ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجفی، هادی، - ۱۳۴۲
عنوان و نام پدیدآور : اندوخته خداوند (چهل حدیث درباره عدالتگستر جهان)/ تالیف هادی نجفی؛ ترجمه و توضیح جویا جهانبخش
مشخصات نشر : تهران: حروفیه، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ص ۳۷۱
یادداشت : عنوان اصلی: الاربعون حدیثافی من یملاآ الارض قسطا و عدلا.
یادداشت : کتابنامه
عنوان دیگر : چهل حدیث درباره عدالتگستر جهان
موضوع : اربعینات -- قرن ۱۴
موضوع : محمدبن حسن(عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - .-- احادیث
موضوع : مهدویت -- انتظار -- احادیث
شناسه افزوده : جهانبخش، جویا، ۱۳۵۶ - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP۱۴۳/۹/ن۳الف۴۰۴۱ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۸
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۱۴۰۱۴
نامِ کتاب: اندوخته خداوند
تألیف: هادی نجفی
ترجَمه و توضیح: جویا جهانبخش
حروفچینی و صفحهآرائی: رضا سُلْگی و محمود خانی
نوبتِ چاپ: أوّل، 1382
تیراژ: 3100 نسخه
شابک:
قیمت:
چاپ و صحّافی: شرکت چاپ و نشرِ لیلی
ناشر: انتشاراتِ حروفیه
تهران، ص. پ: 533 ـ 16315 ـ تلفن: 09112380263 ـ 3136404
ای اندوخته خداوند در زمین و ای حجّتِ خدا بر بندگانش! ای أبوالقاسم محمّد بن حَسَنِ عسکری! این رساله را که سرمایه اندکِ من است به تو پیشکش میکنم.
«یآا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللّهَ یَجْزِی المُتَصَدِّقِینَ»
(ای عزیز! ما و کسانِ ما را سختی رسیده است؛ و سرمایهای اندک آوردهایم؛ پیمانهمان را تمام و کمال بپیما، و به ما دِهِش کن؛ همانا خداوند دِهِشکنندگان را پاداش میدهد).
به امیدِ آنکه بپذیری
مؤلّف
«وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الاْءَرْضَ یَرِثُهَا عِبادِیَ الصَّالِحُونَ»
(سوره أنبیاء، 105 / و در زَبور، از پسِ ذِکْر [به قولی: تورات]، نوشتهایم که زمین را بندگانِ شایسته من میراث بَرَند).
بِسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرَّحیم
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی مَنَّ عَلَینا بِمُحَمَّدٍ نِبِیِّه صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه دونَ الاْءُمَمِ
الماضِیَةِ و القُرونِ السّالِفَة
السَّلامُ عَلَی الـمَهدیِّ الَّذی یَمْلاَءُ الاْءَرضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً
از بهترینِ آفریدگان و سَرورِ پیَمبَران، حضرتِ مصطفی ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ و آلِه ـ ، مَروی است که فرمود: «إِنَّ الإِسلامَ بَدَأَ غَریبًا و سَیَعُودُ غَریبًا کَما بَدَأَ فَطُوبی لِلْغُرَباءِ»(1) (یعنی: إسلام غریب آغاز شد و زودا که ـ بدانسان که آغاز گردید ـ غریب گردد؛ پس خوشا به حالِ غریبان!).
هم لفظِ این حدیث با لَختی تفاوت باز هم روایت گردیده(1) و هم به گونههایِ مختلف تفسیر و تبیین و توجیه شده است. فیالجمله، حدیثِ مشهور و پُربرکتی است که اندیشهگرانِ إسلامی و مُشفِقانِ أَقالیمِ قبله، در أدوارِ مختلف،
میوههایِ رنگین و شیرین از شاخسارِ آن فراستاندهاند.
شیخِ جلیلِ دیرین، صدوق (311 ـ 381 ه . ق.) ـ قَدَّسَ اللّهُ رُوحَه العَزیز ـ ، تقریری دلپسند از معنایِ مُستفادِ خویش به دست داده و این حدیث را چونان نگینی بر تارکِ انگشتری نهاده، که دریغم میآید در اینجا باز گفته نیاید. شیخِ صدوق بیان میکُنَد که حالِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ پیش از نُبُوَّت به حالِ إمامِ زمانِ ما علیهالسّلام در این روزگار، میمانِست؛ زیرا در آن روزگار تنها عُلَمایِ دین و راهبان و شماری اندک از این دست که أَخبارِ کتابهایِ آسمانی و سخنانِ پیامبرانِ پیشین علیهمالسّلام به ایشان رسیده بود، از بشارتِ نُبُوَّتِ آن حضرت آگاهی داشتند و إسلام در میانِ آنان غریب بود و اگر کسی از خداوند میخواست که زودتر بشارتش را مُحَقَّق گردانَد و آن حضرت را مبعوث سازد، جاهلان و گمراهان او را موردِ خنده و استهزاء قرار میدادند و به او میگفتند: این پیامبر که معتقدید پیامبرِ شمشیر است و دعوتش مشرق و مغرب را فرامیگیرد و پادشاهانِ زمین به فرمانش گردن مینهند کِیْ میآید؟؛ امروز هم جاهلان به ما میگویند: این مهدی که معتقدید بیگُمان ظهور میکند، کِیْ میآید؟!؛ برخی مُنکِرِ آن حضرت میشوند و برخی به حقّانیّتش اعتراف میکنند. باری، پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فرموده است: «إِنَّ الإسلامَ بَدَأَ غریبًا وَ سَیَعُودُ غَریبًا کَما بَدَأَ فَطُوبی لِلْغُرَباءِ»، و إسلام در این روزگار (روزگارِ غَیبتِ کُبری) بدانسان که آغاز شده بود، غریب گردیده و دیر نمیگُذَرَد که ـ چُنانکه با بعثتِ رسولِخدا نیرو گرفت ـ با ظهورِ ولیّ و حجّتِ خداوند نیرومند گردد و ـ همانطور که دیده منتظرانِ رسولِخدا پس از بعثت روشن شد ـ چشمِ منتظران و معتقدانِ آن حضرت روشن شود؛ و خدایِ متعال وعدهای را که به أولیایش داده است، به انجام خواهد رسانید(2).
آنگونه که شریفِ رضی (359 ـ 404 ه . ق.) ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه وَ أَرْضاه ـ ، در
شرحِ حدیثِ غربتِ إسلام، میگوید، پیامبرِ أکرم ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیه و آلِه ـ إسلام را در آغازِ کارش به مردی غریب ماننده فرمودهاند که از یار و دیار دور و نابرخوردارست؛ زیرا إسلام در آغازِ ظهورِ خویش بر این صفت بود تا پایههایش استوار و یارانش بسیار شد و قامت راست کرد و گردن افراشت. در عبارتِ «سَیَعُودُ غَریبًا» هم مُرادِ آن حضرت، این است که إسلام از حیثِ قلّتِ شمارِ کسانی که به شرائعش عمل کنند و هنجارهایش را پاس دارَند، به همان حالِ نخستین و غُربَتِ پیشین باز میگردد(3).
بطَبْع در چُنین حالی که مدّعیانِ مسلمانی بسیار خواهند شد و عاملان و عالمان به شؤون و شعائرِ آن اندک، غُربت قرینِ غَرابت است و إسلامِ راستین که إمامِ غائب ـ عَجَّلَ اللّهُ تعالی فَرَجَهُ الشَّریف ـ به آن دعوت میکند، در دیده مدّعیانِ پُرشمار، غریب و بیگانه خواهد نمود و دعوتی نو خواهد بود؛ این همان معنایِ باریکی است که در برخی از مأثورات، همنشینِ یادِ إسلامِ غریب شده است(4).
آری،
بهرِ این گفت آن نَبیِّ مُستَجیب رمزِ اَلاِسلامُ فِی الدُّنیا غَریب(5)
در چُنین حال و هوائی که کسانی چون شیخِ جلیلِ دیرین، صَدوق ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ ، به آغازِ زمانه غُربت و استقرارِ روزگارِ عُسرت گواهی دادهاند، زیرکیِ مؤمنانه و أَدَبِ انتظار اقتضا میکند آدمی خود را به خیمه و خرگاهِ آن «غریبانِ» خوشْحالِ نیکوخِصال دررَسانَد، و اگر از آنان نشد، دستِ کم به ایشان مانندگی یابَد؛ کسانی که «یصْلحُون إِذا فسدَ النّاسُ»(6).
در جامعه کنونیِ ما، گروهها و رَوَندهایِ مختلفی، دانسته و نادانسته، کمتر غَرَضْوَرزانه و بیشتر خیرخواهانه، دینْوَرزیِ عاطِفی و دینْگرائیِ إحساسی را دامن میزَنَند و در مجالِس و محافِل و گفتار و نوشتار، پیر و جوان را تشویق و مَدَد میکنند
تا از راهِ عاطِفه و إحساس و شور و حیرت، آبی به آسیابِ دیانتِ خویش بریزَند.
این دینْوَرزیِ عاطِفی و إحساسی ـ که بیشتر از آبشخورِ مفاهیم و وقایعِ حیرتافکن، چون قِصَص و کَرامات و مَنامات، سیراب میشود ـ ، در جایِ خویش حَسَناتی دارد و ضرورتی. لیک متأسّفانه به آفاتی چند نیز دچار شده است و میشود که سَیِّئاتِ این آفات را نمیتوان و نباید دستِ کم گرفت.
نخستین آفت، آن است که چون دینْوَرزیِ عاطِفی و إحساسی، به اندازه دینْوَرزیِ معرفتی و استدلالی، میزان و هنجار و حَدّ و مَرز بَرنمیتابد و بآسانی مهار نمیشود، هر از چندگاهی در ورطه «غُلُوّ» و «تقصیر» فرومیغلطَد و آبستنِ فرقهسازی و فرقهبازی و انشعاب میگردد.
دومین آفت، آن است که چون این نحوه دینداری، بیشتر بازبسته به دریافت و إحساسِ خودِ شخص است و به آسانی قابلِ انتقال و توصیف و ترجَمه نیست، و از همین رهگذر دفاع از آن و همچُنین تبلیغ و ترویج و دعوت به آن نیز، با محدودیّت روبروست، بآسانی موردِ هُجومِ خُصوم واقع میشود و زود از پا درمیآید.
سومین آفت، آن است که شعله دینْگرائیِ إحساسی و دینداریِ عاطِفی، همانطور که با یک بارِقه و مُشاهده زبانه میکشد، بسرعت و زودتر از آنچه انتظار میرَوَد هم فرو میمیرَد و به سردی میگرایَد.
تجربه تاریخی به ما آموخته است کسانی که بخاطرِ شیفتگی به برخی أشخاص و رَوَندهایِ مُنْتَسَب به إسلام، در مسلمانی گَرْمْپو شدهاند، اگر ذاتِ إسلام و نهادِ دیانت را نشناسند، با کوچکترین لغزش و ترکِ أَولایِ آن أشخاص و رَوَندها، از إسلام و إسلامیّت سَرخورده میشوند و حسابِ دین و دینْداران را یک کاسه میکنند.
در حدیثی تَنَبُّهآفرین از إمامِ صادق علیهالسّلام آمده است که آن حضرت
فرمود: «مَن دَخَلَ فی هذَا الدّینِ بِالرِّجالِ أَخْرَجَهُ مِنْهُ الرِّجالُ کَما أَدْخَلُوهُ فیه، وَ مَن دَخَلَ فیهِ بِالکِتابِ و السُّنَّةِ زالَتِ الجِبالُ قَبلَ أَن یَزُول»(7) (یعنی: هرکه با کَسان [ / این و آن ] در این دین درآید، کَسان [ / این و آن [او را همانگونه که بدین دین درآوردهاند از آن بیرون میبَرَند؛ و هرکه با کتاب و سنّت در آن درآید، کوهها پیش از آن که او از جا برَوَد، از جا میرَوَند).
این حدیثِ شریف، آسیبْشناسانه، بر گوشهای از آفاتِ دینْداریِ سَطحیِ کسانی انگشت مینهَد که بخاطرِ این و آن، و نه به هدایتِ کتاب و سنّت، به دین رویْ میآورَند و از همینرویْ نیز درختِ إیمان و عَمَلشان شکوفا و استوار و ریشهدار نمیشود.
نکتهای که نباید ناگفته گذاشت، این است که دینْداریِ مُستَفاد از «کتاب» و «سنّت»، همانگونه که إحساسی و عاطِفیِ صِرْف نیست، استدلالی و بُرهانیِ محض نیز به شمار نمیروَد؛ و اگر صِرفًا استدلالی و بُرهانی و متکلِّمانه و فیلسوفانه بود، از بُن به همان جُمود و خُمود و خُشکی و مَلالَت و بیطَراوتیِ دینْداریِ استدلالیِ صِرف، دچار میآمد.
کتاب و سنّت، هم کامههایِ استدلالی و معرفتی و بُرهانیِ دینْداران را بَرمیآورَد، و هم عشق و عاطِفه و إحساس را گَرم میدارَد و به تکاپو میافکَنَد.
از یک مَنظَر، سِرِّ تعادلِ إسلامِ کتاب و سنّت، و دوریِ این گونه دینْوَرزی از إفراط و تفریط و غُلُوّ و تقصیر، همین است. فقیهان و عارفان و متکلِّمان و سالِکان و مُتَفَلْسِفان نیز، هرچند همه از سرچشمه خورشیدِ مُسَلمانی آب برگرفته و جان و دل و خِرَدِ خود را به فروغِ «چراغِ مصطفوی (ص)» روشن داشتهاند، تنها جلوهای از جلوهها و گوشهای از گوشههایِ این حقیقتِ واجدِ أبعاد و أضلاع را دیده و ستاندهاند.
درست از همینْجا، سخنِ آن عزیز راهی به دِهی میبَرَد، که میفرمود: «نه متکلِّمَم و نه مُتَفَلْسِف و نه متصوِّفم و نه متکلِّف؛ بلکه مُقَلِّدِ قرآن و حدیث و تابعِ أهلِبیتِ آن سَروَر؛ از سخنانِ حیرتافزایِ طوایفِ أربع ملول و برکرانه، و از ماسِوایِ قرآنِ مجید و حدیثِ أهلِبیت، آنچه بدین دو آشنا نباشد، بیگانه»(8).
باری «گر بگویم این سخن بیحد شود»(9). ... درد و دریغ و تألّم و تأمّل در آن بود که موجی حیرتافکن و إحساسْپَروَر در جامعه ما روان گردیده است؛ اندکاندک ثَمَراتِ نامُبارَکِ این إفراط رخ مینماید، و آسیبْپَذیری و استعدادِ انحراف که در این شورانگیزیِ بیمُحابا هست، دینْداریِ دینْداران را به مخاطره میافکَنَد.
علیالخُصوص در مَباحثِ مربوط به مَهدویّت و حُجَّتِ مُنتَظَر ـ عَجَّلَ اللّهُ تعالی فی ظُهورِه ـ ، عوامزدگان و عامیاندیشان گَرمْپوئی میکنند و در سوک و سُرور و منبر و ... به فضائی دامن میزَنَند که مدّعیان و شیّادان و دجّالْکیشانِ فراوان در دلِ خود میپَروَرَد، و از مَکْتَب، مَکْسَب میسازد، و حقیقتِ قرآنیـ حدیثیِ مَهدویّت را در پسِ أهواء و أغراض و بانگ و هیاهویِ غوغا، محجوب میدارَد.
یگانهطریقِ مُفید و مُجَرَّب و مُسَلَّمِ بدَرآمدن از این فتنه نقابْزده و إصلاحِ وضعِ موجود و إحیاءِ حقیقتِ دینیِ مَهدویّت، همان یگانهراهِ هر إصلاح و إحیاءِ دینیِ دیگر، یعنی «بازگشت به کتاب و سنّت»، است.
شیخِ بزرگوار، ابنِ أبیزَینَبِ نُعمانی، تنها سببِ حیرانی و ابتلایِ شماری از أهلِ روزگارِ خود را که عاقبت از مذهبِ حَق منحرف شده و به مذاهبِ أهلِ باطل گرویدهاند، «قلّتِ روایت و علم، و عدمِ درایت و فهم» قَلَم میدهَد(10) و ایشان را سیهْروزانی میخوانَد که «در طلبِ علم نکوشیدند و خود را در فراستدن و روایتِ آن از مَعادِنِ صافیاش به زحمت نَیَفْکَنْدَند؛ چه اگر هم روایت میکردند و به درایت نمیپرداختند، با روایتنکردنشان یکسان بود!»(11).
این بلیّه، بلیّه خاصِّ روزگارِ ابنِ أبیزَینَب ـ یعنی: سده چهارمِ هجری و دَمدَمههایِ غَیبتِ کُبری ـ ، نیست؛ بلیّه هر روزگاری است که در آن، شیعه از آموختنیهایِ راستین در دانشِ دین بازبمانَد و به پیرامون و پیرایههایِ پیرامونی مُشتَغِل و سرگرم شود.
اندیشه نَجاتْبخشی و إشارت به موعودی که در آخِرالزّمان خواهد آمد و نظامی مُنطَبِق بر قانونهایِ إلآهی و آسمانی پدید خواهد آورْد، به طورِ کلّی در أدیانِ إلآهی ـ و حتّی به نوعی دیگر، در مکاتب و مَسلَکهایِ غیرِ إلآهی هم ـ وجود دارد. أمّا این که ویژگیهایِ این موعود چیست و چگونه ظهور خواهد کرد، در همه أدیانِ إلآهی یکسان نیست. آنچه در این اندیشه مشترک و همسان است، این است که موعودِ آخِرالزّمان و مُنْجیِ إنسان از خاندانِ نُبُوَّت است و به دانش و پرهیزگاری و دیگر خویهایِ پسندیده آراسته و از کَژیها و کاستیها مُبَرّاست(12).
در هر روزگار، و در میانِ هر قوم و أمّت، و در هر سرزمین که پیامبرانِ إلآهی علیهالسّلام و حکیمانِ دینْوَرْز و گُستراننده تعالیمِ دینی از «موعودِ آخِرالزَّمان» سخن گفتهاند، به تعبیر و اصطلاح و نامِ آشنایِ همان قوم و سرزمین و روزگار، و در حقیقت، از یک موعود، سخن راندهاند، و او مَهدیِّ مُنْتَظَر صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ علیه است(13).
از بشارتها و إشارتهایِ أدیان و پیامآورانِ پیشین گذشته، در حوزه إسلام و مَهدویّتِ روشن و نابِ إسلامی نیز، باور به إمام مَهدی ـ علیهالصَّلاة و السَّلام ـ در سَرتاسرِ آفاقِ زمانی و مکانیِ إسلام و در نگرشها و نگارشها و مسجد و مدرسه و خانقاه مَطْرَح و مَطْمَحِ نَظَر بوده و چه در میانِ مفسِّران و محدِّثان و چه فقیهان و
متکلّمان، از مذاهبِ گوناگون، شناخته و آشنا به شمار میآمده است و میآید(14).
به گفته یکی از دیدهوَرانِ این روزگار، هرچند شیعه به مَهدیِّ مُنْتَظَر علیهالسّلام اختصاص دارد، باور به مَهدویّت و هنجارِ انتظار مُختَصِّ شیعه نیست(15).
تشیّع و تسنّن در باور به مَهدیِ موعود ـ علیه الصّلاة و السّلام ـ به عنوانِ مُصْلِـحِ فاطِمیتبارِ آخِرالزَّمان که در أحادیثِ نَبَوی به ظهور و فعّالیّتهایِ مُصْلِحانه وی بشارت داده شده، همسان و همداستان اند و عالمانِ أهلِ تسنّن نیز از تواتُرِ أحادیثِ مَهدَویَّت و قطعیَّتِ این موضوع سخن گفتهاند(16). تفاوت اینجاست که بعضی از ایشان (برخِلافِ بعضی دیگر)، در تعیینِ شخصِ این مُصْلِحِ فاطِمیتَبار، دچارِ اشتباه و یا إبهام شدهاند. نمونه را، بعضی گفتهاند که مَهدیِ موعود علیهالسَّلام هنوز متولّد نشده است و البتّه بر مُدَّعایِ خود دلیلی إرائه نکردهاند(17). این نه فقط مخالفِ عقیده و أدلّه و أسنادِ شیعه است، که با بسیاری از أسنادِ مهمِّ خودِ أَهلِ تسنّن نیز نمیسازد(18).
به هر رویْ، شیعه إمامیّه، به عنوانِ طائفه مختص به آن حضرت، روشنْترین آگاهیها را درباره مَهدیِ موعود ـ علیه الصَّلاةُ والسَّلام ـ فرا رویْ مینهَد.
یکی از عللِ تردیدناپذیرِ روشنتر بودنِ آگاهیها و نشانیهایِ شیعه در این باب، نسبت به عمومِ أهلِ تسنّن، مقوله نهی از نقل و کتابتِ حدیث است که مدّتها جامعه سُنّی را از این رُکنِ عظیمِ معرفتِ إسلامی محروم داشت(19).
علّتِ دیگر نیز، آن است که شیعه از صافیترین آبشخور و با بهترین واسطه ـ یعنی: مواریثِ علم و معرفت که نزدِ أهلِ بیتِ پیامبر (صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه) بود و هست ـ از معارفِ نَبَوی بهرهمند شده است و سالهایِ متمادی از «بابِ مدینه عِلْم»، أمیرِمؤمنان علی علیهالسّلام ، و أوصیایِ پس از آن حضرت، حدیث شنیده و دانش آموخته است(20).
در درازنایِ تاریخ، هرچه طوائفِ دینْوَرْز از معارفِ وَحْیانی و أَنبیائی و أَوصیائی دورتر افتادند و بیشتر در وَرطه تحریف و انحراف فروغلطیدند، از شناختِ «مَهدِیِّ أُمَم و جامعِ کَلِم» علیه الصَّلاة و السَّلام محرومْتر و محجوبْتر گردیدند و زمینهای فراخ از برایِ پیدائیِ مُدَّعیان و سوءِاستفادهکنندگان پدید آوردَند. مُدَّعیانِ مَهدویَّت در جهانِ أهلِ تسنّن، از إبهامهایِ عقیدتیِ عامّه بهره بُردند و هر از چندگاهی در گوشهای از جهانِ إسلام دست به تحرّکاتِ سیاسی و نظامی زدند.
در گُزارشهایِ مسیحیان ـ بویژه به سببِ تحریفهائی که در متون صورت گرفته ـ إبهام بیشتر و بیشتر میشود و بطَبْع زمینه سوءِاستفاده نیز فراخ میگردد(21).
از مَنظَرِ فرهنگِ إِسلامی، این سردرگُمیهایِ موردی در عرصه سیاست و اجتماع و فرهنگ، در بَرِ سردرگُمی و راه ناشناسیِ شاملتر و کَلانتری که نَفْسِ «ناشناختنِ إمام» باشد، بس خُرد است؛ زیرا «شناختِ إمام» است که به مَنِش و کُنِشِ دینْوَرْز معنا میبخشَد.
حدیثِ نَبَویِ مشهورِ «مَن ماتَ وَ لَم یَعْرِفْ إمامَ زَمانِه ماتَ میتةً جاهلیّةً»(22) ـ که آموزهای مُتَواتِر و مقبول نزدِ فِرَقِ مختلفِ إسلامی را إفادت میکُنَد(23) ـ ، سخنی دلپذیرست از برایِ دلهایِ سخنْپذیر، و هُشیارگرِ همه کسانی که میخواهند از نعمتِ عَظیم و منّتِ جَسیمِ مُسَلمانزیستن و مُسَلمانمُردن و بارِ دیگر مُسَلمانبرانگیختهشدن برخوردار گردند.
در کتابِ شریفِ کافی آمده است ـ و حدیثْشناسان آن را «صحیح» قَلَم دادهاند(24) ـ که إمامِ صادق علیهالسّلام فرمود: «اعْرِفْ إِمامَکَ، فَإِنَّکَ إِذا عَرَفْتَهُ لَمْ یَضُرَّکَ: تَقَدَّمَ هذَا الاْءَمْرُ أَو تَأَخَّرَ»(25) (یعنی: إمامِ خود را بشناس، که چون او را شناختی، تو را زیان نرسَد که این أمر یعنی: ظهورِ دولتِ حق پیش افتد یا دیر).
چُنان که در این تعالیم نیز إیضاح گردیده است، زیانکارِ راستین اوست که إمامَش
را نشناسَد، نه آنکه ظهورِ دولتِ حق را درنیافته.
بدرستی نیز شناختنِ إمامِ راستین است که آدمی را از خطرِ إنکارِ پیشوایِ حق و پیوستن به پیشوایانِ باطِل میرهانَد.
در حدیثنامهها از إمامِ صادق روایت شده است که فرمود: «ثَلاثَةٌ لایُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ القِیامَةِ وَ لایُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ: مَنِ ادَّعَی إِمامَةً مِنَ اللّهِ لَیْسَتْ لَهُ، وَ مَنْ جَحَدَ إِمامًا مِنَ اللّهِ، وَ مَن زَعَمَ أَنَّ لَهُما فِی الاْءِسْلامِ نَصِیبًا»(26) (یعنی: سه کَساند که خداوند در روزِ رستاخیز با ایشان سخن نمیگوید و پاکشان نمیدارَد و ایشان را عذابی دردناک است: کسی که ادّعایِ إمامتی از جانبِ خداوند کُنَد که از آنِ او نباشد، و کسی که إمامی را که از جانبِ خداوند منصوب باشد آگاهانه إنکار کند، و کسی که معتقد باشد این دو را در إسلام نَصیبی هست).
یکی از إسلامْشناسانِ بزرگِ این روزگار، پس از آن که در بابِ اشتراکِ أدیان در باور به مُنْجیِ آخِرالزَّمان سخن میرانَد، و از آموزههایِ آئینهایِ دیر و دور، تا آئینِ زردشتی، آئینهایِ هندوان، آئینِ بودا، یهودیّت و مسیحیّت در این باب یاد میکُنَد، مینویسد:
«به همین دلیلِ حضور در فرهنگهایِ گوناگون، و در عقاید و کتابهایِ أمّتها و ملّتهاست، که در یکی از زیارتهایِ حضرتِ حُجَّةِ بنِ الحَسَن (ع) چُنین آمده است:
السَّلامُ عَلی مَهْدِیِّ الاْءُمَمِ وَ جامِعِ الْکَلِمِ.
سلام بر مهدی، که أمّتها از او سخن گفتهاند، همو که همه أقوام و أفکار را متّحد میکُنَد، و زیرِ یک پرچم گِرد میآورَد.»(27).
آن اندازه در أحادیثِ نبیِّ أکرم ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ و روایاتِ أئمّه أهلالبیت
علیهمالسّلام درباره حضرتِ مَهدی ـ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فی فَرَجِهِ الشَّریف ـ سخن رفته است که هیچ جایِ شَکّ و تردیدی در حقِّ مَهدی ـ عَلَیهالسّلام ـ و مَهدویّتِ إسلامی نمیمانَد. در یک شمارش، چهارصد حدیثِ نَبَوی از طُرُقِِ أهلِ تسنّن و بیش از ششهزار روایت از مجموعِ طُرُقِ شیعه و سُنّی درباره حضرتِ مَهدی علیهالسّلام إحصا گردیده که رقمی غیرِعادی است و در بسیاری از دیگر مسائلِ إسلامیِ معروف و قریب به بداهت چُنین رقمی دیده نمیشود(28).
چُنان که شیخِ بزرگوار، مُفید ـ أَعلَی اللّهُ مَقامَهُ الشَّریف ـ ، خاطرنشان فرموده است، روایاتِ گُواه بر وجودِ إمامِ غائب علیهالسَّلام چَندان مستحکم است که اگر کسی مُنکرِ آنها شود باید همه روایاتِ مربوط به شریعتِ إسلامی را إنکار کُنَد(29).
بدینسان و به سببِ همداستانیِ مُسلمانان بر ظُهور و خُروجِ آن حضرت علیهالسّلام است که این أمر را از ضروریّاتِ دینِ مُبین إسلام قَلَم دادهاند؛ چُنان که از شیخ بهاءالدّینِ عامِلی ـ قَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ العَزیز ـ ، مشهور به شیخ بهائی (درگذشته به سالِ 1030 ه . ق.)، پرسش شده که آیا خُروجِ مَهدیِ مُنتَظَر به طورِ مُطْلَق از ضَروریّات به شمار میروَد و إنکارش موجبِ اِرتداد است؟ شیخ ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ نیز پاسخ داده که این أمر از ضروریّات و إنکارِ آن کُفر است(30).
شماری از عالمانِ أهلِ تسنّن نیز تصریح کردهاند أحادیثِ مَهدویّت در قالبِ روایاتِ متعدّد از صحابه و تابعان و پسینیانشان نقل گردیده و بر سرِ هم موجبِ «عِلْمِ قَطْعی» است، بدانسان که إیمان به ظهورِ مَهدی علیهالسّلام را واجب و از أجزاءِ عقائِد رسمیِ أَهلِ سنّت و جماعت ساخته است(31).
در پارهای از منابعِ أهلِ تسنّن از حضرتِ رسولِ أکرم ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ روایت گردیده است که فرمودند: «مَن أَنْکَرَ خُروجَ المَهدیِّ فَقَدْ کَفَرَ» (یعنی: هرکس خُروجِ مَهدی را إنکار کُنَد کافر شده)؛ و به لفظِ دیگر: «مَنْ کَذَّبَ بِالمَهدیِّ فَقَد کَفَرَ»
(یعنی: هرکس مَهدی را دروغ شمُرَد کافر شده)(32).
شواهدِ تاریخیِ متعدّد و گزارشهائی که از برخی گفتارهایِ صدرِ إسلام بازمانده است، نشان میدهد که مقوله مَهدویّت تا چه اندازه نزدِ صحابه و تابِعان مُسَلَّم و تردیدناپذیر بوده(33).
بطَبْع، با رواجِ کتابتِ حدیث میانِ أهلِ تسنّن، این معنا و أحادیثِ مربوط به آن در جوامع و کتابهایِ حدیثی نیز ثبت و ضبط گردید.
نمونه را، یکی از حدیثنامههایِ أهلِ تسنّن که حدیثِ مَهدی علیهالسّلام و مَهدویّت در آن هست(34)، حدیثنامه بُخاری است و مؤلّفِ این حدیثنامه، یعنی محمّد بن إسماعیلِ بُخاری، معاصرِ إمامِ جواد و إمامِ هادی و إمامِ عسکری علیهمالسّلام ، بوده و در زمانی حدیثنامه خود را نوشته که هنوز إمام مَهدی علیهالسّلام ولادت نیافته بود(35).
رواجِ أحادیث و اندیشه مَهدویّت در میانِ شیعه هم که شاید حاجت به یادآوری نداشته باشد. میزانِ طرح و بحثِ دائمیِ این اندیشه و أحادیث، از جمیع کُتُبی که به حدیث و تاریخ و فِرَقِ شیعه پرداختهاند، هویداست.
قابلِ توجّه است که این میزانِ نشر و رواجِ أخبارِ مَهدوی، در حالی است که أئمّه أهلالبیت علیهمالسّلام بخاطرِ پارهای تنگناهایِ سیاسی و اجتماعی با اِحتیاط و تحفّظِ لازم به طرحِ موضوعِ مَهدویّت میپرداختند و بناچار میبایست حرکتی انجام نگیرد که زمینه تعرّضِ حکومتی یا هرگونه سوءِ قصد به این جانشینِ شایسته إمامِ یازدهم علیهالسّلام فراهم آید(36).
پس از وفاتِ هریک از أئمّه أهلِبیت علیهمالسّلام ، اشتباه و یا سوءِاستفاده از أحادیث و مفاهیمِ مَهدویّت، شماری از شیعیان را به سویِ پنداری نادرست و یا مُدَّعیانی دروغین میکشانْد و انشعاب و افتراقی کوچک یا بزرگ در بَدَنه جامعه
شیعی پدید میآورْد. این أمر خود بر خُطورتِ موضوعِ مَهدویّت میافزود و طبیعی بود که أئمّه علیهمالسّلام و یارانِ دانا و دانشورشان در راهِ تبیینِ هرچه بیشترِ شخصیّتِ حضرتِ مَهدی علیهالسّلام بیشتر بکوشند و بدینسان بیش از پیش و با حسّاسیّتِ فراوان از مَهدویّتهایِ دروغین و ادّعائی و پندارهایِ باطل پرده برگیرند(37).
وقوعِ ناگزیرِ غَیبت، اگر با تمهیدات و زمینهچینیِ فرهنگی و شناختیِ کافی همراه نمیبود، میتوانست جامعه شیعیِ خوگر به «حُضور» را، بکُلّی متزلزل و نابود کُنَد.
غَیبتِ صُغری در درازنایِ تقریبًا هفتاد سالهاش، أمّت را از تجربه پیوندِ مُستَمِرّ و نیمهمُستقیم با إمامِ دوازدهم علیهالسّلام برخوردار ساخت و وجودِ عینیِ او را برایِ نسلهائی از أمّت ملموس گردانید و خبرِ حضورِ وی را به نحوی تردیدناپذیر مُسَجَّل کرد؛ وجودی بیرون از ساحتِ منقولات و مأثورات و حضوری مؤثِّر و راهگشا که إمکانِ پُرسش و پاسخ و داد و ستد با آن حضرت را ممکن میساخت(38).
أهمّیّتِ تبیینِ پُرسمانِ غَیبت و تثبیتِ عقیده به إمامِ دوازدهم علیهالسّلام ، باعث آمد که یکی از أرکانِ أصلیِ فعّالیّتِ نائبانِ چهارگانه روزگارِ غَیبتِ صُغری، رفعِ شکّ و تردید و پاسخگفتن به پُرسشها و إبهامها در بابِ آن حضرت باشد. در همین راستا خودِ إمام علیهالسّلام نیز گاه إرشادات و بیاناتی فرمودهاند؛ چُنان که در میانِ توقیعاتی که هم اکنون از آن حضرت دردست هست برخی در پیوند با همین موضوع است(39).
گُزارشهایِ مورِّخان و متکلِّمان و مِلَلونِحَلْنگاران نشان میدهد أکثرِ قریب به اتّفاقِ انشعاباتی که پس از درگذشتِ إمامِ عسکری علیهالسّلام در میانِ شیعیان پدید آمد، بزودی نابود و ناپدید شد و تنها مذهبِ شیعی که توانست حضورِ خود را در مرکزِ خلافتِ مسلمانان حفظ کُنَد و با أکثریّتِ قاطع به حیاتِ دینی و فرهنگیاش
إدامه دهد، همین تشیّعِ دوازدهإمامیِ کنونی بود که به پیشوائیِ فرزندِ إمامِ عسکری علیهالسّلام ، یعنی: حضرتِ حجّة بن الحَسَن ـ علیهماالسّلام ـ ، قائل بوده و هست. این نشانگرِ آن است که إقداماتِ صورتگرفته و مُقَدَّماتی که از پیش برایِ چُنین تحوّلِ عظیمی ترتیب داده شده بود، کامیاب بوده و از گرفتاریِ أکثریّتِ شیعه در وادیِ تفرقه و انشعابهایِ مُخَرِّب جلوگیری کرده است(40). با اینهمه، پیگرفتنِ این راه و تحکیم و تبیینِ عقائدِ شیعه در این باب همچُنان خطیر و ضَرور بود.
عالمانِ شیعه از همان آغازِ روزگارِ غَیبت به تبیینِ مکتوبِ این حقیقتِ دینی اهتمام کردند و کوشیدند در نوشتارهایِ خویش شبههها و حیرتهایِ زاده در پیرامونِ غَیبت را پاسخ بگویند و بزدایند. در این راستا، در سدههایِ نخستین غالبًا از سه «أسلوبِ نگرشیـ نگارشی»یِ ویژه بهره بُردند:
در این شیوه نُصوص و مَرویّاتِ واردشده در بابِ غَیبت و باور به آن، گِردآوری میشد و تَواتُرِ این معنا ـ به نحوی که هیچ إنکاری را برنتابَد و طُرُقِ روائی آن از شیعه و سنّی فرا دید آید ـ خاطرنشان میگردید.
شُیوخِ بزرگوار، کُلینی و نُعمانی و صَدوق، «غَیبتْنامه»هایِ خود را در همین قالب به قَلَم آوردند. عالمانِ سُنّی هم بدین روش کتابها و رسالههائی درباره مَهدویّت نگاشتند.
در این شیوه با أدلّه عقلی و استدلال درباره رَوائیِ غَیبت و عدمِ مُنافاتِ آن با أصولِ پذیرفته و فُروعِ ثابتِ دینی گفتگو میشود و شبهات و تشکیکات را از این طریق پاسخ میگویند.
صدها متکلِّمِ بزرگِ شیعه، کسانی چون ابنِقِبَه رازی و أبوسهلِ نوبختی و شیخِ
مُفید و سیّدِ مرتضی و دیگران و... ، از این مَنظَر درباره غَیبتِ إمامِ زمان ـ علیهالسّلامـ قَلَمفرسائی کردهاند.
در این شیوه بینِ دو روشِ پیشگفته جَمع میکنند؛ هم أدلّه و مناقشاتِ عقلی را یاد میکنند و هم آثار و أخبار را.
شیخ علیّ بن بابویهِ قمی، پدرِ صَدوق، در کتابِ الإِمامَة و التَّبْصِرَة مِن الحَیْرة، و شیخِ طوسی در الغَیبة، در این مَسلَک سُلوک نمودهاند.
البتّه باید دانست سُلوک در هریک از دو مَسلَکِ پیشگفته نیز به معنایِ بیگانگی و بیبهرگی از مَسلَکِ دیگر نبوده و نیست. نَظَر، به صبغه غالبِ نگرش و نگارش است؛ ورنه، هم مُحَدِّثان در نگارشهایِ خویش استدلالاتِ متکلِّمانه آوردهاند، و هم متکلِّمان به أحادیث و أخبار استناد کردهاند(41).
أحادیثِ مَهدویّت که در حَدیثْنامههایِ شیعی و سُنّی نقل گردیده است ـ مانندِ أحادیثِ بسیاری از دیگر مباحثِ إسلامی ـ (به اعتبارِ متن و سَنَد) شاملِ أنواعِ مختلفِ حدیث میشود. در میانِ آنها هم حدیثِ صحیحِ مُتَّفَقٌ علیه هست، و هم حَسَن و هم ضعیف(42).
پس جُزئیّاتِ همه این أحادیث به یک اندازه قابلِ استناد نیست. به عنوانِ مثال، در پارهای از جُزئیّاتِ أحوالِ پس از ظُهور، ای بسا أحادیث مختلف باشند و لزومًا نتوان در بابِ برخی از کیفیّات با قطع و یقین نظر داد. ولی کُلّیّاتِ بحثِ مَهدویّت و غَیبت و ظُهور، مُسَلَّم و تردیدْناپذیر است. این کُلّیّات از أحادیثِ صحیحِ قطعی، و نیز «قدرِ مشترکِ أحادیث» که موردِ تَواتُرِ مَعنوی است(43)، مُستَفاد میگردد.
در بسیاری از دیگر مَعانیِ دینی نیز ـ خواه اعتقادی و خواه عَمَلی ـ ، بدین حال
بازمیخوریم که أصلِ معنا موردِ قطع و یقین و اتّفاقِ آراء است ولی در بابِ جُزئیّاتِ آن آراء و وُجوهِ مختلفی مطرح شده و بابِ داوری و اجتهاد مفتوح مانده. نمونه را، «مَعاد» از شالودههایِ عقیدتیِ إِسلامی است و مَراتب و لَوازمِ آن ـ مانندِ «حِساب» و «میزان» و «صِراط» و «بهشت» و «دوزخ» ـ همه قطعی و مُستَدَلّ به آیات و أحادیثِ مُتَواتِر میباشد؛ لیک در تفاصیلِ کیفیّات و جُزئیّاتِ آن اختلاف هست و بعضِ جُزئیّاتی هم که در پارهای از روایات آمده است، از حیثِ وضوح و ثبوت و قاطعیّت چون کُلّیّاتِ پیشگفته نیست. ازینرو، إنسانِ مسلمان با قطع و یقین به مواردی چون کلّیّاتِ پیشگفته إیمان میآورَد و آنها را از ضروریّات قلمداد میکُنَد، لیک در پارهای جُزئیّات و کیفیّات بابِ اختلاف و أحیانًا مناقشه را مفتوح میدانَد و این اختلاف نیز، به خودیِ خود، لطمهای به إیمانِ مسلمان نمیزَنَد(44).
در مسأله مَهدیِّ مُنْتَظَر ـ علیه الصّلاة و السّلام ـ نیز چُنین است. کلّیّت و أصلِ آن موردِ إجماع و اِتّفاقِ جمیعِ مسلمانان است و حتّی کثیری از جُزئیّاتِ آن موردِ اِتّفاقِ مذهبِ شیعه إمامی ـ أَعلَی اللّهُ کَلِمَتَهُ العالیة ـ است؛ لیک در پارهای از کیفیّات مربوط به خصوصیّاتِ ظهور و حکومت و مدّتِ بقاء، جایِ اختلاف هست که چاره آن دقّتِ نقّادانهتر در متن و سَنَدِ أخبار و أحادیثِ مربوط به این جُزئیّات است و ای بسا مکشوف شدنِ برخی از آنها نیز به پس از ظُهورِ إمام ـ عَجَّلَ اللّهُ تعالی فی ظُهورِهِ الشَّریف ـ موکول شود. پیداست که مکتوم یا موردِ اختلاف ماندنِ این جُزئیّات، به أصلِ موضوع و نَفْسِ عقیده و إیمانِ مسلمان گَزَندی نمیرَسانَد(45).
عَلائمی از برایِ ظُهورِ إمامِ عصر ـ عَجَّلَ اللّهُ تَعالَی فَرَجَهُ الشَّریف ـ در روایاتِ متعدّد یاد شده. روایتهایِ برخی از عَلائم از حیثِ سَنَد قویتر و بطَبْعْ قابلِاعتمادترند و روایتهایِ برخی از عَلائم بدان قوّت نیستند، و از این رویْ، هَمْچَندِ دسته نخست نمیتوان بر آنها تکیه کرد(46).
نکته مهمّی که باید به یاد داشت، این است که پارهای از أخبارِ مربوط به رخدادهایِ عظیمِ آینده بشر، خالی از نِکات و مضامینی شگفتانگیز نیست. برخی ظاهربینان که میانِ «عقل» و «عادت» خَلْط میکنند، به مَحضِ برخورد به آنچه «عادی» نباشد، آن را غیرِ معقول و خِرَدناپذیر میشمرند و نامِ این سهلانگاری و بیدقّتی خود را نیز «نقدِ عقلی»یِ أخبار میگذارَند. این در حالی است که آنچه ایشان مخالفِ عقل خواندهاند، معمولاً نه با «مُسَلَّماتِ عقلیّه» ناسازگارست و نه به «مُحالاتِ عقلیّه» میانجامد، بلکه تنها با عُرف و عادت اختلاف دارد؛ عقل این أُمور را در بُقعه «إمکان» مینهَد و مادام که بر امتناعِ وُقوعشان «بُرهان» إقامه نشود، از ممکن بودنِ آنها شانه تهی نمیکُنَد. اگر هم صحّتِ صدورِ خَبَر از «مُخْبِرِ صادق» ثابت گردد، چون صِدقِ قولِ مُخْبِرِ صادِق را عقل ـ در علمِ کلام، با أدلّه عقلی ـ تأیید کرده است، به وقوعِ این مُمکِنات یقین میکُنَد. پس اگر غَرائبِ مذکور در پیشگوئیها، با «مُسلَّماتِ عقلی» منافات نداشته باشد و به «مُحالِ عقلی» نینجامد، همچُنان در بُقعه «إمکان» است، و اگر معلوم گردد که آن پیشگوئی از «مُخْبِرِ صادق» است، عقل نیز بالتَّبَع بر آن صحّه میگذارَد(47).
«إیمان به غیب» هم که دین از إنسانها مُطالبه میکُنَد، درست در همین ساحت است؛ نه خَستو شدن به «مُحالاتِ عقلی» و ستیز با «مُسَلَّماتِ عقلی» ـ که «دین» خود برایِ نفیِ آن مُحالات و تثبیتِ این مُسَلَّمات آمده و حافظِ «عقل» و تهذیبگرِ مَناهج و مَسالکِ آن است.
در عینِ آگاهی از این نِکات که: أوّلاً، غَرابتِ محتوایِ حدیث به معنایِ مُخالفتِ آن با عقل نیست؛ و ثانیًا، ضعفِ سَنَدِ یک حدیث نیز لزومًا به معنایِ مردود و سُست و غیرِ قابلِاعتنا بودنِ محتوایِ آن نمیشود، باید بدین معنایِ مهم نیز مُتَفَطِّن بود که: در معارفِ اعتقادی، چون به عِلْم و قَطْع نیاز هست، خبرِ مُتَواتِر و یا خبری
که شواهدِ قطعی بر صحّتِ آن هست، ملاک قرار میگیرد، و خبرِ واحدی که فاقدِ این خصوصیّات است، در معارفِ اعتقادی حُجَّت نیست(48).
البتّه قبولِ پارهای از آنچه در بعضِ روایاتِ مربوط به إمامِ زمان علیهالسّلام و قیامِ آن حضرت آمده است، برایِ أذهانِ مردمانِ روزگارانِ پیش دشوارتر بود تا امروز. در روایات از توانائیهایِ خارِقالعاده شخصِ إمامِ زمان علیهالسّلام و گروهی از یارانشان در زمینههایِ اطّلاعْرسانی و نظامی سخن رفته است، که ذهنِ امروزیِ آشنا به پیشرفتِ روزافزونِ فنّاوریهایِ صوتی و تصویری و ... ، آنها را بآسانی میتوانَد پذیرفت. إنسانِ امروزی که با پوست و گوشت و استخوانش، اطّلاعْرسانیِ دقیق و سریع را در أقصا نِقاطِ جهان لَمس کرده است، در بابِ اینگونه أخبار کمتر به إنکار و استبعاد میگراید(49).
به هر رویْ، در نظر داشتنِ آن مبانی و معانی، از یکسو، و توجّه به حدود و ثُغورِ «قطعی» و «تردیدپذیر» در قلمروِ نقلیّات، از سویِ دیگر، ما را در مواجهه با عمومِ أحادیث، بویژه أحادیثِ مشتمل بر پیشگوئیهایِ شگفتانگیز، از إفراط و تفریط مصون میسازد.
نمونه این مباحث، کیفیّاتِ مذکور در بابِ «دَجّال» است که در بابِ جُزئیّات و أوصافِ آن، جایِ بحث و گفتوگو هست.
موضوعِ آمدنِ دَجّال در آخِرالزَّمان و أوصاف و نشانههایِ او و درازگوشِ او، خاصِّ منقولات و مأثوراتِ شیعه نیست؛ بلکه بیش از آنچه در روایاتِ شیعه هست، از طُرُقِ أَهلِ تسنّن نقل گردیده؛ البتّه باید در فرصتِ مناسب أسناد و مدلولاتِ این روایات بدقّت موردِ تحقیق و بررسی قرار گیرد و درباره صحّت و سُقمِ آنها داوری شود تا بتوان آنچه صحیح و معتبرست برگرفت و الباقی را به کناری نهاد(50).
برخی کسان، از مفاهیمِ رمزی و کِنائی در أخبارِ دَجّال سخن گفتهاند(51) که بطَبْعْ
پایِ تأویل را به عرصه فهمِ این أخبار میگُشاید. لیک باید در تأویلِ این أخبار ـ بسانِ دیگر عرصههایِ تأویلِ نُصوص ـ بغایتْ محتاط بود.
تطبیقِ دجّال و أوصاف و نشانههایِ او و درازگوشش، با برخی از اختراعاتِ کنونی و آینده، یا رئیسِ دولتی که مادّی و واجدِ دستگاهِ تبلیغاتیِ نیرومند باشد، چیزی نیست که بتوان بر آن اعتماد کرد(52).
توجّه به این نِکات علیالخُصوص از برایِ وُعّاظ و مُبَلِّغان و أهلِ منبر ضرورت دارد؛ زیرا در این أبواب حتّی اگر صحّتِ متن و سَنَد و تفسیرِ حدیث نیز مُحرَز باشد، ای بسا نَفْسِ تردیدآفرینی و استبعادزائیِ آن در ذهنِ مخاطَب، و عدمِ آمادگیِ مُستَمِع برایِ توجّه به إمکانِ عقلیِ مُفادِ آن، مانعِ مَتینی برایِ نقلِ آن به شمار رَوَد.
پیشوایانِ دین به ما آموختهاند که در تحدیث، حدودِ فهم و توانائیهایِ ذهنی و معرفتیِ مخاطَب را ملحوظ کنیم؛ حتّی اگر سخنی حق است ولی ذهن و خردِ مُخاطَب، استعداد یا گُنجائیِ پذیرشِ آن را ندارد و از سرِ جهل به تکذیبِ خدا و پیامبرش ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ میپردازد، از بیانِ این سخن و نشرِ این حقیقت دم فروبندیم(53).
متأسّفانه در این روزگار، نه فقط در بابِ این ظَرافتهایِ فوقالعاده، که درباره پارهای از آداب و هنجارهایِ کلّیتر و حتّی پیشِپااُفتاده نقلِ حدیث نیز، اینجا و آنجا، شاهدِ غفلت و إهمال هستیم.
به قولِ یکی از معاصران: پیشینیان برایِ أخذِ یک حدیث، رنجِ سفرهایِ مصر و شام و دیگر بلاد را بر خود هموار میکردند، و برایِ آن که حدیثی را غلط نخوانند و یا روایاتِ ضعیف را نقل نکنند، میبایست راههایِ هشتگانه تحمّل و تلقّیِ حدیث(54) را طی کنند؛ چه بسا همه کتاب را به طورِ سَماع و قِرائت با استاد بخوانند و بشنوند... و اگر کسانی این أصول و ضوابط را رعایت نمیکردند... دستِ کم نقل و
سخنشان در نظرِ أربابِ قلم و اندیشه و قبیله کلمه ـ که فنونِ این علم را میشناختند ـ وزنی نداشت. در مقابل، امروز، این مسأله پُرأهمّیّت موردِ کماعتنائی و فراموشی قرار گرفته و ای بسا حدیث، بدونِ توجّه به صحّت و سُقم و مأخذِ آن نوشته و خوانده میشود و معنا و مضمونش موردِ بحث و بررسی قرار میگیرد و گاه از این راه ابزارِ درازدستیِ فرهنگیِ دشمنانِ إسلام و مسلمین فراهم میشود(55).
بعضِ معاصران گُمان کردهاند که در بابِ أحادیثِ مَهدویّت دقّت و حسّاسیّتِ حدیثْپِژوهانه لازم نیست زیرا هیچ «فعل» یا «تَرک» ـ و به تعبیر دیگر: ثمره محسوسِ عَمَلی ـ بر آنها مترتّب نیست! این گُمان، خیالی خام و فاقدِ دقّتِ محدِّثانه و متکلِّمانه است(56) که از جانبی، أَثَرِ عظیمِ «اندیشه» و «اعتقاد» را در «عَمَل» و رفتارهایِ کلّی و جُزئی و برنامهریزیهایِ حیاتیِ آدمی، مغفول نهاده، و از جانبِ دیگر، نفْسِ مُساهَمَتِ «باورها» را در سَعادت و شَقاوتِ نهائیِ إنسان ملحوظ نساخته.
التزام به «انتظار» ـ به عنوانِ یک برنامه پویا و پویائیآفرین در حیاتِ دینیِ آحادِ مسلمانان ـ ، خود ناگزیر از دریافت و تصوّری روشن و معقول از مَهدویّت و غَیبت و ظهورِ حضرتِ مَهدی ـ عَجَّلَ اللّهُ تعالی فَرَجَهُ الشَّریف ـ است.
در أحادیثِ إسلامی «حفظِ چهل حدیث» بسیار موردِ ترغیب و ستایش قرار گرفته است.
از نَبیِّ أکرم ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ روایت شده است که فرمودند: «مَن حَفِظَ عَلَی أُمَّتی أَربَعینَ حَدیثًا مِن أَمرِ دینِها بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ القِیامَةِ فَقِیهًا و کُنتُ لَهُ شافِعًا و شَهیدًا»(57) (یعنی: هرکه از برایِ أُمّتِ من(58)، چهل حدیث از أمورِ دینِ أُمَّت را حفظ
کُنَد، خداوند در روزِ رستاخیز او را فَقیه [ = دینْشناس] برانگیزَد و من او را شَفاعتگر و گواه باشم).
از إمامِ صادق علیهالسّلام نیز روایت شده است که فرمودند: «مَن حَفِظَ مِن أَحادیثِنا أَربَعینَ حَدیثًا بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ القیامةِ عالِمًا فَقِیهًا»(59) (یعنی: هرکه از أحادیثِ ما چهل حدیث حفظ کُنَد، خداوند در روزِ رستاخیز او را دانشور و فَقیه [= دینشناس[ برانگیزَد).
این مضمون میانِ خاصّه و عامّه، مشهورِ مُستَفیض، و به قولی: مُتَواتِر، است(60).
در این باره که «حفظ» در اینجا به چه معناست، نظرهایِ مختلفی إبراز گردیده. به قولی، مراد، همان از بر کردن و به خاطر سپردن است که در میانِ محدِّثانِ روزگارِ قدیم معهود و متعارف بوده، و به نقشِ در خَواطِر، بیش از رسمِ در دفاتر، اهتمام میکردهاند. به قولِ دیگر، مراد، حَراست از انِدِراس و جلوگیری از نابودی است که طُرُقِ مختلفِ حفظ را ـ أعمّ از به خاطر سپردن و نوشتن و نقل میانِ مردم ولو آنکه از رویِ مکتوب باشد ـ دربرمیگیرد. به قولِ دیگر، مُراد نقلِ حدیث به یکی از وجوهِ مُقَرَّرِ آن (یعنی: طُرُقِ هشتگانه موردِ اعتنایِ أهلِ درایه در بابِ روایتِ حدیث) است(61).
خَبیرِ فنِّ حدیث، مولانا علاّمه محمّدباقرِ مجلسی ـ أَعْلَی اللّهُ مَقامَهُ الشَّریف ـ ، میفرماید: حق آن است که حفظ را مراتبی است. ثوابِ حفظ نیز به حَسَبِ مراتبِ آن متفاوت است. یکی از مراتبِ حفظ، همانا حفظِ لفظ است ـ خواه در خَواطِر باشد و خواه در دَفاتِر ـ و تصحیحِ لفظ و استجازه و إجازه و روایتِ لفظِ حدیث. مرتبتِ دوم، حفظِ معانیِ حدیث و اندیشیدن در دقائقِ آن و استنباطِ حکم و معارف از أحادیث است. مرتبتِ سوم، حفظ و پاسداشتِ حدیث از راهِ عَمَل بدان و موردِ توجّه و تَنَبُّه قراردادنِ آن است(62).
علاّمه مجلسی ـ رَفَعَ اللّهُ دَرَجَتَه ـ خاطرنشان میفرماید که ظاهرِ بیشترینه أخبار، نشانگرِ تخصیصِ این أحادیثِ چهلگانه به أمورِ دین از أصولِ عقائد و عباداتِ قَلْبی و بَدَنی است، و نه أعمّ از این معانی و دیگر مسائلِ مُعاملات و أحکام؛ بلکه از بعضِ أخبار برمیآید که أحادیثِ چهلگانه مزبور باید جامعِ أُمّهاتِ عقائد و عبادات و خِصالِ ارجمند و کردارهایِ نیکو باشد(63).
علاّمه مجلسی ـ نَوَّر اللّهُ مَرقَدَهُ الشَّریف ـ مراد از «فقیه» و دانشور برانگیختهشدنِ حافظِ چهل حدیث را نیز، این میدانَد که خداوند او را مُوَفَّق میدارَد تا از فقیهانِ عالِمِ عامِل شود؛ احتمالِ دیگر آنکه خداوند هرچند که حافظِ چهل حدیث از فقیهان نباشد، او را به سببِ تَشَبُّه به ایشان، در زمره فقیهان برمیانگیزَد. «فقیه» نیز در أخبار غالبًا بر عالِمِ عامِلی إطلاق میشود که به عیوب و آفاتِ نفس بَصیر، در بابِ دنیا تارِک و زاهد، و در بابِ نَعیمِ أُخرَوی و قُرب و وصالِ خداوند راغِب و مشتاق است(64). بلکه مُراد از «فِقْه» در قرآن و حدیث، غالبًا بصیرت در علمِ دین است(65)، و علمِ دین ـ به قراری که گفتهاند ـ علمِ أُخرویِ کمالی است، یعنی دانشی که آدمی در نشأه أُخروی از رهگذرِ آن به کمالات میرسد و در دنیا با عقیده و عَمَل به آن راهِ سعادتِ أُخروی را میپویَد(66).
بعضی خاطرنشان کردهاند حدیثِ مشهورِ «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ» (یعنی: هرکه به کسانی مانندگی جُست، از ایشان است)، مُؤَیِّد و مُصَدِّقِ حدیثِ موردِ بحثِ ماست؛ چرا که حفظِ أحادیث، پیشه فقیهان و دینْشناسانِ أُمّت است که در استدلال بر مسائل و أدایِ مواعظ و نصایح از آن بهره میبَرَند، و کسی که به حفظِ أحادیث مُبادَرَت میکُنَد بدیشان مانندگی جُسته است و به مُقتَضایِ حدیثِ مذکور از ایشان خواهد بود (و در زمره ایشان محشور خواهد گردید)(67).
از شافعی و أحمد بنِ حنبل نقل شده که مقصودِ رسولِ خدا ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ
آلِه ـ از چهلْحدیث در روایتِ «مَنْ حَفِظَ ...»، چهل حدیث در فضائلِ أمیرِمؤمنان علی علیهالسّلام است؛ همچُنین نقل گردیده است که بعضِ عالمانِ أهلِ تسنّن در خواب به شَرَفِ زیارتِ رسولِ خدا ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیه وَ آلِه ـ رسیدند و آن بزرگوار سخنِ شافعی را تأیید فرمود(68).
یکی از عالمانِ معاصِر احتمال داده است این قولِ بعضِ أهلِ سنّت که حدیثِ موردِ بحث را، به رَغمِ کَثرتِ نقلها و منابع و تَواتُرِ مضمونش، ضعیف ـ و حتّی در یک قول: موضوع ـ دانستهاند، ناشی از گرایش به خودداری از نقلِ فضائلِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام باشد(69).
این احتمال بسیار بعید است. بویژه ازآنرویْ که در میانِ عالمانِ شیعه نیز إصراری بر صحّتِ طریقِ حدیثِ مذکور نیست؛ محقِّقِ بزرگواری چون ملاّ إسماعیلِ خواجوئی ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ از ضعفِ سَنَدِ این حدیث سخن رانده و شهرتِ آن را میانِ عامّه و خاصّه سببِ جُبرانِ ضعف شمرده(70).
آری، این در حالی است که بعضِ عُلَمایِ شیعه نیز از صحّتِ آن سخن گفتهاند(71)؛ و العِلْمُ عِندَ اللّه.
به هر رویْ، حدیثِ مشهورِ «حفظِ چهل حدیث»، سنّتِ نگارشیِ ویژهای پدید آورْد و عالمانِ بزرگی از شیعه و سُنّی به نگارشِ کتابهائی مشتمل بر چهل حدیث روی آوردند که گاه فقط بر نُصوصِ أحادیثِ چهلْگانه اشتمال داشت و گاه شرح و توضیح و حتّی ترجَمه أحادیث را نیز در برمیگرفت. این کتابها را در زبانِ عربی غالبًا «کتاب الأربعین» یا «الأَربعون حَدیثًا» خواندهاند و در فارسیِ «چهلحدیث» و «أَربعین».
قدیمترین چهلْحدیثهائی که میشناسیم علیالظّاهر در نیمه نخستِ سده سومِ هجری (همزمان با تدوینِ حدیثنامههایِ ششگانه أهلِ سُنَّت موسوم به «صحاحِ
سِتّه»(72)) پدید آمدهاند: یکی به تدوینِ أحمدبن حربِ نیشابوری (درگذشته به 234 ه . ق.)؛ دیگری به تدوینِ أبوالحسنِ طوسی (محمّد بن أسلمِ کندی / درگذشته به 242 ه . ق.) که از ثِقاتِ محدِّثانِ خُراسان به شمار میرفته؛ و ...(73) .
پَسانتر چهلْحدیثْنویسی متداولتر شد و چهلْحدیثهائی در موضوعاتِ گوناگون به قلم آمد، تا جائی که شمارِ چهلْحدیثها در سده ششم از چهل کتاب میگذرد. در تألیفاتِ أحمد بن عبدوس بن کاملِ سلمیِ سرّاجِ بغدادی (درگذشته به 293 ه . ق.) کتابی به نامِ کتاب الأربعین من مسانید المشایخ العشرین عن أصحاب الأربعین آمده است که مینُمایَد چهلْحدیثْنویسی در همان سده سوم شکوفا شده بوده و شگفت نیست اگر در تألیفاتِ عبداللّه بن جعفرِ قُشَیْری (درگذشته به 533 ه . ق.) به کتاب الأربعین مِن مَسانید المشایخ العشرین مِن الأصحاب الأربعین من العوالی باز خوریم(74).
در نگارشهایِ دانشورِ بزرگِ شیعی، شیخ منتجبالدّین بن بابویه (درگذشته به سالِ 585 ه . ق.)، کتابی به نامِ الأربعون حدیثًا من الأربعین عن الأربعین فی فضائلِ أمیرِالمؤمنین (علیهالسّلام) هست که نشان میدهد چهلْحدیثْنویسی واردِ مراحل فنّی شده و چهل حدیث در موضوعِ خاصّ (در اینجا: فضائلِ أمیرالمؤمنین علی علیهالسّلام) به نقل از چهل تن از مشایخِ حدیث در یک کتاب گِرد آمده(75).
در میانِ چهلْحدیثهائی که عالمانِ بزرگِ شیعه نوشتهاند، چهلحدیثهایِ شهیدِ أَوَّل و علاّمه مجلسی و شیخ بهاءالدّینمحمّدِ عامِلی و ابنِ زُهْره حَلَبی ـ رضوانُ اللّهِ علیهم أجمعین ـ اشتهار و تداولِ بیشتری داشته است.
شمارِ کتابهایِ چهلْحدیثِ تألیفشده در تمدّنِ إسلامی را تا «هزار» گفتهاند و این با توجّه به رَوائیِ سنّتِ چهلْحدیثْنگاری و کَثرتِ کتابهایِ مفقود و یا همچُنان ناشناخته مسلمانان قابلِ استبعاد نیست. آنچه از چهلحدیثها در کتابخانهها هست و در فَهارس و مُؤَلَّفات یاد شده، شاید به سیصد برسد. تنها حدود صد چهلْحدیث در
کشفالظُّنون و ذیلِ آن و صد چهلْحدیث در الذّریعه یاد شده است(76).
بسیاری از چهلْحدیثْنگارانِ مسلمان، موضوعِ خاصّی را برایِ گِردآوردنِ أحادیثِ چهلْگانه مَدِّ نظر قرار دادهاند؛ موضوعاتی چون فَضائل و مناقبِ أهلِ بیتِ پیامبر ـ علیه و علیهم السّلام ـ (به طورِ عام)، فضائل و مناقبِ أمیرالمؤمنین علی علیهالسّلام (به طورِ خاصّ)، أصولِ دین، جِهاد، زُهد، پارهای از فروعِ عبادات و معاملات، و...(77). مَهدویّت نیز یکی از موضوعهائی بود که چهلْحدیثْنگاران، از شیعه و سُنّی، بدان پرداختند.
پارهای از چهلْحدیثْهایِ کهن که درباره حضرتِ مهدی علیهالسّلام و موضوعِ مَهدویّت و غَیبت و ظُهورِ آن دادگسترِ زمین و زمان فراهم آمده است، از این قرار میباشد(78):
الأربعونَ حدیثًا فی المَهدی / حافظ أبونُعَیم أحمد بن عبداللّهِ اصفهانی (درگذشته به سالِ 430 ه . ق.).
الأربعونَ حدیثًا فی المَهدی / حافظ أبوالعلاءِ همدانی (درگذشته به سالِ 569 ه . ق.).
الأربعون حدیثًا فی المَهدی / سراجالدّینِ بغدادیِ قزوینی (سده ششم).
کفایةُالمُهْتَدی فی معرفةِ المَهدی / سیّد محمّدِ میرلوحی (درگذشته پس از 1085 ه . ق.).
کشف الحقّ / میرمحمّدصادقِ خاتونآبادی (درگذشته به سالِ 1272 ه . ق.).
شماری از متأخّران و همروزگارانِ ما نیز به تدوین و تألیفِ چهلْحدیثْهائی در همین راستا إقدام کردهاند(79)؛ که الأَربعونَ حَدیثًا فی مَن یَمْلاَءُ الأَرضَ قِسطًا و عَدْلاً(80) از این شمارست.
زمانی که نویسنده دانشورِ الأَربعونَ حَدیثًا فی مَن یَمْلاَءُ الأَرضَ قِسطًا و عَدْلاً، حجّةالإسلاموالمسلمین حاجشیخ هادیِ نجفی ـ وَفَّقَهُ اللّهُ تَعالی لِما یُحِبُّ و یَرضی ـ ، ترجَمه این کتاب را از صاحبِ این قلم درخواستند، از سرِ اشتیاقی که به عَتَبهبوسیِ معارفِ أهلِ بیتِ عصمت و طهارت علیهمالسّلام داشته و دارم، پذیرفتم؛ بویژه که دوست داشتم بدین بهانه عرضِ خاکساریِ خود را به پیشگاهِ رفیعِ حضرتِ بَقیَّةُاللّه، حجّة بن الحَسَن ـ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فی ظُهورِه ـ ، عرضه بدارم. کار را نیز آسان میشمردم، و چون برخی از این أحادیث و منابعِ آن، پیشتر نیز به فارسی ترجَمه شده بود، میپنداشتم که مرا به پالودهخوردن میفرستند!(81)
هرچه در کار پیشتر رفتم، از یکسو، شور و اشتیاقم افزون شد، و از سویِ دیگر، دانستم ترجَمه این أحادیث بسیار دشوارتر و تأمّلْخواهتر از آنست که در آغاز میپنداشتم، و در این میانه، نه فقط به ترجَمه، که گاه باید به شرح و تدقیقِ ضبطِ حدیث نیز دست یازم. نادرستیهائی که در ضبطِ برخی منابعِ حدیثیِ مطبوع مشاهده کردم و افتادگیها و بَدْخوانیها و سَهلانگاریهائی که در پارهای ترجَمهها دیدم، همه و همه، حکایتگرِ همان مظلومیّت و مهجوریّتِ تُراثِ حدیثیِ شیعه بود که بارها و بارها گفته و نوشته و خواندهایم.
القصّه، نه منابعی که در اختیار داشتم ـ و داریم ـ به آن صحّت و دقّت و کارآمدی و کارگُشائی بود که گُمان میرفت، و نه راه به آن همواری و زودانجامی؛ و اگر نبود لطفِ خداوندِ کارسازِ بندهنواز و عنایتِ خاصانِ درگهش، خاصّه إمامِ غائب ـ روحی و أرواحُالعالَمینَ لِتُرابِ مَقْدَمِهِ الفِداء ـ ، این مختصر هرگز سامان نمیپذیرفت.
با اینهمه، ناگزیر باید به قُصور و تقصیرِ خویش معترف شوم و خاطرنشان کنم: این کاری است که توانستهام، نه آنچه خواستهام. تنگیِ وقت و پایفشاریِ مؤلّفِ
ارجمند بر شتابِ قلم نیز، در زودتر فروبستنِ پَروَنده این ترجَمه و چشمپوشیدن از بازپیرائیِ بیشتر دخیل بود. اینک باید امید بَنْدَم که اگر نُکتههائی إصلاحی و تکمیلی فرادستآمد، در چاپِ دیگر ـ بِعَونِ اللّهِ تَعالی ـ إعمال و إلحاق گردد. همچُنین امیدوار باشم که تا آن زمان از یادآوریها و پیشنهادهایِ صاحبْنظرانِ صائبْنَظَر بیبهره نمانم و در بِهْسازیِ ترجَمه و توضیحات رهینِ منّتِ عِیارْسَنجانِ سُخَنْشناس شوم.
یکی از پُرسمانهائی که نظر و تحقیقِ محدِّثان و متکلِّمان و فقیهانِ إمامی را به خود معطوف داشته، و نگرشها و نگارشهائی چند، از رهگذرِ این عَطفِ توجُّه و تأمُّل و توغُّل، پدید آورده است، پُرسمانِ «حُرمتِ تسمیه إمام دوازدهم ـ عَجَّلَ اللّهُ تعالی فَرَجَه ـ » است.
گفتوگو بر سرِ این است که آیا بصراحت ذکر کردنِ نامِ حضرتِ مَهدی علیهالسّلام (که همانا نامِ رسولِ خدا ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ و آلِه ـ است و بارها در مأثورات بدین معنا تصریح شده)، رواست یا نه؟ ؛ و منشإِ گفتوگو، روایتها و أحادیثِ مهمّی است که از این کار نهی میکنند.
بسیاری از عالمانِ إمامیّه در این باب قائل به تحریم شدهاند و حتّی میرِداماد (ره) در شرعةالتّسمیة مدّعیِ إجماع بر تحریم گردیده و محدِّثِ جزائری (ره) در شرحی که بر عیونالأخبارِ صَدوق (قده) نگاشته است تحریم را قولِ بیشترینه عالمانِ إمامی دانسته(82).
در مقابلِ این أکثریّت که تحریم را به طورِ مطلق و تا زمانِ ظهور برقرار میدانند، برخی تحریم را مشروط به تقیّه و خوف دانسته و بعضِ مُستَنبِطان هم محدود به دورانِ غَیبتِ صُغری پنداشتهاند(83).
نگارنده این سطور، به هر رویْ، در ترجَمه چهلْحدیثِ حاضر با این معنا سر و کار
داشته و ـ به رغمِ میلِ باطنی و برخِلافِ احتیاطِ پسندیده در أمثالِ این مواضع ـ آنجا که مؤلّفِ محترم تصریح به نامِ مبارک کرده است، تصرّفی نکرده و عینِ نوشته مؤلّف را ـ که خود دانشآموخته فقه و أصول، و حدیثْپِژوه است ـ ترجَمه نموده؛(84) خاصّه که برخی هم در این باب به تفاوتِ حکمِ مکتوب و ملفوظ تصریح کردهاند(85) ـ و اللّهُ سُبحانَهُ و تَعالی أَعْلَم و عِلْمُهُ أَتَمّ وَ أَحکَم.
در این ترجَمه، أوّلاً، به إعرابگُذاری و مَشکولسازیِ متونِ أحادیث دست یازیدهام؛ ثانیًا، ترجَمه متنِ حدیث را در پیِ نصّ ِ عربی قراردادهام؛ و ثالثًا، توضیحات و بازبُردها و مَطالبی در متن و حاشیه برافزودهام. برایِ آنکه افزودههایِ ترجُمان قابلِ تمییز باشد، اینجا و آنجا آنها را در میانه دو قُلاّبِ شکسته (< < ) نهادهام. پس خواننده محترم هر جا ـ در متن و پینوشتها ـ به < > بازخورد، عباراتِ درونِ آن را از افزودههایِ ترجُمان بدانَد.
نامِ کوتاهِ «اندوخته خداوند» را نیز ـ که اقتباسی است از تعبیرِ قُرآنیِ «بَقیَّةاللّه» ـ ، ـ با موافقتِ مؤلّف ـ از برایِ این ترجَمه انتخاب کردم.
گُمان میکنم ترجَمه این چهلْحدیث، خواندنِ مُنتَخَبی از میراثِ حدیثیِ مسلمانان را در موضوعِ مَهدویّت برایِ خوانندگانِ فارسیزبان تسهیل کرده باشد. ترجُمان مُدَّعائی بیش از این ندارد و رَجامَندست کسانی که این مُنتَخَباتِ حدیثی را مُطالعه میکنند، خود با شوق و اهتمامِ بیشتر به مطالعه حَدیثْنامههایِ کَلانْتر و کتابهایِ مُفَصَّلتر بپردازَنْد. باز تأکید میکنم این چهلْحدیث مُنْتَخَبی است از میراثِ حدیثیِ ما که مؤلّفِ آن، با ترتیبِ موضوعی و توالیِ منطقی، خُطوطِ برجسته باور و اندیشه إمامیّه را در این باب ملاک قرار داده، و به بهانه هریک، حدیثی از میانِ أحادیثِ گوناگونِ این أبواب برگزیده و آورده است. همین و بس.
ترجُمان، در ترجَمه نُصوصِ حدیثی، نه مُحرِّرانه و آزاد قلمْگَردانی کرده است، و
نه به شیوه تَحْتَاللَّفْظ. کوشیدهام أمین و درست ترجَمه کنم و حَتَّیالمقدور نه بر مُفادِ نص بیفزایم و نه از آن بکاهم. اگر افزونهای یا توضیحی را نیز برایِ خواننده لازم دیدهام معمولاً میانِ قلاّب نهادهام تا ممتاز باشد.
امیدوارم در پیراستنِ کاستیهایِ مُسَلَّم و لغزشهایِ احتمالیِ این ترجَمه، از نقدِ باریکْبینانه سخنْسنجان محروم نمانَم و آنمایه به فراخْسینگان و دریاوَشان تَشَبُّه کنم که صادقانه بگویم: «أَحَبُّ إِخوانی إِلَیَّ، مَنْ أَهدی إِلَیَّ عُیُوبی»(86).
خدایْ را میخوانیم و از او میخواهیم تا با ظهورِ إمامِ عصر ـ علیه الصّلاة و السّلام ـ دیده ما را روشن، جانمان را تابناک، دلمان را خُشنود، و باور و خِرَدمان را باروَر و برخوردار فرماید و کامِ همه آزادگان و دادخواهان را برآرَد ـ بمَنِّهِ و کَرَمِه.
برف باریدهست بر باغِ جهان آفتابت تا به کِیْ باشد نهان؟
آفتابِ رویِ آن شَهْ زیرِ میغ سَرزَنَد از کوه مِهْر و مَه، دریغ!
لوحِ دوران شُد تهی از نقشِ حق ای تو دفتردار! برگردان وَرَق(87)
ایدون باد!
بنده خدا: جویا جهانبخش
اصفهان، بهارِ 1382 ه . ش.
نگر: کمالالدّین، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق. ، ص 200 و 201، و: پهلوان، 1/383 (و نگر: کمرهای، 1/307)؛ و: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، ص 337؛ و: النّوادر، الرّاوندیّ، ط. دارالحدیث، ص 102؛ و: أحادیث و قصصِ مثنوییِ بدیعالزّمانِ فروزانفر، به کوششِ حسین داودی، ص 446 و 447.
نقل به مضمون و تلخیص از: کمالالدّین و تمامالنّعمة، ط. جامعه مدرِّسین، 1405 ه . ق.، ص 200 و 201؛ و: پهلوان، 1/382 و 383؛ و: کمرهای، 1/307 و 308.
نقل به مضمون و تلخیص و تصرّف از: المَجازاتالنَّبَویّة، ط. دارالحدیث، ص 46 و 47.
نگر: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، صص 336 ـ 338.
مثنوی، ط. استعلامی، دفترِ 5، بیتِ 926.
(یعنی: آنگاه که مردمان تباه گَردَند، اینان صَلاح وَرزَنْد)؛ النّوادر، الرّاوندیّ، ط. دارالحدیث، ص 102.
از برایِ تتمیمِ آگاهی افزودنی است:
مرحومِ سیّدهبةالدّینِ شهرستانی ـ رضوانُ اللّهِ علیه ـ مراد از غریببودنِ إسلام را آن دانسته است که خِرَدها را حیران و درشگفت میسازد. یعنی همانطور که إسلام در آغاز بخاطرِ غَرابتش موجبِ حیرتِ عقول شد، شکوهِ ریشهدارش را به طرزی حیرتانگیز و محیّرالعقول باز خواهد یافت. تفصیل را، نگر: طبعِ جدیدِ مُنْتَخَبُ الاْءَثَر (سه جلدی) 3/38 (هامش).
گفتنی است که صاحبِ کشف الخفاء و مُزیل الإلباس درباره حدیثِ «بدأ الإسلام غریبا و
سیعود کما بدا غریبا فطوبی للغرباء»، گُفتاوردی آورده است و از آن جمله: «فهو مشهور أو متواتر» (کشف الخفاء، العجلونیّ، 1/282).
الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسُّون کریم، ص 29؛ و: بحارالأنوار، ط. 110 جلدی، 2/105.
ده رساله، فیضِ کاشانی (ره)، تحقیقِ رسولِ جعفریان، ص 196.
نیمْ بیتی است از مثنوی.
نگر: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، ص 29.
نگر: همان، همان ص.
سنج: نجاتبخشی در أدیان، راشدمُحَصِّل، ص 243 و 244 و پانزده و شانزده.
نگر: خورشیدِ مغرب، ص 53 و صص 90 ـ 101.
سنج: خورشیدِ مغرب، ص 90.
نگر: خورشیدِ مغرب، ص 91.
این سخن که ما آن را به لفظِ خود بازنوشتیم، سزاوارِ اندیشه و تدبّر است.
درباره عدمِ اختصاصِ این باور و هنجار، همچُنین نگر: نجاتبخشی در أدیان، ص 243 ـ 246.
نگر: خورشیدِ مغرب، صص 60 ـ 87.
نگر: اتّفاق در مَهدیِ موعود علیهالسّلام، قُرَشی، ص 29 و 30.
18.نگر: اتّفاق در مَهدیِ موعود علیهالسّلام، صص 29 ـ 94.
(همینجا شایسته است خاطرنشان کنم که متأسّفانه برخی از معاصران واژه «گفتمان» را بنادرست و بدونِ توجّه به «وَضعِ نخستینِ» آن به کار میبَرَند؛ از جمله در تعابیری چون: گفتمانِ أوّل، گفتمانِ دوم، و ...).
درباره تاریخِ تدوینِ حدیث، نگر: تدوین السّنّة الشّریفة، السّیّدمحمّدرضا الحُسَینیّالجلالی.
سنج: گفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ أوّل و دوم، ص 94 و 95.
در این باره، نگر: گفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ أوّل و دوم، ص 135 و 136 و 160؛ و: گفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ سوم، ص 22.
درباره این حدیث، نگر:
اللّوامع الإلهیّة، ط. دفترِ تبلیغاتِ إسلامیِ حوزه علمیّه قم، ص 568؛ و: در انتظارِ ققنوس، ص 119 و 120 و 182 و 183؛ و: نظرات فی تراثِ الشّیخ المفید، صص 148 ـ 153؛ و: شناختِ إمام، راهِ رهائی از مرگِ جاهلی، چ1 (ویراستِ دوم)، صص 25 ـ 44 و صص 73 ـ 78 و 87 ـ 91؛ گُفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ سوم، صص 53 ـ 56؛ و: أَنیس الموحِّدین، تصحیح و تدوینِ نشرِ پیامِ مَهدی (عج)، ص 140 ـ 141.
یکی از اشتباهاتِ «مارتین مکدرموتِ» نَصرانی در کتابِ اندیشههایِ کلامیِ شیخِ مُفید، آن است که این حدیث را «روایتی از إمامیّه» (ص 172) شمرده و از مقبولیّتِ آن نزدِ عمومِ فِرَقِ مسلمان خبر نداشته است؛ مقبولیّتی که در بعضِ مآخذِ مذکور در پینوشتِ پیشین بتفصیل موردِ بحث قرار گرفته.
نگر: مرآةالعقول، 4/186؛ و: گُزیده کافییِ بهبودی، 1/94.
افزون بر دو مأخذِ پیشگفته، نگر: أُصولِ کافی، ترجَمه و شرحِ شادروان استاد سیّدجوادِ مصطفوی، دفترِ نشرِ فرهنگِ أهلِبیت علیهمالسّلام، 2/197؛ نیز آمده است در: الغَیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسُّون کریم، ص 350.
در متنِ أصولِ کافییِ طبعِ شادروان مصطفوی و در الغَیبهیِ نُعمانی (ط. فارِس حَسّون کریم)، ـ چُنان که ما نیز آوردیم ـ «عرفته» است، ولی در مرآةالعقول و گزیده کافی «عرفت» آمده.
از برایِ شرحِ این حدیث، نگر: مرآةالعقول، 4/193 و 194.
نیز نگر: أصول کافی، با ترجَمه و شرحِ مرحومِ استاد مصطفوی، 2/203، ح 12؛ و: الغَیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسُّون کریم، ص 111 و 112، ح2؛ و: مرآةالعُقول، 4/213.
این حدیث را از صِحاحِ کافی قلم دادهاند. نگر: گُزیده کافی، بهبودی، 1/95.
خورشیدِ مغرب، ص 58.
نگر: البرهان فی علاماتِ مَهدیِّ آخِرالزّمان [علیهالسّلام]، ص 33 (رساله آیةاللّهِ شهید سیّدمحمّدباقرِ صدر ـ قدّس سرّه ـ).
نگر: اندیشههایِ کلامیِ شیخِ مفید، ص 175.
نگر: اللّوامع الإلهیّة، ط. دفترِ تبلیغاتِ إسلامیِ حوزه علمیّه قم، ص 346 و 347 (هامش).
نگر: تُراثُنا، ش 32 و 33، صص 25 ـ 29 و 32 ـ 35 (از مقاله نقد الحدیث: بین الاجتهاد و التّقلید به قلمِ علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی)؛ و: إمامت و مَهدویّت، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، 2/315.
با اندکی تلخیص و تحریر از: إمامت و مَهدویّت، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، 2/315.
از برایِ بعضِ این شواهد و گزارشها، نگر: گفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ أوّل و دوم، صص 105 ـ 108.
در بابِ أحادیث مربوط به مَهدویّت در حدیثنامههایِ بُخاری و مُسلِم، نگر: تُراثُنا، ش 32 و 33، ص 14 و 15 (از مقاله نقد الحدیث: بین الاجتهاد و التَّقلید به قلمِ علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی).
نگر: البُرهان فی علاماتِ مَهدیِّ آخِرالزّمان [علیهالسّلام]، ص 35 (رساله آیةاللّه شهید سیّدمحمّدباقرِ صدر ـ قدّس سرّه ـ).
نگر: البُرهان فی علاماتِ مَهدیِّ آخِرالزّمان [علیهالسّلام]، ص 34 (رساله شهید صدر ـ قدّس سرّه ـ ).
سنج: حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه علیهمالسّلام، رسولِ جعفریان، ص 575 و 576.
تفصیل را، درباره این رویه مهمّ و سازنده غَیبتِ صغری، نگر: البُرهان فی علاماتِ مَهدیِّ آخِرالزّمان [علیهالسّلام]، صص 35 ـ 38 (رساله شهید آیةاللّه سیّدمحمّدباقرِ صدر ـ قدّس سرّه ـ ).
نگر: حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه علیهمالسّلام، رسولِ جعفریان، ص 587 و 588.
نگر: همان، صص 571 ـ 574.
درباره این سه مسلک بهره بُردهام از: نظراتٌ فی تُراثِ الشّیخِ المُفید، الحُسینیّ الجلالیّ، ص 144 و 145.
بیقین کتابهائی چون کتاب الحُجَّة فی إِبطاء القائِم علیهالسّلامِ محمّد بن بحرِ رُهْنی (نگر: معالم العلماء، ابنِ شهرآشوب، ط. نجف، ص 96) ـ که در همان روزگاران تألیف شده ولی متأسّفانه به دستِ ما نرسیده است ـ ، اگر امروز در دست میبود، تصویرِ جامِعْتَری از این نهضتِ علمیِ دانشورانِ شیعه میتوانستیم ترسیم کرد و ای بسا مسالک و مباحثِ متنوّعْتری را پیشِ چشم داشتیم.
الاجتهاد و التّقلید از علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی).
البتّه باید توجّه داشت خوشبختانه «در بینِ این أحادیث، أحادیثِ عالیةالاسناد و أحادیثی که روایتِ آن موثّق و ممدوح باشند، زیاد است» (إمامت و مَهدویّت، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، 2/306).
نگر: تُراثُنا، همان شماره، صص 25 ـ 35 و 38؛ و: إمامت و مَهدویّت، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، 2/307.
سنج: تُراثُنا، همان شماره، ص 36 و 37.
نگر: همان، همان شماره، ص 37.
سنج: گفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ أوّل و دوم، ص 128 و 129.
سنج: تُراثُنا، ش 32 و 33، ص 45 ـ 47 (از مقاله نقدالحدیث: بین الاجتهاد و التّقلید به قلمِ علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجَلالی).
از برایِ آگاهیِ بیشتر در بابِ نقدِ محتوائیِ حدیث با معیارِ عقلی (و حیطه و جوانبِ آن)، نگر: مرزبانِ وحی و خرد: یادنامه مرحومِ علاّمه سیّدمحمّدحسینِ طباطبائی قُدِّسَ سِرّه، صص 616 ـ 626؛ و: پژوهشی در علمالحدیث، دکتر نادعلی عاشوریِ تلوکی، صص 203 ـ 207.
سنج: پژوهشی در علمالحدیث، دکتر نادعلی عاشوریِ تلوکی، ص 215 و 216.
سنج: گُفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گُفتمانِ أوّل و دوم، ص 76 و 77.
مَهدیِ موعود [علیهالسّلام] ، علیِ دوانی، ص 968 و 969 (با تحریر و تصرّف).
درباره دَجّال و نحوه مواجهه با أخبارِ مربوط به او و تحلیل و تفسیرِ آنها، نگر: طبعِ جدیدِ منتخبِ الأثر (سه جلدی)، 3/273 ـ 304؛ و: یکصد پُرسش و پاسخ پیرامونِ إمامِ زمان (عج)، رجالیِ تهرانی، ص 186.
نگر: پُرسش و پاسخ پیرامونِ إمام زمان (عج)، رجالیِ تهرانی، ص 186.
نگر: مَهدیِ موعود [علیهالسّلام]، علیِ دوانی، ص 968 و 969.
شیخِ بزرگوار، ابنِ أبیزینبِ نُعمانی ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ ، در الغَیبه (ط. فارِس حَسّون کریم، ص 42) از رسولِ خدا ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ روایت میکند که فرمود: «لاتُحَدِّثُوا النّاسَ بِما لا یَعْرِفُونَ؛ أَتُحِبُّونَ أَن یُکَذَّبَ اللّهُ و رَسُولُه؟!» (یعنی: مردمان را از آنچه نمیشناسند، حدیث مگوئید؛ آیا دوست دارید که خدا و رسولش را دروغْزَن شمارند؟!). همو در همان کتاب (ص 41) از أَمیرِمؤمنان علیهالسّلام روایت کرده است که فرمود: «أَتُحِبُّونَ أَن یُکَذَّبَ اللّهُ و
رَسُولُه؟ حَدِّثُوا النّاسَ بِما یَعرِفُونَ وَ أَمْسِکُوا عَمّا یُنْکِرُون» (یعنی: آیا دوست دارید خدا و رسولش را دروغْزَن شمارند؟ مردمان را از آنچه میشناسند حدیث بگوئید و از آنچه نمیشناسند (/ إنکار میکنند) دست باز دارید).
در این باره همچُنین، نگر:
درایه فارسی (هدیّةالمحصِّلین)، حاجشیخ علیأکبرِ مُرَوِّجالإسلام (ره)، 1338 ه . ش.، صص 197 ـ 201.
نمونه را، نگر:
علمِ حدیث و نقشِ آن در شناخت و تهذیبِ حدیث، زینالعابدینِ قُربانی، صص 223 ـ 227؛ و: درایه فارسی (هدیّةالمحصّلین)، علیأکبرِ مروّجالإسلام، صص 149 ـ 162.
نقل به تصرّف و تغییر از: علمِ حدیث و نقشِ آن در شناخت و تهذیبِ حدیث، زینالعابدینِ قُربانی، ص 15.
سنج: تُراثُنا، ش 32 و 33، ص 20 (از مقاله نقدالحدیث: بین الاجتهاد و التّقلید به قلمِ علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی)
مُنْیَةُالمُرید، تحقیق المختاری، ص 371.
درباره حرفِ «عَلَی» در عبارتِ «مَن حَفِظَ علی أُمَّتی...» آراءِ مختلفی طرح گردیده (نگر: مرآةالعقول، 1/166). ترجَمه ما بِنا بر آنست که «عَلَی» به معنایِ لامِ جَرّ باشد «أی: حَفِظَ لاِءَجلهم».
مرآةالعقول، 1/165.
نگر: مرآةالعقول، 1/165.
نگر: مرآةالعقول، 1/165 و 166.
نقل به مضمون از: مرآةالعقول، 1/166 و 176 ـ 178.
نقل به مضمون از: مرآةالعقول، 1/166.
نقل به مضمون از: مرآةالعقول، 1/166.
نگر: الوافی، ط. مکتبة الإمامأمیرالمؤمنین علیهالسّلام، 1/128.
نگر: الوافی، همان طبع، 1/125 و 128.
نگر: شرحِ أَربعینِ شیخ بهائی، افست از رویِ چاپِ سنگی، ص 36 و 37.
نگر: بیست مقاله، رضا استادی، چ1، دفترِ انتشاراتِ إسلامی، 1374 ه . ش.، ص 87 و 92.
نگر: همان، ص 87.
محقّقِ خواجوئی ـ قَدَّسَ اللّهُ رُوحَه العَزیز ـ را در بابِ روایتِ حفظِ چهل حدیث، و طُرُق و رجال و دلالتِ آن، گفتاری درازدامن است. نگر: الأربعونَ حدیثًا، الخواجوئی، تحقیق السّیّد مهدیّ الرّجائی، منشورات مکتبة المرحوم آیةاللّه الصّدر الخادمی (قُدِّسَ سِرُّه) ط. 1، 1412 ه . ق.، صص 4 ـ 9.
الذّریعة إلی تصانیف الشّیعة، ط. دارالأضواء، 1/409.
این که گفتیم: «موسوم به صحاحِ سِتّه»، از آنجاست که شیعیان ـ و حتّی بسیاری از عالمانِ أهلِ تسنّن ـ به «صحیح»بودنِ جمیعِ أحادیثِ شش کتابِ مذکور قائل نیستند؛ لذا إطلاقِ لفظِ «صحیح» را بر این کتابها روا نمیدانیم؛ مبادا که مایه اشتباه شود و نوعی خَستوئی تلقّی گردد!
نگر: تاریخِ حدیث، کاظمِ مدیرشانهچی، ص 187.
درباره این دو محدِّث خُراسانی، نگر: شَذَراتُ الذَّهَبِ ابن العماد، ط. دارالکتب العلمیّة، 2/80 و 100.
نگر: تاریخِ حدیث، مدیرشانهچی، 187 و 188.
نگر: تاریخِ حدیث، مدیرشانهچی، ص 188.
نگر: بیست مقاله، استادی، ص 89.
نگر: مجلّه علومِ حدیث، ش 18، ص 159 (از مقاله أربعینیّات در فضایل أمیرِمؤمنان علیهالسّلام به قلمِ ع. باقریِ بیدهندی).
نام و نشانِ این چهلْحدیثها برگرفته است از: کتابنامه حضرتِ مَهدی علیهالسّلام، علیأکبرِ مهدیپور، 2 ج، 1375 ه . ش. / 1417 ه . ق.؛ و: الذّریعة إلی تصانیف الشّیعة.
از برایِ چهلْحدیثهائی که متأخّران و همروزگارانِ ما نوشتهاند رجوع بفرمائید به: کتابنامه حضرتِ مَهدی علیهالسّلام، علیأکبرِ مهدیپور.
این کتاب تاکنون در کتابشناسیها و نوشتارهایِ مختلفی موردِ یاد کرد قرار گرفته است؛ از جمله: کتابنامه حضرتِ مَهدی علیهالسّلام (علیأکبرِ مهدیپور، 1/74)؛ معجم ما کتب...، عبدالجبّار رفاعی؛ معجم التّراث الکلامی (1/211 و 212)؛ چهلْحدیث پیرامونِ یوسف زهراء (س)؛ بیستمقاله (استادی)؛ تُراثُنا (22/221).
نامِ مؤلّف در بیستمقالهیِ آیةاللّهِ استادی (چ1، ص 118) «حاجشیخ موسی نجفی» ذکر شده که نادرست است و درستِ آن «حاجشیخ هادی نجفی» است.
تعبیر را از بیهقیِ أدیب و مورِّخ وام کردهام؛ آنجا که مینویسد: «... چنان که گفتی او را به پالودهخوردن میفرستد...» (تاریخِ بیهقی، چ خطیبِ رهبر، 1/238).
نگر: مستدرک الوسائل،ط. مؤسّسه آلالبیت علیهمالسّلام، 12/288.
نگر: فصلنامه انتظار، سالِ 2، شماره 3، ص 205 و 206.
از برایِ تفصیلِ مباحثِ مربوط به حرمتِ تسمیه، نگر: مرآةالعقول، 4/16 ـ 18؛ و بحارالأنوار (ط. 110 جلدیِ مؤسّسة الوفاء بیروت)، 51/31 ـ 34؛ و: کشف الغمّه، ط. مکتبة بنیهاشمی، 2/519 و 520؛ و: مستدرک الوسائل، ط. مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام، 12/279 ـ 289؛ و: نجم الثّاقب، ط. انتشاراتِ مسجدِ جمکران، صص 95 ـ 105؛ و: فصلنامه انتظار، سالِ 2، شماره 3، صص 203 ـ 226 (مقاله «حکم تسمیه و ذکر نام شریف حضرت ولیّعصر (عج)» از شیخ نجمالدّین طبسی ـ دامَ فضلُه ـ)؛ و: شرح حدیث عرض دین، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، ص 74؛ و: مَهدیِ موعود [علیهالسّلام]، علیِ دوانی، ص 236 و 369 و 370؛ و: موسوعة المصطفی و العِتْرة (علیه و علیهمالسّلام) 160/12ـ22؛ و: حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه علیهمالسّلام، جعفریان، صص 590 ـ 592؛ و: رسائل و مسائل، ملاّ أحمدِ نراقی (ره)، 3/89 ـ 98؛ و: یکصد پُرسش و پاسخ پیرامونِ إمامِ زمان (عج)، رجالیِ تهرانی، صص 64 ـ 66؛ بامدادِ بشریّت، محمّدجوادِ مروِّجیِ طَبَسی، قم، 1381 ه . ش.، صص 87 ـ 91.
نگر: یکصد پُرسش و پاسخ... ، رجالیِ تهرانی، ص 65.
یعنی: محبوبترینِ برادرانم نزدِ من، کسی است که عیوبِ مرا به من هدیّه کُنَد.
این سخن در تُحَفُ العقول (تحقیقِ استاد غفّاری، ط. جامعه مدرّسین، ص 366) از إمامِ صادق صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ علیه نقل شده است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
سپاس و ستایش خدایْ راست، پروردگارِ جهانیان؛ و درود و سلام بر مُحَمَّد و خاندانِ پاکیزهمَنِشِ پاکِ او باد، بویژه بر مَهدیِ مُنْتَظَر که زمین را ـ همانگونه که از ستم و جَوْر پُر شده است، از قِسط و عدل پُر میسازد؛ و نَفرینِ هَماره بر همگیِ دشمنانشان باد!
أحادیثِ مَهدی (عج) نزدِ فَریقَیْن مُتَواتِر است: شیعه إمامیّه او را با سیمایِ روشنش میشناسند و بدینسان به او باور دارند؛ أهلِ سنّتِ نیز به طورِ مُجْمَل به او معتقدند <هرچند أحیانًا در تعیینِ شخصِ او إبهام و اختلاف دارند> . اگر هم کسانی، استثنائًا او را مُنکر شوند، از سرِ لِجاج و عِناد است و بس.
حتّی میتوان گفت اعتقاد به مَهدی (عج) از فطریّات به شمار میرود؛ زیرا مردمان، همه، مُصلِحی جهانی را انتظار میکشند که زمین را از قِسط و عدل پُر سازد.
و هیچیک از علمایِ <نگارشْپیشه و أَثَرآفرینِ> إسلام، از خاصّه و عامّه، نیست
که رساله یا کتابی <یا سُخَنی> درباره حضرتِ مَهدی ـ عَجَّلَاللّهُ فَرَجَه ـ نداشته باشد. پارهای از آنها را در فصلِ نخست از این رساله یاد کردهام و خواننده میتواند بدان رجوع فرماید.
ناگفته پیداست که مجامعِ حدیثِ ما و مجامعِ حدیثِ عامّه، از أحادیثِ مَهدی (عج) آکنده است، لیک مقصودِ ما در اینجا از نخستین کسی که تألیف کرده است، همانا نخستین کسی است که کتاب یا رساله مستقلّی در این موضوع نگاشته، و بنا بر این نخستین مؤلّف درباره حضرتِ مَهدی (عج) باید از روایتگرانِ أحادیث باشد که چُنین هم هست؛ ولی هماکنون حیطه اطّلاع و فرصت، این مجال را به من نمیدهد تا نامِ یک تن را <بهطورِ خاصّ و معیّن> به قلم بیاوَرَم؛ زینْرو، به گروهی از پیشینگان که در این موضوع قلم زدهاند، إشارت میکنم، وای بسا که نخستین کسی که در این باب تألیف کرده، در میانِ ایشان یا غیرِ ایشان باشد؛ خدا میدانَد!
جمعی از روایتگرانِ شیعه درباره مَهدی (عج) یا غیبت یا قیامِ او دست به تألیف بُردهاند. از جمله:
1 ـ فضل بن شاذان بن خلیلِ نیشابوری (درگذشته به سالِ 260 ه . ق.) که ـ چُنان که نجاشی گفته است(1) ـ کتاب القائم علیه السّلام دارد.
2 ـ علیّ بن مهزیارِ أهوازی که ـ بنا بر گفته نجاشی(2) ـ از إمام رضا و إمام أبوجعفر <یعنی: إمامِ جواد> ـ علیهما السّلام ـ روایت میکند و از جانبِ إمام أبوجعفرِ دوم <یعنی: إمامِ جواد> و أبوالحسنِ سوم <یعنی: إمامِ هادی <ـ علیهما السّلام ـ ،
وکیل بوده، و در روایت ثِقَه است و موردِ طعن نیست و درستْباور بوده، و او هم کتاب القائم علیه السّلام دارد.
3 ـ محمّد بن حسن بن جمهورِ عَمّیِ بصری که از إمام رضا علیهالسّلام روایت میکند و کتاب صاحبالزّمان علیه السّلام و کتاب وقت خروج القائم علیهالسّلام دارد. شیخ او را در فهرست اش یاد کرده است.(3)
4 ـ عبّاس بن هِشام أبوالفضلِ ناشِریِ أَسَدی، ـ به قولِ نجاشی(4) ـ مردی عَرَبْتبار و ثِقَه و جلیل در میانِ أصحابِ ما، و بسیارْروایت، که او راست کتاب الغیبه، و به سالِ دویست و بیست یا یکسال پیش از آن درگذشته است.
5 ـ علیّ بن حَسَنِ طائیِّ جَرْمی ـ معروف به طاطَری ـ : وی که فقیه و در حدیث ثِقَه بوده و از بزرگان و شیوخِ واقِفه به شمار میرفته است، کتاب الغیبه تألیف کرده.(5)
6 ـ حَسَن بن علی بن أبیحمزه بطائنی: او راست کتاب الفتن ـ که همان کتابِ ملاحم باشد ـ و کتاب القائمِ صغیر و کتاب الغیبه. از بزرگانِ واقِفه در روزگارِ إمام رضا علیهالسّلام بود. نجاشی درباره او گفته: «شیوخمان را ـ که خدایشان رحمت کُناد ـ دیدم که میگفتند او از بزرگانِ واقِفه بوده است»(6).
شاید نخستین کس از عامّه که در این باب تألیف کرده، همانا، عَبّاد بن یعقوبِ رَواجِنی باشد. شیخ در فهرست گفته که او را که کتاب أخبار المهدی علیه السّلام است و تصریح کرده که وی عامّیمذهب است(7).
او به سالِ 250 ه . ق. درگذشته، چُنان که ابنِ حَجَر در تقریب این تاریخ را یاد کرده و گفته است: مردی صدوق بود که به سالِ 250 وفات کرد، و ذهبی گفته: در حدیث صادق بود(8). صاحبِ الذّریعه نیز او را در کتابِ خویش یاد کرده است(9).
قاضی أبوالعَنْبَس محمّد بن إسحاق بن إبراهیمِ کوفی، قاضی صَیْمَره، نیز کتاب صاحب الزّمان تألیف کرده است. ابنِ ندیم در فهرستِ خود این کتاب و مؤلّف را یاد کرده و تصریح نموده است که وی: «أدیب و آگاه از ستارهشناسی بوده و تا به روزگارِ معتمد زیسته و در جمله ندیمانِ وی درآمده»(10). یاقوت هم سرگذشتِ او را در معجم الأدباء آورده و خاطرنشان کرده است که وی معتمد را که به سالِ 279 بمُرد، دریافته(11). علاّمه خِرسان در مقدّمهاش بر کتابِ البیان فی أخبار صاحبالزّمان علیه السّلام از او سخن گفته است(12).
به هر رویْ، دلخواهِ من آن بود که از أحادیثی که از پیشوایانِ هدایتگر و معصوممان علیهم السّلام درباره سَروَرمان صاحبالزّمان ـ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریف وَ روحی و أرواحُ العالَمینَ لِتُرابِ مَقْدَمِهِ الفِداء ـ رسیده است، رسالهای گِردآوَرم. زینْرو، این أوراق را فراهم ساختم و الأربعونَ حدیثًا فی مَن یَملاَءُ الأَرضَ قِسطًا و عَدلاً نامیدم.
و میدانم که این رساله نه تحقیق است و نه تدقیق و نه تألیف و نه تصنیف؛ بلکه تنها حُبّ و ولایِ صاحبِ آن است، زیرا تا در کارِ تألیفِ آن بودم، یاد و نامِ آن حضرت (عج) در ذهن و زبانِ من بود.
بر کسی که با حدیث آشنا باشد، پوشیده نیست که جمیعِ أحادیثِ یادشده در این رساله، از طریقِ مشایخِ بزرگوارِ نگارنده(13) به صاحبانِ حدیثنامهها مُسْنَد و مُعَنْعَن و متّصل است و سندِ آنها از راوی تا مرویّعنه علیهالسّلام نیز در کتابهاشان موجود است. نگارنده این سَنَدها را بر سبیلِ اختصار حذف کرده و هرکه بخواهَد از این أسناد اطّلاع یابَد، باید به منابع یاد شده در ذیلِ أحادیث مراجعه نماید.
در پایانِ این مقدّمه، از پِژوهنده بسیارکوش و محقّق، جَنابِ حجّةالإسلاموالمسلمین آقایِ حاج سیّدأحمدِ حُسَینیِ اِشکوری ـ مُدَّ ظِلُّه ـ ، بخاطرِ راهنمائیها و إصلاحاتی که در حقِّ این رساله و تدوینِ آن روا داشتند، سپاسگزاری میکنم.
والحمدُ للّهِ أَوَّلاً و اخِرًا و ظاهِرًا و باطِنًا.
عیدِ قُربان 1408 ه . ق.
هادی نجفی
پینوشتها
(1) رجال النَّجاشی / 306.
(2) رجال النَّجاشی / 253.
(3) الفهرست / 146.
(4) رجال النجّاشی / 280.
(5) رجال النجّاشی / 254.
(6) رجال النجّاشی / 36.
(7) الفهرست / 119.
(8) میزان الاعتدال 2 / 16.
(9) الذّریعة 1 / 352.
(10) الفهرست / 168.
(11) معجم الأدباء 18 / 8.
(12) مقدّمه البیان فی أخبار صاحب الزّمان <علیه السّلام> / 70.
(13) ایشان را در رسالهای که به نام طریق الوصول إلی أخبار آلالرّسول علیهمالسّلام نوشتهام، یاد کردهام.
در این فصل برخی رسالهها و کتابها را یاد میکنم و نُصوصِ پارهای از سخنانی را که درباره حضرتِ مَهدی (عج) گفته شده است میآورم تا أُموری چند بر خواننده ارجمند آشکار گردد. نخست به أصحابِ خودمان <= إمامیّه> و آنگاه به أعلامِ أهلِ سنّت و جماعت میپردازم، و میسَزَد خواننده در سخنانِ ایشان تدبّر نماید.
در اعتقادِ شیعه إمامیّه در بابِ آن حضرت (عج) تردیدی نیست؛ بلکه إمامیّه بدین اعتقاد بازشناخته میشوند. چون ما أحادیثِ فراوانی از پیامبر و خاندانِ او ـ علیه و علیهم السّلام ـ روایت میکنیم که نشان میدهد آن حضرت <یعنی: إمامِ دوازدهم علیهالسّلام> إمامِ حَیِّ غائب از أنظار است. هیچیک از عالمانِ <نگارشگر و أثرآفرینِ> ما نیست که رساله یا کتابی <یا گفتاری> درباره حضرتِ «مَهدی» علیهالسّلام نداشته باشد و البتّه برشمردنِ نامِ این نوشتارها و مصنِّفانشان از صدرِ نخست تا این زمان، مستلزمِ تدوینِ مجلّداتی ستبر است که بیرون از مقصودِ ماست؛ لیک ما از راهِ تَیَمُّن و تَبَرُّک پارهای از سخنانِ عالمانمان و برخی تصانیفشان را ـ به ترتیبِ زمانی ـ یاد میکنیم:
1 ـ أبومحمّد حَسَن بن موسی نوبختی از أعلامِ سده سوم در فِرَقالشّیعة گفته است:
«أصحابِ او (یعنی أصحابِ إمامِ عسکری علیهالسّلام ) پس از وی چهارده فرقه شدند(1)... و فرقه دوازدهم که «إمامیّه»اند گفتهاند: سخن چُنان نیست که این جماعت، هریک، گفتهاند؛ بلکه خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ را در زمین حُجَّتی هست که فرزندِ حسن بن علی <یعنی فرزندِ إمام حَسَنِ عَسکری فرزندِ إمام علی النّقی ـ علیهم السّلام ـ> است، و سَررشته کار به دستِ خداست و او < = آن حجّتِ پیشگفته> به شیوه پیشین و همان روشِ سابق وصیِّ پدرِ خویش است...(2)».
2 ـ أبوخلف سَعْد بن عبداللّهِ أَشْعَریِ قُمی از أعلامِ سده سوم در کتابِ المقالات و الفِرَقاش گفته است:
«پس فرقهای از ایشان ـ که به إمامیّه معروفاند ـ گفتهاند: خدای را پس از درگذشتِ حسن بن علی <یعنی: إمام حَسَنِ عَسکری علیهالسّلام <بر بندگانش حُجَّتی و در بلادش خَلیفَتی است که أمرِ إلآهی را بهپادارَد؛ او فرزندِ حَسَن بن علیّ بن محمّد بن علیّ الرّضا <علیهم السّلام <است؛ آمِری ناهی که در بابِ علومِ خدا و کتب و أحکام و فرائض و سُنَنِ او، ودیعهدارِ پیشینیانِ خویش است و <پیامِ إلآهی و تعالیمِ راستینِ دین را <از جانبِ پدرانش می رسانَد و میگُزارَد؛ بدانچه خلق را در کارِ دین و مصالحِ دنیاشان به آن حاجت اُفتَد داناست؛ جانشین و وصیِّ پدرِ خویش است که پس از او به کارِ إمامت قیام میکند و رهنمایِ اُمَّت و رهیافتهایست که به راهِ پیشین و همان روشِ سابقِ پیشوایان میرود که گذشتگانشان داشتند و در میانِ بازماندگانشان تا به رستخیز برقرارست و نسل اندر نسل و پی در پی بوده، جابجا و دیگرگون نمیشود(3)... این چیزی است که از پیشوایانِ راستگو رسیده، و در میانِ این جماعتِ شیعیِ إمامی، به هیچ رویْ، مردود یا مشکوک و موردِ تردید نبوده، و بخاطرِ صحّتِ طریق و قوّتِ أسباب و نیکوئیِ أسانید و وَثاقَتِ ناقلانِ این أخبار
همواره بر آن إجماع داشتهاند...»(4).
3 ـ حافظِ (5) ثِقَه دیرینه، أبوبکر محمّد بن أحمد بن عبداللّه بن إسماعیل بن أبیالثّلج کاتبِ بغدادی (زاده به سالِ 237 ه . ق. و در گذشته به سالِ 325 یا 323 یا 322 ه . ق.) در تاریخ الأئمّه علیهم السّلام گفته است:
«قائِم ـ صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عَلَیه ـ <مؤلّف> گوید: این جانشین(6) به سالِ 258 (دویست و پنجاه و هشت) زاده شد و دو سال و چهارماهه بود که أبومحمّد <یعنی: إمامِ عسکری> درگذشت ـ صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عَلَیهِم أَجمَعین»(7).
درباره زاد و رودِ آن حضرت گفته:
«درباره زاد و رودِ «م ح م د» بن حسن ـ علیهماالسّلام ـ خداوند آگاه است»(8).
درباره مامِ آن حضرت گفته:
«مامِ قائِم ـ صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عَلَیه و عَلی آبائِه ـ صغیره است؛ و گویند: حکیمه؛ و گویند: نرجس؛ و گویند: سوسن.
ابنِ همام گفته: حکیمه، همانا، عمّه أبومحمّد <یعنی: إمامِ عَسکَری علیهالسّلام> است و او را درباره ولادتِ صاحبالزّمان علیهالسّلام حدیثی است و روایت کرده که نامِ مامِ این جانشین(6) نرجس است.»(9).
درباره ألقابِ آن حضرت گفته:
«قائِم ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیه و علی آبائِه ـ ، الهادی و المَهدی است».(10)
در بابِ کُنیه آن حضرت گفته:
«قائِم ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیه ـ ، أبوالقاسم است».(11).
درباره قبرِ آن حضرت <یعنی: محلّی که آن حضرت پس از وفات در آن مدفون خواهد شد>، گفته:
«قائمِ مُنْتَظَر ـ صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عَلَیْه ـ : قبرِ او چیزی است که جُز خدایْ
تعالی کسی از آن خبر ندارد.»(12).
درباره أبوابِ آن حضرت گفته است:
«.. بابِ او عثمان بن سعید بود و چون وفاتش دَررسید، بنا بر سفارشی که أبومحمّد حسن بن علی <یعنی: إمامِ عَسکَری علیهالسّلام <فرموده بود، کار را به پسرش أبوجعفر محمّد بن عثمان سپُرْد. ثِقاتِ شیعه از آن حضرت <یعنی: إمامِ عَسکَری علیهالسّلام > روایت کردهاند که فرمود: هذا وَکیلی و ابْنُه وَکیلُ ابْنی (یعنی: این مرد وکیلِ من و پسرش وکیلِ پسرم است)، که مراد <از پسرش< أبوجعفر محمّد بن عثمانِ عَمْری بود. و چون او را وفات دررسید، کار را به أبوالقاسم حسین بن روحِ نُمَیْری سپُرْد، و آنگاه أبوالقاسم بن روح فرمان داده شد که کار را به أبوالحسنِ سَمُری مُحَوَّل کُنَد. سپس باب نهان و پوشیده شد <و طریقِ نیابتِ خاصّه منقطع گردید>(13)؛ و خداوند داناترست.»(14).
4 ـ ثقةالإسلام أبوجعفر محمّد بن یعقوب بن إسحاقِ کُلیْنی ـ که علیالتّحقیق به سالِ 329 ه . ق. درگذشته است ـ بابی را به «ولادتِ صاحب الزّمان علیه السّلام» (/ مولد الصاحّب علیه السّلام) اختصاص داده و گفته است:
«آن حضرت علیهالسّلام در نیمه شعبانِ سالِ دویست پنجاه و پنج ولادت یافت»(15).
5 ـ شیخِ جلیل، محمّد بن إبراهیمِ نُعْمانی ـ معروف به: ابنِ أَبیزَینَب ـ ، شاگرد و کاتبِ کُلیْنی، کتاب الغَیبهاش را درباره غَیبتِ سَروَرمان إمام مَهدی (عج) تألیف کرده که شایسته مراجعه است.(16)
6 ـ شیخِ جلیل، أبوجعفر محمّد بن علیّ بن حُسَین بن بابوَیْهِ قمی، صَدوقِ أُمّت (درگذشته به سالِ 381 ه . ق.)، در اعتقاداتاش گفته است:
«... و ما معتقدیم که حجّتِ خداوند در زمین و جانشینِ او در میانِ بندگانش، در
زمانِ ما، همانا، قائِمِ مُنتَظَر، محمّد بن حسن بن علی بن محمّدبن علیّ بن موسیبن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحُسَین بن علیّ بن أبیطالب ـ علیهم السَّلام ـ ، است، و اوست که پیامبر (ص) به نقل از خدایْ ـ عزّوجلّ ـ ، به نام و نَسَب از وی خبر داده است، و اوست که زمین را همانگونه که از ستم و جَوْر پُر شده است، از قِسط و عدل پُر میسازد؛ او همان کسی است که خداوند ـ هرچند مشرکان خوش ندارند ـ دینِ خود را به دستِ او آشکار میسازد تا بر همه دینها پیروز گردانَدَش؛ و همان کسی است که خداوند خاوران و باخترانِ زمین را بر دستش میگُشایَد تا در زمین جائی نمانَد که در آن بانگِ نماز دَردادهنشود و دین یکسره خدایْ را باشد؛ او همان مَهدی است که پیامبر (ص) از او خبر داده و همان کسی که چون برونآید عیسی بن مریم فرود آید و پشتِ سرِ او نماز بگزارَد و نمازگزار آنگاه که پشتِ سرِ او نماز بُگزارَد چون کسی است که پشتِ سرِ رسولِخدا (ص) نماز بگزارَد، زیرا که آن حضرت خلیفه رسولِخدا (ص) است.
و ما معتقدیم روا نیست قائِم جُز او باشد، هرچند که در غَیبت بمانَد، و اگر غَیبتِ او به درازایِ عمرِ دنیا نیز بپایَد، باز قائِم جُز او نیست، زیرا پیامبر(ص) و أئمّه (ع) او را به نام و نَسَب نشان داده و بدان تنصیص کرده و بشارتش را دادهاند ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِم أَجمَعین.»(17)
7 ـ صَدوقِ أُمّت، همچُنین، کتابِ ارزشمندِ کمالالدّین و تمامالنّعمهاش را در أحوالاتِ سَروَرمان قائِم (عج) تألیف کرده است.(18)
8 ـ شیخ أبوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نُعمانِ عُکْبَریِ بغدادی، مُفید (درگذشته به سالِ 413 ه . ق.)، در کتابِ الإرشادش بابی را به حضرتِ قائِم و تاریخِ ولادت و دلائلِ إمامتِ آن حضرت و یادکَردِ پارهای از أخبار و غیبت و سیره قائِم (عج) به هنگامِ قیام و برپائیِ دولتش اختصاص داده است.(19)
شیخِ مُفید رساله الفُصول العشرة را هم درباره غَیبت نگاشته که رساله دلاویزی است و میسزد موردِ مراجعه قرار گیرد.(20)
9 ـ أبوالحسن محمّد بن حسین بن موسی موسوی، شریفِ رَضی (درگذشته به سالِ 406 ه . ق.) ـ از شاگردانِ شیخِ ما، ابنالمُعلِّم مُفیدِ أُمَّت و معلّمِ آن ـ ، در کتابِ جاودانهاش، نهجالبلاغه، خطبههائی را از إمام علی علیهالسّلام درباره فرزندش مَهدی (عج) نقل کرده است.(21)
10 ـ برادرش، أبوالقاسم علیّ بن حسین بن موسی الموسوی، عَلَمالهُدی شریفِ مُرتَضی (درگذشته به سالِ 436 ه . ق.)، المُقْنِـع فی الغیبة را نوشته(22) و در کتابِ الشّافیاش هم از این موضوع گفت و گو کرده(23) و همچُنین رسالة فی غیبة الحجّة(24) را نوشته است و در آن گفته:
«... کسانی که در اعتقاد مخالفِ مایند، میپندارند در سخنگفتن در بابِ غَیبت، کارِ ما دشوار و کارِ ایشان آسان است؛ و این نخستین باورِ نادرستی نیست که بدان اعتقاد یافتهاند، و چون در آن تأمّل رَوَد، وارونه چیزی است که پنداشتهاند...»(25).
11 ـ شیخ تقیالدّین أبوالصَّلاحِ حَلَبی (درگذشته به سالِ 447 ه . ق.) در کتابِ کلامیاش، تقریب المعارف، فصلی را به إمامّتِ حجّة بن الحسن ـ علیهما السّلام ـ اختصاص داده است(26).
12 ـ أبوجعفر محمّد بن حسنِ طوسی (درگذشته به سالِ 460)، شیخِ طائفه مُحِقّه، کتاب الغیبهاش را درباره سَروَرمان صاحبالزّمان علیهالسّلام تألیف کرده است، و در رساله مسائل کلامیهاش گفته:
«محمّد بن الحسن المَهدیّ علیهالسّلام زنده است و از زمانِ پدرش، إمام حَسَنِ عسکری <علیه السّلام> تا به روزگارِ ما وجود داشته و دارد، بدیندلیل که ـ چون إمامت لُطف است، و لُطف در هر روزگاری بر خدایْ تَعالی واجب است ـ در
هر زمانی باید إمامِ معصومی باشد»(27).
13 ـ شیخ أبوعلی فضل بن حسن بن فضلِ طَبْرِسی (درگذشته به سالِ 548 ه . ق.)، صاحبِ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، در تاجالموالید بابی را درباره إمامِ دوازدهم (عج) نوشته است(28).
14 ـ حافظ شیخ أبومحمّد عبداللّه بن أحمد بن أحمد بن أحمد بن عبداللّه بن نَصر بن خَشّابِ بغدادی (درگذشته به سالِ 567 ه . ق.) در تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم گفته است:
«یادکردِ آن جانشینِ شایسته علیهالسّلام : صدقة بن موسی از پدرش و او از إمام رضا علیهالسّلام نقل کرده است که فرمود:
الخَلَف الصّالح مِن وُلْدِ أبیمحمّد الحَسَن بن عَلیّ و هو صاحِبُ الزَّمان وَ هُوَ المَهدیّ (یعنی: آن جانشین شایسته از فرزندانِ أبومحمّد حَسَن بن علی است و او صاحب الزّمان است و او مَهدی است)...»(29).
15 ـ رضیالدّین أبوالقاسم علیّ بن موسی بن طاوس (درگذشته به سالِ 664 ه . ق.) در الطَّرائِف فی مَعرفةِ مَذاهبِ الطّوائف گفته است:
«همچُنین بدان که ما و بیشترینه أهلِ إِسلام روایت کردهایم که پیامبرمان، حضرتِ محمّد (ص)، فرمود: لا بُدَّ مِن مَهدیّ مِن وُلِد فاطِمَة (ابنته ـ علیهاالسّلام ـ ) یظهر فَیَمْلاَءُ الأَرضَ عَدْلاً وَ قِسطًا کَما مُلِئَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا (یعنی: بیگُمان مَهدیّی از فرزندانِ فاطِمَه خواهد بود و ظهور خواهد کرد و زمین را همانگونه که از ستم و جوْر پُر شده است، از عدل و قِسط پُر میسازد).
و همچنین جماعتی از رجالِ مذاهبِ چهارگانه در کتابهاشان <این معنا را< روایت کرده و أهلِ إسلام بر آن إجماع نمودهاند.»(30).
16 ـ علاّمه، آیةاللّهِ علیالإطلاق، شیخ حسن بن یوسُف بن علیّ بن مطهَّرِ حِلّی
(درگذشته به سالِ 726 ه . ق.) در کتابِ المُستَجاد مِن کتابِ الإرشاد بابی را به یادکردِ حضرتِ قائِم ـ عَجَّلَ اللّهُ فَرَجَه ـ اختصاص داده است که میسَزَد به آن مراجعه فرمائید.(31)
17 ـ علاّمه شیخ حُسَیْن بن عبدالصَّمَد عامِلی (در گذشته به سالِ 984 ه . ق.)، پدرِ شیخ بهائی، در کتابِ وُصولُ الأخیار إلی أصولِ الأخبارش گفته است:
«إمام مَهدی صاحبالزّمان که بر اینروزگاریان حجّت است، أبوالقاسم محمّد بن حَسَنِ عَسکَری ـ عَجَّلَ اللّهُ فَرَجَه ـ ، روزِ آدینه، پانزدهمِ شعبانِ سالِ دویست و پنجاه و پنج، شَبْهنگام، در سُرَّ مَن رَأَی زاده شد؛ و مامِ او نَرجس است، و به قولی: مریمِ عَلَوی دُختِ زید؛ و ظهور و فرمانروائیِ آن حضرت ـ از طریقِ آگاهیی که پیامبر (ص) در این باب به دست داده است ـ یقینی است»(32).
و همچُنین گفته:
«و از ایشان (یعنی از کسانی که أحادیثمان را و مَعالِمِ دینمان را از ایشان نقل کردهایم) است، محمّد بن حسنِ مَهدی <علیه الصّلاة و السّلام> که حق را بَر پا میدارَد و ـ بدانسان که پیامبر (صَلَّی اللّهُ عَلَیه و آلِه) خبر داده است ـ زمین را، همانگونه که از ستم و جَوْر پُر شده است، از قِسط و عدل پُر میسازد.
این معنا در الجَمْع بین الصِّحاح السِّتّ، به شش طریق، با اختلاف در ألفاظِ متن، روایت گردیده، و در کتابِ المصابیح هم به چهار طریق آن را روایت کرده است؛ و فیالجمله، از چیزهائی است که أَحَدی در آن شک نکُنَد.»(33).
18 ـ فرزندِ او، شیخ بهاءالدّین محمّد بن حُسَین بن عَبدِالصَّمَدِ حارثیِ عامِلی جَبَعی (درگذشته به سالِ 1031 ه . ق.(34))، در توضیح المقاصد گفته است:
«پانزدهم (از ماهِ گرامیِ شعبان): إمام أبوالقاسم محمّد المَهدیّ صاحبالزّمان ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیه و عَلی آبائِه الطّاهِرین ـ در این روز ولادت یافته، و این رخداد، در
سُرَّ مَن رَأَی به سالِ دویست و پنجاه و پنج (255 ه . ق.) بوده است»(35).
19 ـ علاّمه مصنّف، محمّد بن مرتضی، مَدعُوّ به: مولی مُحْسنِ فیضِ کاشانی (درگذشته به سالِ 1091 ه . ق.)، در کتابِ کلامیاش، عینالیقین، بابی را درباره غَیبتِ إمامِ زمانِ ما و علائمِ ظهورِ آن حضرت و نشانههایِ رستخیز نگاشته است.(36)
20 ـ علاّمه سیّد هاشمِ بحرانی (درگذشته به سالِ 1107 ه . ق.)، صاحبِ تفسیرِ البُرهان، کتابِ المَحَجَّة فیما نَزَلَ فی القائِمِ الحُجَّة (عج) را تألیف کرده است.
21 ـ شیخالإسلامِ روزگارِ خویش، غوّاصِ بِحارِ علومِ آلِمحمّد (ص)، شیخ محمّدباقرِ مجلسی (درگذشته به سالِ 1110 ه . ق.)، مُجَلَّدِ سیزدهم از کتابِ بحارالأنوار را به أحوالِ إمامِ دوازدهم، صاحبالزّمان (عج)، اختصاص داده است.(37)
22 ـ علاّمه میرمحمّدصادقِ خاتونآبادی (درگذشته به سالِ 1272 ه . ق.)، از شاگردانِ نیایِ نگارنده ـ علاّمه شیخ محمّدتقیِ صاحبِ هدایه ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ ، چهلْحدیثاش را درباره إمام زمان (عج) تألیف کرده و کشفالحق نامیده که به أربعینِ خاتونآبادی نامبردارست.(38)
23 ـ شیخ المحدِّثین و ثالث المجلسیّین، حاج میرزا حُسَینِ نوری (درگذشته به سالِ 1320 ه . ق.)، کتابِ نَجْمالثّاقباش را در أحوالاتِ سَروَرمان، حضرتِ قائم (عج)، تألیف کرده است.(39)
24 ـ علاّمه سیّد محمّدتقیِ موسویِ اصفهانی (درگذشته به سالِ 1348 ه . ق.) کتابِ مکیال المکارم فی فوائد الدّعاء للقائم <علیه الصّلاة و السّلام> را تألیف کرده است.(40)
25 ـ علاّمه شیخ علیأکبرِ نهاوندی (درگذشته به سالِ 1369 ه . ق.) العبقریّ الحسان فی أحوال مولانا صاحبالزّمان علیه السّلام را در دو مجلّدِ بزرگ تألیف کرده است.
26 ـ علاّمه سَیِّدمحسنِ أمین (درگذشته به سالِ 1371 ه . ق.) در أعیان الشّیعهاش
بخشی را به «حضرتِ محمّد بن الحسن المَهدیّ صاحبالزّمان علیهالسّلام» اختصاص داده و در آن به بحثی درازدامَن پرداخته است.(41)
27 ـ علاّمه سیّد صدرالدّینِ صدر (درگذشته به 19 ربیعالثّانیِ 1373 ه . ق.) در کتابِ ارزندهاش، المَهدی <علیه السّلام>، أحادیثِ حضرتِ مَهدی (عج) را از طُرُقِ أهلِسنّت گِرد آورده است و میسَزَد خوانندگان بدان مراجعه فرمایند که أثری دلاویز است.
28 ـ علاّمه أکبر و مصلحِ أعظم، شیخ محمّدحسین آلِ کاشفالغطاء (درگذشته به 18 ذیالقعدةالحرامِ 1373 ه . ق.) در کتابِ ارزندهاش، أصل الشّیعة و أصولها، گفته است:
«... إمامیّه معتقدند که خدایْ ـ سُبحانَه ـ زمین را از کسی که بر بندگان حجّت باشد، خواه نبی و خواه وَصی، خواه پدیدار و شناسا و خواه نهان و ناپیدا، تهی نمیگذارد و پیامبر (ص) تنصیص فرموده و کار را به فرزندش إمام حَسَن محوّل کرده و إمام حَسَن کار را به برادرش إمام حُسَین محوّل ساخته است و روند به همین ترتیب بوده است تا به إمامِ دوازدهم مهدیِّ مُنتَظَر رسیده...».(42)
29 ـ علاّمه شیخ محمّدرضا مظفّر (درگذشته به سالِ 1383 ه . ق.) در کتابِ عقائد الإمامیّهاش گفته:
«بشارت به ظهورِ مَهدی که از فرزندانِ فاطِمَه است و در آخِرالزّمان ظهور میکند، تا زمین را، پس از آنکه از ستم و جَوْر پُر شده است، از قِسط و عدل پُر سازد، از قولِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ به تَواتُر نقل گردیده و به ثُبوت رسیده است و مسلمانان همه و به رغمِ اختلافِ مشربهاشان، در شمارِ أحادیثی که از آن حضرت روایت کردهاند، این بشارت را ثبت نمودهاند. بِنا بر این، بشارتِ مذکور، اندیشهای نوپدید نیست که در میانِ شیعیان به وجود آمده باشد...»(43).
30 ـ علاّمه معاصر، <آیةاللّه آقایِ حاج> شیخ لطفاللّهِ صافیِ گلپایگانی ـ مُدَّ ظِلُّه ـ در کتابِ ارزندهاش، مُنتَخَبُ الأَثَر فی الإمام الثّانیعشر <علیه السّلام>، ـ که بارها طبع گردیده است ـ ، أحادیثِ حضرتِ مَهدی (عج) را از <منابعِ <فَریقَیْن گِردآوری کرده.
31 ـ علاّمه معاصر، شیخ مَهدیِ فقیهإیمانیِ اصفهانی، دیدگاههایِ أعلامِ أهلِ سنّت را در موسوعه خویش، الإمام المَهدی <علیه السّلام <عند أهلالسّنّة، گِردآورده است که أثری خواندنی است و میسَزَد خواننده ارجمند به آن مراجعه فرماید.
32 ـ علاّمه معاصر، شیخ أبوطالبِ تجلیلِ تبریزی، رساله مَن هُوَ المَهدی؟ را تألیف کرده و در آن أحادیثِ این موضوع را از <منابعِ <فَریقَیْن گِردآورده است که دوبار در قمِ مُشَرَّفه به طبع رسیده.
33 ـ علاّمه معاصر، سیّد محمود موسویِ دِهْسُرخیِ اصفهانی، در کتابِ یأتی علی النّاس زمان من سئل عاش و من سکت مات، أحادیثِ آخِرالزّمان را گِردآورده و به فارسی ترجَمه کرده و بِنا بر حروفِ ألفبا مرتّب گردانیده است. طبعِ نخستِ این کتاب به سالِ 1408 ه . ق. در قم منتشر گردید. <همچُنین أخیرًا کتابِ معجمالمَلاحم و الفِتَن از نامبُرده به طبع رسیده است> .
(44)
روایتگرانِ أهلِ سنّت و جماعت، أحادیثِ مَهدی (عج) را روایت کرده و مُصَنِّفانشان این أحادیث را در جوامعِ حدیثشان ضبط کردهاند؛ کسانی چون أَحمَد(45) و أبوداود و ابنِماجَه و تِرمِذی و بُخاری و مُسلم و نَسائی و بَیْهَقی و ماوَردی و طَبَرانی و سَمْعانی و رویانی و عَبْدَری و حافظ عبدالعزیزِ عُکبَری ـ در تفسیرش ـ و ابنِقُتَیْبَه ـ در غریبالحدیث ـ و ابنسری و ابن عَساکِر و دارَقُطْنی ـ در مسند سیّدة نساء العالمین فاطمة الزّهراء <علیها السّلام> ـ و کسائی ـ در المبتدا ـ و بَغَوی و ابنِأَثیر و
ابن دیبعِ شیبانی و حاکم ـ در مستدرک ـ و ابنِ عبدالبّر ـ در الاستیعاب ـ و حافظ ابنِ مطیق و فرغانی و نمیری و مُناوی و ابنِشیرویه دیْلمی و سِبْطِ بن جَوْزی و شارحِ مُعتَزِلی(46) و ابنِ صَبّاغِ مالِکی و حَموی و ابنِمغازلیِ شافعی و موفّق بن أحمدِ خوارزمی و مُحِبّالدّین طَبَری و شِبْلَنْجی و صَبّان و شیخ منصور علی ناصف و ابنِ أبیشیبه و ابنِ أبیحاتم و حسن بن سفیان و ابنِ منده و حمادِ رَواجِنی و أبوالحسن سحری و حربی و أبوبکر مقری و خطیب و أبوعَمْرو دانی و ابنِخَلِّکان و قُرطُبی و ابنِ کثیر و نعیم بن حمّاد و ابنِ أَعْثَمِ کوفی و أبوالحسن آبُری و ابنِ حَجَرِ عَسقَلانی و مُحییالدّین ابنِ عَرَبی و ابنِطَلْحه شافعی و سَمْهودی و شَعْرانی و ابنالعَرَبیِ مالِکی و أبویَعلی و ابنِحَجَرِ هَیْتَمی(47) و ابنِحیان و أبوالشّیخ و ثَعْلَبی و ابنالأزرق و ابنِمَنظورِ أنصاری و عبدالکری یمانی و صَدرالدّین قونَوی و زَیْنیدَحْلان و برزنجی و مُرتَضی زَبیدی و ملاّعلیِ مُتَّقی و خواجه پارسا و إسماعیل حقّی و آلوسی و قُندوزیِ بَلخی و گنجیِ شافعی و جُز ایشان.(48)
شماری از ایشان رسالهها و کتابهائی در این باب نوشتهاند که از آن جملهاند:
حافظ أبونُعَیْمِ اصفهانی، صاحبِ کتاب نَعْتالمَهدیّ و مَناقبالمَهدیّ، و گنجیِ شافعی، صاحبِ البیان فی أخبارِ صاحبالزّمان، و ملاّعلی متّقی، صاحبِ تلخیص البیان فی أخبار مهدیّ آخرالزّمان، و عبّاد بن یعقوبِ رَواجِنی، صاحبِ کتابِ أخبار المهدی، و سُیوطی، صاحبِ العَرْفُ الوَرْدیّ فی أَخبارِ المَهْدیّ و علامات المهدیّ، و ابنِ حَجَر، صاحبِ القول المختصر فی علاماتِ المَهْدیّ المُنْتَظَر، و شیخ جمالالدّین یوسف بن یحیی دمشقی، صاحبِ عِقْدالدُّرَر فی أخبار الإمام المُنْتَظَر، و ابنِ کمال پاشا، صاحبِ تلخیص البیان فی علامات مَهدیِّ آخرالزّمان، و ابنِ قَیِّمِ جَوْزیّه که او را المهدی است، و ملاّعلی قاریِ هندی که او را المَشرَب الوَرْدیّ فی أخبارِ المَهدیّ است، و شیخ مَرعی بن یوسُفِ کَرْمیِ مقدسی <حَنْبَلی> ، صاحبِ فَوائِدُ الفِکَر فی الإِمامِ المُنْتَظَر، و محمّد بن عبدالعزیز بن مانع ـ از علمایِ نجد در سده چهاردهم ـ ، صاحب تَحدیقُ النَّظَر فی أَخبارِ الإِمام المُنْتَظَر، و دیگران
و نوشتارهایِ دیگر.
در إدامه پارهای از سخنانِ أعلامِ ایشان را میآوریم و خواننده را میسَزَد تا در این سخنان باریک بنگَرَد و بیندیشَد:
1 ـ ابنِ أبیالحدیدِ مُعْتَزِلی در شرح نهجالبلاغه گفته است:
«فرقههایِ مسلمان، همه همداستانند که دُنیا و تکلیف جُز پس از ظهورِ او مَهدی علیهالسّلام سپَری نمیگردد»(49).
2 ـ از شیخ عبدالحق منقول است که در اللّمعات گفته:
«أحادیثی که به حدِّ تَواتُر رسیدهاند هَمْسُخَناند که مَهدی از أهلِبیت و از أولادِ فاطِمَه است»(50).
3 ـ صَبَّان در إسعاف الرّاغبین گفته است: «درباره خروجِ او و این که او از أهلِبیتِ پیامبر (ص) است و این که او زمین را از عدل پُر میسازد، أخبارِ روایت شده از پیامبر (ص) به تَواتُر رسیده است»(51).
4 ـ شِبْلَنْجی در نورالأبصار گفته است: «أخبار روایت شده از پیامبر(ص)، در اینباره که او از أهلِ بیتِ آن حضرت است و زمین را از عدل پُر میسازد، به تَواتُر رسیده است»(52).
5 ـ ابنِ حَجَر در صواعق گفته است: «أبوالحسین ابری گفته: «درباره خروجِ او و این که از أهلِ بیتِ پیامبر (ص) است و این که هفت سال فرمانروائی میکند و این که زمین را از عدل پُر میسازد و این که با عیسی خروج میکُنَد و عیسی او را در باب لد در خاکِ فلسطین بر کشتنِ دَجّال یاری میرسانَد و این که إمامتِ این أُمَّت میکند و عیسی پشتِ سرِ او نماز میگُزارد، أخبار به سببِ کثرتِ کسانی که آنها را از مصطفی(ص) روایت کردند به تَواتُر رسیده و مُستَفیض گشته است».(53)
6 ـ سیّدأَحمَد فرزندِ سیّدزَیْنیدَحْلان، مُفتیِ شافعیان، در الفتوحات الإسلامیّه گفته است:
«أحادیثی که در آنها از ظهورِ مَهدی سخن در میان است، بسیارند و مُتَواتِر؛ در آنها هم حدیثِ صحیح هست و هم حَسَن و هم ضعیف، و ضعیف بیشتر است، ولی به سببِ کَثرَتِ این أحادیث و کَثرَتِ مُخرجانشان یکدیگر را تقویت میکُنَند چُنان که از آنها قطع حاصل میشود؛ أمّا آنچه موردِ قطع و یقین است، این است که او بیگُمان ظهور میکُنَد و از فرزندانِ فاطِمَه است و زمین را از عدل پُر میسازد. علاّمه سیّدمحمّد بن رسولِ بَرزَنْجی در آخرِ الإشاعه بدین نکته توجّه داده است. و أمّا تعیینِ ظهورِ وی در سالِ مشخّص صحیح نیست، زیرا غیبی است که جُز خداوند کسی از آن آگاه نیست و از شارع نصّی در تعیینِ آن نرسیده است.»(54)
7 ـ سُوَیدی در سَبائک الذَّهَب گفته است: «آنچه علماء بر آن اتّفاق دارند، آن است که مَهدی همان کسی است که در آخِرِ زمان قیام میکُنَد و زمین را از عدل پُر میکُنَد؛ و أحادیث درباره او و ظهورش بسیارست»(55).
8 ـ گنجیِ شافعی در البیان فی أخبارِ صاحبِ الزّمان گفته است:
«درباره مَهدی علیهالسّلام ، أخبار، به سببِ کَثرَتِ کسانی که آنها را از مصطفی(ص) روایت کردهاند، مُتَواتِر و مُستَفیض گردیده است»(56).
9 ـ ملاّعلی متّقی در البُرهان فی علاماتِ مهدیِّ آخِرِالزّمان، فَتاوایِ چهارتن از علمایِ مذاهبِ چهارگانه را درباره مَهدی علیهالسّلام یاد کرده است. این چهارتن عبارتاند از: شیخ ابنِحَجَرِ شافعی، مؤلّف القول المُخْتَصَر فی عَلاماتِ المَهْدِیِّ المُنْتَظَر، و أبوالسُّرور أحمد بن ضیاء حَنَفی، و محمّد بن محمّدِ مالِکی، و یحیی بن محمّدِ حَنبَلی. فَتاوایِ این چهارتن متضمّنِ صحّتِ قائلشدن به ظهورِ مَهدی <علیه الصّلاة و السّلام> است و این که درباره او و ویژگیهایش و ویژگیهایِ خُروجش و فتنههائی که پیش از آن ظاهر میگردد ـ مانندِ خُروجِ سُفیانی و خسف و جُز آن ـ أخبارِ صحیح وارد شده است. همچُنین ابنِحَجَر به تَواتُرِ این أحادیث تصریح کرده و نیز تصریح
نموده است که آن حضرت از أهلِبیت است و فرمانروایِ خاور و باخترِ زمین میگردد و آن را از عدل پُر میسازد، و عیسی پشتِ سرِ مَهدی <علیهما السّلام< نماز میگُزارَد، و مَهدی سُفیانی را گلو میبُرَد، و سپاهی که سُفیانی به سویِ مَهدی میفرستد در بیداء، میانِ مکّه و مدینه، در زمین فروبُرده میشود.(57)
10 ـ مَسعود بن عمرِ تَفتازانی در مقاصد الطّالبین گوید: «درباره ظهورِ إمامی از فرزندانِ فاطِمَه زهراء ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْها ـ که زمین را، همانگونه که از جَور و ستم پُر شده است، از قِسط و عدل پُر میکند، أحادیثِ صحیح رسیده است»(58).
11 ـ شیخ محمّد <بن محمّدِ> جَزَریِ دمشقیِ شافعی در أسمی المناقب فی تهذیب أسنی المطالب(59) گوید:
«از علیّ بن أبیطالِب ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ منقول است که فرمود: قالَ رسولُاللّه ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیه [و آلِه ] و سَلَّم ـ : المَهدیّ مِنّا أَهْلَالبَیْتِ یصلحه اللّهُ فی لَیْلَةٍ(60) (یعنی: مَهدی از ما أهلِبَیْت است، خداوند یکشبه او را مهیّا دارد).
... أحادیثِ مَهدی و این که در آخِرالزّمان میآید و این که از أهلِ بیت و از زاد و رودِ فاطِمَه ـ رضوانُ اللّهِ علیها ـ است و این که نامِ او نامِ پیامبر ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیه و <آلِه و> سَلَّم ـ میباشد و نامِ پدرش نامِ پدرِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و <آلِه و< سلّم ـ(61)، نزدِ ما صحیح است؛ و صحیحتر [و دقیقتر [آن است که او از زاد و رودِ حُسَین بن علی است؛ چه، أمیرِمؤمنان علی بدین نکته تصریح فرموده؛ در آن سخن که... علی علیهالسّلام به فرزندش حُسَیْن نگریست و فرمود که: إِنَّ ابْنی هذا سَیِّدٌ کَما سَمّاه النَّبِیُّ صَلَّی اللّهُ علیه [و آلِه [و سَلّم و سَیَخْرُجُ مِن صُلْبِهِ رَجُلٌ یُسَمَّی بِاسْمِ نَبِیِّکُمْ یُشْبِهُهُ فی الخُلُقِ و لایُشْبِهُهُ فی الخَلْقِ (یعنی: این پسرم، چُنان که پیامبر ـ صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم ـ او را نامید، سَیِّدی (62) است و زودا که از صُلْبِ او مردی بیرون آید که به نامِ پیامبرتان خوانده میشود، در خُلق به او میمانَد و در خَلق به او
نمیمانَد(63))؛ آنگاه حکایتِ این را که زمین را پُر از عدل میسازد بازگفت.
أبوداود این حدیث را بدینسان در سُنَنِ خویش روایت کرده و درباره آن خاموش نشسته.»(64)
12 ـ عبدالرَّحْمن ابنِخَلْدون در مُقَدَّمهیِ بلندآوازهاش میگوید: «بدان که در گُذَرِ روزگاران میانِ همه مسلمانان مشهور بوده است که بیگُمان در آخِرالزّمان مردی از أهلِ بیت ظهور میکند که دین را نیرو میدهد و عدل را آشکار میسازد و مسلمانان از او پیروی میکُنَند و بر ممالکِ إسلامی چیره میگردد و مَهدی نامیده میشود و خروجِ دَجّال و دیگر نشانههائی که در حدیثِ صحیح ثبت شده در پیِ اوست...»(65).
تا بدینجا فصلِ نخست را که درباره گفتارها بود به فرجام میآوریم و به یاریِ آفریدگار به فصلِ دوم میآغازیم.
(1) فِرَق الشّیعة / 96.
(2) فِرَق الشّیعة / 108.
(3) المَقالات و الفِرَق / 102.
(4) المَقالات و الفِرَق / 103.
(5) <«حافظ» لقبی ستایشآمیزست از برایِ مُحَدِّثی که أحادیثِ بسیار از بر دارد. به قولی، «حافظ» بر کسی إطلاق میشود که از صدهزار حَدیث (به متن و سَنَد) آگاه باشد.
نگر: معجم مصطلحات الرّجال و الدّرایة ص 51 و 52؛ و: الکُنی و الألقاب 2 / 165 و 166.>
(6) <«خَلَف» ـ که ترجَمه فارسیِ آن (یعنی: جانشین) را آوردیم ـ ، و نیز «خَلَفِ صالح»، از ألقابِ إمامِ زمان ـ أرواحنا فداه ـ است. مُحَدِّثِ نوری ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ مینویسد: «محتمل است که چون حضرتِ عسکری علیهالسّلام فرزندی نداشت و مردم میگفتند که دیگر جانشین ندارد و به همین اعتقاد، جماعتی باقی ماندند، پس از تولّدِ آن حضرت، شیعیان به یکدیگر بشارت میدادند که «جانشین» ظاهر شد و به جهتِ إشاره به این مطلب، ایشان، بلکه أئمّه علیهم السّلام ، او را به این لقب خواندند.» (نجم الثّاقب، چ مسجد جمکران، ص72).
(7) تاریخ الأئمّة علیهم السّلام / 15.
<درباره سالِ ولادتِ حضرتِ مَهدی علیهالسّلام و این که قولِ معتبر همانِ 255 ه . ق. است که شیخِ کُلینی و مُفید و... یاد کردهاند، نگر: حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه علیهمالسّلام، جعفریان، ص 565 و 566.>.
(8) تاریخ الأئمّة علیهم السّلام / 22.
(9) تاریخ الأئمّة علیهم السّلام / 26.
<درباره این نامهایِ مذکور از برایِ مامِ إمام ـ علیهما السّلام ـ ، نیز نگر: مَهدیِ موعود [علیه السّلام] ، علیِ دوانی، ص 208؛ و: حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه علیهمالسّلام، جعفریان، ص 567>.
(10) تاریخ الأئمّة علیهم السّلام / 29.
(11) تاریخ الأئمّة علیهم السّلام / 30.
(12) تاریخ الأئمّة علیهم السّلام / 32.
<معرّفیِ مدفنِ هریک از إمامانِ ـ علیهمالصّلاة و السّلام ـ ، یکی از شؤونِ نگارشِ تاریخِ ایشان بوده است و از این رو کاتبِ بغدادی خود را مقیّد دیده تا از مدفنِ آینده إمامِ زمان علیهالسّلام نیز سخن بدارَد.>.
(13) <در متنِ عربیِ چهلحدیث و مأخذِ آن، «بطی الباب» است، ولی معنایِ درستی برای «بطی» به دست نیاوردیم. در طبعِ محقَّقِ استاد علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی ـ دامَ عُلاه ـ ، بجایِ «بطی»، «بطن» آمده که ترجَمه ما نیز متّکی بر همین ضبط است.>
(14) تاریخ الأئمةعلیهم السّلام / 34.
(15) الکافی 1 / 514.
(16) <از برای شناختِ بیشترِ این کتابِ مهّم، نگر: فصلنامه انتظار، سالِ 1، ش 1، صص 191 ـ 205؛ و: ش 2، صص 246 ـ 259؛ و: ش 3، صص 177 ـ 202؛ و: سالِ دوم، ش 5، صص 373 ـ 391.>.
(17) الاعتقادات / 98.
(18) <این تألیفِ سترگ ـ که علیالظّاهر با عنایت و توجّهِ خاصِّ حضرتِ حجّت (عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشّریف) هم صورت پذیرفته است ـ ، از أصلیترین مَصادر و منابعِ بحثِ غَیبت و مهدویّت به شمار میروَد و در درازنایِ تاریخ همواره محلِّ رجوع و استفاده عالمانِ شیعه ـ بویژه کسانی که در این حوزه قلم زدهاند ـ بوده است نگر: فصلنامه انتظار، سالِ 1، شماره 1، ص 78؛ و: کتابشناسیِ نسخههایِ خطّیِ آثارِ شیخِ صدوق (ره) در ایران، صص 206 ـ 228.
این أَثَر تا کنون چندبار نیز به فارسی ترجَمه شده است. نگر: فصلنامه علوم حدیث، ش 25، ص 147.
شایانِ ذکر است که شماریِ از محدِّثانِ قدیم نامِ این کتاب را إکمالالدّین و إتمام النّعمة گفتهاند ولی اُستاد علیأکبرِ غفّاری، طابع و محقّقِ کتاب، نامِ کمالالدّین و تمامالنّعمة را درست دانسته
و ضبط کردهاند. سیّدناالأستاذ و شیخنا فی الإجازة، آیةاللّه علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی ـ أَدامَ اللّهُ إجلالَه ـ ، همان کمالالدّین و تمام النّعمة را درست و أصیل میدانند (نمونه را، نگر: تدوین السّنّة الشّریفة، ط: 2، ص 667).>.
(19) الإرشاد / 316 تا به پایانِ کتاب.
(20) <از برایِ آشنائی با نگرشها و نگارشهایِ شیخِ مفید ـ قُدِّسَ سِرُّه الشَّریف ـ درباره غَیبت، نگر: نظرات فی تراثِ الشّیخِ المفید، السّیّدمحمّدرضا الحُسَینیّالجلالی، صص 132 ـ 167.
چُنان که در همین مأخذ (یعنی: نظرات فی تراثِ الشّیخِ المفید، ص 132) آمده، الفصول العشرة فی الغیبة جامعترین نگارشِ شیخ ـ أَعلَی اللّهُ مَقامَه ـ در موضوعِ غَیبت است.
خوشبختانه مجموعه آثارِ شیخِ مفید که به طرزی بیش و کم قابلِ قبول، به مناسبتِ کنگره بزرگداشتِ او در قم، انتشار یافت، دسترسی به رسالههایِ موجودِ وی را در هر باب ـ از جمله غَیبت و مهدویّت ـ آسان ساخته است.>.
(21) به حدیثِ چهلم <در همین چهلحدیث> مراجعه فرمائید.
(22) یادشده در: الذّریعة، 22 / 122.
<متنِ مصحَّح و محقَّقِ این رساله، ضمنِ شماره 27 از مجلّه تُراثُنا از سویِ مؤسّسة آلالبیت ـ علیهم السّلام ـ لإحیاء التّراث نشر شده است.
همچنین ترجَمه آن به نامِ إمامت و غیبت از دیدگاهِ علمِ کلام، از سویِ «انتشاراتِ مسجدِ مقدّسِ جمکران» در قم (چ 2: 1378 ه . ش.) منتشر گردیده است.
درباره أهمّیّتِ المُقنع به مقدّمه همین ترجَمه (صص 15 ـ 18) میتوان رجوع کرد.>.
(23) یادشده در: الذّریعة، 13 / 8 .
<این متن در چهار مجلّد به اهتمامِ سیّد عبدالزّهراء الحُسَینیّ الخطیب (1338 ـ 1415 ه . ق.) تحقیق و طبع و نشر شده است (بیروت: 1407 ه . ق.؛ طهران: 1410 ه . ق.)>.
(24) یادشده در: الذّریعة 16 / 82؛ چاپشده در: رسائل الشّریف المُرتضی، 2 / 291 ـ 298.
(25) رسائل الشّریف المُرتضی، 2 / 293.
(26) تقریب المعارف / 171 ـ 215.
(27) الرسائل العشر / 98.
<در فهـمِ مُــرادِ شیـخِ طـوسی ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ ، باید به مُصْطَلَحِ کلامیِ «لُطْف» توجّه داشت.
شیعه إمامیّه از راهِ لُطْف نصبِ إمام را لازم میدانند و میگویند از همانرویْ که خداوند حتمًا برایِ هدایتِ بندگانِ خود پیامبر مبعوث میگردانَد، پس از وفاتِ پیامبر نیز باید إمام و جانشینِ شایستهای در میانِ أُمَّت منصوب شده باشد تا بر تفسیر و إجرایِ صحیحِ أحکامِ
دینی نظارت کُنَد. این لُطْفی است که خداوند در حقِّ بندگان روا میدارد و عقل در حتمیّت و لزومِ این لُطْف از جانبِ خداوند تردید نمیکُنَد و آن را إثبات مینماید.
این تنها إشارتی بود و تفصیلِ مطالبِ مربوط به «لطف» را باید در کتابهایِ کلامی و عقائدِ استدلالی باز جُست.>.
(28) تاج الموالید / 60 تا به پایانِ کتاب.
(29) تاریخ موالید الأئمّة علیهم السّلام و وفیاتهم / 200 ـ 202.
(30) الطّرائف / 175.
(31) المُستَجاد / 231 تا به پایانِ کتاب.
(32) وصول الأخیار إلی أصول الأخبار / 44.
<درباره «مریمِ عَلَوی دُختِ زید»، همچُنین نگر: مَهدیِ موعود [علیه السّلام]، ترجَمه علیِ دوانی، ص 226.>.
(33) وصول الأخیار إلی أصول الأخبار / 44.
(34) <ظاهرًا در تاریخِ وفاتِ شیخ بهاءالدّین ـ رَوَّحَ اللّهُ روحَه ـ ، 1030 ه . ق. معتبر باشد.>
(35) توضیح المقاصد / 579.
(36) علم الیقین 2 / 771 ـ 820.
<بجاست یاد کنیم که مرحومِ فیض یک دیوانِ خاص (در حدودِ یکهزار و پانصد بیت) در إظهارِ اشتیاق به حضرتِ حُجَّت علیهالسّلام سُروده که غالبِ آن استقبال یا تضمینِ غزلهائی از حافظ است. این دیوان را خودِ او شوق المهدی [علیه السّلام] نام نهاده. نیز نگر: فهرستهایِ خود نوشتِ فیضِ کاشانی...، به اهتمامِ ناجیِ نصرآبادی.
دیوانِ مذکور به اهتمامِ آقایِ علیِ دوانی طبع و نشر گردیده.>.
(37) <این بخش از بِحار، چندبار تاکنون به فارسی ترجَمه شده است. شاید مشهورترین و متداولترین ترجَمه آن، همان باشد که به قلم آقای علیِ دوانی نگارش یافته و به نامِ مَهدیِ موعود [علیه السّلام] بارها چاپ و تجدیدِ چاپ گردیده است.>.
(38) <این کتاب یکبار به اهتمامِ حاج سیّدأبوالفضل مدرّسِ خاتونآبادی در چاپخانه محمّدیِ اصفهان ـ به شیوه چاپِ سُربی ـ به طبع رسیده است و بارِ دیگر به سالِ 1361 ه . ش. در تهران به اهتمامِ سیّدداودِ میرصابری ـ که مبنا و أساسِ آن همان چاپِ سُربیِ اصفهان بوده.>
(39) <مَعَالاْءَسَف هنوز جایِ یک چاپِ محقّقانه جاندار از این أَثَر خالی است و بمانند بعضِ دیگر نگارشهایِ فارسیِ مُحَدِّثِ نوری ـ به رغمِ فراوانیِ خواهندگان و خوانندگان و چاپهایِ
متفاوت ـ هنوز حقِّ آن أَدا نشده.>.
(40) <خوشبختانه این کتاب به فارسی هم ترجَمه شده و موردِ استفاده إیمانیان است.>
(41) أعیان الشّیعة 2/44 ـ 84 (طبعِ جدید).
(42) أصل الشیعة و أصولها /136 (طبعِ قاهره).
(43) عقائد الإمامیّة / 77.
(44) عمده آن را از مُنْتَخَب الأَثَرِ علاّمه صافی و مقدّمه علاّمه خِرسان بر البیان فی أخبارِ صاحبِ الزّمان <علیه السّلام> برگرفتهام.
(45) <مراد أحمد بن حَنْبَلِ شیبانی (درگذشته به 241 ه . ق.) است.>
(46) <مُراد ابنِ أبیالحدیدِ مدائنی (درگذشته به 655 ه . ق.) شارحِ نهجالبلاغهیِ شریف است>.
(47) <در متنِ عربیِ چهلحدیث و متنِ مطبوعِ الکُنی و الألقاب، «هیثمی» آمده. به هر رویْ، مراد ابنِ حَجَرِ هَیْتَمی (شهابالدّین أحمد بن محمّد / 909 ـ 974)، مفتیِ حجاز، است که الصَّواعق المُحْرِقة را نوشته و هرچند اِستیزهگر و معاندِ شیعه بوده است، به کثیری از فضائلِ أهلِ بیت ـ علیهم السّلام ـ خَستو شده.>.
(48) برایِ آگاهی از شماری افزونتر مراجعه بفرمائید به: مَن هُوَ المَهدی <علیه السّلام>؟ (صص 62 ـ 68).
(49) شرح ابن أبی الحدید 2/535 ط. مصر.
(50) حاشیه صحیح ترمذی 2/46 ط. دهلی.
(51) بابِ 2 ص 140ط. مصر 1312.
(52) ص 155 ط. مصر 1312.
(53) الصّواعق المحرقة / 99 ط. مطبعه میمنیّهیِ مصر.
(54) الفتوحات الإسلامیّة 2/211 ط. مصر 1323.
(55) سَبائک الذَّهَب / 78.
(56) البیان فی أخبار صاحب الزّمان <علیه السّلام> / 124.
(57) رجوع کنید به: الـبُرهان فی علامات مَهدیِّ آخِرِالزّمان، باب 13.
(58) مَقاصِد الطّالبین (هامشِ شرح المقاصد، 2/307).
(59) <در حقیقت شیخ محمّد بن محمّد بن محمّد جَزَریِ دمشقیِ شافعی ـ زاده 751 و درگذشته 833 ه . ق. ـ ، این مطلب را در أسنی المطالب گفته و استاد شیخ محمّد باقرِ محمودی که أسنی المطالب را تلخیص و تهذیب کرده و متنِ مختارِ خود را أسمی المناقب فی
تهذیب أسنی المطالب نامیده است، این سخنِ شیخ محمّد بن محمّد جَزَری را نیز نقل کرده.>.
(60) <نگر: حلیة الأبرار، 5/446 و 448.>.
(61) <استاد محمودی در تعلیقه بر أسنی المطالب إظهار کردهاند گویا این را که نامِ پدرِ إمام مَهدی علیهالسّلام نامِ پدرِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ است، حُفّاظِ خاندانِ أُمَیّه و بنیعبّاس جعل و إلحاق کرده باشند.
مینویسم:
جُز جَعْل و برافزودگی، در نگارشهایِ سُنّی و شیعی، وجوه و احتمالاتِ دیگری هم درباره عبارتِ «اسم أبیه اسم أبی» که در حدیث نقل شده است، طرح گردیده. از جمله این که:
الف) عبارت، «اسم أبیه اسم ابنی» بوده باشد و راوی دچار اشتباه گردیده و «ابنی» را به «ابی» تصحیف کرده باشد. خاصّه آنکه میدانیم در أخبارِ فریقین، چه از سویِ خودِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و چه از سویِ دیگران، إمام حَسَن و إمام حُسَین ـ علیهما السّلام ـ. بارها «ابنِ» پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ خوانده شدهاند؛ پس ای بسا آن حضرت فرموده باشند: «اسم أبیه اسم ابنی» و مرادشان این باشد که پدرِ او همنامِ پسرم، حَسَن بن علی، است؛ که کاملاً صحیح و وجیه است.
ب) کُنیه إمام حَسَنِ عسکری علیهالسّلام «أبومحمّد» است و کنیه، حضرتِ عبداللّه بن عبدالمطّلب، پدرِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ ، نیز، چُنین است؛ پس کنیهها همساناند و میدانیم که کنیه داخل در اسم است.
ج) از یکسو، در زبانِ عربی، جایز و متداول است که جَدِّ أَعلی را «أَب» (/ پدر) بخوانند. از همین رهگذرست که در قرآنِ کریم (سوره حج، ی 78) آمده: «ملّة أبیکم إبراهیم» و همچُنین (سوره یوسف، ی 38): «اتّبعتُ ملّه ابائی إبراهیم و إسحاق». در حدیثِ إسراء هم ـ بنا بر تفسیرِ قمّی ـ جبرئیل علیهالسّلام میگوید: هذا أبوک إبراهیم علیه السّلام.
از سویِ دیگر واژه «اسم» بر کنیه و صفت هم إطلاق میشود؛ چُنان که در حدیثنامههایِ بخاری و مُسلِم ـ و به نقل از آنها در بِحار ـ آمده: «انّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سمّی علیًّا علیه السّلام أباتراب و لمیکن اسم أحبّ إلیه منه» و در اینجا لفظِ «اسم» بر کنیه إطلاق گردیده است.
