ghaemiyeh.com
سرشناسه : سیفاللهی محمدحسن ۱۳۵۱ -
عنوان و نام پدیدآور : رسول ترک آزاد شده امام حسین علیهالسلام/ محمدحسن سیفاللهی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : [۲۰۷] ص : مصور، عکس
شابک : ۲۰۰۰۰ریال : 978-964-6705-64-7 ؛ ۶۰۰۰ ریال
( چاپ دوم ) ؛ ۶۰۰۰ ریال
( چاپ سوم ) ؛ ۶۰۰۰ ریال
( چاپ چهارم ) ؛ ۱۲۰۰۰ ریال
(چاپ یازدهم) ؛ ۱۷۰۰۰ ریال
( چاپ دوازدهم) ؛ ۲۰۰۰۰ ریال
( چاپ سیزدهم )
یادداشت : چاپ دوم زمستان ۱۳۸۰.
یادداشت : چاپ سوم زمستان ۱۳۸۱ .
یادداشت : چاپ چهارم ۱۳۸۲ .
یادداشت : چاپ یازدهم: زمستان ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ دوازدهم: تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ سیزدهم : زمستان ۱۳۸۷ .
موضوع : دادخواه خیابانی رسول ۱۲۸۴ - ۱۳۳۹
موضوع : مداحان
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۶۱/۸۵ /د۲ س۹ ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۵۵۲۲
سرشناسه : سیفاللهی محمدحسن ۱۳۵۱ -
عنوان و نام پدیدآور : رسول ترک آزاد شده امام حسین علیهالسلام محمدحسن سیفاللهی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : [۲۰۷] ص : مصور، عکس
شابک : ۲۰۰۰۰ریال : 978-964-6705-64-7 ؛ ۶۰۰۰ ریال
( چاپ دوم ) ؛ ۶۰۰۰ ریال
( چاپ سوم ) ؛ ۶۰۰۰ ریال
( چاپ چهارم ) ؛ ۱۲۰۰۰ ریال
(چاپ یازدهم) ؛ ۱۷۰۰۰ ریال
( چاپ دوازدهم) ؛ ۲۰۰۰۰ ریال
( چاپ سیزدهم )
یادداشت : چاپ دوم زمستان ۱۳۸۰.
یادداشت : چاپ سوم زمستان ۱۳۸۱ .
یادداشت : چاپ چهارم ۱۳۸۲ .
یادداشت : چاپ یازدهم: زمستان ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ دوازدهم: تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ سیزدهم : زمستان ۱۳۸۷ .
موضوع : دادخواه خیابانی رسول ۱۲۸۴ - ۱۳۳۹
موضوع : مداحان
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۶۱/۸۵ /د۲ س۹ ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۵۵۲۲
تصویر
تصویر
تصویر
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
نوشتهای را که پیش رو دارید سرگذشت و ماجرای مردی عاشق و شیداست. مردی که بسیاری از حالتهای جذبه و شوریدگیهایش همچنان در حافظه و سینه بسیاریاز بازاریها و مردمان قدیمی و پا به سن گذاشته تهران باقی و زنده است. مردی که یاد و خاطرهاش هنوز از سرِ زبانهای بسیاری از اهالی محلّههای قدیمی تهران به خصوص محلّههای اطراف بازار تهران نیفتاده است. در این سال که سال 1379 هجری شمسی است و این نوشتار برای اولین بار به چاپ میرسد، هنوز مردان و زنان زیادی را میتوان پیدا کرد که هم چنان صورت و چهره مردی را در یاد و در خاطره دارند که در روزهای تاسوعا و عاشورا فقط مشاهده حالت و قیافه او هر بینندهای را منقلب و محزون و گریان میکرد.
آن مرد، عاشقی بود که بر حَسب ظاهر تمرینِ عشق نکرده بود. او عارفی بود که سیر و سلوک نکرده بود. او واصلی بود که ریاضت
نکشیده بود. شاید برای بعضیها باور کردنی نباشد، امّا او توبه کنندهای بود که به یک باره عاشقی دلسوخته شده بود. او به یکباره عبدی متّقی و پرهیزگار و انسانی مهذّب و نمونه و مثال زدنی شده بود. او به یک باره از همه نفسانیات و لذّتهای پوچ و بیثمره دنیا دل بریده و خدا پرستی واقعی شده بود و به راستی که او یک شبه رهِ صد ساله پیموده بود. و تو ای خواننده عزیز همه این ادّعاها را قبول و باور خواهی کرد، زیرا که او آزاد شده امام حسینعلیه السلام بود. او نظر شده جگر گوشه زهرای مرضیه علیها السلام بود. او کشش و جذبه ولایت به جانش افتاده بود.
تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون گشت
از سَمَک تا به سهایش کششِ لیلا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرّهای بودم و مِهر تو مرا بالا برد
من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد
خودت آموختیام مِهر و خودت سوختیام
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد(1)
1) 1. قسمتی از یکی از سرودههای علامه طباطبایی قدس سره
او یکی از نجات یافتگان ویژه کشتی نجات شده بود. در واقع باید گفت که قهرمانِ این نوشتار یکی از جلوههای هنرنماییهای امام حسینعلیه السلام بود که به یک باره از منجلاب یکی از طوفانیترین عرصههای دنیاپرستی و غفلت و شرارت نجات یافته بود و سپس در کشتی نجات حسینعلیه السلام نام و نشانی پیدا کرده بود که:
پیغمبر خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.
در این سال که سال 1379 هجری شمسی است و همه مراحلِ تحقیقات، نگارش و انتشارِ سرگذشت و یادنامه آن نجات یافته و عاشقِ دلسوخته امام حسینعلیه السلام در این سال صورت پذیرفته است، درست چهل سالِ شمسی از زمان رحلت آن مرد میگذرد که شاید هم، حکمت و سرّی در کار است تا در این چهلمین سالِ وفات آن عاشق دلسوخته، نام و یاد او ثبت و مکتوب شود. و اللَّه عالم.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
باز هم ماه محرّم از راه رسیده بود و تمام محلّههای تهران همانند محلّههای همه شهرها و روستاهای شیعه نشین، جنب و جوشی خاص پیدا کرده بود. مرد و زن، کوچک و بزرگ، دارا و نادار علاوه بر اینکه خودشان لباسهای مشکی بر تن کرده بودند، در و دیوارهای خانهها و محلّههایشان را نیز با پارچههایی به رنگ لباسهایشان، سیاه پوش کرده بودند.
در آن سال، در یکی از شبهای دهه اول محرم مردی با ابهّت و قوی هیکل به سوی یکی از هیئتهای اطراف بازار تهران در حرکت بود. آن مرد نامش رسول بود و چون اهلِ تبریز بود تهرانیها به او رسول تُرک میگفتند. رسولِ تُرک آن شب نیز به سوی هیئت و جلسه روضهای میرفت که مسئولین و بعضی از شرکت کنندگان در آن هیئت از اینکه رسولِ تُرک به هیئت و جلسه آنها میآمد بسیار ناراحت و ناخشنود بودند.
در این چند شبی که از ماه محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هیئت حاضر شده بود. او در این چند شب به همه نشان
داده بود که نمیتواند مانند بسیاری از شرکت کنندگان و عزاداران در گوشهای از مجلس آرام و ساکت بنشیند. او خودش را متفاوت از دیگران حس نمیکرد و فکر میکرد میتواند در آن جلسات هر کاری که هر یک از اعضای هیئت میکند او نیز انجام دهد. او حتّی بدش نمیآمد تا در نظم و ترتیب بخشیدن به مراسم عزاداری نیز دخالت کند. هر چند که همه حرکتها و کارهای رسول با نوعی شلوغ کاری همراه بود، امّا به هیچ وجه اساس و ریشه این نارضایتیها و دلخوریهای اهل هیئت به خاطر این شلوغ کاریها نبود. آنها از مرام و شخصیت رسول ناراحت بودند. آنها فکر میکردند که وجود و حضور چنین آدمی، هیئت و جلسه عزاداری و توسّل را از شور و اخلاص و صفا باز میدارد و حق هم در ظاهر با آنها بود، زیرا رسول آدمی قلدر و لات و لااُبالی بود. او مردی بود که به فسق و زورگویی شهرت داشت. او یکی از قلدرهای شروری بود که گاه با مأموران کلانتریهای تهران نیز به طور جدّی در میافتاد.
امّا رسولِ تُرک با تمام این گمراهیهایی که داشت، یک صفت و خصلت نیکو و عجیبی نیز داشت. او دوست داشت در ماههای محرّم در هر شکل و حالتی که هست در جلسههای سوگواری و روضه سرور آزادگان عالَم، حضرت حسین بن علیعلیهما السلام شرکت کند. او نسبت به امام حسینعلیه السلام بسیار بسیار مؤدّب بود. پدر و مادرش ارادت و محبّت به امام حسینعلیه السلام را از سنین کودکی در جان و قلبِ رسول کاشته بودند.
او گاهی قبل از اینکه بخواهد به سوی جلسه روضهای حرکت کند ابتدا دهانش را برای لحظاتی کوتاه در زیر شیرِ آب میگرفت و به خیالِ خودش دهانش را به این شکل آب میکشید تا دیگر نجس نباشد و آن گاه به سوی هیئت و جلسه روضهای به راه میافتاد.
رسولِ تُرک آن شب نیز وارد هیئت شد. بسیاری از نگاههایی که به او میافتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئولِ هیئت هم که آدمی خوش سیما و با صفا بود، با دیدن و مشاهده رسول، ناراحت به نظر میرسید. آن شب نیز رسولِ تُرک به جمعِ عزاداران و اعضای آن هیئت پیوست و مشغول عزاداری و همنوایی با آنها شد. امّا دقایقی از آمدن و حضور رسول نگذشته بود که چند نفر از اعضای هیئت به دور مسئول هیئت حلقه زدند. از طرز نگاهشان پیدا بود که درباره رسول صحبت میکنند. بعد از دقایقی جوانی از میان آنها قد راست کرد و یک راست به سوی رسول رفت. رسول با لبخند از او استقبال کرد. آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود و نگاههای بعضی از حاضران به آن دو خیره و معطوف گردیده بود. لحظاتی نگذشته بود که کمکم آثار ناراحتی و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفها و صحبتهای آن جوان گوش میداد.
آن جوان که خود را فرستاده مسئول هیئت معرفی کرده بود، با صراحت و بدون هیچ ملاحظه و ترس و واهمهای به رسول فهمانده بود که باید از مجلس بیرون برود و دیگر حق ندارد در هیئت و جلسه آنها شرکت کند.
معلوم بود که رسول ترک از اینکه او را از جلسه امام حسینعلیه السلام بیرون میکنند به خشم آمده است. او از روی ناراحتی نمیتوانست حرفی و سخنی بگوید. در حالی که خودش را کنترل میکرد به سختی از جایش بلند شد. برای لحظاتی سکوت و خاموشی بر مجلس سایه افکنده بود. در آن لحظات بعضیها گمان میکردند که او الآن دعوا و جنجالی به راه خواهد انداخت، اما رسول ترک بدون هیچ شکایت و اعتراضی آنجا را ترک کرد و یک راست به سوی خانهاش حرکت نمود.
هرچند که رسول ترک آدمی بسیار قلدر و شرور بود، ولی ارادت و اعتقادش به امام حسینعلیه السلام به اندازهای بود که به او اجازه نمیداد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسینعلیه السلام کینه و عقدهای به دل بگیرد و دعوا و زد و خوردی به راه بیندازد. با توجه به این خصوصیتی که رسول داشت شاید همه ناراحتی و غصّه این بیاحترامی و برخورد تا قبل از رسیدن به خانه از دلش بیرون رفته بود و شاید آن شب زمانی که رسول بر روی رختخواب دراز میکشید و سرش را بر روی بالش میگذاشت فقط در این فکر بود که از فردا در کدام یک از دیگر جلسهها و هیئتهای روضه امام حسینعلیه السلام میتواند حضور یابد.
آن شب نیز مثل همه شبهای خدا به پایان رسید و خورشید کمکم در حال بیرون آمدن بود. در همان ابتدای صبح که هنوز اغلبِ مردم از خانههایشان بیرون نیامده بودند و شهر همچنان در سکوت و خلوت به سر میبرد، دری باز شد و مردی از خانهاش بیرون آمد. از حالتش پیدا بود که به سوی انجام امری عادّی و روزمرّه نمیرود.
آن مرد به سویی میرفت که خانه رسول ترک نیز در آن جا قرار داشت. او به جلوی خانه رسول رسید و شروع به در زدن نمود. رسول با شنیدنِ صدای در به فکر فرو رفته بود. در این اولین دقیقههای روز چه کسی میتوانست با او کاری داشته باشد؟!
موقعی که رسول در را باز کرد، کسی را در پشت در دید که به طور ناخودآگاه نمیتوانست از او راضی و خشنود باشد. مردی که در پشتِ در ایستاده بود همان مسئول هیئت بود، همان کسی که دیشب به رسول پیغام داده بود که دیگر نباید در هیئت و جلسه آنها شرکت کند. همان کسی که دیشب رسول را از جلسه امام حسینعلیه السلام بیرون کرده بود. امّا هم اکنون همه چیز وارونه و برعکس شده بود. رسول به محض باز کردنِ در، با یک احوالپرسی و مصافحه بسیار گرمی روبهرو شد. مسئول هیئت در حالی که بر روی پنجههای پایش ایستاده بود و هیکل و جثه قوی و بلند رسول را در آغوش گرفته بود رسول را تند تند میبوسید و از او معذرت خواهی و طلب بخشش میکرد و رسول فقط مات و مبهوت، مسئول هیئت را تماشا میکرد. او از این برخوردهای دوگانه دیشب و امروز به حیرت و تعجّب آمده بود.
مسئول هیئت بعد از معذرت خواهیها و دلجوییهای فراوان، از رسول خواست تا او حتماً در شبهای آینده در جلسه آنها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرفهای شب گذشته را فراموش کند. مسئول هیئت
نمیخواست بیش از این توضیحی بدهد و دلیل و علّت این تغییر نظر و رفتارش را بیان بنماید. زمانی که مسئول هیئت میخواست خداحافظی کند و برود رسول مانع از رفتنش شد. رسول میدانست که مسئول هیئت بدون علّت و بیخودی عقیدهاش تغییر پیدا نکرده است. او پافشاری و اصرار داشت تا علّت این تغییر را بداند.
مشاهده یک خواب و رؤیایی عجیب باعث شده بود تا مسئول هیئت از اینکه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسینعلیه السلام بیرون کرده است به شدّت پشیمان و نادم بشود. امّا او گمان میکرد نباید همه خوابش را برای رسول تعریف کند. مسئول هیئت در شب گذشته در بخشی از خوابش یک چیزی دیده بود که بنا بر نظر و عقیده او بسیار خوب و نیکو بود ولی فکر میکرد که اگر آن را برای آدمی همچون رسول تعریف کند آن را درک نخواهد کرد و ناراحت و عصبانی خواهد شد.
ولی تقدیر و اراده خداوند بر این تعلّق گرفته بود تا مسئول هیئت در آن اولین دقیقههای صبح و در همان جلوی خانه رسول همه رؤیا و خوابش را برای رسول بازگو کند. در آن لحظه، مسئول هیئت به هیچ وجه تصوّر نمیکرد و نمیدانست که او هم اکنون و در آن لحظات واسطه و رساننده یک پیام و دعوتی رمزدار از جانب امام حسینعلیه السلام برای رسول ترک است. او عاقبت شروع به تعریف کردنِ رؤیای دیشبش کرد و رسول ترک نیز با دقت و کنجکاوی به صحبتهای او گوش میداد.
مسئول هیئت در شب گذشته در عالم خواب دیده بود در شبی تاریک در صحرای کربلا قرار دارد. او در خواب دیده بود که خیمهها و یاران و اصحاب امام حسینعلیه السلام در یک طرف میباشند و یاران و خیمههای لشکریان یزید (لعنة اللَّه علیهم اجمعین) در سویی دیگر. مسئول هیئت تصمیم میگیرد برای مشاهده اوضاع و احوال خیمههای امام حسینعلیه السلام به سوی خیمههای آن حضرت حرکت کند. هنوز بیشتر از چند قدم بر نداشته بود که ناگاه متوجه میشود سگی در حال پاسبانی و نگهبانی از خیمههای امام حسینعلیه السلام است. آن سگ با پارسها و حملههای جسورانهاش به هیچ غریبهای اجازه نمیداد به خیمههای امام حسینعلیه السلام نزدیک شود.
مسئول هیئت قدم برمیدارد و با احتیاط به سوی خیمههای سیدالشهداء حرکت میکند ولی آن سگ به سوی او نیز حملهور میشود و با سماجت مانع از نزدیک شدن وی به خیمههای حسینی میگردد. مسئول هیئت در آن تاریکی و ظلمت شب با آن سگ درگیر میشود و میخواهد خودش را به خیمهها برساند. او به سختی و با کوشش و تلاش زیادی در حال رها شدن از آن سگ بوده است که ناگهان با نگاه به سر و کلّه آن سگ متوجه یک منظره بسیار عجیب و غریبی میگردد. مسئول هیئت با گریه و اشک به رسولِ ترک میگوید:
«... رسول! من در حالی که با آن سگ رو در رو شده بودم یک دفعه متوجه مسئله عجیبی شدم، من ناگهان متوجه شدم که سر و صورتِ آن سگ، سر و صورت توست، این سر و کلّه تو بود که بر روی هیکل
و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول! در واقع این تو بودی که در حال پاسداری از خیمههای امام حسینعلیه السلام بودی ...»
عجب صبح زیباوعجب لحظه نابیبود، عجب شب قدری بود . . . هر چند زمانی که رسول ترک را از هیئت بیرون میکردند و او در مقابل آن جور و جفا فقط صبر پیشه کرد شب بود، هرچند که مسئول هیئت خوابش را در شب و شاید هم در وقت سحر مشاهده کرده بود و هر چند که مسئول هیئت در خوابش دیده بود که در ظلمت شب به سوی خیمههای امام حسینعلیه السلام میرود و در ظلمت شب سر و کلّه رسول را بر روی پیکر سگِ نگهبان خیمهها دیده بود، اما زمانی که مسئول هیئت این خواب را در جلوی خانه رسول تعریف میکرد ماه رمضان نبود بلکه ماه محرم بود؛ شب نبود و یکی از روزهای دهه اول محرم بود. اما در حقیقت از زاویه نگاه عارفان و سالکان، آن روز صبح، شب قدری برای رسول ترک بود. در آن صبح زیبا و در آن شب قدر، همه مقدّرات رسول به یک باره زیر و رو شد و انقلابی شگفت و باور نکردنی در رسول به جوشش آمد و یک شیدایی و سوختگیای به جانِ رسول ترک افتاد. او به یک باره اسیر سرِ زلف امام حسینعلیه السلام شد و دیگر هر چه بر زبان میآورد شهد و شکری سوزان بود.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
چون من از عشق رخش بیخودوحیرانگشتم
خبر از واقعه لات و مناتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
بعد از این روی من و آینه حُسن نگار
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
کیمیایی است عجب بندگی پیر مغان
خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند
به حیات اَبد آن روز رساندند مرا
خط آزادگی از حسّ مماتم دادند
عاشق آن دم که به دام سر زلف تو فتاد
گفت کز بند غم و غصّه نجاتم دادند
شِکَر شُکر به شکرانه بیفشان ای دل
که نگار خوش شیرین حرکاتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
رسول ترک بعد از شنیدنِ رؤیای مسئول هیئت، شروع به گریه و زاری میکند، او ناله کنان، تند تند از مسئول هیئت میپرسیده است: «... راست میگویی یعنی واقعاً من سگ نگهبان خیمههای امام حسینعلیه السلام بودم؟...» و سپس بعد از درآوردن صدای سگها با شور و وَجْدی آمیخته به گریه و اشک فریاد میکشیده است: «از این لحظه به بعد من سگِ حسینم... خودشان مرا به سگی قبول کردهاند...»
در آن لحظه همه وجودِ رسول ترک مملوّ از عشق حسینی شده بود؛ عشقی عمیق و واقعی و او به سبب این عشق به یک توبه واقعی دست یافته بود؛ توبهای نصوح و همیشگی. او از آن روز و از آن لحظه به بعد یکی از شیداترین و دلسوختهترین دلدادهها و ارادتمندان به امام حسینعلیه السلام محسوب میشد به گونهای که از آن روز به بعد هر سخنی که از زبان و لبهای او درباره امام حسینعلیه السلام بیرون میآمد هر شنوندهای را گریان و منقلب میکرد.(1)
من که ره بردم به سوی گنج بیپایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
و این چنین شد که رسول ترک به یک باره توبه کرد و زندگی جدیدی را با صدوهشتاد درجه تغییر و تحوّل برای بقیه عمرش در پیش گرفت.
1) 3. داستان و ماجرای توبه رسول ترک با توجه به تعریف و نقلی که برای اولین بار از زبان مرحوم حاج شیخ حسین کبیر تهرانی شنیده بودم نگاشته شده است. این داستان به همین شکل و یا با مقدار کمی تفاوت در بین بسیاری از پیرمردهای هیئتهای آذربایجانیهای تهران و تبریز مشهور و معروف است.
او سالهای سال با عشق ومحبّت به اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام نفس کشید و با ایمانی محکم و راسخ در کمال پاکی و پرهیزکاری زندگی کرد. او در این سالهای پاکی، علاوه بر اینکه اهتمام و تقید به ترک محرمات و انجام واجبات داشت تا آن جایی هم که میتوانست به فکر جبران سالهای قبل از هدایت و توبهاش نیز بود.
امّا همه این حرفها در یک طرف و عشقی که در جان و قلب رسولِ ترک افتاده بود در طرفی دیگر.
از عشقِ من به هر سو در شهر گفت و گوهاست
من عاشقِ حسینم این گفت و گو ندارد(1)
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد.
رسول ترک یکی از عاشقان شگفت و مثال زدنی برای تاریخ شده بود. او یکی از جلوههای عشق شده بود. از آن به بعد برای کسانی که رسول ترک را میدیدند و میشناختند کلمه عشق معنای پیچیده و ناشناختهای نداشت. همه آنها با نگاه کردن به رسول ترک معنای عشق را کم و بیش میتوانستند درک و احساس کنند.آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بُوَد که گوشه چشمی به ما کنند
1) 4. این شعر از استاد شهریار میباشد که اصلِ مصرعِ دومش این است:
در روز پنجم اسفند سال 1284 هجری شمسی در محلّه خیابان که یکی از محلّههای قدیمی شهر تبریز میباشد کودکی چشم به جهان گشود که نامش را رسول گذاشتند و بعدها نام این محله (خیابان) و اسم شهری که آن کودک در آن متولّد شده بود به عنوان قسمتی از اسم و فامیلی آن مولود بر روی سنگ قبرش حک گردید، یعنی با نام حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی.(1)
نام پدرش مشهدی جعفر بود و مادرش نیز آسیه خانم نام داشت. آسیه خانم زنی بسیار مظلوم و آرام بود و آن طوری که دخترش (ربابه خانم) تعریف میکرد او یکی از زنهای پاکدامنی بوده است که در جلسههای روضه امام حسینعلیه السلام بسیار گریان میشده و زیاد اشک میریخته است. بنابر این رسول ترک در دامان مادری که با عشق و با
1) 5. در شناسنامه آن مرحوم «رسول دادخواه خیابانی» ثبت شده است.
گریه بر امام حسینعلیه السلام به فرزندانش شیر میداد بزرگ شد امّا بازیهای روزگار کمکم رسول را در سنین جوانی به راههای خلاف کشانید به خصوص بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی که او مجبور شد شهر و دیارش تبریز را رها کند و به تهران بیاید.
نمیدانم آیا لازم است تا به سرگذشت و قصّههایی از دوره قبل از توبه رسول نیز پرداخته شود یا نه؟ به نظر میرسد که بهتر است به طور کلّی کاری به گذشته و به دوره قبل از توبه رسول ترک نداشته باشیم، زیرا مگر نه این است که خداوند در بخشی از سوره فرقان بعد از آنکه گناهکاران را به عذابی جاودان تهدید میکند در آیه 69 میفرماید:
اِلاَّ مَنْ تَابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَاوُلئِکَ یبَدِّلُ اللَّهُ سَیئاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیماً
مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عملِ صالح انجام دهد که خداوند گناهان این گروه را به حسنات تبدیل میکند و خداوند آمرزنده و مهربان است.
و مگر هشتمین جانشین و خلیفه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام به ریان بن شبیب نفرمود که گریه بر امام حسینعلیه السلام تمام گناهان را محو و نابود میسازد؟
«...از ریان بن شبیب روایت شده است که گفت: دریک روزی که اولین روز از ماه محرّم بود به خدمت امام رضاعلیه السلام مشرّف شدم. آن روز امام رضاعلیه السلام از من پرسید: ای پسرِ شبیب! آیا شما امروز روزه هستی؟
من عرض کردم: نه
آن حضرت فرمود: به درستی که امروز همان روزی است که زکریای پیغمبر به سوی خدای عزَّوجلَّ دعا کرد و درخواست نمود که: پروردگارا از روی لطفت، به من یک ذرّیه و فرزندی پاک و طاهر عطا بفرما که فقط تو شنونده و برآورنده دعاها و حاجات هستی.
و خداوند دعای زکریا را اجابت کرد و به فرشتگانش امر کرد تا آنها به حضرت زکریا در همان حالتی که در محراب به نماز ایستاده بود ندا دادند که:
ای زکریا! خدای متعال تو را به ولادت یحیی مژده و بشارت میدهد.
پس هر کس در اولین روز از ماه محرّم روزه بگیرد و سپس از خدای متعال چیزی بخواهد همانا خداوند، دعای او را مستجاب خواهد کرد همان طوری که دعای حضرت زکریاعلیه السلام را مستجاب کرد.
سپس امام رضاعلیه السلام فرمود: ای پسرِ شبیب! به درستی که محرّم همان ماهی است که حتی کسانی که در گذشته و در قبل از اسلام نیز زندگی میکردند به خاطر احترامی که به این ماه میگذاشتند ظلم و قتل و کشتار، در این ماه را به کلّی ممنوع و حرام میدانستند. امّا این قوم و امّت نه بنا بر روش و سیره اجدادشان به احترام و حرمت این ماه توجّه و اعتنایی کردند و نه به شأن و حرمت پیغمبرشان توجّه و اعتنایی کردند و بدون هیچ گونه ملاحظه و تردیدی فرزند و ذریه پیغمبرشان را در این ماه کشتند و اهلِ حرمش را به اسارت گرفتند و اموالش را به غارت بردند که خداوند هیچ گاه از گناههای آنها نگذرد و آنها را تا ابد نیامرزد.
ای پسر شبیب! هرگاه در حالتی بودی که به علّت امر و موضوعی گریهات گرفته است پس این اشکهای خودت را فقط برای حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام بریز. برای آن عزیزی که او را همانند گوسفند سر بریدند و همراه با او، هیجده مرد از اهل بیتش را نیز به قتل رساندند. آن کشته شدگان و مردانی که بر روی همه زمین شبیه و مانندی نداشتند. این اشکها را برای آن عزیزی بریز که به خاطر کشته شدن و قتلش همه آسمانها و زمین به گریه درآمدند و چهار هزار فرشته و ملک برای نصرت و یاری کردن به او به سوی زمین شتافتند اما او را مقتول و جان باخته یافتند. پس آن فرشتگان پریشان و غبار آلود بر سر قبر و تربت حسینعلیه السلام تا قیام و ظهور قائم آل محمدعلیهم السلام در همان جا خواهند ماند و از انصار و یاورانش خواهند شد و شعارشان نیز این است که «یالثارات الحسین».
ای پسر شبیب! بدان که پدرم از پدرش و او از جدّش روایت کرده است: زمانی که جدّم حسینعلیه السلام کشته شد از آسمان خون و خاکی سرخ رنگ شروع به باریدن کرد.
ای پسر شبیب! هرگاه برای حسینعلیه السلام به گریه افتادی بدان که به محض اینکه اشکهای تو بر گونههایت سرازیر شود همه گناهانت چه کوچک و چه بزرگ و چه کم و چه زیاد همه را خداوند ببخشاید و بیامرزد.
ای پسر شبیب! اگر دوست داری و میخواهی که همراه با پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم در بناها و ساختمانهای بهشتی ساکن شوی پس بر قاتلان حسین لعنت بفرست.
ای پسر شبیب! اگر دوست داری و میخواهی ثوابی را که شهیدان و کشته شدههای با حسینعلیه السلام بردهاند تو نیز داشته باشی پس هرگاه و هر زمان که به یاد حسینعلیه السلام افتادی بگو:
یا لَیتَنی کُنتُ مَعَهُم فَأَفُوزُ فُوزاً عَظیماً
ای کاش من هم با آنها بودم و به آن فوز عظیم رسیده بودم.
ای پسر شبیب! اگر دوست داری و میخواهی که با ما اهلبیت علیهم السلام در مقامات و درجههای بالای جِنان سیر کنی پس به خاطر سرور و شادیهای ما شاد و مسرور باش و همراه با اندوه و ناراحتیهای ما محزون و ناراحت باش. و بر تو باد که در دوستی و ولایتِ ما ثابت قدم و راسخ باشی زیرا که اگر کسی سنگی را نیز دوست داشته باشد همانا خداوند او را در روز قیامت با همان سنگ محشور خواهد کرد. (بحار الانوار جلد44 صفحه 285 و 286)
بنا بر این ما فقط رسولِ ترکی را میشناسیم که پاک و طاهر شده بود و از عاشقان امام حسینعلیه السلام بود و فقط به همین اندازه اشاره میشود که رسول ترک بعد از آن که در سالهایی از عمرش اهل نافرمانی و غفلت از خدای خویش بوده است عاقبت همان طوری که در صفحههای قبل خواندید در یکی از ماههای محرّم، آن واقعه
و مرحمت و دعوت ولایتی و معنوی برایش پیش میآید و او را به شدّت دگرگون میسازد. امّا باید توجه داشت که این عنایت و لطفی را که آقا اباعبداللَّهالحسین علیه السلام به رسول ترک مبذول و مرحمت داشته است بیحساب و کتاب و بیدلیل و بهانه نیز نبوده است.
جناب آقای حاج میر حسن قدس حسینی یکی از پیرمردهای با سابقه هیئت مسجد شیخ عبدالحسین معروف به مسجد آذربایجانیهای بازار تهران در حالی که اسم و یاد رسول ترک او را به شدّت منقلب کرده بود و قطرههای اشک به دور چشمهایش حلقه زده بود بعد از آنکه تندتند چند بار تکرار میکرد: «السلامعلیک یا اباعبداللَّه السلام علیک یا اباعبداللَّه...» توضیح میداد و میگفت:«این رسول در همان دوره و سالهایی که هنوز توبه نکرده بود و از معصیت و گناه اجتناب و پرهیز نداشت، در آن سالها نیز با خلوص نیت و فقط برای خاطر امام حسینعلیه السلام در جلسات شرکت میکرد تا این که این نیت پاک و صدق و صفای او سبب شد که او توبه نصوح و واقعی بکند و عاقبت به خیر بشود.»
حاج میر حسن قدس در ادامه صحبتهایش در حالی که هم چنان به شدّت گریه میکرد میگفت: «من در طول عمرم، هم حاج رسول را دیدهام و هم بر عکسش فردی را نیز دیدهام که با آن که از کودکی در هیئتها بود ولی متأسفانه چون اخلاص و نیتی پاک نداشت خداوند او را به وضعیتی دچار کرد که خداوند به هیچ کس نصیب نکند».
