها برسد. بنابراین، همانگونه که در عالم ماده نمیتوان پرسید: چرا خداوند متعال زمین را با خورشید نورانی کرده و خود بیواسطه به چنین کاری دست نزده است؟ در عالم معنا نیز نمیتوان گفت: چرا خداوند مغفرت خویش را به واسطه اولیای الهی، شامل حال بندگان میکند؟
شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «فعل خدا، دارای نظام است. اگر کسی بخواهد به نظام آفرینش اعتنا نداشته باشد گمراه است. به همین جهت است که خدای متعال، گناهکاران را ارشاد فرموده است که درِ خانه رسول اکرمصلی الله علیه وآله بروند و علاوه بر اینکه خود طلب مغفرت کنند، از آن بزرگوار بخواهند که برای ایشان طلب مغفرت کند. قرآن کریم میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً}؛(1)«اگر ایشان هنگامی که [با ارتکاب گناه] به خود ستم کردند، نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر هم برای ایشان طلب مغفرت میکرد، خدا را توبهپذیر مهربان مییافتند.» (2)
از همین رو میبینیم که در قرآن و سنّت تأکید فراوانی بر وسیله و توسل شده است. خداوند متعال میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ … }؛(3)«ای مؤمنین! تقوا پیشه کنید و برای رسیدن به او وسیله طلب نمایید.»
یکی از بابهای عبادت خداوند متعال، در کنار نماز و روزه و دعا و ذکر و … توسل
به سوی او با وسیله قرار دادن اولیا و مقربین است، توسل به سوی خدا به واسطه مقربین یک نوع نزدیکی و قرب به خدا به حساب میآید؛ زیرا شخص متوسل زمام قلب خود را به سوی وجه خدا معطوف میدارد.
خداوند متعال در آیه تغییر قبله میفرماید: { قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَحَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ وَإِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَمَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمّا یَعْمَلُونَ ؛(1)«نگاههای انتظارآمیز تو را به سوی آسمان [برای تعیین قبله نهایی]میبینیم. اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن خشنود باشی، باز میگردانیم. پس روی خود را به مسجد الحرام کن. و هر جا باشید، روی خود را به سوی آن بگردانید. و کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده، به خوبی میدانند این فرمان حقّی است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده [و در کتابهای خود خواندهاند که پیغمبر اسلام، به سوی دو قبله، نماز میخواند]. و خداوند از اعمال آنها [در مخفی داشتن این آیات] غافل نیست.»
خداوند سبحان در این آیه دستور داده تا همه نمازگزاران هنگام نماز رو به قبله قرار گیرند. در نتیجه خداوند قبله را وسیلهای برای توجّه به خودش قرار داده است.
در آیه دیگر میخوانیم: { وَلَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها}؛(2)«کار نیک، آن نیست که از پشت خانهها وارد شوید، بلکه نیکی این است که پرهیزکار باشید، و از در خانهها وارد شوید و تقوا پیشه کنید تا رستگار گردید.»
در این آیه خداوند دستور میدهد که انسانها از درب خانهها وارد شوند که این اشاره به وسیله و اسباب دارد، و لازم است که هر کاری را از راهش انجام دهیم.
قبله، معبود انسان نیست بلکه چیزی است که انسان به واسطه توجّه به آن در حقیقت به خدا توجّه پیدا میکند. از این جهت است که خداوند سبحان آدم را قبله ملائکه قرار داد و دستور داد تا بر او سجده کنند، ولی این سجده در حقیقت سجده برای خدا است.
و لذا فرمود: { وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ … }؛(1)«و [یاد کن هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید.»
و نیز بیوت حضرت موسی کلیم اللَّه قبله برای بنی اسرائیل در نمازهایشان برای خدا قرار گرفته است، آنجا که در قرآن میخوانیم: { وَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی وَأَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتاً وَاجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ؛(2)«و به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود خانههایی در سرزمین مصر انتخاب کنید و خانه هایتان را مقابل یکدیگر [و متمرکز] قرار دهید و نماز را برپا دارید، و به مؤمنان بشارت ده [که سرانجام پیروز میشوند].»
و به همین جهت است که یوسف به پدرش گفت: { یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ ؛(3)«پدرم! من در خواب دیدم که یازده ستاره، و خورشید و ماه در برابرم سجده میکنند.»
و نیز هنگامی که یعقوب و برادران یوسف وارد شدند همگی بر او سجده کردند، آنجا که قرآن در این باره میگوید: { فَلَمّا دَخَلُوا عَلی یُوسُفَ آوی إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وقالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ * وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً و قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقّاً}؛(4)«و هنگامی که بر یوسف وارد شدند، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت، و گفت: همگی داخل مصر شوید، که ان شاء اللَّه در امن و امان خواهید بود. و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگی به خاطر او به سجده افتادند، و گفت: ای پدر! این تعبیر خوابی است که قبلاً دیدم، پروردگارم آن را حق قرار داد.»
نقل این مطالب در قرآن تنها قصهگویی نیست بلکه درسها و پیامهایی برای ما دارد. لذا قرآن کریم در آخر قصه حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: { لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَری وَلکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَتَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَهُدیً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ؛(5)«در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان
اندیشه بود. اینها داستان دروغین نبود، [بلکه وحی آسمانی است، و]هماهنگ است با آنچه پیش روی او [از کتب آسمانی پیشین] قرار دارد، و شرح هر چیزی [که مایه سعادت انسان است]و هدایت و رحمتی است برای گروهی که ایمان میآورند.»
و نیز در آیهای دیگر میخوانیم: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید از [مخالفت فرمان]خدا بپرهیزید، و وسیلهای برای تقرّب به او بجویید، و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.»
و نیز میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً}؛(2)«و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم کردند [و فرمان های خدا را زیر پا گذاشتند] به نزد تو میآمدند، و از خدا طلب آمرزش میکردند، و پیامبر برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبه پذیر مهربان مییافتند.»
در این آیه، خداوند وسیله را معیّن کرده که همان استغفار و توبه و بازگشت به پیامبرصلی الله علیه وآله و استغفار آن حضرت و شفیع قرار گرفتن او بین گنهکار و خدا است.
خداوند متعال در قرآن کریم شأن حضرت مسیحعلیه السلام را بالا برده و او را وجیه و آبرومند معرفی کرده است، آنجا که میفرماید: { … اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ ؛(3)«نامش مسیح، عیسی پسر مریم است؛ در حالی که در این جهان و جهان دیگر، دارای آبرو خواهد بود، و از مقرّبان [الهی]است.»
و نیز در شأن حضرت موسی میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسی فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمّا قالُوا وَکانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِیهاً}؛(4)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! همانند کسانی نباشید که موسی را آزار دادند، و خداوند او را از آنچه در حق او گفتند مبرّا ساخت، و او نزد خداوند آبرومند [و گرانقدر] بود.»
«وجیه» یعنی شخص دارای آبرو و قرب که به واسطه او انسان به دیگری توجّه پیدا کرده و به او متوسل میشود و لذا در روایت آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله به شخصی
اعرابی چنین تعلیم داد که بگو: «یا محمّد! إنّی توجّهت بک إلی اللَّه … »؛(1)«ای محمّد! همانا من برای رسیدن به خدا به تو توجّه میکنم.»
و نیز در روایت عثمان بن حنیف آمده که مردی کور نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: از خدا بخواه تا مرا عافیت دهد. حضرت فرمود: اگر بخواهی صبر کنی برای تو بهتر است. و اگر خواستی برای تو دعا میکنم. آن مرد عرض کرد: برای بینایی من دعا کن. حضرت او را دستور داد تا وضو گرفته و این دعا را بخواند: «اللّهمّ إنّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک محمّد نبیّ الرحمة، یا محمّد! إنّی توجّهت بک إلی ربّی فی حاجتی لیقضیها، اللّهمّ شفّعه فیّ»؛(2)«بار خدایا! همانا من از تو میخواهم و به وسیله پیامبرت محمّد، پیامبر رحمت به سوی تو توجّه پیدا میکنم. ای محمّد! همانا من به سبب تو به پروردگارم در حاجتم متوجه شدم تا آن را برآورد. بار خدایا! او را در حق من شفیع گردان.»
فعل و خلقت خدا، وجه و آیه و نشانه او است. آنچه در شرق و غرب عالم آفریده شده و به تعبیری جامع تر آنچه در عالم وجود است همگی آیات و نشانههایی است که میتواند متدبّر در آنها را به سوی خدا سوق دهد و لذا آنها به یک معنا وجه خدایند. قبله که در مقابل انسان در حال نماز قرار میگیرد رمزی از وجه خدا بودن است، به این معنا که گویا ما تمام روی خود را به طرف قبله قرار داده و او را وجه الهی فرض کردهایم.
آیات و وجه های خدا مختلف است و برخی از آنها تام است؛ یعنی مظهر صفات و اسمای تامه الهی است. و لذا خداوند متعال درباره حضرت عیسیعلیه السلام فرمود: { … وَجِیهاً فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ و نیز در مورد حضرت موسیعلیه السلام فرمود: { وَکانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِیهاً}.
توجّه به اشرف مخلوقات خداوند، در حقیقت روی کردن به طرف وجه کریم خدا است، لذا در دعای ندبه میخوانیم: «أین وجه اللَّه الّذی إلیه یتوجّه الأولیآء»؛ «کجاست وجه خدا که اولیای الهی تنها به سوی او توجّه میکنند.» و نیز در زیارت جامعه کبیره میخوانیم: «من أراد اللَّه بدأ بکم ومن وحّده قبل عنکم ومن قصده توجّه بکم»؛ «هر کس خدا را بخواهد به شما شروع خواهد کرد و هر کس به توحید رسیده از شما پذیرفته است، و هر کس خدا را قصد کرده به شما توجّه پیدا کرده است.»
خداوند سبحان میفرماید: { کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ * وَیَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَالْإِکْرامِ ؛(1)«هر کس بر روی آن [زمین است فنا پذیرد و باقی میماند وجه پروردگارت که آن وجه دارای صفت جلال و جمال است.»
به اتفاق مفسرین کلمه «ذو» صفت برای «وجه» است؛ یعنی وجه پروردگار تو که آن وجه صاحب جلال و اکرام است، باقی میماند. و چون میدانیم که وجه هر چیزی عبارت است از آنچه که مواجهه بدان حاصل میشود، بنابر این وجه هر چیز مظهر آن است، و مظاهر، همان اسمای خدا هستند که مواجهه خدا با تمام مخلوقات به وسیله آنها انجام میگیرد، و نتیجه آن این میشود که تمام موجودات فنا و زوال پذیرند مگر اسماء جلالیه و جمالیه خداوند. و در نتیجه معلوم میشود که سالکان راه خدا که به فیض جهاد اکبر نایل شدهاند؛ عبارتند از اسماء جلالیه و جمالیه حضرت پروردگار متعال. و این اسماء در خارج جز اولیای الهی کسان دیگری نیستند.
لذا در صحیح بخاری میخوانیم که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «من رآنی فقد رأی الحقّ»؛(2)«هر کس مرا ببیند خداوند را مشاهده کرده است.»
از آیات قرآن استفاده میشود که دعای پیامبرصلی الله علیه وآله در برآورده شدن حاجات، تأثیر
به سزایی دارد و از آنجا که حیات برزخی را در جای خود به اثبات رساندیم، لذا فرقی بین درخواست از ولی زنده یا مرده نمیکند، انسان میتواند بلکه باید برای قضای حاجاتش به سراغ وسائط برود. ولی نکته مهم این است که وقتی نزد آنان آمد، باید با اعتقاد به واسطه بودن آنان باشد نه اینکه با دید استقلالی به آنها بنگرد.
خداوند سبحان از قول برادران یوسفعلیه السلام میفرماید: { قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ؛(1)«گفتند: ای پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم. پدر فرمود: به زودی از پروردگارم برای شما استغفار خواهم کرد؛ زیرا او بخشنده مهربان است.»
و نیز در مورد قصه فرعون با حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { وَلَمّا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا یا مُوسَی ادْعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ ؛(2)«و هنگامی که بلا بر آنها مسلّط شد،گفتند: ای موسی! از خدایت برای ما بخواه به عهدی که با تو کرده، رفتار کند … »
و در مورد پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً}؛(3)«و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم کردند نزد تو آمده و از خدا طلب مغفرت مینمودند، و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.»
توسل و وسیله قراردادن برای رسیدن به خداوند و حوایج، خود برچند نوع است:
1 - برخی از آنها به اتفاق مسلمانان جایز است؛
2 - دستهای به اتفاق مسلمانان جایز نیست؛
3 - گروهی دیگر مورد اختلاف بین وهابیان و مسلمانان است.
خداوند متعال میفرماید: { وَللَّهِِ اْلأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها … }؛(1)«و برای خدا است اسمهای پسندیده، پس او را به آنها بخوانید.»
ترمذی به سند خود از بریده نقل میکند: پیامبرصلی الله علیه وآله شنید که مردی خداوند را به ذات، صفات و اسمایش قسم میدهد و میگوید: «اللّهمّ إنّی أسألک بأنّی أشهد أنّک أنت اللَّه لا إله إلّا أنت الأحد الصمد الّذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد» پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «تو خدا را به اسم اعظم اش خواندی، اسمی که اگر به آن خوانده شود اجابت میکند و اگر به آن سؤال شود عطا میکند».(2)
شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: « … توسل باید به اسمای خدا، صفات و توحید او باشد؛ همانگونه که در حدیث صحیح وارد شده است … ».(3)
توسّل همراه عمل صالح از بهترین وسائط نزد خداوند متعال و از موارد اتفاق بین مسلمین است.
آلوسی در ذیل آیه شریفه: { وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ … } میگوید: «خداوند امر به ادای طاعات نموده است».(4)
حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل ساختن خانه خدا را عملی برای تقرّب به خداوند متعال قرار داده بودند. خداوند در اینباره میفرماید: { وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ؛(5)«و [نیز یاد آورید]هنگامی را که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه [کعبه] را بالا میبردند و [میگفتند]پروردگارا! از ما بپذیر که تو شنوا و دانایی.» آنگاه از خداوند حاجتشان را طلبیده
و عرض میکنند: { رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَأَرِنا مَناسِکَنا وَتُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ ؛(1)«پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما، امّتی که تسلیم فرمانت باشند [به وجود آور] و طرز عبادتمان را به ما نشان بده و توبه ما را بپذیر که تو توبهپذیر و مهربانی.»
شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: «هم چنین یکی از اقسام توسّل جایز، توسل به اعمال صالح است؛ در روایت آمده است: گروهی در غاری محبوس شدند و هر کدام با وسیله قرار دادن اعمال صالح خود، از خداوند خواستند که آنان را نجات دهد: یکی خدا را به نیکی به پدر و مادر قسم داد. دیگری، به عفت از زنا سوگند داد. آن یکی به ادای امانت یاد کرد؛ در این هنگام خداوند همه آنان را نجات داد».(2)
مصطفی محمود در ذیل آیه: { وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ} میگوید: «وسیله هر انسانی عملش است و بهترین عمل، متابعت کردن از رسول و الگو قرار دادن او در تمام اعمال است … ».(3)
احمد بن حنبل از عمران بن حصین نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «قرآن بخوانید و با آن از خداوند سؤال و درخواست کنید … ».(4)
توسل به پیامبرصلی الله علیه وآله در قیامت؛ یعنی اینکه مردم در روز قیامت حضرت را وسیله قرار داده و از او بخواهند تا نزد خداوند از آنان شفاعت کند. بخاری از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند: «مؤمنان در روز قیامت دور هم جمع میشوند، و میگویند: چه خوب است اگر پیامبرصلی الله علیه وآله ما را شفاعت کند … آنگاه نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمده و از وی طلب حاجت میکنند، آن حضرتصلی الله علیه وآله نیز از آنان شفاعت میکند».
شورای فتوای وهابیان میگویند: « … روز قیامت مؤمنان به ترتیب به حضرت آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی پناه میآورند و همگی عذر میخواهند. حضرت عیسیعلیه السلام میفرماید: به نزد محمّدصلی الله علیه وآله روید؛ زیرا او بنده ای است که خداوند گناهان گذشته و آینده او را آمرزیده، از او بخواهید تا شما را شفاعت کند. پیامبرصلی الله علیه وآله نیز به سجده افتاده و برای آنان از درگاه الهی طلب مغفرت و غفران میکند … ».(1)
توسل، گاهی با وسیله قرار دادن خودِ شخص است، زمانی با اثرش و هنگامی نیز به مکانی است که آن شخص بزرگوار را در خود جای داده است.
احمد بن حنبل و دیگران نقل میکنند: پیامبرصلی الله علیه وآله هنگامی که وضو میگرفت، مردم به جهت تبرک به آب وضوی حضرتصلی الله علیه وآله نزدیک بود که خود را به هلاکت اندازند.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به این دلیل که شخصیّتی عظیم و جلیلالقدر است، دعایش رد نمیشود، لذا میتوان برای رسیدن به خواسته خود از خدا به دعای او توسل جست.
برادران حضرت یوسفعلیه السلام بعد از آنکه به خطا و اشتباه و گناهشان پی برده و پشیمان گشتند، از پدرشان خواستند تا برای آنان دعا کند. خداوند در این زمینه میفرماید: { قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ؛(3)«گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم … » همچنین در مذمّت منافقان میفرماید: { وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ؛(4)«هنگامی که به آنان گفته شود: بیایید تا رسول خدا برای شما استغفار کند، سرهایشان را [از روی استهزا و کبر و غرور] تکان میدهند و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر میورزند.»
حاکم نیشابوری نقل میکند: «حضرت آدمعلیه السلام بعد از آنکه خطایی از او سرزد، عرض کرد: بار خدایا تو را به حقّ محمّد سوگند میدهم از من بگذری! خداوند فرمود: ای آدم چه کسی به تو این کلمات را یاد داد؟! عرض کرد: بار خدایا! بر ساق عرش دیدم چنین نوشته شده است: «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه» از این فهمیدم که رسول تو کریمترین انسانها نزد توست؛ زیرا اسم او را با اسم خودت مقرون ساختی. خداوند فرمود: آری، تو را بخشیدم، او آخرین پیامبران و از ذریه تو است و اگر او نبود تو را خلق نمیکردم».(1)
ابن تیمیه میگوید: ترمذی به طریق صحیح نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله به شخصی دستور داد، اینچنین خدا را بخواند: «اللّهمّ إنّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک».(2)
ابوبکر نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: من قرآن را فرا میگیرم، ولی آن را فراموش میکنم. حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: بگو: «اللّهمّ إنّی أسألک بمحمّد نبیّک و … ».(3)
برخی از اقسام توسّل به اتفاق مسلمین جایز نیست که عبارتند از:
{ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ ؛(4)«میخواهند برای داوری نزد طاغوت و حکّام باطل بروند، با اینکه به آنان دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند.»
{ وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَلا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ ؛(5)«آنان غیر از خدا چیزهایی را میپرستند که نه
به آنان زیان میرساند و نه سودی میبخشد و میگویند: ا
همانگونه که اشاره شد، وهابیان و عموم مسلمانان در برخی از اقسام توسل اختلاف دارند که عبارت است از:
1 - توسل به ذات حقّ، مقام و جاه پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیای الهی در حیات برزخی؛
2 - توسل به دعای پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیای الهی در حیات برزخی؛
3 - توسل به آثار پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیا در حیات برزخی.
این قسم طبق نظر عموم مسلمین جایز است، ولی وهابیان آن را نه تنها جایز ندانسته بلکه شرک آلود میدانند.
شورای فتوای وهابیان مینویسند: «توسل به ذات پیامبرصلی الله علیه وآله و غیر او (از انبیا و صالحان) جایز نیست؛ همچنین توسل به جاه پیامبرصلی الله علیه وآله و غیر او حرام است … ».(1)
برای جواز و رجحان این نوع توسل میتوان به ادلّهای تمسک کرد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - طبرانی در «المعجم الکبیر» به سند صحیح از عثمان بن حنیف نقل میکند: شخصی به جهت حاجتی مکرّر نزد عثمان بن عفّان مراجعه مینمود، ولی عثمان به خواستهاش توجّهی نمیکرد؛ تا اینکه در بین راه عثمان بن حنیف را - که خود راوی است - ملاقات کرده و از این موضوع شکایت کرد. عثمان بن حنیف به او گفت: آبی را آماده کن و وضو بگیر؛ به مسجد برو و دو رکعت نماز بگزار و بعد از اتمام نماز، پیامبرصلی الله علیه وآله را وسیله قرار ده و بگو: «اللّهمّ إنّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک محمّد صلّی اللَّه
1) 1381. البدع و المحدثات و ما لا اصل له، ص 265 و 266.
علیه وسلّم نبیّ الرحمة، یا محمّد! إنّی أتوجّه بک إلی ربّی فتقضی لی حاجتی»، آنگاه حاجت خود را به یاد آور.
عثمان بن حنیف میگوید: شخص یاد شده آن اعمال را انجام داد، آنگاه به سوی خانه عثمان روان شد، فوراً دربان آمد و او را نزد عثمان بن عفّان برد، عثمان نیز او را احترام شایانی کرد. سپس حاجتش را به طور کامل برآورد و به او گفت: من همین الآن به یاد حاجت تو افتادم و هر گاه بعد از این از ما حاجتی خواستی به نزد ما بیا …
عثمان بن حنیف گفت: این دستور از من نبود، بلکه روزی خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله بودم که نابینایی نزد حضرت آمد و از کوری چشم خود شکایت نمود. حضرتصلی الله علیه وآله ابتدا پیشنهاد کرد که صبر کند ولی او نپذیرفت. سپس به او همین دستور را داد و آن شخص نیز بعد از ادای آن بینا شد و به مقصود خود رسید.
این حدیث را جماعت کثیری از اهل سنّت نقل کردهاند؛ امثال: حاکم نیشابوری،(1)ابن عبدالبر،(2)ابونعیم اصفهانی،(3)ذهبی،(4)حافظ هیثمی،(5)متقی هندی(6)و دیگران.
2 - دارمی در سنن خود از ابو الجوزاء أوس بن عبداللَّه نقل میکند: در مدینه قحطی شدیدی پدید آمد. عدهای نزد عایشه آمده و از این امر شکایت کردند. عایشه گفت: به سراغ قبر پیامبرصلی الله علیه وآله روید و از آنجا دریچهای به سوی آسمان باز کنید تا بین قبر حضرتصلی الله علیه وآله و آسمان فاصلهای نباشد. آنان چنین کردند. خداوند نیز به برکت توسل به حضرتصلی الله علیه وآله باران فراوانی به آنها عنایت کرد، تا آنکه سبزیها رشد کرده و شتران چاق شدند … (7)
از آنجا که حدیث موافق با عقیده «البانی» نبوده، سعی کرده به دلیل وجود سعید بن زید در سندش، آن را تضعیف کند،(8)در حالی که سعید بن زید از رجال مسلم است و یحیی بن معین او را توثیق نموده است. همچنین بخاری، ابن سعد، عجلی،
1) 1382. المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 108.
2) 1383. الاصابة، ج 4، ص 382.
3) 1384. حلیة الاولیاء، ج 3، ص 121.
4) 1385. سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 118، رقم 7.
5) 1386. مجمع الزوائد، ج 9، ص 256.
6) 1387. کنز العمال، ج 13، ص 636، ح 37608.
7) 1388. سنن دارمی، ج 1، ص 43.
8) 1389. التوسل انواعه و احکامه، ص 128.
ابوزرعه، ابوجعفر دارمی و برخی دیگر از رجالیین اهل سنّت او را توثیق نمودهاند.(1)
این حدیث را ابو نعمان از سعید بن زید و او از عمرو بن مالک نکری و او از ابو الجوزاء اوس بن عبداللَّه نقل کرده است:
ابو نعمان همان محمّد بن فضل است که ملقب به عام شیخ بخاری است و حافظ ابن حجر در کتاب «التقریب» درباره او میگوید: «او ثقه و ثبت است». ولی در آخر عمرش تغییری داشته است و این تغییر مضر به روایات او نیست؛ زیرا بخاری بیش از صد حدیث در کتاب صحیحش از او نقل کرده ولی بعد از تغییر در وضعیت او کسی متحمل روایت از او نشده است. ذهبی در ردّ کلام ابن حبان که میگوید: «از او احادیث منکر نقل شده» مینویسد «ابن حبان نمیتواند یک حدیث منکر از او ذکر کند پس کجاست آن چیزی را که گمان کرده است.» (2)
سعید بن زید و عمرو بن مالک نکری، هر دو بنا بر تصریح ابن حجر در کتاب «التقریب» صدوقند. گرچه به دنبال آن از کلمه «یهم» استفاده کرده است ولی بنابر نقل «تدریب الراوی» این جمله از صیغه های توثیق است نه تضعیف.
ابو الجوزاء أوس بن عبداللَّه ربعی ثقه واز رجال صحیحین میباشد. در نتیجه سند این روایت مشکلی ندارد.
3 - قسطلانی نقل میکند: «عربی بر کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله ایستاد و عرض کرد: بار خدایا! امر کردی تا بندگان را آزاد کنیم، این حبیب تو است و من بنده تو، مرا از آتش جهنم به حقّ پیامبرت آزاد گردان. هاتفی ندا داد: ای مرد! چرا آزادی از جهنم را تنها بر خودت خواستی و برای جمیع مؤمنین نخواستی؟ برو که تو را آزاد نمودم».(3)
4 - ابن ابی الدنیا در کتاب «مجابی الدعاء» نقل کرده که ابوهاشم حدیث کرد ما را که از کثیر بن محمّد بن کثیر بن رفاعه شنیدم که میگوید: مردی به نزد عبدالملک بن سعید بن ابجر آمد در حالی که شکم او ورم کرده بود. عبدالملک به او گفت: تو دردی
داری که هرگز خوب نخواهد شد. آن مرد گفت: آن درد چیست؟ عبدالملک گفت: دمل بزرگی است که در شکم تو پدید آمده که و غالباً صاحب آن را به قتل میرساند. آن مرد ناراحت شد و عرض کرد: «اللَّه، اللَّه، اللَّه ربّی لا أشرک به شیئاً اللّهمّ إنّی اتوجّه الیک نبیّک محمدصلی الله علیه وآله نبیّ الرحمة، یا محمّد! إنّی أتوجّه بک إلی ربّک و ربّی یرحمنی ممّا بی»؛ «خدا را، خدا را، خدا را، که پروردگار من است که هرگز به او شرک نخواهم ورزید. بارخدایا! من به وسیله پیامبرت محمّد که نبی رحمت است به سوی تو توجّه پیدا میکنم، ای محمّد! همانا من به واسطه تو به پروردگارت و پروردگارم متوجه میشوم که از آنچه در من وجود دارد به من رحم نماید.» راوی میگوید: در آن هنگام بود که از آن مرض بهبودی پیدا کرد و هرگز درد و مرضی در خود احساس نمینمود.
ابن تیمیه میگوید: «روایت شده که سلف به این دعا و نحو آن خدا را میخواندند.» (1)
1 - نورالدین سمهودی میگوید: «استغاثه و شفاعت و توسل به پیامبرصلی الله علیه وآله و جاه و برکت او نزد خداوند از کردار انبیا و سیره سلف صالح بوده و در هر زمانی انجام میگرفته است؛ چه قبل از خلقت و چه بعد از آن، حتی در حیات دنیوی و در برزخ. هر گاه توسل به اعمال صحیح است؛ همانگونه که در حدیث غار آمده، توسل به پیامبرصلی الله علیه وآله اولی است … ».(2)
2 - دکتر عبدالملک سعدی میگوید: «هر گاه کسی بگوید: أللّهمّ إنّی توسلت إلیک بجاه نبیّ أو صالح؛ کسی نباید در جواز آن شک کند؛ زیرا جاه همان ذات کسی نیست که به او توسل شده، بلکه مکانت و مرتبه او نزد خداوند است و این، حاصل و خلاصه اعمال صالح او است. خداوند متعال در مورد حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { وَکانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِیهاً}؛(3)و نزد خدا آبرومند بود … ».(4)
ص :115
3 - قسطلانی میگوید: «بر زائر رسول خداصلی الله علیه وآله سزاوار است که زیاد دعا و تضرّع و استغاثه، طلب شفاعت و توسل به ذات پاک رسول خداصلی الله علیه وآله نماید … ».(1)
4 - زرقانی در شرح آن میگوید: « … باید به پیامبرصلی الله علیه وآله توسل جست؛ زیرا توسل به آن حضرت سبب فرو ریختن کوههای گناهان است … ».
5 - ابن الحاج ابو عبیداللَّه عبدری مالکی میگوید: « … مردهای که به زیارتش میرویم اگر از کسانی باشد که امید برکت از او میرود، باید به او توسل جست، و پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در رأس آنان است … ».(2)
6 - حسن بن علی سقاف شافعی میگوید: «توسل، استغاثه و طلب شفاعت از بزرگ مردم (محمّدصلی الله علیه وآله پیامبر و چراغ تاریکیها) از امور مستحبی است که بر آن تأکید فراوان شده است، بهویژه هنگام گرفتاریها. و سیره علمای اهل عمل و اولیای اهل عبادت، بزرگان محدّثین و امامان سلف بر این بوده است».
7 - نووی در برخی از کتابهایش قائل به استحباب توسل شده است.(3)
8 - غماری در مقدمه کتابش مینویسد: «قول به استحباب توسل، مذهب شافعی و دیگر از امامان شایسته است. کسانی که بر جلالت و وثوق آنان اجماع است».(4)
9 - ابن حجر مکّی از اشعار شافعی این دو بیت را که بر توسل شافعی به اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله دلالت دارد، نقل میکند:
آل النبیّ ذریعتی
و هم إلیه وسیلتی
أرجو بهم أعطوا غداً
بیدی الیمین صحیفتی(5)
«آل پیامبرصلی الله علیه وآله راه من میباشند، و آنان وسیله من به سوی خدایند.
به آنان امید دارم که در روز قیامت صحیفه و نامه اعمال مرا به دست راستم بدهند.»
ص :116
10 - زینی دحلان میگوید: «هر کس که ذکرهای پیشینیان و دعاها و اوراد آنان را دنبال کند، در آنها مقدار زیادی از توسل به ذوات مقدسه مییابد. و کسی هم بر آنان ایراد نگرفت، تا اینکه این منکران (وهابیان) آمدند. و اگر قرار باشد که نمونههای توسل را جمع کنیم کتابی عظیم میشود … ».(1)
مرحوم علامه امینی در توجیه توسل میفرماید: «توسل بیش از این نیست که شخصی با واسطه قرار دادن ذوات مقدسه به خدا نزدیک شود و آنان را وسیله برآورده شدن حاجات خود قرار دهد؛ زیرا آنان نزد خدا آبرومندند؛ نه اینکه ذات مقدس آنان را بهطور مستقل در برآورده شدن حاجت هایش دخیل بداند، بلکه آنان را مجاری فیض، حلقههای وصل و واسطههای بین مولی و بندگان میداند … با این عقیده که تنها مؤثر حقیقی در عالم وجود خداوند سبحان است و تمام کسانی که متوسل به ذوات مقدسه میشوند همین نیّت را دارند، حال این چه ضدّیتی با توحید دارد؟ … ».(2)
عقیده مسلمانان بر جواز، بلکه رجحان این نوع توسل است، ولی در مقابل، وهابیان قائل به عدم جواز و حرمت آن میباشند.
ابن تیمیه میگوید: «توسل؛ یعنی اینکه انسان از پیامبرصلی الله علیه وآله طلب کند تا برایش دعا کند؛ همانگونه که شما به انسانی زنده میگویی: برای من دعا کن. همانطور که صحابه از پیامبرصلی الله علیه وآله میخواستند تا برایشان دعا کند. این در مورد زندهها صحیح و مشروع است، ولی در مورد مردگان از انبیا و صالحان مشروع نیست … ».(3)
1 - خداوند متعال میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً}؛(4)«و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم کردند [و فرمان های خدا را زیر پا گذاردند] به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.»
ممکن است کسی ادّعا کند که آیه، ظهور در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله دارد، ولی به تنقیح مناط و اخذ ملاک میتوان آن را به عصر بعد از وفاتشان نیز تعمیم داد؛ زیرا انسان همیشه و در هر زمان گناهکار است و به وسیلهای نیاز دارد تا او را برای طلب مغفرت از خداوند واسطه قرار دهد. از همین رو، صحابه بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله با تمسک به این آیه از آن حضرتصلی الله علیه وآله طلب استغفار مینمودند. این مطلب علی الخصوص با اثبات حیات برزخی و وجود ارتباط بین عالم برزخ و دنیا هموارتر خواهد شد.(1)
2 - بیهقی و ابن ابی شیبه نقل میکنند: در زمان خلافت عمر قحطی شدیدی بر مردم روی آورد. بلال بن حرث رحمه الله از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! برای امتت باران بطلب؛ زیرا آنان نزدیک است که هلاک شوند. رسول خداصلی الله علیه وآله در عالم رؤیا به او فرمود: زود است که آنان سیراب شوند.(2)در این حدیث بلال به دعای پیامبرصلی الله علیه وآله متوسل شده است.
3 - علیعلیه السلام میفرماید: «شخصی بعد از سه روز از دفن رسول خداصلی الله علیه وآله وارد مدینه شد و خود را روی قبر رسول خداصلی الله علیه وآله انداخت و خاک آن را بر سر ریخت و عرض کرد: ای رسول خدا! گفتی، ما هم گفتارت را شنیدیم، از خداوند گرفتی ما نیز از تو گرفتیم، از جمله آیاتی که بر تو نازل شد، این بود: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُوکَ … } من به خود ظلم کردهام، آمدهام تا برایم استغفار نمایی. از داخل قبر ندا داده شد که تو به طور حتم بخشیده شدی».(3)
حاکم نیشابوری به سند خود از داوود بن ابی صالح نقل میکند: مروان روزی وارد روضه رسول خداصلی الله علیه وآله شد مردی را دید که صورت (پیشانی) خود را بر روی قبر گذارده است. مروان دست به شانهاش گذاشت و گفت: میدانی که چه میکنی؟ آن مرد
سر خود را بلند کرد. مروان دید او ابوایّوب انصاری است. او خطاب به مروان گفت: آری، میدانم که چه میکنم! من به خاطر این سنگها نیامدهام، بلکه برای رسول خداصلی الله علیه وآله آمدهام. آنگاه از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرد که فرمود: «بر دین گریه نکنید، اگر کسی که اهلیت دارد والی آن گردد، بلکه زمانی بر دین بگریید که نااهل والی آن شود».(1)
عموم مسلمانان - در طول تاریخ - قائل به جواز آن بوده و هستند، ولی وهابیان آن را تحریم نموده اند. در بحث «تبرک» و «سنّت و بدعت» به فتاوای وهابیان در این مورد اشاره کردیم. در اینجا به طور خلاصه به برخی از روایات اشاره میکنیم:
1 - سمهودی شافعی از مطلّب نقل میکند: بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله مردم به خاک قبر پیامبرصلی الله علیه وآله تبرک جسته و از آن بر میداشتند، تا اینکه عایشه مانع شد و دستور داد: دیواری را به دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله کشیدند تا جسد پیامبرصلی الله علیه وآله مکشوف نگردد.(2)
2 - بخاری در کتاب «اعتصام» به سند خود از أبی برده نقل کرده است: هنگامی که وارد مدینه شدم، عبداللَّه بن سلام را ملاقات کردم، او به من گفت: به منزل ما بیا تا در ظرفی که رسول خداصلی الله علیه وآله با آن آب آشامیده، آب خورده و سیراب شوی و در مکانی که در آنجا نماز گزارده، نماز بخوانی. با او به منزلش رفتم، با آن ظرف آب آشامیدم، از خرما تناول نموده و در آن مکان نماز گزاردم.(3)
3 - بخاری نیز در کتاب «الأدب المفرد» (4)از عبدالرحمن بن رزین روایت کرده که فرمود: گذرمان بر سرزمین «ربذه» افتاد، خبردار شدیم که سلمة بن اکوع رحمه الله از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله در این سرزمین زندگی میکند، لذا خدمت او رسیدیم، بر او سلام کردیم. او دستهایش را بیرون آورد و فرمود: با این دو دست با پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بیعت نمودم … ما بلند شده و آن را بوسیدیم.
1 - قسطلانی میگوید:
«وینبغی للزائر لهصلی الله علیه وآله أن یکثر من الدعآء والتّضرع والتّشفّع والتوسّل بهصلی الله علیه وآله فجدیر بمن أستشفع به أن یشفّعه اللَّه فیه.
قال: وإنّ الاستغاثة هی طلب الغوث فالمستغیث یطلب من المستغاث به أغاثته أن یحصل له الغوث، فلافرق بین أن یعبّر بلفظ الاستغاثة أو التّوسل أو التشفّع أو التوجّه أو التجوّه؛ لأنّهما من الجاه والوجاهة ومعناهما علوّ القدر والمنزلة وقد یتوسّل بصاحب الجاه إلی من هو أعلی منه.
قال: ثمّ إنّ کلاًّ من الاستغاثة والتّوسل والتشفّع والتوجّه بالنبیّصلی الله علیه وآله کما ذکره فی (تحقیق النصرة ومصباح الظلام)واقع فی کلّ حال قبل خلقه وبعد خلقه فی مدّة حیاته فی الدنیا وبعد موته فی البرزخ وبعد البعث فی عرصات القیامة. ثمّ فصّل ما وقع من التوسّل والاستشفاع بهصلی الله علیه وآله فی الحالات المذکورة»؛(1)
«بر زائر پیامبرصلی الله علیه وآله سزاوار است که بسیار دعا بخواند و زیاد تضرّع، استغاثه و شفاعت خواهی کند و به پیامبرصلی الله علیه وآله متوسّل شود. آنگاه شایسته اوست که خداوند فرد مورد نظر را شفیع او قرار دهد.
و نیز میگوید: استغاثه، فریادرس طلبیدن است پس استغاثه کننده از فریادرس، یاری میطلبد تا اینکه فریادرسی برای او حاصل آید. در این بین، فرق نمیکند که با لفظ استغاثه یا توسّل و یا تشفّع تعبیر نماید و یا با لفظ توجّه یا تجوّه،چون ریشه آن دو، از جاه و وجاهت است و معنای شان بلندمرتبه و والامقام بودن میباشد و همواره به واسطه صاحب مقامی برای رسیدن به صاحب مقام بالاتر از او توّسل میشود.
سپس میگوید: استغاثه، توسّل، تشفّع و توجّه نمودن به پیامبرصلی الله علیه وآله - چنانچه در کتاب «تحقیق النصرة و مصباح الظلام» ذکر کرده - در هر حالی واقع شده است؛ چه قبل از آفرینش او و چه بعد از به دنیا آمدن، چه در مدت حیاتش و چه بعد از رحلتش، در برزخ
1) 1413. الغدیر، ج 5، ص 144.
و بعد از مبعوث شدن در عرصه قیامت. سپس بحث موارد وقوع توسّل و شفاعت خواهی از حضرت در حالات مذکور را به تفصیل بیان کرده است».
2 - زرقانی میگوید:
«و نحو هذا فی منسک العلّامة خلیل و زاد: و لیتوسّل بهصلی الله علیه وآله و یسأل اللَّه تعالی بجاهه فی التوسل به؛ اذ هو محطّ جبال الأوزار و اثقال الذنوب؛ لأنّ برکة شفاعته و عظمها عند ربّه لایتعاظمها ذنب. و من اعتقد خلاف ذلک فهو المحروم الذی طمس اللَّه بصیرته و أضلّ سریرته. الم یسمع قوله تعالی: {وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ … (1)} قال: و لعلّ مراده التعریض بابن تیمیة»؛(2)
و زرقانی در کتاب «شرح المواهب» مینویسد:
«و همچنین است مسلک و روش علّامه خلیل. و اضافه میکند: به پیامبرصلی الله علیه وآله باید توسّل شود و در توسّل به احترام مقام آن حضرت از خداوند درخواست میشود؛ چون پیامبرصلی الله علیه وآله محلّ نزول کوههای گناهان و سنگینی آنهاست(کنایه از این است که حضرت، شفاعت امّتش را از خداوند میخواهد) به خاطر اینکه به برکت شفاعت حضرت و عظمت آن نزد پروردگار، هیچ گناهی برابری نمیکند و هر کس خلاف این مطلب را معتقد باشد، محرومی است که خداوند بصیرتش را پوشانده و سریرتش را گمراه نموده است. آیا او سخن خدا را نشنیده است که فرمود: «اگر آنان که بر خویشتن ظلم کردند و پیش تو (پیامبر) آمدند تا از خدا برای ایشان آمرزش بخواهی و طلب مغفرت از خدا نمودند … » زرقانی میگوید: و شاید مراد علامه خلیل از این حرف، تعریض و گوشه زدن بر ابن تیمیه باشد».
در باب توسل به اولیای الهی شبهاتی مطرح شده است، گرچه برخی از آنها مشترک بین این باب و باب استغاثه به ارواح اولیای الهی است ولی ما در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
برخی میگویند: مطابق آیات الهی تنها وسیله برای تقرّب به سوی خداوند اسماء الهی است.
خداوند متعال میفرماید: { وَللَّهِِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها وَذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ؛(1)«و برای خدا، نامهای نیک است، خدا را با آن [نامها]بخوانید. و کسانی که در اسمای خدا تحریف میکنند [و بر غیر او مینهند، و شریک برایش قائل میشوند] رها سازید. آنان به زودی جزای اعمالی را که انجام میدادند، میبینند.»
و نیز میفرماید: { وَأَنَّ الْمَساجِدَ للَّهِِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً}؛(2)«و اینکه مساجد از آن خداست. پس هیچ کس را شریک خدا نخوانید.»
مقصود از دعا در مجموع این آیات، مطلق دعا و خواستن نیست؛ بلکه دعا و ندای خاصّی است که با قصدِ آن معنا، مرادف با معنای عبادت میشود و آن معنای الوهیت و یا ربوبیّت است. به علاوه اینکه مجموع این آیات مربوط به بتپرستانی است که گمان میکردند بت هایشان (یا آن موجوداتی که این بتها رمز آنهاست) برخی از شئون تدبیر را مالکند. لذا برای آنها استقلال در فعل و تصرف قائل بودند. پر واضح است که هر نوع تواضع برای کسی و درخواست از کسی غیر از خداوند با این اعتقاد عبادت او محسوب شده و شرک است. این قید به خوبی از برخی آیات دیگر استفاده میشود؛ از جمله:
الف) { فَما أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ}؛(3)«و غیر از خدا همه خدایان باطلی را که میپرستیدند، هیچ رفع هلاکت از آنان ننمود.»
ب) { وَلا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ}؛(4)«و غیر از خدای یکتا که به خدایی میخوانند، قادر بر شفاعت کسی نیستند.»
ج) { وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ}؛(1)«و به غیر او، معبودانی را که به خدایی میخوانید در جهان مالک پوست هسته خرمایی هم نیستند.»
د) { فَلا یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنْکُمْ وَلا تَحْوِیلاً}؛(2)«پس نمیتوانند دفع ضرر و تغییر حالی از شما کنند.»
بنابر این، علّت مذمّت مشرکین از طرف خداوند این بوده که آنان معتقد به تدبیر و تصرّف بتان به نحو استقلال و بدون اذن و مشیّت خداوند بودهاند.
حسن بن علی سقاف شافعی میگوید: «معنای آیه { وَأَنَّ الْمَساجِدَ للَّهِِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً} این است که غیر خدا را عبادت نکنید و در کنار او این بتها را نپرستید؛ بتهایی که { اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً} با آنکه خداوند میفرماید: { أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ}. همچنین معنای آیه: { وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لا یَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَکُمْ * وَیَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ(3)} این است: غیر از خدا کسانی که عبادت میکنید مالک هیچ چیز برای شما نیستند؛ اگرچه لفّافه هسته خرما هم باشد».(4)
برخی در توجیه آیه { وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ} میگویند: مقصود از وسیله در این آیه، طاعات و اعمال صالح است که بنده به توسط آن به سوی خدا تقرّب پیدا میکند.
وسیله گرچه هر چیزی است که منشأ قرب به خداوند متعال میشود، ولی میتوان یکی از آن وسایل قرب را مقام و دعای پیامبرصلی الله علیه وآله دانست و از آنجا که حیات اولیای الهی و در رأس آنان رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله ثابت شده لذا توسل به مقام و دعای آن بزرگواران از وسایل قرب الهی به حساب میآید.
در تفاسیر آمده است، هنگامی که حضرت ابراهیمعلیه السلام قرار بود در آتش انداخته
شود، جبرئیل نزد او آمده، عرض کرد: آیا به من احتیاج داری؟ ابراهیم فرمود: اما به تو هرگز! و اما به پروردگار عالمیان آری!(1)
اوّلاً: در مورد وسیله گفته شده که انسان به کسی متوسل میشود که از خودش نزد خداوند مقرّبتر باشد و در مورد جبرئیل نمیتوانیم ادّعا کنیم که او از حضرت ابراهیمعلیه السلام برتر و مقرّبتر بوده است.
ثانیاً: ظاهر عبارت حضرت ابراهیمعلیه السلام این است که من به تو که بخواهی با اراده و مشیّت استقلالی خودت برای من کاری انجام دهی احتیاج ندارم، ولی به خدا که تمام کارهایش را با اسباب که از آن جمله جبرئیل است کار دارم. او هر چه صلاح بداند انجام میدهد و او خود به حال من آگاهتر است.
با مراجعه به قرآن به دست میآوریم که وسیله قرار دادن بر دو نوع است: یک نوع وسیله از جانب مخلوقین است که این نوع چون که تصرّف در اراده پروردگار به حساب میآید شرک محسوب میشود و لذا انکار خدا بر بتپرستان به جهت این بوده که آنان از پیش خود وسیلههایی را بین خودشان و خداوند قرار داده بودند و خداوند هم که بر آنان مؤاخذه بدین جهت بوده نه اینکه اصل واسطه قرار دادن را مذمّت کرده باشد. این مطلب را از برخی آیات استفاده میکنیم:
1 - آیاتی که به صورت انکار است، امّا در مورد اسمهایی است که از ناحیه مردم و هوای نفسشان بر خداوند جعل کردهاند. خداوند سبحان میفرماید: { أَتُجادِلُونَنِی فِی أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآبآؤُکُمْ مّا نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ؛(2)«آیا با من در مورد نامهایی مجادله میکنید که خود شما و پدرانتان [به عنوان معبود و خدا، بر بتها]گذارده اید؛ در حالی که خداوند هیچ حجّت و دلیلی درباره آن نازل نکرده است.»
در علم اصول فقه ثابت شده که چون نهی یا نفی بر طبیعت مقیّد وارد شود، آن نهی
یا نفی بر قید وارد میشود نه مقیّد. در مورد آیه، خداوند سبحان اصل وسائط و وسایل را نفی نکرده است، بلکه وسائط و وسایلی را از اسماء نهی کرده است که مردم از جانب خود و پدرانشان اختراع نمودهاند. اسمهایی که خداوند برای آنان حجّت و برهان قرار نداده است. پس مورد انکار آن است که بدون اذن و واسطه الهی است.
و نیز میفرماید: { إِنْ هِیَ إِلّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ … }؛(1)«اینها فقط نامهایی است که شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهاید [نامهایی بی محتوا و اسمهایی بی مسمّا]، و هرگز خداوند دلیل و حجّتی بر آن نازل نکرده، آنان فقط از گمانهای بیاساس پیروی میکنند … ».
2 - آیاتی که از وسائط، تعبیر به شرک کرده؛ از آن جهت که به اراده و حکم و واسطه الهی نمیباشد. خداوند سبحان میفرماید: { سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَکُوا بِاللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَمَأْواهُمُ النّارُ وَبِئْسَ مَثْوَی الظّالِمِینَ ؛(2)«به زودی در دلهای کافران، به خاطر اینکه بدون دلیل، چیزهایی را برای خدا همتا قرار دادند، رعب و ترس میافکنیم، و جایگاه آنها آتش است، و چه بد جایگاهی است جایگاه ستمکاران.»
3 - طایفه سوم آیاتی است که دلالت دارند بر اینکه توسل به وسایل و شفیعان از آن جهت که به غیر سلطان و اذن خداست موجب عبادت غیر خدا به حساب میآید. خداوند سبحان میفرماید: { وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَما لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ ؛(3)«آنها غیر از خدا چیزهایی را میپرستند که او هیچ گونه دلیلی بر آن نازل نکرده است. و چیزهایی که علم و آگاهی به آن ندارند.»
و نیز میفرماید: { ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ}؛(4)«این معبودهایی که غیر از خدا میپرستید، چیزی جز اسمهایی [بیمسمّا] که شما و پدرانتان آنها را [خدا] نامیدهاند، نیست. خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نکرده، حکم تنها از آن خداست.»
4 - آیاتی که دلالت دارد بر اینکه گرفتن تشریع از غیر خدا اگر بدون اذن او باشد شرک در تشریع به حساب میآید.
خداوند سبحان میفرماید: { أَمْ لَهُمْ شُرَکآءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ ما لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ ؛(1)«آیا معبودانی دارند که بی اذن خداوند، آیینی برای آن ساختهاند؟!»
و نیز میفرماید: { قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللَّهِ تَفْتَرُونَ ؛(2)«بگو: آیا خداوند به شما اجازه داده، یا بر خدا افترا میبندید [و از پیش خود، حلال و حرام میکنید؟!]»
پس مورد آیاتی که بر بتپرستان انکار و توبیخ میکند اصل اعتقاد به واسطه و وسیله نیست، بلکه مورد آنها تصرفاتی است که در مورد وسائط از خود جعل کرده و اختراع نمودهاند، بدون آنکه خداوند به آنان اذن داده باشد. شارح و مفسّر آیات انکار و توبیخ مشرکین، همین چهار دسته آیاتی بود که بیان شد.
و به تعبیر دیگر: حقیقت عبادت، امتثال اوامر الهی و تسلیم در برابر اراده حق است، نه شکل و صورت ظاهری آن. و با این بیان جواب یک سؤال نیز داده میشود و آن اینکه چه فرقی است در توجّه به سنگهای کعبه و توجّه به بتها؟
در جواب میگوییم: فرق در همین جا روشن میشود، نه در وجود واسطه یا نبود آن؛ زیرا در هر دو مورد واسطه موجود است، آری فرق در وجود امر الهی و نبود آن است که چون در مورد سنگهای کعبه امر خدا هست، لذا عبادت به حساب آمده ولی چون در مورد بتها امر نیست بلکه نهی است، شرک و عصیان به حساب میآید. و بازگشت عبادت خداوند نیز به خضوع و تسلیم در برابر دستورات او است؛ یعنی از آن جهت که انسان در برابر دستورات خداوند خضوع و تسلیم دارد، عمل او عبادت به حساب میآید.
در قرآن و روایات به مجموعهای از شعائر دینی اشاره شده که با دقت و تأمّل در آنها پی به وجود روح توسل خواهیم برد. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَهُدیً لِلْعالَمِینَ * فِیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً}؛(1)«نخستین خانهای که برای مردم [و نیایش با خداوند] قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است، که پربرکت و مایه هدایت جهانیان میباشد. در آن، نشانههای روشن [از جمله]مقام ابراهیم است، و هر کس داخل آن [خانه خدا] شود، در امان خواهد بود … ».
در این آیه به دو مطلب اشاره شده است: یکی اینکه بیت اللَّه الحرام اولین خانهای است که خداوند برای عبادت و حج آفریده است. و دیگر اینکه: در این خانه آیات روشنی همچون مقام ابراهیم است که هر کس در آن وارد شود در امان خواهد بود. پس حجّی که عبارت است از میهمانی خدا و توجّه به سوی حضرت حق سبحانه و تعالی مقرون به نشانههای انبیا و اولیا است، تا دلیل و گواه بر این نکته باشد که توجّه و سیر به سوی خداوند با توجّه به اولیا و انبیا و توسل به آنان برای رسیدن به خدا انجام پذیر خواهد بود.
2 - خداوند سبحان میفرماید: { وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی ؛(2)«و [برای تجدید خاطره] از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید.»
اگر «مقام ابراهیم» چنان عظمتی دارد که جا دارد انسان در آن مقام، نماز به جای آورد، این مقام و مرتبه به جهت خود حضرت ابراهیمعلیه السلام است. کسی که در آن مقام نماز میگزارد در حقیقت به ذات پاک ابراهیمعلیه السلام متوسّل شده تا بتواند از این طریق قرب بیشتری به خداوند پیدا کند.
3 - خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما}؛(3)«صفا و مروه از شعائر [و نشانههای]خداست، بنابر این کسانی که حجّ خانه خدا و عمره انجام میدهند، مانعی نیست که بر آن دو طواف کنند [و سعی صفا و مروه انجام دهند].» و هرگز اعمال بی رویّه مشرکان، که بتهایی بر این دو کوه نصب کرده بودند، از موقعیّت این دو مکان مقدس نمیکاهد. در سبب
نامگذاری این دو کوه به صفا و مروه گفتهاند که چون حضرت آدمعلیه السلام بر کوه صفا قرار گرفت آن را صفا نامیدهاند که برگرفته از لقب آدم صفی اللَّه است. و چون حضرت حوّاء بر کوه مروه فرود آمد آن را مروه نامیدهاند که مشتق از مرأه؛ یعنی زن است.
انسان در سعی بین این دو کوه که یک عمل عبادی و واجب در ایام حج است، به یاد هاجر و فداکاری او برای تحصیل آب برای فرزندش اسماعیل میافتد. پس در این مورد عمل واجب عبادی از راه توجّه به اولیای الهی انجام گرفته است.
4 - در آیاتی از قرآن کریم به شخص پیامبرصلی الله علیه وآله قسم یاد شده، با اینکه سوگند به شخص در حقیقت واسطه قرار دادن و توسل به اوست و او را منشأ توفیق قرار دادن است. اینک به برخی از آیات در این باره اشاره میکنیم:
خداوند میفرماید: { لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ ؛(1)«به جان تو سوگند، اینها در مستی خود سرگردانند.»
و نیز میفرماید: { لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ * وَأَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ(2)} «قسم به این شهر مقدس [مکه] شهری که تو در آن ساکنی.»
میدانیم که کلمه «لا» در آیه اول زائد است و قسم خوردن به شهر مدینه به اعتبار وجود رسول خداصلی الله علیه وآله در آن، دلالت بر تعظیم مقام حضرت دارد.
5 - از برخی آیات استفاده میشود که استغفار پیامبرصلی الله علیه وآله بر گنهکاران، وسیله خوبی برای تقرّب آنان به خداوند است. خداوند میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً}؛(3)«و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم کردند [و فرمان های خدا را زیر پا گذاشتند]به نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میطلبیدند، و پیامبر هم برای آنان استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.»
و نیز میفرماید: { فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ}؛(4)«پس آنها را ببخش و برای آنان آمرزش بطلب، و در کارها با آنان مشورت کن.»
و نیز میفرماید: { وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ؛(1)«هنگامی که به آنها گفته میشود: بیایید تا رسول خدا برای شما استغفار کند، سرهای خود را [از روی تمسخر و کبر و غرور] تکان میدهند و آنان را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبّر میورزند.»
و در مورد برادران حضرت یوسفعلیه السلام آمده است که به پدرانشان گفتند: { یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ ؛(2)«گفتند: ای پدر ما! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم.»
و نیز در مورد ملائکه میخوانیم: { اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیُؤْمِنُونَ بِهِ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا}؛(3)«فرشتگانی که حاملان عرشند و آنها که گرداگرد آن [طواف میکنند] تسبیح و حمد پروردگارشان را میگویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان استغفار میکنند.»
6 - در برخی از آیات نیز اشاره به توسل به آثار اولیای الهی شده است.
در مورد حضرت یوسفعلیه السلام در قرآن آمده که حضرت به برادرانش فرمود: { اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً}؛(4)«این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیندازید بینا میشود.»
و نیز درباره توسل به تابوت و آنچه در آن بوده، قرآن کریم میفرماید: { إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَبَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَآلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ}؛(5)«نشانه حکومت او، این است که " صندوق عهد " به سوی شما خواهد آمد. [همان صندوقی که] در آن، آرامشی از پروردگار شما و یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار دارد؛ در حالی که فرشتگان، آن را حمل میکنند.»
7 - به طور کلّی تمام ادلّهای که دلالت بر تبرّک جستن اشخاص به آثار و وسایل وابسته به انبیا و اولیای الهی دارد، همگی از باب توسل به آن بزرگواران به حساب میآید. اینک به نمونههایی از روایات اشاره میکنیم:
بخاری به سندش از جعید بن عبدالرحمن نقل کرده که گفت: از سائب بن یزید شنیدم که گفت: «ذهبت بی خالتی إلی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فقالت: یا رسول اللَّه! أنّ ابن اُختی وجع. فمسح رأسی ودعا لی بالبرکة وتوضّأ وشربت من وضوئه»؛(1)«خاله ام مرا نزد رسول خداصلی الله علیه وآله برد و عرض کرد: ای رسول خدا! فرزند خواهرم مریض است. حضرت سر مرا مسح کرد و برایم دعا به برکت نمود. آنگاه وضو گرفت و من از آب وضوی او نوشیدم.»
بخاری هم چنین به سندش از عون بن ابی جحیفه از پدرش نقل کرده که گفت: بلال را دیدم که آب وضوی رسول خداصلی الله علیه وآله را گرفته است و مردم را مشاهده کردم که به سوی آن وضو هجوم آوردند، هر کس که مقداری از آن آب وضو را به دست میآورد بر خود میمالید، و کسی که به آن دسترسی پیدا نمیکرد، از رطوبت دست رفیقش استفاده میکرد.
با مراجعه به قرآن کریم پی میبریم که خلقت الهی نیز از طریق وسائط و وسایل بوده است. اینک به برخی از آیات اشاره میکنیم:
در قرآن کریم گرفتن جان انسان به ملائکه و فرستادگان الهی نسبت داده شده است. آنجا که میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ ؛(2)«کسانی که فرشتگان [قبض ارواح] روح آنها را گرفتند؛ در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند.»
و نیز میفرماید: { حَتّی إِذا جآءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَهُمْ لا یُفَرِّطُونَ ؛(3)«تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد [در این موقع فرشتگان ما جان او را میگیرند و آنها [در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان] کوتاهی نمیکنند.»
در جای دیگر میفرماید: { الَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ ؛(4)«همانان که فرشتگان [مرگ]روحشان را میگیرند؛ در حالی که پاک و پاکیزه اند.»
و نیز میفرماید: { قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ؛(1)«بگو: فرشته مرگ که بر شما مأمور شده [روح] شما را میگیرد.»
این در حالی است که خداوند، گرفتن جان مردم را به خودش نسبت داده است آنجا که میفرماید: { اَللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها … }؛(2)«خداوند ارواح را به هنگام مرگ، قبض میکند … ».
با جمع بین آیات به این نتیجه میرسیم که گرفتن جان انسانها کار خداوند است ولی این کار گاهی به توسط ملائکه یا ملک الموت انجام میگیرد.
در برخی از آیات نیز به واسطه در روزی رساندن خداوند به خلق اشاره کرده است.
الف) آنجا که میفرماید: { الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَالسَّماءَ بِناءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ ؛(3)«آن کس که زمین را بستر شما، و آسمان [جوّ زمین] را همچون سقفی بالای سر شما قرار داد و از آسمان آبی فرو فرستاد، و به وسیله آن، میوهها را پرورش داد تا روزی شما باشد.»
ب) { وَهُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ کُلِّ شَیْءٍ}؛(4)«او کسی است که از آسمان، آبی نازل کرد و به وسیله آن، گیاهان گوناگون رویاندیم.»
ج) { وَاللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ ؛(5)«خداوند از آسمان آبی فرستاد، و زمین را پس از آنکه مرده بود، حیات بخشید. در این، نشانه روشنی است برای جمعیتی که گوش شنوا دارند.»
د) { وَجَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلا یُؤْمِنُونَ ؛(6)«و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم، آیا ایمان نمیآورند؟!».
ه) { وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً}؛(7)«و خداوند کسی است که بادها را فرستاد تا ابرها را به حرکت درآورند.»
تبرک به صالحین و اخیار از امت و اماکن و مشاهد مقدسه و آثار وابسته به آنان، از ناحیه وهابیان به شدت انکار شده و آن را از مصادیق شرک شمردهاند و با کسانی که قصد تبرک جستن از آثار انبیا و صالحان را داشته باشند، مقابله و مبارزه میکنند. از همین رو، تبرک یکی از مسائل اختلاف برانگیز بین وهابیان و مسلمین است. به همین جهت جا دارد که در این مسئله دور از تعصبات و جنجال ها بحث نماییم تا حقیقت مطلب روشن گردد.
1 - صالح بن فوزان از مفتیان وهابیان میگوید: «سجده کردن بر تربت اگر به قصد تبرک به این تربت و تقرب به ولی باشد، شرک اکبر است و اگر مقصود از آن تقرب به خدا با اعتقاد به فضیلت این تربت باشد، همانند فضیلت زمین مقدس در مسجد الحرام و مسجد نبوی و مسجد الأقصی، بدعت است … ».(1)
2 - ابن عثیمین میگوید: «تبرک جستن به پارچه کعبه و مسح آن از بدعت هاست؛ زیرا در این باره از پیامبرصلی الله علیه وآله چیزی نرسیده است».(2)
3 - شورای دائمی مفتیان وهابیان میگویند: « … توجّه پیدا کردن مردم به این مساجد و مسح نمودن دیوارها و محرابها و تبرک به آنها بدعت و نوعی شرک و شبیه به عمل کفار در جاهلیّت است».(3)
4 - بن باز میگوید: «قرار دادن قرآن در ماشین به جهت تبرک، اصل و دلیلی بر آن نبوده و غیر مشروع است».(1)
5 - ابن فوزان میگوید: «تبرک به معنای طلب برکت و آن به معنای ثبات خیر و طلب خیر و زیادتی آن است و این طلب باید از کسی باشد که مالک آن بوده و بر آن قدرت دارد و او همان خداوند سبحان است که برکت نازل کرده و ثبات میدهد. هیچ مخلوقی قدرت بر بخشش، برکت، ایجاد و ابقا و تثبیت آن ندارد. لذا تبرک به اماکن و آثار و اشخاص - از زندگان و مردگان - جایز نیست؛ زیرا یا شرک است و یا … ».(2)
6 - ابن عثیمین نیز میگوید: «برخی از زائرین دست به محراب و منبر و دیوار مسجد میکشند، تمام اینها بدعت است».(3)
تبرک در لغت به معنای طلب برکت است و برکت به معنای زیادت و رشد یا سعادت است.(4)تبرک به چیزی؛ یعنی طلب برکت از طریق آن شیء. و در اصطلاح به معنای طلب برکت از طریق چیزها یا حقیقت هایی است که خداوند متعال برای آنها امتیازها و مقامهای خاصی قرار داده است؛ همانند لمس کردن یا بوسیدن دست پیامبرصلی الله علیه وآله یا برخی از آثار آن حضرت بعد از وفاتش.
کلمه برکت در قرآن کریم با الفاظ گوناگونی به کار رفته است؛ برای افاده این معنا که برخی از اشخاص یا مکانها و زمانهای معینی را خداوند متعال به جهات خاصی نوعی برکت افاضه کرده است.
1 - خداوند متعال درباره حضرت نوحعلیه السلام و همراهانش میفرماید: { اِهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا وَبَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَعَلی أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ ؛(1)«ای نوح! از کشتی فرود آی که سلام ما و برکات و رحمت ما بر تو و بر آن اُمم و قبایلی که همیشه با تو هستند.»
2 - همچنین درباره حضرت عیسیعلیه السلام میفرماید: { وَجَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَأَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَالزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیّاً}؛(2)«و مرا هر کجا باشم برای جهانیان مایه رحمت و برکت گردانید و تا زندهام به عبادت نماز و زکات سفارش کرد.»
3 - در مورد حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { فَلَمّا جآءَها نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النّارِ وَمَنْ حَوْلَها}؛(3)«چون موسی به آن آتش نزدیک شد او را ندا کردند. آن کس که در اشتیاق این آتش است یا به گردش در طلب است … ».
4 - و درباره حضرت ابراهیم و فرزندش اسحاق علیهما السلام خداوند متعال میفرماید: { وَبارَکْنا عَلَیْهِ وَعَلی إِسْحاقَ ؛(4)«و مبارک گردانیدیم بر او و بر اسحاق.»
5 - همچنین درباره اهل بیت پیامبر اکرمعلیهم السلام، یا اهل بیت ابراهیمعلیه السلام میفرماید: { رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ}؛(5)«رحمت و برکات خدا مخصوص شما اهل بیت رسالت است؛ زیرا خداوند بسیار ستوده و بزرگوار است.»
لفظ برکت و مشتقّات آن در مورد برخی از اماکن و بخشهایی از زمین یا زمان نیز به کار برده شده است:
1 - خداوند متعال راجع به مکه مکرمه میفرماید: { إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَهُدًی لِلْعالَمِینَ ؛(6)«همانا اولین خانهای که برای مکان عبادت مردم بنا شده مکه است که در آن برکت و هدایت خلایق است.»
2 - در رابطه با مسجد الأقصی و اطراف آن میفرماید: { سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ ؛(1)«پاک و منزه است خدایی که در شبی بنده خود را از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سوق داد که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساخت.»
3 - و درباره شب قدر میفرماید: { إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ ؛(2)«همانا ما آن را در شبی پربرکت نازل کردیم، ما همواره انذارکننده بودهایم.»
با مراجعه به روایات با طیف بسیاری از کلمات نبوی و اهل بیتعلیهم السلام مواجه میشویم که سخن از تبرک به میان آورده و محمّد و آل محمّدعلیهم السلام را اشخاص مبارک، معرفی نمودهاند:
1 - پیامبرصلی الله علیه وآله در کیفیت صلوات چنین دستور دادهاند که بگویید: «اللَّهم صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی ابراهیم، و بارک علی محمّد و علی آل محمّد، کما بارکت علی ابراهیم فی العالمین انّک حمید مجید و السلام کما قد علمتم».(3)
2 - در صحیح بخاری در کیفیت صلوات به رسول خداصلی الله علیه وآله چنین آمده است: «اللَّهم صلّ علی محمّد عبدک و رسولک، کما صلّیت علی ابراهیم و بارک علی محمّد و آل محمّد کما بارکت علی ابراهیم».(4)
آیا تبرک به مفهوم اصطلاحی آن یک واقعیّت تاریخی است و در بین امّتهای صاحب شریعت رایج بوده، تا از سیره و روش آنان کشف کنیم که تبرک در بین امّتهای دینی پیشین نیز امری مشروع بوده است؟
در پاسخ این سؤال میگوییم: تبرک به آثار انبیا، از جمله مسائلی است که در امتهای دینی پیشین نیز سابقه داشته است، اینک به نمونههایی از آن اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال در مورد تبرک حضرت یعقوبعلیه السلام به پیراهن فرزندش حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: { اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً}؛(1)«پیراهن مرا نزد پدرم [یعقوب] برده بر روی او افکنید تا دیدگانش بینا شود.»
برادران حضرت یوسفعلیه السلام امر برادر خود را امتثال نموده و پیراهن را برداشته و بر صورت یعقوبعلیه السلام انداختند. پدری که در فراق فرزندش بر اثر شدّت حزن و زیادی اشک، نابینا شده بود. در این هنگام به اذن خداوند متعال چشمان پدر به برکت پیراهن یوسفعلیه السلام بینا شد. البته خداوند متعال قدرت دارد که این عمل را مستقیماً انجام دهد، ولی از آنجا که عالم، عالَم اسباب و مسببات است و اسباب نیز برخی مادی و برخی معنوی است، حکمت الهی بر این تعلق گرفته که در انبیا و صالحین و آثارشان برکت قرار دهد تا از این طریق مردم به آنان اعتقاد پیدا کرده و به آنان نزدیک شوند و در نتیجه با الگو قرار دادن آنان به خداوند تقربّ پیدا کرده و به ثواب او نایل آیند.
2 - از جمله موارد دیگری که قرآن در مورد امتهای دینی پیشین به آن اشاره کرده، تبرک جستن بنی اسرائیل به تابوتی است که در آن آثار آل موسی و آل هارون بوده است. خداوند متعال در قرآن کریم قصه پیامبر بنی اسرائیل را که بشارت به پادشاهی طالوت داد، این چنین حکایت میکند: { إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَبَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَآلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ}؛(2)«نشانه پادشاهی او این است که آن صندوق [عهد] که در آن آرامش خاطری از جانب پروردگارتان، و بازماندهای از آنچه خاندان موسی و خاندان هارون [در آن] بر جای نهادهاند؛ در حالی که فرشتگان آن را حمل میکنند به سوی شما خواهد آمد.»
این تابوت همان تابوتی است که مادر حضرت موسی علیه السلام به امر خدا فرزندش را
در آن قرار داد و بر روی آب رها نمود، این تابوت در بین بنی اسرائیل احترام خاصی داشت؛ به حدّی که به آن تبرک میجستند. حضرت موسیعلیه السلام قبل از وفاتش، الواح و زره خود و آنچه از آیات نبوّت بود در آن قرار داد و نزد وصی اش یوشع به ودیعه گذارد. این صندوق نزد بنی اسرائیل بود و آن را از دید مردم پنهان نگه میداشتند. بنی اسرائیل تا مادامی که تابوت نزدشان بود در عزّت و رفاه بودند، ولی هنگامی که گناه کرده و به تابوت بیاحترامی کردند، خداوند آن را مخفی نمود. آنان بعد از مدّتی، آن را از یکی از انبیای شان خواستند؛ خداوند متعال طالوت را پادشاه آنان کرد و نشانه ملک او، همان صندوق [عهد] بود.
زمخشری میگوید: «تابوت، صندوق تورات بوده است، و هر گاه حضرت موسیعلیه السلام درصدد جنگ برمیآمد آن را بیرون آورده و در منظر بنی اسرائیل قرار میداد تا با دیدن آن آرامش پیدا کرده و در جهاد سست نگردند … ».(1)
از این داستان استفاده میشود که بنی اسرائیل نیز از تابوتی که آثار حضرت موسی در آن بوده تبرک میجستند و برای آن احترام خاصی قائل بودهاند.
محمّد طاهر مکّی میگوید: «تبرک به آثار پیامبرصلی الله علیه وآله سنّت صحابه بوده است که این سنّت را تابعین و صالحین مؤمن نیز دنبال نمودهاند. تبرک به آثار پیامبرصلی الله علیه وآله در عصر آن حضرت واقع شد و حضرت بر کسی انکار نکرد و این خود دلیل قاطعی بر مشروعیت تبرک است؛ زیرا اگر این چنین نبود پیامبرصلی الله علیه وآله مردم را از آن نهی میکرد؛ خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که غالب صحابه ایمان قوی داشته و تابع دستورهای پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بودهاند.(2)
ابن حجر میگوید: «هر مولودی که در عصر پیامبرصلی الله علیه وآله به دنیا آمده، قطعاً پیامبرصلی الله علیه وآله را دیده است؛ زیرا اصحاب انگیزه فراوانی داشتند تا فرزندان خود را به نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آورده تا به پیامبرصلی الله علیه وآله متبرک ساخته و پیامبرصلی الله علیه وآله او را تحنیک کند.(1)حتی گفته شده که بعد از فتح مکه، اهالی آن فرزندانشان را نزد پیامبرصلی الله علیه وآله میآوردند تا دست مبارکش را بر سرشان کشیده و دعای به برکت نماید».(2)
در این زمینه روایات فراوانی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - عایشه نقل میکند: صحابه دائماً فرزندان خود را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله میآوردند تا آنان را تحنیک کرده و مبارک گرداند.(3)
2 - امّ قیس فرزندش را - که هنوز غذاخور نشده بود - نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آورد و او را در دامن آن حضرتصلی الله علیه وآله قرار داد … (4)
ابن حجر در شرح این حدیث میگوید: «از این حدیث استفاده میشود که تحنیک طفل و تبرک به اهل فضل، مستحب است».(5)
3 - انس میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله را دیدم که حلاّق سر مبارکش را میتراشید و اصحاب دور وجودش طواف میکردند تا اگر دانه مویی از سر حضرتصلی الله علیه وآله جدا شود بر دستان آنها قرار گیرد.(6)
4 - ابی جحیفه میگوید: خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدم؛ در حالی که وضو میگرفت و مردم بر هم سبقت میگرفتند تا از آب وضوی پیامبرصلی الله علیه وآله بهره ببرند. هر کس از آن آب بر میداشت، برای تبرک به خود میمالید و کسی هم که به آن دسترسی پیدا نمیکرد از رطوبت دیگری استفاده میبرد.(7)
1) 1476. تحنیک، عبارت است از اوّلین خوردنی که به طفل میخورانند؛ از تربت یا چیزی دیگر.
2) 1477. الاصابة، ترجمه ولید بن عقبه، ج 3، ص 638، رقم 9147.
3) 1478. مسند احمد، ج 7، ص 303، ح 25243.
4) 1479. صحیح بخاری، ج 1، ص 62، کتاب الغسل.
5) 1480. فتح الباری، ج 1، ص 326، کتاب الوضوء.
6) 1481. صحیح مسلم با شرح نووی، ج 15، ص 83؛ مسند احمد، ج 3، ص 591.
7) 1482. صحیح بخاری، ج 1، ص 55، کتاب الوضوء، باب استعمال فضل وضوء الناس.
عروه از مسور و دیگران نقل میکند: هنگام وضوی رسول خداصلی الله علیه وآله، نزدیک بود که مردم به دلیل هجوم آوردن برای تبرک از آب وضوی پیامبرصلی الله علیه وآله خودشان را هلاک کنند.(1)5 - سعد میگوید: از اصحاب رسول خدا شنیدم که میگفتند: رسول خداصلی الله علیه وآله کنار چاه بضاعه آمد و با دلوی از چاه آب کشید و با آن وضو گرفت و بقیه آن را داخل چاه ریخت. بعد از این جریان هر گاه شخصی مریض میشد، از آن چاه آب میکشیدند و او را میشستند، فوراً شفا مییافت.(2)
6 - ابو ایّوب انصاری میگوید: بعد از آن که رسول خداصلی الله علیه وآله وارد خانه ما شد؛ من برای حضرتش غذا میآوردم، هنگامی که ظرف غذا را بر میگرداندم، من و همسرم از محل دستهای پیامبرصلی الله علیه وآله در غذا به نیت تبرک برداشته و استفاده میکردیم.(3)
7 - مسلم به سند خود از انس نقل کرده که گفت: «إنّ النبیصلی الله علیه وآله أتی منی فأتی الجمرة فرماها ثمّ أتی منزله بمنی ونحر وقال للحلاق: خذ، واشار إلی جانبه الأیمن ثمّ الأیسر، ثمّ جعل یعطیه الناس»؛(4)«پیامبرصلی الله علیه وآله به منی آمد، آنگاه به نزد جمره آمد و آن را رمی نمود. سپس به منزل خود در منی آمد و نحر کرد و به سر تراش فرمود: بچین (موهای مرا). و اشاره نمود به طرف راست و سپس به طرف چپ، آنگاه موها را به مردم داد.»
بخاری در «صحیح» بابی را به این مضمون ذکر کرده است. «آنچه از زره، عصا، شمشیر، ظرف، انگشتر و … مو، کفش و … از چیزهایی که صحابه و دیگران به آنها بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله تبرک میجستند».(5)
1) 1483. صحیح بخاری، ج 1، ص 55، کتاب الوضوء، باب استعمال فضل وضوء الناس.
2) 1484. الطبقات الکبری، ج 1، ص 2، ح 184.
3) 1485. البدایة و النهایة، ج 3، ص 201؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 144.
4) 1486. صحیح مسلم، ج 4، ص 82.
5) 1487. صحیح بخاری، ج 4، ص 46، باب ما ذکر من درع النبیصلی الله علیه وآله و عصاه و سیفه …
1 - نقل است که معاویه هنگام وفات وصیت کرد که با پیراهن، شلوار، قبا و مقداری از موی پیامبرصلی الله علیه وآله دفن شود.(1)
2 - عمر بن عبدالعزیز هنگام وفاتش دستور داد: مو و ناخنی از پیامبرصلی الله علیه وآله را آورده، در کفنش قرار دهند.(2)
3 - ابن سعد میگوید: در حنوط انس بن مالک، کیسهای از مشک و مویی از موهای رسول خداصلی الله علیه وآله را قرار دادند.(3)
4 - ابن سیرین میگوید: به عبیده گفتم: نزد ما مقداری از موی پیامبرصلی الله علیه وآله از طرف انس یا اهل او باقی مانده که برای من محبوبتر است از دنیا و آخرت.(4)
5 - صفیه میگوید: هر گاه عمر بر ما وارد میشد دستور میداد تا کاسهای که از رسول خداصلی الله علیه وآله نزد ما بود به او دهیم، سپس آن را از آب زمزم پر مینمود و از آن میآشامید و به قصد تبرک بر صورتش میپاشید.(5)
6 - انس میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله بر امّ سلیم وارد شد و در آن جا مشکی از آب دید که بر دیوار آویزان شده بود؛ آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله ایستاده از آن آب آشامید. امّ سلیم مشک را برداشته و دهانه آن را بریده و برای تبرک نزد خود نگاه داشت.(6)
7 - ابن سیرین نقل میکند: نزد انس بن مالک، عصایی از رسول خداصلی الله علیه وآله بود که بعد از وفاتش آن را با او بین پهلو و پیراهنش دفن نمودند.(7)
8 - ابراهیم بن عبدالرحمن بن عبد القاری میگوید: ابن عمر را دیدم که دستش را بر جایگاه پیامبرصلی الله علیه وآله در منبر کشیده و به صورت خود میمالید.(8)
1) 1488. السیرة الحلبیة، ج 3، ص 109؛ الاصابة، ج 3، ص 400؛ تاریخ دمشق، ج 59، ص 229.
2) 1489. طبقات ابن سعد، ترجمه عمر بن عبدالعزیز، ج 5، ص 406.
3) 1490. همان، ج 7، ص 25، ترجمه انس.
4) 1491. صحیح بخاری، ج 1، ص 51، کتاب الوضوء، باب الماء الذی یغسل شعر الانسان.
5) 1492. الاصابة، ترجمه فراس، ج 3، ص 202؛ اسد الغابة، ج 4، ص 352.
6) 1493. مسند احمد، ج 7، ص 520، ح 26574؛ طبقات ابن سعد، ج 8، ص 313.
7) 1494. البدایة و النهایة، ج 6، ص 6.
8) 1495. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 254، ذکر منبر الرسولصلی الله علیه وآله.
9 - یزید بن عبداللَّه بن قسیط میگوید: «جماعتی از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله را دیدم که وقتی مسجد از جمعیت خالی میشد، دست بر دستگیره منبر رسول خداصلی الله علیه وآله گذارده، آنگاه دعا مینمودند».(1)
10 - داوود بن صالح میگوید: «روزی مروان به روضه رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد، دید شخصی صورتش را بر روی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله گذارده است. به او گفت: آیا میدانی چه میکنی؟ هنگامی که آن شخص صورتش را برداشت مروان دید که او ابوایّوب است. ابوایّوب در جوابش فرمود: من به جهت این سنگ نیامدهام، بلکه به خاطر رسول خداصلی الله علیه وآله آمدهام.(2)
11 - ابن عساکر به سند خود از امام علیعلیه السلام نقل میکند: بعد از دفن رسول خداصلی الله علیه وآله فاطمهعلیها السلام بر بالای قبر پدرش ایستاد و مشتی از خاک قبر را برداشته و بر دیدگانش مالید و فرمود:
ماذا علی من شمّ تربة أحمد
أن لا یشمّ مدی الزمان غوالیا
صُبّت علیّ مصائب لو أنّها
صُبّت علی الأیّام عدن لیالیاً(3)
12 - سمهودی نقل میکند: عبداللَّه بن عمر دست راستش را بر قبر شریف پیامبرصلی الله علیه وآله میمالید و بلال نیز صورتش را. آنگاه از عبداللَّه بن احمد بن حنبل نقل میکند که این عمل به جهت شدت محبت بوده، و بدین جهت تعظیم و احترام اشکالی ندارد.(4)
13 – ابو الدرداء میگوید: «شبی بلال مؤذن پیامبرصلی الله علیه وآله در عالم رؤیا پیامبرصلی الله علیه وآله را زیارت نمود. حضرتصلی الله علیه وآله به او فرمود: این چه جفایی است که در حق ما نمودی! آیا وقت آن نشده که به زیارت ما بیایی؟ بلال محزون و خائف از خواب بیدار شد؛ فوراً سوار بر مرکب خود شد و به سوی مدینه حرکت نمود و مستقیماً به کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و شروع به گریه کرد؛ در حالی که صورتش را به قبر مبارک میمالید. حسن و حسینعلیهما السلام بر او وارد شدند، بلال آنان را در بغل گرفت و بوسید».(5)
14 - نافع نقل میکند: ابن عمر را دیدم که نماز میگزارد در مکانهایی که رسولخداصلی الله علیه وآله نماز خوانده بود … ».(1)
ابن حجر در شرح این حدیث میگوید: «از این عمل ابن عمر استفاده میشود که دنبال نمودن آثار پیامبرصلی الله علیه وآله و تبرک به آنها مستحب است».(2)
15 - ابن عبدالبرّ میگوید: «ابن عمر از آثار رسول خداصلی الله علیه وآله بسیار متابعت مینمود و در مواقف عرفه و دیگر مواضع به دنبال مکانی میرفت که رسول خداصلی الله علیه وآله در آنجا وقوف نموده بود».(3)
16 - قاضی عینی در شرح حدیث عثمان بن عبداللَّه بن وهب درباره موی پیامبرصلی الله علیه وآله میگوید: «نزد ام سلمه تعدادی از موی قرمز پیامبرصلی الله علیه وآله بود که در ظرفی نگهداری میکرد و همیشه مردم هنگامی که مریض میشدند به آن تبرک میجستند و از برکت آن استشفا میبردند، و موی حضرت را برداشته و در ظرفی از آب گذاشته و آن را میآشامیدند و بدین صورت شفا پیدا میکردند … » (4)
17 - یحیی بن حارث ذماری میگوید: واثلة بن اسقع را ملاقات کردم و به او گفتم: تو با این دستت با رسول خداصلی الله علیه وآله بیعت کردهای؟ گفت: آری. گفتم: دستت را بده تا ببوسم. او دستش را به من داد و من آن را بوسیدم.» (5)
18 - بخاری در کتاب «الادب المفرد» از عبدالرحمن بن رزین نقل کرده که گفت: گذرمان بر ربذه افتاد. به ما گفته شد که سلمة بن اکوع رحمه الله در آنجا است. ما به نزد او آمده و بر او سلام کردیم. او دستانش را بیرون آورد و گفت: با این دو دست با رسول خداصلی الله علیه وآله بیعت نمودم. مشاهده کردیم که کف دستانش همانند کف پای شتر کلفت بود، ما برخاسته و آن را بوسیدیم».(6)
19 - ابی برده میگوید: و ارد مدینه شدم و عبداللَّه بن سلام را ملاقات نمودم، او به من گفت: به منزل من بیا تا از ظرفی که رسول خداصلی الله علیه وآله در آن آب آشامیده به تو آب دهم و نیز در مکانی که رسول خدا در آن مکان نماز خوانده نماز بجا آوری.(1)
20 - ابی مجلز میگوید: ابو موسی بین مکه و مدینه بود. نماز عشا را دو رکعتی به جای آورد سپس برخاست و یک رکعت نماز وتر به جای آورد و در آن صد آیه از سوره نساء خواند سپس گفت: من کوتاهی نمیکنم که قدمم را جایی بگذارم که رسول خداصلی الله علیه وآله گذارده است و نیز همان چیزی را که رسول خداصلی الله علیه وآله قرائت کرده قرائت کنم.» (2)
21 - بخاری نقل میکند: «چون هنگام وفات عمر بن خطاب رسید به فرزندش عبداللَّه گفت: به نزد عایشه برو و سلام مرا به او برسان و نگو امیرالمؤمنین زیرا من امروز امیرالمؤمنین نیستم، بلکه بگو: عمر بن خطاب از تو میخواهد تا اجازه دهی من در کنار دو صاحبم دفن شوم. عبداللَّه اذن گرفت و سلام کرد و بر عایشه وارد شد درحالی که او میگریست، و گفت: عمر سلام میرساند و از شما اجازه میخواهد تا در کنار دو صحابش دفن شود … » (3)
22 - عبداللَّه بن احمد بن حنبل میگوید: پدرم را دیدم که تارمویی از موهای پیامبرصلی الله علیه وآله را گرفته و بر لبهای خود میگذارد و میبوسد، و گمان میکنم که آن را بر چشم خود میگذاشت و نیز در آبی میشست و آن را میآشامید و به واسطه آن استشفا میجست. و نیز دیدم که کاسه پیامبرصلی الله علیه وآله را گرفته و در آب فرو برده و از آن میآشامید …
و نیز ثابت شده که عبداللَّه بن احمد از پدرش سؤال کرد درباره کسی که برآمدگی منبر پیامبرصلی الله علیه وآله و نیز حجره حضرتصلی الله علیه وآله را مسّ میکند. او در جواب گفت: من به این عمل اشکالی نمیبینم.(4)
نصوص تبرک به آثار پیامبرصلی الله علیه وآله دلالت صریح دارد بر اینکه برکت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از ذاتش به اشیایی که به حضرت یک نوع ارتباط داشته منتقل میشود.
نووی در شرح صحیح مسلم در مورد حدیث عتبان بن مالک که از پیامبرصلی الله علیه وآله درخواست کرد تا در مکان او نماز گذارد تا آنجا را مصلای خود قرار دهد میگوید: «وفی حدیث عتبان فوائد کثیرة منها: التبرک بالصالحین وآثارهم والصلاة فی المواضع التی صلوا بها و طلب التبرک منهم.»؛(1)«و در حدیث عتبان فوائد بسیاری است از جمله آنها تبرک به صالحین و آثار آنان و نماز بجای آوردن در مواضعی که آنان در آنجا نماز به جای آوردند و نیز طلب تبرک از آنان».
ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری» در شرح این حدیث میگوید: «إنّما استأذن النبیصلی الله علیه وآله لأنّه دعی للصلاة لیتبرک صاحب البیت بمکان صلاته، فسأله لیصلّی فی البقعة الّتی یحبّ تخصیصها بذلک»؛(2)«پیامبرصلی الله علیه وآله اذن خواست، زیرا او دعوت به نماز شده بود تا صاحب خانه به مکان نماز حضرت تبرک جوید. لذا از او خواست تا پیامبرصلی الله علیه وآله در قسمتی را که اختصاص به این کار داده بود نماز به جای آورد.»
همین عبارت از قاضی عینی در «عمدة القاری» و شیخ صدیق حسن خان در «عون الباری» نقل شده است.
ابن تیمیه در کتاب «اقتضاء الصراط المستقیم» نقل میکند: «احمد بن حنبل و غیر او اجازه دادهاند تا انسان منبر و جا دستی پیامبرصلی الله علیه وآله را بر روی منبر برای تبرک مسح نماید! ولی مسح قبر آن حضرت را رخصت ندادهاند! ولی برخی دیگر از اصحاب ما روایتی از احمد نقل کرده که مسح قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را نیز جایز شمرده است».(3)
یکی از اعتقادات عموم مسلمانان و معتقدان به ادیان، مسئله شفاعت است؛ یعنی روز قیامت اولیای الهی، در حقّ گروهی از گناهکاران شفاعت کرده و آنان را از عقاب جهنّم نجات میدهند. و یا بنابر تفسیر برخی از شفاعت، اولیای الهی با شفاعتشان از شخصی سبب ترفیع درجه او میشوند. لیکن در اندازه و ویژگیهای آن اختلاف است؛ یهود برای اولیای خود بدون هیچ قید و شرطی حق شفاعت قائل است که قرآن به طور آشکار آن را باطل میداند. در میان مسلمانان، وهابیان معتقدند که تنها میتوان از خدا طلب شفاعت کرد و اگر کسی از خود شافعان، طلب شفاعت کند مشرک است، ولی عموم مسلمانان قائلند این حقّی را که خداوند برای شافعان قرار داده، میتوان از آنان طلب نمود، البته با اعتقاد به اینکه: اصل این حق از آنِ خداست و اولیا بدون اذن او شفاعت نمیکنند. در این مبحث به این موضوع میپردازیم.
علمای اسلام بر مشروعیّت شفاعت و اینکه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله یکی از شفیعان روز قیامت است، اجماع کردهاند؛ اگرچه در برخی از فروع شفاعت اختلاف نمودهاند. اینک دیدگاه بزرگان شیعه و سنی را نقل میکنیم:
1 – ابو منصور ماتریدی {متوفای 333 ه.ق} در ذیل آیه شریفه { وَلا یَشْفَعُونَ إِلّا لِمَنِ ارْتَضی (1)} میگوید: این آیه اشاره به شفاعت مقبول در اسلام دارد.(2)
2 - تاج الدین ابوبکر کلاباذی {متوفای 380 ه.ق} میگوید: «علما اجماع دارند که اقرار به تمام آنچه خداوند در مورد شفاعت ذکر کرده و روایات نیز بر آن توافق دارد، واجب است … ».(1)
3 - شیخ مفید {336 -413 ه.ق} میفرماید: «امامیه اتفاق نظر دارند که رسول خداصلی الله علیه وآله در روز قیامت برای جماعتی از مرتکبان گناهان کبیره از امت خود، شفاعت میکند. و نیز امیرالمؤمنین و امامان دیگرعلیهم السلام برای صاحبان گناهان کبیره از شیعیان، شفاعت میکنند. و خداوند بسیاری از خطاکاران را با شفاعت آنان از دوزخ نجات میدهد».(2)
4 - شیخ طوسیرحمه الله {385 -460 ه.ق} میگوید: «شفاعت نزد ما امامیه از آنِ پیامبرصلی الله علیه وآله، بسیاری از اصحابش، تمام امامان معصومعلیهم السلام و بسیاری از مؤمنان صالح است».(3)
5 – ابو حفص نسفی {متوفای 538 ه.ق} میگوید: «شفاعت رسولان و خوبان از امّت اسلامی، در حق گنهکاران کبیره، با اخبار مستفیض، ثابت است».(4)
6 - تفتازانی در شرح این عبارت، رأی نسفی را بدون هیچ تردیدی تصدیق کرده است.(5)
7 - قاضی عیاض بن موسی (متوفای 544 ه.ق) میگوید: «مذهب اهل سنّت بر جواز شفاعت است عقلاً، و صریح آیات و اخبار نیز بر وقوع آن اذعان دارند».(6)
8 - قاضی بیضاوی در تفسیر آیه شریفه { وَاتَّقُوا یَوْماً لَا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَلَا یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ} میگوید: «برخی، این آیه را دلیلِ نفی شفاعت از گناهکاران کبیره دانستهاند، ولی باید دانست که آیه مخصوص کافران است؛ زیرا آیات و روایات فراوانی دلالت بر تحقق شفاعت در امّت دارد».(7)
9 - فتّال نیشابوری میگوید: «میان مسلمانان اختلافی نیست که شفاعت امری است ثابت و مقتضای آن اسقاط ضررها و عقوبات است».(1)
10 - ابن تیمیه حرّانی {728 ه.ق} میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله در روز قیامت سه نوع شفاعت دارد … نوع سوّم درباره کسانی است که مستحقّ آتش جهنمند».(2)
11 – نظام الدین قوشجی {879 ه.ق} میگوید: «مسلمانان بر ثبوت شفاعت، به جهت قول خداوند متعال { عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَحْمُوداً(3)} اتفاق نظر دارند».(4)
12 - شعرانی حنفی میگوید: «همانا محمّدصلی الله علیه وآله اوّلین شفاعت کننده روز قیامت است … ».(5)
13 - علامه مجلسی {1110 ه.ق} میفرماید: «در مورد شفاعت، بین مسلمانان اختلافی نیست که از ضروریات دین اسلام است؛ به این معنا که رسول خداصلی الله علیه وآله در روز قیامت برای امّت خود، بلکه امّتهای پیشین شفاعت میکند … ».(6)
14 - محمّد بن عبدالوهاب {1115 - 1206 ه.ق} میگوید: «شفاعت برای پیامبرصلی الله علیه وآله و سایر انبیا و ملائکه و اولیا و کودکان، از جمله اموری است که مطابق روایات وارده، ثابت است … » (7)
آیات مربوط به شفاعت را میتوان بر چند دسته تقسیم نمود:
{ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لَا بَیْعٌ فِیهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْکَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ ؛(8)«ای اهل ایمان! از آنچه روزی شما کردیم، انفاق کنید پیش از آنکه روزی بیاید که نه خرید [و فروشی] هست و نه دوستی و شفاعتی به کار آید و کافران در آن روز درمییابند که به خود ستم کردند.»
ولی آیات دیگر به وجود شفاعت به اذن خداوند متعال صراحت دارد. پس آیه فوق شفاعت بدون اذن را نفی میکند.
{ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ *وَاتَّقُوا یَوْماً لَا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَلَا یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلَا یُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ یُنصَرُونَ ؛(1)«ای بنی اسرائیل! یاد کنید نعمتهایی را که به شما عطا کردم و شما را بر عالمیان برتری دادم. و دوری کنید از روزی که در آن، کسی به جای دیگری مجازات نشود و هیچ شفاعت از کسی پذیرفته نشود و عوض قبول نکنند و یاری نشنوند.»
قرآن اعتقاد به یک نوع شفاعت باطل را که در یهود بوده، رد میکند، شفاعتی که هیچگونه شرطی در شفیع یا کسی که شفاعت شده قرار نمیدهد و هیچ نوع ارتباطی با اذن خداوند ندارد.
{ وَکُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ * حَتَّی أَتَانَا الْیَقِینُ * فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِینَ ؛(2)«و روز جزا را تکذیب میکردیم تا آنکه [با مرگ] یقین به قیامت پیدا کردیم، پس در آن روز شفاعت شفیعان سودی به آنان نرساند.»
{ وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَضُرُّهُمْ وَلَا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلآءِ شُفَعآؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا یَعْلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالی عَمَّا یُشْرِکُونَ ؛(3)«[این مردم نادان] به جای خدا چیزهایی را میپرستند که به آنها هیچ سود و زیانی نمیرساند و میگویند که این بتها شفیع ما نزد خدا هستند، به اینان بگو شما به بهانه شفاعت بتها میخواهید به خدا چیزی که در همه آسمانها و زمین علم به آن ندارد، یاد دهید؟! خدا از آنچه شریک او قرار میدهید برتر و منزّه است.»
{ قُلْ للَّهِِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعاً لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ؛(1)«بگو [ای پیامبر!]شفاعت تنها از آن خداست که مالک زمین و آسمانهاست و پس از مرگ، بازگشت همه شما بهسوی اوست.»
{ مَا مِنْ شَفِیعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ؛(2)«هیچ شفیعی جز به اجازه او نخواهد بود.»
{ وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ … }؛(3)«و نفع نمیدهد شفاعت نزد خدا مگر برای کسی که خداوند به او اذن دهد.»
مقتضای جمع بین آیات این است: - از آنجا که طبق عقیده توحید افعالی، و اینکه مؤثری بالاصاله در عالم به جز خدا نیست، و هر تأثیری به اذن و اراده اوست - برخی از آیات، شفاعت را منحصراً برای خدا قرار داده است، ولی منافات ندارد که این حقّ اختصاصی خود را به کسی بدهد، تا با اجازه او، اِعمال کند. همانگونه که به پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیای خود چنین اجازهای داده است.
با چند عامل میتوان شفاعت را از جمله ضروریات جامعه بشری به حساب آورد:
برخی میگویند: تنها نجات دهنده انسان در روز قیامت، عمل صالح است، همانگونه که در قرآن آمده است: { وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَآءً الْحُسْنی ؛(4)«و امّا کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد برای او پاداش نیکی است.»
هر چند رسیدن به جزا و سعادت، وابستگی زیادی بر عمل دارد، ولی از آیات دیگر آشکارا استفاده میشود که عمل به تنهایی باعث نجات بشر نخواهد بود، مگر اینکه با رحمت گسترده الهی ضمیمه گردد.(5)
{ رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً … }؛(1)«پروردگارا! رحمت و علمت را بر هر چیزی گسترش دادی.»
{ فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ}؛(2)«پس اگر ای پیامبر تو را تکذیب کنند بگو خدای شما دارای رحمت بی منتها است.» میدانیم که شفاعت از مصادیق رحمت الهی است.
دلیل و برهان عقلی نشان میدهد که اصل اوّلی در انسان، سلامت از هر گونه عذاب دنیوی و اخروی است و لذا توقّف در برزخ، و نیز مراحل مختلف در روز قیامت و ورود در جهنّم - در مدّتی محدود - همه برای آن است که انسان پاک شده و به جوهر اصلی خود بازگردد، و شفاعت نیز در همین راستاست.
درباره نتیجه و اثر شفاعت دو نظر وجود دارد: 1 - شفاعت به معنای از بین رفتن گناهان و عقاب است. 2 - شفاعت؛ یعنی زیادی ثواب و ترفیع درجات. بیشتر مسلمانان معتقد به قول اوّلند. ولی معتزله قول دوّم را پذیرفتهاند و حق با قول اول است؛ به چند دلیل:
1 - اصل اعتقاد به شفاعت، در بین یهود و بتپرستان قبل از اسلام رایج بوده است و اسلام، بعد از آنکه خرافات آن را پیراست، در جامعه اسلامی مطرح ساخت. و کسانی که از دیدگاههای یهود و بتپرستان قبل از اسلام، در امر شفاعت اطلاع دارند، میدانند شفاعتی را که آنان برای انبیا و پدرانشان معتقد بودند، در سقوط گناهان و غفران آنها بوده است. و تنها اشکال مهمّ شان آن بود که حقّ شفاعت را بدون هیچ شرطی برای آنان قائل بودند، ولی اسلام با پذیرش اصل اعتقاد به شفاعت، آن را
مشروط به اذن خداوند نمود، آنجا که میفرماید: { مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ؛(1)«کیست که نزد خدا شفاعت کند مگر به اذن او.» { وَلَا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی ؛(2)«و آنها جز برای کسی که خدا راضی (به شفاعت برای او) است شفاعت نمیکنند.»
2 - روایات شیعه و اهل سنّت بر عمومیت شفاعت دلالت دارد. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «أدّخرت شفاعتی لأهل الکبائر من أُمّتی»؛(3)«شفاعتم را برای صاحبان گناهان کبیره امتم، ذخیره کردهام.»
3 - برخی از آیات تصریح میکند که خداوند حتّی بدون توبه، از گناهان عفو میکند، که این با شفاعت به معنای اسقاط گناهان سازگاری دارد. خداوند متعال میفرماید: { هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُو عَنِ السَّیِّئَاتِ ؛(4)«او کسی است که توبه را از بندگان خود میپذیرد و گناهان را عفو مینماید.»
همانگونه که اشاره شد، برخی از گناهکاران به واسطه شفاعت، مورد عفو و بخشش الهی قرار خواهند گرفت، قرآن کریم و سنّت نیز بر این مطلب تصریح نموده است.
قرآن کریم با مسلّم گرفتن اصل شفاعت، یادآور میشود که شفاعت تنها به اذن الهی انجام میپذیرد: { مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ؛ «کیست که در پیشگاه الهی به شفاعت برخیزد مگر به فرمان او.» و نیز میفرماید: { مَا مِنْ شَفِیعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ؛ «هیچ شفیعی جز با اجازه او نخواهد بود.»
و از طرفی دیگر به ابطال عقیده بتپرستان و مشرکان در این مورد پرداخته است؛ زیرا آنان برای شفاعت هیچگونه شرط و قیدی مانند اذن خدا قائل نیستند. قرآن کریم در ردّ این عقیده میفرماید: { وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَضُرُّهُمْ وَلَا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ
هؤُلآءِ شُفَعَآؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا یَعْلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ ؛(1)«[این مردم نادان]به جای خدا چیزهایی را میپرستند که به آنها هیچ سود و زیانی نمیرساند و میگویند که این بتها شفیع ما نزد خدا هستند، به اینان بگو شما به بهانه شفاعت بتها، میخواهید به خدا چیزی که در همه آسمانها و زمین علم به آن ندارد یاد دهید؟ خدا از آنچه شریک او قرار میدهید، برتر و منزّه است.»
بنابر اگر کسی این با استدلال به آیاتی که شفاعت خواهی مشرکان از بتها را مردود میشمارد، قصد داشته باشد اصل شفاعت در اسلام را زیر سؤال ببرد، مغالطهای آشکار است؛ چرا که در شفاعت اسلامی، نه اعتقاد به الوهیت شافعان مطرح است و نه بیقید و شرط بودن شفاعت آنان.
قرآن کریم از فرشتگان به عنوان شفاعت کنندگانی یاد کرده است که جز درباره کسانی که خداوند رضایت میدهد، شفاعت نخواهند کرد: { بَلْ عِبَادٌ مُکْرَمُونَ * لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ * یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی ؛(2)«بلکه آنان بندگان مقرّب خدا هستند که هرگز پیش از امر خدا کاری نخواهند کرد و هر چه کنند به فرمان اوست، … از احدی، جز آنکه خدا از او راضی است، شفاعت نکنند.»
پس هر گاه اصل شفاعت پیامبرصلی الله علیه وآله و دیگران در قیامت مورد تأیید است، درخواست آن از سوی مؤمنان نیز امری مشروع خواهد بود. همانگونه که درخواست دعا از دیگران امری مشروع است.
برای روشن شدن مطلب و اینکه درخواست شفاعت از پیامبرصلی الله علیه وآله و دیگر اولیای الهی کار باطلی نیست، به دو نکته اشاره میکنیم:
1 - اینکه طب شفاعت همان طلب دعا است.
2 - اینکه طلب دعا از صالحان امری مستحبّ در اسلام است که همه مسلمان حتی وهابیان آن را اجازه دادهاند.
همانگونه که اشاره شد، شفاعت پیامبرصلی الله علیه وآله و سایر شفیعان در حقیقت درخواست آنان از خداوند متعال و طلب مغفرت از خداوند سبحان برای گناهکاران است. و خدای سبحان به آنان اذن داده تا در ظرفیتهای خاص برای مردم دعا کنند، و در همان موارد نیز، استجابت دعا را ضمانت کرده است. و لذا آنان در غیر مواردی که اذن داده شده، دعا نمیکنند. و معنای جمله «یا وجیهاً عند اللَّه اشفع لنا عند اللَّه» همین است.
مفسر معروف اهل سنّت، نیشابوری از مقاتل در تفسیر قول خداوند: { مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصِیبٌ مِنْها وَمَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْها}،(1)نقل کرده که گفت: « … الشفاعة إلی اللَّه إنّما هی دعوة اللَّه لمسلم»؛(2)« … شفاعت نزد خدا همانا خواستن از خدا برای مسلمان است.»
فخر رازی شفاعت را به دعا و توسل به سوی خدای متعال معنا میکند. او میگوید: «خداوند متعال به محمّدصلی الله علیه وآله فرمود: { وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِناتِ .(3)محمّدصلی الله علیه وآله را امر کرده که اوّلاً برای خودش استغفار کند و سپس برای دیگران استغفار نماید … ».(4)
مسلم در صحیح خود از ابن عباس نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ما من رجل مسلم یموت فیقوم علی جنازته أربعون رجلاً لایشرکون باللَّه إلّا شفّعهم اللَّه فیه»؛(5)«هیچ فرد مسلمانی نیست که بمیرد و بر جنازه او چهل مرد که به خدا شرک نمیورزند قیام کرده [و بر او دعا کنند] جز آنکه خداوند آنان را در حقّ آن میت شفیع گرداند.»
بخاری در صحیح خود بابی را منعقد کرده تحت عنوان: «اذا استشفعوا الی الامام
لیستسقی لهم لم یردهم»،(1)هر گاه امام را شفیع خود قرار دهند تا برای آنها طلب باران کند خداوند آنان را رد نخواهد کرد.
از این عبارت استفاده میشود که حقیقت شفاعت همان دعا و خواستن از خداوند است. و طلب شفاعت از ولی خدا به معنای طلب خواستن و دعا است.
طلب دعا و خواستن از مؤمن نه تنها شرک و حرام نیست، بلکه امری مستحب و راجح میباشد و انسان میتواند در حال حیات و ممات از کسی بخواهد تا برای او دعا کند و کاری را برای او از خدا بخواهد.
درخواست دعا از شخصی؛ خصوصاً از اولیای الهی در حال حیات هیچ اشکالی ندارد و مطابق قرآن و حدیث است. خداوند متعال میفرماید: { وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ؛(2)«و هر گاه به آنان گفته شود بیایید تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش بطلبد، سرپیچی میکنند و میبینی که با تکبّر و نخوت روی میگردانند.»
و نیز درباره برادران حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: { قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ؛(3)«برادران یوسف عرضه داشتند: ای پدر! بر تقصیرات ما از خدا آمرزش بخواه که درباره یوسف خطا کردهایم. پدر گفت: به زودی از درگاه خدا برای شما آمرزش میطلبم که او بسیار آمرزنده و مهربان است.»
قرآن نیز دستور داده است تا گنهکاران به نزد پیامبرصلی الله علیه وآله رفته و از او درخواست استغفار نمایند، آنجا که میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ
تَوّاباً رَحِیماً}؛(1)«و هنگامی که به نفس خود ظلم کردند نزد تو آمده و از خدا طلب مغفرت کرده و رسول نیز برای آنان استغفار کند، در آن هنگام به طور حتم خداوند را توبهپذیر رحیم خواهند یافت.»
ترمذی از انس نقل کرده که گفت: «سألت النبیّصلی الله علیه وآله أن یشفع لی یوم القیامة؟ فقال: أنا فاعل. قلت: فأین اطلبک؟ قال: علی الصراط»؛(2)«من از پیامبرصلی الله علیه وآله درخواست کردم که برای من در روز قیامت شفاعت کند؟ حضرت فرمود: من انجام خواهم داد. عرض کردم: کجا به دنبال شما باشم؟ فرمود: در کنار صراط.»
این حدیث رجالش رجال صحیح است جز آن که در سندش ابو الخطاب حرب بن میمون واقع است. گرچه بخاری او را تضعیف کرده ولی اکثر علما او را توثیق نمودهاند. ابو الخطاب انصاری میگوید: «او بصری صدوق است». یحیی بن معین میگوید: «او صالح است، و علی بن مدینی و دیگران او را توثیق نمودهاند».(3)ابن حجر میگوید: خطیب در کتاب «المتفق و المفترق» گفته که او ثقه است.(4)
اگر بخاری او را تضعیف کرده به جهت این است که او قَدَری بوده و با عقیده او موافق نبوده است، و لذا نمیتوان به تضعیف او توجّه نمود.
طبرانی در «المعجم الکبیر» نقل کرده که سواد بن قارب رضی الله عنه قصیده خود را این گونه انشاد کرد:
وأشهد أنّ اللَّه لا ربّ غیره
وأنّک مأمون علی کلّ غائب
وأنّک أدنی المسلمین وسیلة
إلی اللّه یابن الأکرمین الأطائب
فمرنا بما یأتیک یا خیر مرسل
وإن کان فیما فیه شیب الذوائب
وکن لی شفیعاً یوم لا ذو شفاعة
بمغن فتیلاً عن سواد بن قارب(5)
رفاعی در توجیه این شعر میگوید: «سواد بن قارب رسول خداصلی الله علیه وآله را مورد
خطاب قرار داده و امیدوار است که حضرت نزد خداوند متعال شفیع او در روز قیامت باشد … ».(1)
ابن عباس روایت کرده: «لمّا فرغ أمیرالمؤمنینعلیه السلام من تغسیل النبیّصلی الله علیه وآله قال: «بأبی أنت واُمّی، أذکرنا عند ربّک … »؛(2)«چون امیرالمؤمنینعلیه السلام از غسل پیامبرصلی الله علیه وآله فارغ شد خطاب به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: پدر و مادرم به فدای تو، ما را نزد پروردگارت یاد کن … ».
نیز روایت شده: «لمّا توفّی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله جآء أبوبکر من سلع ووقف علی فوته وکشف عن وجهه وقبّله وقال: بأبی أنت وأمّی طبت حیاً ومیّتاً، واذکرنا عند ربّک»؛(3)«چون رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود ابوبکر از سلع آمد و چون از وفات حضرت مطّلع شد، پارچه را از روی حضرت کنار زده و او را بوسید و گفت: پدر و مادرم به فدای تو، تو در حال حیات و ممات خود خوب بودی، ما را نزد پروردگارت یاد بنما.»
اگر در حال حیات درخواست شفاعت صحیح است، در حال ممات نیز صحیح میباشد؛ زیرا در جای خود حیات برزخی را اثبات نمودهایم.
وهابیان اصل شفاعت را قبول دارند، ولی در پارهای از احکام و ویژگیهای آن دیدگاه هایی خاص دارند که موجب شده تا عقیده مسلمانان دیگر را در مورد شفاعت شرک آلود بدانند. مهمترین مسئله مورد اختلاف درباره شفاعت، به درخواست شفاعت از شافعان بازمیگردد. درخواست شفاعت از شافعان - چه در حال حیات آنها و چه پس از مرگ آنان - از نظر مسلمانان امری جایز و مشروع است، ولی به اعتقاد وهابیان امری نامشروع بلکه شرک آلود است. آنان شفاعت را تنها در صورتی صحیح میدانند که انسان مستقیماً از خداوند بخواهد که پیامبرصلی الله علیه وآله و دیگر کسانی که مأذون در شفاعت میباشند، در حقّ انسان شفاعت کنند.
ابن تیمیه میگوید: «اگر کسی بگوید: از پیامبر به جهت نزدیکی به خدا میخواهم تا شفیع من در این امور باشد، این از کارهای مشرکان است».(1)
محمّد بن عبدالوهاب میگوید: «طلب شفاعت تنها باید از خدا باشد نه شافعان؛ یعنی باید گفت: بار خدایا! محمّد را در حقّ ما در روز قیامت شفیع گردان … ».(2)
وهابیان برای اثبات مدّعای خود به ادلّهای تمسک کردهاند:
طلب شفاعت از شفیع به منزله خواندن غیر خدا است و این شرک در عبادت است؛ زیرا خداوند متعال میفرماید: { فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدَاً}؛(3)«با خدا هیچ کس را نخوانید.»
خواندن غیر خدا به طور مطلق نه حرام است و نه مستلزم شرک؛ زیرا اگر انجام عملی توسط فردی مجاز و مشروع باشد، درخواست انجام آن از وی نیز مجاز و مشروع خواهد بود؛ هر گاه شفاعت کردن برای پیامبرصلی الله علیه وآله و دیگر شفیعان در قیامت، حقّ و مشروع است. طلب شفاعت از آنان نیز چنین خواهد بود. حقیقت شفاعت، دعا کردنِ شفیع برای مستحق شفاعت و درخواست بخشش او از جانب خداوند است. بنابر این، همانگونه که انسان میتواند از هر فرد مسلمان و مؤمنی درخواست دعا کند - که این مطلب مورد قبول وهابیان است - طلب شفاعت از غیر خدا هم جایز خواهد بود. لیکن در طلب شفاعت از دیگران، تنها از کسانی میتوان طلب کرد که شایستگی شفاعت را دارند؛ مانند پیامبران، مؤمنان صالح و فرشتگان.
ترمذی از انس بن مالک نقل کرده که از پیامبرصلی الله علیه وآله خواست تا در قیامت او را شفاعت کند.(4)
فرزندان یعقوب نیز از پدر خواستند تا برای آمرزش آنان استغفار نماید: { یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ ؛(1)«[برادران یوسف عرضه داشتند] ای پدر! برای ما از خدا آمرزش طلب کن که [درباره یوسف] خطا کردهایم.»
و نیز خداوند به جهت عفو و آمرزش گناهان، مردم را دعوت میکند که از پیامبرصلی الله علیه وآله بخواهند تا برای آنان استغفار نماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً}؛(2)«و هنگامی که به نفس خود ظلم کردند، نزد تو آمده و از خدا طلب مغفرت کرده که تو بر آنان استغفار کنی و در آن هنگام به طور حتم خدا را توبهپذیر مهربان خواهند یافت.»
اگر وهابیان طلب دعا از پیامبرصلی الله علیه وآله را پس از وفات او شرک میدانند، در هر دو حالت شرک خواهد بود. گذشته از این، مرگ پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله مربوط به جسم اوست، اما روح او زنده است و شنیدن درخواست دعا و شفاعت و اجابت آن مربوط به روح است نه بدن. در بحث حیات برزخی به تفصیل به اثبات حیات روحانی پرداخته شده است.
به گواهی قرآن کریم، خداوند مشرکان عصر رسالت را به این دلیل که از غیر خدا طلب شفاعت میکردند، مشرک دانسته است: { وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَضُرُّهُمْ وَلَا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلآءِ شُفَعَآؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ ؛(3)«آنان به جای خدا، چیزهایی را میپرستیدند که به آنها هیچ سود و زیانی نمیرساند و میگویند که این بتها شفیع ما نزد خدا هستند.»
در اینکه مشرکان عصر رسالت برای بتها و معبودهای خود مقام شفاعت قائل بودند، تردیدی نیست، ولی آنچه در این آیه آمده این است که آنان هم بتها را عبادت میکردند و هم برای آنان مقام شفاعت قائل بودند، و اعتقاد به شفاعت همراه با عبادت آنها، سبب مذمّت آنان شده است.
مشرکان همچنین حقّ شفاعت بیقید و شرطی برای موجوداتی قائل بودند که خداوند چنین مقامی را به آنان نداده بود. و این امور سبب مذمّت و شرک آلود شدن اعتقاد و درخواست آنان شد. ولی اگر اعتقاد به مقام شفاعت، در حق کسی باشد که خداوند برای آنها این حق را قرار داده و به کار گرفتن آن را نیز به اذن خدا بداند و این اعتقاد منجرّ به عبادت شفیع نشود، دلیلی بر حرمت آن نیست.
قرآن کریم شفاعت را حقّ ویژه خداوند دانسته است: { قُلْ للَّهِِ الشَّفاعَةُ جَمِیعَاً}؛(1)«بگو شفاعت تنها از آنِ خداوند است.» بنابر این باید شفاعت را فقط از خداوند درخواست کرد.
شفاعت از آن جهت که نوعی تأثیرگذاری در سرنوشت بشر است، از مظاهر و جلوههای ربوبی خداوند است و بدین جهت اوّلاً و بالذات به او اختصاص دارد، ولی این مطلب با اعتقاد به حقّ شفاعت برای پیامبران و صالحان منافات ندارد؛ زیرا شفاعت آنان به صورت مستقل نیست، بلکه مستند به اذن و مشیّت الهی است. و این مطلبی است که از قرآن کریم به روشنی به دست میآید؛ { مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ؛(2)«کیست که در پیشگاه الهی به شفاعت برخیزد، مگر به فرمان او.» و یا آیه: { مَا مِنْ شَفِیعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ؛(3)«هیچ شفیعی جز به اجازه او نخواهد بود.»
طلب شفاعت اگرچه دعا محسوب میشود، ولی خواستن آن از میّت بیفایده است؛ زیرا او در عالم برزخ نمیشنود و حیاتی ندارد.
در بحث «حیات برزخی» به طور مبسوط، حیات در عالم برزخ را به اثبات رساندیم. و نیز به آیاتی که وهابیان با آن بر عدم شنیدن مردگان در عالم برزخ استدلال میکنند، پاسخ دادیم.
طلب شفاعت از مرده شرک است.
ابن تیمیه میگوید: «از اقسام شرک آن است که کسی به شخصی که از دنیا رفته بگوید: مرا دریاب، از من شفاعت کن، مرا بر دشمنم یاری نما، و امثال این درخواستها که تنها خداوند بر آنها قادر است.» (1)
در بحث حیات برزخی به طور تفصیل حیات اولیا در برزخ را به اثبات رسانده ایم.
در نظر عدهای، اعتقاد به شفاعت موجب جرأت بر گناه در افراد شده و روح سرکشی را در گناهکاران و مجرمان زنده میکند؛ لذا اعتقاد به آن، با روح شریعت اسلامی و سایر شرایع سازگاری ندارد!
الف) اگر چنین باشد، «توبه» که بخشایش گناهان را در پی دارد نیز مایه تشویق به انجام دوباره گناه خواهد بود. در حالی که توبه یکی از باورهای اصیل اسلامی و مورد اتفاق مسلمانان است.
ب) وعده شفاعت در صورتی مستلزم تمرّد و عصیانگری است که شامل همه مجرمان با تمام صفات و ویژگیها شود و نسبت به تمام انواع عقاب و تمام اوقات آن جاری باشد …، ولی اگر این امور مبهم و نامعیّن شد که وعده شفاعت در مورد چه گناهانی و کدام گناهکار و در چه وقتی از قیامت است، هیچ کس نمیداند که آیا مشمول شفاعت میشود یا خیر؟ و لذا موجب تشویق بر انجام معاصی نخواهد شد.(2)
ج) با اندکی اندیشه در آیات قرآن و گفتار پیشوایان معصومعلیهم السلام روشن میشود که خداوند شرایط ویژهای برای شفاعت قرار داده است. خداوند میفرماید: { یَوْمَئِذٍ لَا
تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِیَ لَهُ قَوْلاً}؛(1)«در آن روز [قیامت] شفاعت هیچ کس سودی نمیبخشد، جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده و به گفتار او راضی است.»
همچنین فرموده است: { مَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَلَا شَفِیعٍ یُطَاعُ ؛(2)«برای ستمکاران نه دوستی وجود دارد و نه شفاعت کنندهای که شفاعتش پذیرفته شود.»
در روایتی از امام صادقعلیه السلام آمده است: «إنّ شفاعتنا لن تنال مستخفّاً بالصّلاة»؛(3)«همانا شفاعت ما اهل بیتعلیهم السلام به کسی که نماز را سبک بشمارد، نخواهد رسید.»
روشن است که چنین شرایطی نه تنها سبب تشویق به انجام گناه نمیشود، بلکه انسان را برای دستیابی به طاعات به تلاش وا میدارد تا از شفاعت پیامبران و اولیای الهی برخوردار میشود.
د) شفاعت نه تنها تشویق کننده گناه نیست، بلکه باعث امیدواری گناهکار به آینده خود میگردد و به این باور میرسد که میتواند سرنوشت خود را دگرگون سازد. کردار گذشته او سرنوشتی شوم و تغییرناپذیر برای وی پدید نیاورده است و میتواند با یاری اولیای الهی و تصمیم راسخ بر فرمانبرداری از خداوند، ضمن تغییر سرنوشت خود، آیندهای روشن را برای خود رقم بزند. بدین ترتیب، اعتقاد به شفاعت نه تنها مایه گستاخی نیست، بلکه باعث میشود گروهی به این امید که راه بازگشت به سوی خداوند برای آنان باز است، به یاری اولیای خدا، آمرزش را بجویند، و با کنار نهادن سرکشی، به سوی حق بازگردند.
طبق نظر برخی شفاعت، نوعی پارتی بازی و واسطهگری است که موجب ضایع شدن حقّ عدّهای، و سبب لوث شدن قانون است.
شفاعت، کمک اولیای الهی به افرادی است که در عین گنهکار بودن، پیوند
ایمانی و معنوی خویش را با خداوند و اولیای الهی نگسستهاند. شفاعت واقعی برای کسانی است که نیروی جهش به سوی کمال و پاکی در روح و روان آنان باشد. و نورانیت شافعان، وجود تاریک کسانی را که از هیچگونه ویژگی مثبتی برخوردار نیستند، روشن نخواهد کرد.
بنابر این، شفاعت های رایج میان مردم (پارتی بازی) با شفاعت در منطق اسلام، تفاوتهای زیاد دارد؛ از آن جمله:
1 - در واسطهگری های دنیوی، فرد گنهکار، شفیع را برمیانگیزاند تا با سرپرست فلان بخش تماس بگیرد و به دلیل نفوذی که در دستگاه او دارد، وی را وادار کند از تقصیر گنهکار درگذرد و از اجرای قانون در حقّ او چشم بپوشد. در شفاعت اسلامی، کار دست خدا است و اوست که شفیع را برمیانگیزاند. خداوند به دلیل کمال و جایگاه شفیع، به او حق شفاعت میبخشد و رحمت و بخشایش خود را از گذرگاه وی، شامل حال بندگان میسازد.
2 - در شفاعت، شفیع از مقام ربوبی تأثیر میپذیرد، ولی در واسطهگری های باطل، قدرت برتر سخنان شفیع است و اوست که به خواستههای خلافکار، تن در میدهد. به دیگر سخن، در شفاعت های عرفی و دنیوی، شفاعت کننده، مولا و حاکم را برخلاف اراده، به انجام کاری وادار میکند، ولی در شفاعت الهی، در علم و اراده خداوند هیچ گونه دگرگونی پدید نمیآید، بلکه تنها مراد و خواسته دگرگون میشود … (1)
3 - جوهر اصلی شفاعت های دنیوی، تبعیض در قانون است. بدین ترتیب که نفوذ شفیع بر اراده قانونگذار یا مجریان قانون چیره میشود و قدرت قانون تنها در برخورد با ناتوانان، نمود مییابد. این در حالی است که در شفاعت اخروی، هیچ کس قدرت خود را بر خدا تحمیل نمیکند و نمیتواند از اجرای قانون، جلوگیری کند. در حقیقت شفاعت، رحمت گسترده و بخشایش بیپایان خدای مهربان است که به وسیله آن، کسانی را که شایسته اند، پاک میکند. به همین دلیل گروهی که از شفاعت
1) 1578. المیزان، ج 1، ذیل آیه 48 سوره بقره.
محروم شدهاند، سزاوار برخورداری از بخشایش و رحمت گسترده الهی نیستند. وگرنه در قانون خدا تبعیض وجود ندارد.
4 - شفاعت شونده باید دارای شرایطی باشد؛ از آن جمله:
الف) خدا از او راضی باشد و او هم نسبت به خدا بیمناک باشد { وَلَا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی وَهُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ .(1)
ب) نزد خدا، پیمانی داشته باشد؛ مثلاً به خدا ایمان داشته باشد، به یگانگی او اقرار کند، نبوت و ولایت را تصدیق کند و دارای کردار شایسته باشد: { لَا یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَنِ عَهْداً}.(2)
ج) ستمکار نباشد: { مَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَلَا شَفِیعٍ یُطَاعُ .(3)
د) نماز را سبک نشمارد. امامصادقعلیه السلام فرمود: «إنّ شفاعتنا لاتنالمستخفّاً بالصلوة».(4)
ماهیت شفاعت، نه تشویق به گناه است و نه چراغ سبز برای گناهکار. همچنین عامل عقب افتادگی و یا واسطهگری نیست، بلکه مسئله مهم تربیتی است که پیآمدهای سازندهای دارد. که به برخی از آنها اشاره میشود:
1 - امید آفرینی؛
غالباً چیرگی هوای نفس بر انسان، سبب ارتکاب گناهان بزرگی میشود و به دنبال آن روح یأس حاکم میشود و این ناامیدی، ایشان را به آلودگی بیشتر در گناهان میکشاند. در مقابل، امید به شفاعت اولیای الهی به عنوان یک عامل بازدارنده به افراد نوید میدهد که اگر خود را اصلاح کنند، ممکن است گذشته آنها از طریق شفاعت نیکان و پاکان جبران گردد.
2 - برقراری پیوند معنوی با اولیای الهی؛
مسلماً کسی که امید به شفاعت دارد، میکوشد به نوعی این رابطه را برقرار سازد و کاری که موجب رضای آنها است،انجام دهد و پیوندهای محبّت و دوستی را نگسلد.
3 - تلاش برای به دست آوردن شرایط شفاعت؛
امیدواران شفاعت باید در اعمال گذشته خویش تجدید نظر کنند و نسبت به آینده تصمیمات بهتری بگیرند؛ زیرا شفاعت بدون زمینه مناسب انجام نمیگیرد. حاصل آنکه، شفاعت نوعی تفضّل است که از یک سو به خاطر زمینههای مناسب «شفاعت شونده» و از سوی دیگر به خاطر آبرو و احترام و اعمال صالح «شفاعت کننده» است.
گاهی سؤال میشود که چرا خداوند به طور مستقیم، گناهان بندگان را نمیبخشد و چه نیازی به وجود واسطه و شفیع است؟
1 - خداوند متعال، جهان آفرینش را به بهترین وجه آفریده است: { الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ؛(1)«آن خدایی که هر چیز را به بهترین صورت آفریده است.»
جهان بر اساس نظام علّت و معلولی و اسباب و مسبّبات، برای هدایت و رشد و تکامل انسانها آفریده شده است و نیازمندیهای طبیعی بشر به وسیله عوامل و اسباب عادی، برآورده میگردد.
فیوضات معنوی خداوند؛ همانند هدایت، مغفرت و آمرزش نیز بر اساس نظامی خاص بر انسانها نازل میشود، و اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است که این امور به وسیله اسباب و علّتهای معیّن به انسانها برسد. بنابر این، همانگونه که در عالم مادّه نمیتوان پرسید: چرا خداوند متعال زمین را به وسیله خورشید نورانی کرده و خود بیواسطه به چنین کاری دست نزده است، در عالم معنا نیز نمیتوان گفت: چرا خداوند به واسطه اولیای الهی، مغفرت خویش را شامل حال بندگان نموده است؟
شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «فعل خدا، دارای نظام
1) 1583. سوره سجده، آیه 7.
است. اگر کسی بخواهد به نظام آفرینش، اعتنا نداشته باشد، گمراه است. به همین جهت است که خدای متعال، گناهکاران را ارشاد فرموده است که درِ خانه رسول اکرمصلی الله علیه وآله بروند و علاوه بر این که خود طلب مغفرت کنند، از آن بزرگوار بخواهند که برای ایشان، طلب مغفرت کند. قرآن کریم میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً}؛(1)«و اگر ایشان هنگامی که [با ارتکاب گناه] به خود ستم کردند، نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر هم برای ایشان طلب مغفرت میکرد، خدا را توبهپذیر مهربان مییافتند.» (2)
2 - حکمت دیگرِ «شفاعت» این است که مشیّت الهی این است که با اعطای منزلت شفاعت به پیامبران و اولیای الهی، آنان را تکریم کند. پذیرش دعا و درخواست اولیا، نوعی تکریم و احترام به آنان است. اولیای خدا، نیکوکاران، فرشتگان آسمانها، و حاملان عرش که همه روزگار را به فرمانبرداری خدا گذرانده و از مدار عبودیّت الهی، گام بیرون ننهاده اند، شایسته تکریم هستند و چه احترامی بالاتر و برتر از اینکه دعای آنان درباره بندگان شایسته رحمت و مغفرت الهی، مستجاب شود.