پس چون حضرتِ قائِم علیهالسّلام از نسلِ إمام حُسَین علیهالسّلام اند و کنیه إمام حُسَین علیهالسّلام نیز «أبوعبداللّه» است، ای بسا که پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ به طریقی جامع و موجَز و با به کارگیریِ آن دو خصیصه زبانی و اصطلاحیِ عرب که بر کنیه
إطلاقِ «اسم» میتوان کرد ـ و جدِّ أعلی را «پدر» میتوان خوانْد ـ به این نکته إشارت فرمودهاند که حضرتِ قائِم علیهالسّلام از نسلِ إمام حُسَین علیهالسّلام اند.
د) از طریقِ عامّه روایت شده که کنیه حضرتِ قائِم علیهالسّلام «أبوعبداللّه» است. بنابراین، به حَسَبِ کُنیه، نامِ فرزندِ آن حضرت، «عبداللّه» میشود؛ که همانا نامِ پدرِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ است.
پس ای بسا، عبارت، «اسم ابنه اسم أبی» بوده، و «ابنه» به «أبیه» تصحیف شده باشد.
و....
(تفصیل را، نگر: کتاب الغیبهیِ شیخِ طوسی (ره)، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ص 181 و 182؛ و: ط. مکتبة نینوی الحدیثة، ص 112 و 113؛ و کشف الغُمَّة، تحقیق السّیّد هاشم الرّسولی، ط. مکتبة بنیهاشمی، 2/442 و 443 و 476 و 477؛ و: الدُّرّ المَنثور، علیّ بن محمّد بن الحسن بن زینالدّین العاملی، تحقیق السّیّد أحمد الحُسَینیّ [الإشکوریّ]، 1/52 و 53؛ و: موسوعة المصطفی و العترة (علیه و علیهم السّلام)، الشّاکری، 16/382 ـ 385).
همچُنین از برایِ تتمیمِ آگاهیها و ملاحظه پارهای از أنظار، نگر: در انتظارِ ققنوس، صص 110 ـ 115؛ و: مَهدیِ موعود [علیه السّلام]، ترجَمه علیِ دوانی، ص 303 و 304 و 328 و 329؛ و: نجمالثّاقب، ط. مسجدِ جمکران، صص 208 ـ 214.
درباره احتمالِ جَعل و بَرافزودگی ـ که نیرومند هم هست ـ ، خصوصًا باید توجّه داشت که گفتهاند:
«جمله «اسم پدرش اسم پدر من است»، فقط در حدیث «زائدة بن ابیالرّقاد باهلی» است که بزرگان أهلِ تسنّن نوشتهاند وی عادت داشته چیزی بر أحادیث میافزوده.» (مَهدیِ موعود [علیه السّلام]، ترجَمه علیِ دوانی، ص 303؛ نیز نگر: گُفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گُفتمانِ أوّل و دوم، ص 144).
اگر فرضِ افزودگی یا تصحیف را بپذیریم، این احتمال هم محلِّ تأمّل قرار میگیرد که برخی گفتهاند دستکاریِ مذکور در راستایِ هواخواهی از «نفسِ زکیّه» (محمّد بن عبداللّه بن حسن) صورت گرفته که برخی او را «مَهدی» میخواندند و مدّعیِ مَهدویّتش بودند. نگر: گُفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گفتمانِ أوّل و دوم، ص 107؛ ضمنًا سنج: حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه، ص 576.>.
(62) <ای بسا إشارتِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام بدین باشد که پیغمبر ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ ، إمام حَسَن و إمام حُسَین ـ علیهما السّلام ـ را «سَیِّدا شَباب أهل الجَنَّه» (یعنی: دو سرورِ جوانانِ أهلِ بهشت) خواندهاند.
این ویژگی را شیعه و سنّی درباره حَسنَیْن ـ علیهما السّلام ـ نقل کردهاند (از برای پارهای نقلهایِ سُنّی، نگر: فضائل الخمسة من الصّحاح السّتّة، الفیروزابادی، ط. أعلمی، 3/259 ـ 264) و به قولِ ابنِشهرآشوب ـ رضی اللّه عنه ـ موردِ اتّفاقِ أهلِ قبله است (تفصیل را، نگر: مناقب آلأبیطالب [علیهم السّلام]، ط. دارالأضواء، 3/445).>.
(63) <این حدیث با تفاوتِ لفظیِ بسیار جزئی، آمده است در: ینابیع المودّة، ط. أُسوة، 3/259. طابعِ ینابیع هم آن را در مشکاة المصابیح (3/1503 حدیثِ 5462) و سُنَن أبیداود (3/311 حدیثِ 4290) نشانی داده است.
و أمّا، درباره این حدیث، نگر: مَهدیِّ مُنْتَظَر [علیه السّلام] در اندیشه إسلامی، صص 92 ـ 99.
در إعرابگُذاریِ «خلقِ» نخست به ضمِّ خاء و لام و «خلقِ» دوم به فتحِ خاء پیروی کردهایم از: سُنَنِ أبیداود، به اهتمامِ کمال یوسف الحوت، بیروت: دارالجنان، 1409 ه . ق. (2/511)؛ که در آنجا «الخلقِ» نخست، به ضمِّ خاء و لام، و «الخلقِ» دوم، بدونِ حرکتِ خاء و به سکونِ لام، طبع شده. و اللّهُ أَعلَمُ بِالصَّواب.>.
(64) أسمی المناقب فی تهذیب أسنی المطالب /163 ـ 168.
(65) مقدّمة ابنِخلدون /260.
<باید دانست ابنِخلدون، در عینِ این خَستوئی، با پارهای تردیدها و إنکارهایِ غیرِمتخصّصانه در بعضِ مأثورات ـ احتمالاً: نادانسته ـ زمینه انحرافِ برخی از پسینیانش را فراهم آورد. آوازهای هم که از حیثِ برخی نگرههایِ تاریخی و اجتماعی یافت، باعث شد گروهی از خاورپِژوهانِ باختری و متأخّرانِ عامّه بر تردید و إنکارِ غیرِ فنّی وی در بابِ آن مأثورات اتّکا کنند.
از برایِ تفصیلِ این چگونگی و نقد و ردِّ آن پندارهایِ انحرافآفرینِ ابنِخلدون، نگر: در انتظارِ ققنوس، صص 206 ـ 212 و 219 ـ 221؛ و: مجلّه تحقیقاتِ إسلامی سالِ 13، شماره 1 و 2، صص 55 ـ 72 (: مقاله ابن خلدون و أحادیثِ «مهدی» [علیه السّلام]، به قلمِ غلامحسینِ تاجرینسب)؛ و: عصرِ ظهور، علیِ کورانی، ترجَمه عبّاسِ جلالی، صص 393 ـ 395؛ و: موسوعة المصطفی والعترة (علیه و علیهم السّلام) 16/314 ـ 325؛ و: مجلّه تُراثُنا، ش 32 و 33، صص 7 ـ 76 (: مقاله نقد الحدیث: بین الاجتهاد و التّقلید، به قلمِ علاّمه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی)؛ و: إمامت و مَهدویّت، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، 2/423 ـ 425.>.
این حدیث را، کُلیْنی در الکافی(1)، و شاگردش، نُعمانی، در الغیبة(2)، و صَدوق در کمالالدّین و تمام النّعمة(3) و عیون أخبار الرّضا علیه السّلام(4)، و مفید در الاِختصاص(5)، و شیخ تقیالدّین أبوالصّلاحِ حَلَبی در تقریب المعارف(6) ـ با اختصار ـ ، و شیخِ طوسی در الغَیبة(7) و أمالیاش(8)، و أمینالدّینِ طَبْرِسی در إِعلام الوَری(9)، و أبومنصورِ طَبْرِسی در الاِحتجاج ـ به طورِ مُرسَل(10) ـ ، و شیخ حَسَن بن أبیالحَسَنِ دیلمی در إرشادالقلوب(11)، و علاّمه مجلسی در مُجَلَّدِ نُهمِ بِحارالأنوار(12)، و سیّدمُحْسنِ أمین در أعیانالشّیعة(13) به نقل از الکافی، و صافی در مُنْتَخَبُ الأَثَر فی الإمام الثّانیعَشَر علیه السّلام(14)، آوردهاند ـ قَدَّسَ اللّهُ أَسرارَهُم.
در الکافی به طورِ مُسْنَد(15) از أبوبصیر(16) نقل شده است که وی از أبوعبداللّه <یعنی: إمامِ صادق> علیهالسّلام نقل کرده که آن حضرت فرمودند:
«قالَ أَبی لِجابِرِ بْنِ عَبْدِاللّهِ الاْءَنْصاریِّ: إِنَّ لی إِلَیْکَ حاجَةً فَمَتی یَخِفُّ عَلَیْکَ
أَنْ أَخْلُوَ بِکَ فَأَسْأَلَکَ عَنْها؟ فَقالَ لَهُ جابِرٌ: أَیَّ الاْءَوْقاتِ أَحْبَبْتَهُ.
فَخَلا بِهِ فی بَعْضِ الاْءَیّامِ، فَقَالَ لَهُ: یا جابِرُ! أَخْبِرْنی عَنِ اللَّوْحِ الَّذی رَأَیْتَهُ فی یَدِ أُمّی فاطِمَةَ ـ عَلَیْها السَّلامُ ـ بِنْتِ رَسُولِاللّهِ (ص) وَمَا أَخْبَرَتْکَ بِهِ أُمّی أَنَّهُ فی ذلِکَ اللَّوْحِ مَکْتُوبٌ.
فَقالَ جابِرٌ: أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنّی دَخَلْتُ عَلَی أُمِّکَ فاطِمَةَ ـ عَلَیهَا السَّلامُ ـ فی حَیاةِ رَسُولِاللّهِ (ص) فَهَنَّیْتُها بِوِلادَةِ الْحُسَیْنِ وَ رَأَیْتُ فی یَدَیْها لَوْحًا أَخْضَرَ، ظَنَنْتُ أَنَّه مِنْ زُمُرُّدٍ وَ رَأَیْتُ فیهِ کِتابًا أَبْیَضَ، شِبْهَ لَوْنِ الشَّمْسِ؛ فَقُلْتُ لَها: بِأَبی أَنْتِ وَ أُمّی! یا بِنْتَ رَسُولِاللّه (ص)! ما هذَا اللَّوْح؟ فَقالَتْ: هذا لَوْحٌ أَهْداهُ اللّهُ إِلَی رَسُولِهِ (ص)، فیهِ اسْمُ أَبی وَ اسْمُ بَعْلی وَ اسْمُ ابْنَیَّ وَ اسْمُ الاْءَوْصِیاءِ مِنْ وُلْدی، وَ أَعْطانیهِ أَبی لِیُبَشِّرَنی بِذلِکَ.
قالَ جابِرٌ: فَأَعْطَتْنیهِ أُمُّکَ فاطِمَةُ ـ عَلَیْهَا السَّلامُ ـ فَقَرأْتُهُ وَاسْتَنْسَخْتُه؛ فَقالَ لَهُ أَبی: فَهَلْ لَکَ ـ یا جابِرُ! ـ أَنْ تَعْرِضَهُ عَلَیَّ؟ قالَ: نَعَمْ.
فَمَشَی مَعَهُ أَبی إِلَی مَنْزِلِ جابِرٍ، فَأَخْرَجَ صَحیفَةً مِنْ رَقٍّ، فَقالَ: یا جابِرُ! انْظُرْ فی کِتابِکَ لاِءَقْرَأَ [أَنَا] عَلَیْکَ؛ فَنَظَرَ جابِرٌ فی نُسْخَتِهِ فَقَرَأَهُ أَبی فَما خالَفَ حَرْفٌ حَرْفًا، فَقالَ جابِرٌ: فَأَشْهَدُ بِاللّهِ أَنّی هکَذا رَأَیْتُهُ فِی اللَّوْحِ مَکْتُوبًا:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
هذا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ لِمُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ نُورِهِ وَ سَفیرِهِ وَ حِجابِهِ وَ دَ لیلِهِ، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاْءَمینُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعالَمینَ.
عَظِّمْ یا مُحَمَّدُ أَسْمآئی وَ اشْکُرْ نَعْمآئی وَ لا تَجْحَدْ آلائی، إِنّی أَنَا اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنَا قاصِمُ الجَبّارینِ وَ مُدِیلُ الْمَظْلُومینَ و دَیّانُ الدّینِ، إِنّی أَنَا اللّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَمَنْ رَجَا غَیْرَ فَضْلی أَوْ خَافَ غَیْرَ عَدْلی، عَذَّبْتُهُ عَذابًا لاَ أُعَذِّبُ بِهِ أَحَدًا مِنَ الْعالَمینَ، فَإِیّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ تَوَکَّلْ.
إِنّی لَمْأَبْعَثْ نَبِیًّا فَأُکْمِلَتْ أَیّامُهُ وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلاَّ جَعَلْتُ لَهُ وَصِیًّا، وَ إِنّی فَضَّلْتُکَ عَلَی الاْءَنْبِیآءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِیَّکَ عَلَی الاْءَوْصِیآءِ وَ أَکْرَمْتُکَ بِشِبْلَیْکَ وَ سِبْطَیْکَ حَسَنٍ وَ حُسَیْنٍ، فَجَعَلْتُ حَسَنًا مَعْدِنَ عِلْمی بَعْدَ انْقِضآءِ مُدَّةِ أَبیهِ، وَ جَعَلْتُ حُسَیْنًا خازِنَ وَحْیِی وَ أَکْرَمْتُهُ بِالشَّهادَةِ وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعادَةِ، فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ أَرْفَعُ الشُّهَداءِ دَرَجَةً، جَعَلْتُ کَلِمَتِیَ التّامَّةَ مَعَهُ وَ حُجَّتِیَ البالِغَةَ عِنْدَهُ، بِعِتْرَتِهِ أُثیبُ وَ أُعاقِبُ، أَوَّلُهُمْ عَلیٌّ سَیِّدُالْعابِدینَ وَ زَیْنُ أَوْلیآئیالماضینَ وَ ابْنُهُ شِبْهُ جَدِّهِ الْمَحْمودِ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ عِلْمِی وَ الْمَعْدِنُ لِحِکْمَتی؛ سَیَهْلِکُ الْمُرتابُونَ فی جَعْفَرٍ، الرّادُّ عَلَیْهِ کَالرّادِّ عَلَیَّ، حَقَّ الْقَوْلُ مِنّی لاَءُکْرِمَنَّ مَثْوَی جَعْفَرٍ، وَ لاَءَسُرَّنَهُ فی أَشْیاعِهِ وَ أَنْصارِهِ وَ أَوْلِیائِهِ؛ أُتِیحَتْ بَعْدَهُ مُوسَی فِتْنَةٌ عَمْیآءُ حِنْدِسٌ لاِءَنَّ خَیْطَ فَرْضِی لایَنْقَطِـعُ وَ حُجَّتی لاَتَخْفَی وَ أَنَّ أَوْلیآئی یُسْقَوْنَ بِالکَأْسِ الاْءَوْفَی، مَنْ جَحَدَ واحِدًا مِنْهُمْ فَقَد جَحَدَ نِعْمَتی، وَ مَنْ غَیَّرَ آیَةً مِنْ کِتابی فَقَدِ افْتَرَی عَلَیَّ، وَیْلٌ لِلْمُفْتَرینَ الجاحِدینَ عِنْدَ انْقِضآءِ مُدَّةِ مُوسَی عَبْدِی وَ حَبیبی وَ خِیَرَتی فی عَلیٍّ وَلیِّی و ناصِری وَ مَنْ أَضَعُ عَلَیْهِ أَعْبآءَ النُّبُوَّةِ وَ أَمْتَحِنُهُ بِالاِْضْطِلاعِ بِها؛ یَقْتُلُهُ عِفْریتٌ مُسْتَکْبِرٌ؛ یُدْفَنُ فِی الْمَدینَةِ الَّتی بَناهَا الْعَبْدُ الصّالِـحُ إِلَی جَنْبِ شَرِّ خَلْقی، حَقَّ القَوْلُ
مِنّی لاَءَسُرَّنَهُ بِمُحَمَّدٍ ابْنِهِ وَ خَلیفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثِ عِلْمِهِ، فَهُوَ مَعْدِنُ عِلْمی و مَوْضِعُ سِرّی وَ حُجَّتی عَلی خَلْقی، لاَیُؤْمِنُ عَبْدٌ بِهِ إِلاّ جَعَلْتُ الْجَنَّةَ مَثْوَاهُ وَ شَفَّعْتُهُ فی سَبْعینَ مِنْ أَهْلِبَیْتِهِ کُلُّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا النّارَ، وَ أَخْتِمُ بِالسَّعادَةِ لاِبْنِهِ عَلیٍّ وَلیِّی وَ ناصِری وَ الشَّاهِدِ فی خَلْقی وَ أَمینی عَلی وَحْیی، أُخْرِجُ مِنْهُ الدّاعِیَ إِلی سَبِیلی وَ الخازِنَ لِعِلمِیَ الْحَسَنَ وَ أُکَمِّلَ ذلِکَ بِابْنِهِ «م ح م د» رَحْمَةً لِلْعالَمینَ، عَلَیْهِ کَمالُ مُوسَی وَ بَهآءُ عِیسَی وَ صَبْرُ أَیُّوبَ فَیُذَلُّ أَوْلِیآئی فی زَمانِهِ و تُتَهادَی رُؤُوسُهُمْ کَما تُتَهادَی رُؤُوسُ التُّرکِ وَ الدَّیْلَمِ فَیُقْتَلُونَ وَ یُحْرَقُونَ وَ یَکُونُونَ خَائِفینَ، مَرْعُوبینَ وَجِلینَ، تُصْبَغُ الأَرْضُ بِدِمائِهِمْ وَ یَفْشُوا الْوَیْلُ وَ الرَّنَّةُ فی نِسائِهِمْ أُولآئِکَ أَوْلِیآئی حَقًّا، بِهِمْ أَدْفَعُ کُلَّ فِتْنَةٍ عَمْیآءَ حِنْدِسٍ وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلازِلَ وَ أَدْفَعُ الاْآصارَ وَ الاْءَغْلالَ، أُولآئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِن رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولآئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»
(یعنی:
پدرم، جابر بن عبداللّهِ أنصاری را گفت: مرا با تو کاری هست؛ کِیْ برایت سهلتر است تا با تو تنها باشم و در آن باره از تو پرسش کنم؟ جابر گفت: هر وقتی که دلخواهِ شما باشد.
پس روزی با او تنها شد و به او فرمود: ای جابر! مرا از آن لوح که در دستِ مادرم، فاطِمَه ـ علیها السّلام ـ ، دخترِ رسولِخدا (ص)، دیدی و از آنچه مادرم به تو خبر داد که در آن لوح نوشته شده بوده است، خَبَر دِه.
جابر گفت: خدا گواه است که در زمانِ حیاتِ رسولِ خدا (ص)، به نزدِ مادرت، فاطِمَه ـ علیها السّلام ـ ، آمدم و او را بخاطرِ ولادتِ حُسَیْن تهنیت گفتم و در دستانش لوحی سبز دیدم؛ گُمان بُردم از زُمُرُّد است و دیدم نوشتاری سپید در آن
هست که به رنگِ خورشید میمانَد. به او گفتم: پدر و مادرم به فِدایت باد! ای دخترِ رسولِخدا (ص)! این لوح چیست؟ فرمود: این لوحی است که خداوند به پیامبرش (ص) هدیّه کرده است، در آن نامِ پدرم و نامِ شوهرم و نامِ دو پسرم و نامِ آن أَوصیاء که از فرزندانِ من اند، هست، و پدرم آن را به من داده است تا بدان بشارتم دهَد.(17)
جابر گفت: آنگاه مادرت، فاطِمَه ـ علیها السّلام ـ ، آن را به من داد؛ خواندمش و رونویسی کردم.
پدرم به او گفت: ای جابر! میتوانی آن را به من نشان بدهی؟ گفت: آری.
پدرم با او به منزلِ جابر رفت؛ آنگاه صحیفهای از پوستِ تُنُک بدَرآورد. گفت: ای جابر! در نوشتارت بنگر تا من بر تو بخوانم. جابر در رونویسِ خود نگریست و پدرم آن را برخوانْد؛ در یک حرف هم اختلاف نداشت.
جابر گفت: خدا گواه است که من همینطور دیدم در لوح نوشته شده بود:
به نامِ خداوندِ بخشنده مهربان
این نامهایست از خدایِ پیروزمندِ فرزانه به محمّد، پیامبرش و نور و سفیر و حاجب(18) و دلالَتگرِ او، که روحالأمین(19) آن را از نزدِ پروردگارِ جهانیان فرود آورده است.
ای محمّد! أَسماءِ مرا بزرگ بدار(20) و نعمتهایِ مرا سپاس بدار و نواختهایِ مرا إنکار مکن.(21)
منم آن خدایْ که جُزْ من خدائی نیست، شکننده جبّاران و چیرگیبخشِ ستمدیدگان و جَزادِهِ روزِ شمار. منم آن خدایْ که جُز من خدائی نیست، پس هرکه جز فضلِ مرا امید بَرَد یا از جُز عدلِ من بیم کُنَد، او را چُنان عذابی کنم که هیچکس از جهانیان را آنسان عذاب نکُنم؛ پس مرا بپرست و بر من توکّل کن.
هر پیامبری که برانگیختم و دورانش به تمامت رسید و روزگارش سپری شد، از
برایش وَصیّی معیّن کردم، و من تو را بر پیامبران برتری دادهام و وصیِّ تو را بر أَوصیاء برتری دادهام و تو را به دو شیربچّهات(22) و دو نوادهات، یعنی حَسَن و حُسَیْن، گرامی داشتهام؛ حَسَن را پس از سپریشدنِ روزگارِ پدرش مَعدِنِ دانشِ خود ساختم و حُسَیْن را گنجورِ وحیِ خویش(23) و او را به شهادت گرامی داشتم و پایانِ کارش را سعادت قرار دادم؛ او برترین کسی است که به شهادت رسیده و بلندپایهترینِ شهیدان است. کلمه تامّه خود را(24) همراهِ او و حُجَّتِ بالغهام(25) را نزدِ وی قرار دادم. به خاطرِ عترتِ وی(26) ثواب دِهَم و عِقاب کُنَم.
نخستینِ ایشان، علی، سَروَرِ عبادتگران و آرایه أَولیایِ پیشینِ من است.
و پسرش که به نیایِ ستودهاش مانَد، محمّد است، شکافنده دانشِ من و مَعدِنِ حکمتم.
زودا که تردیدکنندگان درباره جعفر هلاک گَردَند؛ هرکه او را نپذیرد، مرا نپذیرفته است؛ این سخنِ من راست و استوار گشته(27) که پایگاهِ جعفر را گرامی میدارم و او را در میانِ پیروان و یاران و دوستانش شادمان میسازم.(28)
پس از وی، موسی را فتنهای کور و تیره و تار(29) فراهم آید زیرا رشته حُکمِ من نگْسلَد(30) و حجّتِ من پنهان نگردد و أولیایم را پیمانه سرشار دهند(31). هرکه یکی از ایشان را مُنکر شود، نعمتِ مرا منکر شده است؛ و هرکه آیتی از کتابم را دگرگون سازد، بر من دروغ بسته است. وای بر آنان که وقتی روزگارِ بنده و دوست برگزیدهام، موسی، سپری گردد، در حقِّ علی که دوست و یارِ من است و کسی است که بارِ نُبُوَّت(32) را بر دوشش مینهم و او را به توانائی در بر دوش کشیدنِ آن میآزمایم، دروغ بندندو إنکار وَرزَند. او را سِتَنْبَهای گردنکش(33) بهقتلآرَد؛ در شهری که بنده شایسته(34) ساخته است، و در کنارِ بدترینِ آفریدگانم(35)، به خاک سپارده شود.
این سخنِ من راست و استوار گشته(36) که او را به پسرش و جانشینش و وارثِ
علمش، محمّد، شادمان سازم که وی مَعدِنِ دانشِ من و جایگاهِ سِرِّ من و حجّتِ من بر آفریدگانم است. هر بنده که به او إیمان آرَد، بهشت را جایگاهش سازم و شَفاعتش را در بابِ هفتاد تن از خاندانش که همگی سزاوارِ دوزخ گشته باشند، بپذیرم.
و کارِ پسرش علی را که دوست و یاورِ من و گواهِ من در میانِ آفریدگانم و أمینِ من بر وَحْیَم است، ختم به سعادت کنم. آنکس را که به راهِ من دعوت میکُنَد و گنجورِ دانشِ من است، یعنی حَسَن، از او پدید آورَم، و کار را با پسرش «م ح م د»(37) که رحمتی است از برایِ جهانیان(38)، به کمال رسانم. وی کمالِ موسی و شکوهِ عیسی و شکیبِ أیّوب را داراست. در روزگارِ [غَیبتِ] او یارانم خوار گردند و سرهایِ ایشان را چون سرهای ِ تُرکان و دیلمیان(39) برای یکدیگر هدیّت فرستند. ایشان را بهقتلآرَند و بسوزانند و بیمناک و هراسانیده و ترسان باشند. زمین از خونهاشان رنگین گردد و وای و فغان از زنانشان برخیزد. ایناناند که براستی دوستانِ مناند. به ایشان هر فتنه کورِ تیره و تار را میرانَم و به ایشان زلزلهها(40) را میزدایم و بارهای گران و زنجیرها را(41) بردارم. «درودهائی از جانبِ پروردگارشان و رحمت بر آنان باد، و آنان خود رهیافتگانند» [س 2 ی 157].).
عبدالرّحمن بن سالم(42) گفته است که أبوبصیر گفت: اگر در همه عمر تنها این حدیث را شنیده باشی، تو را بسنده است، و آن را جُز از أهلِ آن محفوظ دار.
مینویسم: علاّمه سیّد إسماعیلِ هاشمیِ اصفهانی(43) در شرحِ این حدیث رسالهای به نامِ شهادة الشّهداء به فارسی نگاشته که به سالِ 1406 ه . ق. در اصفهان طبع شده است. میسَزَد خوانندگان بدان مراجعه فرمایند که نوشتاری خواندنی است(44).
(1) الکافی 1/527 <نیز نگر: مصطفوی 2/470 ـ 474>.
(2) الغیبة /29 <نیز نگر: ط. فارِس حَسّون کریم، صص 69 ـ 72>.
(3) کمالالدّین و تمامالنّعمة /308 <و: پهلوان [ = کمالالدّین با ترجَمه منصورِ پهلوان] ، 1/569؛ و: کمرهای [ = کمالالدّین با ترجَمه مرحومِ آیةاللّه محمّدباقرِ کمرهای ] ، 1/425.>.
(4) عیون أخبار الرّضا علیه السّلام 1/41 <؛ و: همان، ترجَمه غفّاری ـ مستفید، 75 ـ 79>.
(5) الاختصاص /210.
(6) تقریب المعارف /178.
(7) الغیبة /93.
(8) أمالی الطّوسی، مجلسِ یازدهم، ح 13 ص 291، شماره پیاپیِ 566، طبعِ جدید، 1414 ه . ق. <این مأخد و این یادداشت را مؤلّفِ چهلحدیث در نسخه ملکیِ خود افزوده و در چاپِ نخستِ متنِ عربیِ چهلحدیث نیامده بود.>
(9) إعلام الوَری /225.
(10) الاحتجاج 1/67.
(11) إرشاد القُلوب 2/290.
(12) بحارالأنوار 9/120 و پَسانْتَرَش از طبعِ <مشهور به> کُمپانی. <؛ و: ط. 110 جلدی، 36/192 و پَسانْتَرَش.>.
(13) أعیان الشّیعة 2/55.
(14) مُنْتَخَبالأَثَر /133.
<میافزایم:
روایتهایِ مختلفِ «حدیثِ لوح» در پارهای مآخذ و منابع و حدیثنامههایِ دیگر نیز آمده است. از جمله نگر:
مناقب آل أبیطالب علیهم السّلام، ابنِشهرآشوب، ط. قم، 1/296 ـ 298؛ و: ط. دارالأضواء، 1/359 ـ 361؛ و: ألقاب الرّسول ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و عترته ـ علیهم السّلام ـ (در: مجموعه نفیسه، ط. قم، ص 170)؛ و: إثبات الوصیّة، المطبعة الحیدریّه یِ نجفِ أشرف، ص 143 و 227 و 230 (با دو سَنَدِ متفاوت)؛ و: جامع الأخبار، تحقیق: علاء آلجعفر، صص 65 ـ 67؛ و: إثبات الهداةِ شیخ حُرِّ عامِلی؛ و: عَوالم العُلومِ بَحرانی؛ و: الجَواهر السَّنیَّة، ط. 1402 ه . ق.، صص 159 ـ 164؛ و: بشارة المصطفی صلّی اللّه علیه و آله لشیعة المرتضی علیه السّلام؛ و: الخِصال، شیخِ صَدوق، ط. سیّد أحمدِ فهریِ زنجانی، ص 563؛ و: وسائل الشّیعة، ط. مؤسّسة آلالبیت علیهم السّلام لإحیاءالتّراث، 16/244 و 245؛ و: کتاب من لایحضره الفقیه؛ و: مشارق أنوار الیقین، تحقیق المازندرانی، ط. منشورات الشّریف الرّضیّ، ص 186 و 187؛ و: حلیة الأبرار، 5/415 ـ 417؛ و: فرائد السّمطین، ط. محمودی، 2/136 ـ 141.
نیز نگر:
مُسنَدُ فاطمة الزّهراء سلام اللّه علیها، السّیّد حُسَین شیخ الإسلامی، صص 335 ـ 342؛ و: جابر بن عبداللّه الأنصاری حیاته و مُسنَده، حُسَیْن الواثقی، 158 ـ 168؛ و: الإرشادِ مفید، ط. مؤسّسة آلالبیت علیهم السّلام، 2/138 و 139؛ و: کفایة الأثر، ص 196؛ و: سفینةالبحار، الشّیخ عبّاس القُمّی، ط. دارالأسوة، 7/613.
بجاست درنگرندگان در حدیثِ لوح، حدیثِ صحیفهای را هم که خداوند برایِ حضرتِ ختمیمرتبت ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فرستاد، ببینند.
نگر: الغیبهیِ طوسی، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ص 134 و 135؛ و: مشارق أنوار الیقین، تحقیق المازندرانی، ص 185 و 186؛ نیز نگر: کمرهای، 1/423؛ و: پهلوان، 1/566 (در نقلِ کمالالدّین، فقط صحیفهای در دستِ حضرتِ زهراء ـ سلامُ اللّهِ علیها ـ دیده میشود و از منشإِ آن سُخَنی نمیرَوَد).
درباره دستبردِ فرقه ضالّه بهائی به حدیثِ لوح، نگر: مهدیِ موعود [علیه السّلام]، علیِ دوانی، ص 918 و 919.>.
(15) <«مُسْنَد» حدیثی است که جمیعِ رُواتِ آن یاد شده باشد؛ یا به تعبیرِ دیگر زنجیره راویانش کامل باشد. نگر: أصول الحدیثِ، الفضلی، ص 97. از برایِ توضیحاتِ تفصیلی درباره اصطلاحِ «مُسْنَد» در درایة الحدیث، نگر: معجم مصطلحات الرّجال و الدّرایة،
ص 159.>.
(16) <أَبوبَصیر از رُواتِ مشهورِ حدیث و ـ از منظرِ رجالی ـ ثقه است. درباره أبوبصیر نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة 2/329 و 357؛ و: الکُنی و الألقاب 1/20.>.
(17) <ترجَمه ما، بنا بر «لیُبَشِّرَنی» است که در متن است؛ ولی علیالظّاهر نسخه علاّمه مجلسی ـ قدّس سرّه ـ «لیسرّنی» داشته که بنا بر آن، ترجَمه میشود: «تا شادمانم سازد».
آن محدِّثِ خبیر درباره مدلولِ این ضبط هم نظری مهم دارد که میشاید دیده شود. نگر: مرآةالعقول، 6/209>.
(18) <مُراد آن است که آن حضرت واسطه میانِ خداوند و خَلْق است؛ و این یکی از برداشتهائی است که از نصِّ روایت شده ـ نگر: مرآة العقول: 6/209 و 210 ـ و ترجَمه ما متّکی است بر آن. >
(19) <روحالأمین، جبرئیل علیهالسّلام است. نگر: مرآة العقول، 6/210>.
(20) <مرحومِ علاّمه مجلسی ـ قَدَّسَ اللّهُ روحهَ العَزیز ـ میفرماید که مراد از این أَسماء، یا أسماءِ ذاتِ مقّدسِ خداوند است و یا أئمّه ـ علیهم السّلام ـ نگر: مرآة العقولِ، 6/210.
تفسیرِ «أسماءِ خداوند»، به أئمّه ـ علیهم السّلام ـ از آنجاست که در بعضِ روایات، أئمّه ـ علیهم السّلام ـ ، «الأسماء الحسنی» یِ خدا دانسته شدهاند. نگر: الصّافی، الفیضالکاشانی، تحقیق السّیّد محسن الحسینیّ الأمینیّ، 3/274؛ و: تأویل الایات الظّاهرة، الحسینیّ الاسترابادیّ الغرویّ، تحقیق استادولی، ص 194؛ و: مرآة العقول، 2/115 و 116.>.
(21) <«نعمتها» و «نواختها» را به ترتیب در ترجَمه «نعماء» و «آلاء» آوردهام. شارحانِ سنّت در فهم این واژگان به ظرائفی توجّه داده و متّفقالقول نیستند. نمونه را، نگر: مجمعالبحرینِ طُرَیحی و مرآةالعقولِ مجلسی ـ رضوان اللّه علیهما.>.
(22) <درباره چند و چونِ تعبیرِ ستایشآمیزِ «شیربچّه» که در حقِّ إمام حَسَن و إمام حُسَیْن ـ علیهما السّلام ـ به کار رفته، نگر: مرآة العقول 6/211>.
(23) <به فرموده علاّمه مجلسی، یعنی آن حضرت حافظِ همه آن چیزهاست که به هر یک از پیامبران وحی شده است. نگر: مرآة العقول، 6/211>.
(24) <به فرموده علاّمه مجلسی، مُراد از «کلمه تامّه»، یا أسماءِ بزرگِ خداوند است، یا علمِ قرآن، و یا أعمّ از آن و دیگر علوم و معارفِ إلآهی، یا حُجَجِ إلآهیِ کائن در صُلبِ آن حضرت، و یا إمامت و شرائطِ آن. نگر: مرآة العقول، 6/211 و 212>.
(25) <به فرموده علاّمه مجلسی، مُراد از «حجّتِ بالغه ( / کامله)»، همانا براهینی است که خدا و پیامبرش بر إمامتِ او و أولادش إقامه کردهاند، یا معجزاتی است که به ایشان عطا فرموده، یا شریعتِ بر حق، یا إیمانِ مقبول. نگر: مرآةالعقول، 6/212>.
(26) <یعنی از رهگذرِ ولایت و إقرار به إمامتِ نُه پیشوایِ معصومِ که از نسلِ آن حضرتاند. چه، این ولایت و إقرار، بنیادی سترگ از برایِ إیمان و شرطِ قبولِ همه أعمال است و کلیدِ دسترسی به ثوابِ إلآهی است، و هرکه آن را ترک کند، هم به خاطرِ ترکِ این شرط و بنیادِ سترگ عِقاب میشود و هم أعمالش ـ که قبولشان مشروط به این شرط بوده است ـ پذیرفته نمیگردد و عِقاب بر وی لازم میآید. نگر: مرآةالعقول، 6/212>.
(27) <یعنی قضایِ من ثبات یافته است و وعده کردهام. نگر: مرآةالعقول، 6/215>.
(28) <از برایِ گونههایِ دیگرِ فهمِ این بهره از روایت، نگر: مرآةالعقول، 6/212>.
(29) <مراد از این فتنه ظاهرًا پدیدآمدنِ ناووسیّه یا واقفیّه باشند. ناووسیّه درگذشتِ إمامِ صادق علیهالسّلام را مُنکِر شدند و واقفیّه درگذشتِ إمام موسی کاظم علیهالسّلام را إنکار کردند.
نگر: مرآة العقول، 6/213؛ و: معجم مصطلحات الرّجال و الدّرایة، ص 182 و 185.>.
(30) <از برایِ فهمِ این بهره از روایت و دشواریهایِ آن، نگر: مرآة العقول، 6/213>.
(31) <مرحومِ فیضِ کاشانی ـ قدّس سرّه ـ گوید: هرچه گرفتاری سختتر باشد، پیمانهای که پاداشِ آن است سرشارتر است. نگر: الوافی، ط. اصفهان، 2/299.>.
(32) <مُراد، علومی است که خداوند به پیامبران ـ علیهم السّلام ـ وحی فرموده، یا صفاتِ مشترک میانِ أنبیاء و أوصیاء ـ علیهم السّلام ـ مانندِ عصمت و علم و شجاعت و سخاوت. نگر: مرآةالعقول، 6/214>.
(33) <مُراد از این ستَنبَه گردنکش، مأمونِ عبّاسی ـ لعنةُ اللّهِ علیه ـ است. نگر: مرآةالعقول، 6/215؛ و: الوافی، ط. اصفهان، 2/299.>.
(34) <مُراد از این بنده شایسته، ذوالقَرنَیْن است. نگر: مرآةالعقول، 6/215؛ و: الوافی، ط. اصفهان، 2/299>.
(35) <مُراد از این بدترینِ آفریدگان، هارون ـ علیهاللَّعنة ـ ، خلیفه عبّاسی، است. نگر: مرآةالعقول، 6/215؛ و: الوافی، ط. اصفهان، 2/299>.
(36) <نگر: پینوشتِ 27>.
(37) <نامِ حضرتِ صاحب الزّمان علیهالسّلام ، به حروفِ مُفرَده نوشته شده، زیرا در بابِ گفتنِ نام و کُنْیَتِ آن حضرت نهی رسیده است. نگر: الوافی، ط. اصفهان، 2/299 و 403 و 404.>.
(38) <آنچه را ما به شَکلِ این جمله معترضه ترجَمه کردیم، طورِ دیگر نیز فهم و ترجَمه میتوان کرد. سنج: مرآة العقول، 6/215>.
(39) <مراد کافرانِ تُرک و دیلم است ـ نگر: مرآة العقول، 6/215 ـ که از أقوامِ إسلامْستیز و أهلِ شرک قلمداد میشدند ـ نگر: ریاض السّالکین، السّیّدعلیخان، تحقیق السّیّدمحسن الحسینّیالأمینیّ، 4/221 ـ 226.
مسلمانان در نخستین سدههایِ إسلامی با این أقوام جنگها و ستیز و آویزها داشتهاند.>.
(40) <به فرموده علاّمه مجلسی، مُراد، زمینلرزهها یا شبهاتی است که لرزاننده و گمراه کنندهاند. نگر: مرآة العقول، 6/215 و 216>.
(41) <به فرموده علاّمه مجلسی، منظور، شدائد و بلایایِ بزرگ و فتنههایِ سختی است که چون غل و زنجیر در گردنِ مردمان میآویزد و جدائی نمیپذیرد. نگر: مرآةالعقول، 6/216>
(42) <عبدالرّحمن بن سالم بن عبدالرّحمنِ أشلِ کوفیِ عطّار از همروزگارانِ إمامِ صادق علیهالسّلام است. چندین روایت از عبدالرّحمن در کتبِ أربعه ما هست. او را کتابی است.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة 2/472؛ و: رجال النّجاشی، ط. جامعه مدرّسین، ص 237؛ و: مجمعالرّجال 4/79>.
(43) یادشده در: تاریخِ علمی و اجتماعیِ اصفهان در دو قرنِ أَخیر، 2/287.
<آن جناب به سالِ 1378 ه . ش.، در مشهدِ مقدّس و در زمانی که زائرِ حضرتِ ثامنالحُجَج ـ علیهم السّلام ـ بود، دعوتِ حق را لبّیک گفت و در اصفهان در بقعه علاّمه مولانا محمّدباقرِ مجلسی ـ قَدَّسَ اللّهُ روحَه ـ به خاک سپارده شد. راقمِ این سطور، مترجمِ چهلحدیث، که افتخارِ شاگردیِ آن فقیهِ ربّانی و عالمِ نَرمْخویِ فروتن را نیز داشته است، بارها خود از آیةاللّهِ هاشمی شنیده که به خواندنِ دعایِ فَرَج در هر زمان که توجّهی به ساحتِ مقّدسِ حضرتِ ولیِّ عصر ـ سلامُ اللّهِ علیه ـ پیدا شود، توصیه میفرمود. خودِ آن فقید هم بدین دعایِ شریف اهتمامی بسزا داشت. خداوندا ! او را با نیاکانِ پاکش محشور فرما! و هم او و هم ما را در زمره یارانِ آن مَسیحادَم که مقتدایِ مسیح است، قرار ده! بحقِّ النّبیّ و آلِه الأطهار (علیه و علیهم السّلام).>.
(44) <آیةاللّه حاج سیّدعزیزاللّهِ إمامتِ کاشانی هم رسالهای درباره «حدیثِ لوح» نوشته است که به همراهِ چهلحدیثِ وی و پارهای ضمائمِ دیگر به سالِ 1413 ه . ق. (چ 2: 1371 ه . ش.) در قم ـ چاپخانه علمیّه ـ طبع و نشر گردیده.
از برایِ برخی باریکْبینیها درباره این روایت و نقلهایِ دیگرش، نگر: کتاب الأمالی، الطّوسی، تحقیق: الجعفری و الغفّاریّ، ص 440؛ عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، ترجَمه غفّاری و مستفید، 1/78 و 79>.
«عَنِ المُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، عَنِ الصّادِقِ جَعْفرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَن أَبیهِ عَن آبائِه ـ عَلیهِمُ السَّلام ـ عَنْ أَمیرِ الْمُؤمنین ـ عَلَیهِ السَّلام ـ قالَ: قالَ رَسُولُاللّهِ (ص): لَمّا أُسْرِیَ بی إِلَی السَّماءِ أَوحی إِلَیَّ رَبّی ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ فَقالَ:
یا مُحَمَّدُ! إِنّی اطَّلَعْتُ عَلیَ الاْءَرْضِ اطِّلاعَةً فَاخْتَرْتُکَ مِنْها فَجَعَلْتُکَ نَبِیًّا، وَ شَقَقْتُ لَکَ مِنِ اسْمی اسْمًا فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَ أَنْتَ مُحَمَّدٌ، ثُمَّ اطَّلَعْتُ الثّانِیَةَ فَاخْتَرْتُ مِنْها عَلِیًّا وَ جَعَلْتُهُ وَصِیَّکَ وَ خَلِیفَتَکَ وَ زَوْجَ ابْنَتِکَ و أَبا ذُرِّیَّتِکَ، وَ شَقَقْتُ لَهُ اسْمًا مِنْ أَسْمائی، فَأَنَا الْعَلِیُّ الاْءَعْلَی وَ هُوَ عَلیٌّ، وَ خَلَقْتُ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ و الْحُسَیْنَ مِنْ نُورِکُما، ثُمَّ عَرَضْتُ وِلایَتَهُمْ عَلیَ الْمَلائِکَةِ، فَمَنْ قَبِلَها کانَ عِنْدی مِنَ الْمُقَرَّبِینَ.
یا مُحَمَّدُ! لَوْ أَنَّ عَبْدًا عَبَدنی حَتَّی یَنْقَطِعَ وَ یَصیرَ کَالشَّنِّ البالی، ثُمَّ أَتانی جاحِدًا لِوِلایَتِهِمْ فَمَا أَسْکَنْتُهُ جَنَّتی وَ لا أَظْلَلْتُهُ تَحْتَ عَرْشی.
یا مُحَمَّدُ! تُحِبُّ أَنْ تَراهُمْ؟
قُلْتُ: نَعَمْ یا رَبِّ. فقالَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ : ارْفَعْ رَأْسَکَ، فَرَفَعْتُ رَأْسی وَ إِذَا أَنَا بِأَنْوارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلیٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلیِّ بْنِ مُوسی وَ مُحَمَّدِ بنِ عَلیٍّ وَ عَلیِّ بْنِ محمّدٍ والحَسَنِ بْنِ عَلیٍّ وَ «م ح م د» بْنِ الْحَسَنِ الْقائِمِ فی وَسَطِهِمْ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ.
قُلْتُ: یا ربِّ! وَ مَنْ هؤُلاءِ؟ قالَ: هؤُلاءِ الاْءَئِمَّةُ، و هذَا الْقائِمُ الَّذِی یُحَلِّلُ حَلالِی وَ یُحَرِّمُ حَرامی وَبِهِ أَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدائی وَ هُوَ رَاحَةٌ لاِءَوْلِیائی وَ هُوَ الَّذِی یَشْفِی قُلُوبَ شیعَتِکَ مِنَ الظّالِمینَ و الجاحِدینَ و الْکافِرینَ فَیُخْرِجُ اللّاتَ وَ الْعُزَّی طَرِیَّیْنِ فَیُحْرِقُهُما، فَلَفِتْنَةُ النّاسِ یَوْمَئذٍ بِهِما أَشَدُّ مِنْ فِتْنَةِ الْعِجْلِ وَ السّامِرِیِّ»(1).
(یعنی:
از مُفَضَّل بن عُمَر(2) منقول است که از إمام جعفر بن محمّد الصّادق ـ علیهما السّلام ـ نقل کرد که آن حضرت از پدرِ خود و پدرِ بزرگوارش از پدرانِ خویش ـ علیهم السّلام ـ نقل فرمود که از أمیرِمؤمنان علیهالسّلام نقل کردند که گفت:
رسولِخدا (ص) فرمود: هنگامی که شبانه به آسمان بُرده شدم، پروردگارم ـ جَلَّ جَلالُه ـ(3) به من وحی کرد و گفت:
ای محمّد! من بر زمین نظری افکندم، پس تو را از آن برگزیدم و پیامبرت ساختم، و از نامِ خود برای تو نامی برشکافتم که من «محمود»ام و تو «محمّد». آنگاه دوم بار نظری افکندم، پس علی را از آن برگزیدم و او را وصیِّ تو و جانشینِ تو و همسرِ دخترت و پدرِ زاد و رودت ساختم، و از نامهایِ خود برایِ او نامی برشکافتم که من «علیِّ أَعْلی» یَم و او «علیّ»؛ و فاطِمَه و حَسَن و حُسَیْن را از نورِ شما دو تَن بیافریدم. آنگاه ولایتِ ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم، و هرکه آن را پذیرفت نزدِ من از مُقَرَّبان شد.
ای محمّد! اگر بندهای مرا چَندان عبادت کُنَد که از پا درآیَد و چون پوستی خشک و پوسیده شود، آنگاه در حالی که مُنکِرِ ولایتِ ایشان است به نزدِ من آید، او را در بهشتِ خود سُکنی نمیدِهَم و زیرِ عرشِ خود پناهش نمیبخشم.
ای محمّد! دوست داری که ایشان را ببینی؟
گفتم: آری، ای پروردگارِ من!
پس خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ فرمود: سَرَت را بلند کُن. سَرَم را بلند کردم و نورهایِ علیّ و فاطِمَه و حَسَن و حُسَیْن و علیّ بن حُسَیْن و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و حَسَن بن علیّ را دیدم که «م ح م د» بن حَسَنِ قائِم در میانِ ایشان و پنداری اَختری تابان بود.
گفتم: ای پروردگارِ من! اینان کیستند؟
فرمود: اینان پیشوایاناند، و این قائِم است که حلالِ مرا حلال و حرامِ مرا حرام میدارد و با او از دشمنانم انتقام میگیرم و او مایه آسایشِ دوستانِ من است و آنکسی است که دردِ دلهایِ پیروانت را از ستمگران و مُنکِران و کافران تَشَفّی دهد و لات و عُزّی را تر و تازه بیرون آرَد و بسوزانَد و آن روز فریفتگیِ مردمان به این دو، از فریبِ گوساله و سامِری سختتر است.).
(1) کمالالدّین و تمام النّعمة / 252 <و نیز نگر: پهلوان، 1/473 و 474؛ و: کمرهای: 1/364 و 365.
و نیز سنج: الغَیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، ص 94 و 95 و: الجَواهر السّنیّة، ط. 1402 ه . ق.، صص 216 ـ 221 و 241 و 242>.
(2) <أبوعبداللّه ـ یا: أبومحمّد ـ مُفَضَّل بن عُمَرِ جُعْفیِّ کوفی را شیخِ مفید ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ از خواصّ و یارانِ نزدیکِ إمامِ صادق علیهالسّلام قلم داده است و شیخِ طوسی ـ قُدِّسَ سرّه ـ نیز در الغَیْبَة او را در شمارِ «ستودگان» آورده. در جوامعِ روائیِ ما از وی روایاتِ بسیاری آمده است.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة 2/259 و 260.>.
(3) <یعنی: بزرگ است شکوهمندیِ او>.
«عَنِ الصّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبیهِ عَن آبائِهِ ـ عَلَیْهِم السَّلام ـ قالَ:
قالَ رَسُولُاللّهِ ـ صَلَّی اللَّه عَلَیْهِ و آلِه ـ : حَدَّثَنی جِبْرَئیلُ عَنْ رَبِّ الْعِزَّةِ ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ أَنَّهُ قَالَ:
مَنْ عَلِمَ أَن لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا وَحْدی وَ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدِی وَ رَسُولی وَ أَنَّ عَلیَّ بْنَ أَبیطالِبٍ خَلیفَتی وَ أَنَّ الاْءَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حُجَجِی، أُدْخِلهُ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتی و نَجَّیْتُهُ مِنَ النَّارِ بِعَفْوی وَ أَبَحْتُ لَهُ جِواری و أَوْجَبْتُ لَهُ کَرامَتی وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْهِ نِعْمَتی وَ جَعَلْتُهُ مِنْ خاصَّتی وَ خالِصَتی، إِنْ نادانی لَبَّیْتُهُ وَ إِنْ دَعانی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنی أَعْطَیْتُهُ وَ إِنْ سَکَتَ ابْتَدَأْتُهُ وَ إِنْ أَساءَ رَحِمْتُهُ وَ إِنْ فَرَّ مِنّی دَعَوْتُهُ وَ إِن رَجَعَ إِلَیَّ قَبِلْتُهُ وَ اِنْ قَرَعَ بابی فَتَحْتُه.
وَ مَن لَمْیَشْهَدْ أَن لا إِلهَ إِلاّ أَنَا وَحْدی، أَوْ شَهِدَ بِذلِکَ وَ لَمْیَشْهَدْ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدی وَ رَسُولی أَوْ شَهِدَ بِذلِکَ وَ لَمْیَشْهَدْ أَنَّ عَلِیَّ بْنَ أبیطالِبٍ خَلیفَتی، أَوْ شَهِدَ بِذلِکَ وَ لَمْیَشْهَدْ أَنَّ الاْءَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حُجَجی، فَقَد جَحَدَ نِعْمَتی وَ صَغَّرَ عَظَمَتی وَ کَفَرَ بِآیاتی وَ کُتُبی؛ إِنْ قَصَدَنی حَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنی حَرَمْتُهُ وَ إِنْ نادانی لَمْأَسْمَعْ نِداءَهُ وَ إِنْ دَعانی لَمْأَسْتَجِبْ دُعاءَهُ وَ إِنْ رَجانی خَیَّبْتُهُ وَ ذلِکَ جَزاؤُهُ مِنّی وَ مَا أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِید.
فَقامَ جابِرُ بْنُ عَبْدِاللّهِ الاْءَنْصارِیُّ، فَقالَ: یا رَسُولَاللّه! وَ مَنِ الاْءَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ عَلیِّ بْنِ أَبیطالِبٍ؟
قالَ: الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدا شَبابِ أَهْلِالجَنَّةِ، ثُمَّ سَیِّدُالْعابِدینَ فی زَمانِهِ عَلِیُّ بْنُ الحُسَیْنِ، ثُمَّ الْباقِرُ محمّد بنُ عَلِیٍّ ـ وَ سَتُدْرِکُهُ یا جابِرُ! فَإِذَا أدْرَکْتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلامَ ـ ، ثُمَّ الصّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ الکاظِمُ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ، ثُمَّ الرِّضا علیُّ بْنُ مُوسی، ثُمَّ التَّقِیُّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ النَّقِیُّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ الزَّکِیُّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ ابْنُهُ القائِمُ بِالْحَقِّ مَهْدیُّ أُمَّتی الَّذی یَمْلاَءُ الاْءَرضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْرًا وَ ظُلْمًا.
هؤُلاءِ ـ یا جابِرُ! ـ خُلَفائی وَ أَوْصِیائی وَ أَوْلادِی وَ عِتْرَتی، مَنْ أَطاعَهُمْ فَقَدْ أَطاعَنی وَ مَنْ عَصَاهُم فَقَدْ عَصَانی وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ أَوْ أَنْکَرَ واحِدًا مِنْهُمْ فَقَدْ أَنْکَرَنی؛ بِهِمْ یُمْسِکُ اللّهُ ـ عَزَّ وَجَلَّ ـ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الاْءَرْضِ إِلاَّ بِإِذْنِهِ وَ بِهِمْ یَحْفَظُ اللّهُ الاْءَرْضَ أَنْ تَمیدَ بِأَهْلِها»(1).
(یعنی:
از إمام جعفر بن محمّد الصّادق ـ علیهما السّلام ـ منقول است که از پدرش و پدرِ بزرگوارش از پدرانِ خویش ـ علیهم السّلام ـ نقل کرد که فرمودند: رسولِ خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فرمود:
جِبرئیل از رَبّالعِزَّه(2) ـ جَلَّ جَلالُه(3) ـ برایم نقل کرد که فرموده است:
«هر کس بداند که جُز من که یکتایم خدائی نیست و محمّد بنده و فرستاده من است و علیّ بن أبیطالب جانشینِ من است و آن پیشوایان که از فرزندانِ اویند حُجَّتهایِ مناند، او را به رحمتِ خود به بهشت اندرآرم و به عفوِ خویش از آتش برَهانَم و همسایگیام را بر او روا دارَم و کرامتِ خویش را بر وی واجب گردانَم و نعمتِ خود را بر او تمام سازم و او را از برگزیدگان و ویژگانِ خویش قرار دهم؛ اگر آوازم دهد او را لَبَّیک گویم و اگر بخوانَدَم إجابتش کُنَم و اگر از من درخواست کُنَد او را بدهَم و اگر خاموش باشد من با او بیاغازَم و اگر بَد کُنَد بر او ببخشایم و اگر از من بُگْریزَد او را بخوانم و اگر به سویِ من بازگَردَد درپذیرَمَش و اگر درِ [خانه [مرا بکوبَد [بر او] بُگْشایم.
و هرکس گواهی ندهد که جُز من که یکتایم خدائی نیست، یا به این گواهی دهد ولی گواهی ندهد که محمّد بنده و فرستاده من است، یا به این گواهی دهد ولی گواهی ندهد که علیّ بن أبیطالب جانشینِ من است، یا به این گواهی دهد ولی گواهی ندهد که آن پیشوایان که از فرزندانِ اویند حجّتهایِ مناند، هر آینه نعمتِ مرا إنکار کرده و عَظَمَتم را خوار شُمارده و به آیهها و کتابهایِ من کافر شده است؛ اگر آهنگِ من کُنَد، محجوبَش سازم، و اگر از من درخواست کُنَد، محرومَش دارم، و اگر آوازم دهد، آوایش را نشنوم، و اگر مرا بخوانَد، دُعایش را نپذیرم، و اگر به من امید بَندَد، نومیدش کُنَم، و این جزائی است که من به او میدهم و من بر بندگان سِتَمْران نیستم».
پس جابِر بن عبداللّهِ أنصاری برخاست و گفت: ای رسولِخدا! این پیشوایان که از فرزندانِ علیّ بن أبیطالب اند، کیستند؟
فرمود: حَسَن و حُسَیْن، دو سَروَرِ جوانانِ بهشتی؛ آنگاه سَروَرِ عبادتگرانِ روزگارِ خویش، علیّ بن حُسَیْن؛ آنگاه باقر، محمّد بن علی، ـ که ای جابر! تو او را درخواهی یافت، و چون او را دریافتی سلامِ مرا به او برسان ـ ؛ آنگاه صادق، جعفر بن محمّد؛ آنگاه کاظم، موسی بن جعفر؛ آنگاه رضا، علیّ بن موسی؛ آنگاه تَقی، محمّد بن علیّ؛ آنگاه نَقی، علیّ بن محمّد؛ آنگاه زَکیّ، حَسَن بن علیّ؛ و سپس پسرش، آن بَرپایْدارنده حق، مَهدیِ أُمّتِ من که زمین را ـ همانگونه که از جَوْر و ستم پُر شده است ـ از قِسط و عدل پُر سازَد.
ای جابِر! اینان جانشینان و أَوصیاء و فرزندان و عِترتِ(4)من اند؛ هرکه از ایشان فرمان بَرَد از من فرمان بُرده و هرکه از فرمانشان سربپیچَد از فرمانِ من سرپیچیده و هرکه ایشان را إنکار کُنَد یا یکی از ایشان را مُنکر شود، مرا إنکار کرده است. خدایْ ـ عَزَّ و جَلّ ـ به واسطه ایشان آسمان را نگاه داشته است تا جُز به إِذنِ او بر زمین فرونیُفْتَد و خداوند با ایشان زمین را نگاه میدارَد تا باشندگانِ خود را نَجُنبانَد.).
(1) کمالالدّین و تمام النّعمة / 285 <و نگر: پهلوان، 1/484 ـ 487؛ و: کمرهای: 1/371 372.>
(2) <«رَبّ العِزَّه» یعنی «خداوند [= مالکِ] عزّت و منعت» (روضالجنان، ط. آستانِ قدس، 16/246). إضافه «ربّ» به «عزّت» یا به سببِ اختصاص بدان است؛ گوئی که فرموده باشد: «ذوالعزّة»، و یا ازآنرو که هرکه را عزّتی هست، خدایِ متعال مالکِ حقیقیِ آن عزّت است؛ که به فرموده خودش ـ در: س 3 ی 26 ـ «تُعِزُّ من تَشَآء» (نگر: جوامع الجامع، تحقیق گُرجی، 3/424).
مَزیدِ آگاهی را، نگر: تفسیر الصّافی، تحقیق: الحُسَینّیالأمینّی، 6/210.>.
(3) <یعنی: بزرگ است شکوهمندیِ او>.
(4) <«عِتْرَت» که جمعِ آن «عِتَر» میشود ـ ، در زبانِ عربی چند معنا دارد و در اینجا همان معنایِ معروفِ آن، که «زاد و رود، ذُرّیّه و أولاد، نزدیکترین خویشان» باشد، مناسبتِ تام دارد.
البتّه در تناسبِ این کاربرد (یعنی: کاربردِ «عترت» درباره أئمّه طاهرین ـ علیهم السّلام ـ ) با پارهای از دیگر معانیِ این واژه هم تأمّلاتِ باریک و لطیفی صورت بسته که خواندنی است.
نگر: مجمعالبحرینِ طُرَیْحی، إعداد محمود عادل، 3/115 و 116؛ و: غریب الحدیث فی بحارالأنوار 3/18؛ و: الفائقِ زَمَخشَری، 1/170 (ذیلِ «ثقل / الثَّقَلَیْن»؛ و: مفردات نهجالبلاغهیِ قُرَشی، ص 700 و 701؛ و: نُزهة النَّظَرِ بَدْری، ص 539 و 540.>.
«عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضا، عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلیٍّ، عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الحُسَیْنِ، عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ أَبِیهِ أَمِیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِیِّ بْنِ أَبیطالِبٍ ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ أَنَّهُ قَالَ:
التّاسِعُ مِنْ وُلْدِکَ یا حُسَیْنُ! هُوَ الْقائِمُ بِالْحَقِّ، المُظْهِرُ لِلدِّین و الباسِطُ لِلْعَدْلِ.
قالَ الْحُسَیْنُ: فَقُلْتُ لَهُ: یا أَمیرَالْمُؤْمِنینَ! إِنَّ ذلِکَ لَکائِنٌ؟
فَقالَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
إِی وَ الَّذی بَعَثَ مُحَمَّدًا ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ـ بِالنُّبُوةِ وَ اصْطَفاهُ عَلی جَمیعِ الْبَرِیَّةِ، وَ لکِنْ بَعْدَ غَیْبَةٍ وَ حَیْرَةٍ، فَلا یَثْبُتُ فیها عَلی دینِهِ إِلاَّ الْمُخْلِصُونَ المُباشِرُونَ لِرُوحِ الیَقینِ، الَّذینَ أَخَذَ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ میثاقَهُمْ بِوِلایَتِنا وَ کَتَبَ فی
قُلُوبِهِمُ الاْءیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»(1).
(یعنی:
منقول است از إمام علیّ بن موسی الرّضا که نقل فرمود از پدرِ خویش موسی بن جعفر، و آن حضرت از پدرِ خویش جعفر بن محمّد، و آن حضرت از پدرِ خویش محمّد بن علیّ، و آن حضرت از پدرِ خویش علیّ بن حُسَین، و آن حضرت از پدرِ خویش حُسَیْن بن علیّ، و آن حضرت از پدرِ خویش علیّ بن أبیطالب ـ علیهم السّلام ـ که آن حضرت فرمود:
نهمین نسل از فرزندانِ تو ـ ای حُسَیْن! ـ همان بَرپایْدارنده حق و آشکارسازنده دین و گستراننده عدل است.
حُسَیْن گفت: به آن حضرت گفتم: ای أمیرِ مؤمنان! این واقع خواهد شد؟
أمیرِ مؤمنان علیهالسّلام فرمود:
آری، قَسَم به آنکس که محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ را به پیامبری برانگیخت و او را بر همه آفریدگان برگزید، چُنین خواهد شد؛ لیک پس از غَیبتی و حیرتی که در آن غَیبت و حیرت هیچکس بر دینِ او نمیپایَد جُز مُخْلصانِ آمیزگار با جانِ یقین، کسانی که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ از ایشان بر ولایتِ ما پیمان ستانده و إیمان را در دلهاشان بنگاشته(3) و ایشان را به جانْمایهای از جانبِ خود نیرو داده است)(4).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 304 < پهلوان، 1/564؛ و: کمرهای: 421 و 422.>.
(3) <«یعنی با ایشان الطافی کرده است که ایمان در دل ایشان ثابت شده است» (رَوْض الجِنان و رَوْح الجَنان، تصحیحِ یاحقّی و ناصح، 19/92).>.
(4) <أمیرِ مؤمنان علیهالسّلام ، در این فرمایش، به آیه 22 از سورتِ مجادله (58) نظر داشتهاند.
در کتابِ شریفِ کافی بابی هست به عنوانِ «باب الرّوح الّذی أیّد به المؤمن» (نگر: مرآةالعقول، 9/394 ـ 396) که مطالعه آن و شروحش در دستیابی به باطِن حدیثِ موردِ بحثِ ما نیز سودمند خواهد بود.
همچُنین نگر: الصّافی فی تفسیر القرآن، تحقیق: السّیّدمحسن الحُسَینیّالأَمینیّ، 7/143 و 144؛ و: مَهدیِ موعود [علیه السّلام] ، علیِ دوانی، ص 1071.>.
«عن أَبی سَعیدٍ عَقیصا قالَ:
لَمّا صالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ مُعاوِیَةَ بْنَ أَبیسُفیانَ، دَخَلَ عَلَیْهِ النّاسُ، فَلامَهُ بَعْضُهُمْ عَلی بَیْعَتِهِ؛ فَقالَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
وَیْحَکُمْ! ما تَدْرُونَ ما عَمِلْتُ؟، وَاللّهِ الَّذِی عَمِلْتُ خَیْرٌ لِشیعَتی مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرُبَتْ، أَلاتَعْلَمُونَ أَنَّنی إِمامُکُم مُفْتَرَضُالطَّاعَةِ عَلَیْکُمْ وَ أَحَدُ سَیِّدَیْ شَبابِ أَهْلِالْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِن رَسُولِاللّهِ (ص) عَلَیَّ؟
قالُوا: بَلی.
قالَ: أَماعَلِمْتُمْ أَنَّ الْخِضْرَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ لَمّا خَرَقَ السَّفینَةَ وَ أَقامَ الْجِدارَ وَ قَتَلَ الْغُلامَ کانَ ذلِکَ سَخَطًا لِمُوسی بْنِ عِمْرانِ إِذْ خَفِیَ عَلَیْهِ وَجْهُ الْحِکْمَةِ فی ذلِکَ
وَکانَ ذلِکَ عِنْدَ اللّهِ ـ تَعالَی ذِکْرُهُ ـ حِکْمَةً وَصَوابًا؟ أَماعَلِمْتُمْ ما مِنّا أَحَدٌ إِلاّ وَ یَقَعُ فی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ لِطاغِیَةِ زَمانِهِ إِلاَّ القائِمِ الَّذِی یُصَلِّی رُوحُاللَّهِ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ علیهالسّلام خَلْفَهُ؟ فَإِنَّ اللَّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ یُخْفِی وِلادَتَهُ وَ یَغیبُ شَخْصُهُ لِئَلاّ یَکُونَ لاِءَحَدٍ فی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ إِذا خَرَجَ، ذلِکَ التّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخی الْحُسَیْنِ، ابْنُ سَیِّدَةِالإِماءِ، یُطیلُ اللّهُ عُمرَهُ فی غَیْبَـتِهِ ثُمَّ یُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فی صُورَةِ شابٍّ دُونَ أَرْبَعینَ سَنَةً، ذلِکَ لِیُعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ»(1)
(یعنی:
از أبوسعیدِ عَقیصا(2) منقول است که گفت:
هنگامی که حَسَن بن علی ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ با مُعاویة بن أَبیسُفیان صلح کرد، مردمان بر وی درآمدند و برخی او را بخاطرِ بیعتش سرزنش کردند. آن حضرت علیهالسّلام فرمود:
وای بر شما! چه دانید چه کردم؟ به خدا قسم آنچه کردم برایِ پیروانم از هرآنچه خورشید بر آن تابیده یا غروب کرده(3)، بهترست.
آیا نمیدانید که من پیشوایتان هستم که طاعتم بر شما واجب است و بنا بر نصّی که رسولِخدا(ص) درباره من فرموده یکی از دو سرورِ جوانانِ بهشتیام؟!
گفتند: آری.
فرمود: آیا ندانستید هنگامی که خِضْر علیهالسّلام(4) کشتی را سوراخ کرد و دیوار را بهپاداشت و آن پسر را بکشت(5)، اینهمه مایه خشمِ موسی بن عِمران شد زیرا حکمتی که در آن بود بر وی پوشیده بود(6) ولی همه اینها نزد خداوند ـ تَعالَی ذِکْرُه(7) ـ حکیمانه و صواب بود؟ آیا ندانستید هیچیک از ما، جُز قائم که روحاللّه(8)، عیسی بن مریم علیهالسّلام ، پشتِ سرِ او نماز میگُزارَد، نیست که
بیعتِ ستمْپیشه گستاخِ روزگارش بر گردنش نیفتد؟ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ولادتِ او [ یعنی: قائِم علیه السّلام ] را پوشیده میدارد و خودِ او نیز نهان میگردد، تا هنگامی که خُروج کُنَد بیعتِ هیچکس را در گردن نداشته باشد. او نهمین[نسل [از فرزندانِ برادرم حُسَیْن است، فرزندِ خاتونِ کنیزان؛ خداوند عمرِ او را در روزگارِ غَیبتش دراز میکُنَد و آنگاه به قدرتِ خویش او را در صورتِ جوانی که کمتر از چهل سال دارد ظاهر میسازد؛ اینچُنین است، تا دانسته آیَد که خداوند بر هر چیزی تواناست.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 315 و 316 <؛ و نگر: پهلوان، 1/581 و 582؛ کمرهای، 1 / 432 و 433.>.
(2) <أبوسعید عَقیصا، «دینار» نام داشت و به سببِ شعری که سروده بود، لقب «عَقیصا» یافت.
هم از أمیرِمؤمنان علیهالسّلام و هم از إمام حُسَین علیهالسّلام و هم ـ چُنان که در متن دیده میشود ـ از إمام حَسَن علیهالسّلام نقلِ حدیث کرده.
نگر: مجمع الرِّجال، 2/297 و: الموسوعة الرّجالیّة المُیَسَّرة، 1/343.>.
(3) <این تعبیر برایِ کسانی که با لسانِ سنّت آشنا باشند، غریب نیست و شبیه به آن باز هم در حدیث دیده میشود.
«آنچه خورشید بر آن تابیده و غروب کرده» کنایه است از همه دنیا و همه آنچه بر سطحِ زمین هست (نگر: مجمعالبحرینِ طُرَیْحی، إعداد محمود عادل، 3/56).>.
(4) <خِضْر علیهالسّلام یکی از أولیایِ مُعَمَّرِ خدواند است. اختلاف است که آیا او واجدِ مقامِ نُبُوَّت هست یا نه؟ پارهای از ویژگیهایِ غریبِ آن حضرت باعث شده است عامّه مردم شاخ و برگهائی افسانهسَرایانه در پیرامونِ حقیقتِ دینی وجودِ این بزرگوار پدید آورند. أهلِ تصوّف و عرفان علیالخصوص به آن حضرت و آنچه مربوط بدوست، تعلّقِ خاطرِ فراوان نشان میدهند و داستانها و إشارتها از او بازمیگویند.
نگر: مجمعالبحرینِ طُرَیْحی إعداد محمود عادل، 1/658 ـ 660؛ و: دائرةالمعارفِ تشیّع 7/152 ـ 154؛ و: فرهنگِ علمِ کلام، خاتمی، ص 106؛ و: خضر و موسی (ع) در فرهنگِ إسلامی، قدرتاللّهِ مرادی، تهران: أمیرکبیر، 1381 ه . ش.>.
(5) <گزارشِ این ماجَراها ـ بدونِ تصریح به نامِ خضر (علیه السّلام) ـ در قرآنِ کریم (س 18 ی 71 تا 82) آمده است.>.
(6) <چنان که مُفَسِّران و متکلّمان توضیح دادهاند آنچه در این ماجَرا رفته، نه از برایِ حضرتِ موسی علیهالسّلام و نه از برایِ همراهِ دانا و شایستهاش ـ که بنا بر این روایت و برخی نقلهای دیگر، همانا خضر (علیه السّلام) است ـ عیب و مَنْقَصَتی نبوده است و هریک مطابقِ شأن و به نحوی پذیرفتنی برخورد کردهاند.
تفصیل را نگر: تنزیه الأنبیاء و الأئمّة علیهم السّلام، الشَّریف المرتَضی، تحقیق فارِس حَسّون کریم، صص، و: اللّوامع الإلهیّة، الفاضل المقداد، ط. دفترِ تبیلغات، ص 260.>.
(7) <یعنی: برترست یادِ او>.
(8) <«روحُ اللّه»، لَقَبِ حضرتِ مَسیح علیهالسّلام است.
ابنِشهرآشوب ـ رَضِیَ اللّهُ عنه ـ گوید:
رواست مسیح را «روحاللّه» بگویند زیرا همه أرواح ملکِ خدایند و به طورِ خاص یادکردِ مسیح بدین عنوان از برایِ گرامیداشتِ وی با این یادکرد است، چُنان که هرچند همه زمین از آنِ خدای تعالی است، کعبه به طورِ خاص بیتاللّه دانسته شده. (مُتَشابه القرآن و مُخْـتَلفه، ط. انتشاراتِ بیدار، ص 258).>.
«قالَ الحُسَیْنُ بْنُ عَلیِّ بْنِ أبیطالِبٍ ـ علیهما السّلام ـ :
مِنّا اثْناعَشَرَ مَهْدِیًّا، أَوَّلُهُمْ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلیُّ بْنُ أَبیطالِبٍ، وَ آخِرُهُمُ التّاسِعُ مِنْ وُلْدی، وَ هُو الاْءِمامُ القائِمُ بِالحقِّ ـ یُحْیِی اللّهُ بِهِ الاْءَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، وَ یُظْهِرُ بِهِ دینَ الْحَقِّ عَلَی الدّینِ کُلِّه وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ، لَهُ غَیْبَةٌ یَرتَدُّ فیها أَقْوامٌ وَیَثْبُتُ فیها عَلَی الدّینِ آخَرُونَ، فَیُؤْذَونَ وَ یُقالُ لَهُمْ: «مَتی هذا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ؟!»، أَما إِنَّ الصَّابِرَ فی غَیْبَـتِهِ عَلَی الاْءَذی وَ التَّکْذیبِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجاهِدِ بِالسَّیْفِ بَیْنَ یَدَی رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم.»(1).
(یعنی:
از ما [= أهلِبیت] دوازده مَهدی هست؛ نخستینِ ایشان، أمیرِمؤمنان علیّ بن أبیطالب، و واپسینِ ایشان نهمین [نسل] از فرزندانِ من است، و او آن پیشواست که
حق را بر پا دارد؛ خداوند زمین را پس از آنکه مرده باشد به وسیله او زنده سازَد(2)، و ـ هرچند مشرکان خوش ندارند ـ دینِ حقّ را به دستِ او بر همه دینها پیروز گردانَد؛ او را غَیبتی است که در روزگارِ آن غَیبت گروههائی از دین بازگَردَند و گروههائی دیگر بر دین ثَبات وَرزَند؛ اینان [یعنی: ثابتْقَدَمان] را بیازارَند و به ایشان گویند: «اگر راست میگوئید، این وعدهکی خواهد بود؟».
هان! آنکه در روزگار غَیبتِ او بر آزار و تکذیب بشکیبد، پایگاهِ کسی را دارد که با شمشیر، پیشِ رویِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ جِهاد کُنَد.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 317 <؛ پهلوان: 1/584؛ کمرهای ـ با لختی تفاوت در ضبطِ نصّ ـ : 1/434>
(2) <مُراد از این که زمین مُرده است، و آن حضرت، زمین را زنده میگردانَد، درخورِ تدبّر است.
برخی ظاهرًا چُنین برداشت کردهاند که مرگِ زمین، کنایه از کفر و بیدینیِ أهلِزمین است. نگر: مهدیِ موعود [علیه السّلام] ، علیِ دوانی، ص 356.>.
عَنْ أَبیخالِد الکابُلیِّ، قالَ: دَخَلْتُ عَلی سَیِّدی عَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنُالعابِدینَ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ ، فَقُلْتُ لَهُ: یَابْنَ رَسُولِاللَّه! أَخْبِرنی بِالَّذینَ فَرَضَ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ طاعَتَهُمْ وَ مَوَدَّتَهُمْ وَ أَوْجَبَ عَلی عِبادِهِ الاِْقتِداءَ بِهِمْ بَعْدَ رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ـ ، فَقالَ لی:
یا کَنْکَرُ(1)! إِنَّ أُولِیالاْءَمْرِ الَّذینَ جَعَلَهُمُ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ أَئمَّةً لِلنّاسِ وَ أَوْجَبَ عَلَیْهِمْ طاعَتَهُمْ: أَمیرُالْمؤْمِنینَ عَلیُّ بْنُ أَبیطالبٍ ـ عَلَیّهِ السَّلام ـ ، ثُمَّ الْحَسَنُ، ثُمَّ الْحُسَیْنُ ابْنا عَلیِّ بْنِ أَبیطالِبٍ، ثُمَّ انْتَهی الاْءَمْرُ إِلَیْنا.
ثُمَّ سَکَتَ، فَقُلْتُ لَهُ: یا سَیِّدی! رُوِیَ لَنا عَنْ أَمیرِالمؤْمِنینَ [عَلیٍّ] ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ أَنَّ الاْءَرْضَ لاَتَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ لِلّهِ ـ جَلَّ وَ عَزَّ ـ عَلَی عِبادِهِ، فَمَنِ الْحُجَّةُ وَ الإِمامُ
بَعْدَکَ؟
قالَ: ابْنی مُحَمَّدٌ وَ اسْمُهُ فِی التَّوْراةِ باقِرٌ، یَبْقَرُ الْعِلْمَ بَـقْرًا، هُوَ الْحُجَّةُ وَ الاْءِمامُ بَعْدِی، وَ مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ جَعْفَرٌ، وَ اسْمُهُ عِنْدَ أَهْلِالسَّماءِ الصَّادِقُ.
فَقُلْتُ لَهُ: یا سَیِّدی! فَکَیْفَ صارَ اسْمُهُ الصّادِقُ و کُلُّکُمْ صادِقُون؟
قالَ: حَدَّثَنی أَبی، عَن أَبِیهِ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ أَنَّ رَسُولَاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ قالَ :
إِذَا وُلِدَ ابْنی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلیِّ بْنِ أَبیطالِبٍ ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ فَسُمُّوهُ الصّادِقَ، فَإِنَّ لِلْخامِسِ مِنْ وُلْدِهِ وَلَدًا اسْمُهُ جَعْفَرٌ یَدَّعِی الاْءِمامَةَ اجْتِراءً عَلَی اللّهِ وَ کِذْبًا عَلَیْهِ، فَهُوَ عِنْدَ اللّهِ جَعْفَرٌ الْکَذّابُ الْمُفْتَرِی عَلَی اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ، و المُدَّعِی لِما لَیْسَ لَهُ بِأَهْلٍ، المُخالِفُ عَلی أَبِیهِ و الحاسِدُ لاِءَخِیهِ، ذلِکَ الَّذی یَرُومُ کَشْفَ سَتْرِ اللّهِ عِنْدَ غَیْبَةِ وَلیِّ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ.
ثُمَّ بَکَی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ بُکاءً شَدیدًا، ثُمَّ قالَ: کَأَنّی بِجَعْفَرٍ الْکَذّابِ وَ قَدْ حَمَلَ طاغِیَةَ زَمانِهِ عَلی تَفْتیشِ أَمْرِ وَلیِّاللّهِ وَ الْمُغَیَّبِ فی حِفْظِ اللّهِ، و التَّوْکیلِ بِحَرَمِ أَبِیهِ جَهْلاً مِنْهُ بِوِلادَتِهِ، وَ حِرْصًا مِنْهُ عَلی قَتْلِهِ إِنْ ظَفَرَ بِهِ، [وَ] طَمَعًا فی میراثِهِ حَتّی یَأْخُذَهُ بِغَیْرِ حَقِّهِ.
قالَ أَبُوخالِدٍ: فَقُلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّهِ! وَ إِنَّ ذلِک لَکائِنٌ؟
فَقَالَ: إِی وَرَبّی! إِنَّ ذلِکَ لَمَکْتُوبٌ عِنْدَنا فی الصَّحِیفَةِ الَّتی فیها ذِکْرُ الْمِحَنِ الَّتی تَجْرِی عَلَیْنا بَعْدَ رَسُولِاللّه ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلهِ.
قالَ أَبُوخالِدٍ: فَقُلْتُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! ثُمَّ یَکُونُ ماذا؟
قالَ: ثُمَّ تَمْتَدُّ الْغَیْبَةُ(2) بِوَلیِّاللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ، الثّانیعَشَرَ مِنْ أَوْصِیاءِ رَسُولِاللّه ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ وَ الاْءَئِمَّةِ بَعْدَهُ.
یا أَباخالِدٍ! إِنَّ أَهْلَ زَمانِ غَیْبَتِهِ القائِلینَ بِإِمامَتِهِ وَ الْمُنْتَظِرینَ لِظُهُورِهِ، أَفَضَلُ مِنْ أَهْلِ کُلِّ زَمانٍ؛ لاِءَنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ وَ تَعالَی ـ أَعْطاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَ الاْءَفْهامِ وَ الْمَعْرِفَةِ ما صَارَتْ بِهِ الْغَیْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ المُشاهَدَةِ، وَ جَعَلَهُمْ فی ذلِکَ الزَّمانِ بِمَنْزِلَةِ المُجاهِدینَ بَیْنَ یَدَی رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلهِ ـ بِالسَّیْفِ، أُولئِکَ الْمُخْلِصُونَ حَقًّا وَ شیعَتُنا صِدقًا وَ الدُّعاةُ إِلَی دِینِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ سِرًّا وَ جَهْرًا.
و قالَ علیُّ بْنُ الحُسَیْنِ ـ عَلَیْهِمَا السَّلامُ ـ : انْتِظارُ الْفَرَجِ مِنْ أَعْظَمِ الْفَرَجِ.».
(یعنی:
از أبوخالدِ کابُلی(3) منقول است که گفت: بر سَروَرَم، علیّ بن حُسَیْن زَیْنالعابدین ـ علیهما السّلام ـ ، وارد شدم. او را گفتم:
ای پسرِ رسولِ خدا! مرا از کسانی که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ طاعت و مَوَدَّتِ ایشان را واجب گردانیده و بر بندگانِ خویش واجب ساختهاست که پس از رسولِ خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ از ایشان پیروی کنند، آگهی دِه.
به من فرمود: ای کَنْکَر(4)! أُولوالاْءَمر(5) که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ایشان را پیشوایِ مردمان ساخته و طاعتِ ایشان را بر آنان [= مردمان] واجب گردانیده است، اینانند: أمیرِمؤمنان علیّ بن أبیطالب ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، آنگاه حَسَن و پس از وی حُسَیْن، دو فرزندِ علیّ بن أبیطالب، و سپس کار به ما رسید.
آنگاه [ إمامِ سجّاد علیهالسّلام] خاموش مانْد. او را گفتم: ای سَروَرَم! از
أمیرِمؤمنان علی علیهالسّلام برایِ ما روایت کردهاند که زمین از حُجّتی که خدایِ عزیز و جلیل را بر بندگانش باشد، تهی نَمانَد؛ حجّت و إمامِ پس از شما کیست؟
فرمود: پسرم محمّد که نامِ او در تورات «باقر» است؛ دانش را نیک بَرمیشکافَد(6)؛ او حُجَّت و إمامِ پس از من است؛ و پس از محمّد، پسرش جعفر، که نامِ او نزدِ آسمانیان «صادق» است.
به آن حضرت گفتم: ای سَروَرَم! در جائی که شما همگی «صادق» هستید، چگونه نامِ او «صادق» شد؟
فرمود: پدرم از پدرش ـ که بر هر دو درود باد ـ برایم نقل کرد که رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فرمود:
هنگامی که پسرم، جعفر بن محمّد بن علیّ بن حُسَیْن بن علیّ بن أبیطالب ـ علیهم السّلام ـ ، زاده شد، او را «صادق» بنامید؛ چه پنجمین [نسل] از فرزندانش را فرزندی باشد که جعفر نام دارد؛ وی، از سرِ گستاخی بر خداوند و دروغبستن بر او، اِدّعایِ إمامت میکُنَد؛ وی نزدِ خداوند جعفرِ کذّاب و کسی است که بر خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ دروغ میبَندَد و چیزی را که شایسته آن نیست اِدِّعا میکُنَد و با پدرش استیزهگر است و بر برادرِ خویش رشک میبَرَد؛ او کسی است که میخواهد به هنگامِ غَیبتِ ولیِّ خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ پرده إلآهی را بَردَرَد.
آنگاه علیّ بن حُسَیْن ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ سخت بگریست و سپس فرمود: گوئی جعفرِ کذّاب را میبینم که ستمْپیشه گستاخِ روزگارِ خویش را، به بازجُستِ کارِ وَلیِّ خدا و آنکه در حفظِ إلآهی نهان گردیده و به تحتِ نظرِ گرفتنِ پردگیانِ پدرش واداشته است، زیرا نمیدانَد که او [= إمامِ دوازدهم علیهالسّلام ] زاده شده و آزمندانه میخواهد اگر بَر وی دست یابَد به قَتْلَشْ آرَد و طَمَع در میراثِ او بسته تا بناحق آن را برگیرَد.
أبوخالد گفت: به آن حضرت گفتم: ای پسرِ رسولِخدا ! این واقع خواهد شد؟
فرمود: سوگند به پروردگارم که چُنین میشود. این، نزدِ ما، در صَحیفهای که در آن ذِکْرِ محنتهائی که پس از رسولِ خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بر ما میرَوَد، آمده، نوشته شده است.
أبوخالد گفت: من گفتم: ای پسرِ رسولِخدا! سپس چه میشود؟
فرمود: آنگاه غَیبتِ ولیِّ خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ که دوازدهمین تن از أَوصیایِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و أئمّه پس از اوست، به درازا میکَشَد.
ای أبوخالِد! أهلِ زمانِ غَیبتِ وی که به إمامتِ او معتقد و منتظرِ ظهورش باشند، از أهلِ همه زمانها برترند؛ زیرا خدایْ ـ تَبارَکَ و تَعالَی(7) ـ خِرَد و دریافت و شناختی به ایشان داده است که «غَیبت» برایِ ایشان به منزله «مُشاهَدَت» است، و ایشان را در آن زمان بسانِ کسانی قرار داده است که پیشارویِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ با شمشیر جِهاد کُنَند؛ آنان مُخْلِصانِ حقیقی و شیعیانِ راستینِ ما و کسانیاند که در نهان و آشکار به دینِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ دعوت میکنند.
و علیّ بن حُسَیْن ـ علیهماالسّلام ـ فرمود: انتظارِ فَرَجِ از بزرگترین گشایشهاست.).
صَدوق ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ گفته: این حدیث را برایِ ما علیّ بن أحمد بن موسی و محمّد بن أحمد بن شَیْبانی(8) و علیّ بن عبداللّهِ وَرّاق، و آنها از محمّد بن أبیعبداللّهِ کوفی، و او از سَهل بن زیادِ الآدَمی، و او از عبدالعظیم بن عبداللّهِ حَسَنی ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ ، و او از صَفوان، و او از إبراهیم بن أبی زیاد، و او از أبوحَمزه ثُمالی، و او از أبوخالدِ کابُلی، و او از علیّ بن حُسَیْن ـ علیهما السّلام ـ نقل کردهاند.
صَدوق همچُنین در ذیلِ حدیث گفته است: در آنچه إمام زَیْنالعابدین علیهالسّلام درباره جعفرِ کذّاب گفته، در خبر دادنِ آن حضرت از رخدادهای آینده او، دلالتی [بر إمامتِ إمام زینالعابدین علیهالسّلام [هست. مانندِ این از إمام
أبوالحسن علیّ بن محمّدِ عسکری [یعنی: إمامِ هادی] ـ علیهماالسّلام ـ روایت شده که آن حضرت وقتی او [= جعفرِ کذّاب] زاده شد مسرور نگردید و روایت شده که آن حضرت ما را آگهی داده که زودا وی [= جعفرِ کذّاب] خلقی کثیر را گمراه میکند. اینهمه، دلیل برایِ [إمامتِ] آن حضرت [یعنی: إمامِ هادی] علیهالسّلام است؛ زیرا برایِ إمامت، دلیلی بزرگتر از درستْ خبردادن از آنچه خواهد شد پیش از آنکه چیزی رخ بدهد، وجود ندارد. دلالتِ عیسی بن مریم علیهالسّلام بر پیامبریاش هنگامی که مردمان را از آنچه میخوردند و در خانههاشان میاندوختند خبر داد(9)، از همین دست است؛ چُنان که پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ نیز چُنین کرد و هنگامی که أَبوسُفیان در دل گفت: «مَنْ فَعَلَ مِثْلَ ما فَعَلْتُ؟ جِئْتُ فَدَفَعْتُ یَدی فی یَدِه! أَلا کُنْتُ أَجْمَعُ عَلَیْهِ الجُمُوعَ مِنَ الأَحابیشِ و کِنانَةَ فَکُنْتُ أَلقاهُ بِهِم(10) فَلَعَلِّی کُنْتُ أَدْفَعُهُ» (یعنی: که چُنین کرده که من کردم؟ آمدم و دست در دستِ او نهادم! آیا من نبودم که انبوهی از أحابیش و کِنانه(11) را بر ضدِّ او گِرْد میآوَردم و با ایشان با او مواجه میشدم و چه بسا میتوانستم او را برانم!)، پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ او را از خیمه خویش آواز داد و فرمود: «إذًا کانَ اللّهُ یُخْزِیکَ(12) یا أَباسُفیان!» (یعنی: در این صورت ـ ای أبوسُفیان! ـ خدایت خوار میکرد!). این، بمانندِ دلالتِ عیسی بن مریم ـ علیهما السّلام ـ ، دلالتی برایِ [نُبُوَّتِ] آن حضرت علیهالسّلام بود. و هر یک از أَئِمَّه ـ علیهم السّلام ـ که چُنین خبرهائی بدهد، این نشان میدهد او إمامی است که خدایْ ـ تَبارَکَ و تَعالَی ـ طاعتِ او را واجب گردانیده است.
محمّد بن حسن بن أحمد بن ولید ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ برای ما نقل کرد و گفت که: سعد بن عبداللّه برایمان نقل کرد و گفت که: جعفر بن محمّد بن حسن بن فرات برایمان نقل کرد و گفت که: صالح بن محمّد بن عبداللّه بن محمّد بن زیاد ما را خبر داد که مادرش فاطمه، دختر محمّد بن هیثم معروف به ابنِ سیابه(13)، گفت:
در خانه أبوالحسن علیّ بن محمّدِ عسکری [یعنی: إمامِ هادی [ـ علیهما السّلام ـ بودم، در زمانی که جعفر در آن خانه زاده شد، و دیدم که أهلِ خانه به ولادتِ او شادمان شدند. به نزدِ أبوالحسن علیهالسّلام رفتم و او را از این واقعه شادمان ندیدم. به او گفتم: «یا سَیِّدی! ما لِی أَراکَ غَیْرَ مَسْرُورٍ بِهذَا الْمَوْلُود؟» (یعنی: ای سَروَرَم! چه شده است که شما را بخاطرِ این نوزاد شادمان نمیبینم؟). آن حضرت علیهالسّلام فرمود: «یَهُونُ عَلَیْکَ أَمْرُهُ فَإِنَّهُ سَیُضِلُّ خَلْقًا کَثیرًا» (یعنی: این بر تو آسان شود؛ که زودا او خَلقی کثیر را گمراه میسازد)(14).»(15).
(1) «کنکر» لقبِ أبوخالد بوده است.
(2) در بعضِ نُسَخ: «تشتد الغیبة».
(3) <أبوخالِدِ کابُلی (کَنْکَر) از خواصِّ تربیتیافتگان و أصحابِ إمام علیّ بن الحسین ـ علیهما السّلام ـ است.
نگر: جهاد الإمام السّجّاد علیه السّلام، ط. دارالحدیث، ص 128؛ نیز نگر: یادداشتِ سپسین.>.
(4) <درباره این که «کَنْکَر» نامِ أبوخالد است یا لقبِ او و...، نگر: مجمع الرّجالِ، 5/78.>.
(5) <«أُولُوالأَمْر» مُصْطَلَحی قرآنی است که به طورِ تَحْتَاللَّفظی میتوان آن را به «صاحبانِ أَمْر» یا «دارندگانِ أَمْر» برگَردانید.
مَزیدِ آگاهی را، درباره این مُصْطَلَح، نگر: قاموسِ قرآنِ قُرَشی 1/110 ـ 113؛ و: متشابهالقرآن و مختلفه، ابنِشهرآشوب، تحقیق حسنالمصطفوی، ص 47 و 48؛ و: المصطلحات الإسلامیّة، العسکری، 175 ـ 179.>.
(6) <«باقِر»، در لغت، به معنایِ شکافنده و کاوَنده (و نیز: روشنکننده و آشکارسازنده) است. نگر: مجمعالبحرین، إعداد محمود عادل، 1/228؛ و: نُزهَةالنَّظَر، البَدری، ص 76؛ و: غریبالحدیث فی بحارالأنوار، 1/138 و 139.
و أمّا درباره شَمّهای از مراتبِ علمیِ آن حضرت، نگر: مناقب آلأبیطالب [علیهم السّلام]، ابنِشهرآشوب، ط. انتشاراتِ علاّمه، 4/195 ـ 206.>.
(7) <یعنی: پاک و مُنَزَّه و والا و برتر است>.
(8) چنین است، و گویا، صحیح، «سنانی» باشد.
(9) <در قرآنِ کریم (س 3 ی 49) به این مطلب تصریح شده است.
خبردادن از آنچه مردم در خانههاشان اندوخته میدارند، در واقع، نمونه خبردادن از أمورِ نهانی است که پنهانکنندگان، هم نهان بودنش را میدانند، و هم بخودیِ خود و بی واسطه میتوانند به صِدقِ آن پی ببرند. نیز نگر: کتاب الصّافی فی تفسیر القرآن، تحقیق الحُسَینیّالأمینیّ، 2/48.>.
(10) در بعضِ نسخ: «الاکنت أجمع علیه الاحابیش برکابه فکنت ألقاه بهم».
مُراد از «أحابیش» قریشیاناند زیرا هَمْقَسَم به خداوند قَسَم یاد کردند و عهد بستند چَندان که شبی بیارَمَد و روزی روشن شود و حُبْشیّ بر پای باشد، در برابرِ دیگران همدست و یکپارچه باشند.
حُبْشیّ ـ به ضمِّ حاء و سکونِ باء و تشدیدِ یاءِ فُرودین ـ کوهی است بر شش میلیِ فُرودِ مکّه؛ و این جماعت به نامِ آن کوه، «أحابیشِ قُرَیش» خوانده شدند.
ابنِ إسحاق گفته است: أحابیش، بنی هَوْن بن خُزَیمه و بنیحارث بن عبدمناة از کنانه و بنی مُصْطَلِق از خُزاعه بودهاند؛ و چون این قبیلهها به سببِ گِردآمدنشان «أحابیش» نام گرفتند، «تحبیش» در سخن به معنایِ گِردآوردن شد.
<نیز نگر: لسان العَـرَب؛ و: غریب الحدیث فی بحارالأنوار>.
در بعضِ نسخ، بجایِ «الجموع»، «الزنج» آمده است.
(11) <«کِنانه» یکی از قبایلِ بزرگ و مشهورِ عَرَبِ مُضَری که در أوایلِ إسلام، مرکزِ سکونت و دیارِ ایشان در حدودِ مکّه بود، و أهمّیّتِ ایشان از نظر عالمانِ أنساب بیشتر ازآنروست که قریش بدین قبیله وابسته است. علمایِ أنساب 14 شاخه برایِ این قبیله ذکر کردهاند که از معروفترینِ آنها قُرَیش است.
نگر: دائرةالمعارفِ فارسی، ذیلِ «کِنانه»؛ و نیز: مجمعالبحرینِ طُرَیْحی، إعداد محمود عادل، 4/77.>.
(12) <در متنِ عربیِ چهلحدیث و در طبعِ موردِ مراجعه مؤلّف از کمالالدّین، «یجزیک» است، و نه «یخزیک». ضبطِ ما (/«یخزیک») مُستَنَد است به: پهلوان 1/590؛ و: کمرهای 1/438.>.
(13) در بعضِ نُسَخ، «ابن سبانه»، و در بعضِ نُسَخ، «ابن نسابه» آمده است.
(14) شیخِ صدوق این حدیث را در تأییدِ سخنِ خویش یاد کرده است.
(15) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 319 ـ 329 <؛ و نگر: پهلوان، 1/586 ـ 590؛ و: کمرهای، 1/435 ـ 438.>.
«عن مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفیِّ الطَّحّانِ قالَ:
دَخَلْتُ عَلی أَبیجَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلیٍّ الْباقِرِ ـ عَلَیْهِمَا السَّلامُ ـ وَ أَنا أُریدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْقائِمِ مِنْ آلِمُحَمَّدٍ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ ـ فقالَ لی مُبْتَدِئًا:
یا مُحَمَّدَ بْنَ مُسْلِم! إِنَّ فی القائِمِ مِنْ آلِمُحَمَّدٍ ـ صَلّی اللّهُ عَلَیْهِ و آلِه ـ شَبَهًا مِنْ خَمْسَة الرُسُّل:
یُونُسَ بْنِ مَتی، وَ یُوسُفَ بْنَ یَعْقُوبَ، و مُوسی و عیسی، و مُحَمَّدٍ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِم ـ :
فَأَمَّا شَبَهُهُ مِنْ یُونُسَ بْنِ مَتی: فَرُجُوعُهُ مِنْ غَیْبَتِهِ وَ هُوَ شابٌّ بَعْدَ کِبَرِ السِّنّ.
وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ یُوسُفَ بْنِ یَعْقُوبَ ـ عَلَیْهِما السَّلام ـ : فَالْغَیْبَةُ مِنْ خاصَّتِهِ وَ
عامَّتِهِ وَ اخْتِفاؤُه مِنْ إِخْوَتِهِ وَ إِشْکالِ أَمْرِهِ عَلی أَبیهِ یَعْقُوبَ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ مَعَ قُرْبِ الْمَسافَةِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَبیهِ وَ أَهْلِهِ وَ شیعَتِهِ.
وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ مُوسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : فَدَوامُ خَوْفِهِ وَ طُولُ غَیْبَـتِهِ وَ خِفاءُ وِلادَتِهِ وَ تَعَبُ شِیعَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِمّا لَقُوا مِنَ الاْءَذی وَ الْهَوانِ إِلی أَنْ أَذِنَ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ فی ظُهُورِهِ وَ نَصْرِهِ وَ أَیَّدَهُ عَلی عَدُوِّه.
وَ أَمّا شَبَهُهُ مِنْ عیسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : فَاخْتِلافُ مَنِ اخْتَلَفَ فیهِ حَتّی قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ: ما وُلِدَ، وَ قالَتْ طائِفَةٌ: ماتَ، وَ قالَتْ طائِفَةٌ: قُتِلَ وَ صُلِبَ.
وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ جَدِّهِ الْمُصْطَفی (ص): فَخُرُوجُهُ بِالسَّیْفِ وَ قَتْلُهُ أَعْداءَ اللّهِ وَ أَعْداءَ رَسُولِهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلهِ ـ وَ الجَبّارینَ و الطَّواغیتَ، وَ أَنَّهُ یُنْصَرُ بِالسَّیْفِ وَ الرُّعْبِ، و أَنَّهُ لا تُرَدُّ لَهُ رایَةٌ.
وَ إِنَّ مِنْ عَلاماتِ خُرُوجِهِ، خُروجُ السُّفْیانیِّ مِنَ الشّامِ، وَ خُرُوجُ الیَمانیِّ [مِنَ الْیَمَنِ]، وَ صَیْحَةٌ فِی السَّماءِ فی شَهْرِ رَمَضانَ، وَ مُنادٍ یُنادی مِنَ السَّماءِ بِاسْمِهِ وَ اسْمِ أَبِیهِ.»(1)
(یعنی:
منقول است از محمّد بن مُسلمِ ثَقَفیِ طَحّان(2) که گفت:
بر أبوجعفر محمّد بنِ علیِّ باقر ـ عَلَیْهِمَا السّلام ـ وارد شدم و میخواستم از او درباره قائِمِ آلِمحمّد ـ صَلَّی اللّهِ عَلَیْهِ و عَلَیْهِم ـ بپرسم که خود آغاز کرد و به من فرمود:
ای محمّد بن مُسْلِم! در قائِمِ آلِمحمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ مانندگیی به پنج تن
از پیامبران هست:
یونُس بن مَتی، و یوسُف بن یَعقوب، و موسی، و عیسی، و محمّد ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِم.
أمّا مانندگیِ او به یونُس بن مَتی، جوانبازگشتَنَش از غَیبت است پس از سالخوردگی.
و أمّا مانندگیِ او به یوسُف بن یعقوب ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ ، پنهانبودَنَش از خواصّ و عوامِّ همروزگار و نهانشدَنَش از برادران و پوشیدگیِ حالِ او بر پدرش است به رغمِ آن که مسافتِ میانِ او و پدرش و خاندانش و پیروانش اندک بود [و به هم نزدیک بودند] .
و أمّا مانندگیِ او به موسی علیهالسّلام ، در دوامِ خوفِ وی و درازنایِ غَیبتش و رنجِ شیعیانِ [ / پیروانِ] او از آزار و خوارداشتی است که پس از او میبینند، تا آنکه خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ظهور و نُصرَتِ وی را إِذْن دِهَد و او را در برابرِ دشمنش یاری و نیرو بخشد.
و أمّا مانندگیِ او به عیسی علیهالسّلام ، در اختلافِ کسانی است که درباره او اختلاف کردند، تا جائی که گروهی از ایشان گفتند: زاده نشد، و گروهی گفتند: بمُرد، و گروهی گفتند: کشته شد و به دار آویخته گردید.
و أمّا مانندگیِ او به نیایَش، مصطفی (ص)، در خروج کردنش با شمشیر و به قتل آوردنِ دشمنانِ خدا و دشمنانِ پیامبرِ او ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و جبّاران و طاغوتهاست، و در آنکه او با شمشیر و هراس یاریرساندهشود و هیچ پرچمیش بازگردانده نیایَد.(3)
و همانا از نشانههایِ خروجِ او، خروجِ سُفیانی از شام، و خروجِ یَمانی [از یمن]، و بانگی در آسمان در ماهِ رمضان، و مُنادیی است که از آسمان به نامِ او و پدرش ندا دردِهَد.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة 327 ـ 328 <و: پهلوان، 1/597 و 598؛ و: کمرهای، 1/443>.
(2) <محمّد بن مُسلم بن رَباحِ ثَقَفیِ طَحّان را ـ که مردی فقیه و پرهیزگار و از أصحابِ إمامِ باقر و إمامِ صادق ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ و از أصحابِ إجماع بشمار است ـ ، از أَوثقِ مردمان قلمداد کردهاند.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 2/211.>.
(3) <کنایه از آن که هیچ شکست داده نمیشود.
نظیرِ این تعبیرِ کِنائی در نهجالبلاغهیِ شریف (خطبه 102 / ترجَمه شهیدی، ص 94، و ترجَمه علیأصغرِ فقیهی، ص 194) هست.>.
عَن إِبراهیمَ الکَرخیِّ قالَ:
دَخَلْتُ عَلی أَبیعَبْدِاللّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ وَ إِنّی لَجالِسٌ عِنْدَهُ إِذْ دَخَلَ أَبُوالْحَسَنِ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ وَ هُوَ غُلامٌ، فَقُمْتُ إِلَیْه فَقَبَّلْتُهُ وَ جَلَسْتُ، فَقالَ أَبُوعَبْدِاللّهِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : یا إِبْراهِیم! أَما إِنَّهُ [لَ]صاحِبُکَ مِنْ بَعْدی، أَما لَیَهْلِکَنَّ فیهِ أَقْوامٌ وَ یَسْعَدُ [فیهِ [آخَرُونَ، فَلَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ ضاعَفَ عَلی رُوحِهِ الْعَذابَ، أَما لَیُخْرِجَنَّ اللّهُ مِنْ صُلْبِهِ خَیْرَ أَهْلِالاْءَرْضِ فی زَمانِهِ، سَمِیَّ جَدِّه و وارِثَ عِلْمِهِ و أَحْکامِهِ و فَضائِلِهِ [وَ] مَعدِنَ الاْءِمامَةِ و رَأْسَالْحِکْمَةِ، یَقْتُلُهُ جَبَّارُ بَنیفُلان بَعْدَ عَجائِبَ طَریفَةٍ حَسَدًا لَهُ وَ لکِنَّ اللّهَ [عَزَّ وَ جَلَّ] بالِغُ أَمْرِهِ وَلَوْ کَرِهَ المُشْرِکُونَ. یُخْرِجُ اللّهُ مِنْ صُلْبِهِ تَکْمِلَةَ اثْنَیعَشَرَ إِمامًا
مَهدِیًّا، اخْتَصَّهُمُ اللّهُ بِکَرامَتِهِ وَ أَحَلَّهُمْ دارَ قُدْسِهِ؛ المُنْتَظِرُ لِلثّانیعَشَرَ مِنْهُمْ کَالشّاهِرِ سَیَفَهُ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِاللّهِ (ص) یَذُبُّ عَنْه.
قالَ: فَدَخَلَ رَجُلٌ مِن مَوالی بَنیأُمَیَّةَ، فَانْقَطَعَ الکَلامُ؛ فَعُدْتُ إِلی أَبیعَبْدِاللّهِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ إِحْدیعَشْرَةَ مَرَّةً أُریدُ مِنْهُ أَن یَسْتَتِمَّ الْکَلامَ، فَما قَدَرْتُ عَلی ذلِکَ، فَلَمّا کانَ قابل السَّنَة الثّانیة دَخَلْتُ عَلَیْهِ ـ وَ هُوَ جالِسٌ ـ فقالَ:
یا إِبراهیم! هُوَ الْمُفَرِّجُ لِلْکَرْبِ عَنْ شیعَتِهِ بَعْدَ ضَنْکٍ شَدیدٍ وَ بَلاءٍ طَویلٍ وَ جَزَعٍ وَ خَوْفٍ، فَطُوبی لِمَنْ أَدْرَکَ ذلِکَ الزَّمانَ. حَسْبُکَ یا إِبْراهیم!
قال إِبراهیم: فما رَجَعْتُ بِشَیءٍ أَسَرَّ مِنْ هذا لِقَلْبِی وَ لا أَقَرَّ لِعَیْنی.»(1)
(یعنی:
از إبراهیمِ کَرخی(2) منقول است که گفت:
بر أبوعبداللّه جعفر بن محمّد الصّادق ـ علیهما السّلام ـ وارد شدم. نزدِ او نشسته بودم که أبوالحسن موسی بن جعفر ـ علیهما السّلام ـ درآمد و در آن زمان نوجوانی بود. به سویِ او برخاستم و بوسیدمش و نشستم. أبوعبداللّه علیهالسّلام فرمود:
ای إبراهیم! بدان که او إمامِ تو پس از من است، بدان که گروههائی درباره او به هلاکت اُفتَند و دیگرانی به سعادت رَسَند؛ خداوند کُشنده او را لَعنَت کُناد و عذابِ روحش را دوچندان گَرداناد! بدان که خدا بهترینِ زمینیان در روزگارِ خویش را از صُلْبِ او خارج میکند، وی همنامِ نیایشِ و وارثِ دانشِ و أحکام و فضائلِ او و مَعدِنِ إمامت و رَأْسِ حکمت است، جَبّارِ بنیفُلان(3)، پس از شگفتیهایِ بدیع و دلاویزی که از او به ظهور رَسَد، از سرِ رشک، او را میکُشَد، ولیک خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ، هرچند مشرکان خوش ندارند، سررشته کار را به دست دارد. خداوند بازمانده دوازده پیشوایِ رهیافته را ـ که به کَرامتِ خود مخصوص گردانیده و در
سرایِ پاکِ خویش(4) فرود آورده است ـ از صُلبِ او خارج میکُنَد؛ مُنتَظِرِ دوازدهمینِ ایشان، چونان کسی است که پیشاپیشِ رسولِخدا (ص) تیغ برکشیده از آن حضرت دفاع میکند.
[إبراهیمِ کَرخی] گفت: در این هنگام مردی از دوستارانِ بَنیأُمَیَّه درآمد و رشته سخن گسسته شد. یازدهمرتبه به نزدِ أَبوعبداللّه علیهالسّلام باز آمدم تا از آن حضرت بخواهم سخن را تمام کُنَد، ولی نتوانستم، و چون سالِ آینده، یعنی سالِ دوم، دررسید، بر آن حضرت وارد شدم؛ نشسته بود و فرمود:
ای إبراهیم! او آنکس است که پس از تنگنائی سخت و بلائی دراز و ناشکیبی و بیم، غم و اندوه را از پیروانش بزدایَد؛ پس خوشا کسی که آن زمان را دریابَد. تو را بس است ای إبراهیم!
إبراهیم گفت: من هیچگاه چیزی که بیش از این مایه خوشدلی و روشنیِ دیدهام شود، به دست نیاوردهام!).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة /334 ـ 335 < و نگر: پهلوان، 2/5 و 6؛ و: کمرهای، 2/3 و 4؛ و: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حسّون کریم، ص 92>.
(2) <درباره «إبراهیم (بن زیادِ) کَرخی»، نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/33.>.
(3) <«مقصود مأمون عبّاسی است» (مَهدیِ موعود [علیه السّلام] ، علیِ دوانی، ص 371).>.
(4) <این تعبیرِ «دارِ قدُسِ» خداوند، باز هم در لسانِ سنّت به کار رفته است.
أمیرِمؤمنان علیهالسّلام در خطبه 129 نهجالبلاغهیِ شریف ـ که درباره «مَکاییل» (پیمانهها) است ـ (ترجَمه شهیدی، چ 3، ص 128) فرموده است: «أَفَبِهذا تُریدُونَ أَنْ تُجَاوِرُوا اللّهَ فی دَارِ قُدْسِهِ، و تَکُونُوا أَعَزَّ أَوْلِیائِهِ عِنْدَهُ؟»
گفتهاند که مُراد از این «دارِ قُدس»، بهشت است (شرح نهجالبلاغة، ابنِأبیالحدید، ط. دار إحیاء التّراث العربی (افست از رویِ چاپِ چهارجلدیِ قدیم)، 2/353.>.
«عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ، قالَ: دَخَلْتُ عَلَی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ فَقَلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللَّه! أَنْتَ القائِمُ بِالحَقّ؟
فقالَ: أَنَا الْقائِمُ بِالْحَقِّ(1) ولکِنِ الْقائِمُ الَّذی یُطَهِّرُ الاْءَرْضَ مِنْ أَعْداءِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ وَ یَمْلاَءُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرًا وَ ظُلْمًا، هُوَ الْخامِسُ مِنْ وُلْدی، لَهُ غَیْبَةٌ یَطُولُ أَمَدُها خَوْفًا عَلی نَفْسِهِ، یَرْتَدُّ فیها أَقْوامٌ وَ یَثْبُتُ فیها آخَرُون.
ثُمَّ قالَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
طُوبی لِشیعَتِنا المُتَمَسِّکینَ بِحَبْلِنا فی غَیْبَةِ قائِمِنا، الثّابِتینَ عَلی مُوالاتِنا وَ الْبَراءَةِ مِنْ أَعْدائِنا، أُولئِکَ مِنّا وَ نَحْنُ مِنْهُمْ، قَدْ رَضُوا بِنا أَئِمَّةً وَ رَضینا بِهِمْ شیعَةً، فَطُوبی لَهُمْ ثُمَّ طُوبی لَهُمْ، وَ هُمْ وَاللّهِ مَعَنا فی دَرَجاتِنا یَومَ القِیامَةِ.»(2).
(یعنی:
از یونُس بن عبدالرَّحمن(3) منقول است که گفت بر موسی بن جعفر ـ علیهما السّلام ـ وارد شدم و به او گفتم: ای پسرِ رسولِخدا ! آیا بَرپایْدارنده حق توئی؟ فرمود: من برپایْدارنده حق هستم، ولی آن بَرپایْدارنده که زمین را از دشمنانِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ پاک کُنَد، و همانگونه که زمین از جَوْر و ستم پُر شده است آن را از دادگری پُر سازد، همانا پنجمین [نسل [از فرزندانِ من است؛ او را غَیبتی است که بخاطِر بیمناکی بر جانش دیر بیَنْجامَد؛ در روزگارِ آن غَیبت، گروههائی از دین بازگردند و گروههائی دیگر ثَبات وَرزَند.
سپس آن حضرت علیهالسّلام فرمود:
ایخوشا پیروانِ ما که در غَیبتِ قائِمِ ما به رشته ما چنگ درزده، و در دوستیِ ما و بیزاری از دشمنانمان ثابتْقَدَم اند؛ آنان از مایَند و ما از آنان؛ خُشنودند که ما پیشوایانشانیم و خُشنودیم که ایشان پیروانماناند. ایخوشا ایشان، و باز، ایخوشا ایشان! به خدا که ایشان روزِ رستاخیز در درجاتِ ما با ما هستند.).
(1) <در متنِ چاپیِ الأربعونَ حدیثا، «و» نیست؛ از نسخههایِ پهلوان و کمرهای افزودیم>.
(2) کمالالدّین و تمامالنّعمة /361 <؛ پهلوان: 2/43 و 44؛ کمرهای: 2/30>؛ شیخِ ما، صَدوق (ره)، را، از برایِ این حدیث، ذیلی هست؛ بدان مراجعه فرمائید.
(3) <یونُس بن عبدالرَّحمن از بزرگانِ إمامیّه است که در روزگارِ هشام بن عبدالملک زاده شده و از إمامِ کاظم و إمام رضا ـ صلواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عَلَیهِما ـ روایتِ حدیث کرده است و گفتهاند که إمام رضا علیهالسّلام به او توجّه و عنایت داشتهاند. یونس را بیش از سی کتاب بوده است.
نگر: معالم العلماء، ص 132؛ و: الموسوعة الـرّجالـیّة المیسّرة، 2/348 و 349.>.
«عَنْ عَبْدِالسَّلامِ بْنِ صالحٍ الهَرَویِّ قالَ: سَمِعْتُ دِعْبِلَ بْنَ عَلیٍّ الخُزاعیَّ یَقُولُ: أَنْشَدْتُ مَوْلایَ الرِّضَا عَلیَّ بْنَ مُوسی ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ قَصِیدَتیَ الَّتی أَوَّلُها:
مَدارِسُ ایاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍ وَ مَنْزِلُ وَحْیٍ مُقْفَرُ الْعَرَصاتِ
فَلَمَّا انْتَهَیْتُ إِلی قَوْلی:
خُروجُ إِمامٍ لامَحالَةِ خارِجٌ یَقُومُ عَلَی اسْمِ اللّهِ وَ الْبَرَکاتِ
یُمَیِّزُ فینا کُلَّ حَقٍّ و باطِلٍ وَ یَجْزِی عَلَی النَّعْماءِ و النَّقِماتِ
بَکَی الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ بُکاءً شَدیدًا ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیَّ فَقالَ لی:
یا خُزاعِیّ! نَطَقَ رُوحُالْقُدُسِ عَلی لِسانِکَ بِهذَیْنِ الْبَیْتَیْنِ، فَهَلْ تَدْرِی مَنْ هذَا الاْءِمامُ وَ مَتی یَقُومُ؟
فَقُلْتُ: لا یا مَوْلایَ! إِلاَّ أَنّی سَمِعْتُ بِخُرُوجِ إِمامٍ مِنکُمْ یُطَهِّرُ الاْءَرْضَ مِنَ الْفَسادِ وَ یَمْلاَءُها عَدْلاً [کَما مُلِئَتْ جَوْرًا].
فَقالَ: یا دِعْبِل! الاْءِمامُ بَعْدی مُحَمَّدٌ ابْنی، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عَلیٌّ، و بَعْدَ عَلیٍّ ابْنُهُ الْحَسَنُ، وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ فی غَیْبَـتِةِ، المُطاعُ فی ظُهُورِه، لَوْ لَمْیَبْقَ مِنَ الدُّنْیا إلاّ یَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتّی یَخْرُجَ فَیَمْلاَءَ الاْءَرْضَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَورًا.
وَ أَمّا «مَتی»، فَإِخْبارٌ عَنِ الْوَقْتِ، فَقَدْ حَدَّثَنی أَبی عَنْ أَبیهِ عَنْ آبائِهِ ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ أَنَّ النَّبیَّ (ص) قیلَ لَهُ: یا رَسُولَاللّه! مَتی یَخْرُجُ القائِمُ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ؟ فَقالَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : مَثَلُهُ مَثَلُ السّاعَةِ الَّتی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلاّ هُوَ ثَقُلَتْ فی السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ لا یَأْتیکُمْ إِلاّ بَغْتَةً(1)».
(یعنی:
از عبدالسّلام بن صالحِ هرَوی(2) منقول است که گفت: از دِعْبِلِ بْنِ علیِّ خُزاعی(3) شنیدم که میگوید: آن چکامهام را که آغازش این است:
مَدارِسُ ایاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍ وَ مَنْزِلُ وَحْیٍ مُقْفَرُ الْعَرَصاتِ(4)
بر سَروَرَم، علیّ بن موسی الرّضا علیهالسّلام إنشاد(5) کردم؛ پس چون بدین
سرودهام رسیدم که:
خُروجُ إِمامٍ لامَحالَةَ خارِجٌ یَقُومُ عَلَی اسْمِ اللّهِ وَ الْبَرَکاتِ
یُمَیِّزُ فینا کُلَّ حَقٍّ و باطِلٍ وَ یَجْزِی عَلَی النَّعْماءِ و النَّقِماتِ(6)
إمام رضا علیهالسّلام سخت بگریست و سپس سر به سویِ من برداشته، فرمود: ای خُزاعی! روحالقُدُس(7) این دو بیت را بر زبانِ تو رانده است. آیا میدانی که این إمام کیست و کِیْ قیام میکُنَد؟
گفتم: نه، ای سَروَرَم!، تنها شنیدهام که إمامی از شما قیام میکُنَد که زمین را از تباهی پاک میسازد و همانگونه که از جَوْر پُر شدهاست آن را از عَدل پُر میکُنَد.
فرمود: ای دِعْبِل! إمام پس از من، محمّد، پسرم، و پس از محمّد، پسرش، علی، و پس از علی، پسرش، حَسَن، و پس از حَسَن، پسرش، حجّتِ قائِم است که در روزگارِ غَیبَتَش او را انتظار کَشَند و در روزگارِ ظُهورَش فرمانش بَرَند، و اگر از دنیا جُز یک روز نمانده باشد، خدایْ ـ عَزَّ و جَلّ ـ آن روز را چندان دراز گردانَد که وی خروج کُنَد و زمین را ـ همانگونه که از جَوْر پُر شده است ـ از عدل پُر سازَد.
و أَمّا «کِیْ» [ = این که چه هنگام قیام خواهد کرد]، خَبَردادن از «وقت» است؛ پدرم از پدرش برایم نقل کرد که او از پدرانش ـ عَلَیهِمُالسّلام ـ نقل کرده است که به پیامبر (ص) گفته شد:
ای رسولِخدا! قائِم که از زاد و رودِ توست کِیْ خُروج میکُنَد؟
آن حضرت ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ فرمود:
مَثَلِ آن، مَثَلِ رستاخیز است که «آن را به هنگامش کسی جُز وی [= خداوند[ آشکار نسازَد. در آسمانها و زمین گران آمده است. جُز بناگهان بر شمایان
درنیاید»(9).).
صَدوقِ أُمَّت ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ پس از نقلِ این خبر [در کمالالدّین [گفتهاست: و دِعْبِلِ بنِ علیِّ خُزاعی را خَبَرِ دیگری است که دوست دارم آن را در پیِ این حدیث که گذشت، بیاورم.(10)
[سپس نوشته:]
«حَدَّثَنا أَحْمَدُ بْنُ عَلیِّ بْنِ إِبراهیمِ بْنِ هاشمٍ ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ عَنْ أَبیهِ عَنْ جَدِّهِ إِبْراهیمِ بْنِ هاشِمٍ، عَنْ عَبْدِالسّلامِ بْنِ صالِـحٍ الْهَرَویِّ قالَ:
دَخَلَ دِعْبِلُ بْنُ عَلیٍّ الخُزاعیّ ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ عَلی أَبِیالْحَسَنِ عَلیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضا ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ بِمَرْوٍ فَقالَ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! إِنّی قَدْ قُلْتُ فیکُمْ قَصیدةً وَ آلَیْتُ عَلی نَفْسِی أَن لا أُنْشِدَها أَحَدًا قَبْلَکَ.
فَقالَ ـ عَلْیهِ السّلام ـ : هاتِها.
فَأَنْشَدَها:
مَدارِسُ ایاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍ وَ مَنْزِلُ وَحْیٍ مُقْفَرُ الْعَرَصاتِ
فَلَمَّا بَلَغَ إِلی قَوْلِهِ:
أَرَی فَیْئَهُمْ فی غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّمًا وَ أَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صَفِراتِ
بَکی أَبُواالْحَسَنِ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ وَ قال: صَدَقْتَ یا خُزاعیّ!
فَلَمّا بَلَغَ إِلی قَوْلِهِ:
إِذا وُتِرُوا مَدُّوا إِلی واتِریهِمُ أَکُفًّا عَنِ الاْءَوْتارِ مُنْقَبِضاتِ
جَعَلَ أَبُوالْحَسَنِ ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ ـ وَ هُوَ یَقُولُ: أَجَلْ وَاللّهِ مُنْقَبِضات.
فَلَمّا بَلَغَ قَوْلَه:
لَقَدْ خِفْتُ فِی الدُّنْیا وَ أَیّامِ سَعْیِها وَ إِنّی لاَءرْجُو الاْءَمْنَ بَعْدَ وَفاتی
قالَ لَهُ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السّلام ـ : آمَنَکَ اللّهُ یَوْمَ الْفَزَعِ الاْءَکْبَرِ.
فَلَمَّا انْتَهی إِلی قَوْلِهِ:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَکیَّةٍ تَضَمَّنَهُ الرَّحْمنُ فِی الْغُرَفاتِ
قالَ لَهُ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : أَفَلا أُلْحِقُ لَکَ بِهذَا الْمَوضِعِ بَیْتَیْنِ بِهِما تَمامُ قَصیدَتِکَ؟
فقالَ: بَلی یَا ابْنَ رَسُولِاللّه!
فَقالَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ یا لَها مِنْ مُصِیبَةٍ تُوَقِّدُ فِی الاْءَحْشاءِ بِالْحَرَقاتِ
إِلَی الْحَشْرِ حَتّی یَبْعَثَ اللّهُ قائِمًا یُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْکُرُباتِ
فَقالَ دِعْبِلٌ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! هذَا الْقَبْرُ الَّذی بِطُوسٍ قَبْرُ مَنْ هُو؟
فَقالَ الرِّضا علیهالسّلام : قَبْرِی، وَ لاتَنْقَضِی الاْءَیّامُ وَ اللَّیالی حَتَّی تَصیرَ طُوسٌ مُخْتَلَفَ شیعَتی وَ زُوّاری فی غُرْبَتی، أَلا فَمَنْ زارَنی فی غُرْبَتی بِطُوسٍ کانَ مَعی فی دَرَجَتی یَوْمَ الْقِیامَةِ مَغْفُورًا لَهُ.
ثُمَّ نَهَضَ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ بَعْدَ فَراغِ دِعْبِلٍ مِنْ إِنشادِهِ الْقَصِیدَةَ وَ أَمَرَهُ أَن لایَبْرَحَ مِن مَوْضِعِهِ، فَدَخَلَ الدّارَ، فَلَمّا کانَ بَعْدَ ساعةٍ خَرَجَ الْخادِمُ إِلَیْهِ بِمِائَةِ دینارٍ رَضَویّةٍ؛ فقالَ لَهُ: یَقُولُ لَکَ مَولایَ: اجْعَلْهَا فی نَفَقَتِکَ، فَقالَ دِعْبِلٌ: وَاللّهِ ما لِهذا جِئْتُ، وَ لا قُلْتُ هذِهِ الْقَصیدَةَ طَمَعًا فی شَیْءٍ یَصِلُ إِلَیَّ، وَ رَدَّ الصُرَّةَ وَسَأَلَ ثَوْبًا مِنْ ثِیابِ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ لِیَتَبَرَّکَ بِه و یَتَشَرَّفَ.
فَأَنْفَذَ إِلَیْهِ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ جُبَّةَ خَزٍّ مَعَ الصُّرَّةِ و قالَ لِلْخادِمِ:
قُلْ لَهُ: یَقُولُ لَکَ [مَوْلایَ]: خُذْ هذِهِ الصُّرَّةَ فَإِنَّکَ سَتَحْتاجُ إِلَیْها وَ لا تُراجِعْنی فیها. فَأَخَذَ دِعْبِلٌ الصُّرَّةَ وَ الْجُبَّةَ وَ انْصَرَفَ.
وَ سَارَ مِنْ مَرْوٍ فی قافِلَةٍ، فَلَمّا بَلَغَ «میانقوهانَ» وَقَعَ عَلَیْهِمُ اللُّصوصُ وَ أَخَذُوا الْقافِلَةَ بِأَسْرِها وَ کَتِفُوا أَهْلَها، وَ کانَ دِعْبِلٌ فیمَنْ کُتِفَ، وَ مَلَکَ اللُّصُوصُ الْقافِلَةَ وَ جَعَلُوا یُقَسِّمُونَها بَیْنَهُمْ، فقالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ مُتَمَثِّلاً بِقَوْلِ دِعْبِلٍ مِنْ قَصیدَتِهِ:
أَرَی فَیْئَهُمْ فی غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّمًا وَ أَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صَفِراتِ
فَسَمِعَهُ دِعْبِلٌ فَقالَ لَهُ: لِمَنْ هذَا الْبَیْتُ؟ فَقالَ لَهُ: لِرَجُلٍ مِنْ خُزاعَةٍ یُقالُ لَهُ: دِعْبِلُ
بْنُ عَلیٍّ، فَقالَ لَهُ دِعْبِلٌ: فِأَنا دِعْبِلُ بْنُ عَلیٍّ قائِلُ هذِهِ الْقَصِیدَةِ الَّتی مِنْها هذَا الْبَیْتُ. فَوَثَبَ الرَّجُلُ إِلی رَئیسِهِمْ وَ کانَ یُصَلِّی عَلی رَأْسِ تَلٍّ وَ کانَ مِنَ الشِّیعَةِ فَأَخْبَرَهُ فَجاءَ بِنَفسِهِ حَتّی وَقَفَ عَلی دِعْبِلٍ، قالَ لَهُ: أَنْتَ دِعْبِلٌ؟ فقالَ: نَعَمْ، فقالَ لَهُ: أَنشِدِ الْقَصِیدَةَ، فَأَنشَدَها فَحَلَّ کِتافَهُ وَ کِتافَ جَمیعِ أَهْلِ الْقافِلَةِ وَ رَدَّ إِلَیْهِمْ جَمیعَ ما أُخِذَ مِنْهُمْ لِکَرامَةِ دِعْبِلٍ.
وَ سارَ دِعْبِلٌ حَتّی وَصَلَ إِلی قُمٍّ فَسَأَلَهُ أَهْلُ قُمٍّ أَنْ یُنْشِدَهُمُ الْقَصِیدَةَ، فَأَمَرَهُمْ أَنْ یَجْتَمِعُوا فی مَسْجِدِ الْجامِعِ، فَلَمَّا اجْتَمَعُوا صَعِدَ دِعْبِلٌ الْمِنبَرَ فَأَنْشَدَهُمُ الْقَصیدَةَ، فَوَصَلَهُ النّاسُ مِنَ المالِ وَ الْخِلَعِ بِشَیْءٍ کَثیرٍ وَ اتَّصَلَ بِهِمْ خَبَرُ الْجُبَّةِ، فَسَأَلُوهُ أَن یَبِیعَها مِنْهُمْ بِأَلْفِ دِینارٍ، فَامْتَنَعَ مِنْ ذلِکَ، فَقالُوا لَهُ: فَبِعْنا شَیْئًا مِنْها بِأَلْفِ دینارٍ، فَأَبی عَلَیْهِمْ و سارَ عَنْ قُمٍّ، فَلَمّا خَرَجَ مِنْ رُستاقِ الْبَلَدِ لَحِقَ بِهِ قَوْمٌ مِنْ أَحداثِ الْعَرَبِ فَأَخَذُوا الْجُبَّةَ مِنْهُ، فَرَجَعَ دِعْبِلٌ إِلی قُمٍّ، فَسَأَلَهُمْ رَدَّ الْجُبَّةِ عَلَیْهِ، فَامْتَنَعَ الاْءَحْداثُ مِنْ ذلِکَ وَ عَصَوا الْمَشایِخَ فی أَمْرِها وَ قالُوا لِدِعْبِلٍ: لا سَبیلَ لَکَ إِلَی الْجُبَّةِ فَخُذْ ثَمَنَها أَلْفَ دینارٍ؛ فَأَبَی عَلَیْهِم، فَلَمّا یَئِسَ مِن رَدِّ الْجُبَّةِ عَلَیْه سَأَلَهُم أَنْ یَدْفَعُوا إِلَیْهِ شَیْئًا مِنْها، فَأَجابُوهُ إِلی ذلِکَ فَأَعْطَوْهُ بَعْضَها وَ دَفَعُوا إِلَیْهِ ثَمَنَ باقِیها أَلْفَ دینار.
وَ انْصَرَفَ دِعْبِلٌ إِلی وَطَنِهِ فَوَجَدَ اللُّصوصَ قَدْ أَخَذُوا جَمیعَ ما کانَ لَهُ فی مَنْزلِهِ فَباعَ الْمِائَةَ دینارٍ الَّتی کانَ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ وَصَلَهُ بِها مِنَ الشِّیعَةِ، کُلَّ دینارٍ بِمِائَةِ دِرْهَمٍ، فَحَصَلَ فی یَدِهِ عَشَرَةَ آلافِ دِرْهَمٍ، فَتَذَکَّرَ قَوْلَ الرِّضا ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ :
«إِنَّکَ سَتَحْتاجُ إِلَیْها».
وَ کانَتْ لَهُ جارِیَةٌ لَها مِنْ قَلْبِهِ مَحَلٌّ فَرَمَدَتْ رَمَدًا عَظِیمًا فَأَدْخَلَ أَهْلَالطِّبِّ عَلَیْها، فَنَظَرُوا إِلَیْها فَقالوا: أَمَّا الْعَیْنُ الْیُمْنی فَلَیْسَ لَنا فیها حیلَةٌ وَ قَدْ ذَهَبَتْ، وَ أَمَّا الْیُسْری فَنَحْنُ نُعالِجُها وَ نَجْتَهِدُ وَ نَرْجُو أَنْ تَسْلَمَ. فَاغْتَمَّ دِعْبِلٌ لِذلِکَ غَمًّا شَدیدًا وَ جَزَعَ عَلَیْها جَزَعًا عَظیمًا. ثُمَّ إِنَّهُ ذَکَرَ ما مَعَهُ مِنْ فَضْلَةِ الْجُبَّةِ فَمَسَحَها عَلی عَیْنَیِ الْجارِیَةِ وَ عَصَبَها بِعِصابَةٍ مِنْها مِنْ أَوَّلِ اللَّیلِ، فَأَصْبَحَتْ وَ عَیْناها أَصَحُّ مِمّا کانَتا [وَ کَأَنَّهُ لَیْسَ لَها أَثَرُ مَرَضٍ قَطّ] بِبَرَکَةِ [مَوْلانا] أَبِیالْحَسَنِ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلام.»(11).
(یعنی:
أَحْمَد بن علیّ بن إبراهیم بن هاشم ـ که خدا از وی خُشنود باد ـ از پدرش نقل کرده و او از جَدِّ وی، إبراهیم بن هاشم، و او از عبدالسَّلام بن صالحِ هرَوی نقل کرده است که گفت:
دِعْبِل بنِ علیِّ خُزاعی ـ که خدا ازو خُشنود باد ـ در مَرْو بر أَبوالحَسَن علیّ بن موسَی الرِّضا ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ وارد شد و به او گفت: ای پسرِ رسولِخدا! من درباره شما چَکامهای سرودهام و به جان خویشتن سوگند خورده که آن را پیش از تو بر کسی إنشاد نکُنَم. إمام علیهالسّلام فرمود: بخوانش.
دِعْبِل نیز آن را بَرخواند:
مَدارِسُ ایاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍ وَ مَنْزِلُ وَحْیٍ مُقْفَرُ الْعَرَصاتِ(12)
چون به این سُرودهاش رسید که:
أَرَی فَیْئَهُمْ فی غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّمًا وَ أَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صَفِراتِ(13)
أبوالحَسَن رضا ـ علیه السَّلام ـ گریست(14) و گفت: راست گُفتی ای خُزاعی!
چون به این سُرودهاش رسید که:
إِذا وُتِروا مَدُّوا إِلی واتِریهِمُ أَکُفًّا عَنِ الاْءَوْتارِ مُنْقَبِضاتِ(15)
أَبوالْحَسَن علیهالسّلام دستانش را زیر و زبر میفرمود و میگفت:
آری! به خدا قَسَم بسته (و بازکشیده) است.(16)
چون به این سُرودهاش رسید که:
لَقَدْ خِفْتُ فِی الدُّنْیا وَ أَیّامِ سَعْیِها وَ إِنّی لاَءرْجُو الاْءَمْنَ بَعْدَ وَفاتی(17)
إمام رضا علیهالسّلام فرمود: خداوند تو را در روزِ هراسِ مِهین(18) در أمان بداراد.
چون به این سرودهاش برسید که:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَکیَّةٍ تَضَمَّنَهُ الرَّحْمنُ فِی الْغُرَفاتِ(19)
إمام رضا علیهالسّلام فرمود: آیا بدین موضع دو بیت نیفزایم که چکامهات بدانها کامل گردد؟
دِعْبِل گفت: بیفزائید، ای فرزندِ رسولِخدا!
پس إمام رضا علیهالسّلام فرمود:
وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ یا لَها مِنْ مُصیبَةٍ تُوَقِّدُ فِی الاْءَحْشاءِ بِالْحَرَقاتِ
إِلَی الْحَشْرِ حَتّی یَبْعَثَ اللّهُ قائِمًا یُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْکُرُباتِ(20)
دِعْبِل گفت: ای فرزندِ رسولِخدا! این قبر که در طوس است، قبرِ کیست؟
إمام رضا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ فرمود: قبرِ من است، و دیرزمانی نخواهد گذشت که طوس محلِّ آیَند و رَوَندِ شیعیانِ من و کسانی میشود که مرا در غُربتم زیارت میکنند. بدان که هرکس مرا در غُربتم در طوس زیارت کُنَد، در روزِ قیامت با من در پایه من و آمُرزیده خواهد بود.
سپس، پس از آنکه دِعْبِل از بَرخواندنِ چکامه بپرداخت، إمام رضا علیهالسّلام برخاست و او را فرمود که بر جایِ خویش بمانَد؛ خود به خانه درون شد، و چون لَختی گُذشت، خادم از خانه بیرون شده به سوی دِعْبِل آمد و برایش یکصد دینارِ رَضَوی(21) بیاوَرْد و به او گفت: مولایم تو را میگوید: این را برایِ خود هزینه کُن. دِعبِل گفت: به خدا قَسَم از برایِ این نیامدم و این چکامه را به طمعِ آن نگفتم که چیزی به دست آورَم. همیانِ زر را بازگردانْد و جامهای از جامههایِ إمام رضا علیهالسّلام را درخواست کرد تا بدان بَرَکت و شرافت یابَد.
إمام رضا علیهالسّلام جُبّهای از خَز(22) با همان همیان برایِ او فرستاد و به خادِم فرمود: او را بگو: مولایم تو را میگوید: این همیان را بِسْتان که زودا بدان نیازمند شوی و دیگر در اینباره با من بگومگو مَکُن. دِعْبِل هَمْیان و جُبّه را بَرگرفت و بازگشت.
پس در کاروانی از مَرو روان شد، و چون به «میانقوهان»(23) رسید، دزدان بر ایشان دست یافتند، کاروان را بتمامی بگرفتند و دستِ کاروانیان را بر پُشتِ کتفهاشان ببستند. دِعْبِل در شمارِ این دستْبستگان بود. دزدان أموالِ کاروان را تصرّف کردند و به تقسیمِ آن دست گُشودَند. مردی از این جماعت به سخنِ دِعْبِل در آن چکامه تَمَثُّل کرد و خوانْد:
أَرَی فَیْئَهُمْ فی غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّمًا وَ أَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صَفِراتِ(24)
دِعْبِل آن را شنید و به او گفت: این بیت که راست؟ مرد به او گفت: مردی راست از قبیله خُزاعه که او را دِعْبِل بن علی خوانَند. دِعْبِل او را گفت: دِعْبِل بن علی، سَراینده این چکامه که این بیت از آن است، مَنَم. آن مرد به سویِ سَرکَردهشان ـ که بر سرِ پُشتهای نماز میگُزارْد و از شیعیان بود ـ شتافت و او را بیاگاهانید. سَرکَرده راهزنان، خود، آمد، تا بالایِ سرِ دِعْبِل بایستاد. او را گفت: دِعْبِل توئی؟ گفت: آری. او را گفت: چکامه را بَرخوان. بَرخوانْد. پس دستانِ او و دستانِ همه کاروانیان را بگشود و به حرمتِ دِعْبِل هرآنچه را از کاروانیان ستانده بودند، به ایشان بازگردانید.
دَعْبِل روان شد تا به قُم(24) رسید. أهلِ قُم از او خواستند که چکامه را برایشان إنشاد کُنَد. ایشان را فرمود تا در مسجدِ جامع گِرد آیند و چون گِرد آمدند، دِعْبِل بر فرازِ منبر شد و چکامه را برایشان بخوانْد. مردمان أموال و خِلْعَتهایِ بسیار به او صله دادند، و چون خبرِ جُبّه به ایشان رسیده بود، از او خواستند تا جُبّه را به هزار دینار بفروشد. از این کار سر باززد. او را گفتند که پارهای از آن را به هزار دینار بفروش. باز نپذیرفت و از قم رهسپار شد. چون از سَوادِ شهر بیرون شد، گروهی از جوانانِ عَرَب(27) به او دررسیدند و جُبّه را از وی ستدند. پس دِعْبِل به قم بازگشت و از ایشان خواست جُبّه را به او بازگردانَند. جوانان از این کار سر باززدند و در این باره سخنِ پیران را نیز نشنیدند و به دِعْبِل گفتند: به جُبّه دست نخواهی یافت؛ پس بهایِ آن را به هزار دینار بستان. دِعْبِل سخنشان را نپذیرفت، و چون از بازپَسگرفتنِ جُبّه نومید شد، از ایشان درخواست که پارهای از آن را به او بدهند. درخواستش را پذیرفتند و بهرهای از جبّه را به او دادند و بهایِ باقیِ آن را به هزار دینار بدو پرداختند. هنگامی که دِعْبِل به زادْبومِ خویش بازگشت، دید دُزدان، هرآنچه را در خانه داشته است، برگرفته و بُردهاند. پس آن صد دینار را که إمام رضا علیهالسّلام به او صله داده بود، به شیعیان فروخت و به هر دینار صد درهم ستَد تا دههزار درهم
در دستش گِردآمد. پس سخنِ إمام رضا علیهالسّلام را به یاد آورْد که فرموده بود: «زودا بدان نیازمند شوی».
دِعْبِل را کنیزکی بود که در دلش جای داشت. کنیزک را دردِ چشمی سخت بههمرسید و دِعْبِل طبیبان را به بالینش حاضر آورْد. چون درو نگریستند، گفتند: چشمِ راست را چارهای نمیتوانیم کرد و از دست شده، ولی چشمِ چپ را عِلاج میکنیم و میکوشیم و اُمیدِ آن داریم که بِهْ شود. دِعْبِل ازینرویْ سخت اندوهگین شد و ناشکیبیِ بسیار نمود. وانگهی باقیماندهای را که از آن جُبّه با خود داشت فرایادآوَرْد. پس آن را بر دو دیده کنیزک پَساوید و از آغازِ شب دَستارْگونهای از آن را بر دیدگانِ او ببست.
بامدادان دیدگانِ کنیزک از پیش هم بهتر و سالمتر شده بود، و به برکتِ سَروَرِ ما، أبوالْحَسَن رضا علیهالسّلام ، پنداری هیچ نشان از بیماری در او نبود.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة /372 ـ 373 <؛ و نگر: پهلوان: 2/62 ـ 63؛ و: کمرهای، 2/43 و 44؛ و: عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، با ترجَمه غفّاری ـ مستفید، 2/655 ـ 657.>.
(2) <أَبوالصَّلت عَبدالسّلام بن صالحِ هرَوی ـ هرچند در این که از خاصّه است یا عامّه، اختلاف است ـ ثقه و صحیحالحدیث است و از رُواتِ أحادیثِ حضرتِ ثامنالحُجَج علیهمالسّلام به شمار میرود. او را کتابی است.
نگر: الموسوعة الـرّجالـیّة المیسّرة 1/479؛ و: مجمعالرّجال، 4/87 و 88.>.
(3) <دِعْبِل (أبوعلی ـ یا: أبوجعفر ـ محمّد بن علیّ بن رَزینِ خُزاعی /148 ـ 245 یا 246 ه . ق.)، شاعرِ بنامِ شیعی است که تبارش به «بُدَیْل بن وَرقاءِ» صحابی میرسد. خاندانِ او راویِ حدیث و أهلِ شعر بودند. دِعْبِل روزگارِ چهارتن از پیشوایانِ معصوم (یعنی إمامِ صادق و إمامِ کاظم و إمام رضا و إمام جواد) ـ علیهم السّلام ـ را دریافت و در طرفداری از أهلِ بَیت ـ علیهم السّلام ـ راسخ و مُصِر بود. طبعًا این خوی و روشِ وی و آنچه در ستایشِ أهلِ بَیت ـ علیهم السّلام ـ و نکوهش دشمنانشان میسُرود، بسیاری از أربابِ قدرت و عصبیّت را از وی رنجیدهخاطر و مُکَدَّر میساخت. لذا بیسبب نبود که خود میگفت: سی سال است دارِ خود را بر دوش دارم!
بلندآوازهترین سروده وی «چکامه تائی» (الـتّائـیّه) است که در ستایشِ أهلِ بَیت علیهمالسّلام سروده و در تاریخ و أدبِ إسلامی ـ بویژه میانِ شیعیان ـ ارج و قَداستی ویژه یافته است. این چکامه را جمعی از بزرگانِ شیعه ـ چون علاّمه مجلسی و سیّدنعمةاللّهِ جَزائِری (رضوانُ اللّه علیهما) ـ ، ترجَمه و یا شَرح کردهاند.
از دِعْبِل سه أَثَر میشناسیم: یکی طبقات الشّعراء که موردِ استفاده خطیبِ بغدادی و ابنِعساکر و ابنِخَلِّکان و... هم واقع شده. دیگر کتاب الواحدة فی مناقب العرب و مثالبها؛ سدیگر دیوانِ أشعارِ وی که أبوبکرِ صولی در سیصد وَرَقِ گِردآوردهبود و تدوین دیگرِ آن از حمزة بن حسنِ اصفهانی است.
دِعْبِل خود راویِ حدیث نیز هست. برخی از مُحَدِّثانِ سُنّی أخبارِ وی را به سببِ تشیّعش ضعیف قلمداد کردهاند ولی شیعیان أحادیثِ او را معتبر میدانند و عالمانِ شیعه پاکیِ باور و درستیِ ایمان و صحّتِ أحادیثِ وی را تصدیق کردهاند.
نگر:
الطّلیعة، السَّماوی، 1/321 ـ 324؛ و: خاندانِ وحی [علیهم السّلام]، قُرَشی، ص 616 و 617 و: دائرةالمعارفِ تشیّع 7/538 ـ 540؛ و: شعراء المناقب، ج. جهانبخش (دستنوشتِ مؤلّف).>.
(4) <یعنی: (آن خانهها) دَرسْگاههایِ آیاتِ قرآنی بود که اینک از تلاوتِ قرآن (هم) تهی مانده، و فرودآمَدَنْگاهِ وَحْی که ساحتِ آن تهی و بسان بیابان شده>.
(5) <در موردِ «شعر»، مُراد از «إنشاء»، سرودن است، و مقصود از «إنشاد»، بَرخواندن>.
(6) <یعنی: (آنچه امید میدارم) خروجِ پیشوائی است که بیگُمان خروج میکُنَد و به نامِ خدا و با برکاتِ فراوان قیام مینماید. در میانِ ما همه گونههایِ حق و باطل را از هم جدا و ممتاز میسازد و جَزایِ نیک و بد میدِهَد.>.
(7) <مُراد از «روحُالْقُدُس» جبرئیل است. ظاهرًا از حیثِ ساختار (إضافه «روح» به «قدس»)، نظیرِ تعابیری چون «حاتم الجود» (به معنایِ «حاتمِ جواد») و «زید الخیر» میباشد، و لذا به معنایِ «روحِ مُقَدَّس» است (نگر: مجمعالبحرین 2/237 و 238).
نیز نگر: قاموسِ قرآنِ قُرَشی، 3/131 و 132.>.
(8) <درباره مدّعایِ کسانی که به تعیینِ وقتِ ظهور میپردازند و پرهیزِ أهلِبیت علیهمالسّلام از تعیینِ وقتِ حَتمی و مشخّص، نگر: مرآة العقول، 4/170 ـ 179؛ و: إلزام النّاصِب، 1/259؛ و: موسوعة المصطفی و العِترة (علیه و علیهم السّلام)، الشّاکری، 17/349 ـ 354.>.
(9) <«لایجلّیها... بغتةً»، بخشی از آیتِ 187 از سوره هفتمِ قرآنِ کریم است.>.
(10) <طُرفه آن است که در عُیون أَخبارِ الرِّضا علیه السّلام هم پس از نقلِخَبَر سپسین، خَبَرِ پیشین را با عبارتی از همین دست، آورده است. نگر: عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، با ترجَمه غَفّاری ـ مُستفید، 2 / 655>.
(11) کمالالدّین و تمامالنِّعمة /372 ـ 376 <؛ و: نگر: پهلوان، 2/63 ـ 69؛ و: کمرهای، 2/44 ـ
48؛ و: عیون أَخبارِ الرِّضا علیه السّلام، 2/649 ـ 655.>.
(12) <یعنی: (آن خانهها) درسگاههایِ آیاتِ قرآنی بود که اینک از تلاوتِ قرآن (هم) تهی مانده، و فرود آمَدَنْگاهِ وَحی که ساحتِ آن تهی و بسانِ بیابان شده.>.
(13) <یعنی: فَیْءِ ایشان را میبینم که در میانِ جُز ایشان تقسیم گردیده و دستانشان از فَیْئی که متعلّق بدیشان است، تهی است.
توضیحًا مینویسم:
«فَیْء» ـ در اصطلاحِ عالمانِ إسلامی ـ یعنی: غنیمتِ بیمَشَقَّت (مفردات ألفاظ القرآن، تحقیق داودی، ص 650)، آنچه مسلمانان را بی جنگ و جِهاد از أموالِ کُفّار فَرادَستآید (غریب الحدیث فی بحار الأنوار 3/212)، خراج و غنیمت (نزهة النّظر، البدری، ص 668).
«فَیْء» از آنِ خدا و رسول و ذیالقُربیست (قاموسِ قرآنِ قُرَشی 5/215).
درباره «فَیْء» همچنین، نگر: المُصْطَلَحات الإسلامیّة، العلاّمة العسکری، جمع و تنظیم: سَلیم الحسَنی، ص 230 و 231.
در شعرِ دِعْبِل، در واقع، «فَیْء»، حکایتگرِ حقوقِ أهلِ بیت ـ علیهم السّلام ـ است که غصب شده، أعمّ از «فَیْء» و «إمامت» (سنج: خاندانِ وحی [علیهم السّلام] ، قُرَشی، ص 613).
نیز نگر: پینوشتِ سپسین.>.
(14) <چُنان که علاّمه مجلسی ـ رضوانُ اللّه علیه ـ نوشته است: «گریستنِ آن حضرت از برایِ گمراهی و تعطیلِ أحکامِ إلآهی و پریشانیِ سادات بود، نه از برایِ دنیا. جمیعِ دنیا نزد ایشان به قدرِ پرِ پشه اعتبار نداشت» (بیست و پنج رساله فارسی، ص 94).
در واقع، حقوقِ مالی و دنیویِ أهلِ بیت ـ علیهم السّلام ـ در ضمنِ حقوقِ بزرگتر و سترگترِ ایشان و أُمَّت غَصب شد؛ از این رو، وِجْههای نُمادین یافت که حکایت از غصبِ جمیعِ حقوق میکرد و مُلازِم با گمراهی و پریشانیِ أُمَّت بود. کسی که در احتجاجاتِ مربوط به «فدک» و... تأمّلِ کافی کند، در این معنا تردید نخواهد کرد.
دریغ و دردِ بنیادین از حیثِ هدایتِ مردم بود؛ مردمی که در پیِ أهواء و أغراض و ولایتِ این و آن رفته بودند ولی هدایتشان تنها به دستِ خاندانِ وحی ـ علیهم السّلام ـ ممکن بود (نگر: الإرشاد، ط. مؤسّسة آلالبیت علیهم السّلام 2/167 و 168)، و رسالتِ بزرگِ این خاندان نیز همین هدایتگری و نَجاتبخشی بود.>.
(15) <یعنی: چون موردِ ظلم و جنایت واقع شوند، دستهائی را به سویِ کسانی که بر ایشان ظلم و جنایت روا داشتهاند، دراز میکنند که از کینْخواهی بسته (و بازکشیده) است (= کین نمیجوید).>.
(16) <فرمایشِ إمام علیهالسّلام با توجّه به این بیتِ دِعْبِل است که در پینوشتِ پیشین ترجَمه شد.>.
(17) <در این جهان و در گذرِ روزان و شبان (به سببِ ولایِ أهلِ بیتِ رسالت ـ علیهم السّلام ـ ) در بیم به سر بُردهام، ولی اُمید دارم پس از مرگ (بخاطرِ این ولا و عقیده) به أَمان دستیابم.>.
(18) <«الفَزَع الأکبر» ـ که ما به «هَراسِ مِهین» تَرجَمه کردهایم ـ تعبیری است وَحْیانی و در قرآنِ کریم (س 21 ی 103) به کار رفته.>.
(19) <یعنی: و قبری در بغداد است، متعلّق به جانی پاک، که خداوندِ رحمان او را در غرفههایِ بهشت در میانِ رحمتِ خویش گرفته.
میگویم: مُراد مرقدِ مُطَهَّرِ حضرتِ موسی بن جعفر ـ علیهما السّلام ـ است (نگر: خاندانِ وحی [علیهم السّلام]، ص 614؛ و: عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، با ترجَمه غفّاری و مستفید، 2/650) که در «مقابرِ قریشِ» آن روزِ بغداد (/ کاظمینِ امروز) به خاک سپارده شدهاند.>.
(20) <یعنی: و قبری در طوس است. چه مُصیبتی که تا حَشر در اندرون آتش میافروزَد، تا زمانی که خداوند قائمی را برانگیزد که نگرانی و اندوهانِ نَفَسْگیر را از ما بزدایَد.>.
(21) <مُراد از «دینارِ رَضَوی»، همان دینارهائی است که به نامِ مبارکِ إمام رضا علیهالسّلام سکّه زده بودند. نگر: خاندانِ وحی [علیهم السّلام] ، سیّدعلیأکبرِ قُرَشی، ص615؛ و: دائرةالمعارفِ تشیّع، 7/539.>.
(22) <مُراد از «خَز» و «جبّه خَز» ـ که باز هم ذِکرِ عطایِ آن در روایاتِ آلالبیت (علیهم السّلام) رفته است (نگر: اصول کافی، با ترجَمه شادروان مصطفوی 2/398) ـ ، نه پارچه و جامه یکپارچه ابریشمینِ معروف در بعضِ أدوار، بلکه پشمِ نوعی جانورِ آبی و بافته آن، یا بافته دیگری است (نگر: مجمعالبحرین، إعداد محمود عادل، 1 / 641).>.
(23) <به نظر میرسد «میان قوهان»، دگرگونه آوائیِ «میان کوهان» باشد.>.
(24) <یعنی: «فَیْءِ» ایشان را میبینم که در میانِ جُز ایشان تقسیم گردیده و دستانشان از فَیْئی که متعلّق بدیشان است، تهی است>.
(25) <یکی از پِژوهندگانِ همروزگارِ ما میگوید:
باور ندارم که اینان، دزد ـ به معنایِ متعارف ـ بوده و راهزنی میکردهاند و پیشه ایشان سرقت بوده است؛ بلکه گُمان میکنم اینان از گروههایِ مُعارِض و استیزهگر با حکومتِ عبّاسی بودهاند که أوضاعِ سیاسی و اجتماعی ناگزیرشان کرده بوده است راهِ کاروانهائی را که از خراسان به دیگر جایها رهسپار میشدهاند ببندَنْد و بخاطرِ دفاع از باورهایِ خویش با ایشان
پیکار کُنَند. در غیرِ این صورت، چگونه ممکن است که مُحِبّانِ أهلِبیت ـ علیهم السّلام ـ دزد و راهزن باشند؟ بهترین دلیل بر این مطلب آن است که سَرکَرده ایشان شاعرِ خاندانِ وحی ـ علیهم السّلام ـ را گرامی میدارَد و سُروده او را از بَر دارد و بخاطرِ مَحَبَّتِ أهلِ بیت ـ علیهم السّلام ـ أموالِ کاروانیان را به ایشان بازمیگَردانَد.
(نقل به مضمون از: الفصول المهمّة، تحقیق سامی الغریری، 2/996، هامش).
میگویم:
البتّه، این احتمال، قابلِ توجّه است، لیک باید ملحوظ ساخت که در بسیاری از موارد کسانی هم که واجِدِ مراتبِ تَقوائی و إیمانی و عَمَلیِ تامّ و عالی نبودهاند، بر أثرِ پارهای شایستگیها و توفیقات و به فعلیّت رسیدنِ بعضِ استعدادها، در برابرِ قرآن و عترت خضوع کرده و حتّی از همین رهگذر به توبه نَصوح رسیدهاند. پارهای از نگارشهایِ عارفانه و صوفیانه پیشینگان حکایات و روایاتی از حال و قالِ این مردمان در بر دارد.
این که از قبائلِ عربِ مهاجر و باشنده آن نواحی گروهی راهزن و یا عیّار و حتّی فتوّتْپیشه برخاسته باشند و در عینِ رفتارهایِ عیّارانه ـ که در حدود و ثُغورش با مذهبِ أهلِ بیت (علیهم السّلام) درنمیسازد ـ ، نوعی إحساسِ تکریم نسبت به زاد و رودِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ داشته باشند، غیرِ معقول نیست. تاریخ، از بسیاری از عامّه و غیرِ شیعیان، رفتارهایِ احترامآمیزی از این دست حکایت کرده است.
آشنائی با شعرِ دِعْبِل نیز از برایِ چُنین گروهی در خورِ استبعاد نیست؛ زیرا در فرهنگِ قبائلِ عرب دلبستگی به شعر در انحصارِ خواص نمیباشد؛ بلکه طبیعی است شعری که دِعْبِل در حضورِ إمام رضا علیهالسّلام خوانده، بسرعت در میانِ تودهای از مردمان و قبائلِ عربِ پیرامونِ مرو دهان به دهان گشته باشد و به گوشِ بسیاری از أعرابِ آن نواحی رسیده.
توضیحِ افزون بر این، تطویلِ بلاطائل است، زیرا گُمان میکنم آشنائی با فرهنگ و آدابِ عرب و شیوه زندگانی آن روزگار، جایِ «إن قُلْت» و «قُلْتِ» زیادی باقی نگذارد؛ و اللّهُ أَعلم.>.
«عَنْ عَبْدِالْعَظیمِ بْنِ عَبْدِاللّهِ الْحَسَنیّ، قالَ: قُلْتُ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلیِّ بْنِ مُوسی ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ : إنّی لاَءَرجُو أَنْ تَکُونَ الْقائِمَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ الَّذِی یَمْلاَءُ الاْءَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرًا وَ ظُلْمًا.
فَقالَ ـ عَلَیّهِ السَّلام ـ : یا أَباالْقاسِمِ! ما مِنّا إِلاّ وِ هُوَ قائِمٌ بِأَمرِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ وَ هادٍ إِلی دینِ اللّه وَ لکِنَّ الْقائِمَ الَّذِی یُطَهِّرُ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ بِهِ الاْءَرْضَ مِنْ أَهْلِ الْکُفْرِ وَ الْجُحُودِ وَ یَمْلاَءُها عَدْلاً وَ قِسْطًا، هُوَ الَّذِی تَخْفَی عَلَی النّاسِ وِلادَتُهُ وَ یَغیبُ عَنْهُمْ شَخْصُهُ وَ یَحْرِمُ عَلَیْهِمْ تَسْمِیَتُهُ وَ هُوَ سَمِیُّ رَسُولِاللّهِ (ص) وَ کَنِیُّهُ وَ هُوَ الَّذِی تُطْوَی لَهُ الاْءَرْضُ وَ یَذِلُّ لَهُ کُلُّ صَعْبٍ [وَ] یَجْتَمِعُ إِلَیْهِ مِنْ أَصْحابِهِ عِدَّةُ أَهْلِ بَدْرٍ، ثَلاثُمِائَةٍ وَ ثَلاثَةُ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْ أَقاصِی الاْءَرْضِ، وَ ذلِکَ قَوْلُ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ :
«أَیْنَما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعًا إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ»(1)؛ فَإِذا اجْتَمَعَتْ لَهُ هذِهِ الْعِدَّةُ مِنْ أَهْلِ الاْءِخْلاصِ أَظْهَرَ اللّهُ أَمْرَهُ فَإِذا کَمُلَ لَهُ الْعَقْدُ وَ هُوَ عَشَرَةُ آلافِ رَجُلٍ خَرَجَ بِإِذْنِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ فَلایَزالُ یَقْتُلُ أَعْداءَ اللّهِ حَتَّی یَرْضَی اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ.
قالَ عَبْدُ الْعَظیم: فَقُلْتُ لَهُ: یا سَیِّدی! وَ کَیْفَ یَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ قَدْ رَضِیَ؟
قالَ: یُلْقِی فی قَلْبِهِ الرَّحْمَةَ، فَإِذا دَخَلَ الْمَدینَةَ أَخْرَجَ اللاّتَ و الْعُزّی فَأَحْرَقَهُما.»(2).
(یعنی:
از عَبْدُالعَظیم بنِ عبداللّهِ حَسَنی(3) منقول است که گفت: به محمّد بن علیّ بن موسی [یعنی: إمامِ جواد] ـ علیهم السّلام ـ گفتم:
من اُمید دارم که شخصِ شما آن بَرپایْدارنده (/ قائِم) از خاندانِ محمّد باشید که زمین را ـ همانگونه که از جور و ظلم پُر شده است ـ از قِسط و عدل پُر میسازد.
إمام علیهالسّلام فرمود: ای أبوالقاسم! هیچیک از ما نیست که بَرپایْدارنده أمرِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ و راهنما به سویِ دینِ خدا نباشد، ولیک آن بَرپایْدارنده (/ قائِم) که خداوند ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ به وسیله او زمین را از أهلِ کُفر و إنکار پاک میسازد و از عدل و قِسط پُر میکُنَد، هموست که ولادتِ او بر مردمان پوشیده باشد و خودِ او از چشمِ ایشان نهان گردد و نام بُردنش بر ایشان حرام باشد(4) و او هَمْنام و هَمْکُنیهیِ رسولِخدا (ص) است و اوست که زمین از برایش درنوردیده آید(5)، و هر دشوار پیشِ او خوار گردد، و از دورترین جایهایِ زمین، از یارانش به شمارِ أهلِ بدر، سیصد و سیزده مَرد، برِ او گِرْد آیند و این سخنِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ است که: «هرجا که
باشید خداوند همگیتان را بیاوَرَد؛ که خداوند بر هر چیز تواناست»(6)؛ پس چون این شمار از أهلِ إخلاص، از برایِ او گِرد آیند، خداوند أمرش را آشکار کُنَد، و چون «عقد» ـ که دههزار مَرد است ـ برایِ او فراهم آید، به إذنِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ خروج کُنَد و پیوسته دشمنانِ خدایْ را به قتل آرَد تا جائی که خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ خُشنود گردد.
عبدالعظیم گفت: او را گفتم: سَروَرَم! چگونه بدانَد که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ خُشنود شده است؟
فرمود: در دلِ او رَحْمَت اَفکَنَد؛ و چون به مدینه درآید، لات و عُزّی را بیرون آرَد و بسوزانَد.).
(1) سوره بقره، آیه 148.
(2) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 377 ـ 378 <؛ و نگر: پهلوان، 2/71 و 72؛ و: کمرهای، 2/49 و 50؛ و نیز نگر: کفایة الأثرِ خزاز، ص 277 و 278؛ و: الاِحتجاجِ طَبْرِسی، 2/481 و 482، ط. أسوه؛ و: وسائل الشّیعة، ط. مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام لإحیاءالتُّراث، 16/242 و 243؛ و: بحارالأنوار، 51/32 و 157 و 52/283 (ط. 110 جلدی مؤسّسة الوفاء بیروت)، تفسیر نورالثّقلین، تحقیق الرّسولیّ المحلاّتی، قم: المطبعة العلمیّة، 1/138 و 139؛ و: مستدرک الوسائل 12/283؛ و: موسوعة کلمات الإمام الجواد علیه السّلام، ط. 1، ص 113 و 114.>.
(3) <أبوالقاسم عبدالعظیم بن عبداللّه بن علی بن الحَسَن بن زید بن السّبْط الأکبر الإمام الحَسَن المُجتبی ـ علیه السَّلام ـ (معروف به: عبدالعظیمِ حَسَنی)، از أعاظمِ زاد و رودِ أمیرِ مؤمنان و زهرایِ بتول ـ صَلَواتُ اللّهِ و سَلامُهُ عَلَیهِما ـ و از یارانِ بزرگوار و اَرجدارِ إمامِ جواد و إمامِ هادی ـ علیهما السّلام ـ بشمارست. برخی او را از أصحاب إمامِ هشتم علیهالسّلام نیز قلمداد کردهاند و احتمالِ این که به محضرِ إمامِ عسکری علیهالسّلام هم شرفیاب شده باشد، نیرومند است.
أئمّه أطهار ـ علیهم السّلام ـ او را گرامی میداشتهاند.
مرقدِ این بزرگوار در ری، از دیرباز زیارتگاهی موردِ توجّه و احترام و اعتبار بوده است، و در مأثور، زیارتِ آن جَناب دارایِ پاداشی سترگ دانسته شده.
این بزرگوار که در میانِ عمومِ ایرانیان به نام «شاهزاده عبدالعظیم» شهرت دارد، مُحَدِّثی جلیل به شمار میآید و از وی بیش از 33 روایت در «کتبِ أربعه» آمده است.
حضرتِ عبدالعظیم کتابی به نامِ خُطَب أمیرالمؤمنین علیه السَّلام تألیف کرده است که متأسفانه به دستِ ما نرسیده.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة 1/484؛ و: شرحِ حدیثِ عَرضِ دین، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، ص 36 و 37؛ و: فهرس التّراث 1/270 و 271؛ و: مجمعالرّجال 4/97 و 98؛ و: خاندانِ وحی [علیهم السّلام]، قُرَشی، ص 698 و 699.>.
(4) <درباره پُرسمانِ حرمتِ نام بردن از آن حضرت، در پیشگفتارِ تَرجُمان سخن گفته شد.>.
(5) <در این باره، نگر: متنِ حدیثِ 32 و پینوشتِ 6 در بخشِ پینوشتهایِ همان حدیث.>.
(6) <ترجَمه همان بهره از آیتِ 148 سوره بقره است که در متن بیامده بود. مرحومِ فیض ـ رضوانُ اللّهِ علیه ـ در تفسیرِ صافی (تحقیق الأمینی، 1/301) ـ پس از إشاره به قولی که این عبارتِ شریفِ قرآنی را مربوط به حشرِ روزِ رستاخیز میدانَد ـ خاطرنشان میکند بنا بر أَخبارِ أهلالبَیْت ـ علیهم السّلام ـ ، مرادِ این عبارتِ قرآنی، أصحابِ حضرتِ مَهدی علیهالسّلام اند که در آخِرالزّمان گِردآوردهمیشوند.>.
«عن(1) الصُّقْر بن أَبیدُلَفٍ قالَ: سَمِعْتُ عَلیَّ بنَ مُحَمَّدِ بنِ علیٍّ الرِّضا ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ یَقُولُ:
إِنَّ الاْءِمامَ بَعْدی الْحَسَنُ ابْنی وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ القائِمُ الَّذی یَمْلاَءُ الاْءَرْضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرًا وَ ظُلْمًا.»(2).
(یعنی:
از صُقْر بن أبیدُلَف(3) منقول است که گفت: شنیدم علیّ بن محمّد بن علیّالرّضا علیهمالسّلام <یعنی: إمامِ هادی علیهالسّلام <میفرمود:
همانا پیشوا پس از من، پسرم حَسَن است، و پس از حَسَن، پسرش قائِم که زمین را، همانگونه که از جَوْر و ستم پُر شده است، از قِسط و عَدْل پُر میسازَد.).
(1) <در سندِ نسخه پهلوان و کمرهای بجایِ «عَنْ»، «حَدَّثَنا» ست>.
(2) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 383 <؛ پهلوان: 2/79 ـ 80؛ و: کمرهای: 2/55>.
(3) <مراد صُقْر بن أبیدُلَفِ کَرْخی است که باز هم از إمامِ هادی علیهالسّلام حدیث روایت کرده. نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/438.>.
حضرتِ قائِم (عج)
«عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسحاقَ بْنِ سَعْدٍ الاْءَشْعَریِّ، قالَ: دَخَلْتُ عَلی أَبیمُحُمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلیٍّ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ وَ أَنَا أُریدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْخَلَفِ [مِنْ] بَعْدِه، فَقالَ لی مُبْتَدِئًا:
یا أَحْمَدَ بْنَ إِسحاقَ! إِنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ و تَعالَی ـ لَمْ یُخلِ الاْءَرْضَ مُنْذُ خَلَقَ آدَمَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ وَ لایُخلِیهَا إِلی أَنْ تَقُومَ السّاعَةُ مَنْ حُجَّةٍ لِلّهِ عَلی خَلْقِهِ، بِهِ یَدْفَعُ الْبَلاءَ عَنْ أَهْلِ الاْءَرْضِ وَ بِهِ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ، وَ بِهِ یُخْرِجُ بَرَکاتِ الاْءَرْضِ.
قالَ: فَقُلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! فَمَنِ الاْءِمامُ وَ الْخَلیفَةُ بَعْدَکَ؟
فَنَهَضَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ مُسْرِعًا فَدَخَلَ الْبَیْتَ، ثُمَّ خَرَجَ وَ عَلی عاتِقِهِ غُلامٌ کَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَیْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبناءِ الثَّلاتِ سِنین، فَقالَ:
یا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحاقَ! لَوْلا کَرامَتُکَ عَلَی اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ وَ عَلی حُجَجِهِ، ما
عَرَضْتُ عَلَیْکَ ابْنی هذا، إِنَّهُ سَمِیُّ رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ وُکَنِیُّهُ، الَّذِی یَمْلاَءُ الاْءَرْضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرًا وَ ظُلْمًا.
یا أَحْمَدَ بْنَ إِسحاقَ! مَثَلُهُ فی هذِهِ الاْءُمَّةِ مَثَلُ الْخِضْرِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، وَ مَثَلُهُ مَثَلُ ذِیالْقَرْنَیْنِ، وَ اللّهِ لَیَغیبَنَّ غَیْبَةً لایَنْجُو فیها مِنَ الْهَلَکَةِ إِلاّ مَنْ ثَبَّتَةُ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ عَلَی الْقَوْلِ بِإِمامَتِهِ وَ وَفَّقَهُ [فیها] لِلدُّعاءِ بِتَعْجِیلِ فَرَجِه.
فَقالَ أَحْمَدُ بْنُ إِسحاقَ: فَقُلْتُ لَهُ: یا مَوْلایَ! فَهَلْ مِنْ عَلامةٍ یَطْمَئِنُّ إِلَیْها قَلْبی؟ فَنَطَقَ الْغُلامُ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ بِلسِانٍ عَرَبیٍّ فَصیحٍ فَقال:
أَنَا بَقِیَّةُ اللّهِ فی أَرْضِهِ، وَ الْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدائِهِ، فَلاتَطْلُب أَثَرًا بَعْدَ عَیْنٍ، یا أَحْمدَ بْنَ إِسْحاقَ!
فَقالَ أَحْمَدُ بْنُ إِسحاقَ: فَخَرَجْتُ مَسْرورًا فَرِحًا، فَلَمّا کَانَ مِنَ الْغَدِ عُدْتُ إِلَیْهِ فَقُلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! لَقَدْ عَظُمَ سُرُوری بِما مَنَنْتَ [بِهِ] عَلَیَّ، فَما السُّنَّةُ الجاریَةُ فیهِ مِنَ الْخِضْرِ وَ ذِیالْقَرْنَیْنِ؟ فَقالَ: طُولُ الْغَیْبَةِ یا أَحْمَدُ!
قُلْتُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! وَ إِنَّ غَیْبَتَهُ لَتَطُولُ؟
قالَ: إِی وَرَبِّی حَتّی یَرْجِعَ عَنْ هذَا الاْءَمْرِ أَکْثَرُ الْقائِلینَ بِهِ وَ لایَبْقی إِلاّ مَنْ أَخَذَ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ عَهْدَهُ لِوِلایَتِنا، وَ کَتَبَ فی قَلْبِهِ الاْءِیمانَ وَ أَیَّدَهُ بِرُوحٍ مِنْهُ.
یا أَحْمَدَ بْنَ إِسحاقَ! هذا أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اللّهِ، وَ سِرٌّ مِنْ سِرِّ اللّهِ، وَ غَیْبٌ مِنْ غَیْبِ اللّهِ، فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَ اکْتُمْهُ وَ کُنْ مِنَ الشّاکِرینَ تَکُنْ مَعَنا غَدًا فی عِلِّیِّینَ.»(1).
(یعنی:
از أحمد بن إسحاق بن سَعْدِ أَشْعَری(2) منقول است که گفت:
بر أبومحمّد حَسَن بن علی ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ وارد شدم و میخواستم از وی درباره جانشینِ پس از او بپُرسم. خود آغاز به سخن فرمود و مرا گفت:
ای أحمد بن إسحاق! خدایْ ـ تَبارَکَ و تَعالی ـ از آنگاه که آدم علیهالسّلام را بیافریده تا آنگاه که رستاخیز بر پا شود، زمین را از حجّتی که خدایْ را بر آفریدگانش باشد، خالی نگذاشته است و نمیگُذارَد ؛ بدو بلا را از زمینیان میگَردانَد و بدو باران را فرو میبارَد و بدو برکاتِ زمین را بیرون میآرَد.
أحمد بن إسحاق گفت: به آن حضرت گفتم: ای پسرِ رسولِ خدا! إمام و خلیفه پس از تو کیست؟؛ إمام علیهالسّلام شتابان برخاست و به خانه درون رفت؛ پس بیرون آمد و کودکی سهساله بر دوش داشت که گوئی چهرهاش ماهِ شبِ چهاردهم بود. آنگاه فرمود:
ای أحمد بن إسحاق! اگر ارج و پایگاهی که نزدِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ و نزدِ حُجّتهایِ او داری، نبود، این پسرم را به تو نشان نمیدادم. او هَمْنام و هَمْکُنیهیِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ است؛ کسی که زمین را ـ همانگونه که از جَوْر و ظلم پُر شده است ـ از قِسط و عَدل پُر میسازد.
ای أحمد بن إسحاق! مَثَلِ او در این أُمَّت، مَثَلِ خِضْر علیهالسّلام است، و مَثَلِ او مَثَلِ ذُوالْقَرْنَیْن(3) است. به خدا قَسَم او چُنان غَیبتی داشته باشد که جُز کسی که خدایْ ـ عَزَّ و جَلّ ـ او را بر باور به إمامت پایدار داشته و در آن روزگار به دعا برایِ تعجیلِ فَرَجَش مُوَفَّق ساخته باشد، از هلاک رهائی نیابَد.
أحمد بن إسحاق گفت: به آن حضرت گفتم: ای سَروَرَم! آیا نشانهای هست که دلم با آن آرام یابد؟ آن کودک علیهالسّلام به زبانِ عربیِ فصیح به سخن آمد و فرمود:
من اندوخته خداوند در زمین و کینْستان از دشمنانِ اویم؛ ای أحمد بن إسحاق!
پس از عیان دیدن در جُستجویِ نشانه مباش!(4)
أحمد بن إسحاق گفت: شاد و خرّم بیرون آمدم و چون فردا شد، بازگشتم و به آن حضرت گفتم: ای پسرِ رسولِخدا! بخاطرِ آنچه بدان بر من منّت نهادی، بس شادم؛ وانگهی آن سنّت که از خِضْر و ذوالقَرْنَین در وی هست چیست؟
فرمود: طولِ غَیبت، ای أحمد!
گفتم: ای پسر رسولِخدا! غَیبتِ او به طول میانجامد؟
فرمود: به خدا قَسَم چُنین است، تا آنجا که بیشترینه معتقدان بدین أمر(5) از آن بازگَردَند و جز کسی که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ پیمانِ ولایتِ ما از او ستانده و إیمان را در دلش نگاشته و او را با جانْمایهای از جانبِ خود نیرو داده باشد(6)، بر جای نمانَد.
ای أحمد بن إسحاق! این أمری است از أمرِ خدایْ، و سِرّی است از سِرِّ خدای، و نهانی است از نهانِ خدایْ؛ پس آنچه به تو دادم بستان و پوشیده دار و از شاکران باش تا فردا با ما در عِلّیّین(7) باشی.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة /384 و 385 <؛ و نگر: پهلوان، 2/80 ـ 82؛ و: کمرهای، 2/55 ـ 57.>.
(2) <أبوعلی أحمد بن إسحاق بن عبداللّه بن سَعْدِ أَشْعَری از بزرگانِ شیعیانِ قم، ثقه و از خواصِّ حضرتِ إمام حسنِ عسکری علیهالسّلام است.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/48.>.
(3) <درباره «ذوالقَرنَیْن» که در کتاب و سنّت از او یاد شدهاست، بحثهایِ دامنهداری طرح گردیده (نگر: قاموسِ قرآنِ قُرَشی، 5/312 ـ 319؛ و: مجمعالبحرین 2/494 ـ 496؛ و: غریب الحدیث فی بحارالأنوار، 3/246؛ و: مرآةالعقول 3/158 و 159، و 4/304؛ و: دائرةالمعارفِ تشیّع 8/60 ـ 63).
درباره غَیبتِ ذوالقَرنَیْن، علیالخُصوص، نگر: کمالالدّین و تمامالنّعمة، تحقیقِ غفّاری، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق، صص 393 ـ 406؛ و: پهلوان 2/93 ـ 116؛ و: کمرهای 2/63 ـ 78.>.
(4) <مرحومِ میرمحمّدصادقِ خاتونآبادی، این عبارت را چُنین ترجَمه کرده است: «پس مَطَلب أثر و نشان بعد از معاینه و روبرو دیدن» (کشف الحق، ط. میرصابری، ص 49).
سالها پیش از او نیز مرحومِ میرلوحی در کفایة المهتدی ـ که به نظر میرسد مرجعِ مرحومِ خاتونآبادی بوده است ـ اینگونه ترجَمه نموده: «پس طلب مکن أثر و نشان بعد از معاینه و روبرو دیدن» (گزیده کفایة المهتدی، ص 177).
«لا تطلب أثرًا بَعدَ عین» در زبانِ عربی مَثَل است و به کسی گفته میشود که چیزی را که عیان
میبینَد فرومیگُذارَد و در پیِ نشانهای از آن بَرمیآیَد (نگر: أقربالموارد، ذیلِ «عین»).>.
(5) <مُراد از این أمر، ولایت و مذهب و مُعْتَقَداتِ أهلالبیت ـ علیهم السّلام ـ است. سنج: مرآةالعقول 1/93.>.
(6) <رجوع بفرمائید به متنِ حدیثِ چهارم و پینوشتهایِ 3 و 4 از آن بخش.>.
(7) <درباره معنایِ واژه «عِلِّیّین» (/ «عِلِّیّون») ـ که در قرآنِ کریم (س 83 ی 18 و 19) هم به کار رفته است ـ گفت و گوها در میان است.
به قولی «عِلِّیّون» آسمانِ هفتم است که جایگاهِ أرواحِ مؤمنان است. به قولی بهشت است. به قولی بالاترین و شریفترین جایگاه و مرتبه و نزدیکترین پایگاه به خداوندِ متعال است. به قولی ـ بدین اعتبار که بهشتِ أصحابِ یمین با بهشتِ مقرّبان متفاوت است ـ بهشتِ أصحابِ یمین است. به قولی برترینِ پردیسهاست....
نگر: مجمع البحرینِ طُرَیحی، إعداد محمود عادل، 3/240؛ و: مرآة العقول 4/271؛ و: غریب الحدیث فی بحارالأنوار 3/91؛ و: قاموسِ قرآنِ قُرَشی 5/39 و 40؛ و: مفردات ألفاظ القرآن، الرّاغب الاصفهانی، تحقیق داودی، ص 583 و 584.>.
آن حضرت بر جعفر بن علی
«عن الشّیخِ الصَّدوقِ أَحْمَدَ بنِ إسحاقَ بنِ سَعْدٍ الأَشْعَریّ ـ رَحِمَهُ اللّه ـ أَنَّهُ جاءَه بَعْضُ أَصْحابِنا یُعْلِمهُ أَنَّ جَعْفَرَ بْنَ عَلیٍّ کَتَبَ إِلَیْهِ کِتابًا یُعَرِّفهُ فیه نَفْسَه، وَ یُعْلِمهُ أَنَّهُ القَیِّمُ بَعْدَ أَخِیه، وَ أَنَّ عِنْدَهُ مِنْ عِلْمِ الحَلالِ وَ الحَرامِ مَا یُحْتاجُ إِلَیْه وَ غَیْر ذلِکَ مِنَ العُلُومِ کُلِّها.
قالَ أَحْمَدُ بنُ إِسحاقَ: فَلَمَّا قَرَأْتُ الکِتابَ کَتَبْتُ إِلَی صاحِبِالزَّمان ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ وَ صَیَّرتُ کِتابَ جَعْفَرٍ فی دَرْجِهِ، فَخَرَجَ الجَوابُ إِلیَّ فی ذلِکَ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
أَتانی کِتابُکَ ـ أَبْقاکَ اللّهُ! ـ وَ الْکتابُ الَّذی أَنْفَذْتَهُ دَرْجَهُ، و أَحاطَتْ مَعرِفَتی بِجَمیعِ ما تَضَمَّنَهُ عَلَی اخْتِلافِ أَلْفاظِهِ، و تَکَرُّرِ الخَطَأِ فیه، وَ لَوْ تَدَبَّرْتَهُ
لَوَقَفْتَ عَلی بَعْضِ ما وَقَفْتُ عَلَیْهِ مِنْه.
وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ حَمْدًا لا شَرِیکَ لَهُ عَلی إِحسانِهِ إِلَیْنا وَ فَضْلِهِ عَلَیْنا؛ أَبَی اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ لِلْحَقِّ إِلاَّ إِتْمامًا، وَ لِلباطِلِ إِلاَّ زُهُوقًا، وَ هُوَ شاهِدٌ عَلَیَّ بِما أَذْکُرُه، وَ لی عَلَیْکُم بِما أَقُولُه، إِذَا اجْتَمَعْنا لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فیهِ وَ یَسْأَ لُنا عَمّا نَحْنُ فیهِ مُخْتَلِفُون.
إنَّهُ لَمْ یَجْعَلْ لِصاحِبِ الکِتَابِ عَلَی المَکتُوبِ إِلَیه وَ لاَ عَلَیْکَ وَ لاَ عَلی أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ جَمیعًا إِمامَةً مُفْتَرَضَةً، و لا طاعَةً و لا ذِمَّةً، وَ سَأُبَیِّنُ لَکُمْ جُمْلَةً تَکْتَفُونَ بِهَا إِنْ شَاءَ اللّهُ تَعالی.
یا هذا! ـ یَرْحَمُکَ اللّهُ! ـ إِنَّ اللّهَ تَعالی لَمْ یَخْلُقِ الْخَلْقَ عَبَثًا، وَ لا أَهْمَلَهُمْ سُدًی، بَلْ خَلَقَهُمْ بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَسْماعًا و أَبْصارًا وَ قُلوبًا وَ أَلبابًا، ثُمَّ بَعَثَ إِلَیْهِمُ النَّبِیِّینَ ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ، یَأْمُرُونَهُمْ بِطاعَتِهِ وَ یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ مَعْصِیَتِهِ، وَ یُعَرِّفُونَهُمْ ما جَهِلُوهُ مِنْ أَمْرِ خالِقِهِمْ وَ دِینِهِمْ، وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِمْ کِتابًا وَ بَعَثَ إِلَیْهِمْ مَلائِکَةً؛ بایَنَ(1) بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مَنْ بَعَثَهُمْ إِلَیْهِمْ بِالْفَضْلِ الَّذِی جَعَلَهُ لَهُمْ عَلَیْهِمْ، وَ ما آتاهُم مِنَ الدَّلائِلِ الظّاهِرَةِ، وَ الْبَراهِینِ الباهِرَةِ، وَ الاْیاتِ الْغالِبَة؛ فَمِنْهُمْ مَنْ جَعَلَ النّارَ عَلَیْهِ بَرْدًا وَ سَلامًا وَ اتَّخَذَهُ خَلیلاً، وَ مِنْهُمْ(2) مَنْ کَلَّمَهُ تَکْلِیمًا وَ جَعَلَ عَصاهُ ثُعْبانًا مُبِینًا، وَ مِنْهُمْ مَنْ أَحْیَی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ، وَ أَبْرَأَ الاْءَکْمَهَ وَ الاْءَبْرَصَ بِإِذْنِ اللّهِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ عَلَّمَهُ مَنْطِقَ الطَّیْرِ و أُوتِیَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ، ثُمَّ بَعَثَ مُحَمَّدًا ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ، وَ تَمَّمَ بِهِ نِعْمَتَهُ، وَ خَتَمَ بِهِ أَنبِیاءَهُ، وَ أَرْسَلَهُ إِلَی النّاسِ
کافَّةً، وَ أَظْهَرَ مِنْ صِدْقِهِ ما أَظْهَرَ، وَ بَیَّنَ مِنْ آیاتِهِ وَ عَلاماتِهِ ما بَیَّنَ، ثُمَّ قَبَضَهُ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ حَمیدًا فَقیدًا سَعیدًا، وَ جَعَلَ الاْءَمْرَ بَعْدَهُ إِلی أَخِیهِ و ابْنِ عَمِّهِ وَ وَصِیِّهِ وَ وارِثِهِ عَلیِّ بْنِ أَبیطالِبٍ علیهالسّلام ثُمَّ إِلَی الاْءَوْصِیاءِ مِنْ وُلْدِهِ واحِدًا واحِدًا، أَحْیَی بِهِمْ دِینَه، وَ أَتَمَّ بِهِمْ نُورَه، وَ جَعَلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ إِخْوانِهِمْ و بَنِیعَمِّهِمْ وَ الاْءَدْنَیْنِ فَالاْءَدْنَیْنِ مِنْ ذَوِی أَرْحامِهِمْ فُرقانًا بَیِّنًا، یُعْرَفُ بِهِ الحُجَّةُ مِنَ الْمَحْجُوجِ، وَ الإِمامُ مِنَ الْمَأْمُومِ، بِأَنْ عَصَمَهُمْ مِنَ الذُّنُوب، وَ بَرَّأَهُمْ مِنَ الْعُیُوبِ، وَ طَهَّرَهُمْ مِنَ الدَّنَسِ، وَ نَزَّهَهُمْ مِنَ اللَّبْسِ، وَ جَعَلَهُم خُزَّانَ عِلْمِهِ، وَ مُسْتَوْدَعَ حِکْمَتِهِ، وَ مَوْضِعَ سِرِّهِ، وَ أَیَّدَهُمْ بِالدَّلائِل، وَ لَوْلا ذلِکَ لَکانَ النّاسُ عَلی سَواءٍ وَ لاَدَّعَی أَمْرَ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ کُلُّ أَحَدٍ، وَ لَما عُرِفَ الحَقُّ مِنَ الباطِل، وَلا العالِمُ مِنَ الجاهِل.
وَ قَدِ ادَّعَی هذَا الْمُبْطِلُ الْمُفْتَرِی عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ بِمَا ادَّعاه، فَلاَ أَدْرِی بِأَیَّةِ حالَةٍ هِیَ لَهُ رَجاء أَن یتمَّ دَعْواه؟! أَبِفِقْهٍ فی دینِ اللّه؟! فَوَاللّهِ ما یَعْرِفُ حَلاَلاً مِنْ حَرامٍ وَ لایُفَرِّقُ بَیْنَ خَطَإٍ و صَوابٍ! أَمْ بِعِلْمٍ؟! فَما یَعْلَمُ حَقًّا مِن باطِلٍ، وَ لا مُحْکَمًا مِن مُتَشابِهٍ وَ لا یَعْرِفُ حَدَّ الصَّلاةِ وَ وقتَها! أَمْ بِوَرَعٍ؟! فَاللّهُ شَهیدٌ عَلی تَرْکِهِ الصَّلاةَ الْفَرْضَ أَربَعینَ یَوْمًا یَزْعَمُ ذلِکَ لِطَلَبِ الشَّعْوَذَةِ، وَ لَعَلَّ خَبَرَهُ قَدْ تَأَدَّی إِلَیْکُم، وَ هاتیکَ ظُرُوف مُسْکره مَنْصُوبَة و آثار عِصْیانِه لِلّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ مَشْهُورَة قائِمَة! أَمْ بِآیَةٍ؟! فَلْیَأْتِ بِها! أَمْ بِحُجَّةٍ؟! فَلْیُقِمْها! أَمْ بِدلالَةٍ؟! فَلْیَذْکُرْها!
قَالَ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ فی کِتابِه: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ * حمآ * تَنْزیلُ الکِتابِ مِنَ اللَّهِ العَزیزِ الحَکِیمِ * مَا خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الاْءَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمآ إِلاَّ
بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ الَّذینَ کَفَروا عَمَّآ أُنْذِرُوا مُعْرِضُون * قُلْ أَرَأَیْتُم ما تَدعُونَ مِن دونِ اللَّهِ أَرُونی ماذا خَلَقُوا مِنَ الاْءَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ ائْتُونی بِکِتابٍ مِن قَبْلِ هذآ أَوْ أَثارَةٍ مِن عِلْمٍ إن کُنتُم صادِقینَ * وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُو مِنْ دونِ اللّهِ مَن لایَستَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ القِیامَةِ و هُم عَن دُعآئِهِمْ غافِلونَ * وَ إِذا حُشِرَ النّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْدآءً وَ کانُوا بِعِبادَتِهِمْ کافِرین»(3).
فَالْتَمِسْ ـ تَوَلَّی اللّهُ تَوفیقَک! ـ مِنْ هذَا الظّالِمِ ما ذَکَرْتُ لَکَ وَ امْتَحِنْهُ وَ سَلْهُ عَنْ آیَةٍ مِن کِتابِ اللّهِ یُفَسِّرها، أَوْ صَلاةٍ فریضةٍ یُبَیِّن حُدُودَها وَ ما یَجِبُ فیها، لِتَعْلَمَ حالَهُ و مِقْدارَهُ وَ یَظْهَرَ لَکَ عَوارُهُ و نُقْصانُهُ وَ اللّهُ حَسِیبُه.
حَفِظَ اللّهُ الحَقَّ عَلی أَهْلِهِ و أَقَرَّهُ فی مُستَقَرِّهِ وَ قَدْ أَبَی اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ أَنْ تَکُونَ الاْءِمامَةُ فی أَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ و الْحُسَیْنِ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ وَ إِذا أَذِنَ اللّهُ لَنا فِی الْقَوْلِ ظَهَرَ الحَقُّ وَ اضْمَحَلَّ الباطِلُ وَ انْحَسَرَ عَنْکُمْ.
وَ إِلَی اللّهِ أَرْغَبُ فِی الکِفایَةِ وَ جَمیلِ الصُّنْعِ وَ الوِلایَةِ.
وَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ، وَ صَلَّی اللّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد.»(4).
(یعنی:
از شیخِ صَدوق، أحمد بن إسحاق بن سَعْدِ أَشْعَری ـ که خدایش رحمت کُناد ـ منقول است که یکی از شیعیانِ إمامی به سُراغش آمد تا به وی خبر دهد جعفر بن علی نامهای به او نوشته است تا خود را در آن به وی بشناساند و خبر دِهد که پس از برادرش، متولّیِ أمر، اوست، و هرچه از علمِ حلال و حرام موردِ نیازست و جُز آن از جمیعِ علوم، نزدِ وی است.
أحمد بن إسحاق گفت: چون آن نامه را خواندم، نامهای به صاحبالزَّمان ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ نوشتم و نامه جعفر را در میانِ نامه خویشتن نهادم. پس در این باره چُنین به من پاسخ رسید:
به نامِ خداوندِ بخشنده مهربان
نامه تو ـ که خدایت پایدار داراد! ـ و آن نامه که در میانِ آن نهاده بودی برسید و با همه اختلافِ ألفاظ و تَکرارِ خطا در آن، از همه مضمونش آگاه شدم. تو هم اگر در آن تدبّر کرده بودی، پارهای از آنچه را من دانستم، درمییافتی.
خداوند، پروردگارِ جهانیان، را سپاس و ستایشِ فراوان که او را بر نیکوئیاش به ما و دِهِش وی بر ما هَنبازی نباشد. خداوند از برایِ حق جُز تمامتیافتن را خوش ندارَد و از برایِ باطل جُز نابودی را، و او هنگامی که در روزی گُمانْناپذیر گِرد آئیم، درباره آنچه یاد میکنم، بر من، و درباره آنچه میگویم، از برایِ من، بر شما، گواه است، و از ما درباره آنچه در آن اختلاف میکنیم پُرسش میفرماید.
او از برایِ صاحبِ این نامه، نه بر کسی که نامه بدو نوشته شده و نه بر تو و نه بر أحدی از جمیعِ مردمان، پیشوائیِ واجب و یا طاعت و یا ذِمَّت قرار نداده است. برایِ شما لَختی را تبیین خواهم کرد که ـ إِن شاءَ اللّهُ تعالی ـ بدان بسنده میکنید.
فلانی! ـ خدایت رحمت کُناد! ـ خدایْ تعالی خَلْق را بیهوده نیافریده و به حالِ خود رها نکرده است، بلکه ایشان را به قدرتِ خویش آفریده و از برایِ ایشان گوش و چشم و دل و خِرَد قرار داده است. آنگاه پیامبران را به تبشیر و إِنذار برانگیخته که ایشان را به طاعتِ وی فرمان دِهَنْد و از معصیتش نَهی کُنَند و آنچه درباره آفریدگارشان و دینشان ندانستهاند به ایشان بشناسانند، و بر ایشان کتابی فرو فرستاد و فرشتگانی را به سویشان روانه کرد. میانِ ایشان <یعنی: پیامبران ـ علیهمالسّلامـ< و کسانی که ایشان را به سویشان برانگیخت <یعنی: مردمِ عادی> با فضلی که
ایشان را بر آنان نهاد و دلائلِ آشکار و بَراهینِ تابناک و نشانههایِ پیروزمندی که به ایشان داد، فرق گذاشت. چه، از ایشان است، کسی که آتش را بر او سرد و بیگَزَنْد ساخت و او را دوست گرفت، و کسی که با او <بیمیانجی <سخن گفت و عصایِ او را به صورتِ اژدهائی آشکار درآورْد، و کسی که به إِذنِ خداوند مُردگان را زنده کرد و نابینایِ مادرزاد و پیس را به إِذنِ خداوند تَندُرُست گردانید، و کسی که زبانِ پرندگاناش درآموخت و همه چیز داده شد.
آنگاه محمّد ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ را به عنوانِ رحمتی از برایِ جهانیان برانگیخت و نعمتِ خود را با او تمام کرد و پیامبرانش را به وی ختم نمود و او را به سویِ همه مردمان فرستاد، و بدانسان که شد و رخداد صِدْقِ او را آشکار و آیات و علاماتِ خویش را تبیین فرمود. آنگاه پیامبر ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ را سُتوده و نیکبخت به آن جهان بُرد و دلها داغدار شد و پس از وی کار را به برادر و پسرِ عمّ و وصیّ و وارِثش، علیّ بنِ أبیطالب علیهالسّلام ، و سپس به أوصیائی که از فرزندانِ اویند، یکی پس از دیگری، سپُرْد. به وسیله ایشان دینِ خود را زنده کرد و فروغِ خویش را تمام گردانید و میانِ ایشان و برادران و عَموزادگان و دیگر خویشاوندانِ دورتر و دورترِ ایشان تفاوتی آشکار نهاد که حُجَّت از مَحْجُوج(5) و إمام از مأموم بدان بازشناخته میشود. بدین ترتیب که ایشان را از گناهان معصوم و از عُیوب مُبَرّی و از ریم(6) مُطَهَّر و از اشتباه مُنَزَّه ساخته و گنجورانِ دانشِ خویش و ودیعتگاهِ حکمتِ خود و جایگاهِ سِرّش قرار داده و با دلائل یاریشان کرده است. اگر چُنین نبود، مردمان یکسان میبودند و هر کسی مُدَّعیِ أَمرِ خدایْ ـ عَزَّ و جَلّ ـ میشد، و نه حق از باطل و نه عالِم از جاهل بازشناخته نمیآمد.
این باطلاندیشِ دروغْ بَنْد بر خداوند، با آنچه مدّعیاش شده، ادّعایِ دروغ کرده است، و نمیدانم به چه صورتی امید دارد مدّعایش به مقصود رسد؟! آیا به واسطه
شناختی در بابِ دینِ خدا؟! که به خدا قَسَم هیچ حلالی را از حرام باز نمیشناسد و میانِ خطا و صواب فرق نمینهد! یا به واسطه معلوماتی؟! که البتّه هیچ حقّی را از باطل و هیچ مُحْکَمی را از مُتشابه بازنمیدانَد و از حدِّ نماز و وقتِ آن نیز آگاه نیست! یا به پارسائیی؟! که خدا گواه است او نمازِ واجب را چهل روز ترک کرده بود و به پندارِ خود با این کار در پیِ تردستی بود، و چه بسا خبرِ آن به شما رسیده باشد؛ آن ظرفهایِ مُسکِرِ او برپاست و آثارِ سرپیچیاش از فرمانهایِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ مشهور و برجا! یا به آیهای؟! که باید بیارَدَش! یا به حجّتی؟! که باید إقامه کُنَد! یا به دلالتی؟! که باید خاطرنشان نماید!
خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ در کتابِ خود گفته است: «به نامِ خداوندِ بخشنده مهربان * حا. میم. * فروفرستادنِ این کتاب از خدایِ پیروزمندِ استوارکار است * آسمانها و زمین و آنچه را در میانشان است، جُز به حق و سررسیدی مُعَیَّن نیافریدیم، و کسانی که کُفْر وَرزیدند از آنچه بدان بیم داده شدند رویگرداناند * بگو: آیا آنچه را جُز خداوند میخوانید دیدهاید؟ به من نشان دهید که از زمین چه آفریدهاند؟ یا ایشان را در آسمانها هَنْبازی هست؟ اگر راستگو هستید، برایِ من کتابی از پیش از این یا نشانهای از دانشی بیاورید * کیست گمراهتر از آنکس که کسی جُز خداوند را میخوانَد که تا روزِ رستاخیز پاسخش ندهَد، و آنان خود از خواندنِ ایشان غافلاند * و چون مردمان گِردآوردهشوند، ایشان را دشمن باشند و از پَرَستِششان بیزار باشند».
پس تو ـ که خداوند کامیابت بداراد! ـ آنچه را با تو گفتم از این ستَمْران بخواه و بیازْمایَش و از او درباره آیهای از کتابِ خدا پُرسش کُن که تفسیرش کند، یا درباره نمازی واجب که حدودِ آن را و آنچه را در آن واجب است تبیین نماید؛ تا حال و پایگاهش را بدانی و کاستی و کمبودش برایت آشکار شود، و خداوند او را بسنده است.
خداوند حق را از برایِ أهلِ آن پاس داشته و در جایگاهِ خود استقرار بخشیده است، و خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ نپسندیده که پس از حَسَن و حُسَیْن ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ إمامت در دو برادر باشد. آنگاه که خداوند ما را إِذنِ سخن دهد حق آشکار میشود و باطل ناپدید میگردد و از شما دست برمیدارَد.
کفایت و کردارِ نیکو و ولایت را از خدا مسألت دارم.
و خداوند ما را بس است و نیکوکارسازی است. و درودِ خداوند بر محمّد و خاندانِ محمّد باد!).
(1) <در متنِ عربیِ چهلحدیث، و در مأخذِ آن ـ یعنی: الغیبهیِ طوسی، ط. مکتبة نینوی الحدیثة ـ ، «یأتین» است؛ که به پندارِ راقمِ این سطور معنایِ روشن و معقولی ندارد.
در مقابل، در الاِحتجاجِ طَبْرِسی (ط. أعلمی، ص 408)، «باین» آمده است، و ما همین ضبط را در متن بیاوردیم.
در چاپِ جدیدِ الغیبهیِ طوسی (ط. مؤسّسة المعارف الإِسلامیّة، ص 288) اگرچه در متن «یأتین» ضبط شده، در هامش، ضبطِ سه دستنوشت از نسخههایِ موردِ رجوعشان را «بائن» گزارش کردهاند؛ فَتأَمَّل.
این کاربُردِ «بایَنَ» سنجیدنی است با کاربُردِ «مُبایَن» (اسمِ مفعولِ «بایَنَ») در عبارتی از نهجالبلاغهیِ شریف:
«... و مُبایَنٌ بَیْنَ مَحارِمِه...» (یعنی:... در قرآن میانِ کارهایِ حرام فرق گذاشته شده / نگر: نهجالبلاغه، ترجَمه علیأصغرِ فقیهی، ص 24).>.
(2) <در متنِ عربیِ چهلحدیث و مأخذِ آن ـ یعنی: الغیبهیِ طوسی، ط. مکتبة نینوی الحدیثة (ص 175) ـ «منه» است.>.
(3) <س 46 (الأَحْقاف)، ی 1 ـ 6>.
(4) الغیبةِ شیخ / 174 ـ 176 <و نگر: الاِحتجاجِ طَبْرِسی، ط. أعلمی، ص 468 و 469؛ و: مَعادِن الحکمة، 2/275 ـ 278؛ و: بحارالأنوار (ط. 110 جلدی) 53/193 ـ 196 (به نقل از الغیبة).
در شـرح و ترجمه اِحتجاج که نظامالدّین أحمدِ غفّاریِ مازندرانی در سده دهم نوشته، مَعَالأَسَف ترجَمه نامه آورده نشده و طبعِ متنِ آن نیز طرزِ مطلوبی ندارد. نگر: ط. کتابفروشیِ
مرتضوی، 4/287 ـ 289.>.
(5) <«مَحجوج» یعنی: مغلوب به دلیل، شکستیافته به حجّت، کسی که در احتجاج مغلوب گردیده است.
نیز نگر: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، ص 147.
چون کاربُردِ این واژه در نثرِ فنّیِ پارسی پیشینه دارد ـ و دستِ کم در مرزباننامه به کار رفته است ـ ، نیازی به معادلْیابیِ متکلّفانه ـ وای بسا ناکام و نارسا ـ برایِ آن ندیدیم.>.
(6) <«ریم»، واژه کهنِ پارسی است که در معنایِ چرک و پلیدی و «دَنَسِ» عربی به کار رفته.>.
علیهالسّلام است
«عَنْ ابنِ عبّاس، قال: قالَ رَسُولُاللّه ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ :
إِنَّ عَلیًّا إِمامُ أُمَّتی مِن بَعْدِی، وَ مِنْ وُلْدِهِ الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ الَّذِی إِذَا ظَهَرَ یَمْلاَءُ الاْءَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطًا کَما مُلِئَتْ جَوْرًا و ظُلْمًا؛ وَ الَّذِی بَعَثَنی بِالْحَقِّ بَشِیرًا وَ نَذیرًا إنَّ الثّابِتینَ عَلَی الْقَوْلِ بِإِمامَتِهِ فی زَمانِ غَیْبَتِهِ لاَءَعَزُّ مِنَ الْکِبْرِیتِ الاْءَحْمَر.
فَقامَ إِلَیْهِ جابِرُ بْنُ عَبْدِاللّهِ الاْءَنْصاریّ، فَقالَ: یا رَسُولَاللّه! لِوَلَدِکَ الْقائِمِ غَیْبَةٌ؟
قالَ: إی وَ ربِّی، لَیُمَحِّصَنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقُ الْکافِرینَ، یا جابِرُ! إِنَّ هذَا الاْءَمرَ مِن أَمرِ اللّهِ وَ سِرّ مِن سِرِّ اللّه مَطوِیٌّ مِنْ عِبادِ اللّه، فَإِیّاکَ وَ الشَّکَّ فیهِ، فَإِنَّ الشَّکَّ فی أَمْرِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ کُفْرٌ»(1).
(یعنی:
از ابنِ عبّاس منقول است که گفت: رسولِخدا ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و آلِه ـ فرمود: علی
إمامِ أُمّتِ من پس از من است، و قائِمِ مُنْتَظَر که چون ظهور کُنَد زمین را ـ همانگونه که از جوْر و ظلم پُر شده است ـ از عدل و قِسط پُر میسازد، از فرزندانِ اوست. قَسَم به آنکه مرا بحق به عنوانِ بشیر و نذیر برانگیخت که کسانی که در روزگارِ غَیبتِ او در اعتقاد به إمامتش استوار بپایَند، از کبریتِ أَحْمَر کمیابترند.(2)
پس جابر بنِ عبداللّهِ أنصاری رو به آن حضرت برخاسته گفت:
ای رسولِخدا! آیا فرزندِ تو، قائِم، را غَیبتی هست؟
فرمود: آری، قَسَم به پروردگارم که همانا مؤمنان را میپالایَد و کافران را نابود میکُنَد. ای جابِر! این أمر از أمرِ خدا و سِرّی از سِرِّ خداست که از بندگانِ خدا فروپوشیده است. مبادا در آن شک کُنی که شکّ در أمرِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ، کُفر است.).
(1) منتخب الأثر / 188 به نقل از ینابیع المودّة / 494 <و نگر: طبعِ جدیدِ منتخب الأثر (سه جلدی)، 2/142 و 143؛ و: فرائد السّمطین، ط. محمودی، 2/335 و 336؛ و: کمالالدّین و تمامالنّعمهیِ ط. پهلوان 1/537.
در چاپِ جدیدِ ینابیع المودّه (ط. أسوه)، حدیثِ مورد بحث را، نگر در: ج 3، ص 397 و 398.>.
(2) <«الأَعَزّ مِنَ الکِبْریتِ الاْءَحْمَر» (/ کمیابتر از کبریتِ أَحْمَر)، مَثَلی است که در موردِ چیزهایِ بسیار بسیار کمیاب به کار میرود.
در چیستیِ «کبریتِ أَحمر» ـ که بسانِ یک مَثَل و نُماد در عربی و فارسی استعمال شده ـ آراء و أقوال، مختلف است، و برخی گفتهاند که أصلاً وجودِ خارجی ندارد و صِرفًا تصوّری ذهنی است. به هر رویْ، آنچه در حدیث هست، بهکارگیریِ اصطلاحی مفهوم برایِ مخاطَبانِ عربیزبان است و أصلِ ماهیّتِ کبریتِ أحمر ـ هرچه باشد ـ موضوعیّتی ندارد. به عبارتِ دیگر، «کبریتِ أحمر»، نمادِ زبانی هر چیزِ بغایت نادر و کمیاب است و لزومًا این که خودِ آن چیست موردِ اعتنایِ گوینده و شنونده نیست.
نیز نگر: مرآةالعقول 9/285؛ و: مجمعالبحرینِ طُرَیْحی، إعداد محمود عادل، 4/12؛ و: فرائد اللاّل فی مجمعالأَمثال، الطّرابلسی، 2/35.>.
«عن سَعید بن المُسَیِّب یقول: سَمِعْتُ أُمَّ سَلَمَة تَقولُ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ (ص) یَذْکُرُ المَهدِیَّ فقالَ: نَعَم هُوَ حَقٌّ وَ هُوَ مِنْ بَنیفاطِمَة.
و عَنْهُ عَنْ أُمِّ سَلَمة ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْها ـ قالَتْ: ذَکَرَ رَسُولُاللّهِ (ص) الْمَهْدِیَّ فقالَ: هُو مِن وُلْدِ فاطِمَة.»(1).
(یعنی:
سَعید بن مُسَیِّب(2) میگوید: شنیدم که أُمِّ سَلَمه(3) میگفت: از پیامبر (ص) شنیدم که مَهدیّ را یاد میکرد و فرمود: آری، او حقّ است، و او از پسرانِ [ / نسلِ[ فاطِمَه است.
و از همو(4) منقول است که از أُمِّ سَلَمه ـ که خدا از وی خُشنود باد ـ نقل کرد که گفته: رسولِ خدا (ص) مَهدیّ را یاد کرد و فرمود: او از فرزندانِ [ / نسلِ] فاطِمَه است.).
(1) منتخب الأثر فی الإمام الثّانیعشر <علیه السّلام> / 191، به نقل از المستدرک علی الصَّحیحَین 4/557؛ صاحبِ البیان فی أخبار صاحبالزّمان <علیه السّلام> نیز این روایت را از سننِ ابنِماجه و أبیداود نقل کرده و گفته است: این حدیثی «حَسَن» و «صحیح» است /92 و 93.
(2) <أبومحمّد سعید بن مُسَیِّبِ مخزومی (13 ـ 94 ه . ق.) از نامدارانِ تابعانِ و فقیهانِ مدینه بشمارست که نزدِ أهلِ تسنّن پایگاهی بلند دارد.
نگر: الموسوعَة الـرّجالـیّة المُیَسَّرة، 1/390؛ و: شَذَراتُ الذَّهَب، 1/102 و 103.>.
(3) <أُمُّ المؤمنین، أُمِّ سَلَمه، از ارجمندترین بانوانِ إسلام و برترین همسرِ پیامبرِ خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ ، پس از أُمّ المؤمنین، خدیجه کُبری ـ سلامُ اللّهِ علیها ـ ، است.
نامِ این بانو، هند، و پدرش، أمیّة بن مغیرة بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم، و مادرش، عاتکه دخترِ عبدالمطّلب بود. إرادت و مَحَبَّتِ فراوان به زاد و رودِ معصومِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ داشت و أمینِ أهلِبیت ـ علیهم السّلام ـ بود.
گفتهاند که وفاتِ أُمِّ سَلَمه به سالِ 63 ه . ق. رخ داد.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 2/472؛ و: سفینةالبحار، ط. أسوه، 4/227 ـ 229>.
(4) <یعنی همان سعید بن مُسَیِّب>.
(1)
«عَلَمُ الْهُدی الْمُرتَضَی بْن أَحْمَد بْن مُحَمَّد بْن جَعْفَر بن زید بن جعفر بن محمّد بن أَحمد بن محمّد بن الْحُسَیْن بن إسحق بْن الإِمام جعفر الصّادق عَنْ أَبِیالْفَرَج یَحْیَی بْنِ مَحْمُود الثَّقَفی عَن أَبیعَلی الحَسَن بْنِ أَحْمَد الحَدّاد عَن أَبینُعَیْم أَحْمَد بْن عَبْدِاللّه الاْصبَهانیّ عَنِ الحافِظ أَبِیالقاسِم سُلَیْمان بْنِ أَحْمَد الطَّبَرانیّ، وَ أَخْبَرَنَا الْحافِظ أَبوالحجّاج یُوسُف بْن خَلیل عَنْ مُحَمَّد بْنِ أَبیزَیْد الکَرّانی عن فاطِمَة بِنْتِ عبداللّهِ الْجُوزدانیَّة عَن أبیبکر بن ربدة عن الحافِظ أَبیالقاسِم الطَّبَرانیّ عَنْ مُحَمَّد بن زریق بْن جامِع البَصْری عن الهیثم بن حَبیبٍ عَنْ سُفیان بن عُیَیْنَة عَن علیّ الهلالی عن أَبیه قالَ:
دَخَلْتُ عَلی رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلّم ـ فی شَکاتِهِ الَّتی قُبِضَ فیها، فَإِذا فاطِمَة ـ عَلَیْهَا السَّلام ـ عِنْدَ رَأْسِه.
قالَ: فَبَکَتْ حَتَّی ارْتَفَعَ صَوْتُها فَرَفَعَ رَسُولُاللّهِ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ـ طَرْفَهُ إِلَیْها، قال: حَبِیبَتی فاطِمَةُ! مَا الَّذِی یُبِکیکِ؟
فَقالَتْ: أَخشی الضّیعة مِن بَعْدِک.
فقالَ: یا حَبِیبَتی! أَما عَلِمْتِ أَنَّ اللّهَ تَعالَی اطَّلَعَ إلَی الاْءَرْضِ اطّلاعَةً فَاخْتارَ مِنْها أَباکَ فَبَعَثَهُ بِرِسالَتِهِ، ثُمَّ اطَّلَعَ اطّلاعَةً فَاخْتارَ بَعْلَکَ وَ أَوْحی إِلَیَّ أَن أُنْکِحَکِ إِیّاهُ ـ یا فاطِمَةُ! ـ ، وَ نَحْنُ أَهْلُ بَیْتٍ قَدْ أَعْطانَا اللَّهُ سَبْعَ خِصالٍ لَمْ یُعْطِ أَحَدًا قَبْلَنا وَ لایُعْطِی أَحَدًا بَعْدَنا:
أَنَا خَاتَمُ النَّبِیِّینَ وَ أَکْرَمُ النَّبِیِّینَ عَلَی اللّهِ و أَحَبُّ الْمَخْلُوقِینَ إِلَی اللّهِ وَ أَنَا أَبُوکِ،
وَ وَصِیِّی خَیْرُ الاْءَوْصِیاءِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَی اللّهِ وَ هُوَ بَعْلُکِ،
<وَ شَهِیدُنا خَیْرُ الشُّهَداءِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلّ وَ هُوَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِالمُطَّلِبِ، عَمُّ أَبِیکِ وَ عَمُّ بَعْلِک،>(2)
وَ مِنّا مَن لَهُ جَنَاحَانِ أَخْضَرانِ یَطِیرُ فِی الْجَنَّةِ مَعَ الْمَلائِکَةِ حَیْثُ یَشَاءُ وَ هُوَ ابْنُ عَمِّ أَبِیکِ وَ أَخُو بَعْلِکِ،
وَ مِنّا سِبْطَا هذِهِ الاْءُمَّةِ وَ هُمَا ابْناکِ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ هُما سَیِّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ،
وَ أَبُوهُما ـ وَ الَّذِی بَعَثَنی بِالْحَقِّ ـ خَیْرٌ مِنْهُما،
یا فاطِمَةُ، وَ الَّذِی بَعَثَنی بِالْحَقِّ إِنَّ مِنْهُما مَهْدِیَّ هذِهِ الاْءُمَّةِ، إِذَا صَارَتِ الدُّنْیا هَرْجًا وَ مَرْجًا(3)، وَ تَظاهَرَتِ الْفِتَنُ، وَ تَقَطَّعَتِ السُّبُلُ، وَ أَغارَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ، فَلا کَبیر یَرْحَم صَغیرًا وَ لا صَغیر یُوَقِّر کَبِیرًا، یَبْعَثُ اللّهُ عِنْدَ ذلِکَ مِنْهُما مَن یَفْتَحُ حُصُونَ الضَّلالَةِ وَ قُلُوبًا غُلْفًا، یَـقُومُ بِالدِّینِ فی آخِرِالزَّمانِ کَما قُمْتُ بِهِ فی أَوَّلِالزَّمان، وَ یَمْلاَءُ الدُّنْیا عَدْلاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْرًا.
یا فاطِمَةُ! لا تَحْزَنی وَ لا تَبْکِی فَإِنَّ اللّهَ تَعالی أَرْحَمُ بِکِ وَ أَرْأَفُ عَلَیْکِ مِنّی وَ ذلِکَ لِمَکانِکِ مِنّی وَ مَوقِعِکِ مِن قَلْبِی، وَ زَوَّجَکِ اللّهُ زَوْجَکِ وَ هُوَ أَشْرَفُ أَهْلِ بَیْتِکَ حَسَبًا، وَ أَکْرَمُهُمْ مَنْصَبًا، وَ أَرْحَمُهُمْ بِالرَّعِیَّةِ، وَ أَعْدَلُهُمْ بِالسَّوِیَّةِ، وَ أَبْصَرُهُمْ بِالقَضِیَّةِ.
وَ قَدْ سَأَلْتُ رَبِّی أَنْ تَکُونی أَوَّلَ مَن یَلْحَقُنی مِنْ أَهْلِ بَیْتی.
قال عَلیٌّ ـ علیه السَّلام ـ : فَلَمّا قَضَی النَّبِیُّ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ لَمْتَبْقَ فاطِمَة ـ عَلَیْهَا السَّلام ـ بَعْدَهُ إِلاّ خَمْسَة و سَبْعِینَ یَوْمًا حَتّی أَلْحَقَهَا اللّهُ بِهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِما وَ سَلَّم.».
(یعنی:
عَلَمالهُدی مرتضی بن أحمد بن محمّد بن جعفر بن زید بن جعفر بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن حسین بن إسحاق بن الإمام جعفر الصّادق <علیه السّلام> از أبوالفَرَج یحیی بن محمودِ ثَقَفی نقل کرده و او از أبوعلی حسن بن أحمدِ حدّاد، و او از أبونُعَیْم أحمد بن عبداللّهِ اصفهانی و او از حافظ أبوالقاسم سُلَیْمان بن أَحمدِ طَبَرانی نقل کرده است؛ همچُنین حافظ أبوالحَجّاج یوسف بن خلیل از محمّد بن
أبی زیدِ کَرّانی نقل کرده و او از فاطمه جوزدانیّه دخترِ عبداللّه، و او از أبوبکر بن ربده و او از حافظ أبوالقاسمِ طَبَرانی، که وی از محمّد بن زریق بن جامعِ بصری نقل کرده و او از هیثم بن حبیب و او از سُفیان بن عُیَیْنه و او از علیِّ هلالی و او از پدرش نقل کرده است که گفت:
در زمانِ آن بیماریِ رسولِخدا ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیه وَ آلِه وَ سَلَّم ـ که بدان وفات فرمود، بر آن حضرت وارد شدم و فاطِمَه ـ علیها السّلام ـ نزدیکِ سرِ آن حضرت بود.
راوی گفت: فاطِمَه ـ علیها السّلام ـ بگریست تا جائی که صدایش بلند شد و رسولِخدا ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ـ چشم به سویِ وی گَردانید. فرمود: عزیزم، فاطِمَه! چه چیز تو را میگریانَد؟
گفت: از ضایع شدن پس از شما میترسم.(4)
فرمود: عزیزم! آیا ندانستی که خدایْ ـ تعالی ـ یکبار به زمین نظری افکَنْد و پدرت را برگُزید و به پیامبریِ خویش برانگیخت؛ آنگاه یکبارِ دیگر نظر افکَنْد و شویَت را برگُزید و به من وحی فرستاد که تو را ـ ای فاطِمَه! ـ به همسریِ او درآوَرَم؛ و ما خاندانی هستیم که خداوند هفت خصلت به ما داده است که پیش از ما به کسی نداده و پس از ما نیز نخواهد داد:
من ـ که پدرِ تواَم ـ خاتمِ پیامبران و گرامیترینِ پیامبران نزدِ خداوند و محبوبترینِ آفریدگان پیشِ خداوند هستم.
و وصیَّم ـ که شویِ توست ـ بهترینِ أوصیاء و محبوبترینِ ایشان نزدِ خداست.
و شهیدِ ما ـ که حَمزة بن عبدالمُطَّلِب، عمِّ پدرِ تو و عمِّ شویِ تو، است ـ بهترینِ شهیدان و محبوبترینِ ایشان نزد خداوند ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ است.
و آنکه دو بالِ سبز دارد و در هرجایِ بهشت که بخواهد به همراهِ فرشتگان پرواز
میکُنَد، از ماست، و او پسرعمِّ پدرت و برادرِ شویِ توست.
و دو سِبطِ(5) این أُمَّت ـ که دو پسرِ تو، حَسَن و حُسین، اند ـ از ما هستند و آن دو سَروَرانِ جوانانِ بهشتیاند.
و پدرشان ـ به آنکه مرا بحق برانگیخت ـ از آن دو بهترست.
ای فاطِمَه! قَسَم به آنکه مرا بحق برانگیخت مَهدیِّ این أُمَّت از نسلِ این دو است. چون دنیا آشفته و دَرهم و بَرهم گَردد و فتنهها از پسِ یکدیگر آیند و راهها بُریده شَوَند(6) و بعضی بر بعضی دیگر یورش آورَنْد، چُنان که نه کبیر بر صغیر دل بسوزانَد و نه صغیر کبیر را حُرمت نهَد، خداوند در این هنگام از نسلِ این دو کسی را برانگیزد که دژهایِ گمراهی و دلهائی نامختون(7) را فتح کُنَد. در آخرِ زمان همانگونه که من در آغازِ زمان(8) به کارِ دین قیام کردم، به کارِ دین قیام کُنَد، و دنیا را همانگونه که از جوْر پُر شده است، از عدل پُر سازَد.
ای فاطِمَه! اندوهگین مباش و مَگِرْیْ که خدایْ تعالی از من بر تو دلسوزتر و مهربانتر است و این به خاطرِ پایگاهِ تو نسبت به من و جایگاهی است که در دلِ من داری. این خدا بود که تو را به ازدواجِ همسرت درآورْد که به حَسَب ارجمندترینِ خاندانت و به منصب گرامیترین و در بابِ رَعِیّت دلسوزترین و در مُساوات عادلترین و در قضایا و أحکام دیدهورترینِ ایشان است.(9)
از پروردگارم نیز خواستهام نخستین کسی از خاندانم باشی که به من مُلْحَق میشوی.
علی علیهالسّلام گفت: چون پیامبر ـ صَلَّی اللّهِ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم ـ درگذشت، فاطِمَه ـ علیها السّلام ـ تنها هفتاد و پنج روز پس از آن حضرت بپائید و سپس خداوند او را بدان حضرت مُلْحَق فرمود ـ درود و سلامِ خدا بر هردویِ ایشان باد!).
گنجی گوید: صاحِبِ حِلْیَةُ الاْءَوْلیاء در آن کتابش که ذکر نعت المهدی علیه السّلام نام
دارد، اینچُنین آورده و طَبَرانی، پیرِ أهلِ این فن، آن را در المُعْجَمالکبیرش نقل کرده است (پایانِ سخنِ گنجی).
صاحبِ کشف الغُمّه هم آن را در کتابش از چهلحدیثِ حافظ أبونُعَیم روایت کرده است. صاحبِ المهدی نیز در فصلِ سومِ بابِ نهمِ کتابش آن را از عِقْد الدّرر و صاحبِ عِقْد از کتابِ صفة المهدیِّ أبونُعَیْم، از علی بن هلال و او از پدرش به همین نحو تا عبارتِ «کَما مُلِئَتْ جَوْرًا» نقل کرده است. در ینابیع المودّة (ص 436) هم بخشی از این حدیث به نقل از جَواهِرُ العِقْدَیْن آمده که در آنجا از فَرائِدُ السِّمْطَیْن منقول بوده است. صاحبِ ینابیع خاطرنشان کرده است که در صَواعق هم آنچه در جَواهِرُ العِقْدَیْن یاد شده است، آمده. صاحبِ غایَةُ المَرام هم آن را از طریقِ أربعین از علی بن بلال و او از پدرش نقل کرده است. صاحبِ البُرهان فی علاماتِ مَهدیِّ آخِرِالزّمان هم در بابِ دوم، از عبارتِ «وَ الَّذِی بَعَثَنی بِالْحَقِّ إِنَّ مِنْهُما» تا عبارتِ «کَما مُلِئَتْ جَوْرًا» را، به نقل از المعجم الکبیرِ طَبَرانی و أبونُعیم، از علیِّ هلالی، روایت نموده.»(10).
(1) آن حضرت از این رو از فرزندانِ سِبْطَیْن ـ علیهما السّلام ـ به شمار میرود که مادرِ إمامِ باقر أبوجعفر محمّد بن علیّ بن حسین ـ علیهم السّلام ـ ، فاطِمَه دخترِ سِبْطِ أکبر، إمام حَسَنِ مجتبی علیهالسّلام ، است. پس حضرتِ باقر و إمامانِ پس از آن حضرت تا حضرتِ مَهدی علیهالسّلام از نسلِ إمام حَسَن و إمام حُسَیْن ـ عَلَیْهما السَّلام ـ اند.
(2) <هرچند این عبارت در متنِ عربیِ چهلحدیثِ آقایِ نجفی و منتخبالأثر ـ که مأخذِ ایشان است ـ نیامده، بودنش لازم به نظر میرسد.
ما آن را از کشفالغمّه (ط. مکتبة بنیهاشمی، 2/468) برگرفتیم.>.
(3) <«مَرج» در لغت به فتحِ راء است ولی هنگامی که همنشینِ «هَرْج» میشود، راءَش سکون مییابد. نگر: أقربالموارد، ذیلِ «المَرَج».>.
(4) <سنج: دقائقالتّأویل و حقائقالتّنزیل، أبوالمکارمِ حَسَنیِ واعظ، پِژوهشِ جویا جهانبخش، ص 7>.
(5) <«سِبْط» به معنایِ نواده و فرزندزاده است. إمام حَسَن و إمام حُسَیْن ـ علیهما السّلام ـ ، هر یک لقبِ «سِبْط» دارند و دو سِبطِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ خوانده میشوند.
أهلِ لغت گفتهاند که «سِبْط» در فرزندانِ إسحاق، مانندِ «قبیله» در فرزندانِ إسماعیل ـ علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام ـ است و فرزندانِ إسماعیل را قبائل و فرزندانِ إسحاق را أَسباط گفتهاند.
نگر: مجمعالبحرینِ طُرَیْحی، إعداد محمود عادل، 2/326؛ و: نُزْهَة النَّظَر، البدری، ص 372؛ و: قاموسِ قرآنِ قُرَشی، 3/218 ـ 220.
به نظر میرسد إطلاقِ «سِبْطا هذهالأُمَّة» (/دو سبطِ این أُمَّت) بر حَسَنَیْنـ علیهماالسّلامـ ، متضمّنِ این معنا باشد که همانطور که در أُمّتهایِ پیشین سِبْطهائی (/ أسباط) وجود داشته است (و آن أسباط نیز در واقع از راهِ پیوستگیِ نَسَب با پیامبرِ إلآهی بدین عنوان خوانده شده بودند)، در أُمَّتِ إسلامی هم سِبْطهائی، و به تعبیرِ دقیقتر: دو سِبْط، هست و آن دو سِبْط، إمام حَسَن و إمام حُسَیْن ـ علیهما السّلام ـ اند.>.
(6) <مُراد از این «... راهها بُریده شوند (/... تَقَطَّعَتِ السُّبُلُ)»، درخورِ درنگ است. حدیثْپژوهان درباره مانندِ این عبارت، إظهارِنظرها و توضیحهایِ مختلفی را مَجالِ طرح دادهاند. نگر: عُمدة القاری، بدرالدّین العَیْنی، ط. دار إحیاءِ التّراث العربی (افست از رویِ چاپِ اِدارة الطّباعة المنیریّة)، 7/39.>.
(7) <«دلهائی نامَخْتون» را در ترجَمه «قُلُوبًا غُلْفًا» آوردهایم. در قرآنِ کریم (س 2 ی 88) میخوانیم: «و قالُوا قُلُوبُنا غُلْف». به قولِ شیخ أبوالفتوح یعنی: «گفتند ـ یعنی جهودان ـ که دلهایِ ما غُلْف است» (روضُ الجِنان، ط. آستانِ قدس، 2/52). نیز نگر: نساء /155. در این باره که «غُلْف» به چه معناست، أنظار و آراءِ مختلفی مطرح گردیده (نگر: روض الجنان، ط. آستانِ قُدس، 2/52 و 53).
پس از تفحّص در أسناد و آراء گوناگون، به نظر میرسد که «غُلْف» جمعِ «أَغْلَف»، و «قلبِ أَغْلَف» به معنایِ «دلِ نامَختون» باشد. این اصطلاح در فرهنگِ أهلِ کتاب از پیش از إسلام رواج داشته است و به یاد داشته باشیم که قرآن کریم نیز از این تعبیر در سخنی که از یهودیان نقل میکند، استفاده مینماید. مُراد از «دلِ نامختون»، بنا بر شواهدی که از عهدین و متونِ إسلامی به دست میآید، دلی است که از آلودگیِ باطنی و پلیدیِ کفر پاک نشده است؛ و ختنه کردنِ قلب، همانا کنایه از تطهیرِ قلب از نجاستِ کُفر و عِصیان و بیإیمانی و آلایشِ باطنی است.
تفصیل را، نگر: ترجمانِ وحی، سالِ 5، ش 1، صص 4 ـ 31 (مقاله ممتّعِ آقایِ سیّدعلیقلیِ قرائی).>.
(8) <بطبْع، در اینجا مُراد از «آغازِ زمان» همان صدرِ إسلام و زمانِ بعثتِ نَبیِّ أکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ است.>.
(9) <از برایِ این تعابیر و تفاسیرِ آنها، نیز نگر: دقائقالتّأویل و حقائقالتّنزیل، أبوالمکارمِ حَسَنیِ واعظ، پِژوهشِ جویا جهانبخش، ص 124 و 131 ـ 133>.
(10) مُنْـتَخَبُ الاْءَثَر /195 و 196 <؛ و نیز نگر: طبعِ جدیدِ مُنْـتَخَبُ الأَثَر (سه جلدی)، 2/153 ـ 155؛ و: حلیةالأبرار، 5/454 و 455.
نیز نگر: کفایة الأثرِ خزّاز، ط. کوهکمری، صص 62 ـ 65.
آیةاللّه صافیِ گلپایگانی ـ مدّظلّه ـ همچُنین تصریح کردهاند که این حدیث از حیثِ مضمون در کمالِ اعتبار است و... . تفصیل را، نگر: طبعِ جدیدِ منتخب الأثر (سه جلدی) 2/154، هامش.
در نامه دانشورانِ ناصری (7/10 و 11)، به اقتضایِ متنِ چهلْحدیثِ حافظ أَبونُعَیْمِ اصفهانی، ترجَمه این حدیث را هم به دست دادهاند ـ البتّه به طرزی متسامحانه که از نویسندگانِ فاضل و متعهّدِ آن روزگاران بس دور و شگفت است!!>.
«عَن زَیْد بْن ثابت، قالَ: سَمِعْتُ رَسُولَاللّهِ (ص) یَقُولُ:
عَلیُّ بْنُ أَبیطالبٍ قائِدُ الْبَرَرَةِ وَ قاتِلُ الْفَجَرَةِ، مَنْصُورٌ مَن نَصَرَهُ، مَخْذُولٌ مَن خَذَلَهُ، الشّاکُّ فی عَلیٍّ علیهالسّلام هُوَ الشّاکُّ فِی الاْءِسلامِ، وَ خَیْرُ مَن أُخَلِّفُ بَعْدِی و خَیْرُ أَصْحَابی عَلیٌّ، لَحْمُهُ لَحْمی وَ دَمُه دَمی وَ أَبُوسِبْطَیَّ، و مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ یَخْرُجُ الاْءَئِمَّةُ التِّسْعَةُ، وَ مِنْهُمْ مَهدِیُّ هذِهِ الاْءُمَّةِ.»(1).
(یعنی:
از زید بن ثابت منقول است که گفت: از رسولِخدا (ص) شنیدم که میفرمود:
علیّ بن أبیطالب، پیشوایِ درستکاران و کُشنده فاجران است؛ آنکه او را یاری کُنَد یاریشده است، و آنکه او را فروهِلَد فروهشته؛ کسی که درباره علی
علیهالسّلام شک کُنَد، در إسلام شک کرده است. بهترینِ کسانی که پس از خود بر جای میگُذارَم و بهترینِ یارانِ من، علی است. گوشتِ او، گوشتِ من، و خونِ او خونِ من، و پدرِ دو نواده من است. از صُلْبِ حُسَین، نُه إمام خارج میشود، و مَهدیِّ این أُمَّت از ایشان است.).
(1) منتخبالأثر /203 <ط. جدیدِ سهجلدی: 2/162> ، به نقل از کفایةالأثر <ص 96 و 97>.
<نیز آمده است در : بحارالأنوار، ط. 110 جلدی، 36/318>.
آن حضرت را إنکار کرده است
در صحیحه(1) عبداللّه بنِ مُسْکان(2) به نقل از حضرتِ أبوعبداللّه <یعنی إمامِ صادق> علیهالسّلام آمده است که آن حضرت فرمود:
«مَنْ أَنْکَرَ وَاحِدًا مِنَ الاْءَحْیاءِ فَقَدْ أَنَکَرَ الاْءَمْواتَ»(3)
(یعنی: هرکه یکی از زندگان [یعنی: یکی از إمامانِ زنده] را إنکار کُنَد، درگذشتگان [یعنی: إمامانِ درگذشته] را إنکار کرده است.).
<علاّمه مجلسی ـ قَدَّسَ اللّهُ رُوحَه العَزیز ـ در توضیحِ این حدیث، و این که چرا إنکار إمامِ حَی، إنکارِ إمامانِ درگذشته است، مینویسد:
مُراد آن است که إقرار به إمامتِ إمامانِ درگذشته، بدونِ إقرار به إمامتِ إمامِ حَی، سودی ندارد، و إنکارِ إمامِ حَی، مُستَلزِمِ إنکارِ إمامانِ درگذشته است. یا از این روی که إمامانِ درگذشته از إمامتِ إمامِ حَی خبر دادهاند، و یا از این روی که دلائلِ إمامت مشترک است، و چون به إمامتِ إمامِ حَی مُقِر نشود، پیداست که با دلیل به إمامتِ
إمامانِ درگذشته معرفت نیافته، و إقرارِ بدونِ دلیل هم سودی ندارَد. یا معنی آن است که إنکارِ إمامِ حَی تنها از این راهست که شخص به إمامت شخصِ دیگر که غیرِ معصوم باشد و أحکام را ندانَد، قائل شود، و همین نشان میدهد که وی إمامانِ پیشین را به آن صفاتشان که بناگریز باید به آنها مُقِر میشده، نشناخته است.>(4).
(1) <مراد از «صحیحه»، در اینجا، روایتی است که سَنَدش «صحیح» باشد.>.
(2) <عبداللّه بن مُسْکان از راویانِ ثقه حدیث است که روایاتِ فراوان در کتبِ أربعه شیعه از وی آمده و از «أصحاب إجماع» بشمار است.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/531 و 532؛ و: کلّیّات فی علم الرّجال، ص 169.>.
(3) کمالالدّین و تمامالنّعمة /410> ؛ پهلوان: 2/120، و کمرهای: 2/81 و 82.
چُنان که در کمالالدّین دیده میشود، این حدیث به چند سَنَد از إمامِ صادق علیهالسّلام روایت گردیده است.
نیز نگر: أصولِ کافی، با ترجَمه مرحومِ استاد مُصطفوی، 2/201؛ و: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، ص 128؛ و: مرآةالعقول، 4/195 و 196>.
(4) <نقل به مضمون از: مرآةُالعقول 4/196>.
«قالَ أَبُومُحَمَّدٍ بْنُ شاذان ـ عَلَیْهِ الرَّحْمَة ـ : حَدَّثَنا أَبُوعَبْدِاللّهِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعْدٍ الکاتب (رض):
قال أَبُومُحَمَّدٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
قَدْ وَضَعَ بَنُوأُمَیَّة وَ بَنُوالْعَبّاسِ سُیُوفَهُمْ عَلَیْنا لِعِلَّتَیْنِ:
أَحَدُهُما: انَّهُمْ کانُوا یَعْلَمُونَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْخِلافَةِ حَقٌّ فَیَخافُونَ مِن ادِّعائِنا إِیّاها وَ تستقّر فی مَرکَزها.
ثانیهما: انَّهُمْ قَدْ وَقَفُوا مِنَ الاْءَخْبارِ الْمُتَواتِرَةِ عَلَی أَنَّ زَوَالَ مُلْکِ الجَبابِرَةِ وَ الظَّلَمَةِ عَلَی یَدِ الْقائمِ مِنّا وَ کانُوا لایَشُکُّونَ انَّهُمْ مِنَ الْجَبابِرَةِ و الظَّلَمةِ، فَسَعَوْا فی قَتْلِ أَهْلِ بَیْتِ رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ وَ إِبادَةِ نَسْلِهِ طَمَعًا مِنْهُمْ فِی
الْوَصْلِ إِلی مَنْعِ تَوَلُّدِ القائِمِ ـ علیه السَّلام ـ أَوْ قَتْلِهِ، فَأَبَی اللّهُ أَنْ یَکْشِفَ أَمْرَهُ لِوَاحِدٍ مِنْهُمْ إلاّ یُتِمّ نورَه وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.»(1).
(یعنی:
أبومحمّد بن شاذان ـ که رحمت بر او باد ـ گفت: أبوعبداللّه بن حُسَیْن بن سَعدِ کاتب (رض) برایِ ما نقل کرد که:
أبومحمّد [یعنی: إمامِ عسکری] علیهالسّلام فرمود:
بَنیأُمَیّه و بَنیعبّاس به دو علّت شمشیر بر ما نهادهاند:
یکی آنکه میدانستند ایشان را در خلافت حقّی نیست و بیم داشتهاند ما آن را اِدِّعا کنیم و در جایگاهِ أصلیاش قرار گیرد.
دوم آنکه ایشان از أخبارِ مُتَواتِر دانسته بودند که نابودیِ فرمانروائیِ جَبّاران و ظالمان بر دستِ قائِمِ ما است و شَک نداشتند که خود از جَبّاران و ظالماناند. پس به قتلِ أهلِ بَیتِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و نابود ساختنِ نسلِ آن حضرت بکوشیدند و از این طریق میخواستند یا مانعِ تولّدِ قائِم علیهالسّلام شوند و یا او را به قتل آورَند.(2)
پس خداوند نپذیرفت که تا نورِ خود را ـ هرچند مُشرِکان خوش ندارَند ـ به تمامت نرسانده است، برایِ هیچیک از ایشان از کارِ خویش پرده برگیرد.).
(1) إثبات الهداة 7/139 ح 685 <؛ و نگر: گزیده کفایة المهتدی؛ و: کشف الحقّ، خاتونآبادی، ط. میرصابری، ص 52 و 53.>.
(2) <«یعنی مبالغه در کشتن أهل بیت رسولخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ مینمودند، به امید آنکه شاید آن حضرت به وجود نیاید، یا اگر به وجود آمده باشد کشته شود، تا مُلک و پادشاهی از دست ایشان بدر نرود» (کشف الحقّ، ط. میرصابری، ص 53).>.
«عَن أَبیعَبدِاللّهِ الحُسَیْنِ بنِ عَلیٍّ ـ عَلَیهِمَا السَّلام ـ قال: لِصاحِبِ هذَا الاْءَمْرِ، یَعنی المَهدِیَّ ـ علیه السَّلام ـ ، غَیْبَـتانِ إِحْدیهُما تَطُولُ حَتَّی یَقُولَ بَعْضُهُمْ: ماتَ، و بَعْضُهُمْ: ذَهَبَ، و لایَطَّلِع عَلَی مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِن وَلیٍّ وَ لا غَیْرِه، إِلاَّ المَوْلَی الَّذی یَلِی أَمْرَه»(1).
(یعنی:
از حضرتِ أباعبداللّه حُسَین بن علیّ ـ عَلَیهِمَاالسّلام ـ منقول است که فرمود:
صاحبِ این أمر ـ یعنی مَهدی (علیه السّلام) ـ را دو غَیبت است که یکی از آن دو غَیبت، چندان به درازا کَشَد که برخی بگویند: او درگذشت، و برخی بگویند: [ظهور کرد و] سپری شد، و جُز آن مولی که کارِ وی به دستِ اوست، هیچکس ـ چه وَلیّ و چه غیرِ ولیّ ـ محلِّ وی را نَدانَد.).
(1) منتخب الأثر / 253 به نقل از البُرهان فی علامات مهدیّ آخرالزّمان <علیه السّلام>.
<این حدیث در الـبُرهانِ متّقیِ هندی در بابِ دوازدهم و به نقل از عِقد الدُّرَر آمده است (ط. غفّاری، ص 171 و 172).
در الغیبهیِ نُعمانی این معنا از إمامِ صادق، أبوعبداللّه جعفر بن محمّد ـ علیهما السّلام ـ ، روایت شده (نگر: ط. فارس حَسّون کریم، ص 176؛ و نیز: ص 175).
استاد غفّاری، طابعِ الـبُرهان، (چُنان که در هامشِ آن یادآور شده) معتقد است در حدیثِ البرهان هم عبارتِ «الحسین بن علی» افزوده مؤلّف یا بعضِ ناسخان است (و در أصلِ نقل، همان «عن أبیعبداللّه» بوده)؛ و اللّه أعلم.
گفتنی است که در عقد الدّرر (تحقیق عبدالفتاح محمّد الحلو، ص 134) این حدیث ـ با قدری تفاوت با آنچه در متنِ ما هست ـ آمده، ولی در آنجا هم سندِ حدیث «عن أبیعبداللّه الحسین بن علیّ علیهما السّلام» دارد.>.
«عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفیِّ قالَ: دَخَلْتُ أَنَا، وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ، وَ أَبُوبَصیرٍ، و أَبانُ بْنُ تَغْلِبَ عَلی مَوْلانا أَبیعَبْدِاللّهِ الصّادِقِ ـ عَلَیهِ السَّلام ـ ، فَرَأَیْناهُ جالِسًا عَلَی التُّرابِ و عَلَیْهِ مِسْحٌ خَیْبَریٌّ مُطَوَّقٌ بِلاجَیْبٍ، مُقَصَّرُ الکُمَّیْنِ، وَ هُوَ یَبْکِی بُکاءَ الْوالِهِ الثَّکْلی ذاتِ الْکَبِدِ الحَرّی، قَدْ نالَ الْحُزْنُ مِنْ وَجْنَتَیْهِ، وَ شاعَ التَّغْیِیرُ فی عارِضَیْهِ، وَ أَبْلَی الدُّمُوعُ مَحْجِرَیْهِ وَ هُوَ یَقُولُ:
سَیِّدی! غَیْبَتُکَ نَفَتْ رُقادِی، وَ ضَیَّقَتْ عَلَیَّ مِهادِی، وَ ابْتَزَّتْ مِنّی راحَةَ فُؤادِی، سَیِّدی! غَیْبَـتُکَ أَوْصَلَتْ مُصابی بِفَجایِـعِ الاْءَبَدِ وَ فَقد الْواحِدِ بَعْدَ الْواحِدِ یُفْنِی الْجَمْعَ وَ الْعَدَدَ، فَما أُحِسُّ بِدَمْعَةٍ ترقی مِنْ عَیْنی وَ أَنینٍ یَفْتِرُ مِنْ صَدرِی(1) عَنْ دَوارِجِ الرَّزایا وَ سَوالِفِ الْبَلایا إِلاّ مثّل بِعَیْنی عَن غَوابِر أَعْظَمها وَ أَفْظَعها، وَ
بَواقِی أَشَدّها و أَنْکَرها(2) وَ نِوائِب مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِکَ، وَ نَوازِل مُعْجُونَةٍ بِسَخَطِکَ.
قَالَ سَدیرٌ: فَاسْتَطارَتْ عُقُولُنا وَلَهًا، وَ تَصَدَّعَتْ قُلُوبُنا جَزَعًا مِنْ ذلِکَ الْخَطْبِ الْهائِلِ، وَ الْحَادِثِ الْغائِلِ (3)، وَ ظَنَنّا أَنَّه سمت لِمَکْرُوهَةٍ قارِعَةٍ(4)، أَوْ حَلَّتْ بِهِ مِنَ الدَّهْرِ بائِقَةٌ؛ فَقُلْنا: لا أَبْکَی اللّهُ ـ یَا ابْنَ خَیْرِ الْوَری! ـ عَیْنَیْکَ! مِنْ أَیَّةِ حادِثَةٍ تَسْتَنْزِفُ دَمْعَتَکَ(5) وَ تَسْتَمْطِرُ عَبْرَتَکَ؟ وَ أَیَّةُ حالَةٍ حَتَمَتْ عَلَیْکَ هذَا الْمَأْتَمَ؟
قالَ: فَزَفَرَ(6) الصّادِقُ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ زَفْرَةً انْتَفَخَ مِنْها جَوْفُهُ، وَاشْتَدَّ عَنْها خَوْفُهُ، وَ قالَ:
وَیْلَکُمْ!(7) نَظَرْتُ فی کِتابِ الْجَفْرِ صَبِیحَةَ هذَا الْیَوْمِ وَ هُوَ الْکِتابُ الْمُشْتَمِلُ عَلی عِلْمِ الْمَنایا وَ الْبَلایا وَ الرَّزایا وَ عِلْمِ مَا کانَ وَ ما یَکون إِلی یَوْمِ القِیامَةِ الَّذِی خَصَّ اللّهُ بِهِ مُحَمَّدًا وَ الاْءَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ ، وَ تَأَمَّلْتُ مِنْهُ مَوْلِدَ قائِمِنا وَ غَیْبَتَهُ و إِبْطاءَهُ وَ طُولَ عُمرِهِ وَ بَلْوَی الْمُؤْمِنِینَ فی ذلِکَ الزَّمانِ، وَ تَوَلُّدَ الشُّکوکِ فی قُلُوبِهِمْ مِنْ طُولِ غَیْبَتِهِ وَ ارْتِدادَ أَکْثَرِهِمْ عَنْ دِینِهِمْ، وَ خَلْعَهُمْ رَبْقَةَ الاْءِسْلامِ مِنْ أَعْناقِهِمُ الَّتی قالَ اللّهُ ـ تَقَدَّسَ ذِکْرُه ـ : «وَ کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فی عُنُقِهِ»(8) ـ یَعنِی الْوِلایَةَ ـ ؛ فَأَخَذَتْنی الرِّقَّةُ وَ اسْتَوْلَتْ عَلَیَّ الاْءَحْزانُ.
فَقُلْنا: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! کَرِّمْنا وَ فَضِّلْنا(9) بِإِشْراکِکَ إِیّانا فی بَعْضِ ما أَنْتَ تَعْلَمُهُ مِنْ عِلْمِ ذلِک.
قالَ: إنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ أَدارَ لِلْقائِمِ مِنّا ثَلاثَةً أَدارَها فی ثَلاثَةٍ مِنَ الرُّسُلِ ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ :
قَدَّرَ مَوْلِدَهُ تَقْدیرَ مَوْلِدِ مُوسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، وَ قَدَّرَ غَیْبَتَهُ تَقْدِیرَ غَیْبَةِ عِیسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، وَ قَدَّرَ إِبْطاءَهُ تَقدیرَ إِبْطاءِ نُوحٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، وَ جَعَلَ لَهُ مِن بَعْدِ ذلِکَ عُمرَ الْعَبْدِ الصّالِحِ ـ أَعْنِی الْخِضْرَ عَلَیْهِ السَّلام ـ دَ لیلاً عَلی عُمرِهِ.
فَقُلْنا لَهُ: اکْشِفْ یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! عَنْ وُجُوهِ هذِهِ الْمَعانی.
قالَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : أَمّا مَوْلِدُ مُوسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : فَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَمّا وَقَفَ عَلی أَنَّ زَوالَ مُلْکِهِ عَلی یَدِهِ، أَمَرَ بِإِحْضارِ الْکَهَنَةِ فَدَلُّوهُ عَلی نَسَبِه وَ أَنَّهُ یَکُونُ مِنْ بَنیإِسْرائیلَ، وَ لَمْ یَزَلْ یَأْمُرُ أَصْحابَهُ بِشَقِّ بُطُونِ الْحَوامِلِ مِنْ نِساءِ بَنیإِسرائیلَ، حَتّی قَتَلَ فی طَلَبِهِ نَیِّفًا وَ عِشْرینَ أَلْفَ مَوْلُودٍ، و تَعَذَّرَ عَلَیْهِ الْوُصُولُ إِلی قَتْلِ مُوسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ بِحِفْظِ اللّهِ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ إِیّاه. وَ کَذلِکَ بَنُوأُمَیَّةَ وَ بَنُوالْعَبّاسِ لَمَّا وَقَفُوا عَلی أَنَّ زَوالَ مُلْکِهِمْ وَ مُلْکِ الاْءُمَراءِ(10) وَ الْجَبابِرَةِ مِنْهُمْ عَلی یَدِ الْقائِمِ مِنّا، ناصَبُونَا الْعَداوَةَ، وَ وَضَعُوا سُیُوفَهُمْ فی قَتْلِ آلِالرَّسُولِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ(11) وَ إِبادَةِ نَسْلِهِ طَمَعًا مِنْهُمْ فِی الْوُصُولِ إِلی قَتْلِ القائِمِ، وَ یَأْبَی اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ أَنْ یَکْشِفَ أَمْرَهُ لِواحِدٍ مِنَ الظَّلَمَةِ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.
وَ أَمّا غَیْبَةُ عِیسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : فَإِنَّ الْیَهُودَ وَ النَّصارَی اتَّفَقَتْ عَلی أَنَّهُ قُتِلَ، فَکَذَّبَهُمُ اللّهُ ـ جَلَّ ذِکْرُه ـ بِقَوْلِهِ: «وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ»(12)؛ کَذلِکَ غَیْبَةُ القائِمِ فَإِنَّ الاْءُمَّةَ سَتُنْکِرُها لِطُولِها، فَمِنْ قائِلٍ یَهْذِی بِأَنَّهُ لَمْیُولَدْ(13)، و قائِلٍ یَقُولُ: إِنَّهُ <وُلِدَ وَ ماتَ، و قائِلٍ یَکْفُرُ بِقَوْلِهِ: إِنّ حادِیعَشَرَنا کانَ عَقیمًا، وَ قائِلٍ یَمْرُقُ بِقَوْلِهِ: إِنَّهُ>(14) یَتَعَدَّی ثَلاثَةَعَشَرَ وَ صاعِدًا، وَ قائِلٍ یَعْصِی اللّهَ ـ عَزَّ وَ
جَلّ ـ بِقَوْلِهِ: إِنَّ رُوحَ الْقائِمِ یَنْطِقُ فی هَیْکَلِ غَیْرِهِ.
وَ أَمّا إِبْطاءُ نُوحٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : فَإِنَّهُ لَمَّا اسْتَنْزَلَتِ الْعُقُوبَةَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ السَّماءِ بَعَثَ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ الرُّوحَ الاْءَمینَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ بِسَبْعِ نَوَیاتٍ، فَقالَ: یا نَبِیَّ اللّهِ! إِنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ یَقُولُ لَکَ: إِنَّ هؤُلاءِ خَلائِقی وَ عِبادی وَ لَستُ أُبِیدُهُمْ بِصاعِقَةٍ مِنْ صَواعِقِی إِلاّ بَعْدَ تَأْکِیدِ الدَّعْوَةِ وَ إِلْزامِ الْحُجَّةِ، فَعاوِدْ اجْتِهادَکَ فی الدَّعْوَةِ لِقَوْمِکَ فَإِنّی مُثیبُکَ عَلَیْهِ وَ أَغْرِسْ هذِهِ النَّوَی فَإِنَّ لَکَ فی نَباتِها وَ بُلُوغِها وَ إِدْراکِها إِذا أَثْمَرَتِ الْفَرَجَ وَ الْخَلاصَ، فَبَشِّرْ بِذلِکَ مَنْ تَبِعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ.
فَلَمّا نَبَتَتِ الاْءَشْجارُ وَ تَأَزَّرَتْ وَ تَسَوَّقَتْ وَ تَغَصَّنَتْ وَ أَثْمَرَتْ وَ زَهَا التَّمْرُ عَلَیْها(15) بَعْدَ زَمانٍ طَویلٍ اسْتَنْجَزَ مِنَ اللّهِ ـ سُبْحانَهُ وَ تَعالَی ـ الْعِدَةَ، فَأَمَرَهُ اللّهُ ـ تَبارَکَ وَ تعالی ـ أَنْ یَغْرِسَ مِنْ نَوَی تِلْکَ الاْءَشْجارِ و یُعاوِدَ الصَّبْرَ وَ الاِْجْتِهادَ، وَ یُؤَکِّدَ الْحُجَّةَ عَلی قَوْمِهِ، فَأَخْبَرَ بِذلِکَ الطَّوائِفَ الَّتی آمَنَتْ بِهِ، فَارْتَدَّ مِنْهُمْ ثَلاثُمِائَةِ رَجُلٍ وَقالُوا: لَوْکانَ ما یَدَّعِیهِ نُوحٌ حَقًّا لَما وَقَعَ فی وَعْدِ رَبِّهِ خُلْفٌ.
ثُمَّ إِنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ لَمْ یَزَلْ یَأْمُرُهُ عِنْدَ کُلِّ مَرَّةٍ بِأَن یَغْرِسَها مَرَّةٍ بَعْدَ أُخْری إِلی أَنْ غَرَسَها سَبْعَ مَرّاتٍ فَما زالَتْ تِلْکَ الطَّوائِفُ مِنَ الْمُؤْمِنینَ، تَرْتَدُّ مِنْهُ طَائِفَةٌ بَعْدَ طائِفَةٍ إِلی أَنْ عادَ إِلی نَیِّفٍ وَ سَبْعِینَ رَجُلاً، فَأَوْحَی اللّهُ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ عِنْدَ ذلِکَ إِلَیْهِ وَقالَ: یا نُوحُ! الاْنَ أَسْفَرَ الصُّبْحُ عَنِ اللَّیْلِ لِعَیْنِکَ حِینَ صَرَّحَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ و صَفَی [الاْءَمْرُ وَ الإِیمانُ] مِنَ الْکَدِرِ بِارْتِدادِ کُلِّ مَنْ کانَتْ طِینَتُهُ خَبِیثَةً.
فَلَوْ أَنّی أَهْلَکْتُ الْکُفّارَ وَ أَبْقَیْتُ مَنْ قَدْ ارْتَدَّ مِنَ الطَّوائِفِ الَّتی کَانَتْ آمَنَتْ بِکَ لَما کُنْتُ صَدَقْتُ وَعْدِیَ السّابِقَ لِلْمُؤْمِنینَ الَّذِینَ أَخْلَصُوا التَّوْحِیدَ مِنْ قَوْمِکَ، وَ اعْتَصَمُوا بِحَبْلِ نُبُوَّتِکَ بِأَنْ أَسْتَخْلِفَهُمْ فِی الاْءَرْضِ وَ أُمَکِّنَ لَهُمْ دینَهُمْ وَ أُبَدِّلَ خَوْفَهُمْ بِالاْءَمْنِ لِکَیْ تَخْلُصَ الْعِبادَةُ لی بِذَهابِ الشَّکِّ(16) مِنْ قُلُوبِهِمْ، وَ کَیْفَ یَکُونُ الاِْسْتِخْلافُ وَ التَّمْکِینُ وَ بَدَلُ الْخَوْفِ بِالاْءَمْنِ مِنّی لَهُمْ مَعَ ما کُنْتُ أَعْلَمُ مِنْ ضَعْفِ یَـقینِ الَّذینَ ارْتَدُّوا وَ خُبْثِ طِینِهِم(17) وَ سُوءِ سَرائِرِهِمُ الَّتی کَانَتْ نَتائِجَ النِفّاقِ وَ سُنُوحِ الضَّلالَةِ(18)، فَلَوْ أَنَّهُمْ تَسَنَّمُوا مِنّی الْمُلْکَ(19) الَّذی أُوتی الْمُؤْمِنینَ وَقْتَ الاِْسْتِخْلافِ إِذا أَهْلَکْتُ أَعْداءَ هُمْ لَنَشِقُوا رَوَائِـحَ صِفاتِهِ وَ لاَسْتَحْکَمَتْ سَرائِرُ نِفاقِهِمْ(20) <وَ <تَأَبَّدَتْ حِبالُ ضَلالَةِ قُلُوبِهِمْ، وَ لَکاشَفُوا إِخْوانَهُمْ بِالْعَداوَةِ، وَ حارَبُوهُمْ عَلی طَلَبِ الرِّئاسَةِ، وَ التَّفَرُّدِ بِالاْءَمْرِ وَ النَّهْیِ، وَ کَیْفَ یَکُونُ التَّمْکِینُ فِی الدّینِ وَ انْتِشارُ الاْءَمْرِ فِی الْمُؤْمِنینَ مَعَ إثارَةِ الْفِتَنِ وَإِیقاعِ الْحُرُوبِ؟! کَلاّ! «فَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُـنِنا وَ وَحْیِنا»(21).
قالَ الصّادِقُ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ : وَ کَذلِکَ الْقائِمُ فَإِنَّهُ تَمْتَدُّ أَیّامُ غَیْبَـتِهِ لِیُصَرِّحَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ وَ یَصْفُو الاْءِیمانُ مِنَ الْکَدِرِ بِارْتِدادِ کُلِّ مَنْ کانَتْ طینَتُهُ خَبیثَةً مِنَ الشِّیعَةِ الَّذینَ یُخْشی عَلَیْهِمُ النِّفاقُ إِذا أَحَسُّوا بِالاِْسْتِخْلافِ وَ التَّمْکِینِ وَ الاْءَمْنِ الْمُنْتَشِرِ فی عَهْدِ الْقائِمِ ـ عَلَیْهِ السَّلام.
قالَ الْمُفَضَّلُ: فَقُلْتُ: یَا ابْنَ رَسُولِاللّه! فَإِنَّ [هذِهِ] النَّواصِبَ تَزْعُمُ أَنَّ هذِهِ الاْیَةَ(22) نَزَلَتْ فی أَبیبَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ وَ عَلیٍّ ـ علیه السّلام.
فَقالَ: لاَیَهْدِی اللّهُ قُلُوبَ النّاصِبَةِ؛ مَتی کَانَ الدّینُ الَّذِی ارْتَضاهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مُتَمَکِّـنًا بِانْتِشارِ الاْءَمْنِ(23) فِی الاْءُمَّةِ، و ذَهابِ الْخَوْفِ مِنْ قُلُوبِها، وَ ارْتِفاعِ الشَّکِّ مِنْ صُدُورِها فی عَهْدِ واحِدٍ مِنْ هؤُلاءِ و فی عَهْدِ عَلیٍّ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ مَعَ ارْتِدادِ الْمُسْلِمِینَ وَ الْفِتَنِ الَّتی تَثُوُر فی أَیّامِهِمْ، وَ الْحُرُوبِ الَّتی کانَتْ تَنْشَبُ بَیْنَ الْکُفّارِ وَ بَیْنَهُمْ؟!
ثُمَّ تَلاَ الصّادِقُ ـ عَلَیْهِ السّلام ـ : «حَتّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جَآءَهُمْ نَصْرُنا».(24).
وَ أَمَّا الْعَبْدُ الصّالِـحُ ـ أَعْنِی الْخِضْرَ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، فَإِنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ ما طَوَّلَ عُمرَهُ لِنُبُوَّةٍ قَدَّرَها لَهُ، وَ لا لِکِتابٍ یُنْزِلُهُ عَلَیْهِ، وَ لا لِشَرِیعَةٍ یَنْسَخُ بِها شَرِیعَةَ مَنْ کانَ قَبْلَهُ مِنَ الاْءَنبِیاءِ، وَ لا لاِءِمامَةٍ یُلْزِمُ عِبادَهُ الاْقْتِداءَ بِها، وَ لا لِطاعَةٍ یَفْرِضُها لَهُ، بَلی إِنَّ اللّهَ ـ تَبارَکَ وَ تَعالی ـ لَمّا کانَ فی سابِقِ عِلْمِهِ أَن یُقَدِّرَ مِنْ عُمرِ الْقائِمِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ فی أَیّامِ غَیْبَـتِهِ ما یُقَدِّرُ، وَ عَلِمَ ما یَکونُ مِنْ إِنْکارِ عِبادِهِ بِمِقدارِ ذلِکَ الْعُمرِ فِی الطُّولِ، طَوَّلَ عُمرَ الْعَبْدِ الصّالِـحِ فی غَیْرِ سَبَبٍ یُوجِبُ ذلِکَ إِلاّ لِعِلَّةِ الاِْسْتِدْلالِ بِهِ عَلی عُمرِ الْقائِمِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ وَ لِیَقْطَعَ بِذلِکَ حُجَّةَ الْمُعانِدِینَ، لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلیَ اللّهِ حُجَّةٌ»(25).
(یعنی:
از سَدیرِ صَیْرَفی (26) منقول است که گفت:
من و مَفَضَّل بنِ عُمَر(27) و أَبُوبَصیر(28) و أَبان بن تَغْلِبْ(29) بر سَروَرِمان، إمام أبوعبداللّهِ صادق علیهالسّلام وارد شدیم؛ دیدیم بر خاک نشسته است و پلاسی
خَیْبَری(30) ـ طوقدار و بی گریبان، با آستینهایِ کوتاه ـ دربَردارد، و بمانندِ زنِ ازخودبیخودشده فَرزَندْمُرده جگرسوخته(31) میگریَد؛ اندوه در برجستگیِ گونههایش کارگر افتاده و نشانههایِ دگرگونی در رخسارگانش هویدا شده و سرشک چشمخانههایش را آزرده؛ در این حال میگوید:
ای سَروَرَم! غَیبتِ تو خواب و آرامِ مرا بُرده، و بسترم را بر من ناخوش ساخته، و راحتِ دلم را از من ستانده؛ سَروَرَم! غَیبتِ تو درد و رنجِ مرا به مصیبتهایِ جاودان و یکانْیکان از کف دادن که جمع و شُمار را نابود میسازد پیوند داده(32). دیگر اشکی را که از دیدهام بازمیایستد و آهِ سردی را که از سینهام برمیآید و بخاطرِ مُصیبتهایِ گذشته و بلایایِ پیشین است، إحساس نمیکنم، مگر آنکه از مُصیبتهای آینده، بزرگتر و ناگوارترِ آن، و از بلایایِ بازمانده، سختتر و زشتترِ آن و بلاهائی که به غضب تو درآمیخته و پیشامدهایِ بدی که به خشمِ تو عجین گشته، پیش چشمم پدیدار میگردد.(33)
سَدیر گفت: به سببِ آن مهمِّ هولانگیز و رخدادِ جانْستان، از سرگشتگی هوش از سرمان پرید، و از ناشکیبی دلهامان بردَرید، و گُمانبُردیم آن حضرت از پدیدهای ناگوار و فروکوبنده خبر میدهد یا در گردشِ روزگار مصیبتی بر وی وارد آمده است. پس گفتیم: ای فرزندِ بهترینِ مردمان! خداوند دیدگانت را مَگریاناد! از چه رخدادی اینگونه اشک میریزی و سرشک میباری؟ و چه پیش آمده که تو را بدین ماتم نشانده است؟
سَدیر گفت: إمامِ صادق علیهالسّلام نَفَسی بلند کشید که اندرونش را بینباشت و بیمش را بیفزود، و فرمود:
وای بر شما! بامدادِ هم امروز در کتابِ جَفْر نگریستم؛ و آن کتابی است مشتمل بر معرفتِ مرگها و بلاها و مُصیبتها و معرفتِ آنچه بوده است و تا رستاخیز
خواهد بود و خداوند تنها محمّد و پیشوایانِ پس از او را ـ علیهم السَّلام ـ از آن برخوردار فرموده. در آن، ولادت و غَیبت و تأخیر و طولِ عمرِ قائِممان را، و آزمونِ مؤمنان را در آن روزگار، و زایشِ تردیدها را در دلهایِ ایشان به واسطه درازنایِ غَیبتِ او، و بازگشتنِ بیشترینهشان را از دینشان، و این را که رشته إسلام را از گردنِ خویش بَرمیگیرند که خداوند ـ تَقَدَّسَ ذِکْرُهُ(35) ـ فرموده: «و هر آدمیی طائرش را در گردنش آویختهایم» ـ و منظور ولایت است ـ ، موردِ تأمّل قرار دادم. رقّت مرا فراگرفت و اندوه بر من چیره شد.
گفتم: ای پسرِ رسولِخدا! با شریک گردانیدمان در پارهای از آنچه در این باره میدانی، ما را گرامی دار و فضیلت بخش.
إمامِ صادق ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ فرمود: خداوند ـ تَبارَکَ و تَعالی ـ سه چیز را که در سه تن از پیامبران ـ عَلَیْهِم السَّلام ـ برقرار داشته، در قائِمِ ما برقرار فرموده است:
ولادتش را چون ولادتِ موسی علیهالسّلام مُقَدَّر کرده و غَیبتش را چون غَیبتِ عیسی علیهالسّلام مُقَدَّر نموده و تأخیرش را چون تأخیرِ نوح ـ علیهالسّلامـ مُقَدَّر ساخته، و از پسِ آن، از برایِ او، عُمرِ عبدِصالح ـ یعنی خِضْر (علیه السّلام) ـ را دلیلی بر عمرِ او قرار داده است.
آن حضرت را گفتیم: ای پسرِ رسولِخدا! از چهره این معانی پرده برگیر.
إمام علیهالسّلام فرمود:
أمّا ولادتِ موسی علیهالسّلام :
فرعون چون بدانست که نابودیِ فرمانروائیاش بر دستِ اوست، دستور داد کاهنان را حاضر کنند و آنان او را به نَسَبِ وی و این که او از بنیإسرائیل است رهنمون شدند. فرعون هم پیوسته یارانش را دستور میداد که شکمِ زنانِ آبستنِ بنیإسرائیل را بشکافند، تا آنجا که در طلبِ او بیست و چند هزار نوزاد را بکشت،
ولی چون خداوند ـ تبارَکَ و تَعالی ـ ، موسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ را نگاهداری کرد، فرعون نتوانست او را بکُشَد.
بنیأُمیّه و بنیعبّاس هم چون بدانستند که نابودیِ فرمانروائیشان و حکومتِ أمیران و جبّارانشان، به دستِ قائِمِ ماست، با ما دشمنی نمودند و شمشیرهاشان را در کشتنِ خاندانِ پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و نابود ساختنِ تبارِ آن حضرت به کار بستند و میخواستند از این راه قائِم را به قتل آورَنْد؛ ولیک خداوند تا فروغش را ـ هرچند مشرکان ناخوش دارند ـ به تمامت نرسانَد، نمیپذیرد که أمرِ خود را بر هیچیک از ستمگران مکشوف سازَد.
و أَمّا غَیبتِ عیسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
یهودیان و ترسایان همداستان شدند که او کشته شده است، ولی خداوند ـ جَلَّ ذِکْرُه(36) ـ بدین فرمودهاش که: «او را نکشتند و بر دار نکشیدند لیک أمر بر ایشان مُشْتَبَه گردانیدهآمد»، ایشان را تکذیب فرمود.
غَیبتِ قائِم را هم زودا که أُمّت به سببِ درازنایش إنکار کنند. یکی به یاوه گوید که او زاده نشده است؛ دیگری گوید که او زاده شده و درگذشته؛ دیگری بدین سخن کافر شود که یازدهمینِ ما سَتَرون بوده است؛ و دیگری بدین سخن از دین بیرون شود که شمارِ پیشوایان از سیزده و بیش از آن هم درگذشته است؛ و دیگری بدین سخن خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ را نافرمانی کُنَد که روحِ قائِم در پیکرِ دیگری سخن میگوید!
و أَمّا تأخیرِ نوح علیهالسّلام :
هنگامی که او از آسمان برایِ قومش طلبِ عقوبت کرد، خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ با روحالأمین ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ هفت هسته خرما فرستاد. روحالأمین گفت: ای پیامبرِ خدا! خداوند ـ تَبارَکَ و تعالَی ـ تو را میگوید: اینان آفریدگان و بندگانِ مناند و
ایشان را جُز پس از مُؤَکَّدداشتنِ دعوت و مُلزَمساختن به حجّت، به آذرخشی از آذرخشهایم نابود نمیسازم. پس باز به دعوتِ قومِ خویش بکوش که من تو را بر آن پاداش میدهم و این هستهها را بنشان که تو را در رُستن و بالیدن و بارورشدنشان، چون میوه آورَنْد، گشایش و رهایش است. پس مؤمنانِ پیروِ خود را بدان بشارت دِهْ.
پس چون درختان برُستند و انبوه و استوار گشتند و تنه و شاخه برآورْدَند و میوه دادند و خُرما بر آنها رسیده شد، آنَک پس از زمانی دراز، آن حضرت از خداوند ـ سُبْحانَهُ و تَعالی ـ گُزاردِ وعده را خواستار آمد. خداوند ـ تَبارَکَ و تَعالی ـ او را فرمود که از هستههایِ این درختان بنشانَد و باز شکیبائی وَرزَد و بکوشَد و حُجَّت را بر قومِ خویش مُؤَکَّد سازَد. او هم این را به گروههائی که به وی إیمان آورده بودند خبر داد. سیصد مرد از ایشان از دین بازگشتند و گفتند: اگر آنچه نوح اِدِّعا میکُنَد راست بود، در وعده پروردگارش خِلافی واقع نمیشد.
پس از آن هم خداوند ـ تَبارَکَ و تَعالی ـ پیوسته هربار او را میفرمود که بارِ دیگر هم دانهها را بنشانَد، تا آنکه هفت بار دانهها را نشانْد. پیوسته نیز از آن گروههایِ مؤمنان، گروهی از پسِ گروهِ دیگر از دین بازمیگشتند تا آنکه تنها هفتاد و چند مَرد بازماندند. پس در این هنگام خداوند ـ تَبارَکَ و تَعالی ـ به او وحی فرستاد و فرمود: ای نوح! اکنون، هنگامی که با از دین بازگشتنِ هرکه طینتِ پلید داشت، حقِّ محض آشکار شد و این أمر و إیمان از تیرگی پالوده گشت، پیشِ چشمت پگاه از شبانگاه امتیاز یافت. اگر من کافران را هلاک میکردم و کسانی را که از طوائفِ إیمانآورده به تو، مُرتَد شدهاند، باقی مینهادم، در وعدهای که پیشاپیش به مؤمنانی از قومِ تو که توحیدِ خالص پیشه کردند و به ریسمانِ نُبُوّتِ تو چنگ دَرزَدند، داده بودم، صادق نمیبودم، و آن وعده این بود که ایشان را در زمین جانشین سازم و دینشان را از برایشان پایگاه دِهَم و بیمشان را به أَمنیّت بَدَل کُنَم تا با زوالِ شک از دلهاشان بندگی
از برایِ من خالص شود؛ چگونه جانشینساختن و پایگاهدادن و تبدیلِ بیم به أمنیّت از جانبِ من برایِ ایشان صورت بندد، در جائی که از ضَعْفِ یقینِ کسانی که از دین بازگشتند و پلیدیِ طینتها و بدیِ نهادهاشان ـ که نتیجه نفاق بود ـ و پیدائیِ ضَلالت، باخَبَر بودم؟!
اگر اینان، از طریقِ من، بر آن فرمانروائی که مؤمنان را به هنگامِ جانشینی داده شود، وقتی که دشمنانشان را هلاک میکردم، دست مییافتند، آنگاه رائحه ویژگیهایِ آن را استشمام میکردند و نفاقِ نهادین و باطنیشان استوار میگردید و رشتههایِ گمراهیِ دلهاشان دیرپا میشد و از دشمنی با برادرانشان پَرده بَرمیگرفتند و در پیِ ریاست و در دست گرفتنِ انحصاریِ أمر و نهی، با ایشان پیکار میکردند. آ نَک در عینِ فتنهانگیزی و جنگافروزی، پایگاهدادن در دیانت و نشریافتنِ این أمر در میانِ مؤمنان، چگونه صورت بندد؟! هرگز! پس کَشتی را زیرِ نظرِ ما و مطابقِ وَحیِ ما بساز.
إمامِ صادق علیهالسّلام فرمود: قائِم نیز چُنین باشد که أیّامِ غَیبتش به درازا کشد تا با از دین بازگشتنِ همه آن شیعیان که طینتِ پلید دارند، کسانی که چون در عهدِ قائم علیهالسّلام جانشینساختن و پایگاهدادن و أمنیّت را دریابند، بیمِ نِفاق بر ایشان میرود، حقِّ محض آشکار شود و إیمان از تیرگی پالوده گردد.
مُفَضَّل گفت: ای پسرِ فرستاده خدا! این ناصِبیان میپندارند که این آیه در حقِّ أبوبکر و عُمَر و عُثمان و علی علیهالسّلام فرود آمده است.
إمام علیهالسّلام فرمود: خداوند دلهایِ جماعتِ ناصِبی را رَهْ منمایاد! در عهدِ هریک از اینان و در عهدِ علی علیهالسّلام ، با از دین برگشتنِ مسلمانان و فتنههائی که در روزگارِ ایشان برمیجوشید و جنگهائی که میانِ کافران و ایشان بالا میگرفت، کِیْ آن دین که خدا و رسولش پسندیدهاند، با گسترشِ أَمنیّت در أُمَّت و
رَخْتبَربستنِ بیم از دلهایِ ایشان و برخاستنِ تردید از سینههاشان، پایگاه و استقرار یافت؟
آنگاه إمامِ صادق علیهالسّلام تلاوت فرمود: «حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جآءَهُمْ نَصْرُنا».(37).
[سپس فرمود:] و أمّا عَبدِ صالح ـ یعنی خضر علیه السّلام ـ :
خداوند ـ تَبارَکَ و تعالی ـ عمرِ او را، برایِ نُبُوَّتی که از برایش مُقَّدر فرموده باشد، یا کتابی که بر او فُروفرستَد، یا شریعتی که بدان شریعتِ پیامبرانِ پیش از وی را منسوخ سازد، یا إمامتی که پیروی از آن را بر بندگانِ خویش لازم آورَد، یا طاعتی که از برایِ او واجب کُنَد، دراز نگردانید؛ بلکه چون در دانشِ پیشینِ خدایْ ـ تَبارَک و تَعالَی ـ بود که عمرِ قائِم علیهالسّلام را در روزگارِ غَیبتش به چه اندازه مُقدَّر فرماید و إنکاری را که از جانبِ بندگانش درباره درازنایِ این عُمر صورت میبَندَد میدانست، عمرِ عَبدِصالح را، بدونِ سببی دیگر که موجبِ آن باشد، و تنها از برایِ آنکه به آن بر عُمرِ قائِم علیهالسّلام استدلال شود و حجّتِ معاندان را به وسیله آن منقطع گردانَد، دراز گردانید؛ تا مردمان را بر خداوند حجّتی نباشد.).
(1) یفتر أی یخرج بفتور و ضعف.
(2) «غَوابر»، جمعِ «غابر» (نقیضِ «ماضی») است. «الغوابر» و «البواقی»، در قبالِ «الدّوارج» و «السّوالف» در مستثنی منه آمده، و در بعضِ نسخ و بحار به «العوائر» و «النراقی» تصحیف شده است، و علاّمه مجلسی ـ رَحِمَهُ اللّه ـ در توجیهِ آن به دشواری افتاده. حاصلِ معنی آن است که: انه مایسکن بی شیء من البلایا الماضیة الا و عوّض عنه من الامور الاتیة بأعظم منها.
(3) الغائل: المُهلک؛ و الغوائل: الدّواهی.
(4) سمت لهم أی هیأ لهم وجه الکلام و الرّأی.
(5) استنزف الدّمع: استنزله أو استخرجه کلّه.
(6) زفر الرّجل: أخرج نفسه مع مدّه إیّاه. و الزّفرة: التّنفّس مع مدّ النّفس.
(7) «وَیْل» گاه به معنایِ تعجّب میآید (النّهایة).
(8) الإسراء /13.
(9) در بَعضِ نُسَخ: «و شرفنا».
(10) در بَعضِ نُسَخ «زوال ملکهم و الأمراء ـ الخ».
(11) در بَعضِ نُسَخ: «فی قتل أهل بیت رسولاللّه (ص)».
(12) النّساء / 157.
(13) <هم در متنِ عربیِ چهلحدیث و هم در مأخذِ آن (کمالالدّینِ ط. جامعه مدرّسین / 1405 ه . ق) و هم در کمالالدّینِ ط. کمرهای (2/23) «لم یلد» آمده است.
ما «لمیُولَد» را برگرفتیم از: کمالالدّینِ ط. پهلوان 2/34؛ و: الغیبهیِ طوسی، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ص 170.>.
(14) <این بهره را برگرفتیم و برافزودیم از: کمالالدّینِ ط. کمرهای 2/23؛ و: الغیبهیِ طوسی، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ص 170.
نیز نگر: کمالالدّینِ ط. پهلوان 2/34 (که با لختی کاستی این عبارت را دارد).>.
(15) الازر: الإحاطة، و القوّة، و الضّعف (ضدّ)، و المؤازرة أن یقوی الزّرع بعضه بعضًا. و سوّق الشجر تسویقًا سار ذا ساق (القاموس) یعنی تقوت و تقوی ساقها و کثرت أغصانها و زهو التّمرة: احمرارها و اصفرارها.
(16) در بعضِ نُسَخ: «بذهاب الشرک».
(17) <در کمالالدّینِ طبعِ استاد غفّاری که مأخذِ چهلحدیث بوده و به تَبَع آن در متنِ عربیِ چهلحدیث و همچُنین در طبعِ کمرهای (2/25)، «طینهم» آمده ـ که ما نیز آوردیم. در پهلوان (2/36) «طینتهم» است.
باری، «طینهم» صَحیح و بل أَنسَب است؛ زیرا که «طین» را جمعِ «طینة» هم دانستهاند و آنَک با «سَرائِر» مناسبتِ لفظی و معنوی مییابد. در نهجالبلاغهیِ شریف در آغازِ یکی از خُطَب میخوانیم: «إِنَّما فَرَّقَ بَیْنَهُمْ مَبادِئُ طِینِهِم» (نهجالبلاغه، با ترجمه علیأصغرِ فقیهی، انتشاراتِ صبا، 1374 ه . ش.، خ 231، ص 463) که بعضِ شُرّاح آشکارا «طین» را در این حدیث جمعِ «طینة» قلم دادهاند (نگر: همان، همان ص، حاشیه؛ و: غریبالحدیث فی بحارالأنوار 2/438).>.
(18) أی ظهورها. در بعضِ نُسَخ: «شیوخ الضلالة»، و در بعضِ نُسَخ: «شبوح الضلالة»؛ چهبسا صواب «شیوع الضلالة» باشد.
(19) أی رکبوا الملک. در بَعضِ نُسَخ: «تنسموا»، از: تنسم النّسیم أی تشممه. در بعضِ نُسَخ: «تنسموا من الملک».
(20) در بعضِ نُسَخ: «مرائر نفاقهم»؛ در بعضِ نُسَخ: «من أثر نفاقهم». نشقه ـ بر وزن فرحه ـ : شمه. در بعضِ نُسَخ: «تأید حبال ضلالة قلوبهم».
(21) اقتباسی است از آیتِ 40 از سوره هود <علی نبیّنا و آله و علیه السّلام>. در آیه، «واصنع» آمده است.
(22) مُراد، این عبارتِ قرآنی است که خداوند میفرماید: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنکُم وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ ...» <س 24 ی 55> .
(23) در بعضِ نُسَخ: «بانتشار الامر».
(24) یوسف <علی نبیّنا و آله و علیه السّلام>: 110.
(25) کمالالدّین و تمام النّعمة /352 ـ 357 <؛ و: پهلوان 2/30 ـ 39؛ و: کمرهای 2/21 ـ 26.
نیز نگر: الغیبهیِ طوسی، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، صص 167 ـ 173؛ و: حلیة الأبرار، 5/425 و 426.>.
(26) <أبوالفضل سَدیر بن حَکیم بن صُهَیْبِ صَیْرَفی از إمامِ سجّاد و إمامِ باقر و إمامِ صادق ـ علیهم السّلام ـ روایت کرده. أَحادیثِ فراوان در حدیثنامههایِ شیعه دارد و گروهی از بزرگان از وی روایت کردهاند.
(گفتنی است که برخی نیز او را سُدَیر بن حُکَیْم گفتهاند.).
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة 1/376؛ و: مجمع الرّجال، 3/97 و 98؛ و: أضبط المقال، ص 101.>.
(27) <درباره مُفَضَّل بن عُمَرِ جُعْفیِ کوفی، در دومین پینوشتِ مربوط به حدیثِ دوم سخن گفتیم.>.
(28) <به شانزدهمین پینوشتِ مربوط به حدیثِ نخست مراجعه فرمائید.>.
(29) <أَبوسَعید أبان بن تَغْلِبِ بَکْریِ جُرَیْری، از ثِقات و بزرگانِ شیعه است که إمامِ سجّاد و إمامِ باقر و إمامِ صادِق ـ علیهم الصّلاة و السّلام ـ را درک کرده و از این بزرگواران روایت نموده و موردِ اعتنایِ أهلِبیت ـ علیهم السّلام ـ بوده است. شیخ کَشّی روایاتی در فضائلِ او نقل کرده. أبان کتابهائی چند نیز تألیف کرده بود.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/15.>.
(30) <ترجَمه «مِسْح» به «پلاس»، بنا بر دادههایِ شماری از واژهنامههایِ یکزبانه و دوزبانه انجام گرفت (از آن جمله: مجمع البحرینِ طُرَیْحی).
درباره ماهیّت و کاربردِ تاریخیِ «مِسْح»، دُزی در فرهنگِ ألبسه مسلمانان (ترجَمه شادروان حسینعلیِ هروی، ص 381 و 382) آگاهیهائیچند گِردآورده.>.
(31) <پیداست در ترجَمه این تعبیرات نه میتوانستهام به شیوه تَحتَاللَّفظی سُلوک کنم و نه آزاد؛ لذا طریقهای بَیْنابَیْن اختیار شده.>.
(32) <این ترجَمه، به اعتماد بر قرائتی مُحتَمَل است که علاّمه مجلسی ـ قَدَّسَ اللّهُ روحَهُ العَزیز ـ به دست میدهد و در آن «فَقد» را معطوف بر «فجایع» یا «أبد» میگیرد.
تفصیل را، نگر: بحار الأنوار، ط. 110 جلدیِ مؤسّسةالوفاء، 51/223.>.
(33) <ضبط و ترجَمه این عبارات با دشواریهائی بنیادین روبهروست و آراءِ مختلفی در ضبط و ترجَمه آنها إبراز گردیده. نگر: بحارالأنوار، ط. 110 جلدیِ مؤسّسة الوفاء 51/223، متن وهامش.
در الغیبهیِ طوسی نیز بهره معتنابهی از این بخش نیامده ـ که معنیدار میتوانَد بود ـ ؛ نگر: ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ص 168.>.
(34) <کتابِ جَفْر را ـ آنگونه که بعضِ محقّقان استنباط کردهاند ـ نَبیِّ أکرم ـ صلّیاللّه علیه و آله ـ إملا فرموده و أمیرِمؤمنان علیهالسّلام کتابت نمودهاند. این کتاب احتمالاً به شکلِ خاصّی رمزی و فشرده است که معصوم علیهالسّلام قدرتِ رمزگُشائی و فهمِ آن را دارد و جُز نَبی و یا وصیِّ نَبی در آن نظر نمیکُنَد (و به دیگر سُخَن، از این حیث به این بزرگواران اختصاص دارد).
تفصیل را، نگر: حَقیقةُ الجَفْرِ عند الشّیعة، أکرم برکات العاملی، ط: 2، بیروت: دارالصّفوة، 1420 ه . ق.>.
(35) <یعنی: پاک است یادِ او>.
(36) <یعنی: بزرگ است یادِ او>.
(37) <یعنی: تا هنگامی که پیامبران نومید شدند و (مردمان) پنداشتند که (پیامبران) به ایشان دروغ گفتهاند، یاری ما به ایشان رسید.
از برایِ تَعَمُّقِ بیشتر در این عبارتِ قرآنی و وجوهِ مطرح در قرائت و تفسیرِ آن، نگر: دقائق التّأویل و حقائق التّنزیل، أبوالمکارمِ حَسَنی، پِژوهشِ جویا جهانبخش، ص 326 و 327؛ و: کتاب الصّافی فی تفسیر القرآن، الفیض الکاشانیّ، تحقیق الحُسَینیّ الأمینیّ 4/177.>.
«عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْفَضْلِ الهاشِمِیِّ قالَ: سَمِعْتُ الصّادِقَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ یَقُولُ: إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الاْءَمْرِ غَیْبَةً لابُدَّ مِنْها یَرْتابُ فِیها کُلُّ مُبْطِلٍ.
فَقُلْتُ: وَلِمَ؟ جُعِلْتُ فِداکَ!
قالَ: لاِءَمْرٍ لَمْ یُؤْذَنْ لَنا فی کَشْفِهِ لَکُمْ.
قُلْتُ: فَما وَجْهُ الْحِکْمَةِ فی غَیْبَتِهِ؟
قالَ: وَجْهُ الْحِکْمَةِ فی غَیْبَتِهِ، وَجْهُ الْحِکْمَةِ فی غَیَباتِ مَنْ تَقَدَّمَهُ مِنْ حُجَجِ اللّهِ ـ تَعالی ذِکْرُهُ ـ ، إِنَّ وَجْهَ الْحِکْمَةِ فی ذلِکَ لایَنْکَشِفُ إِلاّ بَعْدَ ظُهُورِهِ کَما لَمْ یَنْکَشِفْ وَجْهُ الْحِکْمَةِ فیما أَتاهُ الْخِضْرُ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ مِنْ خَرْقِ السَّفینَةِ وَ قَتْلِ الْغُلامِ وَ إِقامَةِ الْجِدارِ لِمُوسی ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ إِلی وَقْتِ افْتِراقِهِما.
یَابْنَ الْفَضْلِ! إِنَّ هذَا الاْءَمْرِ أَمْرٌ مِن [أَمْرِ] اللّهِ ـ تَعالی ـ وَسِرٌّ مِنْ سِرِّ اللّهِ وَ غَیْبٌ مِنْ غَیْبِ اللّهِ وَمَتی عَلِمْنا أَنَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ حَکیمٌ، صَدَّقْنا بِأَنَّ أَفْعالَهُ کُلَّها حِکْمَةٌ وَ إِنْ کانَ وَجْهُها غَیْرَ مُنْکَشِفٍ.»(1).
(یعنی:
از عبداللّه بن فَضلِ هاشمی(2) منقول است که گفت: از جعفر بن محمّد الصّادق ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ شنیدم که میفرماید: صاحبِ این أمر را غَیبتی ناگزیر است که هر باطلاندیش در آن تردید میکُنَد.
گفتم: فدایت شوم! چرا؟
فرمود: بخاطرِ أمری که ما به آشکارساختنِ آن مأذون نیستیم.
گفتم: پس چه حکمتی در غَیبتِ او هست؟
فرمود: حکمتِ غَیبتِ وی، حکمتِ غَیبتهایِ آن حجّتهایِ خداوند ـ تعالی ذِکْرُهُ(3) ـ است که پیش از وی بودند. حکمتِ آن تنها پس از ظهورِ وی آشکار میشود چُنان که حکمتِ کارهایِ خضر علیهالسّلام ، از کشتیشکافتن و کشتنِ طفل و برپایداشتنِ دیوار، تا زمانِ جدائیشان، برایِ موسی علیهالسّلام آشکار نَشُد.
ای پسرِ فضل! این أمر، أمری از أمرِ خدایْ ـ تعالی ـ و سِرّی از سِرِّ خداوند و غیبی از غیبِ خداست و چون دانستیم که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ حکیم است، تصدیق میکنیم که همه کردارهایِ وی حکمت است، هرچند وجهِ آن آشکار نباشد(4).).
میگویم:
در بعضِ روایات، علّتِ غَیبت، این دانسته شده است که «آن حضرت چون خروج کُنَد، بیعتی در گردنِ وی نباشد»(5)، و در بعضِ روایات، این که «بر جانِ خویش بیم دارد»(6) و در بعضِ روایات، این که «بیم دارد او را گلو ببُرَّند»(7).
شریفِ مرتضی گوید: «سببِ غَیبت، آن است که ظالمان برایِ وی إیجادِ خوف کرده و دستِ او را از تصرّف در آنچه تصرّف در آن به او واگذار شده است بازداشتهاند. زیرا زمانی نفعِ کلّی از إمام حاصل میشود که بر أُمور توانا باشد و از وی
فرمان ببَرَنْد و طریقِ وصول و دستیابی به خواستههایش مسدود نباشد؛ تا سپاهیان را فرماندهی کُنَد و با یاغیان بجَنگَد و حدود را إقامه نماید و مرزها را استوار بدارَد و دادِ ستمدیده بدهد؛ که اینها همه، بدونِ اقتدار، شُدَنی نیست. پس چون، چیزی میانِ إمام و أهدافِ او از این أمر، حایل گردد، وظیفه قیام به إمامت از وی ساقط میشود. هنگامی هم که بر جان خویش بیمناک باشد، غَیبتِ او لازم میشود. اجتناب از زیان بنا بر عقل و نقل واجب است، و پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ در شِعْب و بارِ دیگر در غار پنهان شد و آن را وجهی جُز بیم و اجتناب از زیان نبود...»(8).
همین إشکال را محقّقِ کراجکی نیز در کنزالفوائد پاسخ گفته که شایسته رجوع میباشد.(9)
شیخِ طوسی نیز میگوید: «غَیبتِ قائِم علیهالسّلام ، نه از طرفِ خدایِ متعال است ـ زیرا وی عادل و حکیم است و فعلِ قبیح از او سرنمیزَند و به أمرِ واجب خللی نمیرسانَد ـ ، و نه از طرفِ خودِ آن حضرت است ـ زیرا او معصوم است و خللی به أمرِ واجب نمیرسانَد ـ ؛ بلکه بخاطرِ بسیاریِ دشمنان و قلّتِ یاریگران است.»(10).
شیخ همچُنین در تلخیصالشّافی میگوید: «اگر گفته شود: چیست آن سبب که مانعِ ظهور و مُقتضیِ غَیبتِ اوست...؟ گوئیم: باید آن سبب همانا بیمناکی بر جانِ خویشتن باشد؛ چرا که رنجهایِ فروتر از خطرِ جانی را إمام تحمّل میکُنَد و ظهور را بخاطرِ آنها فرونمیگُذارَد...»(11).
در آخرِ کتابش نیز گفته است: «... و در آغازِ این کتاب تبیین کردیم که سببِ غَیبتِ آن حضرت، آن است که ظالمان برایِ او إیجادِ خوف کرده و دستِ او را از تصرّف در آنچه تدبیر و تصرّف در آن به او واگذار شده است بازداشتهاند. پس چون میانِ او و هدفش چیزی حائل شود، وظیفه قیام به إمامت از وی ساقط میشود و چون بر جانِ خویش بیمناک باشد غَیبتِ او لازم و پنهانْبودَنَش ضَرور میگردد. پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ هم یکبار در شِعْب و بارِ دیگر در غار پنهان گردیده و آنرا
وجهی جز بیم از زیانهائی که به وی میرسیده است، نبوده»(12).
علاّمه بزرگ، شیخ محمّدحسینِ آلکاشفالغطاء، در کتابِ کِرامَندش، أصلُ الشّیعة و أصولُها، گفته است: «... هرچند ما به ندانستنِ حکمت و دست نیافتن به حاقِّ مصلحت خَستو شدیم، این پُرسش را برخی شیعیانِ عامی هم از ما پُرسیدهاند و ما هم وُجوهی چند را که شایسته تعلیل باشد ـ البتّه نه بر سبیلِ قَطع و یقین ـ یاد کردهایم؛ لیک موضوع، باریکتر و پیچیدهتر از این است، و چه بسا أُموری در میان باشد که صُدور را گُنجائیِ آن هست و سُطور را نه، و هرچند به معرفت درآید، به وصف نیاید؛ حق آن است که چون در مباحثِ إمامت به بُرهان ثابت شد که در هر روزگار إمامی بایَد، و زمین از حجّت تُهی نمانَد، و وجودِ او لُطف است، و إقدام و دستیازیِ او لُطفِ دیگر(13)، پس پُرسش از این حکمت را مَحَلّی نمیمانَد، و أدلّه این معانی در جایگاهِ خویش حاصل است، و بدینمایه إشارت ـ إِن شاءَ اللّه ـ کفایت خواهد بود.»(14) (پایانِ گفتارِ علاّمه کاشفالغطاء ـ که پایگاهش بلند باد! ـ).
علاّمه ملاّعلی علیاریِ تبریزی (درگذشته به سالِ 1327 ه . ق.) هم شش وَجْه در غَیبتِ حضرتِ حجّت (عج) یاد کرده است که خواننده خود اگر خواهنده باشد رجوع فرماید(15).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة /481 ح 11 <و نگر: پهلوان، 2/234 و 235؛ و: کمرهای، 2/158؛ و: حلیةالأبرار، 5/265.>.
(2) <عبداللّه بن فَضْل هاشمیِ نَوْفَلیّ، ثقه است. او را کتابی است که ابنِأَبیعُمَیْر از وی روایت کرده. بیش از 26 روایت در کتبِ أربعه شیعه دارد.
نگر: رجال النّجاشی، ط. جامعه مدرّسین، ص 233؛ و: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/519.>.
(3) <یعنی: برتر است یادِ او.>.
(4) <این نکته از منظرِ دانشِ کلام حائزِ أَهَمّیّتِ فراوان است. ما وقتی با دلائلِ عقلی ثابت کردیم که خداوند حکیم است و کارِ غیرِحکیمانه از وی سر نمیزَنَد، دیگر حاجت نداریم حکیمانگیِ هریک از کردارهایِ خداوند را جداگانه ثابت کنیم.
باری، از برایِ تفصیلِ این مطلب و مفهومِ حکیمبودنِ خداوند، مراجعه به کتابهایِ مبسوطِ کلامی، سودبخش است.>.
(5) کمالالدّین و تمامالنّعمة /479 ح 1.
(6) کمالالدّین و تمامالنّعمة /481 ح 7.
(7) کمالالدّین و تمامالنّعمة /481 ح 10.
(8) رسائل الشَّریف المُرتضی 2/295.
(9) کنزالفوائد 1/374 ـ 368 و 2/216.
(10) الرّسائل العشر /98.
(11) تَلخیص الشّافی 1/80.
(12) تَلخیصالشّافی 4/215.
(13) <این پاره سخنِ مرحومِ کاشفالغطاء، ناظر به سخنِ معروفِ خواجه نصیرالدّینِ طوسی ـ قَدَّسَ اللّهُ سِرَّهُ القُدّوسی ـ در تجریدالاعتقاد است که میفرماید: «وجودُه لطفٌ و تصرّفه آخر و عدمه مِنّا». تفصیل را، نگر: کشفالمراد، تحقیق: الشّیخ حسنزادهالآملی، ط: 9، صص 490 ـ 492؛ و: علاقةالتّجرید، 2/954 ـ 956.>.
(14) أصل الشّیعة و أصولها <ط. قاهره> /140 <و: تحقیق علاء آلجعفر، ص 227 و 228>.
(15) بهجة الامال فی شرح زبدةالمقال، 7/626.
«عَنْ سُلَیْمانَ الاْءَعْمَشِ ابْنِ مِهْرانَ، عَنْ جَعْفرٍ الصّادقِ عَنْ أَبیهِ عَن جَدِّه عَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ ـ قالَ:
نَحْنُ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ، وَ حُجَجُ اللّهِ عَلَی الْعالَمِینَ، وَ ساداتُ الْمُؤْمِنینَ، وَ قَادَةُ الْغُرِّ المُحَجَّلِینَ، وَ مَوالِی الْمُسلِمینَ، وَ نَحْنُ أَمانٌ لاِءَهْلِ الاْءَرْضِ کَما أَنَّ النُّجُومَ أَمانٌ لاِءَهْلِ السَّماءِ، و بِنا یُمْسَکُ السَّماءُ أَنْ تَقَعَ عَلَی الاْءَرْضِ إِلاّ بِإِذْنِه، وَ بِنا یُنْزَلُ الغَیْثُ وَ تُنْشَرُ الرَّحْمَةُ، وَ تُخْرَجُ بَرَکاتُ الاْءَرْضِ، وَ لَولا ما عَلَی الاْءَرْضِ مِنّا لَساخَتْ بِأَهْلِهَا.
ثُمَّ قالَ: وَ لَمْتَخْلُ مُنْذُ خَلْقِ آدَمَ ـ عَلَیْهِ السّلام ـ مِنْ حُجَّةِ اللّهِ فیها، إِمَّا ظاهِرٌ
مَشْهُورٌ أَوْ غایبٌ مَستُورٌ، وَ لا تَخْلُو الاْءَرضُ إِلی أَنْ تَقُومَ السّاعَةُ مِن حُجَّةٍ، وَ لَوْلا ذلِکَ لَمْیُعْبَدِ اللّهُ.
قالَ سُلَیْمانُ: قُلْتُ لِجَعْفَرٍ الصّادِقِ ـ رَضِیَ اللّهُ عَنْه ـ : کَیْفَ یَنْتَفِعُ النّاسُ بِالْحُجَّةِ الغائِبِ المَسْتُورِ؟
قالَ: کَما یَنْتَفِعُونَ بِالشَّمْسِ إِذا سَتَرَها سَحابٌ.»(1).
(یعنی:
از سُلَیْمانِ أَعْمَش پسرِ مِهْران،(2) منقول است که از إمام جعفرِ صادق نقل کرد و آن حضرت از پدرِ خویش و او از جدِّ وی، علیّ بن حسین ـ که خداوند از ایشان خُشنود باد(3) ـ نقل فرمود که فرمود:
ما، پیشوایانِ مسلمانان، و حُجَّتهایِ خداوند بر جهانیان، و سَروَرانِ مؤمنان، و راهبَرانِ سپیدْچهرگانِ سپیدْ دست و پایْ(4)، و مولایانِ أهلِ إسلام هستیم. همانگونه که ستارگان أمانِ أهلِ آسماناند، ما أمانِ أهلِ زمینیم. به واسطه ما آسمان نگاه داشته میشود تا جُز به إذنِ او [= خداوند] بر زمین فرونیفتد، و به سببِ ما باران فروفرستاده میشود و رحمت نَشر مییابد و بَرَکاتِ زمین بیرون میآید، و اگر کسی از ما بر رویِ زمین نبود، زمین، زمینیان را به کامِ خویش اَندَرمیکَشید.
آنگاه فرمود: از هنگامِ آفرینشِ آدم علیهالسّلام زمین از حجّتِ خدا که در آن باشد، خواه پدیدار و شناخته و خواه غائب و پوشیده، خالی نبوده است، و تا زمانی هم که رستاخیز بر پا شود، زمین خالی از حجّتی نخواهد بود، و اگر این نبود، خداوند پرستیده نمیشد.
سُلَیمان گفت: به إمام جعفرِ صادق ـ که خداوند از او خشنود باد ـ گفتم: مردمان چگونه از حجّتِ غائب و پوشیده بهره بَرَنْد؟
فرمود: همانگونه که از خورشید در هنگامی که اَبری آن را بپوشانَد بهره میبَرَند.).
شریفِ مرتضی در رسالهاش درباره «غَیبتِ حجّت»، گفته است:
«اگر گفته شود: چه فرق است میانِ وجودِ او در حالی که غائب باشد و دستِ کسی به او نرسد و هیچ انسانی از او بهرهمند نشود، و عدمِ او؟ و اگر فرقی نباشد، همانگونه که رواست در استتار باشد تا بدانَد توده فرمانپذیرِ اوست و آنگاه ظاهر شود، روا باشد که خداوند او را تا زمانی که بدانَد توده فرمانَش میبَرَنْد در عَدَم بَدارَد؟
در پاسخ گفته میشود: أوّلاً ما روا میداریم که بسیاری از أولیاءِ وی و قائلان به
إمامتش را به او دسترس باشد و از وی بهره بَرَند، و کسانی از ایشان که به وی دسترس ندارند و شیعیان و معتقدان به إمامتش که او را دیدار نمیکنند، در حالِ غَیبت نَفْعی را که معتقدیم در تکلیف از آن گُزیری نیست، از وی میبَرَند؛ چه ایشان چون میدانند که او در میانِ ایشان هست و قطع دارند که طاعتِ وی بر ایشان واجب و لازم است، بناگُزیر در دستیازیدن به زشتکاری از وی بیم کُنَند و بهَراسَند و از تأدیب و مُؤاخَذَتش خوف داشته باشند و بدین ترتیب زشتکاریِ ایشان اندک و نیکوکاریشان بسیار گردد؛ یا این أقرب باشد.
این وجهِ عقلی حاجتِ به إمام است، و هرچند إمام از خوفِ دشمنانش و از این روی که راهِ بهرهبُردن از وی را بر خود بستهاند، ظاهر نشود، در این گفتار تبیین کردیم که أولیایِ إمام بر دو وجهِ پیشگفته از وی بهره میبَرَنْد.
بنابر آنچه میگوئیم، فرقِ میانِ وجودِ إمام که از خوفِ دشمنانش غائب باشد و در این حالت انتظار بَرَد تا فرمانپذیرِ وی شوند و آنگاه ظُهور نماید و به وظیفهای که خداوند بر عهده وی نهاده است قیام کُنَد، و عَدَمِ وی، روشن و آشکارست؛ چه اگر
وی معدوم باشد، مصلحتهائی که از کفِ بندگانِ خدا میروَد و رهیافتگیهائی که از دست میدهند و لطفی که از آن محروم میمانَند، به خداوندِ سُبحان منسوب میشود، و خداوند را در این باب حجّتی و مَلامتی بر بندگان نباشد. ولی هنگامی که موجود و به سبب آن که ایشان مایه خوفِ وی میشوند در استتار باشد، مصلحتهائی که از کفِ ایشان میرود و منفعتهائی که از دست میدهند، به خودشان منسوب میشود و ایشان خود بخاطرِ آن مورِد مَلامَت و مُؤاخَذَتاند.»(5)
علاّمه مجلسی (ره) درباره تشبیهِ آن حضرت علیهالسّلام به خورشیدی که اَبر آن را پوشانیده باشد، وجوهی یاد کرده و گفته است: «تشبیه به خورشیدی که با اَبر پوشانیده شده است، به چند چیز إشارت دارد:
نخست آن که فروغِ هستی و دانش و هدایت به توسّطِ آن حضرت علیهالسّلام به آفریدگان میرسد؛ چه به أخبارِ مُستَفیضه(6) ثابت شده است که ایشان علّتهایِ غائیِ ایجادِ خَلقاند و اگر ایشان نبودند، فروغِ هستی به دیگران نمیرسید و پیدائیِ
دانشها و مَعارف بر خَلق و رفعِ بلایا از ایشان، به برکتِ آن وجودهایِ مقدّس و شفاعتْخواهی از ایشان و توسّل بدیشان است. اگر ایشان نبودند خَلق به واسطه زشتکاریهاشان سزاوارِ أنواع ِ عذاب میشدند چُنان که خدایِ متعال فرموده است: «وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فیهِمْ».(7) ما به دفعاتِ بیرون از شمار آزمودهایم که به هنگامِ بستگیِ کارها و دشواریِ مسائل و دوری از حضرتِ حق ـ تعالی ـ و بسته شدنِ أبوابِ فیض، وقتی ایشان را شفیع سازیم و به فروغشان متوسّل گردیم، به اندازه ارتباطِ معنویی که در آن وقت با ایشان حاصل شود، آن دشواریها نیز مرتفع میگردد. این برایِ کسی که خداوند دیده دلش را به فروغِ إیمان توتیا کشیدهباشد، عیان است، و توضیحِ آن در کتابِ إمامت بیامده.
دوم آن که چُنان که مردمان هرچند از خورشیدِ پوشیده با اَبر مُنْتَفِع میشوند،
هردم انتظار میبَرَند که اَبر به کناری روَد و خورشید آشکار گردَد، تا بیشتر از آن بهره ببَرَنْد، در روزِگار غَیبتِ آن حضرت علیهالسّلام هم، شیعیانِ مخلصِ وی در هر وقت و زمان، خروج و ظهورِ وی را انتظار میبَرَنْد و نومید نمیشوند.
سوم آن که کسی که به رغمِ وُفورِ ظُهورِ آثارِ آن حضرت علیهالسّلام ، وجودِ او را مُنکِر باشد، چونان کسی است که وقتی اَبرها خورشید را از دیدگان پوشیده دارند، وجودِ خورشید را مُنْکِر شود.
چهارم آن که گاه نهانبودنِ خورشید در اَبر برایِ بندگانِ خدا سودمندتر از آن است که آشکار و ناپوشیده باشد؛ غَیبتِ آن حضرت علیهالسّلام نیز در این روزگاران برایِ ایشان سودمندتر است و از این روست که وی از ایشان نهان است.
پنجم آن که نگرنده به خورشید را، بیرون از اَبر، نظر به آن، ممکن نباشد و ای بسا بخاطرِ ناتوانیِ باصِرهاش از إحاطه به خورشید، با نگریستن به آن نابینا شود. خورشیدِ ذاتِ مقدّسِ آنحضرت نیز چُنین است. ای بسا ظهورِ آن برایِ بَصائِرِ ایشان زیانبارتر باشد و سبب شود در بابِ حق نابینا شوند؛ در حالی که چُنان که آدمی خورشید را از پسِ اَبر مینگَرَد و زیان نمیبیند، بَصائِرِ ایشان هم إیمانِ به او را در زمانِ غَیبتش برمیتابَد.
ششم آن که خورشید گاه از اَبر بیرون میآید و تنها برخی ـ و نه همه ـ آن را میبینند؛ آن حضرت علیهالسّلام هم در أیّام غَیبتش ممکن است تنها از برایِ بعضِ خَلق ظاهر گردد.(8)
هفتم آن که ایشان <یعنی: حضرتِ قائِم و دیگر إمامان ـ سلامُ اللّه علیهم أجمعین ـ <در فراگیر بودنِ سودی که میرسانند چون خورشید هستند و تنها کسی که نابینا باشد از ایشان سود نمیبَرَد؛ چُنان که این فرمایشِ خدایِ متعال که میگوید: «مَن کانَ فی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الاْخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً»(9)، در أخبار به همین معنا تفسیر شده است.
هشتم آن که همانگونه که پرتوهایِ خورشید به اندازه روزنهها و پنجرههایِ خانهها و چندان که موانع از سرِ راهِ آنها برداشته شود، به خانه درمیآیند، حواسّ و مَشاعر، روزنهها و پنجرههایِ دلِ خَلقاند، و بهرهوریِ خَلقِ هم از أنوارِ هدایتِ آن وجودهایِ مقدّس، چندانست که موانع را، أعمّ از شَهَواتِ نَفْسانی و عَلایقِ جِسمانی، از حواسّ و مَشاعرِ خود بزدایند و پوششهایِ انبوهِ هیولانی را از رویِ دلهاشان برانند، تا بهمانندِ کسی شوند که بی هیچ پوشش زیرِ آسمانِ باز قرار گرفته و پرتوهایِ خورشید از همه سو بر او میتابَد.
باری، از این بهشتِ روحانی هشت باب بر تو گُشوده شد و خداوند به فضلِ خویش هشت بابِ دیگر نیز بر من گشوده است که در عبارت نمیگنجد. باشد که خداوند در معرفتِ ایشان، بر ما و بر تو هَزار باب بگشاید که از هر بابِ آن هَزار باب گشوده آید.»(10)
(1) منتخب الأثر /271 به نقل از ینابیع المودّة /477 <نیز نگر: طبعِ جدیدِ منتخب الأثر (سه جلدی)، 2/268.
و نیز نگر: کمالالدّین و تمامالنّعمة، ط. جامعه مدّرسین، 1405 ه . ق.، 1/207؛ و: پهلوان: 1/393؛ و: کمرهای، 1/313 و 314.
گفتنی است حدیثِ مورد بحث، دوبار در ینابیع المودّه به نقل از فرائد السّمطین آمده. نگر: ینابیع المودّة، ط. أُسوه، 1/75 و 76، و: 3/360 و 361.>.
(2) <أبومحمّد سُلَیمان بن مِهرانِ أَسَدیِ کوفی (أَعْمَش) از أکابرِ عُلَما و مردی موثّق به شمار میرود. ابنِشهرآشوب ـ رضوانُ اللّهِ علیه ـ او را از خواصِّ أصحابِ إمامِ صادق ـ علیه الصّلوة و السّلام ـ به شمار آورده است.
نگر: الموسوعة الرّجالیّه المیسّرة 1/410.>.
(3) <پوشیده نیست که هم شیوه این دعا و هم دعائی که پس از این آمده، سُنّیانه است و علیالظّاهر به تَبَعِ متنِ ینابیع المودّهیِ قُندوزیِ حَنَفی اینگونه آمده.
تَأَدُّبِ شرعی اقتضا میکند از أهلِ بیت ـ علیهم السّلام ـ با «سلام» و «صلوة» یاد کنیم؛ چُنان که شیوه قاطبه شیعه ـ أَعْلَی اللّهُ کَلِمَتَهُم ـ و بیداردلانی از أهلِ تسنّن نیز همین است.>.
(4) <«راهبرِ سپیدْچهرگانِ سپیدْ دست و پایْ»، ترجَمهای است که از برایِ تعبیرِ معروف و اصطلاحْ گونه «قائِد الغُرِّ المُحَجَّلین» مناسب به نظر رسید.
اگر بخواهیم اندکی تفسیرآمیزتر بیان کنیم، باید ـ بهسانِ أبوالمکارِم حَسَنیِ واعظ (قُدِّسَ سِرُّهُ الشَّریف) ـ بگوئیم: «پیشوایِ آنها که از آثارِ وُضو ـ که شِعارِ اهلِ ایمان است ـ روی و دَست و
پایِ ایشان سپید باشد» (نگر: دقائقالتّأویل و حقائقالتّنزیل، پِژوهشِ جویاجهانبخش، ص 127).>.
(5) رسائل الشَّریف المرتضی، 2/297.
(6) <«مُستَفیض» از اصطلاحاتِ دانشِ درایةالحدیث است. «مُستَفیض» خبری است که اگرچه به حدِّ تَواتُر نرسیده، در هر طبقه بیش از سه (و به قولی: دو) راوی داشته باشد.
نگر: أصول الحدیث، الدّکتور عبدالهادی الفضلی، ص 99؛ و: معجم مصطلحات الرّجال و الدّرایة، ص 157.>.
(7) <س 8، آغازِ ی 33؛ یعنی: و خداوند مادام که تو در میانِ ایشان هستی، ایشان را عذاب نکُنَد.>.
(8) <علاّمه مجلسی ـ قَدَّسَ اللّهُ روحَه العزیز ـ در حقّ الیقین میافزاید:
«... حضرت صادق علیهالسّلام فرمود که حضرتِ قائم علیهالسّلام را دو غیبت خواهد بود: یکی کوتاه و یکی دراز، و در غیبت او نخواهند دانست جایِ او را مگر خواصِّ شیعیانِ او و در غیبتِ دویم نخواهند دانست مکانِ او را مگر مخصوصان و موالیانِ او.
و در روایتِ دیگر وارد شده است که سی نفر از مخصوصانِ آن حضرت همیشه در خدمت او خواهند بود، یعنی هریک که بمیرند دیگری به جایِ او خواهد آمد» (ط. کانونِ پژوهش، ص 345 و 346).>.
(9) <س 17، بیشترینه ی 72؛ یعنی: هرکه در این جهان، کور (کوردل) باشد، در سرایِ بازپسین هم کور (کوردل) است و گُمراهتر.>.
(10) بحارالأنوار 13/129 طبعِ أمینالضَّرب، و 52/93 و 94 از طبعِ حروفیِ ایران <و 21/344 و 345 از چاپِ شیخ محمودِ دُریابِ نجفی، 1421 ه . ق.>.
<علاّمه مجلسی ـ أفاضَ اللّهُ عَلَینا مِن بَرَکاتِ مَرقَدِهِ الشّریفِ ـ هفت وجه از این وجوه را در حقّالیقین هم آورده است. نگر: ط. کانونِ پژوهش، ص 345 و 346.
ثالثُ المَجْلسیّین، مُحَدِّثِ نوری ـ أَعَلَی اللّهُ مَقامَه ـ نیز، در نجمالثّاقب، پارهای از این وجوه را
نقل فرموده است. نگر: ط. مسجدِ جمکران، ص 793 و 794.>.
«عَن یَمانٍ التَّمّارِ قالَ: کُنّا عِنْدَ أَبیعَبْدِاللّهِعلیهالسّلام جُلُوسًا، فقالَ لَنا:
إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الاْءَمْرِ غَیْبَةٌ، المُتَمَسِّکُ فیها بِدینِهِ کَالْخارِطِ لِلقَتادِ.
ثُمَّ قالَ ـ هکَذا بِیَدِه ـ : فَأَیُّکُمْ یُمْسِکُ شَوْکَ الْقَتادِ بِیَدِه؟
ثُمَّ أَطْرَقَ مَلِیًّا، ثُمَّ قالَ: إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الاْءَمْرِ غَیْبَةٌ، فَلْیَتَّقِ اللّهَ عَبْدٌ وَلْیَتَمَسَّکَ بِدینِهِ.»(1).
(یعنی:
از یَمانِ تمّار منقول است که گفت: نزدِ أبوعبداللّه [ یعنی: إمامِ صادق ] علیهالسّلام نشسته بودیم؛ به ما فرمود:
صاحبِ این أمر را غَیبتی است؛ هرکه در روزگارِ آن غَیبت به دینِ خویش پایبَنْد باشد، مانندِ کسی است که با دست خارِ گَوَن را بتراشد.(2).
سپس فرمود ـ و با دست إشاره و تصویر کرد ـ که: کدامیک از شما تیغِ خارِ گَوَن را
با دستِ خویش میگیرد؟
آنگاه لَخْتی سر به زیر افکَنْد و سپس فرمود: صاحبِ این أمر را غَیبتی است، پس هر بنده باید از خدا پروا کُنَد و به دینِ خویش پایبند باشد.).
(1) الکافی 1/335 <؛ مصطفوی: 2/132.
نیز با لَخْتَکی تفاوت در: کمالالدّین و تمامالنّعمة، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق.، ص 343؛ و: الغیبهیِ طوسی، ط. مکتبة نینوی الحدیثة، ص 275؛ و: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارس حسّون کریم، ص 173 و 174. طابعِ الغیبهیِ نُعمانی نشانیِ روایت را در شماری از متون یاد کرده.>.
(2) <گرفتنِ خارِ گَوَن و دست کشیدن بر آن تا تراشیده گردد و برگههایش بریزد، «خَرط القَتاد» خوانده میشود، و چون خارهایِ این گیاه مانندِ سوزن است، بطبْع دست را سخت رنجه میدارَد و میآزارَد. «خَرط القَتاد» در زبانِ عربی مَثَل است برایِ دستیازیدن به کارهایِ صَعب. نگر: مرآةالعقول، 4/33.>.
«عَنْ عَمّارٍ السّاباطیّ قالَ: قُلتُ لاِءَبیعَبْدِاللّهِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
أَ یُّما أَفْضَلُ: الْعِبادَةُ فِی السِّرِّ مَعَ الإِمامِ مِنْکُمُ المُسْتَتِرِ فی دَوْلَةِ الباطِلِ، أَو العِبادَةُ فی ظُهُورِ الحَقِّ وَ دَوْلَتِهِ مَعَ الاْءِمامِ مِنْکُمُ الظّاهِرِ؟
فَقالَ: یا عَمّارُ! الصَّدَقَةُ فِی السِّرِّ وَاللّهِ أَفْضَلُ مِنَ الصَّدَقَةِ فِی الْعَلانِیَةِ وَ کَذلِکَ وَاللّهِ عِبادَتُکُمْ فِی السِّرِّ مَعَ إِمَامِکُم الْمُسْتَتِرِ فی دَوْلَةِ الباطِلِ وَ تَخَوُّفُکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ فی دَوْلَةِ الْباطِلِ وَ حَالِ الْهُدْنَةِ أَفْضَلُ مِمَّنْ یَعْبُدُ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ذِکْرُهُ ـ فی ظُهُورِ الحَقِّ مَعَ إِمامِ الْحَقِّ الظّاهِرِ فی دَوْلَةِ الْحَقِّ وَ لَیْسَتِ الْعِبادَةُ مَعَ الْخَوْفِ فی دَوْلَةِ الباطِلِ مِثْلَ الْعِبادَةِ و الاْءَمْنِ فی دَوْلَةِ الحَقّ.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَنْ صَلَّی مِنْکُم الْیَوْمَ صَلاةَ فَریضَةٍ فی جَماعَةٍ مُسْتَتِرًا بِهَا مِنْ عَدُوِّهِ فی وَقْتِها فَأَتَمَّها، کَتَبَ اللّهُ لَهُ خَمْسینَ صَلاةَ فَریضَةٍ فی جَماعَةٍ، وَ مَنْ صَلَّی مِنْکُمْ صَلاةَ فَریضَةٍ وَحْدَهُ مُسْتَتِرًا بِها مِنْ عَدُوِّهِ فی وَقْتِها فَأَتَمَّها، کَتَبَ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ بِها لَهُ خَمْسًا وَ عِشْرینَ صَلاةَ فَریضَةٍ وَحْدانِیَّةً، وَ مَنْ صَلَّی مِنْکُمْ صَلاةَ نافِلَةٍ لِوَقْتِها فَأَتَمَّها، کَتَبَ اللّهُ لَهُ بِها عَشْرَ صَلَواتٍ نَوافِلَ، وَ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ حَسَنَةً، کَتَبَ اللّهُ
ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ لَهُ بِها عِشْرینَ حَسَنَةً، وَ یُضاعِفُ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ حَسَناتِ الْمُؤْمِنِ مِنْکُمْ إِذا أَحْسَنَ أَعْمالَهُ وَ دانَ بِالتَّقِیَّةِ عَلَی دینِهِ وَ إِمامِهِ وَ نَفْسِهِ وَ أَمْسَکَ مِنْ لِسانِهِ أَضْعافًا مُضاعَفَةً، إِنَّ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ کَریمٌ.
قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ! قَدْ ـ وَاللّهِ! ـ رَغَّبْتَنی فِی الْعَمَلِ وَ حَثَثْتَنی عَلَیْهِ وَ لکِنْ أُحِبُّ أَنْ أَعْلَمَ کَیْفَ صِرْنا نَحْنُ الْیَوْمَ أَفْضَلُ أَعْمالاً مِنْ أَصْحابِ الاْءِمامِ الظّاهِرِ مِنْکُمْ فی دَوْلَةِ الحَقِّ وَ نَحْنُ عَلَی دینٍ وَاحِدٍ؟ فقالَ: إِنَّکُمْ سَبَقْتُمُوهُمْ إِلَی الدُّخُولِ فی دینِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ وَ إِلَی الصَّلاةِ و الصَّوْمِ و الْحَجِّ وَ إِلَی کُلِّ خَیْرٍ وَ فِقْهٍ وَ إِلَی عِبادَةِ اللّهِ ـ عَزَّ ذِکْرُهُ ـ سِرًّا مِنْ عُدُوِّکُمْ مَعَ إِمامِکُمُ الْمُسْتَتِرِ، مُطیعینَ لَهُ، صابِرینَ مَعَهُ، مُنْتَظِرینَ لِدَوْلَةِ الْحَقِّ، خائِفینَ عَلَی إِمامِکُمْ وَ أَنْفُسِکُم مِنَ الْمُلُوکِ الظَّلَمَةِ تَنْظُرُونَ إِلَی حَقِّ إِمامِکُمْ وَ حُقُوقِکُمْ فی أَیْدِی الظَّلَمَةِ، قَدْ مَنَعُوکُمْ ذلِکَ وَاضْطَرُّوکُمْ إِلَی حَرْثِ الدُّنْیا وَ طَلَبِ الْمَعاشِ مَعَ الصَّبْرِ عَلَی دینِکُمْ وَ عِبادَتِکُمْ وَ طاعَةِ إِمامِکُمْ وَ الْخَوْفِ مِنْ عَدُوِّکُمْ، فَبِذلِکَ ضَاعَفَ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ لَکُمُ الاْءَعْمالَ، فَهَنیئًا لَکُمْ!
قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ! فَما تَرَی إِذًا أَنْ نَکُونَ مِنْ أَصْحابِ القائِمِ وَ یَظْهَرَ الحَقُّ وَ
نَحْنُ الْیَوْمَ فی إِمامَتِکَ وَ طاعَتِکَ أَفْضَلُ أَعْمالاً مِنْ أَصْحابِ دَوْلَةِ الحَقِّ وَ الْعَدْلِ؟
فَقالَ: سُبْحانَ اللّهِ! أَما تُحِبُّونَ أَنْ یُظْهِرَ اللَّهُ ـ تَبارَکَ وَ تَعالَی ـ الْحَقَّ وَ الْعَدْلَ فِی الْبِلادِ وَ یَجْمَعَ اللَّهُ الْکَلِمَةَ وَ یُؤَلِّفَ اللَّهُ بَیْنَ قُلُوبٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ لاَیَعْصُونَ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ فی أَرْضِهِ وَ تُقامَ حُدُودُهُ فی خَلْقِهِ وَ یَرُدَّ اللّهُ الْحَقَّ إِلَی أَهْلِهِ فَیَظْهَرُ، حَتَّی لاَیَسْتَخْفَی بِشَیْءٍ مِنَ الْحَقِّ مَخافَةَ أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ.
أَما وَاللّهِ یا عَمّارُ! لاَیَمُوتُ مِنْکُمْ مَیِّتٌ عَلَی الْحَالِ الَّتی أَنْتُمُ عَلَیْها إِلاَّ کَانَ أَفْضَلَ عِنْدَ اللّهِ مِنْ کَثیرٍ مِنْ شُهَداءِ بَدْرٍ وَ أُحُدٍ فَأَبْشِرُوا.»(1).
(یعنی:
از عَمّارِ ساباطی(2) منقول است که گفت: به حضرتِ أبوعبداللّه [یعنی: إمامِ صادق] علیهالسّلام گفتم: کدامیک [از این دو [برترست: عبادتِ در نهان با إمامی از شما که پنهان باشد(3) در زمانِ چیرگیِ باطل، یا عبادت در زمانِ ظهورِ حق و چیرگیِ آن، با إمامی از شما که آشکار باشد؟
فرمود: ای عَمّار! صدقه در نهان ـ به خدا ـ برتر از صدقه آشکاراست، و همچُنین ـ به خدا ـ عبادتِ شما در نهان با إمامتان که پنهان باشد در زمانِ چیرگیِ باطل، و بیمِ شما از دشمنتان در زمانِ چیرگیِ باطل و حالِ صلح(4)، برتر از [حال و کردارِ[ کسی(5) است که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ذِکْرُه ـ(6) را در زمانِ ظهورِ حق با إمامِ بَرحقِّ آشکار در دولتِ حق عبادت کُنَد. عبادت با خوْف در زمانِ چیرگیِ باطل، چونان عبادت و أمنیّت در زمانِ چیرگیِ حق نیست.
و بدانید آنکس از شما که امروز نمازِ فریضهای را به هنگامش در جماعت بُگْزارَد و از دشمنش پوشیده بدارَد و بتمامت أدا کُنَد(7)، خداوند برایِ او پنجاه نمازِ فریضه گُزارده در جماعت بنویسد، و آنکس از شما که نمازِ فریضهای را به هنگامش فُرادی
بُگْزارَد و از دشمنش پوشیده بدارَد و بتمامت أَدا کُنَد، خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ در برابرِ آن نماز، برایِ او بیست و پنج نمازِ فریضه فُرادی بنویسد، و آنکس از شما که نمازِ نافلهای را به هنگامش بُگْزارَد و بتمامَتْ أَدا کُنَد، خدا، در برابرِ آن نماز، برایِ او ده نمازِ نافله بنویسد، و هرکدام از شما کارِ نیکی کُنَد، خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ در برابرِ آن، برایش بیست کارِ نیک بنویسد، و آنکس از شما که مؤمن باشد، اگر کارهایش را نیکو انجام دهد و در بابِ دین و إمام و جانِ خود تقیّه پیشه کُنَد و جلویِ زبانش را بگیرَد(8)، خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ حَسَناتش را چَندچَنْدان سازد. همانا خدایْ ـ عَزَّ و جَلّ ـ کَریم است.
گفتم: به فدایت شوم! به خدا که مرا به عمل ترغیب فرمودی و برانگیختی، لیک دوست دارم بدانم چگونه ما امروز، به کردار، از یارانِ إمامی از شما که آشکار باشد در زمانِ چیرگیِ حق، برتر آمدهایم، حال آنکه همگی بر یک کیش هستیم؟!
فرمود: شما، در اندرآمدن به دینِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ ، و در دستیازیدن به نماز و روزه و حج، و هر خیر و دانش(9)، و در عبادتِ خدایْ ـ عَزَّ ذِکْرُهُ(10) ـ ، پوشیده از دشمنتان و همسو با إمامتان که پنهان است، در حالی که او را مطیعید و به همراهِ او میشکیبید و چیرگیِ حق را چشم میدارید و بر إمامتان و بر خودتان از پادشاهانِ ستمکار بیمناکید، بر ایشان پیشی گرفتهاید؛ حقِّ إمامتان و حقوقِ خودتان(11) را در دستانِ ستمکاران میبینید که آن را از شما بازداشته و شما را از طلبِ فائدتِ دُنیَوی(12) و تکاپو برایِ معاش ناگزیر کردهاند، و افزون بر اینها، در کارِ دین و عبادت و فرمانبرداری از إمامتان شکیبائید و از دشمنتان بیمناک؛ بدینهاست که خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ [ثوابِ] أعمالِ شما را چندبرابر کرده که گُواراتان باد!
گفتم: به فدایت شوم! در جائی که ما امروز در إمامت و طاعتِ تو، به کردار، از یارانِ دولتِ حقّ و عدل برتریم، چرا باید از یارانِ قائِم باشیم و حق پدیدار گردد؟!
فرمود: سُبحانَ اللّه!(13) آیا دوست ندارید خدایْ ـ تَبارَکَ و تَعَالَی ـ حقّ و عدل را در بلاد پدیدار سازَد و وحدتِ کلمه پدید آورَد و میانِ دلهایِ پراکنده أُلْفَت دِهَد(14) و مردمان خدایْ را در زمینش نافرمانی نکنند و حدودِ إلآهی در میانِ آفریدگانش برقرار گردد و خداوند حق را به صاحبانش بازگَردانَد(15) و حق پدیدار گردد(16) تا جائی که از بیمِ أَحَدی از آفریدگان ذرّهای از حق پنهان کرده نیایَد(17). هان! به خدا ای عَمّار! هرکدام از شما بدین حال که دارید بمیرد، نزدِ خدا از بسیاری از شهیدانِ بَدْر و أُحُد بَرترست؛ پس [بخاطرِ این فضیلت] شاد باشید!).
(1) الکافی 1/333 <این حدیثِ عَمّارِ ساباطی را شیخِ صدوق نیز در کمالالدّین (باب 55 / ما رُوِی فـی ثوابِ المُنْتَظِر لِلْفَرَجِ) روایت کرده. نصِّ روایتِ کمالالدّین با روایتِ کافی تفاوتهائی دارد و این دگرسانیها احتمالاً با تفاوتِ برخی راویان در سندِ هریک از این دو محدّثِ بزرگ بیپیوند نیست.
از برایِ نقلِ صدوق، نگر: پهلوان، 2/548 ـ 550.>.
(2) <عمّار بن موسی ساباطی در روایت ثقه است؛ نگر: رجالالنّجاشی، تحقیق: الشُّبَیْریّ الزّنجانی، ص 290>.
(3) <گفتهاند که چه بسا مراد از إمامِ پنهان، در اینجا، إمامی است که در حالِ تقیّه است و باسطالید نیست؛ خواه ظاهر باشد و خواه غائب. نگر: مرآةالعقول، 4/21>.
(4) <مراد حالتی است که در آن، بخاطِر مصلحت و به أمرِ خداوند، با أئمّه جور مُصالحه ظاهری صورت پذیرفته و در ظاهر با ایشان مُعارضه و ستیزی صورت نمیبندد و از ایشان تقیّه میکنند. نگر: مرآةالعقول، 4/21.>.
(5) <علاّمه مجلسی ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ خاطرنشان فرموده است که «ممّن یعبد اللّه» در اینجا یعنی «من عبادة من یعبد اللّه»، و این نظیرِ عبارتِ قرآنیِ «وَلکِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقی» (س 2 ی 189) است. نگر: مرآةالعقول، 4/21.
میافزایم: همچُنین سنجیدنی است با عبارتِ قرآنیِ «وَ لکِنَّ البِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ» (س 2 ی 177).
دانشمندانِ قرآنْ پِژوه درباره این ساخت و نحوه تعبیر، بتفصیل، سخن گفتهاند. نگر: رَوضُ
الجِنان و رَوْحُ الجَنان، تصحیح: یاحقّی ـ ناصح، ط. آستانِ قدس، 2/309 و 310؛ و: 3/66 و 67.
مقصود، آن که این نحوه تعبیرِ نصِّ حدیث، نه تنها به شیوائی و رسائیِ آن خلَلی نمیرسانَد، همسو با قرآنِ کریم نیز هست.>.
(6) <«عَزَّ و جَلَّ ذِکْرُهُ» یعنی: گرامی و بزرگ است یادِ او.>.
(7) <یعنی: شروط و واجباتِ آن، بلکه مُستَحَبّاتش را هم، به انجام رسانَد. نگر: مرآةالعقول، 4/22.>.
(8) <یعنی: از آنچه نمیدانَد و از آنچه با تقیّه درنمیسازَد، خاموش بنشیند. نگر: مرآةالعقول، 4/22.>.
(9) <در متنِ مرآةالعقول (4/23) «إلی کلّ خیر وفّقه» ضبط کردهاند، لیک در روایتِ صدوق در کمالالدّین «إلی کلّ فقه و خیر» آمده. نگر: پهلوان 2/549، و: کمرهای، 2/359 ـ که مؤیِّدِ قرائتِ ما و متنِ کافییِ مَشْکول و مُعْرَبِ متداول است.>.
(10) <«عَزَّ ذِکْرُهُ» یعنی: گرامی است یادِ او.>.
(11) <آنگونه که علاّمه مجلسی ـ قدّس سرّه ـ فرموده، حقِّ إمام، إمامت است و فَیْء و خُمس، و حقوقِ ایشان زکات و خراج و دیگر چیزهائی است که ظالمان از شیعه غصب کردهاند. نگر: مرآةالعقول، 4/24.>.
(12) <تعبیرِ «حَرْث الدّنیا»، در این روایت، بجد سنجیدنی است با همین تعبیر در عبارتی از نهجالبلاغه:
«إِنْ دُعِیَ إِلَی حَرْثِ الدُّنْیا عَمِلَ، وَ إِنْ دُعِیَ إِلَی حَرْثِ الاْآخِرَةِ کَسِلَ» (نهجالبلاغه، با ترجَمه دکتر شهیدی، ص 95؛ خ 103).
درباره این تعبیرِ نهجالبلاغه، نگر: مفردات نهجالبلاغه، سیّدعلیأکبرِ قُرَشی، 1/261.
در روایتِ صدوق ـ قدّس سرّه ـ بجایِ «حرث الدّنیا»، «جدب الدّنیا» (نگر: پهلوان، 2/549؛ و: کمرهای، 2/359) آمده؛ هرچند گفتهاند در بعضِ نسخ هم «حرث الأرض» است (نگر:
پهلوان، 2/549، حاشیه).>.
(13) <«سُبحان اللّه»، در اینجا، افزون بر تنزیه که در ذاتِ آن است، دلالت بر تعجّب و شگفتی هم میکُنَد. نگر: مرآةالعُقول 4/24.>.
(14) <آنگونه که علاّمه مجلسی ـ أَعلَی اللّهُ مَقامَه ـ فرموده است، مراد از «جمعِ کلمه»، همداستانیِ ظاهریِ خلق بر حقیقت است، و مراد از «أُلفتِ قلوب»، همداستانیِ واقعی بر حقیقت است. نگر: مرآةُالعُقول 4/24 و 25.>.
(15) <بنا بر توضیحِ مرحومِ مجلسی ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ ، یعنی: إمامت را به أهلبِیت ـ علیهمالسّلامـ بازگردانَد. نگر: مرآةُ العُقول 4/25.>.
(16) <میتوان اینگونه هم معنا کرد که: صاحبِ حق پدیدار گردد. نگر: مرآةالعُقول، 4/25.>.
(17) <به گونههایِ دیگر نیز میتوان خوانْد و معنا کرد. نگر: مرآةالعُقول 4/25.>.
«عَنْ أَبیبَصیرٍ، و مُحَمَّدِ بن مُسْلِمٍ، عَنْ أبیعَبْدِاللّهِ عَنْ آبائِهِ عَنْ أَمیرِالمُؤْمِنینَ ـ علیهم السّلام ـ قال:
المُنْتَظِرُ لاِءَمْرِنا کَالْمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فی سَبیلِ اللّهِ.»(1).
(یعنی:
از أبوبَصیر و محمّد بن مُسْلِم منقول است که حضرتِ أبوعبداللّه [یعنی: إمامِ صادق علیهالسّلام] از پدرانش ـ علیهم السّلام ـ نقل فرموده که نقل کردند أمیرمؤمنان علیهالسّلام فرمود:
کسی که أمرِ ما(2) را چشمبهراه باشد، مانندِ کسی است که در راهِ خدا به خونِ خویش درغَلطَد.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة / 645 ح 6 <؛ پهلوان: 2/548، و کمرهای: 2/358.>.
(2) <مُراد، أَمرِ فَرَج و ظُهور است. نگر: أصولِ کافی، با ترجَمه شادروان سیّدجوادِ مُصطفوی، 2/198.>.
شیخِ کُلیْنی (ره) در کافی یک باب را به نام بُردنِ کسانی که حضرتِ قائِم علیهالسّلام را دیدهاند اختصاص داده(1) و شیخِ صدوق هم در کمالالدّین و تمامالنّعمه بابی را ویژه یاد کردِ کسانی ساخته که حضرتِ قائِم علیهالسّلام را مشاهده کرده و دیدار نموده و با او سخن گفتهاند.(2)
شیخِ طوسی (ره) یک فصلِ الغیبه را به أخبارِ کسانی تخصیص داده که إمام علیهالسّلام را دیدهاند(3). علاّمه مجلسی نیز در بحارالأنوار یک باب را به یادکردِ کسانی که آن حضرت ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیه ـ را دیدهاند و همچُنین یک بخشِ «نادر» را به یادکردِ کسانی که آن حضرتعلیهالسّلام را در غَیبتِ کُبری و قریب به زمانِ ما رؤیت کردهاند، مُختَص گردانیده(4). علاّمه نوری (ره) در نجمالثّاقب(5)، و شیخ علیأکبرِ نهاوندی در العَبْقَریّ الحِسان(6)، و علاّمه صافی در منتخبالأثر(7)، هریک بابی را درباره کسانی که إمام علیهالسّلام را در دورانِ غَیبتِ کُبری دیدهاند، تألیف کردهاند.
برخی از أصحابِ ما <= إمامیّه> نیز رسالههائی مستقل در این باره نگاشتهاند؛ مانندِ علاّمه سیّد هاشم بن سُلَیمان توبلیِ بَحْرانی (درگذشته به سالِ 1107) که
تبصرة الولیّ فیمَن رَأَی المَهدیّ <علیه السّلام> را تألیف کرده(8)، و میرزا محمّدتقی بن کاظم بن مولی محمّدتقیِ مجلسی، مشهور به: ألماسی (درگذشته به سالِ 1159 ه . ق.) که مؤلّفِ کتابِ فارسی ـ ولی ناتمامِ ـ بهجة الأولیاء فیمَن فازَ بِلقاءِ الحجّة علیه السّلام است(9)، و سیّد جمالالدّین محمّد بن حسینِ یزدیِ حائریِ طباطبائی (درگذشته در حدود سالِ 1313) که بدایع الکلام فیمَن فاز بلقاء الإمام علیه السّلام را نوشته(10) و علاّمه نوری (ره) (درگذشته به سالِ 1320 ه . ق.) که رساله جنّةالمأوی فی ذِکرِ مَن فازَ بِلقاءِ الحجّة علیه السّلام را نوشته(11)، و شاگردش شیخ محمّدباقرِ بیرجندی (درگذشته به سالِ 1352 ه . ق.) که کتابِ بغیةالطّالب فیمَن رَأَی الإمامَ الغائِب <علیه السّلام> را تألیف کرده(12)، و شیخ علیأکبرِ نهاوندی (درگذشته به سالِ 1369) نیز الیاقوتُ الأَحمَر فیمَن رَأَی الحُجَّةَ المُنتَظَر را نگاشته است.(13)
شیخِ کُلیْنی (ره) در کتابِ کافی، در نخستین حدیثی که در بابِ مذکور آورده است، گوید:(14)
«عَن عَبْدِاللّهِ بنِ جَعفرٍ الحِمْیَریِّ قالَ: اجْتَمَعْتُ أَنَا و الشَّیْخُ أَبُوعَمْرٍو ـ رَحِمَهُ اللّه ـ عِنْدَ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحاقَ فَغَمَزَنی أَحْمَدُ بْنُ إِسْحاقَ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْخَلَفِ؛ فقُلْتُ لَهُ: یا أَباعَمْرٍو! إِنّی أُریدُ أَنْ أَسأَلَکَ عَنْ شَیْءٍ وَ مَا أَنَا بِشاکٍّ فیما أُریدُ أَنْ أَسْأَلَکَ عَنْهُ، فَإِنَّ اعْتِقادِی وَ دینی أَنَّ الأَرْضَ لاَتَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ إِلاّ إِذَا کانَ قَبْلَ یَومِ القِیامَةِ بِأَربَعینَ یَوْمًا، فَإِذا کَانَ ذلِکَ رُفِعَتِ الحُجَّةُ وَ أُغْلِقَ بابُ التَّوْبَةِ، فَلَمْ یَکُ «یَنْفَعُ نَفْسًا إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فی إِیمانِها خَیْرًا»، فَأُولئِکَ أَشْرارٌ مِنْ خَلْقِ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ وَ هُمُ الَّذینَ تَقُومُ عَلَیْهِمُ القِیامَةُ وَ لکِنّی أَحْبَبْتُ أَنْ أَزْدادَ یَقینًا
وَ إِنَّ إِبراهیمَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ سَأَلَ رَبَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ أَنْ یُرِیَهُ کَیْفَ یُحْیِی الْمَوْتَی «قالَ: أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ: بَلی وَ لکِنَّ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی» وَ قَدْ أَخْبَرَنی أَبوعَلیٍّ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحاقَ عَنْ أَبِیالْحَسَنِ ـ عَلَیْهِالسَّلامـ قَالَ: سَأَلْتُهُ وَقُلْتُ: مَنْ أُعامِلُ أَوْ عَمَّنْ آخُذُ وَ قَوْلَ مَنْ أَقْبَلُ؟ فَقالَ لَهُ: العَمْرِیُّ ثِقَتی، فَمَا أَدَّی إِلَیْکَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدِّی و ما قالَ لَکَ عَنّی فَعَنّی یَقُولُ، فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ. وَ أَخْبَرَنی أَبُوعَلیٍّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَامُحَمَّدٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ عَنْ مِثْلِ ذلِکَ، فقالَ لَهُ: الْعَمْرِیُّ وَ ابْنُهُ ثِقَتانِ، فَمَا
أَدَّیَا إِلَیْکَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدِّیانِ وَ مَا قَالاَ لَکَ فَعَنّی یَقُولانِ، فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا فَإِنَّهُمَا الثِّقَتانِ المَأْمُونانِ، فَهذا قَوْلُ إِمامَیْنِ قَدْ مَضَیَا فیکَ.
قالَ: فَخَرَّ أَبُوعَمْرٍو سَاجِدًا وَ بَکی ثُمَّ قالَ: سَلْ حَاجَتَک.
فَقُلْتُ: أَنْتَ رَأَیْتَ الْخَلَفَ مِنْ بَعْدِ أَبیمُحَمَّدٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ؟
فقالَ: إی وَاللَّهِ وَ رَقَبَتُهُ مِثْلُ ذا ـ وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ.
فَقُلْتُ لَهُ: فَبَقِیَتْ واحِدَةٌ.
فَقالَ لی: هاتِ.
قُلْتَ: فَالاِْسْمُ؟
قالَ: مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ أَنْ تَسْأَ لُوا عَنْ ذلِکَ، وَ لاَ أَقُولُ هذا مِنْ عِنْدِی، فَلَیْسَ لی أَنْ أُحَلِّلَ وَ لاَ أُحَرِّمَ، و لکِنْ عَنْهُ ـ عَلَیْهِ السّلام ـ ، فإِنَّ الاْءَمْرَ عِنْدَ السُّلْطانِ أَنَّ أَبَامُحَمَّدٍ مَضَی وَ لَمْیُخَلِّفْ وَلَدًا وَ قَسَّمَ میراثَهُ وَ أَخَذَهُ مَن لاَ حَقَّ لَهُ فیهِ و هُوَ ذا عِیالُهُ یَجُولُون، لَیْسَ أَحَدٌ یَجْسُرُ أَن یَتَعَرَّفَ إِلْیَهِمْ أَوْ یُنیلَهُمْ شَیْئًا، وَ إِذا وَقَعَ الاِْسْمُ وَقَعَ
الطَّلَبُ، فاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَمْسِکُوا عَنْ ذلِکَ.»
(یعنی:
از عبداللّه بن جعفرِ حِمْیَری(15) منقول است که گفت: من و شیخ أبوعَمْرو(16) ـ که خدایش رحمت کُناد ـ را نزدِ أحمد بن إسحاق(17) ملاقات افتاد، أحمد بن إسحاق به من إشارت نمود که از او درباره جانشین [= جانشینِ إمام یازدهم ـ علیهما السّلام ـ ] بپرسم. به او گفتم: ای أبوعَمْرو! میخواهم چیزی از تو بپرسم و البتّه در آنچه میخواهم از تو بپرسم شکّی ندارم؛ چه باور و دینِ من آن است که زمین از حجّت تهی نمیمانَد مگر آنکه تنها چهل روز به رستاخیز مانده باشد، و چون آن زمان برسد، حجّت برداشته شود و درِ توبه بسته گردد «پس آنکس را که پیش از آن إیمان نیاورده یا در عینِ إیمان نیکیی نیندوخته، إیمانآوردَنَش سودی» نبخشد [س 6 ی 158] ؛ اینان گروهی از آفریدگانِ بدکارِ خدایْ ـ عزّ و جلّ ـ اند و رستاخیز بر این جماعت بر پا میشود(18). لیک دوست دارم یقینم افزون شود و إبراهیم علیهالسّلام نیز از پروردگارش ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ درخواست تا به او نشان دهد
چگونه مردگان را زنده میکند «[خداوند [گفت: مگر إیمان نیاوردهای؟ گفت: چرا، ولی تا دلم بیارامَد» [س 2 ی 260]. و أبوعلی أحمد بن إسحاق مرا خبر داد و گفت که از أبوالحسن [یعنی: إمامِ هادی] علیهالسّلام پُرسیده و گفته: [در أُمورِ دینی [با که بده بستان کُنَم یا(19) از که بیاموزم و سخنِ که را بپذیرم؟ به او فرمود: عَمْری موردِ اعتمادِ من است؛ آنچه از جانبِ من به تو برسانَد، براستی از جانبِ من میرسانَد، و آنچه از جانبِ من به تو بگویَد، براستی از جانبِ من میگویَد؛ سخنش را بشنو و إطاعت کن، که موردِ اعتماد و اطمینان است. و هم أبوعلی مرا خبر داد که از أبومحمّد [یعنی: إمام حَسَنِ عسکری [علیهالسّلام نیز مانندِ همین سؤال را پُرسیده و آن حضرت به أبوعلی گفته است: عَمْری و پسرش(20) موردِ اعتمادند؛
آنچه از جانبِ من به تو رسانند، براستی از جانبِ من میرسانند، و آنچه به تو بگویند، براستی از جانبِ من میگویند. سخنشان را بشنو و ایشان را إطاعت کن، که هردو موردِ اعتماد و اطمیناناند. این سخنِ دو إمامِ درگذشته درباره توست.
حِمْیَری گفت:
أبوعَمْرو به سَجده افتاد(21) و گریست. سپس گفت: خواستهات را بپرس. گفتم: تو جانشینِ أبومحمّد [یعنی: جانشینِ إمامِ عسکری] علیهالسّلام را دیدهای؟ گفت: آری به خدا و گردنِ او چنین بود ـ و بادستش إشاره کرد.(22)
گفتم: اکنون یک پُرسش مانده. گفت: بپُرس. گفتم: نامش چیست؟ گفت: بر شما حرام است که در این باره سؤال کنید و این را از پیشِ خود نمیگویم ـ که مرا نَرَسَد حلال کنم و حرام کنم ـ ، بلکه این نظرِ خودِ آن حضرت علیهالسّلام است؛ چه سُلطان(23) چُنین میپندارد که أبومحمّد [یعنی: إمامِ عسکری علیهالسّلام[ درگذشته و فرزندی بر جایْ ننهاده و میراثِ او را تقسیم کرده است و کسی که حقّی در آن نداشته آن را برگرفته(24) و اینک خانوادهاش آوارهاند؛ کسی نیست که جرأت داشته باشد خود را به ایشان بشناسانَد یا چیزی به آنها برسانَد؛ و چون نام در میان آید، جستجو نیز آغاز میشود [و در پیِ یافتن و آزاردنِ إمام برخواهند آمد] ؛ پس از خدا پروا کنید و از این کار دست بدارید.).
شیخِ کُلینی ـ که خدایش رحمت کُناد ـ گفته است: شیخی از أصحابِ ما که نامش از یادم رفته برایم روایت کرد که أبوعَمْرو مثلِ این را از أحمد بن إسحاق پُرسید و او همینگونه پاسخ داد.(25)
علاّمه مجلسی در مِرآةُالعُقول در ذیلِ این حدیث گفته است: «حدیثِ نخست صحیح است و سندِ بعدیِ آن (یعنی آن که در آخرِ حدیث یاد شده) مُرسَل است»(26)
(1) الکافی 1/329.
(2) کمالالدّین و تمام النّعمة /434
(3) الغیبة /152.
(4) بحار الأنوار 13/104 و 143 طبعِ أمینالضّرب؛ و: 52/1 ـ 77، طبعِ حروفیِ ایران.
(5) نجمالثّاقب /152 ط. 1346 ه .
(6) العبقریّ الحسان 2/57.
(7) منتخب الأثر /412.
(8) صاحبِ الذّریعه آن را در کتابش (3/326) یاد کرده است <و متنِ آن نیز به سالِ 1411 ه . ق. در شهرِ مقدّسِ قم از سویِ «مؤسّسة المعارف الإسلامیّه» تحقیق و نشر شده.>.
(9) الذّریعة 3/160
(10) الذّریعة 3/6.
(11) این رساله در آخرِ مجلّدِ سیزدهمِ بحارالأنوار طبع گردیده و در الذّریعة 5/159 یاد شده است.
(12) الذّریعة 3/133.
(13) الذّریعة 25/272.
<میافزایم:
از دیگر کسانی که أخبارِ مربوط به رؤیتِ سَروَرمان، حضرتِ حجّة بن الحسن ـ روحی و أرواح العالمین له الفداء ـ ، را ضبط کردهاند، شیخِ مفید ـ قَدَّسَ اللّهُ روحَه العزیز ـ است که
یکی از أبوابِ الإرشادش را «بابُ ذِکْرِ مَنْ رَأَی الإمامَ الثّانیعَشَر علیه السّلام و طَرفٍ مِن دَلائِلِه و بَیِّناتِه» قرار داده (تحقیق مؤسّسه آلالبیت ـ علیهم السّلام ـ ، 2/352 ـ 354).>.
(14) <این حدیث به نقل از کافی، در تبصرة الولیّ (تحقیق مؤسّسه معارف إسلامی، صص 52 ـ 54) و إعلام الوری (تحقیق غفّاری، ص 396 و 397) و حلیةالأبرار (ط. قم، المطبعة العلمیّة، 1356 ه . ش. ، 2/687 و 688) آمده است.>.
(15) <عبداللّه بن جعفر بن حسن بن مالک بن جامعِ حِمْیَریِّ قُمّی، از بزرگانِ إمامیّه قم است که به سالِ دویست و نود و اند به کوفه آمده، و أهلِ کوفه از او حدیث شنیدهاند. کتابهایِ بسیاری تألیف کرده بوده و «ثقه» است. از مؤلّفاتِ اوست: کتاب الغیبة و الحیرة.
نگر: تبصرة الولیّ، ص 29 و 30، هامش، و: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/500 و 499، و: معالم العلماء، ص 73؛ و: رجال النّجاشی، ص 219 و 220.>.
(16) <أبوعَمْرو عثمان بن سعید عَمْریِ زیّات ـ که «سَمّان» هم خوانده میشده است ـ ثقه و بس جلیلالقدر است ـ چنان که جَلالتِ قَدرش از همین روایتِ چهلحدیث نیز هویدا میگردد. او نخستین نائبِ خاصِّ إمامِ دوازدهم ـ عَجَّلَ اللّهُ تعالی فَرَجَه ـ بوده.
نگر: الموسوعة الرجالیّة المیسّرة، 1/559؛ و: تبصرة الولیّ، ص 53، هامش؛ و: خورشیدِ مغرب، ص 45.>.
(17) <أبوعلی أحمد بن إسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالک بن أحوصِ أشعریِ قمی، بس گرانقدر است و ثقه و از عالمانِ صاحبِ تألیف. او را از خواصِّ إمامِ عسکری ـ علیهالسّلامـ
شمردهاند و گفتهاند به شرفِ زیارتِ صاحبالزّمان علیهالسّلام نائل گردیده است.
نگر: معالم العلماء، ص 14؛ و: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/48؛ و: تبصرة الولیّ، ص 29، هامش؛ و: رجال النّجاشی، ص 91.>.
(18) <علاّمه مجلسی ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ فرموده: یعنی پس از مرگِ ایشان با دمیدهشدن در صور، قیامت بر پا میشود. نگر: مرآةالعقول، 4/6.>.
(19) <علاّمه مجلسی ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ تردید را از راوی میداند. نگر: همانجا.>.
(20) <یعنی محمّد بن عثمان ـ که دومین نفر از نائبانِ چهارگانه است. نگر: مرآةالعقول، 4/7.>.
(21) <قاعدتًا: سَجده شکر. نیز نگر: مرآةالعقول، 4/7.>.
(22) <این عبارت و عَمَلِ عَمْری را به گونههایِ مختلف فهمیده و شرح کردهاند.
علاّمه محمّدباقرِ مجلسی ـ أعلَی اللّهُ مَقامَه ـ ذیلِ حدیثی دیگر، از میانِ چند وجه، ظاهرًا این معنا را پسندیده که یعنی: او میانِ دو دستش را فاصله داد و در هر دست دو انگشتِ إبهام
و سبّابه را گشود تا ـ چُنان که میانِ عرب و عجم معمول است ـ به درشتی و استواریِ گردنِ آن حضرت إشاره کند. نگر: مرآةالعقول، 4/2 و 3.
وجوهِ مختلف در مرآةالعقول (4/2 و 3) و ترجَمههایِ کمالالدّین و کافی و... دیده شود).>.
(23) <مُراد، خلیفه عبّاسی، معتمد (محمّد بن متوکّل)، است که در روزِ پنجشنبه دوازدهم رجبِ سال دویست و پنجاه و شش خلیفه شد. نگر: مرآةالعقول، 4/7.
نیز نگر: کمالالدّین، ط. جامعه مدّرسین، 1405 ه . ق.، ص 476؛ و: الخَرائج و الجَرائح ط. مؤسّسة الإمام المهدی (علیه السّلام) 3/1103.>.
(24) <مُراد، جعفرِ کذّاب است (نگر: مرآةالعقول، 4/7).
همچُنین نگر: کمالالدّین، ط. جامعه مدّرسین، 1405 ه . ق.، ص 441 و 442 و 476؛ و: پهلوان، 2/172 و 173 و 224 ـ 226.>.
(25) <این تَرجمه بنا بر آن است که عبارتِ کافییِ مطبوع و به تَبَعِ آن الأربعونحدیثایِ آقایِ نجفی را درست بدانیم؛ یعنی:
قال الکلینیّ رَحِمَهُ اللّه: وحَدَّثَنی شَیخٌ مِن أَصحابِنا ـ ذَهَبَ عَنّی اسمُه ـ أَنَّ أباعمرٍو سَأَلَ عن
أحمد بن إسحاق عَن مِثلِ هذا، فأجابَ بِمِثلِ هذا.
ولی این عبارت درست بـه نظر نمیرسد، و گویا عبارتِ متـنِ مـطبوعِ تبصرةالولیّ صحیح است که بجایِ «سأل عن»، «سأل عنه» دارد. در این صورت پُرسشگر أحمد بن إسحاق است و پاسخدهنده أبوعمرو؛ و همین درست باید باشد .>.
(26) مرآةالعقول 4/5.
«عَن جابِر الجُعْفیّ قالَ: سَمِعْتُ أباجعفرٍ ـ عَلَیه السَّلام ـ یقولُ:
سَأَلَ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ أَمیرَالمؤْمِنینَ ـ عَلَیه السَّلام ـ فَقالَ: أَخْبِرنی عَنِ الْمَهدیِّ مَا اسْمُه؟
فقالَ ـ عَلَیه السَّلام ـ : أَمّا اسْمُه فَإِنَّ حَبیبی عَهِدَ إِلیَّ أَن لا أُحَدِّثَ بِهِ حَتَّی یَبْعَثَهُ اللّهُ.
فقالَ: أَخْبِرْنی عَن صِفَتِه؟
قال علیهالسّلام : هُوَ شابٌّ مَربُوعٌ، حَسَنُالوَجْهِ، حَسَنُالشَّعْرِ، یَسیلُ شَعْرُهُ عَلَی مِنْکَبَیْهِ، وَ یَعْلُو نُورُ وَجْهِهِ سَوادَ شَعْرِ لِحْیَتِهِ وَ رَأْسِهِ، بِأَبی ابْنَ خِیَرَةِ الاْءِماءِ»(1).
(یعنی:
از جابرِ جُعْفی(2) منقول است که گفت: از أبوجعفر [یعنی: إمامِ باقر]
علیهالسّلام شنیدیم که فرمود:
عُمَر بنِ خَطّاب از أمیرِمؤمنان علیهالسّلام پرسید و گفت: مرا در بابِ مَهدی آگهی دِه که نامِ او چیست؟
أمیرِمؤمنان علیهالسّلام فرمود: أمّا نامش؛ حبیبم <یعنی: رسولِخدا ـ صلّی
اللّه علیه و آله ـ> به من سفارش فرمود که نامِ او را بر زبان نرانَم تا آنگاه که خداوند او را برانگیزَد.
گفت: مرا از صفتِ او خَبَر دِه؟
أمیرِمؤمنان علیهالسّلام فرمود: او جوانی است میانهبالا، نیکورویْ، نیکومویْ، مویِ سرش بر شانهها ریخته، و فروغِ رویش بر سیاهیِ مویِ مَحاسن و سر فائق آمده؛ پدرم به فدایِ فرزندِ بهترینِ کنیزان!)
(1) الإرشاد /332 <؛ طبعِ مؤسسه آلالبیت علیهمالسّلام ـ با تفاوتِ جُزئی ـ : 2/382؛ و نگر: الغیبهیِ طوسی، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ص 470؛ و: إعلام الوری، تحقیق: علیأکبر الغفّاریّ، ص 434 (با تفاوتِ اندک)؛ و: کشف الغمّة، تحقیق السّیّدهاشم الرّسولیّ، ط. مکتبة بنیهاشمی، 2/464؛ و: روضةالواعظین، ط. مجیدی و فَرَجی، 2/23؛ و: الخرائج و الجرائحِ راوندی، ط. مؤسّسةالإمامالمهدی (علیه السّلام)، 3/1152. نیز سنج: پهلوان: 2/552 و 553>.
(2) <أبوعبداللّه (به قولی: أبومحمّد) جابِر بن یزیدِ جُعْفی، از خواصِّ أصحابِ إمامِ صادق علیهالسّلام و از ثِقات بشمارست.
نگر: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة 1/162؛ و: مناقب آلِأبیطالب (علیهمالسّلام)، ابنِشهرآشوب، ط. انتشاراتِ علاّمه، 4/281.>.
«عَن سَعیدِ بْنِ جُبَیْرٍ قالَ: سَمِعْتُ سَیِّدَ الْعابِدینَ عَلیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ ـ عَلَیْهِما السَّلام ـ یَقولُ:
فِی القائِمِ سُنَّةٌ مِنْ نُوحٍ وَ هُوَ طُولُ الْعُمرِ.»(1).
(یعنی:
از سَعید بن جُبَیْر(2) منقول است که گفت: شنیدم سرورِ عبادتگران، علیّ بن الحسین ـ علیهما السّلام ـ ، میفرمود:
در قائِم سُنَّتی از نوح است، که درازایِ زندگانی باشد).
میگویم: شیعیان در نگارشهاشان به «یادکردِ مُعَمَّران» پرداختهاند تا مردمان <از أخبارِ معمّران آگاه باشند و> طولِ عمرِ حضرتِ قائِم (عج) را بعید نینگارنَد. از این شمارست، صدوقِ أُمَّت در کتابش، کمالالدّین و تمامالنّعمه(3)، و نیز معلّمِ أُمَّت، شیخِ مفید، در الفُصُولُ الْعَشرَة فِی الغَیبة(4)، و نیز شریفِ مُرتضی عَلَمُالهُدی در أمالیاش(5)، و
نیز علاّمه مجلسی در بحارالأنوار...(6).
شیخ محمّد بن علیِّ کَراجَکی (درگذشته به سالِ 449 ه . ق.) ـ که از شاگردانِ شریفِ مرتضی بوده است ـ نیز کتابِ البُرهان عَلی صحّةِ طولِ عمرِ الإمام صاحبِالزّمان <علیه
الصّلاة و السّلام> را پرداخته و در کنزالفوائدش درج نموده.(7) شیخِ طوسی هم در الغَیبة(8) فصلی را به بیانِ عمرِ آن حضرت علیهالسّلام اختصاص داده است که شایانِ مراجعه میباشد. همو در مسائلِکلامیّهاش چُنین گفته: «در درازنایِ زندگانیِ قائِم علیهالسّلام استبعادی نیست؛ زیرا جُز وی کسانی از پیشینیان ـ مانندِ شُعَیْبِ پیامبر و لقمان علیهما السّلام ـ سه هزار سال زیستهاند، و همچُنین این أمری ممکن است و خدای تعالی را قدرتِ آن هست»(9).
فیلسوفِ زبَردست، کمالالدّین میثم بن علیّ بن میثمِ بَحْرانی (درگذشته به سالِ 669 ه . ق.)، گفته است:
«و أمّا درباره طولِ عُمرِ آن حضرت، نهایتِ واکنشی که خصم میتوانَد نشان دهد آن است که این طولِ عُمر را بعید بشمارَد؛ که آن هم، از چند رویْ، مردود است:
نخست آن که هرکه در أَخبار و سرگذشتهایِ مُعَمَّران بنگَرَد درمییابد که میزانِ عُمرِ آن حضرت و بیش از آن هم عادی است. چه، درباره لقمان که پرورنده کَرکَسها بود(11)، نقل شده که هفتهزار سال بزیست، و روایت کردهاند که عمرو بن حممة الدوسی چهارصد سال بزیست، و دیگر مُعَمَّران نیز از همین دست هستند.
دوم آن که خدای تعالی درباره نوح علیهالسّلام خبر میدهد و میفرماید: «فَلَبِثَ فیهم أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّ خَمْسِینَ عامًا»(12).
سوم آن که ما و خصم دربابِ زندهبودنِ خضر و إلیاس ـ علیهماالسّلام ـ از أنبیاء، و سامری و دجّال از أشقیاء، همداستانیم و چون این دربابِ این دو طرفِ متقابل روا
باشد، چرا در بابِ گروهِ میانین ـ یعنی طبقه أولیاء ـ روا نباشد؟!»(13)
علاّمه بزرگ، محمّدحسین آلکاشفالغطاء، گفته است: «... کسانی که بقاءِ آن حضرت را در طولِ این مدّتِ متجاوز از هزار سال بعید میشمارَند، گویا از ماجَرایِ عُمرِ حضرتِ نوح <علیه السّلام <غفلت یا تَغافُل میکنند که به نصِّ قرآن پنجاه سال کمتر از هزار <یعنی: نهصد و پنجاه سال> میانِ قومِ خویش درنگ فرمود(14) و کمترین سِنّی که از برای او گفته شده هزار و ششصد سال است و بیش از آن هم، تا
سه هزار سال، گفتهاند(15).
حدیثْشناسانِ أَهلِ سنّت، جُز درباره حضرتِ نوح هم، روایت کردهاند که أفرادی بیش از این زیستهاند. نَوَوی که از مُحَدِّثانِ بزرگِ ایشان است، در تهذیب الأسماء چُنین گفته است:
دربابِ حیات و نُبُوَّتِ خِضْر اختلاف کردهاند؛ بیشترینه عالمان گفتهاند که او زنده است و در میانِ ماست؛ صوفیان و أهلِ صلاح و معرفت بر این معنا همداستاناند و حکایاتشان درباره دیدار و ملاقاتِ او و استفاده از وی و پرسش و پاسخ با او و حُضورش در جایگاههایِ شریف و موطنهایِ نیکو، بیشتر از آن است که به شمار درآید و مشهورتر از آنکه یادکردش به گفتار ببایَد. شیخ أبوعمرو بن صلاح در فَتاویاش گفته است: عالمان و صالحان معتقدند که او زنده است و عامّه نیز با ایشان همسخن هستند و تنها بعضِ مُحَدِّثان با إنکارِ وی تَکْرَوی کرده(16) (پایانِ سخن).
به خاطرم میآید که وی درجایِ دیگر، و زَمَخْشَری در ربیع الأبرار، گفتهاند که مسلمانان بر زنده بودنِ چهار تَن از پیامبران همداستاناند؛ دوتَن از ایشان، یعنی إدریس و عیسی، در آسماناند، و دوتَن، یعنی إلیاس و خضر، در زمیناند، و ولادتِ خضر در زمانِ إبراهیم، پدرِ پیامبران(17)، بوده است(18).
مُعَمَّرانی که از عمرِ طبیعی درگذشته و تا صدها سال زیستهاند، بسیارند. سیّدِ مرتضی در أمالیاش(19) گروهی از ایشان را یاد کرده و کسانِ دیگر هم، مانندِ صدوق در إکمالالدّین(20)، شماری را بیش از آنچه شریفِ مرتضی یاد کرده است، خاطرنشان کردهاند. در این روزگاران هم، چهبسیار کسان را دیدهایم که عمرشان به صد و بیست سال و قریب به آن یا بیش از آن رسیده است. از اینها گذشته، در دیده تحقیق، حق آن است که هرکس بتواند زندگانی را در یک روز حفظ کُنَد، هزاران سال هم میتواند آن را حفظ کُنَد. تنها این نکته میمانَد که این عمل عادتْشکنی است، ولی آیا عادتْشکنی و خروج از قوانینِ طبیعی در مورِد أنبیاء و أولیاء، چیزی شگفت یا أمری نادر است؟!
در این باره به مُجَلَّداتِ پیشینِ المُقْتَطَف(21) مراجعه فرمائید و در آن گفتارهایِ فراوان و براهینِ آشکارِ عقلیِ أکابرِ فلاسفه غرب را در إثباتِ إمکانِ جاودانگیِ إنسان در دنیا ببینید. یکی از دانشمندانِ بزرگِ اروپا گفته است: اگر شمشیرِ ابنِ مُلجَم در میان نبود، علیّ بن أبیطالب از کسانی میبود که جاودانه در دنیا میزیستند؛ زیرا جمیعِ صفاتِ کمال و اعتدال را یکجا در خود داشت؛ و ما را در این مقام تحقیق و کاوِشی فراخدامنه است که مجالِ بیانش نیست.»(22).
علاّمه شیخ محمّدرضا مُظَفَّر (ره) در این باره گفته است: «طولانیتر شدنِ زندگانی از عُمرِ طبیعی ـ یا آنچه پنداشته میشود که عُمرِ طبیعی است ـ ، در نظرِ دانشِ پزشکی، نه مردود است و نه مُحال. پزشکی فقط هنوز نتوانسته به چیزی دست یابَد که با آن بتوانَد زندگانیِ آدمی را از آنچه معمولاً هست درازتر کُنَد. باری، اگرچه پزشکی توانائیِ چُنین کاری را ندارد، خدایِ متعال بر هر کاری تواناست و در عَمَل هم طولانیساختنِ عُمرِ حضرتِ نوح و بَقایِ حضرتِ عیسی ـ علیهما السّلام ـ تحقّق یافته و قرآنِ کریم نیز از این دو أمر خبر داده است... لیک اگر کسی که شک
دارد، در آنچه قرآن هم از آن خبر داده باشد شک کُنَد، دیگر فاتحه إسلام خوانده است!(23) شگفت آن است که مسلمانی درباره إمکانِ این أمر میپُرسَد که مدّعیِ ایمان به قرآنِ مجید است.»(24).
از عامّه هم حافظ أبوعبداللّه محمّد بن یوسفِ گنجیِ شافعی (کشتهشده به سالِ 658 ه . ق.) در کتابِ خود، البیان فی أخبار صاحبالزّمان علیه السّلام، گفته است: «بقایِ آن حضرت ناممکن نیست، چرا که عیسی و إلیاس و خِضْر هم از أولیایِ خدایِ متعال، و دجّالِ گجسته و إبلیسِ ملعون هم از أعدایِ خدایِ متعال، بقا یافتهاند. بقایِ اینان از طریقِ کتاب و سنّت ثابت شده و <حتّی مُنکِرانِ بقایِ مَهدی علیهالسّلام نیز< درباره آن همداستاناند، آنگاه إمکانِ بقاءِ مَهدی <علیه السّلام> را منکر شدهاند! اینک من بقایِ هر یک از ایشان را تبیین میکُنَم تا از این پس خردمندان به إنکارِ إمکانِ بقایِ مَهدی علیهالسّلام گوش فرا ندهند...»(25).
(1) کمالالدّین و تمام النّعمة /322 ح 4 و 5 <؛ پهلوان: 1/591، و کمرهای: 1/439>.
(2) <أبومحمّد سَعید بن جُبَیْر (45 ـ 95 ه . ق.)، عالمِ بزرگ و فقیه و مُفَسِّرِ قرآنِ کریم و از تابعان بود که از إمامِ سجّاد علیهالسّلام روایت کرده است. حَجّاج بن یوسفِ ثَقَفی ـ که از قضا خود نیز در همان سال به دَرَک واصل شد و به قولِ ابنِ عِماد: «فیها أراحَ اللّهُ العبادَ و البلادَ بموتِ الحَجّاج بن یوسُف بن أبیعقیل الثَّقَفی الطّائفی فی لیلةٍ مُبارَکةٍ عَلَی الأُمَّة» ـ سَعید را به شهادت رسانید. قبرِ او در «واسط» است.
نگر: الموسوعُ الرّجالیّة المیسّرة، 1/386؛ و: شَذَرات الذَّهَب، دارالکتبالعلمیّة، 1/108 ـ 110.>.
(3) کمالالدّین و تمامالنّعمة /536 ـ 575.
(4) الفصول العشرة /22 ـ 27.
(5) أمالی السّیّد المرتضی 1/165 ـ 195.
(6) بحار الأنوار 13/59 ـ 77 طبعِ أمینالضّرب؛ و: 51/225 ـ 293 طبعِ حروفیِ ایران.
(7) کنزالفوائد 2/114.
(8) الغیبة /258.
(9) الرَّسائل العشر /99.
(10) <ظاهرًا باید تاریخِ درگذشتِ ابنِ میثم ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ را محصور بینِ سالهایِ 679 و 699 ه . ق. بدانیم. نگر: پِژوهش و حوزه، ش 7، ص 108 و 109 (از مقاله نقدِ حالِ شیخ کمالالدّین میثمِ بَحرانی به ترجَمه همین مترجم).>.
(11) <مراد لُقمان بن عاد است که بِنا بر پارهای گُزارشهایِ کهن به اندازه عمرِ هفت کَرکَس که یکی پس از دیگری پرورش داد، بزیست، و واپسین کَرکَسِ او از این هفت کَرکَس، «لُبَد» نام داشت.
(نگر: کتاب الغَیْبَة، الطّوسی، ط. مکتبة نَینَوی الحَدیثة، ص 79؛ و: کمالالدّین و تمامالنّعمة، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق.، ص 559؛ و: لسان العرب، ذیلِ «لبد»؛ و:...).
گویند که این لقمان بن عادِ مُعَمَّرِ کَرکَسْپَروَر، همانا، جُز لُقمانِ حکیمِ مذکور در قرآنِ کریم است.
(نگر: اللّوامع الإلهیّة، ط. 2، صص 448 ـ 490).>.
(12) سوره عنکبوت: 14 <؛ یعنی: پس در میانِ آنان هزارسال مِنهایِ پنجاهسال (= نهصد و پنجاه سال) به سر بُرد>.
(13) قواعد المرام فی علم الکلام /191.
(14) <إشارتِ مرحوم کاشفالغطاء به آیتِ 14 از سوره عنکبوت است: وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّ خَمسِینَ عامًا...>.
(15) <طابعِ أصلالشّیعة، آقایِ علاء آلِجعفر، به این مصادر و منابع توجّه داده است:
تفسیر الکشّافِ زَمَخشَری 3/200 (ط. دارالمعرفهیِ بیروت)؛ و: تفسیر القرآن العظیمِ ابنِکثیر 3/418 (ط. دارالمعرفهیِ بیروت)؛ و: زادالمسیرِ ابنِ جوزی 6/261 (نشرالمکتبالإسلامی / بیروت).>.
(16) <طابعِ أصلالشّیعة إرجاع داده است به: تهذیب الأسماء و اللّغات، 1/176 (ط. دارالکتبالعلمیّهیِ بیروت)>.
(17) <میدانیم که شماری از پیامبرانِ إلآهی از زاد و رودِ حضرتِ إبراهیم علیهالسّلام اند.
از أبوالنّضر محمّد بن سائبِ کلبیِ کوفی (درگذشته به 146 ه . ق.) منقول است که غیر از إدریس و نوح و لوط و هود و صالح، دیگر پیامبرانِ مذکور در قرآن، ـ سَلامُ اللّهِ عَلَیهِم أَجْمَعین ـ ، همه از زاد و رودِ إِبراهیم اند و گویا در این سخن ازآنرویْ آدم را استثناء نکرده که
او پدرِ جمیعِ بشریّت محسوب میشود و خود بخود مُستثناست (نگر: شَذَرات الذَّهَب، ابنالعماد، ط. دارالکتبالعلمیّة، ص 218).>.
(18) <طابعِ پیشگفته إرجاع داده به: تهذیب الأسماء و اللّغات 1/177 (ط. پیشگفته)؛ و: ربیعالأبرارِ زَمَخشَری 1/397 (ط. وزارتِ أوقافِ عراق / بغداد).>.
(19) <طابعِ پیشگفته إرجاع داده است به: أمالی المُرتضی 1/232 ـ 272 (ط. دارإحیاءالکتب العربیّة / بیروت).>.
(20) <چنان که پیشتر هم بیامد در این که نامِ کتابِ صدوق ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ ، کمالالدّین است یا إکمالالدّین، اختلاف است.
به هر رویِ بهره موردِ إشارتِ مرحومِ کاشفالغطاء را نگر در: کمالالدّین و تمامالنّعمة، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق.، صص 523 ـ 643؛ و: پهلوان 2/307 ـ 537؛ و: کمرهای 2/202 ـ 352.>.
(21) <المُقْتَطَف ماهنامهای علمی و تاریخی و أَدَبی به زبانِ عربی بود که به اهتمامِ صَرّوف (دکتر یعقوب ابن نَقولا، 1852 ـ 1927م.) و همکاری فارس نِمْر (1856 ـ 1951 م.) و شاهین مَکاریوس (1853 ـ 1910 م.) در 1876 م. در بیروت تأسیس شد. در 1886 م. آن را به مصر انتقال دادند؛ تا 1952 م. در مصر منتشر شد و در این سال تعطیل گردید. (نگر: دائرةالمعارفِ فارسی).>.
(22) أصلالشّیعة و أصولها <ط. قاهره> /138 <و: تحقیقِ علاء آلجعفر، صص 225 ـ 227.
چون این طبعِ أصلالشّیعه مُحَقَّق بود، گُفتاوردِ منقول در متن را بر أساسِ آن إصلاح و تکمیل کردیم.>.
(23) <مُراد این است که مسلمان، بطَبْع، در صحّت و راستیِ قرآن تردید ندارد، و اگر تردید داشته باشد باید ـ از راهِ دلیل و بُرهان ـ به بازآموزیِ أُصولِ عقائد بپردازد، زیرا ایمانِ استوار با تردید در بنیادهایِ عقیدتی جمعْشُدَنی نیست.>.
(24) عقائد الإمامیّة /79.
(25) البیان فی أخبار صاحبالزّمان <علیه السّلام> /148.
«عَنْ مُحَمَّد بْنِ حُمْران قالَ: قالَ الصّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ :
إِنَّ الْقائِمَ مِنّا ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ مَنْصورٌ بِالرُّعْبِ، مُؤَیَّدٌ بِالنَّصْرِ، تُطوَی لَهُ الاْءَرْضُ وَ تَظْهَرُ لَهُ الْکُنُوزُ کُلُّها وَ یُظْهِرُ اللّهُ ـ تَعَالی ـ بِهِ دینَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّه وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ وَ یَبْلُغُ سُلْطانُهُ الْمَشْرِقَ وَالْمَغْرِبَ، فَلاَیَبْقَی فِی الأَرضِ خَرابٌ إِلاّ عمّر و یَنْزِلُ رُوحُ اللّهِ عِیسَی بنُ مَرْیَم ـ عَلَیْهِمَا السَّلامُ ـ فَیُصَلِّی خَلْفَهُ.
قالَ ابنُ حُمْران: قیلَ لَهُ: یَابْنَ رَسُولِاللّه! مَتَی یَخْرُجُ قائِمُکُم؟
قالَ: إِذَا تَشَبَّهَ الرِّجالُ بِالنِّساءِ وَالنِّساءُ بِالرِّجالِ وَاکْتَفَی الرِّجالُ بِالرِّجالِ وَ النِّساءُ بِالنِّساءِ وَ رَکِبَ ذاتُ الفُروجِ السُّروجَ وَ قُبِلَتِ الشَّهادَةُ الزُّورِ وَ رُدَّتْ شَهادَةُ الْعُدولِ وَ اسْتَخَفَّ النّاسُ بِالدِّماءِ وَ ارْتِکابِ الزِّناءِ وَ أَکْلِ الرِّباءِ وَ الرّشاءِ وَ استِیلاء
الأَشرارِ عَلَی الاْءَبرارِ وَ خُروج السُّفیانیّ مِن الشّام وَ الیَمانیّ مِنَ الْیَمَن وَ خَسْف بِالبَیْداءِ و قتل غُلامٍ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بَیْنَ الرُّکْنِ وَ المَقامِ اسمُهُ مُحَمَّد بْنُ مُحَمَّد و لَقَبُهُ النَّفْسُ الزَّکیّ، وَ جائَتْ صَیْحَةٌ مِنَ السَّماءِ بِأنَّ الحَقَّ مَعَ عَلیٍّ وَ شیعَتِه، فَعِنْدَ ذلکَ خُروجُ قائِمِنا.
فإِذا خَرَجَ أَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلَی الْکَعْبَةِ و اجْتَمَعَ ثَلاثُمِائَة وَ ثَلاَثَةَعَشَر رَجُلاً وَ أَوَّلُ ما
یَنْطِقُ بِهِ هذِهِ الاْیةُ: «بَقِیَّةُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُم إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنین»(1). ثُمَّ یَقُولُ: أَنَا بَقیّةُ اللّهِ وَ حُجَّتُهُ وَ خَلیفَتُهُ عَلَیْکُم. فَلا یُسَلِّمُ عَلَیْهِ مُسَلِّمٌ إِلاّ قالَ: السَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیّةَ اللّهِ فی أَرْضِه، فإِذَا اجْتَمَعَ لَهُ الْعقد و هُوَ عَشَرَةُ آلاف رَجُلٍ خَرَجَ مِن مَکَّة فَلایَبقَی فِی الاْءَرْضِ مَعْبُودٌ دُونَ اللّهِ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ مِنْ صَنَمٍ وَ وَثَنٍ وَ غَیْرِهِ إلاّ فیه نارٌ فَاحْتَرَقَ وَ ذلِکَ بَعْدَ غَیْبَةٍ طَوِیلَةٍ(2).».
(یعنی:
از محمّد بن حُمْران(3) منقول است که گفت: جعفر بن محمّد الصّادق ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ فرمود:
قائمِ ما علیهالسّلام با هراس یاری گردیده(4)، و با نُصرَت نیرو بخشیده شده است(5)؛ زمین از برایش درنوردیده میآید(6)، و گنجینهها از برایِ وی آشکار میگردد، و خداوند ـ هرچند مشرکان خوش نَدارَنْد ـ با او دینِ خود را بر همه دینها چیره میسازد. اقتدارِ او مشرق و مغرب را فرا میگیرد و همه ویرانههایِ زمین آباد میشود و روحاللّه، عیسی بن مریم ـ علیهما السّلام ـ ، فرود میآید و پشتِ سرِ او نماز میگُزارَد.
ابنِ حُمْران گفته است: آن حضرت را گفتند: ای پسرِ رسولِخدا! کِیْ قائِمِ شما
خُروج میکُنَد؟
فرمود: هنگامیِ که مردان خود را به زنان ماننده سازند و زنان خود را به مردان ماننده کُنَند، و مردان به مردان و زنان به زنان بسنده نمایند، و مادینه صاحبِعورتها بر زینها نشیند، و گواهیِ دروغ پذیرفته آید، و گواهیِ عادلان پذیرفته نگردد، و مردمان خونریزی و ارتکابِ زنا و خوردنِ ربا و رشوت را سهل شمارَنْد، و چیرگی أشرار بر أبرار و خروجِ سُفیانی از شام و یمانی از یَمَن و فرورفتنِ زمین در بیداء و کشته شدنِ جوانی از آلِ محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ میانِ رُکْن و مَقام ـ که نامِ او محمّد بن محمّد و لقَبَش «نفسِ زکی» است ـ صورت بندد، و بانگی از آسمان آید که حق با علی و شیعیانِ اوست، در این هنگام، قائِمِ ما خُروج میکُنَد.
پس چون خُروج کُنَد، پُشتش را به کعبه تکیه دهد، و سیصد و سیزده مَرد <بَرِ
وی <گرد آیند و نخستین چیزی که بر زبان رانَد این آیت است: «بَقِیَّةُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِین»(7).
آنگاه گوید: من بقیّةاللّه (/ اندوخته خداوند) و حُجَّتِ او و خلیفه او بر شما هستم. پس هرکه بر او سلام کُنَد، گویَد: «السَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیَّةَ اللّهِ فی أَرضِه»(8) (یعنی: سلام بر تو ای اندوخته خداوند در زمین). پس چون یک «عقد» ـ که ده هزار مرد باشد ـ برایِ وی گِرْد آیند، از مکّه خُروج کُنَد، و جُز خداوند ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ هر معبودی در زمین باشد، أعم از بُتهایِ بیجُثّه باصورَت و باجُثّه بیصورَت(9) و جُز آن، آتش در آن گرفته باشد و بسوزَد، و این پس از غَیبتی طولانی است).
(1) سوره هود <11>، 86.
(2) کشف الحق <به اهتمامِ سیّد داودِ میرصابری> /182 <و نگر: ط. قدیمِ اصفهان، ص 164 و 165.
در هامشِ ط. میرصابری آمده: «این حدیث را [شیخ حُرِّ عامِلی] در إثبات الهداة ج 7 ص 140 ح 686 بطور مختصر از ابنِشاذان نقل کرده است.».
مینویسم:
قریب به این حدیث ـ با پارهای تفاوتها ـ از إمامِ باقر علیهالسّلام روایت شده در: کمالالدّین و تمامالنّعمة، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق.، ص 330 و 331.>.
(3) <أبوجعفر محمّد بن حُمرانِ نَهْدیّ، راویِ «ثقه»یِ کوفیّالأصل و باشنده جَرجَرایا بوده که از إمامِ صادق علیهالسّلام روایت کرده است. او را کتابی است.
نگر: رجال النّجاشی، ط. جامعه مدرّسین، ص 359.>.
(4) <«یعنی حضرت اللّه تعالی او را نصر مینماید بر این وجه که ترس و بیم از او در دلهای دشمنان میاندازد» کشف الحق، ط. میرصابری، ص 183.>.
(5) <«یعنی حضرت عزّت او را تأیید مینماید به نصرتنمودن و ظفردادن بر أعداء» کشفالحق، ط. میرصابری، ص 183.>.
(6) <«تا در اندک زمانی مسافات بعیده را عساکر ظَفَرمآثرش قطع نمایند.» کشف الحق، ط.
میرصابری، ص 183.>.
(7) <س 11، ی 86؛ یعنی: اندوخته خداوند، از برایِ شما بهتر است، اگر مؤمن باشید.>.
(8) <این نحوه سلام بر آن حضرت، شایسته تَأَمُّل و تَعَلُّم است.
نیز نگر: أصولِ کافی، با ترجَمه شادروان مصطفوی، دفترِ نشرِ فرهنگِ أهلِبیت علیهمالسّلام، 2/275؛ و: مرآةالعقول 4/369 و 370.>.
(9) <پیشینیان درباره تفاوتِ «صَنَم» و «وَثَن» ـ که به ترتیب به «أَصنام» و «أَوثان» جمع بسته میشوند ـ ، سخن گفتهاند. نمونه را، نگر: غریبالحدیث فی بحارالأنوار، و مجمعالبحرین، و دستور الإخوان، و... . در اینجا مَجالِ طرحِ معناها و رایْهایِ مختلفِ ایشان نیست. مُستَنَدِ ما در گزینشِ معنا، لسانالتّنزیل (ص 106) بوده است.>.
«عَنِ النَزّالِ بْنِ سَبْرَةَ قالَ: خَطَبَنا أَمیرُالْمُؤمِنینَ عَلیُّ بْنُ أَبیطالِبٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ ، فَحَمِدَ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ وَ أَثْنی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، ثُمَّ قال:
سَلُونی أَیُّهَا النَّاسِ! قَبْلَ أَن تَفْقِدُونی ـ ثَلاثًا ـ فَقامَ إِلَیْهِ صَعْصَعَةُ بْنُ صَوْحانَ فَقالَ: یا أَمیرَالْمؤْمِنین! مَتی یَخْرُجُ الدَّجّالُ؟
فَقالَ لَهُ عَلیٌّ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : اقْعُدْ فَقَدْ سَمِعَ اللّهُ کَلامَکَ وَ عَلِمَ ما أَرَدْتَ؛ وَاللّهِ مَا الْمَسْؤُولُ عَنْهُ بِأَعْلَمَ مِنَ السّائِلِ، وَ لکِنْ لِذلِکَ عَلاماتٌ وَ هَیَئاتٌ(1) یَتْبَعُ بَعْضُها بَعْضًا کَحَذْوِ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ إِنْ شِئْتَ أَنْبَأْتُکَ بِها.
قالَ: نَعَم، یا أَمیرَالْمُؤْمِنین!
فقالَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : احْفَظْ، فَإِنَّ عَلامَةَ ذلِکَ: إِذا أَماتَ النّاسُ الصَّلاةَ، وَ
أَضاعُوا الاْءَمانَةَ، وَ اسْتَحَلُّوا الکِذْبَ، وَ أَکَلُوا الرِّبا، وَ أَخَذُوا الرُّشا، وَ شَیَّدُوا الْبُنْیانَ، وَ باعُوا الدّینَ بِالدُّنْیا، وَ اسْتَعْمَلُوا السُّفَهاءَ، وَ شاوَرُوا النِّساءَ، وَ قَطَعُوا الاْءَرحامَ، وَ اتَّبَعُوا الاْءَهْواءَ، وَ اسْتَخَفُّوا بِالدِّماءِ، وَ کانَ الْحِلْمُ ضَعْفًا، وَ الظُّلْمُ فَخْرًا، وَ کانَتِ الاْءُمَراءُ فَجَرَةً، وَ الْوُزَراءُ ظَلَمَةً، وَ الْعُرَفاءُ خَوَنَةً(2)، وَ الْقُرّاءُ فَسَقَةً، وَ ظَهَرَتْ شَهادةُ الزُّورِ(3)، وَ اسْتَعْلَنَ الْفُجُورُ، وَ قَوْلُ الْبُهتانِ، وَ الإِثْمُ وَ الطُّغْیانُ، وَ حُلِّیَتِ الْمَصاحِفُ،
وَ زُخْرِفَتِ الْمَساجِدُ، و طُوِّلَتِ الْمَناراتُ، و أُکْرِمَتِ الاْءَشْرارُ، وَ ازْدَحَمَتِ الصُّفُوفُ، وَاخْتُلِفَتِ الْقُلُوبُ، وَ نُقِضَتِ الْعُهُودُ، وَ اقْتَرَبَ الْمَوْعُودُ، وَ شارَکَ النِّساءُ أَزْواجَهُنَّ فِی التِّجارَةِ حِرْصًا عَلَی الدُّنیا، وَ عَلَتْ أَصْواتُ الْفُسّاقِ وَاسْتُمِـعَ مِنْهُمْ، وَ کانَ زَعیمُ الْقَوْمِ أَرْذَلَهُمْ، وَاتُّقِیَ الفاجِرُ مَخافَةَ شَرِّهِ، وَ صُدِّقَ الکاذِبُ، وَائْتُمِنَ الخائِنُ، وَ اتُّخِذَتِ القِیانُ وَ الْمَعازِفُ(4)، وَلَعَنَ آخِرُ هذِهِ الاْءُمَّةِ أَوَّلَها، وَ رَکِبَ ذَواتُ الْفُرْوجِ السُّروجَ، وَ تَشَبَّهَ النِّساءُ بِالرِّجالِ، وَ الرِّجالُ بِالنِّساءِ، وَ شَهِدَ الشّاهِدُ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُسْتَشْهَدَ، وَ شَهِدَ الاخَرُ قَضاءً لِذِمامٍ بِغَیْرِ حَقٍّ عَرَفَهُ، وَ تَفَقَّهَ لِغَیْرِ الدِّینِ، وَ آثَرُوا عَمَلَ الدُّنیا عَلَی الاْخِرَةِ، وَ لَبِسُوا جُلُودَ الضَّأْنِ عَلی قُلُوبِ الذِّئابِ، وَ قُلُوبُهُمْ أَنْتَنُ مِنَ الْجِیَفِ وَ أَمَرُّ مِنَ الصَّبِرِ. فَعِنْدَ ذلِکَ الْوَحا الْوَحا(5)! ثُمَّ الْعَجَلُ الْعَجَلُ! خَیْرُ الْمَساکِنِ یَوْمَئِذٍ بَیْتُالْمَقْدِسِ، وَ لَیَأْتِیَنَّ عَلَی النّاسِ زَمانٌ یَتَمَنَّی أَحَدُهُمْ(6) أَنَّهُ مِنْ سُکّانِهِ.
فَقامَ إِلَیْهِ الاْءَصْبَغُ بْنَ نُباتَةَ فَقالَ: یا أَمیرَالْمُؤمِنینَ! مَن الدَّجّالُ؟
فَقالَ: أَلا إِنَّ الدَّجّالَ صائدُ بْنُ الصَّیْدِ(7)، فَالشَّقیُّ مَنْ صَدَّقَهُ، وَالسَّعِیدُ مَنْ کَذَّبَهُ،
یَخْرُجُ مِنْ بَلْدَةٍ یُقالُ لَها اصْفَهانُ، مِنْ قَرْیَةٍ تُعْرَفُ بِالیَهُودِیَّةِ، عَیْنُهُ الْیُمْنی مَمْسُوحَةٌ، وَ الْعَیْنُ الاْءُخْری فی جَبْهَتِهِ تُضیءُ کَأَنَّها کَوْکَبُ الصُّبْحِ، فیها عَلَقَةٌ کَأَنَّها مَمْزُوجَةٌ بِالدَّمِ، بَیْنَ عَیْنَیْهِ مَکْتُوبٌ: «کافر»، یَقْرَؤُهُ کُلُّ کاتِبٍ وَ أُمِّیٍّ، یَخُوضُ الْبِحارَ وَ تَسیرُ مَعَهُ الشَّمْسُ، بَیْنَ یَدَیْهِ جَبَلٌ مِنْ دُخانٍ، وَ خَلْفَهُ جَبَلٌ أَبْیضُ یَرَی النّاسُ أَنَّهُ طَعامٌ، یَخْرُجُ حِینَ یَخْرُجُ فی قَحْطٍ شَدیدٍ تَحْتَهُ حِمارٌ أَقْمَرُ، خُطْوَةُ حِمارِهِ میلٌ، تُطْوَی لَهُ الاْءَرضُ مَنْهَلاً مَنْهَلاً، لایَمُرُّ بِماءٍ إِلاّ غارَ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ، یُنادِی بِأَعْلی صَوْتِهِ یَسْمَعُ ما بَیْنَ الْخافِقَیْنِ مِنَ الْجِنِّ و الاْءِنْسِ وَ الشَّیاطِینَ، یَقُولُ: «إِلیَّ أَوْلِیائی، أَنَا الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی وَ قَدَّرَ فَهَدی، أَنَا رَبُّکُمُ الاْءَعْلی». وَ کَذَبَ عَدُوُّ اللّهِ، إِنَّهُ أَعْوَرُ یَطْعَمُ الطَّعامَ، وَ یَمْشِی فِی الاْءَسْواقِ، وَ إِنَّ رَبَّکُمْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ لَیْسَ بِأَعْوَرَ، وَلا یَطْعَمُ وَ لا یَمْشِی و لایَزُولُ. تَعالَی اللّهُ عَنْ ذلِکَ عُلُوًّا کَبِیرًا.
أَلاوَ إِنَّ أَکْثَرَ أَتْباعِهِ یَوْمَئِذٍ أَوْلادُ الزِّنا، وَ أَصْحابُ الطَّیالِسَةِ الْخُضْرِ، یَقْتُلُهُ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ بِالشّام عَلی عَقَبَةٍ تُعْرَفُ بِعَقَبَةِ أَفیق لِثَلاثِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنْ یَوْمِ
الْجُمُعَةِ عَلی یَدِ مَنْ یُصَلِّی الْمَسیحُ عیسی بن مَرْیَمَ ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ خَلْفَهُ، أَلا إِنَّ بَعْدَ ذلِکَ الطّامَّةَ الْکُبْری.
قُلْنا: وَ ما ذلِکَ؟ یا أَمیرَالْمُؤْمِنینَ!
قالَ: خُروجُ دابَّةٍ [مِنَ] الاْءَرْضِ مِنْ عِنْدِ الصَّفا، مَعَها خاتَمُ سُلَیْمانَ بْنِ داوُدَ، وَ عَصی مُوسی ـ عَلَیْهِمُ السَّلام ـ ، یَضَعُ الْخاتَمَ عَلی وَجْهِ کُلِّ مُؤْمِنٍ فَیَنْطَبِـعُ فیه: هذا مُؤْمِنٌ حَقًّا، وَ یَضَعُهُ عَلی وَجْهِ کُلِّ کافِرٍ فَیَنْکَتِبُ: هذا کافِرٌ حَقًّا، حَتَّی أَنَّ الْمُؤْمِنَ
لَیُنادِی: الْوَیْلُ لَکَ یا کافِرُ، وَ إِنَّ الْکافِرَ یُنادِی: طُوبی لَکَ یا مُؤْمِنُ! وَدِدْتُ أَنِّی الْیَوْمَ کُنْتُ مِثْلَکَ فَأَفُوز فَوْزًا عَظِیمًا.
ثُمَّ تَرْفَعُ الدّابَّةُ رَأْسَها فَیَراها مَنْ بَیْنَ الْخافِقَیْنِ بِإِذْنِ اللّهِ ـ جَلَّ جَلالُه ـ وَ ذلِکَ بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ مِن مَغْرِبِها، فَعِنْدَ ذلِکَ تُرْفَعُ التَّوْبَةُ، فَلا تَوْبَةٌ تُقْبَلُ وَ لاَ عَمَلٌ یُرْفَعُ وَ «لا یَنْفَعُ نَفْسًا إِیمانُها لَمْ تَکُنْ امَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فی إِیمانِها خَیْرًا».(8).
ثُمَّ قالَ علیهالسّلام : لاتَسْأَ لُونی عَمّا یَکُونُ بَعْدَ هذا فَإِنَّهُ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ حَبِیبی، رَسولُاللّه ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ ، أَن لا أُخْبِرَ بِهِ غَیْرَ عِتْرَتی.
قالَ النَّزّالُ بْنُ سَبْرَةَ: فَقُلْتُ لِصَعْصَعَةَ بْنِ صَوْحانَ: یا صَعْصَعَةُ! ما عَنی أَمیرُالْمُؤْمِنینَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ بِهذا؟
فَقالَ صَعْصَعَةُ: یَا ابْنَ سَبْرَةَ! إِنَّ الَّذِی یُصَلِّی خَلْفَهُ عِیسَی بْنُ مَرْیَمَ ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ ، هُوَ الثّانیعَشَرَ مِنَ الْعِتْرَةِ، التّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلیٍّ ـ عَلَیْهِمَاالسَّلام ـ ، وَ هُوَ الشَّمْسُ الطّالِعَةُ مِن مَغْرِبِها یَظْهَرُ عِنْدَ الرُّکْنِ وَ الْمَقامِ فَیُطَهِّرُ الاْءَرْضَ وَ یَضَعُ میزانَ الْعَدْلِ فَلایَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَدًا.
فَأَخْبَرَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ أَنَّ حَبِیبَهُ رَسُولَاللّهِ ـ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِوَ آلِه ـ عَهِدَ إِلَیْهِ أَنْ لا یُخْبِرَ بِما یَکُونُ بَعْدَ ذلِکَ غَیْرَ عِتْرَتِهِ الاْءَئِمَّةِ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِم أَجْمَعین.»(9).
(یعنی:
از نَزّال بن سَبْرَه(10) منقول است که گفت: أمیرِ مؤمنان، علیّ بن أبیطالب ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ ، برایِ ما سخن رانْد؛ خدایْ ـ عَزَّ و جَلّ ـ را سپاس و ستایش و ثنا
گفت و بر محمّد و خاندانِ وی درود فرستاد. آنگاه فرمود:
ای مردمان پیش از آنکه مرا از دست بدهید از من بپرسید (سه بار این سخن را فرمود).
صَعْصَعَة بن صَوْحان(11) روی به آن حضرت برخاست و گفت: ای أمیرِمؤمنان! دَجّال کِیْ خُروج میکُنَد؟
علی علیهالسّلام او را گفت: بنشین که خداوند سخنت را شُنود و آنچه را خواستی بدانست؛ و به خدا قَسَم آنکه از او پرسیده شده [در این باب] از پُرسنده داناتر نیست، ولی این أمر را نشانهها و حالاتی است که چون گامهایِ پیاپی از پسِ یکدیگر آیند و اگر بخواهی تو را از آنها میآگاهانم.
گفت: آری، ای أمیرِمؤمِنان!
پس آن حضرت ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ فرمود: به یاد بسپار که نشانهاش، هنگامی است که مردمان نماز را بمیرانند، و أمانت را تباه کنند، و دروغ را حلال شمارند، و ربا بخورند، و رشوت بستانند، و ساختمان را [تجمّلآمیز] برافرازَند، و دین را به دنیا بفروشند، و سفیهان را کارگُزاری دهَنْد، و با زنان رای زَنَند(12)، و خویشیها را بُگْسَلَنْد، و از هواها پیروی کنند، و خونریختن را سَهل شمارَند، و بُردباری سستی باشد و ستم افتخار، و أمیران فاجِر باشند و وزیران ظالم، و مُباشران(13) خائن، و قاریان(14) فاسق، و گواهیِ دروغ پیدا شود، و فُجور و بُهتانْگوئی(15) و گناه و سرکشی هویدا گردد و مُصْحَفْها را بیارایَنْد، و مساجد را زینت کُنَند، و مَنارهها را بلند سازَنْد، و أشرار را گرامی دارَنْد، و صفوف مُزْدَحِم شود و دلها پراکنده و مخالف، و عهدها را بشکنند، و آنچه وعده داده شده نزدیک گردد، و زنان از سرِ آزمندی به دنیا در بازارگانی با همسرانشان هَنباز شوند، و آوایِ فاسقان بلند شود و سخنشان را گوش فرا دهند، و سَرکَرده مردمان فرومایهترینشان باشد، و از بیمِ شرِّ فاجر از او
بپرهیزند، و دروغگو را تصدیق کُنَند، و خائن را أَمین شمُرَنْد، و زنانِ رامشگر و ساز فراهم آرَند و به کار دارَند، و واپسینِ این أُمَّت نخستینِ آن را نفرین کُنَد، و مادینگانِ عورتْدار بر زینها نشینند، و زنان خود را چون مردان سازَند و مردان خود را چون
زنان سازَند، و گواه بی آنکه از وی گواهی خواهند گواهی دهد، و دیگری برایِ گُزاردِ ذِمّهای گواهی دهد بیآنکه حقیقت را بشناسد و به انگیزه غیر دینی دانشِ دین بیاموزَد،(16) و کارِ دنیا را بر آخرت ترجیح دهند، و پوستِ میش را بر دلِ گرگ بپوشند، و دلهاشان از لاشههایِ مردار گَنْدهتر و از صَبر(17) تلختر باشد. در آن هنگام زود باشید، زود باشید؛ وانگاه شتاب کنید، شتاب کنید. در آن روز بهترینِ سکونتگاهها بیتالمقدّس است و مردمان را زمانی فراز آید که هر یک بآرزو خواهند که از باشندگانِ آن باشند.
پس أَصبَغ بن نُباته(18) رویْ به أمیرِمؤمنان علیهالسّلام برخاسته گفت: ای أمیرِمؤمنان! دَجّال کیست؟
فرمود: بدانید که دَجّال صائد پسرِ صید(19) است؛ پس نِگونْبَخْت کسی است که او را تصدیق کُنَد و نِکوبَخْت کسی که تکذیبش نماید. از شهری بیرون آید که «اصفهان»اش خوانند. از قریهای که به نامِ «یهودیّه» شناخته میشود. چشمِ راستش زدائیده شده و چشمِ دیگرش در پیشانیِ اوست و چون اخترِ بامدادی تابان است. در آن زالوئی هست آمیخته به خون. میانِ دو چشمش نوشته شده: «کافر»، و هر نویسا و نانویسا آن را میخوانَد.
در دریاها فرو میروَد و خورشید با او روان میشود. پیشاپیشِ او، کوهی است از دود، و پسِ پشتِ او، کوهی است سپید که مردمان آن را طَعام میپندارند. در قحطیِ سختی خروج میکند و سوار بر درازگوشی سپید است. هر گامِ درازگوشش یک میل است. زمین، آبشخور به آبشخور، از برایِ او درنوردیده میشود. بر هر آبی گُذَر کند
تا روزِ رستخیز فرو میروَد [و برنمیآیَد]. با بلندترین آوایش، چُنان که همه جِنّیان و آدمیان و شَیاطینِ میانِ خاور و باختر بشنوند، میگوید: «ای دوستانم! به سویِ من بیائید. من آنم که بیافرید و سامان بخشید و اندازه نهاد و راه نمُود، پروردگارِ برترِ شما منم». حال آنکه دشمنِ خدا دروغ میگوید. او یکْچشمی است که غذا میخورَد و در بازارها راه میروَد؛ و پروردگارِ شما ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ یکْچشم نیست و غذا نمیخورَد و راه نمیروَد و نابود نمیشود. خداوند بسی از این برتر است.
بدانید که در آن روز بیشترینه پیروانِ او زنازادگان و صاحبانِ طیلسانهایِ سبزند. خداوند او را، در شام، بر گردنهای که به نامِ گردنه أفیق خوانده میشود، سه ساعت گذشته از روزِ آدینه، به دستِ کسی که مسیح بن مریم ـ علیهما السّلام ـ پشتِ سرش نماز میگُزارَد، به قتل میآورَد. بدانید که پس از آن هنگامه مِهین است.
گفتیم: ای أمیرِمؤمنان! آن دیگر چیست؟
فرمود: بیرونآمدنِ جنبندهای از زمین از محلِّ صَفا، که خاتَمِ سلیمان بن داود و عصایِ موسی ـ علیهم السّلام ـ با اوست. خاتَم را بر چهره هر مؤمن مینهد و بر آن نقش میبندد: «این براستی مؤمن است»، و بر چهره هر کافر مینهد و بر آن نگاشته میشود: «این براستی کافر است»؛ تا آنجا که مؤمن آواز میدهَد: وای بر تو ای کافر!، و کافر آواز میدهد: خوشا به حالِ تو ای مؤمن! دوست داشتم که امروز مانندِ تو بودم و به کامیابیِ بزرگی دست مییافتم.
آنگاه آن جنبنده سر بَر میآورَد و همه کسانی که میانِ خاور و باختر اند، به إذنِ خدایْ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ، او را میبینند؛ و آن پس از برآمدنِ خورشید است از غُروبگاهش. آنگاه دیگر درِ توبه بسته میشود؛ نه توبهای پذیرفته میآید و نه عَمَلی فراز بُرده میشود و «آنکس را که پیش از آن إیمان نیاورده یا در عینِ إیمان نیکیی نیندوخته، إیمانآوردَنَش سودی نَبَخشَد».(20)
سپس آن حضرت علیهالسّلام فرمود: مرا از این که پس از آن چه میشود مپُرسید که حَبیبم، رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ ، به من سفارش فرمود تا آن را جُز به عِتْرتم خَبَر ندهم.
نَزّال بن سَبْرَه گفته است: به صَعْصَعَة بن صَوحان گفتم: ای صَعْصَعَه! مُرادِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام از این چه بود؟
صَعْصَعه گفت: ای پسرِ سَبْرَه! آنکس که عیسی بن مریم ـ عَلَیْهِمَا السَّلام ـ پُشتِ سرِ او نماز میگُزارَد، همانا دوازدهمین [إمام] از عترت است و نهمین [نسل] از فرزندانِ حُسَیْن بن علی ـ علیهما السّلام. او خورشیدی است که از غُروبگاهش برمیآید؛ نزدِ رُکْن و مَقام پدیدار میگردد؛ زمین را پاک میکُنَد؛ ترازویِ داد مینهد؛ و هیچکس بر کسی ستم روا نمیدارد.
أمیرِمؤمنان علیهالسّلام ما را آگهی داد که حَبیبش، رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ ، به او سفارش فرمود که جُز عِتْرتش، أئمّه ـ صَلَواتُ اللّهِ علیهم أجمعین ـ ، کسی را از آنچه پس از آن خواهد شد، خَبَر نَدِهَد.).
(1) <در مختصر البصائرِ شیخ حَسَن بن سُلَیمانِ حِلّی (ره) به جایِ «علامات و هیئات»، «علامات و امارات و هنات» آمده است (تحقیقِ مشتاق المظفّر، ص 127)؛ فتأمَّل.>.
(2) المُراد بالعُرَفاءِ هُنا جمعُ عریف و هوالعالم بالشّیءِ و الّذی یعرف أصحابه و القیّم بأمر القوم و النَّقیب.
(3) در بعضِ نُسَخ: «شهادات الزّور».
(4) جمع «قنیة»؛ الاماء المغنّیات.
(5) «الوحا الوحا» یعنی: السّرعة السّرعة، البدار البدار.
(6) در بعضِ نُسَخ: «یود احدهم».
(7) در بعضِ نسخ: «سائد بن الصید»؛ در سُنَنِ تِرمِذی: «ابن صیاد».
(8) <س 6 ی 158؛ بخشی از آیه است.>.
(9) کمالالدّین و تمام النّعمة /525 ـ 528 <و نگر: پهلوان، 2/311 ـ 316؛ و: کمرهای، 2/205 ـ 208؛ و: الخرائج و الجرائح، ط. مؤسّسة الإِمام المهدی علیه السّلام، 3/1133 ـ 1134؛ مختصر البَصائرِ حَسَن بن سُلَیمانِ حِلّی، تحقیق مشتاق المظفّر، ص 120 ـ 130؛ و: بحارالأنوار، ط. مؤسّسة الوفاء (110 جلدی)، 52/192 ـ 195؛ و: مستدرک الوسائل، ط. مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام لإحیاءالتّراث، 12/326 و 327؛ و: طبعِ جدیدِ منتخب الأثر (سه جلدی) 3/22 ـ 25.>.
(10) <«نَزّال بن سَبْرَه» یِ هلالیِ عامریِ کوفی از کِبارِ تابعان، و به قولی از صحابه است.
نگر: مختصرالبصائر، تحقیق المظفّر، ص 125 و 126؛ و: أضبط المقال، ص 185.>.
(11) <أبوطَلحه صَعْصَعَة بن صَوْحانِ عبدی، از خَواصّ و کِبارِ أَصحابِ أمیرِمؤمنان علی علیهالسّلام و مردی خطیب و ثقه است که دو برادرش، زید و سیحان، در پیکارِ جَمَل به شهادت رسیدند و خودِ او در روزگارِ فرمانروائیِ معاویه به رحمتِ خدا رفت. صَعْصَعَه مردی فصیح و سخنور و دلیر و دینْورزِ و خردمند بود. کَشّی در مدح و جلالتِ وی روایاتی آورده است.
نگر: مختصر البصائر، تحقیق المظفّر، ص 126؛ و: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/435؛ و: مهدیِ موعود [علیه السّلام] ، علیِ دوانی، ص 875؛ و: مجمعالرّجال 3/212 ـ 214.>.
(12) <آیا رایْزدن و مُشاوَرَت با زنان، به خودیِ خود نکوهیده است؟... آیةاللّهِ استادی ـ که در بابِ مشورت در کتاب و سنّت، تحقیقات و تأمّلاتی دارند ـ معتقدند روایاتی که از معصومان علیهمالسّلام درباره مشورت به ما رسیده، «تعبّدی» نیست؛ بلکه «إرشادی» است و در واقع آن بزرگواران بر هنجارهایِ عُقَلائی در این باب تأکید فرمودهاند.
روایاتی هم که از مشورت با زنان نهی میکند، تعبّدی نیست. ای بسا زمانها و أوضاعِ گوناگون تفاوت داشته باشند.
از أمیرِمؤمنان علیهالسّلام منقول است که: «إیّاک و مُشاورة النّساء إلاّ من جرّبت بکمال عقل». در این حدیث از مُشاوَرَت با زنانی که کمالِ عقلِ آنها دانسته نشده، نهی گردیده است. پس مواردِ مختلف فرق میکنند و خصوصیّتی در مذکّر یا مؤنّثبودن نیست.
بنا بر این حدیث، و نیز بنا بر هنجارِ عُقَلائی، در هر زمانی که زنان مانندِ مردان از تحصیل و دانش برخوردار هستند و به محدودیّتهایِ معرفتی متّصف نمیباشند، دیگر چُنین زنانی مصداقِ نهی از مُشاوَرَت و رایْزنی نیستند.
بنا بر این، آن رای زدن با زنان که نکوهیده است، رای زدن با زنانی است که از کمالِ عقل برخوردار نبوده باشند و أهواء و أغراضِ نَفْسانی را مبنایِ گفتار و کردار قرار دهند. نگر: بیست مجلس پیرامونِ عهدنامه مالکِ اَشتَر، ص 229 و 230.> .
(13) <«مُباشر» را در ترجَمه «العَریف» برگُزیدم.
«عَریف» کسی است که نزدِ کارفرمائی کار کُنَد و کارگزار و مُباشرِ او باشد؛ مثلاً سرکارگر (نگر: فرهنگِ جامعِ کاربردی، پرویزِ أتابکی). به تعبیرِ دیگر کسی است که سرپرستِ أمورِ قبیله یا جماعتی باشد و أمیر و فرمانروا از طریقِ وی از حالِ آن گروه آگاه شود (نگر: نُزهةالنّظر، ص 551).
به پندارِ من، «مُباشر» در مُصطَلَحِ فارسیِ امروز، تا حدودِ زیادیِ معنایِ «العَریف» را میرسانَد؛ واللّهُ أَعلَم.>.
(14) <شاید لزوم و درستیِ «القُرّاء» را به «قاریان» و «قرآنْخوانان» ترجَمه کردن، در نگاهِ نخست، قریب به بداهت باشد؛ أمّا این را هم باید دانست که «قُرّاء» معنایِ دیگری نیز دارد؛ أهلِ فقه و فتوا از صحابه را ـ بنا بر قولِ ابنِخلدون ـ «قُرّاء» میگفتهاند؛ ظاهرًا در حدیثِ نَبَویِ شریفِ «صِنفانِ مِن أُمّتی إذا صلحا صلحت أمّتی، و إذا فسدوا فسدت أمّتی: الأمراء و القُرّاء» هم به همین کاربُرد باز میخوریم. نگر: موسوعة طبقات الفقهاء، آیةاللّه سبحانی و...، قسمِ 2 از مقدّمه، ص 24.>.
(15) <«بُهتان» دروغی است که شخص را متحیّر و مبهوت میسازد. نگر: غریبالحدیث فی بحارالأنوار، 1/156؛ و: قاموسِ قرآنِ قُرَشی؛ و: مجمع البحرینِ طُرَیحی، إعدادِ محمود عادل، 1/256.>.
(16) <مابإِزاءِ این بهره واپسینِ عبارت را در متنِ عَرَبی یکسان نخوانده و یکسان ترجَمه نکردهاند.
در کمالالدّینِ ویراسته استاد غفّاری (ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق.، ص 526) «تُفقّه» (به ضمِّ حرفِ یکم) چاپ شده است.
مرحومِ آقا میرمحمّدصادقِ خاتونآبادی (ره) در کشف الحق در ترجَمه عبارت نوشته: «عالم شوند از برای غیر دین» (ط. سیّدداود میرصابری، ص 195)؛ که از قرائتی مُشابهِ قرائتِ استاد غفّاری حکایت میکُنَد. شاید این که مرحومِ کمرهای هم در ترجَمه خود نوشته: «برای دنیا فقه آموزند» (کمرهای، 2/206) و آقایِ دوانی هم ترجَمه کردهاند: «احکام دین را برای غیر دین بیاموزند» (مهدیِ موعود [علیه السّلام]، ص 964)، از چُنین خوانِشی نشأت گرفته باشد. در متنِ کمالالدّینِ مَشکول و مُعْرَبِ دارالحدیث، «تَفَقُّهٍ» آمده، و ترجَمه کردهاند: «بی آنکه... تفقّه در دین داشته باشد» (نگر: پهلوان، 2/313).
ترجَمه ما، موافق با قرائت و نظرِ أستاذنا العلاّمة و شیخنا فی الإِجازة، آیةاللّه سیّدمحمّدرضا حُسَینیِجلالی ـ أَدامَ اللّهُ إجلالَهُ ـ ، است. ایشان «تفقّه للدّین» را نقطه مقابلِ «تفقّه لغیرِالدّین» و به عبارتِ دیگر «تفقّه للدّینا» قَلَم میدهند و عبارت را اینگونه میخوانند.
واللّه أعلم و علمه أتمّ و أحکم.>.
(17) <«صَبِر» ـ که (در زبانِ عربی کمتر و در فارسی بیشتر) به سکونِ باء هم تلفّظ میشود ـ افشره گیاهی است که خاصّیّتِ داروئی دارد ولی بغایت تلخ است. در عربی و فارسی آنچه را در اوجِ تلخی و ناگواری باشد، به «صَبر» مَثَل زنند.
نگر: نُزهَةُ النَّظَر، البدری، ص 469؛ و: نفثة المصدور، تصحیحِ یزدگردی، ص 476 و 477.>.
(18) <أبوالقاسم أَصْبَغ بن نُباتهیِ تمیمیِ سلمیِ حنظلیِ مُجاشِعی، مردی ناسک و عابد از
خواصِّ یارانِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام است. وی از «شُرطَةُ الخَمیس» به شمار میرود که گروهی خاص از یارانِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام بودهاند و تشکیلاتِ ویژه داشته و وظائفِ مهمّی را بر عهده میگرفتهاند. تشکیلاتِ «شُرطَةُ الخَمیس» در مدّتِ حکومتِ إمامِ مجتبی علیهالسّلام نیز برقرار بوده است.
عضویّت در «شُرطَةُ الخمیس» افتخاری بزرگ و از منظرِ رجالشناسی مدح و تعظیمی مُعتَنابِهْ است. أَصبَغ بن نُباته از نامدارانِ «شُرطَةُ الخَمیس» قلمداد شده.
درباره أَصبَغ بن نُباته، نگر: مختصرالبصائر، تحقیق المظفّر، ص 128؛ و: الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، 1/134.
درباره «شُرطَةُ الخَمیس» نگر: سماء المقال، ط. قزوینی، 2/245 ـ 247؛ و: دایرةالمعارفِ تشیّع، 9/560 و 561؛ و: معجم مصطلحات الرّجال و الدّرایة، ص 82.>.
(19) <درباره ضبطِ این سخن در هامشِ طبعِ 110 جلدیِ بحار (52/193 و 194) إظهارِ نظر شده است.>.
(20) <همچُنین نگر: مهدیِ موعود [علیه السّلام]، علیِ دوانی، ص 258؛ و: کتاب الصّافی فی تفسیر القرآن، تحقیق: الحسینیّ الأمینیّ، 3/129 و 130 ـ که در فهمِ عبارتِ قرآنی بس سودمند و
روشنگر است.>.
«قالَ رَسُولُاللّه ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ :
یَخْرُجُ ناسٌ مِنَ المَشْرِقِ فَیُوَطِّئُونَ لِلْمَهدِیِّ سُلْطانَه»(1).
(یعنی:
رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فرمود:
مردمانی از مشرق بیرون آیند [/ قیام کنند] که زمینه حکومتِ مَهدی را فراهم سازند.).
علاّمه گنجیِ شافعی (کشته شده به سالِ 658) پس از نقلِ این حدیث گفته است:
«این حدیثی است «حَسَن» و «صحیح» که راویانش ثقه و در نقل موردِاعتماد هستند»(2).
(1) البیان فی أخبار صاحبالزّمان <علیه السّلام> گنجیِ شافعی /99 و منتخب الأثر 304 به نقل از صحیح ابن ماجة 2/270؛ و نیز کنزالعمّال ح 38657 و مجمعالزّوائد 7/318.
(2) البیان فی أخبار صاحبالزّمان <علیه السّلام> /100.
<این مضمون در روایاتِ شیعه هم هست؛ چُنان که در الغیبهیِ نُعمانی از أمیرِمؤمنان علیهالسّلام نقل شده است که: شروعِ کارِ مهدی از طرفِ مشرق است.
باری، مراد از این مشرق، مشرقِ کشورهایِ اسلامی در مقیاسِ قرنهایِ أوّلیّه إسلام است که سرزمینِ خراسان و بخشهایِ شرقی را ـ ظاهرًا ـ تا نواحیِ مرکزیِ ایرانِ کنونی در بر میگرفته است.
نگر: خورشیدِ مغرب، ص 320.>.
«عَنِ الصّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ أَنَّهُ ذَکَرَ کُوفَة(1) و قالَ: سَتَخْلُو کُوفَة(2) مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَ یَأرِزُ(3) عَنْهَا الْعِلْمُ کَمَا تَأرِزُ(4) الحَیَّةُ فی جُحْرِها، ثُمَّ یَظْهَرُ العِلْمُ بِبَلدَةٍ یُقالُ لَها: قُم، وَ تَصِیرُ مَعْدِنًا لِلْعِلْمِ وَ الْفَضْلِ حَتّی لایَبْقَی فِی الاْءَرْضِ مُسْتَضْعَفٌ فِی الدّینِ حَتَّی المُخَدَّراتِ فِی الْحِجال، وَ ذلِکَ عِنْدَ قُرْبِ ظُهُورِ قائِمِنا، فَیَجْعَلُ اللّهُ قُم وَ أَهْلَهُ قائِمِینَ مَقامَ الْحُجَّةِ وَ لَوْلا ذلِکَ لَساخَتِ الاْءَرْضُ بِأَهْلِها وَ لَمْیَبْقَ فِی الاْءَرْضِ حُجَّةٌ، فَیَفِیضُ العِلْمُ مِنْهُ إِلی سائِرِ الْبِلادِ فِی الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، فَیَتِمّ حُجَّةُ اللّهِ عَلَی الْخَلْقِ حَتّی لایَبْقَی أَحَدٌ عَلَی الاْءَرْضِ لَمْ یَبْلُغْ إِلَیْهِ الدِّینُ وَ الْعِلْمُ، ثُمَّ یَظْهَرُ الْقائِمُ وَ یَسِیرُ (یصیر ظ.) سَبَبًا لِنِقْمَةِ اللّهِ وَ لِسَخَطِهِ عَلَی الْعِبادِ لاِءَنَّ اللّهَ لایَنْتَقِمُ مِنَ الْعِبادِ إِلاّ بَعْدَ إِنْکارِهِمْ حُجَّة.»(5).
(یعنی:
از إمامِ صادق ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ منقول است که کوفه را یاد کرد و فرمود: زودا که کوفه از مؤمنان تهی شود و همانسان که مار در سوراخِ خود میخَزَد و چَنبره میزَنَد، دانش از کوفه دامن بکَشَد و بروَد؛ آنگاه دانش در شهری پدیدار آید که آن را «قُم» خوانند، و معدِنِ دانش و فَضل گردد تا آنجا که هیچکس نمانَد که در زمینه دین زبون داشتهشدهباشد، حتّی پردگیانِ خَرگاهْنشین. این حال نزدیک به ظهورِ قائِمِ ما است و خداوند قم و أهلِ آن را قائممقامِ حجّت قرار میدهد و اگر آن نباشد زمین باشندگانِ خود را به کام اندرمیکَشَد و در زمین حجّتی نمیمانَد. پس دانش از قم به دیگر بلادِ مشرق و مغرب سرازیر میگردد، و حجّتِ خداوند بر خلق تمام میشود تا جائی که أَحَدی بر زمین نمیمانَد که دین و دانش به او نرسیده باشد. آنگاه قائِم ظهور میکند و مایه انتقام خداوند و خشمِ او بر بندگان میشود، زیرا خداوند تنها پس از این که بندگان حجّتی را إنکار کُنَند، از ایشان انتقام میگیرد.).
(1) و (2) <هم در متنِ عربیِ چهلحدیث و هم در طبعِ یکجلدیِ منتخب الأثر، «کوفة» ـ بدونِ «ال» ـ آمده است.
این ضبط، علیالظّاهر ناشی از سهو و إهمالِ کاتب است و باید در أصل «الکوفة» بوده باشد.>.
(3) <هم در طبعِ یکجلدیِ منتخب الأثر و هم در متنِ عربیِ چهلحدیث «یأزر» ـ به تقدّمِ زاء بر راء ـ آمده است؛ ولی علیالظّاهر راء باید بر زاء مقدّم باشد. فعلهایِ برشکافته از مصدرِ «أرْز» و «أُرُوز»، در زبانِ سنّت، آشنا و دارای کاربُرد هستند. تفصیل را نگر: الفائق فی غریب الحدیثِ زَمَخشَری، 1/33؛ و: غریبالحدیث فی بحارالأنوار، 1/52؛ و: مجمع البَحْرَیْن، إعداد: محمود عادل، 1/63 و 64؛ و: نُزْهَةُالنَّظَرِ البدری، ص 27 و 28؛ و: مفردات نهجالبلاغهیِ قُرَشی، 1/38.
همین مادّه و تشبیه، باز هم در أحادیثِ بحثِ غَیبت به چشم میخورَد؛ نگر: کمالالدّین و تمام النّعمة، ط. جامعه مدرّسین، 1405 ه . ق.، ص 349؛ و: پهلوان 2/26؛ و: کمرهای 2/18؛ و: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حسّون کریم، ص 162 و 163.>.
(4) <هم در طبعِ یکجلدیِ منتخب الأثر و هم در متنِ عربیِ چهلحدیث، «تأزر» ـ به تقدّمِ زاء بر راء ـ آمده است.>.
(5) منتخب الأثر /443 به نقل از بحارالأنوار و آن به نقل از تاریخ قم.
<نیز نگر: طبعِ جدیدِ منتخب الأثر (سه جلدی)، 3/61 و 62.
در کتابِ عصرِ ظهورِ استاد علیِ کورانی (ترجمه عبّاسِ جلالی، صص 237 ـ 246) مباحثی درباره «قم (در آستانه ظهور)» مطرح گردیده که اگرچه خواندنی است، باید توجّه داشت که سخت با تطبیق و تفسیرِ عصریِ مؤلّف درآمیخته.>.
«عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ عُمَرَ قالَ: سَمِعْتُ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلیٍّ ـ علیهما السّلام ـ یَقولُ:
لَوْ لَمْ یَبْقَ مِن الدُّنْیا إِلاّ یَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدی فَیَمْلاَءُها عَدْلاً وَ قِسْطًا کَما مُلِئَتْ جَوْرًا وَ ظُلْمًا؛ و کَذلِکَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ یَقُول.»(1).
(یعنی:
از عبداللّه بن عُمَر منقول است که گفت: از حُسَین بن علی ـ علیهما السّلام ـ شنیدم که میگفت:
اگر از دنیا جُز یک روز نمانَد، خداوند ـ عَزَّ وَ جَلّ ـ آن روز را چندان دراز کُنَد که مردی از فرزندانِ من قیام نماید و زمین را همانگونه که از جَوْر و ستم پُر شده است، از دادگری و قِسط پُر سازد؛ و من از رسولِ خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ شنیدم که چُنین میفرمود.).
(1) کمالالدّین و تمامالنّعمة /318 <؛ پهلوان ـ با تفاوتِ اندک ـ : 1/584، و کمرهای ـ با تفاوتِ جُزئی ـ : 1/434 و 435>.
مضمونِ روایت را أحمد در مُسنَدش (1/99) آورده (به نقل از: أحادیث المهدی <علیه السّلام> من مُسنَد أحمد بن حنبل /62).
از برایِ منابعِ این حدیث در کتابهایِ عامّه، به «مَنْ هُوَ المَهدیّ <علیه السّلام>؟» (70 ـ 83) مراجعه بفرمائید.
«عَنْ رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ أَنَّهُ أَخْبَرَ الاْءَئِمَّةَ بِخُروجِ الْمَهْدِیِّ، خاتمِ الأَئِمَّةِ الَّذِی یَمْلاَءُ الاْءَرْضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا وَ أَنَّ عِیسی ـ عَلَیْهِالسَّلام ـ یَنْزِلُ عَلَیْهِ وَقْتَ خُرُوجِهِ وَ ظُهُورِهِ وَ یُصَلِّی خَلْفَهُ»(1).
(یعنی:
از رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ منقول است که آن حضرت، إمامان را از خروجِ مَهدی، خاتمِ إمامان، که زمین را ـ همانگونه که از ظلم و جور پُر شده است ـ از قِسط و عدل پُر میسازَد، و از این که عیسی علیهالسّلام به هنگامِ خُروج و ظُهورِ وی، نزدِ وی فرود میآید و پشتِ سرِ وی نماز میگُزارَد، خبر داده است.).
صاحبِ عُیون المُعجِزات گفته: «این خبری است که به واسطه شهرتِ آن، شیعیان و دانشوران و غیرِ دانشوران و سُنّیان و خَواصّ و عَوامّ و پیران و کودکان، همه بر آن
همداستانند»(2).
در حاشیه الفتحالمبین، نویسنده گفته است: «در روایتی آمده است که <عیسی علیهالسّلام> پس از شروعِ مَهدی علیه السّلام به نماز، فرود میآید و مَهدی پَس پَس میآید تا عیسی علیهالسّلام پیش افتد، لیک عیسی دستِ خود را میانِ کتفهایِ آن حضرت مینهد و او را میگوید: پیش باش. پیش از نقلِ این روایت هم آورده است که: فرود آمدنِ او به هنگامِ نمازِ بامداد است و پشتِ سرِ مَهدی علیه السّلام نماز میگُزارَد.» (إلی آخره)(3).
(1) و (2) و (3) منتخب الأثر /317؛ و نیز رجوع کنید به: فضائل الخمسة 3/401 و 402، و: البیان فی أخبار صاحب الزّمان <علیه السّلام> / (108 ـ 113)، و: مَن هُوَ الْمَهدیّ علیه السّلام؟ / 100.
<نیز نگر: حلیةالأبرار، ط. مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، 5/474 و 486 و 487>.
«عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَر، قالَ: ذَکَرْنا الْقائمَ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ وَ منْ ماتَ مِنْ أَصْحابِنا یَنْتَظِرُهُ(2)؛ فَقالَ لَنا أَبُوعَبْدِاللّهِ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ :
إِذَا قَامَ أُتِیَ الْمُؤْمِنُ فی قَبْرِهِ فَیُقالُ لَهُ: یا هذا! إِنَّهُ قَدْ ظَهَرَ صاحِبُکَ فَإِنْ تَشَأْ(3) أَنْ تَلْحَقَ بِهِ فَالْحَقْ وَ إِنْ تَشَأْ(3) أَنْ تُقیمَ فی کَرامَةِ رَبِّکَ فَأَقِمْ.»(4).
(یعنی:
از مُفَضَّل بن عُمَر منقول است که گفت: از قائِم علیهالسّلام و از کسانی از دوستانمان [ / هَمْکیشانمان ] که درگذشتند و او را انتظار میبُردند، یاد کردیم. حضرتِ أبوعبداللّه [یعنی: إمامِ صادق] علیهالسّلام به ما فرمود:
هنگامی که او قیام کُنَد، به سراغِ مؤمن آیند در گورش و او را گویند: ای فُلان! صاحبِ تو ظهور کرده است؛ پس اگر میخواهی که به او مُلْحَق شوی، مُلْحَق شو، و اگر میخواهی [همچُنان در گور] در کَرامتِ پروردگارت مُقیم باشی، مُقیم باش).
(1) <«رَجْعَت» از مُعْتَقَداتِ مهمِّ ما شیعیان و از مُسَلَّماتِ مذهبِ ماست که أحادیثِ متعدّد درباره آن داریم.
از برایِ أحادیثِ رَجْعَت، نمونه را، نگر: بحارالأنوار (ط. 110 جلدی)، 53/39 ـ 144؛ و: مختصرالبصائر، تحقیق مشتاق المُظَفَّر، 87 ـ 170 و 429 ـ 498 (بیش از 140 حدیث)؛ و: موسوعة أحادیث أهلالبیت علیهمالسّلام، هادی النّجفی، 4/136.>.
(2) <در الغیبهیِ چاپی «تنتظره» است و همچُنین در متنِ مطبوعِ چهلحدیثِ عربی.>.
(3) <در متنِ مطبوعِ چهلحدیثِ عربی «تشاء» بود؛ موافقِ بحارالأنوارِ (ط. دُریابِ نجفی) و بعضِ منابعِ دیگر إصلاح کردیم.>.
(4) الغیبةِ شیخ /276.
<نیز نگر: حقّالیقین، مجلسی، ط. کانونِ پژوهش، ص 363؛ و: مرآةالعقول، 3/203؛ و: بحارالأنوار، ط. دُریابِ نجفی، 21/597، ح 98؛ و: ط. 110 جلدی، 53/92؛ و: الإِیقاظ من الهجعة، تحقیق مشتاق المظفّر، ص 256 و 257.
و نیز نگر: نجمالثّاقب، ط. مسجد جمکران، ص 158؛ و: حلیةالأبرار، 5/352 و 301؛ و: کشفالحقّ، خاتونآبادی، ط. میرصابری، ص 189.>.
«رَوَی الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ الْجُعْفیّ قَالَ: سَمِعْتُ أَباعَبْدِاللّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ـ عَلَیْهِ السَّلام ـ یَقُول:
إِذَا أَذِنَ اللَّهُ تَعَالی لِلقائِمِ فِی الْخُروجِ صَعِدَ المِنبَرَ، فَدَعَا النّاسَ إِلی نَفْسِه، وَ ناشَدَهُم بِاللّهِ، و دَعاهُمْ إِلَی حَقِّه، وَ أَنْ یَسیرَ فیهِم بِسُنَّةِ رَسُولِاللّهِ ـ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلهِ ـ وَ یَعْمَلَ فیهم بِعَمَلِه، فَیَبْعَثُ اللّهُ ـ جَلَّ جَلالُه ـ جِبْرَئیلَ حَتَّی یَأْتِیَهُ، فَیَنْزِلُ عَلَی الْحَطیمِ یَقُولُ: <إِلی>(1) أَیّ شَیْءٍ تَدْعُو؟ فَیُخْبِرُهُ الْقائِمُ (عج) فَیَقُولُ جِبْرَئیلُ: أَنَا أَوَّلُ مَن یُبایِعُکَ(2) ابْسُطْ یَدَک!، فَیَمْسَحُ یَدَه، وَ قَد وافاهُ ثَلاثُمِأَةٍ وَ بَضْعَةَعَشَرَ رَجُلاً فیُبایِعُونَه، وَ یُقیمُ بِمَکَّةَ حَتَّی یَتِمَّ أَصْحابُهُ عَشَرَةَ آلافِ(3) نَفْسٍ، ثُمَّ یَسِیرُ مِنْها إِلَی الْمَدِینَةِ.»(4).
(یعنی:
مُفَضَّل بن عُمَر جُعْفیّ روایت کرد و گفت: از أَبوعبدِاللّه جعفر بن محمّد علیهالسّلام شنیدم که میگفت:
هنگامی که خدایِ متعال قائِم را إذنِ بیرونشدن دهد، بر مِنْبَر رَوَد، و مردمان را به سویِ خویش فراخوانَد، و به خداوند سوگندشان دهد، و ایشان را به سویِ حقِّ خود و به این که در میانِ آنان به سنّتِ رسولِخدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ رفتار کند و به کردارِ آن حضرت عمل کُنَد، دعوت نماید. آنگاه خداوند ـ جَلَّ جَلالُه(5) ـ جِبرئیل را برانگیزَد تا به سراغِ وی آید و بر حَطیم فرود آید و بگوید: به چه چیز فرا میخوانی؟؛ قائِم (عج) او را بیاگاهانَد و آنگاه جِبرئیل بگوید: من نخستین کسی هستم که با تو بیعت میکند، دست بگشا! پس دست بر دستِ او کشد و سیصد و ده و اَند مرد نزدِ او آمده باشند و با او بیعت کنند، و او به مکّه إقامت کُنَد تا یارانش دههزار تَن شوند؛ آنگاه از مکّه به مدینه رَهْسِپار گردد.).
(1) <«إلی» را از چاپهایِ مؤسّسه آلالبیت علیهمالسّلام و رسولیِ محلاّتی از الإرشادِ مُفید (ره) افزودیم.>.
(2) <در متنِ چاپیِ الأربعونحدیثا، «یبایعیک» است.>.
(3) <در متنِ چاپیِ الأربعونحدیثا، «ألف» است.>.
(4) الإرشاد /332 <؛ طبعِ مؤسّسه آلالبیت علیهمالسّلام ـ با اندکی تفاوت ـ : 2/382 و 383؛ طبعِ رسولیِ محلاّتی ـ با اندکی تفاوت ـ: 2/523 و 524؛ إعلامالوری، تحقیق: علیأکبر الغفّاری، ص 431 (با تفاوتهائی چند).>.
(5) <یعنی: بزرگ است شکوهمندیِ او.>.
<أمیرِمؤمنان علی علیهالسّلام ، در خطبهای که در آن از رخدادها و پیشآمدهایِ آینده یاد میکُنَد، میفرماید:>
«یَعْطِفُ الْهَوَی عَلَی الْهُدَی، إِذَا عَطَفُوا الْهُدَی عَلَی الْهَوَی، وَ یَعْطِفُ الرَّأْیَ عَلَی الْقُرآنِ، إِذَا عَطَفُوا الْقُرآنَ عَلَی الرَّأْیِ».
(یعنی:
خواهشِ نَفْسانی را به راهِ هدایت میآوَرَد، در هنگامی که هدایت را پیروِ خواهشِ نَفْس ساختهاند، و رایْ را پیروِ قرآن میسازَد، در هنگامی که قرآن را به راهِ رایِ خود بُردهاند(1)).
و از همان خطبه است:
«حَتَّی تَقُومَ الْحَرْبُ بِکُمْ عَلَی سَاقٍ بَادِیًا نَوَاجِذُها، مَمْلُوءَةً أَخْلاَفُهَا، حُلْوًا
رَضَاعُهَا عَلْقَمًا عَاقِبَتُهَا. أَلاَ وَ فی غَدٍ ـ وَ سَیَأْتی غَدٌ بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ ـ یَأْخُذُ الوَالی مِنْ غَیْرِهَا عُمّالَهَا عَلَی مَسَاوِیءِ أَعْمَالِهَا، وَ تُخْرِجُ لَهُ الاْءَرْضُ أَفَالِیذَ کَبِدِهَا، وَ تُلْقِی إِلَیْهِ سِلْمًا مَقَالِیدَهَا؛ فَیُریکُمْ کَیْفَ عَدْلُ السِّیرَةِ، وَ یُحْیِی مَیِّتَ الْکِتَابِ و السُّنَّةِ»(2).
(یعنی:
تا آن که به جنگی سخت گرفتار آئید؛ که [چون شیرِ دَرَّنده [دندان نمایَد؛ [و چون مادهشتری بیقرار به میدان آید] پستانها پُر شیر؛ نوشیدنش گوارا و شیرین است، و پایانِ آن، تلخ چون حَنْظَل.
هان! فردا ـ فردائی که آبستنِ رخدادهائی است که نمیدانید ـ فرمانروائی که از جُز آنان(3) باشد، کارگزارانشان را از برایِ کردارهایِ زشتشان کیفر دهد. زمین از برایِ او پارههایِ جگرش را برون افکَنَد(4) و کلیدهایش را از راهِ آشتی به او دهد. پس او شیوه دادگرانه را به شما بنمایانَد و مُرده کتاب و سنّت را زنده گردانَد.)
در هامشِ دستنوشتی از نهجالبلاغه که به خطِّ حسین بن حسن بن حسینِ مؤدّب، از أعلامِ نزدیک به روزگارِ شریفِ رضی جامعِ نهجالبلاغه، است، چنین نوشته شده: «الوالی هو المَهدیّ علیه السّلام»(5) (یعنی آن فرمانروا [که در متنِ خطبه مذکورست] همان مَهدی علیهالسّلام است).
ابنِ أبیالحدید در شرح نهجالبلاغه گفته: «این اشارت است به إمامی که خداوند او را در آخِرالزّمان میآفریند و او همان کسی است که در أخبار و آثار وعده [یِ آمدن] اش داده شده...»(6).
<علاّمه شیخ محمّدتقیِ شوشتری ـ طابَ ثَراه ـ در بهجالصّباغه این سخنِ ابنِ أبیالحدید را تصحیح کرده، مینویسد:... بل که خداوند آن حضرت را در آخِرالزّمان ظاهر میفرماید، و این که آن إمام، دهمین نسل از فرزندانِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام و دوازدهمین تن از أئمّه دوازدهگانه است، از ضروریّاتِ مذهبِ
إمامیّه میباشد؛ و چگونه نباشد؟! حال آن که نزدِ خاصّه و عامّه از أمیرِمؤمنان علیهالسّلام به تَواتُر رسیده است که ـ در سخنی بلند ـ به کُمیْل فرمود:
اللّهُمَّ بَلَی، لاَتَخْلُو الاْءَرْضُ مِنْ قائِمٍ لِلّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظاهِرًا مَشْهورًا، أَوْ خائِفًا مَغمورًا، لِئلاَّ تَبطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَیِّـناتِهِ.(7)
و این جُز بر مذهبِ ما راست نمیآید و ابنِ أبیالحدید نیز در گزارشِ این سخنِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام بدان اعتراف کرده...(8)>.
(1) <منظور از قرآن را به راهِ رایِ خود بُردن، تأویلِ قرآن و حملِ آن بر مقتضایِ آراء و أهواءِ خویشتن است... نگر: شرح نهجالبلاغه، کمالالدّین میثم البحرانی، 3/169.>.
(2) خطبه 138.
(3) <در ترجَمه «من غیرها» نوشتم: «از جُز آنان»؛ زیرا ـ چُنان که ابنِمیثمِ بحرانی هم گفته است ـ گویا پیش از این (احتمالاً در بخشی از خطبه که در نهجالبلاغه نیامده)، أمیرِمؤمنان علیهالسّلام از گروهی از صاحبانِ فرمانروائی و إمارت یاد کرده بوده و اینک خاطرنشان میفرماید که فرمانروایِ موردِ نظرش از «آنان» نیست.
نگر: شرح نهجالبلاغة، کمالالدّین میثم البحرانی، 3/170 ـ 171.
برخی از شارحان درباره این که گروهِ موردِ إشارتِ أمیرِمؤمنان علیهالسّلام کدام گروه بوده است، گمانهزنی کردهاند.
علاّمه شیخ محمّدتقی شوشتری، احتمال میدهد صورتِ کلامِ مسطور در نهجالبلاغه، مُصَحَّف باشد. باری، برایِ صورتِ پیشنهادیِ وی و تفسیرِ آن، نگر: بهجالصّباغة، 6/192 ـ 193.>.
(4) <مراد از برونآمدنِ پارههایِ جگرِ زمین، خروجِ خزائن و گنجینههایِ آن است. نگر: شرح نهجالبلاغة، کمالالدّین میثم البحرانی، 3/171.>.
(5) شرح نهجالبلاغة، مصوّرة من نسخة مخطوطة من القرن الخامس محفوظة فی مکتبة آیةاللّه المرعشی /114.
(6) شرح نهجالبلاغة، 2/609 ط. دارالفکر، بیروت؛ و: 9/40 ط. مصر.
(7) <در شرح نهجالبلاغه، ضمنِ حکمتِ 147 آمده است.
یعنی: آری، زمین از کسی که از برای خداوند حجّت به پا دارَد، تهی نماند؛ خواه پدیدار و شناسا باشد و خواه بیمناک و پنهان. تا حجّتها و نشانههایِ آشکارِ خداوند از میان نروَد.
(نیز نگر: الغیبهیِ نُعمانی، ط. فارِس حَسّون کریم، ص 136؛ خصوصًا از حیثِ مَدلولهائی که نُعمانی ـ رضوانُ اللّه علیه ـ به آنها توجّه میدهد؛ و: همچُنین: موسوعة المصطفی و العترة (علیه و علیهم السّلام)، الشّاکریّ 16/261 ـ 269)؛ و: گُفتمانِ مَهدویّت: سخنرانیهایِ گُفتمانِ سوم، ص 57 و 58 و صص 87 ـ 89.>.
(8) <نگر: بهجالصّباغة، 6/188.>.
اللّهُمَّ إِنَّکَ أَیَّدْتَ دینَکَ فی کُـلِّ أَوانٍ بِـإِمـامٍ أَقَمْتَهُ عَلَمًا لِعِبادِکَ، وَ مَنارًا فی بِلادِکَ، بَعْدَ أَنْ وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِکَ، وَ جَعَلْتَهُ الذَّریعَةَ إِلَی رِضْوانِکَ، وَ افْتَرَضْتَ طاعَتَهُ، وَ حَذَّرْتَ مَعصِیَتَهُ، وَ أَمَرْتَ بِامْتِثالِ أَوامِرِهِ، وَ الاِْنْتِهآءِ عِنْدَ نَهْیِهِ، وَ أَلاَّ یَتَقَدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ، وَ لاَ یَتَأَخَّرَ عَنْهُ مُتَأَخِّرٌ، فَهُوَ عِصْمَةُ اللاّئِذینَ، وَ کَهْفُ الْمُؤْمِنینَ، وَ عُرْوَةُ الْمُتَمَسِّکینَ، وَ بَهاءُ الْعالَمینَ.
اللّهُمَّ فَأَوْزِعْ لِوَلِیِّکَ شُکْرَ ما أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیْهِ، وَ أَوْزِعْنا مِثْلَهُ فیه، وَ آتِهِ مِن لَدُنْکَ سُلْطانًا نَصیرًا، وَ افْتَحْ لَهُ فَتْحًا یَسیرًا، وَ أَعِنْهُ بِرُکْنِکَ الاْءَعَزِّ، وَ اشْدُدْ أَزْرَهُ، وَ قَوِّ عَضُدَهُ، وَ راعِهِ بِعَیْنِکَ، وَ احْمِهِ بِحِفْظِکَ، وَ انْصُرْهُ بِمَلائِکَتِکَ، وَ امْدُدْهُ بِجُنْدِکَ الاْءَغْلَبِ، وَ أَقِمْ بِهِ کِتابَکَ وَ حُدُودَکَ وَ شَرائِعَکَ وَ سُنَنَ رَسُولِکَ ـ صَلَواتُکَ اللّهُمَّ عَلَیْهِ وَ آلِه ـ ، وَ أَحْیِ بِهِ ما أَماتَهُ الظَّالِمُونَ مِن مَعالِمِ دینِکَ، وَ اجْلُ بِهِ صَداءَ الْجَوْرِ
عَنْ طَریقَتِکَ، وَ أَبِنْ بِهِ الضَّرّاءَ مِنْ سَبیلِکَ، وَ أَزِلْ بِهِ النّاکِبینَ عَنْ صِراطِکَ، وَ امْحَقْ بِهِ بُغاةَ قَصْدِکَ عِوَجًا، وَ أَلِنْ جانِبَهُ لاِءَوْلِیائِکَ، وَ ابْسُطْ یَدَهُ عَلی أَعْدَائِکَ، وَ هَبْ لَنا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ تَعَطُّفَهُ وَ تَحَنُّنَهُ، وَ اجْعَلْنا لَهُ سامِعینَ مُطیعینَ، وَ فی رِضاهُ ساعینَ، وَ إِلَی نُصْرَتِهِ وَ الْمُدافَعَةِ عَنْهُ مُکْنِفینَ، وَ إِلَیْکَ وَ إِلَی رَسُولِکَ ـ صَلَواتُکَ اللّهُمَّ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ بِذلِکَ مُتَقَرِّبینَ.».
[صحیفه سجّادیّه <ع> / نیایشِ روزِ عرفه /47]
(ترجَمه نیایش:
خدایا! تو در هر زمان دینت را با پیشوائی نیرو بخشیدهای؛ پس از آن که ریسمانِ او را به ریسمانِ خود پیوستی و او را دستآویزِ خُشنودیات ساختی و طاعتش را واجب گردانیدی و از نافرمانیاش برحَذَر داشتی و فرمان دادی که به فرمانهایش گردن نهاده شود و چون نهی کُنَد دست بازداشتهآید و پیشروندهای بر او پیشی نگیرَد و دیرآیندهای از وی بازپس نمانَد، آنگاه او را نشانهسان از برایِ بندگانت و چونان بلندائی فروغْمَنْد در سرزمینهایت برافراشتهای؛ که او نگاهدارِ پناهندگان و پناهْجایِ مؤمنان و دستاویزِ متمسِّکان و روشنایِ جهانیان است.
خدایا! ولیِّ خود(1) را شُکرِ نواختی که بر او روا داشتهای در دل انداز، و ما را نیز چُنان شُکری در بابِ او در دل افکن، و او را از نزدِ خود چیرگیی کارآمد دِهْ، و از برایَش گُشایشی آسان فراهم آر، و به استوارترین پشتیبانیات یاریاش فرما، و پُشتَش را استوار دار، و بازویش را نیروبخش، و او را تحتِ نظرِ خود بدار، و به پاسداریِ خود حمایتش کن، و با فرشتگانت یاریاش نما، و به سپاهِ پیروزمندت مَدَدش رسان. کتابت و حدود و شرایعت و سُنَتّهایِ پیامبرت را ـ که خدایا درودهایِ تو بر او و خاندانش باد! ـ بدو برپایْ دار.
آن نشانههایِ دینت را که ستمگران میرانیدهاند، بدو زنده دار، و زنگارِ انحراف را به واسطه او از طریقتِ خویش بزُدای، و تنگنا و سختی را با او از راهِ خود دور ساز، و آنان را که از راهِ تو گشتهاند به وسیله او از میان بردار، و آنان را که راهِ راستِ تو را کژ میخواهند ریشهکن فرما. او را با دوستانت نَرمْخوی دار، و دستش را بر دشمنانت بگشایْ، و رأفت و رحمت و عُطوفَت و مهربانیاش را بهره ما کُن، و ما را چُنان کُن که شنوا و فرمانبُردارش باشیم، و در خُشنودیاش بکوشیم، و به یاری و پاسداری از او دست یازیم(2)، و به تو و به پیامبرت ـ که خدایا درودهایِ تو بر او و خاندانش باد! ـ تقرّب جوئیم.).
این رساله شریفه بر دستِ نویسنده و مصنّفِ آن، بنده گنهکار، هادیِ نجفی، به
روزِ دوشنبه دهم ذیالحِجّه، عیدِ أضحایِ سالِ 1408 ه . ق. ، در شهرِ اصفهان فرجام یافت.
<و ترجَمه آن نیز به دستِ کمترین خادمِ کتاب و سنّت، جویا جهانبخش ـ عُفِیَ عَنْه و عَنْ والِدَیْه ـ ، به روزِ خجسته 18 ذیالحِجّه 1423 ه . ق.، عیدِ مبارکِ غدیر، به فرجام رسید.>
و الحَمدُ للّهِ أَوَّلاً و آخِرًا و ظاهِرًا و باطِنًا و صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ لاسِیَّما المَهدِیّ المُنتَظَر الإِمام الثّانیعَشَر.
پینوشتها
(1) <برخی گفتهاند: کنایه از حضرتِ مَهدی علیهالسّلام است؛ و بـرخی گفتهاند: وقتی «ولیّ» به طورِ مطلق بهکار روَد مُراد آن حضرت میباشد. تفصیل را، نگر: طبعِ جدیدِ مُنْتَخَبُالأَثَر (سهجلدی)، 3/203 (هامش).>.
(2) <شاید در ترجَمه این عبارت اندکی از تطابق و أمانت دور افتاده باشیم؛ شاید هم ترجَمه ما درستتر از برخی ترجَمههایِ متداول باشد. به هر رویْ، شارحِ واژهشناس و أدبْدانی چون سیّدعلیخان ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ نیز در فهمِ مقصود بیتردید نبوده است. نگر: ریاضالسّالکین، تحقیق: السّیّدمُحسن الحُسَینیّالأمینیّ، 6/411.>.
إثبات الهداة، الشّیخ محمّد بن الحسن الحُرّ العاملی.
أحادیث المهدیّ علیه السّلام من مُسنَدِ أحمد بن حنبل، السّیّدمحمّدجواد الحُسَینیّ الجلالیّ، جماعة المدرّسین بقم، 1409 ه . ق.
الاحتجاج، أبومنصور الطّبرسی، تعلیقات و ملاحظات: السّیّد محمّدباقر الموسویّ الخِرسان، الأعلمیّ، بیروت، ط: 2،1403 ه . ق.
الاختصاص، الشّیخ المفید، صحّحه و علّق علیه: علیأکبر الغفّاری، جماعة المدرّسین بقم.
الإرشاد، الشّیخ المفید، دارالکتب الإسلامی، اصفهان، 1364 ه . ق.
إرشاد القُلوب، الشیخ حسن الدّیلمی، منشورات الشّریف الرّضی، قم.
أسمی المناقب فی تهذیب أسنی المطالب، محمّد الجزری الدّمشقی الشّافعی (فـ : 833 ه . ق.)، هَذَّبَه و عَلَّقَ علیه: الشّیخ محمّدباقر المحمودی، بیروت، 1403 ه . ق.
أصلُ الشّیعة و أصولُها، الشّیخ محمّد الحسین آل کاشفالغطاء، ط: 10، قاهره، 1377 ه . ق.
الاعتقادات، الشّیخ الصّدوق، ط. سنگی (با: شرح باب حادی عشر).
أعیان الشّیعة، السّیّد محسن الأمین، ط: 2، بیروت.
الأمالی، السّیّد المرتضی، مکتبة آیةاللّه المرعشی، 1403 ه . ق.
بحارالأنوار، العلاّمة المجلسی، ط. <معروف به> کُمپانی و <چاپِ <حروفیِ ایران.
بهجةالامال فی شرح زُبدةالمقال، ملاّعلی العلیاری التّبریزی، بنیادِ فرهنگِ إسلامیِ کوشانپور، 1409 ه . ق.
البیان فی أخبار صاحب الزّمان، الکنجی الشّافعی، جماعة المدرّسین، قم، 1409 ه . ق.
<* تاج الموالید áمجموعة نفیسة>.
<* تاریخ الأئمّة علیهم السّلام áمجموعة نفیسة>.
تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرنِ أخیر، سیّد مصلحالدّین مهدوی، نشرالهدایة، 1367 ه . ش.
تقریب المعارف، الشیخ تقیالدّین أبوالصّلاح الحَلَبی، تحقیق: رضا الأستادی، 1404 ه . ق.
تخلیص الشّافی، الشّیخ الطّوسی، تحقیق: السّیّد حسین بحرالعلوم، دارالکتب الإسلامیّة، قم، 1394 ه . ق.
الدّلیل إلی موضوعات الصّحیفة السّجّادیّة، الشّیخ محمّدحسین المظفّر، جماعة المدرّسین، 1403 ه . ق.
الذّریعة إلی تصانیف الشّیعة، الشّیخ آغابزرگ الطّهرانی.
رسائل الشّریف المرتضی، إعداد: السّیّد أحمد الحسینیّ و السّیّد مهدیّ الرّجائی، ط. دارالقرآن الکریم، قم، 1405 ه . ق.
شرح نهجالبلاغة، ابن أبیالحدید، ط. دارالفکر، بیروت، 1373 ه . ق؛ و: ط. مصر.
الطّرائف فی معرفة مذاهب الطّوائف، علیّ بن موسی بن طاوس، مطبعة الخیّام، 1400 ه . ق.
العبقریّ الحسان، الشّیخ علیأکبر النّهاوندی.
عقائد الإمامیّة، الشّیخ محمّدرضا المظفّر، المکتبة الإسلامیّة الکبری.
علم الیقین، الفیض الکاشانیّ، منشورات بیدار، قم.
العمدة، ابنالبطریق، جماعة المدرّسین، 1407 ه . ق.
عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، الشّیخ الصّدوق، تحقیق السّیّد مهدی اللاّجوردی، 1363 ه . ق.
الغیبة، الشّیخ الطّوسی، مکتبة نینوی الحدیثة، 1398 ه . ق.
الغیبة، النّعمانی.
فِرَق الشّیعة، أبومحمّد حسن بن موسی النّوبختی، صحّحه و علّق علیه: محمّدصادق آلبحرالعلوم، المطبعة الحیدریّة، النّجف، 1355 ه . ق.
الفصول العشرة فی الغیبة، الشّیخ المفید، منشورات دارالکتاب، قم.
فضائل الخمسة، السّیّد مرتضی الحسینیّ الفیروزآبادی، الأعلمیّ، بیروت، ط: 4، 1402 ه . ق.
فهرس البحار، الشّیخ جواد الاصفهانیّ الدّهسرخیّ، 1403 ه . ق.
قواعد المرام فی علم الکلام، میثم بن علیّ البحرانیّ، تحقیق: السّیّد أحمد الحُسَینیّ، مکتبة آیةاللّه المرعشیّ، 1406 ه . ق.
الکافی، ثقةالإسلام الکُلیْنی، دارالکتب الإسلامیّة، 1375 ه . ق.
کشف الحق (أربعین)، میرمحمّدصادقِ خاتونآبادی، <پخش از: <بنیادِ بعثت، 1361 ه . ش.
کمالالدّین و تمامالنّعمة، الشّیخ الصّدوق، صحّحه و علّق علیه: علیأکبر الغفّاری، جماعة المدرّسین، قم، 1405 ه . ق.
کنزالفوائد، الشّیخ محمّد بن علیّ الکَراجَکیّ، حقّقه و علّق علیه: الشّیخ عبداللّه النّعمة، دارالذّخائر، 1410 ه . ق.
مجموعة نفیسة مِن آثار القدماء من علمائنا الإمامیّة، مکتبة آیةاللّه المرعشیّ، 1406 ه . ق.
المحجّة فیما نزل فی القائم الحجّة <علیه السّلام>، السّیّد هاشم البحرانی، تحقیق: محمّد منیر المیلانی، مؤسّسة الوفاء، بیروت، 1403 ه . ق.
مرآةالعقول، العلاّمة المجلسی، تصحیح: السّیّد هاشم الرّسولی، دارالکتب الإسلامیّة.
المقالات و الفِرَق، سعد بن عبداللّه الأشعریّ القمی، صحّحه و قدّم له و علّق علیه:
محمّد جواد المشکور، منشورات علمی و فرهنگی، 1361 ه . ش.
مقدّمة ابنخلدون، عبدالرّحمن ابنخلدون المغربیّ، المطبعة الأزهریّه، مصر، 1348 ه . ق.
منتخب الأَثَر فی الإمام الثّانیعَشَر <علیه السّلام>، الشّیخ لطفاللّه الصّافی، ط: 7.
مَن هُوَ المَهدی <علیه السّلام>؟، الشّیخ أبوطالب التّجلیل التّبریزی، جماعة المدرّسین، قم، 1409 ه . ق.
المَهدیّ <علیه السّلام>، السّیّد صدرالدّین الصّدر، مطبعة عالی، طهران.
میزان الاِعتدال فی نقدِ الرّجال، الذَّهَبی، ط: 1، مصر، 1325 ه . ق.
نجم الثّاقب، میرزا حسین نوری، ط: شیراز، 1346.
نهجالبلاغة، ط: الدّکتور صبحی الصّالح، بیروت، 1387 ه . ق.
نهجالبلاغة (مصوّرة من نسخة من القرن الخامس)، مکتبة آیةاللّه المرعشیّ، 1406 ه . ق.
وصول الأخیار إلی أصول الأخبار، الشّیخ حسین <بن عبدالصَّمَد <العاملی، تحقیق: السّیّد عبداللّطیف الکوهکمری، مجمع الذّخائر الإسلامیّة، 1401 ه . ق.
یأتی علی النّاس زمان من سئل عاش و من سکت مات، السّیّد محمود الدّهسُرخیّ الاصفهانیّ، قم: 1408 ه . ق.
اتّفاق در مَهدیِ موعود علیهالسّلام، سیّد علیأکبرِ قُرَشی، چ: 5، قم: انتشاراتِ إسلامی وابسته به جامعه مدرّسینِ حوزه علمیّه قم، 1380 ه . ش.
أحادیث و قصصِ مثنوی (تلفیقی از دو کتابِ أحادیثِ مثنوی و مآخذِ قصص و تمثیلاتِ مثنوی)، بدیعالزّمانِ فروزانفر، ترجَمه کامل و تنظیمِ مُجَدَّد: دکتر حُسَینِ داودی، تهران: امیرکبیر، چ2: 1381 ه . ش.
أَصل الشّیعة و أُصولها، الشّیخ محمّدحسین آلکاشِفالغطاء، تحقیق علاءآلجعفر، ط: 1، قم: مؤسّسة الإمام علی (علیهالسّلام)، 1415 ه . ق. / 1373 ه . ش.
أصول الحدیث، الدّکتور عبدالهادی الفضلی، بیروت: دارالمؤرّخ العربی، ط: 1، 1414 ه . ق. / 1993 م.
الاِحتجاج، أبومنصور أحمدبن علیّ بن أبیطالب الطَّبْرسی، تحقیق الشّیخ إبراهیم البهادری و الشّیخ محمّد هادیبِهْ، ط: 1، انتشاراتِ أسوه، 1413 ه . ق.
الإرشاد فی معرفة حُجَج اللّه علی العباد، الشّیخ المفید، تحقیق و نشر: مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام لإحیاء التّراث، ط: 1، بیروت، 1416 ه . ق.
إعلام الوَری بِأَعلامِ الهُدی، أمینالإسلام أبوالفضل بن الحسن الطَّبْرِسیّ، صَحَّحَه و عَلَّقَ علیه: علیأکبر الغَفّاریّ، بیروت: دارالمعرفة، 1399 ه . ق.
إِلزام النّاصِب فی إِثباتِ الحُجَّةِ الغائِب (عَجَّلَ اللّهُ فَرَجَه)، الشّیخ علیّ الیزدیّ الحائری، 2 ج، ط: 2 قم: مکتبة الرّضیّ، 1404 ه . ق. / 1362 ه . ش.
إمامت و غیبت از دیدگاهِ علمِ کلام (ترجمه المقنع)، سیّدِ مرتضی عَلَم الهُدی، ترجَمه و نشر: انتشاراتِ مسجدِ مقدّسِ جمکران، چ: 2، قم: 1378 ه . ش.
إمامت و مَهدویّت، آیةاللّه صافیِ گلپایگانی، 2 ج، چ: 5، دفترِ انتشاراتِ إسلامی، بهارِ 1380 ه . ش.
اندیشههایِ کلامیِ شیخِ مُفید، مارتین مَکْدِرموت، ترجَمه أحمدِ آرام، تهران: انتشاراتِ دانشگاهِ تهران، 1372 ه . ش.
أنیس الموحِّدین (آموزشِ أصولِ دین)، ملاّ محمّدمهدیِ نراقی (ره)، با تعلیقه مرحومِ آیةاللّه قاضیِطباطبائی، تصحیح و تدوین: نشرِ پیامِ مهدی (عج)، چ: 1، قم: 1381 ه . ش.
الإیقاظ من الهَجْعَة بالبُرهان عَلَی الرّجعة، الشّیخ محمّد بن الحَسَن الحُرّ العاملی، تحقیق مُشتاق المُظَفَّر، قم: دلیلِ ما، ط: 1، 1380 ه . ش. / 1422 ه . ق.
البُرهان فی علامات مَهدیِّ آخِرالزّمان [علیهالسّلام]، علاءالدّین علیّ بن حسامالدّین الشّهیر بالمتّقی الهندیّ، حقّقه و علّق علیه: علیأکبر الغفّاری، منشورات شرکة الرّضوانی، طهران، 1399 ه . ق.
بیست مجلس پیرامونِ عهدنامه مالکِ اَشتَر، رضا استادی، چ: 1، تهران: دارالکتب الإسلامیّة، 1379 ه . ش.
بیست و پنج رساله فارسی، علاّمه مَولیمحمّدباقرِ مجلسی، تحقیق سیّد مَهدیِ رجائی، زیرِ نظرِ سیّد محمودِ مرعشی، ط: 1، قم: کتابخانه عمومیِ حضرتِ آیةاللّهالعظمی مَرعَشی (قُدِّسَ سِرُّه)، 1412 ه . ق.
پژوهش و حوزه (فصلنامه اطّلاعْرسانی ـ پِژوهشی)، سالِ دوم، شماره 7، پائیزِ 1380 ه . ش.
پژوهشی در علم الحدیث، دکتر نادعلیِ عاشوریِ تلوکی، چ: 1، انتشاراتِ گویا، 1377 ه . ش.
تاریخِ حدیث، کاظمِ مدیرشانهچی، چ: 1، تهران: سازمانِ مطالعه و تدوینِ کتبِ علومِ إِنسانیِ دانشگاهها (سمت)، 1377 ه . ش.
تبصرةُ الولیّ فیمَن رَأَی القائِمَ المَهدیّ علیهالسّلام، العلاّمة السّیّد هاشم البحرانی، تحقیق و نشر: مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ط: 1، قم، 1411 ه . ق.
تحقیقاتِ إسلامی (مجلّه علمی ـ ترویجی)، سالِ سیزدهم، شماره 1 و 2.
تُراثُنا، السَّنَة الثّامنة، العددان الثّالث و الرّابع (32 و 33)، رجب ـ ذوالحجّة 1413 ه . ق.
تَرجُمانِ وحی (نشریّه تخصّصیِ مرکز ترجَمه قرآنِ مجید به زبانهایِ خارجی)، سالِ 5، ش 1 (پیاپی: 9)، شهریورماهِ 1380 ه . ش.
تفسیر نورالثّقلین، الحویزی، قم.
تنزیه الأنبیاء و الأئمّة علیهمالسّلام، الشّریف المُرتضی عَلَمالهُدی، تحقیق: فارِس حَسّون کریم، ط: 1، قم: بوستانِ کتابِ قم، 1422 ه . ق. / 1380 ه . ش.
جابِر بن عبداللّه الأنصاریّ: حَیاتُه و مُسنَدُه، حُسَین الواثقی، قم: مرکزِ انتشاراتِ دفترِ تبلیغاتِ إسلامیِ حوزه علمیّه قم، ط: 1، 1420 ه . ق. / 1378 ه . ش.
جامع الأخبار أو معارجالیقین فی أصولالدّین، الشّیخ محمّد بن محمّد السَّبْزَواری، تحقیق: علاء آلجعفر، مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام لإحیاءِ التُّراث، قم، ط: 1، 1414 ه . ق.
جوامع الجامع، أبوعلیّ الفضل بن الحَسَن الطَّبْرِسیّ، تحقیق أبوالقاسم گُرجی، تهران: دانشگاهِ تهران و «سمت»، 1377 ه . ش.
الجواهر السَّنیَّة فی الأحادیث القُدسیّة، محمّد بن الحَسَن بن علیّ بن الحُسَیْن الحُرّ العامِلی، ط: 1، 1402 ه . ق. / 1982 م. (افستِ نشرِ یس).
جهاد الإمامالسّجّاد علیهالسّلام، السّیّدمحمّدرضا الحُسَینیّالجَلالیّ، قم: دارالحدیث، 1418 ه . ق.
حقیقة الجَفْر عند الشّیعة، أکرم برکات العاملی، ط: 2، بیروت: دارالصّفوة، 1420 ه . ق. / 1999 م.
حلیةالأبرار فی أحوال محمّدٍ و آلِهِ الأطهار علیهمالسّلام، السّیّد هاشم البحرانیّ، ج5، تحقیق غلامرضا مولانا البروجردی، مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، ط: 1، 1415 ه . ق.
حیاتِ فکری و سیاسیِ إمامانِ شیعه علیهمالسّلام، رسولِ جعفریان، چ: 4، قم: انتشاراتِ أنصاریان، 1380 ه . ق.
خاندانِ وحی [علیهمالسّلام] ، سیّدعلیأکبرِ قُرَشی، چ: 5، تهران: دارالکتب الإِسلامیّة، زمستانِ 1380 ه . ش.
الخرائج و الجرائح، قطبالدّین الرّاوندی، 3 ج، تحقیق و نشر مؤسّسة الإمامالمَهدیّ (علیهالسّلام)، بإِشراف السّیّدمحمّدباقر الأبطحیّ الاصفهانیّ، ط: 1، قم، 1409 ه . ق.
خضر و موسی (ع) در فرهنگِ إسلامی، قدرتاللّهِ مرادی، چ: 1، تهران: أمیرکبیر، 1380 ه . ش.
الخصال، أبوجعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمیّ، مقدّمه و ترجَمه و تصحیح: سیّد أحمدِ فهریِ زنجانی، انتشاراتِ علمیّه إسلامیّه، بیتا.
خورشیدِ مغرب، محمّدرضا حکیمی، دفترِ نشرِ فرهنگِ إسلامی، چ: 22، تهران، 1380 ه . ش.
دائرةالمعارفِ تشیّع، زیرِ نظرِ أحمدِ صدرِ حاجسیّدجوادی و ... ، 9 ج، تهران: نشرِ شهید سعیدِ محبّی.
دائرةالمعارفِ فارسی، به سرپرستیِ غُلامحسینِ مُصاحب، 3 ج، تهران: امیرکبیر (کتابهایِ جیبی)، 1380 ه . ش.
در انتظارِ ققنوس (کاوشی در قلمروِ موعودشناسی و مهدیباوری)، سیّد ثامر هاشم العمیدی، ترجَمه و تحقیق: مهدیِ علیزاده، چ: 1، قم: مؤسّسه آموزشی و پژوهشیِ إمام خمینی (قدّس سرّه)، 1379 ه . ش.
درایه فارسی (هدیّةالمحصِّلین)، حاج شیخ علیأکبرِ مُرَوِّجالإسلام، 1338 ه . ش.
رجالالنّجاشی، الشّیخ أبوالعبّاس أحمد بن علیّ النّجاشی، تحقیق: الحجّة السّیّد موسی الشُّبَیْریّ الزّنجانیّ، مؤسّسة النّشر الإسلامیّ، ط: 6، قم، 1418 ه . ق.
رسائل و مسائل، ملاّ أحمدِ نراقی (ره)، به کوششِ رضا استادی، ج2، چ: 1، قم: کنگره بزرگداشتِ ملاّ مهدی و ملاّ أحمدِ نراقی، 1380 ه . ش.
رَوْضُ الجِنان و رَوْحُ الجَنان فی تفسیر القرآن، حُسَیْن بن علیّ بن محمّد بن أحمد الخُزاعیّ النّیشابوریّ (مشهور به: أبوالفتوحِ رازی)، به کوشش و تصحیح: دکتر محمّدجعفرِ یاحقّی (و) دکتر محمّدمهدیِ ناصح، مشهد: بنیادِ پژوهشهایِ إسلامیِ آستانِ قدسِ رضوی(ع)، 20 ج، چ: 2، 1378 ه . ش.
سفینة البحار، الشّیخ عبّاس القُمی، دارالأسوة، ط: 1، 1414 ه . ق.
سَماءُ المَقال فی عِلمِ الرّجال، أبوالهُدی الکلباسی، تحقیق السّیّد محمّد الحُسَینیّ القزوینیّ، قم: مؤسّسة ولیّ العصر علیهالسّلام للدّراسات الإسلامیّة، 2 ج، ط: 1، 1419 ه . ق.
شرحِ حدیثِ عرضِ دینِ حضرتِ عبدالعظیمِ حَسَنی (علیهالسّلام)، آیةاللّه حاجشیخ لطفاللّهِ صافیِ گلپایگانی، قم: مؤسّسه انتشاراتِ حضرتِ معصومه (علیهاالسّلام)، چ: 1، خردادِ 1376 ه . ش.
شَرح و ترجَمه احتجاجِ طبرسی، نظامالدّین أحمدِ غفّاریِ مازندرانی، تصحیح: پاکتچی، تهران: کتابفروشیِ مُرتَضَوی.
شناختِ إمام، راهِ رهائی از مرگِ جاهلی، مهدیِ فقیه إیمانی، چ: 1 (ویراستِ دوم)، عطرِ عترت، 1381 ه . ش.
الطّلیعة من شعراءِ الشّیعة، الشّیخ محمّد السَّماویّ، تحقیق کامل سلمان الجبوری، 2 ج، بیروت: دارالمؤرّخ العربیّ، ط: 1، 1422 ه . ق.
عصرِ ظهور، علیِ کورانی، ترجَمه عبّاسِ جلالی، تهران: شرکتِ چاپ و نشرِ بینالمللِ سازمانِ تبلیغاتِ إسلامی، چ: 4، بهارِ 1380 ه . ش.
عِقْدُ الدُّرَر فی أخبارِ المُنتَظَر [علیهالسّلام]، یوسف بن یحیی بن علیّ بن عبدالعزیز المَقْدِسیّ الشّافعیّ السّلَمی، تحقیق: الدّکتور عبدالفتّاح محمّد الحلو، ط: 1، مکتبة عالم الفکره، قاهره، 1399 ه . ق.
علاقةالتّجرید، محمّدأشرف عَلَویِ عامِلی، تصحیح و تحقیق: حامدِ ناجیِ اصفهانی، 2 ج، چ: 1، تهران: انجمنِ آثار و مفاخرِ فرهنگی، 1381ه . ش.
علمِ حدیث و نقشِ آن در شناخت و تهذیبِ حدیث، زینالعابدینِ قُربانی، چ: 2، قم: انتشاراتِ أنصاریان، 1376 ه . ش.
عمدةالقاری (شرح صحیح البخاری)، بدرالدّین أبومحمّد محمود بن أحمد العینی، بیروت: دارإحیاء التّراث العربیّ و مؤسّسة التّاریخ العربیّ (افست از رویِ چاپِ إدارة الطّباعة المنیریّة).
عیون أخبار الرّضا علیهالسّلام، محمّدبن علیّ بن بابویه (شیخِ صَدوق)، ترجَمه حمیدرضا مُستفید و علیأکبرِ غفّاری، 2 ج، چ: 1، تهران: دارالکتب الإسلامیّة، 1380 ه . ش.
الغیبة، الشّیخ أبوعبداللّه محمّد بن إبراهیم بن جعفر الکاتب المعروف بابنِ أبیزینب النُّعمانی، تحقیق: فارِس حَسُّون کریم، ط: 1، قم: أنوار الهُدی، 1422 ه . ق.
الغیبة، شیخالطّائفة أبوجعفر محمّد بن الحسن الطّوسی، تحقیق: الشّیخ عباداللّه الطّهرانیّ و الشّیخ علی أحمد ناصح، ط: 1، قم المقدّسة: مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، 1411 ه . ق.
الفائق فی غریب الحدیث، جاراللّه محمود الزَّمَخْشَریّ، تحقیق: علی محمّد البجاوی (و) محمّد أبوالفضل إبراهیم، 4 ج، بیروت: دارالفکر، 1414 ه . ق. / 1993 م.
فرهنگِ ألبسه مسلمانان، ر. پ. آ. دُزی، ترجَمه حسینعلیِ هروی، چ: 1، تهران: بنگاهِ ترجَمه و نشرِ کتاب، 1359 ه . ش.
فرهنگِ علمِ کلام، أحمدِ خاتمی، چ: 1، تهران: انتشاراتِ صبا، 1370 ه . ش.
فضائل الخَمسة مِن الصِّحاح السّتّة، العلاّمة السّیّد مُرتَضی الحُسَینیّ الفیروزآبادی، بیروت: مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات، ط: 4، 1402 ه . ق. / 1982 م.
کشف الخفاء و مزیل الإلباس، إسماعیل بن محمّد العجلونیّ الجَراحیّ، 2 ج، بیروت: دارإحیاءالتّراثِ العَرَبیّ.
کشفُ المُراد فی شرحِ تجریدِ الاِعتقاد، العلاّمة الحلّی، صحّحه و قدّم له و علّق علیه: الشّیخ حَسَن حَسَنزاده الآملی، ط: 9، قم: مؤسّسة النّشر الإسلامیّ التّابعة لجماعة المدرّسین بقُم المشرّفة، 1422 ه . ق.
کفایة الأَثَر فی النصِّ عَلَی الأئمّة الاِثنیعَشَر علیهم السّلام، أبوالقاسم علیّ بن محمّد بن علیّ الخزّاز القمّی الرّازی، حقّقه: السّیّد عبداللّطیف الحُسَیْنیّ الکوهکَمَری الخوئی، قم: انتشاراتِ بیدار، 1401 ه . ق.
کمالالدّین و تمامالنّعمة، شیخِ صَدوق، ترجَمه منصورِ پهلوان، 2 ج، چ: 1، قم: سازمانِ چاپ و نشرِ دارالحدیث، 1380 ه . ش.
(از این منبع معمولاً به اختصار و به عنوانِ پهلوان یاد کردهایم).
چ: 3، تهران: انتشاراتِ إسلامیّه، پائیزِ 1377 ه . ش.
(از این منبع غالبًا به اختصار و به عنوانِ کمرهای یاد کردهایم).
گُزیده کفایةالمهتدی، سیّدمحمّدِ میرلوحیِ اصفهانی، تصحیح و گُزینش: گروهِ إحیاءِ تراثِ فرهنگی، چ: 1، تهران: سازمانِ چاپ و انتشاراتِ وزارتِ فرهنگ و إرشادِ إسلامی، 1373 ه . ش.
لسان التّنزیل، به اهتمامِ مهدیِ محقّق، چ: 2، تهران: مرکزِ انتشاراتِ علمی و فرهنگی، 1362 ه . ش.
اللّوامع الإلهیّة فی المباحث الکلامیّة، جمالالدّین مِقداد بن عبداللّه الأسدیّ السّیوریّ الحِلّی، تحقیق آیةاللّه الشّهید السّیّدمحمّدعلی القاضیالطّباطبائیّ، ط: 2، قم: مرکزِ انتشاراتِ دفترِ تبلیغاتِ إسلامیِ حوزه علمیّه قم، 1422 ه . ق. / 1380 ه . ش.
مُتَشابِه القُرآن و مُخْتَلفه، محمّد بن علیّ بن شهرآشوب المازندرانیّ، تحقیق حسن المصطفوی، ط: 3، قم: انتشاراتِ بیدار، 1410 ه . ق.
مثنوی، جلالالدّینمحمّدِ بلخی، به کوششِ دکتر محمّدِ استعلامی، ج5، چ: 1، تهران: انتشاراتِ زوّار، 1370 ه . ش.
مثنویِ طاقدیس، ملاّ أحمدِ نراقی، به اهتمامِ حسنِ نراقی، چ: 3، تهران: مؤسّسه انتشاراتِ أمیرکبیر، 1382 ه . ش.
المَجازات النَّبَویَّة، محمّد بن حُسَینِ الشَّریفِ الرَّضی، تصحیح مهدی هوشمند، ط: 1، قم: دارالحدیث، 1422 ه . ق. / 1380 ه . ش.
المختار من کلمات الإمام المهدیّ عَجَّلَ اللّهُ تعالَی فَرَجَه الشّریف، الشّیخ محمّد الغَرَویّ، قم: 1414 ه . ق.
مختصرالبصائر، الشّیخ عزّالدّین الحَسَن بن سُلَیْمان الحِلّی، تحقیق مُشتاق المُظَفَّر، ط:
1، قم: مؤسّسة النَّشر الإسلامیّ التّابعة لجماعة المدرِّسین، 1421 ه . ق.
مرزبانِ وحی و خِرَد: یادنامه مرحوم علاّمه سیّدمحمّدحُسَینِ طباطبائی قُدِّسَ سِرُّه، تهیّه و نشر: مؤسّسه بوستانِ کتابِ قم، چ: 1، 1381 ه . ش.
مستدرک الوسائل، الحاج میرزا حسین النّوری، تحقیق مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام لإحیاء التّراث، قم.
مُسنَدُ فاطِمَة الزَّهراء سلام اللّه علیها، السّیّدحُسَین شیخالإسلامیّ، قم: مرکزِ انتشاراتِ دفترِ تبلیغاتِ إسلامیِ حوزه علمیّه قم، ط: 1، 1419 ه . ق. / 1377 ه . ش.
مَشارِق أنوارِ الیقین فی حقائقِ أسرارِ أمیرالمؤمنین (علیهالسّلام)، الحافظ رَجَب بن محمّد بن رَجَب البُرسیّ الحِلّی، تحقیق السّیّد جمال السّیّد عبدالغفّار أَشرف المازندرانیّ، قم: انتشارات الشّریف الرّضیّ، ط: 1، 1380 ه . ش. / 1422 ه . ق.
المُصطَلَحات الإسلامیّة، العلاّمة السّیّد مُرتَضَی العَسکَریّ، جمع و تنظیم: السّیّد سلیم الحسنی، ط: 1، کلّیّة أصولالدّین، 1418 ه . ق. / 1998 م.
معالم العلماء، الحافظ محمّدبن علیّ بن شهرآشوب المازندرانیّ، المطبعة الحَیدریَّة، نجف، 1380 ه . ق.
معجم التّراثِ الکلامی، اللّجنة العلمیّة فی مؤسّسة الإمامالصّادق (علیهالسّلام)، إشراف: جعفر السّبحانی، قم: مؤسّسة الإمامالصّادق (علیهالسّلام)، 1422 ه . ق. / 1380 ه . ق.
مفرداتِ نهجالبلاغه، سیّد علیأکبرِ قُرَشی، 2 ج، نشرِ قبله، تهران.
مُنْتَخَبُ الاْءَثَر فی الإمام الثّانیعَشَر علیهالسّلام، لطفاللّه الصّافی الگلپایگانی، 3 ج، ط: 1، 1422 ه . ق.
موسوعة الإمام المَهدیّ (علیهالسّلام)، رَتَّبَها و قَدَّمَ لها: مهدی الفقیه إیمانی، ج1، ط: 1، اصفهان: مکتبة الإمام أمیرالمؤمنین علی (علیهالسّلام)، 1401 ه . ق.
الموسوعة الرّجالیّة المیسّرة، مؤسّسة الإمام الصّادق (علیهالسّلام)، 2 ج، ط: 1، قم، 1419 ه . ق.
موسوعة المُصْطَفی و العِتْرة (علیه و علیهم السّلام)، حسین الشّاکریّ، ج 16 و 17، ط: 1، قم: نشر الهادی، 1420 و 1421 ه . ق.
موسوعة کلمات الإمام الجواد علیهالسّلام، لجنة الحدیث فی معهد باقرالعلوم (علیهالسّلام)، قم: سازمانِ تبلیغاتِ إسلامی، انتشاراتِ نورالسّجاد، ط: 1، 1380 ه . ش. / 1422 ه . ق.
مَهدیِّ مُنْتَظَر [علیهالسّلام] در اندیشه إسلامی، سیّد ثامر هاشم العمیدی، ترجَمه محمّدباقر محبوبالقلوب، چ: 1، قم: انتشاراتِ مسجدِ مقدّسِ جمکران، 1380 ه . ش.
مَهدیِ موعود [علیهالسّلام] (ترجمه جلدِ سیزدهم بحارالأنوار)، علاّمه مجلسی، ترجمه علیِ دوانی، چ28، تهران: دارالکتب الإسلامیّة، 1378ه . ش.
نامه دانشورانِ ناصری (در شرحِحالِ ششصدتن از دانشمندانِ نامی)، نوشته جمعی از فضلاء و دانشمندانِ دوره قاجار، چ: 2، قم: مؤسّسه مطبوعاتیِ دارالفکر.
نَجاتبخشی در أدیان، محمّدتقیِ راشِد مُحَصِّل، چ: 2، تهران: پِژوهشگاهِ علومِ إِنسانی و مطالعاتِ فرهنگی، 1381 ه . ش.
نجمالثّاقب، حاج میرزا حُسَینِ نوری (ره)، چ: 4، قم: انتشاراتِ مسجدِ مقدّسِ جمکران، بهارِ 1380 ه . ش.
نُزْهَةُ النَّظَر فی غَریبِ النَّهْجِ و الأَثَر، عادل عبدالرّحمن البدری، ط: 1، قم: مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، 1420 ه . ق. / 1378 ه . ش.
نظرات فی تراثِ الشّیخ المفید، السّیّد محمّدرضا الحُسَینیِّ الجَلالیّ، ط: 1، قم: المؤتمر العالَمی لألفیّة الشّیخ المفید، 1413 ه . ق. / 1372 ه . ش.
نَفثَةُ المَصْدور، شهابالدّینمحمّدِ خُرَنْدِزیِ زَیْدَریِ نَسَوی، تصحیح و توضیح دکتر أمیرحسنِ یزدگردی، چ: 3، تهران: توس، 1381 ه . ش.
النَّوادر، السّیّد الإمام ضیاءالدّین أبوالرّضا فضلاللّه بن علیّ الحَسَنیّ الرّاوندیّ، تحقیق سعیدرضا علی عسکری، ط: 1، قم: دارالحدیث، 1377 ه . ش.
نهجالبلاغه، با ترجمه دکتر سیّدجعفرِ شهیدی، چ: 3، انتشارات و آموزشِ انقلابِ إسلامی، تهران، 1371 ه . ش.
وسائلالشّیعة، الشّیخ محمّدبن الحسن الحُرّ العاملیّ، تحقیق مؤسّسة آلالبیت علیهمالسّلام لإحیاء التّراث، قم.
یکصد پُرسش و پاسخ پیرامونِ إمامِ زمان (عج)، علیرضا رجالیِ تهران، چ: 8، قم: انتشاراتِ نبوغ، 1380 ه . ش.
یَنابیعُ المَوَدَّة لِذَوِی الْقُربی، سلیمان بن إبراهیم القُندوزیّ الحَنَفیّ، تحقیق سیّد علی جمال اَشرَف الحُسَینی، ط: 2، قم: دارالأسوة، 4ج، 1416ه . ق. / 1375 ه . ش.
سُبْحَانَ ربِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ،
وَ سَلاَمٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ، وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّالعَالَمین.