ghaemiyeh.com
سرشناسه : استادی رضا، ۱۳۱۶ -
عنوان قراردادی : نهجالبلاغه. فرمان مالک اشتر. شرح
عنوان و نام پدیدآور : منشور مدیران در نظام اسلامی: پیرامون عهدنامه مالک اشتر/ تالیف رضا استادی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۵۶ ص.
شابک : ۳۵۰۰۰ ریال: 978-964-973-235-0 ؛ ۴۰۰۰۰ ریال( چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ دوم: بهار ۱۳۹۰.
یادداشت : کتابنامه: ص.[۳۵۳] - ۳۵۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهجالبلاغه. فرمان مالک اشتر-- نقد و تفسیر
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهجالبلاغه -- مدیریت
موضوع : مدیریت (اسلام)
شناسه افزوده : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهجالبلاغه. فرمان مالک اشتر. شرح
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۳۲/۶۷/الف۴۶م۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۵۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۴۸۰۷۸
منشور مدیران در نظام اسلامی: پیرامون عهدنامه مالک اشتر
تالیف رضا استادی
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
آنچه ملاحظه میکنید سخنرانیهای این جانب در ماه مبارک رمضان در مدرسه الامام امیرالمؤمنینعلیه السلام در شهر مقدّس قم میباشد، که با حضور جمعی از طلاب و فضلای حوزه علمیه و طبقات مختلف مردم پیرامون عهدنامه امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک اشتر ایراد شد؛ البته چون زمان برای شرح تمام عهدنامه کافی نبود، ناتمام ماند، امّا با توجّه به اینکه قبل از شرح عهدنامه در پنج جلسه مباحث سودمندی پیرامون «شخصیت سید رضی، عظمت نهج البلاغه، شخصیت مالک اشتر، شخصیت محمّد بن ابی بکر و سند عهدنامه» ارائه شده و همچنین در پایان کتاب چهار سخنرانی پیرامون «مظلومیت، عدالت، شهادت و وصایای امیرمؤمنانعلیه السلام» قرار داده شده است برای خوانندگان گرامی حتماً سودمند خواهد بود.
رضا استادی
قبل از شرح و تفسیر عهدنامه مالک اشتر در این پنج موضوع، در پنج بخش مطالبی تقدیم خواهد شد:
1 - شخصیت سید رضی قدس سره
2 - عظمت نهج البلاغه
3 - شخصیت مالک اشتر
4 - شخصیت محمّد بن ابیبکر
5 - سند عهدنامه
و سپس بعد از ذکر عهدنامه و ترجمه فارسی آن به بحث اصلی که توضیح و شرح بخشی از عهدنامه است میپردازیم.
در این جلسه برای تکریم و ادای احترام به محضر مقدّس یکی از علمای بزرگ شیعه، کسی که نهج البلاغه را جمع آوری کرده است، یعنی سید رضی قدس سره مطالبی بیان میکنم.
در آغاز به عنوان مقدّمه پیرامون زندگانی پر برکت علما و روحانیت شیعه چند جمله تقدیم میکنم.
ما هنگامی که به تاریخ زندگی علمای شیعه مراجعه کنیم، میبینیم این سخن معروف پیامبرصلی الله علیه وآله که فرمود: «العلماء ورثة الانبیاء»(1)به معنای واقعی کلمه در مورد علمای بزرگ ما صادق است.
هنگامی که گفته میشود علماء وارثان انبیا هستند نباید چنین تصوّر کرد که فقط علم و دانش از آنان به ارث بردهاند بلکه معنای این سخن این است که تمام ویژگیهایی که پیامبران بزرگ الهی داشتهاند، علمای ما به ارث برده و آن صفات را دارا هستند.
یکی از ویژگیهای انبیا علیهم السلام عصمت و پاکی است، اگرچه ما معتقد به عصمت در غیر از انبیا و ائمّهعلیهم السلام نیستیم امّا هنگامی که زندگی علمایمان را مورد مطالعه قرار دهیم میبینیم، طهارت و قداست در زندگی آنان در طول تاریخ وجود داشته است.
یکی دیگر از ویژگیهای انبیا علیهم السلام زهد است تا آنجا که میخوانیم خدای متعال از آنان پیمان گرفته است که زاهد باشند.
«بعد ان شرطت علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیة و زخرفها و زبرجها فشرطوا لک ذلک و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و قرّبتهم...»؛(2)
یعنی: خدای متعال با پیامبران شرط کرد که باید زاهد باشند اهل دنیا نباشند، به دنیا بیاعتنا باشند، پیامبران این شرط را پذیرفتند و خدای
متعال وفای به این شرط را از آنان دید، آنگاه آن را پذیرفت و به مقام قرب نائلشان کرد.
علما و بزرگان ما هم همینگونه بودند، به دنیا رغبتی نداشتند، دنیا در زندگی آنان نقشی نداشت.
از جمله ویژگیهای انبیا، فداکاری و تلاش برای گسترش دین و خدا پرستی و آشنایی بیشتر مردم با حقایق دینی بود، در این راه همه سختیها را به جان میپذیرفتند، در صدر آنان باید از پیامبر بزرگ اسلامصلی الله علیه وآله نام برد.
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: «و ما أوذی نبی مثل ما أوذیت»؛(1)هیچ پیامبری مانند من مورد آزار و اذیت قرار نگرفت.
صبر و پایداری و تحمل این همه سختیها برای چه بود؟ آیا جز این بود که دین الهی گسترش پیدا کند و مردم با اهداف مقدّس ادیان الهی آشنا شوند؟
علما و بزرگان ما هم در طول تاریخ، شکنجهها، آزارها و مشکلات بسیاری تحمل کردند؛ مرحوم محدّث قمی راجع به شهید اوّل این سخن بسیار تکان دهنده را نقل میکند که: «قتل ثمّ صلب و رجم ثمّ احرق»(2)این شخصیت بزرگ عالم شیعه را ابتدا زندانی کردند، سپس او را به شهادت رساندند، آنگاه بدن مطهّرش را به دار آویخته و سنگباران کردند و در پایان جنازهاش را سوزاندند، انگیزه این همه مقاومت در
برابر دشمنان چه بود؟ آیا جز انگیزه دینی بود؟ جز اینکه بزرگان ما میخواستند متن دین سالم و از تحریف محفوظ بماند؟
هنگامی که به کتابها مراجعه کنید کم و بیش خواهید دید بعضی از تاریخ نویسان، بعضی از شعراء، به میل این و آن تاریخ نوشته و یا شعر گفتهاند امّا تا آنجایی که من اطّلاع دارم در طول تاریخ تشیع به یک مورد هم برخورد نمیکنید که فقیهی مطالب فقهی خود را به دلخواه دیگران نوشته باشد، فتوا به میل این و آن داده باشد، شما نمیتوانید یک مورد را نشان بدهید، حتی فقهایی که با دربارها ارتباط داشتند و بنا به مصالحی با آنان رفت و آمد داشتند، فقهی که بیان میکردند، همان بود که از آیات و روایات میفهمیدند، و هرگز به میل دیگران فتوایی صادر نکردند، چنین مطلبی در تاریخ فقه شیعه سابقه ندارد، حتی به خاطر تقیه هرگز چنین نشد.
البته ما تقیه بیانی داریم و گاهی فقهای ما بر اساس تقیه سخنی را میفرمودند، امّا شما نشان بدهید که یک فقیه شیعه کتابی را در فقه بر اساس تقیه نوشته باشد.
آنان میخواستند متن دین سالم بماند، یعنی پاسداری از اسلام، هدف از تمام رنجها و سختیهایی بود که در طول تاریخ، پیامبران و وارثان آنان تحمّل نمودند، هدف، ادامه حرکت انبیا بود و واقعاً در این راه موفّق بودند و در طول تاریخ مایه افتخار تشیع شدند.
بیجهت نیست که این همه مورد عنایات ائمّهعلیهم السلام قرار میگرفتند و مورد عنایات و الطاف امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف بودند.
بنابراین علماء بزرگوار ما هر کدام در حدّ ظرفیت خود دارای همان ویژگیهایی بودند که انبیا الهی داشتند.
تا اینجا اجمالی از ویژگیهای علمای شیعه را به طور کلّی بیان کردم.
و امّا در یک بیان دیگر نسبت به خدمات ارزنده علما با یک تقسیمبندی، مطلب دیگری را بیان میکنم البته در این تقسیمبندی نظرم به علمایی است که اهل قلم بوده و دارای تألیف هستند.
یادآوری این نکته نیز لازم است که شیعه تألیفات فراوانی دارد، یکی از تهمتهایی که از همان سدههای اوّل یعنی از زمان شیخ طوسیقدس سره به شیعه میزدند این بود که میگفتند: شیعه عالِمی ندارد، کتابی ندارد اینها گروه اندکی هستند و معلوم نیست چه میگویند، امّا علمای ما از روز اوّل با اسناد و مدارک نشان دادند که شیعه اگر از دیگران دارای تألیفات بیشتری نباشد کمتر نیست، علّامه بزرگوار مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانی قدس سره در کتاب ارزشمند «الذریعه» حدود پنجاه هزار کتاب از تألیفات علمای شیعه را معرفی کرده است. البته ایشان تألیفات علمای شیعه در دهههای اخیر را در این کتاب نام نبرده است و در «الذریعه» نوشتهاند: تألیفاتی که از سال 1370 ه .ق به بعد انجام شده است را ذکر نکردهام.
میدانید در این پنجاه سال هم تألیفات بسیاری اضافه شده است، این نکته را نیز باید توجّه داشت که مرحوم علّامه تهرانی تألیفاتی را جمع آوری کرده که میتوانسته است از آن نشانی بدهد و الّا شیعه آنقدر کتاب داشته و مفقود شده که خدا میداند.
به هر ترتیب بازگردیم به تقسیم بندی نسبت به عالمان صاحب قلم شیعه.
مؤلفان علوم اسلامی در طول تاریخ تشیع چند گروه میباشند:
جمعی از علمای ما کتابهایی نوشتهاند امّا گویا هنگامی که مشغول تألیف شدند، غفلت کردند از اینکه بررسی کنند که این همه وقتی که برای یک کتاب میگذارند آیا آن بازدهی لازم را دارد یا نه؟
در ایامی که نسخههای کتابخانه مدرسه فیضیه را بررسی میکردم به کتابی که یکی از علمای شیعه در فقه نوشته بودند و فقه مفصّلی بود، برخورد کردم، ایشان در مقدّمه کتاب آوردهاند که برای تألیف این کتاب، تمام امور زندگیام را کنار گذاشته و فقط به ضروریات زندگی اکتفا میکردم.
امّا هنگامی که من کتاب را مورد مطالعه قرار دادم ملاحظه کردم این کتاب تألیفی نیست که عمری روی آن سرمایهگذاری شود، اگر بخواهیم تشبیه کنیم فرض کنید این کتاب در فقه مانند جواهر باشد (البته به پایه جواهر نمیرسد و جواهر میتواند همه را از این کتاب
بینیاز کند) حال اگر صاحب جواهر در طول سی سال کتاب خود را تألیف کرده است، اگر دیگری هم سی سال زحمت بکشد تا کتابی همانند جواهر بنویسد، روشن است که تألیف او نمیتواند در جامعه کارساز باشد، اگرچه او تلاش کرده و اجر و پاداشش با خدای متعال است.
این مطلب میتواند برای طلاب و دانشجویان ما آموزنده باشد.
هنگامی که میخواهند دست به کار تألیفی شوند با کسانی که در این کارها سابقه دارند، مشورت کنند، چنین نباشد که در راه تألیف یک کتاب سالها زحمت بکشند امّا کارایی لازم را نداشته باشد.
گروه دوم کسانی بودند که بررسی میکردند که چه کارهایی مورد نیاز حوزه است، دست به یک سلسله تألیفات میزدند که کارساز باشد، تألیفاتی که علمای دیگر بتوانند به کمک این تألیفات خدمات علمی خود را آسانتر انجام دهند که اگر این تألیفات هم نبود علمای ما مجبور بودند با زحمت همان کار را پیگیری کنند، مثلاً همین فهرستهایی که امروزه برای قرآن، نهج البلاغه، بحارالأنوار، وسائل الشیعه و بعضی کتابهای دیگر نوشته شده است، اینگونه تألیفات بسیار کارساز است، در گذشته هم علمای ما گاهی به فکر میافتادند برای رفع نیاز حوزهها چنین اقداماتی را انجام دهند.
این هم خیلی خوب است و از گروه اوّل خیلی بهتر.
گروه سوم علمایی بودند که توانستند با تألیفات خود در جوامع بشری تحوّلی ایجاد کنند توانستند کشوری را شیعه کنند.
اینها در این اندیشه بودند که تألیفاتی داشته باشند تا دین را در دسترس مردم قرار دهد یعنی مطالب دینی را به صورتی بیان کنند که همه مردم بتوانند از آن استفاده کنند و با دین آشنا شوند.
در این گروه مثال فراوان است و یک مثال بسیار روشن و خوب آن تألیفات علّامه مجلسیقدس سره است.
به کتاب «حقّ الیقین» علّامه که در زمینه اصول عقاید است مراجعه کنید، قبل از آن، کتابی مثل «حقّ الیقین» به زبان فارسی نوشته نشده بود، آن هم با نثر بسیار خوب، ملک الشعراء بهار در کتابی(1)که پیرامون سبکهای مختلف فارسی نگاشته است مینویسد: مرحوم علّامه مجلسی از بهترین نثر نویسهای عصر خود بوده است یعنی همین کتابهای فارسی علّامه که امروز پس از گذشت سیصد سال ما میخوانیم و شاید قسمتهایی از آن را نمیپسندیم و میگوییم نثر آن با زمان ما هماهنگ نیست امّا مرحوم بهار میگوید در مقایسه با زمان خودش از بهترین نثرهای آن دوره بوده است.
علّامه مجلسیقدس سره کتابهای فارسی بسیاری پیرامون زندگی انبیاء و ائمهعلیهم السلام، اصول عقاید، اخلاق و دعا نوشته است.
1) 5. رجوع کنید به «سبکشناسی» تألیف ملک الشعراء بهار.
هدف این عالم بزرگوار نگارش کتابهایی بود که بتواند در دسترس عامّه مردم قرار گیرد و اعتقادات آنان را تقویت کند.
مرحوم محدّث نوری قدس سره میگوید:
لم یوفّق احد فی الاسلام مثل ما وفّق هذا الشیخ المعظم من ترویج المذهب و اعلاء کلمة الحقّ و کسر صولة المبتدعین و قمع زخارف الملحدین و احیاء دارس سنن الدین و نشر آثار ائمة المسلمین بطرق عدیدة و انحاء مختلفة اجلّها و ابقاها التّصانیف الرّائقة الانیقة الکثیرة الّتی شاعت فی الانام و ینتفع بها فی اناء اللّیالی و الایام، العالم و الجاهل و الخواص و العوامّ و العجمی و العربی؛(1)
در اسلام هیچ کس همانند این عالم بزرگ، در ترویج مذهب و اعلاء کلمه حقّ و شکستن قدرت بدعت گذاران و ریشه کن کردن سخنان باطل ملحدین و زنده کردن سنّتهای فراموش شده دین و نشر آثار امامان معصومعلیهم السلام موفّق نشد، او در این راه از ابزارهای متعددی استفاده کرد که بهترین و جاودانهترین آن، تألیفات ناب و شگفت آور بسیار اوست، تألیفاتی که در همه جا راه باز کرد، عالم و جاهل، خواصّ و عوام، عرب و عجم، در طول زمان از آن بهره میبرند.
تألیفات علّامه مجلسی و نظایر آن، یعنی کتابهایی که همزمان با علّامه و مقداری قبل و بعد از ایشان نوشته شده است، در پیشرفت تشیع و آشنایی مردم با مکتب شیعه بسیار مؤثر بوده است، چنین
1) 6. سفینة البحار، ماده «جلس»، زندگی علّامه مجلسیقدس سره.
تألیفاتی بسیار کارسازتر، مؤثّرتر و نقش آن زیادتر و شاید اجرش هم بیشتر باشد.
گروهی از علمای ما کتابهای علمی بسیار دقیقی نوشتند که در راه رشد علوم اسلامی و علومی که در تشیع مطرح است بسیار مؤثّر بوده است. کتابهایی که در تکمیل تألیفات عالمان قبل از خود میباشد.
یعنی هنگامی که ما این کتابها را با تألیفات پیش از آن مقایسه میکنیم، میبینیم مؤلّفانِ بعد، تحقیقاتی کرده و توانستهاند مطالب جدید و محکم و یا توضیحات لازمی ارائه دهند.
در این تقسیمبندی، گروههای دیگری هم وجود دارد که میتواند بیان کرد ولی از مطلب اصلی باز میمانیم لذا به گروه پنجم که ارتباط مستقیم با موضوع سخن دارد اشاره میکنم.
گروه پنجم مؤلّفانی هستند که با کتابهای خود توانستند متن اسلام و مکتب تشیع را از کم و زیاد شدن، از مخلوط شدن مطالب سست با آن و از دستبرد حفظ کنند و در این راه کوششهای بسیاری کردند.
به نظر من ارزش این مؤلّفان و تألیفات آنان از همه گروهها بیشتر و نقش آنان در سالم ماندن دین و در دریافت صحیح دین از سوی مردم حیاتیتر است.
میدانید کار انبیاء این است که دین را صحیح دریافت میکنند،
صحیح میفهمند و صحیح در اختیار مردم قرار میدهند، هر گروهی از علماء که در این راستا تلاش بیشتری کرده باشند یعنی دین را درست دریافت کرده، درست فهمیده و درست در اختیار مردم قرار دهند به اهداف انبیاء نزدیکترند.
برای این گروه از علما به محدّث گرانقدر شیخ کلینی قدس سره مثال میزنیم.
میدانید قرآن مجید از تحریف محفوظ بوده و در مورد قرآن هیچ نگرانی وجود نداشته است و اگر گاهی بعضی سخنی در تحریف قرآن گفتهاند بدون تأمّل و از روی سادگی بوده است، قرآن همیشه از تحریف محفوظ بوده امّا در مورد روایات وضعیت چنین نبوده است روایات ما، هم در دوران خلفا، هم در دوران امویین و هم در دوران عباسیین داستانی دارد، و دورانهای مختلف، روایات ما نیازمند حافظ و نگهبان بوده است، نیازمند کسانی بوده که صحیح را از ناصحیح جدا کنند.
اگر نبودند علمایی که در این فکر بودند و در این راه تلاش کردند، امروز وضع روایات پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام به صورت دیگری بود، به صورتی غیر از آنچه که الان وجود دارد.
اینکه شما میشنوید شیخ کلینی قدس سره بیست سال برای کتاب شریف اصول کافی تلاش نموده است، آیا فکر میکنید که اصول اوّلی را کنار خود قرار داده و تنها میخواسته یک باب بندی نسبت به این اصول
انجام دهد؟ این باب بندی بیست سال تمام طول کشیده است؟ آیا قابل قبول است که بگوییم ایشان اصول «أربعمأة»(1)را مقابل خود گذاشته و هدفش تنها باب بندی روایات بوده و همین تنظیم روایات بیست سال وقت گرفته است؟ نه، بلکه علاوه بر تنظیم، این عالم بزرگوار تلاش نموده تا کتاب او از معتبرترین کتابهای مکتب شیعه باشد.
یکی از کارهای مهم شیخ کلینی و کلینیها این بود که اجازه ندهند، آنچه از مذهب نیست با مذهب مخلوط شود، البته معنای این سخن صحت تمام روایات کافی نیست بلکه به این معناست که شیخ کلینی قدس سره بیست سال زحمت کشید تا متن کلمات ائمهعلیهم السلام را که همان متن دین و مکتب تشیع است از زواید جدا کند و این حرکت بسیار ارزشمند است، و هرگز قابل مقایسه با بعضی از کارهای علمی نیست.
تلاش شیخ طوسیقدس سره هم در همین راستا بود.
در بزرگداشتی که برای شیخ طوسی در مشهد مقدّس برپا شده بود یکی از سخنرانان پیرامون خدمات شیخ طوسی به طور بسیار مختصر و مفید گفته بود:
ما دو تفسیر مهم از شیعه داریم:
1 - تفسیر تبیان 2 - تفسیر مجمع البیان هر دو تفسیر از تفاسیر قدیمی ما میباشد.
1) 7. مرحوم طبرسی متوفای سال 548 در کتاب اعلام الوری گوید: چهار هزار نفر از امام صادقعلیه السلام روایت کردهاند و از روایات نقل شده از آن حضرت چهارصد کتاب روایی تنظیم شده که به «اصول چهارصدگانه» «اصول اربعمأة» نامیده شده است.
چهار کتاب رجالی قدیمی داریم که از اصول کتابهای رجال ما هستند:
1 - فهرست شیخ طوسی 2 - رجال شیخ طوسی 3 - رجال کشّی 4 - رجال نجاشی.
چهار کتاب حدیثی داریم که مهمترین کتاب حدیثی ماست (کتب اربعه):
1 - من لایحضره الفقیه 2 - کافی 3 - تهذیب 4 - استبصار.
و سپس سخنران مجلسِ بزرگداشت شیخ طوسی فرموده بود:
از این ده کتاب در این سه رشته (تفسیر، رجال، حدیث) که کتابهای اصلی ماست چند کتاب تألیف شیخ طوسی است؟
در تفسیر، تبیان تألیف شیخ طوسی است.
در رجال، رجالِ شیخ طوسی و فهرست شیخ طوسی، اثر این عالم بزرگوار است، رجال کشّی هم به یک معنا به شیخ طوسی بر میگردد.
در حدیث، تهذیب و استبصار از آثار شیخ طوسی است.
یعنی از این ده کتاب، پنج کتاب از تألیفات این فقیه، محدّث و مفسّر بزرگ شیعه است.
یک شخصیت این همه سهم در مصادر اولّی ما دارد، در علومی که پایه تمام علوم مربوط به کتاب و سنّت است، این تألیفات چقدر میتواند پرارزش و گران قیمت باشد.
حالا رسیدیم به سید رضیقدس سره و تألیف یا گردآوری او «نهج البلاغه».
ممکن است بعضی فکر کنند که نباید کار سید رضی قدس سره را تألیف بنامیم، بلکه گردآوری است ولی به هر ترتیب خدای متعال چنین اراده کرد که این کتاب به دست این مرد بزرگ در اختیار ما قرار گیرد، کتابی که از بهترین کتابهایی است که میتوانیم بگوییم محتوای آن متن اسلام و متن تشیع است، محکمترین حرفهای اسلام و تشیع در این کتاب است، این چه خدمت بزرگی است اگرچه بعضی از مطالب نهج البلاغه در کتابهای قبل از آن هم وجود دارد.
از طرف دیگر اگرچه سید رضی قدس سره به بُعد ادبی و فصاحت و بلاغت در کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام نظر داشته و نام کتاب را هم نهج البلاغه (روش بلاغت) گذاشته است ولی از طرف دیگر ایشان مفسّر عالی قدری بوده است، کتاب تفسیر ایشان آمیخته با مباحث کلام است و اصولاً طرز فکر این مرد بزرگ همانند شیخ مفید و شیخ طوسی میباشد.
من فکر میکنم سید رضی قدس سره علاوه بر آن بُعد ادبی به این مطلب عنایت داشته است که در نهج البلاغه بیشتر، مطالبی را جمع آوری کند که از محکمات مطالب اسلام باشد، و واقعاً هم همینطور است، خطبهها را ببینید، اگر در مورد پروردگار متعال و صفات او کلامی آورده است، اگر در مورد پیامبر خدا صلی الله علیه وآله مطلبی نقل میکند و یا در موضوعات دیگر، در هر موضوع چه مطالب محکم و بکری از امیرمؤمنانعلیه السلام نقل کرده است.
نهج البلاغه یکی از بزرگترین خدمتهای این شخصیت بزرگ اسلام است که واقعاً سهم وافری در پایهگذاری علوم اسلامی و علوم مکتب تشیع دارد.
اگر اثری از این عالم بزرگوار نبود مگر همین خدمت و کرامت، کافی بود که ما در مقابل او کرنش و تکریم کنیم.
مطلب دیگری که راجع به سید رضی قدس سره بیان میکنم این است که:
یکی دو بار برای سید رضی قدس سره در بعضی از کشورها مانند سوریه بزرگداشتی برگزار گردید امّا بیشتر بر بُعد ادیب و شاعر بودن این عالم بزرگ تأکید شده بود و شاید در مجامع اهل سنّت، سید رضی قدس سره به عنوان یک ادیب و شاعر و به تعبیر بعضی از آنان «امام در ادب و لغت» شناخته شده باشد، حال اگر از بعضی از طلاب جوان ما سؤال شود که ایشان در فقه هم دستی داشته یا نه، چه جواب میدهند؟ آیا شریف رضی قدس سره از فقهای شیعه به شمار میرود، یا تنها ادیب و شاعر بوده است؟
زمانی که تصمیم گرفته شد در این زمینه مقالاتی جمع آوری شود من هم حدود یکی دو ماه وقت گذاشتم و مقالهای در اثبات
فقاهت سید رضی قدس سره تنظیم کردم،(1)تأکید من در این مقاله بر این بوده است که اثبات کنم؛ اگرچه بُعد شعر و ادب در این مرد بزرگ غالب بوده است امّا در فقه هم دستی داشته، حال اگر نتوانیم بگوییم از فقهای بزرگ ولی از فقها بوده است، در آن مقاله شش دلیل برای اثبات این موضوع نقل کردهام که فهرستوار در اینجا ذکر میکنم:
1 - شاگردی نزد فقهای عامّه و خاصّه.
2 - تألیف کتاب در فقه مقارن.
3 - استدلالات فقهی.
4 - منصب قضاوت.
5 - مباحث فقهی و اصولی در لابلای کتابها.
6 - تصریح بزرگان.
1دلیل اوّل بر فقاهت سید رضی قدس سره شاگردی او نزد فقهای بزرگ عامّه و خاصّه است، از اساتید شیعه او میتوان از شیخ مفید نام برد.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد:
شیخ مفیدقدس سره شبی در خواب میبیند، در حالی که در مسجد «کرخ» نشسته است فاطمه زهراعلیها السلام بر او وارد میشود و دو فرزندش «حسن و حسینعلیهما السلام» را که در سنین خردسالی میباشند به او سپرده و میفرماید:
«علّمهما الفقه»؛ به این دو فقه بیاموز.
با تعجب از خواب بر میخیزد، فردای آن شب «فاطمه بنت الناصر» به همراه دو فرزندش «سید رضی و سید مرتضی» که خردسال بودند بر
1) 8. عنوان مقاله: «الشریف الرضی فقیهاً» که در مجله آل البیت قم چاپ شده است.
شیخ وارد میشوند، شیخ مفید به احترام این بانوی بزرگ میایستد و به او سلام میکند، این مادر گرانقدر به شیخ میگوید:
«ایها الشیخ هذان ولدای قد احضرتهما الیک لتعلّمهما الفقه»؛
این دو فرزندم را برای تعلیم فقه به محضر شما آوردهام.
شیخ مفید در حالی که اشک میریزد، داستان خواب خود را برای او تعریف میکند و مسؤولیت تعلیم فرزندان او را به عهده میگیرد.(1)
از فقهای عامّه که سید رضی قدس سره به عنوان استاد خود از آنان یاد میکند میتوان از «محمّد بن موسی خوارزمی» «ابوالحسن عبدالجبار» و «ابومحمّد عبداللَّه بن محمّد الاسدی» نام برد که شاگردی سید رضی قدس سره نسبت به آنها جز در فقه نمیتواند معنا داشته باشد.
2 - تألیف کتاب در فقه مقارن
نجاشی در فهرست خود هنگامی که کتابهای سید رضی قدس سره را نام میبرد از جمله به کتاب «تعلیق خلاف الفقهاء» اشاره میکند.(2)
همچنین علّامه شیخ آقابزرگ تهرانی در «الذریعه» از این کتاب نام میبرد.(3)
شیخ حرّ عاملی قدس سره نیز در بعضی از اجازات از این کتاب نام برده است.(4)
متأسّفانه امروز این کتاب در دسترس نیست امّا از نام آن پیداست که چون ایشان اساتید فقهی از عامّه داشته، موضوع آن، فقه مقارن بوده
است و موارد اختلاف فقهاء اهل تسنن و شیعه را در این کتاب جمع آوری کرده است.
3 - استدلالات فقهی سید رضی قدس سره
در این زمینه میتوان به مواردی که شهید اوّل در ذکری و شهید ثانی در روض الجنان و خود سید رضی قدس سره در بعضی از کتابهای خود ذکر کرده است مراجعه نمود.(1)
4 - منصب قضاوت
سید رضی قدس سره از قضاة زمان خود و بلکه قاضی القضاة عصر خود بوده است و تصدّی این منصب بدون فقیه بودن نمیتواند معنا داشته باشد.
5 - مباحث فقهی و اصولی در کتابهای سید رضی قدس سره
سید رضی قدس سره پانزده تألیف دارد که تنها شش تألیف آن امروزه در اختیار ماست «حقائق التأویل، مجازات القرآن، مجازات النبویه، خصائص الائمة، دیوان و نهج البلاغه».
ما پنج کتاب اوّل را بررسی کردیم، ببینیم آیا میتوانیم از آن کتابها فقاهت ایشان را استفاده کنیم؟ بنده در آن مقاله به بیست و پنج مورد از مباحث فقهی و اصولی که سید رضی قدس سره در کتابهای خود مطرح و اظهار نظر کرده است اشاره کردهام از جمله مباحث:
1) 13. برای توضیحات بیشتر رجوع شود به متن عربی مقاله آیة اللَّه استادی تحت عنوان «الشریف الرضی فقیهاً» چاپ شده در مجله آل البیت قم.
«اجتهاد و قیاس، حجّیت خبر واحد و شرایط آن، وصیت، شفعه، رضاع، حرمت مسکر، فجر اوّل و دوم، اقسام یمین و ...».
6 - تصریح بزرگان به فقاهت سید رضی قدس سره
بسیاری از علما و بزرگان هنگامی که به شرح زندگی سید رضی قدس سره پرداختهاند به بُعد فقهی او اشاره داشته او را از فقهای بزرگ امامیه میدانند که بُعد فقاهت او تحت الشّعاع بُعد ادیب و شاعر بودن او قرار گرفته است در اینجا کلمات چند تن از آنان را میآوریم:
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه در مورد فقاهت این عالم بزرگوار مینویسد:
«و عرف من الفقه و الفرائض طرفاً قویاً».(1)
سید علی خان مدنی میگوید:
«کان عارفاً بالفقه و الفرائض معرفة قویة».(2)
علّامه بزرگوار سید محسن امین عاملی در اعیان الشیعه مینویسد:
«کان الرّضی ادیباً بارعاً متمیزاً، فقیهاً متبحراً و متکلّماً حاذقاً و مفسّراً...».(3)
این هم نکتهای بود که خواستم برادران جوان و عزیزم توجّه داشته باشند، شیعه مظلومیتهای گوناگونی دارد و یکی از ابعاد آن همین است که:
بعضی تلاش میکنند از عظمت بزرگان شیعه که افتخار عالم تشیع میباشند، بکاهند، در مورد سید رضی قدس سره برخوردهای ناپسندی وجود دارد که مناسب نمیبینم در اینجا مطرح کنم.
در اینجا اشارهای به تاریخ ولادت و ارتحال این عالم بزرگوار میکنم:
ایشان در سال 359 ه .ق چشم به جهان گشودند و در سال 406 ه .ق رحلت نمودند، پس از وفات پیکر پاکش را در خانه خود یا به گفته بعضی در مقابر قریش به خاک سپردند امّا بعداً جنازه مطهّرشان از بغداد به کربلا منتقل شد، آرامگاه این بزرگوار و برادرش سید مرتضی قدس سره در حرم امام حسینعلیه السلام همیشه مورد احترام و تکریم علمای بزرگ ما میباشد.
در پایان جملهای را به عنوان موعظه برای خودم عرض میکنم:
هدف بزرگان ما در تحمل رنجها و آزارها این بود که دین خدا سالم بماند و ما به آن عمل کرده، سعادت خود را تأمین کنیم، حال چقدر ناسپاسی است اگر همه این تلاشها را نادیده بگیریم و به مسائل دینی بیتوجّه باشیم و یا به دین خدا لطمه بزنیم.
در دعا میخوانیم «اللّهمّ اجعلنی ممّن تنتصر به لدینک»؛(1)پروردگارا! مرا از کسانی قرار ده که به وسیله آنها دین تو یاری میشود، «و لا تجعلنی ممن اعان علی محو کتابک»؛(2)
تجعلنی للظالمین ظهیراً و لا لهم علی محو کتابک یداً و نصیراً».
مرا از کسانی قرار مده که در راه محو کتاب تو کوشش میکنند.
از اینجا معلوم میشود، این احتمال هم وجود دارد که ما وسیله نابودی دین باشیم اگر احتمال نداشت، چنین دعایی معنا پیدا نمیکرد، یعنی ممکن است ما، وسیله یاری دین و یا وسیله نابودی دین باشیم.
در این جلسه نکاتی پیرامون عظمت کتاب شریف نهج البلاغه بیان میکنم.
امّا قبل از بیان آن نکات دو مطلب را باید یادآوری کنم:
مطلب اوّل:آیا همه نهج البلاغه معتبر است؟
اگرچه نهج البلاغه کتاب بسیار باعظمتی است امّا باید توجّه داشت که با همه عظمت و بزرگی آن، نمیتوان گفت هرچه در نهج البلاغه آمده است از آغاز تا پایان همه صحیح است، این کتاب اگرچه در ردیف کتابهای حدیثی دسته اوّل ما و از معتبرترین کتابهای حدیثی شیعه است امّا در مواردی زیر سؤال است.
البته طبق بررسیهایی که شده این موارد بسیار کم است، ولی تذکّر این مطلب را از این جهت لازم دانستم که گاهی دیده میشود بعضی از
برادران اهل علم با نهج البلاغه به گونهای برخورد میکنند که گویا تمام مطالب آن تام و تمام است، در حالی که چنین نیست، بلکه در موارد کمی محقّقان ما به این نتیجه رسیدهاند مطلبی که در نهج البلاغه نقل شده است صد در صد معتبر نمیباشد.
مطلب دوم:آیا میتوان تنها به نهج البلاغه اکتفا کرد؟
هرگاه ما بخواهیم مطلبی را به عنوان حکم اسلامی بیان کنیم باید ببینیم از مجموعه آیات و روایات معتبر از جمله نهج البلاغه، چه چیزی استفاده میشود، در هیچ مسألهای از مسائل اسلامی کسی نمیتواند مثلاً کتاب شریف کافی را مورد استناد قرار دهد و بگوید من به قرآن مجید و هیچ کتاب روایی دیگر کاری ندارم، هرچه از اینجا استفاده کنم به عنوان یک مسأله اسلامی بیان خواهم کرد، این کار صحیح نیست، منبع فقه ما، اخلاق ما و تمام محتوای دین ما، مجموعه آیات و روایات است «کتاب اللَّه و عترتی».(1)
همانگونه که اخیراً مرسوم شده و رسم بسیار خوبی است، باید مسائل به صورت موضوعی بررسی شود، باید ببینیم در یک موضوع، مجموعه قرآن و روایات چه میگوید.
اگر کسی نهج البلاغه را کتاب مستقلّی بداند و تصوّر کند با مراجعه
1) 19. قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا ابداً و انّهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض» (الغدیر، 1/176؛ بحارالأنوار، 2/100؛ رسالة الثقلین وشنوی؛ فضائل الخمسة من الصحاح الستة، 2/52).
به آن نیازی نیست ببیند در قرآن مجید یا کتابهای روایی دیگر، آیه، یا روایتی شبیه آنچه در نهج البلاغه است وجود دارد یا نه؟ آیه یا روایتی که کلام نهج البلاغه را تقیید کند هست یا نه؟ چنین طرز فکری صحیح نمیباشد.
یک محقق باید هر مسألهای را موضوعی بررسی کند، ببیند درباره یک موضوع در مجموعه آیات و روایات و از جمله نهج البلاغه چه چیزی آمده است و از مجموع نتیجهگیری کند.
امّا اگر به یک کتاب اکتفا کنیم و مطلبی را نتیجهگیری کنیم، ممکن است سخنی بگوییم که در فقه شیعه وجود ندارد و فقهای ما به آن قایل نیستند سخنی بگوییم که معارض آن در جای دیگری وجود دارد.
این مطلب در مورد قرآن مجید هم صادق است، یعنی اگر کسی به قرآن مراجعه کند و تنها به اطلاق یک آیه استناد کند، بدون در نظر گرفتن آیات دیگر و روایات، نمیتواند نتیجهگیری صحیحی به دست آورد.
مثلاً قرآن میگوید: «وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَیعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا»(1)آیا میتوان تنها اطلاق این آیه را مورد تمسّک قرار داد و گفت: بیع مطلقاً حلال و ربا مطلقاً حرام است؟ در حالی که در روایاتی که در تقیید اطلاق این آیه آمده است میخوانیم «لا ربا بین الوالد و ولده»؛(2)ربا بین پدر و فرزند
وجود ندارد، یعنی پدر و فرزند میتوانند معامله ربوی داشته باشند و یا در روایت میخوانیم «نهی النبیصلی الله علیه وآله عن بیع الغرر»؛(1)پیامبر خداصلی الله علیه وآله از بیع غرری نهی فرمود، خلاصه اینکه اگر کسی روایات را در کنار آیات قرار ندهد و نتیجهگیری کند، گرفتار اشتباه خواهد شد.
برادران طلبه من به خصوص، توجّه کنند اینکه ما عادت کردهایم مثلاً در مورد غیبت یا حسد، یک روایت را پیدا میکنیم و میخوانیم، بدون توجّه به استثناها و توضیحاتی که در روایات دیگر آمده است کار صحیحی نیست و گاهی از مسیر اصلی منحرف میشویم، اگر کسی میخواهد در مورد حسد یا غیبت یا مسائل دیگر صحبتی داشته باشد باید مجموعه آیات و روایات را در این موارد مورد مطالعه قرار دهد.
این تذکّر را به این جهت بیان کردم که گاهی ملاحظه میشود بعضی از آقایان برخی از جملات نهج البلاغه را به رخ میکشند، امّا توجّه ندارند که نهج البلاغه کتاب مستقلّی که بتوان تنها به آن اکتفا کرد نیست، باید نهج البلاغه را در کنار مصادر دیگر قرار داد و با توجّه به مجموعه معارف دینی نتیجه گیری کرد، در مسائل اعتقادی هم باید به این مطلب توجّه داشت، اگر میخواهیم ببینیم اسلام در مورد امامت و یا معاد چه میگوید باید مجموعه آیات و روایاتی که در این دو موضوع است در نظر بگیریم و نتیجه گیری کرده، بگوییم این امامت یا معادی است که اسلام میگوید.
1) 22. وسائل الشیعه، 17/448.
این دو مطلب را قبل از اینکه راجع به عظمت نهج البلاغه مطالبی بیان کنم، یادآور شدم تا از مطالبی که پیرامون عظمت این کتاب نقل میکنم چنین برداشت نشود که نهج البلاغه کتابی است که میتوان تنها به آن اکتفا نمود.
میدانید نهج البلاغه از جاذبه خاصی برخوردار است که با بسیاری از روایات فرق میکند، نهج البلاغه دارای جاذبه ویژهای است امّا عوامل این جاذبه چیست؟ بعضی از نویسندگان این موضوع را مورد بررسی و دقت قرار دادهاند که به آن اشاره میکنم:
1 - فصاحت و بلاغت نهج البلاغه
یکی از عوامل جاذبه فوق العاده نهج البلاغه، فصاحت و بلاغت آن است، کسانی که به قول ادباء، امام ادب بودند، همه در مقابل نهج البلاغه زانو زدند و به فصاحت و بلاغت بینظیر آن اعتراف نمودند، در این زمینه عباراتی است که برخی از آنها را در اینجا میآوریم:
1 - علّامه حلیقدس سره در کتاب شرح تجرید فرموده:
«قال البلغاء کافة انّ کلامه دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق و منه تعلّم الناس اصناف البلاغة»؛(1)همه کسانی که اهل بلاغتند اعتراف کردهاند که کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام از کلام الهی پایینتر و از کلام بندگان او بالاتر
1) 23. شرح تجرید، ص 307، مسأله هفتم از بحث امامت.
است، یعنی هیچ گوینده بلیغی نتوانسته است همانند او سخن بگوید و گروههای مختلف مردم بلاغت را از آن حضرت آموختند.
2 - یکی از بلغا و خطبای معروف در تاریخ، «ابن نباته» میباشد او در قرن چهارم زندگی میکرده است و به قدری در خطابه قوی بوده است که لقب خطیب را به او دادهاند، زرکلی در کتاب «الاعلام» خود میگوید:
«کان مقدّماً فی علوم الادب و اجمعوا علی انّ خطبها لم یعمل مثلها فی موضوعها»؛(1)ابن نباته در علوم ادب بر دیگران پیشی داشت و همه پذیرفتهاند که هیچ کس نتوانسته است خطبههایی همانند او بگوید.
حال با همه عظمتی که همه برای خطابههای ابن نباته معتقدند امّا ابن ابی الحدید میگوید:
«ان سطراً واحداً من کلام نهج البلاغه یساوی الف سطر منه بل یزید و یربی علی ذلک»؛(2)یک سطر از نهج البلاغه برابری میکند با هزار سطر از کلمات ابن نباته بلکه بر آن فزونی میگیرد و برتری میجوید.
3 - ابن نباته این خطیب نامآور عرب میگوید:
«حفظت من خطبه علیه السلام مأة خطبة»؛(3)
صد خطبه از خطبههای امیرمؤمنانعلیه السلام را حفظ کردم.
این سخن ابن نباته شاهدی است بر کلام علّامه که میفرماید:
«و منه تعلم الناس اصناف البلاغة»؛ گروههای مختلف مردم بلاغت را از آن حضرت فرا گرفتند و همچنین از این سخن ابن نباته معلوم میشود او تحت تأثیر خطبههای امیرمؤمنانعلیه السلام بوده و در مکتب این خطیب بزرگ شاگردی کرده تا توانسته است از خطبای عصر خود در قرن چهارم گردد.
در اینجا مطلبی را در حاشیه عرض میکنم، من فکر میکنم با توجّه به اینکه اهل بیتعلیهم السلام از نظر فصاحت و بلاغت در یک درجه و ردیف میباشند و اگر میگوییم: «کلامکم نور»(1)نسبت به همه آنان میگوییم، بنابراین اگر در بسیاری از کلمات دیگر امامانعلیهم السلام شاهد آن فصاحت و بلاغت موجود در نهج البلاغه نیستیم، به این دلیل است که آنها به اصحاب و یاران خود اجازه داده بودند که سخنانشان نقل به معنا شود و الفاظ آن تغییر کند، اگر میبینیم در مقایسه، برخی از روایات اهل بیتعلیهم السلام با خطبههای نهج البلاغه از نظر فصاحت و بلاغت هماهنگ نیست به همین دلیل است و الّا اگر در کلمات سایر ائمهعلیهم السلام هم نقل به معنا نشده بود و الفاظ صادره از آنان تغییر نکرده بود، همانند نهج البلاغه بوده، همانگونه که میبینیم صحیفه سجادیه از نظر فصاحت و بلاغت از نهج البلاغه چیزی کم ندارد، روایت هشام که در اوّل کتاب شریف «اصول کافی» از امام کاظمعلیه السلام(2)نقل شده از نظر درجه
فصاحت و بلاغت با نهج البلاغه هماهنگ است، بنابراین بسیاری از روایات امامان معصومعلیهم السلام به خاطر نقل به معنا و تغییر الفاظ در درجه نهج البلاغه نیست، امّا در مورد نهج البلاغه به اطمینان میشود گفت که اگر نقل به معنا در آن صورت گرفته باشد موارد آن بسیار نادر است و اینکه امروز میگوید در ادبیات عرب همانگونه که از آیات قرآن و اشعار عرب به عنوان شاهد مثال استفاده میشود باید از نهج البلاغه هم استفاده کرد، گواه است بر اینکه کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام تغییری نکرده است.
2 - عمق و جامعیت نهج البلاغه
عامل دیگری که در جاذبه نهج البلاغه نقش مهمی دارد عمق و جامعیت آن است، یعنی از فصاحت و بلاغت الفاظ آن که بگذریم، هنگامی که محتوا را مورد مطالعه قرار دهیم، میبینیم کتابی است بسیار عمیق و در عین حال بسیار جامع، یعنی هر آنچه در اصلاح و سعادت زندگی فردی و اجتماعی انسان نقش دارد در این کتاب آمده است.
در این زمینه کلامی از امام امّت قدس سره نقل میکنم، اگرچه بسیاری از نویسندگان و دانشمندان و شارحین نهج البلاغه پیرامون عمق، محتوا و جامعیت کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام مطالبی گفتهاند ولی در مقایسه، کلام امام از بهترین گفتههایی است که در این زمینه بیان شده است.
امام امّت قدس سره در پیامی به کنگره هزاره نهج البلاغه چنین میگوید:
«امّا کتاب نهج البلاغه که نازله روح اوست (یعنی نازله روح
امیرمؤمنانعلیه السلام) برای تعلیم و تربیت ما خفتگان در بستر منیت و در حجاب خود و خودخواهی.
این کتاب معجونی است برای شفای مرضی و مرحمی است برای دردهای فردی و اجتماعی، مجموعهای است دارای ابعادی به اندازه ابعاد یک انسان و یک جامعه بزرگ انسانی از زمان صدر آن تا هرچه تاریخ پیش رود و هرچه جامعه به وجود آید و دولتها و ملّتها متحقّق شود و هر قدر متفکران و فیلسوفان و محقّقان بیایند و در آن غور کنند و غرقه شوند.
اینک امید است شما دانشمندان و متفکران متعهد که در کنگره هزاره نهج البلاغه گرد آمدید ابعاد عرفانی، فلسفی، اخلاقی، فردی، اجتماعی، نظامی، فرهنگی و دیگر بُعدها را به مقدار میسورتان بیان فرمایید و این کتاب را به جوامع بشری معرفی نموده و عرضه داری که این متاعی است که مشتری آن انسانها و مغزهای نورانی است».(1)
3 - نهج البلاغه همه جا قابل مطرح شدن است
بعضی از بزرگان ما کتابهایی نوشتهاند که اگرچه پرثمر و راهگشا میباشد امّا تنظیم کتاب به گونهای است که تنها میتواند در عالم تشیع مطرح شود و امکان طرح آن در عالم اهل تسنّن وجود ندارد، امّا سید رضی قدس سره نهج البلاغه را به صورتی از کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام تنظیم کرد که قابل طرح در عالم اهل سنت نیز باشد، اگرچه با آوردن خطبه
1) 29. صحیفه نور، ج 14، ص 224.
شقشقیه(1)در آغاز کتاب و مطرح کردن مسأله امامت، شیعی بودن کتاب و شیعه بودن مؤلّف آن محفوظ است ولی در ادامه، کتاب هیچ رنگی ندارد که قابل طرح در جهان تسنّن نباشد، به همین جهت این کتاب از آغاز، هم در عالم تشیع و هم در عالم تسنّن مطرح بوده است.
بسیاری از تألیفات بزرگان ما چنین بوده است که باید نام این کار را خوش سلیقگی مؤلفان آن بنامیم، مثلاً مرحوم امین الاسلام طبرسی، تفسیر مجمع البیان را که یک تفسیر شیعی به تمام معناست، به صورتی تنظیم کرده است که در مصر چاپ میشود و در حوزههای علمی اهل تسنّن مورد بحث و گفتگو قرار میگیرد البته در مقابل، بعضی هم کتابها را به صورتی تألیف کردند که شاید انگیزه آنان این بود که تمام خصوصیات دقیق مربوط به شیعه در آن بیان شود، مثلاً در همان دوران سید رضی قدس سره مرحوم ابوالصلاح حلبی صاحب کتاب کافی در فقه، کتابی در کلام تألیف میکند، با خصوصیاتی که نمیتواند این کتاب در عالم تسنّن مطرح شود.
1 - شرح نویسی بر نهج البلاغه از روزهای اوّل
کسانی که با کتاب سر و کار دارند، به خوبی میدانند شرح نویسی بر کتابهای حدیثی ما از قرن دهم شروع شده است، تا آنجا که به یاد دارم،
1) 30. نهج البلاغه، خطبه سوم.
گمان نمیکنم کتابهای حدیثی ما مثلاً در قرن پنجم، ششم یا هفتم شرح شده باشد، البته احادیث فقهی ما در کتابهای فقهی به عنوان فقه الحدیث شرح شده است و کتابهای فقه الحدیث فراوان داریم امّا سخن در مورد روایات غیر فقهی است، مرآة العقول علّامه بزرگوار مجلسیقدس سره در شرح کتاب شریف کافی مربوط به قرن یازدهم است، شرح تهذیب و استبصار شیخ طوسیقدس سره در قرن یازدهم نوشته میشود، و یا شرحی که شیخ بهایی قدس سره پیرامون روایات مینویسد مربوط به قرن یازدهم است، یعنی کتابهای حدیثی ما، حتی کتابهای حدیثی دست اوّل ما همانند کتب اربعه در این اواخر مورد شرح قرار گرفته است، امّا نهج البلاغه از همان روزهای اوّل مورد توجّه بوده است. جاذبه نهج البلاغه به قدری قوی است که بیشتر علما را به خود جذب کرده است و از همان قرن پنجم شرح نویسی بر نهج البلاغه هم در شیعه و هم در میان اهل تسنّن آغاز شده است.
2 - نسخههای قدیمی فراوان از نهج البلاغه
اگر شما به کتابخانهها سر بزنید، تا آنجا که من اطّلاع دارم نسخههای قدیمی کتب اربعه ما (کافی، من لایحضره الفقیه، استبصار، تهذیب) شاید به بیست نسخه نمیرسد و عموماً این نسخهها مربوط به قرن نهم است، البته نسخههای دیگری مربوط به قرنهای قبل وجود داشته است امّا با گذشت زمان و در حوادث مختلف از میان رفته است، امّا همان گذشت زمان و همان حوادث برای نهج البلاغه هم وجود داشته
است ولی امروزه، از نهج البلاغه هشتاد نسخه و یا هشتاد و چند نسخه از قرن پنجم تا قرن هشتم در دست است، وجود هشتاد نسخه بسیار مهم است و از اینجا روشن میشود که نهج البلاغه حتی در مقایسه با کتب اربعه بسیار مورد استنساخ قرار میگرفته است، البته هم استنساخ بیشتری از نهج البلاغه صورت گرفته است و هم اینکه مطرح بودن این کتاب در عالم تسنّن در داشتن نسخههای بیشتر مؤثر بوده است.
3 - صدها شرح و ترجمه بر نهج البلاغه
یکی دیگر از نشانههای عظمت این کتاب کارهای فراوانی است که پیرامون آن انجام شده است، در کتابنامهای که برای نهج البلاغه تنظیم شد، چهارصد کتاب به عنوان شرح و ترجمه برای نهج البلاغه ذکر شده است.(1)
4 - تعظیم همگان در برابر عظمت نهج البلاغه
میدانید بودن خطبه شقشقیه(2)در نهج البلاغه سر و صدای بسیاری ایجاد کرد، کسانی بودند که به خاطر این خطبه با نهج البلاغه به صورتی برخورد کردند که این کتاب از قرن هفتم در حوزههای اهل تسنّن به فراموشی سپرده شد؛ اگرچه «ابن ابی الحدید» در همان زمان شرحی بر آن نوشت امّا به طور کلّی نهج البلاغه در حوزههای اهل تسنّن منزوی شد امّا با گذشت زمان، یک صد سال پیش، «محمّد عبده» با نهج البلاغه به طور اتفاقی آشنا میشود و با نوشتن شرحی بر نهج البلاغه، مجدّداً
این کتاب در حوزههای علمی اهل تسنن و به خصوص در مصر و دانشگاه الأزهر مطرح و مورد توجّه قرار گرفت او در آغاز شرح خود مینویسد:
«فقد اوفی لی حکم القدر بالاطلاع علی کتاب نهج البلاغه مصادفة بلا تأمّل»؛(1)
«قضا و قدر برایم چنین پیش آورد که تصادفاً از کتاب نهج البلاغه اطّلاع پیدا کنم».
این هم نشانهای از عظمت نهج البلاغه است، که کسی نمیتواند این کتاب را ببیند و در مقابل آن کرنش و تعظیم نکند.
مرحوم آیة اللَّه مرعشی قدس سره در مقدمه صحیفه سجادیه مینویسند:
در سال 1353 نسخهای از صحیفه شریفه را برای مطالعه علامه معاصر شیخ جوهری، طنطاوی معروف صاحب تفسیر(2)(مفتی اسکندریه) فرستادم او برایم نامهای فرستاد و در برابر آن هدیه عالی از من تشکر کرد و درباره آن مدحی سرشار و ثنایی بسیار نوشت تا آنجا که گفت:
«این از بدبختی است که ما تاکنون بر این اثر گرانبهای جاوید از میراثهای نبوّت و اهل بیت دست نیافته بودیم و من هرچه در آن مینگرم آن را فوق کلام مخلوق و دون کلام خالق مییابم...».
سپس علّامه جوهری طنطاوی از من سؤال کرد که آیا تاکنون کسی از علمای اسلام، شرحی بر آن نوشته است؟ من در پاسخ نامه ایشان شارحینی را که میدانستم نام بردم و کتاب ریاض السالکین تألیف سید علیخان را به ایشان تقدیم کردم، معظّم له در جواب نوشت: که من مصمّم و آمادهام که بر این صحیفه گرامی شرحی بنویسم.(1)
صحیفه سجادیه و نهج البلاغه کتابی نیست که یک عالم اهل تسنن آن را ببیند و در مقابل عظمت آن کرنش نکند، حتی کسانی که مسلمان نیستند و مسیحی میباشند در پیشگاه نهج البلاغه به عظمت آن اعتراف میکنند.
4 - مطرح بودن نهج البلاغه در اجازات علما
یکی دیگر از نشانههای عظمت نهج البلاغه مطرح بودن این کتاب همانند کتب اربعه در اجازات علمای بزرگ است، در گذشته چنین رسم بوده که بزرگان در نقل احادیث به شاگردان خود اجازه میدادند، یکی از فواید اجازات این بود که استناد کتاب به مؤلّف معلوم میشد.
معمولاً در اجازهها، کتابهای بسیار ارزشمند و ارجمند مطرح میشد همانند کتب اربعه، یکی از این کتابها نهج البلاغه است، مرحوم محدّث قمی قدس سره در کتاب فواید الرضویه مینویسد:
از مصنّفات اوست «یعنی سید رضی قدس سره» نهج البلاغه که در اجازات، از آن به «اخ القرآن» تعبیر میکنند یعنی در بسیاری از اجازات، نهج
1) 35. مقدمه صحیفه سجادیه، چاپ اسلامیة.
البلاغه مطرح شده است و از آن به عنوان برادر قرآن و کتاب دوم اسلام نام برده شده است.
5 - سجده در پیشگاه نهج البلاغه
ابن ابی الحدید در ذیل خطبه 216 نهج البلاغه میگوید:
«و ینبغی لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فی مجلس و تُلی علیهم أن یسجدوا له... و أقسم بمن تقسم الأمم کلّها به، لقد قرأت هذه الخطبة منذ خمسین سنة و إلی الآن أکثر من ألف مرّة، ما قرأتها الّا و أحدثت عندی روعة و خوفاً و عظة، و أثّرت فی قلبی و جیباً، و فی أعضائی رعدة...»؛(1)
اگر تمام فصحای عرب در مجلس واحدی اجتماع کنند و این بخش از خطبه برای آنها خوانده شود سزاوار است در برابر آن سجده کنند... سوگند به حقیقتی که همه امّتها به او سوگند یاد میکنند من این خطبه امیرالمؤمنینعلیه السلام را در طول پنجاه سال زندگی بیش از هزار بار خواندهام، هر بار که این خطبه را خواندم موعظه و ترسی در من ایجاد کرد و در قلب و روحم اضطراب شدیدی برپا کرد.
در پایان به عنوان موعظه به خطبهای از نهج البلاغه اشاره میکنم، البته این خطبه هم در نهج البلاغه و هم در امالی شیخ صدوق و در امالی شیخ مفید نیز با کمی تفاوت آمده است.
ظاهر کلام امامعلیه السلام این است که آن حضرت در تمام دوران حکومتش در کوفه یعنی در مدت حدود پنج سال، همه شب بعد از نماز
1) 36. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 11/152.
عشا این سخن را تکرار میکردند، یعنی اگر ابن ابی الحدید میگوید من در طول پنجاه سال بیش از هزار مرتبه یک خطبه را خواندم امّا خود امیرمؤمنانعلیه السلام در طول پنج سال بیش از هزار بار یک خطبه را برای مردم خواندهاند، کلام امام کلامی نیست که با تکرار، تازگی خود را از دست بدهد.
حضرت امیرعلیه السلام این خطبه را به صورتی میخواندند که اهل مسجد و کسانی که اطراف آن هستند بشنوند، میفرمودند:
«تجهّزوا رحمکم اللَّه فقد نودی فیکم بالرّحیل»؛(1)(2)
زاد و توشه برگیرید که ندای کوچ در میان شما داده شده است.
مرگ واقعیتی است که سراغ همه خواهد آمد و چه خوب است انسان برای انتقال از خانهای به خانه دیگر مجهّز باشد و مجهّز بودن ما این است که تقوا پیشه کنیم و از گناه بپرهیزیم.
«فَإِنَّ خَیرَ الزَّادِ التَّقْوَی ؛(3)بهترین زاد و توشه تقوا است.
هرچه بیشتر از گناه دوری کرده و به معنویت رو بیاوریم میتوانیم بگوییم زاد و توشه آماده کردهایم.
در این جلسه پیرامون شخصیت حضرت مالک اشتر قدس سره مطالبی بیان میکنم.
در آغاز کلماتی که امیرمؤمنانعلیه السلام راجع به شخصیت مالک فرمودهاند ذکر میکنم، آنگاه ببینید ملاک این همه عظمت و بزرگواری در مالک چیست؟ او چه ویژگیهایی داشته است که این همه مورد عنایت و توجّه حضرت قرار گرفته است؟ و در پایان ببینیم آیا ما هم میتوانیم همان ویژگیها و ملاکها را در حدّ توان برای خود تحصیل کنیم؟
ابتدا مقدّمه کوتاهی را تقدیم میکنم:
مجاز و مبالغه در تعبیرات دینی
گاهی از کسانی که دقّت لازم را ندارند شنیده میشود که میگویند،
در آیات قرآن و روایات اهل بیتعلیهم السلام مجازگویی نداریم، یعنی ممکن نیست که یک آیه و یا یک روایت به عنوان مجاز گفته شده باشد، شاید کسانی که چنین میگویند مجازگویی را مقابل حقیقت گویی تصور میکنند آن وقت نتیجه میگیرند که قرآن و روایات مجازگویی نمیکند، بلکه حقیقت را بیان میکند، ولی مطلب چنین نیست که مجاز در مقابل حقیقت گویی باشد بلکه در استعمال کلمات چه در قرآن یا روایات و یا سخنان افراد دیگر گاهی حقیقت اراده میشود (یعنی لفظ را در معنای موضوع له خود استعمال میکنند) و گاهی مجاز اراده میشود (یعنی لفظ را در معنای غیر موضوع له آن استعمال میکنند) البته قرینه هم میگذارند. و در استعمال مجازی هم مقصود گوینده بیان واقع و حقیقت است.
مرحوم سید رضی قدس سره کتابی دارد به نام «المجازات النبویه» و کتاب دیگری به نام «مجازات القرآن» در این دو کتاب، مجازها و استعارههایی که در آیات و روایات آمده جمع آوری نموده است، ششصد مورد از آیات و بیش از سیصد و پنجاه مورد از روایات نبوی را در این زمینه گردآوری کرده است.
البته این مطلب روشنی است امّا به عنوان مقدمه و شاهدی برای سخن بعد قرار دادم که مبالغه هم مثل مجاز است، همانگونه که مجاز داریم مبالغه هم داریم.
بعضی میگویند در تعبیرات دینی مبالغه نیست، شاید کسانی که
چنین میگویند، مبالغه را در معنای خلافگویی تصور میکنند و سپس نتیجه گیری میکنند که در قرآن و روایات خلاف گویی وجود ندارد و الّا مبالغه هم، مانند مجاز است، گفتهاند «باب المبالغة فی کلام العرب باب واسع».
کسی که سخنی میگوید چه در زبان عربی یا فارسی و یا هر زبان دیگر، گاهی فصاحت و بلاغت کلام، اقتضای مبالغه در سخن را دارد، بله، اگر مبالغه به معنای خلاف گویی باشد، در هیچ آیه و روایتی نیست و هیچ مسلمانی حرف خلاف نمیزند، امّا گاهی استفاده از مبالغه از فنون ادب و صنایع ادبی است کسی نمیتواند بگوید این نوع از مبالغه در تعبیرات دینی وجود ندارد.
مثلاً به این حدیث که از امام باقرعلیه السلام نقل شده است توجّه کنید، آیا مبالغه نیست؟
حضرت میفرماید: «من بنی مسجداً کمفحص قطاة بنی اللَّه له بیتاً فی الجنّة»؛(1)
کسی که مسجدی به اندازه لانه کبوتری بنا کند خداوند در بهشت خانهای برای او بنا میکند. آیا این کلام مبالغه ندارد؟
امامعلیه السلام در این کلام در مقام بیان این مطلب است که ساختن مسجد هرچند کوچک باشد اجر و پاداش الهی دارد و الّا مسجد که نمیشود به
1) 40. من لا یحضره الفقیه، 1/235.
این اندازه باشد، و برای اینکه این مطلب به خوبی روشن شود از این مبالغه استفاده فرمودهاند، این مبالغه است نه خلاف واقع گفتن.
بنابراین اشتباه است که بعضی میگویند، مجاز و مبالغه در تعبیرات دینی وجود ندارد.
در کلام معصومینعلیهم السلام مبالغه در معرفی شخصیتها نیست
حال عرض من این است که اگرچه مطلق مبالغه در کلمات معصومینعلیهم السلام را نمیشود انکار کرد و در مواردی رسول خداصلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام از مبالغه استفاده کردهاند، امّا در معرفی شخصیتها مبالغه نمیکنند بلکه هر آنچه هست میگویند، تعریفها و تمجیدهایشان، بسیار کوتاه امّا پُر معنا و به دور از مبالغه است.
اصولاً این روش و طرز تفکّر در میان علمای ما هم بوده است، آنان هم در تمجید و تعریف افراد چون میخواستند حساب شده سخن بگویند، طول و تفصیل نمیدادند، یکی دو جمله میگفتند امّا شنونده میدانست که این جمله کوتاه در معنای واقعی کلمه استعمال میشود.
به القابی که به علما داده میشد توجّه کنید، مثلاً اگر به شیخ محمّد بن یعقوب کلینی صاحب کتاب شریف اصول کافی میگفتند «ثقة الاسلام» بالاترین تعریف و تمجید بود، یعنی کسی که مورد وثوق اسلام است این عنوان، کلمه بسیار مهم و باارزش است.
روزی که امام حسینعلیه السلام حضرت مسلم علیه السلام را با آن شخصیت و عظمت به طرف مردم کوفه میفرستد در نامهای به آنان مینویسد:
«انّی باعث الیکم ثقتی»؛(1)
من به سوی شما کسی را میفرستم که مورد وثوق و اطمینان من است.
و یا اگر به مرحوم سید شفتی از مراجع بزرگ و مقتدر شیعه گفته میشود «حجة الاسلام» این عنوان چون به معنای واقعی آن گفته میشود بسیار باعظمت است.
بنابراین ما باید در کلمات رسول خدا و ائمه هدیعلیهم السلام و بزرگانمان در معرفی افراد، چون به دور از مبالغه است و معنای واقعی کلام اراده میشود، دقت کنیم، ببینیم همان یکی دو کلمهای که گفتهاند چه مقدار معنا دارد، ممکن است محتوای یک کلمه آنان، از ده صفحه یا از یک کتاب بیشتر باشد.
حالا پس از ذکر این مقدمه جملاتی که راجع به مالک اشتر گفته شده بیان میکنم:
1 - مالک شخصیتی معتدل
امیرمؤمنان علیعلیه السلام درباره مالک میفرماید:
1) 41. بحارالأنوار، 44/334.
