ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسماعیلی یزدی، عباس، ۱۳۳۲ -
عنوان و نام پدیدآور : فرهنگ صفات/ عباس اسماعیلییزدی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۶۸۳ ص.
شابک : ۴۸۰۰۰ ریال: 978-964-973-199-3
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری
یادداشت : عنوان روی جلد: فرهنگ صفات: بایدها و نبایدهای اخلاقی.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : فرهنگ صفات: بایدها و نبایدهای اخلاقی.
موضوع : اخلاق اسلامی
موضوع : احادیث اخلاقی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره : BP۲۴۷/۸ /الف۵ف۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۱۴۴۱۳
رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم که خود از عالیترین سجایای اخلاقی و برترین کریمههایب انسانی برخوردار بودهاند و در حمایت و هدایت افراد جامعه و ارشاد گمشدگانِ راه فضیلت، مرتفعترین قلههای بیقراری و اهتمام را فتح نمودهاند، با گوهرهای ناب همچون «تخَلَّقُوا بِأَخْلاقِ اللَّهِ» جامعترین و زیباترین برنامههای انسان سازی را فرا راه مردم قرار داده، همواره و در همه حال آنان را به خلقهای نیک و صفات متعالی فرا خواندهاند.
امید میرود رساله حاضر - که در راستای ابلاغ و تبیین فرازهایی از این فراخوان مبارک تهیه شده - گامی به سوی این هدف مقدّس بوده و نشر آن که با عنایت تولیت محترم مسجد مقدس جمکران توسط این انتشارات - که اعتلای مکتب اخلاقی اسلامِ ناب محمّدی و علوی را سر لوحه برنامههای خود قرار داده - زمینه توجه خاص و رضایت حضرت بقیة اللَّه الاعظم أرواحنا فداه را فراهم آورد. إن شاء اللَّه
مدیر مسؤول انتشارات
مسجد مقدّس جمکران
حسین احمدی
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
سپاس بیکران بر آفریدگار حکیم، درود فراوان بر صاحب اخلاق عظیم و سلام بیپایان بر پیشوایان اخلاق و دین.
بشر در آستانه قرن بیست و یکم در حالی گامهای به ظاهر استوار خود را بر پهن دشت گیتی نهاده که به مدد استعداد ژرف و به برکت استمداد از نیروهای شگفت انگیز نهفته در طبیعت، توانسته است تا حدود زیادی زنجیرهای گران جهل نسبت به عالم خارج از وجود خویش را از هم گسسته، و دروازههای دانش و تمدّن و تکنیک را - که دستیابی به آن از آرزوهای دیرینه او بوده است - بگشاید. اینک او از یک سو پای بر عرصه فضای بیکرانه بسیار شگفت انگیزی دارد که مردان دانش، نبوغهای خارق العاده و جستجوگران عرصههای علم و فنآوری را مات و مبهوت ساخته است، از سوی دیگر در عمیقترین اقیانوسهای جهان به کند و کاو و جستجو پرداخته، و در برابر دیدهها و نادیدههای حیرت انگیز آن به نظاره ایستاده است.
از یک سو با دستیابی به دانش هستهای، دل کوچکترین ذرّات ماده را شکافته و به عظیمترین نیروهای موجود در آن پی برده است، از سوی دیگر به مدد کشف قوانین حاکم بر طبیعت، از بزرگترین و دور دست ترین کهکشانهای آسمان بلند خبر میدهد. مسافتهای بسیار دور را در کمترین زمان در مینوردد. از دورترین نقاط گیتی، کوچکترین حرکت مشکوک دشمن را ارزیابی میکند. قلّههای قدرت را یکی پس از دیگری فتح مینماید. حجابهای بیخبری را از جهان پیرامون
خود میزداید، و به مدد توان علمی حیرتآور خود با جای جای زمین در ارتباط است.
امّا اسفا و صد افسوس که بر فراز رفیعترین قلّههای قدرت و توانایی تا چه اندازه در برابر امیال و خواستههای ناروای خویش ناتوان! و در اوج ارتقای علمی و آگاهی از ناشناختههای طبیعت تا چه حدّ از خود و مکنونات شگفتانگیز نهاد خویش بیخبر! و در عصر جنبش اطلاع رسانی و دوران جهش و شکوفائی ارتباطات تا چه مقدار نسبت به همنوعان خویش بیگانه! و سر انجام در کنار آن همه پیشرفتهای حیرتانگیز مادی، علیرغم بیانیههای زیبا، اطلاعیههای جذّاب، قطعنامههای تحسین برانگیز و بلندگوهای پرهیاهوی جمعیتها، مؤسّسات و سازمانهای به اصطلاح مدافع آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، تا کجا از حق و حقیقت، آزادی و آزاد اندیشی، فضیلت و بزرگواری، عدالت خواهی و نوع دوستی، و همدلی و خدمتگزاری به دور است!
اسفا که بشر امروز در حالیکه چنگالهای نکوهیدهترین صفات حیوانی گریبان نفس و روح او را میفشارد، و زشتترین گرایشهای نفسانی، وبال جان و خرد او گشته است، به جای آنکه در جهت دستیابی به ارزشهای والای انسانی، حقایق و فضیلتهای متعالی، صفات کریمه و اخلاق بزرگوارانه گام برداشته و از رذائل اخلاقی، خصلتهای نکوهیده و صفات ناپسند بگریزد، به گردهمایی، سخنرانی، برپایی کنفرانس و در نهایت، صدور بیانیه و انتشار گزارش کار بسنده کرده، و از سرنوشت شومی که مشعل فضیلت، کرامت انسانی و حیات معنوی او را به شدّت مورد تهدید قرار داده، سخت غافل است!
حرکت در جهت ارتقای دانش، پیشرفت تکنولوژی، کشف رمز و رموز جهان هستی، و تلاش همه جانبه جهت حلّ انبوه مجهولات، و پاسخ به پرسشهای فراوان بشر، امری است اجتناب ناپذیر و پشتوانه عظیم آن حسّ کنجکاوی و
انگیزه کمالجویی انسانی است، لیکن خلاصه کردن تلاشهای شبانه روزی و فعالیتهای زندگی به این امر، و به موازات آن روگردانی از ارزشهای اصیل معنوی و پشت پا زدن به کمالات اخلاقی و فضایل انسانی، نه تنها نتیجهای معقول و حاصلی مقبول به بار نمیآورد، بلکه قلبها را پیوسته تیرهتر، مشعل کرامت انسانی را روز به روز کمفروغتر، و در نهایت، اصول و موازینی را که حیات سالم انسانی مستلزم آن است به طور کلّی پایمال خواهد ساخت.
فضایل اخلاقی از ارزشهای فطری، همیشگی و ابدی است و به هیچ وجه نباید آنها را در زمره امور قرار دادی و اعتباری به حساب آورد. حیات انسانی و فضیلتهای معنوی، لازم و ملزوم یکدیگرند. انسان منهای ارزشهای اخلاقی، انسان نیست، و تلاش در زمینه دستیابی به دانش و تکنولوژی بدون فعالیت در جهت اعتلای معنوی، حرکت تکاملی و پیشرفت و ترقی محسوب نمیگردد.
بسنده کردن به اعمال ظاهری و سهل انگاشتن کمالات نفسانی که متأسفانه به شکل یک سنّت مقبول همگانی دامنگیر خاص و عام گشته و امّت اسلامی را به صورت یک جامعه قشری و بیخاصیت مبدّل ساخته است نیز به مثابه پایمال نمودن اهداف والای صاحبان شریعت، و محرومیت ابدی از دستیابی به امری است که انسان برای آن خلق گردیده است.
و از آنجا که مرتفع ساختن پردههای تاریک کفر از صفحه قلب و زدودن زنگارهای سیاه شرک از لوح سینه، و ارتقاء معرفت دینی و اعتلای روحی و رشد معنوی، و نیل به مقامات عالی انسانی جز در سایه تطهیر باطن از رذائل اخلاقی و پاک سازی نفس از صفات ناپسند میسّر نمیگردد، پیامبران الهی و رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره کوشیدهاند پیروان خود را از زشتیهای درون و گرایشهای نکوهیده آگاه ساخته، و آنان را از خلقهای ناپسند و صفات حیوانی پاک سازند و به اخلاق نیک و ارزشهای پسندیده متصف گردانند تا موانع
برخورداری از مزایای حیات انسانی از وجود آنان مرتفع گشته و زمینه بهرهمندی از جوار قرب و ضیافت گاه خلوت انس برای آنان فراهم گردد.
به لطف حضرت پروردگار و عنایت ویژه پرچمدار فضیلت و آموزگار بزرگواری، مهدی صاحب زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - نجات بخش انسانها، سوّمین بخش از سلسله بحثهای تربیت و اخلاق با عنوان «فرهنگ صفات» در اختیار دوست داران این مباحث قرار میگیرد و از اینکه به عللی مدتی طولانی در چاپ آن تأخیر افتاد پوزش میطلبم و از دوستانی که ما را در ارائه این بضاعت اندک یاری نمودهاند خصوصاً از سرور گرامی، فاضل ارجمند جناب آقای ناصر غفراللهی بینهایت سپاسگزارم.
15 شعبان 1428 قمری
عباس اسماعیلی یزدی
اوجگیری استوانههای ماندگار روحانی در آسمانِ معرفت و معنویت، پیشرفتهای چشمگیر شخصیتهای بزرگ انسانی در عرصههای گوناگون معنوی و مادی، و پیروزیهای درخشان چهرههای ممتاز اجتماعی در زمینههای مختلف زندگی به برکت عزم و اراده پولادین، و مرهون انگیزه قوی و همّت بلند آنان بوده است.
فضیلتهای اخلاقی و خلقهای ناپسند از دیر زمان مورد عنایت اندیشمندان، عالمان و مربیان اخلاق بوده و نقش و تأثیر آنها در زندگی و شکل دادن به جوامع انسانی از مباحث علمی و فلسفی بسیار مهمی است که توجّه دانشمندان امور تربیتی را همواره به خود جلب میکرده است.
بیتردید سعادت و خوشبختی حقیقی و دستیابی به کمالات شایسته انسانی بدون برخورداری از ارزشهای اخلاقی و صفات متعالی برای آدمی میسّر نمیگردد. خلقهای نیک و خویهای پسندیده ضمن آنکه زمینه رشد روحی و تعالی معنوی را برای انسان فراهم میآورد، وی را به رعایت ادب، پاسداری از حقوق دیگران و احترام متقابل فراخوانده، به مهرورزی، نوع دوستی و محبت صادقانه ترغیب مینماید.
تخلّق به اخلاق نیک زندگی را از گرمی و نشاط واقعی برخوردار ساخته، و روحیه همزیستی و وظیفه شناسی، پیوند برادری و دوستی، و احساس همدلی و همدردی را در آدمی استحکام میبخشد و زمینه امنیت، رفاه، آسایش و حیات شایسته انسانی را برای او فراهم میآورد.
مکارم اخلاق نشانه بزرگواری و کرامت انسانی است و ریشه در نهاد و فطرت آدمی دارد. به همین جهت از چنان جذابیتی برخوردار است که حتی کسانی را که
خود از اخلاق کریمه بیبهرهاند، هنگام مشاهده سجایای انسانی و صفات نیکوی افراد با فضیلت، ناخودآگاه به تحسین و تمجید آنان فراخوانده، و احساس خرسندی را در آنان جلوهگر میسازد.
اخلاق بزرگوارانه و ارزشهای انسانی، تمایلات عالی را از قوّه و استعداد به فعلیت در میآورد. بندهای خودپرستی و امیال حیوانی را گسسته، تمایلات و خواستههای نفسانی را بر جای خود مینشاند. دگر دوستی و حسّ فداکاری را در نهاد انسانی شکوفا ساخته، تعالی معنوی و کمال روحانی را به ارمغان میآورد.
پیامبران الهی - که خود بالاترین مرتبه از مکارم اخلاق و سجایای انسانی را دارا بودهاند - برای رهنمون ساختن جوامع بشری به ارزشهای والای انسانی، به فرمان خداوند بزرگ، پایههای خُلقهای بزرگوارانه را با ارائه الگوهای واقعی به مردم پی ریزی کرده و با دعوت پیروان خویش به مکارم اخلاق و صفات برجسته انسانی، آنان را با منشهای پسندیده و خلقهای نیک تربیت نمودهاند.
امام صادق علیه السلام به عبد اللَّه بن بکیر فرمودهاند:
«إِنَّا لَنُحِبُّ مَنْ کانَ عاقِلاً فَهِماً فَقِیهاً حَلِیماً مُدارِیاً صَبُوراً صَدُوقاً وَفِیاً.
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ الْأَنْبِیاءَ بِمَکارِمِ الْأَخْلاقِ، فَمَنْ کانَت فِیهِ فَلْیحْمَدِ اللَّهَ عَلی ذلِکَ وَ مَنْ لَمْ تکُنْ فِیهِ فَلْیتضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیسْأَلْهُ إِیاها.
قالَ: قُلْت: جُعِلْت فِداکَ وَ ما هُنَّ ؟ قالَ: هُنَّ الْوَرَعُ وَ الْقَناعَةُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیاءُ وَ السَّخاءُ وَ الشَّجاعَةُ وَ الْغَیرَةُ وَ الْبِرُّ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ أَداءُ الْأَمانَةِ».(1)
«ما کسی را که عاقل، فهمیده، دین شناس، خویشتن دار، سازگار، شکیبا،
1) 1. کافی، ج 2، ص 46، باب مکارم، ح 3
راستگو و باوفا باشد، دوست داریم.
به راستی خدای بزرگ پیامبران را به خلقهای بزرگوارانه مخصوص گردانید، پس هر کس آنها را دارا باشد، باید خدا را سپاس گزارد، و هر کس از آنها برخوردار نباشد، باید به درگاه الهی تضرّع کند و آنها را از جنابش درخواست نماید.
عبد اللَّه گوید: عرض کردم: قربانت گردم، آن صفات چیست؟ پاسخ دادند: ورع و باز داشتن خویش از گناه، قناعت، شکیبایی، سپاسگزاری، بردباری، حیا، سخاوت، شجاعت، غیرت، نیکی کردن، راستگویی و امانت داری است».
در زمان خلافت عمر شخصی یهودی که دارای فصاحت کلام بود نزد وی آمد و گفت: مرا از اخلاق پیامبرتان آگاه ساز. عمر گفت: خواستهات را از بلال جویا شو که او در این باره از من آگاهتر است.
بلال او را به حضور فاطمه علیها السلام فرستاد. حضرت فاطمه علیها السلام نیز وی را به سوی حضرت علی علیه السلام هدایت فرمود.
هنگامی که آن شخص سؤال خود را از آن بزرگوار پرسید، حضرتش فرمودند:
«صِفْ لِی مَتاعَ الدُّنْیا حَتی أَصِفَ لَکَ أَخْلاقَهُ.»
«تو متاع دنیا را برای من توصیف کن تا من اخلاق پیامبر را برایت وصف نمایم.»
آن مرد گفت: این کار برای من امکانپذیر نیست. امام علیه السلام فرمودند:
«عَجَزْت عَنْ وَصْفِ الدُّنْیا وَ شَهِدَ اللَّهُ عَلی قِلَّتهِ حَیثُ قالَ: « قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ » (1)فَکَیفَ أَصِفُ أَخْلاقَ النَّبِیّ وَ قَدْ شَهِدَ اللَّهُ بِأَنَّهُ عَظِیمٌ
1) 2. سوره نساء، آیه 77
حَیثُ قالَ: « إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ » (1)».
«تو بر توصیف دنیا - که خداوند بر ناچیز بودن آن شهادت داده و فرموده: «متاع دنیا اندک و ناچیز است» - ناتوانی، پس چگونه من اخلاق پیامبر را - که خداوند بزرگ به عظمت آن شهادت داده و فرموده: «تو دارای اخلاقی عظیم هستی» - وصف نمایم؟».(2)
در حدیث مشهوری که شیعه و سنّی آن را از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله نقل کردهاند، مقصد اصلی و انگیزه نهایی بعثت حضرتش تکمیل مکارم اخلاق معرّفی شده است:
«إِنَّما بُعِثْت لِأُتمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلاقِ.».(3)
«تنها برای تکمیل مکارم اخلاق و صفات عالی انسانی مبعوث گردیدهام.».
ابوبصیر گوید: روزی امام صادق علیه السلام فرمودند:
«آیا شما را آگاه نسازم از چیزی که خداوند بزرگ هیچ عملی را بدون آن قبول نمیکند؟ عرض کردم: چرا؛ فرمودند:
(آن چیز عبارت است از) اینکه معبودی جز خدا نیست و محمد صلی الله علیه وآله بنده و فرستاده اوست، و اقرار به آنچه خدا امر کرده و اعتراف به ولایت ما و بیزاری از دشمنان ما - یعنی خصوص ائمه - و تسلیم در برابر آنان و ورع و پرهیزگاری و اجتهاد و تلاش (در راه خدا) و آرامش و طمأنینه و انتظار قائم (عجّل اللَّه فرجه).
سپس فرمودند:
برای ما دولت و حکومتی است که هرگاه بخواهد آن را فراهم میآورد.
آنگاه فرمودند:
«مَنْ سَرَّ أَنْ یکُونَ مِنْ أَصْحابِ الْقائِمِ فَلْینْتظِرْ وَ لْیعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحاسِنِ الْأَخْلاقِ...»
«هر کس دوست دارد که از اصحاب قائم علیه السلام باشد، در انتظار (آن بزرگوار) به سَر برد و به ورع و اخلاقهای نیکو روی آورد.»(1)
بلی، حتی انتظار فرج که از برترین اعمال زمان غیبت شمرده شده بدون کسب فضایل و اخلاق بزرگوارانه میسّر نخواهد بود. همچنان که معارف حقّه و علوم الهیه نیز جز در پرتو تخلّق به اخلاق کریمه و پسندیده حاصل نمیگردد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«لَیسَ الْعِلْمُ فِی السَّماءِ فَینْزِلُ إِلَیکُمْ وَ لا فِی تخُومِ الْأرْضِ فَیخْرُجُ لَکُمْ وَ لکِنَّ الْعِلْمَ مَجْبُولٌ فِی قُلُوبِکُمْ، تأَدَّبُوا بِآدابِ الرَّوْحانِیینَ [ وَ تخَلَّقُوا بِأَخْلاقِ الصِّدِّیقِینَ (2)] یظْهَرْ لَکُمْ.»(3)
«علم (حقیقی) نه در آسمان است که بر شما نازل گردد و نه در دل زمین که برایتان بیرون آید، بلکه علم در قلبها و باطن شما عجین گردیده است. به آداب و روش روحانیون روی آورده، متأدّب گردید [و به اخلاق صدّیقین متخلّق شوید تا ] برای شما ظاهر گردد.»
روشن است که کمال حقیقی برای آدمی با به دست آوردن یک یا چند صفت
نیک حاصل نمیگردد؛ بلکه همچنان که اولیای دین میکوشیدند تا فضیلتهای اخلاقی و ارزشهای متعالی را در حدّ امکان به طور جامع در نهاد انسانها احیا نمایند، لازم است با کمال همت بکوشیم تا خلقهای نیک و محاسن پسندیده را به طور فراگیر در درون خود رشد داده، و ضمن پرهیز از هر گونه یک سو نگری - برای پیش گیری از بروز خطرات و انحرافات و فاصله نگرفتن از فرهنگ ناب مکتب و راه و روش اولیای دین، با رعایت همه جانبه دستورات دینی که مهمترین وظیفه انسانی و تضمین کننده صحت و سلامت برنامههای اخلاقی است - از اهتمام ورزیدن به امور عبادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و سایر زمینههای اسلامی غفلت نورزیم.
محمد بن ابیعمیر (که از محدثان بزرگ و مشهور و از اصحاب اجماع است) به شغل بزّازی اشتغال داشت (و با آنکه دارای تمکّن مالی بود بر اثر پیش آمدهایی) اموالش از دست رفت و دستش از مال دنیا تهی گشت. (در عین حال) از شخصی ده هزار درهم طلب داشت. فرد بدهکار (که از جریان وی با خبر شد) خانه مسکونی خویش را به ده هزار درهم فروخت و با پول آن روانه منزل ابن ابی عمیر شد... پولها را تسلیم وی کرد و گفت: این مبلغی است که از شما بر ذمه من بوده است.
ابن ابی عمیر پرسید: آیا از کسی ارث بردهای؟ پاسخ داد: نه، سؤال کرد: آیا کسی به تو بخشیده است؟ جواب داد: نه، آیا ملکی یا متاعی فروختهای؟ خیر! فرمود: از چه راهی به دست آوردهای؟ عرض کرد: خانه مسکونیام را برای ادای دین خود فروختهام.
ابن ابیعمیر فرمود: ذَرِیح مُحاربی از امام صادق علیه السلام برایم حدیث نمود که حضرتش فرمودند:
«لا یخْرَجُ الرَّجُلُ عَنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِالدَّینِ.»
«شخص بدهکار به جهت ادای دین از منزل مسکونیاش رانده نمیشود.»
آنگاه فرمود: سوگند به خدا - با آنکه هم اکنون حتی به یک درهم آن احتیاج دارم، امّا - این پولها را نمیگیرم. آنها را بازگردان که به آن حاجتی نیست و درهمی از آن را به ملک خویش داخل نمیکنم.(1)
البته باید توجّه داشت که دسترسی به محاسن اخلاقی و خویهای نیک، کم و بیش برای عموم کسانی که در این زمینه فعالیت میکنند امکانپذیر است، لیکن نیل به مکارم اخلاق و خلقهای کریمه به سادگی میسر نمیگردد. زیرا گرچه مکارم اخلاق نیز مانند سایر خلقهای نیک ریشه در فطرت داشته و در نهاد انسان موجود است و از خارج از وجود آدمی حاصل نمیگردد، لیکن در مراحل اولیه بسیار ضعیف بوده و بر خلاف غرایز طبیعی که خود به خود بروز میکند، جز با پرورش صحیح، تربیت مداوم و تلاش همیشگی، از رشد کافی برخوردار نمیگردد. از اینرو تنها نفوس افراد برجسته به برکت مجاهدتهای خستگی ناپذیر، راز و نیاز شبانهروزی به درگاه پروردگار متعال، و توسلات پیوسته به ساحت پیشوایان معصوم علیهم السلام به آن نایل میگردد.
1) 9. وسائل الشیعه، ج 18، ص 341، باب 11 از دین و قرض، ح 5
از نظر گروهی از دانشمندان امور تربیتی و روان شناسان، زندگی انسان دارای سه مرحله کاملاً متمایز از یکدیگر است:
زندگی حیوانی
ویژگی مهمّ این مرحله که دوران طفولیت را در بر میگیرد، حکومت بی قید و شرط غرایز است. کودک به سبب بهرهمند نبودن از عقل کافی، و فاقد بودن شرط تکلیف، و عدم برخورداری از مزایای تربیت، دارای رفتاری حیوانی بوده و ضمن پیروی بیچون و چرا از غرایز، مانند حیوان آزادانه از تمایلات طبیعی خود تبعیت مینماید. به همین جهت حق طلبی، فضیلت خواهی، عدالت دوستی و انصاف در زندگی او مفهوم نداشته، پیوسته مجذوب خواهشهای نفسانی و پیرو غرایز خویش است، بلکه نیک و بد و صلاح و فساد نیز در بسیاری از موارد برای او قابل تشخیص نمیباشد.
زندگی اجتماعی
در این مرحله که مربوط به دوران بلوغ و جوانی است، تمایلات حیوانی تا حدودی تعدیل گشته و شخصیت انسانی بروز میکند. به همین جهت آنرا «مرحله انسانی» نام نهاده و برخی به «دوره من» از آن یاد کردهاند.
تمدّن اجتماعی و روح انسانیت به عنوان اصلیترین شاخص در این مرحله ایجاب میکند که شهروندان جوامع بشری با تفکّر و تدبیر، رفتار و گفتار خود را با مقررات دینی و قوانین اجتماعی منطبق ساخته، به تربیت صحیح غرایز و تمایلات طبیعی خود بپردازند تا از این طریق ضمن ارضای خواهشهای نفسانی در محدوده اخلاق و قانون، زمینه رشد و تعالی و تخلّق به صفات انسانی و اخلاق
بزرگوارانه را برای خویش فراهم سازند.
با این همه، نوجوانان و جوانان با پشت سر گذاردن دوران کودکی به اقتضای کششهای نفسانی، دوست دارند غرایز حیوانی و شهوات نفسانی خویش را آزادانه ارضا نموده و خواستههای خود را به دل خواه برآورده سازند. به علاوه فقدان آموزشهای بیدار کننده نیز آتش بی توجّهی به فضایل اخلاقی و ملکات انسانی را دامن زده، آنها را بیش از پیش از پاسخ صحیح به مقتضای مرحله انسانی دور میسازد.
امّا این امر نه تنها با روح انسانیت و تعالی و تکامل سازگار نمیباشد بلکه با زندگی اجتماعی و تمدّن بشری نیز سر سازگاری ندارد. زیرا رها ساختن بی قید و شرط گرایشهای طبیعی و خواستههای نفسانی به منزله نادیده گرفتن حقوق اعضای جامعه بوده و امنیت را که اساسیترین رکن زندگی اجتماعی است به مخاطره انداخته، و در نهایت به هرج و مرج میانجامد، و میدانیم که سلامت و خوشبختی جامعه در گرو امنیت جان و عرض و مال، و مصونیت از تجاوز و دستبرد این و آن در پرتو حاکمیت حقّ و فضیلت و قانون میباشد.
حیات انسانی
در این دوره که عالیترین مرحله از مراحل زندگی است و از آن به «مرحله ملکوتی» یاد گردیده، و برخی آن را به نام «دوره مَن برتر» خواندهاند، افراد جامعه در پرتو تعالیم دینی و تلاش مربیان شایسته، ضمن دستیابی به فضیلتهای انسانی و صفات نیک، حصارهای تمایلات فردی و خودپرستی را درهم شکسته، چرخش بر محور نیازهای جمعی را بر خواستههای شخصی بر میگزینند، و میکوشند تا تمایلات عالی انسانی را در ضمیر خود بارور ساخته، زمینه تعالی معنوی، تکامل روحی، تخلّق به مکارم اخلاق و نیل به کرامت نفس انسانی را در وجود خویش هموار سازند.
توجّه به فضیلتهای روحانی و رعایت معیارهای اخلاقی از سوی آنان نه با انگیزه سودجویی و نه به خاطر جلب اعتماد دیگران و محبوب ساختن خویش در میان مردم، بلکه صرفاً به سبب وظیفه شناسی و به منظور ادای تکلیف صورت میگیرد. آری، آنان انسانهای برتر، شاگردان برگزیده مکتب انبیا و عالیترین تربیت یافتگان پیشوایان معصوم علیهم السلام هستند.(1)
قسم اوّل اخلاق سُکونی است و قسم دوّم اخلاق حرکتی است. اوّلی را میتوان به عبارت درآورد ولی دوّمی بیان حقیقتش دشوار است و چون همه کس راه اتصالی به باطن دارد، از نفوس صاحبان باطن فیض میپذیرد، و پس از آن اخلاق از آنان به دیگران افاضه میشود. {ر.ک: سیر حکمت در اروپا، ج 3، ص 287، انتشارات زوّار}
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود علیهم السلام نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«عَلَیکُمْ بِمَکارِمِ الْأَخْلاقِ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَنِی بِها وَ إِنَّ مِنْ مَکارِمِ الْأَخْلاقِ: أَنْ یعْفُوَ الرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ یعْطِی مَنْ حَرَمَهُ وَ یصِلَ مَنْ قَطَعَهُ وَ أَنْ یعُودَ مَنْ لا یعُودُهُ.».(2)
«بر شما باد به روی آوردن به مکارم اخلاق و صفات عالی انسانی، چه آنکه خدای بزرگ مرا برای آنها مبعوث فرمود، به راستی از اخلاق بزرگوارانه آن است که انسان از کسی که به او ستم کرده بگذرد، به کسی
1) 10. هانری برگسن» دانشمند خدا شناس غربی اخلاق را به دو قسم تقسیم کرده ومعتقد است: یک قسم اخلاق، اخلاقی است که طبیعت به فشار برای مصالح عمومی و حفظ هیأت اجتماعی ایجاب میکند. قسم دیگر ؛ اخلاقی است که نفوس قدسیه بر حسب جاذبهای که از عالم بالا میرسد ایجاد میکنند، و این امری است الهی و محض ترقّی، و هم برای فرد و هم برای هیأت اجتماعی کمال محسوب میگردد.
2) 11. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 191، باب 6 از جهاد نفس، ح 15 ؛ ینابیع الحکمة، ج 2، ص 264، باب 55، ح 10
که او را محروم ساخته عطا کند، به آنکه از او بریده بپیوندد، و از شخصی که او را عیادت نمیکند عیادت نماید».
امیر مؤمنان علیه السلام به فرزند بزرگوار خود میفرمایند:
«به راستی خدای بزرگ محاسن اخلاق را وسیله پیوند بین خود و بندگانش قرار داده، از اینرو لازم است به خلق و خویی که به خدا پیوند دارد دست یابید».(1)
1) 12. ینابیع الحکمة، ج 2، ص 265، ح 11
عالی انسانی(1)
در میان راه کارها و برنامههای مختلفی که از سوی عالمان دینی و دانشمندان اخلاقی برای دستیابی به صفات نیک و مکارم اخلاق ارائه گردیده، تضرّع، راز و نیاز مداوم، و درخواست بیامان از پروردگار اِنس و جان، و توسّل و توجّه به ساحت اقدس پیشوایان معصوم علیهم السلام را میتوان به عنوان کارسازترین، نزدیکترین و سهلترین راه وصول به این مقصد اعلا به حساب آورد.(2)
در عین حال، حرکت در مسیر هدف بزرگ تخلّق به اخلاق کریمه به تناسب اهمیت و ارزشی که از آن برخوردار است، زمینههای مهم و شرایط ارزشمندی را میطلبد که غفلت از آنها به مثابه نادیده گرفتن اساسیترین ارکان پیگیری هر مقصد معنوی و هدف متعالی خواهد بود. با اشارهای گذرا به برخی از شرایط و زمینههای یاد شده بیش از پیش به اهمیت آنها واقف میگردیم:
دارا بودن عشق و علاقه فراوان
اهداف بزرگ معنوی و مقاصد ارزشمند انسانی متناسب با اهمیت و ارزشی که داراست، نیازمند اشتیاق وافر و شور و شوقی زائد الوصف است تا انسان را در برابر مشکلات و موانع سختی که در مسیر خود با آنها روبرو است یاری کرده و هر گونه احساس ضعف و ناتوانی را
1) 13. ر.ک: «فرهنگ اخلاق»
2) 14. حتی در باره شخص اوّل عالم خلقت و صاحب خُلق عظیم نقل شده است که آن بزرگوار پیوسته از خدای متعال چنین درخواست میکردند: «اَللَّهُمَّ حَسِّنْ خَلْقِی وَ خُلْقِی، اَللَّهُمَّ جَنِّبْنِی مُنْکَرات الْأخْلاقِ». «بارالها! خِلقت و اخلاق مرا نیکو گردان، خداوندا! مرا از خویهای ناشایسته باز دار.» (المحجّة البیضاء، ج 4، ص {119}
از وی دور سازد. تنها از این طریق است که انسان میتواند در پیگیری مقصد والای خویش سر از پای نشناخته، روزنههای وسوسه، تردید و ناامیدی را مسدود ساخته، و با گذشت از همه کس و همه چیز، جز به مطلوب خود نیندیشد.
برخورداری از هدفی عالی و انگیزهای مقدّس
تقرّب به درگاه پروردگار متعال و توجّه خالصانه به حضرت حقّ، عالیترین هدف و پاکترین انگیزهای است که سالک را در راه دشوار خود همراهی کرده، از عنایات مخصوص الهی و توجّهات اولیای خداوند بهرهمند، و از امنیت و سرعت حرکت به طور کافی و کامل برخوردار میسازد. سالک باید بداند هر قدر از مقصد اعلای خویش فاصله بگیرد و هر اندازه از سطح بلند خلوص نیت تنزّل یابد، به همان نسبت از عنایات ویژه، امنیت راه و سرعت سیر خویش محروم خواهد گشت، و چنانچه به مقاصد دنیوی آلوده گردد، ضمن آنکه سقوط در پرتگاه مهالکِ خطرناک هواهای نفسانی و دنیاپرستی او را تهدید مینماید، آتش قهر الهی و عذاب اخروی نیز در انتظار وی خواهد بود.
تحصیل الگویی شایسته
دینداری و دین مداری بدون چرخش بر محور گفتار و رفتار اسوههای راستین و پیشوایان معصوم که خالق حکیم برای تضمین صحّت دینداری و تحکیم پایههای دین مداری به پیروان مکتب معرّفی فرموده، ممکن نیست. ظرافت، پیچیدگی و دشواری حرکت معنوی و سیر روحانی نیز بر حساسیت این امر بیش از پیش میافزاید.
بر سالک است ضمن آنکه گفتار و رفتار آن بزرگواران را نصب العین خویش قرار میدهد، با بررسی سیره و روش زندگی گرانبهای آنان به تقویت اراده و آموختن درسهای سازنده اقدام نموده، و احیای فضایل اخلاقی و کمالات
انسانی را در خویشتن از تضمین و اطمینان کافی برخوردار سازد.
همچنین در راستای اطاعت از دستورات امامان معصوم علیهم السلام معاشرت با اساتید آگاه، صالحان راه پیموده، عارفان راستین و عالمان دلسوز که با جهاد نفس و مبارزه با هواهای نفسانی در این مسیر توفیقات بزرگی کسب نمودهاند، (1)
«اَلْعارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّهِ لَوْ سَهی قَلْبُهُ عَنِ اللَّهِ طَرْفَةَ عَینٍ لَمات شَوْقاً إِلَیهِ. وَ الْعارِفُ أَمِینُ وَدایعِ اللَّهِ وَ کَنْزُ أَسْرارِهِ وَ مَعْدِنُ أَنْوارِهِ وَ دَلِیلُ رَحْمَتهِ عَلی خَلْقِهِ وَ مَطِیةُ عُلُومِهِ وَ مِیزانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ قَدْ غَنِی عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرادِ وَ الدُّنْیا، وَ لا مُونِسَ لَهُ سِوَی اللَّهِ وَ لا نُطْقَ وَ لا اِشارَةَ وَ لا نَفَسَ اِلّا بِاللَّهِ [ و لِلَّهِ ] وَ مِنَ اللَّهِ وَ مَعَ اللَّهِ فَهُوَ فِی رِیاضِ قُدْسِهِ مُترَدِّدٌ وَ مِنْ لَطایفِ فَضْلِهِ إِلَیهِ مُتزَوِّدٌ. وَ الْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ وَ فَرْعُهُ الْإِیمانِ.» (مصباح الشریعة، ص 64، باب {95}
«عارف، جسمش با مردم و قلبش با خداست، اگر به اندازه چشم برهم زدنی قلبش از خداوند غافل شود، از شوق و اشتیاقی که به او دارد جان تهی میکند، {زیرا تحمّل دوری ندارد و تنها در صورت اُنس با او زنده است} عارف، امین ودیعهها و امانتهای الهی، گنجینه اسرار و معدن انوار خداوند، راهنمای خلق به سوی رحمت حقّ، مرکب و حامل علوم خداوندی و میزان فضل و عدل الهی است. او از خَلق و مراد و مطلوب و دنیا بینیاز است. مونسی جز خدا ندارد. گفتار و اشاره و نَفَسش جز به خدا و برای خدا و از خدا و با خدا نیست و در ریاض قدس خداوندی در حال تردّد، و از لطایف فضل الهی توشه بردار است. معرفت، ریشه و ایمان، شاخههای آن میباشد.»
و نیز همنشینی با کسانی که محبّت و علاقه به تحصیل فضایل اخلاقی را در آدمی بر میانگیزند، و مطالعه سیره و ابعاد زندگی علمای سلف را که نقش فوق العادهای در هموار ساختن راه کمال ایفا مینماید نباید از نظر دور داشت.
تمرین و ممارست صفات کمال و ملکات فاضله تنها از طریق تکرار
1) 15. پیشوای عارفان، صادق آلمحمّد صلی الله علیه وآله عارف راستین را اینگونه ترسیم میفرمایند:
اعمال مناسب و ممارست و تمرین دائمی در نفس آدمی نقش میبندد. اعمال عبادی و تمرینهای روزمره نیز تا زمانی که در اثر تکرار پیوسته به صورت ملکه در نیامده، پرداختن به آنها با دشواری و مشقّت همراه بوده، فشار زیادی را بر سالک وارد میسازد. نفس سرکش نیز به اقتضای طبیعت، همواره به خواستههای پست و غرایز حیوانی متمایل بوده و نسبت به اراده روحانی جهت کسب فضیلتهای انسانی و کمالات معنوی تمکین ندارد.
این همه، ایجاب میکند تا سالک راه حق و پوینده راه کمال با جهادی پیگیر، ریاضتهای فشرده شرعی، پایداری و بردباری، تحمّل رنج و زحمت عبادت، و تکرار اعمال صالحه مناسب، در راه هدف مقدس خویش بکوشد و تا رسوخ کامل مکارم اخلاق در نفس و ظهور آنها به صورت ملکات ثابت در نهاد خود از پای نایستد.
واقعگرایی
واقعگرایی و واقعبینی از ارکان لا ینفکّ سیر و سلوک به حساب میآید. سالک باید واقع بینانه به مطالعه قدر و منزلت انسانی خویش بپردازد. با اعتماد به نفس، باور و امید به آینده روشن، سرمایهها و استعدادهای درونی را باز شناسد. با گزینش راه کارهای صحیح، استفاده کامل از روشهای علمی و معنوی، بهرهگیری از همه ابزارها و امکانات، درهای موفقیت را بر روی خود گشوده، و روزنههای ناامیدی را مسدود سازد. با واقعبینی، شکیبایی، همّتی بلند، و انگیزهای صد در صد خالص، موانع و سختیهای فراوانی را که در مسیر خود با آنها رو برو است پشت سر نهاده، و برای اعتلای ایمان و نیل به مقصد اعلای خویش قاطعانه گام بردارد.
نادیده گرفتن جنبههای مثبت، بزرگ نمودن کاستیها، پندارهای نادرست، گفتارهای ناامید کننده، مانع تراشیهای لجاجت آمیز و عدم بهرهگیری از
امکانات، ضمن آنکه با واقعگرایی سازگاری ندارد، زمینه را نیز برای چیره شدن حالت ناپسند منفی گرایی بر آدمی هموار ساخته، روح استقامت و پایداری را تضعیف، و چشمانداز آینده را در برابر انسان و معاشران تاریک میسازد.
در حضور امام سجّاد علیه السلام عرض شد: حسن بصری معتقد است: از کسی که هلاک گردیده شگفتی نیست که چگونه به هلاکت رسیده، بلکه کسی که رستگار گشته، جای تعجّب است که چگونه نجات یافته است!
امام علیه السلام فرمودند: لیکن من میگویم:
«لَیسَ الْعَجَبُ مِمَّنْ نَجی (کَیفَ نَجی وَ إِنَّمَا الْعَجَبُ مِمَّنْ هَلَکَ (کَیفَ هَلَکَ) مَعَ سِعَةِ رَحْمَةِ اللَّهِ».(1)
«از کسی که رستگار گشته تعجبی نیست که چگونه رستگار گشت، شگفتی تنها از کسی است که با آن همه وسعت رحمت خداوندی چگونه هلاک گردیده است»!
1) 16. اعلام الوری، ص 255 ؛ بحار الأنوار، ج 78، ص 153
ای برادر! موضعی که در گیرودار زندگی بر میگزینی، روشی که اتخاذ میکنی، برنامهای که در پیش میگیری، و اموری که به آنها دل میبندی، هر یک به نوعی معرّف شخصیت تو است، زنهار که عزّت معنوی و حیثیت انسانی خویش را به متاع دنیا مفروشی و دنائت و پستی را بر شرافت و بزرگواری ترجیح ندهی...
شناخت گرایشهای طبیعی و آگاهی از دامنه فعالیتهای هر یک از آنها این امکان را فراهم میآورد که انسان در جریانات روزگار و حوادث تلخ و شیرین زندگی، روشهای عالی و سازگار با منش انسانی، و چالشها و ناهنجاریهای اخلاقی را در رفتار، گفتار و افکار خود ریشهیابی کرده، در راستای خودسازی، تهذیب نفس و اصلاح ساختار اخلاقی خویش از آنها بهرهمند گردد.
توسعه دایره دانش اخلاقی و تعمیق معلومات مذکور از طریق تلاش فکری و بهرهگیری از تجربه نیز میزان علاقه انسان را نسبت به اهداف انسانی ارتقا میبخشد و او را در راه نیل به مقاصد معنوی و کمالات روحانی از همّت، قدرت، حوصله و استقامت بیشتری برخوردار میسازد.
از سوی دیگر، هنگامی که انسان خود را فاقد چیزی ببیند - خصوصاً اگر آن را در زمره نیازهای اساسی خویش به حساب آورد - چنانچه به واسطه تعلّقات مادی دچار روزمرّگی نگردد و با عقلانیت و تفکّر با آن مواجه گردد، لحظهای درنگ را برای خود جایز ندانسته، برای به دست آوردن مطلوب خویش سر از پا نخواهد شناخت، و تا زمانی که به مقصد اعلای خود نایل نگشته قرار و آرام ندارد.
در عین حال، علل و اسباب گوناگونی - که حبّ دنیا و تعلّقات مادی را میتوان از مهمترین آنها به حساب آورد - ممکن است از بروز آثار طبیعی این آگاهی و احساس نیاز جلوگیری کرده، انسان را از پرداختن به اهداف و مقاصد
عالی محروم، و به کارهای پست و جزیی سرگرم سازد.
مولا امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلشَّرَفُ بِالْهِمَمِ الْعالِیةِ لا بِالرِّمَمِ الْبالِیةِ».(1)
«شرف انسانی (در پرتو تعالی روحی و) به همّتهای بلند است، نه (در پرورش جسم و بدن که در پایان) به استخوانهای پوسیده و متلاشی شده (مبدّل میگردد)».
همچنین میفرمایند:
«قَدْرُ الرَّجُلِ عَلی قَدْرِ هِمَّتهِ».(2)
«ارزش آدمی به قدر همّت اوست».
اوجگیری استوانههای ماندگار روحانی در آسمان معرفت و معنویت، پیشرفتهای چشمگیر شخصیتهای بزرگ انسانی در عرصههای گوناگون معنوی و مادی، و پیروزیهای درخشان چهرههای ممتاز اجتماعی در زمینههای مختلف زندگی به برکت عزم و اراده پولادین، و مرهون انگیزه قوی و همّت بلند آنان بوده است.
ربیعة بن کعب گوید: روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«ای ربیعه! مرا هفت سال خدمت کردهای، آیا از من حاجتی درخواست نمیکنی؟»
عرض کردم: ای رسول خدا! مرا مهلتی دهید تا فکر کنم. روز بعد که بر آن حضرت وارد شدم، فرمودند:
«ای ربیعه! حاجت خویش را عرضه کن.»
گفتم: از خدا بخواهید که در بهشت با شما باشم! حضرتش فرمودند:
«چه کسی این خواسته را به تو آموخت؟»
عرض کردم: ای رسول خدا! کسی به من نیاموخت، لیکن با خود فکر کردم که اگر مال دنیا بخواهم تمام میشود، و اگر عمر طولانی و فرزند درخواست نمایم، پایانِ آن مرگ است!
ربیعه گوید: آن جناب لحظهای سر مبارک را به زیر انداخته، سپس فرمودند:
«خواستهات را اجابت میکنم ولی مرا با سجده زیاد یاری کن»
بلی،
همّت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
همّت بلند دار که با همّت بلند
هر جا روی به توسن گردون سوارهای
ربیعه افزوده است: شنیدم که آن حضرت میفرمودند:
«پس از من فتنهای بر پا خواهد شد، در آن هنگام ملازم علی بن ابیطالب باشید و او را رها نکنید».(1)
حتی دارا بودن هدف متعالی اگر با عزم راسخ و همّت بلند همراه نباشد، به آرزویی میماند که برای دستیابی به آن حرکت و تلاش مناسب صورت نگیرد کسیکه همّتش عالی است به امور جزئی نپرداخته، و به طمع منافع دنیای زودگذر خود را آلوده نمیسازد. نه از روی آوردن دنیا شاد میشود و نه از پشت کردن آن محزون میگردد. تحصیل رضای خدا و کسب فضایل انسانی و معرفت در صدر خواستههای او بلکه تنها خواهش و بزرگترین آرزوی اوست. در راه رسیدن به محبوب حقیقی سر و جان خویش را فدا مینماید و هرگز از بیم
1) 19. بحار الأنوار، ج 93، ص 326، ضمن ح 10
خطر دست از مطلوب خود بر نمیدارد.
اهل همّت را زناهمواری گردون چه باک؟
سیر انجم را چه غم کاندر زمین چون و چراست؟
شخص زبون و پست همّت در کشاکش زندگی و ناملایمات روزگار، قدرت پایداری ندارد، بسیار زود شکست خورده، و در کمال ذلّت عقب نشینی میکند. چنین فردی طبعاً قادر نیست به مقام رفیع آدمیت و قلّه مرتفع کمال انسانی نایل آید، بلکه به خواستههای کودکانه بسنده کرده، به شغلهای پست قانع و از خواستههای ارزشمند پیوسته روی گردان است.
از امیر مؤمنان علیه السلام نقل است:
«شیوه پیامبر صلی الله علیه وآله چنین بود که اگر کسی از ایشان چیزی درخواست میکرد، چنانچه میخواستند آن را انجام دهند، پاسخ مثبت میدادند، و اگر در صدد انجام آن نبودند سکوت میکردند و هیچگاه پاسخ منفی نمیدادند».
روزی عربی بر آن حضرت وارد شد و از ایشان چیزی خواست. آن جناب سکوت کردند. و این امر تا سه بار تکرار شد. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه وآله به آرامی فرمودند: «ای اعرابی! چه میخواهی؟
ما گفتیم اکنون درخواست بهشت میکند. اعرابی گفت: شتری با جهاز و زاد و توشهای میخواهم! حضرت خواسته او را اجابت فرمودند. سپس (در حالی که گویا از همّت پایین او ناخرسند بودند) فرمودند:
«چقدر بین خواسته اعرابی و درخواست پیر زن اسرائیلی فاصله است؟!
آنگاه فرمودند:
«هنگامی که موسی علیه السلام در مأموریت عبور از دریا به آنجا رسید، چارپایان از رفتن سر باز زدند. آن حضرت متوقّف گشته و عرض کرد:
پروردگارا! سبب این امر چیست؟ خداوند فرمود: ای موسی! تو اینک نزد قبر یوسف هستی، باید نعش آن جناب را از اینجا منتقل سازی.
در آن وقت قبر با زمین برابر شده و اثری از آن ظاهر نبود. از اینرو موسی علیه السلام از قوم خود پرسید: آیا کسی از شما محل قبر یوسف را میداند؟ آنان گفتند: پیر زنی در میان ما هست که شاید از این امر با خبر باشد. آن حضرت از او سؤال فرمود: جای قبر یوسف را میدانی؟ پیر زن پاسخ مثبت داد.
موسی علیه السلام از او خواست که قبر را نشان دهد. امّا او گفت: به خدا قسم تا حاجت مرا بر نیاوری چنین نخواهم کرد! حضرت موسی فرمود: حاجت تو برآورده است. عرض کرد: میخواهم در بهشت هم جوار شما و با شما در یک درجه باشم! آن حضرت فرمود: از من بهشت را درخواست کن. گفت: به خدا قسم تنها همجواری با شما را خواهانم.
حضرت موسی در فکر بود که ناگهان خداوند به او وحی فرستاد: حاجتش را بپذیر، که این امر چیزی از تو نمیکاهد!
حضرت موسی قبول کرده و پیر زن قبر را به او نشان داد».(1)
همچنین از امام باقر علیه السلام نقل است:
«رسول خدا صلی الله علیه وآله پیش از ظهور اسلام در شهر طائف بر مردی وارد شدند. آن مرد از جنابش بسیار اکرام نمود. هنگامی که آن حضرت به رسالت مبعوث گردیدند، برخی به وی گفتند:... او همان کسی است که در طائف بر تو وارد شد و تو از ایشان پذیرایی کردی.
1) 20. بحار الأنوار، ج 93، ص 326، ضمن ح 10، در برخی روایات نیز آمده است که آن پیر زن نابینا و زمینگیر بود و تقاضای دیگرش این بود که جوانی او باز گردد و این حاجت نیز برآورده گردید. بحارالأنوار، ج 13، ص 129، ح 30 و 32 و...
آن مرد به حضور رسول خدا شرفیاب شده، سلام کرد و اسلام آورد. آنگاه... خود را معرّفی نمود، پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله به او خوش آمد گفته و فرمودند: حاجت خود را درخواست کن.
عرض کرد: از شما دویست گوسفند با شبانش میخواهم. آن جناب حاجتش را برآورده و به اصحاب خود فرمودند: چه میشد این مرد از من خواسته پیر زن اسرائیلی را میطلبید؟...».(1)
ای برادر! موضعی که در گیرودار زندگی بر میگزینی، روشی که اتخاذ میکنی، برنامهای که در پیش میگیری، و اموری که به آنها دل میبندی، هر یک به نوعی معرّف شخصیت تو است. زنهار که عزّت معنوی و حیثیت انسانی خویش را به متاع دنیا مفروشی و دنائت و پستی را بر شرافت و بزرگواری ترجیح ندهی، همّت بلند دار و جهت پیمودن مدارج کمال و نیل به مقام رفیع انسانی، از دل بستن به امور پست زودگذر که راه ذلّت و سقوط را هموار میسازد جدّاً بپرهیز.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«مَنْ صَغُرَت هِمَّتهُ بَطَلَت فَضِیلَتهُ».(2)
«کسی که همّت او اندک باشد، ارزش و فضیلتش از دست میرود».
در روایات آمده است:
«خداوند به یکی از پیامبران خود وحی کرده، فرمود: مردی از پیروانت سه دعای مستجاب دارد. هنگامی که آن مرد از این فضیلت آگاه شد، به خانه رفته و همسرش را از آن با خبر نمود. وی نیز از شوهرش با اصرار درخواست کرد که دعا کند تا او زیباترین زنان باشد!
به دعای مرد، همسرش بسیار زیبا شد. پادشاهان و جوانان خوشگذران به آن زن مایل شدند. زن نیز به جهت آنکه شوهرش پیر و تهیدست بود به وی رغبتی نداشت و با او تندی میکرد. ملاطفت و نرمی مرد هم اثری نمیبخشید. از اینرو دعا کرد تا زن به صورت سگی درآمد!
فرزندانش گریه زیادی کرده و گفتند: پدر جان! مردم ما را سرزنش میکنند، و از وی خواستند تا دعا کند زن به صورت اوّل باز گردد.
با دعای مرد، همسرش به شکل نخست باز گشت و سه دعای مستجاب همه بر باد رفت»! (1)
1) 23. بحارالأنوار، ج 93، ص 326 ضمن ح 10
وجود انسان آمیزهای است از دو جنبه ملکوتی و حیوانی و ترکیبی از دو بُعد روحانی و جسمانی. جنبه روحانی و ملکوتی که از عالم حقیقت و از مبدأ نورانیت است به خیر و فضیلت و کمال و نور فرا میخواند، و بُعد حیوانی و جسمانی که از عالم خاک و سرشت طبیعت است به جهل و خیانت و ظلم و تاریکی سوق داده، و از کمال خواهی، حقیقت طلبی، عدالت و نوع دوستی باز میدارد.
بخش عظیمی از فعالیتهای آدمی غریزی و از تمایلات حیوانی تشکیل یافته، و قسمی نیز از عقل و تمایلات عالی انسانی سرچشمه میگیرد. حرکت بر اساس تدبیر، برنامه ریزی مبتنی بر محاسبه و انجام کارها بر پایه آینده نگری که از تعقّل و تفکّر و مطالعه و مصلحت اندیشی سرچشمه میگیرد به انسان اختصاص داشته و حیوانات از آن بیبهرهاند. زیرا تلاش و جنب و جوش حیوانات به هدایت تکوینی و صرفاً در چارچوب غرایز و گرایشهای طبیعی صورت میگیرد و هیچ یک از کارهای آنها مبتنی بر تدبیر و از روی محاسبه و فکر نمیباشد.
تدبیر، دوراندیشی، تأمل و بررسی همه جانبه اموری که انسان با آنها روبرو است، مستلزم فکر سالم و تفکّر عاقلانه است. بهرهمند شدن از راهنمایی عقل در گفتار و رفتار و شناخت صحیح نیک از بد با شتابزدگی نمیسازد. زیرا انسان سبک سر به واسطه آنکه در کارها به سرعت تصمیم میگیرد، توفیق تأمّل و فرصت مطالعه را از دست داده، و زمینه استفاده از این نعمت بزرگ الهی را از بین میبرد. و همین امر بستر مناسبی برای کج رویها و ناملایماتی میشود که او را در طول زندگی پیوسته دچار ناکامی و شکست مینماید. از اینرو به جرأت میتوان
گفت: بسیاری از گرفتاریهایی که انسان در خلال زندگی با آنها مواجه میگردد، ریشه در شتابزدگی داشته، و از سرپیچی از فرمان عقل - که نتیجه مستقیم پیروی عجولانه از تمایلات غریزی است - سرچشمه میگیرد.
خدای متعال میفرماید:
« وَ یدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیرِ وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً »(1)
«انسان (در اثر شتابزدگی) بدی را میطلبد همانگونه که خیر و نیکی را فرا میخواند. و انسان همواره شتابنده و عجول بوده است».
لازمه شتاب خارج از حدّ اعتدال در کارها، عدم مطالعه کافی در امور است، و این خود، قدرت شناخت درست خیر از شرّ را از انسان سلب میکند و طبعاً تشخیص خیر واقعی به سادگی برای وی میسّر نخواهد بود. در این میان هوی و هوس و شهوات نفسانی نیز چهره حقیقت را در نظر آدمی دگرگون ساخته و او را به دنبال شرّ و بدی روانه میکند.
پیآمد شوم این مرحله خطرناک، پندار نادرستی است که از واقعیتهای اطراف خود برای او به وجود میآید: نیک را بد، و ناستوده را پسندیده به حساب میآورد. در بیراهه گام بر میدارد و گمان میکند به محلّ امن ره میسپارد! در ورطه زشتیها غوطهور است، و چنین میپندارد که مسیری افتخارآمیز برگزیده است! و چه بسیارند که از این رهگذر به پرتگاههای هلاکت و گمراهی فرو افتادهاند.
مصونیت از این پیآمد شوم و خطرناک، برخورداری از تمایلات عالی، شکوفا شدن قابلیتهای والا، و بهرهمندی از مقام بلند انسانی مستلزم تربیت صحیح است که جز از طریق پیروی از راهنمایی عقل و رسول درونی و اطاعت از
1) 24. سوره إسراء، آیه 11
دستورات پیام آوران بیرونی حاصل نمیگردد. محروم کسی است که از این موهبت گرانبها بیبهره بماند، و خسران و زیان ابدی نصیب کسی است که استعدادها و سرمایههای بزرگ بالقوّه درونی را در اثر شتابزدگی از دست داده، ناکامی و شکست را برای خویش جایگزین پیروزی و رستگاری نماید.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«اَلظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجالَةِ الرَّأْی وَ الرَّأْی بِتحْصِینِ الْأَسْرارِ».(1)
«پیروزی با هوشیاری و مآل اندیشی است، و حزم و دوراندیشی با به کار انداختن اندیشه است، و خردمندی و اندیشه با نهان کردن رازها و نگهداری اسرار امکانپذیر است».
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«اَلْحِلْمُ وَ الْأَناةُ توْأَمانِ ینْتجُهُما عُلُوُّ الْهِمَّةِ».(2)
«بردباری و شتاب نکردن، (دو مولود) همراه و هم پایهاند که بلندی همّت، آن دو را به ثمر میرساند».
و امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«مردی به حضور پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کرد: ای رسول خدا! به من سفارشی بفرمایید، آن حضرت فرمودند: اگر توصیه کنم سفارش پذیر هستی؟ و این را سه بار تکرار فرمودند، و در هر نوبت آن مرد پاسخ مثبت میداد.
در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: به تو سفارش میکنم هرگاه به کاری همّت گماشتی، در عاقبت آن بیندیش، چنانچه آن را صحیح
و همسو با هدایت یافتی، به دنبال آن برو، و اگر نادرست و باعث گمراهی تشخیص دادی، از انجام آن بپرهیز».(1)
انسانها دارای قابلیتهای معنوی متفاوتاند، همچنانکه تلاشهای انسانی آنان نیز یکسان نیست. تربیت اخلاقی، رشد معنوی و تعالی روحی هر فرد، متناسب با استعدادی که از آن برخوردار است و تلاشی که از وی ظاهر میگردد، او را از سایر افراد متمایز میسازد.
مآل اندیشی و رعایت خیر و مصلحت نیز رابطه مستقیمی با تعالی معنوی و رشد عقلی دارد. به هر نسبت که آدمی از جنبه عقلی رشد و تکامل یافته، به همان نسبت در امور خود دقّت کرده و سرانجام کارها و عاقبت برنامهها را مورد توجّه خویش قرار میدهد.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«أَعْقَلُ النَّاسِ أَنْظَرُهُمْ فِی الْعَواقِبِ».(2)
«خردمندترین مردم کسی است که بیش از همه به پایان کارها میاندیشد».
چنین کسی به دنیای فانی و مظاهر زودگذر آن دل نمیبندد و برای رسیدن به جهان پایدار آخرت بیش از هر چیز در اندیشه خود و اصلاح خویشتن است.
هم آن حضرت علیه السلام میفرمایند:
«اَلْحازِمُ مَنْ ترَکَ الدُّنْیا لِلْآخِرَةِ».(3)
«دوراندیش (و محتاط) کسی است که دنیا را برای آخرت ترک نماید».
همچنین میفرمایند:
«إِنَّ الْحازِمَ مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِجِهادِ نَفْسِهِ فَأَصْلَحَها وَ حَبَسَها عَنْ أَهْوِیتها وَ لَذَّاتها فَمَلَکَها وَ إِنَّ لِلْعاقِلِ بِنَفْسِهِ عَنِ الدُّنْیا وَ ما فِیها وَ أَهْلِها شُغْلاً».(1)
«به راستی فرد دوراندیش کسی است که خود را به پیکار با نفس خویش مشغول گرداند و آن را اصلاح نماید و از آرزوهای پست و لذّتهایش باز دارد و زمامش را به چنگ آورد. مسلّماً خردمند به جای دنیا و اهل دنیا و آنچه در آن است، به خود مشغول میباشد».
1) 30. غرر الحکم، ج 1، ص 237، ف 9، ح 192
حرکت در مسیر کمال و تلاش در راه نیل به اهداف عالی انسانی آنگاه برای آدمی سودمند و ثمربخش خواهد بود که فعالیتهای معنوی و اعمال عبادی وی از ارزش و اعتبار لازم برخوردار باشد.
ارزش و اعتبار مذکور از یک سو از امری نشأت میگیرد که از ناحیه صاحب شریعت صادر گردیده، از سوی دیگر به درستی اجزاء و تمامیت شرایط خود عمل ارتباط مییابد. امّا آنچه که سالک را از مزایای این قدر و اعتبار بهرهمند ساخته و رنگ ارزش و نقش اعتبار عمل وی را از استحکام کافی برخوردار مینماید، پاکی نیت و خالی بودن انگیزه او از هرگونه شائبه آلودگی به هواهای نفسانی و دور نگهداشتن عمل از هر نوع رنگ غیر الهی است که از آن به «اخلاص» نام بردهاند.
رهایی از عذاب اخروی، اتصاف به صفات عالی انسانی، نیل به قلّه کمال و رسیدن به مقام رفیع قرب در گرو صفای باطن و خلوص نیت، و وابسته به حفظ و حراست تلاش و انگیزه از گرایشهای نادرستی است که سمت و سو و جهت حرکت آدمی را از صراط مستقیم و توجّه کامل به حقّ منحرف میسازد.
اخلاص، شرط لا ینفکّ دستیابی به کمالات معنوی و ارزشهای انسانی، و زمینه ساز نزول امدادهای غیبی و سرازیر شدن الطاف خاص الهی است. سیر و سلوک بدون اخلاص، تلاش بیحاصل و کِشت بیثمر است. کسی که طالب کمالات و مکارم اخلاق است و تلاش و عمل او از ناخالصیهای تاریک و ظلمانی تطهیر نگشته، عملش باطل، سرمایه گرانبهای عمرش تباه، و حاصل زحمات شبانهروزیاش حسرت و ندامتی است که دنیا و آخرت او را بر باد
میدهد.
اخلاص، روح عبادت، میزان صحّت اعمال و شرط اساسی مقبولیت فعالیتهای معنوی است. عبادتی که با اخلاص همراه نباشد، کار نیکی که در سایه خلوص نیت صورت نگیرد، و تلاشی که از صفای باطن نشأت نگرفته باشد، مورد پذیرش ساحت اقدس حقّ واقع نمیگردد.
آنچه که به عمل، جلا و مقبولیت، و به نفس، صفا و نورانیت میبخشد، و مایه تعمیق سطح بینش، توسعه افق ادراک و ارتقای رشد معنوی آدمی میگردد، انگیزه پاک، خلوص نیت و اخلاص در گفتار، کردار و همه ابعاد زندگی است.
عبادت به پارهای اعمال که از آن به «اعمال عبادی» نام میبرند خلاصه نمیگردد، بلکه هر عملی که مرضی خداست و به قصد بندگی و اطاعت از فرمان خداوند و تنها برای جلب رضای او انجام پذیرد، عبادت محسوب میشود. از اینرو روح بندگی و عبادت آن است که آدمی خود را بنده تمام عیار خدا بداند و در همه امور زندگی از خواست و رضای مولای خود تبعیت نماید. لازمه بندگی نیز آن است که انسان خود را برای خدا خالص کند و این جز در سایه رها شدن از تمامی بتها و معبودها میسّر نمیگردد.
ای عزیز! پذیرش بندگی یعنی چیزی را جز کمال مطلق، شایسته توجّه، دلبستگی و پرستش ندانی؛ هر قدمی که در این راه بر میداری به همان نسبت از قید و بند معبودهای اسارتبار پیدا و پنهان دور میشوی، و به هر گامی که از اطاعت حقارتآمیز بتهای درون و بیرون دور میگردی به همان اندازه به افتخار بزرگ بندگی نزدیک میشوی، سرمایه گرانقدر عبودیت را کوچک مپندار و گوهر ارزنده و بیمثال بندگی را که از سر لطف به من و تو ارزانی داشتهاند، با اطاعت ذلّتبار از زورمداران کور دل قیاس منما و با همه توان در راه پاک ساختن انگیزه و نیت از ناخالصیهای درونی تلاش کن!
علامه مجلسی مینویسد:
«شیخ بهایی قدس سره در مقام تبیین معنی اخلاص فرموده است: خالص در لغت به چیزی گفته میشود که صاف بوده و به چیز دیگری ممزوج نباشد...»
آنگاه میافزاید:
«اصحاب بینش و اهل دل برای اخلاص تعریفهایی کردهاند که از آن جمله است: پاکیزه نمودن عمل از اینکه برای غیر خدا در آن نصیبی باشد...
برخی نیز گفتهاند: اخلاص آن است که انسان (جز خداوند مقصود و مطلوبی را دنبال نکرده و) قصد عوض - نه دنیوی و نه اخروی - نداشته باشد».(1)
گروهی هم اخلاص را توحید در نیت دانستهاند بدین معنا که محرّک و انگیزه فرد با اخلاص تنها خدا بوده و کردار و گفتار وی از هر گونه شائبه غیر الهی پاک باشد.
از اینها و جز اینها به خوبی روشن میگردد که اخلاص را مراتب و مدارجی است و هر یک از این تعریفها در واقع بیانگر یکی از آن درجات به حساب میآید. با اشارهای ولو اندک به پارهای از مدارج اخلاص، بیش از پیش با مفهوم آن آشنا خواهیم شد:
اخلاص در یک مرحله به این معناست که کارها برای خدا و به خاطر فرمان
1) 31. مرآة العقول، ج 7، ص 81
او - جلّ جلاله - صورت میگیرد و ارائه به دیگران، طمع تمجید و تشویق سایرین و ترس از نکوهش و مذمّت این و آن، هیچ یک نقشی در انگیزه انجام امور ندارد. این مرتبه از اخلاص مورد قبول فقهای مکرّم شیعه بوده، و حتی اگر محرّک اصلی انسان در هنگام عمل ترس از جهنّم یا طمع بهشت باشد، موجب اسقاط تکلیف بوده و این درجه از اخلاص برای عامه مردم کافی خواهد بود.
اخلاص در مرحله دیگر که برای همگان میسّر نیست، و دستیابی به آن جز برای کسانی که از خواستههای نفسانی دست شسته، غرق در دریای عظمت الهی و واله و حیران محبّت اویند امکانپذیر نمیباشد. فرد با اخلاص در این مرتبه نه در پی گشایش دنیوی، و نه در انتظار پاداش اخروی عبادت میکند؛ نه ترس از دوزخ او را به این کار ترغیب مینماید، و نه به طمعِ نعمتهای بهشتی به عبادت روی میآورد، بلکه به واسطه شناخت حضرت باری و سپاس منعم و عشق و محبّت به معبود حقیقی به عبادت میپردازد و جز حضرت حقّ و معبود مطلق، مقصود و مطلوب دیگری ندارد.
مرتبهای برتر نیز برای اخلاص از سوی بزرگان و گروهی از اهل معنا مطرح شده که ادراک آن جز برای اخصّ اولیای خدا ممکن نخواهد بود، و آن عبارت است از اخلاص مطلق و قطع کلّی از ماسوی اللَّه! به گونهای که فکر و خیالی جز حضرت حقّ در وجود سالک راه نیابد و خواسته و ارادهای جز رضای حقّ در دلش خطور ننماید.
در هر حال، گرچه مطابقت صورت ظاهری و کالبد عمل با فرمان الهی که از آن به «حُسن فعلی» یاد میکنند، شرط اساسی مقبولیت آن در پیشگاه خداوند است، لیکن خالص بودن نیت به هنگام انجام آن - که آن را «حُسن فاعلی» خواندهاند، و به منزله روح و جوهره عمل و محور ارزیابی گفتار و رفتار آدمی است و تا آنجا
از اهمیت برخوردار است که فرمودهاند: انسان با نیت خویش محشور خواهد گشت - شرطی دیگر برای ارزشمند بودن عمل از نظر شرع مقدس، و رکنی حیاتی برای پذیرش آن از جانب خداوند محسوب میگردد.
خدای بزرگ خطاب به پیامبر عظیم الشأن خود رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله میفرماید:
« ...فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ا أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ... »(1)
«خدا را پرستش کن و دین خود را برای او خالص گردان آگاه باشید که دین خالص از آن خداست».
فرهنگ، اعتقادات، عبادات، گفتار و رفتار آدمی هر یک به نوبه خود انعکاس اوراقی از صحیفه آیین و شعاعی از آیینه دین او محسوب میگردد، و اینها را که خود تشکیل دهنده شخصیت وجودی و ابعاد مختلف زندگی است، به هیچ وجه نباید - و نمیتوان - خارج از شؤون دینی و بیرون از شمول برنامههای مذهبی به حساب آورد. از اینرو خالص کردن دین برای خدا به معنای خالص نمودن تمام شؤون زندگی برای او - جلّ جلاله - است، و بنده خالص خدا کسی است که غیر خدا را از خانه دل، عرصه جان، میدان عمل و چشمانداز گفتار و رفتار خویش بزداید؛ برای او بیندیشد، برای او دوست بدارد و برای او تلاش کند. تنها از او سخن گوید و جز به خاطر او به کاری نپردازد، و در همه حال در راه خشنودی او گام بردارد، که اخلاص دین جز این نمیباشد.
در برخی از آیات قرآن، گروهی از پیامبران از جمله حضرت موسی و حضرت
1) 32. سوره زمر، آیات 2 و 3
یوسف علیهما السلام به اخلاص مدح شدهاند.(1)
در برخی دیگر از آیات، تنها مخلَصین از وسوسه و کید شیطان در امان دانسته شدهاند، چنانکه از قول ابلیس نقل میکند:
« قالَ فَبِعِزَّتکَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ ا إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ »(2)
«(شیطان) گفت: (پروردگارا !) به عزّتت سوگند که همگان را جدّاً گمراه خواهم ساخت مگر بندگان خالصت را».
سوگند به عزّت خداوند و تأکیدهای دیگر، ابراز قدرت، اظهار توانایی و نهایت پافشاری و اصرار شیطان بر عزم پلید خود در گمراه ساختن بندگان خداست. در عین حال، او به نیکی از این واقعیت شیرین با خبر بوده است که گروهی از بندگان خالص حقّ در حوزه حراست و حفاظت پروردگار خویشند و به هیچ وجه در منطقه نفوذ و قلمرو وسوسه وی قرار نمیگیرند، و به همین جهت آنان را با کلمه استثنا از دامنه اراده خود خارج کرده است.
آیا این اعتراف و این پافشاری شگفت انگیز برای بیداری من و تو کفایت نمیکند تا با جهادی پیگیر، تلاشی پیوسته و کوششی همیشگی در راه خالص ساختن پندار و رفتار و گفتار خویش از پای ننشینیم و با همه توان برای خلاصی از قلمرو نفوذ و سیطره دائمی آن مطرود دور از رحمت به پا خیزیم؟ و آیا این بیتفاوتی و این غفلت و سهل انگاری، خود دلیل روشنی بر استقرار سلطه آن خبیث ملعون بر روح و جان ما نمیباشد؟
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود نقل کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«ما أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَباحاً إِلّا جَرَت ینابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ».(1)
«هیچ بندهای چهل روز به خاطر خدا اخلاص نمیورزد مگر آنکه چشمههای حکمت از قلب او بر زبانش جاری میشود».
پیشوای مخلَصان حضرت علی علیه السلام در خطبه «وسیله» میفرمایند:
«... تصْفِیةُ الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ تخْلِیصُ النِّیةِ عَنِ الْفَسادِ أَشَدُّ عَلَی الْعالَمِینَ (الْعامِلِینَ) مِنْ طُولِ الْجِهادِ... طُوبی لِمَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ عِلْمَهُ وَ عَمَلَهُ وَ حُبَّهُ وَ بُغْضَهُ وَ أَخْذَهُ وَ ترْکَهُ وَ کَلامَهُ وَ صَمْتهُ وَ فِعْلَهُ وَ قَوْلَهُ».(2)
«خالص نمودن عمل از انجام دادن آن دشوارتر است، و خالص کردن نیت از اموری که آن را تباه میسازد بر انسانها (عمل کنندگان) از جهاد طولانی سختتر خواهد بود...
خوشا به حال کسی که علم و عمل، دوستی و دشمنی، گرفتن و وانهادن، سخن گفتن و سکوت کردن و کردار و گفتارش را برای خدا خالص گرداند».
آری، همچنانکه آن بزرگوار فرمودهاند، خالص نمودن عمل و نیت از مراتب گوناگون شرک و ریا، و پاک سازی آن از همه ناخالصیهای نفسانی - خصوصاً برای کسی که حبّ و بغضهای شرکآمیز دنیوی، آیینه دل و لوح سینهاش را
مکدّر ساخته، و محرّک او در فعالیتهای اجتماعی و امور معنوی، نفسانیت و هواپرستی است - بسیار مهم و آن چنان دشوار است که جز به لطف خدا و عنایات اولیای دین و استقامت و پشت کار دائمی در این راستا میسّر نمیگردد.
در عین حال، نباید پنداشت عمل واحدی که توسط دو یا چند نفر با خلوص نیت انجام میگیرد، از نظر معنوی دارای ارزش برابر و یکسان خواهد بود، زیرا اختلاف مراتب اخلاص و تفاوت درجات خلوص نیت افراد که از مدارج قلبی آنان سرچشمه میگیرد، عمل هر یک از آنان را از ارزشی متفاوت با ارزش عمل دیگران برخوردار میسازد.
به عنوان مثال، ارزش نمازی که یک مسلمان معمولی بر پا میسازد، گرچه از اخلاص لازم برخوردار باشد، متناسب با مرتبه ایمان قلبی، سطح بینش و باور و اعتقادی که دارد ارزش مییابد: تکلیف را از دوش او ساقط کرده و در نهایت گامی او را در جهت کمال به پیش میبرد، امّا همین نماز با همین شکل ظاهری هنگامی که توسط مؤمن کاملی ادا میشود، وسیله معراج او به سوی خدا میگردد، و زمانی که از جانب مولای موحّدان و پیشوای مخلصان اقامه میگردد، نور جمالش ملکوت اعلی را منوّر میسازد.
آن بزرگوار انگشتر خویش را در رکوع به فقیر عطا فرمودند، امّا این انفاق از چنان اخلاصی برخوردار است که آیهای در ستایش آن نازل میگردد. در مقابل، انفاقهای پر سر و صدا و فراوانی صورت گرفته که ارزش مادی آنها به مراتب از ارزش مادی انگشتر آن حضرت بیشتر بوده، لیکن به جهت عدم برخورداری از کمترین حدّ اخلاص، نه تنها عنایتی به آنها نبوده بلکه بسا مورد نکوهش نیز قرار گرفته است.
حدیث معروف:
«لَضَرْبَةُ عَلِیّ یوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَینِ».
را شیعه و سنی به طور مستفیض بلکه نزدیک به تواتر نقل کردهاند. هنگامی که آن حضرت با یک ضربه حیدری، عَمرو بن عبد ودّ را بر زمین افکنده و بر سینهاش نشستند، از کشتن وی باز ایستاده، لحظاتی او را به حال خود واگذاردند. مسلمانان که شاهد این جریان بودند از محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله درخواست کردند که به حضرتش دستور دهند در کشتن عَمرو درنگ نکرده، به سرعت اقدام نمایند! امّا آن بزرگوار نیز به خواهش مردم اعتنا نکرده و فرمودند:
«صبر کنید به زودی سبب این درنگ را خواهید دانست».
امیر مؤمنان علیه السلام پس از اندکی تأمّل وی را از پای درآورده، سرش را خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله حاضر ساختند. آن جناب پرسیدند:
چرا در کشتن عمرو شتاب نکردید؟
پاسخ دادند:
«هنگامی که او را بر زمین انداختم ناسزا گفت، و آب دهان به صورتم افکند، نگران شدم مبادا حسّ انتقامجویی و تشفّی خاطر در کشتن او مؤثر باشد! لذا لحظهای او را واگذاردم تا غیظم فرو نشست، سپس او را برای خدا کشتم».(1)
در این قضیه آنچه که از حضرتش ظاهر شد تنها ضربتی بود که بر پیکر عمرو وارد ساخته و پس از چند لحظه او را از پای درآوردند. امّا بنگر که این ضربت تا چه اندازه از ارزش برخوردار بود که آن را از عبادت جنّ و انس تا روز قیامت برتر ساخت! و همین خلوص بیبدیل بود که اسلام را برای همیشه از گزند نابودی بیمه ساخت.
سوره «هل أتی» را بخوان و ارزش چند روز گرسنگی و انفاق چند قرص نان
1) 37. بحارالأنوار، ج 41، ص 50
به مسکین و یتیم و اسیر را مورد تأمل قرار ده، که آن بزرگواران (فاطمه زهرا، همسر بزرگوار و دو فرزند دلبندشان صلوات اللَّه علیهم) و فضّه خادمه تا چه اندازه در این عمل از اخلاص برخوردار بودهاند!
« إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً ».(1)
«ما تنها برای خشنودی خدا به شما اطعام میکنیم، پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم».
و در برابر آن، گرسنگیهای جان فرسا و انفاقهای بیشماری را نظاره کن که ثمر آن جز خستگی تن و تباه ساختن مال نبوده و بسا ننگی باشد که بر دامن عاملان آن تا ابد باقی بماند.
برادر! ارزش و روح عمل به قصد و نیت آدمی وابسته است، و این انگیزه است که به عمل شکل و ارزش میبخشد. داستان عابد بنی اسرائیلی را نشنیدهای که تمام اوقات خویش را به عبادت مشغول بود؟ او را از درختی باخبر ساختند که مورد پرستش قرار گرفته بود! عابد تصمیم گرفت برای خدا ننگ شرک را با کندن درخت از زمین پاک سازد، و با خشمی که از ایمان وی حکایت داشت عازم محلّ درخت گشت.
شیطان به صورت پیرمردی در مقابلش مجسّم شد و او را از کندن درخت بر حذر داشت. عابد نعرهای کشیده و او را چون پر کاهی بر زمین افکند! شیطان از در حیله وارد شده و با یادآوری پاداش کمک به زیر دستان و نیازمندان، قول داد که هر روز درهمی چند به عابد تقدیم کند تا از این طریق وی را به پاداش بزرگ انفاق نایل گرداند!
عابد از کندن درخت منصرف شد و چند روزی با پرداخت درهمهای شیطان
1) 38. سوره انسان، آیه 9
به نیازمندان دل خوش داشت. دیری نپایید که از درهمهای اهدایی خبری نیامد و همین امر خشم مجدّد عابد را برانگیخت. تبری برداشته، با سرعت کنار درخت حاضر شد. شیطان نیز ممثّل شده و بر خلاف مرتبه نخست، به سرعت عابد را بر زمین افکند! عابد با شگفتی سبب این امر را جویا شد. شیطان گفت: آن روز برای خدا غضب کردی، و اگر همه عالم در برابر تو قرار میگرفتند بر آنها چیره میگشتی، امّا اینک به سبب نرسیدن دراهم خشمناک شدهای و با این انگیزه در صدد کندن درخت بر آمدهای، به همین جهت حتی در برابر من نیز به سادگی مغلوب گشتی.(1)
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود روایت میکنند که امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«اَلدُّنْیا کُلُّها جَهْلٌ إِلاَّ مَواضِعَ الْعِلْمِ وَ الْعِلْمُ کُلُّهُ حُجَّةٌ إِلاَّ ما عُمِلَ بِهِ وَ الْعَمَلُ کُلُّهُ رِیاءٌ إِلاَّ ما کانَ مُخْلَصًا وَ الْإِخْلاصُ عَلی خَطَرٍ حَتی ینْظُرَ الْعَبْدُ بِما یخْتمُ لَهُ».(2)
«دنیا سراسر همه نادانی است مگر جایگاههای دانش، علم و دانش به طور کامل علیه انسان حجّت است جز مواردی که بدان عمل شود؛ عمل همهاش ریا است مگر آنچه خالصانه انجام گردد، و اخلاص در معرض خطر (و در برابر بحرانها و آزمایشها به شدّت شکست پذیر) است تا آنکه انسان بنگرد پایان کارش چه خواهد شد»!
بسا عملی که با خلوص نیت آغاز شده و انگیزههای ناخالص بعدی، سبب ابطال آن گردد، و بسا بندهای که انحراف از صراط مستقیم، دستاوردی جز آه
و حسرت برایش نگذارد.
همچنانکه یادآور شدیم برخی از مراتب اخلاص جز برای اولیای خاص الهی، آنان که با مبارزه با هواهای نفسانی و دل کندن از دنیا پای از عالم طبیعت فراتر نهاده، به وادی ایمن وارد شدهاند میسّر نمیگردد. خداوند متعال در حدیث قدسی میفرماید:
«ای فرزند آدم! تو اراده میکنی، من نیز خواستهای دارم. (امّا) سرانجام جز آنچه من اراده کنم انجام نمیپذیرد. هر کس مرا قصد نماید مرا خواهد شناخت و کسی که مرا بشناسد ارادهام خواهد کرد و آنکه ارادهام کند مرا طلب خواهد نمود و کسی که مرا طلب نماید خواهدم یافت و هر کس مرا بیابد خدمت خواهد کرد و آنکه خدمتم کند یاد میکند و کسی که یادم نماید او را با رحمت خود یاد خواهم کرد.
فرزند آدم! عملت خالص نگردد تا آنکه چهار مرگ را بچشی: از پای درآمدن سرخ، جان دادن زرد، مرگ سیاه، و مردن سفید!
مرگ سرخ، تحمّل جفای دیگران و خودداری از آزار مردم است. مردن زرد، گرسنگی و سختی کشیدن و تنگدستی است. جان دادن سیاه، مخالفت با خواهش نفس و هوا و هوس است، از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه میسازد. و مرگ سفید، گوشهگیری است».(1)
برادر! راه سخت است و غفلت و خواب ما بسی گران! اخلاص را آسان مپندار و گفتار و رفتار خویش را به نیکی برانداز کن. آنها را به سادگی خالص به حساب نیاور و چنین مپندار که اغراض شیطانی و هواهای نفسانی کمترین دخالتی در
1) 41. رساله چهل حدیث قدسی، ص 56، ح 33
آنها نداشته و همه خالصانه برای خدا صورت گرفته است.
تا آخرین نَفَس از شرّ شیطان و طغیان نفس بر حذر باش و به یقین بدان که خالص کردن نیت از ناخالصیهای نفسانی و شیطانی، و تطهیر انگیزه از شوائبِ شرکآمیز که در بسیاری موارد حتی از دید تیز بین اهل سلوک نیز مخفی میماند، کار دشواری است و دسترسی به عمل خالص با ضمیر آلوده به هوی و هوس به هیچ وجه امکانپذیر نخواهد بود.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«کَیفَ یسْتطِیعُ الْإِخْلاصَ مَنْ بِقَلْبِهِ الْهَوی ؟(1)
«چگونه قادر بر اخلاص است کسی که هوای نفس در دلش راه یافته است»؟
یکی از نیکان گوید:
هنگامی که به تحصیل مقدمات علوم دینی اشتغال داشتم، همواره نام محدّث قمی را در محضر پدرم توأم با تجلیل میشنیدم، تا آنکه برای ادامه تحصیل به مشهد مقدس مشرّف شدم، در آنجا زیارت ایشان را بسیار مغتنم شمرده و روز به روز بر ارادتم نسبت به آن بزرگوار افزوده میشد.
در آستانه یکی از ماههای مبارک رمضان با چند تن از دوستان به محضر ایشان شرفیاب شده و خواهش کردیم تا نماز جماعت را در مسجد گوهرشاد اقامه کنند. ایشان نیز بر خلاف میل باطنی در اثر اصرار زیاد ما موافقت کرده، در ایام ماه مبارک برای اقامه نماز به مسجد گوهرشاد میآمدند.
1) 42. غرر الحکم، ج 2، ص 553، ف 64، ح 4
به تدریج مردم با خبر شده و روز به روز بر تعداد نمازگزاران افزوده میشد. یک روز که بنده نزدیک ایشان بودم، پس از اتمام نماز ظهر گفتند: امروز برای خواندن نماز عصر آمادگی ندارم و مسجد را ترک کرده و بقیه ماه را برای اقامه جماعت حاضر نشدند!
هنگامی که سبب این امر را از ایشان جویا شدیم گفتند: آن روز در رکوع رکعت چهارم صدای تازه واردینی که برای رسیدن به جماعت یا اللَّه! یا اللَّه! میگفتند، از فاصله بسیار دور به گوشم رسید و این موضوع مرا به زیادی جمعیت متوجّه ساخته و در دلم ایجاد شادی نمود. من برای امامت نماز اهلیت ندارم!
مراقبه را بنگر و اخلاص را مطالعه کن و سبب اقبال بینظیر خاصّ و عام را به تألیفات خالصانه آن مرد بزرگ - که هیچ کس خود را از آنها بینیاز نمیبیند - دریاب!
آن مرحوم رضوان اللَّه علیه خود فرموده است: هنگامی که کتاب «منازل الآخره» را تألیف کردم، مرحوم شیخ عبد الرزّاق مسأله گو - که روزها پیش از نماز ظهر در صحن مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مسأله میگفت - گاهی از آن کتاب برای مردم مطالبی نقل میکرد. روزی مرحوم پدرم کربلایی محمد رضا - که از علاقمندان ایشان بود و هر روز در مجلس ایشان حاضر میشد - پس از نماز به خانه آمده و فرمود:
شیخ عباس! ای کاش مانند این مسأله گو بودی، تو در خانه مینشینی و چیز مینویسی! او امروز کتاب «منازل الآخره» را برای مردم خواند، مردم منقلب شده و بسیار گریه کردند!
من چند بار عازم شدم که به پدرم عرض کنم: پدر جان! آن کتاب از تألیفات من است، ولی خودداری کردم. تنها گفتم: پدر! مرا دعا بفرمایید، خداوند توفیق
مرحمت فرماید.(1)
امام جواد علیه السلام میفرمایند:
«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ الْإِخْلاصُ».(2)
«برترین عبادت اخلاص است».
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«أَوْصانِی رَبِّی بِتسْعٍ: أَوْصانِی بِالْإِخْلاصِ فِی السِّرِ وَ الْعَلانِیةِ؛ وَ الْعَدْلِ فِی الرِّضا وَ الْغَضَبِ؛ وَ الْقَصْدِ فِی الْفَقْرِ وَ الْغِنی وَ أَنْ أَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنِی؛ وَ أُعْطِی مَنْ حَرَمَنِی؛ وَ أَصِلَ مَنْ قَطَعَنِی؛ وَ أَنْ یکُونَ صَمْتی فِکْراً؛ وَ مَنْطِقِی ذِکْراً؛ وَ نَظَرِی عِبَراً».(3)
«پروردگارم مرا به نُه چیز سفارش فرمود: اخلاص در پنهانی و آشکار، عدالت در حال غضب و خشنودی، میانهروی در تهی دستی و بینیازی، و اینکه عفو نمایم کسی را که به من ستم کرده، عطا کنم به آنکه مرا محروم نموده، و پیوند نمایم با کسی که با من قطع ارتباط کرده است، و اینکه سکوتم فکر، گفتارم ذکر و نگاهم عبرت باشد».
کاری که برای غیر خدا صورت پذیرد خالص نیست. زیرا اخلاص تنها پرهیز از تظاهر و دوری از ریا نیست. بسا عملی که بدون انگیزه ریا انجام گردد، خالص هم نباشد. بنا براین عملی را که در انجام آن، اغراض نفسانی دخالت داشته باشد - گرچه برای نشان دادن به دیگران و انگیزه ریا نباشد - نباید خالص به حساب
1) 43. این قضیه را مرحوم حاج آقا حسین گلکاران که از اخیار بودند نقل میکردند؛ و در کتاب «حاج شیخ عباس مرد تقوا و فضیلت»، ص 48 نیز از فرزند گرامیش مرحوم محدّث زاده نقل شده است.
2) 44. عدّة الداعی، ص 219 ؛ ینابیع الحکمة، ج 2، ص 239، باب 53، ح 11
3) 45. تحف العقول، ص 31 ؛ بحارالأنوار، ج 77، ص 140 ؛ ینابیع الحکمة، ص 240، ح 15
آورد.(1)
تمام حدیث در مبحث «نقش صفات ناپسند در تخریب ارزشها» خواهد آمد.
نوشتهاند: روزی عالم بزرگوار مرحوم ملاّ عبد اللَّه شوشتری - رضوان اللَّه علیه - به قصد دیدار شیخ بهایی قدس سره به خدمت ایشان رفت، پس از ساعتی صدای اذان به گوش رسید. مرحوم شیخ به ایشان گفت: همین جا نماز بخوانید، ما نیز به شما اقتدا میکنیم تا به فیض جماعت برسیم. آن جناب پس از اندکی تأمّل از پذیرش درخواست مرحوم شیخ خودداری کرده و به خانهاش باز گشت!
یکی از دوستان آن بزرگوار به ایشان عرض کرد: با آن اهتمام خاصی که شما به نماز اوّل وقت دارید، چه شد که در خانه شیخ آن را ترک کردید؟ فرمود: به نفس خود رجوع کردم، متوجّه شدم که اقتدا کردن شیخ بهایی به من در دلم اثر میگذارد، لذا آن را ترک نمودم!(2)
گویند:
اهتمام فوق العاده ایشان در زمینه اخلاص از برکات استاد بزرگوارش مرحوم محقّق اردبیلی رضوان اللَّه علیه بوده است.
همچنین نوشتهاند:
گاهی که مرحوم ملا عبد اللَّه از استاد خود مرحوم محقّق اردبیلی در زمینه مطلبی سؤال میکرد، ایشان ساکت میشد، و یا میفرمود: باشد تا مراجعه کنم! و چون تنها میشدند، با تفصیل جواب داده و در اطراف آن بحث و گفتگو میکرد.
روزی خدمت استاد عرض کرد: چرا شما سؤال مرا در همان وقت پاسخ نمیدهید؟ فرمود: هنگامی که جماعتی گفتگوی ما را گوش میکنند، ممکن است
سبب نقصان من یا شما شود و یا یکی از ما برای نمایشِ علم خود به آنها، طالب غلبه بر دیگری شویم، امّا اینجا جز خدا کسی با ما نیست.(1)
در شرح حال یکی از مسلمانان از زبان وی نوشتهاند: به عنوان جهاد با کفّار از خانه خارج شدم، در بین راه شخصی را دیدم که تو برهای را در معرض فروش قرار داده بود. با خود گفتم: خوب است آن را بخرم تا در طول راه از آن استفاده برده و در فلان محلّ بفروشم و از این طریق، سودی نیز برده باشم.
همان شب در عالم خواب دیدم دو ملک از آسمان فرود آمده، یکی به دیگری گفت: نام مجاهدین را ثبت کن. هنگامی که اسامی افراد را مینوشت، دیگری میگفت: بنویس که فلان مرد برای تماشا آمده! دیگری برای تجارت عازم جبهه شده! فلان شخص با انگیزه ریا روی به جنگ آورده! و هنگامی که به من رسید، فرمود: بنویس که این مرد نیز برای تجارت آمده است.
من شروع به تضرّع و التماس کرده، گفتم: به خدا سوگند سرمایهای ندارم که تجارت کنم. فرمود: مگر آن توبره را برای سود نخریدی؟ گفتم: منظور من از آمدن به اینجا جهاد بود نه تجارت، و شروع به گریه کردم. فرمود: بنویس به عنوان جهاد آمده، امّا در بین راه تو برهای برای سود خریده است! خداوند هرگونه بخواهد در بارهاش قضاوت خواهد کرد.(2)
امام صادق علیه السلام به نقل از امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«وَ بِالْإِخْلاصِ یکُونُ الْخَلاصُ».(3)
«تنها با اخلاص، رهایی میسّر میگردد».
همچنین آن بزرگوار فرمودهاند:
«غایةُ الْإِخْلاصِ الخَلاصِ».(1)
«پایان اخلاص رهایی است».
آری، رهایی از قید علایق و اسارت شهوات، گسستن زنجیرهای خفّتبار، خلاص شدن از جهنّم وابستگیها و پیآمدهای شومِ پیروی از نفس و شیطان، رها شدن از اطاعت و بندگی غیر خدا و آزادی از آتش دوزخ و غضب الهی، تنها در سایه اخلاص میسّر است.
اخلاص نیز آنگاه به معنای حقیقی حاصل خواهد شد که انگیزه آدمی تنها خدا باشد و جز حضرت حقّ کسی و چیزی را نبیند!
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به اباذر غفاری میفرمایند:
«ای اباذر! فقیه و دین شناس کامل نمیشود تا اینکه مردم را در جنب (عظمت) خدای متعال بسان شتران (بی ادراک) ببیند، و چون به خود بنگرد، خویش را از هر کوچکی کمتر بیابد».(2)
و در مقام تبیین جایگاه اخلاص، هنگامی که حذیفه یمانی از آن بزرگوار در باره اخلاص سؤال میکند، میفرمایند:
«از جبرئیل سؤال کردم، وی پاسخ داد: از خدا در این باره پرسش نمودم، خداوند فرمود:
«اَلْإِخْلاصُ سِرٌّ مِنْ سِرِّی [ أَسْرارِی ] أُودِعُهُ فِی قَلْبِ مَنْ أَحْبَبْتهُ».(3)
«اخلاص سرّی از اسرار من است که آن را در قلب کسی که دوستش دارم به امانت خواهم سپرد».
امام مخلَصان حضرت علی علیه السلام نیز فرمودهاند:
«اَلْإِخْلاصُ غایةُ الدِّینِ».(1)
«اخلاص، پایان مراتب دین و دینداری است».
«اَلْإِخْلاصُ عِبادَةُ الْمُقَرَّبِینَ».(2)
«اخلاص، عبادت مقرّبان درگاه الهی است».
بزرگی گوید:
برای تحصیل از تهران به قم رفتم. پس از مدتی مرا برای منبر به آیة اللَّه شیخ عبد الکریم حائری - مؤسّس و رئیس حوزه علمیه قم - معرفی کردند. چیزی نگذشت که برای سخنرانی به منزل یکی از علمای بزرگ دعوت شدم. در آنجا در باره مرگ صحبت کرده و بخشهایی از نهج البلاغه را قرائت نمودم. آن عالم بسیار گریست. هفته بعد نیز مجدّداً به آن مجلس دعوت شدم. بعضی از نزدیکانش از من خواستند که با طرح مسائل عادیتر به سخنرانی بپردازم، و سبب آنرا تأثّر شدید و گریه فراوان آن عالم به هنگام یادآوری مطالب هفته پیش حقیر دانستند. سپس داستانی را به این شرح از او برایم نقل کردند:
وی مجرّد زندگی میکرد. در اثر اصرار فراوان برخی از نزدیکان، پذیرفت که ازدواج کند. دوشیزهای به او پیشنهاد شد، امّا بعد از آنکه بنا بر جواز شرع، او را دید، از ازدواج با او خودداری کرده و پس از مدّتی با بیوه زنی سیاهچهره و زشت که دارای سه فرزند نیز
بود ازدواج کرد! با شگفتی سبب آن را جویا شدیم. فرمود: دوشیزهای را که برایم در نظر گرفته بودند، پسندیدم امّا هرچه کوشیدم نیت خود را خالص کرده و برای خدا گام بردارم، میسّر نشد، لذا از او گذشتم. لیکن این خانم شوهرش مرده بود و نان آوری نداشت سه فرزند یتیم نیز از شوهرش به جا مانده بود و هیچ کس تن به ازدواج با او نمیداد، ازدواج با او را غنیمت شمرده و با خلوص نیت برای خدا با او ازدواج کردم!
در حدیث آمده است:
«هنگامی که حضرت موسی علیه السلام به خانه حضرت شعیب علیه السلام رفت، سفره شام پهن بود. جناب شعیب فرمود: ای جوان! بنشین و شام تناول کن. موسی علیه السلام عرض کرد: به خدا پناه میبرم!
آنگاه در پاسخ سؤال حضرت شعیب از سبب این سخن، گفت: میترسم این شام، اجرت زحمت من قرار گیرد، ما اهل بیتی هستیم که چیزی از عمل و پاداش اخروی را با زمین پر از طلای ناب عوض نمیکنیم.
شعیب علیه السلام فرمود: ای جوان! به خدا سوگند چنین قصدی ندارم. من نیت نکردهام که لقمه سفرهام عوض زحمت تو قرار گیرد. عادت من و پدرانم پذیرایی از مهمان و اطعام است.
جناب موسی پس از این گفتگو کنار سفره نشسته و غذا تناول فرمود».(1)
برادرم! در کار خویش بیش از پیش بیندیش و به نفس خود خوشبین مباش و در هر عملی از آن به سختی حساب بکش. انگیزه خود را در گفتار و کردارت مورد ارزیابی قرار ده؛ بنگر که اقدامش در خیرات و کارهای نیک برای چیست؟
1) 56. بحارالأنوار، ج 13، ص 21
به هوش باش که فریب نیرنگهای نفس را نخوری و به یقین بدان که حرص و علاقه نفس برای نشان دادن کارهای خیر و نیک به این و آن، دلیل روشنی بر ناخالص بودن نیت و انگیزه تو است. به توجیهات فریبنده نفس اعتنا مکن و از استغفار از اعمال نیک و بد خویش غافل مباش که تا اسیر نفس هستی، گفتار و رفتارت نفسانی است، گرچه ذهن و نیت خویش را از شوائب هوا و هوس پاک پنداری! خداوند ما را از شرّ شیطان و طغیان نفس حفظ فرماید، که جز بندهای که خداوند به او عنایت و توفیق مرحمت فرموده، همه بیچاره هستیم.
در شرح حال مرحوم آیة اللَّه بروجردی - رضوان اللَّه علیه - نوشتهاند:
ایشان در اواخر عمر بسیار اظهار ناراحتی کرده و میفرمود: عمر گذشت و نزدیک است رخت سفر بر بندیم، در حالیکه چیزی از پیش نفرستادیم و عملی شایسته انجام ندادیم! یکی از نزدیکان عرض میکند: آقا! شما دیگر چرا؟ ما بیچارگان باید از بی حاصلی عمر خویش بنالیم، شما بحمد اللَّه این همه آثار خیر از خود باقی گذاشتهاید!
ایشان پاسخ میدهند:
اگر آنچنان بود که تو میپنداری، کار آسان بود، لیکن چنین نیست؛ در حدیث قدسی آمده است:
«أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصِیرٌ بَصِیرٌ».(1)
«عمل خود را خالص کن که نقّاد و بازرس بسیار آگاه و بیناست».
سپس افزودند:
1) 57. رساله چهل حدیث قدسی، ص 39، ضمن ح 25 ؛ در الجواهر السنیه، ص 161، ضمن ح 157 و در بحارالأنوار، ج 13، ص 432 نیز آمده ولکن کلمه «بصیر» تکرار نشده است.
شما خیال میکنید آنچه بر زبان مردم جاری میشود، در پیشگاه الهی نیز همینطور است؟!»(1)
سپس افزود: اتفاقاً پانزده روز است که گاز شما وصل شده و از نفت بینیاز شدهاید! معلوم میشود که... تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!
به همین جهت رهروان وادی ایمن و سالکان کوی حضرت حق و آنان که از بوستان عشق گلی چیده و از خرمن محبت توشهای اندوختهاند همواره کوشیده و پیوسته بر این باورند که عشق و محبت راستین بدون پاکسازی درون از غیر حق حاصل نمیگردد. از اینرو در همه حال میکوشند تا با دستیابی به مقام اخلاص، زمینه را برای نیل به مرتبه اعلای انسانیت و استشمام رائحه قرب فراهم ساخته، از عمل و کوشش خود به نحو شایسته بهرهمند گردند.
و اینک ای عزیز! مَثَل من و تو گرچه نسبت به منزلت شامخ خلوصِ نیت و جایگاه رفیع اخلاص، مصداق مَثَل معروف است که:
«دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»
و هواهای نفسانی و وسوسههای شیطانی، دل را تیره و دستمان را به شدّت از رسیدن به این نعمت بزرگ الهی کوتاه ساخته، لیکن بر ماست تا در حدّ توان از افشاندن بذر دوستی و محبت و اخلاص در دل غافل نگشته، اندک اندک از رشد نهال اخلاص در وجود خویش بهرهمند گردیم.
رسول اکرم صلی الله علیه وآله کلام خدا در باره اخلاص را چنین نقل میکنند:
«ما أَطَّلِعُ عَلی قَلْبِ عَبْدٍ فَأَعْلَمُ فِیهِ حُبَّ الْإخْلاصِ لِطاعَتی لِوَجْهِی وَ
1) 58. بلی، راه باریک است و حسابگر و نقّاد بسی بیدار و هشیار! بزرگی نقل میکرد: روزی نفت فروش محل ما به من گفت: آقا! پانزده روز است که رفتار شما با من دگرگون شده و دیگر مانند سابق با من احوال پرسی نمیکنید؟
ابْتغاءِ مَرْضاتی إِلّا توَلَّیت تقْوِیمَهُ وَ سِیاسَتهُ وَ تقَرَّبْت مِنْهُ...»(1)
«در قلب هیچ بندهای دوستی اخلاص در اطاعتم و جلب رضایتم را نمینگرم جز آنکه پرورش و امور زندگیاش را به دست گرفته و به وی نزدیک میشوم.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«سادَةُ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْمُخْلِصُونَ».(2)
«سرور و سالار بهشتیان مخلصیناند».
«مُلُوکُ الْجَنَّةِ الْأَتقِیاءُ الْمُخْلِصُونَ».(3)
«پادشاهان بهشت، پرهیزگارانِ با اخلاص هستند».
اساساً اخلاص از یقین سرچشمه میگیرد و دسترسی به آن جز به برکت یقین میسّر نمیگردد.
هم آن حضرت علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْإِخْلاصُ ثَمَرَةُ الْیقِینِ».(4)
«اخلاص، میوه و ثمره یقین است».
«غایةُ الْیقِینِ الْإِخْلاصُ».(5)
«پایان و نتیجه یقین اخلاص است».
و بالاخره تا اخلاص نباشد و انگیزه آدمی تنها خشنودی پروردگار نباشد، عمل او مورد پذیرش حضرت حق قرار نمیگیرد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْعَمَلُ کُلُّهُ هَباءٌ إِلاَّ ما أُخْلِصَ فِیهِ».(1)
«کارها همهاش هیچ است، جز آنچه خالص برای خدا انجام گیرد».
«مَعَ الْإِخْلاِص ترْفَعُ الْأَعْمالِ».(2)
«تنها با اخلاص، اعمال بالا میرود (و مورد پذیرش قرار میگیرد)».
خلاصهای از گفتار یکی از محقّقان را پایان بخش این مبحث قرار میدهیم:
باید دانست که وصول به این مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نپذیرد، و تا سالک به مرحله مخلَصین نرسد، حقیقت آنچنان که باید برای او کشف نخواهد شد.
اخلاص و خلوص بر دو قسم است:
خالص نمودن دین و طاعت از برای خدای متعالی.
خالص شدن انسان برای او - جلّ جلاله -.
خداوند در قرآن همچنان که گاهی صالح بودن را به عمل استناد داده، مانند « مَنْ عَمِلَ صالِحاً » (3)، و گاهی به ذات انسان مستند فرموده، همچون « إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ » (4)، اخلاص را نیز گاهی به عمل و گاهی به ذات نسبت داده است.
البته اخلاص در مرتبه ذات، موقوف بر اخلاص در مرتبه عمل است. تا هنگامی که همه اعمال و گفتار و سکون و حرکت انسان با اخلاص کامل انجام نپذیرد، به مرحله اخلاص ذاتی نایل نمیگردد و روشن است کسی که به این مرحله عالی دست مییابد، برای او آثار و برکاتی خواهد بود که دیگران از آن
بی بهرهاند. برخی از این آثار عبارتند از:
شیطان بر آنان تسلّط و اقتداری ندارد.(1)
مخلصین در پرتو اقتدار ذاتی، در مقام والایی از توحید قرار دارند و همین امر، زمینه تاخت و تاز شیطان را در جهت فریب آنان از بین برده، و تسلّط بر آنان را ناممکن ساخته است.
این گروه از محاسبه محشر آفاقی و حضور در آن عرصه، معاف و فارغند:
« ... فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ ا إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ »(2)
آنان به واسطه مراقبت شدید و ریاضت شرعی در جهاد با نفس، نفس خود را از طغیان باز داشته و به حیات ابدی راه یافتهاند. از رستاخیز بزرگ انفسی عبور کرده و به واسطه آنکه در دوران مجاهده به حساب آنان رسیدگی شده، اینک نزد خدای خود به خلعت حیات ابدی مفتخر، و از روزیهای خاصّ خزانه ربوبی متنعّماند.(3)
کرامت الهیه، ماورای پاداش عمل آنان است:
« وَ ما تجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتمْ تعْمَلُونَ ا إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ »(4)
پاداش عموم افراد در برابر اعمال آنان است، لیکن اینان مشمول الطاف خاصّ و کرامت الهی هستند.
ذات احدیت را آنچنان که سزاوار اوست وصف میکنند:
« سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یصِفُونَ ا إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ »(1)
آنان دارای مقامی منیع و منصبی رفیع و مرتبهای عظیماند که میتوانند وصف ذات حضرت حقّ و ثنای الهی را به گونهای که سزاوار ذات اقدس اوست بجا آورند.
وصول به این کمالات آنگاه میسّر خواهد شد که سالک راه حقّ در عرصههای مجاهده با نفس و مبارزه با هواهای نفسانی، نفسانیت خویش را از پای درآورده و علاقه روح به بدن را منقطع سازد.
در ابتدای سلوک، به وسیله زهد و تأمّل و دقّت و تفکّر در بیاعتباری دنیا، و بیفایده بودن دلبستگی به آن، رشته ارتباط به عالم کثرات را قطع نماید. پس از گذشت از این مرحله در مییابد که علاقه مفرطی به ذات خود دارد و نفس خویش را تا سر حدّ عشق دوست میدارد. هرچه به جا میآورد و هر مجاهدهای که میکند، همه و همه ناشی از فرط دوستی و محبّت به ذات خود میباشد.
سالک باید با استمداد از الطاف الهیه و امدادهای غیبی، به بت درونی که سر رشته تمام مفاسد است، کافر گردد و تمام کارهای خود را برای ذات اقدس الهی قرار دهد و حبّ به خویش را به حبّ خدای خود تبدیل نماید. به همین دلیل، دیگر سزاوار نیست در جستجوی کشف و کرامت باشد و عملی برای تحقّق آن انجام دهد.
هرگز نباید برای دستیابی به طی الارض، إخبار از غیب، اطلاع بر ضمایر مردم،
1) 72. سوره صافّات، آیات 159 و 160، «خداوند منزّه است از آنچه وصف میکنند، به جز بندگان خالص خداوند.»
و تصرّف در موادّ کاینات ذکر بگوید و ریاضت بکشد. زیرا در آن صورت، در راه رضای محبوب حقیقی قدم بر نمیدارد و خداوند را عبادت نکرده و مخلص نخواهد بود. بلکه نفس خود را معبود خود ساخته و برای برآورده شدن خواستههای آن گام برداشته است.
هنگامی که به چنین مرحله والایی نایل آمد اندک اندک محبّت به خود را نیز گرچه برای خدا باشد، فراموش میکند و دیگر خود را نمیبیند و غیر از جمال ازلی و ابدی، چیزی را نخواهد دید و رفته رفته، اثری از او نخواهد ماند!(1)
1) 73. ر.ک: رساله لبّ اللباب، صفحات 51 - 42.
علاقه به دنیا با محبّت خدا جمع نمیگردد و دلبستگی و تعلّق به مظاهر آن، آدمی را از حرکت در جهت اهداف بلند انسانی باز میدارد، بلکه زمینه هر گونه فکر و تلاش سازنده را از بین برده، اندیشه خدا جویی، معنویت خواهی و آخرت طلبی را از صفحه دل و لوح سینه به کلی میزداید.
از اینرو، بر سالک است ضمن آنکه اندیشه، همت و تلاش خود را در جهت تصحیح انگیزه و تطهیر نیت متمرکز میسازد، از پیآمدهای خطرناک تعلقات مادی و وابستگیهای دنیوی غفلت نورزد و با همه توان، دل را از غیر خداوند شستشو دهد و آرزوهای دور و دراز، توجه و رغبت به مال و منال دنیا، و دل دادن به هر آنچه به نوعی به دنیاطلبی و دنیا داری باز میگردد را به شدّت از خود دور سازد، و آنچه را که با خدا، آخرت و معنویت همراه و همساز نمیباشد از دل خویش بیرون نماید. و البته این خود میسر نمیگردد جز هنگامی که بزرگی، عظمت و عشق حضرت حق در دل او استقرار یافته و نسبت به غیر او بی علاقه گردد.
پیشوای زاهدان حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«لا یکُونُ الْمُسْلِمُ مُسْلِماً حَتی یکُونَ وَرِعاً وَ لَنْ یکُونَ وَرِعاً حَتی یکُونَ زاهِداً وَ لَنْ یکُونَ زاهِداً حَتی یکُونَ حازِماً وَ لَنْ یکُونَ حازِماً حَتی یکُونَ عاقِلاً وَ مَا الْعاقِلُ إِلّا مَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ وَ عَمِلَ لِلدَّارِ الْآخِرَةِ.» (1)
«مسلمان، مسلمانِ (حقیقی) نباشد تا آنکه با ورع باشد، و دارای ورع
1) 74. بحارالأنوار، ج 77، ص 291
نخواهد بود تا آنکه (به دنیا) بی رغبت باشد، و زاهد نمیباشد تا آنکه دوراندیش باشد، و دوراندیش نیست تا آنکه عاقل باشد، و خردمند نباشد جز کسی که در باره خدا بیندیشد و تکالیفی را که از جانب او متوجه وی میباشد بجا آورد و برای عالم آخرت کوشا باشد.»
زهد در لغت به معنای اظهار بیمیلی نسبت به چیزی در اثر نداشتن رغبت درونی است. و در اصطلاح عالمان اخلاق عبارت است از رویگردانی از دنیا از روی میل و رغبت، با وجود امکان دسترسی به آن، و بسنده کردن به کمترین حدّ از امور دنیوی و اکتفا نمودن به حدّ کفایت.
در بسیاری از روایات، زهد به معنای ترک دنیا معرفی گردیده است. در فرهنگ اسلام زهد به این معنا نیست که انسان از مال و منال دنیوی برخوردار نباشد، بلکه رکن اساسی و حقیقت زهد آن است که آدمی اسیر دنیا و مظاهر آن نگشته و در عین بهرهمندی از آن، امیر و حاکم بر آن باشد.
زهد دل کندن از دنیا و پرهیز از آمال و آرزوهایی است که تعلّق به آنها انسان را زمینگیر میسازد. زهد یک صفت روحی و حالتی روحانی است، و زاهد کسی است که به واسطه دلبستگیهای اخروی و معنوی، به مظاهر مادی زندگی بیاعتنا است. پیوسته ساده زیستی را مشی خویش ساخته و از تجمّل گرایی و لذّت پرستی میپرهیزد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلدُّنْیا أَصْغَرُ قَدْراً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ أَنْبِیائِهِ وَ أَوْلِیائِهِ مِنْ أَنْ یفْرَحُوا بِشَیءٍ مِنْها أَوْ یحْزَنُوا عَلَیهِ فَلا ینْبَغِی لِعالِمٍ وَ لا لِعاقِلٍ أَنْ یفْرَحَ بِعَرَضِ
الدُّنْیا.» (1)
«ارزش دنیا در پیشگاه خدا و نزد پیامبران و اولیای الهی کمتر از آن است که آنان را مسرور نماید یا با از دست دادن آن غمگین شوند، بنا براین، برای هیچ عالم و عاقلی سزاوار نیست که به واسطه روی آوردن دنیای ناپایدار شادمان گردد.»
و نیز فرمودهاند:
«الزُّهْدُ مِفْتاحُ بابِ الْآخِرَةِ وَ الْبَراءَةِ مِنَ النَّارِ وَ هُوَ ترْکُکَ کُلَّ شَیءٍ یشْغَلُکَ عَنِ اللَّهِ تعالی مِنْ غَیرِ تأَسُّفٍ عَلی فَوْتهَا وَ لا إِعْجَابٍ فِی ترْکِها وَ لَا انْتظارِ فَرَجٍ مِنْها وَ لا طَلَبِ مَحْمَدَةٍ عَلَیها وَ لا غَرَضٍ لَها.» (2)
«زهد کلید دروازه عالم آخرت و دوری از آتش است. پارسایی آن است که هر چیز که تو را از خدا و یاد او باز دارد ترک نمایی، بدون آنکه بر آنچه از دست تو رفته تأسف بخوری، و یا نسبت به ترک آن مغرور گردی، و یا انتظار گشایشی از آن داشته باشی، و یا خواستار آن باشی که به واسطه آن مورد ستایش قرار بگیری، و یا از آن مقصدی دنیوی داشته باشی.»
دنیا و آخرت به هیچ شکل همساز و همراه نبوده، پیوسته در ستیز و همواره از یکدیگر گریزانند. هر قدر از این دور گردی به آن نزدیک میشوی، و هر اندازه به آن دل ببندی از این دل خواهی کند. هنگامی که سرای پایدار آخرت در جان و روح آدمی جاودانه و پر شکوه جلوه نماید، به همان نسبت جهان فانی و ارزشهای زودگذر مادی در قلمرو اندیشه وی حقیر و بیارزش جلوهگر میشود.
از سوی دیگر از نقش راهبردی تقویت ایمان و ارتقای معرفت نسبت به آفریدگار جهان در زدودن زنگارهای تار و تاریک لذّتهای مادی از لوح دل و صفحه اندیشه نباید غفلت ورزید. به هر اندازه شناخت انسان نسبت به حقایق عالم و واقعیتهای هستی از رشد بیشتری برخوردار گردد و بینش و باورهای قلبی ژرفتر و عمیقتر گردد گرایشهای مادی و وابستگیهای حقارت آمیز وی به دنیا و لذتهای زودگذر آن بیبهاتر و پایههای آن سستتر و متزلزلتر خواهد گشت.
تلاش خود را در دوران کودکی برای پیشی گرفتن از سایر کودکان به قصد تصاحب شیء ناچیزی که نوعاً بیش از چند دقیقه دوام نمییافت به یادآور، آنگاه نیک بیندیش که چرا آن رفتار کودکانه را اینک برای خویش حقیر و زیانبار ارزیابی کرده و زیبنده شخصیت خود نمیبینی؟
بلی، هنگامی که با عبور از مراحل کودکی، خرد و معرفت آدمی نسبت به خود و جهان اطراف خویش از رشد کافی برخوردار گشته، استعدادهای نهفته و ارزشهای درونی به تدریج شکوفا گردد، اهداف بلند حیات انسانی و فعالیتهای عظیم سازندگی زمینه هر نوع بازی کودکانه و سرگرمی و دلبستگی حقارت آمیز را از چشمانداز عرصههای زندگی برطرف ساخته، مجالی برای آن باقی نمیگذارد.
اولیای الهی، مردان مرد، و بندگان برگزیده خدا که در اثر شناخت عمیق، درک بلند و گذر از مراحل اسارت بار وابستگی و دل دادگی به دنیا به نیکی از مزایای جهان باقی آگاه گشتهاند، به ارزشهای دنیوی با چشم حقارت نگریسته و به آن بها نمیدهند مگر آنکه آن را وسیله رشد معنوی و سرمایه اخروی قرار داده، دنیا را برای بندگی، مال و منال آن را برای ایثار، انفاق و خدمت به خلق خدا قلمداد نمایند. آری آنان دنیا را برای دنیا نمیخواهند؛ خانه دل را ضیافت گاه الهی
قرار داده و جز به عشق خدا آرام نمیگیرند.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«تمام زهد و پارسایی در میان دو فراز از آیات قرآنی است که خداوند متعال فرموده:
« لِکَیلا تأْسَوْا عَلی ما فاتکُمْ وَ لا تفْرَحُوا بِما آتاکُمْ ».(1)
«تا هرگز بر آنچه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و بر آنچه به شما داده، شادمان نگردید.»
کسی که به خدا ایمان آورده و دل در گرو سرای آخرت و جهان پایدار دارد و مال و منال دنیا را امانتی میداند که خدای بزرگ جهت آزمودنش در اختیار وی قرار داده است، نه از داشتن آن مسرور و نه از رفتن آن محزون میگردد.
زاهد هنگامی که راه طولانی و توشه اندک خویش را مینگرد دنیا را نه بد و ناپسند بلکه بسیار کم و زودگذر مییابد، از اینرو برای وصول به مقصد اعلای خود که جز قرب خدا نیست از متاع بی مقدار دنیا و لذّتهای ناپایدار آن به راحتی گذشته و در هیچ شرایطی و به هیچ بهانهای به آن قانع نمیگردد. آری، زهد آزادی است، آزادی از آنچه که رنگ تعلق میپذیرد، زاهد تا آنجا پیش میرود که دادنها و گرفتنها از نظر کاهش و توسعه در عرصه وجودش کمترین نقش و تأثیری نخواهد داشت.
اساساً زهد در فرهنگ اسلام به معنای ساده زیستی، وارستگی و آزادگی، رهایی از اسارت و دلدادگی، و واگذاردن زیاده خواهی و حذف تجملات در زندگی است و هرگز نباید آن را نوعی رهبانیت به حساب آورد.
روح آرام و وجدان آسوده تنها در پرتو یاد خدا، شرافتمندی، عفت و متانت
1) 77. نهج البلاغه ترجمه فیض الاسلام، ص 1291، ح 431؛ آیه 23 سوره حدید.
در زندگی حاصل میگردد، از اینرو باید کوشید تا با ساده زیستی و پرهیز از هوسرانی و هوا پرستی، ریشههای غفلت را در سویدای نفس سوزانده، با کاستن از آرزوهای دور و دراز و حرص، پایههای اصالت و بزرگواری را استحکام بخشیده، و با خودداری از ستم به خود و دیگران ارکان متانت در زندگی را استوار سازیم که زهد و پارسایی در اسلام جز این نخواهد بود.
پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لَیسَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا لُبْسَ الْخَشِنِ وَ أَکْلَ الْجَشِبِ وَ لکِنَّ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا قَصْرُ الْأَمَلِ.» (1)
«پارسایی در دنیا پوشیدن لباس خشن و خوردن غذای ناملایم نیست بلکه پارسایی کوتاه کردن آرزوست.»
پیشوای زهد پیشگان حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«أَیهَا النَّاسُ! اَلزَّهادَةُ قَصْرُ الْأَمَلِ وَ الشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَ الْوَرَعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ...» (2)
«مردم! پارسایی کوتاه کردن آرزو، سپاسگزاری در برابر نعمتها و پرهیز از محرمات الهی است.»
برخلاف برداشت کسانی که تنبلی، سستی و فرار از مسئولیتهای فردی و اجتماعی را پارسایی شمرده و خود را زاهد قلمداد میکنند، حقیقت زهد، پشت پا زدن به جاذبههای فریبنده، دست ردّ زدن به هواهای نفسانی و سینه سپر کردن در برابر پستیهای خوار کننده و دامهای شیطانی است.
دنیا در نظر زاهد - جز در راستای مقاصد بزرگ دینی و انسانی - بسیار کمبها
بلکه حقیقتاً بیارزش است، به همین جهت تنها از این دیدگاه و صرفاً در جهت هدف اصلی خود به آن مینگرد و هرگز دنیا را برای دنیا نمیخواهد. او در جستجوی حقیقتی است که توجه به دنیا و دلبستگی به آن را - که نفس و شیطان پیوسته وی را به سوی آن فرا میخوانند - به مثابه باز ماندن از مطلوب خویش میداند. از اینرو، زنجیرهای هوا و هوس را با تمام قوا از پای خود گسسته، دامهای شیطانی را یکی پس از دیگری در هم شکسته، و از دنیا و زینتهای اسارت بار آن حقیقتاً رسته است.
مردی به حضور امیرمؤمنان علیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا به یکی از راههای خیر و نیکی سفارش فرما تا به وسیله آن نجات یابم. آن حضرت فرمودند:
«ای آنکه پرسیدی! گوش فرا ده، سپس بکوش تا دریابی، آنگاه باور کرده، آن را به کار بند. اینک بدان که مردم سه گروهاند: زاهد و پارسا، صابر و شکیبا، راغب و خواهان دنیا.
زاهد کسی است که غمها و شادیها از دلش بیرون رفته، نه به چیزی از دنیا شاد گردد و نه بر آنچه از دستش رفته افسوس خورد، پس او راحت و آسوده خاطر است.
صابر نیز کسی است که در دل آرزوی دنیا کند لیکن هنگامی که به آن دست یابد به خاطر پایان بد و ناستوده آن نفس خود را مهار سازد به گونهای که اگر بر دلش آگاه شوی از عفت نفس و خویشتنداری و دوراندیشی وی در شگفت خواهی شد.
امّا راغب بیم و ترسی ندارد که دنیا از چه راه به دست او رسد! خواه از حلال باشد و خواه از حرام؛ و نگران نیست که برای آن آبرویش بر باد رود و خود را هلاک ساخته و جوانمردیاش را از دست دهد.
آنان کسانی هستند که در گرداب سخت دنیا سرگردان و مضطرباند.»(1)
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«اَلزُّهْدُ فِی الدُّنْیا ثَلاثَةُ أَحْرُفٍ: زاء وَ هاء وَ دال؛ فَأَمَّا الزَّاءُ فَترْکُ الزِّینَةِ وَ أَمَّا الْهاءُ فَترْکُ الْهَوی وَ أَمَّا الدَّالُ فَترْکُ الدُّنْیا.» (2)
«زهد در دنیا بر سه پایه استوار است که حروف زاء و هاء و دال نشانگر آنهاست: "زاء" ترک زینت را میرساند، "هاء" اشاره به ترک هوا و هوس دارد و "دال" از ترک دنیا حکایت میکند.»
و زاهد این هر سه را نه برای دنیا، که برای خدا و آخرت ترک کرده است. جلوههای خیره کننده و زَرق و برق دنیا را با اهلش وانهاده، چشم طمع از پست و مقام و ریاست خواهی فرو بسته، و صفحه دل و لوح اندیشه را از هر آنچه به دنیا و متعلّقات آن باز میگردد حقیقتاً شسته است.
او نه فریب شیادان حیلهگر و سالوسان دغلباز را - که برای شکار افراد ساده لوح و سوء استفاده از احساسات پاک انسانی و مذهبی انسانها دام زهد گسترانیدهاند - میخورد و نه خود که گویا شرارههای غضب و تازیانههای دردناک عذاب الهی را نظاره میکند هرگز بازار پارسایی و زهد فروشی را برای ریاکاری و عوام فریبی گرم خواهد کرد.
چند دام از زهد سازی و دم از طاعت زنی
ما هم از دام تو دوریم و هم از دم فارغیم
البته زهد نیز همچون سایر مفاهیم اعتقادی و مذهبی دارای مراتب گوناگون و درجات متفاوتی است:
زاهد در نخستین گام، دیده سر و چشم دل را از محرمات الهی فرو بسته، و از دنیا و متاع آن تنها به اندازه نیاز و ضرورت بسنده میکند. سپس از خواستههای نفس پرهیز نموده، آرام آرام تعلقات خاطر و علایق خویش را نسبت به دنیا مرتفع ساخته تا آنجا که به کلّی دل از دنیا و مظاهر آن بر میکند و حقیقتاً از غیر خدا منقطع میگردد. در آن حال دنیا در نظر وی فاقد ارزش شده و جز خدا هیچ چیز و هیچ کس او را اشباع نمیسازد. و از همان جاست که با تمام وجود به کمال حقیقی و هستی مطلق روی میآورد و از ما سوی اللَّه حتی بهشت و حور و غلمان دل بریده، به طور کامل و به معنی حقیقی متوجه حضرت حق - جلّ و علا - میگردد.
این مرحله از زهد که بالاترین مرتبه و کمال اعلای آن به حساب میآید به اولیای مقرّب خداوند و پیشوایان معصوم علیهم السلام اختصاص داشته و دستیابی به آن جز در پرتو عنایات ویژه الهی و توجهات خاصّ آن بزرگواران برای کسی میسر نمیگردد.
انسان به اقتضای فطرت و سرشت ذاتی، عاشق کمال تام و مطلق است و همین علاقه فطری است که مُلک و ملکوت را در قلمرو خواهشها و خواستههای وی قرار میدهد. در عین حال، غفلت از این مطلوب عالی و خواسته متعالی باعث شده است که هر کس به حسب حال و مقام و یافتهها و بافتههای خویش کمال را در چیزی جستجو کرده، فکر و دل را در گرو آن قرار دهد.
دنیا خواهان دستیابی به لذایذ مادی را منتهای آرزو و مقصد بلند خویش قرار داده، کمالی جز آن نمیبینند و محبوبی جز دنیا و مظاهر و لذائذ آن نمییابند، امّا از آنجا که جنب و جوش، طلب و اراده، و رغبت و علاقه اشخاص ریشه در توجه فطری و عشق ذاتی به کمال مطلق داشته، و لذت طلبی و دنیا
خواهی به سبب تشخیص نادرست و خطای در تطبیق در زمره خواستههای آنان قرار گرفته است، ثروت و ریاست، جاه و مقام و سایر مظاهر و لذتهای مادی نه تنها از علاقه و اشتیاق آنان نمیکاهد، بلکه پیوسته آتش عشقشان را بر افروختهتر و محبت و دلبستگیشان را ریشهدارتر میسازد.
به عنوان مثال: شهوت پرستی که از حیات جز کامیابی و دستیابی به مشتهیات شهوت آلود نفسانی نمیفهمد و زندگی را تنها در وصول به امیال حیوانی خلاصه کرده است، هر اندازه وسائل شهوت رانی و کامرانی برای او فراهمتر گردد، میل قلبی و تعلّق خاطرش به خواستههای دیگری که در دامنه قدرت و امکانات او قرار ندارد بیشتر میشود.
و یا ریاست طلبی که تشنه قدرت و شیفته سلطهگری است حتی اگر تمام کره زمین را زیر سلطنت خویش درآورد، قانع نگشته و پرواز به کرات دیگر را در سر میپروراند.
ثروت خواه و مال اندوزی هم که سینهاش از ولع و قلبش از حرص مالا مال گشته، خط قرمزی برای آمال و آرزویش وجود ندارد، هر چه مال و ثروتش بیشتر شود، خواهشهای نفسانیش افزونتر میگردد. و اینها صرفاً به این دلیل است که آدمی خواسته یا نخواسته، به واسطه کشش ذاتی و میل فطری همواره متوجه کمال مطلق بوده و تشخیص نا صحیح و گزینش مصادیق نادرست، او را به این حال و روز انداخته است.
حتی اهل آخرت نیز که به واسطه تلاش فراوان، نگاه واقع بینانه و رشد معنوی، دل از دنیا بر کَنده و متوجه عالم آخرت گشتهاند - گرچه راهشان درست و مقصدشان پسندیده است لیکن - چون کمال را در درجات و مراتب معنوی میدانند، قلوبشان صرفاً متوجه آخرت و مقام و منزلت اخروی بوده، بسا توجه شایسته به معبود مطلق و محبوب حقیقی نداشته باشند.
تنها اهل اللَّه هستند که در پرتو الطاف خاص و مجاهدتهای پیگیر و تلاشهای خستگی ناپذیر، و در سایه تشخیص درست مصداق حقیقی از غیر حقیقی، کمال خود را در جمال حقّ و کمال مطلق یافته، و به برکت حبّ روزافزون وصال و عشق همیشه در تزاید جمال یار از هر دو جهان رسته و از دو نشأت وارسته و به درجه زهد مطلق پیوستهاند.
جان شرع و جان تقوا عارف است
معرفت محصول زهد سالف است
زهد اندر کاشتن کوشیدن است
معرفت آن کشت را روییدن است
شخصی از امام باقر علیه السلام مسألهای پرسید. پس از آنکه آن حضرت پاسخ وی را دادند عرض کرد: پاسخ فقیهان در جواب این مسأله چنین نیست! حضرتش فرمودند:
«وای بر تو! هرگز فقیه و دین شناس را دیدهای و شناختهای؟!
إِنَّ اَلْفَقِیهَ حَقَّ اَلْفَقِیهِ الزَّاهِدُ فِی الدُّنْیا وَ الرَّاغِبُ فِی الْآخِرَةِ المُتمَسِّکُ بِسُنَّةِ النَّبِیّ صلی الله علیه وآله».
«دین شناس و فقیه واقعی کسی است که به دنیا بیرغبت و به آخرت تمایل داشته و به سنت پیامبر صلی الله علیه وآله تمسّک جوید.»(1)
بر جویندگان راه حقیقت و پویندگان طریق فضیلت است که با چنگ زدن به دامن استوانههای کرامت و بزرگواری، عالمان ربّانی و مربیان روحانی، از منطق و کردار و گفتار آنان که رنگ خدایی و صبغه الهی پذیرفته، به نیکی بهرهمند گشته، راه را از چاه و آب را از سراب باز شناسند و با همنوایی و همگامی با ندای ذاتی و توجه فطری از امانتهای بزرگ الهی پاسداری نموده، در جهت شکوفایی سرمایههای گرانبهای نهفته در خویش گام بردارند.
1) 82. الحقایق، مرحوم فیض، ص 15
با مطالعه فرازهایی از حکمتهای گهر نشان اولیای گرانقدر اسلام و پیشوایان معصوم دین بیش از پیش نسبت به ارزش زهد و فضیلت پارسایی آگاه خواهیم شد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیا أَثْبَت اللَّهُ الْحِکْمَةَ فِی قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِها لِسانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَ الدُّنْیا داءَها وَدَواءَها وَأَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْیا سالِماً إِلَی دارِالسَّلامِ».(1)
«کسی که در دنیا پارسایی پیشه کند خداوند حکمت را در قلبش پابرجا ساخته، زبانش را به آن گویا میسازد. و او را نسبت به عیبهای دنیا و درد و دارویش بینا گردانده، با سلامتی از دنیا بیرونش برده، به بهشت دارالسلام وارد خواهد کرد.»
و نیز آن بزرگوار فرمودهاند:
«جُعِلَ الْخَیرُ کُلُّهُ فِی بَیت وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا.»
«همه خوبیها در خانهای استقرار یافته و کلیدش زهد و بیرغبتی به دنیا قرار داده شده است.»
آنگاه میفرمایند:
«رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند: آدمی شیرینی ایمان را در قلبش نمییابد تا آنگاه که (به مرحلهای از رشد و زهد ارتقا یافته و) بیم و اندیشهای نداشته باشد که چه کسی دنیا را میخورد.»
1) 83. کافی، ج 2، ص 104، باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها، ح 1
سپس امام علیه السلام میفرمایند:
«شناخت شیرینی ایمان بر دلهای شما حرام است تا آنگاه که به دنیا بی رغبت گردد.»(1)
رشد ایمان لازمه پیشرفتهای معنوی است. کمالات انسانی خود بدون تحصیل خیرات میسّر نمیگردد. انجام هر کار نیک و عزم پسندیده نیز در گرو سعادت توفیق و نزول برکات آسمانی است و کلید این همه، پارسایی و بی رغبتی به دنیا است. بنا براین، جز در پرتو زهد و پارسایی، نیل به اهداف عالی انسانی امکانپذیر نخواهد بود.
امام باقر علیه السلام به نقل از پیشوای پارسایان و امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«إِنَّ مِنْ أَعْوَنِ الْأَخْلاقِ عَلَی الدِّینِ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا.» (2)
«خصلتی که بیش از هر خوی دیگر دین را یاری میکند زهد و بیرغبتی به دنیا است.»
نه دوستی دنیا با محبت خداوند جمع شدنی است و نه اشتغالات فکری با کسب کمالات معنوی سر سازگاری دارد. رکن اساسی و شرط مهم انجام نیک و کامل هر کاری، دور بودن از اشتغالات تفرقه آمیز و برخورداری از فراغت است. کسی که فکرش همواره مشغول دنیا و تحصیل متاع آن است هرگز نمیتواند خود را برای انجام امور دینی و تکالیف انسانی از فراغت لازم بهرهمند سازد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِذا أَرادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیا وَ فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَها وَ
مَنْ أُوتیهُنَّ فَقَدْ أُوتی خَیرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ.»(1)
«هرگاه خداوند خیر بندهای را اراده نماید او را نسبت به دنیا بیرغبت کرده و نسبت به دین آگاه و به عیوب دنیا بینایش سازد، و به هر کس این خصلتها اهدا گردد خیر دنیا و آخرت به او ارزانی شده است.»
همچنین فرمودهاند:
«لَمْ یطْلُبْ أَحَدٌ الْحَقَّ بِبابٍ أَفْضَلَ مِنَ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیا وَ هُوَ ضِدٌّ لِما طَلَبَ أَعْداءُ الْحَقِّ.» (2)
«هیچ کس حقّ را در درگاهی برتر از بیرغبتی به دنیا و زهد در آن - که ضدّ خواسته دشمنان حق میباشد - نجسته است.»
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام کنار قبری حاضر شده، فرمودند:
«إِنَّ شَیئاً هَذا آخِرُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یزْهَدَ فِی أَوَّلِهِ وَ إِنَّ شَیئاً هَذا أَوَّلُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یخافَ مِنْ آخِرِهِ.» (3)
«دنیایی که پایانش چنین است سزاوار است از نخست بدان بی رغبت بوده، از آن کناره گیریم و آخرتی که آغازش این است شایسته است از پایان آن بیمناک باشیم.»
اسفا که نه از آن کنارهگیر و روی گردانیم و نه از این بیمناک و هراسی به دل داریم. و این نیست جز به خاطر تزلزل اراده، ضعف یقین و ایمانهای سست که هر یک بستر مناسبی برای نفوذ و تأثیر هر چه بیشتر زَرق و برق دنیا و جلوههای خیره کننده محسوس و ملموس آن است. بیشک مجاهدهای پیگیر و تلاشی خستگی ناپذیر میطلبد تا همراه با یاد همیشگی مرگ و همگام با ریاضتهای
سخت شرعی از آثار ویرانگر و پیآمدهای خانمانسوز دوستی نسبت به چنین دنیایی در امان بمانیم. و این نه کاری است آسان و نه بضاعتی است اندک، که عملی است بس دشوار و سرمایهای است بس گران، به سختی زهد و بهای پارسایی!
حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«اَلزُّهْدُ ثَرْوَةٌ.» (1)
«پارسایی دارایی و ثروت است.»
پیشوای بزرگ مذهب امام صادق علیه السلام در مقام بیان نشانههای پارسایی میفرمایند:
«به راستی پارسایان در دنیا هالهای از نور جلالت در سیمایشان آشکار و نشان خدمت در میان دیدگانشان ظاهر میباشد. کسی که در دنیا با سلاطین همدم است، آثارش در اندام او ظاهر میگردد، پس چگونه ممکن است انسان با خداوند منّان انیس بوده و از غیر او منقطع باشد، ولی آثارش در سیمای او آشکار نباشد؟» (2)
در ارجمندی زهد و فضیلت ساده زیستی همین بس که جمیع پیامبران و همه اولیای خدا به آن متصف بودهاند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«مَا اتخَذَ اللَّهُ نَبِیاً إِلّا زاهِداً.» (3)
«خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نفرمود مگر آنکه پارسا بود.»
در آغاز دعای شریف ندبه خداوند را بر نعمتهای بیشمارش حمد کرده و عرض میکنیم:
«خدایا! تو را بر اموری ستایش میکنم که به وسیله آنها قضایت بر اولیایت جاری گردید؛ همانان که وجودشان را برای ذات خود اختیار و برای دین خویش مخصوص گردانیدی... بعد از آنکه کنارهگیری و زهد نسبت به مقامات و زیور و زینت این دنیای پست را بر آنان شرط فرمودی و آنان به این شرط گردن نهادند و تو میدانستی که آنان به عهد خود وفا خواهند کرد.» (1)
بلی، آنان از این آزمایش بزرگ، سربلند بیرون آمدند؛ حضرت موسی، کلیمِ خداوند غالباً گیاه زمین و برگ درختان را خوراک خود قرار میداد و بدن شریفش در اثر همین ریاضت سخت، آن چنان ضعیف و لاغر شده بود که سبزی گیاهانی که خورده بود از شکم مبارکش نمایان بود.(2)
حضرت عیسی علیه السلام پیوسته لباسش از موی و خوراکش از گیاهان و برگ درختان بود و هیچ گاه برای خود خانه و کاشانهای مهیا نمیکرد.
رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله بسا میشد که از شدت گرسنگی سنگی به شکم مبارک خود میبست و بسیار اتفاق میافتاد هنگامی که آن حضرت لباس خود را برای شستشو از بدن شریف بیرون آورده بود، بلال اذان میگفت و آن سرور برای حضور در مسجد لباس دیگری نداشت.
و فروغ تابناک زهد، پیشوای پارسایان و امیر مؤمنان علیه السلام که دوست و دشمن را وادار به اعتراف ساخته است، جامهاش درشت و کهنه بود که گاهی با لیف خرما
وصله میشد و هیچ گاه از دو لباس تجاوز نمینمود. خوراک روزانهاش دو قرص نان جوین بود که غالباً به آن بسنده میکرد.
ابو رافع گوید: روز عیدی به حضور امیرمؤمنان علیه السلام شرفیاب شدم. آن بزرگوار کیسه نان خشک سر بستهای را که بر آن مهر زده بود گشوده و از آن تناول فرمود. پرسیدم: مولای من! چرا آن را مهر میزنی؟ فرمود: میترسم دو فرزندم زینب و امکلثوم نانها را به روغن آغشته کنند!
گاهی هم که حضرتش نان را با خورش میخورد، خورش آن، سرکه یا نمک یا سبزیجات بود. و چنانچه بهتر از اینها اراده میفرمود اندکی از شیر شتر تناول میکرد. گوشت بسیار کم میخورد و میفرمود:
«شکمهای خود را مدفن حیوانات قرار ندهید.»
و با این خوراک از همه مردم نیرومندتر و قدرت بازویش از هر کس قویتر بود و گرسنگی و خوراک اندک از قدرت و نیرویش نمیکاست. (1)
سوید بن علقمه {غفله} گوید: در کوفه خدمت حضرت علی علیه السلام رسیدم. در برابرش کاسه ماست ترش شدهای بود و قرص نانی در دست داشت که پوستهای جو بر آن دیده میشد. آن بزرگوار نان خشک را به سختی خرد میکرد، به گونهای که گاهی از زانوی خود برای این کار کمک میگرفت!
به فضه خادمه که در آنجا بود گفتم: از خدا نمیترسی که حال مولا را رعایت نمیکنی! چرا سبوس جو را نگرفتهای؟ پاسخ داد: خود آن سرور چنین خواستهاند.
جریان را به حضرتش عرضه داشتم، فرمودند:
«پدر و مادرم فدای آن کسی باد که سه روز پیاپی نان گندم نخورد تا از
1) 94. شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید معتزلی، ج 1، ص 26.