پس اگر ما بخواهیم هیچ نظری به گذشته و به دوره قبل از توبه رسول ترک نداشته باشیم باید در واقع روز تولّدِ او را نیز از همان روزی به حساب بیاوریم که آقا امام حسینعلیه السلام به بهانه آن خواب و رؤیای ناظم و مسئول هیئت، آتشی به جان رسول ترک میاندازد و او را به جرگه عاشقهایش وارد میسازد.
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جانِ دل و دیده منم، گریه خندیدهمنم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا
رسولِ ترک بعد از توبه و بازگشت به صراط مستقیم یکی از گریه کنندگان و دلسوختههایی میشود که بسیاری از پیرمردهای هیئتهای قدیمی تهران چه از فارسها و چه از ترکها با قاطعیت میگویند که«بعد از او هنوز نظیرش نیامده است».
یکی از شدیدترین و چشمگیرترین جلوههای گریههای رسول ترک در روزهای دهه اوّل محرّم به خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا بوده است. در روزهای تاسوعا و عاشورا در میانِ دستههای هیئتهای آذربایجانیها که گاه به طول دو سه کیلومتر میرسید، رسول ترک با نالهها و ضجّههای جانسوزش در انتهای آن دستهها حرکت میکرد و غوغایی برپا میکرد.
میگویند: بسیاری از مردم گاه فقط به انتظار میایستادهاند تا گریهها و نالههای رسول را تماشا کنند.
همه آنهایی که رسول را در آن روزهای تاسوعا و عاشورا دیدهاند میگویند: زمانی که رسول ترک، گریان و نالان از جلوی جمعیت عبور میکرد صدای ناله و گریه مرد و زن و پیر و جوان نیز به هوا برمیخاست.
میگویند: یک بار زمانی که رسول ترک در حال خواندن نوحهای ترکی بوده است عدّهای از زنها و مردهای فارسی زبان که در گوشهای از بازار به تماشای او ایستاده بودهاند به قدری منقلب و محزون میشوند که صدای گریه و نالههای آنها نیز در فضای بازار میپیچد. در این هنگام رسول ترک رو به آنها میکند و از آنها میپرسد:
مگر شماها متوجه معنای حرفهای من شدید؟
بعضی از آنها جواب داده بودهاند: ما ترکی نمیفهمیم ولی از حالتهای تو به خوبی متوجه میشویم که الآن از چه داری میخوانی و ما از حالتهای تو عمقِ مصیبت را احساس میکنیم!
آقای حاج ناصر کدخدایی یکی از فرش فروشهای قدیمی بازار تهران میگفت: «من نه ترک هستم و نه با حاج رسول رفاقتی داشتهام بنابر این نمیتوانم نسبت به او تعصّبی داشته باشم. امّا واقعاً میگویم که در آن زمان در روزهای تاسوعا و عاشورا بسیاری از افراد فقط برای تماشای دسته رسول ترک به بازار میآمدند. او هر زمزمه و حرفی را که میزد چون از درون دلش بود همه را به گریه میانداخت. او یک حالتهایی داشت که به خوبی معلوم بود اگر صدای یاری امام حسینعلیه السلام را میشنوید فوری برای یاری بهپا میخاست».
آقای حاج سید اسماعیل زری باف که او نیز فارسی زبان و یکی از سرشناسهای بازار تهران میباشد میگفت:« حاج رسول یک آدمی بود که گاهی با یک جلسه عادی مردم را به شدّت به گریه میانداخت و بسیاری از مردم در روزهای محرّم گاهی تا ساعت سه، چهار بعدازظهر در بازار به انتظار میایستادند و صبر میکردند تا دسته رسول ترک از راه برسد و عزاداریهای او را تماشا کنند».
رسول ترک آن چنان در عشق و محبّت و ارادت به مولایش آقا اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام ذوب شده بود که گاهی در جلسههای روضه به خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا به اندازهای منقلب و بیتاب میشده که همچون مادرهای جوان مُرده، همانند دیوانهها میشده است. به همین دلیل او در میان بسیاری از دوستان و رفقایش به خصوص در بین بسیاری از آذربایجانیها به «حاج رسول دیوانه» نیز معروف میباشد.
میگویند حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی معروف به رسول ترک در بسیاری از مواقعی که از شدّت گریه و زاری از خود بیخود میشده و گاهی نیز قبل از اینکه شروع به خواندن نوحه یا روضهای بنماید، با صدای بسیار حزین و جانسوز وبا همان لهجه زیبای ترکیاش این یک بیت را میخوانده است:
گویند خلایق که به دیوانه قلم نیست(1)
من گشتم و دیوانه توکّلت علی اللَّه
1) 6. یعنی دیوانه حساب و کتاب و بازخواست ندارد. و من اگر در مصیبت سید الشهداءعلیه السلام به طور غیر متعارف میسوزم و اشک میریزم و . . . به حساب دیوانگی من بگذارید.
آقای سید علی زعفرانچی میگفت:«من در رابطه با اینکه به حاج رسول، دیوانه امام حسین میگفتند یک صحنهای را هیچ وقت فراموش نمیکنم. خوب یادم هست در یکی از روزهای عاشورا که هنوز من بچّه بودم، مرحوم پدرم، آقای حاج سید محمد زعفرانچی، که از دوستان و رفقای حاج رسول بود مرا با خودش به بازار و به میان دسته هیئتهای آذربایجانی برد. بعد از مدّتی حاج رسول نیز از راه رسید. او آن روز در یک حالت بسیار پریشان و اندوهگینی بود که برای من بسیار عجیب و وحشتناک بود. آن روز حاج رسول تا پدرم را دید به سوی او آمد که در این هنگام من به قدری ترسیدم که فوری به سوی پدرم پناه بردم و محکم او را چسبیدم. مرحوم پدرم که از علّت ترس و اضطراب من آگاه شده بود مرا نوازش کرد و گفت: نترس آقا سید علی! نترس این آقا دیوانه نیست و با تو کاری ندارد او دیوانه امام حسینعلیه السلام است!».
هر که از عشقِ تو دیوانه نشدعاقلنیست
عاقل آن است که از عشقِ تو دیوانهشود
آقای حاج حمید واحدی یکی از همشهریها و یکی از بازاریهای تهران با یک صفا و حزن و اندوهی خاص میگفت: «حاج رسول یکی از عاشقها و دیوانههای حسینی بود؛ واقعاً دیوانه امام حسینعلیه السلام بود. وقتی او مشغول گریه و زاری میشد انگار قیافه او را، شکل و نقشه صورت او را، به دیوانگی و عاشقی امام حسینعلیه السلام نقش بسته بودند. یعنی اگر گاهی که او به طور مثال در روزهای تاسوعا و عاشورا با مشت بر سرش میزد هر کسی که این حالت را میدید برایش جلف و زننده نبود. همه او را عاشق و دیوانه حسینعلیه السلام میدیدند.
هرکس او را میدید منقلب میشد. او در عزاداریها هر کاری که میکرد برای کوچک و بزرگ و زن و مرد و پیر و جوان گریهآور بود، حتی اگر کسی تا آن موقع برای امام حسینعلیه السلام اشکی نریخته بود، زمانی که حاج رسول را در حال گریه و ناله میدید او هم به گریه میافتاد. خدا رحمتش کند موقعی که با مشت بر سرش میزد و این شعر را میخواند:
گویند خلایق که به دیوانه قلم نیست
من گشتم و دیوانه توکلت علی اللَّه
در این لحظات مرد و زن جیغ میکشیدند و گریه میکردند.»
حاج حمید واحدی همانند بسیاری از دوستان و رفقای رسول ترک اشاره میکرد و میگفت:«وقتی آدم در یک جلسه روضهای شرکت میکند گاهی شاید ده دقیقه طول بکشد تا حالی برای گریه کردن پیدا بکند امّا وقتی در مقابلِ ما، اسم و نام حاج رسول دیوانه برده میشود فوری ما را به یاد مظلومیت و عشقِ امام حسینعلیه السلام میاندازد و برای ما یک حالت حزن و سوگواری حاصل میشود.»
و به راستی که معلوم نیست رسول ترک چگونه مینالیده است و چگونه با ضجّههای جانسوزش میسوخته است که همه آنهایی که ضجّهها و حالتهای عاشقانه او را دیدهاند به محضِ ذکر نام و یاد رسولِ ترک، بلافاصله به یاد آقا و مولای رسول ترک، حضرت ابا عبد اللَّه الحسینعلیه السلام میافتند.
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی است ز من بر من و باقی همه اوست
آقای حاج سید احمد حسینی تقویان، یکی از بانیهای اصلی و از اعضای هیئت امنای مسجد حضرت امیرعلیه السلام واقع در خیابان کارگر شمالی است. آقای تقویان سالهای زیادی با رسول ترک رفاقت و دوستی داشته است. ایشان میگفت: «حاج رسول یک حسینی واقعی بود، خدا رحمتش کند. او به اندازهای پاک و باتقوا شده بود که ما نمیتوانستیم باور کنیم که او در جوانی و در سالهایی از عمرش آدمی غافل و جاهل بوده باشد. او در عین اینکه مردی خشن به نظر میرسید ولی آدمی بسیار پاک و وارسته بود. زمانی که ماه مبارک رمضان از راه میرسید او به کلّی مشغول عبادت میشد و خیلی از کارهایش را تعطیل میکرد و کمتر به بازار و به حجره و مغازهاش میرفت.»
آخرین نکتهای که در این قسمت باید به آن اشاره شود مربوط به روضه خوانیهای رسول میباشد. رسول ترک به هیچ وجه به طور رسمی نوحهخوان و یا مدّاح نبوده است، بلکه او گاهی در وسط جلسههای روضه، زمانی که اشعار ونوحههای خوب و پرمحتوایی خوانده میشده و یک لطایف و نکتههای تکان دهنده و آتش افکنی بر قلبش جاری میشده، برمیخاسته و آن نکات را با زبان و بیانی بسیار مؤثر و منقلب کننده بیان میکرده است که البته گاهی این شرح و تفسیرهای رسول تا ساعتها به درازا میکشیده است و همه نوحه خوانیها و مرثیه سراییهای دیگر را تحتالشعاع قرار میداده است!
1- این فصل شامل چهل قضیه و خاطره از صفات و حرفها و حالات رسول ترک میباشد. این چهل خاطره، اغلب با مراجعه به خاطرات افرادی است که خودشان بدون هیچ واسطهای ناظر و شاهد بر این قضایا و اتفاقات بودهاند و تنها تعداد کمی از این خاطرات با واسطه و به نقل از گفتههای دیگران جمعآوری شده است.
2- همه این خاطرات فقط مربوط به زمان پاکی و دوره عاشقی و جذبه رسول ترک میباشد.
3- معروف است که میگویند حضرت زهراعلیها السلام در یک رؤیایی به یک مؤمنی فرموده بودند: « مانند ترکها عزاداری و روضهخوانی کنید»
و این جمله حضرت زهرا علیها السلام شاید بهانه خوبی باشد تا ما نیز از آن عاشق دلسوخته با نام رسول ترک یاد کنیم. بنابر این در ادامه این نوشتار نیز از نام رسول ترک استفاده خواهد شد مگر این که خاطرهای از قول دوستانش به طور مستقیم نقل شود که در این صورت عبارتی را که آنها خودشان به کار میبردند ذکر خواهد شد که آذربایجانیها به طور معمول با نام حاج رسول از او یاد کردهاند.
4- محتوای این خاطرات بسیار متنوّع و متفاوت است، بعضی از آنها را میشد به عنوان صفات اخلاقی و بعضی را به عنوان حالات و بعضی را به عنوان کرامات و بعضی را به عنوان نصایح تقسیم بندی کرد، ولی به نظر رسید بهتر است همه این خاطرات به همین شکل و به صورت چهل خاطره به دنبال هم و در کنار هم آورده شود.
5- تا آن جا که امکان داشته است به منظور انتقالِ معنا و مفهومی که ناقلان و گویندههای خاطرات در نظر داشتهاند، از ساده نویسی و ویرایشی که هم وفادار و هم گویا و هم راضی کننده سلیقه جوانهای عزیزمان باشد در حدّ امکان استفاده نشده است.
6- در تعدادی از این خاطرات به بعضی از نوحهها و روضههای حادثه کربلا اشارههایی خواهد شد که به همه برادران و خواهران نوجوان و جوانم یادآوری و گوشزد میکنم هنگامی که این گونه از خاطرات را مطالعه میفرمایند به صورت عادی به مطالعه نپردازند و لااقل با نوعی تباکی(شبیه به گریه کنندگان و عزاداران شدن) این قسمتهای کتاب را مطالعه بفرمایند.
روز تاسوعا و برخورد با یک افسر عالی رتبه
ساعاتی مردّد بودم که از میان خاطراتی که جمعآوری کردهام کدام یک را به عنوان اولین خاطره بنویسم، عاقبت اندیشیدم چون مهمترین ویژگی و خصوصیت رسول ترک در این بوده است که او در عزاداریهای سیدالشهداءعلیه السلام به خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا تأثیری شگفت و عمیق بر روی هر بیننده و ناظری میگذاشته است، مناسبت دارد تا به عنوان اولین خاطره، خاطرهای ذکر شود تا به روشنی معلوم کند که رسول ترک نه تنها بر روی آدمهای متدین و عادی بلکه بر روی آدمهای غیر متعارف و غیر متشرّع نیز تأثیر گذار بوده است و گریهها و حالتهای عزاداریهای او حتی آدمهای غیر متعارف را نیز تحت تأثیر قرار میداده است.
تا از اینجا پی توان بردن که در دریا چه طوفان است.
در یکی از روزهای تاسوعا باز هم بسیاری از مردم، در بازار منتظر مانده بودند تا دسته رسول ترک از راه برسد. رسول ترک اغلب عادت داشت تا در انتهای همه هیئتها و دستههای آذربایجانیها حرکت کند.
او و اطرافیانش بسیار ساده و بیآلایش بودند و فقط زمزمه و ناله و گریه و اشک از نشانهها و علامتهای آنها بود.
آن روز یکی از افسرهای عالی رتبه رژیم طاغوتی نیز با لباسهای نظامی به بازار آمده بود تا ناظر و شاهد عزاداریهای سوگواران امام حسینعلیه السلام باشد. معلوم نبود که آن افسر تاکنون آوازه رسول ترک را شنیده است یا نه؟ آن افسر در گوشهای ایستاده بود و به صورت عادی در حال تماشای هیئتها و دستههای عزاداری بود که کمکم دسته رسول ترک به مقابل او رسید. رسول ترک نگاهی به آن افسر انداخت و آرام آرام به سوی او حرکت کرد. رسول ترک گریه کنان و با آن حال و هوایی که در روزهای تاسوعا و عاشورا داشت به آن افسر میگوید: «شاید شماها (شما نظامیها) بهتر از هر شخص دیگری میتوانید این اشعاری را که من دارم میخوانم درک کنید.»
سپس رسول ترک در میان حلقه جمعیت و با نگاه به آن افسر شروع به خواندن این شعرهای تُرکی مینماید:
مین نفر دعواده اولسا افسر صاحب هنر
رسم دعوا دور علمداری گوزتلر دسته لر
تابونون نعشینه دیمزلر بولون بو مطلبی
یخسالار آتدان ولی دوغرالاّرصاحب منصبی
آن افسر در حالی که به شدّت تحت تأثیر قرار گرفته بود با گلویی بغض کرده، مبهوت و حیران، رسول را تماشا میکرد. از نگاههایش پیدا بود که معنای این شعرهای ترکی را نمیفهمد. در این هنگام رسول ترک شروع به ترجمه آن اشعار کرد:
اگر در یک جنگ و نزاعی، هزار نفر از افسران کار آزموده و متخصص هم که وجود داشته باشند.
باز هم از رسمها و قانونهای جنگ است که نگاههای همه دستهها و لشگرها به علمدار است.
اگر یک سربازی در جنگ بر زمین بیفتد، دیگر هیچ کس با نعش و جنازه او کاری ندارد.
ولی اگر یک صاحب منصب و علمداری را از اسب بر زمین بیندازند جنازه او را نیز رها نخواهند کرد و بر سرش میریزند و تکّه تکّهاش میکنند.
جملههای بالا ترجمه نویسنده است، امّا خدا میداند که رسول ترک چگونه آن اشعار را برای آن افسر ترجمه کرده بود که ناگاه همه کسانی که در آن جا حضور داشتند، مشاهده کردند که آن افسر به یک باره بغضش تَرکید و به شدّت به گریه افتاد. او به اندازهای منقلب میشود که از روی ناراحتی در حالی که سیلی از اشک از چشمهایش سرازیر بوده است، کلاه نظامیاش را از سرش برمیدارد و محکم بر زمین میکوبد!
این خاطره و ماجرا در بین کسانی که با رسول ترک آشنایی و رفاقتی داشتهاند بسیار مشهور و معروف است و یکی از کسانی که آن روز در آن جا حضور داشته و این قضیه را بیواسطه تأیید میکند جناب آقای میرزا علی اکبر شالچیان میباشد. ایشان یکی از روضه خوانهای قدیمی و کهنسال آذربایجانی مقیم تهران میباشد.
ماجرای روز شهادت حضرت موسیبنجعفر علیه السلام
باید بگویم که خاطره اول مقدمه و پیش زمینهای بود برای خاطره دوم. خاطره دوم نیز در رابطه با برخورد و رو در رو قرار گرفتن رسول ترک با یک سرهنگ شهربانی رژیم ستم شاهی میباشد که البته این دفعه نه به عنوان یک تماشاگر بلکه به عنوان یک سرکوبگر.
جناب آقای حاج سید مجتبی هوشی السادات یکی از نوحه خوانهای هیئت صنف بزازهای بازار تهران میباشد.او هم اکنون در حدود هشتاد و دو سال سن دارد. و بسیاری از مجالس رسول ترک را مشاهده و درک کرده است. حاج آقا سید مجتبی در تاسوعاها و عاشوراهای زیادی ناظر و بیننده دسته پر شور و جذبه رسول ترک بوده است. او یک بار در روز 25 رجب نیز شاهد یک خاطره بسیار شنیدنی و جالبی از رسول بوده است حاج سید مجتبی هوشی السادات میگفت: «از قدیم در بازار تهران رسم بود که به غیر از محرم در بعضی از روزها و مناسبتهای دیگر نیز دستههای عزاداری به گردش در میآمدند، البته نه با کیفیت روزهای تاسوعا و عاشورا.
یکی از آن روزها بیست و پنجم ماه رجب، مصادف با سال روز شهادت حضرت امام موسی بن جعفرعلیهما السلام بود.
امّا در یکی از سالها، رژیم طاغوت بدون اعلام قبلی تصمیم گرفته بود تا از حرکت دستهها و هیئتهای عزاداری در سال روز شهادت حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام جلوگیری کند. آن روز یکی از سرهنگهای شهربانی که یکی از مسئولین بلند پایه بود خودش به بازار آمده بود تا با قلدری جلوی هیئتها را بگیرد و بدون سر و صدا، هیئتها و دستههای عزاداری را در وسطهای بازار متفرق کند. او آدمی ورزیده و قوی هیکل بود. او آن روز به بازار آمده بود و در پیچ در رو به چهار سوی کوچک به انتظار ایستاده بود. بعد از این که این خبر در بین بسیاری از دستهها وهیئتها پیچید، تعدادی از دستهها و هیئتها به راه افتادند و کمکم در حال نزدیک شدن به پیچ چهار سوی کوچک بودند. حاج رسول ترک با آنکه همیشه در انتهای هیئتها حرکت میکرد ولی آن روز، بر عکس آمده بود در جلوی اولین دسته ایستاده بود و گریه کنان به پیش میرفت.
زمانی که هیئتها در حال رسیدن به پیچ چهار سوی کوچک بودند صحنه بسیار حساس و عجیبی به وجود آمده بود. رسول ترک که از همه جلوتر در حرکت بود تا نگاهش به آن سرهنگ افتاد با یک سوز و حالی خاص و با همان لهجه غلیظ ترکی و رسا و بلندی که داشت، گفت:
«جناب سرهنگ آمدهاید بازار! خوش آمدید ما داریم میرویم جنازه یک مظلومی را، جنازه حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام را از روی زمین برداریم. جناب سرهنگ! شاید غلامها و سربازهای هارون نگذارند ما جنازه را برداریم، خواهش میکنم شما هم بیا به ما کمک کن ما جنازه را برداریم».
فضای آن نقطه بازار را سکوت فرا گرفته بود و همه حاضران به رسول ترک و آن سرهنگ خیره شده بودند و منتظر عکس العمل آن سرهنگ بودند. امّا یک دفعه سکوت شکسته شد و من خودم که در آن جا حضور داشتم با حیرت دیدم آن سرهنگ که به شدت تحت تأثیر حالتها و حرفهای حاج رسول ترک واقع شده بود شروع به گریه کردن نمود. او در حالی که نمیتوانست جلوی گریهاش را بگیرد دستمالش را از جیبش درآورد و بر صورتش گذاشت!
و آن روز با این اتفاقی که افتاد دستههای عزاداری بدون هیچ مزاحمتی به راهشان ادامه دادند.
جلسه شیخ رضا سراج
یکی از دوستان و رفقای رسول ترک، حضرت حجة الاسلام والمسلمین مرحوم حاج شیخ رضا سراج بود.حاج شیخ رضا سراج نیز یکی از شیفتگان و عاشقان اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام بود.او نیز همچون رسول ترک یکی از کسانی بود که برای اباعبداللَّهالحسین علیه السلام بسیار گریه میکرد و اشک میریخت.او نیز به اندازه یک عمر با دلی سوخته و زبان و بیانی سوزنده بسیاری از مردم را در ماتم و عزای حسینعلیه السلام به حزن در میآورد و سیلی از گریه و اشک را از چشمان آنان سرازیر میکرد.
مورّخ و نویسنده معاصر، مرحوم حاج شیخ محمد شریف رازی در زمان حیات حاج شیخ رضا سراج در چهارمین جلد از کتاب «گنجینه دانشمندان» مینویسد:
«جناب آقای سراج... بیانی نافذ و منبری جامع و مفید و در ولایت اهل بیت عصمتعلیهم السلام شدید و در گریاندن مستمعین، بسیار قوی و کم نظیر ... و بیش از چهل سال است که به این سمت موفق و مفتخر
است و صدها کیلوگرم از چشمِ مردم مسلمان و شیعه، اشکِ در مصائب اهل بیت رسالتعلیهم السلام گرفته است...»(1)
و باز مرحوم حاج شیخ محمد شریف رازی بعد از وفات حاج شیخ رضا سراج در کتاب«اختران فروزان ری و طهران» درباره او مینویسد:
«...خدایش رحمت کند که سخنانش و روضه خواندنش دلنشین بود و مستمعین بینهایت تحت تأثیر قرار گرفته و میگریستند و کمتر کسی بود که در پای منبر او نگرید.»(2)
مرحوم حاج شیخ رضا سراج در یک دوره و زمانی، یک هیئت و جلسه روضه خاصّی را به راه انداخت. هیئت و جلسهای هفتگی که در آن آدمهای شیدا و دلسوختهای همچون رسول ترک و شیخ رضا سراج به دور هم جمع میشدهاند، مینالیدهاند و میسوختهاند.
بیا سوته دلان گرد هم آییم
سخنها واکریم غم وا نماییم
آن هیئت، مکان و جای معین و ثابتی نداشته است و هر هفته در خانه یکی از شرکت کنندگان و اعضای هیئت تشکیل و برگزار میشده و به طور معمول هر هفته در پایان و در انتهای هر جلسه اعلام میشده است که در هفته بعد هیئت در فلان مکان و یا در خانه فلان شخص برقرار خواهد گشت. امّا یک بار تا پایان یکی از این جلسات هنوز
مشخص نگردیده بود که هیئت و جلسه هفته بعد در کجا و در خانه چه کسی برقرار خواهد شد. بنابراین حاج شیخ رضا سراج اعلام میدارد در بین هفته به همه خبر خواهد داد که جلسه بعدی در کجا برقرار خواهد شد. دو سه روز میگذرد و شیخ رضا سراج تصمیم میگیرد تا جلسه بعدی را در خانه یک آقایی برقرار کند که این هیئت تا به حال در خانه آن آقا برگزار نشده بوده است. به همین دلیل اعضای هیئت، خانه آن آقا را که در محلّه منیریه تهران واقع بوده است نمیشناختهاند. حاج شیخ رضا سراج میبایست در مدت دو سه روز اعضای هیئت را خبردار میکرد و نشانی را به تک تک آنها میداد. او شروع به خبر و آدرس دادن به دوستان و اعضای هیئت کرده بود امّا متأسفانه عواملی دست به دست هم داده بود تا شیخ رضا سراج موفق نگردد که دوستِ با صفا و دلسوختهاش رسول ترک را نیز خبردار سازد.
روز و لحظه برقراری هیئت فرا میرسد و شیخ رضا سراج از اینکه سهلانگاری کرده بود و نتوانسته بود رسول ترک را نیز دعوت کند بسیار ناراحت و دلخور بود. در واقع حضور و وجود رسول ترک نمکِ جلسه بود.
به هر حال جلسه آن روز بدون حضورِ رسول ترک آغاز میگردد امّا دقیقههای زیادی نمیگذرد که ناگاه حاج شیخ رضا سراج میبیند که رسول ترک با چشمهایی پر از اشک وارد مجلس شد و زمزمهای نیز بر لبهایش جاری است. زمزمهای با جملهای دو کلمهای. او تندتند زیر لب تکرار میکرد: «خانم کجایی؟ خانم کجایی؟...»
حاج شیخ رضا سراج نسبت به دو مسئله و موضوع متعجب و کنجکاو شده بود:
اول اینکه او میدانست که به طور عادی نمیبایست رسول ترک از نشانی و آدرس جلسه این هفته با خبر باشد پس او چگونه نشانی را پیدا کرده بود و چگونه در این جلسه حاضر شده بود؟!
و دوم اینکه این زمزمه«خانم کجایی؟» چه قصّه وحکمتی داشت؟!
حاج شیخ رضا سراج در همان مجلس و در فرصتی مناسب جویای این دو مسئله معمّا گونه میگردد و رسول ترک که شیخ رضا سراج را اهل ولایت و مَحرم میدانسته است بدون معطّلی پاسخ میدهد:
«من تا دیروز هر چه منتظر ماندم تا مرا از جلسه این هفته باخبر کنید خبری نشد و خیال کردم شاید جلسه این هفته تعطیل باشد. ولی زمانی که دیشب به خواب رفته بودم در دنیای خواب حضرت فاطمه زهراعلیها السلام را مشاهده نمودم و حضرت زهراعلیها السلام به من فرمودند:«رسول ترک! فردا یادت نرود که به جلسه شیخ رضا سراج بروی».
من به خانم عرض کردم مرا که این بار خبردار نکردهاند و من نشانی و آدرسی ندارم. که آن حضرت فرمودند:«من خودم به تو نشانی را میگویم»
و سپس حضرت زهراعلیها السلام آدرس را بیان فرمودند و من هم حفظ شدم و الآن هم طبق همان آدرسی که حضرت زهراعلیها السلام دیشب به من
عنایت فرمودند به اینجا آمدم و دیدم شماها در اینجا حضور دارید!
هنوز دومین مسئله و معمّای شیخ رضا سراج حل نشده بود که رسول ادامه داد:«دیشب وقتی حضرت فاطمه زهراعلیها السلام آدرس را بیان میکردند فرمودند: فردا حتماً بیا به آن جلسه، من هم آن جا هستم رسول!»
این قضیه و خاطره را مرثیه خوان و نغمه سرای شهیر و با صفای حسینی جناب آقای حاج منصور ارضی تعریف میکردند که ایشان نیز این خاطره را به طور مستقیم از زبان مرحوم حاج شیخ رضا سراج شنیدهاند و یکی از فرزندان مرحوم سراج نیز تأکید میکرد که این قضیه را به طور مفصل بارها از زبان پدر شنیده بودیم.
مرحوم حاج شیخ رضا سراج بر گردن بسیاری از مدّاحان و نوحه خوانهای قدیمی و پا به سن گذاشته تهران حق دارد که یکی از آنها حاج منصور ارضی است که الحقّ والانصاف آقای ارضی نیز در ذکر و زنده کردن یاد و خاطره اساتید و حق دارانش کوتاهی نمیکند و همه کسانی که کم و بیش در جلسات حاج منصور ارضی حضور داشتهاند یکی از اسمها و نامهایی که زیاد به گوششان خورده است نام مرحوم حاج شیخ رضا سراج میباشد.
جلسه روز ششم محرم
آقای حاج حسین علیپور یکی از نوحه خوانها و پیر غلامان امام حسینعلیه السلام میگفت:
یک بار در روز ششم محرّم به جلسه روضه مسجد بزّازها رفته بودم. آن روز چون روز ششم محرم بود همه از حضرت قاسمعلیه السلام میخواندند. در ابتدا این مطلب را نیز بگویم که در آن زمان در مسجد بزّازها رسم بود که در روز ششم محرّم، مسجد را با پرده به شکلی تقسیم میکردند که در نصف مسجد مردها و در قسمتی دیگر زنها بنشینند و سپس در میان جلسه وقتی از حضرت قاسم خوانده میشد زنها بلند میشدند و نُقل و این جور چیزهایی که در عروسیها بر سر عروس و داماد میریزند از آن سوی پرده بر سر و روی مردها میریختند و عزاداری میکردند.
با این حال، جلسه آن روز آن چنان که باید داغ نشده بود. زمانی که مرحوم شیخ محمود نجفی نیز به منبر رفت باز هم آن گرمی و شور که
ویژه آن جلسه پر آوازه و با صفا بود پیدا نشده بود. آن روز حاج رسول درست در کنار منبر ساکت نشسته بود و حرفی نمیزد.
آن مجلس باید با تمام شدن منبر و موعظه شیخ محمود نجفی در حدود ساعت 10 صبح تمام میشد ولی شیخ محمود در انتهای صحبتهایش رو به حاج رسول کرد و گفت:
«تا قبل از اینکه دعا کنیم و جلسه را ختم کنیم تو هم یک چیزی بگو رسول.»
حاج رسول هم بدون معطّلی شروع به صحبت کرد و یک دفعه جلسهای را که تا آن لحظه بیحال و بیجان بود زیر و رو کرد.
اولین صحبتهای حاج رسول این بود. او خطاب به شیخ محمود با صدای بلند میگفت: جناب حاج شیخ، من الآن میخواهم به لطف آقایم امام حسینعلیه السلام یک مطلبی را بگویم که نه شما در کتابی خواندهاید و نه (با اشاره به نوحه خوانها) این بلبلهای امام حسینعلیه السلام میدانند.
حاج رسول آن روز با فریاد میگفت: واقعه کربلا که تمام شد، آل اللَّه به مدینه برگشتند، آنها به سر کوچه بنیهاشم که رسیدند یکییکی از شترها پیاده میشدند و هر کدام به سوی خانههایشان میرفتند، امّا یک دفعه دیدند که فاطمه عروس، همان جا سر کوچه ایستاده است و حرکت نمیکند، عمّهاش آمد در گوشش گفت: دخترم چرا اینجا ایستادهای و به خانه نمیآیی؟!
حاج رسول با فریاد و آه و فغان میگفت: فاطمه عروس، جواب داد: عمّه جان من الآن نمیدانم که آیا باید به خانه خودمان بروم یا باید به خانه پسر عمویم قاسم؟!
حاج رسول با همین یک جمله، آتش و غوغایی در مجلس افکند که مجلسی که باید تا ساعت 10 صبح تمام میشد تا ساعت 30/1 بعدازظهر ادامه پیدا کرد و مردم یکسره گریه میکردند!(1)
در حال حاضر هیئت بزازها حسینیهای را در خیابان خیام ساخته است وبه آن جا منتقل شده است.
از عارف صمدانی وفقیه ربانی مرحوم شیخ محمّد حسن معزّی تهرانی رحمه الله که سالهای زیادی با مرحوم آیت اللَّه العظمی حاج سید احمد خوانساری معاشرت داشته است شنیدم که میگفت: «با آنکه در قدیم در دهه اول محرّم روضه مسجد بزازها بسیار شلوغ میشده وتمام مسجد پر از جمعیت میشده است با این حال وبا این ازدِحام جمعیت باز هم مرحوم آقای خوانساری به خاطر حضورِ آدمهایی همچون رسول ترک بسیار دوست میداشتهاند تا به طور مرتّب در این جلسات حضور یابند!»
1) 9. مسجد میرزا موسی که معروف به مسجد بزّازها میباشد یکی از مسجدهای مهم و بزرگ بازار تهران میباشد و رسول ترک در بسیاری از روزهای محرّم عادت داشته است تا در جلسه روضه مسجد بزازها حضور یابد. هیئت صنف بزّازهای تهران که بیش از صد سال از تأسیسِ آن میگذرد از هیئتهای بسیار با شور وحال و با صفای تهران بوده است که در بسیاری از روزهای دهه اول محرّم یکی از مهمترین و شلوغ ترین جلسههای روضه تهران به حساب میآمده است. یکی از مدّاحان آذربایجان میگفت: «در قدیم در این هیئت بزازها که گاهی ما آذریها نیز در آن شرکت میکردیم یک آدمهای با معنویت وبا صفایی حضور داشتند که هر کدام از آنها میتوانست یک هیئتی را اداره کند.»
نکتهای درباره حضرت زینب
آقای حاج حسین علیپور میگفت:
یکی از مداحان و نوحه خوانهای تبریز به نام حاج حمید طاحباز به تهران آمده بود و به همین مناسبت مرحوم حاج کریم دستمالچی در حدود 25 نفر از نوحه خوانها و نوکران امام حسینعلیه السلام را برای ناهار دعوت کرده بود. من و حاج رسول نیز از دعوت شدهها بودیم. آن روز در آن جلسه هر کدام از نوحه خوانها به نوبت چند سطر شعری میخواندند و مجلس را به دیگری واگذار میکردند تا اینکه نوبت به حاج حمید طاحباز رسید و ایشان شروع به خواندن قسمتی از شعرهای شاعر اهلبیت، مرحوم رفوگر تبریزی نمود. آن شعر با این مصرع شروع میشود که:
داد اُو ساعتدن باجی قارداشینی عریان تاپیپ
(یعنی ای داد از آن ساعتی که خواهر، بدن و جنازه عریان برادرش را پیدا کرد).
و بعد آقای طاحباز آن شعرها را ادامه داد تا رسید به این یک بیت:
خیمه لردن قتلگاهه گلماخین مقداریجه
عمریمین سرمایسی بیر عمری جه نقصان تاپیپ
این بیت زبانِ حال حضرت زینبعلیها السلام است که میفرماید:
«در همین لحظاتی که طول کشید تا من از خیمهها به قتلگاه رسیدم به اندازه یک عمر از عمرم کم شد».
من در همین لحظاتی که این بیت خوانده میشد متوجه شدم که این یک بیت خیلی زیاد بر روی حاج رسول تأثیر گذاشته است و او را به فکر فرو برده است. گلوی حاج رسول را بغض گرفته بود ولی او نمیخواست حرفی بزند.
بعد از خواندن حاج حمید طاحباز، دیگر ظهر شده بود و جلسه روضه تمام شد و همه حاضران در حال آماده و مهیا شدن برای نماز و ناهار بودند که یک دفعه حاج رسول طاقت نیاورد و بغضش ترکید و با گریه و زاری شروع به صحبت کرد، او تند تند میگفت:
«عجب شعری... عجب شعری گفته است این شاعر، خدا خیرش بدهد امّا این شعر را این شاعر نگفته است بلکه روح القدس در دهان این شاعر گذاشته است، او راست میگوید وقتی حضرت زینبعلیها السلام از خیمهگاه بیرون میآمد همه موهای سرش مشکی بود ولی زمانی که به قتلگاه رسید همه موهای سرش سفید شده بود...»
حاج رسول باز هم مثل دیوانهها شده بود و به شدّت گریه میکرد
و خودش را میزد. او دوباره همه میهمانها را به گریه و خواندن آورد به گونهای کهما آن روز تاساعت 3 بعدازظهر گریه میکردیم و بعد از آن، زمانی همکه پای سفره ناهار نشسته بودیم بازهم حاج رسول داشت گریه میکرد و ما هم به همراه حاج رسول، آن روز ناهار را نیز با گریه و اشک خوردیم!
رفع گرفتاریهای حاج محمد
جناب آقای حاج محمد سنقری یکی از دوستان و رفقای صمیمی و چندین ساله رسولِ ترک بوده است. او هماکنون در بازار تهران فروشگاه پارچه فروشی دارد. حاج محمد سنقری از حدود سال 1324 تا 1339 هجری شمسی در حدود پانزده سال با رسول ترک دوستی و رفاقت داشته است. رسول ترک از چشمهای حاج محمد سنقری بسیار خوشش میآمده است. خداوند چشمهای حاج محمد سنقری را به گونهای خلق کرده است که او هر چند ساعت هم که گریه کند باز هم اشکی برای ریختن دارد. بنابر این او یکی از افرادی بوده است که رسول ترک را در گریههای چند ساعتهاش همراهی میکرده است.
زمانی که با حاج محمد سنقری درباره گریههای رسول ترک صحبت میکردم او در حالی که منقلب شده بود میگفت:
وقتی با حاج رسول در صبحهای جمعه به جلسه روضه و عزای امام حسینعلیه السلام میرفتیم، به طور معمول، جلسهها از ساعت 5 صبح
که شروع میشد بعضی مواقع تا ساعت 12 ظهر طول میکشید و ما در کنار حاج رسول تا ظهر یک سره گریه میکردیم. گریهها و گریه انداختنهای پی در پی و یک سره حاج رسول گاهی هفت هشت ساعت طول میکشید و تازه گاهی آن گریهها تمام شدنی نبود و بعضی مواقع واقعاً ما را به زور از مجلس بیرون میکردند!
آقای حاج محمد سنقری میگفت:
من تا قبل از سال 1331 هجری شمسی از راه گالش فروشی و این جور چیزها به کسب و کار مشغول بودم و مغازهام در ابتدای خیابان بوذر جمهر قرار داشت. آن مغازه اجارهای بود و من در هر ماه 155 تومان اجاره میدادم. در ضمن من از همان جوانی، آدمی عیالمند به حساب میآمدم. وظیفه مراقبت و نگهداری از مادر و مادربزرگم، دو تا از خالههایم و خواهرم نیز بر عهده من بود. الحمدللَّه از وضعیت کسب و کارم راضی بودم و زندگی را با کم و زیادش میگذراندیم، تا اینکه در حدودهای سال 1331 چند عامل به مرور باعث شدند که اوضاع و احوال من دگرگون شود. از طرفی مقداری از سرمایهام به خاطر ازدواج خواهرم خرج شده بود و از طرفی در کسب و کارم نیز کم آورده بودم. همچنین در همان اوضاع و احوال، شرایط و مقدّمات تشرّف به مکّه معظمه برای من مهیا شد و من هم فرصت را غنیمت شمردم و با پولی که برای من باقی مانده بود به زیارت خانه خدا مشرّف شدم. امّا از همه مهمتر و سختتر این بود که یک روز صاحب مغازه به سراغم آمد و گفت: میخواهم اجاره مغازه را افزایش بدهم
و از این به بعد اجاره این مغازه به جای 155 تومان 300 تومان خواهد بود. من به هیچ وجه نمیتوانستم اجاره 300 تومانی را قبول کنم ولی هر چه مخالفت کردم و چانه زدم هیچ فایدهای نداشت و صاحب مغازه اصرار و تأکید داشت ارزش اجاره مغازهاش ماهی 300 تومان است. عاقبت من مجبور شدم مغازه را خالی کنم و آن را به صاحبش پس بدهم.
خلاصه اینکه کمکم در طول چندین ماه وضعیت مالی و معیشتی ما به هم ریخت و من بیمغازه و بیکار شدم و هیچ درآمدی نداشتم. واقعاً وضعیت آشفتهای پیدا کرده بودم و نمیدانستم چه کار باید بکنم. با آنکه تنگدستی و بیکاری خیلی آزارم میداد ولی موضوعی که بیشتر از هر چیز ناراحتم میکرد تمسخر و شماتتهای بعضی از دوستان و آشنایان بود. آنها به خاطر سفر حج و پولی که صرف زیارت خانه خدا کرده بودم مرا خیلی سرزنش و شماتت میکردند.
مدّتی چرخه روزگار به این شکل گذشت و هیچ گشایش و تغییری برای ما حاصل نشد تا اینکه یکی از صبحهای جمعه سال 1331 طلوع کرد و خانه ما پذیرای حاج رسول و بعضی از رفقای هیئتی گشت. آن روز نوبت به ما رسیده بود تا هیئت و جلسه روضه در خانه ما باشد و من نمیدانستم با آن وضعیت چگونه باید جلسه را برگزار کنم. آن روز یکی از روزهای برفی و سرد زمستان بود و حال و هوای آشفتهای بر خانه ما سایه افکنده بود. مشکلات و کمبودها همه اهل خانه را غمگین کرده بود. با وجود اینکه من بسیار دقّت و مواظبت
میکردم تا اهل هیئت و میهمانها به هیچ وجه متوجه مشکلات و ناراحتیهای ما نشوند ولی خودم نیز از درون بسیار ناراحت و دلگیر بودم. خوب در یادم هست آن روز وقتی برف میآمد من به ناچار لحاف بزرگی را برداشتم و بر روی کفشهای اهل هیئت پهن کردم تا برف بر روی کفشهای آنها ننشیند تا بعد آن لحاف را خشک کنیم.
آن روز چون من مجبور بودم برای آوردن چایی و نان و پنیر از طریق حیاط در رفت و آمد باشم، یک بار در داخل حیاط با حاج رسول که برای طهارت به حیاط آمده بود رو به رو شدم. حاج رسول نگاهی به من انداخت و گفت: حاج محمد چرا اینقدر ناراحتی،چه شده؟
من جواب دادم: چیزی نیست حاجی.
او دوباره گفت: نه، تو ناراحتی...
من باز هم انکار کردم و نمیخواستم چیزی بگویم، ولی این بار حاج رسول برای مرتبه سوم با کمی تندی و عصبانیت گفت: تو ناراحتی و باید به من بگویی چه شده...
من دیگر نمیتوانستم چیزی نگویم. پس به ناچار بعضی از مشکلات و گرفتاریهایم را برای حاج رسول بازگو کردم به خصوص تأکید کردم از همه بیشتر از شماتتهای مردم بسیار دلگیر و ناراحتم.
حاج رسول بعد از اینکه به حرفهای من گوش داد فوری و با عجله به اتاق و جلسه روضه باز گشت. او در گوشهای از اتاق رو به سوی کربلا ایستاد و با گریه و اشکی شدید شروع به توسل به اباعبداللَّهالحسین علیه السلام نمود. او با همان لفظی که اغلب اربابش را صدا
میزد، یعنی با کلمه ترکی «آی پیغمبر اُوغلی» (یعنی ای پسرِ پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم) شروع به ناله و زاری کرد و در ظرف چند لحظه انقلاب و شوری برپا کرد. او با کارها و حرفهایش همه ما را به گریه و زاری انداخته بود. حاج رسول خطاب به امام حسینعلیه السلام میگفت: ... ای پسر پیغمبر ما نوکرهای شما هستیم... آقاجان شما چرا راضی هستید مردم نوکرهای شما را شماتت کنند... آقاجان راضی نباشید وضع به این شکل باقی بماند...
او آن روز در حالی که دلهای همه ما را شکسته بود و همه را به شدّت گریان کرده بود به دور اتاق میچرخید و ناله کنان و با صراحت از آقا و مولایش درخواست میکرد تا گرفتاریهای ما را رفع کند.
آن روز تمام شد و من در فردای آن روز در روز شنبه بی هدف و بیاختیار از خانه بیرون آمدم و بدون هیچ علّتی سر از یکی از خیابانهای تهران درآوردم و با یک شخصی رو به رو شدم. آن شخص تا مرا دید گفت: حاج محمد امروز در نزد صاحب مغازهات بودم او سراغت را میگرفت و کار واجبی با تو داشت.
من هم همان موقع به راه افتادم و به نزد صاحب مغازه رفتم. او تا مرا دید با خوش رویی و مهربانی از من استقبال کرد و گفت: من هر چه فکر کردم میبینم مستأجری به خوبی و خوش حسابی تو پیدا نمیکنم. هنوز مغازه خالی است و به کسی اجاره ندادهام، به دلم افتاده است دوباره خودت بیایی و مغازه را اجاره کنی.
من گفتم: من به هیچ وجه از عهده اجارهای که خواسته بودید بر نمیآیم.
صاحب مغازه جواب داد: لازم نیست اجاره بیشتری بدهی شما فقط دوباره برگرد، من از این به بعد فقط ماهی 90 تومان از تو اجاره میخواهم!
پیشنهادی که صاحب مغازه میکرد خیلی عجیب و به دور از انتظار بود. او نه اینکه دیگر 300 تومان نمیخواست بلکه به جای اجاره قبلی(155 تومان) فقط 90 تومان اجاره میخواست، صاحب مغازه با توجه به اشکال تراشیها و اعتراضهای من، باز هم بر گفتهاش تأکید و اصرار داشت. او حتّی شرط کرد که پسرانش هیچ حقّی برای دخالت ندارند و من تا هر موقعی که دلم بخواهد میتوانم در آن مغازه بمانم.
به هر حال همان روز آن مغازه را با ماهی 90 تومان اجاره کردم و در این فکر بودم که چگونه لوازم و جنسهای شغل قبلی را مهیا کنم که باز هم به طور تصادفی با یکی از بازاریها برخورد کردم. او به من سفارش و توصیه کرد به شغل قبلی برنگردم و به پارچه فروشی بپردازم. من هم ناخودآگاه قبول کردم و با آنکه تجربهای از پارچه نداشتم مغازهام را به پارچه فروشی تبدیل کردم و خدا را شکر روزبهروز و به سرعت، وضع و حالم میزان و مطلوب شد و الآن هم من هر چه دارم از ارباب و مولای حاج رسول از حضرت سیدالشهداء امام حسینعلیه السلام دارم.
نمازهای رسول
یکی از صفات و ویژگیهای بسیار چشمگیر و مهم در رسول ترک بزرگ شمردن و اهمیت دادن به اقامه نماز بوده که این اهتمام، هم از نظر کمّیت و هم از نظر کیفیت بوده است. و باید تأکید کنم که یکی از نکتههای بسیار جالبی که در جستجوها و تحقیقات با آن زیاد رو به رو میشدم همین موضوع یعنی مسئله نماز خواندنهای بی حدّ و اندازه رسول ترک بود زیرا هرگاه از بسیاری از کسانی که با رسول ترک آشنایی و رفاقتی داشتهاند جویای مطلب و خاطرهای درباره رسول ترک میشدم بسیاری از آنها همچون حاج قلی علیخانلو (معروف به حاج قلی زنجیر زن) و حاج سید احمد تقویان و حاج جلیل عصری، بلافاصله به نماز خواندنهای رسول ترک اشاره مینمودند.
جناب آقای حاج اصغر زاهدی میگفت: «در زمانی که حاج رسول نماز میخواند، واقعاً نماز میخواند؛ یعنی زمانی که او مشغول به نماز میشد اگر کسی در حرکات و حالات حاج رسول توجه و تمرکز مییافت به خوبی حس میکرد و می فهمید که حاج رسول با تمام
وجودش در نماز است وفقط به خدای خویش توجه دارد، او واقعاً نمازهایش را به تمام معنا با توجّه و با حضور قلب اقامه میکرد... و من معتقدم که اگر حاج رسول در عشق و محبّت به امام حسینعلیه السلام به آن مقام و درجه بالا وکم نظیر رسید و اگر حضرت سید الشهداءعلیه السلام که خود نیز برای اقامه نماز حاضر به جان دادن بود دستِ حاج رسول را به آن شکل گرفت و بالا کشید، شاید بزرگترین عاملش را فقط و فقط در همین نمازهای او باید دید. در واقع حاج رسول به تمام معنا دارای دو صفت و خصلت از صفات حسینی وخدا پسند بود:
اول اینکه او بسیار اهل سخاوت و بخشش بود و دستش بسیار باز بود البته تا آن جا که امکان داشت به صورت مخفی به دیگران کمک میکرد.
و دوم اینکه او اهلِ نماز بود.»
رسول ترک از جلوی هر مسجدی که رد میشده است اگر درِ مسجد باز بود، فوری به داخل آن مسجد میرفته و دو رکعت نماز تحیت میخوانده و بیرون میآمده است . همچنین او به هر خانهای هم که وارد میشده در صورت امکان در ابتدا دو رکعت نماز میخوانده است.
رسول ترک میگفته است: «در روز قیامت همه این مسجدها و مکانها شهادت خواهند داد که من در آنها نماز خواندهام.»
حاج محمّد سنقری تعریف میکرد:
حاج رسول به هر مسجدی که وارد میشد، اگر کاری نداشت و شروع به نمازهای مستحبی میکرد در جاهای مختلف مسجد نماز میخواند؛ یعنی ابتدا یک جا میایستاد و دو رکعت نماز میخواند
و بعد یکی دومتر میرفت آن طرفتر و دوباره شروع به نماز خواندن میکرد و باز دوباره جایش را عوض میکرد و در گوشه دیگری از مسجد نماز میخواند و به همین شکل تند تند جابهجا میشد و نماز میخواند.
من یک بار در همان سالهای اولی که با او رفیق شده بودم وقتی او از من خواست تا با هم به مسجد برویم من با ناراحتی به او گفتم: نه؛ من دیگر خجالت میکشم با تو به مسجد بیایم.
حاج رسول گفت: چرا؟!
من گفتم: مردِ حسابی چرا مثل بقیه مردم یک جا نمیایستی نمازت را بخوانی. وقتی تند تند جایت را عوض میکنی بعضی از این جوانها که تو را نمیشناسند به این نماز خواندنهای تو و قیافههای ما نگاه میکنند و میخندند و من خجالت میکشم.
حاج رسول با یک حالتی خاص جواب داد: حق با توست، امّا تو خبر نداری که در این شهر جای گناهی نبوده است که من در آن جا پا نگذاشته بودم و حالا هم در عوض، آن قدر باید در همه این مسجدها و مکانهای مقدس نماز بخوانم و عبادت کنم تا ان شاءاللَّه آن کثافتها را این نمازها از بین ببرد و پاک کند. همه این مکانها در روز قیامت شهادت خواهند داد.
حاج محمد سنقری میگفت: «خدا را شکر، من سفرهای زیادی به کربلا و عتبات عالیات داشتهام که چند مرتبهاش نیز به همراه حاج رسول بوده است. او در کربلا همیشه سرو کارش با حرم بود و او را اغلب در دو حالت میدیدیم، او در کربلا یا در حال گریه کردن بود و یا در حال نماز خواندن.»
قضیه پاکت پول
جناب آقای حاج محمد سنقری یک خاطره بسیار شنیدنی جالبی را نیز که برای یکی از دوستانش اتفاق افتاده بوده است نقل میکرد. ایشان میگفت:
در همین بازار تهران یک آقای نوحه خوان آذری زبان داشتیم که آدمی بسیار متدین و با تقوا و از ارادتمندان به امام حسینعلیه السلام بود. او یکی از نوحه خوانهایی بود که در طول عمرش حتی یک ریال هم در مقابل نوحه خوانیهایش از کسی پولی و چیزی نگرفته بود و این در حالی بود که او از نظر مالی نیز وضعیت چندان مطلوبی نداشت. او با کسب و کار سادهای که در بازار داشت امرارِ معاش میکرد و واقعاً آدمی سختکوش و در عین حال بسیار قانع و شاکر بود.
در یک زمانی در یکی از روزهای آخر هفته، حاج رسول برای آن نوحه خوان پیغام فرستاده بود که به او سری بزند. آن نوحه خوان نیز که به حاج رسول علاقه زیادی داشت همان روز به حجره او رفته بود.
زمانی که او میخواسته است از حاج رسول خداحافظی کند می بیند که حاج رسول پاکتی در بسته و آماده را در میآورد و بدون اینکه توضیحی بدهد آن را به وی میدهد. او پاکت را میگیرد و خداحافظی میکند و بیرون میآید. هنوز بیشتر از چند متر از حجره حاج رسول دور نشده بوده که کنجکاو میشود تا هرچه زودتر از محتوای پاکت با خبر شود. وقتی که پاکت را باز میکند، با ناباوری مشاهده میکند که چندین اسکناس در داخل پاکت قرار دارد. این اولین باری بوده که حاج رسول به او پولی میداد. با اینکه از رنگ و روی اسکناسها پیدا بوده است که پولِ کم و غیر قابل اعتنایی نباشند ولی با این حال او بسیار عصبانی و ناراحت میشود و فوری بدون اینکه پولها را بشمارد پاکت را میبندد.
آن نوحه خوان خودش میگفت: «من در همان موقع میخواستم با عجله به حجره حاج رسول برگردم و با عصبانیت و بدون هیچ ملاحظهای به او حالی کنم وقتی که میداند من از هیچ کس پولی قبول نمیکنم حق نداشته است به من پولی بدهد، من فقط یک ارباب دارم و فقط از ناحیه ارباب و مولایم امام حسینعلیه السلام کمک و رسیدگی میشوم.»
او میگفت: «وقتی میخواستم به سوی مغازه حاج رسول برگردم نمیدانم چه شد که ناخودآگاه فکری به ذهنم آمد و در همان لحظه نقشهام عوض شد و تصمیم گرفتم فعلاً صبر کنم و پاکت پول را تا
صبح جمعه پیش خودم نگه دارم و بعد، در روز جمعه در جلسه امام حسینعلیه السلام و در وسط جمعیت این پول را به حاج رسول برگردانم تا درست و حسابی آبروی او را بریزم تا او باشد که دیگر با نوکرهای امام حسینعلیه السلام چنین نکند!»
آن نوحه خوان آن روز با دلخوری و ناراحتی به خانهاش رفته بود. امّا هنوز صبح جمعه فرا نرسیده بود که یک قضایای پر راز و رمزی اتفاق میافتد و همه افکار و اندیشههای او را بر هم میریزد. متأسفانه قبل از اینکه روز جمعه فرا برسد یکی از بستگان نزدیک آن نوحه خوان که با هم در یک خانه نیز زندگی میکردند بر اثر تصادف و حادثهای از دنیا میرود. آن نوحه خوان که در آن روزها در تنگدستی وفشار بوده است از یک طرف میبایست داغِ درگذشت آن عزیزش را تحمّل میکرد واز طرفی دیگر نیز میبایست خرجهای مراسم تدفین و خاکسپاری را تأمین میکرد واز طرفی نیز چون دارای عزّت نفسی به خصوص بود برایش آسان نبود تا از کسی قرضی ویا کمکی بگیرد.
او که در آن لحظههای سخت و کمرشکن به کلّی جریان پاکتی را که حاج رسول به او داده بود فراموش کرده بود به یاد آن پاکت میافتد و به ناچار به سراغ آن پاکت میرود.
او اسکناسهای داخل پاکت را میشمارد و با تعجب مشاهده میکند که پول بسیار قابل توجهی در داخل پاکت قرار دارد.
آن نوحه خوان خودش تعریف میکرد و به من(حاج محمّد سنقری) میگفت: «حاجی! آن پولی که حاج رسول به من داده بود خیلی عجیب و اسرارآمیز بود. اول اینکه من در آن روزها هیچ پولی در بساط نداشتم و دوم اینکه آن درگذشته ما در آخرهای هفته از دنیا رفته بود و من در آن روزهای تعطیلی به این راحتیها نمیتوانستم از کسی قرضی بگیرم و حتّی به دوسه نفر هم مراجعه کردم ولی موفق به گرفتن قرض نشدم، ولی عجیبتر از همه این بود که خرجِ همه مراسمهای تدفین و خاکسپاری درست به اندازه همان پولهای داخل پاکت شد و من به راحتی با همان پولی که حاج رسول بدون هیچ مقدمهای به من داده بود توانستم آن عزیزم را به شکل آبرومندانهای به خاک بسپارم و تازه فهمیدم که...!»(1)
1) 10. رسول ترک بنا بر گفتههای کسانی که او را از نزدیک میشناختهاند نسبت به رفع مشکلات وگرفتاریهای نوحه خوانها و ذاکران امام حسینعلیه السلام بسیار حسّاس و کوشا بوده است. او بر خودش واجب میدانسته است تا از هر خدمتی که میتواند برای آنها انجام دهد دریغ نورزد.
دعا برای رفیقی قدیمی
آقای حاج جلیل عصری نوبری یکی از دوستان و رفقای رسول ترک بوده است. ایشان هم اکنون در تبریز زندگی میکند. حاج جلیل در زمان حیات رسول ترک مدّتی از تبریز به تهران آمده و بعد از سالها زندگی در شهر تهران دوباره به تبریز باز گشته است. او سفرهای زیادی را به عتبات عالیات داشته است و دو سه مرتبه نیز با رسول ترک در کربلا مشرف بوده است . او یک بار در کربلای امام حسینعلیه السلام شاهد یک برخورد و خاطره جالبی از رسول ترک بوده است. حاج جلیل عصری تعریف میکرد و میگفت:
سالها پیش در یک ماه رمضان با دو سه نفر از تبریزیها، از تبریز به کربلا مشرّف شده بودیم. یکی از همراهان و همسفریهای ما شخصی بود به نام آقا مهدی. او در آن زمان با آنکه با ما به کربلا آمده بود ولی آن چنان آدمی معتقد و اهل ولایت نبود. یک روز من با این آقا مهدی به منزل یکی از ریش سفیدها و پیرمردهای آذربایجانی مقیم کربلا رفتیم. آن روز در خانه آن آقای آذربایجانی جلسه روضه و توسّل برپا بود.
حاج رسول نیز که در آن ماه رمضان در کربلا به سر میبرد به آن مجلس آمده بود. آن روز در آن جلسه چیزی که از همه بیشتر جلب توجه میکرد گریهها و نغمههای حاج رسول بود. او مانند همیشه با گریهها و حرفهای سوزناک و منقلب کنندهاش همه حاضران را تحت تأثیر قرار داده بود و به تنهایی مجلس را پیش میبرد.
در همان لحظات من متوجه شدم که این دوستم آقا مهدی به صورت حاج رسول خیره شده است و یک نگاههای خاص و کنجکاوانهای به او دارد. بعد از لحظاتی آقا مهدی همانند کسانی که به یک باره چیزی به یادشان آمده باشد تند تند زیر لب میگفت: ... ای بابا این را که من میشناسم... او خودش است... او همان رفیق ماست...
آقا مهدی در همان وسط مجلس به من میگفت: این شخص چرا این جوری میکند، من او را خوب میشناسم، او از دوستان و رفقای قدیم ما در تبریز بود. من و او در جوانی چه خوش گذرانیها و بساطهایی که با هم نداشتهایم. او از آن آدمهای...
من فوری جواب دادم: آقا مهدی حالا فعلاً ساکت باش من هم میدانم که او در جوانی چه کاره بوده است ولی او حالا توبه کرده است.
آقا مهدی با آن روحیات و اندیشههایی که داشت از حرفهای من خیلی به تعجّب آمده بود. او نمیتوانست باور کند که آدمی را که او سالها پیش از این میشناخته است این چنین زیر و رو شده باشد.
بعد از اینکه مجلس تمام شد آقا مهدی با عجله خودش را به کنار حاج رسول رساند و خودش را معرفی کرد و شروع به یادآوری بعضی از خاطرات روزهای جاهلی و معصیت نمود. حاج رسول نیز او را تحویل گرفت و اظهار داشت که از همان ابتدا او را به جا آورده و شناخته است.
آقا مهدی با قاطعیت و تمسخر میگفت: من که نمیتوانم باور کنم که تو در باطن به این اندازه عوض شده باشی و راستی راستی به کلّی همه لذتهای دنیایی و آن حال و هوای قبلی را به همین راحتیها رها کرده باشی . . .
حاج رسول با مهربانی و سکوت به حرفهای آقا مهدی گوش میداد. وقتی صحبتهای آقا مهدی تمام شد حاج رسول آهی کشید و گفت: «هر چند که من همیشه به یاد همه آنهایی که با هم یک نان و نمکی خوردهایم هستم و همیشه برای آنها دعا و طلب خیر میکنم ولی همین الآن در همین مکان برای تو این دعای خاص را میکنم و از خدا میخواهم تا خداوند لااقل فقط یک هزارم از حالی را که به من عنایت کرده و چشانده است به تو نیز بچشاند تا تو اول تا حدودی بتوانی بفهمی که من هم اکنون در چه دنیایی و عالمی زندگی میکنم، تا سپس در آن موقع بتوانی خوب درک کنی که من چگونه توانستهام به همین راحتیها آن حال و هوای قبلی را رها سازم و فراموش کنم»
وقتی حاج رسول برای آن رفیق و دوست دیرینهاش آن دعای خاص و عارفانه را کرد فقط بیشتر از چند روز نگذشت که من با
چشمهای خودم دیدم که دعای حاج رسول درباره آقا مهدی مستجاب شده است. آقا مهدی نیز اهل گریه و اشک شده بود. دعای حاج رسول رفیق و هم کاسه جوانی را نیز به ولایت وصل کرده بود.
من که ره بردم به سوی گنج بیپایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
آقا مهدی باز هم از دوستان و رفقای نزدیک حاج رسول شد، امّا این بار نه همچون قدیم بلکه او این بار دوست و همراه و رفیقی خوب و صمیمی برای گریستن و نالیدن و سوختن شده بود. خدا رحمتش کند او نیز در حالی که اهل گریه و سوز و اشک شده بود با پاکی و تقوا و با عشق و ارادت به آقا اباعبداللَّهالحسین علیه السلام از دنیا رفت... ای که به عشقت اسیر خیلِ بنی آدمند
سوختگان غمت با غمِ دل خرّمند
هرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت
باخبرانِ غمت بیخبر از عالمند(1)
1) 11. شعر از فؤاد کرمانی
شب نیمه شعبان در کربلا
همان طور که در خاطره قبلی نیز اشاره شد، حاج جلیل عصری نوبری که از نوحه خوانهای افتخاری امام حسینعلیه السلام نیز هست چند مرتبه با رسول ترک در کربلا مشرّف بوده است و سالهای زیادی نیز در تهران با او رفاقت و آشنایی داشته است. حاج جلیل عصری در مورد الهامات و روضه خوانیهای رسول ترک میگفت: حاج رسول واقعاً مصداق این یک بیت شعر بود که:
آن راز که در حوصله بحر نگنجد
تا عرشِ خدا در دلِ دیوانه زند موج
انگار این بیت را مخصوص او ساختهاند، حاج رسول گاهی یک حرفهایی میزد که همه را مات و مبهوت میکرد، واقعاً گاهی از یک قطرهای دریا درست میکرد. او یک اعجوبهای بود...
حاج جلیل عصری در ادامه صحبتهایش میگفت:
به یاد دارم روزی را که در غیر محرّم و در یکی از هیئتهای هفتگی بود. آن روز به حضرت علی اصغرعلیه السلام متوسل شده بودند.
در وسطهای آن جلسه، حاج رسول نیز یک دفعه از جایش بلند شد و با آن حال و هوای خودش فقط شروع به خواندن این یک بیت شعر کرد:
عشقِ دیوانگی ماست که فرزانه ما
گریه میکرد از این پیش، کنون میخندد
آن روز او تند تند این یک بیت را تکرار میکرد و یک حرفهایی میزد و شرحهایی میداد که خیلی عجیب و شنیدنی بود. او آن روز با آن تفسیرهایی که فقط بر این یک بیت شعر داشت غوغایی بر پا کرده بود. این بیت در رابطه با آن لحظه تیر خوردن حضرت علی اصغرعلیه السلام میباشد که نقل است حضرت علیاصغر علیه السلام از خیمهها تا وسط میدان گریه میکرد ولی زمانی که تیر به گلوی نازکتر از گُلش اصابت کرد شروع به خندیدن نمود.
عشقِ دیوانگی ماست که فرزانه ما
گریه میکرد از این پیش، کنون میخندد
حاج جلیل عصری نوبری در کربلا نیز شاهد خاطراتی از گریهها و حالتهای رسول ترک بوده است. حاج جلیل عصری میگفت:
در یکی از سالهایی که قرار بود من از تبریز به کربلا مشرّف بشوم از دو سه روز قبل از رفتن، بعضی از دوستان و آشنایان برای خداحافظی به دیدنم میآمدند. یکی از آقایانی که برای بدرقه و خداحافظی آمده بود، شاعر شهیر و با صفای آذربایجانی مرحوم رجایی بود. آن بزرگوار یک برگه کاغذی را نیز به همراه خود آورده بود. آن کاغذ حاوی یکی از آخرین سرودههای آن شاعرِ با اخلاص بود.
ایشان زمانی که آن شعر را به من دادند گفتند: به جای شیرینی و هدیه این سفر، این شعر را که به تازگی سرودهام برای شما آوردهام.
من در بین راه نگاهی به آن اشعار انداختم و مقداری از آنها را نیز حفظ شدم. وقتی وارد کربلا شدیم دیدیم حاج رسول نیز به کربلا آمده است. در آن سفر در شب نیمه شعبان که مصادف با شب جمعه نیز بود، به همراه چند نفر از دوستان با حاج رسول به حرم حضرت سیدالشهداءعلیه السلام مشرف شدیم. آن شب حرم بسیار بسیار شلوغ بود و ما در نزدیکیهای ضریح ایستاده بودیم و گاهی یک اشعاری را با خود زمزمه میکردیم. من هم آن شب شروع به خواندن قسمتی از همان اشعاری که از مرحوم رجایی گرفته بودم نمودم. آن اشعار به شدّت بر روح و جان حاج رسول نافذ و مؤثر واقع شد. به خصوص دو بیت از آن اشعار به اندازهای بر روی حاج رسول تأثیر گذاشت که اورا از خود بیخود کرد. حاج رسول دو بیت از آن شعرها را که برای او بسیار سوزنده و شکننده بود فوری حفظ شده بود و تند تند آن دو بیت را میخواند و گریه میکرد و ضجّه میزد. آن شعرها زبان حال حضرت زینبعلیها السلام است که آن بانوی عاشق و داغدیده با جنازه تکّه تکّه شده برادرش با تعبیر سوزنده و کشنده «یارالی» یعنی «زخمدار» سخن میگوید. آن دو بیتی که حاج رسول را دیوانه کرده بود این بود:
من نجه آغلامیوم صبرن اولن قارداشیما
(من چگونه میتوانم برای برادری که همراه با صبر کشته شد گریه نکنم؟!)
قلبومون قانی قاریشسا یری وارگوز یاشیما
(بلکه اگر خونهای قلبم با اشکهای چشمهایم مخلوط شود باز هم خیلی عادی می باشد و بی مورد نیست)
بوتسلّی دی مگر قمچی ووریلاّر باشیما
(مگر این نیز تسلّی و دلداری به حساب میآید که اینها به جای تسلّی دادن شلاّقهای آهنین بر سرم میزنند و میکوبند؟!)
نجه بی رحم و شقی دور بو جماعت یارالی
(واقعاً این جماعت چقدر بیرحم و شقی هستند ای برادرِ زخمدار و تکّه تکّه شده من!)
و عاقبت حاج رسول در حالی که با آه و فغان این دو بیت را تند تند تکرار میکرد، به قدری بیتاب و از خود بیخود شد که در آخر هم با آنکه آن شب، شب ولادت قائم آل محمد (عجل اللَّه تعالی فرجه) بود باز هم طاقت نیاورد و سرش را هم زخمی کرد. هفت هشت نفر از دوستان و همراهان، او را که بیوقفه بر شدّت گریهاش افزوده میشد از کنارِ ضریح بیرون کشیدند و به صحن حرم سیدالشهداء آوردند. حاج رسول باز هم مثل دیوانهها شده بود.
من نجه آغلامیوم صبرن اولن قارداشیما
قلبومون قانی قاریشسایری وارگوز یاشیما
بو تسلّی دی مگر قمچی ووریلّار باشیما
نجه بی رحم شقی دور بو جماعت یارالی
حاج رسول در صحن نیز همچنان همان دو بیت را با سوز و فغان تکرار میکرد. بسیاری از زائران نیز در اطراف حاج رسول جمع شده بودند و با تماشای او زار زار گریه میکردند. حاج رسول باز هم دوباره یک حالتی پیدا کرده بود که به تعریف و شرح نمیآید، واقعاً از خود بیخود شده بود، باز هم به عالمِ دیگری رفته بود که من نمیتوانم مثالی بزنم که او چه جوری شده بود. من فکر میکنم اگر سنگ هم حالِ او را درک میکرد، آب میشد...
دو ویژگی از رسول ترک
حاج جلیل عصری نوبری خاطراتی از صفات و عادتهای رسول ترک را نیز در ذهن داشت و تعریف میکرد. حاج جلیل عصری میگفت:
یکی از ویژگیهای حاج رسول این بود که اگر او از خیابان و کوچه و محلّی رد میشد که در آن جا جلسه روضه و توسّل به اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام برقرار بود امکان نداشت او بیتفاوت از آن جا رد بشود و برود، بلکه برای دقیقههای کوتاهی هم که شده در آن جلسه حضور مییافت. او حتی وقتی در روزهای جمعه از خانهاش بیرون میآمد تا به هیئت و جلسه خاصی برود، در مسیر راهش هر پرچم و نشانه هیئت و جلسه روضهای را میدید فوری وارد آن جلسه روضه میشد و چند دقیقه مینشست و بعد دوباره بلند میشد به سوی هیئت و جلسهای که میخواست برود حرکت میکرد. او در مسیر راهش به هر تعداد هیئت و جلسه روضهای برخورد میکرد برای لحظاتی در همه آن مجالس حضور مییافت و بعد از مقداری گریه بیرون میآمد تا در آخر به جلسه و هیئتی که میخواست برود میرسید.
همچنین حاج جلیل عصری میگفت: یکی دیگر از ویژگیها و خصوصیتهای حاج رسول این بود که او هر روز صبح وقتی از خانهاش بیرون میآمد و میخواست به سوی بازار و مغازهاش برود ابتدا به زیارت امامزادهای که در همان نزدیکیهای خانهاش در خیابان خیام بود مشرّف میشد و بعد از زیارت به مغازهاش میرفت. امکان نداشت که حاج رسول یک روز بدون زیارت آن امامزاده به بازار برود.
حالت جذبه
آقای حاج علی اکبر بزّاز یکی از ارادتمندان و نوحه خوانهای آقا اباعبداللَّهالحسین علیه السلام میگفت:
یک روز با چند نفر از دوستان و رفقای اهل هیئت با ماشین به سوی هیئت میرفتیم. به غیر از من که راننده بودم سه نفر دیگر نیز در داخل ماشین بودند. یکی مرحوم حاج سید محمد زعفرانچی بود و یکی هم مرحوم حاج حسین برنجی و دیگری یک آقایی بود که الآن نامش را فراموش کردهام. ما چهار نفری از طرف خیابان سلسبیل به سوی هیئت در حرکت بودیم. در آن زمان تازه در سلسبیل شروع به خانه سازی شده بود و بیشتر از چند خانه در آن جا ساخته نشده بود و آن جا هنوز یک منطقه بیابانی به حساب میآمد. ما همین طور که داشتیم از سلسبیل رد میشدیم، یک دفعه دیدیم که حاج رسول در کنار خیابان با یک حالت و وضعیتی بسیار خسته و بیمار گونه و خیلی بیحال و بیرمق در حرکت است. من فوری ماشین را در کنار حاج رسول نگه داشتم و همه ما از ترسِ اینکه شاید حالِ حاج رسول
خراب است با عجله از ماشین پیاده شدیم و گفتیم: حاجی اینجا چه کار میکنی، حالت خوب است؟!
حاج رسول حالش عادی نبود، او در یک جذبه عاشقانهای فرو رفته بود. وقتی سرش را بالا آورد دیدیم که چشمهایش پر از اشک میباشد. حاج رسول به آرامی و با گریه به زبان ترکی به ما گفت: من از صبح دارم به دنبال آقایم حسینعلیه السلام میگردم ولی هنوز پیدایش نکردهام! ما گفتیم: حاجی ما هم مثل تو داریم میرویم هیئت بیا سوار ماشین بشو با هم برویم.
حاج رسول گفت؛ نه من باید پیاده بروم.
ما میخواستیم هر طوری که ممکن است او را سوار ماشین کنیم ولی هر چه اصرار کردیم او سوار نشد و با گریه و با همان حالت جذبهای که داشت گفت: «شما بروید من خودم میآیم. فقط چون شماها زودتر به جلسه روضه و هیئت میرسید زمانی که وارد مجلس شدید به آقا بگویید یاحسین علیه السلام رسول از صبح به دنبال تو دارد میگردد ولی هنوز تو را پیدا نکرده است!»
از طرفی همه ما چهار نفر از حالتها و حرفهای حاج رسول به گریه افتاده بودیم و از طرفی نیز اصرارهای ما هیچ فایدهای نداشت و او سوار ماشین نمیشد. پس به ناچار او را به حال خودش رها کردیم و سوار ماشین شدیم، ولی این بار در حالی که هر چهار نفرمان به شدّت گریه میکردیم به سوی هیئت در حرکت بودیم!
پای منبر مرحوم حاج شیخ علیاکبر ترک
یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و کمتر از دو سه ساعت به وقت افطار و غروب باقی مانده بود. روزه داران بسیار زیادی در مسجد آذربایجانیهای بازار تهران جمع شده بودند تا به پندها و حرفهای مرحوم حاج شیخ علی اکبر ترک گوش دهند. در آن سالها مرحوم حاج شیخ علی اکبر ترک، یکی از زبردستترین و بزرگ ترین سخنوران و وعّاظ تهران به حساب میآمد. او، هم برای فارسی زبانها و هم برای آذری زبانها منبر میرفت و منبرهای او یکی از شلوغترین و پرجمعیتترین منبرهای تهران بود.
آن روز نیز بسیاری از روزهداران در مسجد آذربایجانیهای بازار تهران جمع شده بودند تا به سخنان و موعظههای حاج شیخ علی اکبر ترک گوش دهند. این جلسه هر روز دو سه ساعت مانده به غروب آغاز میشد و در نزدیکیهای اذان مغرب پایان مییافت و مردم بعد از خواندن نماز مغرب و عشا و خوردن افطاری به خانههایشان میرفتند.
آن روز رسول ترک نیز در وسط جمعیت نشسته بود و با دقّت به حرفهای حاج شیخ علی اکبر گوش میداد.
مرحوم حاج شیخ علی اکبر حدیثی درباره قیامت، جهنّم و جهنّمیها مطرح کرده بود و با صحبتهای نافذش خوف و ترس شدید و مؤثری را در دلهای شنوندگان جای داده بود. او میگفت: ... ای مردم! در روز قیامت یک انسانها و آدمهای ظاهرالصّلاحی به جهنم خواهند رفت که باور کردنی نیست. در روز قیامت بسیاری از آدمهایی که پنداشته میشود که مؤمن و بهشتی باشند به جهنم افکنده خواهند شد. به همین دلیل خدای سبحان لطف میفرماید و جهنم را از چشمهای بهشتیها پنهان و پوشیده میدارد تا آبروی این دسته از جهنّمیها حفظ شود...
سکوت و خاموشی تمام مجلس را فرا گرفته بود و همه مؤمنین و روزهداران حاضر، با دلهایی ترسان و خائف چشم و گوش خود رابه حرفها و موعظههای حاج شیخ علی اکبر دوخته بودند و در مسجدی به آن بزرگی فقط و فقط صدای حاج شیخ علی اکبر ترک به گوش میرسید.
حاج شیخ علی اکبر میگفت:... آی مردم! گمان و خیال نکنید که به بهشت رفتن به همین سادگیها و راحتیهاست، خیلیها که فکرش را هم نمیکنند، در روز قیامت غیر بهشتی از کار در میآیند و به جهنم افکنده خواهند شد...
به یک باره سکوت و خاموشی شکسته شد و صدای مردی از وسطهای مجلس در فضای مسجد پیچید. در کمتر از دو سه ثانیه نگاه حاج شیخ علی اکبر و نگاههای بسیاری از جمعیت به سوی صاحب آن صدا جلب و خیره گشت.
صدای او برای بسیاری از حاضران آشنا بود. آری او رسول ترک بود که از جا بلند شده و ایستاده بود. رسول ترک در حالی که به شدت گریه میکرد، با صدای بلند خطاب به حاج شیخ علی اکبر میگفت: آقا میرزا علی اکبر آقا! اگر این طوری که شما میفرمایید بخواهند همه ما را به جهنم ببرند پس در آن روز قیامت حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام کجاست؟!
به راستی چگونه ممکن است در روز قیامت در حضور اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام و با وجود شفیعانی همچون حضرت اباالفضل العباس قمر بنی هاشم علیه السلام شیعهها و گریه کنندههای بر حسینعلیه السلام به جهنم بروند؟
رسول ترک آن جملهها را بلند بلند میگفت و گریه میکرد. مجلس به هم خورده بود. ضجّه و ناله و گریه و زاری بر تمام مسجد سایه افکنده بود. همه حاضران همراه با ناله رسول ترک گریه میکردند و به قمر بنی هاشم علیه السلام متوسل شده بودند. حاج شیخ علی اکبر نیز به شدت به گریه افتاده بود و دیگر نمیتوانست به منبرش ادامه دهد. اما این قصّه هنوز ادامه داشت، زیرا نه رسول ترک آرام میشد و نه آن مؤمنین و روزه داران با صفا از گریه و توسل دست بر میداشتند.
بالاخره غروب شد و وقت افطار رسید ولی همچنان گریه و زاری ادامه داشت. ساعتی از مغرب هم گذشت ولی باز هم کسی نمیتوانست مجلس را خاتمه دهد. دوباره ساعتی دیگر گذشت و باز هم ساعتی دیگر و عاقبت آن استغفارها و توسلها و مناجاتها و روضه خواندنها سه چهار ساعت بعد از مغرب به پایان رسید و در نزدیکیهای نیمه شب شروع به افطاری دادن به جمعیت نمودند! که خدا همه آنها را غریق رحمت کند.(1)
لازم به ذکر است که راهنماییهای آقای افشار در شناسایی بعضی از دوستان و رفقای رسول ترک بسیار مفید و موثّر بوده است که مناسب است در همین جا تشکرم را نسبت به ایشان ابراز دارم. و البته عزیزان دیگری نیز راهنماییها وکمکهای خالصانه بسیار مؤثر و پرفایدهای داشتهاند که ان شاء اللَّه همه بزرگوارانی که هر یک به نوعی در شکل گرفتن این کتاب نقش وسهمی داشتهاند اجر و پاداشش را از آقا ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام خواهند گرفت.
1) 12. این مطلب با توجه به خاطرات و صحبتهای آقای حاج ناصر افشار نوشته شده است. بنا بر گفتههای آقای افشار، حاج رسول بر گردن او حق پدری دارد زیرا که او در سنین کودکی پدرش را از دست میدهد و از آن به بعد او و خانوادهاش از کمکها و مواظبتهای حاج رسول بهرهمند بودهاند.
لحظه اجابت دعاهای رسول
حاج مجید فرسادی از مداحان اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام میگفت:
حاج رسول در بعضی از مواقع وقتی به شور و حال میافتاد ساعتها گریان و نالان میشد و بعد از اینکه چند ساعت گریه و زاری میکرد از حال میافتاد و خسته و بی رمق در گوشهای مینشست و با همان حالت خسته و حزینی که داشت به آرامی و با دل شکستگی این جمله را زیر لب تند تند تکرار میکرد:
سَنَه قُربان اولوُم حسین (ای به فدای تو بشوم حسین) سنه قربان اولوم حسین، سنه قربان اولوم حسین...
همیشه وقتی حاج رسول در این حالت میافتاد ما فوری به کنارش میرفتیم وحاجتهای خود را بیان میکردیم تا او از امام حسینعلیه السلام بخواهد. چون در این حالتها او هر دعایی که میکرد مستجاب میشد و رد شدنی نبود! و ما همیشه حاجتهای خودمان را در این لحظات میگرفتیم.
دعای حاج و الحاج
آقای حاج مجید فرسادی میگفت:
یکی از نعمتهای خداوندی و الهی که شامل حال من شده است توفیق سفرهای متعدد به مکه معظمه میباشد و من این موهبت را جز بر اثر دعاهای پدر و مادر و دعای مخصوصی که یک روز حاج رسول برای من نمود نمیدانم و نمیبینم.
در یکی از روزهای تاسوعا یا عاشورا بود که قبل از اینکه دسته عزاداری به راه بیفتد، من شروع به خواندن اشعاری ترکی نمودم که آن اشعار به خصوص این یک بیت، حاج رسول را به شدت منقلب و محزون کرد:
ستون کفری یخوب شرعی پایدار ایلدی
اولوم آتین کتیروب قارداشین سوار ایلدی
(حسینعلیه السلام همان که ستون کفر را فرو ریخت و شرع را برای همیشه پایدار نمود، او اسبِ مرگ را آورده است تا برادرش را سوار بر اسب مرگ کند.)
حاج رسول با شنیدن این یک بیت انگار جانی دوباره به او داده باشند بسیار گریان و نالان شد و فوری رو به من کرد و با صدای بلند گفت: آی مجید آقا، ان شاء اللَّه خداوند تو را حاج و الحاج کند (یعنی ان شاء اللَّه خیلی به مکه بروی) عجب شعری خواندی و ما را به حال آوردی. الهی که خداوند حاج و الحاج کند تو را.
و خداوند آن دعای حاج رسول را در حق من به خوبی مستجاب کرده است، زیرا که من تا آن زمانی که او برای من آن دعا را کرد اصلاً به مکه مشرف نشده بودم ولی از آن به بعد تا به حال سی مرتبه به حج تمتع رفتهام و سی و چند مرتبه هم به حج عمره مشرف شدهام .
خلاصه در حالی که الآن 67 سال دارم در حدود شصت و چهار پنج مرتبه به مکه معظمه مشرف شدهام.
این را نیز بگویم که حاج رسول آن روز با همان یک بیت، دسته را از اول بازار تا آخر بازار پیش برد. او آن روز این یک بیت را تکرار میکرد و آن را شرح میداد و گریه میکرد و مردم را نیز میگریانید.
بدرقه ضریح حضرت رقیه علیها السلام در تهران
آقای حاج محمد احمدی صائب یکی از شاعران و نوحه خوانهای اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام میباشد. ایشان نیز سالهای زیادی با رسول ترک دوستی و رفاقت داشته است. آقای حاج محمد احمدی در رابطه با برداشتها و نگاههای ذوقی و ظریفی که رسول ترک نسبت به قضایای کربلا داشته است تعریف میکرد و میگفت:
سالها پیش ضریحی را برای مرقد مبارک حضرت رقیه علیها السلام ساخته بودند و زمانی که میخواستند آن ضریح را به سوریه منتقل کنند آن را شهر به شهر در یک جاهایی قرار میدادند تا مردم بیایند تماشا کنند. یک بار در تهران نیز مدّتی آن ضریح را در حیاط یک خانهای قرار داده بودند و مردم دسته دسته برای تماشا به آن خانه در رفت و آمد بودند و البته یک نذر و نیازها و کمکهایی نیز میکردند.
یک روز من نیز برای دیدن و تماشای آن ضریح به آن خانه که در خیابان ری بود رفتم.آن خانه حیاط بسیار بزرگی داشت و دور تا دور
حیاط را اتاقهای متعدد احاطه کرده بود. آدمهای زیادی به آن جا آمده بودند و سر تا سر حیاط و داخل اتاقها پر از جمعیت بود. ضریح را درست در وسط حیاط قرار داده بودند و مرد و زن در هر گوشهای که نشسته یا ایستاده بودند رو به وسط حیاط و آن ضریح داشتند.
من تازه وارد آن خانه شده بودم که متوجه شدم حاج رسول نیز در آن جا حضور دارد. او در داخل یکی از اتاقها رو به ضریح نشسته بود. من هم خودم را به سختی به آن اتاق رساندم و در کنار حاج رسول بر زمین نشستم. او در حال و هوای خودش فرو رفته بود و با چشمهایی پر از اشک، چشم به آن ضریح دوخته بود و با خودش به آرامی و زیر لب زمزمههایی داشت. بعد از لحظاتی متوجه شدم بسیاری از کسانی که در آن اتاق نشستهاند با دقّت مشغول گوش دادن به زمزمههای حاج رسول هستند. کمکم صدای حاج رسول کمی بلندتر شد و جمعیت زیادی که در نزدیکیهای آن اتاق نشسته بودند رو به سوی او کرده و به گریهها و زمزمههای او دل داده بودند. بعد از دقایقی یک مرتبه حاج رسول از جایش بلند شد و با صدای بلند و با سوز و اشک فریاد کشید: «چه کسی میگوید اولین زائری که سیدالشهداء را زیارت کرد جناب جابر بن عبداللَّه انصاری است؟! نه او اولین زائر نبود. اولین زائر همین سه ساله، همین دخترک است.
جابر بن عبداللَّه وقتی در روز اربعین به کربلا آمد، خاک را بوسید ولی این سه ساله در شب یازدهم محرّم در آن تاریکیهای شب به قتلگاه رفت و جنازه عریان پدرش امام حسینعلیه السلام را زیارت کرد و بوسید . . .»
گریه و زاری همه آن خانه را فرا گرفته بود. مرد و زن در هر گوشهای که بودند به حرفها و نالههای حاج رسول دل سپرده بودند و اشک میریختند و ضجّه میزدند. حاج رسول دوباره گریان و نالان صدایش را بلند کرد و گفت:
«. . . ای مردم! در این دنیا دو نفر بودهاند که وقتی از دنیا میرفتند سه نفر از امامان معصومعلیهم السلام بر بالای سر آن دو حاضر بودهاند. یکی از آن دو نفر حضرت فاطمه زهراعلیها السلام است زمانی که خانم از دنیا میرفت سه امام و معصوم بر بالای سرش حضور داشتند، حضرت علی امام حسن و امام حسینعلیهم السلام.
ای مردم یک نفر دیگری نیز هست که وقتی از دنیا میرفت، سه امام و معصوم بر بالای سرش حاضر بودند و آن شخص همین سه ساله حضرت رقیه علیها السلام میباشد. وقتی حضرت رقیه علیها السلام در خرابه شام در حال جان دادن بود، یکی امام سجادعلیه السلام بود که در خرابه حضور داشت و دومین معصوم و امام نیز حضرت امام محمد باقرعلیه السلام بود که در سنین کودکی به سر میبرد و در آغوش مادرش در آن خرابه شام و در بالای جنازه حضرت رقیه علیها السلام حاضر بود.»
سپس حاج رسول در حالی که بسیار منقلب شده بود، با سوز و گداز و گریه و اشک فریادش را بلندتر کرد و گفت:
«. . . آی مردم! و سومین امام و معصومی که در آن لحظه بر بالای جنازه این سه ساله حاضر بود سرِ بریده پدرش امامحسین علیه السلام بود!...
یا حسین، یا حسین، یا حسین . . .»
اعتقاد یک پاسبان
حاج محمد احمدی صائب یک خاطره کوتاه ولی بسیار جالب و پر راز و رمزی را نقل میکرد که برای من بسیار تکان دهنده بود. حاج محمد احمدی میگفت:
یک بار در همان زمانِ حیات حاج رسول، با یک پاسبانی هم صحبت شدم و به یک مناسبتی سخن از حاج رسول به میان آمد و ما مشغول گفت و گو و صحبت درباره حاج رسول شدیم. آن پاسبان از هم سنّ و سالهای حاج رسول بود و سالهای زیادی میشد که حاج رسول را به خوبی میشناخت. آن پاسبان میگفت: من با این حاج رسول تا قبل از توبهاش چه برخوردها که نداشته و چه چیزها که از او ندیده بودم.
سپس آن پاسبان شروع به بازگویی و نقل بعضی از کارهای قبل از بیداری و توبه حاج رسول نمود. بعد از اینکه آن پاسبان به بعضی از ماجراهای قبل از توبه حاج رسول اشاره کرد با قاطعیت و اعتقاد گفت:
با آنکه من آن روزها را با چشمهای خودم دیدهام، ولی با این حال به این حاج رسولی که الآن میشناسم به اندازهای اعتقاد و ارادت دارم که اگر همین الآن یک شخصی که مقداری خاک در کف دستش دارد به اینجا بیاید و بگوید که این خاک را از زیر کفشهای حاج رسول برداشتهام، من همین الآن در جلوی چشمهای شما آن خاک را در چاییام میریزم و با جان و دل به قصد تبرّک و شفا آن را میخورم!
چسبیدن به شعرهای پرمعنا
رسول ترک در هیئتها و دستههای عزاداری به خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا، گاهی فقط با زمزمه یکی دو بیت شعر و نوحه، از صبح تا شب گریه میکرده است. او با تکرار همین یکی دو بیت و با شرح و تفسیرهای زیبا و آتشینی که بر آن نوحهها میزده است، مردم را نیز گریان و نالان میکرده است.
آقای حاج محمد احمدی تعریف میکرد و میگفت:
صبحِ یکی از روزهای تاسوعا بود و من در سنین نوجوانی و جوانی بودم و تازه شروع به نوحه خوانی کرده بودم. در آن زمان من هنوز در نوحه خوانی و مدّاحی بسیار مبتدی بودم و نمیتوانستم خوب بخوانم. آن روز ما در یک هیئتی بودیم که حاج رسول نیز به آن جا آمده بود. و برای اینکه مرا تشویق کنند، به من هم اجازه دادند تا چند خطی بخوانم. من هم شروع به خواندن اشعاری کردم که یک بیت از آن اشعار این بود:
تا بدندی دی علمدارین قولی
کیم دیردی بو حسین مغلوب اولی
(یعنی تا زمانی که دست در بدن حضرت قمر بنی هاشم علمدارِ کربلا بود چه کسی پیش بینی میکرد و میگفت که امام حسینعلیه السلام مغلوب خواهد شد؟!)
وقتی من این اشعار را میخواندم حاج رسول بسیار گریان و منقلب گشت. بعد هم زمانی که میخواستیم برای دسته در کردن آماده بشویم حاج رسول فوری به کنار من آمد و گفت: این شعرت کارِ امروز مرا ساخت.
حاج رسول فقط همان یک بیت را از من خواست و آن را حفظ کرد. او آن روز فقط همین یک بیت را تا شب زمزمه میکرد و گریه میکرد. زمانی که با دوستانش برخورد میکرد باز همین یک بیت را میخواند و در وسط دستهها و هیئتها نیز وقتی بلند میشد، همان یک بیت را میخواند. او با توضیحاتی هم که پیرامون این یک بیت میداد مردم را به شدّت به گریه میانداخت.
حاج عزیزاللَّه امیر صادقی یکی از مداحان و نوحه خوانهای آذربایجانی نیز میگفت:
حاج رسول با آنکه سوادی هم نداشت، امّا خداوند به او یک نبوغی داده بود که هر شعری را که مداحان میخواندند او به آن شعرها شاخ و برگ میداد و شرح و تفسیر میکرد که شاید خودِ
شاعران آن اشعار و نوحهها نیز به هیچ وجه نمیتوانستند به این زیبایی توضیح و شرحی بر شعرهای خودشان داشته باشند. من چون قبلاً در تبریز زندگی میکردم، هیچ آشنایی و شناختی از حاج رسول نداشتم، فقط شنیده بودم که یک آقایی در تهران هست که از عاشقان و دیوانههای امام حسینعلیه السلام است تا اینکه من خودم برای اولین بار با او برخورد کردم. این برخورد در یکی از ماههای محرّمی بود که من به تهران آمده بودم. به نظرم میآید که دو روز به عاشورا باقی مانده بود و من در یکی از دستههای آذربایجانیها شرکت کرده بودم. آن روز خداوند توفیق داد تا من هم مقداری بخوانم و قسمتی از آن اشعاری را که خواندم این دو بیت بود:
هل من معین صدا سینه اولموب ورن جواب
لبیک عنایت اوسته گلیپدی خدا دیر
ای سوگلوم حسین دمه یوخ یار و یاوریم
لبیک امروه حامی ارض و سما دیر
زمانی که من این اشعار را خواندم، حاج رسول فوری این اشعار را از دهان من گرفت و خطاب به مرحوم حاج حسین برنجی گفت:بَه بَه! حاج حسین ببین ایشان دارد چه میخواند!
سپس حاج رسول شروع کرد به شرح و توضیح پیرامون این دو بیت. او در حدود نیم ساعت فقط با همین دو بیت شعر، از مردم گریه و اشک گرفت.
شاعر شهیر آذربایجان جناب آقای تائب نیز میگفت: «از چند نفر شنیدم که یک روز حاج رسول در یک مجلسی این یک بیت از شعرهای مرا خوانده بود:
گتموشم شاماته قارداش حالی پوزقون گلمیشم
ای یارالار یورقورنی دور منده یورقون گلمیشم
(این بیت زبان حال حضرت زینبعلیها السلام بعد از بازگشت از شام به کربلاست که به برادرش میگوید: ای برادرم! من هم به سفر شام رفته بودم و حالا با این حالِ پریشان آمدهام. ای خسته و کوبیده زخمها! بلند شو که من هم خسته و کوبیده آمدهام.)
میگفتند حاج رسول از ساعت 9 صبح تا ساعت 3 بعدازظهر فقط با همین یک بیت مجلس را به پیش میبرده است.»
در این رابطه خاطرههای مشابه دیگری نیز نقل شده است که برای پرهیز از تکرار، به همین اندازه اکتفا میشود.
سوگند و قسم خوردن
جناب آقای حاج اصغر زاهدی یکی از پیر غلامان امام حسین علیه السلام میباشد. ایشان یکی از ذاکران و مدّاحان فاضل و خوش سابقه آذربایجانیهاست که این افتخار را دارد که بیش از نیم قرن برای ارباب و مولایش امام حسینعلیه السلام نوحه خوانی و مرثیه سرایی نموده است. آقای حاج اصغر زاهدی علاوه بر مدّاحی و نوحه خوانی، اشعار و نوحههای بسیار زیبا و آتشینی را نیز سروده است.
آقای حاج اصغر زاهدی میگفت: «هیئت زنجیر زنان تبریز مقیم مرکز در سال 1361 قمری تأسیس گردیده است. بنیانگذار و سرپرست این هیئت استاد و سرور گرامی من جناب آقای حاج عباسقلی علیخانلو معروف به حاج قلی زنجیر زن میباشد که حقّ به سزایی در گردن من از نظر استادی وتربیتی دارند. این هیئت که قبلاً در عصرهای جمعه دایر میشد، هم اکنون در صبحهای جمعه برقرار میگردد که الحمدللَّه من هم از همان ابتدا افتخار نوحه خوانی و خدمتگزاری به خادمان و عزاداران و زنجیر زنان این هیئت را داشتهام.