رشید رضا میگوید: «حکم پروردگار عین عدل است و بر اساس مصلحت الهی شکل گرفته است. از طرفی، شفاعت در عرف مردم به این معناست که شفیع و واسطه، مانع اجرای حکم واقعی در مورد متخلف و مجرم میشود. اگر حکم دوم که در سایه شفاعت واسطه به دست آمده، مطابق عدل است و حکم نخست مخالف آن، پس دو حالت پیش میآید:
1 - باید خدا را غیر عادل دانست، که قطعاً باطل است.
2 - بگوییم خداوند عادل است، ولی علم و آگاهی اش نارسا بوده است، که اینک از رهگذر یادآور شدن شفیع، تغییر پیدا کرده است. در نتیجه حکم جدید عادلانه است. این فرض نیز باطل است؛ زیرا علم خدا عین ذات اوست و تغییر و دگرگونی در او راه ندارد.
فرض میکنیم حکم نخست، عین عدل بوده است و حکم دوم بر خلاف آن و خداوند تنها به دلیل علاقه به شفیع، حاضر شده است عدل را زیر پا نهد و حکم جدید صادر کند. این فرض نیز با عدالت الهی ناسازگار است. پس پذیرش شفاعت با چالشهای فراوان روبه روست و استدلال عقلی، مخالف آن است».(1)
این اشکال از آنجا پدید میآید که نویسنده میان تغییر در علم و اراده الهی و دگرگونی و تحول در موضوع و معلوم و مراد را در هم آمیخته است. باید دانست آنچه دگرگون شده، وضعیت مجرم و گنهکار است؛ یعنی به گونهای شده که سزاوار رحمت الهی گشته است؛ در حالی که پیشتر چنین نبود. پس در علم و اراده خداوند، هیچگونه دگرگونی پدید نیامده است. بنابر این، دو اراده وجود دارد و خداوند میداند که این شخص دگرگون خواهد شد و در پرتو اراده دوّمِ پروردگار قرار خواهد گرفت. پس علم و اراده الهی دگرگون نشده است، بلکه دو اراده گوناگون نسبت به دو موضوع متفاوت وجود دارد که هیچ یک ناقض دیگری نیست، بلکه هر دو عین عدل الهی است. بدین ترتیب، علم و اراده خدا دگرگون نمیشود، بلکه علم و اراده جدیدی به موضوع نوینی تعلّق میگیرد. مثلاً میدانیم هنگام شب، تاریکی همه جا را فرا میگیرد و با توجّه به این علم، اراده میکنیم تا از وسایل الکتریکی، مانند چراغ استفاده کنیم. سپس با طلوع آفتاب، چراغ را خاموش میکنیم. در این مثال، دو علم داریم؛ شب نور ندارد و روز نور دارد. ما نیز بر اساس این دو علم، دو اراده و دو کار کردهایم. شب هنگام چراغ را روشن و در روز، آن را خاموش میکنیم. در این مثال، علم و اراده دوم با علم و اراده نخست در تعارض نیست، بلکه با توجّه به تفاوت موضوع، متناسب با آن شکل گرفته است.
درباره شفاعت نیز میگوییم: خداوند از ازل میدانست که فلان انسان، حالتهای گوناگونی خواهد داشت و بر اساس آن شرایط، اراده ویژهای درباره او شکل میگیرد. از این رو، بر اساس تعدّد حالتها و تغییر موضوع، اراده های متفاوتی نیز تعلّق گرفته
1) 1586. المنار، ج 4، ص 307.
است. پس در علم الهی و اراده او، خطا و تغییری پدید نیامده است، بلکه هر علمی نسبت به موضوع خود درست است و هر اراده نسبت به موضوع خود، حکیمانه و بر اساس مصلحت است.
برخی میگویند: «بعد از آنکه خداوند متعال در قرآن مجید برای گنهکاران و بزهکاران کیفرهای سنگین معیّن کرده است، برداشتن کیفر آنان از عدالت خدا به شمار میرود یا از ظلم او؟ اگر از عدالت او است، پس اصل وضع آن از ابتدا ظلم بوده که شایسته ساحت خداوند نیست، و اگر برداشتن کیفر، ظلم است پس درخواست پیامبران یا هر شفیع دیگری در خواستی ظالمانه است و چنین درخواستی شایسته ساحت پیامبران نیست».
اوّلاً: اشکال کننده در مورد اوامر امتحانی پروردگار چه پاسخی دارد؟ آیا برداشتن حکم امتحانی خداوند همچون منع از کشته شدن اسماعیل در مرحله دوم و اثبات کشته شدن او در مرحله اول به دست حضرت ابراهیمعلیه السلام آیا هر دو عدالت است یا یکی عدالت و دیگری ظلم است؟ لابدّ هر دو عدالت است و حکمت آن، بیرون آوردن نیتهای درونی مکلف و شکوفا سازی استعدادهای او است. در مورد شفاعت نیز خواهیم گفت: ممکن است خداوند مقدّر کرده باشد همه افراد با ایمان را نجات دهد. ولی در ظاهر احکامی را مقرّر کرده و بر مخالفت از آنها کیفر هایی را معیّن نموده تا کافران به وسیله کفر خود هلاک، و مؤمنان به واسطه پیروی و اطاعت به درجه بالا ترفیع پیدا کنند و گنهکاران به واسطه شفاعت بر کشتی نجات سوار و از پارهای عقابها رهایی یابند.
ثانیاً: شفاعت از قبیل نقض و شکستن حکم اول و نیز از باب شکستن مجازات و عقوبت نیست، بلکه جنبه حکومت و سیطره را دارد؛ یعنی نافرمانی کننده را از شمول مجازات بیرون میآورد و مشمول رحمت و احسان و عفو و فضل و کرم خود میسازد که در این امر قهراً به شفیع نیز احترام گذاشته شده است.
گفته شده: سنّت و قانون الهی بر پایه محکم استوار است و هیچگاه در معرض اختلاف و تخلّف قرار نمیگیرد. خداوند متعال میفرماید: { فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً}؛(1)«هرگز برای سنّت خدا بدل نخواهی یافت و هرگز برای سنّت او دگرگونی نخواهی یافت.»
افزون بر این با حکمت خدا هم همخوانی ندارد.
صراط خدا مستقیم و سنّت او تخلّفناپذیر است، ولی سنّت خدا بر پایه یک صفت از اوصاف او استوار نشده و خداوند دارای یک سنّت مشخص نیست، بلکه سنّتهای فراوانی دارد که هر کدام در مورد خود کامل، تام، جامع و فراگیر است. بنابر این، سنّت الهی فقط بر یک صفت استوار نیست تا هیچ حکمی از موردش، و هیچ جزا و پاداشی از محلّش تخلّف نکند، بلکه رحمت گسترده و عفو و مغفرت او با شرایط ویژه شامل حال گنهکاران میشود؛ چنانکه حق تعالی در جای خود و با شرایط خاصّ، منتقم و قهّار است؛ یعنی در بررسی جامع باید هر صفت از صفات الهی را با توجّه به سایر صفات وی ملاحظه و ارزیابی کرد.
در نتیجه، اگر شفاعتی واقع میشود و عذاب را از کسی برمیدارد، هیچ اختلاف و اختلالی در سنّت و روش کلّی و جامع او پدید نمیآید.
1) 1587. سوره فاطر، آیه 43.
مسلمانان به طور اتفاق استغاثه و کمک گرفتن از ارواح اولیای الهی را جایز دانسته، بلکه آن را راجح و در راستای توحید میدانند؛ زیرا اگر از اولیای الهی؛ یعنی پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام طلب کمک کرده و از آنها مدد میجویند به این خاطر نیست که آنان را مستقل در تأثیر دانسته و از آنها حاجت و کمک میخواند، بلکه از آن جهت است که اولیای الهی مقرّب درگاه خداوند و مظهر صفات جمال، کمال، اسمای الهی، قدرت، علم و مانند آن شدهاند و به اذن و اراده و مشیّت الهی در این عالم تصرف دارند: { وَما تَشاؤُونَ إِلّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ .
اما وهابیان برخلاف اجماع مسلمین، این مسئله را شدیداً تحریم کرده، بلکه آن را بزرگتر از شرک جاهلیت میدانند. لذا جا دارد که این مسئله را مورد بحث قرار دهیم:
1 - ابن تیمیه - مؤسّس عقاید وهابیان - میگوید: «از اقسام شرک آن است که کسی به شخصی که از دنیا رفته بگوید: مرا دریاب، مرا کمک کن، از من شفاعت کن، مرا بر دشمنم یاری کن و امثال این درخواستها که تنها خدا بر آن قدرت دارد».(1)
در جایی دیگر این درخواست را شرک صریح دانسته و میگوید: «کسی که اینگونه بگوید، باید توبه کند، اگر توبه نکرد کشتنش واجب میگردد».(2)
2 - محمّد بن عبدالوهّاب میگوید: «صدا زدن غیر خدا و کمک گرفتن از غیر او
موجب ارتداد از دین و داخل شدن در زمره مشرکین و عبادت کنندگان بتهاست و حکم آن این است که مال و خونش حلال میگردد، مگر توبه کند».(1)
3 - شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: «هر کسی از مردم در هر جای کره زمین بگوید: ای رسول خدا، ای نبیّ خدا، ای محمّد! کمک کن مرا، دریاب مرا، یاری کن مرا، شفا ده مریضان مسلمین را، هدایت کن گمشده مسلمین را و مانند آن، برای خدا شریک در عبادت قرار داده است».(2)
در جایی دیگر میگوید: «شکّی نیست که استغاثه کنندگان به پیامبرصلی الله علیه وآله، اولیا، انبیا، ملائکه یا جنّ، این عمل را به این اعتقاد انجام میدهند که آنان دعایشان را شنیده و از احوالشان اطلاع دارند و حاجت شان را برآورده خواهند کرد، این امور انواعی از شرک اکبر است؛ زیرا غیب را غیر از خدا کسی دیگر نمیداند. و نیز اموات؛ چه انبیا و چه غیر انبیا اعمال و تصرفات شان در عالم دنیا با مرگ منقطع گردیده است».(3)
همچنین میگوید: «و امّا صدا زدن میّت و استغاثه به او و طلب مدد از او، همه از انواع شرک اکبر و از عمل عبادت کنندگان بتها در عهد پیامبرصلی الله علیه وآله است».(4)
کمک گرفتن از غیر، انواع و اقسامی دارد که در ذیل به هر یک از آنها با حکمشان اشاره میکنیم:
این خود به چند نوع تقسیم میشود:
کمک گرفتن در کارهای عادی که اسباب طبیعی دارد، زیربنای اساسی اجتماع انسانی و تمدّن بشری است؛ زیرا حیات بشر بر اساس تعاون و کمک به یکدیگر
است. این مطلب از هیچ جهت و نزد هیچ کس قابل انکار نیست. و لذا خداوند متعال از قول ذی القرنین میفرماید: { فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً}؛(1)«پس شما با قوّت بازو به من کمک کنید تا سدّی محکم بسازم تا به کلّی مانع از دست برد به شما شود.»
یکی دیگر از موارد استعانت از زنده، کمک گرفتن از او در امور غیر عادی؛ مثل شفای مریض از راه غیر طبیعی و مانند آن است، در صورتی که قدرت اعجاز داشته باشد. این مورد نیز شکّی در جوازش نیست، چون در واقع اعتقاد داشتن به قدرت اولیای الهی و معجزات آنهاست، لکن با اعتقاد به اینکه همه امور به دست خداست و تا خداوند نخواهد و اراده نکند، کاری انجام نمیگیرد. و منافاتی با توحید در خالقیت و ربوبیت ندارد.
حضرت سلیمان از حاضران طلب کرد تا تخت بلقیس را از یمن در یک لحظه به اردن - که محلّ حکومتش بود - بیاورند: { أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ ؛(2)«کدام یک تخت بلقیس را پیش از آنکه تسلیم امر من شود خواهید آورد؟»
هدف حضرت سلیمانعلیه السلام این بود که تخت بلقیس به صورت غیرطبیعی نزد او حاضر شود، آنگاه میفرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ … }.(3)«و آن کس که به اندکی از علم کتاب الهی دانا بود گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی، تخت را بدین جا میآورم، چون سلیمان سریر را نزد خود مشاهده کرد … ».
خداوند متعال اعمال خارق عادت را به حضرت مسیحعلیه السلام نسبت داده و میفرماید: { وَتُبْرِئُ اْلأَکْمَهَ وَاْلأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنِی ؛(4)«و آنگاه که کور مادرزاد و پیس را به امر من شفا دادی و مردگان را به امر من [از قبر] بیرون آوردی.»
اگر کار خارقالعاده از شخص سر میزند، درخواست آن کار از آن شخص نیز اشکالی ندارد.
فرق بین افعال غیرعادی از خداوند و انسان این است که خداوند تنها فاعل و قادری است که در کارهایش وابسته به کسی نیست و خود مستقل در عمل است، به خلاف دیگران که متّکی به او هستند.
یکی دیگر از انواع استعانت، کمک گرفتن از دیگران به صورت دعا کردن است؛ یعنی التماس دعا گفتن. این مورد نیز اشکالی ندارد و قرآن نیز در موارد بسیاری به آن اشاره کرده است؛ مثلاً کمک نگرفتن از دعای دیگران را از صفات منافقین شمرده و میفرماید: { وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ؛(1)«و هر گاه به آنان گفته شود بیایید تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش طلبد، سرپیچی میکنند و میبینی که با تکبّر و نخوت روی میگردانند.»
در جایی دیگر کمک گرفتن از دعای مؤمنین را حاجتی فطری میداند و درباره برادران یوسف میفرماید: { قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ. قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ؛(2)«برادران یوسف عرضه داشتند: ای پدر! بر تقصیرات ما از خدا آمرزش بخواه که درباره یوسف خطا کردهایم. پدر گفت: به زودی از درگاه خدا برای شما آمرزش میطلبم که او بسیار آمرزنده مهربان است.»
درباره استغفار مؤمنین هم میفرماید: { وَالَّذِینَ جآؤُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ ؛(3)«و آنان که پس از مهاجران و انصار آمدند و دائم به دعا به درگاه خدا عرض میکنند: پروردگارا! بر ما و برادران دینی ما که در ایمان، از ما پیشی گرفتند ببخش.»
این مورد را ابن تیمیه قبول کرده و میگوید: «از پیامبرصلی الله علیه وآله به نقل صحیح رسیده که فرمود: هر گاه کسی از نهاد دل برای برادر دینیاش دعا کند؛ به طور حتم خداوند ملکی را موکّل میکند تا هنگام دعا به او بگوید: برای تو مثل آن چیزی است که برای او خواستی».(4)
مسئله استعانت از ارواح اولیا و استغاثه به آنان بعد از وفاتشان، از مهمترین مسائل باب استعانت از غیر است؛ خواه به صورت دعا باشد یا طلب اعجاز. این نوع استعانت را وهابیان از اقسام شرک دانسته و شدیداً با آن مقابله میکنند.
با مراجعه به روایات پی میبریم که کمک گرفتن از اولیای الهی (استعانت) و استغاثه به آنان نه تنها اشکالی ندارد، بلکه رجحان نیز دارد؛ زیرا سیره و سنّت بزرگان دین اینگونه بوده است که هنگام شداید به ولیّی از اولیای الهی پناه میبردند. اینک به برخی از روایات اشاره میکنیم:
1 - بخاری به سند صحیح از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «إنّ الشمس تدنو یوم القیمة حتی یبلغ العرق نصف الأذن، فبیناهم کذلک استغاثوا بآدم، ثمّ بموسی، ثمّ بمحمّد فیشفع لیقضی بین الخلق … »؛(1)«همانا خورشید در روز قیامت چنان به مردم نزدیک میشود که از شدّت گرما، عرق تا نصف گوش مردم را خواهد گرفت، در این هنگام مردم به حضرت آدم و سپس به حضرت موسی و در آخر به حضرت محمّد پناه میبرند، پس شفاعت میکند تا بین خلایق حکم شود.»
از این حدیث استفاده میشود که در کارهایی که با قدرت خداوند انجام میگیرد؛ میتوان به دیگران متوسل شد، لکن با این اعتقاد که همه امور به اذن و مشیّت الهی صورت میپذیرد.
2 - طبرانی و ابویعلی در مسند خود و ابن السنّی در «عمل الیوم و اللیلة» به سند صحیح از عبداللَّه بن مسعود روایت کرده است که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «إذا انفلتت دابة أحدکم بأرض فلاة فلیناد: یا عباد اللَّه! أحبسوا علیّ، یا عباد اللَّه! أحبسوا علیّ، فإنّ للَّه فی
1) 1602. فتح الباری شرح صحیح بخاری، ج 3، ص 338، کتاب الزکاة، رقم 52.
الأرض حاضراً سیحبسه علیکم»؛(1)«هر گاه حیوان یکی از شما در بیابان گم شد اینگونه صدا زنید: ای بندگان خدا! نگه دارید بر من، ای بندگان خدا نگه دارید بر من؛ زیرا خداوند در روی زمین کسانی را دارد که آن حیوان را برای شما حفظ کنند.»
طبرانی بعد از نقل حدیث میگوید: این مطلب از مجرّبات است.
شبیه این حدیث را بزار از ابن عباس نقل کرده که فرمود: «همانا خداوند در روی زمین غیر از حافظان، ملائکهای دارد که هر چه از برگ درختان میریزد مینویسند، لذا اگر کسی در بیابان گرفتار شد، بگوید: ای بندگان خدا! مرا یاری کنید».(2)
ابن حجر عسقلانی در «امالی الأذکار» بعد از نقل این حدیث، آن را حسن دانسته، و حافظ هیتمی نیز تمام رجال آن را ثقه میداند.
3 - ابنحجر عسقلانی در «فتح الباری» میگوید: ابن ابی شیبه به سند صحیح از مالک دینار - خزینهدار عمر - چنین نقل میکند: «أصاب الناس قحط فی زمن عمر، فجآء رجل إلی قبر النبیّصلی الله علیه وآله فقال: یا رسول اللَّه! إستسق لأمّتک فإنّهم قد هلکوا … »؛(3)«در زمان عمر قحطی بر مردم عارض شد، شخصی کنار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و به او استغاثه نمود و عرض کرد: ای رسول خدا! برای امّتت باران بخواه؛ زیرا آنان هلاک شدند.»
از آنجا که این درخواست بدون شک در منظر صحابه بوده و کسی او را منع نکرده، خود دلیل بر جواز و رجحان استغاثه به ارواح اولیای الهی است.
4 - دارمی در سنن خود به سند صحیح از ابوالجوزاء اوس بن عبداللَّه نقل میکند که گفت: «قحط أهل المدینة قحطاً شدیداً فشکوا إلی عائشة، فقالت: أنظروا قبر النبیّصلی الله علیه وآله فاجعلوا منه کواً إلی السمآء حتی لایبقی بینه وبین السمآء سقفاً. قال: ففعلوا فمطرنا مطراً حتی نبت العشب وسمنت الإبل حتّی تفتّقت من الشحم، فسمّی عام الفتق»؛(4)«قحطی شدیدی بر مدینه عارض شد، مردم از وضع موجود نزد عایشه شکایت آوردند. عایشه
دستور داد تا به سراغ قبر پیامبرصلی الله علیه وآله رفته و از آن، دریچهای به سوی آسمان باز کنند تا سقفی بین قبر و آسمان مانع نباشد. آنان نیز چنین کردند. راوی میگوید: بعد از این عمل آن قدر باران آمد که سبزیها رشد نموده و شتران چاق شدند … »
5 - اجماع مسلمین بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله تا این زمان بر استغاثه و استمداد از ارواح اولیای الهی بوده است و این اجماع از جایگاه خاصی نزد اهل سنّت برخوردار است.
6 - بیهقی در کتاب «الشعب» و ابن عساکر از طریق عبداللَّه بن احمد بن حنبل و نیز عبداللَّه بن احمد در کتاب «المسائل» (1)به سند صحیح - که البانی(2)نیز به صحت آن اعتراف کرده - نقل میکند: از پدرم شنیدم که میگفت: «من پنج بار حج گزاردم که دو بار آن سواره و سه بار آن پیاده بود، یا دو بار آن پیاده و سه بار آن سواره بود. در یکی از سفرها راه را گم کردم. در حالی که پیاده بودم، شروع به گفتن این جمله نمودم: «یا عباد اللَّه دلّونا علی الطریق؛ ای بندگان خدا ما را به مسیر سفر راهنمایی کنید.» همینطور که این جمله را تکرار میکردم، ناگهان خود را در مسیر یافتم.
7 - قسطلانی در «المواهب اللدنیّة» از کتب سیره نبوی نقل میکند که ابوبکر در روز وفات پیامبرصلی الله علیه وآله بر آن حضرت وارد شد؛ در حالی که ملافه ای بر روی پیامبرصلی الله علیه وآله انداخته بودند، آن را کنار زده و صورت حضرت را بوسید و عرض کرد: پدر و مادرم به فدای تو ای رسول خدا. تو در زمان حیات و مماتت پاک بودی! از ما نزد پروردگارت یاد فرما.(3)
8 - در تاریخ ثبت است که صحابه شعارشان هنگام جنگ با مرتدین (از اهل یمامه و تابعین مسیلمه کذّاب) این بود: یا محمّداه، یا محمّداه.(4)
9 - همچنین نقل شده است که عقبة بن عامر کسی بود که خبر فتح دمشق را برای
عمر به مدینه آورد. هنگام آمدن به مدینه هفت روز در راه بود، ولی در بازگشت از مدینه به دمشق دو روز و نصفی بیشتر طول نکشید و این به برکت دعا و استغاثه ای بود که در کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله انجام داد، لذا خداوند متعال مسافت او را کوتاه کرد.(1)
10 - سمهودی به سند خود از امام علیعلیه السلام چنین نقل میکند: عربی بادیهنشین بعد از سه روز از دفن رسول خداصلی الله علیه وآله وارد مدینه شد، خود را بر روی قبر پیامبر انداخت و خاک قبر را بر سر خود ریخت و عرض کرد: ای پیامبر! این آیه را تلاوت کردی و ما هم شنیدیم: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً} من نیز به نزد تو آمدهام تا استغفار نمایم.(2)
11 - ابوبکر مقری میگوید: «من و طبرانی و ابو الشیخ در حرم رسول خداصلی الله علیه وآله بودیم؛ در حالی که گرسنگی شدید بر ما عارض شده بود، آن روز را به پایان رساندیم، وقت عشا کنار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله آمدیم و عرض کردیم: ای رسول خدا! ما گرسنهایم … در این هنگام ملاحظه نمودیم که کسی درب را میکوبد، باز نمودیم دیدیم که شخصی علوی با دو نفر غلام با زنبیلی از غذا کنار درب ایستادهاند، علوی آنها را به ما هدیه نمود. پس از صرف غذا به ما گفت: آیا به رسول خدا شکایت بردید؟ الآن رسول خدا را در عالم رؤیا دیدم، به من فرمود تا مقداری از غذا نزد شما آورم».(3)
وهابیان بر مدّعای خود - حرمت استعانت از اولیای الهی و شرک بودن استغاثه به آنان - به ادلّهای واهی تمسک کردهاند که در ذیل به نقد و بررسی آنها میپردازیم:
کسی که به اولیای الهی استغاثه میکند معتقد به علم غیب آنهاست؛ در حالی که علم غیب مخصوص خداوند است.
علم غیب نه تنها برای اولیای الهی - اعمّ از رسول و امام - امکان دارد، بلکه ضرورت هم دارد. ما در بحث مستقلی در کتاب شیعه شناسی و پاسخ به شبهات به این موضوع پرداختهایم. همچنین حیات برزخی اموات و ارتباط آنها با دنیا؛ مخصوصاً اولیای الهی به اثبات رسیده است.
حافظ هیثمی در «مجمع الزوائد» به سند صحیح از انس بن مالک نقل کرده است که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الأنبیآء أحیآء فی قبورهم یصلون»؛(1)«انبیا در قبورشان زندهاند و نماز به جای میآورند.»
و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «علمی بعد مماتی کعلمی فی حیاتی»؛(2)«علم من بعد از وفاتم، همانند علم من در زمان حیات من است.»
دارمی به سند خود از سعید بن عبدالعزیز نقل میکند که او وقت نماز را با همهمهای که از داخل قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میشنید، میشناخت.(3)
ترمذی از ابن عباس نقل کرده که گفته است: «إذا سألت فاسأل اللَّه وإذا استعنت فاستعنباللَّه»؛(4)«هرگاه چیزی خواستی ازخدا بخواه و هرگاه کمک خواستی از خدا طلب نما.»
حدیث به این نکته اشاره دارد که انسان از هر کس کمک میخواهد باید به این اعتقاد باشد که همه امور به دست خدا و به اراده و مشیّت اوست، اگر کسی نیز کاری انجام میدهد، به لطف و عنایت و خواست اوست. لذا در آخر حدیث میخوانیم: «بدان که همه مردم اگر اجتماع کنند تا به تو نفعی برسانند هرگز نمیتوانند، مگر اینکه خداوند بر تو مقدّر کرده باشد. و همچنین اگر همه مردم اجتماع کنند تا بر تو ضرری برسانند هرگز نمیتوانند، مگر آنکه خداوند بخواهد».
برخی از وهّابیان برای حرمت استغاثه، به حدیث عبادة بن صامت از
رسولخداصلی الله علیه وآله تمسک کردهاند که آن حضرت فرمود: «إنّه لایستغاث بی وإنّما یستغاث باللَّه تعالی»؛(1)«هرگز به من استغاثه نمیشود، بلکه تنها باید به خدای متعال استغاثه نمود.»
این حدیث از حیث سند ضعیف است؛ زیرا ابن حجر هیثمی مکرّر ابن لهیعه را تضعیف نموده است؛ خصوصاً اینکه با احادیث صحیح دیگر که در جواز، بلکه استحباب استغاثه صراحت دارند، منافات دارد.
خداوند متعال مردم را از خواندن و صدا زدن غیر خودش نهی کرده و فرموده: { وَأَنَّ الْمَساجِدَ للَّهِِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً}؛(2)«و مساجد مخصوص خداست، پس نباید با خدا احدی غیر از او را پرستش کنید.»
و نیز میفرماید:
{ لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ}.(3)
{ وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَلا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ .(4)
{ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ .(5)
{ أُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلی رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ}.(6)
{ وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکَ وَلا یَضُرُّکَ .(7)
{ إِنْ تَدْعُوهُمْ لا یَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ .(8)
{ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ}.(9)
{ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ .(10)
مقصود از دعا در مجموع این آیات مطلق دعا و خواستن نیست؛ بلکه دعا ص :
480و ندای خاصّی است که با قصدِ آن معنا، مرادف با معنای عبادت میشود و آن معنای الوهیت و یا ربوبیّت است. به علاوه اینکه مجموع این آیات مربوط به بتپرستانی است که گمان میکردند بت هایشان (یا آن موجوداتی که این بتها رمز آنهاست) برخی از شئون تدبیر را مالکند. لذا برای آنها استقلال در فعل و تصرف قائل بودند. پر واضح است که هر نوع تواضع برای کسی و درخواست از کسی غیر از خداوند، با این اعتقاد عبادت او محسوب شده و شرک است. این قید به خوبی از برخی آیات دیگر استفاده میشود؛ از جمله:
{ فَما أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ}؛(1)«و غیر از خدا همه خدایان باطلی را که میپرستیدند، هیچ رفع هلاکت از آنان ننمود.»
{ وَلا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ}؛(2)«و غیر خدای یکتا که به خدایی میخوانند، و کسی مالک و قادر بر شفاعت نیست.»
{ وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ}؛(3)«و به غیر او معبودانی را که به خدایی میخوانید در جهان مالک پوست هسته خرمایی نیستند.»
{ فَلا یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنْکُمْ وَلا تَحْوِیلاً}؛(4)«پس نمیتوانند دفع ضرر و تغییر حالی از شما کنند.»
بنابراین، علت مذمّت مشرکین از طرف خداوند این بوده که آنان معتقد به تدبیر و تصرف بتان به نحو استقلال و بدون اذن و مشیّت خداوند بودهاند.
حسن بن علی سقاف شافعی میگوید: «معنای آیه { وَأَنَّ الْمَساجِدَ للَّهِِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً} این است که غیر خدا را عبادت نکنید و در کنار او این بتها را نپرستید؛ بتهایی که { اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً} با آنکه خداوند میفرماید: { أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ}. همچنین معنای آیه { وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لا یَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَکُمْ * وَیَوْمَ الْقِیامَةِ
یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ(1)} این است: غیر از خدا کسانی که عبادت میکنید مالک هیچ چیز بر شما نیستند؛ اگرچه لفّافه هسته خرما باشد … » (2)
برخی میگویند: خلق و تأثیر، تنها مختص به خداوند است بدون اینکه برای کسی در آن تأثیری باشد، و لذا اعتقاد به اینکه انبیا و ائمه و اولیا قدرت نفسی و قوّت تأثیر دارند به حیثی که میتوان به آنان در حوایج پناه برد و استغاثه کرد، نوعی از انواع شرک به حساب میآید.
بن باز میگوید: «امّا آنچه در کنار قبور از انواع شرک و بدعتها در شهرهای بسیاری انجام میشود، امری معلوم و قابل ملاحظه و بیان و پرهیز از آن است. از آن جمله خواستن از صاحبان قبرها و استغاثه به آنان و درخواست شفای مریض و نصرت بر دشمنان و امثال این امور که تمام اینها از شرک اکبر است که اهل جاهلیت بر آن بودهاند … ».(3)
اوّلاً: لازمه این اشکال آن است که ما هر گونه تأثیری را از انسان در عالم وجود نفی کرده و تنها تأثیر را برای خداوند بدانیم، که این قول به جبر گرایی ختم میشود.
ثانیاً: همانگونه که در جای خود بحث کردهایم، نظام عالم وجود، نظام علت و معلول است. ما معتقدیم که علت مستقل در تأثیر بر تمام موجودات، خداوند سبحان است، و امّا علتهای دیگر که واسطه بین خدا و معلول امکانی است همگی واسطه هایی هستند که فعل و اثر آنها عین فعل و اثر خدا است. و وجود واسطه در رساندن فیض وجود به معلول، استقلال در تأثیر شرک به حساب نمیآید.
انسان هنگامی که چیزی را با قلم مینویسد میتوان آن را به قلم و دست و خود انسان هر سه نسبت داد، و این نسبت در هر سه مورد صحیح است، به رغم این که یک نوشتن است.
نتیجه اینکه: هیچ تنافی بین جریان قانون عام علیّت، بین موجودات امکانی و بین استقلال خداوند در فعل و خلق و توحید در خالقیت او نیست، بلکه واسطهها میتواند تأکید کننده علت اخیر باشند که صاحب تأثیر مستقل در وسائط است.
قرآن کریم چیزی را که عقل بدیهی به آن حکم دارد، تصدیق میکند. قرآن قانون علیت عمومی را تصدیق نموده و افعال طبیعی را به موضوعات و فاعل های طبیعی نسبت میدهد، و نیز افعال اختیاری انسان را به خودش منسوب میدارد، و در عین حال همه آنها را نیز بدون استثنا به خداوند سبحان نسبت میدهد، بدون آن که هیچ گونه تناقضی پیدا شود.
1 - خداوند متعال میفرماید: { وَما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ رَمی ؛(1)«و این تو نبودی[ای پیامبر که خاک و سنگ به صورت آنها]انداختی آنگاه که انداختی؛ بلکه خدا انداخت.»
در این آیه فعل «رمی» را هم به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت میدهد و هم به خدا، ولی به دو اعتبار طولی، و لذا از تناقض خارج است.
2 - و نیز در آیهای کشتن کفار را به انسان نسبت میدهد و میفرماید: { قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُاللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ ؛(2)«با آنها پیکار کنید، که خداوند آنان را بهدست شما مجازات میکند.»
ولی در جای دیگر کشتن را به خدا نسبت داده میفرماید: { إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها}؛(3)«خدا میخواهد آنان را به وسیله آن «فزونی اموال»، در زندگی دنیا عذاب کند.»
جمع بین این دو آیه این است که علّت اصلی برای فعل، خداست که به توسط انسانها انجام میگیرد. و لذا میتوان فعل را به هر دو به دو اعتبار - سبب و مباشر - نسبت داد.
3 - خداوند سبحان در عین حالی که شفا را به خود نسبت میدهد و میفرماید: { وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ؛(1)«و هنگامی که بیمار شوم مرا شفا میدهد.» درباره عسل نیز میفرماید: { شِفاءٌ لِلنّاسِ ؛(2)«شفا برای مردم است.» و درباره قرآن میفرماید: { وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلا یَزِیدُ الظّالِمِینَ إِلّا خَساراً}؛(3)«و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل میکنیم و ستمگران را جز خسران [و زیان]نمیافزاید.»
4 - خداوند سبحان در عین این که کتابت را به خود نسبت داده و میفرماید: { وَاللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ ؛(4)«آنچه را در این جلسات میگویند، خداوند مینویسد.»، در همان حال کتابت را به فرستادگان خود نیز نسبت میدهد و میفرماید: { بَلی وَرُسُلُنا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ ؛(5)«آری، رسولان [و فرشتگان] ما نزد آنها هستند و مینویسند.»
5 - و نیز در عین حال که تدبیر امور را به خود نسبت میدهد و میفرماید: { ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ}؛(6)«سپس بر تخت [قدرت] قرار گرفت، و به تدبیر کار [جهان]پرداخت.» در جایی دیگر به ملائکه نسبت داده و میفرماید: { فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً}؛(7)«و آنها که امور را تدبیر میکنند.»
6 - در مورد گرفتن جان انسانها هنگام مرگ در جایی آن را به خودش نسبت داده، میفرماید: { اَللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها}؛(8)«خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند.»، ولی در جایی دیگر این عمل را به ملائکه نسبت میدهد و میفرماید: { الَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ ؛(9)«همانها که فرشتگان [مرگ] روحشان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزه اند.»
7 - خداوند متعال در عین اینکه نصرت و استعانت را مخصوص خود دانسته484
ص :
و میفرماید: { وَمَا النَّصْرُ إِلّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ؛(1)«نیست پیروزی مگر از جانب خداوند توانای حکیم است.» و نیز میفرماید: { إِیّاکَ نَعْبُدُ وَإِیّاکَ نَسْتَعِینُ ؛(2)«[پروردگارا!]تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.» ولی در جای دیگر میفرماید: { وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ}؛(3)«از صبر و نماز یاری جویید.» و نیز میفرماید: { وَتَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی ؛(4)«و [همواره] در راه نیکی و پرهیزکاری با هم تعاون کنید.» و در جایی دیگر میفرماید: { وَإِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ}؛(5)«و [تنها] اگر در [حفظ]دین [خود] از شما یاری طلبند، بر شماست که آنها را یاری کنید.»
جمع بین این گونه آیات این است که آنچه به خدا اختصاص داشته و محصور در او است، همان انتساب این امور به نحو استقلال است، ولی به دیگری هم این امور به نحو تبعیت و به اذن الهی منسوب میگردد، و لذا از این جهت بین این دو طایفه از آیات اختلاف و تعارضی نیست.
حسن بن علی سقّاف شافعی میگوید: «آیا جایز است درخواست چیزی از پیامبرصلی الله علیه وآله یا یکی از صالحان امتش بعد از وفات آنان؟ ما میگوییم: اگر کسی معتقد است آن کس که از او کمک خواسته شده و به او استغاثه شده، خواه زنده باشد یا مرده، چه در دنیا و آخرت، برای او صفتی از صفات ربوبیّت است او به طور حتم کافر میباشد. و این ثابت شده و در علم توحید مشهور است. ولی اگر کسی از پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از وفاتش طلب کند تا برای او استغفار نماید، بدون آنکه معتقد باشد که او رب، زنده کننده، گیرنده جان، خالق، رازق و … است، این معنا منجرّ به کفر و شرک نمیشود؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله کوری را تعلیم داد تا در دعایش این چنین بگوید: «یا محمّد! إنّی أتوجّه بک إلی اللَّه فی حاجتی»؛ «ای محمّد! من تو را در بردن حاجتم نزد خدا وجیه قرار میدهم.» و کسی که به پیامبرصلی الله علیه وآله استغاثه کند چنین عقیده داشته و چنین میگوید.
و امّا قول کسی که میگوید این عقیده و عمل منجرّ به شرک خواهد شد و لذا ترک آن بهتر است. در جواب او میگوییم: هرگز چنین نخواهد بود؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله به امّتش چیزی تعلیم نمیدهد که منجرّ به شرک گردد. و در این مطلب تعطیل کردن امری است، به مجرد احتمال اینکه راهی به سوی شرک است؛ در حالی که احادیث صحیح بر آن دلالت دارد و این کلام جدّاً خطرناک است. و امامان از محدثین و فقها، همیشه در ابواب نماز حاجت، حدیث اعمی را ذکر میکنند، و مردم را تشویق مینمایند که در آن دعا بگویند: «یا رسول اللَّه! إنّی أتوجّه بک إلی اللَّه فی حاجتی … ».(1)
او هم چنین میگوید: «استغاثه نزد من عبارت است از درخواست از پیامبرصلی الله علیه وآله قبل از وفات یا بعد از وفاتش؛ زیرا بعد از وفاتش نیز زنده است؛ آن گونه که در روایات آمده است، میشنود و اعمال امتش بر او عرضه میگردد، درخواست اینکه از خدا بخواهد تا حاجتش را برآورده کند. چون مردم از آن حضرتصلی الله علیه وآله در زمان حیات و بعد از وفاتش درخواست مینمودند، با آن که باران به دست خداست نه به دست پیامبرصلی الله علیه وآله آن گونه که معلوم و مشهور است … پیامبرصلی الله علیه وآله به آن مردمان نفرمود: هر گاه بر شما قحطی یا بلا وارد شد نزد من نیایید و از من دعا نخواهید، بلکه بر شماست تنها از خداوند درخواست کنید … ».(2)
برخی در اعتراض بر استغاثه به اولیای الهی چنین استدلال کردهاند که چون سلف و پیشینیان چنین عملی را انجام ندادهاند، لذا حرام است.
ابن تیمیه میگوید: «هیچ کس از سلف امت در عصر صحابه و تابعین و تابعین تابعین نماز و دعا در کنار قبور انبیا انجام نمیدادند، و از آنان سؤال و درخواست نکرده و به آنها نه در غیابشان و نه در کنار قبورشان استغاثه نمیکردند».(3)
اوّلاً: همانگونه که در موارد مختلف گفتهایم عدم فعل سلف و پیشینیان
نمیتواند دلیل بر حرمت کاری باشد، و این ادّعا را نمیتوان حتّی در مورد شخص معصوم داشت؛ زیرا ممکن است عملی از آن جهت که مباح یا مکروه و یا حتی بنابر نقلی مستحب است، معصوم آن را ترک کرده باشد. این مطلب در حق معصوم است تا چه رسد به صحابه و تابعین و تابعین تابعین، که نه تنها همه آنان عادل نبودهاند بلکه برخی از آنها مشکل بزرگ داشتهاند.
ثانیاً: انسان وقتی به تاریخ صحابه و عصر بعد از آنها مراجعه میکند پی میبرد به اینکه مسأله استغاثه نزد حتی صحابه امری رایج و شایع بوده است، که قبلاً به مواردی از استغاثه صحابه اشاره کردیم.
علمای اهل سنّت در ردّ عقیده وهابیان مبنی بر حرمت و شرک بودن استغاثه، کتابهایی نوشتهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - «مصباح الظلام فی المستغیثین بخیر الأنام فی الیقظة والمنام»، شمسالدین ابوعبداللَّه محمّد بن موسی بن نعمان مراکشی.
2 - «الردّ علی ابن تیمیة»، البکری.
3 - «شواهد الحقّ فی الاستغاثة بسیّد الخلقِ»، یوسف بن اسماعیل نهبانی.
4 - «الإغاثة بأدلّة الاستغاثة بالنبیّصلی الله علیه وآله»، حسن بن علی سقاف شافعی.
5 - «نفحات القرب و الاتصال بإثبات التصرف بالأولیاء بعد الانتقال»، شهاب الدین ابی العباس حموی حنفی.
6 - «أنوار الانتباه بحلّ النداء بیا رسول اللَّه»، احمد رضا افغانی.
7 - «شفاء السقام»، سبکی.
8 - «غوث العباد»، حمامی.
از جمله موضوعات حرام یا شرک آلود نزد وهابیان، قسم، نذر و ذبح کردن برای غیر خدا است. اکنون برای روشن شدن مطلب، این سه موضوع را بررسی میکنیم.
ابن تیمیه میگوید: «علما اتفاق نمودهاند که قسم به غیر خدا منعقد نمیشود».(1)و نیز میگوید: «قسم خوردن به غیر خداوند مشروع نیست؛ زیرا از آن نهی شده است یا به نهی تحریمی و یا تنزیهی. و علما در این مسئله بر دو قول اند و قول صحیح، نهی تحریمی است».(2)
صنعانی مینویسد: «همانا قسم به غیر خداوند، شرک کوچک است».(3)
1 - در آیات قرآن کریم مشاهده مینماییم که خداوند متعال در بسیاری از موارد به غیر خود قسم خورده است، و اگر این عمل منکر و سوء بود خداوند نباید آن را انجام میداد؛ خداوند میفرماید: { لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ ؛(4)«خداوند متعال تجاهر به کلام سوء را دوست ندارد.» اینک به نمونهای از قسم های خداوند به غیر خودش اشاره مینماییم:
خداوند متعال تنها در سوره «الشمس»، به هفت چیز از مخلوقاتش قسم خورده
است: خورشید، ماه، روز، شب، آسمان، زمین، نفس انسان. و در سوره نازعات، آیات 1 تا 3، به سه چیز قسم خورده است. در سوره مرسلات، آیات 1 تا 3، به دو چیز از مخلوقات خود قسم خورده است. و نیز در سوره طارق، قلم، عصر، بلد، تین، لیل، فجر و طور، به غیر خود قسم خورده است.
2 - در روایات فراوانی که از طریق شیعه و سنّی رسیده، قسم خوردن به غیر خداوند فراوان مشاهده میشود؛
مسلم در «صحیح» نقل میکند که شخصی نزد پیامبر آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! کدامین صدقه اجرش نزد خداوند عظیمتر است؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آگاه باش قسم به پدرت! … (1)که در این حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله به پدر سؤال کننده قسم خورده است.
و در حدیث دیگر، مسلم به سندش نقل کرده که شخصی از نجد نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد تا درباره اسلام از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال کند. رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: پنج نماز در روز و شب به جای آور. او سؤال نمود: آیا غیر از این نیز بر من واجب است؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: خیر … مگر آن که بخواهی مستحبی به جای آوری. و نیز روزه ماه رمضان بر تو واجب است. آنگاه سائل عرض کرد: آیا غیر از این بر من واجب است؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: خیر … مگر آن که بخواهی مستحبی انجام دهی. آنگاه آن مرد پشت کرد؛ در حالی که با خود میگفت: به خدا سوگند! بر این تکالیف زیاد نمیکنم و ازآن کم نمینمایم. آنگاه رسولخداصلی الله علیه وآله فرمود: قسم به پدرش، رستگار شد، اگر راست میگوید. یا فرمود: داخل بهشت شد به پدرش قسم، اگر راست میگوید.(2)
در حدیثی که احمد در مسندش نقل کرده در ذیل آن آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله به مخاطب خود فرمود: «به جان خود سوگند! اگر به معروف سخن بگویی و از منکر نهی کنی بهتر از آن است که ساکت باشی».(3)
امام علیعلیه السلام در نامهای به معاویه چنین مینویسد: «به جان خود سوگند! اگر به عقل خود نظر کنی - نه هوای نفست - هرآینه مرا مبرّا ترین مردم خواهی دید از خون عثمان».(1)
مالک بن انس نقل میکند که ابوبکر به دزدی که زیورآلات دخترش را دزدیده بود گفت: «به پدرت قسم! شب تو شب دزدان نبود».(2)
وهابیان برای حرمت قسم به غیر خدا، به برخی از روایاتی تمسک کردهاند که پیامبرصلی الله علیه وآله از قسم خوردن به پدران نهی کرده است.(3)
جواب این احادیث آن است که جهت نهی پیامبرصلی الله علیه وآله از قسم خوردن مسلمانان به پدران خود در آن زمان، آن بوده که در غالب موارد آنها مشرک و بتپرست بودهاند و حرمت و کرامتی نداشتند تا به آنها قسم خورده شود. و لذا در برخی روایات چنین آمده است: «به پدران و طاغوتها قسم نخورید».(4)
اینکه در این روایت طاغوتها در کنار پدران قرار گرفته، مشخص است که پیامبرصلی الله علیه وآله پدران کافر آنها را قصد کرده است.
و امّا این که در برخی روایات به طور مطلق از قول پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که: «هر کس به غیر خدا قسم بخورد به تحقیق مشرک شده است.» (5)اشاره به قَسَم مخصوص دارد که همان قسم به «لات» و «عزّی» باشد که در میان عرب رسم بوده است.
از جمله موضوعاتی که وهابیان جایز نمیدانند، قسم خوردن به خداوند به حقّ مخلوق است؛ مثل این که گفته شود: خدایا تو را قسم میدهم به حقّ پیامبرت که حاجتم را برآوری.
ابن تیمیه میگوید: «بر خداوند متعال قسم خورده نمیشود به هیچ یک از مخلوقاتش، لذا جایز نیست که انسان بگوید: قسم میخورم بر تو ای پروردگارم به حقّ ملائکه ات و امثال این تعبیر، بلکه تنها به خداوند و اسماء و صفاتش قسم خورده میشود».(1)
رفاعی میگوید: «قسم خوردن بر خداوند به حقّ مخلوقاتش امری خطیر و قریب به شرک است، اگر خود شرک نباشد».(2)
رفاعی میگوید: چیزی که به آن قسم خورده میشود باید از آنچه بر او قسم خورده میشود اعظم باشد، پس لازمه قسم به مخلوق بر خدا آن است که مخلوق از خالق اعظم باشد.
در جواب میگوییم: لازمه قسم به چیزی یا کسی بر خداوند آن است که آنچه به آن قسم خورده شده، نزد خداوند محترم است نه آن که از خدا اعظم باشد.
قدوری میگوید: «قسم خوردن و خواستن از خداوند به حقّ مخلوقین جایز نیست؛ زیرا مخلوقات هیچ گونه حقّی بر خداوند ندارند».(3)
در پاسخ او نیز میگوییم: در آیات بسیاری، خداوند برای مومنان، حقّ معیّن است؛ خداوند متعال میفرماید: { وَ کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ ؛(4)«مؤمنین بر ما حق دارند که یاریشان کنیم.» و نیز در سوره توبه آیه 11، و یونس آیه 103، و نساء آیه 17، به حقوق مردم بر خداوند اشاره شده است.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «حق است بر خداوند که کسانی را که به جهت عفّت و خویشتنداری از گناه چشم پوشی کرده و ازدواج میکنند، یاری نماید».(5)
حضرت آدمعلیه السلام بهخاطر گفتن: «أسألک بحقّ محمّد إلّا غفرتلی»، مورد عفو قرارگرفت.(6)
در باب مناقب فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنینعلیه السلام آمده است: چون از دنیا
رحلت نمود رسول خداصلی الله علیه وآله با دست خود برای او لحدی درست کرد، و خاک آن را با دستانش بیرون ریخت و چون از حفر قبر فارغ شدند حضرتصلی الله علیه وآله در آن قبر خوابید. آنگاه عرض کرد: «اللَّه الّذی یحیی و یمیت وهو حی لایموت إغفر لأمی فاطمة بنت أسد و لقّنها حجّتها ووسّع علیها مدخلها بحقّ نبیّک و أنبیاء الّذین من قبلی فإنک أرحم الراحمین … »؛(1)«خداوندی که زنده میکند و میمیراند و او زنده است که هرگز نمیمیرد. بیامرز مادرم فاطمه دختر اسد را و حجتش را به او تلقین نما و جایگاهش را وسیع گردان، به حقّ نبیّات و انبیایی که قبل از من بودهاند؛ زیرا تو بهترین رحم کنندگانی … »
طبرانی این حدیث را در «المعجم الکبیر» و «المعجم الاوسط» نقل کرده است. و در سند آن روح بن صلاح است که ابن حبان و حاکم او را توثیق نمودهاند و هر دو حافظ این حدیث را تصحیح کردهاند.
و نیز هیثمی در «مجمع الزوائد» رجال آن را رجال صحیح میداند. و نیز این حدیث را ابن عبد البر از ابن عباس و ابن ابیشیبه از جابر و نیز دیلمی و ابونعیم آن را روایت کردهاند. و لذا طرق آن به حدّی است که یکدیگر را تقویت مینماید.
حافظ غماری در کتاب «اتحاف الاذکیاء» میگوید: «این حدیث کمتر از رتبه حسن نیست؛ بلکه مطابق شرط ابن حبان صحیح است.» (2)
ابوسعید خدری از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من خرج من بیته إلی الصلوة فقال: اللّهمّ إنّی أسألک بحقّ السّآئلین علیک و بحقّ ممشای هذا فإنّی لم أخرج أشراً و لابطراً و لاریاءً و لاسمعة، خرجت إتقاء سخطک و إبتغآء مرضاتک، فأسألک أن تعیذنی من النار و أن تغفر لی ذنوبی، إنّه لایغفر الذنوب إلّا أنت، أقبل اللَّه بوجهه و استغفر له سبعون الف ملک»؛(3)«هر کس که از خانه خود برای نماز خارج شود و بگوید بارخدایا! من تو را میخوانم به حقّ سؤال کنندگان از تو و به حقّ این راه رفتن من؛ زیرا من به جهت افساد و طغیانگری و ریا و سمعه از خانه بیرون نیامدهام، من به جهت ترس از سخط تو و طلب رضایت تو
آمدهام، از تو میخواهم که مرا از آتش نجات دهی و گناهان مرا بیامرزی؛ زیرا به جز تو کسی گناهان را نمیآمرزد در این صورت است که خداوند به او رو کرده و هفتاد هزار ملک بر او استغفار خواهند نمود.»
منذری میگوید: «این حدیث را ابن ماجه با سندی نقل کرده که در آن مناقشه است، ولی شیخ ما حافظ ابوالحسن آن را حسن دانسته است.» (1)و نیز حافظ ابن حجر میگوید: «این حدیث حسن است و احمد و ابن خزیمه در کتاب توحید و ابو نعیم و ابن السنی آن را نقل کردهاند.(2)و نیز عراقی این حدیث را حسن شمرده است.(3)
و حافظ بویصری در زوائد ابن ماجه میگوید: «این حدیث را ابن خزیمه در صحیح خود آورده است.» (4)
و حافظ شرف الدین دمیاطی میگوید: «سند این حدیث حسن است ان شاء اللَّه» (5)
از جمله اعمالی که به جهت آن، وهابیان مسلمانان را به شرک نسبت دادهاند، موضوع ذبح و نحر برای اموات و اولیای الهی است.
محمّد بن عبدالوهاب مینویسد: «پیامبرصلی الله علیه وآله با مشرکان جنگید تا تمام اعمال؛ از جمله قربانی کردن تنها برای خدا باشد».(6)
تحقیق مطلب آن است که: اگر کسی حیوانی را با قصد عبادت برای غیر خدا ذبح کند - همانگونه که بتپرستان انجام میدادند - این عمل شرک آلود بوده و از اسلام خارج شده است؛ چه اعتقاد به الوهیت آنها داشته باشد و یا آن که به قصد تقرّب به آنها این عمل را انجام داده باشد.
ولی اگر کسی حیوانی را از طرف انبیا و اوصیا یا مؤمنین ذبح کند تا ثواب انفاق
گوشت آن را بر آنها اهدا نماید، همانگونه که برخی قرآن میخوانند و ثواب آن را برای انبیا و اوصیا یا مؤمنین هدیه مینمایند، شکّی نیست که در این عمل اجری عظیم است. و قصد تمام قربانی کنندگان برای اولیای الهی همین قسم دوّم است.
روایت شده که پیامبرصلی الله علیه وآله حیوانی را به دست خود قربانی نمود و عرض کرد: «بار خدایا این قربانی از طرف من و هر کسی که از امّتم قربانی نکرده است، باشد».(1)
و در روایتی وارد شده که امام علیعلیه السلام به طور مستمر از طرف رسول خداصلی الله علیه وآله قوچ قربانی میکرد و میفرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله وصیّت کرده که دائماً از طرف او قربانی کنم».(2)
بریده روایت کرده که زنی، از پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال کرد: آیا میتوانم از طرف مادرم بعد از فوتش روزه گرفته و حج به جای آورم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آری.(3)
از جمله اعمالی که وهابیان حکم به تحریم آن نمودهاند، موضوع نذر برای غیر خداوند است.
ابن تیمیه میگوید: «النذر للقبور أو لأهل القبور کالنذر لإبراهیم الخلیل والشیخ فلان، معصیة لایجوز الوفآء به … »؛(4)«نذر برای قبور یا اهل قبور همانند نذر برای ابراهیم خلیل و فلان شیخ معصیت است و لذا وفای به آن جایز نیست … ».
او نیز میگوید: «وإذا کان الطلب من الموتی - ولو کانوا انبیآء - ممنوعاً؛ خشیة الشرک، فالنذر للقبور أو لسکّان القبور نذر حرام باطل یشبه النذر للأوثان ومن اعتقد أنّ فی النذر للقبور نفعاً أو أجراً فهو ضالّ جاهل … »؛(5)«و اگر درخواست از اموات - گرچه پیامبر باشد - به جهت ترس از شرک ممنوع است، پس نذر برای قبور یا ساکنان آن نیز نذری حرام و باطل بوده و شبیه به نذر برای بتها است. و هر کس معتقد شود که در نذر برای قبور نفع یا اجری است، او گمراه جاهلی است … ».
او همچنین میگوید: «علمای ما جایز نمیدانند که کسی برای قبری یا مجاوران آن چیزی نذر کند، خواه پول باشد یا روغن چراغ یا شمع یا حیوان و غیر این امور، و تمام این نوع نذرها معصیت و حرام است».(1)
عبدالرحمن بن حسن بن محمّد بن عبدالوهاب میگوید: «والأحجار الّتی تقصد للتبرک والنذر لایجوز إبقآء شیئ منها علی وجه الأرض مع القدرة علی إزالتها»؛(2)«و سنگ هایی که قصد تبرک و نذر برای آنها میشود، جایز نیست چیزی از آنها را روی زمین باقی گذاشت، در صورتی که قدرت بر از بین بردن آنها هست.»
او در جایی دیگر میگوید: «المشاهد والأماکن وقبور الأولیآء الّتی صارت محلاً للزیارة والخیرات والنذورات … کلّها محلّ الشیطان … »؛(3)«مشاهد و اماکن و قبور اولیا که محل زیارت و خیرات و نذورات شده … همگی محلّ شیطان است.»
بلکه آنچه از کلمات سید محسن امین عاملی استفاده میشود این است که وهابیان این عمل را موجب شرک به خداوند متعال میدانند.(4)
شکّی نیست که نذر برای غیر خدا به این قصد که آن شخص شایستگی برای نذر دارد از آن جهت که مالک اشیا بوده و زمام امور به دست او است، کفر و شرک محسوب میشود؛ زیرا نذر از اعظم عبادات است. ولی اگر مقصود نذر کننده این باشد که نذرش در واقع صدقهای باشد تا ثواب آن را به اولیای الهی هدیه نماید، قطعاً اشکالی ندارد. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به دختری که برای مادرش عملی را نذر کرده بود، فرمود: «به نذر خود عمل کن».(5)
از ثابت بن ضحاک نقل شده که گفت: «نذر رجل علی عهد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله أن ینحر إبلاً
ببوانة، فأتی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فأخبره فقالصلی الله علیه وآله: "هل کان فیها وثن یعبد من أوثان الجاهلیّة"؟ قال: لا. قال: "فهل کان فیها عید من أعیادهم"؟ قال: لا. قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: "أوف بنذرک"»؛(1)«شخصی در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله نذر کرد که شتری را در منطقه بوانه نحر کند. خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و از ایشان در این باره سؤال نمود. حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: آیا در آن مکان بتی که عبادت شود، وجود دارد؟ عرض کرد: خیر. باز حضرت فرمود: آیا در آن مکان، عید مشرکین گرفته میشود؟ عرض کرد: خیر. آنگاه حضرت فرمود: به نذر خود وفا کن.»
از این حدیث استفاده میشود که نذر تنها برای بتها اشکال دارد و یا آن که با عقیده شرک آلود همراه باشد.
میمونة بن کردم نقل میکند که پدرم به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: «إنّی نذرت أن أذبح خمسین شاة علی بوانة؛ «همانا من نذر کردهام که پنجاه گوسفند در بوانه ذبح کنم.» فقالصلی الله علیه وآله: "هناک شیئ من هذه النصب؟" فقال: لا. قال: "فأوف بنذرک". فذبح تسعاً وأربعین وبقیت واحدة. فجعل یعدو خلفها ویقول: اللّهمّ أوف بنذری، حتی أمسکها فذبحها»؛(2)«رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: آیا در آنجا چیزی از این بتها وجود دارد؟ او عرض کرد: نخیر. حضرت فرمود: پس به نذرت وفا کن. او چهل و نه گوسفند را ذبح کرد و یکی از آنها باقی ماند. پدرم به دنبال آن میدوید و عرض میکرد: بار خدایا به نذر من وفا کن، این را گفت تا آنکه گوسفند را گرفت و ذبح نمود.»
ابی داوود نیز نقل کرده که زنی به نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: «یا رسولاللَّه! إنّی نذرت أن أذبح بمکان کذا وکذا - مکان کان یذبح فیه أهل الجاهلیّة -. فقال النبیّ: الصنم؟ قالت: لا. قال الوثن؟ قالت: لا. قال: فی بنذرک»؛(3)«ای رسول خداصلی الله علیه وآله! … همانا من نذر کردهام که در فلان مکان و فلان مکان - مکانی که در آنجا اهل جاهلیت ذبح میکردند - ذبح نمایم. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آیا در آنجا بت بزرگ هست؟ آن زن عرض کرد: خیر. حضرت نیز فرمود: آیا بت کوچک است؟ عرض کرد: خیر. در این هنگام پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: به نذرت وفا کن.»
خالدی میگوید: «إنّ المسألة تدور مدار نیّات الناذرین، وإنّما الأعمال بالنیّات، فإن کان قصد الناذر، المیّت نفسه والتقرب الیه بذلک لم یجز قولاً واحداً، وإن کان قصده وجه اللَّه تعالی وانتفاع الأحیآء بوجه من الوجوه به وثوابه لذلک المنذور له … ففی هذه الصورة یجب الوفآء بالمنذور»؛(1)«مسأله دائر مدار نیّت نذر کنندگان است؛ زیرا اعمال به نیّات است. لذا اگر قصد نذر کننده، خود میّت و تقرّب به او از این راه باشد به طور اتفاق جایز نیست، ولی اگر قصد او خدای متعال است و نیّتش آن است که زندهها از آن به نحوی بهره ببرند و در ضمن ثواب آن برای کسی باشد که برای او نذر شده … در این صورت وفای به نذر واجب است.»
او بعد از ذکر دو حدیث از ابی داوود نیز میگوید: «وأمّا إستدلال الخوارج بهذا الحدیث علی عدم جواز النذر فی أماکن الأنبیآء والصالحین؛ زاعمین أنّ الأنبیآء والصالحین أوثان - و العیاذ باللَّه - أعیاد من أعیاد الجاهلیّة، فهو من ضلالهم وخرافاتهم وتجاسرهم علی أنبیآء اللَّه وأولیائه … »؛(2)«و امّا استدلال خوارج به این حدیث بر عدم جواز نذر در اماکن انبیا و صالحین به گمان اینکه انبیا و صالحین بتهایی هستند - پناه بر خدا - و نیز عید هایی از اعیاد جاهلیت است، این از گمراهی و خرافات و جسارت آنان بر انبیای الهی و اولیای اوست … ».
مقصود او از خوارج همان وهابیان است.
عزامی در ردّ بر ابن تیمیه میگوید: « … فإذا ذبح للنبیّ أو نذر الشیئ له فهو لایقصد إلّا أن یتصدّق بذلک عنه، ویجعل ثوابه إلیه، فیکون من هدایا الأحیآء للأموات المشروعة المثابة علی إهدائها … »؛(3)«پس هر گاه کسی برای پیامبرصلی الله علیه وآله ذبح کرد، یا چیزی را بر او نذر نمود، او قصد ندارد جز آنکه تصدّقی از ناحیه آن حضرت به این عمل بدهد، و ثواب آن را به پیامبرصلی الله علیه وآله عرضه نماید. لذا این عمل از نوع هدایای زندهها بر مردگان است که مشروع بوده و هدیه دادن آن ثواب دارد … ».
مسلمانان در طول تاریخ اسلام بر جواز؛ بلکه استحباب سفر برای زیارت قبور اولیای الهی اجماع داشتهاند. اما از ناحیه ابن تیمیه ممنوع شد؛ زیرا وی اوّلین کسی است که از این مسئله جلوگیری کرده و شدیداً با آن مقابله نمود و به حرمت آن فتوا داد. بعد از او شاگردان و مروّجان افکارش این نظر را دنبال کرده و تا زمان محمّد بن عبدالوهاب و وهابیان - که همگی به حرمت زیارت قبور معتقدند - ادامه داشت. از آنجا که این مسئله آثار مهمّی در پی دارد بجاست تا در مورد جواز و عدم جواز آن تحقیق و بررسی نماییم.
1 - ابن تیمیه میگوید: «تمام احادیثی که از پیامبرصلی الله علیه وآله درباره زیارت قبرش وارد شده، ضعیف بلکه جعلی است».(1)
عسقلانی از ابن تیمیه نقل میکند که او به طور مطلق از زیارت قبور انبیا و اولیا منع کرده و آنرا حرام نموده است؛ چه با شدّ رحال (بار سفر زیارت بستن) و چه بدون آن.(2)
همچنین ابن تیمیه در کتاب «التوسل و الوسیلة» میگوید: «همه احادیث زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله ضعیف و غیر قابل اعتماد است. لذا صاحبان صحاح و سنن هیچ یک از این احادیث را نقل نکردهاند و تنها کسانی نقل کردهاند که دأبشان نقل احادیث ضعیف است؛ مانند دارقطنی، بزار و دیگران».(3)
در جای دیگر نیز میگوید: «احادیث زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله کلاًّ ضعیف؛ بلکه دروغ است».(1)
2 - عبدالعزیز بن باز میگوید: «امّا مردان؛ برای آنان زیارت قبور و زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و دو صاحبش مستحب است، البته بدون شدِّ رحال و قصد حرکت برای زیارت؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: " قبور را زیارت کنید به جهت آنکه شما را به یاد آخرت میاندازد، ولی شدِّ رحال برای زیارت قبور جایز نیست».(2)
3 - اعضای استفتای دائمی وهّابیان در ضمن فتوایی چنین اعلام کردند: «شدّ رحال برای زیارت قبور انبیا و صالحین و غیر آنان جایز نیست، بلکه این عمل بدعت است».(3)
از این فتوا ها استفاده میشود که وهابیان در این مسئله اختلاف دارند؛ یعنی مؤسس افکار آنان (ابن تیمیه) قائل به حرمت زیارت قبور به طور مطلق است، به خلاف متأخرین از وهابیان که در صورتی قائل به عدم جواز؛ بلکه بدعت شدهاند که حرکت از وطن به جهت زیارت قبور باشد، امّا اگر کسی به حج آمده، آنگاه وارد مدینه شود و به طور ضمنی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را نیز زیارت کند، اشکالی ندارد.