دنیا رحلت فرمود، و هرگز نانی که سبوس گرفته شده باشد تناول نکرد! مقصود آن بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه وآله بود.» (1)
سوید بن علقمه (غفله) نیز نقل میکند: هنگامی که مردم با امیر مؤمنان علیه السلام برای خلافت بیعت کرده بودند حضور آن حضرت شرفیاب شدم و دیدم آن بزرگوار بر حصیر کوچکی نشستهاند و جز آن، چیز دیگری در آن خانه نیست. عرض کردم: یا علی! بیت المال در اختیار شماست و من در منزل شما چیزی از نیازمندیهای خانه نمیبینم! فرمودند:
«ای پسر غفله! خردمند برای خانهای که باید آنجا را ترک کند اثاث و لوازمی تهیه نمیبیند. ما منزل امن و محل آسایشی داریم که بهترین اسباب خود را به آنجا منتقل ساختهایم و خود به زودی به آن خانه رهسپار خواهیم شد.» (2)
تأثیر سرگذشت بزرگان، صالحان و خصوصاً پیشوایان بزرگ معصوم علیهم السلام بر جان و نفس آدمی بسیار شگفت انگیز است و اگر انسان اندکی خود را از آب و گل طبیعت و تعلقات مادی آزاد کرده باشد، این تأثیر را به نیکی احساس میکند. چه بسیار شایسته است که در کنار فعالیتها و برنامههای زندگی، مطالعه شرح حال این اسوههای بینظیر را به صورت یکی از برنامههای جاری و روزمره خود و فرزندان خویش قرار دهیم.(3)
قلب درد آشنای زاهد آنگاه آرام میگیرد که هیچ گاه در سراسر جهان شاهد آهِ سرد نیازمندی نبوده و ناله دلخراش گرسنهای دل حساس او را نیازارد. زاهد آنچه دارد به نیازمندان میبخشد و از اینکه آنان را به آسایش و نوایی برساند بیش از آن لذت میبرد که خود بخورد و بپوشد و استراحت کند، بلکه اگر بیتکلّف زندگی میکند و در کمال قناعت و سادگی بسر میبرد، جز به خاطر این نیست که دیگران را در راحتی و آسایش ببیند.
آری، زاهد در مسیر سامان بخشیدن به امور مستمندان و نیازمندان از آنچه در اختیار دارد دریغ نکرده و در این راه از هیچ چیز فروگذار نمیکند. میجوشد و میکوشد و از همه چیز میگذرد. دیگران را بر خود ترجیح داده، ایثار میکند و هرگز رسیدگی به امور مادی خویش را بر رفع نیازهای دیگران مقدم به حساب نمیآورد. و همینهاست که ایثار را به عنوان یکی از پرشکوهترین صفات انسانی و زیباترین مظاهر گذشت و فداکاری در زمره برترین و شاخصترین فلسفههای وجودی زهد جلوهگر میسازد. و به همین جهت است که دستیابی به زهد حقیقی و اوج گیری به قلّه رفیع ایثار جز برای انسانهای بزرگ و همتهای بلند و متعالی میسر نمیگردد.
از دیگر فلسفههای این صفت نیک، احساس همدردی با محرومان و مشارکت در غم مستمندان است. بشر طبیعتاً هنگامی که مشاهده میکند دیگران با اینکه کمترین مزیتی بر او ندارند، میخورند و مینوشند و میپوشند و او از زندگی، نوایی جز آه سرد و منالی جز محرومیت ندارد سخت میرنجد و درد و رنج او از اینکه خود را در کنار افرادی برخوردار از همه امکانات مشاهده میکند به مراتب بیش از رنجشی است که از محرومیت خویش متحمل میشود.
هنگامی که زاهد با این صحنههای دلخراش مواجه شده و عملاً راه برخوردار شدن محرومان و رفع نیاز مستمندان را مسدود مینگرد به شدت متأثر شده، بر خود میلرزد. از اینرو با گزینش یک زندگی ساده و هم سطح با طبقات نیازمند، ضمن آنکه از فیض مشارکت عملی در غم محرومان بهرهمند میگردد، زندگی و راه و روش او نیز خود مرهمی برای زخم دل دردمندان و التیامی برای سینه داغدار مستمندان خواهد بود.
تأثیر شگرف این روش خصوصاً هنگامی که از جانب پیشوایان بزرگ و رهبرانِ مورد توجه مردم إعمال گردد بر کسی پوشیده نیست. اهمیت فوق العاده آن نیز آنگاه نمایان و مشهود میشود که زندگی بسیار زاهدانه مولا امیر مؤمنان علیه السلام را - که به دوران خلافت ظاهری آن بزرگوار بیش از هر زمان دیگر از این منظر جلوه خاصی بخشیده بود - مورد مطالعه قرار دهیم.(1)
در شرح حال یکی از علمای بزرگ نوشتهاند:
روزی یکی از عروسهای خود را با پیراهنی رنگین از جنس پارچههایی که زنان اشراف آن دوران به تن میکردند مشاهده نمود. فرزندش مرحوم آقا محمد اسماعیل (شوهر آن خانم) را مورد ملامت و سرزنش قرار داد. وی در جواب پدر این آیه از قرآن را تلاوت نمود:
« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیبات مِنَ الرِّزْقِ ».(2)
«بگو چه کسی زینتهایی را که خدا برای بندگانش آفریده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟»
ایشان در پاسخ فرمود: من نمیگویم خوب پوشیدن و خوب نوشیدن و استفاده کردن از نعمتهای الهی حرام است؛ اسلام مردم را از چنین اموری منع نفرموده، لیکن ما و خانواده ما به جهت آنکه مورد توجه مردم هستیم و آنان ما را پیشوای دینی خود میدانند، وظیفه خاصی داریم.
سپس افزود: هنگامی که خانوادههای فقیر مشاهده میکنند که اغنیا و ثروتمندان از همه چیز برخوردارند، طبعاً ناراحت میشوند، لذا تنها مایه تسکین آلامشان این است که خانواده ما (آل آقا) مانند خودشان زندگی میکنند. اگر ما نیز به شکل ثروتمندان زندگی کنیم آنچه سبب تسکین درد و رنج آنهاست از میان میرود. اینک که ما نمیتوانیم وضع موجود را دگرگون کنیم، لا اقل باید از این مقدار همدردی مضایقه ننماییم.
از جمله اموری که زهد را در نظر مردمان آزاده جهان به عنوان صفتی آرمانی جلوهگر ساخته و میتوان آن را در زمره یکی دیگر از فلسفههای زهد به حساب آورد، صفت حریت و آزادگی است.
نیاز و احتیاج، بستری برای تعلق خاطر و ابزاری برای وابستگی است، همچنان که بینیازی زمینه ساز آزادی و ملاک و میزانی برای سنجش آزادگی است. پارسایان و آزادگان جهان با این انگیزه زهد و قناعت را برنامه زندگی خود قرار دادهاند که از نیازهای خویش کاسته و با تقلیل احتیاجات روز مره، خویشتن را از بند اسارت به این و آن رها سازند.
آنان به نیکی میدانند: گرچه زندگی آدمی مانند سایر جانداران دیگر به یک سلسله امور ضروری و شرایط طبیعی وابسته است و در هیچ شرایطی از آن گریزی نیست، لیکن این را نیز معتقدند که: نیازهای فراوان دیگری هم هست که به وسیله عوامل گوناگون از جمله توسط خود انسان بر او تحمیل شده و آزادی وی را تا حدّ زیادی تحت تأثیر آن نیازهای کاذب محدود میسازد.
انسان به بهانههای مختلف، رونق بخشیدن به زندگی را از ضروریات و از تکالیف شرعی و انسانی خود به حساب میآورد. سپس با فراهم آمدن امکانات بیشتر، به تجمل گرایی و خوشگذرانی پرداخته، به تدریج به آن علاقهمند شده، دیری نمیپاید که با آن انس میگیرد و زندگی بدون آن وضع را برای خود ناممکن میپندارد. و به این ترتیب خود را در برابر نیازهای جدید عاجز و ذلیل ساخته، خویشتن را از دایره کمترین تغییر و تحول در خود و محیط خود خارج میسازد.
هیچ نازپروردهای را مشاهده نمیکنی که با صبر و حوصله و درایت و استقامت، منشأ انقلابی بزرگ در جهان شده باشد. و با هیچ تحولی اساسی مواجه نمیگردی که فریادگری نازپرورده بار آن را بر دوش کشیده باشد. آزادی ریشه در زهد و پارسایی دارد و آزاد منش به این مقام نائل نگشته جز آنکه زهد را پیشه و منش خویش ساخته است. امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام که روح آزادی و منشِ آزادگی را به جهانیان آموختند، از آن جهت بود که خود به معنی واقعی زاهد بودند. و این نکتهای است ظریف و آموزهای است دقیق که خود آن بزرگوار در سخنان پر گهر خویش پیوسته بر آن تأکید نموده، و با نگاهی به نهج البلاغه نمونههای فراوانی از آن را میتوان ملاحظه نمود. همچنان که مکرراً ترک دنیا را بهای آزادی و آزاد منشی معرفی فرمودهاند:
«اَلدُّنْیا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرٍّ وَ النَّاسُ فِیها رَجُلانِ: رَجُلٌ باعَ نَفْسَهُ فَأَوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتقَها.» (1)
«دنیا گذرگاه است، نه قرار گاه و مردم در آن دو دستهاند: برخی خود را فروخته، هلاک میکنند، و گروهی خویشتن را خریده، آزاد میسازند.»
1) 100. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص 1150، ح 128
و چشم داشتن به متاع دنیا و طمع را ریشه اسارت و سرچشمه بردگی دانستهاند:
«الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ.» (1)
«طمع ورزی (بستر مناسبی برای) بردگی ابدی است.»
در نامهای هم که به عثمان بن حنیف نوشتهاند، میفرمایند:
«پیشوای شما از دنیای خود به دو جامه کهنه و از خوراکش به دو قرص نان اکتفا کرده...
ای دنیا! از من دور شو! که افسارت را بر پشت گردنت انداختهام و از چنگالهای درنده تو خود را رهانیده و از دامهای تو جستهام...
دور شو! به خدا سوگند که رام تو نمیگردم تا مرا خوار و ذلیل سازی و تسلیم تو نمیشوم که هرجا بخواهی مرا به خواری به دنبال خود کشی...»(2)
آری، زاهد حقیقی علیه عجز و ضعف و زبونی میشورد، در برابر حاکمیت امیال نفسانی طغیان میکند، و از اسارت و بندگی دنیا و زرق و برق آن با تمام وجود سر باز میپیچد، و این استقامت شگفت انگیز را جز از مکتب زهد و مشی زاهدانه و زهد راستین مولای زاهدان علی علیه السلام نیاموخته است.
به همین جهت، برخورداری از مواهب روحی و متصف شدن به صفات متعالی را میتوان گوشه دیگری از آثار گرانقدر ترک لذتگرایی و یکی دیگر از فلسفههای مهم زهد به حساب آورد.
تا هنگامی که مسائل مادی از صورت هدف خارج نشده و به شکل ابزار و وسیله در نیاید، سرزمین وجود و باغستان دل برای رشد احساسات پاک و نمو اندیشههای تابناک آماده نمیگردد. و تا زمانی که طفل جان از پستان طبیعت گرفته نشده و آدمی از قید هواپرستی آزاد نگردد، عواطف ملکوتی در وجود وی از جایگاه شایسته خود برخوردار نخواهد شد. و به همین جهت زهد شرط اساسی افاضه نور معرفت، مهمترین بستر رشد معنوی، و عامل ناگسستنی و لاینفک دریافت صفات متعالی و ارتقاء روحی شمرده شده است.
حقّ پرستی به هیچ وجه با خودخواهی و لذت گرایی سر سازگاری ندارد. شورِ عشق و شوق خدمت و اشتیاق انس با حضرت باری کجا و شیفتگی دنیای دون و ذلت و نکبت اسارت و تشویش و اضطراب ناشی از بازماندن از دنیا پرستی و دنیا پرستان کجا؟! در حال توجه و حضور و ذکر دائم حق بودن کجا و در اسارت زرق و برق مادیات بودن کجا؟! نه تنها خدا پرستی و حق خواهی مستلزم رها شدن از بند هواپرستی و بیاعتنایی به شؤون مادی است، بلکه هر نوع دلدادگی و دگر دوستی مستلزم پشت پا زدن به بسیاری از تعلقات و دور شدن از خودخواهی و دنیا زدگی است.
سر و کار عشق و پرستش بر خلاف علم و فلسفه با دل و احساسات است نه منطق و برهان؛ به همین جهت هیچ گاه به اموری که با آنها در تضاد و ضدیت است میدان تاخت و تاز نداده، رقیب نمیپذیرند. دلی که کانون عشق است و قلبی که به خاطر محبوبی میتپد، به ویژه دلی که محلّ تابش اشراقات و الهامات الهی است هرگز در گرو متاع دنیا و مال و منال بیارزش زندگی مادی قرار نمیگیرد، لیکن هیچ مانعی ندارد که دانشمند یا فیلسوفی همزمان با اشتغالات فکری و فعالیتهای علمی، اسیر دنیا و گرفتار جاذبههای فریبنده آن گردد.
بنا براین، فارغ ساختن خانه دل از تعلقات مادی و درهم شکستن بتهای زر و سیم از کعبه دل، شرطی اساسی برای دستیابی به کمالات معنوی و نیل به جایگاه حقیقی شخصیت انسانی است.
ناگفته نماند همچنان که بارها یادآور شدهایم کسی که آزادی از بندگی دنیا و رها شدن از اسارت ریاست طلبی و زرق و برق امور مادی را با رهبانیت که توأم با ترک مسئولیتهای اجتماعی و شانه خالی کردن از زیر بار تعهدات انسانی است، مقایسه میکند اگر مغرض نباشد از اسلام و برنامههای حیاتبخش و زندگی ساز آن کاملاً بیگانه است. زهد و پارسایی سر چشمه جوش و حرکت، رکن و پایه مسئولیت پذیری و تعهد، زمینهساز بازیابی خود و خویشتن شناسی، و منشأ پرشکوهترین جلوههای پای بندی به تعهد و وظیفه شناسی است.
مولای پارسایان و پیشوای زاهدان حضرت علی علیه السلام در عین حال که ابرمرد زهد و پارسایی و اوّل زاهد جهان بود، وجود ملکوتیش آموزگار تلاش و خدمت و فداکاری، و دل حساس و سینه پر حرارتش سرشار از درس عمل به تکلیف الهی و تعهد انسانی بود. معلم زهد بود امّا لحظهای نمیآسود. از نعمت زودگذر دنیا و لذت ناپایدار آن به شدت پرهیز میکرد و در عین حال، مشاهده یک فرد محروم یا یک بیعدالتی، خواب را از چشمان مبارکش میربود و میفرمود:
«ما لِعَلِیّ وَ لِنَعِیمٍ یفْنی وَ لَذَّةٍ لا تبْقی » (1)
«علی را با نعمت گذرا و لذّت ناپایدار چه کار؟»
هرگز حاضر نبود با شکم سیر بخوابد، مبادا در دورترین سرزمینهای اسلامی
1) 103. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص 714، ضمن خ 215
فردی گرسنه شب را با شکم گرسنه سپری کند.(1)
قلب مطهرش سرشار از عشق خدا و نسبت به حقوق انسانها تا این اندازه حساس بود و این جز در سایه زهد شگفت انگیز آن بزرگوار حاصل نگشته بود. و از همین جا میتوان نتیجه گرفت که فارغ ساختن دل برای خدا و آخرت، یکی دیگر از ریشههای اساسی دعوت به زهد و انگیزه مهم انبیا و اولیای الهی در برگزیدن آن بوده است.
امام صادق علیه السلام ذیل آیه شریفه:
« إِلاَّ مَنْ أَتی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ».(2)
میفرمایند:
«دل سالم کسی دارد که در هنگام ملاقات با پروردگار خود، کسی جز خدا در دلش نباشد... و هر دلی که در آن شرک یا شک باشد (از چشم خدا و اولیای حق) ساقط است.»
آنگاه میفرمایند:
«وَ إِنَّما أَرادُوا الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا لِتفْرُغَ قُلُوبُهُمْ لِلْآخِرَةِ.» (3)
«آنان در دنیا زهد را به این جهت برگزیدند که دلهایشان برای آخرت فارغ باشد.»
بوعلی در نمط نهم اشارات که به مقامات عارفین اختصاص داده، زهد را به زهد عارف و زهد غیر عارف تقسیم کرده، میگوید:
«زهد نزد غیر عارف، معامله کالای دنیا با کالای آخرت است.
(دست شستن از دنیا توسط او صرفاً با انگیزه بهرهمند شدن از تمتعات اخروی است) ولی زاهد عارف از آن جهت زهد میورزد که نمیخواهد ضمیر خویش را به غیر ذات حق مشغول سازد و جز خدا هر چیز دیگر را کوچکتر از آن میداند که خود را بدان مشغول ساخته و در بند اسارتش درآید.»
روی آوردن به خیر و صلاح و انجام کارهای خوب و نیک، گرچه شرطی اساسی و امری ضروری و لازم برای دستیابی به سعادت و رستگاری است، لیکن به هیچ وجه نباید آن را برای نیل به این مقصد اعلا شرطی کافی نیز به حساب آورد. نتیجه بخش بودن تربیت اخلاقی و تهذیب نفس علاوه بر وابستگی کامل به کوشش همه جانبه در زمینه پرداختن به امور پسندیده، در گرو تلاش مداوم برای پرهیز از امور ناروا و فاصله گرفتن از کارهای ناستوده است. به همین جهت بزرگان دینی در پرتو آموختههای خود از شرع مقدس بر این نکته تأکید دارند که توفیق کامل در این امر مهم، مرهون دو اصل اساسی است: انجام خوبیها و ورع از بدیها.
ورع در لغت به معنی خودداری و از چیزی دوری جستن است که منشأ آن ترس باشد. و در اصطلاح به معنای خودداری کردن از گناه و دوری جستن از شبهات و مطلق امور نامطلوب میباشد. و تفاوت آن با تقوا را با عنایت به موارد استعمال آنها میتوان چنین دانست که مفهوم تقوا از ورع گستردهتر بوده، علاوه بر جنبه اثباتی، جنبه سلبی را نیز شامل میشود، لیکن ورع تنها ناظر به جنبه سلبی است و غالباً در پرهیز از محرمات و مشتهیات نفسانی استعمال میگردد.
ورع نیز مانند زهد و تقوا دارای درجات متفاوت و مراتب مختلفی است:
کسی که متصف به این صفت عالی میشود در گام نخست از گناهانی که انجام آنها موجب فسق میگردد اجتناب میورزد. بدیهی است که خودداری از ارتکاب این نوع گناهان اختصاص به او نداشته، جمیع مردم مکلف به پرهیز از آن هستند.
صالحان و مردان نیکو کردار به این مرحله اکتفا نکرده، علاوه بر دوری جستن از معاصی قطعی، از انجام شبهات و اعمال مشکوکی هم که مجاز بودن آن مسلّم نیست خودداری میکنند.
انجام برخی از امور طبعاً بیاشکال است، لیکن به واسطه واقع شدن در شرایط خاصی، این احتمال یا نگرانی در آنها وجود دارد که نزدیک شدن به آنها در نهایت منجر به ارتکاب حرام گردد. به عنوان مثال، گفتگو در باره شخصی که به خاطر پیشرفتهای معنوی یا دارا بودن وجهه ظاهری و امکانات مادی مورد حسد دیگران واقع شده است، این خطر را به همراه دارد که انسان را ناخودآگاه به غیبت وی مبتلا سازد. پرهیز از این گونه امور، مرحله بالاتری از ورع است که اختصاص به گروهی از صالحان دارد که مراحل قبلی را پشت سر گذاردهاند.
عالیترین مرتبه ورع که از خصائص صدّیقین است، اِعراض از غیر خدا و اجتناب از هر چیزی است که به نوعی مرتبط با خداوند نباشد با انگیزه بهرهگیری از لحظات عمر و پرهیز از ضایع شدن آن.(1)
در روایاتی که از معصومین علیهم السلام وارد شده، درجات مختلف ورع مورد عنایت خاص واقع گردیده است:
حفص بن غیاث گوید: از امام صادق علیه السلام در باره شخص با ورع سؤال کردم، فرمودند:
«الَّذِی یتوَرَّعُ عَنْ مَحارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.» (2)
«کسی که از محرمات خداوند بزرگ پرهیز میکند.»
امام صادق علیه السلام در باره مرحله دیگری از ورع فرمودهاند:
«أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ...» (1)
«با ورعترین مردم کسی است که در برابر امور شبههناک توقف نماید.»
فضیل بن عیاض گوید: به آن حضرت عرض کردم: شخص با ورع کیست؟ فرمودند:
«اَلَّذِی یتوَرَّعُ عَنْ مَحارِمِ اللَّهِ وَ یجْتنِبُ الشُّبَهات وَ إِذا لَمْ یتقِ الشُّبَهات وَقَعَ فِی الْحَرامِ وَ هُوَ لا یعْرِفُهُ...» (2)
«آنکه از محرمات الهی دوری کرده و از شبههها اجتناب میورزد و هنگامی که از شبهات پرهیز نکند ناخودآگاه در حرام واقع میگردد.»
پیشوایان معصوم علیهم السلام طبیبانی روحانیاند که برای معالجه بیماران روحی همچون پزشکان جسمانی، علاوه بر ارائه دستور العملها و برنامههای مثبت عملی به بیماران خود، آنان را از امور زیان بخش نیز پرهیز میدهند. آن بزرگواران از یک سو بر انجام واجبات و مستحبات و اعمال نیک تأکید میکنند، از سوی دیگر بر خودداری از گناهان و اعمال منفی ناپسند اصرار میورزند. زیرا برنامههای مثبت بدون پرهیز در بسیاری از موارد نه تنها تأثیر مطلوب خود را ندارد، بلکه بسا در مواردی اثرات معکوس و آثار زیان بخشی نیز بجای گذارد.
در میان دستورات دینی و اعمال نیک و صفات پسندیده، ورع از جایگاه بسیار شایستهای برخوردار است، تا جائی که رسول خدا صلی الله علیه وآله در پایان خطبه معروف و مفصل خود که در باره اهمیت ماه مبارک رمضان و وظایف مردم در آن ماه ایراد کردهاند، در پاسخ به امیر مؤمنان علیه السلام - که بیان برترین عمل در ماه مبارک رمضان را از آن حضرت درخواست نمودهاند - میفرمایند:
«یا أَبَا الْحَسَنِ! أَفْضَلُ الْأَعْمالِ فِی هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحارِمِ اللَّهِ.»(1)
«ای اباالحسن! برترین عمل در این ماه، خودداری از محرّمات خداوند بزرگ است.»
یزید بن خلیفه گوید: امام صادق علیه السلام - پس از موعظه و دستور به تکالیف و امر به زهد به ما - فرمودند:
«عَلَیکُمْ بِالْوَرَعِ فَإِنَّهُ لا ینالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلّا بِالْوَرَعِ.» (2)
«بر شما باد به ورع! زیرا جز با ورع به آنچه نزد خداست نتوان رسید.»
امام باقر علیه السلام به جابر میفرمایند:
«... وَ ما تنالُ وَلایتنا إِلّا بِالْعَمَلِ وَ الْوَرَعِ.» (3)
ر.ک: ینابیع الحکمة، ج 5، ص 228، باب 185 ح 34 و ص 224، ح 12
«به ولایت ما جز با عمل و ورع نمیتوان دست یافت.»
و همین حقیقت است که ورع را به عبادتی بس مشکل و سنگین تبدیل کرده است. آن حضرت در مقامی دیگر فرمودهاند:
«إِنَّ أَشَدَّ الْعِبادَةِ الْوَرَعُ.» (4)
«سختترین عبادت، ورع است.»
چرا که ورع و تقوا بدون مخالفت با هوای نفس و مبارزه با شهوات و تن دادن به جهاد اکبر میسر نمیگردد و حراست از دین تنها در سایه ورع امکانپذیر خواهد بود.
مرحوم آیة اللَّه میلانی در باره شیخ رجبعلی خیاط میفرمود: ایشان به خاطر کفّ نفسی که در ایام جوانی به عمل آورده، مورد عنایت خاص قرار گرفته است.
شرح آن کفّ نفس را مرحوم شیخ در دیداری که با آیة اللَّه میلانی داشته، چنین تعریف کرده است:
«در ایام جوانی دختری زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانهای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجبعلی، خدا میتواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذّتبخش به خاطر خدا صرف نظر نما. سپس به خداوند عرضه داشتم: خدایا! من این گناه را برای تو ترک میکنم تو هم مرا برای خودت تربیت کن.»
مرحوم شیخ در برابر گناه مقاومت میکند و این کفّ نفس و پرهیز از گناه موجب بصیرت و بینایی او میگردد ؛ دیده برزخی او روشن میشود و آنچه را که دیگران نمیدیدند و نمیشنیدند میبیند و میشنود.(1)
و نیز آوردهاند که بانویی مقداری پارچه از بزّاز خریده و از وی درخواست میکند که پارچهها را توسط شاگرد خوش سیمایش به خانه او فرستاده، پولش را دریافت نماید. محمد بن سیرین شاگرد بزّاز پارچهها را همراه آن زن آورده، داخل خانه او میشود. آن زن او را به داخل اتاق راهنمایی میکند و پس از ساعتی خود را آرایش کرده، داخل اتاق میشود. ابن سیرین میفهمد دامی برایش گسترده شده؛ آنچه موعظه میکند در دل آن خانم اثر نکرده، بلکه او را برای انجام خواستهاش تهدید مینماید. ابن سیرین به بهانه رفتن به دستشویی از اتاق بیرون رفته، با سر و وضع و لباس آلوده بر میگردد. همین که چشم آن زن به او میافتد
1) 115. کیمای محبت، ص 84
روی در هم کشیده و او را از منزل خارج مینماید (از آن پس خداوند در مقابل این ترک گناه و کفّ نفس تعبیر خواب را به او ارزانی میدارد.) (1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اتقُوا اللَّهَ وَ صُونُوا دِینَکُمْ بِالْوَرَعِ.» (2)
«تقوای خدا را پیشه سازید و دین خود را با ورع پاس بدارید.»
علامه مجلسی ذیل این حدیث شریف فرموده است:
«با ترک ورع از محرمات، ایمان در معرض نابودی است. زیرا انجام طاعات و ترک گناهان، حصن ایمان است و مانع میشود از اینکه شیطان آن را برباید.» (3)
در روایت معراج آمده است که خداوند فرمود:
«یا أَحْمَدُ! عَلَیکَ بِالْوَرَعِ فَإِنَّ الْوَرَعَ رَأْسُ الدِّینِ وَ وَسَطُ الدِّینِ وَ آخِرُ الدِّینِ إِنَّ الْوَرَعَ یقَرِّبُ الْعَبْدَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ...» (4)
ر.ک: ینابیع الحکمه، ج 5، ص 229، ح 35
«ای احمد! بر تو باد به ورع، زیرا آغاز و وسط و پایان دین ورع است. به راستی ورع، بنده را به خدای بزرگ نزدیک میسازد.»
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که آن حضرت فرمودند:
«اَلْإِسْلامُ عُرْیانٌ فَلِباسُهُ الْحَیاءُ وَ زِینَتهُ الْوَفاءُ (الْوَقارُ) وَ مُرُوءَتهُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ وَ عِمادُهُ الْوَرَعُ وَ لِکُلِّ شَیءٍ أَساسٌ وَ أَساسُ الْإِسْلامِ حُبُّنا
أَهْلَ الْبَیت.» (1)
«اسلام (طبعاً) برهنه است. لباسش حیاء، زینتش وفای به پیمان، جوانمردیش عمل صالح، و پایهاش ورع است (که توسط پیروانش پوشیده و مزین گشته و استحکام مییابد). برای هر چیزی پایه و اساسی است و رکن و اساس اسلام، دوستی و محبت نسبت به ما اهل بیت میباشد.»
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«أَفْسَدَ دِینَهُ مَنْ تعَرّی عَنِ الْوَرَعِ.» (2)
«کسی که خود را از ورع برهنه سازد، دینش را تباه ساخته است.»
زیرا عبادت بدون ورع اثر بخش نبوده، فقدان آن سبب از بین رفتن دین و دینداری خواهد شد، همانگونه که خداوند میفرماید:
« ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوأی أَنْ کَذَّبُوا بِآیات اللَّهِ وَ کانُوا بِها یسْتهْزِؤُنَ ».(3)
امام سجاد علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْوَرَعُ نِظامُ الْعِبادَةِ فَإِذَا انْقَطَعَ الْوَرَعُ ذَهَبَت الدِّیانَةُ کَما أَنَّهُ إِذَا انْقَطَعَ السِّلْکُ اتبَعَهُ النِّظامُ.» (4)
«نظام عبادت بر (شالوده) ورع استوار است. از اینرو هنگامی که رشته
1) 120. وسائل الشیعه، ج 15، ص 184، باب 4، ح 6
2) 121. غرر الحکم، ج 1، ص 192، ف 8، ح 315. و در روایات زیادی نیز آمده است که طمع باعث از بین رفتن ورع میگردد.
3) 122. سوره روم، آیه 10 «سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند.»
4) 123. بحارالأنوار، ج 70، ص 308، ح 37
ورع گسسته گردد دیانت و دینداری از بین میرود. همچنان که اگر بند تسبیح پاره شود، نظام آن از هم فرو میپاشد.»
پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«وَ اعْلَمْ، أَنَّکُمْ لَوْ صَلَّیتمْ حَتی تکُونُوا کالْحَنایا وَ صُمْتمْ حَتی تکُونُوا کَالْأوْتارِ ما نَفَعَکُمْ ذلِکَ إِلاَّ بِوَرَعٍ حاجِزٍ.» (1)
«هان! اگر آنقدر نماز بخوانید تا همچون کمان خمیده گردید، و تا آن اندازه روزه بگیرید که مانند زه کمان باریک اندام و لاغر شوید، به شما سود و نفعی نمیبخشد مگر آنکه از چنان ورعی برخوردار باشید که شما را از گناهان باز دارد.»
حضرت علی علیه السلام نیز فرمودهاند:
« لا خَیرَ فِی عَمَلٍ إِلّا مَعَ الْیقِینِ وَ الْوَرَعِ.» (2)
«در هیچ عملی خیر و نفعی نیست مگر آنکه همراه با یقین و توأم با ورع باشد.»
ابو زید گوید: افتخار شرفیابی به حضور امام صادق علیه السلام نصیبم شده بود که عیسی بن عبد اللَّه قمی شرف حضور یافت. حضرتش به او خوش آمد گفته و نزدیک خود نشاندند. آنگاه فرمودند:
«ای عیسی بن عبد اللَّه! از ما نیست و شرافتی ندارد کسی که در شهری باشد که صد هزار نفر یا بیشتر در آن باشند، و شخصی با ورعتر از او در آن شهر یافت شود.» (3)
بلی آن کس که افتخار تشیع را مییابد تکلیفی به مراتب سنگینتر از تکلیف دیگران دارد، و به برکت این آیین پاک و حق باید بیش از دیگران به ورع و تقوا اهتمام ورزد. و همین جایگاه ارزشمند است که صاحبان ورع را در بهشت نیز از منزلتی اختصاصی برخوردار ساخته است.
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«خداوند در ضمن مناجات حضرت موسی علیه السلام با او میفرماید:
«ما تقَرَّبَ إِلَی الْمُقَرَّبُونَ بِمِثْلِ الْوَرَعِ عَنْ مَحارِمِی فَإِنِّی أُبِیحُهُمْ جَنَّات عَدْنٍ لا أُشْرِکُ مَعَهُمْ أَحَداً.» (1)
«مقربان با هیچ عملی همانند ورع از محرّماتم به من نزدیک نمیشوند. من نیز آنان را در بهشت عدن جای داده و هیچ کس را با ایشان شریک نمیسازم.»
طاووس بن یمان گوید: از علی بن الحسین علیه السلام شنیدم که میفرمودند:
«عَلامات الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ.»
«نشانههای مؤمن پنج چیز است.»
عرض کردم: ای پسر رسول خدا! آنها چیست؟ فرمودند:
«اَلْوَرَعُ فِی الْخَلْوَةِ، وَ الصَّدَقَةُ فِی الْقِلَّةِ، وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ، وَ الْحِلْمُ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَ الصِّدْقُ عِنْدَ الْخَوْفِ.»(2)
«ورع و اجتناب از گناه در خلوت، صدقه دادن در کمی (و نا داری)، صبوری هنگام مصیبت، بردباری در وقت خشم و راستی به هنگام ترس.»
انسان به امید زندگی میکند و حیات انسانی جز در پرتو تابش امید میسر نمیگردد. زندگی بدون امید جز مرگ نیست. رایحه دلانگیز امید فضای زندگی را معطر ساخته، به آن نشاط، شادابی و روشنی میبخشد.
از سوی دیگر، دستیابی به صفات متعالی و پاکی از رذائل اخلاقی برای موجودی که پیوسته از درون و برون مورد تاخت و تاز و هجوم بیرحمانه نفس و شیطان است امکانپذیر نمیگردد مگر هنگامی که همواره خود را در معرض نگاه تیز و همیشه بیداری - که هیچ گاه از رفتار و گفتار و حتی اندیشهها و خطورات ذهنی و قلبی وی نیز غفلت نمیورزد - احساس کرده و از او پروا داشته باشد.
آری، پیمودن مدارج کمال و نیل به سعادت و رستگاری در گرو پرواز با دو بال بیم و امید، و دمسازی با دو صفت ارزشمند خوف و رجاء است، بلکه اصولاً نظام حیات و انتظام برنامههای زندگی بستگی تام و تمام با وجود این دو عامل عقلانی داشته، فقدان هر یک از آنها سبب بروز بینظمی و اختلال در چرخش امور بر محور نظم و انضباط میگردد.
پدر و مادری که مشکلات سنگین زندگی مشترک را با آغوش باز متحمل میشوند، دانش پژوهی که به کاوش و تحقیق در اسرار طبیعت میپردازد، کشاورزی که بذر گیاه مورد نظر خود را در دل خاک میافشاند و... هر یک به نوعی به مقصد خویش امیدوار، و از محرومیت و از بین رفتن حاصل دسترنج خویش به واسطه آفتهای گوناگون بیمناکند.
افراد با ایمان نیز از این خیل بیشمار مستثنی نبوده، برای موفقیت در هدف بزرگ خویش ناگزیر از داشتن امید به تعالی و پاداش خداوند و بیم از انحطاط و
کیفر الهی بوده، نه هرگز از رحمت بی انتهای الهی مأیوساند و نه خویشتن را از مکر و کیفر پروردگار قهّار ایمن میپندارند و همواره در خاطر دارند که غفلت از این دو امر مهم و احساس ایمنی مطلق و یأس از رحمت حق از بزرگترین گناهان کبیره شمرده شده است.
مؤمن در همه حال از اینکه مبادا نسبت به وظایف دینی و انسانی خویش مرتکب قصور یا تقصیری گردد بیمناک است. گرچه تمام تکالیف خود را به عالیترین شکل به انجام رسانده باشد، هیچ گاه به اعمال خویش تکیه نکرده، در برابر قدرت و سطوت آفریدگار جهان احساس عجز و نیاز را از دست نخواهد داد. و این فروغ تابناک، پرتوی از آثار سازنده خوف و ایمن نبودن از مکر و کیفر الهی است که نصیب او میگردد.
خوف بندگان مقرّب خدا از این مرتبه نیز فراتر رفته، به خاطر قرب و منزلتی که در پیشگاه با عظمت ربوبی یافتهاند، از کمترین غفلت و کوچکترین ترک اولی نیز سخت هراسانند، بلکه بسا بدون تصور هیچ یک از این امور، هنگامی که به عظمت بیانتهای آن ذات نامحدود متوجه میگردند، احساس حقارتی شگفت انگیز و درک خشیتی بس متعالی برای آنان حاصل میشود که از اختصاصات عارفین باللَّه و مخلصین درگاه ربوبی است و از عمق شعور و ادراک و اعتلای معرفت به جلال و عظمت خداوندی سرچشمه میگیرد.
بنا براین، گرچه اصل بیم و خوف همچون رجا و امید مطلوب و پسندیده بوده و همه افراد در هر رتبه و مقامی که باشند نیازمند آنند لیکن متعلَّق هر یک از بیم و امید در مورد افراد مختلف متفاوت است. به همین جهت برخی از بزرگان: متعلق خوف را در عموم مردم «عذاب» و در خصوص خواص «عتاب» و نسبت به اولیای الهی «احتجاب» دانستهاند.
بدیهی است کسی که خود را از مزایای این دستاویز نیک محروم میبیند لازم
است در صدد تحصیل آن برآمده، از طریق تفکّر در خطرات راه سلوک، دشواری راه آخرت، سختیهای هنگام جان کندن، مشکلات تکان دهنده عالم برزخ و قیامت، و مناقشات حساب و میزان و سایر راههای ممکن، به احیای این صفت پسندیده در خود اقدام نماید.
خدای متعال در قرآن کریم با بیانات گوناگون به مذمت کسانی که از خوف و رجا بیبهرهاند پرداخته، ضرورت اتصاف به این خصلتهای سازنده را مورد تأکید قرار داده است:
« قالَ وَ مَنْ یقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّالُّونَ ».(1)
« (ابراهیم علیه السلام) فرمود: چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگار خود نومید میشود؟»
« وَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ ».(2)
«و (خردمندان) از پروردگارشان خشیت داشته و از بدی حساب بیمناکاند.»
خوف در مطلق ترس استعمال میشود ولی خشیت به معنای ترس آگاهانه توأم با تعظیم و احترام است که از علم، معرفت و یقین سرچشمه گرفته و حالتی است که به هنگام درک عظمت و هیبت خداوند و نگرانی از مهجور ماندن از فیض جوار حق حاصل میگردد و جز برای کسانی که لذت قرب را چشیده و به صفت جلال ربوبی و مقام کبریایی ذات اقدس حقّ در حدّ ظرف خویش واقف گشتهاند حاصل نمیگردد.(3)
گویا قرآن کریم به همین ویژگی در صاحبان علم اشاره دارد آنجا که میفرماید:
« إِنَّما یخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ».(1)
«از بندگانِ خدا تنها عالمان از خداوند خشیت دارند.»
خشیت و بیم و هراسی که از دوراندیشی نشأت میگیرد، به منزله هشداری است که افراد مجهز به سلاح علم و ایمان را از کیفر عادلانه خداوند بیمناک ساخته، آنان را جهت کامیابی و سعادت واقعی و پیشگیری از ابتلا به گرفتاریهای هولناک روز جزا، به اطاعت از اوامر و دستورات الهی و انجام تکالیف شرعی و رعایت همه جانبه مسئولیتهای انسانی فرا میخواند و از آلوده شدن به پلیدیهای گناه و انجام نواهی پروردگار پرهیز میدهد. و به همین سبب است که قرآن، علم را عامل بیدار باش و کنترل کنندهای معرفی میکند که انسان را از خطرات راه آگاه میسازد.
« أَمَّنْ هُوَ قانِت آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یسْتوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یعْلَمُونَ إِنَّما یتذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ ».(2)
«آیا (آن کافری که خدا و نعمتهای او را فراموش میکند با ارزش است یا) آن کس که در اوقات شب در حال سجده و قیام به عبادت خدا مشغول است و از عذاب آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟ بگو: آیا کسانی که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟ تنها صاحبان مغز و خرد متذکر میگردند.»
مشرک فراموش کار و کافر گمراه که پیوسته در جهل و بیخبری بسر برده و از
حق و حقیقت روی گردان است کجا و بنده بیدار دل و مؤمن راه یافته به نور ایمان که در دل شبهای تاریک و دور از چشم غافلان دنیا پرست با بیم و امید به عبادت خدای خود مشغول است کجا؟
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و وِرد سحری بود
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ لَمْ یؤْیسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ لَمْ یؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللَّهِ.» (1)
«دین شناس کامل کسی است که مردم را از رحمت خدا نومید نگرداند، از خوشی و آسایش الهی مأیوس نسازد و از مکر و کیفر خداوند آسوده و ایمن ننماید.»
امام صادق علیه السلام به اسحاق بن عمار فرمودهاند:
«خَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تراهُ وَ إِنْ کُنْت لا تراهُ فَإِنَّهُ یراکَ فَإِنْ کُنْت تری أَنَّهُ لا یراکَ فَقَدْ کَفَرْت وَ إِنْ کُنْت تعْلَمُ أَنَّهُ یراکَ ثُمَّ بَرَزْت لَهُ بِالْمَعْصِیةِ فَقَدْ جَعَلْتهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیکَ.» (2)
«از خدا چنان پروا داشته باش که گویا او را مینگری و اگر وی را نمیبینی، او تو را مینگرد. اگر پنداری که تو را نمیبیند کافر شدهای و اگر بدانی تو را مینگرد و با این حال به نافرمانیش اقدام میکنی در حقیقت او را از نازلترین بینندگان شمردهای!»
همچنین فرمودهاند:
«مَنْ خافَ اللَّهَ أَخافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیءٍ وَ مَنْ لَمْ یخَفِ اللَّهَ أَخافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِّ شَیءٍ.» (1)
«هر کس از خدا پروا داشته باشد خداوند همه چیز را از او بترساند و هرکه از خدا پروا نداشته باشد خداوند او را از همه چیز بترساند.»
خوف و خشیت از صفات نیک و متعالی و نوعی نگرانی آگاهانه است که از یک سو از شعور و درک و معرفت، و از سوی دیگر از احساس کاستی و قصور و تقصیر در گفتار و کردار انسان سرچشمه میگیرد. به همین جهت - بر خلاف جُبن و ترس جاهلانه که ناشی از ضعف نفس است - نه تنها زیانبار نیست بلکه دارای منافع معنوی بسیار گسترده است که به واسطه تأثیر عمیق بر روح و روان آدمی، سبب پاک شدن نفس از آثار گناهان و اصلاح رفتار و کردار وی میگردد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«بُکاءُ الْعَبْدِ مِنْ خَشْیةِ اللَّهِ یمَحِّصُ ذُنُوبَهُ.» (2)
«گریه بنده از خشیت خداوند، گناهانش را از بین میبرد.»
دوراندیشی و دقت و مراقبت در رفتار و کردار برای پیشگیری از انجام اعمال ناستوده و در امان ماندن از پیآمدهای ناگوار آنها، ضمن آنکه به کنترل غرایز و اصلاح صفات نامطلوب میانجامد، انسان را از حزم و احتیاط و نظم و انضباط بیشتر برخوردار ساخته، به رحمت الهی و موفقیت در مقاصد معنوی و مادی امیدوار و به شور و حرکت و تلاش بیشتر وادار میسازد.
در عین حال نباید از نظر دور داشت: آنچه که تکامل و پیشرفت معنوی بلکه موفقیت در امور مادی را تضمین کرده و سبب صحت و سلامت سیر و سلوک
میگردد، توازن خوف و رجا و حرکت با دو بال بیم و امید و پرهیز جدّی در همه حال از غلبه هر یک از این دو عامل بر دیگری است. چه آنکه ناهمسنگی ما بین بیم و امید به هیچ وجه با حرکت تکاملی و سیر الی اللَّه سازگاری نداشته، همچنان که چیره شدن رجا بر بیم، آدمی را به غرور و غفلت و لجام گسیختگی و خودسری وا میدارد، غلبه خوف بر امید نیز انسان را به یأس، سستی و نا امیدی از رحمت حق سوق میدهد.
ترسیم صحیح برنامههای زندگی، جهت دادن به افکار و رفتار، متناسب با هدفی که انسان بر میگزیند، تشخیص درست راه از بیراهه، و انتخاب دقیق راهبردها، راهکارها، و نوع و میزان گزینهها، و پیشگیری از مفاسد و ضایع شدن فرصتها و استعدادها، به طور مستقیم به توازن بین این دو عامل مهم و اساسی وابسته است.
شخصی از امام صادق علیه السلام در باره وصیت لقمان حکیم به فرزندش سؤال کرد، آن بزرگوار فرمودند:
«مطالبی بس شگفت در آن بود و شگفتانگیزتر از همه این بود که به پسرش فرمود:
«خَفِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خِیفَةً لَوْ جِئْتهُ بِبِرِّ الثَّقَلَینِ لَعَذَّبَکَ وَ ارْجُ اللَّهَ رَجاءً لَوْ جِئْتهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَینِ لَرَحِمَکَ.» (1)
«از خدای بزرگ آن چنان بترس که گویی اگر نیکی جنّ و انس را انجام دهی تو را عذاب میکند. و به خدا به گونهای امیدوار باش که بسا اگر گناه جن و انس را مرتکب شدی تو را مشمول رحمت قرار میدهد.»
لازمه ایمان صحیح این است که انسان همواره و در همه حال، متصف به
1) 138. کافی، ج 2، ص 55، ح 1
خوف و برخوردار از رجا باشد. آنگاه که به خود و اعمال خویش مینگرد میهراسد و هنگامی که متوجه رحمت واسعه الهی میشود (1)
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتکَ الَّتی وَسِعَت کُلَّ شَیءٍ»
«بارالها! از تو درخواست میکنم به آن رحمت گستردهات که همه موجودات را فرا گرفته است.
آری، تابش رحمت بیانتهای خداوند أرحم الراحمین خصوصاً در سرای جاویدان و روزگاران رستاخیز آنچنان گسترده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ لِلَّهِ تعالی مِأَةَ رَحْمَةٍ أَنْزَلَ مِنْها رَحْمَةً واحِدَةً بَینَ الْجِنِّ وَ الْإنْسِ وَ الطَّیرِ وَ الْبَهائِمِ وَ الْهَوامِّ فَبِها یتعاطَفُونَ وَ بِها یتراحَمُونَ وَ أَخَّرَ تسْعاً وَ تسْعِینَ رَحْمَةً یرْحَمُ اللَّهُ بِها عِبادَهُ یوْمَ الْقِیامَةِ.»
«به راستی برای خداوند متعال صد رحمت است. یکی از آنها را بین جنّ و انس، پرندگان، چهارپایان و حشرات نازل فرموده است که به وسیله آن به یکدیگر مهرورزی و ترحّم میکنند. و نود و نُه قسم آن را برای روز قیامت ذخیره نموده تا به بندگانش ترحم نماید. {حقایق مرحوم فیض، ص 325 و نظیر آن از امیر مؤمنان علیه السلام در بحارالأنوار، ج 8، ص {44}
و امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«إِذا کانَ یوْمَ الْقِیامَةِ نَشَرَ اللَّهُ تبارَکَ وَ تعالی رَحْمَتهُ حَتی یطْمَعَ اِبْلِیسُ فِی رَحْمَتهِ»
«هر گاه روز رستاخیز فرا رسد خداوند متعال رحمت خویش را {آنچنان} گسترش دهد که حتی ابلیس به آن طمع ورزد.» {بحارالأنوار، ج 7، ص {287}
امیدوار میگردد. امیدوار است لیکن نه آن گونه که خود را رها ساخته، از مکر و عذاب در امان بیند، و خائف و بیمناک است امّا نه آن چنان که سر از ناامیدی در آورده، حتی از رحمت حق مأیوس گردد.امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام نیز در این باره به فرزند بزرگوار خود فرمودهاند:
1) 139. گسترش رحمت پروردگار آنچنان فراگیر است که ذرّه ذرّه و کران تا کران عالم وجود را از فیض سرشار و فروغ تابناک خود پر ساخته است. در دعای شریف کمیل میخوانیم:
«خَفِ اللَّهَ خَوْفاً أَنَّکَ لَوْ أَتیتهُ بِحَسَنات أَهْلِ الْأَرْضِ لَمْ یقْبَلْها مِنْکَ وَ ارْجُ اللَّهَ رَجاءً أَنَّکَ لَوْ أَتیتهُ بِسَیئات أَهْلِ الْأَرْضِ غَفَرَها لَکَ.»(1)
«از خدا آنگونه بترس که پنداری اگر همه حسنات و اعمال نیک اهل زمین را انجام دهی از تو نمیپذیرد و آنچنان به خدا امیدوار باش که گویی اگر گناهان همه اهل زمین را مرتکب شدی تو را میآمرزد.»
بنا بر فرمایشات پیشوایان معصوم علیهم السلام انسان در همه حال باید به مطالعه رفتار و کردار و افکار و احوال خود پرداخته، همچنانکه اعمال و گفتار و اندیشههای خویش را ارزیابی و تصحیح مینماید، لازم است بسان طبیبی حاذق مراقب حالات خویش بوده، خصوصاً از اعتدال و تعادل دو خصلت مهم بیم و امید در خود غفلت نورزد. هنگامی که ترس و بیم بر او چیره گشته و او را به نا امیدی و یأس از رحمت خدا سوق میدهد، به تقویت روحیه امید در خویش اقدام نماید. و زمانی که غلبه امید سبب بروز غرور و عجب و تنبلی در او میگردد، با هشدار به خود، از کوتاهی نسبت به انجام تکالیف شرعی و انسانی - که خدای نخواسته به سوء خاتمه و کیفر الهی منجر میگردد - خویشتن را پرهیز داده، ترس و بیم از عواقب ناگوار آن را در خود احیا نماید.
از سوی دیگر بنا بر مفاد برخی روایات خوف و رجا و بیم و امید مانند سایر اوصاف پسندیده و خصلتهای نیک، هنگامی مطلوب و مورد نظر آن بزرگواران است که انسان به راستی به آنها متصف و حقیقتاً از آثار و مزایای آنها برخوردار باشد، لذا ضمن آنکه اجتناب از ادعای کاذب - خوف از عذاب و امید به لطف و رحمت خداوندی توسط کسی که از آن بهره چندانی نداشته یا به طور کلی بیبهره است - مورد تأکید قرار گرفته، این عمل شعبهای از شعبههای نفاق شمرده شده و
1) 140. بحارالأنوار، ج 70، ص 394، ح 64
مدّعی آن در زمره دروغگویان به حساب آمده است.
شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: مردمی هستند که مرتکب گناه میشوند و میگویند: ما امیدواریم! و پیوسته تا هنگام مرگ چنیناند. آن حضرت فرمودند:
«آنان کسانی هستند که در میان آرزوها غوطهورند. دروغ میگویند، آنها امیدوار نیستند. کسی که به چیزی امیدوار است آن را میطلبد، و هر که از چیزی بترسد از آن میگریزد».(1)
بلی، اگر آنان به خدا امید داشتند، برای دستیابی به آنچه آرزومند آنند از بذل جان و مال دریغ نکرده، با جدّیت به انجام وظایف دینی خود میپرداختند و هیچگاه به معامله با غیر خدا تن نمیدادند. همچنان که اگر حقیقتاً از عواقب سوء اعمال خویش بیمناک بودند، در رفتار خویش تجدید نظر کرده، از خود مراقبت نشان میدادند و این چنین بیپروا مرتکب خلاف و گناه نمیشدند.
کشاورزی که در انتظار محصول فراوان و برداشت مطلوب از کار خویش است، تنها نظارهگر باغ و زمین خود نیست، او ضمن آنکه زمین را شخم میزند، دانه سالم میپاشد و به موقع آبیاری میکند، با دقت و مراقبتهای ویژه، علفهای هرزه را کنده، و با سمپاشی و انجام سایر کارهای ضروری، امیدوار است به خواهش و آرزوی خود نائل گردد.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«مدّعی به گمان خود ادعا میکند که به خدا امیدوار است، سوگند به خداوند بزرگ که دروغ میگوید؛ چگونه است که امیدوار بودنش در کردار او نمایان نیست؟ زیرا هر کس امیدوار باشد، امیدش از رفتار
1) 141. کافی، ج 2، ص 55، ح 5؛ و نظیر آن ح 6
و اعمالش آشکار میشود مگر امید ناخالص به خدا (که به خاطر نا خالصی، آثارش آشکار نیست) و هر ترس و خوفی (آثارش) روشن و آشکار میگردد جز ترس از خدا که دارای نا خالصی است. او در کار بزرگ به خدا امید دارد و در امور کوچک به بندگان خدا امید میبندد! به همین جهت با بنده خدا طوری رفتار مینماید که با پروردگار چنین نمیکند».(1)
همچنان که گذشت خشیت و خوف آنگاه مطلوب است که از علم و حکمت و معرفت سرچشمه گیرد و ارزش والای آن نیز ناشی از همین ریشه و سرچشمه است، در عین حال، آثار گرانبهای آن - که دل کندن از دنیا، کنترل رفتار و گفتار و هدایت بیشتر به جوار حق از برترین آنها به حساب میآید - نیز بر این فضیلت و ارزش، بیش از پیش افزوده است.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«رَأْسُ الْحِکْمَةِ مَخافَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ». (2)
«اساس و پایه حکمت، بیم از خدای بزرگ است».
همچنین فرمودهاند:
«مَنْ کانَ بِاللَّهِ أَعْرَفَ کانَ مِنَ اللَّهِ أَخْوَفَ».(3)
«هر کس خدا را بیشتر بشناسد، بیمش از خدا بیشتر باشد».
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«أَعْلَمُ النَّاسِ بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَشْیةً لَهُ». (1)
«داناترین مردم به خداوند کسی است که خشیت او از خدا شدیدتر از همه باشد».
حضرت علی علیه السلام نیز میفرمایند:
«غایةُ الْمَعْرِفَةِ الْخَشْیةُ».(2)
«انتهای شناخت و مقصد اعلای معرفت، خشیت از خداوند است».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خافَ اللَّهَ وَ مَنْ خافَ اللَّهَ سَخَت نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیا». (3)
«هر کس خدا را بشناسد، از او بیمناک میشود و هر که از خدا پروا داشته باشد دلش از دنیا برکنده خواهد شد».
ناگفته نماند: برخلاف خشیت و بیم آگاهانه، ترس جاهلانه که از ضعف نفس و عجز و زبونی نشأت میگیرد مانند سایر خصلتهای ناپسند، نه تنها مولّد شور و نشاط و حرکت نیست، بلکه عامل سستی و تنبلی، مانع اقدامات سازنده و سودمند، و سدّ راه سعادت، پیشرفت و ترقی است. به همین جهت پیشوایان عالی مقام اسلام با استفاده از برنامههای پرورشی سازنده، و با تکیه بر نیروی عقل و خرد و ایمان، همواره پیروان خود را از صفات رذیله و از آن جمله: ترس ناشی از جهل و تخیل پرهیز دادهاند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«شَرُّ ما فِی الرَّجُلِ شُحٌّ هالِعٌ وَ جُبْنٌ خالِعٌ». (1)
«بدترین صفت آدمی بخل شدید و اندوهبار، و ترس از جای بر کننده جانکاه است».
وسواس که نوعی بیماری مالیخولیا و توأم با تحمل آزار و شکنجه روحی است و نیروی اندیشه را تضعیف کرده و موجب ضعف اراده میگردد، همچنین توهمات بیمورد و دور اندیشیهای ملالآور - که روان را برای استقبال از ترس و نگرانی و ناراحتی مهیا ساخته و زمینه را برای به هم ریختن مکانیزم زندگی در اثر یک ترس ناگهانی آماده میکند و سبب پیدایش و بروز بیماریهای گوناگون جسمی و روحی و حتی مرگ زود هنگام میشود - نیز هر یک به نوعی مورد نکوهش قرار گرفته و به هیچ وجه نباید مانند بیم و خشیت، مطلوب تلقی گردد.
امام عسکری علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ... لِلْحَزْمِ مِقْداراً فَإِنْ زادَ عَلَیهِ فَهُوَ جُبْنٌ... وَ لِلشَّجاعَةِ مِقْداراً فَإِنْ زادَ عَلَیهِ فَهُوَ تهَوُّرٌ».(2)
«دوراندیشی اندازهای دارد که اگر از آن حدّ بگذرد ترس مذموم است... دلیری نیز دارای حدّی است که اگر از آن تجاوز نماید بیباکی و تهوّر خواهد بود».
بیم و ترس مذموم، مانع بزرگی در مسیر حلّ مشکلات زندگی است. خاطری آسوده، روانی پر قدرت و بانشاط، و شهامتی کوبنده میطلبد تا انسان معضلات و دشواریها را پشت سر نهاده، منشأ حرکت و تحوّل سازنده گردد. چه بسا استعدادهای شگفت انگیزی که به خاطر فقدان شهامت و شجاعت لازم،
ناشکفته باقی مانده و صاحب خود را از حرکت به سوی کمال محروم ساخته است. بلی کسی که از نیش زنبور میهراسد، هرگز به کندوی عسل دست نمییابد. رهبران بزرگ و پیشوایان دینی و مردمی که در هدایت پیروان خود و نجات مردم خویش گامهای بلندی برداشته و نقش بسیار مؤثری را در این راستا ایفا کردهاند، عموماً افرادی شجاع، دارای نشاط و تحرّک و برخوردار از روح شجاعت و شهامت بودهاند.
عدالت و انصاف
جهان آفرینش بر پایه عدل استوار گشته، نظام هستی به یمن عدالت قوام پذیرفته، آسمان بیکران، کهکشانهای شگفت انگیز، و خورشید و ستارگان بیشمار با هدف عدل بر پا شده است. پهن دشت زمین به برکت عدالت آرام گرفته و ادامه حیات و چرخش گیتی جز با تابش شعاع عدل و قسط میسر نیست. موجودات جهان از آن روی هماهنگ و همسازند که نظر لطف و نگاه عدالت بر آنها پرتو افکنده است. جامعه انسانی نیز که گوشهای از این عالم پهناور است از این نظام قانونی مستثنی نبوده، شهروندان آن هنگامی از حیات سالم انسانی برخوردار خواهند بود که با حاکمیت قانون و در سایه عدالت به سر برند؛ جامعه فاقد عدالت، جامعهای معلول، و اعضای آن، شهروندانی بیمارند.
عدالت در فرهنگ اسلام از جایگاه ویژهای برخوردار است، به طوری که جمیع قوانین و همه اصول و فروع این مکتب حیاتبخش بر مبنای عدالت استقرار یافته و هیچ یک از آنها را فاقد روح عدالت نمییابیم.
جامعه انسانی به واسطه برخورداری اعضای آن از اختیار و قدرت انتخاب، بیش از سایر موجودات نیازمند عنایت و نظامی ویژه جهت اجرای عدالت است، به همین لحاظ به جرأت میتوان گفت: کمتر مسألهای به اندازه عدالت - خصوصاً عدالت اجتماعی - مورد توجه و اهتمام این آیین فطری قرار گرفته است.
در مکتب اسلام به ویژه فقه جعفری، قوانین مربوط به حقوق اجتماعی، جهت گیریها، سیاست، قضاوت، اقتصاد، مدیریت، آداب معاشرت، معاملات و سایر امور فردی و اجتماعی، به عنوان یک ضرورت اساسی، با عدل و عدالت
عجین گردیده، و رعایت این مسأله مهم تا آن حد مورد تأکید قرار گرفته که تشیع را مذهب عدل نامیدهاند.
مفهوم عدالت عام و وسیع است و قلمرو آن بسیار فراگیر بوده و همه موجودات را در بر میگیرد، و لکن به حسب موارد استعمال مختلف است، لذا با عنایت به مفهوم عام آن در تکوین و تشریع، معنای عدالت را در انسان میتوان عبارت از نوعی استقامت نفس دانست که انسانِ برخوردار از آن، هرچیزی را در جای خود قرار داده و در مورد اصلیش به کار میبرد، و از هر گونه انحراف، اعوجاج، افراط و تفریط مصون میماند.
برخی از صاحب نظران، موارد استعمال عدالت را در چند مورد خلاصه کردهاند:
عدالت در تکوین: نظام هستی بر پایه عدل تکوینی آفریدگار حکیم استقرار یافته و هر چیزی در آن در جای مناسب خود قرار گرفته است. آسمانها، زمین، و همه موجودات عالم در پرتو محاسبه، اندازهگیری و تدبیر پروردگار دانا و تحت سیطره قوانین عادلانه خداوند توانا پایدار گشته است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«بِالْعَدْلِ قامَت السَّموات وَ الْأرْضُ».(1)
ناگفته نماند: با توجّه به مفهوم عام عدالت، یک روایت ممکن است در حوزههای مختلف مورد استفاده قرار گیرد. بنا براین، به عنوان مثال اگر از عدالت، مصداق اخلاق آن منظور شود با استدلال به آن روایت برای عدالت در تکوین منافات ندارد.
«آسمانها و زمین بر پایه عدل و محور عدالت استوار است».
عدالت زیر بنای نظام جهان، قانون بلامنازع عالم هستی و قوام بخش ارکان
1) 150. تفسیر صافی، ج 5، ص 107 {سوره الرحمن، آیه {7}؛ عوالی اللئالی، ج 4، ص 103
نظام آفرینش است. هیچ قدرتی قادر به کمترین تغییر و تحولی در چرخش قانونمند جهان نبوده، پیآمد ظهور چنین پدیده محالی، فساد و نابودی و فرو ریختن ارکان خلقت آسمانها و زمین است.
امیر مؤمنان علیه السلام به همین معنا اشاره نموده، میفرمایند:
«اَلْعَدْلُ اَساسٌ بِهِ قِوامُ الْعالَمِ».(1)
«عدل پایهای است که بر پا ماندن جهان به آن وابسته است».
عدالت عقیدتی: حفظ مراتب امور و رعایت جایگاه واقعی آنها در اعتقاد و جهانبینی، عقیده آدمی و خود او را از این منظر به عدالت متصف میسازد. بر این اساس توحید، عدل؛ و شرک، ظلم است. همچنانکه شخص موحّد که بنا بر اعتقاد خویش، خداوند را یگانه، عادل و حکیم شناخته، خود عادل است.
عدالت در فقه: عدالت در فقه در مقابل فسق به کار برده میشود. فقیهان بزرگوار شیعه با استفاده از مفاد روایات، برخی از منصبهای شرعی را مشروط به عدالت دانسته و معتقدند: افرادی مانند حاکم، مجتهد، قاضی، امام جماعت و شاهد به ویژه شاهد طلاق باید عادل باشند.
در کتب فقهی استدلالی و رسالههای عملیه در ابواب مختلف از جمله: اجتهاد و تقلید، قضاوت، شهادت، طلاق و امام جماعت به عدالت فقهی اشاره شده است.
عدالت اجتماعی: از عدالت اجتماعی که در مقابل جور به کار میرود با تعبیرهای مختلف از جمله «قسط» یاد شده است. ما این قسم از عدالت را در بخش «اصول همزیستی» با عنوان «عدالت خواهی» با تفصیل کامل مورد بحث
1) 151. بحارالأنوار، ج 78، ص 83
قرار خواهیم داد.
عدالت اخلاقی: از آنجا که تهذیب اخلاق، تعدیل قوای نفسانی و تحصیل کمالات انسانی؛ قرار گرفتن حرکات و سکنات تحت اِشراف و فرمان عقل و شرع و پرهیز از افراط و تفریط؛ اصلاح فکر از انحراف، تطهیر رفتار از عمل ناستوده و باز داشتن گفتار از سخن ناپسند؛ و به طور خلاصه دستیابی به اهداف بلند انسانی و اخلاقی و آشنایی با ملکوت آسمانها و زمین و حتی امکان نفوذ در عالم تکوین صرفاً در پرتو نورانیت و استقامت نفس و تنها در سایه حفظ و حراست آن از هر گونه کژی و انحراف میسّر میگردد، و این خود از برکات ملکه عدالت و نتیجه مبارک این صفت شایسته است، به جرأت میتوان گفت که عدالت اخلاقی از برترین صفات انسانی، شریفترین فضیلتهای معنوی و ارجمندترین ارزشها و کمالات روحانی است و دستیابی به آن از بزرگترین اهداف و مقاصد انسانی شمرده میشود.
خداوند میفرماید:
« إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ ینْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْی یعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تذَکَّرُونَ ».(1)
«به راستی خداوند به دادگری و نیکوکاری و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد و از کار زشت و عمل ناپسند و ستم نهی میکند، او به شما اندرز میدهد تا شاید متذکر گردید».
مفاد و شکل بیان آیه آنچنان دلپذیر و جذاب است که برخی در پرتو جذابیت آن به اسلام گرویدند. حتی ولید بن مغیره که از سران مشرکین بود هنگامی که این آیه را شنید، از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله درخواست کرد که آن را تکرار نماید. سپس عرض
1) 152. سوره نحل، آیه 90
کرد: این آیه شیرینی، زیبایی و درخشندگی ویژهای دارد؛ شاخههایش پر بار، ریشههایش پر برکت و البته گفتار غیر بشر است! (1)
از رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله نیز نقل شده که فرمودهاند:
«مجموعه تقوا در این گفتار خداوند است».(2)
و از حدیث دیگری استفاده میشود که آخرین سخن امام باقر علیه السلام در خطبه نماز جمعه همین آیه بوده است.(3)
از ابن مسعود صحابی معروف نیز نقل شده که جامعترین آیات قرآن پیرامون خیر و شرّ همین آیه است.(4)
اینها و جز اینها نشانگر این معناست که همه چیز در این آیه شریفه نهفته است و عمل به آن برای اصلاح جوامع انسانی حقیقتاً کافی است.(5)
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْعَدْلُ جُنَّةٌ واقِیةٌ وَ جَنَّةٌ باقِیةٌ».(6)
«عدل سپری بازدارنده (از آتش) و بهشتی جاودانه است».
مولا علی علیه السلام نیز ارزش عدل و داد را به شکلهای مختلف بیان کرده و فرمودهاند:
«اَلْعَدْلُ أَفْضَلُ سَجِیةٍ».(7)
«برترین سجایا عدل است».
«أَسْنَی الْمَواهِبِ الْعَدْلُ».(1)
«برترین هدایا و مواهب الهی عدالت است».
«شَیئانِ لا یوزَنُ ثَوابُهُمَا الْعَفْوُ وَ الْعَدْلُ».(2)
«پاداش دو چیز به حساب نمیآید: گذشت و عدالت!»
همچنین ایمان را بر چهار پایه صبر، یقین، عدالت و جهاد استوار دانسته، میفرمایند:
«... وَ الْعَدْلُ عَلی أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلی غائِصِ الْفَهْمِ وَ غَمْرَةِ الْعِلْمِ وَ زُهْرَةِ الْحِکْمَةِ وَ رَوْضَةِ (رَساخَةِ) الْحِلْمِ».(3)
«عدالت دارای چهار شاخه است: فهم عمیق، دانش فراگیر، حکمت شکوفا و بردباری پابرجا».
گرچه تقوا زیر بنای عدالت و قوام بخش آن است، لیکن اصلاح نیت، کاستن از طمع، و تلاش در زمینه پرهیز از امور ناروا و کارهای ناستوده، تا حدّ زیادی انسان را در مسیر نیل به این صفت نیک یاری میکند.
آن حضرت در این باره میفرمایند:
«اِسْتعِنْ عَلَی الْعَدْلِ بِحُسْنِ النِّیةِ فِی الرَّعِیةِ وَ قِلَّةِ الطَّمَعِ وَ کَثْرَةِ الْوَرَعِ.»(4)
«برای دستیابی به عدالت در باره شهروندان، از نیت نیکو، توقّع کم از
مردم، ورع و پرهیز زیاد از ناروا استمداد کن.»
از این حدیث شریف میتوان استفاده کرد که عدالت دارای حدّ مشخصی نبوده و مانند بسیاری از فضایل انسانی از مراتب مختلفی برخوردار است. بنا براین، به تناسب استعداد و قابلیت و تلاش و کوششی که در راه تحصیل آن مبذول میگردد، هر کس به فراخور ظرفیت خویش از مزایای مرتبهای از مراتب آن بهرهمند خواهد شد.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«أَعْدَلُ النَّاسِ مَنْ رَضِی لِلنَّاسِ ما یرْضَی لِنَفْسِهِ وَ کَرِهَ لَهُمْ ما یکْرَهُ لِنَفْسِهِ.» (1)
«عادلترین مردم کسی است که آنچه را برای خود میپسندد برای دیگران بپسندد، و آنچه را برای خود خوش ندارد برای دیگران روا ندارد.»
و این خود نشانهای از عدالت است که آگاهی از وجود آن را در افراد میسّر میگرداند.
امیر مؤمنان علیه السلام به برخی از مراتب عدالت اشاره نموده و فرمودهاند:
«... قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَکانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْی الْهَوَی عَنْ نَفْسِهِ یصِفُ الْحَقَّ وَ یعْمَلُ بِهِ.» (2)
« (محبوب خدا) عدالت را بر خود لازم و خویشتن را به آن ناگزیر ساخته است. نخستین مرتبه عدالت او آن است که هوا و خواهش نفس را از خود دور کرده، حق را بیان میکند و خود بر طبق آن رفتار
مینماید.»
گرچه آن بزرگوار این مرحله از عدالت را نخستین مرتبه عدالت آن عزیزان درگاه اله معرفی کردهاند، لیکن نباید از نظر دور داشت که این خود مرتبهای است بس بلند که دستیابی به آن جز برای اولیای خدا و عارفان باللَّه میسّر نمیگردد. بزرگی که خود مراحلی از کمال را پیموده بود میفرمود:
تا آنگاه که حتی حیوانات و پرندگان از تو بیمناک و گریزانند، عادل نگشتهای!
بلی، ارتقا به این مرتبه از عدالت به مثابه برخوردار شدن از شمّهای از قدرت و تسلّط بر نفوذ در عالم تکوین است که جز با عبور از دیوارهای بلند تنگ نظری و خودخواهی، و پشت سر نهادن موانع پر پیچ و خم کبر و نفسپرستی امکانپذیر نخواهد بود.
انصاف و حق طلبی
برخورداری از روحیه انصاف و حق طلبی از فضیلتهای مبارک و شریفی است که از صفت ارزشمند عدالت سرچشمه میگیرد. شرافت و وجدان انسانی و عقل و خرد همواره انسان را به حق خواهی و انصاف فراخوانده - گرچه به زیان او باشد - وی را از نادیده گرفتن انصاف و پایمال کردن حقوق دیگران به خاطر رسیدن به دنیای نامشروع و ارضای خواستههای حیوانی و هواهای نفسانی بر حذر میدارد.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«مَنْ واسَی الْفَقِیرَ مِنْ مالِهِ وَ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ فَذَلِکَ الْمُؤْمِنُ حَقّاً.»(1)
1) 166. کافی، ج 2، ص 118، باب انصاف و عدل، ح 17
«کسی که فقیر و تهیدست را از مال خود یاری نموده، با او برابری نماید و از جانب خویش نسبت به مردم انصاف به خرج دهد، حقیقتاً مؤمن است.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْإنْصافُ أَفْضَلُ الْفَضائِلِ.»(1)
«برترین فضیلتها انصاف به خرج دادن است.»
همچنین میفرمایند:
«نِظامُ الدِّینِ خَصْلَتانِ: إِنْصافُکَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مُواساةُ إِخْوانِکَ.»(2)
«عامل انتظام و پیوند اجزای دین دو خصلت است: انصاف به خرج دادن از جانب خودت و همیاری و برابری با برادرانت.»
انصاف عبارت از اظهار حق و عمل کردن به لوازم آن، و پرهیز از پایمال نمودن و نادیده گرفتن آن است. و ضدّ آن، کتمان کردن و پشت نمودن به حقّ و عصبیت به خرج دادن نسبت به خود و آنچه مربوط به خویشتن است. با عنایت به ارتباط نزدیک معنای انصاف با مفهوم عدالت، برخی از حدیث شناسان از جمله مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی، روایات دو مبحث را در یک فصل آوردهاند.
امام باقر علیه السلام نیز ضمن سفارشات خود آنرا برترین درجه از عدالت شمرده و میفرمایند:
«وَ لا عَدْلَ کالْإنْصافِ.»(3)
«هیچ عدالتی بسان انصاف نیست.»
عشق به کمال و تعالی، احساس نیاز به سعادت ابدی و رستگاری، علاقه
به خدمت و فداکاری با زمینه سلامت فکر و گزینش صحیح است که منصف را به خیر خواهی و صلاح اندیشی برای دیگران وادار میسازد تا در اثر آن، آنچه را که برای خود میپسندد از دیگران دریغ نورزد.
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«سَیدُ الْأَعْمالِ ثَلاثَةٌ إِنْصافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتی لا ترْضی بِشَیءٍ إِلّا رَضِیت لَهُمْ مِثْلَهُ...»(1)
«سرآمد اعمال سه چیز است: انصاف به خرج دادن در مورد مردم از سوی خودت، تا آنجا که به چیزی برای خویش راضی نشوی مگر آنکه مانند آن را برای دیگران بپسندی...»
اینها گوشهای از درسهای گران بهای پیشوایان راستین مکتب است که استعدادهای لایق را به تبعیت از آن برانگیخته تا اعتراف به حق و تسلیم شدن در برابر آنرا به عنوان یک وظیفه دینی و انسانی بر خود لازم نموده، همواره خویشتن را به آن پایبند سازند.
کم نبودهاند عالمان شیعی بزرگی که در مباحثات علمی خود هنگامی که متوجه خطای رأی خود و درستی نظر شاگرد خویش میشدهاند، با کمال تواضع از آن استقبال کرده، نظر خود را تغییر میدادهاند. و البته این روش هرگز به مقام علمی آنان کمترین خدشهای وارد نمیکرده است.
آری، انصاف به خرج دادن صفتی است که از کرامت نفس و شرافت انسانی سرچشمه میگیرد و نه تنها به ذلّت و خواری نمیانجامد بلکه پیوسته سبب عزّت بیش از پیش شخص منصف گشته و بهترین راه نفوذ در دلهاست.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
1) 170. کافی، ج 2، ص 116، ح 3؛ نظیر آن روایات فراوان است.
«مَعَ الْإِنْصافِ تدُومُ الْأُخُوَّةُ.» (1)
«با انصاف به خرج دادن، برادری پایدار میماند.»
1) 171. غررالحکم، ج 2، ص 758، ف 80، ح 24
احیای روح سپاسگزاری و ترویج روحیه قدردانی ایجاب میکند که با ارج نهادن به افراد نیکوکار و خدمتگزار ... قدردانی و شکرگزاری را به صورت یک عمل انسانی و وظیفه همگانی در بین شهروندان جامعه رواج دهیم.
گرچه از سوی بزرگان دین و پیشوایان مکتب برای تقسیم خصلتهای پسندیده معیاری بیان نگردیده است، لیکن با توجه با سخنان آن بزرگواران که تعبیر «مکارم اخلاق» را به هنگام سخن از تعالی معنوی و صفات عالی انسانی، و عبارت «حسن اخلاق» و «محاسن اخلاقی» را در مقام بیان اخلاق نیک به معنای جامع و گسترده به کار بردهاند، خویهای ستوده و صفات ممدوح را میتوان به دو گروه متمایز تقسیم نمود:
البته برخی مکارم اخلاق را معیار انسانیت، عامل کرامت و شرافت انسانی، و حاکی از بزرگواری و تعالی روحی دانسته، و محاسن اخلاقی را در زمره خُلقیاتی که موجب حسن روابط اجتماعی، جلب منافع و بهبود زندگی است برشمردهاند، لیکن برای این تقسیم برهانی اقامه نکردهاند. بلی برخی از مصادیق مکارم اخلاق در گفتار معصومین علیهم السلام مورد تأکید قرار گرفته است.
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«خدای بزرگ پیامبرانش را به مکارم اخلاق اختصاص داده است، شما خود را بیازمایید؛ اگر این اوصاف در شما وجود دارد خدای را سپاس گفته و بدانید که به خیر بزرگی نایل شدهاید، و چنانچه از آنها بیبهرهاید از خداوند درخواست نموده و به آنها ابراز علاقه نمایید (و بکوشید تا به آنها دست یابید)»
سپس ده مورد از آن صفات را به شرح زیر یادآور گشتهاند:
«یقین، قناعت، صبر و شکیبایی، سپاسگزاری، حلم و بردباری، خلق نیکو، سخاوت، غیرت، شجاعت، و جوانمردی.»(1)
مبحث مکارم اخلاق را با شرح کوتاهی پیرامون برخی از صفات عالی انسانی پی میگیریم.
1) 172. کافی، ج 2، ص 46، باب مکارم، ح 2؛ در بعضی از روایات موارد دیگری از صفات از جمله؛ راستگویی و امانت داری نیز در زمره مکارم اخلاق شمرده شده است.
شکر به معنای تصور و اِبراز نعمت است که در مقابل فراموش کردن، پوشاندن و کفران نعمت قرار میگیرد.(1)و از جمله صفات و خویهای کریمانه است که ریشه در سرشت و فطرت آدمی دارد.
هر انسانی چنانچه فطرت انسانی خود را از دست نداده باشد، هنگامی که با محبت و احسان دیگران مواجه میگردد، در صدد جبران آن برآمده، میکوشد تا به اندازه توان خویش به گونهای شایسته آنرا مکافات نماید و چنانچه خود را عاجز ببیند، با زبان سپاس از نیکیهای آنان قدردانی مینماید.
شکرگزاری دارای سه مرحله عمده است:
شکر قلبی که عبارت از تصور و تفکر در باره نیکی و نعمت و قدردانی قلبی از بخشنده و عطا کننده آن است.
شکر زبانی که ثناگویی بر منعم و سپاسگزاری به زبان است.
شکر عملی - که عملاً دو مرحله دیگر را نیز در بر میگیرد - عبارت است از بهرهگیری صحیح از نعمت و قرار دادن آن در جای شایسته و مناسب خود از طریق شناخت نعمت و آگاهی از انگیزه و هدفی که سبب بهرهمندی از آن نعمت شده است.
بر این اساس، کسی که به زبان ثنا میگوید ولی در عمل به شایستگی از نعمت بهرهبرداری نمیکند، کفران نعمت کرده است.
1) 173. مفردات راغب
شکر در قرآن
خداوند میفرماید:
« وَ إِذْ تأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ ».(1)
«و آنگاه که پروردگارتان اعلان کرد که اگر واقعاً سپاسگزاری کنید (نعمت) شما را افزون خواهم کرد و چنانچه ناسپاسی نمایید قطعاً عذاب من بسیار سخت و دردناک میباشد.»
ناسپاسی در برابر إنعام و احسان، ریشه در انحراف سرشت آدمی از طبیعت اوّلی داشته و خبر از خبث باطنِ فرد ناسپاس میدهد که اصلاح آن جز با عذاب شدید ممکن نیست. خداوند ارحم الراحمین، بنده نیازمند را با نعمتهای بیشمار مورد لطف و کرم قرار میدهد تا از این طریق او را مهیای دریافت نعمتهای بیشتری نموده، زمینه رشد و تعالی وی را فراهم سازد. و ناسپاسی پاسخ منفی به این موهبت بزرگ الهی است.
بنا براین، نه ارزانی داشتن نعمتها حاکی از نیاز منعمِ بینیاز به آنها است، و نه وعده عذاب سخت به ناسپاسان بیانگر احتیاج آن بینیاز مطلق به انجام آن میباشد.
از سوی دیگر، هرگز نباید افزایش نعمت برای سپاس گزاران را صرفاً به معنای سرازیر شدن نعمتهای مادی جدیدتر تلقی کرد؛ زیرا شکرگزاری خصوصاً هنگامی که با شناخت و توجه مخصوص به منعم حقیقی باشد در درجه اول، یک نعمت روحانی بسیار عظیمی است که بیش از هر چیز در تربیت انسان
1) 174. سوره ابراهیم، آیه 7
و فراخواندن او به اطاعت از پروردگار عالمیان تأثیر گذار میباشد و در واقع یک برنامه عالی تربیتی و راهی برای رشد معرفت و ارتقای هرچه بیشتر شناخت خداوند است.
تفکّر صحیح در نعمتها انسان را به سپاسگزاری از منعم سوق میدهد. و این خود زمینه را برای شکر واقعی و بهرهمندی درست از نعمتها و به کار بردن آنها در مسیریکه برای آنها مهیا گردیده هموار میسازد و نهایتاً سبب افزایش شناخت و معرفت نسبت به خالق نعمتها خواهد شد.
در مقابل، با عنایت به وعده عذاب در ذیل آیه، کفران نعمت که به مثابه پشتکردن به این فراخوانی است، سبب طغیان و نافرمانی بیشتر خداوند و در نهایت منجر به کفر نسبت به منعم و عذاب اخروی میگردد.
«... وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تشْکُرُونَ».(1)
«برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید.»
به جای آوردن شکر نعمتهای الهی آن چنان که شایسته است برای هیچ کس میسّر نیست، با این حال برای آنکه انسان بتواند با شنیدن، دیدن، تأمل و تجزیه و تحلیلِ آثار صنع، به این برنامه تربیتی سازنده پاسخ مثبت داده و از برکات پر ارزش آن - که رشد و تکامل معنوی سرآمد آن است - بهرهمند گردد، ابراز این کار را که گوش و چشم و دل است در اختیار او قرار داده تا نَفْس ناسپاس گر عنود جهول را به این عمل شایسته ترغیب نماید.
« إعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکُورُ ».(2)
«ای خاندان داود! شکر گزار باشید. و از بندگان من، اندکی
سپاس گزارند.»
و این ناسپاسی بدان جهت است که اولاً شکر واقعی، آنگاه محقق میگردد که به ثناگویی زبانی بسنده نشود، بلکه نعمتها حقیقتاً در راستای هدفی مورد استفاده قرار گیرد که برای آن خلق و اعطا شده است. و این ممکن نیست مگر هنگامی که انسان نعمتهای الهی را صرفاً در راه پروردگار متعال به کار گرفته و بدون سرپیچی و نافرمانی از دستورات او - جلّ جلاله - پیوسته به یاد او بوده و در راه او گام بردارد. و این نیز خود بسیار دشوار و جز برای اخص بندگان خدا امکانپذیر نمیباشد.
ثانیاً وفور نعمت و کثرت مواهب الهی آنچنان سر تا پای وجود آدمی را فرا گرفته و تا آن اندازه فراوان است که هیچکس قادر بر شمارش آنها نمیباشد. هر نفَسی که فرو میرود شکری میطلبد و آنگاه که بر میآید نیازمند شکری دیگر است. و هر شکری خود نعمت تازهای است که اقتضای شکر جدیدی خواهد داشت. و کیست که از عهده شکرگزاری نعمتهای بیشمار الهی سربلند بیرون آید؟
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدر آید
و چه بسیار است نعمتهایی که از آنها آگاه نیستیم و هیچ گاه به خاطر آنها در صدد شکرگزاری بر نیامدهایم!
هر اندازه دامنه دانش بشری گستردهتر میشود افقهای تازهتری از این نعمتهای ناشناخته فرا روی او گشوده میشود. آسمان و زمین، خورشید و ستارگان، کوه و دشت و صحرا، دریاهای بیکران و موجودات بیشماری که در میان آنها زندگی میکنند و هزاران هزار انسان دیگر، همه در کارند تا این امکان به وجود آید که من و تو سالم و تندرست به حیات خود ادامه دهیم.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
و حقیقتاً چه اندکند هشیاران و شکر گزاران! و راستی که قرآن چه نیک بیان فرموده آنجا که نعمتهای بزرگی همچون آفرینش گوش و چشم و دل را یادآور شده و سپاس گزاران را اندک شمرده است!(1)و آنجا که بیشتر مردم را ناسپاس گزار معرفی کرده است. (2)و این نیست جز به خاطر غرق شدن این انسان عنود و کفور در نعمتهای بیشمار الهی و در نتیجه هم منعم و هم نعمت و هم خود را به فراموشی میسپارد.
و چه نیکو است که در کنار این همه قصور و تقصیر و آن همه لطف و مرحمت و نعمت، عذر تقصیر به پیشگاه حضرت ذوالجلال برده، وظیفه شکرگزاری را با این بضاعت ناچیز، از طریق اعتراف به عجز و ناتوانی خویش ادا نماییم.
شکر در روایات
اولیای گرامی اسلام همواره بر ادای این وظیفه انسانی تأکید کردهاند:
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«خداوند بزرگ به حضرت موسی علیه السلام وحی فرستاد: ای موسی! حقّ شکر مرا به جای آور. پرسید: پروردگارا! چگونه حقّ شکر تو را به جای آورم در حالی که هر شکری به جای آورم، خود نعمتی است که تو آن را به من عطا کردهای؟ فرمود: ای موسی! اکنون که دانستی توفیق شکرگزاری نیز از من است، شکر مرا به جای آوردی.»(3)
همچنین میفرمایند:
«برای هر نفسی که میکشی یک شکر، بلکه هزاران شکر لازم است. کمترین درجه سپاسگزاری آن است که بدون آنکه قلبت مشغول نعمت گردد و خدا را فراموش کنی، آن را تنها از جانب خدا بدانی و به آنچه داده است راضی باشی و نعمتش را وسیله نافرمانی او قرار ندهی و اوامر و نواهی او را با استفاده نامطلوب از نعمتهایش زیر پا نگذاری. پس در هر حال بندهای شاکر باش.»
در پایان میفرمایند:
«شکر کامل آن است که به دل و زبان، در نهان و آشکار، صادقانه و خالصانه اعتراف کنی که بر کمترین درجه شکرگزاری قادر نیستی. زیرا توفیق شکر، خود نعمت دیگری است که باید بر آن نیز سپاسگزار باشی. و این نعمت، بسی بزرگتر و کمیابتر از نعمتی است که برای آن توفیق شکر یافتهای... در حالی که در دریای نعمتهای او غرق گشتهای و از درک شکر کامل او عاجز و قاصر هستی.»(1)
قدردانی از منعم و شکرگزاری از احسان کننده، از یک سو صفتی متعالی است که به اقتضای عواطف انسانی از آدمی ابراز میگردد، از سوی دیگر وظیفه بزرگی است از وظایف بندگی و عبودیت که با وجود ناتوانی بندگان از انجام کامل آن، هر کس باید به اندازه توان و امکانات خویش به آن قیام نماید. و البته همچنان که منتهای عبودیت، آگاهی به عجز از انجام آن میباشد، انتهای شکر نیز شناخت ناتوانی از به جا آوردن آن است.
و هیچ گاه نباید از یاد برد که نعمتها - ظاهری و باطنی - همه از ذات مقدس حق، منعم حقیقی، و آفریدگار هستی بخش است و هم اوست که در حقیقت
1) 180. ینابیع الحکمه، ج 3، ص 341، باب 103، ح 37
سزاوار شکر و سپاسگزاری است و شکرگزاری از دیگران که منقاد حکم او و مسخّر فرمان اویند، صرفاً به همین اعتبار ضرورت یافته است.
پیشوای شکرگزاران حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«إِنَّ لِلَّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً فَمَنْ أَدَّاهُ زادَهُ مِنْها وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهِ خاطَرَ بِزَوالِ نِعْمَت» (1)
«به راستی که برای خداوند بزرگ در هر نعمتی حقِّ سپاسی است، پس هر که آن را به جای آورد خدا از آن نعمت بیش از پیش به او عطا فرماید و کسی که در ادای این حق کوتاهی نماید آن را در معرض نابودی قرار خواهد داد.»
کمترین مقتضای بندگی و عکس العمل انسانی در برابر نعمتهای بیشمار منبع فیض و سرچشمه لطف و فوران مهر و شور محبّت، لب گشودن به ثنای عاجزانه و ستایش خالصانه به ذکر «الحمد للَّه ربّ العالمین» و سر فرود آوردن در برابر فرمانهای او و خودداری کردن از مخالفت با خواستههای کسی است که امواج مرحمت و مهرش وجود ما را فرا گرفته و از شمارش نعمتهای مادی و معنوی او عاجزیم.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«شُکْرُ کُلِّ نِعْمَةٍ الْوَرَعُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ.» (2)
«شکر هر نعمتی پرهیز از محرّمات الهی است.»
ارتقای معنوی و نیل به کمالات والای انسانی به عوامل گوناگونی از جمله: دارا بودن قابلیت و استعداد وابسته است. هر اندازه قدرت پذیرش و ظرفیت
درونی افزایش پیدا کند، به همان اندازه به امکان ترقی و دستیابی به تعالی روحی افزوده میشود. از این رو، به موازات تلاش همه جانبه برای نیل به مقصد اعلای انسانی لازم است در صدد بالا بردن قابلیت و استعداد خویش برآمده، از همه راههای ممکن در این راستا استفاده نماییم:
تفکّر در شگفتیهای آفرینش، درخواست از پروردگار عالمیان و دعا کردن در این رابطه - که بسا قضا و قدر را تغییر میدهد - توسّل و تمسّک به ذیل عنایات نفوس عالیه پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله و اهل بیت بزرگوار آن حضرت علیهم السلام، صبر و استقامت در برابر موانع و مشکلات راه که از راهکارهای مهم پیمودن راه کمال به حساب میآید، و بالاخره شکر و سپاسگزاری خداوند و قدردانی از نعمتهای بیدریغ او نمونههایی از روشهای ممکن برای بالا بردن قابلیتهای درونی است. در این رابطه خداوند متعال میفرماید:
« لَئِنْ شَکَرْتمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ».(1)
«اگر سپاسگزاری کنید شما را (رشد داده و قابلیت شما را) افزون خواهم کرد.»
امیر مؤمنان علیه السلام نیز فرمودهاند:
«ما کانَ اللَّهُ لِیفْتحَ عَلی عَبْدٍ بابَ الشُّکْرِ وَ یغْلِقَ عَنْهُ بابَ الزِّیادَةِ.»(2)
«هرگز چنین نخواهد شد که خداوند بر بندهای درِ سپاسگزاری را بگشاید و درِ رشد و فزونی را بر او مسدود سازد.»
خداوند به حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد: ...
«أَهْلُ طاعَتی فِی ضِیافَتی وَ أَهْلُ شُکْرِی فِی زِیادَتی وَ أَهْلُ ذِکْرِی
فِینِعْمَتی وَ أَهْلُ مَعْصِیتی لا أُوْیسُهُمْ مِنْ رَحْمَتی إِنْ تابُوا فَأَنَا حَبِیبُهُمْ وَ إِنْ دَعَوْا فَأَنَا مُجِیبُهُمْ وَ إِنْ مَرِضُوا فَأَنَا طَبِیبُهُمْ أُداوِیهِمْ بِالْمِحَنِ وَ الْمَصائِبِ، لِأُطَهِّرَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعایبِ.»(1)
«اطاعت کنندگان از من در بزم ضیافت من هستند، شکرکنندگانم در فزونی و یاد کنندگانم (غرق) در نعمتهایم میباشند. آنان را که مرا معصیت میکنند (هرگز) از رحمت خویش مأیوس نگردانم، چنانچه توبه کنند خود حبیب آنانم و اگر مرا بخوانند آنان را خود پاسخگو باشم. اگر بیمار شوند من طبیب آنانم؛ با سختیها و مصیبتها مداوایشان میکنم تا از گناهان و زشتیها پاکشان سازم.»
سپاسگزاری از واسطه فیض
عمل انسانی شکرگزاری، هنگامی از جایگاه ویژه خود برخوردار میشود که انسان - علاوه بر حراست از وظیفه سپاسگزاری از نعمت بخش و منعم حقیقی - از کسانی نیز که واسطه فیض و وسیله نزول رحمت قرار گرفته و وجودشان سبب سرازیر شدن نعمتها به سوی بندگان خداست قدردانی و سپاسگزاری نماید.
از این رو به تناسب مفهوم و معنای حقیقی شکر، لازم است در صدد شناخت منزلت و حقوق آنان - که وجود مقدّس رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و اهل بیت بزرگوار آن جناب علیهم السلام هستند - برآمده، مقام آنان را آن چنان که شایسته است ارج نهاده، در وظیفه مهم اطاعت از اوامرشان کوتاهی نکنیم و ضمن آنکه آنان را حاکمان حقیقی بر خود میدانیم، از محبت نسبت به آن عزیزان و بیزاری نسبت به دشمنانشان دریغ نورزیم.
1) 185. عدة الداعی، ص 237؛ بحارالأنوار، ج 77، ص 42
از سوی دیگر قدردانی از بندگان نیکو کار خداوند نیز خود شعبهای از شکرگزاری و فرعی از این اصل انسانی است. احیای روح سپاسگزاری از منعم و ترویج روحیه قدردانی ایجاب میکند که با ارج نهادن به افراد نیکوکار و خدمتگزار، عموم مردم را به خیرخواهی و نیکو کاری - که عامل مهم شکوفایی استعدادها و ایجاد شور و حرکت در جامعه است - ترغیب و تشویق نموده و قدردانی و شکرگزاری را به صورت یک عمل انسانی و وظیفه همگانی در بین شهروندان جامعه رواج دهیم.
علاوه بر آن، این عمل خدا پسندانه، با اثر گذاری در روحیه افراد خیرخواه و نیکوکار، مایه دلگرمی بیشتر آنان شده، سبب میشود بیش از پیش در صدد خدمت گزاری به بندگان خدا و رفع گرفتاری از آنان برآیند و از این طریق جامعه از آسایش و رفاه بیشتری برخوردار گردیده، روح تعاون نیز در افراد جامعه رواج و رونق بیشتری به خود میگیرد.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ لَمْ یشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ.»(1)
«کسی که احسان و انعام بندگان را قدردانی ننماید، خدای بزرگ را سپاسگزاری نکرده است.»
امام سجاد علیه السلام فرمودهاند:
«روز قیامت خدای متعال به یکی از بندگانش میفرماید:
از فلانی سپاسگزاری کردی؟ عرض میکند: پروردگارا ! من تو را سپاس گفتم. خدای متعال میفرماید: چون از او قدردانی نکردی، شکر مرا نیز به جای نیاوردی.»
1) 186. عیون الاخبار، ج 2، ص 23، باب 31، ح 2؛ ینابیع الحکمه، ج 3، ص 337، ح 17
سپس فرمودهاند:
«أَشْکَرُکُمْ لِلَّهِ أَشْکَرُکُمْ لِلنَّاسِ.»(1)
«سپاسگزارترین شما از خدا کسی است که بیش از همه سپاس مردمان را به جای آورد.»
سهلانگاری در قدردانی از احسان دیگران و خودداری از سپاسگزاری که به مثابه نادیده گرفتن حق آنان است، مایه دل سردی و ناامیدی و عامل بیرغبت شدن خدمت گزاران به ادامه عمل نیک خود میباشد. اجتماع فاقد روحیه قدردانی و سپاسگزاری، از پشتوانه عظیم علاقمندی به کار نیک و دلگرمی به خدمت گزاری محروم است.
در چنین جامعهای جز افراد مخلص که قدرت و امکانات خود را تنها برای خدا در کف اخلاص نهاده، کمر به خدمت گزاری بستهاند، کمتر کسی به خیرخواهی و نیکوکاری ابراز علاقه خواهد کرد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«خدا لعنت کند کسی را که (مانع احسان نیکوکار گشته) راه معروف و کار نیک را قطع نماید. او فردی است (ناسپاس) که مورد احسان قرار میگیرد و نعمت احسان کننده را با ناسپاسی پاسخ داده، مانع آن میشود که نیکوکار نسبت به شخص دیگری آن را انجام دهد.» (2)
در میان افرادی که حقوق مادی و معنوی فراوانی بر ما دارند و سپاسگزاری از آنها را به عنوان یک وظیفه دینی و انسانی متوجه ما میگرداند - پس از حجج الهی که واسطه فیض پروردگارند و وجودشان سبب بقای زمین و اهل آن است -
پدر و مادر و نیز کسانی هستند که در تعلیم و تربیت ما سهم به سزایی دارند.
امام سجاد علیه السلام پنجاه مورد از این حق داران را بیان فرمودهاند که در میان آنها حق پدر و مادر و خصوصاً حق مادر - به واسطه زحمات جان فرسای او از آغاز انعقاد نطفه در رحم او تا دوران شیرخوارگی و مراحل بعد از آنکه از خواب و بیداری و راحتی خویش برای حفظ و حراست و رشد و تعالی آدمی مایه گذاشته است - از جایگاه ویژهای برخوردار است.(1)
1) 189. بحارالأنوار، ج 74، ص 21 - 10، ح 2
در گوشه و کنار جهان، کشورهای دور و نزدیک، شهرها، روستاها و جای جای پهنه گیتی، اقوام و ملل و جوامع فراوانی با تمدّنهای گوناگون، مکتبها و مذاهب مختلف، خُلق و خویهای متفاوت و آداب و رسوم ویژه زندگی میکنند که در رفتار، گفتار، انجام وظایف انسانی، ادای تکلیف دینی، اداره حکومت، نحوه معاشرت، آیین دوستی، مراسم و محافل عمومی، و در یک کلام: در جزئیترین امور زندگی دارای طرز تفکّری خاص و برنامههای ویژهای هستند که آنان را از یکدیگر متمایز میسازد.
در عین حال، آنان دارای مشترکات فراوانی هستند که هیچ عاملی - از جمله: تفاوت فرهنگ، اختلاف زبان، فاصله جغرافیایی، و سایر اموری که به نوعی سبب دوگانگی و بیگانگی ملّتها و اقوام از یکدیگر گشته - نتوانسته است آن خصایص مشترک را که ریشه در نهاد و فطرت آدمی دارند، دستخوش زوال، تغییر و دگرگونی نماید. هر قومی از احسان و نیکوکاری لذت میبرد؛ هیچ ملتی از ظلم و بیدادگری استقبال نمیکند؛ هر انسانی با هر ایده و تمدنی در هر نقطه از زمین به مادر خویش مهر میورزد؛ هیچ کس را نمییابی که از ملاطفت، رفتار نرم و ملایم، و اخلاق نیکوی دیگران متنفّر باشد.
در میان این مشترکات، اخلاق خوش و خلق نیکو - که در روایات غالباً از آن به حسن خلق تعبیر میشود و از برجستهترین صفات بزرگوارانه انسانی است - از جایگاه ویژهای برخوردار بوده و خصوصاً در بر انگیختن عواطف و جلب محبت و دوستی دیگران بیش از سایر صفات پسندیده کارساز و مؤثر است.
خوش خلقی، شخصیت انسان را در نظر دیگران ارتقا میبخشد و چنانچه از
فرد با ایمان ظاهر گردد، نشانه شرح صدر، ظرفیت فوق العاده و قدرت ایمان بوده و وسیله جلب خوشنودی پروردگار متعال میباشد.
خداوند بزرگ میفرماید:
« فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْت لَهُمْ وَ لَوْ کُنْت فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتغْفِرْ لَهُمْ ». (1)
«به برکت و سبب رحمت الهی در برابر آنان نرم خو (و مهربان) شدی و اگر خشن و سخت دل بودی قطعاً از اطراف تو پراکنده میشدند، پس از آنان درگذر و برای آنها آمرزش بخواه.»
آنچه که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله را در پیشبرد اهداف عالیه خویش یاری کرده و سبب پیروزیهای شگفت انگیز در برابر تعصبات جاهلانه و دشمنان سرسخت آن بزرگوار میگشت، تأییدات آسمانی و امدادهای غیبی فراوانی بود که وجود شریفش را همواره احاطه نموده بود، لیکن نقش بسیار مهم جاذبه اخلاقی، رفتار ملایم، و برخورد نرم و ملاطفت آمیز آن عزیز نازنین را نیز که دوستان را مجذوب و دشمنان را به شدت تحت تأثیر قرار میداد نباید از نظر دور داشت. چه آنکه این خلق و خوی خوش در برابر آن همه لجاجت و نادانی آنچنان عظیم و وصفناپذیر است که میتوان آنرا معجزه اخلاقی آن پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه وآله به حساب آورد.
در حدیث وارد شده است:
«شخصی از پیشرو به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد: دین چیست؟ آن حضرت فرمودند: خوش خلقی، وی از دست راست و چپ آمد و پرسید: دین چیست؟ پاسخ دادند: خلق نیکو؛ باز از پشت سر خدمت آن بزرگوار آمده و عرض کرد: دین چیست؟ حضرتش به او
1) 190. سوره آل عمران، آیه 159
توجّه کرده، فرمودند: آیا متوجه نمیشوی؟ «اَلدِّینُ هُوَ أَنْ لا تغْضَبَ» دین عبارت از آن است که خشمناک نگردی».(1)
بلی، این است شأن و منزلت اخلاق خوش و این است جایگاه رفیع حسن خلق! و همین رفعت و بزرگی مرتبه است که اولیای الهی و رهبران مکتب را بر آن داشته است که با تعبیرهای مختلف و تأکیدهای فراوان، پیروان خود را به این صفت نیک ترغیب نمایند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«جبرئیل گفت که خداوند متعال فرمود:
«إِنَّ هذا دِینٌ ارْتضَیتهُ لِنَفْسِی وَ لَنْ یصْلِحَهُ إِلّاَ السَّخاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ فَأَکْرِمُوهُ بِهِما مَا اسْتطَعْتمْ.»(2)
«اسلام دینی است که برای خود برگزیدهام و جز با {کریمه} سخاوت و اخلاق نیک اصلاح(پذیر نبوده، نیکو) نمیگردد. پس به هر اندازه که برایتان ممکن است با این دو خصلت، آن را گرامی بدارید.»
و نیز میفرمایند:
«ما جَبَلَ اللَّهُ أَوْلِیاءَهُ إِلّا عَلَی السَّخاءِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ.»(3)
«خداوند خمیره دوستانش را جز با سخاوت و اخلاق نیکو نیامیخته است.»
امام باقر علیه السلام فرمودهاند:
«إِنَّ أَکْمَلَ الْمُؤمِنِینَ إِیماناً أَحْسَنُهُم خُلْقاً.»(4)
«کاملترین مؤمن کسی است که خوش خلقتر از همه باشد.»
امام سجّاد علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«ما یوضَعُ فِی مِیزانِ امْرِءٍ یوْمَ الْقِیامَةِ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ».(1)
«روز قیامت چیزی برتر از حسن خلق در میزان کسی قرار داده نمیشود.»
امام صادق علیه السلام نیز از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل کردهاند که آن بزرگوار فرمودند:
«أَکْثَرُ ما تلِجُ بِهِ أُمَّتی الْجَنَّةَ تقْوَی اللَّهِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ».(2)
«بیشترین چیزی که امّتم را وارد بهشت میسازد، تقوای الهی و خوش خلقی است.»
برخورد نرم، معاشرت ملاطفت آمیز، و رفتار خوش و ملایم با مردم صرفاً یک دستور اخلاقی مطلوب دینی محسوب نمیگردد، بلکه همواره مورد توجّه همه ملل و اقوام بوده و دانشمندان و مربیان و نویسندگان را در گذشته و حال به نوشتن رسالههای گوناگون در این زمینه برانگیخته است.
البته این مطلب را نباید از نظر دور داشت که حسن خلق اسلامی با خوش اخلاقی مطلوب سایر فرهنگها و تمدنها از جهاتی متفاوت است.
آنچه که در درجه نخست، حسن خلق اسلامی را نسبت به اخلاقِ مورد پسند جهان امروز از جایگاه ویژهای برخوردار ساخته است، ارزش معنوی و تأثیر شگرف آن در ساختار روحی انسانها است. اولیای اسلام هرگز آثار اجتماعی و فواید مادی این صفت پسندیده را نادیده نگرفته، در باره آن سخنهای زیادی نیز گفتهاند، لیکن تفاوت عمده مطلوب آن بزرگواران با خواسته جوامع کنونی خصوصاً فرهنگهای غربی این است که صدور اخلاق خوش و معاشرت نیکو از
این جهانخواران دنیا پرست، نه برای تعالی معنوی و نیل به کمالات انسانی، و نه انعکاس طبیعی یک خوی مورد پسند همگانی است، بلکه انگیزه اصلی اینان در اظهار روی خوش و برخورد ملایم صرفاً از بعد مادی و در جهت جلب محبت و دوستی برای به چنگ زدن هرچه بیشتر سود مادی و فراهم آوردن زمینه هرچه زیادتر قدرت و سلطهگری است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«إِنَّ الْعَبْدَ لَیبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظِیمَ دَرَجات الْآخِرَةِ وَ شَرَفَ الْمَنازِلِ وَ إِنَّهُ لَضَعِیفُ الْعِبادَةِ.»(1)
«بنده خدا با آنکه از بُعد عبادتی ضعیف است، بر اثر خلق نیکو به درجات بزرگ عالم آخرت و جایگاه شریف آن سرا نائل میگردد.»
حضرت موسی علیه السلام به پروردگار متعال عرض کرد:
«فرعون را چهارصد سال مهلت دادی با آنکه میگفت: من پروردگار بزرگ شمایم و فرستاده تو را انکار مینمود و آیات تو را تکذیب میکرد؟! خداوند به وی وحی فرستاد: زیرا او خوش خلق، و ملاقاتش به راحتی میسّر بود به همین جهت دوست داشتم وی را پاداش دهم.»(2)
خوش خلقی و معاشرت نیکو با مردم و ترک بد اخلاقی و خشونت در رفتار، گفتار و برخورد با دیگران آنچنان مورد توجه شرع مقدس و اهتمام اولیای اسلام قرار داشته که در مقایسه با سایر اعمال، هیچ چیز تا این اندازه از اهمیت، فضیلت و ارزش برخوردار نبوده است.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«حُسْنُ الْخُلْقِ نِصْفُ الدِّینِ.»(1)
«خلق نیکو نصف دین است.»
به آن حضرت عرض شد:
«ما أَفْضَلُ ما أُعْطِی الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ؟»
«برترین چیزی که به شخص مسلمان عطا گردیده چیست؟»
فرمودند:
«اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ».(2)
«خلق نیکوست.»
حضرت علی علیه السلام نیز فرمودهاند:
«ما أَعْطَی اللَّهُ سُبْحانَهُ الْعَبْدَ شَیئاً مِنْ خَیرِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ إِلّا بِحُسْنِ خُلْقِهِ وَ حُسْنِ نِیتهِ.»
«خداوند سبحان از خیر دنیا و آخرت چیزی به انسان عطا نفرموده، جز به جهت خوش خلقی و نیت نیکوی او.»
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«حُسْنُ الْخُلْقِ خَیرُ قَرِینٍ وَ عُنْوانُ صَحِیفَةِ الْمُؤْمِنِ حُسْنُ خُلْقِهِ».(3)
در قسمت احکام و فرائض نیز نظیر آن در باره نماز آمده است.
«خوشخلقی بهترین همنشین است و سرلوحه نامه اعمال مؤمن خوش خلقی و نیکی اخلاق اوست.»
1) 199. بحارالأنوار، ج 71، ص 393، ح 62
2) 200. همان، ص 385، ح 29 و ص 393، ح 62
3) 201. تحف العقول، ص 141، در قسمت اعتقادات از دوستی مولا علی علیه السلام چنین یاد شده: «عُنْوانُ صَحِیفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِیّ بْنِ اَبِیطالِبٍ». «سرلوحه نامه اعمال مؤمن محبّت علی بن ابیطالب علیه السلام است». {بحار، ج 27، ص {142}
خلق نیکو و خوش خلقی سبب تحکیم وابستگی و فقدان آن عامل قطع ارتباط به ویژه با خدا و رسول خدا صلی الله علیه وآله میگردد.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود نقل میکنند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
«سه چیز است که اگر در کسی نباشد، نه از من است و نه از ارتباط با خدا برخوردار است. عرض شد: یا رسول اللَّه! آنها چیست؟ فرمودند: بردباری که در پرتو آن نادانی جاهل را از خود بازگرداند، خوش خلقی که به وسیله آن با مردم معاشرت کند، ورع و پارسایی که او را از معاصی خدای بزرگ باز دارد.»(1)
همچنین آن بزرگوار از پدران خود نقل کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«إِنَّ أَحَبَّکُمْ إِلَی وَ أَقْرَبَکُمْ مِنِّی یوْمَ الْقِیامَةِ مَجْلِساً أَحْسَنُکُمْ خُلْقاً وَ أَشَدُّکُمْ تواضُعاً...»(2)
«به راستی محبوبترین شما نزد من و نزدیکترین شما به من در روز رستاخیز کسی است که خلقش نیکوتر و فروتنیاش بیشتر باشد.»
خوش خلقی برای همگان نیکو و زیباست لیکن زمامداران و اولیای دینی بیش از دیگران نیازمند این صفت نیکو میباشند.
امیر مؤمنان علیه السلام هنگامی که حکومت مصر را به محمد بن ابیبکر واگذار نمودند ضمن نامه خود میفرمایند:
«فَاخْفِضْ لَهُمْ جَناحَکَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جانِبَکَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ...»(3)
«بالت را (بسان پرندگان) برای ایشان پهن کن و پهلویت را بر آنان هموار دار و با آنها گشاده رو باش.»
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّکُمْ لَنْ تسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِبَسْطِ الْوُجُوهِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ.»(1)
«شما نمیتوانید با اموال خود به همگان برسید، بنا بر این با گشاده رویی و خلق نیکو با آنان برخورد نمایید.»
فضیلتهای اخلاقی و حسن خلق شگفت انگیز رسول گرامی اسلام و خاندان بزرگوار آن حضرت که پیوسته دوست و دشمن را تحت تأثیر قرار داده و بخشهای فراوانی از تاریخ زندگانی آن سروران عالی مقام را به خود اختصاص داده است، خود بهترین شاهد و دلیلی روشن بر رفعت و بلندی جایگاه این خصلت پسندیده در نظر آن عزیزان درگاه اله میباشد.
امام صادق علیه السلام نقل فرمودهاند:
«روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله در مسجد نشسته بودند. کنیز یکی از انصار در حالی که ایستاده بود، گوشه لباس آن حضرت را گرفت. آن جناب برخاستند. امّا نه او چیزی گفت و نه آن بزرگوار به او چیزی فرمودند. این کار سه بار تکرار شد. هنگامی که در مرتبه چهارم حضرتش از جای برخاستند، کنیزک از پشت سر، رشتهای از لباس آن حضرت را برگرفت و رفت!
مردم به او اعتراض کرده، سبب اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله را سه بار بر سر پا نگهداشته و سخنی به آن سرور عرضه نکرد جویا شدند؟ کنیز گفت: بیماری داریم، اهل خانه مرا فرستادند تا رشتهای از لباس حضرت برای شفای او برگیرم. لیکن در هر بار از آن جناب شرم کردم، تا اینکه در مرتبه چهارم به این کار اقدام نمودم.»(2)
امام کاظم علیه السلام از پدران بزرگوار خود از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکنند که فرمودند:
«مردی یهودی از رسول خدا صلی الله علیه وآله دیناری چند طلبکار بود. روزی از آن حضرت درخواست کرد که بدهی خود را به وی پرداخت نمایند. آن بزرگوار پاسخ دادند. فعلاً ندارم. گفت: از شما جدا نمیشوم تا آن را بپردازید! فرمودند: من نیز در اینجا نزد تو میمانم.
یهودی تا صبح روز بعد در آنجا ماند و حضرتش نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در آن مکان خواندند. اصحاب، یهودی را تهدید کردند. رسول خدا صلی الله علیه وآله رو به آنها نموده، فرمودند: این چه کاری است که انجام میدهید؟ عرض کردند: یک یهودی شما را بازداشت کند؟ فرمودند: خداوند مرا مبعوث نکرده تا به کسانی که با من پیمان مذهبی دارند و یا به غیر آنها ستم روا دارم.
بامداد روز بعد هنگامی که آفتاب برآمد، یهودی لب گشود و پس از گفتن: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلّاَ اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُهُ، عرض کرد: نیمی از اموالم را در راه خدا دادم! سپس گفت: به خدا این کاری که نسبت به شما روا داشتم (نه از روی جسارت بلکه) به این جهت بود که خواستم ببینم آیا اوصاف جناب شما با آنچه در تورات بیان شده، مطابقت دارد؟
آنگاه مطلب تورات را چنین بیان نمود:
محمد بن عبد اللَّه در مکه متولد میشود و به مدینه هجرت مینماید.
درشت خو و بد اخلاق نیست، با صدای بلند سخن نمیگوید، بد زبان و ناسزاگو نمیباشد.
در پایان عرض کرد: اینک به یگانگی خدا و پیامبری شما گواهی میدهم و تمام ثروتم را در اختیار شما میگذارم تا هر چه خداوند دستور داده در باره آن عمل نمایید. وی ثروتی فراوان داشت.»(1)
بلی این قطرهای از دریای بیکران اخلاق نبوی و گوشهای از زوایای بیشمار خُلق عظیمی است که قرآن بدان اشاره فرموده و دوست و دشمن را در برابر عظمت و بزرگی شگفتانگیز آن به زانو درآورده است. بیتردید یکی از عوامل مهم گسترش دین اسلام و نفوذ آن در دلهای سخت شهروندان سرزمین حجاز همین اخلاق معجزآسای آن رسول رحمت صلی الله علیه وآله بوده است. اخلاق نیکی که دلهای هدایت یافتگان مکتب علوی را با ندای بلند به پیروی از راه و روش آن سرور عظیمالشأن - که در خاندان معصوم آن بزرگوار تبلور یافته است - فرا میخوانَد تا بار دیگر ضمن احیای این صفت متعالی، حکومت بر دلها را در دوران بیگانگی از ارزشها در معرض دید جهانیان قرار دهند.
ناگفته نماند همچنان که قرآن بدان اشاره فرموده، (2)خشونت دشمنان لجوج و زورگویی ستمگران بیانصاف را نباید، بلکه نمیتوان با نرمی و ملاطفت معالجه نمود. نرمش و انعطاف در برابر رفتار ضد انسانی آنان، عامل تشدید خشونت و ستم بیشتر و چراغ سبزی برای ادامه روش دور از عقل و دین و انصاف آنان است. حفظ حقوق دیگران و حراست از ارکان سازندگی و اصول تربیت نیز ایجاب میکند که برای خوش خلقی و مدارا کردن با کسانی که به اصول همزیستی و حق
و انصاف پایبند نیستند، خط قرمزی وجود داشته باشد تا اصرار بر این صفت متعالی هیچگاه زمینهساز تخریب سایر ارزشها نگردد.
برای خوشخلقی و اخلاق نیک علاوه بر آنچه تا کنون بدان اشاره کردهایم، آثار فراوان دیگری در احادیث بیان گردیده که افزایش عمران و آبادی، طول عمر، زیاد شدن محبت و دوستی، از بین رفتن آثار گناهان، تخفیف در حساب، و ورود به بهشت از آن جمله است. در برخی از روایات نیز خوش خلقی هم طراز عبادتهای شبانهروزی شمرده شده است.
زندگی عرصه مجموعه بیشماری از پیروزیها و ناکامیها، موفقیتها و محرومیتها، شادکامیها و ناملایمات و خوشیها و ناخوشیهاست. روزی چون دشمنی نابکار و زمانی به ظاهر موافق مراد؛ لختی همراه با توفیق و مساعدت و ساعتی با خسران و ناملایمت. و در این معرکه عظیم و میدان پهناور برای پیشبرد مقاصد کوچک و بزرگ و دستیابی به هر هدف خرد و کلانِ معنوی و مادی، آنچه که هرگز از آن گریزی نیست بردباری و شکیبایی در برابر دشواریها، سختیها، موانع و ناملایماتی است که خصوصاً با مسیر کمال و سازندگی عجین، و با راه خودسازی و عبودیت آمیخته شده است.
هیچ تلاشگری به مراد معنوی یا مادی خود نائل نمیگردد جز آنکه سختیهای مسیر مورد نظر خویش را با حلم و استقامت پشت سر گذارد و هیچ انسان مجاهدی راه دشوار و پرفراز و نشیب مجاهده و بندگی را نمیپیماید مگر آنکه خود را برای مبارزه و مقاومت در صحنههای پر فشار زندگی با متانت و بردباری مهیا ساخته و مقابله با مشکلات و ستیز با ناملایمات را تجربه نماید.
حلم و بردباری عبارت است از: حوصله به خرج دادن، دقّت، تأمل، پابر جایی و متانت در کارهاست.(1)
عالم بزرگوار مرحوم نراقی فرموده است:
1) 209. اَلْحِلْمُ: اَلْأَناةُ وَ التثَبُّت فِی الْاُمُورِ» نهایه ابن اثیر، ج 1، ص 434
«حلم عبارت است از اطمینان نفس به طوری که خشم به آسانی انسان را تحریک نکند و سختیها به سرعت او را مضطرب نگرداند.»(1)
انسان بردبار به سبب اعتماد به نفس و اطمینان خاطر همواره و در همه حال، ملایمت، متانت و بزرگواری را زینتبخش رفتار و گفتار خود قرار داده، به هنگام بروز حوادث ناگوار، بر احساسات خویش مسلّط است و هیچ گاه بیتابی و جزع از خود نشان نمیدهد. به واسطه روح بزرگ و سعه صدر، جز در کار خیر شتاب نمیکند. در کیفر مجرمان صرفاً اجرای حق را در نظر گرفته، دچار شتاب زدگی نمیگردد. در برابر رفتار جاهلانه افراد نادان، خویشتندار است و ضمن پرهیز از تندی، پرخاش، ناسزاگویی، دشنام و هر نوع عکس العمل ناپسند، هیچ گاه حرکات مضطربانه و تشویش آمیز از او سر نمیزند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ صَبَرَ عَلی ما وَرَدَ عَلَیهِ فَهُوَ الْحَلِیمُ.»(2)
«کسیکه بر واردات (و ناملایماتی) که بر او وارد میشود شکیبایی نماید، حلیم و بردبار است.»
امام حسین علیه السلام در پاسخ به پدر بزرگوار خود در باره حلم فرمودهاند:
«کَظْمُ الْغَیظِ وَ مُلْکُ النَّفْسِ»(3)
«فرو بردن خشم و خویشتن داری است.»
انسان گاهی حلم میورزد تا از برافروخته شدن شرارههای غضب پیشگیری نماید و گاهی خود را به سختی به بردباری وا میدارد و با تحلّم میکوشد تا
شعلههای برافروخته شده خشم را فرو نشاند. این هر دو، بخشی از خویشتن داری و از مهمترین مصادیق حلم به شمار میرود. به همین جهت، آن بزرگوار در مقام بیان تعریف حلم، ضمن بیان مفهوم حقیقی آن که ضبط نفس و خویشتن داری است، از حسّاسترین مصداق آن نیز یاد کردهاند تا کسانی که در مقام اصلاح خویشاند، هیچ گاه از کظم غیظ غفلت نورزند و حتی با تحلّم نیز در صدد تقویت ریشههای بردباری برآمده، بکوشند تا با احیای این صفت متعالی در خود، خویشتن را از هر گونه خشم بی مورد باز دارند.(1)
بردباری از برجستهترین صفات متعالی است که اهمیت، آثار و نقش فوق العاده آن در رشد انسانی و کمال معنوی در قرآن و روایات مورد توجه قرار گرفته است. خداوند خود را بارها حلیم خوانده و از حضرت ابراهیم علیه السلام نیز با همین صفت یاد کرده است.(2)
« إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحِلیمٌ أَوّاهٌ مُنِیبٌ. » (3)
«به راستی که ابراهیم بردبار و دلسوز و بازگشت کننده (به سوی خدا)
1) 213. البته حلم از کظم غیظ اعم میباشد، زیرا حلم ضبط و خودداری نفس است از آنچه بر او وارد میشود گرچه غضب نکند، ولی کظم غیظ غالباً پس از خشم صورت میگیرد. از سوی دیگر حلم پیش از غضب و برای جلوگیری از آن است، لیکن کظم غیظ پس از وقوع غضب برای فرونشاندن آن میباشد. و بالاخره کظم غیظ غالباً تحلّم است که انسان به سختی خود را به بردباری وادار میسازد.
2) 214. واژه حلیم پانزده مرتبه در قرآن تکرار شده که جز چهار مورد، همه در وصف ذات پروردگار متعال آمده است. از چهار مورد نیز دوبار در توصیف حضرت ابراهیم، یک بار در باره فرزندش و یک بار در مورد حضرت شعیب به کار رفته است.
3) 215. سوره هود، آیه 75، و نظیر آن سوره توبه، آیه 114.
بود.»
در توصیف بندگان خاص خود نیز ضمن شمارش دوازده صفت ارزشمند برای آنها، سلام بزرگوارانه آنان را - در پاسخ سخنان زشت و بی مورد افراد نادان - که نشانگر بیاعتنایی توأم با بزرگواری ایشان است یادآور گشته، میفرماید:
« ... وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً. » (1)
«و هنگامی که افراد نادان، آنان را (با سخنان نابخردانه) مخاطب سازند به آنها سلام میگویند.»
امام رضا علیه السلام در مقام بیان اهمیت و نقش بردباری در جهت نیل به مقام عبودیت فرمودهاند:
«لا یکُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتی یکُونَ حَلِیماً.»
«انسان به مقام بندگی نمیرسد تا آنکه بردبار باشد.»
آنگاه انگشت روی حساسترین رکن حلم یعنی کنترل زبان نهاده، نقش مستقیم آن در تحقیق مقام شامخ عبودیت را با بیان روش عبادت کنندگان بنیاسرائیل، این چنین یادآور میکند:
«هنگامی که کسی در میان بنی اسرائیل خود را به عبادت وا میداشت، او را عابد نمیشمردند جز آنکه پیش از آن ده سال خاموشی میگزید.»(2)
بلی، مقام بندگی و عبودیت حقیقی از یک سو در گرو بردباری و حلم ورزی است که جز در پرتو آن محقق نمیگردد، از سوی دیگر به طور کامل به خاموشی و سکوت - که خود لازمه حلم و از ارکان آن محسوب میشود - وابسته است
و نیل به آن تنها در سایه کنترل زبان - از هر گونه کلام بیمورد و گفتار ناشایست از قبیل فاش کردن راز، آزار و اذیت بندگان خدا، تهمت، دروغ، بد زبانی، دشنام و غیره که گاهی عبادتهای چندین ساله را تباه میسازد - امکانپذیر خواهد بود. کسی که بردبار نباشد، بسا با یک خشم بیجا و یک کلام بی مورد حیثیت و آبروی مؤمنی را در معرض مخاطره قرار داده و یا زمینه ساز ریختن خون ناحقی گردد.
برخورد کریمانه پیشوایان مکتب و بزرگان دین با خطاکاران، زیر دستان و اطرافیان خود سرشار از حلم و بردباری و آنچنان شگفت انگیز است که هر انسانی را به تعجب و تحسین بر میانگیزد.
امام صادق علیه السلام خادم خود را در پی کاری فرستادند. او دیر کرد. امام به دنبالش روان شده، وی را خوابیده مشاهده کردند. (با کمال بردباری) بالای سرش نشسته، او را باد زدند تا بیدار شد! در این هنگام (به آرامی) به او فرمودند:
«فلانی! به خدا چنین حقّی نداری که شب و روز را بخوابی، شب برای تو و روزت از آن ماست.»(1)
امام رضا علیه السلام به یکی از اهالی قم فرمودهاند:
«إِتقُوا اللَّهَ وَ عَلَیکُمْ بِالصَّمْت وَ الصَّبْرِ وَ الْحِلْمِ، فَإِنَّهُ لا یکُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتی یکُونَ حَلِیماً.»(2)
«تقوای الهی پیشه سازید و به سکوت و شکیبایی و بردباری ملتزم باشید، زیرا انسان به مقام عبودیت نمیرسد تا آنکه بردبار باشد.»
همچنین فرمودهاند:
«لا یکُونُ عاقِلاً حَتی یکُونَ حَلِیماً.»(3)
«آدمی عاقل و خردمند نیست تا آنکه بردبار باشد.»
آری، صفات متعالی و مقامات بلند انسانی تنها در پرتو حلم و بردباری به دست میآید.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اِبْتغُوا الرِّفْعَةَ عِنْدَ اللَّهِ، قالُوا: وَ ما هِی یا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ: تصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ تعْطِی مَنْ حَرَمَکَ وَ تحْلُمُ عَمَّنْ جَهِلَ عَلَیکَ.»(1)
«مقام عالی و مرتبه بلند نزد خداوند را طلب نمایید؛ یاران پرسیدند: یا رسول اللَّه! آن (مرتبه عالی و وسیله نیل به آن) چیست؟ پاسخ دادند: با کسی که با تو قطع ارتباط کرده پیوند کن و به آنکه تو را محروم ساخته عطا کن و با کسی که نسبت به تو به نادانی رفتار کرده بردبار باش.»
حضرت علی علیه السلام آموزگار حلم و بردباری میفرمایند:
«لا فَضِیلَةَ کَالْحِلْمِ.» (2)
«هیچ فضیلتی بسان بردباری نیست.»
«لا عِزَّ أَرْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ»(3)
«هیچ عزّتی برتر از حلم و بردباری نمیباشد.»
«لا شَرَفَ أَعْلی مِنَ الْحِلْمِ»(4)
«هیچ شرافتی برتر و والاتر از بردباری نیست.»
«اَلْحِلْمُ نِظامُ أَمْرِ الْمُؤمِنِ»(5)
«بردباری شالوده و سامان بخش امور شخص با ایمان است.»
«إِذا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْداً زَینَهُ بِالسَّکِینَةِ وَ الْحِلْمِ»(1)
«هرگاه خدا بندهای را دوست بدارد او را به وقار و بردباری زینت میبخشد.»
شخصی بادیه نشین از طایفه بنی سلیم در بیابان سوسماری را شکار کرده، آن را در آستین خود پنهان نمود و به مدینه آمد. هنگامی که به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شرفیاب شد فریاد زد:
یا محمّد! یا محمّد! آن بزرگوار طبق اخلاق شریفشان او را پاسخ دادند. مرد عرب به آن جناب جسارت کرده و نسبت سحر و دروغ داد و حضرتش را به کشتن تهدید نمود. یکی از حاضران برخاست تا او را ادب نماید. رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمودند: بنشین!
«فَقَدْ کادَ الْحَلِیمُ أَنْ یکُونَ نَبِیاً.»
«نزدیک است که بردبار پیامبر باشد...»(2)
بلی، شرافت حلم تا آن اندازه است که آدمی در پرتو آن تا سر حدّ پیامبری پَر میکشد. و این جز در سایه پیوند مبارک حلم با علم میسّر نمیگردد، بلکه علم بدون حلم ثمر بخش نخواهد بود همچنانکه حلم بدون دانش بسا آدمی را به ورطه بیتفاوتی نسبت به تکالیف شرعی و انسانی نزدیک میگرداند، و گویا به همین جهت است که غالباً علم و حلم در کنار هم مورد ستایش قرار گرفته است.
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که آن حضرت فرمودند:
«وَ الَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ ما جُمِعَ شَیءٌ إِلی شَیءٍ أَفْضَلَ مِنْ حِلْمٍ إِلی
عِلْمٍ.»(1)
«سوگند به آنکه جانم به دست اوست، چیزی به چیزی مقرون نگشته که برتر از پیوند بردباری با علم باشد.»
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«لَنْ یثْمِرَ الْعِلْمُ حَتی یقارِنَهُ الْحِلْمُ.»(2)
«علم و دانش هرگز ثمربخش نخواهد بود تا آنگاه که بردباری به آن مقرون گردد.»
«لا عِلْمَ لِمَنْ لا حِلْمَ لَهُ.»(3)
«کسی که بردبار نیست از علم و دانش بیبهره است.»
بلی، آن کسی که به زیور حلم مزین نگشته، از علم نیز برخوردار نیست، گرچه انبوهی از معلومات نیز در کیسه مغز خود انباشته باشد.
به همین جهت عالمان، دانشمندان و بزرگان دین که مسئولیت خطیر ارشاد مردم را بر دوش دارند بیش از دیگران نیازمند زیور حلم و شایسته صفت نیکِ بردباریاند.
در شرح حال مالک اشتر یار فداکار امیرمؤمنان علیه السلام نوشتهاند: روزی از بازار کوفه میگذشت، مردی که در مغازهاش نشسته بود برای خنداندن دوستان خود مشتی زباله به جانب او افکند. آن بزرگوار بدون آنکه به سوی آنان بنگرد به راه خود ادامه داد. هنگامی که اندکی دور گردید، یکی از آنان یادآور شد که شخص عابر همان مالک اشتر فرمانده بزرگ امیر مؤمنان علیه السلام است.
شخصی که آن جسارت را انجام داده بود ترسان و لرزان برای عذرخواهی
به جستجوی مالک شتافت و او را در حال نماز در مسجد یافت. پس از نماز سلام کرده، بر قدمهای مبارکش افتاد و در حالی که او را میبوسید از جسارت خویش پوزش خواست. مالک فرمود: به خدا سوگند به مسجد نیامدم مگر برای آنکه برای تو استغفار نمایم!(1)
البته بردباری نیز مانند سایر خلقهای نیک به سادگی حاصل نمیگردد. هرگز نباید پنداشت دسترسی به این صفت متعالی با یک تصمیم ناگهانی میسّر میگردد. تمرین فشرده، مجاهده دائمی و وادار ساختن خود به حلم و بردباری علی رغم بی حوصلهگی و شتاب زدگی طبیعی، به تدریج زمینه را برای متصف شدن به این خصلت بزرگوارانه فراهم میسازد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً.»(2)
«بردباری برای کمک (و یاری تو) کافی است.»
و نیز فرمودهاند:
«إِذا لَمْ تکُنْ حَلِیماً فَتحَلَّمْ.»(3)
«اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار ساز.»
حضرت علی علیه السلام نیز فرمودهاند:
«إِنْ لَمْ تکُنْ حَلِیماً فَتحَلَّمْ، فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلّا أَوْشَکَ أَنْ یکُونَ مِنْهُمْ.»(4)
«اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار ساز، زیرا کسی به قومی شبیه نمیگردد جز آنکه به زودی از آنان خواهد شد.»
هم آن بزرگوار میفرمایند:
«مَنْ تحَلَّمَ حَلُمَ.»(1)
«هر که خود را به بردباری وادار سازد بردبار میشود.»
«مَنْ لَمْ یتحَلَّمْ لَمْ یحْلُمْ.»(2)
«کسی که خود را به بردباری وادار نکند بردبار نمیگردد.»
اظهار حلم و تحصیل بردباری بر نفس به مثابه تمرین دشواری است که آدمی را در نهایت، به بردباری حقیقی نائل میگرداند. نفس عجول که تحمل دقت در کارها و حوصله به خرج دادن در امور را ندارد جز از طریق وادار ساختن خود به بردباری، هیچ گاه به این منزلت گرانقدر دسترسی پیدا نمیکند.
علاوه بر آن در مواردی که مصلحت اقتضا میکند خصوصاً در مورد اطفال لازم است انسان خود را به تغافل زده، چنین وانمود کند که از برخی امور آگاهی ندارد و از این طریق برخی از تخلّفات آنان را نادیده انگارد. کودکی که اولین بار مرتکب کار نادرستی میشود، برخورد تند و عجولانه با وی نه تنها کمکی به اصلاح او نمیکند بلکه او را در عمل ناروایش جرئت میبخشد. در چنین مواردی مربّی آگاه به اقتضای مصلحت تربیت کودک، خود را بیاطلاع جلوه میدهد تا هم شخصیت وی را در هم نشکند و هم او را در کار نادرستش جری و جسور نگرداند.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اِحْتمِلْ ما یمُرُّ عَلَیکَ، فِإِنَّ الْإحْتمالَ سَترُ الْعُیوبِ، وَ إِنَّ الْعاقِلَ نِصْفُهُ
اِحْتمالٌ وَ نِصْفُهُ تغافُلٌ.»(1)
«آنچه را که بر تو میگذرد تحمّل کن، زیرا تحمّل و بردباری، پوشیدن عیبهاست. به راستی نیمی از انسان عاقل، تحمّل و بردباری، و نیم دیگرش تغافل و نادیده گرفتن است.»
همچنین میفرمایند:
«لا حِلْمَ کَالتغافُلِ.»(2)
«هیچ بردباری و حلمی همانند تغاقل نیست.»
ای برادر! به خُلق پاک پیامبر رحمت، به روح بلند رسول خدا، و به دریای مهر آن عظیم بیبدیل بیندیش و نگاه لطف و نظر شفقتآمیز آن عزیز را - در برخورد با نادانیها، بیمهریها و نادرستیهای اصحاب و حتی دشمنان خود - نصب العین خویش قرار ده و آنگاه که از کردار غیر منصفانه معاشران و گفتار نا آگاهانه اطرافیان خود سخت میرنجی، بزرگوارانه آن را نادیده اِنگار و لا اقل برای سلامتی و راحتی خویشتن هم که شده، از آنها درگذر و فراموشش کن، و از این طریق از شعلهور شدن بیش از پیش خشم و نفرت و دشمنی و کینهورزی در حدّ توان خود پیشگیری نما که این کمترین گامی است که به پیروی از رفتار کریمانه موالیان خویش بر میداری.
کسی که از خرمنِ این مهم توشهای بر نداشته، طبعاً به واسطه روحیه ضعیف و ظرفیت اندک، هنگام روبرو شدن با یک حادثه ناملایم کوچک یا مثلاً یک برخورد توهین آمیز از دیگران به شدّت رنجیده و بی اندازه بیتاب و ناراحت میشود، و در اثر دارا نبودن شرح صدر و حوصله کافی، توجه خود را بیش از حدّ به آن
معطوف داشته، با یادآوری مکرّر و تلقین آن به خود، قضیه را بزرگتر از آنچه هست به خاطر میسپارد و همین امر نیز عامل افزایش روزافزون ناراحتی وی گشته، باعث میشود که پیوسته در رنج و عذاب روحی به سر برد.
در مقابل، آنان که به پیروی از پیشوایانِ خلقهای کریمانه، به زینت حلم و زیورِ گذشت و بزرگواری مزین گشتهاند، نظر به دارا بودن ظرفیت ژرف و قدرت سرشار روحی، در برابر پیشآمدهای ناگوار استوار میمانند و ضمن تلاش همه جانبه برای رفع عوامل بازدارنده، میکوشند تا با نادیده گرفتن مشکلات، و نیز در مواردی که مصلحت اقتضا میکند با تغاقل و چشمپوشی از خطای دیگران، از شدّت فشار و درد و رنج ناشی از آن بکاهند.
رفتار ملاطفت آمیز و گفتار ظریف و دلنشین برخی از نیکان در برخورد با مشکلات گاهی آنچنان جذاب و تا اندازهای اثر بخش است که دوست و دشمن را به تحسین وامیدارد.
ابوالفرج که خود از دشمنان اهل بیت علیهم السلام است روایت کرده:
هنگامی که بدن شریف امام حسن علیه السلام را به سمت بقیع میبردند، مروان حکم (که او نیز از دشمنان سرسخت و شناخته شده خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله بود) تابوت مبارک امام مجتبی علیه السلام را بر دوش نهاده و آن حضرت را مشایعت میکرد. امام حسین علیه السلام به او فرمودند: آیا جنازه امام حسن علیه السلام را حمل میکنی در حالی که سوگند به خدا پیوسته در حال حیاتش دل او را پر از خون نمودی و همواره جرعههای خشم به او خوراندی! مروان گفت: من این کارها را با کسی انجام میدادم که حلم و بردباریش با کوهها برابری میکرد!.(1)
1) 239. منتهی الآمال، ج 1، ص 235
همچنین نوشتهاند:
مردی به دیدار دوست حکیمش رفته بود. حکیم ظرف غذایی در برابر او نهاد. همسر حکیم که زنی بد خلق بود ظرف غذا را برداشته، با فحش و ناسزا به حکیم، از مهمان پذیرایی کرد. میهمان بیچاره با دلی پر درد و سینهای سرشار از خشم خانه را ترک نمود. حکیم در پی او روان شده، وی را دلداری داد و فرمود: دوست من! در خاطر داری که روزی در منزل تو در حضور من جوجهای سر رسید و ظرف غذا را واژگون ساخت و هیچ یک از ما از این کار جوجه غضبناک نگشتیم؟ وی پاسخ مثبت داد. حکیم گفت: اینک این زن را همچون آن جوجه فرض کن!
حکیم (با این تحلیل حکمت آمیز علاوه بر آنکه خویشتن را از اقدام تند و ناپسند بازداشت) ناراحتی دوست خود را بر طرف ساخته و خشم او را فرو نشاند.
و چه راست گفت حکیم: بردباری داروی هر دردی است.(1)
1) 240. المحجة البیضاء، ج 5، ص 314
انسان به اقتضای سیطره جویی و برتری خواهی همواره میکوشد ضمن کسب قدرت بیشتر در عرصههای گوناگون، گوی سبقت را خصوصاً در امور مادی از دیگران ربوده، سلطه و برتری خود را بر سایرین تحکیم بخشد.
از سوی دیگر حسّ خود بزرگ بینی و تکبّر نیز بر آتش خرمن این غریزه طبیعی دامن زده، علاوه بر ممانعت از حرکت در مسیر کمال و واقع بینی، آدمی را از اعتراف به وجود امتیازات معاشران و رعایت حقوق دیگران باز میدارد.
تواضع و فروتنی از شریفترین صفات پسندیده و مکارم اخلاق، و راهکاری مناسب برای کنترل حسّ تکبّر و خود بزرگ بینی، تعدیل غرایزِ سیطرهجویی و برتریخواهی، و پیشگیری از پیآمدهای شوم این پدیدههای نارواست.
فروتنی نوعی شکسته نفسی است که آدمی را از خود بزرگ بینی باز داشته، مانع میشود که خود را از دیگران بالاتر بداند. روشن است که این شکسته نفسی به یک حرکت درونی خلاصه نگشته، به تناسب موارد، خود و آثار آن در گفتار و کردار آدمی نیز پدیدار میگردد.
تواضع و فروتنی به اعتبار موارد، از مراتب متفاوتی برخوردار است.
هنگامی که انسان استعدادها، نیازمندیها و حالات معنوی و مادی خود را در برابر خالق یکتا و آفریدگار بیهمتای خویش مورد ارزیابی قرار می دهد، به هر نسبت به نیازهای بیشمار، حقارت و ذلّت، جهل و بیچارگی و ضعف و ناتوانی خود واقف میگردد، از عزّت و رفعت، کبریایی و توانایی، و بینیازی
و بندهپروری خدای جهان آفرین که او و عالم پیرامون وی را به قدرت بیانتهای خود خلق فرموده آگاهی مییابد.
این آگاهی که نوعاً با اذعان و اعتراف همراه است، ترکیبی از خضوع، خشوع، محبت، بیم، امید، تسلیم و انقیاد در نهان و آشکار نسبت به پروردگار متعال در انسان پدید میآورد که در آن حال، برای خود کمترین حقّی بر پروردگار قائل نبوده، نعمتهای حضرتش را بزرگ میشمارد و در برابر آنچه برایش خواسته و پیشآورده، گرچه مخالف میل او باشد راضی و تسلیم میشود.
اعتراف به نیاز خود و اذعان به بینیازی پروردگار و تسلیم و رضا در برابر خداوند متعال چنانچه حقیقتاً از روی معرفت و همراه با اخلاص باشد به این حدّ پایان نمییابد؛ هر اندازه انسان خدا را به بزرگی و کبریایی شناخته و در پیشگاه با عظمتش خضوع مینماید، به همان نسبت، نمایندگان او از پیامبران، امامان و مقربان درگاهش را نیز بزرگ شمرده، در راستای فرمان الهی از آنان اطاعت میکند. دستورات آنها را که در واقع دستورات خداوند است به جان خریده و در برابر آنان خاضع و متواضع میگردد.