مرحوم حاج رسول نیز گاهی در آن هیئت شرکت میکرد که در یک جلسهای که آن مرحوم حضور داشت، ما طبق معمول بعد از مقداری توسل به پیشگاه سرور شهیدان برای زنجیر زدن آماده شدیم. روضه توسل نیز قتلگاهِ اول بود.(1)
در هنگام زنجیر زدن معمولاً من وردِ زنجیر را میخواندم که با اعتذار از ادبا وفضلا واهل فهم، من آن روز یکی از اشعار وسرودههای خودم را میخواندم که نقص وایراد وضعف آن از نظر مضمون و بُعد ادبی آشکار است. من فقط قصدم عرض ارادت به ساحت مقدس آقا اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام بود و بس. مطلعِ آن اشعار این بود:
آغلاما یالوارما منّت چکمه دشمندن باجی
عجز قیلما شمر شومه اَل گُتور مندن باجی
(این بیت زبان حال حضرت امام حسینعلیه السلام خطاب به خواهرش حضرت زینب - سلام اللَّه علیها در قتلگاه است که میفرماید: ای خواهرم! دیگر گریه نکن، التماس هم نکن و منّتِ این دشمنان را نکش. ای خواهرم! عجز و انابهات را بر این شمرِ شوم - لعنة اللَّه علیه - اظهار نکن و دیگر مرا رها کن و از من دست بردار.)
سپس طبق روال، مجلس را به مرحوم کربلایی رحیم ششگلانی که در زنجیر زنی از شایستهترین میاندارها بود تحویل دادم.
1) 13. یعنی قضایای قتلگاه قبل از شهادت امام حسینعلیه السلام
وقتی زنجیر زنی تمام شد دوباره برای روضه خوانی و عزاداری بر زمین نشستیم و مداحان حاضر در مجلس شروع به خواندن کردند که ناگهان مرحوم حاج رسول با حالی که مثل همیشه پیدا میکرد با صدای بلند (تقریباً قریب به این مضامین) قسم خورد و گفت: «به حق حضرت زهراعلیها السلام امروز در این مجلس دو نفر تأیید شدند و حضرت زهراعلیها السلام به آن دو جایزه داد یکی اصغر زاهدی و دیگری کربلایی رحیم.»
من در همان لحظه تا شنیدم که حاج رسول با آن قاطعیت برای اثبات حرفش قسم و سوگند یاد کرد بسیار ناراحت و دلگیر شدم. چون هرگز انتظار نداشتم که آدمی همچون حاج رسول همانند بعضیها به این شکل قسم بخورد. یعنی در واقع من میخکوب شدم که یا خدا! چرا این حاج رسول با آن صفا و اخلاصی که دارد این چنین بی پروا قسم خورد؟ ما که از پشت پرده و باطن خبر نداریم! به هر حال آن حالی را که داشتم از دست دادم و تاریکی خاطری بیش از حد در خود احساس کردم و تصمیم گرفتم بعد از تمام شدنِ مجلس بلافاصله به صورت خصوصی به حاج رسول اعتراض کنم و به او تذکر بدهم که چرا با این جرأت و صراحت قسم و سوگند ذکر کرد؟!
ولی شرایط به هم خورد و بیتابیهای حاج رسول این اجازه را به من نداد و من تصمیم گرفتم بعداً در اولین فرصت و در اولین ملاقات با دلایلی حساب شده و لازم اعتراض و تذکّرم را به او برسانم. امّا قبل از اینکه دوباره با حاج رسول رو به رو شوم، خداوند یک چیزهایی را به من نشان داد ویک مسئلهای را به من حالی کرد که به ناچار تصمیمم را به کلّی عوض کرد.
اول اینکه من همان شب در خواب دیدم در یک مکانی در حال قدم زدن هستم. در ابتدا آن مکان برای من ناآشنا و غریب بود و من نمیدانستم در کجا قدم میزنم. ناگاه متوجه شدم چند متر جلوتر یک آقای سیدی بر روی زمین افتاده است. من با عجله به سوی آن سید دویدم و خواستم به ایشان کمک کنم. امّا در همان لحظهای که میخواستم زیر بغلهای آن بزرگوار را بگیرم و ایشان را از زمین بلند کنم، آن بزرگوار یک نگاهی به من انداخت که من به یک باره متوجه شدم که این سید، حضرت ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام است و این مکان نیز قتلگاهِ آن حضرت میباشد!
سپس به محض اینکه فهمیدم و متوجه شدم که در قتلگاه و در کنار حضرت امام حسینعلیه السلام قرار دارم، بلافاصله بدون هیچ اراده و اختیاری به گریه و زاری بسیار شدیدی افتادم و بر روی زمین نشستم و شروع به خواندن همان اشعار و نوحه هایی را که خود سروده بودم و در عصرِ جمعه برای زنجیر زنها و حاج رسول خوانده بودم نمودم.
آغلاما یالوارما منّت چکمه دشمندن باجی
عجز قیلما شمر شومه اَل گُتور مندن باجی
من همان طوری که این نوحهها را همراه با گریه و اشک در قتلگاه و در حضور آقا اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام میخواندم نمیدانم خودم و یا توسط اعضای خانواده از خواب بیدار شدم!
و عجیبتر اینکه در فردای آن شب یعنی در صبحِ روز شنبه زمانی که با عجله و شتاب به سوی محل کارم در حرکت بودم، ناگاه یک پیر مردی با محاسن و ریشهای سفید از رو به رو به طرف من آمد و در حالی که گریه میکرد دستهای مرا گرفت و تندتند میگفت: منّت چکمه، منّت چکمه...
من در وسط خیابان متحیر و مبهوت مانده بودم که خدایا این پیرمرد کیست و چرا با من این جوری میکند؟! آن پیرمرد هیچ حرف دیگری هم نمیزد و فقط همان جمله را تکرار میکرد و قطرههای اشک نیز از چشمهایش سرازیر شده بود.
منّت چکمه منّت چکمه... (منّت نکش، منّت نکش...)
کم کم بعضی از عابرانی که از آن جا رد میشدند کنجکاو شده بودند و به ما نگاه میکردند. من هم هر چه به آن پیرمرد میگفتم: چی شده پدر جان؟ چه میخواهی؟ آرام باش مردم دارند جمع میشوند... هیچ فایدهای نداشت و او همچنان گریه میکرد و آن کلمات را تکرار میکرد.
عاقبت بعد از دقایقی آن پیرمرد را به شکلی آرام کردم و او گفت: مگر شما دیروز این شعر و نوحه را در جلسه زنجیر زنی نمیخواندی؟
من تازه متوجه شده و فهمیده بودم که او چه میگوید. آن پیرمرد قسمتی از آن شعر و نوحه دیروز را داشت تکرار میکرد.
آغلاما یالوارما منّت چکمه دشمندن باجی
سپس آن پیرمرد یک خواب و رؤیایی را که برای من بسیار شگفت و پر راز و رمز بود تعریف نمود. آن پیرمرد میگفت:
من دیشب در خواب و رؤیا مشاهده کردم شما در قتلگاه در کنار حضرت سید الشهداءعلیه السلام در حال خواندن همین نوحهها هستی و زمانی که شما داشتی این اشعار و نوحهها را میخواندی، آقا اباعبداللَّه الحسینعلیه السلام یک نگاه خاص و تأیید آمیزی به شما داشتند!
وقتی آن پیرمرد خوابش را تعریف میکرد من فوری به یاد خوابی که خودم در شب گذشته دیده بودم افتادم. خیلی عجیب و شگفتانگیز بود. زیرا آن پیرمرد به طور دقیق همان خوابی را دیده بود که من خودم دیشب در خواب دیده بودم! و من با توجه به مشاهده این دو خوابِ کاملاً شبیه به هم تردیدی در انگیزهام حاصل شد و از گلایه و اعتراض به حاج رسول منصرف شدم.»
جناب آقای حاج اصغر زاهدی در رابطه با این خاطرهاش دو تذکر را هم گوشزد میکرد که به رسمِ امانت باید به آنها اشاره شود.
اول اینکه آقای زاهدی میگفت: «باید توجه داشت که اگر چه ان شاءاللَّه این خوابها از خوابهای صادقه باشند ولی در هر صورت این خوابها هیچ گونه سند وحجّت قطعی برای ما نمیتواند داشته باشد و وظیفه ما در چنین رؤیاهایی فقط خوشحالی وحمل بر خیر کردن است و البته ان شاءاللَّه که خداوند به ما توفیق بدهد تا از این رؤیاها و خوابهای خوشحال کننده و امید بخش زیاد ببینیم.»
دوم اینکه آقای حاج اصغر زاهدی میگفت: «من با توجه به سلیقهای که الآن دارم، مطلعِ آن شعر را یعنی جمله «منت چکمه» به معنای منّت نکش را هر چند که فقط به عنوان زبان حال میباشد ولی باز هم آن را معقول نمیدانم و فکر میکنم که در شأن حضرت زینب (سلام اللَّه علیها) نیست که حضرت به ایشان بفرماید: منت چکمه... ومن فقط به خاطر آن دو رؤیا و خوابی که دیده شده بود حمل برخیر کردهام و این شعر را نگاه داشتهام.»
و نکته دیگری که میبایست در اینجا تذکر داده شود این است که رسول ترک به هیچ وجه اهلِ قسم و سوگند نبوده است بلکه بر عکس، از سوگندهای غیر ضروری بسیار عصبانی و ناراحت میشده است.
آقای حاج حمید واحدی میگفت: اگر کسی در مقابلِ حاج رسول به امام حسینعلیه السلام قسم میخورد او به شدت عصبانی میشد. او به اندازهای ناراحت و غضبناک میشد که فکر میکردی شاید میخواهد آن فردی را که سوگند بیمورد خورده است تکّه تکّه کند. حاج رسول در این مواقع با ناراحتی میگفت: چرا شماها برای یک چیزهای بی ارزش اسم امام حسینعلیه السلام را بر زبان جاری میکنید؟
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
آقای حاج اصغر زاهدی نیز در رابطه با تکیه رسول ترک بر یک یا دو بیت شعر و سپس کش دادن و شرح و تفسیرهای رسول بر همان یکی دو بیت، مطلب بسیار جالب و متفاوتی را بیان میکرد که به نظر رسید بهتر است تا به عنوان یک خاطره آورده شود.
آقای حاج اصغر زاهدی میگفت: حاج رسول گاهی با یک اشعار و حرفهایی، مردم را در مصیبتها و ماجراهای واقعه کربلا به گریه میانداخت که بسیار عجیب و غریب بود. به طور مثال من خودم یک بار در یکی از ماههای محرّم شاهد بودم که حاج رسول در وسط دسته این یک بیت از شعرهای سعدی را با صدای بلند برای مردم میخواند:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
آن روز حاج رسول همان طوری که دسته عزاداری از اول تا آخر بازار در حرکت بود، همین یک بیت را با شرح و توضیحاتی که میداد
شاید سه چهار مرتبه برای مردم خواند و آنها را واقعاً به شدّت به گریه انداخت. البته با یک مقدمات و با یک توضیحات و حرفهای مناسبی که من الآن به خوبی در یادم نمانده است.
قطعهای درباره حضرت علیاکبر علیه السلام
حاج حسین نوتاش یکی از نوحه خوانها و پیر غلامهای امام حسینعلیه السلام میگفت: یک روز در خانه یکی از دوستان، جلسه روضهای بر پا بود که حاج رسول نیز در آن جا حضور داشت. آن روز حاج رسول تندتند یک قطعهای از یک شعر ترکی را با گریه میخواند و از شاعر و سراینده آن شعر تعریف و تمجید میکرد. آن شعر به قدری حاج رسول را منقلب کرده بود که او میگفت: این مصرع به قدری خوب و عالی است که باید آن را بر سر چهار راهها نصب کنند تا همه مردم آن را ببینند. آن قطعه و مصرع این بود که:
آدون علی دی آتام سان آتام سنه قربان
این شعر زبان حال امام حسینعلیه السلام خطاب به حضرت علی اکبرعلیه السلام است که میفرماید:
نامت علی است، پدرم هستی، پدرم به فدای تو
امّا از سوی دیگر صاحبخانه از این شعر بسیار ناراحت شده بود. او بالاخره با صدای بلند گفت: این شاعر آدمی بسیار بی ادب بوده است.
او با این شعرش به حضرت امیر المؤمنینعلیه السلام جسارت کرده است، معنا ندارد که حضرت امیرعلیه السلام فدای جناب علی اکبرعلیه السلام بشوند...
کم کم بعضی از حاضران نیز حرفها و استدلالهای صاحبخانه را تأیید کردند و شروع به کوبیدنِ آن شاعر نمودند. ولی حاج رسول با جدّیت و بدون هیچ تردیدی از آن شاعر و شعرش دفاع میکرد و از حرفش برنمی گشت. حاج رسول میگفت: این شاعر که نمیخواهد بگوید که نعوذ باللَّه، حضرت امیرالمؤمنین علیعلیه السلام فدای جناب علی اکبرعلیه السلام بشود، بلکه این یک نوع مرثیه خوانی است. مگر حضرت زینبعلیها السلام نیز در روز عاشورا خطاب به امام حسینعلیه السلام نمیگفت: پدر و مادرم به فدای تو... .
امّا بعضیها به هیچ وجه این استدلالها را قبول نمیکردند و میگفتند: شیعه باید مؤدب باشد و حریمها و خط مرزها را نشکند.
آنها میگفتند: اگر گفته شود که معصومی فدای یک معصومی دیگر بشود بسیار متفاوت است با اینجا که گفته شود، یک معصوم فدای یک غیر معصومی بشود.
جلسه روضه به جلسه بحث و گفت و گو تبدیل شده بود. از طرفی صاحبخانه و بعضی از حاضران عصبانی شده بودند و آن بند را ناثواب و بی ادبانه میدانستند و از طرفی حاج رسول نیز با قاطعیت دلیل و شاهد میآورد و تندتند میگفت: این شاعر مرثیه خوبی سروده است و باید به او جایزه داد.
من کم کم احساس کردم راستی راستی نزدیک است دعوایی به راه بیافتد بنابر این با صدای بلند شروع به دعا خواندن کرده و جلسه را ختم نمودم و الحمدللَّه بدون هیچ گونه مشکلی اهل جلسه متفرق شدند.
آن روز مرحوم حاج ولی اللَّه اردبیلی نیز در مجلس حاضر بود و ساکت و خاموش با دقّت به آن بحثها و گفت و گوها گوش میداد. یکی دو روز از این قصّه و جریان گذشت تا من با مرحوم حاج ولی اللَّه اردبیلی رو به رو شدم. مرحوم حاج ولی اللَّه اردبیلی تا مرا دید فوری قضیه و گفت و گوهای جلسه روضه را یادآوری کرد و گفت: «آن روز در آن جلسه واقعاً برای من شبهه و اشکال درست شده بود که حق با کیست؟
از یک طرف حرفهای مخالفان بسیار منطقی و صحیح به نظر میرسید و این نکته نمیتوانست درست باشد که ما بگوییم یک معصومی فدای یک غیر معصومی بشود، هرچند که فقط برای مرثیه خوانی باشد. ولی از طرفی دیگر نیز من به حاج رسول خیلی ایمان و اعتقاد داشتم و او را عاشق و دلسوختهای میدانستم که نباید بدون حساب و کتاب و از روی هوای نفس سخنی بگوید، پس خیلی عجیب بود که حاج رسول به آن اندازه پیله کرده بود و از حرفش برنمی گشت.
به همین خاطر من همان روز به آقا ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام متوسّل شدم و عرض کردم: آقا جان! حق با کدام یک از آنهاست؟ صاحبخانه درست میگوید یا حاج رسول؟ آقا جان! شما خودتان این مسئله و معمّا را برای من حل کنید و نگذارید این شبهه و اشکال در ذهن
و اندیشه من باقی بماند که حاج رسول بیخودی از محتوای آن شعر دفاع میکند و از روی تعصّب میخواهد مقام و شأن حضرت علی اکبرعلیه السلام را بالا ببرد.
آقا امام حسینعلیه السلام همان شب آن معمّا را برای من حل کردند و من همان شب در رؤیایی شگفت مشاهده کردم که به تنهایی در یک اتاقی نشستهام. آن گاه صدایی به گوشم رسید که میگفت تا لحظاتی دیگر حضرت ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام به آن جا تشریف میآورند. لحظاتی گذشت و من به یک باره مشاهده کردم که یک نوری به داخل اتاق تابید و همه فضای اتاق را فرا گرفت. سپس آقا امام حسینعلیه السلام و به دنبال ایشان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام وارد اتاق شدند و من دیدم و شنیدم که حضرت امام حسینعلیه السلام خطاب به حضرت ابوالفضلعلیه السلام فرمودند:
«بیا برادر بیا، بیا که هم من فدای علی اکبر بشوم و هم تو فدای علی اکبر بشوی...»
در همین موقع من به قدری منقلب شدم که از خواب پریدم. که در آن لحظه این احساس را داشتم که حضرت امام حسینعلیه السلام از حرفهای حاج رسول ناراضی و ناخشنود نیست.»
جناب آقای حاج اصغر زاهدی (گوینده خاطرات نوزدهم و بیستم) نیز یکی از افرادی بوده است که در آن جلسه حضور داشته است. ایشان در مورد این قضیه یک توضیح مهم و قابل توجّهی را بیان میکرد. آقای حاج اصغر زاهدی میگفت: من هم آن روز در آن جلسه بودم و مرحوم
آقای حاج ولی اللَّه اردبیلی خوابش را برای من نیز تعریف کرد. امّا ناگفته نماند که من در آن روزها در بیرون از آن مجلس با حاج رسول به طور کامل صحبت کردم. حاج رسول آدمی بسیار معقول و حرف گوش کن بود. با آنکه حاج رسول یکی از حسینیها و عاشقانی بود که پس از او هنوز تا این زمان نظیرش در شدّت گریه نیامده است(1)امّا هیچ گونه خودبینی و ادّعایی نداشت و آن روز هم وقتی با او صحبت میکردم خیلی زود قانع شد و قبول کرد که باید حریمها را نگاه داشت و با یک تواضع و فروتنی گفت: من که سواد ندارم و چیزی نمیفهمم، شماها باید در هر جایی که من حرفهای اشتباه و نامعقول میزنم به من تذکر بدهید. چون من گاهی در این جلسات به قدری داغ میشوم که بی اختیار یک حرفهایی بر قلب و زبانم جاری میشود.
و جالبتر این بود که حاج رسول بعدها زمانی که مجلس تمام میشد گاهی بلافاصله به سوی من میآمد و میپرسید: امروز که اشتباه نداشتم؟(2)
1) 14. این نکته و جمله «پس از وفات حاج رسول هنوز نظیرش در شدّت گریه نیامده است» را علاوه بر حاج اصغر زاهدی بسیاری از شاعرها و مدّاحان آذری دیگر نیز بیان میداشتند البته خوانندگان عزیز به این نکته توجه و التفات داشته باشند که این حرف را آدمهایی میگویند که اگر شما در هر زمانی به بعضی از این هیئتهای مذهبی تُرک زبان به خصوص به هیئتهای قدیمی و با سابقه آنها سری بزنید اغلب و به طور معمول در جلسات و هیئتهای آنهابا یک اشخاصی رو به رو میشوید که گریهها و نالههای آنها از هر نوحه و مرثیهای مؤثّرتر و گریهآورتر است.
2) 15. بعد از دو دلی وتردیدی که نسبت به آوردن ونوشتن این خاطره داشتم عاقبت به نظرم رسید که این خاطره را فقط با این قصد و نیت بنویسم که خوانندگان عزیز از این خاطره این درس را بگیرند که با آنکه چنان خوابی نیز در تأییدِ رسولْ مشاهده میشود ولی باز هم رسول ترک با استناد به این گونه از خوابها ورؤیاها به اصول وحریمهای شیعه بی اعتنایی نمیکند و نصیحتهای منطقی وصحیحِ دیگران را بدون هیچ گونه عُجب و غروری با آغوش باز میپذیرد که توجه و التفات به این سیره وروش (التزام به اصول وچهارچوبهای عقیدتی تشیع) راهگشای رفع بسیاری از کج فهمیها وانحرافات است.
ماجرای گز و پول و سیلی
آقای حاج حسین نوتاش یک قضیه و خاطره شیرینی را نیز از زبان رسول ترک تعریف میکرد که خواندنش شاید خالی از فایده و مزّه نباشد. حاج حسین نوتاش در حالی که میخندید، میگفت: حاج رسول خودش برای من تعریف میکرد و میگفت:
حسین آقا! این خادم و کلید دار مرقد حضرت رقیه علیها السلام یکی از برادرهای اهل تسنّن است. او با اینکه خانهاش در کنار حرم حضرت رقیه قرار دارد باز هم هر روز خیلی بعد از آن ساعتی که قرار بود حرم را باز کند درها را باز میکرد. هر چه میگذشت من میدیدم که نه هیچ فایدهای ندارد، او عادت کرده است بی خیال باشد. من هم چون دوست داشتم همیشه صبحها به زیارت حضرت رقیه علیها السلام بروم از این
وضعیت بسیار ناراحت بودم. عاقبت یک روز بلند شدم و به خانه آن آقا که در مجاورت حرم بود رفتم.
ابتدا یک بسته گزی را گذاشتم جلوی او و گفتم اَفَنْدی جان! این یک بسته گز.
سپس مقداری اسکناس در آوردم و به او دادم و گفتم اَفندی جان! این هم پول.
و سپس یک سیلی نیز خواباندم توی گوشش و گفتم افندی جان! این هم یک سیلی.
و بعد به او حالی کردم که چرا هر روز دیر میآید و حرم را دیر باز میکند.
حاج رسول میگفت: آن گز و پول و سیلی کارِ خودشان را کرده بودند و آن مرد از آن روز به بعد همیشه به موقع درهای حرم را باز میکرد!(1)
1) 16. شاید نیازی به تذکر نباشد که مرقدهای حضرت زینب و جناب رقیه - سلام اللَّه علیهما بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران بازسازی و مرمّت گردیده است و این قصّه مربوط به قبل از سال 1340 شمسی است که در آن زمان وضعیت مرقد حضرت رقیه علیها السلام به این شکل نبوده است. و همچنین شاید نیازی به تذکّر نباشد که هر گونه سیلی یا ضرب وشتمی بدونِ جواز شرعی وفقهی گناه وخلافِ شرع میباشد واگر رسول ترک نیز مجبور بوده است تا یک سیلی به آن آقای کلیددار بزند حتماً دلیلی شرعی و موّجه بر آن مترتّب بوده است به خصوص اینکه بعضی دیگر از افرادی که از این قضیه مطّلع بودند تأکید میکردند که آن آقای کلیددار با آنکه قبلاً بعضیهای دیگر نیز با او گفت و گو کرده بودند ولی او نسبت به باز کردن و نگهداری از مرقد حضرت رقیه علیها السلام بسیار بیتفاوت و سرد بود و قبل از اینکه حاج رسول با او برخورد کند معمولاً درهای مرقد حضرت رقیه علیها السلام بسته بود.
کیش کیش
هر چند که رسول ترک گاهی این شعر را برای دوستانش زمزمه میکرده است:
دیوانه شود مَحْرَم در ماه محرّم
در ماهِ صفر هم ده ماهِ دگر هم
و هر چند که رسول ترک اهل خنده و شوخی نبوده است اما برخوردها و حرفهای او گاهی خالی از عبارات و جملههای شیرین و با مزّه و لطیف نبوده است که در این رابطه آقای حاج محمّد سنقری میگفت: «یک شب در منزل مرحوم حاج احمد واحدی جلسه روضهای برقرار بود و من و حاج رسول نیز آن شب به سوی آن جلسه به راه افتادیم. امّا زمانی که ما به خانه آقای واحدی رسیدیم دیدیم که خیلی دیر آمدهایم و جلسه روضه به پایان رسیده است و افراد در حال بیرون آمدن از جلسه روضه هستند. وقتی اعضای جلسه دیدند که حاج رسول آمده است خوشحال شدند و دوباره به همراه حاج رسول به داخل خانه بازگشتند!
به نظر میرسید که حاج رسول از اینکه دیر آمده است و به خصوص از اینکه باعث شده است تا جمعیت دوباره به داخل خانه بازگردند و مزاحمتی برای صاحبخانه درست شده باشد شرمنده باشد. به همین دلیل حاج رسول برای اینکه به طور غیر مستقیم از صاحبخانه معذرت خواهی کرده باشد در جلوی جمع با لبخندی معنا دار از من پرسید: حاجی شما که اسمت کیش کیش نیست؟
من هم با تعجب جواب دادم: نه.
حاج رسول گفت: خب اسمِ من هم کیش کیش نیست.
در حالی که من در فکر فرو رفته بودم که حاج رسول منظورش از این حرفها چیست او خودش دوباره با تبسّم پرسید: آیا تا به حال در خانهاتان مرغ و خروس نگهداری کردهاید؟
من گفتم: بله، زیاد.
حاج رسول گفت: تا حالا پیش آمده است که این مرغ و خروسها به داخل اتاقها بیایند؟
من هم با سادگی جواب دادم: بله شده است.
حاج رسول گفت: آیا تا به حال دیدهای که مادرت زمانی که میخواهد این مرغ و خروسها را از اتاقها بیرون کند تندتند به آنها میگوید: کیش کیش...
من که هنوز به درستی متوجه منظور و مقصود حاج رسول نشده بودم گفتم: بله دیدهام.
حاج رسول گفت: ببین حاجی! وقتی کسی به این مرغ و خروسهایی که به داخل اتاقها میآیند میگوید: کیش کیش، بروید بیرون. در این موقعها یکی از این مرغ و خروسها از دیگری میپرسد: شما اسمت کیش کیش است؟
و دیگری جواب میدهد: نه
که باز اولی میگوید: پس خوب شد، چون اسم من هم کیش کیش نیست و معلوم است که صاحبخانه با ما کاری ندارد.
در حالی که من تازه متوجه منظور و مقصود حاج رسول شده بودم او دوباره با لبخند و تبسّم گفت: پس حاجی حالا که نه شما نامت کیش کیش است و نه من. پس معلوم است که ما هم مزاحم کسی نیستیم و بهتر است راحت و آسوده بنشینیم.»(1)
آسایش دو گیتی تفسیرش این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
را اینگونه میخواند:
آسایش دو گیتی تفسیرش این یک حرف است
با دشمنِ کج اندیش مشکل بُوَد مدارا
1) 17. آقای حاج محمد سنقری بعد از توضیحاتی درباره نکتههای لطیف و ظریفی که حاج رسول پیرامون برخی از اشعار داشت، میگفت: حاج رسول این شعر معروفِ
خواندن فکر
آقای حاج حسین آذرمی یکی از نوحه خوانهای افتخاری ابا عبد اللَّه الحسینعلیه السلام خاطره زیبایی را از زبان جناب آقای اسماعیل طایفی بازگو میکرد. او نقل میکرد که آقای طایفی میگفت:
من یک روز به یکی از جلسههای آذربایجانیها رفته بودم. آن روز آن جلسه بسیار شلوغ بود و جمعیت زیادی در مجلس حاضر بودند. حاج رسول نیز در گوشهای در آن سوی مجلس نشسته بود. من آن روز در یک حالت خاصّی بودم و از نوحه خوانیها و مرثیه خوانیهای مدّاحان گریهام نمیگرفت، امّا دلم به شدت گرفته بود و دلم میخواست برای امام حسینعلیه السلام گریه کنم و اشک بریزم. در همان موقع در ذهنم نیت و آرزو کردم که ای کاش در کنار و در نزدیکیهای حاج رسول نشسته بودم و او بلند میشد چند بیتی میخواند و مرا به گریه میانداخت.
از زمانی که من این نیت را کردم لحظههای زیادی نگذشت که دیدم حاج رسول بلند شد و به نزدیکیهای من آمد و شروع به خواندن کرد. سپس حاج رسول در بین شعرها و مرثیه هایی که میخواند یک نگاهی به سوی من انداخت و گفت:
ای کسی که میخواستی من برای تو بخوانم و گریه کنی، پس خوب گوش کن، مگر تو خودت نمیخواستی من بخوانم و تو گریه کنی؟!
سودا زده طُرّه جانانهام امروز
حاج حسین علیپور میگفت:
در یکی از روزهای عاشورا من با حاج رسول در وسط بازار کفاشها در گوشهای ایستاده بودیم. منتظر بودیم تا دستههای آذربایجانیها بیایند تا ما هم به آنها ملحق شویم. آن روز بازار و اطراف بازار بسیار شلوغ بود و مانند همه روزهای تاسوعا و عاشورا جمعیت بسیار زیادی برای عزاداری و یا تماشای عزاداریها به بازار آمده بودند. در همان لحظات من مردی خوش سیما را دیدم که از میان جمعیت در حال عبور بود. آن مرد همانند کسانی که گلو درد دارند با پارچهای سیاه گلویش را محکم بسته بود. وقتی نگاه و چشم حاج رسول به آن مرد افتاد فوری به من گفت: حسین آقا! برو آن آقا را صدا بزن بیاید اینجا. او حاج اکبر آقای ناظم قنات آبادی است.
من با عجله خودم را به کنار حاج اکبر آقای ناظم رساندم وبعد از عرض سلام گفتم: ببخشید حاج آقا، حاج رسول با شما کار دارد.
از طرز و شکل صحبتهای حاج اکبر آقای ناظم معلوم گشت که حدسم درست بوده است و او به علّت گلو درد، گلویش را با پارچهای بسته است. گلوی حاج اکبر آقای ناظم بر اثر عزاداریها و نوحه خوانیهای زیاد به شدّت متورّم شده بود. حنجره او به اندازهای آسیب دیده بود که صدایش به سختی درمی آمد.
حاج اکبر آقای ناظم به کنار حاج رسول آمد و آن دو شروع به سلام و علیک کردند. بعد از احوالپرسی حاج رسول از حاج اکبر آقای ناظم پرسید: حاج آقای ناظم! شما الآن کجا میخواهید تشریف ببرید؟
حاج اکبر آقای ناظم با همان صدای گرفته و بسیار ضعیف و مریضش جواب داد: همین طوری که میبینی گلویم درد میکند و صدایم در نمیآید، میخواهم به خانه بروم استراحت کنم تا ان شاءاللَّه فردا هم بتوانم برای خواندن و عزاداری آمادگی داشته باشم.
به نظر میرسید که حاج رسول از اینکه حاج اکبر آقای ناظم در روز عاشورا به این زودی به خاطر گلو دردش می خواهد به خانهاش برود تعجب کرده است.
حاج رسول یک نگاهی به حاج اکبر آقای ناظم انداخت و گفت: حاجی! بگذار اول من فقط دو خط شعر برای شما بخوانم و بعد، آن موقع شما اگر خواستی به خانهات بروی برو.
سپس حاج رسول هر دو دستش را بر روی شانههای حاج اکبر آقای ناظم انداخت و در حالی که صورتش در مقابل صورت او قرار داشت شروع به خواندن این یک بیت شعر نمود:
سودا زده طُرّه جانانهام امروز
زنجیر بیارید که دیوانهام امروز
من خودم در آن لحظه با چشمها و گوشهای خودم شاهد بودم و دیدم زمانی که حاج رسول این یک بیت را با آن حالت برای حاج آقای ناظم خواند یک مرتبه حاج اکبر آقای ناظم سرفهای کرد و به یک باره صدای او به طور کامل باز شد و دیگر از آن شدت گرفتگی صدا اثری باقی نماند!