مبحث زیارت قبور را در دو بخش دنبال خواهیم کرد:
بخش اول: در ذکر دلیل بر مشروعیت بلکه استحباب زیارت قبور اموات، هر کس که میخواهد باشد.
بخش دوم: در رابطه با استحباب زیارت قبر اولیای خدا علی الخصوص پیامبرصلی الله علیه وآله.
در ابتدا به ذکر ادله جواز یا استحباب زیارت قبور میپردازیم:
اسلام دین فطرت است و احکام آن؛ چه در مجال عقیده و چه در مقام عمل موافق
با فطرت سلیم انسان است. و ما معتقدیم که احکام و تعالیمی که پیامبران و علی الخصوص پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله آوردهاند، همگی موافق با فطرت سلیم بشر بوده و با آن سازگاری دارد، و در حقیقت تعالیم انبیا تذکّر دهنده به مسائلی است که در فطرت انسان نهفته است.
خداوند سبحان میفرماید: { وَنَفْسٍ وَما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها}؛(1)«قسم به جان آدمی و آن کس که آن را [آفریده و] منظّم ساخته و سپس فجور و تقوا [شرّ و خیرش]را به او الهام کرده است.»
در مورد زیارت اموات و قبور نزدیکان و کسانی که بر گردن ما حق دارند، انسان مشاهده میکند که این عمل از جمله کارهایی است که نفس سلیم انسان از هر قوم و ملّیتی که باشد بر آن رغبت دارد، و این نیست مگر به جهت وجود میل باطنی فطری که در تمام افراد بشر وجود دارد. و از آنجا که شریعت، هادی به فطرت است، لذا میتوان از این طریق به مشروعیّت زیارت قبور پی برد.
آیات مختلفی از قرآن با مضامین گوناگونی وجود دارند که میتوان از آنها حکم جواز یا استحباب زیارت قبور اولیای الهی را به دست آورد که در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود:
1 - خداوند متعال در نهی از حضور پیامبرصلی الله علیه وآله در کنار قبور منافقین میفرماید: { وَلا تَقُمْ عَلی قَبْرِهِ ؛(2)«و در کنار قبر یکی از منافقین توقف نکن.»
آیه درصدد شکستن شخصیت منافقین است و پیامبرصلی الله علیه وآله را از حضور در هنگام دفن منافق یا توقف هنگام زیارت قبور، منع کرده است.
بیضاوی در «انوار التنزیل» (3)آلوسی در «روح المعانی» (4)و دیگران به این نکته اشاره کردهاند که مراد از این آیه، نهی از توقف در کنار قبر منافق هنگام دفن یا برای زیارت است.
از اینکه نهی مربوط به منافقین و کفار است، معلوم میشود توقف برای زیارت قبر مؤمن و مسلمان، مشروع بوده و اشکالی ندارد.
2 - خداوند متعال در مورد اصحاب کهف و نزاع مردم در کیفیت تعظیم از آنان میفرماید: { إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً}؛(1)«تا مردمی که میانشان تنازع و اختلاف در امر آنها بود رفع نزاع شان بشود، با این همه بعضی گفتند: باید گرد آنها حصار و بنایی بسازیم. خدا به احوال آنها آگاهتر است. آنان که بر واقع احوال آنها اطلاع یافتند، گفتند: البته برایشان مسجدی بنا میکنیم.»
مفسرین میگویند: از اینکه برخی پیشنهاد ساختن مسجد دادهاند، کشف میشود که آنان مسلمان و موحّد بودهاند. لذا واضح است که پیشنهاد مسجد به این جهت است که به طور مدام بر آن وارد شده تا مرقد اصحاب کهف مزار مردم گردد.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نه تنها به زیارت قبور امر نموده، بلکه خود نیز به زیارت قبور میرفت تا عملاً استحباب و جواز این مسئله را تثبیت کند. ما نیز این مسئله را در سه بخش بررسی مینماییم: مشروعیت زیارت در روایات و ممارست پیامبرصلی الله علیه وآله و سلف برای زیارت قبور.
مسئله مشروعیت زیارت، سه مرحله را طی نموده است:
1 - مرحله اباحه: استمرار حکم به جوازی که در شرایع سابق بوده است.
2 - مرحله منع، در صدر اسلام مطابق عقیده خاص و شرک آلودی که عدهای - خصوصاً اهل کتاب - نسبت به اولیای متوفای خود داشتند، بر قبر آنان سجده میکردند. به همین جهت در صدر اسلام ممنوع شد.
3 - مرحله بازگشت به اباحه:
1) 1708. سوره کهف، آیه 21.
از انس بن مالک نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها فإنّها تذکّرکم الموت»؛(1)«من شما را از زیارت قبور نهی کردم، ولی الآن قبور را زیارت کنید؛ زیرا شما را به یاد مرگ میاندازد.»
و نیز از انس نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «إنّی نهیتکم عن زیارة القبور، فمن شآء أن یزور قبراً فلیزر فإنّه یُرقّ القلب ویدمع العین ویذکّر الآخرة ولاتقولوا هجراً»؛(2)«همانا من شما را از زیارت قبور نهی کردم، ولی الآن هر کس که خواست قبری را زیارت کند مانعی ندارد؛ زیرا این عمل باعث رقّت قلب میگردد و اشک را جاری میسازد و به یاد آخرت میاندازد، ولی چیزی که موجب خشم خدا میگردد را نگویید.»
ابن ابی ملیکه میگوید: «ائتوا موتاکم فسلّموا علیهم وصلّوا علیهم، فإنّ لکم فیه عبرة»؛(3)«به سراغ مُرده های خود بروید و بر آنان سلام کنید و درود بفرستید؛ زیرا برای شما در این عمل عبرت است.»
ابوهریره از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «ما من عبد یمرّ علی قبر رجل مسلم یعرفه فی الدنیا فیسلّم علیه إلّا عرفه، وردّ علیه السلام»؛(4)«هیچ بنده ای نیست که بر قبر شخص مسلمانی مرور کند که او را در دنیا میشناخته است و بر او سلام کند جز آنکه آن شخص او را شناخته و جواب سلام او را میدهد.»
عایشه از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «ما من رجل یزور قبر أخیه ویجلس عنده إلّا إستأنس وردّ علیه حتّی یقوم»؛(5)«هیچ کس نیست که به زیارت قبر برادر مؤمن خود رود و نزد او بنشیند جز آنکه آن مؤمن با او انس گرفته و جواب سلام او را میدهد تا اینکه از نزد او برخیزد.»
1 - بریده اسلمی از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «من شما را از زیارت قبور
نهی کردم، ولی به محمّد اجازه داده شد تا به زیارت قبر مادرش برود، شما نیز قبور را زیارت کنید؛ زیرا شما را به یاد آخرت میاندازد».(1)
2 - حاکم نیشابوری از بریده نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه وآله قبر مادرش را با هزار ملائکه زیارت نمود و هیچ روز مانند آن روز آن حضرت را گریان ندیدم.(2)
ابوهریره نیز میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله قبر مادرش را زیارت کرد و به حدی گریه کرد که هر کس نزد او بود به گریه درآمد».(3)
3 - طلحة بن عبیداللَّه میگوید: ما با رسول خداصلی الله علیه وآله از مدینه برای زیارت قبور شهدا خارج شدیم، همین که به منطقه «حرّه واقم» رسیدیم قبوری را مشاهده نمودیم، عرض کردیم: ای رسول خداصلی الله علیه وآله! آیا این قبور برادران ماست؟ فرمود: این قبور اصحاب ماست و هنگامی که به قبور شهدا رسیدیم، فرمود: این قبور برادران ماست.(4)
4 - مسلم از عایشه نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه وآله شبها آخر شب به طرف بقیع میرفت و بر اهل بقیع اینگونه سلام میکرد: «السلام علیکم دار قوم مؤمنین».(5)
5 - ابن ابی شیبه نقل میکند: پیامبرصلی الله علیه وآله ابتدای هر سال به زیارت قبور شهدای اُحد میآمد و به آنان اینگونه سلام میکرد: «السلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبیالدار».(6)
با رجوع به سیره صحابه و تابعین و علمای امت اسلام پی میبریم که زیارت قبور، سیره همه آنان بوده است، اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - فاطمه زهراعلیها السلام و زیارت قبور؛
حاکم نیشابوری به سند خود نقل میکند که فاطمه زهراعلیها السلام در زمان حیات پدرش روزهای جمعه به زیارت قبر عمویش حمزة بن عبدالمطلب میرفت و در آنجا نماز میخواند و گریه میکرد.(7)
1) 1714. صحیح مسلم، ج 2، ص 366، ح 107، کتاب الجنائز.
2) 1715. مستدرک حاکم، ج 1، ص 531، ح 1389.
3) 1716. همان، ح 1390.
4) 1717. سنن ابی داود، ج 2، ص 218، ح 357، کتاب المناسک، باب زیارة القبور.
5) 1718. صحیح مسلم، ج 2، ص 363، ح 102، کتاب الجنائز.
6) 1719. مستدرک حاکم، ج 1، ص 533، ح 1396.
7) 1720. مستدرک حاکم، ج 1، ص 533، ح 1396.
2 - عمر و زیارت قبور؛
محبّالدین طبری نقل میکند که در سفری عمر با عدهای از اصحابش به حج رفتند، در بین راه پیرمردی به او استغاثه کرد. پس از بازگشت به آن محل از احوال آن پیرمرد سؤال نمود. گفتند: از دار دنیا رفته. راوی میگوید: عمر را دیدم با سرعت به طرف قبر او آمد و در آنجا نماز خواند و سپس قبر را در بغل گرفت و گریه کرد.(1)
3 - عایشه و زیارت قبور؛
ابن ابی ملیکه میگوید: روزی عایشه وارد قبرستان شد. به او گفتم: به چه جهت وارد قبرستان شدهای؟ گفت: به خاطر قبر برادرم عبدالرحمان. گفتم: مگر پیامبرصلی الله علیه وآله از زیارت قبور نهی نکرده است؟ گفت: چرا قبلاً نهی کرده بود، ولی سپس به آن امر نمود.(2)
4 - امام علیعلیه السلام و زیارت قبور؛
خباب بن ارت - که از سابقین در اسلام است - با امام علیعلیه السلام در کوفه بود، به جهت مرض سختی که داشت با امام علیعلیه السلام در جنگ صفّین شرکت نکرد. وقتی امام از صفّین برگشت و خبر وفات او را شنید بر سر قبر او حاضر شد و او را زیارت نمود.(3)
5 - محمّد بن حنفیه و زیارت قبور؛
بعد از وفات امام حسن مجتبیعلیه السلام محمّد بن حنفیه بر سر قبر آن حضرت آمد. بغض گلوی او را گرفت، آنگاه به سخن درآمد و آن حضرت را ستود.(4)
6 – ابو خلال و زیارت قبور؛
ابو خلال شیخ حنابله در عصر خود میگوید: «هیچگاه مشکلی برایم پیدا نمیشد، مگر آنکه قصد زیارت قبر موسی بن جعفرعلیه السلام را میکردم و در آنجا به حضرت متوسل میشدم و خداوند نیز مشکلم را آسان مینمود».(5)
7 - ابن خزیمه و زیارت قبور؛
ابوبکر بن محمّد بن مؤمّل میگوید: با امام اهل حدیث، ابوبکر بن خزیمه و ابن علی ثقفی و جماعتی از مشایخ به قصد زیارت علی بن موسی الرضاعلیه السلام در طوس حرکت نمودیم، دیدم ابن خزیمه طوری آن بقعه را تعظیم کرده و در برابر آن تواضع و تضرع مینمود که ما متحیّر شدیم.(1)
علمای اسلامی از همه طوایف و مذاهب، بر استحباب زیارت قبور خصوصاً قبور انبیا و صالحان و اولیا اتفاق کردهاند.
قسطلانی میگوید: «قد أجمع المسلمون علی استحباب زیارة القبور کما حکاه النووی، وأوجبها الظاهریة، فزیارته مطلوبة بالعموم والخصوص، لما سبق، أی لما سبق من الروایات، ولأنّ زیارة القبور تعظیم، وتعظیمه واجب. ولهذا قال بعض العلمآء: لا فرق فی زیارتهصلی الله علیه وآله بین الرجال والنسآء … »؛(2)«مسلمانان اجماع بر زیارت قبور دارند؛ آن گونه که نووی حکایت کرده است. و ظاهریه آن را واجب میدانند. پس زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله به دلیل عام و خاص مطلوب است و به جهت آنچه از روایات گذشت و دیگر اینکه زیارت قبور تعظیم است و تعظیم پیامبرصلی الله علیه وآله واجب میباشد. و به همین جهت برخی از علما گفتهاند در استحباب زیارت پیامبرصلی الله علیه وآله بین مردان و زنان فرقی نیست … ».
قاضی سبکی میگوید: «واعلم أنّ العلمآء مجمعون علی أنّه یستحبّ للرجال زیارة القبور، بل قال بعض الظاهریّة بوجوبها، للحدیث المذکور. وممّن حکی إجماع المسلمین علی الإستحباب أبوزکریا النووی»؛(3)«بدان که علما بر استحباب زیارت قبور اجماع کردهاند، بلکه برخی از ظاهریه قائل به وجوب آن به جهت حدیث مذکور شدهاند. و از جمله کسانی که اجماع مسلمانان بر استحباب را حکایت کرده، ابو زکریای نووی است.»
سمهودی نیز این اجماع را نقل کرده است.(4)
در کتب فقهی علمای اهل سنّت، موارد بسیار زیادی وجود دارد که زیارت قبور مؤمنین را نه تنها حرام نمیدانند، بلکه بعضی نیز آن را مستحب دانستهاند. در اینجا مناسب است که بعضی از اقوال علمای اهل تسنن را ذکر نماییم:
1 - شافعی مینویسد:
«ولابأس بزیارة القبور، أخبرنا مالک عن ربیعة (یعنی ابن أبی عبدالرحمن) عن أبی سعید الخدری أنّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله قال: "ونهیتکم عن زیارة القبور فزوروها"»؛(1)«و زیارت قبور اشکالی ندارد، مالک از ربیعة بن ابی عبدالرحمان از ابوسعید خدری خبر داده است که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم؛ ولی اکنون آنها را زیارت کنید».
2 - محمّد بن شربینی مینویسد:
«ویسنّ أن یأتی سائر المشاهد بالمدینة وهی نحو ثلاثین موضعاً یعرفها أهل المدینة. ویسنّ زیارة البقیع وقبآء»؛(2)«و سنّت مستحب است که زائر، به بقیه مشاهد(مکانهای شریف) در مدینه نیز برود و آنها حدود سی موضع است که اهل مدینه میشناسند و زیارت بقیع و قبا نیز مستحب است».
او در جای دیگری میگوید:
«ویندب (زیارةالقبور) الّتی فیها المسلمون (للرجال) بالإجماع. وکانت زیارتها منهیّا عنها، ثمّ نسخت لقولهصلی الله علیه وآله: کنت نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها. ولاتدخل النسآء فی ضمیر الرجال علی المختار. وکان یخرج إلی البقیع، فیقول: السلام علیکم دار قوم مؤمنین وإنّا بکم إن شآء اللَّه لاحقون، اللّهمّ اغفر لأهل بقیع الغرقد. وروی: فزوروا القبور فإنّها تذکّرکم الموت. وإنّما نهاهم أوّلاً لقرب عهدهم بالجاهلیّة، فلمّا استقرّت قواعد الإسلام واشتهرت أمرهم بها»؛(3)«و زیارت قبور مسلمانان برای مردان به طور اجماع مستحب است. در گذشته
زیارت قبور نهی شده بود، سپس نسخ شد؛ به دلیل فرمایش پیامبرصلی الله علیه وآله که فرمود: در گذشته شما را از زیارت قبور نهی کردم؛ ولی اکنون آنها را زیارت کنید. بنابر اختیار مصنّف، زنان مشمول ضمیر راجع به مردان نمیشوند. و رسول خداصلی الله علیه وآله همواره به سوی بقیع میرفت و میفرمود: سلام بر شما ای خانه گروه مؤمنان! و به خواست خدا به سوی شما خواهیم پیوست. خدایا! اهل بقیع غرقد را بیامرز! و روایت شده که حضرت فرمود: قبور را زیارت کنید؛ چون شما را به مرگ، یادآوری میکنند. و همانا رسول خداصلی الله علیه وآله مردم را ابتدا به دلیل نزدیکی به دوران جاهلیّت، نهی فرمود و هنگامی که پایههای اسلام در جامعه استقرار و شهرت یافت، آنان را به زیارت قبور، امر فرمود».
3 - محمّد بن نووی مینویسد:
«ویستحبّ للرجال زیارة القبور لما روی أبوهریرة قال: زار رسول اللَّهصلی الله علیه وآله قبر أمّه فبکی وابکی من حوله ثمّ قال: إنّی إستأذنت ربّی عزّوجلّ أن أستغفر لها فلم یأذن لی، واستأذنته فی أن أزور قبرها فأذن لی فزوروا القبور فإنّها تذکّرکم الموت»؛(1)«و زیارت قبور برای مردان مستحب است؛ به دلیل روایت ابی هریره که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله قبر مادرش را زیارت نمود و گریه کرد و اطرافیان را نیز گریاند. سپس فرمود: من از پروردگار عزوجل اجازه خواستم که برای او آمرزش بطلبم، خدا اذن نداد ولی اجازه خواستم که او را زیارت نمایم، خدا اذن داد، پس قبور را زیارت کنید؛ زیرا آنها مرگ را یادآور تان میشوند».
4 - ابن عابدین مینویسد:
«مطلب فی زیارة القبور (قوله: وبزیارةالقبور) أی لابأس بها، بل تندب کما فی البحر عن المجتبی، فکان ینبغی التصریح به للأمر بها فی الحدیث المذکور کما فی الامداد، وتزار فی کلّ اُسبوع کما فی مختارات النوازل، قال فی شرح لباب المناسک، إلّا أنّ الأفضل یوم الجمعة والسبت والاثنین والخمیس، فقد قال محمّد بن واسع: الموتی یعلمون بزوّارهم یوم الجمعة ویوماً قبله ویوماً بعده، فتحصّل أنّ یوم الجمعة أفضل»؛(2)«مطلبی درباره زیارت قبور: قول مصنّف که گفت: (و به زیارة القبور)؛ یعنی زیارت کردن قبور اشکالی ندارد بلکه مستحب
است؛ چنانکه از مجتبی در البحر نقل شده است، پس تصریح به این استحباب بهتر بود، چون در حدیث مذکور به آن زیارت، امر شده؛ چنان که در «الامداد» ذکر شده است. و قبور در هر هفته زیارت میشوند؛ چنان که در «مختارات النوازل» آمده است. در شرح «لباب المناسک» گفته است: مگر اینکه روز جمعه، شنبه، دوشنبه و پنج شنبه افضل است. محمّد بن واسع گفته است: مردگان، از زائران خود در روز جمعه و یک روز قبل و یک روز بعد از آن آگاهند، در نتیجه روز جمعه افضل است».
5 - ابوبکر کاشانی مینویسد:
«ولم یتکلّم المصنّف رحمه اللَّه علی زیارة القبور، ولابأس ببیانه تکمیلاً للفائدة. قال: فی البدائع: ولابأس بزیارة القبور والدعآء للأموات إن کانوا مؤمنین من غیر وطیء القبور لقول النبیّصلی الله علیه وآله إنّی کنت نهیتکم عن زیارة القبور ألا فزوروها فانّها تذکّرکم الآخرة. ولعمل الأمّة من لدن الرسولصلی الله علیه وآله إلی یومنا هذا … »؛(1)«و مصنّف در مورد زیارت قبور سخنپردازی نکرد، ولی برای تکمیل فائده اشکالی ندارد که بیان شود. در کتاب «بدائع» گفته است: و زیارت قبور و دعا برای مردگان مؤمن، بدون پا نهادن بر روی قبر اشکالی ندارد، به دلیل سخن پیامبرصلی الله علیه وآله که فرمود: من شما را در گذشته از زیارت قبور نهی میکردم، اکنون آنها را زیارت کنید؛ چون که شما را به آخرت یادآور میشوند و نیز به دلیل سیره عملی امت اسلام از زمان رسول خداصلی الله علیه وآله تا به امروز.»
او در جای دیگر میگوید:
«وروی أن سعد بن أبی وقّاص - رضی الله عنه - سأل رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فقال: یا رسول اللَّه! إنّ أمّی کانت تحبّ الصدقة أفأتصدّق عنها؟ فقال النبیّصلی الله علیه وآله: تصدّق. وعلیه عمل المسلمین من لدن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله إلی یومنا هذا من زیارة القبور وقرآءة القرآن علیها والتکفین والصدقات والصوم والصلاة وجعل ثوابها للأموات. ولاامتناع فی العقل أیضاً؛ لأنّ اعطآء الثواب من اللَّه تعالی افضال منه لااستحقاق علیه، فله أن یتفضّل علی من عمل لأجله یجعل الثواب له کما له أن یتفضّل باعطآء الثواب من غیر عمل رأساً»؛(2)«و روایت شده که سعد بن ابی وقّاص سؤالی را از
رسول خداصلی الله علیه وآله پرسید و عرض کرد: ای رسول خدا! مادر من صدقه دادن را دوست میداشت، آیا میتوانم از طرف او صدقه بدهم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: صدقه بده. و سیره عملی مسلمانان از زمان رسول خداصلی الله علیه وآله تا به امروز چنین بوده است؛ مانند زیارت قبور و قرائت قرآن بر آنها و کفن کردن و صدقات و روزه و نماز به جای آوردن و قرار دادن ثواب آن برای مردگان. و از جهت عقلی هم هیچ امتناعی ندارد؛ زیرا اعطای ثواب از ناحیه خدای تعالی یک نوع تفضّل است نه اینکه بنده برای آن استحقاق داشته باشد، پس خدا میتواند برای کسی که برای او فداکاری میکند، ثواب قرار دهد؛ همچنان که میتواند رأساً به کسی بدون اینکه کاری را انجام دهد، از باب تفضّل، ثواب عطا نماید».
6 - ابن نجیم مضری مینویسد:
«وصرّح فی المجتبی بأنّها مندوبة. وقیل: تحرم علی النسآء والأصحّ أنّ الرخصة ثابتة لهم»؛(1)«و در مجتبی تصریح کرده است که زیارت قبور مستحب است. و بعضی گفتهاند: بر زنان حرام است؛ ولی قول صحیحتر این است که رخصت و جواز برای هردو (مردان و زنان) ثابت است».
7 - بهوتی مینویسد:
« … (وإذا أراد الخروج) من المدینة لیعود إلی وطنه - بعد فعل ماتقدّم - وزیارة البقیع، ومن فیه من الصحابة والتابعین، والعلمآء والصالحین. عاد إلی المسجد النبویّ فیصلّی فیه رکعتین، وعاد إلی قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فودّع وأعاد الدعآء، قاله فی المستوعب، وقال: ویعزم علی أن لایعود إلی ماکان علیه قبل حجّه، من عمل لایرضی»؛(2)« … و اگر خواست بعد از انجام اعمال و زیارت بقیع و کسانی که در آن مدفون هستند از جمله صحابه و تابعان و علما و صالحان، از مدینه خارج شده و به وطن خود بازگردد، به سوی مسجد نبوی برگشته و دو رکعت در آن نماز میخواند و به طرف قبر رسول خداصلی الله علیه وآله رفته و با او وداع نموده و دعا را تکرار میکند، این مطلب را در کتاب «المستوعب» گفته و اضافه کرده است: و تصمیم میگیرد دیگر به سراغ کارهایی که قبل از حج مرتکب میشده و خدا از آنها راضی نبوده، نرود».
8 - ابن حزم مینویسد:
«مسألة - وتستحبّ زیارة القبور، وهو فرض ولو مرّة ولابأس بأن یزور المسلم قبر حمیمه المشرک، الرجال والنسآء سواء؛ لما روینا من طریق مسلم: (حدّثنا) أبوبکر بن أبی شیبه عن محمّد بن فضیل عن أبی سنان - هو ضرار بن مرّة - عن محارب بن دثار عن ابن بریدة عن أبیه قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: (نهیتکم عن زیارةالقبور فزوروها)، ومن طریق مسلم: (حدّثنا) أبوبکر ابن أبی شیبة عن محمّد بن عبید عن یزید بن کیسان عن أبی حازم عن أبی هریرة قال: زار النبیّصلی الله علیه وآله قبر أمّه فبکی وأبکی من حوله، فقال: أستأذنت ربّی فی أن استغفر لها فلم یؤذن لی،(1)واستأذنته فی أن أزور قبرها وأذن لی، فزوروا القبور فإنّها تذکّر الموت. وقد صحّ عن أمّ المؤمنین، وابن عمر وغیرهما زیارة القبور. وروی عن عمر، النهی عن ذلک ولم یصحّ»؛(2)«مسأله: و ما زیارت قبور را مستحب میدانیم و آن فرض و لازم است؛ اگرچه یک بار باشد. و اشکالی ندارد که مسلمان، قبر فامیل و نزدیکان مشرک خود را زیارت کند. مردان و زنان در این مسأله برابرند، به دلیل روایت مسلم از ابوبکر بن ابی شیبه از محمّد بن فضیل از ابو سنان (ضرارة بن مرّه) از محارب بن دثار از ابن بریده از پدرش نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: شما را در گذشته از زیارت قبور نهی کردم، اکنون آنها را زیارت کنید. نیز به دلیل روایت مسلم از ابوبکر بن شیبه از محمّد بن عبید از یزید بن کیسان از ابوحازم از ابوهریره نقل میکند که او گفت: پیامبرصلی الله علیه وآله قبر مادرش را زیارت نمود و گریه کرد و اطرافیان را نیز گریاند، سپس فرمود: از پروردگار اجازه خواستم که برای مادرم آمرزش بطلبم، خدا اذن نداد ولی اجازه خواستم که او را زیارت نمایم، خدا اذن داد، پس قبور را زیارت کنید؛ زیرا آنها مرگ را یادآور تان میشوند. و زیارت قبور به طور صحیح از امّ المؤمنین و ابن عمر و غیر آندو نقل شدهاست. و نهی از زیارت قبور، از عمر نقل شده ولی روایتش صحیح نیست».
9 - البانی در احکام «الجنائز» مینویسد:
«زیارة القبور: وتشرع للاتّعاظ بها وتذکّر الآخرة، شریطة أن لایقول عندها ما یغضب الربّ سبحانه وتعالی کدعآء القبور والاستغاثة به من دون اللَّه تعالی، أو تزکیته والقطع له بالجنّة، ونحو ذلک، وفیه أحادیث: الاوّل: عن بریدة بن الحصیب - رضی الله عنه - قال: قال رسول اللَّه إنّی کنت نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها، (فإنّها تذکّرکم الآخرة)، (ولتزدکم زیارتها خیراً)، (فمن أراد أن یزور فلیزر، ولاتقولوا هجراً) أخرجه مسلم(1)وأبوداود.(2)ومن طریقة البیهقی(3)والنسائی(4)وأحمد(5)والزیادة الاولی والثانیّة له، ولأبی داود الأولی بنحوها وللنسائی الثانیّة والثالثة.
قال النوویرحمه الله فی «المجموع» (6): والهجر: الکلام الباطل. وکان النهی أوّلاً لقرب عهدهم من الجاهلیّة فربّما کانوا یتکلّمون بکلام الجاهلیّة الباطل، فلمّا استقرّت قواعد الإسلام، وتمهّدت أحکامه، واستشهرت معالمه اُبیح لهم الزیارة، واحتاطصلی الله علیه وآله بقوله: ولاتقولوا هجراً.
وقد قال الصنعانی فی «سبل السلام» (7)عقب أحادیث فی الزیارة والحکمة منها: الکلّ دالّ علی مشروعیّة زیارة القبور وبیان الحکمة فیها، وأنّها للإعتبار … فإذا خلت من هذه لم تکن مرادة شرعاً.
الثانی: عن أبی سعید خدری قال: قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: «إنّی نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها، فإنّ فیها عبرة. (ولاتقولوا ما یسخط الرب). أخرجه أحمد(8)والحاکم(9)وعنه البیهقی(10)ثمّ قال: صحیح علی شرط مسلم، ووافقه الذهبی وهو کما قالا. ورواه البزار أیضاً والزیادة له کما فی مجمع الهیثمی» (11)
1) 1741. صحیح مسلم، ج 3، ص 1564، ج 2، ص 672.
2) 1742. سنن ابی داود، ج 3، ص 218 و 332.
3) 1743. سنن بیهقی، ج 4، ص 77.
4) 1744. سنن نسائی، ج 4، ص 89، و ج 7، ص 234.
5) 1745. مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 350، 355، 356، 361.
6) 1746. المجموع نووی، ج 5، ص 310.
7) 1747. سبل السلام، صنعانی، ج 2، ص 578.
8) 1748. مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 38، 63، و 66.
9) 1749. مستدرک حاکم، ج 1، ص 375 - 376.
10) 1750. سنن بیهقی، ج 4، ص 77.
11) 1751. مجمع هیثمی، ج 3، ص 58.
وقال: وأسناد رجاله رجال الصحیح قلت: وهی عند أحمد بنحوها من طریق أخری وأسنادها لابأس به فی المتابعات، ولها شاهد من حدیث عبداللَّه بن عمر وبلفظ البزار. أخرجه الطبرانی فی «المعجم الصغیر» (1)ورجاله موثّقون.
الثالث: عن أنس بن مالک قال: قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: «کنت نهیتکم عن زیارة القبور، أن فزوروها، فإنّه یرقّ القلب وتدمع العین وتذکّر الآخرة، ولاتقولوا هجراً». أخرجه الحاکم(2)بسند حسن، ثمّ رواه(3)أحمد من طریق أخری عنه بنحوه، وفیه ضعف. وفی الباب عن أبی هریره وسیأتی»؛(4)«زیارت قبور: و زیارت قبور به خاطر پند آموزی و یادآوری آخرت، مشروع شده است به شرط اینکه نزد آنها سخنی که موجب غضب پروردگار سبحان و تعالی گردد گفته نشود، مانند دعای قبور و پناه بردن به قبر، بدون توجّه به خدای تعالی، یا پاک نمودن خود از گناهان و خود را یقیناً بهشتی دانستن و نظیر اینها. در این باره چند حدیث است:
حدیث اول: از بریدة بن حصیب رضی الله عنه که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: من در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم، اکنون آنها را زیارت کنید (چون که آنها آخرت را یادآور تان میشوند و زیارت آنها خیر شما را زیاد میکند، پس هر کس خواست میتواند آنها را زیارت کند؛ ولی سخن بیهوده و باطل نگوید). این روایت را مسلم، ابوداوود، بیهقی، نسائی و احمد نقل کردهاند. و زیادتی اول و دوم را احمد نقل کرده و شبیه زیادتی اول را ابوداوود و زیادتی دوم و سوم را نسائی نقل نموده است.
نووی در کتاب «المجموع» گفته است: و منظور از هجر، سخن باطل است و نهی ابتدایی از زیارت قبور، به خاطر نزدیکی زمان مردم به دوران جاهلیت بوده که چه بسا با سخنان باطل جاهلیت تکلّم میکردند؛ امّا وقتی که پایههای اسلام استوار گردید و مقدّمات اجرای احکام آن فراهم شد و نشانهها شهرت یافت، زیارت قبور برای مسلمانان مباح شد و رسول خداصلی الله علیه وآله بهخاطر اینکه در زیارت، رعایت احتیاط بشود، فرمود: در زیارت سخن زشت و باطل نگویید.
و صنعانی در کتاب «سبل السلام» به دنبال احادیث زیارت و حکمت آن گفته است: همه این احادیث، بر مشروع بودن زیارت قبور دلالت نموده و حکمت آن را نیز بیان میکند و اینکه این زیارت برای عبرت آموزی است … پس اگر زیارتی، از این حکمت خالی باشد آن زیارت شرعاً اراده نشده (و جایز نیست).
حدیث دوم: از ابوسعید خدری نقل شده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: من در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم، اکنون آنها را زیارت کنید؛ زیرا در آن عبرت است (و سخنی را که موجب سخط پروردگار باشد نگویید).
احمد، حاکم و بیهقی این روایت را نقل کردهاند. و بیهقی گفته است: این روایت بر اساس شرط مسلم (ولاتقولوا هجراً) صحیح است. ذهبی با بیهقی موافقت کرده و گفته است: مطلب همان طوری است که آن دو (بیهقی و مسلم) نقل کردهاند. و این روایت را نیز بزار با زیادتی آن نقل کرده است، چنان که در کتاب «مجمع الزوائد» هیثمی گفته است: و راویان سندش از رجال صحیح میباشند.
میگویم: و شبیه این روایت با سند و طریق دیگری نزد احمد نقل شده و سندش در متابعات، بی اشکال است و شاهد بر این روایت، حدیث عبداللَّه بن عمر و عبارت بزار است. و طبرانی هم در «المعجم الصغیر» آن را با راویان موثّق نقل کرده است.
حدیث سوّم: از انس بن مالک نقل شده که گفته است: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم، اکنون آنها را زیارت کنید؛ زیرا این زیارت، قلب را رقیق و چشم را اشکبار و آخرت را به یاد شما میآورد، امّا در آن، سخن هجو و باطل نگویید.
حاکم در مستدرک آن را با سند حسن نقل کرده است، سپس او و احمد شبیه این روایت را با سند و طریق دیگری نقل کردهاند که در سند آن، ضعف است و در این باب هم از ابوهریره - رضی الله عنه - نقل شده که خواهد آمد».
10 - سمهودی میگوید:
«وقد قال حجّة الاسلام الغزّالی: کلّ من یتبرّک بمشاهدته فی حیاته یتبرّک بزیارته بعد موته ویجوز شدّ الرحال لهذا الغرض، انتهی.
وقد تکون الزیارة لأداء حقّ أهل القبور. وقد روی عن النبیّصلی الله علیه وآله أنّه قال: آنس مایکون المیّت فی قبره إذا زاره من کان یحبّه فی دار الدنیا. وسبق عن ابن عباس مرفوعاً: ما من أحد یمرّ بقبر اخیه المؤمن یعرفه فی الدنیا فسلّم علیه الا عرفه وردّ علیه السلام.
ورأیت بخطّ الأقشهری: روی بقیّ بن مخلّد بسنده إلی محمّد بن النعمان عن أبیه مرفوعاً: من زار قبر أبویه فی کلّ جمعة أو أحدهما کتب بارّاً وإن کان فی الدنیا قبل ذلک بهما عاقّاً»؛(1)«غزّالی گفته است: هر کس که دیدن او در حال حیات موجب تبرّک وی میشود، بعد از مرگ نیز دیدن او موجب تبرّک وی میگردد و جایز است سفر برای زیارت او برای این غرض (پایان کلام غزالی).
و گاهی زیارت برای ادای حقّ اهل قبور میباشد. به تحقیق از رسول خداصلی الله علیه وآله روایت شده است که آن حضرت فرمود: مأنوس ترین حالت میّت در قبرش، هنگامی است که دوست و محبّ او در دنیا برای زیارت قبرش میآید. و قبلاً گذشت که در حدیث مرفوعه ای، ابن عباس گفته است: کسی نیست که بر قبر برادر مؤمنش - که در دنیا او را میشناخته - بگذرد و سلام بر او بفرستد مگر اینکه میّت او را شناخته و جواب سلام او را میدهد.
و من به خطّ اقشهری دیدهام: بقیّ بن مخلّد با سند خودش تا محمّد بن نعمان از پدرش در حدیث مرفوعه ای نقل کرده است که: هر کس قبر پدر و مادرش را زیارت کند در هر جمعهای یا اینکه قبر یکی از آن دو را زیارت کند، او را از نیکوکاران مینویسند هرچند در دنیا قبل از وفات آنها عاق والدین بوده باشد».
و نیز در جای دیگر میگوید:
«وأجمع العلمآء علی استحباب زیارة القبور للرجال کما حکاه النووی بل قال بعض الظاهریّة بوجوبها»؛(2)«علما بر استحباب زیارت قبور بر مردان اجماع کردهاند؛ همانگونه که این اجماع را نووی نیز نقل کرده است بلکه بعضی از علمای ظاهریه قائل به وجوب زیارت قبور هستند.»
زیارت قبور آثار و برکاتی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
انسان هنگامی که به زیارت قبور میرود به یاد قبر و قیامت و آخرت میافتد و در نتیجه خشوعی در او حاصل شده و از گناهان احتراز مینماید.
ابن ماجه و دیگران از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «زوروا القبور فإنّها تذکّر - تذکّرکم - الموت»؛(1)«به زیارت قبور بروید؛ زیرا این زیارت تذکّر میدهد - تذکّر میدهد شما را - به مرگ.»
حاکم نیز به سند خود از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «زر القبور تذکر بها الآخرة»؛(2)«به زیارت قبور برو؛ زیرا به توسط آن به یاد آخرت میافتی.»
انسان هنگامی که وارد قبرستان میشود، یادش میآید که چگونه نزدیکان و دوستانش از این دنیا رفته و دستشان کوتاه شده است، لذا بر آنان ترحّم کرده و دعا میخواند و از خدا برایشان آمرزش میطلبد.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «نهیتکم عن زیارة القبور، فزوروها واجعلوا زیارتکم لها صلاة علیهم واستغفاراً لهم»؛(3)«من شما را از زیارت قبور نهی کردم، ولی الآن به زیارت قبور روید و زیارت تان از قبور را در حقیقت دعا و استغفار برای آنان قرار دهید.»
شکّی نیست که اموات خصوصاً نزدیکان بر گردن ما حقّ دارند. و نیز اولیای الهی و پیامبران و امامان و صلحا و علما که در راه رسیدن بشر به کمال و سعادت و رساندن دین و ابلاغ آن زحمت بسیار کشیدهاند به گردن ما حقّی دارند و لذا بر ما است که
بخشی از حقوقشان را با زیارت قبورشان ادا کنیم. گرچه در مورد انبیا و اوصیا اثر زیارت قبورشان به خود ما بازمیگردد. لذا از امام رضاعلیه السلام نقل است که فرمود: «إنّ لکلّ إمام عهداً فی عنق أولیائهم وشیعتهم، وأنّ من تمام الوفآء بالعهد وحسن الأداء زیارة قبورهم»؛(1)«همانا برای هر امامی عهدی در گردن موالیان و شیعیان آنان است، که از تمام وفای به عهد آن وخوب ادا کردن آن، زیارت قبور آنان است … ».
در مورد خصوص زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله نیز میتوان به برخی از آیات تمسک نمود؛ خداوند متعال میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً}؛(2)«و اگر هنگامی که گروه منافق به گناه بر خود ستم کردند از کردار خود به خدا توبه کرده و به تو رجوع میکردند و پیامبر بر آنها استغفار میکرد البته در این حال خدا را توبه پذیر مهربان مییافتند.»
اگرچه آیه شریفه بنا بر نظر برخی از مفسرین، مربوط به زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و کسانی که گناهکار بودند نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمده و اقرار به گناه میکردند و از آن حضرت میخواستند تا از خداوند برای آنان طلب مغفرت کند و آنگاه خداوند آنان را میآمرزید، ولی با بیانی میتوان آن را به بعد از وفات آن حضرت نیز تعمیم داد.
سبکی در «شفاء السقام» میگوید: «اگرچه آیه مربوط به حال حیات پیامبرصلی الله علیه وآله است، ولی این رتبه و مقامی است که با موت حضرت قطع نمیشود. لذا میتوان آن را به عموم علت به هر موردی که این اوصاف در آن مورد تحقق مییابد تعمیم داد. لذا علما از آیه، عموم فهمیدهاند، پس مستحب است که هر کس به زیارت قبر ایشان میآید، این آیه را قرائت نماید».(3)
در توضیح عموم علت که در تعبیر سبکی آمده، باید میگوییم: جهت ارجاع
گنهکاران به پیامبرصلی الله علیه وآله مسئله شفاعت بوده و شکّی نیست که بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله نیز گنهکار وجود دارد و احتیاج به شفاعت پیامبر یا ولیّی از اولیای الهی وجود دارد. لذا بعد از وفات نیز به زیارت قبر پیامبر رفتن و او را واسطه قرار دادن، اشکالی ندارد.
بنابر این مشاهده میکنیم که صحابه بعد از فوت پیامبرصلی الله علیه وآله نیز سر قبر پیامبر میآمدند و او را واسطه بخشش گناهان خود میدانستند.
سفیان بن عنبر از عتبی - که هر دو از مشایخ شافعی اند - نقل میکند: کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله نشسته بودم که اعرابی ای وارد شد و خطاب به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: سلام بر تو ای رسول خدا! خداوند متعال فرموده است: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً}، من به نزد تو آمدهام و از گناهان خود استغفار مینمایم و تو را شفیع نزد خداوند آوردهام، آنگاه گریه کرد و اشعاری درباره پیامبرصلی الله علیه وآله سرود.(1)
سمعانی شبیه همین قضیه را از امام علیعلیه السلام نقل میکند.(2)
اگر این عمل جایز نبود، چرا صحابه؛ خصوصاً امام علیعلیه السلام که در آن مکان حاضر بود از آن منع نفرمود؟(3)
امامان حدیث از اهل سنّت روایات بسیاری را در صحاح و مسانید خود درباره اصل زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و استحباب آن ذکر کردهاند. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - عبداللَّه بن عمر از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زار قبری وجبت له شفاعتی»؛(4)«هر کس به زیارت قبر من آید شفاعتم بر او واجب میشود.»
2 - و نیز از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «من جآءنی زائراً لاتعمله إلّا زیارتی کان حقّاً
علیّ أن أکون له شفیعاً یوم القیمة»؛(1)«هر کس برای زیارت نزد من آید و تنها کار او زیارت من باشد، بر من سزاوار است که شفیع او در روز قیامت شوم.»
3 - و نیز نقل کرده که فرمود: «من حجّ فزار قبری بعد وفاتی کان کمن زارنی فی حیاتی»؛(2)«هر کس حج به جای آورد و قبر مرا بعد از وفاتم زیارت کند، مثل کسی است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است.»
4 - و هم چنین از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من حجّ البیت ولم یزرنی فقد جفانی»؛(3)«هر کس حج خانه خدا را به جای آورد ولی مرا زیارت نکند به طور حتم به من جفا کرده است.»
5 - از عمر نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «من زار قبری - أو من زارنی - کنت له شفیعاً - أو شهیداً … »؛(4)«هر کس قبر مرا زیارت کند - یا اینکه فرمود: هر کس مرا زیارت کند -، من شفیع - گواه - او خواهم بود … ».
6 - حاطب بن ابی بلتعه از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زارنی بعد موتی فکأنّما زارنی فی حیاتی … »؛(5)«هر کس مرا بعد از مرگم زیارت کند به مانند آن است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است.»
7 - عبداللَّه بن عمر نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «من حجّ حجة الاسلام وزار قبری وغزا غزوة وصلّی علیّ فی بیت المقدّس لم یسأله اللَّه عزّ وجلّ فیما افترض علیه»؛(6)«هر کس حجة الاسلام به جای آورد و قبر مرا زیارت کند و در غزوه ای شرکت نماید و در بیت المقدس بر من درود بفرستد، خدای عزّوجلّ در آنچه بر او واجب کرده، او را سؤال و مواخذه نخواهد کرد.»
1) 1768. المعجم الکبیر، طبرانی، ج 12، ص 225، ح 13149.
2) 1769. المعجم الکبیر، ج 12، ص 310، ح 13497؛ سنن دارقطنی، ج 2، ص 278، ح 192.
3) 1770. وفاء الوفاء، ج 4، ص 1342؛ المواهب اللدنیّة، ج 4، ص 571.
4) 1771. مختصر تاریخ دمشق، ج 2، ص 407؛ کنوز الحقائق، ج 2، ص 107.
5) 1772. سنن دارقطنی، ج 2، ص 278، ح 193؛ السنن الکبری، ج 5، ص 245.
6) 1773. شفاء السقام، ص 34، ح 9؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1344؛ نیل الاوطار، ج 5، ص 109.
8 - ابوهریره از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زارنی بعد موتی فکأنّما زارنی وأنا حیّ. ومن زارنی کنت له شهیداً وشفیعاً یوم القیمة»؛(1)«هر کس مرا بعد از مرگم زیارت کند همانند آن است که مرا در حال حیاتم زیارت کرده است. و هر کس مرا زیارت کند او را گواه و شفیع در روز قیامت خواهم بود.»
9 - انس بن مالک از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زارنی بالمدینة محتسباً کنت له شفیعاً»؛(2)«هر کس مرا در مدینه با اخلاص زیارت کند، من شفیع او خواهم بود.»
10 - و نیز از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زارنی میتاً فکأنّما زارنی حیّاً، ومن زار قبری وجبت له شفاعتی یوم القیمة. وما من أحد من أمّتی له سعة ثمّ لم یزرنی فلیس له عذر»؛(3)«هر کس مرا بعد از مرگم زیارت کند همانند آن است که مرا در حیاتم زیارت کرده است و هر کس قبر مرا زیارت کند شفاعتم در روز قیامت بر او ثابت میگردد. و هر یک از امت من که وسعت مالی داشته، ولی مرا زیارت نکرده باشد، عذری ندارد.»
11 - ابن عباس از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زارنی فی مماتی کان کمن زارنی فی حیاتی، ومن زارنی حتی ینتهی إلی قبری کنت له یوم القیمة شهیداً - أو قال - شفیعاً»؛(4)«هر کس مرا بعد از مرگم زیارت کند همانند کسی خواهد بود که در زمان حیاتم مرا زیارت کرده است. و هر کس مرا زیارت کند تا اینکه به کنار قبر من برسد من گواه او - شفیع او - در روز قیامت خواهم بود.»
12 - امام علیعلیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زار قبری بعد مماتی فکأنّما زارنی فی حیاتی، ومن لم یزر قبری فقد جفانی»؛(5)«هر کس قبر مرا بعد از مرگم زیارت کند همانند آن است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است، و هر کس که قبر مرا زیارت نکند به من جفا کرده است.»
1) 1774. شفاء السقام، ص 35؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1345.
2) 1775. مختصر تاریخ دمشق، ج 2، ص 406؛ التاج الجامع للاصول، ج 2، ص 190.
3) 1776. شفاء السقام، ص 37؛ المواهب اللدنیّة، ج 4، ص 572؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1346.
4) 1777. مختصر تاریخ دمشق، ج 2، ص 406؛ شفاء السقام، ص 38؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1346.
5) 1778. مختصر تاریخ دمشق، ج 2، ص 406؛ شفاء السقام، ص 39؛ وفاء الوفاء، ج 4، ص 1347.
13 - بکر بن عبداللَّه از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من أتی المدینة زائراً لی وجبت له شفاعتی یوم القیمة … »؛(1)«هر کس به جهت زیارت من وارد مدینه شود شفاعت من در روز قیامت بر او واجب میشود.»
14 - عبداللَّه بن عمر از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من زارنی بعد موتی فکأنّما زارنی فی حیاتی»؛ «هر کس مرا بعد از مرگم زیارت کند همانند آن است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است.»
15 - ابن عباس از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من حجّ إلی مکّة ثمّ قصدنی فی مسجدی کتبت له حجّتان مبرور تان»؛(2)«هر کس در مکه حج به جای آورد و سپس مرا در مسجدم قصد نماید برای او ثواب دو حج مقبول نوشته میشود.»
16 - از امام علیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «من زار قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله کان فی جواره»؛(3)«هر کس قبر رسول خداصلی الله علیه وآله را زیارت کند در جوار او خواهد بود.»
با مراجعه به سیره پیشینیان از صحابه، تابعین و دیگران پی میبریم که زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله شیوه آنان بوده است. اینک به نمونههایی از این سیره اشاره میکنیم:
ابن عساکر و دیگران به سند خود از امام علیعلیه السلام نقل کردهاند: لمّا رمس رسول اللَّهصلی الله علیه وآله جآءت فاطمةعلیها السلام فوقفت علی قبرهصلی الله علیه وآله وأخذت قبضة من تراب القبر ووضعت علی عینها وبکت وأنشأت تقول:
ماذا علی من شمّ تربة أحمد
أن لایشمّ مدی الزمان غوالیا
صبّت علیّ مصائب لو إنّها
صبّت علی الأیّام عدن لیالیاً(4)
«چون رسول خداصلی الله علیه وآله دفن شد فاطمه - درود خدا بر او باد - در کنار قبر ایشان قرار گرفت و مشتی خاک قبر را برداشته و بر چشمش گذارد و گریست و این شعر را سرود: چیست بر کسی که تربت احمد را بو کرده اینکه نمیخواهد در طول زمان هیچ بویی را استشمام کند. بر سر من مصایبی ریخته شد که اگر بر روزها ریخته میشد تبدیل به شب میشدند.»
بیهقی به سند خود از ابی محمّد بن منکدر نقل کرده که گفت: جابر را دیدم؛ در حالی که در کنار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله بود و میفرمود: «هاهنا تسکب العبرات، سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: ما بین قبری و منبری روضة من ریاض الجنّة»؛(1)«اینجاست که اشکها ریخته میشود. از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: ما بین قبر من و منبرم باغی از باغهای بهشت است.»
حاکم نیشابوری و دیگران به سند خود از داوود بن ابی صالح نقل کردهاند که گفت: «أقبل مروان یوماً فوجد رجلاً واضعاً وجهه علی القبر فأخذ برقبته ثمّ قال: هل تدری ماتصنع؟ فأقبل علیه فإذا أبوأیّوب الأنصاری، فقال: نعم إنّی لم آت الحجر ولم آت اللبن، إنّما جئت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله ولم آت الحجر، سمعت رسول اللَّه یقول: "لاتبکوا علی الدین إذا ولیه أهله ولکن أبکوا علی الدین إذا ولیه غیر أهله"»؛(2)«مروان روزی بر بقعه رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد. مردی را مشاهده کرد که صورت خود را بر روی قبر گذارده است. مروان گردن او را گرفت، و به او گفت: آیا میدانی چه میکنی؟ دقّت که کرد، ناگهان دید که او ابوایّوب انصاری است. ابوایّوب فرمود: آری، من به جهت سنگ نیامدهام و نیز به جهت این خشتها نیامدهام، من تنها به جهت رسول خداصلی الله علیه وآله آمدهام. من به جهت این سنگ نیامدهام. از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: بر دین نگریید اگر فردی شایسته متولّی آن شد، ولی بر دین بگریید هنگامی که متولّی آن نااهل باشد.»
از امام علیعلیه السلام نقل شد که فرمود: «قدم علینا أعرابی بعد ما دفنّا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله بثلاثة أیّام، فرمی بنفسه علی قبر النبیّصلی الله علیه وآله وحثا من ترابه علی رأسه وقال: یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله! قلت فسمعناه ووعیّت عن اللَّه سبحانه فوعیّنا عنک، وکان فیما أنزل علیک: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا … } وقد ظلمت نفسی وجئتک تستغفر لی. فنودی من القبر: قد غفر لک»؛(1)«شخصی اعرابی بعد از سه روز از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله بر ما وارد شد و خودش را بر قبر پیامبر انداخت و از خاک قبر حضرت بر سر خود ریخت و عرض کرد: ای رسول خدا! گفتی، پس ما گفتارت را شنیدیم، و از خداوند سبحان گرفتی ما نیز از تو گرفتیم. از جمله آیاتی که بر تو نازل شد این آیه است: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا … } من به خودم ظلم کردم و آمدهام تا تو برایم استغفار کنی. حضرت فرمود: از داخل قبر ندا داده شد: برای تو بخشوده شد.»
از این حدیث نکاتی چند استفاده میشود:
الف) مشروعیت اصل زیارت قبور.
ب) مشروعیّت شدّ رحال به جهت زیارت قبور.
ج) توسل به ارواح اولیای الهی.
د) استغاثه از ارواح اولیای الهی.
بلال بن رباح حبشی مؤذّن رسول خداصلی الله علیه وآله بعد از وفات آن حضرت از مدینه به شام هجرت کرد. ولی خوابی را دید که ابن عساکر آن را این گونه با سندش از ابی الدرداء نقل کرده است: «إنّ بلالاً رأی فی منامه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وهو یقول: ما هذه الجفوة یا بلال؟! أما آن لک أن تزورنی یا بلال؟! فانتبه حزیناً وجلاً خائفاً، فرکب راحلته وقصد المدینة، فأتی قبر النبیّصلی الله علیه وآله فجعل یبکی ویمرغ وجهه علیه، فأقبل الحسن والحسینعلیهما السلام فجعل یضمّهما ویقبّلهما، فقالا له: نشتهی أن نسمع أذانک الّذی کنت تؤذّن به لرسول اللَّهصلی الله علیه وآله ففعل، فعلی سطح المسجد، فوقف موقفه الّذی کان یقف فیه، فلمّا أن قال: «اللَّه اکبر» إرتجّت المدینة.
1) 1785. وفاء الوفاء، ج 4، ص 1361؛ تفسیر نسفی، ج 1، ص 234.
فلمّا أن قال: «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه» إزدادت رجّتها. فلمّا أن قال: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه» خرجت العواتق من خدورهنّ فقالوا: أبعث رسول اللَّه؟ فما رئی یوماً أکثر باکیاً ولاباکیة بالمدینة بعد رسول اللَّه من ذلک الیوم»؛(1)«بلال شبی در عالم رؤیا رسول خداصلی الله علیه وآله را دید؛ در حالی که به او میفرمود: این چه جفایی است که کردهای، ای بلال؟! آیا وقت آن نشده که ما را زیارت کنی ای بلال؟! بلال محزون و ترسناک بیدار شد و سوار بر مرکب خود به قصد مدینه حرکت نمود. مستقیماً به نزد قبر پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و شروع به گریه کرده و صورت خود را بر قبر مالید. امام حسن و امام حسینعلیهما السلام آمدند، بلال آن دو را در بغل گرفت و بوسید. آن دو به بلال فرمودند: ما آن طور اذانی را که برای رسول خداصلی الله علیه وآله میگفتی، میخواهیم از تو بشنویم. بلال قبول کرد و بر بام مسجد رفت و در مکانی که همیشه در آنجا میایستاد، قرار گرفت. و چون «اللَّه اکبر» گفت، مدینه به لرزه درآمد. چون «اشهد ان لا اله الاّ اللَّه» گفت، صدای مردم بلندتر شد و هنگامی که «اشهد ان محمّداً رسول اللَّه» گفت، تمام زنها از پشت پردهها بیرون آمدند. مردم گفتند: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله دوباره مبعوث شده است؟ مثل آن روز مردم را از زن و مرد گریان تر بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله ندیدند.»
نتیجه اینکه: رسول خداصلی الله علیه وآله او را به شدّ رحال به جهت زیارت خود امر نموده است. حدیث مذکور از حیث سند صحیح است.
و به سند صحیح و متواتر از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «من رآنی فی المنام فقد رآنی حقّاً، فإنّ الشیطان لایتمثّل بی»؛(2)«هر کس مرا در خواب ببیند به طور حتم خودم را دیده؛ زیرا شیطان به صورت من در نمیآید.»
عبدالرزاق به سند صحیح در باب «سلام بر قبر پیامبرصلی الله علیه وآله» نقل کرده: «إنّ ابن عمر کان إذا قدم من سفر أتی قبر النبیّصلی الله علیه وآله فقال: السلام علیک یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله! … »؛(3)«همانا
عبداللَّه بن عمر این گونه بود که هر گاه از سفری باز میگشت، کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میآمد و عرض مینمود: سلام بر تو ای رسول خداصلی الله علیه وآله!».
سمهودی از عبداللَّه بن مبارک نقل کرده که گفت: «سمعت أباحنیفه یقول: قدم أیّوب السختیانی وأنا بالمدینة، فقلت: لأنظرنّ مایصنع. فجعل ظهره ممایلی وجه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وبکی غیر متباک، فقام مقام رجل فقیه»؛(1)«از ابوحنیفه شنیدم که میگفت: زمانی که من در مدینه بودم، ایّوب سختیانی وارد شهر شد. با خودم گفتم: ببینم چه میکند، او پشت خود را به طرف رسول خداصلی الله علیه وآله قرار داد و گریست نه مانند کسانی که تباکی میکنند. و در مقام شخص فقیه ایستاد.»
این روایت دلالت بر صحت شدّ رحال به جهت زیارت رسول خداصلی الله علیه وآله دارد؛ زیرا سختیانی در مدینه نبوده است.
حاتم بن وردان میگوید: «کان عمر بن عبدالعزیز یوجّه البرید قاصداً من الشام إلی المدینة لیقرئ عنه النبیّصلی الله علیه وآله السلام»؛(2)«عمر بن عبدالعزیز همیشه از شام پیک به مدینه میفرستاد تا از طرف او به پیامبرصلی الله علیه وآله سلام برساند.»
علمای اهل سنّت به جز وهابیان عموماً فتوا به جواز بلکه استحباب زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله دادهاند. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - ابوالحسن ماوردی میگوید: «فإذا عاد - ولیّ الحاج - سار بهم علی طریق المدینة لزیارة قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله لیجمع لهم بین حجّ بیت اللَّه عزّ وجلّ وزیارة قبر رسول اللَّه رعایة لحرمته وقیاماً بحقوق طاعته … »؛(3)«و چون سرپرست حاجیان از حج بازگشت، آنان را به
جهت زیارت قبر رسول خداصلی الله علیه وآله از راه مدینه سیر داد تا برای آنان بین حجّ خانه خدای عزّوجلّ و زیارت قبر رسول خداصلی الله علیه وآله جمع کند، به جهت رعایت احترام حضرت و قیام به حقوق طاعت او … ».
2 - ابواسحاق ابراهیم بن محمّد شیرازی فقیه شافعی (متوفای 476 ه.ق) میگوید: «ویستحبّ زیارة قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله»؛(1)«زیارت قبر رسول خداصلی الله علیه وآله مستحب است.»
3 - قاضی عیاض مالکی (متوفای 544 ه.ق) میگوید: «وزیارة قبرهصلی الله علیه وآله سنّة مجمع علیها وفضیلة مرغّب فیها»؛(2)«و زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله سنتی است که بر آن اجماع شده و فضیلتی است که در آن رغبت شده است.»
4 - ابن قدامه مقدسی حنبلی (متوفای 620 ه.ق) میگوید: «یستحبّ زیارة قبرالنبیّصلی الله علیه وآله»؛(3)«زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله مستحب است»
5 - محیی الدین نووی شافعی (متوفای حدود 677 ه.ق) میگوید: «ویسنّ شرب مآء زمزم وزیارة قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله بعد فراغ الحجّ»؛(4)«آشامیدن آب زمزم و زیارت قبر رسول خداصلی الله علیه وآله بعد از فارغ شدن از حج، مستحب است.»
6 - شیخ تقی الدین سبکی شافعی (متوفای 756 ه.ق) در کتاب «شفاء السقام» بابی را منعقد کرده و در آن میگوید: «سفر به جهت زیارت از وسایل تقرّب به سوی خدا است … » (5)
او این مطلب را از قرآن و روایات استفاده کرده است.
7 - سید نور الدین سمهودی (متوفای 911 ه.ق) در کتاب «وفاء الوفاء» بحث مفصّلی را برای اثبات استحباب سفر به جهت زیارت آورده و ثابت کرده که سفر به جهت زیارت، همانند خود زیارت از وسایل تقرّب است».(6)
8 - حافظ ابوالعباس قسطلانی مصری (متوفای 923 ه.ق) میگوید: «إعلم أنّ زیارة
قبره الشریف من أعظم القربات وأرجی الطاعات والسبیل إلی أعلی الدرجات، ومن اعتقد غیر هذا فقد انخلع من ربقة الاسلام وخالف اللَّه ورسوله وجماعة العلمآء الأعلام»؛(1)«بدان که زیارت قبر شریف پیامبرصلی الله علیه وآله از عظیمترین تقرّب ها و امیدوارترین طاعات و راهی به عالیترین درجات است. و هر کس غیر از این را اعتقاد پیدا کند به طور حتم از دائره اسلام خارج شده و با خدا و رسولش و نیز با جماعت علمای اعلام مخالفت کرده است.»
9 - شیخ محمّد خطیب شربینی (متوفای 977 ه.ق) میگوید: « … أما زیارتهصلی الله علیه وآله فمن أعظم القربات للرجال والنسآء»؛(2)«امّا زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله از عظیمترین تقرّبها برای مردان و زنان است.»
10 - زین الدین عبدالرؤف مناوی (متوفای 1031 ه.ق) میگوید: «وزیارة قبرهصلی الله علیه وآله الشریف من کمالات الحجّ، بل زیارته عند الصوفیة فرض وعندهم الهجرة إلی قبره کهی إلیه حیّاً»؛(3)«و زیارت قبر شریف پیامبرصلی الله علیه وآله از کمالات حج است. بلکه زیارت قبر او نزد صوفیه واجب است. و نزد آنان هجرت به سوی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله همانند هجرت به سوی او در زمان حیات است.»
11 - شیخ عبدالرحمن شیخ زاده (متوفای 1078 ه.ق) میگوید: «من أحسن المندوبات بل یقرب من درجة الواجبات، زیارة قبر نبیّنا وسیّدنا محمّدصلی الله علیه وآله … »؛(4)«از بهترین مستحبات بلکه عملی که نزدیک به درجه واجبات به حساب میآید، زیارت قبر نبیّ ما و سیّد ما محمّدصلی الله علیه وآله است.»
12 - محمّد بن عبدالباقی زرقانی مالکی مصری (متوفای 1122 ه.ق) میگوید: «قد کانت زیارته مشهورة فی زمن کبار الصحابة، معروفة بینهم. لمّا صالح عمر بن الخطّاب أهل بیت المقدّس جآءه کعب الأحبار فأسلم ففرح به وقال: هل لک أن تسیر معی إلی المدینة وتزور قبرهصلی الله علیه وآله وتتمتّع بزیارته؟ قال: نعم»؛(5)«زیارت حضرت از زمان بزرگان صحابه مشهور بوده و بین آنان معروف بوده است. زمانی که عمر بن خطّاب با اهل بیت المقدس مصالحه
کرد، کعب الأحبار نزد او آمد و اسلام آورد. عمر از این واقعه خوشحال شد و به او گفت: آیا میخواهی که با من به مدینه بیایی و قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را زیارت کرده و از زیارت او بهره ببری؟ کعب گفت: آری.»
13 - شیخ محمّد بن علی شوکانی (متوفای 1250 ه.ق) میگوید: «قد اختلفت فیها - فی زیارة النبیّ - أقوال أهل العلم، فذهب الجمهور إلی أنّها مندوبة، وذهب بعض المالکیة وبعض الظاهریة إلی أنّها واجبة، وقالت الحنفیة: إنّها قریبة من الواجبات. وذهب ابن تیمیه الحنبلی حفید المصنّف المعروف بشیخ الاسلام إلی أنّها غیر مشروعة»؛(1)«درباره زیارت پیامبرصلی الله علیه وآله اقوال اهل علم مختلف است؛ جمهور قائل به استحباب آن میباشند. و برخی از مالکیه و برخی از ظاهریه معتقد به وجوب آن شدهاند. حنفیه گفتهاند: زیارت نزدیک به واجبات است. ولی ابن تیمیه حنبلی نوه مصنف که به شیخالاسلام معروف شده، ادّعا کرده که زیارت غیر مشروع است.»
14 - جزیری میگوید: «زیارة قبر النبیّصلی الله علیه وآله من أفضل المندوبات»؛(2)«زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله از بهترین مستحبات است.»
اهل بیتعلیهم السلام شیعیان خود را امر نمودهاند تا قبرشان را زیارت کنند. اینک به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
1 - شیخ طوسی از امام رضاعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «همانا برای هر امامی عهدی برگردن اولیا و شیعیان آنان است، از تمام وفا و حسن ادای به این عهد، زیارت قبور آنان است».(3)
2 - محمّد بن مسلم از امام باقرعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «شیعیان ما را به زیارت حسین بن علی سفارش نمایید؛ زیرا به جای آوردن آن بر هر مؤمنی که اقرار به امامت حسین از جانب خداوند عزّ و جلّ دارد، واجب است».(4)
3 - علی بن میمون میگوید: از امام صادقعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «اگر کسی از شما
هزار حج انجام دهد، ولی به زیارت قبر امام حسینعلیه السلام نرود، حقی از حقوق خداوند را ترک کرده است». از علت آن سؤال شد؟ حضرت فرمود: «حقّ حسینعلیه السلام بر هر مسلمانی واجب است.» (1)
قبلاً در فتاوای وهابیان اشاره نمودیم که متأخّرین از آنان قائل به عدم مشروعیت سفر یا بدعت بودن سفر برای زیارت قبور؛ حتی قبر پیامبرند، (اگرچه ابن تیمیه مطلقاً زیارت را تحریم کرده است).
حال در صددیم تا مشروعیت سفر برای زیارت، خصوصاً زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را به اثبات برسانیم:
1 - خداوند متعال میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ … (2)} که لفظ «مجیء» برآمدن از راه دور و نزدیک هر دو صدق میکند.
2 - در روایتی که نقل شد، پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «من زار قبری … »، که لفظ زیارت نیز شامل آمدن از راه دور و نزدیک میشود؛ خصوصاً در روایتی که ابن السکن به سند صحیح نقل میکند، اینچنین آمده: «من جآءنی زائراً» که این تعبیر هم ظهور در سفر دارد.
3 - از برخی روایات به طور وضوح یا ضمنی جواز یا استحباب زیارت قبور؛ حتی با شدّ رحال و بار سفر بستن و به قصد زیارت حرکت کردن، استفاده میشود.
مسلم و دیگران به سند صحیح از بریده اسلمی نقل میکنند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «من شما را از زیارت قبور نهی کردم، ولی به محمّد اذن داده شد تا قبر مادرش را زیارت نماید، شما نیز قبور را زیارت کنید که شما را به یاد آخرت میاندازد».(3)
از اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: «به محمّد اذن داده شد تا قبر مادرش را زیارت کند.» استفاده میشود که حرکت از مکانی به مکانی دیگر، تنها به قصد زیارت اشکالی ندارد.
سمعانی از امام علیعلیه السلام نقل میکند که اعرابی ای بعد از سه روز از دفن پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وارد مدینه شد و مستقیماً کنار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و خود را بر قبر شریف انداخت و خاک قبر را بر سر خود ریخت، آنگاه عرض کرد: ای رسول خدا! گفتی و ما هم گفتارت را شنیدیم، تو آیات را از خداوند گرفتی و ما نیز از تو، از جمله آیاتی که بر تو نازل شد این است: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ … } من به خود ظلم کردهام و لذا نزد تو آمدهام تا برایم استغفار نمایی.(1)
قضیه بلال و خوابی که دید، و حرکت او از شام به مدینه به قصد زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله - که قبلاً اشاره شد - شاهد خوبی بر جواز «شدّ رحال» برای زیارت قبور است.(2)
سبکی نقل میکند: عمر بن عبدالعزیز دائماً کسی را به نیابت خود از شام به مدینه میفرستاد تا سلامش را به رسول خداصلی الله علیه وآله برساند و بازگردد.(3)
خطیب بغدادی از ابی علی خلال شیخ حنابله نقل میکند که در عصر خود هیچگاه امر مهمّی برایم اتفاق نمیافتاد مگر آنکه به قصد زیارت قبر حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام حرکت میکردم و بعد از توسل به آن حضرت، از خداوند متعال آنچه میخواستم عطا میفرمود.(4)
روایت ابوبکر محمّد بن مؤمل که قبلاً به آن اشاره شد، نیز بر شدِّ رحال به جهت زیارت قبور اولیای الهی دلالت خوبی دارد.(5)طلحة بن عبیداللَّه میگوید: با رسول خداصلی الله علیه وآله به قصد زیارت قبور شهدای احد حرکت کردیم.(6)
عایشه میگوید: هر شبی که نوبت من بود پیامبرصلی الله علیه وآله در آخر آن شب به زیارت اهل بقیع میرفت.(7)
1) 1810. وفاء الوفاء، سمهودی، ج 2، ص 612.
2) 1811. اسد الغابه، ج 1، ص 307 و 308؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 4، ص 118؛ تهذیب الکمال، ج 4، ص 289.
3) 1812. شفاء السقام، ص 55.
4) 1813. تاریخ بغداد، ج 1، ص 120.
5) 1814. تهذیب التهذیب، ج 7، ص 339.
6) 1815. سنن ابی داود، ج 2، ص 218، ح 357.
7) 1816. مستدرک حاکم، ج 1، ص 533.
از این روایات و روایات دیگر به خوبی استفاده میشود که «شدّ رحال» و سفر برای زیارت قبور نه تنها جایز بوده، بلکه استحباب نیز دارد.
4 - اجماع مسلمین در طول تاریخ بر سفر به جهت زیارت قبور اولیای الهی بوده است، که با مراجعه به تاریخ مسلمین به خوبی روشن میشود.
5 - اهل سنّت در صحاح خود روایات بسیاری از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل کردهاند: «کسی که برای رفتن به مسجد قدم برمیدارد، به هر قدمش ترفیع درجهای داده میشود و گناهی از او بخشوده خواهد شد».(1)و این ثواب نیست مگر از باب مقدمیّت گام برداشتن برای امر قربی که وقوف در مسجد است. لذا میتوان گفت که شدّ رحال و سفر به عنوان مقدمه زیارت اولیای الهی نیز مستحب است.
عمده دلیل وهابیان بر حرمت زیارت قبور - حتی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله - روایت ابوهریره از رسول خداصلی الله علیه وآله است که فرمود: «شدّ رحال و بار سفر بستن جایز نیست، مگر به سوی سه مسجد: مسجد النبیّ، مسجد الحرام و مسجد الاقصی.(2)
در جواب از استدلال به این حدیث میگوییم: در مستثنا منه این حدیث دو احتمال است:
اول: اینکه مستثنا منه، «مسجدٌ من المساجد» باشد؛ یعنی اصل حدیث اینگونه باشد: «لا تشدّ الرحال إلی مسجد من المساجد إلّا إلی ثلاثة مساجد».
دوم: مستثنا منه «مکان من الأمکنة» باشد، به تقدیر: «لا تشدّ الرحال إلی مکان من الأمکنة إلّا إلی ثلاثة مساجد».
بنابر معنای اوّل دلیلی بر حرمت «شدّ رحال» برای زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله نیست؛ زیرا قبر پیامبر مسجد نیست.
در صورت دوّم نیز اخذ به عموم روایت ممکن نیست؛ زیرا لازمه آن حرمت هر نوع سفری است؛ اگرچه به قصد زیارت هم نباشد، که هیچ کس قائل به آن نیست. وانگهی نهی از شدّ رحال برای زیارت غیر از این سه مسجد، نهی تحریمی نیست، بلکه ارشادی است؛ زیرا در هر شهری مسجد وجود دارد و سفر برای زیارت مسجد در شهری دیگر ضرورتی ندارد و این بر خلاف زیارت قبور اولیای الهی است که آثار و برکاتی عظیم بر آن مترتب است که در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد.
غزالی نیز به این نکته التفات پیدا کرده، میگوید: «مسافرت عبادی مستحب است؛ از جمله مسافرت به جهت زیارت قبور انبیا، صحابه، تابعین و سایر علما و اولیا. پس به طور کلی هر کس که در حال حیات به او تبرک جسته میشود، در حال ممات نیز میتوان به زیارتش تبرک جست. لذا شدّ رحال برای تحقق این غرض جایز میگردد. این موضوع با حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله: «لا تشدّ الرحال إلّا إلی ثلاثة مساجد» منافات و تعارض ندارد؛ زیرا حدیث مربوط به مساجد است و مساجد از آنجا که همه در فضیلت یکسانند، ترجیحی در سفر برای آنها نیست، مگر این سه مسجد که به جهت خصوصیتی که دارند، سفر به خاطر آنها اشکالی ندارد و این مسئله غیر از سفر برای زیارت قبور اولیای الهی است».(1)
دکتر عبدالملک سعدی میگوید: «نهی از شدّ رحال به مساجد دیگر به جهت آن است که زحمتی بیفایده است؛ زیرا ثواب مساجد یکسان است، مگر سه مسجد».(2)
ابن تیمیه در اینجا مغالطهای واضح دارد؛ زیرا او با آنکه مستثنی منه در این حدیث را «المساجد» گرفته، ولی در عین حال به این حدیث بر منع و حرمت شدّ رحال به جهت زیارت قبور انبیا و اولیا و صالحان از راه قیاس اولویت استدلال کرده است. او
میگوید: «فإذا کان السفر إلی بیوت اللَّه غیر الثلاثة لیس بمشروع باتفاق الأئمّة الاربعة بل قد نهی عنه الرسولصلی الله علیه وآله فکیف بالسفر إلی بیوت المخلوقین الّذین تتّخذ قبورهم مساجد وأوثاناً وأعیاداً … »؛(1)«اگر سفر به خانههای خدا غیر از این سه خانه، به اتفاق امامان چهارگانه مشروع نیست، بلکه پیامبرصلی الله علیه وآله از آن نهی کرده است، پس چگونه است سفر به خانههای مخلوقین که قبورشان مساجد و بتها و عید ها قرار گرفته است.»
اوّلاً: به چه دلیل سفر برای زیارت خانههای خدا غیر از این سه خانه مشروع نیست. قبلاً اشاره شد که نهی در روایت، تنزیهی و ارشادی است نه مولوی.
ثانیاً: ایشان نسبت تحریم را به رؤسای مذاهب اربعه داده، در حالی که ما نصّی بر حرمت از آنان نیافته ایم.
ثالثاً: عدم جواز سفر به غیر از مساجد سه گانه - بر فرض تسلیم - دلیل نمیشود بر اینکه سفر به خانههایی که { أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ به طریق اولی حرام باشد، و این قیاس مع الفارق است؛ زیرا گرچه خانههای خدا غیر از این سه مسجد همگی در تأثیرگذاری یکسان است ولی در زیارت قبور پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیای الهی اثر دیگری دارد که یکی از آنها توسل به آن بزرگان و استغاثه به ارواح آنان میباشد که در جای خود رجحان و مشروعیّت آن ثابت شده است.
رابعاً: ابن تیمیه میگوید: «مسلمانان قبور انبیای خود را بت قرار دادهاند». چه کسی چنین نیّتی را کرده است؟ این تهمتی بیش نیست؛ همانگونه که در بحث استغاثه به ارواح اولیای الهی به آن اشاره کردیم.
از آنجا که ابن تیمیه از سردمداران مخالفان شدّ رحال در زیارت قبور اولیا است، و این نظریهای است که مخالف با رأی و عملکرد غالب بلکه عموم مسلمین است، لذا افراد بسیاری بر ضدّ او جبهه گیری کرده و مطالبی را بیان کردهاند؛ از آن جمله:
1) 1821. الفتاوی، ابن تیمیه.
او میگوید: «حاصل اینکه علما، ابن تیمیه را به تحریم بار سفر بستن به جهت زیارت قبر سید ما رسول خداصلی الله علیه وآله منتسب کردهاند، و اینکه او این عمل را انکار کرده است. و در شرح این مطلب از هر دو طرف طول و تفصیل است، و این از بدترین مسائلی است که از ابن تیمیه نقل شده است. و از جمله ادلهای که با آن بر دفع مدعای دیگران که همان اجماع بر مشروعیت زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله است، استدلال کرده، مطلبی است که از مالک نقل شده که او کراهت داشت که بگوید: من به زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله رفتم.
ولی محققان از اصحاب مالک از این مطلب جواب دادهاند که او به جهت ادب از تلفّظ به این کلمه کراهت داشته نه آنکه اصل زیارت را کراهت داشته باشد؛ زیرا زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله از برترین اعمال و بهترین وسیله تقرّب است که ما را به ذی الجلال رهنمون میسازد. و مشروعیت آن بدون نزاع، محل اجماع است. و خداوند هدایت کننده به صواب میباشد».(1)
ذهبی در «سیر اعلام النبلاء» در ردّ ابن تیمیه در مورد زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میگوید: «پس هر کس در کنار حجره مقدس پیامبرصلی الله علیه وآله با حالت خواری و تسلیم و در حال درود فرستادن بر پیامبرصلی الله علیه وآله بایستد خوشا به حال او، او بهترین زیارت را انجام داده و زیباترین اظهار محبّت را داشته است و او به طور حتم عبادتی زاید بر کسی که در سرزمینش یا نمازش بر او درود فرستاده، انجام داده است؛ زیرا زائر هم اجر زیارت و هم اجر درود فرستادن بر او را دارد. و هر کس که بر او یک درود فرستد خداوند بر او ده درود خواهد فرستاد، ولی هر کس که او را زیارت کند و ادب زیارت را به جای نیاورد یا بر روی قبر سجده کند یا کاری را انجام دهد که مشروع نیست، این چنین شخصی کار خوبی همراه با کار بد را انجام داده است که باید او را با مدارا
1) 1822. فتح الباری، ج 3، ص 66.
و مهربانی تعلیم داد. به خدا سوگند! فریاد زدن و شیون کردن مسلمان و نیز بوسیدن دیوارها و گریه بسیار او جز به جهت اینکه او محبّ خدا و رسول است نیست. پس محبّت او معیار و فارق بین اهل بهشت و جهنم است. لذا زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله از بهترین اعمالی است که باعث قرب به خدا میگردد. و بستن اثاثیه برای سفر به جهت زیارت قبور انبیا و اولیا، بر فرض تسلیم که اذن داده نشده به جهت استدلال به عموم حدیث «لاتشدوا الرحال الاّ الی ثلاثة مساجد»، و بر فرض که این عموم را قبول کنیم، میگوییم: بار سفر بستن به جهت زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله بار سفر بستن برای زیارت مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله است. لذا ابتدا زائر شروع به تحیّت مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله میکند و سپس تحیت صاحب مسجد را به جای میآورد. خداوند ما و شما را برای این زیارت روزی کند. آمین».(1)
شیخ شعیب ارناؤوط در تعلیقه خود بر گفتار ذهبی مینویسد: «قصد المؤلّفرحمه الله بهذا الإستطراد الردّ علی شیخه ابن تیمیة الّذی یقول بعدم جواز شدّ الرحل لزیارة قبر النبیّصلی الله علیه وآله … »؛(2)«مقصود مؤلّف - ذهبی - به این کلام، رد کردن بر استادش ابن تیمیه است که قائل به عدم جواز بار سفر بستن به جهت زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله است.»
علمای معاصر ابن تیمیه و بزرگان قومش در مسأله زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله با رأی او به مخالفت پرداخته و کتابهایی را بر ضدّ او تألیف کردهاند که از آن جمله عبارت است از:
1 - «شفاء السقام فی زیارة خیر الانام»، از تقیالدین سبکی.
2 - «الدرّة المضیّة فی الردّ علی ابن تیمیه»، از سبکی.
3 - «المقالة المرضیة»، از قاضی القضاة مالکیه تقیالدین ابی عبداللَّه اخنائی.
4 - «نجم المهتدی و رجم المقتدی»، از فخر بن معلّم قرشی.
5 - «دفع الشبهة»، از تقی الدین صنی.
6 - «التحفة المختارة فی الردّ علی منکر الزیارة»، از تاج الدین فاکهانی.
7 - «الجوهر المنظم فی زیارة القبر الشریف النبوی المکرم»، از ابن حجر مکی.
شیخ بن باز از مفتیان وهابی میگوید: « … فصارت فی الحقیقة ثلاثة أنواع:
النوع الأوّل: مشروع، وهو أن یزورها للدعآء لأهلها أو لتذکّر الآخرة.
الثانی: أن تزار للقرائة عندها أو للصلاة عندها أو للذبح عندها فهذه بدعة ومن وسائل الشرک.
الثالث: أن یزورها للذبح للمیّت والتقرب إلیه بذلک، أو لدعآء المیّت من دون اللَّه أو لطلب المدد منه أو الغوث أو النصر، فهذا شرک أکبر نسأل اللَّه العافیة، فیجب الحذر من هذه الزیارات المبتدعة. ولافرق بین کون المدعو نبیّاً أو صالحاً أو غیرهما. ویدخل فی ذلک مایفعله بعض الجهّال عند قبر النبیّصلی الله علیه وآله من دعائه والاستغاثة به أو عند قبر الحسین أو البدوی أو شیخ عبدالقادر الجیلانی أو غیرهم … »؛(1)
«در حقیقت زیارت بر سه نوع است:
نوع اوّل: که مشروع است، آنکه انسان به زیارت شخصی به جهت دعا بر اهلش برود یا رفتن او به جهت یادآوری آخرت باشد.
نوع دوم: آنکه به جهت قرائت قرآن نزد آن قبر یا خواندن نماز یا قربانی نزد آن قبر برود. که این عمل بدعت و از وسایل شرک است.
نوع سوم: آن است که به زیارت قبر به جهت ذبح برای میّت و تقرّب از این راه برود، یا او را صدا زده و غیر از خدا از او مدد و یاری و نصرت بخواهد. که این شرک اکبر است. از خدا میخواهیم که ما را از این عمل عافیت دهد. پس واجب است که از انواع زیارتهایی که
1) 1825. مجموع فتاوی و مقالات متنوعة، بن باز، ج 4، ص 344.
بدعت است بر حذر شد. و فرقی در این جهت نیست بین اینکه کسی را که انسان صدا میزند پیامبر باشد یا فرد صالح یا غیر از این دو. و در این گونه عمل داخل میشود آنچه را که برخی از جاهلان کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله انجام میدهند؛ از قبیل صدا زدن و استغاثه به او یا در کنار قبر حسین یا بدوی یا شیخ عبدالقادر گیلانی یا دیگران.»
اوّلاً: در بحث قرائت قرآن و دعا و نماز در کنار قبور اولیای الهی به طور مبسوط جواز بلکه رجحان این عمل را به اثبات رساندیم.
ثانیاً: هرگز یکی از مسلمانان برای میّت به جهت تقرّب به او قربانی نمیکند، بلکه برای خداوند قربانی مینماید و ثواب آن را برای روح میت میفرستد و با این عمل خود به او متوسّل شده تا در نهایت امر به خداوند سبحان متقرّب گردد.
ثالثاً: در بحث استغاثه به ارواح اولیا به طور مبسوط ذکر کردیم که این گونه عمل هرگز شرک به حساب نمیآید، در صورتی که با دید استقلالی نباشد.
شیخ محمّد زاهد کوثری از علمای ازهر مصر میگوید: «همانا سعی ابن تیمیه در منع مردم از زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله دلالت بر خصومت و کینهای دارد که در درون او نسبت به پیامبرصلی الله علیه وآله نهفته است، چگونه تصوّر شرک به سبب زیارت و توسل به پیامبرصلی الله علیه وآله درباره مسلمانان میرود؟ کسانی که در حق او معتقدند که او بنده و رسول خدا است، و این مطلب را در ادامه یادآوری و یادبود او هر روز حدّاقل بیست بار در نماز تکرار میکنند. همیشه اهل علم، عوام را از بدعتها در تمام شئونات بازمیدارند و آنان را به سنّتها در زیارت و غیر زیارت ارشاد مینمایند، هر گاه که بدعتی از آنان در چیزی رخ دهد. ولی در هیچ یک از این ایام آنان را به سبب زیارت یا توسّل، مشرک ننامیدند. آری، اول کسی که مردم را به این وسیله به شرک نسبت داد ابن تیمیه بود، و کسانی که به دنبال او رفته و اموال و خون مسلمین را به جهت احتیاجی که در خود میبیند حلال کرده است».(1)
1) 1826. تکملة السیف الصقیل، ص 156.
وهابیان قائل به عدم مشروعیّت، بلکه حرمت زیارت قبور برای زنان! هستند، و برای مردان درصورتی که بدون شدّ رحال و سفر برای زیارت باشد را جایز میدانند.
گروه دائمی وهابیان میگویند: «زیارت قبور تنها برای مردان مشروع است نه بر زنان، آن هم در صورتی که در شهر خودش باشد؛ یعنی بدون بار سفر بستن به جهت عبرت گرفتن».(1)
شیخ بن باز میگوید: «برای زنان زیارت قبور جایز نیست؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله زنانی را که به زیارت قبور میروند لعنت کرده است. و دیگر اینکه زنان فتنه هستند، و صبر شان کم است. و لذا از رحمت خدا و احسان او این است که برای آنان زیارت قبور را حرام کرده است تا اینکه نه فتنهگری کنند و نه دیگران را به فتنه بکشانند».(2)
او هم چنین میگوید: «از رسول خداصلی الله علیه وآله ثابت شده، زنانی را که به زیارت قبور میروند لعنت کرده است. این حدیث از ابن عباس و ابوهریره و حسان بن ثابت انصاری رسیده و علما از این حدیث استفاده کردهاند که زیارت برای زنها حرام است؛ زیرا لعن تنها بر حرام میباشد، بلکه دلالت دارد بر اینکه این عمل از گناهان کبیره است. لذا صواب آن است که زیارت زنان از قبور حرام است نه اینکه فقط مکروه باشد. و سبب این امر - خدا داناتر است - اینکه زنان غالباً کم صبرند و لذا گاهی نوحهسرایی و مثل آن از کارهایی را انجام میدهند که منافات با صبری دارد که واجب است. و اینکه زنان فتنه اند، لذا زیارت آنها از قبرها و به دنبال جنازه رفتن آنها گاهی باعث میشود که آنها به توسط مردها گول بخورند و گاهی هم ممکن است که مردها به توسط آنها گول بخورند. و شریعت اسلامی کامل به جهت سدّ ذرایع و بستن راههایی آمده که به فساد و فتنهها منجرّ خواهد شد. و این از رحمت خدا به بندگانش میباشد. و به طور صحیح از رسول خداصلی الله علیه وآله رسیده که فرمود: «من برای بعد از خود فتنهای ضرر دار تر بر مردان از زنان نگذاشتم.» بر صحّت این حدیث اتفاق است …
و اینکه برخی از فقها زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و قبر دو صاحبش را استثنا، کردهاند گفتاری بدون دلیل است، و صواب آن است که منع شامل همه میشود و نیز شامل همه قبرها حتی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و حتی قبر دو صاحبش میشود، و این مورد اعتماد از حیث دلیل است».(1)
حدیث اول: حدیث عبداللَّه بن ابی ملیکه است که در جواب پنجم ذکر شد. در این حدیث عایشه از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که حضرت زنها را برای زیارت قبور امر فرمود بعد از آنکه قبلاً نهی فرموده بود. و با استناد به امر رسول خداصلی الله علیه وآله، خود به زیارت قبر برادرش عبدالرحمان میرفت. و در پاسخ کسی که از او در اینباره پرسید، از امر رسول خدا خبر داد.(2)به این حدیث بر جواز زیارت قبور برای زنان افرادی؛ از قبیل شوکانی در «نیل الاوطار» استدلال کردهاند.(3)
حدیث دوم: حدیثی است که بیهقی(4)از انس بن مالک نقل میکند:
«وقد روینا فی الحدیث الثابت عن أنس بن مالک أنّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله مرّ بامرأة عند قبر وهی تبکی فقال لها: اتّقی اللَّه واصبری.» (5)
در این حدیث که بیهقی میگوید: «وقد روینا فی الحدیث الثابت عن أنس بن مالک» دلالت دارد بر صحّت سند آن؛ زیرا تعبیر به «الثابت عن انس بن مالک» دلالت روشنی دارد بر اینکه این حدیث از انس بن مالک ثابت شده است که رسول خدا از کنار زنی که نزد قبری میگریست، عبور کرد، رسول خدا به آن زن فرمود: تقوا پیشه کن و صبر نما. در این خبر نیامده که حضرت او را نهی فرموده باشد از خارج شدن به سوی قبرستان.
و بکری دمیاطی این حدیث را به عنوان دلیل بر عدم تحریم زیارت قبور بر زنان نقل نموده و گفته است که: «خبر مذکور مورد اتفاق همه است».
محمّد بن شربینی شافعی نیز(1)به حدیث مذکور استدلال کرده است.
حدیث سوم: روایتی است که مسلم در صحیح خود از عایشه نقل میکند که خداوند به توسط جبرئیل به رسول خود فرمود: «إنّ ربّک یأمرک أن تأتی أهل البقیع فتستغفر لهم، قالت: قلت: کیف أقول لهم یا رسول اللَّه؟! قال: قولی: السلام علی أهل الدیار من المؤمنین والمسلمین … » (2)
این حدیث با صراحت دلالت دارد بر اینکه خداوند به رسول خدا امر فرموده به بقیع بیاید و برای آنها استغفار کند. بعد عایشه میپرسد: من چه بگویم برای آنها؟ رسول خداصلی الله علیه وآله در جواب، کیفیت زیارت و سلام به اهل بقیع را به او تعلیم میفرماید.
این روایت نیز در جواز زیارت زنها و رفتن آنها به قبرستان صراحت دارد.
شارح صحیح مسلم، نووی میگوید: «این حدیث، دلیل برای کسانی است که جایز میدانند زیارت قبور را برای زنها. و در این مسأله بین علما اختلاف وجود دارد، بین اصحاب ما در آن سه وجه است: یکی اینکه حرام است به خاطر حدیث: «لعن اللَّه زوّارات القبور.» دوم اینکه: کراهت دارد. سوم اینکه: مباح است. و استدلال میشود برای اباحه و جواز به این حدیث». ابن حجر عسقلانی نیز به این حدیث بر جواز زیارت قبور برای زنها استدلال نموده و گفته است: «فائدة: ممّا یدّل للجواز بالنسبة إلی النسآء ما رواه مسلم عن عایشه»؛ «از جمله ادلّهای که دلالت بر جواز نسبت به زنان دارد، حدیثی است که مسلم از عایشه روایت کرده است.»
سپس حدیث مذکور را نقل میکند.(3)
بکری شافعی نیز به آن حدیث بر جواز و عدم حرمت زیارت قبور برای زنها استدلال کرده است.(4)
هم چنین در کتاب «مغنی المحتاج» (1)محمّد بن شربینی شافعی به این حدیث استدلال شده است.
و نیز ابن حجر عسقلانی(2)به حدیث مذکور، بر جواز زیارت قبور برای زنان، استدلال کرده است.
حدیث چهارم: حاکم با سندی از جعفربن محمّد و او از پدرش و او از علی بن الحسین و او از پدرش علیهم السلام نقل میکند: «إنّ فاطمة بنت النبیّصلی الله علیه وآله کانت تزور قبر أمّها حمزة کلّ جمعة فتصلّی وتبکی عنده»؛(3)«به درستی که فاطمه دختر پیغمبرصلی الله علیه وآله قبر عمویش حمزه را هر روز جمعه زیارت مینمود، و نماز میخواند و نزد قبر او گریه مینمود».
در کتاب «تلخیص الحبیر» (4)به این حدیث برای جواز زیارت بانوان استدلال شده است.
ابن حجر عسقلانی(5)گفته است که این حدیث، مرسل است؛ زیرا علی بن الحسین، فاطمه بنت محمّد را درک نکرده است.
در پاسخ این ایراد باید گفت: «آنچه حاکم نقل نموده این است که علی بن الحسینعلیه السلام از پدرش نقل نموده است و شکی نیست در اینکه حسین بن علی فرزند فاطمهعلیها السلام بوده و او مادر را درک نموده است. در نتیجه این حدیث، مسند است نه مرسل.
حدیث پنجم: حدیث امّ عطیّه است که مسلم از او روایت کرده: «قالت نهینا عن زیارة القبور ولم یعزم علینا»؛(6)«ما زنان از زیارت قبور نهی شدهایم ولی این نهی بر ما لازم و فرض نشده است(این نهی عزیمت نیست بلکه رخصت و جواز است)».
عموم تعلیل در روایات استحباب زیارت قبور شامل مردها و زنها میشود
و اختصاص به مردها ندارد. در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - وقال: «نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها فإنّ فیها عبرة»؛(1)«نهی کردم شما را از زیارت قبور، پس زیارت کنید قبور را به درستی که در زیارت قبور، عبرت گرفتن است».
2 - «فزوروا القبور فإنّها تزهّد فی الدنیا وتذکّر الآخرة»؛(2)«پس زیارت کنید قبور را؛ زیرا که زیارت قبور موجب زهد در دنیا و یادآوری آخرت میشود»
3 - «فزوروها فإنّها تذکّرکم الآخرة»؛(3)«زیارت کنید قبور را، پس به درستی که زیارت قبور به یاد میآورد مردن را و تذکّر دهنده مرگ است»
4 - «فزوروا القبور فإنّها تذکّر الموت»؛(4)«زیارت کنید قبور را؛ زیرا زیارت تذکّر دهنده مرگ است».
5 - «فزوروها ولیزدکم زیارتها خیراً»؛(5)«پس زیارت نمایید قبور را؛ چرا که زیارت آنها برای شما خیر را زیاد میکند».
6 - «کنت نهیتکم عن زیارةالقبور ألا فزوروها فإنّه یرقّ القلب وتدمع العین وتذکّر الآخرة ولاتقولوا هجراً»؛(6)«من در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم، پس اکنون آنها را زیارت نمایید؛ زیرا قلب را رقّت میبخشد، چشم اشک میریزد، و تذکّر دهنده و یاد آورنده آخرت میشود، ولی هنگام زیارت قبرها سخن بیهوده نگویید».
7 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «إنّی کنت نهیتکم عن زیارة القبور فمن شآء أن یزور قبراً فلیزره فإنّه یرقّ القلب ویدمع العین ویذکّر الآخرة»؛(7)«من در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم، پس هر کس خواست که قبری را زیارت کند، پس زیارت کند آن را؛ زیرا زیارت قبر، قلب را رقّت بخشیده، چشم را گریان میکند و آخرت را به یاد میآورد».
8 - ابوذر گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله به من فرمود: «زرالقبور تذکّر بها الآخرة … »؛(8)«زیارت کن قبور را که به واسطه آن، به یاد آخرت میافتی».
آنچه در این احادیث به عنوان علت استحباب ذکر شده است، عموم دارد و زن و مرد را شامل میشود و اختصاص به مردها ندارد. و چنان که این امور، حکمت حکم امر به زیارت باشد آن هم اختصاص به مردها ندارد و هرجا حکمت حکم امر وجود داشته باشد، حکم نیز وجود دارد و فرقی بین حکمت و علت از این جهت نیست که در صورت وجود حکمت حکم، حکم نیز وجود خواهد داشت و فرق بین علت و حکمت در فرض نبودن حکمت و علّت حکم است که در صورت نبودن علّت، معلول که حکم است نخواهدبود، ولی در حکمت با فرض نبود آن، حکم باقی است.
بنابراین، چه این فوایدی که در روایات ذکر گردیده علّت حکم باشند و چه حکمت، بین زنان و مردان در آنها فرقی نیست، پس ناچار حکم هم که استحباب زیارت قبور است، عمومیّت خواهد داشت. و اگر زیارت قبور موجب زهد در دنیا و یادآور مرگ و آخرت است، فرقی بین زن و مرد در رسیدن به این فواید و آثار نیست.
شیخ سیّد سابق به عموم تعلیل وارد در روایات استدلال کرده و گفته است:
«فلامانع من الأذن لهنّ، لأنّ تذکّر الموت یحتاج إلیه الرجال والنسآء»؛(1)«مانعی ندارد اذن برای زنها؛ برای این که یادآوری مرگ، چیزی است که مردها و زنها نیاز به آن دارند و اختصاص به مردها ندارد».
وهابیان بر حرمت زیارت قبور برای زنان به دو نوع دلیل تمسک کردهاند: یکی استدلال به برخی از روایات. و دیگری استدلال به قاعده سدّ ذرایع.
اینک به نقد و بررسی هر یک از آنها میپردازیم.
از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «لعن اللَّه زائرات القبور»؛(2)«خداوند زنانی را که به زیارت قبور میروند، لعنت کرده است.»
و نیز از حضرت نقل شده که فرمود: «لعن اللَّه زوّارات القبور»؛(1)«خداوند زنانی را که زیاد به زیارت قبور میروند، لعنت کرده است.»
این روایات از جهاتی قابل خدشه است؛
1 - این روایات از سه طریق نقل شده است: طریق حسان بن ثابت، ابن عباس و ابوهریره و هر سه طریق آن ضعیف است.
در طریق حسان بن ثابت، عبداللَّه بن عثمان بن خثیم واقع است که احادیثش قوی نمیباشد، آن گونه که ابن دورقی از ابن معین نقل کرده است.(2)
در همین طریق عبدالرحمن بن بهمان قرار دارد که ابن مدینی میگوید: ما او را نمیشناسیم.(3)
در طریق دوم ابو صالح باذان است که ابوحاتم گفته: به او احتجاج نمیشود. و نسائی او را غیر ثقه معرفی کرده است. و ابن عدی گفته: من نمیدانم که یکی از پیشینیان از او راضی باشد.(4)
در طریق سوم عمر بن ابی سلمه واقع است که نسائی او را غیر قوی معرفی کرده و ابن خزیمه و ابوحاتم میگویند: به حدیث او احتجاج نمیشود. و ابن معین او را ضعیف میداند.(5)
پس حدیث با تمام طرقش مورد مناقشه سندی است. و ناصرالدین البانی بعد از نقل این حدیث میگوید: «فلم نجد فی الأحادیث مایشهد له»؛(6)«در احادیث، چیزی که به نفع او گواهی دهد نیافتم.»
2 - کلمه «لعن» همیشه دلالت بر حرمت ندارد، بلکه اصل این کلمه دلالت بر کراهت دارد، کسی ادّعا نکرده که این کلمه برای حرمت وضع شده است؛ زیرا مفاد و مفهوم آن دوری از رحمت خدا است؛ آن گونه که در کتب اهل لغت آمده است.
ابن منظور میگوید: «اللعن: هو الإبعاد والطرد من الخیر. وقیل: الطرد والإبعاد من اللَّه»؛(1)«لعن به معنای دور کردن و طرد از خیر است. و برخی به معنای طرد و دور کردن از خدا معنا کردهاند.»
3 - این فتوا مخالف با سیره زنان صحابیه است؛ زیرا با مراجعه به تاریخ پی میبریم که برخی از آنان به زیارت قبور میرفتند و کسی هم مانع آنان نمیشد.
درباره حضرت زهراعلیها السلام نقل شده که آن حضرت هر جمعه یا هر هفته دو بار به زیارت قبر حمزه سیدالشهداء و سایر شهدای احد میرفت و این در عصر حیات پدرش رسول خداصلی الله علیه وآله بود. و حتی بعد از وفات پدرش تا هنگام شهادت خودش نیز زیارت را ادامه میداد و هرگز نهیی از پیامبرصلی الله علیه وآله یا حضرت علیعلیه السلام یا یکی از صحابه در مورد این کار نرسیده است.
عبدالرزاق و دیگران نقل کردهاند که فاطمهعلیها السلام هر جمعه به زیارت قبر عمویش حمزه میرفت و در آنجا نماز به جای میآورد و گریه میکرد.(2)
و نیز نقل شده که فاطمهعلیها السلام به زیارت قبور شهدای احد دو روز در میان یا سه روز در میان میرفت و در آنجا نماز به جای میآورد و دعا و گریه مینمود.(3)
ابن ابی ملیکه میگوید: «رأیت عائشه تزور قبر أخیها عبدالرحمن بن أبی بکر، ومات بالحُبشی وقبر بمکّة»؛(4)«عایشه را دیدم که به زیارت قبر برادرش عبدالرحمن بن ابوبکر میرفت. او از دنیا رحلت نمود و در مکه مدفون شد.»
و نیز نقل شده که عایشه روزی وارد قبرستان شد. به او گفته شد: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله از زیارت قبور نهی نکرده است؟ او گفت: آری قبلاً نهی کرده بود ولی بعداً به زیارت قبور امر نمود.(5)
4 - اکثر علما این نهی را بر کراهت حمل کرده و از آن حرمت استفاده نکردهاند که مواردی از کلمات آنها ذکر میشود:
الف) در سنن ترمذی بابی را این گونه عنوان میکند: «باب 61 ماجآء فی کراهیّة زیارة القبور للنّسآء»؛ «باب آنچه در کراهت زیارت قبور برای زنان آمده است». و همین روایت را ذکر میکند که خود دلالت بر آن دارد که از روایت بیشتر از کراهت برداشت نشده است.
آنگاه بعد ابو عیسی ترمذی میگوید: «بعضی از علما گفتهاند که کراهت زیارت قبور برای زنان به علّت کمی صبر و زیادی جزع آنهاست».(1)
ب) از بکری دمیاطی(2)در این زمینه مطالبی ذکر شده است که خلاصه آن در اینجا ذکر میشود: «ویندب زیارة القبور لرجل لا لأنثی (ومثلها الخنثی) فتکره»؛ «و برای مردان - نه زنان - زیارت قبور مستحب است، (و مثل زنان است خنثی) که کراهت دارد».
بعد در وجه کراهت بیانی دارد. سپس میگوید: «وإنّما لم تحرم … »؛ «به درستی که حرام نشده است؛ زیرا … ». و به دو حدیث بر عدم حرمت استدلال میکند تا میرسد به اینجا که میگوید: «ویحمل علی ذلک الخبرالصحیح لعن اللَّه زوّارات القبور»؛ «بر کراهت حمل میشود خبر صحیح لعن اللَّه زوّارات القبور».
بعد میگویند: «نعم یسنّ لها قبر النبیّصلی الله علیه وآله لأنّها من أعظم القربات للرجال والنسآء ومثل زیارة قبر النبیّصلی الله علیه وآله زیارة سایر قبور الأنبیآء والعلمآء والأولیآء فسنّ لها»؛(3)«آری، مستحب است برای زن زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله؛ زیرا آن از بزرگترین تقرب ها برای مردان و زنان است. و مثل زیارت قبر پیامبر است زیارت سایر قبور انبیا و علما و اولیا، که مستحب میباشد.»
5 - حمل این نهی است بر مواردی که رفتن زنها برای زیارت قبور، مستلزم گناه و ارتکاب حرامی بشود.
بهوتی از علمای حنبلی در کتاب «کشّاف القناع» آورده است: «یسنّ للذکور زیارة قبر مسلم»؛ «برای مردان، زیارت قبر مسلمان، مستحب است».
تا اینکه میگوید:
«وتکره زیارة القبور للنسآء لما روت أمّ عطیة قالت: (نهینا عن زیارة القبور ولم یعزم علینا) متّفق علیه. فإن علم أنّه یقع منهنّ محرّم حرمت زیارتهنّ القبور وعلیه یحمل قولهصلی الله علیه وآله: لعن اللَّه زوارات القبور. رواه الخمسة إلّا النسائی. وصحّحه الترمذی غیر قبر النبیّ … »؛(1)«و زیارت قبور برای زنان مکروه است؛ به دلیل روایت امّ عطیّه که گفت: ما (زنان) از زیارت قبور نهی شدهایم ولی اتّفاق بر عزیمت و الزام آور بودن آن قرار نگرفت، در نتیجه اگر در زیارت، کار حرامی از ناحیه زنان انجام شود، زیارت قبور بر آنان حرام میگردد و سخن رسول خداصلی الله علیه وآله که فرمود: و خداوند زنان زایر قبور را لعنت کند، بر این صورت حمل میشود. این روایت را محدّثان پنج گانه به جز نسائی نقل کردهاند و ترمذی آن را درباره قبر غیر از پیامبرصلی الله علیه وآله صحیح دانسته است».
در این کلام، حدیث «لعن اللَّه زوّارات القبور» بر مواردی که زنان مرتکب فعل حرامی شوند، حمل شده است.
محمّد بن شربینی میگوید:
«وقیل: تحرم؛ لما روی ابن ماجة والترمذی عن أبی هریرة - رضی الله عنه - أنّ النبیّصلی الله علیه وآله لعن زوّارات القبور ولیس هذا الوجه فی «الروضة»، وبه قال صاحب «المهذّب» وغیره. وقیل: تباح. جزم به فی «الأحیآء» وصحّحه الرّؤیانی إذا أمن الإفتتان، عملاً بالأصل. والخبر فیما إذا ترتّب علیها بکآء ونحو ذلک. ومحلّ هذه الأقوال فی غیر زیارة قبر سیّدالمرسلین، أمّا زیارته فمن أعظم القربات للرجال والنسآء. والحقّ الدمنهوری به قبور بقیّة الأنبیآء والصالحین والشهداء وهو ظاهر»؛(2)«و بعضی گفتهاند: حرام است؛ به خاطر روایتی که ابن ماجه و ترمذی از ابوهریره نقل کردهاند که پیامبراکرمصلی الله علیه وآله زنان زیارت کننده قبور را لعن کرده است. و این وجه (حرمت) در کتاب «روضه» وجود ندارد. و بر همین معنا هم صاحب «مهذّب» و غیر او عقیده دارند. و بعضی دیگر هم گفتهاند: مباح است. و صاحب کتاب «الاحیاء» بر این عقیده است. و رؤیانی هم آن را صحیح دانسته است؛ البته هنگامی که ایمن از فتنه؛ مثل گریه کردن،
و امثال آن باشد. علّت این حکم اصل (الاصالة البرائة) و خبر صحیح میباشد. البته این اختلاف اقوال بین علما در مورد زیارت قبور مؤمنین است؛امّا در خصوص زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله اختلافی بین علما نیست، و آن را از بالاترین مقرّبات الهی دانستهاند. و زیارت آن حضرت بر زنان و مردان مستحب است. دمنهوری، زیارت سایر پیامبران، صالحین و شهدا را هم به زیارت پیامبرصلی الله علیه وآله ملحق کرده و زیارت آنها را هم از بالاترین مقرّبات الهی دانسته است. و این کلام دمنهوری درست و ظاهر است».
6 - بعضی هم حدیث مذکور را بر زیارت قبور مشرکین حمل نمودهاند.
سرخسی میگوید: «وقیل: المراد النهی عن زیارة قبور المشرکین فإنّهم ما منعوا عن زیارة قبور المسلمین قطّ (ألاتری) أنّه علیه الصلاة والسلام قال قد أذن لمحمّد فی زیارة قبر أمّه وکانت قد ماتت مشرکة»؛(1)«و بعضی گفتهاند: مراد از نهی در زیارت قبور، نهی از زیارت قبور مشرکان است؛ چون که مشرکان، هرگز از زیارت قبور مسلمانان نهی نشدند. آیا ندیدی که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: خداوند به محمّد در زیارت قبر مادرش که در حال شرک مرده بود، اجازه داد(امّا به دیگران اذن نداده است)».
7 - این که این نهی برای زن هایی است که زیاد به زیارت قبور میروند؛ زیرا «زوّارات» صیغه مبالغه است و صیغه مبالغه دلالت بر کثرت و زیاده روی در آن مورد میکند و شامل اصل زیارت که خالی از کثرت و زیاده روی باشد، نمیشود.
شوکانی از قرطبی نقل میکند که میگوید: «اللعن المذکور فی الحدیث إنّما هو للمکثّرات من الزیارة لماتقتضیه الصیغة من المبالغة ولعلّ السبب مایفضی إلیه ذلک من تضییع حقّ الزوج والتبرّج وماینشأ من الصیاح ونحو ذلک. وقد یقال: إذا أمن جمیع ذلک فلا مانع من الإذن لهنّ؛ لأنّ تذکّر الموت یحتاج إلیه الرجال والنسآء. قال الشوکانی تعلیقاً علی کلام القرطبی: وهذا الکلام هو الّذی ینبغی إعتماده فی الجمع بین أحادیث الباب المتعارضة فی الظاهر»؛(2)«منظور از لعن مذکور در حدیث (لعن اللَّه زوّارات القبور) با توجّه به اقتضای صیغه مبالغه، مربوط به زنانی است که در زیارت، زیاده روی میکنند و شاید عاملی که باعث
این نهی گردیده، ضایع شدن حق شوهر و خود آرایی زن (که رعایت آن برای شوهر لازم است) و چیزی که موجب بروز صیحه و فریاد و مانند آنها میشود، باشد. و گاهی گفته میشود که اگر زیارت زنان از این مسائل ایمن باشد، مانع ندارد که به آنها اجازه زیارت قبور داده شود؛ برای اینکه یادآوری مرگ، چیزی است که مردان و زنان به آن نیازمندند.
شوکانی ذیل کلام قرطبی گفته است: و این کلامی است که در جمع بین احادیث باب که در ظاهر با هم متعارض هستند، میتوان به آن اعتماد نمود».
8 - اینکه نهی مذکور نسخ شده است. ابو عیسی ترمذی در ذیل این حدیث میگوید: «این نهی (لعن رسول اللَّه زوّارات القبور) قبل از آن بود که پیغمبر اجازه و ترخیص در زیارت قبور دهد؛ ولی بعد از ترخیص رسول خداصلی الله علیه وآله، در این رخصت، هم مردها و هم زنها داخل هستند (بنابراین، این نهی، با ترخیص رسول خداصلی الله علیه وآله نسخ شده است)».
و خبر نسخ نهی مذکور و ترخیص زیارت برای زنها دلالت میکند بر آنچه از عبداللَّه بن ابی ملیکه نقل شده است که گفت:
«روزی عایشه از قبرستان میآمد، پس به او گفتم: ای امّ المؤمنین! از کجا میآیی؟ گفت: از کنار قبر برادرم عبدالرحمان، پس به او گفتم: آیا رسول خداصلی الله علیه وآله از زیارت قبور نهی نفرموده است؟ گفت: آری، پیامبرصلی الله علیه وآله نهی نمود از زیارت قبور، ولی سپس به آن امر فرمود».
شوکانی میگوید: (1)
«این حدیث را حاکم نقل نموده و ابن ماجه نیز به طور اختصار از عایشه نقل کرده است که پیامبر زیارت قبور را اجازه داده است».(2)
«عن أبی ملیکه عن عائشة أنّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله رخّص فی زیارة القبور»؛(3)«از ابی ملیکه از عایشه نقل شده است که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله به زیارت قبور رخصت و اجازه داده است».
حاکم پس از آنکه حدیث «لعن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله زوّارات القبور» را از حسان بن ثابت نقل میکند، میگوید: «وهذه الأحادیث المرویّة فی النهی عن زیارة القبور منسوخة والناسخ لها حدیث علقمة بن مرثد عن سلیمان بن بریدة عن أبیه عن النبیّصلی الله علیه وآله: (قد کنت نهیتکم عن زیارة القبور ألا فزوروها فقد أذن اللَّه تعالی لنبیّه فی زیارة قبر أمّه). وهذا الحدیث مخرج فی الکتابین الصحیحین للشیخین رضی اللَّه عنهما»؛(1)«و این احادیثی که درباره نهی از زیارت قبور وارد شده، منسوخ هستند و ناسخ آنها حدیث علقمة بن مرثد از سلیمان بن بریده از پدرش از پیامبرصلی الله علیه وآله است که فرمود: (در گذشته شما را از زیارت قبور نهی میکردم، اکنون آنها را زیارت کنید، و خدای متعال به پیامبر در زیارت مادرش اذن داد). و این حدیث، در دو کتاب صحیح بخاری و مسلم رضی اللَّه عنهما نقل شده است».
9 - احادیث متعددی است که در جواز زیارت برای زنان صراحت دارد و مقتضای جمع بین این احادیث و حدیث مورد بحث این است که حدیث مذکور را حمل بر کراهت نماییم، چنان که مجموع این روایات، در بخش قول به جواز ذکر میشود.
به قاعده سدّ ذرایع بر حرمت زیارت قبور بر زنان نیز این گونه پاسخ میدهیم:
اوّلاً: اجرای این قاعده در این مورد در حقیقت اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زیرا ظاهر نصوص، جواز زیارت زنان از قبور میباشد.
ثانیاً: این قاعده موردش جایی است که عملی به طور حتم راهی به سوی حرام باشد و به حرام منجر شود که باید راه را بر آن بست تا مردم به حرام نیفتند. در مورد زنان نمیتوان این قاعده را به طور کلّی و عموم اجرا کرد؛ زیرا بسیاری از زنان هستند که صبور بوده بلکه از مردان هم صبور ترند، و با حجاب کامل و وقت خلوت به زیارت قبور میروند که هرگز باعث فتنه خودشان یا دیگران نمیشوند. و لذا استدلال و توجیه و استحسان بن باز در همه موارد جاری نیست.
1) 1875. مستدرک حاکم، ج 1، ص 374، کتاب الجنائز.
عدهای از علمای اهل سنّت و فقهای آنان تصریح به جواز زیارت زنان از قبور کردهاند. اینک به برخی از عبارات و فتاوی آنان اشاره میکنیم:
1 - ابن عبد البر بعد از نقل این احادیث از ابوبکر نقل کرده که گفت: از اباعبداللَّه احمد بن حنبل شنیدم، هنگامی که از او درباره زیارت زنان از قبور سؤال شد، گفت: «أرجو إن شآء اللَّه أن لایکون به بأس»؛(1)«امیدوارم که در آن - ان شاء اللَّه - مشکلی نباشد.»
2 - ابن عابدین میگوید: «هل تستحبّ زیارة قبرهصلی الله علیه وآله للنسآء؟ الصحیح: نعم بلاکراهة، بشروطها علی ما صرّح به بعض العلمآء، أمّا علی الأصحّ من مذهبنا - وهو قول الکرخی وغیره، من أنّ الرخصة فی زیارة القبور ثابتة للرجال والنسآء جمیعاً - فلا أشکال، وأمّا علی غیره فذلک نقول بالإستحباب، لأطلاق الأصحاب، بل قیل: واجبة، ذکره فی شرح اللباب»؛(2)«آیا زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله برای زنان مستحب است؟ قول صحیح آن است که آری، بدون کراهت، ولی با شروط آن، آن گونه که برخی از علما به آن تصریح کردهاند. اما بنابر قول صحیحتر از مذهب ما که قول کرخی و دیگران است که رخصت در زیارت قبور برای تمام مردان و زنان ثابت است، دیگر اشکالی وجود ندارد. و اما بنابر رأی دیگران، قول به استحباب را به جهت اطلاق اصحاب قائل میشویم. بلکه گفته شده که زیارت واجب است، بنابر آنچه در شرح لباب آن را ذکر کرده است.»
3 - ترمذی بعد از نقل حدیث میگوید: «وقد رأی بعض أهل العلم أنّ هذا کان قبل أن یرخّص النبیّصلی الله علیه وآله فی زیارة القبور، فلمّا رخّص دخل فی رخصته الرجال والنسآء»؛(3)«برخی از اهل علم معتقدند که این حدیث مربوط به قبل از رخصت پیامبرصلی الله علیه وآله در زیارت قبور بوده، و لذا هنگامی که حضرت رخصت داد، مردان و زنان در این رخصت داخل شدند.»
4 - شیخ منصور علی ناصف از علمای الازهر میگوید: «الأمر فی زیارة القبور
للندب عند الجمهور، وللوجوب عند ابن حزم ولو مرة واحدة فی العمر»؛(1)«نزد جمهور اهل سنّت، امر در زیارت قبور برای استحباب و نزد ابن حزم برای وجوب است ولو یک مرتبه در طول عمر.»
آنگاه در ادامه میگوید: «زیارة النسآء للقبور جآئزة بشرط الصبر وعدم الجزع وعدم التّبرّج وأن یکون معها زوج أو محرم، منعاً للفتنة … »؛(2)«زیارت زنان از قبرها جایز است به شرط آنکه صبر داشته و جزع نکنند و همانند عصر جاهلیت بیرون نیایند. و اینکه همراه آنان همسرشان یا محرمی باشد تا از فتنه جلوگیری شود.»
5 - سرخسی - از علمای حنبلی - میگوید: «والأصحّ عندنا أنّ الرخصة ثابتة فی حقّ الرجال والنسآء جمیعاً. فقد روی أنّ عائشة رضی اللَّه عنها کانت تزور قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فی کلّ وقت وأنّها لمّا خرجت حاجّة زارت قبر أخیها عبدالرحمنرضی الله عنه»؛(3)«و صحیحتر نزد ما این است که رخصت و اجازه زیارت قبور در حقّ همه مردان و زنان ثابت است. و از عائشه روایت شده که قبر رسول خداصلی الله علیه وآله را در هر وقتی زیارت میکرد و هرگاه حاجتی داشت، قبر برادرش عبدالرحمان - رضی اللَّه عنه - را زیارت مینمود.»
6 - محمّدبن شربینی شافعی، ضمن نقل اقوال میگوید:
«وقیل: تباح. جزم به فی «الأحیآء» وصحّحه الرؤیانی إذا أمن الإفتتان عملاً بالأصل والخبر فیما إذا ترتّب علیها بکآء ونحو ذلک»؛(4)«و گفته شده زیارت قبور برای زنان مباح و جایز است … به جهت عمل به اصل اباحه، و خبر: (لعن رسول اللَّه زوّارات القبور) در موردی است که گریه و نحو آن بر آن مترتّب شود».
7 - ابن قدامه میگوید: «إختلفت الروایة عن أحمد فی زیارة النسآء القبور فروی عنه کراهتها»؛ «از احمد روایات مختلف درباره زیارت قبور از جانب زنان رسیده است. از او قول به کراهت روایت شده است.»
تا آنجا که میگوید: «والروایة الثانیة لایکره»؛(1)«روایت دوّم آن است که کراهت ندارد.»
8 - ابن حجر میگوید: «فائدة: ممّا یدلّ للجواز بالنسبة إلی النسآء ما رواه مسلم عن عائشة قالت: کیف أقول یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله؟ تعنی إذا زرت القبور، قال: قولی السلام علی أهل الدیار من المؤمنین»؛(2)«فایده: از جمله روایاتی که دلالت بر جواز زیارت زنان میکند، روایت مسلم از عایشه است که به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: ای رسول خدا! چه بگویم؟ حضرت فرمود: منظورت هنگام زیارت قبور است؟ بعد فرمود: بگو: سلام بر اهل سرزمین مؤمنان!»
و بعد روایت حاکم در مورد زیارت فاطمهعلیها السلام قبر عمویش حمزه را در هر روز جمعه نقل میکند.
9 - و در مبسوط سرخسی است که میگوید:
«و الأصحّ عندنا أنّ الرخصة ثابتة فی حقّ الرجال و النساء جمیعاً»؛(3)«و صحیحتر در نظر ما این است که رخصت و اجازه زیارت در حقّ همه مردان و زنان ثابت است».
زیارت قبور اولیای الهی؛ خصوصاً پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام آثار و برکاتی دارد که میتواند ملاک حسن و رجحان آن باشد. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - بزرگان دین و اولیای الهی در حقیقت الگوهایی هستند که با اقتدای به آنان به کمال و سعادت دنیا و آخرت خواهیم رسید. این مسئله تنها اختصاص به جوامع دینی ندارد، بلکه همه جوامع بشری درصدد بزرگ جلوه دادن الگوهایی هستند که مردم با اقتدای به آنان در طریق سعادت و کمال قرار گیرند. این الگوها اگرچه زنده نیستند، ولی با دعوت مردم به زیارت قبرشان، مردم را به یاد خود انداخته و آنها را به کمالات سوق خواهند داد؛ مثلاً در بسیاری از کشورها میدان و مجسمهای را به نام سرباز گمنام
قرار میدهند، که رمز فداکاری خالص در راه وطن است تا مردم از این طریق همیشه به این فکر باشند که هر گاه کشور مورد هجوم اجانب قرار گرفت، از خود فداکاری نشان دهند.
بنابر این حضور یافتن بر سر قبر بزرگان و اسوه ها، از حیث روانی آثار و برکات خاصّی دارد که روان شناسان از آن غافل نبودهاند.
عباس محمود عقاد میگوید: «خواست روزگار و اتفاقات این بوده که قافله حسین بعد از آنکه از هر طرف جلو آن گرفته شد به سوی کربلا سوق داده شود، کربلایی که تاریخش تا امروز با تاریخ اسلام گره خورده و حقّش آن است که به تاریخ بنی نوع انسان گره بخورد.
کربلا امروز حرمی است که مسلمانان به جهت عبرت و درس آموزی، او را زیارت کرده و غیر مسلمانان نیز به جهت سیر و سیاحت به زیارت او میروند. ولی کربلا اگر قرار باشد که حقّش ادا شود سزاوار است که مزار هر انسانی باشد که برای نوع خود قداست و فضیلتی قائل است؛ زیرا به یاد نداریم بقعهای از بقعه های زمین که اسمش با جملهای از فضایل و مناقب انسانی مقرون باشد، بزرگتر از زمین کربلا بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام … ».(1)
2 - زیارت از مظاهر حبّ است. شکی نیست که اهل بیتعلیهم السلام محبت شان از جهات مختلف بر ما لازم و واجب است. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «أحبّوا أهل بیتی لحبّی»؛(2)«اهل بیتم را به جهت دوستی من دوست بدارید.» لذا همانگونه که محبت پیامبرصلی الله علیه وآله واجب است، محبت اهل بیتش هم لازم است. از طرفی دیگر میدانیم که حبّ، مظاهر و بروز دارد، و تنها در اطاعت و دوستی قلبی خلاصه نمیشود. یکی از این مظاهر، زیارت قبر آنان است.
3 - زیارت قبور اولیای الهی از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله پرداخت اجر و مزد رسالت است. خداوند متعال میفرماید: { قُلْ لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی ؛
(1)«بگو: من از شما اجر رسالت نمیخواهم جز این که مودت مرا در حقّ خویشاوندانم منظور بدارید.» یکی از مصادیق مودت ذوی القربی، زیارت قبور آنان است. 4 - زیارت قبور اولیای الهی تعبیری از عمق ارتباط انسان با خط اولیای خداوند متعال است.
5 - زیارت اولیای الهی در حقیقت تجدید عهدی با آنها است. میدانیم که هر یک از امامان بر ما ولایت دارند و ما هم باید ولایت آنان را پذیرفته و با آنان بیعت نماییم. این بیعت تنها با گفتن نیست، بلکه باید بیعت قلبی خود را ابراز نماییم، که در حال حاضر با زیارت قبور آنها و حضور در کنار مرقد شریفشان صورت میگیرد.
لذا در روایتی از امام رضاعلیه السلام آمده: «همانا برای هر امامی عهدی بر گردن اولیا و شیعیانشان است که وفای به آن عهد و حسن ادای آن، زیارت قبور آنان است».(2)
6 - حضور در کنار قبر اولیای خدا انسان را از جنبه روحی و معنوی زنده کرده و روح تازه معنوی به انسان افاضه میکند.
7 - با این عمل، اولیای الهی نیز ما را دوست میدارند که خود سبب نزول برکات بر ما میگردد.
8 - زیارت کردن و قرار گرفتن در کنار قبور اولیای الهی، ما را به یاد فداکاریهای آنان انداخته و لذا با خدای خود پیمان میبندیم که مانند آنان باشیم.
9 - زیارت قبور اولیای الهی در حقیقت اعلان عملی به ادامه دادن راه آن بزرگان و انزجار و تبرّی از دشمنان آنان است.
در روایات اهل بیتعلیهم السلام سفارش فراوانی در مورد زیارت قبر امام حسینعلیه السلام شده است؛ از جمله:
1 - امام باقرعلیه السلام میفرماید: «شیعیان ما را به زیارت قبر حسینعلیه السلام امر کنید؛ زیرا
به جای آوردن آن بر هر مؤمنی که اقرار به امامت حسینعلیه السلام از جانب خدای عزّوجلّ دارد، واجب و فرض است».(1)
2 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «هر کس از شیعیان ما به زیارت قبر حسینعلیه السلام رود باز نمیگردد تا اینکه تمام گناهان او بخشوده شود».(2)
3 - امام رضاعلیه السلام از پدرش و او از جدش امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «همانا ایام زائرین حسینعلیه السلام جزء عمرشان حساب نمیشود».(3)
4 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «هر کس که میخواهد در جوار پیامبرصلی الله علیه وآله و جوار علی و فاطمهعلیهما السلام باشد، هرگز زیارت حسین بن علیعلیهما السلام را رها نکند».(4)
5 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «هر کس به زیارت قبر حسین آید؛ در حالی که عارف به حق اوست، گناهان گذشته و آینده او بخشوده خواهد شد».(5)
6 - احمد بن محمّد بن ابی نصر میگوید: یکی از اصحاب ما از امام رضاعلیه السلام درباره ثواب زیارت قبر امام حسینعلیه السلام سؤال کرد، حضرت فرمود: «معادل با عمره است».(6)
7 - محمّد بن سنان میگوید: از امام رضاعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «هر کس به زیارت قبر حسینعلیه السلام رود، خداوند متعال برای او ثواب حج قبول شده خواهد نوشت».(7)
8 - امام صادقعلیه السلام میفرماید: «زیارت قبر حسینعلیه السلام معادل ثواب بیست حج است، بلکه افضل از بیست حج».(8)
برخی از مغرضین از وهابیان با مشاهده این روایات در کتب شیعه خشمگین شده و شدیداً بر شیعه امامیه به سبب وجود این روایات حمله کردهاند. اینان میگویند: وجود اینگونه روایات مردم را از فریضه حج بازداشته و عقیده آنان را نسبت به حج
سست میکند یا اینکه موجب تفضیل امام حسینعلیه السلام بر خداوند متعال میشود – نعوذ باللَّه تعالی - لذا باید از نشر اینگونه افکار و عقاید جلوگیری کرد، چون نوعی غلو است.
در جواب از این اشکال میگوییم:
1 - ممکن است که این روایات جنبه رمزی داشته باشد؛ یعنی هر گاه اسلام در خطر است و مردم تنها توجهشان به ظاهر شریعت (نماز، روزه، حج و غیره) است؛ در حالی که این قالب ها از روح تهی است باید با گذراندن خطّ سرخ شهادت، ابتدا روح را در کالبد شریعت و جامعه اسلامی وارد نمود، آنگاه به ظاهر شریعت پرداخت.
در کشور اسلامی که تنها اسم اسلام باشد، ولی از روح شریعت خبری نباشد باید ابتدا با پیمودن راه حسینی امّت را نسبت به حقیقت اسلام آشنا کرد و آنگاه به ظاهر شریعت پرداخت؛ یعنی همان کاری که امام حسینعلیه السلام نمود؛ زیرا آن وقتی که همه برای اعمال حج به مکه آمدهاند، ایشان اعمال حجّ خود را نیمه تمام گذاشته و به امر مهمی پرداخت که احیای امر به معروف و نهی از منکر، بیداری ملت و احیای شریعت است.
2 - اگر کعبه احترام دارد از آن جهت است که به امر خداوند توسط انبیای الهی بنا شده است و طبق نص برخی از روایات، موازی عرش الهی و مظهری از مظاهر ربوبی است، ولی امام کلمة اللَّه و مظهر جامع جمیع صفات جمال و جلال الهی است. لذا در زیارت جامعه کبیره میخوانیم: «من أراد اللَّه بدأ بکم، ومن وحّده قبل عنکم، ومن قصده توجّه بکم»؛(1)«هر که خدا را اراده کرده از شما شروع خواهد کرد، و هر که خدا را به وحدانیت شناخته از شما قبول کند، و هر کس خدا را قصد کرده به شما توجّه کند.» در دعای ندبه نیز میخوانیم: «أین وجه اللَّه الّذی إلیه یتوجّه الأولیآء»؛(2)«کجاست وجه خدا که اولیا به او توجّه کنند؟»
3 - بر هر فرد مسلمانی واجب است که احکام شرعی؛ از جمله حج و مسائل آن را فرا گرفته و آنگاه به حج برود و اعمال آن را به جای آورد. از آنجا که امام، مبیّن
شریعت نبوی است، باید ابتدا به سراغ او رفته و با التزام به امامت و ولایت تشریعی و تکوینی او سراغ حج و اعمال آن برویم.
4 - روایات به افضلیت زیارت امام حسینعلیه السلام با معرفت به حقّ امام بر حجّ غیر واجب اشاره دارند، نه حجّ واجب؛ زیرا هیچگاه فعل مستحبّی از فعل واجب افضل نمیشود.
از نظر اهل سنّت طواف در اطراف قبر رسول خداصلی الله علیه وآله حرام و منهی عنه است. اینک به عباراتی از اهل سنّت در این زمینه میپردازیم:
1 - محیی الدین نووی مینویسد: «لایجوز أن یطاف بقبره»؛(1)«طواف کردن به دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله جایز نیست».
2 - محمّد بن شربینی مینویسد: «ولیحذر من الطواف بقبرهصلی الله علیه وآله»؛(2)«باید از طواف کردن به دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله بپرهیزد».
3 - سمهودی در آداب حرم مطهّر نبوی مینویسد: «ومنها: أن یجتنب لمس الجدار وتقبیله والطواف به، والصلاة إلیه»؛(3)«و از جمله آداب این است که از لمس کردن دیوار و بوسیدن آن و طواف به دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و نماز به طرف آن خودداری کند».
طواف بر قبور اولیا علی الخصوص رسول خداصلی الله علیه وآله و سایر انبیا و امامان از اهل بیتعلیهم السلام از نظر قصد و عنوانی که طواف کننده دارد بر چند نوع است:
1 - اینکه به عنوان عبادت انجام گیرد همانگونه که طواف خانه خدا به این عنوان و نیت است.
شکی نیست که طواف به این عنوان را اگر کسی به دور قبر ولیّ خدا انجام دهد بدعت و حرام بوده بلکه به یک معنا شرک است.
2 - اینکه طواف را به عنوان عبادت و پرستش آن ولیّ و تعظیم به قصد الوهیت یا ربوبیّت او انجام ندهد، بلکه تنها به قصد این انجام دهد که مستحب و مطلوب شرعی است. این نوع نیز حرام و بدعت است؛
چون امر استحبابی بر طواف به دور قبور اولیای الهی حتی رسول خداصلی الله علیه وآله نرسیده است.
3 - اینکه شخص طواف کننده فقط به این جهت طواف میکند که صاحب قبر را دوست دارد و به جهت علاقهای که به او دارد دور او میگردد، و لذا مقیّد به هفت شوط هم نیست. این نوع طواف محذوریّت شرعی ندارد، و بر فرض که دلیلی بر حرمت طواف بر غیر خانه خدا (کعبه)باشد از این مورد انصراف دارد.
4 - اینکه طواف را تنها به قصد تبرّک انجام دهد نه عبادت. و از آن جهت که تبرّک جستن از اولیای الهی - آنگونه که خود به اثبات رساندیم - اشکالی ندارد، این نوع از طواف نیز خالی از اشکال است.
از آنجا که ممکن است برخی به روایاتی از اهل بیتعلیهم السلام درباره طواف بر قبر و ظهور آنها در نهی تمسک کنند، لذا ضرورت دارد که به بررسی اجمالی این روایات بپردازیم:
حلبی از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «لاتشرب وأنت قائم، ولاتطف بقبر ولاتبُل فی مآء نقیع، فإنّ من فعل ذلک فأصابه شیء فلایلومنّ إلّا نفسه … »؛(1)«در حال ایستاده آب نیاشام، و طواف به قبری مکن و در آب گوارا و زلال بول نکن؛ زیرا کسی که چنین کرد و به او چیزی رسید به جز خودش کسی دیگر را ملامت نکند».
و نیز محمّد بن مسلم از امام باقر یا امام صادقعلیهما السلام نقل کرده که فرمود: «لاتشرب
1) 1903. وسائل الشیعه، ج 2، ص 411، چاپ امیر بهادر.
وأنت قآئم، ولاتبل فی مآء نقیع، ولاتطف بقبر … »؛(1)«در حالی که ایستادهای شرب مکن و در آب گوارا بول نکن، و به قبری طواف منما … ».
این دو روایت گرچه از جهت سند قوی است؛ زیرا هر دوی آنها صحیح است،ولی از جهت دلالت نه تنها راجع به طواف به معنای دور زدن نیست، بلکه موردی به بحث ما ندارد.
مراد از طواف در این دو حدیث، غائط کردن است نه طواف نمودن و دور زدن. شاهد بر این مطلب عبارت طریحی در «مجمع البحرین» است که در ماده «طواف» میگوید: «الطّواف: الغائط ومنه الخبر: لایصلّ أحدکم وهو یدافع الطّوف. ومنه الحدیث: لاتبل فی مستنقع، ولاتطف بقبر»؛(2)«طواف به معنای غائط است. و از همین ماده است روایتی که میگوید: یکی از شما نباید نماز خود را در حال فشار غائط به جای آورد. و از همین معنا است حدیثی که میگوید: در آب گوارا بول مکن و به قبری طواف منما».
و نیز جوهری در «صحاح اللغة» مینویسد: «الطّواف: الغائط، تقول منه: طاف یطوف طوفاً واطّاف اطّیافاً، إذا ذهب إلی البراز لیتغوّط»؛(3)«طواف به معنای غائط است. تو از این ماده میگویی: طاف یطوف طوفاً و اطّاف اطّیافاً، هنگامیکه شخصی بیرون رود تا غائط کند».
فیروز آبادی در «قاموس اللغة» مینویسد: «طوف به معنای غائط است. طاف یعنی به جهت غائط کردن بیرون رفت».(4)
شبیه همین معنا را زبیدی در «تاج العروس» آورده است.
وانگهی، مناسبت فقرات حدیث، میان ایستاده آب خوردن و بول کردن در آب راکد و گودال هایی که در آنها آب جمع میشود با میان قبور غائط کردن است نه دور گشتن و طواف نمودن بر قبور.
به خصوص تعلیلی که در روایت اول برای ارتکاب این امور آمده است که
میفرماید: «اگر به او چیزی از (خطر) رسید به جز خودش کسی دیگر را ملامت نکند». این تعلیل با غائط کردن مناسبت دارد؛ زیرا این عمل خالی از خطرهای روحی و جسمی نیست. علاوه بر اینکه غائط نمودن بر روی قبور مؤمنین موجب هتک حرمت صاحبان قبور میشود.
تأیید این مطلب که دو روایت فوق مربوط به غائط کردن بر قبور است نه طواف کردن و دور زدن بر قبور، اینکه صاحب وسائل در همان باب روایتی را از یحیی بن اکثم نقل کرده که در حدیثی گفت: «بینا أنا ذات یوم دخلت أطوف بقبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، فرأیت محمّد بن علیّ الرضاعلیه السلام یطوف به، فناظرته فی مسائل عندی … »؛ «هنگامی که من روزی وارد بقعه رسول خدا شدم تا قبر حضرتش را طواف نمایم، مشاهده کردم محمّدبن علی الرضاعلیه السلام (جواد الائمه) را که مشغول طواف به دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله بود. من در مورد مسائلی چند که نزدم بود با آن حضرتعلیه السلام مناظره کردم … ».
علامه مجلسی در اینجا بحث بلیغی فرموده و انصافاً حق مطلب را ادا کرده است. او پس از آنکه روایت اولی را که از «علل الشرایع» نقل شده ذکر میکند میگوید: «یحتمل أن یکون النهی عن الطواف بالعدد المخصوص الّذی یطاف بالبیت … »؛(1)«محتمل است که مقصود از نهی به طواف، طواف به هفت بار است که مخصوص خانه خدا است … ».
او سپس روایت وارده از کتاب «کافی» راجع به طواف حضرت جواد الائمهعلیه السلام به نقل از یحیی بن اکثم را نقل کرده و در ذیل آن میگوید: «والأحوط أن لایطوف إلّا للإتیان بالأدعیة والأعمال المأثورة وإن أمکن تخصیص النهی بقبر غیر المعصوم، إن کان معارض صریح. ویحتمل أن یکون المراد بالطواف المنفی هنا التغوّط»؛(2)«و احتیاط آن است که جز برای خواندن دعاها و عمل هایی که رسیده به دور قبر طواف نکند، گرچه ممکن است که نهی را به قبر غیر معصوم اختصاص دهیم درصورتی که معارض صریحی بر جواز وجود داشته باشد. و احتمال دارد که مراد به طوافی که نهی شده غائط کردن باشد».
آنگاه مرحوم مجلسی برای اثبات احتمال اخیر به کلامی از کتاب «النهایة» ابن اثیر تمسک میکند که طواف به معنای غائط کردن است. و در آخر با تمسک به روایاتی دیگر این معنا را ترجیح میدهد.
مرحوم محدّث نوری نیز در «مستدرک الوسائل» کتاب المزار حق مطلب را ادا کرده است؛ زیرا:
اوّلاً: عنوان باب را برخلاف صاحب وسائل، باب جواز طواف کردن و دور گشتن بر قبور قرار داده است.
ثانیاً: طواف در روایت مورد نظر را به معنای غائط و حدث گرفته است.
یکی از اعمالی که شدیداً مورد مذمّت و طعن وهابیان قرار گرفته و آن را بدعت و شرک مینامند مسأله مسح کردن و دست کشیدن بر قبور اولیای الهی و حتی پرده خانه کعبه و دیوار کعبه است. آنها نه تنها حکم به حرمت و شرک بودن این عمل کردهاند، بلکه شدیداً با آن به مقابله فیزیکی میپردازند. اینک جا دارد این عمل را به طور خصوص مورد بحث و بررسی قرار دهیم.
درباره دست مالیدن و مسح کردن بر قبور اولیای الهی حتی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و هرآنچه به حضرت مرتبط است اقوالی از علمای اهل سنّت رسیده است.
1 - قول به حرمت
ابن عثیمین میگوید: «برخی از زائرین دست به محراب و منبر و دیوار مسجد میکشند، که تمام اینها بدعت است».(1)
سمهودی از زعفرانی نقل میکند که گفته است: «قرار دادن دست بر روی قبر و مسّ کردن و بوسیدن آن از بدعتهایی است که شرعاً منکر است».(2)
2 - قول به عدم استحباب
برخی تنها به عدم استحباب شرعی آن اشاره کرده و اصل این عمل را بدعت یا حرام ندانستهاند. عبدالرحمن بن قدامه مینویسد:
«مسح کردن دیوار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و بوسیدن آن مستحب نیست. احمد میگوید: حکم آن را نمیدانم. اثرمی میگوید: اهل مدینه را دیدم که قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را لمس نمیکنند، بلکه در کناری میایستند و سلام میدهند. ابوعبداللَّه میگوید: ابن عمر نیز چنین انجام میداد. او میگوید: امّا درباره منبر، ابراهیم بن عبداللَّه بن عبد القاری روایت میکند که او ابن عمر را دید که دستش را بر محل نشستن پیامبرصلی الله علیه وآله بر روی منبر گذاشت و سپس دست خود را بر صورتش کشید.» (1)
نووی بعد از نقل کلامی از ابوموسی در اینباره میگوید: « … و نیز به خاطر اینکه استلام دو رکن شامی کعبه مستحب نیست؛ چون سنّت نبوده است، با اینکه استلام دو رکن دیگر آن مستحب است. با این وصف، مسّ قبور به طریق اولی مستحب نمیباشد. و خداوند به حکم این مسأله داناتر است».(2)
3 - قول بر کراهت
محیی الدین نووی در جایی دیگر میگوید: «قالوا: ویکره مسحه بالید وتقبیله بل الأدب أن یبعد منه کما یبعد منه لوحضره فی حیاتهصلی الله علیه وآله. هذا هو الصواب الّذی قاله العلمآء وأطبقوا علیه … »؛(3)«گفتهاند: مسح با دست و بوسیدن قبر پیامبرصلی الله علیه وآله مکروه است، بلکه ادب اقتضا میکند که از قبر دور باشد همان طوری که در حال حیات حضرت نزد او حاضر میشدند. این سخن درستی است که علماء گفتهاند و بر آن اجماع و اتفاق دارند … ».
محمّد بن شربینی میگوید: «ویکره مسحه بالید وتقبیله»؛(4)«و مسح قبر پیامبرصلی الله علیه وآله با دست و بوسیدن آن کراهت دارد».
4 - قول به جواز و استحباب
شیعه امامی به طور اتفاق و بسیاری از علمای اهل سنّت معتقد به جواز بلکه استحباب لمس کردن و بوسیدن قبور اولیای الهی و در رأس آنها پیامبر اسلام میباشند. و در این حکم به روایاتی چند تمسک کردهاند:
1 - ابن حجر در این باره مینویسد: «فآئدة أخری: إستنبط بعضهم من مشروعیة تقبیل الأرکان جواز تقبیل کلّ من یستحقّ التعظیم من آدمیّ وغیره، فأمّا تقبیل ید الآدمیّ فیأتی فی کتاب الأدب. وأمّا غیره فنقل عن الإمام أحمد أنّه سئل عنه تقبیل منبر النبیّصلی الله علیه وآله وتقبیل قبره فلم یر به بأساً. واستبعد بعض أتباعه صحّة ذلک. ونقل عن ابن أبی الصیف الیمانی أحد علمآء مکّة من الشافعیة جواز تقبیل المصحف وأجزاء الحدیث وقبور الصالحین وباللَّه التوفیق».؛(1)«بعضی از علما از مشروع بودن ارکان کعبه، جایز بودن بوسیدن هر کسی را که مستحقّ تعظیم باشد از آدم و غیر آن، برداشت نمودهاند؛ امّا حکم بوسیدن دست آدمی، در کتاب الادب میآید و امّا درباره غیر آدمی از امام احمد نقل شده است که از او درباره بوسیدن منبر و قبر پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال شد، او این مسأله را بیاشکال دانست، ولی بعضی از پیروان او صحیح بودن آن را بعید شمردهاند. و از ابن ابی صیف یمانی یکی از علمای شافعی مکه، جایز بودن بوسیدن مصحف (قرآن) و اجزای حدیث و قبور صالحان، نقل شده است و توفیق از ناحیه خداست».
این مطلب در کتاب «نیلالاوطار» شوکانی از کتاب فتح الباری (نیز) نقل شده است.
2 - سمهودی میگوید: «قال العزّ فی کتاب العلل والسؤالات لعبداللَّه بن أحمد بن حنبل عن أبیه روایة أبی علیّ بن الصوف عنه، قال عبداللَّه: سألت أبی عن الرجل یمسّ منبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله ویتبرّک بمسّه، ویقبّله ویفعل بالقبر مثل ذلک رجآء ثواب اللَّه تعالی، قال: لابأس به. قال العزّ بن جماعة: وهذا یبطل ما نقل عن النووی من الإجماع. قلت: النووی لم یصرّح بنقل الإجماع لکن قوّة کلامه تفهمه»؛(2)«عزّ میگوید: در کتاب «العلل و السؤالات» عبداللَّه بن احمد بن حنبل از پدرش روایت ابی علیّ بن صوف را از او نقل کرده که عبداللَّه گفت: از پدرم
درباره مردی که منبر رسول خداصلی الله علیه وآله را مسّ میکند و به آن تبرّک میجوید و آن را میبوسد و همین کار را با قبر آن حضرت به امید ثواب انجام میدهد، پرسیدم او گفت: این کار اشکال ندارد. عزّ بن جماعه میگوید: این سخن، اجماع منقول از نووی را باطل میکند. میگویم: نووی به نقل اجماع، تصریح نکرده و لیکن قوّت کلامش اجماع را میفهماند».
3 - قاضی سبکی میگوید: «إنّ عدم التمسّح بالقبر لیس ممّا قام الإجماع علیه: قد روی … فی أخبار المدینة … قال: أقبل مروان بن الحکم، فإذا رجل ملتزم القبر، فأخذ مروان برقبته ثمّ قال: هل تدری ماتصنع؟ فأقبل علیه فقال: نعم إنّی لم آت الحجر، ولم آت اللّبن، إنّما جئت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله»؛(1)«بر جایز نبودن مسح قبر، اجماع اقامه نشده است. در «اخبار مدینه» روایت شده است که مروان بن حکم با مردی که به قبر پیامبر ملتزم شده بود (به آن چسبیده بود) مواجه شد، مروان گردن او را گرفت و گفت: آیا میدانی که چه میکنی؟ آن مرد به مروان رو کرد و گفت: آری، من سنگ و خشت را نگرفتهام بلکه من به پیشگاه رسول خداصلی الله علیه وآله آمدهام».
این جریان را علامه امینیرحمه الله از داوود بن ابی صالح این گونه نقل میکند: «أقبل مروان یوماً فوجد رجلاً واضعاً وجهه (جبهته) علی القبر فأخذ مروان برقبته ثمّ قال: هل تدری ماتصنع؟ فأقبل علیه فإذا أبوأیّوب الأنصاری، فقال: نعم إنّی لم آت الحجر إنّما جئت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله ولم آت الحجر سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: لاتبکوا علی الدین إذا ولیه أهله ولکن أبکوا علی الدین إذا ولیه غیر أهله»؛(2)«روزی مروان بن حکم با مردی که صورتش (پیشانیاش) را روی قبر (پیامبر) گذاشته بود، مواجه شد، مروان گردن او را گرفت و گفت: آیا میدانی که چه میکنی؟ وقتی به او رو کرد، دید ابوایّوب انصاری است و گفت: آری، من برای سنگ نیامدهام بلکه به پیشگاه رسول خداصلی الله علیه وآله آمدهام که میفرمود: هرگاه متولّی و سرپرست دین، اهل آن بود،بر دین گریه نکنید و لیکن بر دین بگریید آنگاه که سرپرستی آن را (انسان) نااهلی عهده دار شود».
بعد علامه میگوید: «این جریان را حاکم در «مستدرک» (1)نقل کرده و آن را صحیح دانسته و عدهای دیگر (نیز) نقل نمودهاند». میگوید: این داستان به ما خبر میدهد که منع از توسّل به قبور طاهره از زمان صحابه از بدعت های اموی هاست و از هیچ صحابی انکار توسّل به قبر پیغمبر و تبرّک به آن غیر از زاییده بنی امیّه مروان حکم شنیده نشده است».(2)
4 - سمهودی نیز میگوید: «أنّ بلالاً لمّا قدم من الشام لزیارة النبیّصلی الله علیه وآله أتیالقبر، فجعل یبکی عنده، ویمرغ وجهه علیه، وإسناده جیّد»؛(3)«هنگامی که بلال برای زیارت پیامبرصلی الله علیه وآله از شام برای زیارت پیامبرصلی الله علیه وآله مشرّف شد، نزد قبر پیامبر آمد و نزد قبر گریه میکرد و صورتش را بر آن میمالید. سندهای این روایت خوب است».
علامه امینی داستان بلال را از ابن عساکر در تاریخ شام و حدود ده نفر از بزرگان معروف اهل سنّت در «الغدیر» (4)نقل نموده است.
5 - طاهر بن یحیی حسینی میگوید: «حدّثنی أبی عن جدّی جعفر بن محمّد عن أبیه عن علیّعلیه السلام قال: لمّا رُمِس رسول اللَّهصلی الله علیه وآله جائت فاطمة رضی اللَّه تعالی عنها، فوقفت علی قبرهصلی الله علیه وآله، وأخذت قبضةً من تراب القبر ووضعت علی عینیها وبکت، وأنشأت تقول:
ماذا علی مَن شمّ تربة أحمد
أن لایشمّ مَدَی الزمان غَوالیا
صبّت علیّ مصائب لو أنّها
صبَّت علی الأیّام عِدن لیالیاً(5)«پدرم از جدّم از جعفر بن محمّد از پدرش از علی - رضی اللَّه عنه - برایم حدیث نقل کرد که فرمود: وقتی پیامبر به خاک سپرده شد، فاطمه - رضی اللَّه تعالی عنها - بر سر قبر پیامبرصلی الله علیه وآله ایستاد و مشتی از خاک قبر را گرفت و بر روی چشمانش گذاشت و گریه کرد و این شعر را خواند:
بر کسی که تربت احمد (پیامبر) را ببوید ابداً سختی و بدبختی نخواهد دید.
مصیبتهایی بر من وارد شد که اگر بر روزها وارد میشد، به شب بدل میشدند».
علامه امینی این واقعه را از ابن جوزی در «الوفاء»، ابن سید الناس در «سیره نبویّه»،(1)قسطلانی در «المواهب»، القاری در «شرح الشمائل»،(2)شبراوی در «الاتحاف»،(3)الخالدی در «صلح الاخوان»،(4)الحمزاوی در «مشارق الانوار»،(5)السید احمد زینی دحلان در «السیرةالنبویة» (6)و عدّهای دیگر از بزرگان اهل سنّت نقل نموده است.
6 - خطیب بن حمله میگوید: «إنّ ابن عمررضی الله عنه کان یضع یده الیمنی علی القبر الشریف، وأنّ بلالاًرضی الله عنه وضع خدّیه علیه أیضاً … ثمّ قال: ولاشکّ أنّ الإستغراق فی المحبّة یحمل علی الإذن فی ذلک، والمقصود من ذلک کلّه الإحترام والتعظیم، والناس تختلف مراتبهم فی ذلک کما کانت تختلف فی حیاته فأناس حین یرونه لایملکون أنفسهم بل یبادرون إلیه وأناس فیهم أناة یتأخّرون، والکلّ محلّ خیرٍ»؛(7)«ابن عمر رضی الله عنه همواره دست راستش را روی قبر شریف پیامبر میگذاشت و بلال رضی الله عنه دو طرف صورتش را بر آن میگذاشت. او سپس میگوید: شکی نیست در اینکه شدت محبّت بر جواز این کار حمل میشود (جایز بودن آن را اثبات میکند) و مقصود از این کارها صرفاً احترام و تعظیم کردن است و مراتب مردم به اختلاف درجاتشان در این مسأله متفاوت است؛ همان طوری که در زمان حیات حضرت، مردم چنین بودند؛ بعضی از آنها وقتی پیامبر را میدیدند، نمیتوانستند خویشتنداری کنند و چه بسا خود را به حضرت میچسباندند و بعضی شکیبایی میکردند و عقبتر میایستادند، همه اینها خیر و نیکی است».
7 - حافظ بن حجر میگوید: «فنقل عن أحمد أنّه سئل عن تقبیل منبر النبیّصلی الله علیه وآله وقبره، فلم یر به بأساً، واستبعد بعض أتباعه صحّته عنه. ونقل عن ابن أبی الصحف الیمانی أحد علمآء مکّة من الشّافعیّة جواز تقبیل المصحف واجزآء الحدیث وقبور الصالحین. ونقل الطیّب الناشری عن المحبّ الطبری إنّه یجوز تقبیل القبر ومسّه؟ قال: وعلیه عمل العلمآء الصالحین وأنشد:
لو رأینا لسلیمی أثراً
لَسَجَدنا ألف ألفٍ للأثر
وقال آخر:
أمرّ علی الدیار دیار لیلی
أقبل ذا الجدار وذا الجدارا
وما حبّ الدیار شغفن قلبی
ولکن حبّ من سکن الدیارا» (1)
«از احمد نقل شده که از او درباره بوسیدن قبر و منبر پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال شد، او این مسأله را بی اشکال دانست، ولی بعضی از پیروانش صحّت این مسأله را بعید شمردند. و از ابن ابی صیف یمانی یکی از علمای شافعی مکه، جایز بودن بوسیدن مصحف (قرآن) و اجزای حدیث و قبور صالحان نقل شده است. طیّب ناشری از محبّ طبری نقل کرده است: که (از او سؤال شد:) آیا بوسیدن قبر و مسّ آن جایز است؟ او گفته است: علمای صالح آن را انجام میدادند و این شعر را خوانده است:
«اگر از دوست سالم و بی عیبم اثری دیدم، برای آن اثر هزار هزار سجده میکنم».
و دیگری گفته: سرزمینها را به دنبال سرزمین لیلی میگردم و این دیوار و آن خانه را میبوسم، این محبّت سرزمین نیست بلکه عشق ساکن سرزمین است که مرا دلباخته کرده است».
8 - سمهودی میگوید: «ونقل بعضهم عن أبی خثیمة قال: حدّثنا مصعب بن عبداللَّه حدّثنا إسماعیل بن یعقوب التیمی قال: کان ابن المنکدر یجلس مع اصحابه، قال: وکان یصیبه الصمات. فکان یقوم کما هو یضع خدّه علی قبر النبیّصلی الله علیه وآله ثمّ یرجع، فعوتب فی ذلک، فقال: إنّه یصیبنی خطرة، فإذا وجدت ذلک إستشفیت بقبر النبیّصلی الله علیه وآله وکان یأتی موضعاً من المسجد فی الصحن فیتمرّغ فیه ویضطجع، فقیل له فی ذلک فقال: إنّی رأیت النبیّصلی الله علیه وآله فی هذا الموضع، أراه قال فی النوم»؛(2)«بعضی از آنها از ابی خثیمه نقل کردهاند که او گفت: مصعب بن عبداللَّه برای ما حدیث نقل کرده که اسماعیل بن یعقوب تیمی برای ما در حدیثی گفت: ابن منکدر، همواره با اصحاب خود مینشست، او گفت: ابن منکدر همواره در سکوت به سر میبرد تا اینکه با آن حال از جا برمیخاست و صورتش را بر قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میگذاشت و باز میگشت.
آنگاه او از ناحیه دیگران به خاطر این عمل، مورد سرزنش قرار گرفت؛ وی گفت: همانا برای من ناراحتی پیش میآید، در این حال از قبر پیامبرصلی الله علیه وآله شفا طلب میکنم او در مکانی از صحن مسجد (پیامبر) روی زمین میغلطید و خود را میمالید و در آنجا خواب و استراحت میکرد. به او گفته شد: این چه کاری است؟ در جواب گفت: من پیامبرصلی الله علیه وآله را در خواب دیدم که اینجا را نشان میدادند.»
9 - سمهودی نیز میگوید: «وفی الأحیآء قال بعض العلمآء: إنّه قصد بوضع الید مصافحة المیّت یرجی أن لایکون به حرجٌ ومتابعة الجمهور أحقّ»؛(1)«در کتاب الاحیاء بعضی از علما میگویند: اگر از گذاشتن دست بر روی قبر، مصافحه میّت را قصد نماید، امید است که اشکالی نداشته باشد و در هر صورت، تبعیت از جمهور قول علما سزاوارتر است».
10 - سمهودی نیز میگوید: «قد انعقد الإجماع علی تفضیل ما ضمّ الأعضآء الشریفة، حتّی علی الکعبة المنیفة وأجمعوا بعدُ علی تفضیل مکّة والمدینة علی سآئر البلاد، واختلفوا أیّهما أفضل، فذهب عمر بن الخطّاب وابنه عبداللَّه ومالک بن أنس وأکثر المدنیّین إلی تفضیل المدینة، وأحسن بعضهم فقال: محلّ الخلاف فی غیر الکعبة الشریفة، فهی أفضل من المدینة ماعدا ما ضمّ الأعضآء الشریفة إجماعاً، وحکایة الإجماع علی تفضیل ما ضمّ الاعضآء الشریفة نقله القاضی عیاض وکذا القاضی أبوالولید الباجیّ قبله کما قال الخطیب ابن جملة، وکذا نقله أبوالیمن ابن عساکر وغیرهم، مع التصریح بالتفضیل علی الکعبة الشریفة، بل نقل التاج» (2)
«اجماع منعقد شده است بر فضیلت قبری که اعضای شریف (پیامبر) را در بر دارد حتی بر کعبه معظّمه هم فضیلت دارد و پس از آن بر فضیلت مکه و مدینه بر سایر بلاد اجماع کردهاند؛ امّا بر افضل بودن یکی از آن دو بر دیگری اختلاف نمودهاند، عمر بن خطّاب و پسرش عبداللَّه و مالک بن انس و اکثر اهل مدینه به افضل بودن مدینه نظر دادهاند و بعضی از آنها نیکو نظر دادهاند و گفتهاند که: محلّ خلاف در غیر کعبه شریفه است؛ چون فضیلت کعبه بر مدینه غیر از مکانی که اعضای شریف پیامبر را در بردارد، اجماعی است و حکایت
اجماعی بودن فضیلت مکان اعضای شریف (قبر پیامبر) را قاضی عیاض و قبل از او قاضی ابو ولید باجی نقل کرده است؛ چنانکه خطیب بن جمله آن را گفته است. نیز ابو یمن بن عساکر و غیر ایشان این مطلب را نقل کردهاند و به فضیلت کعبه شریفه تصریح نمودهاند، تاج چنین نقل کرده است».
11 - علاّمه احمد بن محمّد مقری مالکی (متوفّی 1041 ه.ق) در «فتح المتعال بصفة النعال» به نقل از ولیّ الدین عراقی نقل کرده که گفت: «أخبر الحافظ أبوسعید بن العلا قال: رأیت فی کلام أحمد بن حنبل فی جزء قدیم علیه خطُّ ابن ناصر وغیره من الحفّاظ أنّ الإمام أحمد سئل عن تقبیل قبر النبیّصلی الله علیه وآله وتقبیل منبره؟ فقال: لابأس بذلک. قال فأریناه التقیّ ابن تیمیّه فصار یتعجّب من ذلک ویقول: عجبت من أحمد عندی جلیل هذا کلامه أو معنی کلامه. وقال: وایّ عجب فی ذلک وقد روینا عن الإمام أحمد أنّه غسّل قمیصاً للشافعی وشرب المآء الّذی غسّله به؟ وإذا کان هذا تعظیمه لأهل العلم فما بالک بمقادیر الصحابة؟ وکیف بآثار الأنبیآء علیهم الصّلاة والسلام؟ وما أحسن ما قاله مجنون لیلی:
أمرُّ علی الدیار دیار لیلی
اُقبّل ذا الجدار وذا الجدارا
وما حبّ الدیار شغفن قلبی
ولکن حبّ من سکن الدّیارا(1)
«حافظ ابوسعید بن علا خبر داده است: در جزء قدیم کلام احمد بن حنبل که به خطّ ابن ناصر و دیگر حفّاظ است، دیدم که از امام احمد درباره بوسیدن قبر و منبر پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال شد، او گفت: اشکالی ندارد. ابوسعید گوید: آن نوشته را به تقی بن تیمیّه نشان دادم، او از این کلام تعجب کرد و گفت: از احمد که نزد من جلیل القدر است، تعجب میکنم! آیا این کلام اوست یا معنای کلام او؟ ابوسعید میگوید: چه تعجبی در این کلام است؛ در حالی که از امام احمد به ما روایت رسیده است که او پیراهن شافعی را شست و آبی را که با آن پیراهن را شسته بود نوشید؟ و اگر این عمل تعظیم اهل علم است، پس حکم ارزش صحابه پیامبر و نیز آثار انبیا - علیهم الصلاة و السلام - چه میشود؟ و چه زیبا گفته است مجنون درباره لیلی: امرّ علی الدیار …
1) 1936. الغدیر، ج 5، ص 150 - 151.
و این را «الغدیر» در پاورقی ذکر نموده است که این جریان؛ یعنی شستن پیراهن شافعی را ابن جوزی در مناقب احمد(1)و ابن کثیر در تاریخ خود(2)نقل نمودهاند.
12 - «شافعی صغیر، محمّد بن احمد رملی (متوفی 1004 ه.ق) استاد اساتید مذهب شافعیّه در شرح المنهاج میگوید: «ویکره أن یجعل علی القبر المظلّة، وأن یقبّل التابوت الّذی یجعل فوق القبر واستلامه وتقبیل الأعتاب عند الدخول لزیارة الأولیآء، نعم، أن قصد التبرّک لایکره کما أفتی به الوالدرضی الله عنه فقد صرّحوا بأنّه إذا عجز عن إستلام الحجر سنّ له أن یُشیر بعصا وأن یقبّلها»؛(3)«روی قبر، سایه انداختن و بوسیدن تابوت بالای قبر و استلام کردن آن و بوسیدن در گاهها هنگام داخل شدن برای زیارت اولیا مکروه است؛ آری، اگر قصد تبرّک داشته باشند، مکروه نیست؛ چنانکه پدرم به آن فتوا داده است و علما به آن تصریح کردهاند به اینکه اگر کسی از استلام سنگ (قبر) عاجز باشد، جایز است بر او که با عصا اشاره کند و عصا را ببوسد».
و در پاورقی میگوید: «أخرج الحمیدی فی الجمع بین الصحیحین وأبوداود فی مسنده أنّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله کان یشیر إلی الحجر الأسود بمحجنته ویقبّل المحجن»؛ «حمیدی در جمع بین صحیحین و ابوداوود در مسندش گفتهاند: رسول خداصلی الله علیه وآله با عصایش به حجرالاسود اشاره میکرد و آنگاه عصا را میبوسید».
13 - ابوالعباس احمد رملی کبیر انصاری، استاد اساتید در حاشیه کتاب «روض الطالب» که در حاشیه کتاب «اسنی المطالب» چاپ شده،(4)در ذیل سخن مصنّف، درباره ادب مطلق زیارت قبور (اینکه زائر به قبر، به همان اندازهای که در حال حیات به صاحب قبر نزدیک میشد، نزدیک گردد) گفته است:
«قال فی المجموع: ولایستلم القبر ولایقبّله، ویستقبل وجهه للسّلام، والقبلة للدّعآء، وذکره أبوموسی الأصبهانی قال شیخنا: نعم، إن کان قبر نبیّ أو ولیّ أو عالم واستلمه أو قبّله
بقصد التبرّک فلا بأس به»؛(1)«در کتاب «المجموع» گوید: و (زائر) قبر را استلام نکند و نبوسد و برای سلام کردن، رو به قبر و برای دعا کردن رو به قبله بایستد. و ابوموسی اصفهانی همین مطلب را ذکر نموده است. شیخ (استاد) ما گفته است: آری، اگر قبر نبی یا ولی یا عالم باشد، استلام کردن و بوسیدن آن به قصد تبرّک اشکال ندارد».
14 - زرقانی مصری مالکی در «شرح المواهب» گفته است: (2)«تقبیل القبر الشریف مکروه إلّا لقصد التّبرّک فلاکراهة کما اعتقده الرّملی»؛(3)«بوسیدن قبر شریف پیامبر، مکروه است مگر اینکه به قصد تبرّک باشد که در این صورت کراهت ندارد، چنانکه رملی بر این اعتقاد است».
15 - شیخ ابراهیم باجوری در حاشیه خود بر شرح ابن قاسم غزّی بر متن شیخ ابی شجاع در فقه الشافعی گفته است: (4)«یکره تقبیل القبر واستلامه ومثله التابوت الّذی یجعل فوقه وکذلک تقبیل الأعتاب عند الدخول لزیارة الاولیآء إلّا إن قصد به التبرّک بهم فلایکره، وإذا عجز عن ذلک لازدحام ونحوه کاختلاط الرّجال بالنسآء کما یقع فی زیارة سیّدی أحمد البدوی وقف فی مکان یتمکّن فیه من الوقوف بلامشقّة وقرأ ما تیسّر وأشار بیده أو نحوها ثمّ قبّل ذلک. فقد صرّحوا بأنّه إذا عجز عن استلام الحجر الأسود یسنّ له أن یشیر بیده أو عصا ثمّ یقبّلها»؛(5)«بوسیدن قبر و استلام آن مکروه است و همین حکم را تابوتی که بالای قبر میگذارند نیز دارد. و همچنین بوسیدن در گاهها هنگام داخل شدن برای زیارت اولیا مکروه است مگر اینکه به قصد تبرّک باشد که در این صورت کراهت ندارد و اگر به خاطر ازدحام جمعیت و مانند آن؛ مثل اختلاط مردان و زنان، از این کارها عاجز باشد، همان طوری که در زیارت سیّد احمد بدوی اتفاق میافتد، در جایی که بدون زحمت امکان توقّف وجود دارد بایستد و هرچه میتواند (قرآن) قرائت کند و با دست خود و یا چیز دیگر به قبر اشاره کند و سپس آن را ببوسد؛ چون علما تصریح کردهاند به اینکه اگر (زایر)
از استلام حجرالاسود عاجز باشد، جایز است که با دست یا عصایش به آن اشاره کند و سپس آن را ببوسد».
17 - شیخ حسن عدوی حمزاوی مالکی در کتاب «کنز المطالب» (1)و «مشارق الانوار» (2)بعد از نقل عبارت رملی مذکور، میگوید: «ولامریة حینئذٍ أنّ تقبیل القبر الشریف لم یکن إلّا للتبرّک فهو أولی من جواز ذلک لقبور الأولیآء عند قصد التبرّک، فیحمل ما قاله العارف علی هذا المقصد، لاسیّما وأنّ قبره الشریف روضة من ریاض الجنّة»؛(3)«در این صورت، شکی نیست که بوسیدن قبر شریف (پیامبر) تنها برای تبرّک میباشد، پس این جواز، در مقایسه با بوسیدن قبور اولیا به قصد تبرّک سزاوارتر است، بنابراین، آنچه عارف گفته است، بر این معنا حمل میشود به ویژه اینکه قبر شریف آن حضرت، باغی از باغهای بهشت میباشد».
کسانی که قائل به حرمت دست مالیدن بر قبور اولیا و بوسیدن آن هستند به ادلهای چند تمسک کردهاند. اینک به هر یک از این ادله پرداخته و آنها را نقد خواهیم کرد:
1 - مسح قبور و بوسیدن آنها از آن جهت که شرک است حرام میباشد. و در این جهت فرقی بین شرک کوچک و بزرگ نیست.
اوّلاً: شرک زمانی است که هنگام تبرّک جستن انسان از قبور اولیای الهی با دید استقلالی به آن بنگرد. با این نیّت که صاحب قبر به طور مستقل در این عالم تصرّف میکند و دارای برکت است. ولی اگر تمام تصرفات را از جانب خداوند بدانیم و برکات صاحبان قبور را به اذن خدا به حساب آوریم نه تنها این عمل هرگز شرک به حساب نمیآید بلکه در راستای توحید است.
ثانیاً: مسأله تبرک جستن از قبور اولیای الهی امری است که مورد قبول صحابه
بوده و عدهای در منظر آنها این عمل را انجام میدادند و هرگز از طرف شخصی مورد سرزنش قرار نمیگرفتند.
ثالثاً: در جای خود ثابت نمودهایم انسانی که از این دنیا رحلت میکند حیات و تصرفات او باقی است علی الخصوص که آن انسان یکی از اولیای الهی باشد.
رابعاً: گمان اشکال کننده بر این است که این عمل شرک در عبادت است، در حالی که به اثبات رساندیم عبادت دو رکن اساسی دارد: یکی نهایت خضوع و دیگری همراه بودن با اعتقاد به ربوبیت یا الوهیت کسی که برای او خضوع میشود. در مورد تبرک و دست کشیدن بر قبور و بوسیدن آنها هرگز چنین نیتی وجود ندارد.
2 - دست کشیدن بر قبور و بوسیدن آن بدعت بوده و از منکرات است.
اوّلاً: نبود دلیلِ بر نهی و حرمت عملی، شرعاً و عقلاً دلیل بر جواز است و نیازی به نصّ و تصریح بر جواز ندارد؛ زیرا اصل در اشیاء حرمت و عدم جواز نیست بلکه عکس آن میباشد. و در مورد دست کشیدن بر قبور و بوسیدن آن هیچ دلیلی بر حرمت وجود ندارد.
ثانیاً: نه تنها دلیل بر حرمت وجود ندارد بلکه - همانگونه که اشاره شد - ادلهای بر جواز بلکه استحباب و رجحان این عمل موجود است.
3 - از عبداللَّه بن عمر نقل شده که او کراهت داشت از اینکه قبر پیامبر را زیاد مسّ نماید. و نیز از او نقل شده که: از سنّت نیست مسّ دیوار قبر و بوسیدن آن و طواف در اطراف آن.(1)
اوّلاً: این نقل تعارض دارد با نقلی دیگر که از ابن عمر رسیده است.
سمهودی از خطیب بن حمله نقل کرده که گفت: «إنّ ابن عمر کان یضع یده الیمنی علی القبر الشریف وأنّ بلالاًرضی الله عنه وضع خده علیه ایضاً … »؛(2)«همانا ابن عمر همواره دست راستش را بر روی قبر شریف پیامبر میگذاشت ولی بلال رضی الله عنه دو طرف صورتش را نیز به آن قرار میداد.»
ثانیاً: نقل او با عمل برخی از صحابه منافات دارد؛ زیرا همانگونه که اشاره شد عدهای از صحابه چنین میکردند.
ثالثاً: ابن ماجه در سنن خود نقل کرده که ابوبکر، پیامبر را در حالی که از دنیا رفته بود بوسید.(1)و بوسیدن قبر حضرت نیز به مانند بوسیدن خود حضرت است.
رابعاً: در جایی که بوسیدن قبر پدر و مادر اشکالی ندارد بلکه سنّت است به طریق اولی بوسیدن قبر پیامبرصلی الله علیه وآله سنّت میباشد.
شخصی نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! من سوگند خوردهام که آستانه درب بهشت و پیشانی حورالعین را ببوسم. حضرت به او امر فرمود تا پای مادر و پیشانی پدر را ببوسد. عرض کرد: ای رسول خدا! اگر پدر و مادرم زنده نباشند چه کنم؟ حضرت فرمود: قبرشان را ببوس. آن شخص عرض کرد: اگر قبرشان را ندانم؟ حضرت فرمود: دو خطّ بکش یکی را به نیّت قبر مادر و دیگری را به نیّت قبر پدر، آنگاه آن دو را ببوس تا اینکه سوگند خود را نشکنی».(2)
4 - سمهودی از کتاب «احیاء العلوم» غزّالی نقل کرده که: مسّ مشاهد و بوسیدن آنها از عادات نصارا و یهود است.(3)
اوّلاً: دست کشیدن بر قبور و بوسیدن آنها - همانگونه که اشاره کردیم - از عادات مسلمانان و بزرگانی از صحابه چون ابوایّوب انصاری و بلال و عدهای دیگر بوده است.
ثانیاً: هر نوع عادتی از یهود و نصارا دلیل بر حرمت آن نیست؛ زیرا چه بسیار مواردی که در شرع اسلام جایز بوده و هست و در شرایع سابق نیر جایز بوده است.
از جمله موضوعات مورد اختلاف مسلمانان با وهابیان، موضوع بنا و ساختن گنبد و بارگاه و گلدسته بر روی قبور است. مسلمانان در طول تاریخ به این سنّت عمل کرده و بر جواز و استحباب آن، به ادلهای از کتاب و سنّت، تمسک کردهاند. خصوصاً این عمل موافق با منطق عقل و روش عقلا است. ولی از زمان ابن تیمیه مخالفت با این عمل شروع شد و بناها و گنبد و گلدستهها از مظاهر شرک شناخته شد، تا زمان آل سعود که این عقیده به حدی اوج گرفت که آل سعود عملاً به مخالفت با آن پرداختند و با فتوایی که از علمای وهابی صادر شد، امر به تخریب گنبد و بارگاه و گلدستهها و بناهای قبور داده شد. تمام آنها به جز بارگاه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله آن هم از خوف مسلمین، تخریب گشت. و با این عمل خسارتی بزرگ بر اسلام و مسلمین وارد شد. در این رساله به بررسی موضوع میپردازیم.
1 - ابن تیمیه میگوید: «مشاهدی که بر روی قبور انبیا و صالحین از عامه و اهلبیت بنا شده، همه از بدعت های حرامی است که در دین اسلام وارد شده است».(1)
2 - و در جایی دیگر میگوید: «شیعه مشاهدی را که روی قبور ساختهاند تعظیم میکنند، شبیه مشرکین در آنها اعتکاف میکنند، برای آنها حج انجام میدهند همانگونه که حجاج به سوی بیت عتیق حج انجام میدهند».(2)
3 - صنعانی میگوید: «مشهد به منزله بت است، اینها آنچه که مشرکان در عصر جاهلیت بر بتهای خود انجام میدهند، بر قبور اولیای خود انجام میدهند … ».(1)
4 - اعضای استفتای دائمی وهابیان مینویسند: «بنای بر قبور بدعت منکر است که در آن غلو در تعظیم صاحب قبر و راهی به سوی شرک است و لذا بر ولیّ امر مسلمین یا نایب اوست که امر به تخریب بناهایی کند که روی قبور ساخته شده، و آنها را با زمین یکسان سازد، تا با این بدعت عملاً مقابله شده و راه شرک بسته شود».(2)
5 - ناصرالدین البانی در پیشنهادش به آل سعود برای تخریب گنبد سبز پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله میگوید: «از جمله اموری که جای تأسّف دارد اینکه: مدت زیادی است که بر روی ساختمان قبر پیامبرصلی الله علیه وآله گنبدی سبز ساخته شده است … به اعتقاد من اگر دولت سعودی میخواهد داعی توحید داشته باشد، باید مسجد نبوی را به حالت سابقش برگرداند».(3)
قرآن کریم به مسئله بنای بر قبور به طور صریح و خاص نپرداخته است؛ لکن میتوان حکم آن را از ضمن آیات قرآن استفاده نمود:
خداوند متعال در قرآن کریم امر به تعظیم شعائر الهی کرده و آن را دلیل تقوای قلوب میداند، آنجا که میفرماید: { وَمَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ؛(4)«و هر کس شعائر دین خدا را بزرگ و محترم دارد، این، صفت دلهای باتقوا است.»
شعائر جمع شعیره، به معنای دلیل و علامت است. شعائر اللَّه؛ یعنی اموری که دلیل و علامت و نشانه به سوی خداست و هر کسی که میخواهد به خدا برسد با آن دلیل
و نشانه میتواند به خدا برسد. یا اینکه مراد از شعائر اللَّه، شعائر دین خداست؛ یعنی هر کس که میخواهد به حقیقت دین خدا رهنمون شود، برخی از امور راهنمای اویند که باید آنها را تعظیم کرد.
در قرآن کریم، صفا و مروه از شعائر الهی شمرده شده است، آنجا که میفرماید: { إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعآئِرِ اللَّهِ ؛(1)«همانا صفا و مروه از شعائر دین خداست.» و نیز شتری که برای نحر به منی برده میشود: { وَالْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعآئِرِ اللَّهِ ؛(2)«و نحر شتران فربه را از شعائر دین خدا مقرّر گردانیدیم.»
این نیست مگر از آن جهت که این امور از نشانههای دین حنیف ابراهیم است.
و نیز «مزدلفه» مشعر نامیده شده، از آن جهت که از علامتها و نشانههای دین خداست. همه مناسک حجّ شعائر نامیده شده است از آن جهت که نشانههایی به سوی توحید و دین حنیف است.
اگر این امور از شعائر دین خدایند، و مردم را متذکر به توحید و دین حنیف میکنند، شکی نیست که وجود انبیا و اولیا نیز از بزرگترین و بارزترین نشانههای دین خداوند است؛ زیرا آنان از آن جهت که معصومند و کار خلاف انجام نمیدهند، سیره و اقوال آنان مطابق با حقّ و حقیقت است. آنان کسانی هستند که میتوانند بشر را به سوی حقّ و حقیقت و توحید رهنمون شوند.
حال اگر وجود پیامبرصلی الله علیه وآله و اوصیای او و اولیای الهی چنین خاصیتی دارند، حفظ و صیانت آثار آنان و حفظ قبورشان و بنای قبر و گلدسته برای آنها نیز در راستای همین اهداف است؛ زیرا این اعمال در حقیقت تعظیم اشخاصی است که خود و سنتشان شعائر و راهنمایی به سوی خدایند.
قرطبی در تفسیرش میگوید: «شعائر خدا عبارت است از عَلَمها و نشانههای دین خدا؛ خصوصاً اموری که مربوط به مناسک است».(3)
استاد عباس محمود عقّاد نویسنده مصری درباره کربلا و حرم حسینی میگوید: «کربلا، امروز حرمی است که مسلمانان برای عبرت و یادآوری به زیارتش میآیند. همچنین غیر مسلمانان برای دیدن و مشاهده به آنجا میآیند. ولی اگر قرار باشد که آن سرزمین حقّش ادا گردد، باید مزار انسانی باشد که برای نوع خود نصیب و بهرهای از قداست و فضیلت قائل است؛ زیرا ما در میان بقعه و بارگاه های مقدس، جایی برتر از بارگاه امام حسینعلیه السلام سراغ نداریم».(1)
قرآن کریم به صراحت، امر به مودّت و محبّت اقربای پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله فرموده، آنجا که میفرماید: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(2)«بگو از شما تقاضای اجر و مزدی نمیکنم مگر مودّت ذوی القربی را.»
واضح است که بنای بر قبور اقربای پیامبرصلی الله علیه وآله از مصادیق اظهار مودّت و محبّت اهل بیتعلیهم السلام است؛ زیرا مودّت و محبّت بروز و ظهور دارد، و مورد آن تنها محبت قلبی و اطاعت نیست، بلکه شامل مصادیق آن میشود تا حدّی که مشمول نهی صریح از آن مورد نشده باشد.
خداوند متعال در قرآن کریم اذن داده که خانههایی که در آنها یاد خدا شده، رفعت پیدا کند، آنجا که میفرماید: { فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَالْآصالِ * رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ … }؛(3)«در خانههایی که خدا رخصت داده رفعت یابد و در آن، ذکر خدا شود و صبح و شام در آن تسبیح ذات پاک او کنند. پاک مردانی که هیچ کسب و تجارت، آنان را از یاد خدا غافل نگرداند … ». استدلال به آیه فوق متوقف بر بیان دو امر است:
الف) بیوت در آیه خصوص مساجد نیست، بلکه اعم از مساجد و اماکنی است که
در آنها یاد خدا میشود، همانند بیوت انبیا و ائمهعلیهم السلام. بلکه میتوان مراد از بیوت را غیر از مساجد دانست؛ زیرا بیت به معنای بنایی است که دارای چهار دیوار و سقف باشد، همانند بیت اللَّه الحرام. هم چنین در قرآن میخوانیم: { وَلَوْ لا أَنْ یَکُونَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ}؛(1)«و اگر نبود که همه مردم یک نوع و یک امّتند ما آنان که کافر به خدا میشوند سقف خانههایشان را از نقره خام قرار میدادیم.»
از این ادله استفاده میشود که بیت در لغت عرب به بنایی اطلاق میشود که دارای سقف باشد. از سوی دیگر مستحب است که مساجد بدون سقف باشد. پس مقصود از بیوت در آیه غیر از مساجد است.
امام باقرعلیه السلام فرمود: «مقصود از بیوت در آیه، بیوت انبیا و بیوت علیعلیه السلاماست».(2)
ب) مقصود از رفع در آیه شریفه دو احتمال است:
1 - مقصود از «رفع» تعظیم و ترفیع قدر بیوت است که همان رفع معنوی است. همانگونه که در قرآن میخوانیم: { وَرَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیّاً}؛(3)«و ما مقام او را بلند و مرتبه اش را رفیع گردانیدیم.»
2 - مقصود از رفع بالا بردن ساختمان قبر است که همان رفع ظاهری و بنای قبر است.
زمخشری در تفسیر آیه میگوید: «رفع بیوت، یا به معنای بنای بیوت است همانند آیه شریفه: { وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْماعِیلُ … } و یا به معنای تعظیم بیوت و بالا بردن قدر و منزلت بیوت است».(4)
برو سوی در «روح البیان» میگوید: { أَنْ تُرْفَعَ یا به بنا است یا به تعظیم و بالا بردن قدر و منزلت».(5)
اگر مراد به رفع در { أَنْ تُرْفَعَ بنا باشد که دلالت صریح بر بنای بر بیوت انبیا و اولیا دارد، خصوصاً با در نظر گرفتن اینکه مدفن پیامبرصلی الله علیه وآله و تعدادی از ائمه در خانههایشان بوده است. واگر مراد به رفع در { أَنْ تُرْفَعَ رفع معنوی است، نتیجه آن اذن به تکریم و حفظ بیوت انبیا و اولیای الهی است که عموم آن شامل بنای بر قبور اولیای الهی و تعمیر آن نیز میگردد.
سیوطی از انس بن مالک و بریده نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله این آیه را { فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ … } قرائت نمود، شخصی جلو آمد، عرض کرد: این بیوت کدامند؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: بیوت انبیا. ابوبکر در این هنگام نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و خطاب به خانه علی و فاطمهعلیهما السلام کرده و عرض کرد: ای رسول خدا! آیا این خانه از آن بیوت است که خدا و تو اراده کردهای که تعظیم شود. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آری، از بهترین آن بیوت است.(1)
با مراجعه به تاریخ مسلمین بعد از ظهور اسلام پی میبریم که بنای بر قبور، سیره عملی مسلمین در طول تاریخ بوده و مورد اعتراض هیچ یک از صحابه و تابعین تا این زمان واقع نشده است، تنها گروهکی به نام وهابیان در عمل و گفتار با این کار مخالفت نمودهاند. به نمونههایی از این سیره عملی اشاره میکنیم:
1 - مسلمانان جسد پیامبرصلی الله علیه وآله را در خانهای سقف دار دفن نمودند و از آن زمان به بعد آن مکان مورد توجّه خاص مسلمانان قرار گرفته است.
2 - بخاری در صحیح خود روایت کرده: «بعد از وفات حسن بن حسن بن علیعلیهما السلام همسر او تا یک سال قبّهای بر قبر او زد و به عزاداری پرداخت.(2)
ملا علی قاری در شرح حدیث میگوید: «ظاهر این است که زدن قبه به جهت اجتماع دوستان بر قبر او برای ذکر و قرائت قرآن و حضور اصحاب برای دعا و مغفرت و رحمت بوده است.
3 - سیّد بکری میگوید: «از عدم جواز بنای بر قبور، قبور انبیا و شهدا و صالحین و امثال آنها استثنا میشود».(1)
4 - ابن شبه نقل میکند که: عقیل بن ابی طالب در خانه خود چاهی کند. در آن هنگام به سنگی برخورد کرد که در آن نوشته بود: این قبر حبیبه دختر صخر بن حرب است، عقیل چاه را پر از خاک کرد و روی آن اتاقی بنا نمود».(2)
5 - سمهودی در توصیف مزار حمزة بن عبدالمطلب میگوید: «بر مزار او قبهای عالی، زیبا و محکم است … که در ایام خلافت خلیفه عباسی ناصر دین اللَّه، سال 575 -622 ه.ق، ساخته شده است».(3)
6 - ابن سعد در «طبقات» نقل میکند: «بعد از وفات عثمان بن مظعون و دفن او در بقیع، پیامبرصلی الله علیه وآله چیزی را بر سر قبر او گذاشت و فرمود: این، نشانهای بر قبر اوست».(4)عمرو بن حزم میگوید: «قبر عثمان بن مظعون را دیدم؛ در حالی که چیز بلندی در کنار او مانند علم قرار داده بودند».(5)
مطلّب نقل میکند: «بعد از وفات عثمان بن مظعون و دفن او، پیامبرصلی الله علیه وآله به کسی دستور داد تا سنگی را بیاورد، ولی او قادر بر حمل آن نبود. پیامبرصلی الله علیه وآله آستین را بالا زد و سنگ را بلند کرد و در کنار قبر عثمان بن مظعون قرار داد و فرمود: میخواهم بر قبر او علامت بگذارم».(6)
7 - ابن سعد از امام باقرعلیه السلام روایت کرده که: «فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله کنار قبر حمزه میآمد و آن را اصلاح میکرد.» (7)
8 - بخاری نقل میکند که بعد از وفات عبدالرحمن بن ابوبکر، عایشه دستور داد تا سر قبر او خیمهای زده شود و کسی را نیز موکّل بر آن قبر نمود … (8)
1) 1973. اعانة الطالبین، ج 2، ص 120.
2) 1974. تاریخ المدینة المنورة، ج 1، ص 120.
3) 1975. وفاء الوفاء، ج 2.
4) 1976. طبقات ابن سعد، ج 3، ص 291، ق 1.
5) 1977. همان، ج 3، ص 289، ق 1.
6) 1978. سنن ابی داود، ج 3، ص 211؛ السیرة الحلبیة، ج 2، ص 95.
7) 1979. طبقات ابن سعد، ج 3، ص 11، ق 1.
8) 1980. صحیح بخاری، ج 2، ص 119.
9 - عمر امر کرد تا خیمهای بر روی قبر زینب دختر جحش زده شود و کسی او را نهی نکرد.(1)
با مراجعه به تاریخ پی میبریم که ساختن زیارتگاه و مزار برای بزرگان سنتی همیشگی در طول تاریخ بوده است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
قبر او در دمشق در باب الصغیر است. ابن جبیر میگوید: «وفی رأس القبر المبارک تاریخ باسمه، والدعآء فی هذا الموضع المبارک مستجاب، قد جرّب کثیر من الأولیآء وأهل الخیر المتبرّکین بزیارتهم»؛(2)«و در سر قبر مبارک او تاریخی به اسم او است، و دعا در آن موضع مبارک مستجاب است. بسیاری از اولیا و اهل خیری که به زیارت اولیا متبرکند این مطلب را تجربه کردهاند.»
خطیب بغدادی میگوید: «قبره الآن ظاهر معروف بقرب إیوان کسری علیه بنآء وهناک خادم مقیم لحفظ الموضع وعمارته والنظر فی أمر مصالحه، وقد رأیت الموضع وزرته غیر مرة»؛(3)«قبر او الآن ظاهر و معروف است نزدیک ایوان کسری. و بر روی آن ساختمانی است. و در آنجا خادمی اقامت کرده تا آنجا و عمارتش را حفظ نموده و در امر مصالحش نظر کند. من آن موضع را دیدهام و چندین بار نیز زیارت کردهام.»
ابن بطوطه میگوید: «مشهد طلحة بن عبیداللَّه أحد العشرة وهو بداخل المدینة وعلیه قبّة ومسجد»؛(4)«مشهد طلحة بن عبیداللَّه - یکی از ده نفری است که بشارت به بهشت به او داده شده - داخل مدینه است و بر روی آن گنبد و مسجدی است.»
ابن جوزی میگوید: «فمن الحوادث فی سنة 386 إنّ أهل البصرة فی شهر المحرّم أدعوا إنّهم کشفوا عن قبر عتیق فوجدوا فیه میتاً طریّاً بثیابه وسیفه، وإنّه الزبیر بن العوام، فاخرجوه وکفّنوه ودفنوه بالمربد بین الدربین، وبنی علیه الأثیر أبوالمسک عنبر بناءً وجعل الموضع مسجداً، ونقلت الیه القنادیل والآلات والحصر والسّماوات، واُقیم فیه قوّام وحفظة ووقف علیه وقوفاً»؛(1)«از حوادث سال 386 اینکه اهل بصره در ماه محرم ادّعا کردند که قبری قدیمی کشف کردهاند. در آن قبر بدنی تازه با لباس و شمشیرش پیدا کردند. فهمیدند که او زبیر بن عوام است. او را بیرون آورده و کفن کردند و او را در مربد بین دو درب دفن کردند. آنگاه اثیر ابو المسک عنبر ساختمانی بر روی آن ساخت و آن موضع مسجد شد و سپس قندیل ها و آلات و حصیر ها و تکیهگاه ها به آنجا منتقل شد. و نیز دربان ها و نگهبانان بر آن قرار داده و املاکی را نیز برای آن موضع وقف کردند.»
حاکم نیشابوری مینویسد: «یتعاهدون - أی أهل الروم - قبره ویزورونه ویستشفعون به إذا قحطوا»؛(2)«اهالی روم با قبر او عهد و پیمان دارند و به زیارت او میآیند و به او هنگام قحطی استشفاع میکنند.»
حسین بن احمد بن محمّد معروف به ابن حجاج بغدادی یکی از شعرای قرن سوم و چهارم، قصیده فائیهای در مدح امام امیرالمؤمنینعلیه السلام دارد که در کنار قبر حضرت سروده است. او به گنبد حضرت خطاب کرده و میگوید:
یا صاحب القبة البیضا علی النجف
من زار قبرک واستشفی لدیک شفی
زوروا أباالحسن الهادی لعلّکم
تحظون بالأجر والإقبال والزلف(3)
«ای صاحب گنبد سفید بر نجف، هر کس قبر تو را زیارت کند و نزد تو شفا طلبد،شفا مییابد.
ابوالحسن هادی را زیارت کنید، تا شاید شما از اجر و اقبال و خوشی بهره ببرید.»
ابن بطوطه میگوید: «وهذه الروضة ظهرت لها کرامات، لأنّ بها قبر علیّ فمنها: إنّ لیلة السابع والعشرین من رجب وتسمّی عندهم لیلة المحیا، یؤتی إلی تلک الروضة بکلّ مقعد من العراقین وخراسان وبلاد فارس والروم. فیجتمع منهم الثلاثون والأربعون ونحو ذلک. فإذا کان بعد العشآء الآخر جعلوا فوق الضریح المقدس، والناس ینتظرون قیامهم، وهم مابین مصلّ وذاکر وتال ومشاهد للروضة. فإذا مضی من اللیل نصفه أو ثلثاه أو نحو ذلک قام الجمیع اصحّآء من غیر سوء، وهم یقولون (لا إله إلّا اللَّه، محمّداً رسول اللَّه، علیّ ولیّ اللَّه). وهذا أمر مستفیض عندهم سمعته من الثقات»؛(1)«و برای این بارگاه کراماتی ظاهر شده است؛ زیرا در آن قبر علی است. از آن جمله اینکه شب بیست و هفتم از رجب که نزد آنان به شب زندهداری معروف است، نزد آن بارگاه هر زمینگیر و معلول را از عراق و خراسان و شهرهای فارس و روم میآورند. هر کدام از آنها سی تا و چهل تا دور هم جمع میشوند. و چون بعد از نماز عشا میشود آنها را بالای سر ضریح مقدس قرار میدهند، و مردم منتظر برپا شدن آنها هستند؛ در حالی که خودشان مشغول نماز و ذکر و تلاوت قرآن و مشاهده ضریح حضرتند. و چون از شب، نصف یا دو سوم یا مثل این مقدار میگذارد، همگی صحیح و سالم بدون آنکه مشکلی در آنها باشد از جا برمیخیزند؛ در حالی که همگی میگویند: (لا اله الاّ اللَّه، محمّداً رسول اللَّه، علیّ ولیّ اللَّه). و این قصهای معروف نزد آنان است که من از افراد مورد وثوق شنیدم.»
خطیب بغدادی به سندش از احمد بن جعفر بن حمدان قطیعی نقل کرده که گفت: از حسن بن ابراهیم ابوعلی خلال (شیخ حنابله در عصرش) شنیدم که میگفت: «ما همّنی أمر فقصدت قبر موسی بن جعفر، فتوسلت به إلّا سهّل اللَّه تعالی لی ما أحبّ»؛(2)«هیچ امر مهمی برای من اتفاق نیفتاد جز آنکه قصد قبر موسی بن جعفر را کردم و به او متوسل شدم تا آنکه خداوند متعال برای من آنچه را که دوست داشتم تسهیل نمود.»
حاکم نیشابوری در مورد آن حضرت میگوید: «استشهد علی بن موسی بسناباد من طوس. وقال: سمعت أبابکر محمّد بن المؤمل بن الحسن بن عیسی یقول: خرجنا مع إمام أهل الحدیث أبی بکر ابن خزیمة وعدیله أبی علی الثقفی مع جماعة من مشایخنا وهم إذ ذاک متوافرون إلی علی بن موسی الرضا بطوس، قال: فرأیت من تعظیمه - یعنی ابن خزیمة - لتلک البقعة وتواضعه لها وتضرّعه عندها ماتحیّرنا»؛(1)«از ابوبکر محمّد بن مؤمل بن حسن بن عیسی شنیدم که میگفت: ما با امام اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه و همراه او ابی علی ثقفی با جماعتی از مشایخ ما که زیاد بودند به سوی علی بن موسی الرضا در طوس حرکت کردیم. او گفت: من از تعظیم ابن خزیمه نسبت به آن بقعه و تواضع و تضرّع او نسبت به آن، چیزهایی دیدم که همه ما را به تحیّر واداشت.»
ابن عماد حنبلی میگوید: «توفّی ببغداد، الشریف أبو جعفر محمّد الجواد بن علی بن موسی الرضا الحسینی أحد الاثنی عشر إماماً الّذین تدّعی فیهم الرافضة العصمة، ودفن عند جدّه موسی، ومشهدهما ینتابه العامة بالزیارة»؛(2)«در بغداد، شریف ابوجعفر محمّد جواد فرزند علی بن موسی الرضا حسینی فوت نمود، یکی از دوازده امامی که رافضه ادّعای عصمت آنان را دارند، در کنار جدّش موسی مدفون شد و مشهد آن دو را عامه مردم نوبت به نوبت زیارت میکنند.»
خطیب بغدادی از ابی عبداللَّه محاملی نقل کرده که گفت: «أعرف قبر معروف الکرخی منذ سبعین سنة، ما قصده مهموم إلّا فرّج اللَّه همّه»؛(3)«قبر معروف کرخی را از هفتاد سال پیش میشناسم. هیچ مهمومی قصد آن را نکرده جز آنکه خداوند همّ و غمّ او را برطرف نموده است.»
ابن بطوطه میگوید: «هو مشهد معظم عند أهل شیراز یتبرّکون به ویتوسّلون إلی اللَّه تعالی بفضله»؛(1)«آن قبر مشهدی است تعظیم شده نزد اهالی شیراز که مردم به آن تمسک جسته و به سوی خدا به فضل او توسّل میجویند.»
خطیب بغدادی میگوید: «باب البردان فیها أیضاً جماعة من أهل الفضل، وعند المصلّی المرسوم بصلاة العید قبر کان یعرف بقبر النذور، یقال: إنّ المدفون فیه رجل من ولد علی بن أبی طالبعلیه السلام، یتبرّک الناس بزیارته ویقصده ذوالحاجة منهم لقضآء حوآئجه»؛(2)«درب بردان در آنجا نیز جماعتی از اهل فضل وجود دارند. و کنار مصلای آنجا که معروف به نماز عید است، قبری است معروف به نام قبر نذرها، و گفته میشود که در آنجا یکی از اولاد علی بن ابی طالبعلیه السلام مدفون است. مردم به زیارت او تبرّک جسته و محتاجان از مردم به جهت برآورده شدن حوایج شان قصد او را مینمایند.»
عمر رضا کحاله میگوید: «ولأهل مصر اعتقاد بها عظیم، فیقال: إنّ الدعآء یستجاب عند قبرها»؛(3)«و برای اهل مصر اعتقاد عظیمی به او است. گفته میشود که دعا در کنار قبر او مستجاب است.»
ابن خلکان میگوید: «دفن فی القرافة الصغری وعلی قبره مشهد مبنیّ، وفی المشهد قبور جماعة من الصالحین، وزرته غیر مرّة»؛(4)«او در قرافه صغری دفن شد. و بر روی قبر او مشهدی بنا شده و در مشهد او قبرهای جماعتی از صالحان است. و من چندین بار آن را زیارت کردهام.»
ابن خلکان میگوید: «وقبره معروف ومشهور بإجابة الدعآء»؛(1)«قبر او معروف، و به اجابت دعا مشهور است.»
وهابیان در ادّعای خود بر حرمت بنای بر قبور به مواردی استدلال کردهاند که به آنها پرداخته و پاسخ میدهیم:
در پاسخ میگوییم:
اوّلاً: در بحث «شرک و توحید» به میزان آن دو اشاره نمودیم و گفتیم که شرک دو رکن و عنصر دارد: یکی اینکه انسان عملی انجام دهد که نشانه خضوع برای کسی باشد. و دیگر اینکه اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت آن کس داشته باشد که برای او خضوع میکند. این دو رکن که از آیات و تعاریف به دست آمده است، در مورد بنای بر قبور صادق نیست؛ زیرا کسی که بیوت و مشاهد اولیای الهی را تعظیم میکند، بنای آنها به قصد تعظیم، با اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت نیست.
ثانیاً: در مبحث «مقدمه» گفته شده که مطلق مقدمه حرام، حرام نیست، بلکه مقدمه موصله حرام است؛ یعنی اگر کسی به طور حتم این قبور را برای شرک بنا کند حرام است. ولی اگر کسی برای تعظیم شعائر الهی بنا کند، نه تنها اشکالی ندارد بلکه مستحب است.
مشرکین است(2)
در پاسخ میگوییم:
اوّلاً: مشرکین اگر بنای بر قبور بزرگان خود میساختند به جهت تعظیم و تکریم آنها به عنوان ربّ بوده است؛ همانگونه که در جای خود مورد بررسی قرار گرفته
است؛ لذا اسلام، آنان را از این جهت مذمّت نموده است و این به خلاف بنای بر قبور اولیای الهی در میان مسلمین است.(1)
ثانیاً: مطلق تشبّه به مشرکین و کفار حرام نیست، مگر در امور اختصاصی و در شعائر آنان خصوصاً به قصد احیای شعائر و آیین کفار. برای اطلاع بیشتر به بحث «برپایی مراسم جشن» مراجعه شود.
در پاسخ میگوییم:
در بحث میزان بین بدعت و سنّت، گفته شد که بدعت دو رکن دارد: یکی زیاده یا نقیصه در دین، دیگری نبودِ دلیل عام یا خاص بر امر حادث. در مورد جواز بنای بر قبور، هم دلیل خاص داریم که سنّت و سیره سلف از مسلمین است و هم دلیل عام که به آنها اشاره شد.
علمای وهابی مدینه منوره در استفتای آل سعود درباره بناهای بقیع نوشتند: «بنای بر قبور اجماعاً ممنوع است؛ به جهت صحت روایاتی که در منع از آن وارد شده است … ».(2)
در پاسخ میگوییم:
اوّلاً: اجماعی که ادّعا میکنند مدرکی است؛ که به مدرک آن خواهیم پرداخت، پس اجماع آنان مستقلاً اعتباری ندارد.
ثانیاً: در اجماعی که ادّعا شده، سه احتمال است:
الف) اجماع تقدیری: به این بیان که روایاتی وجود دارد که اگر علما به آن توجّه کنند، به مضمونش فتوا میدهند. این فرض باطل است؛ زیرا این احتمال فرع صحت حدیث از حیث سند و تمامیّت آن از حیث دلالت است، که هر دو ناتمام است.
ب) اجماع محقق: به این معنا که همه علما فتوا به تحریم دادهاند، هم از حیث حدوث و هم از حیث بقا. این احتمال هم به طور قطع باطل است؛ زیرا اوّلاً: بحث غالب علما در بنای بر مطلق قبور است؛ در حالی که بحث ما در قبور اولیای الهی است. ما نیز در قبور غیر اولیا کراهت را قبول داریم. ثانیاً: غالب علما قائل به کراهتند، نه حرمت و حتی برخی تصریح به عدم کراهت دارند.
1 - عبدالرحمن جزیری میگوید: «کراهت دارد که بر روی قبر، قبّه یا بنا ساخته شود».(1)
2 - امام نووی میگوید: «بنای بر قبور اگر در ملک بانی باشد، مکروه است و اگر در مقبرهای باشد که راه مردم است، حرام است».(2)
3 - از مالک بن انس - رئیس مذهب مالکیه - نقل شده که میگفت: «کراهت دارم که قبور، گچ مالی شده و بر آن، بنا شود … ».(3)
4 - شافعی میگوید: «دوست دارم که روی قبر بنایی نشود و نیز گچ مالی نگردد؛ زیرا این عمل زینت کاری است و قبر جای این امور نیست.» (4)
5 - ابن حزم میگوید: «اگر بر روی قبر بنا یا ستونی ساخته شود، کراهت ندارد».(5)
6 - نووی بنای بر قبور را مکروه میداند، ولی میگوید: «به ابوحنیفه نسبت داده شده که کراهت ندارد».(6)
آن همه فتوا که غالباً بر کراهت بود، در صورتی است که بنا بر قبر فرد عادی باشد، ولی اگر بنا بر قبر یکی از اولیای الهی باشد از این کراهت مستثنا است.
عبدالغنی نابلسی در کتاب «الحدیقة الندیة» میگوید: «حکم به کراهت روشن کردن
چراغ در صورتی است که فایدهای بر آن مترتب نباشد، اما در صورتی که فایدهای از قبیل … یا اینکه صاحب قبر از اولیای الهی باشد، یا عالمی از محققین باشد، به جهت تعظیم روح او، روشن کردن چراغ بر سر قبرش اشکالی ندارد».(1)
ج) مراد از اجماع، سیره عملی مسلمین باشد از زمان وفات پیامبر صلی الله علیه وآله تا این زمان، که این برخلاف چیزی است که آن را به اثبات رساندیم؛ زیرا با مروری بر تاریخ مسلمانان پی میبریم که مسئله بنای بر قبور از سیره و سنّت همیشگی مسلمین بوده است.
عمده استدلال وهابیان بر حرمت بنای بر قبور، روایاتی است که از طریق اهل سنّت وارد شده است که ما به آنها اشاره کرده و جواب هر کدام را خواهیم داد.
مسلم از یحیی بن یحیی و ابوبکر بن ابی شیبه و زهیر بن حرب، از وکیع، از سفیان، از حبیب بن ابی ثابت، از ابی وائل، از ابی الهیّاج اسدی نقل میکند که علی بن ابی طالبعلیه السلام فرمود: «تو را به مأموریّتی میفرستم که رسول خداصلی الله علیه وآله به آن فرستاد: اینکه هیچ تمثالی نیابی مگر آنکه محو کنی و هیچ قبر مشرفی نیابی مگر آنکه مساوی سازی».(2)
حدیث از حیث سند و دلالت ضعیف است:
اوّل، از حیث سند؛ چند نفر از رجال این حدیث تضعیف شدهاند:
1 - وکیع بن جراح بن ملیح رواسی کوفی که در حقّ او تضعیفات زیادی رسیده است.(3)
2 - سفیان بن سعید بن مسروق ثوری کوفی که ابن حجر و ذهبی او را متهم به تدلیس در حدیث کردهاند؛یعنی حدیثی را به کسی نسبت میدهد که او را ندیده است.(4)
3 - حبیب بن ابی ثابت قیس بن دینار که او نیز به تدلیس نسبت داده شده است.(5)
4 - ابووائل اسدی که از منحرفین از امام علیعلیه السلام بوده است.(1)همچنین از والیان عبیداللَّه بن زیاد در کوفه بوده است، کسی که ظلم و غارتگری او بر احدی مخفی نیست.
5 – ابو الهیاج که در نقل حدیث مشهور نیست، لذا سیوطی در حاشیه سنن نسایی میگوید: «در کتب حدیث غیر از این حدیث از او نرسیده و کسی غیر از ابن حبان او را توثیق نکرده و ابن حبّان کسی است که مجهولها را توثیق میکند. عجلی هم او را توثیق کرده، که دأبش زیادهروی در توثیق تابعین است، به جهت خوشبینی که نسبت به آنان دارد».(2)
دوّم، از حیث دلالت؛ حدیث از حیث دلالت، اشکالهای متعددی دارد:
1 - از حیث متن و سند اضطراب دارد؛ زیرا در حدیثی ابی الهیاج میگوید: «قال لی علیّ» و در حدیث دیگر ابی وائل میگوید: «إنّ علیّاً قال لأبی الهیاج» و در حدیث دیگر چنین آمده است: «لأبعثنّک … ». و میدانیم که اضطراب سند و متن موجب سقوط حدیث از حجّیت و اعتبار است.
2 - حدیث مربوط به هدم و خراب کردن قبور همه عالم نیست، بلکه مورد خاصی بوده که حضرت او را مأمور به آن کرده است. شاید برخی از قبور مشرکین بوده که مورد پرستش آنان قرار گرفته بوده است. و بر فرض که مطلق قبور بوده، چه ربطی به قبور اولیای الهی دارد که به جهت توجّه مردم به خدا از طریق آنان و اقامه شعائر الهی، بدون هیچ توجّه شرک آلود به آنان بنا شده است.
3 - اهل لغت و عرف به این نکته توجّه کردهاند که ماده «تسویه» در صورتی که قرین مساوی با او ذکر نشود به معنای صاف کردن آن است فی نفسه. و این حدیث اینچنین است؛ زیرا در آن نیامده که آن را مثلا با زمین مساوی کنید، پس معنای آن این است که هر قبری که به مانند تَل و مثل کوهان شتر است او را صاف کن؛ زیرا در روایات آمده که تمام قبور شهدا همانند سنام و کوهان شتر بوده است.(3)
4 - روایت، ربطی به بنای سقف، دیوار و وجوب خراب کردن آن ندارد.
5 - این حدیث مورد اعراض علما و مسلمین در طول تاریخ بوده که این اعراض سبب وهن روایت خواهد شد.
مسلم از ابوبکر بن ابی شیبه، از حفص بن غیاث، از ابن جُریح، از ابی الزبیر، از جابر نقل کرده که فرمود: رسول خدا از گچکاری در قبور و از اینکه کسی بر روی قبور بنشیند و از بنای بر قبور نهی نموده است.(1)به این مضمون روایات دیگری هم از طرق مختلف، نقل شده است. لکن در این احادیث هم مجموعهای از نقاط ضعف وجود دارد که باعث میشود از حجیت و اعتبار بیفتد:
اوّلاً: در تمام احادیث جابر، ابن جریح و ابوالزبیر - با هم یا به تنهایی - وجود دارند.
ابن حجر میگوید: از یحیی بن معین درباره حدیث ابن جریح سؤال شد، گفت: تمام احادیثش ضعیف است.(2)
از احمد بن حنبل نیز نقل شده که درباره ابن جریح میگوید: احادیث منکر نقل کرده است.(3)مالک بن انس در شأن او میگوید: ابن جریح مانند کسی است که در شب به دنبال جمع هیزم است. کنایه از اینکه هر نوع حدیثی را نقل میکند.(4)
درباره ابوالزبیر نیز تضعیفاتی وارد شده است؛ احمد بن حنبل از ایّوب نقل میکند که ابوالزبیر ضعیف الروایه است. شعبه میگوید: ابوالزبیر نمازش را درست ادا نمیکرد. و نیز میگوید: او اهل تهمت بود. ابوحاتم رازی میگوید: حدیث او نوشته میشود ولی به آن احتجاج نمیگردد.(5)
ثانیاً: حدیث از حیث متن شدیداً اضطراب دارد؛ زیرا با تعبیرهای گوناگون از جابر نقل شده است. در برخی از روایات از گچکاری و اعتماد بر قبر نهی شده و در بعضی، از گچکاری و کتابت و بنای بر قبر و راه رفتن بر آن، و در پارهای، تنها از کتابت
بر آن و در برخی دیگر از نشستن و گچکاری کردن و بنا و کتابت بر آن، و در برخی هم اضافه بر اینها زیاده بر قبر وارد شده و روشن است که اضطراب متن، روایت را از حجیت ساقط میکند.
ثالثاً: بر فرض صحّت سند روایت و قطع نظر از اضطراب در متن، تنها دلالت بر نهی از بنای بر قبور دارد، ولی دلالت صریح بر حرمت ندارد؛ زیرا نهی بر دو قسم است: نهی کراهتی که استعمال زیادی در کلام شارع دارد و نهی تحریمی. درست است که اصل در نهی، حرمت است، ولی علما و فقها از این نهی، کراهت فهمیدهاند، لذا مشاهده میکنیم که ترمذی در صحیح خود، این حدیث را تحت عنوان «کراهت بناء بر قبور» آورده است. و از این رو شارح صحیح ابن ماجه، سندی از حاکم نیشابوری نقل میکند که احدی از مسلمین به این نهی عمل نکرده است.
بر فرض استفاده کراهت از این احادیث، میتوان به سبب عناوین دیگر؛ همچون اقامه شعائر الهی و عناوین دیگر آنرا از کراهت خارج کرده و داخل در استحباب نمود، همانند لباس مشکی پوشیدن در سوک اولیای الهی خصوصاً عزای امام حسینعلیه السلام.
حال با چند حدیث این چنینی آیا میتوان یک عمل را تحریم کرده و آن را شرک آلود دانست، و عمل کننده را نیز مشرک نامید؟
وهابیان به دو حدیث دیگر نیز تمسک کردهاند: یکی از ابوسعید خدری که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله نهی کرد از بنای بر قبور.(1)و دیگر از امسلمه که رسول خداصلی الله علیه وآله نهی کرد از بنای بر قبر و گچکاری کردن قبر.
در ضعف سند حدیث اول وجود وهب که مجهول است، کافی است.
و در حدیث دوم عبداللَّه بن لهیعه است که ذهبی از ابن معین نقل کرده که او ضعیف است و به احادیثش احتجاج نمیشود. همچنین از یحیی بن سعید نقل شده که او ابن لهیعه را چیزی به حساب نمیآورد ه است.(2)
از جمله ادّعاهایی که وهابیان برای توجیه تخریب قبور ائمه بقیع دارند، این است که: زمین بقیع موقوفه است و این بناها مخالف با نظر واقف است، لذا باید ولیّ امر مسلمین آنها را خراب کند.
در جواب آنان میگوییم: اوّلاً: در هیچ کتابی، حدیثی یا تاریخی اشاره نشده که زمین بقیع موقوفه است؛ خصوصاً آنکه زمین حجاز و مدینه چندان ارزشی نداشته که بخواهد کسی آن را وقف نماید.
ثانیاً: بنا به نقل سمهودی، بقعهای که در برگیرنده اجساد ائمه طاهرین در بقیع است خانه شخصی عقیل بن أبی طالب بوده است. لذا سمهودی میگوید: «عباس بن عبدالمطلب کنار قبر فاطمه بنت اسد بن هاشم در اوّل مقابر بنی هاشم در خانه عقیل دفن شد».(1)حال با این وضع میتوان به صرف ادّعای وقف، بارگاه مطهر اولیای الهی را خراب نمود؟
اولیای الهی از پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و اوصیایش از آنجا که در راه اسلام همه نوع فداکاری و جان فشانی داشتهاند، به همین خاطر برای همه مسلمانان تا روز قیامت الگو هستند. از طرف دیگر شکی نیست که استفاده از کارهای هنری و روان کاوی برای تجدید عهد مردم به اسلام و زنده کردن اسلام توسط الگوها، یکی از راههای بیداری اسلامی است. کسی که در طول عمرش یک بار یا بیشتر به مکه و مدینه میرود و از نزدیک آثار باقیمانده زمان صدر اسلام را زیارت میکند و همچنین بارگاه بزرگان دین خود را با عظمت، شکوه و جلال مشاهده مینماید، به یاد فداکاریهای آن بزرگان میافتد و عظمت و شکوه آنان در نظرش جلوه مینماید، گویا با خدای خود عهد و پیمان میبندد که در راه و مسیر بزرگان دین قرار گیرد. این یکی از راههای
1) 2022. وفاء الوفاء، ج 2، ص 96.
زنده نگه داشتن بزرگان دین است. کسی که قبر، گنبد و بارگاه اولیای دین خود را میبیند به آنان و تعالیم شان یقین حاصل میکند.
مگر نه این است که مسیحیّت در برههای از زمان به جهت نداشتن آثار مسیح، در وجود آن حضرت شک کردند. مورّخ آمریکایی در کتاب «تاریخ تمدن» تاریخچه دویست سال تشکیک در حضرت مسیحعلیه السلام را آورده است.
ناپلئون در سال 1808 میلادی از یک نویسنده آلمانی به نام «ویلند» میپرسد که آیا او به تاریخی بودن حضرت عیسیعلیه السلام معتقد است یا نه؟
امّا مسلمین در طول تاریخ خود از این جهت، سر بلند و دارای افتخارند که ما بزرگانی داریم که بعد از گذشت قرنها، قبورشان برای ما معلوم است و هر چند وقت یک بار بر سر قبرشان رفته و با آنان عهد و پیمان میبندیم که در راه آنان خواهیم بود، راهی که با پیمودن آن قطعاً به خدا و ثواب و بهشت او خواهیم رسید.
بعضی از نویسندگان وهابیان برای فرار از اشکال گفتهاند: آنچه حرام است «ساختن بنا بر قبر» است، امّا اصحاب، جنازه پیامبرصلی الله علیه وآله را داخل بنا دفن کردند نه اینکه بر قبر او ساختمانی را بنا کنند و دفن جنازه در بنایی که از قبل موجود بوده مانعی ندارد.
این سخن فقط برای توجیه یک واقعیت خارجی است که در برابر آن قرار گرفتهاند. و ما به عنوان پاسخ به این جواب غیرقابل قبول، چند سؤال را مطرح میکنیم:
1 - آیا اگر برای مؤمنین و علماء، قبل از مرگ، مقبره ساخته شود و بعد از وفات،آنها را در مقبره دفن کنند، مانعی دارد یا خیر؟ آیا وهابیها چنین کاری را اجازه میدهند؟ قطعاً چنین اجازهای نمیدهند. اگر بودن بنا بر قبر حرام است، هر انسان عاقل و با انصافی حکم میکند که فرقی نمیکند که بنا از قبل موجود باشد یا بعداً ساخته شود.
وهابیها عملاً فرقی قائل نیستند، امّا در مورد بحث، جوابی میدهند که خودشان هم قبول ندارند و قائل به فرق میشوند.
ما میگوییم: شما که قیاس را در دین جایز میدانید، در اینجا باید قطعاً قیاس جاری کنید. شما که گاهی قیاس را در بین دو امری که مناسبت خیلی دور با هم دارند جاری میکنید، در اینجا که اصلاً تفاوتی وجود ندارد، حتماً باید جاری کنید.
به هر حال ما فرقی بین این دو مورد؛ یعنی دفن در مقبره و بنای بر قبر نمیبینیم و حکم هر دو را - هرچه که باشد - واحد میدانیم.
وهابیها هم همان طور که گفتیم در عمل، قائل به فرق نیستند و لذا اجازه نمیدهند که اول مقبره ساخته شود و بعد از مرگ، بدنها در آن دفن شود. امّا از آنجا که در پاسخ اشکال طرف مقابل، به هرحال باید جوابی داد! جوابی میدهند که خودشان هم ملتزم به لوازم آن نیستند.
2 - آیا در مورد مقابری که وهابیان تخریب کرده و یا الآن تخریب میکنند، تحقیق کردهاند و بر ایشان ثابت شده که این بناها پس از احداث قبر ساخته شده است؟ و یا اینکه اصلاً تحقیقی نکردهاند و چه بسا با علم به اینکه بناها از قبل موجود بوده، دست به تخریب آنها زدهاند؟
اساساً از دیدگاه اصولی، بر فرض آنکه احداث بنا بر قبر حرمت داشته باشد، در هر موردی که ما شک کنیم که مسلمین قرون گذشته این بناها را بعد از دفن اموات ساختهاند یا از قبل موجود بوده، باید فعل آنها را حمل بر صحّت کرد و گفت: حتماً بنا از قبل موجود بوده،وگرنه مُسلمٍ کار حرام انجام نمیدهد. به عبارت دیگر: ظاهر حال مُسلمٍ و مؤمن این است که چنین فعل حرامی را مرتکب نمیشود. بنابراین در تمامی موارد شک باید گفت: بناها موجود بوده و جنازهها را بعداً در آن دفن کردهاند.
بلکه مواردی به طور یقین بوده که افرادی را در مقبره و سردابی دفن کردهاند؛ همچون خانه عقیل.
بنابراین، مسأله تنها، «حمل به صحت» و «ظاهر حال مُسلمٍ» نیست بلکه شواهد و قراین نیز این مطلب را تأیید میکند.
3 - آیا حرمت فقط در احداث بنا بر قبر است یا استمرار و بقای بنا نیز حرام است؟
به عنوان مثال: تصرّف در زمین دیگران بدون رضایت آنها، هم ابتدائاً حرام است و هم استمراراً و بقائاً؛ یعنی اگر مثلاً خانهای در ملک دیگران ساخته است، هم ساختنش حرام بوده و هم باقی ماندن آن خانه حرام است؛ زیرا مستلزم تصرّف در ملک دیگران است. در مورد قبور، سؤال این است که آیا هم احداث بنا حرام است و هم بقای ساختمان هایی که بنا شده است؟ و یا تنها احداث بنا حرمت داشته ولی بعد از ساخت بناء دیگر بقای آن مانعی ندارد و تخریب آن واجب نیست؟
اگر بگویید: تنها احداث بنا حرام است و بقای بنا حرام نیست، میگوییم وقتی ابقاء و استمرار بنا حرام نباشد، خراب کردنش هم جایز نیست. پس به چه مجوّزی صحن و سرا و قبّه و بارگاه ائمه بقیععلیهم السلام را خراب کردهاید و تا این حد بر آن اصرار و پافشاری داشته و دارید؟! و اگر هم بگویید احداث بنا حرام است و هم ابقای آن، همان طور که از جملات ابن قیّم و ابن تیمیه هم پیداست که میگویند: «یجب هدم المشاهد الّتی بنیت علی القبور ولایجوز إبقآؤُها» ما میگوییم حال که ابقای بنا حرام است، چرا اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله سبب بقای خانه پیامبرصلی الله علیه وآله شدند و آن را تخریب نکردند؟ آیا میتوان گفت: که اصحاب به منشأ ابقای خانه، مرتکب حرام شدند؟!
اگر پیامبرصلی الله علیه وآله از ساختن بنای بر قبور نهی فرموده است و نهی او دلالت بر حرمت دارد و قبر خودش را هم استثنا نکرده است، اوّلین بنایی که باید خراب شود، بنای قبر خود ایشان است؛ زیرا قطعاً به بقای بنا - که حرام است! - راضی نخواهدبود.
ما فرض میکنیم که اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله بنایی بر قبر آن حضرت نساخته اند امّا چرا با ابقای بنای واقع بر قبر آن حضرت مرتکب حرام شدند؟!
بنابراین، باید گفت استمرار و ابقای بناهای واقع بر قبور مانعی ندارد خصوصاً آنکه آنها فعل اصحاب را حجّت میدانند.
البته در اینجا هم ممکن است کسی بگوید: بنایی که بر قبر ساخته شود و بنایی که از قبل موجود بوده فرق دارند؛ یعنی ابقای بنای اوّل حرام است امّا ابقای دوّمی حرام نیست! ولی کدام عاقلی است که بین این دو، فرق قائل باشد و لذا میبینیم جواب معقولی برای ابقای ساختمان قبر پیامبرصلی الله علیه وآله ندارند.
عموم مسلمین ساختن مسجد در کنار قبور اولیای الهی را جایز شمرده و بدان عمل میکنند. منتها به این نیّت که زمین و بقعهای که ولیّ خدا در آن مدفون است، متبرّک میباشد. امّا وهابیان، همانگونه که ساختن گنبد و بارگاه بر قبور اولیای الهی را حرام میدانند، ساختن مسجد در کنار قبور اولیا را نیز حرام دانسته و راهی به سوی شرک میدانند. اینک این موضوع را مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد؛
ابن تیمیه میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله حرام کرده که قبور خود را مسجد قرار دهند؛ یعنی نباید کسی در اوقات نماز به آنجا رفته و نماز و دعای خود را در آنجا بخواند؛ اگرچه به قصد عبادت خدا هم برود؛ زیرا آن مکانها راهی برای شرک است؛ یعنی ممکن است که انسان به خاطر صاحب قبر دعا و نماز خوانده و او را تعظیم و تکریم کند. لذا ساختن مسجد در کنار قبور اولیا حرام است. بنابر این اگر چه بنای مسجد فی نفسه مستحب است، ولی از آنجا که این عمل ممکن است برخی را به شرک وادار کند، مطلقاً حرام است».(1)
همچنین در جایی دیگر میگوید: «علمای ما قائل هستند که ساختن مسجد بر قبور جایز نیست».(2)
خداوند متعال در قضیّه اصحاب کهف میفرماید: { وَکَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَأَنَّ السّاعَةَ لا رَیْبَ فیها إِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً}؛(1)«و باز مردم را بر حال اصحاب کهف آگاه ساختیم تا خلق خدا بدانند که وعده خدا به حق بوده و ساعت قیامت بی هیچ شک خواهد آمد تا مردمی که میانشان در مورد آنها تنازع و اختلاف بود، رفع بشود. بااین همه بعضی گفتند: باید گرد آنها حصار و بنایی بسازیم. خدا به حال آنها آگاهتر است. آنان که بر واقع احوال آنها اطلاع یافتند، گفتند: البته برایشان مسجد بنا کنیم.»
خداوند متعال در این آیه به چگونگی اطلاع مردم از آنان اشاره کرده است. آنان در طریقه تکریم اصحاب کهف اختلاف داشتند؛ برخی معتقد بودند که بر روی آنان ساختمانی ساخته شود یا دیواری دور آنان کشیده شود. ولی غالب افراد پیشنهاد دادند که در کنار آنان مسجدی ساخته شود.
فخر رازی میگوید: برخی گفتهاند: این گروه که پیشنهاد ساختن مسجد را دادند پادشاهان مسلمان و طرفداران اصحاب کهف بودند. برخی نیز معتقدند: آنان که پیشنهاد مسجد را دادند رؤسای شهر بودند تا در آنجا عبادت کرده و آثار اصحاب کهف را به سبب آن مسجد باقی بگذارند.(2)
ابوحیان اندلسی میگوید: «کسی که پیشنهاد ساختمان را داد، کافر از دنیا رفت و با این عمل میخواست مرکزی برای کفر خود بسازد که مؤمنین از این عمل مانع شده و پیشنهاد ساختن مسجد را دادند».(3)
ابو السعود و زمخشری نیز همین نظر را قبول کردهاند؛ یعنی پیشنهاد دهندگان ساختن مسجد در کنار جایگاه اصحاب کهف، مسلمین و مؤمنین بودهاند.(4)
البته میدانیم که قرآن، کتاب قصهگویی صرف نیست، بلکه اگر داستانی را تعریف میکند به منظور بهرهبرداری مسلمانان از آن داستان است. از آنجا که خداوند متعال پیشنهاد دوم (ساختن مسجد در کنار اصحاب کهف) را رد نکرده و آن را مجرای شرک نمیداند، میتوانیم آن را دلیل به امضا و تقریر عمل آنان بدانیم.
با مراجعه به سیره مسلمین در طول تاریخ، پی میبریم که آنان به این عمل مبادرت ورزیده و در کنار قبور اولیای خود مسجد میساختند.
مورخین داستان مسافرت ابوجندل با ابوبصیر را نقل کردهاند که در ضمن آن آمده: «نامه رسول خداصلی الله علیه وآله به دست ابوجندل رسید؛ در حالی که ابوبصیر مشغول جان کندن بود، او در حالی که در دستش نامه رسول خداصلی الله علیه وآله بود از دار دنیا رفت. ابوجندل او را در همان مکان دفن کرد، و بر روی قبرش مسجدی بنا نمود».(1)
وهابیان بر حرمت ساختن مسجد در کنار قبور اولیای الهی به ادلهای استدلال کردهاند که در ذیل به بحث و بررسی آنها میپردازیم:
وهابیان بر مدعای خود به روایات ذیل استدلال کردهاند:
1 - جندب بن عبداللَّه بجلی میگوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله پنج روز قبل از وفاتش شنیدم که فرمود: «آگاه باشید، همانا کسانی قبل از شما قبور انبیای خود را به عنوان مساجد قرار میدادند. امّا شما این گونه نکنید، من شما را از این عمل باز میدارم».(2)
2 - از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت شده که به خدا عرض کرد: «بار خدایا قبر مرا بت قرار مده، خدا لعنت کند قومی را که قبور انبیای خود را مساجد کردند».(3)
3 - مسلم نقل میکند که امّ حبیبه و امّ سلمه نزد رسول خداصلی الله علیه وآله یادی از کنیسهای کردند که در حبشه دیده بودند، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: آنان کسانی هستند که هر گاه مرد صالحی از میانشان میمیرد بر قبر او مسجدی میسازند و صورتهایی نیز بر آن قرار میدهند، آنان نزد خدا در روز قیامت مخلوقات بدی هستند».(1)
4 - بخاری در صحیح خود از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «خدا لعنت کند نصارا و یهود را؛ زیرا قبور انبیای خود را مسجد قرار دادند».(2)
در جواب از استدلال به این روایات باید گفت:
اوّلاً: فهمیدن مقصود این روایات، متوقف بر دانستن مقصود یهود و نصارا از ساختن مسجد بر قبور اولیای خود میباشد؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله از قیام به عملی که یهود و نصارا با قصد خاصی انجام میدهند، نهی کرده است.
با مراجعه به روایات پی میبریم که یهود و نصارا، قبور اولیای خود را مسجد و قبله قرار میدادند و بر روی آن قبور سجده میکردند. در حقیقت آنان را عبادت میکردند. لذا پیامبرصلی الله علیه وآله شدیداً با این عمل مقابله کرده و از آن نهی فرموده است.
حال اگر در کنار قبور اولیای الهی به جهت تبرک، مسجد ساخته شود، تا انسان به برکت آن ولیّ خدا، توجّه و حضور قلبش بیشتر باشد و از طرفی نیز هیچ قصد تعظیم و تکریمی نسبت به آن ولی در حال نماز نداشته باشد، قطعاً از مورد این روایات خارج است؛ چنانکه در روایت امّ حبیبه و امّ سلمه به این مقصود یهود و نصارا اشاره شده است.
بیضاوی در شرح این احادیث میگوید: «از آنجا که یهود و نصارا بر قبور انبیا به خاطر تعظیم شأن آنان، سجده کرده و آن قبور را قبله خود قرار میدادند، به همین جهت مسلمین از این نوع عمل باز داشته شدند؛ زیرا این عمل شرک محض است. ولی اگر کسی مسجدی را در جوار قبر صالحی به قصد تبرک بسازد، مشمول نهی روایات نمیشود.»
سندی، شارح «سنن نسائی» نیز میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله امّت خود را از عمل یهود و نصارا نسبت به قبور انبیای خود باز میدارد، خواه به سجده بر قبور و تعظیم آنها باشد و خواه به خاطر قبله قرار دادن قبور باشد تا هنگام نماز به آن متوجه باشند».(1)
ثانیاً: روایت، از ساختن مسجد بر روی قبر نهی میکند و هیچ اشارهای به ساختن مسجد در کنار قبور انبیا و اولیا ندارد.
ثالثاً: معلوم نیست که نهی در این روایات، تحریمی باشد؛ چنانکه بخاری این روایات را تحت عنوان «باب مایکره من اتخاذ المساجد علی القبور» آورده و آنها را حمل بر نهی تنزیهی و کراهتی کرده است.(2)
شیخ عبداللَّه هروی در توجیه احادیث فوق میگوید: «آن احادیث بر کسانی حمل میشود که قصد نماز بر قبر انبیا به جهت تعظیم شان دارند و این در صورتی متصور است که قبور، آشکار و باز باشد وگرنه نماز در آنجا حرام نیست».(3)
نیز عبدالغنی نابلسی حنفی میگوید: «اگر کسی مسجدی را در کنار قبر صالحی بسازد یا در کنار قبر او به جهت تبرک جستن از او نماز گزارد، نه به جهت تعظیم صاحب قبر و توجّه به او در نماز، اشکالی ندارد؛ زیرا مرقد اسماعیلعلیه السلام نزد "حطیم" مسجد الحرام است و آن محل بهترین مکانی است که نماز در آنجا خوانده میشود».(4)
علامه بدر الدین حوثی، در شرح روایات فوق میگوید: «معنای مسجد قرار دادن قبور، این است که انسان نمازگزار قبر را قبله قرار داده و بر آن نماز گزارد».(5)
یکی دیگر از ادله وهابیان بر حرمت بنای مسجد در جوار قبور اولیای الهی استدلال به قاعده سدّ ذرایع است.
طبق این قاعده: اگر عملی فی نفسه مباح یا مستحب باشد، ولی منجر به حرام شود،
آن عمل نیز حرام است، تا کسی به سبب آن به سوی حرام سوق داده نشود.
ابن قیم جوزیه در استدلال به این قاعده، به ادله بسیاری تمسک کرده است؛ از جمله به آیه شریفه: { وَلا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَیَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ ؛ «دشنام ندهید کسانی را که غیر خدا را میخوانند؛ زیرا آنان نیز خدا را بدون آگاهی ناسزا میگویند.» و آیه: { وَلا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَ ؛ «و پاهای خود را به زمین نکوبند تا آنچه از زینتها مخفی میدارند معلوم شود.»
به برخی از ادله عقلی نیز برای اثبات سدّ ذرایع تمسک کرده است.(1)
در جواب میگوییم: در بحث مقدمه واجب گفته شده که تنها مقدمه موصله واجب، واجب است نه هر مقدمهای؛ یعنی آن مقدمهای که ما را مستقیماً به واجب میرساند واجب است؛ مثلاً اگر بودن بر بالای بام بر ما واجب است و آن متوقف بر نصب پله باشد، نصب آن پله که ما را به بالای بام میرساند واجب میشود. همین مطلب را عیناً در مقدمه حرام میگوییم؛ یعنی خصوص آن عملی که ما را به حرام رسانده، از باب مقدمه حرام است.
بنابر این ساختن مسجد در کنار قبور اولیای الهی اگر به قصد شرک نباشد و غالب مردم نیز این نیت را از خواندن نماز در آن مساجد نداشته باشند. اشکالی در ساختن آن مساجد نیست؛ اگرچه ممکن است که برخی از غالیان هنگام نماز این نیّت را داشته باشند. اگر این مطلب را نپذیرفتیم بسیاری از معاملات روزمره نسبت به آلات مشترکه، باطل و حرام خواهد بود؛ زیرا ممکن است که برخی از مردم از آن سوء استفاده نمایند؛ مثلاً کسی که چاقو میخرد، یا رادیو میخرد، ممکن است کسی از آن سوء استفاده نموده و در راه فساد استفاده کند، ولی هیچ کس چنین معاملهای را حرام و باطل نکرده است، بلکه تنها فروش آنها را به قصد فساد، باطل میدانند.
1) 2039. اعلام الموقّعین، ج 3، ص 148.
وهابیان همانگونه که اموری مانند: ساختن مسجد در کنار قبور اولیای الهی، نماز و دعا خواندن و زیارت قبور را حرام میدانند، روشن کردن چراغ و تزیین قبور را هم به طور مطلق حرام میدانند؛ اگر چه برای قبر یکی از اولیای الهی - مثل پیامبرصلی الله علیه وآله و امام - باشد. ولی بقیه مسلمین این عمل را جایز میشمارند و بر آن به ادلهای استدلال کردهاند که یکی از آنها قیاس به تنقیح مناط قطعی است؛ زیرا همانگونه که زینت کعبه جایز و راجح است و سیره پیامبرصلی الله علیه وآله، صحابه، تابعین و مسلمین در طول تاریخ نیز این بوده که برای تعظیم و تکریم آن و ترغیب مردم بدان زینت میکردند و در آن هیچ اشکالی نمیدیدند، به همان ملاک، تزیین قبور اولیای الهی و روشن کردن چراغ در جوار آنها اشکالی ندارد.
نسایی به سند خود از ابن عباس نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خدا لعنت کند زنانی که به زیارت قبور میآیند و کسانی که قبور را مساجد قرار داده و بر آن چراغ روشن میکنند».(1)
این حدیث از حیث سند و دلالت اشکال داشته و هیچ دلالتی بر حرمت روشن کردن چراغ بر سر قبور اولیای الهی ندارد؛ زیرا:
محدّث وهابی، ناصرالدین البانی بعد از نقل حدیث ابن عباس میگوید: «این حدیث را ابوداوود و دیگران نقل کردهاند، ولی از حیث سند ضعیف است. اگرچه کثیری از سلفیّون به آن تمسک کردهاند، ولی باید حق گفته شود و متابعت گردد. و از جمله کسانی که این حدیث را تضعیف کرده، مسلم است. او در کتاب «التفصیل» میگوید: «این حدیث ثابت نیست و مردم از حدیث ابو صالح باذام که در سند اوست
1) 2040. سنن نسائی، ج 4، ص 95؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 530، ح 1384.
پرهیز نمودهاند و نیز کسی که راوی از ابن عباس است، ثابت نشده که از او حدیث شنیده باشد».
آنگاه میگوید: ضعف این حدیث را در کتاب «الاحادیث الضعیفة و الموضوعة و اثرها السییء فی الامّة» ثابت نمودهام. سپس میگوید: کسی به احادیث ابو صالح باذام احتجاج نکرده و نزد جمهور ائمه ضعیف است و کسی او را توثیق نکرده، مگر عجلی که معروف به تساهل در توثیق است؛ همانند ابن حبّان. و حدیث طریق دیگری هم ندارد تا بتواند این طریق را تقویت کند».(1)
1 - این حدیث بر قبور غیر انبیا و اولیا حمل میشود؛ زیرا قبور آنان را باید با وجوه مختلف تعظیم کرد که از جمله آنها روشن نمودن چراغ است.
2 - حدیث بر موردی حمل میشود که منفعت بر آن مترتب نگردد؛ زیرا تضییع مال است، ولی چراغ روشن کردن بر بالای قبر برای زیارت صاحب آن قبر، قرائت قرآن، دعا، خواندن نماز و نفعهای دیگری که میتواند زائر در آنجا ببرد، در این موارد نه تنها حرام و مکروه نیست، بلکه رجحان نیز دارد؛ زیرا از مصادیق تعاون بر برّ و تقوا است.
عزیزی در شرح حدیث میگوید: «مورد حدیث در جایی است که زندهها از چراغها نفع نبرند، ولی اگر نفعی بر آن مترتب شود اشکالی ندارد».(2)
سندی نیز در شرح «سنن نسایی» میگوید: «نهی از روشن کردن چراغ به این جهت است که تضییع مال بدون منفعت است و مفهوم آن این است: در صورتی که بر آن نفعی مترتب شود از مورد نهی خارج است».(3)
شیخ علی ناصف میگوید: «روشن کردن چراغ بر سر قبور جایز نیست؛ زیرا ضایع کردن مال است، مگر در صورتی که یکی از زندهها بر سر آن قبور باشد که در این صورت روشن کردن چراغ اشکالی ندارد».(4)
3 - حدیث دلالت بر حرمت ندارد، بلکه ممکن است که بر کراهت حمل گردد.
4 - سیره مسلمین در طول تاریخ اسلام بر این بوده که بر سر قبورشان؛ خصوصاً در صورتی که شخصیتی بزرگ و از اولیای الهی است، چراغ روشن مینمودند.
خطیب بغدادی به سند خود از شیخی از اهل فلسطین نقل میکند: در پایین دیوار قسطنطنیه ساختمان روشنی را مشاهده نمودم، درباره آن سؤال کردم. گفتند: این قبر ابوایّوب انصاری، صحابی رسول خداصلی الله علیه وآله است، کنار قبر او آمدم، قبرش را در آن ساختمان دیدم؛ در حالی که قندیل و لوستری با زنجیر از سقف آن آویزان بود.(1)
ابن الجوزی میگوید: «یکی از حوادث سال 386 ه.ق این است که اهل بصره ادّعا کردند که به قبری قدیمی دسترسی پیدا کردند که معلوم شد قبر زبیر بن عوام است. آن گاه قندیل، ابزار، حصیر و غیره آوردند و افرادی را نیز به عنوان حافظ و خدمت کار بر آن گمارده و زمینهایی بر آن وقف نمودند».(2)
صفدی درباره قبر امام کاظمعلیه السلام میگوید: «قبر او در آنجا مشهور است، مردم به زیارتش میآیند. مشهدی بزرگ بر آن قبر است و در آن مشهد قندیل ها و لوستر هایی از طلا و نقره موجود است. انواع ابزارها و فرشها بدون حدّ و حصر وجود دارد».(3)
5 - حدیث ابن عباس معارض دارد؛ زیرا ترمذی نیز از ابن عباس نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله شبانگاه وارد بر قبری شد؛ در حالی که شخصی برای او چراغ روشن کرده بود.(4)
این موضوع، از جمله مسائل مورد اختلاف بین مسلمین از طرفی، و وهابیان از طرف دیگر است. مسلمانان چون وجود اولیای الهی را در حیات و مرگشان، و نیز بقعه و بارگاه و قطعه زمینی که آنها را در خود دارد، متبرک میدانند، از طرف دیگر، توسل به اولیای الهی را در حال حیات و ممات جایز میدانند، نمازشان را در کنار قبور اولیای الهی میخوانند تا خداوند متعال لطف کرده به برکت آنان شیطان و وسوسه هایش را از آنها دور کرده و تمام توجهشان مشغول خدا گردد، و نمازی با اخلاص و توجّه از آنها صادر گردد. در مقابل، وهابیان با این عمل به مخالفت برخاسته و آن را تحریم کردهاند، اینک مطلب را پی میگیریم تا حکم آن روشن گردد.
1 - ابن تیمیه میگوید: «صحابه عادتشان بر این بود هنگامی که کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میآمدند بر او سلام میدادند، ولی هنگامی که میخواستند دعا کنند رو به قبر شریف دعا نمیکردند، بلکه از قبر منحرف شده و رو به قبله دعا مینمودند؛ مانند سایر بقعه ها، از همین رو هیچ یک از ائمه سلف ذکر نکردهاند که نماز کنار قبور و در مشاهد مستحب و افضل است، بلکه همه اتفاق نمودهاند بر اینکه نماز در مساجد و خانهها افضل از کنار قبور انبیا و صالحین است؛ چه آن قبر مشهد نامیده شده باشد یا خیر».(1)
وی در جای دیگر میگوید: «نماز در کنار قبور مشروع نیست و نیز قصد مشاهد
1) 2049. رساله زیارة القبور، ص 159.
کردن برای عبادت در آن مکانها؛ از قبیل نماز، اعتکاف، استغاثه و ابتهال و نحو این افعال مشروع نیست و کراهت دارد. بلکه عده زیادی نماز را به جهت نهیی که به آن خورده، باطل میدانند … ».(1)
2 - ابن قیم جوزیه میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله نهی کرده از نماز خواندن در کنار قبور، ولی اکثر مردم در کنار قبور نماز میخوانند … ».(2)
3 - محمّد بن عبدالوهّاب میگوید: «هیچ یک از ائمه پیشین ذکر نکردهاند که نماز کنار قبور و مشاهد مستحب و افضل است، بلکه همه اتفاق دارند بر اینکه نماز در مساجد و خانهها افضل از مقابر اولیا و صالحین است».(3)
4 - شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: «نماز در کنار قبور بدعت و از وسایل شرک است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «إجعلوا من صلاتکم فی بیوتکم ولا تتخذوها قبوراً» این حدیث دلالت دارد که در کنار قبور نباید نماز خواند و تنها نماز را باید در مساجد یا خانه به جای آورد … ».(4)
از آیات و روایات استفاده میشود که برخی از زمینها و بقعه ها مبارکند و بر زمینها و بقعه های دیگر ترجیح دارند و در مقابل، برخی از زمینها و بقعه ها غیر مبارکند و باید از آنها پرهیز نمود.
خداوند متعال در مورد کعبه و مکّه میفرماید: { إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَهُدًی لِلْعالَمینَ .(5)و نیز میفرماید: { وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنی مُنْزَلاً مُبارَکاً وَأَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلینَ .(6)همچنین میفرماید: { وَنَجَّیْناهُ وَلُوطاً إِلَی اْلأَرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها
لِلْعالَمینَ .(1)خداوند درباره حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { إِذْ ناداهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی .(2)و نیز در خطاب به او میفرماید: { فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی .(3)در آیهای درباره سلیمانعلیه السلام آمده است: { وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً تَجْری بِأَمْرِهِ إِلی اْلأَرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها}.(4)همچنین در مورد پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: { سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ .(5)
گاهی قطعههای زمین همانند بانیان آنها متصف به صفت شقاوت و سعادت میشوند:
1 - بخاری به سندش از عبداللَّه بن عمر نقل میکند که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هنگامی که از سرزمین ثمود میگذشت، فرمود: «به سرزمینهایی داخل نشوید که صاحبان آنها به خود ظلم نمودند تا شما نیز همانند آنان به مصیبت مبتلا نگردید، مگر در حالی که گریانید. آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله سر مبارک را پوشانید و به سرعت از آن وادی گذر نمود.(6)
2 - همچنین بخاری به سندش نقل میکند که علیعلیه السلام از نماز خواندن در سرزمین فرو رفته بابل کراهت داشت.(7)
3 - حلبی در «سیره» خود نقل میکند: اجماع امّت بر این است که مکانی که اعضای شریف پیامبرصلی الله علیه وآله را در بر گرفته، بهترین قسمت روی زمین است؛ حتّی بهتر از موضع کعبه شریفه. برخی دیگر گویند: افضل قسمتهای روی زمین است، حتّی از عرش الهی.(8)
4 - سمهودی شافعی در بحث تفضیل سرزمین مدینه بر سرزمینهای دیگر میگوید: جهت دوم آنکه: این سرزمین مشتمل بر قطعه زمینی است که به اجماع امت
بر سایر قطعه ها برتری دارد و آن همان قطعهای است که بدن شریف پیامبرصلی الله علیه وآله را در بر گرفته است.(1)
5 - همچنین نقل کرده که مردم بعد از فوت رسول خداصلی الله علیه وآله میآمدند و از خاک قبر حضرتصلی الله علیه وآله به جهت تبرک بر میداشتند و با خود میبردند: عایشه به جهت آنکه بدن پیامبرصلی الله علیه وآله نمایان نگردد، دستور داد دور قبر پیامبرصلی الله علیه وآله دیواری کشیده شود.(2)
1 - کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله یا یکی از اولیای الهی نیز یکی از زمینها و بقعه هایی است که اسم زمین و بقعه بر آن صادق است و نماز و دعا در هر مکانی مباح و جایز است، که این مکان نیز یکی از آنهاست.
2 - خداوند متعال میفرماید: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحیماً}؛(3)«و اگر هنگامی که گروه منافق بر خود به گناه ستم کردند از کردار خود به خدا توبه کرده و به تو رجوع میکردند. و پیامبر هم برای آنان استغفار میکرد، البته در این حال خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.»
کلمه { جآؤوک شامل زمان حیات و ممات پیامبرصلی الله علیه وآله هر دو میشود و همانگونه که در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله گناهکار وجود داشت، بعد از وفات ایشان نیز چنین است، لذا احتیاج به واسطهای دارد تا به او توسل کند و خداوند با استغفار او گناهانش را بیامرزد. حال چه اشکالی دارد، نماز و دعا که در آن استغفار است در کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله و در حضور آن حضرت انجام گیرد تا از برکات ایشان گناهان ما آمرزیده شود.
3 - بیشک نماز در مقابر به جهت عبادت صاحب قبر و قبله قرار دادن آن شرک است، ولی هیچ مسلمانی این چنین نیّتی ندارد، بلکه هدفش از این عمل، تنها تبرک جستن از آن بقعه و مکان است؛ زیرا نماز و دعا در آن مکان شریف ثواب بیشتری
دارد و اگر این چنین نبود، چرا عمر و ابابکر وصیت نمودند تا در جوار پیامبرصلی الله علیه وآله دفن شوند؟ مگر به غیر جهت تبرک بود؟ نمازگزار هم به همین نیّت در جوار قبور اولیای الهی نماز میخواند. در قصه اصحاب کهف، به چه دلیل مؤمنان و موحدان ساختن مسجد را بر روی اصحاب کهف پیشنهاد دادند؟ مگر برای غیر این جهت بود که واجبات دینیشان را در جوار آنان انجام دهند تا عملشان متبرّک گردد. لذا زمخشری در ذیل آیه میگوید: «پیشنهاد به این جهت بود که مسلمین در آن مکان نماز گزارده و به مکان آنان تبرک بجویند».(1)همین بیان را نیشابوری نیز در «تفسیر» خود آورده است.
خداوند متعال قصه اصحاب کهف و پیشنهاد موحّدان را نقل میکند، ولی سکوت کرده و پیشنهاد آنان را رد نمیکند، این خود دلیل بر مشروعیت عمل و پیشنهاد آنان است.
4 - قرآن کریم به حاجیان امر میکند که نزد مقام ابراهیمعلیه السلام نماز به جای آورند. مقام ابراهیمعلیه السلام همان صخرهای است که آن حضرت بر روی آن برای ساختن کعبه میایستاد ه است. خداوند متعال میفرماید: { وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی ؛(2)«و به یاد آور زمانی که کعبه را مقام امن و مرجع امر دین گرداندیم و امر شد که مقام ابراهیم را جایگاه پرستش خدا قرار دهید.» میدانیم که نماز خواندن در این مکان برای تبرک به مقام ابراهیمعلیه السلام است.
5 - سیوطی در باب احادیث معراج میگوید: پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وارد مدینه، طور سینا و بیت لحم شد و در آن مکانها نماز خواند. جبرئیل به او عرض کرد: ای رسول خدا! آیا میدانی کجا نماز میگزاری؟ تو در شهر طیّبی نماز خواندی که هجرتت به سوی آن بود. تو در طور سینا نماز گزاردی؛ مکانی که خداوند با موسی سخن گفت. تو در بیت لحم نماز گزاردی؛ مکانی که عیسی متولد شد.(3)
پس بیت لحم به دلیل ولادت حضرت عیسیعلیه السلام در آن، متبرک است، لذا پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله در آن مکان نماز میگزارد. حال چه فرقی بین زادگاه و مقبره است؟
6 - مسلمین در ایام حج در حجر اسماعیل نماز میگزارند؛ در حالی که آن مکان مدفن اسماعیل و هاجر است، حال چه فرقی بین اسماعیل و پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله است؟
7 - اگر نماز در کنار قبر اشکال دارد، چرا عایشه تا آخر عمر در کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله به زندگی خود ادامه داد؟ و در آنجا نماز به پاداشت؟
مگر نبود که فاطمه زهراعلیها السلام - آن زنی که طبق نص پیامبرصلی الله علیه وآله: خدا به رضایت او راضی و به غضب او غضبناک میشود - هر جمعه به زیارت قبر حمزه میآمد و در کنار قبر نماز به جای میآورد؟
8 - مگر پیامبرصلی الله علیه وآله در مسجد «خیف» نماز به جای نیاورد؛ در حالی که در حدیث است که آن مسجد مدفن هفتاد پیامبر خداست؟
طبرانی به سند صحیح از ابن عمر نقل میکند که در مسجد «خیف» هفتاد پیامبر مدفون است.(1)
9 - مگر پیامبرصلی الله علیه وآله در کنار قبر ابراهیمعلیه السلام نماز به جای نیاورد؟
ابوهریره از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «هنگامی که جبرئیل مرا به بیت المقدس آورد و به قبر ابراهیمعلیه السلام گذر داد، گفت: ای پیامبر خدا! فرود آی تا دو رکعت در این مکان نماز گزاریم؛ زیرا اینجا قبر پدرت ابراهیمعلیه السلام است. سپس مرا وارد بیت لحم نمود و گفت: فرود آی تا در این مکان نیز دو رکعت نماز گزاریم؛ زیرا برادرت عیسیعلیه السلام در این مکان متولد شده است.(2)
10 - مسلمانان در طول تاریخ سعی داشتهاند تا به این سنّت عمل کرده و نماز خود را در کنار قبور اولیای الهی به جای آورند، و هیچ گاه به ذهن کسی نیامده که این عمل حرام یا مکروه است.
منصور عباسی روزی از مالک بن انس - امام مالکی ها - در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال کرد: «ای اباعبداللَّه! آیا به طرف قبله قرار گیرم و دعا کنم یا روی به رسول خدا کرده و دعا نمایم؟».
مالک در جواب گفت: چرا روی خود را از رسول خداصلی الله علیه وآله بر میگردانی؛ در حالی که او وسیله تو و پدرت آدم به سوی خدا تا روز قیامت است؟ بلکه روی خود را به طرف او بنما و او را شفیع قرار ده تا خداوند شفاعت او را در حقّ تو قبول کند.(1)
با مراجعه به کتابهای فقهی اهل سنّت - غیر از وهابیان - پی میبریم که همگی قائل به جواز برپایی نماز و دعا در کنار قبور اولیای الهیاند:
1 - در کتاب «المدونة الکبری» آمده است: «مالک به نماز گزاردن در مقبره اشکال نمیگرفت، بدین صورت که کسی در مقبره نماز بخواند؛ در حالی که جلو و عقب و راست و چپ او قبر باشد. و نیز میگفت: به من خبر رسیده که برخی از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله در مقبره نماز میخواندند».(2)
2 - عبدالغنی نابلسی در کتاب «الحدیقة الندیّة» میگوید: «اگر کسی مسجد خود را کنار قبر صالحی قرار دهد و در آنجا به جهت تبرک، نه تعظیم به صاحب قبر و توجّه به او نماز گزارد، اشکالی ندارد؛ زیرا مرقد اسماعیل کنار حطیم از مسجد الحرام است؛ در حالی که آن موضع بهترین مکان برای نماز است».(3)
3 - خفاجی در «شرح الشفا» میگوید: «رو به پیامبرصلی الله علیه وآله و پشت به قبله بودن هنگام دعا، مذهب شافعی و جمهور اهل سنّت است و از ابوحنیفه نیز نقل شده است».(4)
4 - ابن الهمام از علمای حنفیّه میگوید: «آنچه از ابوحنیفه نقل شده که او رو به قبله و پشت به قبر رسولصلی الله علیه وآله دعا میکرد مردود است؛ زیرا خلاف سنّت است … کرمانی
هم در این زمینه میگوید: مذهب ابوحنیفه - که رو به قبله بودن است - باطل است؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله در ضریح خود زنده است و زائرینش را میشناسد … ».(1)
وهابیان به دو دسته دلیل بر حرمت و عدم مشروعیت نماز و دعا در کنار قبور اولیای الهی تمسک کردهاند: روایات و اصول.
البانی از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «نماز را به سوی قبر و روی قبر نخوانید».(2)
اوّلاً: وهابیان نمیتوانند به منفردات حدیثی خود بر ردّ عمل دیگران استناد کنند، همانگونه که ابن حزم در «الفِصَل» میگوید: «ما نمیتوانیم علیه شیعه به روایات خود تمسک کنیم؛ زیرا آنان ما را تصدیق نمیکنند، همانگونه که آنان نیز نمیتوانند به روایاتشان بر ما استدلال نمایند».(3)
ثانیاً: طبق نصّ حدیث، نماز خواندن به طرف قبور و تعظیم آنها از آن جهت نهی شده که موجب شرک و غلوّ در دین است، ولی اگر نماز صرفاً به جهت تبرک باشد اشکالی ندارد.
بیضاوی در تفسیر خود میگوید: «یهود و نصاری در عصر پیامبرصلی الله علیه وآله بر قبر انبیای خود به جهت تعظیم آنان سجده میکردند و آن قبرها را قبله خود قرار داده و به طرف آن نماز میگزاردند و در حقیقت آنها را بتهای خود قرار میدادند، لذا پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را لعن کرده و مسلمین را از امثال این اعمال باز میداشت».(4)
حال اگر کسی در کنار قبور اولیای الهی نماز و دعا بخواند، نه به نیّت توجّه و تعظیم به آنها، بلکه از آن جهت که این بقعه متبرک است و انسان در این بقعه
برخی همانند شیخ عبدالعزیز بن باز به قاعده سدّ ذرائع تمسک کرده و میگویند: از آنجا که نماز و دعا کنار قبور اولیا راهی به سوی شرک است و ممکن است انسان را در برخی از موارد در خطّ شرک قرار دهد، باطل و حرام است.(1)
در بحث اصول به اثبات رسیده که ذریعه و وسیله حرام مطلقاً حرام نیست، بلکه مقدمه و ذریعه موصله حرام است. در مورد بحث نیز، نماز و دعایی که به شرک منجر شود حرام است، ولی نماز و دعایی که هرگز این نتیجه را به همراه ندارد، نه تنها حرام و باطل نیست، بلکه جایز و مستحباست. و اکثر قریب به اتفاق مردم تنها به قصد تبرک مکان، در کنار قبور اولیای الهی نماز میگزارند، نه به جهت تعظیم صاحب قبر.
1) 2080. فتاوی نور علی الدرب، ج 1، ص 302.
یکی از اعمالی که مسلمین در طول تاریخ در موقعیتهای خاص انجام میدهند برپایی مراسم جشن و شادی در روزها یا شبهای خاصی است. این کار به دلیل اهمیت و مبارک بودن آن موقعیّت انجام میشود؛ خواه ولادت امام باشد یا بعثت پیامبر و مانند آن.
مسلمین به جهت استفاده معنوی در آن اوقات مقدس و کسب فیض از معصومین در چنین مجالسی شرکت کرده و با بزرگداشت آن به برکات عظیمی دست مییابند، ولی متأسفانه وهابیان در طول تاریخ علاوه بر اینکه از چنین برکاتی استفاده نمیکنند، دیگران را نیز در برپایی چنین مجالسی منع کرده و از این طریق خواست دشمنان اسلام را جامه عمل میپوشانند؛ زیرا دشمن هرگز نمیخواهد مسلمانان با مقدسات شان تجدید عهد نمایند. به خاطر اهمیت موضوع، آن را در اینجا بررسی میکنیم.
1 - ابن تیمیه میگوید: « … نوع دوم از ایام، روزهایی است که در آن اتفاقی افتاده است؛ همانند هجدهم ذی حجه و اینکه برخی آن روز را عید میگیرند اصل و اساسی ندارد؛ زیرا پیشینیان و نیز اهل بیت و دیگران آن روز را عید نگرفتند و اعیاد، شریعتی از شرایع است که در آن باید از دستور متابعت نمود، نه آنکه بدعتگذاری کرد، این عمل همانند اعمال نصارا است که حوادث حضرت عیسیعلیه السلام را عید میگیرند».(1)
1) 2081. اقتضاء الصراط المستقیم، ص 293 - 295.
2 - شیخ عبدالعزیز بن باز میگوید: «جایز نیست برای پیامبر و غیر پیامبر مراسمی برپا شود و این عمل از بدعت های در دین است؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله و خلفای راشدین و دیگران از صحابه و تابعین، اینچنین عملی انجام ندادهاند».(1)
3 - شورای دائمی فتوای وهابیان میگویند: «جایز نیست در سوگ انبیا و صالحین و نیز زنده کردن یاد آنان در روز تولد شان و برداشتن عَلَم، چراغانی و شمع نصب کردن بر قبورشان مراسمی برگزار شود؛ زیرا تمام این امور از بدعتهایی است که در دین وارد شده و از موارد شرک است و پیامبرصلی الله علیه وآله و انبیا و صالحین گذشته اینچنین نکردهاند. صحابه و هیچ یک از امامان مسلمین هم در طول سه قرن که بهترین قرنهاست چنین نکردند».(2)
4 - ابن فوزان میگوید: «بدعت های این عصر زیاد است؛ از جمله برپایی جشن به مناسبت ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله در ماه ربیعالاول میباشد».(3)
5 - ابن عثیمین میگوید: «برپایی مراسم جشن تولد برای فرزند که در آن تشبّه به دشمنان خداست، از عادت مسلمین نبوده؛ بلکه از دیگران به ارث رسیده است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: هر کس به قومی شبیه شود از زمره آن قوم به حساب میآید».(4)
حبّ و بغض دو امری است که بر نهاد انسان عارض شده و از آن دو به میل و عدم میل نفس انسان تعبیر میکنند.
از ادله عقلی و نقلی استفاده میشود که محبّت به برخی افراد بر انسان واجب است؛ از جمله:
خداوند متعال در رأس کسانی است که محبّت به او اصالتاً واجب است، آن هم به جهت دارا بودن جمیع صفات کمال و جمال و وابستگی همه موجودات به او. لذا خداوند میفرماید: { قُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ؛(1)«[ای رسول] بگو ای مردم اگر شما پدران، پسران، برادران، زنان و خویشاوندان خود و اموالی که جمع کرده و مال التجاره ای که از کساد شدن آن بیمناکید و منازلی که به آن دل خوش داشتهاید را بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست میدارید، پس منتظر باشید تا امر نافذ خدا جاری گردد و خداوند، فسّاق و بدکاران را هدایت نخواهد کرد.»
از جمله کسانی که باید به خاطر خدا دوست بداریم، رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله است؛ زیرا او واسطه فیض تشریع و تکوین است. لذا در آیه فوق در کنار نام خداوند از او هم یاد شده و به محبّت او امر شده است.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله فرمود: «أحبّوا اللَّه لما یغذوکم وأحبّونی بحبّ اللَّه»؛(2)«خداوند را از آن جهت دوست بدارید که به شما روزی میدهد و مرا به خاطر خدا دوست بدارید.»
مناقب و فضایل و کمالات آن حضرت نیز از جمله عواملی است که انسان را به سوی آن حضرت جذب کرده و محبّتش را در دل ایجاد میکند.
از جمله کسانی که محبّت به آنها واجب است، اهل بیت رسول خدا علیهم السلام است؛ زیرا با قطع نظر از آنکه آنان مجمع فضایل و کمالات بوده و واسطه فیض تکوین و تشریع الهیاند، پیامبرصلی الله علیه وآله به محبّت ورزیدن به آنان امر نموده است؛ مثلاً در همان حدیث فوق پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: «وأحبّوا أهل بیتی لحبّی»؛ «و اهل بیتم را به خاطر من دوست بدارید.»
از آنجا که محبّت به پیامبرصلی الله علیه وآله واجب است، محبّت به آل رسول نیز به جهات زیر واجب و لازم است:
1 - انتساب آنان به صاحب رسالت. لذا پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «کل سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّا سببی و نسبی»؛(1)«هر سبب و نسبی در روز قیامت منقطع است مگر سبب و نسب من.»
2 - اهل بیت، محبوب خدا و رسولند؛ همانگونه که در حدیث «رایه» و حدیث «طیر» به آنها اشاره شده است.
3 - حبّ اهل بیتعلیهم السلام اجر و مزد رسالت محمّدی است؛ همان طور که خداوند متعال میفرماید: { قُلْ لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی .(2)
4 - روز قیامت از محبّت آل رسول سؤال میشود: { وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُولُونَ .(3)سبط بن الجوزی از مجاهد چنین نقل میکند: روز قیامت از محبّت علیعلیه السلام سؤال میشود.(4)
5 - معصومینعلیهم السلام عِدل کتاب الهیاند؛ همانطور که پیامبرصلی الله علیه وآله در حدیث «ثقلین» به آن اشاره فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه وعترتی».
6 - محبّت به اهل بیتعلیهم السلام شرط ایمان است؛ زیرا در احادیث صحیح از طریق شیعه و سنی وارد شده است که پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «لایحبّک إلّا مؤمن ولایبغضک إلّا منافق»؛(5)«ای علی! دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق.»
7 - اهل بیتعلیهم السلام کشتی نجات امّتند؛ چنانکه پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «مثل أهل بیتی فیکم
مثل سفینة نوح من رکبها نجی، ومن تخلّف عنها زخّ فی النار»؛(1)«مثل اهل بیتم در میان شما همانند کشتی نوح است، هر کس سوار بر آن شد، نجات یافته و هر کس از آن تخلف کرد، غرق شده است.»
8 - حبّ اهل بیتعلیهم السلام، شرط قبولی اعمال و عبادات است؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «اگر امّت من آنقدر روزه بدارند که کمرشان مانند کمان خم شده و دلها فرو رود و آنقدر نماز بدارند به حدّی که مانند تارها گردند، ولی تو را دشمن بدارند، خداوند آنان را به رو در آتش جهنّم میاندازد».(2)
9 - اهل بیتعلیهم السلام امان اهل زمینند؛ همانگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «النجوم أمان لأهل السمآء وأهل بیتی أمان لأمّتی من الأختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من العرب إختلفوا فصاروا حزب إبلیس»؛(3)«ستارگان امان برای اهالی آسمانند و اهل بیت من امان برای امت من از اختلاف میباشند. پس هر گاه قبیلهای از عرب با اهل بیتم مخالفت کنند بین خودشان اختلاف میافتد و در نتیجه از حزب ابلیس میگردند.»
این نکته قابل توجّه است که محبّت به مثابه نیرو محرکه ای است که قوای انسان را تحریک کرده تا به سوی محبوب و اقتدای به او پر کشد.
در جمعبندی از این مطالب به این نتیجه میرسیم که برپایی مراسم، جلوهای از جلوههای محبّت نسبت به محبوب است؛ زیرا از طرفی میدانیم که مردم در درجات محبّت مختلفند و از طرفی دیگر اثر محبّت تنها اقبال نفس و تحریک نفسانی نیست، بلکه ظهور و بروز داشته و در رفتارهای خارجی هم مؤثر است. البته اثر بیرونی آن هم تنها اطاعت و انقیاد از محبوب نیست - همانگونه که برخی میگویند - بلکه آثار و جلوههای دیگری نیز دارد که اطلاق ادله لزوم محبّت تمام آنها را شامل میشود، مگر آنکه با ادله دیگر معارضه داشته باشد؛ مثل قتل نفس در محبّت محبوب.
جلوههای حب در زندگی انسان عبارتند از:
1 - اطاعت و انقیاد؛
2 - زیارت محبوب؛
3 - تکریم و تعظیم محبوب؛
4 - برآوردن حاجات محبوب؛
5 - دفاع از محبوب؛
6 - حزن و اندوه در فراق محبوب؛ همانند حزن یعقوب در فراق یوسف.
7 - حفظ آثار محبوب؛
8 - احترام به فرزندان و نسل او؛
9 - بوسیدن آنچه به او مرتبط است؛
10 - برپایی مراسم جشن و مولودی خوانی در میلاد محبوب.
با مراجعه به قرآن پی میبریم که برپایی مراسم و یادبود، از مسائلی است که اصل آن را قرآن امضا، بلکه بدان ترغیب نموده است؛
1 - از آیات مربوط به حج پی میبریم که بیشتر آنها در حقیقت برپایی یادبود انبیا و اولیای الهی است، که به چند نمونه از آن اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: { وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلّیً ؛(1)«مقام ابراهیم را جایگاه پرستش خداوند قرار دهید.»
خداوند متعال امر میکند که مسلمین از جای پای حضرت ابراهیم تبرک جسته و آنجا را به عنوان مصلّی انتخاب کنند تا یاد حضرت ابراهیمعلیه السلام و بنای کعبه زنده بماند.
1) 2096. سوره بقره، آیه 125.
بخاری در صحیح خود نقل میکند که هنگام ساختن خانه خدا، اسماعیل سنگ میآورد و ابراهیم نیز خانه را بنا مینمود، تا آنکه ساختمان بالا رفت، سنگی را آوردند و ابراهیم بالای آن رفت و هر دو با این حالت ساختمان خانه خدا را به اتمام رساندند.(1)
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا}؛(2)«صفا و مروه از شعائر دین خداست، پس هر کس حج خانه کعبه یا اعمال مخصوص عمره به جای آورد، پس باکی نیست که سعی صفا و مروه نیز به جای آورد.»
خداوند متعال سعی بین صفا و مروه را از مناسک حج قرار داد تا کوشش هاجر بین صفا و مروه در خاطرهها زنده بماند.
بخاری نقل میکند: ابراهیم هنگامی که هاجر و فرزندش اسماعیل را در سرزمین مکه رها نمود، آب تمام شد و عطش شدیدی بر هر دو غلبه نمود، فرزند از شدت عطش به خود میپیچید. هاجر به طرف کوه صفا رفت تا این وضعیت فرزند را نبیند و در ضمن سعی کند تا کسی را پیدا نموده و از او آب طلب نماید، ولی مأیوس از کوه پایین آمد و با شتاب به طرف کوه مروه رفت، از کوه بالا رفت تا شاید شخصی را مشاهده نموده و از او آب طلب کند، ولی در این مکان نیز کسی را مشاهده ننمود. این عمل هفت بار تکرار شد. ابن عباس از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: به این جهت است که حجاج هفت بار بین صفا و مروه طواف مینمایند.(3)
خداوند متعال میفرماید: { فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِیمٍ * فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَی قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی
إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنْ الصَّابِرِینَ * فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ * وَنَادَیْنَاهُ أَنْ یَا إِبْرَاهِیمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * إِنَّ هذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِینُ * وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ ؛(1)«پس مژده پسر بردباری را به او دادیم. آنگاه [که آن پسر رشدی یافت] با او به سعی و عمل شتافت. ابراهیم گفت: ای فرزند گرامی من! در عالم خواب چنین دیدم که تو را قربانی میکنم، نظرت در این واقعه چیست؟ گفت: ای پدر! هر چه مأموری انجام ده، که ان شاء اللَّه مرا از صابرین خواهی یافت. پس چون هر دو تسلیم امر حق گشتند، او را برای کشتن به روی افکند، ما در آن حال خطاب کردیم که ای ابراهیم! تو مأموریت عالم رؤیا را انجام دادی، ما نیکوکاران را چنین نیکو پاداش میدهیم، این ابتلا همان امتحانی است که حقیقت حال ایمان را روشن میکند و ما ذبح بزرگی را فدای او ساختیم.»
خداوند متعال به پاس این فداکاری، حاجیان را امر نموده تا در منا به حضرت ابراهیم اقتدا کرده و به یادبود آن عمل عظیم و امتحان بزرگ، گوسفندی را در سرزمین منا قربانی نمایند.
احمد بن حنبل و طیالسی در مسند های خود از رسول خداصلی الله علیه وآله چنین نقل میکنند: جبرئیل ابراهیم را به سوی جمره عقبه برد، در آن هنگام شیطان بر او نمایان گشت، ابراهیم هفت سنگ به او پرتاب نمود که صدای شیطان از آن بلند شد. سپس نزد جمره وسطی آمد، باز شیطان بر او ظاهر شد، در آن هنگام نیز هفت سنگ بر او پرتاب نمود که صدای او بلند شد. آنگاه به سوی جمره قصوی آمد، باز هم شیطان بر او ظاهر شد و حضرت ابراهیم او را با هفت سنگ رمی نمود، به حدّی که صدایش درآمد.(2)
مشاهده مینماییم که چگونه خداوند متعال به خاطر یادبود این قضیه، آن عمل را برای حجاج واجب کرده تا یاد آن واقعه، زنده بماند.
2 - خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ؛(1)«و هر کس شعائر دین خدا را بزرگ و محترم دارد، این صفت دلهای با تقواست.»
کیفیت استدلال به این آیه شریفه آن است که شعائر، جمع شعیره به معنای نشانه است و شعائر خداوند به معنای نشانههای خداوند و دین اوست. لذا هر عملی که مردم را به سوی خدا و دینش رهنمون و یادآوری کند، جزء شعائر الهی است که یکی از آنها برپایی مراسم جشن مولودی برای انبیا و اوصیا است که در آن وقت مردم با ذکر فضایل و کمالات آن ولی، به خداوند متعال نزدیک میشوند.
3 - خداوند متعال میفرماید: { وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ ؛(2)«و یادآوری ده آنان را به روزهای خداوند.»
مقصود از ایام خدا، ایام غلبه حق بر باطل و ظهور حق است، که ایام ولادت ولیّ خدا نیز یکی از مصادیق آن است؛ زیرا در روز ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله، خداوند متعال حق را (پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله) به دنیا آورد تا با او بر باطل غلبه کند.
4 - خداوند متعال میفرماید: { قُلْ لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی ؛(3)«[ای رسول خدا به امت] بگو: من از شما اجر رسالت جز این نمیخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندانم منظور دارید.»
بنابر این با برپایی مراسم مولودی اهل بیت پیامبرعلیهم السلام و ذوی القربی و یادبود آنها مقداری از اجر رسالت نبوی را ادا کردهایم.
5 - خداوند متعال میفرماید: { وَالضُّحَی * وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی ؛(4)«قسم به شب تار هنگامی که جهان را در پرده سیاه بپوشاند.»
حلبی در «سیره حلبیه» میگوید: «خداوند متعال در این آیه به شب میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله قسم یاد کرده است. برخی گفتهاند که مراد، شب اسراء است و مانعی ندارد که قسم به هر دو باشد».(5)
واضح است که قسم خوردن به چیزی، حکایت از اهمیت آن دارد. لذا با قسم، یاد آن را در ذهن مردم زنده کرده تا آن را مورد احترام قرار دهند.
6 - خداوند متعال در تأیید یاری رسانان و تعظیم کنندگان پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: { فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ؛(1)«پس آنان که به او گرویدند و حرمت و عزّت او را نگاه داشتند و یاریاش کردند و از نوری که به او نازل شده پیروی کردند، آن گروه به حقیقت رستگاران عالمند.»
خداوند متعال در این آیه شریفه، یاریکنندگان و تعظیم کنندگان پیامبرصلی الله علیه وآله را ستوده و به رستگاری بشارت داده است. حال آیا برپایی مراسم در روز میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله یا مبعث او از مصادیق تکریم و تعظیم پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نیست؟
7 - خداوند متعال در شأن پیامبر میفرماید: { وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ؛(2)«نام تو را بلند کردیم.»
بنابر این برپایی مراسم، نوعی بالا بردن سطح فکری مردم نسبت به رسول خداصلی الله علیه وآله و شناساندن موقعیت پیامبرصلی الله علیه وآله به مردم است.
اگر کسی اشکال کند که طبق مفاد آیه شریفه، نصرت و تکریم و تعظیم پیامبرصلی الله علیه وآله اختصاص به خداوند متعال دارد.
در جواب میگوییم: خداوند در جایی دیگر میفرماید: { وَیَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً}.(3)آیا کسی در این مورد گمان میکند که نصرت پیامبرصلی الله علیه وآله مخصوص به خداوند است و ما در این باره هیچ تکلیف نداریم؟
8 - همچنین خداوند میفرماید: { وَکُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ ؛(4)«و ما این حکایات و اخبار انبیا را بر تو بیان میکنیم تا قلب تو را به آن قوی و استوار گردانیم.»
از این آیه به خوبی استفاده میشود که حکمت بیان سرگذشت انبیا برای پیامبرصلی الله علیه وآله
تثبیت قلب ایشان است، تا در مشکلات ثابتقدم باشد. شکّی نیست که مسلمانان در این برهه از زمان احتیاج بیشتری به تثبیت قلوب دارند. لذا جا دارد که به مناسبتهای خاص؛ همانند روز میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله یا مبعث، مردم را در محلی مقدّس جمع کرده و آنان را به فضیلت آن روز یا شب آگاه ساخته و با سیره و فضایل پیامبرصلی الله علیه وآله آشنا سازیم تا قلوب مردم به دین الهی تقویت شود.
استاد عیسی بن عبداللَّه بن محمّد بن مانع الحمیری - مدیر کل اداره اوقاف و شؤون اسلامی دُبی - در توضیح آیه فوق میگوید: «همانگونه که خداوند متعال قصههای انبیا را برای پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به جهت تثبیت قلب او بیان نمود، ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله نیز مشتمل بر خبرهای پیامبرصلی الله علیه وآله است که با یادآوری آنها، قلوب مؤمنین تثبیت خواهد شد. لذا این آیه دلالت دارد بر مطلوبیّت تکرار یادبود مولد پیامبرصلی الله علیه وآله و عنایت داشتن به آن».(1)
9 - و نیز خداوند در قرآن میفرماید: { قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِکَ فَلْیَفْرَحُوا}؛(2)«بگو ای پیامبر در فضل و رحمت خداوند شادی نمایید.»
در جایی دیگر در شأن پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: { وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ ؛(3)«ما تو را رحمتی برای همه عالمیان فرستادیم.»
سیوطی در «درّ المنثور» از ابن عباس درباره این آیه چنین نقل میکند: مقصود از فضل خدا علم، و مراد از رحمتش، وجود پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله است.(4)
آلوسی نیز در ذیل آیه شریفه میگوید: یکی از صفات مشهور پیامبرصلی الله علیه وآله رحمت است.(5)
با جمع بین این دو آیه به این نتیجه میرسیم که باید در روزهایی که متعلق به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله است؛ مانند میلاد و مبعث آن حضرت، با برپایی مراسم جشن، شادی نماییم.
البته میتوان با همین ادلّه و ملاک ها حکم برپایی مجالس بزرگداشت را به سایر اولیای الهی نیز تعمیم داد. این نکته قابل تأمل است که شادی نباید از حدّ مشروع آن تجاوز کند.
با مراجعه به روایات نیز میتوان به مشروعیت چنین مجالسی پی برد:
1 - مسلم در صحیحش از ابی قتاده نقل میکند: «إنّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله سئل عن صوم یوم الإثنین فقال: "ذلک یوم ولدت فیه وفیه أنزل عَلیّ"»؛(1)«همانا از رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد علّت استحباب روزه روز دوشنبه سؤال شد؟ فرمود: بدان جهت است که من در آن روز متولد شده و در آن روز بر من قرآن نازل گشت.»
2 - مسلم همچنین از ابن عباس نقل میکند: «لمّا قدم النبیّصلی الله علیه وآله المدینة وجد الیهود یصومون یوم عاشورآء، فسألوا عن ذلک، فقالوا: هو الیوم الّذی أظفر اللَّه موسی وبنی اسرآئیل علی فرعون، ونحن نصوم تعظیماً له. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: "نحن أولی بموسی". وأمر بصومه»؛(2)«هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله وارد مدینه شد مشاهده نمود که یهودیان روز عاشورا را روزه میگیرند، از علت آن سؤال نمود؟ گفتند: این روزی است که خداوند موسی و بنی اسرائیل را بر فرعون پیروز گردانید، لذا آن روز را تعظیم میدارند. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: ما سزاوارتر به این عمل هستیم. لذا دستور داد تا روز عاشورا را روزه بدارند.»
ابن حجر عسقلانی بنابر نقل سیوطی بدین حدیث بر مشروعیت برپایی مراسم ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله استدلال نموده است.(3)
3 - حافظ بن ناصرالدین دمشقی میگوید: «قد صحّ أنّ أبالهب یخفّف عنه العذاب فی مثل یوم الإثنین، لإعتاقه ثویبة سروراً بمیلاد النبیّصلی الله علیه وآله … »؛(4)«به نقل صحیح وارد شده که در
روز دوشنبه به ابولهب تخفیف عذاب داده میشود، به جهت آنکه کنیزش ثویبة را در میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله از روی خوشنودی آزاد کرد.»
از این مورد به طریق اولویت استفاده میکنیم که برپایی مراسم در مولد پیامبرصلی الله علیه وآله و یادبود آن حضرت از طرف یک مؤمن ارزش عظیمی دارد.
4 - بیهقی از انس نقل میکند: «إنّ النبیّصلی الله علیه وآله عقّ عن نفسه بعد النبوّة، مع إنّه قد ورد إنّ جدّه عبدالمطلب عقّ عنه فی سابع ولادته»؛(1)«پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از نبوّتش از طرف خود گوسفندی را عقیقه نمود، با آنکه در روایات وارد شده که ابوطالب برای پیامبر در روز هفتم ولادتش گوسفندی را عقیقه کرده بود.»
سیوطی میگوید: «عقیقه هیچ گاه دو بار تکرار نمیشود، لذا باید این عمل پیامبرصلی الله علیه وآله را بر این حمل کنیم که پیامبر به جهت اظهار شکر از اینکه خداوند او را آفریده و رحمت برای عالمیان قرار داده است، عقیقه نمود؛ همانگونه که آن حضرت بر خود درود میفرستاد و به همین جهت مستحب است که ما هم به جهت شکرگزاری به درگاه الهی، در روز ولادتش اجتماع نموده و با اطعام دادن و امثال این امور که جنبه تقرّبی دارد، شکر خدا را اظهار نماییم».(2)
5 - ترمذی از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که درباره فضیلت روز جمعه فرمود: «وفیه خلق آدم»؛(3)«در آن روز است که آدم خلق شد.»
از این حدیث استفاده میشود که برخی از ایام به جهت اتفاق خاص و مبارکی که در آن رخ داده، فضیلت دارد؛ چه رسد به روزی که در آن روز، میلاد پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله باشد.
6 - احمد بن حنبل و دیگران از اسود بن سریع نقل کردهاند که گفت: به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کردم: «یا رسول اللَّه! مدحت اللَّه بمدحة ومدحتک بمدحة؟ قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: هات وابدأ بمدحة اللَّه»؛(4)«ای رسول خدا! من خدا را به گونهای و شما را نیز به گونهای دیگر مدح کردهام. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: بیاور و شروع به مدح خدا کن.»
پیامبرصلی الله علیه وآله نفرمود: مرا مدح نکن، ولی فرمود: مدح را از خدا شروع نما.
7 - احمد و دیگران از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «إنّ جبرئیل ذهب بإبراهیم إلی جمرة العقبة، فعرض له الشیطان فرماه بسبع حصیات، فساخ. ثمّ أتی الجمرة الوسطی، فعرض له الشیطان فرماه بسبع حصیات، فساخ، ثمّ أتی الجمرة القصوی فعرض له الشیطان، فرماه بسبع حصیات، فساخ … »؛(1)«جبرئیل ابراهیم را نزد جمره عقبه آورد که ناگهان شیطان بر او نمایان شد. حضرت او را هفت سنگ زد که شیطان به صدا درآمد. آنگاه ابراهیمعلیه السلام را نزد جمره وسطی آورد، آنجا نیز شیطان خودش را نمایان ساخت. حضرت هفت سنگ به او پرتاب نمود. که شیطان به صدا درآمد. باز او را به نزد جمره قصوی برد که ناگهان شیطان بر او ظاهر گشت. حضرت با هفت سنگ او را نشانه گرفت، که شیطان به صدا درآمد … ».
برخی از علمای اهل سنّت برپایی مراسم جشن به مناسبت میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله را ستایش کرده و آن را از اعمال نیک و مستحب برشمردهاند که در ذیل به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
1 - قسطلانی در «المواهب اللدنیة» مینویسد: «در طول تاریخ، مسلمانان در ماه میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله جشن برپا کرده و به مردم اطعام داده و به انواع صدقات، مستمندان را یاری میدهند و با اظهار سرور و توجه به قرائت مولودی آن حضرت به او اظهار ارادت مینمایند … خداوند رحمت کند کسانی را که به این عمل عظیم دست میزنند».(2)
2 - ابن عباد میگوید: «به نظر من مولود نبوی از اعیاد مسلمین است و هر کس در آن روز شادی و سرور نموده و با پوشیدن لباس فاخر و چراغانی، شادی خود را ابراز نماید، امری مباح انجام داده است».(3)
3 - سیوطی میگوید: «مولودی خوانی در ماه ربیع الاول مورد سؤال واقع شده که آیا از حیث شرع، امری پسندیده است یا مذموم؟ آیا کسی که انجام میدهد به او ثواب داده میشود یا خیر؟
جواب این است که اصل مولودی خوانی که عبارت است از اجتماع مردم و قرائت مقداری از قرآن و خواندن روایات در شأن پیامبرصلی الله علیه وآله و در پایان نیز ظرفهای غذا آورده میشود و بین مردم توزیع میگردد، عملی است نیکو، که بانی و شرکت کننده آن مأجور بوده و به آنان ثواب داده میشود؛ زیرا با این عمل، قدر و منزلت پیامبرصلی الله علیه وآله تعظیم شده و در ولادت آن حضرت اظهار شادی میشود».(1)
4 - شیخ عبداللَّه هروی معروف به «حبشی» میگوید: «برپایی مراسم و یادبود پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از کارهای نیکوست، و دلیلی بر انکار آن وجود ندارد، بلکه سزاوار است که آن را سنّت حسنه بنامیم».(2)
5 - دیار بکری میگوید: «همیشه در طول تاریخ، اهل اسلام در ماه ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله جشن برپا میکنند، و ولیمه آماده میسازند و در شبهای این ماه به انواع صدقات تصدّق میدهند، و اظهار سرور کرده و کارهای خیر را زیاد میکنند، و اعتنا و اهمیت به قرائت مولود شریف حضرت میدهند. و لذا از کرامات حضرت هر فضیلت عظیمی بر آنان ظاهر میگردد».(3)
6 – ابو شامه مقدسی میگوید: «و از جمله کارهای خوبی که در زمان ما پیدا شده، عملی است که در روز موافق با روز ولادت پیامبرصلی الله علیه وآله از قبیل صدقات و کارهای خیر به ظاهر کردن زینت و اظهار سرور، انجام میدهند. این کارها علاوه بر اینکه در آن احسان و نیکی به فقرا است، شعار و اعلان محبت به ایشان نیز میباشد».(4)
7 - رفاعی میگوید: «ادله جواز احتفال و برپایی مراسم در میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله بسیار است؛ مهمترین آنها عبارت است از:
الف) برپایی مراسم در میلاد شریف، تعبیری از شادی و سرور به مصطفی صلی الله علیه وآله است
ب) خود حضرت، روز میلاد خود را بزرگ داشته و خدا را در آن روز بر نعمت بزرگش و تفضّلش به جهت به وجود آمدنش شکر کرده است …
ج) شادی در میلاد حضرت به امر قرآن کریم مطلوب است؛ زیرا خداوند میفرماید: { قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا}. خداوند ما را امر کرده که در رحمتش شادی کنیم، و پیامبرصلی الله علیه وآله بزرگترین رحمت خدا است. قرآن میفرماید: { وَما أَرْسَلْناکَ إِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ .
د) پیامبرصلی الله علیه وآله همیشه به حوادث دینی مهم که وقتش گذشته و منقضی شده بود، اهتمام میورزید. و لذا هر گاه وقت آن میرسید، مناسب میدید تا یادی از آن روز کرده و با انجام طاعتی از طاعات، آن را تعظیم کند …
ه) در وقت ولادت شریف حضرتصلی الله علیه وآله مناسبت و فرصتی است تا انسان درود و سلام بسیاری برای پیامبرصلی الله علیه وآله بفرستد. کاری که مطلوب خدا است؛ آنجا که میفرماید: { یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً}.
و) در وقت ولادت حضرتصلی الله علیه وآله انسان یادی از شمایل و معجزات و سیره ایشان میکند، امری که خداوند متعال ما را به شناخت آن سفارش کرده است، آنجا که میفرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَالْیَوْمَ الآخِرَ}؛(1)«به طور حتم برای شما در رسول خدا الگوی خوبی است، برای کسانی که امید رسیدن به خدا و روز قیامت داشته است.»
ز) برپایی مراسم فرصتی است برای ادای برخی از حقوق بزرگ آن حضرت که بر گردن ما است؛ زیرا خداوند متعال ما را به واسطه او هدایت کرده و از آتش دوزخ نجات داده و از تاریکیها به نور هدایت کرده است …
ح) پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد فضیلت روز جمعه و مزایای آن فرمود: «در آن روز آدم متولد شد». از اینجا استفاده میشود، زمانی که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله متولد شده به طریق اولی شریف است …
1) 2131. سوره احزاب، آیه 21.
ط) علما و مسلمانان از گذشته و حال در تمام شهرها و مناطق، این عمل را حسن شمرده و آن را انجام دادهاند؛ و لذا بدین جهت شرعاً مطلوب است؛ زیرا ابن مسعود نقل کرده: «ما رآه المسلمون حسناً فهو عند اللَّه حسن، وما رآه المسلمون قبیحاً فهو عند اللَّه قبیح»؛ «آنچه را مسلمانان حسن شمردهاند آن عمل نزد خداوند حسن است و آنچه را که مسلمانان قبیح شمردهاند آن عمل نزد خداوند نیز قبیح است.»
ی) مراسم جشن در حقیقت اجتماع به جهت زنده کردن یاد مصطفیصلی الله علیه وآله است، و این امری مشروع در اسلام است، همانگونه که اعمال حج، زنده کردن کارهای پسندیده است …
ک) خداوند تبارک و تعالی میفرماید: { وَکُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ . از این آیه استفاده میشود که حکمت در قصهگویی خبرهای رسولان بر پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت تثبیت قلب شریف حضرت رسولصلی الله علیه وآله است. و شکی نیست که ما نیز امروز به این مسأله احتیاج داریم تا با قرائت سیره معطّر و جهاد او و … قلوب خود را با ایمان به آن حضرت تثبیت نماییم. و برپایی مراسم نیز در راستای همین هدف است …
ل) هر کاری را که پیشینیان انجام ندادهاند و در صدر اول نبوده دلیل بر آن نیست که بدعت منکر و حرام است، بلکه لازم است که هر چه را حادث میشود بر ادله شرع عرضه نمود، آنچه را که مشتمل بر مصلحت است واجب میباشد …
م) علما رحمهم الله حدیث «وکلّ بدعة ضلالة»؛ «و هر بدعتی ضلالت است.» را مقیّد به بدعت سیّئه کردهاند. و دلیل بر این تقیید، چیزی است که از بزرگان صحابه و تابعین از امور حادث صادر شده که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله نبوده است …
ن) و نیز هر نوآوری، بدعت حرام نیست، و اگر چنین بود باید کار ابوبکر و عمر و زید بن ثابت هم حرام باشد که دستور دادند قرآن جمع و تدوین شود تا با مرگ صحابه قاری آیات خدا از بین نرود! و نیز جمع و تدوین حدیث شریف در کتب صحاح و سنن و دیگر مصادر، صحیح نباشد. و نیز نباید علم فقه و تجوید و توحید و دیگر علوم از علوم شرعی که بعد از عهد نبوی شریف، تصنیف و ابتکار شد تألیف گردد.
و در آخر اینکه: تسامح دینی نشانه دین حنیف ما است که به آن امر شدهایم تا در حال صلح و جنگ، و هنگام مجادله و مناقشه و مخاطبه به آن رجوع نماییم».(1)
برپایی مراسم و یادبود اولیای الهی آثار و برکاتی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - هر ساله مسلمانان در آن روز به یاد پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیای الهی افتاده و محبت شان نسبت به ایشان زیادتر میگردد.
2 - برخی از کمالات و فضایل آن حضرات، تشریح و توضیح داده میشود و مردم نیز با تأسّی به آنان، به خدا نزدیکتر میشوند.
3 - با اظهار فرح و شادی، ایمان و ارادت خود را به پیامبرصلی الله علیه وآله و اولیای الهی ابراز داشته و آن را مستحکم میسازند.
4 - در پایان مجلس با اطعام و پخش شیرینی به ثواب اطعام رسیده و گروهی از ضعفا از این مجالس بهره مادی نیز میبرند.
5 - در این مجالس یاد خدا زنده شده و مقدار زیادی از آیات قرآن تلاوت میشود.
6 - فرصت مناسبی است که مردم بیشتر بر پیامبر خود درود بفرستند.
7 - همچنین موقعیت مناسبی برای دعوت مردم به خدا و دستورات او فراهم میگردد.
با وجود ادلّه فراوان از آیات، روایات و سیره مسلمین بر جواز، بلکه رجحان برپایی مراسم یادبود، باز هم وهابیان در مقابل عمل مسلمین ایستاده و با انواع
1) 2132. مجله السیاسة الکویتیة، 23 ربیع الاول، سال 1402 ه.ق، شماره 4870.
ایرادات سست، مانع برپایی این عمل مقدس میشوند. اینک به ذکر برخی از ایرادات و پاسخ آنها میپردازیم:
برپایی مراسم و یادبود، نوعی عبادت غیر خدا است.(1)
در جای خود اشاره شده است که عنصر مقوّم عبادت، اعتقاد به الوهیت یا ربوبیّت کسی است که او را تعظیم مینماییم. لذا در صورتی که تکریم و تعظیمی از این عنصر خالی باشد، اصطلاحاً آن را عبادت نمیگویند.
برپایی چنین مراسمی، همراه با اموری است که غالباً حرام است؛ همانند اختلاط زنان با مردان، قرائت مدح با موسیقی و غنا.(2)
عمل گناه در هر مکان و زمانی حرام است؛ خواه در این مراسم باشد یا غیر آن، ولی ما نمیتوانیم عملی ممدوح و پسندیده را به جهت امور جانبی که گاهی اتفاق میافتد مانع شویم، بلکه باید از اعمال خلاف و حرام جلوگیری نمود.(3)
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «خانههای خود را قبر و قبر مرا عید قرار ندهید».(4)ابن قیم به این حدیث بر حرمت برپایی مراسم استدلال کرده است.(5)
اوّلاً: دلیل، اخصّ از مدّعا است؛ زیرا روایت تنها اشاره به قبر پیامبرصلی الله علیه وآله دارد، نه مطلق مکانها.
ثانیاً: جهت آن شاید این باشد که انسان باید در محضر پیامبرصلی الله علیه وآله با خضوع و خشوع باشد و این مسئله با اظهار فرح و سرور در کنار قبر سازگاری ندارد، ولی منافاتی ندارد که در جایی دیگر انجام گیرد.
سبکی میگوید: محتمل است که معنای حدیث این باشد: قبر مرا مانند روزهای عید قرار ندهید، بلکه در کنار قبر من زیارت و سلام و دعا بخوانید.(1)
در برپایی مراسم و مولودی خوانی، تشبّه به نصارا است.(2)
اوّلاً: تشبّه از عناوین قصدی است که در ترتّب حکم بر آن، احتیاج به قصد دارد. حال سؤال میکنیم که آیا احدی از مسلمین در برپایی مراسم، قصد تشبّه به کفار و نصارا را دارد؟ قطعاً جواب منفی است.
بخاری در کتاب مغازی از صحیح خود در باب غزوه احد نقل میکند: ابوسفیان برای تحریک مشرکین صدا داد: «اُعل هبل، اُعل هبل»؛ «زنده باد بت هُبل، زنده باد بت هُبل» پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: شما نیز جواب او را بگویید. عرض کردند: چه بگوییم؟ فرمود: بگویید: «اَللَّه أعلی وأجلّ». ابوسفیان بار دیگر شعار دیگری را برای تحریک مشرکین به حمله سر داد: «نحن لنا العزّی ولا عزّی لکم»؛ «برای ماست عُزّی و شما عُزّی ندارید». پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: شما نیز جواب او را بدهید. عرض کردند: چه بگوییم؟ فرمود: بگویید: «اللَّه مولانا ولا مولی لکم»؛(3)«خدا مولای ماست و شما مولا ندارید».
آیا کسی مثل وهابیان میتواند به پیامبرصلی الله علیه وآله اعتراض نموده و بگوید: ای رسول خدا! این عمل تو تشبّه به کفار است و جایز نیست؟ مگر خداوند متعال در قرآن کریم نفرموده: { کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ ؛(4)«بر شما روزه نوشته و حتمی شده؛ همانگونه که بر اقوام قبل از شما نیز نوشته شده بود.» پس مجرد تشابه یک عمل با کردار پیشینیان، دلیلی بر بطلان آن نیست.
شیخ شلتوت در کتاب «الفتاوی» در جواب سؤال کسی که از او درباره کلاه هایی که از غرب وارد میشود سؤال نمود، میگوید: «صحیح نیست که بگوییم این کلاه ها زیّ خاص غیر مسلمین و شعار غیراسلامی است، بلکه مسلمان و غیرمسلمان در آن
مساوی است و آنچه که مسلمانان به سر میگذارند به قصد تشبه به غیر مسلمین در خصوصیات دینشان نیست، بلکه به جهت جلوگیری از حرارت خورشید یا سرمای زمستان از آن استفاده میکنند. لذا مشکلی ندارد».(1)
ثانیاً: اساس جواز یک عمل، انطباق آن با کتاب و سنّت است؛ خواه شبیه به عمل دیگران باشد یا نه. و ما مشروعیت آن را با ادله عام و خاص ثابت کردیم.
ثالثاً: همانگونه که از کلام شیخ شلتوت استفاده شد، مقصود از تشبّه به نصارا، تشبّه در اختصاصیات آنان؛ از قبیل صلیب و زدن ناقوس است، نه در هر عملی.
سلف صالح این عمل را انجام ندادند.
اوّلاً: در اصول به اثبات رسیده که عدم فعل معصوم دلالت بر حرمت، و فعل معصوم دلالت بر وجوب ندارد، بلکه تنها عدم فعل، دلالت بر عدم وجوب و فعل دلالت بر عدم حرمت دارد. پس مجرّد انجام ندادن، دلیل بر حرمت و عدم جواز نیست.
ثانیاً: سیره و عمل مسلمین تا عصر ابن تیمیه، برپایی مراسم بوده و اهل سنّت تصریح دارند که اجماع حجّت است.
ثالثاً: اینکه در کلام ابن تیمیه آمده: محبت سلف صالح نسبت به رسول خدا بیشتر بوده و اگر جایز میبود حتماً این عمل را انجام میدادند، این حرف، خلاف احادیث نبوی است؛ زیرا در روایتی از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله خطاب به صحابه آمده: «همانا زود است که اقوامی بیایند که از شما محبت شان نسبت به من بیشتر باشد».(2)
اختصاص دادن روزی خاص برای اظهار فرح و شادی بدعت است.
اوّلاً: همانگونه که به اثبات رسیده، گاهی مکانی به جهت مظروفش شرف پیدا میکند، زمان نیز اینچنین است؛ برخی از زمانها به جهت عمل خاصی که در آن
انجام گرفته ارزشمند است؛ همانند شب قدر که قرآن میفرماید: { إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ}؛ «ما قرآن را در شب مبارکی نازل کردیم.» پس اگر مراسمی را در وقت خاصی مثل میلاد پیامبرصلی الله علیه وآله یا غدیر انجام میدهیم به جهت مبارکی آن زمان خاص است.
ثانیاً: اوامر شارع گاهی به شیئی به عنوان عام آن تعلق میگیرد، که تطبیقش بر مصادیق بر عهده مکلف است؛ همانند کمک به فقرا، که حکم بر موضوعی کلّی است (کمک به فقرا)، ولی تطبیق آن بر مصادیق خاص، به عهده مکلف واگذار شده تا هر نوع کمکی که فقیر لازم دارد و مقدور اوست انجام دهد. در اینجا نیز تطبیق آن بر وقتش به مکلف واگذار شده تا در هر وقتی که مناسب میبیند پیاده نماید.
علمای اهل سنّت درباره جواز بلکه استحباب و رجحان برپایی مراسم جشن ولادت، کتابهای مستقلی تألیف کردهاند. اینک به اسامی برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - «حسن المقصد فی عمل المولد»، حافظ جلالالدین سیوطی.
2 - «الحاوی للفتاوی»، سیوطی.
او در یکی از فصول این کتاب بحثی را تحت عنوان «حکم الاحتفال بالمولد النبوی» مطرح کرده است.
3 - «جامع الآثار فی مولد النبیّ المختار»، در سه جلد، از ابن کثیر دمشقی.
4 - «اللفظ الرائق فی مولد خیر الخلائق»، از ابن کثیر.
5 - «مورد الصادی فی مولد الهادی»، از ابن کثیر.(1)
6 - «المورد الهنی فی المولد السنّی»، از حافظ عراقی.
7 - «التبر المسبوک فی ذیل السلوک»، از حافظ سخاوی.
8 - «المولد الروی فی المولد النبوی»، ملاّ علی قاری.
1) 2144. ر.ک: کشف الظنون.
آداب السفر
آل سعود من أین إلی أین
ابن تیمیه، ابوزهره
ابن تیمیه، حیاته و عقایده، صائب عبدالحمید
ابوالشهداء، عباس محمود عقّاد
اتحاف السادة المتّقین، زبیدی
اتقان سیوطی
احکام الجنائز، الالبانی
احیاء علوم الدین، غزالی
اخبار الطوال، بلاذری
اخبار مکه، ازرقی
اذکار الحج
ارشاد الساری، قسطلانی
ارشاد الطالبین، فاضل مقداد
ارواء غلیله
استیعاب، ابن عبدالبر
اسد الغابه، ابن اثیر
اصول کافی، کلینی
اصول مذهب الشیعة الإمامیّة، دکتر قفادی
اضواء علی السنة المحمدیة، محمود ابوریه
اعانة الطالبین، سیّد بکری
اعتقاد اهل السنة
اعلام الموقّعین، ابن قیم جوزیه
اعلام النساء، رضا کحاله
اعلام الوری، طبرسی
اعیان الشیعة، سیّد محسن امین عاملی
اغاثة اللهفان، ابن قیم جوزیه
اقتضاء الصراط المستقیم، ابن تیمیه
الآحاد و المثانی، ابن ابی عاصم شیبانی
الاحسان بترتیب صحیح ابن حبّان
الاحکام السلطانیة، ماوردی
الإحکام فی أصول الأحکام، ابن حزم
الاختلاف فی اللفظ و الردّ علی الجهمیّة و المشتبهة
الآداب، ابوبکر بیهقی
الأدب المفرد، بخاری
الاستئذان
الاستغاثة، کوفی
الاسلام و حرکة التاریخ
الاصابة، ابن حجر
الاعتصام، سبحانی
الاعتقادات، صدوق
الاعتکاف
الاعلام، زرکلی
الاغاثة بأدلّة الاستغاثة، حسن بن علی سقاف
الامام جعفر الصادقعلیه السلام، مستشار جندی
الامام صادقعلیه السلام، محمّد ابوزهره
الامامة من أبکار الأفکار فی اصول الدین
الامامة و السیاسة، ابن قتیبه دینوری
الأمّ، شافعی
الانساب، سمعانی
الایمان، ابن مند
البحر الرائق
البحر المحیط، ابوحیان
البدایة و النهایة، ابن کثیر
البدر الطالع
البدع و المحدثات و ما لا اصل له،
البدعة، ابن فوزان
البدعة، دکتر عبدالملک سعدی
البدعة فی مفهومها الاسلامی
البدء و التاریخ، نسوی
البرهان، بحرانی
التاج الجامع للأصول، شیخ منصور علی ناصف
التاریخ الصغیر، بخاری
التبیان فی تفسیر القرآن، شیخ طوسی
الترغیب و الترهیب، منذری
التعرّف لمذهب أهل التصوّف
التعریفات، جرجانی
التفسیر الکبیر، فخر رازی
التمهید فی شرح الموطأ، ابن عبداللَّه
التنبیه و الرّد، سقاف
التندید لمن عدّد التوحید، حسن بن علی سقاف شافعی
التنقیح، آیت اللَّه خویی رحمه الله
التوحید، محمّد بن عبدالوهاب
التوسل انواعه و احکامه
التوسل و الوسیله
التوصل الی حقیقة التوسل
التوفیق الربّانی فی الردّ علی ابن تیمیه
الجامع الصحیح، بخاری
الجامع الصغیر، سیوطی
الجنائز
الجنة الدائمة من الفتوی، (گروه فتاوای وهابیان)
الجنة و صفة نعیمها
الجواب الصحیح، ابن تیمیه
الجواهر الحسان، ثعالبی
الجهاد و السیر
الحاوی فی سیرة الطحاوی
الحاوی للفتاوی، سیوطی
الحدود الانیقة و التعریفات الدقیقة
الحدیقة الثنیة
الحدیقة الندیّة
الحقائق الجلیّة
الحقیقة الضائعة، معتصم سیّد احمد
الحلال و الحرام، دکتر یوسف قرضاوی
الخصائص الکبری، سیوطی
الخطط، مقریزی
الدرر السنیة، زینی دحلان
الدرر الکامنة، ابن حجر عسقلانی
الذریّة الطاهرة، رازی دولابی
الرد علی الرافضه، محمّد بن عبدالوهاب
الرسائل العشر، شیخ طوسیرحمه الله
الرسائل العلمیة، محمّد بن عبدالوهاب
الرسائل الغماریة، عبداللَّه غفاری
الروائح الزکیة
الروح، ابن قیم
الروض الفائق،
الریاض النضرة، محب الدین طبری
السلفیة الوهابیة، حسن بن علی سقاف
السلفیة بین اهل السنة و الامامیة، روحانی
السلفیة مرحلة زمینة، بوطی
السلفیة و دعوة الشیخ محمّد بن عبدالوهاب
السلفیة و قضایا العصر، دکتر زنیدی
السنن الکبری، بیهقی
السنه، بغوی
السنة، ابن ابی عاصم
السنة المفتری علیها، سالم بهنساوی
السیرة الحلبیّة، حلبی
السیرة النبویة، ابن کثیر
السیرة النبویة، ابن هشام
السؤال علی الهاتف، ابن عثیمین
الشفاء، قاضی عیاض
الشیخ الغزالی کما عرفته رحلة نصف قرن، قرضاوی
الصحوة الاسلامیة
الصحیح المسند من فضائل الصحابة
الصحیح من سیرة النبی الأعظم، جعفر مرتضی عاملی
الصلة بین التصوف و التشیع، کامل مصطفی شیبی
الصواعق الالهیة، سلیمان بن عبدالوهاب
الصواعق المحرقة، ابن حجر هیتمی
الضعفاء الکبیر، عقیلی
الطبقات الکبری، ابن سعد
العروة الوثقی، سیّد کاظم یزدیرحمه الله
العقائد السلفیة، آل أبوطامی
العقل و الجهل، امام خمینی
العقیدة السلفیة
العقیدة الطحاویة، ابو جعفر طحاوی
العقیدة للامام احمد بن حنبل
العلو، ذهبی
العین، خلیل بن احمد
الغدیر، علامه امینیرحمه الله
الفتاوی، ابن تیمیه
الفتاوی الحدیثیة، ابن حجر مکی
الفتاوی، شلتوت
الفتنة الکبری، طه حسین
الفتوح، ابن اعثم
الفتوح، ابن اعثم
الفجر الصادق
الفرقان بین الاولیاء الرحمن و اولیاء الشیطان، ابن تیمیه
الفِصَل، ابن حزم
الفصول المهمّه، ابن صباغ مالکی
الفقه علی المذاهب الاربعة، جزری
الفکر السلفی
القاعدة الجلیلة، ابن تیمیه
القول الفصل فی حکم الاحتفال بمولد خیر الرسل
القول المفید علی کتاب التوحید، ابن فوزان
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر
الکامل فی الضعفاء
الکشف عن مناهج الأدلّة، ابن رشد
الکفایة، خطیب بغدادی
اللآلی المصنوعة فی الاحادیث الموضوعة، سیوطی
اللباس
اللجنة الدائمة للبحوث العلمیة و الافتاء، مفتیان وهابی
المبسوط، سرخسی
المجروحین، ابن حبان
المجروحین، ابن حبان
المجموع، نووی
المحاسن و المساوی، بیهقی
المحلّی، ابن حزم
المحیط بالتکلیف
المختارة، ضیاء مقدسی
المخطّطات الاستعماریة لمکافحة الاسلام
المدخل، ابن الحاج
المدخل الی دراسة علم الکلام، حسن محمود شافعی
المدونة الکبری، مالک بن انس و ابن رشد
المذاهب الاسلامیة، محمّد ابوزهره
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری
المصنَّف، ابن ابی شیبة
المصنّف، عبدالرزاق
المطالب العالیه، رازی
المعارف، ابن قتیبه
المعجم الأوسط، بیهقی
المعجم الاوسط، طبرانی
المعجم الصغیر، طبرانی
المعجم الکبیر، طبرانی
المعرفة و التاریخ
المغازی، واقدی
المغنی، ذهبی
المغنی عن حمل الأسفار، عراقی
المغنی، قاضی عبدالجبار معتزلی
المقالات السنیة، حبشی
الملل و النحل، شهرستانی
المنار، سیّد رشید رضا
المناقب، خوارزمی
المنتظم، ابن الجوزی
المنتقی من فتاوی الشیخ صالح بن فوزان
المنتقی من فتاوی بن باز
المنهاج، نووی
المنهج الجدید و الصحیح فی الحوار مع الوهّابیّین، دکتر سیّد عصام
المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی
المواقف، قاضی ایجی
المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، قسطلانی
الموضوعات، ابن الجوزی
المهذّب، شیرازی
النبراس، میرداماد
النکت البدیعات
النکت علی کتاب ابن صلاح، ابن حجر
النهایه، ابن اثیر
النهج الأحمد، علیمی
الوافی بالوفیات، صفدی
الوصیّة الکبری، ابن تیمیه
الهدیة السنیّة، ابن تیمیه
الیواقیت و الجواهر، شعرانی
امالی، شیخ صدوق
انتصار الحق
انساب الاشراف، بلاذری
انوار التنزیل، بیضاوی
اوائل المقالات، شیخ مفیدرحمه الله
اهل البیتعلیهم السلام، توفیق ابو علم
اهوال القبور، ابن رجب حنبلی
أعمدة الاستعمار، خیری حماد
أنوار الملکوت، علامه حلی رحمه الله
بحار الأنوار، علامه مجلسی
بدائع الصنائع، کاشانی
بلوغ المأمول فی الاحتفاء و الاحتقال بمولد الرسولصلی الله علیه وآله، عیسی حمیری
بیان تلبیس الجهمیة
بیعة علی بن ابی طالب، حسن فرحان مالکی
بین الشیعة و السنة
تاج العروس، زبیدی
تاریخ آل سعود
تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون
تاریخ ابن خلکان، ابن خلکان
تاریخ ابن عساکر، ابن عساکر
تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام علیعلیه السلام
تاریخ ابن کثیر، ابن کثیر
تاریخ ابی الفداء، ابی الفداء
تاریخ الاسلام، ذهبی
تاریخ البخاری (الکبیر)، بخاری
تاریخ التشریع الاسلامی، سیّد محمّد تقی حکیم رحمه الله
تاریخ الخلفاء، سیوطی
تاریخ الخمیس، دیار بکری
تاریخ العرب
تاریخ المدینة المنورة، ابن شیّه
تاریخ المذاهب، ابی زهره
تاریخ المذاهب الاسلامیه
تاریخ المملکة العربیة السعودیة
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی
تاریخچه نقد و بررسی وهابیها
تاریخ طبری، طبری
تاریخ مغول، عباس اقبال آشتیانی
تاریخ نجد، آلوسی
تاریخ نجد، عبداللَّه فیلبی
تاریخ وهابیان
تاریخ یعقوبی، یعقوبی
تأویلات اهل السنة
تبرک الصحابة بآثار الرسولصلی الله علیه وآله
تتمة المختصر
تجارب الأمم، ابن مسکویه رازی
تحذیر المساجد من اتخاذ القبور مساجد، البانی
تحفة الاحوذی، مبارکفوری
تحفة المرید، با جوری
تذکرة الحفاظ، ذهبی
تذکرة الخواص، سبط بن جوزی
تذکرة الموضوعات، فتنی
ترتیب العین، خلیل بن احمد
ترجمه امام الحسنعلیه السلام از تاریخ دمشق، ابن عساکر
ترجمه امام حسینعلیه السلام از تاریخ دمشق، ابن عساکر
تصحیح الاعتقاد، شیخ مفیدرحمه الله
تطهیر الاعتقاد، صنعانی
تفسیر ابن تیمیه، ابن تیمیه
تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر
تفسیر ابی السعود، ابی السعود
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی
تفسیر خازن
تفسیر روح المعانی، آلوسی
تفسیر سوره نور، ابن تیمیه
تفسیر طبری
تفسیر فخر رازی
تفسیر قرطبی
تفسیر قمی
تفسیر کشاف، زمخشری
تفسیر مراغی
تفسیر نسائی
تفسیر نسفی
تفسیر نیشابوری در حاشیه جامع البیان طبری
تقریب التهذیب، ابن حجر
تکملة السیف الصقیل
تلخیص الحبیر
تناقضات الألبانی الواضحات، حسن بن علی سقّاف شافعی
توحید، شیخ صدوق
تهذیب الاحکام، شیخ طوسیرحمه الله
تهذیب التهذیب، ابن حجر
تهذیب الکمال، مزّی
تهذیب اللغة، الازهری
تهذیب خصائص الامام علیعلیه السلام
جامع الاصول، ابن اثیر
جامع البیان، طبری
جامع العلوم والحکم، ابن رجب حنبلی
جامع المقاصد، تفتازانی
جریدة ام القری
جزیرة العرب فی القرن العشرین
جواهر العقدین، سمهودی شافعی
جواهر الفقه، قاضی
حادی الارواح الی بلاد الأرواح، ابن قیم جوزیه
حاشیه شیخ زاده بر تفسیر بیضاوی، شیخ زاده
حاشیه عون المعبود، ابن تیم جوزیه
حاشیة الایضاح علی المناسک
حقیقة التوسل و الوسیله، موسی محمّد علی
حلیة الاولیاء، ابن نعیم اصفهانی
خصائص امیرالمؤمنینعلیه السلام، نسائی
خطط الشام، محمّد کرد علی
دائرة المعارف الاسلامیة، بسطانی
داعیة و لیس نبیاً، حسن بن فرحان مالکی
دراسات اللبیب فی الاسوة الحسنة بالحبیب
درّ المنثور، سیوطی
درء تعارض العقل و النقل، ابن تیمیه
دعوة التقریب بین الادیان، دکتر قفاری
دفع شبهة التشبیه، ابن الجوزی
دفع شبهة من شبّه و تمرّد
دلیل الأخطاء
دیوان الضعفاء
دیوان الضعفاء و المتروکین
ذخائر العقبی، محب الدین طبری
ذکریات لا مذکرات، عمر تلمسانی
ذیل الروضتین
ذیل الموضوعات
رأس الحسینعلیه السلام، ابن تیمیه
ربیع الابرار، زمخشری
رجال کشی، کشی
رحلة ابن بطوطه
رحلة ابن جبیر
ردّ المحتار علی الدرّ المختار
ردود علی شبهات السلفیة، شیخ دیرثوی
رسائل الهدیة السنیّة
رسائل جاحظ، جاحط
رسائل کرکی
رساله زیارة القبور، ابن تیمیه
رسالة التقریب
رسالة الهدیّة السنیّة
روح البیان، بروسیوی
روح المعانی، الوسی
روضة المحتاجین لمعرفة قواعد الدین
روضة الواعظین، فتال نیشابوری
زیارت جامعه کبیره
زیارة القبور، علامه بدر الدین حوثی
سبل السلام، صنعانی
سرّ تأخّر العرب، محمّد غزالی
سلسلة الاحادیث الصحیحة، البانی
سلسلة الاحادیث الضعیفه، البانی
سنن ابن ماجه
سنن ابی داود
سنن بیهقی
سنن ترمذی
سنن دارقطنی
سنن دارمی
سنن نسائی
سیر اعلام النبلاء، ذهبی
سیره ابن هشام، ابن هشام
سیف الجبر المسلول علی الأعداء، شاه فضل رسول قادری
سؤالات البرقانی
سؤال فی یزید و معاویه، ابن تیمیه
شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی
شرح ابن ابی الحدید
شرح ابن علاّن بر کتاب امالی الأذکار
شرح الاصول الخمسة، قاضی عبدالجبار
شرح السنة، بربهاری
شرح الشفا، خفاجی
شرح المقاصد، تفتازانی
شرح المواهب اللدنیّة
شرح المهذّب (المجموع)، نووی
شرح تجرید، قوشچی حنفی
شرح جامع الصغیر، مناوی
شرح صحیح مسلم، نووی
شرح عقائد نسفیه، تفتازانی
شعب الایمان، بیهقی.
شفاء السقام، قاضی سبکی
شفاء الصدور بشرح حال الموتی و القبور، سیوطی
شیعه شناسی و پاسخ به شبهات، رضوانی
صالح الاخوان
صحاح اللغة، جوهری
صحیح ابن حبّان، ابن حبّان
صحیح الجامع الصغیر، البانی
صحیح بخاری، بخاری
صحیح ترمذی، ترمذی
صحیح سنن ابن ماجه، ناصرالدین البانی
صحیح سنن ترمذی، البانی
صحیح صفة صلاة النبیصلی الله علیه وآله، حسن بن علی سقاف
صحیح مسلم با شرح نووی، نووی
صریح البیان، شیخ عبداللَّه حبشی
صفة الصفوة، ابن جوزی
صلح الأخوان، خالدی
ضحی الاسلام، احمد امین
طبقات ابن سعد
طبقات الحنابله، ابی یعلی موصلی
طبقات الشافعیه، سبکی
طبقات الکبری، ابن سعد
طبقات المدلّسین، ابن حجر
عبد اللَّه بن سبأ، عسکری
عقدالفرید، ابن عبد ربّه
عقیده السلف و اصحاب الحدیث، صابونی
علل الحدیث،، ترمذی
علیّ و بنوة، طه حسین
عمدة القاری، قاضی عینی
عنوان المجد فی تاریخ نجد
عیون الاخبار، ابن قتیبه
فتاوی ابن عثیمین
فتاوی اسلامیة
فتاوی الالبانی، البانی
فتاوی التعزیة
فتاوی شیخ الاسلام عزالدین بن عبد السلام
فتاوی منار الاسلام
فتاوی نور علی الدرب
فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، عسقلانی
فتح القدیر، شوکانی
فتح المجید بشرح عقیدة التوحید
فتنه الوهابیة، حلبی
فجر الاسلام، احمد امین
فرقان القرآن، عزامی
فرقان القرآن، قضاعی
فصل المقال، ابن رشد
فضائل الصحابة، احمد بن حنبل
فضائل القرآن
فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة
فقه السنّة، سیّد سابق
فقه القرآن، شیخ محمّد یزدی
فیض القدیر، مناوی
فی عقائد الإسلام، از رسائل شیخ محمّد بن عبد الوهاب
قاموس المحیط، فیروز آبادی
قانون الموضوعات
قواعد المرام، ابن میثم بحرانی
کامل ابن اثیر
کامل سلیمان، حسن بن علیعلیهما السلام
کتب و رسائل و فتاوی ابن تیمیة فی العقیدة
کشّاف القناع
کشف الارتیاب، سیّد محسن امین عاملی
کشف الشبهات، محمّد بن عبدالوهاب
کشف الظنون، حاجی خلیفه
کشف الغطاء، کاشف الغطاء رحمه الله
کشف المراد، علامه حلّی رحمه الله
کفایة الطالب، گنجی هندی
کنز العمال، متقی هندی
کنز الفوائد، کراجکی
کنوز الحقائق، مناوی
لسان العرب، ابن منظور
لسان المیزان، ذهبی
لعلّک تضحک
لفظ اللآلی
لقاء الباب المفتوح
لیس من الاسلام، محمّد غزالی
ماضی النجف و حاضرها، آل محبوبه
مجله السیاسة الکویتیة
مجلّه العالم الاسلامی
مجله رسالة الثقلین
مجلّه میقات به نقل از روزنامه عکاظ
مجلّة البحوث الاسلامیة
مجلّة الدعوة
مجمع الأنهر فی شرح ملتقی الأبحر، داماد فندی
مجمع البحرین، طریحی
مجمع البیان، طبرسیرحمه الله
مجمع الزوائد، هیثمی
مجمع فتاوی و رسائل ابن عثیمین
مجموع الفتاوی، ابن عثیمین
مجموع فتاوا، ابن تیمیه
مجموع فتاوی، بن باز
مجموع فتاوی و رسائل، ابن عثیمین
مجموع فتاوی و مقالات متنوعة، شیخ بن باز
مجموعه آثار، شهید مطهریرحمه الله
مجموعة الرسائل الکبری، ابن تیمیه
مجموعة الرسائل و المسائل
محاسن التأویل، قاسمی
مخالفة الوهابیة للقرآن و السنّة، عمر السلام
مختصر التحفة، آلوسی
مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور
مختصر تفسیر ابن کثیر، صابونی
مذاکرات حاییم و ایزمن اولین رئیس وزراء
مروج الذهب، مسعودی
مستدرک حاکم، حاکم نیشابوری
مسند ابی یعلی، ابو یعلی
مسند احمد، احمد بن حنبل
مسند بزار
مسند طیالسی
مسند علیعلیه السلام
مشارق الأنوار
مشکل الآثار، طحاوی
معالم العلماء، ابن شهر آشوب
معجم رجال الحدیث، آیت اللَّه خوییرحمه الله
معجم مقاییس اللغة، ابن فارس
مع رجال الفکر فی القاهرة، سیّد مرتضی رضوی
مغنی المحتاج، نووی
مفاتیح الغیب، فخر رازی
مفردات راغب، راغب اصفهانی
مقالات الاسلامیین، اشعری
مقالات الکوثری
مقتل ابی مخنف
مقتل الحسینعلیه السلام، خوارزمی
مقدمه ابن خلدون
مقدمه ارغام المبتدع الغبیّ بجواز التوسل بالنبیّ، غماری
من اسرار القرآن، مصطفی محمود
مناظرات فی الامامه، شیخ عبداللَّه الحسن
مناقب الشافعی، رازی
مناقب خوارزمی
منتخب کنز العمال در حاشیه مسند احمد بن حنبل
منتهی المطلب، علامه حلّیرحمه الله
منهاج السنة، ابن تیمیه
منهاج القاصدین، ابن قدامه
منهج الرشاد
موارد الضمآن الی زوائد ابن حبّان
موافقة صحیح المنقول لصریح المعقول، ابن تیمیه
مورد الصادی فی مولد الهادی
موضح اوهام الجمع و التفریق، خطیب بغدادی
موطأ، مالک
میزان الاعتدال، ذهبی
ن
نحو انقاذ التاریخ الاسلامی، حسن بن فرحان مالکی
نسب قریش
نصب الرایه، ذیلعی
نصیحتی لإخواننا النجدیین
نظرات فی الکتب الخالدة، دکتر حامد حفنی داود
نظم درر السمطین، زرندی
نور علی الدرب
نهایة ابن اثیر
نهایة الارب، نویری
نیل الأوطار، شوکانی
و جاء دور المجوس
وسائل الشیعه. شیخ حرّ عاملیرحمه الله
وسیلة المآل، حضرمی
وفاء الوفاء، سمهودی
وفیات الاعیان، ابن خلکان
وکیع، اخبارالقضاة
وهابیت، مبانی فکری و کارنامه عملی، آیت اللَّه سبحانی
هموم داعیة، محمّد غزالی
ینابیع المودة، قندورزی