مَثَل مؤمن مثل ملک مقرّب، حرمتش برتر از خانه خدا و مقامش گرامیتر از ملائکه مقرب پروردگار است. حقیقت وجودش شعاعی از نور خدا و نادیده گرفتن حقّش ردّ بر خداست. تواضع در برابر او به منزله فروتنی در برابر اولیای خدا و شعبهای از آن است. کسی که در برابر خدا و اولیای او فروتنی میکند طبعاً از خضوع نسبت به مؤمن دریغ نمیورزد.
در روایات بر تواضع نسبت به مؤمنین تأکید فراوان شده، به همین جهت از
واژه تواضع نوعاً همین قسم متبادر میشود.
فروتنی در برابر حقیقت و تواضع در برابر آنچه حق است، نخستین گام در مسیر احیای ایمان و روح حقخواهی، و ریشه و اساس پشت پا زدن به کفر و نفاق و تکبر و ناحق طلبی است. کسی که به خدا ایمان دارد، نسبت به حق و حقیقت متواضع است، گرچه این تواضع به زیان او باشد. همچنان که کافر به اقتضای رویکرد نادرست خویش هنگامی که با حق روبرو میشود، تکبّر کرده و آن را انکار مینماید.
بلی، این قسم از تواضع از یک دیدگاه، رکن ایمان و زیربنای حرکت به طرف کمال محسوب میشود. هر بار که مؤمن در برابر حق تواضع میکند گامی به حقیقت ایمان نزدیکتر شده، درجهای بر نردبان کمال بالاتر میرود. و هر بار که کافر تکبّر کرده و مغرورانه به حق پشت پا میزند به همان اندازه از حق دور گردیده، پلهای در ورطه سقوط تنزّل مییابد.
خداوند متعال میفرماید:
« وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتبَعَکَ مِنَ الْمُؤمِنِینَ » (1)
«بال فروتنی خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی کردهاند فرو گستر»
بر اساس این دستور کنائی زیبا که سرشار از رحمت، رأفت و عطوفت است، پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه وآله مأموریت یافتهاند تا همانند پرندگان - که جوجههای خود را برای مصونیت از پراکندگی و حراست از حوادث ناگوار از
1) 241. سوره شعراء، آیه 215 ؛ نظیر آن، سوره حجر، آیه 88
روی محبت زیر بال و پر خود فرو میگیرند - بالهای تواضع و فروتنی را برای پیروان راستین خود گسترانده و آنان را با کمال محبت در آغوش مهر و ملاطفت خویش قرار دهند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«کَمالُ الْعَقْلِ فِی ثَلاثَةٍ: اَلتواضُعِ لِلَّهِ وَ حُسْنِ الْیقِینِ وَ الصَّمْت إِلّا مِنْ خَیرٍ.»(1)
«کمال عقل در سه چیز است: فروتنی در برابر خداوند، زیبائی و نیکویی یقین، سکوت نمودن به جز در امر خیر ونیک.»
همچنین آن بزرگوار فرمودهاند:
«خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی فرستاد که ای موسی! آیا میدانی چرا از میان خلق خود تنها تو را برای سخن گفتن با خود برگزیدم؟ عرض کرد: پروردگارا! برای چه بود؟ خدای متعال فرمود: ای موسی! من بندگانم را برانداز کردم، در میان آنها کسی را در برابر خود متواضعتر از تو ندیدم. ای موسی! (از نشانههای فروتنی تو آن است که) هنگام نماز چهره خویش را روی خاک مینهی.»(2)
از وصیتهای امیر مؤمنان علیه السلام در بستر شهادت است که فرمودند:
«عَلَیکَ بِالتواضُعِ فَإِنَّهُ مِنْ أَعْظَمِ الْعِبادَةِ.»(3)
«بر تو باد به فروتنی، که آن از بزرگترین عبادتها است.»
همچنین آن بزرگوار میفرمایند:
«بِکَثْرَةِ التواضُعِ یسْتدَلُّ عَلی تکامُلِ الشَّرَفِ.»(1)
«فروتنی زیاد بر کامل شدن شرف و بزرگواری دلالت دارد.»
«مَنْ تواضَعَ عَظَّمَهُ اللَّهُ سَبْحانَهُ وَ رَفَعَهُ.»(2)
«هر که فروتنی کند خداوند سبحان او را بزرگ کرده، مقامش را رفعت بخشد.»
شرافت انسانی و عزّت و سربلندی آدمی بر پایه تواضع و فروتنی استوار گردیده است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلتواضُعُ أَصْلُ کُلِّ شَرَفٍ نَفِیسٍ وَ مَرْتبَةٍ رَفِیعَةٍ... وَ التواضُعُ ما یکُونُ لِلَّهِ وَ فِی اللَّهِ وَ ما سِواهُ مَکْرٌ... وَ أَصْلُ التواضُعِ مِنْ جَلالِ اللَّهِ وَ هَیبَتهِ وَ عَظَمَتهِ وَ لَیسَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ عِبادَةٌ یرْضاها وَ یقْبَلُها إِلّا وَ بابُهَا التواضُعُ...»(3)
«فروتنی اساس هر بزرگواری گرانقدر و مقامی بس رفیع است. و (البته) تواضع آن است که برای خدا و در راه او باشد. و آنچه جز این است نیرنگ است. (زیرا) تواضع ریشه در بزرگی، هیبت و عظمت خدا دارد. و هیچ عبادتی نیست که موجب رضای خدا و مقبول درگاه او باشد مگر آنکه طریق آن فروتنی است.»
محدث نوری رضوان اللَّه علیه مینویسد:
«یکی از شیعیان که در مسیر زیارت مرقد مطهر امیر مؤمنان علیه السلام در
ناحیه رماحیه از سوی شخصی گمرکچی به سختی مورد اهانت و آزار قرار میگیرد، به وی میگوید: به نجف اشرف میروم و از تو به آن حضرت شکایت میکنم. گمرکچی با جسارت کامل او را از خود رانده و میگوید: آنچه از دستت بر میآید انجام ده که مرا از هیچ کس ترسی نیست.
وی با دل شکسته و خاطری آزرده به نجف رفته و عرض میکند: یا امیرالمؤمنین! انتقام مرا از آن عشّار بگیرید. شب در عالم رؤیا شخص جلیل و بزرگواری را که صورتش چون ماه شب چهارده میدرخشید سوار بر اسب دید. پرسید: آقا شما کیستید؟ فرمودند: علی بن ابیطالب هستم. از فلان عشّار شکایت داری؟ عرض میکند: یا مولای! او به جهت دوستی من به شما مرا سخت آزرده است. از شما میخواهم انتقام مرا از او بگیرید.
حضرت میفرمایند: برای خاطر من از او درگذر!
این جریان تا سه شب تکرار میشود و هر بار که شخص نامبرده از آن حضرت تقاضای انتقام میکند با پیشنهاد بخشش آن بزرگوار روبرو میگردد. تا اینکه حضرتش میفرمایند: آن عشّار کار خیری انجام داده، میخواهم آن را تلافی کنم. سؤال میکند: او کیست و کار خیرش چیست؟ حضرت نام او و نام پدر و جدش را یادآور شده و میفرمایند: روزی با لشکر خود از سماوه به سمت بغداد میرفت، چشمش به گنبد من افتاد و از اسب پیاده شده و تواضع کرد و تا جایی که گنبد مرا میدید در میان لشکر خود با پای پیاده حرکت نمود. از این جهت بر ما حقی پیدا کرد. او را عفو کن تا روز رستاخیز پاداش آن را ضامن شوم.
شخص نامبرده پس از مراجعت از نجف نزد عشّار رفته و میگوید: امام علیه السلام تو را بخاطر تواضعی که کرده بودی عفو فرمود. سپس جریان خواب را برای او بازگو میکند. وی پس از تأمل و یقین به صدق رؤیا، دست و صورت او را میبوسد و میگوید: به خدا سوگند آن حضرت راست فرمودهاند. سپس از کارهای گذشته خود توبه میکند.»(1)
اولیای الهی و پیشوایان دین که خود آموزگار تواضع و فروتنیاند در حدّ اعلا از این خوی نیک بهرهمند بوده، بیش از سایر مردم به آن اهتمام میورزیدند. به همین جهت از فروتنی نسبت به نیازمندان، تهی دستان و طبقات محروم جامعه خصوصاً کسانی که به جهت فقدان برخی از فضیلتهای انسانی یا امتیازات جسمانی مورد بیمهری مردم قرار میگرفتند، دریغ نکرده، با عنایت بیش از حدّ معمول عملاً در صدد احیای این کریمه بر میآمدند.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به مردی روستایی و زشت چهره گذر نمودند، پس از سلام، در کنارش نشستند و پس از آنکه مدتی با او گفتگو کردند، برای برآوردن خواستهها و حوائجش اعلان آمادگی نمودند. برخی عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! آیا با چنین شخصی مینشینید و از حوائجش سؤال میکنید؟ فرمودند:
«عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ وَ أَخٌ فِی کِتابِ اللَّهِ وَ جارٌ فِی بِلادِ اللَّهِ یجْمَعُنا وَ إِیاهُ خَیرُ الْآباءِ آدَمُ علیه السلام وَ أَفْضَلُ الْأدْیانِ الْإسْلامُ وَ لَعَلَّ الدَّهْرَ یرُدُّ مِنْ حاجاتنا إِلَیهِ...»(2)
«بندهای از بندگان خدا، برادری به حکم قرآن، و همسایهای با ما در سرزمین خداست که آدم علیه السلام بهترین پدران و اسلام برترین دینها، ما و او را با هم مرتبط ساخته است و بسا روزگار، روزی ما را نیازمند او سازد.»
مردی از اهل بلخ گوید: در سفری که امام رضا علیه السلام به خراسان تشریف میبردند با ایشان بودم. روزی آن حضرت تمام خدمتکاران و غلامان سیاه و سفید را برای صرف غذا در کنار سفره خود جمع نمودند. عرض کردم: بهتر بود برای غلامان و خدمتکاران سفرهای جداگانه میگستردند. فرمودند:
«ساکت باش! پروردگارِ همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است، پاداش و کیفر هر کس نیز به اعمال او وابسته است.» (1)
حضرت علی علیه السلام در سفری به شام میرفتند، هنگامی که آن بزرگوار به شهر انبار وارد شدند، جمع زیادی از کد خدایان و بزرگان به عنوان تعظیم و احترام از اسبها پیاده شده، به طور دسته جمعی پیشاپیش حضرتش میدویدند. آن حضرت (که گویا از این کار شگفت انگیز تعجب کرده بودند) سبب آن را جویا شدند. عرض کردند: این روش ماست که برای تکریم فرمانروایان خود انجام میدهیم! آن بزرگوار فرمودند:
«به خدا سوگند، زمامداران شما از این رفتار سودی نمیبرند ولی شما با این کار خویشتن را در دنیا دچار رنج و مشقت، و در آخرت گرفتار بدبختی و سیه روزی میسازید. چه فراوان است زیان رنجی که در پی آن کیفر باشد و چه پر سود است آن آزادی و آسودگی که ایمنی از
1) 250. بحارالأنوار، ج 49، ص 101، ح 18
عذاب و آتش را به همراه داشته باشد.»(1)
پیامبر گرامی و پیشوایان معصوم علیهم السلام ضمن آنکه به زراعت و کشاورزی و مسئولیتهای خارج از منزل و کارهای شخصی خود میپرداختند، با اهل خانه همکاری کرده، از یاری کردن آنان در کارهای خانه مانند جاروب کردن و غیر آن دریغ نمیورزیدند. نیازمندیهای زندگی را شخصاً از بازار به منزل میآوردند. با تهی دستان به راحتی و بدون تکلّف نشست و برخاست کرده، با آنان هم غذا میشدند. هیچگاه از شنیدن مدح و ثنای تملّق گویان و چاپلوسان خرسند نگشته، بلکه ناراحت نیز میشدند.
در مسافرتها همانند دیگران کار میکردند و در معاشرتهای خود با سایر مردم برای خود امتیازی قائل نبودند و حقوق هر کس را به طور کامل مراعات مینمودند. تهیدستان را بر ثروتمندان و مستضعفین را بر مستکبرین مقدم داشته، در سلام کردن به دیگران از همه مردم پیشی میگرفتند.
گرچه اینها همه به برکت خصلت والای تواضع و در راستای انجام وظیفه الهی و انسانی از آنان پدیدار میگشت، لیکن آن بزرگواران خود بر این اعتقاد بودند که مسئولیت اولیای دین، حکیمان و دانشمندان حقیقی در پای بند بودن به تواضع و اظهار فروتنی و رفق و مدارا با مردم، به مراتب از دیگران بیشتر است.
حضرت عیسی علیه السلام به حواریین فرمود:
«مرا به شما حاجتی است، آن را برآورده سازید. آنان عرض کردند: خواسته شما روا و حاجتتان برآورده است. آن حضرت برخاسته، پای آنان را شستند!»
حواریین عرض کردند: ما خود به این کار سزاوارتر بودیم.
1) 251. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص 1104، ح 36
در پاسخ به ایشان فرمود:
«سزاوارترین مردم به خدمت کردن، عالم است. من در برابر شما اینگونه تواضع کردم تا شما پس از من نسبت به مردم همانگونه فروتنی نمائید.»
آنگاه فرمود:
«همچنانکه زراعت در زمین هموار میروید، نه در کوه، حکمت نیز با تواضع و فروتنی بارور میشود، نه با تکبّر.»(1)
رفتار و گفتار عالمان دینی به طور طبیعی مورد توجه مردم بوده و خواه ناخواه الگوی فکری و عملی آنان قرار میگیرد. به همین جهت کسی که جامه علم بر تن کرده باید به شدت مراقب گرایشهای درونی و بیرونی خود باشد و بداند مردم از او انتظارات ویژهای دارند و اگر خدای نخواسته در اثر تحولات روزگار، جاذبههای دنیا و وسوسههای ابلیس و نفس - که امروزه دامنگیر خاص و عام شده - بر خلاف آنچه شایسته عالم است از او سر بزند، قهراً برای مردم سرمشق قرار گرفته، در رفتار و گفتار آنان تأثیر میگذارد و آنان را بیش از پیش در جهت خلاف و در مسیر ناستوده سوق میدهد.(2)
فروتنی برنامه همیشگی و سر لوحه لاینفک زندگی مؤمن است. فرد با ایمان تواضع را به عنوان یک اصل پذیرفته و در همه حال به آن پای بند است. در خانه و کاشانه، در کوچه و بازار، هنگام نشست و برخاست، در راه رفتن، سخن گفتن، و در همه مراحل زندگی در حفظ این سنت نیک و خوی ستوده کوشاست و لحظهای از آن غفلت نمیورزد.
تواضع دارای نشانههایی است که انسان میتواند وجود یا فقدان آن را در خود
با آن نشانهها ارزیابی نماید.
امام صادق علیه السلام با اشاره به برخی از این نشانهها فرمودهاند:
«از تواضع است که هنگام نشستن به پایین مجلس راضی باشی، با هر کسی روبرو میشوی به او سلام کنی، مجادله و ستیز را - گر چه حق با تو باشد - رها سازی، و دوست نداشته باشی که تو را به خوبی و تقوا بستایند.»(1)
اصولاً کسانی که زمینه کبر و نخوت در آنان به سبب دارا بودن قدرت و مکنت بیشتر فراهمتر است، به تواضع نیازمندتر بوده و فروتنی و شکسته بالی برای آنان زیبندهتر است.
حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«ما أَحْسَنَ تواضُعَ الْأَغْنِیاءِ لِلْفُقَراءِ طَلَباً لِما عِنْدَ اللَّهِ وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تیهُ الْفُقَراءِ عَلَی الْأَغْنِیاءِ اِتکالاً عَلَی اللَّهِ».(2)
«چه نیکوست فروتنی ثروتمندان در برابر تهیدستان که برای به دست آوردن رضای خدا صورت پذیرد. و نیکوتر از آن بیاعتنایی فقرا و نیازمندان به ثروتمندان است که از توکل بر خداوند نشأت گیرد.»
ناگفته روشن است فروتنی آنگاه ممدوح و پسندیده است که صرفاً برای رضای خدا و در راستای تکریم شرافت و فضیلت انسانی و پاسداری از حرمت و حقوق دیگران بوده، از حدّ تعادل و مجاز خود خارج نشود و به ذلّت و حقارت متواضع نیانجامد. زیرا تواضع چنانچه از ترس، طمع و یا حقارت درونی سرچشمه گیرد، نه تنها عامل صفای نفس و تعالی روان نمیشود بلکه به عنوان
صفت مذموم چاپلوسی، سبب ذلّت و حقارت بیشتر و ریشهدارتر شدن پستیها در آدمی میگردد.
پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«هرگاه متواضعین و فروتنان امّتم را دیدید در برابر آنان فروتنی کنید، و هنگامی که با متکبّرین روبرو میشوید نسبت به آنها تکبّر ورزید که این کار باعث خواری و کوچکی آنان خواهد شد.»(1)
امیر مؤمنان علیه السلام نیز میفرمایند:
«مَنْ أَتی غَنِیاً فَتواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلُثا دِینهِ.»(2)
«کسی که نزد توانگری آمده و به خاطر ثروتش در برابر او فروتنی نماید، دو سوم دینش از دست میرود.»
امام صادق علیه السلام هم میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ فَوَّضَ إِلَی الْمُؤْمِنِ أَمْرَهُ کُلَّهُ وَ لَمْ یفَوِّضْ إِلیهِ أَنْ یکُونَ ذَلِیلاً.»(3)
«به راستی خداوند همه امور مؤمن را به خودش واگذارده، ولی این اختیار را به او نداده که خوار شود.»
چرا که اساساً ذلّت و خواری در هیچ شرایطی - ولو به قیمت عزت و شرفِ تمام روزگار - با کرامت انسانی سازگاری ندارد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند.
«ساعَةُ ذُلٍّ لاتفِی بِعِزِّ الدَّهْرِ.»(4)
«ساعتی ذلّت به عزّت تمام روزگار نمیارزد.»
جود و سخاوت از بارزترین صفات پیامبران، معروف ترین اخلاق اوصیا و برگزیدگان، و مشهورترین خوی بزرگ مردان و اولیای الهی است. سخاوت شعاعی از کرامت و بزرگواری و عالیترین صفتی است که انسان را به خداوند نزدیک میکند و سخاوتمند محبوب خداوند و مورد علاقه و ستایش همه انسانهاست.
پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره از بخل و تنگ نظری پرهیز داده و بر گرایش به خصلت والای سخاوتمندی تأکید فراوان کردهاند.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرمایند:
«اَلسَّخِی الْحَسَنُ الْخُلْقِ فِی کَنَفِ اللَّهِ لایتخَلَّی اللَّهُ مِنْهُ حَتی یدْخِلَهُ اللَّهُ الْجَنَّةَ وَ ما بَعَثَ اللَّهُ نَبِیاً وَ لا وَصِیاً إِلّا سَخِیاً وَ لا کانَ أَحَدٌ مِنَ الصَّالِحِینَ إِلّا سَخِیاً وَ ما زالَ أَبِی یوصِینِی بِالسَّخاءِ حَتی مَضی »(1)
«سخاوتمندِ خوش خلق در پناه خداست، رهایش نمیکند تا او را داخل بهشت نماید. خداوند هیچ پیامبر و وصی پیامبری را مبعوث نفرموده مگر آنکه سخاوتمند بوده است. و هیچ کس در زمره صالحان به شمار نیامده جز آنکه سخی بوده است. پدرم تا هنگامی که از دنیا رحلت نمود پیوسته مرا به سخاوت سفارش میفرمود.»
امام صادق علیه السلام نیز فرمودهاند:
1) 260. وسائل الشیعة، ج 21، ص 544، باب 22 از نفقات، ح 2
«شابٌّ سَخِی مُرَهَّقٌ فِی الذُّنُوبِ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ مِنْ شَیخٍ عابِدٍ بَخِیلٍ.»(1)
«جوان سخاوتمندِ متهم به گناه نزد خداوند محبوبتر از پیرمرد عابدی است که بخیل باشد.»
امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که آن حضرت فرمودهاند:
«اَلْجَنَّةُ دارُ الْأَسْخِیاءِ.»(2)
«بهشت جایگاه سخاوتمندان است.»
پیشوای کریمان حضرت علی علیه السلام در یکی از جنگها با مرد مشرکی در حال نبرد بودند. مرد مشرک عرض کرد: یا علی! شمشیرت را به من ببخش! آن جناب شمشیر خود را به سویش افکندند. وی گفت: ای پسر ابو طالب! از تو در شگفتم که در چنین موقعیتی شمشیرت را به دشمن میدهی! فرمودند:
«تو درخواست کردی که آن را در اختیارت گذارم؛ ردّ کردن دست سائل از شیوه کرم به دور است.»
مرد مشرک از اسب فرود آمد و گفت: این رفتار، سیره و روش اهل دیانت است. سپس پای مبارک آن جناب را بوسید و مسلمان شد.(3)
ابن ابیالحدید دانشمند معروف اهل تسنن مینویسد:
مقام علی علیه السلام از نظر سخاوت و بخشندگی بر همه کس آشکار است، روزها روزه میگرفت و خوراک خود را به نیازمندان میداد و این آیه در باره او و خانوادهاش نازل شد:
« وَیطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یتیماً وَ أَسِیراً...».(1)
با دست خود نخلستان یکی از مخالفان اهل مدینه را آبیاری میکرد به گونهای که دستش در اثر شدت کار رنجور میشد و با این همه، اجرت کارش را به تهیدستان میداد و خود از گرسنگی سنگ بر شکم میبست.
حتی معاویه دشمن سرسخت او که پیوسته در صدد ایراد و اشکال بر آن جناب بود در پاسخ به سخن عناد آمیز «محفن بن ابیمحفن الضبی» میگوید: وای بر تو! چگونه علی علیه السلام را بخیل میخوانی با آنکه اگر خانهای از طلا و خانه دیگری پر از کاه داشته باشد، طلا را پیش از کاه در راه خدا انفاق میکند!
ابن ابیالحدید میافزاید:
علی علیه السلام کسی است که پس از تقسیم بیت المال زمین را جاروب میکرد و در جای آن دو رکعت نماز میخواند و پیوسته خطاب به درهم و دینار میفرمود:
«یا صَفْراءُ وَ یا بَیضاءُ غُرِّی غَیرِی».(2)
و پس از خود چیزی به ارث نگذاشت با آنکه حکومت همه جهان اسلام جز نواحی شام در اختیار او بود.(3)
پیشوایان معصوم علیهم السلام همه آموزگار سخاوت و دریای کرم و بزرگواریاند، لیکن وسعت و شدّت ظهور این صفت متعالی از وجود ذیجود پیشوای سخاوتمندان حضرت علی علیه السلام آن چنان فراگیر و شگفتانگیز است که کمترین سخن در این باره نیازمند تدوین کتاب ویژه در ارتباط با آن است.
در روایت آمده است: شخصی به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شد و
عرض کرد: گرسنهام. حضرتش دستور دادند تا از منزل برای او غذایی بیاورند. همسران آن جناب عرض کردند: چیزی نزد ما نیست! رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: کیست که امشب این مرد را مهمانی کند؟ امیر مؤمنان علیه السلام اعلام آمادگی کرده، او را به منزل خویش بردند، و چون جز مقدار اندک از غذا که برای کودکان گذاشته بودند چیزی نزد حضرت زهرا علیها السلام نبود، میهمان را بر کودکان خود مقدم داشتند و پس از آنکه چراغ را خاموش کرده، کودکان را خواب نمودند، بر سر سفره نشستند و بیآنکه چیزی بر دهان گذارند، با تکان دادن دهان خویش، میهمان را به این گمان انداختند که آنان نیز مشغول خوردن غذا هستند! در عین حال، هنگامی که چراغ را روشن کردند ظرف غذا از فضل پروردگار دست نخورده و پر از غذا بود.
روز بعد پس از فراغ از نماز صبح، رسول خدا صلی الله علیه وآله روی مبارک را به طرف حضرت علی علیه السلام برگردانده و پس از گریهای شدید فرمودند:
«یا امیر المؤمنین! به راستی که شب گذشته پروردگار از کار شما در شگفت شد و این آیه را در حق شما نازل فرمود:»
«وَ یؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ».(1)
«دیگران را بر خود مقدم میدارند هر چند خود شدیداً نیازمند باشند.»(2)
این روایت را شیعه و سنی نقل کردهاند، گرچه برخی از نویسندگان سنی به خاطر فراگیری دلهایشان از بغض و تعصّب جریان را بدون ذکر نام حضرت علی و فاطمه علیهما السلام یادآور شدهاند.
خلقهای نیک و خویهای کریمانه از چنان جایگاه بلندی برخوردارند که
مقایسه، ترجیح و امتیاز آنها از یکدیگر به راحتی میسّر نمیشود، در عین حال رسول خدا صلی الله علیه وآله در مقام بیان فضیلت و ارزش سخاوت فرمودهاند:
«خَیرُ خِصالِ الْمُسْلِمِینَ السَّماحَةُ وَ السَّخاءُ.»(1)
«بهترین خصلتهای مسلمین بخشندگی و سخاوت است.».
و نیز فرمودهاند:
«ما جُبِلَ وَلِی اللَّهِ إِلّا عَلَی السَّخاءِ.»(2)
«خمیره ولی خدا جز با سخاوت آمیخته نشده است.»
امیر مؤمنان علیه السلام نیز ارزش سخاوت را این چنین بیان میفرمایند:
«اَلسَّخاءُ وَ الشَّجاعَةُ غَرائِزُ شَرِیفَةٌ یضَعُهَا اللَّهُ سُبْحانَهُ فِیمَنْ أَحَبَّهُ وَ امْتنَحَهُ.»(3)
«سخاوت و دلاوری خویهای ارجمندی هستند که خدای سبحان آنها را در کسی که او را دوست داشته و آزموده است قرار میدهد.»
امام حسن و امام حسین علیه السلام و عبد اللَّه بن جعفر (شوهر حضرت زینب علیها السلام) به قصد حج از مدینه خارج شدند. دیری نگذشت که به واسطه جدا شدن از بار و اثاث و توشه خود، گرسنگی و تشنگی آزار دهندهای گریبانگیر آنان گشت. در این هنگام به خیمه پیرزنی رسیدند و از وی جویای آب و غذا شدند. پیرزن به تنها گوسفندی که داشت اشاره نمود و عرض کرد: شیرش را بدوشید و بنوشید و آن را ذبح کنید تا از گوشتش برای شما غذایی تهیه کنم!
آن بزرگواران پس از خوردن شیر و غذا تا خنک شدن هوا نزد او ماندند. سپس به پیرزن فرمودند: ما از قبیله قریش هستیم. هرگاه به مدینه آمدی نزد ما بیا تا
خدمتت را جبران نماییم...
چیزی نگذشت که پیرزن در اثر تنگدستی به همراه شوهر خود عازم مدینه شده، در آنجا نیز از شدّت فقر سرگین شتران را جمع آوری کرده، میفروختند و امرار معاش مینمودند. تا اینکه روزی پیرزن از کوچهای میگذشت امام حسن علیه السلام او را دیده، غلام خود را به سراغش فرستادند. حضرتش از وی پرسیدند: مرا میشناسی؟ عرض کرد: نه، آن بزرگوار ذبح گوسفند و پذیرایی او را یادآور شده و پس از آنکه هزار رأس گوسفند برای او خریداری کردند، هزار درهم نیز به او داده و وی را نزد برادر خود امام حسین علیه السلام فرستادند.
امام حسین علیه السلام نیز همان مقدار گوسفند و پول به پیرزن عطا فرموده و او را نزد عبد اللَّه بن جعفر فرستادند. عبد اللَّه نیز به اندازه عطای آن دو بزرگوار به وی بخشید و پیرزن با شوهر خود گوسفندان و پولها را برداشته، به محل خود باز گشتند.(1)
بلی اینها اندکی از انبوه و قطرهای از دریای جود و کرم خاندان مظلومی است که دشمنانشان با کمال قدرت همواره در صدد خاموش ساختن نور عرش نشان وجود شریفشان بودهاند.
درباره عبد اللَّه بن جعفر که در دامن سخاوت پرورش یافته، نوشتهاند:
در اسلام بخشندهتر از او نبوده است. خانهاش محلّ برآورده شدن نیاز نیازمندان بوده و دست ذیجودش - که نشان از دستان شریف پدر بزرگوارش داشته که در راه اسلام اهدا فرمود - هیچ سائلی را از آنجا دست خالی باز نمیگردانده است. مشهور است که مردم مدینه از یکدیگر قرض میکردند و
1) 272. بحار الأنوار، ج 43، ص 348 و...
زمان عطای عبد اللَّه بن جعفر را برای باز پرداخت آن تعیین مینمودند.(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«سخاوت از اخلاق پیامبران و ستون ایمان است. هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه سخاوتمند است و هیچ کس سخاوتمند نمیشود جز آنکه دارای یقین و همّتی عالی باشد. چرا که سخاوت شعاع نور یقین است. کسی که بداند در پی چیست (و چه هدف بزرگی را دنبال میکند) بخشش برای او آسان میگردد.»(2)
هنگامی که حضرت موسی علیه السلام از مسافرت چهل روزه کوه طور بازگشت، بنیاسرائیل را از پرستش گوساله سامری که به وی مبتلا شده بودند منع کرده و آن را آتش زد و عازم کشتن سامری گشت. در این هنگام خداوند به او وحی فرستاد که از کشتن سامری دست بازگیر که او مردی سخاوتمند است.(3)
بلی این است ارزش بلند سخاوت، و این است پیآمد شگرف سخاوتمندی!
امیر مؤمنان علیه السلام دو تن از اسیران یهود را به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آوردند. حضرتش دستور کشتن آنها را صادر فرمود. پس از آنکه این دستور در مورد یکی از آنها اجرا گردید، جبرئیل نازش شد و عرض کرد: ای محّمد! پروردگارت تو را سلام میرساند و میفرماید: او را مکش، زیرا خُلقش نیکو و در میان قوم خویش سخاوتمند است.
یهودی که از پیام خدا آگاه شد شهادتین گفته، اسلام آورد. در این هنگام رسول
خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«خلق نیکو و سخاوت، این مرد را (به اسلام موفّق گردانیده و) به بهشت فرا خوانده است.»(1)
1) 276. ینابیع الحکمه، ج 3، ص 135، ح 15
جهان در پرتو راستگویی پرفروغ و در سایه صداقت برپاست. راستگویی هماهنگ با نظام آفرینش، همسو با سرشت انسان و بازتاب خالص عظمت فکر و انعکاس فطرت اصیل و روح پاک انسانی است.
صداقت و راستگویی عصاره جمیع خصال ستوده، همدم با همه نیکیها، میزان ارزیابی کارهای نیک و نشانه بارز شخصیت و برجستهترین صفت مؤمنان و پرهیزکاران است. دستیابی به بسیاری از خلقهای پسندیده همچون اخلاص، دوری از طمع و پرهیز از حبّ و بغضهای شخصی و افراطی به مدد راستگویی و صداقت میسّر میگردد، به همین جهت اکثر افراد راستگو طبعاً از این صفات برجسته برخوردار میباشند.
قرآن، کلام خدا را درباره راستگویان این چنین بیان فرموده است:
«هذا یوْمُ ینْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّات تجْرِی مِنْ تحْتهَا الْأنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ العَظِیمُ».(1)
«امروز روزی است که صدق راستگویان به آنان سود میبخشد، برای آنها باغهایی (از بهشت) است که نهرها از زیر (درختان) آنها جاری است و برای همیشه در آنجا خواهند ماند، خداوند از آنها خشنود و آنان از او راضی خواهند بود، این است رستگاری بزرگ!»
بلی، پاداش راستی و درستی، تنها بهرهمند شدن از نعمتهای جاودانه
1) 277. سوره مائده، آیه 119
اخروی نیست، بلکه عالیترین و برترین مقامات معنوی نیز - که مقام رضا و خشنودی خدا از انسان است - از آنِ کسانی است که مسئولیتهای الهی و انسانی خود را پیوسته با صداقت و راستی به انجام رساندهاند. به همین جهت برای آنکه مؤمنان بتوانند راه پرپیچ و خم تقوا را بدون خطا و انحراف و به دور از هر گونه لغزش و گمراهی بپیمایند و از این فیض بیبدیل و رستگاری عظیم بهرهمند گردند، خداوند محّبت، فرمانبرداری و ملازمت همیشگی با راست گویان را این چنین مورد تأکید قرار میدهد:
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُو اتقُوااللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ».(1)
«ای مؤمنان! تقوای الهی پیشه سازید و (در همه حال، ملازم و همراه) با راستگویان باشید.»
از بسیاری از احادیث چنین استفاده میشود که منظور از «صادقین» در این آیه شریفه، تنها پیشوایان معصوم علیهم السلام بوده، و همراهی با آنان نه به معنای همنشینی صرف، بلکه به مفهوم همگامی دائمی و ملازمت همیشگی در کردار و گفتار و فکر و اندیشه است. صرف نظر از روایات نیز با دقت در متن آیه میتوان همین معنا را استفاده کرد؛ زیرا همگامی بدون قید و شرط با غیر معصوم، امری غیر معقول و با اصول مکتب بلکه ضروریات مذهب حقّه ناسازگار است.
پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره مردم را به راستگویی دعوت فرموده و از کذب و دروغ پرهیز دادهاند. حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلصَّادِقُ عَلی شَفا مَنْجاةٍ وَ کَرامَةٍ وَ الْکاذِبُ عَلی شَرَفِ مَهْواةٍ وَ مَهانَةٍ.»(2)
«راستگو مُشرف به رهایی و کرامت و رستگاری است و دروغگو بر دامنه بلندی است که در شُرف افتادن در پرتگاه هلاکت و خواری است.»
پرهیز از دروغ و ملازمت با راستی و درستی، روشی منطقی، معقول و منطبق با ندای فطرت است که به دین خاص و مکتبی ویژه اختصاص ندارد. به همین جهت همواره به عنوان یک قانون مشترک و همگانی از سوی همه پیامبران الهی و رهبران آسمانی مورد تأکید قرار گرفته است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ عزَّ وَ جَلَّ لَمْ یبْعَثْ نَبِیاً إِلّا بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَداءِ الْأَمانَةِ إِلَی الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ.»(1)
«خدای بزرگ هیچ پیامبری را جز با راستگویی و ادای امانت به افراد خوب و بد، مبعوث نکرده است.»
و به اعتبار همین جایگاه رفیع است که راستگویی در زمره مهمترین معیارهای ارزیابی و راهکاری برای شناخت و سنجش افراد نیک سیرت از نکوهیده باطن معرفی گردیده است.
رسول خدا صلی الله علیه وآله در پاسخ به این سؤال که مؤمن به چه چیز شناخته میشود فرمودهاند:
«بِوَقارِهِ وَ لِینِهِ وَ صِدْقِ حَدِیثِهِ.»(2)
«به وقار، نرمی و راست گوئیش.»
و امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«فریب روزه و نماز مردم را نخورید! چه بسا شخصی به نماز و روزه عادت میکند به طوری که ترک آن سبب وحشت او میشود. ولی آنان را با راستگویی و ادای امانت بیازمایید.»(1)
راستگویی و امانت داری وسیله ارتباط با اولیای دین است.
ابیکهس گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: عبداللَّه بن یعفور (یار برگزیده و بیبدیل آن بزرگوار) به شما سلام میرساند. آن حضرت پاسخ سلام را داده و فرمودند:
«هنگامی که نزد او رفتی سلامش برسان و به او بگو: جعفر بن محمد به تو پیام میدهد که به آنچه حضرت علی علیه السلام را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله به آن منزلت شامخ رسانید بنگر و ملازم آن باش،
«فَإِنَّ عَلِیاً علیه السلام إِنَّما بَلَغَ ما بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَداءِ الْأَمانَةِ».
به راستی حضرت علی علیه السلام به سبب راستگویی و امانت داری نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله به آن مقام رسید.»(2)
زید بن علی از پدران بزرگوار خود از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکند که حضرتش فرمودند:
«إِنَّ أَقْرَبَکُمْ مِنِّی غَداً وَ أَوْجَبَکُمْ عَلَی شَفاعَةً، أَصْدَقُکُمْ لِلْحَدِیثِ وَ آداکُمْ لِلْأَمانَةِ وَ أَحْسَنُکُمْ خُلْقاً وَ أَقْرَبُکُمْ مِنَ النَّاسِ.»(3)
«نزدیکترین شما به من در روز قیامت و سزاوارترین شما به شفاعت من
کسی است که در گفتار از همه شما راستگوتر، در امانت از همه ادا کنندهتر، در اخلاق از همه خوش خلقتر و به مردم از همه نزدیکتر باشد.»
حضرت علی علیه السلام نیز در مقام بیان ارزش راستگویی و برخی دیگر از خلقهای کریمانه فرمودهاند:
«اَرْبَعٌ مَنْ أُعْطِیهُنَّ فَقَدْ أُعْطِی خَیرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ: صِدْقُ حَدِیثٍ وَ أَداءُ أَمانَةٍ وَ عِفَّةُ بَطْنٍ وَ حُسْنُ خُلْقٍ.»(1)
«چهار چیز است که به هر کس داده شده، خیر دنیا و آخرت به او ارزانی شده است: راستگویی، ادای امانت، پاکداری شکم و خوش خلقی.»
در این میان، صداقت و راستگویی دارای امتیاز ویژه و از چنان جایگاهی برخوردار است که آن حضرت میفرمایند:
«إِذا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْداً أَلْهَمَهُ الصِّدقَ.»(2)
«هنگامی که خداوند بندهای را دوست بدارد، راستی و صداقت را به او الهام فرماید.»
متأسفانه امروزه جوامع بشری از این عطای ارزشمند آسمانی و محک و میزان انسانی به شدّت فاصله گرفته، پایه زندگی، کار و کسب، روابط اجتماعی و بسیاری از امور زندگانی را بر اساس نیرنگ و دروغ پیریزی کردهاند. راستی و درستی از میان آنان رخت بربسته، بلکه آن را مانع پیشرفت خود به حساب میآورند. در موارد اندک و بسیار نادر نیز که در آغاز کارها بنایشان راستی و صداقت است، استقامت نکرده، خواسته و نخواسته به تدریج از این راه مستقیم
فاصله میگیرند.
بر دست اندرکاران امور تربیتی، مربیان، پدران و مادران است که برای احیای کریمه صداقت و پرورش فطرت راستگویی در انسانها خصوصاً در کودکان، نوجوانان و جوانان از هیچ کوششی دریغ نکرده، با یک نهضت فراگیر تربیتی، شرایط خانه، مدرسه و به طور کلّی اجتماع را آن چنان متحوّل سازند که همه شهروندان جامعه از کوچک و بزرگ به صداقت و راستگویی روی آورده، و به عنوان اصیلترین خصلت ستوده انسانی، نه تنها در گفتار، بلکه در کردار و عمل نیز که بخش مهمی از موارد ضروری پایبندی به صداقت است (1)عادت کنند.
ناگفته نماند: از نظر اسلام بلکه به حکم عقل نیز در مواردی که راستگویی، پیآمدهای ناگواری - مانند وارد شدن صدمات جانی بر فرد بی گناه، به مخاطره افتادن آبروی مؤمن و مفاسد بزرگ دیگری از این قبیل به همراه - داشته باشد، نه تنها واجب نیست بلکه جایز نیز نمیباشد.
1) 287. چه بسا افرادی که در گفتار از دروغ پرهیز میکنند لیکن در عمل مرتکب این خطای بزرگ میشوند. در مبحث دروغ با تفصیل به این مهم خواهیم پرداخت.
امانت داری نشانه بارز ایمان و نوعی رابطه اعتماد آمیز بین انسان و غیر اوست که اساس نظام اجتماعی بر آن استوار، و استحکام روابط شهروندان به طور مستقیم به آن وابسته است.
امانت داری به مثابه صداقت و راستی در عمل است، همچنان که راستگویی نوعی امانت داری در گفتار به حساب میآید. به همین جهت در بسیاری از روایات، از امانت داری در کنار راستگویی سخن به میان آمده است.
امانت داری صرفاً به مورد اموال و سرمایههای مادی اختصاص نمییابد، بلکه بنابر آنچه از قرآن و روایات استفاده میشود، امانت معنای وسیعی دارد که سرمایههای عظیم معنوی، دین و آیین حق، ایمان، فرمایشات پیامبران و پیشوایان معصوم علیهم السلام، موقعیتهای ارزشمند اجتماعی، و حتی گفتگوهایی که در جلسات خصوصی ردّ و بدل میشود امانتهایی است که انسان به حکم شرع وظیفه دارد از آنها به نیکی حراست کرده، در حفظ و نگهداری آنها به شکل شایسته کوشا باشد.
در روایت وارد شده است:
«اَلْمَجالِسُ بِالْأَمانَةِ.»(1)
همچنان که فرزندان نیز امانتهایی هستند که کوشش در تعلیم و تربیت آنان بخشی از وظیفه امانت داری است که به عنوان یک وظیفه شرعی و یک مسئولیت انسانی بر عهده ما نهاده شده است
1) 288. بحار الأنوار، ج 77، ص 91: «جلسات و نشستها امانت است.»
خداوند متعال یکی از ویژگیهای مؤمنان را امانت داری معرفی کرده، میفرماید:
«وَالَّذِینَ هُمْ لِأَماناتهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ».(1)
«آنان که امانتها و پیمان خود را مراعات میکنند.»
حسن بن محبوب گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا مؤمن ممکن است بخیل باشد؟ فرمودند: آری. پرسیدم: ترسو؟ پاسخ دادند: آری. سؤال کردم: دروغگو؟ فرمودند: نه، خیانت کار هم نیست. آنگاه افزودند:
«یجْبُلُ الْمُؤْمِنُ عَلی کُلِّ طَبِیعَةٍ إِلّاَ الْخِیانَةِ وَالْکِذْبِ.»(2)
«مؤمن به هر طبیعتی شکل میگیرد مگر به خیانت کاری و دروغ گویی.»
حضرت موسی بن جعفر از پدران بزرگوار خود علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کردهاند که آن حضرت فرمودند:
«لا إِیمانَ لِمَنْ لا أَمانَةَ لَهُ».(3)
«ایمان ندارد کسی که امانتدار نیست.»
پایبندی به عهد و پیمان و باز گرداندن امانت به صاحبان آن از پایههای حیاتی پیوندهای اجتماعی است و کمترین کاستی و نارسایی در تحقّق این مهم، جوامع انسانی را دستخوش بینظمی و در آستانه آشوب و هرج و مرج قرار میدهد. از اینرو امانت داری در دایره روابط دینی خلاصه نمیگردد و خیانت در امانت حتی نسبت به کسانی که اعتقاد مذهبی ندارند جایز نمیباشد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«ثَلاثٌ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأحَدٍ فِیهِنَّ رُخْصَةٌ. أَداءُ الْأَمانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ
وَالْفاجِرِ وَ بِرُّ الْوالِدَینِ بَرَّینِ کانا أَوْ فاجِرَینِ.»(1)
«سه چیز است که خدای بزرگ به هیچ کس اجازه تخلّف از آنها را نداده است: باز گرداندن امانت به صاحب آن، چه نیکوکار و چه بدکار، پای بندی به عهد و وفای به پیمان نسبت به نیکو رفتار و بدکردار، و نیکی به پدر و مادر، خواه درستکار باشند یا فاسق و بد رفتار.»
ابو حمزه ثمالی گوید: امام سجّاد علیه السلام به شیعیان خود میفرمودند:
«بر شما باد به ادای امانت؛ سوگند به آنکه حضرت محمّد صلی الله علیه وآله را به پیامبری مبعوث فرمود، اگر کشنده پدرم شمشیری را که با آن وی را به شهادت رسانده نزد من امانت گذارد، به او باز میگردانم.»(2)
حضرت صادق علیه السلام نیز میفرمایند:
«امانت را به صاحبش باز گردانید چه نیکوکار و چه بدکار باشد. اگر کشنده حضرت علی علیه السلام مرا بر امانتی امین بداند، آن را به وی باز گردانم.»(3)
عبد الرحمان سیابه گوید:
هنگامی که پدرم از دنیا رفت، یکی از دوستانش نزد من آمده، مرا تسلیت داد و گفت: آیا پدرت چیزی به ارث گذاشته است؟ گفتم: نه، وی کیسهای را که هزار درهم در آن بود به من داد و گفت: از درآمد آن امرار معاش کن.
من خوشحال شده، نزد مادرم رفتم و او را از این جریان مطلع ساختم. سپس
توسط یکی از دوستان پدرم با آن پول لباسهای سابری خریده و در مغازهای مشغول کسب و کار شدم و خداوند از این طریق ثروت فراوانی روزی من گردانید.
همان سال تصمیم سفر حج گرفته، نزد مادرم رفتم و او را از این تصمیم با خبر کردم. وی گفت: نخست پول آن مرد را به او باز میگردانی، سپس عازم سفر حج میشوی. من پذیرفتم و پول دوست پدرم را باز گردانده، عازم مکه شدم. پس از اعمال حج به مدینه آمده، و با عدهای از حُجّاج به حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم. پس از معرفی خود، آن جناب را از فوت پدرم با خبر ساختم. آن حضرت متأثر شده و برایش طلب رحمت و آمرزش کردند.
سپس پرسیدند: آیا پدرت چیزی برای تو به ارث گذاشته است؟ من جریان خود را برای آن بزرگوار تعریف کردم. هنوز سخنم به پایان نرسیده بود که فرمودند: هزار درهم را چه کردی؟ عرض کردم: به صاحبش برگرداندم.
فرمودند: آیا به تو نصیحت و سفارشی بکنم؟ عرض کردم: آری. فرمودند:
«بر تو باد به راستگویی و ادای امانت تا در اموال مردم شریک شوی.»(1)
صرف نظر از حُسن امانت داری و آثار و پیآمدهای سودمند آن، خیانت در امانت از منفورترین اعمال و از زشتترین گناهان محسوب میشود، به طوری که اولیای اسلام آن را یکی از نشانههای منافق بر شمردهاند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«عَلامَةُ الْمُنافِقِ ثَلاثٌ: إِذا حَدَّثَ کَذِبَ وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا ائْتمِنَ خانَ.»(2)
«نشانه منافق سه چیز است: هنگام سخن گفتن دروغ میگوید، آنگاه که وعده دهد تخلّف میکند و هرگاه امانتی نزدش بگذارند خیانت مینماید.»
پای بندی به عهد و پیمان از اساسیترین پایههای زندگی اجتماعی، زیر بنای همه پیوندهای حیاتی بشری، پشتوانه عظیم همدلی، همیاری و همبستگی، و رکن مهم بسیاری از فعالیتهای دسته جمعی است.
روابط اجتماعی، ارتباطات فرهنگی، معاملات اقتصادی، معادلات سیاسی و قراردادهای لشکری و کشوری همه بر اعتماد متقابل استوار گشته و با پایداری بر حفظ و حراست از تعهدات استحکام مییابد.
هنگامی که پیمانها پی در پی شکسته شود، کمترین اثری از اعتماد عمومی - که از سرمایههای مهم جوامع انسانی است - باقی نمانده، و نه تنها هیچگونه همکاری و کار مشترک جمعی ممکن نمیگردد، بلکه جامعه دچار بلای نکبتبار بدبینی، بیاعتمادی و هرج و مرج شده و ارکان نظام اجتماع فرو میریزد.
در قرآن و سایر منابع اسلامی، این فریضه حیاتی با عنایتی ویژه مورد تأکید قرار گرفته، و از پیمان شکنی - که از گناهان بزرگ شمرده میشود - به شدّت پرهیز داده شده است.
خداوند میفرماید:
«وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً».(1)
«به پیمان خود وفا کنید، که از پیمان و عهد پرسش خواهد شد.»
روشن است که این پیمان، به تعهدات شخصی و خصوصی خلاصه نمیشود، بلکه هر قراردادی اعم از پیمانهای خصوصی و بین المللی که میان
1) 297. سوره اسراء، آیه 34
افراد، گروهها، ملتها و حکومتها بسته میشود نیز مشمول آن میباشد.
قرآن پیمان شکنان را از چار پایان بدتر معرفی کرده، میفرماید:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لایؤْمِنُونَ ا الَّذِینَ عاهَدْت مِنْهُمْ ثُمَّ ینْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لایتقُونَ»(1)
«به راستی بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که کفر ورزیده و ایمان نمیآورند همانها که از ایشان پیمان گرفتی ولی هر بار پیمان خود را میشکنند و تقوا پیشه نمیکنند.»
در مقابل، پای بندی به عهد را از نشانههای مؤمنان دانسته، میفرماید:
«وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ».(2)
«آنها که امانتها و پیمان خود را پاس میدارند.»
امام باقر علیه السلام به نقل از پدر بزرگوار خود میفرمایند:
«اَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَمُلَ إِسْلامُهُ وَ مُحِصَت عَنْهُ ذُنُوبُهُ وَ لَقِی رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ عَنْهُ راضٍ: مَنْ وَفی لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِما یجْعَلُ عَلی نَفْسِهِ لِلنَّاسِ، وَ صَدَّقَ لِسانَهُ مَعَ النَّاسِ، وَ اسْتحْیی مِنْ کُلِّ قَبِیحٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ النَّاسِ، وَحَسُنَ خُلْقُهُ مَعَ أَهْلِهِ.»(3)
«چهار خصلت است که هر کس از آن برخوردار باشد، اسلامش کامل، گناهانش پاک و پروردگار متعال را در حالی که از او خشنود است ملاقات مینماید: هر که برای خدا به آنچه با مردم پیمان بسته وفا کند، زبانش را با مردم به راستی وا دارد، نزد خدا و مردم از هر کار زشتی شرم
نماید و با خانوادهاش خوش خلق باشد.»
امام سجّاد علیه السلام زمانی به سبب مضیقه مالی نزد غلام آزاد شده خود آمده، از وی درخواست ده هزار درهم قرض کردند تا هرگاه که برای ایشان گشایشی حاصل شود به او باز پس دهند، و چون از آن حضرت وثیقهای مطالبه کرد، آن بزرگوار نخی از ردای مبارک خود کشیده، به او دادند و فرمودند: این وثیقه من است. غلام بر خلاف میل خود با توجه به شخصیت آن جناب، وثیقه را پذیرفت و آن را در ظرف کوچکی قرار داد.
پس از آنکه خداوند برای امام سجاد علیه السلام گشایشی فراهم آورد، ده هزار درهم را نزد وی آورده و فرمودند: پولت حاضر است، وثیقه مرا بیاور. غلام عرض کرد: آن را گم کردهام.
فرمودند: در این صورت طلب خود را مطالبه مکن، زیرا تعهّد شخصی مانند من نادیده گرفته نمیشود!
سرانجام غلام وثیقه را پیدا کرده، به آن حضرت تسلیم نمود. امام علیه السلام نیز نخ را گرفته، به دور انداختند و پول را پرداخت کردند.(1)
و در واقع عملاً به او نشان دادند که حتی پاره نخی بیارزش نیز هنگامی که به عنوان وثیقه نزد کسی قرار میگیرد، تا زمانی که مشمول اعتبار تعهّد و پیمان است، از ارزشی ویژه برخوردار بوده و نباید آن را ناچیز شمرد.
در زمان حَجّاج ملعون جمعی را به اتهام اینکه از خوارجاند دستگیر کردند. حَجّاج مجازات هر یک را تعیین کرد، هنگامی که نوبت به آخرین فرد رسید، به علّت فرا رسیدن وقت نماز، وی را به عنبسه سپرد و گفت: امشب او را نزد خود نگاهدار و فردا به حضور من بیاور.
1) 301. کافی، ج 5، ص 96؛ بحارالأنوار، ج 46 ص 146، ح 5
در راه متهم به عنبسه گفت: به خدا سوگند که من از گروه خوارج نیستم و به جنگ با کسی اقدام ننمودهام، و چون بدون جرم و گناه گرفتار شدهام، اطمینان دارم رحمت و فضل الهی شامل حالم خواهد شد. و هرگز بدون گناه مجازات نمیشوم. اینک تمنّا دارم که احسان کنی و اجازه دهی تا امشب نزد زن و فرزندانم رفته، آنان را وداع کنم و پس از ادای حقوق مردم و انجام وصیتهای خود، فردا نزد تو بیایم!
عنبسه گوید: نخست از این تقاضا خندهام گرفت و به او پاسخ ندادم. امّا پس از آنکه بار دوم خواسته خود را مطرح ساخت، در دلم تأثیر کرد و با خود گفتم: خوب است به خداوند اعتماد کرده، خواهش او را بپذیرم. لذا به او گفتم: باید عهد کنی که فردا صبح باز آیی!
آن مرد گفت: پیمان بستم و بر این عهد خدا را گواه میگیرم. من نیز او را رها ساختم. امّا هنگامی که از من دور شد، از کار خویش سخت پشیمان و مضطرب شدم و با خود گفتم: بیجهت خود را در معرض خشم حَجّاج قرار دادم. با نگرانی به منزل رفته، قضیه را با اهل خانه مطرح ساختم، آنان نیز مرا ملامت کردند و آن شب از ناراحتی تا صبح نخوابیدم.
امّا آن مرد طبق تعهّد خود در اوّل صبح بازگشت و مرا به تعجّب انداخت. پرسیدم: چرا بازگشتی؟ گفت: کسی که به سعادت معرفت خدا نائل گشته و پروردگار خود را به قدرت و کمال بشناسد، هنگامی که عهد کند و خداوند را بر آن گواه گیرد، به آن وفا میکند.
وقتی نزد حَجّاج رفتند، عنبسه قضیه را با وی در میان گذاشت. حَجّاج نیز از ایمان و پای بندی آن مرد تعّجب کرده و به عنبسه گفت: میل داری او را به تو ببخشم؟ پاسخ دادم: اگر چنین کنی بر من منّت بسیار داری. حَجّاج وی را به عنبسه بخشید. عنبسه نیز او را به خارج دار الإماره آورد و با کمال مهربانی گفت:
تو آزاد هستی!
مرد با ایمان بدون آنکه از او سپاسگزاری کند به راه افتاد! عنبسه نیز از این بیاعتنایی رنجیده خاطر شد. امّا روز بعد نزد عنبسه آمد و با قدردانی فراوان گفت: نجات دهنده من خداوند بود، لیکن تو واسطه آن کار شدی. اگر دیروز از تو قدرشناسی میکردم، تو را شریک نعمت خدا قرار داده بودم، به همین جهت لازم دیدم نخست سپاس خدای را به جای آورم، سپس از تو قدردانی کنم. دیروز و دیشب خداوند را سپاسگزاری کرده، آنچه وظیفه بندگی بود انجام دادم و امروز برای حق شناسی نزد تو آمدهام.(1)
این خصلت نیک و خلق پسندیده تا آنجا مورد توجه و اهتمام شارع مقدس است که حتی پای بندی به عهد و پیمانی که از سوی مسلمانان با کفّار بسته میشود مورد تأکید قرار گرفته است. به همین جهت چنانچه مثلاً در عرصه جنگ توسط یکی از سربازان عادی به فرد یا گروهی از لشکریان دشمن امان داده شود، رعایت آن از سوی سایر مسلمانان لازم بوده و نباید به دلیل کفر و دشمنی مورد نقض و بیاعتنایی قرار گیرد.
در تاریخ اسلام نوشتهاند:
فضیل بن زید با سربازان خود قلعه «سهریاج» را محاصره کرده، بر آن بودند تا یک روزه آن قلعه را به تصرّف خود درآورند. هنگامی که سربازان مسلمان برای استراحت به لشکرگاه خود میرفتند، یکی از آنان که غلام بود از بقیه عقب افتاد.
دشمنان از این فرصت استفاده کرده و از وی درخواست امان کردند. غلام ضمن پذیرش درخواست آنان، امان نامهای نوشته، به آنها تسلیم نمود. هنگامی
1) 302. کودک فلسفی، ج 2، ص 20 ؛ به نقل از جوامع الحکایات، بخش اوّل، (چاپ دانشگاه) ص 71
که سپاهیان اسلام آماده نبرد شدند، سربازان دشمن درب قلعه را گشودند و بدون واهمه از آنجا بیرون آمده، امان نامه را به لشکریان مسلمان ارائه کردند.
(پذیرش امان یک سرباز از سوی ارتش اسلام امری رایج بود، لیکن نظر به اینکه این امان نامه توسط غلامی مملوک به امضا رسیده بود، آنان مردّد شدند) ناگزیر برای روشن شدن تکلیف موضوع را به مقامات بالا گزارش دادند. آنان در پاسخ نوشتند: مملوک مسلمان نیز از مسلمانان، و تعهّدات وی مانند سایر مسلمانان نافذ است.(1)
بلی، همین پای بندی به عهد و پیمان مسلمانان صدر اسلام بود که زمینه را برای گرایش گروههای زیادی از مخالفان هموار ساخته، آنان را به پذیرش این آیین آسمانی شرفیاب نمود.(2)
اصولاً هر انسانی در پرتو ضمیر هشیار و فطرت بیدار خود، خویشتن را موظف میداند نسبت به پیمانی که با دیگران بسته، وفادار باشد و چنانچه در این زمینه تخلّفی از او سر زند، خود را مقصّر قلمداد کرده و از این کار در باطن خویش احساس شرمساری میکند. در مقابل، از کسی هم که با او عهد و پیمانی بسته، طبیعتاً انتظار دارد به پیمانش پایبند بوده، نسبت به آن کوتاهی و تقصیر روا ندارد.
این رابطه متقابل از یک سو، و قباحت فراوان و زشتی بیاندازه پیمان شکنی از سوی دیگر باعث شده است که بر خلاف برخی دیگر از کارهای خلاف، معمولاً افراد پیمان شکن برای کار خود هر چند واهی و بیپایه عذر میتراشند و کمتر کسی حاضر است مسئولیت این امر بسیار قبیح را - که ریشه در سستی اعتقاد
دینی داشته و سبب هلاکت آدمی میگردد - به طور صریح بر عهده بگیرد.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لا دِینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ».(1)
«کسی که به پیمان خود پایبند نیست دین ندارد»
از حضرت سلمان علیه السلام نیز روایت شده که فرمود:
«تهْلَکُ هذِهِ الْأُمَّةُ بِنَقْضِ مَواثِیقِها.»(2)
«هلاکت این امت در گرو پیمان شکنی آنان خواهد بود.»
عهد و پیمان دارای مصادیق گوناگون و شعبههای متفاوتی است. قراری که بر سر انجام کاری گذارده میشود، مسئولیتی که برای به پایان رساندن پروژهای پذیرفته میشود، تعهدی که در امر داد و ستد و معاملهای مورد قبول طرفین واقع میگردد، توافقی که بر ازدواج و پیوند زندگی بین زوج و زوجهای صورت میگیرد و... هر یک مصداقی از مصادیق مختلف عهد و پیمان است که وفا و پایبندی به آنها از خلقهای بسیار پسندیده و نیک، و تخلّف از آنها از زشتترین صفات رذیله و ملکات ناستوده به حساب میآید.
در این میان، قول و قرارهای روزانه و وعدههای روزمره که در زمره پر تعدادترین و شایعترین مصادیق عهد و پیمان است، به دلیل کثرت موارد و همگانی بودن ابتلا به آن از اهمیت ویژهای برخوردار میباشد، به گونهای که پایبندی به آن عامل بسیار مهمی برای حصول صمیمیت، اعتماد، هماهنگی
و برادری بین شهروندان جامعه بوده، و نادیده گرفتن آن - که عبارت از تناقض بین گفتار و کردار، و مبین دو گانه بودن شخصیت مرتکبین آن است - سبب افشاندن بذر نفاق، بیاعتمادی، اختلاف و سلب اطمینان از یکدیگر که از بدترین بلاهای جامعه است میگردد.
کسی که وعده میدهد و به آن وفا نمیکند، به دلیل برخورداری از شعبهای از نفاق در خود، عملاً گفتار خود را زیر پا گذارده، آن را ناگفته میانگارد، و همین تناقض آشکار بین گفتار و کردار، گواهی روشن بر وجود نفاق در وی میباشد.
قرآن از این کار زشت با تندی یاد کرده، آنجا که میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تقُولُونَ ما لا تفْعَلُونَ ا کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تقُولُوا ما لا تفْعَلُونَ».(1)
«ای مؤمنان! چرا سخنی میگویید که آن را عمل نمیکنید خدا سخت به خشم میآید که سخنی را بگویید که عمل نمیکنید.»
در این آیه هرگونه گفتار بیعمل مورد نکوهش قرار گرفته است. در روایات معصومین علیهم السلام خلف وعده نیز از مصادیق روشن آن بر شمرده شده است.
امیر مؤمنان علیه السلام به مالک اشتر میفرمایند:
«إِیاکَ... أَنْ تعِدَهُمْ فَتتبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ... وَ الْخُلْفُ یوجِبُ الْمَقْت عِنْدَ اللَّهِ وَالنَّاسِ، قالَ اللَّهُ تعالی «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تقُولُوا ما لا تفْعَلُونَ».(2)
«بپرهیز از اینکه به مردم وعده بدهی و تخلّف کنی، زیرا خلف وعده موجب خشم شدید خدا و مردم خواهد شد. خداوند متعال میفرماید:
خدا سخت به خشم میآید که سخنی را بگویید که عمل نمیکنید.»
امام صادق علیه السلام اهمیت پای بندی به وعده را چنین بازگو کردهاند:
«وعده مؤمن به برادرش نوعی نذر است که کفّاره ندارد.(1)کسی که خلف وعده میکند با خدا مخالفت کرده و خویشتن را در معرض خشم او قرار داده است.
سپس آن حضرت دو آیه مذکور را قرائت فرمودند.»(2)
قرآن کریم هنگام ذکر «اسماعیل صادق الوعد» با یادآوری یکی از صفات برجسته وی، در واقع اهتمام شرع مقدس را نسبت به این خصلت عالی و اهمیت فوق العاده آن گوشزد کرده و میفرماید:
«وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ اِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیاً.»(3)
«در کتاب (شریف و آسمانی خود) از اسماعیل یاد کن که او در وعدههایش صادق و رسول و پیامبر(ی بزرگ) بود.»
امام صادق علیه السلام در این باره فرمودهاند:
«سبب آنکه اسماعیل «صادق الوعد» نامیده شده، این بود که وی با مردی در مکانی وعده گذاشت و تا یک سال در آنجا انتظار او را میکشید! از این رو خدای بزرگ او را «صادق الوعد» نام نهاد.»
1) 309. با اینکه وفا به وعده مانند پای بندی به نذر واجب است، لیکن همچنانکه مرحوم علامه مجلسی به آن اشاره کردهاند: ظاهراً کفّاره نداشتن تخلّف وعده - مثل سوگند دروغ - به جهت شدّت گناه آن است، چه آنکه کفّاره چنانکه با توبه همراه باشد آثار گناه و مخالفت را برطرف میسازد. ر.ک: مرآة العقول، ج 11، ص 22
2) 310. کافی، ج 2، ص 270، باب خلف الوعد، ح 1
3) 311. سوره مریم، آیه 54
سپس میفرمایند:
«هنگامی که آن مرد پس از یک سال آمد، اسماعیل به او فرمود: من همواره در انتظار تو بودم.»(1)
عبد اللَّه بن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمودند:
«رسول خدا صلی الله علیه وآله با مردی وعده گذاشتند که در مکان معینی نزد سنگی بمانند تا او بیاید. آن حضرت در همان نقطه توقف کردند. آفتاب سوزان بدن مبارک حضرتش را آزرد. اصحاب عرض کردند: به سایه بیایید. فرمودند:
در این نقطه وعده گذاشتهام. و اگر نیاید حشر از همین مکان خواهد بود!»(2){یعنی تا روز رستاخیز در اینجا میمانم!}
انسان نوعاً با خوش بینی و اعتمادی که به افراد دارد هنگامی که وعدهای به او داده میشود، طبعاً به پای بندی و وفای طرف وعده امیدوار است و برنامههای خود را در زمینههای مختلف، از جمله رفع مشکلات به گونهای تنظیم میکند که با قول و قراری که با دیگران گذارده، منافاتی نداشته باشد و بتواند از مساعدت آنان بهرهمند شود. و در این راستا برای این وعده در چارچوب برنامههای زندگی خود حساب باز میکند. لذا بسا فرصتهای مناسبی را در جهت کارگشائی مشکل خویش از دست داده، گاهی ضررهای جبران ناپذیری نیز به او وارد خواهد شد.
بر این اساس، چنانچه طرف مقابل بدون برنامه و به طور حساب نشده وعده داده باشد، و بعداً با جملاتی از قبیل: «فراموش کردم»، «نتوانستم»، «گرفتاری
پیش آمد» و... بخواهد سهل انگاری خود را توجیه نماید، نه تنها این کار توجیه پذیر نیست، بلکه چنین افرادی از یک سو خود را برای همیشه از اعتبار ساقط میکنند، از سوی دیگر ضمن آنکه ضرر و زیان فراوانی بر دیگران وارد میسازند و باعث درد سر و گرفتاری بندگان خدا میشوند، وِزر و وبال حقّ الناس و آزار و اذیت دیگران نیز در آخرت دامنگیر آنان خواهد بود.
با توجه به همین پیآمدهای کمر شکن است که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«مَنْ کانَ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ فَلْیفِ إذا وَعَدَ»(1)
«هرکس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید به وعده خود وفادار باشد.»
همچنان که پیشتر نیز اشاره شد، پای بند نبودن به وعده، حکایت از وجود شعبهای از نفاق در وجود آدمی دارد، به همین جهت آن را از نشانههای منافق برشمردهاند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کانَ مُنافِقاً وَ إِنْ صامَ وَ صَلّی وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ: مَنْ إذَا ائْتمِنَ خانَ و إذا حَدَّثَ کَذِبَ وَ إذا وَعَدَ أَخْلَفَ.»(2)
«هرکس سه خصلت در او باشد منافق است، هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بپندارد، کسی که امین مردم قرار گیرد و خیانت کند، هنگام سخن گفتن دروغ بگوید، و هرگاه وعده دهد تخلّف نماید.»
این نشانه خطرناک از یک سو، و دشواری وفاکردن به وعده و اهمیت فوق العاده آن از سوی دیگر، انسان را از کثرت وعده دادن که در واقع نوعی بیماری است بر حذر میدارد. در عین حال در مواردی که از وعده دادن گریزی نیست، وفاداری به آن، راهکاری مناسب برای مداوای این بیماری و مصونیت از پیآمدهای شوم آن خواهد بود.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْوَعْدُ مَرَضٌ وَ الْبُرْءُ اِنْجازُهُ.»(1)
«وعده دادن، {نوعی} بیماری است و مداوای آن وفا کردن به آن است.»
برخی از فقیهان عظام، خلف وعده و نقض عهد را - خصوصاً هنگامی که از آغاز، تصمیم بر انجام ندادن آن وعده در میان باشد - از اقسام دروغ برشمردهاند.
از این رو میتوان آیات و روایاتی که در مذمّت و حرمت و عقوبت دروغ وارد شده است را نیز شامل نقض عهد و خلف وعده دانست.(2)
تأثیر رفتار و گفتار انسان بر اطرافیان خصوصاً بر روح و روان کودکان - که دائماً از حرکات و سکنات محیط و معاشران خود تصویر برداری میکنند و دیدنیها و شنیدنیهای روزمره، بنای زندگی آینده آنها را پایهگذاری مینماید - مربیان، پدران، مادران و دست اندرکاران امور تربیتی را بر آن میدارد تا با مراقبت دقیق از رفتار و گفتار خود از دروغ گویی، فریب کاری، خلف وعده و هر کار خلاف دیگر به شدت بپرهیزند و برای حسن تربیت فرزندان و کودکان که مورد سفارش فراوان قرار گرفته، از هیچ کوششی دریغ نورزند و از مفاسد تربیت نادرست و پیآمدهای
خطرناک آن که گرایش به صفات ناپسند از بدترین آثار آن محسوب میشود آنان را حراست نمایند.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«کودکان را دوست بدارید و با آنان مهربان باشید، هنگامی که به آنها وعدهای دادید به آن وفا کنید. زیرا کودکان به پندار خود شما را رازق خود میدانند.».(1)
1) 318. کافی، ج 6، ص 49، وسائل الشیعه، ج 21، ص 483، باب 88 از احکام اولاد، ح 3 و نظیر آن ح 5.
از جمله صفات نیکو و مکارم پسندیده که به گفته عالمان اخلاق منشأ بسیاری از فضائل انسانی و ارزشهای معنوی است و آدمی را از دغدغههای نفسانی و وسوسههای شیطانی فراغت بال و اطمینان خاطر میبخشد، قناعت است.
قناعت حالتی است نفسانی که انسان در اثر آن به آنچه خداوند روزی کرده راضی، و به قدر حاجت و نیاز قانع و خشنود میگردد. شخص قانع به طور طبیعی از بسیاری از رذائل اخلاقی همچون حرص، طمع، حسد، دنیاطلبی و... فارغ بوده و ضمن آنکه فی الجمله از گرفتاریهای دنیا آسوده خاطر است، تحصیل آخرت نیز برای او آسان و از مزایای نعمتهای اخروی و پاداشهای بینظیر معنوی بهرهمند خواهد بود.
پیشوایان دین و معصومین علیهم السلام درباره آن سفارشات مؤکّد فرموده و آثار و فواید فراوان آن را همواره گوشزد کردهاند.
ابو حمزه ثمالی گوید: امام باقر یا امام صادق علیهما السلام فرمودند:
«مَنْ قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاسِ.»(1)
«هرکس به آنچه خدا روزیش کرده قانع باشد، از بینیازترین مردم است.»
رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْقَناعَةُ مالٌ لاینْفَدُ.»(2)
«قناعت ثروتی است که تمام نمیگردد.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْقَناعَةُ کَنْزٌ لا یفْنی »(3)
«قناعت گنجی تمام ناشدنی است.»
در روایت وارد شده است که:
«امیر مؤمنان علیه السلام روزی از جلوی مغازه قصابی عبور میکردند. قصاب عرض کرد: گوشت فربهی است، آن را بخرید. فرمودند: پولش حاضر نیست. گفت: یا امیر المؤمنین! صبر میکنم. پاسخ دادند:
من از خوردن گوشت صبر میکنم. خداوند پنج چیز را در پنج چیز قرار داده: عزّت را در طاعت و بندگی، ذلّت و خواری را در نافرمانی، حکمت را در شکم خالی، هیبت را در نماز شب، و بینیازی را در قناعت.»(1)
همچنین نقل است که روزی حضرت سلمان ابوذر را دعوت کرده، نان خشکی که داشت مرطوب ساخت و جلوی او گذاشت. ابوذر گفت: چه نیکو و خوش مزه میشد اگر با آن نمکی هم بود! جناب سلمان برخاسته، بیرون رفت و آفتابه خود را در برابر مقداری نمک گرو گذاشت و نزد او آورد. ابوذر نان و نمک را میخورد و میگفت: سپاس خدای را که به ما این قناعت را ارزنی داشت.
سلمان فرمود: اگر قناعتی در کار بود، آفتابه من به گرو نمیرفت!(2)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«کَفی بِالْقَناعَةِ مُلْکاً وَ بِحُسْنِ الْخُلْقِ نَعِیماً»(1)
«قناعت از هر سلطنتی بسنده است و خوش خلقی از هر نعمتی کفایت میکند.»
هم آن بزرگوار در پاسخ به سؤال پیرامون: «فَلَنُحْیینَّهُ حَیاةً طَیبَةً»،(2)حیات طیب و زندگی پاکیزه را قناعت دانستهاند.(3)
آری، به راستی قناعت از مصادیق روشن آیه شریفه است. چه انسان آشکارا مییابد که اگر تمام دنیا را به او دهند و روح قناعت را از وی سلب کنند، در واقع آسایش، آرامش و راحتی را از او سلب کردهاند و زندگی برای او در چنین حالی جز آزار، رنج و نگرانی نخواهد بود. در مقابل، هنگامی که از کریمه قناعت و خرسندی به آنچه خدا خواسته برخوردار باشد، در واقع همه چیز از آنِ اوست و دلیلی برای حرص زدن، طمع ورزی، هوا و هوس، و به تبع آن ذلّت و خواری وجود نداشته، همواره آسوده خاطر و در همه حال خوش و راحت بسر خواهد برد. این است خیر واقعی و این است پرتوی از حیات پاکیزه!
آن حضرت فرمودهاند:
«إِذا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً أَلْهَمَهُ الْقَناعَةَ فَاکْتفی بِالْکَفافِ وَ اکْتسی بِالْعَفافِ.»(4)
«هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد، قناعت را به او الهام میکند. از آن پس به مقدار کفاف بسازد و جامه پاکدامنی بر تن نماید.»
کَفاف
آرزوی اهل قناعت جز این نیست که از دنیا به اندازه ضرورت و نیاز به آنها داده شود و خود از تحصیل مازاد بر آن پرهیز نمایند، و این همان است که در روایات از آن به کَفاف تعبیر شده است.
رسول خدا صلی الله علیه وآله این چنین دعا میکنند:
«بار خدایا! به محمّد و آلمحمّد و دوستان آنها پاکدامنی و روزی به مقدار کَفاف عنایت فرما.»(1)
هم آن بزرگوار بر شتربانی گذر فرمودند. شخصی را برای تهیه شیر نزد وی فرستادند. او عذر آورده و گفت: آنچه در پستان شتران است صبحانه قبیله است و آنچه در ظرفها است شام آنان میباشد. حضرتش به پیشگاه خداوند عرض کردند:
«خدایا! مال و فرزند او را زیاد فرمای!»
آن گاه عبورشان بر چوپانی افتاد. از او نیز درخواست شیر کردند. چوپان گوسفندها را دوشید و هرچه داشت در ظرفی ریخت و به ضمیمه گوسفندی برای آن جناب برد و عرض کرد: آنچه نزد ما بود همین است، اگر بیشتر بخواهید فراهم سازیم. رسول خدا صلی الله علیه وآله برای او این چنین دعا کردند:
«خدایا! او را به قدر کَفاف روزی فرما.»
یکی از اصحاب عرض کرد: یا رسول اللَّه! برای شتربان دعایی کردید که همه ما آن را دوست داشتیم و برای چوپان دعائی فرمودید که ما آن را ناخوش داریم! حضرتش پاسخ دادند:
1) 328. کافی، ج 2، ص 113، باب کفاف، ح 3
«آنچه اندک باشد و کفایت کند بهتر از زیادی است که دل را مشغول سازد. بار خدایا! به محمّد و آل محمّد به قدر کفاف ارزانی دار.»(1)
1) 329. کافی، ج 2، ص 113، ح 4 همچنین ر.ک: ینابیع الحکمة، ج 4، ص 505، باب 163
انسان دارای نیازهای گوناگونی است. برخی از این نیازها به طور غریزی بر آورده میشود و نه خود وی و نه دیگران هیچ دخالتی در تحقّق و رفع آن ندارند. گروهی از احتیاجات او نیز توسط شخص وی مرتفع میگردد. و به طور کلی بدون اینکه نیاز به کمک دیگران داشته باشد میتواند از عهده انجام آنها برآید. اما برطرف شدن تعداد زیادی از نیازهای او خصوصاً در زندگی مدنی و اجتماعی جز با یاری و همکاری همنوعان وی امکانپذیر نمیباشد و به همین لحاظ است که گفتهاند: «هیچ کس قادر نیست جمیع نیازهای خویش را بدون یاری و کمک دیگران بر طرف سازد».
بر این اساس، استفاده از کمک دیگران امری طبیعی، و آن چنان مورد قبول همگانی است که هیچ مرام و مسلکی آن را مردود نشمرده است. به عنوان مثال بیماری که از شدّت درد به خود میپیچد و به پزشک مراجعه میکند و از او برای التیام درد جانکاه خویش کمک میطلبد، از دیدگاه هیچ مکتب و آئینی نکوهش نمیشود.
از سوی دیگر انسان فطرتاً دارای کرامت و عزّتی است که هیچ نیازی - ولو حیاتی، کمر شکن و طاقت فرسا - نباید کرامت و عزّت انسانی او را دست خوش بزرگی، شدت و ضرورت مرتفع ساختن آن نماید.
او ناگزیر است برای رفاه، آسایش و تأمین زندگی انسانی خود با دیگران معاشرت، تعامل، همدلی و همکاری داشته باشد، به دیگران کمک کند و از یاری دیگران بهرهمند شود، امّا این بدان معنا نیست که طمع و چشم داشتی ذلیلانه به دیگران داشته باشد و خویشتن را در معرض ذلّت و خواری قرار داده، برای
برآورده شدن خواستههای هر چند طبیعی و ضروری خود، در مقابل این و آن کرنش نماید.
به بیان دیگر، کرامت انسانی اقتضا میکند که آدمی در عین حال که ظاهراً و حقیقتاً به کمک دیگران نیازمند است، از درون و باطناً غنای نفس خود را حفظ کرده، بینیاز باشد. و مؤمن به راستی چنین است. نقش ایمان نیز جز این نیست که انسان مؤمن را به گونهای فرهنگ و جهت میبخشد که در زندگی شرافتمندانه خود با مردم معاشرت مینماید، به شخصیت دیگران احترام میگذارد، با آنان به گرمی و با خوشرویی رفتار مینماید، حقوق و حدود آنان را محفوظ میدارد، امّا هرگز تن به ذلّت و خواری نمیدهد و تنها دست نیاز به سوی بینیاز مطلق و آفریدگار جهان دراز میکند. و این یکی از آثار مهم بینیازی درونی است که از آن به «غنای نفس» نام برده میشود و موجب قرب به پروردگار بینیاز و سبب عزّت در نزد مردم میگردد.
حالت بینیازی باطنی و علو همّت از ویژگیهای مؤمن است که در پرتو آموزههای گرانقدر اسلام، ارزش انسانی خویش را به درستی درک کرده، و چنانچه با بحرانهای اقتصادی، مادی و اجتماعی روبرو، و در شرایط بسیار سخت شکننده و ناگوار قرار گیرد، هرگز زیر بار پستی و ذلّت نرفته، عزّت و کرامت انسانی خویش را به هیچ قیمتی نمیفروشد.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْمَنِیةُ وَ لَا الدَّنِیةُ، وَ التقَلُّلُ وَ لَا التوَسُّلُ...»(1)
«مرگ آری، پستی و خواری هیچگاه، راضی بودن به اندک آری، واسطه قرار دادن و متوسّل شدن به این و آن هرگز!»
1) 330. نهج البلاغة، ترجمه فیض الاسلام، ص 1273، ح 390
و نیز حضرتش فرمودهاند:
«ساعَةُ ذُلٍّ لا تفِی بِعِزِّ الدَّهْرِ.»(1)
«ساعتی خواری، به عزّت و آسایش تمام روزگار نمیارزد.»
همچنین میفرمایند:
«اَلْغِنَی الْأَکْبَرُ اَلْیأْسُ عَمَّا فِی أَیدِی النَّاسِ.»(2)
«توانگری بزرگ در چشم ندوختن به آنچه در دست مردم است میباشد.»
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لَیسَ الْغِنی عَنْ کَثْرَةِ الْعُرُوضِ، إِنَّمَا الْغِنی غِنَی النَّفْسِ.»(3)
«توانگری از ثروت و امکانات فراوان نیست، بلکه توانگری تنها بینیازی نفس است.»
در روایت وارد شده است: مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله که به شدّت در تنگدستی قرار گرفته بود، به پیشنهاد همسرش به حضور آن حضرت شرفیاب شد تا از آن بزرگوار درخواست کمک نماید. هنگامی که حضرتش وی را دیدند، فرمودند:
«هر کس از ما کمک بخواهد به او کمک میکنیم و هر که (شرافت نفس داشته و) خود را بینیاز نشان دهد، خداوند او را بینیاز میکند.»
مرد با خود گفت: منظور آن جناب جز من نمیباشد، برگشت و جریان را برای همسرش باز گو کرد. وی دوباره شوهر خود را برای رفتن به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ترغیب کرد و این کار تا سه بار تکرار شد و هر بار همان سخن را از رسول خدا صلی الله علیه وآله
میشنید.
ناگزیر کلنگی عاریه گرفت و در کوهسار مشغول جمع آوری هیزم گشت. سپس هیزمها را به مقداری آرد فروخت و به خانه برد. این کار را روزهای بعد ادامه داد تا اینکه کلنگی خرید و مدّتی نگذشت که صاحب دو شتر و یک غلام گردید و سرانجام از ثروتمندان محل خود گشت.
روزی به حضور رسول اکرم صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، جریان را از آغاز تا پایان گزارش داد. آن حضرت این بار نیز کلام خود را تکرار کرده و فرمودند:
«هرکس از ما کمک بخواهد او را یاری میکنیم و هرکه بینیازی بورزد، خداوند او را بینیاز میکند.»(1)
همچنانکه اشاره شد بینیازی حقیقی به هیچ وجه با بهرهگیری از یاری دیگران در موارد طبیعی و ضروری منافات ندارد. اساساً انسان باید باطناً طمع و امید خود را از هرچه و هرکه جز خدای متعال، حتی از نزدیکترین دوستان خود قطع کرده، همچون مردان حقّ و توانگران راستین الهی که در پرتو ایمان به خدا و اتکای به او - جلّ و علا - به کمالات حیرت انگیزی نائل گشتهاند، در صدد دستیابی به غنای حقیقی باشد و بداند که از این طریق حاجاتش روا، خواستههایش برآورده، و دعایش مستجاب خواهد بود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«هرگاه یکی از شما بخواهد که هرچه از پروردگارش درخواست مینماید حضرتش به او عطا فرماید، باید از همه مردم مأیوس و نا امید شود و جز به او امید نداشته باشد، هنگامی که خدای بزرگ دلش را
1) 334. کافی، ج 2، ص 112، باب قناعت، ح 7، به نقل از امام صادق علیه السلام.
اینگونه یافت، هرچه از او بخواهد به او عطا نماید.»(1)
و این از برکات غنای نفس و قطع امید از غیر خداست. یکی از ویژگیهای عصر ظهور حضرت بقیة اللَّه - ارواحنا فداه - نیز همگانی شدن این خصلت متعالی است. چه آنکه در آن روز مردم از غنای طبع و عزّت نفس در عالیترین سطح آن برخوردار خواهند بود.
با این همه جای بسی تأسف است که در دوران ما که بسیاری از مردم از امکانات فراوان مادی برخوردارند، از شرافت نفس، بینیازی دل، و عزّت باطنی محرومند و با آنکه به ظاهر توانگرند در واقع و باطن سخت محتاج و نیازمندند، و نکبتبارتر آن که ذلّت درونی با نیاز بیرونی همراه باشد.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«أَکْبَرُ الْبَلاءِ فَقْرُ النَّفْسِ.»(2)
«بزرگترین بلاها فقر نفس است.»
حیا در لغت - مقابل وقاحت و ضدّ بیشرمی و - به معنای شرم و خجلت و خودداری از امری در اثر بیم از ملامت است و در فرهنگ عالمان اخلاق یکی از مهمترین صفات پسندیده انسانی است که از عزّت نفس و کرامت و بزرگواری نشأت میگیرد و با قدرت بازدارندگی نیرومندی که داراست، انسان را از ارتکاب خلاف عفت و کارهای زشت و امور ناپسند باز میدارد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْحَیاءُ یصُدُّ عَنْ فِعْلِ الْقَبِیحِ.»(1)
«شرم و آزرم، آدمی را از کارهای زشت و ناپسند باز میدارد.»
به طوری که از روایات و گفتار بزرگان بر میآید، منشأ این صفت نیک، درک حضور در محضر ناظری آگاه و محترم است. انسان با ایمان به واسطه دل بیدار و چشم بینای باطن، همواره خود را در محضر آفریدگار قادر بصیر میبیند و به دلیل درک این حضور دائمی هیچگاه گرد گناه نمیرود و از این که در حضور او - جلّ و علا - مرتکب خطایی شود شرم مینماید.
حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْحَیاءُ مِنَ اللَّهِ یمْحُو کَثِیراً مِنَ الْخَطایا.»(2)
«شرم از خداوند، بسیاری از گناهان را از بین میبرد.»
مؤمن نه تنها از ارتکاب گناه در حضور خداوند شرم دارد، بلکه به دلیل
بزرگواری طبع خود حیا از مردم را شعبهای از حیا از خدا دانسته و در حضور هیچ ناظر محترم دیگری به خطا و عمل ناپسند نزدیک نمیگردد.
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«مَنْ لَمْ یسْتحْی مِنَ النَّاسِ لَمْ یسْتحْی مِنَ اللَّهِ سُبْحانَهُ.»(1)
«کسی که از مردم شرم نمیکند از خدای سبحان حیا نخواهد کرد.»
حیا همدوش ایمان و وابسته به تقوا است و هرکه از آن برخوردار نباشد از این دو نیزه بیبهره است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«لا إِیمانَ لِمَنْ لا حَیاءَ لَهُ.»(2)
«کسی که از حیا برخوردار نیست، از ایمان بیبهره است.»
و به همین جهت از روایات استفاده میشود که حفظ ایمان در گرو برخورداری از حیا است:
«حیا و ایمان همسنگ و همدوش یکدیگرند، هنگامی که یکی از آن دو رخت بر بندد، دیگری نیز در پی آن خواهد رفت.»(3)
و امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ قَلَّ حَیاءُهُ قَلَّ وَرَعُهُ»(4)
«کسی که بهرهاش از حیا اندک باشد، پرهیزش از گناه کم خواهد بود.»
با اینکه جوهره خصلت شریف حیا، منبع نیرومند باز دارندگی از ارتکاب اعمال ناپسند است، سرچشمه جوشان انجام اعمال نیک و آداب پسندیده نیز
هست.
امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْحَیاءُ مِفْتاحُ [ کُلِّ ] الْخَیرِ.»(1)
«شرم و حیا کلید همه خوبیها ست.»
امام صادق علیه السلام به این هر دو خصوصیت حیا اشاره فرموده و به مفضّل یار بزرگوارشان میفرمایند:
«در صفتی که خداوند آن را به انسان اختصاص داده و حیوانات از آن بیبهرهاند دقّت کن، و آن خوی بزرگ و ارزشمند حیا است که اگر تأثیر آن نمیبود، میهمان اکرام و احترام نمیشد، وفا به عهد، قضای حوایج و جلب نیکی صورت نمیپذیرفت و از بدیها اجتناب نمیشد. چه بسیار است واجباتی که در پرتو حیا انجام میگیرد و چه بسیارند کسانی که اگر حیا نمیبود (حتی) مراعات حق پدر و مادر و صله رحم نمیکردند، امانت مردم را ردّ نمینمودند و از هیچ عمل منافی عفت چشم پوشی نمیکردند.»(2)
البته حیا غیر از کم رویی است. زیرا گرچه کم رویی نیز مانع ارتکاب جرائم، و دارای قدرت بازدارندگی است، لیکن این خصیصه برخاسته از حقارت نفس بوده و به صورت نوعی احساس انفعال روانی و انقباض نفسانی، شخص کم رو را - نه از سرِ بزرگواری بلکه - به خاطر ترس از سرزنش دیگران از گناه باز میدارد.
شخص کمرو نگاهش به مردم است و در حالی گناه را ترک میکند که بسا در دل تمایلات غیر مشروع داشته، مایل باشد به خواهشهای نفسانی خود جامه
عمل بپوشد و شهوات خویش را بدون قید و شرط إعمال نماید و حتی کمترین احساس مسئولیتی نیز نسبت به اخلاق و قانون و ارزشهای اجتماعی نداشته و از ارتکاب هیچ گناهی ابا نداشته باشد، لیکن ترس از تنفّر افکار عمومی و سرزنش و ملامت مردم - که از زندان و هر شکنجه و عذابی سختتر است - باعث میشود که گرد گناه نرفته، از ارتکاب معاصی پرهیز نماید.
امام صادق از پدران بزرگوار خود علیهم السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْحَیاءُ عَلی وَجْهَینِ: فَمِنْهُ الضَّعْفُ وَ مِنْهُ قُوَّةٌ وَ إِسْلامٌ وَ إِیمانٌ.»(1)
«حیا دوگونه است: یکی ناشی از ضعف و زبونی نفس است و دیگری از موضع قدرت و از اسلام و ایمان سرچمشه میگیرد.»
خصیصه مذموم کم رویی ممکن است از کودکی دامنگیر انسان شده و تا پایان عمر همواره وی را رنج دهد و حتی در موارد زیادی سبب محرومیت او از حقوق خود گردد. بسا افرادی که در اثر کم رویی و خجالت کشیدن بیجا جرأت معاشرت با دیگران را ندارند و حتی در برخی موارد از رفتن به منزل بستگان و سخن گفتن با آنان احساس شرمساری میکنند. بسا کودکانی که با کمال جدیت تحصیل میکنند ولی هنگام امتحان به علّت شرم بیمورد از بیان پاسخ صحیح عاجزند.
این حالت ناپسند که از احساس پستی و بعضاً از عقده حقارت سرچشمه میگیرد، در مواردی به سبب تحقیر معاشران و ناشی از سوء تربیت است. لیکن گاهی نیز به علّت پارهای از کمبودهای طبیعی، جسمی و اجتماعی به جود میآید.
بر پدران و مادران و مربیان جامعه است که با پیگیری دقیق و مراقبت پیوسته، در صدد ریشهیابی عوامل این پدیده ناستوده در کودکان خود بر آمده، به تربیت
1) 345. بحار الأنوار، ج 71، ص 334، ح 10؛ تحف العقول، ص 265
صحیح آنان اقدام نمایند و از هرگونه افراط و تفریط در ترغیب و تشویق و ممانعت و پرهیز آنان در این راستا بپرهیزند و با درمان صحیح این بیماری، آنان را از تعادل روان و بهداشت سالم روحی و رفتاری و بهره مندی از حقوق خود برخوردار سازند.
در هر حال، آنچه که ضامن اجرای قوانین شرعی و پشتوانه قوی و محکم رعایت اصول اخلاقی است، روح ایمان، ملکه تقوا، و دارا بودن کریمه ارزشمند شرم و حیا از خداوند است، و تنها ترس از مردم - چه به دلیل کمرویی و چه به سبب ضعف ایمان - نمیتواند حربه و سپر بازدارندگی افراد از خطا و جرم و گناه قرار گیرد.
امام صادق علیه السلام - ضمن بیان اهمیت حیا از خداوند و یاد آوری شدت قبح بیشرمی، با عنایت به اختلاف انگیزهها و تفاوت مراتب افراد - حیا را داری اقسامی دانسته و میفرمایند:
«إِنَّ خُطْوَةً یتخَطَّاهُ فِی ساحات هَیبَةِ اللَّهِ بِالْحَیاءِ مِنْهُ إِلَیهِ خَیرٌ لَهُ مِنْ عِبْادَةِ سَبْعِینَ سَنَةً. وَ الْوَقاحَةُ صَدْرُ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ وَ الْکُفْرِ...
وَ الْحَیاءُ خَمْسَةُ أَنْواعٍ: حَیاءُ ذَنْبٍ وَ حَیاءُ تقْصِیرٍ وَ حَیاءُ کَرامَةٍ وَ حَیاءُ حُبٍّ وَ حَیاءُ هَیبَةٍ وَ لِکُلِّ واحِدٍ مِنْ ذلِکَ أَهْلٌ وَ لِأَهْلِهِ مَرْتبَةٌ عَلی حِدَةٍ.»(1)
«گامی که انسان با حیا در ساحت هیبت خدا بر میدارد از هفتاد سال عبادت برایش بهتر است. و بیشرمی اساس نفاق و تفرقه و کفر است... حیا بر پنج نوع میباشد: شرم از ارتکاب گناه، شرم از قصور و تقصیر، حیا از روی کرامت و بزرگواری، آزرم برخاسته از دوستی و حیا که از هیبت (پروردگار) سرچشمه میگیرد. و برای هر یک از موارد یاد شده اهلی
1) 346. ینابیع الحکمة، ج 2، ص 225، باب 50، ح 35
است و هر کدام مرتبه خاص خود را دارند.»
ناگفته نماند که یکی از عواملی که میتواند در فرو ریختن پایههای حیا و جسارت بخشیدن به مردم در ارتکاب گناه بسیار مؤثر باشد تظاهر به جرم و قانون شکنی و مرتکب شدن گناه در منظر و محضر مردم است. از این رو اسلام ضمن پرهیز دادن مردم از گناه و خودداری کردن آنان از هر عمل خلاف دین و شئون انسانی، بر پرهیز شدید از گناه آشکار که سبب شکستن حرمتها و دریدن پرده حیا و افزایش جسارت افراد حریم شکن در ارتکاب گناه میشود تأکید فراوان کرده است.
متأسفانه امروزه در اثر تساهل و تسامح بیمورد و ترک مسئولیت بزرگ امر به معروف و نهی از منکر، زشتی و قباحت بسیاری از گناهان از بین رفته است، به طوری که برخی از افراد آلوده ضمن آنکه بعضی از گناهان را آشکارا مرتکب میشوند به آن افتخار نیز میکنند و چنانچه کسی در صدد مقابله با آنها بر آید، از ناحیه سایر مردم نیز حمایت نمیشود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله از جبرئیل پرسیدند: آیا بعد از من به زمین نزول خواهی کرد؟ عرض کرد: بلی یا رسول اللَّه ! (در اثر فراوان شدن گناهان) ده بار به زمین نازل میشوم و ده گوهر (گرانبها) را از زمین با خود میبرم. پرسیدند: آن گوهرها کدامند؟ پاسخ داد: نخست برکت را از زمین بر میدارم، مرتبه دوم رحمت را خواهم برد، بار سوم حیا را از چشمان زنان بر میدارم!...(1)
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که حیا آنگاه ارزشمند و پسندیده است که از آگاهی نشأت گرفته و مبتنی بر جهل و نادانی نباشد و الّا فاقد ارزش بلکه مذموم و ناستوده است.
1) 347. ینابیع الحکمة، ج 2، ح 223، ح 24
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْحَیاءُ حَیاءانِ: حَیاءُ عَقْلٍ وَ حَیاءُ حُمْقٍ، فَحَیاءُ الْعَقْلِ هُوَ الْعِلْمُ وَ حَیاءُ الْحُمْقِ هُوَ الْجَهْلُ.»(1)
«حیا دو گونه است: یکی حیای عقلانی و دیگر شرم احمقانه. حیای عقلانی خود، علم است (و از آگاهی نشأت میگیرد و موجب ازدیاد دانش میشود) و حیای احمقانه، جهل و نادانی است (و ریشه در نا آگاهی داشته، روز به روز بر حماقت آدمی میافزاید).»
و به همین جهت است که امیر مؤمنان علیه السلام بر آموختن نادانستهها تأکید نموده و میفرمایند:
«... و لا یسْتحِینَّ أَحَدٌ إذا لَمْ یعْلَمِ الشَّیءَ أَنْ یتعَلَّمَهُ...»(2)
«هیچ کس نباید از آموختن آنچه نمیداند شرم کند.»
چرا که این نوع شرم، جز محرومیت حاصلی به بار نمیآورد.
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«اَلْحَیاءُ مَقْرُونٌ بِالْحِرْمانِ.»(3)
«کم رویی، توأم با محرومیت و همدم با ناکامی است.»
و بسا عامل حرمان از روزی و مانع دستیابی به نعمتهای دیگر گردد.
و نیز فرمودهاند:
«اَلْحَیاءُ یمْنَعُ الرِّزْقَ.»(4)
«کم رویی از روزی جلوگیری میکند.»
تمایلات آدمی دو گونه است: قسمی مانند شهوت، غضب، تمایل به خواب و خوراک، محبّت فرزند و حبّ ذات که مشترک بین انسان و حیوان، و از لوازم زندگی مادی و طبیعی است.
این قسم از تمایلات نفسانی هیچ مزیتی برای آدمی محسوب نمیگردد و به اقتضای طبیعت خاص خود انسان باید پیوسته در صدد تعدیل و کنترل آنها بوده، در راستای حیات معنوی و شرف و فضیلت از آنها بهرهمند گردد.
قسم دیگر گرایشها و کششهایی مانند حیا، امانت داری، پای بندی به عهد و پیمان، صداقت و راستگویی است که به انسان اختصاص دارد و ارجمندی و شرافت آدمی در گرو متصف شدن به آنها بوده، امتیاز و برتری انسان به حیوان با میزان آنها ارزیابی میشود.
عفت و پاکدامنی یکی از ارزشمندترین صفات پسندیده است که در زمره این قسم از تمایلات انسانی بوده و از چنان جایگاه بلندی برخوردار است که آن را تاج انسان و برترین عبادت معرفی کردهاند.
عفت در لغت به معنای مطلق «خودداری» است که به طور شایع در خودداری از انجام کارهای حرام و زشت استعمال میشود، و در علم اخلاق صفتی نفسانی است که در اثر مقابله و مجاهده در برابر حاکمیت شهوات، پاکدامنی و تعدیل تمایلات جنسی از افراط و تفریط، پرهیز از شکمپرستی و تربیت صحیح شکم و دامن به وجود آمده، و جایگاه انسان را از حیوانات جدا میسازد.
شهوت شکم و دامن را میتوان از نیرومندترین امیال و خواستههای نفسانی و سرآمد آنها به حساب آورد، و همین امر طبیعتاً کنترل این دو کشش نیرومند را با
دشواری بسیار زیادی همراه ساخته است. عالمان اخلاق نیز با عنایت به این واقعیت و به تبع روایات و متون اسلامی - که عفت را صرفاً به خویشتنداری از شکم و دامن اطلاق کردهاند - این دو را در معنا و مفهوم عفت درج نمودهاند.
ملکه عفت به مثابه سد محکمی در برابر طغیان امیال جنسی و زیاده روی در اجابت خواهشهای شکم پرستانه، و به منزله حصار عظیمی در برابر هرگونه شهوت پرستی، پلیدی اخلاقی و بیعفتی است که در پرتو آن، زمینه دستیابی به سایر کمالات انسانی و رشد و تعالی به مقام شامخ آدمیت فراهم میگردد.
در روایات معصومین علیهم السلام ارزش و اهمیت این صفت نیک و لزوم تحصیل آن مورد تأکید فراوان قرار گرفته است.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«ما عُبِدَ اللَّهُ بِشَیءٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ.»(1)
«خداوند به چیزی برتر از عفت شکم و پاکی دامن عبادت نشده است.»
و نیز میفرمایند:
«إِنَّ أَفْضَلَ الْعِبادَةِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.»(2)
«به راستی برترین عبادت عفت شکم و پاکی دامن است.»
امیر مؤمنان و پیشوای عفّت پیشگان علیه السلام پاداش عظیم و دشواری دستیابی به این صفت نیک را این چنین ترسیم فرمودهاند:
«مَا الْمُجاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفِیفُ أَنْ یکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلائِکَةِ.»(3)
«اجر و پاداش جهاد کنندهای که در راه خدا کشته شود از کسی که (بر اِعمال شهوت و کار ناشایست) توانایی داشته باشد ولی پاکدامنی ورزد بیشتر نیست. شخص عفیف و پاکدامن نزدیک است فرشتهای از فرشتگان باشد.»
هم آن حضرت میفرمایند:
«تاجُ الرَّجُلِ عَفافُهُ وَ زِینَتهُ إنْصافُهُ.»(1)
«تاج افتخار مرد، پاکدامنی او و زینت (و زیبائی) وی انصاف اوست.»
حراست از شرافت انسانی و پاسداری از حقوق انسانها جز از طریق تلاش همیشگی و همه جانبه در مسیر تزکیه نفس، و چشم پوشی از خواهشهای ناروا میسّر نمیگردد. رعایت مصالح فردی و اجتماعی نیز ایجاب میکند که انسانها از اجابت مطلق و بدون قید و شرط خواستههای نفسانی دست شسته، رفع نیازهای معقول و مقبول همگانی را در راستای مصالح جمعی مورد اهتمام قرار دهند.
دو گانگی و ضدّیت موجود بین بسیاری از خواهشهای نفسانی و مصلحتهای فردی و اجتماعی نیز چنانچه - از طریق اندازه گیری صحیح، کنترل و تعدیل کششهای درونی خصوصاً غریزه نیرومند جنسی - مرتفع نگردد، جوامع انسانی را اسیر افراط و تفریط، دچار ناهنجاریهای بنیان برانداز، و گرفتار فساد، تباهی، کشتار، جنایت، خیانت و بیماریهای جانکاه روحی ساخته، پایههای حیات معنوی، زندگی انسانی و آرامش و آسایش انسانها را متزلزل و در معرض خطر حتمی قرار میدهد.
به بیان دیگر؛ نیل به کمالات روحانی و صفات عالی انسانی از یک سو، و نظم و انتظام و رفاه و راحتی زندگی مادی از سوی دیگر - به عنوان دو هدف مهم
1) 355. غرر الحکم، ج 1، ص 348، ف 22، ح 35.
و اساسی اسلام - صرفاً در پرتو تزکیه و تطهیر نفس، و منحصراً در سایه کنترل صحیح شهوتهای نفسانی میسّر میگردد.
پرچمدار پاکدامنی و ایثار، امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«لا تکْمُلُ الْمَکارِمُ إِلّا بِالعَفافِ وَ الْإِیثارِ.»(1)
«ارزشهای بزرگوارانه جز از طریق پاکدامنی و از خود گذشتگی کامل نمیگردد.»
مکتب حیات بخش اسلام سعادت و خوشبختی انسانها را به عنوان یک اصل اساسی مورد توجه قرار داده، هر عملی که مخالف مصلحت فرد یا اجتماع و در ستیز با این اصل مهم باشد، مانع رشد معنوی برشمرده و نیل به کمالات روحانی و دستیابی به مقام ارجمند انسانیت را وابسته به پرهیز از آن میداند.
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«اَلْعَفافُ یصُونُ النَّفْسَ وَ ینَزِّهُها عَنِ الدَّنایا.»(2)
«پاکدامنی موجب صیانت نفس است و آن را از زشتیها پاکیزه میسازد.»
متأسفانه این اصل اساسی در جوامع متمدّن و فرهنگ غرب مورد بیمهری قرار گرفته و آزادی مطلق، اصل مقبول همگانی تلقی شده است. به همین جهت بسیاری از کارهای خلاف عفّت، شراب خواری، قمار، و سایر فسادهای اخلاقی مورد نکوهش نبوده، بلکه از آنها ترویج نیز میشود که در نتیجه پیآمدهای خانمان سوز آنها دامنگیر شهروندان آن جوامع شده است.
دکتر کارل میگوید:
«همه کس در پی زندگی بر وفق تفنّن خویشتن است. این میل در انسان فطری است، ولی در ملل دموکراتیک این تمایل بیتناسب شدّت یافته و به حدّ زیان بخش، رسیده است. فلاسفه قرون روشنائی بودند که در اروپا و آمریکا نهال چنین آزادی بیبند و باری را کِشتند و به نام منطق، سنن و اصول آن را به مسخره گرفتند و هر نوع الزامی را نامعقول و نکوهیده تلقی کردند و از اینجا مرحله آخرین نبرد بر علیه اصولی که نیاکان ما در زندگی از آن پیروی میکردند و مقرراتی که بشریت در طول هزاران سال به تجربه آموخته و به مدد اخلاق مذهبی پایبند آن بود آغاز گردید.»(1)
آری، جهان متمدن، آزادی را اجابت بیقید و شرط خواستههای نفسانی پنداشته، اسارت در بند شهوات حیوانی - که کمترین تناسبی با آزادگی و آزادی انسانی نداشته و فطرت سالم انسانی از آن ابا دارد - را سند ترقی و پیشرفت خود به حساب میآورد، غافل از آنکه حریت حقیقی از آن کسی است که از بند خوار کننده شهوات رها گردد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ ترَکَ الشَّهَوات کانَ حُرّاً.»(2)
«آزاد کسی است که شهوات نفسانی را ترک نماید.»
همچنین میفرمایند:
«عَبْدُ الشَّهْوَةِ أَذَلُّ مِنْ عَبْدِ الرِّقِّ.»(3)
«بنده شهوت از بنده زر خرید خوارتر است.»
با این همه باید توجه داشت که دستیابی به خوی مبارک عفت مانند سایر تمایلات و گرایشهای عالی انسانی به سادگی میسّر نمیگردد. پدران، مادران و دست اندرکاران امور تربیتی باید بکوشند تا پایههای اتصاف به این سجیه ستوده را از دوران کودکی در ضمیر کودکان پیریزی کرده، با رفتار و گفتار عفتآمیز و به وجود آوردن محیط سالم - که بهترین راه پرورش صفات نیک در روان کودکان است - برای ایجاد ملکه عفت در آنان، شرایط مساعد در محیط خانواده و زندگی را برای نو نهالان و کودکان و نوجوانان خود فراهم سازند.
و از این رهگذر از حرکتهایی که حسّ کنجکاوی کودکان را در رابطه با غریزه جنسی بر میانگیزد بپرهیزند، بستر فرزندان خود را به هنگام خواب از یکدیگر جدا سازند و با رعایت دستورات تربیتی اسلام - که در مباحث تربیت و اخلاق از آنها یاد شده - هر گونه عامل مهیج و تحریک کننده را از آنان دور نگاه دارند.
پاکدامنی و عفت به قلمرو رفتار و گفتار فرد محدود نمیگردد. انسان آنگاه از تلاش در زمینه تحصیل این صفت نیک سربلند بیرون میآید که علاوه بر عفت ورزیدن در محدوده رفتار و گفتار خود، نزدیکان، معاشران و اطرافیان خویش را نیز در جهت پاکی و پاکدامنی سوق داده، آنها را همچون وجود خود، از هرگونه آلودگی، ناپاکی و صفات ناستوده دیگر حراست نماید.
این تلاش به مدد خوی پسندیده دیگری که به غیرت از آن یاد میکنند امکانپذیر میگردد. مؤمن علاوه بر خصلت اخلاقی حیا و عفت، باید از صفت غیرت برخوردار باشد تا بتواند همسر و ناموس خود را به طور شایسته از نامحرمان محافظت نموده، از هرگونه کجروی، معاشرتهای ناهنجار و انحراف آنان به شدّت جلوگیری نماید.
غیرت از اشرف صفات مردان شمرده میشود. کسی که از این صفت عالی برخوردار نباشد، شایسته نام مرد نیست.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ غَیورٌ یحِبُّ کُلَّ غَیورٍ وَ مِنْ غِیرَتهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها وَ باطِنَها.»(1)
«خداوند غیور است و هر شخص غیوری را دوست میدارد. و از غیرت اوست که اعمال ناشایست آشکار و پنهان را حرام نموده است.»
همچنین میفرمایند:
1) 361. وسائل الشیعة، ج 20، ص 153، باب 77 از مقدمات نکاح، ح 2.
«خدای بزرگ پیامبرانش را به خلقهای کریمانه اختصاص داد. شما نیز خود را بیازمایید، اگر از آنها برخوردار بودید خدا را سپاس گویید و بدانید که آن خیر شماست. و چنانچه از این صفات بیبهره هستید، از خداوند درخواست نموده و نسبت به آنها اظهار علاقه نمائید.»
آنگاه یکی از آن مکارم اخلاق را غیرت بر شمردند.(1)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«عدهای از اسیران جنگی را به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آوردند. آن حضرت حکم آزادی یکی از آنها را صادر فرمود. هنگامی که وی آزاد شد عرض کرد: سبب آزادی من چه بود؟ فرمودند:
جبرئیل از جانب خداوند مرا آگاه نمود که در تو پنج خصلت نیک وجود دارد که خدا و رسول آنها را دوست میدارند.
غیرت شدید تو نسبت به همسرت، سخاوت، خوش خلقی، راستگویی و شجاعت.
اسیر آزاد شده با شنیدن این خبر واقعاً اسلام آورد و در حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله مردانه با دشمنان جنگید تا به شهادت رسید».(2)
بلی، درباره این خلق کریمانه که از بارزترین صفات تحسین برانگیز پیامبران الهی و زیباترین جلوههای زندگی نیاکان ما به شمار میرود حکایت و روایات فراوانی نقل شده که انسان را به ارزش و اهمیت آن واقف میسازد.
جای بسی تأسف است که امروزه حساسیت مردان ما نسبت به این خصلت والا بسیار بیرنگتر از پیشینیان، و رفتار و کردار آنان در مراقبت از محارم خود در
ارتباط با این مسأله حیاتی به طور شگفت انگیز از روش رهبران آسمانی فاصله گرفته است!
به خود آئیم و با نگاهی به احوال جامعه کنونی که تحت تأثیر فرهنگ بیگانگان قرار گرفته، با صلابت، مهابت و درایت، با برحذر داشتن زنان، خواهران و دختران خود از معاشرتهای ناهنجار، رفت و آمدهای غیر ضروری با نامحرمان، و شرکت در بسیاری از محافل و مجالس که کمترین تناسبی با آموزههای دینی، فرهنگی و ملّی ما ندارد، از ناموس خود و همکیشان خویش حراست نماییم.
عبد اللَّه بن ابییعفور که از یاران نزدیک امام صادق علیه السلام میباشد گوید: از آن حضرت شنیدم که میفرمودند:
«إِذا لَمْ یغَرِ الرَّجُلُ فَهُوَ مَنْکُوسُ الْقَلْبِ.»(1)
«مردی که نسبت به ناموس خود غیرت نورزد قلبش واژگون است.»
آن بزرگوار از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کردهاند که فرمودند:
«ای مردم عراق! شنیدهام زنان شما با مردان نامحرم شانه به شانه میروند! أَما تسْتحْیونَ؟ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ لا یغارُ!
آیا حیا نمیکنید؟ خدا لعنت کند کسی را که غیرت نمیورزد.»(2)
همچنین امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«أَما تسْتحْیونَ وَ لا تغارُونَ! نِساءُکُمْ یخْرُجْنَ إِلَی الْأَسْواقِ وَ یزاحِمْنَ الْعُلُوجِ.»(3)
«آیا شرم نمیکنید و غیرت نمیورزید؟ زنان شما به بازار میروند و با افراد بیگانه در تنگنا قرار میگیرند!»
با این همه باید توجه داشت که هرگز نباید حساسیت و شدّت عمل را به حدّ افراط رسانده و بیسبب به اهل و عیال خویش بدبین شویم. کنجکاوی بی مورد، تجسّس ملالتآور و سختگیریهای غیر ضروری نه تنها عامل بهبود وضع کنونی نمیشود بلکه زندگی را تلخ، جسارت را افزون و خوش بینی و پاکدامنی را به بدگمانی و نادرستی مبدّل میسازد.
امیر مؤمنان علیه السلام به فرزند بزرگوار خود امام مجتبی علیه السلام فرمودهاند:
«از اظهار غیرت بیجا بپرهیز، زیرا این کار، بانوی درستکار را به نادرستی و پاکدامنی را به بدگمانی وا میدارد.»(1)
1) 367. نهج البلاغة ترجمه فیض الإسلام، ص 939، ضمن نامه 31.
حقیقت سیر و سلوک و نهایت آرزوی سالکان راستین جز این نیست که به این درجه از یقین (حق الیقین) نائل گردند. آن را سهل نباید پنداشت و ادعای بیاساس را بر خود روا نباید دانست که مقامی است فوق العاده مرتفع و مرتبهای است بس بلند، و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!
تعلیمات رهبران آسمانی، وجود نیازهای فطری، حکم عقل و دلیل تجربه همه بر این معنا متفقاند که انسان بدون داشتن ایمان و عقیده، با سعادت و خوشبختی بیگانه است و هرگز نمیتواند از یک زندگی سالم و آسوده برخوردار باشد.
کسی که از مزایای ایمان و اعتقاد سالم بیبهره است طبعاً موجودی خود محور، خود پرست و خود خواه است که به جز منافع فردی به هیچ چیز نمیاندیشد و بسا برای جلب منافع شخصی خود - به تناسب سعه وجودی خویش - چنانچه قادر باشد جهان را در شُرف فتنه، آشوب جنگ و خونریزی و نابودی قرار میدهد.
فقدان ایمان در مواردی نیز آدمی را به صورت فردی هوا پرست، سرکش و ویرانگر در میآورد که نه خود از محاسن زندگی انسانی بهرهمند است و نه دیگران از وجود او در آسایشاند، بلکه فردی سرگردان به جامعه تحویل میدهد که حتی تکلیف خویش را در سادهترین امور زندگی نمیداند.
ایمان به مثابه خورشید تابناکی است که تابش بیدریغ و فروغ تابندهاش بر روح و جان آدمی، ظلمت و تیرگی صفات ناپسند و اخلاق ناستوده را از صفحه دل زدوده، لوح سینه را از ضعف و سستی، غِش، تردید، اضطراب، و نگرانی پاکیزه میسازد، و روان آدمی را از چنان قدرت و صلابتی بهرهمند میسازد که حتی پیچیدهترین و دشوارترین مشکلات و موانع مسیر زندگی نیز او را به چالش نمیکشاند و کمترین تأثیر سوء و نامطلوبی بر اراده آهنین و استوار او وارد
نخواهد ساخت.
ایمان، عروة الوثقای ارتباط معنوی با مقام عظمای خلیفة اللهی، دروازه ضیافتگاه جوار قرب معنوی، و شاهراه ورود به عرصه اتصاف به مکارم اخلاق، صفات پسندیده و نیکیهای رفتاری است.
دامنه آثار شگفتانگیز ایمان بسیار وسیع، و قلمرو اثرات نیک آن تا بینهایت، فضای روح را روشن، و آینده را به نیکی و روشنی ترسیم مینماید. عرصههای زندگی را چه در بُعد حیات فردی و چه در ابعاد گوناگون زندگی اجتماعی از مزایای خود بهرهمند ساخته، از ناراحتیها و آلام حشر و نشر در محیط مادی کاسته، غرایز سرکش را تعدیل، تمایلات حیوانی را در راستای حیات معنوی کنترل، و پیآمدهای ناگوار زندگی بدون ایمان را - که جرم و جنایت، فحشا و بیبندباری، تلخکامی، اضطراب و بیماریهای روحی از جمله آنها به حساب میآید - مرتفع میسازد.
انسان در بستر تأثیرپذیری از محیط و اطرافیان، به تناسب برخورداری از قدرت باور و ایمان، در برابر واردات نامطلوب، از حفاظت و مصونیت برخوردار میباشد. هر اندازه ایمان تقویت میشود، به همان نسبت، قدرت تحمل آدمی افزایش مییابد، و این نیست مگر به واسطه تعادل روحی و روانی که مولود باور و از پیآمدهای قطعی ایمان است، که در نتیجه آن، بدون آنکه تعادل روحی آسیبی ببیند، در برابر مشکلات و واردات، ثبات قدم آسان میشود و دفاع از عقیده و هدف استوار میگردد.
امروزه برای کارشناسان امور تربیتی به نیکی روشن شده است که بسیاری از بیماریهای روانی و عصبی که برآمده از تلخکامی در زندگی و آلام روحی است، عمدتاً در میان کسانی دیده میشود که از مزایای ایمان بیبهرهاند. به همین دلیل همگی بر این نظرند که نجات جوامع انسانی و بقای تمدن در گرو رواج ایمان
بوده، جلوگیری از تضییع حقوق انسانها، پرهیز از رفتارهای ضد انسانی و خودداری از پیروی کردن تمایلات ناروا منحصراً در پرتو ایمان امکانپذیر است.
متأسفانه در جهان متمدن کنونی اهداف انسانی و مقاصد روحانی و از آن جمله ایمان قلبی به حقایق عالم فراموش شده، و ملتها و حکومتها جز به مسائل مادی و امور دنیوی به چیزی نمیاندیشند و همین امر عامل اساسی تشدید ظلم و بیدادگری، فساد و تباهی، اضطراب و بیماریهای روحی و مفاسد خانمانسوز فراوانی شده است که دامنگیر فرد و اجتماع در سراسر گیتی است و زندگی را برای جامعه بشری تلخ و ناگوار ساخته است.
پیامبران الهی و رهبران آسمانی از طریق دعوت به ایمان، مردم را به پاکی و درستکاری سوق داده و از کارهای ناشایست و درنده خویی پرهیز دادهاند. منزلت و جایگاه بلند ایمان در قرآن و روایات نیز اصولاً به دلیل نقش مهمی است که در سعادت، کمال و اصلاح بشر ایفا مینماید.
از دستورات فراوانی که در متون اسلامی برای تقویت ایمان بیان شده است به خوبی روشن میشود که ایمان مانند سایر مفاهیم اخلاقی دارای مراتب و درجات مختلفی است و عوامل گوناگونی در نقصان یا ازدیاد آن مؤثر میباشد. همچنان که اصل آن نیز بر پایههایی بنا گذاری شده و در پرتو آنها استحکام مییابد و با نبود هر یک از آنها بسان ساختمانی بیپایه تنها در ذهن متصوّر است.
از روایات استفاده میشود که پایههای ایمان عبارتاند از: یقین، صبر، رضا، تسلیم، توکّل و تفویض امور به آفریدگار جهان و پروردگار حکیم.
سیر سالک در سفر معنوی دارای مراحل گوناگون و درجات مختلفی است که پوینده راه فضیلت با پشت سر نهادن هر مرحله، ضمن برخورداری از دستاوردهای مراتب قبل، با تکالیف جدیدی مواجه میگردد که در صورت مراقبت و پای بندی به آنها مشمول عنایات خاص حضرت حقّ - جلّ و علا - و طبیعتاً از مزایای ویژه آن مرحله نیز بهرهمند خواهد گردید.
اسلام و ایمان اولیه، عزم و اراده و توبه، مراقبه و محاسبه و مشارطه و سایر وظایف مربوط به این مرحله، سالک را به زهد و ورع و تقوا و مجاهدهای فراگیر و همیشگی فرا خوانده، در نهایت مفتخر به اتصاف به صفتی متعالی به نام «یقین» خواهد ساخت که همه کمالات انسانی و خصلتهای نیک بر محور استوار آن دور میزند و جمیع خلقهای ستوده معنوی بر استوانه مستحکم آن شکل میگیرد.
یقین از مراتب عالی معرفت، قله منیع علم و آگاهی، مرتبه رفیع ایمان، اطمینان بخش روح، آرام بخش روان مضطرب، میزان سنجش درجات کمال و محک ارزیابی رشد و تعالی سالک الی اللَّه است.
در پرتو یقین، حقایق عالم معنا برای اهلش - که جز أخص اولیای الهی نیستند - منکشف گشته، اشیای جهان مطیع و منقاد میگردند.
یقین خود از مفاهیم دارای مراتب مختلف است که سالک راه حق به نسبت برخورداری از آن، از قدرت معنوی و کمالات انسانی بهرهمند میگردد. هر اندازه اعتقاد و ایمان استحکام یافته و یقین اوج میگیرد، بهرهمندی از مزایای آن افزایش مییابد تا جایی که دور دستترین کمالات انسانی در اختیار سالک قرار
خواهد گرفت.
روشن است که تفاوت مراتب یقین از اختلاف مراتب معرفت نشأت میگیرد. چه آنکه آگاهی در برخی از مراحل، بسیار سطحی بوده، فاقد هر نوع تأثیری در اعماق وجود آدمی است. چنانکه بسیاری از مردم با آنکه میدانند از مرده کاری ساخته نیست از او هراس دارند. در مقابل، گاهی شناخت و معرفت آن چنان در عمق روح نفوذ میکند که کمترین تردید و وسوسه را نیز از دل زایل میگرداند. به همین دلیل عالمان اخلاق یقین را به حسب مراتب معرفت به درجاتی تقسیم کردهاند:
علم الیقین
باوری است که از دلائل مختلف حاصل میشود و حصول آن برای هرکس امکانپذیر است. یقین به وجود آتش از طریق مشاهده دود آن مثال روشنی برای این مرحله از یقین میباشد.
عین الیقین
درجه بالاتری از مراتب یقین است که در آن مرتبه انسان به مرحله درک و مشاهده نائل میگردد. همچنان که آتش را - نه از طریق دیدن دود، بلکه بالعیان - مشاهده مینماید. این مرحله به پرهیزکاران اختصاص داشته و برای همگان میسر نمیباشد. اهل نظر و استدلال نیز چنانچه به طور صحیح حرکت نمایند بعید نیست تا این درجه از باور و یقین ارتقا یابند.
خدای متعادل به هر دو مرحله از یقین اشاره کرده، میفرماید:
« کَلّا لَوْ تعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقِینِ ا لَترَوُنَّ الْجَحِیمَ ا ثُمَّ لَترَوُنَّها عَینَ الْیقِینِ».(1)
«چنان نیست (که شما میپندارید). اگر شما علم الیقین داشتید
1) 368. سوره تکاثر، آیه 7 - 5.
(این چنین از امر آخرت غافل نمیشدید)، قطعاً شما جهنم را خواهید دید، سپس (با ورود در آن) آن را به عین الیقین مشاهده میکنید.»
حق الیقین
این مرحله، برترین مرتبه از مراتب یقین محسوب میگردد که با مشاهده حقایق و دریافت وجدانی آنها همراه بوده و جز برای خاصّان و مقربان درگاه خداوند متعال امکانپذیر نخواهد بود. احساس سوزش آتش و متصف شدن به صفات آن پس از ورود به آتش، مصداق روشنی برای این مرحله از باور و یقین میباشد.
خدای متعال با اشاره به پذیرایی از تکذیب کنندگانِ گمراه با آب جوشان! این درجه از یقین را در جهنم برای آنها ترسیم کرده، میفرماید:
«إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیقِینِ»(1)
«به راستی که این همان حق الیقین است.»
امیر مؤمنان علیه السلام نیز گویا به همین مرتبه اشاره میکنند آنجا که میفرمایند:
«لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْت یقِیناً»(2)
«اگر همه پردهها از برابر دیدگانم کنار رود، بر یقینم افزوده نمیگردد.»
بلی حقیقت سیر و سلوک و نهایت آرزوی سالکان راستین جز این نیست که به این درجه از یقین نائل گردند. آن را سهل نباید پنداشت و ادعای بیاساس را بر خود روا نباید دانست که مقامی است فوق العاده مرتفع و مرتبهای است بس بلند، و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!
حضرت ابراهیم علیه السلام با آنکه به زنده شدن مردگان به طور کامل ایمان و یقین داشت از خداوند متعال درخواست نمود تا زنده کردن مرده را به او بنمایاند و در
واقع با این تقاضا خواهان مقام والای مشاهده و نیل به مرتبه رفیع حق الیقین بود. خطاب آمد:
«آیا ایمان نیاوردهای؟ عرض کرد:
«بَلی وَ لکِنْ لِیطْمَئِنَّ قَلْبِی».(1)
«چرا، ولی (این درخواست را میکنم) تا دلم آرامش و اطمینان یابد.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«یقین بنده را به هر مقام والا و رفیعی میرساند. رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز هنگامی که در حضورشان از راه رفتن حضرت عیسی علیه السلام بر روی آب سخن به میان آمد، عظمت و جایگاه والای یقین را یادآور گردیده و فرمودند:
اگر یقین او افزونتر بود در هوا گام بر میداشت.
و با این کلام به این نکته هدایت فرمودند که مقام پیامبران با عظمت و ارج و قربشان نزد خداوند، بر حسب مراتب یقین آنها متفاوت میباشد و یقین را هرگز انتهایی نیست.
مؤمنان نیز در قوّت و ضعف یقین متفاوتند. نشان کسی که یقینش قوی است آن است که هیچ حول و قوّهای جز برای خداوند ندانسته و بر امر عبادت او در ظاهر و باطن پایداری میکند، به گونهای که داشتن و نداشتن، کمی و فراوانی، مدح و ذمّ (دیگران) و عزّت و ذلّت (در میان مردم) برای او یکسان است. زیرا او همه این امور را از یک سرچشمه میبیند...»(2)
همچنان که پیشتر یادآور شدیم و از این حدیث شریف نیز به خوبی استفاده میشود، منشأ بسیاری از ملکات ستوده و صفات پسندیده، یقین و مراتب آن است.
یونس بن عبدالرحمان گوید: از امام رضا علیه السلام درباره ایمان و اسلام پرسیدم، آن بزرگوار پاسخ دادند:
«حضرت باقر علیه السلام فرمودهاند: دین فقط اسلام است و ایمان مرتبهای برتر از آن میباشد؛ تقوا درجهای بالاتر از ایمان است و یقین دارای منزلتی بالاتر از تقوا میباشد. و در میان مردم چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است!»
عرض کردم: یقین چیست؟ فرمودند:
«توکل بر خدا، تسلیم در برابر ذات پاک او، راضی و خشنود بودن به قضای الهی و واگذاری تمام کارها به خداوند است.»(1)
حضرت علی علیه السلام نیز میفرمایند:
«اَلصَّبْرُ ثَمَرَةُ الْیقِینِ.»(2)
«شکیبایی حاصل یقین است.»
«اَلْإِخْلاصُ ثَمَرَةُ الْیقِینِ.»(3)
«اخلاص نتیجه یقین است.»
«اَلزُّهْدُ ثَمَرَةُ الْیقِینِ.»(4)
«پارسایی میوه یقین است.»
از بزرگان مکتب و اولیای دین درباره فضیلت و ارزش یقین سخنان فراوانی به جای مانده، لیکن از همین چند حدیث شریف نیز به خوبی میتوان استفاده کرد که پاداش عبادات، اعمال نیک و صفات پسندیده، و به تبع آنها درجات و مقامات اخروی به تناسب قوّت و ضعف از یکدیگر متمایز میشوند و به هر اندازه که عبادت با یقین بیشتری همراه باشد، پاداش و ارزش آن بالاتر خواهد بود.
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«إِنَّ الْعَمَلَ الدَّائِمَ الْقَلِیلَ عَلَی الْیقِینِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْعَمَلِ الْکَثِیرِ عَلی غَیرِ یقِینٍ.»(1)
«عمل پیوسته اندک از روی یقین نزد خداوند از عمل زیاد بدون یقین برتر است.»
جابر گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمودند:
«برادر جعفی! به راستی ایمان از اسلام برتر و یقین از ایمان ارزشمندتر است.
«وَ ما مِنْ شَیءٍ أَعَزُّ مِنَ الْیقِینِ»
«هیچ چیز کمیابتر و گرانقدرتر از یقین نمیباشد».(2)
با در نظر گرفتن آموزههای دینی مقصد اعلای سالک از ایمان، زهد، تقوا و مجاهده در مراحل مختلف و مراتب گوناگون جز بندگی و معرفت حقّ - جلّ و علا - نیست. سالک پیوسته میکوشد تا از طریق آثار صنع و نشانههای آفرینش، در محدوده ظرف و توان خویش با قدرت، علم و سایر صفات خداوند متعال
بیشتر آشنا شده، سطح معرفت خود را ارتقا بخشد. اما هنگامی که این معرفت با یقین کامل همراه شده، به مرحله شهود برسد، علاوه بر آنکه خدا را از روی یقین عبادت میکند و عبادتهایش به همین جهت از ارزشی به مراتب برتر از عبادتهای دیگران برخوردار میشود، حقایقی نیز برای او منکشف خواهد شد که از چشم دیگران پوشیده است.
امام صادق علیه السلام نقل کردهاند:
«روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله پس از آنکه نماز صبح را با مردم به جای آوردند نگاهشان در مسجد به جوانی افتاد که چرت میزد و سرش پایین میافتاد، رنگش زرد، بدنش لاغر و چشمانش به گودی فرو رفته بود. حضرتش از او پرسیدند: چگونهای؟ پاسخ داد: به یقین رسیدهام. آن جناب با شگفتی فرمودند: بیگمان هر یقینی را حقیقتی است، حقیقت یقین تو چیست؟
عرض کرد: یا رسول اللَّه! یقینم مرا محزون ساخته، شبهایم را بیدار نگه داشته، روزهای گرم (در اثر روزه) تشنگی بخشیده و از دنیا و آنچه در آن است بیرغبت گشتهام؛ گویا عرش پروردگار را مینگرم که برای رسیدگی به حساب خلق بر پا شده و مردم برای حساب گرد آمدهاند. گویا اهل بهشت را مینگرم که در نعمت به سر میبرند و بر کرسیها تکیه زده، یکدیگر را معرفی میکنند! گویا اهل دوزخ را مینگرم که در آنجا معذّب هستند و فریاد رس میطلبند. گویا هم اکنون آهنگ زبانه کشیدن آتش دوزخ در گوشم طنین انداز است!
رسول خدا صلی الله علیه وآله به اصحاب و یاران فرمودند: این جوان از بندگانی است که خداوند دلش را به نور ایمان روشن ساخته است.
به خود او نیز فرمودند: بر این حال که داری ثابت باش.
جوان عرض کرد: یا رسول اللَّه! برایم دعا کنید که خداوند شهادت در رکاب شما را روزیام کند. آن حضرت برایش دعا کردند. چیزی نگذشت که در جنگی همراه آن جناب بیرون رفت و پس از نه نفر به شهادت مفتخر گردید و او دهمین آنها بود.»(1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله خطاب به شمعون برای اهل یقین شش نشانه نام بردهاند:
«از روی حقیقت به خدا یقین کرده، به او ایمان آورد؛
یقین کند که مرگ حق است و از آن بر حذر باشد؛
یقین کند که بعث و قیامت حق است و از رسوایی آن هراس داشته باشد؛
یقین کند که بهشت حق است و مشتاق آن باشد؛
یقین کند که دوزخ حق است و کوشش وی برای نجات از آن آشکار باشد؛
یقین داشته باشد حساب حق است و خود را محاسبه نماید.»(2)
از برترین مراتب یقین، مقام «رضا» است که سالک در آن حال از پروردگار خویش شکایتی نداشته؛ تلخیها نیز در کامش شیرین است.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
«اَلرِّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضاءِ، أَرْفَعُ دَرَجات الْیقِینِ.»(3)
«راضی بودن به مقدرات ناگوار، بالاترین درجات یقین است.»
و بالاخره دستیابی به دور دستترین مقاصد انسانی و قلّه کمال صِرفاً در پرتو
1) 379. کافی، ج 2، ص 44، باب حقیقة الایمان، ح 2؛ در حدیث 3 نام این جوان حارثة بن مالک بن نعمان انصاری ذکر شده است. در روایت قاسم بن برید نیز از ابیبصیر نقل شده که وی همراه جعفر بن ابیطالب به شهادت رسیده و دهمین نفر از شهدا بود.
2) 380. تحف العقول، ص 22.
3) 381. همان، ص 200؛ نظیر آن، بحارالأنوار، ج 71، ص 152 از امام صادق علیه السلام.
یقین امکانپذیر خواهد بود.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«بِالْیقِینِ تدْرَکُ الْغایةُ الْقُصْوی »(1)
«اهداف دور و مقاصد بسیار بلند تنها به وسیله یقین به دست میآید.»
و این جز به مدد تضرّع، عبادت، دعا و درخواست عاجزانه از منبع فیض و فیاض بینیاز میسّر نمیگردد.
امام سجاد علیه السلام پس از نماز مغرب، تعقیب را طول میدادند و از خداوند درخواست یقین میکردند.(2)
و بالاخره قرآن کریم دستیابی به یقین و شهود حقایق را مقصد اعلای عبادت معرفی کرده، میفرماید:
« وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتی یأْتیکَ الْیقِینُ.»(3)
«پروردگارت را عبادت کن تا تو را یقین حاصل شود.»
زندگی آمیزهای است شگفتانگیز از خوشی و ناخوشی، شکست و کامیابی، سختی و راحتی و شیرینی و تلخکامی. سلامتیش آماج صدها دشمن خونین است و بیماریش دستخوش تحوّل و دگرگونی؛ خندهاش توأم با حسرت و داغ و شادیش همراه با گریه و آه؛ فقرش به کرشمهای بر باد میرود و مال و منالش به نسیمی هباءً منثوراً است.
آب گوارایی نمینوشی جز آنکه تلخکامی در انتظار توست و شب پر غم و اندوهی را سپری نمیکنی مگر آنکه لبخند دمیدن صبح را دیدار خواهی کرد. و بسیاری از اینها و جز اینها درمانپذیر نیست و اگر پارهای نیز قابل پیشگیری است رنجها میطلبد و دشواریها! و در این معرکه، شکوفا شدن قابلیتها و کمال رشد هر پدیدهای در گرو اسباب فراوان و عوامل گوناگونی است که از داخل و خارج، سراسیمه و شتابان، آن را یاری میرسانند و البته انسان را نیز از این قانون همگانی گریزی نیست و - در راستای بروز استعدادها، پرورش قوای جسمی و روحی، پیمودن راه دشوار کمال و نیل به مقام شایسته خود - در بهرهمندی از بسیاری از اسباب و عوامل رشد و تعالی ناگزیر و بیاختیار است.
مشکلات، دشواریها و گرفتاریهای زندگی را که در یک نگاهِ سطحی مزاحم و دست و پاگیر به نظر میرسند میتوان بخش مهمی از همین اسباب و عوامل دانست که نقش انکار ناپذیر آنها - در فراهم ساختن زمینه کمال روحی و ارتقاء معنوی و حتی سلامت جسمانی - بسیار حیاتی بوده و فقدان آنها به منزله توقفِ تلاش، استقامت، پایداری، شادابی و در یک کلمه به مثابه خاموش شدن موتور حرکت انسان در مسیر زندگی است.
از مطالعه پدیدههای جهان و چگونگی رشد آنها به نیکی میتوان به این واقعیت دستیافت که پرورش انسان و شکوفا شدن قابلیتهای هر پدیدهای در نظام آفرینش، بدون دست و پنجه نرمکردن با موانع و مشکلات ممکن نبوده و اساساً همه موجودات از نخستین روزی که مزین به خلعت هستی میشوند تا آن هنگام که به اوج کمال خود نائل میگردند، همواره در دامان مبارزه با سختیها، فشارها و مشکلات به سر برده و در بستر همین ستیز همیشگی پرورش مییابند.
از سوی دیگر برای شناسایی کامل روحیات یک فرد و ارزیابی مقدار پایداری و استقامت او در راه عقیده و ایمان خود نیز، تغییر محیط و دگرگونی اوضاع و تحوّلات زندگی وی یکی از شرایط اساسی است. زیرا زندگی یک فرد در شرایط یکنواخت نمیتواند کاملاً روحیات و مدرکات او را ترسیم نماید. در حالی که اگر شرایط و اوضاع زندگی وی دگرگون گردد و میدان برای اشباع غرایز و نیل به مقاصد مادی و دنیوی او فراهم باشد و موانع مشتهیات نفسانی از سر راهِ او برداشته شود ممکن است ایمان و اعتقادات او محکوم غرایز گشته و به دست فراموشی سپرده شود و یا به عکس، بسا فشارها و سختیها در زندگیش او را بیش از پیش در ایمان و اعتقاداتش استوارتر ساخته بر قوت و استحکام آن بیفزاید. لذا در همین دگرگونیها و تحوّلات است که قدرت و ثبات ایمان افراد آشکار میگردد.
ناگفته روشن است که پایداری و استقامت در برابر مشکلات و پیکار بیامان در مسیر گشودن گرههای کور و پیچیده موانع، توفیقی بزرگ و موهبتی الهی است که میتواند وسیله ارتقا به کمال و مقدمه آسایش آدمی باشد.
صبر در لغت به معنای در تنگنا قرار دادن و حبس نفس است و در علم اخلاق عبارت از استقامت و پایداری در برابر سختیها و مشکلات، مضطرب نگشتن در مقابل حوادث و گرفتاریها، و ثبات و اطمینان نفس در همه حالات زندگی است. و نشان بارز آن حفظ اعضا و جوارح از حرکات غیر متعارف و ناهنجار و نگهداری زبان از شکوه کردن میباشد.
وادار ساختن نفس به دستورات شرع و بازداشتن آن از منهیات و امور نا مطلوب را میتوان در زمره مصادیق روشن و اقسام مهم صبر به حساب آورد. و به همین جهت است که مؤمن در برابر وسوسههای شیطانی و خواستههای نفسانی کوهآسا مقاومت کرده، در گهواره رنجها و سختیها پیوسته درس استقامت میآموزد و در دامن طوفانها و بلاها از صخرهها آبدیدهتر و از کوهها استوارتر باقی میماند.
آری، فشارها و سختیها، شکستها و ناکامیها، نه تنها زیانبخش نبوده و خطِ قرمز به حساب نمیآید، بلکه موضع گیری صحیح در برابر آنها زمینه را برای بر انگیختن استعدادهای نهفته فراهم ساخته، ساختمان اخلاقی انسان را متحوّل میسازد. بهرهگیری صحیح از این فرصتها که در مواردی راه را برای دستیابی به سرچشمه لایزال نیروهای درونی هموار مینماید، شخصیت آدمی را در راستای رشد روحی و کمال حقیقی، از ارتقای معنوی روز افزون برخوردار میسازد.
با ترسیم تصویر صحیحی از زندگی در اندیشه، و تصحیح و تطبیق انگیزه بر آن، انسان خواهد توانست کوه آسا در برابر سختیها و دشواریها مقاومت نماید و در آن صورت است که رویدادهای ناگوار زندگی و چالشها و ناملایمات جهان هیچگاه او را آشفته و پریشان ننموده، در هم نمیکوبد و هرگز شاهد این سو
و آن سو کشیده شدن خود همچون پرِ کاه نخواهد بود.
صبر و شکیبایی انسان را حقیقتاً نیرومند میسازد و او را آن چنان از روحیه استقامت برخوردار، و از آمادگی لازم برای روبرو شدن با سختترین مشکلات و مصیبتها بهرهمند میسازد که در هیچ شرایطی احساس ضعف و سستی نخواهد کرد.
شکیبایی در برابر ناملایمات زندگی کلید پیروزی بر موانع و ضامن همیشه باوفای پیشرفت و ترقی در عرصه تلاشهای معنوی و مادی است و گشودن درهای موفقیت، احیای ملکات پسندیده در خود، غالب آمدن بر هوا و هوس، استوار ماندن در فراز و نشیب زندگی، و در یک کلام، ثمربخش بودن فعالیتها و حاصلمند بودن عمر گرانمایه جز در پرتو شکیبایی به دست نخواهد آمد. تنها در سایه صبر و استقامت است که میتوان موانع پیشرفت را یکی پس از دیگری پشت سر نهاده، با عبور از دیوارهای بلند دشواریها و سختیها، قلههای موفقیت و پیروزی را تسخیر نمود.
جزع و بیتابی که شعار افراد سست و کم ظرفیت است، نه تنها دردی را درمان نکرده و گره و عقدهای را نمیگشاید، بلکه جسم و جان آدمی را بیمار و مشکلات زندگی را روز افزون ساخته، درهای فتح و ظفر را بر انسان فرو میبندد.
افراد کم ظرفیت که در برابر کمترین دشواری، با فریاد و خروش، و ناله و واویلا، خود و همنشینان خویش را میآزارند، به تدریج نیروهای خدادادی را نیز که برای مرتفع ساختن مشکلات به آنان ارزانی شده از دست داده، راه نجات و سعادت را به طور کلی بر خود مسدود میسازند و پیوسته بر جزع و بیتابی، خشم و گرفتاری، و سوزش درونی خود میافزایند.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرمایند:
«اَلْمُصِیبَةُ لِلصَّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اثْنَتانِ.»(1)
«مصیبت برای شکیبا یکی و برای بیتابی کننده دوتاست.»
امّا فرد صبور با روانی آرام و دلی مطمئن برای رفع مشکلات زندگی به نیکی میاندیشد و ضمن استمداد از نیروی لایزال الهی، موانع را یکی پس از دیگری مرتفع ساخته، بر دشواریها چیره میگردد و در پرتو آرامش، اطمینان خاطر و تسلّط بر خویشتن، بسا درد و سوز ناملایمات را نیز از یاد برده، و از دریای متلاطم گرفتاریها و مصائب، با امنیت و متانت درون، خویشتن را به ساحل اطمینانِ بیشتر و آرامش روزافزون نزدیک میسازد.
نگاهی گذرا به مفاهیم و موضوعات قرآنی نشانگر این معناست که خداوند بزرگ به صبر و شکیبایی عنایتی ویژه داشته و بسیاری از خیرات دنیوی و مقامات اخروی و درجات بهشتی را بر محور این مسأله مهمّ اخلاقی استوار ساخته است. بیش از یکصد مورد از صبر و صابرین یاد کرده و به شکلهای گوناگون و بیانات مختلف از این صفت نیک و دارندگان آن تمجید فرموده است.
« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ ا ... وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ ا الَّذِینَ إِذا أَصابَتهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ ا أُولئِکَ عَلَیهِمْ صَلَوات مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتدُونَ »(2)
«ای مؤمنان! از صبر و نماز یاری بجویید، به راستی خداوند با صابران
است ... بشارت ده شکیبایان را همانان که هرگاه مصیبتی به آنان روی آورد گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او باز میگردیم بر آنان (باد) درود و رحمت پروردگارشان؛ و همانها هستند هدایت یافتگان.»
چیره شدن بر دشواریهای زندگی و پیشرفت و ترقی مستلزم دو رکن اساسی است: پایگاهی نیرومند و خلل ناپذیر که از درون به انسان پایداری و مقاومت بخشد، و تکیهگاهی پر قدرت، حیاتبخش و پایان ناپذیر که پیوسته آدمی را از انرژی و نشاط برخوردار سازد؛ و این دو در پرتو شکیبایی و نماز و صبر و صلاة فراهم میگردد. مؤمن در سایه این دو بازوی نیرومند، از روحی مطمئن، ایمانی استوار، و ارادهای پولادین برخوردار گشته، امواج سهمگین ناملایمات، گرفتاریها، مصائب و مشکلات زندگی را قدرتمندانه از سر راه خویش برخواهد داشت.
فرد با ایمان، دنیا را سرای جاودان نمیداند و معتقد است: انسان از خداست و سرانجام به سوی او باز خواهد گشت، به همین جهت نه روی آوردن نعمتها او را مست میکند و نه زوال مواهب الهی وی را مأیوس میسازد، نعمتها، کمبودها، خوشیها، ناملایمات و هر آنچه بر او وارد گردد، همه را زودگذر دانسته، آنها را وسیله آزمایش خود به حساب میآورد. همواره به این واقعیت توجه دارد که حتی نعمت وجود ما نیز به خداوند تعلق دارد، آنچه ارزانی میکند بر اساس مصلحت است و آنچه را باز پس میگیرد جز به واسطه خیر و صلاح ما نخواهد بود.
علامه محقّق مرحوم مجلسی - به نقل از عالم بزرگوار شهید ثانی رضوان اللَّه علیه - از زبان فردی که جریان گم شدن خود را در خلال یک مسافرت بیان کرده، چنین نقل میکند:
با دوستم راه را گم کرده بودیم، ناگهان خیمهای را از دور مشاهده کرده،
به طرف آن رفتیم. پس از سلام و احوال پرسی با صاحب آن خیمه که بانویی موقّر بود، گم شدن خود را در آن بیابان یادآور شدیم. وی گلیمی را پهن کرد و گفت: بنشینید تا پسرم بیاید و از شما پذیرایی کند.
چیزی نگذشت که مردی شتر سوار در آنجا حاضر شد. زن گفت: شتر، شتر فرزند من است ولی شتر سوار شخص دیگری است.
مرد تازه وارد خطاب به آن زن کرد و گفت: ای امّ عقیل! خداوند در مورد فرزندت عقیل پاداشی بزرگ به تو عطا کند! پرسید: مگر برای فرزندم حادثهای رخ داده است؟ پاسخ داد: آری، شترش به خشم آمده و او را به داخل چاهی فرو انداخته است.
امعقیل - که گویی هیچ حادثه ناگواری برایش پیش نیامده - گفت: پیاده شو و کمک کن تا از میهمانان پذیرایی کنیم. سپس گوسفندی را به او داد تا آن را برای تهیه غذا ذبح نماید.
سرانجام غذا آماده شد و ما که به شدت از شکیبایی آن زن با ایمان شگفت زده شده بودیم از آن خوردیم. در این هنگام آن زن صبور گفت: در میان شما کسی هست که بتواند قرآن بخواند؟
آیات 153 تا 157 سوره بقره را که در باره صابرین است تلاوت کردیم - و او را به خاطر مصیبتی که بر او وارد شده تسلیت گفتیم - زن به داخل خیمه رفت و چند رکعت نماز گزارد، آنگاه عرض کرد:
اَللَّهُمَّ إِنِّی فَعَلْت ما أَمَرْتنِی فَأَنْجِزْ لِی ما وَعَدْتنِی. خداوندا! من آنچه را دستور دادهای انجام دادم؛ اینک تو نیز به وعده خود وفا کن.» سپس گفت:
اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند، پیامبر گرامی حضرت
محمّد صلی الله علیه وآله برای امّتش باقی میماند.(1)
« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تفْلِحُونَ »(2)
«ای مؤمنان! صبور باشید و (در برابر دشمنان) پایداری کنید و (برای جلوگیری از رخنه آنان با امامان خود مرتبط بوده) ملازم یکدیگر باشید و تقوای الهی پیشه سازید، باشد که رستگار گردید.»
با تأمل در مفهوم صبر، مصابره، مرابطه و تقوی، عنایت خاص قرآن را به مراتب یاد شده به نیکی در مییابیم.
شکیبایی و استقامت در هر مورد به تناسب شکل و محتوای دشواریها، آمادگی ویژهای میطلبد. جهاد با نفس و ایستادگی در برابر خواستههای ناروا، فرد با ایمان را در راستای مبارزهای پیوسته و همیشگی قرار میدهد. پایداری در مقابل دشمن به ایثار، فداکاری و گذشت از مال و جان نیازمند است. حراست از مرزها و آماده باش کامل در برابر رخنه فرهنگی و شبیخون نظامی، مستلزم بیداری، هوشیاری و مراقبت دقیق است.
و بالاخره پرهیزگاری که دامنه وسیع آن چون مشعلی فروزان بر همه حالات درونی و برنامههای شرعی، انسانی فردی و اجتماعی پرتو افکنده، به آنها سمت و سو میبخشد و آن را هدفمند میسازد.
البته تلاش برای ارتباط معنوی با حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه - و مرزبانی از حریم حق در عصر غیبت، از مهمترین مصادیق مرابطه است که در
روایات در کنار مصادیق مختلف آیه به آن اشاره شده است.
« فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ».(1)
«آن گونه که پیامبران اولوا العزم شکیبایی کردند صبور باش.»
رهبران آسمانی و پیامبران عالیمقام به ویژه شخصیت بیبدیل رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله در طول حیات گرانقدر خویش آن چنان در برابر حوادث سهمگین روزگار و مخالفتهای لجاجت آمیز دشمنان پایداری کردند که ملائکه آسمان را به شگفتی انداختند.
قلم از ترسیم روزهای سخت و دشواری که وجود نازنین آن پیامبر بزرگ الهی با صبر و استقامت سپری فرمود بسیار عاجز و ناتوان است. دشمنان بیخرد که بعضی از آنها از خویشان آن بزرگوار بودند برای نابودی شخصیت آسمانیش از هیچ کوششی فروگذار نمیکردند با انواع شکنجه و آزار، فشارهای روحی، محاصره اقتصادی، و تحریم روابط اجتماعی آن چنان وجود عزیز و یاران اندکش را آزار دادند که برخی از آنان در اثر گرسنگی تلف گردیدند.
با نسبتهای ناروا و شایعات کذب میکوشیدند تا از یک سو دوستان و پیروان آن بزرگوار را نسبت به راه خود به تردید اندازند و از سوی دیگر مانع پیشرفت آن مکتب حیاتبخش و نفوذ آن در دل و جان افراد بیغرض و منصف گردند. زمانی ساحرش میخواندند، روزی مجنونش خطاب میکردند. گاهی بر سر مقدسش خاکستر میریختند. و آنگاه که از همه راهها ناامید شدند با محاصره خانه نورانیش که جای گامهای ملائکه بود در صدد کشتنش برآمدند. امّا هیچ یک از این امور شکننده، کمترین تأثیر منفی در هدف بزرگی که دنبال میکرد وارد نساخت و حتی آنگاه که در اثر فرو ریختن سنگهای فراوان بر او از بدن مطهرش
1) 389. سوره احقاف، آیه 35.
خون جاری بود مردم را از طریق شیوههای گوناگون به اسلام و بندگی خدا فرا میخواند.
در پرتو این پایداری شگفتانگیز و متحمل شدن این زحمات طاقت فرسا بود که آیین حیاتبخش اسلام سراسر گیتی را به نور آسمانی خود منوّر ساخت و امروز در حالی که بانگ «اللَّهُ اکبر» از چهار سوی جهان به گوش میرسد بیش از یک چهارم جمعیت جهان را پیروان اسلام تشکیل میدهند.(1)
« وَ الْعَصْرِ ا إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ ا إِلّاَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات وَ تواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تواصَوْا بِالصَّبْرِ ».(2)
«سوگند به عصر که انسانها همه در زیانند مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال شایسته انجام میدهند و یکدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه مینمایند.»
توجه به اصول جامع چهارگانه در متن این سوره شریف و اجرای دقیق آن در زندگی فردی و اجتماعی - به عنوان عالیترین برنامه پاکسازی زندگی از بلای همگانی خسران - راهکاری تضمین شده و مترقّی برای حلّ مشکلات و نابسامانیها و نجات انسان از زیانکاری است که باید زیر بنا و سر لوحه فعالیتهای معنوی و مادی همه انسانها قرار گیرد:
ایمان و مبانی حیاتبخش اعتقادی.
کارهای نیک و اعمال شایسته که ثمره درخت بارور ایمان و قوام بخش آن است.
فراخوان همگانی به حق و حقیقت.
سفارش به شکیبایی و پایداری به شکل فراگیر و به صورت یک جریان عمومی در کلّ جامعه.
پیشوایان معصوم علیهم السلام که خود جلوه شکیبایی و آیینه پایداری در برابر سختیها و مشکلات بودند همواره مردم را به صبر و استقامت در امور زندگی فرا میخواندند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«الصَّبْرُ مِنَ الْإِیمانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ کَذلِکَ إِذا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْإِیمانُ».(1)
«شکیبایی نسبت به ایمان به منزله سر نسبت به تن است. هنگامی که سر برود تن نیز خواهد رفت، همچنین هر گاه شکیبایی رخت بر بندد ایمان نیز خواهد رفت.»
آری، ایمان تا این اندازه به صبر و شکیبایی وابسته است و این تشبیه بسیار زیبا جایگاه رفیع شکیبایی را در مکتب اهل بیت علیهم السلام به نیکی روشن میسازد.
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«امیر مؤمنان علیه السلام وارد مسجد شده، مردی را که افسرده و اندوهگین بود کنار در مسجد مشاهده کردند. پرسیدند: تو را چه شده؟ پاسخ داد: ای پیشوای مؤمنان! مصیبت پدر و مادر و برادر گریبانگیرم شده و نزدیک
1) 392. کافی، ج 2، ص 71، باب صبر، ح 2 و 5 ؛ به همین مضمون از حضرت علی علیه السلام در نهجالبلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص 1123، ذیل ح 79.
است که از غصّه دق کنم. حضرتش فرمودند:»
«عَلَیکَ بِتقْوَی اللَّهِ وَ الصَّبْرِ تقْدَمْ عَلَیهِ غَداً وَ الصَّبْرُ فِی الْأُمُورِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذا فارَقَ الرَّأْسُ الْجَسَدَ فَسَدَ الْجَسَدُ وَ إِذا فارَقَ الصَّبْرُ الْأُمُورَ فَسَدَت الْأُمُورُ»
«تقوای الهی و شکیبایی را پیشه ساز تا فردا(ی رستاخیز) بر آن وارد شده، پاداش آن را دریابی. صبر در کارها به مثابه سر نسبت به بدن است. هرگاه سر از تن جدا گردد، بدن از بین میرود و هنگامی که شکیبایی از امور مفارقت نماید کارها تباه میگردد.»(1)
مردم در برابر حوادث تلخ و پیشامدهای ناگوار یکسان نیستند:
دستهای به سبب بیبهره بودن از صفت شکیبایی گویا بنا را بر جزع و فزع قرار دادهاند؛ اینان با برخورد به کمترین ناملایمت، اعتدال را از دست داده، خویشتن را میبازند و در واقع با دست خویش عوامل شکست را فراهم آورده، به زودی از پای در میآیند.
گروهی با تحمّل، بردباری و شکیبایی در برابر مشکلات ایستادگی کرده، پایداری میورزند، گرچه از کریمه شکیبایی به صورت یک صفت پایدار بهرهمند نشدهاند.
برخی به واسطه برخورداری از ملکه شکیبایی و متصف شدن به این خوی بزرگوارانه، علاوه بر شکیبایی و پایداری، حق تعالی را بر الطاف بیکران ظاهر و باطن سپاسگزاری کرده، عاشقانه به تلاش و کوشش بر میخیزند و برای مرتفع ساختن آثار منفی و پیآمدهای نامطلوب حوادث برنامه ریزی مینمایند.
1) 393. کافی، ج 2، ص 73، ح 9.
عالم بزرگوار شهید ثانی رضوان اللَّه علیه در «مسکّن الفؤاد» میفرماید:
«حکیمی یکی از مشاهدات شگفتانگیز خود را چنین نقل کرده است:
از منزل به مقصد رباط مصر بیرون رفتم. در میان راه با مرد نابینایی که با دو دست و دو پای فلج شده، زیر سایبانی نشسته، حمد و ثنای خداوند بر لب داشت، روبرو شدم!
با شگفتی نزد وی رفته، پس از سلام از او پرسیدم: خداوند را به خاطر کدامیک از نعمتهایش ستایش میکنی؟! پاسخ داد: مگر عنایات بیشمار او را نسبت به من نمینگری؟ به خدا سوگند اگر مرا با آتش قهر خود بسوزاند، یا با فرمانش کوهها را بر من فرو افکند، یا دریاها را امر نماید که مرا در خود غرق کنند، یا به زمین دستور دهد که مرا در کام خویش فرو بلعد، جز بر محبّتم نیفزاید و جز سپاس و ستایشم را افزون نسازد.
آنگاه گفت: پسر کوچکی دارم که مرا از اوقات نماز با خبر میکرد و هنگام افطار برایم غذایی حاضر میساخت، لیکن از دیروز تا کنون از وی بیخبرم، بنگر که بسا او را باز یابی.
گوید: به جستجوی او پرداختم، ناگهان با جسد نیمخورده او که در کنار یک تلّ در برابر درندهای قرار داشت روبرو شدم! گفتم: « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ! » چگونه این خبر دهشتبار را به این بنده صالح منتقل سازم؟ ناگزیر نزد وی بازگشته، به او گفتم: خداوند تو را رحمت نماید، کدامیک از شما - تو و حضرت ایوب علیه السلام - نزد خدا مقرّب ترید؟ گفت: البته آن بزرگوار. گفتم: آن جناب در بلاها صبری جمیل داشت، اینک بدان که فرزند خود را از دست دادهای!
و جریان را برایش باز گفتم.
گفت: سپاس خدای را که در دلم حسرتی از دنیا قرار نمیدهد، آنگاه صیحهای زد و از دنیا رفت».(1)
حضرت عیسی علیه السلام در مناجات خود عرض کرد:
پروردگارا! یکی از دوستان خود را به من بنما؛ خطاب آمد: در فلان مکان یکی از دوستان ما زندگی میکند. حضرتش به آن مکان تشریف برده، زنی را مشاهده فرمود که از چشم و دست و پا محروم، و پیوسته به این ذکر شریف مشغول بود: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلی نَعْمَائِهِ وَ الشُّکْرُ عَلی آلائِهِ.
آن جناب تعجّب نموده، بر وی سلام کرد و پاسخ آن بانوی صالحه را با خطاب «علیک السلام یا روح اللَّه» از او شنید و پرسید: از کجا دانستی من عیسی هستم؟ عرض کرد: از کسی که تو را نزد من فرستاد. آن حضرت فرمود: تو نه از نعمت چشم برخورداری و نه دست و پای سالمی داری! عرض کرد: سپاس خدای را که از دلی ذاکر، زبانی شاکر و بدنی صابر بهرهمند هستم. او را به یکتایی یاد میکنم که ابزارهای معصیت را از من باز گرفته است (تا به وسیله آنها مرتکب گناه نگردم).(2)
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«مَنِ ابْتلِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ بِبَلاءٍ فَصَبَرَ عَلَیهِ کانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ أَلْفِ شَهِیدٍ.»(3)
«هر مؤمنی که به بلایی گرفتار شود و بر آن صبر و شکیبایی نماید، برایش پاداش هزار شهید خواهد بود.»
کسی که سختیهای جهاد در راه خدا را به جان میخرد و عزیزترین سرمایه خویش را برای رضای خدا از دست میدهد، از پاداشی عظیم و منزلتی بس رفیع برخوردار میگردد لیکن مجاهده پیگیر و دائمی با هواهای نفسانی و هوسهای شیطانی و تحمّل رنج و سختی در برابر ناگواریها در خلال سالهای طولانی آن چنان سخت و دشوار است که گویی شخص صابر همواره در حال جان فشانی و هر لحظه در حال جان دادن است. بلکه توفیق عظیم نیل به شهادت مجاهد نیز ممکن است نتیجه مستقیم مجاهده هر روز و هر ساعت وی در جبهه مشکلات و ناملایمات زندگی و ایستادگی در برابر سختیها و تلخکامیها باشد.
جابر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: صبر جمیل و بردباری زیبا چیست؟ فرمودند:
«ذلِکَ صَبْرٌ لَیسَ فِیهِ شَکْوی إِلَی النَّاسِ.»(1)
«صبر جمیل صبری است که در آن شکایت به مردم نباشد.»
شکیبایی در برابر سختیها، تلخکامیها و حوادث ناگوار زندگی نشانه سعه صدر و وسعت روح آدمی است. شکایت به مردم نوعاً از تنگی سینه، کمبود ظرفیت و بی صبری سرچشمه میگیرد که به هیچ وجه برازنده شأن و منزلت مؤمن نیست و بسا با گفتاری همراه شود که در بردارنده ناسپاسی است و همین امر سبب افزایش زشتی و نا زیبایی رفتار آدمی میگردد.
انسان با ایمان به واسطه روح بزرگ و سینه گشاده و ظرفیت فراوان خود هیچگاه دچار شتابزدگی نشده، پیمانه صبرش لبریز نمیگردد، و به همین جهت گفتاری که در بردارنده ناسپاسی و همراه با بیتابی و جزع باشد بر زبان جاری نمیسازد و در همه حال از خلعت جمال و زینت بردباری برخوردار است.
1) 397. کافی، ج 2، ص 76، ح 23
احنف بن قیس گوید: از دل درد خود به عمویم جناب صعصعه شکایت کردم. او مرا از این کار بازداشت و گفت: فرزند برادر! ناراحتی خود را برای کسی که در برطرف ساختن آن ناتوان است اظهار مکن، زیرا اگر دوست باشد ناراحت میشود و چنانچه دشمن باشد شاد میگردد (که در هر صورت پسندیده نیست) پس به کسی پناه بر که در واقع هم او تو را به آن مبتلا ساخته و در برطرف ساختن آن قادر و تواناست.
فرزند برادر! چهل سال است که بینایی یکی از چشمانم را از دست دادهام، لیکن تا کنون هیچ کس حتی همسرم از آن آگاه نشده است.(1)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«عَلَیکُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّهُ لا دِینَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ.»(2)
«بر شما باد به شکیبایی، زیرا کسی که صبر ندارد، دین ندارد.»
بلی، دینداری تنها در پرتو پایداری و شکیبایی میسّر میگردد، و قرآن و فرمایشات معصومین علیهم السلام از یک سو، و عقل و تجربه از سوی دیگر شاهد و گواه روشن بر آن است که بی صبری و نا بردباری به تدریج باعث ضعف ایمان و اندک اندک موجب از کف رفتن دین آدمی میگردد.
در تاریخ اسلام نوشتهاند:
جوانی یتیم و تهیدست به نام عبد العُزی به سرپرستی عموی خود ثروت زیادی به دست آورده، صاحب شتران و گوسفندان، و از خدمت غلامان و کنیزان فراوانی برخوردار شده بود. و با اینکه به اسلام تمایل پیدا کرده بود، میل باطنی خود را از ترس عموی خود که مردی خشن، متعصّب و مخالف اسلام بود ابراز
نمیکرد.
سرانجام پس از بازگشت رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله از جنگ حنین به مدینه، آن جوان سعادتمند علاقه خود به اسلام عزیز را برای عموی خویش ظاهر ساخته و گفت: مدتی است مایلم اسلام آورده، به مسلمانان بپیوندم. امیدوار بودم شما نیز سعادت پذیرش اسلام را دریابید، اینک من ایمان آورده، در زمره مسلمانان قرار میگیرم.
عموی جوان گفت: چنانکه به این کار اقدام کنی، هر آنچه به تو دادهام حتی لباسهایت را از تو باز پس گرفته، برهنهات خواهم ساخت. جوان پاسخ داد: اسلام را بر دنیا و ثروت آن ترجیح میدهم. عموی بیسعادت، به گفته خود جامه عمل پوشانده، حتی لباسهای برادر زاده را از تنش بیرون آورد و او را از خود دور ساخت.
مادر جوان که در جریان بیمهری برادر شوهر خود قرار گرفت، گلیمی به فرزند خود داد تا آن را دو نیم کرده، نیمی را بر کمر ببندد و نصف دیگر را بر شانه افکنده، عازم مدینه شود.
هنگام سحر به مدینه رسیده، وارد مسجد شد و در کنار سایر نیازمندان تازه مسلمان - که به اصحاب صُفّه شهرت یافته بودند - قرار گرفت.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بنا بر رفتار خود پس از نماز صبح از حال اصحاب صُفّه جویا شده، در میان آنان جوان تازه وارد را مشاهده فرمود. نزد وی آمده، از مشخصات او سؤال کردند. جوان نام خود و قبیلهاش را برای رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض نمود. آن حضرت فرمودند: تو را «عبد اللَّه ذو البجادین» نام نهادم. میهمان من باش.
عبد اللَّه به فراگیری قرآن مشغول گردید و هنگامی که مسلمانان عازم جنگ تبوک شدند، در رکاب حضرت برای جهاد در راه خدا حرکت کرد، امّا دیری نپایید که به تب و بیماری مبتلا گردید و پس از چند روز دنیا را وداع نمود.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله با دست مبارک خود او را در قبر نهاده و عرض کردند:
«خدایا! من از عبد اللَّه راضی هستم، تو نیز از او خشنود باش.»
در این هنگام عبد اللَّه مسعود گفت: ای کاش من صاحب این قبر بودم.(1)
آری، شکیبایی در برابر متاع دنیا و خواستههای نفسانی و صبر و بردباری برای انجام تکالیف اسلامی و انسانی، آدمی را به منزلتی میرساند که نه تنها غبطه صحابی بزرگ پیامبر را به همراه دارد بلکه فوز عظیم خشنودی خدا و رستگاری بزرگ رضایت رسول خدا صلی الله علیه وآله را نیز در پی خواهد داشت.
از نمونههای دیگر شکیبایان، بلال حبشی مؤذّن بزرگ رسول خدا صلی الله علیه وآله است. مدتها بود که به دست مبارک حضرتش اسلام آورده، امّا ایمان خود را از مردم پنهان میکرد. یک روز دور از چشم مشرکین وارد خانه خدا شد و به گمان اینکه کسی در آنجا نیست، نزد بتها رفت و پس از توهین به آنها گفت: کسانی که شما را پرستش میکنند، گمراه و زیانکارند.
برخی از مشرکین که پشت کعبه نشسته بودند از ماجرای اسلام او و اهانت به بتها با خبر شده، او را تعقیب کردند. بلال خود را به خانه مولایش عبد اللَّه بن جدعان رسانده و در آنجا پنهان گردید. مشرکان جریان بلال را به وی باز گفتند. عبد اللَّه به ابوجهل و امیة بن خلف گفت: این غلام را در اختیار شما قرار دادم.
آنان بلال را به صحرا برده، در گرمای سوزان روی شنهای داغ به پشت خواباندند و سنگ بزرگی را بر سینه او قرار داده و از او خواستند تا به رسول خدا صلی الله علیه وآله ناسزا گوید. امّا او با تحمّل شکنجههای طاقت فرسا، شکیبایی نموده و خدا را با گفتن أَحَد أَحَد میستود.(2)
حتی نقل شده که ابوجهل با شکافتن برخی از اعضای بدن بلال و قرار دادن پاره آهن داغ در آن میکوشید تا وی را از اسلام منصرف نماید، امّا جز «أحد أحد» که حکایت از ایمان عمیق او به آفریدگار یگانه داشت، چیزی از او نمیشنید.
البته بنا بر نظر مشهور، بلال بنده امیة بن خلف (از سران مشرکین و از دشمنǙƠسرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان) و مادرش نیز کنیز وی بوده است و چون بلال نزد امیة محبوبتر از سایر غلامان او بود، او را موکّل بتخانه خویش کرده بود. امّا هنگامی که بلال مسلمان شد دور از چشم امیة داخل بتخانه به عبادت خدا اشتغال میورزید تا آنکه امیة از اسلام وی با خبر شد و چون بر ایمان خود پافشاری میکرد، به شکنجه او پرداخت و حتی بدن برهنه او را بر خارهای زمینهای داغ مکه میکشید و سنگ داغ بزرگی روی سینه او مینهاد و میگفت:
«لا تزالُ هکَذا حَتی تمُوت أَوْ تکْفُرَ بِمُحَمَّدٍ وَ تعْبُدَ اللّات وَ الْعُزّی
«به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محمّد دست برداری و لات و عزّی را پرستش نمایی.»
تا جایی که اثر آن از پوست و گوشت بدن پاکش گذشت و به استخوان رسید، امّا او از اعتقاد قلبی و ایمان استوار خود هیچگاه دست بر نداشت و پیوسته با گفتن «أحد أحد» به ستایش خدای متعال میپرداخت.(1)
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود نقل کردهاند که حضرت علی علیه السلام فرمودند:
«لا یذُوقُ الْمَرْءُ مِنْ حَقِیقَةِ الْإِیمانِ حَتی یکُونَ فِیهِ ثَلاثُ خِصالٍ: اَلْفِقْهُ فِی الدِّینِ وَ الصَّبْرُ عَلَی الْمَصائِبِ وَ حُسْنُ التقْدِیرِ فِی الْمَعاشِ.»(2)
«آدمی حقیقت ایمان را درک نمیکند مگر آنکه سه خصلت در او
باشد: بصیرت و آگاهی در دین، شکیبایی بر مصیبتها، و اندازه گیری نیکو در زندگی.»
دستیابی به اهداف بلند معنوی و مقاصد بزرگ انسانی تنها در پرتو شکیبایی، پایداری، و تحمّل گرفتاریها میسّر میگردد. کمال انسان در گرو صبر و شکیبایی است. در سایه استقامت و شکیبایی علاوه بر آنکه توفیق جهاد با نفس و مبارزه با وسوسههای شیطانی امکانپذیر میشود، انسان از اطمینان نفس و سکون و آرامش دل نیز برخوردار گشته، خود و محیط پیرامون خود را از امنیت درونی و بیرونی بهرهمند میسازد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«برای انسان نزد خداوند درجهای منظور شده که (تنها) با اعمال نیک نمیتواند به آن دست یابد، بلکه خداوند او را به نا ملایمتی در بدن یا تلف شدن مال یا فرزند مبتلا میگرداند تا شکیبایی نماید و به آن مقام نایل گردد.»(1)
قرب الهی و رضایت و خشنودی خداوند که عالیترین مدارج سعادت و منتهای رستگاری است به مدد تربیت نفس در پرتو عنایات ویژه اولیای الهی حاصل میگردد و این خود جز از طریق صبر و پایداری در برابر ناگواریها، تلخ کامیها، و پافشاری برای ترک لذّات نفسانی و تحمّل سختی و مشقت عبادت امکانپذیر نیست. با صبر و پایداری - که از ثمرات بسیار زیاد روحی و معنوی و حتی مادی برخوردار است - اندک اندک میتوان از چموشی و طغیان نفس کاست و با سیطره بر نفس طغیانگر به مقامات بلند معنوی و انسانی دست یافت.
آری، پایداری در برابر گناهان سرانجام به تقوای نفس میانجامد، شکیبایی در
1) 404. بحارالأنوار، ج 71، ص 94، ح 50.
مسیر انجام طاعات و عبادات، آدمی را به انس و الفت به حقّ نائل میگرداند، و صبر و بردباری در بلاها ثمره گرانبهای تن دادن به تقدیر حقّ و خشنودی از خواست و اراده خداوند را به دنبال خواهد داشت. و همین ثمرات شگفت انگیز است که اولیای الهی را بیش از سایر مردم در معرض بلا و گرفتاری قرار داده است.
آنان با اینکه از طریق دعا و تضرّع میتوانند مشکلات را برطرف سازند، بلکه امکان دفع گرفتاریها پیش از وقوع نیز برای آنها وجود دارد، لیکن پایداری در برابر سختیها و تحمّل ناگواریها را - که خواست خداست و خشنودی او در آن است - ترجیح میدهند تا علاوه بر درک پاداشهای بیانتها، به قلّههای رفیع کمال و ترقی دست یابند. و البته در کنار شکیبایی، پیوسته با تضرّع و زاری روی به جانب حقّ دارند و از این طریق نیز لحظه به لحظه به او - جلّ جلاله - نزدیکتر میگردند.
خلق را بر تو بدخو کند
تا تو را رو جانب آن سو کند
این جفای خلق بر تو در جهان
گر بدانی گنج زر آمد مال
یکی از بزرگان میفرمود: دعایم مستجاب است، حتی روزی با خدای متعال شوخی کردم و حضرتش اجابت نمود.
در عین حال بلا و گرفتاریش بسیار زیاد بود. با آنکه به فقری استخوان سوز و بیماریهای دشواری مبتلا بود، دم فرو بسته و خدای را بر محنتها و بلاهایش سپاسگزاری بیرون از وصف مینمود. روحش شاد و با اولیای خدا محشور باد.
مگر نه این است که پیامبران آسمانی و اولیای الهی همه از برجستهترین نمونههای شکیبایان در برابر انبوه ناگواریها و سختیها بودند و در میان آنان اسوههایی از پایداری و صبوری یافت میشد که انسان از شکیبایی آنان در برابر حوادث تلخ و مشکلات طاقت فرسا به حیرت میافتد؟
در روایات آمده است که حضرت ایوب علیه السلام پیش از آنکه به بلا گرفتار گردد مدت چهل سال در نعمت و رفاه به سر میبرد. هر روز هزاران سفره بزرگواری میگسترد تا مردم از آن بهرهمند گردند. علاوه بر آنها که همراه گلّههای دام او بودند، بیست هزار اسب نیز داشت. زراعتش آن چنان پر حاصل و فراوان بود که دستور میداد همگان از آن برخوردار باشند و هیچ انسان و حیوانی را از آن منع نمیکرد. چهار صد غلام داشت که حراست اشتران حضرتش را بر عهده داشتند.
روزی جبرئیل نزد او حاضر شد و عرض کرد: ای ایوب! روزگار راحتی به سر آمد و زمان رنج و سختی فرا رسید، آماده بلا باش! آن جناب فرمود: باکی نیست، و در سایه الطاف بی دریغ الهی به انتظار بلا نشست.
یک روز که از نماز صبح فارغ گردید ناگهان فریاد شبان را شنید که میگفت: سیلی از دامن کوهسار فرود آمد و گله گوسفند را به تمامی به دریا برد! لحظهای نگذشت که ساربان از راه رسید و خبر ناگوار هلاکت شتران توسط صاعقه را به او داد. در این میان باغبان نیز او را از نابودی درختان به سبب بروز آفات آگاه نمود. آن بزرگوار اینها را میشنید و تسبیح خداوند میکرد. دیری نپایید که معلّم پسران ایوب با آه جانسوز وارد شد و او را از خبر وحشتناک دیگری آگاه ساخته و عرض کرد: دوازده پسر شما میهمان برادر بزرگ بودند که ناگهان سقف خانه بر سر آنان فرو ریخت و همه هلاک شدند!
ایوب علیه السلام به سجده افتاد و عرض کرد: بار الها! تا تو را دارم از همه چیز برخوردارم. و بدین سان در برابر بلاهای جانکاه، بیماریهای طاقت فرسا و از دست دادن مال و فرزندان شکیبایی میکرد و هر چه جام بلا مینوشید، به رضایت دوست خرسند و خشنود بود.(1)
1) 405. معراج السعاده، ص 626.
جزع و نابردباری نتیجهای جز از دست دادن فرصت و قوای معنوی و جسمانی به همراه نخواهد داشت. باید باور کنیم که با مقدرات نمیتوان جنگید و آنچه که اراده حق است به وقوع خواهد پیوست. واردات بر ما جدا از اینکه در بسیاری از موارد نتیجه اعمال نادرست ماست، خارج از اختیار ما خواهد بود، امّا با جهتگیری صحیح و برخورد معقول و منطقی و صبر و شکیبایی میتوان راه خروج از بن بست مشکلات را یافت و با تسلّط بر خویشتن، از بروز آثار منفی آنها جلوگیری نمود.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«إِنَّکَ إِنْ صَبَرْت جَرَت عَلَیکَ الْمَقادِیرُ وَ أَنْت مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزَعْت جَرَت عَلَیکَ الْمَقادِیرُ وَ أَنْت مَأْزُورٌ.»(1)
«اگر شکیبایی ورزی آنچه مقدّر است خواهد شد و پاداش خود را میبری، و چنانچه بیتابی کنی (باز هم) آنچه مقدّر است تحقّق مییابد و بار بیصبری و وزر ناشکیبایی را (بر دوش) خواهی داشت.»
زندگی مجموعهای از نعمتها و بلاهاست. اصولاً نه وفور نعمت نشانه لطف و کرامت است است و نه کثرت بلا علامت بُعد و نقمت؛ بلا و نعمت دو ابزار آزمایش و دو وسیله سازندگی است. شکر گزاری در برابر نعمتها، و شکیبایی در برابر ناملایمات و بلاها که دو وظیفه بزرگ بندگی است راهکار موفقیت و پیروزی در این آزمایش همگانی و ابزار مناسب برای تهذیب نفس و سازندگی است. همچنانکه ناسپاسی و ناشکیبایی، زمینه مناسب برای شکست و نابودی و بستر هموار برای تخریب قوا و ویرانی است.
1) 406. ینابیع الحکمة، ج 3، ص 436، ح 23؛ نظیر آن غرر الحکم، ج 1، ص 272، ف 10، ح 5 و 6.
بسیاری از مفسران و حدیث شناسان از رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمودند:
«اَلْإِیمانُ نِصْفانِ نِصْفٌ فِی الصَّبْرِ وَ نِصْفٌ فِی الشُّکْرِ.»(1)
«ایمان دارای دو بخش است: نیمی در صبر و بخشی در شکر است.»
انسان از قابلیتهای فراوانی برخوردار است. شکوفا شدن بسیاری از این استعدادها نیازمند تلاش و فعالیت است. بدون کوشش و پایداری هیچگاه از مزایای گرانبهای آنها بهرهمند نخواهد شد. قدرت برخورد سازنده با مشکلات، یکی از همین قابلیتهاست که در وجود هر انسانی به ودیعه گذارده شده، و به اقتضای آن آدمی موظف است نیروهای درونی و بیرونی خود را برای نبرد با موانع راه کمال بسیج نموده، از همه امکانات و قابلیتهای موجود خویش به شکل مطلوب بهرهبرداری نماید.
گویا سنت خدا بر این قرار گرفته که برای رشد و تربیت، شکوفا شدن استعدادها، و تعالی روح و روان انسانها، نخست احساس نیاز را در آنان بارور ساخته، موتور حرکت و تلاش و تکاپو را از این طریق در وجود آنان روشن مینماید. آنگاه موانع و مشکلات را یکی پس از دیگری در مسیر آنان قرار داده، هر گونه سستی و کسالت و واماندگی را از وجود آنها دور ساخته، روح استقامت و پایداری را در آنان همواره زنده و قدرت صبوری و شکیبایی را پیوسته استحکام میبخشد.
درخت رشد یافته بر فراز کوههای بلند و همیشه در معرض طوفان و باد و باران را با نهال بلوط غنوده در سایه درختان جنگل و دور از تند بادهای سخت مقایسه
1) 407. بحارالأنوار، ج 77، ص 153، ح 99 ؛ تحف العقول، ص 40؛ مجمع البیان، ج 8، ص 323 {آیه 31 سوره لقمان} و...
کن و بنگر که با وجود ریشه گرفتن نهال هر دو از درخت واحد، آن تا چه اندازه قوی و تناور و این تا چه مقدار ضعیف و کم قدرت است!
و به راستی این درسی است بزرگ برای آنان که اهداف بزرگ و مقاصد عالی را دور از تحمّل رنج و بدون شکیبایی، در زندگی راحت و همراه با عافیت میطلبند. مَثَل اینان، مثل جوانی است که برای کوبیدن نقش شیر بر بازویش نزد دلاّک رفته، و به خاطر ضعف و ناتوانی، به هنگام کوبیدن نقش هر عضو، از دلاک درخواست میکرد که از نقش آن عضو صرفنظر کرده و شیر را بدون آن عضو نقش نماید!
بر زمین زد سوزن آن دم اوستاد
گفت در عالم کسی را این فتاد؟
شیر بیدم و سر و اِشکم که دید؟
این چنین شیری خدا کی آفرید؟
چون نداری طاقت سوزن زدن
از چنین شیر ژیان پس دم مزن
هر کس در زندگی خود و اطرافیان خویش تجربه کرده؛ روایات نیز شاهد صادق بر آن است که با هر رنجی گنجی و در پی هر محنتی آسایشی و به دنبال هر اندوهی شادمانی و در کنار هر خاری گلی است که فضای زندگی را لبریز از شادی و سینه درد کشیده را سرشار از احساس راحتی و آرامش میسازد. شدّت بلا و لبریز شدن مصیبت و گرفتاری، حکایت از پایان آمدن آن دارد؛ در اوج ناامیدی روزنههای امید را به روشنی میتوان مشاهده کرد، و در پس سیاهی و تاریکی شب، طلیعه سفیدی و روشنی روز را به وضوح میتوان دید.
« أَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ ».(1)
سرگذشت دانشمند چینی را نشنیدهای که در دوران نوجوانی به علت آنکه در رشته تحصیلی خود پیشرفتی نداشت، نومید گشته، کتابهایش را به دور افکند، و همزمان با زنی مستمند رو به رو شد که قطعه آهنی را با کوشش زیاد سوهان
1) 408. سوره هود، آیه 81 «مگر صبح نزدیک نیست؟»
میزد تا از آن سوزنی فراهم آورد؟ مشاهده این تلاش شگفت انگیز آن چنان انقلاب عظیمی در وجودش پدید آورد که در دَم تصمیم گرفت به کلاس درس باز گردد و با عزمی استوار به ادامه تحصیل بپردازد و در پرتو استقامت و شکیبایی در زمره بزرگترین دانشمندان عصر خویش قرار گرفت.
بسیار اتفاق میافتد که فشارهای سخت و ضربات دشوار روزگار بسان جرقهای سبب شعلهور شدن آتش استعداد نهفتهای میشود که در وجود شخص پنهان است و حتی خود از آن آگاهی ندارد و همین فشار و سختی، عامل شکوفایی و درخشندگی قابلیتهای درونی وی میگردد. گرچه ممکن است در مراحل نخست، به سبب آگاه نبودن از قدرتها و مواهب پنهان درونی، مشکلات و دشواریها را صرفاً به عنوان مانع تلقی کرده و از وجود آنها ناخرسند باشد لیکن باید بدانیم که خدای مهربان از هر رفیق شفیقی مهربانتر و از هر پدر و مادر مهربانی دلسوزتر است و او جلّ جلاله که عالم و حکیم و قادر است مصلحت حقیقی ما را از هر کس حتی از خود ما بهتر میداند و بنا بر لطف و مرحمت بیدریغ خود همان را مقدّر میفرماید.
در کلمات قدسی آمده است:
«مَنْ لَمْ یرْضَ بِقَضائِی وَ لَمْ یصْبِرْ عَلی بَلائِی وَ لَمْ یشْکُرْ نَعْمائِی فَلْیتخِذْ رَبّاً سِوائِی!
مَنْ أَصْبَحَ حَزِیناً عَلَی الدُّنْیا فَقَدْ أَصْبَحَ ساخِطاً عَلَی، مَنْ تواضَعَ لِغَنِیّ لِأَجْلِ غِناهُ ذَهَبَ ثُلُثا دِینِهِ.
یابْنَ آدَمَ! ما مِنْ یوْمٍ جَدِیدٍ إِلّا وَ یأْتی فِیهِ إِلَیکَ مِنْ عِنْدِی رِزْقُکَ وَ ما مِنْ لَیلَةٍ جَدِیدَةٍ إِلّا وَ یأْتی إِلَی الْمَلائِکَةُ مِنْ عِنْدِکَ بِعَمَلٍ قَبِیحٍ ؛ خَیرِی إِلَیکَ نازِلٌ وَ شَرُّکَ إِلَی صاعِدٌ...
یابْنَ آدَمَ! اِعْمَلْ بِما أَمَرْتکَ وَ انْتهِ عَمَّا نَهَیتکَ أَجْعَلْکَ حَیاً لا تمُوت أَبَداً...»(1)
«کسی که از تقدیر و حکم من خشنود نیست و بر بلایم شکیبایی نمیکند و در برابر نعمتهایم سپاسگزاری نمینماید، پروردگاری غیر از من برگزیند!
کسی که برای دنیا محزون گردد به یقین با دشمنی با من صبح کرده است و کسی که برای ثروتمندی به جهت دارایی او تواضع نماید دو سوّم دین خود را از دست داده است.
ای فرزند آدم! هر روز رزق و روزیت از جانب من به تو میرسد و هر شب فرشتگان من اعمال ناپسند تو را نزد من میآورند! پیوسته خیر من به سوی تو سرازیر، و بدی تو به جانب من متصاعد است!
ای فرزند آدم! به آنچه تو را امر کردهام عمل کن و از آنچه تو را نهی نمودهام بپرهیز تا تو را آنچنان زنده قرار دهم که هیچگاه مرگ و نیستی به سراغ تو نیاید.»
ناگفته نماند سپاسگزاری آنگاه از ارزش واقعی برخوردار بوده، عامل رشد و تقرّب میگردد که از آگاهی، قدردانی و اقرار به نعمت سرچشمه گرفته باشد. چه بسا حمد و ثنایی که به حسب ظاهر قدردانی و سپاسگزاری، و در واقع شِکوه و اعتراض و شکایت است! حقیر خود برایم اتفاق افتاد که به هنگام گرفتاری، خداوند متعال را شکر کرده، حمد و ثنای او بر زبان خویش جاری کردم، امّا پس از ملاقات با بزرگی بدون آنکه از کار خود سخنی بگویم برایم روشن نمود که
1) 409. کشکول شیخ بهائی، ج 2، ص 290 ؛ الجواهر السنیة، مرحوم شیخ حر عاملی، ص 161، ح 157 و صدر آن، ص 159، ح 152.
شکرگزاری و حمد و ثنایم در واقع نِق زدن و حاکی از ناخرسندی درونی از گرفتاریها بوده است.
صبر و شکیبایی نیز مانند بسیاری از مفاهیم اخلاقی دارای اقسام گوناگون و مراتب مختلف است و پاداش آن نیز به تناسب درجات آن متفاوت میباشد.
اشاره به برخی از اقسام صبر پایان بخش این مبحث خواهد بود:
شکیبایی بر طاعت، و پایداری در برابر مشکلاتی که در راه انجام آن وجود دارد.
صبر بر خودداری از نافرمانی خداوند، و مقاومت در برابر تلخی ترک گناه.
شکیبایی در برابر مصیبت، و ایستادگی در برخورد با حوادث ناگوار، همراه با حفظ تعادل و دور از خود باختگی، جزع و فزع و فرو ریختن تعادل روحی.
در روایات معصومین علیهم السلام بر این سه قسم که از مهمترین و مشهورترین اقسام صبر محسوب میشود تأکید فراوان شده است.
حضرت علی علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«الصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَی الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیةِ...»(1)
«صبر بر سه قسم است: شکیبایی هنگام مصیبت، پایداری بر اطاعت و صبر بر خودداری از گناه.»
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
1) 410. کافی، ج 2، ص 75، ح 15.
«الصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عَلَی الْبَلاءِ، حَسَنٌ جَمِیلٌ، وَ أَفْضَلُ الصَّبْرَینِ الْوَرَعُ عَنِ الْمَحارِمِ.»(1)
«صبر دو گونه است: شکیبایی بر بلا که نیکو و زیباست، ولی برترین صبر خودداری از محرمات است.»
شکیبایی در میدان جهاد که نوعی شجاعت است.
صبر به هنگام شعلهور شدن آتش غضب که نوعی حلم است و در قرآن و روایات به «کظم غیظ» از آن یاد شده است.
شکیبایی در برابر شهوات حیوانی که عفّت نام گرفته است.
پایداری بر پوشاندن راز و کتمان سرّ.
شکیبایی در برابر سوء خُلق مردم و تحمّل آزار دیگران.
استقامت بر تنهایی و کنارهگیری از نا اهلان.
پایداری در برابر هوی و هوس و امیال نفسانی.
ضبط نفس و خویشتن داری در برابر فراوانی نعمتها و مراقبت از مغرور شدن به عافیت و نعمتها و فرو رفتن در ناز و نعمت.
شکیبایی بر نگهداری زبان و پرهیز از گفتار بیهوده و سخن ناروا.
برای صبر درجات و مراتب بلندِ دیگری هست که جز اهل معرفت و اولیای الهی بدان دست نیابند.
1) 411. کافی، ج 2، ص 74، ح 14
رضا در مقابل سخط است و منظور از آن عبارت از خشنودی نسبت به پروردگار متعال و مقدّرات او در باطن و ظاهر و ترک اعتراض در گفتار و رفتار نسبت به آنچه خداوند مقرّر داشته میباشد.
کسی که به خدا ایمان آورده و او را عالم و حکیم میداند به نیکی درک کرده که رویدادهای تلخ و حوادث ناگوار زندگی هیچ یک لغو و بیهوده و از سرِ اتفاق پدید نیامده، بلکه همه بر اساس مصلحت و حکمت، و در راستای افاضه فیض و رشد و تعالی صورت میپذیرد. به همین جهت در همه حال به قضا و قدر الهی خشنود و از مقدرات خداوند گرچه بر خلاف میل نفسانی و خواستههای وی باشد راضی است و هیچ گاه گفتار و رفتاری که مفهوم عدم رضایت از آن استشمام شود از او ظاهر نمیگردد.
مؤمن حوادث تلخ زندگی و طوفانهای شدید بلا و گرفتاری را بسان داروی قوی و مؤثری میداند که حجابهای تیره و موانع تاریک کمال و رستگاری (1)را از جای کنده و سبب تنبّه، تذکّر و بیداری، و عامل تطهیر قلب و تهذیب روح و روان آدمی میگردد. او معتقد است که در عالم خلقت و نظام هستی هر چیز جایگاه ویژه و حدّ و اندازه مخصوصی دارد و فقدان این تفاوتها یا بر هم خوردن حدّ و مرز طبیعی هر یک از موجودات، موجب اختلال عظیم در نظام جامعه میگردد.
رضا از آثار گرانقدر ایمان و از لوازم پر ارزش محبت پروردگار متعال است. کسی که به این منزلت بلند دست یابد پیوسته در لذّت و بهجت و سرور و راحتی
1) 412. برای مشروح بحث موانع کمال ر.ک: کتاب «فرهنگ اخلاق» مبحث محبّت دنیا و غیر آن.
به سر برده، و هر چه را که به نوعی منتسب به محبوب باشد زیبا میبیند، زیرا فقر و غنا، راحتی و سختی، عزّت و ذلّت، تندرستی و بیماری و مرگ و زندگی را از سوی دوست میداند و به همین جهت همه در نزد او یکسان خواهد بود. محبّت حضرت حقّ در دل و جان و روح و روان او رسوخ کرده و باور دارد که خداوند دوستی مهربان است و هیچ کاری را بدون مصلحت و حکمت انجام نمیدهد، لذا به فعل و اراده حقّ - جلّ و علا - عشق میورزد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلرَّوْحُ وَ الرَّاحَةُ فِی الرِّضا وَ الْیقِینِ، وَ الْهَمُّ وَ الْحُزْنُ فِی الشَّکِّ وَ السَّخَطِ.»(1)
«نشاط و آسایش در رضا و یقین است، و غم و اندوه در شک و ناخرسندی است.»
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«در یکی از جنگها گروهی را به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله بردند. پرسیدند: اینان کیستند؟ عرض شد: ای رسول خدا! اینان مؤمناند. سؤال کردند: ایمان شما در چه پایه است؟ پاسخ دادند: شکیبایی به هنگام گرفتاری، سپاسگزاری در زمان نعمت، و رضا و خشنودی نسبت به قضای الهی (در همه حال). آن حضرت فرمودند:
«حُلَماءُ عُلَماءُ کادُوا مِنَ الْفِقْهِ أَنْ یکُونُوا أَنْبِیاءَ، إِنْ کُنْتمْ کَما تصِفُونَ فَلا تبْنُوا ما لا تسْکُنُونَ وَ لا تجْمَعُوا ما لا تأْکُلُونَ وَ اتقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیهِ
1) 413. ینابیع الحکمة، ج 2، ص 536، باب 74، ح 13؛ و نظیر آن کافی، ج 2، ص 47، باب فضل یقین، ذیل ح 2.
ترْجَعُونَ.»(1)
«اینان خویشتنداران و عالمانی هستند که از کثرت آگاهی در دین نزدیک است از پیامبران باشند! اگر چنانید که بیان میکنید، آنچه را که در آن سکونت نمیکنید نسازید، و آنچه را که نمیخورید جمع نکنید و از خدایی که به سویش بازگشت خواهید کرد پروا نمایید.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«امام حسن علیه السلام با عبد اللَّه بن جعفر ملاقات کرده، فرمودند: ای عبد اللَّه! چگونه انسان مؤمن شمرده شود با آنکه از قسمت مقدّر خود ناراضی است و منزلت خویش را پایین میآورد در صورتی که حاکم بر او خداوند است؟! من برای کسی که جز رضای الهی در دلش خطور نکند ضامنم که اگر به درگاه خداوند دعا کند مستجاب گردد.»(2)
ناخرسندی و به دیده اعتراض به خداوند و مقدّرات او نگریستن کجا، و توحید و ایمان و رضایت به اراده و فعل حق تعالی کجا؟ آن، خشم و سخط پروردگار را به همراه دارد و این، خشنودی و رضایت و لطف و مرحمت او - جلّ و علا - را به ارمغان میآورد. بنده عاجز و حقیر و جاهل به حکمتها و مصلحتها و بیخبر از اسرار قضا و قدر الهی را نه عقلاً و نه شرعاً و نه اخلاقاً و عرفاً شایسته نیست که از ورای هزاران حجاب و از پشت دیوارهای بلند عجز و جهل، به اعتراض بر افعال خداوند خالق حکیم و انکار اراده قادر علیم برخیزد!
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد
امام بزرگوار حضرت رضا علیه السلام از پدران ارجمند خویش نقل میکنند که
رسول مکرّم خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«خداوند بزرگ میفرماید:
«مَنْ لَمْ یرْضَ بِقَضائِی وَ لَمْ یؤْمِنْ بِقَدَرِی فَلْیلْتمِسْ إِلَهاً غَیرِی.»(1)
«هر کس به قضای من خشنود نباشد و به مقدّرات من ایمان نیاورد خدایی غیر از من بجوید!»
پاسخی دندان شکن به افراد کمظرفیت و کسانی است که حقیقتاً راه ایمان نپیموده و از مزایای معرفت - که خرسندی و خشنودی از قضا و قدر الهی از برترین آنهاست - بیبهره ماندهاند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«صفت رضا آن است که از هر امر خوشایند و ناخوشایند خشنود باشی، رضا پرتو نور معرفت است؛... رضا اسمی است که همه معانی عبودیت در آن گرد آمده است...»(2)
از برخی دیگر از روایات نیز چنین به دست میآید که خشنودی از اراده و فعل خداوند، بالاترین عبادت است.
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«رَأْسُ طاعَةِ اللَّهِ الرِّضا بِما صَنَعَ اللَّهُ فِیما أَحَبَّ الْعَبْدُ وَ فِیما کَرِهَ، وَ لَمْ یصْنَعِ اللَّهُ بِعَبْدٍ شَیئاً إِلّا وَ هُوَ خَیرٌ لَهُ.»(3)
«تاج بندگی خداوند، رضایت و خشنودی به چیزی است که خدا در امور مورد علاقه بنده و امور ناخوشنایند وی انجام داده است.
(و به راستی که) خداوند در باره بنده خود جز به خیر و مصلحت او کاری انجام نداده است.»
همچنین در حدیث آمده است:
«خداوند در بهشت بر مؤمنان تجلّی میکند و به آنان میفرماید: از من سؤال کنید (و هر چه دوست دارید درخواست نمایید) عرض میکنند: پروردگارا! رضایت و خوشنودی تو را خواهانیم.»(1)
حتی پس از تجلّی خداوند که بالاترین مرتبه الطاف الهی است، رضایت و خوشنودی او را در خواست میکنند و این خود نشانی روشن بر فضیلت و برتری رضا نسبت به سایر مراتب کمال است. همچنانکه رضایت آدمی از قضا و قدر الهی و فعل و اراده خداوند نشانی واضح بر خشنودی خدا از وی میباشد.
در روایات آمده است که بنی اسرائیل به حضرت موسی علیه السلام عرض کردند: از خدا درخواست کن که بیان فرماید: چه کنیم تا به سبب آن از ما خشنود گردد؟ حضرتش عرض کرد: خداوندا! شنیدی آنچه را اینان گفتند؛ خطاب آمد:
«ای موسی! به ایشان بگو از من راضی شوید تا من از شما خشنود گردم.»(2)
از سوی دیگر تن ندادن به قضای الهی و ناخرسند بودن از اراده و خواست او میتواند دلیلی روشن بر خشنود نبودن خدا از انسان بوده و در نهایت به بغض و کفر آدمی بیانجامد.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ لَمْ یرْضَ بِالْقَضاءِ دَخَلَ الْکُفْرُ دِینَهُ.»(1)
«کسی که به قضای الهی راضی نباشد، کفر در دینش راه یابد!»
1) 421. غرر الحکم، ج 2، ص 699 باب 77، ح 1298 ؛ همچنین برای مطالعه روایات دیگر ر.ک: ینابیع الحکمة، ج 2، باب 74.
تسلیم عبارت است از خضوع و انقیاد کامل در برابر اوامر، نواهی و قضا و قدر الهی، و پرهیز از پندار، گفتار و هر حرکتی که شایبه اعتراض نسبت به خداوند داشته باشد؛ و این مرتبه رفیعی است که جز در پرتو نیل به مقام بلند رضا حاصل نمیگردد.
تسلیم روح ایمان، خمیر مایه سعادت و رستگاری، از آثار گرانبهای یقین و ثمره دین و دینداری است. چرا که سرچشمه پیدایش هر صفت متعالی در درون جان آدمی جز اعتقاد صحیح، نیت پاک و عمل خالص چیزی نیست، و این هر سه قوامبخش پایههای تسلیماند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلدِّینُ شَجَرَةٌ أَصْلُهَا التسْلِیمُ وَ الرِّضا.»(1)
«دین درختی است که ریشه آن تسلیم و رضاست.»
گرچه روح استقلالطلبی و اندیشه استقلال خواهی از یک سو و عدم مصونیت انسان از خطا و انحراف از سوی دیگر و اشتراک انسان با سایر مردم در این رابطه، مانع بزرگ آدمی از تسلیم بیقید و شرط در برابر دیگران است و عقل و خرد و شرع اقدس نیز انسان را از پیروی بیچون و چرای سایرین برحذر میدارند، لیکن تسلیم نشدن در برابر خداوند عالم حکیم و پیامبرانی که تنها از او سخن میگویند و جز به فرمان او گام بر نمیدارند - و در فرمانشان شایبه کمترین انحراف و خطا وجود ندارد، و راه رستگاری جز تسلیم در برابر آنان نیست -
1) 422. غرر الحکم، ج 1، ص 44، ف 1، ح 1302.
دور از خرد و پیمودن راه شقاوت و گام نهادن در مسیر گمراهی است.
خردمند حقیقی کسی است که با درک این واقعیت، خواست و اراده خدا را گردن نهد و در گرفتاری و آسایش، تندرستی و بیماری، نیازمندی و بینیازی، و خوشی و ناخوشی صبور، تسلیم و شاکر بوده، چون و چرایی نداشته باشد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«اَلْعَبْدُ بَینَ ثَلاثَةٍ: بَلاءٌ وَ قَضاءٌ وَ نِعْمَةٌ؛ فَعَلَیهِ فِی الْبَلاءِ مِنَ اللَّهِ الصَّبْرُ فَرِیضَةٌ وَ عَلَیهِ فِی الْقَضاءِ مِنَ اللَّهِ التسْلِیمُ فَرِیضَةٌ وَ عَلَیهِ فِی النِّعْمَةِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الشُّکْرُ فَرِیضَةٌ.»(1)
«انسان (در همه حال) بین سه چیز قرار گرفته است: بلا و گرفتاری، قضا و حکم الهی، و نعمت و آسایش. وظیفه حتمی او در بلاها و گرفتاریها شکیبایی؛ در برابر قضای الهی تسلیم، و در هنگام سرازیر شدن نعمتهای خداوند، سپاس گزاری است.»
انسان همچنان که در هنگام بیماری، در برابر پزشک حاذق - و مورد اعتمادی که از درد و داروی او به نیکی آگاهی داشته و به تمام لوازم و عوارض آن واقف است - بدون چون و چرا با اراده و اختیار خود تسلیم او میگردد، بر اساس عقل و علم و به اقتضای نیاز و مصلحت لازم است در برابر اوامر و نواهی و اراده و فعل الهی سر تسلیم فرود آورده، تکبّر و انانیت را کنار گذارد.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«یا عِبادَ اللَّهِ! أَنْتمْ کَالْمَرْضَی وَ رَبُّ الْعالَمِینَ کَالطَّبِیبِ، فَصَلاحُ الْمَرْضَی فِی ما یعْلَمُهُ الطَّبِیبُ وَ یدَبِّرُهُ (تدْبِیرِهِ) بِهِ، لا فِیما یشْتهِیهِ الْمَرِیضُ
1) 423. خصال، ج 1، ص 86، باب 3، ح 17؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 141، ح 35.
وَ یقْترِحُهُ، أَلا فَسَلِّمُوا لِلَّهِ أَمْرَهُ تکُونُوا مِنَ الْفائِزِینَ.»(1)
«ای بندگان خدا! شما همانند بیماران و پروردگار عالمیان بسان پزشک است، خیر و صلاح بیمار در چیزی است که طبیب میداند و تدبیر میکند، نه در چیزی که مریض میل دارد و آن را بر میگزیند. پس تسلیم امر الهی باشید تا از رستگاران شوید.»
امام سجّاد علیه السلام میفرمایند:
«... إِنَّ الْمَراتبَ الرَّفِیعَةَ لا تنالُ إِلّا بِالتسْلِیمِ لِلَّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ وَ ترْکِ الْإقْتراحِ عَلَیهِ وَ الرِّضا بِما یدَبِّرُ بِهِمْ [ بِهِ ].»
«به راستی مراتب بلند (و رسیدن به قلّه کمال) جز با تسلیم شدن در برابر خداوند بزرگ، و ترک برگزیدن رأی و خواهش خود بر حضرت او، و خشنودی از تدبیرش به دست نخواهد آمد.»
سپس در ادامه میافزایند:
«حقیقتاً اولیای خدا بر محنتها و ناگواریها آنچنان شکیبایی کردند که دیگران از آن ناتوان بودند. خداوند بزرگ نیز پاداش آنان را بر آورده شدن همه درخواستهای ایشان قرار داد، با این حال آنها جز آنچه را که خدا برایشان میخواهد نمیخواهند.»(2)
کسی که در اثر عنایات حقّ و مجاهده و صبر و توسل به دامن اولیای الهی، قلّههای بلند ایمان را فتح کرده و به مرتبه رفیع تسلیم نائل گشته، در برابر حضرت حقّ ارادهای ندارد و میل و خواست خویش را در اراده جناب او فانی ساخته و میداند آنچه را حضرتش اراده کند، چه او بخواهد یا نخواهد، همان تحقّق
میپذیرد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند: خدای بزرگ به حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد: ای داود!
«ترِیدُ وَ أُرِیدُ وَ لا یکُونُ إِلّا ما أُرِیدُ فَإِنْ أَسْلَمْت لِما أُرِیدُ أَعْطَیتکَ ما ترِیدُ وَ إِنْ لَمْ تسْلَمْ لِما أُرِیدُ أَتعَبْتکَ فِیما ترِیدُ ثُمَّ لا یکُونُ إِلّا ما أُرِیدُ.»(1)
«تو اراده نمایی، من نیز اراده میکنم، و جز اراده من تحقّق نمیپذیرد. چنانچه به خواست من تن دهی، آنچه را اراده مینمایی به تو عطا میکنم و اگر به خواست من سر تسلیم نگذاری تو را در آنچه خواهی به زحمت میافکنم، آنگاه نیز جز خواسته من محقّق نمیگردد.»
اسلام جز تسلیم نیست و هر کس به اندازهای که از روح تسلیم برخوردار شده - و از نقطه مقابل آن که خود محوری و استکبار است دور گشته - از روح اسلام بهرهمند خواهد بود.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اسلام را چنان توصیف نمایم که کسی پیش از من توصیف نکرده و پس از من نیز توصیف ننماید؛ به راستی اسلام همان تسلیم و تسلیم همان یقین و یقین همان باور کردن و باور همان اعتراف و اعتراف همان عمل و عمل همان بجا آوردن است.»(2)
ناگفته نماند: جایگاه ویژه حضرات معصومین علیهم السلام نسبت به خداوند متعال ایجاب میکند که تسلیم در برابر آن بزرگواران نیز - که در حقیقت تسلیم در برابر
خدا و به فرمان او است - واجب و به عنوان یک عمل خردمندانه، در زمره تکالیف مهم شرعی محسوب گردد.(1)
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ الْعِبادَةَ عَلی سَبْعِینَ وَجْهاً فَتسْعَةٌ وَ سِتونَ مِنْها فِی الرِّضا وَ التسْلِیمِ للَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأُولِی الْأَمْرِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِمْ.»(2)
«به راستی عبادت هفتاد گونه است: شصت و نه گونه آن در رضا و تسلیم نسبت به خدای بزرگ و پیامبر صلی الله علیه وآله و والیان امر (جانشینان معصوم) علیهم السلام میباشد.»
انسان به تناسب برخورداری از قوّت ایمان، ارتفاع یقین و عمق باورهای قلبی، به تدریج از سطح اندیشه بلند، افق فکر گسترده، عظمت و بزرگی روح و سعه صدر و گشادگی بیشتر سینه بهرهمند گشته، به ضعف خود و ناتوانی دیگران - هرچند به حسب ظاهر قوی و دارای عظمت باشند - بیشتر پی خواهد برد.
لازمه طبیعی این رشد و آگاهی، سلب اعتماد حقیقی از غیر خدا و تکیه کردن بر ذات پاک خداوندی است که منبع فیض همه نیروها و سرچشمه فیاض همه قدرتهاست. مؤمن هرچه میخواهد و هر چه میطلبد، تنها از ذات پاک پروردگار درخواست میکند و تکیه گاهش در همه حال خدای قادر عالم حکیم است و تنها بر او توکّل مینماید.
توکّل از ماده وکالت و از دیدگاه قرآن و حدیث، اعتماد و تکیه کردن بر خدا، و ولی و وکیل خود قرار دادن اوست. توکّل آن است که انسان در همه کارهای خود خداوند را وکیل خویش ساخته، به او تکیه و اعتماد نماید و چون سرچشمه همه قدرتها خداست، تنها او را مؤثر بداند.
توکّل ثمره توحید افعالی است، زیرا هنگامی که انسان به مرحلهای از رشد معنوی ارتقا مییابد که تحقّق هر پدیدهای را در جهان هستی مرتبط با اراده آفریدگار هستی میبیند، طبعاً امید خویش را از خود و دیگران منقطع ساخته، تنها بر او - جلّ و علا - تکیه و اعتماد خواهد کرد.
نقطه مقابل توکّل بر خدا، اعتماد و تکیه کردن بر غیر او و وابسته بودن به
دیگری و در نهایت، از دست دادن استقلال خویشتن است. بنا براین مفهوم توکّل این نیست که انسان از تلاش و کوشش دست کشیده، خود را به صورت کالای مصرفی درآورد، بلکه شخص متوکّل با اتکا به لطف قادر متعال و استمداد از فیاض لا یزال در همه امور تلاش میکند، لیکن حتی در مواردی که توانایی انجام کاری را دارد، خویشتن را از الطاف بیکران خداوند منّان بینیاز ندانسته، به توانایی خویش تکیه نمیکند و هر قدرتی را از جانب او میداند.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله از جبرئیل امین پرسیدند: توکّل چیست؟ پاسخ داد:
«اَلْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لا یضُرُّ وَ لا ینْفَعُ وَ لا یعْطِی وَ لا یمْنَعُ وَ اسْتعْمالُ الْیأْسِ مِنَ الْخَلْقِ، فَإِذَا کَانَ الْعَبْدُ کَذَلِکَ لَمْ یعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَی اللَّهِ وَ لَمْ یرْجُ وَ لَمْ یخَفْ سِوَی اللَّهِ وَ لَمْ یطْمَعْ فِی أَحَدٍ سِوَی اللَّهِ فَهَذَا هُوَ التوَکُّلُ.»(1)
«دانستن این واقعیت که مخلوق (بدون اراده حق تعالی) نه ضرر میرساند و نه سود، نه عطا میکند و نه محروم میسازد و (از درون و در عمل) از خلق مأیوس بودن (و چشم امید به خالق دوختن) است. هنگامی که بندهای چنین شد، جز برای خدا کار نمیکند و به غیر او امید نداشته، و از غیر او پروا ندارد و جز به او به هیچ کس طمعی نداشته و دل نمیبندد. این (حقیقت و روحِ) توکّل است.»
طبیعت توکیل تا زمانی که از شرایط جامع و کامل برخوردار نباشد توأم با نگرانی و همراه با سوء ظنِّ موکّل نسبت به وکیل است. زیرا احتمال مرگ وکیل یا خیانت او زمینه نگرانی موکّل را افزایش داده، فکر او را نسبت به اصل توکیل متزلزل میسازد؛ همچنانکه احتمالِ دارا نبودنِ علم، قدرت، تدبیر، حاکمیت و دلسوزی کافی، موکل را نسبت به انجام بیعیب و نقص کاری که به وکیل واگذار
1) 430. بحارالأنوار، ج 71، ص 138، ح 23.
کرده، نامطمئن خواهد ساخت.
موکّل دوست دارد از ادامه حیات وکیل مطمئن باشد، او را از علم و آگاهی لازم نسبت به ابعاد مختلف نیازهایش برخوردار ببیند، شاهد قدرت کافی در او برای انجام کار مورد نظرش باشد، او را از هر گونه عیب و عجز و ناتوانی که موجب تزلزل فکر وی میشود مبرّا بداند، و از حاکمیت، امانت داری، دلسوزی، تدبیر و اداره نیکوی همه امور در دست با کفایت او خاطر جمع باشد.
بیتردید این خواستههای موکّلان بلکه فوق آن در حدّ اعلا و برتر از فکر هر خردمند و بالاتر از اندیشه هر صاحب اندیشهای در ذات پاک خداوندی که حاکمیت و قدرت و علم و بینیازی و سایر صفات نیکو همه از آنِ اوست موجود است؛ دیگران هر چه دارند از او دارند و تنها تکیهگاه تزلزل ناپذیر و اطمینان بخشی که از هر عیب و نقصی مبرّا است، ذات پاک اوست. مدد گرفتن از غیر او زیبنده نیست و هیچ کس جز او شایسته وکالت نخواهد بود.
توکّل بر خدا آدمی را از دلدادگی و وابستگی به غیر که سرچشمه ذلّت و بردگی است رها ساخته، به او آزادگی و اعتماد به نفس میبخشد. کسی که دارای روح توکّل است هیچ گاه دچار یأس و نومیدی نگشته، در برابر مشکلات و سختیهای زندگی احساس ضعف و واماندگی نمیکند، و همین فرهنگ و اعتقاد و احساس متعالی است که قدرت روحی او را افزایش داده، بر همه موانع و مشکلات پیروز میگرداند.
در قرآن علاوه بر مواردی که خداوند بهترین وکیل معرفی شده، بیش از چهل مورد از توکّل سخن به میان آمده که نشان از اهتمام شرع مقدس به این صفت متعالی دارد.
« وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیتوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ».(1)
«مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند.»
توکّل ثمره جدایی ناپذیر ایمان است، زیرا مؤمن در همه حال پروردگار متعال را بر هر چیز قادر و توانا میداند و هر مشکلی را در برابر اراده بیمنازع او سهل و آسان میشمارد و به همین جهت تنها به او دل میبندد و جز به او تکیه نمیکند. خداوند بزرگ نیز به مؤمنان فرمان میدهد که از همه مخلوقات چشم پوشیده، تنها به ذات بیانتهای او چشم بدوزند و جز بر او اعتماد و توکّل ننمایند.
« ... فَإِذا عَزَمْت فَتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتوَکِّلِینَ ».(2)
«هنگامی که (بر کاری) تصمیم میگیری بر خدا توکل کن که خداوند توکّل کنندگان را دوست میدارد.»
هیچ کس - حتی شخصیت بزرگواری همانند رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله - از خداوند بینیاز نیست به همین جهت خداوند مهربان از آن بزرگوار نیز میخواهد که در همه حال حتی هنگام تصمیم نهایی که همه چیز فراهم است بر خدا توکّل کرده، جز بر قدرت لا یزال او اعتماد ننماید. این است که مؤمن زیرک هیچ گاه به فراهم بودن اسباب و وسایل عادی فریفته نشده، همواره از قدرت بیپایان پروردگار خود استمداد میجوید.
« وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ ».(3)
«(یوسف علیه السلام) به یکی از آن دو نفر که میپنداشت (از زندان) رها
میشود فرمود: مرا نزد بزرگ خود یادآور ؛ شیطان یادآوری آقایش را از یاد او برد، در نتیجه چند سالی در زندان ماند.»
حضرت یوسف با همه منزلتی که داشت تنها یک لحظه دچار غفلت شده، برای نجات خود به غیر خدا متوسّل گشت. گر چه این نوع غفلت در مورد افراد عادی قابل گذشت است، لیکن در افراد برجسته که مراتب بلند ایمان را پشت سر نهاده، به مقامات رفیع معنوی دست یافتهاند قابل اغماض نیست، و این هشدار بزرگی است برای مؤمنان و موحّدان که هیچ گاه به دیگران امیدوار نبوده، به غیر خدا تکیه ننمایند.
امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه فرمودهاند:
«خداوند به حضرت یوسف وحی فرستاد که: چه کسی آن خواب را به تو نمایان ساخت؟ عرض کرد: تو ای پروردگار من؛ فرمود: چه کسی مهر تو را آن چنان در دل پدر افکند؟ عرضه داشت: تو ای پروردگار من! پرسید: چه کسی قافله راه مصر را سراغ تو فرستاد؟ پاسخ داد: تو ای پروردگارم! سؤال نمود: چه کسی آن دعا را به تو آموخت تا از چاه رها گردی؟ جواب داد: تو ای پروردگار من؛
فرمود: چه کسی راه نجات از مکر و حیله زلیخا را برای تو فراهم نمود؟ عرض کرد: پروردگارا تو؛ پرسید: چه کسی آن طفل را به نفع تو به سخن درآورد؟ پاسخ داد: تو ای پروردگار من! فرمود: چه کسی مکر و حیله همسر عزیز و زنان مصری را از تو دور ساخت؟ عرض کرد: تو ای پروردگارم؛ سؤال نمود: چه کسی تأویل خواب را به تو الهام کرد؟ جواب داد: پروردگارا تو؛ خداوند فرمود: چگونه به دیگری پناه بردی و به من پناهنده نشدی و از من درخواست نکردی تا از زندان نجاتت دهم و به یکی از بندگانم پناهنده و امیدوار گشتی تا او نزد بنده دیگری
که در اختیار من است از تو یادآوری کند؟! اینک باید چند سال دیگر در زندان بمانی.»(1)
« إِنَّهُ لَیسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یتوَکَّلُونَ ».(2)
«بدون شک شیطان را بر کسانی که ایمان آورده و بر پروردگارشان توکّل میکنند تسلطی نیست.»
پایداری و مقاومت در برابر وسوسههای شیطانی و مصونیت در برابر فریبها و نیرنگهای رنگارنگ آن مطرود دور از رحمت خدا و در امان ماندن از نفوذ شیطنت آمیز آن ملعون جز در پرتو ایمان و توکّل امکانپذیر نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: ابلیس گفته است:
«بر پنج کس تسلط ندارم ولی سایر مردم در قبضه (وسوسهها و نقشههای) من هستند: کسی که با نیت پاک به (دامن کبریایی) خداوند چنگ بزند و در همه امور به او تکیه کند؛ هر که شب و روز به تسبیح خدا زیاد بپردازد ؛ کسی که آنچه را برای خود میخواهد برای برادران مؤمن خود بخواهد؛ آنکه هنگام مصیبت جزع نکند؛ کسی که به آنچه خداوند روزیش کرده راضی باشد و غم روزی نخورد.»(3)
« وَ مَنْ یتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدْراً ».(4)
«هر کس بر خدا توکّل کند خداوند برایش کافی است. خدا اراده و فرمان خود را به انجام میرساند، بدون شک برای هر چیزی اندازهای مقرّر
کرده است.»
فرمان خداوندی که قادر مطلق است و همه چیز و همه کس در قبضه قدرت اوست، در همه موجودات نافذ است و ارادهاش بدون کمترین وقفه به انجام خواهد رسید، بنا براین کسی که بر او توکّل کرده، کار خویش را به او واگذار نماید بیتردید خداوند - جلّ جلاله - برای او بس است و امورش را کفایت خواهد کرد.
پیشوایان معصوم علیهم السلام و اولیای الهی در راستای ارشاد و هدایت مردم و به پیروی از وحی و همسو با قرآن، همگان را به این خصلت بزرگوارانه و صفت متعالی سفارش کردهاند.
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«إِنَّ الْغِنَی وَ الْعِزَّ یجُولانِ، فَإِذا ظَفِرَا بِمَوْضِعِ التوَکُّلِ أَوْطَنا.»(1)
«بینیازی و عزّت (همواره به این سو و آن سو) در حرکتاند. هنگامی که به جایگاه و محل توکّل برسند، در همانجا مسکن گزینند.»
در شرح حال مرحوم ملا نظر علی طالقانی نوشتهاند:
وی در دوران تحصیل علوم دینی دچار فقر شدیدی بود؛ تصمیم میگیرد برای خداوند نامهای بنویسد!! با کمال اعتقاد و نهایت امید نامهای که در بردارنده نیازهایش بود برای خدا نوشته و آن را به وسیله باد رها کرده، در انتظار میماند.
سرانجام، اعتماد و امید به لطف بیانتهای خداوند کارگر و کارساز میشود و نامه در یک روز که ناصر الدین شاه از شکار باز میگردد به دست وی میرسد.
پادشاه پس از جلوس در کاخ خود سراغ ملا نظر علی فرستاده، خانهای با
1) 438. کافی، ج 2، ص 53، باب تفویض، ح 3
لوازم و نیازمندیها به نام او ثبت و در اختیارش قرار میدهد. یکی از وزیران نیز دخترش را به عقد وی در میآورد. وزیری خدمتکار و آشپز، و دیگری کالسکهای تقدیم میدارد. نخست وزیر نیز روستایی هدیه مینماید و یکی از وزیران باغی در شمیرانات در اختیار او میگذارد. پول هنگفتی نیز توسط خود شاه به او پرداخت میگردد و شیخ طالقانی که نیازمند نان شب بود نه تنها به خواستههای خویش نائل میشود بلکه از ثروتمندان عصر خود میگردد.(1)
دست حاجت چو بری نزد خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
کرمش نامتناهی، نعمش بیپایان
هیچ خواهنده از این در نرود بیمقصود
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ یکُونَ أَقْوَی النَّاسِ فَلْیتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ.»(2)
«هر کس دوست دارد قویترین مردم باشد بر خداوند توکّل نماید.»
توکّل به تناسب سطح و عمقِ محتوا، روح و جان و حتی جسم شخص متوکل را تقویت کرده، شخصیت تازهای به او میبخشد و در رفتار و گفتار آدمی تأثیر گذار خواهد بود، چه آنکه شخص متوکل دست نیاز به سوی قادر مطلق بلند ساخته، خود را به او - جلّ جلاله - متصل مینماید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در شب معراج از حضرت پروردگار سؤال کرد: پروردگارا! برترین اعمال کدام است؟ خداوند بزرگ فرمود:
«یا أَحْمَدُ! لَیسَ شَیءٌ أَفْضَلَ عِنْدِی مِنَ التوَکُّلِ عَلَی وَ الرِّضا
بِما قَسَمْت.»(1)
«ای احمد! نزد من چیزی برتر از توکّل بر من و خشنودی به آنچه قسمت و روزی کردهام نیست.»
پس از آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام بتهای نمرودیان را درهم شکست، نمرود با اطرافیان خود در باره کیفر آن بزرگوار مشورت نمود، آنان گفتند: او را آتش زده، بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید. آنها حضرتش را زندانی کرده، به تهیه وسایل آتش افروزی مشغول شدند و آنچنان در این کار همت ورزیدند که حتی اگر یکی از آنان بیمار میشد در وصیت خود مقداری از مالش را برای تهیه هیزم اختصاص میداد. زنان نیز با رشتن پشم پول آن را برای کمک به این اقدام شیطانی به متصدیان آتش میدادند.
در حاشیه شهر کوفه و در کنار نهر کوثا آتشی بس عظیم بر افروختند به گونهای که شدت حرارت و بلندی شعلههایش مانع پرواز پرندگان بود و فرو انداختن حضرت ابراهیم علیه السلام در میان آن برای آنان امکانپذیر نبوده، از آن کار عاجز ماندند!
سرانجام به تعلیم شیطان منجنیقی ساخته، آماده انداختن آن بزرگوار در میان شعلههای آتش شدند! جوش و خروش از همه کائنات برخاست و هر یک به زبان خود از این کار شگفت و عظیم شکایت میکردند. زمین که گویا از سنگینی بار گران شرک و بت پرستی کفّار و مشرکان به ستوه آمده و مدتها نظارهگر غربت و تنهایی ابراهیم علیه السلام در پرستش خداوند یکتا بود، خطاب به خدای بزرگ عرضه داشت: آیا اجازه میدهی ابراهیم علیه السلام طعمه آتش نمرود گردد؟ و ملائکه آسمانها
1) 441. مستدرکالوسائل، ج 11، ص 220، باب 11، از جهاد نفس، ح 18 ؛ ینابیع الحکمة، ج 5، ص 325، باب 192، ح 25.
تعجب و حیرت خود را اینچنین ابراز میکردند که: پروردگارا! دوست و خلیل تو را در آتش میاندازند و تو نظاره میکنی؟
خداوند بزرگ در پاسخ به این عجز و نیاز و لابه فرمود:
«البته اگر او مرا بخواند (و نجات خویش را از من درخواست نماید) به فریادش رسیده، او را نجات خواهم داد. جبرئیل خود را به ابراهیم علیه السلام رسانده و عرض کرد: ای ابراهیم! آیا حاجتی داری؟ پاسخ داد:
«أَمَّا إِلَیکَ فَلا! حَسْبِی اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ.»
امّا به تو نیازی ندارم، خداوند مرا کافی است که او نیکو وکیلی است.
میکائیل عرض کرد: چنانچه بخواهی آتش را به وسیله بارش باران - که در اختیار من است - خاموش میسازم؟ فرمود: نمیخواهم. فرشته و ملک باد عرض کرد: اگر مایل باشی طوفانی بر میانگیزم تا آتش پراکنده شود؟ پاسخ داد: این را نیز نمیخواهم.
جبرئیل این بار عرض کرد: از خدا درخواست کن تا تو را نجات بخشد! فرمود:
«حَسْبِی مِنْ سُؤالِی عِلْمُهُ بِحالِی.»
علم و اِشراف او به وضع و حال من، مرا از سؤال کردن کفایت میکند.
و در این لحظه شگفتانگیز بود که خداوند حکیم به آتش خطاب کرد:
« کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ ».(1)
جبرئیل به میان آتش آمد و با حضرت ابراهیم علیه السلام مشغول گفتگو شد. نمرود که از بالا شاهد این جریان بود شگفت زده گفت: هر که بخواهد برای خود خدایی برگزیند، خداوندی مانند پروردگار ابراهیم انتخاب
1) 442. سوره انبیاء، آیه 69. «بر ابراهیم سرد و سلامت باش!»
نماید!»(1)
در مورد حضرت موسی علیه السلام نقل شده که آن بزرگوار روزی فرشته مرگ را ملاقات نمود، از وی پرسید: مقصودت دیدار ماست یا برای قبض روح آمدهای؟ عرض کرد: برای قبض روح آمدهام. آن جناب مهلت خواست تا مادر و خانواده خود را دیده و با آنان وداع نماید. ملک الموت عرض کرد: اجازه تأخیر ندارم. حضرتش فرمود: مهلتم ده تا سجدهای بجا آورم. او را مهلت داد. به سجده رفته و عرضه داشت: خدایا! به فرشته مرگ بفرما که مرا مهلت دهد تا با مادر و خانوادهام خدا حافظی نمایم. خداوند دستور مهلت داد.
حضرت موسی علیه السلام نزد مادر آمده و فرمود: مادر جان! مرا حلال کن که سفر طولانی در پیش دارم. مادرش توضیح خواست. پاسخ داد: عازم سفر آخرت هستم. در حالی که مادرش گریه میکرد با او وداع کرده، نزد زن و فرزند خود رفت و با آنان نیز خدا حافظی نمود. فرزند کوچکش که بسیار به او علاقهمند بود، پیراهن وی را گرفته و گریه میکرد. آن جناب نیز گریه شدیدی کرد.
خداوند به او خطاب کرده و فرمود:
«ای پسر عمران! اینک که نزد ما میآیی چرا مضطرب و گریانی؟
عرض کرد: پروردگارا! برای فرزندان خود که به آنان بسیار مهر میورزم گریانم. خطاب آمد:
عصای خویش را به دریا بزن! آن بزرگوار چنان کرد، ناگهان دریا شکافته شد و سنگ بزرگ سفیدی نمایان گشت. خداوند امر فرمود که عصایش را به آن سنگ بزند، در این هنگام کرم ضعیفی را در درون سنگ مشاهده کرد که برگ سبزی بر دهان گرفته و از آن میخورد.
1) 443. ر.ک: بحارالأنوار، ج 12، ص 23 و 32 ؛ و ج 71، ص 155، ح 70.
حضرت ذوالجلال فرمود: ای موسی! در میان این دریا و در دل این سنگ کرم ضعیفی را روزی میدهم (و از آن غافل نمیشوم) آیا اطفال تو را فراموش میکنم؟! آسوده خاطر باش که من برای آنان بهترین نگهبانم.
حضرت موسی علیه السلام به ملک الموت فرمود: مأموریت خود را انجام بده، و به جهان آخرت شتافت.»(1)
حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«أَقْوَی النَّاسِ إِیماناً أَکْثَرُهُمْ توَکُّلاً عَلَی اللَّهِ سُبْحانَهُ.»(2)
«تواناترین مردم از جهت ایمان کسی است که توکلش بر خدای سبحان بیشتر از همه باشد.»
هم میفرمایند:
«مَنْ توَکَّلَ عَلَی اللَّهِ هانَت لَهُ الصِّعابُ وَ تسَهَّلَت عَلَیهِ الْأَسْبابُ وَ تبَؤَّءَ الْخَفْضَ وَ الْکَرامَةَ.» (3)
«هر که بر خدا توکّل نماید سختیها برای او آسان و اسباب کارها برایش فراهم گردد و در وسعت، راحتی و کرامت جای گیرد.»
ابراهیم بن محمد همدانی گوید: از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم: با آنکه فرعون در لحظات آخر به خدا ایمان آورد و به یگانگی او اقرار کرد، چرا خداوند او را غرق نموده نجات نبخشید؟ پاسخ دادند:
«اولاً او هنگامی ایمان آورد که عذاب الهی نازل شده و در حال
غرق شدن بود، و ایمان در چنین حالتی مورد پذیرش نیست؟ ثانیاً وی به خدا پناه نیاورده، از او درخواست کمک نکرد، بلکه به حضرت موسی علیه السلام استغاثه نمود. (با این حال) خداوند به موسی علیه السلام وحی فرستاد: ای موسی! به فریاد فرعون نرسیدی! چون او را خلق نکردهای؛ اگر به من استغاثه کرده بود به فریادش میرسیدم.»(1)
حضرت موسی علیه السلام به بنی اسرائیل فرمود: همچنان که برای (ارشاد و هدایت) فرعون مبعوث شدهام، برای (نجات) قارون نیز مبعوث گشتهام؛ هر کس با او و همنوای اوست در جای خود بایستد و هر که با من (و پذیرای دعوت من) است از او کنارهگیری نماید؛ جز دو نفر همه بنیاسرائیل از قارون جدا شده، به حضرتش پیوستند.
حضرت موسی علیه السلام به زمین امر فرمود تا آنها را فرو بلعد! زمین تا روی قدمهای آنها در خود فرو برد. باز فرمود: ای زمین! آنها را در برگیر! این بار تا زانو، بار سوم تا کمر و در مرتبه چهارم تا گردن در خود فرو برد. و با آنکه در هر بار قارون و یارانش تضرّع کرده، برای نجات خویش موسی را به خدا و خویشی خود سوگند میدادند، آن حضرت برای تحقّق امر خدا به آنان اعتنا نمیکرد. (2)
خدای متعال به موسی علیه السلام خطاب کرده، فرمود: ای موسی! آنان هفتاد مرتبه به تو استغاثه نمودند و تو به آنها رحم نکرده، پناهشان ندادی؟! به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار مرا میخواندند، مرا به خود نزدیک مییافتند و من آنان را اجابت میکردم.(3)
ناگفته نماند: تکیه کردن و توکّل به خداوند هیچ گاه با انجام تکالیف شرعی و
عرفی انسان مغایرتی نداشته، آن را نفی نمیکند ؛ بنا براین مؤمن در عین حال که خدای بزرگ را پناهگاه حقیقی و نقطه اتکا و اعتماد خویش میداند، از پرداختن به وظایف ظاهری نیز قصور و کوتاهی نمیکند.
شخصی داخل مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله شده، به حضور حضرتش شرفیاب گردید. آن جناب فرمودند: پای شتر خویش را بستهای؟ عرض کرد: نه، بر خدا توکّل کردهام؛ آن حضرت فرمودند:
«اِعْقِلْها وَ توَکَّلْ عَلَی اللَّهِ.»(1)
«پایش را ببند و بر خدای نیز توکّل نما.»
گفت پیغمبر به آواز بلند
با توکّل زانوی اشتر ببند
آری، موحّد هیچ گاه به غیر خدا تکیه نکرده، به جز او به دیگری پناه نمیبرد، لیکن عالم اسباب را نیز نادیده نگرفته، در امور زندگی برای هر کاری از طریق و راه طبیعی آن وارد و خارج میشود و در عین حال که سبب را مقدم بر مسبَّب، و مسبّب را معلول سبب میبیند، تأثیر واقعی را در اسباب جستجو نکرده، برای آنها استقلال قائل نیست. او به وظیفه خویش میپردازد و سر رشته همه سببها را در دست قادر متعال و مسبِّب الاسباب میداند.
در روایات آمده است که حضرت موسی علیه السلام بیمار شد. بنیاسرائیل به عیادتش آمده، با تشخیص بیماریش به وی گفتند: اگر با فلان گیاه خود را معالجه نمایی بهبود مییابی. آن جناب فرمود: دارو نمیخورم تا خداوند بدون آن مرا شفا عنایت فرماید.
بیماریش به طول انجامید. خداوند به او وحی فرستاد: به عزّت و جلالم سوگند، شفایت نمیبخشم جز آنکه با همان دارو خویشتن را معالجه و مداوا
1) 450. ینابیع الحکمة، ج 5، ص 326، ح 27.
نمایی! آن حضرت فرمود: دارو را بیاورید و طولی نکشید که شفا یافت.
حضرتش از سخن نخست خویش بیمناک بود تا آنکه به او خطاب رسید: خیال داری با توکّل خود، حکمت و اسرار خلقت مرا از بین ببری! به جز من چه کسی فواید و آثار را در داروها و گیاهان قرار داده است؟(1)
بیشک دامنه آثار ایمان و توکّل بسیار گسترده و وسیع است. هر اندازه که روح توکّل تقویت میشود، به همان نسبت اطمینان، آرامش، و رضا و خشنودی افزایش یافته، روح و روان از اضطراب و نگرانی پاکیزه میگردد. مشکلات و دشواریها در نظر آدمی کوچک گشته، کمترین تأثیر منفی بر اراده استوار او وارد نمیسازد. در مقابل، عدم برخورداری از این کریمه والا علاوه بر تأثیر منفی و ناگوار بر روح و جان، پیآمدهای نگران کننده و آثار نکبت باری نیز بر زندگی فردی خود و خانواده و فرزندان بجای خواهد گذاشت.
آوردهاند که حضرت موسی علیه السلام به مناجات و راز و نیاز با خدای بیهمتا میرفت، عبورش به تهی دستی افتاد که از شدت فقر و بیچارگی خود را در میان خاک و خاکستر پوشانده بود. وی به حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: گوشهای از این رنج و محنت مرا با پروردگار خویش در میان گذار، شاید رحمت واسعهاش شامل حال من گردد.
به دنبال آن به توانگری برخورد که از زیادی ثروت و مکنت به تنگ آمده بود! به آن حضرت عرض کرد: به خداوند بگو مقداری از این ثروتم را باز پس گیرد و به دیگران بدهد که از بسیاری آن در زحمت هستم!
آن جناب از این جریان شگفت زده شد. پس از گفتگو با خداوند حکیم خطاب آمد: ای موسی! به آن تهیدست بگو اگر دگر بار درخواست حاجت نماید، دستور
1) 451. جامع السعادات، ج 3، ص 228
دهم که همین خاک و خاکستر نیز از اطرافش پراکنده شود! و به آن توانگر بگو که از زیادی ثروت شکایت نکند که بیشتر به او عطا میکنم!
حضرت موسی علیه السلام با اینکه بسیار شگفت زده شده بود، به خاطر رعایت ادب سخنی نگفت. امّا پروردگار حکیم خود به وی خطاب کرد:
پدر آن مرد تهیدست - که از ثروت فراوانی برخوردار بود - هنگام مرگ (کمترین اعتماد و توکّل را نیز به من نداشت و) زن و فرزندش را به مال و ثروت خویش سپرد! امّا پدر آن مرد ثروتمند در وقت مردن، فرزند خود را به من سپرده، در ظلّ حمایت من قرار داد. اینک بر من است که از او حراست و مواظبت نمایم.(1)
توکّل نیز مانند سایر صفات پسندیده دارای درجات و مراتب گوناگونی است.
علی بن سُوَید گوید: از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در باره آیه « وَ مَنْ یتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ » (2)سؤال کردم، فرمودند:
«توکّل بر خدا درجاتی دارد: یکی از آن درجات آن است که در همه امور بر خدا توکّل کنی و هر چه در بارهات انجام دهد به آن راضی باشی و بدانی که او از هیچ خیر و نیکی در باره تو دریغ نمیورزد. و بدانی که حکم و فرمان در این باره با اوست. پس با واگذار کردن امور خود به خدا، بر او توکّل کن و در امور خویش و دیگران به او اعتماد داشته باش.»(3)
عالمان اخلاق نیز - با عنایت به قوت و ضعفِ مراتب توکّل به برخی از درجات آن اشاره کردهاند:
ضعیفترین مرتبه توکّل آن است که اطمینان و اعتماد انسان به خداوند در حدّ اعتماد و وثوق او به یک وکیل باشد.
انسان در یک مرحله از توکّل، در عین حال که به تدبیر و سعی در اسباب ظاهری پرداخته و از توکّل خود غافل است، همانند کودکی که جز مادر خویش به هیچ کس اعتماد ندارد، و تنها پناهگاه او دامن اوست، به خدا تکیه کرده، و نقطه اتکایی جز او نمیشناسد.
بالاترین مرتبه توکّل که بسیار نادر و کمیاب است و جز در اخص اولیای خداوند یافت نمیشود، آن است که انسان خود را در پیشگاه خدا فانی دیده و جمیع حرکات و سکنات خویش را برخاسته از قدرت او - جلّ جلاله - مییابد.
صاحب این درجه، واله و مبهوت خداوند است و از راه اعتماد به کرم و عنایت حضرت حق، بسا از دعا و درخواست در امور مادی خویش خودداری کرده و از تدبیر در کارها و اعتنا و توجه به اسباب ظاهری نیز اجتناب ورزد!
توکّلِ حضرت خلیل الرحمن ابراهیم علیه السلام از همین قسم بوده است. به همین جهت هنگامی که او را در منجنیق نهادند تا در آتش بیفکنند، در پاسخ جبرئیل امین که عرض کرد: آیا حاجتی داری؟ فرمود: حاجتی به تو ندارم. و هنگامی که عرض کرد: از خدا درخواست کن تا نجاتت دهد، فرمود: «حَسْبِی مِنْ سُؤالِی عِلْمُهُ بِحالِی.»(1)
1) 455. ر.ک: جامع السعادات، ج 3، ص 223 ؛ معراج السعاده، ص 592.
تفویض یکی از برترین صفات کمال و از آثار گرانبهای ایمان کامل است. تفویض واگذاری جمیع کارها به خداست به گونهای که بنده در چنین حالتی خود را در تحقّق و انجام هیچ امری دخیل ندانسته، همه امور را به خداوند حواله مینماید؛ به همین جهت مفهوم آن از توکّل، دقیقتر و ظریفتر است، چه آنکه فرد متوکّل، خداوند را از خود و دیگران برتر دانسته، بر اساس مصلحت اندیشی، او را در امور خویش قائم مقام خود مینماید، در حالی که در تفویض، جهت خاصی مورد نظر نبوده، دارنده این صفت متعالی هیچ حول و قوهای برای خود قائل نیست و خویشتن را در برابر حضرت حق همانند میتی میداند که در اختیار غَسّال است.
او اراده خود را در اراده حضرت ربوبی فانی دانسته و هیچ اراده و تدبیر و اختیاری در خود نمیبیند ؛ امور خود را به طور مطلق و به طور کلّی به خداوندی که مجموعه جهان هستی زیر سیطره حکومت بیمنازع اوست موکول و واگذار مینماید.
تفویض از ارکان ایمان و مرتبهای رفیعتر از رضا و تسلیم و توکّل، بلکه آخرین منزل یقین و مرتفعترین درجه ایمان و عالیترین صفت کمال و شریفترین فضیلت نفسانی و انسانی است که در پرتو توفیقات الهی و مجاهدتهای خستگی ناپذیر تنها به اخص اولیای مقرّب خداوند عطا میگردد.
خداوند متعال کلام مؤمن آل فرعون را - که یک تنه در برابر قدرت اهریمنی دشمنان و تهدیدات هولناک آنان، ایمان خود را آشکار ساخته و امور خویش را به او جلّ جلاله واگذار نموده - چنین نقل میفرماید:
« وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ ا فَوَقاهُ اللَّهُ سَیئات ما مَکَرُوا. ».(1)
«کارم را به خدا واگذار میکنم که خداوند نسبت به بندگان (خود) بیناست خداوند او را از دسیسهها و نقشههای سوء آنها نگهداشت.»
امام سجاد علیه السلام میفرمایند: امیر مؤمنان علیه السلام همواره (به هنگام نیایش) عرض میکردند:
«اَللَّهُمَّ مُنَّ عَلَی بِالتوَکُّلِ عَلَیکَ وَ التفْوِیضِ إِلَیکَ وَ الرِّضا بِقَدَرِکَ وَ التسْلِیمِ لِأَمْرِکَ حَتی لا أُحِبَّ تعْجِیلَ ما أَخَّرْت وَ لا تأْخِیرَ ما عَجَّلْت یا رَبَّ الْعَالَمِینَ.»(2)
«بار خدایا! بر من منّت گذار تا همواره بر تو توکّل نمایم و امور خویش را به تو واگذارم و به تقدیرت راضی باشم و به فرمانت گردن نهاده، تسلیم گردم، به طوری که جلو افتادن چیزی را که تأخیر انداختهای و تأخیر آنچه را که جلو انداختهای دوست نداشته باشم، ای پروردگار جهانیان!»
امام صادق علیه السلام نیز با بر شمردن ارکان مهم ایمان، اهمیت این صفت ارزشمند را به نقل از پدر بزرگوار خود از امیر مؤمنان علیه السلام چنین نقل میفرمایند:
«اَلْإِیمانُ لَهُ أَرْکانٌ أَرْبَعَةٌ: التوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ وَ تفْوِیضُ الْأَمْرِ إِلَی اللَّهِ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللَّهِ وَ التسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»(3)
«ایمان دارای چهار رکن و پایه است: توکّل بر خدا؛ واگذاری کارها به خداوند؛ راضی بودن به قضای الهی؛ تسلیم در برابر فرمان خداوند بزرگ.»
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«لا یکْمِلُ عَبْدٌ الْإِیمانَ بِاللَّهِ حَتی یکُونَ فِیهِ خَمْسُ خِصالٍ: اَلتوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ وَ التفْوِیضُ إِلَی اللَّهِ وَ التسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللَّهِ وَ الصَّبْرُ عَلی بَلاءِ اللَّهِ.»(1)
«هیچ بندهای ایمانش را به کمال نرساند تا آنکه پنج خصلت در او باشد: توکّل بر خدا، واگذار کردن امور به خداوند، تسلیم در برابر فرمان او، خشنود بودن به قضای الهی، شکیبایی بر بلای او.»
و امام صادق علیه السلام خوشی و راحتی را در واگذاری کارها به خدا دانسته، میفرمایند:
«کسی که کار خود را به خدا وا میگذارد، در راحتی و آسایش ابدی و خوشی همیشگی به سر میبرد، و آنکه حقیقتاً کار خود را به خداوند واگذار میکند، جز خدا از هر همّت و اندیشهای فارغ است.»(2)
رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم علیهم السلام که خود از عالیترین احساس بشر دوستی و برترین کریمهها و ارزشهای انسانی برخوردار بوده و در حمایت و هدایت افراد جامعه و ارشاد گمشدگانِ راه فضیلت، مرتفعترین قلّههای بیقراری و اهتمام را فتح نمودهاند، در همه حال مردم را نسبت به سرنوشت یکدیگر مسئول دانسته و همواره آنان را به نوع دوستی، مهرورزی و احساس مسئولیت نسبت به همنوعان، نیازمندان، مظلومان، یتیمان، همسایگان و سایر اقشار جامعه سفارش کردهاند
عبودیت، انعکاس فروغ قابلیت، امتداد شعاع معرفت، و هنر انسانیت است. بیتردید انسان برای معرفت - و ثمره پُر بهای آن عبودیت - آفریده شده و خمیره و فطرت او نیز به گونهای طراحی و پیریزی گردیده که در تاریکترین، دشوارترین و سیاهترین شرایط زندگی نیز قادر است هدف بزرگ آفرینش را پیگیری کرده و در جهت آن گام بردارد.
در عین حال، این حقیقت را نباید از نظر دور داشت که ارتقاء فرهنگی، رشد اخلاقی، تعاملات سالم سیاسی، پیشرفت اقتصادی، و به طور کلّی تعالی معنوی و آسایش و رفاه اجتماعی برای همگان جز در پرتو تشکیل جامعهای سالم، پر نشاط، پویا و به دور از آفتهای مادی و معنوی امکانپذیر نمیباشد.
بیشک هیچ آیین و مرامی در جهان همانند مکتب حیات بخش اسلام برای تشکیل چنین جامعهای همّت نگمارده و پایههای استوار آن را با تکریمِ پیوند میان فرد و اجتماع و وضع احکام و قوانین متعالی در جهت تحکیم روابط اجتماعی استحکام نبخشیده است. به همین جهت کمتر کار نیکی را مییابیم که شرافت و ارزش آن با تألیف قلوب، ایجاد محبت متقابل، رعایت حقوق انسانها و ترغیب تعاون و همکاری بین شهروندان جامعه اسلامی برابری نماید؛ همچنانکه هیچ گناهی به اندازه ایجاد دشمنی، تفرقه افکنی و ضایع ساختن حقوق انسانها، آدمی را از ساحت قرب الهی دور نمیسازد.
اسلام عزیز با تأکید فراوان بر مهرورزی و محبت و دوستی و تعاون و همکاری محبت آمیز، رعایت حقوق شهروندان و سایر برنامههای مثبت و سازنده را
وظیفهای مهم و حیاتی برای پیروان خود دانسته، و طرحهای جامعی را برای بازدهی و ثمر بخشی این دستورات متعالی ارائه فرموده است.
از یک سو عوامل نفاق، پراکندگی و اسباب تفرقه مانند غیبت، سخنچینی، بدگمانی، تهمت، تکبّر، سختگیری، بد خلقی و خیانت را ممنوع ساخته، امت اسلامی را از نزدیک شدن به آنها پرهیز داده است، از سوی دیگر بر اموری مانند ابراز دوستی، مسالمت و سازگاری، مهربانی، مواسات، انفاق و بازدید از یکدیگر را که باعث تحکیم محبت، اعتماد متقابل و نوع دوستی میشود، تأکید فراوان کرده، پاداشی عظیم بر آنها مترتب ساخته است تا جامعه انسانی را به تمام معنا بر اساس عواطف سالم، پر شور و واقعاً انسانی پیریزی نماید.
تقویت صبر و استقامت و تلاش در جهت احیای روح مهرورزی و رحمت را تنها به صورت فردی مطرح ننموده بلکه به شکل یک جریان همگانی و همیشگی مطرح ساخته و کل جامعه را به رعایت و حراست از آن سفارش نموده است.(1)
دغدغه بزرگ دانشمندان، فرزانگان، نخبگان و دست اندرکاران امور تربیتی نیز جز این نیست که به وظیفه سنگین خود در این راستا جامه عمل پوشانده، با تلاشهای خستگیناپذیر و مجاهدتهای شبانه روزی و همراه ساختن صاحبان قدرت و مکنت در این مسیر، زمینه مناسب برای فراهم ساختن مدینه فاضله و جامعهای ایده آل را هموار سازند.
آنان معتقدند: برای تشکیل یک جامعه سالم و ایدهآل علاوه بر وحدت ایدئولوژیکی و رشد فکری، تحقق این هدف متعالی نیازمند رشد اخلاقی و تخلّق شهروندان به خصلتهای کریمانه و صفات نیک است و بدون آن هیچ گاه مردمی
1) 461. ر.ک: سوره بلد، آیه 17: « وَ تواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ»، «یکدیگر را به شکیبایی و مهرورزی سفارش کردند.»
که در یک منطقه جغرافیایی زندگی میکنند، نمیتوانند وجود یکدیگر را تحمل نموده، اختلافات، دو گانگیها، تشتت افکار و چالشهایی را که از ناحیه برخورد با روحیات گوناگون پدید میآید به گونهای شایسته برطرف سازند.
و البته نیاز انسانها در این زمینه به آموزههای دینی، تعلیمات انبیای الهی و راهنمایی پیشوایان معصوم علیهم السلام همانند احتیاج آنان در سایر زمینههای فکری و اخلاقی، بدیهی و روشن بوده، بدون بهرهمندی از عنایات بیدریغ آن سروران عالی مقام قادر به برداشتن کمترین گام در این مسیر نخواهند بود.
اسلام برای پرورش رشد اخلاقی انسانها و فراهم ساختن زمینه همزیستی بزرگوارانه دارای طرحها و برنامههای گوناگونی است که برخی از آنها را یادآور شدیم. اینک به بررسی تعداد دیگری از آن برنامهها میپردازیم.
همچنان که قوام و بقای کهکشانها و اجرام آسمانی - بنا بر سنّت الهی - در نیروی جاذبه نهاده شده، محبت با سعادت و خوشبختی و فلاح و رستگاری عجین گردیده است. محبت یک نیاز اصیل و فطری و روحی است که در تأمین بهداشت روان و سلامت روحی نقشی اساسی دارد، به گونهای که بخش مهمی از نیازهای باطنی انسان صرفاً در سایه وجود محبت و منحصراً در پرتو عطوفت و ارتباط محبت آمیز با دیگران مرتفع میگردد.(1)
محبت و دوستی، آدمی را از زندان تنگ نظری، قید منیت و حصار خود محوری خارج ساخته، افق بیکران ایثار، فداکاری، گذشت و پیوند صمیمانه را به روی او میگشاید.
کسانی که به جهت اسارت در تنگنای خود محوری، از مهرورزی و نوع دوستی محروم و از برقراری ارتباط روحی با دیگران بیبهرهاند، همواره با چالشها و ناهنجاریهای روانی - که از رفتار مغایر با فطرت آنان نشأت گرفته - دست به گریبان بوده، هیچ گاه قادر به حلّ معضلات درونی خود نخواهند بود.
ریشه بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی جوامع کنونی را در بیگانگی شهروندان از یکدیگر و فقدان کریمه محبت و نوع دوستی در میان آنان جستجو باید کرد. به همین جهت همه راهکارهایی که جز در راستای پرورش عواطف انسانی و احیای روح نوع دوستی و محبت از سوی دست اندر کاران امور تربیتی
1) 462. برای مطالعه مشروح این مبحث، ر.ک: کتابهای «فرهنگ تربیت» و «فرهنگ اخلاق».
ارائه میگردد، فاقد ارزش بوده و از کمترین تأثیر در پایان بخشیدن به این معضل بزرگ اجتماعی برخوردار نخواهد بود.
اسلام که مکتب عشق و ایثار و محبت و فداکاری است بیش از هر آیین و مذهبی به پرورش قابلیتهای عاطفی و خصلتهای دگر دوستی و مهرورزی اهتمام ورزیده است؛ ایجاد پیوند محبت آمیز و الفت و انس و دوستی بین مؤمنان را از وظایف مهم و حتمی هر مسلمانی برشمرده و برای حراست از دستاورد این وظیفه حیاتی، به موازات تمجید از وحدت و همدلی و تأکید بر صمیمیت و دوستی و مهرورزی، با عواملی که بذر دشمنی و پراکندگی را در میان مسلمانان میافشاند به ستیز برخاسته و مسلمانان را از هر گفتار و رفتار و اندیشهای که به تضعیف رشته محبّت میانجامد به شدّت پرهیز داده است.(1)
امام صادق از پدران بزرگوار خود علیهم السلام روایت کردهاند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیسْکُنُ إِلَی الْمُؤْمِنِ کَما یسْکُنُ قَلْبُ الظَّمْآنِ إِلَی الْماءِ الْبارِدِ.»(2)
«قلب مؤمن از انس و الفت با مؤمن احساس آرامش میکند همچنان که تشنهکام از آب خنک آرام میگیرد.»
و نیز رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«نَظَرُ الْمُؤْمِنِ فِی وَجْهِ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ حُبّاً لَهُ عِبادَةٌ.»(3)
«نگاه محبّتآمیز مؤمن به صورت برادر دینی خود عبادت است.»
همچنین میفرمایند:
«التوَدُّدُ إِلَی النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»(1)
«ابراز دوستی با مردم نیمی از عقل است.»
رسیدن به مقاصد و اهداف عالی انسانی و سر و سامان بخشیدن به امور زندگی همچنان که نیازمند اندیشه متعالی و عقل و درایت است به همان اندازه وابسته به محبت و دوستی خالصانه خواهد بود.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرمایند:
«إِنَّ أَهْلَ الْأَرْضِ لَمَرْحُومُونَ ما تحابُّوا وَ أَدَّوُا الْأَمانَةَ وَ عَمِلُوا الْحَقَّ.»(2)
«مردم روی زمین تا هنگامی که یکدیگر را دوست بدارند و امانت داری کنند و بر اساس حق عمل نمایند، همواره در رحمت (و آسایش) هستند.»
نوع دوستی و همدلی با دیگران، تابش محبت و فروغ تابناکِ احساس مهرورزی است، به همین جهت گرایش محبت آمیز به همنوعان - که زمینه پیوند میان آنان را هموار ساخته و پایههای انس و الفت را در میان شهروندان جوامع انسانی خصوصاً مؤمنان استحکام و قوت میبخشد - کمترین مرتبه حیات عواطف انسانی در آدمی محسوب میگردد.
دگر دوستی که پرتوی از یک احساس عاطفی متعالی و کریمهای متمایز از حبّ ذات و خود دوستی است، از تمایلات عالی انسانی و ریشه بسیاری از فضائل همچون ایثار، مواسات، خیر خواهی، رعایت حق و فضیلت، به کار بستن انصاف و مراعات حقوق دیگران است.
مهر ورزی و نوع دوستی از اختصاصات انسان بوده، حیوانات از آن بیبهرهاند. البته گرچه این استعداد عالی انسانی ریشه در فطرت داشته و با سرشت آدمی آمیخته است لیکن - برخلاف حبّ نفس و غریزه جنسی و سایر قوای مشترک بین انسان و حیوان - قابلیتی است ضعیف که رشد، شکوفایی و به فعلیت رسیدن آن نیازمند حمایت و تربیت ویژه است و به خودی خود صورت نمیپذیرد.
پرورش صحیح این کریمه، عزّت، آبادانی، کمال و رستگاری را در پی خواهد داشت. تیرگی را بر طرف، رذالت و پستی را مرتفع، و پاکی و فضیلت را به ارمغان میآورد. روح مواسات، ایثار و فداکاری را در آدمی احیا کرده، وی را از عالیترین ارزشهای انسانی برخوردار میسازد.
کسی که از این خصیصه عالی بهرهمند باشد، انسانی درد آشنا، با دردمندان همنوا، و با محرومان همدل و همراه است. ناله مظلومان و نیازمندان را شنیده، به یاری آنان میشتابد و در دفاع از مظلومان و ستمدیدگان از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد.
پای بندی به حدود و قوانین، رعایت حقوق فرد فرد جامعه، پاسداری از عدالت به عنوان یک مفهوم مقدس، مهرورزی با سایرین، امور مورد علاقه خود را برای دیگران دوست داشتن، ناپسند شمردن اموری را که برای خویش زیبنده نمیدانیم برای معاشران، اعتماد و اطمینان متقابل شهروندان، حرمت دادن به ارزشهای اخلاقی و بالاخره خود را عضوی از اعضای پیکر واحد جامعه دانستن، همه - و هر یک به سهم خود - در سالم نگهداشتن اجتماع از آفات مادی و معنوی ایفای نقش میکنند، لیکن برخورداری افراد جامعه از این صفات نیک آنگاه میسّر میگردد که تمایلات عالی انسانی پرورش یافته و روح مهرورزی
و دگر دوستی در آدمیان احیا گردد.
اسلام که اصول و فروعش از فطرت انسانی نشأت گرفته، و برنامههای اعتقادی و عملیش پاسخِ نیازهای طبیعی انسانها برای همیشه حیات بشری است - در راستای ساختن جامعه ایدهآل و احیای تمایل دگر دوستی جهت فراهم آوردن زمینه رشد و کمال و انسان سازی - اصل اُخوّت دینی بین مؤمنان را پایهگذاری کرده، و از این طریق رابطه دوستی و محبت روحانی به یکدیگر را در ضمیر آنان برقرار ساخته، و روح عواطف متعالی را با حمایت بیدریغ از تمایلات عالی انسانی، در پیروان خود احیا نموده است.
رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم علیهم السلام که خود از عالیترین احساس بشر دوستی و برترین کریمهها و ارزشهای انسانی برخوردار بوده و در حمایت و هدایت افراد جامعه و ارشاد گمشدگانِ راه فضیلت، مرتفعترین قلّههای بیقراری و اهتمام را فتح نمودهاند، در همه حال مردم را نسبت به سرنوشت یکدیگر مسئول دانسته و همواره آنان را به نوع دوستی، مهرورزی و احساس مسئولیت نسبت به همنوعان، نیازمندان، مظلومان، یتیمان، همسایگان و سایر اقشار جامعه سفارش کردهاند.
امیر مؤمنان علیه السلام در ایام زمامداری ظاهری خود ضمن نامهای به یکی از فرمانداران خویش مینویسند:
«أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لا أُشارِکَهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ اَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیشِ؟»(1)
«آیا در باره خویش به این قانع باشم که مرا پیشوای مؤمنان بخوانند و
1) 468. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 971، نامه 45.
در مشکلات و ناملایمات روزگار با آنان همدرد نبوده یا در تلخکامیهای زندگی الگوی آنان نباشم؟!»
به حضرتش گزارش دادند که سپاهیان معاویه به شهر انبار هجوم برده، حسّان بن حسّان فرماندار شهر را کشته، نظامیان آنجا را پراکنده ساخته و برخی از آنان به خانههای مسلمانان و غیر مسلمانان وارد شدهاند و حتی جواهرات زنان مثل دست بند و گوشواره را از آنها ربوده و با غنایم فراوان از شهر خارج شدهاند و مردم بیپناه برای دفاع از خود جز زاری و طلب یاری وسیلهای نداشتهاند!
آن بزرگوار در خلال سخنان دردمندانه خود میفرمایند:
«فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مات مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً ما کانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً.»(1)
«اگر بعد از این جریان، مسلمانی از شدّت اندوه بمیرد ملامت ندارد، بلکه نزد من به چنین کاری سزاوار است.»
اسلام عزیز با عنایت ویژه به نوع دوستی و روابط محبت آمیز بین مردم، انسانها را از یک ریشه و اعضای پیکر واحد دانسته، و با مردود شمردن امتیازات نژادی، پیروان خود را به اهتمام ورزیدن نسبت به نیک بختی، سعادت و آسایش دیگران فرا خوانده است، تا جایی که از آنان انتظار دارد تلاش برای یاری رساندن به محرومان در زمینههای مختلف فکری، اعتقادی، اخلاقی و اقتصادی را همسطح با فعالیتهای شخصی خود قرار داده، آنان را مانند خود بدانند و آنچه در توان دارند از آنان دریغ نورزند.
آیات قرآنی و روایات بیشماری که توسط حدیث شناسان بزرگ شیعه در
1) 469. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 95، خ 27.
مباحث و ابواب مختلف نقل شده و به طور مستقیم یا غیر مستقیم مرتبط با نوعدوستی و مهرورزی است، (1)نشانگر اهتمام فوق العاده شرع مقدس به این امر حیاتی است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«تقَرَّبُوا إِلَی اللَّهِ تعالی بِمُواساةِ إِخْوانِکُمْ.»(2)
«با مواسات و یاری رساندن به برادران دینی خود به خدای متعال تقرّب بجویید.»
حذیفه عدوی گوید:
پس از پایان جنگ یرموک به امید اینکه پسر عمویم زنده باشد ظرف آبی برداشته، به جستجوی وی پرداختم. در حالیکه هنوز رمقی در بدن داشت او را یافته، پرسیدم: آب میخواهی؟ با اشاره پاسخ مثبت داد. در آن اطراف مجروح دیگری آهی کشید و فهماند که او نیز تشنه است. پسر عمویم اشاره کرد که نخست به کمک او شتافته، آبش دهم! به بالین او که هشام نام داشت رفته، پرسیدم آب میخواهی؟ او نیز با اشاره نیاز خود را ابراز کرد. در این هنگام صدای ناله مجروح دیگری که به شدت تشنه بود، توجه ما را جلب کرد. هشام نیز وی را
1) 470. به عنوان مثال، فصلهای: حقوق برادران دینی، روا ساختن حاجت مؤمنان، احسان و نیکوکاری، خوشرویی و جلب محبّت، مهربانی به مؤمن و گرامیداشت او، خوشرفتاری با پدر و مادر، صله رحم، احترام به سالخوردگان، خوشجواری و نیکو مجالست کردن، رعایت حقوق همسایگان، خیر خواهی، زیارت برادران دینی، سلام کردن، مصافحه و معانقه نمودن، شادی رساندن به برادران ایمانی، اطعام مؤمن و مهمان نوازی، کمک رسانی به خوراک، پوشاک و مسکن مسلمانان و اهتمام به امور مسلمانان را میتوان نام برد.
2) 471. بحارالأنوار، ج 74، ص 391.
بر خود مقدم داشت و از من درخواست کرد که نخست آب را به او برسانم! هنوز به او نرسیده بودم که جان سپرد! نزد هشام برگشتم و او را شهید یافتم. با کمال تأثر به سوی پسر عمویم شتافتم و متوجه شدم که وی نیز از دنیا رفته است!(1)
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ أَصْبَحَ لا یهْتمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِینَ فَلَیسَ بِمُسْلِمٍ.»(2)
«هر کس صبح کند در حالیکه به امور مسلمین اهتمام نمیورزد از مسلمانان نیست.»
آن بزرگوار خود میفرمایند:
«عَلَیکَ بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِی خَلْقِهِ فَلَنْ تلْقاهُ بِعَمَلٍ أَفْضَلَ مِنْهُ.»(3)
«بر تو باد که برای خدا نسبت به بندگانش خیر خواه باشی، زیرا هرگز خدا را به عملی برتر از آن ملاقات نخواهی کرد.»
حضرتش نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«اَلْخَلْقُ عِیالُ اللَّهِ فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَی اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِیالَ اللَّهِ وَ أَدْخَلَ عَلی أَهْلِ بَیت سُرُوراً.»(4)
«انسانها عیال خداوندند، از اینرو محبوبترین آنان نزد خداوند، کسی است که به عیال خدا سود برساند و خانوادهای را شادمان سازد.»
صاحبدلی گوید:
به خاطر یک حمد بی مورد سی سال است استغفار میکنم! وی بیجا بودن حمد خود را چنین توضیح میدهد: در بازار بغداد مغازهای داشتم. روزی خبردار
شدم که یک آتش سوزی مهیب، مغازههای داخل بازار را به آتش کشیده است. به سرعت عازم بازار شدم تا از وضع مغازه خود آگاه گردم. هنوز به بازار نرسیده بودم که به من گفتند: مغازهام طعمه آتش نشده و سالم است. از این خبر مسرور شدم و با گفتن «الحمد للَّه» خدا را سپاس گفتم. امّا بلافاصله به خود آمده و متذکّر شدم که مفهوم این حمد آن است که به سوختن مغازههای مردم راضی هستم و در واقع خدا را به خاطر آن سپاس گفتهام! از اینکه مهر و شفقت لازم را نسبت به مردم در خود نیافتم، خویشتن را ملامت کردم و اینک پس از سی سال هنوز به خاطر آن حمد نادرست استغفار میکنم.(1)
امیر مؤمنان علیه السلام به پیر مردی شامی فرمودهاند:
«یا شَیخُ! اِرْضَ لِلنَّاسِ ما ترْضی لِنَفْسِکَ وَ آت إِلَی النَّاسِ ما تحِبُّ أَنْ یؤْتی إِلَیکَ.»(2)
«ای پیر مرد! در باره مردم به چیزی راضی باش که برای خود خشنودی، و با آنان به گونهای رفتار کن که میل داری با تو آن گونه رفتار شود.»
ابو اسماعیل گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: شیعیان شما نزد ما بسیارند. حضرتش فرمود:
«آیا غنی به نیازمند رأفت و عطوفت دارد؟ آیا نیکوکار از لغزش و خطای بدکردار میگذرد؟ آیا تعاون و مواسات بین آنها حاکم است؟»
پاسخ دادم: نه! آن بزرگوار فرمودند:
«اینان شیعه نیستند. شیعه آن کسی است که این امور را انجام دهد.»(3)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«برای مسلمانان شایسته است که در پیوند دادن دلهای خود به یکدیگر و کمک کردن بر مهرورزی نسبت به هم و مواسات با نیازمندان و عطوفت به یکدیگر کوشا باشند (آری، چنین باشید) تا مصداق گفتار خداوند: « رُحَماءُ بَینَهُمْ » (1)گردید...»(2)
هم آن بزرگوار از پدران خود روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«مَنْ قَضی لِأَخِیهِ الْمُؤْمِنِ حاجَةً کانَ کَمَنْ عَبَدَ اللَّهَ دَهْراً.»(3)
«هر کس حاجتی را برای برادر دینی خود برآورد مانند کسی است که به بلندای روزگارانی دراز (به عمر دنیا) خدا را عبادت کرده است.»
ناگفته نماند که محبت و دوستی هنگامی از ارزش حقیقی برخوردار است که دستخوش حوادث تلخ و گرفتاریهای روزگار نگشته، همواره - خصوصاً هنگامی که سیلاب ناملایمات و تلخکامیها، بنیانِ امنیت و آسایش را از جای بر میکند - استمرار داشته و شعلههای روحبخش آن خاموش نگردد. روشن است که دارنده چنین مهر و محبتی اکسیر اعظم و برتر از آن است و دستیابی به آن - و حفظ و حراست از آن که بسیار دشوارتر است - به زحمت روزگار میارزد. به همین جهت به اِبراز دوستی و مهرورزی نسبت به چنین افرادی که جز اولیای خدا نیستند بیشتر سفارش شده است.
علاوه بر آنان، مهرورزی نسبت به پدر و مادر، فرزندان، خویشاوندان، استادان، همسایگان و حق داران نیز نسبت به سایر اقشار جامعه زیبندهتر است و محبت آنان مورد تأکید قرار گرفته است.
همچنین ذکر این نکته لازم است که نوع دوستی، محبت، همدلی و مواسات هنگامی از ارزش حقیقی برخوردار است که در راه خدا، خشنودی او، و بر اساس حق و عدل و انصاف باشد. محبت و مهرورزی با چنین اوصافی است که رنگ تقدّس به خود گرفته، لازمه ایمان و شایسته حراست است.
مهرورزی و محبتی که با انگیزه هوای نفس و اغراض مادی و دنیوی باشد، نه تنها پایدار نمانده و دارای ارزش معنوی نیست، بلکه بسا در مواردی زیانبار بوده و خسارات جبرانناپذیری نیز به همراه داشته باشد، همچنان که ستیز و دشمنی نیز با همین میزان ارزیابی میشود.
امام باقر علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«... آگاه باشید که دوستی با مؤمن از بزرگترین اسباب ایمان است. بدانید که هر کس دوستی و دشمنی و بخشش و منعش به خاطر خدا باشد، از برگزیدگان مؤمنان در پیشگاه خدای متعال است.
توجه داشته باشید دو نفر مؤمن که به خاطر خدا با یکدیگر دوست، صاف و بی غش میشوند بسان پیکری واحد میگردند، به گونهای که اگر یکی از آن دو در موضعی از بدن خود ناراحتی و ناملایمتی داشت، دیگری نیز در آن موضع احساس درد میکند!»(1)
بلی اکسیر محبت، پیوند میان محبّ و محبوب را آنچنان استحکام میبخشد که حتی عوارض هر یک از دو بدن را به دیگری منتقل میسازد.
این است که رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز فرمودهاند:
«اَلْمُؤمِنُ لِلْمُؤْمِنِ بِمَنْزِلَةِ الْبُنْیانِ یشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضاً.»(2)
«مؤمن برای مؤمن همانند ساختمان است که هر جزء آن جزء دیگر را استحکام میبخشد.»
جای بسی تأسف است که در پی تهاجمات سهمگین بیگانگان و سیطره خزنده فرهنگی غربِ به اصطلاح متمدن بر جهان اسلام، نه تنها امت اسلامی به تدریج رنگ و بوی نفرتانگیز فقر عاطفی و بیگانگی از خود و همکیشان خویش را به خود میگیرند، بلکه صفیر هولناک مرگِ ارزشها و انهدام خسارتبار عواطف والای انسانی نیز گوش ناشنوای آنان را به کمترین آزار نمیرنجاند!
همین خواب مرگ گونه است که سرچشمه بسیاری از ناملایمات و نابسامانیهای اخلاقی در روابط بین انسانها گردیده، تا جایی که بسیاری از مردم ترجیح میدهند که جز در مواردی ضروری، حتی با نزدیکان خود نیز تماس نداشته باشند و امروز ما شاهد معضلات خانمان برانداز فراوانی نظیر قطع رحم، جفا به پدر و مادر، نا دیده گرفتن حقوق خویشاوندان، تقصیر در تکریم مهمان، عدم رعایت حسن همجواری و حق همسایگی در جای جای کشورهای اسلامی هستیم.
آنان که به حیات معنوی و انسانی خویش علاقهمندند لازم است به خود آمده، حبّ نفس و عشق به زندگی را در جنبههای صرفاً مادی محصور نکرده، خود و نزدیکان خویش را از فضایل و کمالات انسانی محروم نسازند، به هوش باشند تا معنویات و صفات عالی و فضیلتهای متعالی را از یاد نبرند و با درایت و خردمندی و عقل و شرع و تدبیر به خواستههای روحی و عاطفی و معنوی خود پاسخ مثبت دهند.
در بخش «اصول راهبردی» در مبحث «عدالت و انصاف» گذشت که برخی از صاحب نظران، موارد استعمال عدالت را در چند مورد خلاصه کرده و «عدالت اجتماعی» را - که در مقابل جور (1)به کار میرود و با تعبیرهای مختلف از جمله «قسط» از آن یاد میشود - یکی از آن موارد بر شمردهاند. ما بحث «عدالت اجتماعی» را در این فصل با عنوانِ «عدالت خواهی» مطرح ساختهایم.
عدالت اجتماعی و به تعبیر دیگر، عدالت خواهی از گرایشها و تمایلات عالی انسانی است که ریشه در نهاد و سرشت آدمی دارد. انسان فطرتاً عدالتخواه و از عطش دستیابی به آن برخوردار بوده و این تشنگی با خمیره وجود او آمیخته شده است.
عدالت اجتماعی قانونی است همگانی که زن و مرد، فقیر و غنی و همه افراد جامعه را در بر گرفته، هیچ کس از شمول آن خارج نیست.
نظام هستی بر محور عدالت میچرخد و جامعه انسانی به عنوان بخشی از این چرخه نمیتواند از چرخش قانونمند آن مستثنی بوده و خارج از آن به حیات سالم خود تداوم بخشد.
مجموعه جامعه همانند سازمان بدن انسان، مجموعهای است واحد و به هم پیوسته که بدون رعایت اصل عدالت در آن، جامعهای بیمار بوده و از
1) 484. آنچه در سیره حکومتی مولای متقیان پیشوای عدالت پیشگان امیر سرافرازمان حضرت علی علیه السلام و در احادیث مربوط به بنیانگذار حکومت واحد جهانی بر اساس عدالت و آزادی حضرت ولی عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - از عدالت سخن رفته است این قسم از عدالت میباشد.
امنیت، آسایش و سلامتی بیبهره خواهد بود.
برخی مفهوم عدالت را عبارت از حفظ جایگاه حقوق مردم دانسته و گفتهاند: هنگامی عدالت به معنای درست خود تحقق مییابد که هر صاحب حقی به اندازه صحیح حق خود از آن بهرهمند گردد.
گرچه تعریف کاملی از عدالت در دست نیست لیکن میتوان میزان در صحت مفهوم عدالت اجتماعی را در نظر گرفتن نیازهای طبیعی و واقعی انسان دانست. مفهوم حقیقی عدالت اجتماعی آن است که استحقاقهای طبیعی و واقعی انسان در قلمرو حیات فردی و اجتماعی وی در نظر گرفته شود و با عنایت به همین نیازهای طبیعی، حقوق افراد جامعه از عالی و دانی آن چنان مراعات گردد که به هر کس برابر نیاز و استحقاقش داده شود و در حقّ هیچ کس از هیچ جهت ستمی روا نگردد.
مفهوم عدالت اجتماعی مانند معنای مطلق عدل از دامنه گستردهای برخوردار است به گونهای که در پرتو آن، جمیع نیازهای روحی و جسمی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی انسان مرتفع میگردد، لیکن بروز و ظهور و محک ارزیابی آن عمدتاً امور اقتصادی است، به طوری که اگر مثلاً زمامداری بتواند با اجرای عدالت اقتصادی، نیازهای واقعی مردم را در این زمینه پاسخگو باشد، بستر لازم برای تأمین عدالت در سایر موارد را نیز فراهم کرده و به مراتب، بهتر و آسانتر میتواند عدالت در سایر زمینهها را تحقق بخشد؛ همچنان که فقدان عدالت اقتصادی نیز در واقع به منزله پشت پا زدن به همه نیازهای طبیعی و نادیده گرفتن بسترهای دیگر عدالت خواهد بود.
گویا به همین جهت است که در روایات معصومین علیهم السلام بر این قسم عدالت تأکید بیشتری شده ؛ کسانی هم که عدالت اجتماعی را همان عدالت اقتصادی معرفی کردهاند، در واقع به اهمیت فوق العاده آن از این دیدگاه اشاره نمودهاند.
عموم مردم نیز که با امور مادی مأنوس و کاستیها و کمبودهای آن را با همه احساس خود درک مینمایند، عدالت را منحصراً در امور مادی و مسائل اقتصادی زندگی خلاصه میکنند. برای آنان عدالت یعنی زندگی و زندگی یعنی عدالت! و جور و ستم یعنی مرگ تدریجی؛ مرگی که ستمگران از راههای مختلفِ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بر آنان تحمیل کرده و محیط متعفّن و مسموم ستمگری و حنظل تلخ و کشنده بیدادگری را برای آنان جایگزین فضای عطر آگین قسط و شهد گوارای عدالت میسازند.
متأسفانه بشر در طول تاریخ همواره شاهد حکومتهای ستمپیشه و رژیمهای مستبدی بوده که کمترین توجهی به این نیاز فطری و طبیعی انسانها نکرده، اقشار محروم جامعه را با خفقان و جور و جنایت مورد استثمار و چپاول بیرحمانه، و افراد آگاه و عدالت خواه را با فشار و دروغ و تهمت مورد سختترین آزار و اذیت قرار دادهاند.
اسف بارتر آنکه بسا با انگیزه استثمار بیشتر، با رفع اندکی از نیازهای مادی و تأمین - به اصطلاح بخور و نمیر - نان و آب گروهی از مردم بیپناه، فاصله خود و هواداران خود را بیش از پیش از اقشار مستضعف و محروم جامعه افزایش داده و با نام آزادی، انسانیت را و با شعار عدالت، قسط و عدل و عدالت را مذبوح و مقتول ساختهاند!
این جنایت پیشگانِ عدالت ستیز گویا حاصل دست رنج آن تشنگان عدالت را ارث پدری خویش دانسته و نیازهای فراوان مادی و معنوی آنان را در آب و نان خلاصه میبینند و از این حقیقت روشن غافلاند که اساسیترین خواسته فطری بشر از حاکمان جامعه، نگاه انسانی داشتن و پاسداشت حرمت و کرامت انسانهاست که از مهمترین پایههای اجرای صحیح عدالت است.
مردم انتظار دارند - و البته این انتظار، حق آنان است - که زمام امور خود را در
اختیار زمامدارانی قرار دهند که وکیلانی عادل و امین برای آنان بوده، حقوق فرد فرد جامعه را مراعات کرده، و حق را به حقدار برسانند.
اسلام عزیز که عدالت را کریمهای بس ارزشمند و فضیلتی بس عظیم میداند، با تبعیض، باند بازی، استثمار و ظلم و بیدادگری - که ابزار رایج و همیشگی حاکمان و سیاستمداران دنیا پرست بوده و هست - به شدّت به مبارزه برخاسته و نه تنها آموزههای جدیدی در زمینه جهان و انسان و فرد و جامعه آورده، بلکه نوع نگرش، طرز تفکّر و نحوه اندیشیدن گروندگان به اسلام را نیز متحوّل ساخته است. ارزشها را از جایگاه شایسته خود برخوردار ساخته، و فضیلتهایی مانند عدالت و تقوا را که به هنگام ظهور اسلام فاقد کمترین ارزش بود، به بالاترین درجه فضیلت ارتقا بخشیده است.
جامعه مورد نظر اسلام، جامعهای است که عدالت با گستره مفهومش بر جمیع مراتب و نواحی آن حکمفرما باشد، به همین جهت، اولیای الهی و پیشوایان دین، عدالت را زیربنای قوانین آسمانی، و برای مسلمانان یک وظیفه مهم دینی دانسته و بیتفاوت بودن نسبت به صحنههای بیعدالتی را برای هیچ مسلمانی - خصوصاً کسانی که به آموزههای دینی آگاهی کافی دارند - روا ندانستهاند.
نقش عدالت در امید بخشیدن به اقشار مختلف جامعه، خصوصاً جوانان، و سوق دادن آنان به معنویت و دین و دینداری بر کسی پوشیده نیست. تجربه نشان داده است که چنانچه عدالت در همه ابعاد، زمینهها و حوزههایش اجرا گردد، مردم گروه گروه به دین خدا روی میآورند.
آغاز امر دین با هدف اجرای عدالت و قیام مردم به قسط و عدل همراه بوده است.(1)پایان آن نیز جز این نخواهد بود و لذا اساسیترین برنامه منجی کلّ،
1) 485. ر.ک: سوره حدید، آیه 25. در صفحات بعد با تفصیل به آن میپردازیم.
حامی مظلومان، حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - اجرای عدالت بوده و آن بزرگوار با همین هدف متعالی - که در روایات فراوانی به آن اشاره شده،(1)- جهان را از عدل و قسط سرشار خواهد ساخت.
همچنان که اشاره کردیم، اسلام عزیز از آغاز حرکت عدالت خواهانه خود، اجرای عدالت را در صدر برنامههای خود قرار داده و به موازات توصیه و ترغیب به عدالت خواهی، قیام به عدل و قسط و اجرای آن را از وظایف مهم پیروان خود بر شمرده است.
« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ ».(2)
«ای مؤمنان! پیوسته برای برپایی عدالت قیام کنید.»
«قوّام» به معنای بسیار قیام کننده است. بنا براین مفاد آیه آن است که تنها نباید به توصیه اکتفا نمود بلکه اجرای عدالت را باید به صورت یک صفت طبیعی و خلق و خوی انسانی در خود احیا کرده، در هر حال، در هر کار، در هر مکان و در هر زمان برای اجرا و اقامه آن به پا خاست.
« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لǠیجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاَّ تعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتقْوی وَ اتقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تعْمَلُونَ ».(3)
«ای مؤمنان! همواره برای خدا به پا خیزید و عادلانه گواه باشید. و
دشمنی یک گروه، شما را بر آن وا ندارد که دست از عدالت برکشید، عدالت را اجرا کنید که نزدیکترین راه به پرهیزکاری است. تقوای الهی پیشه سازید که خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.»
بلی، پرهیزکاری و پروا داشتن از خداوند برتر و شریفتر از آن است که دستخوش خود خواهیها و کینهورزیها گردیده و زمینه را برای تجاوز به حقوق انسانها هموار سازد. بنا براین، حب و بغضهای شخصی و گروهی هیچگاه نباید در پایبندی به عدالت رخنه وارد نموده و مانع اجرای آن گردد.
« لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَینات وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ».(1)
«ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و میزان را نازل کردیم تا مردم برای اقامه عدالت بپاخیزند.»
برپایی عدالت از چنان قداست و ارزشی برخوردار است که در این آیه شریفه، مأموریت و هدف پیامبران در راستای مقصد بزرگ انسان سازی، برقراری عدالت معرفی شده است. آنان همواره میکوشیدند تا در پرتو پرورش و آموزش، پیروان خود را عدالتخواه و عدالت پیشه پرورش دهند به گونهای که آنها بر پایی قسط و عدل را هدف و وظیفه حتمی خویش دانسته، خود به پا دارنده عدالت باشند «لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»، نه اینکه به عدالتورزی وادار گردند. به همین جهت تعبیر لِیقِیمُوا النَّاسَ بِالْقِسْطِ (که مردم را به عدالت وادار سازند) به کار نرفته است.
البته به اقتضای عالم طبیعت و مختار بودن انسان ممکن است گروهی عدالت ستیز به مقابله با حق و منطق برخاسته، در برابر بینات و کتاب و میزان تسلیم نگردند که در آن صورت، پیگیری اجرای عدالت به مدد جبر و تنبیه و بهرهگیری
1) 489. سوره حدید، آیه 25.
از حدید (آهن) - که در ذیل آیه به آن اشاره گردیده - انجام میپذیرد.
آیات مرتبط با عدل و قسط به موارد یاد شده خلاصه نمیشود، لیکن برای پرهیز از به درازا کشیدن بحث، به همین مقدار بسنده میکنیم.(1)
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْمُلْکُ یبْقی بِالْعَدْلِ مَعَ الْکُفْرِ وَ لا یبْقی بِالْجَوْرِ مَعَ الْإِیمانِ.»(2)
«حکومت در سایه عدل در کنار کفر ورزی دوام مییابد ولی با ستم (حتی) در پرتو ایمان باقی نمیماند.»
زیرا علاوه بر پیآمدهای هولناک آخرتی ستم، وبال ظلم و جور بسیار سریع دامنگیر ستمگر میگردد. نگاهی به آثار ویرانگر ستمهای فرهنگی و اقتصادی که برای خود ستمگران نیز گرفتاریهای فراوانی به وجود آورده - و جنگها، نابسامانیهای اجتماعی، هرج و مرجهای سیاسی، ناهنجاریهای اخلاقی و بحرانهای اقتصادی از نمونههای بارز آن است - این حقیقت را به روشنی به اثبات میرساند.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«عَدْلُ ساعَةٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعِینَ سَنَةً قِیامٍ لَیلُها وَ صِیامٍ نَهارُها، وَ جَوْرُ ساعَةٍ فِی حُکْمٍ أَشَدُّ وَ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ مَعاصِی سِتینَ سَنَةً.»(3)
«ساعتی عدالت از هفتاد سال عبادت که شبهایش در حال قیام و نماز
و روزهایش به روزه گرفتن سپری شود بهتر است. و ساعتی ستم در قضاوت و حکمی، نزد خداوند از شصت سال نافرمانی و گناه شدیدتر و بزرگتر است.»
هم آن حضرت میفرمایند:
«إِنَّ أَهْوَنَ الْخَلْقِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ وَلِی أَمْرَ الْمُسْلِمِینَ فَلَمْ یعْدِلْ.»(1)
«خوارترین انسانها نزد خداوند کسی است که زمام امور مسلمانان را به دست گیرد و دادگری پیشه نسازد.»
عالم بزرگوار مرحوم نراقی - رضوان اللَّه علیه - نقل میکنند:
«یکی از پادشاهان به اشتیاق زیارت خانه خدا خود را برای سفر به مکه مهیا ساخت. هنگامی که بزرگان دولت از قصد وی با خبر شدند به او گفتند: عزیمت با همراهان لشکری و کشوری میسّر نیست زیرا تهیه اسباب سفر برای آن همه افراد امکانپذیر نمیباشد. و چنانچه تنها عازم سفر شوی علاوه بر آنکه به صلاح مملکت نیست، در مسیر نیز از خطر ایمن نیستی.
پادشاه در صدد پیدا کردن راهی برای برخورداری از پاداش عظیم حج شد و از معاشران خود در این باره درخواست کمک کرد. آنان گفتند: در این شهر عالمی هست که سالها مجاور حرم بوده و چندین حج بجای آورده، بسا بتوان پاداش حجی را از او خریداری نمود.
جناب سلطان شخصاً به نزد آن عالم رفته، به فیض صحبت او نایل گشت و خواهش خود را با وی در میان گذاشت. عالم فرمود: ثواب
1) 493. ینابیع الحکمة، ج 4، ص 108، ح 15.
همه حجهای خود را به تو میفروشم. پادشاه پرسید: هر حج به چه مقدار؟ پاسخ داد: پاداش هر گامی که برداشتهام به تمام دنیا!
پادشاه عرض کرد: من جز اندکی از دنیا را در اختیار ندارم و آن بهای یک گام تو نیز نمیشود، پس چگونه این معامله را با شما توان کرد؟ عالم فرمود: پاداش یک ساعت از کار خود که در دیوانِ دادخواهی به عدالت عمل میکنی و به دادِ گرفتاران میپردازی به من بده تا ثواب شصت حج خود را در اختیار تو قرار دهم، و البته در این معامله بیش از تو سود خواهم برد!»(1)
عدل کن که در عدل آنچه یک ساعت به دست آید
میسّر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را
در باره منصور دوانیقی خلیفه ستمگر عباسی نوشتهاند که در سال 144 هجری قمری برای حج به مکه رفته و به طور ناشناس شبها به طواف میپرداخت و پس از نماز صبح به منزل باز میگشت. شبی در حال طواف راز و نیاز شخصی را شنید که میگفت:
«اَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیکَ ظُهُورَ الْبَغْی وَ الْفَسادِ فی الْأَرْضِ وَ ما یحُولُ بَینَ الْحَقِّ وَ أَهْلِهِ مِنَ الظُّلْمِ.»
«خداوندا به سوی تو شکایت میکنیم از ستم و جور و فسادی که در زمین پدید آمده و هم از فاصلهای که بین حق و صاحبان آن به واسطه ستمگری پیدا شده است!»
منصور کاملاً گوش فرا داده، سپس وی را خواست و پرسید: این چه سخنی است که از تو میشنوم! آن مرد که منصور را شناخت گفت: چنانچه امانم دهی، تو
1) 494. معراج السعاده، ص 349.
را از اموری چند با خبر میسازم. و پس از آنکه امان گرفت گفت:
خداوند تو را نگهبان مسلمانان قرار داده، امّا تو بر درِ بارگاه خود نگهبانانی گماردهای که مانع عرض حاجت مردم میشوند. همچنین وزیران ستمگر و کارکنان خیانتکاری اطرافت را گرفتهاند، از اینرو ظلم و فساد همه مملکت را فرا گرفته است. آنگاه گفت:
من گاهی به چین میرفتم. پادشاهی در آنجا بود که نعمت شنوایی را از دست داده بود و از این جهت پیوسته گریه میکرد و در پاسخ به وزرای خود که سبب گریه او را میپرسیدند، میگفت: گریه من برای این نیست که حسّ شنوایی را از دست دادهام، بلکه تأثرم به خاطر آن است که از این پس نوای ستمدیده را بر درِ سرای خویش نخواهم شنید.
با این حال میگفت: اگر گوشم نمیشنود، چشمم بیناست. لذا دستور داد هیچ کس لباس قرمز نپوشد مگر کسی که مورد ستم قرار گرفته و شکایت دارد. هر روز نیز نزدیک ظهر بر فیلی سوار میشد و در شهر گردش میکرد تا چنانچه ستمدیدهای برای دادخواهی برخاسته، او را ببیند و به کمک وی بشتابد. او به خدا اعتقاد نداشت ولی رعیت نوازیش بیش از بخل شدیدی بود که بر خود داشت. لیکن تو میپنداری که به خدا ایمان داری و پسر عموی پیامبر خدایی، با این حال آسایش مسلمانان را بر بخل خویش مقدم نمیداری! سپس او را موعظه نمود.
منصور سخت گریان شد و گفت: ای کاش هر گز به دنیا نیامده بودم. آنگاه از او درخواست چاره کرد. آن مرد گفت: باید عالمان برجسته و پرهیزکار را ممتاز شمرده و احترام نمایی.
منصور گفت: آنان از من فراری هستند! پاسخ داد: آنها میترسند که آنان را در ستم خود شریک سازی، لیکن اگر در بارگاه خود را برای رسیدگی به خواستههای
ستمدیدگان باز گذاری و دربانان را که مانع عرض حاجت مردماند برکنار نمایی، از طریق پاک و حلال برای زندگی خود بهرهگیری و مظلومان را دادخواه باشی، من ضمانت میکنم که آنان که از تو فراری هستند به سویت باز گردند و تو را در امور مردم یاری نمایند.
منصور پس از ادای نماز صبح دستور داد او را حاضر کنند، هرچه جستجو کردند او را نیافتند. گفتهاند که وی حضرت خضر علیه السلام بوده است.(1)
عوامل گوناگونی از جمله خلافت ظاهری و شرایط ویژه زمان حضرت امیر مؤمنان علیه السلام سبب گردیده که آن بزرگوار در میان سایر پیشوایان معصوم علیهم السلام نسبت به عدالت و زمامداری حساسیتی ویژه نشان داده و سخنان بیشتری در این باره ابراز دارند.(2)
حضرتش میفرمایند:
«إِنَّ الْعَدْلَ مِیزانُ اللَّهِ سُبْحانَهُ الَّذِی وَضَعَهُ فِی الْخَلْقِ وَ نَصَبَهُ لِإِقامَةِ الْحَقِّ فَلا تخالِفْهُ فِی مِیزانِهِ وَ لا تعارِضْهُ فِی سُلْطانِهِ.»(3)
«عدالت میزان سنجش خداوند سبحان است که آن را برای اقامه حق برای مردم قرار داده است. پس با خداوند در میزانش مخالفت نکن و با قدرت و سلطنت او معارضه ننما.»
پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام سُوده دختر عماره همدانی برای ابراز شکایت از معاویه نزد وی رفت. معاویه او را شناخت و دانست که وی همان زنی است که در جنگ صفین همراه لشکر علی علیه السلام بوده و مردم را علیه سپاه معاویه تهییج میکرد، لذا شروع به سرزنش او کرد. سپس پرسید: شکایتت چیست؟
سوده پاسخ داد: خداوند در باره ما از تو بازخواست خواهد کرد. کسانی که از جانب تو بر ما ریاست میکنند، همواره در مورد حقوقی که لازم است آنها را مراعات کنی بر ما جفا کرده، ستم روا میدارند و با قهر و زور همانند خوشه گندم ما را درو کرده، بسان اسفند پایمالمان مینمایند. آنان ما را به خواری و ذلت کشانده، خونابه مرگ را به ما میچشانند.
«بُسر بن ارطاة» از سوی تو آمده، مردان ما را از پای در آورده و اموالمان را به یغما برد. اگر ملاحظه فرمانبرداری از تو نبود، نیروی بازدارندگی او و شرافت نرفتن زیر بار ستمش را داشتیم. اینک اگر از کار برکنارش کنی سپاسگزار خواهیم بود و گر نه با شخص تو نیز به مخالفت برخواهیم خاست.
معاویه گفت: مرا از قدرت قبیلهات میترسانی؟ دستور میدهم تو را بر شتری چموش سوار کنند و نزد «بُسر» برگردانند تا هر گونه دوست داشت با تو رفتار نماید! سوده اندکی سر به زیر انداخت سپس این دو بیت را زمزمه کرد:
صَلَّی الْإِلهُ عَلی رُوحٍ تضَمَّنَهُ
قَبْرٌ فَأَصْبَحَ فِیهِ الْعَدْلُ مَدْفُوناً
قَدْ حالَفَ الْحَقَّ لا یبْغِی بِهِ بَدلاً
فَصارَ بِالْحَقِّ وَ الْإِیمانِ مَقْرُوناً
درود خدا بر پیکری که در دل خاک جای گرفته و عدالت نیز با او دفن گردید.
همان که با حق همپیمان بود و جز بر حقیقت حکومت نمیکرد و با ایمان و حق همراه گردید.
معاویه پرسید: ای سوده! این دو بیت شعر را در باره چه کسی سرودهای؟ پاسخ داد: سوگند به خدا در حقّ امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام است. اکنون بگذار تا داستانی از او برایت نقل کنم:
آن بزرگوار برای جمعآوری حقوق واجب ما مردی را مأمور ساخته بود. آن مرد بر ما ستم کرد. من برای دادخواهی به حضور آن حضرت شرفیاب شدم. هنگامی رسیدم که آماده اقامه نماز شده بود. همین که مرا دید دست از نماز
برکشید و با خوش رویی و رأفت و لطف فراوان به من روی کرده و فرمود: کاری داری؟ عرض کردم: بلی، سپس جریان آن مأمور را شرح دادم.
حضرتش گریان شد، آنگاه عرضه داشت: پروردگارا! تو بر من و آنان گواهی (و نیک میدانی) که من هیچ گاه دستور ندادهام که بر مردم ستم کنند و یا حق تو را واگذارند!
آنگاه پاره پوستی برداشت و بر آن نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«شما را از سوی پروردگار بینه و برهانی آمد که در معاملات خود پیمانه را کامل کنید، از اموال مردم کم نکنید، در زمین پس از اصلاح آن فساد ننمایید، این برای شما خوب است اگر مؤمن باشید.
به مجرد آنکه نامهام را خواندی اموالی را که دستور جمعآوری آن را دادهام نگهدار تا کسی که میفرستم از تو تحویل بگیرد. و السلام!»
نامه را به من داد و به خدا سوگند نه مهر و مومش کرد و نه در آن را بچسبانید. همینکه نامه را به آن مرد رسانیدم از کار معزول گشت و رفت.
معاویه گفت: خواسته این زن را برایش بنویسید و او را با رضایت به وطنش باز گردانید.(1)
از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده است که فرمودهاند:
«نزد خداوند، پاداش هیچ کس بزرگتر از اجر سلطان عادل و ثواب شخصی که شیوه او نیکی و نیکویی باشد نیست.»(2)
آن بزرگوار حکومت و زعامت را هنگامی که به عنوان هدف و پست و مقام
دنیوی یاد میشد سخت کوچک و محقّر میشمرد و آن را همانند سایر مظاهر دنیوی از استخوان خوکی که در دست فرد مبتلا به بیماری خوره باشد بیارزشتر میدانست. (1)امّا اگر وسیلهای برای اجرای عدالت و احقاق حق و خدمت به خلق خدا در نظر گرفته میشد مقدس به حساب میآورد. از نظر آن بزرگوار تعادل، سلامت و روح آرامش جوامع انسانی جز در پرتو عدالت حاصل نگشته و با جور و ستم حتی روح ستمگر نیز راضی و آرام نمیگردد.
حضرتش میفرمایند:
«اَلْعَدْلُ یصْلِحُ الْبَرِیةَ.»(2)
«دادگستری و عدالت، امور خلق را سامان میبخشد.»
حضرت زهرا علیها السلام نیز در بخشی از خطبه جاودانه خود در مسجد پدر ارجمند خویش فرمودهاند:
«فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِیمانَ تطْهِیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ ... وَ الْعَدْلَ تنْسِیقاً لِلْقُلُوبِ...»(3)
«خداوند ایمان را سبب پاک سازی شما از شرک... و عدالت را موجب انتظام و انسجام دلها قرار داد.»(4)
1) 500. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 1192، ح 228.
2) 501. غرر الحکم، ج 1، ص 20، ف 1، ح 551.
3) 502. بحارالأنوار، ج 29، ص 223.
4) 503. برخی بر این باورند که برای عدالت تعریفی جامعتر و دقیقتر از این نیست؛ زیرا همانگونه که پیوند و ارتباط دانههای تسبیح با نخ حاصل میگردد و بدون آن، دانهها از هم پاشیده میشوند، عدالت نیز در بُعد فردی، خانوادگی و اجتماعی، دلها را به هم پیوند داده، نظم و هماهنگی در خانه و جامعه را پدید میآورد و پراکندگی و درگیری و حق کشی را برطرف میسازد. ر.ک: مام فضیلتها، ص 249.
سرور مظلومان جهان حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْعَدْلُ قِوامُ الْبَرِیةِ.»(1)
«دادگستری اساس پایداری مردم است.»
«إِمامٌ عادِلٌ خَیرٌ مِنْ مَطَرٍ وابِلٌ.»(2)
«پیشوای دادگستر از باران درشت پر برکت بهتر است.»
«أَسْنَی الْمَوَاهِبِ الْعَدْلُ.»(3)
«بلندترین و درخشانترین بخششها عدالت است.»
«شَیئانِ لا یوزَنُ ثَوَابُهُما الْعَفْوُ وَ الْعَدْلُ.»(4)
«دو چیز است که پاداش آنها به حساب نمیآید: گذشت از خطا و دادگستری.»
سیره آن امام مظلوم تجسّم تام و تمام عدالت بود، همواره با حق و در همه حال با عدالت قرین و همراه بود. اهتمامش به اجرای قسط در میان مردم و سرشار ساختن زندگی آنان از عدالت قابل وصف نبود و دوست و دشمن و موافق و مخالف، او را برترین عدالت پیشه، بلکه نمونه بیبدیل دادگستری و صدای عدالت دانستهاند.(5)
هم آن بزرگوار میفرمایند:
«اَلْعَدْلُ حَیاةٌ الْأَحْکامِ.»(1)
«عدالت زنده کننده احکام است.»
حیات دین و زنده ماندن احکام الهی به صورت شایسته جز در پرتو عدالت میسّر نیست، همچنان که کمرنگ شدن آن نیز حضور و بقای دین را در معرض خطر قرار میدهد، از اینرو به موازات حراست دین و در راستای پاسداری از احکام الهی، اجرای قسط و گسترش عدالت نیز واجب خواهد بود. و به همین جهت پیشوای عادلان حضرت علی علیه السلام در نخستین روزهای خلافت ظاهری خود به استوار سازی شالودههای عدالت پرداخت و از آن پس نیز از لحظه لحظه حیات گرانقدر خویش در این مسیر هزینه میکرد و کمترین دریغ را در این راستا روا نمیداشت. جان عالم فدای او باد.
این فریاد بلند اوست که - پس از پذیرش درخواست مسلمانان مبنی بر به دست گرفتن سکّان کشتی خلافت در دومین روز بیعت مردم با آن بزرگوار - بر جانها نشست و هرگز از لوح سینهها و صفحه قلبها زدوده نخواهد شد:
«وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتهُ قَدْ تزُوِّجَ بِهِ النِّساءُ وَ مُلِکَ بِهِ الْإِماءُ لَرَدَدْتهُ (عَلی مُسْتحِقِّیهِ) فَإِنَّ فِی الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضاقَ عَلَیهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیهِ أَضْیقُ.»(2)
1) 509. غرر الحکم، ج 1، ص 17، ح 440.
2) 510. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 66، خ 15؛ در این رابطه نمونههای فراوانی در سخنان آن حضرت یافت میشود. ر.ک: نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 46، خ 3 {شقشقیه}، همچنین: ص 111، خ 33 و ص 389، خ 126 و 713، خ 215 و ص 682، خ 207 و نامههای 3، 27، 40، 41، 43، 45، 46، 53، 59؛ و صفحات 1262، 1290، 1304، 1246 ؛ حکمتهای 365، 429، 468، 334؛ کافی، ج 8، ص 69، ح 26؛ بحارالأنوار، ج 41، ص 108، ح 15 و ص 122، ح 29 و...
«سوگند به خدا اگر مالی را بیابم که (به ناحق در اختیار آنان قرار گرفته، مهریه زنان خود کردهاند یا) صرف ازدواج نموده یا با آن کنیزان را خریده باشند، (به بیت المال) باز میگردانم، زیرا وسعت و آسایش تنها در سایه عدالت میسّر است. آن کس که تحمّل عدالت برایش دشوار است، تنگی ستم بر او بیشتر و تحمّل آن دشوارتر است.»(1)
از ویژگیهای حکومت جهانی حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - گسترش عدالت در سراسر گیتی و شمول و تأثیر شگرف آن حتی نسبت به حیوانات است. روایات فراوانی از شیعه و سنی در باره آخرین مصلح الهی وارد شده که بیش از هر موضوعی بسط عدل و قسط توسّط آن بزرگوار مورد توجه و تأکید قرار گرفته، بلکه از «عدل» به عنوان یکی از القاب حضرتش یاد شده است.(2)
و چرا چنین نباشد، که اسلام دین قسط و عدل است، قرآن کتاب آسمانی مسلمانان با چه اهتمامی به آن فرمان میدهد، پیامبر بزرگ خدا صلی الله علیه وآله در همه شئون و جای جای زندگی به آن تجسّم بخشیده، حتی نگاه خود را در میان اصحاب به عدالت تقسیم میکند و به همه آنان یکسان نظر میافکند، (3)پیشوایان معصوم علیهم السلام خصوصاً امیر مؤمنان علیه السلام تا پای جان برای برپایی عدالت استقامت میورزند، و اینک جهان است که در آتش ظلم و بیداد میسوزد و سریر عدالت در انتظار آن عزیز یگانه است که به زودی خواهد آمد و جهان را از عدل و داد سرشار خواهد ساخت.
شگفتا و اَسفا که آنان که از عدالت دم میزنند و شعار عدالت آنها، افقهای دور دست و قلههای بلند را در نوردیده، بلکه گوش فرشتگان را میآزارد، خود از هر ستمگری بیدادگرترند! چه بسیارند کسانی که از عدالت و داد و زندگی آزاد سخن میگویند و حتی خود را مدافع آزادی و حقوق بشر میخوانند ولی هرجا که منافعشان اقتضا کند عدل و آزادی را فدای هوسهای ننگین خود کرده، از هر ظالمی ستمکارتر و از هر درندهای درندهخو ترند!
و اَسف بارتر آنکه گروهی که خود را اهل دین و ایمان قلمداد میکنند و در پرداختن به عبادت و امور عبادی به حسب ظاهر گوی سبقت را از سایرین ربودهاند، از کنار این همه ستم در جهان، بیتفاوت میگذرند و نسبت به عمل کردهای طاغوتان اقتصادی، ثروتهای بیحسابِ قارونی، فشارهای کمرشکن تورّم و گرانی و محرومیتهای تأسف بار تربیتی و فرهنگی کمترین عکس العمل انسانی و احساس مسئولیت ایمانی از خود نشان نمیدهند!
اعضای خانواده در پرتو مهر پدران و فداکاری پر محبت مادران هنگامی با امنیت و آرامش زندگی خواهند کرد که فروغ عدالت والدین و فرد فرد اعضای خانواده، زوایای زندگی و گوشه و کنار خانه را منوّر سازد، و اثری از ستم و تبعیض در میان جمع خود مشاهده ننمایند.
گرچه مؤمنان راستین در سایه آموزههای دینی و تربیت ایمانی و بهرهگیری از آئینه اسوههای بینظیر عدالت همواره میکوشند تا محیط خانه و زندگی را برای خود و اعضای خانواده از عطر قسط و عدالت معطّر ساخته و از مزایای شگفت انگیز آن بهرهمند سازند، لیکن کم نیستند آنان که در اثر بیتوجهی به این وظیفه دینی و انسانی، در گفتار و کردار خود رعایت عدل و انصاف را نکرده،
بسا فرزندی را بر دیگری ترجیح داده یا برای حفظ تسلّط جابرانه خود با دستورات خشن، همراه با سر و صدا، فَحّاشی و به کار بردن کلمات دور از نزاکت، بهشت خانه و زندگی را به جهنم خود سری و استبداد و خشونت مبدّل میسازند و انتظار دارند دستوراتشان بدون چون و چرا اجرا گردد تا به خیال باطلشان زندگی سالمی داشته باشند، غافل از اینکه در چنین محیطی علاوه بر بروز بیماریهای روحی و مبتلا شدن اعضای خانواده به عقده حقارت و مشکلات مختلف روانی، نه از آرامش و امنیت و خوشبختی خبری هست و نه زمینه مناسب برای رشد معنوی و کمالات شایسته انسانی و اخلاقی وجود خواهد داشت.
زندگی مجموعهای از خوشیها و ناخوشیها و سختیها و راحتیهاست و البته از آن گریزی نیست. در این میان برخی از این ملایمات و ناملایمات نسبت به گستره زمان آنچنان فراگیر بوده و همواره در طول حیات بشر استمرار یافته که گویی سرنوشت حتمی خیل عظیمی از انسانها با آنها رقم خورده و هیچ چیز و هیچ کس قادر نیست آن را متحوّل و دگرگون سازد!
به عنوان مثال: بشر در خلال زندگی هزاران ساله خود همواره شاهد - فقر و تنگدستی و گرسنگی و تهیدستی گروه زیادی از این خیل بیشمار از یک سو، و انباشتن ثروتهای بیحساب و سیری و رفاه و آسایش غیر معقولِ اندکی از قشرهای خاصی از مردم از سوی دیگر و - افزایش روز افزون فاصله طبقاتی و اختلاف فاحش امکانات زندگی بین اقشار مختلف جوامع بشری بوده و با آنکه پیوسته با همه توان به مقابله و ستیز با این پدیده نا مبارک برخاسته، هیچگاه در انهدام یا جلوگیری از رشد و افزایش آن موفق نبوده است.
پیشرفتهای علمی و صنعتی نیز نه تنها در این ستیزِ به حق و خستگی ناپذیر کمترین توفیقی نیافته، بلکه به مراتب بیش از پیش به آن دامن زده، به طوری که در عصر حاضر شاهد بیشترین و خطرناکترین فاصله طبقاتی بین میلیونها انسان فقیر خاک نشین و نیازمند بینوا از یک سو و اقلیتی نامیمون و ناچیز از دنیا پرستان زیاده خواه و اسراف گران افزون طلب از سوی دیگر هستیم!
جهان سرمایهداری در پناه استثمار و قراردادهای سود و ربا و اصول بانکداری، زالو صفت خون جوامع انسانی را از طُرق مختلف میمکد و کمترین ترحّمی نیز نسبت به آنان روا نمیدارد. شرکتهای عظیم چند ملیتی،
تراستهای جهان خوار و کمپانیهای غولپیکر نفتی، منابع ثروت جهان را در انحصار خود گرفته، ذخایر گرانبهای کشورهای مستضعف و جهان سوم را به کمترین قیمت خریداری کرده و تولیدات خود را به قیمتهای گزاف به آنان میفروشند و روز به روز فاصله فاحش طبقاتی بین خود و آنان را افزایش میدهند.
حکومت کارگری و کمونیسم پر زَرق و برق نیز که جز لکه ننگ، اثری از خود باقی نگذاشته، با همه تبلیغات پر سر و صدا، لغو مالکیت خصوصی، سلب آزادی و پایمال ساختن ارزشهای والای انسانی پس از هفتاد سال ستیز ظاهری با این معضل بزرگ اجتماعی عاجز و مستأصل ماند و این گره کور و معمای پیچیده همچنان فکر بسیاری از روشنفکران، صاحبنظران و مدیران دلسوز جوامع بشری را به خود مشغول ساخته و به صورت مشکلی لا ینحل باقی مانده است.
اسلام که دین فطرت و پاسخگوی نیازهای واقعی بشر است و نسبت به جمیع مسائل، مشکلات و خواستههای طبیعی فردی و اجتماعی انسان آگاهی داشته و عدالت اجتماعی و حذف فاصلههای نامعقولِ طبقاتی را به عنوان یکی از اساسیترین اهداف خود مورد توجه خاص و عنایت ویژه قرار داده است؛ با ارائه طرحهای واقع بینانه و برنامههای متنوع، برای همیشه سفره این روابط ناعادلانه را در هم پیچیده، نظامی را پایه ریزی کرده که در آن، حقّ به حقدار برسد و اثری از اِجحاف، ظلم، فساد و تبعیض باقی نماند.
اصلاح ساختار مالکیت از طریق توجه دادن مردم به مالکیت علی الاطلاق خداوند متعال و امانت شمردن دارایی آنان، ترغیب انسانها به هدف قرار دادن عالم آخرت و پرهیز از حبّ دنیا و آرزومندیهای طولانی و دور و دراز، تحریم رباخواری، واجب ساختن پرداخت خمس و زکات، تشویق توانمندان به انفاق و یاری رساندن به بینوایان و نیازمندان از راههای قرض الحسنه، موقوفات
و صدقات بخشی از طرحها و برنامههای سازنده اسلام را تشکیل میدهد.
از این میان، انفاق به واسطه داوطلبانه بودن، نداشتن حَدّ و مرز، دارا نبودن عنوان تحقیرآمیز، و ترتبِ پاداش بر آن به تناسب اخلاصِ انفاق کننده و مراعات کردن حرمت انسانی انفاق شونده، از امتیاز ویژهای برخوردار است.
اصولاً انفاق چنانچه به صورت همگانی و فراگیر از سوی توانمندان انجام پذیرد، جامعه را از فقر و تنگدستی بلکه از فساد و تباهی نجات میبخشد. زیرا این کار از تمرکز انبوه ثروت در دست گروهی معدود و انگشتشمار جلوگیری کرده و طبعاً اکثریت محروم و بینوا را که به شدت از فاصله طبقاتی فاحش رنج میبرند آرامش بخشیده، به آسایش و نوا میرساند و همین امر جامعه را از پیآمدهای اجتناب ناپذیر فقر همگانی - که فساد و ابتذال و انحراف از آن جمله است - مصونیت خواهد بخشید.
جامعهای که مشکل فقر و فاصله طبقاتی در آن لا ینحل باقی بماند، دیری نمیپاید که انواع فسادها و انحرافات دینی، اخلاقی و اجتماعی دامنگیر شهروندان آن شده و آنان را در معرض بحرانهای شدید روحی، معنوی و اقتصادی و سقوط و هلاکت قرار خواهد داد.
ناگفته نماند که از دیدگاه مکتب اسلام، انفاق به اموال منحصر نمیگردد، بلکه بنا بر فرموده رسول خدا صلی الله علیه وآله دارای مفهوم گستردهای است که هر کار خیری را در بر میگیرد، به طوری که حتی فردی که دیگری را به عمل نیکی راهنمایی میکند همانند کسی محسوب میشود که خود، آن را انجام داده است.(1)
شخص مسلمان در این اقدام خداپسندانه، به بذل مال خود بسنده نمیکند،
1) 514. بحارالأنوار، ج 96، ص 119، باب فضل الصدقة ؛ همچنین ر.ک: ینابیع الحکمة، ج 3، ص 455 تا 463.
بلکه همواره میکوشد تا از عقل، عواطف، دانش، جایگاه اجتماعی، سرمایههای معنوی و حتی نیروهای جسمانی خویش در راه مدد رسانی به نیازمندان، بهرهبرداری نموده و از بذل هیچ یک از امکانات خود در این مسیر دریغ نمیورزد.
مؤمن واقعی جمیع مواهب، نعمتها و دارایی خود را امانتی از خداوند بزرگ در نزد خود به حساب آورده، نه تنها از انفاق در راه خدا ناراحت نمیشود، بلکه آن را وظیفه خویش دانسته، با کمال نشاط به آن روی میآورد و ضمن آنکه دیگران را از پرتو عمل نیک خویش بهرهمند میسازد، خود نیز از مزایای فراوان آن - که مصونیت از بیماریهای روحی همچون بخل، حسد، حرص از جمله آنهاست - برخوردار میگردد.
قرآن کریم انفاق را از نشانههای پرهیزکاران دانسته و میفرماید:
« وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُونَ ».(1)
«از آنچه به ایشان (پرهیزکاران) روزی دادهایم انفاق میکنند.»
تقوا پیشگان در اثر ارتباط نزدیک با خداوند مهربان، نسبت به خلق او که به منزله عیال اویند شفیق و مهربانند و ضمن ارتباط کریمانه با آنان از اموال و سایر امکاناتی که خداوند بزرگ به آنها ارزانی داشته، بدون آنکه انتظار پاداشی داشته باشند پیوسته انفاق مینمایند.
« مَثَلُ الَّذِینَ ینْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتت سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ یضاعِفُ لِمَنْ یشاءُ ».(2)
«مَثَل آنان که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند همانند دانهای است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه صد دانه باشد، خداوند برای هر کس که بخواهد آن را دو چندان میکند.»
خداوند متعال در این آیه و آیات بعد برای نشان دادن پاداش عظیم و کمنظیر انفاق مال، آن را همانند بذری معرفی فرموده که در اثر افشاندن در شرایط مناسب و رعایت نمودن اصول لازم رشد و ایمنی به هفتصد دانه مبدل میگردد. روشن است - بلکه از ذیل همین آیه نیز میتوان استفاده کرد - که دارا بودن شایستگی بیشتر از جهت اخلاص، کیفیت و... به ارزش و مقدار این پاداش خواهد افزود.
در برخی از آیات هم برخورداری از ارزش و پاداش فوق العاده انفاق، مشروط به مایه گذاشتن از سرمایههایی شده که انسان به آنها علاقهمند است.
« لَنْ تنالُوا الْبِرَّ حَتی تنْفِقُوا مِمَّا تحِبُّونَ وَ ما تنْفِقُوا مِنْ شَیءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ ».(1)
«هر گز به (پاداش و حقیقت) نیکوکاری نمیرسید تا آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید. و آنچه انفاق میکنید قطعاً خداوند به آن آگاه است.»
از راهکارهای معمولِ برقراری ارتباط و نزدیک شدن روابط بین افراد و شخصیتهای بزرگ اجتماعی، فرستادن هدیه برای آنهاست. و چون آنان نیز انسانهایی همانند هدیه کنندگان هستند، این کار تا حدود زیادی مؤثر واقع میگردد.
به علاوه، از آنجا که عشق و محبت به خدای متعال و پاسخ مثبت به عواطف و اصول انسانیت نیز اقتضای این عمل نیک را به بهترین شکل داراست، خصوصاً
1) 517. سوره آل عمران، آیه 92.
که گیرنده صدقه خداست و هم اوست که توبه و سایر اعمال عبادی را مورد قبول کریمانه خویش قرار میدهد، تذکّر به این معنا زمینه را برای بذل و بخشش بهترین اشیای مورد علاقه انسان هموار و آسان میسازد.
در روایت آمده است: امیر مؤمنان علیه السلام لباسی خریداری کردند و چون از آن خوششان آمد، آن را در راه خدا انفاق کرده و فرمودند:
«از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: هر کس دیگری را بر خود مقدم داشته، ایثار نماید، خداوند در روز قیامت بهشت را برای او برگزیند. و هر کس چیزی را دوست بدارد و آن را برای خدا قرار دهد خداوند بزرگ در روز قیامت میفرماید:
بندگان یکدیگر را به امر نیک پاداش میدهند و من امروز پاداش تو را بهشت قرار میدهم.»(1)
همچنین نقل شده است که ابوطلحه انصاری، باغی داشت که آن را از همه اموالش بیشتر دوست میداشت. (2)
تفسیر نمونه، ج 3، ص 13
پس از نزول این آیه آن را بین خویشانش تقسیم کرد. رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:«بَخٍّ بَخٍّ، ذلِکَ مالٌ رابِحٌ لَکَ»
«آفرین بر تو! این ثروتی است که برای تو سودمند خواهد بود.»(3)
« أَ لَمْ یعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یقْبَلُ التوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ یأْخُذُ
1) 518. مجمع البیان، ج 2، ص 473، ذیل آیه
2) 519. آن باغ بسیار زیبا و با صفا بود که در مدینه همگان از آن سخن میگفتند و در آن چشمه آب صافی بود که هر موقع پیامبر صلی الله علیه وآله به آن باغ میرفتند از آن آب میل میکردند و وضو میساختند و علاوه بر همه اینها آن باغ درآمد خوبی برای ابو طلحه داشت.
3) 520. مجمع البیان، ج 2، ص 473
الصَّدَقات ».(1)
«آیا ندانستهاند که تنها خداست که از بندگانش توبه را میپذیرد و صدقات را (خود) میگیرد؟»
تذکر به این نکته ظریف که خداوند خود، صدقه را باز میگیرد، از یک سو به صدقه و انفاق، شکوه و عظمت میبخشد، از سوی دیگر مسلمانان را به رعایت نهایت ادب و احترام در هنگام انفاق فرا میخواند.
روایات نیز در این راستا در بردارنده تعبیرات جذّاب، مهم و ظریفی است که پرورش یافتگان مکتب توحید را در برابر نیازمندانی که از انفاقات استفاده میکنند از چنان خضوعی برخوردار میسازد که گویی نیازمند به آنها افتخار داده، بر آنان منّت مینهد که کمک و انفاق را از آنها پذیرفته است.
در برخی از روایات آمده است که صدقه پیش از آنکه در دست نیازمند قرار گیرد به دست خدا میرسد! در بعضی نیز تصریح شده که به جز صدقه که مستقیماً به دست خدا میرسد، جمیع اعمال را فرشتگان تحویل میگیرند. از برخی روایات هم استفاده میشود که پیشوایان معصوم علیهم السلام پس از آنکه صدقه را به شخص نیازمند میدادند، دست خود را میبوسیدند.(2)
با نصب العین قرار دادن این عمل شگفت انگیز و برخورد بزرگوارانه آن سروران عالی مقام با نیازمندان، بکوشیم تا به دور از هر نوع تندی، بیاعتنایی، خشونت و رفتار تحقیرآمیز، کرامت دریافت کنندگان صدقه و انفاقات را پاس داشته، با آنان از روی مهر و ملاطفت و به گونهای انسانی و خدا پسندانه رفتار نماییم تا علاوه بر برخورداری از مزایای ارزشمند و پاداش عظیم انفاق،
از پیآمدهای ناگوار رفتار نا مطلوب با نیازمندان نیز در امان باشیم.
در حکایات تاریخی آمده است:
مردی با همسر خود مشغول تناول مرغ بریانی بود که نیازمندی در خانه آنان را کوبید و از آنها درخواست کمک نمود. صاحب خانه از منزل بیرون آمده، با بیاعتنایی کامل وی را نا امیدانه از خود دور ساخت.
دیری نپایید که وبال رفتار غیر انسانی وی، گریبانش را گرفت و دستش از مال و منال دنیا خالی گشت. ناگزیر همسر خود را طلاق داده، برای گذراندن زندگی، دست نیاز به این سو و آن سو دراز میکرد. همسر وی با مرد دیگری ازدواج کرده، روزی با شوهر جدید خود مشغول خوردن مرغ بریانی بودند که سایلی به درخواست کمک، درِ خانه آنان را کوبید.
زن بنا به گفته شوهر خود مقداری از مرغ بریان را برداشته، برای دادن به سایل بیرون برد و با شگفتی متوجه شد که مرد فقیر همان شوهر سابق اوست. مرغ را به وی داد و گریان به خانه باز گشته و قضیه را برای شوهر جدیدش باز گفت!
در این هنگام شوهرش گفت: سوگند به خدا که من همان سایلی هستم که آن روز به درِ خانه شما آمدم و شوهرت مرا از درِ خانه خویش براند!(1)
همچنان که یادآور شدیم حضرات معصومین علیهم السلام نیز در روایات، ارزش، اهمیت و اهتمام مردم به روی آوردن به پرداخت صدقه و انفاق به نیازمندان را مورد عنایت ویژه قرار داده، بر آن تأکید بسیار کردهاند.
1) 523. الاثنی عشریه، ص 59، باب 2، ف 10؛ کلمه طیبه محدث و عالم بزرگوار مرحوم نوری، ص 322.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلصَّدَقَةُ کَنْزٌ».(1)
«صدقه گنج است.»
بلی، چیزی که در راه خدا انفاق میشود گنجی ناتمام شدنی است که همواره در نزد خداوند محفوظ، و پیوسته مزایای آن به سوی انفاق کننده سرازیر است.
«اَلصَّدَقَةُ أَفْضَلُ الْقُرَبِ ؛ اَلصَّدَقَةُ أَفْضَلُ الْحَسَنات.»(2)
«صدقه دادن برترین (وسیله) تقرّب به خداست ؛ صدقه دادن برترین حسنات و نیکیهاست.»
مرحوم اعتماد الواعظین نقل میکند:
در یکی از سالها تهیه نان در تهران مشکل شده و نان به زحمت به دست میآمد. روزی متصدی اجرای احکام اعدام ناصر الدین شاه - که به میر غضب باشی معروف بود - به کنار آب انباری رسیده و صدای ناله چند سگ به گوشش میرسد. متوجه میشود سگی وضع حمل کرده و بچههایش در اثر شیر نداشتنِ مادر، ناله میکنند.
وی با همه قساوت قلب از دیدن آن صحنه متأثر شده، مقداری نان از نانوای محله خریداری کرده و جلو آن سگ میاندازد. آنگاه بهای نان یک ماه سگ را به نانوا داده و میگوید: هر روز سهم نان آن سگ را توسط شاگردت در مقابلش قرار بده!
میر غضب باشی هر روز با رفقایش به گردش رفته و هر شب برای صرف شام و استراحت در منزل یکی از آنان جمع میشدند. و چون آن شب نوبت وی بوده،
آنان را به منزل همسر اوّلش که در مرکز تهران قرار داشته دعوت میکند و دستورات لازم را برای تهیه غذا به همسر خود میدهد. امّا چون گردش و تفریح در آن روز به درازا میکشد، تصمیم خود را تغییر داده و آنان را به منزل همسر دیگرش که نزدیک دروازه شهر و در سرِ راه آنان قرار داشته میبرد و با تهیه نان و کباب از آنان پذیرایی کرده در همانجا به استراحت میپردازند.
مهمانان هنگام سحر از صدای گریه و ناله میر غضب باشی بیدار شده، سبب دگرگونی حال او را جویا میشوند. میگوید: حضرت سجّاد علیه السلام را در عالم رؤیا دیدم که فرمودند:
«احسانی که به آن سگ کردی مورد قبول خداوند قرار گرفت و در اثر آن کار نیک امشب تو و دوستانت را از مرگ محافظت فرمود.
و در توضیح آن فرمودند:
همسر اول تو در اثر خشم و کینهای که از تو داشت سمّی تهیه کرده و در گوشهای از آشپزخانه قرار داده بود تا شما را مسموم سازد. اینک آن سمّ را از بین میبری و البته از آزار او میپرهیزی و چنانچه خود او بخواهد طلاقش میدهی.
سپس فرمودند:
خداوند تو را به توبه از گناهانت توفیق خواهد داد و پس از چهل روز به کربلای معلّی شرفیاب خواهی شد.
میر غضب باشی همراه با دوستان خود به منزل همسر اوّلش رفته و همچنان که امام سجّاد علیه السلام فرموده بودند، سمّ را مییابد، لیکن از اذیت او پرهیز نموده، سفارش حضرت را برایش بازگو میکند و به درخواست خودش وی را طلاق میدهد. سپس از شغل خود استعفا کرده و مشغول توبه و ادای حقوق و مظالم مردم میشود و پس از چهل روز به سوی کربلا عازم شده و تا آخر عمر در آنجا
میماند.(1)
بلی، ارزش صدقه و انفاق - هر چند کوچک و بیمقدار - تا این اندازه سنگین و گران است که بسا رهایی انسانی را از هلاکت یا نجات وی را از عذاب دردناک اخروی در پیداشته باشد. در این باره روایات و حکایات فراوانی نقل شده است.
نوشتهاند: عابدی هفتاد سال از عمر خود را به عبادت سپری نموده، در گوشهای دور از چشم مردم خدا را عبادت میکرد. شبی از شبهای سرد زمستان بانوی زیبایی نزد وی آمده، درخواست کرد تا به او اجازه دهد آن شب را در آنجا بماند.
عابد نخست نپذیرفت و مشغول عبادت شد. امّا در اثر آنکه چشمش به جمال دلفریب وی افتاده بود، ادامه مقاومت در برابر هوسهای نفسانی برای او ممکن نگردید و چون آن زن از نزد او رفته بود، بیاختیار از معبد بیرون آمده، وی را بازگردانید و جریان دلباختگی خود را برای او بازگو نمود و چند روزی با او به سر برد.
بیش از هفت روز نگذشته بود که نور عبادت سالهای طولانی عابد کار خود را کرد و وی را از لغزش و غفلت چند روزه بیدار ساخت! اینک عابد دریافته بود که چگونه زحمات طاقت فرسای هفتاد سال عبادت را به یک نگاه و هفت روز معصیت فروخته است، لذا در اثر شدت ناراحتی و گریه زیاد از هوش رفت.
هنگامی که به هوش آمد زن به او گفت: به خدا سوگند همچنان که تو جز با من مبتلا به معصیت نشدهای، من نیز هرگز با غیر تو آلوده به این فضیحت و رسوایی نگردیدهام. من در سیمای تو آثار صلاح و درستی و نیکویی کردار میبینم، تو را قسم میدهم اینک که توفیق توبه یافتهای مرا نیز دریابی و در توبه و اصلاح آثار
1) 526. داستانهای شگفت، ص 78.
گناه مدد رسانی.
عابد با سینهای پر اندوه و دلی بیمناک به خرابهای روی آورد که ده تن نابینا در آنجا به سر میبردند، و در آن نزدیکی راهبی بود که هر شب ده قرص نان برای آنان میفرستاد.
آن شب نیز مانند شبهای گذشته غلام راهب نانها را آورد تا بین آنان تقسیم کند، ولی چون عابد یکی از آن نانها را گرفت، به یکی از افراد ساکن در خرابه نان نرسید. عابد این بار نیز به خود آمده و با خویش گفت: من گنهکارم و این فرد نابینا فرمانبردار است، شایسته نیست که من سیر باشم و او گرسنه بماند، لذا آن نان را به فرد نابینا داد و خود که از شدت گرسنگی در شرف مرگ قرار گرفته بود همچنان گرسنه ماند.
خداوند به فرشته مرگ فرمان داد تا او را قبض روح نماید. ملائکه رحمت از یک سو و مأموران عذاب از سوی دیگر برای انجام وظیفه خود در مورد او حاضر شدند. آنان فرار از گناه، توبه و گرسنگی او را میدیدند، و اینان ارتکاب معصیت بزرگ وی را نظاره میکردند.
سرانجام مأمور شدند تا عبادت هفتاد ساله او را با گناه هفت روزهاش سنجیده و به وظیفه خود عمل نمایند. متأسفانه عظمت عبادت هفتاد ساله او در برابر سنگینی گناه هفت روزهاش بسیار ناچیز، و به همین جهت میبایست در اختیار فرشتگان عذاب قرار میگرفت! رحمت بیانتهای خدای اَرْحَمُ الرَّاحِمِین به جوش آمده، فرمان داد تا بار گناه را با ارزش ایثار عابد در مورد گذشت از قرص نان مورد ارزیابی قرار دهند. و این بار، سنگینی کفه پاداش ایثار بر کفه بار گناه فزونی یافت؛ توبهاش مقبول و جانش به لطف و مرحمت در اختیار ملائکه
رحمت قرار گرفت.(1)
ای عزیز! بنگر که چگونه در اثر یک گناه، عبادت هفتاد ساله، همه بر باد میرود! و به هوش باش که به اعمال اندک خویش مغرور نگردی که کنترل نفس طغیانگر آنچنان دشوار است که جز در پناه رحمت حق - جلّ و علا - از هیچ کس کاری ساخته نیست، و البته همیشه به خاطر داشته باش که پاداش عظیم گذشت و انفاق بسا بر ثواب و پاداش هفتاد سال عبادت نیز فزونی داشته باشد.
در روایت است که:
«پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از شیطان پرسیدند: چرا از صدقه دادن جلوگیری میکنی؟ پاسخ داد: ای محمّد! هنگامی که کسی صدقه میدهد، گویی ارّهای بر سرم گذارده و مانند چوب میبرند!
حضرتش فرمودند: چرا؟
جواب داد: زیرا در صدقه پنج خصلت وجود دارد:
مال و ثروت را زیاد میکند.
شفابخش بیماریهاست.
بلاها را مرتفع میسازد.
صدقه دهنده همانند برق از صراط میگذرد.
و بدون حساب و عذاب وارد بهشت خواهد شد...»(2)
در برخی از روایات نیز آمده که:
«صدقه پشت شیطان را درهم میشکند»(3)
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اسْتنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ؛ مَنْ أَیقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعَطِیةِ.»(1)
«روزی را با صدقه دادن درخواست نمایید. کسی که به عوض یقین دارد به بخشیدن سخاوتمند میگردد.»
تعبیر جالب و ترغیب کننده «خلف» که به طور فراوان در روایات به کار رفته است، پاداش دنیوی و به ویژه اخروی است که خدای متعال در عوض انفاق و صدقه مقبول، در سرای آخرت برای انفاق کننده بر عهده گرفته است.
افراد کریم به اقتضای کرامت و بزرگواری، خدمت دیگران را هیچ گاه با پاداشی برابر با عمل خدمتگزار جبران نکرده، خصوصاً هنگامی که عملی - هر چند کوچک - مورد قبول آنان واقع میشود، با عوض و اجری به مراتب بیشتر و برتر از ارزش کار خدمتگزار از آن قدردانی مینمایند، بلکه بسا پرداخت صدها برابر آن را نیز در برابر عمل خالص خدمتگزار بسیار ناچیز به حساب آورده، خود را عاجز از جبران آن میبینند.
خدای مهربان که اکرم الاکرمین و غنی بالذات است، نه بخل میورزد و نه بخشش و عطا در خزائن بیانتهای ملک و ملکوت او خللی وارد میسازد، بندگانش را دوست دارد، بر همه چیز قادر و تواناست، وعدههایش راست است و کرم و بزرگواری بیپایان از صفات اوست، چگونه پاداش خواهد داد عمل انفاق کنندهای را که از سر اخلاص و دوستی و تنها برای اطاعت از فرمان او به این کار نیک اقدام نماید؟
بلی، در برابر اندک، بسیار زیاد و در عوضِ مال و منال دنیای فانی، نعمتهای اخروی همیشه باقی!
البته پاداش انفاق کننده از یک سو به تناسب اخلاص و امکاناتی که در اختیار
1) 530. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 1152، ح 132.
اوست واز سوی دیگر از جهت اندازه نیاز و رتبه انفاق شونده متفاوت خواهد بود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله از جبرئیل امین در باره صدقه سؤال کردند. وی در پاسخ عرض کرد:
«یا محمّد! صدقه پنج گونه است:
برخی به ده برابر عوض داده میشود؛ برخی به هفتاد برابر؛ گاهی به هفتصد برابر؛ هنگامی به هفتاد هزار برابر؛ و در مواقعی به یکصد هزار برابر. (حضرتش میفرمایند:)
به او گفتم: ای جبرئیل! مرا خبر ده به آنجا که صدقه ده برابر عوض داده میشود. پاسخ داد: این امر هنگامی است که صدقه به شخصی داده میشود که دست و پا و چشمانش سالم باشد.
هرگاه صدقه به شخص بیمار و زمینگیر داده شود (عوض آن) هفتاد برابر، و وقتی به پدر و مادر بدهند هفتصد برابر، و چنانچه به مردگان هدیه شود هفتاد هزار برابر و اگر به طالب علم بپردازند صد هزار برابر خواهد بود.»(1)
مُعلّی بن خُنَیس گوید:
«در یک شب بارانی امام صادق علیه السلام از منزل خارج شدند و به سوی (محلّه) ظلّه بنی ساعده حرکت نمودند. من به آرامی از پی ایشان روان شدم. در بین راه چند قرص نان از دست مبارک آن جناب بر زمین افتاد. (و چون هوا کاملاً تاریک بود) حضرتش عرضه داشتند:
بِسْمِ اللَّهِ اللَّهُمَّ رُدَّ عَلَینا.
1) 531. ینابیع الحکمة، ج 3، ص 462، ح 31.
من پیش رفته، سلام کردم. فرمودند: معلّی هستی؟ عرض کردم: آری فدایت شوم. فرمودند: جستجو کن هر چه پیدا کردی به من بده.
من روی زمین دست کشیدم نان زیادی پراکنده شده بود. آنچه را یافتم به آن جناب تقدیم کردم و متوجه شدم کیسه بزرگی از نان در نزد آن بزرگوار است (به طوری که برداشتن آن دشوار بود). عرض کردم: اجازه بفرمایید من آنها را بردارم. فرمودند: من به حمل آنها سزاوارترم، لیکن همراه من بیا.
هنگامی که به ظلّه بنی ساعده رسیدیم عدهای در آنجا خوابیده بودند. آن حضرت کنار هر یک از آنان قرص نانی میگذاشت و میگذشت، تا اینکه به هر کدام نانی داده و از آنجا خارج شدیم.
از آن حضرت پرسیدم: آیا اینان حق را میشناسند (و از پیروان شما هستند)؟ پاسخ دادند: اگر عارف به حق ما بودند در نمک نیز با آنان مواسات میکردیم (و آنان را بر سر سفره خود مینشاندیم).
بدان که خداوند هیچ مخلوقی را نیافریده جز آنکه خزینهدار و نگهبانی نیز برای آن خلق فرموده است، مگر صدقه که خود حافظ و نگهبان آن است.
پدرم (حضرت باقر علیه السلام) هنگامی که صدقه میدادند و چیزی را در دست سائل مینهادند، آن را بر میگرفتند و میبوسیدند و میبوییدند، سپس در دست او قرار میدادند.
صدقه دادن در (تاریکی) شب، خشم خدا را فرو مینشاند و گناهان را محو ساخته و حساب روز قیامت را آسان میکند و صدقه روز مال و
عمر را زیاد میگرداند.»(1)
حضرت یعقوب هر روز گوسفندی ذبح میفرمود، مقداری را خودشان استفاده میکردند و مابقی را انفاق مینمودند. در یک شب جمعه مردی مؤمن و مستمند - که نزد خدا دارای منزلت و در آن ناحیه ناشناس و غریب بود - در حال روزه از در خانه آنان گذشت و از آنها درخواست افطاری کرد.
از آنجا که از وضع او بیخبر بودند، گفتهاش را تصدیق نکرده، درخواست وی را برآورده نساختند. مرد مستمند مأیوسانه و با چشمی اشکبار به درگاه خدا شکایت کرد و آن شب را با شکم گرسنه سپری نمود. روز بعد نیز در حالی که سخت گرسنه بود با زبانی شاکر با شکیبایی روزه گرفت.
از سوی دیگر یعقوب و خانوادهاش آن شب در حالی به خواب رفتند که شکمشان سیر، و از غذایشان نیز مقداری افزون بر نیاز باقی مانده بود. صبح فرا رسید. خداوند بزرگ به یعقوب وحی فرستاد که ای یعقوب! بنده ما را خوار نمودی و موجبات خشم مرا فراهم ساختی. اینک خود و فرزندت سزاوار تأدیب و نزول بلا گشتهای... و در این هنگام بود که یوسف علیه السلام خواب معروف خود را - که در همان شب دیده بود - برای پدر باز گفت و ماجرای پر محنت فراق آنان آغاز گشت...(2)
آخوند ملا زین العابدین سلماسی شاگرد مخصوص و صاحب سرّ جناب سید بحرالعلوم نقل میکند:
عالم بزرگوار مرحوم سید جواد عاملی (نویسنده کتاب مفتاح الکرامة) شبی هنگام خوردن شام، پس از شنیدن صدای درِ منزل، در را باز کرده، با خادم مرحوم
علامه سید بحر العلوم روبرو میگردد. خادم میگوید: جناب سید منتظر شما هستند، زود حرکت کنید.
وی به همراه خادم به منزل آن جناب رفته، هنگامی که با ایشان ملاقات میکند، آن عالم بزرگوار با تندی میگوید: از خدا نمیترسی که مراقب او نیستی؟ از خدا حیا نمیکنی؟
مرحوم سید جواد میپرسد: چه اتفاقی رخ داده؟ ایشان پاسخ میدهند: یکی از برادران ایمانی تو که قادر به تهیه غذا برای خانواده خود نیست هفت روز است که با خرمای زاهدی - که از بقال نسیه گرفته - زندگی کرده، و چون دیگر از گرفتن قرض حیا میکرد، خود و خانوادهاش بدون شام شب را به روز آوردهاند ولی تو شام میخوری و از وضع او خبر نداری؟
مرحوم سید جواد عرض میکند: بنده از او هیچ اطلاعی نداشتهام. جناب سید میفرماید: اگر آگاهی داشتی و کمک نمیکردی، یهودی محسوب میشدی. سپس مقداری پول در اختیار وی قرار داده، ظرفی از غذا نیز توسط خادم به همراه او میفرستد و میفرماید: به خانهاش برو و بگو: امشب دوست داشتم با هم غذا تناول کنیم. و کیسه پول را زیر فرش او بگذار.
مرحوم عاملی گوید:
به فرموده سید عمل کرده، به منزلش رفتم. هنگامی که سینی غذا را مشاهده کرد، گفت: این غذا را عربها نمیتوانند تهیه کنند؛ آنگاه از جریان غذا و حضور من سؤال کرده و برخواسته خود اصرار ورزید، ناگزیر حکایت سید را برایش شرح دادم. سوگند یاد کرد که جز خدا کسی از حال ما آگاهی نداشت!(1)
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که فرمودند:
1) 534. کلمه طیبه، ص 382.
«أَرْضُ الْقِیامَةِ نارٌ ما خَلا ظِلَّ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّ صَدَقَتهُ تظِلُّهُ.»(1)
«زمین قیامت آتش است مگر (جوار و) سایه مؤمن، زیرا صدقهاش بر او سایه میافکند.»
به علاوه علاقه به مال و منال دنیا و وابستگی به زخارف بیارزش دنیوی قلب آدمی را که به منزله عرش الهی است عرصه تاخت و تاز ابلیس لعین ساخته، و آتش مفاسد اعتقادی و اخلاقی را در وجود او شعلهور میسازد. در مقابل، کنترل نفس و قطع علاقه به دنیا از طریق پرداخت صدقه، انفاق، گذشت و ایثار، آتش مفاسد اعتقادی، اخلاقی، فردی و اجتماعی را خاموش ساخته، زمینه دستیابی به معارف معنوی و انقطاع به عالم غیب و ملکوت را هموار، و حصول کمال اخلاقی و ملکات برتر انسانی و سکونت در سایه رحمت دلنواز الهی را - که از بزرگترین مزایا و آثار ارزشمند انفاقهای واجبی و مستحبی است - امکانپذیر و آسان میسازد.
یکی از شیعیانِ حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام گوید:
از مالیات سنگینی که از سوی حکومت وقت بر من تحمیل شده بود، مقدار زیادی بر عهدهام باقی بود و چنانچه آن را از من میگرفتند فقیر و ناتوان میشدم. تا اینکه فرماندار جدیدی بر آن دیار منصوب گشت و متوجه شدم که وی از شیعیان اهل بیت علیهم السلام و از ارادتمندان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است...
به حج مشرف شده، در مدینه محضر مقدس امام علیه السلام شرفیاب و وضع و حال خود را برای آن جناب شرح دادم. حضرتش نامهای نوشتند (و امر فرمودند تا آن را به فرماندار جدید برسانم) متن نامه آن بزرگوار از این قرار بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، اِعْلَمْ أَنَّ لِلَّهِ تحْت عَرْشِهِ ظِلّاً لا یسْکُنُهُ إِلّا مَنْ
1) 535. بحارالأنوار، ج 7، ص 291 و ص 120.
أَسْدی إِلی أَخِیهِ مَعْرُوفاً أَوْ نَفَّسَ عَنْهُ کُرْبَةً أَوْ أَدْخَلَ عَلی قَلْبِهِ سُرُوراً وَ هذا أَخُوکَ وَ السَّلامُ.»
«بدان که برای خدا در زیر عرش، سایه رحمتی است که در آن ساکن نمیشود مگر کسی که به برادر خود نیکی کند یا او را از اندوه و گرفتاری برهاند یا دلش را شادمان سازد؛ و این برادر توست، و السلام.»
او خود نقل میکند: هنگامی که نزد آن فرماندار خداپرست رفتم با پای برهنه به استقبالم آمد و مرا بوسید و پیوسته از حال امام علیه السلام سؤال میکرد و وقتی نامه حضرت را گرفت برخاست و آن را بوسید و مطالعه کرد. سپس تمام دارایی خود را محاسبه کرده و نیمی از آن را به من بخشید و نام مرا از دفتر مطالبات حذف نموده، نوشتهای مبنی بر تصفیه حساب کامل به من داد.
سال بعد که در ایام حج به محضر امام علیه السلام رسیدم، حضرت فرمودند:
«به خدا سوگند، او با این کارش مرا شاد کرد، امیر مؤمنان علیه السلام را شاد نمود، و اللَّه جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله را خوشحال کرد، او خدای متعال را مسرور ساخت!»(1)
در روایات معصومین علیهم السلام برای صدقه فوائد دنیوی و آثار و مزایای اخروی فراوانی مطرح گردیده است (2)که با ذکر فهرستی از آنها مبحث را پی میگیریم.
صدقه فقر را برطرف و روزی را افزایش میدهد.
صدقه به زندگی برکت بخشیده، مال و ثروت را توسعه میدهد.
پاداش دنیوی و اخروی صدقه به مراتب بیش از چیزی است که به عنوان صدقه پرداخت میشود.
صدقه عامل مرتفع شدن دُیون است.
صدقه نابودگر بیماریهاست.
صدقه هفتاد نوع بلا را - که آتش سوزی، غرق شدن و دیوانگی از آن جمله است - بر طرف ساخته، به انسان مصونیت میبخشد.
در پرتو صدقه، عمر آدمی طولانی گشته، از مرگ بد و ناخوشایند جلوگیری میشود.
امام صادق علیه السلام نقل میکنند:
«حضرت عیسی علیه السلام به جمعی که مشغول برگزاری مراسم عروسی و شادمانی بودند گذشته و فرمودند: امروز شاد و فردا گریانند! از آن جناب در باره علّت آن سؤال شد. پاسخ دادند: امشب عروس از دنیا میرود.
روز بعد به حضرتش عرض شد: عروس نمرده و هنوز زنده است! آن بزرگوار با یاران خود به منزل آنها رفته، پس از اجازه وارد خانه شدند. آنگاه از عروس پرسیدند: دیشب چه کار نیکی انجام دادی؟ عرض کرد: هر شب جمعه سائلی به خانه ما میآید، ما خوراک یک هفته او را به او میدهیم. شب گذشته نیز آمد، لیکن چون همه مشغول برگزاری مراسم عروسی بودند، هر چند سؤال کرد کسی به او پاسخی
حضرت از او خواستند از جای خود حرکت کرده، به جانب دیگر رود. آنگاه به مار عظیمی که در زیر بستر او حلقه زده بود اشاره کرده و فرمودند: به خاطر عمل نیکت بلا از تو مرتفع گردیده است.»(1)
صدقهای که در راه خدا انفاق میشود برای همیشه باقی خواهد ماند.
نامبارکی و شُومی شب و روز به وسیله صدقه بر طرف میگردد.
صدقه شیطان را دور ساخته، کمرش را درهم میشکند.
ایمان در پرتو صدقه محفوظ میماند.
صدقه عامل بخشش گناهان بزرگ است.
خشم و غضب پروردگار به برکت صدقه خاموش میگردد.
صدقه حساب قیامت را آسان میسازد.
کسی که صدقه میدهد از صراط به سرعت میگذرد.
صدقه حسنات و نیکیها را افزایش میدهد.
صدقه سپری در برابر آتش دوزخ است.
1) 538. امالی صدوق، ص 500، م 75، ح 13؛ بحارالأنوار، ج 4، ص 94، و ج 96، ص 115؛ نظیر آن از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در باره فرد یهودی: بحارالأنوار، ج 4، ص 121؛ مستدرک الوسائل، ج 7، ص 175، باب 8 از صدقه، ح 7.
پرداخت کننده صدقه بدون حساب وارد بهشت میشود.
گرچه بعضی از مزایای گرانبهای صدقه از آثار وضعی آن بوده، در هر شرایطی به طور طبیعی نصیب صدقه دهنده خواهد شد، لیکن روشن است که بهرهمندی از برخی دیگر از فوائد عظیم و مزیتهای شگفت نگیز آن، هنگامی میسّر میگردد که از آداب لازم برخوردار بوده، در شرایط مناسب دینی، اخلاقی و انسانی صورت پذیرد.
در آیات قرآنی و روایات معصومین علیهم السلام در مورد انجام نیک و خداپسندانه این عمل انسانی نیز شرایط فراوانی بیان گردیده، که ذکر کامل آنها سبب طولانی شدن بیش از حدّ بحث انفاق میگردد. از اینرو یادآوری فهرستی از آداب و شرایط آن را پایان بخش این مبحث قرار میدهیم.
شتاب در انجام این کار نیک مانند هر کار خیری مطلوب و پسندیده است، بنا براین انفاق کننده باید از تأخیر انداختن در آن پرهیز نماید.
پیش از اظهار کردن نیازمند، انفاق کند تا حرمت انسانی و آبروی وی را پاس دارد، چه آنکه انفاق پس از سؤال در واقع پرداخت بهای آبروی نیازمند است.
در همه حال بکوشد از بهترین اموال خویش انفاق نماید.
همواره اولویتها را در نظر گرفته، کسانی را که نیاز بیشتر و تحمل کمتری دارند مقدم دارد.
اوقات شریف همانند روز غدیر، شبهای جمعه و ماه مبارک رمضان را
غنیمت شمرده، بهرهمندی از فیض عظیم انفاق را با بزرگداشت این ایام نیک مضاعف نماید.
پنهان داشتن انفاق، از شائبه ریا و منت گذاری دورتر، و به پاسداری از آبروی مؤمن نزدیکتر است. آشکار نمودن آن نیز در مواردی سبب تشویق و ترغیب دیگران به این کار نیک خواهد بود. با توجه به آیات قرآنی و روایات معصومین علیهم السلام، ضمن حفظ رعایت موارد، میتوان پرداخت صدقات و انفاقات مستحبی را از نظر دیگران پنهان داشته، زکات و صدقات واجبی را آشکارا عطا نمود.
مؤمن گناه خود و کار نیک دیگران را همواره در خاطر داشته، اعمال پسندیده خویش را از یاد میبرد. شایسته است صدقاتی را که میپردازد نیز هرچند از نظر ظاهر بزرگ و ارزشمند باشد، ناچیز شمرده، آن را فراموش نماید.
طبیعت آدمی فزونی طلب و زیاده خواه است. بسا در برابر صدقهای هم که میپردازد به انتظار عوضِ بیشتر و دریافت افزونتر باشد، به همین جهت میکوشد تا عمل خود را بزرگ جلوه داده، یا بر دریافت کننده صدقه منت گذارد تا طبع زیاده خواه خویش را ارضا نماید؛ بر مؤمن لازم است که پاداش انفاق خود را با منّت نهادن بر نیازمند ضایع نساخته و هنگام اقدام به این عمل نیک، فرمان خداوند:
« وَ لا تمْنُنْ تسْتکْثِرُ ».(1)
را از نظر دور ندارد.
1) 539. سوره مدثر، آیه 6 «منت مگذار که فزونی طلبی».
بکوشد تا از چیزهایی که به آن دل بسته و مورد علاقه اوست انفاق نماید.
هنگام انفاق، خود را واسطهای بیش ندانسته، مالک حقیقی را خدا دانسته و بداند که حتی توفیق این عمل نیز از خدای متعال است، لذا نسبت به مستمند تواضع کرده، به گونهای رفتار نماید که او را شرمسار نسازد. بلکه به اقتضای شرایط برای جلوگیری از ذلّت و خواری نیازمند میتواند صدقه را به عنوان هدیه تقدیم نماید.
از مال حلال انفاق نماید و چنانچه مال او از حلّیت کامل برخوردار نیست، از راههای ممکن مانند تخمیس و ردّ مظالم، آن را حلال نماید و آنگاه به مستحقّان آن بپردازد.
نیت خود را خالص نموده، تنها برای رضای خدا و از صمیم دل انفاق نماید. عملی که با انگیزه ریا و به منظور جلب نظر دیگران جهت تحکیم موقعیت اجتماعی و بهرهمندی از مزایای آن صورت پذیرد، مطلوب خدای متعال نبوده، فاقد ارزش معنوی و پاداش اخروی است، گرچه ممکن است به واسطه آثار وضعی دارای مزیتهای دنیوی باشد.
اسراف و تبذیر در هر صورت عملی ناپسند و رفتاری نکوهیده است، انفاق کننده باید بکوشد ضمن بالا بردن کمیت و کیفیت انفاق، از اسراف و تبذیر در هر شرایطی پرهیز نماید.
چنانچه از توان مالی کافی برخوردار است، سعی کند مستمند را تا سر حدّ مرتفع شدن نیاز و بر طرف شدن مشکل او دستگیری نماید.
با طرحهای سازنده از پیآمدهای منفی کمکهای بلاعوض جلوگیری
نماید. به عنوان مثال: با فراهم ساختن امکان دستیابی نیازمندان به قرض الحسنه یا سرمایههای ثابت سودآور، ایجاد کارهای تولیدی که نفع آن دائمی و همگانی باشد، فراهم آوردن زمینه کار برای کسانی که میتوانند از سرمایه انسانی خود بهرهمند شوند و تشویق و ترغیب آنان به کار و فعالیت، از تکدّیگری و گداپروری پیش گیری نماید.
نیکان، پرهیزکاران، خویشاوندان، عالمان و همسایگان را بر دیگران مقدّم بدارد.
وسوسههای شیطانی را - که همواره انسان را در هنگام انفاق از فقر و تنگدستی میترساند - به خود راه ندهد و بداند که روزی دهنده خداست و همه خزائن اموال جهان در اختیار اوست.
سعی کند کسی او را نشناسد و چنانچه ممکن است کسی را واسطه خود و نیازمند قرار دهد تا انفاق کننده شناخته نشود.
به امید بازماندگان نباشد و تا زنده است به دست خود انفاق نماید.
در روایات آمده است: جوانی از انصار که ثروت فراوانی داشت بیمار شده، به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله که به عیادتش آمده بودند وصیت کرد: ثروت مرا پس از مرگ به دست خود در راه خدا انفاق نمایید. آن جناب درخواست او را پذیرفته و پس از مرگش آنها را انفاق کردند.
یکی از اصحاب گوید: با خود گفتم: خوشا به حال صاحبان مکنت و ثروت که از خیر دنیا و آخرت بهرهمند هستند. رسول خدا صلی الله علیه وآله از نیت من آگاه شده، دانهای خرما را بالا برده و به من فرمودند: این چیست؟ عرض کردم: دانه خرما! آنگاه فرمودند: سوگند به خدایی که مرا به حق مبعوث کرده، چنانچه این جوان، یک
دانه خرما به دست خود انفاق کرده بود، برایش بهتر بود از اینکه من تمام اموالش را پس از مرگ وی انفاق نمایم.(1)
بکوشد هیچ روزی را بدون پرداخت صدقه به پایان نبرده، هر روز ولو اندک به نیازمندان انفاق نماید.
همچنان که پیشتر یادآور شدیم بر خلاف پندار برخی ناآگاهان، صدقه در امور مادی آن هم به طریق خاص خلاصه نمیگردد، بلکه از چنان مفهوم عامی برخوردار است که هر کار خیر و نیکی را شامل میشود و لذا به مسائل مادی بسنده نکرده، پدر و مادر، اقوام، اساتید و سایر حق داران را از امور معنوی - همچون نماز، روزه، حج، و عمره، تلاوت قرآن و امثال آن - بهرهمند سازد.
عالمان ربّانی، سالکان طریق عشق و بزرگان اهل معنی همواره تأکید کردهاند که انفاق و تصدّق، بلکه همه امور خیر و اعمال نیک به نیابت از طرف حضرت ولی عصر، مولای انس و جان، حجة بن الحسن - عجّل اللَّه فرجه الشریف - انجام پذیرد و حتی الامکان هر روز و شب صدقهای جداگانه به نیت سلامتی آن عزیز یگانه - ارواحنا فداه - به نیازمندی ظاهر الصلاح پرداخت گردد تا - علاوه بر بهرهمندی از مزیتهای فوق العاده عرفانی که بر اهلش پوشیده نیست - از پاداش و برکات اخروی ویژه نیز که صدها برابر بیش از اعمال معمولی انسان است برخوردار گردد.
1) 540. لئالی الاخبار، ج 3، ص 101
معاشرت، رفت و آمد، نشست و برخاست، داد و ستد و برخورد با دیگران، از لوازم حتمی و اجتناب ناپذیر زندگی اجتماعی بوده و از آن گریزی نیست. انسان در مسیر زندگی با افراد مختلف، با افکار و سلیقههای گوناگون و گرایشها و فرهنگهای متفاوت - و احیاناً با کسانی که از نظر فرهنگ، اخلاق و سطح فکر، بسیار پایینتر از وی هستند، بلکه بسا از اعتدال روانی برخوردار نبوده، پیوسته در صدد بهانهگیری، اشکال تراشی و درگیری با اطرافیان خود هستند - مواجه میگردد.
در این میان کسانی که از بهداشت روان و سلامت روحی کافی برخوردارند، به حرمت انسانی خود ارج نهاده، از هر وسیلهای برای پاسداری و حراست از آن استفاده میکنند و از اطرافیان خود نیز انتظار دارند این خواسته طبیعی را پاس بدارند و از رفتار و برخوردی که حیثیت و شخصیت آنان را خدشهدار سازد به شدت رنج میبرند، لیکن هرگز نباید انتظار داشت اطرافیان و معاشران ما در همه امور زندگی با ما همفکر، همسلیقه و هم نظر بوده و هیچ گونه اختلافی با ما نداشته باشند.
اساساً درگیریهای خسته کننده، جدالهای بیحاصل، عکس العملهای تند و ملال انگیز و ناشکیبایی، مشکلی را حلّ نکرده، علاوه بر مسموم ساختن محیط زندگی، روح و روان آدمی را میآزارد و امید به آینده را کم رنگ میسازد.
انسان دارای جنبههای مثبت فراوانی است که با بهرهگیری صحیح از آنها میتواند مشکلات را یکی پس از دیگری پشت سر نهاده، از تنگناهای خارج از اختیار زندگی به سلامت عبور نماید.
روح سازگاری را میتوان در زمره برترین صفات انسانی و عالیترین خصلتهای همزیستی مسالمت آمیز به حساب آورد.
تساهل، تسامح و تغافل نسبت به جنبههای اختلاف، و پرداختن به قابلیتها، اشتراکات و خصیصههایی که زمینه همدلی و وحدت را هموار میسازد، از بهترین و ضروریترین راهکارهای تعامل و سازگاری است.
توجه به استعدادهای متفاوت انسانها از نظر قوای جسمانی، قابلیتهای باطنی، سطح دانش و درجه ایمان نیز گامی دیگر برای آماده سازی فضای تعامل و احیای روح همکاری است.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«النَّاسُ مَعادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ.»(1)
«انسانها معدنهایی همچون طلا و نقرهاند.»
نقره را به ارزش طلا خریداری نیست، و نه هرگز جایگزین آن میگردد، آنچه بر ماست، کشف قابلیتها و استخراج هر یک از این گوهرهای ناب از جایگاه خود است؛ به دست آوردن طلا از معدن نقره نیز برای هیچ کس میسّر نخواهد بود.
توجه کامل به این واقعیت، و درک صحیح این حقایق، آدمی را برای تحمّل دیگران مهیا ساخته، رفع اختلافات، برطرف شدن اعتراضات و از بین رفتن درگیریهای بیحاصل را آسان خواهد ساخت.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیفَ خَلَقَ اللَّهُ تبارَکَ وَ تعالی هذَا الْخَلْقَ لَمْ یلُمْ أَحَدٌ أَحَداً...»(2)
«اگر مردم میدانستند که خدای متعال چگونه مردم را آفریده، هیچ کس دیگری را سرزنش و ملامت نمیکرد.»
هم آن حضرت علیه السلام به عبد العزیز فراطیسی میفرمایند:
«ایمان بسان نردبانی است که ده پله دارد و مؤمنان از پلههای آن یکی پس از دیگری بالا میروند. کسی که بر پله دوم گام نهاده، نباید به فردی که بر پله اول است بگوید: تو ایمان نداری! و همینطور تا به دهمین پله برسد. بنا براین کسی را که از تو پایینتر است از خود دور مساز تا شخصی که بالاتر از تو قرار دارد نیز با تو چنین رفتاری داشته باشد.
هنگامی که فردی را درجهای پایینتر از خود دیدی، با ملایمت او را به سوی خود فراخوان و چیزی را که طاقت ندارد بر او تحمیل مکن که او را میشکنی؛ چرا که هر کس مؤمنی را بشکند بر اوست که آن را جبران نماید.»(1)
توجه به این نکته نیز ضروری است که بهترین راه برای پاسداری از شخصیت، احترام و تکریم، عبور از موانع سلیقهای و فکری و نفوذ در دل انسانها، ملایمت، مدارا و سازش و سازگاری است.
در این باره روایات فراوانی از معصومین وارد شده و رعایت آن در معاشرتها
و حتی در برخورد با دشمنان مورد تأکید قرار گرفته است.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«خداوند پیامبران خود را از آن جهت که با دشمنان دین خدا مدارا میکنند و برای حفظ برادران خود در راه رضای پروردگار به شایستگی
1) 543. کافی، ج 2، ص 37، ح 2؛ بحارالأنوار، ج 69، ص 165.
تقیه مینمایند، بر تمام مردم برتری داده است.»(1)
و نیز میفرمایند:
«إِنَّا أُمِرْنا - مَعاشِرَ الْأنْبِیاءِ - بِمُدَارَاةِ النَّاسِ کَما أُمِرْنا بِأَداءِ الْفَرائِضِ.»(2)
«ما پیامبران مأمور شدهایم که با مردم مدارا و سازش کرده (و با ملایمت رفتار کنیم) همان گونه که مأموریم فرایض و واجبات دینی را انجام دهیم.»
همچنین میفرمایند:
«أَعْقَلُ النَّاسِ أَشَدُّهُمْ مُداراةً لِلنَّاسِ وَ أَذَلُّ النَّاسِ مَنْ أَهانَ النَّاسَ.»(3)
«عاقلترین مردم کسی است که با آنان بیشتر مدارا کند و خوارترین مردم کسی است که آنها را مورد اهانت قرار دهد.»
مؤمن در خلال کوشش همیشگی برای تحکیم ارتباط خود با خداوند بزرگ، همواره میکوشد تا از فیض عظیم ارتباط نیکو با بندگان خدا نیز بهرهمند گشته، زندگی خویش را از این طریق سرشار از سُرور، صفا و شادمانی نماید.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مُداراةُ النَّاسِ نِصْفُ الْإِیمانِ وَ الرِّفْقُ بِهِمْ نِصْفُ الْعَیشِ.»(4)
«سازگاری با مردم نیمی از ایمان و نرمی با آنان نیمی از زندگی خوش است.»
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا
و این جز با بردباری، تدبیر، درایت، تلاش و تحمّل دشواریهای فراوانِ آن میسّر نمیگردد. لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ مات مُدارِیاً مات شَهِیداً.»(1)
«هر کس با سازش و سازگاری از دنیا برود شهید مرده است.»
و امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«أَعْقَلُ النَّاسِ أَشَدُّهُمْ مُداراةً لِلنَّاسِ.»(2)
«عاقلترین مردم کسی است که با آنان بیشتر مدارا کند.»
خشونت و تندی نه با ایمان سرِ سازگاری دارد و نه با زندگی اجتماعی همنوا و همساز است. کسی که از سرچشمه فیض ایمان جرعهای نوشیده باشد، رفتار خویش را با مقتضای ایمان تنظیم کرده، عطوفت، ملایمت و نرمی در برخورد با مردم را از اصول همیشگی زندگی اجتماعی خود قرار میدهد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ لِکُلِّ شَیءٍ قُفْلاً وَ قُفْلُ الْإِیمانِ الرِّفْقُ.»(3)
«برای (نگهداری) هر چیزی قفلی است و قفل ایمان نرمی و ملاطفت است.»
برخوردهای تند و گرایشهای قهرآمیز - که در میدانهای ستیز با دشمنان به کار گرفته میشود و امری نیک و کاری پسندیده شمرده شده است - روشی موضعی و متناسب با شرایط ویژه جنگ است و هرگز نباید رفتار روزانه خود با معاشرین - موافق یا مخالف - را با آن مقایسه نمود. حتی در زمانی که فشار و اختناق زمامداران ستم پیشه به اوج خود میرسد و رهبران دلسوز و اندیشمندان
آگاه، شرایط را برای مبارزه علنی و آشکار مساعد نمیبینند، باید کوشید تا با رفتار خردمندانه و ملاطفت آمیز، از یک سو از فشار ستم حاکمان جور بر مردم کاست و از سوی دیگر آگاهی آنان را نسبت به مبانی دین و آموزههای دینی ارتقا بخشید، تا از پیآمدهای رفتار خشنونتبار که ایمان و دین و زندگی را در معرض خطر جدّی قرار میدهد پیشگیری کرده، و با استمداد و استعانت از خالق متعال از مزیتهای بزرگ سازگاری، رفق و ملایمت بهرهمند گردید.
در این میان، مسئولین، متصدیان امور مملکتی، زمامداران و همه کسانی که امور مردم در اختیار آنان بوده و به دست آنها اجرا میگردد، بیش از دیگران وظیفه دارند از روحیه سازگاری بهرهمند گشته، نسبت به خلق خدا از خود ملایمت نشان دهند.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«الرِّفْقُ رَأْسُ الْحِکْمَةِ، اَللَّهُمَّ مَنْ وَلِی شَیئاً مِنْ أُمُورِ أُمَّتی فَرَفِقَ بِهِمْ فَارْفَقْ بِهِ وَ مَنْ شَقَّ عَلَیهِمْ فَاشْقُقْ عَلَیهِ.»(1)
«نرمی و ملایمت اساس حکمت است، بار الها! هر کس بخشی از امور امّتم را عهدهدار گشته، و با آنان سازگاری کند با او به نرمی رفتار کن و کسی که بر آنان سخت گیرد بر او سخت گیر.»
از سوی دیگر، برخورد نرم و ملایم دیگران با زمامداران نیز چنانچه در شرایط مناسب و از پشتوانه ایمان و اخلاص کافی برخوردار باشد، در مواردی ممکن است سازنده و دارای آثار مثبت و سودمند نیز باشد.
خدای متعال حضرت موسی و هارون علیهما السلام را در برابر فرعون - که در مقام
1) 551. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 295، باب 27 از جهاد نفس، ح 14؛ ینابیع الحکمة، ج 2، ص 551.
ادعای خدای ی برخاسته بود - به ملایمت و نرمی فراخوانده، میفرماید:
« إِذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی ا فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیناً لَعَلَّهُ یتذَکَّرُ أَوْ یخْشی ».(1)
«به سوی فرعون بروید که او به سرکشی برخاسته و با او سخنی نرم گویید، شاید به خود آید یا (از خدا) بترسد.»
1) 552. سوره طه، آیه 43 و 44.
چرخ زندگی همیشه مطابق با خواسته و سلیقه ما نمیگردد، اطرافیان ما هم همیشه خود را موظف به رعایت میل و نظر ما ندانسته، معمولاً به آنچه خود تشخیص میدهند عمل میکنند؛ مقتضای عالم طبیعت نیز جز برخورد، درگیری، اختلاف نظر و تفاوت سلیقه نیست؛ غرایز فراوانی هم که در نهاد آدمی به ودیعت سپرده شده، به طور طبیعی جز طغیان، سرکشی، تخریب و ویرانی حاصلی در بر ندارد!
البته اینها همه تنها از یک سوی قضیه است، از سوی دیگر میدانیم که انسان موجودی اجتماعی و دارای قابلیتها و استعدادهای فراوانی است که او را از درگیریهای خرد کننده، کشمشهای فساد انگیز، بغض، دشمنی و تلخ کامی برحذر داشته، به تعامل، تفاهم، همکاری و همدلی فرا میخواند.
اگر مقتضای عالم طبیعت اختلاف نظر و تفاوت سلیقه است؛ اگر غرایز بشر به طور طبیعی - بنا بر اینکه این نظریه درست باشد - حاصلی جز سرکشی و طغیان و ویرانی به بار نمیآورد؛ اگر اطرافیان ما به میل و نظر خود اندیشیده، به فکر و سلیقه ما اعتنایی ندارند و... این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که نه غرایز انسانی صرفاً برای طغیان و فساد آفریده شده، و نه ما و اطرافیان ما یکسره موظف شدهایم تا به خود کامگی طبیعت ماده و مقتضای غرایز نفسانی پاسخ مثبت داده، بیاختیار و بدون مقاومت دنبالهرو تاخت و تاز بیمنطق آنها باشیم.
اساساً غرایزی که خداوند حکیم آنها را در وجود انسان به ودیعت نهاده، هیچ یک عبث و بیهوده خلق نشده و هر کدام در ادامه زندگی در جای خود
نقش حیاتی و بسیار مؤثری را ایفا میکند. به عنوان مثال، نیروی خشم و غریزه غضب، قدرت و سلاح دفاع آدمی در مقابل عوامل زیانباری است که حیات و سلامتی او را مورد تهدید قرار میدهد.
همچنانکه سلاح جنگی برای دفع دشمن و صیانت از جان و مال و ناموس مردم و حفظ مرزهای کشور در اختیار سربازان قرار داده میشود و آنان در هیچ شرایطی حق نشانه گرفتنِ بی مورد به سوی انسانهای بیگناه را ندارند، غریزه غضب نیز نیروی دفاعی انسان از خود و دیگران و عامل مقاومت او در برابر دشمن و ناملایمات زندگی است که اگر با رهبری دین و خرد و اندازه گیری صحیح از آن استفاده شود آدمی از فواید و مزیتهای فراوان آن بهرهمند خواهد شد و در غیر این صورت بسان خرمن آتشی است که جان و مال و دنیا و آخرت را طعمه شرارههای سوزان خود میسازد.
البته انسانها در به کار گرفتن نیروی غضب دارای رفتارهای متفاوتی هستند: افراد ضعیف النفس، کم ظرفیت و سریع التأثّر با روبرو شدن با کمترین ناملایمات، ناراحت و خشمگین شده، با نشان دادن عکس العمل سریع از خود، خشم درونی خود را آشکار میسازند و بدون اینکه کار مثبتی از آنان صادر شود، کرامت و حرمت انسانها را نادیده گرفته، آبروی خود و آنان را نیز در معرض خطر قرار میدهند.
در مقابل، افراد نیرومند در برابر سختیها و ناملایمات، مقاوم، خون سرد، خویشتندار، بیاعتنا و با گذشت بوده، گرچه در باطن خشمگین و ناراحت باشند، خشم خود را فرو میبرند و به کارهای ناشایست دست نزده، با بردباری، سعه صدر و تسلّط بر اعصاب و احساسات خود، مشکلات را حلّ مینمایند و با اینکه قدرت عکس العمل و انتقام دارند، برای جلب رضای خدا و پاس داشتن
حرمت بندگان خدا، خویشتن را کنترل مینمایند.(1)
خداوند متعال آنان را نیکوکار خوانده، در باره ایشان میفرماید:
« اَلَّذِینَ ینْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ».(2)
«همانها (پرهیزکاران) که در توانگری و تنگدستی انفاق میکنند و خشم خود را فرو میبرند و از خطاهای مردم در میگذرند. خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.»
«غیظ» به معنای شدّت غضب و حالت برافروختگی و هیجان روحی است که از مشاهده ناملایمات شدید به انسان دست میدهد. «کظم» نیز دارای معانی مختلفی است که در اینجا به معنای فرو بردن خشم و به کار نبردن آن در هنگام غضب به کار رفته است.
پرهیزکاران علاوه بر انفاق مال، در همه حال بر خود مسلّط بوده، خشم خود را فرو میبرند و برای ریشه کن ساختن عداوت و کینه از قلب خویش، خطاهای مردم را نادیده گرفته، زمینه دستیابی به کمالات برتر را با احسان در برابر بدیها هموار میسازند.
در روایت آمده است که روزی یکی از کنیزان بر دست مبارک پیشوای عارفان، زینت عبادت پیشگان، حضرت سجّاد علیه السلام آب میریخت، ناگهان ظرف آب از دست وی بر زمین افتاد و سبب جراحتی بر صورت آن بزرگوار گردید.
همین که حضرتش سر مطهر خود را بلند کردند، کنیز عرض کرد: خداوند
میفرماید: « وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ »، امام علیه السلام فرمودند: خشم خود را فرو بردم. کنیز گفت: « وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ »، آن حضرت پاسخ داند: خداوند تو را عفو فرماید (یعنی تو را بخشیدم). عرض کرد: « وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ »، آن بزرگوار فرمودند: تو را در راه خدا آزاد کردم!.(1)
همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم
همه خشمی فرو برم چو ببینم رضای تو
بلی، کظم غیظ و فرو بردن خشم عادت پیشوایان معصوم و از خصوصیات اخلاقی بارز و همیشگی آن عزیزان است. چه بسیار اتفاق میافتاد که نسبت به وجود مقدس و پاک آن بزرگواران جسارت و اهانت میشد، و آن سروران عالی مقام نه تنها خشم خود را فرو میبردند، بلکه با عطوفت و مهربانی و احسان خویش سبب انفعال و هدایت طرف مقابل میگردیدند.
در زمان زمامداری ظاهری امیر مؤمنان علیه السلام، حضرتش پیوسته برای سرکشی و نظارت بر امور مسلمانان به بازارها و خیابانها رفته، به مقتضای آنچه مشاهده میفرمودند، تذکراتی به آنان میدادند.
یک روز که از بازار خرما فروشان عبور میکردند، کنیزی را در کنار مغازهای دیدند که گریه میکرد. سبب گریه او را سؤال کردند، عرض کرد: آقای من درهمی پول داد تا برایش خرما بخرم. برای او از این مغازه خرما خریده، به منزل بردم، ولی او نپسندید و این مغازهدار نیز آن را باز پس نمیگیرد.
امیر مؤمنان علیه السلام به مغازهدار فرمودند: این کنیز از خود اختیار ندارد، خرما را از او باز پس گیر و پولش را برگردان. مرد مغازهدار که حضرت را نمیشناخت، از جای خود حرکت کرده، با جسارتی شرمآور آن بزرگوار را از خود دور ساخت!
1) 555. امالی صدوق، ص 201، م 36، ح 12؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 413؛ تفسیر نور الثقلین (ج 1، ص 390، ح {362} و درّ المنثور {ج 2، ص {73}؛ نظیر آن در باره امام مجتبی علیه السلام و غلام آن حضرت: ینابیع الحکمة، ج 4، ص 500، باب 162، ح 17.
کسانی که ناظر جریان بودند، حضرت را به او معرفی کردند. مغازهدار به شدت ترسیده، رنگش زرد شد و بیدرنگ خرمای کنیز را گرفته، پولش را داد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! از من راضی شوید! حضرت پاسخ دادند: چقدر از تو راضی خواهم شد اگر روش خود را اصلاح نمایی!(1)
در آن ایام کار رسیدگی به شکایات مردم را مولا شخصاً عهدهدار بودند. یک روز بسیار گرم که اغلب مردم در خانههای خود در حال استراحت نیمروزی بودند و حضرتش به سوی منزل خود باز میگشتند، ناگهان زنی که در مقابل در خانه ایستاده بود جلو آمد و عرض کرد: شوهرم به من ستم کرده، مرا از خانه بیرون نموده و تهدید به کتک کرده است!
امام علیه السلام فرمودند: ای بنده خدا! اکنون هوا بسیار گرم است. اندکی صبر کن تا هوا خنک شود، هنگام عصر به خواست خدا همراه تو خواهم آمد. عرض کرد: اگر توقف من بیرون خانه طول بکشد بیم آن میرود که خشمش افزون گشته، مرا بیش از پیش آزار دهد.
آن بزرگوار سر را پایین انداخته، سپس سر مبارک را بلند کرده - و در حالی که با خود زمزمه میکردند:
«لا وَ اللَّهِ أَوْ یؤْخَذَ لِلْمَظْلُومِ حَقُّهُ غَیرَ مُتعْتعٍ!»
«نه به خدا، باید رسیدگی به دادخواهی مظلوم پیش از آنکه در برابر قوی به لکنت زبان بیفتد انجام گیرد.»
به اتفاق آن زن به خانهاش نزدیک شده و از پشت در فرمودند: ای اهل خانه! سلامٌ علیکم؛ جوانی بیرون آمد. فرمودند: از خدا پروا کن! به این زن ستم روا داشتهای
1) 556. بحارالأنوار، ج 41، ص 48؛ فرمایش آن بزرگوار در نقل احمد حنبل از اهل تسنن به این صورت آمده: «ما أَرْضانِی عَنْکَ إِذا وَفَیت النَّاسَ حُقُوقَهُمْ» «چیزی که مرا از تو خشنود میسازد آن است که حقوق افراد را رعایت نمایی».
و او را از خانه بیرون کردهای!
جوان که آن حضرت را نمیشناخت با جسارت گفت: به تو چه ربطی دارد! به خدا قسم او را آتش خواهم زد! امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: تو را امر به معروف و نهی از منکر میکنم، اینگونه پاسخ میدهی؟!
کمکم مردم از خانهها بیرون آمده، از گوشه و کنار جمع شدند و هرکس از راه میرسید، عرض میکرد: اَلسَّلامُ عَلَیکُمْ یا أَمِیرَ الْمُؤمِنِین!
جوان مغرور متوجه جریان شده، ملتمسانه بر دست و پای آن بزرگوار افتاد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا ببخشید! از این پس رفتارم را تغییر داده، تا آنجا که توان دارم با خضوع و سازگاری با او رفتار میکنم.
آن حضرت شمشیر خود را غلاف کرده، به آن زن فرمودند: اکنون به خانهات برو و مواظب باش تا رفتاری نداشته باشی که او را به چنین اعمالی وادار سازی.(1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ کَظَمَ غَیظاً وَ هُوَ یقْدِرُ عَلی اِنْفاذِهِ مَلَأَهُ اللَّهُ (قَلْبَهُ) أَمْناً وَ إِیماناً.»(2)
«کسی که خشم خود را فرو برد با آنکه قدرت بر به کار بردن آن دارد، خداوند دلش را از امنیت (و احساس آرامش) و ایمان سرشار سازد.»
به جز کسانی که ساحت اقدسشان همواره از تقصیر و گناه پاک، و دامن عصمتشان پیوسته از خطا و اشتباه در حفظ و حراست است، کمتر کسی را مییابیم که زمام گفتارش در اختیار لغزشهای فراوان و گریبان رفتارش در گرو خطاهای بیشمار نبوده، سال و ماه و روز و ساعتش لبریز از ندانم کاری و گاهی تعمّد در ضایع ساختن حقوق دیگران نباشد.
مصلحت همگانی و مقتضای خردمندی ایجاب میکند که بر این همه تقصیر و جفا و قصور و خطا سخت نگیریم، و بر نشان دادن عکس العمل سریع و ارضای حسّ انتقامجویی پای نفشاریم. چه آنکه اگر بنای زندگی را بر این روش استوار سازیم که با مشاهده هر حرکت ناخوشایند از دیگران، به سرعت منفعل گشته، از خود عکس العملِ متقابل نشان دهیم و بر اساس حسّ انتقامجویی رفتار نماییم، صفا و صمیمیت، روح آرامش و احساس امنیت از بین رفته، جامعه انسانی به فضایی مرگبار و جهنمی سوزان از حقد و کشمکش، ستیز و درگیری، و عناد و دشمنی مبدّل خواهد شد.
جامعه انسانی هنگامی قابل دوام و مناسب برای زندگی است که شهروندان آن از کینهتوزی، انتقامجویی، گرایش به تمایلات نفسانی و انحطاط و پستی پرهیز نموده، حراست از عواطف انسانی و کرامت و بزرگواری را هدف و برنامه زندگی قرار دهند، تا در پرتو آن از نگرانی و تشویش، خشم و ستیز و جنگ و جدال که بیماری جانکاهِ جسم و جان است مصونیت یابند.
انسان حق دارد و چنانچه توفیق الهی شامل او گردد میتواند - در برابر فراخوان غریزه خشم و گرایشهای ویرانگر نفسانی، و در کشاکش حسّ
انتقامجویی به ندای عقل و خرد و وجدان و شرع پاسخ مثبت داده، در راستای تحصیل فضایل انسانی و مکارم اخلاق - خشم و غضب خود را کنترل نماید و در حالی که قدرت انتقام دارد عکس العمل متقابل را با عفو و اغماض به برخوردی خردمندانه و هدفمند مبدّل سازد، همچنان که مختار است با نادیده گرفتن ارزش انسانی خویش، از هواهای نفسانی و تمایلات شیطانی پیروی کرده، غریزه غضب و سایر غرایز حیوانی خود را آزادانه ارضا نماید و به منظور تشفّی نفسِ طغیانگر و جلب خشنودی خود یا دیگران، با تمام قدرت به مقابله و انتقامجویی برخیزد.
لازمه گزینش راه دوم، علاوه بر پیآمدهای غیر قابل تحمّل و ناگوار یاد شده، تشدید برخوردهای نابود کننده مداوم و جبهه گیریهای شکننده پی در پی خواهد بود که دین و دنیا و امنیت و آسایش همه انسانها را بر باد خواهد داد.
زیرا حملات انتقام جویانه و ارضای غریزه غضب چنانکه از حکومت شرع و عقل خارج گردد، چه از نظر کمی و چه از لحاظ کیفی به شدت افزایش یافته و به هیچ وجه قابل کنترل نخواهد بود. سبب اصلی و یکی از دلایل مهم تداوم جنگ و خون ریزی و اختلاف و فتنه در میان اقوام و طوایف مختلف در گذشته و حال نیز همین است که آنان نخواسته و نمیخواهند در برابر خطاها و اشتباهات یکدیگر از کریمه عفو و صفت عالی گذشت بهرهمند گردند.
واقعیت این است که رو در رو قرار گرفتن افراد و انتقام کشیدن آنان برای هر امر کوچک یا بزرگی که تشخّصات شخصی افراد را خدشه دار کرده و ارتباطی به کرامت انسانی و ارزشهای دینی و همگانی ندارد، هیچ اثر عقلایی و مثبتی برای فرد و جامعه نداشته، صرفاً تسکینی موقتی و نوعی برتری جویی خیالی است که آن نیز به سبب انتظار لحظه به لحظه انتقام جویی طرف مقابل، تداوم نمییابد، بلکه عامل سلب آرامش و آسایش خود و دیگران میگردد.
دقت و تأمل و احساس وجدانی نشان میدهد - در راستای تأمین نیاز روحی انسان به رفع آلام درونی و اضطراب و احساس نا امنی و دستیابی به بهداشت روان، سکونت و آرامش باطنی - تأثیر عفو و گذشت به مراتب، بیشتر و عمیقتر از اثر موقّت انتقام جویی است، همچنان که تفوق روحی و اجتماعی حاصل از عفو نیز امری حقیقی بوده، ضمن برآورده ساختن خواسته طبیعی انسان در این زمینه، روح برادری و اُخوّت را تقویت، امید را در دلها احیا، جامعه بشری را از زندگی حیوانی جدا، و جامعه متمدن و قانونمند را از زندگی جنگلی متمایز میسازد.
چشمپوشی از خطاهای معاشران و نادیده گرفتن اشتباهات آنان - خصوصاً در مواردی که تعمدی در کار نبوده و احساس ندامت و پشیمانی در طرف مقابل ظاهر است - در اصلاح جوامع انسانی، بقای دین و ترغیب پیروان مکتب آسمانی اسلام به روی آوردن تمام عیار و کامل به دستورات حیاتبخش شرع مقدس بسیار کارساز و مؤثر است. از آن سوی، پاسخ مثبت به حس انتقامجویی و ارضای حیوانی این غریزه ویرانگر، بسیاری از افراد جامعه را به دین و آیین و مقدسات مذهبی و ارزشهای انسانی و معنوی بدبین ساخته، دل سردی، نا امیدی و جسارت بر ارتکاب زشتی و پلیدی را در میان آنان توسعه و رونق میبخشد.
عفو و گذشت از صفات ذات اقدس الهی، و دامنه بیکران آن همواره شامل حال خاص و عام، صالح و ناصالح و درست کردار و خطاکار بوده و خواهد بود.
« إِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا غَفُوراً ».(1)
«به راستی خداوند همواره بخشنده و آمرزنده است.»
1) 559. سوره نساء، آیه 43.
بکوشیم تا با دستیابی به صفات کریمه و تخلّق به اخلاق بزرگوارانه، زمینه پرواز به قلّه کمال و مقام رفیع انسانیت را در خویش فراهم سازیم.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلْعَفْوُ عِنْدَ الْقُدْرَةِ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَسْرَارِ الْمُتقِینَ... لِأَنَّ الْعَفْوَ وَ الْغُفْرَانَ صِفَتانِ مِنْ صِفات اللَّهِ تعالی أَوْدَعَهُما فِی أَسْرَارِ أَصْفِیائِهِ لِیتخَلَّقُوا مَعَ الْخَلْقِ بِأَخْلاقِ خالِقِهِمْ وَ جاعِلِهِمْ، لِذلِکَ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: « وَ لْیعْفُوا وَ لْیصْفَحُوا أَ لا تحِبُّونَ أَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (1)
وَ مَنْ لا یعْفُو عَنْ بَشَرٍ مِثْلِهِ کَیفَ یرْجُو عَفْوَ مَلِکٍ جَبَّارٍ؟»(2)
«گذشت از خطا در هنگام دارا بودن قدرت از سنتها و شیوههای پیامبران و از اسرار پرهیزکاران است، زیرا عفو و بخشش از صفات خداوند است که در نهاد و سینه برگزیدگان خود به ودیعت سپرده تا با مردم با اخلاق آفریدگارشان رفتار نمایند، از اینرو خدای بزرگ میفرماید:
«باید عفو کنند و گذشت نمایند، مگر دوست ندارید که خداوند شما را ببخشد؟ که خدا آمرزنده و مهربان است».
کسی که بشری همانند خود را نمیبخشد، چگونه امید دارد که خدای جبّار او را مورد بخشش خود قرار دهد؟!»
عفو و گذشت نشانه کمال شخصیت، فروغ تابناک عظمت روح، تابش فروزان تسلّط بر نفس، رمز محبوبیت، راه نفوذ در دلها، از عالیترین خُلقهای بزرگوارانه
و برترین صفات انسانی است که در پرتو آن، آتش سوزان خشم فرو نشسته و شراره آتشین انتقامجویی خاموش میشود.
امام صادق علیه السلام بخشی از یک خطابه را به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده، میفرمایند:
«أَ لا أُخْبِرُکُمْ بِخَیرِ خَلائِقِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ؟ اَلْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ، وَ تصِلُ مَنْ قَطَعَکَ، وَ الْإِحْسانُ إِلی مَنْ أَساءَ إِلَیکَ، وَ إِعْطاءُ مَنْ حَرَمَکَ.»(1)
«آیا شما را از بهترین خصلتهای دنیا و آخرت باخبر نسازم؟ گذشت از خطای کسی که به تو ستم روا داشته؛ پیوند با کسی که از تو بریده؛ نیکی به آنکه به تو بدی نموده، و عطا و بخشش به کسی که تو را محروم ساخته است.»
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ.»(2)
«گذشت و بخشش تاج فضیلتهای کریمانه است.»
چشم پوشی از لغزشهای اطرافیان و گذشت از خطاهای معاشران، برنامه همیشگی پیشوایان معصوم علیهم السلام و از جمله کریمههای اخلاقی آن بزرگواران بوده است. چه بسیار لغزشها، اذیتها، ندانم کاریها که پیوسته از سوی دوست و دشمن بر آن سروران عالیمقام روا داشته میشد، و آن عزیزان درگاه اِله نه تنها از به کار گرفتن قدرت الهی یا شخصی خود در پاسخ گویی و گرفتن انتقام خودداری میکردند، بلکه با بزرگواری و کرامت نفس، رفتار ناپسند و لغزش و بدی را با بخشش و لطف و احسان پاسخ میدادند.
رسول اکرم صلی الله علیه وآله دعوت الهی خود را در مکه مکرّمه آغاز نموده، مردم را به توحید و پرستش خدا فراخواندند. سران کفر و بزرگان آن سرزمین که منافع بیارزش دنیوی خود را در معرض زوال میدیدند، قد علم کرده، با قدرت و شدّت به مخالفت با آن حضرت به پا خاستند و وجود نازنین پیامبر صلی الله علیه وآله و مسلمانان خداپرست را تا میتوانستند آزار میدادند.
هر روز که میگذشت بر تهدید، شکنجه، محدود ساختن روابط، فشارهای اقتصادی و هتک و تحقیر مسلمانان افزوده، عرصه زندگی را بر آنان و بر شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله به طور جدّی تنگ نموده، آنان را ناگزیر از ترک مکه و مهاجرت به برخی شهرهای دیگر ساختند.
پس از سالها رنج و بردباری، محرومیت و فداکاری سرانجام روز تاریخی فتح مکه - که از درخشانترین روزهای تاریخ اسلام شمرده میشود - فرا رسید و ساکنان مکه خصوصاً سران قریش بر اثر این پیروزی بزرگِ مسلمانان و سقوط حکومت جهل و عصبیت به دست پیامبر صلی الله علیه وآله و یارانش مضطرب و نگران شده، از انتقام جویی مسلمانان به شدت دچار بیم و هراس شدند.
در آن روز پرچم اسلام در دست سعد بن عُباده قرار گرفته بود وی با صدای بلند فریاد میکرد:
«اَلْیومُ یوْمُ المُلْحِمَةِ، اَلْیومَ تسْبَی الْحُرْمَةُ، اَلْیومَ أَذَلَّ اللَّهُ قُرَیشاً.»(1)
«امروز روز کشتار و انتقام است، امروز روز اسارت است، امروز خداوند به قریش ذلّت و خواری بخشید!»
رسول اکرم صلی الله علیه وآله به امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: علی جان! خود را به او برسان و پرچم را از او باز ستان، و تو آن کس باش که پرچم را وارد مکه میسازی.
1) 564. بحارالأنوار، ج 21، ص 109
ابوسفیان نیز که از کلام سعد بن عباده برای قریش احساس خطر میکرد به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کرد: آیا دستور کشتار قوم خود را دادهاید که سعد چنین سخنانی را بر زبان میآورد؟ آن حضرت در میان جمعیت فرمودند:
«اَلْیومُ یوْمُ المَرْحَمَةِ، اَلْیومَ أَعَزَّ اللَّهُ قُرَیشاً.»
«امروز روز لطف و مرحمت است، امروز خداوند قریش را عزّت بخشید.»
سپس همه اهل مکه را بخشیدند و سفارش کردند که هیچ یک از مسلمانان با هیچ یک از اهل مکه به جنگ نپردازند مگر با کسی که در صدد جنگ برآمده، با مسلمانان ستیز نماید.
شگفت انگیزتر از همه اینها آنکه خانه ابوسفیان را - که از سرسختترین دشمنان بود و در همه جنگها به طور مستقیم یا غیر مستقیم علیه اسلام و مسلمانان حضور فعال داشت - برای کسانی که وارد آن شوند محل امن قرار دادند.(1)
شیعه و سنی نوشتهاند: هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در جنگ جمل بر عایشه پیروز شدند، علاوه بر آنکه اجازه ناسزا گفتن به او را به هیچ کس ندادند، به عمّار یاسر، ابن عباس و محمد بن ابیبکر نیز دستور دادند تا مقدمات مسافرت او را به مدینه منوره فراهم کنند؛ آنگاه چهل تن از زنان قبیله عبدالقیس را فرمان دادند تا لباس مردان پوشیده، مسلح شوند و وی را تا مدینه همراهی نمایند.
عایشه که از این جریان آگاهی نداشت، در بین راه ضمن بیان سخنانی ناشایسته میگفت: علی بن ابیطالب با مردانی که به همراه من فرستاده، حرمت
1) 565. ر.ک: السیرة النبویة، از ابن هشام، ج 2، ص 406 و...؛ بحارالأنوار، ج 21، ص 104 و...
مرا پاس نداشته، پرده حجابم را دریده است.
همراهان او هنگامی که به مدینه رسیدند، شمشیرها و عمامههای خود را فرو افکنده و به وی گفتند: ما همه زن بودیم و امیر مؤمنان علیه السلام برای حفظ و حراست تو ما را در این لباس به خدمت تو گماشته بود.(1)
همچنین نوشتهاند: در جنگ صفین هنگامی که معاویه و لشکریانش بر آب فرات سیطره یافتند، به پیشنهاد سران شام مانع استفاده لشکر امیر مؤمنان علیه السلام از آن آب شده و سوگند یاد کردند که قطرهای از آب را به آنان نخواهند داد.
تا آنکه حضرت با لشکر خود پس از حملات شدید توانستند آنان را از اطراف آب پراکنده ساخته، کنترل آن را در اختیار خود بگیرند. در این هنگام یاران حضرت عرض کردند: شما نیز با مقابله به مثل مانع بهرهبرداری آنان از این آب شوید تا تسلیم گردند.
سرور آزادگان و مولای پرهیزکاران فرمودند: سوگند به خدا من چنین نخواهم کرد! یک سوی نهر آب را باز گذارید تا آنان برای خود آب بردارند.
سپس فرمودند: کاری که جاهلان کردند ما انجام نمیدهیم. شمشیرهای آبدار، ما را از بستن آب بر آنها بینیاز میکند.(2)
در روایت آمده است:
امام سجّاد علیه السلام با گروهی از دوستان خود نشسته بودند، ناگهان مردی از بستگان آن حضرت با صدای بلند به ϘԙƘǙŠو ناسزاگویی آن بزرگوار زبان گشود، امّا حضرتش به او پاسخی ندادند تا آنکه از مجلس آن امام مظلوم خارج گردید.
در این هنگام فرمودند:
شما سخنان این مرد را شنیدید، مایلم همراه من بیایید و پاسخ مرا نیز بشنوید. آنان عرض کردند: دوست داشتیم در همین مجلس به او جواب داده، ما نیز با شما همصدا میشدیم.
آن حضرت از جا بر خاسته، راه منزل آن مرد گستاخ را در پیش گرفتند. همراهان وقتی تلاوت آیه شریفه: « وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ » را از آن امام شنیدند دریافتند که حضرت در اندیشه مجازات وی نیستند.
وقتی به در خانهاش رسیدند، امام علیه السلام با صدای بلند او را فراخوانده، به همراهان نیز فرمودند: بگویید: علی بن الحسین تو را میخواند.
مرد در حالی که تردید نداشت حضرتش برای کیفر او آمدهاند و خود را برای همین امر آماده ساخته بود از خانه بیرون آمد، لیکن بر خلاف تصور و انتظارش با خطاب آرام آن امام مواجه گردید که فرمودند:
«برادر! تو روبروی من ایستادی و سخنان ناروایی را بر زبان جاری ساختی؛ اگر آنچه به من نسبت دادی در من باشد، از پیشگاه الهی برای خویش درخواست آمرزش میکنم، و اگر در من نباشد از خدا میخواهم که تو را بیامرزد!»
آن مرد که به شدت تحت تأثیر اخلاق نیکوی امام علیه السلام قرار گرفته بود، بین دو چشم حضرتش را بوسید و عرض کرد: نه، آنچه در باره شما گفتم، خود سزاوار آن هستم.(1)
ره پویان مکتب ولایت نیز که درس بزرگواری و فضیلت را از اولیای خود فرا گرفتهاند، گرچه قدرت بر انتقام داشته باشند، لازم است همانند رهبران معصوم و مظلوم خود با سجایای عالی انسانی و اِغماض و چشمپوشی از خطاها،
1) 568. بحارالأنوار، ج 46، ص 54، ح 1.
لغزشها، اشتباهات و کردار بد بدکاران، آنان را از رفتار نادرست خود پشیمان ساخته، به راه صحیح و صراط مستقیم ارشاد نمایند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«إِذا قَدَرْت عَلی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیهِ.»(1)
«هرگاه بر دشمنت چیره شدی، عفو و بخشش از او را وسیله سپاسگزاری بر قدرت خود بر او قرار ده.»
به این نکته نیز نیک باید اندیشید که اگر انتقامجویی ریشه در انگیزه پست حیوانی و صفت ناپسند کینهتوزی داشته، نوعاً از تنگ نظری، کوچکی و کم ظرفیتی نشأت میگیرد، چشم پوشی از خطا و عفو و بخشش نیز ناشی از بهرهمندی از صفات کریمانه و گرایشهای عالی انسانی بوده، نشان از آزادگی، سعه صدر، بزرگی و بزرگواری دارد. به همین جهت عفو و گذشت هیچ گاه از بزرگواری و ارزش کسی نکاسته، بلکه عامل مهمی برای جلب افکار اطرافیان نسبت به شخصیت والای عفو کننده و برانگیختن عواطف و احساسات نیک معاشران نسبت به وی خواهد بود.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«عَلَیکُمْ بِالْعَفْوِ فَإِنَّ الْعَفْوَ لا یزِیدُ الْعَبْدَ إِلّا عِزّاً فَتعَافَوْا یعِزُّکُمُ اللَّهُ.»(2)
«بر شما باد به عفو و گذشت، زیرا عفو تنها باعث افزایش عزّت آدمی میگردد. پس یکدیگر را مورد بخشش قرار دهید تا خداوند به شما عزّت عطا فرماید.»
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«اَلنَّدامَةُ عَلَی الْعَفْوِ أَفْضَلُ وَ أَیسَرُ مِنَ النَّدامَةِ عَلَی الْعُقُوبَةِ.»(1)
«پشیمانی بر عفو و بخشش برتر و آسانتر از پشیمانی بر عقوبت و کیفر است.»
انسان با کمترین زحمت و به سادگی میتواند عفو خود را نادیده گرفته، در هر زمان که بخواهد خطا را با عقوبت، کیفر نماید. امّا چه کسی قادر است پیآمدهای ناگوار انتقام را تدارک نماید؟
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که لزوم تربیت و رعایت حقوق شهروندان، هیچ گاه نباید تحت الشعاع ضرورت عفو و اغماض قرار گرفته، در پرتو چشمپوشی از خطا، در حق دیگران جفا شود و در سایه بخشش و گذشت، هر کس به حال خود رها گردد تا هر چه میخواهد انجام دهد و از کیفر و مجازات نیز کمترین هراسی به دل راه ندهد. همچنان که پایمردی در برابر دشمنان دین و دنیا، و خلق و خدا هیچ ارتباطی به کریمه عفو نداشته، در قلمرو آن قرار نمیگیرد.
زیرا تأکید عقل و دین بر پرهیز از انتقامجویی و روی آوردن به خصلت ارزشمند عفو و بخشش به مواردی اختصاص مییابد که خطاکار از این روی کرد متعالی سوء استفاده نکرده، بر جرأت و جسارتش افزوده نگردد.
بنا براین، اگر در مورد یا مواردی گذشت اخلاقی و عفو و بخشش، زیانبخش بوده و چشمپوشی از مجازات، باعث تجرّی مجرم و گستاخی وی گردد، یا وسیله تضییع حقوق دیگران قرار گیرد، در آن صورت، مصلحت فردی و صلاح همگانی اقتضا میکند که برای پیشگیری از گستاخی و سوء استفاده کسانی که عفو و بخشش سبب ارشاد و هدایت آنان نمیگردد، به اجرای قوانین مربوطه بپردازند
1) 571. کافی، ج 2، ص 88، ح 6
و متجاوز و مجرم را به کیفر عادلانه خود برسانند.
امام سجاد علیه السلام در رساله معروف حقوق میفرمایند:
«وَ حَقُّ مَنْ ساءَکَ أَنْ تعْفُوَ عَنْهُ وَ إِنْ عَلِمْت أَنَّ الْعَفْوَ یضُرُّ انْتصَرْت.»(1)
«حق کسی که به تو بد روا داشته این است که از او درگذری؛ و اگر دانستی که بخشش زیانآور است حق خود را بازگیر.»
1) 572. بحارالأنوار، ج 74، ص 9.
آموزههای دینی و تعلیمات اخلاقی هنگامی که از منظر علم و جایگاه بلند عرفان مورد مطالعه قرار گیرد، هر یک نسبت به دیگری از ویژگیهای شگفت انگیزی برخوردار است که انسان در عرصه سنجش و ارزیابی، از انتخاب و گزینش برتر آنها سخت عاجز و ناتوان است.
در این میان مدارجی از کمالات انسانی و مراتب فوق العاده عرفانی یافت میشود که ارزش، بزرگی و عظمت آن، برترین صاحبان خرد، با فضیلتترین دارندگان اندیشه و ارجمندترین برخورداران کمالات معنوی را نیز به حیرت و شگفتی وا داشته و به جز کسانی که سهم عظیمی از بردباری و ایستادگی در برابر خواستههای حیوانی، و صبر و استقامت در برابر تمایلات نفسانی دارا هستند - و در اثر پرورش اخلاقی و نیل به مراتب بلند کمالات معنوی از ظریفترین و برترین لطافتهای روحی برخوردارند - هیچ کس قادر به روی آوردن به مرتبهای از مراتب آن نیز نخواهد بود.
از جمله این خصلتهای متعالی، مرحلهای برتر و بالاتر از عفو و گذشت است که از آن به «نیکی در برابر بدی» یاد میکنند و در آیات و روایات معصومین علیهم السلام مورد تأکید و ترغیب قرار گرفته است.
بیتردید این عمل از عالیترین تجلیات روح انسانی است و اثر معجزآسای آن در نرم ساختن دلهای سخت بر کسی پوشیده نیست.
نیکی در برابر بدی از مؤثرترین راههای مبارزه با فساد و از کارسازترین طُرق اصلاح جوامع بشری است، زیرا این عمل متعالی شور و غوغایی عظیم در درون افراد پدید آورده، فرد خطاکار را به شدت مورد سرزنش و ضربات کوبنده ملامت
وجدان قرار میدهد.
خداوند مهربان میفرماید:
« وَ لا تسْتوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیئَةُ ادْفَعْ بِالَّتی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَکَ وَ بَینَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ ا وَ ما یلَقَّاها إِلّاَ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ».(1)
«نیکی و بدی یکسان نیست، (بدی را با نیکی و) با آنچه خود بهتر است دفع کن، پس ناگاه (خواهی دید) همان کسی که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است امّا این خصلت را جز کسانی که دارای صبر و شکیباییاند نمییابند و جز صاحبان بهرهای بزرگ (از ایمان و تقوا) به آن نایل نمیآیند.»
در روایات نیز این خوی برتر انسانی به عنوان یکی از بزرگترین و عالیترین مکارم اخلاقی معرفی گردیده است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«ثَلاثَةٌ مِنْ خِصالِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ لا تکُونُ هذِه إِلّا فِی الْکَرِیمِ: اَلْإِحْسانُ إِلی مَنْ جَفاکَ وَ الْعَفْوُ عَمَّنْ یظْلِمُکَ وَ الْعَطاءُ لِمَنْ لَمْ یرْجُوکَ.»(2)
«سه چیز است که از خصلتهای اهل بهشت بوده و جز در شخص کریم یافت نگردد: احسان به کسی که به تو جفا نموده ؛ عفو کسی که به تو ستم روا میدارد؛ و بخشش به آنکه به تو امیدوار نیست.»
هم آن بزرگوار نیکی به کسی را که نسبت به تو بدی کرده، از بهترین
خصلتهای دنیا و آخرت برشمردهاند.(1)
سیره و روش عملی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و پیشوایان معصوم علیهم السلام در طول حیات پرفیض و برکتشان همواره این بود که بدی را با نیکی و احسان پاسخ داده، حتی افرادی را که نسبت به آن بزرگواران مرتکب بدترین خطاها و جنایات میشدند، مشمول رأفت و محبت بیدریغ خود قرار میدادند و کمترین عکس العمل متقابل - حتی در مقام ابراز و سرزنش - نیز از خود نشان نمیدادند.
سوابق درخشان زندگی آن بزرگواران و روحیات و خُلق پسندیده و شیوه بزرگواری آنان در این زمینه آن چنان آشکار و برای مردم روشن شده بود که در بسیاری موارد پس از ارتکاب خطا انتظار ظهور آن کریمه را داشته و به صورت امری عادی درآمده بود، و نیز تأثیر شگفت انگیز این عمل خدا پسندانه در بسیاری از موارد سبب انقلاب درونی و دگرگونی روحی شده، موجب بازگشت آنان به طریق حق و روی آوردن آنها به راه مستقیم میگردید.
روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی عبور میکردند. مردی شامی با آن بزرگوار روبرو شده، با گفتن سخنان ناروا به آن مظلوم جسارت فراوان کرد. امام علیه السلام بدون اینکه به گفتههای ناشایست او اعتنا کنند، پیش رفته با تبسّم به او فرمودند:
«گمان میکنم در این شهر غریب هستی و دچار اشتباه شدهای! اگر درخواست رضایت نمایی از تو خشنود میشوم؛ چنانچه تقاضای کمک کنی از تو دریغ نخواهم کرد؛ اگر راه را گم کردهای نشانت میدهم و چنانچه وسایل سنگین داشته باشی، اسباب و اثاثیهات را به منزل میرسانم! و اگر گرسنهای تو را سیر خواهم نمود...»
1) 575. کافی، ج 2، ص 87، باب عفو، ضمن ح 1؛ روایت آن پیشتر گذشت.
مرد شامی از شنیدن این سخنان شگفت انگیز گریست و عرض کرد: «أَشْهَدُ أَنَّکَ خَلِیفَةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ.»، شهادت میدهم که تو خلیفه خدا بر روی زمین هستی، خدا بهتر میداند که رسالتش را در کجا قرار دهد. تو و پدرت مبغوضترین مردم نزد من بودید، اینک محبوبترین خلق در نظرم هستید.
آنگاه وسایل خود را به خانه آن حضرت منتقل ساخت و میهمان آن بزرگوار گردید و تا هنگامی که در مدینه بود در آنجا بماند و از آن پس در زمره معتقدان به ولایت آن امام مظلوم علیه السلام قرار گرفت.(1)
روزی ابوهریره نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمده و با گفتن سخنانی ناروا در باره آن حضرت، تلاش کرد که سخنان خود را به سمع آن بزرگوار برساند.
روز بعد نیز به محضر امام علیه السلام شرفیاب شد و حاجتهای خود را از آن حضرت درخواست نمود. آن بزرگوار خواستههای او را برآورده ساختند. این عمل بر اصحاب امام علیه السلام گران آمد. آن حضرت فرمودند:
«من حیا میکنم از اینکه جهل او بر علم من، و گناه او بر عفو و گذشت من، و سؤال او بر سخا و بخشش من چیره گردد.»(2)
امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«هرگاه ماه مبارک رمضان فرا میرسید، امام سجاد علیه السلام غلامان و کنیزان خود را تأدیب نمیکرد. اموری که از آنان سر میزد با ذکر تاریخ در دفتر یادداشت مینمود. در آخرین شب ماه، همه را به گرد خود جمع کرده، سرپیچی هر یک از آنان را با خصوصیات روز و تاریخ آن به آنان یادآوری میفرمود و یادآور میشد که من به شما در باره خطا و
اشتباهتان چیزی نگفتم و آنها نیز اعتراف میکردند.
آنگاه میفرمود: من از شما گذشتم، آیا شما نیز مرا بخشیده و از کوتاهیهایی که ممکن است نسبت به شما انجام داده باشم چشمپوشی کردید؟!
روز عید فطر نیز به هر یک از آنان مبلغی که آنها را از مردم بینیاز سازد جایزه داده و آنها را آزاد میساخت. و به این ترتیب هر سال در آخر ماه مبارک حدود بیست تن از غلامان و کنیزان خود را از قید بندگی آزاد میفرمود.»(1)
از زیباترین و شگفتانگیزترین مظاهر این عمل انسانی و کرامت اخلاقی، رفتار معجزآسای امیر مؤمنان علیه السلام با قاتل خود ابن ملجم مرادی بود.
ابن سعد از اهل سنت مینویسد:
«هنگامی که ابن ملجم را دستگیر کرده، به محضر آن بزرگوار آوردند، فرمود:
أَطِیبُوا طَعامَهُ وَ أَلِینُوا فِراشَهُ!
به او طعام پاکیزه (و غذای نیکو) بدهید و برای او بستر نرم بگسترانید!»(2)
شهریار زیبا سخن که از این برخورد شگفتانگیز به حیرت افتاده، میگوید:
تو مگر خدایی ای دشمنْ دوست؟!
کرامتهای اخلاقی که در طول عمر به ویژه در صحنههای نبرد از آن بزرگوار مشاهده شده به حق شایسته است که آنها را «معجزات اخلاقی» آن امام مبین بنامیم.
به هوش باش که روح ایمان و حرمت انسانی خود را به هوسی بر باد ندهی و خویشتن را به خاطر گناهی که جز شیطان را خرسند نمیکند، از سعادت ابدی محروم نسازی. همّت خود را استوار دار و با تمام نیرو برای ترک این پدیده نامیمون بهپاخیز.
پزشکان بر این باورند که بهداشت و تأمین سلامتی بدون مبارزه اساسی با بیماریها و ریشهکن ساختن آنها از باطن میسّر نبوده، درمان و مداوا از طریق تجویز داروهای تسکین بخش تلاشی بیحاصل است که کمترین اثر برای پیشگیری یا علاج قطعی بیماری بر آن مترتب نخواهد بود.
این نظریه که مبتنی بر دانش و تجربه است عیناً در مورد رذایل اخلاقی و صفات ناپسند صادق است. عالمان دینی، پویندگان راه فضیلت و مربیان اخلاق بر این نکته تأکید دارند که فعالیت در زمینه تهذیب اخلاق و تلاش برای خود سازی چنانچه مبتنی بر پاک سازی روان از ضد ارزشهای اخلاقی نبوده، صفات ناپسند و رذیلههای اخلاقی به حال خود رها شوند و انسان در رأس فعالیتهای معنوی در صدد ریشهکن ساختن آنها از باطن نباشد، درون وی لانه فسادی برای رشد روزافزون آنها شده و حتی ذکر و وِرد و عبادت جز تقویت پایههای این رذایل، حاصلی در بر نخواهد داشت.
نفس سرکش به اقتضای طبیعت طغیانگر خود همواره متمایل به شرّ و بدی است و در همه حال آدمی را به سوی مقتضای خود سوق میدهد. کسی که در مقام اصلاح خویش برآمده و خواهان تخلّق به صفات نیک است، مبارزه با رذیلههای اخلاقی را از مهمترین دغدغههای خود قرار داده، تا زمانی که کمترین صفت ناپسند را در خود مییابد، از پای ننشسته و پیوسته برای ریشهکن نمودن آن تلاش مینماید. او به نیکی دریافته که وجود حتی یک صفت ضد ارزش در
درون، بسا زمینه سقوط و هلاکت وی را فراهم آورده، همه تلاشهای سازنده دیگر او را تحت الشعاع حملات و آثار ویرانگر خود قرار میدهد.
طرد شیطان لعین از قرب درگاه الهی به واسطه تکبّر، بهترین شاهد برای اثبات این مدّعا است. آن ملعون با اینکه در مراتب بلندی از جوار قرب به سر میبرد و حتی جایگاه وی مورد حسرت و غبطه ملائکه قرار گرفته بود تنها به واسطه صفت پلید خود بزرگ بینی و نخوت تکبر، مطرود همیشگی درگاه ایزد متعال گشت و سرنوشت شوم او درس عبرت برای کسانی شد که خودسازی و تخلّق به صفات نیک را مقصد اعلای خویش قرار ندادهاند.
به جز اولیای الهی و پیشوایان معصوم علیهم السلام همه انسانها کم و بیش به رذیلههای اخلاقی و صفات ناپسند مبتلا بوده و هر چه بر سن آنان افزوده میشود - چنانچه در مقام اصلاح خود برنیامده باشند - بر گرفتاری آنان افزوده شده و درمان آن دشوارتر میگردد.
علامه بزرگوار مرحوم نراقی میفرماید:
«إِنَّ الْأَخْلاقَ الْمَذْمُومَةَ فِی الْقَلْبِ هِی مَغارِسُ الْمَعاصِی فَمَنْ لَمْ یطَهِّرْ قَلْبَهُ مِنْها لَمْ تتمَّ لَهُ الطَّاعات الظَّاهِرَةِ.»(1)
«اخلاق مذمومه و صفات ناپسند در قلب، نهالستان گناهان و محلّ رشد معاصی است. بنا براین کسی که قلب خویش را از آلودگی رذایل اخلاقی پاک سازی ننماید، عبادات و طاعات ظاهری برای او اثربخش نخواهد بود.»
اخلاق ناپسند حجابهای ظلمانی و پردههای تاریکی است که انسان را از درک حقایق و بهرهمندی از فیوضات و معارف معنوی بازداشته، مانع کسب
1) 580. جامع السعادات، ج 1، ص 10.
فضایل و برخورداری از نفحات رحمانی و اِشراقات قُدسی میگردد.
پرداختن به ظواهر و بیتوجهی به باطن و به عبارت دیگر، مراقبت و مواظبت بر طاعات و بیاعتنایی به وجود اخلاق نکوهیده و صفات ناپسند در نفس، و در یک کلام عبادت بدون تزکیه بیثمر است و همانند چراغی میماند که در برابر تند بادها برافروخته گردد.
از این نکته نباید غفلت ورزید که مبارزه جدی با رذیلههای اخلاقی گرچه فعالیت آنها را کم رنگ ساخته، به تدریج از قدرت و تاخت و تاز آنها میکاهد، لیکن تا زمانی که به طور کلی ریشه این صفات ناپسند از نفس و باطن قطع نگشته و انسان به کمال واقعی و حیات طیب دست نیافته، چنانچه زمینه فعالیت آنها فراهم گردد، مجدّداً به صورت فعّال خود نمایی کرده، بلکه بدتر و شدیدتر از پیش به تخریب ارزشها و صفات نیک خواهد پرداخت. تو گویی مار زخم خوردهای است که با تمام قوا در صدد انتقامجویی برخواهد آمد.
بنا براین، تا هنگامی که امیال پست، شهوات نفسانی، خواستههای حیوانی و رذایل اخلاقی به طورِ کامل از وجود آدمی ریشه کن نگشته، سالک باید با کمال دقت و مراقبت به مبارزه خود ادامه داده، هیچگاه از آن غفلت نورزد.
نکته مهم دیگری که باید به آن توجه نمود این است که فضیلتها و رذیلتها در دو بُعد مخالف و دو نقطه مقابل هم قرار دارند. انسان هر اندازه در تضعیف رذایل همت بگمارد به همان اندازه به فضایل نزدیک شده، ارزشهای اخلاقی در درون او رشد میکند و به همان نسبت که از ظلمت نفس و تاریکی باطن میکاهد، نور ایمان و روشنی معنویت در قلب و روح وی جایگزین شده، به او بهجت و سرور میبخشد. دیو چو بیرون رود فرشته درآید.
در نقطه مقابل نیز به هر مقدار از سرمایه وقت و انرژی و قابلیت و تلاش برای تقویت فضیلتها هزینه کرده، کوشش و فعالیت نماید، به همان اندازه از شدت و
غلظت ظلمت رذایل کاسته و از جاذبه و قدرت نفوذ آنها فاصله میگیرد.
کسی که در مقام تزکیه و تهذیب برآمده، به صفای باطن و کسب فضایل میاندیشد، باید بکوشد تا در نخستین گام به صفات رذیله و خلقهای ناپسند آگاهی یافته نسبت به راه درمان و دستورات دینی در این باره واقف گردد، و همچنان که علوم حقه و حکمت نظری و عملی بر این روش استوار است و بنا بر نظر عالمان اخلاق، رسیدن به کمالات نیز منحصراً از همین طریق امکانپذیر میباشد، پس از کسب علم در صدد درمان خود از این بیماریهای هلاک کننده برآید. و البته از تضرع و زاری به درگاه ذوالجلال و توسّل و تمسّک به ذیل نفوس طیبه حضرات معصومین علیهم السلام و پایداری و مقاومت و جهاد و مبارزه همیشگی با نفس برای ریشه کن ساختن صفات تباه کننده اخلاقی غفلت نورزد تا به لطف الهی و عنایات بیدریغ اولیای خدا به سعادت ابدی و کمالات شایسته خویش نایل گردد.
با مطالعه خلاصهای از حدیث شریف نبوی به نقل از معاذ بن جبل که نشانگر لزوم مراقبه دقیق از گفتار و رفتار، و بیحاصل بودن اعمال عبادی بدون هدف قرار دادن پاکسازی باطن و تزکیه جان و روان از رذایل اخلاقی است، بحث را پی میگیریم.
شخصی از معاذ درخواست نمود تا او را از شنیدن حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بهرهمند سازد تا هر روز با تأمل در آن از نورانیت کلام رسول خدا صلی الله علیه وآله کسب فیض نماید.
معاذ با چشم گریان گفت: روزی هم ردیف رسول خدا صلی الله علیه وآله سوار بودم. آن حضرت در حال حرکت چشم مبارک خود را به آسمان دوخته، فرمودند: برایت حدیثی نقل میکنم که هیچ پیامبری آن را برای پیروانش بازگو نکرده است:
«فرشته الهی عمل شخصی را از بامداد تا شامگاه بنویسد و در حالی که
نور آن بسان خورشید است تا آسمان اول بالا برد. ملکی که مأمور غیبت است بنا بر فرمان پروردگار، آن عمل را متوقف ساخته و میفرماید: به روی صاحبش زنید! زیرا هر کس غیبت نماید اعمالش از اینجا باز گردانده میشود.
روز دیگر (همان شخص یا دیگری) عمل شایستهای انجام میدهد که مورد ستایش فرشته الهی قرار میگیرد و آن را تا آسمان دوم بالا میبرد. ملکی آن را متوقف ساخته و گوید: آن را به روی صاحبش کوبید، زیرا منظورش از این عمل، اغراض دنیوی بوده، و من مأمورم که عمل او را در همین جا متوقف سازم.
و عمل بندهای تا آسمان سوم بالا میرود، در حالی که (فراوانی) صدقات و نمازهایش موجب شادی او و شگفتی فرشتگان الهی میگردد، لیکن به دستور پروردگار فرشته موکّل تکبّر آن را متوقف ساخته و میگوید: آن را به روی صاحبش زنید، زیرا گرچه این اعمال را انجام داده، لیکن در مجالس بر مردم تکبّر میورزیده است.
(همچنین) فرشتگان، عمل بندهای را بالا میبرند در حالی که (نورِ) زمزمههای تسبیح، روزه و حج او بسان ستاره درخشان آسمان میدرخشد، تا آنکه در آسمان چهارم به فرشته مسئول عجب میگذرد. او نیز آن عمل را متوقف ساخته و میگوید: آن را به روی صاحبش بزنید. سپس گوید: او به خود میبالید و هنگام انجام آن عمل به عجب مبتلا میشد.
و فرشته نگهبان، عمل بندهای را که بسان عروس در حجله آراسته است تا آسمان پنجم بالا میبرد. ملک مسئول حسد، آن را متوقف ساخته و میگوید: من فرشته حسدم، آن را به روی صاحبش بزن که او نسبت به
دانش پژوهان و کسانی که برای خداوند طاعتی انجام میدادند رشک میبرد و هرگاه از کسی فضیلتی مشاهده میکرد حسد میورزید.
و حافظان اعمال، عملی را تا آسمان ششم بالا میبَرَند، لیکن فرشته رحمت آن را متوقف ساخته و گوید: آن را به روی صاحبش فرو کوبید که وی هیچ گاه ترحّم نمیکرد. و اگر کسی گناهی مرتکب میگردید و یا در امور دنیوی زیان میدید او را شماتت و ملامت مینمود.
(همچنین) نگهبانان اعمال، عمل بندهای را همراه با سه هزار فرشته تا آسمان هفتم بالا میبرند، لیکن ملک مسئول حجاب، عمل او را متوقف میسازد و میگوید: آن را به روی صاحبش بزنید. زیرا او خواهان آن بود که آوازهاش سر زبانها بیفتد و در مجالس و محافل از او یاد کنند. پروردگار مرا مأمور ساخته تا جز عمل خالص از من گذر ننماید.
و فرشتگان الهی عمل بندهای را شادمان بالا میبرند. ملائکه هفت آسمان، همگی او را مشایعت مینمایند و از تمامی حجابها عبور میکنند و در حضور پروردگار متعال قرار گرفته و نسبت به شایستگی عمل آن بنده گواهی میدهند. این بار خداوند میفرماید: گرچه شما فرشتگان، مأموران عمل بندهام هستید، لیکن من خود مراقب باطن او بودم که این عمل را با چه انگیزهای انجام میدهد! او این اعمال را برای من و به قصد (رضای) من انجام نداده است!
لعن و نفرینم بر او باد. پس ملائکه نیز او را لعنت میکنند.»
در این هنگام معاذ گریست و گفت: به آن حضرت عرض کردم: چه کنم؟ (با این وصف چه عملی مورد قبول پروردگار قرار میگیرد؟) آن حضرت فرمودند:
(برای جبران این همه کاستیها) در یقین به پیامبرت اقتدا کن و او را الگوی
خود قرار ده! عرض کردم: شما پیامبر خدا هستید و من معاذم.
پاسخ دادند: گرچه در اعمال خود کوتاهی کرده و مقصر هستی، لااقل زبانت را در باره برادران و حاملان قرآن نگهداری کن...
(سپس سفارشاتی در این باره فرمودند)
راوی گوید: من ندیدم معاذ به تلاوت قرآن بیش از این حدیث بپردازد.(1)
1) 581. بحارالأنوار، ج 70، ص 246، ح 20؛ عدة الداعی، ص 227
نادیده گرفتن واقعیتهای نظام آفرینش و انکار تدبیر آن به دست توانای ربّ العالمین و تکذیب بندگان خدا که جز به حق دعوت نمیکنند، از مصادیق روشن دروغگویی، بلکه بزرگترین مصداق آن است که لعنت خدا و دوری از رحمت و مرحمت حق تعالی را به همراه خواهد داشت.
آفات برونی (1)
دروغ سخن نادرست، و دروغگویی خبر دادن از چیزی برخلاف واقع است با علم به اینکه آن خبر مطابق با واقع نیست؛ البته معنای دروغ بر کسی پوشیده نیست تا نیاز به تحقیق باشد. و چنانکه از آیات و روایات استفاده میشود به سخن خلاصه نگشته، عمل را نیز در بر میگیرد، مثل آنکه باطن انسان برخلاف ظاهر و بدتر از آن باشد، یا وعدهای دهد که به آن عمل نمیکند و یا مدعی مقاماتی همچون زهد و تقوا و توکّل باشد در حالی که به آنها متصف نیست.
دروغگویی از بزرگترین گناهان، ناستودهترین رذایل اخلاقی، بدترین آفات زبان، زیانبارترین معصیتها و خط فاصل ما بین حق و باطل است که اعتماد و اطمینان را از جامعه سلب کرده، انسان را از گام نهادن در مسیر پاکسازی نفس، تهذیب اخلاق و سیر و سلوک به طور جدّی محروم میسازد.
دروغ گفتن ستیز با نظام آفرینش، پشت پا زدن به مقتضای فطرت، نادیده گرفتن حکم عقل و مخالفت با راه و روش پیامبران است. عقل سالم آن را تقبیح کرده، ادیان آسمانی بر حرمت آن اتفاق نظر داشته، مصلحت همگانی با آن ناسازگار است و شخص دروغ گو جز رسوایی در دنیا و شقاوت در آخرت نصیبی
1) 582. البته این تقسیمبندی صرفاً به لحاظ غلبه وجودی - نه بر اساس مرز بندی حقیقی - صورت گرفته، به همین جهت بسا برخی از اقسام در عین حال که مثلاً به عنوان مانع برونی به حساب آمده، خود آفتی درونی باشد، همچنان که پارهای از آفات درونی ممکن است از مصادیق موانع بیرونی یا آفات اجتماعی محسوب گردد.
نخواهد داشت.
در آیین صداقت محور اسلام هیچ گناهی همانند دروغگویی مورد نکوهش قرار نگرفته است. واژه کذب و مشتقات آن حدود سیصد بار در قرآن به کار رفته که نشان از اهتمام شرع مقدس به دور ساختن پیروان خود از این خصلت ناپسند دارد.
خداوند میفرماید:
« إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفَّارٌ ».(1)
«به راستی خدا کسی را که دروغ پرداز و بسیار ناسپاس است هدایت نمیکند.»
پرستش غیر خدا عملی ناهمسو با نظام آفرینش، کاری بیاساس و دروغین، و حرکتی ناجوانمردانه است که ریشه در ناسپاسی نسبت به پروردگار جهانآفرین دارد، به همین جهت کسی که مرتکب آن میشود از هدایت الهی بیبهره خواهد بود.
« إِنَّما یفْترِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِآیات اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ ».(2)
«تنها کسانی دروغپردازی میکنند که به آیات خدا ایمان ندارند و آنان خود دروغگویان (واقعی) هستند.»
نادیده گرفتن واقعیتهای نظام آفرینش و انکار تدبیر آن به دست توانای رَبُّ الْعالَمِین و تکذیب بندگان خدا که جز به حقّ دعوت نمیکنند، از مصادیق روشن دروغگویی، بلکه بزرگترین مصداق آن است که لعنت خداوند و دوری از رحمت
و مرحمت حضرتش را به همراه خواهد داشت. همچنان که ذیل آیه مباهله، لعنت خدا برای کسانی درخواست شده است که دارای ادعای باطل و مدّعای دروغ هستند.
« فَنَجْعَلْ لَعْنَت اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ».(1)
«لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
در برخی از آیات قرآنی از دروغ با تعبیر «قَوْلِ زُور» در کنار نهی از پرستش بت پرهیز داده شده است.(2)
پیشوایان معصوم علیهم السلام نیز به موازات قرآن مبارزه با دروغگویی را به شدت مورد توجه و اهتمام قرار داده، دوستان و پیروان خود را با عنایت ویژه از این عمل نکوهیده که در ستیز با ایمان و سرچشمه همه گناهان است پرهیز دادهاند.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ الْکِذْبَ هُوَ خَرَابُ الْإِیمانِ.»(3)
«دروغ ویران کننده ایمان است.»
اساساً دروغگویی با ایمان سر سازش ندارد، بسا با ادامه آن چراغ پر فروغ عقل و فطرت خاموش، و از ایمان اثری باقی نماند.
امیر مؤمنان و پیشوای راستگویان علیه السلام میفرمایند:
«لا یجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الْإِیمانِ حَتی یترُکَ الْکَذِبَ هَزْلَهُ وَ جِدَّهُ.»(4)
«انسان طعم ایمان را نمیچشد تا آنکه دروغ شوخی و جدّی (هر دو) را ترک نماید.»
هم آن بزرگوار میفرمایند:
«جَانِبُوا الْکَذِبَ فَإِنَّهُ مُجانِبٌ لِلْإِیمانِ؛ الصَّادِقُ عَلی شَفا مَنْجاةٍ وَ کَرَامَةٍ وَ الْکاذِبُ عَلی شَرَفِ مَهْواةٍ وَ مَهانَةٍ.»(1)
«از دروغ اجتناب ورزید که دور کننده ایمان است؛ راستگو مُشرف به نجات و رستگاری است و دروغگو بر پرتگاه هلاکت و خواری است.»
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«از رسول خدا صلی الله علیه وآله سؤال شد: آیا مؤمن ممکن است ترسو باشد؟ فرمودند: آری؛ پرسیدند: ممکن است بخیل باشد؟ پاسخ دادند: بلی؛ سؤال کردند: ممکن است دروغگو باشد؟ فرمودند: نه!»(2)
چرا که مرتکب شدن به این گناه بزرگ به مثابه ورود به همه گناهان، و اثر ویرانگر آن بر جان و خرد حتی از نوشیدن شراب و میگساری زیانبارتر است.
محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام روایت کرده که فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفالاً وَ جَعَلَ مَفاتیحَ تلْکَ الْأَقْفالِ الشَّرابَ وَ الْکَذِبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَابِ.»(3)
«خدای بزرگ برای شرّ و بدی قفلهایی نهاده و کلید همه آنها را شراب قرار داده است. امّا دروغ گفتن از شراب نیز بدتر است.»
با گشوده شدن باب دروغ، پرده حیا دریده شده، جسارت بر ارتکاب گناهان افزایش مییابد. مداومت بر این کار ناشایسته نیز فروغ عقل را تیره و انسان را از سلاح تشخیص نیک و بد محروم میسازد؛ و در این حالت است که انسان همانند
شخص مست بلکه بدتر از آن، نه تنها بیپروا به هر کار ناروا دست میزند، بلکه هر کار زشت و ناستودهای را نیز نیک و پسندیده به حساب خواهد آورد.
امام عسکری علیه السلام میفرمایند:
«جُعِلَت الْخَبائِثُ فِی بَیت وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الْکَذِبَ.»(1)
«همه پلیدیها در اتاقی نهاده شده و کلیدش دروغگفتن است.»
دروغگویی از یک سو کلید ارتکاب سایر گناهان و از سوی دیگر ابزار تداوم آنهاست. شخص گناهکار برای پیشگیری از رسوایی و پوشاندن عمل زشت خود ناگزیر از دروغگویی است، به همین جهت تا گناه انجام میدهد، دروغ نیز میگوید. در مقابل، ترک دروغ نیز زمینه پرهیز از گناهان را هموار ساخته، انسان را به صلاح و پاکی و درستی نزدیک میسازد.
«شخصی به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شرفیاب شد (و با جسارت) عرض کرد: من به چهار عمل زشت: عمل منافی عفت، شراب خواری، دزدی و دروغگویی مبتلا هستم، اینک به خاطر شما کدامیک از آنها را ترک نمایم؟ آن بزرگوار فرمودند: دروغگویی را. (او نیز تعهد کرد دروغگفتن را ترک نماید.)
از آن پس، هنگامی که خواست به سراغ عمل منافی عفت برود با خود گفت: اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله در این باره از من سؤال کند، در صورتی که بگویم مرتکب نشدهام، دروغ گفته و نقض عهد کردهام، و چنانچه با صداقت خبر از عمل خود بدهم مجازات میشوم! در رابطه با دزدی و شراب نیز چنین اندیشید و نتیجتاً همه گناهان را ترک نمود.»(2)
بلی، دروغگویی سرچشمه گناهان و عامل جرأت، جسارت و رها شدن بیقید و شرط در دام پلیدیها و ناپاکیهاست و صداقت عامل تأمّل، تنظیم و کنترل قوای انسانی و حرکت در مسیر راستی، درستی و پاکی آدمی است.
مردی به محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله آمده، عرض کرد: یا رسول اللَّه! مرا به عملی رهنمون کنید که به خدا نزدیک شوم. فرمودند: دروغ را ترک کن.
این دستور سبب اجتناب وی از سایر گناهان گردید. زیرا تصمیم به هر گناهی میگرفت در مییافت که در بردارنده دروغ است و یا سرانجام او را به دروغ فرا میخواند. (1)
دروغگویی علاوه بر آنکه باب سایر گناهان را بر انسان میگشاید، طبیعتاً بسیار قبیح بلکه زشتترین خوی ناپسند بوده و خود منشأ خصلتهای نکوهیده دیگری همچون نفاق خواهد بود.
امیر مؤمنان و سالار راستگویان علیه السلام میفرمایند:
«لا سَوْءَ أَسْوَءُ مِنَ الْکَذِبِ.»(2)
«هیچ چیز ناپسندی بدتر از دروغگویی نیست.»
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«شَرُّ الْأَخْلاقِ الْکِذْبُ وَ النِّفاقُ.»(3)
«بدترین خویها دروغگویی و دو رویی است.»
نفاق و دو رویی که همان دروغ عملی و ضد راستگویی است، چیزی جز ناهمسویی دل و زبان و متفاوت بودن ظاهر و باطن نیست.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«هر کس چهار خصلت در او باشد منافق است و اگر یکی از آنها در کسی باشد، خصلتی از نفاق در اوست تا آنکه آن را ترک نماید: آنکه به هنگام سخن دروغ بگوید، آنگاه که وعده میدهد تخلّف نموده، به آن عمل نکند، پیمانی که میبندد در آن حیلهورزی کند، هرگاه با کسی درگیر شود به فجور و هرزگی بگراید.»(1)
و مولا امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْکِذْبُ یؤَدِّی إِلَی النِّفاقِ.»(2)
«دروغگویی (انسان را) به نفاق و دو رویی میکشاند.»
دو رویی مولود نامیمون دروغگویی، و این هر دو دارای وجوه مشترکی ناستودهاند: دو دلی و نگرانی را گسترش میدهند؛ اعتماد عمومی را از مردم سلب کرده، فضای جامعه و محیط زندگی را از تردید و عدم اطمینان لبریز میسازدند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ عُرِفَ بِالْکِذْبِ قَلَّت الثِّقَةُ بِهِ.»(3)
کسی که به دروغگویی شهرت یافت اعتماد به وی کم میگردد.»
اعتماد متقابل و اطمینان مردم به یکدیگر از سرمایههای بزرگ جوامع انسانی و از ارکان مهم وحدت و همدلی است. به همین جهت همواره از سوی دشمنان درونی و بیرونی با ابزارهای گوناگون - و از آن جمله دروغگویی که از شایعترین و کارسازترین آن ابزارهاست - مورد سختترین تهاجمات ویرانگر آشکار و پنهان
قرار میگیرد.
دروغگویی، نفاق و خیانت، عامل بزرگ شکست ارادهها و نافرجامی هدفهاست، همچنان که راستگویی، یکرنگی و امانت داری از مهمترین عوامل گرایش خیل عظیم انسانها به ادیان آسمانی، و رمز پیروزی و موفقیت مصلحان روحانی و پیامبران الهی در راستای سازندگی و اهداف انسانی است. کسی که به خصلت پلید دروغگویی معتاد و آلوده است، از یک سو فضای زندگی را از نشاط حیات و تلاش سازنده محروم میسازد و از سوی دیگر خود به سبب سلب اعتماد دیگران از او بسان مردهای است که از مزایای یک زندگانی پر نشاط بیبهره است.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«دروغگو با مرده یکسان و برابر است، زیرا فضیلت زنده بر مرده همان اعتماد بر اوست، لذا هنگامی که بر سخن وی اعتماد نباشد زندگانیش فاقد ارزش و باطل است.»(1)
اگر مظاهر یک جامعه پر نشاط را پیشرفتهای علمی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بدانیم، اینها همه مرهون اعتماد متقابل و به برکت حُسن اطمینان مردم به خود و دیگران حاصل میگردد. برای بدبین شدن مردم نسبت به فرآوردههای یک مؤسسه اقتصادی همین بس که در معرفی یکی از کالاهای خود دروغ بگوید. زمامداری که با وعدههای دروغ مردم را فریب میدهد دیر یا زود با بیاعتمادی مردم نسبت به خود مواجه شده و از پشتیبانی نیروی عظیم ملت محروم خواهد شد.
گویا به همین جهت است که سروران عالی مقام معصوم علیهم السلام مردم را از رفاقت
1) 600. غرر الحکم، ج 1، ص 97، ف 1، ح 2126
و دوستی با دروغگو به شدت پرهیز دادهاند.
پیشوای صدّیقان، سالار راستگویان و امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«سزاوار است که شخص مسلمان از رفاقت با دروغگو بپرهیزد، زیرا او آن قدر دروغ میگوید که (اطمینان از او سلب میشود و) اگر راست هم بگوید کسی باور نمیکند.»(1)
به گرد دروغ آنکه گردد بسی
از او راست باور ندارد کسی
حضرتش به فرزند بزرگوار خود امام مجتبی علیه السلام میفرمایند:
«وَ إِیاکَ وَ مُصادَقَةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ یقَرِّبُ عَلَیکَ الْبَعِیدَ وَ یبَعِّدُ عَلَیکَ الْقَرِیبَ.»(2)
«از دوستی و رفاقت با کسی که مدام دروغ میگوید بپرهیز! زیرا او همانند سرابی است که دور را برای تو نزدیک و نزدیک را دور مینماید.»
پیآمدهای شوم دروغگویی آنچنان فراوان است که برخی همانند حدیث شناس بزرگوار مرحوم نوری رحمه الله چهل مورد از آن را برشمردهاند (3)که از آن جمله است:
هرگاه مؤمن بدون عذر دروغ بگوید، هفتاد هزار فرشته او را لعنت میکنند.
دروغگویی روی انسان را سیاه، بذر دشمنی و کینه را در دل بارور و در نهایت آدمی را رسوا میسازد.
رأی دروغگو در مقام شور و مشورت قابل اعتماد نیست.
دروغگویی عامل فراموشی، باعث فقر و تنگدستی، موجب خذلان الهی و سرانجام سبب کفر آدمی میگردد.
دروغگو از نماز شب یا برکات آن محروم، از هدایت پروردگار متعال بیبهره، و در آخرت به کیفر و عذاب مخصوصی معذّب میگردد.(1)
و اینها و جز اینهاست که برای در امان ماندن از آنها همه نوع دروغ، کوچک و بزرگ و جدی و شوخی آن مورد نهی قرار گرفته است.
امام باقر علیه السلام میفرمایند: پیوسته (پدرم) علی بن الحسین علیهما السلام به فرزندان خود میفرمودند:
«اتقُوا الْکَذِبَ الصَّغِیرَ مِنْهُ وَ الْکَبِیرَ فِی کُلِّ جِدٍّ وَ هَزْلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا کَذَبَ فِی الصَّغِیرِ اجْتری عَلَی الْکَبِیرِ.»(2)
«از دروغگویی کوچک و بزرگش در هر امر جدّی یا شوخی بپرهیزید. زیرا هنگامی که انسان در مورد مسایل کوچک و ناچیز دروغ بگوید، در موارد بزرگ نیز جرأت پیدا میکند.»
حتی در مواردی که انسان رسیدن به مطلوب خود را در دروغگفتن میبیند باید بداند که مسأله بر او مشتبه شده و دسیسههای ابلیس لعین و هواهای نفسانی اوست که وی را به خطا و اشتباه انداخته است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«وَ اجْتنِبُوا الْکَذِبَ وَ إِنْ رَأَیتمْ فِیهِ النَّجاةَ فَإِنَّ فِیهِ الْهَلَکَةَ.»(3)
«از دروغگویی بپرهیزید، و اگر نجات خود را در آن دیدید (بدانید که)
هلاکت شما در آن است.»
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به هشام میفرمایند:
«إِنَّ الْعاقِلَ لا یکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فِیهِ هَوَاهُ.»(1)
«خردمند دروغ نمیگوید، گرچه خواهش نفسانیش در آن باشد.»
حساسیت این موضوع مهم ایجاب میکند که انسان در همه حال با دقت کامل مراقب گفتار و کردار خویش بوده، مواظب باشد خواسته یا ناخواسته به این صفت ناپسند مبتلا نگردد. چه بسیار است سخنانی که بی توجه بر زبان جاری میشود - همچون تعارفات معمول روز مره که مثلاً شخصی گرسنه دعوت به غذا میشود و خود را سیر معرفی میکند و نیز مانند دعوت میهمان بدون میل قلبی صاحبخانه - و در واقع در زمره گفتارهای دروغ محسوب میگردد.(2)
دروغگویی دارای مراتبی است که به تناسب شدّت و ضعفِ مفاسد مترتب بر آن، کیفرهای متفاوتی برای آن در نظر گرفته شده است.
چنانکه از آیات و روایات به دست میآید، سختترین کیفرها و قوانین ویژه - که بطلان روزه از جمله آنهاست - برای دروغی است که به خدا و پیامبران و پیشوایان معصوم علیهم السلام نسبت داده شود و این خود هشدار تکان دهندهای است برای دین ستیزان کور وجدانی که با جعل احادیث دروغ، جسارت نسبت دادن سخنان ناروا به پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را بر خود روا دانستهاند.
علامه بزرگوار آیة اللَّه امینی قدس سره در کتاب ارزشمند «الغدیر» صدها نفر از رجال
حدیثی اهل تسنن را که به اعتراف رجال نویسان و حدیث شناسان خودشان، دروغ باف و حدیث ساز بودهاند معرفی کرده است.(1)
از دیگر مراتب دروغگویی که پیآمدهای هولناک اخروی آن برای هیچ کس قابل تحمل نبوده و به شدّت مورد نکوهش قرار گرفته است، سوگند دروغ میباشد. در بعضی از روایات معصومین علیهم السلام آمده است:
«کسی که متاع خود را با قسم دروغ بفروشد، خداوند در روز قیامت با او تکلّم نمیکند (نظر رحمت بر او نمیافکند) و عمل او را نمیپذیرد و برای او عذابی دردناک است.»(2)
همچنین آمده است:
«کسی که سوگند بخورد در حالی که میداند دروغ میگوید، آشکارا با خدا به جنگ برخاسته است!»(3)
همچنان که گذشت، زیانهای معنوی و مادی فراوانی بر دروغگویی مترتب است که اسلام عزیز برای مصونیت پیروان خود از آنها، دروغگویی را از گناهان بزرگ شمرده و آن را مورد تحریم قرار داده است. در عین حال، از آنجا که در برخی موارد به جهت وجود شرایطی ویژه، بهرهمندی از مزایای راستگویی ممکن نبوده، بلکه بسا در مواردی مصلحت در ترک آن باشد، لذا برای میسّر ساختن دستیابی به مصلحت مشروع و مهمتری که از رهگذر راستگویی ممکن نیست، حرمت دروغگویی و گناه ارتکاب آن برداشته شده، بلکه حتی ممکن
است در مواردی همانند نجات مسلمان از کشته شدن، رهایی از تجاوز به ناموس و پیشگیری از شرّ دشمنان و غیره واجب گردد.
دروغ مصلحت آمیز برای ممانعت از متوجه شدن ضرر جانی یا مالی به مؤمن و حفظ آبروی او، دروغگویی برای اصلاح بین مؤمنین، دروغگفتن مرد به همسر خود برای جلوگیری از بروز اختلاف در مواردی که قادر به برآورده نمودن خواستههای وی نیست، فریب دشمن در میدان جنگ و صحنه نبرد با دروغگویی و به طور کلی دروغ گفتن در مواقع اضطرار و ناچاری از جمله مواردی است که در روایات معصومین علیهم السلام جایز شمرده شده است.
ناگفته نماند که تجویز دروغگویی در امثال این موارد همانند تجویز خوردن مردار در مورد اضطرار است که باید به اندازه ضرورت بسنده نمود تا باعث جرأت بر ارتکاب این گناه بزرگ نگشته، دستاویزی برای مرتکب شدن آن در هر موضوع جزئی نگردد، بلکه تا جایی که ممکن است در موارد ضرورت نیز از دروغ صریح پرهیز نموده، با استفاده از کلمات متشابه و مناسب و انجام «توریه» (1)خود را به آن آلوده نسازد.
جای تأسف است که این بیماری هلاک کننده به بزرگسالان اختصاص نداشته، بسیاری از کودکان نیز به آن آلوده و گرفتار میشوند. بلکه گاهی چندان با آن مأنوس میگردند که از دروغگویی لذّت میبرند و از اینکه معاشران خود را با گفتههای نادرست و غیر واقعی خود گمراه میسازند شاد گشته، به آن افتخار
1) 612. منظور از «توریه» آن است که انسان در مواردی که در تنگنا قرار گرفته، برای تن ندادن به دروغ و حفظ ظاهر، از کلماتی استفاده کند که طرف مقابل چیزی غیر از منظور گوینده استفاده نماید. البته این کار چندان آسان نبوده و به تمرین و تدبّر نیاز دارد.
مینمایند.
بر پدران و مادران است که از وظیفه بزرگ تربیت و پرورش کودک بر اساس فطرت راستگویی غفلت نورزند و برای احیای این کریمه در وجود کودکان خود، در محیط زندگی و فضای خانواده به گونهای رفتار نمایند که آنان به راستی و راستگویی عادت نموده، روح و جان و طبیعتشان با صداقت و درستی رشد نماید.
همواره از دروغگویی پرهیز کنند؛ به آنان وعده دروغ ندهند؛ برای مصالح غیر ضروری و جزئی راه دروغگویی را به آنان نیاموزند، و از هر حرکت و سخنی که آنان را در مسیر دروغگویی قرار میدهد به شدت دوری کنند تا کودکان طبعاً با راستگویی پرورش یابند. به این نکته نیز توجه داشته باشند که آدمی همواره تحت تأثیر القاءات و تلقینات محیط و اطرافیان خود قرار داشته و بسیاری از انحرافات اعتقادی و اخلاقی که دین و دنیا را بر باد میدهد از همین طریق پدید آمده و نقش عمده در این پدیده شوم را پدران و مادران ایفا مینمایند.(1)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لا تلَقِّنُوا الْکِذْبَ فَیکْذِبُوا فَإِنَّ بَنِی یعْقُوبَ لَمْ یعْلَمُوا أَنَّ الذِّئْبَ یأْکُلُ الْإِنْسانَ حَتی لَقَّنَهُمْ أَبُوهُمْ.»(2)
«به دیگران دروغگویی را تلقین نکنید که (به سبب کار شما) به گفتن دروغ روی آورند. فرزندان یعقوب نمیدانستند که گرگ آدمی را میخورد تا آنکه از یادآوری پدرشان متوجه آن گردیدند.»
بلی، لازم است با مطالعه کارشناسانه و دقیق در رفتار و گفتار خود و فرزندان
خویش، عوامل بروز و شیوع این بیماری خطرناک را ریشهیابی نموده، علل پدید آورنده آن را ریشه کن سازیم که علاج اساسی آن جز از این طریق امکانپذیر نخواهد بود.
دروغگویی معمولاً از یک سلسله نقطه ضعفهای روحی سرچشمه میگیرد و بنا بر گفته دانشمندان علوم تربیتی و اخلاقی چنانچه علل و عوامل مختلفی که باعث آلودگی انسان به این بیماری خطرناک میشود از باطن و روان آدمی برطرف گردد، ریشه فعالیت آن نیز عملاً در وجود وی خشک شده و انسان از وبال نکبت بار آن نجات مییابد.
برخی از مهمترین عوامل گرفتاری به دروغگویی از این قرار است:
عقده حقارت
مبتلایان به این خصلت بسیار ناپسند برای جبران ضعف و حقارتی که در خود احساس میکنند، پیوسته به راهکارهای غیر طبیعی و نادرست روی آورده، به کمترین بهانه دروغ میگویند:
پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لا یکْذِبُ الْکاذِبُ إِلّا مِنْ مَهانَةِ نَفْسِهِ.»(1)
«دروغگو دروغ نمیگوید مگر به خاطر ضعف و ذلّتی که در نفس خود احساس میکند.»
دروغگویی در واقع، تغییر شکل خصیصههای ناپسند درونی و انعکاس
1) 615. بحارالأنوار، ج 72، ص 262، ح 45
کاستیها و عقدههای روانی - همانند احساس ترس، واماندگی، ناتوانی و عقب افتادگی - است که به تناسب شرایط مختلف، به شکلهای گوناگون خودنمایی میکند. مثلاً کودکی که در اثر اهانت و تحقیر، شخصیتش جریحهدار شده، به واسطه احساس کمبود در خود پیوسته میکوشد تا با انجام کاری که توجه مردم را جلب میکند، خود را نشان دهد؛ و چون دروغگویی محدودیتی نداشته و قابلیت انتخاب موضوعهای متنوع در شرایط گوناگون را دارد، آن را راهکاری آسان به حساب آورده، با کمترین هزینه به خواسته خود دسترسی پیدا کرده، لذت نیز میبرد.
ترس
ترس خصلتی نکوهیده و پدیدهای رنجآور برای شخص ترسو است. کسی که توان روبرو شدن با واقعیات موجود در اطراف خود را ندارد، برای توجیه بسیاری از حرکات روزمره خود ناگزیر از دروغگویی است.
بدهکار ترسویی که از پرداخت بدهی خود عاجز است به خاطر ترس از درگیری با بستانکار در منزل مینشیند و فرزند خود را وادار میسازد تا با گفتن دروغ، بستانکار را از در منزل باز گرداند.
کودک ترسو که همواره در محیط فشار و ترس و مجازات تربیت شده و طبعاً از روح آزادگی و قدرت روبرو شدن با واقعیات برخوردار نیست، چنانچه هنگام بازی حتی سهواً نیز شیشه پنجره همسایه را بشکند، آن را انکار کرده، از سبب شکسته شدن آن اظهار بیاطلاعی مینماید. گویا سبب افزایش دروغگویی در کشورهای استبدادی - که همواره مردم از مجازاتهای خشن و اعمال غیر انسانی زمامداران ستمگر در هراسند - نیز همین امر است.
تعصبات کور
منشأ بسیاری از دروغگوییهای روزمره مردم که حتی باعث پایمال شدن حقوق دیگران میشود، دوستیهای افراطی و تعصبات شدید و کوری است که انسان را به سمت و سویی میکشد که به نفع فرد مورد علاقه خود قضاوت کرده و برخلاف واقع، حکم و اظهار نظر نماید.
کینهورزی و انتقامجویی
بسیار اتفاق میافتد که انسان به خاطر دشمنی و کینهای که در دل دارد، در صدد انتقامجویی برآمده - برای از بین بردن کسی که مورد خشم و نفرت اوست، یا برای ریختن آبروی او، یا برای وارد ساختن زیان و آسیبی بر او، و یا لا اقل برای آنکه از خشم خود کاسته و خویشتن را تشفّی دهد - به دروغگویی متوسل میشود و برخلاف واقع، سخن نادرستی را به دیگران القا مینماید.
حسد
از عوامل بسیار شایع دروغگویی - خصوصاً در میان کسانی که در صدد اصلاح خود نبوده، برآورده شدن خواستههای غیر اخلاقی و نامشروع خود را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهند - حسد ورزی و پاسخ مثبت و عملی دادن به احساس حسادت است.
طمعورزی
علاقه شدید به مال و جاه و مقام، دلبستگی زیاد به زَرق و برق دنیا، و حرص و طمع به زخارف بیارزش آن نیز از عوامل مؤثری است که انسان را خواسته و ناخواسته به رذیله پلید دروغگویی سوق میدهد. چه بسیار سخنان دروغی که در
هر روز و هر ساعت - برای دستیابی به سود بیشتری در تجارت، یا به چنگآوردن پُستی و یا باقی ماندن در جایگاه و مقامی - بر زبانها جاری میشود و ابداً به پیآمدهای شوم دنیوی و اخروی آن کمتر توجه و عنایتی مبذول نمیگردد.
عادت
بسیاری از برنامههای زندگی و فعالیتهای مادی و حتی معنوی مردم، از جمله گفتار و رفتار آنان بر مبنای مطالعه، ترجیح، گزینش و انتخاب نیست. گرچه عادت به کار نیک، مذموم نبوده بلکه مطلوب و پسندیده نیز هست، لیکن مفسده بزرگ عادت، هنگامی که تأمل و دقت در آن نباشد، همین است که انسان به خاطر تأثیرپذیری دائمی از محیط و اطرافیان خود، به کارهای ناپسند آنان گرایش پیدا کرده، تدریجاً به آنها عادت میکند. کم نیستند کسانی که به خاطر آلوده بودن اعضای خانواده یا دوستان و معاشران آنان به دروغگویی و سایر خصلتهای نکوهیده، به این بیماریهای ویرانگر مبتلا شده و بدون آنکه کمترین نفع یا ضرری را مدّ نظر قرار دهند، به پیروی از آنان به این خویهای ناپسند عادت کردهاند.
مباهات و فخرفروشی
رفتارهای جاهلانه و افتخارات موهوم و غیر واقعی نیز از جمله عوامل شایع دروغگویی در میان مردم است. دارا نبودن اعتقادات واقعبینانه به حقایق ارزشی و معنوی، انسان را بر آن میدارد تا برای بالاتر نشان دادن موقعیت خود از جایگاهی که دارد، به دروغگویی متوسل شده، با اظهار علم و کمال به آنچه ندارد افتخار و مباهات نماید.
توجّه به پاک سازی نفس از رذایل اخلاقی و اصلاح انحرافات اعتقادی که حرکت در مسیر کمال و پیمودن راه مستقیم واقعبینی را امکانپذیر میسازد، از ویژگیهای اختصاصی مکتبهای آسمانی و ادیان الهی است.
اسلام عزیز که آخرین و کاملترین مکتب حیات بخش و انسان ساز در میان ادیان آسمانی است و بنا بر فرمایش پیامبر عظیم الشأن آن تکمیل خُلقهای بزرگوارانه و کرامت انسانی هدف اصلی آن میباشد، به طور ویژه و با اهتمام فراوان به این مهم عنایت کرده و پیروان خود را از هر نوع رذیله اخلاقی و گرایشی که آنان را از مسیر واقعبینی دور میسازد برحذر داشته است.
وجه مشترک بسیاری از گناهان و آلودگیهای اخلاقی و ضدّ ارزشهای انسانی - همچون دروغگویی، غیبت، بهتان، تکبّر، مکر، حسد، بدگمانی و نفاق - نیز جز این نیست که انسان را با انحرافات تدریجی در رفتار و گفتار و پندار، از هدف متعالی واقع بینی منحرف ساخته، از جایگاه رفیع و ارجمند انسانیش ساقط میگرداند.
در این میان تأثیر خصلت بسیار نکوهیده غیبت در دور ساختن آدمی از این مرتبه ارزشمند بسیار چشمگیر است. انسان با چشمپوشی از عیبها، نقصها، کاستیها، آلودگیها و گناهان خود از یک سو، و نادیده گرفتن محاسن، امتیازات، صفات نیک، رفتارها و گفتارهای پسندیده دیگران از سوی دیگر، دست روی لغزش، نقص یا گرایشی ناپسند - که از چشم سایرین نیز پنهان است - گذاشته، به بازگویی و مذمت صاحب آن میپردازد و حتی چنین وانمود میکند که در این عمل ناجوانمردانه از انگیزه خیر و نیک برخوردار بوده و در مقام اصلاح است!
غافل از اینکه گناه عمل او به مراتب، دور کنندهتر و زشتتر از نقص یا عیب یا لغزشی است که در دیگران دیده است. و البته شنونده نیز با دل دادن و گوش کردن به سخن او در تحقّق این گناه بسیار بزرگ سهیم بوده و عواقب هولناک آن گریبانگیر وی نیز خواهد بود.
غیبت گناهی بزرگ و بسیار زشت است که با سیر و سلوک و تهذیب نفس به هیچ وجه سازگاری نداشته، بلکه از بزرگترین موانع راه فضایل نفسانی و کمالات انسانی میباشد. نفس را تاریک، قلب را تیره و ارزش انسانی و شخصیت معنوی آدمی را پایمال میسازد.
این رذیله پلید و ناستوده که غالباً از ضعف ایمان و انحراف فکری گوینده از صراط مستقیم سرچشمه میگیرد، مسیر افکار شنونده غیبت را نیز از مجرای طبیعی خارج ساخته، پایههای دین محوری و ملکات پاک انسانی را تخریب، ارکان فضایل معنوی و سجایای ارزشی را متزلزل، و ریشههای فساد و تباهی را بارور میسازد.
غیبت از خطرناکترین و شایعترین آفات زبان است که ارتکاب آن به گونهای فراگیر و رایج گردیده که قبح آن از نظرها محو شده و بسیاری از مردم حتی برخی از نیکان نیز به آن مبتلایند و در جلسات خود به راحتی غیبت کرده یا به آن گوش میدهند.
دانشمندان دینی با استفاده از روایات برای غیبت دو معنا یادآور شدهاند:
غیبت آن است که نواقص و عیوبی را که آشکار نیست پشت سر مسلمان و در غیاب او بازگو نمایند.
امام صادق علیه السلام به این معنا اشاره نموده، میفرمایند:
«اَلْغِیبَةُ أَنْ تقُولَ فِی أَخِیکَ ما سَترَهُ اللَّهُ عَلَیهِ وَ أَمَّا الْأَمْرُ الظَّاهِرُ فِیهِ مِثْلُ الْحِدَّةِ وَ الْعَجَلَةِ فَلا؛ وَ الْبُهْتانُ أَنْ تقُولَ فِیهِ ما لَیسَ فِیهِ.»(1)
«غیبت آن است که در باره برادرت چیزی را که خدا بر او پوشانده بگویی، امّا چیزی که در وی آشکار است مانند تندخویی و شتابزدگی، غیبت نیست. و بهتان آن است که چیزی بگویی که در او نیست.»
غیبت آن است که پشت سر مسلمان نواقص و عیوبی را بازگو کنند که اگر آن را بشنود ناراحت گردد.
ابوذر - رضوان اللَّه علیه - گوید: به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم: غیبت چیست؟ حضرتش فرمودند:
«ذِکْرُکَ أَخاکَ بِما یکْرَهُهُ.»
«غیبت آن است که برادرت را با چیزی که از آن ناخشنود است یاد کنی.»
عرض کردم: ای رسول خدا! اگر آنچه در باره او گفته میشود در وی باشد چه طور؟ فرمودند:
«اگر آنچه را که در او هست بگویی، غیبت کردهای، ولی اگر چیزی را که در وی نیست به او نسبت دهی، بر وی بهتان زدهای.»(2)
مفاد روایت دوم مطابق نظر اهل لغت و مورد شهرت بلکه اجماع علماست. به نظر میرسد روایت نخست توضیح دهنده روایت دوم و در حقیقت راهی برای تشخیص مُفادِ آن است، زیرا غالباً انسان از اینکه عیب پوشیدهاش آشکار گردد ناخرسند است. بنا براین غیبت آن است که عیب پنهانی را که آشکار شدن
آن موجب ناخرسندی مسلمان میشود، پشت سر وی بازگو نمایند.
ناگفته نماند آشکار کردن عیوب ناپیدایی که باعث ناراحتی مسلمان نمیشود یا بازگو نمودن نواقص آشکار وی به قصد مذمت او گرچه غیبت محسوب نشود حرام است زیرا در صورت اول شکستن حرمت مؤمن و اشاعه فساد است و در صورت دوم از مصادیق آزار و اذیت برادر دینی و کوچک ساختن اوست.
البته بنا بر مفاد روایات معصومین علیهم السلام غیبت به گفتن و بازگو نمودن با زبان خلاصه نمیشود، بلکه با اشاره با چشم و ابرو و هر حرکتی که نمایانگر عیب یا نقصی از دیگری باشد همانند نوشتن یا تقلید کردن نیز مشمول عنوان غیبت خواهد بود. همچنان که دامنه متعلَق غیبت بسیار وسیع بوده، هر عیبی در رفتار، گفتار، اخلاق، لباس، بدن، خانه، همسر، فرزندان و سایر وابستگان و هر امر دیگری را که به نوعی با او ارتباط دارد شامل میگردد.
در حدیث آمده است که عایشه در باره زنی گفت: او کوتاه قد است. پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
غیبتش را کردی.»(1)
در روایت دیگری وارد شده که وی تقلید زنی را کرد، حضرتش او را نهی فرمودند.(2)
خدای متعال غیبت کردن را به منزله خوردن گوشت مرده برادر انسان معرفی
کرده، میفرماید:
« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تجَسَّسُوا وَ لا یغْتبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَکَرِهْتمُوهُ وَ اتقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ توَّابٌ رَحِیمٌ ».(1)
«ای مؤمنان! از بسیاری از گمانها پرهیز نمایید زیرا برخی از گمانها گناه است. و (در باره دیگران) تجسّس نکنید، و بعضی از شما غیبت برخی دیگر را نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت مرده برادر خود را بخورد؟ (به یقین) شما از آن کراهت دارید. تقوای الهی پیشه نمایید که خداوند توبهپذیر و مهربان است.»
متعلق سه حکم یاد شده در آیه فوق (اجتناب از گمان بد، خودداری نمودن از جستجوگری، و دوری گزیدن از غیبت) که هر سه از احکام اخلاق اجتماعی شمرده میشود، به شدّت به هم وابسته است. زیرا گمان بد مقدمه و عامل محرّک برای تجسّس در باره دیگران است و جستجوگری خود، عامل کشف رازهای ناپیدا و آشکار شدن عیوب نهانی مردم است که از مصادیق روشن غیبت محسوب میگردد.
و در پی نهی از این گناه بسیار بزرگ - که نتیجه و ثمره دو گناه دیگر است - برای مجسّم ساختن قبح و زشتی بیمانند آن، با ذکر یک مثال، ریختن آبروی مؤمن از طریق غیبت را به مثابه خوردن گوشت بدن مرده او که زشتترین و زنندهترین عمل انسانی است - و تعبیر منحصر به فرد در باره این گناه نیز خواهد بود - معرفی مینماید.
همچنان که از آیه استفاده میشود، مسلمان برای مسلمان همانند برادر نَسَبی،
1) 620. سوره حجرات، آیه 12
و حیثیت و آبرویش همچون گوشت بدن او میباشد. چنین برادری هنگامی که در مجلس گفتگوی انسان با دیگران حضور ندارد، نمیتواند از خود دفاع نماید و گویا بسان مردهای است که مورد هجوم دشمن مردهخوار خود قرار گرفته، و سخن گفتن پشت سر او و بر باد دادن آبروی او همانند خوردن گوشت بدن مرده او محسوب میگردد.
« وَیلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ ».(1)
«وای بر هر بدگوی عیب جوی.»
همانها که با نیش زهر آلود زبان و حرکات آزار دهنده چشم و دست و سایر اعضای خود به عیبجویی و غیبت دیگران پرداخته، آبروی بندگان خدا را میریزند، دل مؤمنان را میرنجانند و با مسخره کردن مسلمانان، آنان را آزار میدهند؛ و راستی که وای بر آنان!
مفسران و اهل لغت بر این اعتقادند که دو واژه «هُمَزَة» و «لُمَزَة» مفهوم وسیع و گستردهای دارند که هر گونه غیبت، استهزا و عیبجویی را شامل بوده و در هر صورت دلالت روشنی بر حرمت غیبت دارند.
روایاتی که از معصومین علیهم السلام در مورد حرمت و مذمت غیبت وارد شده، دارای لحنی شدید و تعبیرهای بسیار تکان دهندهای است.
غیبت با دین و ایمان ناسازگار است.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْغِیبَةُ أَسْرَعُ فِی دِینِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ مِنَ الْأکِلَةِ فِی جَوْفِهِ.»(2)
«اثر غیبت در (تخریب) دین شخص مسلمان، از تأثیر بیماری خوره در
درون سریعتر است.»
همچنان که خوره در بدن بیمار پیش رفته، بخش بخش از آن را میخورد، و سرانجام او را از پای در میآورد، غیبت نیز با سرعتی به مراتب بیشتر از خوره، ایمان را فرو بلعیده، با گذشت اندک زمانی انسان را به طور کامل از ایمان بیبهره و از سعادت و رستگاری محروم خواهد ساخت.
مفسده غیبت از عمل شنیع زنا شدیدتر است.
ابوذر - رضوان اللَّه علیه - ضمن نقل سفارشات رسول خدا صلی الله علیه وآله گوید: آن حضرت فرمودند:
«إِیاکَ وَ الْغِیبَةَ فَإِنَّ الْغِیبَةَ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا.»
«از غیبت بپرهیز که غیبت کردن (در تخریب ارکان ایمان) از عمل منافی عفت شدیدتر است.»
پرسیدم: یا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدای شما باد، به چه علّت؟ فرمودند:
«زیرا شخصی که زنا کند و به توبه موفق گردد، خداوند از او در میگذرد، لیکن غیبت کننده آمرزیده نمیشود مگر آنکه شخصی که غیبتش شده از وی درگذرد.»(1)
غیبت کننده در زمره کسانی است که اشاعه فحشا میکنند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«کسی که در باره مؤمنی هر آنچه را که دیده و شنیده، نقل کند از کسانی است که خدای بزرگ در باره آنها فرموده است:
« إِنَّ الَّذِینَ یحِبُّونَ أَنْ تشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ
1) 623. بحارالأنوار، ج 77، ص 91؛ ینابیع الحکمة، ج 4، ص 295، ح 7
أَلِیمٌ... ».(1)
«به راستی کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مؤمنان شیوع پیدا کند برای آنان عذابی دردناک خواهد بود.»(2)
غیبت مانع قبولی اعمال است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنِ اغْتابَ مُسْلِماً أَوْ مُسْلِمَةً لَمْ یقْبَلِ اللَّهُ صَلاتهُ وَ لا صِیامَهُ أَرْبَعِینَ یوْماً وَ لَیلَةً إِلّا أَنْ یغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ.»
«کسی که مرد یا زن مسلمانی را غیبت کند، خداوند نماز و روزه او را تا چهل شبانه روز قبول نمیکند، مگر آنکه غیبت شده از او راضی گردد.»
«مَنِ اغْتابَ مُسْلِماً فِی شَهْرِ رَمَضانَ لَمْ یؤْجَرْ عَلَی صِیامِهِ.»(3)
«هر کس مسلمانی را در ماه مبارک رمضان غیبت نماید برای روزهاش پاداشی داده نمیشود.»
غیبت اعمال نیک را از بین میبرد.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ الْغِیبَةَ حَرَامٌ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ وَ إِنَّ الْغِیبَةَ لَتأْکُلُ الْحَسَنات کَما تأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ.»(4)
«غیبت بر هر مسلمانی حرام است، به راستی غیبت حسنات و کارهای نیک را از بین میبرد همانگونه که آتش هیزم را نابود میسازد.»
و نیز میفرمایند:
«إِیاکُمْ وَ الْغِیبَةَ فَإِنَّها شَبِیهَةٌ بِالْکُفْرِ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْقَذْفَ وَ الْغِیبَةَ یهْدِمانِ عَمَلَ مِائَةِ سَنَةٍ.»(1)
«از غیبت کردن بپرهیزید، زیرا غیبت شبیه کفر است. بدانید که نسبت ناروا دادن و غیبت کردن، عمل (و عبادت) صد سال را از بین میبرد.»
همچنین میفرمایند:
«شخصی را در موقف حساب قیامت میآورند و نامه اعمالش را به او میدهند ؛ چون کارهای نیکی را که در دنیا انجام داده در آن نمیبیند، عرض میکند: خدایا! این نامه اعمال من نیست، زیرا طاعات خود را در آن نمیبینم. به او گفته میشود: خدای تو اشتباه یا فراموش نمیکند، کارهای نیک تو به سبب غیبت کردن از مردم از بین رفت.
آنگاه شخص دیگری را میآورند و نامه اعمالش را به او میدهند؛ چون در آن کارهای نیک فراوانی را میبیند که انجام نداده است، میگوید: خدایا! این نامه اعمال من نیست، زیرا این همه طاعات را من بجا نیاوردهام! به او میگویند: فلان کس از تو غیبت کرد، لذا حسنات او به تو عطا گردید.»(2)
غیبت موجب عذاب قبر است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«عَذَابُ الْقَبْرِ مِنَ النَّمِیمَةِ وَ الْغِیبَةِ وَ الْکَذِبِ.»(3)
«عذاب قبر از سخنچینی، غیبت و دروغ میباشد.»
اثر غیبت پس از مرگ.
خداوند به حضرت موسی علیه السلام فرمود:
«مَنْ مات تائِباً مِنَ الْغِیبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ مَنْ مات مُصِرّاً عَلَیها فَهُوَ أَوَّلُ مَنْ یدْخُلُ النَّارَ.»(1)
«کسی که از غیبت توبه کند و از دنیا برود، آخرین کسی است که داخل بهشت میشود و آنکه بر غیبت اصرار بورزد و (بدون توبه) از دنیا برود، نخستین کسی است که وارد آتش دوزخ میگردد.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«در شب معراج مردانی را دیدم که با مقراضهای آتشین لبهای آنان را میچینند! پرسیدم: اینها کیستند؟ (جبرئیل) پاسخ داد: اینان کسانی هستند که غیبت مردم را میکنند.»(2)
غیبت کردن همسنگ قتل نفس است.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنِ اغْتابَ مُؤْمِناً فَکَأَنَّمَا قَتلَ نَفْساً مُتعَمِّداً.»(3)
«هر که مؤمنی را غیبت نماید، گویا انسانی را عمداً کشته است.»
چرا که غیبت، ترور شخصیت، هویت و حرمت مؤمن است.
غیبت موجب خروج از ولایت خداوند است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«کسی که دیگری را به آنچه در اوست غیبت نماید، از ولایت خداوند خارج شده، به ولایت شیطان داخل میگردد.
و پدرم از پدران خود نقل کردند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: هر کس مؤمنی را به چیزی که در اوست غیبت کند، خداوند هیچ گاه میان آن دو در بهشت جمع نمیکند، و هر کس مؤمنی را به آنچه در او نیست غیبت نماید، عصمت میان آن دو بریده میشود و غیبت کننده در دوزخ جاودانه گردد! وای که چه بد سرانجامی است!»(1)
غیبت کننده مبغوضترین افراد است.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«أَبْغَضُ الْخَلائِقِ إِلَی اللَّهِ الْمُغْتابُ.»(2)
«مبغوضترین مخلوقات نزد خداوند غیبت کننده است.»
برخی دیگر از آثار تکان دهنده و ویرانگر غیبت از این قرار است:
غیبت ظلمی آشکار به حقوق دیگران است که آبرو، حرمت و حیثیت آنان را مورد تهاجم قرار میدهد.
غیبت بذر بدبینی، کینه، دشمنی و نفاق را در دلها افشانده، پیوندهای اجتماعی را سست میکند؛ روح برادری و صمیمیت را از بین برده، سرمایه اعتماد همگانی را نابود و پایههای همدلی و همکاری را متزلزل میسازد و بسا سرچشمه درگیریها و جنگهای ویرانگر میگردد.
غیبت عامل گسترش فحشا و منکرات در سطح جامعه است، زیرا پردههای اسرار مردم را دریده و منکرات و زشتیهای ناپیدا را آشکار میسازد. با ظاهر شدن خلافهای پنهان و عیوب پوشیده مردم، اهمیت گناه از بین رفته و آلودگی به آن آسان میگردد.
از سوی دیگر کسانی که برای حفظ آبرو و حیثیت اجتماعی خود از کارهای ناروا پرهیز کرده، یا از انجام آشکار آن خود داری میکنند، هنگامی که عیب و گناه آنان از طریق غیبت آشکار گردد، ترک گناه یا پنهان ساختن آن را برای مصون ماندن از رسوایی بیاثر دانسته، بیپروا به گناهان روی میآورند.
تکرار غیبت، عوامل پدید آورنده آن را که انگیزههای زشت اخلاقی است تقویت کرده، پایههای صفات ناپسند را استوار، و پاکسازی نفس و اصلاح روان را به شدت دشوار، بلکه ناممکن میسازد.
برادر و خواهر گرامی! اینها نمونههای کوچکی از انبوه هشدارهای تکان دهندهای است که آن سروران عالی مقام برای نجات من و تو ارزانی داشته و از مهر و لطف و مرحمت خویش کمترین دریغ را روا نداشتهاند. به هوش باش که روح ایمان و حرمت انسانی خود را به هوسی بر باد ندهی و خویشتن را به خاطر گناهی که جز شیطان را خرسند نمیکند، از سعادت ابدی محروم نسازی. همّت خود را استوار دار و با تمام نیرو برای ترک این پدیده نامیمون به پا خیز.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«ترک نمودن غیبت در نزد خداوند متعال از ده هزار رکعت نماز
مستحبی محبوبتر است.»(1)
شخصی به حضور آن بزرگوار شرفیاب شد و عرض کرد: یا رسول اللَّه! من جز ماه مبارک روزه نمیگیرم و تنها نمازهای واجب را به جا میآورم؛ مال و ثروتی هم ندارم تا صدقه بدهم، حج بجا آورم و یا کارهای مستحب دیگر انجام دهم، با این حال، هنگامی که از دنیا میروم جایگاه من کجا خواهد بود؟
فرمودند:
«در بهشت با من خواهی بود به شرط آنکه زبانت را از غیبت و دروغ، قلبت را از کینه و حسد حفظ نمایی و به آنچه خداوند بر تو حرام نموده نگاه نکنی و از آن چشم بپوشی و مسلمانی را اذیت نکنی. (اگر چنین باشی) با من داخل بهشت میشوی.»(2)
غیبت نیز مانند هر پدیده ناستوده دیگر که از رفتار یا گفتار آدمی ظاهر میگردد، معلول حالت یا حالات روحی و روانی است و غالباً از یک سلسله نقاط ضعف سرچشمه میگیرد. برخی از مهمترین عوامل برانگیزاننده آدمی بر این گرایش زشت و ناجوانمردانه عبارتند از:
کبر و غرور
ریشه و خمیرمایه بسیاری از آلودگیهای اخلاقی و خصلتهای حیوانی، ضعف نفس و خود بزرگ بینی است. افرادی که از نظر وجودی، کمظرفیت و از سعه صدر اندکی برخوردارند، با دستیابی به کمترین بهره مادی یا معنوی، خود را
گم میکنند و آن چنان دچار کبر و غرور میشوند که مطلقاً برای دیگران ارزشی قائل نبوده، آبرو و حیثیت غیر خود را فاقد هر گونه اعتبار و حرمت انسانی دانسته، غیبت و عیبجویی از دیگران را بسیار عادی و نوعی دفاع از شخصیت خویش به حساب میآورند.
خشم، دشمنی و کینهتوزی
شعلهور شدن آتش خشم، دشمنی و کینهورزی، عامل مهم دیگری است که بسیاری از کسانی را که در صدد پاک سازی نفس و اصلاح درون خویش نیستند، به این گناه بزرگ آلوده ساخته، به تضییع حقوق مردم و ریختن آبرو و پایمال ساختن حیثیت انسانی آنان مبتلا میسازد.
حسد ورزی
کسی که نعمتهای جهان را از خدا نمیبیند، پیش افتادن دیگران و باز ماندن خود در امور زندگی و عدم برخورداری از نعمتها را تحمّل نکرده، به جای تلاش سازنده و درخواست پیشرفت از خداوند متعال، همواره طالب از بین رفتن نعمت دیگران بوده، و چون قادر به تحصیل خواسته نادرست خویش نیست عاجزانه به بیان نقاط ضعف دیگران پرداخته، برای جبران شکست خود، میکوشد از حیثیت و اعتبار آنان بکاهد تا از یک سو، سوزش آتش حسد خود را از این طریق تسکین بخشد، و از سوی دیگر با ذکر معایب دیگران، پیشرفت و برخورداری آنان را ناچیز و عقب افتادگی و محرومیت خود را طبیعی و موجّه جلوه دهد.
عقدههای روانی
کسانی که به خاطر احساس حقارت در خود، ضعف و کمبودهای خویش را بیش از آنچه هست بزرگ میبینند، پیوسته از این احساس که به صورت عقدهای
درونی درآمده، رنج میبرند و لذا برای سرپوش نهادن بر عیوب و نواقص خویش و کاستن از آزار و اذیت درونی، خطاهای دیگران را به رخ این و آن میکشند و گناه خود را به گردن دیگران میگذارند تا همچنان که گفته شد از این طریق عقب افتادگی و محرومیت خود را طبیعی و خود را بیتقصیر جلوه داده، بلکه دیگران را مسئول شکستهای خویش معرفی نمایند.
سرگرمی و استهزاء
بیتوجهی نسبت به مسئولیت خطیر انسان در بهرهمند شدن از قابلیتها و سرمایههای عظیم خدا دادی، و غفلت از پیآمدهای شوم غیبت سبب میشود که با انگیزه سرگرمی، سخریه، استهزا و یا گرم کردن مجالس و محافل، به این گناه بزرگ دامن زده، با غیبت این و آن، خود و دیگران را به نکبت محرومیت از خوشبختی و رستگاری در دنیا و آخرت گرفتار نمایند.
در پایان توجه عزیزان را به نکاتی چند جلب میکنیم:
همچنان که غیبت کردن حرام است، گوش دادن به غیبت و حضور یافتن در مجلسی که غیبت دیگران میشود نیز در زمره محرمات بزرگ شمرده میشود و بر مسلمان واجب است که از غیبت دیگران جلوگیری کرده، از برادران ایمانی خود که حیثیت و آبرویشان در معرض خطر قرار گرفته، دفاع نماید.
غیبت در برخی موارد مشمول حرمت نبوده، جایز میباشد:
حراست از امانت و پرهیز از خیانت در مقام مشورت
کسی که در زمینه انتخاب همسر، شریک، صاحب حرفه، کسب و کار و مانند آن مورد مشورت قرار میگیرد، برای پاسداری از امانت در مشورت لازم است به صورتی که آبروی طرف لکهدار نشود، عیوبی را که در ردّ یا انتخاب وی دخالت
دارد بازگو نماید و از راهنمایی کردن مشورت کننده به بهانه پرهیز از غیبت دریغ نورزد.
بازگو کردن گناه متجاهر به فسق
غیبت کسانی که پرده حیا را دریده و جسورانه و آشکارا گناه میکنند و از تظاهر به فسق اِبایی ندارند جایز است. روشن است که این جواز منحصراً به ذکر گناهانی اختصاص مییابد که افراد نامبرده نسبت به آن متجاهر بوده، و بازگو کردن آن گناه نیز به خاطر وجود مصلحت - نه از سر ملامت یا میل نفسانی - باشد.
دادخواهی، دفع بدعت و نهی از منکر
غیبت در مقام رفع ظلم، رفع بدعت، شکایت از ظالم نزد قاضی، نهی از منکر در مواردی که بدون کمک دیگران امکانپذیر نیست، جلوگیری از اشاعه فحشا و انحراف اخلاقی و اعتقادی و... نیز جایز بلکه در مواردی واجب میباشد.
البته از این نکته نباید غفلت ورزید که نفس طغیانگر پیوسته در صدد دستیابی به هوسهای حیوانی خود میباشد؛ ابلیس لعین نیز همواره در مقام طغیان بوده و برای وارد ساختن ضربات سهمگین خود در کمین نشسته است؛ موضوع نیز آنچنان حساس و دقیق است که حتی دیدگان تیزبین آشنا به مسایل سیر و سلوک نیز در مواردی در درک درست آن ناتوانند.
از اینرو باید احتیاط را از دست نداده، پیوسته مراقب بود که در اثر دسیسههای نفس و شیطان و حبّ و بغضهای شخصی گرفتار اشتباهات و لغزشهای گمراه کننده نگشته و در تعیین حَدّ و مرز موارد استثنا با حساسیت و دقت رفتار نمود. مصلحت مورد نظر را با مطالعه و تأمّل در نظر گرفته، خصوصیات و جوانب کار را دقیقاً بررسی، انگیزه خود را ارزیابی، و برتری مصلحت بر مفسده غیبت را احراز کرده و مواظب باشد که خدای نخواسته خود
را به بهانه وجود مجوّزِ غیبت آلوده به این گناه بزرگ نسازد، که نفس و شیطان در کمیناند و بسا با بزرگ نشان دادن مصلحت، ارتکاب به گناه کبیره غیبت را در نظر آدمی امر واجبی جلوه دهند.
همچنان که بیان شد شناخت موارد استثنا نیازمند دقت، تأمّل و بررسی است. به همین جهت بسیاری از عذرهای عوامانه که برای جواز غیبت دیگران مطرح میگردد، بیاساس بوده و شرعاً و اخلاقاً فاقد اعتبار میباشد. به عنوان مثال، کسی که به بهانه متصف بودن شخصی به یک عیب یا نقص، خود را در غیبت کردن از او مجاز معرفی کرده، و میگوید: «این غیبت نیست بلکه صفت اوست» باید بداند که صفت بودن یک عیب، دلیل جواز غیبت نمیشود، همچنان که صفت نبودن آن نیز، عمل غیبت را به تهمت - که گناهی بزرگتر از غیبت است - مبدّل میسازد.
همچنین کسی که برای توجیه غیبت کردن از دیگران با جسارت تمام ابراز میکند که: «من این سخنان را در حضور وی نیز خواهم گفت» باید توجه داشته باشد که بیان عیوب فرد در حضور او نه تنها از گناه غیبت در جای دیگر نمیکاهد، بلکه علاوه بر نشان دادن گستاخی او، گناهش را به خاطر آزار و اذیت مسلمان، سنگینتر خواهد کرد.
در برخی موارد نیز غیبت کننده به خیال خود برای پرهیز از غیبت، با بیان سخنان مبهم، تلویحاً مرتکب غیبت شده، و علاوه بر آلوده شدن به گناه غیبت، وِزر گناه دیگری را - که سوء ظن مخاطب را در باره دیگران بر میانگیزد - بر دوش خود بار میکند. مثلاً با طرح مطالب مختلف در باره شخص مورد نظر میگوید: «افسوس که شرع مقدس زبانم را بسته است!» یا میگوید: «متأسفم که نمیتوانم بیش از این توضیح دهم، زیرا میترسم مرتکب غیبت او شوم!» غافل از
اینکه این خود از حیلههای نفس طغیانگر و دسیسههای ابلیس لعین است که از این طریق با ظاهری فریبنده او را به دام خود گرفتار ساخته است.
در مواردی نیز غیبت کنندگان برای فراهم ساختن زمینه مناسب برای عمل شوم خود، نخست فسق دیگران را ثابت کرده و او را مستحق غیبت معرفی مینمایند، سپس به خیال خام خود به راحتی و بدون دغدغه خاطر، به غیبت آنان میپردازند. اینان نیز باید به هوش باشند که با این کار خود به بدترین نوع غیبت گرفتار شدهاند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«غیبت چهار نوع است: اول به کفر میانجامد؛ دوم به نفاق کشیده میشود؛ سوم معصیت است؛ چهارم مباح میباشد.
امّا قسم اول که منجر به کفر میشود: آنکه کسی غیبت مسلمانی را کند و هنگامی که به او گفته میشود: چرا غیبت میکنی؟ پاسخ دهد: این (سخن یا این عمل من) غیبت نیست.
امّا قسم دوم که به نفاق میانجامد: آنکه کسی غیبت مسلمانی را کند و نام او را نبرد، ولی شنوندگان او را بشناسند.
امّا قسم سوّم که معصیت میباشد: آنکه کسی مسلمانی را غیبت کند (به طوری) که اگر بشنود ناراحت شود.
امّا قسم چهارم که مباح است: غیبت زمامدار و حاکم ستمگری است که فسق و فجور میکند.»(1)
البته باید دانست که منشأ بسیاری از غیبتها، رفتار غیر متعارف و شیوه سلوکی نامتعادل خود انسان هاست که زمینه را برای عیبجویی و غیبت هموار
1) 638. ینابیع الحکمة، ج 4، ص 301، ح 32
ساخته و به اصطلاح معروف، سوژه به دست دیگران میدهد. باید با اصلاح رفتار و گفتار خود بکوشیم تا علاوه بر پیشرفت در پاک سازی نفس از آلودگیهای اخلاقی، محیط و معاشران را در پاک شدن از گناه و فساد مساعدت نموده، خود نیز در ایجاد زمینه گناه شریک جرم نباشیم.
چنانچه خدای نخواسته کسی به گناه بزرگ غیبت آلوده شود باید بداند که با این کار در واقع دو حقّ پایمال شده است: حق خالق، و حق مخلوق؛ و راه بازگشت از آن، تدارک هر دو حق از مسیر درست و شرعی آن خواهد بود.
تدارک حقّ خداوند با توبه صحیح امکانپذیر میگردد. باید بزرگی گناه را در نظر آورده، از صمیم دل پشیمان شود و حقیقتاً به سوی خدا بازگشته و توبه نماید تا مشمول عفو او جلّ جلاله قرار گیرد، که او بسیار مهربان و توبهپذیر است.
جبران حق مخلوق و کسی که مورد غیبت واقع شده است نیز - چنان که از مجموع روایات استفاده میشود - اگر از دنیا رفته، یا به او دسترسی نیست، و یا حلیت مستقیم از وی باعث ناراحتی بیشتر، یا سبب فتنه و فساد خواهد شد، در این صورتها باید برای او استغفار کرده و از خداوند متعال طلب رحمت، مغفرت و آمرزش گناهان او را بنماید تا از این طریق وِزر و گناه غیبت مرتفع گردد.
امّا چنانچه به او دسترسی داشته و حلیت طلبیدن از وی بر ناراحتی وی نمیافزاید و فساد دیگری نیز بر آن مترتب نمیگردد، باید ولو به صورت مجمل و سربسته، با راضی ساختن صاحبِ حق، خود را از زیر بار گناه بزرگ غیبت بیرون آورد، که غیبت از موارد حقّ الناس شمرده شده، و حقّ الناس جز با عفو صاحب حقّ و راضی شدن وی، مورد آمرزش و بخشش قرار نخواهد گرفت.
علاوه بر آنچه که گفته شد، در هر صورت چنانچه امکان دارد باید در مواردی
که ممکن است نزد افرادی که غیبت را شنیدهاند رفته و اظهار کند که من اشتباه کرده بودم و در مقابل غیبتی که کرده، از صاحب حق به نیکی یاد کند و از او اعاده حیثیت نماید.
پویندگان راه فضیلت و دارندگان مکارم اخلاق بر این باورند که گذشت از خطای خطاکاران و پذیرش عذرِ عذرخواهان از جمله بزرگترین سجایای انسانی و فضیلتهای معنوی است که در تعالی روح و کمال نفس، نقشی فوق العاده ایفا مینماید. از اینرو بسیار شایسته است که اگر غیبت کننده از عمل قبیح خود پشیمان شده و برای عذرخواهی و در خواست پوزش، نزد صاحب حق حاضر گردید، عذر او را بلافاصله بپذیرند و قلباً از وی ابراز رضایت نمایند تا علاوه بر جلب لطف و مرحمت خداوندی، خطاکاران را نیز به توبه و بازگشت از گناه ترغیب و تشویق نمایند.
سخن چینی یا خبر کشی آن است که انسان کلامی را که از یک گوینده در باره کسی شنیده و نقل آن دارای مفسده است، از طریق گفتن یا نوشتن یا اشاره کردن به آن کس منتقل سازد. این خوی بسیار قبیح و نکوهیده به انتقالِ سخن خلاصه نمیشود، بلکه کاری نیز که در باره کسی انجام میشود، چنانچه نقل آن فسادی به بار آورد، رساندن خبر آن به وی از مصادیق سخن چینی محسوب میگردد.
سخن چینی از زشتترین گناهان کبیره، ناجوانمردانهترین کارهای ناستوده و بدترین و قبیحترین صفات ناپسند حیوانی محسوب میشود.
برخی از بزرگان مانند شهید ثانی - رضوان اللَّه علیه - آن را از ملحقات غیبت برشمرده و بعضی همچون علامه نراقی و پدر بزرگوارش - رضوان اللَّه علیهما - با عنایت به وصف «زنیم» در توصیف فرد سخن چین در کلام خداوند، (1)سخنچین را در حکم زنازاده دانستهاند.
کسی که به این رذیله ضد انسانی تن میدهد، خود را به گناهان بسیاری همچون غیبت، مکر، خیانت، کینه، دروغ، حسد، نفاق، فتنهانگیزی و پخشِ بذرِ فساد در میان بندگان خدا آلوده ساخته و خویشتن را از مرحله انسانیت به پایینترین مرتبه حیوانی و در زمره خبیثترین مردم تنزّل داده و سعادت و رستگاری همیشگی را به شقاوت و هلاکت ابدی مبتلا ساخته است.
روشن است که اگر گوینده سخن از کار سخن چین در انتقال کلامش ناراضی
1) 639. سوره قلم، آیه 13؛ در اکثر احادیث «زنیم» به زنازاده تفسیر شده است. ر.ک: نورالثقلین، ج 5، ص 393 و...
باشد، علاوه بر حرمت سخن چینی، گناه غیبت نیز بر آن بار شده و سخن چین مستحق عقوبت غیبت نیز خواهد بود. همچنان که افزایش مفسده سخن چینی سبب افزایش عقوبت آن خواهد گردید.
سخن چین در زمره بدترین افراد
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که آن حضرت به یاران خود فرمودند:
«آیا شما را به بدترینتان آگاه نسازم؟! عرض کردند: چرا ای رسول خدا! فرمودند: آنان که به سخن چینی روی آورند، در میان دوستان جدایی افکنند و برای افراد پاکدامن عیب جویی کنند.»(1)
هم آن حضرت ضمن کلام خود میفرمایند:
«از بزرگترین مصادیق سحر، سخن چینی است! زیرا بین دوستان جدایی افکنده، میانشان دشمنی ایجاد (و فتنه انگیزی) میکند و به وسیله آن خونها ریخته، خانهها خراب و پردهها دریده میشود. سخن چین بدترین کسی است که روی زمین راه میرود.»(2)
آوردهاند که شخصی غلامی را فروخت و به مشتری یادآور شد که غلامش هیچ عیبی ندارد جز آنکه سخن چین است. مشتری غلام را به خانه برد. روزی غلام به همسر خریدار گفت: شوهرت به تو بیعلاقه و در خیال ازدواج مجدّد است! اگر میخواهی از این فکر منصرف شود، به وسیله تیغ مقداری از موی زیر گلویش را بیاور تا بر آن دعایی بخوانم که قلبش به تو مایل گردد.
از سوی دیگر به شوهر گفت: همسرت با دیگری ارتباط دارد و در اندیشه کشتن تو است! چنانچه باور نداری امشب خود را به خواب بزن تا حقیقت بر تو آشکار گردد.
مرد که به پیشنهاد غلامش در آن شب خود را خوابیده نشان داده بود، هنگامی که در نیمههای شب متوجه شد که همسرش تیغی در دست گرفته، به سوی او میآید، مطمئن شد که قصد کشتن او را دارد، بیدرنگ برخاسته، وی را از پای درآورد. با آگاه شدن بستگان زن از جریان قتل او، آتش فتنه میان آنان و اقوام همسر برافروخته شد و چیزی نگذشت که دو قبیله به جان یکدیگر افتاده، شراره جنگ و خونریزی میان آنان شعلهور گردید.(1)
میان دو کس جنگ چون آتش است
سخن چین بدبخت هیزمکش است
سخن چین کند تازه جنگ قدیم
به خشم آورد نیکمرد سلیم
محرومیت از بهشت
سخن چین بیسعادت در اثر کار زشت و عمل و صفت ناپسند خود سرانجامی شوم و پایانی نامیمون را در پیش خواهد داشت. از مردم مطرود، از رستگاری دور، و بنا بر مفاد احادیث فراوان از بهشت محروم خواهد بود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«بهشت بر دروغ پردازان (یا کار آگاهان) که سخن چینی میکنند حرام است.»(2)
سخن چینی موجب عذاب قبر است.(1)
کیفر سخن چین از عقوبت همه اهل دوزخ بیشتر است.(2)
سخن چینی مانع استجابت دعاست.
در روایات وارد شده است که بنی اسرائیل در یکی از سالها به قحطی مبتلا شدند. حضرت موسی علیه السلام از خداوند درخواست باران کرد. خطاب آمد: چون یکی از شما سخن چین است و بر کار خود اصرار میورزد، دعایتان را مستجاب نمیکنم. جناب موسی عرض کرد: پروردگارا! (بفرما) او کیست تا از میان خود بیرونش کنیم! پاسخ آمد: ای موسی! من از سخن چینی نهی میکنم، اینک خود سخن چین باشم؟!
بنیاسرائیل همه از گناهان خود توبه کردند تا خداوند باران را بر آنان نازل فرمود.(3)
شخصی به دیدن حکیمی رفت و ضمن گفتگوی خود با وی، سخنی را که دیگری در باره آن حکیم گفته بود برایش نقل کرد. حکیم فرمود: ای مرد! با سه خیانت نزد من آمدی: میان من و آن شخص دشمنی ایجاد کردی، دل فارغ مرا مشغول نمودی، خویشتن را نیز نزد من به خیانت متهم ساختی!(4)
ای عزیز! کسی که نزد تو از دیگری سخن چینی میکند، بیتردید از تو نیز نزد
دیگران سخن چینی خواهد کرد. بنگر که آیا اعتماد به او شایسته است؟ به هوش باش که هرگز او را تصدیق نکنی و اندیشه و درون خویش را به گفته وی نسبت به دیگری آلوده و مشوّش نگردانی! هرگز مباد که سخنان شرّآمیز این زیان کارِ دنیا و آخرت، ذهن تو را نسبت به کسی که در بارهاش نمّامی کرده، بدبین سازد یا تو را به تحقیق و تجسّس در باره وی وادار نماید. او را نصیحت کن و تا جایی که ممکن است از این کار شوم و نامیمون باز دارد.
سعایت بدترین سخن چینی
سخن چینی نزد سلاطین، فرمانروایان، حاکمان ستمگر و افرادی که هر لحظه از آنها بیم ضرر و نگرانی، آزار و اذیت انتظار میرود، بدترین نوع سخن چینی است که از آن به «سعایت» تعبیر میشود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«کسی که سعایت مردم کند حلال زاده نیست.»(1)
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام فرمودند:
«کَفَرَ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ عَشَرَةٌ: ... وَ السَّاعِی فِی الْفِتنَةِ...»(2)
«از این امت ده گروه به خدای بزرگ کفر ورزیدهاند: (که از آن جمله است:) کسی که در فتنه انگیزی (میان مردم) کوشش میکند.»
گناه طبعاً کاری نارواست که با کمال و انسانیت ناسازگار، و با فطرت و ارزشهای اخلاقی در ستیز میباشد.
بسیاری از گناهان به قلمرو حقوق شخصی عامل آن محدود نگشته، حیثیت و آبرو، جان و ناموس و حقوق انسانی، مادی و معنوی یاران، همراهان و معاشران را نیز مورد تهاجم و بیمهری قرار میدهد.
در این میان، بهتان و تهمت را میتوان در زمره خیانتبارترین، ناجوانمردانهترین و ستمآمیزترین نوع گناهانی به شمار آورد که آثار نابود کننده آنها بسا انسان بیگناهی را همراه با خانواده و نزدیکان وی آنچنان مورد ستم قرار داده، از حیات و هستی ساقط گرداند که با هیچ وسیلهای قابل تدارک و جبران نباشد.
سخنِ دور از واقع یا نسبت نادرستی که در باره کسی در حضورش گفته شود، گناهی بزرگ، ظلمی عظیم و بدترین نوع دروغ است که کیفری بس هولناک در پیخواهد داشت، و چنانچه این گناه در غیاب وی صورت بگیرد، علاوه بر وبال نکبت بار تهمت و بهتان، مجازات غیبت و مکافات دروغ نیز گریبانگیر عامل آن میگردد.
بهتان دروغی محض و عملی به شدّت ناجوانمردانه است که با آگاهی از نادرستی آن و از روی عمد به دیگری زده میشود. امّا اگر منشأ آن، سوء ظن بوده و انسان بدون تحقیق و صرفاً بر اساس حدس و گمان، کار نادرست یا سخن دروغی را به دیگری نسبت دهد - مثل اینکه صبحت یا رفت و آمد مردی را با زن نامحرمی مشاهده کرده و به جای حمل به صحّت که وظیفه اوست، نسبت
ناروایی به آنان بدهد - تهمت نامیده میشود.
بهتان و تهمت هر دو گناهی بزرگ، جنایتی ناروا، کاری قبیح و ستمی نابخشودنی است که از سوی دین و عقل و وجدان به شدت مورد نکوهش قرار گرفته، به عنوان عملی بسیار ناپسند و رفتاری ضد انسانی محکوم گردیده است. خداوند متعالی میفرماید:
« وَ مَنْ یکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ یرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً ».(1)
«هر کس کار خطا یا گناهی مرتکب شود سپس آن را به بیگناهی نسبت دهد، قطعاً بهتان و گناه آشکاری را بر دوش کشیده است.»
تعبیر لطیف «یرْمِ بِهِ» که در آن، گناه به منزله تیر و نسبت دادن آن به دیگری به مثابه پرتاب تیر به سوی وی در نظر گرفته شده، یادآور این معناست که نسبت گناه به فرد بیگناه ممکن است همانند پرتاب تیر به سوی یک فرد به قیمت جان یا آبروی او که به منزله خون اوست تمام گردد.
و همین پیآمد هولناک و نگران کننده است که پرهیز از گناه بزرگ بهتان را از اهمیتی آنچنان فوق العاده برخوردار ساخته که قرآن کریم یکی از شرایط بیعت زنان با پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله را ترک بهتان و پرهیز از افترا قرار داده است.(2)
پیشوایان معصوم علیهم السلام نیز با تأکید فراوان مردم را از این گناه بزرگ برحذر داشته، برخی از عواقب شوم و پیآمدهای ناگوار آن را یادآور شدهاند.
ابن ابییعفور از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرتش فرمودند:
«مَنْ بَهَت مُؤْمِناً أَوْ مُؤْمِنَةً بِما لَیسَ فِیهِ بَعَثَهُ اللَّهُ فِی طِینَةِ خَبالٍ حَتی یخْرُجَ مِمَّا قالَ.»
«هر کس مرد یا زن با ایمانی را به آنچه در او نیست بهتان بزند، خداوند (روز قیامت) او را در «طینت خبال» برانگیزد تا از عهده آنچه گفته است برآید.»
وی گوید: پرسیدم: «طینت خبال» چیست؟ فرمودند:
«چرک و خونی است که (در دوزخ) از زنان بدکاره خارج میشود.»(1)
مردی به حضور امیر مؤمنان علیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد: من هفتصد فرسنگ راه آمدهام تا در باره هفت کلمه سؤال کنم! آن بزرگوار فرمودند: هرچه خواهی سؤال کن.
عرض کرد: چه چیز از آسمان بزرگتر است؟ کدام چیز از زمین پهناورتر میباشد؟ چیست که از یتیم ضعیفتر است؟ سوزندهتر از آتش چیست؟ آنچه که از زمهریر خنکتر میباشد کدام است؟ چه چیز از دریا بینیازتر است؟ و کدام چیز از سنگ سختتر است؟
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:
«بهتان به کسی که دامنش از آن مبرّا است، از آسمان بزرگتر است؛ حقّ از زمین وسیعتر میباشد؛ سخن چین و کسی که نزد صاحب قدرتی سعایت کند، از یتیم ضعیفتر است؛ حرص سوزندهتر از آتش میباشد؛ حاجت بردن نزد بخیل از زمهریر خنکتر است؛ بدن قانع از دریا بینیازتر و دل کافر از سنگ سختتر است.»(2)
امام صادق علیه السلام نیز به نقل از یک حکیم، بزرگی بهتان را چنین نقل میفرمایند:
«بهتان به کسی که دامن او از آن مبرّاست، از کوههای بزرگ و استوار سنگینتر است.»(1)
و امام رضا علیه السلام به نقل از پدران بزرگوار خود از رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله پیآمد ناگوار بهتان در روز قیامت را چنین بازگو فرمودهاند:
«هر کس مرد یا زن مؤمنی را بهتان زند، یا در باره او چیزی بگوید که در او نباشد، خداوند در روز قیامت آن را بر تلّی از آتش قرار دهد تا از عهده آنچه گفته است بیرون آید.»(2)
و امام صادق علیه السلام در باره ناسازگار بودن بهتان با روح ایمان میفرمایند:
«إِذَا اتهَمَ الْمُؤْمِنُ أَخاهُ انْماثَ الْإِیمانُ مِنْ قَلْبِهِ کَما ینْماثُ الْمِلْحُ فِی الْماءِ.»(3)
«هنگامی که مؤمن برادر ایمانی خود را متهم میسازد، ایمان در دلش - همانند حل شدن نمک در آب - ذوب میگردد.»
از سوی دیگر، رواج دادن این کار ناجوانمردانه در محیط زندگی، ارکان عدالت و پایههای نظام اجتماعی را متزلزل ساخته، حق و باطل را مشتبه، بیگناهان را گرفتار، مجرمان و تبهکاران را تبرئه، و اعتماد عمومی را نابود میسازد.
بسا با یک تهمت یا یک بهتان، انسان بیگناهی مطرود مسلمانان گشته، به حبس، ارتداد و اعدام محکوم گردد! سرنوشت خانوادهای برای همیشه به تیرگی و تباهی کشانده شود؛ الفت و محبت بین دوستان از بین رفته، نفرت و دشمنی
جایگزین آن گردد؛ روابط گرم زن و شوهری را تیره و تار، بلکه آنان را از یکدیگر جدا سازد، و بسا کلمه یا جمله کوتاهی که تأثیر شوم و مفاسد زیانبار آن ترمیمپذیر نبوده، جراحات حاصل از آن که از جراحات خنجر و نیزه تیز سختتر است با هیچ گفته یا عملی التیام نپذیرد.
توجه و عنایت به همین پیآمدهای شوم و ناگوار است که پیشوایان معصوم علیهم السلام دوستان و پیروان خود را به شدّت از ارتکاب گناه بزرگ بهتان و نزدیک شدن به آن پرهیز داده، سفارش نمودهاند که حتی خود را در مظانّ و معرض متهم شدن قرار ندهند.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ کانَ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ فَلا یقِفَنَّ مَوَاقِفَ التهَمَةِ.»(1)
«هر کس به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد، هرگز خود را در جایگاه و موارد تهمت قرار ندهد.»
حضرتش در مسجد معتکف بودند، صفیه همسر آن بزرگوار به زیارتشان شرفیاب شد. هنگام بازگشت، اندکی او را همراهی کرده، با او مشغول گفتگو بودند؛ مردی از انصار از کنار آنان عبور کرد، رسول خدا صلی الله علیه وآله او را آواز داده، فرمودند: این بانو همسرم صفیه است! انصاری عرض کرد: یا رسول اللَّه! آیا به شما جز گمان خیر میبریم؟ آن حضرت فرمودند:
«شیطان بسان خون در رگهای انسان جریان دارد، ترسیدم بر تو شبههای داخل گردد.»(2)
انگیزههای درونی بهتان
برخی از عوامل برانگیزنده درونی که آدمی را به این گناه بسیار بزرگ میکشاند عبارت است از:
بدگمانی نسبت به افراد خصوصاً معاشران و نزدیکان.
سطحی نگری و شتاب زدگی در قضاوت.
دشمنی و غرض ورزی.
چه بسیار است کینهتوزیهایی که زمینه ساز تهمت به افراد بیگناه میگردد.
جهل و نادانی به موضوعات و تفسیر جریانات روز مره به رأی و نظر ناآگاهانه خود.
عقده حقارت.
کسانی که به جهت نگاه نادرست به قابلیتهای خود، خویشتن را کمتر از ارزش واقعی خود احساس میکنند، میکوشند تا با بهتان و تهمت به دیگران، عیوب خویش را بپوشانند و از احساس ذلّتی که در باطن خود دارند تا جایی که ممکن است بکاهند.
زبان نماینده دل، سخنگوی خرد، بیانگر شخصیت، سرمایهای بزرگ و موهبتی عظیم است که آفریدگار حکیم از سر لطف و نظر مرحمت به آدمی کرامت فرموده و از این طریق او را به خلعت ذکر مبارک خویش مفتخر و به زینت نطق و بیان حقّ مزین نموده است.
نعمت بیبدیل یاد و ذکر خود را که از بزرگترین فیوضات اوست به برکت زبان بر انسان ارزانی داشته، و پاداشهای بینظیر معنوی و اخروی خویش را به یمن بهرهمندی صحیح از این مخلوقِ به ظاهر ناچیز و بسیار شگفتانگیز نثار او ساخته است.
جای بسی تأسف است که غالباً این نعمت عظما به نقمتی شوم مبدّل گشته، از مسیر حقّ منحرف، و به جای بهرهگیری صحیح از آن در جهت هدایت و ارشاد و بیان حق و پند و اندرز و ذکر و یاد خدا و یاری مظلوم و سخنان مفید و حکمتآمیز، به صورت ابزاری برای مقاصد باطل، کلمات بیهوده، گمراه ساختن افراد، غیبت و دروغ و تهمت و سایر مفاسد هولناک اخلاقی و غیر انسانی درآمده است.
کمتر گناهی را مییابیم که به نوعی ریشه در استفاده نامطلوب از زبان نداشته باشد و کمتر انحرافی را سراغ داریم که به شکلی از خطای زبان سرچشمه نگرفته باشد. چه فراوان است خطاها و گناهانی که در اثر به کار گرفتن نامطلوب زبان دامنگیر آدمی است! و چه هولناک است مکافات و کیفر گناهانی که به واسطه سوء استفاده از زبان گریبانگیر انسان میگردد!
هر روز و هر ساعت که از عمر میگذرد، دهها و صدها کلمه گناهآلود بر زبانمان
جاری میشود و از عواقب خطرناک آن غافلیم؛ و کم نیست کلمات بیهوده و بیحاصلی که روزانه از ما صادر شده و ثمرهای جز خسارت و زیان به بار نمیآورد! و چه فراوان است سخنان ناروا و گفتارهای ناشایست که صفحات زیادی از پرورنده اعمالِ ناستوده زندگی را به خود اختصاص میدهد و اثرات ویرانگر آن در روح و نفس و فکر آدمی چنان زیانبار است که بسا به گستاخی، لا ابالیگری و انحراف از مسیر حق میانجامد!
ای عزیز! کسی که به خدا ایمان آورده، او را در همه حال حاضر و ناظر میبیند، جهان آخرت را باور کرده و رسیدگی به اعمال بندگان را حقیقت میداند، هرگز خود را مجاز نمیداند که زبان خویش را رها ساخته، بیمهابا هرچه میخواهد بر زبان جاری سازد. لختی تأمل کن در کلمات تکان دهنده بزرگان دین که چگونه گفتار ناشایست، دشنامگویی، لعن و نفرین بیجا و به کارگیری زبان بدون مراقبت را مورد شدیدترین نکوهش قرار دادهاند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ عَبْدٌ اتقَی النَّاسُ لِسانَهُ.»(1)
«مبغوضترین بندگان خدا کسی است که مردم از زبانش پرهیز کنند.»
در روایت دیگر رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«از زمره بدترین بندگان خدا کسی است که مردم به واسطه دشنامگوییاش از مجالست با او اکراه دارند.»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«خداوند بهشت را بر هر دشنامگوی بیآبرو و کم شرمی - که باکی از
آنچه میگوید و آنچه به او گفته میشود ندارد - حرام کرده است. زیرا اگر بازرسی شود، یا از نطفه نامشروع است و یا شیطان در آن شرکت دارد!»(1)
امام باقر علیه السلام میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«سِبابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ أَکْلُ لَحْمِهِ مَعْصِیةٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ.»(2)
«دشنامگویی به مؤمن فسق و فجور است؛ جنگیدن با او کفر است؛ خوردن گوشت او (به وسیله غیبت) گناه است؛ و احترام مالش همانند احترام خون اوست.»
سَماعه که از یاران امام صادق علیه السلام است میگوید:
بر آن حضرت وارد شدم، حضرتش بدون مقدمه فرمودند:
«ای سَماعة! این چه جنجالی است که میان تو و ساربانت پدیدار گشته؟ مبادا دشنام بگویی! بد زبان باشی! با فریاد حرف بزنی! و مردم را مورد لعن قرار دهی!»
عرض کردم: به خدا سوگند او به من ستم کرد. فرمودند:
«اگر او به تو ستم کرده، تو از او جلو افتادی؛ اینگونه رفتار از روش ما نیست؛ اجازه نمیدهم شیعیانم چنین کنند. از پروردگار خود طلب مغفرت نما و دیگر این عمل را تکرار نکن.»
عرض کردم: از پروردگار آمرزش میخواهم و دیگر بار تکرار نمیکنم.(3)
امیر مؤمنان علیه السلام شنیدند که مردی به قنبر دشنام داد. همین که قنبر خواست پاسخ او را بدهد، حضرتش او را صدا کرده و فرمودند:
«آرام باش و او را واگذار که (با سکوت خود) خدا را راضی، شیطان را خشمگین و دشمنت را کیفر نمودی.
سوگند به خداوندی که دانه را رویانید و انسان را آفرید، مؤمن پروردگار خود را خشنود نکرده به چیزی مانند بردباری، و شیطان را خشمگین ننموده به چیزی مانند خاموشی، و احمق را کیفر نکرده به چیزی مانند سکوت در مقابل او.»(1)
روزی در مجلس رسول خدا صلی الله علیه وآله شخصی دیگری را دشنام داد. او نخست ساکت بود، سپس شروع به مقابله و پاسخ کرد. آن حضرت برخاسته و فرمودند:
«ملک و فرشتهای از جانب تو جواب میداد، حال که خود به سخن آمدی، فرشته رفت و شیطان آمد! در مجلسی که شیطان حاضر است نمینشینم.»(2)
ای برادر! مراقب زبان خویش باش و خویشتن را به خاطر اندکی بیصبری از فیوضات بسیار محروم نساز؛ بدان که اعمال و گفتار ما علاوه بر پیآمدهای دنیوی و ظاهری، آثار معنوی و ناپیدای فراوانی نیز دارد که ما از آن غافلیم. چه بسیار کلماتی که نیش زهر آلود آن شدیدترین فشارهای روحی را به معاشران ما وارد میسازد و قرار و آرام را از آنان سلب مینماید و زیانهای جبران ناپذیری را بر آنان پدید میآورد و به آن توجه نداریم.(3)
سخنان ناروا و گفتار ناشایسته حتی در مورد مخالفان و کسانی که از نظر ایده و
مکتب با ما موافق نیستند بدون هدف و اقتضای مصلحت، سزاوار و شایسته نیست.
زیرا علاوه بر آنکه زیبنده پیروان اهل بیت علیهم السلام نبوده، آن بزرگواران از آن نهی کردهاند، موجبات جریحهدار شدن شخصیت آنها شده، آنها را تحریک مینماید و همین امر باعث شقاوت بیشتر آنان میگردد.
خداوند میفرماید:
« وَ لا تسُبُّوا الَّذِینَ یدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَیسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَیرِ عِلْمٍ ».(1)
«آنهایی را که غیر خدا را میخوانند، دشنام ندهید، (مبادا) که آنان نیز از روی دشمنی و ناآگاهی خدا را دشنام دهند.»
از جمله گفتارهای ناپسند دیگری که از نظر شرع مقدس مذموم بوده و بسا زمینه ساز گناهان بزرگ میگردد، سخنان بیهوده، شوخیهای بیهدف و کلمات بیحاصلی است که صرفاً برای گرم کردن مجلس و خنداندن مردم بر زبان جاری میشود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ الرَّجُلَ لَیتکَلَّمُ بِالْکَلِمَةِ فَیضْحَکُ بِها جُلَساءُهُ یهْوِی بِها أَبْعَدَ مِنَ الثُّرَیا.»(2)
«بسا شخصی سخنی گوید که هممحفلان از آن خندان میگردند و (به واسطه آن) بیش از فاصله (زمین تا) ثریا سقوط میکند.».
رفتم که خار از پا کنم محمل ز چشمم دور شد
یک لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد
از خدای بزرگ عاجزانه درخواست میکنیم ما را از لغزشها خصوصاً از شرّ زبان حفظ فرماید، به حقّ محمّد و آله الطاهرین.
و اینها نمونههایی از مظاهر تواضع و فروتنی و فرازهایی از سخنان ابر مردی است که دامنه بیکران روح بزرگش برگستره آسمانهای پهناور و وسعت روح همه انسانهای عصرها و قرنها غلبه میکرد و تأثیر کلام گهر بارش جای جای زندگی و روح و روان آدمیان را حیات و نور و امید میبخشید...
انسانها نسبت به درک حقیقت و پذیرش آن متفاوتاند. گروهی دارای روحی متعالی، قلبی نرم و سینهای آنچنان باز و گشادهاند که حقیقت را - هرچند بلند و گسترده و از معیارهای محسوس مادی دور باشد - با کلامی کوتاه یا اشارهای لطیف دریافته، به آسانی پذیرا میشوند و تذکّرات و هشدارها نه تنها باعث انقباض و گرفتگی روحی آنان نمیگردد، بلکه کمترین تذکّر نیز دل نرم و بیدار آنان را نرمتر و بیدارتر میسازد.
در مقابل، برخی از چنان روح و اندیشه محدود، سینه تنگ و قلب سختی برخوردارند که گویی جای پایی برای هیچ حقیقتی در وجودشان نبوده، گویاترین پند و اندرز و روشنترین دلایل و براهین نیز کمترین تأثیری در جان و اندیشه آنان نمیگذارد. اینان براستی بیمارند. بیمارانی روحی و روانی که به واسطه خشونت روح، تنگی سینه و قساوت قلب، در کردار و گفتار از صراط مستقیم عبودیت منحرف گشته، علاوه بر انکار بسیاری از حقایق، به بیماریها و گناهان بزرگ دیگری از قبیل: بیاعتنایی به امور آخرت، قطع رحم، یاری نکردن مظلومان و بیچارگان، محروم ساختن تهی دستان، ظلم و ستم و حتی آدمکشی نیز گرفتار میگردند.
قساوت قلب به معنای سنگ دلی، سخت دلی، نفوذ ناپذیری و خشونت دل است و به همین جهت زمین سختی را که در آن گیاه نمیروید «ارض قاسیه» گویند.
هنگامی که قلب انسان به این بیماری مبتلا میشود، فروغ هدایت در آن نفوذ نکرده، نرم و تسلیم نمیگردد و آدمی کمترین انعطافی در برابر نور حقّ از خود نشان نمیدهد. در آن حال، مناظر رقّتآور مانند آه مظلومان، ناله یتیمان، دردِ دردمندان، درماندگی و پریشانی تهی دستان در او اثر نمیبخشد.
ریشه دلسوزی، نوع دوستی، همدردی، مهر و عطوفت در دل او خشکیده، نه از آلام کسی متأثر میشود و نه دلش در مهر کسی میتپد. پند و اندرز به او راه ندارد و به عبادت و اطاعت و راز و نیاز با خدای مهربان رغبتی پیدا نمیکند.
خداوند متعال میفرماید:
« ثُمَّ قَسَت قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِی کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یتفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یشَّقَّقُ فَیخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یهْبِطُ مِنْ خَشْیةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تعْمَلُونَ ».(1)
«سپس دلهای شما بعد از این جریان سخت گردید، همانند سنگ یا سختتر از آن، چرا که پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود و پارهای از آنها شکاف بر میدارد و آب از آن خارج میشود و برخی از آنها از بیم خدا فرو میریزد (امّا دلهای شما هیچگونه انعطافپذیر نیست.) خداوند از آنچه انجام میدهید غافل نیست.»
به راستی کسانی که همچون بنیاسرائیل دلی سختتر از سنگ دارند و از زندگی به خوردن و خوابیدن و پوشیدن و نوشیدنی بسنده کردهاند، و آنچنان در بیخبری و غفلت از خود و اطراف خود به سر میبرند که جز عیش و نوش چیزی
1) 669. سوره بقره، آیه 74
نمیفهمند، نه هرگز از بیم عظمت و خوف الهی هراسی به دل راه میدهند و نه از عواطف انسانی با خبر و نه از علم اخلاق بهرهای دارند، نه از ستم ستمگران احساسی به خود راه میدهند و نه اصلاً ناله مظلومی را میشنوند؛ ندای منادیان حقّ که همه عالم را پر ساخته کمترین جُنب و جوش معنوی و انسانی در آنان به وجود نمیآورد، و در یک کلمه از خویشتن خویش به طور کامل بیگانه شدهاند، آیا اینان شایسته نام زیبای انسان بوده و تفاوتی میان آنها و سایر حیوانات وجود دارد؟
نگاهی به آثار شوم این پدیده نامبارک برای انسان خردمند کافی است که اگر غباری از قساوت قلب، دل او را تیره ساخته، در صدد برآید و خویشتن را از این بیماری هلاک کننده برهاند.
برخی از پیآمدهای هولناک قساوت قلب که در روایات به آنها اشاره شده، از این قرار است:
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ أَبْعَدَ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْقَاسِی الْقَلْبُ.»(1)
«به راستی دورترین مردم از خداوند، شخص سنگ دل است.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مِنْ أَعْظَمِ الشَّقَاوَةِ الْقَسَاوَةُ.»(2)
«سخت دلی از بزرگترین بدبختیها و شقاوتهاست.»
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«مَا ضُرِبَ عَبْدٌ بِعُقُوبَةٍ أَعْظَمَ مِنْ قَسْوَةِ الْقَلْبِ.»(3)
«کسی به عقوبت و کیفری بزرگتر از قساوت قلب مبتلا نگشته است.»
در برخی از روایات نیز قساوت قلب مانع استجابت دعا (1)و ریزش باران (2)دانسته شده است.
عوامل سختدلی
گناه و معصیت:
نافرمانی و سرپیچی از دستورات خداوند بیش از هر عامل دیگری در فراهم ساختن زمینه ابتلا به این بیماری خطرناک مؤثر است. هر گامی که انسان به سوی ارتکاب معصیتی بر میدارد، به همان اندازه از لطافت معنوی و رقت قلبش کاسته و بر تیرگی دل او افزوده میگردد و رفته رفته آثار خشونت و قساوت در قلب وی پدیدار گشته، نورانیت آن از دست میرود، مگر آنکه بیدرنگ با اشک توبه و اندوه ندامت، آثار تیره گناه را از سینه و دل خویش زدوده و در صدد تدارک و جبران آن بر آید.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَا جَفَّت الدُّمُوعُ إِلّا لِقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ ما قَسَت الْقُلُوبُ إِلّا لِکَثْرَةِ الذُّنُوبِ.»(3)
در ادامه حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: «وَ کَثْرَةُ الذُّنُوبِ مِنْ حُبِّ الدُّنْیا وَ حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ». «فراوانی گناه از دوستی دنیا است و حبّ دنیا اساس همه خطاها و بدیها است.»
ینابیع الحکمة، ج 2، ص 372، باب 61، ح 61
«اشک چشم خشک نمیشود مگر به خاطر سختی دلها، و دلها
سخت نمیگردد مگر به فزونی گناه.»
آرزوهای دور و دراز
گرایش به دنیا و دلبستن به آن، درّه هولناکی است که سقوط در آن با آرزوهای دور و دراز امکانپذیر میگردد و این خود، زمینه ساز تیرگی دل و دوری از ساحت قرب خداوند متعال خواهد بود.
خداوند به حضرت موسی علیه السلام فرموده است:
«یا مُوسی لا تطَوِّلْ فِی الدُّنْیا أَمَلَکَ فَیقْسُو قَلْبُکَ وَ الْقاسِی الْقَلْبُ مِنِّی بَعِیدٌ.»(1)
«ای موسی! در دنیا آرزویت را دراز مکن که دلت سخت میشود، و سخت دل از من دور خواهد بود.»
خور و خواب زیاد و پر گویی
خوردن و آشامیدن بیش از حدّ نیاز، کسالت آور بوده و خواب را بر انسان مسلّط میسازد و این هر سه همچون سخن زیاد دل را میمیراند و قلب را تیره و سخت میسازد.(2)
قصّابی و سلاّخی
سر بریدن حیوانات اهلی از نیازهای انسان برای تهیه قوت و غذای اوست و از آن چارهای نیست، لیکن انتخاب این کار به عنوان یک شغل، طبیعت را خشن و
قلب را سخت میگرداند.(1)
مال و ثروت فراوان
ثروت بیش از حد نیاز، تکلیف آدمی را نسبت به تهی دستان و نیازمندان سنگین کرده، اشتغال فکری را زیاد و از فراغت او به شدّت میکاهد. و چون غالباً انسان در هنگام برخورداری از مال فراوان به تکالیف شرعی و انسانی خود عمل نمیکند، حفظ و حراست از مال و تلاش و علاقه برای ازدیاد آن نیز بیش از پیش او را از وظایف خویش دور ساخته، بر غفلت و تیرگی و قساوت دل او میافزاید.
امیر مؤمنان علیه السلام ضمن گفتار خود میفرمایند:
«إِنَّ کَثْرَةَ الْمالِ مَفْسَدَةٌ لِلدِّینِ مَقْساةٌ لِلْقُلُوبِ.»(2)
«به راستی ثروت زیاد بستر فساد دین و سختی دلهاست.»
غفلت از یاد خداوند و عالم آخرت
یاد خدا، فراموش نکردن مرگ و تذکّر به روزگار رستاخیز، روح را متعالی، قلب را لطیف و سینه را گشاده میسازد. و در مقابل، غفلت از هر یک از این عوامل سازنده، علاوه بر نازل ساختن از جایگاه بلند انسانی، سختی دل و تنگی سینه را به ارمغان خواهد آورد.
امام باقر علیه السلام به جابر جعفی فرمودهاند:
«إِیاکَ وَ الْغَفْلَةَ فَفِیهَا تکُونُ قَساوَةُ الْقَلْبِ.»(3)
«از غفلت بپرهیز که موجب قساوت دل میگردد.»
امیر مؤمنان علیه السلام به بازار بصره تشریف برده، مردم را سرگرم خرید و فروش مشاهده کردند، حضرتش سخت گریسته، آنگاه فرمودند:
«ای بندگان دنیا و کارگزاران آن! هنگامی که روزها به (داد و ستد و) سوگند (های پی درپی) و شبها به خواب (مرگبار) مشغول بوده و در این بین همواره از عالم آخرت غافل باشید، پس کدام زمان در فکر زاد و توشه سرای دیگر خواهید بود؟»(1)
ستمگری
ظلم و ستم در حق دیگران علاوه بر پیآمدهای شوم اخروی و آثار ناگوار دنیوی که آخرت و دنیای ستمگر را دستخوش نابودی میگرداند، رقّت، نورانیت و لطافت قلب را از بین برده، سختی، تیرگی و قساوت را جایگزین آن مینماید.
از سفارشات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام است که فرمودند:
«... یا علی! پنج چیز است که دل را سخت مینماید - و هنگامی که دل سخت شد آدمی کفر میورزد - گناه روی گناه انباشتن، غذا به هنگام سیری خوردن، به مردم ظلم و ستم کردن، نماز را به تأخیر انداختن، و با دست چپ غذا خوردن و آب نوشیدن...»(2)
خوردن حرام
خوردن مال حرام نیز علاوه بر عذاب دردناک اخروی که لازمه حتمی آن است، قلب را تیره، روح و جان را تاریک و آدمی را از رحم و انصاف و عواطف
انسانی بیگانه میگرداند.(1)
معاشرت با نا اهلان
نشست و برخاست با اهل گناه، انس با ستمگران، ارتباط با دنیا پرستان و معاشرت با افراد پست و کوتاه همت، هر یک در قساوت قلب و تیره ساختن آن نقش مؤثری دارند.(2)
قساوت قلب و سنگ دلی آنگاه که به صورت صفتی پا بر جا در نفس آدمی رسوخ پیدا کرده، قلب را فرا گرفته باشد، رهایی از آن همانند سایر صفات ناپسند بسیار سخت و دشوار بوده، به آسانی میسر نمیگردد.
روی آوردن به درگاه حضرت حق و راز و نیاز و تضرع در پیشگاه با عظمت او، توسل به ذیل عنایات پیشوایان معصوم علیهم السلام، معاشرت با افراد صالح و انس با نیکان، اساسیترین راه کار برای گشودن راه خود سازی و اصلاح بر روی کسانی است که از پدیده نا مبارک قساوت قلب رنج میبرند و در صدد به دستآوردن شرح صدر، رحم دلی و نجات از بیماری قلب سخت و تیره خود میباشند.
در عین حال، از تأثیر شگفتانگیز یاد اولیای خدا و مذاکره احادیث و فرمایشات آنان - به موازات تلاش پیگیر برای پاکسازی نفس از طریق عبادت، پرهیز از گناه، اجتناب از غذای حرام، اندیشه مرگ، گریستن از خوف خدا و یاد دائمی او، شب زندهداری، روزه گرفتن، استغفار، اطعام مساکین، دست نوازش کشیدن بر سر یتیمان که نقش زیادی در رقّت و نرمی قلب دارد (3)- غفلت
نورزیده، در همه حال باید خویشتن را از گفتار و رفتاری که نتیجه آن سخت دلی است دور نگه داشت و به اموری که سرچشمه رقت قلب و منشأ رحم دلی و برانگیخته شدن عواطف انسانی است بیشتر همت گمارد.
کمتر کسی را میتوان یافت که امتیازات مادی و حتی معنوی، تغییر حالی در درون او به وجود نیاورد. انسان تا زمانی که گرفتار نفس و خود خواهی است و خویشتن را همه کاره و فعّال ما یشاء جهان میپندارد، همین که خود را نسبت به دیگران در زمینهای ولو اندک دارای برجستگی یا امتیازی مییابد، منفعل گشته، و کمترین دگرگونی که در درون به او دست میدهد این است که خود را بزرگتر و برتر از دیگران پنداشته، برای خویش جایگاه و منزلتی ویژه قائل میشود.
این بیماری که در اثر خود بزرگ بینی و گاهی نیز به سبب ضعف نفس و احساس حقارت دامنگیر آدمی میگردد، از بزرگترین خصلتهای ناپسند و در زمره بیماریهای خطرناک روحی است که اگر با آن مبارزه نشود، زمینهساز پیدایش گناهان، کجرویها و رذائل زیادی خواهد گردید که دنیا و آخرت آدمی را در معرض نابودی قرار میدهد.
کبر و غرور نه تنها مانع رشد معنوی، کسب فیوضات و تحصیل کمالات اخلاقی است، بلکه از گناهان کبیرهای است که درهای نجات را بر انسان بسته، گاهی آنچنان وی را در افکار باطل خود غوطهور میسازد و به خطا و جهل عمیق وادار مینماید که جز خود و اندیشههای نادرست خویش را ندیده، دوستان و معاشران را کوچک شمرده، پند و اندرز آنان را ناشی از حقارت و ضعف نفس آنها دانسته، فرصت تأمل، توبه و بازگشت را از آدمی گرفته، به گونهای چهره حقیقت را از او میپوشاند که بسا آیات الهی، منزلت پیامبران بزرگ و ارزش و مقام اولیای خدا را نیز به دیده انکار مینگرد!
کسانی که در اندیشه تهذیب نفس و اصلاح خویشند همواره از این بیماری هلاک کننده در هراس بوده، و نیک میدانند که خودبین هیچ گاه خدا بین نگردد، به همین جهت از خود محوری به شدت پرهیز مینمایند.
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین، مخواه
مفهوم تکبّر
عالمان اخلاق گفتهاند: تکبّر آن است که انسان خود را برتر و بزرگتر از دیگران پنداشته و پندار باطل درونی خویش را در عمل ابراز نماید. امّا اگر این صفت نفسانی را اظهار نکرده و عملاً نشانهای از آن بروز ندهد کبر نامیده میشود که متأسفانه حتی برخی از خواص و افراد برجسته نیز به آن گرفتارند. بنا براین، کبر همان صفت نفسانی خود بزرگ بینی است که اگر خارجاً ظهور پیدا کند تکبّر نامیده میشود.(1)
در عین حال باید توجّه داشت که حالت خود بزرگ بینی آنگاه کبر نامیده میشود که در رابطه با دیگران و به نوعی پای غیر در میان باشد. زیرا حالت نفسانی خود خواهی و خود بزرگ بینی چنانچه ارتباطی با دیگران نداشته باشد عجب نامیده میشود که در واقع ریشه و سرچشمه کبر میباشد.
کبر نیز مانند بسیاری از مفاهیم نیک و بد دارای مراتبی است:
تکبّر در برابر خداوند
کسی که خدای جهان آفرین را انکار نموده، و در برابر حضرت او سر تعظیم
1) 686. البته در عرف مردم، این دو واژه به یک معنا استعمال شده و هر یک به جای دیگری به کار میرود.
فرود نمیآورد و از عبادت و پرستش حضرتش شانه خالی میکند، در واقع به بدترین نوع کبر گرفتار شده است.
انحطاط به این مرحله از کبرورزی آنگاه به عمق نهایی خواهد رسید که فرد مبتلا به آن، مردم را به پرستش خویش فرا خوانده، مانند نمرود و فرعون خود را ربّ و صاحب اختیار آنان پندارد.
تکبّر در برابر اولیای الهی
آنان که در برابر پیامبران، اوصیا و اولیای بزرگ خدا خاضع نگشته، دستورات و برنامههای آسمانی آنها را نمیپذیرند - بلکه در مواردی به دلیل دارا نبودن مال و مکنت و یا به بهانه بشر بودن آنان، خود را برتر دانسته، از پیروی آن عزیزان درگاه اِله که نمونههای کامل انسانیاند سرباز میزنند - به مرتبهای دیگر از تکبّر گرفتارند که حاصل آن، کفر و محرومیت از سعادت و رستگاری ابدی است.
متأسفانه گروه زیادی از مردم روی زمین به این نوع تکبّر گرفتارند، همچنان که بسیاری از آنان که به ظاهر، رسول مکرّم اسلام را پیامبر خود دانسته، ادعای ایمان به او دارند، لکن از اعتراف و ایمان به اوصیای حقیقی آن بزرگوار سر باز زده و خود را از این سعادت بزرگ محروم ساختهاند، به همین رذیله شقاوتبار مبتلا شدهاند.
مصداق بسیاری از آیات قرآنی که متکبّران را مورد مذمت قرار میدهد همین دو گروه - یعنی کسانی که یا در برابر خدا لجاجت ورزیده، تسلیم نمیشوند و یا در برابر فرستادگان آسمانی و جانشینان حقیقی آنان مقاومت کرده، زیر بار حقّ نمیروند - میباشند که به بدترین نوع استکبار گرفتار شده، و در حقیقت راههای هدایت را بر خود مسدود ساخته و خویشتن را به کفر و بدبختی و شقاوت مبتلا ساختهاند.
تکبّر در برابر بندگان خدا
منشأ بسیاری از گناهان، انحرافات، لغزشهای اعتقادی و محرومیتهای زندگی، تصوّر برتری خود نسبت به دیگران و نادیده گرفتن جایگاه و امتیازات آنان است. کسی که دیگران را حقیر و ناچیز شمرده، خود را برتر و بزرگتر از آنان به حساب میآورد، گرچه به خدا و پیامبران ایمان داشته باشد، لیکن با این پندار نادرست مرتکب گناهی بزرگ گشته که کمترین پیآمد آن، بازداشتن خود از کمالات معنوی و رشد انسانی است.
بیشک عظمت، بزرگی و کبریایی شایسته موجودی است که از همه نقصها، عیبها، ضعفها و نیازها مبرّا بوده، و کمترین عجز و ناتوانی و جهل و نادانی از ساحت اقدسش به دور است.
بنده بیچارهای که افتخارش نیاز، کمالاتش نقص، دارائیش درماندگی، محاسنش عیب، علمش جهل و قدرتش ناتوانی و واماندگی است؛ آغازش نطفهای متعفّن، پایانش جیفهای گندیده و در همه حال بارکش پلیدترین کثافات است؛ در برابر کمترین سرما و گرما و گرسنگی و تشنگی تاب مقاومت و پایداری ندارد و اندک تبی او را از پای در میآورد و در یک کلام، همه عجز و جهل و ناتوانی است، او را چه رسد که از بزرگی دم زند و خود را صاحب امتیاز و برتری داند؟!
عالمان اخلاقی و دست اندرکاران امور تربیتی منشأ پیدایش تکبّر و غرور را در آدمی بررسی کرده و اموری را یادآور شدهاند:
عبادت
هنگامی که انسان خود را از چیزی برخوردار میبیند که دیگران فاقد آن
هستند، به تناسب بالا بودن ارزش آن و کمبود ظرفیت خود، شاد شده، بسا به خود میبالد و برای خویش در برابر دیگران حساب ویژهای باز میکند. این امر اختصاص به امور مادی نداشته، بلکه زمینه پیدایش آن در امور معنوی - به لحاظ ارزش و منزلت مهم آن - بیشتر است.
کسی که موفق به عبادت میشود - خصوصاً در محیطی که بازار عبادت کساد است و کمترین توفیقی در این زمینه، ارزش فراوانی به حساب میآید - در اثر غفلت و کمبود ظرفیت، خود را برتر از دیگران پنداشته، بسا کبر و حتی تکبّر گریبانگیر روحیه و رفتار و گفتار او میگردد. ابلیس لعین و نفس ضعیف و طغیانگر به او تلقین میکنند که تو از دیگران بهتر هستی، زیرا توفیق عبادت پیدا کرده و نورانی شدهای و دیگران در ظلمت طبیعت و بیخبری به سر میبرند.
البته اگر توفیق بالاتری نصیب او گردد به خود توجه میدهد که توفیق این عبادت اندک نیز از خداست و من در داشتن قدرت و اسباب آن کمترین نقشی نداشتهام؛ علاوه بر آن که معلوم نیست عبادت من مقبول درگاه حق واقع گشته، سبب قرب به جوار خدای متعال شده باشد؛ از سوی دیگر بسا با وزش نسیم یک گناه کوچک همه اعمال به ظاهر نیک من بر باد میرود!
با این تذکرات نتیجه مطلوب را گرفته و به خود خواهد گفت: وا اَسفا که به واسطه عبادتی اندک با این همه مخاطرات، به خود میبالم و در برابر دیگران تکبّر میورزم و خویشتن را نزد خدا و خلق خدا صاحب مقام و منزلتی میدانم در حالی که از رهگذر این عمل، خود را مطرود درگاه الهی قرار دادهام.
علم و دانش
غرور علمی آفت خطرناکی است که همواره جویندگان علم را تهدید کرده و سرچشمه مفاسد فراوانی در جهان گشته است.
به جرأت میتوان گفت که اکثر قریب به اتفاق کسانی که در مسیر تحصیل علم و کسب دانش گام بر میدارند، چنانچه در مقام اصلاح نفس و تهذیب و خود سازی نباشند، به این بیماری خطرناک گرفتار خواهند شد و رهایی از آن نیز جز با تلاشهای گسترده و مجاهدتهای بسیار سخت میسّر نمیگردد.
غرور حاکم بر جوامع پیشرفته غربی در قرن حاضر - که پس از باز شدن روزنههایی از دانش و دست یافتن به پارهای از اسرار طبیعت، آنان را آنچنان مست و مغرور ساخته که خود را برتر از همه جهانیان دانسته و با بیاعتنایی به سایر ملتها (1)چنین تصوّر میکنند که جز یافتههای مادی آنها هیچ چیز وجود ندارد و بر این اساس، همه چیز حتی معتقدات ارزشی، آیینهای الهی و ادیان آسمانی را نیز به دیده انکار نگریسته، آنها را زاییده ترس یا جهل بشر میپندارند - شاهد زنده و روشنی بر نفوذ این گرفتاری همگانی در محافل علمی است.
ناگفته نماند که وجود خرافات فراوان در میان ارباب کلیسا و مذاهب شایع در جوامع غربی نیز تا حدّ زیادی به این پندارهای نادرست دامن زده است.
در عین حال باید اعتراف کرد که وقوع جنگهای ویرانگر در قرن گذشته به ویژه دو جنگ نابود کننده جهانی اوّل و دوم، شیوع مفاسد فراگیر اجتماعی و انواع نابسامانیها و بیماریهای روانی، بدآموزیهای اخلاقی جدایی ناپذیر از پیشرفتهای علمی و بالاخره پیدایش معماهای فراوانی که بشر با همه پیشرفتها و امکانات علمی خود از حلّ آنها عاجز مانده است، هر یک به سهم خود زمینه را برای - احساس خطر جدی نسبت به نزدیکتر شدن بشر بیش از هر
1) 687. به رفتار نا عادلانه قدرتهای سلطهگر جهانی با مردم کشورهای جهان سوم نظری یبفکنید.
زمان دیگر به لبه پرتگاه نابودی و درک ناتوانیش به دستیابی به قلّههای خوشبختی و رستگاری و - بازگشت به تعلیمات پیامبران و آموزههای دینی فراهم کرده و گروه عظیمی از دانشمندان را به دامن وحی و پیروی از دستورات آسمانی باز گردانده است، به طوری که آنان به خوبی دریافتهاند: درمان گرفتاریهای بزرگ عصر حاضر و علاج بیماریهای جانکاه جوامع بشری در دستورات انبیا نهفته و دانش بدون اعتقاد دینی و منهای برنامههای تربیتی و اخلاقی پیامبران برای نجات و خوشبختی بشر ناکافی است.
توجه به این نکته نیز لازم است که بیماری غرور علمی اختصاص به تحصیل دانشهای بشری نداشته، بسیار اتفاق میافتد که فراگیری علوم دینی نیز باعث تکبّر و غرور افرادی شود که بدون تلاش معنوی در زمینه تهذیب نفس، به آموختن آموزههای دینی بسنده میکنند.(1)
ر.ک: کافی، ج 1، ص 39، باب نوادر از علم، ح 5
کسی که در پرتو پرفروغ برنامههای تربیتی فرستادگان الهی به تربیت خود نپرداخته و مبارزه با نفس و خواستههای حیوانی را در زمره وظایف دینی و انسانی خود قرار نداده باشد، دانش و آموختههای او بیش از هر چیز دیگر زمینهساز غفلت از جایگاه و منزلت حقیقی وی شده و اصلیترین ابزار و وسیله سقوط او همان معلوماتی خواهد بود که به حسب ظاهر نردبان ترقی و عامل رشد
1) 688. در روایتی از امام صادق علیه السلام تحصیل کنندگان علم به سه دسته تقسیم شدهاند که از جمله آنان کسی است که علم را برای برتری جویی و فریفتن {دیگران} میطلبد. چنین شخصی نیرنگباز و چاپلوس است و بر همدوشان خود گردن فرازی میکند. برای ثروتمندان پستتر از خود کوچکی نموده (سر سفره آنها مینشیند و) حلوا و شیرینی آنها را میخورد و دین خود را در هم میشکند {و از دست میدهد}. خداوند او را {به خاطر این رفتار} بینام و نشان کرده و اثرش را از میان عالمان از بین میبرد.
و پیشرفت او میباشد.
و در این صورت است که معاشران، اطرافیان و سایر مردم را حقیر و کوچک شمرده، خود را برتر از همه و شایسته اکرام و اِعظام به حساب میآورد. از دیدگاه او مردم باید بدون چون و چرا سخن او را بپذیرند و دستورات او را اطاعت نمایند. به خود حق میدهد به خاطر معلومات اندکش بدون ارزیابی صحیح، هر کس را بخواهد طرد کرده، ارزشهای انسانی او را نیز نادیده بگیرد و در مقابل، خویشتن را مستحق هر گونه مدح و ستایش دانسته، همه خوبیها و مقامات را در انحصار خود فرض نماید.
به راستی آیا علم و دانش برای چنین افرادی، سعادت بخش است یا سدّی بزرگ در مسیر پیشرفت و رستگاری آنها است؟ درست است که علم برترین و عالیترین و مؤثرترین وسیله برای رفع حجابها و برطرف ساختن تیرگیها و موانع است، لیکن این ویژگی پر ارزش آنگاه مؤثر واقع خواهد شد که همچون چراغی در اختیار دزد قرار نگیرد و إِلّا همچنان که بزرگان فرمودهاند:
«اَلْعِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْأَکْبَرُ»
«علم بزرگترین حجاب است.»
مال و مکنت
افراد کمظرفیت هنگامی که به مال و منال دست مییابند خود را گم کرده، مست غرور میشوند. (1)برای چنین افرادی، مال و ثروت، حسب و نسب، پُست و مقام، قدرت و سلطنت، فرزند و فامیل، مرید و هوادار و امثال آنها اصل
1) 689. امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند: «اَلسُّکْرُ أَرْبَعُ سَکَرات: سُکْرُ الشَّرابِ وَ سُکْرُ الْمالِ وَ سُکْرُ النَّوْمِ وَ سُکْرُ الْمُلْکِ». «چهار (نوع) مستی وجود دارد: مستی شراب، مستی مال، مستی خواب، و مستی (ریاست، قدرت و) سلطنت.» بحارالأنوار، ج 79، ص 128، ضمن ح اربعمأة
است. به همین جهت با برخورداری از کمترین امتیازی از این قبیل، مغرور آن شده و آنچنان در این پندار باطل فرو میروند که برای هیچ کس ارزشی قائل نبوده، عِرض و آبرو و حتی جان دیگران در نظرشان بیارزش جلوه میکند و از این حقیقت غافلند که دنیا و زَرق و برق آن دیری نمیپاید و عن قریب همه آنها همچون خود آنان دستخوش باد فنا و طعمه مرگ و نیستی خواهد شد و چیزی که زوال میپذیرد شایسته غرور و بزرگی نباشد.
غرور و تکبّر در قرآن و روایات
مکتب حیات بخش اسلام در راستای ارایه برنامه انسان سازی، غرور و تکبّر را به شدت مورد نکوهش قرار داده، ضمن آیات و روایات فراوانی رهایی از این صفت پلید حیوانی را مورد تأکید قرار داده است.
خدای متعال میفرماید:
« وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ ».(1)
«هنگامی که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید، همگی سجده کردند مگر ابلیس که سرباز زد و تکبّر ورزید و از کافران گردید.»
آنچه که آن ملعون را به این گناه بزرگ سوق داد کبر و غروری بود که از یک پندار نادرست سرچشمه گرفته بود. او خود را برتر از آدم میپنداشت و همین امر سبب خودداری وی از سجده بر آدم و زمینه ساز کفر او گشت، به طوری که شش هزار سال عبادت را در یک لحظه بر باد داد و خویشتن را که در ظاهر همرتبه ملائکه بزرگ آسمان بود به پایینترین مراحل بدبختی ساقط نموده و مستحق
1) 690. سوره بقره، آیه 34 ؛ نظیر آن: سوره ص، آیه 74 و 75
و شایسته لعن ابدی ساخت.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«سپاس خداوندی را که جامه عزّت و کبریایی را بر خود پوشانده و آن دو را به خویشتن اختصاص داد - نه به آفریدههایش - و آنها را بر غیر خود حرام گردانیده، برای جلال خویش برگزید و لعنت را بر کسانی قرار داد که در این دو صفت با او در صدد منازعه برآیند. آنگاه با این دو صفت، فرشتگانی را که مقرّب درگاه او بودند آزمایش نمود...
فرشتگان همگی سجده کردند مگر ابلیس که کبر و خودخواهی به او روی آورد و با آفرینش خود (از آتش) بر آدم فخر کرده و برای اصلِ خویش عصبیت به خرج داد، از اینرو دشمن خدا شیطان، پیشوای متعصّبین و سردمدار گردنکشان است...
از کار خداوند در باره شیطان عبرت بگیرید که عبادت و بندگی بسیار و آن همه سعی و کوشش او را به خاطر ساعتی کبر و خود برتر بینی باطل و تباه ساخت، در حالی که خدا را شش هزار سال - که معلوم نیست از سالهای دنیا بوده یا از سالهای آخرت (که هر روزش برابر هزار سال دنیاست) - عبادت کرده بود.
کیست که بعد از شیطان همانند او (کبر ورزیده و از فرمان خدا) سرپیچی نماید و از عذاب الهی در امان ماند؟ چنین نخواهد بود که خداوند متعال انسانی را با عملی به بهشت داخل نماید که به خاطر آن شیطان را از آن بیرون نمود...»(1)
بامداد شبی که پیامبر صلی الله علیه وآله به معراج تشریف بردند شیطان خدمت آن حضرت
1) 691. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص 776، خ 234 ؛ صبحی صالح، ص 285، خ 192
مشرّف شد و عرض کرد: یا رسول اللَّه! شب گذشته که به معراج تشریف بردید در آسمان چهارم طرف چپِ بیت المعمور منبری شکسته و سوخته و به رو افتاده بود، میدانید آن منبر از کیست؟ فرمودند: از کیست؟ عرض کرد: آن منبر از من بود، بالای آن مینشستم؛ تمام ملائکه از عبادت من تعجّب مینمودند، هرگاه تسبیح از دستم میافتاد چندین هزار ملائکه آن را به دستم میدادند، پندارم این بود که خداوند از من بهتری را خلق نکرده! ناگاه دیدم امر بر عکس شد و اینک کسی در پیشگاه خداوند از من بدتر نیست! یا محمّد! مبادا به خودت غرور راه دهی، چه آنکه از کارهایی است که کسی از عواقب آن آگاه نیست.(1)
یکی از بزرگان ابلیس را (در عالم خود) مشاهده کرده، به او فرمود: مرا پندی ده! گفت: مگو «من» تا نشوی همچون من!(2)
« وَ لا تصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَ لا تمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ ».(3)
«با بیاعتنایی از مردم روی بر متاب و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبّر فخر کنندهای را دوست نمیدارد.»
صفات بسیار ناشایسته بیاعتنایی به مردم، فخر فروشی و تکبّر و غرور که در این آیه شریفه به آنها اشاره شده، در این جهت مشترکاند که انسان را در عالمی از توهم و پندار نادرست و خود برتر بینی فرو برده و زمینه را برای فرو ریختن
1) 692. جامع الدُرر (از مرحوم حاج آقا حسین فاطمی) ج 2، ص 365
2) 693. قلب سلیم، ص 494
3) 694. سوره لقمان، آیه 18. «صَعَر» در اصل نوعی بیماری است که به شتر دست میدهد و در آن حال گردن خود را کج میکند. «مختال» نیز به کسی گفته میشود که در اثر یک سلسله تخیلات و پندارها - که از یک نوع بیماری روانی و اخلاقی و نوعی انحراف در تشخیص سرچشمه میگیرد - خود را بزرگ میبیند.
پایههای روابط صمیمانه اجتماعی و قطع ارتباط شایسته با دیگران فراهم میآورند.
ذکر این نکته خالی از لطف نیست که در این آیه شریفه خوی خطرناک تکبّر و غرور به طور مستقیم مورد نکوهش قرار نگرفته، بلکه از سادهترین پدیدههای ظاهری آن که راه رفتن مغرورانه است مذمت شده تا پیروان مکتب مهر و فروتنی، همواره گوش به زنگ بوده و با صدای کمترین و سادهترین آثار تکبّر به خود آیند و هیچگاه از خطر بزرگ و پیآمدهای ویرانگر این خصلت ناپسند غفلت نورزند. چرا که صفات درونی و گرایشهای فکری انسان - نیک یا بد - سرانجام از لابلای اعمال ظاهری وی آشکار گشته، خود را در رفتار، گفتار، راه رفتن و حتی کیفیت نگاه کردن نیز نشان خواهد داد. به همین جهت انسان میتواند با روبرو شدن با کوچکترین مظاهر صفات ناپسند در رفتار و گفتار خویش، به نزدیک شدن خطر نفوذ و رخنه آن صفات نکوهیده در روح و روان خود پی برده و به مبارزه جدّی با آن برخیزد.
« فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتکَبِّرِینَ ».(1)
«از درهای دوزخ وارد شوید و برای همیشه در آن بمانید حقّاً که چه بد است جایگاه متکبّران.»
محدّث بزرگ قمی علی بن ابراهیم با سند صحیح از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمودند:
«در دوزخ وادی مخصوصی برای متکبّران است که «سَقَر» نامیده میشود و از شدّت حرارت خود به خداوند شکایت کرده، درخواست نمود تا به آن اجازه تنفّس دهد. هنگامی که نفس کشید جهنّم را
1) 695. سوره نحل، آیه 29؛ مضمون آن در سوره زمر، آیه 60 و 72 و سوره مؤمن، آیه 76
بسوزانید!»(1)
غالب آیات و روایاتی که به جهنّم و عذابهای هولناک آن پرداختهاند مربوط به جهنّم اعمال است. لیکن دوزخی که حرارت و عذاب آن به مراتب سختتر و هولناکتر از جهنّم اعمال است - و حتی تصور شدت و عظمت آن نیز برای هیچ موجودی امکانپذیر نمیباشد - جهنّمی است که گاهی به صورت اشاره خفیه از آن یاد شده و به خُلقهای ناپسند و خصلتهای نکوهیده اختصاص دارد.
به خدا پناه میبریم از قهر و غضب و سخط و عذاب او - جلّ جلاله - و از گفتار و کردار زشت و اخلاق ناستوده خود؛ و به راستی همین روایت برای بیداری و هشیاری آدمی کافی است تا در همه حال حتی از سایه کبرورزی و تکبّر و غرور نیز بر حذر باشد.
بلی، سرچشمه اصلی پشت کردن به حق و ریشه تمامی فسادها و سیهروزیها همین صفت بسیار قبیح کبر و غرور است که راه خدا را بر آدمی مسدود و بهشت و ضیافتگاه الهی را تا بینهایت از او دور میسازد.
زراره از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت کرده که آن بزرگواران فرمودند:
«لا یدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍ مِنْ کِبْرٍ.»(2)
«کسی که ذرّهای از کبر در دلش باشد وارد بهشت نمیشود.»
مبغوضیت، پستی و خواری و محشور شدن به صورت ضعیفترین موجود زنده نیز از پیآمدهای حتمی غرور و کبرورزی است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«أَمْقَت النَّاسِ الْمُتکَبِّرُ.»(1)
«مبغوضترین مردم شخص متکبّر است.»
و نیز میفرمایند:
«مَنْ یسْتکْبِرْ یضَعْهُ اللَّهُ.»(2)
«کسی که تکبّر بورزد خداوند او را پست و خوار میسازد.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«متکبّران (در روز قیامت) به صورت مورچه در آیند و مردم آنان را پایمال کنند تا خداوند از حساب اهل محشر فارغ گردد.»(3)
شهروندان جامعه به تناسب برخورداری از استعداد، دانش و توان خود باید از جایگاه و پایگاه اجتماعی و ارزش ویژه خود بهرهمند باشند. آنان که به سبب بیماری خود بینی و خود برتر بینی با چشم حقارت به مردم نگاه میکنند و به همین دلیل خویشتن را بر جامعه تحمیل کرده، بیش از ارزش واقعی خود انتظار اکرام و احترام دارند، علاوه بر آنکه باطناً در نظر معاشران خود افرادی پست و منفور هستند، دیر یا زود با عکس العمل شدید آنان مواجه شده، مورد استهزا، تحقیر و اهانت قرار خواهند گرفت.
حضرت علی علیه السلام ضمن وصایای خود به امام حسین علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ تکَبَّرَ عَلَی النَّاسِ ذَلَّ.»(4)
«کسی که نسبت به مردم تکبّر ورزیده، بزرگی میفروشد، ذلیل میشود.»
هم آن حضرت میفرمایند:
«مَنْ تکَبَّرَ حُقِّرَ.»(1)
«کسی که تکبّر ورزیده و بزرگی بفروشد، مورد تحقیر واقع میگردد.»
متکبّران به دلیل خود پسندی، خود را شایسته پیروی دانسته، دنباله روی مردم از آنان را وظیفه آنها میپندارند.
در شرح حال منصور خلیفه ستمگر عباسی نوشتهاند: روزی در اثر نشستن مگس بر صورت و چشم و لب و بینی او به تنگ آمده، سخت ناراحت شد! پرسید: چه کسی در آستان هست؟ گفتند: مقاتل بن سلیمان. دستور داد وی را - که از محدّثان و مفسّران زمانش بود - به حضورش بیاورند.
هنگامی که مقاتل وارد شد، منصور از او پرسید: آیا میدانی خداوند مگس را برای چه آفریده است؟ پاسخ داد: برای آنکه ستمگران و متکبّران را ذلیل و خوار نماید! منصور با شنیدن این پاسخ سکوت کرد.(2)
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود نقل میکنند که امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:
«عَجِبْت لِابْنِ آدَمَ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ وَ هُوَ قائِمٌ بَینَهُما وِعاءً لِلْغائِطِ ثُمَّ یتکَبَّرُ.» (3)
«در شگفتم از آدمی که آغازش نطفه، پایانش مردار، و در این بین حامل کثافات است چگونه کبر میورزد؟»
مهلّب (بن ابی صفره که از جانب عبد الملک مروان والی خراسان بود) روزی جامه خزی بر تن کرده، با تکبّر فراوان عبور میکرد. شخصی به او گفت: ای بنده خدا! راه رفتن به این شکل مورد خشم خدا و رسول است. مهلّب گفت: مرا میشناسی؟ پاسخ داد: آری میشناسم؛ در آغاز نطفه کثیفی بودهای و سرانجام
مردار خبیثی خواهی شد و در این بین حمّال کثافاتی! مهلّب پس از این هشدار از رفتار تکبّرآمیز خود دست برداشت.(1)
تکبّر از حجابهای تیره عقل است. هر اندازه که این خوی ناستوده در انسان ریشهدارتر گردد، به همان اندازه از فروغ عقل - و در نتیجه از قدرت و صفای قضاوت آن - کاسته و بر تیرگی و حجابهای تاریک آن افزوده میگردد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«ما دَخَلَ قَلْبَ امْرِءٍ شَیءٌ مِنَ الْکِبْرِ إِلّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ ما دَخَلَهُ مِنْ ذلِکَ قَلَّ ذلِکَ أَوْ کَثُرَ.»(2)
«در دل هیچ کس کبر - خواه کم باشد یا زیاد - وارد نمیشود مگر آنکه از عقلش به همان اندازه کاسته میشود.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«شَرُّ آفات الْعَقْلِ الْکِبْرُ.» (3)
«بدترین آفتهای عقل کبرورزی است.»
امام صادق علیه السلام به نقل از پدران بزرگوار خود نقل میکنند:
«روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله بر گروهی عبور کردند. پرسیدند: برای چه گرد هم اجتماع نمودهاید؟ عرض شد: ای رسول خدا! دیوانه مصروعی است که گردش جمع شدهایم. فرمودند:
این شخص دیوانه نیست بلکه بیمار است. آیا به شما نگویم که دیوانه حقیقی کیست؟ عرض کردند: چرا یا رسول اللَّه! فرمودند:
کسی که با تکبّر راه میرود (و از روی خود بزرگ بینی) به دامن خویش
نگاه میکند و پهلوهای خود را با حرکت دوشهای خویش حرکت میدهد از خدا تمنای بهشت دارد با آنکه او را نافرمانی میکند، کسی از شرّ او در امان نبوده و به خیرش امیدی نیست، چنین شخصی دیوانه واقعی است، امّا این شخص بیمار و مبتلا است.»(1)
کبر ورزی و خود برتر بینی بلای عظیمی است که غفلت از خدای متعال، کفران نعمتهای او - جلّ جلاله -، تضییع حقوق مؤمنان و نادیده گرفتن جایگاه شایسته آنان، تمسخر و استهزا و تحقیر معاشران، قطع رحم، غرق شدن در عیاشیها و هوس بازیها و بسیاری از گناهان بزرگ دیگر از آن نشأت میگیرد. بسیاری از فتنهها و مفاسد ویرانگر اجتماعی از سوی مستکبران پا میگیرد و هم آنان هستند که آتش ظلم و ستم و گناه و نافرمانی خداوند را شعلهور میسازند.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْکِبْرُ مَصْیدَةُ إِبْلِیسَ الْعُظْمی »(2)
«کبر بزرگترین دام شیطان است.»
«اَلْکِبْرُ داعٍ إِلَی التقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ»(3)
«کبر انسان را به ارتکاب گناهان فرا میخواند.»
«إِیاکَ وَ الْکِبْرَ فَإِنَّهُ أَعْظَمُ الذُّنُوبِ وَ أَلْأَمُ الْعُیوبِ وَ هُوَ حِلْیةُ إِبْلِیسَ»(4)
«از کبر بپرهیز که آن بزرگترین گناهان و پستترین عیبها و زیور ابلیس است.»
خود برتر بینی به واسطه ایجاد فضای مسموم و کاذب بینیازی از دیگران،
انسان را از تحصیل علم و دانش، پذیرش حق و انصاف، مشورت با معاشران و انعطاف در برابر سخن آنان باز داشته، پذیرش، دنبالهروی و اطاعت بیمنطق دیگران را امری طبیعی و موجّه جلوه میدهد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«لا یتعَلَّمُ مَنْ یتکَبَّرُ.»(1)
«کسی که تکبّر میورزد علم و دانش نمیآموزد.»
کبر و خود بزرگ بینی زمینه ساز نادیده گرفتن حرمت دیگران و سبک شمردن حقّ آنان است و این هر دو مرکبی برای حرکت در مسیر دوزخ و گریز از استشمام رایحه دلانگیز و روحبخش بهشت است، همچنان که بسیاری از دوزخیان را گروه مستکبران تشکیل میدهد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلْکِبْرُ أَنْ تغْمِصَ النَّاسَ وَ تسْفَهَ الْحَقَّ.»(2)
«تکبّر آن است که مردم را تحقیر نمایی و حق را سبک شماری.»
امام باقر علیه السلام نیز میفرمایند:
«اَلْکِبْرُ مَطایا النَّارِ.»(3)
«کبر و خود بزرگ بینی مرکبهایی به سوی آتش است.»
و کسی که با خوی کبرورزی از دنیا برود بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله ضمن سفارشات گرانبهای خود به ابوذر - رضوان اللَّه علیه - میفرمایند:
«هر کس بمیرد و ذرّهای کبر در دلش باشد، رایحه بهشت را نمیبوید
مگر آنکه پیش از مرگ توبه نماید.»
شخصی عرض کرد: ای رسول خدا! من زیبایی را دوست دارم تا آنجا که میخواهم بند تازیانه و کفشم زیبا باشد؛ آیا از این نیز باید دوری جست؟ فرمودند:
«دل خود را چگونه مییابی؟
عرض کرد: دلم به حق آشنا و بر آن مطمئن و استوار است. فرمودند:
آنچه میگویی کبر نیست، بلکه کبر آن است که حق را ترک گویی و به حقوق دیگران تجاوز نمایی؛ به مردم بنگری و چنان پنداری که آبروی کسی همانند حیثیت و آبروی تو نیست و خونش همچون خون تو نیست. ای اباذر! بیشتر کسانی که داخل آتش میشوند متکبّرانند.
شخصی عرض کرد: ای رسول خدا! آیا کسی از تکبّر نجات مییابد؟ فرمودند:
«آری، کسی که لباس پشمینه (و ساده) بپوشد... با فقرا همنشینی کند.
ای اباذر! هر کس آنچه را که از بازار خریده است به دست خویش به خانه برد از کبر بری گشته است.(1)
ای اباذر! هر کس لباس خود را از روی تکبّر بر زمین بکشد، خداوند در روز قیامت بر او نظر نمیکند...
ای اباذر! هر کس جامه خود را کوتاه نماید و کفش خود را وصله زند و صورت خویش (به هنگام سجده) بر خاک بمالد از کبر دور
1) 715. این دستورات عمدتاً برای مبارزه با مظاهر بیماری خطرناک تکبّر و فرو ریختن ارکان کبر و درهم شکستن نفس خود برتر بین بوده است، زیرا بسیاری از افراد در آن زمان، کنیز و غلام داشتند و خرید بازار توسط آنان صورت میگرفت. لذا انجام امور فوق توسط خود شخص از راهکارهای مبارزه با کبر و احیای روحیه تواضع و فروتنی محسوب میگشت.
میگردد.»(1)
اینها نمونههایی از مظاهر تواضع و فروتنی و فرازهایی از سخنان ابر مردی است که دامنه بیکران روح بزرگش بر گستره آسمانهای پهناور و وسعت روح همه انسانهای عصرها و قرنها غلبه میکرد و تأثیر کلام گهربارش جای جای زندگی و روح و روان آدمیان را حیات و نور و امید میبخشید. علمش از سرچشمه وحی الهی بود و دایره عظیم نبوت با وجود مقدسش ختم گردید. سلطان دنیا و آخرت و متصرّف در همه عوالم هستی بود و در عین حال، تواضعش سرآمد همه دوران و همه انسانها بود.
سیره و روش پیشوایان معصوم و جانشینان آن بزرگوار نیز جز این طریق نبود و آن بزرگواران با گام نهادن بر جای پای مبارک آن عزیز یگانه همواره بزرگترین و یگانه پرچمدار تواضع و فروتنی بودند. اولیای الهی، عالمان ربّانی و راهیان راستین طریق آنان نیز در همه حال به آن بزرگواران تأسّی کرده، تواضع و فروتنی را شعار و برنامه عملی و همیشگی خود قرار دادهاند.
راستی چه میشود ما را که با دست خالی و بضاعت اندک، و با این همه نخوت و تکبّر و غرور و ادعا نسبت به کمالات نفسانی، از کمترین نشانههای تواضع و شکستگی بیبهرهایم؟ آیا این سرمشقهای بیبدیل، این برنامههای سازنده و این اندرزهای روح بخش برای بیدار شدن از این خواب گران کافی نیست؟
ای برادر! بنگر که چگونه پیامبر اولوالعزم خدا حضرت موسی علیه السلام از شدّت تواضع، خود را از پستترین حیوانات نیز برتر نمیبیند (2)و تأمل کن به یک
ترک أولی که چه پیآمدی برای پیامبری همچون حضرت یوسف به بار میآورَد؟ آن بزرگوار هنگام ورود پدرش حضرت یعقوب بر او به خاطر ملاحظات و مصالح حکومتی از اسب فرود نیامده و احترام شایسته پدر خود را تنها در ظاهر ابراز نفرمود. ناگهان جبرئیل فرود آمد و عرض کرد: ای یوسف! دستت را باز کن. در این هنگام نوری از آن برخاست. حضرت یوسف فرمود: این چه نوری بود که از کفم خارج گردید؟ عرض کرد: چون به احترام پدر پیاده نشدی نبوّت از نسل تو مفارقت نمود.(1)
به هوش باشیم فریفته پست و مقام و ریاست نگشته، نفس خبیث، کارهای ناشایسته و زشتمان را توجیه ننماید و خدای نخواسته در زمره گروه متکبّران قرارمان ندهد. پیدایش بسیاری از صفات رذیله و خویهای ناپسند در انسان، در واقع از روح اَنانیت و کبر و غرور سرچشمه میگیرد.
کسی که حسادت میورزد از اینرو است که اَنانیت او اجازه نمیدهد دیگری بالاتر و بهتر از او باشد. غضب هنگامی سرزمین وجود را مورد تاخت و تاز قرار میدهد که آدمی خود را برخوردار از قدرت سیطره و بلند مرتبهتر از دیگران میبیند. آلودگی ریا آنگاه سینه و قلب را تاریک میسازد که انسان به واسطه منیت و خودخواهی، خواهان مدح و ثنای دیگران است که این خود از لوازم بزرگی گری و بزرگ بینی است.
و در امان ماندن از این پدیدههای شوم و پیآمدهای خطرناک کبر و غرور جز به مدد راز و نیاز پیوسته، توسّل بیامان، کثرت تواضع، یاد آوری عجز و نیاز و ضعف و پستی و در یک کلام: فراموش نکردن بندگی و مراقبت دائم میسّر نمیگردد.
1) 718. کافی، ج 2، ص 235، ح 15
در همه حال به یاد داشته باشیم که ره یافتگان وادی ایمن و ساکنان سرای آخرت کسانی هستند که در دنیا مهتری نخواهند، برتری نجویند و بزرگی نفروشند. واکنش دیگران و امر به معروف و نهی از منکر آنان را با توهین و پرخاش - که روش متکبّران و متأسفانه بلای بزرگِ شهروندان جامعههای اسلامی این دوران است - پاسخ ندهند. در برابر حق از خود نرمی و انعطاف نشان داده و همواره خود را از همه کس کوچکتر بدانند.
منشأ کبر
کبر و خودبرتر بینی از عوامل گوناگونی سرچشمه میگیرد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
عقده حقارت
منشأ اصلی این خوی ناپسند، عقده حقارت و نوعی پستی و ذلّت است که شخص متکبّر در باطن خویش احساس میکند و با ابراز بزرگی و دست زدن به کارهایی که شایسته او نیست میکوشد تا حقارت درونی خویش را از مردم پنهان کرده و شکست و واماندگی خود را از قافله رهپویان طریق کمال و سعادت جبران نماید.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«ما مِنْ أَحَدٍ یتیهُ إِلّا مِنْ ذِلَّةٍ یجِدُها فِی نَفْسِهِ.»(1)
«هیچ کس لاف بزرگی نمیزند مگر به خاطر ذلّتی که در خود احساس مینماید.»
1) 719. کافی، ج 2، ص 236، ح 17
در حدیث دیگری میفرمایند:
«ما مِنْ رَجُلٍ تکَبَّرَ أَوْ تجَبَّرَ إِلّا لِذِلَّةٍ وَجَدَها فِی نَفْسِهِ.»(1)
«هیچ انسانی تکبّر و گردنکشی نکند مگر به سبب ذلّتی که در خویشتن احساس مینماید.»
روانشناسان و دانشمندان امور تربیتی نیز امروزه بر این نکته ظریف تأکید دارند که هر نوع انگیزه سُلطهطلبی، غلبهجویی، برتری خواهی و کبر و غرور ریشه در احساس عدم امنیت روحی داشته و از عقده حقارت نشأت میگیرد. شوهری که خواستههای خود را بر همسر خویش تحمیل میکند، پدری که نسبت به فرزند خود بزرگی به خرج داده، بیش از طاقت و توان او از وی انتظار دارد، صاحب کاری که با زیر دستان خود با خشونت رفتار میکند، دیکتاتور و ستمگری که ملّت خود را به بردگی وا میدارد، بالاخره هر جا که اثری از ظلم و زور و کبر و غرور یافت میشود همه ریشه در بیماریهای روانی و خصوصاً عقده حقارت دارد که باید با خودشناسی و با تحلیل و تحقیق روانشناسی توسّط کسانی که با نفس و بیماریهای روانی آشنایی دارند شناخته و معالجه گردد.
جهل و نادانی
انسان سراسر ضعف و عجز و ناتوانی است. هزاران نقص و نیاز وجودش را فرا گرفته و با اینکه به شدت از جنبههای مختلف آسیبپذیر است، در اثر ناآگاهی از حقیقت خویش، امتیازات و کمالاتی را در خود توهم کرده، به کبر و غرور مبتلا میگردد و به مدد حبّ نفس و علاقه شدید به خویشتن، مقام و منزلت برتر و بالاتر از خود را نادیده گرفته، دیگران را ناقصتر، پایینتر و فاقد کمالات
1) 720. کافی، ج 2، ص 236، ح 17
و امتیازات خیالی خود به حساب میآورند.
این ویژگی خصوصاً در میان مدعیان ارشاد و تهذیب نفس و برخی متصوّفه بسیار شایع است. در اثر اندکی ریاضت و پرداختن به امور غیر متعارف - و گاهی غیر شرعی - برقی میزند و توهمی میکند و در عین جهل و بیخبری، ناگهان خود را سر سلسله اهل نجات و واجد همه کمالات میپندارد. عالمان دینی و پاسداران شریعت نبوی را مورد طعن و اشکال قرار میدهد و چون از مراتب علمی و دانش احکام الهی بسیار فاصله دارد، علم را خار طریقت، و اهل آن را شیطان راه سالک شمرده، خود را هادی و مرشد خلایق، و اصحاب خویش را یکهتاز طریق حق و عرصه سلوک معرفی میکند.
غافل از اینکه او خود، راهزن راه خدا و در حقیقت شیطانِ گمراه کننده برای افراد ساده لوح شده است.
امام حسن عسکری علیه السلام ضمن حدیثی اینها را چنین معرفی فرمودهاند:
«قُطَّاعُ طَرِیقِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الدُّعاةُ إِلَی نِحْلَةِ الْمُلْحِدِینَ فَمَنْ أَدْرَکَهُمْ فَلْیحْذَرْهُمْ وَ لْیصُنْ دِینَهُ وَ إِیمَانَهُ.»(1)
«آنان راهزن راه مؤمنان و فراخوان کیش ملحدان هستند. هر کس آنها را درک کند از آنها برحذر باشد و باید دین و ایمانش را مصون نگه دارد.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«کسی که برای خود نسبت به دیگران امتیاز و برتری قائل باشد، از مستکبران است.»
حفص گوید: از آن حضرت پرسیدم: آیا مانعی دارد که انسان کسی را گناهکار
1) 721. سفینة البحار، ج 5، ص 198 «صوف»
بنگرد و برای خود که مرتکب گناه نیست، امتیازی قائل باشد؟ حضرت فرمودند:
«دور است ؛ دور است؛ (اشتباه کردهای) چه بسا گناه او بخشیده شود ولی تو را پای حساب حاضر کنند! آیا داستان ساحران زمان موسی را در قرآن نخواندهای که چگونه با دیدن یک معجزه از حضرت موسی علیه السلام متحوّل شده و کاملاً تغییر مسیر دادند؟»(1)
کمبود ظرفیت
انسانها از نظر استعدادهای درونی یکسان نبوده و دارای قابلیتها و ظرفیتهای متفاوتند. برخی با مشاهده کمترین امتیاز مادی یا مقام و مرتبه معنوی، خود را گم کرده، آنچنان مست غرور و تکبّر میشوند که گویی قلّههای کمال و مدارج بلند علم و معرفت را فتح کردهاند!
این افراد اگر با دیده انصاف و اعتبار به دستاوردهای ناچیز خود نظر کنند، نه تنها بضاعت اندک و امکانات حقیر خود را به رخ دیگران نخواهند کشید، بلکه به خوبی در مییابند که امتیازات مادی و مدارج معنوی به دست آمده آنان یا اساساً فاقد ارزش است و یا در برابر امکانات مادی و کمالات معنوی دیگران بسیار بیارزش و ناچیز است. علاوه بر آنکه برتریها و فضیلتهای ما بر فرض که دارای ارزش حقیقی باشد، اصولاً از ما نیست، بلکه در حقیقت امانت و عاریهای است که در اختیار ما قرار گرفته، و صاحب اصلی آن آفریننده آسمانها و زمین و صاحب مُلک و ملکوت جهان آفرینش است. و خردمند را شایسته نیست که به آنچه در حقیقت از دیگری است فخر بفروشد و مباهات نماید، خصوصاً اگر مایه افتخار خود را در معرض فنا و نابودی ببیند.
1) 722. نور الثقلین، ج 3، ص 48، سوره نحل، ح 56
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مرد توانگری با لباس پاکیزه به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، نزد آن حضرت نشست. آنگاه مرد تهیدستی با لباسی مندرس وارد شده و کنار آن مرد نشست. مرد ثروتمند لباس خود را از زیر زانوی مرد فقیر جمع کرد (و از او فاصله گرفت).
پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: ترسیدی از فقرش چیزی به تو بچسبد؟ عرض کرد: نه؛ پرسیدند: ترسیدی از دارایی تو چیزی به او برسد؟ عرض کرد: نه؛ سؤال کردند: ترسیدی لباست کثیف شود؟ عرض کرد: نه؛ پرسیدند: پس چه چیز تو را بر این کار واداشت؟ عرضه داشت: مرا همنشینی است (یعنی نفس یا شیطان) که کار زشت را برایم زیبا، و کار زیبا و نیک را برایم زشت و ناپسند جلوه میدهد. اکنون (برای جبران خطا و تنبیه خودم) نیمی از داراییام را به او میدهم.
پیامبر صلی الله علیه وآله به مرد تهیدست فرمودند: میپذیری؟ عرض کرد: نه؛ توانگر پرسید: برای چه؟ پاسخ داد: میترسم (مانند تو مبتلا شوم و) چیزی که در دلت آمده، در دل من نیز وارد شود!»(1)
سوء تربیت
از عوامل بسیار مؤثر در پیدایش خوی خودپسندی و خود برتر بینی، رفتار نادرست کسانی است که خصوصاً در دوران کودکی در تربیت و شکلگیری استعدادهای درونی کودک ایفای نقش دارند. در این میان نقش پدران و مادران که بخش مهمی از دوران کودکی فرزندانشان با آنها سپری میشود را نباید از نظر
1) 723. کافی، ج 2، ص 202، باب فضل فقراء المسلمین، ح 11
دور داشت. برخورد دوگانه با فرزندان و مهر و محبّت بیش از حدّ نیز هر یک به سهم خود میتواند بذر خودپسندی و غروری باشد که در دل کودکان افشانده میشود.
از جمله گرایشهای بسیار نیرومندی که خداوند بزرگ در نهاد آدمی قرار داده و میتوان آن را از بزرگترین محرّکهای بشر در فعالیتهای اجتماعی دانست، غریزه برتریجویی و ریاست طلبی است. این غریزه که قدرتش از بسیاری از گرایشهای درونی انسان بیشتر است، در تمام دوران زندگی فعّال بوده، آدمی را پیوسته به حرکت، تلاش و فعالیت وادار میسازد.
نظر به اینکه انسانها از نظر تمایلات نفسانی، اهداف، سلیقهها و خواستههای درونی با یکدیگر متفاوتاند، هر کس غریزه قدرتطلبی و برتریجویی خود را به تناسب طبیعت و تمایلات شخصی خویش به شکلی پاسخ داده و از طریق مخصوصی ارضا مینماید.
علم و دانش، مال و ثروت، ورزش و هنر، پست و مقام و ریاست و فرمانروایی نمونههایی از مسیرهای پاسخ گویی به خواهش قدرتطلبی است که توسط افراد مختلف برای این مقصد طبیعی برگزیده میشود.
غریزه قدرتخواهی و برتریجویی مانند دیگر گرایشهای انسانی تا آنجا که یک کشش طبیعی است، ارزش مثبت یا منفی نداشته، به خودی خود کور و بیشعور است. و چون طبعاً عدل و انصاف و فضیلت و اخلاق را درک نمیکند و در راه دستیابی به خواسته خود - که ارضای کامل و بیقید و شرط است - حدّ و مرزی نمیشناسد، نیازمند کنترل شدید و هدایت و ارشاد دائمی است و چنانچه با دقت و حساسیت به کنترل، تربیت و تعدیل آن پرداخته نشود و بدون حساب به خواستهها و دستوراتش جامه عمل پوشانده شود، جامعه را به فساد و تباهی کشانده، مردم را در معرض انواع جرم و جنایت و تجاوز و تعدّی قرار میدهد.
با عنایت به همین پیآمدهای خطرناک است که اولیای دین و پیشوایان معصوم علیهم السلام پیوسته زنگ خطر آن را به صدا درآورده، بر دقّت و مراقبت در زمینه جلوگیری از انحراف این غریزه پر قدرت و پر خطر و تعدیل و تربیت آن تذکّرات و سفارشات مؤکّد داشتهاند.
خداوند متعال میفرماید:
« تلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتقِینَ ».(1)
«سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار میدهیم که در زمین اراده برتری جویی و فساد ندارند و عاقبت از آنِ پرهیزکاران است.»
پایان نیک و سعادت و رستگاری، آرزو و دستاورد پرهیز کارانی است که در دوران حیات خود نه تنها از تلاش در زمینه برتری جویی و فساد و تباهی پرهیز میکنند، بلکه آنچنان قلب و روحشان از آلودگی و تیرگی پاک است که هیچ گاه خواسته و ارادهای نیز نسبت به فساد و برتری خواهی که از دامهای شیطانی است در سر و دل نمیپرورانند.
در حدیث آمده است که امام صادق علیه السلام به حفص بن غیاث فرمودند:
«ای حفص! منزلت دنیا نزد من بسان مُرداری است که تا مضطرّ نشوم از آن نمیخورم.»
سپس آیه فوق را تلاوت کردند و در حالی که گریه میکردند فرمودند:
«با وجود این آیه، همه آرزوها بر باد رفته است.»(2)
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام وارد شده است که آن حضرت در زمان
خلافت ظاهری در بازار قدم میزدند و گمگشتگان (یا گمراهان) را راهنمایی و ضعیفان را یاری میکردند. هنگامی که از کنار فروشندگان عبور مینمودند، قرآن را گشوده و همین آیه شریفه را میخواندند و میفرمودند:
«این آیه در باره زمامداران دادگستر و متواضع و سایر قدرتمندان نازل گشته است.»(1)
همچنین آن بزرگوار (در بیان برخی از مصداقهای آیه مذکور) میفرمودند:
«بسا انسانی که خوش دارد کفشش از بند کفش دوستش بهتر باشد و به همین جهت داخل آیه میشود.»(2)
یعنی در زمره کسانی قرار میگیرد که اراده علو و برتری نسبت به دیگران دارند.
افراد جامعه از مواهب، نعمتها و قدرت و مکنتی که به آنها ارزانی شده به دو شکل بهره میبرند: گروهی با سوء استفاده از امکانات خدادادی آنها را ابزاری برای بهرهگیری هر چه بیشتر از متاع زودگذر دنیا قرار داده، با ارضای غریزه برتری جویی و ریاست خواهی، به تدریج از هدف انسانی و خواسته فطری فاصله گرفته، به انحراف و فساد کشیده میشوند. گروهی نیز آنها را امانت و وسیلهای برای رهیابی و نیل به مقامات اخروی و خدمت به بندگان خدا دانسته، عالیترین بهره را از آنها میبرند. قرآن با تشبیه بسیار لطیف و زیبا و اشاره به تفاوت انگیزهها، چهره این هر دو گروه را ترسیم فرموده است.(3)
از گفتار پیشوایان معصوم علیهم السلام نیز به نیکی روشن میشود که جاهطلبی و ریاستخواهی بستر آمادهای برای فساد دین، از بین رفتن ارزشهای والای
انسانی و ضایع شدن کمالات معنوی بوده و در زمره بدترین صفات رذیله و بزرگترین گناهان به حساب آمده است.
ریشه بسیاری از انحرافات اخلاقی، مفاسد اجتماعی، گرایشهای نادرست فرهنگی و محرومیتهای علمی و اقتصادی در طول تاریخ را در تعدیل نشدن همین غریزه برتریجویی و پر و بال دادن به آن - یعنی علاقه به پست و مقام، دوستی جاه و شهرت و امثال آنها - جستجو باید کرد.
اگر میبینیم که عالمان دینی و تقوا پیشگان بزرگ پیوسته در دورانهای مختلف از ریاست بر مردم و به عهده گرفتن پستهای ظاهری به شدّت گریزان بودهاند به گونهای که گویی از شیر درنده فرار میکنند، به این جهت است که آنان به خوبی به این حقیقت رسیدهاند که اگر دامن کسی به ریاست، قدرت، مکنت، شهرت، و پست و مقام ظاهری آلوده شود، به ندرت اتفاق میافتد که بتواند دین و ایمان خود را حفظ کرده، آخرتش را بر سر آن از دست ندهد.
البته حساب پیامبران، پیشوایان معصوم و اولیای الهی - و کسانی که به جهتی مورد توجه خاص خداوند قرار گرفتهاند و با حفظ و حراست الهی در سایه ریاست و شهرت به اقامه حق، راست نمودن کجیها، اصلاح امر دنیا و آخرت مردم، دادرسی از مظلوم و ستمدیده و امثال آن میپردازند - از دیگران جداست.
زیرا آنان هیچ گاه در مقام ریاست طلبی و شهرت خواهی نبوده، در صدد تسلّط بر دیگران یا دعوت به نفس بر نمیآیند. هرگز با زور و تزویر بر مردم حکومت نمیکنند بلکه تنها به وظیفه الهی خود عمل مینمایند. علاوه بر آنکه پیشوایان معصوم از جانب خداوند متعال بر دیگران ولایت و تسلّط داشته، حقیقتاً صاحب جاه و مقام میباشند. آنان بر حسب تکلیف بزرگ خود وظیفه داشتند با برپایی حکومت الهی و اقامه قسط و عدل، احکام دینی را منتشر ساخته، مردم را به اطاعت و بندگی پروردگار متعال و گرایش به حقّ و عدل دعوت نمایند.
با اشاره به برخی از آثار ویرانگر ریاستطلبی، تحقیق در باره این مبحث را پیمیگیریم.
ریاستخواهی و حبّ جاه و مقام باعث هلاکت و سبب محرومیت از فیض ابدی میشود:
معمّر بن خَلّاد در حضور امام کاظم علیه السلام نام فردی را بر زبان آورد و عرض کرد: او ریاست را دوست میدارد. آن حضرت فرمودند:
«مَا ذِئْبانِ ضارِیانِ فِی غَنَمٍ قَدْ تفَرَّقَ (غابَ عَنْها) رِعاؤُها بِأَضَرَّ فِی دِینِ الْمُسْلِمِ مِنَ الرِّئَاسَةِ.»(1)
«وجود دو گرگ درنده در میان گلّه گوسفندی که چوپانش حاضر نیست،
نسبت به دین مسلمان زیانبخشتر از ریاست طلبی نمیباشد.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَلْعُونٌ مَنْ ترَأَّسَ، مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِها، مَلْعُونٌ مَنْ حَدَّثَ بِها نَفْسَهُ.»(2)
«از رحمت خداوند به دور است کسی که ریاست را به خود ببندد؛ (3)از رحمت خدا به دور است کسی که به ریاست همّت گمارد؛ از رحمت خداوند به دور است کسی که به فکر ریاست باشد.»
هنگامی که انسان فاقد صلاحیت، خود را به آب و آتش زده، با هر دروغ و خدعه و دسیسه نفسانی و شیطانی، خویشتن را بر مردم تحمیل کرده و مقام و جایگاه نیکان و پاکان را اشغال مینماید، نه تنها خود و مقام انسانی و منزلت اخروی خود را به ریاست میفروشد بلکه در واقع به فرد فرد شهروندان جامعه
اسلامی و حتی به نسل بشر خیانت روا میدارد. خداوند ما را از شرّ نفس و شیطان محافظت فرماید.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ طَلَبَ الرِّئَاسَةَ لِنَفْسِهِ هَلَکَ، فَإِنَّ الرِّئَاسَةَ لا تصْلَحُ إِلّا لِأَهْلِها.(1)
«کسی که برای خود خواهان ریاست باشد هلاک میشود، زیرا ریاست جز برای اهلش شایسته نیست.»
خلفای جور، پادشاهان ستمگر، ظالمان و مستکبران در طول تاریخ به واسطه ارضای نادرست همین صفت ناپسند زمام امور مردم را در اختیار گرفته و با تسلّط جابرانه بر آنها همه نوع فساد و فتنه و انحراف را بر مردم تحمیل کردهاند. همانها که شایستگی لازم برای سکّانداری کشتی زندگی انسانها را در خود نداشتند، با این حال - به خاطر اجابت غیر منطقی خواستههای نفسانی و پیروی از علاقه درونی خود به جاه و مقام و شهرت - در برابر انسانهای شایسته و والیان بر حق و صاحبان راستین ولایت و امامت شورش کرده، با هر ابزار و وسیلهای که به دست میآوردند، راه آنان را مسدود ساخته و درِ خانه آنان را که باب اللَّه بود بر خلق خدا میبستند و مردم را با زَر و زور و تزویر و ترس و وحشت به سوی مطامع غیر انسانی خود میکشاندند و در واقع آنها را از برکات رهبری پیشوایان شایسته و آگاه محروم میساختند.
از آن پس نیز هنگامی که بر مسند قدرت تکیه کرده، بر اوضاع و احوال روزگار مسلّط و زمام دین و دنیای مردم را به ناحق در اختیار خود گرفتند، نه تنها در صدد اصلاح امور دینی و دنیوی مردم بر نیامدند، بلکه کمر به خاموش ساختن نور خدا و خیانت به قرآن و پیامبر و کلّ بشریت بسته، با همه قدرت حق و عدل و انصاف
1) 732. بحارالأنوار، ج 73، ص 154، ح 12
و انسانیت را پایمال ساختند. و راستی وقتی اساس کار بر سلطهگری جابرانه، جور و ستم، جنایت و خیانت و حق کشی استوار گردد، از پایهگذاران این شالوده ناحق، جز این انتظار نمیرود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ تقَدَّمَ عَلی قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ وَ هُوَ یری أَنَّ فِیهِمْ مَنْ هُوَ أَفْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُسْلِمِینَ.»(1)
«کسی که بر گروهی از مسلمانان پیشی گیرد در حالی که میداند در میان آنان کسی هست که از او برتر است، بدون تردید به خدا و رسول و مسلمانان خیانت کرده است.»
با مطالعه گوشههایی از تاریخ، نمونههای فراوانی از ویرانگریها و فسادکاریهای نااهلانی که از صدر اسلام تا کنون از طریق غیر مشروع بر مردم حکومت کردهاند را میتوان مشاهده نمود.
به عقبتر نیز اگر نظری بیفکنیم، به نیکی در مییابیم که از زمان حضرت آدم علیه السلام تا کنون، اکثر مخالفتها و کینهتوزیها با پیامبران و جانشینان آنان در اثر ریاستخواهی و علاقه به جاه و مقام بوده است.
نمرودیان به آن جهت با حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام به ستیز برخاستند که نمیخواستند موقعیت اجتماعی و قدرت و سیطره خود را بر مردم از دست بدهند. فرعونیان از آن روی به مقابله با حضرت موسی علیه السلام کمر بستند که میخواستند سلطه ناحقّ بر بنیاسرائیل را در اختیار داشته باشند. و اگر ظالمانه حق جانشین بلافصل رسول خدا صلی الله علیه وآله را غصب کردند، مولای زاهدان و پیشوای تقوا پیشگان را خانه نشین و مردم را از نور هدایت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله محروم
1) 733. الغدیر، ج 8، ص 291 (طبع جدید: ج 9، ص 411..
ساختند همه به خاطر حبّ ریاست و علاقه به برتری خواهی و قدرتطلبی بوده است.
متصف شدن به این صفت ناپسند، لوازم خطرناک دیگری هم دارد که هر یک از آنها برای بر باد رفتن دین و دنیای آدمی کافی است. یکی از این مولودهای دین برانداز، مبتلا شدن به نفاق و دورویی است.
کسی که به ریاست طلبی آلوده میگردد، پیوسته مواظب است تا در برابر مریدان و اطرافیان خود به گونهای رفتار نماید که با حیثیت ظاهری او منافات نداشته باشد. به همین جهت همواره گفتار و اعمال خود را مطابق میل و رغبت دیگران قرار داده، برخلاف آنچه در باطن معتقد است، عمل میکند؛ دورویی را شعار و نفاق را برنامه و شیوه عملی خود میسازد؛ با دیگران منافقانه طرح دوستی میریزد در حالی که کمترین علاقهای به آنان ندارد.
چه بسا در راه به دست آوردن شهرت و ریاست دل خواه خود، از لذایذ مادی و مشتهیات نفسانی خود صرف نظر کرده، در ظاهر و اَنظار مردم، راه زهد و اِعراض از دنیا را برنامه خود قرار میدهد تا از این طریق به مطامع نفسانی خود دست یابد.
در باره برخی از خلفا نقل شده است که برای جلب دوستی و توجه قلوب مردم، نان جو و سرکه میخورد، لباس ساده بر تن میکرد، لیف خرما به کمر میبست و روی خاک مسجد میخوابید!
البته او از این کارها غرض مهم دیگری را نیز دنبال میکرد؛ او میخواست از این طریق زهد حقیقی و تقوای خالصانه پیشوای زاهدان و مولای متقیان حضرت علی علیه السلام را تحت الشعاعِ روشِ به ظاهر زاهدانه خود قرار داده، به خیال خود نور حق را خاموش سازد!
سایر ریاست طلبان معروف نیز برای فراهم آوردن زمینه ریاست و حکومت
خود به چنین کارهایی میپرداختند، امّا پس از رسیدن به هدف نامشروع خود با همه این ریا کاریها، بلکه با اسلام و قرآن وداع میکردند!
عبدالملک مروان خلیفه ستمگر بنی امیه، پیش از آنکه به خلافت نایل شود پیوسته در مسجد سرگرم عبادت و تلاوت قرآن بود، تا جایی که مردم او را کبوتر مسجد میخواندند! امّا پس از آنکه از مرگ پدر و انتقال ریاست به خود آگاه گشت قرآن را بر هم گذارد و با سلامِ وداع به آن گفت:
«هذا فِراقُ بَینِی وَ بَینِکَ.»
«اکنون زمان جدایی من و تو فرا رسیده است.»
راغب در محاضرات پس از نقل این داستان میگوید:
«عبدالملک میگفت: پیش از آنکه به خلافت برسم، از کشتن یک مورچه نیز مضایقه داشتم، لیکن اکنون حالی پیدا کردهام که نوشته حجاج مبنی بر کشتن جمع زیادی از مردم توسط او، کوچکترین تأثیری در من نگذارده است!
زهری از علمای معروف زمان عبدالملک، روزی نزد وی آمده، به او میگوید: شنیدهام شراب مینوشی؟ عبدالملک با آنکه خود را جانشین پیامبر خدا قلمداد میکرد پاسخ میدهد: بلی، به خدا قسم علاوه بر شراب، خون مردم را نیز مینوشم!(1)
آری، حبّ ریاست سرچشمه بسیاری از رنجها، فتنهها و انحرافات دینی و اخلاقی است. آدمی را از محبّت خدا، تهذیب نفس و حرکت به سوی کمال بازداشته، در نهایت به فردی سفّاک، ستمگر، جسور، خشن و تندخو مبدّل میسازد، تا جایی که احساسات پاک انسانی را نیز به باد استهزا گرفته، جز به خود
1) 734. تتمة المنتهی، ص 57 (ص 84.
به هیچ کس و هیچ چیز نمیاندیشد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«حُبُّ الرِّئَاسَةِ شاغِلٌ عَنْ حُبِّ اللَّهِ سُبْحانَهُ.»(1)
«دوستی ریاست انسان را از محبّت خدای سبحان باز میدارد.»
و نیز میفرمایند:
«حُبُّ الرِّئَاسَةِ رَأْسُ الْمِحَنِ.»(2)
«دوستی ریاست ریشه همه رنجها و سختیهاست.»
جای بسی تأسف است که وبال این خوی حیوانی حتی گریبانگیر کسانی میشود که خود سنگر نشین عرصه مبارزه با خُلقهای نفسانی و دامهای شیطانیاند.
پیشوای دنیا ستیزان، امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«آفَةُ الْعُلَماءِ حُبُّ الرِّئَاسَةِ.»(3)
«آفت عالمان، دوستی ریاست است.»
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِیباهِی بِهِ الْعُلَماءَ أَوْ یمارِی بِهِ السُّفَهاءَ أَوْ یصْرِفَ بِهِ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَیهِ (وَ یقُولُ أَنَا رَئِیسُکُمْ) فَلْیتبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ، إِنَّ الرِّئَاسَةَ لا تصْلَحُ إِلّا لِأَهْلِها.»(4)
«هر کس تحصیل علم کند برای آنکه بر عالمان ببالد و فخر فروشی کند یا با سفیهان بستیزد یا مردم را به وسیله آن به سوی خود جلب کند (و بگوید من رئیس شمایم) باید آتش دوزخ را جایگاه خود برگزیند. همانا ریاست جز برای اهلش شایسته نیست.»
ای برادر! این هشدارهای تکان دهنده برای بیداری من و توست، تا مبادا با خیالات باطل شیطانی، مانند برخی افراد - که از کمترین صلاحیتی برخوردار نیستند و به عنوان فرد شایسته و خدمتگزار برای پر کردن کرسیهای حساس و پستهای مهم در معرض گزینش قرار میگیرند - خود را اهل دانسته، دین و دنیای خود و دیگران را در معرض آسیبهای ویرانگر قرار دهیم.
به هوش باشیم و با اشک و ناله و سوز و گداز به درگاه پروردگار، از ساحت اقدسش درخواست نماییم این بیماری خطرناک را از دل و جان و روح و روانمان زایل فرماید که گفتهاند:
«آخِرُ ما یخْرُجُ مِنْ رُءُوسِ الصِّدِّیقِینَ حُبُّ الرِّئاسَةِ.»(1)
«آخرین چیزی که از سر صدیقان بیرون میرود دوستی ریاست است.»
چه بسا به واسطه منقطع بودن از ریاست و کوتاه بودن دست از قدرت، چنین پنداریم که هدفی جز رضای خداوند نداشته، نسبت به مقامات دنیوی بیعلاقه و از زاهدانیم، لیکن این هرگز کافی نبوده و خیالی است باطل! تا انسان در شرایط آزمون قرار نگرفته، با مَحَک خُبره مورد ارزیابی قرار نگیرد، به خود و خیالات خویش خوش بین بودن از نادانی است. باید چنان باشد که اگر ریاست و شهرت و پست و مقام به او روی آورد، به آن دل نبازد و خویشتن را از دست ندهد.
در باره میرزای بزرگ شیرازی نقل شده است که پس از درگذشت مرحوم شیخ
1) 739. شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج 2، ص 181، از کلام بعضی از صالحان.
انصاری، وقتی با اصرار شاگردان بزرگ شیخ مسئولیت خطیر زعامت را پذیرفت، قطرات اشک بر گونه و محاسن مبارکش جاری شد، سپس سوگند یاد کرد که هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که روزی این مسئولیت عظیم بر دوشم میآید!(1)
به نقل برخی از اساتید بزرگ ما، هنگامی که مرجعیت شیعه به عالم وارسته مرحوم آیة اللَّه حاج آقا حسین قمی - رحمة اللَّه علیه - انتقال یافت، به دوستانش فرمود: در حرم مولا امیر مؤمنان علیه السلام برایم دعا کنید تا اگر ریاست برایم زیانبخش است، خداوند مرگ مرا تعجیل فرماید. اتفاقاً چند روزی بیشتر نگذشت که آن مرد شایسته بیمار شد و از دنیا رفت.
مرحوم استاد قدوسی به نقل از مرحوم آیة اللَّه العظمی بروجردی - اعلی اللَّه مقامه - نقل میکرد که ایشان میفرمود: سابقاً پیش از رسیدن به زعامت و مرجعیت، گاهی صدایی میشنیدم که گویندهاش را نمیدیدم و او مرا راهنمایی میکرد. سپس افزودند: تا پیش از مسئولیت مرجعیت، این امر استمرار داشت، لیکن بعد از آن منقطع گردید.
مرحوم استاد پس از نقل این قضیه میفرمود: وقتی ریاست خدایی و صد در صد صحیح ایشان مانع برخی از فیوضات باشد، وضع ما که شرایط ایشان را نداریم معلوم است.
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر خداست
اساساً دنیا با همه طول و تفصیل و زرق و برقش سخت بیوفاست روزی در دست این و زمانی در اختیار آن! مال و منال، قدرت و جاه و ریاست و مقامش، همه زوال پذیر و به راستی نامرد و جفاکار است. اگر چند صباحی به کام ما و در اختیار ماست، دیری نمیپاید که بر وفق مراد دیگری و به کام غیر ماست. تا
1) 740. هدیة الرازی، ص 40
به هوش باشیم و دل به ریاستی که فنا پذیر است نبندیم.
چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر
حاصل آنست که دایم نبود دورانش
شهرت طلبی
شهرت طلبی یکی از شاخههای ریاست خواهی و از مقدمات آن محسوب میگردد. به همین جهت اولیای دین به شدّت با آن مبارزه نموده، پیروان خود را از آن پرهیز دادهاند.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«کَفی بِالرَّجُلِ بَلاءً أَنْ یشارَ إِلَیهِ بِالْأَصابِعِ فِی دِینٍ أَوْ دُنْیا.»(1)
«برای مرد همین بلا کافی است که (در اثر شهرت) در امور دینی یا دنیوی با انگشت به او اشاره کنند.»
و همین گرفتاری و بلاست که زمینه برحذر داشتن مؤمنان از شهرت در عبادت گشته است.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ شَهَّرَ نَفْسَهُ بِالْعِبادَةِ فَاتهِمُوهُ عَلی دِینِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یکْرَهُ شُهْرَةَ الْعِبادَةِ وَ شُهْرَةَ اللِّباسِ.»(2)
«کسی که خود را با عبادت مشهور نماید، او را از نظر دینداری متهم سازید (و به او اعتماد ننمایید) زیرا خداوند شهرت عبادت و شهرت لباس را خوش ندارد.»
شهرت در لباس وسیله غرور آدمی است و شهرت در عبادت نیز بسا سبب
فریب دیگران شده و همین ظاهر فریبنده باعث گردآمدن افراد مختلف در اطراف آدمی گشته، وسیله غفلت و لغزش وی میگردد.
و از پیآمدهای خطرناک ریاست، گام نهادن جای پای افراد و مرید شدن و چشم و گوش بسته و بدون حجّت، دنبال این و آن رفتن است. چه بسیارند افراد با صفا که با مشاهده کمترین حرارت و احیاناً برخی امور غیر متعارف، خود را از دست داده، گرفتار کسانی میشوند که خود نیازمند ارشاد و هدایتاند.
امام صادق علیه السلام به ابوحمزه ثمالی (که از یاران نزدیک آن بزرگوار بود) میفرمایند:
«إِیاکَ وَ الرِّئاسَةَ وَ إِیاکَ أَنْ تطَأَ أَعْقابَ الرِّجالِ.».
«از ریاست بپرهیز و از گام نهادن پشت سر افراد برحذر باش.»
ابوحمزه گوید: عرض کردم: قربانت گردم، ریاست را فهمیدم، امّا اینکه دنبال افراد نروم (منظور چیست؟ با اینکه) من دو سوّم آنچه (از احادیث شما) دارم، از طریق دنبال مردم رفتن به دست آوردهام! فرمودند:
آنچه تو فهمیدی منظور نیست؛
«إِیاکَ أَنْ تنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّةِ فَتصَدِّقَهُ فِی کُلِّ ما قالَ.»(1)
«از اینکه شخصی را که حجّت نیست (به عنوان الگو) بر گزینی و هر چه بگوید تصدیقش نمایی، بر حذر باش.»
1) 743. کافی، ج 2، ص 225، باب طلب الرئاسة، ح 5
حسد مرضی است جانکاه، فتنهای است آتش افروز، رذیلهای است قبیح و بلایی است خانمانسوز که اگر با آن مقابله جدّی نشود دین را نابود، ایمان را فاسد، دنیا را ویران و زندگی را تباه میسازد.
حسد از رذایل بسیار خطرناک نفسانی، سرچشمه بسیاری از گناهان کوچک و بزرگ و از جمله بیماریهای کشنده روحی است که راه سعادت و کمال را مسدود، آرامش روان را متزلزل و سلامت جان و تن را بر باد میدهد.
حسد موجب درد و رنج شدید دنیوی و عذاب دردناک اخروی است. کسی که به این خوی نکوهیده مبتلا میگردد هیچگاه آسوده خاطر نیست؛ هر نعمتی را که از کسی مشاهده میکند ناراحت میشود و پیوسته از غم و اندوه رنج میبرد تا آنکه از دنیا برود.
برخی از دانشمندان علوم اخلاقی حسد را چنین معنا کردهاند:
«آرزوی از بین رفتن نعمت از برادر دینی در حالی که میداند آن نعمت به صلاح اوست.»
در این تعریف تفاوتی بین مصادیق مختلف آن - از جمله: وجود یا فقدان آن نعمت در نزد حسود و نیز آرزوی دستیابی به آن نعمت از جانب وی - وجود ندارد. و راغب در کتاب «مفردات» با افزودن قید «استحقاق» حسد را اینچنین تعریف کرده است:
«آرزوی از بین رفتن نعمت از کسی که استحقاق آن نعمت را دارد و بسا حسود
خود (علاوه بر آرزوی آن) در نابود کردن آن نعمت نیز سعی و کوشش مینماید.»
از وجود این قید در تعریف میتوان استفاده کرد که آرزوی زوال نعمتی که بدون شایستگی در دست کسی قرار گرفته است، حسد محسوب نمیشود. به عنوان مثال آرزوی زوال ریاست از کسی که از عدم لیاقت و صلاحیت او آگاهی داریم و خواهان انتقال آن به اهلش میباشیم را نباید از مصادیق حسد برشمرد.
صرف نظر از تعریف حسد، به طور کلّی انسان نسبت به نعمتی که به دیگری میرسد ممکن است یکی از حالات زیر را دارا باشد:
حسادت: در این حالت آرزو میکند آن نعمت از دیگری سلب گردد و بسا برای این منظور تلاش نیز مینماید.
بخل: حالتی است که در آن، دارا بودن خود و محرومیت دیگری از آن نعمت آرزو میشود که نوعی انحصارطلبی است.
غبطه: آرزوی داشتن آن نعمت برای خود و سعی و کوشش برای رسیدن به آن، بدون آرزو یا تلاش در زمینه از بین رفتن آن نعمت از دیگری؛ که حالتی قابل ستایش است و انسان را به تلاش سازنده وا میدارد.
ایثار: در این حال انسان دوست دارد دیگران در نعمت باشند، گرچه خود از آن محروم باشد و بسا از منافع خود چشم پوشیده، آنچه دارد در اختیار دیگران میگذارد و این از بالاترین و والاترین صفات برجسته انسانی است.
آیات و روایات فراوانی در مذمت و نکوهش حسد وارد شده است.
خداوند متعال میفرماید:
« أَمْ یحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ».(1)
«آیا به مردم برای آنچه خداوند از فضل خویش به آنان عطا فرموده، رشک میورزند؟»
یهودیان به واسطه خبث باطن و کینه دیرینه نسبت به مقام رفیع نبوت که از جانب خداوند بزرگ به رسول اعظم حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ارزانی شده بود حسادت میورزیدند و با قضاوتهای نادرست و کینه توزیهای لجاجت آمیز خود در آتش حسد خویش میسوختند و نیز منافقان تیره بخت مسلمان نما به واسطه روح شقاوتمند خود، ولایت و امامت را که بار گران آن را خداوند متعال بر دوش با کفایت و مبارک آلمحمّد علیهم السلام نهاده بود هدفِ تیرهای زهرآگین حسد و رشک خود قرار داده، با کار شکنی، شایعه پردازی و تبلیغات عوام فریب خویش مولا امیر مؤمنان و جانشینان بزرگوارشان را خانه نشین، و مردم را از استفاضه مستقیم از آن عزیز درگاه اله محروم ساختند.
روایات متعددی که در منابع شیعه و سنی وارد شده، با صراحت منظور از «النَّاس» در آیه را خاندان رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله معرفی کردهاند. همان بزرگوارانی که همواره مورد حسادت و کینهتوزی دشمنان لجاجت پیشه و عنود بودند.
بلی، انگیزه اساسی و پایه و اساس مخالفت حاکمان ستمگر، خلفای جور و زمامداران باطل و تحمیلی با امامان بر حقّ و پیشوایان حقیقی دین و دنیا همین خصلت نکوهیده حسادت بوده است که دود آتش آن هماکنون نیز بعد از چهارده قرن چشم مسلمانان بلکه همه جهانیان را میآزارد.
بر اساس آیات قرآنی سرچشمه بسیاری از خلافکاریها و مفاسد اجتماعی
1) 744. سوره نساء، آیه 54
نیز حسد است، به گونهای که بسا آدمی را تا سر حدّ ارتکاب قتل حرکت میدهد.
در شرایط عادی و خارج از فضای آلوده به حسد حتی در خیال یک برادر نیز خطور نخواهد کرد که به جنایت بزرگی مانند قتل برادر خود اقدام نماید، لیکن این صفت خبیث هنگامی که از کنترل صحیح خارج گردد، آنچنان فطرت و احساسات پاک انسانی را تحت تأثیر کشش مسموم خود قرار میدهد که گویا کمترین رحم و عطوفتی در وجود آدمی باقی نمیگذارد.
در چنین فضای خباثتبار است که نخستین جنایت هولناک تاریخ بشر - قتل هابیل توسط برادرش قابیل - به وقوع میپیوندد.(1)و برادران حضرت یوسف علیه السلام برادر بزرگوار خود را به گرفتاریهای عظیم مبتلا ساخته بلکه تا مرز شهادت وی پیش میروند.(2)
بلی، حسد، چشم باطن را از دیدن حقیقت نابینا، عواطف انسانی را از مسیر طبیعی خارج و آدمی را از پذیرش حق باز میدارد.
از دیدگاه قرآن سبب سرباز زدن بسیاری از دانشمندان یهود و نصاری از پذیرش دین مقدس اسلام همان رشک و حسدی بود که نسبت به پیامبر بزرگوار صلی الله علیه وآله میبردند.(3)
ابن هشام گروهی از یهود را نام میبرد که پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مردم را به ظهور آن بزرگوار بشارت میدادند. لیکن پس از آنکه حضرتش مبعوث شدند، آنان از روی حسد منکر شده، حق را نپذیرفتند. از جمله مینویسد:
سلمة بن سلامة گوید: همسایهای یهودی داشتیم که در میان قبیله بنی عبدالأشهل زندگی میکرد. هنگامی که نوجوان بودم روزی پارچهای به خود
پیچیده، در کنار دیواری خوابیده بودم که ناگهان آن مرد یهودی در برابر قبیله خود ایستاد و در باره قیامت و حساب و بهشت و دوزخ سخنانی ایراد نمود. مردم قبیله که به معاد عقیده نداشتند، او را ساکت کرده، گفتههای او را انکار نمودند.
مرد یهودی سوگند یاد کرد که آنچه میگوید حقیقت دارد و کسی که دچار آتش دوزخ شود آرزو میکند در داغترین آتش تنوری که شما روشن میکنید قرارگیرد ولی از آن آتش نجات یابد! سپس در پاسخ مردم که از او دلیل و نشانه درخواست کردند، به سوی مکه اشاره نموده و گفت: پیامبری در آن ناحیه مبعوث خواهد شد. آنگاه نگاهی به من کرد و گفت: اگر این پسر زنده بماند او را خواهد دید.
سلمة گوید: به خدا سوگند طولی نکشید که رسول خدا صلی الله علیه وآله به رسالت مبعوث گردیده و ما به آن حضرت ایمان آوردیم ولی آن یهودی به سبب کینه و حسادتی که نسبت به آن بزرگوار داشت ایمان نیاورده و گفت: این مرد، آن پیامبری نیست که من از او خبر میدادم!(1)
کسی که به هوای نفس خویش پاسخ مثبت داده، خواسته حسد آمیزش را اجابت نماید، ایمان خود را که بزرگترین سرمایه انسانی اوست طعمه شرارههای سوزنده آتشی خواهد کرد که عن قریب اثری از آن باقی نخواهد گذاشت.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«لا تحاسَدُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ یأْکُلُ الْإِیمانَ کَما تأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ.» (2)
و از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، مستدرک الوسائل، ج 12، ص 17، باب 55 از جهاد نفس، ح 4
«به یکدیگر رشک نبرید، زیرا حسد ایمان را میخورد همچنانکه آتش
هیزم را از بین میبرد.»
برخی از بزرگان در توضیح معنای این حدیث نوشتهاند:
آثاری که از حسد ورزیدن در ظاهر و باطن حسود آشکار میگردد با هیچ یک از اوصاف ظاهری و باطنی مؤمن مشابه نبوده، بلکه با جمیع آنها منافی است؛ زیرا مؤمن خواهان عزّت و کرامت مؤمنین بوده، هیچگاه بدخواه آنان نیست، در حالیکه حسود برخلاف این روش عمل میکند. دوستی دنیا هرگز بر قلب و اندیشه مؤمن چیره نمیگردد، لیکن حسود به واسطه محبّت شدید به دنیا گرفتار این صفت ناپسند میشود.
مؤمن از هیچ کس و هیچ چیز پروا نداشته و جز خوف و خشیت خداوند را در دل راه نمیدهد، ولی حسود همّ و غمّش آسیب رساندن به محسود بوده، خوف و حزنش صرفاً پیرامون وی دور میزند. اگر مؤمن متواضع و گشادهرو است، حسود غالباً متکبّر و عبوس میباشد.
نعمتی که خداوند بزرگ از روی حکمت و مصلحت به شخص محسود ارزانی داشته، مورد حسادت حسود واقع میشود و همین امر اندک اندک باعث تردید نسبت به عدل الهی و عطای عادلانه او گشته، تدریجاً بدگمانی و سوء ظن به حکمت و عدالت او - جلّ جلاله - را افزایش میدهد. نتیجه قطعی چنین پدیدهای ضعیف شدن روح ایمان در آدمی و در نهایت باعث کفر او میگردد. و لذا امام صادق علیه السلام به اصحاب و یاران خود میفرمایند:
«إِیاکُمْ أَنْ یحْسُدَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً، فَإِنَّ الْکُفْرَ أَصْلُهُ الْحَسَدُ.»(1)
«از رشک بردن به یکدیگر بپرهیزید، زیرا اصل و ریشه کفر حسد است.»
1) 750. بحارالأنوار، ج 78، ص 295
رسول مکرّم خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لا یجْتمِعُ الْحَسَدُ وَ الْإِیمانُ فِی قَلْبِ امْرِئٍ.»(1)
«حسد و ایمان در دل هیچ کس جمع نمیشود.»
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْحَسَدُ یمِیثُ الْإِیمَانَ فِی الْقَلْبِ کَما یمِیثُ الْماءُ الثَّلْجَ.»(2)
«حسد ایمان را در قلب ذوب میکند آنچنان که آب برف را ذوب مینماید.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«ریشه حسادت از کور دلی و انکار فضل و بخشش خدا به افراد سرچشمه میگیرد و این دو (کور دلی و انکار) دو بال کفرند. فرزند آدم به سبب حسد در حسرت جاودانی فرو رفت و به هلاکتی گرفتار شد که هرگز از آن رهایی نمییابد.»(3)
حسد آدمی را از هرگونه حرکت سازنده و سیر و سلوک باز داشته، اعمال نیک او را نابود میسازد.
پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِیاکُمْ وَ الْحَسَدَ فَإِنَّ الْحَسَدَ یأْکُلُ الْحَسَنات کَما تأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ.»(4)
«از حسادت بپرهیزید، زیرا حسد نیکیها را تباه میسازد، همانگونه که آتش هیزم را از بین میبرد.»
فرعون از ابلیس پرسید: آیا بر روی زمین کسی بدتر از من و تو وجود دارد؟
پاسخ داد: آری، حسود از من و تو بدتر است! زیرا حسد اعمال را از بین میبرد، همچنان که آتش هیزم را نابود میسازد.(1)
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«ثَمَرَةُ الْحَسَدِ شَقاءُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ.» (2)
«نتیجه رشک بردن بدبختی دنیا و آخرت است.»
«مَنِ اتقی قَلْبُهُ لَمْ یدْخُلْهُ الْحَسَدُ»(3)
«هرکس دلش پرهیزکار گردد حسد در آن داخل نمیشود.»
«رَأْسُ الرَّذائِلِ الْحَسَدُ.»(4)
«ریشه و اساس رذایل و بدیها رشک بردن است.»
بلی، حسد سرچشمه بسیاری از گناهان، خلافکاریها و بلاهای فردی و اجتماعی است. چه بسیار افرادی که از جهت امکانات مادی و اسباب رفاه و آسایش زندگی کاملاً بینیازند و هیچ کمبودی ندارند، لیکن به واسطه حسادتی که به بالاتر از خود میورزند، پیوسته در رنج و عذاب روحی به سر برده، از آرامش روحی و سلامت تن بیبهرهاند، بلکه بسا به سبب این خصلت نکوهیده، خود و بسیاری از معاشران خود را به برخوردهای ناخوشایند و درگیریهای ملامتبار گرفتار ساخته، خسارتهای سنگین جانی و مالی نیز به بار آورند.
دستاورد طبیعی حسادت، بیماریهای روانی، ناراحتیهای روحی، زود رنجی، کسالت دائمی، حزن جانکاه، رنجوری، خستگی و پریشان حالی همیشگی است.
وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم
مثل زند که حسد هست درد بیدرمان
امام باقر علیه السلام از پدران خود نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«أَقَلُّ النَّاسِ لَذَّةً الْحَسُودُ.»(1)
«کمترین افراد از نظر لذّت بردن (در زندگی) شخص حسود است.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ عَنْ سَلامَةِ الْأَجْسَادِ.» (2)
«شگفتا از حسودان که از سلامت بدن (خویش) غافلند.»
«صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ.»(3)
«تندرستی از اندک بودن حسد است.»
«اَلْحَسُودُ أَبَداً عَلِیلٌ.»(4)
«حسود همیشه بیمار است.»
«اَلْحَسَدُ ینَکِّدُ الْعَیشَ.»(5)
«حسادت زندگی را بر انسان منغّص و تیره میسازد.»
کسی که به خدای متعال و حکمت و عدالت او اعتقاد و ایمان دارد، بخشش و عطای او را عین مصلحت دانسته، از بهرهمندی مؤمنان از مواهب الهی نه تنها ناراحت نمیشود بلکه سعادت، رستگاری، رفاه و خوشبختی آنان را در راستای سعادت و کمال خود به حساب میآورد. از اینرو حسادت را میتوان نشانه
ضعف ونقص ایمان، جهل و بیخبری نسبت به حکمت عالیه الهی، کوتاه فکری و کمبود شخصیت حسود دانست.
حسود اگر چه به صفات کمال و حکمت و عدالت حکیم علی الاطلاق اعتراف میکند، لیکن در عمل، اعتقاد خود را تکذیب کرده، نسبت به عطای خداوند اعتراض و ایراد دارد. از سوی دیگر چون در واقع خود را از رسیدن به مقام محسود، عاجز و ناتوان میبیند، تلاش خود را بر عقب راندن و باز نگهداشتن وی متمرکز میکند، غافل از اینکه منعِم، خداست و همه قدرتها در برابر اراده بیمنازع او عاجز و ناچیز بلکه همه، هیچاند!
استعداد و نیروهای فکری، معنوی و مادی حسود به جای آنکه در راه پیشبرد اهداف عالی انسانی و سعادت و کمال خود و افراد جامعه به کار رود، در مسیر نابودی و از بین بردن سرمایههای خدادادی خود و دیگران مصرف میگردد. حسادت و تنگ نظری، بیگانه از روح تکامل و ترقّی، و مستلزم بیماری و عقب ماندگی است. جامعهای که افراد آن به این بیماری تباه کننده گرفتار باشند، جامعهای است مرده که کمترین بهرهای از حیات انسانی نخواهد داشت.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ یغْبِطُ وَ لا یحْسُدُ وَ الْمُنافِقُ یحْسُدُ وَ لا یغْبِطُ.»(1)
«مؤمن غبطه میبرد و حسد نمیورزد ولی منافق حسد میورزد و غبطه نمیبرد.»
انسان غالباً به عواقب خطرناک حبّ و بغضهای شخصی و نفسانی خویش بیتوجّه است. تجربه نشان میدهد که عداوت و دشمنی با هر انگیزه و هر شکل و واکنشی ابراز گردد، هنگامی که بر اساس تکلیف شرعی نباشد، علاوه بر آثار
1) 764. کافی، ج 2، ص 232، ح 7
ویرانگری که برای کلّ جامعه به دنبال دارد، دارای پیآمدهای وضعی خطرناکی است که دیر یا زود گریبانگیر آدمی میگردد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ زَرَعَ الْعَداوَةَ حَصَدَ ما بَذَرَ.» (1)
«هر کس بذر دشمنی بکارد، کاشته خود را درو میکند.»
مؤمن هیچ گاه بدون انگیزه شرعی و عقلانی با کسی دشمنی نمیکند. دوستی و دشمنی بلکه همه گفتار، کردار، و حتی اندیشههای خود را با محوریت رضای خداوند متعال تنظیم مینماید. چنانچه از برادر دینی خود رنجشی پیدا کند، هرگز دل خویش را به بدگمانی و دشمنی آلوده نمیسازد، بلکه با فرو بردن خشم و ابراز نشاط و خورسندی، رفتاری شایسته از خود نشان خواهد داد.
امام صادق علیه السلام به ابن نعمان میفرمایند:
«اَلْمُؤمِنُ یحْقِدُ ما دامَ فِی مَجْلِسِهِ فَإِذا قامَ ذَهَبَ عَنْهُ الْحِقْدُ.»(2)
«مؤمن تا نشسته کینه دارد، هنگامی که برخاست کینهاش برطرف میگردد.»
در روایت دیگر از آن حضرت با این اضافه آمده:
«وَ حِقْدُ الْکافِرِ دَهْرُهُ.»(3)
«کینه کافر همیشگی است.»
همچنان که یادآور شدیم بخش قابل توجهی از مفاسد اجتماعی همچون قتل، ظلم، سرقت، تجاوز، نزاع و جنایات و چالشهای ملالآور و دردسر ساز، ریشه در حسد دارد.
علامه مجلسی - رضوان اللَّه علیه - نقل میکند:
«در زمان موسی هادی، خلیفه عباسی، مرد حسودی در بغداد همسایه توانگری داشت و چون دارایی و ثروت او را بیشتر از ثروت خود میدید پیوسته به او حسد میورزید و میکوشید تا به او آسیبی برساند، لیکن به مقصد خود دست نمییافت.
در این بین، غلام کوچکی خرید و او را بزرگ کرده، در بارهاش مهربانیها نمود. روزی به او گفت: تو را برای انجام کاری در نظر گرفتهام، در انجام آن چگونه خواهی بود؟ پاسخ داد: غلام در برابر فرمان مولای خود چگونه است؟ به خدا سوگند اگر بدانم دوست داری خود را در آتش افکنده یا در دریا غرق نمایم بیدرنگ انجام خواهم داد!
مرد حسود غلام را به سینه چسبانید و بوسید و گفت: امیدوارم بتوانی مقصدم را جامه عمل بپوشانی. یک سال بعد روزی گفت: اینک هنگام انجام آن کار فرا رسیده است. دوست دارم همسایه توانگرم کشته شود، لیکن چون ممکن است تو از عهده این کار برنیایی و بر فرض که بتوانی آن را انجام دهی بسا مرا به اتهام کشتن او مجازات نمایند، لذا تدبیری دیگر اندیشیدهام. تو مرا به قتل میرسانی، سپس جنازهام را بر بام او میاندازی و بدین ترتیب او را به قصاص من خواهند کشت!
اصرار و التماس غلام برای منصرف ساختن آن مرد خیرهسر اثری نبخشید، بناچار سحرگاهی بر بام همسایه آمدند و خواسته او را برآورده ساخت و پس از آنکه او را با کارد از پای درآورد جنازهاش را همانجا رها ساخته، پایین آمد.
روز بعد خانوادهاش پس از جستجوی بسیار، جنازهاش را بر بام همسایه آغشته به خون پیدا کردند. سرانجام همسایه بیگناه را به اتهام قتل دستگیر کرده، پس از بازجویی او را زندانی کردند. از آن سوی غلام بغداد را به قصد عزیمت به اصفهان ترک کرده، در اصفهان جریان مولای خود را به یکی از بستگان همسایه مقتول که در دستگاه حکومت مشغول کار بود گزارش داد.
مرد حکومتی پس از آنکه جمعی را بر اعتراف و اقرار غلام گواه گرفت، او را نزد خلیفه فرستاد و بدین ترتیب اسباب آزادی مرد بیگناه فراهم گردید.(1)
بلی، نکبت حسادت تا اینجا نیز انسان را خواهد رساند. وقتی از آسیب رساندن به محسود عاجز میشود، بسا برای شفای بیماری جانکاه درونی خود حاضر میشود جان شیرین را نیز بر سر آن از دست بدهد. آتش جنگ جهانی اوّل و دوّم که بیش از بیست و شش میلیون کشته، حدود چهل و دو میلیون معلول و میلیونها نفر مفقود الاثر به همراه داشت، و میلیونها نفر آسیبهایی از قبیل سقط جنین و غیره دیدند و هزاران دانشگاه و دبیرستان و مؤسسه علمی و پژوهشی ویران گردید همه از خصلت پلید حسادت سرچشمه گرفت.(2)
در باره هیتلر که در واقع آتش افروز جنگ دوم بود و فجایع بیشماری را به وجود آورد، نوشتهاند:
وی مرد بسیار حسودی بود، حسادت آنچنان او را آزار میداد که حتی اگر رنگ لباس کسی برایش جلوه میکرد نمیتوانست آن را تحمل نماید! در یکی از
مصاحبههایش به این بیماری ویرانگر درونی اشاره کرده و گفته بود:
من نمیتوانم ببینم که پیر میشوم و جوانان میآیند جای مرا میگیرند!
یکی از نویسندگان که در نوشتن مسایل تاریخی تخصص دارد معتقد است که هیتلر در اثر حسادت به آن همه کشتار و فجایع دست زد.(1)
از راهکارهای مهم و اساسی پیشگیری و مبارزه با فساد و تباهی در جامعه، پاکسازی قلبها و سینههای شهروندان از کینهتوزی و حسادت است. به موازات این عمل بسیار نیک، صاحبان نعمت و دارندگان مال و منال نیز باید از تظاهر به اموری که سبب تحریک احساسات دیگران میشود بپرهیزند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«عَلَیکُمْ بِإِنْجاحِ الْحَوائِجِ بِکِتمانِها، فَإِنَّ کُلَّ ذِی نِعْمَةٍ مَحْسُودٌ.»(2)
«برای تأمین نیازهای زندگی خود از پنهان کاری کمک بگیرید. زیرا همه صاحبانِ نعمت مورد حسادتاند.»
دست اندرکاران امور تربیتی خصوصاً پدران و مادران باید از اموری که حسد را در دل کودکان شعلهور میسازد به شدّت پرهیز نمایند. در ابراز محبّت نسبت به آنان حساسیت و دقّت فوق العاده به خرج دهند. بسا یک ابراز علاقه حساب نشده در برابر سایر فرزندان، سبب ایجاد عقده حسادت در آنان شده، آنها را به هر کار خطرناکی تحریک نماید. در مواردی هم که از ابراز عکس العمل و انجام کارهای ناپسند عاجز باشند، گرفتار بیماریهای روانی و عقده حقارت خواهند شد که این خود زمینه مفاسد فراوان دیگری را برای کلّ جامعه فراهم خواهد کرد.
نمونه بارز و روشن قرآنی؛ همان جریان ابراز محبّت حضرت یعقوب نسبت به یوسف است که برادران وی را تا سر حدّ نابودسازی او حرکت داد.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود نقل کردهاند که آن حضرت فرمودند:
«سوگند به خدا گاهی برای برخی از فرزندانم کارهایی انجام میدهم، او را بر زانوی خود مینشانم، نسبت به او اظهار محبت و سپاسگزاری میکنم، در حالی که میدانم حق با دیگری است؛ ولی این کار را بدانجهت انجام میدهم که بر ضدّ فرزندان دیگرم تحریک نشود و آنچنان کاری که برادران یوسف با وی انجام دادند مرتکب نگردد.»(1)
عموم افراد از هر طبقه و گروهی در معرض آلوده شدن به این بیماری مُهلک هستند. اهل علم و دانشمندان بیش از سایر طبقات در خطر حسادتاند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«خداوند شش گروه را به شش خصلت عذاب خواهد کرد: عرب را به تعصّب، کدخدایان و خانها را به خاطر تکبّر، فرمانروایان را به سبب ستمگری، فقیهان (و دانشمندان دینی) را به جهت حسد، بازرگانان را به علت خیانت و روستائیان را به واسطه جهل و نادانی.»(2)
آری، صرفِ اندوختن دانش برای نجات آدمی کارساز نیست، فقیهی که در کنار آموختههای دینی و علمی به تربیت و تهذیب خود همت نگمارده، به دانش خود عمل نمیکند، هیچ گاه تحمّل دیدن برتر از خود را ندارد و بسا به اموری دست زند که سایر مردم تن به آن نمیدهند. داستان حسادت قاضی ابن ابیدواد در مورد حضرت جواد علیه السلام و سعایت او که زمینه شهادت آن بزرگوار را
فراهم کرد (1)جریان حسادت قاضی ابن جماعه نسبت به عالم بزرگوار شهید اوّل - رضوان اللَّه علیه - (2)حادثه فجیع و بسیار تلخ شهادت عالم ربّانی شهید ثانی - قدّس سرّه - (3)شهادت قاضی نور اللَّه شوشتری (4)و امثال آنها (5)شاهد صدق و دلیل روشنی بر این گفتار است.
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود نقل میکنند که حضرت علی علیه السلام فرمودند:
«لا یکُونُ الْعَبْدُ عالِماً حَتی لا یحْسُدَ مَنْ فَوْقَهُ وَ لا یحَقِّرَ مَنْ هُوَ دُونَهُ.»(6)
«آدمی عالم (حقیقی) نخواهد بود تا آنکه نسبت به برتر از خود رشک نبرد و پایینتر از خویش را کوچک نشمارد.»
ابلیس لعین و نفس طغیانگر زنجیرهای اسارتبار خود را در مورد هر کس به شکل و رنگی متناسب با روحیه، موقعیت و شرایطش جلوه میدهند. به همین جهت در امان ماندن از حیلههای شیطانی و خدعههای نفسانی حتی برای عالمان دینی و سالکان راه فضیلت و کمال نیز بسیار دشوار خواهد بود. کمتر کسی است که هر روز گرفتار دامی از دامهای نفس و شیطان نگردد.
بسیار اتفاق میافتد که حسد، آب و رنگ دینی به خود گرفته، در شکل تلاش برای رسیدن به هدف و برطرف ساختن موانع راه کمال جلوهگر میگردد! در عین
1) 774. الامام الجواد علیه السلام من المهد إلی اللحد، ص 414 - 308
2) 775. ر.ک: بحارالأنوار، ج 107، ص 186
3) 776. مقدمه کتاب اسرار نماز، ص 47 - 40
4) 777. احقاق الحق، ج 1، ص 161 - 158
5) 778. ر.ک: شهداء الفضیلة، علامه امینی رحمه الله که صدها دانشمند شهید را نام میبرد.
6) 779. مستدرک الوسائل، ج 12، ص 19، ح 13
حال همچنان که قرآن شریف بدان اشاره فرموده، انسان بر نفس خود بصیر است.(1)و هر کس خود را به خوبی میشناسد و اگر به خدا پناه برده، به گفتار پیشوایان معصوم علیهم السلام متمسّک گردد و نشانههای حق و باطل را در خویشتن جستجو نماید، تشخیص خواهد داد که آیا گرفتار این بیماری هلاک کننده هست یا نیست. خداوند همه ما را از شرّ نفس و شیطان محافظت فرماید.
عوامل گوناگونی در تحریک و فعلیت این خصلت نکوهیده نقش دارد که آشنایی با آنها تا حدود زیادی در پیشگیری از ظهور آن مؤثر است. برخی از این عوامل عبارتند از:
ضعف ایمان: اعتقاد سست به باورهای دینی و حکمت و عدل خداوند بیش از هر چیز دیگر در فراهم آوردن بستر مناسب برای حسادت مؤثر است. توضیح بیشتری پیرامون این موضوع در خلال مطالب گذشته آمده است.
دشمنی و کینهتوزی: همچنان که یادآور شدیم سرچشمه بسیاری از مواردِ حسدورزی، دشمنی و کینهتوزی است. فرد کینهتوز در اثر آنکه بغض و عداوت دیگری را در سینه میپروراند، زوال نعمت او را آرزو کرده، انتظار میکشد وی را در بلا و ناراحتی مشاهده نماید. قرآن به شادمانیها و ناخشنودیهای ناشی از کینهتوزی اشاره کرده، میفرماید:
« إِنْ تمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تسُؤْهُمْ وَ إِنْ تصِبْکُمْ سَیئَةٌ یفْرَحُوا بِها ».(2)
«اگر به شما خوشی برسد آنان را بد حال میسازد و چنانچه به شما بدی
برسد بدان شاد میشوند.»
تکبّر: انسان متکبّر حاضر نیست برتر از خود را ببیند. کبر و خودبینی و غرور و خودپسندی، آرزوی زوال نعمت از دیگران را در آدمی دامن زده، نکبت تکبّر، وبال حسادت را به ارمغان میآورد.
زمامداران سرکش و کفّار و مشرکان پلنگ صفت، پیامبران بزرگ، پیشوایان پاک و معصوم و اولیای الهی را با خود مقایسه کرده، به منصب بلند و مقام ارجمندی که به آنان ارزانی شده، حسادت میورزند. و بسا این توهّم درونی را بر زبان آورده، میگویند: آنان نیز مانند ما بلکه از نظر اجتماعی پستتر از ما هستند، چرا و به چه دلیل به این افتخار بزرگ نائل شوند و ما محروم باشیم؟ و به این ترتیب مقام شامخ آن بزرگواران را انکار کرده، با آنان مبارزه میکنند.
ترس: بسا آرزوی زوال نعمت و از بین رفتن مال و منال و پست و مقام دیگری، از بیم آن باشد که وجود آنها در دست وی وسیله مزاحمت برای او را فراهم آورد و این امر مانع دستیابی او به اهداف و مقاصدش گردد.
همچنان که یحیی برمکی به حسب ظاهر در اثر نگرانی از بیرون رفتن وزارت از خاندان برمکی، زمینه و وسیله شهادت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را فراهم میآورد.
حبّ شهرت و ریاست: علاقه به ریاست و شهرت نیز آدمی را نسبت به کمالات و نعمتهایی که زمینهساز شهرت و مقام برای دیگری است به حسادت وادار میسازد. هنرمند، ورزشکار یا صاحب مهارتی که آرزو دارد یگانه عصر خود باشد، طبیعی است که نسبت به کسانی که از او سبقت میگیرند حسادت میورزد.
حرص و طمع: کسی که چشمش به مال و منال دیگری است و همواره در صدد مال اندوزی و افزایش ثروت است، نمیتواند نسبت به نعمتها و امکاناتی
که در اختیار دیگران قرار میگیرد بیتفاوت باشد. چنین فردی به واسطه رذیله حرص و صفت ناپسند طمع، همه چیز را برای خود میخواهد و بدیهی است که برای به چنگ آوردن امکانات دیگران از هیچ کوششی - از جمله حسدورزی - دریغ نمیورزد.
خبث طینت: خباثت نفسانی، تنگنظری، کم ظرفیتی، ضیق صدر و بخل ورزی نیز در مواردی ممکن است آدمی را به حسادت واداشته، از رسیدن خیر یا نعمتی به دیگران ناخرسند گرداند.
گرچه درمان حسد بسیار مشکل است، لیکن کسی که رستگاری خود را طالب است باید در صدد علاج آن برآمده و لا اقل از بروز و ظهور آن جلوگیری نماید. درمان حسد مانند برطرف ساختن هر رذیله دیگری مستلزم همت بلند، تلاش پیگیر، استعانت از خدای متعال و استمداد از اولیای معصوم علیهم السلام است. کسی که به این خصلت ناپسند گرفتار است باید بداند که علاج بیماریش جز به مدد خدای بزرگ و عنایات پیشوایان معصوم علیهم السلام میسّر نمیگردد، به همین جهت باید خویشتن را به قرآن و فرمایشات آن بزرگواران عرضه کرده، با تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و داروی شفابخش آن عزیزان درگاه اِله به معالجه و درمان خود بپردازد.
عالمان اخلاق نیز برای درمان حسد نکاتی را یادآور شدهاند:
حسادت نشانه ضعف یقین و فقدان ایمان حسود به حکمت، عدالت و قدرت پروردگار است. و از نگاه دیگر در واقع توحید افعالی خداوند متعال را باور ندارد. زیرا کسی که معتقد است ثروت، فقر، تندرستی، بیماری، مال، جاه، مقام، عزّت، ذلّت و... همه و همه از خدا و در دست توانای اوست، هرگز به نعمتی که
در اختیار دیگری قرار میگیرد حسد نمیورزد. بنا براین پیش از هر اقدام دیگری باید در تصحیح اعتقاد و تقویت ایمان و رشد یقین به ارزشهای دینی کوشا باشد.
حسادت نتیجه غفلت از فنای دنیا و نشانه جهل و نادانی نسبت به حقیقت دنیای فانی است. به همین جهت باور به فناپذیری جهان و زوال حتمی دنیا، زمینه حسادت را از ریشه نابود میگرداند.
توجه به زیانهای فردی و پیآمدهای زیانبخش اجتماعی حسد نیز در جلوگیری از مبتلا شدن به این بیماری خطرناک مؤثّر خواهد بود. خصوصاً این نکته را نباید از نظر دور داشت که ضرر حسادت بیش از هر کس به شخص حسود باز میگردد.
کسی که حسد میورزد باید در همه حال متذکر باشد که نعمتی را که خداوند به کسی عطا فرموده، هیچ قدرتی قادر به بازپس گرفتن آن نیست. لذا همواره با نفس خویش مخالفت نموده، خویشتن را - با تحمّل همه سختیهایش - به دوستی، تعظیم و احترام محسود وادار سازد. زبان خود را به یاد نیک او واداشته، صفات نیکو و خوبیهای او را همواره یادآور گردد.
همچنان که گذشت، درمان همه بیماریها و مرتفع ساختن همه گرفتاریها در پرتو راز و نیاز و تضرّع به درگاه خدای متعال، توسّل و تمسّک به ذیل عنایات بیدریغ حضرات معصومین علیهم السلام، دعا، عبادت،، مجاهدتها و گریههای طولانی امکانپذیر میگردد.
انسان به امید زنده است. انتظار آیندهای بهتر، دستیابی به مقاصد عالی و اهداف بزرگ، و رسیدن به آمال و آرزوهای بلند، چراغ زندگی و موتور حرکت و حیات زندگانیاند.
فقدان امید و نداشتن آرزو به منزله خاموش شدن چراغ حیات و از کار افتادن قوّه محرّکه ماشین زندگی است. کسی که امید ندارد، موجودی است بیجان، متحرّکی است بینشاط، و جنبندهای است خاموش که از سایر حیوانات امتیازی ندارد و از خصایص زندگی و ویژگیهای حیات انسانی بیبهره است.
از یک نگاه، امید و آرزو سرمایه بزرگ زندگانی است که خداوند کریم از سر لطف، این سرمایه عظیم را برای پویا شدنِ زندگی و بهرهمندی از شور و حرکت و نشاط به آدمی ارزانی داشته است.
امّا انسان موجودی است شگفت انگیز و اقیانوسی است بیکران! تمایلاتی دارد بیپایان و آرزوهایی تمام نشدنی که در دو جهت متفاوت و در دو سوی کاملاً متضاد امتداد مییابد.
به راستی آیا انسان قادر است همه تمایلات خویش را آن چنان که میل دارد ارضا نماید و به تمام آرزوهای نفسانی خویش دست یابد؟ و آیا این موجود حیرتانگیز با این استعداد ژرف، چنانچه در مسیر برآوردن خواستههای خود خط قرمزی نداشته باشد، به موجودی خطرناک مبدّل نخواهد شد که سرمایههای بزرگ انسانی خود و سایر همنوعان خویش را به فساد و تباهی و در نهایت به هلاکت و نابودی کشاند؟
انصاف این است که نه جهان مادی - با همه گستردگیاش - پاسخگوی این
ر
همه خواسته و آرزو است و نه خیر و صلاح آدمی مقتضی این آزادی است. علاوه بر موانع غیر قابل اجتناب همچون: قوانین طبیعی، نظامهای اجتماعی و تضاد منافع که این امر را به طور جدّی با مشکل روبرو میسازد.
تردیدی نیست که هر نیاز فطری و طبیعی، دارای پاسخی درست و منطقی است که اگر به طور صحیح جستجو شود، هرچند گسترده و پایان ناپذیر باشد، دست یافتنی است، لیکن وجود قدرت ژرف آرزومندی و استعداد بیانتهای امیدواری در انسان، برای تحقّق مقصد والا و هدفی متعالی است که جز در راستای سیر معنوی و تعالی روحی ارضا نمیگردد. مشکل اساسی این است که انسان مسیر خود را گم کرده است.
انحراف از مسیر فطری و گمشدن از راه کمالِ شایسته، سبب پیدایش تشنگی کاذب در انسان شده و آرزوهای او را به خواستههایی دست نیافتنی مبدّل ساخته است. و در نتیجه همین امر است که استعداد ارزشمندِ آرزومندی به بزرگترین مانع بر سر راه تکامل آدمی مبدّل گشته است، به گونهای که او را از مقصد اصلی - که سیر به سوی کمالات انسانی، تهیه زاد و توشه برای حیات ابدی و قرب در جوار خالق هستی است - باز داشته و به واسطه محرومیت از نور عقل و فیوضات معنوی، پیوسته او را در رنج و درد و آزار و اذیت قرار داده است.
به خود آییم و با بهرهگیری از فروغ تابناک عقل و آموزههای عالی دینی، با همّتی مردانه و تلاشی پیگیر، راه نفوذ شیطان را بر خویش بسته، و دست ردّ بر خواستههای بیمنطقِ مادی و تخیلات و آرزوهای نامعقول زنیم و خویشتن را از ورطه هلاکت و سقوط حتمی رها سازیم.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْأَمَلَ یسْهِی الْعَقْلَ وَ ینْسِی الذِّکْرَ، فَاکْذِبُوا الْأَمَلَ فَإِنَّهُ
غُرُورٌ وَ صاحِبُهُ مَغْرُورٌ.»(1)
«بدانید که آرزو سبب اشتباه عقل و فراموشی ذکر خدا است؛ آرزو را دروغ بشمارید (و آن را یک امر واقعی به حساب نیاورید) که فریب دهنده است و آرزومند در دام این فریب گرفتار میباشد.»
هم آن بزرگوار میفرمایند:
« وَ اعْلَمُوا عِبادَ اللَّهِ! أَنَّ الْأَمَلَ یذْهِبُ الْعَقْلَ وَ یکَذِّبُ الْوَعْدَ وَ یحِثُّ عَلَی الْغَفْلَةِ وَ یورِثُ الْحَسْرَةَ فَاکْذِبُوا الْأَمَلَ فَإِنَّهُ غُرُورٌ وَ إِنَّ صاحِبَهُ مَأْزُورٌ.»(2)
«بندگان خدا! بدانید که آرزو عقل و خرد را از بین میبرد، باعث تکذیب وعده(های پیامبران) گشته، غفلتآور و حسرتبار است. آرزو را نادیده بگیرید که فریب دهنده است و آرزومند زیر بار گناه آن خواهد بود.»
و نیز میفرمایند:
«مَنْ أَطالَ أَمَلَهُ ساءَ عَمَلُهُ.»(3)
«هر کس آرزویش را دراز گرداند، کردارش بد و ناپسند گردد.»
همچنین میفرمایند:
«اَلْأَمَلُ خادِعٌ غارٌّ ضارٌّ.»(4)
«آرزو فریبنده، حیلهگر و زیانآور است.»
آرزو پایگاهی برای تاخت و تاز شیطان و زمینهساز سلطه و تسخیر دلهاست.
حضرتش در این باره میفرمایند:
«اَلْأَمَلُ سُلْطانُ الشَّیاطِینِ عَلی قُلُوبِ الْغافِلِینَ.»(1)
«آرزو سلطنت شیاطین بر دلهای غافلان است.»
و هنگامی که زمام امور زندگی در اختیار آن مطرود دور از رحمت قرار گرفته، قلب را تسخیر نماید، خود یکه تاز عرصه زندگی گشته، استعداد و نیروهای انسانی را از مسیر رشد و تعالی منحرف و سرمایه عمر گرانبهای آدمی را به فساد و نابودی سوق میدهد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«ضِیاعُ الْعُمْرِ بَینَ الْآمالِ وَ الْمُنی »(2)
«تباهی عمر از ناحیه آرزوها و خواستهها ست.»
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
خطر بزرگی که فرد و جامعه را بلکه کلّ امت اسلامی را تهدید میکند و دین و دنیا و آخرت آنان را در معرض نابودی قرار میدهد همین آرزوهای دور و دراز است که زمینه آن را پیروی از هواهای نفسانی هموار میسازد.
پیشوای تقوا پیشگان امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّما أَخافُ عَلَیکُمُ اثْنَتینِ: اِتباعُ الْهَوی وَ طُولُ الْأَمَلِ، أَمَّا اتبَاعُ الْهَوی فَإِنَّهُ یصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَینْسِی الْآخِرَةَ.»(3)
«به راستی از دو چیز بر شما بیمناکم: پیروی از هوا و درازی آرزو؛ امّا هواپرستی (انسان را) از حق باز میدارد و درازی آرزو سرای آخرت را از یاد (وی) میبرد.»
آری اگر دلبستگی به حق و حقیقت و اتکاء به لطف و مرحمت حق تعالی و اعتماد به نفس و کوشش و تلاش خستگی ناپذیر در راه وصول به هدف و پافشاری و استقامت در مسیر دستیابی به خوشبختی و رستگاری، بزرگترین عامل موفقیت محسوب میگردد، تکیه کردن بر آرزوهای بیپایه و دلبستگی به خواهشهای غیر معقول و ناشدنی، موجب دور شدن از واقعیات گشته، و چه بسا آنچنان بر ضمیر و صفحه دل اثر میگذارد که آدمی را به طور کلّی از درک حقایق و واقع بینی باز میدارد.
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به هشام میفرمایند:
«هر کس سه چیز را بر سه چیز مسلّط سازد، به تباه ساختن عقلش کمک نموده است؛
کسی که پرتو فکرش را با آرزوی دراز خود تاریک نموده، شگفتیهای حکمتش را با گفتار بیهودهاش نابود کند و پرتو اندرز گرفتن خود را با خواهشهای نفسانیش خاموش سازد، گویا با هوا و هوس خود بر ویرانی عقلش کمک نموده؛ و کسی که خرد خویش را ویران سازد، دین و دنیایش را تباه ساخته است.»(1)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْأمانِی تعْمِی عُیونَ الْبَصائِرِ.»(2)
«آرزوها، دیدگان بینش درون را نابینا میسازد.»
تکیه کردن بر آرزوهای غیر منطقی و فریبنده و پیروی نمودن از خواهشهای کاذب دور و دراز، عامل پیدایش پدیده شوم و بیماری خطرناک عقده حقارت در روح و روان آدمی است. زیرا انسان به واسطه دور شدن از واقعگرایی و واقعبینی در اثر این خصلت ناپسند، طبعاً خویشتن را برای روبرو شدن با موانع موجود در راه رسیدن به خواستههای خود به گونه شایسته مهیا نساخته و با برخورد به کمترین مانع، دچار شکست شده، اعتماد به نفس را از دست میدهد و در اثر غفلت از قابلیتهای درونی خویش، خود را کمتر از دیگران دیده، مأیوس خواهد شد و این امر زمینه پیدایش احساس ناتوانی و بیماری عقده حقارت را در او فراهم خواهد ساخت.
هم آن حضرت میفرمایند:
«ذُلُّ الرِّجالِ فِی خَیبَةِ الْآمالِ.»(1)
«(احساس) پستی و خواری مردان در دست نیافتن به آرزوهاست.»
تردیدی نیست که امید به آیندهای بهتر و انتظار روزگاری که انسان قادر باشد به خواستهها و آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند، عامل نیرومند گردش چرخهای زندگی و از عوامل مهم تحرّک و سازندگی است. لیکن پرداختن به فرع و مقدمه تا جایی از حرمت و ارزش برخوردار است که اهتمام به آن زمینه از دست رفتن اصل و هدف را فراهم نیاورد، بلکه در راستای دستیابی به مقصد اصلی مورد توجه قرار گیرد.
آرزومندی و امید به روزگاری بهتر هیچ گاه نباید انسان را به خود مشغول ساخته، باعث فراموش کردن خداوند و غفلت از مرگ و روز رستاخیز گردد.
1) 791. غرر الحکم، ج 1، ص 405، ف 32، ح 20
توجّه به آمال و خواستههای دور و دراز و دنبال کردن آرزوهای غیر منطقی چنانچه آدمی را به این مرتبه از دلدادگی و دلبستگی برساند که دوستی دنیا و تهیه وسایل زندگی، قلب وی را احاطه نماید، مقصد اعلا و هدف بزرگی که برای آن آفریده شده، دستخوش آرزوهای بیپایه وی قرار میگیرد و در آن صورت است که سرمایه بیبدیل عمر و هستی گرانبهای زندگی خود و دیگران را به کمترین متاع بیارزش دنیا فروخته، در راه رسیدن به خواستههای نامعقول خود، هر خیانت، جنایت، حیله و نیرنگ و دروغ و تزویر و عمل نامشروعی را روا دانسته، بلکه بسا وظیفه خود به حساب میآورد!
آرزوهای دور و دراز سرابی فریبنده و فتنهای ویرانگر است که شرارههای آن را با دوستی دنیا دامن میزند و جز با تفکّر در فنای دنیا و یاد دائمی مرگ درمانپذیر نخواهد بود.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْأجَلُ یفْضَحُ الْأَمَلَ؛ اَلْأجَلُ حَصادُ الْأَمَلِ.»(1)
«مرگ، آرزو را تباه میسازد؛ مرگ، دور کننده آرزوست.»
«اَلزُّهْدُ قَصْرُ الْأَمَلِ»(2)
«بیرغبتی به دنیا کاستن آرزوست.»
«أَکْثَرُ النَّاسِ أَمَلاً أَقَلُّهُمْ لِلْمَوْت ذِکْراً.»(3)
«کسی که آرزویش از همه بیشتر است، کمتر از همه به یاد مرگ
میباشد.»
اسامة بن زید کنیزی را به قیمت صد دینار خرید که پول آن را پس از یک ماه بپردازد. این خبر به سمع مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید. حضرتش فرمودند:
«آیا از کار اسامه تعجّب نمیکنید؟ به راستی او آرزوی طولانی دارد (که معاملهای گران و یک ماهه انجام میدهد!) سوگند به آنکه جانم در اختیار اوست، چشم باز نمیکنم جز آنکه میپندارم پیش از رسیدن دو پلک به یکدیگر روحم گرفته شود، و بالا را نمینگرم مگر آنکه گمان میکنم پیش از آنکه چشمم را پایین اندازم جانم گرفته خواهد شد. لقمهای در دهان نمیگذارم جز آنکه میپندارم پیش از آنکه وارد شکمم گردد، قطعهای از آن گلوگیر شده، مانع نفس کشیدنم گردد و مرا از پای درآورد.»
آنگاه فرمودند:
«ای مردم! اگر از نیروی خرد بهره میبرید خود را (در شُرف مرگ و) از مردگان به حساب آورید. سوگند به آنکه جانم در دست اوست، « قطعاً آنچه به شما وعده داده شده خواهد آمد و شما (خدا را) ناتوان نمیکنید (1)».»(2)
برادر عزیز! سرمایه عمر و استعدادهای گرانقدرِ درونی، شریفتر از آن است که هزینه جمعآوری متاع زودگذر دنیا گردد. خارج شدن قلمرو آرزوهای دنیوی از اختیار انسان و به مصرف رساندن نیروهای خدادادی و قابلیتهای ارزشمند باطنی در راه سراب آرزو - و رؤیایی که هیچ گاه تعبیر نمیشود - با اندیشه
و میزانهای مادی نیز مقرون به صرفه نیست. علاوه بر آنکه زمینه ساز بسیاری از انحرافات و عامل مهمی برای سقوط در مهلکه بد بختی و سیهروزی است.
چو خواهش ز اندازه بیرون شود
از آن آرزو، دل پر از خون شود
آرزوهای دور و دراز، انسان را از خدا، قیامت و خویشتن آنچنان غافل و به خود سرگرم میسازد که در نهایت، به غفلت از هدف والای زندگی و فراموشی از حقیقت پر بها و بیبدیل خویشتنِ خویش میانجامد و در این حالت است که حجابهای تاریک شقاوت و محرومیت از سعادت بین انسان و پروردگار متعال حایل گشته، او را از سیر و سلوک و هر حرکت سازندهای که راه گشای فوز و رستگاری و کشف و شهود است محروم میسازد.
امام سجّاد علیه السلام میفرمایند:
«وَ أَنَّکَ لا تحْتجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلّا أَنْ تحْجُبَهُمُ الْآمالُ (الْأَعْمالُ) دُونَکَ.»(1)
پروردگارا! «تو از نظر مخلوق خویش پوشیده نیستی، جز آنکه آرزوهایشان بین تو و آنان حجاب میگردد.»
1) 797. اقبال الأعمال سید بن طاووس، ص 67؛ مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
نظام خلقت و قانون آفرینش بر این استوار گشته که دستیابی به هر مرتبه از مراتب کمال و نیل به هر مرحله از مقامات انسانی آنگاه برای آدمی میسّر میگردد که علاوه بر عزم جدّی و تلاش مداوم، از موانعی که برای رشد و تعالی در مسیر این اهداف متعالی قرار گرفته، عبور نموده و از بوتههای آزمایشهای سنگین الهی، موفق و سربلند بیرون آید.
وصول به هیچ یک از درجات بلند معنوی بیزحمت فراوان و بدون گذشت از تعلّقات و وابستگیها میسّر نیست. کسی که از یگانه پرستی دم میزند و طالب رسیدن به حقیقت و توحید و نیل به مقام والای ولایت است، لزوماً باید دل را از علایق نفسانی و مادی شستشو داده، در مقام محبت به خدا و راه حق، از جان و مال و اولاد و هر آنچه مانع این مقصد عالی است بگذرد.
هیچ مقام شایسته و هیچ مرتبه بلند انسانی صرفاً به گفتار و ادّعا حاصل نمیشود. برای رسیدن به هر خواسته ارزشمندی علاوه بر رنج و مشقت فراوان، باید موانع آن را پشت سر نهاده، در برابر مشکلات آن ایستادگی نمود. و از آنجا که تعلّقات مادی از بزرگترین موانع تکامل و رستگاری است، بر سالک راه خداست که برای رها شدن از اسارت این دشمن زمینگیر کننده، دامن همت خویش استوار ببندد و تا خشک شدن ریشههای طمع، دلبستگی، بخل و انحصارطلبی در درون خود از پای ننشیند.
جاذبههای دنیا و جلوههای خیره کننده آن، دامی خطرناک و در عین حال، وسیله آزمون دقیق الهی برای ایمان است، و گذشت از آنها نخستین پله و اولین گام در راه اوج گرفتن به مدارج رفیع کمالات انسانی است.
بخل ورزیدن و دلدادگی به متاع دنیا محکمترین سدّ راه انفاق و بزرگترین مانع کارهای خیر است، به همین جهت، انفاق مال و گذشت از ثروت در راه خدا برای افراد بخیل بسیار سخت و دشوار خواهد بود.
بر سالک راه خدا و پوینده راه حقیقت است - خصوصاً هنگامی که نشانههایی از این ذمیمه نامیمون را در خود مییابد - با دست زدن به دامن لطف الهی و تمسّک به ذیل پر میمنت عنایات معصومین علیهم السلام و عزمی راسخ و تلاشی مستمر و با تمام همت از ساحت اقدس حضرت حقّ - جلّ و علا - استعانت نموده، برای خودسازی و تهذیب نفس و رهایی از این خوی ناپسند و تضمین رستگاری خویش آنی آرام نگیرد.
مفهوم بخل
بخل عبارت از امساک کردن چیزی است که باید آن را بذل نمود و صرف نکردن چیزی که باید آن را به مصرف رساند. فرد بخیل همه چیز را برای خود میخواهد، ولی نه خود میخورد و نه دوست دارد دیگران از نعمتها و مواهب الهی بهرهمند شوند و حتی از محرومیت دیگران لذّت میبرد.
بخل غالباً در مورد امساک مالی به کار میرود لیکن مفهوم عام و گسترده آن خودداری از ادای حقوق، بخل در دانش و امثال آن را نیز شامل میگردد.
بخل در آیات و روایات
بخل ورزی و پرهیز از انفاق از صفات بسیار ناپسند و نکوهیدهای است که در قرآن و روایات به شدّت مورد نکوهش قرار گرفته است.
خداوند بزرگ میفرماید:
« وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ یبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیراً لَهُمْ
بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماوات وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِما تعْمَلُونَ خَبِیرٌ ».(1)
«کسانی که - نسبت به آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده - بخل میورزند، نپندارند که این کار به سود آنهاست بلکه برای آنان شرّ است؛ به زودی در روز قیامت آنچه که به آن بخل ورزیدهاند همانند طوقی به گردنشان افکنده خواهد شد. میراث آسمانها و زمین تنها از آنِ خداست و خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.»
هشدار تکان دهنده و سرنوشت شوم کسانی که در جمع آوری مال دنیا و حفظ ثروت میکوشند و از انفاق در راه بندگان خدا خود داری مینمایند برای بیداری من و تو کافی است. ای عزیز! مال و ثروتی که به طور جنون آمیز جمع آوری و نگاهداری میگردد و کمترین سود آن نیز در خدمت نیازمندان قرار نمیگیرد، حصار و زندان بلکه زنجیری آتشین است که برای صاحب آن اندوخته میگردد.
زیرا بهرهای که از مال و ثروت دنیا حقیقتاً میتواند برای انسان مفید واقع گردد به اندازهای است که نیازهای معنوی او را تأمین و احتیاجات مادی وی را مرتفع سازد، حال اگر حرص ورزیدن و تلاش در زمینه جمعآوری آن از این حدّ تجاوز نماید، بار سنگین و اسارت زمینگیر کننده بلکه طوق آتشینی است که در همین دنیا نیز شرارههای آن را از آه و سوز گرسنگان و درد و ناله نیازمندان میتوان مشاهده نمود.
به راستی چه جنونی مصیبت بارتر و چه حماقتی خسارت بارتر از اینکه انسان عمر شریف و نیرو و توان ارزشمندی را که خداوند برای رشد و تعالی در اختیار او قرار داده، در راه جمعآوری مال، محاسبه، حراست و دفاع از آن هزینه نماید و در
1) 798. سوره آل عمران، آیه 180
اثر بخل ورزیدن، نه خود از آن بهرهمند گشته و نه دیگران از آن منتفع گردند و در نهایت جز حسرت و ندامت و عذاب دردناک حاصلی برای او به بار نیاورد؟
نکته مهم دیگری که در آیه به آن اشاره شده مالکیت طولی و مردود شمردن مالکیت استقلالی ماست. « وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماوات وَ الْأَرْضِ » گرچه اندوختههای ما حاصل دسترنج و نتیجه فعالیتهای ماست لیکن هرگز نباید از نظر دور داشت که مالک اصلی خداست و انسان هیچ گاه حق ندارد اموالی را که در اختیار او نهاده شده، با عبور از خطوط قرمز به هر راهی که دلخواه اوست مصرف نماید و یا در مواردی که باید هزینه کند امساک نماید.
ناگفته نماند گرچه در آیه نامی از زکات و حقوق واجب مالی برده نشده، لیکن در روایات معصومین علیهم السلام مانعان زکات از مصادیق روشن آن دانسته شدهاند. کیفر هولناک بخیلان نیز که در آیه شریفه به آن اشاره گردیده، به خوبی نشان میدهد که منظور از بخل در آن، خودداری کردن از انفاقهای واجب نظیر زکات میباشد.
« وَ مَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ».(1)
«هر کس از بخل ورزیدنِ نفس خویش مصون بماند پس ایشان رستگارانند.»
«شحّ» به معنای بخل همراه با حرص نفس است. آلودگی به این صفت نامیمون و خطرناک، بنیاد سعادت آدمی را ویران ساخته، دنیا و آخرت او را دستخوش هلاکت و نابودی خواهد نمود و در مقابل، ترک بخل و دوری از حرص، پایههای رستگاری را استحکام بخشیده، راه خوشبختی در هر دو جهان را هموار میسازد.
ابو بصیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: (آیا صحیح است که) پیوسته
1) 799. سوره حشر، آیه 9 ؛ سوره تغابن، آیه 16
رسول خدا صلی الله علیه وآله از بخل ورزیدن به خدا پناه میبردند؟ فرمودند:
«آری، حضرتش بامدادان و شامگاهان از این خوی ناپسند به خدا پناه میبردند و ما نیز از بخل به خدا پناه میبریم به خاطر گفتار خداوند: « وَ مَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ».»(1)
امام صادق علیه السلام از آغاز شب تا بامداد طواف خانه خدا بجا میآوردند و پیوسته عرضه میداشتند:
«اَللَّهُمَّ قِنِی شُحَّ نَفْسِی.»
«خداوندا مرا از بخل نگاهدار.»
یکی از یاران عرض کرد: فدایت شوم امشب جز این دعا از شما نشنیدم؟ فرمودند:
«چه چیز از بخل نفس شدیدتر است؟ در حالی که خداوند میفرماید: « وَ مَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ».(2)
ناپسندی از این خوی مذموم تا آنجاست که امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«إِذا لَمْ تکُنْ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِی الْعَبْدِ حاجَةً اِبْتلاهُ بِالْبُخْلِ.»(3)
«هرگاه خداوند در بندهاش خیری نبیند او را به بخل مبتلا میسازد.»
همچنین میفرمایند:
«... اَلنَّظَرُ إِلی الْبَخِیلِ یقْسِی الْقَلْبَ...»(4)
«نگاه کردن به شخص بخیل قلب را قساوت میبخشد.»
و نیز فرمودهاند:
«اَلْبُخْلُ جامِعٌ لِمَساوِی الْعُیوبِ وَ هُوَ زِمامٌ یقادُ بِهِ إِلی کُلِّ سُوءٍ.»(1)
«بخل گردآورنده بدیها و عیبهاست و مهاری است که انسان با آن به سوی هر امر بد و ناپسندی کشیده میشود.»
«تجَنَّبُوا الْبُخْلَ وَ النِّفاقَ فَهُما مِنْ أَذَمِّ الْأَخْلاقِ.»(2)
«از بخل و نفاق دوری گزینید که این دو از نکوهیدهترین خویها میباشند.»
دستیابی به مراتب بلند ایمان جز با ریشه کن کردن بخل از سویدای قلب میسّر نمیگردد. بکوشیم تا با گامهای بلند همت و تلاش، لا اقل در مرحله نخست به تکالیف واجب الهی در زمینه گذشت و انفاق جامه عمل پوشانده، مانع اصلی بارور شدن درخت ایمان را از پیش روی مرتفع سازیم.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لا یجْتمِعُ الشُّحُ وَ الْإِیمانُ فِی قَلْبِ عَبْدٍ أَبَداً.»(3)
«هیچ گاه بخل و ایمان در قلب یک فرد جمع نمیگردد.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«ما عَقَدَ اِیمانَهُ مَنْ بَخِلَ بِإِحْسانِهِ.»(4)
«هر کس به احسانش بخل ورزد (و از نیکی به دیگران دریغ ورزد) رشته ایمانش را پیوند نزده است.»
و البته چنین کسی مبغوض خداوند و از ساحت اقدس الهی و قرب حق به مراتب دور و محروم است.
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«سخاوتمند به خدا و مردم و بهشت نزدیک است و بخیل از خدا و مردم دور و به آتش جهنم نزدیک میباشد.»(1)
و نیز پیامبر اکرم علیه السلام میفرمایند:
«چیزی نزد خداوند مبغوضتر از بخل و بدخلقی نیست؛ بخل عمل را نابود میکند، همچنان که سرکه عسل را فاسد میسازد.»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«أَبْعَدُ الْخَلائِقِ مِنَ اللَّهِ تعالی الْبَخِیلُ الْغَنِی.»(3)
«دورترین مردم از خدای متعال بخیل توانگر و داراست.»
گویا به همین جهت است که فطرتهای پاک به شدّت از بخلورزی متنفّر و بخیلان حقیقتاً در نظر مردم خوار و ذلیلاند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْبَخِیلُ فِی الدُّنْیا مَذْمُومٌ وَ فِی الْآخِرَةِ مُعَذَّبٌ مَلُومٌ.»(4)
«بخیل در دنیا نکوهیده و در آخرت گرفتار عذاب و مورد سرزنش است.»
«اَلْبَخِیلُ أَبَداً ذَلِیلٌ.»(5)
«بخیل همیشه خوار و ذلیل است.»
شهادت آرزوی اولیای الهی و قلّه رفیع سعادت و رستگاری است. شهید
با گذشت از عزیزترین سرمایه خویش به برترین مرتبه شرف و بزرگواری نایل، و عزّت و افتخار ابدی را از آن خود میسازد. و بخیل از این خیر عظیم و فوز عظمی بلکه از همه خیرات محروم است.
امام صادق علیه السلام از پدران گرامی خود از امیر شهیدان حضرت علی علیه السلام نقل میکنند که فرمودند:
«رسول خدا صلی الله علیه وآله (از مسیری) عبور میکردند. زنی را دیدند که بر حال فرزند شهیدش میگریست و میگفت: سپاس خدای را که شهید از دنیا رفتی.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: ساکت باش، شاید فرزندت از کسانی بوده که از آنچه برای او زیان نداشته بخل میورزیده و سخن بیهوده میگفته است!»(1)
انگیزههای بخل
همچنان که پیشتر یادآور شدیم برای رها شدن از اسارت این پدیده شوم و صفت نامیمون لازم است تا با همّتی استوار و عزمی راسخ، تا خشک شدن ریشههای نکبتبار این خوی ناپسند از پای ننشینیم. و البته از مبارزه با عوامل پدیدآورنده آن - که ضعف اعتقاد و بدگمانی نسبت به پروردگار متعال، (2)عشق به دنیا و حرص ورزی به آن، طمع، انحصارطلبی، کینه توزی، حسد و دشمنی نسبت به بندگان خدا و آثار سوء تربیت نادرست از جمله آنهاست - نیز نباید
غفلت ورزید.
همچنان که به موازات این مبارزه حیاتی لازم است به تقویت ریشههای ایمانی و حسن ظنّ نسبت به ساحت اقدس الهی که سر منشأ خیرات و برکات بیشمار است پرداخته، پدران، مادران، آموزگاران و دست اندرکاران امور تربیتی نیز که در به وجود آوردن و زدودن این گونه بیماریهای خطرناک و خصلتهای ناپسند نقش اساسی دارند، با گفتار و کردار خود نسبت به مسئولیت خطیر خویش بیش از پیش همت گمارند.
تردیدی نیست که اگر مواهب الهی و نعمتهای موجود در روی زمین به صورت معقول و دور از افراط و تفریط مورد بهرهبرداری قرار گرفته، بیهوده به هدر داده نشود، نیازهای همه ساکنان آن را مرتفع ساخته، زندگی آنان را به شکل شایسته تأمین و کفایت مینماید.
علاوه بر آن، اساساً میانهروی و برکناری از افراط و تفریط نشانه خردمندی است. رعایت اعتدال در جمیع شئون زندگی، آدمی را از انحراف باز داشته زمینه سعادت و رستگاری را برای او فراهم میسازد.
اندازهگیری در امر معاش، کنترل معقول و منطقی درآمدها و هزینهها، و میانهروی در امور زندگی، انسان را از یک سو از ذمیمه بخل حراست مینماید، از سوی دیگر از ریخت و پاش بیمورد و اسراف و تبذیر باز میدارد.
بسیاری از مردم حتی کسانی که ظاهراً متشرع و پایبند به موازین شرعی هستند نسبت به صرف مال رعایت اعتدال را نکرده، یا راه افراط (اسراف و تبذیر و هزینههای بیمورد) را میپیمایند و یا مسیر تفریط (بخل و امساک و سختگیریهای ناشایسته) را در پیش گرفته، عائله، معاشران و حتی خود را از مزایا و منافع نعمتهای خدادادی محروم میسازند.
اسلام عزیز با گزینش راه اعتدال، این هر دو مسیر را مردود شمرده، از یک سو به تمایلات مشروع و نیازهای طبیعی انسانها حقیقتاً بها داده، بر پاسخ شایسته آن تأکید میکند، از سوی دیگر - خصوصاً در جوامعی که به دلایل گوناگون، محرومان و بینوایان در آنها بسیارند - رفتار اسراف گران، تجمل پرستان و مال دوستان را به شدّت مورد مذمت و نکوهش قرار داده است.
مفهوم اسراف و تبذیر
اسراف و تبذیر گاهی به یک معنا و برای تأکید یکدیگر به کار رفته، هر گونه تضییع و اتلاف نعمت و زیاده روی در نوع و اندازه و مطلق بیهودهگرایی را شامل میگردد؛ امّا هنگامی که مقابل یکدیگر قرار گیرند، اسراف به معنای بیجا صرف کردن نعمت و ضایع نمودن آن است، مثل آنکه مال خود را در جایی که نباید خرج کند، مصرف نماید و یا مثلاً قسمتی از میوه را خورده، بقیه را دور اندازد. و تبذیر از ماده «بذر» به معنای ولخرجی و ریخت و پاش است. چونان که مال خویش را بسان بذر بپاشند، مانند آنکه برای دو میهمان، به اندازه ده نفر غذا تهیه نموده، باقیمانده اضافی را دور ریزند و یا نظیر خرجهای زائد و تجملاتی در خانهها و مراکز عمومی.
اسراف در آیات و روایات
از آنجا که اسراف در امور مالی بیش از سایر اسرافها مورد ابتلای مردم است، قرآن و به موازات آن، سروران عالیمقام و پیشوایان معصوم علیهم السلام پیروان خود را از زیاده روی در کمیت و کیفیت هزینه کردن اموال خود بر حذر داشته، به اعتدال و میانهروی فراخواندهاند.
« کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تسْرِفُوا إِنَّهُ لا یحِبُّ الْمُسْرِفِینَ ».(1)
«بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که او اسراف کنندگان را دوست نمیدارد.»
1) 815. سوره اعراف، آیه 31
« وَ لا تسْرِفُوا إِنَّهُ لا یحِبُّ الْمُسْرِفِینَ ».(1)
«اسراف نکنید، زیرا خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد.»
« وَ لا تطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ ا الَّذِینَ یفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یصْلِحُونَ ».(2)
«فرمان مسرفان را اطاعت نکنید همانها که در زمین فساد میکنند و اصلاح نمیکنند.»
« إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ وَ کانَ الشَّیطانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً ».(3)
«تبذیر کنندگان، برادران شیطانند و شیطان در برابر پروردگارش بسیار ناسپاس بود.»
« إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ ».(4)
«براستی خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگو است هدایت نمیکند.»
« وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ ».(5)
«بیشک مسرفان اهل آتشند.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«به راستی میانهروی امری است که خداوند متعال آن را دوست میدارد
و حقیقتاً اسراف را دشمن میدارد؛ حتی دورانداختن هسته خرما؛ زیرا به کار آید (1)و حتی ریختن باقیمانده آبی که خوردهای.»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«إِذا أَرادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً أَلْهَمَهُ الْإِقْتصادَ وَ حُسْنَ التدْبِیرِ وَ جَنَّبَهُ سُوءَ التدْبِیرِ وَ الْإِسْرافِ.»(3)
«هنگامی که خداوند نیکی و خیری را برای بندهای اراده کند، میانهروی و حسن تدبیر را در دلش اندازد و او را از سوء تدبیر و اسراف دور نگه دارد.»
ابان بن تغلب گوید: امام صادق علیه السلام فرمودند:
«آیا چنین میپنداری که کسی را که خداوند مشمول عطایای خود قرار داده، اکرامش مورد نظر او بوده، و کسی را که از عطای خود بهرهمندش نساخته، خواسته است که او را تحقیر و پست نماید؟ چنین نیست، بلکه مال و ثروت از خداست و آن را به عنوان امانت نزد افراد میسپارد و به آنان اجازه میدهد که با میانهروی از آن بخورند، بنوشند، بپوشند و مرکب سواری تهیه نمایند و مازاد آن را به فقرای مؤمن برسانند تا پراکندگیهای آنان را جمعآوری نمایند. کسی که این گونه رفتار نماید، آنچه را مصرف میکند حلال است و گر نه حرام خواهد بود.».(4)
با اندک تأملی انسان مییابد که بیشتر گرفتاریهای معیشتی و حتی تهیدستی
و ورشکستگی نوع مردم ریشه در اسراف، زیاده روی و ولخرجیهای بیمورد دارد. زیرا اگر انسان در تمام زندگی میانهروی و اعتدال را پیشه خود قرار دهد، به ندرت با چنین اتفاقات ناگوار رو به رو خواهد شد. لیکن متأسفانه اغلب افراد ملاحظه اندازه درآمد، نیازهای واقعی و شأن خود را نکرده، در امور مادی به بالاتر از خود مینگرند و برای آنکه - به اصطلاح - کم نیاورند، بدون در نظر گرفتن مصالح خویش، بیپروا به توسعه زندگی خود پرداخته، با دست خویش، خود و نزدیکان خود را گرفتار میسازند.
شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: شنیدهام میانهروی و تدبیر در شکل زندگی نیمی از کسب است. حضرت فرمودند:
«نه، بلکه تمام کسب است! تدبیر در معیشت و زندگی جزء دین است.»(1)
همچنین آن حضرت به عبید فرمودهاند:
«إِنَّ السَّرْفَ یوِرثَ الْفَقْرَ وَ إِنَّ الْقَصْدَ یورِثُ الْغِنی »(2)
«به راستی اسراف موجب تهیدستی میشود و میانهروی توانگری میآورد.»
مولای تقوا پیشگان علی علیه السلام میفرمایند:
«اَلْإِقْتصادُ ینْمِی الْیسِیرَ ؛ اَلْإِسْرافُ یفْنِی الْکَثِیرَ.»(3)
«میانهروی اندک را بسیار میسازد ؛ اسراف، بسیار را از بین میبرد.»
نشانههای اسراف و تبذیر
در روایات معصومین علیهم السلام برای اسراف کنندگان نشانههایی بیان شده است. امام سجّاد علیه السلام نقل میکنند که امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:
«برای اسراف کننده سه نشانه است: غذایی میخورد که سزاوار او نیست، لباسی میپوشد که دور از شأن اوست، متاعی میخرد که در خور او نیست.»(1)
بلی، اگر انسان خود را با دیده انصاف ارزیابی نماید و نیازهای حقیقی، درآمد و موقعیت و حدّ خویش را مورد مطالعه قرار دهد، به نیکی قادر است شأن خود را از نظر خوراک، پوشاک، مسکن، مرکب و سایر نیازهای خویش تمیز داده و با پرهیز از زیادهروی به وظیفه دینی و اخلاقی خود بپردازد تا در زمره اسراف کنندگان محسوب نگردد و إِلّا نادیده گرفتن شأن همان و سقوط در ورطه اسراف و هلاکت همان!
1) 828. خصال مرحوم صدوق، ج 1، ص 97، باب 3، ح 45
از تفاوتهای اساسی و از امتیازات مهم انسان نسبت به سایر جانداران این است که دامنه تمایلات حیوانات محدود به نیازهای طبیعی آنها بوده، با مرتفع شدن احتیاجات ضروری زندگی، کشش و انگیزهای در آنها باقی نمیماند.
حتی نیرومندترین تمایلات موجود در حیوان - که کشش جنسی و احساس گرسنگی، بخش اعظم آن را تشکیل میدهد - با دستیابی به طعمهای که شکم او را سیر کرده و جنس مخالفی که خواهش وی را برآورده سازد، قرار و آرام گرفته، حیوان در سایه آن با خشنودی خاطر و آرامش درون به استراحت میپردازد.
لیکن انسان از یک سو دارای تمایلات فراوانی است که جنب و جوش و حرکت و تلاش بیوقفه او را چه از نظر ظاهر و چه از جهت محتوا متناسب با نوع خواهش، تنوع بخشیده، آن را از دیگر تمایلات وی ممتاز میسازد، از سوی دیگر برخی از تمایلات او - مانند خود دوستی، خود خواهی، افزون طلبی، ریاست خواهی - آنچنان مرز ناشناس و تا آن اندازه نامحدود است که تلاش و فعالیت آدمی را از مرز نیاز و ضروریات زندگی خارج ساخته، قلمروی بسیار فراتر از احتیاجات وی به آن بخشیده است، به گونهای که در هر مرحله گرچه ارضا گردد! مرحله بالاتری را آرزو میکند و در هیچ مرتبهای این تمنّا و خواهش کمرنگ نمیگردد.
به عنوان مثال مال و ثروت که وسیله تأمین نیازمندیهای زندگی آدمی است، حتی اگر به اندازهای باشد که خود و اهل و عیال او را در تمام عمر کفایت نماید، هرگز خواهش افزون طلبی وی خاموش نگشته، هیچ گاه از جمع مال سیر نخواهد
شد. نه تنها در مرز رفع نیاز متوقف نمیگردد، بلکه هر اندازه بیشتر ذخیره میکند، حرص و افزون خواهی وی افزونتر خواهد گشت. عطش زیاده خواهی زمامداران سلطه طلب را بنگر که چگونه مردم بیگناه را در مناطق حساس و استراتژیک جهان به خاک و خون میکشند و با وجود دارا بودن سرزمین و قدرت کافی، پیوسته سیطره و نفوذ جهانی خود را در سر میپرورانند.
خداوند متعال میفرماید:
« إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً ا إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً ».(1)
«به راستی انسان حریص (و بیتاب) آفریده شده است هنگامی که بدی (و صدمهای) به او برسد بیتابی میکند.»
نیروها، غرایز،، قابلیتها و استعدادهای گوناگون و متنوعی که در نهاد آدمی به ودیعه گذاشته شده، هر یک بالقوّه وسیله و ابزار تکامل و رشد روحی و معنوی اوست، لیکن چنانچه از مسیر انسانی و هدف متعالی خود منحرف گشته، برخلاف مقصدی که برای آن آفریده شده مورد استفاده قرار گیرد، نه تنها انسان از آن بهرهمند نمیگردد، بلکه مولّد شر و فساد خواهد شد.
به عنوان مثال، حرص و افزون طلبی که معمولاً به عنوان صفتی مذموم و ناپسند از آن یاد میشود، میتواند - و البته باید - وسیلهای برای تلاش و کوشش در راه دانش، تکامل و سعادت و رستگاری آدمی باشد، امّا اگر در مسیر نادرست قرار گیرد، ابزاری برای پول دوستی و انحصارطلبی گشته، غفلت، جهل، بخل و شقاوت به بار میآورد.
خدای متعال روزی انسانها را تضمین فرموده، تا آنان بدون دغدغه خاطر و با آسودگی روان راه او را پیموده، به حرکت تکاملی خود ادامه داده، به خوشبختی
1) 829. سوره معارج، آیات 19 و 20
نایل گردند.
« وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما توعَدُونَ ا فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تنْطِقُونَ ».(1)
«روزی شما و آنچه وعده داده شدهاید در آسمان است سوگند به پروردگار آسمان و زمین که این مطلب حق است همانگونه که شما سخن میگویید!»
شگفتا که تا چه اندازه او - جلّ و علا - به بندگان خود مهر ورزیده، حتی برای اطمینان بخشیدن به دیر باوران ناتوان جهول سوگند یاد میکند تا شاید به خود آیند و عمر گرانمایه خویش را به باطل از دست نداده، در راه رشد و تعالی از آن بهرهمند گردند. و اسفا که ذمیمههای نکوهیده و خویهای ناپسند و جهل و بیخبری پیوسته مانع بیداری و بصیرت آدمی است!
ای عزیز! خواست من و تو و علاقه هیچ یک از ما کمترین تأثیری در دگرگون نمودن ناپایداری جهانِ گذرا و متحوّل ساختن بقای عالم ماندگار آخرت نخواهد داشت. عقل و خرد و مصلحت خردمندانه ایجاب میکند که از دلدادگی و وابستگی به امور ناپایدار بپرهیزیم و از غفلت و بیتفاوتی نسبت به جهان جاوید و پایدار بر حذر باشیم.
تا کی نسبت به متاع ناچیز دنیا حرص؟ و تا چند به محرومیت از ضیافت بیبدیل آخرت رضایت؟!
اسلام عزیز برای پاسداری از گوهر گرانبهای انسانیت و سعادت و خوشبختی من و تو فرهنگ شرکآمیز دنیاپرستی و گرایشهای اسارت بار مال دوستی را درهم کوبیده و به هواداران و حامیان آن هشدار داده که مال و ثروت جز برای
1) 830. سوره ذاریات، آیات 22 و 23
تأمین معاش و گذراندن زندگی و مرتفع ساختن نیازهای آدمی نیست و پیروان خود را از هرگونه اسارت و وابستگی به عالم ماده پرهیز داده تا هیچ گاه به آن دل نبندند و در همه حال از حبّ دنیا و ثروت دوستی و عوارضِ نکبت بار آن - که حرص و افزون طلبی از آن جمله است - بر حذر باشند.
بازیابی شخصیت و رشد و کمال شایسته، آنگاه برای انسان میسّر میگردد که خویشتن را از اسارت حب دنیا و مال پرستی خارج ساخته، مال و ثروت را زیر سلطه و در اختیار خود قرار دهد و این هرگز با حرص و انحصارطلبی و جمع نمودن بیش از نیاز سازگاری ندارد. با عنایت به همین جهت است که پیشوایان معصوم علیهم السلام حرص و افزون طلبی را به شدّت مورد مذمت و نکوهش قرار دادهاند.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود امام باقر علیه السلام نقل میکنند که حضرتش فرمودهاند:
«شخص حریص بر دنیا بسان کرم ابریشم است که هر چه بیشتر ابریشم به دور خود میپیچد، راه خارج شدنش دورتر و مسدودتر میگردد، تا آنکه از غم و اندوه بمیرد.»
حضرت صادق علیه السلام سپس میفرمایند:
«أَغْنَی الْغِنی مَنْ لَمْ یکُنْ لِلْحِرْصِ أَسِیراً.»
«بینیازترین بینیازیها (از آنِ) کسی است که گرفتار حرص نباشد.»
آنگاه میفرمایند:
«دلهای خود را به آنچه از دست رفته مشغول نسازید. زیرا افکارتان را از آمادگی برای آنچه نیامده باز میدارد.»(1)
1) 831. کافی، ج 2، ص 238، باب حبّ دنیا، ح 7
بلی، همّ و اندوه برای دنیای از دست رفته، نه تنها منفعتی به بار نمیآورد بلکه سبب فساد اندیشه و ویرانی پایههای فکر و توجه به سرای آخرت نیز میگردد.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«لَوْلا خَمْسُ خِصالٍ لَصارَ النَّاسُ کُلُّهُمْ صالِحِینَ: أَوَّلُهَا الْقَناعَةُ بِالْجَهْلِ، وَ الْحِرْصُ عَلَی الدُّنْیا، وَ الشُّحُّ بِالْفَضْلِ، وَ الرِّیاءُ فِی الْعَمَلِ، وَ الْإِعْجابُ بِالرَّأْی.»(1)
«اگر پنج خصلت نبود همگان صالح و نیکوکار میشدند: نخست قناعت به جهل و نادانی! (همچنین) حرص بر دنیا، بخل ورزی به زاید بر نیاز، ریا در عمل و خود رأیی.»
هم آن بزرگوار به فرزند گرامی خود امام حسین علیه السلام میفرمایند:
«فرزندم! حرص کلید سختیها و مرکب گرفتاریهاست و آدمی را در وادی و پرتگاه گناهان فرو میبرد. و زیاده خواهی و شَرَه (و وَلَع به شهوت و غذا) فراخوان عیبها و جامع نقصهاست.»(2)
و نیز حضرتش میفرمایند:
«اَلْحِرْصُ عَلامَةُ الْأَشْقِیاءِ».(3)
«حرص ورزیدن نشانه شقاوت پیشگان است.»
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«لا یجْتمِعُ الْمالُ إِلّا بِخِصالٍ خَمْسٍ: بِبُخْلٍ شَدِیدٍ وَ أَمَلٍ طَوِیلٍ وَ حِرْصٍ
غالِبٍ وَ قَطِیعَةِ الرَّحِمِ وَ إِیثارِ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ.»(1)
«مال و ثروت جز با پنج خصلت جمع نمیگردد: با بخل شدید، آرزوی دراز، حرص و افزون خواهی، گسستن پیوند با خویشان و برگزیدن دنیا بر آخرت.»
برای افزون طلبی خط پایانی جز مرگ وجود ندارد. آدمی نسبت به متاع دنیا بسان تشنهکام بیماری است که هر چه آب مینوشد تشنهتر میگردد. پیوسته برای انباشتن مال و ثروت میکوشد، و هر چه به دست آورد حرص و تلاشش بیشتر شده، در هیچ نقطهای متوقف نشده و به هیچ چیز قانع نمیگردد تا از دنیا میرود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«اگر آدمی را دو رودخانه از طلا باشد، (باز هم) در تلاش و جستجو برای یافتن رودخانه سوم خواهد بود. (چرا که) اندرون آدمی را جز خاک (قبر) چیز دیگری پر نخواهد کرد.»(2)
وا اسفا که این زیاده خواهی تا چه اندازه مورد اهتمام خیل بیشمار آدمیان است که جز مرگ به آن پایان نمیبخشد! و صد دریغ و افسوس که خسارت و پرداخت هزینه گران آن تا آن حدّ است که آدمی را از خدا و سجایای انسانی غافل نموده است! و شگفتا که کهولت سن از آن نمیکاهد و هرچه بر پیری افزوده میگردد، حرص و افزون طلبی افزایش مییابد!
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«یشِیبُ ابْنُ آدَمَ وَ تشُبُّ فِیهِ خَصْلَتانِ: اَلْحِرْصُ وَ طُولُ الْأَمَلِ.»(3)
«فرزند آدم پیر میشود ولی دو صفت در وی جوان میگردد: حرص و
آرزوی دراز.»
حتی سالمندان - که به قول معروف، پایشان دم گور است - در عوض آنکه نفس خیره سر را در مسیر صلاح و رستگاری، معنویت و تعالی به کار گرفته، در واپسین لحظات زندگی توشهای برای امر آخرت خویش برگیرند، در اثر حرص و ذمیمه افزون طلبی، نفس ناتوان و نیروی اندکی را که برای آنان باقی مانده است در راه جمعآوری و افزایش مال و ثروت به کار گرفته، از آنچه مایه سعادت ابدی و فوز عظیم سرمدی است غافل میگردند.
اساساً حرص با روح ایمان سازگاری ندارد.
امام صادق علیه السلام به نقل از پدر بزرگوار خود میفرمایند:
«مردی که در او بخل، حسد و ترس وجود دارد، از ایمان برخوردار نیست. انسان با ایمان (هیچ گاه) ترسو، حریص و بخیل نمیشود.»(1)
وازدگی از دنیا و دنیا زدگی هر دو بیراهه رفتن و از راه اعتدال به دور ماندن است. رهبانیت به مثابه نادیده گرفتن نیازهای طبیعی آدمی است که انسان را از حق شایسته خود محروم میسازد؛ افزون خواهی و شیفتگی مال و ثروت نیز به منزله نوعی بیماری روانی است که آدمی را از اراده و اختیار و گزینش راه درست زندگی بیبهره میگرداند.
رفتار حریص آن چنان تحت الشعاع حرص و افزون طلبی است که در زندگی اجتماعی، کمترین انعطافی نسبت به خطای دیگران از خود نشان نداده، به راحتی حقوق آنان را نیز نادیده میگیرد. بلکه در این حال به شدت از ایمان فاصله گرفته، حقیقتاً به عصیان و کفر نزدیکتر است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
1) 838. خصال، ج 1، ص 82، باب 3، ح 8
«أُصُولُ الْکُفْرِ ثَلاثَةٌ: اَلْحِرْصُ وَ الْإِسْتکْبارُ وَ الْحَسَدُ.»(1)
«ریشههای کفر سه چیز است: حرص، تکبّر و حسد.»
امام سجّاد علیه السلام میفرمایند:
«گناهان دارای شعبهها (و سرچشمههایی) است؛ اولین شعبه آن تکبر... سپس حرص، آنگاه حسد است...»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْحِرْصُ مُوْقِعٌ فِی کَثِیرِ الْعُیوبِ.»(3)
«حرص آدمی را در بسیاری از عیبها واقع میسازد.»
به همین جهت بسیاری از ناسپاسیها، حق کشیها و جنایاتی که در طول تاریخ بر بشر روا داشته شده، به مدد سیم و زر و در سایه شوم افراد پست و حریص صورت گرفته است.
ارمغان حرص و آز برای حریص، سلب راحتی و آسایش، و رنج و محنت و محرومیت است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«حریص از دو خصلت محروم شود و دو خصلت ملازم و همراه او گردد: از قناعت محروم گشته، با فقدان راحتی همراه میشود. و از رضا به قضای الهی محروم شده، با از دست دادن یقین ملازم میگردد.»(4)
و نیز میفرمایند:
«... حریص همواره در هفت آفت دشوار به سر میبرد: اندیشهای که به
بدنش زیان رساند و او را نفعی نمیبخشد؛ اندوهی که پایانی برای آن نیست؛ رنجی که جز با مرگ از آن راحت نمیشود و هنگام راحتی نیز رنجش بیشتر است؛ بیم و ترسی که جز خوف جدید به بار نمیآورد؛ حزنی که زندگی را برای او تلخ و تیره ساخته و سودی به دنبال ندارد؛ حسابی که با آن - جز به عفو و بخشش الهی - از عذاب خدای بزرگ خلاصی نیست؛ و کیفری که چاره و راه فراری از آن برایش نخواهد بود...»(1)
زهری گوید: از حضرت علی بن الحسین علیه السلام شنیدم که میفرمودند:
«کسی که (هنگام ابتلاءات و گرفتاریهای دنیوی) با نویدهای آرامش بخش خداوند تسلّی نیابد، عمرش در حسرت و حزن بر دنیا از دست میرود (و سرمایه گرانبهای زندگی اندک اندک و قطعه قطعه به مصرف دنیا رسیده، هزینه حسرت و اندوه بر آن میگردد). سوگند به خدا! دنیا و آخرت بسان دو کفه ترازویند؛ هر یک سنگین شد دیگری را از میان میبرد.»
آنگاه کلام خدای بزرگ را تلاوت کرده و فرمودند:
« إِذا وَقَعَت الْواقِعَةُ » یعنی هنگامی که قیامت واقع شود. « لَیسَ لِوَقْعَتها کاذِبَةٌ » در وقوعش دروغگو (و دروغی) نیست (و حتماً واقع خواهد شد.) « خافِضَةٌ » پایین میآورد (و خوار میسازد.)به خدا سوگند! دشمنان خدا را در آتش فرو میافکند. « رافِعَةٌ » بالا میبرد. سوگند به خدا! دوستان خدا را به بهشت بالا میبرد.»
سپس به یکی از حضار مجلس رو کرده و فرمودند:
1) 843. ینابیع الحکمة، ج 2، ص 85، ح 24
«تقوای خدا پیشه ساز و در دنیا خواهی آرام باش و چیزی را که آفریده نشده مجوی، زیرا کسی که خواهان چیزی باشد که خلق نگردیده، جانش از حسرت بر آن از دست خواهد رفت و به آنچه میجوید نمیرسد.»
آنگاه افزودند:
«و چگونه دست یابد به چیزی که آفریده نشده است؟»
آن مرد عرض کرد: چگونه طلب کند چیزی را که خلق نشده است؟! فرمودند:
«کسی که در دنیا خواهان ثروت و دارایی و وسعت است مقصودش از آنها آسایش و راحتی است، در حالی که راحتی در دنیا و برای اهل دنیا آفریده نشده است. راحتی جز در بهشت و جز برای اهل بهشت خلق نگردیده است.
در دنیا و برای اهل دنیا رنج و سختی آفریده شده است. به هیچ کس مشتی (و اندکی) از دنیا داده نشده مگر آنکه دو برابر آن بر حرص او افزوده میگردد. هر کس در دنیا بیشتر دارد فقیرتر است، زیرا برای حفظ دارائیش به مردم و به همه ابزار زندگی نیاز دارد. بنا بر این راحتی در ثروت دنیا نیست، لیکن شیطان آدمی را وسوسه میکند (و به این توهم میاندازد) که راحتی و آسایش در جمعآوری مال و ثروت است و به این وسیله او را در دنیا به رنج افکنده و در آخرت به پای حساب میکشاند.»
در ادامه فرمودند:
«هرگز چنین مباد! اولیای الهی هیچ گاه در دنیا برای دنیا رنج نبردند، بلکه در دنیا برای آخرت رنج کشیدند.»
آنگاه فرمودند:
«آگاه باش که هر کس غم روزی خورد، گناهی بر او نوشته شود.
حضرت عیسی علیه السلام به حواریین فرمود:
«إِنَّمَا الدُّنْیا قَنْطَرَةٌ فَاعْبَرُوها وَ لا تعْمَرُوها.»
«دنیا تنها پلی است؛ از آن بگذرید و به عمارت و تعمیر آن مشغول نگردید.»(1)
مرحوم مولوی قندهاری جریانی را از قول سید متقی آقای موسوی قندهاری نقل کرده است که:
«روزی دایی خود را که مردی تهیدست و پریشان احوال بود شاداب و خندان دیده، سبب آن را جویا شدم.
پاسخ داد: میخواهم از خوشحالی بمیرم! زیرا دیشب از وضع فلاکتبار خود گریه زیادی کرده، به مولایم امیر مؤمنان علیه السلام عرض کردم: آقا جان! تو شاه مردانی و یگانه سخی روزگار، ببین در چه حالی هستم.
در عالم خواب دیدم: از دروازه عیدگاه قندهار بیرون رفتم. باغی - بزرگ که قلعهاش از طلا و نقره بود و چند نفر بر در آن ایستاده بودند - دیدم. نزدیک رفته و پرسیدم: این باغ از کیست؟ گفتند: از حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام است. درخواست کردم که اجازه دهند وارد شده به حضور حضرتش شرفیاب گردم.
پاسخ دادند: اینک رسول خدا صلی الله علیه وآله تشریف دارند. سپس اجازه ورود دادند. با خود گفتم: خوب است نخست به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله رفته، از آن بزرگوار سفارشی بگیرم. لذا به محضر آن جناب
1) 844. خصال، ج 1، ص 64، باب 2، ح 95
شرفیاب شده، از گرفتاریهای خود شکایت کردم. آن حضرت فرمودند: نزد آقای خود ابوالحسن علیه السلام برو. از آن بزرگوار درخواست کردم حوالهای مرحمت فرمایند.
رسول خدا صلی الله علیه وآله نوشتهای به من عطا کرده، دو نفر را نیز به همراهم فرستادند. هنگامی که محضر مبارک حضرت امیر مؤمنان علیه السلام شرفیاب شدم فرمودند: سلطان محمد کجا بودی؟ عرض کردم: از پریشانی روزگار به شما پناه آوردهام و حوالهای از رسول خدا صلی الله علیه وآله دارم.
آن بزرگوار حواله را گرفته، مطالعه فرمودند، سپس با نگاه تندی بازویم را فشار داده، مرا کنار دیوار باغ بردند. با یک اشاره، دیوار باغ شکافته شد و راهرویی تاریک و طولانی نمایان گردید که سخت ترسناک بود. با اشارهای دیگر، فضا روشن شد و دری نمایان گردید که بوی گندی از آن به مشام میخورد.
با شدّت و تندی به من فرمودند: داخل شو و هر چه میخواهی بردار! داخل شدم، خرابهای دیدم که پر از لاشه مردار بود. باز با تندی از بنده خواستند که با عجله هرچه میخواهم بردارم. از هیبت مولا دست دراز کرده، پای قورباغه مردهای به دستم آمد.
در وسط راهرو دو دیگ پر از آب وجود داشت. آن حضرت فرمودند: سلطان محمّد! چیزی که در دست داری در آب بزن و بیرون بیاور. چون چنین کردم، متغیر شده، طلا گردید. حضرت با نگاهی که اندکی خشمناک بود فرمودند: سلطان محمد! این برای تو صلاح نیست. سپس فرمودند: محبّت مرا میخواهی یا این طلا را؟ عرض کردم: محبت شما را خواهانم. فرمودند: پس آن را در خرابه
رها کن.
در این هنگام از خواب بیدار شده، بوی دلانگیزی به مشامم رسید و تا صبح از شادی گریه میکردم و خدا را شاکر بودم که محبت مولایم را بر دنیا برگزیدم.
آقای موسوی قندهاری گفته بود که از آن پس مشکلات دنیوی سلطان محمد نیز مرتفع گشته، امور زندگی او روبراه گردید.»(1)
انگیزه حرص
ای عزیز! لختی بیندیش و با نگاه عبرتآمیز به سرگذشت پیشینیان، خویشتن را به ناپایداری دنیا و نا سودمند بودن مال و منال آن برای جهان آخرت هشدار ده؛ با تلاشهای خستگی ناپذیرت به تقویت روح ایمان و عمق بخشیدن به باورت به وعدههای الهی بپرداز و البته از مبارزه با عوامل برانگیزنده حرص و افزون طلبی غافل مباش که آشنایی با آن ولو اجمالاً در راستای هدف اعلای روحانی و مقصد بزرگ انسانی مددکار تو خواهد بود.
عوامل گوناگونی به حرص و افزون خواهی در وجود آدمی دامن میزند. کمبود ایمان و ضعف باور به پروردگار روزیبخش، و فقدان اعتقاد استوار به وعدههای رازق علی الاطلاق در زمینه تأمین روزی و امر معاش از یک سو و دلبستگی به دنیا و وابستگی به زَرق و برق آن از سوی دیگر، به موازات غفلت از هدف متعالی، ترس و بیم از آینده و ضعف نفس و عقدههای روانی، هر یک سرچشمه و تشدید کننده این هوس فساد انگیز در نفس انسانی است.
اساساً ثروت اندوزی و افزون خواهی دردی را معالجه نمیکند. شکستها و
1) 845. ر.ک: داستانهای شگفت (طبع جامعه مدرسین) ص 162، داستان 98
ناکامیها هیچ گاه با حرص و زیاده طلبی جبران نمیگردد. سعادت و آسایش و راحتی در گرو مال و منال دنیا نیست. عزت نفس و رستگاری ابدی و عمر گرانمایه شریفتر و ارجمندتر از آن است که هزینه جمعآوری متاع بیارزش و زودگذر دنیا گردد. غفلت از ودیعههای الهی و قابلیتهای موجود در خویش که برای کمال و سعادت به من و تو ارزانی شده، خسارت جبران ناپذیری است که حسرت همیشگی را به دنبال میآورد.
چه بسیار بودند آنان که بیش از من و تو مال اندوختند و پیوسته بر مکنت و قدرت خویش افزودند و دنیا به آنها وفا نکرد و قدرت و مکنت و سلطنت آنان را به ضعف و بیچارگی و مسکنت مبدّل ساخت و تهیدست و زبون و خوار در خاک مَذلّت مدفونشان ساخت!
به هوش باش! تجربه هزاران ساله را غنیمت شمار و خود را وسیله تجربه دیگران مساز!
ص:590
دامنه خسارات رذیلههای حیوانی به قلمرو فعالیت صفت طبیعی محدود نمیگردد، بلکه بسیاری از آنها دارای دنبالهها و لوازمی است که در زمره صفات ناپسند نفسانی، خود به عنوان رذیلههایی مستقل به حساب میآیند. چشم داشت به اموال دیگران و طمع ورزی را میتوان نمونهای از این پیآمدهای شوم دانست که ریشه در افزون خواهی داشته و از حرص سرچشمه میگیرد.
کسی که گرفتار حرص و اسیر صفت پلید افزون طلبی است، همواره در خود احساس کمبود نموده، به مال و ثروت دیگران چشم دوخته است. بلکه هر اندازه بر ثروت خود میافزاید طمعش افزونتر و چشم امیدش به مال مردم بیشتر میگردد.
چشم داشت به اموال دیگران سرمایه گرانقدر عزّت نفس را نابود و ذلّت و بندگی و خواری را به ارمغان میآورد. بینیازی از آنچه در اختیار دیگران است و ناامیدی از مال و منال مردم، سرمایهای است ارزشمند که ریشه در ایمان به پروردگار متعال و باور به وعدههای او - جلّ و علا - دارد.
مؤمن هیچ گاه وسیله ذلت و خواری خود را در برابر مردم فراهم نکرده، چشم امیدش به کسی است که حیات و زندگی و روزی و عزّت در دست مبارک او است. شخص با ایمان به خود حقّ نمیدهد - و البته چنین حقی نیز به او داده نشده است - که موجبات ذلت خویش را فراهم آورد، به همین جهت آنچه را در دست خود و دیگران میبیند، موهبتی الهی دانسته، جز به منبع فیض به کسی امید نمیورزد.
حضرات معصومین علیهم السلام طمع به مال و منال دیگران را عامل ذلّت، بلکه اثر
ویرانگر آن را در نابودی عزّت نفس از سایر رذائل حیوانی خطرناکتر دانستهاند.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«ثَمَرَةُ الطَّمَعِ ذُلُّ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ.»(1)
«نتیجه طمع ورزی خواری و ذلّت در دنیا و آخرت است.»
و نیز فرمودهاند:
«أَزْری بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتشْعَرَ الطَّمَعَ...»(2)
«کسی که طمع را روش خود قرار داد خویشتن را کوچک گردانید.»
«اَلطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ.»(3)
«طمع ورزی، بندگی و سرسپردگی همیشگی است.»
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به هشام میفرمایند:
«از طمع بپرهیز، و بر تو باد نومیدی از آنچه در دست مردم است؛ (ریشه) طمع به مخلوق را منقطع ساز که طمع کلید هر خواری است، عقل و خرد را میرباید، مردانگی را از بین میبرد، آبروی آدمی را میریزد و علم و دانش را از کف او بر میگیرد. بر تو باد که به پروردگارت پناه بری و بر او توکّل نمایی.»(4)
کسی که به شرافت انسانی خویش بها نمیدهد و سرمایه گرانمایه کرامت و عزّت نفس خود را پاس نمیدارد، خویشتن را به کمترین بها فروخته، برای به کف آوردن قطعه نانی به هر نوع ذلّت و خواری تن میدهد. ندیدهای که کودکان برای به چنگ آوردن نان و پنیری از دست همبازی خود چگونه بار میدهند
و حتی خود را به صورت حیوانی در پی او روان میسازند؟
ارزش آدمی و قدر و منزلت او به روشی وابسته است که در گفتار و رفتار خویش اتخاذ میکند. کسی که خواهان پیمودن مدارج کمال و نیل به مقام رفیع انسانی است، البته باید خویشتن را از ذلّت و پستی باز داشته، قدر خود را به نیکی بشناسد.
تن دادن به ذلت و چشم دوختن به مال این و آن، نشانگر بها ندادن به حیثیت معنوی و ارزش انسانی خویشتن است. و این جز پیمودن مسیر شقاوت و سقوط در ورطه هلاکت نیست. مردانِ مرد و صاحبانِ همّت و بزرگواری هرگز به نزدیکترین معاشران خویش نیز امیدی نداشته، از همه کس جز خدای بینیاز قطع امید میکنند.
پیشوای توکّل پیشگان حضرت علی بن الحسین علیهما السلام به زُهری چنین میفرمایند:
«رَأَیت الْخَیرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتمَعَ فِی قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِی أَیدِی النَّاسِ وَ مَنْ لَمْ یرْجُ النَّاسَ فِی شَیءٍ وَ رَدَّ أَمْرَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی جَمِیعِ أُمُورِهِ اسْتجابَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِی کُلِّ شَیءٍ.»(1)
«همه خوبیها را در این دیدم که انسان از آنچه در دست مردم است قطع طمع نماید. هر کس امیدی به مردم نداشته باشد و در جمیع امور، کار خود را به خدای بزرگ واگذارد، خدای متعال در هر چیزی او را اجابت میکند.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اگر میخواهی چشمت روشن شود و به خیر دنیا و آخرت نایل گردی، از
1) 850. کافی، ج 2، ص 119، باب استغناء عن الناس، ح 3
آنچه در دست مردم است قطع طمع نما.»(1)
چرا که طمع، دشمن دین و دنیا و نابود کننده ایمان و آخرت است.
هم آن حضرت از پدران بزرگوار خود نقل میکنند که از امیر مؤمنان علیه السلام سؤال شد: پایداری ایمان در چیست؟ پاسخ دادند:
«در ورع و پارسایی»
عرض شد: نابودی آن در چیست؟ فرمودند:
«در طمع.»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام در حدیثی دیگر خطر بزرگ طمع را یادآور شده میفرمایند:
«لا یفْسِدُ الدِّینَ کَالطَّمَعِ.»(3)
«هیچ چیز دین را مانند طمع از بین نمیبرد.»
تفاوت عمده و امتیاز بزرگ برنامههای تربیتی پیامبران از روشهای علمی و عملی روان شناسان در این است که اینان با تکیه به دانش و تجربه خود، دست پروردگان خویش را صرفاً بر نفس خود متکی ساخته، برتر از آن برنامه و مقصدی ندارند، لیکن پیامبران الهی با تعلیمات آسمانی و آموزههای دینی پیروان خود را آنچنان با ایمان پرورش میدهند که با تکیه بر قدرت بیپایان الهی، هنگامی که در بن بست زندگی و فشارهای سخت و طاقت فرسا قرار میگیرند و همه درها و راهها را بر خود بسته میبینند، باز هم به عنایات حق تعالی امیدوارند و بدون کمترین توجه و امیدی به دیگران، از عنایات حضرتش نومید نگشته، از درگاهش استمداد میجویند.
بلی، آنان هیچ گاه روان خود را در محدوده تنگ و تاریک علل طبیعی و قوای خویشتن زندانی نکرده، هرگز نیروی لایزال خداوندی را از خاطر دور نمیدارند و در همه حال به لطف و عنایت و کرم و فضل او - جلّ جلاله - چشم امید دوختهاند.
شکستها و تلخکامیهایی که انسان در طول حیات با آنها روبرو میشود، گرفتاریها، سختیها و مشکلاتی که در خلال فعالیتهای روزمره برای وی پیش میآید، بلاها، مصیبتها و ناملایماتی که در فراز و نشیب زندگی با آن مواجه میگردد - گرچه نوعاً مقتضای عالم ماده و لازمه اجتناب ناپذیر زندگی مادی دنیوی است و در عین حال، هر یک به نوبه خود میتواند ابزاری برای پیشرفت، تجربه و عامل رشد و تعالی آدمی قرار گیرد، لیکن - بسیاری از آنها ثمره نادرستی جهتگیری و پیآمد روش غلطی است که در زندگی اتخاذ کرده و حاصل و نتیجه خطاها و اشتباهاتی است که در رفتار و کردار خود داشته است.
به همین سبب مؤمن باید با حسابرسی و محاسبه دقیق به موجبات و عوامل پدیدآورنده گرفتاریهای خود پیبرده و ضمن مرتفع ساختن ریشههای آنها، از تکرار مجدّد آنها به شدّت جلوگیری و پرهیز نماید. لازمه حتمی این روی کرد، تأمل در کارها و پرهیز از عجله و شتابزدگی است، زیرا شتاب و عجله مانع مهمی در اتخاذ این روش است. کمتر کسی است که بتواند راهی را که در پیش گرفته، با شتاب و عجله به سلامت طی نماید و هدفی را که دنبال میکند با توفیق کامل به آن دست یابد. بنا بر این ریشه بسیاری از تلخیها و ناکامیها و شکستها شتاب زدگی و عجله در کارهاست.
بلکه چه بسا در اثر حرکت سطحی و نادیده گرفتن جوانب کار - که لازمه عجله و شتاب است - از جاده اصلی منحرف گشته، به بیراهه کشیده شود. نگاه غیر عالمانه به کارها و حرکت شتابزده غالباً نمیتواند آدمی را از حقیقت امور و سود و زیان آن آگاه نماید، علاوه بر آنکه نوعاً زیان شتابزدگی در طرح برنامهها
، ترسیم نقشهها، و اتخاذ تصمیمات، از خطر تسامح و ضرر ضعف اراده و سستی در کارها کمتر نیست. به همین جهت معمولاً شتابزدگی و عجله در امور زندگی با ندامت و پشیمانی و ضرر و زیان قرین و همراه است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَعَ التثَبُّت تکُونُ السَّلامَةُ وَ مَعَ الْعَجَلَةِ تکُونُ النَّدامَةُ.»(1)
«با تأمل و درنگ کردن، سلامتی، و با شتاب کردن، پشیمانی حاصل میگردد.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«کسی که بتواند خود را از چهار چیز باز دارد، سزاوار است که هرگز به او مکروهی وارد نگردد. عرض شد: ای امیر مؤمنان! آنها چیست؟ پاسخ دادند: شتاب کردن، لجبازی، خودبینی و سستی.»(2)
شتابزدگی فروغ عقل را تیره، ارکان فکر و خرد را سست، و آدمی را از دیدن درست امور محروم و کر و کور میسازد، به گونهای که بسا از صلاح و فساد رفتار خود به کلّی غافل شده، به کارهای ناروا و اعمال زیانبار و حتی خطرناک دست میزند و ناآگاهانه زمینه هلاکت و نابودی خویش را فراهم میسازد.
جداییها، کینهتوزیها، دشمن ورزیها، جنگ و نزاعها و خونریزیها که گاهی نه تنها دنیا و زندگی را تباه میسازد، بلکه دین و ایمان را دستخوش زوال و نابودی میگرداند، در بسیاری از موارد ریشه در تصمیمات عجولانه و شتابزدگی دارد.
امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که آن بزرگوار فرمودهاند:
«إِنَّما أَهْلَکَ النَّاسَ الْعَجَلَةُ وَلَوْ أَنَّ النَّاسَ تثَبَّتوا لَمْ یهْلِکْ أَحَدٌ.»(1)
«مردم را عجله و شتاب هلاک میکند. اگر آنان کارها را با درنگ و تأمل انجام میدادند، هیچ کس هلاک نمیگردید.»
و هم از آن حضرت نقل میکنند که فرمودهاند:
«اَلْأَناةُ مِنَ اللَّهِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیطانِ.»(2)
«درنگ کردن (و کارها را با تأمل و تفکر انجام دادن، موهبت و عطایی) از خداست و شتابزدگی و عجله از شیطان است.»
هنگامی که حضرت عیسی علیه السلام به دنیا آمد، همه شیطانها نزد بزرگ خود ابلیس آمده، گفتند: امروز همه بتها سرنگون گردید. ابلیس گفت: حتماً حادثهای رخ داده است. منتظر باشید تا جستجو کنم. سپس به پرواز درآمده، مشرق و مغرب را درنوردید و چیزی نیافت. سرانجام به مکانی رسید که حضرت عیسی علیه السلام در آنجا متولد گردیده و ملائکه اطراف او را فرا گرفته بودند.
نزد شیاطین باز گشته، به آنان گفت: امشب پیامبری به دنیا آمده است. آنگاه گفت: هیچ زنی باردار نشد و فرزندی نزایید مگر آنکه من نزد او حاضر بودم، جز این شخص که امشب به دنیا آمده است. نا امید باشید از اینکه بعد از این کسی به پرستش بت بپردازد! لیکن از طریق شتاب کاری و سبکی سراغ بنی آدم بروید!(3)
در مذمت و نکوهش شتاب زدگی همین بس که ریشه آن را در سیطره هوی و هوس، خوش بینی بیش از اندازه به موضوعی که توجه انسان را به خود جلب کرده، سطحی نگری به امور و نگاه غیر عالمانه و محدود به آنها،
و شیفتگی و خود باختگی در برابر مقصدی که در پیش گرفته است باید جستجو نمود. به همین جهت اشخاص عجول غالباً افرادی عصبی و بیمار و در نگاه دیگران بیارزش و خوارند.
ناگفته نماند شتاب زدگی تنها در مواردی مورد نکوهش قرار گرفته که انسان از سود و زیان آن ناآگاه و نسبت به خیر و شرّ آن بیاطلاع است. امّا در زمینه کارهای نیک و امور خیر و خداپسندانه، نه تنها مورد مذمت واقع نگردیده، بلکه تعجیل در آن و غنیمت شمردن فرصت در انجام آن در روایات اسلامی مورد تأکید فراوان قرار گرفته است.
امام باقر علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ مِنَ الْخَیرِ ما یعَجَّلُ.»(1)
«به راستی خداوند کار نیکی را دوست دارد که در آن شتاب شود.»
چرا که اِهمال کاری و تأخیرهای بیمورد و امروز و فردا کردنهای بیجا غالباً سبب بروز مشکلات و پیدایش موانعی در کارهای خیر گشته، زمینه فعالیت و وسوسه شیطان را نیز فراهم میسازد و نوعاً توفیق انجام کار خیر در چنین مواقعی از انسان سلب میگردد.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود نقل کردهاند که فرمودند:
«هنگامی که اراده کار خیری کردی، بشتاب ؛ زیرا نمیدانی که چه پیش خواهد آمد.»(2)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«کسی که تصمیم به کار خیری گرفت، باید عجله نماید؛ زیرا هر چه
در آن تأخیر کند، شیطان در آن حیله مینماید (و با وسوسه خود مانع انجام آن میگردد).»(1)
آری، سرعت و جدیت در کارها را نباید با شتاب زدگی و سهل انگاری یکسان دانست. همچنان که آینده نگری و تدبّر در پایان کارها هیچ گاه نباید از مرز اعتدال عبور کرده، به زیاده روی بیانجامد.
اِفراط در بررسی جوانب کار و زیادهروی در دوراندیشی سرانجام به وسواس انجامیده، موجب تردید، ترس و دو دلی میگردد، به طوری که قدرت تصمیم گیری را از انسان گرفته، از جنب و جوش و اقدام به موقع باز میدارد.
امام عسکری علیه السلام میفرمایند:
«وَ لِلْحَزْمِ مِقْداراً فَإِنْ زادَ عَلَیهِ فَهُوَ جُبْنٌ...»(2)
«دوراندیشی و احتیاط کاری اندازهای دارد که اگر از آن حدّ بگذرد ترس محسوب میشود.»
محبّت دنیا، پیروی از هواهای نفسانی، هوس رانی، لذّت پرستی، پرداختن به عیش و نوش و غفلت از پایان کار و سرانجام حیات، از سرچشمههای اصلی و همیشگی جور و ستم بر شهروندان جوامع انسانی بوده است.
همچنان که پیشتر یادآور شدیم ساختن اجتماعی سالم، پویا و ایده آل، نیازمند طرح و برنامهای است که پیوسته و در همه حال با عواملی که جامعه را به آفات و آلودگیهای گوناگون مسموم میسازد، به شدت به مبارزه و ستیز با آنها اهتمام ورزیده، شهروندان را - ضمن تلاش برای خود سازی و عمران و آبادی - از خُلقهای ناپسند و اموری که حرمت جامعه را جریحهدار میسازد بر حذر دارد.
اسلام عزیز این مهم را با ارائه راه کارهای عملی در زمینه مبارزه با رذائل اخلاقی و صفات ناپسند - که برخی از آنها آفت اجتماع و موجب آلودگی جامعه بوده، پایههای همزیستی، صمیمیت، دوستی، وحدت و یکپارچگی جامعه را متزلزل میسازد و سبب از بین رفتن و نادیده گرفتن حقوق شهروندان میگردد - تضمین ساخته است.
در این قسمت به برخی از موانع همزیستی و راهکارهای ارائه شده در مبارزه با آنها میپردازیم.
کینهورزی و دشمنی، انحرافی روانی، گناهی بزرگ و بیماری مهلکی است که اگر وبال نکبتبار آن گریبانگیر آدمی گردد، آرامش روح را از بین برده، سلامت روان را دستخوش عوارض خسارتبار خود کرده، روح اخوت و برادری را در معرض فنا و نابودی قرار میدهد.
کسی که قلب خود را میدان تاخت و تاز دشمنی قرار داده و نفس خویش را با کینهتوزی آمیخته است، مسیر کمال، باب قرب و زمینه فوز و رستگاری را بر خود مسدود ساخته، خویشتن را همواره در رنج روحی و آزار و ناراحتی درونی قرار داده است.
کینهتوزی آفتی جانکاه و بیماری خطرناکی است که اگر به جان جامعه سرایت کرده، قلب و سینه شهروندان را به عوارض شوم خود مبتلا سازد، ارکان زندگی اجتماعی را متزلزل و رگ حیات گروهی را فاسد خواهد ساخت. بسیاری از جنگها، خونریزیها، انتقام جوییها، اکثر بیماریهای روحی و روانی، بسیاری از طلاقها و کدورتهای بین قومی و بالاخره اکثر جرایم و مفاسد اجتماعی ریشه در کینهتوزی داشته، از عناد و دشمنی سرچشمه میگیرد.
این خوی شوم و صفت مذموم معمولاً در اثر ناملایماتی است که انسان از مصاحبان و معاشران خود متحمل شده و زمینه رنجش خاطر و آزردگی درونی وی را فراهم میآورد که اگر در اثر حسّ انتقامجویی و دارا بودن قدرت، جبران و تلافی آن را آشکار سازد عداوت نامیده میشود و چنانچه از اظهار آن ناتوان بوده، دشمنی خود را در دل مخفی سازد و آن را آشکار ننماید، حقد و کینه خوانده میشود.
خداوند میفرماید:
« وَ الَّذِینَ جاؤُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ».(1)
«کسانی که بعد از آنان (مهاجران و انصار) آمدند، میگویند: پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز و در دلهایمان کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! راستی که تو رؤف و مهربانی.»
بلی، آنان که از قلبی سلیم و دلی پاک برخوردار بوده، سینههایشان مالامال از عشق و سرشار از مهر و صفا است، هرگونه حقد و کینه و عداوت و دشمنی را از درون خویش بیرون ریخته، پیوسته از خدای مهربان در این امر پسندیده و کار خیر مدد میجویند.
مرحوم طبرسی در ذیل همین آیه شریفه میفرماید:
«تردیدی نیست کسی که با مؤمنی به جهت ایمانش دشمنی نموده، نیت مکروه و قصد بد و ناپسندی به او داشته باشد کافر است. و چنانچه از جهت دیگری با او دشمنی ورزد فاسق خواهد بود.»(2)
در روایات معصومین علیهم السلام کینه ورزی و عناد و دشمنی به شکلهای مختلف مورد مذمت و نکوهش اولیای دین قرار گرفته است.
رسول خدا صلی الله علیه وآله اهمیت پرهیز از این ذمیمه ناپسند را اینچنین بیان فرمودهاند:
«هیچ گاه جبرئیل نزد من نیامد مگر آنکه میگفت: ای محمّد! از بغض
و دشمنی با مردم بپرهیز.»(1)
کینهورزی و عداوت علاوه بر مفاسد فراوان فردی و اجتماعی، منشأ صفات خطرناک و گناهان دیگری نیز میشود که حسد، غیبت، دروغ، تهمت، خشم بی مورد، شماتت، اظهار عیب دیگران، آزار و اذیت مردم، استهزا، قهر کردن، قطع رحم، دشنام، لعن و طعن و نفرین نامشروع را میتوان از آنها برشمرد. به همین جهت در برخی از روایات به عنوان بدترین بیماری و ریشه عیبها از آن یاد شده است.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«اَلْحِقْدُ أَلْأَمُ الْعُیوبِ.»(2)
«کینهتوزی زشتترین عیبها ست.»
«اَلْحِقْدُ داءٌ دَوِی وَ مَرَضٌ مُوبِی.»(3)
«دشمنی و کینهورزی دردی دردناک و مرضی مسری و فراگیر میباشد.»
«اَلْحِقْدُ خُلْقٌ دَنِی وَ عَرَضٌ مُرْدِی.»(4)
«کینهتوزی خویی پست و عارضهای زشت است که انسان را به هلاکت میافکند.»
«رَأْسُ الْعُیوبِ الْحِقْدُ.»(5)
«ریشه عیبها کینهتوزی است.»
«سَبَبُ الْفِتنِ الْحِقْدُ.»(1)
«کینهتوزی باعث فتنههاست.»
«شَرُّ ما سَکَنَ الْقَلْبَ الْحِقْدُ.»(2)
«بدترین چیزی که در دل جای میگیرد کینهتوزی است.»
جز دشمنی و بغضی که به ندرت منشأ دینی داشته و انعکاس خردمندی است، اغلب کینهتوزیها و عنادورزیها ریشه شرعی و منشأ عقلایی نداشته، نوعاً بدون توجه به عواقب خطرناک آن که روزی دامنگیر خود انسان خواهد شد، با انگیزههای نفسانی و مقاصد ناپسند حیوانی از انسان بروز میکند و طبعاً با واکنشهایی که شدّت و ضعف آنها نیز بعضاً دور از انتظار است مواجه میگردد، لیکن باید بداند که این بذری است که خود کاشته است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ زَرَعَ الْعَداوَةَ حَصَدَ ما بَذَرَ.»(3)
«کسی که دشمنی بکارد، حاصل بذر خود را درو میکند.»
کسی که به خدای متعال ایمان دارد و محور و اساس حبّ و بغض و دوستی و دشمنی خود را رضای خدا و خشنودی او - جلّ و علا - قرار داده است، هیچ گاه بدون در نظر گرفتن موازین عقلایی و جهات شرعی با کسی دشمنی نمیکند، همچنان که دوستی او نیز ریشه در انگیزههای نفسانی و هوسهای شیطانی نخواهد داشت. و اگر احیاناً از برادر دینی خود آزرده خاطر گردید، خشم خود را فرو برده، برای آنکه دلش را پایگاه تاخت و تاز شیطان و بستر تیرگی و خسران
قرار ندهد، خشنودی خدا را مدّ نظر قرار داده، جز آنچه او دوست میدارد از خویش ظاهر نمیسازد.
امام صادق علیه السلام به ابن نعمان میفرمایند:
«اَلْمُؤْمِنُ یحْقِدُ ما دامَ فِی مَجْلِسِهِ فَإِذا قامَ ذَهَبَ عَنْهُ الْحِقْدُ.»(1)
«مؤمن تا در مجلسی نشسته (ممکن است) کینه ورزد همین که از آن مجلس به پا خیزد کینهاش برطرف گردد.»
و نیز فرمودهاند:
«حِقْدُ الْمُؤْمِنِ مُقامُهُ ثُمَّ یفارِقُ أَخاهُ فَلا یجِدُ عَلَیهِ شَیئاً وَ حِقْدُ الْکافِرِ دَهْرُهُ.»(2)
«مؤمن تا نشسته کینه دارد و چون از برادرش جدا میشود، در دلش علیه او چیزی نیست ولی کینه کافر همیشگی است.»
بدبینی صفتی پلید، گناهی بزرگ و مرضی خطرناک است که مبتلا به آن پیوسته در رنج و ناراحتی، همواره در اضطراب و سختی و در همه حال در مسیر نکبت و بدبختی است. دائماً چون کرم از درون خود را میخورد و همانند زنبور به خویشتن نیش میزند. بیماری جانکاهی است که مبتلایش نه خود را بیمار میداند و نه کار و صفت خویش را گناه میشمرد، به همین جهت نه از کردار خویش پشیمان میشود و نه در صدد رفع و ترک آن بر میآید. لذا در دنیا از آسایش تن و آرامش روح و در آخرت از سعادت و رستگاری بیبهره است.
این بیماری خسارت بار اگر در مزرعه دل جای گزیند ثمره تلخ و ناگوارش بر فکر و اندیشه آنچنان زیان بخش است که در آیینه دل و لوح سینه و صفحه ذهن مبتلا به آن هیچ کس و هیچ چیز آن گونه که هست منعکس نمیگردد. کمترین جنبه پسندیده و نقطه مثبتی در او باقی نمیگذارد، به همین جهت به هر چه مینگرد و در باره هرکس میاندیشد، جز عیب و نقص به ذهنش خطور نمیکند. گویی در هیچ کس و هیچ چیز نیکی و نیکویی وجود ندارد.
کسی که آیینه روحش از غبار بدبینی تیره گردد، پیوسته با تکیه بر خیال و توهم، برای خود مشقت میآفریند و رنج و درد و اضطراب فراهم میآورد. خویشتن را به انواع بیماریهای روحی و جسمی مبتلا ساخته، همواره اسیر وحشت و نگرانی، و در هر لحظه در معرض بیماریهای جدید جسمی و روانی به سر میبرد.
بدبینی آثار نامطلوبی بر روح و جسم آدمی دارد. بسیاری از بیماریهای جسمی و روحی نظیر بیماریهای قلبی، گوارشی، کمخوابی و بدخلقی ریشه در
بدبینی و بدگمانی دارد.
آثار زیانبار بدگمانی به قلمرو روح و جسم فرد محدود نگشته، اجتماع و شهروندان جامعه و خصوصاً معاشران و نزدیکان فرد مبتلا به آن را دستخوش این بیماری و متأثر از آن مینماید. اعتماد آنان را به یکدیگر از بین میبرد؛ اتحاد و یکپارچگی و همبستگی آنها را در معرض زوال و نابودی قرار داده، مانع همکاری، همدلی و همدردی در گرفتاریها میگردد.
بدبینی گناه بزرگی است که خود منشأ گناهان فراوان دیگری گشته، علاوه بر آثار خسارت بارش، مبتلا به آن را گرفتار پیآمدهای فراوان دیگری در دنیا و آخرت میسازد.
انسان مبتلا به بدگمانی با جستجو و تجسّس بیمورد در رفتار و کردار دیگران، همواره از آنان عیبجویی کرده، با دروغ، غیبت، تهمت و انواع گناهان دیگر به بدگویی آنان پرداخته، برای اثبات گفتههای خود، از هیچ کاری فروگذار نیست. به همین جهت به فردی خودخواه، گوشهگیر، تک رو و سرانجام منحرف تبدیل شده، از بهرهبردن از همنشینی با خوبان و اخذ نشاط از آنان محروم میگردد.
قرآن پیروی از برخی گمانها را گناه شمرده، (1)ترتیب اثر بر گمانهای ناپسند و بیدلیل را مورد نکوهش قرار داده است.
« وَ لا تقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ».(2)
«آنچه را که بدان علم نداری دنبال مکن، زیرا گوش، چشم و دل، همه آنها مسئول و مورد پرسش واقع خواهند شد.»
پیروی از غیرِ علم دارای معنا و مفهوم گستردهای است که اعتقادات، کردارها، شهادات و قضاوتها را در بر میگیرد. از این رو شخص با ایمان به اخبار غیر قطعی با حدس و گمان ترتیب اثر نداده، در صورت نیاز برای حصول علم و اطمینان به بررسی و تحقیق روی آنها در همه حال همّت گمارده، در گفتار و کردار خود، فرمایشان اولیای دین را - که به شدّت از بدبینی و بدگمانی پرهیز داده و نیز مؤمنان را به صفا و صمیمیت دعوت فرمودهاند - سر لوحه زندگی خویش قرار میدهد.
امام صادق علیه السلام از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکنند که حضرتش ضمن سخنان خود فرمودهاند:
«ضَعْ أَمْرَ أَخِیکُ عَلی أَحْسَنِهِ حَتی یأْتیکَ ما یغْلِبُکَ مِنْهُ وَ لا تظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَت مِنْ أَخِیکَ سُوءً وَ أَنْت تجِدُ لَها فِی الْخَیرِ مَحْمِلاً.»(1)
«کار برادر دینی خود را به بهترین وجه آن حمل کن تا آنگاه که راه توجیه را بر تو ببندد؛ و هیچ گاه به گفتاری که از دهان برادرت بیرون آید گمان بد مبر تا هنگامی که برای آن محمل خوبی مییابی.»
نیت و انگیزه آدمی در گفتار و کردارش جز بر علاّم الغیوب و داننده پنهان و آشکار بر همه کس پوشیده است. از اینرو اعمال و سخنان انسانها دارای قابلیت برداشت مختلف در دو جنبه نیک و بد است. با عنایت به این مهم، شرع مقدس پیروان خود را موظف فرموده تا گفتار و کردار مؤمن را تا جایی که ممکن است بر نیکی و درستی حمل نموده، به بهترین شکل توجیه نمایند.
به عنوان مثال هنگامی که گفته میشود فلان شخص به شما توهین میکرد، انسان قادر و مکلف است تا با تأنّی و شرح صدر و احتمالات گوناگون - از قبیل
1) 877. کافی، ج 2، ص 269، باب تهمة و سوء ظنّ، ح 3
اینکه شاید در این میان اشتباهی رخ داده باشد، بسا منظور او توهین نبوده و دیگران به اشتباه چنین برداشت نادرستی از سخن او داشتهاند، احتمال دارد مصلحت مهمی مانند حفظ جان او را بر این کار وادار ساخته باشد و... - این خبر ناگوار را به امر خیری مبدّل سازد، تا به این ترتیب نه تنها عامل فتنه و فسادی نگردد بلکه مشت کوبندهای بر دهان شیطان عنود وارد ساخته، رشته محبت بین مؤمنان را از آسیب هوس و شیطنت این و آن محفوظ بدارد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«آنچه از برادر دینی خود شنیدی بر هفتاد محمل نیک حمل نما و اگر ناتوان گشتی، اشکال را به خود متوجّه ساز و به خود بگو: تقصیر از تو است که نتوانستی محمل خیری پیدا کنی.»(1)
عجز، قصور و تقصیر در توجیه نیک و حمل به صحّت کار مؤمنان، به مثابه بدبینی، بدگمانی و ارتکاب قطعی گناه خواهد بود. جای بسی تأسف است که بسیاری از قضاوتهای ما نسبت به گفتار و کردار معاشران خود، بر اساس شتاب زدگی و حدس و گمان و بدون تأمل و دقت و بررسی کافی است و در مواردی هم که اعتقاداً تحقیق را میزان قضاوت درست میدانیم، در عمل پیش از آنکه به تشخیص صحیح و اطمینان آوری برسیم، نظر قطعی داده و بسا قضاوت ما از جنبه اغراض شخصی، کینه ورزی، دشمنی و حسادت سرچشمه میگیرد.
پیشوای مؤمنان حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«ای مردم! هر کس برادر دینی خود را بشناسد و بداند که در دین خود استوار است و (در گفتار و کردار خویش) در راه درست گام بر میدارد، نباید گفتار دیگران را در بارهاش باور نماید. آگاه باشید تیر تیرانداز گاهی
1) 878. ینابیع الحکمة، ج 4، ص 71، باب 128، ح 9
به خطا میرود ولی گفتار هیچ گاه بیاثر نخواهد بود، (گرچه) باطل و نادرست آن از بین میرود، لیکن خداوند شنوا و گواه است.
آگاه باشید که میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست.»
از حضرتش معنای این سخن را جویا شدند، در پاسخ انگشتان خود را به هم چسبانده و بین گوش و چشم مبارک نهادند و فرمودند:
«باطل و نادرست آن است که (تنها) بگویی: شنیدم، و حق و درست آن است که بگویی: دیدم.»(1)
هم آن حضرت میفرمایند:
«سُوءُ الظَّنِّ یفْسِدُ الْأُمُورَ وَ یبْعَثُ عَلَی الشُّرُورِ.»(2)
«بدگمانی امور را تباه ساخته، (آدمی را) به بدیها بر میانگیزد.»
«سُوءُ الظَّنِّ بِالْمُحْسِنِ شَرُّ الْإِثْمِ وَ أَقْبَحُ الظُّلْمِ.»(3)
«پندار بد در باره شخص نیکوکار بدترین گناه و زشتترین ستم است.»
«أَفْضَلُ الْوَرَعِ حُسْنُ الظَّنِّ.»(4)
«برترین نوع ورع پندار نیک است.»
«مَنْ کَذَّبَ سُوءَ الظَّنِّ بِأَخِیهِ کانَ ذا عَقْلٍ صَحِیحٍ وَ قَلْبٍ مُسْترِیحٍ.»(5)
«هر کس به بدگمانی در باره برادر دینی خود ترتیب اثر ندهد دارای عقلی درست و دلی آسوده است.»
در عصر حاضر و دوران معاصر که متأسفانه بدبینی و بدگمانی در میان طبقات مختلف اجتماع رخنه کرده و حتی افکار دانشمندان و اندیشمندان را تحت تأثیر آثار زهرآگین خود قرار داده و منشأ خطاها و اشتباهات فراوانی در بینش و طرز تفکّر آنان گردیده، بیتردید پذیرش برنامههای متعالی اسلامی و ترتیب اثر مثبت به محتوای بلند آنها داروی شفا بخش بسیاری از دردها، رنجها، بیماریها و نابسامانیهایی است که از قضاوتهای عجولانه، دروغ پردازیهای ناجوانمردانه، شایعه پراکنیهای مغرضانه، جوّ سازیهای غیر منصفانه و حدس و گمانهای بدبینانه و بیاساس سرچشمه میگیرد.
کم نیست کانونهای گرم خانواده و پیوندهای پر صفا و صمیمانه که به خاطر روح بدبینی و خصلت زشت بدگمانی، جای خود را به نزاع، دشمنی و سرانجام به تفرقه و جدایی همیشگی داده و آثار خسارت باری بر شهروندان جامعه، معاشران و خصوصاً فرزندان به جای نهاده است.
روحیه سوء ظنّ و بدبینی، دنبال کردن شایعات بیاساس و ترتیب اثر به حدس و گمان - و به تعبیر قرآن پیروی از غیر علم - فرد و جامعه را در معرض خطرات بزرگ و پیآمدهای غیر قابل تحمّل بیشماری قرار میدهد که بخش کوچکی از آن بدین شرح است:
فروغ واقعنگری را در انسان خاموش ساخته، مانع آن میشود که جریانات پیرامون خود را آن گونه که هست مشاهده نماید.
روح انصاف و بیطرفی و سلامت نفس را از بین برده، زمینه قضاوت نادرست را در ارزیابی وقایع و بررسی پدیدهها فراهم میآورد.
حسِّ دیدن خوبیها و چشم نیک نگری را در آدمی کور ساخته، باعث میشود وقت و نیرو و همّت وی در نگاه و فکر و عمل - به جای ستایش خوبیها - در مسیر یافتن عیب و نقص دیگران و تجسّس از حال آنان تلف گردد.
حقّ را در اختیار غیر حقدار قرار داده، حقوق افراد را پایمال و خدمتگزاران جامعه را دلسرد مینماید.
بازار شایعات و شایعه سازان را رونق بخشیده، آبروی شهروندان را در معرض خطر و آسیب جدّی قرار میدهد.
روحیه تحقیق و جستجو گری را از انسان گرفته، زود باوری و ساده اندیشی را به ارمغان میآورد.
از معاشرت با افراد شایسته و لایق جلوگیری کرده، مانع پیشرفت و ترقّی، رشد فکری، تکامل انسانی و ارتقای معنوی میگردد.
پدیده شوم بدبینی روح همکاری و تعاون را از بین برده، رشته محبّت و ارتباط گرم و دوستانه بین افراد خانواده و شهروندان جامعه را دستخوش آثار نکبتبار خود - که دنیایی آکنده از عداوت، دشمنی، جنگ، نزاع، خونریزی، یأس، غربت، انزوا و گریز از معاشرت است - مینماید.
فرد بدگمان به واسطه توهمات بیاساس نسبت به معاشران و جریانات پیرامون خود، از اعتماد به نفس، سلامت باطن، صفای روح و بهداشت روان محروم گشته، همواره با وحشت و اضطراب، نگرانی خاطر، ناراحتیهای روحی و حتی بیماریهای جسمی همراه و قرین است، بلکه بسا این حالت نامیمون به زیانبارترین اعتقاد باطل یعنی پوچ بودن حیات و بیمعنا بودن زندگی منجر شده، انسان را به تصمیمات شقاوت باری همچون خود کشی وادار میسازد.
صفت نکوهیده بدبینی و خصلت ناپسند بدگمانی ممکن است اساس اعتقادات دینی را نیز آماج سموم هلاکت بار خود قرار داده، بدگمانی نسبت به سعه رحمت، عدالت و حتی وجود اقدس پروردگار را به ارمغان آورد و سرانجام به یأس و ناامیدی - که از بدترین گناهان کبیره و حتی از شرک نیز خطرناکتر است - منجر گردد.
و اینها هشدارهای تکاهندهای است به هر مسلمان تا ضمن پرهیز از بدبینی نسبت به دیگران، از اموری هم که زمینه بدگمانی دیگران نسبت به او را به وجود میآورد به شدّت دوری نماید و از فراهم آوردن اسباب این دام خطرناک - نظیر رفتن به مکانهای تهمت انگیز و گفتن هر سخن یا انجام هر کاری که موجب تحریک حسّ بدگمانی میشود - برای معاشران خود با تمام جدیت بپرهیزد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتهْمَةِ بِهِ فَلا یلُومَنَّ مَنْ أَساءَ الظَّنَّ بِهِ.»(1)
«هر کس خود را در معرض تهمت درآورد، البته نباید کسی را که گمان بد به او برده نکوهش نماید.»
ذکر این نکته نیز ضروری است که پرهیز از بدگمانی و بدبینی تا آنجا لازم و سودمند است که به ساده نگری و سطحی اندیشی نیانجامیده، زمینه فریب خوردن از معاشران شرور و اهل فساد را فراهم نیاورد، چه آنکه این خود، انسان را از تکلیف بزرگ شناخت روزگار و افراد جامعه بازداشته، از موقعیت شناسی بیبهره میسازد.
پیشوای تقوا پیشگان حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«هرگاه صلاح و نیکی، روزگار و اهل آن را فرا گرفت، سپس کسی به دیگری که رسوایی (و گناهی از) او آشکار نگشته بدبین شود (البته به او) ستم نموده است. و هرگاه فساد بر روزگار و اهل آن چیره گردد و در آن حال کسی به دیگری خوش بین باشد بیتردید خویشتن را به خطر انداخته است.»(2)
آری، در محیطی که اکثریت قاطع افراد آن فاسد و منحرفاند، هیچگاه نمیتوان و نباید به افراد مشکوک به دیده حسن ظنّ نظر افکنده، احتیاط لازم را که شرط و حکم عقل است از دست داد. و البته این هرگز به معنای مجاز بودن بدبینی مطلق و سوء ظن بدون دلیل به افراد نخواهد بود.
علل و عوامل بدبینی و بدگمانی
عوامل متعددی بستر بدبینی و بدگمانی را در وجود آدمی فراهم میسازد.
حسادت، عداوت، کینهتوزی و خیال پردازی، سرچشمه بسیاری از بیماریهای روانی همچون بدبینی و بدگمانی است.
به عنوان مثال، هنگامی که انسان به کسی حسادت یا عداوت بورزد و عملاً نتواند انتقام گرفته، یا دست کم دشمنی خود را با زبان اظهار نماید، به عالم ذهن پناه برده، با ملامت و محاکمه خیالی - که بدبینی و بدگمانی حاصل آن است - به تصور باطل خود به تشفّی خاطر خویش میپردازد.
توجیه اعمال نادرست خویش از طریق همگانی جلوه دادن آن، یکی دیگر از عوامل پدید آورنده خصلت زشت بدگمانی است. فرد بدبین میکوشد تا به اطرافیان خود تفهیم نماید که تنها من برخوردار از فلان عیب و فلان نقص نیستم و از این راه اعمال زشت و ناپسند خود را کم رنگ و عادی جلوه میدهد.
تکبّر و خود خواهی بستر مناسبی برای بروز حسّ بدبینی و بدگمانی است. کسی که به واسطه روحیه خود خواهی همواره میل دارد خود را برتر از دیگران نشان دهد، میکوشد تا با احتمالات بیاساس و گمانهزنیهای غیر واقع بینانه، برای دیگران نقطه ضعف پیدا کرده، ارزش آنان را پایین بیاورد تا ارزش خویشتن را به رخ معاشران خود بکشد.
رفتارهای ناهنجار و تلقینهای نادرست پدران، مادران، دوستان و آموزگاران
و محیط تربیتی ناسالم و معاشرت با افراد نا صالح از عوامل مهم پیدایش روح بدگمانی و بدبینی در آدمی است. امروزه تأثیر سوء رفتار نادرست معاشران و رنگپذیری نفس انسانی از معاشرت مداوم با آنها بر کسی پوشیده نیست.
انسان به شدت از محیط و اطرافیان متأثر شده، در اثر نشست و برخاست با دیگران از خلق و خوی آنان رنگ میپذیرد و دیر یا زود نسبت به خوبان که همرنگ با او نیستند بدبین میگردد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مُجالَسَةُ الْأَشْرارِ تورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْیارِ.»(1)
«همنشینی با بدان، باعث بدبینی به نیکان میگردد.»
همچنانکه خوشبینی بیش از حدّ گاهی از صفا و پاکی نشأت میگیرد، ناپاکی و آلودگی درونی نیز ممکن است منشأ بد گمانی و سرچشمه بدبینی گردد.
انسان به اقتضای حال و وضع درونی خویش با مقایسه مردم با خود، آنان را خوب یا بد تصوّر کرده، متناسب با ذهنیت خود نسبت به دیگران موضعگیری مینماید. این امر خصوصاً در مورد افراد سادهاندیش که از آگاهی کافی نسبت به زمان و مکان خود بیبهرهاند بیشتر محقّق میگردد.
بیماران به ویژه مبتلایان به بیماریهای روانی به خاطر ضعف جسمی و ناتوانی روحی در معرض خطر بزرگ ابتلا به بدبینی و بدگمانیاند. آنان پیوسته همانند موریانه که چوب را از داخل میپوساند، به خودخوری روی آورده، با
1) 886. بحارالأنوار، ج 74، ص 197
اضطراب و آشوب و پندارهای واهی خود را از درون تهی میسازند.
پیش داوریهای بیمورد و قضاوتهای ناآگاهانه در موارد بسیار، منشأ خصلت زیانبار بدگمانی میشود. به عنوان مثال برخورد ساده و سطحی یک دوست صمیمی - که علل گوناگونی میتواند داشته باشد - حمل بر بیاعتنایی شده، عامل بدبینی و بدگمانی میگردد.
ریشههای فکری، موضعگیریهای فرهنگی و توقعات بیجا نیز کم و بیش ممکن است باعث بروز بدبینی و بدگمانی گردد. همچنانکه غلبه فساد بر اهل یک زمان یا منطقهای خاص، پیروان دین و صاحبان اندیشه را به رعایت احتیاط و پرهیز از حسن ظنّ مطلق - که لازمه آن بدگمانی ناخواسته است - فرا میخواند.(1)
1) 887. تفصیل بیشتر این مبحث از حوصله این کتاب خارج است. برای مطالعه آیات و روایات مربوطه ر.ک: ینابیع الحکمة، ج 4، ص 61، باب 127
انسان قبل از هر چیز و بیش از هر کس خود را دوست دارد و از ذلّت و خواری متنفّر بوده، خواهان آن است که همواره عزیز و محترم باشد. بسیاری از فعالیتهای او در راستای دستیابی به همین خواسته فطری و نیاز طبیعی صورت میپذیرد و هنگامی که عزّت، احترام و حیثیت خویش را در معرض خطر میبیند از قدرت، امکانات و همه قابلیتهای خود - از جمله غریزه عزّت طلبی که از لوازم کمال خواهی است - برای رفع آن خطر و دفاع از خویش استمداد میجوید.
هر انسانی از هر ملت و نژادی علاقهمند است و آرزو دارد در نظر دیگران از جایگاه شایسته و قابل توجهی برخوردار باشد، به همین جهت سازگاری و حسن تفاهم در میان شهروندان یک جامعه - بدون آنکه شخصیت اعضای آن مورد توجّه و احترام کامل سایرین قرار داشته باشد - ممکن نخواهد بود.
پاسداری از شخصیت و تکریم افراد جامعه نخستین رکن اصول تربیت و از پایههای مهم زندگی اجتماعی است و به حکم وجدان و بر اساس آموزههای دینی، همه مردم باید از شخصیت یکدیگر حراست نموده، از هر کاری که حرمت و جایگاه انسانی افراد را مورد اهانت و تحقیر قرار میدهد به شدّت بپرهیزند.
حضرات معصومین و اولیای مکرّم اسلام به این مهم آن چنان عنایت و اصرار میورزند که حتی رعایت آن را در مورد افراد غیر مسلمان نیز لازم شمرده، قصور یا تقصیر در انجام آن را برای هیچ کس روا نمیدانستند، (1)به طوری که اگر مثلاً
1) 888. برای مطالعه و تقصیل بیشتر این مبحث ر.ک: کتاب فرهنگ تربیت.
وجود شریفشان سوار بر مرکب بود، اجازه نمیدادند کسی از مسلمانان در کنارشان پیاده حرکت نماید.
اهانت و تحقیر افراد از هیچ کس و با هیچ بهانه پذیرفتنی نیست. عقده حقارت که از بلاهای بزرگ جوامع انسانی و منشأ بسیاری از شکستها، محرومیتها، بیماریهای روانی، انحرافات اخلاقی و جرایم بیشمار اجتماعی است، در موارد زیادی ریشه در تحقیر و اهانت انسانها و برخورد غیر انسانی با آنان دارد. به همین جهت اسلام عزیز و اولیای دین به شدّت با آن برخورد کرده و پیروان خود را از پیآمدهای شوم آن پرهیز دادهاند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنِ اسْتذَلَّ مُؤْمِناً وَ اسْتحْقَرَهُ لِقِلَّةِ ذات یدِهِ وَ لِفَقْرِهِ شَهَّرَهُ اللَّهُ یوْمَ الْقِیامَةِ عَلی رُؤُوسِ الْخَلایقِ.»(1)
«هر کس مؤمنی را به خاطر تهیدستی و فقرش کوچک شمارد خداوند روز قیامت او را در برابر خلایق رسوا نماید.»
بلی، مؤمن نزد خدا از خانه کعبه گرامیتر است و البته هیچگاه راضی به آزار و اذیت و تحقیر وی نخواهد بود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«مَنْ آذی مُؤْمِناً فَقَدْ آذانِی وَ مَنْ آذانِی فَقَدْ آذَی اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ آذَی اللَّهَ فَهُوَ مَلْعُونٌ فِی التوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقانِ.»(2)
«هر کس مؤمنی را بیازارد بیتردید مرا آزرده و کسی که مرا آزار دهد خدای بزرگ را آزرده است. و هر کس خدای را آزار دهد او در تورات
ص:624
و انجیل و زبور و قرآن ملعون است.»
امام صادق علیه السلام فرمودهاند: خداوند متعال میفرماید:
«مَنْ أَهانِ لِی وَلِیاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحارَبَتی وَ أَنَا أَسْرَعُ شَیءٍ إِلی نُصْرَةِ أَوْلِیائِی.»(1)
«کسی که به ولی و دوست من اهانت روا دارد به جنگ با من کمین کرده، و من در یاری کردن دوستانم از هر چیز شتابانتر هستم.»
هم آن بزرگوار فرمودهاند:
«هر کس به نیم کلمهای بر زیان مؤمنی اقدام نماید، روز قیامت خدای بزرگ را در حالی دیدار کند که میان دو چشمش نوشته شده: نا امید از رحمت من است.»(2)
مرحوم نراقی مینویسد:
شکی نیست که اهانت و تحقیر نمودن بندگان خدا در شریعت مقدسه حرام و موجب هلاکت کننده آن است. از امام صادق علیه السلام روایت است که:
«هر کس مؤمنی را پست و حقیر شمارد - خواه مسکین باشد یا غیر مسکین - خدای متعال از پست کردن و دشمنی با او باز نمیایستد تا از آنچه با آن مؤمن روا داشته رجوع و توبه نماید.»
اخبار و روایات در این باره بسیار است و هر کس رابطه میان خدا و بنده او را فی الجمله ادراک نماید و به رابطه خاصی که میان خالق و مخلوق است توجّه پیدا کند، متوجه میشود که اهانت بنده، اهانت
ص:625
عیب جویی دردی کشنده، بلایی خانمانسوز، و گناهی بزرگ است که نفس را تیره، جسم را بیمار، جامعه را آلوده و روح برادری، صمیمیت و اعتماد را نابود میسازد.
در میان خُلقهای فاسد و گناهان تباه کننده، کمترین گناهی تا این اندازه بذر تنفّر را در دل مردم افشانده، آتش خشم و کینه را در سینهها شعلهور و جسم و جان و تن و روان را از آثار شوم و نامطلوب خود متأثر میسازد.(1)
آیین زندگی، ص 155 {ص {150}
کسی که به این خصلت ناپسند گرفتار است گویا چشمِ دیدن خوبیها را ندارد. پیوسته با بدبینی به مردم مینگرد و جز بد و بدی را نمیبیند. حتی حسّ جستجوگری را که خدای مهربان برای رشد و کمال در آدمی به ودیعه نهاده، در راه جستجوی عیوب دیگران به کار برده، با پرده دری و فاش ساختن عیب و نقص افراد، آبروی آنان را در معرض خطر قرار میدهد و آتش کینهورزی و دشمنی همیشگی را نسبت به خود در دل و سینه دیگران شعلهور، و قهر و غضب الهی و عذاب دردناک اخروی را برای خویش مهیا میگرداند.
ص:627
1) 894. لایف» گوید: هنگامی که نفرت و بدخواهی مزمنی در انسان وجود داشته باشد، نتیجهاش فشار خون مزمن و به دنبال آن بیماریهای قلبی خواهد بود. بنا بر این میبینیم وقتی که (حضرت) عیسی علیه السلام میگفت: «دشمن خود را دوست بدار.» نه تنها درس اخلاق میداد، بلکه علم طب قرن بیستم را نیز به پیروان خود تعلیم میداد و وقتی راجع به اغماض خطاها و بدیها صحبت میکرد به ما میگفت که چگونه خود را از چنگال فشار خون، اختلالات قلبی، زخم معده و امراض دیگر نجات دهیم.
امام سجّاد علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«کَفی بِالْمَرْءِ عَیباً أَنْ یبْصِرَ مِنَ النَّاسَ ما یعْمی عَلَیهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَنْ یؤْذِی جَلِیسَهُ بِما لا یعْنِیهِ.»(1)
«برای آدمی همین عیب کافی است که از مردم چیزی را بنگرد که در خود نمینگرد و برای چیز بیهودهای همنشین خود را بیازارد.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«یا أَیهَا النَّاسُ! طُوبی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوبِ النَّاسِ.»(2)
«ای مردم! خوشا به حال کسی که (بررسی) عیوب خودش او را از عیب(جویی) دیگران مشغول بدارد.»
و نیز فرمودهاند:
«مَنْ نَظَرَ فِی عَیبِ نَفْسِهِ اشْتغَلَ عَنْ عَیبِ غَیرِهِ... وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَها ثُمَّ رَضِیها لِنَفْسِهِ فَذلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَینِهِ...»(3)
«هر کس در عیب خویش بنگرد (به واسطه درک قبح و زشتی آن به شدت به اصلاح خود مشغول شده و) از عیب دیگران باز میماند... و کسی که در عیوب مردم بنگرد و آنها را خوش ندارد ولی همان را برای خود بپسندد، او همان ابله و احمق واقعی است.»
امام عسکری علیه السلام میفرمایند:
«مِنَ الْفَواقِرِ الَّتی تقْصِمُ الظَّهْرَ جارٌ إِنْ رَأی حَسَنَةً أَخْفاها وَ إِنْ رَأی سَیئَةً
ص:628
أَفْشاها.»(1)
«از مصیبتهای بزرگی که پشت انسان را میشکند، همسایهای است که اگر خوبی ببیند پنهان دارد و چنانچه بدی مشاهده کند آن را آشکار سازد.»
زراره از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت کرده که آن بزرگواران فرمودهاند:
«نزدیکترین مرحله به کفر آن است که انسان با مردی رابطه برادری برقرار کند و خطاهای او را برشمارد تا روزی او را مورد توبیخ و سرزنش قرار دهد.»(2)
چرا که با این کار بسیار پلید و ناروا که در واقع از خباثت باطن سرچشمه میگیرد، شرف انسانی خود را نیز پایمال ساخته، زمینه رسوایی و کفر خویشتن را فراهم میسازد.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«ای گروهی که به زبان اسلام آورده و به دل ایمان خالص و واقعی ندارید! مسلمانان را نکوهش نکنید و عیوب و زشتیهای آنان را جستجو ننمایید. زیرا هر کس عیوب مردم را پیگیری کند، خداوند عیوب او را دنبال خواهد کرد. و هر که خداوند عیبهایش را دنبال نماید، رسوایش کند گرچه در خانهاش باشد.»(3)
همه عیب خلق دیدن نه مروّت است و مردی
نگهی به خویشتن کن که همه گناه داری
ص:629
ره طالبان عُقبی کرم است و فضل و احسان
تو چه از نشان مردی به جز از کلاه داری؟
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«جَهْلُ الْمَرْءِ بِعُیوبِهِ مِنْ أَکْبَرِ ذُنُوبِهِ.»(1)
«نا آگاهی شخص به عیوب خویش از بزرگترین گناهان اوست.»
و نیز میفرمایند:
«أَعْقَلُ النَّاسِ مَنْ کانَ بِعَیبِهِ بَصِیراً وَ عَنْ عَیبِ غَیرِهِ ضَرِیراً.»(2)
«عاقلترین مردم کسی است که به عیب خود بینا و از عیب دیگری نابینا باشد.»
ناگفته نماند که تذکرات صمیمانه و گوشزد نمودن کاستیها و نواقص معاشران و دوستان با انگیزه خیر خواهی، تربیت و اصلاح آنان - که در مواردی نیز بسیار لازم و ضروری است - از شمول عیب جویی خارج بوده و در زمره صفات ناپسند و رفتارهای نامطلوب شمرده نمیشود. بنا بر این برخورد با عمل شفیقانه کسانی که تذکرات برادرانه آنان برای آگاهی از عیوب و اصلاح نواقص آدمی بسیار مفید و سازنده است باید بر خورد انسانی و همراه با تشکر و سپاسگزاری بوده و در برابر آن، کمترین ناراحتی و ناخرسندی - که نتیجهاش باز داشتن افراد خیرخواه از تذکرات نیک است - از انسان ظاهر نگردد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«أَحَبُّ إِخْوانِی إِلَی مَنْ أَهْدی إِلَی عُیوبِی.»(3)
«محبوبترین برادرانم کسی است که عیوب مرا به من (تذکر داده)
ص:630
هدیه نماید.»
آری، لازمه صمیمیت و دوستی صادقانه نیز همین است که از این طریق به کاستیها و عیبهای خود آشنا شده، در صدد رفع آن برآییم. پنهان ساختن عیب و نقص رفیق شفیق از چشم دیگران ارتباطی به آگاه ساختن وی ندارد. دوست و رفیقی که مرا از عیبهایم آگاه نمیسازد در واقع به مقتضای دوستی عمل نمیکند.
کسی که عیب مرا میکند نهان از من
اگر چو چشم عزیز است دشمن است مرا
جای بسی تأسف است که در این دوران اکثر مردم نه تنها از تذکر سازنده استقبال نمیکنند و حاضر به پذیرش آن نیستند، بلکه نوعاً خیر خواهی را حمل بر حسادت کرده، در اثر خود خواهی و خود پسندی و تیرگی باطن، از عمل خیرخواهانه دوستان صمیمی منزجر و ناخرسند شده و به جای سپاسگزاری، بسا در صدد انتقام نیز بر میآیند.
انگیزهها و عوامل عیبجویی
ریشههای این صفت ناپسند و خوی نامیمون نیز مانند سایر خلقهای نکوهیده مختلف بوده، عوامل مختلفی در پیدایش و توسعه آن مؤثر است.
احساس حقارت از عوامل مهم رفتار نامطلوب عیب جویی است. کسی که در اثر وجود برخی از عیبها و کمبودهای درونی یا بیرونی، به واسطه احساس حقارت، خود را از بر طرف ساختن آنها عاجز میپندارد، میکوشد تا با نشر عیوب دیگران ذلت و خواری خود را کاهش داده، حقارتی را که در باطن احساس میکند جبران نماید.
همگانی جلوه دادن عیبها با انگیزه توجیه رفتارهای ناروا و صفات ناپسند خود، یکی دیگر از عوامل عیب جویی در وجود آدمی است.
ص:631
بسیاری از کسانی که به این خوی مذموم گرفتارند به جای آنکه با مجاهده و کوشش در صدد تزکیه و خودسازی برآمده، به اصلاح عیبهای خویش بپردازند، در پی آشکار ساختن عیوب دیگران میروند تا به سایر افراد تفهیم کنند که تنها خودشان گرفتار چنین عیوبی نیستند و از این طریق به خیال خود از قبح و زشتی عیبهای خویش بکاهند.
دشمنی و کینهتوزی و حسادت نیز میتواند حس عیب جویی را - در افرادی که قادر نیستند از طریق گرفتن انتقام به خواستهها و امیال خود دست پیدا کنند - برانگیزاند. اینان در اثر حسادت و دشمنی که با طرف مقابل دارند و به واسطه عجز و ناتوانی خود، در صدد عیب جویی برآمده، میکوشند تا به این وسیله خشم درونی را فرو نشانند.
رفتار نادرست پدر و مادر، اعضای خانواده، معاشران ناصالح و فضای فرهنگی مسموم جامعه هر یک تا حدّ زیادی در شکلگیری ساختار فاسد اخلاقی و از آن جمله انگیزش عیب جویی تأثیرگذار است.
آلودگی روان و خباثت درون نیز در مواردی منشأ عیب جویی و عامل این خصلت ناپسند اخلاقی است. کسی که به واسطه محیط ناسالم یا تربیت نادرست از صفای باطن و طهارت نفس بیبهره است، به جای تهذیب نفس و اصلاح باطن و خود سازی از طریق آموختن علم، تربیت صحیح، عبادت، تلاش سازنده، و فعالیت برای زندگی شرافتمندانه، پیوسته در جستجوی عیب دیگران بوده، نُقل محفلش غیبت، استهزا و بازگو کردن نواقص دیگران است در حالی که خود به بدترین عیب گرفتار و از کمترین مرتبه انسانی بیبهره است. چنین افرادی بیتردید در زمره پستترین کسانی هستند که به خصلت عیب جویی مبتلایند.
مرحوم نراقی مینویسد:
عیب جویی از نشانههای خباثت نفس و معیوب بودن صاحب
آن است. چه آنکه هر کس عیب دارد طالب عیوب مردم است. بر کسی که در آیات و روایات ائمه اطهار - سلام اللَّه علیهم - تتبّع داشته باشد معلوم است که هر کس در صدد عیب جویی مردم و رسوا کردن ایشان است، خبیثترین افراد انسان و رذلترین ایشان است. خداوند متعال میفرماید:
« إِنَّ الَّذِینَ یحِبُّونَ أَنْ تشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ».(1)
«به راستی آنان که دوست دارند اعمال ناشایست در میان مؤمنان شیوع پیدا کند برای آنان در دنیا و آخرت عذابی دردناک است.»
از پیامبر صلی الله علیه وآله روایت شده که فرمودند:
«هر کس عمل ناشایست کسی را آشکار کند مثل آن است که خود انجام داده، و هر کس مؤمنی را به چیزی سرزنش نماید از دنیا نرود تا خود به آن مبتلا گردد.»
... و در روایت است که:
«روز قیامت جناب پیامبر صلی الله علیه وآله از خداوند مسألت مینماید که محاسبه امّت او را در حضور ملائکه و پیامبران و سایر امّتها نکند تا عیوب آنها بر ایشان ظاهر نگردد، بلکه خود به حساب ایشان برسد تا جز خدا و رسول شخص دیگری بر آن مطلع نگردد. خطاب الهی رسد که ای حبیب من! من به بندگان خود از تو مهربانترم؛ چون تو روا نداری که عیوب ایشان نزد غیر تو ظاهر شود، من روا ندارم که بر تو نیز ظاهر گردد و ایشان نزد تو شرمسار شوند. من خود به تنهایی به محاسبه ایشان
1) 904. سوره نور، آیه 19
میپردازم تا به جز من احدی بر عیوب ایشان مطلع نگردد!»
سپس میافزاید:
هر گاه عنایت پروردگار در پوشاندن عیوب بندگان تا این حدّ باشد، ای مسکین غافل! و ای مبتلا به انواع عیوب و رذایل! تو را چه افتاده که پرده از عیوب بندگان خدا بر میداری و سعی در فاش کردن بدیهای ایشان مینمایی و زبان هرزه خود را به مذمت ایشان میگشایی؟ از خود غافلی که به چه عیبهایی گرفتاری و چه اعمال ناشایستهای داری! دیده بگشای و به سراپرده خود نظر کن و صفحه نفس خبیث خود را مطالعه نما و چارهای برای عیوب خود کن.(1)
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
1) 905. معراج السعاده، ص 389 و 391
حیات انسانی، فعالیت سازنده، نشاط و تکاپو و تلاش ثمربخش در گرو نرمخویی، انبساط وجه و اخلاق خوش است لکن بدخلقی و تندخویی که از رذایل بسیار زشت نفسانی است دل را تاریک، نفس را تیره، محیط زندگی را مسموم، خشم الهی و نفرت بندگان خدا و ندامت و سرانجامِ نا مطلوب دنیوی و اخروی را به همراه خواهد داشت.
کسی که خواهان دستیابی به کمال انسانی و شرافت و بزرگواری است؛ آنکس که محبوبیت نزد خداوند و رابطه گرم و پر نشاط با معاشران خود را طالب است؛ کسی که در جستجوی راحتی روح، آرامش خاطر و عزّت و سربلندی است؛ و آن که از کیفر دردناک اخروی گریزان و لطف و مرحمت و رحمت و عنایات بیدریغ الهی را امید دارد باید در صدد اصلاح خویش برآمده، تندخویی و بد خلقی را که بدترین قرین انسانی و زشتترین خصلت نفسانی است از خود دور نماید.
پیشوایان معصوم علیهم السلام پیروان و دوستان خود را پیوسته از بدخلقی - که به صورت تندخویی، بداخلاقی، بدرفتاری و خشونت در رفتار و گفتار ظاهر میگردد - بر حذر داشته، پیآمدهای ناگوار آن را یادآور شدهاند.
با ذکر برخی از لوازم نامطلوب و عواقب شوم این خوی خطرناک بحث را پیمیگیریم. (1)
بد خلقی ایمان را از بین میبرد.
1) 906. برای مطالعه تفصیلی بیشتر این بحث ر.ک: «فرهنگ تربیت» مبحث خوش خلقی.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ لَیفْسِدُ الْإِیمانَ کَما یفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ.»(1)
«به راستی بدخلقی ایمان را تباه میسازد همچنان که سرکه باعث فساد عسل میگردد.»
بدخلقی سبب تباهی اعمال نیک و حسنات میگردد.
هم آن بزرگوار میفرمایند:
«إِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ لَیفْسِدُ الْعَمَلَ کَما یفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ.»(2)
«به راستی بدخلقی عمل نیک را تباه میسازد همان گونه که سرکه عسل را از بین میبرد.»
رسول خدا صلی الله علیه وآله در مورد زنی که روزها روزهدار و شبها برای عبادت بیدار بود لیکن در اثر بدخلقی همسایگان را با زبانش آزار میرساند فرمودند:
«خیری در او نیست و اهل آتش خواهد بود.»(3)
بدخلقی با توبه ناسازگار است.
پیشوای صادقان علیه السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که حضرتش فرمودند:
«أَبَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِصاحِبِ الْخُلْقِ السَّیّءِ بِالتوْبَةِ.»
«خدای بزرگ شخص بدخلق را به توبه موفق نمیگرداند.»
از آن بزرگوار سبب و چگونگی آن را پرسیدند؛ در پاسخ فرمودند:
«هرگاه از گناهی توبه میکند (در اثر بدخلقی) در گناه بزرگتری میافتد.»(4)
لذا تا هنگامی که این صفت در آدمی وجود دارد توبهاش ثمربخش نخواهد بود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«سُوءُ الْخُلْقِ ذَنْبٌ لا یغْفَرُ»(1)
«بدخلقی گناهی نابخشودنی است.»
امیر مؤمنان علیه السلام نیز میفرمایند:
«کُلُّ داءٍ یداوی إِلّا سُوءُ الْخُلْقِ.»(2)
«هر دردی درمان پذیر است مگر بدخلقی.»
بلی، معالجه این خوی ناپسند بسیار سخت و دشوار است. و چنانچه برای درمان ریشهای آن اقدام جدّی صورت نگیرد، روز به روز ریشهدارتر گشته، از یک سو منشأ گناهان دیگر شده، بر تیرگی قلب و تاریکی روان افزوده میگردد، از سوی دیگر مانع توبه گشته، درمان آن را بیش از پیش دشوارتر خواهد نمود، به گونهای که بسا راه اصلاح و غفران را به طور کلّی مسدود میسازد.
بدخلقی فشار قبر را در پی دارد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله با پای برهنه در تشییع جنازه سعد بن معاذ شرکت نموده - در حالی که هفتاد هزار ملک نیز او را تشییع میکردند - به همراه جبرئیل اطراف جنازه او را گرفته، تا قبرستان همراهی نمودند. پس از مراسم خاکسپاری، هنگامی که مادرش گفت: ای سعد! بهشت بر تو گوارا باد، حضرتش فرمودند: در کار پروردگارت با قاطعیت قضاوت مکن، زیرا سعد مبتلا به فشار قبر گردید! اصحاب سبب آن را جویا شدند. پاسخ دادند:
«وی با خانوادهاش بدخلقی میکرد.»(1)
بدخلقی باعث سقوط به پایینترین درکات دوزخ است.
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ الْعَبْدَ لَیبْلُغُ مِنْ سُوءِ خُلْقِهِ أَسْفَلَ دَرَکِ جَهَنَّمَ.»(2)
«همانا انسان به واسطه بدخلقیش به پایینترین درکات دوزخ میرسد.»
کسی که به خصلت پلید بدخلقی گرفتار است، زمام نفس خویش را در اختیار شیطان قرار داده، به هر کار و هر راهی که او را فرا خواند، گوش به فرمان بوده، دعوتش را اجابت خواهد کرد. و روشن است که آن ملعون جز به بدی فرمان نمیدهد و جز به پایینترین درکات دوزخ فرا نمیخواند.(3)
برخی دیگر از پیآمدهای سوء بد خلقی
بدخلقی کرامت و ارزش انسانی را به طور جدّی مورد آسیب قرار داده، کمال، سعادت و خوشبختی آدمی را در معرض خطرات جبران ناپذیر قرار میدهد. با بدخلقی حسّ کینهتوزی و دشمنی برانگیخته شده، پایههای محبت و دوستی متزلزل میگردد؛ به همین جهت کسانی که به این خوی نکوهیده مبتلا هستند نوعاً از محبت دوستان بیبهره و از هواداران و دوستان کمتری برخوردارند و مردم همواره از آنان گریزان و به تدریج کار آنها به انزوای کامل اجتماعی انجامیده، در نهایت غریب و تنها خواهند شد.
اخلاق خشن و بد اخلاقی ریشه بسیاری از تنشها، درگیریها و کشمکشهای اجتماعی است. با خوی ناپسند بدخلقی زمام اختیار و کنترل اعصاب آدمی از دست وی خارج شده، به طور ناخواسته بحرانها و حوادث
ناگوار شکل گرفته، بر حجم مشکلات افزوده میگردد و همین پیآمدهای تلخ، زمینه را برای بروز هر خطا و اشتباهی از فرد بد خُلق فراهم میآورد به طوری که تا مرز کفر و اظهار کلمات کفر آمیز پیش میرود. به علاوه چنین افرادی همواره محزون و افسرده بوده، پیوسته در عذاب روحی و فشارهای باطنی به سر میبرند.
ضرورت دور بودن از این خوی ناپسند خصوصاً برای کسانی که به واسطه جایگاه اجتماعی یا مسئولیت شغلی با گروه زیادی از مردم معاشرت دارند، بیش از سایرین مورد عنایت و تأکید شریعت پاک و اولیای الهی و خردمندان جوامع انسانی بوده و هست.
زمامدار یا صاحب منصبی که دارای اخلاقی خشن و تند است و نمیتواند خود را در برخوردهای اجتماعی کنترل نماید، بیتردید مردم از اطراف او پراکنده شده و در برنامههای خود با شکست مواجه خواهد گشت.
فرد بدخلق نه از مزایای نیک دنیا برخوردار است و نه از پاداشهای بیبدیل اخروی بهرهمند. از یک سو خسارتهای هولناک معنوی و صدمات جبران ناپذیر اخروی، او را به صورت انسانی ورشکسته از هر نوع خیرات و فضایل محروم ساخته، به پایینترین مرتبه محرومیت و بالاترین درجه درد و رنج و سوز و عذاب مبتلا میگرداند، از سوی دیگر در اثر اخلاق خشن و خوی تند خود تنفّر معاشران را برانگیخته، از دوستی، انس و حتی منافع مادی آنان بیبهره، و همواره در معرض آسیبهای جدّی اقتصادی و مادی به سر میبرد و بسا در اثر همین خوی ناروا از منفعتهای بزرگ معنوی و مادی محروم و به زیانها و گرفتاریهای فراوان مبتلا گردد.
در مقابل، آنان که از اخلاق خوش برخوردار و به زینت خوش خلقی مزین هستند در دنیا کامیاب و در آخرت رستگارند. با نیم نگاهی به اطراف خود،
به خوبی از مزایای اخلاق خوش و پیآمدهای ناگوار بدخلقی آگاه خواهیم شد.
به مؤسسات اقتصادی، فروشگاههای کوچک و بزرگ و مراکز مختلفی که با همه امکانات در صدد جلب هوادار و مشتری هستند نگاه کنید. آنان که دارای برخوردی ملایم، اخلاقی خوش و روحیهای نیک و شاداب هستند در مجذوب ساختن مراجعین و مشتریان بسیار موفقتر و از نفوذ کلام فوق العاده زیادی در آنان برخوردار میباشند. در حالیکه برخوردهای کسالت آمیز، خشن، تند و ناشاداب کمترین توفیق را در جذب مشتری به همراه نخواهد داشت.
و در یک کلام؛ پیشرفت و کامیابی آدمی در زندگی گرچه به استعدادهای ذاتی و قوای فکری بسیار وابسته است، لیکن خلق نیک، اعتدال روحی، شادابی طبیعت و اخلاق خوش در پیشرفت، سعادت و رستگاری انسان، نقش بسیار مؤثری را ایفا مینماید.
بدخلقی و تندخویی مانند سایر مفاهیم اخلاقی دارای مراتب گوناگونی است، لیکن از این نکته نباید غفلت ورزید که مبارزه جدّی با این خوی ناپسند در هر مرتبهای از مراحل مختلف آن امری ضروری و ضرورتی اجتنابناپذیر است، چه آنکه کوتاهی در این امر حیاتی بسا شخص بدخلق را از مراتب سطحی - که به صورت از دست دادن کنترل و برخورد تند ناگهانی بروز میکند - تا مراحل خطرناک سوق داده، بد خلقی را به صفت و ملکهای غیر قابل علاج مبدّل میسازد.
ریشهها و عوامل بد اخلاقی
گرچه ویژگیهای اخلاقی را عمدتاً باید در ارتباط با امور معنوی و مرتبط با مسائل روانی مورد بررسی و ارزیابی قرار داد، لیکن خصوص تند خویی و بداخلاقی از جمله خصلتهایی است که نوعاً ریشه در بیماریهای جسمانی
داشته، در بسیاری موارد از ضعف بنیه، خستگی مفرط، کار زیاد و مشغولیت بیش از حدّ توان سرچشمه میگیرد.
علاوه بر اینها، بسیاری از مصادیق تندخویی و بداخلاقی در کسانی یافت میشود که از فقدان یا کمبود محبت اطرافیان و معاشران خود رنج میبرند. سوء رفتار کسانی که - مانند پدران و مادران، فرزندان، آموزگاران، همسران و دوستان - با انسان بیش از دیگران در ارتباط نزدیک هستند نیز در تولید یا تشدید این خوی نکوهیده مؤثر است.
در چنین مواردی البته باید برای معالجه اساسی این بیماری خطرناک به مداوای عوامل به وجود آورنده و مرتفع ساختن ریشههای آن اقدام نمود.
در مواردی هم که بد خلقی ریشه در فشارهای روحی و عقدههای روانی دارد، همزمان با برطرف ساختن فشارهای پدیدآورنده و گشودن عقدههای مولّد این خوی ناپسند، از اعتدال مزاج و سلامت جسم نباید غفلت ورزید.
زیرا بسا بداخلاقی از اختلال غدد داخلی، ورم مغز و برخی دیگر از بیماریهای جسمی سرچشمه گرفته و مسائل روحی سبب تشدید آن شده باشد. در این صورت برطرف شدن سوء خلق و حاصل شدن اعتدال روانی بدون معالجه بیماری خاصی که منشأ ناملایمات روحی و روانی گشته امکانپذیر نخواهد بود.
در عین حال، در غیر مورد کسانی که طبعاً دارای روی گشاده بوده و بدون رنجِ خودسازی از خوش خلقی بهرهمندند، وادار ساختن خود به اخلاق خوش و تلقین به خویشتن و تمرین و ممارست دائمی در گشاده رویی و بروز خوش خلقی، در متحوّل ساختن تدریجی اخلاق آدمی از بد خلقی به اخلاق نیک بسیار کارساز و مؤثر است و میتواند به تدریج خوش خلقی را به صورت ملکه و از خصلتهای استوار انسان درآورد.
پروردگار حکیم و توانا موجودات زنده این جهان به ویژه انسان را برای ادامه حیات بر پهنه گیتی و برخورداری از یک زندگی شایسته به انواع و اقسام نیروهای معنوی، قوای مادی، قابلیتهای سرشار، استعدادهای شگفتانگیز و هر گونه اسباب و وسایل مورد نیاز مجهّز ساخته و هیچ کس و هیچ چیز را از این موهبت بیدریغ مستثنی قرار نداده است.
در این میان زندگی آدمی به تناسب و اقتضای بهرهمند بودن از خِرد و اختیار - و عوامل دیگری که به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد - به شدت از حیات سایر موجودات زنده متمایز گشته است.
انسان از یک سو به واسطه برخورد با جریانات فکری مختلف و روبرو شدن با افرادی که از جهت اندیشه و تمایلات شخصی با وی هماهنگی ندارند و نیز در اثر مواجه شدن با رویدادهای اجتماعی و حوادث گوناگون طبیعی، پیوسته با ناملایمات جسمی و روحی درگیر بوده، در بسیاری از موارد، بهداشت روان، اعتدال روحی، آرامش و آسایش وی در معرض آسیب جدّی قرار میگیرد.
از سوی دیگر با غرایز بسیار نیرومند کور و بیشعوری همچون خشم و غضب - که جز ارضای بیقید و شرط خود را نمیطلبند، خصوصاً هنگام روبرو شدن با ناملایمات سخت و تکان دهنده که قویترین مردان روزگار را نیز مورد حملات سهمگین و کوبنده خود قرار میدهند - دست به گریبان بوده، پیوسته با آنها دست و پنجه نرم میکند.
در این گیرودار کسی که با بهرهمندی از تابش نور عقل و فرمانبرداری از دستورات زندگیساز شرع بتواند قدرت و نیروی آنها را تحت کنترل خویش
درآورده، هر یک را با اندازهگیری صحیح و منطقی در جای خود و به شکل مطلوب إعمال نماید، از منافع آنها بهرهمند و از شرّ و زیان آنها در امان مانده، راه سعادت و خوشبختی خود را هموار میسازد.
در مقابل، چنانچه در برابر تاخت و تاز آنها بیتفاوت مانده، در ظلمت نفس و تیرگی هواپرستی، آنها را بیقید و شرط رها ساخته و اختیار خود را به آنها واگذار نماید، بستر فساد و تباهی را گسترده، مصیبتهای گران، ندامت جانکاه، خسارتهای غیر قابل جبران و شقاوت و تیرهروزی را به ارمغان خواهد برد.
خشم و غضب همانند سایر غرایز طبیعی که برای اهداف بلند انسانی و مصالح عظیمی در انسان به ودیعه گذاشته شده، دارای دو جنبه سازنده و ویرانگر و حالتی دو گانه است که اگر به گونهای صحیح رهبری، کنترل و تعدیل گشته، در جهت مناسب و به موقع از آن بهرهبرداری شود، به سلاحی برای دفاع از جان و مال، و ابزاری برای دین و دینداری تبدیل شده، آدمی را از قرار گرفتن در مسیر حیوانیت و ستیزهجوییهای هلاکتبار حراست مینماید و او را در برابر پیشآمدهای ناگوار و ناملایمات سخت و تکان دهنده از برافروخته شدن و اضطراب و پریشانی نگهداری نموده، وسیلهای برای اصلاح و تربیت و کمال وی میگردد.
امّا چنانچه به حال خود رها شده و بیمهابا در جهت خواستههای حیوانی و هواهای نفسانی مورد استفاده قرار گیرد بسان آتشی فروزان، جان و مال و حیثیت و آبروی انسان را طعمه شرارههای بنیان برانداز خود ساخته، سرمایه گرانبهای انسانیت را به تودهای از خاکستر مبدّل میسازد.
در مواردی که خشم و غضب تحت کنترل شرع و عقل قرار نگیرد، ظهور و بروز و انعکاس طبیعی آن، درندهخویی، جنون و از دست دادن کنترل اعصاب و روان است که درون آدمی را به صورت زشتترین چهره حیوانی آشکار میسازد
و چه بسیار خطاها، جنایات و تصمیم گیرهای خطرناک که در چنین حالی صورت میپذیرد و نکبت و تاوان آن در تمام عمر بلکه در دنیا و آخرت گریبانگیر انسان میگردد.
بسیاری از حوادث ناگوار، جنگهای ویرانگر و فتنههای خانمانسوز از غضبی نا بجا و خشمی بیمورد نشأت گرفته است و همین هاست که عالمان اخلاق و انسان شناسان بیدار را از شعلهور شدن خارج از اختیار این آتش فشان خروشنده و طوفان دمنده به شدت نگران ساخته است. آتش فشان و طوفانی که در اثر یک لحظه غفلت، امنیت، آرامش، آسایش، جان، مال، اعتبار و آبرو بلکه کلّ دین و دنیا را در معرض تباهی، فساد و نابودی قرار میدهد.
خشم و غضب چنانچه در راستای حکم عقل و به موازات عمل به وظایف شرعی نباشد، فروغ خِردورزی و تابش دینداری و دین مداری را در نهاد آدمی خاموش کرده، ندامت و افسردگی، ملامت و تیرگی و تأثّر خاطر به بار میآورد، بلکه قوای باطنی را تضعیف، سلامت جسم و اعتدال مزاج را تهدید و زمینه بروز بحرانها و مشکلات را هموار و ظهور آنها را تشدید مینماید. در مقابل، چنانچه در مسیر اراده خداوندی - برای پاسداری از دین، حراست از فرهنگ، نگهداری از جان، حفاظت از ناموس و بالاخره دفاع از حیثیت و مال و میهن در برابر هجوم دشمن - از آن استفاده شود سبب نزول فیض، تقویت روحیه و اتحاد و انسجام دینی برای دینداران و ذلت و خواری برای دشمنان و مخالفان خواهد گردید.
امام پروا پیشگان حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«لا تفْضَحُوا أَنْفُسَکُمْ لِتشْفُوا غَیظَکُمْ وَ إِنْ جَهِلَ عَلَیکُمْ جاهِلٌ فَلْیسَعْهُ حِلْمُکُمْ.»(1)
1) 916. غرر الحکم، ج 2، ص 805، ف 85، ح 102
«برای شفابخشی خشم خود (با پاسخ مثبت به خواسته نفس) خود را رسوا نسازید و چنانچه شخص نادانی نسبت به شما رفتار جاهلانه کرد باید بردباری شما فراگیر نادانی او گردد.»
خشم و غضب گوهر تابناک ایمان را فاسد، نور اعتقاد به عقاید حقّه را خاموش و آدمی را تا مرز کفر و ابراز کلمات کفر آمیز ساقط مینماید.
امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«اَلْغَضَبُ یفْسِدُ الْإِیمانَ کَما یفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ.»(1)
«خشم ایمان را تباه میسازد همچنانکه سرکه باعث فاسد شدن عسل میگردد.»
غضب سرچشمه هر شرّ و بدی است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ.»(2)
«خشم کلید همه بدیهاست.»
خشم بیمهار زمام اختیار را از انسان گرفته، بهرهگیری از تعقل و خردورزی را ناممکن میسازد و در چنین حالتی انسان از هیچ جنایتی ابا ندارد. پردهدری، شماتت، استهزای مؤمن، افشای راز، تحقیر مردم، پایمال ساختن حقوق معاشران، دشنام و ناسزاگویی به اطرافیان، جاری ساختن کلمات فتنهانگیز بر زبان و حتی ضرب و جرح و مصدوم کردن افراد نتیجه طبیعی خشم بیمهار و غضب بیمورد است.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«بِئْسَ الْقَرِینُ الْغَضَبُ، یبْدِی الْمَعایبَ وَ یدْنِی الشَّرَّ وَ یباعِدُ الْخَیرَ.»(1)
«غضب، بد همنشینی است. عیبها را آشکار، بدیها را نزدیک و خیر و خوبی را دور میسازد.»
«اَلْغَضَبُ مَرْکَبُ الطَّیشِ.»(2)
«خشم مرکب خیرهسری و سبک مغزی است.»
«مَنْ غَلَبَ عَلَیهِ غَضَبُهُ وَ شَهْوَتهُ فَهُوَ فِی حَیزِ الْبَهائِمِ.»(3)
«هر که خشم و شهوتش بر او چیره گردد، در زمره چارپایان به شمار آید.»
خشم و شهوت جمال حیوان است
علم و حکمت کمال انسان است
آنچه آدمی را از سایر حیوانات متمایز میسازد نور تابناک عقل و تابش پرفروغ خِرد است. اسیر شهوت و غضب به مراتب از این موهبت گرانبها به دور، و به شدّت به عالم حیوانیت نزدیک است. نه عقلی دارد که او را انسان خوانی و نه خِردی که وی را عاقل دانی! دیوانهای است که در حالت بحرانی و بیخودی به جای آنکه ارزشها و فضیلتها را ارج نهد، در خدمت پستیها و رذیلتها در میآید. و هم او که در حالت عادی به کمترین رذیلتی تن در نمیدهد در حال جنونِ خشم و غضب از هیچ جنایتی فروگذار نیست.
پیشوای بردباران حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«إِیاکَ وَ الْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَ آخِرُهُ نَدَمٌ.»(4)
«از غضب بپرهیز که آغازش دیوانگی و پایانش ندامت و پشیمانی
است.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«غضب دل شخص حکیم را تباه میسازد.»
هم آن حضرت میفرمایند:
«مَنْ لَمْ یمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ یمْلِکْ عَقْلَهُ.»(1)
«هر کس مالک خشم خود نباشد عقل خویش را مالک نیست.»
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«چهار چیز چهار گوهر را از بین میبرد. آن چهار گوهر (گرانبها) عبارت است از: عقل، دین، حیا و عمل صالح. امّا خشم عقل را از بین میبرد؛ حسد دین را نابود میسازد؛ طمع باعث از بین رفتن حیا میگردد و غیبت عمل صالح را تباه میسازد.»(2)
غضبی که برای خدا نباشد به مثابه سربازی نیرومند از لشکریان ابلیس است.
پیشوای تقوا پیشگان علی علیه السلام در آخرین فراز از نامه خود به حارث همْدانی فرمودهاند:
«وَ احْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُودِ اِبْلِیسَ.»(3)
«از خشم بپرهیز که آن سپاهی بزرگ از لشکریان ابلیس است.»
هم آن حضرت میفرمایند:
«لَیسَ لِإِبْلِیسَ وَهَقٌ أَعْظَمُ مِنَ الْغَضَبِ وَ النِّساء.ِ»(4)
«برای شیطان کمندی بزرگتر از خشم و زنان نیست.»
حضرت نوح علیه السلام از شیطان پرسید: چه زمانی بر بنیآدم بیشتر احساس قدرت میکنی؟ آن ملعون پاسخ داد: به هنگام غضب.(1)
و گویا برای مسدود ساختن راه رخنه و نفوذ آن مطرود است که در روایات معصومین علیهم السلام دستور داده شده که هنگام خشم با گفتن «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجِیمِ» از کید و تاخت و تاز آن همیشه ملعون به خدا پناه ببریم.
برخی دیگر از پیآمدهای ناگوار غضب:
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«شِدَّةُ الْغَضَبِ تغَیرُ الْمَنْطِقِ وَ تقْطَعُ مادَّةَ الْحُجَّةِ وَ تفَرِّقُ الْفَهْمَ.»(2)
«خشم شدید منطق را دگرگون، استدلال و برهان را منقطع و از هم گسسته، و فهم و اندیشه را (پریشان و) پراکنده میسازد.»
هم آن بزرگوار میفرمایند:
«اَلْغَضَبُ یفْسِدُ الْأَلْبابَ وَ یبَعِّدُ [ عَنِ ] الصَّوابِ.»(3)
«خشم خِردها را تباه و از صلاح و درستی دور میسازد.»
«اَلْغَضَبُ نارٌ مُوقَدَةٌ مَنْ کَظَمَهُ أَطْفَأَها وَ مَنْ أَطْلَقَهُ کانَ أَوَّلَ مُحْترِقٍ بِها.»(4)
«خشم و غضب آتشی افروخته است که هر کس آن را فرو نشاند خاموشش نموده و هر که آزادش گذارد خود نخستین کسی است که در آن خواهد سوخت.»
آری، باید با کظم غیظ و فرونشاندن هیجان درونی، از شعلهور شدن شرارههای شوم و ویرانگر غضب جلوگیری کرده، خود و دیگران را از پیآمدهای خطرناک آن محافظت و پاداش مجاهدان را برای خویش ذخیره سازیم.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«أَلا وَ مَنْ حَفِظَ نَفْسَهُ عِنْدَ الْغَضَبِ فَهُوَ کَالْمُجاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ.»(1)
«آگاه باشید! کسی که به هنگام غضب خویشتنداری نماید بسان مجاهد در راه خداست.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«رَأْسُ الْفَضائِلِ مِلْکُ الْغَضَبِ وَ إِماتةُ الشَّهْوَةِ.»(2)
«اساس و قلّه رفیع فضیلتها در اختیار داشتن خشم و کشتن خواستههای نفسانی است.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«از پدرم شنیدم که عربی بیابانی به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کرد: در بیابان زندگی میکنم، چیزی به من بیاموزید که در بردارنده همه سخنان نیک باشد.
حضرتش پاسخ دادند:
«خشمگین مشو!»
مرد بیابانی سه بار خواسته خود را تکرار کرد و آن حضرت همان پاسخ را دادند. وی با خود گفت: از این پس دیگر سؤال نمیکنم زیرا رسول خدا چیزی جز خیر به من نفرموده است.»
آنگاه امام صادق علیه السلام به نقل از پدر بزرگوار خود افزودند:
«چه چیز از خشم نیرومندتر است؟! هنگامی که آدمی خشمگین میشود به ناحق آدم میکشد و به زن پاکدامن نسبت ناروا میدهد.»(1)
در حدیث دیگر آمده است که وقتی مرد اعرابی به سوی قبیله خود رفت ناگهان در میان قومش نزاعی برخاست، به گونهای که سلاح برداشته، در برابر یکدیگر صفآرایی کردند. هنگامی که آن مرد نیز مسلح گشته، به صف ایستاد، گفتار رسول خدا صلی الله علیه وآله را به یاد آورد. اسلحه خویش را زمین نهاده، نزد دشمن آمد و گفت: هان ای مردم! هر جراحت و کشته و مصدومی که در افراد شما باشد بر عهده من؛ اینک دیه آن را به شما میپردازم. آنان گفتند: ما به پرداخت جریمه سزاوارتریم. سپس با یکدیگر از در صلح در آمده، خشم و کینه از میان آنان رخت بربست.(2)
بلی، فرو بردن خشم و مبارزه با این خوی حیوانی یک وظیفه همگانی است که در هیچ شرایطی و به هیچ بهانهای نباید از آن غفلت ورزید. لیکن بزرگان، دانشمندان، صاحبان وجهه و منصب و زمامداران باید به این تکلیف عمومی بیش از دیگران اهتمام ورزیده، برای اصلاح امر امّت و بر پاساختن داد و قسط و جلوگیری از عواقب شوم هواپرستی، خشونت و خشم و غضب، در همه حال شهد گوارای فرو بردن خشم را نوش جان کرده، با نوشیدن جامهای محنت و غم و استقامت، در برابر ناملایمات و برخوردهای ناروا چون کوه استوار و پابرجا بایستند.
پیشوای عبادتکنندگان حضرت سجّاد علیه السلام در دعای شریف «مکارم اخلاق»
خطاب به خداوند عرضه میدارند:
«وَ أَلْبِسْنِی زِینَةَ الْمُتقِینَ، فِی بَسْطِ الْعَدْلِ، وَ کَظْمِ الغَیظِ».(1)
« (پروردگارا!) زیور تقوا پیشگان را در راه گستردن عدل و داد و فرو نشاندن خشم... بر من بپوشان.»
اینک به طور فشرده به برخی از سببهای بروز و ظهور این خوی ناپسند اشاره میشود:
ضعف جسمانی
بیتردید یکی از عوامل تهییج این خوی حیوانی و رذیله زشت نفسانی در بسیاری از موارد، ضعف قوای جسمانی و در نتیجه، چیره شدن بیماریهای عصبی و روانی بر جسم و روان آدمی است که زمینه را برای از دست دادن کنترل و برافروخته شدن آتش غضب هموار میسازد.
فشارهای روحی و عقدههای روانی
کار خارج از حد توان، تحمل بیش از ظرفیت فشارهای روحی، عقدههای روانی، مشکلات شدید و ناملایمات پی در پی، کمبود محبت و مراعات نکردن ظرایف اخلاقی از سوی معاشران نیز از عواملی است که در موارد عدیده اعتدال روحی را تحت الشعاع قرار داده، زمینه شعلهور شدن آتش غضب را فراهم میسازد.
حبّ نفس، خودخواهی، خود برتر بینی، انتظار بیمورد از دیگران هر یک به سهم خود به آتش خشم دامن میزند.
1) 935. صحیفه سجّادیه (دعای مکارم الاخلاق)
جهل و بی خردی که بعضاً با عوامل خارجی همچون رفتار نادرست دیگران همراه شده و سبب تحریک قوّه غضب و برافروخته شدن خشم آدمی میگردد.
کنترل و پیشگیری هر نوع آفت و بیماری روحی و جسمی، علاوه بر آنکه مصونیت از عوارض دشوار آن را به همراه دارد، نوعاً با سهولت بیشتر و هزینه کمتری نیز صورت میپذیرد. این امر خصوصاً در مورد پارهای از بیماریهای به ظاهر صعب العلاج بیشتر مشهود و مورد عنایت است.
هنگامی که شعلههای خشم برافروخته شده و فروغ عقل، متانت و اعتدال روحی را تحت الشعاع شرارههای سوزنده خود قرار میدهد، به ندرت میتوان خود را از پیآمدهای ویرانگر و شوم آن حراست نمود. در حالی که با کنترل و پیشگیری از بروز و ظهور آن، انسان قادر است با بهرهگیری از پرتو عقل، تأمل در عاقبت، اندیشه در فرجام و آثار سوء آن، خویشتن را از گرفتار شدن به آن محافظت نموده و از وبال پر نکبت آن رهایی بخشد.
بدین منظور باید با بهرهگیری از فروغ عقل، نور ایمان و نیروی اراده، به تقویت خرد و ارتقای آگاهی و بینش علمی خویش همت گمارده، در راستای استفاده صحیح از قوای باطنی و ظاهری، برای رشد معنوی و اخلاقی خود، هیچ یک از آنها را عاطل و باطل رها ننماید. چه آنکه استفاده کامل از قوای خدا دادی هنگامی امکانپذیر است که همه آنها در کنار هم و به موازات یکدیگر مورد استفاده و بهرهبرداری قرار گیرد. ایمان از مهمترین عوامل تقویت اراده، و اراده بازوی توانمند خرد و اندیشه است. مبتلایان به بیماریهای روحی و عصبی و ضعف قوا باید به مداوای خویش همت گمارده، با بهرهگیری از نیروهای باطنی، خود را معالجه کنند تا در معرض این آتش خانمانسوز قرار نگیرند.
از راهکارهایی که از سوی پیشوایان معصوم علیهم السلام و عالمان علم اخلاق مطرح شده نیز غفلت نورزند و برای فرو نشاندن آتش خشم و پیشگیری از شعلهور شدن آن به نیکی از آنها استفاده نمایند.
در هنگام خشم فوراً صحنه را ترک نموده، به جای دیگر منتقل گردند. با ساختن وضو و شستن دست و صورت خود با آب سرد، وضع موجود را تغییر داده، آرام آرام خشم خویش را فرو نشانند. اندکی راه بروند و اگر نشستهاند بایستند و در صورتی که ایستادهاند بنشینند. با تذکّر به امر آخرت، یاد خدا و ارتباط روحی با حضرت حق و استمداد از ارواح پر فتوح حضرات معصومین علیهم السلام، آرامش خویش را باز یابند و پس از آن نیز از طریق خواندن نماز، قرآن، دعا و ذکر، حادثه خشمآفرین را به کلّی فراموش نمایند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«در تورات چنین نوشته شده است:
«یابْنَ آدَمَ! اُذْکُرْنِی حِینَ تغْضَبُ، أَذْکُرْکَ عِنْدَ غَضَبِی.»(1)
«ای انسان! به هنگام خشم مرا به یادآور تا من نیز در وقت غضب به یاد تو باشم.»
مؤمنان، معاشران و افرادی که با فرد خشمگین روبرو میشوند - نیز با به خاطر آوردن دشواری فرو نشاندن غضب و کم کردن انتظار و توقع خویش از وی - به هر شکل ممکن فرد غضبناک را از صحنه خارج نموده، او را تسلّی و آرامش دهند و موجبات فرو نشاندن خشم درونی وی را فراهم آورند.
1) 936. کافی، ج 2، ص 230، ح 10
خدعه، نیرنگ، مکر و حیله از نشانههای کفر و نفاق، و از آفات بزرگ همزیستی و زندگی جمعی است که روح ایمان را ضایع، تقوا و صمیمیت را منهدم، و تنفّر و خشم و کینه را در میان شهروندان پراکنده میسازد.
مکر عبارت است از گمراه کردن و اغفال نمودن افراد برای رسیدن به مقاصد ناپاک و خائنانه. و چون عملی ناپاک و ضد انسانی است، حدّ و مرز نشناخته، جمیع شئون دینی، اخلاقی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را مورد هدف پلید خود قرار میدهد.
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود از امیر مؤمنان علیهم السلام روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«مَنْ کانَ مُسْلِماً فَلا یمْکُرْ وَ لا یخْدَعْ، فَإِنِّی سَمِعْت جَبْرَئِیلَ علیه السلام یقُولُ: إِنَّ الْمَکْرَ وَ الْخَدِیعَةَ فِی النَّارِ».
ثُمَّ قالَ:
«لَیسَ مِنَّا مَنْ غَشَّ مُسْلِماً وَ لَیسَ مِنَّا مَنْ خانَ مُسْلِماً.»(1)
«هر کس مسلمان باشد باید از مکر و خدعه اجتناب ورزد، زیرا از جبرئیل علیه السلام شنیدم که میگفت: به راستی مکر و خدعه در آتش است.»
آنگاه فرمودند:
«کسی که با مسلمانی غش نماید از ما نیست. و کسی که به مسلمانی
1) 937. عیون الاخبار، ج 2، ص 50، باب 31، ح 194؛ ینابیع الحکمة، ج 5، ص 44، باب 169، ح 6
خیانت نماید از ما نیست.»
امام صادق علیه السلام نیز به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لَیسَ مِنَّا مَنْ ماکَرَ مُسْلِماً.»(1)
«کسی که با مسلمانی نیرنگ کند از ما نیست.»
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْمَکْرُ وَ الْغِلُّ مُجانِبَا الْإِیمانِ.»(2)
«مکر و کینهتوزی از ایمان به دور است.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنْ کانَ الْعَرْضُ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَقّاً فَالْمَکْرُ لِماذا؟»(3)
«اگر عرض اعمال بر خداوند بزرگ (یا ایستادن در برابر خدا در روز قیامت) حق است پس نیرنگ برای چیست؟»
بیتردید کسی که در صدد فریب مردم برمیآید باید دارای هوشی سرشار و استعدادی قابل و توانمند باشد تا از عهده اِغفال دیگران برآمده، در مسیر ناپاک خود موفق گردد. و چه خسارت بزرگ و زیان جبران ناپذیری است که انسان سرمایه گرانبها و موهبت خدادادی را که برای اهداف بلند انسانی در نهاد او به ودیعه گذاردهاند، صرف دنیای پست و مقاصد پلید حیوانی نماید.
کسی که طعم ایمان را چشیده و خویشتن را همواره در محضر خدا و در حضور مولا مشاهده میکند، هیچ گاه به این خیانت تن نداده، حاضر نیست هوش و استعداد و قوای باطنی و ظاهری خود را که امانتی از جانب او - جلّ و علا - است در راه نیرنگ و اِغفال مردم به کار بندد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«سوگند به خدا معاویه از من زیرکتر نیست، لیکن او بیوفایی، خیانت و نا فرمانی مینماید. اگر مکر و بیوفایی نکوهیده نبود، من زیرکترین مردم بودم، ولی هر نیرنگ و بیوفایی گناه است و هر گناهی نافرمانی است، و در روز قیامت برای هر پیمان شکنی پرچم و نشانهای است که به آن شناخته میشود. سوگند به خدا من غافلگیر نشدم تا در بارهام مکر و حیله به کار برند، و در سختی و گرفتاری عاجز و ناتوان نمیشوم (چه آنکه از همه کس تواناترم).»(1)
و در جای دیگر میفرمایند:
«لَوْلا أَنَّ الْمَکْرَ وَ الْخَدِیعَةَ فِی النَّارِ لَکُنْت أَمْکَرَ النَّاسِ.»(2)
«اگر نبود که مکر و فریب کاری در آتشاند، بیتردید من نیرنگ بازترین مردم بودم.»
گرچه مکر و حیله در راه مقاصد نامشروع مورد نکوهش و تحریم واقع گردیده، لیکن باید دانست در مواردی که ضرورت مهمتری ایجاب نماید، با رعایت مصالح شرعی و اخلاقی مجاز بوده، بلکه در زمینه اصلاح میان مؤمنان و صحنههای پیکار با دشمنان و در برابر نیرنگ منافقان و نقشههای شوم آنان - که همواره با نیرنگ و خدعه، در صدد نابودی اسلام و از میان برداشتن اولیای دین بوده و از هیچ کوششی در این راستا فروگذار نکردهاند و آثار غمبار و دلخراش دسیسهها و جنایات آنان در طول تاریخ دل مؤمنان و انسانهای شرافتمند را جریحهدار ساخته - نه تنها نکوهیده نیست، بلکه چون مایه بقا و ادامه حیات معنوی جامعه است، ممدوح و پسندیده نیز هست.
انسان به اقتضای غریزه حبّ ذات و طبیعت خود دوستی همواره مایل است در قلوب دیگران نفوذ کرده، نزد آنان قدر و منزلت داشته باشد. به همین جهت تا هنگامی که این امر منشأ رفتاری ناستوده یا گفتاری ناپسند نگردیده، نه مذموم است و نه بر خلاف مقتضای کمال و انسانیت؛ لیکن اگر به سبب وجود عواملی - همانند فقدان جایگاه ارزشمند اجتماعی، احساس حقارت درونی، خود کم بینی و حسادت - از مسیر طبیعی خارج شده، عامل پیدایش رفتار یا گفتاری نکوهیده همچون تزویر، دروغ، نفاق و دو رویی گردد، گرایشی ضد ارزش و عملی نامطلوب محسوب میگردد.
برخی که فاقد وجهه شاخص اجتماعی هستند، یا تلقّی مثبتی از توجه مردم به خود نداشته، در خود احساس حقارت میکنند، به جای آنکه با واقعبینی به استعدادهای درونی خویش التفات نموده و با کوشش و جدّیت، پایگاه و جایگاه واقعی خود را در میان مردم به دست آورند، به تزویر و نفاق و دو رویی روی آورده، با دروغ و نیرنگ در صدد اغفال مردم بر میآیند تا به خیال خود حسن نظر دیگران را به خود جلب نموده، برای خویش آبرو و شخصیتی کسب نمایند. غافل از اینکه نفاق و دو رویی و دروغ و تزویر عملی غیر طبیعی و برخلاف مقتضای فطرت است و با مکر و نیرنگ و دورویی و اغفالِ مردم حاصلی جز نگرانی دائمی و اضطراب و آشفتگی خاطر همیشگی به بار نخواهد آمد.
بلی، توجه به قابلیتهای درونی و برخورداری از شخصیت واقعی و اعتماد به نفس و پرهیزکاری، وحدت و یگانگی را در کردار و گفتار حکمفرما، پندار و اندیشه را تنظیم و تصحیح، و لوح سینه و اعضا و جوارح آدمی را از دو گانگی و
ناپاکی و نفاق و دورویی به شدت پاک و مبرّا میسازد.
نفاق صفتی هلاکتبار و عملی بسیار قبیح و ناجوانمردانه است که در باره مفهوم آن گفتهاند:
«مراد از آن، دو رویی و دو زبانی است. مثلاً در حضور کسی او را مدح و ستایش نموده و اظهار دوستی و نیک خواهی کنی ولی در غیاب او بر خلاف آن بوده، بلکه مذمت او نموده و در صدد اذیت او باشی.
یا مثلاً میان دو نفر که دشمن یکدیگرند رفت و آمد نموده، با هر یک در دشمنی دیگری موافقت کنی و خود را دشمن او وانمود، و او را بر عداوت دیگری تحسین کنی و دشمنی او را در نظرش جلوه داده، چنان نمایی که تو نیز در این دشمنی یاری او میکنی. و این صفت از جمله مهلکات عظیمه است.»(1)
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مِنْ شَرِّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یوْمَ الْقِیامَةِ ذُو الْوَجْهَینِ.»(2)
«روز رستاخیز بدترین مردم نزد خدای بزرگ افرادِ دو رو هستند.»
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«چه بد بندهای است کسی که دارای دو رو و دو زبان است؛ در حضور برادرش او را ستایش کند و در غیاب وی، گوشت او را (با غیبت و بدگویی) بخورد؛ اگر دارا شود بر او حسد ورزد و چنانچه گرفتار گردد دست از یاری او بردارد.»(3)
خدای متعالی به حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
«ای عیسی! باید زبانت در پنهان و آشکار و نیز دلت (یکرنگ و) یکسان باشد. به راستی من تو را از نفس خودت برحذر میدارم و (تو را همین) کافی است که من آگاهم. دو زبان در یک دهان و دو شمشیر در یک غلاف و دو دل در یک سینه شایسته نیست. نهاد و ذهن آدمی نیز چنین است (و پذیرای دو اعتقاد متضاد نخواهد بود).»(1)
اسفا که این درد بنیان برانداز و بلای خانمانسوز گریبانگیر بسیاری از کسانی است که به ظاهر اعتقاد به روز جزا داشته، خدا را حاضر و ناظر رفتار و گفتار خود میدانند!
خداوند همه ما را از شرّ هواهای نفسانی و دسیسههای شیطانی محافظت فرماید.
1) 946. کافی، ج 2، ص 257، ح 3
عدل به معنای قرار دادن هر چیز در جایگاه شایسته آن و ستمگری نقطه مقابل آن و به مفهوم منحرف شدن از عدالت و در نتیجه مبتلا شدن به افراط یا تفریط در امور و کارهاست. و ظالم کسی است که حدّ مرز واقعی و جایگاه شایسته کارها را رعایت نمیکند.
ظلم از موانع اصلی کمال و دربردارنده جمیع رذایل و زشتیها است. دین و دنیا را تباه کرده، موجب خشم و غضب پروردگار متعال و سبب قطعی وارد شدن در دوزخ و عذاب دردناک روز قیامت است.
ستمگری دارای قلمروی وسیع در امور مادی و معنوی است و هر گونه انحراف از جایگاه حقیقی اشخاص، امور و کارها را شامل گشته، انواع کفر و شرک و هر نوع گناه فردی و اجتماعی که ستم به خویش و هم نوعان است را در بر میگیرد که به برخی از انواع آن اشاره میکنیم:
ظلم عقیدتی که عبارت از رعایت نکردن جایگاه حقیقی امور اعتقادی است. بنا بر این اعتقاد به یگانگی خداوند و نظاممند بودن جهان هستی عدل است؛ و کفر و شرک و انکار وحدانیت پروردگار عالمیان ظلم و ستمگری است.
کسی که به پروردگار متعال معتقد و جهان هستی را مخلوق او - جلّ و علا - میداند از نظر اعتقادی عادل است و آنکه برای خداوند سبحان شریک قرار داده، غیر او را پرستش میکند و جز او را در عالم مؤثر میداند مشرک و ظالم خواهد بود.
ظلم فردی عبارت از ستم به خویشتن و گناه کردن است. کسی که خداوند را نافرمانی میکند، جایگاه واقعی خویش را مراعات نکرده، به جسم و جان خود
آسیب وارد میسازد.
ظلم اجتماعی عبارت از ستم نمودن به مردم و رعایت نکردن جایگاه شایسته آنان و تجاوز به حقوق شهروندان و تخلّف از قوانینی است که نیازهای واقعی مردم را تأمین مینماید.
ظلم اجتماعی و ستم به مردم از گناهان بزرگ و کیفر آن بی اندازه شدید و مورد نکوهش عقل و شرع و همه اقشار مردم از هر دین و مسلک بوده، هیچ کس در هیچ مرامی آن را عملی پسندیده به حساب نمیآورد. در بسیاری از آیات و روایات و نیز در عرف مردم، منظور از ظلم و ستم، همین نوع ستمگری است.
خداوند عادل در بیش از دویست مورد از آیات قرآنی در باره ظلم و پیآمدهای شوم آن سخن گفته و آن را به شدّت مورد نکوهش قرار داده است. با مطالعه برخی از آیات مورد بحث قرآنی بیش از پیش به قبح این خصلت نکوهیده واقف میگردیم.
خداوند ستمکاران را هدایت نمیکند. (1)
خداوند ستمگران را دوست ندارد.(2)
بیتردید هیچ ستمگری روی رستگاری و سعادت را نخواهد دید.(3)
کسانی که به برنامههای انسان ساز رهبران آسمانی پشت پا زده، به توصیهها و اندرزهای آنان بیاعتنا باشند، سرانجامی سخت و عذابی دردناک در انتظار آنان
خواهد بود.(1)
ظلم و ستمگری ارکان زندگی را متزلزل و خانهها را ویران میسازد.(2)
عیش و نوش، لذتپرستی و پیروی از هوس که به «اِتراف» از آن تعبیر شده، سرچشمه ستمگری و سرآغاز انحرافاتی است که خصوصاً دامنگیر طبقات مرفّه جامعههاست و به غرور جاهلانه و ارتکاب انواع گناهان از سوی آنان خواهد انجامید.(3)
تکیه بر ستمکاران به تدریج در فرهنگ جامعه تأثیر گذارده، زشتی گناه و ظلم را از بین میبرد و مردم را به این خوی حیوانی ترغیب نموده، بالمآل حاصلی جز اسارت و استثمار به بار نمیآورد، از این رو قرآن از اعتماد و اتکا بر ستمگران پرهیز داده، عواقب آن را که آتش و دوزخ و خواری و درماندگی است یادآور میگردد.(4)
قرآن در موارد متعدّد از برخی ستمگران به عنوان ظالمترین و ستمکارترین افراد یاد کرده است.(5)
همچنان که گذشت یکی از اقسام ستمگری نافرمانی خداوند و ظلم به خویشتن است که قرآن نیز به ستم بودن آن اشاره کرده است.(6)
ستمگر آنچنان از ساحت اقدس حق به دور است که حتی پس از توبه نیز
هیچگاه شایسته درک پیمان الهی و نیل به مقام والای امامت نخواهد بود.(1)
آری، رهبری ظاهری و باطنی و سکّانداری کشتی دینداری و خدا پرستی تا آن اندازه با عظمت، پر مسئولیت و ارجمند است که وجود یک لحظه نافرمانی خداوند و کمترین گناه و انحراف در پرونده زندگی، آدمی را از شایستگی تحمّل آن مقام والا برای همیشه محروم میسازد.
برای ستمکاران ولی و یاوری نخواهد بود.(2)
لعنت خداوند بر ستمکاران است.(3)
واگذاری به خویش و گمراهی، نتیجه عمل ستمگران است که عقل و خرد را رها کرده، تابع هیچ منطقی نیستند و جاهلانه از هوا و هوس خود پیروی مینمایند.(4)
بیتردید هیچ ستمی بر خویش بزرگتر از این نیست که آدمی موجودی پوچ و بیارزش را که در همه چیز نیازمند است، همتای آفریدگار خود قرار داده، به پرستش او سر فرود آورد. این است که قرآن شرک را بزرگترین ظلم شمرده است.(5)
هر عمل نیک و هر رفتار ناستوده، در درجه نخست در روح و نفس فاعل آن تأثیر گذارده، نتیجه مثبت یا منفی آن قلب و جسم و جان عامل آن را متأثّر و پیش از هر کس خود او را از منافع یا زیانهایش بهرهمند یا دچار خسران مینماید.
بنا بر این هر شرّی که از انسان سر میزند و هر ظلم و ستمی که در جامعهای
پایهگذاری میشود، به اقتضای پیوستگی روابط و تأثیر و تأثّرات اجتماعی، وبال نکبت و گرفتاری آن دامنگیر ظالم گشته، بنیاد آن زودتر از هرکس بر سر ستمگر فرو میریزد.(1)
ظالم که کباب از دل درویش خورد
چون درنگری ز پهلوی خویش خورد
کسی که ستم میکند خواسته یا نخواسته به نابودی ستمکش کمر بسته است و سزای چنین ظلمی جز نابودی کامل نخواهد بود. بدینسان اگر خداوند مردم را به سزای ستمشان به سرعت مؤاخده میکرد، در روی زمین جنبندهای باقی نمیماند.(2)
لیکن باید دانست که کیفر ستمکاران بسی شدید است.(3)
و البته نباید پنداشت که سزای آنان تنها در این دنیاست و نه هرگز گمان شود که اعمال ستمگران از محضر خداوند به دور است.(4)
آیین حیاتبخش اسلام و منطق و فرهنگ قرآن بر این اساس استوار گشته که نه ظلم را تحمّل میکند و نه تن دادن به ستم را مجاز میشمرد.(5)
از سوی دیگر اگر ستمگری را مذموم و مردود دانسته است یاری طلبیدن در برابر ظلم را بیعیب شمرده، آنرا مورد تأیید قرار میدهد.(6)
همچنان که مجازات ستمگر و انتقام از وی را حقّ مظلوم میداند و
1) 961. ر.ک: سوره بقره، آیه 57؛ آلعمران، 117؛ اعراف، 160؛ توبه، 70؛ نحل، 33 و 118؛ عنکبوت، 40؛ روم، 9
2) 962. سوره نحل، آیه 61
3) 963. سوره فرقان، آیه 27 و 37؛ روم، 57؛ شوری، 21 و 45؛ زخرف، 65؛ ابراهیم، 22؛ یونس، 52
4) 964. سوره ابراهیم، آیه 42
5) 965. سوره بقره، آیه 279
6) 966. سوره شوری، آیه 41 و 42
مانعتراشی بر سر راه او را به هیچ کس اجازه نداده است، در عین حال برای شکیبایی و پرهیز از انتقام نیز پاداشی بزرگ و فضیلتی ارزشمند در نظر گرفته است.(1)
امنیت و ایمنی صرفاً از آن کسانی است که ایمان آورده، آن را به ظلم و ستم آلوده نساختهاند.(2)
البته در هر جامعهای گروهی زیر پرچم حق و حقخواهی نرفته، راه فساد و تباهی را در پیش میگیرند، لیکن اگر مردم با آگاهی و شعور راه خیر و صلاح را برگزیده، در صدد اصلاح خویش باشند خداوند به آنان مهلت داده، از هلاک ساختن آنها باز میایستد.(3)
آنان که ستم را بر دیگران روا داشته، حقّی از آنها را پایمال ساختهاند نیز به خود آیند و دامن خویش را با توبه حقیقی از ظلم و ستمگری پاک سازند و البته بدانند این امر جز با تدارک حقوق پایمال شده و اصلاح گذشته میسّر نخواهد گردید.(4)
از جانب حضرات معصومین علیهم السلام همواره بر پرهیز از این خوی ناستوده تأکید و روایات زیادی در زمینه نکوهش و پیآمدهای بسیار شوم و دردناک آن وارد شده است.
امام صادق علیه السلام نقل کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«اِتقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّهُ ظُلُمات یوْمَ الْقِیامَةِ.»(1)
«از ستم بپرهیزید که آن تاریکیهای روز قیامت است.»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«هر که صبح کند و قصد ستم به کسی را نداشته باشد خداوند هر گناهی را که در آن روز انجام داده - مادامی که خونی نریخته و مال یتیمی را به حرام نخورده - بیامرزد.»(2)
همچنین در تفسیر گفتار خداوند بزرگ «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ»(3)فرمودهاند:
«مرصاد و کمینگاه، پلی است بر صراط (که از روی دوزخ میگذرد و) کسی که حق مظلومی بر گردن او باشد از آنجا نتواند عبور نماید.»(4)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«هنگامی که وفات پدرم علی بن الحسین علیه السلام فرا رسید، مرا به سینه چسبانید و فرمود: فرزندم! تو را سفارش میکنم به آنچه پدرم هنگام وفات، مرا به آن سفارش نموده و یادآور شد که پدرش نیز او را به هنگام وفات به آن سفارش کرده است:
«یا بُنَی! إِیاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لا یجِدُ عَلَیکَ ناصِراً إِلّاَ اللَّهَ.»(5)
«فرزندم! از ظلم (خصوصاً) به کسی که در برابر تو یاوری جز خدا ندارد بپرهیز.»
به خدا پناه میبریم از آه مظلوم و نفرین ستم کشیده، گرچه به روز جزا معتقد نبوده، به پروردگار عالمیان کفر بورزد، چه آنکه مانعی در برابر آن نبوده، وِزرش همه حجابها و موانع را در نوردد.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اِتقُوا دَعْوَةَ الْمَظْلُومِ وَ إِنْ کانَ کافِراً فَإِنَّها لَیسَ دُونَها حِجابٌ.»(1)
«از نفرین ستمدیده پروا و پرهیز کنید گرچه کافر باشد، زیرا در برابر آن حجاب و مانعی نیست.»
نظم، استحکام، قوام و انتظام جهان به طور مستقیم به عدالت و قرار گرفتن هرچیز در موقعیت مناسب و جایگاه اصلی آن وابسته است. هیچ چیز و هیچ کس از این اصل مسلّم مستثنی نبوده، کمترین انحراف از آن، جامعه بشری بلکه همه چیز را در معرض اضطراب، زوال، سقوط و انهدام حتمی قرار میدهد.
انسان آزاد آفریده شده و باید از مزایای انسانی آن بهرهمند باشد. امّا همین آزادی که از نعمتهای بزرگ الهی و از موهبتهای بیبدیل است که به مردم عطا گردیده، چنانچه با اندازه گیری صحیح و دور از افراط و تفریط مورد بهرهبرداری قرار نگیرد و مثلاً با زیاده روی و سوء استفاده از آن به گرایشهای ناپاک و پلیدی و بیعفتی کشانده شود، نه تنها مفید نیست بلکه کارگزارانی که به این کار شوم دامن زدهاند در واقع به آزادی و ملت خویش ستم کرده و نسل جوان و شهروندان جامعه خود را در معرض سقوط و تباهی قرار دادهاند.
از آن سوی نیز حکومتها و مستبدّینی که در نظام حکومتی از حق طبیعی شهروندان و زیردستان خود در بهرهمندی از مزایای آزادی معقول و متین جلوگیری کرده، در فضای فرمانروایی خود اختناق به وجود میآورند، به آزادی
1) 976. نهج الفصاحه، ص 10، ح 48
و به مردم خویش ستم نموده و سدّ راه تعالی جامعه خود شدهاند.
هر کجا عدل روی نموده است
نعمت اندر جهان بیفزوده است
هر کجا ظلم رخت افکنده است
مملکت را زبیخ برکنده است.
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود علیهم السلام روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«أَفْضَلُ الْجَهادِ مَنْ أَصْبَحَ لا یهُمُّ بِظُلْمِ أَحَدٍ.»(1)
«برترین جهاد از آنِ کسی است که صبح کند و قصد ستم به کسی را ندارد.»
امام عدالت پیشگان حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
«سوگند به خدا! اگر شب را بر روی خار سَعدان در بیداری سپری کنم و مرا در غل و زنجیر بسته (به این سو و آن سو) بکشند، بیشتر دوست دارم از اینکه در روز رستاخیز خدا و رسول را در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان خدا ستم نموده و چیزی از اموال دنیای آنها را غصب کرده باشم. چگونه به کسی ستم روا دارم به خاطر نفسی که با شتاب به کهنگی و فرسودگی باز میگردد و اقامتش در زیر خاک به درازا خواهد کشید؟!»
سپس جریان برادر خود عقیل را که نزد آن بزرگوار آمده و درخواست بیش از سهم خود از بیت المال را کرده بود بازگو نموده و میفرمایند:
«سوگند به خدا! اگر هفت اقلیم (زمین) را با هر چه در زیر آسمانهاست به من بدهند تا پوست جوی را به ستم از دهان موری بگیرم و خدای را
1) 977. بحارالأنوار، ج 75، ص 314، ح 32؛ و ص 320، ح 47 به نقل از موسی بن جعفر علیه السلام از...
در این باره نافرمانی کنم، چنین نخواهم کرد. بدون تردید دنیای شما نزد من از برگی که در دهان ملخی بوده و آن را جویده باشد خوارتر (و بیارزشتر) است.»(1)
هم آن حضرت فرمودهاند:
«اَلظُّلْمُ أَلْأَمُ الرَّذائِلِ.»(2)
«ستم پستترین و زشتترین خویهای ناپسند است.»
«أُبْعُدُوا عَنِ الظُّلْمِ فَإِنَّهُ أَعْظَمُ الْجَرائِمِ وَ أَکْبَرُ الْمَآثِمِ.»(3)
«از ستمکاری دوری کنید، زیرا آن بالاترین جرمها و بزرگترین گناهان است.»
«شَرُّ النَّاسِ مَنْ یظْلِمُ النَّاسَ.»(4)
«بدترین مردم کسی است که به مردم ستم روا میدارد.»
«هَیهات أَنْ ینْجُوَ الظَّالِمُ مِنْ أَلِیمِ عَذابِ اللَّهِ سُبْحانَهُ وَ عَظِیمِ سَطَواتهِ.»(5)
«بسیار دور است که ستمگر از عذاب و کیفر خدای سبحان و خشمهای بزرگش رهایی یابد.»
اینها و جز اینها بیانگر این حقیقت متعالی است که نظام اسلامی کمترین ستم و حق کشی را نسبت به ضعیفترین و ناتوانترین افراد جامعه تحمّل نکرده، به هیچ بهانهای آن را مجاز نمیشمرد. و همین هاست که رعایت عدل و داد و
فقدان ظلم و بیداد را در میان شهروندان جامعه اسلامی به عنوان شاخصترین میزان شناخت و ارزیابی اسلامی بودن حکومت معرفی کرده است.
قلمرو عدالت و دامنه داد و قسط به امنیت در زمینه جان و مال و ناموس خلاصه نمیگردد بلکه حاکمیت جامعه اسلامی و حکومت فرمانروای دادگر علاوه بر فراهم ساختن امنیت در موارد نامبرده، مسئولیت دارد تا با رفتار انسانی، زمینه هر نوع خوف و هراس - جز ترس از گناه و ارتکاب جرم - را از میان شهروندان مرتفع ساخته، آنان را از امنیت روانی نیز برخوردار سازد.
رفتار غیر انسانی و إعمال حاکمیت ظالمانه از سوی فرمانروایان و کارگزاران، بر فکر و اندیشه افراد جامعه تأثیر گذارده، آنان را به سمت و سوی عدالت ستیزی و رفتار ظالمانه سوق میدهد. و همین امر انحرافات اخلاقی را گسترش داده، جامعه را به هرج و مرجهای اخلاقی، سیاسی، اجتماعی، بحرانهای اقتصادی، جنگ و ناامنی، اضطراب و ناراحتی و ارتکاب تملّق و دروغ و جرم میکشاند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلسُّلْطانُ الْجائِرُ وَ الْعالِمُ الْفاجِرُ أَشَدُّ النَّاسِ نِکایةً.»(1)
«حاکم ستمگر و عالم بدکردار در زیان رساندن به مردم، سختترین و شدیدترین افرادند.»
«شَرُّ الْوُلاةِ مَنْ یخافُهُ الْبَرِیءُ.»(2)
«بدترین والیان و زمامداران کسی است که فرد بیگناه از او بترسد.»
حیات انسانی و زندگی شایسته به عدالت فرمانروایان و اجرای عدل و قسط در همه زمینهها وابسته است. زندگی آنگاه در کام مردم گوارا و شیرین است که نه
از ستم کسی هراس و تشویش خاطر داشته باشند و نه شاهد ناامنی و بیعدالتی صاحبان زور و زر باشند. ای دریغ از صداقت و داد! و ای داد از دروغ و بیداد! و أسفا که جهان در حالی که از ستم ظالمان به ستوه آمده، ناگزیر از بلعیدن لقمههای جور و جنایتی است که به جای داد و انصاف به او میخورانند!
پیشوای دادگستران امام علی علیه السلام میفرمایند:
«أَجْوَرُ النَّاسِ مَنْ عَدَّ جَوْرَهُ عَدْلاً مِنْهُ.»(1)
«ستمگرترین مردم کسی است که بیدادگری خود را عدالت و داد قلمداد نماید.»
عقل و نقل و تاریخ و تجربه به نیکی بر این حقیقت تأکید دارند که حتی اگر حکمرانی بر مردم با کفر تداوم بیابد، استمرار آن با ستم و جور میسّر نبوده، ستمگران بیدادگر به سرعت با وبال رفتار شوم خویش روبرو خواهند شد.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَلْمُلْکُ یبْقی بِالْعَدْلِ مَعَ الْکُفْرِ وَ لا یبْقی بِالْجَوْرِ مَعَ الْإِیمانِ.»(2)
«حکومت با کفر توأم با عدالت دوام مییابد ولی با جور توأم با ایمان تداوم نخواهد یافت.»
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت کردگار
همچنان که ستم به سرعت شهرها و جوامع انسانی را ویران ساخته، همه چیز را به نابودی میکشاند، وبال پر نکبت آن نیز برقآسا دامنگیر ستمگر شده، دین و دنیای وی را دستخوش پیآمدهای خود خواهد نمود.
امیر دین و دنیا و پیشوای مظلومان جهان علی علیه السلام میفرمایند:
«اِحْذَرِ الْحَیفَ وَ الْجَوْرَ فَإِنَّ الْحَیفَ یدْعُو إِلی السَّیفِ وَ الْجَوْرَ یعُودُ بِالْجَلاءِ وَ یعَجِّلُ الْعُقُوبَةَ وَ الْإِنْتقامَ.»(1)
«از ستمکاری و جور هراسان باش که ستمگری به شمشیر و جنگ فرا میخواند و جور، بیخانمان کرده، کیفر و انتقام را نزدیک میسازد.»
اعانت ستمگران
ستیز ادیان آسمانی به ویژه اسلام عزیز با ظلم و ستمگری، همواره همراه با فراخوانی به پرهیز نمودن از تن به ظلم دادن و به موازات دعوت پیروان به یاری نمودن ستمدیدگان بوده است. و با این همه در همه حال از همکاری و اعانت ستمگران و راضی بودن از منش و روش ظالمان به شدّت منع فرمودهاند.
چرا که پیشوایان جور، ستم پیشگان و پرچمداران انحراف و گمراهی هیچ گاه بدون مدد دیگران به اجرای برنامههای ظالمانه خود قادر نخواهند بود و بییاری مددکاران، کمترین توفیقی در دستیابی به اهداف شوم خود نخواهند یافت.
فرعونیان هنگامی بر سریر ظلم خویش استوار میشوند که دنیا پرستان فرصتطلب به یاری آنان شتافته، چون سیاهی لشکر برای گرگهای گرسنه و همچون بال و پر برای عقابهای خون آشام، آنها را بر گناه و ظلم و تجاوز مدد نمایند.
یاور مظلومان، پیشوای ستمستیزان، خصم خستگی ناپذیر ستمگران و امیر مؤمنان علیه السلام به نور چشمان سرفراز خود امام حسن و امام حسین علیهما السلام میفرمایند:
«کُونا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلومِ عَوْناً.»(2)
«دشمن ستمگر و یار و مددکار ستمدیده باشید.»
امام صادق علیه السلام نیز میفرمایند:
«اَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعِینُ لَهُ وَ الرَّاضِی بِهِ شُرَکاءُ ثَلاثَتهُمْ.»(1)
«ستمکار و کمک کار او و آنکه به ستمش راضی باشد هر سه در ستم شریکند.»
هم آن بزرگوار از پدران بزرگوار خود نقل میکنند که حضرت رسول صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«هنگامی که روز قیامت شود، منادی ندا سر میدهد: کجایند یاوران ستمکاران؟! حتی کسانی که برای آنها قلمی اصلاح کرده یا گرهی به نفع آنان زده یا قلمی را به نفع آنان در دوات فرو بردهاند، همه در زمره ستمگران محشور خواهند شد.»(2)
رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اگر کسی نزد ستمگری برود تا او را یاری کند، در حالی که میداند او ستمکار است، از دین اسلام خارج میگردد.»(3)
صفوان جمّال - که از یاران حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بود - گوید: به محضر آن بزرگوار شرفیاب شدم. امام علیه السلام فرمودند:
«ای صفوان! همه کارهایت نیک است جز یک کار!»
عرض کردم: فدایت شوم: چه کاری؟ پاسخ دادند:
«اینکه شتران خود را به هارون کرایه میدهی!»
گفتم: به خدا در راه عیاشی و شکار و هوس بازی به او کرایه نمیدهم، بلکه تنها در راه مکه در اختیار آنان میگذارم. علاوه بر آنکه خود همراه شتران نمیروم و غلامان خویش را با آنها میفرستم. فرمودند:
«ای صفوان! آیا کرایه طلبکار میشوی؟»
عرض کردم: آری ؛ فرمودند:
«آیا دوست داری زنده بمانند تا کرایه تو را بپردازند؟»
گفتم: بلی؛ حضرتش فرمودند:
«کسی که بقای آنان را دوست بدارد، از آنها ست و هر که از آنها باشد در آتش دوزخ خواهد بود.»
صفوان گوید: شتران خود را فروختم. این موضوع به گوش هارون رسیده، به دنبالم فرستاد و گفت: شنیدهام شتران خود را فروختهای؟ گفتم: آری؛ پرسید: برای چه؟ گفتم: پیر شدهام و غلامانم از عهده آنها بر نمیآیند.
هارون گفت: چنین نیست! من میدانم چه کسی این دستور را به تو داده است. آری، موسی بن جعفر تو را بر این کار واداشته است.
گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه کار؟ گفت: واگذار این سخن را؛ سوگند به خدا! اگر سوابق نیک تو نبود، دستور میدادم گردنت را بزنند!(1)
امام سجاد علیه السلام با سخنان تکان دهنده خود زهری - دانشمند زمان بنی امیه که با آنان خصوصاً با هشام بن عبدالملک همکاری داشت - را از کمک نمودن به ستمگران بر حذر داشته، ضمن نامهای به وی میفرمایند:
«... چه بسیار برای تو نگران و ترسانم از اینکه فردای قیامت به همراه خائنان، گرفتار گناه خویش باشی و از تو در باره آنچه که - به خاطر
1) 992. وسائل الشیعه، ج 17، ص 182، ح 17
یاری کردنت به ظلم ستمگران - دریافت کردهای سؤال کنند!
تو از کسی که عطایت نموده، مالی را گرفتهای که مستحق آن نیستی و به فردی نزدیک شدهای که حق هیچ کس را به او رد نکرده است. و تو نیز با تقرّب به وی هیچ باطلی را انکار نکردهای و کسی را دوست داشتهای که با خداوند در جنگ است!
آیا آنها (که به وسیله تو برای خود مرکزیتی تشکیل دادهاند) تو را به جمع خود دعوت نکردهاند تا آسیای ظلم خود را بر محور تو بچرخانند؟ و آیا (با این دعوت) تو را پلی برای عبور به سوی جنایات و نردبانی برای گمراهی خود قرار ندادهاند تا راه آنان را بپیمایی و (مردم را) به گمراهی آنان فراخوانی؟
(آنان با این دعوت ضلالت بار) به وسیله تو دانشمندان را به شک انداخته و دل ساده لوحان جاهل را به دام خویش میافکنند...
آنان در مقابل چیزی که از تو دریافت کردهاند چه بهای اندکی پرداختهاند!
چه بیحاصل است آنچه برای تو به بار آورده و آباد ساختهاند! پس چگونه است ثمره آنچه که از (دین و دنیای) تو ویران ساختهاند؟...»(1)
علی بن ابیحمزه گوید:
دوستی داشتم که از منشیان بنی امیه بود. از من خواست که برای ملاقات با امام صادق علیه السلام اذن بگیرم. هنگامی که به حضور امام شرفیاب شد سلام نمود و عرض کرد: فدایت شوم، من در دیوان
1) 993. تحف العقول، ص 198
بنی امیه بوده و از ناحیه ایشان اموال فراوانی به دست آوردهام. آن بزرگوار فرمودند:
«اگر بنی امیه افرادی را نداشتند که برای ایشان بنویسند، غنایم را جمعآوری نمایند، با دشمنانشان بجنگند، در اجتماعاتشان حاضر گردند، هرگز نمیتوانستند حقّ ما را غصب نمایند. اگر مردم آنان را با آنچه داشتند رها میکردند، چیزی به آن افزوده نمیشد!»
آن شخص عرض کرد: فدایت شوم، آیا راهی برای توبه و بازگشت من وجود دارد؟ آن حضرت فرمودند:
اگر من شرایط آن را بگویم آن را انجام میدهی؟»
پاسخ داد: آری! فرمودند:
«آنچه از دیوان ایشان گرفتهای کنار بگذار، سپس هر کس از صاحبان اموال را میشناسی به او باز گردان و هر کدام را نمیشناسی از سویش تصدّق کن تا من ضامن شوم که خدای متعال تو را به بهشت وارد سازد.»
جوان مدّتی سر به زیر انداخت، آنگاه عرض کرد: فدایت شوم آنچه فرمودید انجام میدهم.
علی بن حمزه گوید:
آن جوان همراه ما به کوفه آمد و طبق فرمان حضرت، آنچه داشت، حتی لباسهایی که پوشیده بود همه را به صاحبانش مسترد گردانید و یا از جانب آنان به فقرا داد. پس من لباسی تهیه کرده، همراه با خرجی برایش فرستادم. چند ماه بعد، هنگامی که بیمار شده و در حال جان دادن بود، به عیادتش رفتم. چشمان خود را باز کرد و گفت: ای علی! به خدا آن حضرت به آنچه وعده کرده بود وفا نمود.
این را گفت و از دنیا رفت. او را دفن کرده و زمانی که در مدینه
به حضور امام صادق علیه السلام رسیدم، حضرتش فرمودند:
«ما در باره دوستت به وعده خود وفا نمودیم.»
عرض کردم: فدایت شوم، سوگند به خدا! هنگام مرگش خود نیز به این امر اقرار نمود.(1)
برای ظلم و ستمگری اسباب گوناگون و عوامل مختلفی است که به برخی از آنها اشاره میشود.
ضعف و ناتوانی
کسی که قادر است بر دشمن درونی و خصم بیرونی فائق گشته، حق خود را استیفا نماید، برای رسیدن به اهداف خود نیازی به ظلم و ستم - خیانت، متهم ساختن انسانهای بیگناه، گفتن دروغ، تهمتزدن، ریختن خون به ناحق، ارتکاب گناهان و... - ندارد. چه بسیار ظلمها و ستمها که منشأ آن ضعف در برابر دیگران و عجز و ناتوانی از دفاع از حقّ خویشتن است.
تملّق و جلب توجّه ستمگران به خود
بسا گناهانی که در حقّ مردمی روا داشته میشود تا فرمانروای ستمگری خشنود گشته، جای پایی در دل او باز گردد. هستند کسانی که برای جلب توجّه حاکمی ستمگر و اطاعت بیچون و چرای وی، انسانهای مظلوم و بیپناهی را آزار داده، با تحقیر و اهانت آنان، انواع اذیتها و ظلمها را در حقّ آنان روا میدارند تا خود را مطیع و هوادار حکومت نشان داده، و مورد حمایت و تشویق
1) 994. بحارالأنوار، ج 75، ص 375، ح 31؛ ینابیع الحکمة، ج 4، ص 53، ح 43
ستمگران قرار گیرند.
جهل و نادانی
جای بسی تأسف است که در عصر شکوه اطلاع رسانی و توسعه علمی و رسانهای، هنوز پارهای از بیعدالتیها ریشه در جهل و نادانی داشته، از آگاه نبودن از حدود الهی سرچشمه میگیرد.
کسانی که کمترین آشنایی با مبانی دینی ندارند، با نظر و تشخیص خود، حقّ را ناحق، درست را نادرست و شایسته را ناروا دیده و به واسطه نارسایی اندیشه و تشخیص نادرست دچار خطاهای فاحش گشته، در مواردی مرتکب ظلم و بیعدالتی میگردند.
هوسرانی و هواپرستی
نفس طغیانگر برای رسیدن به خواستههای نفسانی و امیال حیوانی و ارضای غرایز سرکش خود خواهان آزادی مطلق است و هیچ قید و شرطی را نپذیرفته، هر مانعی را - گرچه حق دیگران باشد - از سر راه خویش مرتفع میسازد.
لیکن نیل به کمال و سعادت انسانی، نظم و امنیت اجتماعی و حفظ و بقای حیات و نظام بشری ایجاب میکند که هر کس از خواهشهای ناروا و خواستههای ناستوده که با حقوق سایر شهروندان ناسازگار و برای انسانیت و جامعه زیانبار است چشم پوشی نموده، به شدّت از آنها پرهیز نماید.
البته چیره شدن بر تمایلات نفسانی جز به مدد ارادهای استوار و جهادی پیگیر میسر نمیگردد. رام ساختن نفس سرکش و باز داشتن آن از لذّت پرستی و هوا و هوس، همتی والا، ارادهای آهنین، عزمی راسخ، قدرت تصمیمی پولادین و استقامتی پابرجا میخواهد تا همراه با جهاد و مبارزهای فشرده و دائمی بر آن فائق آمده، با پشت سر گذاردن صخرههای دشواری، قلههای شرف و بزرگواری را فتح و خلعت گرانبهای انسانی را در بر نماییم.
آنکه به این مرتبه از کمال و رشد معنوی نائل میگردد هیچ گاه و هرگز دستش به ستم و تجاوز به حقوق دیگران دراز نگشته، هیچ ظلمی را در حق هیچ کس روا نمیدارد.
کسی هم که گوش به فرمان هواهای نفسانی، مطیع بیچون و چرای شهوات حیوانی و اسیر مطلق خواستههای غیر انسانی است، برای رسیدن به مقاصد نامشروع و ارضای تمایلات بیحد و حصر و پرداختن به عیش و نوش خود، سر از پای نشناخته، به ظلم و تعدی دامن زده، حقوق دیگران را نادیده میگیرد و چنانچه از قدرت و مکنت کافی برخوردار گشته، راه نیز برای وی باز باشد، نه تنها به خود و دیگران ستم روا میدارد، بلکه بسا صدها نفر را برای رسیدن به مقاصد شوم خود به خدمت گرفته، از هیچ اقدام ضد انسانی نیز فروگذار نمیکند.
بلی، محبت دنیا، پیروی از هواهای نفسانی، هوسرانی، لذّت پرستی، پرداختن به عیش و نوش و غفلت از فرجام کار و سرانجام حیات، همواره از سرچشمههای اصلی و همیشگی جور و ستم بر خود و شهروندان جوامع انسانی بوده است.
عقده حقارت ریشه بسیاری از رذائل حیوانی و مفاسد اخلاقی است. کسی که گرفتار این خصلت پست اخلاقی شود، بسا برای پنهان ساختن ضعف درونی، به تفوّق طلبی و برتری جویی روی آورده، اقتدار و سلطه کاذب خود را از طریق ستم به دیگران تثبیت مینماید!
حتی ممکن است احساس واماندگی و محرومیت از دستیابی به خواستههای حق یا ناحق، برخی را به سادیسم جنایت مبتلا کرده، به گونهای که از ستم بلکه از قتل و جنایت نسبت به اقشار محروم و مظلوم جامعه احساس شعف و لذت نموده، و چه کارها که نمیکنند!
زرق و برق دنیا و جذّابیت آن تا اندازه زیادی مرهون زر و زور و در گرو مکنت و قدرت است. دنیا منهای زر و زور را جلوهای چندان نیست. آنچه که دنیا داران و دنیا خواهان را فریفته خود کرده، همین مکنت و قدرت و همین امکانات رفاهی و زمینههای فرمانروایی است.
هیچ چیز دنیا همانند زر و زور، مستی نمیآورد و کمتر چیزی است که بسان مکنت و قدرت، انسان را مغرور و فریفته خود نماید. مکنت و قدرت - خصوصاً انسانهای پست را - به سرمستی و غرور کشانده، به تحقیر دیگران و ستم بر آنان سوق میدهد.
صاحبان ثروت و دارندگان قدرت به واسطه پندار نادرست خویش که دیگران را ناچیز شمرده و خویشتن را صاحب اختیار دیگران به حساب میآورند، خود را مستحق رفتار ناشایست خویش دانسته، ستم به دیگران را حقِّ اجتناب ناپذیر خود به حساب میآورند به همین جهت است که در طول تاریخ بیشترین ظلم و ستم از جانب اینان بر مردم روا داشته شده است.
خصلتهای نکوهیده
خودخواهی، کینهتوزی، انتقامجویی، فرومایگی، انحصارطلبی، دنیاپرستی، بلند پروازی، طمع و چشم داشت نسبت به آنچه در اختیار دیگران است نیز در موارد زیاد آدمی را به رفتار ناعادلانه و ستم و تجاوز به حقوق دیگران سوق میدهد.
در این روزها که صفحات پایانی کتاب رقم میخورد، به واسطه فرا رسیدن ماه حزن و اندوه و نزدیک شدن عاشورای حسینی - سلام اللَّه علیه - بر خود لازم
دیدم تا در ارتباط با شهادت آن بزرگوار و موضوع ستمگری که آخرین مبحث از این مجموعه است، مطالبی ولو مختصر به عنوان عرض ارادت و توسل به ساحت اقدس آن همیشه عزیز همه دوران مرقوم ساخته، توشهای برای روز رستاخیز خویش بیندوزم.
همچنان که پیشتر یادآور شدیم نظام اسلامی کمترین ستم و حقکشی را نسبت به ضعیفترین و ناتوانترین افراد جامعه تحمل نکرده، به هیچ بهانهای آنرا مجاز نمیشمرد. در عین حال مطالعه تاریخ اسلام و دقت در رفتار رژیمهایی که به نام اسلام بر مردم حکومت کردهاند، نشانگر این واقعیت است که برنامهها و عملکرد حاکمان و سردمدارانی که خود را خلیفه مسلمین و پیشوای مسلمانان قلمداد میکردهاند به هیچ وجه با این امر سازگار نبوده، حکومت آنان سراسر لبریز از ظلم و ستم و جنایت و آلودگی بوده است.
آنان - خصوصاً بنی امیه - همواره مردم محروم جامعه را به بند کشیده، از هیچ ظلم و ستمی فروگذار نمیکردند و در زمان خلفای بنی امیه آنچنان عرصه را بر شیعیان و دوستان خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله تنگ کردند که معاویه برای هر یک از فرمانداران شهرها به طور جداگانه بخشنامهای به این شرح فرستاد:
تحقیق کنید و نام هر کس را که دوستی و محبت وی نسبت به علی و خاندان او ثابت گردید، از دفتر بیت المال محو ساخته و سهمیه و ارزاق او را قطع نمایید.(1)
از این نیز پای فراتر گذاشته، دستور داد:
هر کس را که پیرو علی است و یا متهم به دوستی اوست، به قتل برسانید و چنانچه پیروی و دوستی او ثابت نگردید، به مجرّد اتهام
1) 995. بحارالأنوار، ج 44، ص 126؛ شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج 11، ص 45
و صرف احتمال نیز او را نابود کرده و حتی اگر زیر سنگی مخفی شده بود، او را پیدا کرده، گردن بزنید و خانهاش را ویران سازید تا باعث عبرت دیگران گردد.
سپس آنچنان شدت عمل به خرج داده، بر دوستان اهل بیت سخت گرفتند که اگر کسی متهم به بیدینی و کفر میشد، مورد اکرام قرار میگرفت و کسی متعرض او نمیگشت؛ لیکن شیعیان در هیچ شهری در امان نبودند خصوصاً در کوفه و بصره، چنانکه کسی برای دوستی اراده بازگو کردن حدیثی داشت با ترس و دلهره، او را به منزل خویش میبرد و پس از سوگندهای شدید و غلیظ مبنی بر راز داری و حفظ امانت، روایتی را برای وی نقل میکرد!(1)
در چنین شرایطی سالار شهیدان حضرت ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و یاران باوفایش در برابر ظلم خاندان ابیسفیان به پا خاسته، برای رضا و خشنودی خدا، با خون پاک خود، حقیقت را آشکار و وحشیان دور از تمدن بنی امیه و آل ابیسفیان را - که سینههایشان از کینهورزی نسبت به خاندان رسالت لبریز بود و از هیچ ظلم و ستمی نسبت به بندگان خدا دریغ نمیورزیدند - برای همیشه رسوا ساختند.
به گونهای که از روایات اسلامی بر میآید، جهان پیوسته با ظلم و ستم مواجه بوده، در ایام غیبت امام عصر حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - ستمگری، جرم و جنایت، رذایل اخلاقی و انواع پلیدیها افزایش یافته، سراسر کره زمین از ظلم و ستم ظالمان و ستمگران لبریز میگردد و جهان در آیند
از نظر
1) 996. بحارالأنوار، ج 44، ص 126
جور و بیدادگری و فساد و تباهی به مراتب از وضع کنونی بدتر خواهد شد.
امّا زهی سعادت و خوشبختی که عن قریب نسیم جانافزای عدالت وزیدن خواهد گرفت و عطر روحبخش عدل و قسط، دلها را نوید پیروزی و رستگاری، و جانها را حیات ابدی میبخشد.
آری، این تیره روزیها و بدبختیها برای همیشه پایدار نمیماند و سرانجام روزی فرا میرسد که اوضاع کلّی جهان دگرگون گشته، حجّت حق و نجاتبخش انسانها میآید و جهان را در حالی که از ظلم و ستم لبریز است، برای همیشه از جور و بیدادگری پاک ساخته و از عدل و داد سرشار میسازد.(1)
با ظهور حضرتش استعدادها پرورش یافته، خردها از فروغ بیشتری برخوردار خواهد شد. با رهبری آن بزرگوار علم و دانش گسترش یافته، حق بر باطل و داد بر بیداد پیروز گشته، اسلام دینی جهانی میشود و وعده الهی تحقق میپذیرد.
از پرتو وجود اقدسش انسانها با نیروی ایمان، غرایز سرکش را مهار کرده، خویشتن را از اسارت خودپرستی و بندگی شهوت آزاد میسازند وبا معرفت بیشتر به خدا متوجه خواهند شد.
شعاع عدل و قسط آن دادگستر حقیقی، بسیار فراگیر و دامنهاش آنچنان نافذ و گسترده است که در حیوان و جماد نیز تأثیر گذارده، طبیعتها متحوّل، موانع همزیستی و آفات اجتماعی به طور مطلق مرتفع، و گرگ و میش در کنار هم آرام میگیرند!
و در چنین فضایی است که همه انسانها به مکارم اخلاق متخلّق گشته، وظایف دینی، انسانی و اخلاقی خود را با انگیزه خالص و در راستای اطاعت از
1) 997. تنها در منتخب الأثر، از رسول اکرم صلی الله علیه وآله و پیشوایان معصوم علیهم السلام نزدیک یکصد و پنجاه حدیث به این مضمون وارد شده است.
اوامر الهی و نیل به کمال روحانی انجام میدهند.
و همینهاست که زبانها را به دعا برای فرج آن عزیز سفر کرده پیوسته گویا، دلها را به ظهور پر میمنتاش همواره امیدوار، و وظیفه دوستداران و منتظرانش را جهت آماده سازی هرچه بیشتر خود و دیگران برای آن روز بزرگ به نیکی هویدا ساخته است.
خدای را برای این نعمت عُظما سپاس میگزاریم و از ساحت اقدسش عاجزانه خواهانیم که ما را به خُلقهای کریمانه و اخلاق نیک و بزرگوارانه متخلّق فرماید و هر چه زودتر خلعت فرج بر قامت همیشه استوار و ملکوتی جنابش بپوشاند و ستمگران را از پهنه گیتی نابود ساخته، عدل و داد را بر سراسر عالم حکمفرما سازد. آمین ربّ العالمین.
و آخر دعوانا أن الحمدللَّه ربّ العالمین و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین