ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : امام مهدی(ع) در حدیث ثقلین/ [مولف] جمعی از نویسندگان
مشخصات نشر : تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیهالسلام، [۱۳۸۰].
مشخصات ظاهری : [۱۵۸] ص
فروست : (بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیهالسلام۱۱۰)
شابک : 964-7428-08-1۶۰۰۰ریال
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۰؛ ۶۰۰۰ ریال
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۵۸ - ۱۵۵]؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : احادیث خاص (ثقلین) -- نقد و تفسیر
موضوع : محمدبن حسن(عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- احادیث
شناسه افزوده : احادیث خاص (ثقلین). شرح
رده بندی کنگره : BP۱۴۵/ث۷۰۴۲۲الف۸ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۸
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۴۰۵۸
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در حدیث ثقلین
اهمیت قرآن و عترتپیشگفتار...8
بخش اول: حدیث ثقیلین در کتب اهل سنت
متن الفاظ حدیث ثقلین...26
واژه«سنتی» (و نکاتی درباره آن)...31
ببخش دوم:بررسی اسناد حدیث ثقلین
اظهار نظر مسلم بن حجاج...36
دیدگاه ابوعیسی ترمذی...37
4.قول ابن حجر...38
5.نظر سیوطی...39
7.توجه عالمان...40
8.راویان حدیث...40
مناسبتهای نقل حدیث...42
یادآوری...44
بخش سوم: برسی دلالت حدیث ثقلین
1.شرح علامه مناوی...48
شرح ابن حجر...56
شرح عالمان بزرگ دیگر...59
4.شرح ملک العلماء...60
آ. ثقلین...65
ب.اهل بیت...70
ج.آل...81
د.عترت...85
ه.تمسک...92
و.حوض...94
بخش چهارم:نکات مهم در حدیث ثقلین
1.اهمیت قرآن و عترت...100
3.. سرنوشت انسان در گرو قرآن و عترت...106
4.جدائی ناپذیری قرآن و عترت...108
5.نقش محوری قرآن و عترت...112
6.فراخوانهای قرآن و عترت....113
آ.برپایی قسط و دادگری در میان مردم...113
ب.عدالت اجتماعی...144
ج.رهایی و آزادی انسان...115
د.ساماندهی مادی و معیشتی...116
ه.سازندگی معنوی...117
و. مبارزه با ظلم و استسمار...118
ز. اتحاد و برادری...119
7.علوم قرآن و عترت...121
8.ویژگی های ابدال( در حدیث ثقلین)...122
9.گرانمایه بودن عترت...125
بخش پنجم: مهدی در حدیث ثقلین
1.مهدی، فردی از عترت....132
2.مهدی، فردی از اهل بیت...134
3.مهدی، فردی از فرزندان پیامبر...136
بخش ششم: آینده انسان از نظر قرآن و سنت و عترت
آ.قرآن و آینده انسان...140
ب. سنت و آینده انسان...142
2.حکومت جهانی و رهبری فراگیر...145
3.گسترش آیین حق....146
4.نزول عیسی مسیح...147
احیاگر دین...148
رفاه اقتصادی...150
7.حوادث شگفت...152
ج. عترت و آینده انسان...153
منابع و مآخذ....155
وقد ترکت الثقلین فیکم
الآل و القرآن فی ایدیکم
أنبأنی اللطیف أن یتّفقا
الی ورود الحوض لن یفترقاا
پس از خود دو چیز نفیس بر جای می گذارم:
اهل بیتم و قرآن؛ و این هر دو در دستان شماست،،
خدای لطیف آگاهم ساخت که این دو باهمند،
و تا ورودتان در حوض هرگز از هم جدا نمی ششوند.
« از قصائد علامه عجیلی، عقبات الانوار، ج11، ص771»
بسم الله الرحمن الرحیم
برای شناخت اسلام و درک اصول و فروع آن دو منبع اصلی و اساسی وجود دارد، نخست کلام خدا قرآن، که قانون اساسی اسلام است. و دیگری سنت و حدیث، که شارح و مفسر و مبین قرآن میباشد. این دو منبع اصلی دریافت مبانی اسلام است.
قرآن کلام خداست که به تدریج بر پیامبر توسط فرشته وحی نازل شده است. و در زمان پیامبر و به دستور ایشان توسط چند تن از اصحاب نوشته و جمعآوری شده است، و در آن تحریف و تغییری نیست.
حدیث در لغت به معنای ضد قدیم و در اصطلاح روایی؛ گفتار، کردار و تقریری است که از پیامبر رسیده است. به اجماع علما، حدیث اصل دوم از اصول احکام است. فقها در بیان کتاب خدا و در استنباط احکامی که در قرآن درباره آنها آیهای وارد نشده است، به حدیث مراجعه میکنند. از این رو حدیث یا مبین قرآن است، و یا مؤکد آنچه در قرآن آمده است، و یا احکامی را اثبات میکند که قرآن به طور آشکار آن را بیان نکرده است.(1)
1) ابن تیمیه، علم الحدیث (تحقیق و تعلیق موسی محمد علی)، ص 9- 8.
بنابراین، اقوال، افعال و تقریرات پیامبر به صریح قرآن حجت است، و عامل هدایت، رستگاری و نجات. زیرا: «لا یَنْطِق الّا عَن وَحْی و لا یُقِرُّ اِلّا الحَقّ الثابت؛(1)پیامبر جز از وحی سخنی نمیگوید، و جز چیزهایی را که حق است و آدمی را از گمراهی نجات میدهد، تقریر نمیکند».
درباره سخن پیامبر و اطاعت از او، داوری قرآن چنین است:
«وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی؛(2)(پیامبر) از روی هوا (بیهوده و بر اساس هوای نفس و گرایشهای نادرست و غیر الهی) سخن نمیگوید، گفتار او همان چیزی است که به او وحی شده است».
«مَّنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ؛(3)هر که از رسول پیروی کند، همانا از خداوند اطاعت کرده است».
«وَإِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا؛(4)اگر از پیامبر اطاعت کنید، هدایت میشوید، و راه درست را مییابی».
«فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ؛(5)کسانی که دستور و راهنماییهای پیامبر را بر نمیتابند، و با آنچه آن حضرت میگوید و میخواهد، مخالفت میکنند، بترسند از این که ممکن است آنان را فتنهای یا عذاب دردناکی فراگیرد».
حدیث آنچه را در قرآن به اجمال مطرح شده، روشن میسازد، اطلاعات آن را مقید میکند، عام آن را تخصیص میدهد، احکام آن را
به تفصیل باز میگوید، و مشکلات آن را توضیح میدهد. از این رو حدیث را میتوان شارح اصول شریعت و قرآن دانست.(1)
آنان که از پرتو درخشان احادیث، هدایت بجویند در دگرگونیهای روزگار از راستی و سعادت محروم نمیمانند، کسانی که به این اصل اساسی چنگ زنند، به حیاتی مبارک و پاکیزه دست مییابند. «وَ ذلِک الاقتصار عَلی الکتاب رأیُ قومٍ لاَخلاقَ لهم؛ مردمانی که تنها کتاب را برای دینداری کافی بدانند و به آن بسنده کنند و به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ـ اقوال، افعال و … ـ بی اعتنا باشند، بهره درست از دین ندارند». چه بسا این کار، آنان را به تاویلات نابجا وا دارد، ادعاهای باطل را مطرح سازند، در هواهای نفسانی فرو افتند، بی دلیل (قانع کننده و استوار) به طرح مسائلی بپردازند، و از منطق سالم و صحیح دور شوند. این بدان خاطر است که رفتار و کردار پیامبر بر اساس نص صریح قرآن حق است.(2)«فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ؛(3)و پس از حق چیزی جز گمراهی نیست».
برای حدیث تقسیمات زیادی ذکر شده است. بعضی از آنها به 82 قسم میرسد: حدیث متواتر، مشهور، صحیح، حسن، ضعیف، مرسل، مرفوع، مسند، موقوف، مقطوع، شاذ، منکر، معروف، متروک، مضطرب، متفق، ناسخ و… (4)
در یک تقسیم کلی، حدیث را به سه قسم تقسیم کردهاند:
حدیثی که بالاترین صفات قبول را داراست، حدیث صحیح نامیده میشود. حدیث حسن برخی از این ویژگیها را دارد و حدیث مردود ضعیف است.
در نگاه دیگر، حدیث به خبر واحد و خبر متواتر تقسیم میشود. متواتر آن است که گروهی آن را نقل کنند، و تعداد آنها به اندازهای باشد که به طور عادی اتفاق آنها بر کذب محال گردد. انگیزههای نقل خبر دروغ از آنان نفی شود، و در آنچه خبر میدهند پوشیدهگویی و شبهه روا نباشد. چنین خبری موجب علم است، و
انسان به صدق آن یقین می یابد.(1)خبر واحد آن است که به حد تواتر نرسد، و علم قطعی به صدور آن پدید نیاید.(2)
ابن تیمیه میگوید: مقصود از متواتر هر خبری است که علمآور باشد. و علم گاه از کثرت مخبران حاصل میشود، و گاه به خاطر ویژگیهایی که راویان دارند (متدین هستند، ضابطند) پدید میآید. و گاه خبری قرائنی را در بردارد که از مجموع آنها علم به دست میآید، (3)(از این رو) در تواتر عدد معتبر نیست.(4)
وی میگوید: خبری را که ائمه حدیث پذیرفتهاند، و به تصدیق آنان رسیده است و یا به موجب آن عمل کردهاند، نزد جماهیر خلف و سلف (نسل اندر نسل عالمان) مفید علم است. و این اخبار متواتر معنوی است. ولی برخی چنین خبری را مشهور و مستفیض مینامند،
و خبر را به متواتر، مشهور و خبر واحد تقسیم میکنند.(1)
با توجه به این اشاره کوتاه درباره حدیث و این که خبر متواتر، مستفیض، و واحد، هر سه اعتبار دارد، میتوان گفت حدیث ثقلین از احادیث بسیار معتبر است، زیرا:
حدیث ثقلین از احادیث متواتر است، و در صدور آن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمیتوان تردید داشت.(2)این حدیث را 34 نفر از اصحاب به طرق گوناگون روایت کردهاند. و به مناسبتهای مختلف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را یادآور شده است.(3)و(4)تعداد محدثان بزرگ اهل سنت که این حدیث را نقل کردهاند، از سده دوم هجری تا قرن چهاردهم هجری به 187 تن میرسد.(5)بعضی از بزرگان مانند حافظ محمد بن طاهر مقدسی (ابن قیسرانی)، متوفای سال 507 هجری در این زمینه رسالهای مستقل نگاشته است.(6)و(7)
حدیث ثقلین به تصریح کسانی چون حاکم، ابن حجر و سیوطی از احادیث صحیح است.(8)که در تعریف آن گفته شده:
1) علم الحدیث، ص 116.
2) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 7 و 82- 575.
3) عبقاتالانوار، ج 4- 3 ص 11- 10.
4) علامه سخاوی در کتاب استجلاب ارتقاء الغرف بحب اقرباء الرسلو ذوی الشرف پس از تفسیر آیه مودت، حدیث ثقلین را از طریق مختلف نقل کرده است. برای آگاهی بیشتر ر.ک: عبقاتالانوار، ج2- 1، ص 83- 575.
5) عبقاتالانوار، ج 2- 1، صص 15-9.
6) عبقاتالانوار، ج 2- 1، صص 62- 361 و نیز ج 6-5، صص 45- 12.
7) عنوان رساله ابن قیسرانی چنین است: «طرق حدیث انی تارک فیکم الثقلین».
8) ر.ک به متن کتاب، بحث جایگاه سندی.
«الصحیح ما اتّصَلَ سندُه بِعُدول ضابِطین بِلا شذوذٍ ولا علّة خَفیّة»؛(1)حدیث صحیح آن است که در سلسله سند آن
راویان عادل قرار دارد، کسانی که به درستی خبر را ضبط میکنند و انتقال میدهند، فرد شاذ در سند حدیث وجود ندارد، و احتمال علت پنهانی و پوشیده در آن نمیرود.
بزرگانی چون ابن تیمیه حدیث متواتر را از اقسام حدیث صحیح میداند. بنابراین به فرض حدیث ثقلین متواتر نباشد از احادیث صحیح و معتبر دانسته میشود.
ابن تیمیه مینویسد:
«فکثیر من متون الصحیحین متواترُ اللفظ عن أهل العلم بالحدیث و ان لم یَعرف غیرُهم انه متواتر، و لهذا اَکثر متون الصحیحین مما یَعلم علماءُ الحدیث علماً قطیعاً انّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قاله»؛(2)بسیاری از احادیثی که در صحیح بخاری و مسلم آمده است، نزد عالمان حدیث متواتر لفظی است، هر چند دیگران آنها را متواتر ندانند. و از اینرو عالمان حدیث یقیین دارند که بیشتر روایات این دو کتاب از پیامبر صادر شده است.
ابن صلاح میگوید:
«انّ مارویاه او احدهما فهو مقطوعٌ بصحّته،
والعلمُ القطعی حاصل
فیه ...»؛(1)آنچه را بخاری و مسلم و یا یکی از این دو روایت کند، صحت آن قطعی است و علم قطعی به صحت آن حاصل میشود.
ابن حجر مینویسد:
«هما أصحّ الکتُب بعدَ القرآن بِاِجماع مَن یُعَتّد به؛(2)اجماع استواری وجود دارد که (صحیح بخاری و مسلم) صحیحترین کتابها بعد از قرآن است».
حافظ ابوعلی نیشابوری میگوید:
«ما تَحْت أدیم السماء أَصَحّ مِن کتاب مسلم فی علم الحدیث؛(3)در زیر آسمان صحیحتر از کتاب مسلم در علم حدیث، پدید نیامده است».
مسلم خود در کتابش مینویسد:
«أوردتُ فی هذا الکتاب ما صحّ و أَجمَعَ علیه العُلماء؛(4)آنچه را صحیح است و علماء بر آن اجماع دارند، در این کتاب گرد آوردم».
ابن تیمیه مینگارد: «و خبرُ الواحد المتلقّی بالقبول یُوجب العلمَ عند جُمهورِ العلما، مِن اَصحاب أبی حنیفه و مالک و الشافعی و احمد، و هو قول اکثر اصحاب الاشعری کالاسفرائینی و ابن فورک...»؛(5)خبر واحدی که مقبول دانسته میشود، نزد جمهور عالمان موجب علم است. کسانی
مانند اصحاب ابوحنیفه، مالک، شافعی، و احمد آن را علمآور میدانند. نظر بیشتر اصحاب اشعری مانند: اسفرایینی و ابن فورک نیز همین است.
پیداست که حدیث ثقلین در صحیح ترمذی آمده است.(3)
بعضی از متأخران درباره حدیث حسن چنین اظهار نظر کردهاند:
«الحدیثُ الذی فیه ضعفٌ قریب محتمل، هوالحدیث الحسن، و یَصْلَحُ للعمل به». حدیث حسن، حدیثی است که در آن ضعف احتمالی وجود دارد، و صلاحیت دارد به آن عمل شود.
حوض آمده است. و در بسیاری از آنها جمله «وَلَنْ یَفْتَرقا حتی یَرِدا عَلَیَّ الحوض»(1)وجود داد. روشن است که احادیث حوض، نزد عالمان حدیث، تواتر لفظی(2)و معنوی دارد(3)، و حتی کسانی که خبر متواتر را در سنت نفی کردهاند، احادیث حوض را مستثنا دانستهاند.(4)این شواهد، همه به نحوی صدور و مضمون حدیث ثقلین را تقویت میکند و بر اعتبار آن میافزاید، و آدمی را از بیتوجهی به آن بر حذر میدارد.
به این ترتیب روشن میگردد که حدیث ثقلین، از احادیث مسلم و قطعی است. و اکنون در این رساله سخن از این حدیث است، در سنت نبوی و دو چیز گرانمایه به جا مانده از پیامبر، که عصاره همه دین و تعالیم الهی به حساب میآید.
سخن در تمسک است، تمسک به قرآن و عترت، و هدایتیابی در پرتو این دو، شناخت کتاب خدا و عمل به آن و درک عظمت عترت و نقش محوری کتاب و عترت در نجات و سعادت آدمی و بقا و قوام جامعههای انسانی.
در قرآن آنچه زندگی درست را برای آدمی فراهم میسازد و به او قوام میبخشد، و نیازهای اصلیاش را بر میآورد، و فطرت انسان را زنده میسازد، و او را به کمال میرساند؛ آمده است. صراط مستقیمی که مسلمان با پیمودن آن تعالی مییابد، در قرآن نمایانده شده است.
این کتاب در زمینه خلقت هستی، و انسان، ارزشهایی که زندگی بسامان در دنیا و فرجامی نیک در آخرت را به همراه دارد، اصول و احکامی که به زندگی فردی و اجتماعی جهت درست میدهد، حقایق و واقعیتها را مینمایاند، و عمل به آن به سعادت انسان در هر دو جهان میانجامد.
این کتاب علم و هدایت، در سخن پیامبر ثقل اکبر نامیده شده است، و پیامبر مردمان را به تمسک به آن فراخوانده است، چنانچه
در دیگر احادیث نیز از مردمان خواسته شده که به قرآن چنگ زنند و از آن جدا نگردند. در صحیح مسلم جابر از پیامبر نقل میکند:
«و أنّی قد ترکتُ فیکم ما لَن تَضِلّوا بعده اِن اعْتَصَمْتُم به، کتاب الله، و انتم مسئولون عنّی فما أنتم قائلون»..(1)همانا من در میان شما چیزی را بر جای میگذارم، که اگر به آن چنگ زنید، هرگز گمراه نشوید. و آن کتاب خدا (قرآن) است. و شما درباره من و آنچه بر جای نهادهام بازپرسی میشوید، پس چه خواهید گفت (اگر نسبت به من و قرآن کوتاهی کرده باشید؟).
پیامبر در حدیث ثقلین و احادیث فراوان دیگر(2)، قرآن را مانند ریسمانی معرفی کرده است که رابط بین انسان و خداست. و راه هموار برای حرکت به سوی بی نهایت و عوالم بیپایان الهی.
همچنین در این حدیث پیامبر مردم را به شناخت و پیروی از یک
شیء گرانمایه دیگر، که ثقل اصغر نامیده شده، دعوت میکند. چیز نفیسی که عِدل قرآن است، و به منزله همتای قرآن دانسته میشود. و این بدان معناست که ویژگیها و امتیازات کتاب خدا، در این ثِقل نفیس، که پیامبر آن را اهلبیت و عترت خود میداند، موجود است. و همچون قرآن بیانگر بسیاری از چیزها و حقایق و
اصول است. و تمسک به آن انسان را نجات میدهد، و غفلت از آن گمراهی و تباهی میآورد.
حدیث ثقلین نکات درسآموز و مهمی را در بردارد. و چنانچه عالمان و محدثان سنت از آن استفاده کردهاند. خبر از گسستناپذیری قرآن و عترت، تا روز قیامت میدهد.
علامه مناوی در توضیح حدیث مینویسد:
«و فی روایة انّ اللطیف اَخْبَرَ نی أَنّهما «لن یفترقا» ای الکتاب و العترة، أی یستمرّا متلا زمین «حتی یردا عَلَیَّ الحوض» أی الکوثر یوم القیامة. زاد فی روایة «کهاتین» و أَشارَ بأَصْبَعَیْهِ، و فی هذا مع قوله أولاً انّی تارک فیکم، تلویحٌ بل تصریحٌ بأنهما کتوأمین خَلَّفَهما، وَ وَصّی أمتّهَ بِحُسن مُعاملتهما، و ایثار حَقَّهما علی اَنْفُسِهم و اسْتِمساک بهما فی الدین».(1)در روایتی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود خدای لطیف مرا خبر داد که قرآن و عترت همراه همند، و این تلازم ادامه دارد تا این که در حوض کوثر در قیامت بر من وارد آیند. در روایتی اضافه شده که پیامبر دو انگشت خود را کنار هم نهاد و گفت: مانند این دو. این جمله از روایت و نیز صدر آن که میفرماید من دو چیز گرانمایه بر جای میگذارم، اشاره دارد بلکه
1) فیض القدیر، ج3، ص 19.
تصریح است به این که پیامبر قرآن و عترت را به صورت ملازم با هم، در میان
امت گذاشته است. و به مردمان سفارش کرده که با این دو به نیکی رفتار کنند، و بر خودشان مقدم بدارند، و در دین به این دو چنگ زنند».
و نیز بر اساس این حدیث، در هر زمانی و در هر نسلی از امت اسلامی فردی از اهلبیت وجود دارد، و عالمان بزرگ اهلسنت این حقیقت را بازگو کردهاند.
مناوی مینگارد:
«قال الشریف: هذا الخَبَر یفِهم وجودَ مَن یکونُ أهلاً للتمسُّک به من أهل البیت، و العترةِ الطاهرة فی کلِّ زمن الی قیامِ الساعة، حَتّی یَتَوجَّهَ الحَثُّ المذکور الی التمسک به کما أن الکتاب کذلک فَلِذلک کانوا أماناً لِأهلِ الأِرْض. فاذهَبُوا ذَهَبَ أهلُ الأرض».(1)شریف (سمهودی) گوید: این خبر (حدیث ثقلین) میفهماند که فردی از اهلبیت و عترت، که اهلیت برای تسمک دارد تا زمان قیامت وجود دارد. همانگونه که قرآن چنین است. در غیر این صورت، فراخوان پیامبر به تمسک به اهلبیت معنای درست نمییابد. و از این روست که اهلبیت برای ساکنان زمین سبب ایمنی و بقایند، و آنگاه که از میان بروند (و فردی از عترت در زمین نماند) اهل زمین نابود میشوند».
ابن حجر نیز مینویسد:
«و فی أحادیثِ الحثِّ علی التَمَسّک بِأهلِ البیت اِشارةٌ الی عَدَم انْقِطاع مستأهلٌ منهم لِلتمسّک
به الی یَومِ القیامة...».(2)در احادیثی که مردمان را بر میانگیزد که به اهلبیت متمسک شوند و به دامان عترت چنگ
زنند. اشاره است به این که همواره فردی از آنان که شایستگی برای تمسک دارد تا روز قیامت موجود است.
این مضمون را علّامه عجیلی(1)شهابالدین دولتآبادی، (2)کمالالدین جهرمی، (3)نیز بازگو کردهاند. و نیز علامه زرقانی، (4)و مولوی حسن زمان، (5)سخن نورالدین سمهودی در «جواهر العقدین»(6)را در این زمینه، در کتابهای خود آوردهاند. و این همه استواری مطلب را دو چندان میسازد.
و از آنجا که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این خبر را میدهد، و بارها آن را به مناسبتهای مختلف بازگو میکند، روشن میگردد که جداییناپذیری قرآن و عترت از حقیقتی استوار حکایت دارد، و واقعیتی است که هرگز تخلف نمیپذیرد. و «کلُّ علمٍ و کلُّ قولٍ رَدَّ علی مُخالِفَةِ النبی صلی الله علیه و آله و سلم، فهو زَنْدَقَةٌ و
شَیْطَنَة».(7)هر علم و سخنی که به مخالفت با گفته پیامبر بینجامد، بیدینی و شیطنت است.
اکنون رساله حاضر به تبیین برخی از نکات این حدیث گرانمایه میپردازد. انگیزه اصلی این است که عظمت حدیث ثقلین نمایان شود و بررسیهای بیشتر در این باره ادامه یابد. به راستی این سؤال
1) عبقاتالانوار، ج 4-3، ص 67 (به نقل از ذخیرة المآل ).
2) عبقاتالانوار، ج 4-3، ص 66 (به نقل از هدایة السعدا ).
3) عبقاتالانوار، ج 4-3، ص 66 (به نقل از براهین قاطعه ).
4) عبقاتالانوار، ج 4-3، ص 67، (به نقل از شرح مواهب الدنیه ).
5) عبقاتالانوار، ج 4-3، صص 8- 67 (به نقل از قول مستحسن ).
6) عبقاتالانوار، ج 4-3، ص 66.
7) عبقاتالانوار، ج 2-1، ص 568 (به نقل از هدایة السعداء ).
بسی اساسی و مهم است که چرا پیامبر بارها و در هنگام رحلت با تأکید، بار دیگر مردمان را به تمسک به قرآن و عترت دعوت میکند، و نجات و هلاکت را دائر مدار پیروی از این دو، و یا روی برتابی از آنها میداند.
این کتاب روشن میسازد که ثقل اصغر و همتای قرآن، موعود آخرالزمان است. او کسی است که دگر بار اسلام را حیات میبخشد، به کتاب و سنت پیامبر عمل میکند، تفرقه را بر میاندازد، دین واحد را در جهان میگستراند، همگان را به آیین توحید و اعتصام به «حبل الله» فرا میخواند. و حکومتی را بر پا میدارد که اهل آسمانها و زمین و همه موجودات عالم خشنود میگردند، و زمین را که پر از ظلم و ستم گشته است، آکنده از عدل و داد میسازد.
این یگانه روزگارکه رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آمدن او را بشارت داده، مردی از این امت و از نسل پیامبر و از اهلبیت و عترت آن حضرت است. او کسی است که پیامبر در این حدیث تاکید کرده که مسلمانان به دامنش چنگ زنند، از او جدا نگردند، در اطرافش گرد آیند، به او محبت ورزند، و در گستره هدایتهایش راه جویند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسائل بسیاری در زمینه مسائل آخرالزمان و مهدی گفته است:
از صورت و جمال مهدی،
از سیرت، اخلاق و صفات آن پیشوا،
از علم وجود و کرمش،
از چگونگی داوری و قضاوت او،
از اصلاحاتی که در زمان حکومت مهدی پدید میآید،
از کسانی که با او بیعت میکنند،
از عیسی که از آسمان فرود میآید، و پشت سر مهدی نماز میگذارد،
از ندای آسمانی و آیات سماوی،
از آشوبها و فتنهها و علاماتی که پیش از ظهور مهدی رخ میدهد،
از محل ظهور و یاران آن حضرت و ویژگیهای آنها،
از اینکه ملائکه مهدی را یاری میرسانند،
از اینکه چگونه زمینههای قیام او پدید میآید،
از برکاتی که هنگام ظهور مهدی جهان را فرا میگیرد،
از شرف و منزلت مهدی،
از مدت خلافت او،
و…
این مسائل همه در کتابهای خاصی که عالمان اهل سنت درباره مهدی نوشتهاند و تعداد آنها نزدیک به 50 کتاب میرسد، آمده است. «عرفُ الوردی»، «عقد الدرر»، «البرهان»، «المشرب الوردی» نمونههایی از آنهاست.
باری؛ حدیث ثقلین از همراهی عترت و گسستناپذیری آن از قرآن خبر میدهد، و این که در هر زمانی فرهیختهای از خاندان پاک پیامبر وجود دارد و این کتاب نیز اشارهای است کوتاه به بزرگی منزلت قرآن و عترت، و نقش اساسی این دو در حیات آدمی. و یادآوری مصداقی روشن از عترت، که همان مهدی است، و در سنت
پیامبر پیشینهای استوار دارد. هر چند برخی از روشنفکرنمایان بر نفی آن اصرار میورزند؛ و با اندیشهای واژگون به این مسأله حیاتی مینگرند، و راهنماییهای درست و سعادتساز را در ساخت و پردازهای ذهنی خود میجویند. از آنجا که شهامت نفی اصل دین و سنت را ندارند، با مهارتهای موذیانه در سنتزدایی و زندگی غیردینی میکوشند، آنچه را اصول کلی است و به گرایشهای نفسانی آنها آسیب نمیرساند، بر میگیرند و آنچه را که به مذاقشان تلخ میآید، و سازگار با امیال لذتجویانه خود نمیبینند، و سلطهطلبیها و تجاوزگریهایشان را محدود میسازد، توجیهات ناروا میکنند. و بر آنند تا دینداران را با خود همسو سازند تا در فضای بیدینی زمینههای تأمین خواستههای شهوانی بیشتر و گستردهتر برایشان فراهم آید، و آدمیان از اندیشه مدینه آرمان و در عین حال عینی و قابل تحقق اسلامی باز مانند، و در راستای خواستههای به حق و فراموش شده انسان نکوشند.
امید که این کتاب مورد توجه دانشپژوهان و معتقدان به آینده روشن و درخشان جهان در پرتو اصول و هدایتهای دینی، قرار گیرد و عظمت قرآن و عترت در دلها بدرخشد و با آمدن فردی از عترت و تحقق مدینه فاضله اسلامی به دست مهدی، آدمی به خواستههای به حق خود برسد. و دیگر بار اسلام بر سراسر گیتی حاکم گردد.
حدیث ثقلین با فریادی بلند و روشن تمسک به قرآن و عترت را مطرح میسازد و همه را به سوی این دو فرا میخواند و راه هدایت و رستگاری را در ظلمتهای زمانه و تجاوزگریهای انسان، در پرتو
هدایت قرآن و عترت میداند. و فرمان پیامبر است که خود میگوید: «فاذا امرتکم بشیء فأتوا منه ما استطعتم».(1)هر گاه شما را به چیزی فرا خواندم، تا حدی که میتوانید آن را انجام دهید. (نهایت تلاش خود را به کار بندید).
بر مسلمانان است که در حد توان به دعوت پیامبر درباره تمسک به قرآن و عترت جامه عمل بپوشانند. از ناپاکی ها و نارواها خود را تزکیه کنند، از هدایت الهی هدایت جویند و برای فراهم آمدن زمینه احیای مجدد اسلام به دست عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بکوشند. و آنچه را بایسته است برای ظهور مصلح آخرالزمان انجام دهند. و در حالت آماده باش به سر برند، تا ندای آن مهدی همهجا طنین افکن شود و روزگار پرشکوه آن حضرت که عزّتبخش مسلمانان و احیاگر اسلام و قرآن است، فرا رسد. و رنجها، نامردمیها و کمبودها و بیحرمتیهای مظلومان جهان پایان یابد. و آن مصلح حقیقی هر چیزی و هر کسی را در جایگاه بایستهاش قرار دهد. و همه طاغوتها، زبردستان و زورگویان و زیاده خواهان را براندازد.
بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
1) منتخب الصحیحین، ص 223.
حدیث ثقلین را حدود 34 نفر از اصحاب نقل کردهاند(1)و بزرگان اهل سنت که این حدیث را در طول قرنها در کتابهای خود آوردهاند، به 187 نفر میرسد.(2)این حدیث به وسیله راویان گوناگون، با تغییر اندکی در الفاظ، با کم و زیادهایی بازگو شده است. و مناسبتها و موقعیتهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان را به این حدیث توجه داده، مختلف است.(3)ابن حجر در کتاب صواعق، آن را حدیث تمسک به (قرآن و عترت) مینامد.(4)
صحیح مسلم(5)، صحیح ترمذی(6)، مُستدرک(7)، مسند احمد بن حنبل(8)، مسند عبد بن حمید(9)، کنزُ العمال(10)، سنن
1) عبقاتالانوار، ج 4- 3، صص 11- 10 و نیز ج 2-1،صص 83- 575.
2) عبقاتالانوار، ج2- 1، صص 824- 15.
3) عبقاتالانوار، ج2- 1، ص 665 و ج 4-3 ص 11.
4) صواعق المحرقه، ص 75.
5) صحیح مسلم، ج 5.
6) صحیح ترمذی، ج 2، ص 308.
7) مستدرک الصحیحین، ج 3، صص 109 و 148.
8) مسند، ج4، ص 366 و ج5 ص 181، ج3، صص 14 و 17 و 26 و 59.
9) عبد بن حمید، مسند، ج7، ص 102.
10) کنزل العمال، ج1، صص 76-172.
دارمی(1)، سنن بیهقی(2)، جامعالاصول(3)، فیضالقدیر(4)، تفسیر ابن کثیر(5)، تفسیر درالمنثور(6)، التحاج الجامع للأصول(7)، الخصائص(8)، حلیة الاولیاء(9)، اسد الغابة(10)، صواعق المحرقه(11)، طبقات الکبری(12)، تاریخ بغداد(13)، المسند الجامع(14)، جامع الصغیر(15)، مجمع الزوائد(16)، نمونههایی از کتابهایی است که حدیث ثقلین را آوردهاند. در برخی از این کتابها، حدیث بسیار مورد توجه قرار گرفته و ابعاد آن شرح داده شده است.(17)
1) ابن بهرام دارمی، سنن، ج2، ص 431.
2) سنن بیهقی، ج2، ص 148.
3) جامع الاصول، ج1، ص187.
4) فیض القدیر، ج3، صص 20-19 و ج2 ص217.
5) تفسیر ابن کثیر، ج9، ص 114.
6) الدرالمنثور فی التفسیر المأثور، ج2، ص 285.
7) التاج الجامع للأصول، ج3، ص 348.
8) نسائی، الخصائص، ص21.
9) حلیة الاولیاء، ج1، ص 355 و نیز ج 9، ص 64.
10) اسد الغابه، ج2، ص 12.
11) الصواعق المحرقة، صص 75 و 89.
12) طبقات الکبری، ج2، ص 194.
13) تاریخ بغداد، ج8، صص 43- 442.
14) المسند الجامع، ج5، ص 551.
15) الجامع الصغیر، ج1، ص 402.
16) مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج9، صص 64- 162 و نیز ج10، ص 363.
17) به عنوان نمونه، علامه مناوی این حدیث را که سیوطی با تغییر اندکی در الفاظ در دو جای جامع الصغیر میآورد، در فیضالقدیر شرح میدهد. برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به؛ فیض القدیر، ج2، ص 217 و ج3، صص 20 – 19. ابن حجر نیز در کتاب صواعق، ص90 به شرح این حدیث پرداخته است. و شهابالدین دولتآبادی در هدایة السعدا، یکایک الفاظ و جملههای این حدیث را توضیح میدهد.
نمونههایی از متن این حدیث چنین است:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «اَیّهاالناس... فأنّی سائِلُکم حین تَرِدُون عَلَیّ عن الثَّقَلَیْن فَاَنْظُروا کیف تَخْلِفُونی فیهما؛ الثِقْلُ الأکبر کتابُ الله.. فاستمسِکوا به لا تَضِلّوا... و عترتی أهل بیتی، فأنّه قَدْ نَبَّأنی اللطیفُ الخَبیر انّهما لَنْ یَفْترِقا حتّی یردا علیّ الحوض».(1)ای مردمان! آنگاه که در رستاخیز نزد من آیید، از دو چیز نفیس از شما میپرسم؛ پس نیک بنگرید که درباره این دو پس از من چه میکنید، ثقل و گرانبهای بزرگتر کتاب خداست، که اگر به آن چنگ زنید، گمراه نشوید (و ثقل دیگر) عترت و اهلبیت من است. همانا خدای دانا و لطیف مرا خبر داده که این دو از هم جدا نشوند، تا در حوض (میقات و وعدهگاه مخصوص در قیامت) نزد من آیند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «اَلا یا ایّهاالناس ... انی تارک فیکم الثقلین؛ أوّلُهما کتابُ الله فی الهُدی و النور، فخذوا بکتاب الله وَ اسْتَمْسَکوا به... و أهلُ بیتی؛ أُذکر کم الله فی أهلِ بیتی...»؛(2)هان! ای مردم (من به زودی فراخوان پروردگارم را اجابت میکنم و به سوی او میشتابم) و در میان شما دو چیز گرانبها بر جای میگذارم؛ نخست آن دو، کتاب خداست، که هدایت و نور در آن است، پس کتاب خدا را برگیرید و به آن متمسک شوید. و گرانقدر دیگر اهلبیت من است، خدا را به یادتان میآورم
درباره اهلبیتم».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «و أَنَّکم واردونَ علیّ الحوض، عَرضُه ما بین صَنْعاء الی بُصری، فیه عددُ الکواکب مِنْ قَدَحانِ الذهب و الفضّة، فَانْظُروا کیفَ تَخْلِفونی فی الثقلین، قیل و ماالثَقَلان یا رسول الله قال: الأکبرُ کتابُ الله طَرْفُه بیدِالله و طرفُه بأیدیکم. فَتَمسَّکوا به لَن تَزِلّوا و لن تَضِلّو، والأصغرُ عترتی. و انّهما لن یَفْترقا حتی یِرِدا علی الحوض و سألتُ لهما ذلک ربّی، و لا تُقَدِّموهما فَتَهْلِکوا ولا تُعَلِّمُوهما فانّهما أَعْلَمُ منکم».(1)همانا شما در حوض نزد من میآیید؛ گسترة آن از صنعاء تا بصری است، به شمار ستارگان ظرفهای طلا و نقره در آن قرار دارد. پس بنگرید (بعد از من) درباره دو چیز نفیس و مهم چگونه رفتار میکنید. کسی سؤال کرد: ای رسول خدا! این دو چیز گرانقدر چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ثقل بزرگتر کتاب خداست، که (همچون ریسمانی) یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن در دستان شماست (و رابط بین شما و خداست). و اگر به آن دست یازید، هرگز نلغزید و گمراه نشوید. و ثقل کوچکتر عترت من است. این دو از هم جدانشدنیاند تا در حوض بر من وارد آیند. و این تفکیکناپذیری و با هم بودن این دو را، من از خدا خواستهام. از این دو پیشی نگیرید، وگرنه هلاک میگردید. و به قرآن (چیزی) نیامیزید (اندیشهها و نظرات خود را بر آنها تحمیل نکنید، و خویش را داناتر ندانید)، که آنها از شما آگاهترند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «أنِّی خَلَفّتُ فیکم اِثْنَتَیْن، لَن تَضِلّوا بَعْدَهما أبداً؛ کتابَ
1) صواعق المحرقة، ص 75؛ مجمع الزوائد، ج9، صص 63- 162.
الله و نَسَبی، و لن یفترقا حتی یرد عَلَیِّ الحَوْضَ».(1)در میان شما دو چیز بر جای میگذارم، که پس از آن دو هرگز گمراه نشوید؛ کتاب خدا و نسبم، این دو از هم جدا نشوند، تا در حوض نزد من آیند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «انّی تارک فیکم خَلیفَتَیْن: کتابَ الله ... و عترتی اهل بیتی؛ و أنهما لن یفترقا حتی یَرِدا علیّ الحَوْضَ».(2)من میروم و در میان شما دو جانشین بر جای میگذارم؛ یکی از آن دو کتاب خداست و دیگری اهلبیت من است. و این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد آیند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «ترکتُ فیکم شَیْئَین لن تِضِلّوا بعدهما؛ کتابَ الله و سُنَّتی ولَن یفترّقا حتی یَرِدا علیّ الحوض».(3)در میان شما دو چیز بر جای میگذارم که هر گز پس از آن دو گمراه نشوید؛ کتاب خدا و سنتم، این دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض نزد من آیند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «قد ترکتُ فیکم ما اِن أَخَذْتُم به لَن تَضِلّوا؛ کتاب الله ـ تعالی ـ سَبَبُه بِیَدِه و سَبَیْه بِاَیْدِیکم، و اهل بیتی».(4)در میان شما چیزی را بر جای نهادم که تا آن را برگیرید هرگز گمراه نشوید: کتاب خدای متعال، که یکسوی آن در دست خدا است و سوی دیگرش در دستان
1) مجمع الزوائد، ج9، ص 9 و صص 166؛ کشفالاستار، ج3 (تحقیق حبیبالرحمان اعظمی) صص 223.
2) جامع الصغیر، ج1، ص 402؛ مسند الجامع، ج5، ص 551؛ مجمع الزوائد، ج1، ص 175؛ مجمع البحرین فی زوائد المعجمین، ج3، (تحقیق محمد حسن اسماعیل شافعی)، ص 406.
3) فیضالقدیر، ج3، صص 292 و 543.
4) المطالب العالیه بزوائد الثمانیة، ج4، (تحقیق ابی بلان و غنیم بن عباس غنیم)، ص 252.
شما، و اهلبیتم.
چنانچه در این احادیث ملاحظه میشود، در برخی از نقلها به جای واژه «ثقلین»، واژههای «خلیفتین»، «اثنتین» و «شیئین» است. و در حدیثی به جای کلمه «عترتی»، واژه «نسبی» جلب توجه میکند. و نیز در بعضی از احادیث تغییرات اندکی در الفاظ حدیث مشاهده میشود. به عنوان نمونه در آغاز احادیث مختلف این جملات و الفاظ جلب توجه میکند: «فانّما أنا بشرٌ یوشک اَنْ یأتی رسولُ ربّی فأُجیب»، «کأنّی قد دُعیتُ فأجُیب»، «فأنّی لَأَرانی یُوشک اَنْ أُدْعی فَأُجیب»، «اّیُّها النّاس! انّه قد نَبَّأَنی اللطیفُ الخبیر»،«انّی قانِتُ فیکم اثنین»، «انی مُخَلِّف فیکم الثَقَلَین»، «فأنّی مُوشک أن اُدْعی فَأُجیب»، «یُوْشَک ان اُقبَضُ قَبْضاً سریعاً»(1)، «اِنّی مقبوضٌ»(2)، «اِنّی لکم فَرَطٌ»(3). و اینها همه در معنای حدیث تغییر اساسی پدید نمیآورد، و از اهمیت تمسّک به قرآن و عترت نمیکاهد. بلکه جنبه صدور روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیشتر تقویت میشود و بر استحکام سندی آن میافزاید. و اینگونه تعدد در الفاظ که دارای مضمون یکسانند و گوناگونی راویان و طریق حدیث، به نحوی تواتر معنوی حدیث را میرساند.
آنچه در این میان شایان توجه مینماید، کلمه «سنتی» است، که
درباره آن یادآوری نکاتی، خالی از فایده نیست:
حدیث با این واژه در برخی از کتابهای معتبر اهل سنّت مشاهده نمیشود. و کسانی مانند سیوطی آن را روایت صحیح نمیداند.
با توجه به جایگاه والای عترت در اسلام و روایات صحیحی که از پیامبر درباره آنها رسیده است و کسی در آنها تردید ندارد، لزوم گرامیداشت اهلبیت در میان عالمان اهل سنت نسل اندر نسل امری مسلم است. بزرگان در کتابهای خود بابی با عنوان باب «فضائل اهلالبیت» آوردهاند.(1)و نیز در این زمینه کتابهای مستقل به نگارش در آمده است، میتوان گفت که اهمیت عترت و توجه به آن و شناخت اهلبیت، از فراخوانهای اساسی سنت دانسته میشود، و تمسک به اهلبیت، مصداق تمسک به سنت است. و احادیث فراوانی که در آنها واژه «عترتی» و «اهلبیتی» به کار رفته، مراد از سنت را در این مقام روشن میسازد، و اطلاق سنّت در این جا به عترت منصرف است.
ملکالعلما در «هدایة السعدا» میگوید: در کتاب «شفاء» آمده است: «المُتمسّک بِسُنّتی عند فسادِ اُمّتی له أجرُ مائة شهید». یعنی آن روز که مردمان به فساد گرایند، هر که چنگ در زند در سنت من، مر او را
1) به عنوان نمونه: هیثمی در مجمع الزوائد، ج9، صص 68- 165 بابی دارد به نام «باب فضائل اهلالبیت»، ابن حجر عسقلانی نیز در مطالبالعالیه، ج4، ص 262، بابی با همین عنوان آورده است. در سنن بیقهی، ج2، ص 148 عنوان چنین است : «باب بیان اهل بیته الذین هم آله». در مسند احمد حنبل، ج3، ص 167 عنوان «مسند أهلالبیت» جلب توجه میکند.
ثواب صد شهید باشد، و آن سنت دوستی قرآن و فرزندان رسول است».(1)
وی در فراز دیگری مینویسد:
«عزیز من! دوستی و تمسک به اولاد رسول به فعل و قول مصطفی و به نصوص ثابت است… پس هر که با قرآن و فرزندان رسول تمسک ندارد، اگرچه علم اولین و آخرین بخواند، چون کتابیست، و اگر زهد کند مانند راهب است، و فردای قیامت او را به روی اندازند در دوزخ.(2)
شده است، چشم پوشید و اصل صدور حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتمی و
1) عبقاتالانوار، ج4-3، صص 74 – 273 و نیز ج2-1، صص 68-566.
2) عبقاتالانوار، ج4-3، صص 74 – 273
3) موسی محمد علی در مقدمهای بر کتاب احمد بن تیمیه (علمالحدیث) مینویسد: «رهایی از تشنجاتی که به جامعه اسلام هجوم میآورد و رشد میکندو فرقههایی که با اندیشههای خود حق را نادرست مینمایانند، و به انحراف از سنت نبوی دست مییازند، و افکار وارداتی و فلسفههای ناکارآمد را دنبال میکند و دغدغهها و اضطرابهایی که امروزه با آن رو به رو هستیم… رهایی از همه اینها در بازگشت به کتاب و سنت است. وی پس از این جمله، حدیث تمسک را با لفظ «سنتی» به جای «عترتی» میآورد.
یقینی دانست.
با توجه به کثرت نقل حدیث با واژه «عترت» و «اهلبیت» و یا هر دو، به وسیله راویان مختلف در کتابهای گوناگون (تفسیر، حدیث، تاریخ و…)، از سوی عالمان اهل سنت در قرون متوالی و نیز قلت نقل حدیث با واژه «سنّتی»، میتوان دریافت احتمال تحریف لفظ در واژه «سنتی» به مراتب بیش از دیگر واژههاست، به ویژه آنکه این واژه از نظر ظاهری به واژه «نَسَبی» بسیار شبیه است. و احتمال این که عالمان و بزرگان حدیث در ذکر واژه «عترت» و «اهلبیت» اشتباه کرده، و معنای آن را مورد توجه قرار نداده باشند، بسیار بعید به نظر میرسد.
این که در کتاب گرانسنگ و معتبر اهل سنت، یعنی در صحیح مسلم که همتای صحیح بخاری- والاترین مجمع حدیثی ـ است، جمله «اُذَکرُکم الله فی اَهْل بیتی»، (1)در پایان حدیث چند بار تکرار شده است، خود تأییدی است بر این که یکی از دو ثقل و یکی از دو میراث گرانمایه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، «اهلبیت» است نه «سنت». زیرا سنت در زمان پیامبر در میان مسلمانان امری پذیرفته بود. و از نخستین گامها در اسلام و مسلمانی به حساب میآمد. از این رو یادآوری و سفارش نسبت به آن، با این شدت نیاز نبود. و این چنین ترغیب و ترهیب ویژهای درباره آن، به جا و مناسب با شان و منزلت مسلمانان نمینمود.
1) صحیح مسلم، ج 5، ص 26؛ منتخب الصحیحین، ص 77؛ مسند احمد، ج4، ص 367 .
حدیث ثقلین از نظر سند خدشهناپذیر و از نظر دلالت روشن است گرچه بنا بر ادعای هیثمی برخی از راویان این حدیث ضعیف و برخی منکرند، و در بعضی از آنها اختلاف است.(1)ولی در مجموع با توجه به جرح و تعدیلها و نظر به جوانب مختلف و شواهد و مؤیدات، حدیث ثقلین در دسته احادیث صحیح قرار دارد، و عالمان بسیاری به صحت آن تصریح کردهاند، در بسیاری از کتابها آمده است، و راویان از صحابه به دهها نفر میرسد، و به مناسبتهای مختلف پیامبر آن را بازگو کرده است.
امام مسلم حدیث ثقلین را در صحیح خود به طرق متعدد روایت کرده است. و خود درباره کتابش میگوید: «لیس کلُّ شیءٍ عندی صحیحٌ وَ ضَعْتُه هُنا، انّما وَضَعْتُ ما أَجْمَعُوا علیه؛ تنها آنچه در نظر خودم صحیح میآمد، در این کتاب نیاوردم، بلکه آنچه را اجماعی است و همه بر
1) مجمع الزوائد، ج9، صص 77- 165.
صحت آن اتفاق دارند، نقل کردم».(1)
شیخ عبدالحق دهلوی نیز نظیر این اظهار نظر را از سوی مسلم تأیید میکند.(2)و از این گذشته بزرگان بسیاری چون: ابن صلاح، ابواسحاق و ابو حامد اسفرایینی، شیخ ابواسحاق شیرازی، قاضی عبدالوهاب مالکی، عبدالرحیم سرخسی حنفی، ابوعلی حنبلی، ابن فورک، ابن طاهر مقدسی، عسقلانی، سیوطی، شاه ولیالله و… قائلند که صحت احادیث صحیحین قطعی است.(3)و در آنها تردید بیمورد است. پیداست که حدیث ثقلین در صحیح مسلم آمده است. و از این حکم به صحت آن میشود، و در دسته احادیثی قرار میگیرد که علماء حدیث به صحت آن اتفاق نظر دارند.
حدیث ثقلین را ترمذی در صحیح خود نقل کرده است، که از کتابهای بسیار مهم حدیث به حساب میآید، و یکی از صحّاح ستّه است، که درباره آن علامه طیبی در کاشف مینویسد: اهل شرق و غرب به صحت احادیثی که در صحّاح ستّه آمده است، اتفاق نظر دارند.(4)ترمذی خود درباره کتابش میگوید: «صَنَّفْتُ هذا الکتاب فَعَرضْتُه علی علماء الحجاز، فَرَضُوا به. و عَرَضْتُه عی علماء العراق، فَرَضوا به. و عَرَضْتُه علی علماء الخراسان فَرَضُوا به، وَ مَنْ کان فی بَیْتِه هذاالکتاب،
فکأنّما فی بیته نَبیٌّ یَتَکلّم؛(1)این کتاب را نوشتم، و از عالمان حجاز، عراق و خراسان خواستم درباره آن اظهار نظر کنند، همه آنها این کتاب را پسندیدند. این کتاب در خانة هر کس که باشد، گویا در منزلش پیامبری است که با او سخن میگوید».
حافظ ابوعلی نیشابوری صحیح مسلم را بر دیگر کتب احادیث ترجیح میدهد و میگوید: در زیر آسمان، صحیحتر از احادیث کتاب مسلم نمیتوان یافت. دستهای دیگر از عالمان نیز این گفته را تأیید میکنند، زیرا شرط مسلم در نقل روایت آن است که حدیث را دست کم باید دو نفر تابعی ثقه از دو نفر صحابی روایت کرده باشند، و این شرط (دو نفر راستگو و مورد اعتماد) باید در طبقات راویان وسلسله سند تا خود مسلم محفوظ بماند. و راوی علاوه بر عدالت میبایست شرایط شهادت را نیز دارا باشد. و پیداست که به نظر این گروه در صحیح بخاری این گونه دقتها رعایت نشده است.(2)
حاکم نیشابوری در مستدرک پس از نقل حدیث از زید بن ارقم مینویسد: «هذا حَدیثٌ صحیح».(3)این حدیث از احادیث صحیح است.»
ابن حجر در صواعق حدیث تمسک را نقل میکند، و آنگاه اذعان
میدارد که «هی روایةٌ صَحیحة»؛(1)این روایت (از نظر سند) روایت صحیح است».
سیوطی در جامعالصغیر این روایت را به دو طریق نقل میکند. و بنابر هر دو طریق آن را صحیح میداند.(2)و گذشته از این در مقدمه کتاب خود میگوید که از احادیث آنچه را اتقان داشته و دارای سند استوار بوده است، نقل کرده است.
عبارت سیوطی در «جامع الصغیر» چنین است: «صح: لِاحمد فی مُسنده و الطَبَرانی فی الکبیر، کلاهما عن زیدِ بْنِ ثابت. حدیث صحیح».(3)
احمد در مسندش، و طبرانی در «الکبیر» این حدیث را صحیح دانستهاند، و هر دو از زید بن ثابت روایت کردهاند. این حدیث، حدیث صحیح است.
ملک العلماء در «هدایت السعدا» و در «شرح سنت» حدیث ثقلین را
با قلمی شیوا و گویا نقل میکند و شرح میدهد. و درباره سند آن در کتاب اخیر مینویسد: «در صحت این حدیث، محدثان سلف و خلف متفقاند».(4)
حدیث ثقلین را بسیاری از عالمان اهل سنت در سدههای متوالی مورد توجه قرار دادهاند. و در کتابهای خود نقل کردهاند. تعداد این کسان بیش از 180 نفر است.(1)گذشته از کتاب صحیح مسلم و صحیح ترمذی و مسند احمد و مسند عبد حمید و مسند دارمی، این حدیث در صحیح ابن خزیمه، صحیح ابوعوانه، مسند بزار، مسند ابویعلی و فضائل القرآن (ابن ابی دنیا)، کتاب السنة (ابن أبی عاصم)، ذریة طاهره (دولابی)، مصاحب (ابن انباری)، امالی (محاملی)، کتاب الولایة (ابن عقده)، کتاب الطالبیین (جعابی)، معاجم سه گانه طبرانی، شرف النبوه (خرکوشی)، طرق حدیث الثقلین (ابن طاهر) و… آمده است.(2)و گفته ابن جوزی را که بر ناصحیح بودن این حدیث ناظر است، بسیاری از بزرگان همچون ابن حجر، مناوی و… خطا دانستهاند. ابن حجر این سخن را ناشی از غفلت میداند و مناوی برخاسته از توهم و ابن شیخانی راهی به خطا.(3)عالمان دیگری همچون سخاوی، سمهودی از اظهار نظر ابن جوزی در این باره در شگفت ماندهاند. و از این خطای فاحش تعجب کردهاند.(4)
راویان حدیث ثقلین در میان اصحاب به دهها تن میرسد، حذیفة
بن أُسَید، زید بن ثابت، ابوهریره، جابربن عبدالله، ابوسعید خدری، علی بن ابی طالب، حسن بن علی، ابوذر، سلمان، ابن عباس، زید بن ارقم، انس بن مالک، عمروبن عاص، سعد بن ابی وقاص، عبدالرحمان بن عوف، براء بن عازب، عبدالله حنطب، عدی بن حاتم، عقبة بن عامر، ابوقدامه انصاری، … و فاطمه، ام سلمه و ام هانی، از آن جملهاند.(1)
بنابراین که در تواتر، عدد معتبر باشد، با این همه راویان، حدیث تمسک از احادیث متواتر دانسته میشود، که مرتبه آن از نظر سند قطعی است. به گونهای که یقین به صدور حاصل میشود، و احتمال توافق بر خلاف وجود ندارد.
ترمذی پس از نقل حدیث از جابربن عبدالله انصاری مینویسد: «فی الباب، عن أبی ذرو أبی سعید، و زید بن ارقم، و حذیفة بن أُسید».(2)
این حدیث از ابوذر، ابوسعید زید بن ارقم و حذیفه نیز نقل شده است.
نورالدین سمهودی در کتاب «جواهر العقدین» این حدیث را به طرق متعدد نقل میکند و میگوید: «و فی الباب ما یَزیدُ عَلَی عِشرین من
1) در این زمینه رجوع کنید به: کنزالعمال، ج 1، ص 173؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 26؛ مسند احمد، ج 3، ص 14؛ المسند الجامع، ج 5، ص 551؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 164؛ حلیة الاولیاء، ج9، ص 64؛ اسد الغابة، ج3،ص 147؛ صحیح مسلم، ج2، ص 362؛ صواعق المحرقه، ص 136؛ فیض القدیر، ج3، صص 20- 19؛ مستدرک، ج3، ص 148؛ طبقات الکبری، ج2، ص 194؛ عبقاتالانوار، ج4-3، صص 10- 2.
2) عبقاتالانوار، ج 4-3، ص 11.
الصحابة».(1)
شمسالدین سخاوی نیز در «استجلاب ارتقاء الغرف» پس از آن که حدیث را از ابوسعید خدری و زید بن ارقم نقل میکند، حدود 20 نفر از اصحاب را بر میشمارد که این حدیث را نقل کردهاند.(2)
ابن حجر مکی نیز در صواعق درباره سند حدیث اینگونه اظهار نظر میکند «ثم اعلم انّ لحدیث التمسک بذلک طرقاً کثیرة وردت عن نیّف و عشرین صحابیّاً».(3)بدان که حدیث تمسک به قرآن و عترت، طرق فراوانی دارد، این حدیث را بیست و اندی از اصحاب نقل کردهاند.
در این زمینه ابن حجر در صواعق مینویسد: «و مَرَّ له طرقٌ مبسوطة و فی بعضِ تلک الطرق أنه قال ذالک بِحَجّة الوِداع بعرفة. و فی أخری أنّه قاله بالمدینة فی مرضه، و قد أمَتَلَأَتْ الحُجْرة من أصحابه، و فی أخری أنّه قال ذلک بِغدیر خُم، وفی أخری أنّه قال لمّا قام خطیباً بعد انْصِرافه من الطائف... و لا تَنا فی اِذ لا مانعَ من أنّه کرَّرَ علیهم ذلک فی تلک المواطن و غیرهما، اِهتماماً بِشأن الکتاب العزیز و العِترة الطاهرة».(4)طرق گستردهای برای حدیث تمسک در قبل ذکر گردید… در برخی از آنها آمده است که پیامبر این حدیث را در حجة الوداع در عرفه، گفته است. و در بعضی گفتهاند، آن حضرت در مدینه هنگام بیماری- در حالی که
اصحاب اطرافش گرد آمده بودند ـ بیان کرده است. طریق دیگر این است که پیامبر این حدیث را در غدیر خم فرموده، و نیز آمده است که آن حضرت آنگاه که از سفر طائف برگشت، در ضمن خطابهای آن را ایراد کرد… این طرق با هم سازگارند، زیرا مانعی ندارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این جاها و در مکانهای دیگر حدیث تمسک را بازگو کرده باشد، تا از این طریق مردمان به شأن کتاب عزیز و منزلت والای عترت طاهره، بیشتر توجه یابند و اهمیت دهند.
از آنچه گذشت میتوان دریافت که حدیث ثقلین از احادیث صحیح و متواتر است. و اگر کسی آن را در حد حدیث «حسن» تنزل دهد، بنابر آنچه علماء حدیث درباره حدیث حسن گفتهاند، بیتوجهی نسبت به آن با دیانت سازگار نمینماید. و اگر از هر حیثی به سند آن خدشه شود، باز هم نمیتوان از عمل به مضمون آن سر بر تافت. زیرا در زمره احادیث ترغیب و ترهیب در میآید که تساهل در سند آنها رواست. خطیب بغدادی به نقل از ابن سنجری در این باره میگوید: «سمعتُ النوفلی... یقول: ... اذا رُوِینا عَنِ النبی صلی الله علیه و آله و سلم فَضائلِ الاعمال و ما لایَضَع حُکماً و لا یرفعه تَساهَلْنا فی الأسانید».(1)احمد بن محمد سجزی به نقل از نوفلی و او به نقل از احمد بن حنبل میگوید: هرگاه روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره فضائل اعمال به ما رسد، و حکمی را اثبات یا نفی نکند، از ضعف سندی آن چشم میپوشیم.
1) الکفایة فی علم الروایه، ص 134.
این نکته نیز شایان توجه به نظر میرسد، که نفی تواتر حدیث ثقلین از اعتبار آن نمیکاهد، زیرا در حدیث متواتر اختلاف است. بعضی آن را در سنت نفی کردهاند و برخی آن را ثابت میدانند:
امام شاطبی مینویسد: بیشتر نقل سنت با خبر واحد است، بلکه به ندرت میتوان حدیثی را یافت که به طور متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده باشد.(1)
در نظر ابن صلاح، آنچه را بخاری و مسلم یا یکی از این دو روایت کند، صحت آن قطعی است. و در علم حدیث (و بحث اسناد) از متواتر بحث نمیشود. جزائری نیز در «توجیه النظر» گفتة اخیر ابن صلاح را تأیید میکند، و در آن جای شکی نمیبیند.(2)
شیخالاسلام ابن تیمیه به کسانی که حدیث متواتر را نفی کردهاند میتازد، و تواتر را به دو قسم لفظی و معنوی تقسیم میکند. در نظر وی عدد در تواتر شرط نیست، (3)و تواتر نزد علماء حدیث از غیر آنها متمایز است.(4)در باور ابن تیمیه حدیث «مَنْ کذَبَ عَلَیّ مُتَعَمّداً...»
1) أضواء علی السنة المحمدیه، صص 80- 279.
2) أضواء علی السنة المحمدیه، صص 80- 279.
3) علم الحدیث، صص 58- 157.
4) «فأهل العلم بالحدیث والفقه قد تواتر عندهم من السنة ما لم یتواتر عند العامه، ک… الحوض…» . نزد عالمان حدیث و فقه، از سنت اخباری متواتر است، که نزد همگان متواتر نیست، مانند احادیث حوض… ( علم الحدیث، ص 119).
تواتر لفظی دارد، و احادیث شفاعت، حوض و… دارای تواتر معنوی است.(1)
از مجموع این اظهار نظرها میتوان دریافت که تواتر در احادیث حوض هم لفظی(2)و هم معنوی است. در روایتهای مختلف جملهها یکسانند، و در احادیث گوناگون معنا و مضمون واحدی مورد توجه و سفارش قرار گرفته است.
با توجه به این نکته میتوان ادعا کرد که حدیث ثقلین در دسته احادیث حوض قرار دارد، زیرا گذشته از پایان آن که به لفظ «حوض» ختم میشود، در برخی روایتها اوصاف حوض در آغاز آن آمده است.(3)و این خود بر جایگاه سندی این حدیث میافزاید.
همچنین شایان ذکر است که مضمون حدیث ثقلین با جملات دیگر نیز از پیامبر نقل شده که فرمود: «اُوصیکم بِکتاب الله و عترتی؛(4)شما را به کتاب خدا و عترتم سفارش میکنم». و در بحرالانساب به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: «حسبک کتاب الله و عترتی؛(5)کتاب خدا و عترتم شما را کافیست».
مناسب است پایان بحث سندی، با سخن مولوی رشید الدین خان دهلوی در کتاب «ایضاحٌ لطافة المقال»، زینت یابد، وی میگوید:
«آیا عاقلی تجویز میکند که اهل سنت با وجود این که مُتَشَبِّث به ثقلیناند، و به حکم حدیث «انّی تارک فیکم الثَقَلین» تمسک را به
عترت طاهره، مثل تمسک به قرآن لازم میدانند. و حکم به وجوب محبّت اهلبیت اطهار، مثل محبت سرور ابرار مینمایند. با وجود روایت نمودن ایشان اخبار و احادیث فضائل حسنین را، که به درجه متواتر معنوی رسیدهاند، بلا ضرورت داعیه بل وجود ورود احادیث حرمت بغض ایشان، اعتقاد [به] مضمون روایات وجوب حب این حضرات نداشته باشند».(1)
1) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 91- 790 (به نقل از ایضاح لطافة المقال ).
حدیث ثقلین از نظر دلالت واضح است. ابهام و اجمال در استعمال الفاظ آن وجود ندارد، و مراد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از آن به روشنی میتوان دریافت.
سیوطی در جامع الصغیر حدیث را این چنین نقل میکند:
«انّی تارک فیکم خلیفتین: کتابَ الله حبلٌ ممدود ما بَیْنِ السماء و الأرْضِ، و عترتی اَهْلَ بیتی، و اِنّهما لَنْ یَفْتَرّقا حتی یَرِدا عَلَیَّ الحَوْضَ».
و مناوی در فیض القدیر، این گونه آن را شرح میدهد:
«انی تارک فیکم» بعدَ وفاتی «خلیفتین» زاد فی روایةٍ أَحَدُهما أکبرُ من الآخر، و فی روایة بدل خلیفتین، ثقلین، سَمّاهما به لِعَظْم شَأْنهما «کتاب الله» القرآن «حبل» أی هو حَبْل «ممدودٌ ما بینَ السَماءِ و الأرض». قیل اَرادَ به عَهْدَه. و قیل: السَبَبَ المُوصِل الی رضاه. «و عترتی» بمثناة فوقیة «أهل بیتی» تفصیلٌ بعد اجمال بَدَلاً أو بیاناً، وَ هُم أصحابٌ الکساء الّذین أَذْهَبَ الله عنهم الرِّجْسَ و طَهَّرهُم تطهیراً. و قیل مَنْ حَرُمَتْ علیه الزکاةُ، وَ رَجَّحَهُ القُرطبی،
یعنی اِنِ ائْتَمَرتم بِأوامر کتابه وَ انْتَهَیْتُم بِنَواهیه وَ اهْتَدَیْتُم بهُدی عِتْرتی وَ اقْتَدَیْتُم بِسیرتهم، اِهْتَدَیْتم فلم تَضَلّوا. قال القرطبی (و غیره): هذه الوصیّة و هذا التأکید العَظیم، یَقْتَضی وجوبَ اِحترامِ أهله و اِبْرارهم و توقیرهم و مَحبَّتهم، وُجوبَ الفروض مؤکدة التی لا عُذر لأحدٍ فی التَخَلُّف عنها. هذا مع ما علم من خُصوصیّتهم بالنبی صلی الله علیه و آله و سلم و بأنّهم جزءٌ منه، فانهم أُصُوله التی نَشَأَ عنها، و فروعه التی نَشَأوا عنه (بها)، کمال قال: «فاطمةُ بضعةٌ منی» و مع ذلک فقابَلَ بنو أُمیة عظیمَ هذه الحقوق بالمخالفةِ والعُقوق، فَسَفَکوا من أهلِ البیت دماءَهم، و سَبُوا نساءَهم، و أسَرُوا صِغارَهُم، و خَرَبُوا دِیارَهم، و جَحَدوا شرفَهم و فضلَهم و استباحوا سَبَّهم و لَعْنَهم، فخالفوا المُصطفی صلی الله علیه و آله و سلم فی وَصیّته، و قابَلُوه بِنَقیضِ مَقصوده و أُمنِیّته. فواخَجِلهم اذا وَقَفوا بین یدیه، و یافَضیحَتهم یوم یَعْرِضون علیه. «و انّهما» أی والحال أنهما و فی روایةٍ أن اللطَیفَ اَخْبَرَنی أنّهما «لن یفترقا» أیّ الکتاب و العترة ای یَسْتَمِرا متلا زِمَیْن «حتّی یَرِدا عَلَیّ الحوضَ» ای الکوثَرَ یوم القیامة. زاد فی روایة «کهاتین»، و أشار بِأِصْبَعَیْه. و فی هذا مع قوله أولاً انی تارک فیکم تلویحٌ بل تصریحٌ بأنهما کتوأمین خلفهما، و وَصّی أمّته بحُسن مُعاملتهما، و ایثارحَقِّهما علی انفهسم، و استمساک بهما فی الدین. أما الکتاب فَلِأنّه معدنُ العلومِ الدینیّة و الأسرارِ والحکمِ الشرعیه و کنوزِ الحقائق و خفایا الدقایق. و اما العترةُ فَلِأنّ العُنْصُر اذا طابَ أعان علی فهمِ الدین، فَطِیْبُ العنصر یُؤَدّی الی حُسن الأخلاق، و محاسِنُها تُؤَدّی الی صفاءِ القلب و نَزاهَتِه و طهارته، قال الحکیم: و المرادُ بِعترته هنا؛ العلماءُ العاملون اِذهم الذین لا یُفارقونَ القرآن. اما نحُو جاهلٍ و عالمُ مِخْلَط، فَأَجْنَبیٌّ مِن هذا المقام (المرام)، ... و لایعارض حثّه هنا علی اتّباع عترته حثّه فی خبرٍ علی اتّباعِ قریش، لِأَنَّ الحکم علی فردٍ من أفراد العام بِحُکمِ العام، لا یُوجِب قَصْرَ العام
علی ذلک الفَرْد علی الأصَحّ. بل فائِدُتُه مزیدُ الاِهتمام بِشَأنِ ذلک الفردُ، و التَنْویه بِرَفْعَة قَدْرِه.(1)
من پس از وفاتم در میان شما دو جانشین میگذارم، در روایتی آمده است که یکی از آن دو بزرگتر از دیگری است. و نیز در رروایتی لفظ «ثقلین» به جای «خلیفتین» مشاهده میشود. قرآن و عترت به خاطر بزرگی شأن و منزلتشان، ثقلین (دو چیز گرانمایه) نامیده شدهاند.
کتاب خدا، قرآن، رشتهای است بین آسمان و زمین. گفته شده مراد عهد خداست. و گفته شده، مقصود از حبل بودن قرآن این است که قرآن همچون وسیلهای میتواند انسان را به مقام رضای الهی برساند.
عترت و اهلبیت معنای یکسانی دارند، اهلبیت به عنوان بدل یا بیان، تفصیل پس از اجمال است. و مراد از عترت را روشن میسازد، که همان اصحاب کسایند. کسانی که خدا پلیدی را از آنان زدوده، و به پاکیزگی ویژه، آنان را آراسته است. گفته شده مراد از عترت کسانی از آنهاست که زکات برایشان حرام است. قرطبی همین معنا را ترجیح میدهد.
(پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این جملهها میخواهد بگوید: ) اگر به دستورات کتاب خدا عمل کردید، و از آنچه نهی کرده، دوری گزیدید و از هدایت عترت، هدایت جستید، و رفتار و کردار و گفتارتان را با سیره آنان همسو و سازگار ساختید، هدایت مییابید و گمراه نمیشوید.
1) فیض القدیر،ج3، صص 20-19؛ عبقاتالانوار، ج2-1، صص 98 – 697.
قرطبی میگوید: این سفارش و این تاکید بس بزرگ، احترام اهلبیت را به طور مؤکد واجب میکند، به گونهای که برای کسی عذری باقی نمیماند. بر اساس این وصیت بر مسلمانان واجب است به اهلبیت محبت ورزند، به آنان نیکی کنند و بزرگشان بدارند.
و اگر این سفارش نبود بازهم احترام و بزرگداشت آنها واجب بود، زیرا نسبت آنان به پیامبر همه آشکار است. پیداست که آنان جزئی ازوجود پیامبرند، ریشههاییاند که پیامبر از آنها برخاسته است، و شاخههایی هستند که بر این درخت تناور روییدهاند. چنانچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود میفرماید: «فاطمه پاره تن من است».
و با این همه، بنی امیه این حقوق بس بزرگ را پاس نداشتند، و به مقابله و مخالفت با اهلبیت پرداختند، و آزارشان دادند. خون عترت پیامبر را ریختند، به خانواده آنها ناسزا گفتند، کودکانشان را به اسارت گرفتند، و خانه هایشان را ویران ساختند و شرف و فضلشان را انکار کردند، ناسزا و لعن بر آنها را مباح دانستند، و به این وسیله وصیت پیامبر را زیر پا نهادند، و بر خلاف درخواست و آرمان پیامبر عمل کردند.
چقدر شرمنده میگردند، آنگاه که به حضور پیامبر برسند! ! و چه اندازه رسوا میشوند روزی که پرونده اعمالشان بر پیامبر عرضه شود!!
و این دو (در روایتی آمده است که خدای لطیف مرا خبر داده که این دو) یعنی کتاب و عترت هرگز از هم جدا نشوند، و همواره با همند، تا این که روز قیامت در حوض کوثر نزد من آیند.
در روایتی اضافه شده که پیامبر دو انگشت خود را کنار هم نهاد و اشاره کرد مانند این دو.
در این عبارت و آنچه در آغاز حدیث آمده است «انی تارک فیکم»، اشاره بلکه تصریح است به این که، قرآن و اهلبیت (مانند دوقلو) دو چیز با همند. و پیامبر این دو را با هم برجای گذاشته، و به امت سفارش کرده که با این دو بایسته و نیک رفتار کنند، و حق آنها را بر جانشان مقدم بدارند، و در دین (وآنچه صلاح دنیا و آخرت را تامین میکند) به این دو متمسک شوند. زیرا کتاب خدا معدن علوم دینی و اسرار حکم شرعی است، گنجینه حقایق نهان است و کانون دقایق پنهان. و لزوم تمسک به عترت از آن روست که جوهره
پاک انسان را در فهم دین مدد میرساند، و پاکیزگی عنصر به حسن اخلاق میانجامد، و محاسن اخلاق با صفای قلب و طهارت آن پیوند مییابد.
حکیم ترمذی میگوید: مراداز عترت در این جا عالمان عامل است، زیرا آنان کسانیاند که از قرآن جدا نمیشوند. عالمان ناپرهیزگار و آنان که در واقع جاهلند، از این مقام به دورند…
و این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خبری مسلمانان را بر پیروی از قریش فرا خوانده است، با سفارشی که در این جا نسبت به عترت دارد ناسازگار نیست. زیرا بنا بر قول صحیح جریان حکم عام در فردی از افراد آن، موجب انحصار عام در آن فرد نمیشود، بلکه این شیوه اهتمام بیشتر شأن این فرد را میرساند، و یاد آور علوّ قدر آن است.
سیوطی در جای دیگر از جامع الصغیر حدیث را این گونه میآورد.
«اما بعد» الا ایّها الناس فأنّما أنا بَشَرُ یُوشَک أن یَأتی رسولُ ربّی فُأجیب، و أنا تارک فیکم الثقلین: اوّلهما کتاب الله فیه الهُدی و النور، من استمسک به و أخذ به کان علی الهدی، و من اَخْطَاَه ضَلَّ فْخَذُوا بکتاب الله تعالی، و
اسْتَمْسَکوا به، و اهل بیتی. أُذَکرکم الله فی اهل بیتی، اُذکرکم الله فی اهل بیتی».(1)
و علامه مناوی آن را این چنین شرح میدهد:
«أما بعد اَلا اَیُّهاالناس» الحاضرون اوِ أَعم «فإنّما أنا بَشَرُ یُوشَک أن یَأتی رسولُ ربّی» یعنی ملک الموت «فأجیب» أی اَموت، کنّیَ عنه بالاجابة اشارةٌ الی أنه یَنْبَغی تَلَقّیه بالقبول، کأنّه مُجیبُ الیه بِإِختیاره. «و انا تارک فیکم الثقلین» سَمّا به لِعظم شأنهما و شَرَفها «أوّ لهما کتاب الله» قَدَّمَه لِأَحَقِّیتهِ بالتَقَّدُم «فیه الهدی» من الضَلال «والنور، من استمسک به و أخذ به کان علی الهدی، و من اَخْطَأهَ ضَلَّ» أی اَخْطَأَ طریقَ السعادة و هَلَک فی میادینِ الحَیْرَةِ و الشَقاوة. «فَخُذوا بکتاب الله تعالی، و استمسکوا به»، فانه السَبَبُ المُوصِل الی المقاماتِ العِلّیة و السعادة الأبدیّة. «و اهل بیتی» و ثانیهما أهل بیته و هم من حَرُمت علیهم الصدقه من أقربائه. قال الحکیم : حَضَّ علی التمسک بهم لأنّ الأمر لهم معاینةً فهم اَبْعَد عن المِحنة، و هذا عامٌ أُرید به خاص، هم العلماء العاملون منهم، فخرج الجاهل و الفاسق، ... و کما أنّ کتاب الله منه ناسخٌ و منسوخ، فارتفع الحکمُ بالمنسوخ، هکذا اِرْتَفَعْت القُدْوَة بغیرِ علمائهم الصُلَحاء. و حَثَّ علی الوصیّة بهم لما عَلِمَ ممّا سَیُصیبَهم بعده من البلایا و الرَزایا، انتهی.
«أُذَکرکم الله فی اهلبیتی» أی فی الوصیة بهم و احترامهم و کرّره ثلاثاً للتأکید. قال الفخرُ الرازی: جعل الله تعالی أهلَ بیته مساوین له فی خمسة اَشْیاء. فی المَحَبّة و تَحْریم الصدقة، والطهارة، والسلام و الصلاة، و لم یقع ذلک لِغیرهم. «تَتِمّّة»: قال الحافظ جمالُ الدین الزرندی فی نظم «دُرَرُالسمطین»: وُرِدَ عن عبدالله بن زید عن أبیه أنه (علیه الصلاة و السلام)
1) فیض القدیر، ج2، ص 217.
قال «مَنْ أَحَبِّ اَنْ (یجعله) یُنْسأ له فی أجله و أنْ یَمَتَّعَ بما خوِّلَه الله (تعالی). فلیُخْلِفنی فی أهلی خِلافَةً حسنة، فمن لم یخلفنی فیهم بتره عمره، و ورد علیّ یوم القیامة مسوداً وجهه».(1)
اما بعد، هانای مردم که در اینجا حاضرید، یا اعم از حاضر و غائب (این زمان و زمانهای بعد)، بدانید که من ـ مانند شما ـ بشرم، نزدیک است که فرستاده پروردگارم، (ملک الموت) بیاید، پس او را اجابت کنم (یعنی بمیرم. با اجابت از لفظ مرگ، کنایه آورده، تا اشاره کند به این که به جاست آن را بپذیرد، گویا به اختیار به مرگ تن در میدهد).
و من در میان شما دو چیز گرانمایه بر جای میگذارم (دو چیز را نفیس و گرانقدر نامیده، به خاطر بزرگی شان و شرف آن دو)؛ نخست آن دو کتاب خداست. (کتاب را مقدم داشته زیرا سزاوار تقدم است) در آن هدایت است (از گمراهی)، و نور؛ هر کس به آن چنگ زند و برگیرد، بر طریق هدایت است، و هر کس از آن روی برتابد گمراه میشود (از راه سعادت به دور میافتد، و در میدانهای حیرت و شقاوت هلاک میگردد). پس کتاب خدا رابرگیرید و به آن متمسک شوید (زیرا قرآن راه رسیدن به مقامات بلند مرتبه و سعادت ابدی است). و اهلبیتم (چیز نفیس دوم اهلبیت من است، و آنها کسانی از نزدیکان و خویشان پیامبر است که صدقه برایشان حرام است).
(حکیم ترمذی میگوید: پیامبر مردم را بر تمسک به اهلبیت فرا خوانده و ترغیب کرده است، زیرا این امر نسبت به اهلبیت با حضور
1) فیض القدیر، ج2، ص 217 و نیز عبقاتالانوار، ج2-1، صص 96- 695.
پیامبر، آنان را از مشکلات دورتر میکند. و این حکم عامی است که از آن خاص اراده شده است. و مقصود از اهلبیت علماء عاملند، از این رو کسانی از آنها که جاهل و فاسقند، این فضیلت را ندارند…، و چنانچه قرآن ناسخ و منسوخ دارد، و با آمدن ناسخ، حکم منسوخ مرتفع میشود. تمسک به اهلبیت نیز چنین است، کسان ناصالح از آنها قابلیت تمسک را ندارند. پیامبر نسبت به اهلبیت مردم را سفارش کرده است، زیرا میدانسته که به زودی پس از وی آنان را بلاها و مصیبتها دربر میگیرد).
خدا را به یادتان میآورم درباره اهلبیتم (یعنی در سفارش نسبت به ایشان و گرامیداشت آنها. پیامبر این جمله را برای تاکید سه بار تکرار کرده است. فخر رازی گفته است: خدای متعال اهلبیت پیامبر را با او در 5 چیز همسان قرار داده است؛ در محبت، در حرمت صدقه، در طهارت و در سلام و صلوات. برای غیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت او این فضیلتها نیست).
نکته پایانی در این باره، گفته حافظ جمال الدین زرندی در نظم دررالسمطین است. در آنجا روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که فرمود: «هرکس دوست دارد اجلش تاخیر افتد، و از نعمتهای خدا در دنیا بهره مند شود، باید پس از من نسبت به اهلم، جانشینی نیک و
بایسته باشد. و اگرنه عمرش کوتاه میگردد، و روز قیامت نزد من رو سیاه خواهد بود.
در صواعق المحرقه، ابن حجر هیتمی، در تنبیهی حدیث ثقلین را شرح میدهد و مینویسد:
«سمَّی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم القرآن و عترته... ـ و هی بالمثناة الفوقیة الأهلُ و النسل و الرَهْطُ الأدنون- ثَقَلین، لأن الثقل کلّ نفیس خطیر مصون، و هذانِ کذلک؛ اِذ کلّ منهما معدنٌ لِلعلوم و الأسرارِ و الحِکمِ العلّیه، و الأحکامِ الشرعیة، و لذا حثّ صلی الله علیه و آله و سلم عَلَی الاقتداء والتَمَسّک بهم، و التعلیم منهم. و قال: الحَمْدُللهِ جَعَلَ فینا الحکمةَ اهل البیت. (و قیل) سُمِّیا ثقلین لِثِقْل وجوبَ رعایةِ حقوقهما.
ثُمَّ الذینَ وَقَعَ الحَثُّ عَلَیهم منهم، انما هم العارفون بکتاب الله و سُنّة رسوله، اذهم الذین یُفارقون الکتاب الی الحوض. و یُویّد الخبرُ السابق (ولا تُعَلِّموهم فانّهم اَعْلَمُ منکم) و تَمَیّّزُوا بذلک عن بَقیّة العلماء لِإن الله اذهب عنهم الرجسَ و طَهّرهم تطهیراً، و شَرَّفُهم بالکرامات الباهرة المزایا المتکاثره و قد مَرَّ ثَبَتَ هذا لِعموم قریش فاهل البیت أولی منهم ذلک، لأنهم امتازوا عنهم بخصوصیات لایُشارکهم فیها بقیة قریش.
و فی أحادیث الحث علی التمسک باهل البیت اشارةٌ الی عدم انقطاع متأهّلٍ منهم للتَمَسُّک به الی یوم القیامة، کما أنَّ الکتاب العزیز ذلک. و لهذا کانوا اَماناً لأهل الأرض، - کما یأتی- و یشهد لذلک الخبر السابق(فی کلّ خَلَفٍ مِن اُمّتی عُدول من اهل بیتی)...
ثم اَحقّ من یَتَمَسّک به منهم اِمامُهم و عالِمُهم علیُ بن ابی طالب (کرم الله وجه)، لما قَدِّمْنا مِن مَزیدِ علمه و دقائقِ مُسْتَنْبِطاته و مِن ثَمَّ قال ابوبکر: علیٌ
عترةُ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ای الذین حَثَّ علی التمسّک بهم، فَخَصَّهُ لِما قلنا...».(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرآن و عترت (خانواده و نسل و خویشان نزدیک) خود را، ثقلین نامیده است. زیرا ثقل هر چیز نفیس، ارزشمند و محفوظ است. و این دو چنیناند. هر کدام از آنها معدن علوم دینیاند و اسرار و حکم بلندمرتبه و احکام شرعی را در بردارند. و از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردمان را به تمسک و پیروی از این دو فراخوانده و خواسته است که از آنان علم بیاموزند، و فرموده: سپاس خدای را که در ما خاندان حکمت و علم را قرار داد. (و نیز گفته شده) که این دو از آن رو ثقلین نامیده شدهاند که رعایت حقشان بس گران و سنگین است.
مقصود از عترت در فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسانی از آنهاست که عارف به کتاب خدا و سنّت رسولاند، زیرا آنانند که تا ورود در حوض از قرآن جدا نمیشوند. روایتی که میگوید: «به آنها چیزی نیاموزید، که آنان از شما داناترند»این گفته را تاکید میکند.
وجه تمایز اینان از دیگر عالمان این است که خدا آنان را از آلودگیها و زشتیها پاک ساخته است، و به کرامات آشکار و مزایای فراوان مفتخرند.
درباره قریش روایتی است که میگوید: «از قریش علم بیاموزید که آنان از شما عالمترند» هر گاه این سخن درباره همه قریش صادق باشد، درباره اهلبیت به اولویت صدق میکند، زیرا آنان به خصوصیاتی ممتازند که قریشیهای دیگر فاقد آنند.
1) صواعق المحرقه، ص 9، (به نقل از فضائل الخمسه من الصحاح الستة، ج2، صص 6-55). و عبقاتالانوار، ج2-1، صص 66- 665 و 84- 683.
در احادیث اصرار بر تمسک به اهلبیت، اشاره است به وجود پیوسته کسی از آنان که برای تمسک اهلیت دارد، تا قیامت. همان طور که قرآن چنین است، و از این روست که آنان سبب ایمنی برای ساکنان زمیناند. و حدیثی که میگوید: «در هر نسلی از امتم، عدالت گستری از اهلبیتم، وجود دارد» شاهد این مطلب است.
و سزاوارترین کس از میان ایشان برای تمسک، امام و عالم آنها علی بن ابی طالب است، که علم فراوان و استنباطهای موشکافانه و دقیق دارد. و به همین خاطر ابوبکر گفته است: «علی عترت رسول خداست»، یعنی از کسانی که پیامبر خواسته مردمان به آنان متمسک شوند….
نیز ابن حجر اشاره میکند: «و فی روایة: کتاب الله و سُنّتی، و هی المراد من الاحادیث المُقْتَصِرة علی الکتاب، لِأنّ السنّة مُبَیّنة له، فَأَغْنَی ذِکره عن ذِکرِها، فالحاصل اَنّ الحَثَّ وَقَعَ علی التمسک بالکتاب و بالسنة و بالعلَماء بهما من اهل البیت و یُستفادُ مِن مجموع ذلک بقاءُ الأمورِ الثلاثة الی قیامِ الساعة».(1)در روایتی دو چیز گرانمایه به جای کتاب خدا و عترت، کتاب خدا و سنت آمده است. و مراد از
سنت احادیثی است که بیانگر قرآن است، از این رو ذکر کتاب (در روایات) دربردارنده سنت نیز هست، و با آوردن لفظ کتاب نیازی به ذکر لفظ سنت نیست.
حاصل این که اصرار (و فراخوان) پیامبر بر تمسک به کتاب و سنت است و بر عالمانی از اهلبیت که عامل به این دواند.
و از مجموع اینها استفاده میشود، که این سه (کتاب، سنت و اهلالبیت) تا قیام قیامت باقیاند.
1) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 66-664.
عالمان بزرگ دیگر چون محیی الدین نووی (م 676 در شرح صحیح مسلم)(1)، طیبی (م743 در کاشف)(2)، سعد الدین تفتازانی (م 791 در شرح مقاصد)، (3)زرندی (م 750 و اندی، در نظم دررالسمطین)،(4)شهاب الدین دولت آبادی (ملک العلماء) (م 849 در هدایة السعداء)،(5)ملاحسین کاشفی (م910 در رساله علیه)، (6)نور الدین سمهودی (م911 در جواهر العقدین)، (7)ملا علی قاری (م1014، در شرح شفا)، (8)عبدالحق دهلوی (م1052 در لمعات)، (9)
خفاجی(م1069 در نسیم الریاض)، (10)عزیزی (م1070 در سراج منیر)، (11)زرقانی (م1122 در شرح مواهب)، (12)ولی الله لکهنوی (م1270 در مرآة المؤمنین)، (13)و استوانههای علمی همچون، روزبهان خنجی، ابن اثیر جزری، ابن منظور، شمس الدین سخاوی، مولوی حسن زمان، مولوی حسن خان، بدخشی، سید شریف جرجانی، عجیلی، سیوطی و…(14)هر کدام جداگانه و یا به مناسبتی به شرح مبسوط یا بخشی از حدیث ثقلین پرداختهاند، و مضمون سخنان آنها
1) عبقاتالانوار، ج2-1، ص655.
2) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 96- 494.
3) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 521.
4) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 8-507.
5) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 71-557.
6) عبقاتالانوار، ج2-1، ص 619.
7) عبقاتالانوار، ج2-1، ص 638.
8) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 94- 689.
9) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 20-719.
10) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 24-722.
11) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 31، 730.
12) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 38-734.
13) عبقاتالانوار، ج2-1، ص786.
14) عبقاتالانوار، ج4-3، صص 300-26.
در آنچه از ابن حجر و مناوی نقل گردید، با اندکی کم و زیاد، موجود است. در اینجا مناسب است سخنان یکی از آنان که حدیث را به زبان فارسی شرح کرده، نقل شود. تا اهمیت مطلب روشنی بیشتر یابد.
ملک العلماء در هدایة السعداء پس از نقل حدیث مینویسد:
«حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم چون از حجه الوداع بازگشت، یعنی چون مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در حج حاجیان را وداع کرد و فرمود: «سلام من بر کسی که در این مقام بیاید». در حاجیان نوحه و غلغله شد و خلق را هر
چند باز میگردانید، نایستاده تا خُم که منزل است رسیده، پس مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که پالانهای اشتران انبار کنند و به طریق منبر سازند، پس مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بر آمد. یاران گفتند: یا رسول الله! قائم مقام به جای تو، که را ببینیم؟ فرمود: «قرآن و فرزندان من به جای من بعد من ببینید، و اگر چنگ برین هر دو زنید بعد من هرگز گمراه نگردید».
پس بدین حدیث ثابت شد که بقاء ایشان تا قیامت باشد و از ایشان راهنمایان به حقاند، متمسک ایشان هرگز گمراه نگردد».(1)
و در کتاب «شرح سنت»، به طور مفصل (کلمه به کلمه و جمله به جمله) حدیث را شرح میدهد:
قوله: «نزل غدیر خم»
چون در موضع غدیر خم آمد، این نصیحت کرد، تا هر که از حاجیان در آن موضع تا قیامت آیند، این نصیحت از سر تازه شود و
1) عبقاتالانوار، ج 2-1، ص558 و ج4-3، صص 72-271.
یاد دارند.
قوله : «أمر أن یُجْمَعُ رِحالُ الإبل»
فرمود: «تا پالانهای اشتران را جمع کنند تا هر یکی از صحابه بشنود و مجموع علیه (…) شود، کسی را بعد؛ خلاف و اختلاف نباشد، لأنّه أمرٌ عظیمٌ للهدایة...».
قوله: «قام»
از آن که آواز ایستاده اشهر است و ابلغ، و غرض مصطفی در قیام تعلیل اکرام و تعظیم ایشان بود…
قوله: «فَحَمِدَالله و أَثْنی علیه».
تا معلوم شود قرآن و فرزندان عظیم القدرند، و تمسک به ایشان امری عظیم است…
قوله: «ذَکرَ»
و خدا را بسیار یاد کرده (…) تا دلها نرم بلرزد، و به امید نزدیک شوند.
قوله: «و وَعَظَ»
پند داد و دلها نرم گردانید، زیرا چون تخم در مین بریزی اول نرم کنی، آنگاه آن تخم میوه دهد…
قوله: «یا ایهاالناس! »
... یا، نداء، أیّ، اسمُ المنادی، ها، کلمةُ تنبیِه المُخاطب، الناس، اِسمٌ عام یَتناول جمیعَ بنی آدم العاقِل و غیرِ العاقل، الحاضر و الغائب، الصغیر و الکبیر، الّا أنّ المرادَ ههنا العاقلون البالغون، مبلغ الخطاب دون المجانین و الاطفال.
قوله: «(انما) أنا بَشَرٌ»
تا کسی انکار نیارد از اولاد او از آن که بشر را ولد باشد، و نیز کسی
نگوید که ملک بود…
قوله: «و انّی ترکتُ و تارک»
و حال این است که من میگذارم در شما متروکه یادگار، تا از دیدن آن مرا یاد آرید…
تارک، از آن گفت، زیرا چه رسم پدران است که چون موت به نزدیک رسد متروکه به فرزندان سپارند. اُمّتی ابْنائی فَأنا اَبُوهم. (امتم فرزندان من هستند و من پدر ایشان) هر آینه به امت سپرد.
قوله: «فیکم»
بدان که «انی تارک لکم و لِأجْلِکم» نگفت، تا امت مقام و محل قرآن و سادات را باشد، و در بلیات و ناکامی ایشان، امت سپر باشد، چنانچه کیسه، مال را سپر بلاست…
قوله: «ان تَمَسّکتُم بهما لن تَضِلّوا من بعدی»
شرط هدایت آن است که اگر تمسک کنید بدین هر دو هرگز گمراه نگردید، پس هر که یکی از این هر دو ترک دهد، یا قرآن را یا فرزندان رسول را یا تمسک نکند، هدایت نیابد و گمراه تواند بود…
قوله: «الثَقَلَیْن»
… و عرب را عادت است چیزی که به فضل و شرف یاد کنند آن را به ثقل و رجحان و وزن وصف کنند….
قوله: «فیکم». و قوله: «اِن تَمَسَکتُم بهما»، و قوله: «ولن یَفْتَرّقا حتی یَرِدا». وقوله: «کیف تخلفونی فیهما».
در جمیع ضمائر مذکوره قرآن و فرزندان رسول جمع کرد تا اشارت باشد که تعظیم مجموع یعنی قرآن و فرزندان برابر است. و هیچ
کسی از گویندگان «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» نباشد، اگر از یکی منکر شوی و بر یکی ایمان آری ایمان نباشد، و اگر هر دو به مرتبه تعظیم برابر نمودندی، جمع ضمیر جایز نشدی…
قوله: «کتابَ الله و عترتی»
ذکر بالعَطف. قال الشیخ الامام عبدالقاهر الجرجانی: العَطْف هوالجمعُ بین الشَیْئَین فی العطف (الحکم)، و الأصلُ فیه الواو، و هو لِمُطلق الجمع عندنا، ای الجمع بین المعطوف والعطف فی حُکم الذی هو الاثبات اوالنفی، و علیه عامّةُ اهل اللغه و اَئِمَّةُ الفَتْوی.
قوله: «خُذوا بِکتاب الله وَ اسْتَمسَکوا به».
یعنی: ثابت و محکم باشید در دوستی قرآن و فرزندان من از آن که حبّ قرآن علامت حب خداست. و حبّ اولاد من علامت حبّ من است…
قوله: «عترتی»
…فی تاج الأسلام، العترة؛ فرزندان و فرزندانِ فرزندان.
قوله: «اهل بیتی»
فی «النکات» اهلبیت الرجل: ولده و ولد ولده…
قوله: «اذکر کم الله»
بدان که ذکر را از باب تفعیل فرمود از بهر بزرگی دادن ایشان. فی «تاج المصادر»: فی الحدیث: فَذَکروه، ای فَاَجِلُّوه، لِأنّ فی ذِکر الشیء اِجلاله (الاجلال: بزرگداشتن)
یعنی: سفارش میکنم شما را در دوستی فرزندان خود و به یاد شما میآورم خدای را در دوستی فرزندان من، تا آنان را فراموش نکنید…
قوله: «لَن یَفْتَرَّقا»
در محل «لَنْ تَرانی»، لن برای تأکید است و لن اینجا برای تأیید است. یعنی جدا نشود این هر دو از تعظیم و فضل و شرف در دنیا و عقبی.
قوله: «حتی یِرِدا علیَّ الحوضَ».
هرگز جدا نشود تعظیم قرآن و فرزندان رسول الله تا آن که بیایند بر حوض کوثر.
ذکر کوثر کرد، تا یاد آرند از آن که همه را ورود بر کوثر باشد، مؤمن از مشرک، و موحد از ملحد، و موافق از منافق آن جا جدا گردد، … یعنی: بر حوض کوثر هر که محب خاندان است آمدن دهند، و منافق را از دور برانند.
قوله: «فانظروا کیف تخلفونی فیهما».
فی «تاج المصادر»: النظر بمعنی الاعتبار و التأمّل. لقوله تعالی «اُنْظُرْ کیف فَضَّلْنا» و الخَلَف و الخِلافه: به جای کسی که از تو بوده ایستادن و الخِلْف: از پی کسی در کسی در آمدن و خلف بودن.
یعنی: پس عبرت گیرید و اندیشه کنید که بعد من با قرآن و فرزندان من چگونه خواهید بود. «ثم جَعَلْناکم خَلائِفَ فی الارض من بعد هم لِنَنْظُرَ کیف تَعْمَلون»
هر آینه خداوند میبیند آنچه به ایشان خواهید کرد، خلف بد مباشید، تا فردا نگویم شما را: «بِئْسَما خلفتُمونی مِن بعدی».(1)
ملک العلماء در جلوه دوم میگوید:
«الجلوة الثانیة: فی مذمة من لا یتمسّکهم (لایتمسک بهم) قال الله تعالی:
1) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 65-558.
«فَلْیَحْذَرِ الذین یُخالِفون عَنْ اَمْرِه اَنْ تُصیْبَهم فتنةٌ یُصِیبهم عذابٌ الیم وَ مَنْ یُشاقِقُ الرسولَ...».
عزیز من! دوستی و تمسک به اولاد رسول به فعل و قول مصطفی و به نصوص ثابت است. پس هر که به جا نیارد و منکر گردد، از قومی باشد: «مَن یقول آمنّا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمؤمنین». قال الله تعالی: «و ما آتیکم الرسولُ فَخذوه و ما نَهیکم عنه فَانْتهوا».
عن ابن مسعود أنه عمومٌ (عام) فی کلِّ ما أَمَرَهم النبیُّ و نَهَاهُم عنه.
پس هر که تمسک به قرآن و اولاد رسول نکند ـ اگر چه به ظاهر خود را مؤمن گوید ـ ایمان او سودمند نباشد و فردا سیاه رو گردد».(1)
اکنون به جاست درباره واژگان عمده و اساسی حدیث بررسی بیشتر انجام گیرد:
واژه ثقلین ریشه قرآنی دارد «ثِقال»، «الثقلان»، «ثَقُلَتْ»، «أثْقال» و «ثقیل»و… در آیات قرآن به کار رفته است:
«هوالذی یُرسل الریاحَ بُشراً بین یدی رَحْمَتِه حَتّی اذا اَقَلِّتْ سَحاباً ثِقالاً؛(2)پروردگار شما کسی است
که از باب بشارت به رحمتش (بر جانداران) بادها را میفرستد تا ابرهای سنگین (و متراکم را شکل دهند) و جابجا سازند».
«اِنْفِرُواْ خِفَافاً وَثِقَالاً».(1)(در راستای تحقق اهداف دینی و استواری دین و حکومت دینی در جامعه در دستهها و یا در حالت) سبک و سنگین (آسانی و دشواری، خواه جوان و سبکبال و آسوده خاطر و توانمند، و خواه تهیدست و عائله دار و دل نگران مال و خانواده و سالمند) هجرت کنید و (و به پا خیزید).
واژه ثقال در سوره رعد نیز استعمال شده است.(2)
«سَنَفْرُغُ لَکمْ أَیُّهَا الثَّقَلَانِ؛(3)ای دو چیز گرانمایه به زودی به شما میپردازیم (و فارغ از هر شغلی به شما رسیدگی میکنیم)».
«فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُوْلَـئِک هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛(4)کسانی رستگارند که (حاصل زندگی، عمر و تلاشهای فردی و اجتماعی آنها) باری سنگین و (اندوختهای بایسته و ارزشمند) است».
«یَسْأَلُونَک عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی لاَ یُجَلِّیهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ
فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لاَ تَأْتِیکمْ إِلاَّ بَغْتَةً؛(5)از ساعت (لحظه فرا رسیدن رستاخیز قیامت) از تو میپرسند… (بدان که واقعه رستاخیز) در آسمانها و زمین گران و سنگین است، و عظمت دارد و جز ناگهانی واقع نشود».
«فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ، فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَّاضِیَةٍ؛(6)کسی که (در قیامت و روز حسابرسی) بارش سنگین (ارزشمند و در خور توجه) است، عیش و زندگی پسندیده و خشنود دارد».
«إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْک قَوْلاً ثَقِیلاً؛(7)به زودی بر تو قولی (کلمه و
جملههای) سنگین و بس مهم و ارزشمند و سرنوشت ساز فرو افکنیم».
«وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَّعَ أَثْقَالِهِمْ؛(1)کافران بار (و حاصل عملکردشان را که از آنها جدانشدنی است) بر دوش کشند، و نیز همراه آن بارهایی (و تبعاتی از کارهای دیگران را که به وسیله آنان به گمراهی و انحراف گراییده اند)».
«وَالأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَکمْ فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکلُونَ، وَتَحْمِلُ أَثْقَالَکمْ إِلَی بَلَدٍ لَّمْ
تَکونُواْ بَالِغِیهِ إِلاَّ بِشِقِّ الأَنفُسِ؛(2)خداوند چهارپایان را برای شما آفرید… این حیوانات بارهای سنگینتان را به شهرها حمل میکنند، و اگر آنان نبودند شما نمیتوانستید جز با زحمت و رنج مشقت زا این بارهای گران را به شهرها ببرید».
راغب در ماده ثقل چنین میگوید:
«سنگینی و سبکی مقابل همند، هنگام…وزن و یا اندازه گیری، به طرفی که برتری دارد، سنگین گفته میشود. این ماده در اصل در اجسام به کار میرود، و پس از آن در معانی استعمال میگردد… ثقیل و خفیف بر دو وجه استعمال میشود».
به نحو مضایفه، و آن این است که به چیزی سنگین و سبک گفته نمیشود مگر به اعتبار غیر آن…
استعمال ثقیل در اجسامی که تمایل به فرود آمدن به پایین دارند مانند: سنگ و کلوخ. و خفیف به اجسامی گفته میشود که به
صعود متمایلند مانند آتش و دود.(1)مضمون کلام ابن منظور در این زمینه چنین است:
ثِقَل (سنگینی) نقیض خفت (سبکی) است. جمع ثِقَل، ثِقال، و جمع ثِقْل اَثْقال است. به بار سنگین ثقل گویند… در نظر عرب دلاور قهرمان و بخشنده، وزنه و باری است بر زمین، آنگاه که کشته شود یا بمیرد زمین احساس سبکی میکند.
به گناه نیز ثِقل گفته میشود و به هرچیز نفیس ثَقَل و ثقیل و ثاقل میتوان گفت. معنای ثقیل در آیه «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْک قَوْلاً ثَقِیلاً» سنگینی عمل به آن است. زیرا حرام و حلال و همه اوامر خدا با قبول نوعی زحمت همراه است و بر انسان سنگین مینماید و ادا نمیگردد. و گفته شده که مراد واجبات الهی است. ثقل به معنای کالا و کسان مسافر است و ثِقَل به معنای شدت یافتن مرض. ثَقَل به معنای ثِقل نیز آمده است. خداوند در قرآن جن و انس را ثَقَلیْن نامیده، زیرا آن دو را به وسیله قدرت تمییز و عقل بر دیگر جانداران برتری داده است.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرآن و عترت را «ثقلین» نامیده است تا به این وسیله بزرگی قدر و جایگاه ارزشمند آن دو را بنمایاند، و شأن و منزلت بالای آن دو را یادآور گردد. عرب به هر چیز نفیس و خطیر «ثَقَل» گوید.(3)
صاحب کتاب مرقاة المفاتیح- که شرحی بر کتاب مشکاة المصابیح است- پس از ذکر حدیث ثقلین، درباره واژه ثقلین چنین
اظهار نظر میکند:
«الثَقَلین بفتحتین ای الأمرین العظیمین. سَمَّی کتابَ الله و اهل بیته بهما، لعظم قدرهما، و لأن العمل بهما ثقیل علی تابعهما... و قد شَبِّه بهما الکتاب و العتره. لأنّ الدین یستصلحُ
بهما و یَعْمُرُ، کما عُمِرَتِ الدنیا بالثَقَلین (ای الجن و الأنس) و کلّ شیءٍ له وزن و قدر متنافس فیه، فهو ثقیل؛(1)ثقلین (به فتح دو حرف نخست) به معنای دو امر بزرگ است، کتاب خدا و اهلبیت پیامبر از آن رو که قدر و ارزششان بزرگ است ثقلین نامیده شدهاند، و نیز بدان خاطر که عمل به آن دو بر پیروان آنها ثقیل (و سنگین) است…». این که کتاب و عترت به دو چیز گرانقدر تشبیه گردیده، برای این است که دین با کتاب و عترت صلاح مییابد و آباد میگردد، چنانچه دنیا با انس و جن به عمران میگراید. و هر چیزی که وزن و ارزشی (در خور توجه و نفیس) داشته باشد، به گونهای که در راستای دستیابی به آن بدون ضرر رساندن به دیگران تلاش و کوشش شود، ثقیل است.
و نیز به نقل از طیبی میگوید: «قال الطیبی فی قوله، انی تارک فیکم ثقلین... اشارةٌ الی أنّهما بمنزلة التُوأمَیْن الخلفین عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، و أنّه یُوصی الأمةَ بحُسْن المخالقة معهما و ایثارِ حَقّهما علی انفسهم کما یوصی الأب المُشفق الناسَ فی حَقِّ أولاده...؛(2)طیبی گفته است این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من در میان شما دو چیز گرانقدر بر جای میگذارم
و میروم…. اشاره است به این که کتاب و عترت به منزله دو فرزند
همزاد و دوقلوی پیامبرند، رسول گرامی (همانند پدر دلسوزی که درباره فرزندانش وصیت میکند) امت را سفارش کرده است که با این دو به خوبی و نیکی رفتار کنند، و حق آن دو را بر خویش مقدم بدارند».
این واژه نیز در قرآن استعمال شده است:
«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ اهل البیت وَیُطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً: (1)
همانا! خدا اراده کرده است تا پلیدی را از شما خاندان دور سازد، و به شیوهای ویژه شما را پاکیزه گرداند».
امام فخر رازی در تفسیر آیه میگوید: «نکته لطیف در آیه این است که گاهی عین پلیدی زایل میشود ولی محل پاک نمیگردد، معنای آیه این است که خدا گناهان را از شما میزداید و لباس کرامت را به شما میپوشاند. این که خدای متعال خطاب به ضمیر مونث را (با توجه به فراز پیشین) رها کرده و با ضمیر مذکر خطاب آورده، برای آن است که زنان و مردان اهلبیت (هر دو را) شامل گردد.(2)
در این که اهلالبیت چه کسانیاند، اقوال مختلف است، بهتر آن است که گفته شود، اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرزندان آن حضرت و زنان او هستند، و حسن و حسین از آنان است، و نیز علی از ایشان است، زیرا وی به سبب معاشرت (و ازدواج) با دختر پیامبر و ملازمت با آن
حضرت، از اهلبیت شده است.(1)
در ذیل این آیه روایاتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که مقصود از اهلبیت را روشن میسازد، نمونههای زیر از آن جملهاند:
عن عائشه؛ «خرج رسول الله غداة و علیه مِرْطٌ مُرّحَّل من شَعر اَسود فجاء الحسین بن علی فَأدْخَلَه، ثم جاء الحسین فَدَخَلَ معه، ثم جاء فاطمة فأدخلها ثم جاء علیٌ فأدخله ثم قال: انّما یُرید الله لیذهب...؛ عایشه میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سپیده دمی (از خانه) بیرون آمد، در حالی که جامهای نادوخته و بافته شده از موی سیاه که با تصاویر پالان شتر مزین شده بود، برخود افکنده بود. حسن و حسین، فاطمه و علی، به ترتیب (یکی پس از دیگری) آمدند، پیامبر همه آنان را در زیر آن جامه جای داد، و آنگاه فرمود: انّما یرید الله...».(2)
در صحیح ترمذی روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمان نزول آیه تطهیر در خانه ام سلمه بود، فاطمه، حسن و حسین را خواست و عبا را بر آنها پوشانید و علی را نیز به درون عبا فرا خواند و آنگاه گفت: «اللهمّ هؤلاء اهل بیتی فَأَذْهِب عنهم الرجس و
طَهِّرْهم تطهیراً...؛ پروردگارا اینان اهلبیت منند، پلیدی را از آنان بزدای، و به نحوی خاص آنها را پاک گردان».(3)
1) تفسیر کبیر، ج25، ص209.
2) مستدرک الصحیحین، ج3، ص147. این حدیث در کتاب صحیح مسلم نیز آمده است، حاکم در مستدرک میگوید این حدیث صحیح است (همان) و بیهقی: سنن، ج2، ص 149؛ التاج الجامع الاصول، ج3، صص 333 و 347؛ تفسیر جامع البیان، ج10، 1412ه. ص296.
3) مسند احمد، ج6، ص292؛ اسباب النزول، ص 239؛ اسد الغابة، ج2، ص12.
نزدیک به همین مضمون. حدیث از ام سلمه نیز روایت شده است.(1)
«فقلنا: مِن اهل بیته نِساؤه؟ قال: لا، و أِیْمُ الله أنّ المرأةَ تکون مع الرَجُل العصر من الدهر، ثمّ یُطَلِّقها فَتَرْجعُ الی أبیها و قومها. اهل بیته أَصْلُه و عُصْبَتُه الذین حُرِّموا الصدقة بعده؛(2)(راوی حدیث میگوید از زید بن أرقم که حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد پرسیدم: ) آیا زنان پیامبر از اهلبیت او هستند؟ گفت: نه، به خدا سوگند زن با مرد مدت زیادی زندگی میکند، و آنگاه که مرد او را طلاق میدهد، به سوی پدر و قوم خود بر میگردد. اهلبیت پیامبر اصل او و فرزندان از نسل اویند، کسانی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صدقه بر آنها حرام است».
در صحیح مسلم روایت به گونه دیگر نیز ذکر شده است: «فقال له حصین، و من اهل بیته یا زید؟ ألیس نِساؤه مِن اهل بیته؟ قال: نساؤه من اهل بیته و لکن اهل بیته من حُرّمَ الصدقةُ بعده، قال: و من هم؟ قال: هم آلُ علی و آلُ عقیل و آلُ جعفر و
آل عباس. قال: کلّ هؤلاء حرم الصدقة؟ قال: نعم».(3)حصین از زید بن ارقم پرسید، اهلبیت پیامبر کیست؟ آیا زنان پیامبر از اهلبیت او نیستند؟ زید پاسخ میدهد: آری، زنان پیامبر از اهلبیت او به حساب میآیند، و لکن اهلبیت (منظور در این جا) کسانیاند که پس از پیامبر صدقه بر آنها حرام است. حصین سؤال
میکند آنها کیانند؟ زید میگوید: آنان آل علی و آل عقیل و آل جعفر و آل عباس (منسوبین پیامبر) هستند. حصین میپرسد: آیا بر همه اینها صدقه حرام است. زید جواب میدهد: بلی.»
نووی در توضیح این قسمت از حدیث میگوید:
«المراد بالصدقة الزکاة و هی حرام علی بنی هاشم و بنی المُطّلب، و قال مالک: بنو هاشم فقط، و قیل: بنی قصی، و قیل: قریش کلّه... فی هذه الروایة دلیل علی ابطال قول من قال قریش کلها، فقد کان فی نسائه قُرَشیات؛ و هنّ عائشة و حَفْصَة و اُمّ سلمه و سوده و ام حبیبة... والمعروف فی مُعْظم الروایات فی غیر مسلم أنه قال: نساؤه لیس (لن. ظ) لمِن اهل بیته فَتَناول الروایة الأولی، علی أن المراد اَنَّهنّ من اهل بیته الذین یُساکنونه و یَعُو لُهنّ و أمَرَ بِاِحترامهم و اِکرامهم و سَمّاهم ثقلاً و وَعَظَ فی حقوقهم، فنساؤه یَدْخُلْنَ فی هذا کلّه، ولا یَدخُلنَ فیمن حرم الصدقه...؛(1)مراد از صدقه زکات است، که بر فرزندان هاشم و مطلّب حرام است. مالک گفته
زکات بر بنی قریش… و این روایت بطلان گفته کسانی را میرساند که زکات را بر همه قریش حرام میدانند، زیرا در میان زنان پیامبر، عائشه، حفصه، امسلمه، سوده و امحبیبه همه قرشیاند، و بر اساس این روایت صدقه بر آنها حرام است… و آنچه از بیشتر روایات استفاده میشود این است که زنان پیامبر جزو اهلبیت پیامبر (به معنای خاص) به حساب نمیآیند. و مراد از روایتی که آنها را جزو اهلبیت آن حضرت دانسته، این است که آنان عیال پیامبرند، با آن حضرت زندگی میکنند، و
1) عبقاتالانوار، ج2-1، ص655.
پیامبر آنها را ثقل نامیده و از مردم خواسته با احترام و اکرام با آنان رفتار کنند، و حقوقشان را پاس بدارند. در اینجا همه زنان پیامبر داخلند، ولی از کسانی نیستند که صدقه بر آنها حرام است».
منصور علی ناصف در شرح حدیث عبا میگوید: «هنّ اهل بیته ای الساکنات معه و یَعُو لهنّ و لکنهنّ لَسْنَ من اهل الذین حرمت الصدقة علیهم لأنّها اوساخٌ فلا تلیق بالأشراف، فسأله عن اهل البیت بهذا المعنی فقال: آل علی و هؤلاء هم بنی هاشم و علیه الجمهور...؛(1)زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهلبیت اویند (بدین معنا که) با او زندگی میکنند و عائله (خانواده) پیامبر به حساب میآیند و حضرت سرپرست آنهاست. ولکن آنان از کسانی نیستند که صدقه برایشان حرام است، چه این که صدقه (گی) آلودگی دانسته میشود و بر بزرگان و نجیبان نمیزیبد. از وی سؤال شد که اهلبیت به این معنا چه کسانیاند؟ گفت: آل علی، و آنان همان بنیهاشماند. و جمهور عالمان بر همین عقیدهاند».
ابوسعید خدری از پیامبر روایت میکند که فرمود: «نزل هذه الآیه فی خَمسة فیّ و فی علی و فاطمه و حسن و حسین؛(2)آیه تطهیر درباره پنج نفر نازل شده است؛ من و علی و فاطمه و حسن و حسین».
ابن جریر و ابن ابیحاتم از قتاده نقل میکند که درباره این آیه گفت: «هم أهلُ بیت طهّرهم الله من السوء، و اختصّهم برحمته؛(3)اینان اهلبیتیاند که خدا آنان را از بدی پاک ساخته و مختص رحمتش کرده
است».
در سنن ترمذی و مسند احمد و مسند عبد بن حمید به نقل از انس آمده است: «انّ رسول الله کان یَمُرّ بباب فاطمة سِتّة اَشْهَر اذا خرج الی الصلاة الفجر، یقول: الصلاة یا اهل البیت! انما یرید الله...؛(1)همانا پیامبر شش ماه هنگامی که برای نماز فجر (صبح) خارج میشد، به در خانه فاطمه عبور می کرد و میگفت: نماز! ای اهل خانه و آیه تطهیر را میخواند».
در حدیث زیر ویژگیهای دیگری از اهلبیت بازگو شده است، و روشن میسازد که اهلبیت همان عترت و ذریّه پیامبر است:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : من سرّه اَنْ یحیی حیاتی و یَموت مماتی و یَسْکنَ جَنّةَ عدنٍ غَرَسها ربّی، فلیوالِ علیّاً من بعدی و لیوالِ ولیّه و لیقتدی باهل بیتی من بعدی فانّهم عترتی، خُلِقوا من طینتی و رُزِقوا فَهْمی و علمی، فویلٌ للمکذّبین بفضلهم من امّتی، القاطعین، فیهم صِلَتی، لا أنَالُهم اللهُ شفاعتی؛(2)(طبرانی در کبیر و رافعی در مسند خویش با بیان سند تا ابن عباس مینویسد): پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر که دوستدار زندگی و مرگی همچون زندگی و مرگ من است، و میخواهد در بهشت عدن- که پروردگارم آفریده- ساکن شود، باید پس از من علی و دوستداران او را دوست بدارد، و به اهلبیتم اقتدا کند، همانا اهلبیت من همان عترت منند، آنان از طینت و سرشت من آفریده شدهاند. و فهم و علم من را دارایند. وای بر کسانی از امتم که فضل آنها را تکذیب کند، و رابطه خود را با من به وسیله قطع رابطه با آنان بِبُرد، خدا چنین کسانی
را از شفاعتم محروم میسازد».
از برخی روایات جایگاه محوری و اساسی اهلبیت را آشکارا میتوان دریافت. و خود شاهدی است بر این که چرا آنان عدل قرآن و یکی از دو ثقل معرفی شدهاند:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «حُرمت الجنةُ علی من ظَلَمَ اهل بیتی و آذانی فی عترتی؛(1)بهشت حرام است بر کسی که بر اهلبیت من ظلم کند و (با اذیت و ستم به عترت) مرا بیازارد».
محمد بن مسلم بن أبی الفوارس رازی در کتاب اربعین خود (که در آغاز آن حدیث ثقلین را آورده است) از پیامبر نقل میکند که فرمود:
«... اَلا! و انّ اهل بیتی أمان اُمّتی فاذا ذَهَبَ اهل بیتی جاء أمتی مایوعدون، ألا! و انّ الله عصمهم من الضلالة و طَهّرَهم من الفواحش، و اصطفاهم علی العالمین، اَلا! و انّ الله أوجب مَحبّتهم و أمر بمودّتهم، اَلا! و انّهم الشهداء علی العباد فی الدنیا و یوم المعاد، اَلا! و انّهم اهل الولایة الدالون علی طُرُق الهدایة، اَلا! و انّ الله فَرَضَ لهم الطاعةَ علی الفِرقَ و الجماعة، فمن تمسّک بهم سَلَک و من حادَ عنهم هَلَک ...؛(2)هان! (بدانید) اهل ببیت من امان است برای امتم، آنگاه که زمین از آنها تهی میشود، وعده الهی (قیامت) فرا میرسد. همانا! خداوند آنان را از ضلالت مصون داشته و از پلیدیها پاک ساخته است، و بر همه عالمیان برگزیده است. آگاه باشید! که خدا محبّت آنها را واجب کرده و مردمان را به دوستی آنان فراخوانده است. در دنیا و آخرت بر بندگان گواهند. اهلبیت من اهل ولایتند و راهنمایان راههای هدایت، همانا خداوند پیروی از آنها را بر همه
فرقهها و گروهها واجب کرده است هر کس به آنان متمسک شود، راه
درست را مییابد و به مقصد میرسد، و هر که از آنان روی برتابد هلاک میگردد».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «اِسْتَوصوا باهل بیتی خیراً، فانّی أخاصِمَکم عنهم غداً و من اکن خصیمه اُخَصِّمه، و من أُخَصِّمه دَخَلَ النار؛(1)درباره اهلبیتم به نیکی سفارش کنید، همانا در فردای قیامت شاکی کسی که به آنان بد رفتاری کند منم. و هر که طرف دعوایش من باشم، و با او خصومت کنم به دوزخ میرود».
«و اجعلوا اهل بیتی منکم مکانَ الرأس من الجَسَد و مکانَ العَیْنَین من الرأس، و لا یَهتدی الرأسُ الّا بالعینین؛(2)اهلبیت مرا نسبت به خود مانند سر برای بدن بدانید، و آنان را همچون چشمان برای سر در نظر آورید، سر بدون چشم (جایی را نمیبیند) و هدایت نمیشود. (اهلبیت نیز برای جامعه و امت اسلامی چنیناند)».
در دستهای از احادیث، اهلبیت کشتی نجات امت و مانع اختلاف آنان دانسته شده است:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : اَلا اِنّ مَثَلُ اهل بیتی فیکم مثلُ سفینة نوح من رِکبَها نجی و من تَخَلَّفَ عنها غَرِقَ؛(3)(ابوذر میگوید که) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آگاه باشید! همانا مثل
اهلبیت من در میان شما و نقش آنها مثل کشتی نوح است، هر که به آن درآید نجات پیدا میکند، و هر کس
از آن تخلف ورزد (و به اهلبیت چنگ نزند) غرق میشود و هلاک میگردد».
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ... و أهلُ بیتی أمانٌ لِاُمّتی من الاختلاف (فی الدین) فاذا خالَفَتْها قبیلةٌ من العرب (یعنی فی احکام الله) اختلفوا. فصاروا حِزبَ ابلیس؛(1)(ابن عباس روایت میکند که) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اهلبیت مانع اختلاف امتم (در دین) هستند. پس هر گاه قبیلهای از عرب (در احکام خدا) با اهلبیت مخالفت کند (و از آنان روی برتابد)، با هم اختلاف مییابند و پراکنده میشوند، و حزب شیطان میگردند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «النُجوم اَمانٌ لأهل السماء و اهل بیتی أمان لأمّتی؛(2)ستارگان باعث ایمنی اهل آسماناند، و اهلبیت من سبب در امان ماندن امّتم (از هلاکت و از لغزشها و انحرافها)».
هیثمی این حدیث را در مجمعالزوائد نقل میکند و میگوید طبرانی در «الأوسط» آن را نقل کرده و اسناد آن خوب است.
امام فخر رازی در این زمینه بیانی زیبا و لطیف دارد، وی میگوید: ما اکنون در دریای تکلیف هستیم، و امواج (خروشان) شبههها و شهوتها بر ما فرود میآید، سفر در دریای (متلاطم) نیازمند دو چیز است:
هر گاه انسان در کشتی سالم و بی نقص بنشیند و نگاهش را به ستارگان درخشان اندازد (با توجه به حرکت و جایگاه ستارگان) به طور غالب امید میرود سالم به مقصد برسد.(1)
در این عبارات امام فخر رازی اهلبیت را چون کشتی عاری از نقص میبیند، که در دریای خروشان و در میان امواج شبهه و شهوت میتواند به مقصد برسند، که در کشتی اهلبیت سوار شوند، و به دامان آن چنگ زنند.
احادیثی نیز از وجود کسانی ممتاز و برجسته از اهلالبیت در همه زمانها و نسلها خبر میدهد:
در روایتی که ابن حجر در صواعق آن را شاهد گفته خود در این زمنیه قرار میدهد، آمده است: «فی کلّ خَلَف عدولٌ من اهل بیتی؛(2)در هر نسلی (و در هر عصر و زمانی) فردی (ممتاز و
عادل که همسنگ و همطراز با فرد پیش از خود است) از اهلبیت من وجود دارد».
راغب در مفردات مینویسد:
اهل انسان در اصل کسانیاند که با او در یک جا سکونت دارند، و به طور مجاز به کسانی که دارای نسب یکسانند، اهلبیت انسان گفته میشود. هر گاه اهلبیت به طور مطلق گفته شود، مراد خویشاوندان پیامبر است.(3)
ابن طلحه شافعی در کتاب «مطالب السئوال» در مراد از «اهلالبیت» مینویسد:
اهلبیت منتسبان به جد نزدیک پیامبر (جد بی واسطه) هستند. و قولی گوید کسانی که با پیامبر در یک رحم مشترکند مراد است و نیز گفته شده اهلبیت آنانند که به نسب یا سبب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میرسند. همه این معانی در ائمه علیه السلام موجود است، نسب آنان به جد بی واسطه پیامبر (عبدالمطلب) میرسد، با پیامبر در یک رحم مشترکند، و از حیث نسب و سبب به او متصلند، بنابراین آنها اهلبیت حقیقی پیامبرند و خواه معنای آل و اهلبیت یکی باشد و خواه با هم اختلاف داشته باشد، حقیقت معنای این دو لفظ برای امامان علیه السلام ثابت است.(1)
در شرح مشکاة آمده است: به طور غالب اهل منزل به صاحب آن و احوال او مطلعند. مراد از اهلالبیت (در حدیث ثقلین) اهل علم
است، آنان که بر سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاهند و طریقه و شیوه آن حضرت را به خوبی میشناسند، از حکم و حکمت پیامبر درک درست دارند، و به این صفات است که صلاحیت دارند عدل و معادل کتاب خدا قرار گیرند.(2)
ابو عبدالله محمد بن درویش حوت بیروتی در کتاب اَسنی المطالب، بیانی دارد، که از آن معنای محدودتری از «اهلبیت» استفاده میشود، وی مینویسد:
عده زیادی از اهل جفر احادیثی را گرد آوردهاند که از آینده خبر میدهد، آنان با این عوام فریبی میخواستند خود را مطرح سازند، و کار خود را رواج دهند. در این زمینه کتابهایی نوشتهاند و به سیّد ما علی (رض) نسبت دادهاند، و نیز به اهلالبیت مانند: زینالعابدین، محمد باقر، جعفر صادق و موسی کاظم.(1)
بیروتی در جای دیگر درباره عدم صحت نسبت بعضی از آرامگاهها و مکانها به انبیا و غیر آنان مینویسد:
از مکانهای دروغ، یکی محلی است که در قاهره به مشهد الحسین مشهور است، زیرا حسین علیه السلام به اتفاق در آن جا دفن نشده است… احتمال میرود فاطمیان آن را آباد کرده باشند، زیرا آنان اهلالبیت را گرامی و بزرگ میداشتند و خود را به حسین نسبت میدادند…(2)
بیروتی در این دو بیان به طور روشن مصداقهای اهلبیت را بیان میکند، و میگوید: اهلبیت کسانیاند همانند؛ حسین بن علی، زینالعابدین، محمد باقر، جعفر صادق، موسی کاظم.
واژه آل نیز که در قرآن به کار رفته است، مترادف با کلمه «اهلالبیت» است.
ابن اثیر میگوید: در آل محمد (کسانی که صدقه بر آنان حلال نیست) اختلاف است، اکثر بر این هستند که آنان اهلبیت
پیامبرند.(1)بیهقی در سنن بابی به همین عنوان دارد «باب بیان اهل بیته الذین هم آله؛(2)باب بیان اهلبیت پیامبر و کسانی که آل اویند».
شافعی گوید: این حدیث که صدقه بر محمد و آل محمد حلال نیست، دلالت میکند که آل محمد کسانیاند که صدقه بر ایشان حرام است، و در عوض خمس به آنها تعلق میگیرد.
ابو العباس احمد بن یحیی میگوید: در این که آل پیامبر کیانند، مردمان مختلفند. گروهی گویند آل پیامبر کسانیاند که از او پیروی کنند، خواه خویشاوند پیامبر باشند و خواه نباشند. و نیز آل پیامبر خویشاوندان او هستند خواه از او تبعیت کنند و خواه نکنند و طایفهای گویند آل و اهل یکی است به این دلیل که تصغیر آل «اُهیل» است.(3)
امام فخر رازی میگوید: به عقیده من آل محمد کسانیاند که بازگشت امرشان به پیامبر است، بنابراین هر کس وابستگی و نسبتش به پیامبر شدیدتر و کاملتر باشد، آل اوست. و بیگمان نسبت فاطمه و علی و حسن و حسین به پیامبر بسیار استوار است (و روشنی این امر همانند نقل متواتر یقینی و حتمی است)، از این رو واجب است که آنها آل باشند.
و نیز اینکه مردم در این که آل چه کسانی هستند اختلاف دارند. برخی گویند آل همان خویشاوندان پیامبر است، و برخی امت پیامبر را (کسانی که دعوت او را پذیرفتهاند) آل میدانند. بنابر همه تقدیرات
این چهار نفر آل پیامبرند (زیرا هم خویشاوند اویند و هم دعوتش را پذیرفتهاند)، اما اینکه غیر آنها داخل تحت لفظ آل باشد، اختلاف است… به این ترتیب ثابت میشود که این چهار نفر خویشاوند پیامبرند. و در نتیجه واجب است بزرگداشت زیاد ویژه آنان باشد. (و گذشته از این) وجوه زیر بر این مطلب دلالت دارد:
«لَّا أَسْأَلُکمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی؛ پاداشی نخواهم از شما جز مودت خویشاوندانم».
بدون شک پیامبر فاطمه را دوست میداشت و میگفت: «فاطمة بضعةٌ منّی یُؤْذینی مایُؤذیها؛ فاطمه پاره تن من است. آنچه او را آزار دهد، مرا میرنجاند». و به نقل متواتر ثابت شده است که آن حضرت علی، حسن و حسین را دوست میداشت. و وقتی این مطلب ثابت گردید، بر امت واجب است که همانند پیامبر عمل کنند (این 4 نفر را دوست بدارند)، زیرا خدا در قرآن میگوید «واتبعوه لعلّکم تَهْتَدون؛ از پیامبر پیروی کنید شاید هدایت شوید»، «فلیحذرِ الذین یُخالفون عن اَمرِه؛ آنان که از امر پیامبر مخالفت ورزند باید ترسان باشند»، «قل اِن کنتم تُحِبّون الله فاتبعونی یُحْبِبکم اللهُ؛ بگوای پیامبر اگر شما خدا را دوست میدارید، مرا تبعیت کنید، خدا دوستتان میدارد»، «لقد کان لکم فی رسولِ الله اسوةٌ حسنة؛ به راستی پیامبر برایتان الگوی نیک و پسندیدهای است».
وجه سوم این است که دعا بر آل منصب بزرگی است، به همین خاطر پایان تشهد در نماز دعا بر آل است. و نیز پیامبر فرموده است: «خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و محمد و آل او را غریق
رحمت خود گردان». و این چنین تعظیمی را در حق غیر آل نمیتوان یافت. و همه اینها دلالت میکند که حب آل محمد واجب است.
شافعی میگوید:
«اِن کانَ رَفْضاً حُبُّ آل مـحمد
فَلْیَشْهَد اَیُّها الثَقَلان اَنّی رافضیٌ»
اگر حُب آل محمد رفض (خروج از دین) است، ای دو چیز گرانمایه (انس و جن) گواه باشید که من رافضیام (آل محمد را دوست دارم)(1).
زمخشری در تفسیرش روایت زیر را از پیامبر درباره آل محمد میآورد، که فخر رازی و نیز قرطبی آن را به نقل از وی در تفسیرشان آوردهاند:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «اَلا و من ماتَ علی حُبّ آل محمد مات شهیداً. الا و من مات علی حَبّ آل محمد مات مغفوراً له، الا و من مات علی حبّ آل محمد مات تائباً، الا و من مات علی حبّ آل محمد مات مُستکمل الا یمان... بَشَّرهُ ملک الموت، بِالجنّة، ثم منکر و نکیر، ... فتح له فی قبره بابان الی الجنة ... جعل الله قبره زوّار ملائکة الرحمة، الا و من مات علی حب آل محمد مات علی السُنّة و الجَماعة. الا و من مات علی بُغض آل محمّد جاء یوم القیامة مکتوباً بین عینیه آیسٌ مِن رحمةِ الله... مات کافراً... لم یَشُمّ رائحةَ الجَنّة؛(2)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هان آگاه باشید! هر کس بر حُب (دوستی) آل محمد بمیرد شهید مرده است. گناهانش آمرزیده
میشود و توبهاش پذیرفته است و ایمانش کامل. ملکالموت او را به بهشت
بشارت میدهد، (و سپس در قبر) منکر و نکیر او را بشارت دهند، در قبر دو در به بهشت برایش گشوده میشود. خدا قبرش را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار میدهد. هر کس بر دوستی آل محمد بمیرد، بر سنت (پیامبر) و جماعت (مسلمانان) مرده است و هر کس بر دشمنی آل محمد بمیرد، روز قیامت بین دو چشمش (پیشانی) نوشته شده: نا امید از رحمت خدا. چنین شخصی کافر میمیرد، و بوی بهشت به مشامش نمیرسد».
این حدیث که مورد توجه بزرگان اهل سنت قرار گرفته است، و در کتابهای خود به آن اشاره کردهاند، عظمت اهلبیت پیامبر و عترت را مینمایاند، و تأییدی است بر این که لفظ عترت یا اهلبیت در حدیث تمسک به جا و درست است. و با چنین منزلت و جایگاهی به راستی آنان یکی از دو چیز گرانمایهاند، هر که پیرو سنت پیامبر است باید آنان را دوست بدارد، و از دشمنی با آنها بپرهیزد. زیرا دوستی آنان انسان را نجات میدهد، و دشمنی با آنها انسان را هلاک میسازد و از رحمت خدا دور میکند.
در حدیث ثقلین بر اساس برخی از نقلها به جای کلمه «اهلالبیت» واژه «عترت» جلب توجه میکند، و گاه هر دو با هم ذکر شده و اهلالبیت به عنوان بدل عترت آمده است:
زید بن ثابت میگوید:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : انی تارک فیکم الثَقَلین خَلفی؛ کتابَ الله و عترتی
فانّها لَنْ یتفرّقا حتی یَرِدا علیَّ الحوضَ؛(1)من در میان شما دو چیز گرانقدر میگذارم و میروم؛ کتاب خدا و عترت من. همانا! این دو از هم جدایی ناپذیرند، تا این که در حوض بر من وارد شوند».
ازهری به نقل از محمد بن اسحاق میگوید: «هذا حدیثٌ صحیح؛(2)این حدیث صحیح است».
در بعضی از احادیث عترت، اهلالبیت دانسته شده است:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «انّی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی».
در احادیث دیگر نیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردمان را نسبت به عترت سفارش کرده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «اوصیکم بعترتی خیراً و انَّ موعِدُکم الحوض...؛(3)نسبت به عترتم شما را به خیر (نیکی، رفتار بایسته و درست) سفارش میکنم، و همانا (بدانید که در این باره) وعدهگاه (من و) شما حوض است».
از این رو به جاست کلمه عترت نیز مورد بررسی قرار گیرد؛ بزرگان ادب و علم درباره این واژه چنین اظهار نظر میکنند:
1) لسانالعرب، ج 4، ص 538.
2) لسانالعرب، ج 4، ص 538.
3) کشف الاستار، ج 3، ص 224.
4) النهایة، ج 3، ص 177. ملا علی قاری نیز در شرح شفا، آن جا که حدیث ثقلین را شرح میدهد، مینویسد: «المراد بعترته اخصّ قرابته. و قیل: المراد علماء امّته». مراد از عترت پیامبر ویژهترین خویشاوندان اوست و گفته شده مراد از عترت عالمان امت آن حضرت است. ( عبقاتالانوار، ج 2- 1، ص 690).
نزدیکترین) خویشاوندان وی اطلاق میشود، و عترت رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فرزندان فاطمه (رض) هستند. قول ابن سیده نیز همین است.
ابن اعرابی میگوید: «العترةُ ولدُ الرجل و ذریّته و عقبُه من صُلبه... فعترة النبی صلی الله علیه و آله و سلم ولد فاطمة البتول علیها السلام؛(1)عترت فرزند و ذریه انسان است، که (به تدریج و نسلی پس از دیگری) از صُلب وی پدید میآیند، از این رو عترت پیامبر فرزندان فاطمه بتول (رض) است».
از ابی سعید روایت شده: «العترة ساقُ الشجرة... و عترةُ النبی صلی الله علیه و آله و سلم عبدالمطلب و ولده؛ عترت به معنای تنه درخت است و عترت پیامبر عبارتند از (جدش) عبدالمطلب و فرزندان او».
انس بن مالک از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکند که فرمود: «نحن سبعة بنو عبدالمطلب، ساداتُ اهل الجنّة، أنا، و أخی علیٌّ و عمّی حمزة و جعفر، و الحسن، و
الحسین، و المهدیّ؛(2)ما هفت نفر از فرزندان عبدالمطلب، سادات (بزرگان و سروران) بهشتیان هستیم، من، برادرم علی، عمویم حمزه و جعفر و حسن و حسین و مهدی».
عترت انسان نزدیکان وی شامل فرزند و غیر آن است، و گفته شده عترت گروه و عشیره نزدیک به شخص است، و کسانی را که در گذشتهاند و یا در آینده به دنیا میآیند در بر میگیرد.
و درباره عترت پیامبر چنین اظهار نظر میکند: گفته شده: عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهلبیت نزدیک آن حضرت است، و آنان فرزندان پیامبرند و علی و فرزندانش. و گفته شده؛ عترت پیامبر اهل بیت نزدیک و دور وی است. و نیز گفته شده؛ عترت انسان پسر عموهای نزدیک اویند.
در حدیث ابوبکر آمده که در هنگام مشاورت با اصحاب درباره اسیران بدر، به آن حضرت گفت: «عترتت و قومت» مراد وی از عترت پیامبر، عباس است و کسانی از بنی هاشم که در میان آنان وجود دارد، و مقصودش از قوم پیامبر قریش است.(1)ابن منظور میگوید: مشهور و معروف این است که عترت پیامبر اهلبیت آن حضرتاند. افرادی که زکات و صدقه واجب بر آنها حرام است. و ایشان همان ذوی القربی هستند، کسانی که خُمس (یک پنجم غنیمت بر اساس آنچه در سوره انفال ذکر شده) به آنها تعلق دارد.(2)
به این ترتیب میتوان گفت؛ واژه عترت نیز ریشه قرآنی دارد. و از مصداقهای روشن «ذو القربی» و «ذریّه» است. کلمه ذوالقربی به معنای خویشاوند 16 بار در قرآن به کار رفته است، (3)به عنوان نمونه
آمده است:
«وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی...؛(1)بدانید یک پنجم غنیمت هر چیزی که به دست آوردید، ویژه خدا و رسول و خویشاوندان و… است».
«قُلْ لَا أَسْأَلُکمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی؛(2)بگو (ای پیامبر)! اجری از شما نمیخواهم مگر مودت نسبت به خویشاوندان نزدیکم».
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از ابن عباس آمده است:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «لا أَسْئَلُکم اجراَ الّا المودّةَ فی القربی أَنْ تَحْفِظُونی فی اهل بیتی و تَودُّو هم لی؛(3)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پاداشی از شما نمیخواهم مگر مودت نسبت به خویشاوندان نزدیکم (با نگهداری و حفظ اهلبیت من و اظهار محبت نسبت به آنان، مرا حفظ کنید)، حفظم کنید در اهلبیتم، و به آنان محبت ورزید، به خاطر (خشنودی) من».
و نیز ابن عباس گوید، زمانی که آیه مودت نازل گردید، از پیامبر پرسیدند: «یا رسولَ الله من قرابتک هؤلاء الذین وَجَبْتَ علینا مَوَدَّتَهم قال: علی و فاطمه و وُلْداهما؛(4)ای پیامبر خدا مودت چه کسانی از خویشاوندانت بر ما واجب است؟ حضرت فرمود: علی و فاطمه و فرزندان این دو».
بنابراین، واژههای عترت، اهلبیت، و ذیالقربی از نظر معنا به هم
نزدیکاند، ولی پیداست که مراد از عترت در حدیث ثقلین محدود است و همه منسوبان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در بر نمیگیرد، بلکه مقصود کسانیاند که امتیازات ویژهای دارند، با قرآن همتایند و مانند قرآن ارزشمند و گرانبهایند، تمسک به آنها آدمی را از گمراهی نجات میبخشد و مانع لغزش و انحراف میگردد، همانند قرآن روشنگرند و مردمان را هدایت میکنند، و چنانچه قرآن دربردارنده همه آگاهیهایی است که انسان را سعادتمند میسازد، آنان نیز چنین هستند، چیزی بر آنها پوشیده نیست و آنان از همه داناترند. علامه مناوی در این زمینه میگوید:
«والمراد بعترته العلماءُ العالمین منهم اِذ هم الذین لا یُفارقون القرآن؛(1)مراد از عترت، عالمان عامل از ایشان است (کسانی که به همه آنچه در قرآن آمده، و نیز در سنت پیامبر یادآوری شده، عمل میکنند)، زیرا اینان کسانیاند که از قرآن جدا نمیشوند».
در جای دیگر مناوی در باره نسبت فرزندان فاطمه به پیامبر چنین اظهار نظر میکند:
«و مِن خصائصه أَنّ أولادُ بناته یَنْتَسِبُون الیه بخلاف غیره، و أولادَ بنات بناته لا یشارکون أولادَ الحَسَنَیْن فی الاِنتساب إلیه و ان کانوا من الذُرّیّة؛(2)از ویژگیهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این است که فرزندان دخترش به او نسبت داده میشوند (به خلاف غیر آن حضرت)، و فرزندان دختر دخترانش مانند فرزندان حسنین (حسن و حسین) به پیامبر صلی الله علیه و آله
و سلم نسبت داده نمیشوند (او در این فضیلت شرکت ندارند)، اگر چه آنان از ذریه (پیامبر) هستند».
بغوی در معالم التنزیل در تفسیر آیه مودت مینویسد:
«و قال بعضهم معناه، الّا أن تودّوا قراَبتی و عترتی و تحفظونی فیهم وَ اخْتَلَفُوا فی قرابته، قیل: فاطمة الزهراء و علی و ابناهما و فیهم نزل انّما یریدالله...؛(1)بعضی (مانند سعید بن جبیر و ابن شعیب) گفتهاند معنای آن این است که خویشاوندانم و عترتم را دوست بدارید، و با این شیوه مرا پاس دارید… در این که خویشان پیامبر چه کسانیاند، اختلاف است، گفته شده (مراد) فاطمه زهرا، علی و دو فرزندش میباشد، و در حق ایشان آیه «انّما یریدالله...» نازل شده است».
حافظ ابوالقاسم، عبدالرحمن نخعی سهیلی، در کتاب شرح سیره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم درباره فضیلت و برتری فاطمه علیها السلام بر زنان جهان مینویسد:
«و من سُؤدَدِها اَنّ المهدیَّ المُبَشِّرَ به فی آخر الزمان من ذریّتها، فهی مخصوصةٌ بهذه الفضیله دونَ غیرها؛(2)از دلایل سیادت و عظمت فاطمه علیها السلام این است که آن مهدی که مژده ظهور او را در آخرالزمان دادهاند، از ذریه فاطمه است. پس این فضیلت ویژه فاطمه است، نه غیر او».
این سخن نیز آنچه را در مقصود از عترت (به معنای خاص) گفته شد تأیید میکند، زیرا کسانی چون مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را از آنها میداند، و تولد او را از نسل فاطمه علیها السلام فضیلتی بزرگ برای وی به حساب میآورد.
این واژه نیز ریشه قرآنی گویایی دارد، و مشتقات مختلفی از آن در قرآن استعمال شده است:
«فَمَنْ یَکفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛(1)هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستاویزی استوار و محکم چنگ زده است، دستاویزی که ناگسستنی است».
راغب در معنای این ماده میگوید:
امساک چیزی، یعنی آویختن به آن و نگهداری آن… . زمانی که انسان به قصد چنگ زدن و گرفتن چیزی بکوشد، و در گفتار و عمل تلاش کند، گویند به آن چیز چنگ زده و محکم به آن چسبیده است.(2)
در لسانالعرب آمده است:
این که در قرآن آمده است کسانی که به کتاب خدا متمسک میشوند، یعنی به آن ایمان میآورند، و بر اساس آنچه در آن است حکم میکنند… امساک، تمسک و استمساک به چیزی، همه به معنای اعتصام (چنگ زدن و ملازم بودن) است.(3)
طیبی در «کاشف» حدیث ثقلین را شرح میدهد، در معنای جمله «ما ان تمسکتم» میگوید: چون پیامبر از تمسک ذکری به میان آورد، به
دنبال آن آشکارا متمسک (ریسمان) را آورد و فرمود: «کتاب خدا ریسمانی است کشیده شده بین آسمان و زمین» و در این جمله اشارهای به (آیه 176 سوره اعراف) است:
«اگر میخواستیم با آیات خود او را بالا میبردیم، ولکن او به زمین چسبیده، و از هوس خود پیروی میکند».
بر این اساس مردم در چالههای طبیعتشان فرو افتادهاند، و به امور شهوانی مشغولند، و خدای متعال به لطف خود میخواهد آنها را بیرون آورد. از این رو ریسمان قرآن را در دسترسشان گذاشته، تا از این ورطه (هلاکت) رهایشان سازد. پس هر کس به آن تمسک کند نجات مییابد. و هر که به زمین بچسبد، هلاک میشود.
معنای تمسک به قرآن عمل به آن چیزهایی است که در قرآن آمده، اوامر قرآن را فرمان بردن، و… و دوری از آنچه قرآن منع کرده است و هدایتیابی به هدایت و سیره آنها.(1)
با توجه به واژههای ثقلین، … و تمسک میتوان اظهار داشت که در حدیث ثقلین، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستاورد رسالت خود را دو چیز گرانمایه میداند، و این دو کتاب خدا و عترت آن حضرتاند که از هم تفکیک ناپذیرند، و عامل راهیابی و سعادت و رستگاری انسانها تا روز قیامت. و پیامبر در این حدیث از مسلمانان میخواهد که برای نجات از گمراهی به کتاب و عترت متمسک شوند، و این دو را باور کنند. و بر اساس آنچه در قرآن آمده، و عترت آن را تفسیر میکند، راه جویند و زندگی خویش را سامان دهند، لحظهای از قرآن و عترت جدا نشوند و
1) عبقاتالانوار، ج2-1، ص495 (به نقل از کاشف، فصل دوم).
ملازمت با این دو را از مهمترین وظایف دینی خود بدانند.
از جمله واژههای حدیث ثقلین کلمه «حوض» است، و به همین مناسبت میتوان آن را از احادیث حوض به حساب آورد، که روایات آن در حد تواتر است.
محل جمع شدن آب را حوض گویند… و حوض پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، جایگاهی است که در قیامت از آن امتش را سیراب میسازد.(1)
همانند دیگر واژههای حدیث، کلمه حوض نیز ریشه قرآنی دارد: «إِنَّا أَعْطَیْنَاک الْکوْثَرَ؛(2)(ای پیامبر) ما کوثر را به تو عطا کردیم».
و در حدیث به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
«هل تَدْرُون ماالکوثر... فانّه نهر وَعَدنیه ربّی فی الجنّه ـ تبارک و تعالی ـ آنَیَتُه اکثرُ من عَدَدِ الکواکب، تَرِدهُ علیّ أُمّتی، فُیخْتَلَجُ العبدُ منهم، فأقول: یا ربّ انّه من امّتی فیقول: انّک لا تدری ما أَحْدَثَ بعدک؛(3)آیا میدانید کوثر چیست؟ … همانا! کوثر نهری است در بهشت که پروردگارم به من وعده داده است، ظرفهای آن بیشتر از عدد ستارگانند، در آن جا امتم بر من وارد میآیند، پس کسانی از آنها به آن نمیرسند (از ورودشان به کوثر جلوگیری میشود) میگویم: پروردگارا! او از امت من است. (خدا) میگوید: نمیدانی بعد از تو چه کردند».
در حدیث دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگوید:
«دخلتُ الجنّة فاذا انا بِنَهْر حافَتاه اللؤلؤ، فغرفتُ بیدی فی مجرای ماءه، و اذا مِسْک اَذْفَر: قلتُ یا جبرئیل، ما هذا؟ قال: هذا الکوثر الذی أعطاکه الله؛(1)وارد بهشت شدم، به نهری برخوردم که کرانههای آن را لؤلؤ در برگرفته بود. کفی آب از مجرای آن برگرفتم، بوی مشک مطبوعی از آن برخاست، به جبرئیل گفتم: این چیست؟ گفت: این همان کوثری است که خدا به تو بخشیده».
الفاظ روایت در صحیح بخاری و مسلم، به نقل از انس و حذیفه چنین آمده است: «لیردّنّ علیّ ناسٌ من اصحابی الحوضَ اذا رأیتُهم و عرفتهم اِخْتَلَجُوا دونی، فأقول: یا ربّ أصحابی أصحابی! فیقال لی: انک لا تدری ما احدثوا بعدک؛(2)به یقین کسانی از اصحابم در حوض بر من وارد میآیند، و آنگاه که آنها را دیدم و شناختم از من دور میگردند و رابطه آنان با من بریده میشود، پس میگویم: پروردگارا! اصحابم اصحابم. به من گفته میشود: نمیدانی آنها بعد از تو چه کردند».
در صحیح مسلم، حدیث به نقل از ابی هریره چنین است:
«فانهم یأتون یوم القیامة غُرّاً مُحَجَّلین من الوضوء، و أنا فَرَطُهم علی الحوض، اَلا لَیُذادنَّ رجالٌ عن حوضی کما یذادّ البعیرُ الضالّ. أنادیهم: الا هَلُمِّ اَلا هَلُمّ، فیقال: انّهم قد بّدِّلُوا بعدک، فأقول: سُحْقاً فَسُحْقاً فَسُحقاً؛(3)پس آنان روز قیامت (نزد من) میآیند در حالی که پیشانی آنها از اثر
وضو
میدرخشد، و من پیش از آنها در حوض حاضر میشوم. آگاه باشید که مردمانی از حوضم طرد میشوند، چنانچه شتر بیگانه از آبشخور رانده میشود. صدایشان میزنم: هان! بیایید، پس گفته میشود: آنها بعد از تو (دین خدا را) دگرگون ساختند، پس میگویم: دور باد، دور باد».
و نیز حذیفه از پیامبر نقل میکند که میگوید: سوگند به خدایی که جانم به دست اوست، (کسانی را) از حوضم طرد میکنم، چنانچه انسان شتر غریبه را از حوضش دور میسازد.(1)
در احادیث دیگر ویژگیهای بیشتری از حوض نمایان شده و در آنها آمده است که (رنگ آب) حوض پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از برف و شیر سفیدتر، (و مزه آن) از عسل شیرینتر است(2)، و وسعت زیادی دارد(3)، زوایای آن مساوی است، و بوی آن از مشک خوشبوتر است، و هرکس از آن بیاشامد، هرگز تشنه نشود.(4)منبر بر حوض پیامبر قرار دارد.(5)دارای خیر فراوان است.(6)دو آبشار از بهشت به آن میریزد.(7)پرندگانی در آن هستند که گردنشان همانند گردن شتری که زمان ذبحش فرا رسیده کشیده و پیداست.(8)این نهر در وسط بهشت قرار دارد.(9)
به این ترتیب از مجموع این احادیث میتوان دریافت که در قیامت «حوض» جایگاه و منزلت والایی دارد، و کسانی اهل نجاتند و سعادتمند میگردند، که بتوانند در آن روز به حوض دسترسی یابند و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گرد آیند. نوشیدنی مخصوص حوض مردمان را از گرما و عطش توانفرسای قیامت نجات میدهد، و نویدی برای ورود به بهشت است، و خواص معجزه آسای فراوان دارد. با این همه کسانی که در دینداری پایدار نماندهاند از آن رانده میشوند، و نمیتوانند به حوض دست یابند و از مزایای آن بهره مند گردند.
با توجه به آنچه در حدیث ثقلین آمده است، دسترسی به حوض نزد پیامبر در صورتی است که انسان به کتاب و عترت تمسک کند، و هرگز از این دو جدا نگردد.
در حدیث ثقلین نکتههای فراوانی نهفته است، موارد زیر از آن جملهاند:
با توجه به واژه ثقلین و قرینههای موجود در حدیث، و نیز احادیثی که درباره عترت و اهلبیت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است، میتوان دریافت که پیامبر در این حدیث عظمت و شرافت عترت را مینمایاند. و از جایگاه و منزلت والای آن خبر میدهد. و مقصود اساسی و هدف اصلی در این حدیث توجه دادن مردمان به عترت است. زیرا کتاب خدا در نزد مسلمانان معلوم بود، و همگان به مرتبه گرانقدر آن توجه یافتند، و آن را دستور زندگی شناختند. با آموزشهای قرآنی و سخنان پیامبر درباره کلام خدا در زمان وحی عظمت قرآن در دلها جای گرفت، و سرانجام همه در برابر بزرگی قرآن سر فرود آوردند، و دانستند این کتاب و جمله جمله آن وحی و معجزه الهی است.
آنچه بر مسلمانان پوشیده مینمود، و گرانسنگی آن را همگان
درک نمیکردند و توجهی ژرف بدان نداشتند، عترت بود. و پیامبر در حدیث ثقلین از آن پرده برداشت. در لغت نیز یکی از معانی اثقال گنجهای پوشیده در درون زمین است، و در معنای «اَخْرَجَتِ الأرضُ اَثْقالَها؛(1)زمین اثقال خود را خارج سازد»، آمده است: «قیل کنوزها».(2)گفته شده مراد از اثقال (سنگینی و یا چیزهای نفیس) گنجهای زمین (و ذخایر گرانبهای درون و زیر زمینی) است.
و از جمله معانی آیه «یَسْأَلُونَک عَنْ السَّاعَةِ… ثَقُلَتْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ…، (3)این است که علم به لحظه فرا رسیدن قیامت بر (اهل) آسمانها و زمین مخفی است.
پیامبر در این حدیث که آیاتی از قرآن(4)و نیز روایات فراوان دیگر آن را تأیید میکند، میخواهد این حقیقت را بازگوید که عترت عدل و همتای قرآن است. و اهلبیت چون قرآن عظمتی ویژه دارد. و چون سرمایه و کالای گرانبها و نفیسی است(5)که هر کسی برای داشتن آیندهای درخشان و امیدوار به آن نیاز دارد، و باید آن را به همراه خود داشته باشد، و از آن نگهداری و مواظبت کند، و نقش هدایتگری و تفسیر و تبیین قرآن را از آنان بخواهد و به هدایت آنها تن دهد.
ابن حجر در صواعق در فصل آیاتی که در شأن اهلبیت وارد شده، آنگاه که آیه تطهیر را میآورد، در پایان آن مینویسد:
همه (آنچه درباره فضائل اهلبیت وارد شده) امور زیر که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صادر گردیده تأکید میکند:
مضمون آیه را پیامبر تکرار میکند و میگوید: خدایا اینها اهلبیت منند، پلیدی را از آنان بزدای و به شیوهای خاص آنها را پاکیزه گردان.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود را جزو اهلبیت به حساب میآورد، تا برکت وجودی آن حضرت آنان را در برگیرد. بلکه در روایتی جبرئیل و میکائیل را در زمره اهلبیت داخل میکند، تا ارجمندی و ارزش والای آنها را بنمایاند.
از خدا صلوات و برکات و رحمت برای اهلبیت میطلبد.
میگوید: هرکس خویشاوندانم را بیازارد، مرا رنجانده است، و هرکه من را برنجاند خدای متعال را آزرده است.
میفرماید: سوگند به کسی که جانم در دست اوست، عبدی به من ایمان نمیآورد مگر این که دوستم بدارد، و مرا دوست نمیدارد مگر این که خویشاوندانم (عترتم) را دوست بدارد.
و به این ترتیب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهلبیت را هم طراز خود میکند و همچون جان خویش میداند. «و مِنْ ثَمّ صَحّ أنّه صلی الله علیه و آله و سلم قال: انّی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تَضِلّوا کتاب الله و عترتی؛ پس این حدیث پیامبر که فرمود: «من در میان شما چیزی را بر جای میگذارم که اگر به آن متمسک شوید، هرگز گمراه نمیشوید، و آن چیز کتاب خدا و عترت من است» صحیح و درست است.(1)
1) عبقاتالانوار، ج 2-1، ص 663 (به نقل از صواعق المحرقه ).
از جملاتی چون «فانظروا کیف تَخْلِفُونی فیهما؛(1)بنگرید پس از من به کتاب و عترت چگونه رفتار میکنید». «فأنّی سائلکم حین تردون علیّ عن الثقلین؛ هنگامی که بر من وارد آیید از قرآن و عترت میپرسم». به روشنی مسئولیت خطیر درباره قرآن و عترت استفاده میشود، و بر اساس آن مسلمانان وظیفه دارند حرمت این دو را پاس دارند، و نسبت به قرآن و عترت رفتاری نیک و پسندیده را در پیش گیرند، به احکام خدا عمل کنند و از عترت جدا نگردند. و همواره عترت را در کنار کتاب خدا و همراه با او در نظر آورند. و همه توانایی علمی و عملی خود را برای اقامه این دو شیء گرانمایه و ارزشمند به کارگیرند. و آنچه را دارند در این راستا هزینه کنند، و سعادت دنیا و آخرت خود را در تمسک به قرآن و عترت بدانند.
ابن حجر در صواعق مینویسد:
«روی فی قوله تعالی «وَ قِفُوهم انّهم مَسئولون» عن ولایةِ علی و اهل البیت. لأنّ الله أمر نبیَّه صلی الله علیه و آله و سلم ان یَعرفَ الخَلْقَ انه لا یسألهم علی تبلیغِ الرسالة أجراً الّا المودّه و فی القربی. و المعنی انّهم یُسائلون: هل والُوهم حَقَّ الموالاة کما اَوْصاهم النبی صلی الله علیه و آله و سلم أم أضاعوها و أهملوها فَتَکون علیهم المُطالبة و التَبِعة؛(2)
در قرآن آمده است: «اینان را نگهدارید، تا بازپرسی شوند» در روایت آمده است که از ولایت علی و اهلبیت سؤال میشود. زیرا
خدا به پیامبر دستور داده مردمان را آگاه سازد که پاداش رسالت چیزی جز مودت نسبت به خویشان او نیست. معنای آیه این است: مردمان سؤال میشوند که آیا به سفارش پیامبر عمل کردند، و آن گونه که بایسته است دوستدار اهلبیت بودند، یا این که آنها را ضایع کردند و در حقشان کوتاهی ورزیدند. از این رو باید بازخواست شوند، و تبعات عملکرد بد خود را ببینند».
طیبی در شرح حدیث ثقلین در کاشف مینویسد:
«اذکرکم الله فی اهل بیتی، ای اُحّذرکم الله فی شأن اهل بیتی و اَقُول لکم، و لاتؤْذوهم فاحفظوهم... کما یقول الأبُ المشفق: الله! الله! فی حق اولادی ... و لعلّ السرفی هذه الوصیّة والاقتران بالقرآن، ایجابُ محبّتِهم لقوله تعالی: «قل لا أسئلکم علیه أجراً الا المَوَدّة فی القربی». فإنّه تعالی جعل شُکرَ اِنعامه و إحسانه بالقرآن منوطاً بِمَحَبتهم علی سبیل الحصر، و کأنّه صلی الله علیه و آله و سلم یوصی الأمّة بقیام الشکر و قیّد تلک النعمة به، و یُحذّر هم عن الکفران فمن قام بالوصیّة و شکر تلک الصنیعه بحُسن الخِلافة بینهما لن یفترقا فلا یفارقانه فی مواطن القیامة و مشاهدها حتّی یَرِدا الحوض، فیشکرا صنیعه عند رسول الله، «فح» هو بنفسه یکافیه، والله یُجازیه الجزاء الأوفی. و مَن أضاعَ الوصیّةَ و کفر النعمة، فحکمه بالعکس. و علی هذاالتأویل حسنُ موقع قوله: انظروا کیف تخلفونی فیهما. والنَظَر بمعنی التأمل و التفکر، ای تکفّروا و استعملوا الرویّة فی استخلافی أیّاکم هل تکونون خَلْفَ صدقٍ او خلف سوء؛(1)خدا را به یاد میآورم درباره اهلبیتم، یعنی بر حذر میدارم شما را از بیحرمتی
1) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 96-494 (به نقل از کاشف ). سخن طیبی را ملا علی قاری نیز در کتاب مرقاة المفاتیح میآورد (همان، ص694).
درباره آنها، اهلبیت مرا پاس بدارید، مبادا آنها را بیازارید… این جمله مثل این است که پدر دلسوز میگوید: خدا را، خدا را در حق فرزندانم…
شاید راز این وصیت و همتا قرار دادن عترت با قرآن، واجب کردن محبّت اهلبیت است، زیرا در قرآن (آیه 23 سوره شوری) آمده است: «بگوای پیامبر! از شما پاداشی نخواهم مگر مودت نسبت به خویشانم». در این آیه خدای تعالی شکر نعمتها و احسانش را با
نزول قرآن، منحصراً مشروط بر محبت خویشاوندان پیامبر کرده است. گویا پیامبر مردمان را به شکر و سپاسگزاری فرا خوانده است. و این نعمت را به آن مقید ساخته است، آنان را بر حذر داشته از این که کفران این نعمت کنند.
پس هر کس این وصیت را به پا دارد، جانشین نیک برای پیامبر باشد، و شکر نعمت ارزنده قرآن را با پاسداری از اهلبیت، به جای آورد. قرآن و عترت در مواطن و مشاهد قیامت تا ورود در حوض از او جدا نمیشوند و کار نیک او را نزد پیامبر پاس میدارند. و همین او را کفایت میکند، خدا پاداش کامل به وی میدهد. و هر که وصیت را ضایع سازد و کفران نعمت کند، حکم به عکس است.
فرمایش پیامبر که میگوید: «بنگرید درباره قرآن و عترت پس از من چگونهاید»، به آنچه گفته شد به خوبی ناظر است. زیرا «نظر» به معنای تأمل و تفکر است، و معنای فرمایش پیامبر این است: تفکر کنید و اندیشه خود را در جانشینی من به کار بندید، که آیا خلف راستین هستید یا خلف نابکار؟»
اینکه در حدیث ثقلین آمده است: «به کتاب خدا متمسک شوید تا در گمراهی نیفتید و نلغزید»، (1)«خدا را به یاد شما میآورم درباره اهلبیتم»، (2)«بر قرآن و عترت پیشی نگیرید وگرنه هلاک میشوید»، (3)«تا زمانی که به قرآن و اهلبیت متمسک هستید، هرگز گمراه نشوید»، (4)سرنوشتساز بودن تمسک به قرآن و عترت را نشان میدهد. و هشداری است بر این که با بیتوجهی نسبت به قرآن و عترت و جدایی از آن دو، انسان هلاک میشود. و به کمال مطلوب نمیرسد. و در میان امواج پر تلاطم خواستههای نفسانی میافتد، و عقاید پوچ و مذاهب خرافی و اندیشههای شیطانی آدمی را به سوی خود میبرد، دامهایی از فتنهها او را در بند میکشد، در باتلاقی از گمراهیها و تفسیر به رأیها و انحرافها فرو میرود، صراط مستقیم را گم میکند، استعدادهای اصیل و فطری او سرکوب میشوند و سرانجام در دوزخی از اضطرابها و ناامیدیها و آشفتگیهای فکری و عقیدتی جان میسپارد. و با کولهباری سنگین از نادانی و کجاندیشی و تحریف مبانی دین به شقاوت ابدی گرفتار میآید. و از آنجا که عهد الهی را پاس نداشته و امانتداری مسئول نبوده است، و توشه گرانمایه قرآن و عترت را با خود همراه ندارد، رحمت خداوند او را شامل
نمیشود، و برای همیشه در جهنم میسوزد و عذابی بس دردناک را میچشد.
بدرالدین رومی در «تاج الدرة» شعر زیر را این گونه شرح میدهد:
دَعا الی الله فالمتمسّکون به
مُتمسّکون بِحَبْل غیرَ مُنْفَصِم
پیامبر جن و انس، عرب و عجم، مردمان زمان خود و دیگر مردمان تا قیامت را به دین خدا و آنچه رضای خدا در آن است، فرا خواند، کسانی که به دین او چنگ زنند و دعوتش را آنگونه که باید و از سر صدق اجابت کنند، به وسیلهای دست مییازند که متصل به خداست و آنان را به رضوان اکبر میرساند، بیآن که هرگز انفصالی پدید آید.
و آنگاه میگوید: این سبب چیزی نیست جز کتاب خدا، و کسانی از عترت آن حضرت که عصمت و طهارت دارند.
سپس آیه مودّت و حدیث ثقلین را نقل میکند و مینویسد:
«و هذا نَصٌّ فی المقصود، فمن تمسّک بکتاب الله تمسّک بهم، و من عَدَلَ فهم عدل عن کتاب الله من حیث لا یدری و هو یقول: آمنتُ بالله و بکلِّ ما ثَبَتَ مجئ رسول الله مِن عندالله (فلا و ربُّک لا یُؤمنون حتّی یُحَکموک فیما شَجَرَ بینهم ثم لا یَجدوا فی أنْفُسِهم حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ و یُسَلِّموا تسلیماً؛(1)این حدیث آشکارا و روشن مقصود را میرساند، پس هر کس به کتاب خدا متمسک شود، به عترت پیامبر چنگ زده است، و هر که از عترت روی گرداند، ناخود آگاه از کتاب خدا روی برتافته است، در حالی که میگوید به خدا و آنچه پیامبر از جانب خدا آورده ایمان
آوردهام.
1) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 86-685.
(خدا در قرآن میگوید: ) «به خدا سوگند به تو ایمان نمیآوردند، مگر این که تو در مشاجرات (و مسائل اختلافی) بین آنها داوری کنی، آنان کوچکترین وسوسهای در دل خود نسبت به حکم تو نیابند، و تسلیم محض داوریت شوند».
سعدالدین تفتازانی در کتاب شرح المقاصد میگوید:
«الا تری؟ أنّه علیه الصلاة و السلام ـ قَرَنَهم بکتاب الله ـ تعالی ـ فی کون التمسّک بهما مُنقِذاً من الضلالة؛ و لا معنی للتمسک بالکتاب الّا الأَخْذ بما فیه، من العِلم و الهدایة، فکذا فی العترة؛(1)آیا نمینگرید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (در حدیث ثقلین) خاندان خود را با قرآن هم ردیف قرار داده است، در اینکه چنگ زدن به دامان این دو (و پیروی از این دو)، مردم را از گمراه شدن نجات میدهد؟ و چنانکه چنگ زدن به قرآن، به جز پیروی از دستورات و هدایت قرآن معنایی ندارد، چنگ زدن به خاندان پیامبر نیز به همین معنی است (فراگیری معارف و تعالیم آنان و پیروی از آن معارف و تعالیم)».(2)
از جمله «لن یفترقا حتی یَردا عَلَیَّ الْحَوْضَ»، (3)که در احادیث فراوانی آمده است به طور صریح استفاده میشود که قرآن و عترت
همواره با همند، و هر گز از هم جدا نمیشوند.
معنای «لن یفترقا» نفی ابدی است، یعنی تا قیامت در همه زمانها و عصرها قرآن با عترت است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نقل از مبدأ وحی این مطلب را اعلام میکند و میگوید: «خداوند لطیف و دانا این خبر را داده است».(1)و از آن جا که جمله فوق قطعیالصدور است و ممکن نیست سخن وحی و وعده پیامبر خلاف واقع در آید، میتوان دریافت که تلازم قرآن و عترت همیشگی است و یکی دیگری را تأیید میکند. قرآن مردم را به تمسک و تبعیت از عترت فرا میخواند و عترت از مردمان میخواهد که به قرآن عمل کنند و آن را ملاک قرار دهند، هر کدام بر حجیت دیگری گواهی میدهد. و این دو میراث گرانمایه پیامبر با هم راه رستگاری و کشتی نجات امت اسلامی و عامل استواری دین و رهیابی درست در زندگی است.
بزرگان اهل سنت از حدیث همین جداناپذیری را استفاده کردهاند، سخن تفتازانی که در پیش یادآوری گردید این مطلب را تأیید میکند، و سخنان زیر نیز مؤید این موضوع است:
اهلبیت و عترت طاهره، کسی که اهلیت برای تمسک دارد در همه زمانها تا برپایی قیامت موجود است. و آن گونه که تمسک به قرآن توصیه شده، تمسک به اهلبیت نیز سفارش شده است، و از این رو سبب ایمنی و بقایند برای ساکنان زمین و آنگاه که آنان از زمین بروند اهل زمین نابود میشوند.
چنانچه کتاب خدا چنین است، و از این رو آنان سبب ایمنی و بقایند برای ساکنان زمین».
ملک العلما در کتاب «هدایة السعداء» پس از نقل حدیث ثقلین مینویسد: «پس بدین حدیث ثابت شد که بقاء ایشان تا قیام قیامت باشد، و ایشان راهنمایان به حقاند».(2)
سعید بن مسعود کازرونی در کتاب «المنتقی» مینویسد:
«و من طعن فی نَسَب شخص من أولاد فاطمه (رض) بأن قال: أَفْنَی الحجاج بن یوسف ذریّتها و لم یَبْق احدٌ منهم، و لیس فی الدنیا احد یَصِحِّ نَسَبُه الیها، فقد ظلم و کذب و أساء، فانّ تعمّد ذلک بعد ما نشأ فی بلادِ علماء الدین، کاد یکون کافراً. لأنّ یُخالِفُ ما قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ... انّی تارک فیکم
ما ان تَمَسَّکتم به لن تضلّوا بعدی... کتاب الله... وعترتی اهل بیتی، و لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض... فمادام القرآن باقیاً فأولاد فاطمه باقون، لظاهر الحدیث الصحیح؛(1)هر کس درباره فرزندان فاطمه علیها السلام به ناسزا بگوید: حجاج بن یوسف ذریه وی را نابود کرده و احدی از ایشان باقی نمانده است، و در دنیا نمیتوان کسی را یافت که به فاطمه منسوب باشد به راستی ستم ورزیده و دروغ گفته، و سخن زشت و ناروا بر زبان رانده است. و اگر در شهرهایی به سر میبرد که دارای عالمان دینیاند و به عمد این سخن را بگوید، به مرز کفر و بی دینی نزدیک میشود. زیرا باور او بر خلاف فرموده رسول خداست که میگوید: من در میان شما چیزی بر جای نهادم که اگر به آن متمسک شوید هرگز پس از من گمراه نشوید، کتاب خدا و عترتم. این دو هرگز از هم جدا نمیشوند، تا در حوض نزد من آیند… بر اساس ظاهر این خبر صحیح، مادام که قرآن باقی است، فرزندان فاطمه باقیاند».
بر اساس همین جدایی ناپذیری قرآن و عترت و نقش اساسی و مهم عترت در هستی و بقای انسانها باید گفت: در زمان ما نیز فردی از عترت موجود است، و ما باید در کنار قرآن به وی چنگ زنیم، و از او خواهان هدایت شویم. و این فرد بر اساس روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیده و به حد تواتر میرسد، همان موعود آخرالزمان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است که روزی ظهور میکند و عدل و داد را در گیتی میگستراند و عیسی علیه السلام پشت سر او نماز میگزارد.
1) عبقاتالانوار، ج2-1، صص 11-510.
حدیث ثقلین در بسیاری از نقلها، قرآن را به عنوان وسیله و رابطی بین خدا و مردم معرفی میکند.(1)و جملهای که در آن انسانها موظف شدهاند به کتاب خدا متمسک شوند تا از گمراهی نجات یابند، در این حدیث از متواترات است. و نیز در احادیث
بسیاری قرآن ثقل اکبر و عترت ثقل اصغر، عنوان شده است(2)که خود جایگاه برجسته و نقش محوری قرآن را مینمایاند.
بنابر گفته تفتازانی تمسک به قرآن چیزی جز پیروی از دستورات و رهنمودهای هدایت بخش قرآن نیست، (3)و حدیث ثقلین خود در برخی از نقلها آشکارا به این مطلب اشاره دارد و در آن آمده است:
«ایّها الناس أنّی تارک فیکم امرین لن تضلّوا ان اتّبعتموهما؛ و هماکتاب الله و اهل بیتی عترتی؛(4)ای مردم من در میان شما دو چیز بر جای میگذارم که اگر از آن دو پیروی کنید هرگز گمراه نشوید، یکی از آن دو کتاب خداست و دیگر اهلبیت و عترتم».
ملا علی قاری نیز در شرح حدیث ثقلین مینویسد:
«فالتَمَسُّک بالقرآن التعلّق بأمره و نهیه و اعتقاد جمیع ما فیه و حقّیته، و التمسّک بعترته مَحَبّتهم و متابعةُ سِیرتهم؛(5)تمسک به قرآن به این است
که انسان به امر و نهی آن بها دهد و عمل کند، و بر همه آنچه در قرآن آمده اعتقاد یابد، و حقّیت و درستی آنها را بپذیرد. و تمسک به عترت، محبت آنان است، و پیروی از سیره و روش آنها».
و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«اعملوا بالقرآن، اَحِلّوا حلالَه، و حَرّموا حَرامه، وَ اقْتَدوا به، و لا تکفروا الشیء منه، و ما تشابه (علیکم) فَرُدّوه الی الله- عزوجل- و الی اُولی العلم من بعدی- کیْما- یُخْبِروکم؛(1)به قرآن عمل کنید، به حلال و حرامش پایبند باشید، و قرآن را مقتدای خود (و اساس) قرار دهید و چیزی (از حقایق و مسائل مطرح شده در قرآن) را منکر نشوید و نادرست ندانید. آنچه را بر شما مشتبه میشود و نمیتوانید معنای درست آن را دریابید، به خداو عالمان ویژه پس از من برگردانید تا شما را از حقیقت آن آگاه سازند».
آنچه در قرآن آمده است، جوهر رسالت پیامبران را تشکیل میدهد. و عترت نیز مردمان را به اصول مطرح شده در این کتاب آسمانی فرا میخواند، برخی از تعالیم حیات بخش قرآن چنین است:
از مهمترین اصولی که قرآن مردمان را به سوی آن فرا میخواند و کوششهای فراوان پیامبران را برای استوار ساختن بنای آن یادآور
1) مطالب العالیه، ج 4، ص 65.
میگردد، اقامه قسط و داد است. و از برخی آیات به طور صریح
استفاده میشود که برپایی قسط و دادگری یگانه هدف اصیل بعثت پیامبران و فرود آمدن کتاب آسمانی و میزان الهی است.
بنابراین اصل، تا زمانی که قسط و دادگری بر همه شئون اجتماعی و در تار و پود جامعه در همه زمینهها و خط مشیها حاکم نگردد، جامعه اسلامی تحقق نمیپذیرد.
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛(1)همانا پیامبران را با نشانههای آشکار برانگیختیم، و با آنان کتاب و میزان فرستادیم، تا مردمان به قسط و دادگری برخیزند (و همه چیز بر پایه داد و دادگری باشد)».
چنانچه در این آیه و نظائر آن(2)ملاحظه میشود، برپایی قسط یک وظیفه همگانی است، و در همه روابط اجتماعی و مسائل اقتصادی، قضاوتها و… باید حاکم گردد. اقامه دادگری دستور تردیدناپذیر قرآن است، و شیوهای سعادتآفرین برای سامان زندگی انسانهاست که خدا آن را دوست میدارد و میپسندد. این فرمان به اندازهای مهم و محوری و اساسی است، که اگر قرآن به جز این چند آیه رهنمود دیگری نمیداشت، به جا بود ثقل اکبر دانسته شود.
از فراخوانهای مهم قرآن گسترش عدل در جامعه، واداشتن مردم به پذیرش آن، و دمیدن روح عدالت اجتماعی در جامعه انسانی
است. دین خدا به عدل زنده است، و صراط مستقیم به آن پیموده میشود. و مردمان وظیفه دارند در هر شرایطی عادلانه رفتار و عمل کنند، و در مسیر عدالت گام نهند و ذرهای نلغزند. و رهنمودهای قرآن در این زمینه به تنهایی کافی است که قرآن را پیامبر بزرگوار اسلام ثقل اکبر معرفی کند.
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ؛(1)خداوند (همه را) به اجرای عدالت و احسان (به یکدیگر) فرا میخواند».
قرآن فرو فرستاده شده تا تیره روزیها و فلاکتها را از آدمی دور کند، و بندهایی که برپای و دست و اندیشه انسان نهادهاند، و توان حرکت سازنده و درست را از وی ستاندهاند، بگسلد. و با دعوت به پرستش خدا و عبودیت برای او، آنان را به معنای واقعی کلمه آزاد سازد. به گونهای که در برابر ستمگران و طاغوتیان سر فرود نیاورند، از هیچ چیز جز خدا نترسند، همه انسانها خود را با هم برابر بدانند، و طوق بندگی کسی را بر گردن ننهند. پیداست که رهایی انسان از قید و بندها و زنجیرهای اسارتآور، و دستیابی به آزادی و کرامت انسانی و درک این منزلت شرافتآفرین و سترگ، بسی نفیس و گرانمایه است و از این نظر نیز قرآن ثقل اکبر به حساب میآید.
«… یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَ
1) نحل (16):90. در این باره تعالیم ارزندهای در قرآن و سنت آمده است. آیات سوره شوری (42): 15 و اعراف (7): 157 نمونههایی از آنهاست.
یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ».(1)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردمان را به نیکی فرا میخواند و از زشتی و بدی باز میدارد، پاکیزهها را حلال میکند و پلیدیها را حرام میسازد. و باری را که بر دوش مردمان سنگینی میکند بر میدارد، و زنجیرهایی که آنان را در بند کردهاند میگسلد».
«قُلْ یَا أَهْلَ الْکتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَی کلَمَةٍ سَوَاء بَیْنَنَا وَبَیْنَکمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِک بِهِ شَیْئًا وَلاَ یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ؛(2)بگوای اهل کتاب! بیایید به کلمهای که ما و شما یکسان بدان معتقدیم گردن نهیم، جز خدا را نپرستیم، و چیزی را شریک او قرار ندهیم، و برخی از ما برخی دیگر را ارباب و خدایگان خود نگیرد…».
قرآن فعالیت پیامبران را تنها به قلمروهای معنوی منحصر نمیسازد، بلکه از آنان میخواهد برای بالا بردن سطح زندگی مادی و معیشتی انسانها نیز بکوشند. زمینههای فساد را از جامعه ریشهکن سازند و به انواع اصلاحات دست یازند، مردمان را به کار و تلاش فرا خوانند، با هر گونه روابط اقتصادی ناسالم و سلطهآفرین که به شکاف طبقاتی میانجامد مبارزه کنند و بهترین نعمتها و پاکیزهترین چیزها را به مردمان ارزانی دارند، در این راه استوار بایستند و توان خود را به کار گیرند.
این رسالت نیز بسیار اساسی است، و با توجه به نقش بنیادی آن میتوان قرآن را ثقل اکبر نامید.
«إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ…؛(1)جز اصلاح جامعه ـ تا سر حد توانایی- قصدی ندارم».
«وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ، وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءهُمْ؛(2)با ترازوی درست وزن کنید، و چیزهای (کار و کالا و هر چیز بهادار) مردمان را کم بها مکنید».
قرآن کتاب نور است و میخواهد مردمان آلودگیها را از خود بزدایند، تزکیه شوند و علم و حکمت آموزند، از ظلمتها به درآیند، به سوی نور و معنویت حرکت کنند و حقیقت انسانی آنها زنده گردد
و این واقعیت بر بسیاری از مردمان ـ اگر نگوییم همه آنها ـ پوشیده است و درک آن دشوار. و همه کس به این گنج گرانمایه و نامتناهی دسترسی پیدا نمیکند و عظمت آن را درنمییابد. و از این جهت قرآن بس بزرگ است.
«وَأَنزَلْنَا إِلَیْکمْ نُورًا مُّبِینًا؛(3)به سوی شما نوری آشکار فرستادیم».
«وَیُزَکیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکتَابَ وَالْحِکمَةَ؛(4)و مردمان را تزکیه کند و به آنان کتاب و حکمت آموزد».
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکم لِمَا یُحْیِیکمْ؛(5)ای مؤمنان! چون خدا و پیامبر شما را به آیینی فرا خوانند که
سرچشمه زندگی است بپذیرید».
خدا پیامبران را از میان توده مردم برانگیخته است، تا به طور ملموس مشکلات و گرفتاریهای مستمندان و مستضعفان را درک کنند و نیازهای آنان را دریابند. قرآن از پیامبر میخواهد تا به مسکینان، یتیمان و از راه ماندگان رسیدگی کند و حق آنان را بپردازد. و با آنان باشد و به زرق و برق دنیا رو نکند. و از حقپرستان روی برنتابد. و با کسانی که خواهان سلطه بر مردمند و میخواهند آنها را به استضعاف بکشانند در افتد. شکوه و عظمت پوچ مستکبران و شادخواران را در هم شکند، انسانها را در راستای رسیدن به اهداف والا و سعادتبخش و مبارزه با طاغوتیان به استقامت وا دارد. جبارانی را که به مردمان رحم نمیکنند، اموالشان را به یغما میبرند، فرزندانشان را میکشند و هیچ نوع کرامتی و ارزشی برای انسانها قائل نیستند، ستم میورزند و خیانت میکنند، سرنگون سازد و از میان بردارد. راههای اصلاح را هموار و آماده کند، و زمینه انتشار دادگری و استقرار حق و حیثیت انسانی را فراهم آورد.
این اصول الهی و انسانی نیز بس بزرگند، و مسئولیتی عظیم میطلبند. روح هر انسان آزادهای خواستار حاکمیت این ارزشهاست. و به جاست که قرآن به خاطر مطرح ساختن آنها و دعوت عملی به آن و نوید استقرار آن به طور کامل و فراگیر در آینده، ثقل اکبر خوانده شود.
«هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِّنْهُمْ؛(1)اوست آن که در مردمی بی کتاب و درس ناخوانده رسولی از خود آنان برانگیخت».
«وَاصْبِرْ نَفْسَک مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاک عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا…؛(2)خویشتن را به
همراهی با کسانی شکیبا ساز، که صبح و شام پروردگار خویش را میخوانند و او را همی طلبند، و چشم از ایشان برمگیر تا خواستار زیور زندگی دنیا شوی…».
«وَمَا لَکمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ؟؛(3)چه تان شده است که در راه خدا (برای نجات) مردان و زنان و کودکان مستضعف کارزار نمیکنید؟».
«وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ؛(4)ما میخواهیم بر کسانی که در زمین فرو دست نگاه داشته شدهاند منت نهیم، و آنان را رهبران و وارثان زمین قرار دهیم».
قرآن منادی وحدت است و امّت اسلامی را از تفرقه و جدایی و گروهگرایی برحذر میدارد. از این رو بایسته است مسلمانان از هر رنگ و نژاد و جنس که هستند خود را اعضای یک پیکر بینگارند، و در حق حیات و زیست با هم برابر بدانند، و برادروار کنار هم زندگی کنند.
«وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ»؛(1)به ریسمان الهی چنگ زنید و پراکنده مشوید».
«وَأَنَّ هَـذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکمْ عَن سَبِیلِهِ؛(2)همانا راه راست من همین (قرآن) است، پس از آن پیروی کنید، و پیرو راههای دیگر مشوید که شما را از راه خدا دور و پراکنده میسازد».
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ؛(3)مؤمنان برادران یکدیگرند».
از آن جا که عترت عدل قرآن است، و از آن جداییناپذیر، به سوی این اصول و ارزشها که در قرآن مطرح گردیده، فرا میخواند. فردی از عترت که مهدی است بر اساس احادیث فراوانی که از پیامبر رسیده است بار دیگر احکام الهی را به طور گسترده در جهان حاکم میسازد. به عدل و داد عمل میکند و عدالت را در همهجا میگستراند، سنّت پیامبر را به پا میدارد، به مسکینان شفقت میورزد و مستمندان را بینیاز میکند. اموال و امکانات را به شیوهای درست و مساوی تقسیم میکند و نیازمندیها را بر میآورد و با ظلم و ستم میستیزد. و بدینگونه ثقل اصغر به تحقق بخشیدن اصول و مبانی و تعالیم ثقل اکبر میپردازد، و حقایق و آموزشهای قرآنی و وعدههای کتاب خدا را در متن زندگی و عینیت حیات فردی و اجتماعی آشکار میسازد. از اینرو عترت ثقل اصغر است، و میراث گرانبهای دیگر پیامبر و احیاگر قرآن و ثقل اکبر در آخرالزمان.
در حدیث ثقلین (بر اساس برخی از نقلها) این جمله نیز جلب توجه میکند:
«و لا تُعلّمو هما فاِنّهما اعلمُ منکم؛(1)به قرآن و عترت نیاموزید که این دو از شما داناترند».
ابن حجر در صواعق مینویسد: «الحدیث یدلّ علی اَعْلَمیّة اهل البیت، لانّه عبّر عنهم بالثقلین و هو یُفید الأعلمیة؛(2)از حدیث ثقلین، اعلمیت اهلبیت استفاده میشود، زیرا از آنها به عنوان چیز گرانمایه و نفیس (و دارای وزنه و اهمیت زیاد) تعبیر کرده است، و این معنا، اعلمیت را میرساند».
این مطلب گویای آن است که حقایق مطرح شده در قرآن نزد اهلبیت است، و عترت و اهلبیت به تفسیر قرآن و کشف ظاهر و باطن آن (بر اساس کلام پیامبر) از دیگران اعلمند، و امت برای شناخت تعالیم آسمانی قرآن باید به اهلبیت رجوع کنند، و آموزشهای آنان را بر درک و دریافت خود مقدم دارند.
همچنین از این جمله و نیز با توجه به فرازهای دیگر حدیث روشن میگردد که عترت در این حدیث معنای خاص دارد، و همه منسوبان به پیامبر را شامل نمیشود. بلکه افراد ویژهای منظورند، که همتای قرآنند، و تمسک به رهنمودهای آنها لازم است، و به عنوان همگام گرانمایه در کنار قرآن قرار دارند، و دوری از آنها گمراهی و تباهی میآورد.
پیامبر خود یکی از مصداقهای این عترت را شناسانده است. پرچمدار عدل، مُصلح امت که در آخرالزمان ظهور میکند، و دین برپا میدارد و حقایق آن را آشکار میسازد و به تعالیم قرآنی دیگر بار حیات میبخشد و قرآن مهجور و متروک را دوباره بر سراسر زندگی انسان حاکم میسازد.
علی علیه السلام درباره او میگوید: «یَعْطِفُ الهَوی علی الهُدی، اذا عطفوا الهدی علی الهوی، و یَعطِفُ الرأیَ علی القرآن، اذا عَطَفوا القرآن علی الرأی... فَیُرِیکم کیفَ عدلُ السیرة، و یُحیی مَیْتَ الکتابِ و السُنة؛(1)(چون مهدی آید) هوا پرستی را به خداپرستی بازگرداند، پس از آنکه خداپرستی را به هوا پرستی بازگردانده باشند؛ رأیها و نظرها و افکار را به قرآن بازگرداند، پس از آنکه قرآن را به رأیها و نظرها و افکار خود بازگردانده باشند… آنگاه است که مهدی به شما نشان دهد که سیرت عدل کدام است، و زنده کردن کتاب و سنت چیست؟».
سیوطی در کتاب الحاوی میگوید: برخی از نادانان کسانی را که
به بزرگان و اولیاء (الله) مشهور گشتهاند انکار کردهاند. در حالی که احادیث و آثار بر اثبات آنان وارد شده است، و اَبدال، نقیبان، نجیبان، اَوتاد و اَقطاب از آنان به حساب میآید و انکار اینگونه کسان که اهل عنادند در این زمینه قابل اعتنا نیست.(2)
از ابوالزناد و نیز از ابیالدردا، نقل شده است که انبیا، اوتاد
(ستونهای استوار) زمین بودند، آنگاه که نبوت خاتمه یافت، خداوند بَدَل آنها گروهی از امّت محمد را جایگزین ساخت که به آنان «اَبدال» گفته میشود. برتری اینان بر مردمان (تنها) به خاطر کثرت روزه، نماز و تسبیح بر مردمان نیست، بلکه از آن روست که اخلاق نیکو دارند، به راستی پارسایند، نیک نیتاند، دلهایشان سالم است، به خاطر خشنودی خدا و جلب رضای او، خیرخواه همه مسلمانانند و بردبارند و دلسوز، بیآنکه خود را در ذلت افکنند متواضعند، کسی را لعن نمیکنند و نمیآزارند، به (حقوق) زیر دستان خود دستبردی نمیزنند، آنان را حقیر و ناچیز نمیانگارند، بر زیردستانشان حسادت نمیورزند، خود را ناتوان نمینمایانند، به دیگران زاری و التماس نمیکنند، خودرأی و خودپسند نیستند، حبّ دنیا در دل ندارند، نه امروز در وحشتند و نه فردا در غفلت.(1)
از زاذان روایت شده که میگوید: «ما خَلَتِ الأرضُ بعد نوح من اثنی عشر فصاعداً یَدْفع اللهُ بهم عن اهل
الأرض؛(2)زمین پس از نوح از دوازده نفر و بیشتر از آن خالی نگشته است، خداوند به آنان (بلاها را) از ساکنان زمین دور میکند».
سهل بن عبدالله میگوید: «صارت الأبدال اَبدالاً باربعة، قلّةِ الکلام، و قلّةِ الطّعام و قلّة المنام و اِعتزال الأنام؛(3)اَبدال به چهار چیز اَبدال شدهاند؛ به کمگویی، میل اندک به غذا و خوراک، کمخوابی و دوری از مردم».
باری، از این روایات درباره اَبدال پیداست که آنان انسانهای کامل و فراتر از افراد معمولیاند. و به روشنی میتوان دریافت که این صفات و آثار به طریق اَولی در عترت منظور در حدیث ثقلین موجود است. و به خاطر همین محوریت است که باید به آنها چنگ زد، و هدایت را در آنان جست. و به این ترتیب عترت و اهلالبیت (به معنای خاص کلمه) بسی بلند مرتبهتر از اَبدال است. و ثقلیت و گرانمایه بودن آنان نیز بدان خاطر است که آنها تحققبخش حقایق قرآنیاند، و کتاب خدا را چنانکه شایسته است تفسیر میکنند.
آنچه درباره بیعت و پیوست اَبدال به مصداقی روشن از عترت، یعنی مهدی علیه السلام آمده، دلیلی روشن بر این مطلب است. حذیفه به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسأله مهدی و ظهور وی نقل میکند:
«فتخرج الأبدال من الشام و أشباههم، و یخرج إلیه النجباءُ من مصر، و عصائبُ اهل المشرق و أشباههم، حتّی یأتوا مکه، فیُبایع له بین الرُکنِ و
المقام، ثم یخرج متوجّهاً الی الشام، و جبرئیل علی مقدّمته، و میکائیلُ علی ساقته، یَفرَحُ به اهل السماء و اهل الأرض، و الطیرُ و الوحوش، و الحیتان فی البحر، و تزیدُ المیاهُ فی دولته، و تمدّ الأنهار، و تُضعفُ الأرض أُکلِها، و تُستخرجُ الکنوز کلُّها؛(1)
اَبدال و همانند آنان از شام (خارج میشوند و قیام میکنند) و نجبا از مصر، و نیز گروههایی از شرقیها. اینان درمکه به هم میرسند، و با مهدی (که از فرزندان پیامبر است) بین رکن و مقام بیعت میکنند. در این هنگام مهدی علیه السلام به طرف شام روانه میشود، در حالی که
1) عقدالدرر، صص 20- 119 و 200؛ سنن الدانی، ص 105.
جبرئیل پیشاپیش و میکائیل پشت سر اوست (در زمان ظهور و حکمت او) اهل آسمان و زمین، پرندگان، حیوانات وحشی و موجودات دریایی، شاد میشوند (شادمانی همه را فرا میگیرد). در دولت او آبها فراوان میگردد و رودخانهها در بستر دشتها میگسترد، زمین خوردنیها (و رستنیها) یش را چند برابر میکند، و همه گنجهایش را خارج میسازد».
نظامالدین نیشابوری در تفسیر خود، ذیل آیه 101 سوره آل عمران حدیث ثقلین را نقل میکند و مینویسد:
«... عَلی انّ عترته و ورثته یقومون مقامه بحسب الظاهر ایضاً لهذا قال: انی تارک فیکم الثقلین...؛(1)گذشته از این، عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ورثه آن حضرت، به حسب ظاهر نیز قائم مقام و جانشین پیامبرند، و به همین خاطر پیامبر فرمود: من در میان شما دو چیز گرانبها بر جای میگذارم…».
مناوی در فیضالقدیر میگوید:
«و هذا مع ما عُلم من خصوصیّتهم بالنبی و ما لهم من حرمته، فانّهم اصوله التی نَشَأَ عنها و فروعه التی نشأوا عنه کما قال: فاطمة بضعة منّی؛(2)نسبت اهلبیت به پیامبر، آنها را از ویژگیهای خاصی برخوردار کرده است، و آنان همچون پیامبر دارای حرمت و احترامند. زیرا اهلبیت آن حضرت اصول (و ریشههای) او هستند که پیامبر از آنها نشأت گرفته است، و به شاخههایی میمانند
که از او روییدهاند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود فرموده است: فاطمه پاره تن من است».
شارح مشکاة در ذیل حدیث ثقلین و در توضیح این جمله حدیث «اُذَکرکم الله اهل بیتی» که در برخی از نقلها آمده میگوید:
«المعنی اُنبّهکم حَقّ الله فی محافظتهم و مراعاتهم و اکرامهم و احترامهم و محبّتهم و مودّتهم؛(1)معنای (خدا را به یاد شما میآورم درباره اهلبیتم) این است که شما را آگاه میسازم نسبت به حق خدا درباره محافظت از
اهلبیت و مراعات آنها، و اینکه آنان را گرامی بدارید، احترام کنید و محبت ورزید و دوستشان بدارید».
مولوی مبین در شرح حدیث ثقلین در کتاب «وسیلة النجاة» مینویسد:
«چنانچه امتثال به احکام کتاب خدا از فرض است؛ همچنین اطاعت و انقیاد اوامر اهلبیت به جوارح و ارکان و محبّت و عقیدت و مودّت به ایشان به قلب و جنان، واجب و فرض است».(2)
مناوی به نقل از قرطبی و دیگران در ذیل حدیث ثقلین نسبت به عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین مینویسد: «هذه الوصیة و هذا التأکید العظیم، یَقْتَضی و جوبَ احترام آله و توقیرهم و محبّتهم، وجوبَ الفروض المؤکدة التی لا عُذر لاِحدٍ فی التَخَلّف عنهما؛(3)اینگونه سفارش و تأکید زیاد، اقتضا میکند که احترام آل پیامبر و بزرگداشت آنها و محبتشان به نحو واجب مؤکد لازم شود، و برای احدی در تخلف از کتاب و عترت عذری
باقی نماند».
اینگونه سخنان از بزرگان اهلسنت، به روشنی منزلتِ والای اهلبیت را مینمایاند. و احادیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره اهلبیت رسیده است، جای شکی در عظمت آنها باقی نمیگذارد. ابنحجر در صواعق روایات زیر را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند: (1)
عن ابن عمر آخِرُما تکلّم به النبی صلی الله علیه و آله و سلم : «اُخْلُفونی فی اهل بیتی؛ آخرین سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این بود: جانشین من باشید در اهلبیتم».
«انّ لله عزّوجل ثلاثَ حرمات، فمن حَفِظَهنّ حَفِظَ الله دینَه و دنیاه، و من لم یَحْفِظهنّ لم یَحْفِظِ الله دنیاه و لا آخرته... حرمةَ الاسلام و حرمتی و حرمةَ رحمی؛ همانا برای خدای بزرگ سه حریم است، هر کس حرمت آنها را نگه دارد، خدا دین و دنیایش را حفظ میکند، و هرکه آنها را پاس ندارد، دین و دنیایش (از فتنهها) در امان نمیماند: 1. حرمت اسلام 2. حرمت من (پیامبر) 3. حرمت خویشاوندانم».
فی روایة للبخاری عن الصدیق: «یا ایّها الناس! اُرْقُبوا مُحمّداً صلی الله علیه و آله و سلم فی اهل بیته؛ بخاری به نقل از ابوبکر آورده است: ای مردم! محمد صلی الله علیه و آله و سلم را پاس بدارید با گرامیداشتِ اهلبیت آن حضرت».
«من حَفِظَنی فی اهل بیتی فقد اتَّخَذَ عندالله عَهْداً؛ هر کس مرا در اهلبیتم حفظ کند (آنگونه با اهلبیتم رفتارکند که گویا با من رفتار میکند)، به راستی نزد خدا عهدی را برگرفته است».
1) عبقاتالانوار، 2- 1، ص 665. این روایات را شیخانی قادری نیز در کتاب صراط سوی آورده است (با تغییراتی در برخی الفاظ آنها)، همان، ص 716. همچنین هیثمی روایت «اخلفونی فی اهلبیتی» را در مجمعالبحرین نقل کرده است (ج 3، ص 406).
«أنا و اهل بیتی شجرةٌ فی الجنّة و أغصانها فی الدنیا، فمن شاء اتَّخَذَ الی ربه سبیلاً؛ من و اهلبیتم درختی هستیم در بهشت که شاخههایمان در دنیا آویخته است «پس هرکس میخواهد طریقی به سوی خدا بیابد» این شاخهها را برگیرد».
«فی کلّ خَلَفِ امّتی عُدولٌ من اهل بیتی یَنْفُون عن هذا الدین تحریف الضالّین و انْتِحال المُبطلین و تأویل الجاهلین؛ در هر نسلی از امتم عادلانی است از اهلبیتم که تحریفهای گمراهان را دور میسازند، ساختههای باطلاندیشان را از بین میبرند و تأویلهای نادانان را از دامن اسلام میزدایند».
«اَلا! انّ عَیْبتی و کرشی أهلی بیتی؛ هان! (بدانید) کانون سرّ (و قوامبخش) من اهلبیت من است».
«الحمدلله الذی جعل فینا الحکمة اهل البیت؛ سپاس خدای را که حکمت (دانش ویژه) را در ما خاندان قرار داد».
و نیز مینویسد:
«و فی هذه الأحادیث سیّما قوله صلی الله علیه و آله و سلم : «اُنْظروا کیف تَخْلفًونی فیهما» و «اوصیکم بعترتی خیراً» و «اُذکرکم الله فی اهل بیتی»، الحَثّ الأکید علی مَودتّهم و مَزید الاحسان ألیهم و احترامهم و اکرامهم، و تأدیةَ حقوقهم الواجبة والمندوبة، کیف و هم أشرفُ بیتٍ وجد علی وجه
الأرض فَخْراً و حَسَباً و نَسَباً؛(1)
در این احادیث، به ویژه اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: «بنگرید که چگونه جانشینی برای من هستید درباره قرآن و عترت»، «شما را
1) عبقاتالانوار، ج 2- 1، ص 668 (به نقل از صواعق ).
سفارش میکنم به نیکی درباره عترتم»، «خدا را به یاد شما میآورم نسبت به اهلبیتم»، اصرار اکید است بر مودت اهلبیت، و احسان فراوان به آنها و احترام و گرامی داشت آنها، و ادای حقوق واجب و مندوبی که دارند. چگونه پیامبر نسبت به آنها به شدت اصرار نورزد، و حال آن که با شرفترین کسان در روی زمیناند از نظر حسب و نسب و پیشینه و نسل افتخارآفرین».
خفاجی در شرح حدیث ثقلین در «نسیم الریاض» میگوید:
«فانظروا کیف تَخْلُفونی فیهما، ای بعد وفاتی انظروا عملکم بکتاب الله و اتّباعکم لِاهل بیتی، و رعایتَهم و بِرِّهم بعدی، فانّ ما یَسُرّهم سَرَّنی، و ما یَسُوءهم یَسوءنی؛(1)این که پیامبر میگوید: «بنگرید چگونه جانشینی برای من در کتاب و عترت هستید» یعنی پس از رحلتم بیندیشید چه اندازه به کتاب خدا عمل میکنید، و تا چه حد پیرو اهلبیتم هستید، و در مراعات و نیکی به آنها میکوشید. زیرا آنچه آنان را مسرور سازد مرا شادمان میکند، و آنچه آنها را برنجاند، مرا میآزارد».
این فضایل فراوان درباره اهلبیت، بعضی از عالمان را واداشته تا اشعاری ناب در این باب بسرایند. شیخ احمد مالکی در قصیدهای طولانی فضایل اهلبیت را برشمرده و آغاز آن چنین است:
لِآلِ الــبَیتِ عِزٌّ لا یَــزُول
و فَضْلٌ لا تُحیط به القول
و اِجلالٌ و مَجْدٌ قَدْ تَسامی
و قَـدْرٌ ما لَـغایَتهِ وُصـول(2)
آل پیامبر عزّتی زوالناپذیر دارند، و فضایلی که عقل از احاطه و
درک آن عاجز است، شکوه و عظمت آنان بس والاست، و قدر و منزلتشان دستنیافتنی.
و گذشته از این احادیثی که یکی از افراد عترت را عدل نبی معرفی میکند، و گاه از بعضی انبیاء برتر میداند، بیانگر مطلب است:
محمد بن سیرین درباره مهدی (فردی از عترت که در آخرالزمان ظهور میکند) میگوید: «و یَعْدِل نبیاً؛(1)با پیامبری برابری میکند».
در روایت دیگری از وی آمده است: «قد کان یُفَضّل علی بَعضِ الأنبیاء؛ بر برخی انبیا (مهدی) برتری دارد».
همچنین از پیامبر نقل شده که مردی از اهلبیت پیامبر، اسلام را آشکار میکند، (2)و در زمین مستقر میسازد، به تقسیم اموال میپردازد و عمل به سنت پیامبر را در میان مردمان در پیش میگیرد.
اینگونه احادیث نیز، نشاندهنده موقعیت اهل بیت و نقش اساسی و مهم آنان است.
با توجه به این نکته اساسی و از همین جاست که حدیث ثقلین با مصلح آخرالزمان و موعود منتظر پیوند مییابد و گرانمایه بودن این وجود نفیس نمایان میشود، و بارقه امید در دلها میدرخشد و آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نوید داده است تحقق مییابد، و آرمان شهر اسلام رخ مینماید، و نوید تحقق همه جانبه عدالت، در همه ابعاد زندگی انسان که یگانه هدف اصیل رسالت انبیا و کتب خداست، مسلمانان را به تکاپو وا میدارد.
بر اساس احادیث، مهدی علیه السلام فردی از عترت و اهلبیت و از فرزندانِ پیامبر دانسته شده است و از اینرو، وی یکی از دو چیز گرانمایه در حدیث ثقلین به حساب میآید و همه سفارشهای پیامبر درباره عترت، او را در بر میگیرد.
یوسف بن یحیی مقدسی سلمی در نخستین باب کتاب «عقد الدرر» خود چنین عنوان میکند: «فی بیان أنّه من ذریّة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترته». باب اول در بیان این مطلب است که مهدی از ذریه پیامبر و عترت اوست. و آنگاه حدود 34 حدیث در این باره نقل میکند که برخی از آنها در کتابهایی چون «المعجم الصغیر» (طبرانی)، «سنن أبی داود»، «سنن ابن ماجه»، «سنن الدّانی»، «مسند امام احمد»، «مستدرک الصحیحین» و… نیز آمده است.(1)و نیز سیوطی در کتاب الحاوی احادیثی را در این زمینه یادآور میشود؛ نمونههایی از آنها چنین است:
1) آدرس احادیث در این کتابها در پانویس کتاب عقدالدرر (تحقیق دکتر عبدالفتاح محمد الحلو) آمده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «المهدیّ من عترتی، مِن وَلد فاطمة؛(1)مهدی از عترت من است، از فرزندان فاطمه (دخترم)».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «لا تَقوم الساعة حتی... یَخْرُجَ من عترتی... مَن یَمْلأها قِسطاً و عدلاً، کما مُلِئَت ظُلماً و عُدواناً»؛(2)قیامت فرا نرسد تا این که کسی از عترتم به پاخیزد، و زمین را همچنانکه پر از ظلم و تجاوزهای آشکار شده، آکنده از عدل و داد کند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «هو رجلٌ من عترتی، یقاتل علی سنّتی کما قاتلتُ أنا علی الوَحی؛(3)مهدی مردی از عترت من است، برای (اقامه و پاسداشت) سنت من میستیزد، همچنانکه من برای اجرای احکام الهی جنگیدم».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «لَیَبعَثَنّ الله من عتْرتی رَجُلاَ افرَقَ الثنایا أجْلَی الجِبْهة، یَمْلِک الأرضَ عدلاً، و یُفیضُ المالَ فَیضاً؛ همانا! خداوند از عترتم مردی را بر میانگیزاند که دندانهایش برّاق و گشادهاند، و پیشانیش بلند و
تابنده، زمین را آکنده از عدل میکند و مال (امکانات اقتصادی و سرمایه) را به نحوی خاص زیاد میگرداند. (به گونهای که همگان میتوانند از آن بهره ببرند و نیازهایشان را برآورند)».
قرطبی در تذکره میگوید: «اسناد (لا مهدی الّا عیسی) ضعیفٌ، و الاحادیث عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی التنصیص علی خروج المهدی من عترته من وُلد فاطمه ثابتةٌ أَصحّ من هذا الحدیث، فا الحکمُ بهادونه؛(4)اسناد حدیث
(مهدی ای نیست جز عیسی بن مریم) ضعیف است، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم احادیثی نقل شده که در آنها حضرت به طور آشکارا بیان میکند که خروج مهدی از عترت او و از فرزندان دخترش فاطمه است. در درستی و ثبوت این احادیث جای تردید وجود ندارد، و از حدیث مذکور (از نظر سند) صحیحتر است. از این رو بر اساس این احادیث عمل میشود، نه آن حدیث».
احادیثی از پیامبر نقل گردیده که در آنها مهدی فردی از اهلبیت دانسته شده است. این روایات نیز احادیثی را که در آنها مهدی از ذریه پیامبر و مردی از عترت معرفی شده، تأیید میکند. همچنین بر اساس آنها مهدی از مصداقهای روشن و کامل اهلبیت
است، بدینگونه حدیث ثقلین مهدی را در بر میگیرد و اینکه او عدل قرآن و یکی از دو چیز گرانمایه به جا مانده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و دستاورد رسالت آن حضرت. و به این ترتیب مهدی ریسمان الهی است که باید امت به آن چنگ زنند و بر محورش گرد آیند و از او غفلت نورزند و دریابند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان را درباره رفتار با مهدی (و اعتقاد به او) بازخواست میکند. مهدی از آن جا که اهلبیت پیامبر است، ثقل اصغر در این زمان دانسته میشود و با قرآن که ثقل اکبر است همراه است و از آن تا قیامت جدایی ناپذیر میباشد.
و اینک نمونههایی از این احادث بازگو میشود:
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «یُصیب الناسَ بلاءٌ شدید حتی لا یجدَ الرجلُ مَلجأً، فیبعثُ
الله من عترتی اهل بیتی رَجُلاً... یُحبّه ساکنُ السماء و ساکنُ الأرض، و تُرسِلُ السماءُ قَطْرها، و تُخِرج الأرضُ نباتَها لا تُمْسک منه شیئاَ...؛(1)بلایی سخت مردمان را فراگیرد، به گونهای که انسان پناهگاهی نیابد. پس آنگاه خدا از عترت من از اهلبیتم مردی را برمی انگیزد… که ساکنان آسمان و زمین او را دوست میدارند. (در زمان او و دوران حکومتش) آسمان بارانهایش را فرو فرستد، و زمین روییدنیهایش را برآورد، و چیزی را از وی دریغ نکند…».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «لو لم یَبْقَ من الدنیا الّا لیلةٌ لَمَلَک فیها رجلٌ من اهل بیتی؛(2)اگر از دنیا جز شبی باقی نماند، در آن مردی از اهلبیت من به حکومت میرسد».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «یَخرُجَ رَجُلٌ من اهل بیتی، و یَعمَلُ بِسُنَّتی...؛(3)مردی از اهلبیت من قیام میکند و سنتم را برپا میدارد».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «مَلَک الأرض اَربعة... و سَیملِکها خامسٌ من اهل بیتی؛(4)در (سراسر) زمین چهار نفر فرمانروایی کردند (و حکومت آنها جهانی گشت) و به زودی نفر پنجمی از اهلبیت من بر (همه) جهان حکومت میکند (و همه کشورها و سرزمینها به فرمانروایی او در میآیند)».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «لا تقوم الساعةُ حتی یَخْرُجَ علیهم رَجُلٌ من اهل بیتی فیَضْرِبَهم بهم حتی یرجعوا الی الحقّ؛(5)قیامت فرا نمیرسد تا این که مردی از اهلبیت من قیام کند، بر بیدینان و کجروان بتازد تا به آیین
حق بازگردند».
ابوالحسن محمد بن حسین بن ابراهیم بن عاصم سجزی میگوید: «قد تواترتِ الأخبار و استفاضَتْ بکثرة رواتها عن المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بَمجئ المهدی و انّه من اهل بیته... و انه یملأ الأرض عدلاً و انه یَخْرُجُ مع
عیسی علیه السلام فیُساعِدَه علی قتل الدجال... و انه یَؤُمَّ هذه الأمّة و عیسی یُصلّی خَلْفَه...؛(1)درباره آمدن مهدی (و بشارت به ظهور او) و این که مهدی از اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، اخبار متواتر و مستفیض است (و این وعده حتمی و یقینی است)، در این اخبار آمده که مهدی زمین را آکنده از عدل میکند، و قیام او با ظهور عیسی علیه السلام همزمان است، عیسی علیه السلام مهدی را بر قتل دجال یاری میرساند و مهدی بر این امت پیشوایی میکند و امام میگردد و عیسی پشت سر او نماز میگزارد».
در دستهای از اخبار، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مهدی را مردی از فرزندان خود معرفی میکند و به خود نسبت میدهد؛ این احادیث نیز تأکیدی است بر این که مهدی از عترت و از اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «لا تقومُ الساعةُ حتّی یَخْرُجَ المهدیّ من وَلَدی...؛(2)قیامت به پا نمیشود، مگر این که فرزندم مهدی قیام کند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «المهدیُّ رجلٌ من وَلَدی...؛ مهدی مردی از فرزندان من است».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «المّهدیُّ منّا اهل البیت؛(1)مهدی از خاندان ماست».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «عن حذیفة رضی الله عنه، قال: خَطَبنا رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم، فذَکرنا رسولُ الله بما هو کائنٌ، ثم قال: لو لم یَبقَ من الدنیا الّا یومٌ واحد لَطَوّلَ الله عزوجل ذلک الیومَ، حتّی یَبْعَثَ فیه رَجْلاً من وَلَدِی...؛(2)حذیفه (رض) میگوید، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برایمان خطبه خواند و آنچه را در آینده واقع میشود یادآوری کرد، سپس فرمود: اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند، خدای بزرگ آن روز را طولانی میگرداند تا مردی از فرزندانم را (برای تحقق حکومت جهانی و اجرای سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور کامل و عمل به دستورهای دین در همه زمینهها) برانگیزاند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به فاطمه: «نبیّنا خیرُ الأنبیاء و هو أبوک، و شهیدُنا خیرُ الشهداء و هو عمُّ أبیک حمزةُ و منّا من له جناحان یَطیر بهما بهما فی الجنّة حیث شاء و هو ابن عمّ أبیک جعفرٌ، و منّا سبطا هذه المّة الحّسّن و الحسینُ و هما ابناک، و منّا المهدی؛(3)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به فاطمه (دخترش) فرمود: نبیّ ما (مسلمانان) بهترین انبیاست، آن پدر توست، و شهید ما برترین شهداست، و او عموی پدرت حمزه است، و از ماست کسی که دو بال دارد و با آن بهشت هرجا که خواهد پرواز میکند، و او پسر عموی پدرت جعفر است. و از ماست دو سبط این امت حسن و حسین و این دو پسران تو هستند، و از ماست مهدی».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به فاطمه در لحظات پایانی عمر: «...منّا سبطا هذه الأمّة، و هما ابناک الحَسَن و الحسین... یا فاطمة، والذی بعثنی بالحقّ
أنّ منهما مهدیّ هذه الامّة، اِذا صارَتِ الدنیا هَرَجاً و مَرَجاً، و تظاهَرَتِ الفِتَن، و تقطّعت السُبُل، و أغار بَعْضُهم علی بعض، فلا کبیرَ یرحَمُ صغیراً، و لا صغیرَ یُوَقّرُ کبیراً فیبعثُ الله عزوجل عند ذلک منهما من یفتحُ حصونَ الضّلالةُ، و قلوباً غُلفاً یقوم بالدین فی آخرالزمان، کما قُمتُ به فی أوّل الزمان، و یَمْلاً الدنیا عدلاً، کما مُلِئَت جوراً؛(1)… و از ماست دو سبط این امت، و آن دو حسن و حسین فرزندان توأند…ای فاطمه! سوگند به کسی که مرا به حق مبعوث کرده است، مهدی این امّت از نسل حسن و حسین است. آنگاه که دنیا را هرج و مرج فراگیرد، فتنهها و آشوبها آشکار شوند، راهها نا امن گردد، بعضی از مردمان بر برخی دیگر بتازند، بزرگ (و توانمند) بر کوچک (و ناتوان) رحم نکند، و خردسالان حرمت سالمندان را پاس ندارند، در این زمان خدای بزرگ از نسل حسن و حسین کسی را برانگیزد که دژهای ضلالت و گمراهی را در هم شکند، و دلهای پوشیده را بگشاید، دین را در آخرالزمان برپا دارد، چنانکه من آن را در
آغاز ظهور اسلام برپا داشتم. و دنیا را که ستم (و نابسامانی) فراگرفته، آکنده از عدل کند (و به سامان رساند)».
در کتاب الحاوی به نقل از ابن سیرین آمده است: «المَهدیّ من هذه الأمّة و هو الذی یَؤمّ عیسی ابن مریم علیه السلام ؛(3)مهدی از این امت است، و او کسی است که بر عیسی بن مریم امامت میکند».
آینده انسان از نظر قرآن و سنت و عترت دلانگیز و به دور از تباهی و ظلم و فساد است:
در قرآن آیاتی آمده است که از آیندهای درخشان و امیدبخش برای مسلمانان خبر میدهد. شیخالاسلام ابن تیمیه (از عالمان قرن هفتم هجری)، در کتاب «علم الحدیث» خود برخی از آنها را میآورد.(1)مضمون این آیات این است که سرانجام به طور حتم شریعت اسلام بر دیگر ادیان و آئینها چیره میشود، و مسلمانان وارث زمین میشوند، کسانی در زمین پدید میآیند که خدا آنان را دوست میدارد و آنها خدا را دوست میدارند و به خدا کفر نمیورزند:
«کتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی؛(2)خدا نوشته (و لازم
کرده) است، که به یقین من و فرستادگانم (کسانی که سنتم را به پا میدارند) پیروز میشویم».
«وَلَقَدْ سَبَقَتْ کلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِینَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنصُورُونَ وَإِنَّ جُندَنَا
لَهُمُ الْغَالِبُونَ؛(1)همانا کلمه (و پیام) ما بر رسولانمان بر این قرار گرفته است که آنان یاری میشوند و لشکریان ما (کسانی که برای اقامه حق و عدل و دین میستیزند) چیره میگردند».
«مَن یَرْتَدَّ مِنکمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ؛(2)کسانی از شما که از دین (اسلام) روی برمیتابند (بدانند) به زودی خدا قومی را میآورد که دوستشان میدارد و آنان نیز خدا را (و دینی را که نازل کرده) دوست میدارند».
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ...؛(3)خدا به کسانی که ایمان میآورند و عمل صالح انجام میدهند، وعده داده است که آنان را جانشینان در زمین گرداند (و به آنها قدرت و حکومت دهد)».
«فَإِن یَکفُرْ بِهَا هَـؤُلاء فَقَدْ وَکلْنَا بِهَا قَوْمًا لَّیْسُواْ بِهَا بِکافِرِینَ؛(4)اگر اینان (به پیامبران و کتابهای آسمانی و پیام وحی) کفر بورزند، ما کسانی را بگماریم و قومی را جانشین آنها سازیم که کافر به دین نباشند.
«وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکمْ ثُمَّ لَا یَکونُوا أَمْثَالَکمْ؛(5)اگر (از سفارشها و خواستهای دین) روی برتابید، (خداوند) به جای شما قوم دیگری را میآورد، و آنان همانند شما (سستباور و گریزان از دستورات و ارزشهای دینی) نخواهند بود. (و همه آنچه را دین آورده
است در زندگی به کار خواهند بست)».
شیخالاسلام ابن تیمیه گوید: اگر گفته شود این آیات مربوط به زمان پیامبر است، پاسخ این است که خطاب در اینها همانند دیگر خطابهای قرآن (که دستور به وضو و نماز و حج میدهد و…) خطاب به همه مؤمنانی است که قرآن به آنها میرسد، و تا قیام قیامت این خطابها جریان دارد و همه قرنها را در برمیگیرد و هرکس از دین خارج شود به اسلام صدمهای نمیخورد؛ خدا تا رستاخیز قیامت به وسیله مؤمنان دینش را یاری میرساند؛ وعدهای که خدا درباره جانشینی در زمین داده و گفته است هر کس ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد خدا او را به این مقام میرساند، دائر مدار همین دو ویژگی است. «فمن کان اَکمل ایماناً و عمل صالحاً کان استخلافه المذکور أتمّ، فان کان فیه نقصٌ و خِلَل کان فی تمکینه خللٌ و
نقصٌ، ذلک أن هذا جزاء هذا العمل، فمن قام بذلک العمل استحقّ ذلک الجزاء؛ بنابراین هر کس ایمان و عمل صالحش کاملتر باشد، جانشینی او تمامتر است، و اگر در این دو نقص و خللی باشد، در تمکین (و تسلط وی بر زمین) نابسامانی خواهد بود، زیرا استخلاف در زمین پاداش این دو است، هر که این دو را به پا دارد، شایسته این پاداش میشود».(1)
در احادیث نیز آینده مورد توجه است، و بر اساس آنها در آغاز هر قرنی یک احیاگر دین برانگیخته میشود، و دین را که رنگ باخته و نما
1) علم الحدیث، صص 95- 387.
و جلای خود را از دست داده است بار دیگر زنده میسازد.
پیش از قیامت علاماتی رخ میدهد، مانند: دخان، (خروج) دجال، دابّه، طلوع خورشید از مغرب و… و نیز در آخرالزمان عیسی از آسمان فرود میآید و در آن هنگام امام امتِ اسلامی از خودشان است. و تا آن زمان گروهی از امت بر آیین حق پایدار میمانند، مخالفان نمیتوانند به آنها آسیب رسانند و دشمنان را جرأت ضرر به آنها فراهم نمیآید. قبل از آن که ساعت (قیامت) فرا رسد، گنجهای زمین گشوده میشود و همه بر کسانی که به خاطر مال به قتل، دزدی و قطع رابطه با خویشاوندان دست یازیدهاند تأسف میخورند و به شگفتی مینگرند، در این هنگام است که ستونهایی از طلا و نقره نمایان میگردد. همه توانمند میشوند و کسی فردی را نمییابد که زکات مالش را به او بدهد، امیر (و سلطانی) که در آن زمان بر مردم حکم میراند به معنای واقعی کلمه، بخشنده است، و فراتر از حد حساب و شمارش مردمان را از نظر اقتصادی و معیشتی توانمند میگرداند و تا این چنین مردی که مردم را به عصایش (به اشاره) رهبری میکند، ظهور نکند، قیامت فرا نمیرسد.
و نیز در حدیث آمده است که دین اسلام به غربت میافتد، و با این همه کسانی که برای اقامة حق به پاخیزند و سرافراز بجنگند همواره وجود دارد، تا این که عیسی فرود آید. همچنین در حدیثی که بخاری و مسلم آن را از جابر بن سمره نقل میکنند، دین اسلام پایدار میماند تا اینکه دوازده خلیفه از قریش (یکی پس از دیگری) فرمانروایی کنند و همه امت اسلامی پیرو آنها باشند.
نمونههایی از این دسته احادیث چنین است:
در صحیح مسلم آمده است:
«لا تزال طائفة من أمّتی یقاتلون علی الحقّ، ظاهرین الی یوم القیامة؛(1)همواره طائفهای از
امتم برای (اقامه) حق میستیزند، اینان تا روز قیامت (و پیش از نزول عیسی) شکست ناپذیرند».
این روایت را راویان مختلف با تغییر اندکی در الفاظ نقل کردهاند، مانند جابر، مغیره، ثوبان، و عقبة ابن عامر و…
در صحیح بخاری و مسلم الفاظ روایت چنین است:
«لا تزال طائفُ من امّتی قائمةً بأمرالله لا یَضُرّهم من خَذَلهم و لا من خالفهم حتی یأتی اَمرُالله و هم ظاهرون علی الناس؛(2)همواره گروهی از امت من امر خدا را برپا میدارند، کسانی که آنها را خوار (و ذلیل) میسازند و با آنان مخالفت میورزند، نمیتوانند به این گروه آسیب رسانند. این ستیز ادامه دارد تا این که امر خدا فرا رسد، در حالی که آنان بر مردمان چیره شدهاند».
ابن تیمیه پس از نقل این حدیث میگوید: این حدیث در صحیح بخاری و مسلم آمده است و مانند آن را از چند طریق (در کتابهای حدیث) میتوان دید. در این حدیث پیامبر صادق (که راستگویی او مورد تصدیق است) خبر داده که گروهی بر حق از امتش همواره پیروز و عزیزند. کسانی که مخالف آنها هستند و نیز افرادی که آنها را
خوار میپندارند، ضرر به آنها نمیزنند».
در صحیح مسلم آمده است:
«ان الله زَوَی لی الارضَ فرأیتُ مشارقَها و مغارِبَها و اِنَّ مُلک أُمّتی سَیبلُغُ ما زَوَی لی منها...؛(1)همانا خدا زمین را برای من جمع (و کوچک) کرد، شرق و غرب آن را دیدم، و فرمانروایی امت من در آینده بر آنچه برایم عیان گشت (همه سرزمینها و کل کره زمین) فرا میرسد».
در این حدیث خدا (مانند مُدل، کره و نقش ماکت و نمونه کوچک شده) همه سرزمینها و نقاط زمین را به پیامبر نشان میدهد و پیامبر همه را مشاهده میکند و میگوید: حکومت امت من بر همه زمین که نمونه کوچک شده آن را من دیدم، سرانجام روزی تحقق میپذیرد. این نوید امیدبخش و تخلفناپذیر از سوی پیامبر راستگوی اسلام، تا کنون عملی نشده و تحقق نیافته است و به یقین در آینده به انجام میرسد.
همچنین در احادیث سخن از پیشوایی فردی از مسلمانان بر همه جهان است. در صحیح بخاری و مسلم حدیثی به نقل از ابی هریره چنین است:
«لا تَقوم الساعةُ حتی یخرج رجلٌ من قَحْطان یَسوقُ الناس بعصاه؛(2)قیامت به پا نمیشود، تا این که مردی از قحطان به پا خیزد که مردمان را با عصایش رهبری میکند».
چنانچه ملاحظه میشود در این حدیث سخن از پیشوایی بر همه مردم است با ابزار (اشاره، علامت، سیطره و آگاهی و قدرت و کارآیی که سمبل آن) عصا است. و اینگونه پیشوایی تا کنون انجام نگرفته و در آینده وقوع آن حتمی است، زیرا سخن پیامبر که دو کتاب بزرگ اهل سنت آن را نقل کردهاند تخلف نمیپذیرد.
و نیز در صحیح مسلم آمده است:
«لا تَذْهب الأیامُ و اللیالی حتی یَمْلِک رجلٌ یقال له الجَهْجاه؛(1)روزها و شبها به پایان نمیرسد، تا اینکه مردی به نام «جهجاه» به حکومت رسد».
این حدیث نیز از ابیهریره نقل شده است و خبر از حکومت جهانی و پیشوایی فراگیر بر همه سرزمینها میدهد. واژه «جَهجَهه» به معنای فریاد پهلوانان در جنگ و غیر آن است و نیز به معنای بازداشتن کسی از همه چیز (و دست دیگران را کوتاه کردن).(2)گویا جهجاه که روزی بر همه زمین فرمان میراند فریادی رعد آسا دارد، با هر کس که در مقابل او بایستد در میافتد و دیگر حکومتها را
سرنگون میسازد، و با بازداشتن دیگران از ظلم و استثمار مردم و حکومت بر آنها، خود یگانه رهبر جهان میشود، باطل را از بین میبرد و حق را استوار میکند.
احادیثی از گسترش دین اسلام در همه پهنه گیتی خبر میدهد و
این که دینمداران به عزت میرسند و کافران در ذلت میافتند.
هیثمی در حدیث صحیحی از پیامبر چنین نقل میکند:
«لَیَبْلُغَنّ هذا الأمر ما بَلَغَ اللیل و النهار و لا یَتْرُک اللهُ بیتَ مَدَر و لا وَبَر الّا أدخله اللهُ هذا الدین یُعزّ عزیزاً، و یُذلّ ذلیلاً، عِزّاً یُعزّالله به الاسلامَ و اَهلَه، و ذُلاً یُذلّ اللهُ به الکفر؛(1)چنانچه با گردش روز و شب زمان سپری میشود و روزگار جدیدی پدید میآید، به یقین دعوت به اسلام نیز در آینده فراگیر میشود. زمانی فرا میرسد که خدا هیچ خانه گلی (شهری) و کرکی (روستایی و عشایری) را بدون این دین باقی نمیگذارند (و در هر نقطهای از گیتی اسلام را حاکم میسازد). دینداران عزت مییابند، و بی دینان خوار میگردند. این همان نویدی است که خدا با آن اسلام و مسلمانان را عزت میدهد، و کفر و بیدینی را در مذلت میافکند».
در صحیح بخاری و مسلم آمده است:
«کیف انتم اذا نزل ابنُ مریم فیکم و امامکم منکم؛(2)چگونهاید آنگاه که فرزند مریم فرود آید و امامتان از خودتان باشد».
بیروتی در ذیل این حدیث میگوید: این که امام از ماست، احتمال میرود از مسلمانان باشد یعنی امام اعظم یا امام از قریش و یا از عرب باشد؛ خدا به مقصود رسولش داناتر است.
محمود ارناؤوط در پانویس مینویسد: مُسلِم این حدیث را به لفظ دیگری از ولید بن مسلم به نقل از ابیذئب اینگونه آورده است:
«کیف انتم اذا نَزَلَ فیکم ابن مریم فَأَمّکم منکم؛(1)چگونهاید زمانی که فرزند مریم میانتان فرود آید، و سپس از خودتان بر شما امامت کند».
ابن أبیذئب میگوید: «تدری ما أمّکم منکم؟ قلت: تُخبرنی. قال، فأمّکم بکتابِ ربّکم تبارک و تعالی و سُنةِ نبیّکم صلی الله علیه و آله و سلم ؛(2)آیا میدانید به چه چیزی امام خودتان امامت میکند؟ ولید بن مسلم میگوید: آگاهمان ساز. ابن أبی ذئب خود پاسخ میدهد: به کتاب خدا و سنت پیامبر بر شما امامت میکند».
در هر صورت روشن است که تا کنون حضرت عیسی علیه السلام فرود نیامده است و چنین واقعهای رخ نداده است و در آینده این کار انجام میشود. و چنانچه گذشت امامت تنها در امام نماز منحصر نمیگردد، بلکه سخن از پیشوایی مسلمانان است بر اساس کتاب و سنت. و با امامت مردی از جامعه اسلامی که طبق احادیث عترت و ثقلین و احادیث مهدی، این امام مهدی فرزند فاطمه و از اهلبیت پیامبر است.
بر پایه مطالب گذشته و بیتوجهی مردمان به دین و کهنه جلوه دادن آئین اسلام و قدیمی انگاشتن دستورات و رهنمودهای آن است که سنت خبر از ظهور یک احیاگر دین در آغاز هر قرنی میدهد. کسی که بار دیگر دین را به درون جامعه میکشاند و کارآمدی آن را مینمایاند و غبار کهنگی را از چهره آن میزداید:
«اِنّ الله یَبْعَث لِهذه الاُمّة علی رأس کلِّ مأة سنةٍ مَن یُجَدِّدُلها دینها؛(1)همانا خدا برای امت (اسلامی) در آغاز هر قرنی کسی را بر میانگیزد که دین را احیا کند».
این حدیث را ابوداود و غیر او نقل کردهاند و حاکم آن را صحیح میداند و وزین عراقی گوید: سند این حدیث صحیح است.(2)
محمود ارناؤوط در توضیح حدیث میگوید: «المُراد بتجدید الدین اِظهارُه بعد ضَعْفٍ حدث فی اهله و المُجَدِّد قد یکون واحداً و قد یکون متعدّداً و قد یکون بالعِلم و قد یکون بالسیف؛(3)مقصود از تجدید دین اظهار آن است پس از ضعفی که در میان پیروان دین رخ داده است. و مُجدّد (احیاگر) گاهی یک نفر و گاه چند نفر است و احیاگری گاهی با علم و روشنگری است و گاه با شمشیر (و جنگ و به کارگیری ابزار نظامی). ابن تیمیه گوید: این حدیث در سنن چهارگانه (ابوداود، ترمذی، نسائی و ابن ماجه) آمده است. «التجدید انّما یکون بعد الدُروس و ذلک هو غُربة الاسلام؛(4)و تجدید دین همانا بعد از کهنگی (و رنگ باختن) آن است. و همین یعنی غربت اسلام (که در حدیث آمده است در آینده غریب میشود)».
واین حدیث به مسلمان آرامش خاطر میدهد که از کمی کسانی که اسلام را درست بشناسند اندوهناک نشود، (و از این که عده زیادی حقیقت اسلام را در نمییابند و به آن نمیگروند) شک در دین اسلام
نکند، زیرا در آغاز بعثت نیز وضع همینگونه بوده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حدیثی صحیح میگوید:
«لیبلغن هذا الأمر ما بَلَغَ اللیلُ و النهارُ و لا یترک الله بیت مَدَرٍ و لا وَبَر الّا أدخله
الله هذا الدین یُعزُّ عزیزاً و یذلّ ذلیلاً، عِزّاً یعزّالله به الاسلام و اهله و ذلاً یذلّ الله به الکفر؛(1)همچنان که زمان میگذرد و روز و شب فرا میرسد، این امر (چیرگی آیین توحیدی بر سایر مسلکها) نیز به کمال میرسد (مرزها، و سرزمینها و اندیشهها را در مینوردد). خدا هیچ خانه گلی و مویی را نمیگذارد و مگر این که دین اسلام را وارد آن میکند، اسلام و مسلمانان را عزیز میگرداند، و کافران را در خواری میافکند».
در این حدیث سخن از غلبه اسلام بر دیگر ادیان است و این که سرانجام اسلام نقاط دور و نزدیک جهان را فرا میگیرد و مسلمانان عزّت مییابند و هر کس اسلام را نپذیرد باید تن به ذلت دهد.
در صحیح بخاری و مسلم روایاتی آمده است که به رفاه اقتصادی گسترده و بینیازی مالی و سطح زندگی مطلوب، پیش از رستاخیز قیامت بشارت میدهد:
«لا تقومُ الساعةُ حتی یَکثُرَ المالُ فیکم، فیفیضُ حتّی یُهمّ رَبُّ المال من یقبل صَدَقَتَه و حتّی یَعْرِضَه فیقول الّذی یُعْرَضُ علیه لا أَرَبَ لی فیه؛(2)قیامت به پا نمیشود تا این که مال (امکانات اقتصادی) در میانتان زیاد شود (به حدی که) صاحب مال در پی کسی برآید که صدقه (زکاتش)
را بپذیرد و بر او عرضه کند، اما وی بگوید: نیازی به مال ندارم».
«لا تقوم الساعة حتی یکثر المالُ و یفیض حتی الرجل بزکاة ماله فلا یَجِد أحداً یَقْبِلُها منه و حتی تَعود أرضُ العرب مُروجاً و اَنهاراً؛ پیش از آنکه قیامت فرا رسد، مال زیاد و انبوه شود، بهگونهای که کسی فردی را نیابد که زکات مالش را به او بپردازد و نیز سرزمین عرب (به حالت پیشین خود برگردد) پر از گیاه (و بیشهزار) شود، و رودها در آن جریان یابد».
«تَلْقَی الأرضُ أفلاذ کبدها امثالَ الأسطوانهُ من الذهب و الفضة، فَیجیء القاتلُ فیقول فی هذا قتلتُ، و یجیءُ القاطعُ فیقول فی هذا قطعتُ رحمی، و یجیء السارقُ فیقول فی هذا قطعتْ یدی، ثم یَدْعونَه فلا یَأخُذون منه شیئاً؛(1)زمین گنجهای (نهفته در درون خود را) بیرون افکند، مانند ستونهای استوانهای از طلا و نقره. پس در این هنگام قاتل بگوید: برای این (مال) کشتم، قاطع بگوید: برای مال با خویشاوندانم بریدم، دزد بگوید: برای این دستم قطع شد، آنگاه اینان برای بردن و استفاده از این گنجها دعوت شوند، ولی چیزی از آن را بر نگیرند».
«یکون فی آخرالزمان خلیفةٌ یُقسّم المالَ و لا یعدّه؛(2)در آخرالزمان خلیفهای است که فراتر از حد حساب و شمار، مال (و امکانات زندگی) میان مردمان تقسیم کند».
«من خلفائکم خلیفةٌ یَحْثو المالَ حثیاً لا یَعُدّه عَدّاً؛(3)از خلفای شما خلیفهای است که بیشمار (به مردمان) مال ببخشد».
در سنن چهارگانه اهل سنت، و نیز صحیح مسلم حدیثی نقل شده است که خبر از یک سری حوادث غیر طبیعی، پیش از قیامت و پایان دنیا میدهد:
«ان الساعةَ لا تَقوم حتی یکون عَشْرَ آیات؛ و الدَخان، و الدَجال و الدابّة، و طلوع الشّمس من مغربها و ثلاثة خسوف...؛(1)قیامت فرا نمیرسد، مگر این که پیش از آن ده نشانه تحقق یابد؛ دخان، دجال، دابّه، و طلوع خورشید از مغرب و سه خسوف و…».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «لا تقوم الساعةُ حتی یَلْتَقِی الشیخانُ فیقول اَحَدُ هما لصاحبه: متی وُلِدْتَ؟ فیقول: یومٌ طَلَعَتْ الشًمسُ من المغرب؛(2)قیامت به پا نمیشود، تا این که روزگاری فرا رسد که وقتی دو سالمند به همدیگر رسند، و یکی از دیگری بپرسد تاریخ تولدت چه زمانی است؟ او جواب دهد: روزی که خورشید از مغرب طلوع کرد».
«ما بین خَلْق آدم الی قیامة الساعة اَمرٌ اکبرُ مِن الدَجّال؛(3)از زمان آفرینش آدم تا فرا رسیدن قیامت، چیزی بزرگتر (و حادثهای از نظر فتنهانگیزی مهمتر) از دجال وجود ندارد».
در صحیح بخاری و مسلم حدیثی است که خبر از دوازده خلیفه قریشی میدهد که مورد پذیرش همه مسلمانان هستند؛ به حق عمل میکنند و بر طریق هدایتند:
«لا یَزال هذا الدینُ قائماً حتّی یکونَ علیکم اثنا عشر خلیفة، کلُّهم تجتمع علیه الأُمّة کلِّهم مِن قریش...؛(1)این دین پایدار خواهد ماند تا این که دوازده خلیفه که همه قریشیاند و بر همه آنها امت اسلام اتفاق دارند، بر مسلمانان حکومت کنند».
«انه لا تَهْلِک هذه الامّة حتی یکون فیها اثنا عشر خَلیفةً کلِّهم یعمل بالهُدی و دینِ
الحق»؛(2)همانا عمر این امت به پایان نمیرسد تا اینکه دوازده خلیفه در میان آنان پدید آید و همه آنها به هدایت و دین حق عمل کنند».
براساس احادیثی که درباره مردی از عترت، یعنی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وارد شده است، فراخوانهای قرآن و سنّت، و تحقق کامل نویدها و وعدههای آن دو، توسط مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام میپذیرد. آن حضرت به تأکید قرآن درباره عدل جامه عمل میپوشاند و آن را در همه ابعاد زندگی انسان پیاده میکند. حکومت جهانی تشکیل میدهد، با ظلم و ستم در میافتد و همه مردمان را از سطح زندگی مطلوب بهرهمند میسازد، و از نظر مالی بینیاز میکند.(3)
او احیاگری است که دگر بار دین را زنده میسازد، و بخشهایی از دین را که حاکمان جور میراندهاند و از اندیشهها زدودهاند به عرصه حیات میکشد و آنچه را از قرآن و سنّت که بر زمین مانده و به
فراموشی سپرده شده است بر پا میدارد. به غربت اسلام پایان میبخشد و عزت و سربلندی مسلمانان را به آنان باز میگرداند. کافران را در خفّت و خواری میافکند، در جامعه اسلامی و در میان مسلمانان روح حیات میدمد، به تقسیم درست اموال و امکانات دست مییازد، و حکومتی را تأسیس میکند که اهل آسمان و زمین، انسان و دیگر موجودات از آن خشنود گردند.
به این ترتیب قرآن، سنّت و عترت به یک حقیقت فرا میخوانند و در یک محور قرار میدهند. این سه مردمان را به توحید دعوت میکنند، به دادگری، به ظلمستیزی، به حق، به امر به معروف و نهی از منکر، به معاشرت نیک و… و این واقعیت بار دیگر سخن پیامبر را به ذهن میآورد که در حدیث ثقلین فرمودند: «اِنَّهما لَنْ یَفْتَرِقا حّتّی یَرِدا عَلَیّ الحَوْضَ؛(1)قرآن و عترت هرگز از هم جدا نمیشوند تا اینکه در حوض بر من وارد آیند».
1) المسند الجامع، ج5، ص551.
1.قرآن کریم
2.محمد رضا حکیمی: اجتهاد و تقلید در فلسفه، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.
3.محمد بن درویش حوت بیروتی: اَسْنی المَطالب فی احادیث مختلفة المراتب، چاپ اول، دارالکفکر، 1412 ه.
4.ابن اثیر جزری: اَسَدُ الغابة، ج2، احیاء التراث العربی.
5.علی بن احمد واحدی نیشابوری: اسباب النزول، دارالکتب العلمیه، 1400 ه.
6.محمود أبوریّة: اَضواء علی السُنّة المحمّدیه او دِفاع عن الحدیث، چاپ پنجم، مؤسسه اعلمی للمطبوعات.
7.امام فخر رازی: تفسیر کبیر، ج 3 و ج 25 و ج 27، چاپ سوم، احیاء التراث.
8.احمد بن شعیب نسائی: تفسیر نسائی، ج2، تحقیق و تعلیق سید بن عباس جلیسی و صبری عبدالخالق شافعی، چاپ اول، مکتبة السنة، 1410 ه.
9.ابوبکر خطیب بغدادی: تاریخ بغداد، ج8.
10.جلال الدین سیوطی: تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، چاپ اول، مطبعة العاده مصر، 1371 ه.
11.شیخ منصور علی ناصف: التاج الجامع للاصول، ج3، چاپ دارالمعرفة، 1406ه.
12.ابن جریر طبری: جامع البیان، ج10، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، 1412 ه.
13.ابن اثیر جزری: جامع الاصول، ج1، چاپ اول، مطبعة السنة المحمدی، 1368 ه.
14.محمد بن احمد انصاری قرطبی: الجامع الاحکام القرآن، ج 8 و ج 17، دارالحیاء التراث العربی، 1405 ه.
15.جلال الدین سیوطی: جامع الصغیر، ج1، چاپ اول، دارالفکر، 1401 ه.
16.ابونعیم اصفهانی: حلیة الأولیاء، ج1 و 9، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، 1409ه.
17.جلالالدین سیوطی: الحاوی للفتاوی، ج2، دارالکتب العلمیه، 1408 ه.
18.نسائی: الخصائص.
19.جلال الدین سیوطی: الدرالمنثور فی التفسیر المأثور، ج 6 و ج 7، چاپ اول، دارالفکر، 1403 ه.
20.ابن بهرام دارمی: سنن، ج2، چاپ دارالکفر.
21.ابوبکر احمد بن حسن بیهقی: سنن بیهقی، ج2، دارالمعرفه، 1413 ه.
22.مسلم بن حجاج نیشابوری: صحیح، ج5، چاپ اول، تحقیق دکتر موسی و احمد، مؤسسه عزّالدین، 1407 ه.
23.ابوعیسی ترمذی: صحیح، ج2.
24.ابن حجر هیتمی: صواعق المحرقة، چاپ مکتبة قاهرة، داراطباعة محمدیه.
25.ابن سعد : طبقات الکبری، ج2، دار بیروت، 1405.
26.یوسف بن یحیی مقدسی شافعی: عقد الدرر فی اخبار المنتظر، تحقیق دکتر عبدالفتاح محمد الحلو، تعلیق علی نظری منفرد، چاپ اول، انتشارات نصایح، 1416 ه.
27.ابن تیمیه: علم الحدیث، تحقیق و تعلیق موسی محمد علی، چاپ دوم، عالم الکتب، 1405 ه.
28.میر سید حامد حسین موسوی، عبقات الأنوار، ج6-1، چاپ دوم، موسسه نشر نفائس مخطوطات 1380، چاپ حبل المتین.
29.نظام الدین نیشابوری: غرائب القرآن، ج2، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، 1416ه.
30.عبدالرؤوف مناوی: فیض القدیر، ج3، چاپ دوم، دارالمعرفة، 1391 ه.
31.عبدالرؤوف مناوی: فیض القدیر، ج2، چاپ اول، انتشارات دارالفکر، 1416 ه.
32.سید مرتضی حسینی فیروز آبادی: فضائل الخمسه من الصحاح الستة، ج2، چاپ دوم، دارالکتب الاسلامیه، 1392 ه.
33.علی بن حسام الدین متقی هندی: کنز العمال، ج1 و ج 3 و ج7، چاپ موسسه الرسالة.
34.محمد بن عمر زمخشری: کشاف، ج4، منشورات بلاغة.
35.خطیب بغدادی: الکفایة فی علم الروایة، دارالکتب العلمیه، 1409 ه.
36.نور الدین هیثمی: کشف الأستار عن زوائد البزار علی الکتب و السنة، تحقیق حبیب الرحمن اعظمی، ج3، چاپ اول، موسسه الرسالة، 1404 ه.
37.ابن منظور: لسان العرب، ج11 و ج13 و… نشر ادب حوزه، 1405 ه.
38.نور الدین علی بن ابی بکر هیثمی: مجمع الزوائد، منبع الفوائد، ج1 و ج6 و ج9، موسسة المعارف، 1406 ه.
39.نور الدین علی بن ابی بکر هیثمی: مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج5 و ج9، چاپ دوم، دارالکتاب العربی، 1967م.
40.ملا علی قاری: مرقاة المفاتیح، ج5، مکتبة الاسلامیة، حاج ریاض شیخ.
41.راغب اصفهانی: مفردات، چاپ دوم، دفتر نشر کتاب، 1404 ه.
42.صدرالدین صدر: المهدی، مکتبة المنهل، 1398 ه.
43.امام حافظ حاکم نیشابوری: مستدرک الصحیحین، ج3، چاپ دارالمعرفة.
44.بشار عوا معروف و همکاران: المسند الجامع، ج2 و 5، دارالجیل و شرکة المتحدة، چاپ اول، 1413.
45.نور الدین هیثمی: مجمع البحرین فی زوائد المعجمین، ج3، تحقیق محمد حسن محمد حسن اسماعیل شافعی، چاپ اول، دارالکتب العلمیة، 1419 ه.
46.ابن حجر عسقلانی: المطالب العالیه بزوائد الثمانیة، ج4 و ج5، تحقیق ابی بلال و غنیم بن عباس غنیم، چاپ اول، دارالوطن، 1418 ه.
47.یوسف بن اسماعیل النبهانی: منتخب الصحیحین، من کلام سید الکونین، انتشارات دارالفکر، 1403 ه.
48.احمد بن حنبل: مسند، ج3 و ج4 و ج5، چاپ دار صادر بیروت.
49.عبد بن حمید: مسند، ج7.
50.ابن اثیر: النهایة، ج3، مکتبة العلمیة (بیروت).