«إنّه ممّن لا یخاف وهنه و لا سقطته و لا بطؤه عمّا الإسراع الیه أحزم و لا إسراعه إلی ما البطء عنه أمثل»؛(1)
مالک از کسانی نیست که بیم ضعف و سستی یا خطا و لغزشی در او، برود (سستی و لغزشی به او راه نمییابد) و نیز از کسانی نیست که در موردی که شتاب به احتیاط نزدیکتر است، کندی کند و در جایی که کندی به احتیاط نزدیکتر است شتاب ورزد.
یعنی مالک مسلمانی است معتدل، نه کندرو و نه تندرو، و ما باید خود را اینگونه تربیت کنیم، نه کندروی داشته باشیم و نه تندروی، تنها متن دین و احکام الهی را اجرا کنیم «المتقدّم لهم مارق و المتأخّر عنهم زاهق».(2)
همین کندرویها و تندرویهاست که امروز بسیاری از جوامع اسلامی به آن مبتلا هستند، یعنی گروهی گرفتار تندروی و گروهی گرفتار کندروی هستند، مسلمانی مورد تمجید امیرمؤمنانعلیه السلام است که در جایی که نباید تعجیل کند، تندروی ندارد، یک مسلمان معتدل است.
هر کسی باید زندگی خود را مورد ارزیابی قرار دهد و ببیند آیا در وظایف دینی تندروی یا کندروی ندارد؟ آیا مراقب است تا آنچه دین از او میخواهد انجام دهد؟
اعتدال در ابعاد مختلف زندگی
مثلاً امروزه در زمان ما از مرجعی از مراجع تقلید که در حوزههای علمیه به عنوان مرجع تقلید شناخته شده است، فتوای جدیدی میشنویم، ملاحظه میشود، برخورد بعضی با فتوای جدید برخورد نامناسبی است، یعنی در مقابل تلاشی که یک مجتهد انجام داده و از کتاب و سنّت مسألهای را استنباط کرده است، کسی که هیچ اطلاعی از این مسائل ندارد، استدلال پردازی میکند البته همیشه این مطلب گفته شده است که یک فتوی گاهی مطابق با واقع است و گاهی مخالف با واقع، ما که از واقع بیخبریم باید به استنباط یک مجتهد از کتاب و سنّت احترام بگذاریم و تسلیم باشیم، اینها تندرویهایی است که در بسیاری از متدینین وجود دارد، چیزی را که خدای متعال حلال کرده است، حلال است و چیزی که خدای متعال حرام کرده است، حرام است و ما باید به آنچه که یک مرجع تقلید به عنوان حلال و حرام الهی میگوید پایبند باشیم.
آیا این نشانه تقدّس و دیانت است که من انتظار داشته باشم، آنچه به نظر یک مجتهد جایز است، بگوید جایز نیست؟ و یا به عکس؟ متأسفانه ما خودمان را به صورتی تربیت نکردهایم که در مقابل حقّ تسلیم باشیم.
باید در مسایلی که پش میآید، در حوادثی که در مقاطع حساس بروز میکند ببینیم وظیفه شرعی ما چیست؟ همان را انجام دهیم تا نمونهای از صفات مالک اشتر را در خود پیاده کنیم.
2 - خواب به چشم مالک راه نمییابد
امیرمؤمنانعلیه السلام راجع به شخصیت مالک اشتر خطاب به مردم مصر میفرماید:
«فقد بعثت الیکم عبداً من عباد اللَّه لا ینامُ ایام الخوف و لا ینکُل عن الاعداء ساعات الرّوع».(1)
من بندهای از بندگان خدا را به سوی شما گسیل داشتم، کسی که در هنگامی جنگ و در زمانی که بیم از حمله دشمن وجود دارد خواب به چشمان او راه نمییابد و در لحظههای ترسناک، روی از دشمن بر نمیتابد و بیمی به خود راه نمیدهد.
بسیاری از مردم در حوادث و پیش آمدهای سخت چنین نیستند، امام حسینعلیه السلام میفرماید:
«الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما دّرت معایشهم فإذا محصوا بالبلاء قلّ الدّیانون»؛(2)
مردم بردگان دنیایند و ادعای دینداری لقلقه زبان آنهاست تا زمانی سخن از دین بر زبان جاری میکنند که زندگی آنان به خوبی اداره شود، امّا زمانی که در معرض آزمایش قرار گیرند دینداران واقعی کم خواهند بود.
یعنی تا جنگ و جهادی نیست، تا از ایثار جان و مال خبری نیست ادعای مسلمانی دارند، امّا اگر بنا شد از جان و مال و آبروی خود برای
اسلام هزینه کنند دینداران حقیقی بسیار کم میشوند، امّا مالک چنین نبود «لا ینام ایام الخوف».
3 - مالک برای ما خیرخواه و برای دشمنان ما سختگیر بود
امیرمؤمنانعلیه السلام در تعبیر دیگری در مورد مالک اشتر میفرماید:
«کان لنا رجلاً ناصحاً و علی عدوّنا شدیداً ناقماً فرحمه اللَّه فلقد استکمل ایامه و لاقی حمامه و نحن عنه راضون أولاه اللَّه رضوانه و ضاعف الثّواب له»؛(1)
مالک برای ما مردی خیرخواه و بر دشمنان ما سختگیر بود و از آنها کراهت و نفرت داشت، خداوند او را رحمت کند، مدتی که برای عمر او مقدّر شده بود کامل کرد و به پایان برد و با مرگ خویش روبرو گردید، ما از وی خشنودیم، خداوند خشنودی خود را به او عطا فرماید و ثواب و پاداشش را دو برابر گرداند.
ابن ابی الحدید هنگامی که این کلام امیرمؤمنانعلیه السلام را راجع به مالک نقل میکند میگوید:
«طوبی لمن حصل له من علی بعض هذا»؛(2)
خوشا به حال کسی که امیرمؤمنانعلیه السلام بعضی از این کلمات را درباره او بگوید.
یعنی مالک به قدری بزرگوار است که اگر مطالبی که امیرمؤمنانعلیه السلام
در شأن و جلال او فرموده است مقداری از آن را درباره دیگران میگفت برای آنان کافی بود.
4 - کاش در میان شما یک نفر همانند مالک بود
در داستان جنگ صفین هنگامی که حضرت به اجبار گروهی از لشکریان خود تصمیم گرفت جنگ را متوقّف کند، عدّهای به آن حضرت گفتند، مالک سخن شما را نمیپذیرد و به جنگ ادامه میدهد امیرمؤمنانعلیه السلام به آنان فرمود:
«امّا الّذی ذکرتم من ترکه امری و ما انا علیه فلیس من اولئک و لیس اتخوفه علی ذلک، ولیت فیکم مثله اثنان بل لیت فیکم مثله واحد یری فی عدوی مثل رأیه»؛(1)
آنچه شما گفتید که مالک دستور مرا مورد توجّه قرار نداده است، نه، مالک از کسانی نیست که به سخن من بیاعتنایی کند و از این جهت بر او بیمناک نیستم. کاش در میان شما دو نفر همانند مالک پیدا میشد، نه، کاش در میان شما یک نفر همانند او مییافتم که نظر او در مورد دشمنان من، همچون نظر مالک بود.
5 - اگر از کوه بود نمونه بود
پس از شهادت مالک، گروهی از قبیله او «قبیله نخع» برای عرض تسلیت بر امیرمؤمنانعلیه السلام وارد شدند، مشاهده کردند که امام از شهادت مالک به شدت تأسف میخورد و میگوید:
1) 48. بحارالأنوار، 32/547، سفینة البحار، ماده «شَتَرَ».
«للَّه درّ مالک، و ما مالک، لو کان من جبل لکان فنداً و لو کان من حجر لکان صلداً، امّا و اللَّه لیهدنّ موتک عالماً و لیفرحنّ عالماً، علی مثل مالک فلتبک البواکی و هل مرجو کمالک و هل موجود کمالک؟»؛(1)
پاداش مالک با خدا باد، مالک چه بود؟ اگر از کوه ساخته شده بود نمونه بود، و اگر از سنگ ساخته شده بود، محکم و ضربه ناپذیر بود، به خدا سوگند مرگ تو عالمی را درهم ریخت و جهانی را شاد ساخت، بر کسی همانند مالک باید گریه کنندگان بگریند. آیا امید میرود کسی همانند مالک به وجود آید؟ و آیا کسی همانند مالک وجود دارد؟
علقمه بن قیس نخعی میگوید: پس از شهادت مالک امیرمؤمنانعلیه السلام همیشه در غم فراق او غمگین بود، و آن حضرت آنگونه بر مالک متأسّف و متأثّر بود که گویا او مصیبت زده و صاحب عزاست، نه ما که از قبیله مالک بودیم.
«فما زال علیعلیه السلام یتلهّف و یتأسّف حتی ظننّا انّه المصاب به دوننا».(2)
6 - مالک برای من همانگونه بود که من برای رسول خداصلی الله علیه وآله
و از همه این کلمات گویاتر همان جمله معروف است که امیرمؤمنانعلیه السلام میفرمود:
«رحم اللَّه مالکاً فلقد کان لی کما کنت لرسول اللَّهصلی الله علیه وآله»؛(3)
خدای مالک را مورد رحمت خود قرار دهد! برای من همانگونه بود که من نسبت به رسول خداصلی الله علیه وآله بودم.
ابن ابی الحدید در وصف مالک اشتر میگوید:
«کان فارساً، شجاعاً، رئیساً، من أکابر الشیعة و عظمائها، شدید التحقّق بولاء امیرالمؤمنینعلیه السلام و نصره، کان شدید البأس، جواداً حلیماً، فصیحاً، شاعراً و کان یجمع بین اللّین و العُنف، فیسطوا فی موضع السّطوة و یرفق فی موضع الرّفق»؛(1)
مالک، قهرمان، شجاع و بزرگ بود، او از بزرگان و شخصیتهای برجسته شیعه به شمار میرفت و شدیداً به امیرمؤمنانعلیه السلام و یاری او علاقه داشت او جنگجو، بخشنده، بردبار، فصیح و شاعر بود شدت را با نرمی میآمیخت، آنجا که جای قدرت نمایی بود قدرت خود را نشان میداد و آنجا که جای مدارا و نرمی بود مدارا میکرد.
در اینجا مناسب است به گوشهای از زندگانی این یار وفادار امیرمؤمنانعلیه السلام اشاره کنم:
تاریخ ولادت و شهادت و مقدار عمر مالک
ولادت مالک قبل از اسلام بوده است امّا در هنگام شهادت «سال 38 هجری» چه مقدار از عمر پربرکتش گذشته بود، معلوم نیست؛ اگرچه
1) 52. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 15/98 و 100 ذیل نامه 13.
بعضی میگویند در سنین پیری به شهادت رسیده است امّا خیلی روشن نیست.
زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله را درک کرده است امّا روایتی از آن حضرت به واسطه او نقل نشده است، و اصولاً شهرت و آوازه او همه مربوط به دوران خلافت امیرمؤمنانعلیه السلام و کمی قبل از آن است، در تاریخ نسبت به سالهای قبل از این چیزی منعکس نشده است.
مالک اشتر قبل از جنگ صفین از طرف امامعلیه السلام فرماندار نصیبین و اطراف آن بود و پس از جنگ مجدّداً به مرکز ولایت خود مراجعت نمود، امّا پس از حمله به مصر، امامعلیه السلام او را برای استانداری مصر تعیین کرد.
هنگامی که مالک به طرف مصر حرکت کرد در بیست فرسخی با نقشه قبلی، معاویه مالک را مسموم و به شهادت رساند.
قبر مالک در کجاست؟
مؤلّف کتاب «مراقد المعارف» میگوید، بعضی از دوستان و آشنایان من، قبر مالک را در چند فرسخی مصر در محل شهادتش زیارت کردهاند و او در آنجا مقبرهای دارد.
در معجم البلدان هم آمده است که در بعلبک لبنان قبری به نام حضرت مالک است.
بعضی از کسانی که پیرامون زندگی مالک بررسیهایی کردهاند،
حدس زدهاند که جنازه او به مدینه منتقل شده و قبر او در مدینه است، البته سند تاریخی در این مورد وجود ندارد و فقط یک حدس است.
اخلاق مالک
مالک با این شخصیت و ویژگیهایی که امیرمؤمنانعلیه السلام برای او بیان میکند، از چه راهی به این عظمت رسیده است؟
زندگی او چگونه بود که توانست به این مقامات معنوی برسد؟ یکی از نکات مهم در زندگی او مبارزه با هوای نفس است، مناسب است در اینجا داستانی از او در این زمینه بیان کنم، این داستان را مرحوم ورّام بن ابی فراس در مجموعه ورّام (که نام دیگرش تنبیه الخواطر است) آورده است مرحوم محدّث قمی مینویسد، ورّام که جدّ مادری سید بن طاووس است، از اولاد مالک اشتر است، همچنین مرحوم آیة اللَّه شیخ جعفر کاشف الغطاء از دودمان مالک اشتر است.(1)
و امّا داستان این است که:
«انّ مالکاً کان مجتازاً بسوق و علیه قمیص خام و عمامة منه، فرآه بعض السّوقة فأزری بزیه فرماه ببندقة تهاوناً، فمضی و لم یلتفت، فقیل له: ویلک أتعرف لمن رمیت؟ فقال: لا، فقیل له: هذا مالک صاحب امیرالمؤمنینعلیه السلام. فارتعد الرجل و مضی الیه لیعتذر و قد دخل مسجداً و هو قائم یصلّی فلمّا انفتل انکبّ الرجل علی قدمیه یقبّلهما، فقال: ما هذا
1) 53. سفینة البحار، ماده «شَتَرَ».
الامر؟ فقال: اعتذر الیک مما صنعت فقال: لا بأس علیک فواللَّه ما دخلت المسجد الّا لاستغفرنّ لک»؛(1)
مالک از بازاری عبور میکرد، لباس و عمامه سادهای بر تن داشت یکی از بازاریان هنگامی که دید او وضع ظاهر درستی ندارد، برای تحقیر و بیاحترامی، چیزی به سمت او پرتاب کرد، مالک بدون اینکه اعتنایی کند گذشت، شخص به او گفت: وای بر تو آیا فهمیدی به چه کسی بیاحترامی کردی؟ گفت: نه، به او گفتند: او مالک یار و همراه امیرمؤمنانعلیه السلام است، شخصی که اهانت کرده بود بر خود لرزید و برای عذرخواهی به طرف مالک حرکت کرد، امّا مالک وارد مسجدی شده و مشغول نماز بود، پس از نماز خود را بر قدمهای مالک انداخته و پای او را میبوسید، مالک فرمود: چه میکنی؟ گفت: آمدهام تا از جسارتی که کردهام عذرخواهی کنم.
مالک فرمود: بر تو باکی نیست به خدا سوگند به مسجد نیامدم مگر اینکه برای تو از درگاه الهی طلب آمرزش و بخشش کنم.
آیا این اخلاق جز در انبیا الهی و اولیای کامل پیدا میشود؟
محدّث قمیقدس سره پس از ذکر این داستان میگوید: مالک مصداق این آیه شریفه است که: «وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَإِذَا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً»؛(2)
بندگان (خاص خداوند) رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بیتکبّر بر زمین راه میروند، و هنگامی که جاهلان آنان را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام میگویند (و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند).
محدّث قمی اضافه میکند: مالک مصداق کلام امیرمؤمنانعلیه السلام است که میفرماید:
«اشجع الناس من غلب هواه»؛(1)
شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفس خود پیروز شود.
از نواده مالک، مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء است که از اخلاق او داستانهایی نقل شده است محدث قمی در حالات او مینویسد:
«و قد نقل عنه فی ذلک مقامات و حکایات لو جمعت لکانت رسالة طریفة نافعة»؛(2)
اگر داستانهایی که از عالم بزرگوار رسیده است جمع آوری کنیم کتابی سودمند خواهد شد.
زمانی که مرجع تقلید علی الاطلاق و رئیس الاسلام بود به خود خطاب میکرد:
«کنت جعیفراً ثمّ صرت جعفراً ثمّ الشیخ جعفر، ثمّ شیخ العراق ثمّ رئیس الاسلام»؛(3)
یعنی فراموش نکن که روزی جعیفر «جعفر کوچک» بودی بعد جعفر شدی، سپس شیخ جعفر و بعد شیخ عراق و امروز رئیس الاسلام شدی، یعنی دوران کوچکی خود را فراموش نمیکند.
در حالات او مینویسند: گاهی شخصاً بر میخواست و در صفوف جماعت برای فقرا پول جمع میکرد و بین آنان تقسیم مینمود، روزی پس از تقسیم پول، فقیری از راه رسید، چیزی به او نرسیده بود به شیخ جعفر بیاحترامی و تندی کرد به صورتی که مناسب نمیدانم بیان کنم، امّا عکس العمل شیخ چه بود؟ دوباره از جا برخاست و برای او مبلغی جمع آوری کرد.(1)
این همان اخلاق پیامبران است، همان اخلاقی که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله توانست مردم را جذب کند.
مرحوم حاج محقّق خراسانی از بعضی از بزرگان نقل میکرد که: اگر سؤال کنند رسول خداصلی الله علیه وآله هنگامی که از کوه حرا به سوی مکّه سرازیر شد و دعوت خود را اظهار کرد، با چه لشکری آمد؟ با چه لشکری با این همه مشرک روبرو شد؟ در پاسخ باید گفت: آن لشکر، اخلاق آن حضرت بود، گذشت پیامبرصلی الله علیه وآله، ایثار حضرت، خیرخواهی او نسبت به مردم، با این لشکر مردم را به اسلام جذب کرد.
و ما نیز باید امروز همین اخلاق را سرلوحه برنامههای خود قرار دهیم، تا مردم را به اسلام و نظام علاقهمند کنیم، گفتن شرح حال این
1) 59. فوائد الرضویة، ص 74.
بزرگان برای این است که هم تکریمی از آنان باشد و هم الگویی برای ما.
به قول یکی از اساتید دانشگاه، برای مردم نمونهها و الگوهایی از اصحاب و یاران پیامبرصلی الله علیه وآله و ائمهعلیهم السلام بگویید؛ زیرا وقتی از خود رسول خداصلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام گفته میشود، میگویند ما با پیامبر یا امام خیلی فرق داریم، ما با امام صادقعلیه السلام خیلی فرق داریم.
او میگفت: از یاران امامانعلیهم السلام بگویید تا مردم بدانند آنها که از افراد عادی بودند به چنان مقاماتی رسیدند، مالک اشتر که معصوم نبود، سید رضیقدس سره که معصوم نبود، امّا تلاش کردند و به آنجا رسیدند که افتخاری برای عالم اسلام و عالم تشیع گشتند، ما هم باید همینها را الگو قرار دهیم.
در این مجلس به این مناسبت که محمّد بن ابیبکر پیش از مالک والی مصر بود و در حقیقت امیرمؤمنانعلیه السلام مالک را به جای او به ولایت مصر منصوب فرمود مطالبی پیرامون زندگی محمّد بن ابیبکر بیان میکنم:
مادر گرامی محمّد
یکی از بانوان بسیار بزرگوار اسلام «اسماء بنت عمیس» است او از اوّلین زنانی است که به پیامبر خداصلی الله علیه وآله ایمان آورد.
اسماء در آغاز، همسر حضرت جعفر بن ابیطالب بود، با او به حبشه هجرت کرد و از آن حضرت دارای سه فرزند به نامهای «عون، عبداللَّه و محمّد» گردید پس از شهادت جعفر بن ابیطالب، وی با ابوبکر ازدواج کرد و خدای متعال محمّد را به او عطا فرمود، محمّد در آخرین سال عمر رسول خدا صلی الله علیه وآله یعنی سال دهم هجری متولد شد،
ابوبکر پس از پیامبر بیش از دو سال و سه ماه زنده نبود، بنابراین محمّد در حالی که کودکی خردسال بود پدر را از دست داد.
پس از وفات ابوبکر «اسماء» با امیرمؤمنانعلیه السلام ازدواج کرد و به طور طبیعی آن کودک هم در خانه امیرمؤمنانعلیه السلام تربیت و بزرگ شد.
در کتاب رجال مامقانی آمده است:
«و ربّاه فی حجره صغیراً حین تزوّجه امّه»؛
محمّد در حالی که خردسال بود پس از ازدواج مادرش با امیرمؤمنانعلیه السلام در دامن آن حضرت تربیت یافت.
تا آنجا که امیرمؤمنانعلیه السلام او را فرزند خود میخواند و میفرمود:
«محمّد ابنی من صلب ابیبکر»؛(1)
محمّϠفرزند من است از نسل ابیبکر.
و این یک نمونه خوبی است برای تأثیر تربیت در فرزند و همچنین سهم وافری که مادر در یک فرزند دارد.
تمام بزرگواریهای محمّد به تربیت امیرمؤمنانعلیه السلام و نقش مادر باز میگردد.
امام صادقعلیه السلام فرمودند:
«کانت النجابة من قبل امّه»؛(2)
بزرگواری و نجابت محمّد رهین مادر اوست.
ضمناً «اسماء» فرزند دیگری به نام «یحیی» از امیرمؤمنانعلیه السلام دارد.
والیان مصر پیش از محمّد بن ابیبکر
مصر در سال بیستم از هجرت یعنی ده سال پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله فتح شد، اوّلین حاکمی که مدتها در آنجا حکومت کرد عمروعاص بود، در زمان عثمان شخصی به نام عبداللَّه بن سعد بن ابی سرح از طرف وی به ولایت مصر منصوب شد، ولی در اواخر خلافت عثمان که گروهی در مدینه علیه وی شورش کرده بودند، در مصر هم گروهی از مصریان علیه والی منصوب از طرف عثمان شورش کرده و عبداللَّه را از مصر اخراج کردند در همین زمان پانصد نفر از مصر به مدینه آمدند تا به شورشیان مدینه یاری رسانند.
هنگامی که امیرمؤمنانعلیه السلام به خلافت رسید در آغاز قیس بن سعد بن عباده را به ولایت مصر منصوب فرمود، وی بیش از چند ماه آنجا حکومت نکرد، اگرچه از تاریخ استفاده میشود که امیرمؤمنانعلیه السلام از وی راضی بود امّا بنا به مصالحی وی را برکنار و محمّد بن ابیبکر را به ولایت مصر منصوب کرد.
جوان بیست و هفت ساله والی مصر
نکته قابل توجّه اینکه: محمّد بن ابیبکر در حالی که جوانی بیست و هفت ساله بود امّا به خاطر لیاقتی که داشت، امیرمؤمنانعلیه السلام او را به ولایت مصر منصوب کرد.
محمّد بن ابیبکر در آغاز بر اوضاع مسلّط شد امّا معاویه افرادی را
برای درگیری با وی تحریک و مسأله کشتن عثمان را مطرح میکرد به همین جهت شخصی به نام معاویه بن حُدیج به بهانه خونخواهی عثمان با محمّد درگیر شد و اضطراب شدیدی در مصر به وجود آمد، به امیرمؤمنانعلیه السلام خبر رسید که وضع مصر مضطرب است، حضرت مالک اشتر را به جانشینی وی به ولایت مصر اعزام نمود و این در حالی بود که بر خلاف تصوّر بعضی که میگویند محمّد بن ابیبکر به شهادت رسیده بود، هنوز محمّد زنده بود، این مطلب از نامه 34 نهج البلاغه استفاده میشود، این نامه را حضرت بعد از شهادت مالک اشتر به محمّد بن ابیبکر مینویسد و حضرت از او میخواهد که به کار خود ادامه دهد.
«فقد بلغنی موجدتک من تسریح الاشتر إلی عملک... فرحمه اللَّه فلقد استکمل ایامه و لاقی حِمامه»؛(1)
خبر یافتم که از فرستادن اشتر برای تصدی کاری که در عهده تو بود دلتنگ شدهای... خدا او را رحمت کند، روزگارش را به سر آورد و با مرگ خود دیدار کرد.
این نامه صراحت دارد که بعد از شهادت مالک، محمّد بن ابیبکر زنده بود و حضرت نامه را پس از شهادت مالک برای وی مینویسد و رضایت خود را از محمّد بیان میکند تا او تصور نکند اعزام مالک به مصر به خاطر نارضایتی حضرت از محمّد بوده است.
1) 62. نهج البلاغه، نامه 34.
و در پایان نامه از او میخواهد که اکنون او پرچم مبارزه با دشمن را به دوش گیرد.
«فأصحر لعدوّک و امض علی بصیرتک و شمّر لحرب من حاربک و ادع إلی سبیل ربّک و اکثر الاستعانة باللَّه...»؛(1)
اکنون تو برای پیکار با دشمنت سپاه را بیرون آر و با بصیرت در مبارزه با او حرکت کن، و با آنکه با تو در جنگ است آماده پیکار باش و مردم را به راه پروردگارت بخوان و از خداوند بسیار یاری بطلب.
شخصیت محمّد بن ابیبکر از زبان امیرمؤمنانعلیه السلام
محمّد بن ابیبکر از شخصیتهای بزرگ اسلام است، اگر در کلماتی که امیرمؤمنانعلیه السلام راجع به او فرموده است دقّت شود، عظمت شخصیت او روشن میشود، که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنم:
1 - فرزندی خیرخواه، کارگزار، کوشا و تیغی برّنده
امیرمؤمنانعلیه السلام پس از شهادت محمّد بن ابیبکر در نامهای به عبداللَّه بن عباس ضمن تجلیل از این شخصیت ارزشمند، دلیل شکست او که به شهادتش پایان پذیرفت را، یاری نکردن مردم بیان میکند.
«امّا بعد، فإنّ مصر قد أفتتحت، و محمّد بن ابیبکر - رحمه الله - قد استشهد، فعند اللَّه نحتسبه ولداً ناصحاً، و عاملاً کادحاً و سیفاً قاطعاً و رکناً دافعاً. و قد کنت حثثت الناس علی لحاقه، و أمرتهم بغیاثه قبل الوقعة، و دعوتهم
1) 63. نهج البلاغه، نامه 34.
سراً و جهراً و عوداً و بدءاً، فمنهم الآتی کارها، و منهم المعتّل کاذبا و منهم القاعد خاذلاً. أسأل اللَّه تعالی أن یجعل لی منهم فرجاً عاجلاً، فواللَّه لو لا طمعی عند لقائی عدوّی فی الشهادة، و توطینی نفسی علی المنیة، لأحببت ألّا ألقی مع هؤلاء یوماً واحداً، و لا ألتقی بهم أبداً»؛(1)
امّا بعد «مصر» به دست دشمن گشوده شد و «محمّد بن ابیبکر» - که خدا رحمتش کند - به شهادت رسیده، این مصیبت را به حساب خداوند میگذاریم و اجر آن را از خدا مسألت میداریم: (مصیبت) فرزندی ناصح و کارگزاری تلاشگر و کوشا، شمشیری برنده و قاطع و ستونی بازدارنده. من مردم را به ملحق شدن به او و همکاریاش تشویق و تحریض کردم و به آنها فرمان دادم که پیش از وقوع واقعه به فریادش برسند. من آنها را آشکارا و پنهانی، از آغاز تا انجام در حرکت به سوی او دعوت کردم. عدّهای هماهنگی خود را با اکراه اعلام و گروهی به طور دروغین خود را به بیماری زدند و گروه سوم افرادی بودند که برای تنها ماندن (سپاه حقّ) دست از یاری کشیدند. از خداوند تقاضا میکنم که برای نجات من از میان اینگونه افراد فرجی عاجل قرار دهد. به خدا سوگند اگر علاقه و آرزوی من به شهادت به هنگام پیکار با دشمن نبود و خود را برای مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم، دوست میداشتم حتی یک روز با این مردم روبرو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نکنم».
1) 64. نهج البلاغه، نامه 35.
در این نامه امیرمؤمنانعلیه السلام تمام صفاتی که باید در یک حاکم اسلامی باشد، در توصیف محمّد بن ابیبکر بیان میکند، بنابراین حضرت از او، گلایهای نداشت، بلکه در حقیقت همان مشکلات و گرفتاریهایی که امیرمؤمنانعلیه السلام در کوفه دشات، محمّد هم در مصر داشت این مردم بودند که در یاری او کوتاهی کردند.
بنابراین حضرت در این نامه، دلیل اینکه محمّد شکست خود، اسیر شد و به آن طرز فجیع به شهادت رسید و جنازهاش را هم با وضع بدی آتش زدند، بیان میکند، این شکست نه به خاطر ضعف محمّد بلکه به جهت یاری نکردن مردم بود، در این نامه امامعلیه السلام از مردم گلایه میکند و از خدای خود برای نجات از دست این مردم تقاضای فرج میکند و سوگند یاد میکند که اگر آرزوی شهادت نبود، دوست نداشت حتی یک روز با این مردم زندگی کند.
از این نامه به خوبی استفاده میشود که مسأله ضعف، ترس و یا فرار محمّد مطرح نبوده است.
در تاریخ طبری و در بعضی از کتابهای خودمان (که فکر میکنم از تاریخ طبری گرفتهاند) مثلاً در أمالی شیخ مفید آمده است که:
امیرمؤمنانعلیه السلام هنگامی که مالک اشتر فرماندار نصیبین و محمّد والی مصر بود در نامهای به مالک مینویسد:
«امّا بعد فانّک ممّن استظهر به علی اقامة الدین... و قد کنت ولّیت محمّد
بن ابیبکر مصر فخرج علیه خوارج و کان حدثاً لا علم له بالحروب فاستشهد رحمه اللَّه»؛(1)
تو از کسانی هستی که به وسیله آنها برای اقامه دین کمک میگیرم...
محمّد را به ولایت مصر منصوب کردم امّا او جوان بود و با جنگ آشنا نبود و به شهادت رسید.
اوّلاً: مفهوم این عبارت این است که امیرمؤمنانعلیه السلام بعد از شهادت محمّد بن ابیبکر به مالک نامه مینویسد، در حالی که به صراحت بعضی از نامههای نهج البلاغه که بیان شد «مانند نامه 34» و گواهی تاریخ، هنوز محمّد در ولایت مصر بود که امیرمؤمنانعلیه السلام مالک را به مصر اعزام میکند و وی در راه به شهادت میرسد، و سپس حضرت او را به ادامه کار در مصر فرا میخواند.
به نظر میرسد این نقل، مخصوصاً با توجّه به اینکه مصدر اولی آن تاریخ طبری است، نمیتواند معتبر باشد؛ زیرا امیرمؤمنانعلیه السلام پس از شهادت محمّد از او تمجید و تجلیل میکند همانگونه که در نامه 34 گذشت.
همچنین در خطبه 65 پس از شهادت محمّد بن ابیبکر میفرماید:
«و قد اردت تولیة مصر هاشم بن عتبة و لو ولّیته ایاها لما خلّی لهم العرصة و لا أنهزهم الفرصة»؛(2)
قصد داشتم ولایت مصر را به هاشم بن عتبه واگذار نمایم که اگر او
را والی مصر میکردم عرصه را برای آنان خالی نمیکرد و فرصتی برای آنها باقی نمیگذاشت تا به مصر چیره شوند.
امّا بلافاصله حضرت در ادامه میفرماید:
«بلا ذمّ لمحمّد بن ابیبکر فلقد کان الی حبیباً و کان لی ربیباً»؛(1)
ستودن هاشم به مفهوم نکوهش محمّد بن ابیبکر نیست که او دوست من بود و من او را پرورده بودم.
همانگونه که گفته شد امیرمؤمنانعلیه السلام گناه شکست محمّد را به گردن مردم میاندازد که در یاری او کوتاهی کردند، عرض من این است که اینگونه عبارات (گلایه امیرمؤمنانعلیه السلام از محمّد بن ابیبکر) که در بعضی از خودیها هم سرایت کرده، لااقلّ باید زیر سؤال باشد.
شاهد دیگر هم این است که: مطلبی که در تاریخ طبری و امالی شیخ مفید نقل کردم که:
«انّک ممن استظهر به علی اقامة الدین»؛
تو از کسانی هستی که من برای به پاداشتن دین از آنان کمک میگیرم در نهج البلاغه آمده است(2)امّا ادامه عبارت که «و کنت ولّیت محمّد بن ابیبکر مصر فخرج علیه خوارج و کان حدثاً و لا علم له بالحروب»(3)در نهج البلاغه نیست.
من فکر میکنم این جمله لااقلّ باید مورد تردید باشد و آن همه
عباراتی که در عظمت شخصیت محمّد آمده است باید ملاک قضاوت قرار بگیرد.
2 - عبادت محمّد بن ابیبکر
در تاریخ میخوانیم:
«کان علیعلیه السلام یثنی علی محمّد بن ابیبکر و یفضّله و کان لمحمد عبادة و اجتهاد»؛(1)
امیرمؤمنانعلیه السلام از محمّد تمجید و ثنا میگفت و او را بر دیگران برتری میداد؛ زیرا اهل عبادت و کوشش بود.
3 - محمّد بن ابیبکر از حواریون امیرمؤمنانعلیه السلام
امام کاظمعلیه السلام میفرماید: در روز قیامت منادی ندا میدهد:
«این حواری علی بن ابیطالبعلیه السلام وصی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله؟ فیقوم عمرو بن الحمق الخزاعی و محمّد بن ابیبکر و میثم بن یحیی التمّار و اویس القرنی»؛(2)
حواریون علی بن ابیطالب کجایند؟
چهار نفر قیام میکنند: 1 - عمرو بن حمق خزاعی 2 - محمّد بن ابیبکر 3 - میثم تمّار 4 - اویس قرنی.
4 - معرفی محمّد بن ابیبکر از زبان امام صادقعلیه السلام
امام صادقعلیه السلام در تجلیل از عظمت محمّد بن ابیبکر و عمار یاسر میفرماید:
«کان عمار بن یاسر و محمّد بن ابیبکر لا یرضیان أن یعصی اللَّه عزّوجلّ»؛(1)
خصوصیت این دو شخصیت اسلامی این بود که: نه تنها خود معصیت پروردگار را مرتکب نمیشدند بلکه راضی نبودند خدای متعال معصیت و نافرمانی شود، راضی نبودند کسی به گناه آلوده شود.
این مطلب بسیار موجب ارزش است که ما هم خود را اینگونه تربیت کنیم، نه تنها خودمان گناه نکنیم بلکه راضی نباشیم روی زمین گناهی صورت گیرد، راضی نباشیم نه در خانه ما، در جامعه ما گناه شود، اینکه بزرگوارانی همچون محمّد بن ابیبکر نزد امیرمؤمنانعلیه السلام این همه ارزش داشتند و از آنان تکریم میکردند به خاطر همین ارزشهای معنوی است، اصولاً علامت مؤمن این است که از گناه متنفّر است، چه گناه از خود او صادر شود یا از دیگران.
آیا امیرمؤمنانعلیه السلام میدانست مالک شهید میشود؟
در اینجا قبل از شروع به شرح متن عهدنامه نکتهای را یادآوری میکنم، بعضی از کسانی که درباره عهدنامه مطلبی نوشتهاند، گفتهاند: «برای حضرت امیرمؤمنانعلیه السلام مکشوف بود که اشتر نخعی حکومت مصر نخواهد کرد این مکتوب مبارک را از بهر آن نوشت که مسلمانان تا قیامت این پند و حکمت را به کار بندند و نیز سلاطین جهان را
1) 72. رجال کشّی، «اختیار معرفة الرجال»، ص 63.
در هر عمارت و ایالت قانونی به دست باشد که بدان قانون، دفع زکات و خراج بشود و هیچ ظلم و ستمی را آماج نگردد».
این مطلب در کتابهای دیگری هم مطرح شده است و در حقیقت برای پاسخگویی به یک سؤال است و آن اینکه: با توجّه به اعتقاد ما که امیرمؤمنانعلیه السلام با علم غیب میدانست که مالک اشتر در راه مصر به شهادت میرسد، بنابراین چرا این فرمان را برای مالک اشتر نوشتهاند؟
برای پاسخ به این سؤال ابتدا باید مقداری راجع به علم امام مطالبی بیان کنم که الآن درصدد آن نیستم، امّا اجمالاً باید گفت:
در مورد علم امام سه مطلب بسیار روشن مطرح است:
1 - موقعیت ائمهعلیهم السلام به این صورت است که «اذا شاؤوا علموا»؛(1)
(قال العلامة المجلسیقدس سره فی مرآة العقول: «علم» علی بناء المجرد المعلوم او علی بناء التفعیل المجهول) و عن ابی عبداللَّهعلیه السلام: «ان الامام اذا شاء ان یعلم أعلم».
هرگاه بخواهند بدانند، میدانند.2 - «اذا شاؤوا أعلموا»؛(2)هرگاه بخواهند بدانند خدای متعال علم را در اختیار آنان قرار میدهد.
بنابراین در اینجا میتوان گفت امیرمؤمنانعلیه السلام نمیخواست بداند و لذا نمیدانسته است، یعنی این علم در اختیار حضرت قرار نگرفت.
3 - بعضی از بزرگان مانند علّامه طباطبایی (در جزوهای که راجع به
علم امام از ایشان به یادگار مانده(1)و بعضی دیگر از نوشتههای دیگرش) فرمودهاند.
ائمهعلیهم السلام همه چیز را بالفعل میدانند ولی آن علم، علمی نیست که منشأ اثر باشد و لازم باشد به آن ترتیب اثر دهند، برای روشن شدن این مطلب فرمودهاند:
مانند علم قاضی، که بعضی میگویند قاضی نباید به علم خود در قضاوتش ترتیب اثر دهد، یعنی اگرچه قاضی علم دارد ولی شرعاً نمیتواند به آن ترتیب اثر دهد، پس امکان دارد علمی باشد، امّا ترتیب اثر به آن لازم یا حتی جایز نباشد، امامان ما هم، همه چیز را میدانند ولی آگاهیهایی که از راههای عادی نباشد، برای آنان منشأ اثر نیست مثلاً اگر امیرمؤمنانعلیه السلام از راههای عادی علم پیدا کرد که کسی خلافی مرتکب شده است، باید خلافکار تنبیه شود امّا اگر از راه علم غیب بود، این علم منشأ اثر نیست.
در تاریخ هم ما هرگز ندیدهایم ائمهعلیهم السلام کسی را مورد مؤاخذه و تنبیه قرار دهند و بگویند ما با علم غیب دانستیم که تو کار خلافی مرتکب شدهای مگر در موارد نادری که بحث اعجاز و یا تربیت انسانها مطرح بوده است.
بنابراین اگر گفته شود، با توجّه به اینکه امیرمؤمنانعلیه السلام میدانست که
1) 75. به نام «بحثی کوتاه درباره علم امام» رجوع کنید به هفده رساله فارسی از آیة اللَّه استادی «رساله سیزدهم».
مالک شهید میشود چرا او را به مصر اعزام فرمود؟ در پاسخ میگوییم: اگر هم میدانست علمی نبود که منشأ اثر باشد.
در پایان یادآوری این نکته نیز لازم است که اگرچه این بزرگ در پاسخ به این سؤال فرموده است که امیرمؤمنانعلیه السلام میدانست که مالک به حکومت مصر نمیرسد، امّا این نامه را نوشت تا دیگران پند گیرند، این مطلب صحیحی است امّا تنها یک بُعد مسأله است ولی بعد دیگرش این است که خود این نامه محکمترین دلیل بر این مطلب است که اسلام دارای حکومت است، همانگونه که امام خمینیقدس سره فرمودند: اگر کسی به آیات قرآن و روایات مختلف فقه مراجعه کند مجموعه آیات و روایات و ابواب مختلف فقه گواهی میدهد که اسلام حکومت و تشکیلات حکومتی دارد، این نامه هم بهترین گواه بر همین مدّعاست.
در این جلسه پیرامون سند عهدنامه مالک اشتر مطالبی تقدیم میکنم:
به عنوان مقدمه یادآوری این نکته لازم است که بیان مطالب صحیح به دو صورت است:
1 - گاهی ما میخواهیم به کلامی، تنها به عنوان یک مطلب صحیح استناد کنیم امّا در نظر نداریم آن را به پیامبرصلی الله علیه وآله یا امامعلیه السلام نسبت دهیم، در این صورت همین که این مطلب با قرآن، کلمات رسول خداصلی الله علیه وآله و ائمه هدیعلیهم السلام و حکم عقل مطابق باشد، کافی است، معیار صحیح بودن یک سخن، هماهنگ بودن آن با قرآن، سنّت و حکم عقل است.
2 - امّا گاهی میخواهیم مطلبی را به پیامبرصلی الله علیه وآله یا امامعلیه السلام منتسب کنیم، بگوییم این سخن پیامبرصلی الله علیه وآله است این سخن امام معصومعلیه السلام است، مثلاً همین عهدنامه را میخواهیم به امیرمؤمنانعلیه السلام منسوب کنیم
و بگوییم از آن وجود مقدّس صادر شده است، در این صورت باید برای این انتساب، وثوق و اطمینان داشته باشیم، اطمینان از چند راه به دست میآید که گاهی در یک مورد تمام این راهها جمع میشود و دست به دست هم داده موجب وثوق و اطمینان به صدور کلامی از معصوم میشود، و گاهی بعضی از این راهها وجود دارد.
1 - توثیق راویان حدیث
هرگاه راویانی که در سند یک حدیث قرار گرفتهاند، در کتابهای رجالی ما مورد توثیق قرار گرفته باشند، در این صورت در بسیاری از موارد، وثوق به صدور حدیث پیدا میشود.
البته اینکه میگوییم، در بسیاری از موارد وثوق پیدا میشود؛ زیرا گاهی روایتی اصطلاحاً به آن صحیح گفته میشود و راویان آن توثیق میشوند ولی به جهت دیگری وثوق به صدور حاصل نمیشود، این مطلب معروفی است و بسیاری از فقهای ما پذیرفتهاند که اگر یک روایت سند خوبی دارد امّا در طول زمان مورد اعراض فقهای ما بوده است و به آن عمل نکردهاند، روایت دچار ضعف میشود، اینکه دیگران به آن عمل نکردهاند حتماً سرّی دارد حال این نکته یا به صدور حدیث بر میگردد، یا به جهت صدور آن و اینکه حدیث در مقام تقیه گفته شده است.
2 - تعدّد اسناد
دومین راه برای اطمینان به صدور حدیث از معصومعلیه السلام این است که اگر تمام روایاتی که در سلسله سند قرار گرفتهاند در کتابهای رجال توثیق نشده باشند، امّا حدیث با یک مضمون، از سندهای متعدّدی برخوردار باشد، هرچه اسناد متعدّد بود، همین کثرت سند موجب وثوق و اطمینان میشود.
3 - امتیازات در متن
راه سوم متن گرایی است، گاهی متن یک روایت از امتیازات بسیار فوق العادهای برخوردار است که هر انسان منصفی وقتی آن متن را مورد مطالعه قرار دهد اگرچه هیچ سندی هم نداشته باشد، مطمئن میشود که چنین کلامی را جز کسی که با عالَم غیب ارتباط دارد نمیتواند بگوید.
مثلاً در مورد صحیفه سجادیه مطلب به همین صورت است، اگر صحیفه سندی هم نداشت یا به نظر بعضی، برخی از راویان آن از نظر مورد وثوق بودن زیر سؤال باشند امّا متن صحیفه گویاست که این مطلب را کسی غیر از امام معصوم نمیتواند بیان کند، اینگونه سخن گفتن با پروردگار متعال را از دیگران سراغ نداریم.
البته راههای دیگری هم برای وثوق به صدور یک حدیث وجود دارد.
حالا در مورد عهدنامه مالک اشتر از این سه راهی که ذکر شد میتوان به صدور آن از امیرمؤمنانعلیه السلام مطمئن شد یعنی هم راویان آن
در سلسله سند توثیق شدهاند و هم سندهای متعددی دارد و هم متن عهدنامه، متنی است که اگر سندی هم نداشت، انسان اطمینان پیدا میکرد که این کلام از غیر از امام معصوم نمیتواند صادر شود، اگرچه در بعضی از عبارات آن احتمال نقل به معنا یا اشتباه در نقل وجود داشته باشد، امّا هر کسی این مجموعه را با این محتوای بلند را مورد مطالعه قرار دهد، و از طرف دیگر سخنان دیگران را در آن روزها یا بعد از آن هم ببیند، مطمئن میشود که این سخن از کسی جز امیرمؤمنانعلیه السلام نمیتواند صادر شده باشد.
حال قبل از وارد شدن به بحث پیرامون سند عهدنامه، مطلبی را برای ادای حقوقی که علمای گذشته بر ما دارند عرض میکنم.
بعضیها با اینکه خودی هستند و از بزرگان ما به شمار میآیند امّا گاهی به بعضی از علما اشکالاتی وارد میکنند که وارد نیست و ما موظّفیم اینگونه موارد را یادآوری کنیم تا دیگر تکرار نشود، اگرچه کسانی هم که چنین اشکالات ناواردی کردهاند از علمای بسیار معروف ما و از اعاظم علمای ما هستند امّا بیتوجهی شده است، و ما در عین احترام به آنان، انتقادشان را وارد نمیدانیم.
به سید رضی قدس سره سه اشکال کردهاند که ما با بیان اشکال، پاسخ آن را نیز میآوریم:
1 - چرا سید رضی قدس سره تمام کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام را ذکر نکرده است؟
بعضی از آن بزرگواران به عنوان اعتراض میگویند: چرا شما کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام را به صورت انتخابی در نهج البلاغه تحت عنوان خطبه، نامه و کلمات قصار آوردهاید؟ باید تمام کلمات آن حضرت را ذکر میکردید، شما چه حقّی داشتید که قسمتهایی را تقطیع کرده و انتخاب کنید و ما را از باقی مانده خطبهها، نامهها و کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام محروم کنید؟
این انتقاد ظاهر خوبی دارد، میخواهند بگویند: گویا سید رضی قدس سره باعث شده است که ما از بسیاری از کلمات حضرت محروم بمانیم اگر ایشان سخنان امیرمؤمنانعلیه السلام را انتخاب نمیکرد و همه را میآورد ما محروم نمیشدیم.
2 - چرا سید رضیقدس سره اسناد را حذف کرده است؟
چرا کلمات حضرت را بدون ذکر سند نقل کردهاید؟ تمام مطالبی که شما از کتابهای مختلف یا از اساتید خود نقل کردهاید دارای سند بوده است، چرا اسناد را حذف کردهاید؟ و ما امروز مشاهده میکنیم که تمام کلمات امیرمؤمنانعلیه السلام در نهج البلاغه بدون سند است.
3 - تقطیعهای سید رضی قدس سره به مراد کلام اخلال وارد میکند
شما گاهی در ذکر کلمات حضرت به صورتی تقطیع کردهاید که به معنا و مراد کلام اخلال وارد میکند، یعنی اگر مثلاً کلام امیرمؤمنانعلیه السلام ده سطر بوده شما سه سطر از آغاز آن و سه سطر از پایان آن را ذکر
کردهاید و چهار سطر از میان کلام را نیاوردهاید، هنگامی که ما قسمتهای حذف شده را پیدا کرده و در کنار هم میگذاریم میبینیم کلام معنای دیگری پیدا میکند.
اینها اشکالاتی است که به این عالم بزرگوار کردهاند، ولی هیچکدام وارد نیست و ما باید ممنون سید رضی قدس سره باشیم که این کتاب را تألیف و برای ما به یادگار گذاشت و افتخاری برای عالم تشیع گردید.
و امّا پاسخ اشکالات
اوّلاً
میدانید ما کتابهای دیگری هم داریم که مؤلّفان، سندها را حذف کردهاند، مثلاً «تحف العقول» که یکی از بهترین کتابهای روایی ماست، سند ندارد و یا مرحوم طبرسیقدس سره در کتاب «احتجاج» سندها را ذکر نکرده است، احتجاج طبرسی یکی از بهترین کتابهای ماست و یک سلسله از احتجاجاتی که در این کتاب نقل شده است مایه افتخار مکتب تشیع و حوزههای شیعی است (البته میدانید طبرسی، مؤلّف احتجاج، غیر از طبرسی صاحب مجمع البیان است اگرچه معاصر بودند) و یا در تفسیر عیاشی کسی که تفسیر عیاشی را برای خود بازنویسی کرده و قصد اختصار آن را داشته اسناد تفسیر عیاشی را ذکر نکرده است، در این مورد کسی به او ایراد گرفته بود و گفته که نعوذ باللَّه این یک خیانت است.
البته این اشکال جواب روشنی دارد، کسی که تفسیر عیاشی را برای خود تلخیص کرده است از کجا خبر داشت که در آینده اصل تفسیر عیاشی در حوادث از بین میرود و فقط کتاب او میماند.
و یا سید رضی قدس سره از کجا میدانست قسمتی از کتابهایی که مصدر کار او در تألیف نهج البلاغه بوده است از بین میرود؟
سید رضی قدس سره تصور میکرد آن کتابها که موجود است، من هم از این مصادر با هدف خاصی، یک سلسله از مطالب را انتخاب کرده و کتابی را تألیف میکنم، اگر میدانست آن مصادر در حوادث از بین میرود و تنها کتاب او میماند قطعاً اسناد را ذکر میکرد.
ثانیاً
بعضی از مؤلفین کتابها شاید اینگونه فکر میکردند که مطالب کتابشان به قدری محکم است که احتیاج به سند ندارد، در بیشتر مثالهایی که زدم این نکته وجود دارد، احتجاج سند نمیخواهد، اگر مطالبی تعبّدی بود احتیاج به سند داشت، امّا اگر کلام امامعلیه السلام در مقام احتجاج و برهان و دلیل است نیازمند به ذکر سند نیست.
کسی که اینگونه کلام امام را در کتاب خود جمع آوری میکند، چون نمیخواهد از روی تعبّد، مطلبی را اثبات کند تا محتاج سند باشد بلکه سخن امام استدلالی است عقلپذیر لذا سندها را حذف میکند.
و یا در کتاب شریف «تحف العقول» مطالب کتاب مطالبی است محکم، مطابق منطق و عقل، که هر عاقلی وقتی مطالعه کند به صحّت آن پی میبرد، بنابراین نیازمند سند نیست.
و در مورد «تفسیر عیاشی» آن بزرگواری که این تفسیر را خلاصه کرده است فکر میکرده است که روایات ذکر شده در آن، شرح آیات قرآن است امّا نه به عنوان تعبّد، بلکه به عنوان تفسیری از سوی ائمه که هر کس میخواند میپذیرد.
و همچنین در مورد نهج البلاغه، محتوان آن به صورتی است که مؤلف فکر میکرده است که نیازمند سند نیست.
ثالثاً
هر مؤلّفی هدفی دارد باید ببینیم هدف هر مؤلفی از تألیف کتاب چیست؟ سید رضی قدس سره نام کتاب خود را «نهج البلاغه» گذاشته است یعنی ایشان به دنبال بُعد ادبی کلمات حضرت بوده است و نسبت به هدف خود در جمع آوری کلمات امامعلیه السلام نهایت کوشش را انجام داده است.
اینگونه ایرادها و انتقادها، به جای تکریم و بزرگداشت از این بزرگان، روا نیست، بعضی از بزرگان وقتی اسم سید رضیقدس سره را بردهاند، به خاطر همین اشکالاتی که تصور میکردهاند به این عالم بزرگوار وارد است چند بار کلمه «عفی اللَّه عنه» را ذکر کردهاند و این تعبیرات به هیچ وجه مناسب نیست.
گذشته از همه این پاسخها، یادآوری این نکته نیز لازم است که خوشبختانه امروز با تلاش و کوشش محقّقین ما بیشتر اسناد نهج البلاغه جمع آوری شده است، البته این حرکت از گذشته آغاز شده بود و در این اواخر به اوج خود رسید، از جمله کتاب «مصادر نهج البلاغه» تألیف مرحوم سید عبد الزهراء بسیار ارزنده است و ایشان زحمت فراوانی تحمّل کرده است. در مقدمه کتاب میگوید: پانزده سال است به تألیف این کتاب مشغول بودهام.
تمام کتابهای روایی را از آغاز تا پایان مطالعه و بررسی کرده است که آیا حدیثی از امیرمؤمنانعلیه السلام نقل شده، تا با نهج البلاغه تطبیق کند؟
البته در بین مطالب نهج البلاغه در بعضی موارد، وضع سند بسیار روشن است؛ از جمله عهدنامه مالک اشتر. عهدنامه دو سند دارد که در این دو سند شاید نام ده نفر ذکر شده است، ظاهراً هشت نفر از آنها رسماً در کتابهای رجال توثیق شدهاند یکی دو نفر هم ممدوحند.
این دو سند یکی در رجال نجاشی است(1)و یکی در فهرست شیخ طوسی(2)از این دو نفری که در دو سند قرار گرفتهاند، پنج نفرشان در هر دو سند آمدهاند هم در رجال نجاشی و هم در فهرست شیخ طوسی.
اخیراً یکی از محققین ما، جناب آقای محمودی، مؤلف کتاب نهج السعاده که هشت جلد از آن چاپ شده است، قسمت قابل ملاحظهای از عهدنامه را در تاریخ دمشق ابن عساکر پیدا کرده است.(3)
البته سند آن از طریق اهل تسنّن است، بنابراین مجموعاً عهدنامه دو سند بسیار خوب شیعی و یک سند هم از طریق عامّه دارد.
در مجموع، هم موثّق بودن راویان و هم تعدد سند و هم متن عهدنامه میتواند موجب وثوق و اطمینان به صدور آن از امیرمؤمنانعلیه السلام شود، اینها مطالبی بود که میخواستم راجع به سند عهدنامه بیان کنم.
در پایان به سه نکته دیگر در رابطه با عهدنامه اشاره میکنم:
1 - مقایسه عهدنامه با کلمات دیگران در آداب حکومت
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، بعضی از سخنان دیگران را که در آداب حکومت گفتهاند در کنار عهدنامه نقل کرده است(1)البته این کار در کتابهای دیگری هم انجام شده است، مرحوم محقّق سبزواری، عالم معروف در عصر صفویه کتابی دارد به نام «روضة الانوار عباسی» که نسبتاً کتاب مفصّلی است، تمام مطالب این کتاب راجع به آداب ملوک و آداب حکومت و سلطنت است عهدنامه هم در این کتاب همراه با ترجمه نقل شده است (کسانی که میخواهند از ترجمههای قدیمی عهدنامه استفاده کنند، میتوانند از همین ترجمه و ترجمه علّامه مجلسی بهره ببرند، ترجمه علامه مجلسی در کتابی به عنوان بیست و چند رساله فارسی از علّامه مجلسی اخیراً چاپ شده است).
مرحوم محقق سبزواری در «روضة الانوار» بسیاری از آداب الملوکهایی که از دیگران به جا مانده، نقل کرده است.
منظور من از طرح این مطلب این بود که، ما گاهی گرفتار بعضی از قلم به دستهایی میشویم که خودشان مشکل دارند، برای دیگران هم ایجاد مشکل میکنند (البته از روحانیون نیستند)، وقتی عهدنامه را مطرح میکنند در کنار آن آداب الملوکهایی که از قبل از اسلام به جا مانده است نقل میکنند، گویا میخواهند بگویند، شباهتی بین این دو
1) 79. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد 17، ذیل عهدنامه.
وجود دارد، من بیش از این چیزی نمیگویم امّا آنها از این کار قصد سوء داشتهاند و الّا هیچ تناسبی ندارد که در کنار عهدنامه با این عظمت و محتوا، از انوشیروان و اردشیر بگوییم البته شباهتهایی بین کلام حضرت و سخن آنان وجود دارد، امّا مطمئن باشید بیشتر مطالب خوبی که از گذشته تاریخ در دست ماست به انبیا میرسد، یعنی مطالبی است که از انبیا در میان مردم باقی مانده است، همانگونه که اگر مسلمانی حرف صحیحی میزند، باید گفت مأخذ آن قرآن و منابع دینی است، همینطور منابعِ بیشترِ حرفهای خوب و صحیحی که از قبل از اسلام به جا مانده است، انبیا هستند. حال با توجّه به این مطلب، اگر کلام امیرمؤمنانعلیه السلام با کلام پیامبران گذشته تشابه داشته و هماهنگ باشد، این امتیازی است، چون ادعای ما این است که ادیان آسمانی همه یک حرف دارند، آدم ابوالبشر همان را میگوید که خاتم و خاتم همان را میفرماید که آدم، مطالب ادیان الهی یکی است و اختلاف در نحوه بیان و توضیح است مثل اینکه ما روایتی را از امام صادقعلیه السلام با مضمون بسیار خوبی داشته باشیم و ببینیم عین همین مضمون از حضرت عیسیعلیه السلام هم نقل شده است. باید کلام امام صادقعلیه السلام با کلام حضرت عیسیعلیه السلام هماهنگ باشد.
امّا بیانصافی است اگر کسی تصور کند آنچه از قبل از اسلام به یادگار مانده، سخن کسانی است که ارتباطی با دین نداشتهاند.
به مطالبی که ابن ابی الحدید در این زمینه نقل کرده است مراجعه نموده و مقایسه کنید میان آنچه از دیگران آورده است با عهدنامه، در
مقایسه متوجّه خواهید شد که تفاوت از زمین تا آسمان است اگرچه آن سخنان هم حرفهای صحیحی است، این سخن هم حرف صحیحی است امّا این کجا و آن کجا؟! بعضیها غرضورزی میکنند، میخواهند از هر راهی که وارد میشوند ضربهای بزنند، میخواهند هر مطلبی را مخدوش جلوه دهند و از عظمت آن بکاهند.
برادران اهل علم من توجّه داشته باشند، یک طلبه به این عنوان که من اهل علم هستم و میتوان تحقیق کنم، نمیتواند هر کتابی را بخواند، تا قبل از رسیدن به درجاتی از تحصیل باید در مطالعه کتاب مواظب باشید.
یا مطمئن باشید کتابی که میخوانید، کتاب خوبی است و یا مشورت کنید، اگر احتمال بدهید که مطالعه یک کتاب برای شما مشکلاتی ایجاد خواهد کرد، نمیتوانید آن را بخوانید، اینکه کسی بگوید مگر قرآن مجید نفرموده: «... فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»،(1)در پاسخ باید گفت: این آیه را ما هم خواندهایم ولی انسان باید مراحلی را بگذراند تا بتواند مطلب حقّ را تشخیص دهد، گاهی ممکن است مقاله یا کتابی را بخوانید، مطلبی در ذهن شما وارد شود و ماهها و سالها برایتان مشکل ساز باشد. اینها چیزهایی است که مقدماتش در اختیار خود شماست، من الان نصیحت میکنم و اگر کسی توجّه نکرد باید خود را ملامت کند.
1) 80. سوره زمر، آیه 17 و 18.
ما کتابهای خوب بسیار داریم، کدام طلبه و دانشجو میتواند بگوید من همه کتابهای خوب را خواندهام و حالا میخواهم بعضی از کتابهای دیگر را بخوانم؟ بسیاری از کتابهای خوب است که شما نخواندهاید و بسیاری از کتابهای خوب را اگر خواندهاید باید برای بار دوم و سوم بخوانید.
باید به دنبال کتابهایی باشید که مؤلّفان آن به حسن سلیقه معروف باشند، مؤلّفی که مصداق این حدیث رسول خدا صلی الله علیه وآله باشد.
«لا تجلسوا عند کل عالم إلی عالم یدعوکم من الخمس إلی الخمس من الشک الی الیقین و من الکبر الی التواضع، و من الریاء الی الاخلاص و من العداوة الی النصیحة و من الرغبة الی الزهد»؛(1)
به عالمی نزدیک شوید که شما را از پنج چیز به سوی پنج چیز دعوت کند، از شک به سوی یقین، از کبر به سوی تواضع، از ریا به سوی اخلاص، از عداوت و دشمنی به سوی نصیحت و از رغبت به دنیا به سوی زهد و بیرغبتی نسبت به دنیا.
باید پس از پایان مطالعه یک کتاب اگر تزلزلی در عقیده داشتید اگر شک و شبههای داشتید برطرف و یا کم شده باشد، نه اینکه اگر قبل از مطالعه کتاب یک شبهه داشتید پس از آن بیشتر شده باشد. در مسائل اخلاقی هم همینطور، نمیتوانید هر داستانی را اگرچه در مجلات نظام اسلامی چاپ میشود بخوانید در سخنرانیها هم مسأله به همین
1) 81. بحارالأنوار، 1/205.
صورت است، نمیتوان هر سخنرانی را گوش داد من برای اتمام حجت عرض میکنم، بعضیها بهانه نکنند که من نمیتوانم تشخیص دهم، عدّهای هنوز به آن مرحله نرسیدهاند.
2 - جاذبه مضاعف عهدنامه
نکته دومی که لازم است بیان کنم اینکه:
عهدنامه مالک اشتر علاوه بر خود نهج البلاغه جاذبه خاصی دارد، یعنی میتوان گفت عهدنامه بیشتر از مطالب دیگر نهج البلاغه مورد توجّه قرار گرفته است و به همین جهت، دهها کتاب در شرح و تفسیر آن نوشتهاند، یکی از نویسندگان سی کتاب در شرح و ترجمه عهدنامه معرفی کرده است (البته شاید تازه این تعدادی از همه کتابها باشد) و این نشانه دیگری از عظمت و محتوای بالای نهج البلاغه است.
3 - مطالعه و شگفتی معاویه از عهدنامه
نکته سوم و پایانی اینکه:
ابن ابی الحدید و دیگران مطلبی را نقل کردهاند که صاحب قاموس الرجال آن را تأیید نمیکند ولی به نظر میرسد احتمال صحّت این مطلب وجود دارد و آن این است که:
«کان معاویة ینظر فی هذا الکتاب و یتعجّب منه، فقال الولید بن عقبة، و هو عند معاویة، و قد رأی إعجابه به: مر بهذه الاحادیث ان تحرق، فقال معاویة: مه، لا رأی لک، فقال الولید: أفمن الرأی أن یعلم الناس أنّ احادیث
أبی تراب عندک تتعلّم منها؟! قال معاویة: ویحک! أتأمرنی أن أحرق مثل هذا! و اللَّه ما سمعت بعلم هو أجمع منه و لا أحکم»؛(1)
هنگامی که عهدنامه به دست معاویه رسید و از محتوای آن آگاهی یافت، از آن همه علم و دانش در شگفت ماند، ولید به معاویه پیشنهاد کرد که آن نامه را بسوزاند معاویه پیشنهاد او را نپذیرفت و گفت: تو صاحب رأی و نظر نیستی، ولید گفت: آیا درست است که مردم بفهمند کلمات أبی تراب در نزد توست و از آن استفاده میکنی؟
معاویه گفت: وای بر تو آیا به من میگویی چنین علم و دانشی را آتش بزنم؟ به خدا سوگند دانشی جامعتر و محکمتر از آن نشنیدهام.
ولید گفت: اگر از علم و دانش علیعلیه السلام چنین در شگفتی چرا با صاحب آن از در جنگ وارد شدهای؟
معاویه گفت: جنگ ما خونخواهی عثمان است، سپس با نگاهی به اطرافیانش گفت: البته ما نخواهیم گفت که این نامه از نوشتههای علی بن ابیطالبعلیه السلامست بلکه خواهیم گفت از نامههای ابوبکر است که در نزد پسرش محمّد باقی مانده بود.(2)
فقال: لولا انّ أباتراب قتل عثمان، ثمّ افتانا لاخذنا عنه، ثمّ سکت هنیهة، ثمّ نظر إلی جلسائه فقال: انا لا نقول انّ هذه من کتب علی بن ابیطالب، ولکن تقول: هذه من کتب أبی بکر الصدیق کانت عند ابنه محمّد، فنحن ننظر فیها و نأخذ منها.
ابن ابی الحدید پس از ذکر این گفتگو میگوید:
اگرچه دیگران گفتهاند منظور از این نامه، نامه امیرمؤمنانعلیه السلام برای محمّد بن ابیبکر است، امّا به نظر میرسد منظور عهدنامه حضرت به مالک اشتر باشد که پس از آنکه مالک توسط معاویه مسموم و به شهادت رسید به دست معاویه افتاد.(1)
1) 84. قلت الالیق أن یکون الکتاب الّذی کان معاویة ینظر فیه و یعجب منه و یفتی به و یقضی بقضایاه و احکامه هو عهد علیعلیه السلام إلی الاشتر... و هذا العهد صار إلی معاویة لما سمّ الاشتر و مات قبل وصوله إلی مصر (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 6/72).
کتبه للأشتر النخعی، لما ولاه علی مصر وأعمالها حین اضطرب أمر أمیرها محمّد بن أبیبکر، وهو أطول عهد کتبه وأجمعه للمحاسن.
هذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ، مَالِکَ بْنِ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیهِ، حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ: جِبَایةَ خَرَاجِهَا، وَجِهَادَ عَدُوِّهَا، وَاسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا، وَعِمَارَةَ بِلَادِهَا.
أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ، وَإِیثَارِ طَاعَتِهِ، وَاتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ: مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِه، الَّتِی لَا یسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا، وَ لَا یشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَإِضَاعَتِهَا، وَأَنْ ینْصُرَ اللَّهَ سُبْحانَهُ بِقَلْبِهِ وَیدِهِ وَلِسَانِهِ؛ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ، قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ، وَإِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ. وَ أَمَرَهُ أَنْ یکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ، وَ یزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ.
ثُمَّ اعْلَمْ یا مَالِکُ، أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ، مِنْ عَدْلٍ وَجَوْرٍ، وَأَنَّ النَّاسَ ینْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ
أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَکَ، وَ یقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ، وَإِنَّمَا یسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ. فَلْیکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیکَ ذَخِیرَةُ الْعَمِلِ الصَّالِحِ، فَامْلِکْ هَوَاکَ، وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یحِلُّ لَکَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فَیما أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ .
وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیةِ، وَالَْمحَبَّةَ لَهُمْ، وَاللُّطْفَ بِهِمْ، وَلَاتَکُونَنَّ عَلَیهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ، أَوْ نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ، یفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ، وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ، وَیؤْتَی عَلَی أَیدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَالْخَطَأِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ وَتَرْضَی أَنْ یعْطِیکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ. فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ، وَ وَآلِی الْأَمْرِ عَلَیکَ فَوْقَکَ، وَاللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ ! وَقَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ، وَابْتَلَاکَ بِهِمْ.
وَلَاتَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَایدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ، وَلَاغِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَرَحْمَتِهِ. وَلَاتَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ، وَلَاتَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ، وَلَاتُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً، وَلَاتَقُولَنَّ: إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَُاعُ، فَإِنَّ ذلِکَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ، وَ مَنْهَکَةٌ لِلدِّینِ، وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیرِ. وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِیلَةً، فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْکِ اللَّهِ فَوْقَکَ، وَقُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَی مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیهِ مِنْ نَفْسِکَ، فَإِنَّ ذلِکَ یطَامِنُ إِلَیکَ مِنْ طِمَاحِکَ، وَیکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ، وَیفِیءُ إِلَیکَ بِمَا عَزَبَ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ!
إِیاکَ وَمُسَامَاةَ اللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ، وَالتَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ یذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ، وَ یهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ. أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَمِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ، وَمَنْ لَکَ فِیهِ هَوًی مِنْ رَعِیتِکَ، فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ
اللَّهِ کَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ، وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی ینْزِعَ أَوْ یتُوبَ. وَ لَیسَ شَیءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْییرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ، فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ، وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ.
وَ لْیکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ، وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یجْحِفُ بِرِضَی الْخَاصَّةِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ. وَلَیسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَؤُونَةً فِی الرَّخَاءِ، وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلَاءِ، وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ، وَأَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ، وَأَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ، وَأَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ، وَأَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ. وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ، وَجِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ، وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ، الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ؛ فَلْیکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَیلُکَ مَعَهُمْ.
وَلْیکُنْ أَبْعَدَ رَعِیتِکَ مِنْکَ، وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ؛ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیوباً، الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلَا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَیکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ، وَاللَّهُ یحْکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْکَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یسْتُرِ اللَّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیتِکَ. أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ، وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ، وَتَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لَایضِحُ لَکَ، وَلَاتَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ، فَإِنَّ السَّاعِی غَاشٌّ، وَإِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ.
وَلَاتُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یعْدِلُ عَنِ الْفَضْلِ، وَ یعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلَاجَبَاناً یضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ، وَلَاحَرِیصاً یزَینُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ، فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ. إِنَّ شَرَّ
وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً، وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی الْآثَامِ فَلَا یکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً، فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ (الائمة)، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ، وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَیسَ عَلَیهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَأَوْزَارِهِمْ وَآثَامِهِمْ. مِمَّنْ لَمْ یعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ، وَلَا آثِماً عَلَی إِثْمِهِ، أُولئِکَ أَخَفُّ عَلَیکَ مَؤُونَةً، وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً، وَأَحْنَی عَلَیکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَیرِکَ إِلْفاً، فَاتَّخِذْ أُولئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلَاتِکَ، ثُمَّ لْیکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ، وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیما یکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهِ اللَّهُ لِأَوْلِیائِهِ، وَاقِعاً ذلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیثُ وَقَعَ.
وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ؛ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یطْرُوکَ وَلَا یبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَتُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ (الغرّة). وَ لَا یکُونَنَّ الُْمحْسِنُ وَالْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ، فَإِنَّ فِی ذلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ، وَتَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ! وَأَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ. وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَیسَ شَیءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیهِمْ، وَ تَخْفِیفِهِ الْمَؤُونَاتِ عَلَیهِمْ، وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیاهُمْ عَلَی مَا لَیسَ لَهُ قِبَلَهُمْ. فَلْیکُنْ مِنْکَ فِی ذلِکَ أَمْرٌ یجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیتِکَ، فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلاً. وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ، وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ. وَلَاتَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هذِهِ الْأُمَّةِ، وَاجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ، وَ صَلَحَتْ عَلَیهَا الرَّعِیةُ. وَلَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ، فَیکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا، وَالْوِزْرُ عَلَیکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا. وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ
الْعُلَمَاءِ، وَمُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ، فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیهِ أَمْرُ بِلَادِکَ، وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیةَ طَبَقَاتٌ لَا یصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ، وَ لَا غِنَی بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ: فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ، وَ مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ، وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ، وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْأِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیةِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُسْلِمَةِ النَّاسِ، وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَمِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ، وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّی اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَوَضَعَ عَلَی حَدِّهِ فَرِیضَةً فِی کِتَابِهِ أَوْسُنَّةِ نَبِیهِ صَلَّیاللَّهُعَلَیهِوَآلِهِوَسلَّم عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
فَالْجُنُودُ، بِإِذْنِ اللَّهِ، حُصُونُ الرَّعِیةِ، وَ زَینُ الْوُلَاةِ، وَعِزُّ الدِّینِ، وَسُبُلُ الْأَمْنِ، وَ لَیسَ تَقُومُ الرَّعِیةُ إِلَّا بِهِمْ. ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا یخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ، وَ یعْتَمِدُونَ عَلَیهِ فِیما یصْلِحُهُمْ، وَ یکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ. ثُمَّ لَاقِوَامَ لِهذَینِ الصِّنْفَینِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَالْعُمَّالِ وَالْکُتَّابِ، لِمَا یحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ، وَ یجْمَعُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ، وَ یجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَ یؤْتَمَنُونَ عَلَیهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَعَوامِّهَا. وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ، فِیما یجْتَمِعُونَ عَلَیهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ، وَیقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ، وَیکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیدِیهِمْ مَا لَا یبْلُغُهُ رِفْقُ غَیرِهِمْ. ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ الَّذِینَ یحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ. وَ فِی اللَّهِ لِکُلٍّ سَعَةٌ وَلِکُلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یصْلِحُهُ، وَ لَیسَ یخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ مِنْ ذلِکَ إِلَّا بِالْإِهْتَِمامِ وَالْإِسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ، وَتَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَی لُزُومِ الْحَقِّ، وَ الصَّبْرِ عَلَیهِ فِیما خَفَّ عَلَیهِ أَوْ ثَقُلَ.
فَوَلَّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلِإِمَامِکَ، وَأَنْقَاهُمْ جَیباً، وَأَفْضَلَهُمْ حِلْماً، مِمَّنْ یبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ، وَیسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ، وَیرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ، وَینْبُو عَلَی الْأَقْوِیاءِ، وَمِمَّنْ لَایثِیرُهُ الْعُنْفُ، وَلَایقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ. ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَالْأَحْسَابِ، وَأَهْلِ الْبُیوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالسَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ؛ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَالشَّجَاعَةِ، وَالسَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ؛ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ، وَشُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ.
ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا، وَ لَا یتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِکَ شَیءٌ قَوَّیتَهُمْ بِهِ، وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ ؛ فَإِنَّهُ دَاعِیةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَکَ، وَحُسْنِ الظَّنِّ بِکَ. وَلَاتَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا، فَإِنَّ لِلْیسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً ینْتَفِعُونَ بِهِ، وَلِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَایسْتَغْنُونَ عَنْهُ. وَلْیکُنْ آثَرُ رُؤُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ، وَ أَفْضَلَ عَلَیهِمْ مِنْ جِدَتِهِ، بِمَا یسَعُهُمْ وَ یسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ، حَتَّی یکُونَ هَمَّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ. فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیهِمْ یعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیکَ، وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَینِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ، وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِیةِ وَ إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ، وَ لَا تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلَّا بِحِیطَتِهِمْ عَلَی وُلَاةِ الْأُمُورِ، وَقِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ، وَتَرْکِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ. فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ، وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیهِمْ، وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذُوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ؛ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ، وَ تُحَرِّضُ النَّاکِلَ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی وَ لَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَی غَیرِهِ، وَ لَا ت
ُقَصِّرَنَّ بِهُ دُونَ غَایةِ بَلَائِهِ، وَ لَا یدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ صَغِیراً، وَلَاضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ عَظِیماً. وَارْدُدْ إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ مَا یضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ، وَیشْتَبِهُ عَلَیکَ مِنَ الْأُمُورِ ؛ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعالی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ، فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ» فَالرَّدُّ إِلَی اللَّهِ: الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ: الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیرِ الْمُفَرِّقَةِ.
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَینَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیتِکَ فِی نَفْسِکَ، مِمَّنْ لَا تَضِیقُبِهِ الْأُمُورُ، وَ لَا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ، وَ لَا یتََمادَی فِی الزَّلَّةِ، وَ لَا یحْصَرُ مِنَ الْفَیءِ إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ، وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ، وَ لَا یکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ ؛ وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ، وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ، وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ، وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ، وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ، مِمَّنْ لَا یزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ، وَ لَا یسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ، وَ أُولئِکَقَلِیلٌ. ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ، وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یزِیلُ عِلَّتَهُ، وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ. وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیکَ مَا لَا یطْمَعُ فِیهِ غَیرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ، لِیأْمَنَ بِذلِکَ اغْتِیالَ الرِّجَالِ لَهُعِنْدَکَ. فَانْظُرْ فِی ذلِکَ نَظَراً بَلِیغاً، فَإِنَّ هذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیدِی الْأَشْرَارِ، یعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیا.
ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِیانَةِ. وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَیاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُیوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالْقَدَمِ فِی الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّهُمْ
أَکْرَمُ أَخْلَاقاً، وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَأَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً، وَأَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً.
ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیهِمُ الْأَرْزَاقَ، فَإِنَّ ذلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ، وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیدِیهِمْ، وَحُجَّةٌ عَلَیهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ. ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ، وَابْعَثِ الْعُیونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَیهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ، وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیةِ. وَتَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ؛ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یدَهُ إِلَی خِیانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیونِکَ، اکْتَفَیتَ بِذلِکَ شَاهِداً، فَبَسَطْتَ عَلَیهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ، وَأَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ، وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیانَةِ، وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.
وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یصْلِحُ أَهْلَهُ، فَإِنَّ فِی صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ، وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ، لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْعِیالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْیکُنْ نَظَرُکَ فی عِمارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَمِنْ نَظَرِکَ فی اسْتْجلابِ اْلَخَراجِ، لِأَنَّ ذلِکَ لَا یدْرَکُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ؛ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادِ، وَ أَهْلَکَ الْعِبَادَ، وَ لَمْ یسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِیلاً. فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً، أَوْ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ، أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ، خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ؛ وَ لَا یثْقُلَنَّ عَلَیکَ شَیءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یعُودُونَ بِهِ عَلَیکَ فِی عِمَارَةِ بِلَادِکَ، وَ تَزْیینِ وِلَایتِکَ، مَعَ اسْتِجْلَابِکَحُسْنَ ثَنَائِهِمْ، وَ تَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِیهِمْ، مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ، بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ، وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا
عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ، فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ؛ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ. وَ إِنَّمَا یؤْتَی خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا، وَإِنَّمَا یعْوِزُ أَهْلُهَا لِإشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَی الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ، وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ، فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیرَهُمْ، وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَائِدَکَ وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْکَرَامَةُ، فَیجْتَرِئَ بِهَا عَلَیکَ فِی خِلَافٍ لَکَ بِحَضْرَةِ مَلَأٍ وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمَّالِکَ عَلَیکَ، وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْکَ، فِیما یأْخُذُ لَکَ وَ یعْطِی مِنْکَ، وَ لَا یضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ، وَ لَا یعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیکَ، وَ لَا یجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ، فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یکُونُ بِقَدْرِ غَیرِهِ أَجْهَلَ. ثُمَّ لَا یکُنِ اخْتِیارُکَ إِیاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِکَ وَ اسْتِنَامَتِکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ یتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ ،وَ لَیسَ وَرَاءَ ذلِکَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَالْأَمَانَةِ شَیءٌ. وَ لکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ، فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً، وَ أَعْرَفِهِمْ
بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً، فَإِنَّ ذلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَلِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ.
وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ، لَا یقْهَرُهُ کَبِیرُهَا، وَلَا یتَشَتَّتُ عَلَیهِ کَثِیرُهَا، وَمَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیبٍ فَتَغَابَیتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ.
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَذَوِی الصِّنَاعَاتِ، وَأَوْصِ بِهِمْ خَیراً: الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ، وَالْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ، فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ، وَأَسْبَابُ
الْمَرَافِقِ،وَجُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَالْمَطَارِحِ، فِی بَرِّکَ وَبَحْرِکَ، وَسَهْلِکَ وَجَبَلِکَ، وَحَیثُ لَایلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا، وَلَایجْتَرِؤُونَ عَلَیهَا، فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَاتُخَافُ بَائِقَتُهُ،وَصُلْحٌ لَاتُخْشَی غَائِلَتُهُ. وَتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَفِی حَوَاشِی بِلَادِکَ. وَ اعْلَمْ مَعَ ذلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً، وَشُحّاً قَبِیحاً، وَاحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ، وَتَحَکُّماً فِی الْبِیاعَاتِ، وَذلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ، وَعَیبٌ عَلَی الْوُلَاةِ. فَامْنَعْ مِنَ الْإِحْتِکَارِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسلَّم مَنَعَ مِنْهُ. وَلْیکُنِ الْبَیعُ بَیعاً سَمْحاً: بِمَوَازِینِ عَدْلٍ، وَأَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَینِ مِنَ الْبَائِعِ وَالْمُبْتَاعِ. فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَةً بَعْدَ نَهْیکَ إِیاهُ فَنَکِّلْ بِهِ، وَعَاقِبْهُ فِی غَیرِ إِسْرَافٍ.
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لَاحِیلَةَ لَهُمْ، مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الُْمحْتَاجِینَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَی وَالزَّمْنَی فَإِنَّ فِی هذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَمُعْتَرّاً، وَاحْفَظْ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ، وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیتِ مَالِکَ، وَقِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِی الْإِسْلَامِ فِی کُلِّ بَلَدٍ، فَإِنَّ لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی وَ کُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ. فَلَایشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ، فَإِنَّکَ لَاتُعْذَرُ بِتَضْییعِکَ التَّافِهَ لِأَحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ. فَلَاتُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ، وَلَاتُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ، وَتَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَایصِلُ إِلَیکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیونُ، وَتَحْقِرُهُ الرِّجَالُ. فَفَرِّغْ لِأُلئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیةِ وَ التَّوَاضُعِ، فَلْیرْفَعْ إِلَیکَ أُمُورَهُمْ، ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللَّهِ یوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هؤُلَاءِ مِنْ بَینِ الرَّعِیةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیرِهِمْ، وَکُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللَّهِ فِی تَأْدِیةِ حَقِّهِ إِلَیهِ. وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْیتْمِ وَذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لَاحِیلَةَ لَهُ، وَلَا ینْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ، وَذلِکَ
عَلَی الْوُلَاةِ ثَقِیلٌ، وَ الْحَقٌّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ؛ وَقَدْ یخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ، وَوَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ.
وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ، وَ تُقْعِدَ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ، حَتَّی یکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیرَ مُتَتَعْتِعٍ، فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسلَّم یقُولُ فِی غَیرِ مَوْطِنٍ: «لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَایؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِی غَیرَ مُتَتَعْتِعٍ ».
ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِی، وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّیقَ وَ الْأَنْفَ یبْسُطِ اللَّهُ عَلَیکَ بِذلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَ یوجِبُ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ. وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیتَ هَنِیئاً، وَامْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَإِعْذَارٍ!
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا: مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یعْیا عَنْهُ کُتَّابُکَ، وَمِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ یوْمَ وُرُودِهَا عَلَیکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ. وَأَمْضِ لِکُلِّ یوْمٍ عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ یوْمٍ مَافِیهِ. وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیما بَینَکَ وَ بَینَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ، وَ أَجْزَلَ تِلْکَ الْأَقْسَامِ، وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیةُ، وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیةُ.
وَ لْیکُنْ فِی خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ: إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِی لَهُ خَاصَّةً، فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیلِکَ وَنَهَارِکَ، وَوَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَی اللَّهِ مِنْ ذلِکَ کَامِلاً غَیرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ، بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ. وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلَاتِکَ لِلنَّاسِ، فَلَا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیعاً، فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ. وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سلَّم حِینَ وَجَّهَنِی
إِلَی الَْیمَنِ کَیفَ أُصَلِّی بِهِمْ؟ فَقَالَ: « صَلِّ بِهِمْ کَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ، وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً».
وَ أمَّا بَعْدُ، فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ، وَقِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ؛ وَ الْإِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ، وَ یعْظُمُ الصَّغِیرُ، وَ یقْبُحُ الْحَسَنَ، وَ یحْسُنُ الْقَبِیحُ، وَ یشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ.
وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ، وَ لَیسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ، وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَینِ: إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ، فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ، أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ! أَوْ مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیسُوا مِنْ بَذْلِکَ! مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیکَ مِمَّا لَا مَؤُونَةَ فِیهِ عَلَیکَ، مِنْ شَکَاةِ مَظْلِمَةٍ، أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ.
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً، فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ، وَقِلَّةُ إِنْصَافٍ فِیمُعَامَلَةٍ، فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ. وَلَا تُقْطِعَنَّ لاَِحَدٍ مِنْ حَاشِیتِکَ وَحَامَّتِکَ قَطِیعَةً، وَلَایطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِعُقْدَةٍ، تَضُرُّ بِمَنْ یلِیهَا مِنَ النَّاسِ، فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ، یحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَی غَیرِهِمْ، فَیکُونَ مَهْنَأُ ذلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَ عَیبُهُ عَلَیکَ فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ. وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَالْبَعِیدِ، وَکُنْ فِی ذلِکَ صَابِراً مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَیثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یثْقُلُ عَلَیکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذلِکَ مَحْمُودَةٌ. وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیةُ بِکَ حَیفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ عَنْکَ
ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِی ذلِکَ رِیاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَرِفْقاً بِرَعِیتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَی الْحَقِّ.
وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیهِ عَدُوُّکَ وَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی، فَإِنَّ فِیالصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ، وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ، وَ أَمْناً لِبِلَادِکَ، وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ، وَ اتَّهِمْ فِی ذلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ. وَ إِنْ عَقَدْتَ بَینَکَ وَ بَینَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً ، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیتَ، فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیهِ اجْتَِماعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ، وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ، مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ. وَ قَدْ لَزِمَ ذلِکَالْمُشْرِکُونَ فِیما بَینَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ؛ فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَ لَا تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ، وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لَا یجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِی. وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَینَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَ حَرِیماً یسْکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ، وَ یسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ.
فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَلَا خِدَاعَ فِیهِ، وَلَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ، وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَةِ. وَ لَا یدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ، لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللَّهِ، إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیرِ الْحَقِّ، فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَیرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللَّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ، لَاتَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیاکَ وَلَا آخِرَتَکَ.
إِیاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیرِ حِلِّهَا، فَإِنَّهُ لَیسَ شَیءٌ أَدْنَی لِنِقْمَةٍ، وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ، وَ لَا أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ، وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ، مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیرِ
حَقِّهَا. وَ اللَّهُ سُبْحانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَینَ الْعِبَادِ، فِیما تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یوْمَ الْقِیامَةِ؛ فَلَا تُقَوِّینَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ.
فَإِنَّ ذلِکَ مِمَّا یضْعِفُهُ وَ یوهِنُهُ، بَلْ یزِیلُهُ وَ ینْقُلُهُ. وَ لَا عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللَّهِ وَلَاعِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ، لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ. وَإِنِ ابْتُلِیتَبِخَطَأٍ وَ أَفْرَطَ عَلَیکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیفُکَ أَوْ یدُکَ بِالْعُقُوبَةِ؛ فَإِنَّ فِی الْوَکْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً، فَلَاتَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَةُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّی إِلَی أَوْلِیاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
وَإِیاکَ وَالْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَالثِّقَةَ بِمَا یعْجِبُکَ مِنْهَا، وَحُبَّ الْإِطْرَاءِ، فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیطَانِ فِی نَفْسِهِ لَِیمْحَقَ مَا یکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الُْمحسِنِینَ.
وَ إِیاکَ وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَیدَ فِیما کَانَ مِنْ فِعْلِکَ، أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ، فَإِنَّ الْمَنَّ یبْطِلُ الْإِحْسَانَ، وَ التَّزَیدَ یذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ، وَ الْخُلْفَ یوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ. قَالَ اللَّهُ تَعالی « کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ».
وَإِیاکَ وَالْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا، أَوِ التَّسَقُّطَ فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا، أَوِاللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ، أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ. فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ، وَ أَوْقِعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ.
وَإِیاکَ وَالْإِسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ، وَالتَّغَابِی عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیرِکَ. وَعَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیةُ الْأُمُورِ، وَینْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ. امْلِکْ حَمِیةَ أَنْفِکَ، وَسَوْرَةَ حَدِّکَ، وَ سَطْوَةَ یدِکَ، وَغَرْبَ لِسَانِکَ، وَاحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ، وَتَأْخِیرِ السَّطْوَةِ،
حَتَّی یسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الْإِخْتِیارَ: وَ لَنْ تَحْکُمَ ذلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ. وَالْوَاجِبُ عَلَیکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ، أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ، أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِینَا صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسلَّم أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ، فَتَقْتَدِی بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا، وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیکَ فِی عَهْدِی هذَا، وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیکَ، لِکَیلَا تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَی هَوَاهَا. وَأَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَعَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَةٍ، أَنْ یوَفِّقَنِی وَإِیاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیهِ وَإِلَی خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ، وَجَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ، وَتَمَامِ النِّعْمَةِ، وَتَضْعِیفِ الْکَرَامَةِ، وَأَنْ یخْتِمَ لِی وَلَکَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ، «إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ».
وَالسَّلَامُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسلَّم الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ، وَسَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً، وَ السَّلام.
ترجمه عهدنامه مالک(1)
این دستوری است که بنده خدا علی امیرمؤمنان به «مالک بن حارث اشتر» در فرمانش به او صادر فرموده است. و این فرمان را هنگامی نوشت که وی را زمامدار و والی کشور مصر قرار داد تا مالیاتهای آن سرزمین را جمع آوری کند. با دشمنان آن کشور بجنگد. به اصلاح اهل آن همت گمارد. و به عمران و آبادی شهرها، قصبات و روستاها و قریههای آن بپردازد.
نخست او را به تقوا و ترس از خداوند؛ ایثار و فداکاری در راه اطاعتش و متابعت از آنچه در کتاب خدا (قرآن) به آن امر شده است فرمان میدهد. به متابعت اوامری که در کتاب اللَّه آمده، فرایض و واجبات و سنّتها، همان دستوراتی که هیچ کس جز با متابعت آنها
1) 85. این ترجمه از کتاب نهج البلاغه با ترجمه گویا و شرح فشرده به قلم دانشمندان محترم «محمّد جعفر امامی» و «آشتیانی» زیر نظر آیة اللَّه العظمی مکارم شیرازی آورده شده است.
روی سعادت نمیبیند و جز با انکار و ضایع ساختن آنها در شقاوت و بدبختی واقع نمیشود به او فرمان میدهد که آیین خدا را با قلب، دست و زبان یاری کند چرا که خداوند متکفّل یاری کسی شده که او را یاری نماید و عزّت کسی که او را عزیز دارد.
و نیز به او فرمان میدهد که خواستههای نابجای خود را در هم بشکند و به هنگام وسوسههای نفس خویشتن داری را پیش گیرد؛ زیرا که «نفس اماره» همواره انسان را به بدی وادار میکند، مگر آنکه رحمت الهی شامل حال او شود.
ای مالک! بدان من تو را به سوی کشوری فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل و ستمگری بر آن حکومت داشتند، و مردم به کارهای تو همانگونه نظر میکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها میگفتی.
بدان! افراد شایسته را با آنچه خداوند بر زبان بندگانش درباره آنها جاری میسازد میتوان شناخت، بنابراین باید محبوبترین ذخیره در پیش تو عمل صالح باشد؛ زمام هوا و هوس خویش را در دست گیر و آنچه برایت حلال نیست به خود بخل روا دار؛ زیرا بخل نسبت به خویشتن این است که راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه توست پیش گیری. قلب خویش را نسبت به ملّت خود مملوّ از رحمت و محبّت و لطف کن و همچون حیوان درندهای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری؛ زیرا آنها دو گروه بیش نیستند: یا
برادران دینی تواند، یا انسانهایی همچون تو، گاه از آنها لغزش و خطا سر میزند، ناراحتیهایی به آنان عارض میگردد، به دست آنان عمداً یا به طور اشتباه کارهایی انجام میشود در این موارد از عفو و گذشت خود آن مقدار به آنها عطا کن که دوست داری خداوند از چشم پوشی و عفوش به تو عنایت کند؛ زیرا تو مافوق آنها و پیشوایت مافوق تو و خداوند مافوق کسی است که تو را زمامدار قرار داده است! امور آنان را به تو واگذار کرده و به وسیله آنها تو را آزمایش نموده است. هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده! چرا که تو تاب کیفر او را نداری و از عفو و رحمت او بینیاز نیستی. هرگز از عفو و بخششی که نمودهای پشیمان مباش و هیچ گاه از کیفری که نمودهای به خود مبال. و نیز هرگز نسبت به کار خشم آلودی که پیش میآید و راه چاره دارد، سرعت به خرج مده. مگو من مأمورم و بر اوضاع مسلطم، امر میکنم و باید اطاعت شود که این موجب دخول فساد در قلب و خرابی و ضعف دین و نزدیک شدن تغییر و تحول در قدرت است.
آنگاه که در اثر موقعیت و قدرتی که در اختیار داری، کبر و عُجب و خودپسندی در تو پدید آید، به عظمت ملک خداوند که مافوق توست و توانایی او در مورد تو بر آنچه که خود غالب بر آن نیستی نظر افکن که این تو را از آن سرکشی پایین میآورد و آن شدّت و تندی را از تو باز میدارد و آنچه از دستت رفته است، یعنی نیروی عقل و اندیشهات را که تحت تأثیر این خودپسندی واقع شده، به تو باز میگرداند.
از همتایی در علوّ و بزرگی با خداوند بر حذر باش! و از تشبّه به او در جبروتش خود را بر کنار دار! چرا که خداوند هر جبّاری را ذلیل و هر فرد خودپسند و متکبّری را خوار خواهد ساخت.
نسبت به خداوند و نسبت به مردم از جانب خود و از جانب افراد خاص خاندانت و از جانب رعایایی که به آنها علاقمندی، انصاف به خرج ده! که اگر چنین نکنی ستم نمودهای! و کسی که به بندگان خدا ستم کند، خداوند پیش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسی که خداوند دشمن او باشد، دلیلش را باطل میسازد و با او به جنگ میپردازد تا دست از ظلم بردارد یا توبه کند.
و بدان هیچ چیزی در تغییر نعمتهای خدا و تعجیل انتقام و کیفرش، از اصرار بر ستم، سریعتر و زودرستر نیست، چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را میشنود و در کمین ستمگران است.
باید محبوبترین کارها نزد تو اموری باشند که با حقّ و عدالت موافقتر و با رضایت عامّه مردم هماهنگتر است، چرا که خشم عموم مردم، خشنودی خواص را بیاثر میسازد، امّا ناخشنودی خاصان با رضایت عموم، جبرانپذیر است.
این را نیز بدان که احدی از رعایا از نظر هزینه زندگی در حالت صلح و آسایش، بر والی سنگینتر و به هنگام بروز مشکلات در اعانت و همکاری کمتر و در اجرای انصاف ناراحتتر و به هنگام درخواست و سؤال پر اصرارتر و پس از عطا و بخشش کم سپاستر و به هنگام منع
خواستهها دیر عذر پذیرتر و در ساعات رویارویی با مشکلات کم استقامتتر از «گروه خواص» نخواهند بود، ولی پایه دین و جمعیت مسلمانان و ذخیره دفاع از دشمنان تنها «عموم ملّت» هستند، بنابراین باید گوش تو به آنها و میل تو با آنان باشد.
باید آنها که نسبت به رعیت عیبجوترند از تو دورتر و نزد تو مبغوضتر باشند؛ زیرا مردم عیوبی دارند که والی در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزوارتر است. درصدد مباش که عیب پنهانی آنها را به دست آوری، بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایت ظاهر گشته اصلاح کنی، و آنچه از تو مخفی است، خدا درباره آن حکم میکند.
بنابراین تا آنجا که توانایی داری عیوب مردم را پنهان ساز! تا خداوند عیوبی را که دوست داری برای مردم فاش نشود، مستور دارد. با برخورد خوب، عقده آنها را که کینه دارند بگشا و اسباب هر دشمنی و عداوت را از خود قطع کن و از آنچه برایت روشن نیست، تغافل نما! به تصدیق سخن چینان تعجیل مکن؛ زیرا آنان گرچه در لباس ناصحین جلوهگر شوند، خیانت میکنند.
بخیل را در مشورت خود دخالت مده؛ زیرا که تو را از احسان منصرف و از تهیدستی و فقر میترساند و نیز با افراد ترسو مشورت مکن؛ زیرا در کارها روحیهات را تضعیف مینمایند، همچنین حریص را به مشورت مگیر، که حرص را به ستمگری در نظرت زینت میدهد. همه آنچه درباره این افراد گفتم به خاطر این است که بخل و ترس
و حرص، غرایز و تمایلات متعددی هستند که جامع آنها سوء ظنّ به خدای بزرگ است.
بدترین وزراء کسانی هستند که وزیر زمامداران بد و اشرارِ پیش از تو بودهاند، کسی که با آن گناهکاران در کارها شرکت داشته، نباید جزو صاحبان سرّ تو باشد، آنها همکاران گناهکاران و برادران ستمکارانند، در حالی که تو بهترین جانشین را از میان مردم به جای آنها خواهی یافت.
از کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی، کمتر از آنها نیستند، و در مقابل، بار گناهان آنها را بر دوشت ندارند، از کسانی هستند که با ستمگران در ستمشان همکاری نکرده و در گناه شریک آنان نبودهاند، این افراد هزینهشان بر تو سبکتر، همکاریشان با تو بهتر، محبتشان با تو بیشتر و انس و الفتشان با بیگانگان کمتر است. بنابراین آنها را از خواص و دوستان خود و رازداران خویش قرار ده.
سپس از میان اینان، افرادی را که در گفتن حقّ از همه صریحتر و در مساعدت و همراهی نسبت به آنچه خداوند برای اولیایش دوست نمیدارد، به تو کمتر کمک میکند، مقدم دار؛ خواه موافق میل تو باشند یا نه. به اهل ورع و صدق و راستی بپیوند و آنان را طوری تربیت کن که ستایش بیحدّ از تو نکنند و تو را نسبت به اعمال نادرستی که انجام ندادهای تمجید ننمایند؛ زیرا مدح و ستایش بیش از حدّ عجب و خودپسندی به بار میآورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک میسازد.
هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت مساوی باشند؛ زیرا این کار سبب میشود که افراد نیکوکار در نیکیهایشان بیرغبت شوند و بدکاران در عمل بدشان تشویق گردند، هرکدام از اینها را مطابق کارش پاداش ده! بدان که هیچ وسیلهای برای جلب اعتماد والی، به وفاداری رعیت بهتر از احسان به آنها و تخفیف هزینهها بر آنان و عدم اجبارشان به کاری که وظیفه ندارند نیست. در این راه آنقدر بکوش تا به وفاداری آنان خوشبین شوی و بر آنان اعتماد کنی که این خوشبینی بار رنج فراوانی را از دوش تو بر میدارد.
سزاوار است به آنها که بیشتر مورد احسان تو قرار گرفته و در آزمونها سرافراز شدهاند، خوشبینتر باشی و به عکس آنها که مورد بدرفتاری تو واقع شده و امتحان خوبی ندادهاند بدبینتر باش.
هرگز سنّت پسندیدهای را که پیشوایان این امّت به آن عمل کردهاند، و ملّت اسلام به آن انس و الفت گرفته و امور رعیت به وسیله آن اصلاح میگردد، نقض مکن، و نیز سنّت و روشی که به این سنّتهای گذشته زیان وارد میسازد، احداث منما، که اجر برای کسی خواهد بود که آن سنّتها را برقرار کرده و گناهش بر تو که آنها را نقض نمودهای.
با دانشمندان زیاد به گفتگو بنشین و با حکما و اندیشمندان نیز بسیار به بحث بپرداز، این گفتگوها و بحثها باید درباره اموری باشد که به وسیله آن وضع کشورت را اصلاح میکنی و آنچه پیش از تو موجب قوام کار مردم بوده، برقرار میگردد.
ای مالک! بدان مردم از گروههای مختلف تشکیل یافتهاند که هرکدام جز به وسیله دیگری اصلاح و تکمیل نمیشوند و هیچ کدام از دیگری بینیاز نیستند. این گروهها عبارتند از:
لشکریان خدا، نویسندگان عمومی و خصوصی، قضات عادل و دادگستر، عاملان انصاف و اهل مدارا، انتظامات داخلی، اهل جزیه و مالیات؛ اعم از کسانی که در پناه اسلامند و یا مسلمانند، تجّار و صنعتگران، و بالاخره قشر پایین جامعه یعنی نیازمندان و مستمندان، برای هر کدام از این گروهها خداوند سهمی را مقرّر داشته و در کتاب خدا یا سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله که به صورت عهد در نزد ما محفوظ است و خداوند این سهم را مشخص و معین ساخته است.
امّا سپاهیان با اذن پروردگار حافظان و پناهگاه رعیت، زینت زمامداران، عزّت و شوکت دین و راههای امنیتند. قوام رعیت جز به وسیله اینان ممکن نیست. از طرفی برقراری سپاه جز به وسیله خراج مالیات اسلامی امکانپذیر نمیباشد؛ زیرا با خراج برای جهاد با دشمن تقویت میشوند و برای اصلاح خود به آن تکیه مینمایند و با آن رفع نیازمندیهای خویش را میکنند. سپس این دو گروه سپاهیان و مالیات دهندگان جز با گروه سوم قوام و پایداری نمیپذیرند و آنها عبارتند از:
قضات و کارگزاران دولت و منشیها؛ زیرا آنها قراردادها و معاملات را استحکام میبخشند و مالیاتها را جمع آوری میکنند و در ضبط امور خصوصی و عمومی مورد اعتماد و اطمینان هستند.
و این گروهها بدون تجّار و پیشه وران و صنعتگران قوامی ندارند؛ زیرا آنها وسایل زندگی را جمع آوری میکنند و در بازارها عرضه مینمایند و وسایل و ابزاری را با دست خود میسازند که در امکان دیگران نیست.
سپس قشر پایین جامعه، نیازمندان و از کارافتادگان هستند که باید به آنها مساعدت و کمک نمود و برای هر کدام به خاطر خدا سهمی مقرّر داشت و نیز هر یک از نیازمندان به مقدار اصلاح کارشان بر والی حقّ دارند و هرگز والی از ادای آنچه خداوند او را مُلزم به آن ساخته، خارج نخواهد شد، جز با اهتمام و کوشش و استعانت از خداوند و مهیا ساختن خود بر ملازمت حقّ و شکیبایی و استقامت در برابر آن، خواه بر او سبک باشد یا سنگین.
فرمانده سپاهت را کسی قرار ده که در پیش تو نسبت به خدا و پیامبر و امام تو خیرخواهتر از همه و پاکدلتر و عاقلتر باشد از کسانی که دیر خشم میگیرند و عذر پذیرند، نسبت به ضعفا رؤوف و مهربان و در مقابل زورمندان قوی و پر قدرت، از کسانی که مشکلات آنها را از جای به در نمیبرد و ضعف و نرمش آنها را از کار باز نمیدارد.
سپس روابط خود را با افراد با شخصیت و اصیل و خاندانهای صالح و خوش سابقه برقرار ساز! و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار، چرا که آنها کانون کرم و مراکز نیکی هستند.
آنگاه از آنان آنگونه تفقّد کن که پدر و مادر از فرزندشان تفقّد و دلجویی میکنند و هرگز نباید چیزی را که به وسیله آن آنها را نیرو میبخشی در نظر تو بزرگ آید. و نیز نباید لطف و محبّتی که با بررسی وضع آنها مینمایی - هرچند اندک باشد - خرد و حقیر بشماری؛ زیرا همین لطف و محبّتهای کم، آنان را وادار به خیرخواهی و حسن ظنّ نسبت به تو میکند.
هرگز از بررسی جزئیات امور آنها به خاطر انجام کارهای بزرگ ایشان، چشم مپوش؛ زیرا همین الطاف و محبّتهای جزئی جایی برای خود دارد که از آن بهرهبرداری میکنند و کارهای بزرگ نیز موقعیتی دارد که خود را از آن بینیاز نمیدانند.
برگزیدهترین فرماندهان لشکر تو باید کسانی باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بیشتر به آنان کمک نمایند، به حدّی که هم نفرات سربازان و هم کسانی که تحت تکفّل آنها هستند، اداره شوند به طوری که همه آنها تنها به یک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است، محبّت و مهربانی تو نسبت به آنان قلبهایشان را به تو متوجّه میسازد. بدان برترین چیزی که موجب روشنایی چشم زمامداران میشود، برقرار عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه رعایا نسبت به آنهاست، امّا مودت و محبّت آنان جز با پاکی دلهایشان نسبت به والیان آشکار نمیگردد و خیرخواهی آنها در صورتی مفید است که با میل خود اطراف زمامداران را بگیرند
و حکومت آنها بر ایشان سنگینی نکند و طولانی شدن مدّت زمامداریشان برای این رعایا ناگوار نباشد.
میدان امید سران سپاهت را توسعه بخش و پی در پی آنها را تشویق کن و کارهای مهمی که انجام دادهاند بر شمار؛ زیرا یادآوری کارهای نیک آنها شجاعانشان را به حرکت بیشتر وادار میکند، و آنان را که در کار کندی میورزند به کار تشویق مینماید ان شاء اللَّه.
سپس باید زحمات هر کدام از آنها را به دقت بدانی، و هرگز زحمت و تلاش کسی از آنان را به دیگری نسبت ندهی و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نیاوری و از سوی دیگر شرافت و آبروی کسی موجب نشود که کار کوچکش را بزرگ بشماری. و همچنین حقارت و کوچکی کسی موجب نگردد که خدمت پراجرش را کوچک به حساب آوری. مشکلاتی که در احکام برایت پیش میآید و اموری که بر تو مشتبه میشود به خدا و پیامبرش ارجاع ده، چرا که خداوند بزرگ به گروهی که علاقه داشته ارشادشان کند، فرموده است:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت خداوند کنید و اطاعت پیامبرش و اطاعت اولی الامری که از خود شما هستند و اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و رسولش بازگردانید».(1)
بازگرداندن چیزی به خداوند: متمسک شدن به قرآن کریم و یافتن
1) 86. سوره نساء، آیه 59.
دستور از آیات محکم آن است و بازگرداندن به پیامبرصلی الله علیه وآله: همان تمسّک به سنّت قطعی و مورد اتفاق آن حضرت است.
سپس از میان مردم، برترین فرد در نزد خود را برای قضاوت برگزین از کسانی که مراجعه فراوان، آنها را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان را با یکدیگر، او را به خشم و کج خلقی وا ندارد. در اشتباهاتش پافشاری نکند و بازگشت به حقّ، هنگامی که برای آنها روشن شد، بر آنها سخت نباشد. طمع را از دل بیرون کرده و در فهم مطالب به اندک تحقیق بدون بررسی لازم اکتفا نکند، از کسانی که در شبهات از همه محتاطتر و در یافتن و تمسّک به حجّت و دلیل از همه مصرتر باشند. با مراجعه مکرر شکایت کنندگان کمتر خسته شود و در کشف امور شکیباتر و به هنگام آشکار شدن حقّ در فصل خصومت از همه قاطعتر باشد. از کسانی که ستایش فراوان، آنها را فریب ندهد و تمجیدهای بسیار، آنان را متمایل به جانب مدح کننده نسازد، البته این افراد بسیار کمند. آنگاه با جدّیت هرچه بیشتر قضاوتهای قاضی خویش را بررسی کن و در بذل و بخشش به او سفره سخاوتت را بگستر، آنچنان که نیازمندیاش از بین برود و حاجت و نیازی به مردم پیدا نکند و از نظر منزلت و مقام آنقدر مقامش را نزد خودت بالا ببر که هیچ کدام از یاران نزدیکت به نفوذ در او طمع نکند و از توطئه اینگونه افراد در نزد تو در امان باشد و بداند که موقعیتش از او بالاتر نیست که بخواهد از او شکایتی بکند.
در آنچه گفتم با دقّت بنگر، چرا که این دین اسیر دست اشرار و وسیله هوسرانی و دنیاطلبی گروهی بوده است.
سپس در کارهای کارمندانت بنگر، و آنها را با آزمایش و امتحان به کار وادار، و از روی میل و استبداد آنها را به کار واندار؛ زیرا استبداد و تسلیم تمایل شدن، کانونی از شعبههای جور و خیانت است و از میان آنها افرادی را که با تجربهتر و پاکتر و پیشگامتر در اسلامند برگزین؛ زیرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاکتر و همچنین کمطمعتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.
سپس حقوق کافی به آنها بده؛ زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویت میکند و از خیانت در اموالی که زیردست آنهاست بینیاز میسازد. به علاوه این حجّتی در برابر آنهاست اگر از دستورات سرپیچی کنند یا در امانت خیانت ورزند، سپس با فرستادن مأموران مخفی راستگو و با وفا، کارهای آنان را زیر نظر بگیر؛ زیرا بازرسی مداوم پنهانی سبب میشود که آنها به امانتداری و مدارا کردن به زیردستان ترغیب شوند، اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر. اگر یکی از آنها دست به خیانت زد و مأموران سرّی تو متفقاً چنین گزارشی را دادند، به همین مقدار از شهادت قناعت کن و او را زیر تازیانه کیفر بگیر، و به مقدار خیانتی که انجام داده او را کیفر نما، سپس وی را در مقام خواری و مذلّت بنشان، و نشانه خیانت را بر او بنه و گردنبند ننگ و تهمت را به گردنش بیفکن، و او را به جامعه چنان معرفی کن که عبرت دیگران گردد.
«خراج» و «مالیات» را دقیقاً زیر نظر بگیر، به گونهای که صلاح مالیات دهندگان باشد؛ زیرا در بهبودی وضع مالیات و بهبودی حال مالیات دهندگان، بهبودی حال دیگران نیز نهفته است و هرگز دیگران به صلاح و آسایش نمیرسند، جز اینکه خراج دهندگان در صلاح و بهبودی به سر برند، چرا که مردم همه عیال و نانخور خراج و خراج گزاران هستند.
باید کوشش تو در آبادی زمین بیش از کوشش در جمع آوری خراج باشد؛ زیرا که خراج جز با آبادانی به دست نمیآید. و آن کس که بخواهد مالیات را بدون عمران و آبادانی مطالبه کند، شهرها را خراب و بندگان خدا را نابود میسازد و حکومتش بیش از مدّت کمی دوام نخواهد داشت. اگر رعایا از سنگینی مالیات و یا رسیدن آفات، یا خشک شدن آب چشمهها و یا کمی باران و یا دگرگونی زمین در اثر آب گرفتن و فساد بذرها و یا تشنگی بسیار برای زراعت و فاسد شدن آن به تو شکایت آورند، مالیات را به مقداری که حال آنها بهبود یابد، تخفیف ده و هرگز این تخفیف بر تو گران نیاید؛ زیرا که آن ذخیره و گنجینهای است که آنها بالاخره آن را در عمران و آبادی کشورت به کار میبندند و موجب عمران سرزمینهای تو و زینت حکومت و ریاست تو خواهد بود و از تو به خوبی ستایش میکنند و در گسترش عدالت از ناحیه تو با خرسندی سخن میگویند و تو نیز خود در این میان مسرور و شادمان خواهی بود. به علاوه تو میدانی با تقویت آنها از طریق توسعه ذخیرهای که بر ایشان نهادهای اعتماد کنی و نیز میتوانی با این
عمل که آنها را به عدالت و مهربانی عادت دادهای به آنان مطمئن باشی، چرا که گاهی بر تو گرفتاریهایی پیش میآید که باید بر آنها تکیه کنی. و در این حال آنها با طیب خاطر پذیرا خواهند شد و عمران و آبادی، تحمّل همه اینها را دارد.
و امّا ویرانی زمین تنها به این علّت است که کشاورزان و صاحبان زمین فقیر میشوند و بیچارگی و فقر آنها به خاطر آن است که زمامداران به جمع اموال میپردازند و نسبت به بقای حکومتشان بدگمانند و از تاریخ زمامداران گذشته عبرت نمیگیرند.
سپس در وضع منشیان و کارمندانت دقّت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپار و نامههای سرّی و نقشهها و طرحهای مخفی خود را در اختیار کسی بگذار که دارای اساسیترین اصول اخلاقی باشد. از کسانی که موقعیت و مقام آنها را مست و مغرور نسازد که در حضور بزرگان و سران مردم نسبت به تو مخالفت و گستاخی کنند و در اثر غفلت در رساندن نامههای کارمندانت به تو و گرفتن جوابهای صحیحش از تو، کوتاهی ننمایند، خواه در اموری باشد که از طرف تو دریافت میدارند و یا از سوی تو میبخشند، باید قراردادهایی که برای تو تنظیم میکنند سست و آسیبپذیر نباشد و هرگاه قراردادی به زیان تو باشد از یافتن راه حل عاجز نمانند و نسبت به ارزش و منزلت خویش در کارها ناآگاه و بیاطّلاع نباشند که شخص ناآگاه از منزلت خویش، از ارزش و مقام دیگری ناآگاهتر خواهد بود.
سپس در انتخاب این منشیان هرگز به فراست و خوش بینی و خوش گمانی خود تکیه مکن، چرا که مردان زرنگ، طریقه جلب نظر و خوش بینی زمامداران را با ظاهرسازی و تظاهر به خوش خدمتی، خوب میدانند، در حالی که در ماوراء این ظاهر جالب، هیچگونه امانتداری و خیرخواهی وجود ندارد، بلکه آنها را از طریق پستهایی که برای حکومتهای صالح پیش از تو داشتهاند، بیازمای.
بنابراین بر کسانی اعتماد کن که در میان مردم خوش سابقهتر و در امانتداری معروفترند و این خود دلیل آن است که تو برای خدا و کسانی که والی بر آنان هستی خیرخواه میباشی، باید برای هر نوعی از کارها یک رئیس انتخاب کنی! رئیسی که کارهای مهم، وی را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها او را پریشان و خسته نکند و به خوبی باید بدانی هر عیبی در منشیان تو یافت شود - که تو از آن بیخبر باشی - شخصاً مسؤول آن خواهی بود.
به تجّار و صاحبان صنایع توصیه کن و آنها را به خیر و نیکی سفارش نما و در این توصیه بین بازرگانان که در شهر و یا ده هستند و دارای مراکز ثابت و تجارتخانهاند و آنها که سیار و در گردشند و نیز صنعتگران که با نیروی جسمانی خویش به کار صنعت میپردازند، تفاوت مگذار، چرا که آنها منابع اصلی منافع و اسباب آسایش جامعه به شمار میروند، آنها هستند که از سرزمینهای دور دست از پرتگاهها و کوهستانها، خشکیها و دریاها و سرزمینهای هموار و ناهموار
مواد مورد نیاز را گرد میآورند، از مناطقی که عموم مردم با آن سر و کار ندارند و جرأت رفتن به آن سامان را نمیکنند، توجّه داشته باش، بازرگانان و پیشهوران و صنعتگران، مردمی سالمند و از نیرنگ و شورش آنها بیمی نیست، آنها صلح دوست و آرامش طلبند، امّا باید از وضع آنان؛ چه آنها که در مرکز فرمانداری تو زندگی میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار هستند، جستجو و بازرسی کنی، ولی بدان با همه آنچه گفتم در میان آنها گروهی تنگنظر و بخیل - آن هم به صورت قبیح و زشت آن - میباشند که همواره در پی احتکار مواد مورد نیاز مردم و تسلّط یافتن بر تمام معاملات هستند و این موجب زیان توده مردم و عیب و ننگ بر زمامداران است.
بنابراین از احتکار به شدت جلوگیری کن که رسول خداصلی الله علیه وآله از آن منع فرمود، باید معاملات با شرایط آسان صورت گیرد، با موازین عدل و نرخهایی که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار! و هرگاه کسی پس از نهی تو دست به احتکار زد، او را کیفر کن! و در مجازات او بکوش ولی این مجازات نباید بیش از حدّ باشد.
خدا را، خدا را! در مورد طبقه پایین آنها که راه چاره ندارند، یعنی مستمندان و نیازمندان و تهیدستان و از کار افتادگان، در این طبقه هم کسانی هستند که دست سؤال دارند و هم افرادی که باید به آنها بدون پرسش بخشش شود. بنابراین به آنچه خداوند در مورد آنان به تو دستور داده، عمل نما، قسمتی از بیت المال و قسمتی از غلّات خاصهجات
اسلامی را در هر محل به آنها اختصاص ده و بدان آنها که دورند به مقدار کسانی که نزدیکند سهم دارند و باید حقّ همه آنها را مراعات کنی، بنابراین هرگز نباید سرمستی زمامداری تو را به خود مشغول سازد، و به آنها رسیدگی نکنی چرا که هرگز به خاطر کارهای فراوان و مهمی که انجام میدهی از انجام نشدن کارهای کوچک معذور نیستی! نباید دل از آنها برگیری و چهره به روی آنها در هم کشی، در امور آنها که به تو دسترسی ندارند و مردم به دیده تحقیر به آنها مینگرند، بررسی کن و برای این کار فرد مورد اطمینانی را که خدا ترس و متواضع باشد برگزین، تا وضع آنان را به تو گزارش دهد. سپس با آن گروه به طوری رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار عذرت پذیرفته باشد، چرا که میان رعایا این گروه از همه به احقاق حقّ محتاجترند، و باید در ادای حقّ تمام افراد در پیشگاه خداوند عذر و دلیل داشته باشی.
درباره یتیمان و پیران از کار افتاده که هیچ راه چارهای ندارند و نمیتوانند دست نیاز خود را به سوی مردم دراز کنند، بررسی کن، البته این کار بر زمامداران سنگین است، ولی حقّ همهاش سنگین است و گاهی خداوند آن را بر اقوامی سبک میسازد، اقوامی که طالب عاقبت نیکند و خویش را به استقامت و بردباری عادت داده و به راستی وعدههای خداوند اطمینان دارند.
برای مراجعان خود وقتی مقرر کن که به نیاز آنها شخصاً رسیدگی کنی، مجلس عمومی و همگانی برای آنها تشکیل ده و درهای آن را به
روی هیچ کس نبند و به خاطر خداوندی که تو را آفریده، تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانان را از این مجلس دور ساز، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنت، سخنان خود را با تو بگوید؛ زیرا من بارها از رسول خداصلی الله علیه وآله این سخن را شنیدم «ملتی که حقّ ضعیفان از زورمندان در میان آنان با صراحت گرفته نشود، هرگز پاک و پاکیزه نمیشود و روی سعادت نمیبیند». سپس خشونت و کندی آنها را در سخن تحمّل کن.
در مورد آنها هیچگونه محدودیت و استکبار روا مدار که خداوند به واسطه این کار، رحمت واسعش را بر تو گسترش خواهد داد و موجب ثواب اطاعت او برای تو خواهد شد. آنچه میبخشی به گونهای ببخش که گوارا باشد، بیمنّت و بیخشونت و خودداری از بخشش را با لطف و معذرت خواهی توأم کن.
بدان قسمتی از کارهاست که شخصاً باید آنها را انجام دهی، و نباید به دیگران واگذار کنی؛ از جمله: پاسخ دادن به کارگزاران دولت میباشد، در آنجا که منشیان و دفتر داران از پاسخ عاجزند. و دیگر، برآوردن نیازهای مردم است در همان روز که احتیاجات گزارش میشود و پاسخ آنها برای همکارانت مشکل و دردسر میآفریند. به هوش باش! کار هر روز را در همان روز انجام ده؛ زیرا هر روز کاری مخصوص به خود دارد، باید بهترین اوقات و بهترین ساعات عمرت را برای خلوت با خدا قرار دهی، هرچند اگر نیت خالص داشته باشی و امور رعایا رو به راه شود، همه کارهایت عبادت و برای خداست.
از جمله کارهایی که مخصوصاً باید با اخلاص انجام دهی، اقامه فرایض است که ویژه ذات پاک اوست. بنابراین از بدنت شب و روز در اختیار فرمان خدا بگذار، و آنچه موجب تقرّب تو به خداوند میشود، به طور کامل و بدون نقص و عیب به انجام برسان اگرچه خستگی جسمی و ناراحتی پیدا کنی، و هنگامی که به نماز جماعت برای مردم میایستی باید نمازت نه نفرت آور و نه تضییع کننده باشد؛ نه آنقدر آن را طول بده که موجب تنفّر مأمومین شود و نه آنقدر سریع که نماز را ضایع کنی چرا که در بین مردمی که با تو به نماز ایستادهاند، هم بیمار وجود دارد و هم افرادی که کارهای فوری دارند. من از رسول خداصلی الله علیه وآله به هنگامی که مرا به سوی «یمن» فرستاد پرسیدم: چگونه با آنان نماز بخوانم؟ در پاسخ فرمود: «نمازی بخوان همچون نمازی که ناتوانترین آنها میخواند و نسبت به مؤمنان رحیم و مهربان باش».
هیچگاه خود را زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار، چرا که دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بیاطّلاعی نسبت به امور مملکت است و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی آنها از مسائل نهانی قطع میکند، در نتیجه بزرگ در نزد آنان کوچک و کوچک بزرگ، کار نیک زشت و کار بد نیکو شمرده شده و حقّ با باطل آمیخته میشود؛ چرا که زمامدار به هر حال بشر است و اموری که از او پنهان است نمیداند. از طرفی حقّ همیشه علامت مشخّصی ندارد تا بشود راست را از دروغ تشخیص داد، از این گذشته
تو از دو حال خارج نیستی، یا مردی هستی که خود را آماده جانبازی در راه حقّ ساختهای، بنابراین از چه خود را پنهان میداری؟ آیا نسبت به حقّ واجبی که باید بپردازی، یا کار نیکی که باید انجام بدهی؟ یا مردی هستی بخیل و تنگ نظر، در این صورت مردم چون تو را ببینند مأیوس میشوند و از حاجت خواستن صرف نظر میکنند! به علاوه بیشتر حوائج مراجعان برای تو چندان زحمتی ندارد، از قبیل شکایت از ستمی یا درخواست انصاف در داد و ستدی.
سپس بدان برای زمامداران، خاصّان و صاحبان اسراری است که خودخواه و دست درازند و در داد و ستد، با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند، ریشه ستم آنان را با قطع وسایل از بیخ برکن و به هیچ یک از اطرافیان و بستگان خود، زمینی از اراضی مسلمانان وامگذار و باید طمع نکنند که قراردادی به سود آنها منعقد سازی که مایه ضرر سایر مردم باشد، خواه در آبیاری و یا عمل مشترک دیگر، به طوری که هزینههای آن را بر دیگران تحمیل کنند که در این صورت سودش برای آنهاست و عیب و ننگش برای تو در دنیا و آخرت.
حقّ را درباره آنها که خواهان حقّند - چه خویشاوند و چه بیگانه - رعایت کن و در این باره صابر باش و به حساب خدا بگذار، و پاداش این کار را از او بخواه هرچند این کار، موجب فشار بر یاران نزدیکت شود و سنگینی این راه را به خاطر سرانجام ستوده آن تحمل کن و هرگاه رعایا نسبت به تو گمان بد ببرند، افشاگری کن و عذر خویش را
در مورد آنچه موجب بدبینی شده آشکارا به آنان در میان گذار و با صراحت بدبینی آنها را از خود برطرف ساز، چه اینکه اینگونه صراحت موجب تربیت اخلاقی تو و ارفاق و ملاطفت برای رعیت است و این بیان عذر، تو را به مقصودت در وادار ساختن آنها به حقّ میرساند.
هرگز صلحی را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضای خدا در آن است ردّ مکن، که در صلح برای سپاهت آسایش و تجدید نیرو، برای خودت آرامش از همّ و غمها و برای کشورت امنیت است.
امّا زنهار، زنهار! سخت از دشمنت پس از بستن پیمان صلح بر حذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک میشود که غافلگیر سازد، بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد روح خوش بینی را کنار بگذار، اگر پیمانی بین تو و دشمنت بسته شد و یا تعهّد پناه دادن را به او دادی، جامه وفا را بر عهد خویش بپوشان و تعهّدات خود را محترم بشمار، و جان خود را سپر تعهّدات خویش قرار ده؛ زیرا هیچیک از فرایض الهی نیست که همچون وفای به عهد و پیمان مردم جهان - با تمام اختلافاتی که در آراء و خواستهها دارند - نسبت به آن این چنین اتفاق نظر داشته باشند حتی مشرکان زمان جاهلیت، علاوه بر مسلمانان آن را مراعات میکردند، چرا که عواقب سوء پیمان شکنی را آزموده بودند. بنابراین هرگز پیمان شکنی مکن و در عهد خود خیانت روا مدار و دشمنت را مفریب؛ زیرا غیر از شخص جاهل و شقی، کسی گستاخی
بر خداوند را روا نمیدارد. خداوند عهد و پیمانی را که با نام او منعقد میشود با رحمت خود مایه آسایش بندگان و حریم امنی بر ایشان قرار داده تا به آن پناه برند و برای انجام کارهای خود به جوار او متمسک شوند.
بنابراین، فساد، خیانت و فریب، در عهد و پیمان راه ندارد، هرگز پیمانی را مبند که در تعبیرات آن جای گفتگو باقی بماند و بعد از تأکید و عبارات محکم، عبارات سست و قابل توجیه به کار مبر که اثر آن را خنثی میکند. هرگز نباید قرار گرفتن در تنگنا به خاطر الزامهای الهی تو را وادار سازد که برای فسخ پیمانها از راه ناحقّ اقدام کنی؛ زیرا شکیبایی تو در تنگنای پیمانها که امید گشایش و پیروزی در عاقبت آن داری، بهتر است از پیمان شکنی و خیانتی که از مجازات آن میترسی همان پیمان شکنی که موجب مسؤولیتی از ناحیه خداوند میگردد که نه در دنیا و نه در آخرت نتوانی پاسخگوی آن باشی.
زنهار! از ریختن خون ناحقّ بپرهیز؛ زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن کیفر انتقام، بزرگ ساختن مجازات، سرعت زوال نعمت و پایان بخشیدن به زمامداری، همچون ریختن خون ناحقّ نیست و خداوند سبحان در دادگاه قیامت قبل از هرچیز در میان بندگان خود، در مورد خونهایی که ریخته شده دادرسی خواهد کرد. بنابراین زمامداریات را با ریختن خون حرام تقویت مکن، چرا که آن را تضعیف و سست میکند، بلکه بنیاد آن را میکند و آن را به دیگران منتقل مینماید.
و هیچگونه عذری نزد خدا و نزد من در قتل عمد پذیرفته نیست، چرا که کیفر آن قصاص است و اگر به قتل خطا مبتلا گشتی و شمشیر و تازیانه و دستت به ناروا کسی را کیفر کرد - چون ممکن است با یک مشت و بیشتر قتلی واقع گردد - مبادا غرور و زمامداری مانع از آن شود که حقّ اولیاء مقتول را بپردازی و رضایت آنها را جلب کنی!
خویشتن را از خودپسندی برکنار دار و نسبت به نقاط قوّت خویش خودبین مباش. مبادا تملّق را دوست بداری؛ زیرا که آن مطمئنترین فرصت برای شیطان است تا نیکوکاری نیکان را محو و نابود سازد.
از منّت بر رعیت به هنگام احسان بپرهیز و بیش از آنچه انجام دادهای کار خود را بزرگ مشمار و از اینکه به آنها وعده دهی و سپس تخلّف کنی برحذر باش؛ زیرا منت، احسان را باطل میسازد و بزرگ شمردن خدمت، نور حقّ را میبرد و خلف وعده، موجب خشم خدا و خلق است، خداوند میفرماید: «این موجب خشم بزرگ نزد خداست که بگویید کاری را که انجام نمیدهید».(1)
از عجله در مورد کارهایی که وقتشان نرسیده، یا سستی در کارهایی که امکان عمل آن فراهم شده، یا لجاجت در اموری که مبهم است، یا سستی در کارها هنگامی که واضح و روشن است، برحذر باش، و هر امری را در جای خویش و هر کاری را به موقع خود انجام ده.
از امتیاز خواهی برای خود، در آنچه مردم در آن مساوی هستند،
1) 87. سوره صف، آیه 3.
بپرهیز و از تغافل از آنچه مربوط به تو است و برای همه روشن است، برحذر باش، چرا که به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسؤولی و به زودی پرده از روی کارهایت برکنار میرود و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود. باد دماغت را فرو بنشان، حدّت و شدّت و قدرت دست، و تیزی زبانت را در اختیار خود گیر، و برای جلوگیری از این کار، مخصوصاً توجّه به زبانت داشته باش که سخنی بدون فکر نگویی و نیز در به کار بستن قدرت تأخیر انداز تا خشمت فرو نشیند و مالک خویشتن گردی، هرگز حاکم بر خویشتن نخواهی بود جز اینکه فراوان به یاد قیامت و بازگشت به سوی پروردگار باشی.
بر تو واجب است که همواره به یاد حکومتهای عادلانه پیش از خود باشی، همچنین توجّه خود را بر روشهای خوب یا اثری که از پیامبران علیهم السلام رسیده و یا فریضهای که در کتاب خداوند آمده معطوف دار، به خطوطی از حکومت که در روش من مشاهده کردهای، اقتدا کن و برای پیروی از این عهدنامه که با آن حجّت خود را بر تو تمام ساختهام تلاش و کوشش نما که اگر نفس سرکش بر تو چیره شود، عذری نزد من نداشته باشی.
من از خداوند بزرگ با آن رحمت وسیع و قدرت عظیمش بر انجام تمام خواستهها، مسألت دارم که من و تو را موفق دارد تا رضای او را جلب نماییم و کاری کنیم که نزد او و خلقش معذور باشیم، همراه با مدح و ثنای نیک در میان بندگان و آثار خوب در شهرها و تمامیت
نعمت و فزونی شخصیت در پیشگاه او. از او مسألت دارم که زندگی من و تو را با «سعادت و شهادت» پایان بخشد «که ما همه به سوی او باز میگردیم»(1)و سلام و درود بر پیامبر خداصلی الله علیه وآله و دودمان پاکش باد، سلامی فراوان و بسیار، و السلام.
1) 88. سوره بقره، آیه 156.
و من عهد له علیه السلام کتبه للأشتر النخعی، لما ولاه علی مصر وأعمالها حین اضطرب أمر أمیرها محمّد بن أبی بکر، وهو أطول عهد کتبه وأجمعه للمحاسن.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«هذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ، مَالِکَ بْنِ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیهِ، حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ: جِبَایةَ خَرَاجِهَا، وَجِهَادَ عَدُوِّهَا، وَاسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا، وَعِمَارَةَ بِلَادِهَا».(1)
این دستوری است که بنده خدا علی امیرمؤمنان به «مالک بن حارث اشتر» در فرمانش به او صادر فرموده است. و این فرمان را هنگامی نوشت که وی را زمامدار و والی مѠقرار داد تا مالیاتهای آن سرزمین را جمع آوری کند. با دشمنان آن بجنگد. به اصلاح اهل آن همت گمارد. و به عمران و آبادی شهرهای آن بپردازد.
1) 89. نهج البلاغه، نامه 53.
اوّلاً میدانیم که به این کلام حضرت عهدنامه میگویند، نامه هم میگویند، فرمان هم میگویند، فرمان امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک اشتر یا نامه علیعلیه السلام برای مالک اشتر یا عهدنامه، چون هر سه عبارت در صدر این کلام آمده است هم کلمه عهد هم کلمه امر و فرمان و هم کلمه کتابت.
«و من عهد له علیه السلام» یا «هو أطول عهده» یا «فی عهده إلیه» به این مناسبت عهدنامه گفته میشود.
«کتبه للاشتر» به این مناسبت نامه گفته میشود.
«هذا ما امر به عبداللَّه علی امیرالمؤمنین إلی مالک بن الحارث الاشتر»(1)این فرمانی است از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به مالک به این مناسبت فرمان گفته میشود هر سه عبارت درست است.
اگر نامه گفتیم باید توجّه داشته باشیم که این کلام نامهای است که حضرت برای مالک نوشته نه نامهای که به سوی مالک نوشته باشد یعنی اینگونه نبوده که مالک در جای دیگری باشد و حضرت برایش نامه بنویسد که معمولاً وقتی گفته میشود به فلانی نامه دادم، یعنی او در جای دیگری است برایش نامه فرستادم.
و امّا اگر عهد گفتیم، در بعضی از ترجمهها عهد را به معنی پیمان گرفتهاند ولی فکر نمیکنم این ترجمه صحیح و دقیق نباشد.
و ترجمه صحیح آن، سفارش و وصیت است.
1) 90. نهج البلاغه، نامه 53.
آیة اللَّه العظمی بروجردی در حاشیه کتاب وصیت عروة الوثقی مرقوم فرمودهاند که:
«والعهد هنا هو الّذی یستعمل متعدّیاً بلفظة إلی و یرادفه او یقرب منه لفظة «سفارش» فی لغة الفرس قال اللَّه تعالی: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یابَنِی آدَمَ»».(1)
کلمه عهد اگر با إلی متعدّی شود به معنای سفارش است مانند آیه «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یابَنِی آدَمَ».
در صحاح اللغة جوهری در ماده عهد آمده است:
«و قد عهدت الیه أی أوصیته و منه اشتق العهد الّذی الّذی یکتب للولاة».(2)
هنگامی که گفته میشد «عهدت الیه» یعنی به او وصیت و سفارش کردم و عهدی که برای والیان نوشته میشود از همین باب است.
البته عهد به معنای پیمان هم آمده است مثلاً وقتی گفته میشود «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(3)یعنی «اوفوا بالعهود» به پیمانها وفا کنید.
«کتبه للاشتر»
در کتابها گفتهاند: اشتر به کسی گفته میشود که لبش، یا بینیاش، یا چشمش شکافی داشته باشد و یا پلکش به طرف بالا برگشته باشد و چون چشم مالک در یکی از جنگها به خاطر صدمهای که دیده بود،
چنین حالتی پیدا کرده بود، به این مناسبت به مالک اشتر معروف شده بود.
البته این معنای معروف اشتر است در کتابهای لغت بعضی فقط شکاف در چشم را گفتهاند بعضی چشم و لب را و بعضی چشم و بینی را.
در یکی از نهج البلاغه قدیم «چاپ صد سال پیش» که حواشی مخصوصی دارد مطلبی نوشته است که فکر نمیکنم صحیح باشد، و آن اینکه: یکی از معانی اشتر خروس است و به تناسب اینکه خروس از یک حالت جنگی و شجاعت برخوردار است به مالک، اشتر گفته شده است، یعنی این لقب در ارتباط با شجاعت و حالات روحی او میباشد.
«کتبه للاشتر النخعی»
نخع، نام قبیلهای است در یمن و مالک منسوب به آن قبیله است.
«لمّا ولّاه علی مصر»
هنگامی که امیرمؤمنانعلیه السلام او را والی مصر قرار داد.
«و اعمالها»
معنی اعمال در این عبارت چیست؟
در کتاب معیار اللغة(1)(که از کتابهای مهم لغت و بسیار مفصل است - شاید دو برابر قاموس اللغه - البته مؤلّف آن از متأخرین است یعنی مربوط به صد سال پیش است) آمده است که اعمال جمع «عمل»
1) 94. تألیف میرزا محمّد علی شیرازی.
است «والعمل یطلق علی المعمول فیه و هذا یوجد فی کتب اللغة کثیراً کقولهم قریة فلان من اعمال المدینة و المراد انّها مما یعمل فیه عامل ذلک البلد» عمل بر چیزی گفته میشود که مورد عمل قرار میگیرد و این اصطلاح در کتابهای بسیار دیده میشود مثلاً میگویند: فلان روستا از اعمال مدینه است و مرادشان این است که همان عاملی که در مرکز حکومت میکند در این روستا هم حکومت میکند.
به این مناسبت به آبادیها و بخشهای اطراف یک شهر، اعمال گفته میشود، و منظور این است که همان عاملی که در مرکز حکومت میکند در این اطراف هم حکومت میکند، بنابراین اعمال جمع عمل، و عمل به خود قریه گفته میشود به مناسبت اینکه والی مرکز، والی این منطقه هم میباشد.
ظاهراً در شرح نهج البلاغه ملّا فتح اللَّه کاشانی «لمّا ولّاه علی مصر و اعمالها» را اینگونه ترجمه کرده است: «وقتی که مالک را والی مصر و حکام مصر قرار داد» ایشان حتماً کلمه «اعمالها» را «عمّالها» خوانده است.
ترجمه صحیح «اعمالها» همان است که ذکر شد یعنی مصر و اطرافش، یعنی روستاها، بخشها و شهرهایی که اطراف مصر و مربوط به مصر است.
«حین اضطرب أمر أمیرها»
هنگامی که امیرالمؤمنینعلیه السلام مالک را والی مصر قرار داد که کار امیر
آن ولایت (محمّد بن ابیبکر) آشفته گردیده بود (در این زمینه در جلسه قبل توضیح داده شد).
«و هو اطول عهد کتبه»
و این عهدنامه طولانیترین عهدی است که امیرمؤمنانعلیه السلام نوشته است.
«واجمعه للمحاسن»
این عهدنامه از تمام عهدهایی که امیرمؤمنانعلیه السلام نوشتهاند محاسن و زیباییهای بیشتر را در بر دارد.
ابتدا به ذهن میآید که نظر سید رضی قدس سره از اینکه میگوید: «این عهدنامه زیباییهای بیشتری در بر دارد» به فصاحت و بلاغت آن است یعنی نکات بلاغتی فراوانی دارد امّا به احتمال قوی، هم منظور زیباییهای لفظی است و هم زیباییهای معنوی و محتوایی.
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم هذا ما أمر به عبداللَّه علی امیرالمؤمنین»
فرمان از بنده خدا
در این نامه حضرت تا کلمه «امر»، «فرمان» را آوردهاند بلافاصله کلمه «عبداللَّه» را به دنبال آن ذکر فرمودهاند، از این بیان حضرت میتوان استفاده کرد که انسان باید هرگاه سخن از امر و فرمان خود میگوید، به یاد بنده بودن خود نیز باشد، صاحب امر و فرمان بودن، برتری و بزرگی را میرساند، ولی در همان حال باید به یاد بندگی خدا
بود، یعنی اگر در جایی این شایستگی را داریم که بر دیگران برتری داشته باشیم، فرمان صادر کنیم، افرادی زیر دست ما باشند، باید به خاطر داشته باشیم که خودمان بنده خدا هستیم و آنچه داریم از خداست، یادمان باشد که خودمان چیزی نیستیم و از خود چیزی نداریم.
بنده خدا امیر مؤمنان
و نکته دیگر اینکه: حضرت ابتدا از خود با عنوان «عبداللَّه» و سپس با عنوان «امیرالمؤمنین» نام میبرد، آیا این تصادفی است یا در آن نکتهای نهفته است؟ من تمام نامههای امیرالمؤمنینعلیه السلام را در نهج البلاغه از اوّل تا آخر که هفتاد و نه نامه است بررسی کردم، در هشت مورد، اوّل نامهها عنوان ذکر شده است که نامه از چه کسی و به چه کسی نوشته شده است، «البته عنوان بقیه نامهها را سید رضی قدس سره حذف کردهاند»، در تمام این هشت مورد این عبارت آمده است که «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین» و بعد هم اسم شخص و یا اشخاصی که نامه برای آنها نوشته شده ذکر شده است.
آن هشت مورد این نامههاست:
1 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی اهل الکوفة» نامه به اهل کوفه.(1)
2 - «هذا ما امر به عبداللَّه علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین فی ماله» نامه در مورد اموال شخصی حضرت.(2)
3 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی القوم الذین غضبوا للَّه حین عُصی فی ارضه» نامه به اهل مصر.(1)
4 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی اصحاب المسالح» نامه به نیروهای مسلّح.(2)
5 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی الخراج» نامه به عاملان خود که مأمور گرفتن خراج بودند.(3)
6 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی من مرّ به الجیش من جباة الخراج و عمّال البلاد» نامهای به گردآوران مالیات و فرمانداران شهرهایی که لشگریان از سرزمین آنان میگذرند.(4)
7 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی عبداللَّه بن قیس» نامهای به عبداللَّه بن قیس (ابوموسی اشعری).(5)
8 - «من عبداللَّه علی امیرالمؤمنین الی معاویة بن ابی سفیان» نامه به معاویه.(6)
البته با مراجعه به عناوین سایر نامهها که سید رضی قدس سره حذف کرده و دیگران ذکر کردهاند، ملاحظه میکنید که تقریباً در تمام نامهها، آن حضرت ابتدا کلمه عبداللَّه و سپس امیرالمؤمنین را آوردهاند، همانگونه که در معرفی رسول خداصلی الله علیه وآله میگوییم «اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله».
اینگونه نامه نوشتن بسیار آموزنده است، حضرت در معرفی خود
در آغاز میگوید: «عبداللَّه» بنده خدا، بندهای که از خود هیچ ندارد و سپس نامی که همه دارند و او هم دارد ذکر کرده و میگوید «علی» و بعد از اینکه خود را بنده خدا و یک انسان معمولی که همانند دیگران نامی دارد معرفی میکند، آنگاه میگوید «امیرالمؤمنین».
این فراز از نامه حضرت به ما یاد میدهد که انسان همیشه به یاد داشته باشد که چیزی نیست، اگر خود را معرّفی میکند با عناوین واقعیتدار معرفی کند، (البته در مورد آن حضرت هر سه عنوان واقعیت دارد، به معنای واقعی کلمه «عبداللَّه» بود، به معنای واقعی کلمه «علی» بود، و به معنای واقعی کلمه «امیرالمؤمنین» بود).
در مقابل، فرمان پادشاهان را مطالعه کنید، ببنید چه مقدار از عظمت خود سخن میگویند، هرگز سخن از بندگی خدا در کلامشان نیست.
امیرالمؤمنین لقب مخصوص علی بن ابیطالب علیه السلام
مطلب دیگر اینکه: حتماً شنیدهاید که «امیرالمؤمنین» از القاب مخصوص حضرت علیعلیه السلام است و نباید در مورد دیگران به کار بُرد، امّا اینکه به دیگران که از اهل بیت علیهم السلام نیستند نمیشود گفت امیرالمؤمنین، این مطلب روشنی است، چون شایستگی این لقب را ندارند ولی چرا به سایر امامانعلیهم السلام نمیتوانیم امیرالمؤمنین بگوییم، بسیار مناسب است که این بحث را برادران اهل علم پیگیری کنند، سید بن طاووس قدس سره هم در این موضوع، کتابی به نام «الیقین» نوشته است که اخیراً به صورت خوبی چاپ شده است.
«مالک بن الحارث»
مالک فرزند حارث است، تا آنجا که من مراجعه کردم «حارث» شخصیت شناخته شدهای نیست، البته من به طور یقین نمیگویم ممکن است دیگران مراجعه کنند و مطالبی به دست آورند.
«جبایة خراجها و جهاد عدوّها و استصلاح اهلها و عمارة بلادها»
در صدر عهدنامه این چهار جمله آمده است که خلاصه عهدنامه است قبل از اینکه به شرح این عبارات بپردازم، به این تشبیه توجّه فرمایید.
سیاستهای کلّی
در تعبیرات دینی آمده است که خلاصه قرآن در سوره حمد و خلاصه حمد در بسم اللَّه است، این مطلب را چگونه باید توضیح داد؟ تشبیهی که از سابق برای ما میگفتند تشبیه به عطر و گلاب و گلستان بود، گلستانی را در نظر بگیرید که غرق گل است، وقتی آن گلها را در دیگهای مخصوص قرار میدهند و تبدیل به گلاب میشود، میتوان گفت: این گلاب چکیده آن گلستان است و هنگامی که گلابها غلیظتر میشود به صورت گلاب مخصوص در میآید میتوان گفت این گلاب مخصوص هم، خلاصه آن گلستان است و در پایان به عطری هم که از این گلاب مخصوص گرفته میشود میتوان گفت: خلاصه و چکیده گلستان، یعنی همه آنچه در آن گلستان بود، در این شیشه عطر جمع
شده است، با این تشبیه میگویند به همین صورت همه قرآن در سوره حمد و همه سوره حمد در بسم اللَّه جمع شده است.
کلمات امامان ما هم گاهی مقدمهای دارد که میشود به همین صورت تشبیه کرد، در مورد چهار جملهای که در آغاز عهدنامه آمده است، میتوان گفت خلاصه و عصاره همه عهدنامه و سیاستهای کلی اداره کشور است.
یعنی برنامه مالک اشتر همین چهار جمله است، امیرمؤمنانعلیه السلام در آغاز، سیاستهای کلی را بیان و سپس توضیحات مفصّلی را ذکر میکنند.
اگر میخواهیم کشوری خوب اداره شود، به صورتی که مورد قبول اسلام باشد، باید این چهار عنصر را داشته باشد «جبایة خراجها و جهاد عدوّها و استصلاح اهلها و عمارة بلادها».
پاسخ به دو سؤال
پاسخ به دو سؤال
در ضمن، این چند جمله به دو سؤال هم پاسخ میدهد.
سؤال اوّل
آیا حکومت اسلامی در قبال دنیای مردم هم وظیفهای دارد؟
پاسخ
جمله «و عمارة بلادها» پاسخ میدهد که آری، آبادانی بلاد هم از وظایف حکومت اسلامی است، برنامههای حاکم اسلامی باید به صورتی باشد که به آبادی شهرها منتهی شود.
تفاوت سیاستهای کلّی در حکومت دینی و غیر دینی
سؤال دوم
آیا میان سیاستهایی که برای حکومت اسلامی تعیین میشود با سیاستهای حکومتهای غیر دینی تفاوتی هست یا نه؟ و این تفاوت در چیست؟ مگر در تمام حکومتها از مردم مالیات نمیگیرند؟ تمام حکومتها در مقابل دشمن مبارزه نمیکنند؟ تمام حکومتها به فکر آباد کردن کشور نیستند؟ بنابراین تفاوت سیاستهای حکومت دینی با سایر حکومتها در چیست؟
پاسخ
جمله «و استصلاح اهلها» جواب این سؤال را میدهد، این جمله وجه امتیاز حکومت اسلامی است، یعنی در سایر حکومتها آبادانی شهرها، مبارزه با دشمن، تأمین درآمدها از اهداف حکومت است امّا با «استصلاح اهلها» کاری ندارد و اگر هم صحبت از اصلاح میشود به جنبههای دنیایی آن نظر دارند.
یک معنای اینکه میگوییم سیاست ما عین دیانت ماست همین است، یعنی این سیاست است که کشور را اداره میکند، امّا جزء همان سیاست «استصلاح اهلها» است، یعنی برنامههای حکومت اسلامی باید زمینه اصلاح مردم را فراهم آورد، اگر مالیات میگیرد، اگر جهاد دارد، اگر به فکر آبادی و آبادانی است، حتماً باید برنامهها، زمینه اصلاح را فراهم کند.
حکومت باید زمینه اصلاح را فراهم کند
نکته دیگر اینکه در سه جمله دیگر وظیفه حاکم اسلامی را مشخص
کردهاند، «جبایة خراجها، جهاد عدوّها، عمارة بلادها» حاکم اسلامی باید خراج را جمع آوری، با دشمن مبارزه و شهرها را آباد کند امّا در مورد اصلاح، امیرمؤمنانعلیه السلام نفرمودند: «و اصلاح اهلها» یعنی حاکم باید مردم را اصلاح کند چون اصلاح مردم در اختیار خود آنهاست بلکه فرمود «استصلاح اهلها».
فرق «اصلاح» و «استصلاح» این است که حکومت باید زمینههای اصلاح را فراهم کند، هیچ حکومتی نمیتواند مردم را مجبور به اصلاح کند.
گرفتن مالیات میتواند با اجبار باشد، اعزام سرباز برای مبارزه با دشمن میتواند با اجبار باشد، امّا اصلاح اینگونه نیست، خود مردم در صلاح و اصلاحشان دخالت دارند، ولی برنامههای حکومت باید زمینه اصلاح را فراهم کند، تمام برنامهها باید به صورتی باشد که مردم اگر بخواهند در راه اصلاح و سعادت خود قدم بردارند، بتوانند.
وجه امتیاز حکومت اسلامی همین است، یعنی در سایر حکومتها اگر ما بخواهیم ارزیابی کنیم که آیا موفق بودهاند یا نه، همان سه قسمت را ارزیابی میکنیم، امروزه در دنیا حکومتهایی را موفق میدانند که توانستهاند فرهنگ مالیات را در میان مردم رواج دهند، قدرت نظامی خوبی داشته باشند، در عمران و آبادانی کشور قدمهای بلندی برداشته باشند، امّا اینکه مردم با خدا ارتباط دارند یا نه، مردم متدین هستند یا نه، مردم از نظر اخلاق دینی و انسانی رشد کردهاند یا نه، این مسائل در
موفقیت حکومتها به حساب نمیآید، امّا در ارزیابی حکومت اسلامی، مسأله اصلی، صلاح و اصلاح مردم است، یعنی اگر همه مردم مالیات بپردازند، همه کشور آباد شود، از نظر نظامی هم موفق باشند، ولی مردم به سمت و سوی صلاح و اصلاح نباشند، آن حکومت، اسلامی نیست، و اگر امروز بعضی از دل سوختهها اظهار نگرانی میکنند و میگویند نگران آینده هستیم، برای همین قسمت است، یعنی نگرانیم که آیا جوانهای ما، دختران و پسران ما و اصولاً همه مردم رو به صلاح و اصلاح میروند؟ از نظر دینی، متدینتر میشوند یا عقب گرد کردهاند؟
اصلاح عامّه در گرو اصلاح خواص
یادآوری این نکته نیز لازم است که اصلاح عامّه مردم به اصلاح خواص از آنان است، چنانکه رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید:
«لا یصلح عوام امّتی الّا بخواصّها»؛
عامّه امّت من اصلاح نمیشوند مگر اینکه خواص امّت صالح باشند.
قیل: ما خواصّ امّتک یا رسول اللَّه؟؛
سؤال شد: خواص امّت چه کسانی هستند؟
فقال خواص امتی اربعة: الملوک و العلماء و العبّاد و التجار؛
1 - حاکمان 2 - دانشمندان 3 - عابدان 4 - تجّار.
قیل کیف ذلک؟
سؤال شد چگونه است که صلاح عامّه مردم وابسته به صلاح این چهار گروه است؟
قالعلیه السلام: الملوک رعاة الخلق فإذا کان الراعی ذئباً فمن یرعی الغنم؟
فرمود: حاکمان، سرپرستان مردمند، اگر چوپان، گرگ باشد چه کسی چوپانی و نگهبانی کند؟
و العلماء اطبّاء الخلق فإذا کان الطبیب مریضاً فمن یداوی المریض؟
دانشمندان، طبیبان مردمند، «همانند انبیا که طبیب نفوس و جانها هستند» اگر طبیب مریض باشد، پس بیمار را چه کسی معالجه کند؟
و العبّاد دلیل الخلق فإذا کان الدّلیل ضالاً فمن یهدی السالک؟
عابدان، «کسانی که اهل نماز و مسجد و عبادتند» راهنمایان مردمند، «باید الگوی مردم باشند» اگر راهنما، گمراه باشد چه کسی مردم را هدایت کند؟
و التجار امناء اللَّه فی الخلق فإذا کان الامین خائناً فمن یعتمد؟(1)
تاجر امین خداست «یعنی ویژگی کسانی که اهل داد و ستد هستند امانتداری است» پس هرگاه امین خیانت کند به چه کسی میتوان اعتماد کرد؟
«جبایة خراجها»
«جبایة» یعنی جمع آوری کردن، «خراج» یعنی درآمدها.
1) 103. اثنی عشریة ،در این کتاب روایات عددی جمع آوری شده است که آیة اللَّه مشکینی با قدری تصرّف در آن، به نام «المواعظ العددیة» منتشر کردهاند.
یکی از مسائلی که در اداره کشور باید کاملاً جدّی گرفته شود، مسأله درآمدهاست.
معنای دقیق خراج
معنای دقیق «خراج» چیست؟
بعضی گفتهاند: چون تمام سرزمین مصر، اراضی «مفتوحة عنوة» یعنی از اراضی خراجیه اصطلاحی است، این کلام امام اشاره به این مطلب دارد که والی مصر باید خراج آن اراضی را جمع آوری کند.
امّا مرحوم طریحی در مجمع البحرین فرموده است:
«الخراج ما یحصل من غلّة الارض و قیل یقع اسم الخراج علی الضربیة و الفیء و الجزیة و الغلّة و منه خراج العراقین»؛(1)
یعنی علاوه بر درآمدهایی که مربوط به اراضی خراجیه است، به مالیاتها، به جزیه، و درآمدهای دیگر هم، خراج گفته میشود و عبارت «خراج العراقین» هم (منظور از عراقین، کوفه و بصره است). همین محتوا را دارد، یعنی صاحب مجمع البحرین میخواهد بگوید: «خراج» معنای وسیعی دارد، اگر در اداره مملکت صحبت از گردآوری «خراج» میشود، هم «خراج» اصطلاحی را شامل میشود و هم وجوهات، مانند زکات و خمس را و هم مالیات و جزیه را.
در اینجا مناسب است در پرانتز به این سؤال اشاره کنم که آیا خمس
1) 104. مجمع البحرین، ماده «خرج».
درآمدها در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله و امیرمؤمنانعلیه السلام هم بوده است یا نه؟
آیا موردی هست که رسول خدا یا امیرمؤمنان علیهما السلام از درآمد یک تاجر خمس گرفته باشد؟ گاهی گفته میشود کلمه زکات شامل خمس هم میشود، چون زکات معنای وسیعی دارد هم زکات اصطلاحی را میگیرد و هم خمس را، به هر ترتیب این بحث قابل بررسی است، مخصوصاً برای کسانی که میخواهند بحثهای تحقیقی داشته باشند.
برگردیم به بحث خراج، در اینجا این احتمال قوی وجود دارد که خراج معنای عامّی داشته باشد.
در ضمن از این جمله استفاده میشود که در حکومت اسلامی درآمدهای دولت باید از طرف مردم هم تأمین شود، و مردم باید دولت و حکومت را اداره کنند، باید این فرهنگ در میان مردم رواج پیدا کند که آنان مقداری از درآمد خود را برای اداره کشور اختصاص دهند و دولت هم برای جمع آوری این درآمد جدّی باشد.
مبارزه با دشمن
«و جهاد اهلها»
یکی از عناصر لازم برای اداره کشور مسأله مبارزه با دشمنان است هر حکومتی دشمنانی دارد، داخلی یا خارجی، و برای یک حاکم باید در مسأله جهاد با دشمن بسیار جدّی باشد، اگر اقتصاد مملکت خوب باشد، امّا حاکم نتواند با دشمن مبارزه کند، کاری از پیش نبرده است.
اداره خوب یک مملکت از یک طرف به بودجه کافی و از طرف دیگر به امنیت بستگی دارد، و امنیت در سایه مبارزه با دشمنان است، کشور اسلامی باید به قدری از نظر نظامی قوی باشد که کسی جرأت تعرّض به آن را در خود نبیند و اگر به این فکر افتاد به زودی از کار خود پشیمان شود.
دفاع از تمامیت ارضی کشور اسلامی
بعضی گفتهاند: چون ضمیر در «جهاد عدوّها» به مصر بر میگرددد از این عبارت میتوان مسأله دفاع از تمامیت ارضی کشور اسلامی را استفاده کرد، یعنی چنین نیست که کسی بگوید در اسلام، زمین مطرح نیست، در اسلام حدّ و حدود مطرح نیست، بلکه یک معنای «جهاد عدوّها» همین است که حاکم اسلامی باید با دشمن آب و خاک و تمامیت ارضی مبارزه کند.
«أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ، وَإِیثَارِ طَاعَتِهِ، وَاتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ: مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِه، الَّتِی لَا یسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا، وَ لَا یشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَإِضَاعَتِهَا، وَأَنْ ینْصُرَ اللَّهَ سُبْحانَهُ بِقَلْبِهِ وَیدِهِ وَلِسَانِهِ؛ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ، قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ، وَإِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ. وَأَمَرَهُ أَنْ یکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ، وَ یزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ».
(نخست) او را فرمان میدهد به تقوا و ترس از خداوند و ایثار و اطاعتش و متابعت از آنچه در کتاب خدا (قرآن) به آن امر شده است از فرایض و واجبات و سنّتها، همان دستوراتی که هیچ کس جز با متابعت آنها روی سعادت نمیبیند و جز با انکار و ضایع ساختن آنها در شقاوت و بدبختی واقع نمیشود به او فرمان میدهد که (آیین) خدا را با قلب، دست و زبان یاری کند چرا که خداوند متکفّل یاری کسی شده که او را یاری نماید و عزّت کسی که او را عزیز دارد.
و نیز به او فرمان میدهد که خواستههای نابجای خود را در هم بشکند. و به هنگام خواهشهای نفس و سرکشی نفس جلو آن را بگیرد؛ زیرا که «نفس امّاره» همواره انسان را به بدی وادار میکند، مگر آنکه رحمت الهی شامل حال او شود.
«اَمَرَهُ بتقوی اللَّه»
امیرمؤمنانعلیه السلام مالک را به تقوای الهی فرمان میدهد.
سه تعبیر در مورد «تقوا»
کلماتی که از معصومینعلیهم السلام راجع به تقوا رسیده است به چند صورت میباشد:
1 - گاهی تنها کلمه «تقوا» ذکر شده است مانند این سخن امیرمؤمنانعلیه السلام که میفرماید: «خیر الزاد التقوی»؛(1)بهترین توشه تقواست.
2 - گاهی از کلمه «تقوی اللَّه» استفاده شده است، مانند عبارت عهدنامه «امره بتقوی اللَّه».
3 - و گاهی با تعبیر «اتقوا اللَّه» یا «اتّقوا معاصی اللَّه» آمده است مانند «فاتّقوا اللَّه حقّ تقاته».(2)و «اتّقوا معاصی اللَّه فی الخلوات»(3)از نافرمانی خدا در خلوتها اجتناب کنید.
حال این سؤال مطرح میشود که آیا این تعبیرات سه گانه با هم تفاوت دارد یا نه؟
من فکر میکنم میتوان اینگونه گفت که: «تقوی» یعنی اینکه انسان مواظب خود باشد تا به گناه آلوده نشود، در کتابهای اخلاق رعایت تقوا را به کسی که میخواهد در بیابانی پر از خار و خاشاک راه رود تشبیه کردهاند، چنین کسی چگونه باید مواظب باشد تا پای او مجروح نشود، همینگونه انسان باید در زندگی مراقب خود باشد چه بگوید، چه ببیند، به چه چیز نگاه کند، کجا برود.
در روایت آمده است:
«التقوی ان لا یفقدک اللَّه حیث امرک و لا یراک حیث نهاک»؛(1)
تقوا این است که: خداوند تو را در مکانی که به حضور در آن فرمانت داده غایب نبیند و در محلّی که از حضور در آن نهیت کرده است تو را حاضر نبیند.
و اگر تقوا را به خوف از خدا معنا میکنند، منظور خوفی است که در پرهیز از گناه تحقّق پیدا کند، یعنی تقوای الهی با خوف از خدا چنین تفاوتی دارد که یک انسان متّقی، از خدا میترسد و این ترس را در تقوا نشان میدهد، بنابراین صحیح است بگوییم «تقوی اللَّه» یا «اتّقوا اللَّه» و اگر «اتّقوا اللَّه» به ترس از خدا ترجمه میشود ظاهراً منظور ترسی است که با مراقبت از خود تحقّق پیدا میکند و اگر گفته میشود «اتقوا
1) 108. بحارالأنوار، 70/285.
معاصی اللَّه فی الخلوات»(1)یعنی اینکه از گناه پرهیز کنید و مراقب خود باشید، بنابراین هر سه تعبیر، یعنی آنجا که «تقوا» تنها گفته شود، مانند «خیر الزاد التقوی» یا «امره بتقوی اللَّه» و یا «اتقوا اللَّه» به یک معناست و منظور در هر سه عبارت این است که انسان مراقب خود باشد که با مراقبت از خود، خوف از خدا را نشان میدهد، یعنی خدا ترسی، سبب شده است که انسان مراقب خود باشد و از گناه اجتناب کند.
در عهدنامه آمده است «امره بتقوی اللَّه» یعنی مالک را به خوف از خدا یعنی خوفی که در تقوا تحقق پیدا میکند فرمان داده است.
«و ایثار طاعته»
ایثار، یعنی مقدم داشتن چیزی بر چیز دیگر، در معنای «ایثار طاعته» بعضی گفتهاند:
یعنی اطاعت خدا را بر اطاعت دیگران مقدّم داشتن، یعنی حاکم در مواردی که بر سر دو راهی قرار میگیرد که سخن این شخص و آن شخص را اطاعت کند یا فرمان خدا را، باید فرمان خدا را مقدم دارد.
گاهی برای حاکم به خاطر جوّسازیها، مسألهای پیش میآید که اگر قدری سستی کند، ممکن است تحت تأثیر جوّ قرار گیرد و به جای اطاعت خدا از مردم اطاعت کند، یک حاکم باید همیشه مراقب باشد که خدا چه میخواهد و فرمان الهی چیست؟ با خواست مردم اگر مخالف با خواست خدای متعال است مخالفت کند.
1) 109. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 324.
بعضی هم گفتهاند: «ایثار طاعته» یعنی «ایثار طاعته علی معصیته» طاعت خدا را بر نافرمانی او مقدّم بدارد.
«و اتّباع ما امر به کتابه من فرائضه و سننه»؛
حضرت به مالک دستور داده است که از آنچه خدای متعال در کتاب خود به آن فرمان داده چه فرایض و چه سنن، پیروی کند.
سه معنا برای فرایض و سنن
1 - معمولاً فرایض و سنن به معنای واجبات و مستحبّات ترجمه میشود که ترجمه صحیحی است.
2 - بعضی از بزرگان در شرح نهج البلاغه میگویند هم فریضه و هم سنّت میتواند واجب باشد، ولی واجبِ درجه اوّل و مهمتر را فریضه و واجب درجه دوم را سنّت میگویند.
3 - فریضه به چیزهایی گفته میشود که خدای متعال واجب نموده است و سنّت به چیزهایی که از طرف پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله مقرّر گردیده است.
در اینجا چون سخن از فرایض و سننی که در قرآن مطرح میباشد در میان است «و اتباع ما امر به کتابه من فرائضه و سننه» بنابراین معنای سوم را باید کنار گذاشت، بلکه باید فرایض و سنن را به صورتی تفسیر کرد که هر دو در کتاب الهی، قرآن مجید آمده باشد.
امّا اگر معنای اوّل را گفتیم یعنی فرایض و سنن را به واجبات و مستحبّات معنا کردیم (که همین معنا بیشتر به ذهن میرسد) این
سؤال مطرح میشود که مگر انجام مستحبات بر انسان واجب است؟ چگونه امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک فرمان میدهد که به مستحبّاتی که در قرآن است، عمل کند؟
شاید پاسخ این سؤال این باشد که: بله به خصوص برای یک حاکم اسلامی علاوه بر انجام واجبات، پایبندی به یک سلسله از مستحبّات لازم است و اصولاً این وظیفه یک مسلمان کامل است.
بعضی از اساتید ما میفرمودند: تفاوتی که بین روایات با کتابهای فقهی و رسالههای عملی وجود دارد، این است که در روایات، واجبات و مستحبات در ردیف هم ذکر میشود ولی ما در فقه و رسالههای عملیه واجبات را از مستحبّات جدا ذکر میکنیم آن استاد میفرمود: شاید فلسفه اینکه در روایات واجبات و مستحبّات معمولاً کنار هم قرار میگیرد این است که ما به مردم نگوییم واجبات را انجام دهید، امّا میتوانید مستحبات را به طور کلی ترک کنید، باید در تربیت خود و مردم، همانگونه که به واجبات توجّه میشود به مستحبات هم تا یک حدّی توجّه شود، چنین نباشد که مرزی باز کنیم بین واجب و مستحب و بگوییم آنچه واجب نیست، هیچ.
در فتاوای علمای گذشته آمده است که اصرار بر ترک همه مستحبات اشکال دارد؛ زیرا از بیاعتنایی به مستحبات حکایت میکند.
انسانهای کامل، انسانهایی که میخواهند حاکم جامعه اسلامی باشند باید علاوه بر واجبات به مستحبات هم عنایت کامل داشته باشند.
«الّتی لا یسعد احد باتباعها و لا یشقی احد الّا مع جحودها و اضاعتها»؛
همان واجبات و مستحبّاتی که سعادت انسانها در گرو انجام آن و شقاوت و بدبختی نتیجه بیاعتنایی به آنهاست.
شاید از این جمله استفاده شود که نتیجه انکار واجبات با عمل نکردن به آن در شقاوت و بدبختی انسان یکی است، چه، کسی واجبات را قبول نداشته باشد یا قبول داشته باشد امّا عمل نکند، البته کسی که منکر است گاهی به یک معنا سر از کفر در میآورد، امّا نباید دل خوش باشیم به اینکه واجب بودن این اعمال را قبول داریم، آنچه سعادت انسان را تضمین میکند عمل است نه قبول داشتن، همین که قبول داشته باشد چه چیزی حلال و چه چیزی حرام است سعادت او تأمین نمیشود.
«و ان ینصر اللَّه سبحانه بقلبه و یده و لسانه»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام مالک را فمران میدهد که خدا را با قلب و دست و زبان یاری کند.
منظور از یاری خدا، با قلب، دست و زبان
در شرحهای نهج البلاغه گفتهاند:
منظور از یاری کردن خدای متعال، یاری دین اوست.
یاری دین خدا به زبان، امر به معروف، ارشاد و هدایت دیگران و بیان مطالب دینی است، همان کاری که علما و مبلّغان، آمران به معروف و ناهیان از منکر متصدّی آن هستند.
و امّا معنای یاری دین خدا به دست، اگر دست را به عضوی از بدن معنا کنیم، منظور شرکت در میدان جنگ و جهاد و به دست گرفتن شمشیر و امثال آن است، امّا به احتمال قوی منظور از دست، قدرت و نیروی انسانی است، یعنی با تمام قوا دین خدا را یاری کردن، چون دست مظهر قدرت انسان است.
و در معنای یاری دین خدا با قلب، بعضی از شارحین نهج البلاغه گفتهاند:
یعنی داشتن اعتقاد و قدم برداشتن در راه دین خدا از روی اعتقاد؛ زیرا پشتوانه اعتقادی زمینهای است برای جهاد بهتر، امر به معروف بهتر و همچنین انجام کاملتر و بهتر سایر وظایف دینی، ولی احتمالاً چون قلب در تعبیرات دینی به عنوان مبدأ فهم انسان معرفی شده است مانند «لَهُمْ قُلُوبٌ لَایفْقَهُونَ بِها»؛(1)یعنی قلب به صورتی معرّفی شده که انسان با قلب میفهمد و وقتی نمیفهمد میگویند از قلب خود درست استفاده نکرده است، چشم دارد، نمیبیند، گوش دارد، نمیشنود، قلب دارد، نمیفهمد، یا در بعضی از تعبیرات دینی، قلب به معنای عقل گرفته شده است، بنابراین، به احتمال قوی لااقل یکی از مصادیق یاری با قلب، یاری با فکر است، یعنی حاکم با فکر و فهم خودش، با عقل و تدبیر خود، با طرحها و برنامه ریزیهایش باید دین خدا را یاری کند، این همان کاری است که علمای بزرگ ما قسمتی از آن را انجام دادهاند،
1) 110. سوره اعراف، آیه 179.
مطالب دینی را با فکر و تأمّل، درک کردند و برای دیگران به خوبی تدوین نمودند، در طول تاریخ علمای بزرگ ما که هم عالم بودند و هم متفکّر، با تفکّر و تأمّل خود، دین خدا را یاری کردند، در روایات ما هم آمده است که بعضی از آیات قرآن مجید برای مردم آخرالزّمان نازل شده است چون مردمی متعمّق هستند، یعنی با پیشرفت زمان مردم عمیقتر میشوند، در این شرایط باید کسانی هم باشند که بهتر فکر کنند، بهتر برنامه ریزی کنند و بهتر حقایق اسلام را تدوین نمایند.
«فإنّه جلّ اسمه قد تکفّل بنصر من نصره و اعزاز من اعزّه»؛
خدای متعال متکفّل یاری کسی شده که او را یاری نماید و عزّت کسی که او را عزیز دارد.
این وعده الهی است که «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ ینصُرْکُمْ»(1)اگر خدای را یاری کنید خدا هم شما را یاری میکند.
«و أمره أن یکسر نفسه من الشهوات»
این عبارت به این صورت هم نقل شده است: «و امره ان یکسر من نفسه عند الشهوات».
یک ترجمه این عبارت این است که شهوات خود را بشکند ولی اگر مقداری دقیقتر شویم (همانگونه که در بعضی از ترجمهها آمده) «یکسر» به معنای فرونشاندن است، مانند آیه «قُل لِلْمُؤْمِنِینَ یغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ»(2)«وَقُل لِلْمُؤْمِناتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ»(3)در این آیه «غضّ»
به معنای شکستن است، آیه میگوید دید چشم را بشکن، یعنی مقداری دیدت را پایین بیاور، در اینجا هم منظور شکستن و فرو خواباندن حرارت و هیجان نفس است، یعنی اگر نفس میخواهد جولانی بدهد، تو او را بشکن.
در کتاب «مجمع البحرین» آمده است: کسر الشهوة تمویتها؛(1)شکستن شهوت به معنای میراندن آن است. «موّته یعنی: جعله یموت»؛ یعنی شهوت نتواند عرض اندام کند، این مسأله مخصوصاً برای حاکم اسلامی بسیار مهم است. حاکم اسلامی باید در این صراط قدم بردارد، کسانی میتوانند به عنوان حاکم در اداره کشور دخیل باشند که واقعاً با نفس خود مبارزه کنند، چنین نیست که بگوییم کشور را خوب اداره کنند به هر صورتی که باشد.
«و یضعها عند الجمحات»؛
«یضعها یعنی: یمنعها و یکفّها» یعنی حاکم باید بتواند وقتی نفس چموشی و سرکشی میکند جلو او را بگیرد.
«فإنّ النفس امّارة بالسوء الّا ما رحم اللَّه»
گفته شده است که «ما» به معنای «من» است «الا ما رحم اللَّه» یعنی «الا من رحم اللَّه».
کار نفس این است که انسان را به کارهای خلاف دعوت میکند مگر اینکه مورد لطف خدای متعال قرار گیرد، اگر انسان مورد لطف الهی
1) 114. مجمع البحرین، ماده «کسر».
بود ممکن است بتواند در حدّ خودش بگوید نفس تسلیم من شده است و نفس نمیتواند بر من غالب شود، البته در این وادی توسل و دعا مخصوصاً بعضی از دعاهای مأثوره لازم است، همین دعاهای ایام هفته که یکی از آنها مربوط به شرّ نفس است(1)و انسان باید مکرّراً بخواند تا با استمداد از خدای متعال و توسل به اولیاء او بتواند در این میدان پیروز شود.
1) 115. دعای روز سه شنبه.
«ثُمَّ اعْلَمْ یا مَالِکُ، أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ، مِنْ عَدْلٍ وَجَوْرٍ، وَأَنَّ النَّاسَ ینْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَکَ، وَ یقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ، وَإِنَّمَا یسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ. فَلْیکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیکَ ذَخِیرَةُ الْعَمِلِ الصَّالِحِ، فَامْلِکْ هَوَاکَ، وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یحِلُّ لَکَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فَیما أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ .
وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیةِ، وَالَْمحَبَّةَ لَهُمْ، وَاللُّطْفَ بِهِمْ، وَلَاتَکُونَنَّ عَلَیهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ، أَوْ نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ، یفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ، وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ، وَیؤْتَی عَلَی أَیدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَالْخَطَأِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ وَتَرْضَی أَنْ یعْطِیکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ. فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ، وَ وَآلِی الْأَمْرِ عَلَیکَ فَوْقَکَ، وَاللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ ! وَقَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ».
ای مالک! بدان من تو را به سوی سرزمینهایی فرستادم که پیش از
تو دولتهای عادل و ستمگری بر آن حکومت داشتند، و مردم به کارهای تو همانگونه نظر میکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود نظر میکردی و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها میگفتی.
بدان! افراد شایسته را با آنچه خداوند بر زبان بندگانش درباره آنها جاری میسازد میتوان شناخت، بنابراین باید محبوبترین ذخیره در پیش تو عمل صالح باشد؛ زمام هوا و هوس خویش را در دست گیر و از صرف کردن خود در آنچه برایت حلال نیست، بخل روا دار و این بخل به این است که راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه تو است، پیش گیری. قلب خویش را نسبت به ملّت خود مملوّ از رحمت و محبّت و لطف کن و همچون حیوان درندهای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری؛ زیرا آنها دو گروه بیش نیستند: یا برادران دینی تواند، یا انسانهایی همچون تو، گاه از آنها لغزش و خطا سر میزند، ناراحتیهایی به آنان عارض میگردد، به دست آنان عمداً یا به طور اشتباه کارهایی انجام میشود (در این موارد) از عفو و گذشت خود آن مقدار به آنها عطا کن که دوست داری خداوند از چشم پوشی و عفوش به تو عنایت کند؛ زیرا تو مافوق آنها و پیشوایت مافوق تو و خداوند مافوق کسی است که تو را زمامدار قرار داده است و امور آنان را به تو واگذار کرده است.
در این قسمت از عهدنامه مطالب متعدّدی مطرح شده است:
مطلب اوّل اینکه امیرمؤمنانعلیه السلام بر قضاوت مردم تکیه نموده و به مالک میفرماید: من تو را به بلادی میفرستم که قبل از تو دولتهای عدل و جور در آن حکومت کردهاند و همانگونه که تو در مورد دولتهای قبلی قضاوت میکنی، مردم هم درباره تو قضاوت خواهند کرد، قضاوت تو در مورد گذشتگان اگر قضاوت خوبی باشد برای آنان ارزش و اگر بد باشد، ضد ارزش است، تو هم اگر به صورتی حکومت کنی که درباره تو خوب قضاوت کنند برای تو ارزشی است و اگر بد قضاوت کنند برای تو ضد ارزش خواهد بود.
حالا در این مورد مقداری توضیح میدهم، از بعضی از بزرگان شنیده میشود که میگویند: ما به قضاوت مردم، به حرف مردم، کاری نداریم ما باید وظیفه خود را انجام دهیم، مردم هرچه میخواهند بگویند این منطق، منطق صحیحی است امّا در موردی که انسان وظیفهاش را تشخیص داده باشد و احتمال میدهد مردم میخواهند مانع انجام وظیفه او شوند، یعنی قضاوت مردم میخواهد او را از انجام وظیفه دور کند، در چنین موردی صحیح است که بگوییم ما با حرف مردم کاری نداریم.
امّا گاهی بعضی میگویند: ما میخواهیم انجام وظیفه کنیم
و نمیخواهیم نامی از ما باشد، گویا عهدنامه با این طرز فکر مخالف است؛ زیرا یکی از ارزشها همین است که وقتی انسان از دنیا میرود یا وقتی مسؤولیتی به عهده میگیرد روزی که از آن مسؤولیت کنار میرود مردم در مورد او خوب قضاوت کنند.
این مطلب در بین عقلاء هم یک ارزش است و دین هم از این ارزش استفاده میکند، یعنی توجّه به قضاوت مردم زمینهای میشود تا انسان کارها را خوب انجام دهد.
یکی از حیاتهای انسان، حیات نام و نشان اوست، تا نام و نشان انسان در جامعهای زنده است او حیات دارد.
به قول سعدی:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
این مطلب واقعیتی است که اگر کسی از دنیا رفت امّا نام نیک داشت زنده است، مردمِ همه جوامع این را یک ارزش میدانند حتی کسانی که به خدا و مبدأ و معاد معتقد نیستند، دین هم از این ارزش استفاده کرده است و به ما سفارش میکند که به صورتی زندگی کنید که مردم درباره شما خوب قضاوت کنند.
در نهج البلاغه آمده است:
«یا کمیل العلم دِین یدان به، به یکسب الانسان الطاعة فی حیاته و جمیل الأُحدوثة بعد وفاته»؛(1)
1) 116. کلمات قصار، کلمه 147.
شناخت و دانش، دین است که باید به آن گرایش پیدا کرد؛ زیرا انسان در زندگی خود به وسیله دانش، طاعت خدا را به دست آورد و برای پس از مرگ نام نیک از وی باقی میماند.
یعنی علم علاوه بر اینکه در زندگی به سود انسان است، بعد از مرگ هم نام نیکی برای انسان باقی میگذارد. در این کلام روی این ارزش تیکه شده است، این ارزش است که انسان بعد از خودش بعد از تمام شدن پست و مقامش نام نیکی بین مردم داشته باشد، امیرمؤمنانعلیه السلام در این تعبیرات به عنوان یک عامل از این مسأله استفاده میکند، یعنی به فکر نام نیک بودن، میتواند یک عامل باشد تا مالک و مالکها رفتارشان به صورتی باشد که مردم بعد از آنها در موردشان خوب قضاوت کنند، اگر کسی به این فکر باشد ظلم نمیکند، چون میداند که بعد از او به نیکی یاد نخواهند کرد.
در قرآن مجید هم آیاتی است که از آن آیات همین مطلب استفاده میشود این آیه در مورد حضرت ابراهیمعلیه السلام است که به خدای متعال عرض میکند:
«رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ * وَاجْعَل لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْأَخِرِینَ»؛(1)
پروردگارا! به من علم و دانش ببخش و مرا به صالحان ملحق کن و برای من در میان امّتهای آینده زبان صدق (و ذکر خیری) قرار ده.
1) 117. سوره شعراء، آیه 83 و 84.
در تفسیر «لسان صدق» را چنین معنا کردهاند که: «ثناءاً حسناً فی آخر الامم و ذکراً جمیلاً و قبولاً عامّاً فی الذین یأتون بعدی».(1)
پیداست که این یک ارزش است که ابراهیم از خدای متعال تقاضا میکند که خدایا! برای من لسان صدق قرار بده، یعنی ذکر جمیل قرار بده یعنی آینده در مورد من خوب بگویند.
در مورد کلمه «لسان صدق» من فکر میکنم «لسان» به معنای ذکر باشد و «صدق» هم به معنای مطابق با واقع بودن یعنی از من خوبی بگویند و این گفتن مطابق با واقع باشد، چون ممکن است انسان به صورتی زندگی کند که واقعاً انسان خوبی نباشد ولی مردم خوبی او را بگویند و ممکن است به صورتی زندگی کند که خوب باشد و مردم خوبی او را بگویند در این صورت دوم «لسان صدق» معنا پیدا میکند یعنی نه همین که نامم بر سر زبانها باشد، از خوبی من بگویند ولی واقعیتی نداشته باشد.
در آیه دیگر که راجع به حضرت ابراهیم، حضرت اسحاق و حضرت یعقوب است میخوانیم:
«وَوَهَبْنا لَهُم مِن رَحْمَتِنا وَجَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیاً»؛(2)
و از رحمت خود به آنان عطا کردیم و برای آنها نام نیک و مقام برجستهای (در میان امّتها) قرار دادیم.
این یک ارزشی است که باید ما هم به آن توجّه داشته باشیم.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در این فراز از عهدنامه میفرماید: «و انما یستدل علی الصالحین بما یجری اللَّه لهم علی السن عباده»؛
افراد شایسته را با آنچه خداوند بر زبان بندگانش درباره آنها جاری میسازد میتوان شناخت، یعنی هر آنچه مردم درباره کسی قضاوت کنند این همان است که خدای متعال به زبان مردم انداخته پس اگر مردم کسی را صالح میدانند خدا او را صالح میداند.
یعنی اگر خواستیم ببینیم کسی صالح است یا نه، اگر دیدیم مردم میگویند صالح است بدانیم که صالح است خدای متعال نمیخواهد صالح بودن کسی گم شود.
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً»؛(1)
کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، خداوند رحمان محبّتی برای آنان در دلها قرار میدهد.
خدای متعال میخواهد بندگان خوبش در میان مردم شناخته شوند، میخواهد بندگان خوبش در میان مردم معروف و محبوب شوند، کسانی که خوبند خوبیشان را خدای متعال به زبان مردم میاندازد.
در بعضی از شرحهای نهج البلاغه، این سؤال مطرح شده است که در طول تاریخ بعضی از افراد با اینکه انسانهای بدی بودهاند امّا مردم
1) 120. سوره مریم، آیه 96.
خوبی آنها را میگویند، مثلاً از یک پادشاه ظالم تعریف میکنند، در این موارد آیا قضاوت مردم ملاک است؟
در پاسخ گفتهاند که: یا باید بگوییم ملاک، قضاوت عامّه مردم است یعنی بندگان خوب خدا و عامّه مردم اگر از کسی تعریف کردند حتماً او خوب است، و یا اگر بعضی خوبی او را میگویند و بعضی بدی، ملاک، بندگان صالح و آگاه است یعنی مثلاً در مورد شخصی اگر عامّه مردم میگویند خوب است، این شاهد خوبی اوست امّا اگر مردم دو دسته هستند یک دسته میگویند خوب است و یک دسته میگویند بد است در این صورت باید ببنیم آن دستهای که میگویند خوب است کدام گروهند؟ اگر آگاهان و متدینین و بندگان خوب جامعه باشند این دلیل بر خوبی اوست و الّا اگر این گروه او را خوب ندانند و دیگران با ناآگاهی او را خوب بدانند، دلیل بر خوبی او نمیشود.
معنای کلام امیرمؤمنانعلیه السلام این نیست که اگر در اجتماعی پانصد نفر زندگی میکنند که پنجاه نفرشان افراد آگاه و متدینند امّا چهارصد و پنجاه نفر نا آگاهند، در این صورت گواهی آن چهارصد و پنجاه نفر در مورد خوبی شخصی ملاک باشد بلکه منظور حضرت، یا قضاوت عمومی است یا قضاوت بندگان خوب خدا.
ما تعبیراتی شبیه به این کلام حضرت هم داریم، مثلاً اگر بعد از وفات یک نفر، چهل مؤمن به خوبی او شهادت دهند، خدای متعال شهادت آنان را قبول میکند اگرچه آن فرد نقاط ضعفی هم داشته باشد، در این مورد، خدای متعال به قضاوت بندگانش ترتیب اثر میدهد.
هنگامی که امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک میفرماید باید به صورتی زندگی کنی که مردم کارهای تو را تحسین کنند و تو را فرد خوبی بدانند حالا راهش را بیان میکند و میفرماید:
«فلیکن احبّ الذخائر الیک ذخیرة العمل الصالح»؛
محبوبترین ذخیره در پیش تو عمل صالح باشد.
یعنی کسی که بخواهد مردم او را خوب بدانند باید دنبال عمل صالح باشد، یعنی وقتی مردم از تو عمل صالح ببینند در مورد تو خوب قضاوت میکنند.
«فاملک هواک، و شحّ بنفسک عمّا لا یحلّ لک»؛
زمام هوا و هوس خویش را در دست گیر و نسبت به خود در آنچه برایت حلال نیست، بخل روا مدار.
یعنی اگر میخواهی ذخیره عمل صالح داشته باشی باید مالک هوای نفس باشی و خودداری کنی از اینکه نفس خود را تحویل کارهایی بدهی که بر تو حلال نیست.
انسان در هر لحظه از خودش خرج میکند، از عمرش خرج میکند «نفس المرء خُطاه إلی قبره اجله (1)هر نفسی که انسان میکشد قدمی به سوی قبرش بر میدارد، بنابراین از خودت بیهوده خرج نکن، از خرج کردن خودت بخل بورز از خرج کردن عمرت در راههایی که حلال
1) 121. جواهر المطالب فی مناقب الامام علی بن ابیطالب علیه السلام، پاورقی ص 142؛ نهج البلاغه، خطب الامام علیعلیه السلام، ج 4، ص 16.
نیست بخل بورز، اینجا جای سخاوت نیست، جای ارزان فروختن نیست، جای بذل و بخشش نیست.
«فإنّ الشحّ بالنفس الانصاف منها فیما احبّت او کرهت»؛
این جمله مقداری ابهام دارد کسانی هم که ترجمه یا شرح کردهاند معنی تقریبی آن را گفتهاند، بعضی از بزرگان فرمودهاند امیرمؤمنانعلیه السلام در اینجا همان شُحّ به نفس را که در عبارت اوّل بود تعریف کردهاند امّا تعریف منطقی، یعنی در عبارت اوّل فرمودند «شُحّ بنفسک عمّا لا یحلّ لک» گویا سؤال میشود که شُحّ به نفس یعنی چه؟ حضرت با یک تعریف منطقی میفرماید: «فإنّ الشُحّ بالنفس الانصاف منها فیما أحبّت أو کرهت» معنای شُحّ به نفس (یا به قول آن بزرگ لازمه معنا) این است که: از نفس انصاف بخواهی، هم در مورد آنچه دوست دارد و هم آنچه دوست ندارد، که اگر منصفانه برخورد کند خود را به هلاکت نمیاندازد یعنی اینکه میگوییم بخل بورزد از اینکه خودت را در کارهای ناروا داخل کنی به این معناست که هر انسانی باید از نفس خود بخواهد در مورد آنچه دوست دارد یا ندارد خود را به هلاکت نیندازد.
معمولاً حاکمها چیزهایی را دوست دارند، افرادی را دوست دارند و از طرف دیگر افرادی مبغوض آنها هستند، در این قسمت از عهدنامه از حاکم خواسته شده است که در مورد آنچه دوست داری یا نداری منصفانه برخورد کن و الّا خود را به هلاکت انداختهای و خود را در راه حرام خرج کردهای.
«و اشعر قلبک الرحمة للرّعیة و المحبّة لهم، و اللطف بهم»؛
قلب خود را نسبت به ملّت خود مملو از رحمت و محبّت و لطف کن.
در لغت آمده است که: «أشعر قلبی الهمّ ای الصق الهمّ بقلبی» و بعضی گفتهاند «شعار» لباس چسبیده به بدن است، لباس زیر انسان، لباسی که بین آن و بدون فاصله نیست.
حضرت در این جمله به مالک میفرماید باید در لباسی که روی قلب تو را میپوشاند و هیچ فاصلهای بین آن و قلبت نیست سه چیز باشد:
1 - الرحمة للرعیة - رحمت.
2 - المحبّة لهم - محبّت.
3 - اللطف بهم - لطف.
این عبارت به خوبی نشان میدهد که برخورد حاکم اسلامی با مردم باید چگونه باشد، رحمت، محبّت، لطف، شاید بعضی تصور کنند که این سه با هم تفاوتی ندارد ولی ظاهراً چنین نیست و با هم تفاوت دارد، یعنی هر کدام عامل دیگری است، رحمت عامل محبّت و محبّت، عامل لطف است، هنگامی که حاکم اسلامی به مردم رحمت داشت، رحمت موجب محبّت میشود و اگر محبّت داشت، محبّت موجب لطف میشود، لطف یعنی احسان کردن و احسان معلول محبّت و دوستی است و محبّت معلول رحمت است.
در اینجا یادآوری یک نکته ضروری است:
در جامعه شناسی گفتهاند: هنگامی که انقلابی دینی صورت میگیرد پیامبری میآید و تحوّلی ایجاد میکند، رسوبات افکار گذشته به این زودی از ذهن و قلب مردم خارج نمیشود اگرچه با آمدن پیامبر، مردم از شرکت به توحید گرایش میکنند، همان مردمی که تا یک ماه پیش تا یک سال پیش همه مشرک بودند، موحّد میشوند، مردمی که با هم دشمن بودند، در سایه توحید دوست میشوند، امّا معنای این سخن این نیست که حال که موحّد شدند تمام طرز فکرهای گذشته از ذهنشان دور شود. امام امّت قدس سره در اوایل انقلاب فرمودند: بیست سال طول میکشد تا بعضی از کارها اصلاح شود یعنی بیست سال طول میکشد تا طرز فکرها کاملاً عوض شود، طرز فکر طاغوتی، دینی شود.
در مورد حکومتها هم، من فکر میکنم مسأله به همین صورت است، یعنی وضعیت سلاطین و حاکمان قبل از اسلام را مطالعه کنید، ببینید چگونه بودند؟ انسانهایی متکبّر، قلدر، ظالم، کسانی که خود را محور همه چیز میدانستند، همه باید مطیع آنها بودند اگر اشتباه هم میکردند باید از آنها حمایت میشد، همه باید هر آنچه آنها میگفتند چه بفهمند یا نفهمند تأیید کنند، حال اسلام میخواهد حاکم وضع دیگری داشته باشد، از زمین تا آسمان این حاکم اسلامی با آن حاکمان تفاوت داشته باشد، بنابراین من فکر میکنم اگرچه مالک شخصیت
بزرگواری دارد امّا این جملات حضرت در این جهت است که امیرمؤمنانعلیه السلام میخواهد مطالبی برای تمام کسانی که میخواهند در اسلام حکومت کنند، بیان کند، در اینجا حضرت تأکید میکند که حاکم نباید متکبّر باشد، نباید خود را از مردم برتر بداند، نباید خود را محور همه چیز بداند امّا اگر میبینید این عبارات حضرت تند است من فکر میکنم، نظر امامعلیه السلام به حاکمان گذشته است، یعنی آنان چنین بودند مبادا کسی که در اسلام حکومت میکند هوس چنان حکومتهایی را داشته باشد.
«و لا تکوننّ علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم اکلهم»؛
نسبت به مردم همچون حیوان درندهای مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری.
این سخن حضرت دقیقاً همان طرز فکری است که حکومتهای قبل از اسلام داشتند، واقعاً همچون درندهای که همیشه دنبال صید است بودند، درندهای که معتاد به صید است، حاکم اسلامی نباید اینگونه باشد که کشتن مردم و سوء استفاده از آنان را غنیمت بشمارد.
«فإنّهم صنفان: امّا اخ لک فی الدین، او نظیر لک فی الخلق»؛
مردم دو گروهند، یا برادران دینی تواند و یا انسانهایی در آفرینش با تو همانند.
این کلام حضرت تنها مخصوص اهل کتاب یعنی یهود، نصاری و مجوس نیست بلکه تمام انسانها را با هر مرام و مسلکی شامل میشود، امیرمؤمنانعلیه السلام در این جمله به حاکم اسلامی میگوید: مردم یا برادر تو هستند که باید به عنوان برادر با آنها برخورد کنی و یا هم نوع تواند همانهایی که کافر هستند، مشرک هستند، همانهایی که اصلاً دینی ندارند، هم نوع تو هستند و برخورد تو با آنان باید با رحمت، محبّت و لطف باشد.
«یفرط منهم الزلل، و تعرض لهم العلل، و یؤتی علی ایدیهم فی العمد و الخطاء فأعطهم من عفوک و صفحک مثل الّذی تحبّ و ترضی أن یعطیک اللَّه من عفوه و صفحه»؛
گاه از آنها لغزش و خطا سر میزند، ناراحتیهایی به آنان عارض میگردد، به دست آنان عمداً یا به طور اشتباه کارهایی انجام میشود (در این موارد) از عفو و گذشت خود، آن مقدار به آنها عطا کن که دوست داری خداوند از چشم پوشی و عفوش به تو عنایت کند.
برای شرح این قسمت از کلام امامعلیه السلام مقدمهای بیان میکنم:
حاکم اسلامی اگر ببیند در محیط اسلامی گروهی کار خلاف انجام میدهند، نمیتواند بیتفاوت باشد چون در این صورت به وظیفه خود عمل نکرده است، اگر دید کسی شراب میخورد، زنا میکند، نمیتواند
بگوید من اینها را بخشیدم، این بیتفاوتیها در اسلام نیست، حاکم باید دقیقاً مراقب باشد که چه کسی خلاف میکند، حدود الهی را در مورد او جاری سازد، هیچ گاه نمیشود به حاکم اسلامی سفارش کنیم هر کسی هر لغزشی دارد نادیده بگیرد.
ولی در اینجا میبینیم امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک سفارش میکند که مردم را ببخش، نباید تصور شود که معنای این سخن این است که حدود الهی را جاری نکن، نسبت به حرام و حلال خدا بیتفاوت باش رسول خداصلی الله علیه وآله و امیرمؤمنانعلیه السلام اینگونه عمل نمیکردند، بنابراین من فکر میکنم این جملات هم دنباله همان مطلبی است که گذشت، یعنی قبل از اسلام کسانی که حاکم میشدند بر اساس مخالفتهای شخصی و خصوصی که با کسی داشتند بسیار حساسیت نشان میدادند، گاهی کسی را به خاطر کوچکترین مخالفتی که با یک سلطان کرده بود، میکشتند یا چشمش را از کاسه در میآوردند. زبانش را میبریدند، من فکر میکنم این سفارش امیرمؤمنانعلیه السلام برای مقابله با آن طرز فکرها و برخوردهاست، یعنی حاکم اسلامی اگرچه حدود الهی را جاری میکند و نسبت به آن سهل گیر نیست امّا نسبت به برخورد مردم با شخص خودش، باید اهل عفو و گذشت و احسان باشد، گاهی از مردم خطایی سر میزند، مردم دستورات او را به خاطر عذرهایی، پیش آمدهایی، بیماریهایی انجام نمیدهند، یا عمداً یا سهواً کار خلافی انجام میدهند، حاکم باید آنها را مورد عفو خود قرار دهد ولی حتماً
این کارهای خلاف، به صورتی نیست که در اسلام برای آن حدّ تعیین شده باشد، بلکه مخالفت با دستورات شخصی حاکم است در این صورت حاکم باید اهل عفو و بخشش و چشم پوشی باشد، همانگونه که از خدای متعال انتظار عفو و بخشش دارد.
از این کلمات حضرت استفاده میشود که گرایش حکومت اسلامی به لطف و محبّت و چشم پوشی و بخشش است.
«فإنّک فوقهم، و والی الامر علیک فوقک، و اللَّه فوق من ولّاک»
یعنی اگرچه تو در رأس حکومت قرار گرفتهای ولی آن کسی که تو را والی قرار داده از تو بالاتر است و خدای متعال از آن کسی که تو را والی قرار داده بالاتر است، و همانطوری که ما از خدای متعال انتظار گذشتن از لغزشهای خود داریم، حتی از کارهای خلافی که عمداً انجام دادهایم، باید نسبت به مردم همین گونه باشیم.
«و قد استکفاک امرهم»
خداوند، به سامان رساندن امور مردم را به تو واگذار کرده است.
از تو خواسته شده است که کارهای مردم را انجام دهی و به آنان خدمت کنی، مشکلات مردم را برطرف کنی، حاکم باید اینگونه فکر کند که من به حکومت رسیدم تا مشکلات مردم را برطرف کنم.
«وَابْتَلَاکَ بِهِمْ. وَلَاتَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَایدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ، وَلَاغِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَرَحْمَتِهِ»؛
خداوند مردم را وسیله امتحان تو قرار داد. هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده چرا که تو تاب کیفر او را نداری و از عفو و رحمت او بینیاز نیستی.
پاسخ به چند سؤال در زمینه امتحان
به مناسبت این جمله بحثی را راجع به امتحان مطرح میکنم:
در بحث امتحان چند سؤال مطرح است.
سؤال اوّل: آیا امتحان کردن با علم خدای متعال سازگار است یا نه؟ و هدف پروردگار از امتحان چیست؟
سؤال دوم: خداوند متعال چه کسانی را امتحان میکند؟
سؤال سوم: خدای متعال به چه وسیلهای مردم را امتحان میکند؟
سؤال چهارم: چرا قرآن مجید و انبیا و اولیا این قدر مسأله امتحان را یادآوری میکنند؟
امّا سؤال اوّل: آیا امتحان کردن با علم خدای متعال سازگار است یا نه؟ و هدف پروردگار از امتحان چیست؟
پاسخ: امتحان میتواند چند هدف داشته باشد:
هدف اوّل
یکی از اهداف امتحان برطرف شدن جهل امتحان کننده است، امّا با توجّه به اینکه ما خدا را عالِم علی الاطلاق میدانیم و این مطلب با قرآن و روایات به اثبات رسیده است، دیگر نمیتوانیم بگوییم خدای متعال چیزی را نمیداند، امتحان میکند تا بداند، اینگونه امتحان در مورد خداوند متعال معنا ندارد، چرا که او همه چیز را میداند، در روایات هم ائمهعلیهم السلام هنگامی که از امتحان الهی سخن گفتهاند این مطلب را تذکّر دادهاند که امتحان خداوند به این جهت نیست که جهل خود را برطرف کند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
«لا أنّه جهل ما أخفوه من مصون اسرارهم و مکنون ضمائرهم ولکن لیبلوهم أیهم احسن عملاً فیکون الثّواب جزاء و العقاب بواء»؛(1)
1) 122. نهج البلاغه، خطبه 144.
(خداوند بندگان خود را آزمایش میکند) نه آنکه بر اسرار پوشیده آنها آگاه نیست و بر آنچه در سینههای خود نهفتهاند بیخبر است، بلکه خواست تا آنان را آزمایش کند، عمل کدامیک نیکوتر است، تا پاداش برابر کار نیک و کیفر، مکافات کار بد باشد.
یعنی چنین نیست که خدای متعال از اسرار بشر، همان اسراری که مخفی کردهاند آگاه نباشد امّا با اینکه عالم و آگاه است امتحان میکند.
هدف دوم
گاهی هدف از امتحان این است که امتحان شونده به وضع خود آگاه شود اگرچه امتحان کننده از وضع او آگاه است، مثلاً یک معلم گاهی نمیداند که آیا دانشآموز درس خوانده یا نه، امتحان میکند تا بداند، امّا گاهی با اینکه میداند دانشآموز درس نخوانده ولی امتحان میکند که خود او متوجّه شود، یعنی امتحان به آگاهی امتحان کننده چیزی اضافه نمیکند، بلکه به امتحان شونده مطلبی را میفهماند، این هدف از امتحان در مورد خداوند متعال هم معنا دارد، یعنی خدای متعال بندگانش را امتحان میکند تا به آنان ثابت کند که بنده خوبی نیستند، در راه مستقیم حرکت نمیکنند.
هدف سوم
گاهی هدف از امتحان این است که امتحان شونده بداند چه شایستگیهایی دارد، مثلاً دانش آموزی را در نظر بگیرید که استعداد فراوانی دارد ولی خود او از استعدادش آگاهی ندارد، میتواند از این
استعداد بهرههای فراوانی ببرد امّا خودش توجّه ندارد استاد او را امتحان میکند تا به او بفهماند که انسان پراستعدادی است و باید از آن بهره گیرد، در اینجا هم با امتحان، جهل امتحان شونده برطرف میشود نه امتحان کننده.
هدف چهارم
گاهی هدف از امتحان، آگاهی دیگران است نه امتحان کننده و نه امتحان شونده، مثلاً در جامعه، برای یک نفر ارزش بسیاری قایل میشویم اگر بحث مدیریت مطرح میشود، میگوییم او مدیر شایستهای است او باید مدیر باشد، امّا دیگران سخن ما را نمیپذیرند و میگویند او بر دیگران امتیازی ندارد، ما آن شخص را امتحان میکنیم با اینکه هم خودمان به لیاقت او آگاهیم و هم خودش میداند، ولی هدف ما از امتحان این است که دیگران متوجّه شوند، در اینجا نه به علم امتحان کننده چیزی اضافه میشود و نه امتحان شونده.
این هدف در مورد خدای متعال معنا دارد، یعنی خداوند کسی را در معرض امتحان قرار دهد تا لیاقت و یا بیلیاقتی او برای دیگران روشن کند.
هدف پنجم
گاهی امتحان برای تمرین و تکامل است، شخصی را مورد امتحان قرار میدهیم تا رشد پیدا کند، مثلاً دانش آموزی مورد امتحان قرار میگیرد با اینکه هم معلّم از وضعیت او آگاه است هم دیگران و هم خود
دانشآموز، همه میدانند که او درسخوان است، همه میدانند که او استعداد دارد، ولی باید کاری کرد که روز به روز استعدادش شکوفاتر شود، این امتحان نه برای برطرف کردن جهل امتحان شونده است و نه امتحان کننده و نه دیگران بلکه برای تکامل و رشد کسی است که مورد امتحان قرار میگیرد.
هدف ششم
یکی از اهداف امتحان در این عبارت نهج البلاغه آمده است:
«ولکن لتظهر الافعال الّتی بها یستحقّ الثواب و العقاب»؛(1)
خداوند بندگانش را آزمایش میکند تا کارهایی که استحقاق پاداش یا کیفر دارد آشکار گردد.
یعنی اگر از ما سؤال کنند چرا خدا امتحان میکند؟ باید بگوییم اگر خدای متعال مردم را امتحان نکند، ثواب و عقاب معنا ندارد، ثواب و عقاب فرع امتحان است تا امتحان نباشد ثواب تحقق پیدا نمیکند، چون خدای متعال بنا ندارد به کسی بدون اینکه عمل صالحی انجام دهد ثواب و یا بدون اینکه عمل زشتی انجام دهد عقاب کند.
خدای متعال به نیت عقاب نمیکند به ضمایر انسانها که هنوز آشکار نشده عقاب نمیکند باید امتحان شوند. در حقیقیت امتحان، عبارت دیگر تکلیف است، تکلیف همان امتحان است تا تکلیف نباشد تا امتحان نکنند ثواب و عقاب معنا پیدا نمیکند.
1) 123. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 93.
بحث در اهداف امتحان بود، در اینجا بحث را از بُعد دیگری ادامه میدهم.
هنگامی که ما به کتابهای اعتقادی یا فلسفی مراجعه میکنیم همه میگویند، هدف از خلقت انسان تکامل است یعنی خدای متعال انسان را آفرید تا به کمال برسد، در آیات و روایات تعبیرات گوناگونی در مورد هدف از خلقت آمده است که به آنها اشاره میکنم:
1 - عبادت
2 - شناخت
3 - بهرهبرداری از رحمت الهی
4 - آزمایش
5 - تکامل
در قرآن کریم آمده است: «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ»؛(1)
من جنّ و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند.
اگر «لیعبدون» را اینگونه معنا کنیم که تا بنده ما شوند یعنی به مقام بندگی برسند، در این صورت بالاترین کمال برای انسان بندگی است، هنگامی که از پیامبر خداصلی الله علیه وآله سخن به میان میآید ابتدا مقام عبودیتش مطرح میشود، میگوییم: «اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله».
امام حسینعلیه السلام میفرماید:
«انّما خلقهم لیعرفونه»؛(2)
خدای متعال بندگان را آفرید تا او را بشناسند.
عارف شدن باللَّه و شناخت او، بالاترین کمال است، عبادت هم به یک معنا وسیله عرفان و شناخت و دنباله عرفان است، انسان خدا را میشناسد، بنابراین او را عبادت میکند و عبادت میکند تا خدا شناسیاش بیشتر شود، اینها در یکدیگر اثر دارند، انسان هر چه خدا را بیشتر بشناسد، بیشتر عبادت میکند و هرچه بیشتر عبادت کند، بیشتر او را میشناسد.
در روایت آمده است که خدای متعال میفرماید:
«خلقت الخلق لکی أعرف»؛(1)
مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم.
اصولاً هدف خلقت این است که مردم خدای متعال را بشناسند، این اهداف، همه همان کمال را میگویند همان حرفی که عرفا هم، گذشته از آیات و روایات میگویند، یعنی خلقت انسان برای کمال است.
در قرآن مجید میخوانیم: «إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ»؛(2)
یعنی هدف از آفرینش انسان این است که مشمول رحمت الهی شود.
اگر خدای متعال انسان را آفرید تا مورد لطف و رحمت او شود همان رحمت موجب کمال او میشود، این تعابیر با هم هماهنگ است، هم «إِلَّا لِیعْبُدُونِ»، هم «لکی أعرف» و هم «إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ»، همه با هم هماهنگند که هدف از آفرینش تکامل است.
در قرآن کریم میخوانیم: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»؛(3)
خداوند مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدامیک از شما بهتر عمل میکنید.
یعنی هدف آفرینش امتحان است.
اگر خلقت برای عبادت است برای شناخت است برای بهره بردن از رحمت الهی است همه اینها موجب تکامل است پس اگر گفته میشود هدف از خلقت امتحان است، این امتحان هم باید مانند آن اهداف، وسیله تکامل باشد، یعنی این بیان تعبیر دیگری از آنهاست.
بنابراین اگر سؤال شود فلسفه امتحان چیست؟
در پاسخ میگوییم هدف تکامل است، اصولاً خدای متعال انسان را امتحان میکند تا به کمال برسد، شاهد این سخن قرآن است، آنجا که میفرماید:
«وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً»؛(1)
هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود، و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم.
ابتدا بحث امتحان مطرح است، امتحانهای سخت و دشوار، و پیروزی در همین امتحانهاست که ابراهیم را به مقام امامت میرساند، امامت در این آیه از نبوّت بالاتر است.
و یا در آیه دیگر میخوانیم:
«وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ
1) 129. سوره بقره، آیه 124.
وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصّابِرِینَ * الَّذِینَ إِذَآ أَصابَتْهُم مُصِیبَةٌ قالُوا إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ * أُولَئِکَ عَلَیهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».(1)
از این آیه شما چگونه برداشت میکنید؟ آیا منظور از این آیه این است که وقتی مصیبت به ما رسید فقط لفظاً بگوییم «إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ» یا نه این «إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ» گفتن و لو لفظش هم خیلی خوب است ولی حاکی از یک واقعیتی است در وجود ما، یعنی به جایی رسیدهایم که وقتی مصیبت میبینیم با تمام جان میگوییم «إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ»؟ خود این کمال، در اثر همین ابتلائات است یعنی ابتلاء به ترس، گرسنگی، نقص مال، نقص جان، نقص ثمرات (فرزند و غیر فرزند) ولی به دنبالش میفرماید: «وَبَشِّرِ الصّابِرِینَ» این امتحانات پیش میآید آنگاه به مقام صبر میرسیم.
بنابراین هدف از امتحان همان تکامل است.
البته امتحان در مواردی ما را به کمال نمیرساند این مطلب در سایر عبادات هم هست، مگر ما برای عبادت خلق نشدهایم، ولی بعضی بندگی نمیکنند، مگر برای عرفان الهی خلق نشدهایم، برخی خداشناس نمیشوند، این نقص از خود انسانهاست؛ خدای متعال زمینه را به صورتی فراهم کرده که ما عارف باللَّه شویم، مشمول رحمت خدا شویم، به مقام بندگی و عبودیت برسیم از این ابتلائات همانند
1) 130. سوره بقره، آیه 155 - 157.
ابراهیمعلیه السلام به نفع خودمان استفاده کنیم اگر استفاده نکردیم، این نقص از طرف ماست، این اشکال به امتحان نیست اشکال به خلقت نیست. خلقت برای کمال است و عمومی بودن امتحان هم برای همین است عمومی بودن تکلیف برای همین است. بعثت انبیا برای همه است چون خدای متعال میخواهد همه به کمال برسند و هر کسی نمیرسد نقص از ناحیه خود اوست.
انسان نباید خودش را فریب دهد، گول بزند هر کسی به دیروز خود به ماه گذشته خود به سال گذشته خود مراجعه کند، ببیند آیا نمیتواند بهتر از گذشته عمل کند؟
اگر دقّت کنید معلوم میشود همه میتوانیم بهتر از گذشته باشیم امّا خودمان نخواستهایم، القائات و تسویلات شیطانی اجازه نمیدهد که از فرصتها استفاده کنیم.
گاهی بعضیها خودشان را اینگونه قانع میکنند که اگر ما اصلاح نشدیم چون بنا نبوده است؟ چرا بنا نبوده؟ هر نقصی که هست از طرف ماست، بنابراین خلقت برای تکامل است، امتحان هم که برای همه پیش میآید، برای تکامل است و اگر در یک جا به ضرر ما تمام میشود، این ما هستیم که از این وسیله استفاده نکردهایم.
روایات پاسخ این سؤال را چنین میدهد که خدای متعال همه افراد
را امتحان میکند، یعنی هر کسی که مکلّف است در معرض امتحان خواهد بود، اگر کسی تصور کند که امتحان برای او نیست اشتباه میکند، امتحان عمومی است.
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«لا یقولنّ احدکم اللّهمّ انّی اعوذ بک من الفتنة لانّه لیس احد الّا و هو مشتمل علی فتنة ولکن من استعاذ فلیستعذ من مضلّات الفتن»؛
کسی از شما نگوید خدایا از امتحان به تو پناه میبرم؛ زیرا هیچ کس نیست جز اینکه امتحانی در بردارد لیکن اگر کسی بخواهد در این باره پناه ببرد باید از فتنههای گمراه کننده پناه ببرد.
«ان اللَّه سبحانه یقول «وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ»(1)و معنی ذلک انّه یختبرهم بالأموال و الأولاد»؛
خدای متعال میفرماید: «بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش است»، معنای این آیه این است که خداوند با مال و فرزندان، مردم را مورد آزمایش قرار میدهد.
«لیتبین الساخط لرزقه و الرّاضی بقسمه و ان کان سبحانه أعلم بهم من أنفسهم»؛(2)
خداوند مردم را آزمایش میکند تا آن کسی که از روزی خود ناخشنود و آنکه خرسند است شناخته شود، اگرچه خداوند به احوالاتشان از خودشان آگاهتر است.
بنابراین یک امتحان عمومی است که در روایت آمده است:
«لابدّ للناس من أن یمحّصوا و یمیزوا و یغربلوا و یستخرج من غربال خلق کثیر»؛(1)
مردم حتماً باید امتحان شوند، باید از هم تمییز داده شوند، باید غربال شوند و گروه بسیاری از غربال خارج شوند.
این یک سنّت است هر کسی در هر شأنی از شؤن باشد امتحان برایش خواهد بود.
از امام کاظمعلیه السلام نقل شده که حضرت این آیه را تلاوت کردند که «أَحَسِبَ النّاسُ أَن یتْرَکُوا أَن یقُولُوا آمَنّا وَهُمْ لَا یفْتَنُونَ»؛(2)
آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آورϙʙŠبه حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟ آنگاه حضرت به یکی از کسانی که در محضرش بود فرمود: «ما الفتنة؟»؛ یعنی منظور از فتنه در این آیه چیست؟ آن شخص به حضرت عرض کرد: «جعلت فداک الّتی عندنا الفتنة فی الدین»؛ ما فکر میکنیم امتحانی که در این آیه مطرح است امتحان مربوط به دین باشد.
حضرت فرمود: «یفتنون کما یفتن الذهب ثمّ قال یخلّصون کما یخلّص الذهب»؛(3)
آزمایش میشوند همانگونه که طلا در کوره آزمایش میشود
و خالص میشوند همانگونه که فشار آتش ناخالصیهای طلا را از بین میبرد و آن را خالص میکند.
در نهج البلاغه امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«ایها الناس انّ اللَّه قد اعاذکم من أن یجور علیکم و لم یعذکم من أن یبتلیکم و قد قال جلّ من قائل «إِنَّ فِی ذَلِکَ لَأَیاتٍ وَإِن کُنّا لَمُبْتَلِینَ»»؛(1)
این مردم! خداوند شما را از اینکه ستمی بر شما روا دارد، پناه و امان داده است، امّا از اینکه شما را بیازماید پناه و امان نداده است و گفته است: در این ماجرا (برای صاحبان عقل و اندیشه) آیات و نشانههایی است و ما مسلّماً (همگان را) آزمایش میکنیم.
این سنّت الهی است و هیچ کسی هم استثناء ندارد.
خدای متعال انسانها را به چه وسیلهای امتحان میکند؟ در این زمینه به شش مورد از وسایل آزمایش اشاره میکنم:
1 - مال
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده:
«یا علی، انّ القوم سیفتنون بعدی بأموالهم»؛(2)
ای علی! پس از من مردم به مالهای خود در آزمایش قرار میگیرند.
خدای متعال به وسیله همین مالی که در اختیار من و شما قرار میگیرد ما را امتحان میکند.
بعضیها آنقدر به مال علاقمند میشوند که از امتحان مردود در میآیند.
دو داستان در مورد امتحان با مال
مرحوم آیة اللَّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی مؤسّس حوزه علمیه قم یک هممباحثهای داشتند که مورد علاقه مرحوم حاج شیخ بود و از نظر علمی در سطح ایشان بود، با هم صمیمی بودند قضا و قدر چنین ایجاب کرده بود که رفیق حاج شیخ در عین اینکه یک ملّای باسوادی بود، ثروتمند هم بود، خدای متعال به وسیله مال او را امتحان کرد، داستان بیحجابی پیش آمد در دوران رضاخان، رضاخان آنقدر بیحیا بود که در آن داستان از علمای سرشناس بلاد خواسته بود که شما هم باید در مجلسی که به عنوان بیحجابی برگزار میشود با یک زنی شرکت کنید (حالا یا دخترتان یا همسرتان یا کلفتتان باشد) از جمله به همین آقا که رفیق حاج شیخ بود پیشنهاد شد که باید شما هم در این مجلس شرکت کنید، حالا همراه بردن زن هم که در کار نباشد، شرکت یک عالم، یک روحانی در یک مجلسی که ترویج از فسق و فساد است هیچ توجیهی ندارد. این آقا فکر کرد که اگر این کار را انجام ندهد اموالش به خطر میافتد و در آن جلسه شرکت کرد بعد از این ماجرا
حاج شیخ رسماً او را لعن میکرد، آنقدر حاج شیخ ناراحت شده بود که میفرمود: «لعنه اللَّه»؛ یعنی از رحمت خدا دور باشد یعنی چرا از دنیا نگذشت؟ چرا از مال نگذشت؟ چرا اینقدر برای مال قیمت قایل بود که سر دو راهی که قرار گرفت دین، حجاب و حکم خدا را برای مال فدا کرد.
در نقطه مقابلِ این حرکت، اقدام و حرکت امام جمعه تهران بود (همان طور که میدانید امام جمعههای سابق معمولاً با دستگاه دولتی در ارتباط بودند یک شخصیت ملّی، دولتی داشتند هم در میان مردم بودند و هم دولتی حساب میشدند) رضاخان به امام جمعه تهران هم همین را پیشنهاد کرده بود، کسی را فرستاد پیش امام جمعه تهران که شما هم باید در همان جلسه که به عنوان جشن بیحجابی در تهران برقرار میشود شرکت کنید؛ ایشان هم ثروتی داشت و از رجال ثروتمند تهران به حساب میآمد، وقتی آمدند پیش امام جمعه و گفتند رضاخان اینطور گفته است، گفت از قول من به رضاخان بگویید که من یک ثروتی دارم، یک جانی دارم و یک دین، عقلم حکم میکند که اگر جانم به خطر افتاد، تمام ثروتم را خرج کنم تا سلامتم را حفظ کنم، عقلم و دینم حکم میکنند که اگر دینم به خطر افتاد ثروتم و جانم را فدای دین کنم، اگر همه ثروتم از بین برود و جانم به خطر بیفتد در این مجلس شرکت نمیکنم رفتند به رضاخان گفتند که امام جمعه اینطور میگوید، رضاخان عقبنشینی کرد، یعنی وقتی دید کسی از یک موضع
دینی صحبت کند گاهی قلدرترین افراد را هم تکان میدهد میگویند رضاخان جا خورد گفت: به تهران کاری نداشته باشید.
این هم یک انسان است، آن هم یک انسان است هر دو با مال امتحان شدند هر دو روحانی بودند هر دو هم از دنیا رفتند.
مرحوم حاج شیخ با اینکه با امام جمعه به خاطر اینکه دولتی بود، ارتباط نداشت و امام جمعه گاهگاهی به قم به زیارت حضرت معصومهعلیها السلام میآمد ولی بعد از این کارش، وقتی امام جمعه به قم آمد حاج شیخ قبل از همه افراد به دیدنش رفت همان شبی که وارد قم شده بود قبل از آفتاب حاج شیخ به دیدنش رفته بود.
2 - امتحان با آنچه حکمش را نمیدانیم
امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه در خطبه قاصعه میفرماید:
«ولکنّ اللَّه سبحانه یبتلی خلقه ببعض ما یجهلون أصله تمییزاً بالاختبار لهم و نفیاً للاستکبار عنهم و ابعاداً للخیلاء منهم»؛(1)
خداوند مردم را با اموری که آگاهی ندارند آزمایش میکند تا بد و خوب تمییز داده شود و تکبّر و خودپسندی را از آنها بزداید و خود بزرگ بینی را از آنها دور کند.
یعنی خدای متعال انسانها را به بعضی از چیزهایی که به اصل و ریشهاش علم ندارند، امتحان میکند، یعنی وظایفی برای ما تعیین میکند که وقتی مینشینیم فکر میکنیم، نمیفهمیم که این وظیفه
برای
1) 138. نهج البلاغه، خطبه 192.
چیست؟ اساسش چیست؟ ولی امتحان میکند که آیا گوش به فرمان پروردگار هستیم یا نه اگر فلسفه امر خدای متعال را نفهمیم عمل میکنیم یا نه؟ یکی از وسایل امتحان احکامی است که خدای متعال دارد و ما فلسفهاش را نمیفهمیم یک سرّی از احکام است که انسان فلسفهاش را میفهمد، مثلاً میپرسند چرا خدای متعال شراب را حرام کرده؟ دروغ را حرام کرده؟ انسان میتواند فلسفهای بیان بکند ولی چیزهایی است که وقتی از انسان سؤال میکنند، انسان نمیتواند فلسفهاش را بیان کند.
در این موارد خداوند متعال بندگانش را به چیزهایی که حکمتش را نمیدانند امتحان میکند، مسلمان باید تسلیم امر خدای متعال باشد، یکی از اصحاب امام صادقعلیه السلام به آن حضرت عرض کرد: اگر یک انار را از وسط دو نیم کنید و بگویید این نیم آن حلال و این نیم آن حرام است من میپذیرم.(1)
آیا مشاهده نمیکنید که خداوند سبحان، انسانهای پیشین از آدمعلیه السلام تا آیندگان جهان را با سنگهایی در مکّه آزمایش کرد که نه زیان میرسانند، نه نفعی دارند، نه میبینند و نه میشنوند، این سنگها را خانه محترم خود قرار داد و آن را عامل پایداری مردم گردانید.
یعنی خداوند متعال سنگهایی را روی هم چیده به نام (بیت اللَّه)
1) 139. رجال کشی، «اختیار معرفة الرجال، 2/518» عن ابی عبداللَّه بن ابی یعفور قال: قلت لأبی عبداللَّهعلیه السلام واللَّه لو فلقت رمّانة بنصفین فقلت هذا حرام و هذا حلال لشهدت أنّ الّذی قلت حلال، حلال و انّ الّذی قلت حرام حرام.
و میگوید: باید دور این خانه طواف کنید، انسان هرچه فکر میکند چرا باید مردم از همه عالم به این سرزمین سفر کنند و دور این سنگها بگردند، فکرش به جایی نمیرسد، سنگهایی که به فرموده امیرالمؤمنینعلیه السلام نه زیانی میرسانند و نه نفعی دارند.
3 - تمجید دیگران از انسان
یکی دیگر از چیزهایی که وسیله امتحان است، تعریف کردن مردم از انسان است.
گاهی با تعریف و تمجید دیگران خدای متعال انسان را امتحان میکند امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
«کم من مستدرج بالاحسان إلیه و مغرور بالسّتر علیه و مفتون بحسن القول فیه»؛(1)
چه بسا کسی که با نعمتهای رسیده به دام افتد، و با پرده پوشی گناه فریب خورد و با ستایش شدن آزمایش شود.
مفتون را معمولاً ترجمه میکنند به فریب خورده، یعنی به حسن القول فریب میخورد، اینکه دیگران از او تمجید میکنند گول میخورد این ترجمه، ترجمه خوبی است ولی منظور همان امتحان است یعنی این تعریف و تمجیدی که از ما میشود وسیله امتحان است که با این تعریف و تمجید خودم را از دست میدهم یا نه؟ خودم را گم میکنم یا نه؟
1) 140. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 116؛ امالی شیخ طوسی، مجلس پانزدهم، حدیث 992.
اینکه مردم از عیبهای من از نقاط ضعف من خبر ندارند، این یکی از نعمتهای خدای متعال است که عیبها را و گناهان را پوشانده در دعا میخوانیم: «و کم من ثناء جمیل لست اهلاً له نشرته»؛(1)بنای خدای متعال این بوده که مردم به هم خوشبین باشند.
4 - آزمایش مستکبرین با مستضعفین
مورد دیگر از موارد امتحان این است که خدای متعال مستکبرین را به مستضعفین امتحان میکند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«ان اللَّه سبحانه یختبر عباده المستکبرین فی انفسهم بأُولیاءه المستضعفین فی أعینهم»؛(2)
«خداوند سبحان، بندگان متکبّر را با دوستان خود که در چشم آنها ناتوانند میآزماید».
مناسب است در این کلام حضرت به نکتهای در حاشیه اشاره کنم و آن اینکه حضرت میفرماید: «المستکبرین فی انفسهم»؛ یعنی مستکبر واقعاً مستکبر نیست خودش خیال میکند مستکبر است، واقعاً بزرگ نیست خودش اشتباهاً خیال میکند بزرگ است و اولیای خدا واقعاً مستضعف نیستند «فی اعینهم»؛ (اگر ضمیر به مستکبرین برگردد) یعنی اینها در چشم مستکبرین مستضعف هستند.
این یک واقعیتی است که اولیای خدا بزرگ هستند اولیاء خدا باید
تکریم شوند و آنهایی که با خدا سر و کار ندارند آنها ضعیف هستند آنها پوچند آنها نیرویی ندارند ولی خیال میکنند که کسی هستند.
کسی که ولی خداست همه عزّت برای اوست همه بزرگی و بزرگواری برای اوست.
5 - سختیها و فشارها
یکی دیگر از وسیلههای امتحان، سختیها و فشارهاست.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در مورد انبیا و اولیا میفرماید:
«قد اختبرهم اللَّه بالمخمصه و ابتلاهم بالمجهده و امتحهنم بالمخاوف»؛(1)
«خداوند انبیا و اولیا را با گرسنگی آزمود و به سختی و بلا گرفتارشان کرد و با ترس و بیم امتحانشان فرمود».
در این عبارت، هم واژه امتحان آمده، هم واژه ابتلا و هم واژه اختبار خدای متعال انبیا خودش را با گرسنگی با سختیها با خوفها آزمایش فرموده، در یک شرایطی انسان گرفتار ظالمی میشود گرفتار حکومت ظلم میشود این حالت ترسی که برای انسان پیش میآید وسیله امتحان است و یا همین که انسان نتواند عائله خودش را اداره کند خانه خودش را اداره کند، خیلی سخت است ولی در همین سختی است که انسان میتواند پرورش پیدا کند یا مردود شود.
1) 143. نهج البلاغه، خطبه 192.
6 - نعمتهای معنوی
یکی دیگر از موارد امتحان را از قرآن مجید نقل کنم:
نعمتهای معنوی خدای متعال وسیله امتحان است انسان در مادّیات خیلی راحت میتواند بگوید خدای متعال این نعمتها را به ما داده است تا وسیله امتحان باشد، این مال را، این همسر را، این فرزند را، این پدر را، این پست را، این محبوبیت را، این زبان و بیان را، این قلم را، این علم را داده است تا ما را امتحان کند، ولی در معنویات هم میشود گفت که خدای متعال این مقام معنوی را به ما داده تا ما را امتحان کند، ممکن است همین مقامات معنوی برای ما وسیله امتحان باشد.
یک جوانی را در نظر بگیرید که خیلی مراقب خود میباشد، جز تقوا از او چیزی دیده نمیشود کارش به جایی میرسد که گاهی خوابهای خیلی خوب میبیند رؤیاهای صادقه میبیند در دل خودش یک روشنیهایی حس میکند مثل اینکه مطالبی به او الهام میشود، همین معنویات ممکن است وسیله امتحان باشد.
آیا از این آیه شریفه این مطلب استفاده نمیشود، «قالَ هذا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ»؛(1)یعنی وقتی آن مقام به سلیمان داده میشود آن قدرت به سلیمان داده میشود که میتواند تختی را از یک جایی به جای دیگر منتقل کند خودش میگوید: «هذا مِن فَضْلِ رَبِّی
1) 144. سوره نمل، آیه 40.
لِیبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ»؛ یعنی این قدرت از فضل و عنایت پروردگار است تا مرا آزمایش کند آیا شاکر خواهم بود یا کفران میکنم؟
کسانی که واقعاً اهل سیر و سلوک هستند اهل مراقبه و مواظبت هستند باید توجّه کنند، این از تسویلات شیطان است که یک روز خیال کنند دیگر بیمه شدهاند همان معنویات ممکن است خدای ناکرده کسی را بیچاره کند که در تاریخ هم سابقه دارد، انسان اگر به معنویاتی هم رسید حتی اگر به مقام شهود هم رسید باز در خطر است نباید غفلت کند نباید بگوید که کار تمام شد.
من به همین مناسبت به یک روایت اشاره میکنم:
در روایت درباره برخورد اهل ایمان با دوستان خود آمده است: «متوحّشاً من أوثق اخوانه»؛(1)یعنی مؤمن باید از مطمئنترین دوستانش در وحشت باشد، مثلاً شما برادر ایمانی و دینی من، یک عمری است شما را امتحان کردهام جز خوبی، پاکی، صداقت و امانت از شما ندیدهام ولی باز هم باید یک حالت نگرانی در کار باشد، تصور نکن دوست تو به تمام معنی در مسیر است و هیچگاه گرفتار لغزشی نمیشود پس او هر کاری کرد بگویی من تابعم، نه هرچه بزرگ و بزرگوار باشد، احتمال لغزش دارد، مواظب باش در عین اینکه به او ایمان داری، وثوق داری، باید مراقب باشی، نکند شیطان از راه او وارد شده باشد چون به او خیلی اطمینان داری اوّل او را فریب داده باشد و بعد از راه او تو را بفریبد، با
1) 145. اصول کافی، جلد اوّل کتاب فضل العلم باب نوادر.
اینکه مورد وثوق است ولی کارش تمام شده نیست، وسط راه است ممکن است لغزش پیدا کند، نباید صد در صد زمام امورت را به دست او بدهی.
بهتر است متن روایت را به طور کامل بخوانم:
در کتاب شریف اصول کافی(1)روایت مفصّلی از امام صادقعلیه السلام است که آن حضرت فرمود:
«طلبة العلم ثلاثة»؛
طالبان علم سه گروهند (به گروهی که مورد بحث ماست اشاره میکنم).
«صنّف یطلبه للفقه و العقل»؛
گروهی از آنان دانش را برای فهمیدن و خرد ورزیدن میجویند.
«صاحب الفقه و العقل ذو کآبة و حزن و سهر»؛
گروهی که علم و دانش را برای فهم و عقل طلب میکند، محزون و غمگین و شب بیدار است.
«و یعمل و یخشی وجلاً داعیاً مشفقاً»؛
به وظایفش عمل میکند، اعمال صالح دارد ولی در عین حال میترسد و دعا میکند امّا همراه با ترس و هراس.
«مقبلاً علی شأنه، عارفاً بأهل زمانه»؛
به مسؤولیتهای خود مشغول است و اهل زمان خود را میشناسد.
«مستوحشاً من أوثق إخوانه»؛
1) 146. منبع پیشین.
از مطمئنترین برادرانش ترسناک است، یعنی به رفیق خاص خود هم اطمینان نمیکند.
این معنای بود که برای این جمله از روایت ذکر کردم امّا مرحوم فیض کاشانی در وافی، ملاصدرا در شرح اصول کافی، علّامه مجلسی در مرآة العقول و ملا صالح مازندرانی، این چهار بزرگوار این جمله را به این صورت معنی کردهاند که یک طلبه خوب یک دانشجوی خوب یک آدم خوب، آدمی است که خیلی با دیگران معاشرت نمیکند از دیگران وحشت زده است خیلی مأنوس نمیشود خیلی انس نمیگیرد، چرا؟ چون میداند غالباً مردم بد هستند.
این سخن که آدم خوب، در یک شرایطی با مردم مأنوس نمیشود در روایت دیگری هم آمده است از امام صادقعلیه السلام نقل شده:
«ان اللَّه تبارک و تعالی اوحی الی نبی من انبیاء بنی اسرائیل إن احببت أن تلقانی فی حظیرة القدس فکن فی الدنیا وحیداً غریباً مهموماً محزوناً مستوحشاً من الناس»؛(1)
این بزرگواران چنین برداشت کردهاند که «مستوحشاً من اوثق اخوانه» به معنای «مستوحشاً من الناس» است، یعنی یک مؤمن در یک محیطی که غالباً مردم متدین نیستند، غالباً اهل تقوا نیستند خیلی نباید انس بگیرد امّا آیا همین طور است؟ آن جمله هم این معنا را دارد؟ یعنی
1) 147. اصول کافی، 1/49.
«مستوحشاً من الناس» با «مستوحشاً من اوثق اخوانه» یک معنی دارد؟ این چهار بزرگ فرمودهاند یک معنی دارد.
ولی من فکر میکنم «مستوحشاً من اوثق اخوانه» غیر از «مستوحشاً من الناس» است برای آن معنایی که من ذکر کردم یک روایت هماهنگ با آن در کافی از امام صادقعلیه السلام نقل شده است:
«لا تتقنّ باخیک کل الثقة فان صرعة الاسترسال لن تستقال»؛(1)
وثوق کامل به برادرت نداشته باش چون زمین خوردن از ناحیه اطمینان به دیگران جبران نمیشود.
بنده عرضم این است که «مستوحشاً من اوثق اخوانه» به این معنا است که «لا تتقنّ باخیک کل الثقة» ولی آن بزرگوارها فرمودهاند مفادش این است که چون محیط، محیط بدی است، مؤمن با مردم مأنوس نمیشود.
البته از طرف دیگر کلمه «استیحاش» تقریباً در مقابل استیناس است یعنی یک قدری با حرف آن بزرگوارها مناسبتر است.
پاسخ این سؤال روشن است در کتابهای کلام گفتهاند:
1) 148. اصول کافی، 2/672.
لطف بر خدای متعال لازم است لطف یعنی خداوند متعال آنچه که انسانها را به طاعت نزدیک و از گناه دور میکند به عنوان لطف انجام میدهد فرستادن پیغمبر، لطف است، تعیین امام، لطف است، کتاب لطف است، سخنانی که انبیا و اولیا میزنند لطف است، خود مسأله امتحان هم لطف است، چون امتحان وسیله تکامل انسانهاست، این یادآوری که امتحان میشوید از مصادیق لطف است اگر به کارمندی که در ادارهای مشغول کار است، شاگردی که در یک تجارتخانه مشغول خدمت است نگویند ما تو را امتحان میکنیم ولی امتحانش کنند بهتر است؟ یا اینکه به او بگویند ما امتحانت میکنیم؟ کدام در موفقیت او مؤثّرتر است؟ کسی که نداند امتحانش میکنند و امتحانش کنند خیلی مراقب نیست ولی اگر به او گفتند، از خود مواظبت میکند.
اگر به دانش آموزانی که دو ماه، سه ماه، شش ماه درس خواندهاند یک روز بدون اطّلاع قبلی اعلام کنند که امروز باید همه امتحان بدهند این به موفقیت نزدیکتر است یا اینکه از دو ماه قبل خبر دهند؟
اینکه خدای متعال، انبیا و اولیا، این همه تذکّر میدهند از مصادیق لطف است، این تذکّرات برای این است که ما همیشه مواظب باشیم.
مرحوم آیة اللَّه بهشتی در معنا و تفسیر آیه «اهْدِنا الصِّرَ اطَ الْمُسْتَقِیمَ» فرموده بودند:
کسی که بر صراط مستقیم نیست از خدای متعال میخواهد که خدایا مرا به صراط مستقیم برسان ولی ما که مسلمان هستیم ما که شیعه هستیم کدام صراط مستقیم را از خدای متعال میخواهیم؟ مگر شیعه بودن صراط مستقیم نیست؟ چرا به خدای متعال عرض کنیم که خدایا ما را به صراط مستقیم هدایت کن؟
در روایت اینطور توضیح داده شده که یعنی خدایا ما را که در صراط مستقیم هستیم بر صراط مستقیم ثابت بدار: «ثبّتنا علی الصراط المستقیم».(1)
ایشان در عین اینکه این معنی را قبول داشت میفرمود: یک حرف دیگری هم میشود گفت و آن اینکه من که مسلمان و شیعه
1) 149. جوامع الجامع و تفسیر عروة الوثقی، «شیخ بهایی»، ذیل آیه شریفه «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ».
هستم، بر صراط مستقیم هستم، ولی صبح تا شب بارها و بارها سر دو راهیها قرار میگیرم که یک راه صراط مستقیم است و یکی انحراف، در خانه، در مغازه در کلاس، «اهْدِنا الصِّرَ اطَ الْمُسْتَقِیمَ» یعنی خدایا سر این دو راهیها ما را هدایت کن، دست ما را بگیر و ما را از انحراف حفظ کن این حرف بسیار خوبی است؛ زیرا صراط مستقیم در عین اینکه اسلام و تشیع است مسائل فرعی، جنبی و جزئی هم صراط مستقیم و انحراف از صراط مستقیم دارد آن وقت این امتحانها که صبح تا غروب برای انسان پیش میآید و از طرفی هم به انسان میگویند دائماً امتحان میشوی و هر دو راهی که پیش میآید امتحان است این تذکّرات باعث میشود که انسان بیشتر توجّه داشته باشد و بسیار جدیتر و با توجّه
بیشتر به خدای متعال عرض کند: «اهْدِنا الصِّرَ اطَ الْمُسْتَقِیمَ»؛ خدایا مرا در سر دو راهیها هدایت کن تا از انحراف مصون و در صراط مستقیم بمانم.
واژههای امتحان در آیات و روایات
در ارتباط با امتحان در آیات و روایات پنج واژه آمده است:
1 - ابتلاء «ب، ل، ی» کلمات بلاء، ابتلاء و مبتلی.
2 - اختبار «خبر، اختبر».
3 - فتنة «افتنان، مفتون شدن».
4 - امتحان که از همه معروفتر است.
5 - تمحیص.
تمام این واژهها در روایات و بعضی از آنها در آیات قرآن آمده است.
هنگامی که ما به ریشه این واژهها مراجعه کنیم، میبینیم میتوان از آن در بحث خودمان استفاده کنیم، مثلاً در لغت در ماده تمحیص گفتهاند:
محّص الذهب: خلّصه مما یشوبه من الغشّ؛
طلا را تمحیص کرد یعنی طلا را خالص کرد، از آنچه مخلوط دارد جدا کرد، اگرچه یک بُعد خالص کردن طلا این است که طلای بدلی را از طلای اصلی جدا کنند، و یکی از آثار امتحان هم همین است، در امتحان معلوم میشود که ما بدلی هستیم یا اصلی امّا خالص کردن طلا
همان کمال اوست یعنی جدا کردن ناخالصیها، در مورد انسان هم، هدف از تمحیص و امتحان این است که ما خالص شویم و رشد کنیم، واژه «تمحیص» در یکی از بیانات سید الشهداعلیه السلام آمده است آنجا که آن حضرت میفرماید:
«الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درّت به معائشهم فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّیانون»؛(1)
مردم بنده دنیا هستند، دنیا پرستند و دین بر زبانشان جاری است و دین تا آنجا ورد زبان آنان است که زندگی و معاش آنان اداره شود امّا وقتی بلا و مصیبت و حادثهای پیش میآید و مورد امتحان قرار میگیرد، دینداران واقعی کم خواهند بود.
همینطور در ماده «فتنة» در لغت آمده است:
فتنة الصائغ الذهب اذابته بالبوتقة لیتبین الجید من الرّدی؛
میگویند زرگر طلا را فتنه کرد هنگامی که این اصطلاح را به کار میبرند که زرگر طلا را در کوره میگذارد تا ناخالصیهای آن مشخص گردد، خوب و بدش روشن شود تا حقیقت آن معلوم گردد.
1) 150. بحارالأنوار، 44/383.
«أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَمِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ، وَمَنْ لَکَ فِیهِ هَوًی مِنْ رَعِیتِکَ، فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ کَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ، وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی ینْزِعَ أَوْ یتُوبَ. وَ لَیسَ شَیءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْییرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ، فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ، وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ»؛
نسبت به خداوند و نسبت به مردم از جانب خود و از جانب افراد خاص خاندانت و از جانب رعایایی که به آنها علاقمندی، انصاف به خرج ده! که اگر چنین نکنی ستم نمودهای! و کسی که به بندگان خدا ستم کند، خداوند پیش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسی که خداوند دشمن او باشد دلیلش را باطل میسازد و او در حال جنگ با خداست تا دست از ظلم بردارد یا توبه کند.
(و بدان) هیچ چیزی در تغییر نعمتهای خدا و تعجیل انتقام
و کیفرش، از اصرار بر ستم سریعتر و زودرستر نیست، چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را میشنود و در کمین ستمگران است.
امیرالمؤمنینعلیه السلام به مالک سفارش میکند نسبت به خدا منصف باش، نسبت به مردم منصف باش.
بیانصافیهایی که انسان انجام میدهد چه نسبت به مردم چه نسبت به خدای متعال، یا به خاطر خودش میباشد یا به خاطر فرزندان و خویشاوندان و اهل خود، یا به خاطر کسانی که آنها را دوست دارد، یعنی اگر من نسبت به شما بیانصافی میکنم فکر میکنم این کاری که انجام میدهم به نفع من یا به نفع زن و به یا خویشاوندانم یا دوستانم میباشد.
امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید: نسبت به خدا منصف باش، نسبت به بندگان منصف باش هم از ناحیه خودت هم از ناحیه بستگانت و هم از ناحیه کسانی که به آنها علاقه داری یعنی علاقه تو به کسی نباید موجب بیانصافی تو بشود علاقه تو به بستگانت نباید موجب بیانصافی تو شود.
منظور از انصاف به خدای متعال، همان اطاعت امر و نهی خدای متعال است. هر کسی امر و نهی خدای متعال را رعایت کند، نسبت به خدا منصفانه عمل کرده امّا اگر به خاطر خودش یا بستگانش یا کسانی که به آنها علاقه دارد به امر و نهی خدای متعال بیاعتنایی کرد نسبت به خدای متعال بیانصافی کرده است.
در اینجا مناسب است این بحث را مطرح کنم که آیا واژههایی که تصور میشود مرادف با هم هستند مانند عدل، قسط، انصاف اینها واقعاً یکی هستند؟ انصاف همان عدالت است، عدالت و انصاف همان قسط است؟ یا اینها با همدیگر فرق دارند؟
بعضی از علما و ادبا ادّعا میکنند که اصلاً در لغت عرب الفاظ مترادف نداریم، اگر این ادّعا قبول نباشد که ظاهراً هم قبول نیست، ولی باید این را بپذیریم که در خیلی موارد که ما خیال میکنیم الفاظ مترادفند در واقع مترادف نیستند، خصوصیتی در این واژه است که در آن واژه نیست و همینطور بعضی از بزرگان ادب فرق بین واژهها را بیان کردهاند و ادعایشان هم این بوده که ما در لغت عرب مترادف نداریم و در این زمینه کتابی نوشتهاند، ثعالبی در کتاب «سر الادب» مثلاً اگر بیست لفظ برای اسب نقل میکند توضیح میدهد که هر کدام به اسبی با یک خصوصیت گفته میشود، حالا اگر این حرف به طور کلی مورد قبول نباشد ولی در بسیاری از واژهها خصوصیاتی است که از هم متمایز میشوند امّا ما خیال میکنیم اینها با هم مترادفند از این جمله است: انصاف، عدل و قسط.
ریشه قسط همان سهم است اینکه ما باید مقسط باشیم یعنی باید سهم دیگران را هم در نظر داشته باشیم. معنای اقساط همین است یعنی قسط دیگران را فراموش نکنیم در معاشرت یک سهمی من دارم یک
سهمی شما، یک کسی که برای چند نفر درس میگوید یک سهمی او دارد یک سهمی شاگردان، زن و شوهر، هر کدام یک سهم دارند حاکم و رعیت هر کدام یک سهمی دارند، شاید اصلاً ریشه قسط این باشد یعنی قسط هر کسی، سهم هر کسی باید محفوظ باشد.
انصاف هم شاید همین طور باشد انصاف از ماده نصف است یعنی یکی من یکی تو، اینکه من شما را اصلاً به حساب نیاورم، بگویم من هستم و خودم و بستگانم و کسانی که به آنها علاقه دارم و شما هیچ، این بیانصافی است یعنی آن نصفی که مربوط به شماست نادیده گرفتهام آنجا میگفتیم یک سهمی شما دارید یک سهمی من، اینجا هم میگوییم یک نصفی شما دارید یک نصفی من با مراجعاتی که به کتب لغت داشتم تصور میکنم که انصاف دایرهاش از قسط و عدل کوچکتر است یعنی ممکن است کارهایی ناعدالتی نباشد ولی بیانصافی باشد ممکن است یک نفر عادل اصطلاحی و شرعی باشد امّا بیانصافی هم داشته باشد اگر ما عدالت را اینطور معنا کنیم که گناه نکنیم، وظایف و مسؤولیتهایمان را انجام بدهیم، فقط به گناه و مسؤولیت و وظیفه نظر داشته باشیم در این صورت انصاف دایرهاش ضیقتر است یعنی کارهایی انجام میشود که گناه نیست ولی انصاف هم نیست.
در این زمینه به چند روایت اشاره میکنم قبل از اینکه روایات را بخوانم مقدمه کوتاهی عرض میکنم:
بعضی از مسائل در روایات به طور مکرر و با بیانهای مختلف نقل
شده وقتی انسان اینها را مطالعه میکند میفهمد که ائمهعلیهم السلام به این مطلب خیلی اهمیت میدادند این اهمیت باعث شده که چند بار با بیانهای مختلف فرمودهاند.
این روایت که نقل میکنم از آنهاست چون با سندها مختلف به بیانهای مختلف از چند امام نقل شده در یکی از نقلها امام صادقعلیه السلام فرموده است:
«سید الاعمال ثلاثه: انصاف الناس من نفسک حتی لا ترضی بشیء الّا رضیت لهم مثله و مواساتک الاخ فی المال و ذکر اللَّه علی کل حال لیس سبحان اللَّه و الحمداللَّه و لا اله الّا اللَّه فقط ولکن اذا ورد علیک شیء امر اللَّه عزّوجلّ به اخذت به إذا ورد علیک شیء نهی اللَّه عزّوجلّ عنه ترکته»؛(1)
سید اعمال سه چیز است: اوّل انصاف، دوم مواسات با برادر دینی در مال، سوم همیشه یاد خدا بودن و منظور فقط ذکر لفظی نیست «اگرچه ذکر لفظی هم ذکر است»، بلکه وقتی از طرف خدای متعال امری آمده است یاد خدا باشی و آن امر را عمل کنی و اگر نهی آمده است ترک کنی.
به نظر میرسد اینکه این سه مورد در این حدیث در کنار هم قرار گرفته شاهدی است بر اینکه انصاف هم مثل آن دو مورد دیگر است یعنی همانگونه که «ذکر اللَّه علی کلّ حال» اینکه مؤمن همیشه یاد خدا باشد، مقامی است برای او، اگرچه این کار جزء واجبات نیست، و یا
1) 151. اصول کافی، 2/144؛ بحارالأنوار، 75/31.
«مواساة الاخ فی المال» مواسات با برادران دینی واجب نیست (مواسات یعنی اینکه دیگران را در زندگی خود سهیم کنیم یا به گفته بعضی، دیگران را بر خود مقدّم بداریم)، بلکه یکی از مقامات مؤمن است یکی از فضایلی است که مؤمن میتواند به دست آورد نه اینکه بر او واجب باشد، به نظر میرسد از اینکه این سه مورد در کنار هم ذکر شده است «ذکر اللَّه علی کلّ حال، مواسات، و انصاف» شاهدی است بر اینکه انصاف هم مطلبی است مانند آن دو، هر کسی نمیتواند به این مقام برسد، اینکه امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک میگوید با انصاف باشد، یک مطلب عادی نیست.
و در حدیث دیگری میخوانیم:
«فیما اوصی به النبیصلی الله علیه وآله علیاً: یا علی ثلاث لا تطیقها هذه الامة، المواساة للأخ فی ماله و انصاف الناس من نفسه و ذکر اللَّه علی کلّ حال»؛(1)
از جمله وصایایی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله به امیرمؤمنانعلیه السلام فرموده است این کلمات است که: سه صفت است که انجام آن، کار افراد عادی و معمولی نیست، یعنی مقام و فضیلتی است که رسیدن به آن، شرایط روحی خاصی را طلب میکند، آن سه صفت مواساة با مردم، انصاف و همیشه به یاد خدا بودن است.
در بیان دیگری از امام صادقعلیه السلام میخوانیم:
«الا اخبرک بأشدّ ما فرض اللَّه علی خلقه»؛
1) 152. من لا یحضره الفقیه، 4/358.
آیا تو را آگاه کنم به شدیدترین چیزی که خدای متعال بر مردم واجب کرده است.
قال: نعم، قال: «ان اشدّ ما فرض اللَّه علی خلقه انصافک الناس من نفسک و مواساتک اخاک المسلم فی مالک و ذکر اللَّه کثیراً امّا انی لا اعنی سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الّا اللَّه و ان کان منه لکن ذکر اللَّه عما احل و ما حرم»؛(1)
شدیدترین چیزی که خدا بر مردم واجب کرده سه چیز است انصاف با مردم، مواسات در مال با برادر مسلمان، و یاد خدا در هر حال.
احتمالاً انصاف عمیقتر و ارزندهتر و بالاتر از عدالت و قسط است.
در اینجا مناسب است داستانی در رابطه با انصاف و آثار آن در زندگی عرض کنم:
یکی از علمای بزرگ به این فکر افتاد که خدمت امام زمانعلیه السلام برسد و در این راه کوششهایی کرد، عباداتی انجام داد، مقدماتی فراهم کرد، به او خبر دادند که اگر میخواهی خدمت امام زمانعلیه السلام برسی آن حضرت در فلان روز، در مغازه فلان کاسب، حضور دارند میتوانی آنجا خدمت امامعلیه السلام برسی، این عالم بزرگ به آن مغازه میرود و حضرت را زیارت میکند پس از مدت کوتاهی امامعلیه السلام از آن مغازه
1) 153. بحارالأنوار، 69/405.
بیرون میرود از آن کاسب سؤال میکند این آقا چه کسی بود؟ آن کاسب میگوید سیدی بزرگوار، گاهی به ما سر میزند و اینجا خدمتشان میرسیم و عرض ادب میکنیم، این عالم به این فکر افتاد ببیند این کاسب از چه راهی چنین توفیقی به دست آورده است که به جای اینکه او به دنبال امام زمانعلیه السلام برود امام زمانعلیه السلام به سراغ او میآید این خیلی مهم است که امام زمانعلیه السلام آنقدر به یک کاسب علاقه داشته باشد که گه گاه به او سر بزند، میگوید: من در زندگی او دقیق شدم، دیدم نه یک کار خاصی دارد، نه یک وردی دارد، نه یک دعای مخصوصی دارد، نه یک زیارت مخصوصی میخواند، چیز خاصی ندیدم، دیدم یک آدم معمولی است ولی در این خلال که با او رفت و آمد داشتم متوجّه شدم در کسب و کارش آدم منصفی است.
اگر بتوانیم در خانه منصف باشیم در رفت و آمدهایمان منصف باشیم در معاشرتهای خود منصف باشیم کاسبهای ما تاجرهای ما منصف باشند، آن وقت است که مورد لطف امام زمانعلیه السلام و ائمه اطهارعلیهم السلام قرار میگیریم.
«فإنّک الّا تفعل تظلم و من ظلم عباد اللَّه کان اللَّه خصمه دون عباده»؛
اگر انصاف را رعایت نکنی ستم کردهای و کسی که به بندگان خدا ستم روا دارد، گذشته از مردم خداوند نیز خصم اوست.
در این قسمت امیرمؤمنانعلیه السلام این مطلب را یادآوری میکنند که:
کسی که به بندگان خدا ظلم میکند تصور نکند، تنها بندگان خدا
چون مظلوم واقع شدهاند دشمن او هستند بلکه خدای متعال هم دشمن اوست، این بیان حضرت شدّت زشتی ظلم را میرساند.
«و من خاصمه اللَّه أدحض حجته»؛
و هر کسی که خدا با او دشمن شود حجت او را باطل میکند، عذری و حجّتی نخواهد داشت یعنی ظالم هیچ حرفی برای گفتن ندارد، هیچ دلیلی ندارد که ارائه کند، بلکه به تمام معنا برای او اتمام حجت شده است و او باید در مقابل ظلمی که انجام داده کیفر شود.
«و کان للَّه حرباً حتی ینزع أو یتوب»؛
چنین انسانی در حال جنگ با خدای متعال است، این عبارات بسیار شدید و غلیظ است، ظلم به بندگان خدا را جنگ با خدا معرفی میکند، مگر اینکه ظالم دست از ظلم بردارد و توبه کند.
البته باید توجّه داشت وقتی سخن از ظلم و ظالم میشود، تنها مصداق آن کسانی نیستند که به حکومت و سلطنت رسیدهاند، ولایت و قدرتی در اختیار دارند، بلکه ممکن است هر انسانی مصداق آن باشد، گاهی در زندگی شخصی انسانها پیش میآید، در محیطی که انسان قدرت دارد و طرف مقابل او ضعیف است.
در محیط خانه، برای بسیاری از مردان و زنان پیش میآید، گاهی زن قوی است و مرد ضعیف و زن ظلم میکند و گاهی به عکس، مرد در خود قدرتی میبیند و زن کسی را ندارد، مخصوصاً اگر ضعیف، یار و یاور و حامی نداشته باشد این ظلم شدیدتر میشود و کیفر آن هم سختتر میگردد.
امام حسینعلیه السلام در آخرین ساعات زندگی به فرزندش امام سجادعلیه السلام فرمود:
«ایاک و ظلم من لایجد علیک ناصراً الّا اللَّه»؛(1)
بپرهیز از ظلم به کسی که یاوری جز خدا ندارد.
در یکی از مجلّات خانمی به مناسبتی شرح حال خود را نوشته بود که من هیچ کسی را ندارم، نه پدر، نه مادر، نه برادر، در محل زندگیام هیچ خویشاوندی ندارم. اگر شوهر به من ظلم کند، یاوری جز خدای متعال ندارم، به کجا بروم؟ به چه کسی پناه ببرم؟ اگر در خانه در فشار و سختی قرار گیرم به کجا بروم؟ این همان مظلومی است که «لایجد علیک ناصراً الّا اللَّه»؛ امامعلیه السلام به ما میفرماید از اینگونه ظلم بر حذر باشید، یا در محیط کار کسی که قدرتی پیدا میکند و میتواند دیگران را اذیت کند، و از کار بیکار کند، آنها هم نمیتوانند به جایی شکایت کنند، کسی خریدار حرف آنان نیست، هیچ یاوری جز خدا ندارند.
از اینگونه ظلمها باید پرهیز کرد که ریشه انسان را قطع میکند، اگر کسی تصور کند در زندگی به دیگران ظلم کرده و آثارش را ندیده است، اشتباه میکند گاهی آثاری که بر اعمال انسان مترتّب میشود آثار فیزیکی و خارجی و جسمی نیست گاهی ظلم روحیات دینی انسان را از بین میبرد، اعتقادات و ایمان انسان ضعیف میشود.
1) 154. بحارالأنوار، 46/153.
«لیس شیء أدعی إلی تغییر نعمة اللَّه و تعجیل نقمته من إقامة علی ظلم»؛
هیچ چیز مانند به پا داشتن ظلم، نعمت خدا را دگرگون و کیفر او را نزدیک نمیکند، یعنی ظلم است که نعمتهای الهی را سلب میکند، ظلم است که انسان را خانه خراب میکند، ظلم است که اساس زندگی انسان را متزلزل میکند.
«فإنّ اللَّه سمیع دعوة المضطهدین»؛
خدای متعال دعای ستمدیدگان را میشنود، شنیدن دو معنا دارد.
گاهی میگوییم شما سخن مرا شنیدید یعنی به گوش شما رسید اگرچه ترتیب اثر ندهید و گاهی سخن مرا میشنوید و ترتیب اثر میدهید مثلاً گاهی انسان به دختر و پسرش نصیحت میکند، میگوید این نصیحت را بشنو یعنی ترتیب اثر بده، این هم یک معنا برای شنیدن است اینکه گفته میشود خدای متعال دعای مظلومین را میشنوند یعنی ترتیب اثر میدهد.
«و هو للظالمین بالمرصاد»؛
خدای متعال در کمین ستمگران است.
«وَ لْیکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ، وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یجْحِفُ بِرِضَی الْخَاصَّةِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ. وَلَیسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَؤُونَةً فِی الرَّخَاءِ، وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلَاءِ، وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ، وَأَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ، وَأَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ، وَأَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ، وَأَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ. وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ، وَجِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ، وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ، الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ؛ فَلْیکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَیلُکَ مَعَهُمْ»؛
باید محبوبترین کارها نزد تو اموری باشند که با حقّ و عدالت موافقتر و با رضایت عامّه مردم هماهنگتر است، چرا که خشم عموم مردم، خشنودی خواص را بیاثر میسازد، امّا ناخشنودی خاصان با رضایت عموم، جبرانپذیر است.
(این را نیز بدان که) احدی از رعایا از نظر هزینه زندگی در حالت صلح و آسایش، بر والی سنگینتر و به هنگام بروز مشکلات در اعانت
و همکاری کمتر و در اجرای انصاف ناراحتتر و به هنگام درخواست و به هنگام درخواست و سؤال پر اصرارتر و پس از عطا و بخشش کم سپاستر و به هنگام منع خواستهها دیر عذر پذیرتر و در ساعات رویارویی با مشکلات کم استقامتتر از «گروه خواص» نخواهند بود، ولی پایه دین و جمعیت مسلمانان و ذخیره دفاع از دشمنان تنها «عموم ملّت» هستند، بنابراین باید گوش تو به آنها و میلت با آنان باشد.
در این فراز امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک اشتر میفرماید: مردمی که رعیت تو هستند دو گروهند:
1 - اقلیت که خواص به حساب میآیند.
2 - اکثریت که عامّه مردم هستند.
یک جمعیت صد هزار نفری را در نظر بگیرید، در این صد هزار نفر پنجاه نفر، صد نفر، هزار نفر پیدا میشوند که خرجشان از دیگران جداست به اینها میگویند خواص، و نود و نه هزار نفر عامّه مردم را تشکیل میدهند.
یک مصداق خواص هم اطرافیان خود حاکم هستند، افراد مقتدری که قدرتشان وابسته به قدرت حاکم است و جزء شخصیتهای یک شهر به حساب میآیند.
یک مصداق خواص هم ثروتمندان است، کسانی که ثروت کلانی
دارند و خرجشان از دیگران جداست. وضع عامّه مردم به این صورت است که مثلاً یک خانه پنجاه متری، صد متری، دوست متری دارند، یک مغازه دارند، شغلی و سرمایهای در حدّ معمول دارند، ولی در کنار این جمعیت، آن پنجاه نفر، صد نفر، هزار نفر خواص ثروت بسیاری دارند، مثلاً در زمان ما، دو میلیارد، سه میلیارد، پنج میلیارد، ثروت دارند.
سخن امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک این است که در جامعهای که در یک طرف خواص زندگی میکنند چه از حیث قدرت، چه ثروت و در طرف دیگر عامّه مردم زندگی میکنند توجّه تو باید به عامّه مردم باشد، برنامههایت عامّه مردم را راضی کند، اگرچه آن قشر خاص ناراضی باشند.
و این یک واقعیتی است که اگر حاکم بخواهد حکومتش حکومت دینی و خدا پسند باشد حتماً باید جانب عامّه مردم را مراعات کند، یعنی سیاستگذاریها، برنامهریزیها، آییننامهها به صورتی باشد که عامّه مردم از او راضی باشند، نارضایتی آن گروه خواص به او لطمهای نمیزند، ولی اگر به عکس عمل کرد، سیاستها و برنامههایش فقط همان گروه خاص را راضی کند ثروتمندها، ثروتمندتر شوند، آنها که شخصیتی دارند با شخصیتتر شوند آنها که قدرتی دارند، قدرتمندتر شوند، ولی عامّه مردم روز به روز در سختی و فشار بیشتر قرار گیرند، چنین حکومتی نمیتواند ادامه پیدا کند و اگر تداوم هم داشته باشد، نمیشود گفت این حکومت، دینی و اسلامی است.
«ولیکن احبّ الامور الیک اوسطها(1)فی الحق»؛
محبوبترین کارها نزد تو باید کارهایی باشند که به حقّ نزدیکتر است.
«و أعمّها فی العدل و اجمعها لرضی الرعیة»؛
باید محبوبترین کارها به سوی تو کارهایی باشد که در عدالت فراگیرتر و رضایت مردم را بیشتر شامل شود، یعنی همانگونه که گفته شد در یک جمعیت صدهزار نفری برنامهها به صورتی نباشد که هزار نفر راضی و نود و نه هزار نفر ناراضی باشند، بلکه برنامهها به صورتی باشد که همه راضی باشند، اگر بنای نارضایتی است، آن هزار نفر ناراضی باشند، مانعی ندارد.
البته معنای این کلام امامعلیه السلام این نیست که به کسانی که قدرتی دارند، ثروتی دارند ظلم شود، بحث ظلم مطرح نیست، بلکه بحث راضی بود و ناراضی بودن است، سیاستگذاریها باید به صورتی باشد که وقتی اعلام میشود اگر صد نفر میشنود نود و نه نفر خوشحال شوند اگرچه یک نفر ناراحت شود، چرا؟ دلیل آن را امیرمؤمنانعلیه السلام در جمله بعد بیان میفرماید:
«فإنّ سخط العامة یجحف برضی الخاصّة»؛
زیرا ناراحتی عامّه مردم خشنودی خواص را بیاثر میگرداند و از میان میبرد.
1) 155. کلمه اوسطها فی الحق را علّامه مجلسی «نزدیکتر به حقّ» معنا کرده است، ترجمه خوبی است امّا اینکه چگونه با ریشه لغت قابل تطبیق است باید بررسی کرد.
«و انّ سخط الخاصّة یغتفر مع رضی العامة»؛
و ناخشنودی خواص در حالی که عامّه مردم راضی باشند زیان و اثری ندارد.
وقتی عامّه مردم راضی باشند، نارضایتی چند نفر چه اثری دارد؟
البته اگر امکان داشته باشد که برنامهها رضایت همه را به دست آورد خوب است، امّا در بسیاری از شرایط ممکن نیست، یا باید جهتگیری برنامهها به صورتی باشد که ثروتمندها ثروتمندتر شوند، قدرتمندها قدرت بیشتری پیدا کنند و کم کم در اساس حکومت نفوذ و دخالت کنند و یا به صورتی باشد که عامّه مردم را راضی نگه دارد.
حاکم اسلامی باید با برنامه ریزی صحیح تمام برنامههایش را طبق احکام الهی پیش ببرد، مطابق آیات و روایات، حلال و حرام، و نود و نه هزار نفر از جمعیت صدهزار نفری را راضی نگه دارد اگرچه هزار نفر ناراضی شوند.
امیرمؤمنانعلیه السلام در این قسمت ویژگیهایی از این هزار نفر و از آن نود و نه هزار نفر بیان میکند، خصوصیات خواص مردم و عامّه آنان.
خصوصیاتی در آن گروه خاص است که باعث میشود تا حاکم در بند رضایت آنها نباشد و ویژگیهایی در آن گروه عامّه وجود دارد که باعث میشود تا حاکم بیشتر برای رضایت آنها، زندگی و رفاه آنان تلاش کند از این قرار است:
1 - و لیس احد من الرعیة اثقل علی الوالی...
روزی که وضع حکومت از نظر اقتصادی خوب باشد، سختی و گرفتاری نباشد، آن جمعیتی که بیشتر از همه برای دولت خرج میتراشند و از بیت المال به نفع خود استفاده میکنند همان قشر خاص است.
مثلاً در یک شهر، یک راههای اصلی وجود دارد که عامّه مردم از آن استفاده میکنند، امّا گاهی راههایی مطرح میشود و مخارجی برای آن در نظر گرفته میشود که تنها ده نفر، یا سی نفر یا پنجاه نفر از آن سود میبرند، چون عامّه مردم یا از وسیله نقلیه بیبهرهاند و یا اگر وسیله نقلیه در اختیار دارند، چنین توقعی ندارند که تمام راه تا درِ خانه آنها تا خانه - ییلاقی و قشلاقی - آنها از امکانات لازم بهرهمند باشد.
2 - و أقلّ معونةً له فی البلاء
روزی که برای حکومت گرفتاری پیش بیاید گروه خاص کمترین کمک و یاری را دارند، ما در این چند سال بارها شاهد بودهایم، وقتی مصیبتی پیش میآید، کمترین کمک را همان قشر خاص میکنند، مثلاً گرفتار سیل یا زلزله شدیم مشاهده کردیم که چه کسانی کمک میکردند یا در ایام عید در جشن نیکوکاری یا هفته کمک به مستمندان شما آمار بگیرید ببینید چه کسانی هستند که کمک میکنند، همین حقوق بگیرها و همین کسبه ضعیف هستند که یاری میکنند.
یک حقوق بگیر اگر تمام حقوق او در ماه پنجاه هزار تومان باشد،
دو هزار تومان کمک میکند، امّا کسی که درآمد او در ماه ده میلیون تومان است چقدر باید کمک کند؟ او یا اصلاً کمک نمیکند یا بسیار کم.
البته این مطلب کلیت ندارد ولی غالباً اینطور است.
بنابراین به فرموده حضرت، آن گروه خاص روزی که وضع حکومت خوب باشد، بیشترین هزینه را بر دولت تحمیل میکنند و روز گرفتاری و مصیبت کمترین یاری و کمک را انجام میدهند، در روز خوبی، باری سنگینتر از بار آنها بر دوش دولت، و در روز سختی کمکی کمتر از آنها برای دولت نیست.
3 - و أکره للانصاف
اگر دولتی بخواهد منصفانه عمل کند، آن قشری که بیش از همه از انصاف ناراضی است همان قشر خاص است.
مثلاً در بحث مالیات اگر به تناسب درآمد، مالیات گرفته شود عامّه مردم حاضر به پرداخت آن هستند البته امروز با افراد فراوانی برخورد میکنیم که در مورد آنها تناسب درآمد با مالیاتشان رعایت نمیشود اگر مردم از مالیات در مواردی ناراضی هستند چون گاهی مالیاتهایی بیحساب معین میشود و الّا اگر واقعاً حسابرسی باشد همان کاسب ضعیف هم اگر به تناسب درآمدش برای او مالیات معین کنند، حاضر به پرداخت است. امّا آیا صاحبان ثروتهای کلان حاضرند مالیات خود را بپردازند؟ نه، آنها حاضر نیستند که منصفانه عمل کنند امّا عامّه مردم از اینکه با آنها منصفانه رفتار شود راضی هستند.
4 - و أسأل بالالحاف
چهارمین ویژگی گروه خواص این است که بیش از همه در مورد خواستههایشان اصرار میکنند، در حالی که عامّه مردم هم از دولت خواستههایی دارند ولی گاه گاهی تقاضای خود را میگویند، مثلاً در زمان ما عامّه جمعیت گاهی در راهپیماییها در قطعنامهها، خواستههای رفاهی خود را میگویند ولی اصرار نمیورزند، امّا گروه خاص، هم خواسته آنها از دولت بیشتر است و هم بر خواسته خود بسیار اصرار میکنند، و اگر عامّه مردم که با سختی زندگی میکنند گاهی گله میکنند، این گلهها را هم از آن قشر خاص یاد میگیرند.
5 - و اقلّ شکراً عند الاعطاء
ویژگی پنجم قشر خاص این است که وقتی هم به آنها عطایی میشود، سپاسشان از همه کمتر است گویا همیشه خود را طلبکار میدانند در حالی که وقتی به عامّه مردم کمکی میشود، سپاسگذاری میکنند با اینکه بیت المال، مال آنهاست و از مال خودشان به آنها داده میشود امّا سپاسگذارند.
6 - و ابطأ عذراً عند المنع
ویژگی ششم: اگر شرایطی پیش بیاید که امکان کمک به آنها نباشد و از آنها عذرخواهی شود، به این زودی عذرپذیر نیستند، امّا این عامّه مردمند که عذرخواهی مسؤولین را خیلی خوب میپذیرند و قانع میشوند.
وقتی به آنها گفته میشود که مسؤولین حکومت قصد خیر دارند، قصد دارند روز به روز مملکت به پیش برود، امّا مشکلات فراوان است، کسی قصد خیانت ندارد، عامّه مردم قانع میشوند، امّا آن گروه خاص قانع نمیشوند.
7 - و اضعف صبراً عند ملمّات الدهر من اهل الخاصة
ویژگی هفتم: صبر گروه خاص در حوادثی که پیش میآید از همه کمتر است، امّا عامّه جمعیت صبر میکنند، اگر مشکلاتی در پیش است، اگر گرفتاریهایی برای حکومت پیش میآید عامّه مردم تحمّل میکنند.
با توجّه به این هفت ویژگی گروه خاص که در سختیها بارشان از همه بیشتر، در گرفتاریها یاریشان کمتر، از برخورد منصفانه کراهتشان بیشتر، اصرارشان از همه فزونتر، سپاسشان کمتر، پذیرش عذرشان از همه کندتر و صبرشان از همه کمتر، با همه این اوصاف، اگر برنامهریزی دولت به صورتی باشد که اینها ناراضی باشند و عامّه مردم راضی چه ضرری دارد.
«و انمّا عماد الدّین، و جماع المسلمین، و العدة للاعداء، العامة من الامة»
1 - عماد الدّین
این اکثریت مردمند که پشتوانه دین هستند، خیمه دین به پشتوانه
اکثریت مردم پابرجا است، آنچه دین به وسیله آن قائم است عامّه مردمند، آن گروه خاص چه دلی برای دین میسوزانند؟
2 - جماع المسلمین
آنچه موجب انبوهی مسلمین است عامّه مردمند.
3 - و العدة للاعداء
جمعیتی که در روز جنگ و نبرد میتوانند در مقابل دشمن صف آرایی و عرض اندام کنند همین عامّه مردمند، اگر روز فداکاری با جان است، روز فداکاری با مال است، روز صبر بر گرفتاری است، روز طرفداری از حکومت است، در همه این ایام این عامّه مردمند که آماده هرگونه فداکاری هستند.
«فلیکن صغوک لهم، و میلک معهم»
حال که آن گروه خاص آن هفت ویژگی و عامّه مردم این سه ویژگی را دارند، باید محبّت تو برای عامّه مردم باشد، تمایل تو به طرف عامّه مردم باشد نه به طرف آن قشر خاص (باز تکرار میکنم، بحث ظلم به گروه خاص نیست، بلکه منظور این است که حاکم به این فکر نباشد که ثروتمندان از ثروت بیشتری و قدرتمندان از قدرت بیشتری برخوردار شوند).
مرحوم ابن میثم در شرح نهج البلاغه در ویژگیهای هفت گانه خواص توضیحاتی دادهاند.
در ذیل جمله «أثقل علی الوالی مؤونة فی الرخاء»؛ خواص در روز
راحتی بارشان از همه سنگینتر است، میفرماید: خواص جامعه، زندگی گسترده با حواشی فراوان دارند که اگر دولت بخواهد این زندگی را اداره کند باید مخارج زیادی را متحمّل شود ولی سایر مردم زندگی عادی و متوسطی دارند و هزینه چندانی بر دولت تحمیل نمیکنند.
و در جمله «و أقل معونة فی البلاء»؛ در گرفتاری کمک کمتری میکنند، فرموده است: مگر در موارد استثنایی، سلیمان هم ثروت داشت، در اولیاء خدا هم کسانی بودند که ثروت داشتند، ولی معمولاً هر چه ثروت زیادتر میشود، علاقه به آن هم بیشتر میشود، و چون علاقه آنها به مال بیشتر از عامّه مردم است، روز گرفتاری کمک کمتری میکنند معمولاً هر کسی مال کمتری دارد علاقه او هم کمتر و هرچه ثروت زیادتر میشود علاقه زیادتر است و چون علاقه خواص به مال بیشتر است کمک آنها هم کمتر است.
و در جمله «و أسأل بالالحاف»؛ گروه خاص اصرارشان بیشتر است، میفرماید: سرّ آن این است که اینها چون قدرت دارند فکر میکنند که والی از اینها حساب میبرد، اینکه با والی محکم سخن میگویند و اصرار میکنند، چون میگویند اقتصاد در دست ماست، ما هستیم که میتوانیم وضع اقتصادی را بالا ببریم، یا پایین بیاوریم، به همین جهت با جرأت بیشتری خواستههای خود را مطرح میکنند و بر آن اصرار میورزند.
و در جمله «و اقل شکراً»؛ سپاسشان کمتر است، میفرماید: چون گروه خاص خود را سزاوار خدمت میدانند، میگویند دولت تابع ماست، باید به ما خدمت کند.
اینها حکومت را محتاج خود میدانند و دولت را از خودشان ترسناک میدانند، میگویند دولت از ما میترسد و برای ما حساب باز میکند، بنابراین چه سپاسی؟ چه شکری؟
و در جمله «ابطأ عذراً عند المنع»؛ گروه خاص در عذر پذیری از همه کندترند، میفرماید: چون آنها خود را واقعاً طلبکار میدانند هرچه از آنها عذرخواهی شود، نمیپذیرند.
و در جمله «اضعف صبراً»؛ صبرشان کمتر است، میفرماید: چون به زندگی مرفّه عادت کردهاند در هنگامه حوادث نمیتوانند صبر و تحمّل کنند.
بنابراین همانگونه که در شرح ابن میثم آمده است، امیرمؤمنانعلیه السلام در این فرازها با بیان صغری و کبرای منطقی نتیجهگیری میکند که ویژگیهای خواص و عوام چیست؟ عقل و دین ایجاب میکند که حاکم به فکر عامّه مردم باشد نه فقط خواص جامعه.
«وَلْیکُنْ أَبْعَدَ رَعِیتِکَ مِنْکَ، وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ؛ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیوباً، الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلَا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَیکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ، وَاللَّهُ یحْکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْکَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یسْتُرِ اللَّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیتِکَ. أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ، وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ، وَتَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لَایضِحُ لَکَ، وَلَاتَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ، فَإِنَّ السَّاعِی غَاشٌّ، وَإِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ»؛
باید آنها که نسبت به رعیت عیبجوترند از تو دورتر و نزد تو مبغوضتر باشند؛ زیرا مردم عیوبی دارند که والی در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزوارتر است. درصدد مباش که عیب پنهانی آنها را به دست آوری، بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایت ظاهر گشته، اصلاح کنی، و آنچه از تو مخفی است، خدا درباره آن حکم میکند.
بنابراین تا آنجا که توانایی داری عیوب مردم را پنهان ساز، تا خداوند عیوبی را که دوست داری برای مردم فاش نشود، مستور دارد.
(با برخورد خوب) عقده آنها را که کینه دارند بگشا و اسباب هر دشمنی و عداوت را از خود قطع کن و از آنچه برایت روشن نیست تغافل نما. به تصدیق سخن چینان تعجیل مکن؛ زیرا آنان گرچه در لباس ناصحین جلوهگر شوند، خیانت میکنند.
در این قسمت امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک میفرماید: کسانی که به دنبال عیوب مردم هستند، از عیوب آنان تجسّس و تفحّص میکنند تا متوجّه عیوب آنان شوند، چنین انسانهایی باید دورترین مردم از تو باشند و بیشتر از همه اینها را دشمن بداری نباید چنین افرادی نزد تو موقعیتی داشته باشند، نباید از نزدیکان تو حساب شوند و مورد علاقه تو باشند.
«فإنّ فی الناس عیوباً، الوالی أحقّ من سترها»؛
مردم نقاط ضعفی دارند که والی از همه سزاوارتر است به اینکه آن نقطه ضعفها را بپوشاند.
«فلا تکشفنّ عما غابت عنک منها»؛
هرگز عیوبی که مخفی است، نقاط ضعفی که مخفی است آشکار مکن، اگر پوشیده است بگذار پوشیده باشد.
شاید عنایت امیرمؤمنانعلیه السلام به این مطلب است که مردم در جامعه اسلامی یک زندگی عمومی دارند و یک زندگی خصوصی، در زندگی عمومی هر کسی صبح از خانه بیرون میآید، یا مشغول کسب و تجارتی است، یا در ادارهای مشغول خدمت است و یا به شغلهای
دیگر، هر کسی به کاری مشغول است و با همدیگر ارتباطاتی دارند، اگر کسی در این ارتباطات کار خلاف روشنی انجام دهد، این یک حساب دیگری دارد.
امّا از طرف دیگر هر کسی یک زندگی خصوصی و شخصی دارد که اگر ما تجسّس کنیم ممکن است نقاط ضعفی پیدا کنیم، در این قسمت ما هیچ وظیفهای نداریم بلکه همین تجسّس ما برای به دست آوردن نقاط ضعف مخفی دیگران، کار خلافی است و سلامت و امنیت جامعه را از بین میبرد.
این جمله را به این جهت عرض کردم که گاهی وقتی این عبارت و مانند آن خوانده میشود، شاید برای بعضی این سؤال مطرح شود که مسأله امر به معروف و نهی از منکر چه میشود؟ مسأله تعزیر و تنبیه توسط حاکم اسلامی چه میشود؟ حاکم اسلامی باید خلاف کارها را تنبیه کند اگر به والی بگوییم عیب همه را بپوشان پس چگونه متخلّفین را تنبیه کند؟ آیا والی باید به صورتی وانمود کند که من خلاف را ندیدهام؟
پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا اگر کسی خلافی مرتکب شد ما باید به او تذکّر بدهیم، امر به معروف و نهی از منکر کنیم، امّا لازمه تذکّر این نیست که عیب او را افشا کنیم، عیب او را به دیگران بگوییم و آبرویش را ببریم.
و امّا مسأله تنبیه و تعزیر توسط حاکم آن هم مربوط به خلافکاریهای ظاهری است مربوط به کسی است که در ملاء عام خلاف میکند و همه را میبینند.
امّا در زندگی خصوصی مردم، نه حکومتها باید دخالت کنند و نه مردم. البته اگر احتمال بدهیم در خانهای علیه اسلام توطئه میشود یا باندی که موجب فسادند مشغول فعالیت هستند این هم حساب جدایی دارد، امّا اگر توطئهای در کار نیست، باند فساد در کار نیست بلکه آنچه مطرح است امور عادی و روزمرّه مردم است که ممکن است مرتکب گناه هم بشوند، کسی حقّ تجسّس ندارد.
به طور کلی وقتی ما روایات را مورد مطالعه قرار میدهیم، در مورد عیوب انسان در سه مرحله سخن گفته شده است.
مرحله اوّل: اینکه انسان باید به فکر عیوب خود و اصلاح آن باشد.
و مرحله دوم: اینکه اگر دیگران عیب او را تذکّر دادند، استقبال کند.
و مرحله سوم: اینکه هرگز به دنبال عیوب دیگران نباشد.
در اینجا چند روایت را که به هر کدام از این سه مرحله اشاره دارد، ذکر میکنم.
و امّا در مرحله اوّل: روایات به ما آموزش میدهند که به فکر چارهجویی در مورد عیوب خود باشیم.
در روایتی امامعلیه السلام میفرماید:
«إذا اراد اللَّه عزّوجلّ بعبد خیراً بصّره بعیوب نفسه»؛(1)
هنگامی که خداوند خیر و خوبی بندهاش را اراده کند او را به عیوب خود آگاه میکند.
اصولاً خیر انسان در آگاهی به عیوب خویشتن است، همانگونه که اگر کسی بیماری جسمی داشته باشد امّا متوجّه بیماری خود نباشد، بیماری او را از درون از بین میبرد در حالی که او متوجّه نیست، در بیماریهای روحی و معنوی هم همینطور است اگر بداند که بیمار است به فکر معالجه میافتد.
امیرمؤمنانعلیه السلام در وصیت به امام مجتبیعلیه السلام میفرماید:
«ای بنی من ابصر عیب نفسه شغل عن عیب غیره»؛(2)
پسرم کسی که عیب خود را ببیند به همان مشغول میشود و دیگر فرصت پرداختن به عیوب دیگران پیدا نمیکند، کسانی متوجّه عیوب دیگران هستند که توجّهی به عیوب خود ندارند، گاهی میگوییم آنقدر گرفتاری دارم که به گرفتاری کسی نمیرسم، عیوب انسان نیز همینطور است که اگر انسان بفهمد چه عیوبی دارد فرصت تجسّس در عیب دیگران نخواهد داشت.
در نهج البلاغه امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید:
«من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره»؛(3)
کسی که در عیب خود بنگرد از عیبجویی دیگران باز میماند.
و باز در نهج البلاغه میفرماید:
«یا ایها الناس طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس»؛(1)
ای مردم خوشا به حال کسی که عیبهای خودش او را از عیبهای دیگران باز دارد.
بنابراین در مرحله اوّل، انسان باید همیشه به فکر ارزیابی خود باشد، مثل اینکه این روزها بعضی خود را چکاپ میکنند، یعنی همین که احتمال میدهد اختلالی در بدن او وجود داشته باشد، آزمایش و بررسی میکند، در مسائل معنوی هم باید همینگونه عمل کنیم باید خودمان را ارزیابی کنیم اگر عیبی داریم اصلاح کنیم.
و امّا در مرحله دوم: باید علاوه بر اینکه عیوب خود را بررسی میکنیم اگر دیگران هم عیب ما را تذکّر دادند باید استقبال کنیم، امام صادقعلیه السلام میفرماید:
«احبّ اخوانی إلی من أهدی عیوبی إلی»؛(2)
بهترین دوستان من کسانی هستند که عیوب مرا به من یادآوری کنند و این هدیهای است از سوی آنان به من.
باید از هر کسی که عیب ما را به ما میگوید، بپذیریم، اگر دوست است که با خلوص و اخلاص میگوید و اگر دشمن است اگرچه بر اساس دشمنی میگوید امّا باید از این فرصت استفاده کنیم اگرچه او از
روی اخلاص نگفته و قصد اذیت و آزار دارد ولی این فرصتی است که پیش آمده و باید استفاده کرد.
خلاصه اینکه: آنچه از ما خواسته شده این است که اوّلاً در فکر عیوب خود باشیم، و ثانیاً اگر کسی عیبهای ما را گفت چه دوست و چه دشمن استقبال کنیم و از فرصت استفاده کنیم، همانگونه که اگر از بیماری خود بیخبر بودیم و کسی به ما خبر داد از او استقبال میکنیم مثلاً کسی به ما گفت رنگ چهره شما از بیماری شما خبر میدهد از آن استقبال میکنیم و به فکر معالجه خواهیم بود همینطور در بیماریهای روحی و معنوی.
امّا از این دو مرحله که بگذریم، به شدّت از اینکه ما به فکر عیب دیگران باشیم جلوگیری شده است امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید:
«تتبّع العیوب من اقبح العیوب»؛(1)
دنبال عیب دیگران بودن از زشتترین عیبهاست.
امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید:
«الاشرار یتّبعون مساویء الناس و یترکون محاسنهم کما یتّبع الذباب المواضع المفاسدة من الجسد و یترک الصحیح»؛(2)
انسانهای شرور، بدیهای مردم را دنبال میکنند ولی به خوبیهای آنان کاری ندارند همانگونه که مگس به دنبال محل آلوده بدن است، اگر
همه بدن شما سالم باشد و تنها یک جا زخم باشد یک جا آلوده باشد، مگس میگردد و همانجا را پیدا میکند و روی آن مینشیند.
بنابراین نباید دنبال عیوب دیگران باشیم، حال اگر دنبال کردیم و مرتکب این خلاف شدیم و از عیوب دیگران مطّلع شدیم، یا شرایطی پیش آمد که از عیوب دیگران باخبر شدیم، در این صورت وظیفه ما چیست؟
در اینجا وظیفه ما پوشاندن عیب دیگران است، امیرمؤمنانعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
«أمّا ذکر موضع ستر اللَّه علیه من ذنوبه ممّا هو اعظم من الذّنب الّذی عابه به و کیف یذمّه بذنب قد رکب مثله فإن لم یکن رکب ذلک الذنب بعینه فقد عصی اللَّه فیما سواه ممّا هو اعظم منه»؛(1)
کسی که به ذکر عیب برادرش میپردازد آیا موردی را به یاد نمیآورد که خداوند گناه او را نهان داشته؟ آن هم گناهی که از گناهی که بر برادرش عیب گرفته، بزرگتر بوده است؟ و چگونه برادر خود را بر گناهی نکوهش میکند که خود مانند آن را مرتکب شده است؟ و اگر عین آن گناه را مرتکب نشده در ارتکاب گناه دیگری بزرگتر از آن گناه، خدا را معصیت کرده است.
در روایتی آمده است:
«لو تکاشفتم ما تدافنتم»؛(2)
اگر مردم یکدیگر را خوب بشناسند و از عیوب یکدیگر پی ببرند حاضر نبودند همدیگر را دفن کنند، این خدای متعال است که عیبها را پوشانده، ما هم باید عیب دیگران را بپوشانیم.
باز در کلمات قصار حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام آمده است:
«اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله»؛(1)
بزرگترین عیب این است که از دیگران عیبی بگیری که همان عیب در تو وجود دارد.
در اینجا شاید مایه تعجّب باشد چطور میشود انسان خصوصیتی را که خودش دارد در دیگران به عنوان یک عیب بداند، در کتابهای اخلاق سرّ این مطلب را بیان کردهاند، گفتهاند چون انسان خودش را خیلی دوست دارد هر کار بدی که از خودش صادر شود آن را خوب میبیند امّا اگر از دیگران صادر شود بد میداند، زیاد اتفاق میافتد که در دیگری همان عیبی وجود دارد که در خود انسان هم وجود دارد امّا در عین حال به او ایراد میگیرد و از خود غافل است مثلاً شخصی در خانه بدرفتاری میکند من هم بدرفتاری میکنم امّا به او ایراد میگیرم ولی کار خودم را خوب میدانم شخصی نسبت به پدر و مادر بیتوجّه است من هم بیتوجّهم، امّا تنها به او ایراد میگیرم.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید:
«کفی بالمرء عیباً أن ینظر من الناس الی ما یعمی عنه من نفسه»؛(2)
کافی است برای انسان از جهت عیب، اینکه نگاه کند به مردم به چیزی که نسبت به همان چیز در خودش کور است، یعنی همان عیبی را که دیگران دارند، خود او هم دارد ولی عیب مردم را میبیند و نسبت به عیب خود گویا کور است.
مطلب دیگر اینکه ائمه معصومینعلیهم السلام از ما خواستهاند که اگر از گناه و عیب دیگری مطّلع شدیم، اوّلاً آن را بپوشانیم و ثانیاً برای او از پروردگار متعال طلب آمرزش کنیم، اگر چنین نکردیم بلکه آن گناه و عیب را افشا کردیم مثل این است که همان گناه را انجام داده باشیم.
امام صادقعلیه السلام میفرماید:
«من اطّلع من مؤمن علی ذنب أو سیئة فافشی ذلک علیه و لم یکتمها و لم یستغفر اللَّه له کان عند اللَّه کعاملها»؛(1)
کسی که از گناه مؤمنی مطّلع گردد پس آن را افشا کند و بر او نپوشاند و از خدای متعال برای او طلب مغفرت ننماید، در نزد پروردگار همچون کسی است که آن گناه را مرتکب شده است.
یعنی کسی که مرتکب آن گناه شده است چه عقوبت و عذابی دارد؟ آن کسی هم که گناه را افشا کرده است همان عذاب و عقوبت را خواهد داشت، در روایت میخوانیم:
«نهی النبیصلی الله علیه وآله عن النمیمة و الاستماع الیها»؛(2)
پیامبر خداصلی الله علیه وآله از سخن چینی و گوش دادن به آن نهی فرموده است.
در موارد متعدّدی، کسی که مرتکب گناه میشود با کسی که گناه را میشنود شریک است، مانند غیبت که:
«السامع شریک المغتاب»؛(1)شنونده غیبت شریک گوینده است.
گفتن عیوب دیگران هم در بعضی موارد مصداق غیبت است، پس نباید عیب مردم را پیگیری کنیم، نباید برای دیگران بازگو کنیم و نباید از دیگران بشنویم، و اگر کسی پیگیری و بازگو کرد نباید به آن ترتیب اثر بدهیم.
فرمایش امیرمؤمنانعلیه السلام به مالک هم همین است که:
«ولیکن أبعد رعیتک منک و اشنأهم عندک، اطلبهم لمعائب الناس»؛
کسانی که بیشتر دنبال عیب مردمند باید از تو دورتر باشند و تو نسبت به آنان دشمنتر باشی.
«فإنّ فی الناس عیوباً، الوالی احقّ من سترها»؛
زیرا مردم عیوبی دارند، نقاط ضعفی دارند که اگرچه همه باید نقاط ضعف و عیوب یکدیگر را بپوشانند و این وظیفه هر مؤمنی است امّا والی که در حکم پدر جمعیت میباشد به پوشاندن عیوب مردم سزاوارتر است.
«فلا تکشفنّ عمّا غاب عنک منها»؛
به دنبال کشف عیوبی که از تو مخفی است مباش.
«فإنّما علیک تطهیر ما ظهر لک و اللَّه یحکم علی ما غاب عنک»؛
1) 169. السامع الغیبة احد المغتابین، بحارالأنوار، 75/226.
آنچه وظیفه توست پاک کردن عیوبی است که بر تو آشکار گردیده است، و درباره آنچه پنهان است خداوند حکم میکند، یعنی همانگونه که قبلاً بیان شد، در جامعه کارهای خلافی به صورت علنی انجام میشود که همه میبینند، همه میفهمند، در اینگونه موارد حاکم باید متخلّفین را تنبیه کند و الّا حدود الهی تعطیل میشود احترام احکام الهی از بین میرود امّا به دنبال کشف گناه کسی که تظاهر نمیکند، از تو غایب و مخفی است نباش، آنچه تو نمیبینی حسابش با خدای متعال است، او خود میداند و بنده خود.
«فاستر العورة ما استطعت»؛
تا آنجایی که میتوانی نقاط ضعف دیگران را بپوشان، اگر چنین کردی...
«یستر اللَّه منک ما تُحبّ ستره من رعیتک»؛
خداوند آنچه که پوشانیدن آن را از رعیت خود، دوست داری میپوشاند یعنی عیوبی که دوست داری از دید رعیت مخفی بماند، خداوند متعال میپوشاند.
«اطلق عن النّاس عقدة کلّ حقد»؛
این عبارت را به دو صورت ترجمه کردهاند:
یکی: حقد و کینهای در حاکم نباشد و دوم: حقد و کینهای در میان مردم نباشد.
1 - اگر حقد و کینهای نسبت به کسی داری، آن را کنار بگذار از کسی کینهای به دل نداشته باش.
2 - اگر در مردمی که تو بر آنها حاکمی، حقد و کینههایی وجود دارد کاری کن که آن کینهها از بین برود و آن عقدهها باز شود.
«واقطع عنک سبب کلّ وتر»؛
(وتر به معنای عداوت و دشمنی است).
قطع کن از خودت سبب هر دشمنی را یعنی تمام عواملی که میتواند ایجاد دشمنی کند تمام آن اسباب و عللی را که میتواند برای تو دشمنساز باشد، قطع کن و در مقابل، اسباب محبّت و دوستی را ایجاد کن، یعنی باید برنامههای حاکم اسلامی به صورتی باشد که ایجاد محبّت کند.
«و تغافل عن کلّ ما لایضح لک»؛
از آنچه برای تو روشن نیست و به اثبات نرسیده است تغافل کن و نادیده بگیر.
البته در این دستور امامعلیه السلام فرق است بین زندگی شخصی و حکومتی افراد، گاهی از زندگی شخصی کسی بد میگویند و گاهی از زندگی اجتماعی و مسؤولیت حکومتی او، این روایات و امثال آن مربوط به زندگی شخصی است، امّا اگر کسی را حاکم منطقهای کردند و از دایره حکومتی او خیانتی میگویند (نه از زندگی شخصی) معنای سخن امامعلیه السلام این نیست که در این موارد هم تغافل کن، بیاعتنایی کن، نشنیده بگیر، فرق است بین کسی که حاکم منطقهای شده است و در زندگی شخصی او نقاط ضعفی پیدا شود یا در محیط کار و مسؤولیت او در این صورت حاکم باید ترتیب اثر بدهد و ارزیابی و بررسی کند.
«و لا تعجلنّ الی تصدیق ساع»؛
در تصدیق سخن چین تعجیل مکن.
«فإنّ الساعی غاشّ و إن تشبّه بالناصحین»؛
زیرا سخن چین هرچند خود را به لباس خیرخواهان جلوه دهد آدم ناخالصی است، کسی که علیه دیگری سعایت میکند، تلاش میکند دیگری را از مسؤولیتی که دارد پایین بیاورد همین سعایت نشان میدهد که انسان خالصی نیست و الّا اگر انسان خیرخواه و ناصحی بود دست به سعایت نمیزد، اینکه امامعلیه السلام میفرماید: «و لا تعجلنّ» در تصدیق سعایت کننده تعجیل مکن، شاید منظور این باشد که تحقیق کن، بررسی کن، و پس از بررسی و تحقیق ترتیب اثر بده.
«وَلَاتُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یعْدِلُ عَنِ الْفَضْلِ، وَ یعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلَاجَبَاناً یضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ، وَلَاحَرِیصاً یزَینُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ، فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ».
بخیل را در مشورت خود دخالت مده؛ زیرا که تو را از احسان منصرف و از تهیدستی و فقر میترساند و نیز با افراد ترسو مشورت مکن؛ زیرا در کارها روحیهات را تضعیف مینمایند، همچنین حریص را به مشورت مگیر، که حرص را به ستمگری در نظرت زینت میدهد. (همه آنچه درباره این افراد گفتم) به خاطر این است که بخل و ترس و حرص، غرایز و تمایلات متعددی هستند که جامع آنها سوء ظنّ به خدای بزرگ است.
در این قسمت از عهدنامه امیرمؤمنانعلیه السلام دو مطلب است:
1 - مسأله مشورت(1)و اینکه با چه کسانی باید مشورت کرد.
2 - ریشه بسیاری از خصلتهای اخلاقی ایمان و کفر است.
یعنی خصلتهای خوب به ایمان و کمال آن و خصلتهای بد به بیایمانی و ضعف آن بر میگردد.
امّا در مورد مشورت چند نکته است:
گمان نمیکنم روایاتی که از رسول خدا صلی الله علیه وآله و ائمه هدیعلیهم السلام در مورد مشورت به ما رسیده است، تعبّدی باشد، یعنی وقتی ما روایات باب مشورت را میخوانیم آیا به ذهن میآید که رسول خدا صلی الله علیه وآله و ائمه هدیعلیهم السلام میخواستند یک مطلب تعبّدی را بیان کنند یا نه؟ این همان مطلب عقلایی است و چون رسول خدا صلی الله علیه وآله و ائمه هدیعلیهم السلام عقل اوّل، عقل کل و اکمل عقولند به این مسأله ارشاد کردهاند؟ انسان وقتی دقت میکند متوجّه میشود که مشورت تعبّدی نیست و نباید مشورت را با استخاره و یا قرعه خلط کرد، اگر این مطلب مورد قبول باشد در نتیجه در هرجا که میگویند با کسی که دارای این خصوصیات است، مشورت کن و با کسی که دارای آن خصوصیات دیگر است، مشورت نکن، تأکید
1) 170. حریری در کتاب خود «درة الغواص فی اوهام الخواص» که اغلاط خواص را یادآور میشود گفته است: «مشورت غلط است و صحیح مشورة بر وزن مثوبة است».
بر روی این خصوصیات و صفات هم تعبّدی نیست مثلاً میگویند با عالم مشورت کن با جاهل مشورت نکن، در این مورد دلیل آن بسیار روشن است چون انسان وقتی در مسألهای تردید دارد باید با کسی مشورت کند که او آگاه و دانا باشد، اگر با ناآگاه و جاهل مشورت کند چه سودی دارد؟
یا در مسائل دینی اگر میگویند با کسی مشورت کن که باتقوا باشد، خدا ترس باشد، معلوم است که اگر با کسی مشورت کنیم که غیر متدین است ممکن است او سخنی بگوید که به دین ما لطمه وارد کند، یا اگر در همین عهدنامه حضرت میفرماید: با بخیل، با ترسو، با حریص مشورت نکن حضرت دلیل آن را بیان فرموده است.
همینطور روایاتی که میگوید با زنها مشورت نکنید، تعبّدی نیست بلکه حتماً دلیل و ملاک دارد، امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید:
«ایاک و مشاورة النساء الّا من جرّبت بکمال عقل»؛(1)
از مشورت با زنان بپرهیز مگر در مواردی که کمال عقل آنها را تجربه کردهاید.
بنابراین اگر اسلام میگوید با زن مشورت نکن به این معنا نیست که زن بودن خصوصیتی داشته باشد یعنی بگوییم مشورت کردن با مرد و مشورت نکردن با زن یک دستور دینی است.
همین کلام امیرمؤمنانعلیه السلام به تمام سؤالها در این زمینه پاسخ
1) 171. کنزالفوائد، ص 177؛ بحارالأنوار، 103/253.
میدهد، امامعلیه السلام میفرماید با زنها مشورت نکنید مگر در موردی که تجربه کردهاید و کمال عقل او را به دست آوردهاید، بنابراین موارد مختلف فرق میکند، ممکن است زمانهای مختلف متفاوت باشد، در زمانی زنها به دنبال تحصیل کمال باشند و مصداق «الّا من جرّبت بکمال عقل» قرار گیرند و فکر نمیکنم این مطلب صحیح باشد که بگوییم به طور کلی نظر اسلام این است که با زن نباید مشورت کرد و همه جا باید با نظر مشورتی آنان مخالفت کرد، شاهد عرض من همان کلام امیرمؤمنانعلیه السلام است.
معمولاً هدف از مشاوره به دست آوردن نظریه صحیح یا نظریه بهتر و یا بهترین نظریههاست مثلاً رهبر یک امّت در مورد یکی از مسائل مهم کشور نظریه و طرح خاصی دارد ولی احتمال میدهد که اگر از صاحب نظران و متخصّصین و یا از عموم ملّت و یا نمایندگان آنان نظرخواهی کند نظریه بهتر و جامعتری ارائه داده خواهد شد، پس به این منظور با آنان به مشاوره مینشیند که از نقاط ضعف احتمالی نظریه خود آگاه و نظریه و طرح بهتر یا بهترین نظریه و طرح را به دست آورد.
واضح است که اینگونه مشورت در مورد رسول خدا صلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام معنی ندارد؛ زیرا آنان در اثر کمال عقل و علم و درایت و ارتباط با وحی و ماوراء این عالم و تأیید الهی و عصمت و مصونیت از خطا و اشتباه، همواره بهترین نظریهها و طرحها را در همه امور در
اختیار دارند و هیچ گاه نیازی به استفاده از فکر و نظریه و علم دیگران نخواهند داشت.
از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود:
«امّا انّ اللَّه و رسوله لغنیان عنها...»؛(1)
آگاه باشید خدا و رسول او از مشاوره و مشورت با مردم بینیازند...
و نیز امیرمؤمنان علیعلیه السلام در آنجا که ابن عباس نظریه خود را درباره مطلبی به آن حضرت گفت و نظرش با نظر آن گرامی موافق نبود فرمود:
«علیک أن تشیر علی فإذا خالفتک فاطعنی»؛(2)
و یا به این عبارت فرمود:
«لک أن تشیر علی و أری فإن عصیتک فاطعنی»؛(3)
تو نظر خود را بگو امّا اگر من با نظر تو موافق نبودم تو موظّفی که از نظر من پیروی کنی.
و نیز هنگامی که طلحه و زبیر به علیعلیه السلام اعتراض کردند که چرا با ما مشورت نمیکنی حضرت در پاسخ آنان فرمود:
«لا وقع حکم جَهِلْتُه فاستشیرکما و اخوانی المسلمین و لو کان ذلک لم أرغب عنکما و لا عن غیرکما...»؛(4)
1) 172. تفسیر درالمنثور، 2/90.
2) 173. وسائل الشیعه، 8/428.
3) 174. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 332، نظر ابن عباس این بود که امامعلیه السلام در آغاز کار به طلحه و زبیر و معاویه حکومت بصره و کوفه و شام را بدهد تا کارشکنی نکنند و پس از استقرار و سر و سامان پیدا کردن حکومت امام، آنان را برکنار زد. امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود: به خدا پناه میبرم از اینکه دین خود را به وسیله دنیای دیگران فاسد کنم.
4) 175. نهج البلاغه، خطبه 205.
حکمی که به آن جاهل باشم پیش نیامده است تا در مورد آن با شما و سایر برادران دینی مشورت کنم و اگر چنین موردی پیش میآمد از مشاوره با شما و دیگران روگردان نبودم.
بنابراین از اینکه رسول خدا و امامانعلیهم السلام به مشاوره با مردم مأمور شده و با آنان مشورت میکردند نباید چنین نتیجه بگیریم که آنها در برخی امور علم و آگاهی کامل نداشته و میخواستهاند از فکر و علم و تخصّص و آگاهی دیگران استفاده کنند.
و اصولاً باید بدانیم که مشورت کردن همیشه دلیل بر ناآگاهی مشورت کننده نیست؛ زیرا در بسیاری از موارد، مشورت به منظورهایی غیر از کسب آگاهی بیشتر و یا به دست آوردن نظریه بهتر، انجام میشود یعنی با اینکه مشورت کننده علم و آگاهی کامل نسبت به یک مسأله دارد و نظریهاش صد در صد مطابق با واقع است در عین حال همان مسأله را با دیگران در میان میگذارد و با آنان به مشاوره میپردازد. بدیهی است در این صورت هدف از مشورت کسب آگاهی نیست بلکه هدف یا هدفهای دیگری در کار است.
مشورت رسول خدا صلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام به چه منظور انجام میشود؟
میشود؟
مشورت رسول خدا صلی الله علیه وآله و امامان معصوم علیهم السلام با امّت برای جلوگیری از اشتباه خود و استفاده از آراء امّت نیست؛ زیرا آنان معصوم
از خطا و لغزش هستند و از علم گسترده الهی بهرهمند میباشند، بلکه مشاوره آنان با امّت به منظورهای زیر است:
1 - مشاوره برای شخصیت دادن به امّت
مشاوره رسول خدا صلی الله علیه وآله با امّت میتواند برای شخصیت دادن به آنها باشد تا نپندارند که آن حضرت به آنان اعتنایی ندارد و برای رأی و نظریه ایشان ارزشی قایل نیست بلکه برعکس دریابند که آن گرامی برای ایشان حسابی باز کرده و شخصیت و احترامی قایل است.
و عیناً این مطلب درباره اداره کنندگان مملکت که معصوم نباشند نیز صادق است، یعنی میتوانند در مشورتهای خود با مردم علاوه بر استفاده از نظریههای آنان، این هدف را نیز داشته باشند که به مردم شخصیت دهند تا در نتیجه مردم به دولت خود علاقمند شده و در همکاری با او بیشتر بکوشند.
2 - مشورت برای آزمایش
از فواید و آثار محافل شور و مشورت این است که کم کم صاحب نظران دقیق و متخصّصین حقیقی از سایر افرادی که از دقت نظر و تخصّص و اصابت رأی بهرهای ندارند یا کمتر دارند، شناخته میشوند و نیز افراد خیرخواه و دلسوز و مؤمن و همچنین افراد فرصت طلب و ماجراجو و منافق شناخته و معرفی میگردند.
بنابراین احتمال دارد که گاهی مشاوره رسول خدا صلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام به این منظور باشد که خیرخواهان و مسلمانان واقعی از
منافقین و مدّعیان دروغین جدا گشته و صاحبنظران از افراد عادی و کوتاه فکر باز شناخته شوند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«استشر اعدائک تعرف من رأیهم مقدار عداوتهم و مواقع مقاصدهم»؛(1)
با دشمنانت مشورت کن تا از این راه میزان دشمنی آنان و اهدافشان را به دست آوری.
3 - مشورت برای رشد فکری مردم
مشاوره رهبر ملّت و اداره کنندگان مملکت با مردم موجب میشود که مردم نیز فکر خود را به کار بیندازند و همه با هم در جستجوی حقیقت و بهترین راه و رأی باشند.
توضیح اینکه: در عین حال که رسول خدا صلی الله علیه وآله به رأی و نظریه امّت نیازی ندارند ولی باز موظّف است که با آنان مشورت کند تا آنان هم، فکر خود را به کار بیندازند و در نتیجه رشد فکری پیدا کرده و خمود و جامد بار نیایند.
4 - مشاوره برای استفاده از تأیید مردم
رسول خدا صلی الله علیه وآله با اینکه میداند نظر او صد در صد صحیح است باز مشورت میکند تا دیگران هم همان نظر صحیح را تأیید کنند و کاری که انجام میگیرد مورد اتفاق و تأیید همه افراد باشد.
و واضح است که اگر مردم کاری را مورد تأیید خود بدانند خیلی
1) 176. غرر الحکم و درر الکلم، 2/233.
بیشتر و بهتر در انجام آن کوشش میکنند تا کاری که به آنها دستور داده شده و یا به عبارت دیگر تحمیل گردد و در مورد آن از خودشان نظرخواهی نشود.
5 - مشورت برای آگاه شدن مشورت شوندگان
ممکن است گاهی نظر مردم با نظر رسول خدا صلی الله علیه وآله مخالف باشد در این صورت آن حضرت با اینکه به صحّت نظر خود صد در صد یقین دارد ولی چون میداند مخالفت مردم با او از روی غرض ورزی نیست و فقط به خاطر این است که مطلب را درست تشخیص ندادهاند از این رو با آنان به مشورت مینشیند تا در ضمن بررسی نظریهها، خودشان به صحیح بودن نظر آن حضرت آگاه و به اشتباه خود پی ببرند و اختلاف برطرف شود.
6 - مشورت برای اینکه بدانند حکومت او استبدادی نیست
مشاوره رسول خدا صلی الله علیه وآله که اوّلین شخصیت علمی، مذهبی، روحانی، کشوری و لشکری حکومت اسلامی است، میتواند بهترین دلیل بر استبدادی نبودن حکومت او باشد.
بنابراین اگرچه رسول خدا صلی الله علیه وآله به آراء امّت نیازی ندارد امّا در عین حال باید با آنان مشاوره کند تا از این راه استبدادی نبودن حکومت اسلامی را به دنیا اعلام نماید و نیز مردم نتوانند او را به استبداد متهم سازند و نیز پذیرش برنامههای او بر ایشان سنگین نباشد.
7 - مشاوره برای اینکه در صورت شکست انتقاد بیجا نکنند
تصمیمهایی که یک رهبر (گرچه معصوم باشد) میگیرد ممکن است در عین اینکه به صلاح و مصلحت امّت و کشور باشد با شکست ظاهری مواجه گردد در اینگونه موارد اگر از خود مردم نظرخواهی شده باشد پس از شکست، زبان به انتقاد باز نمیکنند بلکه آن را توجیه مینمایند؛ زیرا که خودشان هم به آن تصمیم و طرح رأی موافق دادهاند.
امّا اگر بدون نظرخواهی از آنان، انجام شده باشد پس از شکست شروع به یک سلسله انتقادها و اعتراضها و تضعیف رهبری و دولت میکنند و از این راه مشکلاتی را به بار میآورند.
8 - مشاوره برای اینکه معلوم شود خلق خدا نزد خدا احترام دارند
ممکن است خدای متعال برای این به رسول بزرگوارش صلی الله علیه وآله دستور مشورت و مشاوره با امّت داده باشد که معلوم گردد بندگان خدا نزد او محترمند و تا این حدّ شایستگی دارند که میتوانند مورد مشاوره پیامبر خود قرار گیرند.
بنابراین رهبران و اداره کنندگان کشور و نیز همه کسانی که در رأس کاری قرار میگیرند باید بدانند خلق خدا نزد خدا محترمند و باید به آنان عنایت کامل داشته باشند و به تعبیر دیگر خلق خدا را اصل، و خود را خادم آنان بدانند نه اینکه آنان را مانند کودکانی نیازمند به قیم و سرپرست و خود را سرپرست و فرمانده بیچون و چرای آنان فرض کنند.
9- مشورت برای اینکه مردم بدانند نظرخواهی از دیگران عیب وعار نیست
ممکن است برخی از مردم و یا کسانی که مسؤولیت اداره کشور را به عهده دارند فکر کنند که مشورت کردن و نظرخواهی از مردم دلیل بر جهل و ناآگاهی است و اظهار جهل و ناآگاهی برای انسان نقص است.
ولی هنگامی که ببینند رسول خدا صلی الله علیه وآله اوّلین شخصیت علمی و روحانی، کشوری و لشکری اسلام با امّت به مشورت میپردازد، میفهمند که مشاوره کردن نقص و ننگ نیست بلکه از کارهای بسیار پسندیده و نیک است.
و نیز آنان که در اثر تکبّر و خودبینی مشورت کردن را کسر شأن خویش میبینند خود را چنین قانع میکنند که ما از پیامبر خدا بالاتر نیستیم او مشورت میکرد ما هم باید مشورت کنیم و خواه ناخواه به آن تن میدهند.
10 - مشورت رسول خداصلی الله علیه وآله برای این است که امّت به او تأسّی کنند
رسول خداصلی الله علیه وآله دستور داشت با امّت مشاوره کند و میکرد تا برای همه مسلمانان و به خصوص رهبران و اداره کنندگان کشورها سرمشق باشد.
یعنی هنگامی که ببینند رسول خدا صلی الله علیه وآله با آن همه عقل و درایت و عدم نیاز به آراء دیگران باز با اصحابش مشورت میکند میفهمند که هیچکس از مشاوره بینیاز نیست و در نتیجه میان همه مسلمانان به ویژه رهبران کشور، مشورت و مشاوره در امور رسم میشود.
بنابراین مشاوره رسول خدا صلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام میتواند به منظور یکی از هدفهای ده گانه یاد شده و مانند آن باشد نه برای جلوگیری از اشتباه خویش و یا استفاده از آراء مردم و رفع ناآگاهی خویش؛ زیرا آنان از خطا و اشتباه معصوم و مصون هستند و به همه چیز آگاهی کامل دارند.(1)
تمام یا بسیاری از خصلتهای خوب و بد، ریشههای ایمانی و کفری دارند و در کتابهای اخلاق گفتهاند:
هدف از اخلاق خوب سه چیز میتواند باشد:
1 - اخلاق برای دنیا.
2 - اخلاق برای اخلاق.
3 - اخلاق برای خدا.
و امّا توضیح این سه هدف در اخلاق:
1 - اخلاق برای دنیا
بعضی دنبال اخلاق و یک سلسله خلقهای نیک هستند ولی هدفشان از تحصیل اخلاق دنیاست مثلاً یک پزشک با بیماران خود با اخلاق پسندیده برخورد میکند برای اینکه میبیند اگر خوش اخلاق باشد
1) 177. برای توضیح بیشتر رجوع کنید به کتاب «شوری در قرآن و حدیث» تألیف آیة اللَّه استادی.
افراد بیشتری به او مراجعه میکنند و درآمد بیشتری خواهد داشت یا وقتی به یک کاسب میگوییم چگونه است که شما این قدر با مشتریان خود با اخلاق خوب برخورد میکنی؟ میگویند: این خوش اخلاقی برای دنیاست برای اینکه از این راه به دنیای بهتری برسم.
2 - اخلاق برای اخلاق
کسانی هستند که میگویند ما به دنبال اخلاق خوب هستیم؛ زیرا اخلاق خوب را خوب میدانیم، اخلاق خوب را دوست میداریم نه برای کسب دنیا بلکه اخلاق را برای اخلاق تحصیل میکنیم.
3 - اخلاق برای خدا
در کتابهای اخلاق گفتهاند آنچه در دین مطرح است همین اخلاق برای خداست، اخلاق از ریشه ایمان یعنی اگر در دین راستگویی مطرح است، امانت مطرح است، منظور آن راستگویی و امانت است که ریشه آن ایمان به خدا باشد، در دین، تمام خصال خوبی که مطرح است به ریشه ایمان بر میگردد، از ما خواسته شده است که این خصلتها و صفات خوب را برای خدا تحصیل کنیم، اگر اخلاق خوب داریم، اگر راستگو هستیم اگر امین هستیم برای خدا باشد.
در بسیاری از روایات ایمان را منشأ قرار میدهند و برای آن شعبههایی بیان میکنند، هر کدام از این شعبهها باز شاخههایی دارد که تمام این صفات و خصلتهای خوب جزء همان شاخهها و شعبههای ایمان است یعنی هرچه ایمان کاملتر شود، اخلاق کاملتر میشود
و هرچه ایمان ناتمام و ناقص باشد، حکایت از ناتمامی ایمان میکند.
از روایاتی که این مطلب را بیان میکند همین کلام امیرمؤمنانعلیه السلام در عهدنامه است که:
«و لا تُدخلنّ فی مشورتک بخیلاً یعدلُ بک عن الفضل و یعدک الفقر»؛
با بخیل مشورت مکن؛ زیرا همیشه تو را به فقر وعده میدهد و از کمک به مردم باز میدارد، چون خود او بخیل است نمیگذارد دیگران هم به مردم کمک کنند.
«و لا جباناً یضعفک عن الامور»؛
با آدم ترسو مشورت مکن؛ زیرا تو را در کارها تضعیف میکند، در کارهایی که باید مقاومت و ایستادگی کنی و شجاعت نشان دهی تو را از انجام وظیفه باز میدارد.
«و لا حریصاً یزین لک الشرّه بالجور»؛
با حریص مشوت مکن؛ زیرا او حرص و دنیاداری با ظلم و ستم را برای تو تزیین میکند.
شاهد مطلبی که عرض شد این قسمت از کلام امامعلیه السلام است.
«فانّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّی یجمعها سوء الظنّ باللَّه»؛
بخل و ترس و حرص سه صفت و سه خصلت از خصلتهای بد انسانی است. در عین حال که این صفات هر کدام غریزهای جداگانه هستند بخل یک صفت است، ترس صفت دیگر و حرص صفت سومی است ولکن جامع هر سه صفت، بدگمانی به خدای متعال است، هیچ
کسی نیست که بخیل باشد امّا به خدا سوء ظن نداشته باشد هیچ کس نیست که حریص باشد امّا منشأ حرص او سوء ظنّ به خدا نباشد؛ زیرا منشأ حرص سوء ظنّ به خداست، منشأ ترس سوء ظنّ به خداست اگر کسی به خدای متعال حسن ظنّ داشته باشد، امید به خدای متعال داشته باشد خدا را قادر بداند مال دنیا را اصل نداند چرا حرص و بخل داشته باشد؟ کسی که بخل میورزد و به مال دنیا حریص است و در راه خدا انفاق نمیکند معلوم میشود مال دنیا را اصل میداند، معلوم میشود خدا در زندگی او نقشی ندارد، او در حقیقت میخواهد بگوید اگر این مال از دست من برود بیچاره میشوم پس خدا هیچ.
این مطلب مسلّم است که ایمان منشأ همه صفات خوب و کمال، و بیایمانی یا ضعف ایمان منشأ صفات بد است، در این زمینه به کتب روایی از جمله کتاب شریف اصول کافی (کتاب ایمان و کفر) مراجعه نمایید.
عدالت امیرمؤمنانعلیه السلام موضوع این جلسه عدالت امیرالمؤمنینعلیه السلام است، در آغاز مقدمهای را تقدیم میکنم
در کتابهای اخلاق تذکّر دادهاند که مظلوم باید مواظب باشد که ظالم نشود، چون معمولاً کسانی که در آغاز مظلومند در ادامه ظالم میشوند، مثلاً کارفرمایی به کارگران خود ظلم میکند، روزی که کارگران در مقام دفع ظلم بر میآیند چندین برابر به او ظلم میکنند، لذا در کتابهای اخلاق گفتهاند مراقب باشید هنگامی که در مقام دفع ظلم بر میآیید ظالم نباشید.
خلاصه اینکه بسیاری از کسانی که در ابتداء مظلوم واقع شدهاند در ادامه ستمگر میشوند.
امّا امیرالمؤمنینعلیه السلام در حالی که اوّل مظلوم عالَم بود روزی هم که به خلافت رسید اوّل عادل بود، و این یک مورد استثنایی در تاریخ است
که کسی که از همه بیشتر مورد ستم قرار گرفته است از همه عادلتر باشد.
راجع به عدالت امیرالمؤمنینعلیه السلام مطالب فراوانی در تاریخ نقل شده است که به چند نمونه از آن اشاره میکنم.
البته باید توجّه داشت اینکه معمولاً در بیان عدالت آن حضرت به امور مالی و عدالت در تقسیم بیت المال مثال زده میشود، به این جهت است که امیرالمؤمنینعلیه السلام در دوران خلافت خود گرفتار رقیبی شده بود که با همان بیت المال علیه امیرالمؤمنینعلیه السلام قدم بر میداشت، نقشه میکشید و توطئه میکرد، امیرالمؤمنینعلیه السلام در چنین شرایطی عدالت نسبت به بیت المال را نشان داده است، در حالی که چنین گرفتاری در دوران رسول خدا صلی الله علیه وآله و خلیفه اوّل، دوم و سوم نبود. حاکمی در مقابل پیامبرصلی الله علیه وآله یا خلفا نبود که از بیت المال علیه آنان استفاده کند.
حتی کسانی که خیرخواه جامعه اسلامی و آن حضرت بودند، پیشنهادشان این بود که امروز چون شما گرفتار رقیبی مثل معاویه هستید باید مقداری همانند او از بیت المال استفاده کنید.
ولی حضرت به هیچ وجه نمیپذیرفت، به عنوان نمونه هنگامی که امیرالمؤمنینعلیه السلام با مالک اشتر از فرار مردم به سوی معاویه شکوه و درد دل میکند مالک در پاسخ میگوید:
«انت تأخذهم بالعدل و تعمل فیهم بالحقّ و تنصف الوضیع من الشریف، فلیس للشریف عندک فضل منزلة علی الوضیع... و رأوا صنائع معاویة عند
اهل الغناء و الشرف... فإن تبذل المال یا امیرالمؤمنین تمل الیک اعناق الرجال»؛
شما با مردم با عدالت رفتار میکنید و در مورد آنان حقّ را اجرا میکنید، حقوق کسانی را که در اجتماع در طبقه پایین قرار گرفتهاند از کسانی که در طبقه بالا قرار گرفتهاند، میگیرید، برای کسانی که در جامعه موقعیتی دارند فضیلتی نسبت به کسانی که از موقعیتی برخوردار نیستند در نظر نمیگیرید، از طرفی مردم برخوردهای معاویه را با ثروتمندان و کسانی که در جامعه دارای موقعیت هستند، میبینند، ای امیرالمؤمنین اگر بذل و بخشش داشته باشی مردم به سوی تو تمایل پیدا میکنند.
«فقال علیعلیه السلام: امّا ما ذکرت من عملنا و سیرتنا بالعدل فانّ اللَّه عزّوجلّ یقول: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَآءَ فَعَلَیها وَما رَبُّکَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ»(1)و انا من أن اکون مقصّراً فی ما ذکرت أخوف و أمّا ما ذکرت من أن الحقّ ثقیل علیهم ففارقونا بذلک، فقد علم اللَّه انّهم لم یفارقونا من جور و لا لجؤوا اذ فارقونا الی عدل و لم یلتمسوا الّا دنیا زائلة عنهم کان قد فارقوها و لیسألنّ یوم القیامة للدنیا ارداوا ام للَّه عملوا»؛(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام در پاسخ مالک اشتر فرمود: امّا اینکه گفتی سیره ما رفتار با عدالت است خدای متعال فرموده است: «کسی که عمل صالحی انجام دهد، سودش برای خود اوست و هر کس بدی کند، به خویشتن
بدی کرده است، و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمیکند». و من بیشتر نگران هستم که در رفتار عادلانه کوتاهی کرده باشم، و امّا اینکه گفتی، حقّطلبی من بر مردم سنگین و گران است و به همین جهت از ما جدا شدهاند، خدا میداند که آنها به خاطر ظلم و جور از ما جدا نشدهاند و به عدلی پناه نبردهاند بلکه به خاطر دنیاطلبیشان از ما جدا شدند، دنیایی که روزی از آنها جدا میشود و فردای قیامت از آنها سؤال خواهد شد که آیا به خاطر دنیا چنین عمل کردند یا برای رضای خدا؟
«و امّا ما ذکرت من بذل الاموال و اصطناع الرّجال فإنّه لا یسعنا أن نوفی أحداً من الفیء اکثر من حقّه و قد قال اللَّه سبحانه و قوله الحق «کَم مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصّابِرِینَ»(1)و قد بعث اللَّه محمّداًصلی الله علیه وآله وحده و کثّره بعد القلّة و اعزّ فئته بعد الذلّة و ان یرد اللَّه أن یولّینا هذا الامر یذلّل لنا صعبه و یسهّل لنا حزنه»؛(2)
و امّا اینکه میگویی من هم مثل دیگران بذل و بخشش داشته باشم (به این و آن پول بدهم و با پول آنان را اطراف خود نگه دارم) این کار در توان من نیست و این حقّ را ندارم که به احدی بیش از حقّ خودش عطا کنم، خدای متعال میفرماید: «چه بسیار گروه کوچکی که به فرمان خدا، بر گروه عظیمی پیروز شدند و خداوند با صابران است» پیامبر خدا صلی الله علیه وآله هم روزی که مبعوث شد تنها بود، خداوند یاران فراوانی به او داد و آنان
را عزیز کرد، اگر خدای متعال اراده کرده است و مقدر باشد که من حاکم باشم سختیها را بر ما آسان خواهد فرمود.
«و أنا قابل من رأیک ما کان للَّه رضی و انت من آمن اصحابی و أوثقهم فی نفسی و أنصحهم و أراهم عندی»؛(1)
حضرت در پایان به مالک میفرماید: از سخنان تو آنچه مورد رضای خدا باشد میپذیریم، تو از مطمئنترین و موثّقترین و خیرخواهترین یاران من میباشی، یعنی اگرچه به تو اعتماد و وثوق دارم ولی سخنانی را میپذیرم که مورد رضای خدای متعال باشد، امّا این پیشنهاد تو مورد رضای الهی نیست. ببینید درحالی که امیرالمؤمنینعلیه السلام میخواهد به عدالت رفتار کند امّا یارانی مثل مالک میخواهند بگویند این مقدار عدالت لازم نیست.
نمونههای دیگری از پیشنهادات یاران امیرالمؤمنینعلیه السلام به آن حضرت نظیر آنچه از مالک ذکر شد در تاریخ آمده است به یک مورد دیگر توجّه کنید:
«ان طائفة من اصحاب علیعلیه السلام مشوا الیه فقالوا یا امیرالمؤمنین أعط هذه الاموال و فضّل هؤلاء الاشراف من العرب و قریش علی الموالی و العجم و من تخاف خلافه من الناس و فراره»؛(2)
گروهی از اصحاب حضرت علیعلیه السلام به خدمت امام رسیدند
و عرض کردند از اموال بیت المال بذل و بخشش کن و اشراف عرب و قریش را بر بردگان و غیر عرب برتری ده و همچنین کسانی که میترسی با تو مخالفت و از تو فرار کنند.
اینها چون میدیدند معاویه همین کار را انجام میدهد، با پول همه را جمع کرده است، از روی خیرخواهی به امام چنین پیشنهادی میدادند.
«فقالعلیه السلام أتأمرونّی أن اطلب النصر بالجور و اللَّه لا أفعل ما طلعت شمس و ما لاح فی السماء نجم»؛(1)
حضرت در پاسخ آنان میفرمود: آیا به من میگویید با ظلم و ستم برای خود یار و یاور طلب کنم؟ به خدا سوگند هرگز این کار را نمیکنم.
پس از بیعت مردم با امیرالمؤمنینعلیه السلام، ابن عباس از راه مصلحتاندیشی گفت: طلحه را به ولایت بصره، زبیر را به ولایت کوفه و معاویه را در ولایت شام باقی بگذار تا کارها بر تو استقرار یابد، امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: به خدا پناه میبرم از اینکه دین خود را به وسیله دنیای دیگران فاسد کنم.
«لک ان تشیر علی و أری فإن عصیتک قاطعنی»؛(2)
آنچه وظیفه تو است این است که نظر و فکرت را (در کارها) به من بگویی، من هم میاندیشم و نظر میدهم پس اگر من چیزی را گفتم که برخلاف نظر تو است تو از رأی و نظر من پیروی کن و فرمان ببر.
یکی از دانشمندان اهل سنت میگوید:
«جاء علی لیدخل نظریة الاسلام فی الحکم فی قلوب القادة من جدید ولیطبّقها عملیاً»؛
امیرالمؤمنینعلیه السلام آمد تا از نو نظر اسلام درباره حکومت را در دل رهبران و حاکمان جا بیندازد، یعنی نشان بدهد که حکومت در اسلام یعنی چه، حال چه پیش ببرد یا نبرد، علی آمده است تا از نو جایگاه حکومت اسلامی را مشخص کند؛ زیرا چنین جایگاهی قبلاً وجود نداشت، قبل از پیامبرصلی الله علیه وآله که حکومتها حکومت ظلم و جور بود، بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله هم کم کم حکومتها به همان حکومتهای قبل از اسلام بر میگشتند، علیعلیه السلام آمد تا نشان دهد حکومت اسلامی به چه معناست.
باز در تاریخ میخوانیم امیرالمؤمنینعلیه السلام در دومین روز از خلافت خود ضمن خطبهای اعلام فرمود:
ألا و انّ کلّ قطعة أقطعها عثمان أو مال أخذه من بیت المال المسلمین فهو مردود علیهم فی بیت مالهم و ولو وجدته قد تزوّج به النساء و فرّق فی البلدان لرددته الی حاله فإنّ فی العدل سعة و من ضاق عنه الحق فالجور علیه اضیق»؛(1)
تمام زمینهایی که عثمان بیجهت به افراد داده است یا اموالی که از
1) 186. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 1/269؛ بحارالأنوار، 32/16؛ مروج الذهب و فراز آخر کلام امام در نهج البلاغه، خطبه 15 با کمی تفاوت.
بیت المال برداشته است باید به بیت المال بازگردد اگر آن اموال غارت شده را بیابم که کابین زنان شده و در شهرها تقسیم شده است همه را قاطعانه به بیت المال باز میگردانم چرا که عدالت مایه گشایش برای جامعه است و آن کس که حقّ برای او موجب مضیقه و تنگنا گردد ظلم و ستم برای او سختتر و تنگتر است.
در نقل دیگری میخوانیم:
«لما بایعه الناس أمر بکلّ ما کان فی دار عثمان من مال و سلاح و کلّ ما کان من اموال المسلمین فقبضه»؛
هنگامی که مردم با علیعلیه السلام بیعت کردند، حضرت دستور داد تمام اموال و سلاح و آنچه از بیت المال مسلمین در خانه عثمان است جمع آوری کرده و به حضور حضرت آورند.
«و ترک ما کان لعثمان میراثاً لورثته»؛(1)
امّا آنچه مال شخصی خود عثمان بود برای وارثانش باقی گذاشت.
اینها میزان عمل ماست، نه تندروی و نه کندروی، نه تقدم و نه تأخّر یعنی در حالی که اموال مسلمین را به بیت المال بر میگرداند اموال شخصی او را برای وارثانش باقی میگذارد.
یکی دیگر از نمونههای عدالت خواهی حضرت داستان برادرش عقیل است در تاریخ میخوانیم:
«انّ عقیلاً لما سأل عطاءه من بیت المال قال له امیرالمؤمنینعلیه السلام تقیم
1) 187. دعائم الاسلام، قاضی نعمان، 1/369.
الی یوم الجمعة فأقام فلمّا صلّی امیرالمؤمنینعلیه السلام الجمعة قال لعقیل ما تقول فیمن خان هؤلاء و أعطیک؟»؛
عقیل از امیرالمؤمنینعلیه السلام تقاضا کرد عطاء او را از بیت المال بپردازد (ظاهر این عبارت این است که چیز اضافهای هم از حضرت تقاضا نکرده است) ظاهراً عقیل مسافر بود، امامعلیه السلام به او فرمود تا روز جمعه در اینجا بمان، روز جمعه هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام نماز جمعه را اقامه کرد (نماز جمعه همیشه پر جمعیتترین نمازهاست، جمعیت زیادی از مسلمانان در نماز جمعه شرکت کرده بودند) حضرت به عقیل فرمود: نظرت درباره کسی که به این جمعیت انبوه مردم خیانت کند چیست؟
«قال: بئس الرجل قالعلیه السلام: أفأنت تأمرنی أن أخون هؤلاء؟»؛(1)
عقیل گفت: بد آدمی است، حضرت فرمود: آیا تو به من میگویی که به این جمعیت خیانت کنم؟ این داستان معروف را تا به حال در کتاب ندیده بودم امّا این روزها که مراجعه میکردم ملاحظه کردم در کتاب مناقب مرتضوی (که یک کتاب فارسی است و مربوط به چند قرن قبل است) آمده است:
«کان دخل لیلة فی بیت المال فکتب قسمة الاموار فورد علیه طلحة و الزبیر فاطفأ السراج الّذی بین یدیه و امر باحضار سراج آخر من بیته فسألاه عن ذلک فقالعلیه السلام کان زیته من بیت المال و لا نبغی أن نصاحبکم فی ضوئه»؛
1) 188. بحارالأنوار، 41/114؛ مناقب ابن شهرآشوب، 2/109.
امیرمؤمنانعلیه السلام شبی در بیت المال به امور بیت المال رسیدگی میکردند، طلحه و زبیر بر امامعلیه السلام وارد شدند حضرت چراغ بیت المال را خاموش کردند و فرمودند: چراغ دیگری از خانه حضرت بیاورند، طلحه و زبیر دلیل این کار را سؤال کردند امامعلیه السلام فرمود: روغن آن چراغ از بیت المال بود و صحیح نیست آن را صرف گفتگوی با شما کنم.
همچنین در تاریخ میخوانیم:
«دخل علیه عمرو بن العاص لیلة و هو فی بیت المال فطفیء السراج و جلس فی ضوء القمر»؛(1)
شبی حضرت در بیت المال بودند، عمروعاص بر امامعلیه السلام وارد شد حضرت چراغ را خاموش کرده و در نور ماه نشستند.
و باز در تاریخ آمده است: حضرت به طلحه و زبیر فرمودند:
«فواللَّه ما أنا و أجیری هذا الّا بمنزلة واحدة و اومأ بیده الی الاجیر»؛(2)
به خدا سوگند من با این اجیر و کارگرم هیچ فرقی ندارم و با دست به آن کارگر اشاره فرمود.
همچنین حضرت در نامهای به کارگزارانش مینویسد:
«أدقّوا اقلامکم و قاربوا بین سطورکم و احذفوا عنی فضولکم و اقصدوا قصد المعانی و ایاکم و الاکثار فإنّ اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار»؛(3)
قلمها را نازک کنید (تا مرکّب کمتری مصرف شود) سطرها را نزدیک به هم بنویسید (تا کاغذ کمتری مصرف شود) در مطالبی که مینویسید حرفهای لازم را بنویسید و حرفهای غیر ضروری را ننویسید، هدف اصلی مطلب و مقصود خود را بنویسید، از زیاده نویسی بپرهیزید چرا که نمیشود به اموال مسلمین ضرر و زیان وارد کرد.
این دستور امامعلیه السلام چه مقدار میتواند برای کسانی که با بیت المال سر و کار دارند آموزنده باشد، کسانی که میخواهند شیعه امیرالمؤمنینعلیه السلام باشند باید ببینند با بیت المال چه میکنند.
امروز تنها کسانی که در ادارات دولتی هستند با بیت المال سر و کار ندارند بلکه نوع مردم از بیت المال استفاده میکنند، این وسایل عمومی که همه ما از آن استفاده میکنیم بیت المال است، متأسّفانه نسبت به بیت المال آنگونه که باید دلسوزی شود، دلسوزی نمیشود.
البته امامعلیه السلام فرمود شما نمیتوانید مثل من عمل کنید ولی باید حرکتمان در مسیری باشد که آنان حرکت میکنند نه اینکه نقطه مقابل آنان حرکت کنیم.
این عدالت امیرالمؤمنینعلیه السلام باعث شده که دانشمندان شیعه، سنی، مسیحی و حتی کسانی که مادی هستند و خدا را قبول ندارند به خود جذب کند.
به گفته (جرج جرداق) نویسنده معروف مسیحی، علیعلیه السلام بانگ
عدالت انسانیت است و به همین دلیل نام کتاب خود را «الامام علی صوت العدالة الانسانیة» گذاشته است. این دانشمند مسیحی در کتاب خود از شبلی شمیل دانشمند معروف که مسلمان هم نبوده نقل میکند که:
«انّ علی بن ابیطالب امام بنی الانسان و مقتداهم و لم یر الشرق و الغرب نموذجاً یطابقه ابداً لا فی الغابر و لا فی الحاضر»؛
علی بن ابیطالب امام و پیشوای همه انسانها است که نه در شرق عالم و نه در غرب عالم نه در گذشته و نه در حال نمونهای که مطابق او باشد هرگز نیامده است.
و یا جبران خلیل مسیحی میگوید:
«قُتل علی فی محراب عبادته لشدّة عدالته»؛
علیعلیه السلام در محراب عبادت به شهادت رسید به خاطر سختگیری او در عدالت.
ابن اثیر که از علمای بزرگ اهل سنت است میگوید:
«زهده و عدله لا یمکن استقصاء ذکرهما»؛(1)
نمونههای زهد و عدالت علیعلیه السلام را نمیشود شماره کرد.
صاحب استیعاب که از علمای بزرگ اهل سنت در قرن چهارم و پنجم است میگوید:
«کان علیعلیه السلام اذا ورد علیه مال لم یبق منه شیئاً الّا قسّمه و لا یترک فی
1) 192. اسد الغابة، 4/25.
بیت المال منه الّا ما یعجز عن قسمته فی یومه ذلک و یقول یا دنیا غرّی غیری و لم یکن یستأثر من الفیء بشیء و لا یخصّ به حمیماً و لا قریباً»؛
عادت همیشگی امیرالمؤمنینعلیه السلام این بود که وقتی مالی به او میرسید تمام آن را بین مسلمین تقسیم میکرد و چیزی در بیت المال باقی نمیگذاشت، مگر آنچه را که توانایی قسمت آن را در آن روز نداشته باشد و میفرمود: ای دنیا دیگری را بفریب، و هیچ امتیازی برای خود و خویشاوندان قایل نبود.
«و لا یخصّ بالولایات الّا اهل الدیانات و الامانات»؛
و حکومت بر استانها را جز به کسانی که اهل دینداری و امانت باشند نمیداد.
«و إذا بلغه عن احدهم خیانة کتب الیه «قَدْ جَآءَتْکُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّکُمْ»(1)«وَأَوْفُوا الْکَیلَ وَالْمِیزَانَ بِالْقِسْطِ»(2)«وَلَا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیآءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ * بَقِیتُ اللَّهِ خَیرٌ لَکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ وَما أَنا عَلَیکُم بِحَفِیظٍ»(3)إذا اتاک کتابی هذا فاحتفظ بما فی یدیک من اعمالنا حتی نبعث الیک من یتسلّمه منک ثمّ یرفع طرفه الی السماء و یقول اللّهمّ انّک تعلم أنّی ثمّ آمرهم بظلم خلقک و لا بترک حقّک»؛(4)
و هنگامی که به حضرت گزارش میدادند که یکی از حاکمانش خیانت کرده نامهای مینوشت،
در ابتدا نامه این آیات قرآن را مینوشت:
«اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است، و حقّ پیمانه و وزن را به عدالت ادا کنید و بر اشیاء (و اجناس) مردم عیب نگذارید و از حقّ آنان نکاهید و در زمین به فساد نکوشید، آنچه خداوند برای شما باقی میگذارد برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید و من پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ایمان) نیستم.
بعد اضافه میفرمود که: وقتی این نامه به دستت رسید، آنچه در اختیار داری نگهدای کن تا کسی را بفرستم و از تو تحویل بگیرد.
آنگاه چشمان مبارک خود را به طرف آسمان بلند میکرد و میگفت: پروردگارا! تو میدانی که من به اینها دستور ظلم به بندگانت و رها کردن حقّ تو را ندادهام.
ابن ابی الحدید از فضیل بن جعد نقل میکند که:
«آکد الاسباب فی تقاعد العرب عن امیرالمؤمنینعلیه السلام أمرُ المال فانّه لم یکن یفضّل شریفاً علی مشروف، و لا عربیاً علی عجمی و لا یصانع الرؤساء و أمراء القبائل کما یصنع الملوک و لا یستمیل احداً الی نفسه و کان معاویة بخلاف ذلک فترک الناس علیاً و التحقوا بمعاویة»؛(1)
مهمترین عاملی که مردم را از علیعلیه السلام جدا کرد مسائل مالی بود؛ زیرا آن حضرت هرگز کسانی که از موقعیت اجتماعی برخوردار بودند بر دیگران ترجیح نمیداد و یا عرب را بر عجم برتری نمیداد، برای رؤسای قبایل آنگونه که پادشاهان امتیاز قایل بودند امتیازی قایل نبود،
1) 197. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 2/197.
در این اندیشه که برای خود مرید بسازد نبود، در حالی که معاویه در نقطه مقابل عمل میکرد به همین جهت مردم علیعلیه السلام را رها کرده و به معاویه پیوستند.
یکی از دانشمندان میگوید:
«حقیق أن یقال إنّ علیاًعلیه السلام لیس إمام زمانه فقط بل هو مقتدی الاجیال و القرون و هو التلمیذ الاوّل لرسول اللَّهصلی الله علیه وآله و المعلّم الثانی للأمم فی طول التاریخ»؛
شایسته است گفته شود علیعلیه السلام تنها امام مردم زمان خود نبود بلکه او پیشوای همه نسلها و اوّلین شاگرد پیامبرصلی الله علیه وآله و دومین معلم امّتها در طول تاریخ است.
اینها عباراتی بود که از دانشمندان سنّی یا مسیحی یا مادی بیان کردم، از علمای شیعه مطلبی نیاوردم و همانگونه که در آغاز عرض کردم، جای تأسف است اوّلین عادل، اوّلین مظلوم باشد، باید از تاریخ برای زمان خودمان درس بگیریم، بسیاری از مردم در زما
ن آن حضرت به خاطر دنیا از علیعلیه السلام جدا شدند و به سوی معاویه رفتند، امروز هم امتحان بزرگی برای همه ما وجود دارد که آیا به خاطر مال دنیا از آرمانهای مقدّس آن حضرت جدا میشویم یا نه؟
یکی از مطالبی که از امیرالمؤمنینعلیه السلام به طور مکرّر نقل شده است، مسأله مظلومیت آن حضرت است.
1 - از جعفر بن عمرو بن حریث نقل شده که پدرم میگفت:
«انّ علیاًعلیه السلام لم یقم مرّة علی المنبر الّا قال فی آخر کلامه قبل أن ینزل ما زلت مظلوماً منذ قبض اللَّه نبیه»؛(1)
هیچگاه امیرالمؤمنینعلیه السلام به منبر نرفت مگر اینکه در پایان سخنرانیاش فرمود: من از روزی که پیامبرصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت فرمود، همیشه مظلوم بودم.
2 - «بینا علیعلیه السلام یخطب إذ قام اعرابی، فصاح وامظلمتاه فاستدناه علیعلیه السلام فلما دنا قال له: انما لک مظلمة واحدة و انا قد ظلمت عدد المدر و الوبر انا و اللَّه مظلوم ایضاً، هات فلندع علی من ظلمنا»؛(2)
در حالی که امیرالمؤمنینعلیه السلام مشغول خطبه خواندن بود، شخصی برخواست و فریاد زد و از اینکه مظلوم واقع شده است دادخواهی کرد، حضرت او را به نزد خود طلبید، آنگاه فرمود: به تو یک ظلم شده است امّا من به اندازه سنگ ریزهها مظلوم واقع شدهام، به خدا سوگند من نیز مظلومم، بیا تا با هم بر ظالمانمان نفرین کنیم.
3 - حضرت در نهج البلاغه میفرماید:
«و لقد اصبحت الامم تخاف ظلم رعاتها و اصبحت اخاف ظلم رعیتی»؛(1)
مردم عالَم از ستم زمامدارانشان در ترس و وحشتند، امّا من از ستمگری پیروان خود وحشت دارم.
4 - موسی بن جعفرعلیه السلام میفرماید:
«خطب امیرالمؤمنینعلیه السلام خطبة بالکوفة فلمّا کان فی اخر کلامه قال انّی لاولی الناس بالناس و ما زلت مظلوماً منذ قبض رسول اللَّه صلی الله علیه وآله»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام در کوفه خطبهای خواندند و در پایان آن فرمودند: من از همه مردم به مردم اولی هستم (یعنی جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله حقّ من است) و از روزی که پیامبرصلی الله علیه وآله رحلت فرمودهاند، همیشه مظلوم بودم.
«فقام الیه اشعث بن قیس فقال یا امیرالمؤمنین لن تخطبنا خطبة منذ قدمت العراق الّا و قلت واللَّه انی لاولی الناس بالناس فمازلت مظلوماً منذ قبض رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و لما ولّی تیم و عدی الّا ضربت بسیفک دون ظلامتک»؛
1) 200. نهج البلاغه، خطبه 97.
در این هنگام اشعث به پا خواست و گفت: یا امیرالمؤمنین از روزی که به کوفه آمدهای هیچگاه خطبه نخواندهای مگر اینکه این جمله را فرمودهای، چرا روزی که دیگران حقّ تو را غصب کردند با شمشیر در مقابل آنان قیام نکردی و حقّ خود را نگرفتی؟
«فقال له امیرالمؤمنینعلیه السلام: یابن الخمّارة قد قلت قولاً فاسمع منّی و ما منعنی الجبن و لا کراهیة الموت و لا منعنی ذلک الّا عهد أخی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله خبّرنی و قال لی یا اباالحسن انّ الامّة ستغدر بک و تنقض فیک عهدی و انّک منّی بمنزلة هارون من موسی و انّ الامّة من بعدی بمنزلة هارون و من اتّبعه و السامری و من اتّبعه»؛
امیرالمؤمنینعلیه السلام در پاسخ اشعث فرمود: اینکه سکوت کردم نه از روی ترس بود و نه از مرگ واهمهای داشتم، بلکه به خاطر عهدی بود از رسول خداصلی الله علیه وآله، رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرموده بود: امّت با تو از در مکر وارد میشوند و عهد مرا درباره تو میشکنند، نسبت تو با من نسبت هارون است با موسی و امت بعد از من همانند پیروان هارون و پیروان سامری هستند.
«فقلت یا رسول اللَّه فما تعهد إلی إذا کان کذلک؟ فقالعلیه السلام ان وجدت اعواناً فبادر الیهم و جاهدهم و ان لم تجد اعواناً کفّ یدک و احقن دمک حتی تلحق بی مظلوماً»؛(1)
1) 201. احتجاج طبرسی، 1/280 (احتجاجه فی الاعتذار من قعوده عن قتال...)؛ بحارالأنوار، 28/191.
به پیامبر عرض کردم در چنین شرایطی چه سفارشی به من میفرمایید؟ حضرت فرمود: اگر یار و یاوری پیدا کردی در مقابل آنان بایست و با آنان جهاد کن و اگر یاوری نداشتی دست نگهدار و جان خود را حفظ کن تا با همان مظلومیت به من ملحق شوی.
5 - امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
«فواللَّه ما زلت مدفوعاً عن حقّی، مستأثراً علی منذ قبض اللَّه نبیه صلی الله علیه وآله حتی یوم الناس هذا»؛(1)
به خدا سوگند از زمان وفات پیامبر صلی الله علیه وآله تا امروز همواره از حقّم بازداشته شدهام و دیگران را بر من مقدّم داشتهاند.
مطابق آنچه گذشت امیرالمؤمنینعلیه السلام به طور مکرّر از مظلومیت خود سخن میگفʮ
ابیذر غفاری هم از امیرالمؤمنینعلیه السلام به شیخ مظلوم تعبیر میکرد.
«جاء رجل الی ابیذر (ره) و هو جالس فی المسجد و علیعلیه السلام یصلی امامه فقال: یا اباذر ألا تحدّثنی باحبّ الناس الیک؟ فواللَّه لقد علمت أنّ احبّهم الیک احبّهم الی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله»؛
در حالی که ابیذر غفاری در مسجد نشسته بود و امیرالمؤمنینعلیه السلام مشغول نماز بود، شخصی به او گفت: محبوبترین مردم نزد تو چه کسی است؟ به خدا سوگند هر آنکس که محبوبترین مردم نزد تو باشد محبوبترین مردم نزد پیامبرصلی الله علیه وآله خواهد بود.
1) 202. نهج البلاغه، خطبه 6.
«قال أجل و الّذی نفسی بیده انّ احبّهم الی احبّهم الی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و هذا هو الشیخ المظلوم المضطهد حقّه»؛(1)
ابیذر در پاسخ فرمود: به خدا سوگند محبوبترین مردم نزد من محبوبترین آنها نزد پیامبر است و او این شیخ مظلوم است که حقّ او گرفته شده است.
یعنی ابیذر مظلومیت آن حضرت را به عنوان یک شعار مطرح میکردند.
امام هادیعلیه السلام در زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«السلام علیک یا ولی اللَّه انت اوّل مظلوم و اوّل من غصب حقّه»؛(2)
سلام بر تو ای ولی خدا تو اوّل مظلومی و اوّل کسی هستی که حقّ او را غصب کردند.
یکی از ابعاد مظلومیت حضرت، تنها گذاشتن ایشان بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله است.
اینکه در روایت میخوانیم:
«ارتدّ الناس بعد رسول اللَّه الّا ثلاثة»؛(3)
بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله در بین آن جمعیت تنها سه نفر از امامت علیعلیه السلام حمایت کردند.
رسول خداصلی الله علیه وآله از سال سوم که آیه انذار(1)نازل شد تا لحظات آخر عمر مبارک خود بیست سال تمام در مناسبتهای مختلف امیرالمؤمنینعلیه السلام را به مردم معرفی کرد ولی بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله امیرالمؤمنینعلیه السلام تنها میماند یعنی همه مردم به علی ظلم کردند و فقط سه نفر یا دوازده نفر استثناء شدهاند این تنهایی امیرالمؤمنینعلیه السلام مسأله بسیار مهمی است. در تاریخ میخوانیم:
«خرج علیعلیه السلام یحمل فاطمةعلیها السلام بنت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله علی دابة لیلاً یدور فی مجالس الانصار تسألهم النصرة»؛
امیرالمؤمنینعلیه السلام فاطمهعلیها السلام را شبانه بر مرکبی سوار میکرد و به خانههای انصار میبرد و از آنها یاری طلب میکرد.
اگر کسی منصف باشد نمیتواند کلیات این حوادث را منکر شود نمیتواند انکار کند که بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله کسی جز فاطمهعلیها السلام از علیعلیه السلام حمایت نکرد، فاطمه زهرا علیها السلام به خانه انصار میرود و از آنها یاری میخواهد، یعنی آن همه سابقه امیرالمؤمنینعلیه السلام، تعریفها و تمجیدهای رسول خداصلی الله علیه وآله از امیرالمؤمنینعلیه السلام فراموش شده، اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله شش ماه به در خانه فاطمه و علیعلیهما السلام میآید و آیه
1) 206. وَ اَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأقْرَبِینَ»، سوره شعراء، آیه 214.
تطهیر(1)را تلاوت میکند همه فراموش شده است و امروز تنها حامی امیرالمؤمنینعلیه السلام فاطمه زهراعلیها السلام است.
«فکانوا یقولون یا بنت رسول اللَّه قد مضت بیعتنا لهذا الرجل»؛(2)
و در پاسخ فاطمه زهرا علیها السلام میگفتند: ما بیعتمان تمام شده است و با این مرد یعنی ابوبکر بیعت کردیم.
و یا در تاریخ میخوانیم:
«اخرجوا علیاًعلیه السلام فمضوا به الی ابیبکر فقالوا له بایع فقال إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا إذاً واللَّه الّذی لا إله الّا هو نضرب عنقک»؛
امیرالمؤمنینعلیه السلام را به مجلس ابیبکر بردند و به حضرت گفتند: بیعت کن، حضرت فرمود: اگر بیعت نکنم چه میشود؟ در پاسخ گفتند تو را میکشیم.
«فقالعلیه السلام: اذاً تقتلون عبداللَّه و اخا رسوله قال امّا عبداللَّه فنعم و أمّا اخا رسوله فلا»؛(3)
حضرت فرمود: اگر مرا بکشید بندهای از بندگان خدا و برادر پیامبر را کشتهاید، ابوبکر در پاسخ گفت: اینکه بندهای از بندگان خدا را کشتهایم صحیح است امّا اینکه برادر پیامبر را کشتهایم نه.
یعنی در حالی که علیعلیه السلام نفس پیامبرصلی الله علیه وآله(1)است و در کمالات تالی تلو آن حضرت است آنچنان مظلوم واقع میشود که بدون فاصله بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله مسأله کشتن آن حضرت مطرح میشود و در این موقعیت تنها حامی امیرالمؤمنین صلی الله علیه وآله، فاطمه زهراعلیها السلام است.
«حالت بینهم و بینه فاطمهعلیها السلام عند باب البیت فضربها قنفذ المعلون بالسوط فماتت حین ماتت و انّ فی عضدها مثل الدملج»؛(2)
وقتی میخواستند علیعلیه السلام را به مسجد ببرند، فاطمه زهرا علیها السلام بین آن جمعیت و علیعلیه السلام حایل شد، آنچنان آن حضرت را با تازیانه زدند که تا روز شهادت آثار آن همچون بازوبند در بازوی آن حضرت باقی بود.
در تاریخ آمده است:
«اغرم عمر فی بعض السنین جمیع عمّاله انصاف اموالهم و لم یغرم قنفذاً و قد کان من عمّاله و قال العباس لعلیعلیه السلام ماتری منعه من أن یغرم قنفذاً کما أغرم جمیع عمّاله»؛
عمر در یکی از سالها دستور داد به خاطر مطلبی که شنیده بود تمام کسانی که در استانهای مختلف حاکم هستند نیمی از اموال شخصی خود را به بیت المال تحویل دهند، یعنی نصف مالشان را مصادره کرد، فقط این برنامه را در مورد قنفذ اجرا نکرد، عباس از امیرالمؤمنینعلیه السلام سؤال کرد به نظر شما چرا قنفذ را استثناء کردند؟
(شاهد در این جمله است) «فنظر علیعلیه السلام الی من حوله»؛
امیرالمؤمنینعلیه السلام مقداری به اطراف نگاه کرد یعنی وقتی میخواهد سخن بگوید وحشت دارد، شرایط به صورتی است که نمیتواند حرف خود را بزند، به اطراف خود نگاه میکند تا غریبهای نباشد.
«ثم اغرورقت عیناه بالدموع ثمّ قال شکر له ضربة ضربها فاطمهعلیها السلام بالسوط فماتت و فی عضدها اثره کأنّها الدملج»؛(1)
چشمان مبارک حضرت پر از اشک شد و فرمود اینکه قنفذ را استثناء کردند به خاطر سپاس و قدردانی از او بود در مقابل تازیانهای که به فاطمهعلیها السلام زد.
بنابراین با این صحنههایی که امیرالمؤمنینعلیه السلام میبیند و خون دلی که میخورد هرچه بگوید بیشتر از همه به من ظلم شده است، صحیح است.
اینکه امیرالمؤمنینعلیه السلام در شرایطی قرار گیرد که نتواند سخن خود را بگوید اوج مظلومیت حضرت است.
اینکه میگوییم امیرالمؤمنینعلیه السلام اوّل مظلوم عالم است به این معناست که چنین ظلمی با این کیفیت به کسی نشده است، شخصی که به منزله جان پیامبر است، چنین تنها بماند، وقتی میگوییم آن حضرت بیست و پنج سال خانه نشین شد یعنی بیست و پنج سال به حضرت ظلم شده است.
1) 212. کتاب سلیم بن قیس، ص 673.
اینکه بعضی تصوّر میکنند بعد از گذشت بیست و پنج سال دورانی فرا رسید که مردم متوجّه شدند، اشتباه کردند، متوجّه شدند، ظلم کردهاند و میخواستند آن ظلم را برطرف کنند تا آن روز علی را نشناخته بودند و آن روز شناختند، این تصوّر اشتباه است، ما اگر تاریخ را به دقّت مورد مطالعه قرار دهیم خواهیم دید این چنین نیست که مردم بعد از بیست و پنج سال فهمیده باشند که بیجهت علیعلیه السلام را کنار گذاشتند و علیعلیه السلام را همانگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله معرفی کرده است شناخته باشند، هرگز اینگونه نیست بلکه پس از آنکه حضرت به حکومت رسید باز هم علیعلیه السلام را نشناختند بلکه آن حضرت را مثل دیگر خلفا میدانستند.
یعنی اگر از مردم آن روز سؤال میکردید که امیرالمؤمنینعلیه السلام چگونه لیاقت حکومت را پیدا کرد و شما با او به عنوان حاکم اسلامی بیعت کردید؟ آنها در پاسخ مقایسه میکردند با خلیفه اوّل و دوم یعنی علیعلیه السلام را چهارمی آن سه نفر میدانستند نه اینکه علیعلیه السلام را آنگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله معرفی کرده قبول داشته باشند، شاهدش اینکه حضرت هرجا میخواست دست به اصلاحی بزند که به اولی یا دومی بر میخورد نمیگذاشتند.
برای نمونه: نافله ماه رمضان در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله و ابوبکر و اوایل خلافت عمر فرادی خوانده میشد، عمر امر کرد که به جماعت
بخوانند و گفت این خوب بدعتی است، چنانکه در صحاح اهل سنت آمده است (رجوع شود به فصول المهمّة) هنگامی که امیرمؤمنانعلیه السلام خواست این بدعت را بردارد صدای «واعمراه! واعمراه» مردم بلند شد، چنانکه در وسائل الشیعه آمده است (کشف اسرار امام خمینیقدس سره ص 166) در وسائل الشیعه شیخ حرّ عاملی چنین روایت میکند:
«خطب امیرالمؤمنینعلیه السلام... إلی أن قال قد عملت الولاة قبلی أعمالاً خالفوا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله متعمّدین لخلافه فاتقین (ناقضین) لعهده، مغیرین لسنّته، و لو حملت الناس علی ترکها تفرّق عنّی جندی حتی ابقی وحدی أو قلیل من شیعتی، (إلی ان قال) واللَّه لقد أمرت الناس أن لا یجتمعوا فی شهر رمضان الّا فی فریضة و اعلمتهم أنّ اجتماعهم فی النوافل بدعة، فتنادی بعض اهل عسکری ممّن یقاتل معی: یا اهل الاسلام غیرت سنة عمر»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام در ضمن خطبهای فرمودند: حاکمان قبل از من کارهایی انجام دادند که در آن کارها از روی عمد با رسول خدا صلی الله علیه وآله مخالفت کردند، عهد او را شکستند، سنّت او را تغییر دادند و اگر مردم را با اجبار وادار به ترک آن بدعتها میکردم، لشکریان از اطرافم پراکنده میشدند تا آنجا که تنها میماندم و یا کمی از شیعیانم با من باقی میماندند... .
به خدا سوگند به مردم دستور دادم که در ماه رمضان جز نمازهای واجب را به جماعت اقامه نکنند و به آنان اعلام داشتم که جماعت در نمازهای مستحبّی بدعت است امّا گروهی از لشکریان من که در رکاب من جهاد میکنند فریاد برآوردند «ای مسلمانان سنّت عمر تغییر یافت».
و در حدیثی دیگر از امام صادقعلیه السلام روایت شده است: هنگامی که امیرمؤمنانعلیه السلام به کوفه وارد شدند به امام مجتبیعلیه السلام فرمودند به مردم اعلام کن که نمازهای مستحبی به جماعت خوانده نمیشود، پس از اعلام امام مجتبیعلیه السلام مردم فریاد زدند: «واعمراه! واعمراه»، امیرمؤمنانعلیه السلام سؤال فرمودند: این چه صدایی است؟ امام مجتبیعلیه السلام گزارش عکس العمل مردم را به حضرت عرضه داشت، امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود: «قل لهم صلّوا»؛ به آنان بگو نماز بگزارند.(1)
معنای به حکومت رسیدن امیرالمؤمنینعلیه السلام این نبود که مردم شیعه شده باشند، به این معنا نبود که مردم آنگونه که ما علیعلیه السلام را شناختیم به عنوان امام شناخته باشند اگرچه در آن تاریخ تعداد دوستان و شیعیان حضرت زیاد شده بود، امّا همین که آن حضرت را در ردیف دیگران میشمردند بالاترین ظلم به حضرت بود.
حضرت میفرمودند: «کنت فی ایام رسول اللَّهصلی الله علیه وآله کجزء من رسول اللَّه ینظر الی الناس کما ینظر الی الکواکب فی افق السماء، ثمّ غضّ الدهر منّی فقرن بی فلان و فلان، ثمّ قرنت بخمسة أمثلهم عثمان فقلت و اذفراه ثمّ لم یرض الدهر لی بذلک حتی ارذلنی فجعلنی نظیراً لابن هند و ابن النابغة»؛(2)
من در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله همانند جزء پیامبر بودم مردم آنگونه که
به ستارگان آسمان نگاه میکردند به من نگاه میکردند، سپس روزگار مرا پایین آورد و مرا با اوّلی و دومی مقارن کرد، سپس با پنج نفری همراه شدم که نمونه آنها عثمان بود (اشاره به حضور حضرت در شورای شش نفری که خلیفه دوم برای انتخاب خلیفه بعد از خود تعیین کرد) روزگار به این مقدار هم راضی نشد تا آنکه مرا در ردیف معاویه و عمروعاص قرار داد.
این عدم شناخت مردم نسبت به امیرالمؤمنینعلیه السلام از یک سو و تنهایی آن حضرت از سوی دیگر بزرگترین ظلم به آن امامعلیه السلام میباشد نمیدانم در میان ائمهعلیهم السلام آیا امامی هست که دورانی بر او گذشته باشد که فقط سه نفر از آنها حمایت کنند، آیا امام حسنعلیه السلام چنین بوده است؟ آیا امام حسینعلیه السلام چنین شرایطی داشته است؟ آیا برای انبیا علیهم السلام چنین شرایطی پیش آمده بود؟ حتی در دوران پنج ساله خلافت حضرت ببینید چه ظلمهایی به حضرت شد، خوارج با علیعلیه السلام چه کردند؟ معاویه با علیعلیه السلام و یارانش چه کرد؟ عایشه چه کرد؟ و دیگران.
یکی دیگر از ظلمهایی که به حضرت شد از سوی خود مردم بود، مردمی که علیعلیه السلام امام آنان است و آنها باید به امام خود اقتدا کنند ظلمهای بسیاری به حضرت کردند، امیرالمؤمنینعلیه السلام چقدر از دست این مردم مینالید، در نهج البلاغه گلایههای حضرت از مردم فراوان است که به ده مورد از آن اشاره میشود:
1 - گاه میفرماید: دوست دارم معاویه ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از یاران خود را به من دهد:
«امّا والّذی نفسی بیده لیظهرنّ هؤلاء القوم علیکم، لیس لأنّهم أولی بالحقّ منکم، ولکن لإسراعهم الی باطل صاحبهم و ابطائکم عن حقّی. و لقد اصبحت الامم تخاف ظلم رعاتها، و اصبحت اخاف ظلم رعیتی. استنفرتکم للجهاد فلم تنفروا و أسمعتکم فلم تسمعوا و دعوتکم سرّاً و جهراً فلم تستجیبوا، و نصحت لکم فلم تقبلوا، أشهود کغیاب و عبید کأرباب أتلو علیکم الحکم فتنفرون منها. و أعظکم بالموعظة البالغة فتنفرقون عنها، و أحثّکم علی جهاد أهل البغی فما اتی علی آخر القول حتی اراکم متفرقین أیادی سبا ترجعون الی مجالسکم و تتخادعون عن مواعظکم أقوّمکم غدوة و ترجعون الی عشیة کظهر الحیة، عجز المقوّم و اعضل المقوّم»؛
آگاه باشید سوگند به خدایی که جانم در دست قدرت اوست، که اینها (معاویه و اطرافیانش) سرانجام بر شما پیروز میشوند. امّا نه اینکه آنها در حقّ از شما پیشی دارند، بلکه برای آنکه آنها در راه باطلی که زمامدارشان میرود سریع و کوشایند در حالی که شما در برابر حقّ من کند و سست هستید.
ملّتهای جهان همواره از ظلم زمامدارانشان در وحشتند در حالی که من از ظلم پیروانم میترسم، شما را برای جهاد با دشمن برانگیختم امّا نرفتید، به گوش شما خواندم، امّا نشنیدید، در آشکار و نهان از شما دعوت کردم، اجابت ننمودید، اندرزتان دادم، قبول نکردید.
مگر شما حاضران، غایبید (که سخنانم را نمیشنوید) و یا بردگانید در قیافه مالکان، فرمان خدا را بر شما میخوانم از آن فرار میکنید...
و به اندرزهای رسا شما را موعظه میکنم به پراکندگی میگرایید، به مبارزه با سرکشان ترغیبتان میکنم، هنوز سخنانم به آخر نرسیده میبینم همچون (قوم سبا) پراکنده میشوید و به جلسات خود باز میگردید و در لباس اندرز یکدیگر را فریب میدهید تا اثر موعظه مرا از بین ببرید.
صبحگاهان شما را مستقیم میسازم و شامگاهان به همان حالت کجی نخست باز میگردید! همانند کمان سخت و محکمی که نه کسی قدرت صاف کردن آن را دارد و نه خودش قابلیت صاف شدن را!
«ایها الشاهدة أبدانهم، الغائبة عقولهم، المختلفة اهواءهم المبتلی بهم أمراؤهم، صاحبکم یطیع اللَّه و انتم تعصونه. و صاحب اهل الشام یعصی اللَّه و هم یطیعونه لوددت و اللَّه ان معاویة صارفنی بکم صرف الدینار بالدرهم فأخذ منّی عشرة منکم و اعطانی رجلاً منهم. یا اهل الکوفة منیت بکم بثلاث و اثنتین. صمّ ذوو أسماع و بکم ذوو کلام، و عمی ذوو ابصار. لا احرار صدق عند اللقاء و لا اخوان ثقة عن البلاء. تربت ایدیکم، یا اشباه الابل غاب عنها رعاتها کلّما جمعت من جانب تفرّقت من جانب آخر، واللَّه لکأنّی بکم فیما اخال أن لو حمس الوغی و حمی الضّراب و قد انفرجتم عن ابن ابیطالب انفراج المرأة عن قبُلها»؛(1)
1) 215. نهج البلاغه، خطبه 97.
ای کسانی که بدنهایتان حاضر است و عقلهای شما پنهان، و خواستههایتان متفاوت، و ای کسانی که زمامدارانتان به شما مبتلا شدهاند، رهبر شما خدای را اطاعت میکند و شما با او مخالفت میورزید، امّا زمامدار اهل شام خدا را معصیت میکند و آنها وی را اطاعت مینمایند.
به خدا سوگند دوست دارم معاویه شما را با نفرات خود مبادله کند، همچون مبادله کردن دینار به درهم، ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از آنها را به من بدهد.
ای اهل کوفه! من به سه چیز (که در شما هست) و دو چیز (که در شما نیست) مبتلا شدهام، گوش دارید امّا کرید، سخن میگویید امّا گنگید، چشم دارید امّا کورید! نه هنگام نبرد، آزاد مردان صادقید، و نه به هنگام آزمایش، برادران قابل اعتماد، دستتان خاک آلوده باد ای مردم! شما به شتران بیساربانی میمانید که هرگاه از یک سو جمعشان میکنند از طرف دیگر پراکنده میگردند.
به خدا سوگند شما را چنین میبینم که اگر جنگ سخت درگیر شود و آتش آن زبانه کشد از گرد فرزند ابوطالب جدا میشوید همانند جدا شدن زن (هنگام زاییدن) از بچه خویش.
2 - گاه میفرماید: نفرین بر شما باد که از سرزنش شما خسته شدم.
«افّ لکم لقد سئمت عتابکم، ارضیتم بالحیاة الدنیا من الاخرة عوضاً؟ و بالذلّ من العزّ خلفاً؟ اذا دعوتکم الی جهاد عدوّکم دارت اعینکم، کأنکم من الموت فی غمرة و من الذهول فی سکرة، یرتج علیکم حواری فتعمهون،
و کأنّ قلوبکم مألوسة فانتم لاتعقلون! ما انتم لی بثقة سجیس اللّیالی، و ما انتم برکن یمال بکم، و لا زوافر عزّ یفتقر الیکم»؛
نفرین بر شما از بس شما را سرزنش کردم خسته شدم! آیا زندگی پست دنیا را به جای حیات (سعادت بخش و جاویدان) آخرت پذیرفتهاید؟ و در برابر عزّت و سربلندی، بدبختی و ذلّت را برگزیدهاید؟ هنگامی که شما را به سوی جهاد با دشمن فرا میخوانم، چشمانتان از ترس بیاختیار در حدقهها دور میزند، گویی وحشت از مرگ، هوش را از سرتان برده و مانند مستانی از خود بیخود شدهاید! سخنان مکرّر من به گوش شما فرو نمیرود (و در پیدا کردن راه صحیح زندگی) سرگردان گشتهاید و گویی عقلهای شما از دست رفته و چیزی درک نمیکنید! شما هرگز مورد اعتماد من نیستید و هیچگاه تکیه گاه مطمئنّی نمیباشید تا (در برابر دشمنان خونخوار و حیلهگر) بتوان بر شما اعتماد کرد و نه یاران قدرتمندی هستید که در نیازها بتوان روی به سوی شما آورد.
«ما انتم الّا کإبل ضلّ رعاتها فکلّما جمعت من جانب انتشرت من آخر لبئس لعمر اللَّه! شعر نار الحرب انتم لا تکادون و لا تکیدون و تنتقص اطرافکم فلا تمتعضون لا ینام عنکم و انتم فی غفلة ساهون، غلب و اللَّه المتخاذلون، و ایم اللَّه انّی لا ظنّ بکم أن لو حمس الوغی، و استحرّ الموت، قد انفجرتم عن ابن ابیطالب انفراج الرّأس»؛(1)
1) 216. نهج البلاغه، خطبه 34.
شما به شتران بیساربان میمانید که هرگاه از یک طرف گردآوری شوند، از سوی دیگر، پراکنده میگردند.
به خدا سوگند! شما وسیله بدی برای افروختن آتش جنگ (ضد دشمنان) هستید. نقشههای شوم و خطرناکی ضدّ شما کشیده میشود، امّا شما طرح و نقشهای در برابر آن ندارید، و پیوسته اطراف شما کم میشود، (شهرهای اطراف شما را میگیرند و انسانها را از بین میبرند و شما به خشم نمیآیید) دیده دشمن (برای ضربه زدن به شما) به خواب نمیرود، در حالی که شما در غفلت و بیخبری به سر میبرید.
به خدا سوگند! شکست برای کسانی که دست از یاری هم بردارند حتمی است، به خدا قسم! من گمان نمیکنم، اگر جنگ سختی درگیرد و حرارت و سوزش مرگ به شما نزدیک شود، از فرزند ابوطالب جدا میشوید، مانند جدا شدن سر از بدن، که التیامی در آن نیست.
3 - گاه آنان را (مرد نما) معرفی میکند و آرزو میکند که آنان را ندیده بود و نشناخته بود و فریاد بر میآورد که مرگتان باد.
«یا اشباه الرجال و لا رجال، حلوم الاطفال، و عقول ربّات الحجال، لوددت أنّی لم أرکم و لم أعرفکم معرفة - واللَّه - جرّت ندماً، و أعقبت سدماً، قاتلکم اللَّه، لقد ملأتم قلبی قیحاً و شحنتم صدری غیظاً و جرّعتمونی نغب التّهمام أنفاساً، و أفسدتم علی رأیی بالعصیان و الخذلان»؛(1)
1) 217. نهج البلاغه، خطبه 27.
ای مرد نمایانی که در حقیقت مرد نیستید آرزوهای شما مانند آرزوهای کودکان است، و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشین (که جز به زر و زیور و عیش و نوش، به چیزی نمیاندیشند). دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم، همان شناختی که سرانجام به خدا سوگند، پشیمانی بار آورد و خشم آور و غمانگیز بود، خداوند شما را بکشد (و از رحمتش دور سازد) که این همه، خون به دل من کردید، سینه مرا پر از خشم ساختید و کاسههای غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید! با نافرمانی و ترک یاری، نقشههای مرا (برای سرکوبی دشمن) تباه کردید.
4 - و گاه آرزو میکند که خدا بین او و مردم جدایی افکند.
«لوددت أن اللَّه فرّق بینی و بینکم، و الحقنی بمن هو أحقّ بی منکم»؛(1)
به خدا سوگند دوست داشتم که خدا میان من و شما جدایی اندازد و مرا به کسی که نسبت به من سزاوارتر است ملحق فرماید.
5 - گاه با آنان با خطاب (لا أباً لکم) ای بیاصلها سخن میگوید.
«منیت بمن لا یطیع إذا أمرت و لا یجیب إذا دعوت لا أباً لکم، ما تنتظرون بنصرکم ربّکم؟ أما دین یجمعکم و لا حمیة تحمشکم؟ أقوم فیکم مستصرخاً و أنادیکم متغوّثاً، فلا تسمعون لی قولاً، و لا تطیعون لی أمراً، حتی تکشّف الامور عن عواقب المساءة فما یدرک بکم ثار، و لا یبلغ بکم مرام»؛(2)
من گرفتار مردمی هستم که هرگاه به آنها فرمان میدهم، اطاعت نمیکنند و هر زمان که آنان را فرا میخوانم اجابت نمیکنند، ای بیاصلها! برای یاری آیین پروردگارتان منتظر چه هستید؟ آیا دینی ندارید که شما را دور خود جمع کند و با غیرتی که شما را به خشم آورد؟ من در میان شما به پا میخیزم و فریاد میکشم و دردمندانه از شما یاری میطلبم، امّا نه سخن مرا میشنوید و نه از دستورم اطاعت میکنید، تا زمانی که عواقب اعمال سوء شما ظاهر شود (و پشیمان گردید در زمانی که کار، گذشته و پشیمانی سودی ندارد) با این حال نه با شما انتقام خون بیگناهی گرفته میشود و نه با کمک شما هدف مطلوبی به دست میآید.
6 - گاه از بهانه جوییهای آنان برای حضور در جنگ شکایت میکند و خطاب به آنان میگوید: (روی شما زشت باد).
«فیا عجباً، عجباً - واللَّه - یمیت القلب و یجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم، و تفرقکم عن حقّکم، فقبحاً لکم و ترحاً، حین صرتم غرضاً یرمی: یغار علیکم و لا تغیرون و تغزون و لا تغزون، و یعصی اللَّه و ترضون، فإذا أمرتکم بالسیر الیهم فی ایام الحرّ قلتم، هذه حمارّة القیظ، أمهلنا یسبّخ عنّا الحرّ، و إذا أمرتکم بالسیر الیهم فی الشتاء قلتم «هذه صبارّة القرّ، امهلنا ینسلخ عنّا البرد، کلّ هذا فراراً من الحرّ و القرّ، فإذا کنتم من الحرّ و القرّ تفرّون فأنتم واللَّه من السیف أفرّ»؛(1)
1) 220. نهج البلاغه، خطبه 27.
شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند، قلب را میمیراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازیر میکند که آنها (شامیان غارتگر) در مسیر باطل خود، چنین متحدند و شما، در طریق حقّتان، اینگونه پراکنده و متفرّق، روی شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرینتان باد! چرا که (آنچنان سستی و پراکندگی به دشمن نشان دادید که) هدف تیرها قرار گرفتید پی در پی به شما حمله میکنند و شما به حمله متقابل دست نمیزنید، با شما میجنگند و شما با آنها پیکار نمیکنید! آشکارا، معصیت خدا میشود و شما (با اعمال نادرستتان) به آن رضایت میدهید! هرگاه، در ایام تابستان فرمان حرکت به سوی دشمن را دادم، گفتید «اکنون، شدت گرماست، اندکی ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشیند» و اگر در زمستان این دستور را به شما دادم، گفتید: «اکنون هوا فوق العاده سرد است، بگذارید سوز سرما آرام گیرد» ولی همه اینها بهانههایی است برای فرار از گرما و سرما. جایی که شما از سرما و گرما (این همه وحشت دارید) و فرار میکنید، به خدا سوگند، از شمشیر (دشمن) بیشتر فرار خواهید کرد.
7 - و گاه در مقابل سکوت آنان در دعوت به جهاد میفرماید: آیا لال هستید؟
«مابالکم؟ أمخرسون أنتم؟»؛
پس از جنگ صفین و نهروان مردم را برای سرکوبی معاویه فراخواند و آنان سکوت کردند فرمود: «شما را چه شده؟ آیا لال هستید؟»
«انه لا غناء فی کثرة عددکم مع قلّة اجتماع قلوبکم»؛(1)
فراوانی تعداد شما سودی ندارد تا زمانی که دلهای شما پراکنده است.
8 - و گاه آنان را در فرار از جنگ به گلهای از سوسمار تشبیه میکند:
«و کأنّی انظر الیکم تشکّون کشیش الضّباب لا تأخذون حقّاً و لا تمنعون ضیماً»؛(2)
گویی شما را در برخی از حملهها، در حال فرار، ناله کنان چون گلهای از سوسمار مینگرم که نه حقّی را باز پس میگیرید و نه ستمی را باز میدارید.
9 - و گاه میفرماید: آیا منتظر رهبری به غیر از من هستید؟
«ایها الناس انّی قد بثثت لکم المواعظ الّتی وعظ الانبیاء بها أممهم و أدیت الیکم ما أدّت الاوصیاء الی من بعدهم و أدّبتکم بسوطی هذا فلم تستقیموا و حدوتکم بالزّواجر فلم تستوسقوا للَّه انتم أنتوقعون اماماً غیری یطأ بکم الطریق و یرشدکم السبیل؟»؛(3)
ای مردم، من پند و اندرزهایی که پیامبران در امّتهای خود داشتند در میان شما نشر دادم، و آنچه را که جانشینان پیامبران برای مردم بیان کردند برای شما بیان نمودم، شما را با نصایح خود که همچون تازیانه بر تنتان فرود میآمد، ادب کردم امّا به راه راست نرفتید و با هشدارهای
فراوان شما را خواندم ولی جمع نشدید، شما را به خدا آیا در انتظار امام دیگری جز من هستید، که راه را برایتان هموار سازد و شما را به حقّ راهنمایی کند؟
10 - و گاه خطاب به آنان میفرماید: ننگ و نفرین بر شما باد که قابل اعتماد نیستید.
«ما أنتم بوثیقة یعلق بها و لا زوافر عزّ یعتصم الیها لبئس حشّاش نار الحرب انتم أفّ لکم لقد لقیت منکم برحاً فلا أحرار عند النداء و لا اخوان ثقة عند النجاء»؛(1)
شما نه وسیلهای هستید که بتوان به آن اعتماد کرد و نه یاوران عزیزی هستید که بتوان به دامن آنها چنگ زد، شما بد نیروهایی در افروختن آتش جنگ هستید، نفرین بر شما چقدر از دست شما ناراحتی کشیدم.
یک روز آشکارا با آواز بلند شما را به جنگ میخوانم و روز دیگر آهسته در گوش شما زمزمه دارم، نه در آن وقت که فریاد میزنم، شما آزادمرد میباشید و نه در هنگام سر به گوشی برادران قابل اعتمادی(2)هستید.
شما میتوانید با مراجعه به کلمات امیرالمؤمنینعلیه السلام موارد دیگر از گلایههای آن حضرت از مردم زمان خود را ملاحظه کنید. بنابراین علیعلیه السلام گرفتار مردمی بود که به آن حضرت ظلم میکردند، امروز هم
به علیعلیه السلام ظلم میکنند امروز هم به شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام ظلم میکنند، امروز هم در جهان اسلام علیعلیه السلام را نشناختند، اینکه تاریخ گذشته گفته میشود، تفسیر و تحلیل میشود هدف این است که برای وضع فعلی ما سازنده باشد.
اگرچه امروز روز وحدت است، روزی است که همه باید در مقابل دشمن بایستند، همه مسلمین در مقابل جبهه کفر بایستند ولی وحدت به این معنا نیست که حقایق بیان نشود، امام خمینیقدس سره که بیشتر از همه منادی وحدت بود در فراز حساس وصیت نامه خود حدیث ثقلین(1)و مسأله تشیع و اهل بیتعلیهم السلام را مطرح کردند تا به ما بفهماند مطرح کردن حقایق منافاتی با مسأله وحدت ندارد اگر این حقایق بازگو نشود ظلم به امیرالمؤمنینعلیه السلام ادامه پیدا میکند، ما انتظار داریم این حقایق در دانشگاههای ممالک اسلامی بازگو شود تا نسل جوان و نسل تحصیل کرده با حقایق آشنا شود و بپذیرد و ما شاهد روزی باشیم که امیرالمؤمنینعلیه السلام به جایگاه خود برگردد، امروز بسیاری از مسلمانها در مورد علیعلیه السلام اینگونه فکر میکنند که علیعلیه السلام چهارمی آن سه نفر است، علیعلیه السلام را قرین آنها میدانند، باید تا آنجا که میتوانیم مخصوصاً حوزههای علمیه حقایق را بیان کنند تا ظلم به امیرالمؤمنینعلیه السلام کم شود و از بین برود.
1) 226. انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا ابداً»، الغدیر، 1/176.
باید به کسانی که امیرالمؤمنینعلیه السلام را با دیگران مقایسه میکنند بگوییم: بیایید سخنان آن حضرت را با حرفهایی که دیگران زدهاند مقایسه کنید. آیا قابل قیاس است؟ آیا امیرالمؤمنینعلیه السلام جز با پیامبرصلی الله علیه وآله قابل قیاس است؟
یکی دیگر از ابعاد مظلومیت آن حضرت کتمان فضایل و مناقب آن امامعلیه السلام است، دشمنان او از روی کینه و عداوت، مقامات و کرامات بسیار او را مخفی میکردند.
ابن ابی الحدید مینویسد:
«فقد علمت أنّه استولی بنو أمیه علی سلطان الإسلام فی شرق الارض و غربها و اجتهدوا بکلّ حیلة فی اطفاء نوره و التحریض علیه، و وضع المعایب و المثالب له، و لعنوه علی جمیع المنابر و توعّدوا مادحیه، بل حبسوهم و قتلوهم، و منعوا من روایة حدیث یتضمّن له فضیلة او یرفع له ذکراً، حتی حظروا ان یسمّی احد باسمه»؛(1)
بنی امیه سلطنت را در شرق و غرب جهان اسلام به دست گرفتند و با تمام توان خود در خاموش کردن نور علیعلیه السلام تلاش کردند، دست به تحریف حقایق زدند و روایات دروغ در نکوهش آن حضرت ساختند، در منبرها او را مورد لعن قرار دادند و ستایشگران او را تهدید کردند، به زندان انداختند و کشتند، از انتشار روایاتی که شامل فضیلت
1) 227. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 1/17.
آن حضرت بود یا او را با عظمت و رفعت یاد میکرد جلوگیری نمودند، حتی از نامگذاری فرزندان به نام علیعلیه السلام ممانعت کردند.
همچنین او مینویسد:
«کتب معاویة الی عماله: ان برئت الذمّة ممن روی شیئاً من فضل ابی تراب و اهل بیته»؛(1)
معاویه به همه استانداران و فرمانداران خود بخشنامه کرد که کسانی که در فضیلت (ابی تراب) و خاندان او حدیثی روایت کنند در امان نیستند.
کار به جایی رسید که حتی کسی جرأت نمیکرد در مسائل دینی، حدیثی از آن امامعلیه السلام روایت کند.
ابوجعفر اسکافی میگوید:
«انّ بنی امیة منعوا من اظهار فضائل علی علیه السلام و عاقبوا علی ذلک الراوی له حتی ان الرجل اذا روی عنه حدیثاً لا یتعلّق بفضله بل بشرائع الدین لا یتجاسر علی ذکر اسمه فیقول عن ابی زینب»؛(2)
بنی امیه از بیان فضایل امیرمؤمنانعلیه السلام جلوگیری میکردند و راویان حدیث در فضیلت آن حضرت را مورد مؤاخذه قرار میدادند تا جایی که حتی اگر کسی حدیثی از امیرمؤمنانعلیه السلام نقل میکرد که در مورد مسائل و احکام شرعی بود و نه در فضیلت آن حضرت، جرأت نمیکرد نام او را ببرد بلکه با کنایه میگفت: از (ابی زینب) حدیث میکنم.
نه تنها از گفتن فضایل امیرمؤمنانعلیه السلام جلوگیری کردند بلکه ناجوانمردانه گاهی آنچه در فضیلت آن حضرت بود به دشمنان او و آنچه در مذمت دیگران بود به آن حضرت نسبت میدادند، در تاریخ میخوانیم:
«انّ معاویة بذل لسمرة بن جندب مائة الف درهم حتی یروی انّ هذه الایة نزلت فی علی بن ابیطالب «وَمِنَ النّاسِ مَن یعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیواةِ الدُّنْیا وَیشْهِدُ اللَّهَ عَلَی ما فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ * وَإِذَا تَوَلَّی سَعَی فِی الْأَرْضِ لِیفْسِدَ فِیها وَیهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لَا یحِبُّ الْفَسادَ»(1)و انّ الایة الثانیة فی ابن ملجم، و هی قوله تعالی «وَمِنَ النّاسِ مَن یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»(2)فلم یقبل، فبذل له مأتی ألف درهم فلم یقبل، فبذل له ثلاثمأة الف درهم فلم یقبل، فبذل له اربعأة الف درهم فقبل، و روی ذلک»؛(3)
معاویه یکصد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا او روایت کند آیهای از قرآن که در شأن منافقین نازل شده،(4)در شأن علی بن ابیطالب نازل شده است و آیهای که در شأن آن حضرت (در شبی که در بستر پیامبرصلی الله علیه وآله خوابید در داستان لیلة المبیت) نازل شده،(5)در شأن ابن ملجم نازل شده است، سمرة بن جندب نپذیرفت تا معاویه پاداش او را به چهارصد هزار درهم رساند، او پذیرفت و چنین روایتی را جعل کرد.
کار دشمنی با امیرمؤمنانعلیه السلام به اینجا ختم نشد، معاویه قدمی بالاتر گذاشت و به استانداران خود نوشت: «به کسانی که مناقب و فضایل عثمان را نقل میکنند احترام کنید و آنچه در این زمینه میگویند و نام و نشان آنان را برای من بنویسید».(1)
«کتب معاویة الی عماله: ان انظروا من قبلکم من شیعة عثمان و محبّیه و اهل ولایته، و الذین یروون فضائله و مناقبه، فأدنوا مجالسهم و قرّبوهم و اکرموهم و اکتبوا لی بکلّ ما یروی کلّ رجل منهم، و اسمه و اسم ابیه و عشیرته».
بخشنامه معاویه زمینهای فراهم کرد تا بازار جعل حدیث در فضیلت عثمان چنان رواج گیرد که معاویه نیز از انتشار این همه فضیلت دروغین ناراحت شد و مجدّداً بخشنامه کرد که دیگر نقل فضایل عثمان کافی است و از این پس در فضیلت خلیفه اوّل و دوم حدیث کنند و اگر کسی در فضیلت ابی تراب حدیثی نقل کرد بلافاصله مشابه آن را درباره دیگران جعل کنند.(2)
«ففعلوا ذلک، حتی اکثروا فی فضائل عثمان و مناقبه... ثمّ کتب الی عمّاله انّ الحدیث فی عثمان قد کثر و فشا فی کلّ مصر و فی کل وجه و ناحیة، فإذا جاءکم کتابی هذا فادعوا الناس الی الروایة فی فضائل الصحابة و الخلفاء الاولین، و لا تترکوا خبراً یرویه احد من المسلمین فی ابی تراب الّا و تأتونی بمناقض له فی الصحابة، فإنّ هذا احبّ الی و اقرّ لعینی، و ادحض لحجة ابی تراب و شیعته و اشدّ الیهم من مناقب عثمان و فضله».
دشمنی با امیرمؤمنانعلیه السلام به کتمان فضایل از طرفی و نسبت دادن فضایل آن حضرت به دیگران و جعل فضیلت برای آنان از طرف دیگر،
پایان نپذیرفت بلکه باز هم قدمی بالاتر گذاشته و آن حضرت را در خطبهها، در نمازها، در سراسر کشور اسلامی لعن میکردند، تاریخ در این زمینه گزارشهای تأسّف آوری میدهد.
علّامه امینی قدس سره از معجم البلدان حموی نقل میکند که:
«لعن علی بن ابیطالب (رضی اللَّه عنه) علی منابر الشرق و الغرب»؛(1)
علی بن ابیطالب در همه منابر شرق و غرب کشور اسلامی مورد لعن قرار گرفت.
همچنین آن علّامه بزرگوار از کتب اهل سنت نقل میکند:
«انّه کان فی ایام بنی امیه اکثر من سبعین الف منبر یلعن علیها علی بن ابیطالب بما سنه لهم معاویة من ذلک»؛(2)
در دوران بنی امیه در بیش از هفتاد هزار منبر علی بن ابیطالب لعن میشد و این سنّتی بود که معاویه پایه گذار آن بود.
و هنگامی که امویان مورد اعتراض امامان ما قرار میگرفتند، در پاسخ میگفتند: حکومت ما جز به این وسیله استقرار پیدا نمیکند.
محمّد بن اسحاق از فرزند امام سجادعلیه السلام نقل میکند که پدرم به مروان فرمود:
«ما بالکم تسبّونه علی المنابر؟ قال: انّه لا یستقیم لنا الأمر الّا بذلک»؛(3)
چرا امیرمؤمنانعلیه السلام را بر منبرها دشنام میدهید؟ مروان در پاسخ گفت: حکومت و قدرت ما تنها از این راه استقرار پیدا میکند.
دنیا پرستان که میدانستند با سبّ و لعن آن حضرت دنیای آبادی خواهند داشت در این راه کوتاهی نکردند، ابوهریره هنگامی که استقبال مردم کوفه را از معاویه دید در مسجد کوفه در حضور انبوه جمعیت حاضر، بر سر زانو ایستاد و در حالی که مرتب بر پیشانی خود میکوبید با تحریک احساسات مردم حدیثی در مذمت امیرمؤمنانعلیه السلام از زبان رسول خداصلی الله علیه وآله جعل و برای مردم خواند، وقتی خبر به معاویه رسید، به پاس این خدمت، ولایت مدینه را به او داد.(1)
و یا در تاریخ میخوانیم: شخصی به حجّاج گفت: پدر و مادرم به من ستم کردهاند و نام مرا علی گذاشتهاند، نام مرا تغییر ده، حجاج نام او را تغییر داد و به پاس این اظهار دشمنی نسبت به امیرمؤمنانعلیه السلام او را مأمور یکی از کارهای دولتی کرد.(2)
«کان الحجاج (لعنه اللَّه) یلعن علیاً (علیه السلام) و یأمر بلعنه، و قال له متعرض به یوماً و هو راکب: ایها الامیر، انّ اهلی عقّونی فسمّونی علیاً، فغیر اسمی، فقال: للطف ما توصّلت به قد سمّیتک کذا، و ولّیتک العمل الفلانی فاشخص الیه».
مردم تا آنجا مورد هجوم تبلیغات بنی امیه قرار گرفتند که دشنام به امیرمؤمنانعلیه السلام را جزء مستحبات دانستند، آن هم از مستحبات شریفترین روز سال یعنی روز عرفه. شخصی در روز عرفه، به هشام بن عبدالملک یادآوری کرد که امروز روزی است که خلفا لعن ابیتراب را مستحب میدانستند.(3)
«قام رجل من ولد عثمان الی هشام بن عبدالملک یوم عرفه، فقال: انّ هذا یوم کانت الخلفاء تستحبّ فیه لعن ابیتراب».
نقشه بنی امیه این بود که دشنام به امیرمؤمنانعلیه السلام جزء فرهنگ مردم درآید، و فرزندان خود را با این طرز تفکّر بزرگ کنند، شاهد این سخن این است که وقتی گروهی از خود امویان به معاویه پیشنهاد کردند، حال که به همه آرزوهای خود رسیدهای خوب است به دشنام علی بن ابیطالب پایان دهی، معاویه در پاسخ گفت:
«لا واللَّه حتی یربو علیه الصغیر و یهرم علیه الکبیر، و لا یذکر له ذاکر فضلاً»؛(1)
هرگز پایانی برای دشنام به علی نیست تا فرزندان خردسال با همین فکر بزرگ شوند، بزرگسالان با همین فکر به پیری برسند و تا احدی از او فضیلتی ذکر نکند.
گذشت زمان و رواج هجوم تبلیغاتی به امیرمؤمنانعلیه السلام به آنجا رسید که گروهی برای خشنودی حاکمان خود از دشنام به آن حضرت پا را فراتر گذاشته و به همسر مظلومهاش و فرزندانش دشنام میدادند، ابن ابی الحدید مینویسد:
«منّا نسوة نذرن إن قتل الحسین بن علی أن تنحر کلّ واحدة عشر قلائص ففعلن، و ما منّا رجل عرض علیه شتم ابی تراب و لعنه الّا فعل و زاد ابنیه حسناً و حسیناً و أمّهما فاطمة»؛(2)
گروهی از زنان ما نذر کردند که اگر حسین بن علی کشته شود هر
کدام ده شتر قربانی کنند و پس از کشته شدن او به نذر خود وفا کردند، و هرگاه به ما گفته میشد به «ابی تراب» دشنام دهید، ما نه تنها او را دشنام میدادیم بلکه فرزندانش حسن و حسین و مادر آن دو فاطمه را هم اضافه مینمودیم.
البته امیرمؤمنانعلیه السلام از این حوادثِ بعد از خود خبر داده بود آن حضرت در نهج البلاغه میفرماید:
«ألا و إنّه سیأمرکم بسبّی و البرائة منّی...»؛(1)
آگاه باشید به زودی معاویه شما را به بیزاری و بدگویی من وادار میکند...
برای آگاهی بیشتر میتوانید به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (فصل فیما روی من سبّ معاویة و حزبه لعلی علیه السلام) و (فصل فی ذکر الاحادیث الموضوعة فی ذمّ علیعلیه السلام) مراجعه کنید. در پایان مناسب است به سخن ابن عباس در اعتراض به کسانی که آن حضرت را دشنام میدادند اشاره کنم.
علّامه امینی از چند تن از علماء اهل سنت نقل میکند: در دورانی که ابن عباس نابینا شده بود روزی در مسیر راه صدایی به گوشش رسید که جمعی علیعلیه السلام را دشنام میدادند. ابن عباس به راهنمای خود گفت: مرا نزد این گروه ببر، هنگامی که به نزد آنان رسید فرمود:
«ایکم الساب للَّه عزّوجلّ؟ قالوا: سبحان اللَّه من سبّ اللَّه فقد اشرک،
1) 245. نهج البلاغه، خطبه 57.
فقال: فأیکم السابّ لرسول اللَّه؟ قالوا: سبحان اللَّه و من سبّ رسول اللَّه فقد کفر، قال: أیکم السابّ لعلی بن ابی طالب؟ قالوا: امّا هذا فقد کان. قال: فأنا اشهد باللَّه واشهد انّی سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: من سبّ علیاً سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللَّه عزّوجلّ و من سبّ اللَّه کبّه اللَّه علی منخریه فی النار»؛(1)
کدامیک از شما به پروردگار متعال ناسزا گفت؟ آن گروه گفتند: سبحان اللَّه کسی که به خداوند ناسزا بگوید، مشرک است، فرمود: کدامیک از شما به رسول خداصلی الله علیه وآله ناسزا گفت؟ گفتند: سبحان اللَّه ناسزاگوی پیامبرصلی الله علیه وآله کافر است، فرمود: کدامیک از شما به علی بن ابیطالب ناسزا گفت؟ گفتند: بلی، در مجلس ما دشنام به علی واقع شد، ابن عباس گفت: من خدا را شاهد میگیرم و شهادت میدهم که از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم فرمود: کسی که به علی دشنام دهد به من دشنام داده و کسی که مرا دشنام دهد، خدای متعال را دشنام داده است و کسی که به خدا دشنام دهد او را با صورت در آتش افکند.
نقشه دشمنان امیرمؤمنانعلیه السلام این بود که از تشیع و شیعه اثری باقی نماند به همین جهت، کمر به قتل یاران امیرمؤمنانعلیه السلام بسته بودند، خانههای آنان را بر سرشان ویران میکردند، نام آنان را از بیت المال حذف میکردند و آنان را به شهادت میرساندند.
1) 246. الغدیر، 2/299.
امام باقرعلیه السلام در این زمینه میفرماید:
«و کان عظم ذلک و کبره زمن معاویة بعد موت الحسنعلیه السلام فقتلت شیعتنا بکلّ بلدة و قطعت الأیدی و الأرجل علی الظنّة و کان من یذکر بحبّنا و الانقطاع الینا سُجن أو نهب ماله أو هدمت داره... ثمّ جاء الحجّاج فقتلهم کلّ قتلة و اخذهم بکل ظنّة و تهمة حتی انّ الرجل لیقال له زندیق او کافر احب الیه من ان یقال شیعة علیعلیه السلام»؛(1)
اوج کشتار شیعیان در دوران معاویه بعد از شهادت امام مجتبیعلیه السلام بود، دست و پای شیعیان را قطع میکردند و آنان را در تمام شهرها به شهادت میرساندند، گورهی را به زندان میانداختند یا اموالشان را غارت و خانههایشان را ویران میکردند تا دوران حجّاج فرا رسید که سختگیریها و کشتارها بیشتر شد تا جایی که اگر به کسی میگفتند کافر است بهتر بود تا بگویند شیعه علیعلیه السلام است.
معاویه در بخشنامهای به استانداران و فرمانداران خود نوشت اگر ثابت شد کسی از دوستان علیعلیه السلام و خاندان اوست، نام او را از فهرست کارمندان دولت محو کنید و حقوق او را قطع و از همه مزایا محروم سازید.(2)
و در بخشنامه دیگری دستور داد:
«من اتّهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنکّلوا به، و اهدموا داره»؛(3)
گوش و بینی کسانی که متّهم به دوستی علی و خاندان او هستند ببرید و خانههای آنان را ویران کنید.
و در یکی از بخشنامههای خود نوشت:
«الا یجیزوا الأحد من شیعة علی و اهل بیته شهادة»؛(1)
شهادت شیعیان علی را در هیچ مورد نپذیرید.
در این میان کار بر مردم کوفه از مردم دیگر شهرها دشوارتر بود؛ زیرا شیعیان رقم بالایی در این شهر داشتند و زیاد بن ابیه از طرف معاویه والی آن شهر بود و او شیعیان را به خوبی میشناخت، در تاریخ درباره جنایات وی نسبت به شیعیان میخوانیم:
«فقتلهم تحت کل حجر و مدر و اخافهم و قطع الایدی و الارجل و سمل العیون و صلبهم علی جذوع النخل و طردهم و شرّدهم عن العراق فلم یبق بها معروف منهم»؛(2)
زیاد بن ابیه شیعیان را در هرجا مییافت به شهادت میرساند و آنها را میترسانید، دست و پای آنان را قطع میکرد، چشمهای آنان را از کاسه در میآورد و آنان را به دار میآویخت، آنان را از عراق اخراج کرد تا جایی که شخصیت شناخته شدهای از شیعیان در کوفه باقی نماند.
داستان به دار آویختن میثم تمّار و دیگر یاران امیرمؤمنانعلیه السلام در کوفه شاهدی است بر آنچه گفته شد.(3)
در این زمینه میتوانید به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (ذکر بعض ما منی من آل البیت من الاذی و الاضطهاد)(1)مراجعه کنید.
مظلومیت امیرمؤمنانعلیه السلام به آنجا رسید که آن حضرت قبل از شهادت به امام مجتبیعلیه السلام سفارش میکند:
«ثم غیب قبری»؛(2)پس از آنکه بدنم را به خاک سپردی قبرم را پنهان ساز.
و در جای دیگر از یکی از غلامان امیرمؤمنانعلیه السلام نقل شده: هنگامی که از دفن امیرمؤمنانعلیه السلام باز میگشتیم: «فلحقنا بقوم من الشیعة لم یشهدوا الصلاة علیه، فأخبرناهم بما جری و باکرام اللَّه تعالی امیرالمؤمنینعلیه السلام»؛
به گروهی از شیعیان حضرت که در تشییع جنازه حاضر نبودند برخورد کردیم، کرامتهای خداوند متعال نسبت به امیرمؤمنانعلیه السلام بعد از شهادت تا هنگام دفن را برای آنان بازگو کردیم. (همان مطالبی که شنیدهاید، حضرت فرمود: «شما عقب جنازه را بردارید و جلو جنازه را حمل نکنید»؛ زیرا جلو جنازه را میکائیل و جبرائیل حمل میکردند و کرامات دیگر) «فقالوا نحبّ أن نعاین من أمره ما عاینتم»؛ این گروه گفتند: دوست داریم آنچه شما مشاهده کردید ما هم مشاهده کنیم،
حتماً معنای این سخن این است که بدانیم قبر حضرت کجاست؟ «فقلنا لهم انّ الموضع قد عفی أثره بوصیة منه»؛(1)به آنان گفتیم طبق وصیت امیرمؤمنانعلیه السلام اثر قبر را محو کردیم.
و در نقل دیگری دارد: «دفن قبل طلوع الفجر»؛(2)
قبل از طلوع صبح حضرت به خاک سپرده شد.
چرا باید آن حضرت مخفیانه به خاک سپرده شود؟
کسی که تا دیروز حاکم مردم بود، نماز جمعه میخواند، خطبه میخواند، حال که از دنیا میرود بدون سر و صدا، نیمه شب، بدن مطهّرش توسط چند نفر به خاک سپرده شود و قبرش مخفی گردد!
در کتابها مینویسند از ترس دشمنان آن حضرت، که مبادا جنازه را از قبر بیرون آورند و جسارتی کنند، مخفیانه دفن شد، اینها همه حاکی از مظلومیت حضرت است، آنقدر مظلوم باشد که نتوانند جنازه او را علنی به خاک سپرده و قبرش آشکار باشد.
قبر آن حضرت توسط امام صادقعلیه السلام و در زمان آن حضرت از مخفی بودن درآمد.
امیرمؤمنانعلیه السلام دنیایی است از فضایل، مکارم و بزرگواریها، یکی از فضایل آن حضرت این است که در خانه خدا متولد و در خانه خدا، در محراب عبادت به هنگام نماز به شهادت رسید.
از آنجا که امیرمؤمنانعلیه السلام دشمنان بسیاری داشته آنان تلاش میکردند فضایل آن امام را مورد سؤال قرار داده و انکار کنند، روزی در مورد ولادت آن حضرت در خانه خدا میگفتند با چه مدرکی این سخن را میگویید؟
البته اینگونه اشکالها و سؤالها که معمولاً همراه با غرض است، سودی هم دارد و آن اینکه بزرگان ما به فکر میافتند تا مصادر و مدارک مسأله را بررسی کنند، مثلاً در مورد مسأله ولادت حضرت در کعبه، عالم بزرگ و جلیل و مخلص مرحوم میرزا محمّد علی اردوبادی (همان عالمی که گفته میشود بعضی از جلدهای الغدیر - از حیث
عبارت پردازی نه مطالب کتاب - به قلم این بزرگوار است، همچنین اصلاحات نهایی بعضی از کتابهای محدث قمی توسط این بزرگوار انجام شده ولی به خاطر اخلاصش نمیخواسته است نامی از او باشد) این عالم بزرگ کتابی به نام «علی ولید الکعبة» تألیف کرده (در حدود یکصد و پنجاه صفحه) و مصادر و مدارک ولادت حضرت علیعلیه السلام در کعبه را قرن به قرن جمع آوری کرده است.
شهادت آن حضرت در محراب مسجد کوفه در حال عبادت و نماز را هم بعضی انکار میکنند و میگویند: در بعضی از نقلهای تاریخی مطلب به صورت دیگری ذکر شده است، البته اینها معمولاً کسانی هستند که قلبشان بیمار است، ولی گاه بعضی از خودیها هم با انگیزه دیگری این مطلب را بیان میکنند، من به مناسبت اینکه جمعی از طلّاب عزیز در جلسه هستند و اینها مبلّغان آینده ما هستند بحثی را در این زمینه عرض میکنم.
ابتدا باید توجّه کرد که ما وقتی شهادت امیرمؤمنانعلیه السلام در محراب مسجد در حال نماز را بازگو میکنیم گاهی بدون دقت لازم بعضی از مطالب جنبی که مسلم نیست و سؤال برانگیز است را هم بیان میکنیم مثلاً بعضی وقتی موضوع شهادت حضرت در مسجد را میگویند چنین مطرح میکنند که حضرت علیعلیه السلام وارد مسجد شد میدانست که ابن ملجم قاتل اوست ابن ملجم را که در خواب بود بیدار کرد، این مطلب سؤال برانگیز است، بحث قضا و قدر را میطلبد، بحث علم امام را میطلبد، توجیه و تحلیل میخواهد.
بعضی از خودیها برای اینکه اینگونه سؤالها پیش نیاید اصل قضیه را منکر میشوند و میگویند مدرکی ندارد، میگویند چه کسی گفته است که حضرت به مسجد آمدند؟
بسیاری از مسائل ما به صورت یک اصل مسلم، ثابت است، ولی نباید برخی از مسائل جنبی را با آن مخلوط کنیم تا آن مسأله اصلی هم زیر سؤال برود مثلاً معجزه شقّ القمر از مسلّمات است که رسول خدا صلی الله علیه وآله با یک اشاره ماه را دو نیم کرد ولی گاهی کنار این معجزه مسلّم میگوییم ماه آمد در لباس حضرت و از آستین آن حضرت بیرون آمد، وقتی این مطلب را با آن معجزه توأم میکنیم سؤال ایجاد میشود.
یک مبلّغ باید فکر کند در مجموعه مطالبی که برای مردم میگوید مطالب مسلم و دسته اوّل آن کدام است، مطالب دسته دوم آن کدام است، کدامیک از آن مطالب دسته دوم توضیح نمیخواهد، کدام نیازمند توضیح است و اگر فرصت برای توضیح نیست از آن مطالب جنبی صرف نظر کند.
در داستان شهادت امیرمؤمنانعلیه السلام اگر فرصت برای توضیح و تفسیر نیست یا توان توضیح نداریم چرا آن قسمت سؤال برانگیزش را اگرچه در تاریخ آمده است بگوییم؟
اخیراً سیمای جمهوری اسلامی ایران راجع به شهادت امیرمؤمنانعلیه السلام مطلبی میگفت
که برای من بسیار ناگوار بود، وقتی از زبان ابن ملجم که چرا علیعلیه السلام را به شهادت رساند، مطلبی میگفت همان حرفی را که ملّای رومی در مثنوی گفته است نقل میکرد که وقتی به او میگویند چطور حاضر شدی امیرمؤمنانعلیه السلام را به قتل برسانی میگوید: این قضا و قدر الهی بود که به دست من جاری شد، این سخن میتواند حرف صحیحی باشد، امّا نه اینکه ما بگوییم و بگذریم.
هر شنوندهای وقتی این کلام را بشنود که قضا و قدر الهی به دست ابن ملجم جاری شده برای او سؤال مطرح میشود، که آیا با این وصف ابن ملجم مقصّر است؟ اینها مطالبی نیست که یک مبلّغ در خلال سخنانش به آن اشارهای کند و بگذرد.
در مورد شهادت امیرمؤمنانعلیه السلام در محراب عبادت بعضی از خودیها به خاطر مسائل جنبی، اصل مسأله را زیر سؤال میبرند و منکر میشوند.
در تاریخ در روایات متعدد، در کتابهای متعدد آمده است که امیرمؤمنانعلیه السلام وارد مسجد شد، مشغول نماز بود و در حال نماز مورد ضربت ابن ملجم قرار گرفت، تا آنجا که بنده اطّلاع دارم در ده کتاب این مسأله نقل شده است:
1 و 2 - «امالی» و «عیون اخبار الرضاعلیه السلام» تألیف شیخ صدوق از علمای قرن چهارم (مرحوم علامه مجلسی هم در بحارالأنوار از این دو کتاب نقل کرده است.)
«عن الرضاعلیه السلام عن آبائه عن امیرالمؤمنین علیهم السلام فی خطبة النبیصلی الله علیه وآله فی فضل شهر رمضان»؛
از امام رضاعلیه السلام از پدران گرامیاش از امیرمؤمنان علیهم السلام نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله خطبهای در فضیلت ماه رمضان ایراد فرمودند:
«فقمت و قلت: یا رسول اللَّه ما افضل الاعمال فی هذا الشهر؟ فقال یا اباالحسن افضل الاعمال فی هذا الشهر الورع عن محارم اللَّه عزّوجلّ»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید: من برخاستم و از رسول خدا صلی الله علیه وآله سؤال کردم بافضیلتترین عمل در این ماه چه عملی است؟ رسول اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: پرهیز از گناه.(1)
«ثم بکی فقلت یا رسول اللَّه ما یبکیک؟ فقال: یا علی! ابکی لما یستحلّ منک فی هذا الشهر کأنّی بک و انت تصلّی لربّک و قد انبعث اشقی الاولین و الاخرین شقیق عاقر ناقة ثمود فضربک ضربة علی قرنک فخضب منها لحیتک»؛
سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله گریه کردند، به آن حضرت عرض کردم چه چیزی شما را به گریه آورد؟ حضرت فرمود: گریه میکنم برای آنچه نسبت به تو در این ماه روا میدارند، گویا میبینم در حالی که نماز میخوانی شخصی که شقیترین اوّلین و آخرین است، ضربتی بر فرق تو میزند و محاسن تو به خون سرت رنگین میشود.
1) 257. البته اگر ورع را به معنای تقوا بگیریم. گاهی گفته میشود بین ورع و تقوا فرق است و گاهی گفته میشود هر دو به یک معنا هستند. مرحوم محدّث قمیقدس سره میفرماید: «لعلّ المراد بالتقوی ترک المحرّمات و بالورع ترک الشبهادت بل بعض المباحات» (سفینة البحار، ماده ورع)؛ یعنی شاید مراد از تقوا ترک گناهان و مراد از ورع ترک مشتبهات بلکه ترک بعضی از مباحات باشد.
فقال امیرالمؤمنینعلیه السلام فقلت یا رسول اللَّه و ذلک فی سلامة من دینی؟ فقالصلی الله علیه وآله: فی سلامة من دینک»؛(1)
امیرمؤمنانعلیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله سؤال کرد آیا وقتی به شهادت میرسم، دین من سالم است؟
حضرت فرمود: آری، دین تو سالم است، یعنی علیعلیه السلام به ما یاد میدهد که از همه چیز بالاتر سلامت دین است، اگر سلامت جسمی، اگر ثروت، پست و مقام و آنچه داریم از بین برود ولی دین سالم بماند ارزش دارد، خدا نکند چیزهای دیگر سالم بماند امّا دین ما سالم نباشد.
3 - در «امالی» شیخ طوسی از علمای قرن پنجم نقل شده (و مرحوم علّامه مجلسی هم در کتاب بحارالأنوار از امالی نقل کرده است) از امام سجادعلیه السلام که فرمودند:
«امّا ابن ملجم فضربه فوقعت الضربة و هو ساجد علی رأسه علی الضربة الّتی کانت»؛(2)
حضرت در حال سجده بود که ضربت به فرق مبارکش اصابت کرد و این ضربت به همان قسمت برخورد کرد که در یکی از جنگها به آن قسمت ضربت خورده بود.
4 - سید بن طاووس از علمای قرن هفتم در زیارتی که خطاب به ائمهعلیهم السلام میخوانیم نقل میکند:
«و انتم بین الصریع فی المحراب قد فلق السیف هامته»؛(1)
یعنی هر کدام از شما بزرگواران به صورتی به شهادت رسیدید یکی از شما در حالی که در محراب افتاده بود و شمشیر فرقش را دو نیم کرده بود به شهادت رسید.
5 - مرحوم شیخ ابوالفتوح رازی صاحب تفسیر گرانقدر «روض الجنان» از علمای قرن ششم، فرموده است:
«پسر ملجم او را تیغ در نماز بامداد زد و او نماز بسته بود و الحمد برخوانده بود و یازده آیت از سوره انبیا که این ملعون او را ضربت زد».(2)
و در جای دیگر میگوید: «شب نوزدهم ماه رمضان امیرالمؤمنینعلیه السلام به مسجد الجامع آمد به نماز بامداد و ابن ملجم همه شب رصد کرده بود چون او در نماز ایستاد و الحمد بخواند و از سوره انبیا یازده آیه، تیغ بزد بر مقدم سر او و جراحتی عظیم کرد، امیرالمؤمنینعلیه السلام نماز سبک کرد و سلام باز داد و گفت «فزت و ربّ الکعبة» به خدای کعبه که ظفر یافتم».(3)
6 - کتاب «کامل بهایی» تألیف طبری قرن هفتم.
(بعضی به اشتباه تصور میکنند که این کتاب تألیف شیخ بهائی است در حالی که شیخ بهائی در قرن دهم است و طبری مؤلف کامل بهائی در
قرن هفتم، چون کتاب به نام شخصی که اسمش بهاء الدولة بود نوشته شده به این مناسبت نامش کامل بهائی است، در یکی از روزنامههای کثیرالانتشار، مطلبی از این کتاب نقل کرده و نوشته بود تألیف شیخ بهائی. البته همه مطالب کتاب معتبر نیست، نوادری دارد که علمای ما مورد نقد قرار دادهاند ولی از کتابهای قدیمی و فارسی ماست. مؤلف این کتاب، کتابهای متعدّدی دارد، در فضایل اهل بیتعلیهم السلام هم کتابهایی دارد که یکی از آنها همین کامل بهائی است. محدث قمی مطالبی از آن نقل کرده است).
به هر حال در این کتاب آمده است: «چون به نماز مشغول شدی او را از عالَم خبری نبودی تا که عبدالرحمن (علیه اللعنه) درآمد و ضربتی سخت بزد، پس نماز سبک بگزارد و خون روان شد از محاسن مبارکش».(1)
7 - کتابی است به نام «نزهة القلوب» تألیف حمد اللَّه مستوفی در قرن هشتم، در موضوع جغرافیا، به مناسبت از شهرها سخن میگوید، از قم، نجف، کربلا، کوفه، وقتی کوفه را مطرح میکند و از مسجد کوفه نام میبرد مینویسد: «چون امیرالمؤمنین علی مرتضی را در آن مسجد زخم زدند او دست بر ستون زد...».(2)
8 - کتاب «تذکرة الائمة» تألیف ابن جوزی (ابن جوزی از علمای بزرگ اهل تسنّن و از علمای پر تألیف است یکی از تألیفات او همین تذکرة الائمة میباشد که نزد ما بسیار مطلوب و محبوب است؛ زیرا در
بین علمای اهل تسنّن چند نفری بودند که علاقه خاصی به اهل بیتعلیهم السلام داشتند و در مورد اهل بیتعلیهم السلام حقایقی را بیان کردهاند، اگرچه به امامت آن بزرگواران اعتقاد نداشتند، یکی همین ابن جوزی است).
او در کتابش مینویسد:
«فلما حصل فی المحراب هجموا علیه فضربه ابن ملجم»؛(1)
هنگامی که حضرت در محراب قرار گرفت به او حمله کردند و ابن ملجم او را مورد ضربت قرار داد.
9 - «الکامل فی التاریخ» تألیف ابن اثیر، ابن اثیر از دانشمندان قرن هفتم است و کتاب او از کتابهای تاریخی معتبر به خصوص نزد اهل تسنّن است، ابن اثیر در کتاب خود جملهای دارد که لازمه آن این است که حضرت در نماز به شهادت رسیده باشند او میگوید:
«تأخّر علیعلیه السلام و قدم جعده یصلّی بالناس الغداة»؛(2)
حضرت به عقب آمدند و جعده را جلو قرار دادند تا با مردم نماز را ادامه دهد (این مسأله در فقه ما هم مطرح است که اگر برای امام جماعت مانعی از ادامه نماز پیش آمد، دیگری را جای خود بگذارد) از این مطلب معلوم میشود که حضرت در حال نماز بودند.
10 - «تاریخ طبری»، در این کتاب هم در حوادث سال چهلم هجری نقل شده است.
«تأخر علی و رفع فی ظهره جعده فصلّی بالناس الغداة»؛(1)
مجموعاً این ده کتاب از کتابهای حدیثی و تاریخی قدیمی از قرن چهارم تا هشتم بود که عبارات آنها گواه این مطلب است که امیرمؤمنانعلیه السلام در مسجد، در هنگام نماز به شهادت رسیدهاند.
حال با این همه کتاب اگر در یک یا دو کتاب دیگر نقل شده باشد که حضرت پیش از آنکه وارد مسجد شوند، در آستانه درب مسجد شهید شدند، واضح است که ترجیح با این همه نقلها است که در کتابهای دیگر آمده است، چرا بعضی اصرار دارند اینگونه مسائل را زیر سؤال ببرند؟
در فرصت باقیمانده به مطلب دیگری اشاره میکنم.
پس از شهادت امیرمؤمنانعلیه السلام یکی از کارهای معاویه این بود که دوستان و علاقمندان به آن حضرت را به شام، مقرّ حکومت خود میکشاند، به مجلس خود دعوت میکرد تا از آنان اعتراف بگیرد که از دوستی علیعلیه السلام سودی که نبردهاند هیچ، همه چیز خود را در این راه باختهاند، سعی داشت کاری کند که آنان اظهار پشیمانی کنند و نسبت به امیرمؤمنانعلیه السلام بدگویی کنند امّا او هرگز موفق نشد و گاهی اقدام معاویه نتیجه معکوس میداد و خودش و نزدیکانش تحت تأثیر احساسات یاران علیعلیه السلام قرار میگرفتند.
1) 267. تاریخ طبری، 4/111.
یکی از این شخصیتها عدی بن حاتم است (البته این داستان به نام یکی دیگر از اصحاب آن حضرت هم نقل شده ولی محدث قمی قدس سره از عدی بن حاتم نقل میکند).
عدی رئیس قبیله بزرگ طی بود، خود و پسرانش و قبیله او از یاران فداکار علیعلیه السلام بودند سه نفر از پسرانش به نام (طرفه) و (طریف) و (طارف) در صفّین در رکاب حضرت شهید شدند.
معاویه برای آنکه خاطره تلخی برای عدی تجدید کند و به او زخم زبان بزند و زمینه را برای سخنان او بر علیه امیرمؤمنانعلیه السلام آماده کند به او گفت: «این الطرفات»؟ پسرانت (طرفه) و (طریف) و (طارف) چه شدند؟
عدی گفت: «قتلوا یوم صفین بین یدی علی بن ابیطالب علیه السلام»؛ در صفین در رکاب امیرمؤمنانعلیه السلام به شهادت رسیدند.
معاویه گفت: «ما انصفک ابن ابیطالب اذ قدم بنیک و اخّر بنیه»؛
علی انصاف را درباره تو رعایت نکرد، چون پسران تو را جلو انداخت و به کشتن داد، و پسران خود را در پشت جبهه محفوظ نگاه داشت.
ولی عدی از شخصیتهایی نبود که به این ارزانی علیعلیه السلام را بفروشد، با کمال جرأت و شهامت به معاویه گفت:
«بل ما انصفت انا علیاً»؛
من با علی منصفانه رفتار نکردم.
«إذ قتل و بقیت»؛
علیعلیه السلام شهید شده و من باقی ماندهام.
معاویه دید منظورش عملی نشد، همان جملهای را که از همه دوستان امیرمؤمنانعلیه السلام میخواست از عدی هم خواست و گفت:
صِف لی علیاً.
علی را برای من توصیف کن، خصوصیات علی را برای من بگو.
فقال: أرأیت أن تعفینی؟
عدی گفت: معذورم بدار.
قال: لا أعفیک.
معاویه گفت: حتماً باید برایم تعریف کنی.
قال: «امّا اذ لابدّ
اگر حتماً باید تعریف کنم.
فإنّه کان و اللَّه بعید المدی شدید القوی، یقول عدلاً و یحکم فصلاً تتفجّر الحکمة من جوانبه و العلم من نواحیه یستوحش من الدنیا و زهرتها و یستأنس باللیل و وحشته و کان و اللَّه غزیر الدّمعة طویل الفکرة، یحاسب نفسه إذا خلا و یقلّب کفّیه علی ما مضی. یعجبه من اللّباس القصیر و من المعاش الخشن»؛
به خدا سوگند، علی بسیار دوراندیش و نیرومند بود، به عدالت سخن میگفت و با قاطعیت فیصله میداد، علم و حکمت از اطرافش میجوشید، از زرق و برق دنیا متنفّر و با شب و تنهایی شب مأنوس بود،
زیاد اشک میریخت و بسیار فکر میکرد، در خلوتها از نفس خود حساب میکشید و بر گذشته دست ندامت میسود، لباس کوتاه و زندگی فقیرانه را میپسندید.
«و کان فینا کاحدنا یجیبنا إذا سألناه و یدنینا إذا أتیناه»؛
در میان ما که بود مانند یکی از ما بود، اگر چیزی از او میخواستیم میپذیرفت و اگر به حضورش میرفتیم ما را نزدیک خود میبرد و از ما فاصله نمیگرفت.
«و نحن مع تقریبه لنا و قربه منّا لا نکلّمه لهیبته و لا نرفع أعیننا الیه لعظمته»؛
با این همه آنقدر با هیبت بود که در حضورش جرأت تکلّم نداشتیم و آن قدر عظمت داشت که نمیتوانستیم به او خیره شویم.
فإن تبسّم فعن اللؤلؤ المنظوم»؛
وقتی که لبخند میزد دندانهایش مانند یک رشته مروارید آشکار میشد.
«یعظّم اهل الدین و یتحبّب الی المساکین لا یخاف القوی ظلمه و لا ییأس الضعیف من عدله»؛
اهل دیانت و تقوا را احترام میکرد و نسبت به بینوایان مهر میورزید نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدلش نومید بود (یعنی نه مستضعفین از عدل او مأیوس بودند و نه نیرومندان نگران ظلم او بودند قوی و ضعیف پیش علیعلیه السلام مطرح نیست، عدالت مطرح
است، اینکه بعضی میگویند باید طرف ضعفاء را گرفت و اغنیاء را رها کرد نه، علی چنین نبود، معیار برای حضرت عدالت بود، کسانی که قوی و نیرومند بودند نگران ظلم و ستم از سوی علیعلیه السلام نبودند، اگرچه قوی، قدرت و ثروت داشت امّا از ستم علیعلیه السلام نمیترسید از عدل علیعلیه السلام میترسید).
«اقسم لقد رأیته لیلة و قد مثل فی محرابه و ارخی اللّیل سرباله و غارت نجومه و دموعه تتحادر علی لحیته و هو یتملل تملل السلیم و یبکی بکاء الحزین فکانّه اسمعه و هو یقول:
یا دنیا الی تعرّضت أم الی أقبلت، غرّی غیری لا حان حینک قد طلّقتک ثلاثاً لا رجعة لی فیک، فعیشک حقیر و خطرک یسیر، آه من قلة الزاد و بعد السفر و قلّة الانیس»؛
به خدا سوگند یک شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود در وقتی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود، اشکهایش بر چهره و رویش میغلطید، مانند مار گزیده به خود میپیچید و مانند مصیبت زده میگریست، مثل این است که الآن آوازش را میشنوم او خطاب به دنیا میگفت:
ای دنیا متعرض من شدهای و به من رو آوردهای؟ برو و دیگری را بفریب تو را سه طلاقه کردهام و رجوعی در کار نیست، خوشی تو ناچیز و اهمیتت اندک است، آه آه از توشه اندک و سفر دور و مونس کم.
سخن عدی که به اینجا رسید گویا معاویه را هم تحت تأثیر قرار داد.
«فوکفت عینا معاویة و جعل ینشفهما بکمّه»؛
اشک معاویه جاری شد با آستین خویش اشکهای خود را پاک کرد و گفت:
«رحم اللَّه اباالحسن کان کذلک»؛
خدا رحمت کند ابوالحسن را، همینطور بود که گفتی، یعنی دشمنی مثل معاویه به پاکی امیرمؤمنانعلیه السلام اعتراف میکند.
امیدوارم ما هم در زندگیمان به صورتی زندگی کنیم که اگر به ما ایرادی میگیرند، به پاکیمان ایراد بگیرند، همانگونه که مخالفین انبیا هنگامی که در مقام عیب جویی از آنان بودند میگفتند:
«أَخْرِجُوهُم مِن قَرْیتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یتَطَهَّرُونَ»؛(1)
لوط و پیروان او را از شهر خود بیرون کنید.
گناهشان چیست؟ گناهشان این است که مردمی پاکند و گناه نمیکنند!
اگر میخواهند با ما دشمنی کنند به جرم پاکیمان دشمنی میکنند، واقعاً زندگی ما شیعیان زندگی پاکی باشد.
«قال: فکیف صبرک عنده؟ قال: کصبر من ذُبح ولدها فی حجرها لا ترقاً دمعتها و لا تسکن عبرتها»؛
معاویه گفت: بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است؟ عدی گفت: شبیه حال مادری که عزیزش را در دامنش سر بریده باشند.
1) 268. سوره اعراف، آیه 82؛ «أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِن قَرْیتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یتَطَهَّرُونَ» سوره نمل، آیه 56.
«قال فکیف ذکرک له؟ قال: و هر یترکنی الدهر أن أنساه؟»(1)
معاویه گفت: آیا هیچ فراموشش میکنی؟ عدی گفت: آیا روزگار میگذارد فراموشش کنم؟(2)
موضوع سخن در این مجلس وصایای امیرمؤمنانعلیه السلام است امّا پیش از اینکه جملاتی از وصایای آن حضرت را بیان کنم چند نکته را تذکّر میدهم:
1 - از صبح روز نوزدهم ماه مبارک رمضان که امیرمؤمنانعلیه السلام در محراب عبادت مورد ضربت قرار گرفت تا هنگام رحلت که در بستر شهادت بود وصایای متعدّدی از ایشان نقل شده است،(1)اگر در هنگام مطالعه و یا شنیدن سخنرانیها ملاحظه میکنید که وصایای مختلفی در ارتباط با این دو روز آخر عمر امیرمؤمنانعلیه السلام مطرح میشود، سرّش این است که مولاعلیه السلام در طول این مدت وصایای مختلف و متعدّدی داشتند، قسمتهایی از آن مربوط به ساعات و لحظات آخر عمر مبارک
1) 271. برای آگاهی از مجموعه وصایای امیرمؤمنانعلیه السلام رجوع کنید به بحارالأنوار، جلد 42، باب «کیفیة شهادته و وصیته»، ص 202 - 212 و 212 - 220 و 245 - 256 و 291 - 293.
امامعلیه السلام است و قسمتهایی از آن مربوط به قبل از آن میباشد، امّا به هر ترتیب این وصیتها مربوط به آن دو روز است، گاهی تعبیر شده است: «لما ضربه ابن ملجم (لعنه اللَّه)»؛(1)یعنی موقعی که ابن ملجم ضربت به علیعلیه السلام زد، آن حضرت این جملات را فرمودند، گاهی صحبت از حال احتضار است، موقعی که امیرمؤمنانعلیه السلام در حال احتضار بودند این جملات را فرمودند و گاهی اینگونه که پس از بیان این وصایا حضرت دائماً مشغول گفتن لا اله الّا اللَّه بود تا از دنیا رحلت کرد.(2)
2 - این وصایایی که بیان میکنم تلفیقی است از آنچه در این چهار کتاب آمده است.
الف) وصیتی که در کافی شریف نقل شده است.(3)
ب) وصیتی که در نهج البلاغه نقل شده است.(4)
ج) وصیتی که در امالی شیخ طوسی نقل شده است.(5)
د) وصیتی که در مناقب خوارزمی از علمای اهل تسنّن نقل شده است.(6)
1) 272. بحارالأنوار، 42/256.
2) 273. بحارالأنوار، 42/213؛ ثمّ لم یزل یقول «لا اله الّا اللَّه» حتی قبضعلیه السلام.
3) 274. اصول کافی، کتاب الحجّة «الاشارة و النّص علی الحسن بن علیعلیهما السلام»؛ فروع کافی، 7/51، «کتاب الوصایا»؛ بحارالأنوار، 42/250.
4) 275. نهج البلاغه بخش نامهها و وصیت نامهها، شماره 47؛ بحارالأنوار، 42/256.
5) 276. امالی شیخ طوسی، مجلس هجدهم، حدیث 1154 و 1155 و 1157.
6) 277. مناقب خوارزمی، ص 278، فصل 26 «فی مقتله».
3 - اگر بخواهیم پیرامون ابعاد مختلف شخصیت امیرمؤمنانعلیه السلام مطالعه داشته باشیم و از راههای گوناگون به ابعاد وجودی و شخصیت آن حضرت پی ببریم، یکی از آن راهها راهی است که یکی از دانشمندان غیر مسلمان گفته است، او با اینکه مسلمان نیست امّا راجع به زندگی امیرمؤمنانعلیه السلام مطالعاتی داشته و کتاب نوشته است، او میگوید:
یکی از راههای شناختن شخصیتها این است که ببینیم در مواقعی که حوادث بسیار تکان دهنده برای آنان پیش میآید، چه میگویند و چگونه با این حوادث برخورد میکنند؟
در روایت آمده است: «فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال»؛(1)یعنی در حوادث و دگرگونیها ماهیت و جوهره انسانها شناخته میشود.
انسان موجود خاصی است که میتواند کارهای ساختگی و تصنّعی داشته باشد، به کارهایی تظاهر کند که در واقع اهل آن کارها نیست، ولی همین افرادی که اهل تظاهر و تصنّع هستند، واقعیت و باطن آنها در روزهای حساس آشکار میشود.
فرض کنید کسی گرفتار فقر میشود، این گرفتاری حقیقت او را روشن میکند، وقتی فقیر نبود، تظاهر میکرد که مسلمان است، اینگونه نشان میداد که شیعه امیرمؤمنانعلیه السلام و مقید به سخنان آن
1) 278. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 217؛ بحارالأنوار، 74/163.
حضرت است ولی هنگامی که این حادثه برایش پیش میآید، حقیقت خود را نشان میدهد که انسان متدینی نیست و یا برعکس کسی که فقیر است و در آن حال نشان میداد که آدم مؤمنی است، ولی روزی که ثروتمند میشود، حقیقت خود را آشکار میکند که اهل دنیاست، دل بسته به دنیاست.
گاهی ترس برای انسان پیش میآید، گاهی زندان گاهی تهدید به مرگ و کشته شدن اینها حوادثی است که هر کسی با پیش آمدن برخی از آنها حقیقت خود را نشان میدهد.
حال این دانشمند غیر مسلمان میگوید: ما میبینیم هنگامی که امیرمؤمنانعلیه السلام در بستر شهادت قرار گرفته و ساعات آخر زندگی را میگذراند، سخنانی گفته است، وقتی سخنانش را بررسی میکنیم میبینیم سخنانی است که اگر به آن عمل شود همان مدینه فاضله و دولت کریمه که همه آرزوی آن را دارند، تحقق پیدا میکند.
کسی که بتواند در این موقعیت حساس اینگونه سخن بگوید معلوم است که با عالم غیب ارتباط دارد و انسان عادی و معمولی نیست.(1)
1) 279. یکی از دانشمندان غربی مقایسهای درباره شخصیت امیرالمؤمنین علیعلیه السلام و خلیفه دوم کرده است - با اینکه از هر دو بیگانه است و هر دو را به یک چشم میبیند - از نظر تاریخ عمر را خلیفه دوم و علیعلیه السلام را خلیفه چهارم میداند، امّا میگوید: این دو خلیفه هر کدام در زمان خود مورد حمله قرار گرفته و ترور شدند و هر دو پس از آن به مرگ خود یقین کردند؛ زیرا دانستند که ضربت کارگر افتاده و به زندگی آنها خاتمه داده شده است، هم عمر فهمید و هم علیعلیه السلام، ولی دو جمله کوتاه گفتند که تمام حقیقت خود را نشان داده و شخصیت خود را معرفی کردند، خلیفه دوم پس از ضربت خوردن گفت: «قتلنی المجوسی» این گبر مرا کشت، به قاتل خود دشنام دادن و مسلمان را گبر خواندن بزرگترین دلیل عدم رضایت از مرگ و علاقه به زندگانی مادی است ولی علیعلیه السلام گفت: «فزت و ربّ الکعبة» به خدای کعبه سوگند، رستگار شدم. (سرمایه سخن مرحوم دکتر آیتی، 1/450).
4 - در این وصیت خطاب امامعلیه السلام به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام هم هست، شاید بعضی تصور کنند اگرچه امامعلیه السلام به این دو بزرگوار خطاب میکند ولی منظور این است که دیگران توجّه کنند همین که در فارسی میگوییم «در به تو میگوییم دیوار تو بشنو» و یا در عربی گفته میشود «ایاک أعنی و اسمعی یا جارة»؛(1)یعنی منظور امیرمؤمنانعلیه السلام، امام حسن و امام حسینعلیهما السلام نیست بلکه منظور ما هستیم.
امام راحلقدس سره در کتاب چهل حدیث پس از نقل یکی از وصایای رسول خداصلی الله علیه وآله به امیرمؤمنانعلیه السلام فرمودهاند:
این وصیتهایی که جناب رسول اکرمصلی الله علیه وآله، به جناب مولا امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمودند در نظر مبارکشان خیلی مهم بوده.
با آنکه آن سرور منزّهتر از آن بودند که احتمال مسامحه در حدود شرعیه و در اوامر الهیه نسبت به ایشان برود، ولی چون خود مطلب در نظر مبارک رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، خیلی مهم بوده، از سفارش خودداری نفرمودند. و خیلی متعارف است که امری را که در نظر ایشان مهم است
1) 280. مجمع الامثال، 1/50.
و اعتنا به شأن آن دارد، برای اظهار اهمیت آن سفارش مینماید، ولو به کسی که بداند آن را اتیان میکند.
امّا احتمال آنکه سفارش به آن حضرت برای ایصال به سایرین باشد، از قبیل «ایاک اعنی...»(1)بعید است؛ زیرا که سوق حدیث شهادت میدهد که به خود حضرت توجّه داشته و منظور نظر مستقلاً آن بزرگوار بوده، و این نحو وصیتها متعارف بوده است، و بین ائمه طاهرینعلیهم السلام بعضی به بعضی رایج بوده، هر یک از سوق عباراتشان معلوم است که منظور خود آن بزرگواران بودهاند، چنانچه در یکی از وصیتها جناب امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید به حضرت امام حسن و امام حسینعلیهما السلام: «این وصیت من است به شما دو نفر و سایر اهل بیتم و آن کسی که کتاب من به او برسد» و معلوم است که در این وصیت حسنین علیهما السلام داخل بودند و این وصیتها کشف میکند از شدّت اهمیت مطلب و شدّت علاقه آن بزرگواران بعضی به بعضی، بالجملة نفسِ بودنِ جناب امیرالمؤمنینعلیه السلام، طرف وصیت، کشف از بزرگی مطلب و اهمیت آن میکند.(2)
حالا جملاتی از اصل وصیت را بیان میکƙŘ̠اگرچه این وصایا را بسیار شنیدهایم، ولی باید مکرّر گفته و شنیده شود تا در اعماق جان ما راه پیدا کند؛ زیرا همین سفارش است که میتواند جامعه ما را به کمال
برساند اگر مطلبی مهمتر از اینها بود، امیرمؤمنانعلیه السلام میفرمود تا این مسائل مورد توجّه قرار نگیرد، جامعه ما هرچه هم در مسائل دیگر پیشرفت کند، نتیجهای ندارد؛ زیرا اگر تنها در مسائل مادی پیشرفت کنیم، همانند کشورهای غیر مسلمانی میشویم که در صنعت و اقتصاد پیشرفت کردهاند، امّا در اخلاق، در ایمان، در گرایش به مبدأ و معاد چطور؟
1 - «اوصیکما و جمیع ولدی و اهلی و من بلغه کتابی بتقوی اللَّه»؛
وصیت اوّل امیرمؤمنانعلیه السلام تقواست.
میفرماید: شما دو فرزندم و تمام فرزندان و تمام اهل بیت خود را و تمام کسانی که نامه من به آنها میرسد «یعنی امروز ما مردم که این وصیت نامه حضرت به ما رسیده است» همه را سفارش میکنم به تقوای الهی.
تقوا چیست؟
تقوا در یک جمله در روایت اینگونه معنا شده است که «ان لا یفقدک اللَّه حیث امرک و لا یراک حیث نهاک»؛(1)تقوا این است که آنجا که خدای متعال خواسته حضور داشته باشی، حاضر باش و آنجا که خدای متعال نخواسته است حاضر باشی، حضور نداشته باشی.
1) 283. بحارالأنوار، 70/285.
سفارش به نظم
2 - «و نظم امرکم»؛
امرتان منظم باشد، به نظم معتقد باشید در امور شخصی، در امور خانواده، در امور یک شهر و یک مملکت باید نظم حاکم باشد.
سفارش به وحدت
3 - «واعتصموا بحبل اللَّه و لا تفرقوا»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام ما را سفارش به وحدت میکند و از جدایی برحذر میدارد، تفرقه و جدایی، کیان یک جامعه را به خطر میاندازد.
سفارش به اصلاح ذات البین
4 - «و صلاح ذات بینکم فانّی سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: صلاح ذات البین افضل من عامة الصلاة و الصیام»؛
بین یکدیگر اصلاح کنید، اگر زن و شوهری با هم اختلاف دارند، اگر میتوانید بین آن دو اصلاح کنید، اگر بین دو برادر، دو خویشاوند، دو همکار، دو همسایه، کدورتی وجود دارد، اصلاح کنید که پاداش و اجر بسیاری دارد تا آنجا که امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: اصلاح بین مسلمین اجرش از همه نماز و روزهها بالاتر است.
متأسفانه بعضی، از آداب اسلامی برخوردار نیستند به جای اینکه
اصلاح کنند، افساد میکنند، هستند کسانی که از این خانه به آن خانه میروند تا جملاتی بگویند که بین دو خانواده، بین دو برادر یا دو خواهر را بر هم بریزند و ایجاد کدورت کنند.
سفارش به ارحام
5 - «انظروا ذوی ارحاکم فصلوهم یهوّن اللَّه علیکم الحساب»؛
صله رحم کنید تا خداوند حساب شما را در روز قیامت آسان قرار دهد.
سفارش به ایتام
6 - «اللَّه اللَّه فی الایتام فلا تغبّوا افواههم»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام در این فراز از وصایای خود راجع به یتیمان اکیداً سفارش میکند، و میفرماید: این چنین نباشد که گاهی به فکر آنها باشید و گاهی از آنان غفلت کنید، روزی به آنها غذا بدهید و روزی ندهید روزی به آنها رسیدگی کنید و روزی آنان را فراموش کنید.
واقعاً یک تکلیف و وظیفه است، مخصوصاً نسبت به فرزندان شهدا که عزیزان ما هستند و باید بسیار مورد عنایت قرار گیرند.
«ولا یضیعوا بحضرتکم»؛
مبادا یتیمان در نزد شما ضایع شوند و زندگیشان متلاشی گردد.
«فقد سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: من عال یتیماً حتی یستغنی اوجب اللَّه عزّوجلّ له بذلک الجنّة»؛
از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: هر کس یتیمی را اداره کند تا بینیاز شود (یعنی وضعیت تحصیلی او را پیگیری کند، وضع خانه و خانوادهاش را سامان بخشد تا به سن جوانی برسد کسب و کاری برای او مهیا کند، مقدمات ازدواجش را فراهم کند، کاری کند که او بتواند روی پای خود بایستد و خودش را اداره کند) جزایش بهشت است.
«کما اوجب اللَّه لآکل مال الیتیم النار»؛
همانگونه که خداوند آتش را برای کسانی که مال یتیم را میخورند واجب کرده است.
متأسفانه گاهی میشنویم بعضیها به جای رسیدگی به حال ایتام آنچه هم که آنها داشتهاند بر میدارند و زندگی خود را از خوردن مال یتیم اداره میکنند.
سفارش نسبت به همسایه
7 - «اللَّه اللَّه فی جیرانکم فانّهم وصیة نبیکم ما زال یوصی بهم حتی ظننّا انه سیورّثهم»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید: پیامبر خداصلی الله علیه وآله آنقدر راجع به همسایه سفارش فرمود که ما گمان کردیم پیامبر میخواهد برای همسایه از همسایه ارث قرار دهد، در یک جامعه اسلامی باید همسایهها به فکر یکدیگر باشند، به کمک همدیگر باشند، و از اذیت و آزار بپرهیزند، این مسائل است که جامعه را اصلاح میکند و یک جامعه را مدینه فاضله
میکند، اگر به این دستورات عمل شود همه کارها اصلاح میشود و الّا تنها شعار دادن مشکلی را حلّ نمیکند، هنگامی بین جمعیت ما و دیگران تفاوت است که وقتی کسی وارد بازار ما شد، وارد جامعه ما شد، ببیند این مردم با مردم دیگر تفاوت دارند، طرز فکر اینها با دیگران تفاوت دارد، امّا اگر دید آنها دنیایی فکر میکنند، اینها هم دنیایی، آنها خیانت میکنند اینها هم خیانت میکنند، آنها اجحاف میکنند، اینها هم اجحاف میکنند، در این صورت تنها با ادعای مسلمانی نمیتوان کاری از پیش برد، باید واقعاً کوچه و محلّه ما، بازار و خیابان ما با آنها تفاوت داشته باشد، ما باید نمونه باشیم.
سفارش نسبت به فقرا
8 - «اللَّه اللَّه فی الفقراء و المساکین فشارکوهم فی معائشکم»؛
فقرا و مساکین را شریک زندگی خود قرار دهید.
سفارش به نماز
9 - «اللَّه اللَّه فی الصلاة فإنها عمود دینکم»؛
کسانی هستند که ماه رمضان به نماز اهمیت میدهند امّا پس از پایان این ماه، اهتمام چندانی برای نماز قایل نیستند.
چقدر خوب است که الان همه ما با خدا پیمان ببندیم همانگونه که در ماه رمضان به مساجد و جماعت حاضر شدیم و مساجد را آباد کردیم، بعد از ماه رمضان هم ادامه دهیم.
اگر جوانهای ما اهل نماز باشند بسیاری از گناهان را ترک میکنند الان مسأله نماز در مدارس و دانشگاهها مطرح است و این از نعمتهای بزرگ الهی است و باید قدردانی شود، و یک راه قدردانی آن این است که کسانی که میتوانند به آنها کمک کنند.
اگر پسران و دختران ما نماز بخوانند، حقیقت نماز را درک کنند و با نماز آشنا شوند، نماز آنان را از گناه دور میکند «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنکَرِ».(1)
«فإنّها عمود دینکم»؛
امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید نماز ستون دین شماست، اگر نماز نباشد خیمه دین فرو خواهد ریخت.
سفارش به زکات
10 - «اللَّه اللَّه فی الزکاة فانها تطفیء غضب ربّکم»؛
زکات مالتان را بدهید حقوق واجبه مالتان را بدهید که غضب پروردگار را از بین میبرد.
اینجا لازم است مطلبی را یادآوری کنم:
گاهی به افرادی بر میخوریم که میگویند ما تا الان به این مسأله توجّه نداشتیم و برای خود حساب سال قرار ندادهایم، و زندگی گستردهای هم نداریم، یک خانه و زندگی معمولی، امّا متحیریم که چه
1) 284. سوره عنکبوت، آیه 45.
کنیم؟ وظیفه تمام کسانی که درآمدی دارند این است که از روز اولی که درآمدشان شروع میشود، همان روز اوّل را، اوّل سال خود قرار دهند و پس از یک سال اگر چیزی اضافه داشتند، یک پنجم آن را به مجتهد جامع الشرایط یا به مرجع تقلید خود بدهند، حال اگر کسی تا امروز به این مسأله توجّه نداشته است، اگرچه کار خلافی مرتکب شده است ولی باید هرچه زودتر جبران کند و با مراجعه به مرجع تقلید یا نماینده او برای خود حساب سال تعیین کند و نباید نگران باشند؛ زیرا اوّلاً بسیاری از کسانی که با ما برخورد میکنند و گرفتار این مسأله هستند، ثروت و درآمدی هم ندارند که فکر کنند اگر حساب سال خود را مشخص کنند زندگیشان از بین میرود و ثانیاً آنها هم که ثروتی دارند که اگر حساب کنند باید میلیونها تومان به عنوان خمس و سهم امام و زکات بپردازند، باید توجّه داشته باشند که آنچه میدهند در راه خدا است و برای آنها باقی میماند و هرگز گم نمیشود «ما عِندَکُمْ ینفَدُ وَما عِندَ اللَّهِ باقٍ»(1)و اگر پرداخت نکنند همه این اموال در عالم برزخ و قبر و قیامت برای آنها وزر و وبال میشود و موجب گرفتاری خواهد شد.
نپرداختن خمس و حقوق واجب الهی سبب میشود که اموال انسان به حرام مخلوط شود و گاهی انسان غذایی که میخورد حرام باشد مکانی که در آن نماز میخواند غصبی و حرام باشد.
1) 285. سوره نحل، آیه 96.
سفارش به جهاد
11 - «اللَّه اللَّه فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فی سبیل اللَّه»؛
جهاد با جان: یعنی در راه خدا جانبازی کردن همانند شهیدان گرانقدر.
جهاد با مال: یعنی اموال خود را در راه خدا خرج کردن، و چقدر زیباست که انسان اموال خود را در راه پیشرفت دین خدا و برنامههای الهی و دینی خرج کند.
جهاد با زبان: یک مصداقش امر به معروف و نهی از منکر است که امیرمؤمنانعلیه السلام در دستور بعدی میفرماید.
سفارش به امر به معروف و نهی از منکر
12 - «لاتترکوا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولّی علیکم شرارکم ثمّ تدعون فلا یستجاب لکم»؛
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اثر وضعی ترک آن این است که حکومت به دست کسانی میافتد که از اشرار باشند، آنگاه هرچه دعا کنید، به جایی نمیرسد چون خودتان با ترک امر به معروف و نهی از منکر باعث حاکمیت آنها شدهاید.
وظیفه همه بخصوص پدران و مادران امر به معروف و نهی از منکر است وقتی میبینید در خانه، دختر و پسر شما گناهی انجام میدهند وظیفه نهی از منکر دارید.
اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود و گناه شیوع پیدا کند، همانند یک بیماری مسری به همه سرایت میکند و متوقف نخواهد شد.
در عبارات دینی ما مثال زدهاند به کسی که قسمتی از کشتی را سوراخ میکند او نمیتواند بگوید من فقط به قسمتی که خودم نشستهام آسیب میرسانم و مصیبت آن گرفتار خود من میشود؛ زیرا آب کم کم نفوذ میکند و همه را از بین میبرد.(1)
سفارش به تعاون در کارهای نیک
13 - «و تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان»؛
در کارهای نیک همدیگر را یاری کنید، با یکدیگر همکاری کنید تا در جامعه کار نیک و تقوا انجام شود و بر گناه و دشمنی همکاری نداشته باشید.
سفارش به قرآن
14 - «اللَّه اللَّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم»؛
مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی بگیرند.
1) 286. کنزالعمال، 3/81، حدیث 97/55؛ عن النبیصلی الله علیه وآله مدهن فی حدود اللَّه و الراکب حدود اللَّه عزّوجلّ و الامر بها و الناهی عنها کمثل قوم استهموا علی سفینة من سفن البحر، فأصاب بعضهم مؤخر السفینة و ابعدها عن المرفق و کانوا سفهاء، فکانوا إذا أتوا علی رحال القوم أذوهم، فقالوا: نحن اقرب اهل السفینة من المرفق و ابعدها من الماء و بیننا و بین المرفق ان نخرق السفینة، ثمّ نسدّه إذا استقینا منه فقال ضرباؤه من السفهاء: فادخل فدخل فأهوی إلی فاس یضرب به عرض السفینة فأشرف علیه رجل منهم و نشده ما تصنع؟ قال: نحن اقربکم إلی المرفق و ابعدکم منه، اخرق دفّ هذه السفینة فاذا استقینا سددناه، قال: لاتفعل فانّک اذاً تَهلک و تُهلک.
و در سفارش دیگری خطاب به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام میفرماید:
«اعملا بما فی الکتاب و لا تأخذکما فی اللَّه لومة لائم»؛(1)
به قرآن عمل کنید و از سرزنش سرزنش کنندگان باکی نداشته باشید.
من این جمله را به مادران و خواهران و دختران میگویم:
آیا مسأله حجاب در قرآن مطرح نشده است؟ آیا نمیخواهید به قرآن عمل کنید؟ ممکن است بعضی بگویند، اگر عمل کنیم بعضی ما را سرزنش میکنند، امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید: به قرآن عمل کنید و از ملامت ملامت کنندگان باکی نداشته باشید.
خواهرانی و مادرانی که با حجاب هستند، چادری هستند، فکر نکنند فقط با استفاده از چادر وظیفه آنها انجام و تمام شده است، آن مادر و خواهر و دختری که از خانه خارج میشود اگرچه چادردار ولی برای خود جاذبههایی درست میکند که باعث گناه دیگران میشود، وضع اندامش، وضع کفش و جوراب و لباسش، وضع راه رفتنش زمینه گناه را فراهم میکند، در پیشگاه پروردگار متعال مسؤولند. اینکه خانمها باید در اجتماع خدماتی داشته و منشأ آثار باشند را کسی انکار نمیکند، امّا کدام عالم متعهدی گفته است که یک دختر جوان اگرچه چادر دارد ولی با شرایط و جاذبههای گناه میتواند در خیابان و بازار حضور پیدا کند؟ در بعضی از فروشگاههایی که فروشنده آن جوانانی
1) 287. بحارالأنوار، 42/245.
هستند در بحبوحه شهوت برود، چه کسی گفته است این کار جایز است؟
بعضی میگویند تلویزیون هم اینگونه نشان میدهد، آیا این مجوز برای شماست؟ همه میدانند که تلویزیون اگرچه برنامههای خوب فراوانی دارد امّا برنامههای بد هم، کم ندارد و همه تذکّر میدهند.
جوانها و دیگران وقتی این برنامهها را تماشا میکنند اگر احساس کنند که مسأله شهوت و گناه برایشان مطرح است، قطعاً باید از تماشای آن صرف نظر کنند؛ زیرا حرام است.
یک خانم اگر لازم شد از خانه بیرون برود باید به صورتی باشد که زمینه گناه را برای کسی فراهم نکند، مثلاً گاهی میخواهد به مهمانی برود، وضعی که باید در آن مهمانی داشته باشد همان وضع را در مسیر مهمانی در کوچه و خیابان و سوار شدن بر ماشین دارد، کدام عالم دینی این حرکت را تأیید میکند؟ کدام عالم متعهدی این کار را تأیید میکند؟
سفارش به مسأله امامت
15 - «أوصی الی ابنه الحسنعلیه السلام و أشهد علی وصیته الحسین و محمّداً علیهما السلام و جمیع ولده و رؤساء شیعته و اهل بیته»؛
یعنی در آخرین ساعات زندگی، امیرمؤمنانعلیه السلام مسأله امامت امام حسنعلیه السلام را مطرح کردند تا امّت اسلام بدانند بعد از شهادت آن حضرت امامت به امام مجتبیعلیه السلام منتقل میشود و فرمودند:
«یا بنی امرنی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ان اوصی الیک و ان ادفع الیک کتبی و سلاحی ثمّ اقبل علیه فقال انت ولی الامر»؛
به امام حسنعلیه السلام فرمود: پسرم، پیامبر خداصلی الله علیه وآله به من دستور داد که در مورد مسأله امامت به تو وصیت کنم و ودائع امامت را به تو تحویل دهم آنگاه خطاب به امام مجتبیعلیه السلام فرمود: «انت ولی الامر».(1)
و پس از این وصیت به امام حسنعلیه السلام که در مورد مسأله امامت بود، امام حسینعلیه السلام و محمّد حنفیه و تمام فرزندان و بزرگان شیعه و خاندانش را بر این وصیت شاهد گرفت.
1) 288. اصول کافی، کتاب الحجة، «الاشارة و النص علی الحسن بن علیعلیهما السلام».
برای استفاده بیشتر خوانندگان محترم، متن قسمتهای دیگری از وصایای امیرمؤمنانعلیه السلام که در بیان آیة اللَّه استادی مورد شرح قرار نگرفته است ذکر میکنیم:
«أوصیکما بتقوی اللَّه، و أن لا تبغیا الدنیا و إن بغتکما و لا تأسفا علی شیء منها زوی عنکما و قولاً بالحقّ و اعملا للاجر و کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً.(1)
اللَّه اللَّه فی بیت ربکم، فلا یخلو منکم ما بقیتم، فانّه إن ترک لم تناظروا و أدنی ما یرجع به من امّة أن یغفر له ما سلف.
اللَّه اللَّه فی شهر رمضان فإنّ صیامه جنّة من النار.
اللَّه اللَّه فی ذریة نبیکم فلا یظلمنّ بحضرتکم و بین ظهرانیکم و انتم تقدرون علی الدفع عنهم.
اللَّه اللَّه فی النساء و فیما ملکت ایمانکم فإنّ آخر ما تکلّم به نبیکمصلی الله علیه وآله ان قال اوصیکم بالضعیفین النساء و ما ملکت ایمانکم.
1) 289. نهج البلاغه، بخش نامهها و وصیت نامهها، شماره 47.
قولوا للَّه حسناً کما امرکم اللَّه عزّوجلّ.
و علیکم یا بنی بالتواصل و التباذل و التبارّ و ایاکم و التقاطع و التدابر و التفرّق.(1)
یابنی عاشروا الناس عشرة إن غبتم حنّوا الیکم و إن فقدتم بکوا علیکم.
یا بنی انّ القلوب جنود مجنّدة تتلاحظ بالمودّة و تتناجی بها و کذلک هی فی البغض، فإذا احببتم الرجل من غیر خیر سبق منه إلیکم فارجوه، و إذا بغضتم الرجل من غیر سوء سبق الیکم فاحذروه.(2)
انّی اوصیک یا حسن - و کفی بک وصیاً - بما اوصانی به رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فاذا کان ذلک یا بنی بالصلاة عند وقتها و الزکاة فی اهلها عند محلّها، و الصمت عند الشبهة، و الاقتصاد و العدل فی الرضی و الغضب، و حسن الجوار و إکرام الضیف، و رحمة المجهود و اصحاب البلاء و صلة الرحم، و حبّ المساکین و مجالستهم و التواضع فإنّه من افضل العباد، و قصّر الأمل، و اذکر الموت و ازهد فی الدنیا فانّک رهین موت و غرض بلاء و طریح سقم.
و اوصیک بخشیة اللَّه فی سرّ امرک و علانیتک و انهاک عن التسرّع بالقول و الفعل و إذا عرض شیء من امر الآخرة فابدأ به، و إذا عرض شیء من امر الدنیا فتأنّه حتی تصیب رشدک فیه، و إیاک و مواطن التهمة و المجلس المظنون به السوء، فإنّ قرین السوء یغرُّ جلیسه.
و کن للَّه یا بنی عاملاً و عن الخنی زجوراً، و بالمعروف آمراً، و عن
المنکر ناهیاً و اخر الإخوان فی اللَّه، و أحبّ الصالح لصلاحه، و دار الفاسق عن دینک و ابغضه بقلبک و زایله بأعمالک لئلّا تکون مثله، و ایاک و الجلوس فی الطرقات، و دع المماراة و مجارات من لا عقل له و لا علم.
واقتصد یا بنی فی معیشتک، و اقتصد فی عبادتک و علیک فیها بالامر الدائم الّذی تطیقه و الزم الصمت تسلم، و قدّم لنفسک تغنم، و تعلّم الخیر تعلم، و کن للَّه ذاکراً علی کلّ حال، و ارحم من أهلک الصغیر، و وقّر منهم الکبیر، و لا تأکلنّ طعاماً حتی تتصدّق منه قبل أکله، و علیک بالصوم فإنّه زکاة البدن و جنّة لأهله. و جاهد نفسک و احذر جلیسک و اجتنب عدوّک و علیک بمجالسة الذکر، و اکثر من الدعاء فإنّی لم آلک یا بنی نصحاً و هذا فراق بینی و بینک».(1)
1) 292. بحارالأنوار، 42/202؛ امالی مفید، ص 129؛ امالی شیخ طوسی، مجلس اوّل، حدیث 8.
1 - قرآن کریم
2 - اثنی عشریه حسینی عاملی
3 - احتجاج طبرسی
4 - احقاق الحقّ قاضی نور اللَّه
5 - استیعاب ابن عبدالبر
6 - اسد الغابة ابن اثیر
7 - اصول کافی کلینی
8 - اعلام الوری طبرسی
9 - اعلام زرکلی
10 - اعیان الشیعة سید محسن امین عاملی
11 - امالی شیخ مفید
12 - امالی شیخ طوسی
13 - امالی شیخ صدوق
14 - بحارالأنوار علّامه مجلسی
15 - بحثی کوتاه پیرامون علم امام علّامه طباطبایی
16 - تاریخ طبری طبری
17 - تذکرة الائمة ابن جوزی
18 - تهذیب شیخ طوسی
19 - جوامع الجامع طبرسی
20 - خصال شیخ صدوق
21 - چهل مقاله استادی
22 - الدرجات الرفیعه سید علی خان مدنی
23 - درّ المنثور سیوطی
24 - درّة الغوّاص فی اوهام الخواص حریری
25 - دعائم الاسلام قاضی نعمان
26 - الذریعة علّامه طهرانی
27 - رجال کشّی «اختیار معرفة الرجال» کشّی
28 - رجال نجاشی نجاشی
29 - رسالة الثقلین قوام الدین وشنوهای
30 - روض الجنان ابوالفتوح رازی
31 - روضة المتقین مجلسی اوّل (محمّد تقی)
32 - سبک شناسی ملک الشعراء بهار
33 - شرح اصول کافی ملاصدرا شیرازی
34 - شرح اصول کافی ملا صالح مازندرانی
35 - سفینة البحار محدّث قمی
36 - شرح نهج البلاغه محمّد عبده
37 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید
38 - شرح نهج البلاغه ابن میثم
39 - شرح تجرید علّامه حلی
40 - الشریف الرضی فقیهاً استادی
41 - شوری در قرآن و حدیث استادی
42 - صحاح اللّغة جوهری
43 - صحیفه سجادیه حضرت امام سجادعلیه السلام
44 - صحیفه نور امام خمینیقدس سره
45 - عروة الوثقی «تفسیر سوره حمد» شیخ بهائی
46 - عروة الوثقی سید محمّد کاظم طباطبایی یزدی
47 - عیون اخبار الرضاعلیه السلام شیخ صدوق
48 - غارات ابواسحاق ابراهیم ثقفی کوفی
49 - غرر و درر آمدی
50 - الغدیر علّامه امینی
51 - فروع کافی کلینی
52 - فضائل الخمسة من الصّحاح السّتة فیروزآبادی
53 - فهرست شیخ طوسی
54 - فوائد الرضویة محدّث قمی
55 - الکامل فی التاریخ ابن اثیر
56 - کامل بهائی بهاء الدولة
57 - کشف اسرار امام خمینیقدس سره
58 - کتاب سلیم بن قیس سلیم بن قیس هلالی
59 - کنزالعمال علاء الدین متقی هندی
60 - کنزالدقائق میرزا محمّد مشهدی
61 - کنزالفوائد کراجکی
62 - الکنی و الالقاب محدث قمی
63 - مجمع البیان طبرسی
64 - مجمع البحرین طریحی
65 - مجمع الامثال میدانی
66 - مرآة العقول علّامه مجلسی
67 - مروج الذهب مسعودی
68 - مستدرک سفینة البحار نمازی
69 - مصباح الزائر سید بن طاووس
70 - معیار اللغة میرزا محمّد علی شیرازی
71 - مناقب خوارزمی
72 - مناقب ابن شهرآشوب
73 - من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق
74 - نزهة القلوب حمداللَّه مستوفی
75 - نهج البلاغه امام امیرالمؤمنینعلیه السلام
76 - نهج البلاغه با ترجمه و شرح فشرده امامی - آشتیانی
77 - نهج السعاده محمّد باقر محمودی
78 - وافی فیض کاشانی
79 - وسائل الشیعه شیخ حرّ عاملی
80 - هفده رساله فارسی استادی