سودا زده طُرّه جانانهام امروز
زنجیر بیارید که دیوانهام امروز
لازم به ذکر است که مرحوم حاج اکبر آقای ناظم نیز همچون رسول ترک یکی از دلسوختگان و عاشقان امام حسینعلیه السلام بوده است. او نیز در عشق و ارادتی که از همان دوران کودکی و نوجوانی نسبت به مقتدا و مولایش ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام داشته است شهره شهرش بوده است.
مرحوم حجة الاسلام والمسلمین حاج شیخ حسین کبیر تهرانی میگفت: «در آن زمان خیلیها مرحوم حاج اکبر آقای ناظم را اوّل خواننده حسینی در همه تهران میدانستند.»
سودا زده طُرّه جانانهام امروز
زنجیر بیارید که دیوانهام امروز
نقل است که این یک بیت شعر، تداعی و یادآوری کننده یک ماجرایی است که میان رسول ترک و حاج اکبر آقای ناظم اتفاق افتاده بوده میباشد.
میگویند: در یکی از روزهای عاشورا زمانی که رسول تُرک و حاج اکبر آقای ناظم هنوز یکدیگر را نمیشناختهاند و هر دو با هیئت و دسته خویش در بازار تهران مشغول عزاداری بودهاند ناگاه با یکدیگر رو به رو میشوند.
میگویند: با آنکه تا آن لحظه آن دو هیچ شناختی از یکدیگر نداشتهاند و با آنکه رسول ترک آذری زبان بوده است و حاج اکبر آقای ناظم فارسی زبان، امّا آن دو فقط با اولین نگاه و برخورد متوجه میشوند که یک آشنا و هم زبانی پیدا کردهاند. آن دو با اولین نگاه و برخورد در مییابند که هر دو از یک سنخ هستند و هر دو آتشی به دل دارند و عشق و شوری در جان.
میگویند: در آن روز که یکی از روزهای عاشورا بوده است، رسول تُرک و حاج اکبر آقای ناظم، هیئتها و دستههای خویش را رها میکنند و با یکدیگر هیئت و دستهای دو نفری به راه میاندازند.
میگویند: در آن روز رسول ترک و حاج اکبر آقای ناظم برای یکدیگر میخواندهاند و با هم مینالیدهاند و میسوختهاند.
میگویند: در آن روز رسول ترک و حاج اکبر آقای ناظم گریان و نالان و همانند مادرهای جوان مُرده خود را به در و دیوار و کرکرههای بازار میکوبیدهاند و یکی از شعرهایی را که از شدّت مصیبت امام حسینعلیه السلام در آن روز عاشورای حسینی بر زبان میآوردهاند و تندتند آن را با ناله و فغان میخواندهاند همین یک بیت شعر بوده است:
سودا زده طُرّه جانانهام امروز
زنجیر بیارید که دیوانهام امروز (1)
1) 18. این قصّه اولین برخوردِ رسول ترک با حاج اکبر آقای ناظم بنا بر صحبتهای حاج هادی جبّاری یکی از اعضای هیئت نو باوگان قنات آباد (واقع در خیابان مولوی تهران) نوشته شده است.
خاطرهای از شام
جناب آقای حاج حسین علیپور نقل میکرد که استادم مرحوم آقای حاج حسن ناجیان که یکی از ذاکران و خوانندگان درجه یک و با صفای امام حسینعلیه السلام بود برای من تعریف میکردو میگفت:
در یکی از سفرهایی که به سوریه و شام رفته بودم، روزی به حرم حضرت زینبعلیها السلام مشرّف شدم و مشغول وضو گرفتن در صحنِ حرم بودم. در همین هنگام متوجه شدم حاج رسول نیز وارد صحن مطهر حضرت زینبعلیها السلام شد. او دستمالی را که سه بسته گز اصفهانی در لای آن بود در زیر بغلش داشت و چند نفر از عربها و جوانهای سوری نیز که به حاج رسول علاقمند بودند به دنبال او در حرکت بودند. او آن روز در یک حال و هوای خاصّی قرار داشت.
حاج رسول تا چشمش به من افتاد به کنار من آمد و بعد از سلام و احوالپرسی به من گفت: آقای ناجیان! صبر کن من هم وضو بگیرم تا با هم به حرم مشرّف شویم. امروز من میخواهم خودم زیارتنامه بخوانم، شما هم بیا گوش کن.
من با خودم گفتم: حاج رسول چگونه میخواهد امروز برای ما زیارتنامه بخواند، او که زیاد سواد ندارد!
حاج رسول مشغول وضو گرفتن شد و من صبر کردم تا او نیز وضویش را گرفت و سپس من و آن عربهای سوری به دنبال حاج رسول به طرف داخل حرم به راه افتادیم. حاج رسول وارد کفشداری شد و یکی از بستههای گز را به مسئول کفشداری داد. او بستههای دیگر را نیز به دست من داد و گفت: اینها را هم شما نگه دار تا من راحتتر بتوانم زیارتنامه بخوانم.
زمانی که میخواستیم داخل حرم بشویم، من رو به حاج رسول کردم و در حالی که به کتیبه هایی که بر روی آنها اذنِ دخول - دعاهای اجازه وارد شدن به حرم - نوشته شده بود اشاره میکردم گفتم: حاج رسول! حالا که شما امروز میخواهی برای ما زیارتنامه بخوانی پس در ابتدا این دعاهای اذنِ دخول را نیز برای ما بخوان.
چشمهای حاج رسول به یک باره پر از اشک شد و با یک سوز و حالی گفت: باشد من اذن دخول هم میخوانم امّا من اذن دخولهایی را که خودم بلد هستم میخوانم!
سپس حاج رسول ابتدا با صدای بلند گفت:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
آن گاه بافغان و گریهای شدید شروع به خواندن این شعرهای ترکی نمود:
ظلم آتشینه کوفه ده یاندیخ ایکی میزدا
(زبان حال حضرت زینبعلیها السلام خطاب به سر بریده امام حسینعلیه السلام است که میگوید: ای برادر! در آتش ظلم و بیداد، در شهر کوفه، هر دو تای ما سوخته گشتیم)
بیر گونده همان شهری دولاندیخ ایکی میزدا
(هر دو تای ما در یک روز، آن شهر را گردیدیم و دور زدیم)
سن نیزه ده من ناقه ده گلدیخ ایکی میزدا
(هر دو تای ما آمدهایم، امّا تو بر روی نیزه آمدی و من بر روی ناقه)
در این لحظه حاج رسول در حالی که از خود بیخود شده بود و سرش را نیز زخمی کرده بود با اشک و نالهای شدید ادامه داد:
باش دان باجین اولسون یارالاندیخ ایکی میزدا
(ای برادر! خواهرت برایت بمیرد، هر دو تای ما نیز سرهایمان زخمی و خونی شده است)
قربانِ آن زیارتنامه خواندنهای رسول ترک، قربانِ آن اذنِ دخول خواستنهای او، قربانِ آن گریهها و قربانِ همه آن بی تابیها و سوز و گدازهای رسول ترک که همه آنها از عشق و ایمان و جذبههای درونی او نشأت گرفته بود. امّا شما ای خواننده عزیز! اگر میبینید که رسول ترک در این خاطره و نیز در خاطره دهم سرش از شدّت سوز و گداز زخمی میشود، این به معنای آن نیست که او بر این گونه اعمال تأکید و سفارش داشته باشد و این اعمال و بی تابیها را یک اصل بداند بلکه بر عکس، بنا بر آنچه دوستان و رفقای رسول ترک
میگویند: او همیشه بر گریه و نیز بر توّجه داشتن به راز و رمزها و تجلّیهای محبّت امام حسینعلیه السلام اصرار و تأکید داشته و خودش نیز همیشه بر اشک ریختن مداومت میداشته است.(1)
حاج محمد سنقری یکی از دوستان و رفقای چندین ساله رسول ترک میگفت: او از قمه زنی و این طور چیزها خوشش نمیآمد و میگفت: مهم آن است که شاعران و مدّاحان، عشقِ امام حسینعلیه السلام را برای مردم جلوه بدهند.
حاج محمد سنقری در توضیح و در ادامه صحبتهایش میگفت: یکی از شعرهایی که حاج رسول آن را زیاد دوست میداشت و بسیار آن را میخواند و گریه میکرد، این شعر بود:
ایله مست جام عشقم بلمرم صهبا ندور
آب کوثر هاردادور یا ساغر مینا ندور
(زبان حال حضرت ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام در قتلگاه: آن قدر مست جام عشق شدهام که دیگر نمیدانم صهبا چیست و نمیدانم که آب کوثر کجاست و یا ساغر مینا چیست)
1) 19. امّا این نکته نیز ناگفته نماند که بنا بر گفتههای دوستان و رفقای رسول ترک، او یک اهتمام و عنایتی خاص به زیارت حرم حضرت زینب علیها السلام و سفر به شام و سوریه داشته است و در آن جا از یک سوز و حال و هوای خاصّی برخوردار بوده است. بعضی از دوستانش میگفتند: در بعضی از سفرهایی که حاج رسول به سوریه و شام میرفت گاهی به مدّت چند ماه در آن جا ماندگار میشد.
زینبیم یاد دان چخوب بلمم سکینم هاردادور
جلوه گاه عشقده دنیا و مافیها ندور
(دیگر زینبم از یادم رفته است و دیگر نمیدانم سکینهام در کجا مانده است. در این جلوهگاهِ عشق من نه دنیا را و نه آنچه را که در آن است میشناسم و میدانم چیست)
اوز اوزیمی من فراموش اتمیشم هیچ بلمرم
ریزه ریزه دوغرانان صد پاره بو اعضا ندور
(من خودم را نیز فراموش کردهام و هیچ نمیدانم که این ریزه ریزه بریده شدهها و این صد پاره پیکر چیست)
جان چخار جسمیم اولار راحت داخی آختار مارام
نعشیمون آلتندا خاشاک و خس و خارا ندور
(نزدیک است که جانم از جسمم بیرون رود و بدنم دیگر راحت خواهد شد و دیگر به دنبال نعش و بدن عریان و برهنهام نخواهم گشت که این خارها و خس و خاشاک زیر بدنم چیست)
عاشق مجروحه یر بستردی گون نوری لحاف
سندس خلدبرین یا سایه طوبی ندور
(برای یک عاشقی که مجروح شده است، زمین بسترش میباشد و نورِ خورشید لحافش، و برای این عاشقِ مجروح سُندس خلد برین و یا سایه طوبی چه معنایی دارد و چیست)
باش ویرن من باش کسن سیز قیل و قال ایتمک نچون
بیر نفر مظلومی اُلدور مکده بوغوغا ندور
(این کسی که سرش را میخواهد بدهد، من هستم و کسی که میخواهد سر ببُرد شما هستید، پس این قیل و قال و سر و صداهای شما برای چیست؟ و به راستی که برای کشتنِ یک مظلومی این همه غوغا و سر و صدا برای چیست؟!)
چکمه خنجر باتما ناحق قانه انجتمه منی
ایندی من الّم داخی بو زحمت بیجا ندور
(و تو ای کسی که میخواهی سرم را بِبُری، بیخودی این خنجرت را نکش و به ناحق و بی دلیل مرا اذیت و آزار نده. چون من دیگر خودم الآن جان خواهم داد، پس این زحمت بیجا برای چیست؟!)
ایندی یل طوفان ایدر توز توپراقی ایلرکفن
یار کویینده شهیده خلعت دیبا ندور
(هم اکنون باد به حرکت در خواهد آمد و طوفانی بر پا میشود که گرد و خاک را برای من کفن خواهد کرد، پس در کوی یار برای یک شهید، کفن و خلعتِ دیبا چه معنایی دارد؟)
نصیحتهای رسول
جناب آقای حاج حسین علیپور میگفت:
یک روز حاج رسول به من گفت: حسین آقا! اگر فردا صبح کاری نداری فردا ساعت شش در سر کوچه ما باش تا با هم به جلسه هیئت لباس فروشها برویم که حاج شیخ رضا سراج نیز در آن جا منبر میرود.
فردای آن روز من به همان جایی که با حاج رسول قرار گذاشته بودیم رفتم و با هم به سوی هیئت لباس فروشها به راه افتادیم. در بین راه از صحبتهای حاج رسول متوجه شدم که او انتظار دارد تا من هم در آن هیئت بخوانم، به همین خاطر به او گفتم: حاج رسول! شما لطف دارید که دوست دارید من هم در آن هیئت بخوانم، امّا آنها فارس هستند و من فقط از شعرهای ترکی حفظ هستم و به شعرها و نوحههای فارسی خیلی کم آشنایی دارم.
حاج رسول همانند کسانی که توقّع و انتظار نداشته باشند که یک حرف نادرستی را از شخصی بشنوند به یک باره منقلب شد. او در حالی که صدایش را کمی بلند کرده بود با گریه به من گفت: حسین آقا!
حقیقت را پیدا کن شما همیشه باید زبان حالت این باشد:
زینبم هارا گدیم
هارام وار هارا گدیم
(یعنی: زینبم کجا بروم؟ من دیگر کجا را دارم و کجامیتوانم بروم)
حاج رسول با آن گریه و با آن حالتی که آن یک بیت شعر را میخواند به من حالی کرد که برای یک مدّاح و نوحه خوان اینجا و آن جا و هم زبان و غیر هم زبان و آشنا و غیر آشنا هیچ معنایی ندارد و همیشه باید مانند مصیبت زدههای حماسه کربلا باشد.
سپس حاج رسول به من گفت: حسین آقا! به شما وصیت و سفارش میکنم تا به جلسهها و هیئتهای غریبه نیز زیاد بروی.
من گفتم: حاج رسول! به چه منظوری باید به جلسههای غریبه و ناآشنا بروم؟
او جواب داد: در جلسههای غیر آشناها و غریبهها نه آنها شما را میشناسند و نه شما آنها را میشناسی، به همین خاطر اخلاص و حضور قلبت خیلی بیشتر خواهد شد.
و قصّه جالبی هم که آن روز اتفاق افتاد این بود که زمانی که ما به جلسه هیئت لباس فروشها وارد شدیم، حاج شیخ رضا سراج در بالای منبر مشغول روضه خوانی درباره حضرت زهرای مرضیه علیها السلام بود. تا چشم مرحوم حاج شیخ رضا سراج به حاج رسول افتاد فوری حاج رسول را صدا زد و گفت: رسول بیا که به موقع آمدی، بیا برای ما ترکی بخوان.
حاج رسول نیز بلافاصله گفت: من امروز خودم نمیخواهم بیشتر از دو خط بخوانم، من امروز یکی از نوکران امام حسینعلیه السلام را آوردهام، بقیهاش را او برای شما میخواند.
سپس حاج رسول با صدای بلند شروع به خواندن ایناشعار نمود:
قوی دیوم من یا علی آغلا نوایه سنده گل
من گدنده باش آچیخ کرببلایه سنده گل
(زبان حال حضرت زهراعلیها السلام: یا علی! اجازه بفرما به تو وصیت کنم و بگویم که در آن لحظههای گریه و زاری تو هم حتماً بیایی. یا علی! در آن زمانی که من با سری برهنه به سوی کربلا میروم تو هم حتماً بیایی)
کوفه ده اول گجه مطبخ سرایه سنده گل
گور حسین اوغلوم اولان منزلده واردور نه جلال
(یا علی! به شهر کوفه در همان اولین شب به تنور آن خانه نیز تو هم حتماً بیا و ببین که در آن خانهای که حسینم در آن جاست چه جلالی بر پاست)
و بعد حاج رسول به من اشاره کرد که بقیهاش را من بخوانم و من هم که دیگر هیچ چارهای جز خواندن نداشتم شروع به خواندن شعرهای ترکی نمودم.
یک خاطرهای شبیه به این خاطره را نیز آقای حاج محمد احمدی صائب نقل میکرد. ایشان میگفت: یک روز در سر پلّه بازار نوروزخان با حاج رسول رو به رو شدم. او بعد از حال و احوالپرسی گفت: الآن کاری داری؟
گفتم: نه، کار خاصّی ندارم.
او گفت: پس بیا با هم به یک جایی برویم.
من هم دیگر نپرسیدم به کجا برویم و به دنبال حاج رسول به راه افتادم. آن روز حاج رسول مرا به خانه آقای حاج سید محمّد علاّمه برد. در آن جا یکی از جلسات هیئت مداحان تهران برقرار بود و آقای علامه، مجلس چلّه حضرت زهراعلیها السلام گرفته بود. بعد از سخنرانی و روضه خوانیهای مرحوم حاج شیخ رضا سراج که گاه همراه با نکته گوییهای حاج رسول بود، بعضی از حاضران که همه از مداحان تهران بودند شروع به خواندن کردند. بعد از لحظاتی حاج رسول رو به من کرد و گفت: شما هم بلند شو چند خط بخوان.
من هم اطاعت کردم و چند بیت شعر فارسی خواندم و نشستم. هر یک از مداحان، یکی پس از دیگری بلند میشدند و چند بیتی میخواندند و نوبت را به دیگری واگذار میکردند. چند دقیقهای گذشت و حاج رسول دوباره به من گفت: بلند شو بخوان.
در این مرتبه دوم نیز من بلند شدم و چند خطّی در رابطه با حضرت زهرای مرضیه علیها السلام خواندم. باز دقیقه هایی گذشت و حاج رسول دوباره به من اشاره کرد تا بخوانم. ولی من این مرتبه به حاج رسول گفتم: حاجی من دیگر مرثیه فارسی حفظ نیستم و هر چه بلد بودم خواندم و فقط از شعرهای ترکی میتوانم بخوانم و اینها هم که همه فارسی زبان هستند و ترکی نمیفهمند.
حاج رسول که از حرفهای من به شدّت ناراحت شده بود با گریه
و اشک گفت: من که نگفتم برای اینها بخوانی، گفتم برای خانم حضرت زهراعلیها السلام بخوان!
وقتی حاج رسول این حرفها را با آن حال و کلام نافذش به من گفت من بلافاصله بلند شدم و شروع به خواندن مرثیه و شعرهای ترکی نمودم که در آن هنگام برای من بسیار تعجب آور و غیر عادی بود که با آنکه اکثریت حاضران زبان ترکی را نمیفهمیدند، امّا به شدت به گریه افتاده بودند و حتی بعضی از آنها به اندازهای منقلب شده بودند که حالشان بد شد و آنها را از مجلس بیرون بردند. آن جلسه به قدری گرم و با معنویت شده بود که تا ساعت چهار بعد از ظهر طول کشید و تازه در آن ساعت به حاضران ناهار داده شد.
حاج محمد احمدی در حالی که میخواست تأکید کند که این تأخیر و طولانی شدنِ جلسه زیاد هم غیر عادّی نبوده است میگفت: البته همیشه و هر وقتی که حاج رسول در یک مجلس و هیئتی حضور مییافت واقعاً دیگر معلوم نبود که آن مجلس در چه زمان و ساعتی به پایان خواهد رسید!
عیدهای نوروز
از خاطرات و گفتههای دوستان و رفقای رسول ترک معلوم میشود که در هر زمانی که مقدّمات و شرایط تشرّف به عتبات عالیات برای رسول ترک مهیا و آماده میشده است او بی درنگ بارِ سفر را میبسته و به سوی کربلا به راه میافتاده است. امّا با این حال یکی از عادتهای او این بوده که همیشه و اغلب در روزهای عید نوروز، زمانی که مردم به سرگرمیهای رسومات و سنتهای نوروز مشغول بودهاند او در این روزها در کربلای امام حسینعلیه السلام مشرّف بوده است.
آقای حاج حسین نوتاش میگفت: روزی از حاج رسول پرسیدم: حاجی! شما چرا مقید شدهای در روزهای عید نوروز در کربلا باشی، چرا این اهتمام و تقید به حضور داشتن در کربلا را در روزهایی همچون تاسوعا و عاشورا و یا اربعین و از این گونه روزها نداری؟!
حاج حسین نوتاش میگفت: در همان لحظهای که این سئوال را از حاج رسول میپرسیدم، دیدم که قطرههای اشک در چشمهای حاج
رسول حلقه زد و سپس او با یک دل شکستگی و با همان چشمهای اشک آلودش گفت: «حسین آقا! من در طول سال رویم سیاه میشود، پس به این امید و آرزو همیشه در انتهای سال به نزد آقا و مولایم میروم تا ان شاءاللَّه همه این رو سیاهیهای سال پاک شود.»
روز نیمه شعبان در حرم امام حسینعلیه السلام
جناب آقای حاج محمّد علّامه که در حدود شصت سال است در تهران به روضه خوانی و مرثیه سرایی و خدمتگزاری به آقا ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام مشغول میباشد، میگفت: بیش از چهل سال قبل از این من در ماه شعبان به زیارت عتبات عالیات مشرّف شده بودم و در روز نیمه شعبان، روز تولّد حضرت حجة بن الحسن العسکریعلیه السلام در کربلا و در حرم مطهّر امام حسینعلیه السلام مشرف بودم. آن روز چون نیمه شعبان بود حرم بسیار زیاد شلوغ بود. کثرت جمعیت به اندازهای بود که نفس کشیدن را نیز مشکل کرده بود. من با زحمت در گوشهای از حرم جایی پیدا کرده بودم و در آن جا در حال و هوای خودم مشغول زیارت بودم که ناگاه چشمم به حاج رسول ترک افتاد. او نیز آن روز به حرم آمده بود و در نزدیکیهای بالای سر مبارک مشغول زیارت بود. حاج رسولِ ترک تا نگاهش به من افتاد خودش را از میان جمعیت با زحمت و سختی به کنار من رساند. او آن روز جملهای را به من گفت که با توجه به کم سواد بودنش برای من بسیار عجیب و مهم بود و تا الآن که
بیش از چهل سال از آن لحظه میگذرد هنور هم حرفهای او را به هیچ وجه فراموش نکردهام. او در آن نیمه شعبان، در کنار مرقد مبارک حضرت امام حسینعلیه السلام با لهجه غلیظ و زیبای آذری به من گفت:
«آقای علاّمه! اگر فرزندی به پدرش بد کرد و یا اگر غلامی فرمانهای مولایش را اطاعت نکرد و آن پدر و یا مولا به او گفت: برو دیگر نمیخواهم تو را ببینم، آن فرزند و یا غلام باید خیره سری نکرده و فوری خودش را از جلوی چشمهای آن پدر یا مولا دور کند ولی منتظر و مترصّد باشد تا در هر زمانی که آن پدر یا مولا اذن و اجازه عام داد و به دلایلی درِ خانه خود را باز گذاشت تا دوستان و آشنایان به خانه او در رفت و آمد باشند، آن بد هم در میان دیگران وارد شود و به خصوص خوب است که یک شخصی را نیز که مورد توجه آن پدر یا مولا هست واسطه خود قرار دهد که در این صورت بی شک آن پدر یا آن مولا گذشته او را فراموش کرده و با او به دیده محبّت نگریسته و او را نیز شامل مرحمت مینماید. آقای علاّمه! امروز روز نیمه شعبان است و امام حسینعلیه السلام اذن عام داده است و خوبان در حرمِ او گرد آمدهاند تا بدهایی مثل من نیز در اینجا باشند و ان شاءاللَّه لطف آن حضرت شامل حال ما هم خواهد شد.»
دو نکته:
نکته اول - این برخورد و ملاقات در آخرین سالهای حیات رسول ترک اتفاق افتاده است، بنابر این همان طور که قبلاً نیز اشاره شد، یکی از صفات جالب و پسندیده رسول ترک دوری از عُجب و غرور بوده است.
با اینکه او سالهای زیادی را در پاکی و در عشق و محبّت به اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام زندگی کرد ولی بنا بر صحبتها و گفتههای رفقای او هیچ گاه او را غرور و خودبینی نگرفته بود و همان طور که در خاطره بالا نیز ظهور داشت، رسول ترک همیشه در خوف و رجا بوده است.
نکته دوم - چه رسم نیکو و پسندیدهای است که بسیاری از شیعیان و ارادتمندان به ائمّه اطهارعلیهم السلام این توفیق را دارند که در روزهای اعیاد و ولادتها ولو به اندازه چند دقیقه در حرمهای حضرات معصومینعلیهم السلام و امامزادههای بزرگواری که در گوشه و کنار پراکندهاند حضور مییابند.
در شبهای قدر
حاج جلیل عصری میگفت: «در زمان حیات حاج رسول، من در این میدان اعدام مغازه خواربار فروشی داشتم و حاج رسول همه ساله در ماههای رمضان، یکی از مشتریهای دائمی و ثابت ما بود. او هر ساله در ماه رمضان چند روز جلوتر از شبهای قدر به ما سفارش میداد تا چیزهایی مثل برنج و روغن و قند و این جور چیزها را در بستههای واحد برای او بسته بندی کنیم. سپس حاج رسول در شبهای قدر این بستهها و اجناس را توسط یک آقای رانندهای به در خانه خانوادههای بیبضاعت و نیازمندی که از قبل آنها را شناسایی کرده بود میفرستاد. فقط من خودم هر سال برای این سه شب در حدود یک تُن مواد غذایی را برای او بسته بندی و آماده میکردم و او تا زمانی که زنده بود، هر سال در این سه شب این اجناس و کالاهای بسته بندی شده را تهیه میکرد و به دست نیازمندان و فقرای واقعی میرسانید.»
بی شک یکی از فصلهای مهم و قابل توجه در زندگینامه رسول ترک مسئله تلاش و کوششهای او در راه کسب و کار و کمک و دستگیری از نیازمندان بوده است. در چند خاطره بعدی به ابعادی از سخاوتها و بعضی از سجایای اخلاقی رسول ترک پرداخته خواهد شد. البته فراموش نشود که:
این همه آوازهها از شَه بود.
کمک برای ازدواج
حاج مرتضی پستونی، هم اکنون صاحب قهوه خانه سرای جمهوری است. او در زمان حیات رسول ترک در همین قهوه خانه شاگردی میکرده است و به مقتضای شغلش به حجرهها و مغازههای اطرافِ قهوهخانه از جمله به مغازه رسول ترک، زیاد رفت و آمد میکرده است. حاج مرتضی پستونی میگفت:
خدا حاج رسول را رحمت کند! او آدمی بود که بسیاری از گرفتاریهای مردم را حل میکرد. هر کسی هر مشکلی داشت اگر به مغازه او میرفت ناامید بیرون نمیآمد و یکی از صحنههای جالبی که ما شاهدش بودیم این بود که همیشه در شبهای جمعه فقرا و نیازمندان زیادی در جلوی مغازه او جمع میشدند و او به یک یک آنها کمک میکرد.
حاج مرتضی میگفت: من خودم نیز در آن زمانی که در این قهوه خانه به شاگردی مشغول بودم، با تشویقها و راهنماییهای حاج رسول سنگ بنای ازدواجم گذاشته شد. در واقع حاج رسول واسطه این ازدواج بود.
او یک روز من و مرحوم حاج احمد صاحب قهوه خانه را جمع کرد و سپس با همان لهجه زیبای ترکی و شیرینی که داشت به حاج احمد گفت: احمد آقا! دخترت را بده به این مرتضی، این مرتضی پسری خوب و فعّالی است. شما غصّه خرج عقد و عروسی را هم نخور اگر کمبودی بود من هستم.
حاج رسول در شب عروسی نیز شاگردش را با مبلغی پول به مجلس عروسی فرستاده بود و پیغام هم داده بود: ببخشید که من خودم نتوانستم بیایم.
و واقعاً آن پولی که حاج رسول به ما داد خیلی با برکت بود و خیلی به درد ما خورد. من هم هیچ وقت این مطلب را فراموش نخواهم کرد و همیشه هر وقت به یادش میافتم برای او طلب مغفرت میکنم.
ناهار خوردنهای رسول ترک
یکی از مسائل و موضوعاتی را که بسیاری از دوستان و رفقای رسول ترک آن را بیان میکردند، قضیه غذا خوردنهای رسول ترک بود. آنها میگفتند: حاج رسول همیشه عادت داشت که هر روز برای ناهار علاوه بر غذای خود و شاگردش، غذای حداقل ده پانزده نفر را بار بگذارد.
بسیاری از دوستان و رفقای رسول ترک میگفتند: امکان نداشت که حاج رسول یک روز ناهارش را به تنهایی بخورد. همیشه زمانی که موقع ناهار میشد در حدود ده تا بیست نفر در حجره و مغازه او جمع میشدند و با او ناهار میخوردند و علاوه بر دوستانی که به او سر میزدند بسیاری از باربرهایی که در اطراف مغازه او در رفت و آمد بودند نیز در سرِ سفره او حاضر میشدند.
دوستان و رفقای رسول ترک میگفتند: در مغازه حاج رسول علاوه بر ناهار، چایی نیز بی حدّ و اندازه داده میشد.
حاج محمد سنقری میگفت: حاج رسول خیلی مَشْتی بود.
او هم برای خودش خوب خرج میکرد و زیاد به کربلا و سفرهای زیارتی میرفت و هم بی اندازه و بیحساب و کتاب به دیگران احسان و انفاق و بخشندگی داشت. او سعی میکرد همیشه در جیبهایش پول باشد تا اگر به فقیری برخورد میکند بتواندکمک کند.
آقای حاج سید احمد تقویان نیز میگفت: خوب معلوم بود که حاج رسول هیچ علاقهای به دنیا نداشت. او هر چه در میآورد یا خودش خرج میکرد و یا به فقرا میداد. حاج رسول در عین اینکه به طور طبیعی آدمی تند مزاج و با ابّهت بود، ولی برخوردش با مردم خیلی ملایم و آرام بود و در عین اینکه خشن به نظر میرسید ولی بسیار وارسته بود.
حاج سید احمد تقویان میگفت: حاج رسول نسبت به سادات خیلی احترام و عزّت قائل بود، به خصوص اگر سیدی را میدید که مداحی نیز میکند بسیار خوشحال و مسرور میشد و به شدّت به او اظهار علاقه و ارادت میکرد.
حاج نقی دبّاغی نیز میگفت: او خیلی آدم باصفایی بود، اگر با کسی دوست بود، اگر چند روزی او را نمیدید فوری سراغش را میگرفت و به دنبال او میافتاد که چرا پیدایش نیست.
رسولترک به فامیلها و برادر و خواهرهایش نیز بسیار کمک و رسیدگی میکرده است.
خواهرش ربابه خانم که پیر زنی بسیار مظلوم و مهربان است میگفت: حاج رسول خیلی سخی بود، او همیشه به ما پول میداد. حاج رسول به من و برادرمان مرحوم حاج مهدی کمک میکرد، تا در تبریز خانهای خریدیم. او به فامیلهای دیگر نیز خیلی کمک میکرد. ما یک فامیلی در تبریز داشتیم که شوهرش از دنیا رفته بود و حاج رسول همیشه و به طور مرتّب برای آنها پول و چیزهای دیگر میفرستاد.(1)
1) 20. لازم به توضیح است که رسول ترک تا آخر عمرش در دو اتاق اجارهای زندگی میکرده است.
گریه همسایه کلیمی
جناب آقای حاج نقی دبّاغی میگفت:
خدا رحمت کند حاج رسول را! زمانی که از دنیا رفت مغازهاش برای مدّتی تعطیل و بسته بود، تا اینکه قرار شد مغازه حاج رسول را برادرش باز کند. بنا بر این یک روز با عدهای از دوستان و بعضی از نوحه خوانها با برادرِ حاج رسول به جلوی مغازه حاج رسول رفتیم تا مغازه را باز کنیم. ما آن روز با تعدادی از بازاریها و همسایههای حاج رسول در جلوی مغازه جمع شده بودیم و بعضی از نوحه خوانها به یاد حاج رسول در مصیبت امام حسینعلیه السلام مرثیه خوانی میکردند و جمعیت نیز گریه میکردند. یاد و خاطره حاج رسول همه حاضران، اعم از دوستان و همسایهها را به شدّت گریان کرده بود. در همین هنگام من متوجه منظره عجیبی شدم. در واقع نگاهم به یکی از همسایههای حاج رسول افتاد. او نیز به شدّت منقلب شده بود و گریه میکرد. گریههای آن مرد برای من بسیار جالب و شگفتانگیز بود، زیرا که آن مرد یک کلیمی بود.
من کنجکاو شده بودم که اشکها و گریههای آن آقای کلیمی برای چیست؟! عاقبت طاقت نیاوردم و به کنار آن همسایه کلیمی رفتم و پرسیدم:
ببخشید! شما برای چه این قدر گریه میکنید؟!
آن آقای کلیمی یک نگاهی به من انداخت و در حالی که همچنان گریه میکرد گفت: چرا من گریه نکنم. من سالها همسایه او بودهام و یک چیزهایی را در اینجا دیدهام که شماها از آنها بی خبر هستید. من بارها و بارها با این چشمهای خودم دیده بودم که این مرد چقدر به نیازمندانی که به او مراجعه میکنند کمک میکند. او به اندازهای به نیازمندان کمک میکرد که من اطمینان پیدا کرده بودم که او هر چه کسب میکند و در میآورد به مردم میدهد!
کمک به خانوادههای بیسرپرست
جناب آقای محمد تقی ثبوتی سالها در بازار همسایه دیوار به دیوارِ رسول ترک بوده است.
ایشان تعریف میکرد:
سالها پیش در زمان حیات حاج رسول، سرای جمهوری سرایداری داشت به نام جعفر آقای منظوری. این جعفر آقا یک رابطه خوب و دوستانهای با حاج رسول داشت. یک روز حاج رسول که ظاهراً به کمک احتیاج داشته است این جعفر آقا را صدا میکند و به او میگوید: اگر کاری نداری بیا با هم به جایی میرویم و برمی گردیم.
بعدها مرحوم جعفر آقای منظوری خودش برای من (ثبوتی) تعریف کرد و گفت:
آن روز با حاج رسول به یکی از محلّههای تهران رفتیم. کوچه به کوچه رفتیم تا بالاخره حاج رسول در جلوی خانهای ایستاد و شروع به در زدن کرد. لحظاتی بعد خانمی در را باز کرد. آن زن مانند کسانی که در انتظار باشند در را باز گذاشت و به داخل خانه بازگشت.
حاج رسول یک بفرمایی به من گفت و سپس ما نیز پشت سر آن زن داخل خانه شدیم. وقتی وارد اتاق شدیم من دیدم چند تا بچه کوچک و قدّ و نیم قدّ در داخل آن اتاق مشغول بازی هستند. از سر و روی آنها پیدا بود که یتیم و بی سرپناه هستند و در فقر و تنگدستی زندگی میکنند. من آن روز از رفتار و برخوردهایی که حاج رسول با آنها داشت فهمیدم که او همیشه و هر چند وقت یک بار به آنها سر میزند و به آنها کمک و رسیدگی مینماید.
در همین رابطه آقای حاج حمید واحدی یکی از دوستان و رفقای رسول ترک که مغازهاش نیز در نزدیکیهای حجره و مغازه او بوده است مطالبی را نقل میکرد. حاج حمید واحدی میگفت:
زمانی که حاج رسول رحلت کرد و از دنیا رفت، بسیاری از آدمهای بی بضاعت و فقیر، به آشنایان و نزدیکان حاج رسول مراجعه کردند و بیان داشتند که حاج رسول به آنها رسیدگی و کمک میکرده است.
حتی بسیاری از آنها گفته بودند که او به صورت ماهیانه و یا هفته به هفته به آنها کمکهای مالی مینموده است. حتی من خودم نیز در همان روزها و هفتههای اولی که حاج رسول از دنیا رفته بود چند مورد را با چشمهای خودم دیدم که چند تا از این خانوادههای گرفتار و فقیر که تازه از فوت حاج رسول باخبر شده بودند، با بچههای خردسالشان به جلوی مغازه حاج رسول آمده بودند و ابراز تأسف و اندوه میکردند. آنها خودشان اظهار میداشتند که حاج رسول به طور مرتّب و ثابت به آنها کمک میکرده است.
بعضی از ویژگیهای رسول از زبان همسایه
آقای محمد تقی ثبوتی همسایه دیوار به دیوارِ مغازه رسول ترک هر چند که آن چنان دوستی و رفاقتی با رسول ترک نداشته است و رابطه آنها فقط در حد و اندازههای یک همسایه بوده است، ولی با این حال او هنوز هم بعد از چهل سال، سه مورد از صفات و خصلتهای رسول ترک را به خوبی در ذهن داشت. آقای ثبوتی میگفت:
من در دوران جوانی عادت داشتم همیشه در صبح اولین روز ماههای سال به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام بروم. همیشه زمانی که در اولین دقیقههای صبح به سوی حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام میرفتم، در بسیاری از مواقع حاج رسول را میدیدم که در حال بازگشت از زیارت حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام میباشد.
آقای ثبوتی میگفت: یکی دیگر از خصلتهای حاج رسول این بود که در جلوی مغازهاش یک پاتیلِ بزرگ آب گذاشته بود و به سرایدارِ اینجا مرحوم جعفر آقا نیز همیشه به صورت ثابت یک مبلغی پول میداد تا همیشه و در هر زمانی در این پاتیل آب یخ وجود داشته باشد و مردم از آن استفاده کنند.
سومین نکتهای را که آقای ثبوتی بر آن تأکید داشت، این بود که میگفت: حاج رسول آدمی ساکت و کم حرف بود، او بسیار سنگین و باوقار بود.
در ضمن آقای ثبوتی در حالی که لبخند بر لب داشت به بی باکی و برخوردهای جسورانه و شجاعانه حاج رسول با پاسبانها و مأمورهای زورگوی رژیم طاغوتی نیز اشاراتی کرد.
رفع نیاز 100 تومانی
آقای حاج حسین نوتاش که تا اینجا سه چهار تا از خاطرههای او را خواندهاید، یکی از دوستان و رفقای صمیمی رسول بوده است. ایشان یکی از پیر غلامان و نوحه خوانهای با اخلاص و با صفای ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام میباشد. حاج حسین نوتاش یکی از مرثیه خوانها و خوانندگانی است که در طول عمرش حتی یک ریال نیز بابت نوحهخوانی و مداحی امام حسینعلیه السلام دریافت نکرده است. او همانند بسیاری از نوحه خوانهای با اخلاص و با صفای دیگر، این افتخار را دارد که به اندازه یک عمر بدون هیچ گونه توقّع و چشمداشت مادّی، برای ارباب و مولایش خوانندگی کرده است. حتی یک بار در چهل پنجاه سال قبل، زمانی که حاج حسین جوان و مجرّد بوده و در هیئت مسجد آذربایجانیهای بازار تهران نوحه خوانی میکرده است، در یکی از دهههای محرم یکی از مسئولین هیئت میخواسته است تا مبلغ 2000 تومان را از طرف هیئت به او بدهد که او بدون هیچ درنگ و معطّلی امتناع میکند. مبلغ 2000 تومان در آن
زمان به اندازه دو سال درآمد و حقوق حاج حسین بوده است. حتی وقتی آن مسئول باصفای هیئت میخواسته است با قسم و سوگند حاج حسین را وادار کند که آن پول را بپذیرد، حاج حسین نیز او را به حضرت ابوالفضل علیه السلام قسم و سوگند میدهد که او را در این راه به پول آلوده نکند!
به هر حال خواستم تا در ابتدا از یکی از خصوصیتهای گوینده این خاطره آگاه شوید تا بهتر بتوانید از خاطره زیر استفاده ببرید.
حاج حسین نوتاش میگفت:
در حدود سال 1339 هجری شمسی در آخرین سال حیات حاج رسول بود. چند ماهی میشد که من در بانک مشغول به کار شده بودم ولی هنوز به صورت قطعی و رسمی به استخدام در نیامده بودم. بسیاری از مقدمات و مرحلههای کار گزینی و استخدام را طی کرده بودم، ولی همچنان پروندهام در کار گزینی گیر کرده بود و در انتظار کامل شدن پروندهام بودم. البته این مطلب را نیز بگویم که تا حکم استخدامم صادر نمیشد حقوقی نیز به من پرداخت نمیشد و دریافت حقوقهای همه آن چند ماهی هم که کار کرده بودم وابسته به صدور حکم استخدامی بود.
یکی از آخرین مرحلههای کار گزینی و استخدام، داشتن ضمانت نامه محضری بود. در آن زمان تهیه ضمانت نامه محضری 100 تومان خرج داشت و من به علّت اینکه چند ماهی بود حقوقی نگرفته بودم تهیه این مبلغ برای من سخت و دشوار بود. مدتی گذشت و من حیران
و در فکر مانده بودم که این 100 تومان را چگونه آماده و مهیا کنم. نه خودم قدرت داشتم این پول را تهیه کنم و نه شرایط و خصوصیاتم اقتضا میکرد که آن را با کسی مطرح کنم و قرضی چیزی بگیرم. تا اینکه یک روز گذرم به مغازه حاج رسول افتاد. همین که وارد مغازه حاج رسول شدم، او بعد از سلام و علیک به سرعت به سراغ صندوقش رفت و مقداری پول و اسکناس را برداشت و بر روی میز گذاشت. سپس با ناراحتی رو به من کرد و گفت: حسین آقا! چرا شما در حالی که نیاز به پول داری هیچ حرفی به ما نمیزنی؟!
من واقعاً خشکم زده بود و از اینکه در آن موقعیت برای اولین بار میدیدم که حاج رسول این چنین برخوردی با من میکند به تعجب درآمده بودم. من تا آن لحظه به راستی این نیاز و مشکلی را که داشتم با هیچکس در میان نگذاشته بودم و کسی از رازهای من با خبر نبود.
با این حال من باز هم راضی نبودم از او پولی بگیرم، ولی حاج رسول اصرار کرد: باید از این پولها برداری. برای مرتبه دوم نیز خودداری کردم. حاج رسول در مرتبه سوم با تندی و ناراحتی گفت: در این موقعیتها ما باید به یکدیگر کمک و یاری کنیم و شما چارهای به جز برداشتن از این پولها را نداری... .
هنوز خوب یادم هست، از آن پولهایی که حاج رسول بر روی میز گذاشته بود، پنج اسکناس 20 تومانی را برداشتم که حاج رسول باز هم میگفت بیشتر بردارم ولی من گفتم: اگر بیشتر از اینها نیاز داشتم دوباره میآیم میگیرم.
با آن 100 تومانی که از حاج رسول گرفته بودم ضمانت نامه محضری را نیز تهیه کردم و بعد از سه هفته حکم استخدامم به دستم رسید و مدّتی پس از صدور حکم، حقوقم را نیز دریافت کردم.
از قضا در آن روزها حاج رسول در بستر بیماری افتاده بود. من با خودم فکر کردم چون حاج رسول خانواده ندارد، بهتر است زودتر بروم و پولش را پس بدهم. همه حقوقم را برداشتم و به سوی خانه حاج رسول به راه افتادم. در راه با خودم عهد کردم هر طوری شده است باید این 100 تومان را به حاج رسول برگردانم و هر چند که او مریض است و شاید از این کارم ناراحت بشود ولی باید به هر شکلی شده است پول حاج رسول در نزد من نماند و او نتواند آن را به عنوان هدیه از من پس نگیرد. با این تصمیم و اندیشه وارد خانه حاج رسول شدم و بعد از احوالپرسی تمام حقوقم را در کنار بسترش گذاشتم و گفتم: حاجی! الحمدللَّه من همه حقوقم را دریافت کردهام، شما هم لطف کنید آن پولی را که به من داده بودید بردارید.
باز در اینجا نیز خیلی عجیب بود، او نگاهی به من انداخت و مانند کسی که از فکر و اندیشه من با خبر باشد بدون هیچ گونه تعارف و حرفی 100 تومان از آن پولها را برداشت و در حالی که بقیه پولها را به من میداد گفت: حسین آقا! خدا به مالت برکت بدهد.
سپس شاگردش را که اهل رشت بود صدا زد و گفت: حسن آقا! این را بگیر بگذار روی پولهای تبریز.
قصه قبر رسول ترک
در یکی از روزهای سرد پاییز بود. مادرِ یکی از نوحه خوانهای تهران به نام حاج حسین فرشی از دنیا رفته بود و رسول تُرک با جمعی از دوستانش به همراه حاج حسین به شهر مقدّس قم رفته بودند تا جنازه آن مادر را به خاک بسپارند. آنها بعد از اینکه تابوت را به دور حرم مطهّر حضرت معصومهعلیها السلام طواف میدهند به سوی یکی از قبرستانهای نزدیک حرم به راه میافتند. یکی از کارگرها و قبر کَنهای قبرستان از قبل قبری را مهیا و آماده کرده بود. او تشییع کنندگان را به سوی قبری چال شده و آماده هدایت میکند. آن قبر در گوشهای از قبرستان در کنار دیوارهای مقبرهها قرار داشت. تشییع کنندگان به بالای آن قبر میرسند و رسولِ ترک با مشاهده آن قبر به یک باره حالش منقلب و متغیر میشود. آن قبر رسول ترک را به شدّت خیره و مبهوت کرده بود. بعضی از حاضران به طور کامل متوجه این حیرت و شگفتی شده بودند. لحظاتی نمیگذرد که حاج حسین فرشی با دفنِ مادرش در آن قبر مخالفت میکند او میگوید: چون این قبر در زیر ناودان قرار دارد من به هیچ وجه راضی نیستم مادرم در اینجا دفن شود.
قبرکَن و بعضی از حاضران مشغول بحث و گفت و گو با حاج حسین میشوند. آن روز هوا بسیار سرد بوده است و در آن سرما چال کندن و آماده ساختنِ قبری دیگر سخت و طاقت فرسا بوده است. با این حال حاج حسین فرشی نمیخواست از حرفش بازگردد. او دوست داشت مادرش را به طور قطع در قبری دیگر به خاک بسپارد.
رسول ترک همچنان با حالتی متفکّرانه و مبهوت به آن قبر خیره شده بود و کاری به آن گفت و گوها نداشت. عاقبت قبرکَن شروع به آماده سازی قبری دیگر در گوشه دیگری از قبرستان میکند و تشییع کنندگان مشغولِ دفن کردن آن مادر در قبر دوم میشوند.
با آنکه رسول تُرک بر بالای قبر دوم ایستاده بود ولی به خوبی پیدا بود که او همچنان همه حواسش پیش قبر اول میباشد. آقای حاج سید احمد تقویان که یکی از کسانی است که آن روز در آن جا حضور داشته است میگفت: «آن روز من و بسیاری از کسانی که در آن جا حضور داشتیم متوجه شده بودیم که حاج رسول حالتی عادّی ندارد. او در حالی که خیره خیره به همان قبر اوّل نگاه میانداخت به شدّت به فکر فرو رفته بود. من خودم که در کنار حاج رسول ایستاده بودم میدیدم که او هر چند لحظه یک بار به سوی آن قبر خیره میشد و زیر لب و با یک حالتی خاص میگفت: لا اله الّا اللَّه، لا اله الاّ اللَّه... با آنکه آن روز برای من بسیار عجیب و غیر عادّی بود که چرا حاج رسول به این اندازه نسبت به آن قبر حسّاسیت پیدا کرده است، ولی به هیچ
وجه نمیتوانستم فلسفه آن را حدس بزنم تا اینکه هفتهها و روزهای زیادی نگذشت که حاج رسول بیمار شد و از دنیا رفت و جنازه او درست در همان قبری که او را به خود خیره و جلب کرده بود به خاک سپرده شد!!
این خاطره با توجه به خاطرات و صحبتهای آقایان حاج سید احمد تقویان و حاج محمّد سنقری نوشته شده است که این دو بزرگوار هر دو در آن روز به همراه رسول تُرک در قبرستان حضور داشتهاند و هر دو با چشمهای خود شاهد این قضیه بودهاند و همچنین فرزند مرحوم حاج حسین فرد علی نیا معروف به حاج حسین فرشی نیز بر این قضیه تأکید داشت.
امان نامه
رسول ترک از فصل پاییز در بستر بیماری افتاده بود و روز به روز حالش بدتر میشد. بعضی از دوستان و کسانی که با او آشنایی و رفاقتی داشتند، تک به تک و یا گروه گروه برای عیادت به خانه رسول میآمدند و میرفتند. در یکی از آن روزها حاج ابراهیم سلماسی با عدّهای به عیادت رسول ترک رفته بودند. آنها از رسول پرسیده بودند: حالت چطور است؟
رسول جواب داده بود: «الحمدللَّه... فقط از خدا میخواهم که مرگ را بر من مبارک کند.»
حاج ابراهیم سلماسی پرسیده بود: حاج رسول! در چه حالتی مرگ مبارک خواهد بود؟
رسول ترک جواب داده بود: «مرگ موقعی برای من مبارک خواهد شد که قبل از اینکه حضرت عزرائیل تشریف بیاورد، مولایم امام حسینعلیه السلام بر سر بالینم حاضر باشد.»(1)
1) 21. به نقل از حاج حسین علیپور
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
رسول ترک در طول عمرش این آرزو را به خیلیها گفته بود. او یک بار به حاج حمید واحدی گفته بود:
«من به جناب عزرائیل جان نخواهم داد مگر اینکه اربابم بالای سرم باشد، تا ابتدا از اربابم امان نامهای بگیرم و بعد با آن امان نامه از این دنیا بروم و البته یک توقع و امید اضافی نیز دارم و آن توقع این است که در زیر آن امان نامه یک امضای کوچولویی نیز وجود داشته باشد.»
حاج حمید واحدی پرسیده بود: آن امضای کوچولو چیست؟
رسول ترک جواب داده بود: «منظورم از آن امضای کوچولو، امضای حضرت علی اصغرعلیه السلام میباشد.»
وصیت به برادر
آقای حاج حسن دادخواه خیابانی برادر زاده رسول ترک، به نقل از پدرش جناب آقای حاج رضا دادخواه خیابانی که هم اکنون در شهر تبریز ساکن میباشند، تعریف میکرد و میگفت:
حاج رسول چند روز قبل از وفاتش مرا (رضا دادخواه تبریزی) به نزدش فرا خواند و به من گفت: آقا رضا! این دفعه مریضی و بیماری من با دفعههای قبل تفاوت دارد. من با این بیماری از دنیا خواهم رفت و شما به هیچ وجه نگران مراسم و خرجهای تشییع و تدفین نباشید. چون من به یک آقایی به اندازه کافی پول دادهام تا او بعد از وفاتم همه خرجها و مسئولیتهای تشییع و تدفین را بر عهده داشته باشد وشما لازم نیست این خرجها را جبران کنید.
من رفتنی هستم!
یکی از خاطراتی که حاج حسین نوتاش از آخرین روزهای حیات رسول ترک دارد، مربوط به ملاقات و عیادتی است که او به همراه چند نفر از دوستانش به خانه رسول رفته بودهاند.
حاج حسین نوتاش میگفت: در یکی از همان روزهایی که حاج رسول در بستر بیماری افتاده بود، من به همراه مرحوم حاج میرزا علی اکبر شیوه و چند نفر دیگر از دوستان به عیادت حاج رسول رفتیم. آن روز حاج رسول با صراحت به ما گفت: «من دیگر رفتنی هستم، باید خودم را آماده کنم.»
همه حاضران به خصوص آقا میرزا علی اکبر شیوه از این سخن ناراحت شدند و گفتند: حاجی رسول! چرا این قدر حرفهای یأس آور میزنی، ان شاءاللَّه که عمرت بسیار طولانی خواهد بود... .
امّا یک دفعه چشمهای حاج رسول پر از اشک شد و با سوزی خاص این شعر را برای ما خواند:
آلموشام ویرانه بیر منزل سراغین شامی ده (1).
حاج حسین نوتاش خودش این مصرع را به این شکل معنا کرد که حاج رسول با این شعر میخواست به ما حالی کند که من دیگر میدانم به آخرهای عمرم رسیدهام.
حاج حسین نوتاش میگفت: وقتی حاج رسول با آن حال و هوای سوزناک و عاشقانهاش این شعر را خواند، همه به شدّت به گریه افتادند و دیگر هیچ کس نتوانست حرفی بزند و ما فقط در کنار بستر حاج رسول گریه میکردیم.
1) 22. این مصرع قسمتی از یک نوحه ترکی است که زبان حال حضرت لیلا علیها السلام است که با جنازه پاک و مطهّر فرزندش حضرت علی اکبرعلیه السلام سخن میگوید که میخواهد بگوید که من دیگر نمیتوانم بمانم و باید به سوی منزلی ویرانه بروم که فهمیدهام آن منزل ویرانه در یکی از خرابههای شام است.
بالاخره زمستان آغاز شد و نخستین روزهای آن یکی پس از دیگری سپری گشت و شب نهم دی ماه 1339 هجری شمسی، مطابق با شب پانزدهم رجب 1380 هجری قمری از راه رسید. آن شب، شب سالروز شهادت سر حلقه عاشقان حسینی بود. شب عروج جانسوز حضرت زینب کبریعلیها السلام بود.
آن شب، یکی از شبهای جمعه بود.آن شب نیز همچون همه شبهای خدا از نیمه گذشت و شهر تهران کم کم در سکوتی کامل فرو رفت. آن شب خانه رسول ترک نیز در خلوت و خاموشی بود.
همه دوستان و رفقای رسول ترک هنوز امیدوار بودند که حاج رسول همچنان در میان آنها باقی خواهد ماند و همچون گذشته چشمههای اشک را از چشمهای آنان سرازیر خواهد کرد، امّا افسوس که آن شب آخرین شب بود. اگر دوستان و رفقای رسول میدانستند که در آن شب چه گوهری را از دست خواهند داد، بیشک خانه رسول در آن لحظات به آن اندازه در خلوت و سکوت باقی نمیماند. و شاید هم حکمتی در کار بود که در آن لحظههای پرواز، اطرافِ رسول شلوغ نباشد.
امّا در آن شب رسول ترک تنهای تنها هم نبود. یکی از معدود کسانی که در آن شب در کنار و در بالای سر رسول حضور داشت حاج اکبر آقای ناظم بود. حاج اکبر آقای ناظم آن عاشق و شیفته ولایت انگار به او حالی شده بود که آن شب یکی از آخرین شبهاست و این آخرین شبها و آخرین لحظههای همه عاشقان و اولیای خدا چه دیدنی و تماشایی است.
حاج اکبر آقای ناظم آن شب آمده بود تا همچون دوستی با وفا همه آن شب را در کنار رسول، بیدار و حاضر باشد. رسول ترک نیز از اینکه میدید در این آخرین لحظات یک عاشق و دلسوختهای به بالای سرش آمده است خشنود و راضی به نظر میرسید. ای کاش همه درد دلها و گفت و گوهایی که آن شب بین آن دو عاشق رد و بدل شده بود برای ما بازگو میشد، امّا افسوس که فقط گوشهای از صحبتهای آن شب به ما رسیده است.
آن شب هر از چند گاهی رسول ترک رو به حاج اکبر آقای ناظم میکرده و با همان لهجه غلیظ و زیبای ترکی میگفته است:
«قبرستان منتظرِ من است و من منتظرِ آقامم.»
و باز بعد از لحظاتی دوباره همان جمله را همراه با قطره هایی از اشک تکرار میکرده است:
«قبرستان منتظر من است و من منتظرِ آقامم.»
حاج اکبر آقای ناظم با توجه به شناختی که از رسول ترک داشت شاید دیگر با شنیدنِ این جملههای رسول یقین پیدا کرده بود که
رسول رفتنی شده است. او دیگر برای لحظاتی کوتاه نیز نمیتوانست چشمهای پر از اشکش را از رسول باز دارد.
یا حسینعلیه السلام! جانهای ما به فدای تو و عاشقان تو.
یا حسینعلیه السلام! چه حکمتی در عشق تو نهفته است که عاشقانت نیز بی اندازه دوست داشتنی و شگفت انگیزند؟!
یا حسینعلیه السلام! چه سرّی در عشق توست که لحظه لحظه حالتهای عاشقان تو را دیدنی و شنیدنی کرده است؟!
یا حسینعلیه السلام! تو با رسول چه کردی که او را که آن چنان غافل و جاهل بود، به یک باره این چنین عاشق و عاقل کردی؟!
یا حسینعلیه السلام! تو با رسول چه کردی که جذبه عشقت را در همه سکنات و حرکاتش میشد مشاهده کرد؟!
یا حسینعلیه السلام! تو با رسول چه کردی که واقعه مرگ و جان دادن که از تلخترین تجربهها و حالتهای هر انسانی است، آن قدر برای او شیرین و گوارا شده بود؟!
یا حسینعلیه السلام! تو با رسول چه کردی که ما را نیز این چنین شیفته و کنجکاو کرد تا بدانیم او چگونه جان داده است؟!
یا حسینعلیه السلام! به ما هم نظری بفرما.
یا حسینعلیه السلام! ما هم لحظه جان دادن را در پیش داریم.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند.
بالاخره لحظه جان دادن و وفات رسول ترک فرا میرسد. دیگر وقتِ آن رسیده بود تا رسول ترک نیز همانند همه انسانها، چه مسلمان و چه
کافر، چه عاشق و چه غافل، چشم از این دنیای فانی و زودگذر بر بندد. در آن آخرین لحظات حاج اکبر آقای ناظم، شاهد و ناظر بوده است که یک دفعه یک وجد و خوشحالی برای رسولِ تُرک حاصل میشود و او با یک شور و حالی زاید الوصف، صدایش را بلند میکند و به زبان ترکی میگوید:
«آقام گَلْدی، آقام گلدی. (آقایم آمد، آقایم آمد،) آقام گلدی، آقام گلدی...»
و سپس بلافاصله و با آغوشی باز، جان را به جان آفرین تسلیم میکند... .
یکی از دوستان و رفقای رسول ترک، مرحوم حاج سید محمد زعفرانچی بوده است. خانه مرحوم زعفرانچی یکی از محلهای ثابت برای تشکیل بعضی از هیئتهای آذربایجانیها بود و رسول ترک در بسیاری از جلسههای آن جا شرکت میکرد. مرحوم زعفرانچی نیز همچون بسیاری از ترکها و آذربایجانیهای عاشقِ ولایت، دارای گریههای شدیدی بود. مرحوم زعفرانچی و رسول ترک با دو سه نفری دیگر علاوه بر گریههای داخل جلسات، بعد از اینکه جلسههای روضه تمام میشده و مردم متفرّق میشدهاند، تازه در بسیاری از موقعها گریههای آنها شروع میشده است.
حاج سید محمد زعفرانچی و رسول ترک یک روز بعد از یکی از این جلسهها با یکدیگر عهد و پیمان میبندند که هر کدام از آنها که زودتر از دنیا رفت به خواب و رؤیای دیگری بیاید و به دیگری بگوید که این گریهها و اشکها تا چه اندازه مفید و مقبول واقعشده است؟و آیا حضرات معصومینعلیهم السلام این گریهها را از آنها قبول کردهاند یا نه؟
مرحوم حاج سید محمد زعفرانچی و رسول ترک این عهد و پیمان را با هم میبندند و سالها از این قصّه و قضیه میگذرد تا اینکه حاج سید محمد زعفرانچی در یک شبی که در نجف اشرف مشرّف بوده است، رؤیای شگفتی را مشاهده میکند.
حاج سید محمّد زعفرانچی برای فرزندش آقا سید علی زعفرانچی و عدّهای دیگر تعریف کرده بود:
آن شب در نجف اشرف در عالم خواب و رؤیا دیدم که به تنهایی در داخل خیمهای نشستهام. سپس نگاهم از لای پردههای خیمه به بیرون افتاد و دیدم که یک ماشینی روباز، با سرعت به سوی خیمه در حرکت است. زمانی که آن ماشین به نزدیکیهای خیمه رسید، دیدم که مردی با لباس و تن پوشی عربی راننده آن ماشین میباشد و حاج رسول نیز در کنارِ راننده شادمان و مسرور لَم داده و نشسته است.
وقتی آن ماشین به جلوی خیمه رسید، یک نیم چرخی زد و حاج رسول با عجله از آن ماشین به بیرون پرید و به جلوی خیمه من آمد و به من گفت:
«آنان زهرای آند اولسون حاج سید محمد اوزلری گلدیلر بیلمی آپار دیلار»
(یعنی: ای حاج سید محمّد! سوگند و قسم به جدّهات حضرت زهرا علیها السلام خودشان آمدند مرا بردند!)
و بعد حاج رسول دوباره با عجله رفت و سوار بر آن ماشین شد و آن ماشین در میان گرد و غبار از جلوی چشمهای من دور شد و من در همین لحظه در حالی که عرق کرده بودم و خوف و ترسی بر جانم افتاده بود از خواب بیدار شدم.
هنوز صبح نشده بود و من در فکر فرو رفته بودم که خدایا این چه خوابی بود که من دیدم. به هر حال دوباره کم کم خواب مرا فرا گرفت و من فردای آن شب در حالی که چندان توجهی نیز به آن خوابم نداشتم به دفتر و بیت مرحوم آیت اللَّه العظمی خویی رفتم که ناگاه در آن جا شنیدم از تهران خبر رسیده است که حاج رسول از دنیا رفته است!
حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی در تاریخ نهم دی ماه 1339 هجری شمسی مطابق با پانزدهم رجب 1380 قمری در سن 55 سالگی به سرای باقی شتافت و خبر وفاتش همان روز سینه به سینه کوچه به کوچه و محلّه به محلّه در شهر پیچید و همه کسانی را که با او آشنایی و رفاقت و برخوردی داشتند، غمگین و متأثر کرد.
ابتدا جنازه او را به مسجد شیخ عبدالحسین، معروف به مسجد آذربایجانیها بردند و کم کم انبوهی از جمعیت به سوی آن مسجد سرازیر شدند. همه محزون و اندوهگین بودند و هر کدام به شکلی ابراز تأسف و اندوه مینمودند. حتی پیرمردها و بزرگترهای هیئتها
نیز نمیتوانستند بی صبری و بی تابیهای خودشان را ظاهر نسازند. به طور مثال مرحوم حاج حسین برنجی از نوحه خوانهای شهیر و با صفای آذری تا وارد مسجد شده بود، در حالی که به شدّت اشک میریخت، به سوی تابوت رسولِ ترک رفت و این شعر را با آه و فغان خواند:
سَنی نه دیلّر ایله آغلیوم ایدوم افغان
بو قدر وار دیه بولّم اوزوم سنه قربان
(یعنی: به تو چه میگویند؟ تا من هم همانند آنچه(1)به تو میگویند گریان شوم و ناله و افغان نمایم، امّا حالا به این اندازه میتوانم بگویم که خودم به فدای تو.)
عده زیادی از آذربایجانیها و بازاریهای بازار تهران جنازه رسول ترک را بلند کردند و از مسجد بیرون آوردند تا به رسم آن زمان تا مقبره آقا در نزدیکیهای چهار راه مولوی تشییع کنند. صدای لا اله الا اللَّه و یا حسینعلیه السلام و یا زهراعلیها السلام با صدای گریه و نالههای بسیاری از تشییع کنندگان در هم آمیخته بود.
همچنان که جنازه رسول در طول مسیر به پیش میرفت لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد. تشییع جنازه رسول ترک به اندازهای با شکوه شده بوده است که همه کسانی که آن را دیدهاند، همچون: حاج میر حسن قدس، حاج سید احمد تقویان، حاج محمد احمدی، حاج محمد سنقری و بسیاری دیگر از قدیمیهای بازار تهران، تعبیرشان این بود که انگار یک مجتهد بزرگ از دنیا رفته است.
1) 23. رسول ترک در میان آذریها و دوستانش معروف به «حاج رسولِ دیوانه» بود و همه به حقیقت او را دیوانه امام حسینعلیه السلام میدانستند.
آقای حاج احمد فرشی میگفت: «من در زمان تشییع جنازه حاج رسول ده دوازده سال سن داشتم و در جلوی پرچمی که جلوتر از جنازه در حرکت بود حرکت میکردم. من هنوز به خوبی در ذهن و خاطرم مانده است که آن روز تش̛̘٠حاج رسول به اندازهای شلوغ شده بود که بعضی از این خانمهای چادری و متدین تندتند از من که در آن زمان در حدود دوازده سال داشتم میپرسیدند: آقا پسر! کدام آقا و مجتهدی از دنیا رفته است؟! من هم جواب میدادم: حاج رسول از دنیا رفته است.»
آن روز در همان اولین دقیقههای تشییع جنازه رسول، در ابتدا سر و کلّه یکی از مشتیها و گردن کلفتهای تهران، معروف به مصطفی دیوانه پیدا شده بود. مصطفی دیوانه با عدّهای از دوستان و هم مرامهای خود به سوی تابوت رسول هجوم برده بودند و تابوت را از دست آذربایجانیها و بازاریهای تهران بیرون آورده و بر بالای دستهای خویش گرفتند و همچنین زمانی که تابوت حاملِ جنازه پاک و نظر شده رسول ترک به نزدیکیهای چهار راه مولوی رسیده بود، مرحوم طیب نیز با جمعی از میدانیها و با دارو دستهاش به جمعیت پیوسته بودند و خود را به زیر تابوت رسول رسانیده بودند. از دور به نظر میرسیده که برای حمل و گرفتن جنازه رسول دعوایی بر پا شده است، امّا این دعواها به هیچ وجه زننده و غیر طبیعی نبوده و بلکه بسیار هم گریه آور و منقلب کننده بوده است.(1)
جان فدای تو که هم جانی و هم جانانی
هر که شد خاک درت رست ز سر گردانی
سرسری از سرِ کوی تو نیارم برخاست
کارِ دشوار نگیرند بدین آسانی
خلق را طاقتِ پروانه پرسوخته نیست
نازکان را نبود شیوه جان افشانی
1) 24. شاید برای شما خواننده عزیز و گرامی قابل توجه و جالب باشد که بعدها، هم مرحوم طیب و هم مرحوم مصطفی دیوانه هر دو به شکلی عاقبت به خیر شدند و توّاب و پاک از دنیا رفتند به خصوص مرحوم حاج مصطفی دادکان معروف به مصطفی دیوانه که آن بزرگوار نیز وقتی در یکی از سالهای عمرش به کربلا مشرف شد پس از بازگشت از کربلای امام حسینعلیه السلام به کلّی زیرو رو شد و توبه کرد و او نیز یکی از نجات یافتگان کشتی نجات و یکی از ارادتمندان و محبّان امام حسینعلیه السلام گشت. مرحوم حاج مصطفی دادکان سالهای سال سرپرستی و هدایت هیئت محبّان الزهرا علیها السلام واقع در محله پاچنارِ تهران را بر عهده داشته است و سنگ بنای حسینیهای بهنام بیت الزهرا علیها السلام را نیز در شهر مقدس مشهد بنا نهاده است. میگویند مرحوم حاج مصطفی بعضی از دعاهای معروف همچون دعای ندبه و زیارت عاشورا را حفظ کرده بوده است و در جلسههای هیئت برای دیگران میخوانده است. میگویند هرگاه در مقابل مرحوم حاج مصطفی نام امام حسینعلیه السلام برده میشد قطرات اشک بی اختیار از چشمهای او سرازیر میگشت. آن مرحوم نیز در سال 1358 از دنیا رفت و با تشییع جنازه بسیار باشکوهی به خاک سپرده شد.
آن روز در هنگام تشییع جنازه رسول ترک، مرحوم حاج حسین فرشی به یاد یکی از حرفهای رسول افتاده بود و حالا در گوشهای ایستاده بود و زار زار گریه میکرد. چند روز پیش از این یعنی در روزهای مریضی و بیماری رسول، بسیاری از دوستان و آشناهای رسول آن چنان که شایسته بوده است به ملاقات و عیادتش نرفته بودند. به همین دلیل رسول ترک در چند روز پیش از این در بستر بیماری به حاج حسین فرشی گفته بود: من میترسم شماها این جنازه مرا بسیار غریبانه و بی سر و صدا تشییع و تدفین کنید که در این صورت من فقط ترسم از این است که خدای ناکرده بعضی از این هم مرامها و رفقای دوره قدیم و دوره قبل از توبه در پیش خودشان به
ارباب و مولای من طعنه بزنند که رسول به سوی امام حسینعلیه السلام رفت و حالا ببین جنازهاش را چه غریبانه و خاموش به خاک میسپارند.
حاج حسین فرشی در آن لحظات به یاد این حرفهای رسول افتاده بود و حالا با دیدن و مشاهده این تشییع جنازه بسیار باشکوه و به دور از انتظار، به شدّت به گریه افتاده بود و با خود زمزمه میکرد و میگفت: ای حاج رسول! نگاه کن ببین ارباب و مولایت امام حسینعلیه السلام عجب تشییعی برای تو به راه انداخته است!
به هر حال جنازه مرحوم حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی در میان انبوهی از جمعیت که متشکّل از اعضای هیئتهای آذربایجانیها و دیگر هیئتهای تهرانی و اعضای اصناف مختلف بازار تهران و دار و دستههای مرحوم طیب و مرحوم مصطفی دیوانه و دیگر اقشارِ مردم بود، با آن شکوه و عظمت در تهران تشییع شد و سپس عده زیادی از دوستان و رفقای رسول جنازه او را به شهر مقدّس قم منتقل کردند و پس از طواف به دور حرم مطهّر حضرت فاطمه معصومهعلیها السلام در قبرستان مرحوم آیت اللَّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری معروف به قبرستان نو در همان قبری که رسول ترک را در چندین روز پیش از این به خود جلب و خیره کرده بود به خاک سپردند.
آقای حاج حسین نوتاش تعریف میکرد: بعد از تشییع جنازه حاج رسول در تهران که بسیار پرجمعیت و با عزّت برگزار شد، ما با عدّه زیادی از دوستان و آشنایان به شهر قم رفتیم و جنازه حاج رسول را در
یکی از قبرستانهای نزدیک حرم حضرت معصومهعلیها السلام دفن کردیم و بعد از مراسم تدفین با چند نفر از دوستان با عجله و با شتاب سوار بر ماشینِ مرحوم آقا اسلام خطا شدیم تا هر چه زودتر به تهران برسیم و در مراسمی که برای حاج رسول در تهران گرفته میشد حاضر شویم. به غیر از من افراد دیگری که آن روز در داخل ماشین بودند عبارت بودند از مرحوم حاج ابراهیم سلماسی و حاج صادق پورصمد، حاج کریم محمّدی، مشهدی زینال جعفری و راننده ماشین به نام آقا اسلام خطا.
آن روز که ما در مسیر راه قم به تهران در حرکت بودیم از حالات و کارهای راننده ماشین آقای خطا پیدا بود که بسیار منقلب و محزون است. عاقبت او خودش لب به سخن گشود و در حالی که قطرههای اشک از چشمانش سرازیر شده بود رازی را که در دل داشت برای ما بازگو کرد. آقا اسلام خطایی آن روز در پشت فرمان در بین راه قم به تهران با گریه و با حسرت برای ما تعریف کرد و گفت:
راستش یک مدّتی میشد که من با حاج رسول یک اختلاف و کدورتی پیدا کرده بودم و به دیدنش نمیرفتم. تا اینکه حاج رسول به بستر بیماری افتاد و من شنیدم که حالِ حاج رسول بسیار وخیم و بد شده است. به همین خاطر من تصمیم گرفته بودم در اولین فرصت به عیادتش بروم و او را از خودم راضی و خشنود کنم. امّا متأسفانه مشکلات و گرفتاریهای روزمرّه زندگی این فرصت را به من نمیداد. تا اینکه دیشب زمانی که با ماشینم به خارج از تهران رفته بودم و در حال بازگشتن به تهران بودم با خودم اندیشیدم که چرا من به
این اندازه امروز و فردا میکنم و به عیادت و ملاقات حاج رسول نمیروم؟ پس همان موقع تصمیم گرفتم تا هر طوری که شده است یکسره به سوی خانه حاج رسول حرکت کنم. امّا متأسفانه زمانی که من به تهران و به نزدیکیهای خانه حاج رسول رسیدم ساعت از دوازده شب گذشته بود. با این حال خودم را به جلوی خانه حاج رسول رساندم و با خودم گفتم: اگر از داخل خانه سر و صدایی بیاید در میزنم و به داخل میروم. امّا وقتی گوشهایم را در جلوی خانه حاج رسول خوب تیز کردم، احساس نمودم که خانه حاج رسول بسیار ساکت و خاموش است و بهتر است تا در این موقع از شب مزاحم نشوم.
من دیشب خسته و ناامید به خانهام رفتم و خوابیدم، ولی در عالمِ خواب، شاهد یک رؤیای بسیار شگفت و منقلب کنندهای شدم. من در خواب دیدم که حاج رسول از دنیا رفته است و جمعیت بسیار زیادی در حال تشییع جنازه حاج رسول هستند. در همین هنگام من نگاهم به وسط جمعیت افتاد و دیدم که در بین جمعیت یک خانمی نیز در حال حرکت است. وقتی آن زن را در میان جمعیت و مردها دیدم بسیار ناراحت و عصبانی شدم و با خودم گفتم: چرا این زن به وسط جمعیت و به میان مردها آمده است؟! حتی با خودم فکر میکردم شاید این خانم یکی از خواهران حاج رسول باشد.
خلاصه اینکه خودم را به نزدیکیهای آن خانم رساندم و به بعضی از پیرمردها اشاره کردم تا به این زن بگویند که از بین مردها بیرون برود. اما هیچ کس توجّهی به حرفهای من نمیکرد. به همین
خاطر خودم به کنار آن خانم رفتم و گفتم: ببخشید خانم! اگر شما از خواهران حاج رسول هم که باشید، بهتر است که هر چه زودتر از وسط جمعیت بیرون بروید، درست نیست شما در اینجا باشید.
زمانی که من داشتم این حرفها را به آن خانم میگفتم، یک دفعه او رو به من کرد و گفت: آیا شما میدانی من که هستم؟
من هنوز جوابی نداده بودم که آن خانم خودش با یک حزن و اندوهی خاص ادامه داد و گفت: من زینب هستم، این جنازه هم متعلّق به ماست. ما خودمان باید او را تشییع کنیم!
مرحوم آقای خطایی در حالی که به شدّت گریه میکرد، میگفت: در همان لحظهای که خانم حضرت زینبعلیها السلام خودش را به من معرفی کرد، من به اندازهای منقلب شدم که ناخود آگاه فریاد بسیار بلندی کشیدم و از خواب بیدار شدم و دیدم اعضای خانواده نیز با صدای فریاد و ناله من از خواب پریدهاند و در بالای سرم جمع شدهاند.
من در همان اولین دقیقههای صبح، خودم را با عجله و شتاب به جلوی خانه حاج رسول رساندم، امّا متأسفانه مشاهده کردم صدای گریه و ناله بلند است و حاج رسول از دنیا رفته است. امّا یک نکته و مسئله بسیار شگفت و جالبی که فکرم را به خود مشغول کرده است این است که من امروز در تشییع جنازه حاج رسول درست همان صحنه هایی را میدیدم که دیشب در خواب دیده بودم. به همین دلیل من مطمئن هستم اگر چشمهای بینا و با بصیرتی داشتم، خانم حضرت زینبعلیها السلام را در تشییع جنازه حاج رسول در بیداری نیز میدیدم.
دو سه ماه پیش از این به خانه یکی از دوستانم رفته بودم. ایشان یکی از دبیرهای خوب و باصفای آموزش و پرورش تهران است. او آدمی بسیار پاک و با ایمان و با تقواست. وی مدّتی است که با تعدادی از نوجوانان و جوانان بسیجی و بعضی از دانش آموزان دبیرستانشان یک جلسه و هیئتی را به راه انداختهاند. آنها هفتهای یک بار به دور هم جمع میشوند و از نور و پرتو قرآن و احادیث و گفتههای اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام قلبها و دلهایشان را نورانی و با طراوت میکنند.
آنها هر هفته در ابتدا قسمتی از کتاب گناهان کبیره نوشته شهید آیت اللَّه دستغیب و سپس قسمتی از رساله عملیه حضرت آیت اللَّه العظمی بهجت و بعد هم قسمتی از یکی از کتابهای اخلاقی را که تکیه بر اخبار و احادیث داشته باشد میخوانند و در آخر و در انتهای جلسه نیز به روضه خوانی و توسّل به حضرات ائمّه معصومین علیهم السلام میپردازند.
آن شبی که من به خانه دوستم رفته بودم، قرار بود که تا ساعتی دیگر یکی از جلسههای آنها در آن جا برگزار گردد.
پس من هم در آن جا ماندم و بعد از ساعتی اعضای آن هیئت که همه از نوجوانان و جوانان بسیار نورانی و ظاهر الصلاح بودند کم کم جمع شدند که من با نگاه و با مشاهده چهرههای نورانی و پاک و با صفای آن نوجوانان و جوانان با ایمان، بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بودم و یک حالت خوب و خوش و با معنویتی پیدا کرده بودم.
من در حال و هوای خودم بودم که دوستم که از قضیه تحقیقات و جستجوهای من پیرامون زندگینامه رسول ترک آگاه و با خبر بود، بدون هیچ مقدمه و گفت و گوی قبلی از من خواست تا آن شب پیرامون ماجرای رسول ترک برای آنها صحبت کنم. من هم که چارهای به جز اطاعت نداشتم در ابتدا مقداری در مورد لحظههای ناب و لحظههای خاص و تکان دهنده صحبت کردم و تأکید نمودم که این لحظههای ناب و خاص، برای همه انسانها بدون استثناء پیش میآید ولی متأسفانه فقط تعداد کم و انگشت شماری هستند که از این لحظههای تکان دهنده و عبرتآموز بهره میگیرند و به یک باره به قلّههای بلند معرفت و شناخت دست مییابند. سپس در حدود بیست دقیقه درباره توبه رسول ترک و لحظه و علّت توبهاش و بعضی از حالتهای او صحبت نمودم.
امّا مقصود اصلی و نهاییام از اینکه این قضیه را برای شما خواننده عزیز مینویسم این است که آن شب به نظر میرسید همه آن نوجوانان و جوانان به شدّت تحت تأثیرِ ماجرای رسول ترک قرار گرفته باشند. قصّه رسول ترک همه آنها به خصوص یکی از آن جوانان
حاضر را به فکر فرو برده بود. آن جوان که از شخصیت و از حالات عاشقانه رسول ترک نسبت به آقا ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام بسیار خوشش آمده بود، مدّتی بعد از آن جلسه یک شب رسول ترک را در خواب و رؤیا مشاهده میکند. او در خواب دیده بود که همراه با رسول ترک در یک مکانی نشستهاند و سپس رسول ترک به آن جوانِ با صفای بسیجی گفته بود:
«اگر میخواهی که عاشقِ امام حسینعلیه السلام بشوی: تقوا، تقوا، تقوا.»
من نمیدانم برداشتها و ارزیابیهای شما از خواندن و مطالعه این کتاب چه بوده است و نمیدانم تا چه اندازه از این نوشتار راضی و خشنود شدهاید و نمیدانم چه پیشنهاد و انتقادی در مغز و قلبهای شما نقش بسته است و نمیدانم اگر قرار شود تا شما خواننده عزیز کتابی و یا مقاله و نوشتهای درباره رسول ترک و یا رسول ترکها بنویسید، چه سبک و روشی را انتخاب خواهید کرد و چگونه خواهید نوشت؟
همچنین نمیدانم که هم اکنون توقع و انتظارتان از این آخرین کلام و از این صفحههای پایانی چیست؟ ولی من به نظرم رسیده است تا در این صفحههای پایانی برای شما بنویسم که عاشقان دو گونه هستند:
عاشقان بلبل
عاشقان پروانه
شاید هیچ کس نمیتواند با قاطعیت ادّعا کند و بگوید که بلبل عاشقتر است و یا پروانه، چون هر دو عاشق و حیرانند و هر دو
میسوزند و میسازند، امّا فقط یکی شهره شهر است و سرشناس و دیگری بی سر و صدا و ناشناس، یکی میسوزد و مینالد و دیگری میسوزد و میپُکَد، یکی همیشه و مدام دیوانه و مجنون است و دیگری به یک باره جنونش جلوه میکند.
هر چند که عاشقان حسینعلیه السلام پیچیدهتر از این حرفهایند و هر چند که عاشقان امام حسینعلیه السلام همه فرمولها و مرزبندیها را به هم ریختهاند ولی با این حال من این آخرین کلام را به قصّه عاشقی اختصاص دادهام که به گمان خودم او یکی از عاشقان پروانه وارِ امام حسینعلیه السلام بوده است. فقط امیدوارم که شما خواننده عزیز و گرامی تحلیل و تفسیر خوب و مناسبی از ماجرای این عاشقِ پروانهوار داشته باشید.
کمکم بسیاری از همسایههای شیعه هندی داشتند به او مشکوک میشدند. آن شیعه هندی همسایهای جدید بود و نزدیک به شش ماه میشد که به شهر کربلا آمده بود. او کشور و زادگاهش، هندوستان را برای همیشه رها کرده بود تا بقیه عمرش را در کربلا، در مجاورت مزار پاک امام حسینعلیه السلام و یاران با وفایش زندگی کند. ظاهرش نشان میداد که آدمی جلیل القدر است چنان که مرحوم فاضل دربندی نیز در کتابش به نام «اسرارالشهادة» از آن شیعه هندی به عنوان یکی از بزرگانِ هند یاد کرده است.
شیعه هندی در یکی از محلّههای کربلا خانهای تهیه کرده بود و حالا بعد از شش ماه، بسیاری از همسایه هایش، او و خانوادهاش را به خوبی میشناختند. همه همسایهها و آدمهایی که در این شش ماه با او دیدار و برخوردی کرده بودند او را شیعهای معتقد و پاک و با تقوا یافته بودند، امّا به مرور و با گذشت زمان بعضیها متوجه یک موضوع و مسئله غیر عادی و عجیبی درباره آن شیعه هندی شده بودند. آن موضوع و مسئله غیر عادی باعث شده بود تا بعضی از همسایهها، فکرها و عقیدههای
غیر منطقی و ناخوشایندی نسبت به او پیدا کنند و رفته رفته گاهی این فکرها بر زبانهایشان نیز جاری میشد. آن موضوع، در واقع خیلی عجیب بود. آن شیعه هندی در همه این شش ماهی که در کربلا ساکن شده بود، حتی برای یک بار هم به حرم سیدالشهداعلیه السلام مشرّف نشده بود!
به راستی چگونه میشد این موضوع را توجیه کرد؟! چگونه میشد شیعهای وطن و دیارش را رها کند و برای زندگی به کربلا بیاید ولی حتّی برای یک مرتبه هم، به داخل حرم امام حسینعلیه السلام پا ننهاده باشد؟!
فقط در طول این شش ماه، گاهی بعضی از همسایهها مشاهده کرده بودند که او بعضی از وقتها به بالای پشت بام خانهاش میرود و رو به سوی بارگاه و گنبد امام حسینعلیه السلام به آن حضرت سلام میدهد و زیارتی میخواند و پایین میآید. او در همه این شش ماه، فقط با همین شکل و روش، عزیز و جگر گوشه زهرای مرضیه علیها السلام را زیارت کرده بود.
عاقبت داستان و ماجرای شیعه هندی به گوش مرحوم سید مرتضی میرسد. جناب مرحوم سید مرتضی در آن زمان یکی از دانشمندان و علمای بزرگ کربلا بود و در بین مردم و ساکنانِ کربلا مشهور و معروف به نقیب بود. جناب نقیب بعد از شنیدن و پی بردن به داستان و ماجرای شیعه هندی به خانه او میرود و بعد از سلام و علیک و حال و احوالپرسیهای معمولی، شروع به سرزنش و ملامتِ شیعه هندی میکند. او با صراحت به شیعه هندی میگوید: «در مذهب اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام یکی از آداب و دستورهای زیارت این است که به حرم داخل بشوی و عتبه و ضریح را ببوسی
ولی این روش و طریقه تو که فقط از بالای پشت بام خانه ات آن حضرت را زیارت میکنی، اختصاص به شیعیان و مؤمنینی دارد که در شهرها و کشورهای دیگر زندگی میکنند و برای آنها ممکن نیست تا در کربلا و در داخل حرم سید الشهداءعلیه السلام حاضر شوند.»
از حالت و چهره شیعه هندی پیدا بود که صحبتهای نقیب او را بسیار مضطرب و نگران کرده است. او بعد از گوش کردن به همه حرفهای نقیب با حالتی از روی خواهش و التماس گفته بود: «یا نقیب الاشراف! من از شما انتظار و توقع دارم تا هر مقدار از مال دنیا که بخواهی از من بگیری ولی در عوض مرا مأمور به داخل شدن به حرم سیدالشهداءعلیه السلام نفرمایی و مرا به کلّی از این کار معاف کنی.»
شیعه هندی از اینکه در عوضِ وارد نشدن و نرفتن به داخل حرم پیشنهاد کرده بود تا هر مقداری از مال و منال دنیا را به جناب نقیب بپردازد، هیچ گونه قصد سوء و بدی نداشت، ولی جناب نقیب از این سخن بسیار ناراحت و دلخور شده و با ناراحتی جواب داده بود: «من برای مال دنیا این سخن نگفته و این امر را نکردم، بلکه این روش و طریقه زیارتِ تو را در صورت ساکن بودن در کربلا، بدعت و منکَر میدانم و نهی از منکر واجب است.»
به نظر میرسید جناب نقیب به خوبی فهمیده بود که این شیعه هندی از روی ارادت و عشقی که به امام حسینعلیه السلام دارد نمیتواند به حرم وارد شود، امّا اصل و اساس در زیارت ائمّه اطهارعلیهم السلام ورود به حرمهای شریف و انجام اعمال و آداب زیارت بر طبق دستورات و سفارشهای
حضرات معصومینعلیهم السلام در داخل آن حرمها و مکانهای مقدس میباشد. شیعه بودن گام به گام و حرف به حرف و لحظه به لحظه تابع و اطاعت کننده نظرات و دستورات و خواستههای جزئی و کلّی و کوچک و بزرگِ امامان معصومعلیهم السلام بودن است و جناب نقیب چارهای به جز امر نمودن به ورود شیعه هندی به حرم شریف امام حسینعلیه السلام نداشت.
شیعه هندی با توجّه به آن حرفهای صریح و بی پرده جناب نقیب، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت. او دیگر بر خود واجب میدانست که از آن دستور و توصیه جناب نقیب پیروی و اطاعت کند. بعد از پایان و خاتمه سخنان و حرفهای نقیب به جز آهی سرد هیچ صدای دیگری از آن شیعه هندی بر نیامد. او فقط آهی کشیده بود. آه و نالهای که از قلب و جگری پر درد بیرون آمده باشد.
شیعه هندی بلند شد و رفت تا غسلِ زیارت کند. او بعد از غسل یکی از بهترین لباسهایی را که داشت پوشید و پاک و پاکیزه و با پایی برهنه از خانهاش بیرون آمد. شیعه هندی به سوی بارگاه و حرم سید الشهداءعلیه السلام در حرکت بود. هر چه بیشتر به حرم نزدیکتر میشد خضوع و خشوعش بیشتر جلوه پیدا میکرد. بعد از دقایقی به درهای حرم رسید و خودش را در جلوی درهای صحن بر روی زمین انداخت. او در اینجا به شدّت به گریه افتاده بود. برای بسیاری از زائرانی که از کنارش رد میشدند، گریهها و نالههای او جالب و دیدنی بود.
جناب نقیب به شیعه هندی گفته بود که یکی از آداب و دستورهای زیارت این است که عتبه و ضریح را ببوسی و حالا او
در حالی که خود را بر روی زمین انداخته بود، تندتند عتبه و درهای صحن شریف را عاشقانه میبوسید.
زمانی که شیعه هندی از روی زمین بلند میشد تا به سوی داخل حرم برود بدنش به طور محسوسی لرزان شده بود. خدا میدانست که در آن لحظهها در قلب و سینه شیعه هندی چه میگذشت که او را این چنین به لرزیدن واداشته بود. لرزیدنی همچون گنجشکی که در هوایی سرد و یخبندان در آب افتاده باشد.
زمانی که به یکی از کفشداریهای حرم نزدیک میشد، رنگ و رویش زرد شده بود. او در جلوی کفشداری نیز خودش را بر روی زمین انداخت و شروع به بوسیدن زمین کرد. بعد از لحظاتی همانند کسی که در حال جان دادن باشد از روی زمین بلند شد و به ایوان وارد گشت. او فقط چند متر با رواق و با مرقد مطهّر محبوب و مولایش حسین بن علی علیهما السلام فاصله داشت. شیعه هندی در حالی که هنوز به رواق وارد نشده بود پریشانی و بی تابی و اضطرابش به حدّ خطرناک و شکنندهای رسیده بود، پس چگونه و با چه صبر و طاقتی میخواست به رواق داخل شود؟! ای کاش یکی پیدا میشد و جلوی او را میگرفت. ای کاش جناب نقیب در آن جا حاضر و شاهد بود و به او امر میکرد: بس است، برگرد!
امّا به هر حال شیعه هندی با هر سختی و مشقّتی بود به رواق وارد شد. از این به بعد کلمات و توصیفات قاصر از توصیف بودند. به محضِ اینکه چشمهای گریان و برافروخته شیعه هندی به ضریح مبارک
و شش گوشه امام حسینعلیه السلام افتاد، همچون زنی بچّه مرده، به سختی نفسی اندوهناک و نالهای جانسوز کشید و به آواز و بانگی جانگداز صدا زد: «أَهذا مَصْرَع سیدالشُّهداءعلیه السلام، آیا اینجا همان جایی است که حسینعلیه السلام بر زمین افتاده است؟ أهذا مَقْتَل سیدالشُّهَداءعلیه السلام آیا اینجا همان جایی است که حسینعلیه السلام کشته شده است؟!»
و سپس صیحه و فریادی کشید و در همان نزدیکیهای ضریح، در همان نزدیکیهای مکانی که در روز عاشورا، حسینعلیه السلام بر زمین افتاده و به خون غلتیده بود، نقش بر زمین شد.
همه زائرانی که بر این صحنه شاهد و ناظر بودند، حیران و مبهوت نگاهی به شیعه هندی و نگاهی به یکدیگر داشتند. لحظاتی نگذشت که تعدادی از زائران به دور جسم و بدنِ شیعه هندی حلقه زدند. باور کردنی نبود اما واقعیت و حقیقت داشت. او دیگر روح در بدن نداشت. او از جذبه و عشق مرده بود، او پرواز کرده بود، او جان داده بود... .(1)
ای شمع مسوز که شب دراز است هنوز
ای صبح مدم که وقت راز است هنوز
پروانه برو تو در کناری بنشین
این صحبت عاشقی دراز است هنوز
محمد حسن سیف اللهی
رمضان 1421، آذر 1379
1) 25. سند این داستان: کتاب دارالسلام ص 510 تألیف مرحوم شیخ محمود عراقی.
. . . السّلامُ عَلَیکَ فَاِنّی قَصَدْتُ اِلَیکَ وَ رَجَوْتُ الْفَوْزَ لَدَیکَ، السّلامُ عَلَیکَ سَلامَ الْعارِفِ بِحُرْمَتِکَ، الُْمخْلِصِ فی وِلایتِکَ، الْمُتَقَرِّبِ اِلَی اللَّه بِمَحَبَّتِکَ، الْبَریءِ مِنْ اَعْدآئِکَ، سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِکَ مَقْرُوحٌ وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِکْرِکَ مَسْفُوحٌ، سَلامَ المَفْجُوعِ الْحَزینِ الْوالِهِ الْمُسْتَکینِ، سَلامَ مَنْ لَوْ کانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ لَوَقاکَ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّیوفِ وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحُتُوفِ، و جاهَدَ بَینَ یدَیکَ وَ نَصَرَکَ عَلی مَنْ بَغی عَلَیکَ وَ فَداکَ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ، وَ رُوحُه لِرُوحِکَ فِدآءٌ، وَ اَهْلُهُ لِاَهْلِکَ رِقآءٌ، فَلَئِنْ اَخَّرَتْنِی الدُّهُورُ وَ عاقَنی عَنْ نَصْرِکَ المَقْدُورُ وَلَمْ اَکُنْ لِمَنْ حارَبَکَ مُحارِباً و لِمَنْ نَصَبَ لَکَ الْعَداوَةَ مُناصِباً، فَلَأَنْدُبَنَّکَ صَباحاً وَ مَسآءً وَ لَأَبْکِینَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً، حَسْرَةً عَلَیکَ وَ تَأَسُّفاً عَلی مادَهاکَ، وَ تَلَهُّفاً حَتّی اَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ، وَ غُصَّةِ الْاِکْتِیابِ، اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَیتَ الزَّکوةَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ و نَهَیتَ عَنِ الْمُنْکَرِ ... .(1)
1) 26. بحارالانوار، ج 101، ص 238.
. . . سلام بر تو (ای حسین) به درستی که من به سوی تو آمدهام و امید رستگار شدن را در نزد تو دارم، سلام بر تو (ای حسین) سلامِ کسی که آشنای به حرمت تو و خالص در ولایت و دوستی توست که با این دوستی و محبّت به سوی خدا نزدیکی و تقرب میجوید و از دشمنانت بیزاری مینماید. سلامِ کسی که قلبش از داغ و مصیبت تو جریحه دار و اشکش در هنگام ذکر و یاد تو جاری است. سلامِ کسی که در غمت مصیبت زده و اندوهگین و حیران و بیچاره است. سلامِ کسی که اگر با تو در صحرای کربلا بود، همانا که از تو با نفس و جانش در مقابل شمشیرهای تیز و بُرنده محافظت میکرد و باقی مانده رمق های جانش را به خاطر تو به دست مرگ میسپرد و در رکاب تو جهاد میکرد و تو رابر علیه کسانی که بر تو ستم کردند کمک و یاری میکرد و با روح و جسم و مال و فرزندانش فدای تو میشد که روح و جان خودش را فدای جان تو میکرد و اهل و فرزندانش را نیز فدایی و سپر بلای اهل بیت تو مینمود. پس اگر چه روزگار مرا از زمان تو به تأخیر انداخته و مرا از یاری تو باز داشته است و من در آن زمان نبودم تا با آنان که با تو جنگیدند بجنگم و با آنهایی که با تو به دشمنی برخاستند دشمنی و عداوت داشته باشم، پس به جای اینها در هر صبح و شب بر تو ناله و ندبه خواهم کرد و به جای اشک، برای تو خون گریه میکنم و در حسرت تو و در غم و غصه مصیبتهایی که بر تو وارد شده، در یک سوز جانگدازی خواهم بود تا اینکه با مصیبت زدگی جانکاه و اندوهی فراوان جان بسپارم و بمیرم. من شهادت میدهم که تو نماز را به پاداشتی و زکات را پرداختی و به معروف و خوبی امر کردی و از منکر و بدی نهی کردی ... .