ghaemiyeh.com
سرشناسه : لطیفی، رحیم، ۱۳۴۷ -
عنوان و نام پدیدآور : امامت و فلسفه خلقت/ مولف رحیم لطیفی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۴۸ص.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال 978-964-973-186-5
یادداشت : کتابنامه:ص. [۴۲۹] - ۴۴۸.
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۴۳۳۰۸
به سرچشمه دانش و پرهیزگاری، تنها یادگار هابیلیان، تنها وارث انبیا و اولیا و امامان، همراه قرآن و آخرین ذخیره الهی در جهان آفرینش آن که واسطه فیض است، انسان کامل و جانشین خدا است، به خاطر او زندهایم، روزی میخوریم و در هرحال چشم به راه او هستیم تا قسط و عدالت را برقرار کند، حجّة بن الحسن العسکری، فرزند رسول خدا (از نسل حضرت زهرا)
بر خود لازم میدانم که از راهنماییهای محققانه، تلاشهای پیگیر و بذل توجّه حضرت آیت اللَّه هادوی تهرانی تقدیر و تشکر کنم، حضرت استاد با وجود مشغلههای متعدد علمی داخل و خارج کشور، به خاطر عنایتی که به بنده داشتند، زحمت راهنمایی این رساله را تقبل فرمودند.
زحمتها و تلاشهای پیگیر و نکته سنجیهای بسیار عالمانه حضرت استاد حجة الاسلام و المسلمین آقای رضانژاد قابل تقدیر و تشکر است، استاد با حوصله و موشکافی عالمانه، سراسر رساله را بسیار دقیق مطالعه کردند و نواقص و کاستیهای آن را مشروح مکتوب فرمودند و هرچند در ابتدا اصلاح آن بر بنده گران آمد؛ اما وقتی انتقادات حضرت استاد را به دقّت مطالعه کردم، دریافتم که رفع آن کاستیها در سرنوشت رساله بسیار مؤثر است، و برآن شدم که در حد توان و اقتضای فرصت به جبران آن بپردازم.
در نگارش این رساله، از مهمترین کتابخانههای شهر مقدس قم و مراکز علمی آن به ویژه کتابخانه مؤسسه امام خمینی فراوان بهره برده شد، که به این وسیله تقدیر و تشکر میشود.
لازم است از عنایات ویژه تولیت محترم، حضرت آیت اللَّه وافی و حجة الاسلام والمسلمین حسین احمدی مدیریت محترم انتشارات و عزیزان مجموعه انتشارات برادران رضا دیلمی، احمد رضا فیض پور، امیر سعیدسعیدی و ... که در به ثمر رسیدن این اثر فعالیت کردهاند کمال تشکر و قدردانی به عمل میآوریم.
و همچنین از خانواده محترم که در امر تایپ، نسخه خوانی و ویرایش این رساله بسیار کمک کردند، افزون بر آن حوصله زیاد به خرج دادند تا این رساله به پایان رسید، به این وسیله تقدیر و تشکر میشود.
آدمی از آن روز که اندیشید، اندیشهاش گرفتار مسأله خلقت شد و کدام روز بود که آدم اندیشمند نبود. پس او همواره در تب و تاب گشودن راز هستی بود و همیشه در این دام خواهد بود.
هر که در این دام رفت، از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت
از کجا آمدهام؟ به کجا خواهم شد؟ چگونه آمدم؟ چه کس مرا آورد؟ چه کسانی در آمدن و بودنم نقش داشته و دارند؟... رشتهای تو در تو از سؤالات که جستجوی مستمر اندیشه را در پی داشته و صدها کتاب، رساله و مقاله را آفریده است.
این سلسله سؤالات از یک سو به مبدأ هستی انسان و از سوی دیگر، به منتهای حرکتش در دنیا و پس از آن ارتباط دارد.
فاصلهای بین مبدأ آفرینش و انسان در مراتب و عوالم هستی به وضوح عیان است که واسطهای میطلبد تا فیض مبدأ را به این موجود واصل سازد.
از سوی دیگر، سیر آدمی در این دنیا باید به کمالاتی منتهی شود که نماد و نمود کمالات مبدأ هستی باشد.
اندیشه «امامت» که مفهومی است برخاسته از متن تفکّر اسلامی و «امام» که جایگاهی بس رفیع در این مجموعه دارد: و کل شیء أحصیناه فی إمام مبین(1)این دو جایگاه را روشن میسازد و امام به عنوان واسطه فیض الهی از یک سو
1) 1. سوره یس، آیه 12.
و انسان کامل و جانشین خداوند بر کره خاک «خلیفة اللَّه فی الأرض»، از سوی دیگر معرفی مینماید و این نکته را به انسان گوشزد میکند که رهگذر انتخاب چه ثمرات نیکویی میتواند به بار آورد و آدمی از گذرگاه گزینشهای خود به چه جایگاه رفیعی میتواند برسد که آنچه امام به آن دست یازیده همانا در این معبر انسانی رخ داده و اگر از امداد خاص الهی بهره برده جز لیاقت او که در انتخابهایش تجلی کرده، باعث آن نبوده است.
پیامهای آیات و روایات در مورد «امامت» فیلسوفان، متکلمان و عارفان مسلمان را به تکاپو انداخته تا به تحلیل این مفهوم بپردازند، آنان هریک براساس مبانی خاص خود «امامت» را به زبان و اسلوبی خاص شرح کردهاند.
کتاب حاضر تلاشی محققانه در راستای جمعآوری مطالب گوناگون در بابت مفهوم «امامت» از منابع و مصادر مختلف و ارزیابی و نقد این مسأله در پرتو تحلیل این مطالب است که نگارنده فرهیخته آن جناب حجة الاسلام دکتر رحیم لطیفی مدتی قابل ملاحظه را صرف این مهم نموده و از عهده آن به شایستگی برآمده است.
در این کتاب جایگاه امام به عنوان «واسطه فیض» در سلسله علل و مقام وی به عنوان «انسان کامل» در سلسه معلولات به خوبی تبیین شده است و مبنای عقلانی اموری که پذیرش آن برای عقل آسان نیست، یعنی خوارق عادات و کرامات، تشریح گردیده است.
امید است اقبال خوانندگان فرهیخته و نقد داوریهای آنان مکمل زحمات نویسنده محترم باشد و فواید کتاب را صدچندان نماید.
مهدی هادوی تهرانی
مدرس خارج فقه و اصول
حوزه علمیه قم
رساله پیش رو برآن است تا ثابت کند:
وجود امام بسیار فراتر از منصب حاکم سیاسی است.
امام، همواره حجت الهی در عالم آفرینش است.
او دارای ولایت و تصرف در عالم است و غیبت یا غصب مقام سیاسی او، هیچگاه مانع انجام وظایفش نمیشود، او واسطه در تدریج آفرینش از مبدأ متعال است، او غایت و هدف خلقت است، او وجود شریفی است که در برترین مراحل هستی حضور دارد، او کاملی است که تمام ناقصها برای اکمال به او نیازمندند.
اگر او نباشد، آفرینش قابلیت دریافت هستی را ندارد و آفرینش محقق نمیشود. اگر او نباشد، خلقت بدون غایت و محکوم به شکست است، تا او هست تکامل هست، هستی معنی دارد، با رفتن او آدم و عالم میرود و قیامت میشود.
در این رساله سعی میشود تا مبنای الهیاتی و فلسفی شؤون امامت، مانند صدور خوارق و انجام کرامت تبیین و تحلیل شود.
اثبات این تئوری در گرو تثبیت دو امر است:
1 - با بهرهگیری از منابع نقلی (قرآن و سنت) و عقلی (کلام و فلسفه و عرفان) موجودی ثابت میشود که از طرفی دارای کمالات وسیعی است و در عین حال مخلوق هم است.
2 - این موجود همان خلیفة اللَّه و در عصر پس از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، امامانعلیهم السلام هستند.
آنچه گفته شد، در گام نخست، از متون دینی (قرآن و روایات) قابل حصول است و در گام بعدی، پژوهشهای کلامی، فلسفی و عرفانی مؤید آن است؛ این رساله در حدّ توان ادعای مذکور را با مراجعه به قرآن، سنت، مکاتب کلامی، فلسفی و مشرب عرفانی به تبیین و تثبیت میرساند.
روش این تحلیل این گونه است که ابتدا فلسفه خلقت در هر یک از متون دینی و مکاتب فکری بررسی، سپس امام، حجت الهی، صادر نخست، انسان کامل و... از دید هر یک از این مشربها معرفی میشود تا نقش و جایگاه این وجود در هستی معلوم شود.
البته این رساله ادّعا ندارد که سخن نهایی را گفته است؛ بلکه میخواهد روزنهای فرا روی پژوهشگران این وادی بگشاید؛ به ویژه که نگاه هستی شناسانه به وجود امام علیه السلام کمتر به صورت مشروح و یک جا بحث شده است.
نگاه هستی شناسانه به امام و بررسی نقش وجودی آن در فلسفه و روند خلقت، دست کم به دو مبنا نیاز دارد: یکی پذیرش ولایت تکوینی امام؛ و دیگری تحلیل کیفیت ایجاد عالم بر اساس نظام اسباب و مسببات، تا در پرتو آن جایی برای نقش امام در روند خلقت باز میشود.
عنصر ولایت که حدّ مشترک و اساس پدیده نبوت و امامت است، برای امام نوعی اقتدار و تسلط تکوینی میدهد.
ولی و ولایت در لغت، قرب و نزدیکی است که نوعی حق تصرف و سرپرستی را به دنبال دارد.
عمده ویژگی ولایت در سخن متکلم و مفسر و عارف، عبارت است از: نزدیکی ویژه به خدا، علم و معرفت عالی به خدا، پیروی محض از خدا و انجام برخی تصرفات ویژه.
بر اساس یافتههای عقلی و دادههای دینی، ولایت تکوینی و تشریعی،
بالذات و مستقل از آن خدا است و خداوند براساس حکمت و شایستگی اولیا، مراتبی از ولایت را به آنها عطا کرده است.
قرآن و روایات نخستین طراح اندیشه ولایت بوده که پس از آن در منابع تفسیری و کلامی و عرفانی، این موضوع پیگیری و انبیا و امامان واجد این مقام معرفی شدهاند.
وجود انسانی که دارای تصرفات تکوینی باشد، مورد تایید هستی شناسی مشائی و اشراقی و عرفانی و حکمت متعالیه است.
پذیرش وجود و لزوم ولی اللَّه در روند خلقت هم ساز با نظام اسباب و مسببات و توحید در خالقیت است؛ چون هرگونه فعالیت ولی اللَّه در طول و به اذن خداست و این اندیشه با تفویض و غلو بسیار فاصله دارد؛ تفویض و غلو؛ یعنی واگذاری اموری به غیر خدا که خداوند دیگر تأثیر و کنترل در آن نداشته باشد.
تصرفات تکوینی ولی اللَّه بر اساس یک سری مبانی است که مورد پذیرش شرع و عقل است و در دستگاههای هستی شناسی قابل تحلیل و تجزیه است، مانند: برخورداری ولی اللَّه از نفس مجرد و قوی، مرتبه بالایی وجودی، علم فعلی و برتر، داشتن وظایف و شؤوناتی چون حاکمیت بر اجتماع، هدایتگری و...
اثبات مقام ولایت برای انبیا و به ویژه برای رسول خاتم و استمرار آن در وجود امامان اهل بیتعلیهم السلام از متون دینی قابل اثبات است.
صدور هستی از مبدأ اول بر اساس نظام اسباب و مسببات و وجود عوالم وسایط، مورد نظر پذیرش دینی و فلاسفهای همچون؛ افلاطون، ارسطو، فلوطین، ابن سینا، شیخ اشراق و عارفان دیگر میباشد.
در بخشهای بعدی، نقش واسطهگری و تأثیر امام در روند خلقت مستدل میشود. فاعلیت و تأثیر گزاری وسایط در طول و به اذن خداست و فاعلیت خدا مستقل و بالذات است.
متکلم، عالم و آدم و دستورات الهی را ناشی از وجود و عطا و لطف الهی میداند و بر این اساس، واسطه رسانیدن و دریافت این الطاف، در مرتبه نخست همان وجود برتری است که حجت و امام است.
پی گیری ادعا از نظر قرآن مجید
تفاوت و تفاضل برخی انسانها بر برخی دیگر در اصل خلقت و در عالم تشریع مورد پذیرش است.
امام و خلیفه در رأس هرم هستی قرار دارد و بر همین اساس، در روند خلقت و هدایت به اذن خدا دخالت دارد.
فردی از خلیفه الهی همواره در سرای هستی وجود دارد.
خداوند در خلقت عالم و آدم هدف داشته است و انسان توان فهم و کشف این هدف را دارد.
خلقت عالم تدریجی و با اصول نظام و اسباب بوده است.
هدف از خلقت عالم، خدمت رسانی به آدم و هدف از خلقت آدم، رسیدن به مقام عبودیت است.
رسیدن به این مقام (تأمین هدف خدا) در گرو تحقق دو امر است: یکی: شناخت خود و معبود و دیگری: وجود راهنمای الهی، خلیفة اللَّه، و امام عهدهدار این دو مهم است. پس اگر امام و خلیفة اللَّه نباشد، روند خلقت و نظام اسباب مختل میشود و نیز هدف اصلی؛ یعنی رسیدن به مقام عبودیت محقق نمیشود و فعل بیهدف محکوم به شکست و صدور آن از خداوند محال است.
پیگیری ادعا از نظر روایات
و جزئیات خلقت و نقش امام را در این روند بیان میکند.
امام دو جنبه وجودی (نوری و عنصری) دارد.
حقیقت نوری پیامبر و ائمهعلیهم السلام یکی است.
وجود نوری پیامبر و ائمهعلیهم السلام نخستین آفریده و واسطه آفرینش دیگر اشیا، حتی فرشتگان است و به اذن خدا بر کار خلقت و آموختن و تسبیح و تهلیل فرشتگان ناظر بودند.
تمام فرشتگان و انبیای اولوالعزم به جایگاه نوری و عظمت پیامبر و ائمهعلیهم السلام واقف گشته و گواهی دادند.
آفرینش خاکی آدم، مقدمه آفرینش خاکی و عنصری رسول اکرم و ائمهعلیهم السلام بود.
حقیقت نوری پیامبر و علیعلیهما السلام، نسل به نسل در میان انبیا منتقل شد، تا به صلب عبدالمطلب رسید و از اینجا به دو شاخه شد. شاخه دوم از طریق ابوطالب به جسم عنصری حضرت علیعلیه السلام منتقل شد.
وجود عنصری و مادی پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام در جهان مادی (فی الارض خلیفة) در ظرف زمانی و مکانی خاص خود پدید آمدند.
وجود امام همواره در هستی است و بقا و استمرار هستی ماسوی اللَّه، به وجود او بستگی دارد. وجود آنان در آغاز و انجام هستی قرار دارد و در عالم عنصری نیز بر رفتار انسانها نظارت دارند.
افزون بر حضور وجودی امام در روند خلقت، نقش عمده دیگر آن در تضمین هدف و غایت خلقت است، به خاطر او هستی آفریده شده است و با وجود او انسانها به غایت و کمال مطلوب میرسند؛ پس اگر آن وجود نباشد، همه هستی و گل سرسبد آن (انسان) بیهدف و بی غایت میشود و فعل بدون غایت محکوم به شکست است.
پیگیری ادعا از نظر کلام اسلامی
امام در نگاه عامه (اشاعره و معتزله) جانشین رسول خدا در اقامه امور دین در دنیا است. از نظر آنان، امام یک انسان معمولی است که میتواند عادل هم باشد و کار عمدهاش، برقراری نظم معاش و زمینه سازی برای اجرای احکام الهی است.
امام در نگاه شیعه افزون بر آنچه عامه گفت، اوصاف و وظایفی دیگر نیز دارد که در سایه آن، امام فرد ممتاز و الهی میشود. ویژگی ولایت به او، قدرت تصرف، علم برتر و ملکه عصمت میدهد.
متون کلامی چندان متعرض بحث روند و کیفیت نشدهاند تا جایگاه امام در این روند ترسیم شود؛ بلکه بیشتر از هدف و غرض خلقت و تکلیف بحث کردهاند.
از دیدگاه اشاعره، نقش امام در فلسفه خلقت، همین مقدار است که او زمینهساز اجرای فرامین الهی است تا در سایه آن، انسانها به تکامل برسند.
از دیدگاه معتزله که قائل به هدفمندی خلقت هستند، نقش امام افزون بر آنچه اشاعره گفتهاند، این است که اگر امام نباشد، هدف تکلیف و به تبع آن، هدف خلقت محقق نمیشود.
از دیدگاه امامیه، افزون بر آنچه اشاعره و معتزله گفتهاند، نقش امام در روند خلقت این است که امام خودش هدف است (نه تنها زمینهساز تحقق هدف) همه برای او آفریده شده است؛ پس اصل خلقت و استمرار آن مدیون وجود او است.
متکلمان شیعه هدفمندی خلقت را به کمک روایات و حکمت به گونهای حل کردهاند که هم لغویت در کار خدا پیش نیاید و هم کاستی و استکمال از وجود الهی برطرف شود.
وصف قریشی بودن که مورد اتفاق همه گروههای کلامی است، تنها با امامت در اندیشه شیعه میسازد.
پی گیری ادعا از نظر فلسفه مشاء
در فلسفه مشاء که آفرینش، برگرفته از علم پیشین و معلول عنایت الهی و خداوند فاعل بالعنایه و نظام موجود نظام احسن است، وجود امام و عقل نخست، همان حقیقت نوری حجت و امام است که در صدر آفرینش قرار دارد.
حکمای مشاء با طرح فاعلیت بالعنایه، علت صدور عالم را علم الهی دانستند. استکمال، غرض زاید و حکومت غایت بر خدا را نفی کردند و هدف اصلی خلقت را ذات خدا معرفی کردند.
امام از دید مشاء بسیار نزدیک به امامتی است که در اندیشه کلام شیعی است. (اتصال به عقل فعّال، دارای علم برتر، حدس خدادادی، مشروعیت الهی، دارای مقام سلب ناشدنی، عارفترین به شریعت، ربّ انسانی، خلیفة اللَّه و ... است)
وظایف امام تنها تدبیر جامعه نیست؛ بلکه رسانیدن انسانها به کمال قصوی و وجود بالفعل است؛ پس اگر او نباشد، حرکت استکمالی انسان عقیم میماند، در نتیجه همه خلقت که خادم انسان است، لغو میشود؛ اگر او نباشد، هستی بدون خلیفه میشود.
هستی شناسی مشاء میگوید: وجود یا واجب است یا ممکن، از خداوند بیواسطه تنها یک معلول صادر میشود (عقل)، عناصر جهان مادی از عقل هم صادر میشود، پس عقل به عنوان نخستین صادر واسطه پیدایش دیگر اشیا است.
بنابر تأیید روایات و سخن دانشمندان فن، نخستین صادر (عقل)، همان حقیقت نوری پیامبر وائمهعلیهم السلام است؛ پس وجود امام در روند آفرینش دخالت دارد. (واسطه)
از دید مشاء، عالم برگرفته از علم الهی و در نهایت اتقان و احکام و حسن است و از طرفی وجود امام از دید مشاء، در رأس هرم هستی و واجد کمالات
است؛ پس وجود او در سلسله آفرینش مستلزم نظام احسن است.
پیگیری ادعا از نظر مکتب اشراق
در حکمت اشراق، بر اساس قاعده امکان اشرف، اشرف مخلوقات و شریفترین موجودی که در گام نخست به عرصه وجود پا میگذارد، وجود و حقیقت نوری امام است.
امام از نظر حکمای اشراق، سرآمد حکیمان الهی و بحثی است، از عالم بالا دریافت علم میکند و نیاز به تعلم بشری ندارد. او گاهی آشکار و در رأس حکومت است، که این زمان، زمانه نوری است و گاهی نهان است؛ به هرحال جهان از وجود او خالی نیست؛ پس وجود چنین امامی در تکامل علمی و عملی انسانها نقش دارد. (نقش ظاهری و باطنی)
هیولای عالم فرمانبردار او است، او واسطه فیض است، به واسطه او نظام عالم پایدار است. اگر لحظهای نباشد، جهان فرو میریزد و چون فیض الهی دائم است، وجود او نیز همواره است؛ پس وجود امام دارای تصرف در عالم است، حلقه اتصال هستی به خداوند است و او عامل پایداری و استمرار جهان است.
هستی از نظر حکمت اشراق، نور الانوار است که دیگر مراتب هستی از او به واسطه نور واحدی صادر شده است. نخستین نور واسطه، دارای جنبه فقری و غنایی است، عالم هستی از وجود نورالانوار صادر شده است. (نفی فاعلیت بالقصد و بالاراده وبالعنایه) و از طرفی وجود امام که همان نخستین نور صادره باشد، اشرف موجودات ماسوی اللَّه است و براساس قاعده امکان اشرف، وجود اشرف واسطه صدور دیگر اشیا است؛ پس وجود خلیفة اللَّه در روند خلقت نقش دارد.
تذکر: حکمت اشراق بیشتر روی روند خلقت و نقش تکوینی وجود اشرف توجه دارد.
پی گیری ادعا از نظر عرفان
در عرفان نیز، نخستین صادر که وجود منبسط و انسان کامل است، همان حقیقت محمدیه است که بر وجود امامعلیه السلام قابل تطبیق است.
از نظر عارف، وجود حقیقی یکی و بقیه نمود آن حقیقت هستند. خداوند فاعل بالتجلی و عالَم، ظهور اسما و صفات او است، خداوند (غیب مطلق) پس از علم خودش به ذاتش و علم تفصیلیاش به اشیا به عالم حضرت اول (عالم اعیان) تجلی کرد و سپس به تجلی که ناشی از حبّ ذات حق بود، به خلق و پیدایش حضرت دوم (عالم عقل) و حضرت سوم (عالم مثال) و حضرت چهارم (عالم ماده) پرداخت.
در تمام این تجلیها و مظاهر وجود، حضور خلیفه حتمی است، نخستین خلیفه فیض اقدس است که واسطه میان خدا و اسما و صفات او در حضرت اول است، سپس در عالم اسما، اسم اعظم اللَّه خلیفه و واسطه است که عین ثابت آن انسان کامل است؛ و در حضرت و عالم دوم خلیفه خدا فیض مقدّس، همان وجود منبسط و روح و عقل کلی محمدی است و انسان کامل به عنوان کون جامع در همه عوالم حضور دارد. وجود و حضور این خلیفه در عالم ماده نیز مایه برکات است.
اوصافی که مکاتب فکری و ادیان و متون اسلامی برای انسان یگانه و کامل ذکر میکنند، تجسم آن در وجود امام است.
سرّ لزوم وجود خلیفه (انسان کامل) از دید عرفان کاملاً مبرهن شده است، او سرسلسله همه موجودات امکانی و خلقت دیگران طفیل او است، او تأمین کننده خلقت و مایه استمرار آن است.
میتوان گفت: اهل سنت که با شعار «حسبنا کتاب اللَّه» خیال کردند رابطه آسمان با زمین قطع و ولایت پایان یافته است، به زودی اشتباه این شعار را دریافتند؛ ولی متأسفانه به جای اینکه سراغ ولی حقیقی بیایند، سراغ اقطاب ساختگی رفتند، هرچند گروهی از نخبگان آنان در متون عرفانی و تصوف، این انسان یگانه را همانگونه که در روایات اهل بیتعلیهم السلام آمده، معرفی و در مواردی به این واقعیت اعتراف کردهاند.
پیگیری ادعا از نظر حکمت متعالیه
حکمت متعالیه که جامع دیدگاههای عرفان و فلسفه است، با طرح و تکمیل ریزش هستی بر اساس فیض الهی، ابتدا لزوم واسطه در فیض را اثبات و به دنبال آن وجود امام را کاندیدای چنین مقام میداند.
اصطلاح مشهور فیض در فلسفه و عرفان، بار معنایی لغوی و قرآنی آن را دارد؛ چنان که بی شباهت به سخن متکلمان نیز نمیباشد. از این روی، فیض به فعل فاعلی گفته میشود که پیوسته و همیشه و بدون دریافت عوض و غرضی که خارج از ذاتش باشد، انجام میدهد.
از آنجا که تنها وجود خداوند بی آغاز و بی انجام است و هرچه هست از او است که هدف و غرضی غیر از خودش نمیماند و از آنجا که صفات او مانند: رضا، جود، کاستی ناپذیری، عدم بخل و ... عین ذات اوست؛ پس فاعلیت فیضی برازنده او و تنها او «دایم الفیض علی البریه» است.
کیفیت صدور فیض «آفرینش» از خداوند بر اساس نظم و ترتیب است، به گواهی قاعده الواحد و مؤیدات قرآنی و روایی.
نخستین صادر باید مشابهت، صبغه و نزدیکیاش از دیگر مخلوقات به مبدأ اول بیشتر باشد؛ به دلیل قاعده مشاکلت و سنخیت میان علت و معلول.
خداوند در تنزّه و قداست و جهان مادّی در نهایت پستی و کاستی است. این جهان قابلیت دریافت بلاواسطه هستی را از او ندارد. بنابراین، نیاز به یک
واسطه است که سری در جهان عالی و سری در جهان دانی دارد (دو وجه)، و چنین واسطهای لیاقت و قابلیت دریافت بیواسطه هستی و انتقال آن را به عالم پایینتر دارد.
فیض و هستی بخشی که عین ذات خداست، همیشه است؛ پس واسطه نیز همواره است.
تصویری که حکیمان و عرفا از نخستین صادر (واسطه فیض) ترسیم میکنند، همخوانی بسیار با تعبیرات متون دینی از اول ما خَلَق دارد.
آیات قرآنی با تکیه بر مقام ولایت تکوینی انبیا، و روایات با بیان جایگاه ائمهعلیهم السلام و تبیین مقام ولایت تکوینی آنها، این منصب و مقام (واسطه فیض) را شایسته آنان معرفی میکنند.
شمار بسیاری از حکما و اهل فن، دامن همت به کمر زده و به تطبیق نخستین صادر بر امامان اهل بیتعلیهم السلام زدهاند.
بقیة اللَّه و ذخیره عالم هستی حضرت حجت علیه السلام، آخرین واسطه فیض است که آفرینش با وجود او از مبدأ اول کسب فیض کرده و پابرجا هستند.
موضوع رساله حاضر، امامت و فلسفه خلقت است.
تبیین صحیح و دقیق موضوع بسیار اهمّیت دارد؛ زیرا حد و مرز تحقیق را مشخص میکند و پژوهشگر را به رسیدن نتیجه نزدیک میسازد و از هدر رفتن امکانات جلوگیری میکند. بنابراین ابتدا مفردات موضوع رساله تبیین میشود و به دنبال آن عنوان کلی رساله توضیح داده میشود.
مراد از امامت در این رساله صرفاً عنوان انتزاعی و کلامی آن نیست؛ بلکه مراد وجود امام، آن هم به معنای عامش است که شامل نبی، رسول، ولی و امام خاص میشود(1)که از ویژگیهای ولایت و تصرف برخوردار است؛(2)پس سمت و سوی مباحث امامت در این رساله صرفاً کلامی نیست تا برای اثبات امامت، آن هم به معنای رهبر سیاسی و حاکم جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به آیات و روایات و واقعیتهای تاریخی استناد شود.
توضیح: از متون دینی و سخنان دانشمندان دینی به دست میآید که امامت
1) 2. صدر المتألهین ذیل این روایت «واللَّه ما ترک اللَّه أرضاً منذ قبض آدمعلیه السلام إلّا وفیها إمام یهتدی به إلی اللَّه وهو حجّته علی عباده، ولا تبقی الأرض بغیر إمام حجّة اللَّه علی عباده» میگوید: أراد علیه السلام بالإمام مقتدی الخلائق أعمّ من أن یکون رسولاً أو خلیفة رسول، فإنّ الأرض لا تخلو من أحدهما لا بعینه، وإن جاز خلوها من أحدهما بسبب حصول الآخر؛ شرح اصول الکافی، کتاب الحجة، ص 485.
2) 3. همه کمالات مانند عصمت، علم، ولایت و ... یک حقیقت و واقعیت عینی خارجیاند؛ پس صاحب این اوصاف، امام نیز یک مقام واقعی عینی است، نه عنوان انتزاعی مانند مالکیت یا سلطنت یا... امام رضاعلیه السلام فرمود: امام کسی است که هیچ کس جای او را نمیتواند بگیرد و مثل و مانند ندارد؛ کلینی، اصول کافی، ص 518.
مانند نبوت، دارای معنای عام و خاص است: نبوت و امامت عامه، نبوت و امامت خاصه.(1)
در امامت عامه سخن بر سر این نیست که شخص امام چه کسی است، حضرت علیعلیه السلام است، یا کسانی دیگر؛ بلکه سخن از اصل ضرورت، فواید، ویژگیها، وظایف و جایگاه امام است. بحث امامت به این شکل در حوزه اسلام مرسوم بوده است که از نظر بیشتر دانشمندان سنی، بحث امامت از فروع دین و جایگاه آن علم فقه است؛(2)ولی در عمل، به خاطر اهمّیت مباحث امامت و جایگاه امام، ناچار امامت را در منابع کلامی جای دادهاند؛(3)اما از نظر دانشمندان شیعه، بحث امامت ادامه بحث نبوّت است؛ بلکه همه دلایلی که حسن و لزوم بعثت را ثابت میکند، حسن و لزوم امام را نیز ثابت میکند.(4)اگر نیاز بشر به پیشوای الهی همیشگی است، پس چنین رهبری باید همیشه باشد؛(5)بنابراین بحث امامت مانند نبوت از اصول دین و جایگاه آن در علم کلام و به دنبال بحث نبوت است. از همین رو، شناخت پیامبر، رهایی از جاهلیت است و نشناختن امام نیز مساوی با مرگ جاهلیت است.(6)
امام و جایگاه وجودی آن در فلسفه خلقت، در این رساله، حتی در حوزه اسلام هم محدود نمیشود؛ یعنی منظور صرفاً امام مطرح در حوزه اسلام و به
1) 4. امامت عام و حجت و پیشوای الهی بدون قید به رسالت یا نبوت از کلام شیخ الرئیس استفاده میشود؛ ر.ک: ابن سینا، الالهیات من کتاب الشفاء، ص 502؛ ربانی گلپایگانی، قاعده لطف و وجوب امامت، ص 120؛ حسن زاده آملی، یازده رساله، ص 154.
2) 5. جوینی، الارشاد، ص 245؛ غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، ص 211؛ ر.ک: مطهری، امامت و رهبری {مجموعه آثار} ج 4، ص 918.
3) 6. جرجانی، شرح المواقف ج 8، ص 344؛ تفتازانی، شرح المقاصد ج 5، ص 232.
4) 7. علّامه حلی، کشف المراد، صص 348 - 346؛ ر.ک: مطهری، امامت و رهبری {مجموعه آثار ج 4، ص 918}.
5) 8. برهان حکمت که اصل لزوم و ضرورت بعثت و نبوت را ثابت میکند، لزوم استمرار امامی با اوصاف نبی را نیز اثبات میکند؛ مانند عصمت، ولایت و... جزء دریافت وحی و تشریع جدید؛ ر.ک: هادوی تهرانی، ولایت فقیه، ص 61 - 60.
6) 9. به دلیل حدیث متواتر میان شیعه و سنی.
معنی جانشین رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نیست؛ بلکه حقیقت امام در گستره جهان هستی مطمح نظر است، بدون اینکه آن حقیقت محدود به مکان یا زمان یا دین و مذهب خاصی باشد، هرچند مصداق و تحقق آن حقیقت پس از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، در قالب امامان دوازدهگانه اهل بیت علیهم السلام است.
بهترین گواه بر این حقیقت، کتاب الحجة از اصول کافی است که در آن حجت به معنای عام (شامل نبی و امام) بحث شده است و در موارد لزوم، این حجت الهی بر نبی اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و پس از رحلت و خاتمیت، بر وجود امامان دوازدهگانه علیهم السلام تطبیق شده است. صدرالدین شیرازی همین مشرب را در شرح روایات کتاب الحجة دنبال کرده است.(1)
امام به این معنا، شامل نبی، رسول، ولی و امام به معنای خاص میشود، امام به معنای عام، همان حجت و پیشوای الهی و خلیفة اللَّه است.(2)این وجود گاهی در چهره رسول و نبی است، مانند حضرت ابراهیمعلیه السلام و حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم، گاهی در چهره ولی است، مانند مصاحب حضرت موسیعلیه السلام و گاهی در چهره امام است، مانند ائمه اثنی عشر علیهم السلام.
از نظر قرآن نیز حجت و نماینده خدا، دارای دو شأن و وظیفه محوری بوده است: یکی مقام خلیفة الهی در زمین(3)و دیگری مقام امامت و پیشوایی بشریت،(4)و هرگاه چنین موجودی دارای دو شأن دیگر میشد، نبی و رسول خوانده میشد: یکی دریافت وحی و شریعت(5)و دیگری مقام ابلاغ آن به بشر.(6)
1) 10. ر.ک: صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب الحجة، صص 410 - 387.
2) 11. ر.ک: صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب الحجة، ص 485.
3) 12. سوره بقره، آیه 30: «وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلآئِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»؛ سوره ص، آیه 26: «یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ».
4) 13. سوره سجده، آیه 24: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ»؛ سوره انبیاء، آیه 72: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛ شأن مرجعیت دینی و تفسیر معصومانه دین که از شؤون نبی بود، در قالب همین رهبریت به امام منتقل میشود؛ ر.ک؛ مجموعه آثار ج 4، ص 848.
5) 14. سوره انعام، آیه 89: «اُولئِکَ الَّذِینَ آتَیناهُمُ الْکِتابَ وَالحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ».
6) 15. سوره مائده، آیه 67: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ»؛ شؤون گوناگون نبی، ر.ک: مطهری، امامت و رهبری {مجموعه آثار ج 4، ص 843}.
در پرتوی خاتمیت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، دو شأن و وظیفه آخری به اتمام رسیده است؛ یعنی دیگر حجت و خلیفه الهی در قالب نبی و رسول نخواهد آمد؛ بلکه پیشوا و حجت الهی با دو مقام خلیفة الهی و رهبری بشر، در جهان هستی همچنان موجود است؛ چون:
اوّلاً: انسانهای امروز با انسانهای عصر انبیا فرق عمدهای ندارند تا جانشین این موهبت الهی باشد و عناصر عقل و فطرت و امیال حیوانی در همه یکسان است.
ثانیاً: قرآن از پایان سلسله خلفا و پیشوایان و امامان الهی سخن نمیگوید؛ بلکه از استمرار آن در میان صالحان خبر میدهد.(1)بر همین اساس، اگر از مباحث و ادلّه حسن و لزوم نبوت و بعثت یا ویژگیهای نبی برای بحث امامت بهرهگیری شود، از آن مباحث و ادله استفاده میشود که مربوط به شؤونات و وظایف عام نبی و رسول است که مربوط امام هم میشود.
وجود امام دو گونه بروز و ظهور دارد: یکی در آغاز خلقت که از آن به نام حقیقت محمّدیه، حقیقت نوری اهل بیتعلیهم السلام(2)، اول ما خَلَق و... یاد میشود. و یکی وجود عنصری و دنیایی است که در ظرف مکان و زمان خاص پدیدار میشود. به گفته امیر مؤمنانعلیه السلام: «صحبوا الدنیا بأبدان، أرواحها معلّقة بالملأ الأعلی، أولئک خلفاء اللَّه فی أرضه والدعاة إلی دینه».(3)
غزالی خلافت را حقیقتی برتر از مقامات اعتباری و اشیای مادی میداند که اصولاً قابل غصب و هدیه کردن و خرید و فروش نیست: «والعجب من حق واحد، کیف ینقسم ضربین، والخلافة لیست بجسم ینقسم ولا بعرض یتفرق ولا
1) 16. ر.ک: سوره بقره، آیه 125؛ زخرف، آیات 28 - 26؛ سوره اسراء، آیات 72 - 71؛ سوره رعد، آیه 7.
2) 17. ر.ک: کلینی، اصول الکافی ج 1، ص 441، کتاب الحجة، باب مولد النبی؛ علّامه مجلسی، بحار الانوار ج 25، 101 - 103؛ امام خمینیقدس سره پس از نقل روایات خلقت نوری و تقدم طینت آنان و مقامات ویژه ائمهعلیهم السلام میفرماید: این جزء مذهب ما است که ائمهعلیهم السلام چنین مقاماتی داشتهاند، قبل از آنکه مسأله حکومت در میان باشد. ر.ک: مجله کلام اسلامی، مسلسل 40، ص 105.
3) 18. امامان معصومعلیهم السلام با بدن جسمانی این دنیا را همراهی میکنند؛ ولی ارواح آنان به عالم بالاتر {فوق جهان مادی} مرتبط است. آنان خلفای خدا در زمین و نگهدارندگان دین هستند.
بجوهر یحدّ، فکیف توهب أو تباع؟!»(1)
آنچه مورد بحث این رساله است، در درجه اول امامت عام در چهره حقیقت نوری آن است و در درجه دوم وجود عنصری امام است، چنانکه در ادامه، آنجا که فلسفه امامت و خلقت در مشربهای گوناگون طرح میشود، روشن خواهد شد که خلقت نوری و آغاز آفرینش از یک وجود عالی، برتر و واسطه بوده است، تا نوبت به آفرینش موجودات عنصری میرسد و بقا و استمرار جهان عنصری مادّی در گرو وجود عنصری امام در آن جهان است.
در امامت خاصّه، سخن این است که پس از ارتحال نبی اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، امام کیست؟ آن شخص که ویژگیهای امام را دارد و در بحث امامت عامه تبیین شده است، کیست؟ در حقیقت بحث مصداقی است، تطبیق کلی بر جزئی است، بسیار روشن است که تشخیص دادن موجودی که از علم والا، عصمت و شایستگیهای لازم برخوردار باشد، از عهده انسانهای عادی بر نمیآید؛ لذا تنها وحی میتواند چنین شخصی را معرفی کند.
از نظر شیعه که فلسفه، ضرورت و ویژگیهای امام و پیامبر یکی است، دیگر هیچ تردیدی نمیماند که امام را باید خداوند معرفی و نصب کند، چنانکه پیامبر را مردم نمیتوانند انتخاب کنند. منصب امامت از نظر شیعه، حاوی تمام شؤون و مقامات نبوت است، مگر دریافت وحی و شریعت؛ چون خاتمیت، راه هر گونه تشریع را بسته است.
در مباحث امامت عامه از دلایل عقلی صرف و دلایل نقلی استفاده میشود؛ ولی در امامت خاصه مهم دلایل نقلی است.
مباحث امامت خاصه (دلایل نصب، معرفی و تعداد ائمه، رد سخنان منکران و...) مورد بحث این رساله نیست، هرچند نتیجه رساله تثبیت امام باوری است، به این گونه که وقتی ضرورت و استمرار وجود امامعلیه السلام در جهان
1) 19. حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، به نقل از سرّ العالمین منسوب به غزالی.
هستی و حتی در عالم عنصری ثابت شد، و نیز بیان شد که وجود امام موجب نزول فیض و تداوم هدف آفرینش است، سخن به اینجا کشیده میشود که چنین موجودی در حال حاضر کیست؟ و روشن است که کسی شایسته چنین مقامی جز حضرت حجت علیه السلام نیست.
بنابراین امام مطرح در این رساله، امامت عام است؛ حتی بیان اوصاف و اهداف امامت از متون اشاعره و معتزله با لحاظ امامت عام است؛ یعنی حقیقت و جایگاه امام چیست؟ صرف نظر از اینکه آن امام چه کسی است؟
محقق طوسی (672 ه.ق) و ابن میثم بحرانی (699 ه.ق) سخن در باب امامت را بر پنچ محور تنظیم کردهاند:(1)
1 - ما الامام؟ امام چیست؟ شرح حقیقت و ماهیت و تعریف امام چیست؟
2 - هل الامام؟ آیا امام وجود دارد؟ آیا در همه زمانها است؟
3 - لم الامام؟ امام برای چه است؟ علت غایی و فلسفه وجودی آن چیست؟
4 - کیف الامام؟ امام چگونه است؟ ویژگیها، صفات و شرایط آن چیست؟
5 - من الامام؟ امام چه کسی است؟ راه تعیین و تشخیص او چیست؟
چهار محور نخست که مباحث امامت عامه است، مربوط به رساله حاضر است، اما محور پنجم که بحث امامت خاصه است، چندان مورد توجه این رساله نیست.
اصطلاح فلسفه کاربردهایی دارد، از جمله:
الف) فلسفه؛ یعنی علوم برهانی که مرادف علم یقینی میشود، شامل جمیع معلومات نظری و عملی.(2)
ب) فلسفه؛ یعنی علم به احکام هستی مطلق بدون تقید به قید مادی.(3)
«الفلسفة حدّها وماهیتها أنّها العلم بالموجودات بما هی موجودة».(1)
ج) فلسفه مرادف متافیزیک و ماوراء الطبیعة است که در فلسفه رایج اسلامی به آن توجه میشود.(2)
د) فلسفه به معنای علل اشیا، از کتاب "علل" منسوب به بلیناس برمیآید که در عهد قدیم و دوران هرامسه فلسفه به نام علل اشیا نامیده میشده است.(3)
«حدّ الفلسفة أنّها العلم بالأمور الطبعیة وعللها القریبة من الطبیعة من أعلی والقریبة والبعیدة من أسفل.»(4)
«الفلسفة علم الاشیاء الأبدیة الکلّیة، إنّیاتها ومائیتها وعللها بقدر طاقة الانسان.»(5)
مراد از فلسفه در عنوان رساله، مورد "ب" و "د" است؛ یعنی جایگاه وجودی امام را در نظام هستی به مطالعه میگذارد، از نقش وجودی امام در کیفیت صدور آفرینش سخن میگوید. خاطر نشان میسازد که وجود امام در علل و حکمت و غایت این آفرینش مطرح است، بقا و استمرار آفرینش مرهون وجود امام است.
خلاصه، مراد از فلسفه در این رساله، شامل نظام و مراتب عالم هستی، چگونگی پیدایش عالم هستی، چرایی خلقت، علت غایی خلقت (هدف آفرینش) و علت مبقیه خلقت و استمرار آفرینش است تا در هر یک از این ساحتها نقش وجودی امام آشکار شود.
ریز موضوعات فلسفه خلقت که خاطر دانشمندان کلام و فلسفه و عرفان را به خود مشغول داشته، عبارت است از: غرض و هدف خالق از خلقت،
1) 23. فارابی، الجمع بین رأی الحکمین، ص 28.
2) 24. هادوی تهرانی، ولایت و دیانت، ص 51.
3) 25. مطهری، مجموعه آثار ج 6، ص 41.
4) 26. جابر بن حیان، مختار رسائل، ص 110: تعریف و حد و مرز فلسفه این است که فلسفه عبارت است از: علم به امور و علل قریب طبیعت از جانب بالا و یا علل قریب و بعید از ناحیه پایین.
5) 27. کندی، الرسائل الفلسفیة، ص 172: فلسفه علم به اشیا ثابت و کلی است، علم به تحقق، چیستی و علل اشیا به اندازه توان انسان.
نحوه فاعلیت خالق، وساطت و خلقت مباشری و غیر مباشری، ادامه ارتباط خالق و مخلوق و ... .
بررسی نقش وجود امام، در روند و استمرار عالم ممکنات، از دیدگاه متون دینی و مشربهای فکری، به صورت تحقیق بی طرفانه و بدون موضع گیری جانب دارانه انجام میشود، از این رو میتوان گفت: مراد از فلسفه در این تحقیق، به معنای فلسفه مضاف نیز است که به تحلیل و تجزیه نقش وجودی امام در درون مکاتب فکری میپردازد؛ اما با نگاه بیرونی و بدون اتخاذ موضع، قبل از تحقیق.
واژه (خِلقَت) بر وزن (فِطرَت) مصدر نوعی، از ماده (خ ل ق) به دو معنی میآید: یکی سرشت و نهاد و هیئات و یکی آفرینش و آفریدن.(1)در این رساله معنای دوم مراد است.
در اصطلاح متکلمان و حکما، خلقت از جمله کیفیات مختص به کمّیات است و عبارت است از شکل پیوسته به رنگ؛ یعنی از پیوستن یا انضمام شکل به رنگ، کیفیتی پدید میآید که از آن به خلقت تعبیر میشود.(2)
صدرالمتألهین ضمن نقل و تأیید دیدگاه ابن سینا، خلقت را مجموع شکل و رنگ میشمارد و اعلام میدارد که خلقت؛ یعنی شکل و رنگ که بر جسم طبیعی عارض میشود و چون جسم طبیعی در کار نباشد، خلقت نیز در کار نخواهد بود.(3)«فالخلق هو الأمور الجسمانیة.»(4)طبق این اصطلاح خلق و خلقت؛ یعنی چیزی را از چیزی آفریدن، آفرینشی که در زمان و مکان صورت میگیرد، آفرینشی که مسبوق به ماده و مدّت است، مانند خالقیت انسان که نان را از گندم پدید میآورد.
«الخلق إیجاد الشیء من شیء آخر»؛(1)خلق گویند (آفریدن) مر تقدیر چیزی را از چیز دیگر، چنانکه درودگر از چوب تخت بسازد و او خالق تخت باشد؛(2)مراد به خلق موجودی است که از افتقار به ماده و هیولی و زمان و مکان بینیاز نباشد که نفوس جزئیه، جسم مطلق، اجرام بسیطه فلکیه، عناصر اربعه و موالید ثلاث مصداق آن میباشد.(3)
خلق و خلقت کاربرد دیگری هم دارد که عبارت است از صرف الایجاد؛ یعنی آفرینش بیسابقه، آفرینشی که مسبوق به ماده و مدّت نیست، آفرینشی از نیستی به هستی - که در اصطلاح به اینگونه آفرینش، ابداع میگویند - مانند آفرینش خداوند درباره مجردات.(4)آفرینش ابداعی ویژه خداوند است و کسی دیگر چنین قدرتی ندارد.(5)«فإنّ الإیجاد إمّا أن یکون مسبوقاً بمادة و زمان أولا، فإن لم یکن مسبوقاً فهو الإبداع.»(6)
«الإبداع هو أن یکون من الشیء وجود لغیره متعلّق به فقط، دون متوسط من مادة أو آلة أو زمان.»(7)
وفی توحید الصدوق فی حدیث عمران، قال الرضاعلیه السلام: «فالخلق الأوّل من اللَّه جلّ وعلا: الإبداع لا وزن له ولا حرکة ولا سمع ولا لون ولا حس.»(8)
محقق طوسیرحمه الله نیز خلق را به همین معنی و مرادف ایجاد و الفاظ هم معنای آن گرفته است: «التکوین والاختراع والإیجاد والخلق، ألفاظ تشترک فی
1) 32. اخوان الصفا، رسائل، ج 3، ص 517.
2) 33. اخوان الصفا، رسائل ج 3، ص 472 و 517، ناصر خسرو، جامع الحکمتین، ص 211.
3) 34. آشتیانی، اساس التوحید، ج 3، ص 154.
4) 35. ابن سینا، شرح الاشارات، ج 3، ص 12.
5) 36. راغب، المفردات، ماده خلق.
6) 37. ابنسینا، شرح الاشارات، ص 201: ایجاد یا مسبوق به ماده و زمان است یا نیست و اگر مسبوق به ماده و زمان نباشد، ابداع است.
7) 38. ابن سینا، شرح الاشارات، ج 3، ص 120: ابداع یعنی از یک چیزی وجود لغیر متعلق به آن چیز نباشد، بدون اینکه میان آن چیزی و این وجود متعلق به او، ماده یا آلت یا زمانی واسطه شده باشد.
8) 39. قرچغای خان، احیای حکمت، ج 2، ص 380: نخستین آفریده خداوند ابداع است که وزن و حرکت و شنوایی و رنگ و حس ندارند.
معنی وتتباین بمعان والمشترک فیه کون الشیء موجداً من العدم ما لم یکن موجوداً... .»(1)
در قرآن مجید، خلقت به هر دو معنی به خداوند نسبت داده شده است.
به معنای نخست: «خلق الانسان من نطفة(2)وخلقکم من تراب(3)».
به معنای دوم: «خلق السموات والأرض»؛(4)خلق به معنای ابداع و آفرینش بیسابقه است، به دلیل این آیه «بدیع السموات والأرض».(5)
ابوالفتوح رازی در تفسیر آیه «... ألا له الخلق والأمر»(6)مینویسد: خلق، اختراع مقدور باشد از خدای تعالی علی نوع من التقدیر. حق تعالی گفت: خلق، بر اطلاق یا بر وجه اختراع (ابداع) مراد است و جز من بر اختراع قادر نیست، یا جز مرا خالق نشاید خواندن بر اطلاق.(7)
خلقت و آفریدگاری خداوند، گاهی به معنای اولی است؛ گاهی به معنای دوم و در اصطلاح فنی: کلمه خلق به هر دو معنا به کار رفته است.
«قد یقال: خلق، لإفادة وجود کیف کان؛ وقد یقال: خلق، لإفادة وجود حاصل عن مادة وصورة کیف کان؛ وقد یقال خلق لهذا المعنی بالثانی لکن بطریق الاختراع من غیر سبق مادة فیها قوّة وجوده و إمکانه».(8)
«التقدیر الإلهی بحسب الإیجاد ینقسم إلی أقسام ثلاثة: وهی الإبداع والصنع والتسخیر، واسم الخلق یعمّها کلّها».(9)
1) 40. طوسی، تلخیص المحصل، ص 312.
2) 41. سوره نحل، آیه 4.
3) 42. سوره روم، آیه 20.
4) 43. سوره انعام، آیه 1 و 3 و 7.
5) 44. سوره بقره، آیه 117.
6) 45. سوره اعراف، آیه 54.
7) 46. رازی، تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 5، ص 177.
8) 47. غزالی، الحدود {رسائل منطقیه فی الحدود}، ص 186: گاهی خلق گفته میشود تا کیفیت وجود رسانده و گاهی خلق گفته میشود تا کیفیت حصول وجود از ماده و صورت رسانده شود و گاهی خلق گفته میشود به همین معنای دوم، لکن از راه اختراع بدون سبق ماده که در آن، قوه وجود و امکانش باشد.
9) 48. ابوالحسن عامری، رسائل، ص 260: تقدیر الهی برحسب ایجاد سه گونه تقسیم میشود که عبارت است از ابداع وضع و تسخیر و لفظ خلق همه معنای آن را دربر دارد.
مراد از خلقت در این رساله، هر دو معنای آن است؛ یعنی نقش وجودی امام در فلسفه آفرینش خاطر نشان میشود؛ چه آفرینش نخستین که گاهی از آن به ابداع و اختراع تعبیر میشود و چه آفرینشهای بعدی، نقش امام در روند آفرینش اولیه که از مجردات آغاز میشود و نیز در آفرینشهای بعدی عالم ماده و جسمانیات مطرح است، نقش امام در کیفیت صدور آفرینش و بقا و استمرار آن بیان میشود.
«إنّ وجود الأشیاء وصدورها عن التدبیر الأوّل علی ضربین: الإبداع وهو الصدور الوجود عن الواجب الحق بلا مشارکة جهة القابلة؛ والتکوین وهو ما یتوقف علی صلوح القابل.»(1)
تحلیل و جمعبندی: پس از توضیح مفردات عنوان رساله، تبیین اصل موضوع نیز به دست میآید و به صورت کوتاه، بیان موضوع و محدوده تحقیق چنین میشود:
1 - نقش وجودی امام، در چگونگی آفرینش از ناحیه خداوند متعال؛ یعنی با بررسی کیفیت صدور آفرینش از دید مکاتب فکری و سلسله مراتب عوالم هستی و نظام اسباب و مسببات، پی به جایگاه وجودی امام در نظام اسباب آفرینش برده میشود. در این نقش، وجود امام، به عنوان نخستین صادر، نخستین مخلوق و واسطه در فیض الهی مطرح میشود.
2 - نقش وجودی امام، در چرایی آفرینش؛ یعنی با بررسی علتها، حکمتها و اهداف آفرینش از جانب خدای متعال، جایگاه وجودی امام در هدفمندی آفرینش مطرح میشود، امام هدف و غایت آفرینش است.
3 - نقش وجودی امام، در تداوم، استمرار و بقای جهان ممکنات؛ بنابر نظر بیشتر مکاتب فلسفی و کلامی، جهان آفرینش همانگونه که در اصل پیدایش به خالق هستی نیازمند است، در بقا و استمرار نیز نیازمند اوست، تداوم فیض و ماندگاری جهان ممکنات در سایه وجود امام است.
1) 49. صدر الدین شیرازی، الشواهد الربوییة، ص 179: وجود و صدور اشیا از تدبیر اول بر دو گونه است: یکی ابداع که همان صدور وجود از واجب حق است بدون مشارکت جهت قابله؛ و دیگری تکوین است که متوقف بر جهت و شایستگی قابلیت است.
در نقش اول، نگاه به علت فاعلی است (فاعلیت در طول فاعلیت الهی چون فاعل بالذات و فاعل هستی بخش تنها خداوند است؛ اما براساس نظام اسباب و به اذن الهی فاعلهای دیگر در طول فاعلیت الهی متصور است).(1)
در نقش دوم، نگاه به علت غایی است که امام هدف خلقت است. در نقش سوم، نگاه به علت مبقیه است.
نکته درخور یادآوری این است که؛ بررسی امامت در کنار فلسفه خلقت، یک روی سکه است و روی دیگر آن در حقیقت، بررسی فلسفه امامت است و میتوان گفت: دورنمای بحث این رساله، بررسی فلسفه وجودی امامت و فلسفه خلقت و تطبیق این دو رهیافت است. مباحثی؛ چون جایگاه وجودی امام، نقش آن در نظام و روند و استمرار آفرینش، نقش هدایتی و فیض رسانی و... از نگاه کلان، فلسفه خلقت محسوب میشود.
طرح فنی و درست پرسشهایی که به خاطر آنها رساله سامان یافته است، بسیار مهم است؛ چون تبیین موضوع، اهمّیت و جایگاه آن، از مطالعه پرسشهای بنیادین رساله آشکار میشود، چنانکه استحکام تئوری تحقیق که همان پاسخ به پرسشهای بنیادین است، مرهون طرح فنی پرسشهای رساله است.
به عبارت دیگر: طرح پرسشها و بیان تئوری تحقیق، زمینه را برای تبیین و توضیح اصل موضوع و اهمیت آن آماده میسازد و دور نمای هدف نگارش رساله را ملموس میسازد، لذا در گام نخست پرسشهای اصلی و فرعی بیان میشود و به دنبال آن دور نمای پاسخ و راه حلهای آن پرسشها که همانا تئوری تحقیق است، بیان میشود و در گام بعدی موضوع و جایگاه و اهمّیت آن و هدف یا اهداف تحقیق بیان میشود.
1) 50. مشروح این بحث، ر.ک: همین رساله، بخش اول، مبنای دوم.
جایگاه وجودی امامعلیه السلام در نظام و مراتب خلقت کجاست؟
مراد از امام و جایگاه او و نیز مراد از فلسفه خلقت چیست؟
آیا در عالم موجودی است که دارای کمالات وسیعی باشد و در عین حال مخلوق هم باشد؟
به فرض اثبات چنین موجودی آیا این موجود همان امام و خلیفة اللَّه است؟
آیا از نگاه هستی شناسی، وجود سعی، و در عین حال ممکن، وجود دارد؟
آیا وجود امام دارای ابعاد ویژه (ولایت، هدف خلقت و ...) است؟
آیا قائل شدن به جایگاه ویژه برای امام، غلو و تفویض نیست؟
اینکه وجود امام غایت خلقت، واسطه فیض، اشرف موجودات و انسان کامل و برخوردار از ولایت تکوینی است، آیا تبیین علمی دارد؟ اگر دارد براساس کدام قواعد فلسفی، عرفانی و کلامی قابل توجیه است؟
فلسفه خلقت و جایگاه امام از نظر قرآن و روایات چگونه است؟ (تأیید یا ردّ یافتههای عقلی)
متکلمان اسلامی جایگاه و نقش امام را در فلسفه خلقت چگونه میبینند؟
آیا در بازخوانی فلسفه مشاء و اشراق میتوان برای امام جایگاه ویژه ترسیم کرد؟
حضرت پنجم (کون جامع و انسان کامل) در هستی شناسی عرفانی آیا همان امام است؟
حکمت متعالیه وجود امام را در روند خلقت چگونه تبیین میکنند؟
ریشههای موضوع حاضر را میتوان اینگونه بررسی کرد:
بحث از فلسفه آفرینش، کیفیت صدور اشیا از مبدأ اول و امام و رئیس مدینه فاضله از دیرینهترین مباحث فلسفی و جامعه شناسی است که اندیشه بشر را به خود مشغول داشته است.
اینگونه مباحث در ساحتهای فلسفه و عرفان و کلام در دورههای گوناگون تفکر و اندیشه بشری، بحث شده است که بیان تفصیلی آن، خارج از محدوده این رساله است.
اما بحث از وجود امام و پیشوای الهی و مطالعه آن وجود، در فلسفه و روند خلقت را میتوان به گونه دیگر از قرآن به دست آورد که در بخش امامت و فلسفه خلقت از دید قرآن بیان خواهد شد؛ اما طرح این موضوع به صورت روشن، نخستین بار در متون روایی عنوان شده است، نگاه گذرا به اصول کافی مرحوم کلینی، کتاب الحجة؛ علل الشرایع شیخ صدوق؛ بحار الانوار مرحوم مجلسی مجلدات 15 و 18 و 23 و 25 و ... مؤید ادّعاست که در بخش امامت و فلسفه خلقت در روایات مشروح بیان خواهد شد.
منابع کلامی که بر محور قرآن و روایات پی ریزی شده است، نیز از این موضوع بحث کردهاند، میتوان از «الامامة والتبصرة» ابن بابویه قمی و «رسالة الامامة» و «تجرید الاعتقاد» محقق طوسی و «الفین» علاّمه حلی و دهها آثار کلامی دیگر نام برد، که در بخش امامت و فلسفه خلقت در منابع کلامی مشروح بیان میشود.
ملاّ صدرا در شرحی بر کتاب الحجّة از مجموعه اصول کافی؛ شیخ محمد حسین اصفهانی در کتاب الانوار القدسیه؛ مرحوم عبد اللَّه شبّر در الانوار اللامعه و ... از کسانی هستند که موضوع مورد بحث را با تمرکز و توجّه بیشتر پی گیری کردهاند.
دانشمندان معاصر عمدتاً در کتابهایی که در شرح زیارت جامعه کبیره و برخی از ادعیه دارند، به موضوع مورد بحث پرداختهاند، مانند: طیب زاده در کتاب شمس الطالعه، عبد الحسین طیب در کلم الطیب، امام خمینی در شرح
دعای سحر، و مصباح الهدایة إلی الخلافة والولایة، و جوادی آملی در ادب فنای مقربان و ....
در برخی آثار استاد مطهری، نیز به این موضوع پرداخته شده است، مانند: ولاءها و ولایتها، امامت و رهبری و ...
تا اینجا ریشههای موضوع رساله در منابع علمی پی گیری شد؛ اما موضوع حاضر با عنوان امامت و فلسفه خلقت به طور مستقل و مشروح، تا آنجا که بنده سراغ دارد، بحث نشده است. تنها دو مورد را میتوان نام برد: یکی کتاب فلسفه امامت نوشته دکتر یحیی یثربی، و دیگری مقاله فلسفه امامت از دیدگاه متکلمان اسلامی نوشته استاد ربانی گلپایگانی.
رساله پیش رو برآن است تا ثابت کند:
وجود امام بسیار فراتر از منصب حاکم سیاسی است.
امام و حجت الهی همواره در عالم آفرینش موجود است.
او دارای ولایت و تصرف در عالم است و غیبت یا غصب مقام سیاسی او، هیچگاه مانع انجام وظایفش نمیشود، او واسطه در تدریج آفرینش از مبدأ متعال است، او غایت و هدف خلقت است، او وجود شریفی است که در برترین مراحل هستی حضور دارد، او کاملی است که تمام ناقصها برای اکمال به او نیازمندند.
اگر او نباشد، آفرینش قابلیت دریافت هستی را ندارند و آفرینش محقق نمیشود.
اگر او نباشد، خلقت بدون غایت و محکوم به شکست است، تا او هست، تکامل هست و هستی معنی دارد، با رفتن او آدم و عالم میرود و قیامت
میشود.
روش اصلی در نگارش این رساله، بهرهگیری از منابع کتابخانه است، در مواردی از روش مصاحبه با اساتید فن و آخرین نظرات آنان استفاده شده است.
روش تدوین در گام نخست به شکل گزارش، توضیح، تبیین و جمعبندی با دید بی طرفانه و محققانه است و تلاش میشود تا پیش فرضها و مبانی دیدگاهها و مشربها مورد بحث و تحلیل قرار گیرد و شبهات مهم به خوبی روشن شود، و در گام بعدی در پرتو منابع معتبر و دلایل عقلی و نقلی به اثبات مدّعا پرداخته و از شبهات پاسخ منطقی داده میشود.
حمد و سپاس خدای را که توفیق داد تا این رساله به پایان برسد، بحث امامت یکی از مباحث داغ، مهم و سرنوشتساز در طول حیات اسلام بوده است، نخستین بحث جدّی میان مسلمانان، مسئله جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود، دین اسلام که کاملترین، جامعترین و پویاترین و در یک جمله دین خاتم است، برای این امر مهم و حیاتی چاره اندیشیده است و معرفی جانشین رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم را آخرین حلقه تکمیل دین میداند. رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم (به دستور خداوند شایستهترین فرد و همان کسی را، که یوم الدار و یوم انذار و ابتدای رسالت برای این مقام انتخاب شده بود، به امت اسلام معرفی کرد. «من کنت مولاه فهذا علی مولاة»؛ ولی بنابر عواملی این سفارش در میان برخی کمرنگ مانده و به یک مشاجره سیاسی و اعتقادی انجامید.
از همین رو، بحث امامت در حوزههای عقاید و کلام و حکومت و سیاست و... جایگاه ویژهای پیدا کرد که به گفته عبد الکریم شهرستانی: در تاریخ اسلام برای هیچ مسئلهای به اندازه امامت شمشیر کشیده و خونها ریخته نشده است.(1)
پژوهشهایی که پیرامون امامت در حوزه کلام اسلامی انجام شده است، بیشتر متوجّه جایگاه حکومتی و سیاسی امام بوده است و به همین خاطر از صدر اسلام تا امروز، مباحث داغی پیرامون آن در گرفته است، توجه به نقش حکومتی و سیاسی امام موجب غفلت از دیگر شؤون امام و جایگاه وجودی
1) 51. شهرستانی، الملل والنحل، ج 1، ص 24.
آن شده است، در این رساله سعی شده است نگاه هستی شناسانه و بیرون دینی به امام شود.
اما این رساله، با یک نگاه عمیق و بیرونی و فارغ از چند و چونهای درون دینی و درون مذهبی، به جایگاه وجود امام در خلقت میپردازد، بارها در نوشتههای بزرگان خوانده و از زبان اساتید شنیده میشد که تمام فلسفه وجودی امام، تشکیل حکومت و رهبری سیاسی جامعه نیست، تا با غصب جایگاه امام (یا غیبت امام) فلسفه امامت زیر سؤال رود؛ بلکه امام دارای وظایف، شؤونات و جایگاهی است که قابل غصب و غیبتپذیر نیست؛ امام واسطه فیض، برترین موجودات در خلقت، انسان کامل، هدف و غایت خلقت، لطف الهی و مایه استمرار خلقت است.(1)
این چنین انسان که نامش میبرم
من زِ وصفش تا قیامت قاصرم
نوشتهها و فرمایشات اساتید فن، برگرفته از متن قرآن و روایات است که برای حجت و ولی خدا و خلیفة اللَّه جایگاهی فراتر از بیان کننده شریعت و رهبریت سیاسی قائل است، متون دینی برای اولیای الهی مقام واسطهای تصرف در تکوین و فاعلیت به اذن اللَّه را تقریر میکند.
آنچه گفته شد، نگارنده را برآن داشت تا طی یک پژوهش، روشن سازد که جایگاه حقیقی امام در نظام خلقت کجاست؟ آیا انسان کامل مورد ادعای عرفا با آن تصرفات و خصوصیاتی که ذکر میکنند، بر همان وجود امام قابل تطبیق است؟ آیا وجود اشرف، عقل اول، نخستین صادر، واسطه در فیض و... همان وجود امام است؟ آیا روایات «أوّل ما خلق اللَّه نوری؛ أوّل ما خلق اللَّه العقل» مؤید یکسانی این عبارات و اصطلاحات نیست؟
پاسخ دقیق این پرسشها در گرو تحلیل و بررسی فلسفه خلقت بوده که اصولاً هدف و کیفیت و استمرار خلقت چگونه است؟ نقش واسطههای طولی
1) 52. صاحب الزمان... از وی به قائم و حجة اللَّه و خلیفة اللَّه و قطب عالم امکان و واسطه فیض و...تعبیر میشود؛ حسن زاده آملی، یازده رساله، ص 154.
در کیفیت پیدایش چیست؟ و از آنجا که متکلمان، حکما (مشاء، اشراق، حکمت متعالیه) و عرفا هرکدام نگاهی ویژه به امور مذکور دارند، لازم است که مراتب عالم هستی، هدف، کیفیت و استمرار خلقت در مشربهای گوناگون بررسی و جایگاه وجود امام در آنها نشان داده شود.
انجام این مهم با اساتید ارجمندم، حجج اسلام آقای ربانی گلپایگانی، آقای مسعود پور سید آقایی، آقای مهدی هادوی تهرانی و آقای علی مؤمنی در میان گذاشته شد، که با مشورتها و راهنماییهای مفید، بنده را یاری فرمودند، تا نگارش این رساله در قالب (یک کلّیات، هشت بخش و یک خاتمه) سامان یافت.
نگاهی هستی شناسانه به امام و بررسی نقش وجودی آن در فلسفه و روند خلقت، دست کم به دو مبنا نیاز دارد؛ یکی پذیرش ولایت تکوینی امام و دیگری؛ تحلیل کیفیت ایجاد عالم بر اساس نظام اسباب و مسببات تا در پرتو آن جایی برای نقش امام در روند خلقت باز میشود.
ولایت؛ مهمترین شاخصه امام(1)مهمترین جنبه امامت که حدّ مشترک با نبوت است، عنصر ولایت است؛ بلکه مراتب بالای ولایت از مقام نبوت نیز فراتر است(2)و هر نبی و رسولی شمّهای از ولایت را دارا است.
مقام ولایت هم اساس پدیده نبوت است و هم اساس پدیده امامت. از نظر عرفا و صدرالمتألهین: ولایت، باطن نبوت و جنبه حقّی آن است و نبوت، جنبه ظاهری و خلقی ولایت است، ولایت مانند حقیقت و وجود دارای مراتب و مدارجی است و به اصطلاح یک حقیقت مشکک میباشد.(3)ولاء تصرف یا ولاء معنوی بالاترین مراحل ولایت است، نوعی اقتدار و تسلط فوقالعاده تکوینی است.(4)
1) 53. اثبات ولایت تکوینی و تصرفات خلیفة اللَّه از منظر متون دینی در بخش هشتم این رساله بیان شده است.
2) 54. همایی، مولوینامه، ص 894.
3) 55. یثربی، فلسفه امامت، ص 223؛ شهید مطهری امامت و ولایت را باطن شریعت میداند. ر.ک: مجموعه آثار ج 4، ص 917.
4) 56. مطهری، ولاءها و ولایتها {مجموعه آثار، ج 4، صص 285 و 286}؛ امامت در این رساله با همین مقام مراد است.
موضوع ولایت، مهمترین ویژگی امام و محور اصلی این رساله، در تبیین جایگاه امام و فلسفه خلقت است، عنصر ولایت در وجود خلیفة اللَّه به او جنبه الهی و فرا طبیعی میدهد، به او قدرت تصرف ویژه در عالم تکوین و تشریع میدهد، او را برخوردار از قدرت و علم و تقوا و... در حدّ برتر میسازد.
همانطور که در مفردات رساله در توضیح امامت گفته شد، جنبههای واقعی و جایگاه ولایتی امام، محور توجّه رساله است؛ لذا مناسب است طی یک بخش به مباحث ولایت، نگاه گذرا و اجمالی شود تا زمینه برای مباحث اصلی رساله آماده شود.
بررسی معانی لغوی و اصطلاحی واژه ولایت، زمینه فهم دقیق و درست معانی ولایت، که در قرآن و روایات، در حقّ نبی و امام به کار رفته است، را آماده میسازد.
از حیث معنای لغوی و اصطلاحی، کمتر واژهای همانند ولایت، دارای گستره معنایی است؛ چون اوج معنایی آن، ویژه حق تعالی است و مراتب نازله آن، شامل حال همه مومنان است و مرتبه عالیتر آن مربوط به نبی و امام میشود.
کلمات ولاء، ولایت، ولی، والی، مولی و اولی از ریشه (و ل ی) است؛ «ولی» در متون لغوی، به معنای: قرب و نزدیکی، باران بهاری که پس از باران معروف به «وسمی» میآید و موجب سر سبزی میشود، حاصل شدن دوم بعد از اول، آمده است. «تباعد بعد ولی» (پس از نزدیک شدن دور شد) «جلس مما یلینی» (نزدیکم نشست) «الدار ولیه أی قریبه، داره ولی داری» (منزلش نزدیک منزلم است) از کاربردهای این واژه است.(1)
1) 57. ازهری، تهذیب اللغة، ج 15، صص 326 - 321؛ ابن فارس، مقاییس اللغة، ج 6، ص 141؛ ابن منظور، لسان العرب ج 15، صص 411 - 312؛ زبیدی، تاج العروس ج 29، ص 310.
نتیجه: از سخن اهل فن، دو نکته نتیجه میشود: یکی اینکه: معنای قرب و نزدیکی معنای جوهری ولایت و ولی است و دیگر اینکه: این قرب و نزدیکی تنها شامل نزدیکی فیزیکی، مادی و مکانی نمیشود؛ بلکه مطلق و عام است و شامل قرابتهای معنوی نیز میشود.(1)
ولی و مولا به معنای دوست، نیز به همان معنای قرب و نزدیکی برمیگردد؛ چون محب و محبوب همواره قرب و نزدیکی مادی یا معنوی دارند؛ چنانکه ابن فارس میگوید: «والباب کلّه راجع إلی القرب».(2)
طریحی نیز میگوید: «إنّ أولی الناس بإبراهیم(3)یعنی: أحقّهم به وأقربهم منه».(4)
ولایت به کسر واو، مصدر «والی» به معنای امارت و سلطنت است؛ اما به فتح واو مصدر «ولّی» ضد "عدوّ" و به معنای محب و دوست است.(5)
لسان العرب از ابن اثیر نقل میکند: ولایت به کسر واو، مشعر به تدبیر و قدرت و فعل است و مادامی که هر سه در ولایت جمع نباشند، اسم والی بر او اطلاق نمیشود.(6)بستانی ولایت را به کسر و به فتحه واو به معنای قرابت میگیرد.(7)
قرابت، محبت، امارت و سلطنت، معانی لغوی ولایت است که همه این موارد به معنی اصطلاحی بسیار نزدیک است.
مجمع البحرین برای ولایت معنایی ذکر میکند که کاملاً در مقام تطبیق است؛ ولایت به معنای محبّ اهل بیتعلیهم السلام و تبعیت و تأسّی به آنها در اعمال و اخلاق است.(8)
1) 58. راغب اصفهانی، المفردات، ص 533؛ ابن فارس، مقاییس اللغة ج 6، ص 141، طباطبایی، المیزان، ج 6، ص 12 - 11.
2) 59. ابن فارس، مقاییس اللغة، ج 6، ص 141؛ طریحی، مجمع البحرین، ج 1، ص 462.
3) 60. سوره آل عمران، آیه 68.
4) 61. طریحی، مجمع البحرین، ج 1، ص 462.
5) 62. ابن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 410؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص 1209؛ زبیدی، تاج العروس، ج 20، ص 310.
6) 63. ابن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 409 - 407.
7) 64. بستانی، محیط المحیط، ص 686.
8) 65. طریحی، مجمع البحرین، ص 455.
علّامه طباطبایی، ضمن حفظ معنای قرب در لغت ولایت، امارت و تصرف را نیز از دل آن استنباط میکند؛ «فالمحصّل من معنی الولایة فی موارد استعمالها هو نحو من القرب، یوجب نوعاً من حقّ التصرف ومالکیة التدبیر.»(1)و میافزاید که نخست "ولایت" به قرب و نزدیکیهای زمانی و مکانی به کار میرفته و سپس به گونههای قرب و نزدیکی معنوی استعمال شده است و لازمه قرب و ولایت بین دو موجود، این است که ولی نسبت به متولی خود صاحب شؤون و تصرفاتی است که دیگران ندارند؛ مانند ولی میت و ولی صغیر. خداوند ولی مؤمنان است؛ یعنی امور دنیایی و اخروی عباد خود را تدبیر و سرپرستی میکند. در ادامه علّامه مواردی از ولایت تکوینی و تشریعی خداوند را یادآور میشود.(2)
در قرآن و روایات، نیز به این معنی استعمال شده است: «فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً یرِثُنِی)(3)«وَأَیما امْرَأَةٍ نَکَحَتْ بِغَیرِ إِذْنِ وَلِیها فَهُوَ باطِلٌ».(4)
ولایت به معنای نصرت و یاری نیز به کار میرود، از آنجا که در قرآن، ولی به معنی مالکیت تصرف و سرپرستی با معانی نصرت در کنار هم استعمال شده است، معلوم میشود که نصرت و یاری، تنها معنای ولی و ولایت نیست: «وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدآئِکُمْ وَکَفی بِاللَّهِ وَلِیاً وَکَفی بِاللَّهِ نَصِیراً».(5)
میتوان گفت: نصرت و یاری رسانی از تبعات ولایت است؛ چون تا قدرت و جواز تصرف نباشد، یاری رسانی بی موضوع است.
مولی که مصدر میمی "ولی" است؛ مانند ولی دارای معانی گوناگونی است
1) 66. طباطبایی، المیزان، ج 6، ص 10.
2) 67. طباطبایی، المیزان، ج 6، ص 10؛ ابن البطریق برای لفظ «مولی» ده معنا میآورد که «اولویت» را معنای اصلی و محوری میداند و با استناد به اشعار عرب «خلیفة مطاع الامر» را از دل لفظ مولی درمیآورد و دیگر معانی را به معنای نخست برمیگرداند و بر آنها استدلال میکند. ر.ک: ابن البطریق، العمده، صص 117 - 112.
3) 68. سوره مریم، آیه 5 و 6.
4) 69. شریف مرتضی، الانتصار، ص 285.
5) 70. سوره عنکبوت، آیه 41.
که بارزترین آنها سرپرستی و تصرف در امور است.(1)«ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ».(2)
سخن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در معرفی امام علیعلیه السلام به همین معناست؛ «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».
از تعاریفی که متکلمان و عارفان، برای ولی و ولایت آوردهاند، چهار شأن و مقام برای ولی به دست میآید: علم و معرفت عالی، طاعت و تبعیت عالی از خدا، انجام برخی تصرفات، قرب و نزدیکی ویژه با خدا. بر همین اساس، تعاریف وارده ناظر به یک یا چند شأن میباشد.
«عبارة عن العرفان باللَّه وصفاته وقرب منه زلفی وکرامة».(3)
«هی القربة والتصرف، مرتبة عالیة لخواصّ المؤمنین المقرّبین فی الحضرة الصمدیة تحصل بالمواظبة علی الطاعات والاجتناب عن السیئات».(4)
«الولی من کان متحققاً بتدبیرکم والقیام بأمورکم وتجب طاعته علیکم».(5)
ولی را دو معنی است: یکی متصرف؛ دوم دوست و ناصر.(6)
«هو العارف باللَّه وصفاته المواظب علی الطاعات المجتنب عن المعاصی».(7)
قیصری شارح فصوص ابن عربی و تائیه ابن فارض که با جامعیت و انسجام سخن میگوید، در تعریف ولایت چنین میگوید: ولایت از (ولی) به معنی نزدیک بودن است، دوست را به این دلیل ولی میگویند، که به دوستش نزدیک است.
در اصطلاح عرفان، ولی یعنی قرب و نزدیکی به خدای سبحان، که بر دو
1) 71. فراهیدی، کتاب العین، ج 8، ص 365؛ ابن فارس، مقاییس اللغة، ج 6، ص 141.
2) 72. ر.ک: طباطبایی، المیزان، ج 6، ص 43؛ قمی، تفسیر القمی، ج 1، ص 17؛ سیوطی، الدر المنثور، ج 2، ص 298؛ آلوسی، روح المعانی، ج 6، صص 195 - 193.
3) 73. تفتازانی، شرح العقاید النسفیه، ج 1، ص 189.
4) 74. نگری، جامع العلوم، ج 3، ص 465.
5) 75. شیخ طوسی، تلخیص الشافی، ج 2، ص 10.
6) 76. فخر رازی، البراهین فی علم الکلام، ج 2، ص 251.
7) 77. تفتازانی، شرح المقاصد، ج 1، صص 175 و 203.
قسم است: عامّ و خاص. ولایت عام: فراگیر و شامل همه کسانی است که به خدا ایمان داشته و عمل صالح انجام میدهند، چنانکه در قرآن آمده است.(1)ولایت خاص: فنای انسان در خداوند است از نظر ذات و صفات و افعال؛ بنابراین ولی کسی است که در خداوند فانی شده و قیامش به خداوند بوده و مظهر همه اسما و صفات خدا باشد.(2)
ولایت دو قسم است: یکی عطایی، که بدون کسب و تنها به واسطه جذبه و کشش خداوند است که دارنده این ولایت را محبوب نامند و از قسم دوم برتر است. و یکی کسبی، که به دنبال مجاهده کسب میشود و دارنده آن را محبّ خوانند.
سید حیدر آملی میگوید: «الولایة هی التصرف فی الخلق بالحقّ علی ما هو مأمورون به من حیث الباطن والإلهام دون الوحی، لأنّهم متصرّفون فیهم به لا بأنفسهم.»(3)
صدرالمتألهین میگوید: ولایت از ولی به معنای قرب گرفته شده است، در اصطلاح نزدیکی به حق است که دو قسم عام و خاص است، ولایت عام برای هر کسی که ایمان و عمل صالح دارد، ثابت است. ولایت خاص؛ یعنی فنا در خدا از لحاظ ذات و صفت و فعل، ولی؛ یعنی فانی در خدا متخلق به اسما و صفات خدا. ولایت خاصّه گاهی عطایی و گاهی کسبی است، عطایی انجذاب به حق است و کسبی از راه مجاهده است؛ «أصل الولایة: العلم باللَّه وصفاته وآیاته وملائکته وکتبه ورسله والیوم الآخر علماً شهودیاً برهانیاً...».(4)
در بحث ولایت امام، مراد ولایت خاص و عطایی است، هر چند ائمهعلیهم السلام در طول حیات دنیایی به نهایت ولایت عام و کسبی هم میرسند.
علّامه طباطبایی میفرماید: ولایت سرپرستی خدا به بنده و تحت تدبیر
الهی قرار گرفتن بنده و فانی شدن اراده او در اراده خدا است، به گونهای که از خود هیچ ارادهای نداشته باشد، خواست او خواست خدا شود.(1)
در جای دیگر میفرماید: «الولایة هی الکمال الأخیر الحقیقی الانسان وإنّها الغرض الأخیر من تشریع الشریعة الحقّة الإلهیة».(2)
در المیزان میفرماید : «ولکنّ الأصل فی معناها ارتفاع الواسطة الحائلة بین الشیئین بحیث لا یکون بینها ما لیس منهما».(3)
تحلیل و نتیجه نهایی: معانی دوستی، نزدیکی، سرپرستی و تصرف، از واژههای ولی، مولا و ولایت به دست آمد که در بحث ولایت امام، همین معانی مراد است و میتوان گفت، مراد اصطلاحی با معانی لغوی همخوانی دارند و این حقیقت در بررسی ماهیت ولایت روشن شد؛ بنابراین مقصود از جنبه ولایتی امام؛ یعنی تصرفات خاص در عالم که به خاطر قرب و نزدیکی او به خدا و به اذن خدا این مقام را دریافت کرده است، لازمه چنین جایگاهی، سرپرستی نظام اجتماعی و تشریعی جامعه نیز است.
از آنجا که نگاه اصلی این رساله بر امامت، از زاویه بعد ولایتی است و ولایت مفهوم پیچیده دارد، مناسب است برخی از مباحث ولایت پی گیری شود تا اساس وجود امام در نظام خلقت روشن شود. مرحوم مطهری در همین زمینه میفرماید: اساساً مسأله امامت و ولایت در اسلام یک مساله لبی بوده؛ یعنی افراد عمیق آن را درک میکنند؛ دیگران دعوت شدهاند که به این عمق برسند.(4)
ولایت تشریعی و تکوینی بالذات و بالاستقلال تنها حق خداوند است که
خالق و شارع است، مخلوقات را میآفریند و برای عبادش شریعت و آیین قرار میدهد و جز او کسی حق تشریع شریعت را ندارد و گرنه ظالم خواهد بود.(1)«أَمْ لَهُمْ شُرَکآءٌ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الَّدِینَ ما لَمْ یأْذَنْ بِهِ اللَّهُ وَلَوْلا کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِی بَینَهُمْ وَإِنَّ الظّالِمِینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ».(2)
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هم حق ندارد حلال را حرام و حرام را حلال کند؛ «یا أَیهَا النَّبِی لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتُ أَزْواجِکَ».(3)
میرزای نائینی ضمن توضیح دو قسم ولایت (تکوینی و تشریعی)، هر دو قسم را [بالعرض و به اذن خدا] برای ائمهعلیهم السلام ثابت میداند؛ مرتبه نخست این ولایت، ولایت تکوینی است که عبارت است از: رام بودن موجودات در برابر اراده، خواست ائمهعلیهم السلام به حول و قوه الهی، چنانکه در زیارت حضرت حجتعلیه السلام آمده است: چیزی از ما نیست، جز آنکه شما سبب آن هستید؛ «ما منّا شیء إلّا وأنتم له السبب...» مرتبه دیگر این ولایت، ولایت تشریعی است.(4)
آیت اللَّه میلانی در این باره مینویسد: یک قسم از ولایت تکوینیه، مجرای فیض بودن به کائنات، فی الجمله است که عموم انبیا و اوصیا داشتهاند.
قسم دیگر عبارت است از ولایت کلیه تکوینیه، که مجرای فیض بودن است نسبت به جمیع عالم امکان، که در حق پیامبر و ائمه اطهارعلیهم السلام ثابت شده است.(5)
استاد مطهری مینویسد: نظریه ولایت تکوینی از یک طرف مربوط است به استعدادهای نهفته در این موجودی که به نام انسان در روی زمین پدید آمده
1) 86. حسن زاده آملی، یازده رساله، ص 172.
2) 87. سوره شوری، آیه 23.
3) 88. سوره تحریم، آیه 2.
4) 89. نائینی غروی، المکاسب والبیع، ج 2، ص 332: فاعلم أنّ لولایتهم مرتبتین؛ أحدهما الولایة التکوینیة الّتی هی عبارة عن تسخیر المکوّنات تحت إرادتهم ومشیتهم بحول اللَّه وقوّته، کما ورد فی زیارة الحجّة أرواحنا فداه، بأنّه: ما منّا شیء إلّا وأنتم له سبب، وذلک لکونهمعلیهم السلام مظاهر أسمائه وصفاته تعالی، فیکون فعلهم فعله وقولهم قوله؛ وهذه المرتبة من الولایة مختصّة بهم ولیست قابلة للإعطاء إلی غیرهم لکونها من مقتضیات ذواتهم النورانیة ونفوس المقدّسة الّتی لا تبلغ إلی دون مرتبتها مبلغ؛ وثانیتهما الولایة التشریعیة ... ولا إشکال عندنا فی ثبوت کلتا المرتبتین من الولایة للنبی والأوصیاء من عترتهعلیهم السلام، ویدلّ علیه الأدلّة الأربعة... .
5) 90. میلانی، صد و ده پرسش، صص 161 - 159.
است و کمالاتی که این موجود شگفت بالقوّه دارد و قابل به فعلیت رسیدن است، و از طرف دیگر مربوط است به رابطه این موجود با خدا. مقصود از ولایت تکوینی این است که: انسان در اثر پیمودن صراط عبودیت، به مقام قرب الهی نایل میگردد، و اثر وصول به مقام قرب؛ البته در مراحل عالی آن این است که معنویت انسانی که خود حقیقت و واقعیتی است، در وی متمرکز میشود و با داشتن آن معنویت، قافله سالار معنویت، مسلط بر ضمایر و شاهد بر اعمال و حجت زمان میشود. زمین هیچگاه از ولی که حامل چنین معنویتی باشد و به عبارت دیگر از انسان کامل خالی نیست...(1)
از نظر شیعه، در هر زمان یک انسان کامل وجود دارد که نفوذ غیبی بر جهان و انسان دارد، و ناظر بر ارواح و نفوس و قلوب و دارای نوعی تسلط تکوینی بر جهان و انسان است و همچنانکه گفتهاند: آیه کریمه «اَلنَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» ناظر بر این معنا از ولایت نیز بوده باشد... .(2)
ولایت تکوینی اولیای الهی برگرفته از ولایت مطلقه خداوند و به اذن او است، این اذن اللَّه، اذن قولی نیست؛ بلکه اذن تکوینی منشعب از ولایت کلّیه مطلقه الهیه است «وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیةِ الطَّیرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیها فَتَکُونُ طَیراً بِإِذْنِی وَتُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنِی وَإِذْ کَفَفْتُ بَنِی إِسْرآئِیلَ عَنْکَ إِذْ جِئْتَهُم بِالْبَیناتِ فَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ»(3).
در قرآن کریم، تسخیر مطلقاً به خداوند متعال منسوب است، هرچند در ظاهر از مظاهر مینماید: «وَسَخَّرْنا مَعَ دَاوُدَ الْجِبالَ یسَبِّحْنَ وَالطَّیرَ وَکُنّا فاعِلِینَ ... وَلِسُلَیمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها وَکُنّا بِکُلِّ شَیءٍ عالِمِینَ»(4)
این ولایت که اقتدار نفس بر تصرف در ماده کاینات است، ولایت تکوینی است.(1)
نقد و تحلیل: از مطالعه دقیق معانی لغوی و موارد کاربرد لفظ "ولی و ولایت" همان سخن مرحوم طباطبایی نتیجه میشود که مورد تأیید قرآن و روایات نیز است، پس ولایت مورد بحث این رساله که یکی از شؤون مهم و مبادی تصرفات خلیفه و وجود امام است، به این معناست که؛ «نحو من القرب، یوجب نوعاً من حق التصرف ومالکیة التدبیر».(2)
نه اینکه ولایت صرفاً یک مقام و منصب اعتباری باشد که بتوان آن را به هر کسی واگذار کرد؛ بلکه این موهبت ریشه در تکوین دارد؛ بنابراین یکی انگاشتن ولایت انبیا و اولیای الهی با ولایتی که برای عموم مردمان ثابت است؛ مانند ولایت پدر بر فرزند و ... ناشی از غفلت مبانی بحث و موارد کاربرد قرآنی ولایت است.
در فرهنگ اسلام، نخستین نظریهپرداز موضوع ولایت، قرآن مجید بوده است، ولایت و مباحث پیرامون آن، در کتب تفسیری ذیل آیات مربوط به ولایت و در کتب روایی و کلامی ذیل مباحث صفات امام مورد بحث قرار گرفته است.(3)
پس از آن روایات به صورت متواتر و مشروح به تصرفات ائمهعلیهم السلام در تکوین، و نقش آنان در فرایند انتقال فیض از کانون فیاض هستی (خدای متعال) به اجزای آفرینش اشاره دارند.(4)در میان دانشمندان اسلامی، نخستین بار "ابوعبد اللَّه حکیم ترمذی" در کتابی به نام "ختم الولایه" موضوع ولایت را
به صورت مستقل مورد بحث قرار داد.(1)پس از او، دیگر دانشمندان درباره ولایت تکوینی پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام و مبانی نقلی و عقلی و حسی و شهودی آن، به اجمال یا تفصیل سخن گفتهاند. همچون: علامه محمدباقر مجلسی(2)، فیض کاشانی،(3)آقا نجفی اصفهانی،(4)حاج میرزا حبیب خراسانی،(5)آقا محمدرضا قمشهای (حکیم صهبا)،(6)سید محمد قزوینی مشهور به بحرالعلوم،(7)میرزا محمدحسین نائینی،(8)حاج شیخ محمدحسین غروی اصفهانی مشهور به کمپانی،(9)حاج شیخ محمدعلی شاهآبادی (استاد امام خمینی)،(10)میرزا مهدی اصفهانی،(11)حاج سید محمدهادی میلانی،(12)حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی،(13)ابوالحسن شعرانی،(14)علامه امینی (صاحب الغدیر)،(15)امام خمینی،(16)علامه طباطبایی (صاحب المیزان)،(17)مرتضی
1) 99. ترمذی، کتاب ختم الولایة، ص 50.
2) 100. مرآة العقول، تصحیح سید هاشم رسولی، ج 1، ص 30 - 29 و بحار الانوار، مجلدات 27 - 23.
3) 101. ر.ک، المحجة البیضاء، ج 4، ص 162 به بعد {به ویژه صص 187 - 183}.
4) 102. مفتاح السعادة، مخطوط، ص 463 و 511 - 510 {ر.ک، در حریم وصال...، تقی صوفی نیارکی، ص 58 و 84}.
5) 103. دیوان حاج میرزا حبیب خراسانی، به سعی و اهتمام علی حبیب، بخش «مدایح»، ص 197 به بعد.
6) 104. ر.ک، رساله خلافت کبری، ترجمه و شرح : علی زمانی قمشهای.
7) 105. ر.ک، آثار ایشان، رساله شریفه ولایت، و نیز مواهب القدسیة، بخش پنجم در مراتب و مقامات ائمّه:.
8) 106. المکاسب والبیع من تقریرات بحث... المیرزا محمد حسین النائینی، حاج شیخ محمدتقی آملی، ج 2، ص 332.
9) 107. ر.ک، مدایح و مراثی بلند و گرانسنگ ایشان درباره پیامبر و ائمه اهل بیتعلیهم السلام مندرج در دیوان کمپانی، تصحیح سید کاظم موسوی. فی المثل درباره پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم میگوید: فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسل، ارباب انواع و مثل، اندر درش کمتر خِدَم... دیباچه ایجاد او، سرحلقه ارشاد او، میزان عدل و داد او، حرف نخست اوّل رقم. {همان: صص 2 - 3}.
10) 108. رشحات البحار، ترجمه و شرح محمد شاهآبادی، المطلب الحادی عشر و الثانی عشر، صص 38 - 49.
11) 109. أبواب الهدی، مقدمه سید محمدباقر نجفی یزدی، ص 27 به بعد.
12) 110. صد و ده پرسش از... آیت اللَّه العظمی میلانی، صص 21، 23، و 25 - 29 و 115 - 116.
13) 111. رجعت و معراج، ص 23 به بعد؛ اثبات رجعت، ص 11 به بعد.
14) 112. از اظهارات مرحوم احمد سیاح، نویسنده فرهنگنامه و صاحب کتابفروشی اسلام در بازار تهران.
15) 113. فاطمة الزهراء {، به کوشش حبیب چایچیان (حسان}، ص 39 به بعد.
16) 114. ر.ک، آثار متعدد ایشان نظیر: مصباح الهدایة إلی الخلافة والولایة، ترجمه سید احمد فهری، ص 28 به بعد؛ شرح دعای سحر، امام خمینی، ترجمه فهری، ص 61 به بعد و دیگر آثار.
17) 115. رسالة الولایة، مندرج در: یادنامه مفسر کبیر علّامه طباطبایی. استاد مطهری نیز در ولاءها و ولایتها، فصل ولاءها تصرف، به مباحث علامه در این زمینه اشاره و استناد میکنند.
مطهری،(1)میرزا جواد تبریزی،(2)سید جلال الدین آشتیانی،(3)سید محمدحسین حسینی تهرانی،(4)محمدتقی مصباح یزدی،(5)جعفر سبحانی،(6)محمد یزدی،(7)ناصر مکارم شیرازی،(8)حسن حسنزاده آملی،(9)عبد اللَّه جوادی آملی(10)و ...
در این میان، دلایل الولایه نوشته آیت اللَّه حجت، الولایة نوشته میرزا احمد آشتیانی و الولایة نوشته علّامه طباطبایی از آثار متأخرین درخور توجّه است.
عرفا در تحلیلهای عرفانی خویش، بیشتر از مفسران و متکلمان و فیلسوفان، تأکید روی منصب ولایت کردهاند،(11)که مشروح آن در بخش امامت و فلسفه خلقت از دیدگاه عارف بیان خواهد شد.
ولایت با این کارآییهایش از دو جهت قابل بحث است.
الف) آیا از نظر آنتولوژیکی (هستی شناسی) تصور موجودی که دارای سعه وجودی باشد و در عین حال ممکن هم باشد، درست است یا خیر؟ آیا چنین موجودی توجیه و تحلیل متافیزیکی دارد؟
قواعد و مبانی فلسفی، تصویر چنین موجودی را نه تنها ممکن؛ بلکه لازم میدانند. از نظر مشهور فلاسفه مشاء و حکمت اشراق و عرفان و حکمت
1) 116. ولاءها و ولایتها، فصل: ولاء تصرف، ص 284 به بعد.
2) 117. الأنوار الإلهیة فی المسائل الاعتقادیة، ص 88 و 94. دو شخصیت اخیر، از مراجع تقلید معاصرند.
3) 118. هستی از نظر فلسفه و عرفان، و آثار دیگر.
4) 119. امام شناسی، ج 1، ص 141 به بعد.
5) 120. ر.ک، اصول عقاید، ج 2: راهنما شناسی، درسهایی از استاد محمدتقی مصباح، صص 499 - 475؛ همو، درسهایی از اصول دین، هیئت تحریریه، قم ص 377 - 351؛ زیارت جامعه کبیره، هیئت تحریریه، موسسه در راه حق، ص 7 - 5.
6) 121. وهابیت مبانی فکری و کار نامه عملی، صص 305 - 322.
7) 122. چگونه از امام حاجت بخواهیم، م.ع، زیر نظر محمد یزدی، صص 1 - 38.
8) 123. زهرا برترین بانوی جهان، صص 93 - 91.
9) 124. ر.ک: یازده رساله فارسی.
10) 125. پیرامون وحی و رهبری، ص 48 به بعد.
11) 126. ابن عربی، فصوص الحکم، 137 - 134؛ همو، فتوحات مکیه، ج 2، صص 246 - 225، مشروح دیدگاه عرفا پیرامون امام و ولی در بخش جدا این رساله آمده است.
متعالیه، مبدأ اول، واجب الوجود، نور الانوار و خداوند متعال، بسیط محض و یگانه بیمانند است و براساس قاعده الواحد و عدم تکرار در تجلی از چنین موجودی تنها و تنها یک موجود که بیشترین نزدیکی را با مبدأ اول دارد، صادر میشود و همین مخلوق یا صادر نخست است که خلیفه الهی میشود و به اذن خدا و در طول فاعلیت او کارهای تکوینی را انجام میدهد.(1)
مبنای فلسفی تصرفات تکوینی امام بنابر مکتب مشاء (عقل اول)، بنابر حکمت متعالیه و براساس اصل وحدت وجود و مراتب تشکیکی آن و بنابر مکتب عرفان (وجود منبسط) است که وجود او در رأس هرم کاینات (ماسوی اللَّه) قرار میگیرد و چنین جایگاهی برای امام و خلیفة اللَّه حاکمیت تکوینی بر سراسر کاینات و نظارت بر جریان حوادث را عطا میکند.(2)
اهل معنا و عرفان، تصرفات و مقاماتی را، حتی برای کسانی که پایینتر از ائمهعلیهم السلام هستند، ثابت میکنند که امامان به عنوان خلیفة اللَّه پس از ختم نبوت، تصرفات و جایگاه بسیار بلندی دارند.(3)
از نظر وحی نیز تواناییهای وسیع مانند علم سعی، تصرف سعی و... به انبیا و امامان به عنوان جانشینهای خداوند در عالم هستی داده شده است.(4)«وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ»(5)
پس تا اینجا جنبه نخست بحث ولایت که یک بحث هستی شناسانه و بیرون دینی بود، حل شد (اثبات موجود سعی برخوردار از تصرفات و مقامات ویژه و در عین حال مخلوق و ممکن)، بیان مشروح و ادلّه اثبات آن در ادامه رساله و ذیل هریک از مکاتب فکری خواهد آمد.
ب) این وجود سعی صاحب مقام ولایت، از آغاز آفرینش تا پایان آن، در
1) 127. مشروح این بحث به صورت مستند و مستدل در بخشهای این رساله بیان میشود.
2) 128. یثربی، فلسفه امامت، صص 267 - 263.
3) 129. دیدگاه انسان کامل و قطب الاقطاب در بخش مربوط به عرفان این رساله مستند و مشروح خواهد آمد.
4) 130. اثبات ولایت و مراتب آن برای انبیا و اولیا {خلیفة اللَّه} از نظر قرآن و روایات، مستدل و مستند در بخشهای این رساله بحث شده است.
5) 131. سوره آل عمران، آیه 49.
قالب نبی و یا ولی همواره وجود دارد. در طول تاریخ پیدایش بشر، این موجود در قالبهای انبیا و اولیا ظهور و بروز پیدا کرده؛ از آدم تا شیث و تا نوح و ابراهیم و موسی و عیسی، تا عصر خاتمیت در چهره کاملترین انبیا حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم بوده است، اصل خاتمیت دین اسلام و خاتم بودن پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم مسلم و قطعی است، پس از رحلت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم مقام ولایت الهی به امامانعلیهم السلام منتقل میشود.
به این ترتیب جنبه دوم بحث ولایت این میشود که؛ مصداق بارز و اتمّ ولایت و ولی اللَّه در عصر حاضر (خاتمیت) امامان اثنی عشر و در عصر غیبت، حضرت مهدیعلیه السلام است. جنبه دوم که مقام تطبیق امامت عامّ بر امامان دوازدهگانه علیهم السلام است، ارتباط مستقیم به موضوع رساله حاضر ندارد، چون موضوع بحث، بررسی امامت عام و شامل نبی، ولی و امام در روند خلقت است، هرچند بحث استمرار خلقت و هدف خلقت رابطه تنگاتنگی با مباحث امام حاضر دارد.
بنابراین، هرچند بحث امامت خاصه مستقیماً مربوط رساله نیست؛ اما چون عصر، عصر خاتمیت نبوت و غیبت امام است و پرسشهای زیادی مربوط به مقام تطبیق ولایت و ولی اللَّه بر امام حاضر مطرح میشود، از این رو به صورت فشرده، طی یک بحث امامشناسی، مقام ولایت الهی امامان اثنی عشر خاطر نشان میشود.
در مفردات رساله، ذیل عنوان "امام" بیان شد که مراد از امام، موجودی است که افزون بر جنبه بشری، جنبه الهی و ماوراء الطبیعی دارد، در عصر خاتمیت تمام شؤون، مقامات و وظایف رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، جز دریافت وحی و مقام تشریع، بنابر ضرورت استمرار حجت الهی به امامان اثنی عشر داده شده است.
در همان صدر اسلام که مقام امامت با سیاست و حکومت گره خورده بود، برخی برای تصدی حکومت، امام را در حدّ جانشینی ظاهری و صرفاً یک حاکم سیاسی که میتواند عادل هم باشد، تنزل دادند. لباس بلند امامت را برابر
قامت خود کوتاه کردند و با شعار «حسبنا کتاب اللَّه» یک ثقل را بر ثقل دیگر ترجیح دادند و برای مشروعیت این دیدگاه به مبنا سازی و تئوری پردازی تلاش کردند. کار تا آنجا پیش رفت که به مردم باورانیدند که پس از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، دربهای آسمان بسته شده و بشر تنها با کتاب قانون و بدون قانوندان و قانون شناس رها شدهاند، بشر ناچار است با در دست داشتن اصل برنامه (کتاب) و بدون راهنما راه پیمایی کنند، غافل از اینکه کتاب پزشکی بدون پزشک حاذق هیچ سودی ندارد.
در این میان گروهی از نزدیکان اهل بیتعلیهم السلام و اصحاب راستین رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم که سخنان صریح پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را درباره مقام، جایگاه و حقانیت علی ابن ابیطالب و اولادش علیهم السلام بارها شنیده بودند و از نزدیک شاهد کرامات و بزرگواری ائمهعلیهم السلام بودند، ائمهعلیهم السلام را واجد مقامات الهی میدانستند، عباد صالحی که به اذن خداوند و به عنوان خلیفة اللَّه، هدایت مادی و معنوی انسانها را عهده دارند.
گروهی نیز در برابر تفریطهای حاکمان جور و تنزل دادن شدید مقام امامت، در یک عکس العمل شدید، راه افراطی را پیمودند و در حق ائمهعلیهم السلام غلو کرده و آنان را در حد مقامات خدایی بالا بردند.
ولایت به حقیقت، به اصالت و بالذات از آن خداوند است: «اَللَّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا»(1)«فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی»(2)«ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِی وَلا نَصِیرٍ»(3)ولی به صورت مطلق و بدون قید و شرط از صفات خداوند است.
اما خداوند، گاهی برخی اوصاف یا شؤون خود را در مراتب ضعیف
و مناسب حال ممکنات و به اذن خود به برخی انسانهای برگزیده میدهد، مانند مقام و شأن شفاعت که در گام نخست و بالذات، شفاعت مطلقاً از آن خداوند است؛ اما برای تکریم جایگاه انبیا و اولیا، برخی مراتب شفاعت را به آنها داده است: «مَنْ ذَا الَّذِی یشْفَعُ عِنْدَهُ إلّا بِإِذْنِهِ».(1)
همینطور آگاهی از غیب، مستقلاً، بالذات و به صورت مطلق از آن خداوند است؛ اما خداوند این موهبت را در مراتب، مناسب شأن اولیا به آنها داده است: «فَلا یظْهَرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً إِلّا لِمَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ...»(2)
مقام ولایت نیز به اذن خداوند به انبیا و اولیا داده شده است، و ولایت غیر خداوند مقید، محدود، مأذون و در طول ولایت خداوند است.
انسان در مقام نبی، ولی و امام، شایستگی دریافت مقام ولایت را پیدا میکند و از آنجا که تفاضل میان انبیا و رسولان و اولیا مسلّم است، مراتب ولایت آنان نیز متفاوت است، برترین مراتب ولایت امکانی از آن برترین انبیا که همان "خاتم" است میباشد؛ چون مقام خاتمیت یک جایگاه واقعی و برتر است و پس از رسول خاتم، این ولایت برتر، مربوط اوصیا و اولیای خاتم است که همان ائمه اثنی عشر علیهم السلام است.
خداوند مقام و منصب ولایت را به کسانی داده است که ایمان آورده، هجرت کرده، با مال و جان در راه خدا جهاد کرده، به بی پناهان پناه داده و دین را یاری کردهاند، «اُولئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیآءُ بَعْضٍ».(3)
خداوند تمام زحمتهای دوران رسالت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم را، منوط بر ابلاغ ولایت میکند(4)«یأَیها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ»، و پس از انجام این فرمان الهی، دین اسلام که آخرین، کاملترین و زبده همه شرایع
پیشین است، کامل و تکمیل میشود: «اَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی...».(1)
ولایت در کاربرد قرآنی دارای مراتب است، پایینترین مرتبه آن مربوط به همه مؤمنان است که بر دیگر مؤمنان ولایت دارند؛ «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیآءُ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ...»(2)«اُولئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیآءُ بَعْضٍ»(3)بالاترین مرحله، ولایت خداوند است: (وَاللَّهُ وَلِی الْمُؤْمِنِینَ»(4)خداوند مرتبهای از ولایت خویش را به پیامبر و گروه خاص و محدود مؤمنان داده است: «اَلنَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(5)«إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلوةَ وَیؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ راکِعُونَ».(6)در این آیه، ولایت پیامبر و ولایت برخی مؤمنان، عطف بر ولایت خدا شده است که نشان میدهد این ولایت یک شأن و مقام الهی و مهم است.
و از آنجا که خداوند، این ولایت را به نبی اکرم و مؤمنان خاص و معلوم الحال با صفات مذکور داده است، معلوم میشود که این ولایت غیر از ولایت عمومی مؤمنان است، و لفظ إنّما که برای قصر و حصر است، بهترین گواه است.
قراین و شواهد مسلم و قطعی میگوید، مراد از مؤمنان در این آیه که ولایتی در طول ولایت نبوی و الهی را دریافت کرده است، امام علیعلیه السلام است.(7)
1) 139. بیان مشروح جریان غدیر خارج از رسالت این نوشتار است، مطالعه بیشتر ر.ک: سمرقندی، التفسیر، ج 1، ص 332؛ علامه امینی، الغدیر.
2) 140. سوره توبه، آیه 71.
3) 141. سوره انفال، آیه 72.
4) 142. سوره بقره، آیه 257.
5) 143. سوره احزاب، آیه 6.
6) 144. سوره مائده، آیه 55؛ دانشمندان شیعه اتفاق نظر دارند که این آیه در شأن امام علیعلیه السلام نازل شده است؛ همچنین بیشتر بزرگان اهل سنت بر همین نظر هستند، مانند: زمخشری، الکشاف، ج 1، ص 505 و فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج 12، ص 30، مصر 1357، مصر 1353 ش.
7) 145. سیوطی، الدر المنثور، ج 2، ص 293؛ طباطبایی، المیزان ج 5، ص 6.
نبی اکرمصلی الله علیه وآله وسلم بنا به روایات متواتر در غدیر، نخست به آیه ولایت اشاره میکند؛ «ألست أولی بکم؟» و پس از اعتراف مردم، میفرماید: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».(1)
علّامه طباطبایی با یک استدلال زیبا اثبات میکند که ولایت نبی بر مردم، از نوع ولایت تصرف و دوستی است، نه به معنای یاوری و یاری رسانی.(2)از آنجا که مودّت و محبت، موجب قرابت و نزدیکی میان ولی و مولی علیه میشود، قرآن مجید صریحاً از انسانها مودّت آل محمّدعلیهم السلام را خواستار شده است، تا به این ترتیب، پایههای ولایت تحکیم یابد: «قُل لآ أَسَْلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی .(3)
در آیهای دیگر، قرآن مجید از واقعیت و ملازمه محبت با پیروی که مهمترین اثر ولایت است، پرده برمیدارد: «إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یحْبِبْکُمُ اللَّهُ».(4)
ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم روایت میکند که فرمودند: روز حساب، روزی است که همه از همدیگر فرار میکنند، جز کسانی که بر محور ولایت علی بن ابیطالبعلیه السلام حرکت کردهاند.(5)
شیعه و سنی از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نقل کردهاند: هرکس بر دوستی [ولایت آل پیامبرعلیهم السلام بمیرد، شهید مرده است.(6)
در روایات، از ولایت و به ویژه ولایت امام علیعلیه السلام، به عنوان یکی از فرایض مهم الهی یاد شده است، که خداوند اصل این فرض را در آیه ولایت بیان فرموده و تفصیل آن را به عهده رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم گذاشته، مانند دیگر
واجبات و فرایض، و رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم این فریضه مهم را در حجّة الوداع توضیح داد که به دنبال آن، دین اسلام به کمال و اتمام رسید.(1)
در روایات، سخن از عرضه ولایت پیامبر و علی علیهما السلام بر تمام موجودات (انبیا، فرشتگان، انسانها، حیوانات و جمادات) است و اینکه خداوند (در عالم ذرّ) از همه انسانها از جمله انبیا پیمان گرفته تا ولایت علی و اولاد او را بپذیرند، ولایت حضرت علیعلیه السلام در همه صحف انبیا درج شده است.(2)
در روایات، پذیرش ولایت علیعلیه السلام بر اهالی زمین و آسمان واجب شده است.(3)
در این فصل، به همین مقدار از دلایل قرآنی و روایی که اثبات مقام ولایت برای ائمهعلیهم السلام میکند، بسنده میشود و برخی از دلایل عینی و ملموس، در دو فصل آتی بیان میشود و مشروح این بحث به منابع مربوطه ارجاع میشود.
از این گزارش کوتاه روشن شد که "امام" در عصر پس از خاتمیت، با سه دیدگاه مواجه است: تفریطی، افراطی، متعادل.
این دیدگاه بیشتر در میان اهل سنت رایج بود که امام را صرفاً یک حاکم سیاسی میدانستند که میتواند عادل باشد؛ از آنجا که متون کلامی اهل سنت برای خلفای وقت (از خلفای راشدین تا خلفای جایر اموی و عباسی) مبنای مشروعیت درست میکند، در نهایت میگویند: حتی اگر کسی با قهر و غلبه هم زمام امور را به دست گرفت و حتی اگر جایر و ستم پیشه هم باشد، اطاعت از او واجب و خروج علیه او حرام است.
1) 152. طباطبایی، المیزان 6/14: روایاتی در این زمینه نقل کرده است.
2) 153. منذر ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 466 به نقل از: کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 413؛ شیخ مفید، امالی، ترجمه حسین استاد ولی، ص 156؛ همو، الاختصاص، ص 81 و 239 و 343؛ بحارالانوار، ج 23، ص 275 و ج 75، ص 280.
3) 154. منذر ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 468 به نقل از مناقب ابن شاذان، ص 50؛ امالی شیخ مفید، ص 73.
در همان عصر ائمهعلیهم السلام، گروهی راه غلو در حقّ ائمهعلیهم السلام را پیمودند که به شدّت با مخالفت امامانعلیهم السلام روبرو شدند، این عدّه معتقد بودند: خداوند برخی امور را به امامان واگذار کرده است (تفویض) به نحوی که امامان در تصرف مستقلند.
نقطه عطف جدایی دیدگاه افراطی با دیدگاه معتدل شیعی، در حد و مرز تفویض خوابیده است؛ یعنی کیفیت تبیین معنای تفویض بسیار مهم است. تفویض، خواه در تکوین باشد یا در تشریع؛ هرگاه به گونهای باشد که برای پیامبر یا امام، نوعی تأثیر استقلالی در عرض خالقیت و ربوبیت تکوینی و تشریعی خداوند اثبات گردد، شرک و باطل است، چنانکه اگر کسی برای ائمهعلیهم السلام شأن تشریع قائل شود، هرچند آن را مستند به وحی یا الهام کند، باطل و منافی خاتمیت است. تفویض حلال و حرام به پیامبر و امام به صورت مستقل و در عرض خداوند، تفویض امر خلقت یا تدبیر کلی و جزئی جهان و... از مصادیق تفویض نادرست و باطل است.(1)
نشانههای تفویض و غلو که موجب کفر و شرک میشود در روایات اینگونه معرفی شده است:
الف) اعتقاد به الوهیت پیامبر یا یکی از امامانعلیهم السلام.
ب) اعتقاد به شریک بودن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در معبودیت، خالقیت یا رازقیت با خداوند.
ج) اعتقاد حلول خداوند در وجود پیامبر یا امامعلیه السلام.
د) اعتقاد آگاهی از غیب بدون وحی و الهام (اعتقاد به علم غیبی بالذات به غیر خدا).
ه) اعتقاد به پیامبری همه یا یکی از امامانعلیهم السلام.
و) تناسخ ارواح ائمهعلیهم السلام در بدنهای یکدیگر.
ز) بینیازی از اطاعت خداوند با معرفت امامعلیهم السلام.
1) 155. ربانی گلپایگانی، شاخصهای امامت در تفکر شیعی، ص 6.
علّامه مجلسی پس از ذکر موارد یاد شده، گفته است: اعتقاد به هر یک از آنها، سبب الحاد، کفر و خروج از دین است، اگر احیاناً در روایات مطلبی یافت شد که موهم یکی از اقسام غلو باشد، در صورت امکان تأویل میگردد و در غیر این صورت از افترائات غالیان است.(1)
اما اگر کسی در تکوین معتقد باشد که خداوند جهان و انسان را به خاطر وجود انسانهای کامل (پیامبر اسلام و امامانعلیهم السلام) آفریده است و به برکت وجود آنان به مخلوقات رزق و روزی میدهد و آنان میتوانند به اذن و مشیت الهی کارهای خارق العاده انجام دهند، هیچ یک از موارد یاد شده از اقسام غلو نبوده و شرک و کفر نیست.(2)آنچه گفته شد، مضمون روایات ائمهعلیهم السلام است.(3)
تفویض؛ بدون اینکه نظام اسباب و مسببات انکار شود، تفویض؛ تحقیق پارهای از حوادث و امور به دعا و درخواست پیامبر یا امامانعلیهم السلام مانند توسل و شفاعت است، تفویض؛ تشریع پیامبر به این معنا که او از خدا بخواهد و خداوند چنین تشریع کند، مثلاً رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم درخواست تغییر قبله کند و خداوند موافقت کند که فرض النبی نام دارد، تفویض؛ امر هدایت و رهبری و تعلیم و تربیت مردم به پیامبر و امام و... از مصادیق تفویض صحیح است.
تفویض دارای معانی گوناگون است که طبق برخی معانی مساوی با غلو و شرک است و طبق برخی دیگر، معنای صحیح و مناسب با توحید افعالی و نظام اسباب دارد، بر همین مبنا، نسبت برخی از امور به غیر خدا و از جمله انبیا و اولیا و حتی جمادات مشکلی ایجاد نمیکند.(4)پس ردّ یا قبول تفویض به طور مطلق و بدون توجه به معنای آن، نه مثبت غلو و شرک است و نه مثبت یا نافی توحید افعالی.
1) 156. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 25، ص 346.
2) 157. ربانی گلپایگانی، شاخصهای امامت در تفکر شیعی، ص 6.
3) 158. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 25، ص 329.
4) 159. در بخش جداگانه به این مسأله پرداخته شده است که: اثبات برخی مقامات و تصرفات در تکوین، برای ائمهعلیهم السلام منافاتی با توحید و اقسام آن ندارد.
در روایات بیشمار که توسط نقّادان حدیث (همچون کلینی، صدوق، مفید و...) نقل شده است، در مجموع پیامبر و امامانعلیهم السلام را در جایگاهی رفیع از نظام مینشاند که از صرف "ابلاغ" و حتی اجرای احکام در بین انسانها فراتر برده و حکایت از حضور آنان (به اذن الهی) در رأس کارگزاران الهی در تکوین دارد؛ حتی روایاتی که با لحن بسیار کوبنده، نهی از غلو و تفویض میکند، خود حاکی از عظمت فوقالعاده مقام آنان است. در اینگونه روایات، ضمن ردّ پندارهای نادرست غلات و مفوّضه درباره ائمهعلیهم السلام خاطر نشان میگردد که: ائمهعلیهم السلام را همچون مسیحیان، خدا یا فرزند او نشمارید، آنگاه هر فضیلتی راکه میخواهید برای آنها ثابت کنید و بدانید که هیچگاه به کُنه فضایل ما اهل بیتعلیهم السلام نمیرسید.(1)
در واقع، پیامبر و خاندان مکرّم وی علیهم السلام، همانگونه که در حوزه تشریع، "لسان ناطق حق"اند، در عرصه تکوین نیز "دست عطا" و "بازوی قدرت" خداوند میباشند؛ محل ظهور قدرت کامله الهی و مظهر سلطنت قاهره ربوبی.(2)بدین ترتیب، دنیا و آخرت، به لحاظ نظام اسباب و مسببّات، با یکدیگر سنخیت و انطباق داشته و "تشریع" با "تکوین" هماهنگ است: اگر در آخرت (به اذن و فرمان الهی) حسابرسی و بررسی پرونده حق و تقسیم و سوق افراد به سوی بهشت و دوزخ، زیر نظر پیامبر و علیعلیهما السلام انجام میگیرد، در دنیا نیز این بزرگواران، "جنود پروردگار"(3)و واسطه جریان فیض ربوبی به مخلوقات بوده و کارگزاران خداوند در هستی (فرشتگان و...) "به اذن خداوند" تحت نظارت عالیه ایشان خدمت میکنند، در عین حال، آن
1) 160. ر.ک: مشروح این موضوع، طبرسی، الاحتجاج، ج 2، ص 233؛ علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 25، ص 261.
2) 161. همان شخصیتهایی که از آنها در کلام پیشوایان اسلام و ادیان با تعبیر "حجّة اللَّه"، و در اصطلاح فلاسفه پهلوی با عنوان "کدبانو وکدخدای عالم طبیعت"، در عرف فلاسفه مشاء و ارسطویی با واژه "عقل فعال"، در لسان حکمای اشراق تحت نام "کلمه قدسیه الهیه "، و در اصطلاح عرفای مسلمان با واژه "انسان کامل" یاد میشود. ر.ک: مجالس حضرت مهدیعلیه السلام ...، تدوین محمدرضا باقی اصفهانی، ص 40 و 44.
3) 162. سوره مدثر: آیه 31: «وَما یعْلَمُ جُنُودُ رَبِّکَ إلّا هُوَ».
بزرگواران از خود مستقّلاً هیچ چیزی نداشته و صرفاً در دایره قدرت و مشیت الهی عمل میکنند. به تعبیر دیگر: خالق و ربّ و معبود و رازق و مُحیی و مُمیت و همه چیز، خدای متعال است و اینان، مخلوق و مربوب، مرزوق و حیات یافته حق، و عبد و مأمور و کارگزار اویند، و (به فرمایش امام باقرعلیه السلام) مصداق اکمل این آیه شریفهاند که فرمود: «عباد مکرَمون لا یسبقونه بالقول وهم بأمره یعملون».(1)
شهید مطهری میفرماید: مقصود از ولایت تصرف یا ولایت تکوینی این نیست که بعضی جهّال پنداشتهاند، که انسانی سمت سرپرستی و قیومیت نسبت به جهان پیدا کند، به طوری که او گرداننده زمین و آسمان و خالق و رازق ... باشد.(2)
نکته: قیاس ائمهعلیهم السلام با بتها درست نیست: برخی به خاطر بیخبری از حد و مرز شرک و یا بیخبری از عقاید حقّه شیعه و یا بیخبری از مقامات اولیای الهی، پنداشتهاند عقیده به جایگاه وجودی و ولایت اولیای الهی یک نوع بتپرستی است، در حالی که قیاس انبیا و ائمهعلیهم السلام با بتها نابجا است، «از قیاسش خنده آمد خلق را ...؛ زیرا بتها جز مشتی سنگ و چوب نبوده و با حس و وجدان دیده میشود که هیچ نقش و تأثیری در تکوین ندارند و حتی شعور درک خطر و توان حفظ خویش از آن را ندارند؛ چه رسد به حفظ دیگران! نه گوش شنوایی، و نه پنجه مشکل گشایی...(3)یکی از پیامهای مهم داستان ابراهیم خلیل در ماجرای شکستن بتها، نیز تأکید بر همین امر است.(4)
ولی انبیا و اولیا آنگونه که قرآن تصریح دارد، به اذن الهی همچون صالح از دل کوه ناقه بیرون میآورند، همچون موسی به ضرب عصا دریا را میشکافند و از دل سنگ دوازده چشمه بیرون میآورند، همچون عیسی کور و ابرص را
شفا میبخشند، از آنچه در پستوی پنهان خانهها ذخیره شده، خبر میدهند، از توده گل تندیس مرغ ساخته در او میدمند و روح مییابد، حتی در گهواره سخن میگویند، همچون آصف برخیا تخت بلقیس را از پانصد فرسنگ راه، به یک اشاره به بارگاه سلیمان میآورند، و همچون پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم شقّ قمر میکنند و افلاک را در شب معراج در مینوردند، و همچون امیرالمؤمنین علیعلیه السلام به علم کتاب آشنا بوده و شاهد بر رسالتند.
بتها ساخت دست بشرند، و اولیای الهی، مصنوع برگزیده الهی؛ بتها کر و کور و لال و گنگند، و اینان به منزله چشم و گوش و زبان خداوند (عین اللَّه و اذن اللَّه و لسان اللَّه) وسایل و اسباب إلی اللَّهاند و مظهر اسما و صفات حسنای او: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ».(1)«أُولئِکَ الَّذِینَ یدْعُونَ یبْتَغُونَ إِلی رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیهُمْ أَقْرَبُ وَیرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَیخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ کانَ مَحْذُوراً».(2)«وَللَّهِِ الأَْسْمآءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها».(3)
مقام اولیای الهی چنان است که با ما انسانها نیز قابل قیاس نیستند: «لا یقاس بآل محمد من هذه الأمّة أحد ولا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه أبداً؛ هم أساس الدین وعماد الیقین، إلیهم یفیء الغالی وبهم یلحق التالی، ولهم خصائص حقّ الولایة وفیهم الوصیة والوراثة».(4)
بیشتر دانشمندان شیعه با استناد به قرآن و روایات متواتر از حضرت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و سخنان اصحاب او، که درباره جایگاه وجودی ائمّهعلیهم السلام سخن گفتهاند، معتقدند امامانعلیهم السلام واجد همان مقامات رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم هستند، جز
1) 167. سوره مائده، آیه 35 .ر.ک: فرمایش پیامبر و ائمهعلیهم السلام در تفسیر این آیه، امام صادقعلیه السلام فرمود: نحن الوسیلة إلی اللَّه والوصیلة إلی رضوان اللَّه؛ نمازی، مستدرک سفینة النجاة، ج 10، ص 338.
2) 168. سوره اسراء، آیه 57. حافظ حسکانی {حنفی} از اکابر علمای اهل سنت در شواهد التنزبل ج 1، ص 342، از عکرمه نقل میکند که درباره آیه شریفة فوق میگوید: هم النبی وعلی وفاطمة والحسن والحسین.
3) 169. سوره اعراف، آیه 180. کلینی از امام صادقعلیه السلام درباره این آیه شریفه نقل میکند: نحن واللَّه الأسماء الحسنی الذین لا یقبل اللَّه من العباد عملاً إلّا بمعرفتنا؛ اصول کافی، ج 1، صص 144 - 143.
4) 170. محمّد عبده، شرح نهج البلاغه، جزء 1، صص 34 - 33.
دریافت وحی و تشریع در دیدگاه متعادل، سه منصب و شأن عمده برای امام ثابت است: رهبری اجتماعی، مرجعیت دینی و ولایت.
از آنجا که مرجعیت دینی، یک رسالت پیامبرانه است، لازم است امام معصوم باشد(1)و تنها عدالت کفایت نمیکند؛ چون عدالت با نسیان، غفلت و خطا قابل جمع است و تنها عصیان عمدی را کنار میزند. در این دیدگاه، نقش ائمهعلیهم السلام در جهان هستی به گونهای ترسیم شده است که هیچ منافاتی با توحید و اقسام آن ندارد که ذیل دیدگاه افراطی توضیح داده شده است. سردسته این جایگاه و شؤونات، منصب ولایت است.
از علّامه طباطبایی نقل شده است که: ولایت و انسان کامل وجه مشترک شیعه و تصوف است و متصوفه مفهوم ولایت و انسان کامل را از شیعه گرفته و متأثر شدهاند.(2)
شهید مطهری میفرماید: اعتقاد به یک مطلب اساسی دارم و آن اینکه در پیامبر و امامعلیهم السلام علاوه بر عصمت و علم والا، چیزهای دیگری هم بوده است؛ مانند عرض اعمال به آنها، حضور و ناظر بودن بر مردمان، و حی و میت نداشتن.(3)
اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته بازآرندش ز راه(4)
در زیارت جامعه کبیره که توسط شیخ صدوقرحمه الله نقل شده است، گوشههایی از ولایت امامانعلیهم السلام بیان شده است: «بکم بدأ اللَّه وبکم یختم، بکم یمسک السماء أن تقع علی الأرض».
برخی از فضلا در اینکه "باء" بای وساطت باشد، شک میکردند و میگفتند: "باء" برای غایت است؛ یعنی "به حق شما" خداوند آغاز و انجام را سامان داد، در حالی که تردیدی نیست که این معنا خلاف ظاهر تعابیر فوق است. «بکم بدأ
اللَّه»؛ به شما این عالم نگه داشته شده است. و این درست است، به خاطر اینکه صادر نخستین با مخلوق اول و ... به لحاظ سعه وجودی طوری است که بقیه عالم به او قائم هستند و ائمهعلیهم السلام همه یک حقیقت واحد هستند.
در همان زیارت جامعه میخوانیم: «إنّ أرواحکم ونورکم وطینتکم واحدة»؛ یعنی نور حقیقتشان و طینتشان واحد است. و این تصویر از مجموع بحثهای فلسفی و کلامی به اضافه بحثهای درون دینی به دست میآید.(1)
زیارت جامعه کبیره، نزد عالمان امامیه از شهرت و اعتبار خاصّی برخوردار است، عموماً آن را تلقی به قبول کرده و قوّت مضمون آن را گواه بر اصالت آن گرفتهاند. شیخ الطائفه و شیخ صدوقرحمه الله این زیارت را از امام هادیعلیه السلام نقل کردهاند.(2)
علّامه مجلسی درباره زیارت جامعه کبیره میگویند: «إنّها أصحّ الزیارات سنداً وأفصحها لفظاً وأبلغها معناً وأعلاها شأناً».(3)
بخشهایی از زیارت جامعه کبیره در دیگر روایات و دعاها وارد شده است که دلیل بر تأیید بیشتر آن میباشد.(4)
در زیارت مطلقه امام حسینعلیه السلام مروی از امام صادقعلیه السلام آمده است: «بکم فتح اللَّه وبکم یختم وبکم یمحو ما یشآء ویثبت وبکم...».(5)
در بخش امامت و فلسفه خلقت از دیدگاه روایات، به خوبی نقش و جایگاه ائمهعلیهم السلام بیان شده است که ریشههای ولایت تکوینی آنان را نشان میدهد.
1) 175. لاریجانی، اهل بیتعلیهم السلام علمای ابرار، وسایط فیض، 21 - 20.
2) 176. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 60 و 99؛ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه ج 2، ص 615.
3) 177. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 102، ص 144.
4) 178. مشروح روایات، ر.ک: منذر ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 464.
5) 179. کلینی، اصول الکافی، باب زیارة قبر الحسینعلیه السلام؛ ج 4، ص 576؛ شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 55.
پس از اینکه واقعیت موجودی به قدرتهای سعی و فوقالعاده در عالم ممکنات پذیرفته شد، مناسب است به مبانی و علل چنین تصرف و وسعت آثار آن اشاره شود.
ابن سینا امکان تأثیر بر طبیعت را، از لوازم نفوس انبیا میداند، به این معنی که نفس انسان، در مرحلهای از کمال، قدرت تصرف در طبیعت را پیدا میکند؛ یعنی نفوس انسانی، در مرحلهای از کمال و تجرد، از محدوده بدن خود فراتر رفته، در اجسام دیگر نیز منشأ اثر واقع میشود و دارای قدرت تغییر عناصر و ایجاد حوادث میگردند، به طور کلی اراده او در جهان طبیعت نفوذ مییابد.(1)
در کتاب اشارات، طی چندین مقدمه منشأ اثرگذاری نفوس عارفان بر اجسام خارجی را تبیین میکند و این حقیقت عرشی را با بیان فرشی ملموس میکند؛ اینکه عارف مدتها غذایی نمیخورد، با نیروی محدود کارهای بیرون از توان آدمی را انجام میدهد و یا از غیب و آینده خبر میدهد، همه این موارد تبیینهای طبیعی دارد و مراتب ضعیف آنها را هر انسانی در خود مییابد، نیروهای طبیعی انسان، قابلیت شدت و ضعف دارد، روح انسانی میتواند در بدن تأثیراتی بگذارد که او را نیرومند کند و روح انسانی با ارتباط با عالم بالا، به حقایق غیبی دسترسی پیدا کند.(2)
بهمنیار شاگرد ابن سینا از ارسطو نقل میکند؛ دست یافتن به حکمت و شناخت حقیقتهای ماورای طبیعی، وقتی ممکن است که انسان به تولد دوباره برسد.(3)
شیخ اشراق معتقد است که هر کسی به درجه خاصّی از تجرد دست یابد، میتواند "جوهر مثالی" بیافریند، او این درجه و مقام را در مراتب کمالات
انسان، مقام (کُن) مینامد.(1)
از نظر سهروردی، اصولاً دست یافتن به حکمت به معنای دانایی برتر، نسبت به اسرار هستی، پیش از تحصیل ملکه "خلع بدن" غیر ممکن است، به این معنا که تا انسان نتواند با اراده خود روحش را از تعلق بدن رها سازد، با مسایل حکمت آشنا نخواهد شد.(2)
ملّا صدرا با بیان سینوی، وجود تصرفات در مواد عالم را برای امام مستدل و برهانی ساخته است، وی انسان کامل را دارای سه جزء (طبیعت، نفس و عقل) میداند و کمال طبیعت انسان کامل را، تصرف در مواد عالم میداند که میتواند مواد عام را دگرگون یا متحرک سازد. وی انسان کامل را دارای یک ویژگی نفسانی میداند که به واسطه قوه عملیه نفسانیه در هیولای عالم در هوا، در باران، در توفان و ... تصرف میکند، وی مبدأ تصرفات ولی در عام ماده را با مبانی الهی و تجربی مستدل میکند:
«إذ قد ثبت فی العلوم الإلهیة أنّ المواد خاضعة للنفوس الکلّیة الفلکیة وأنّ النفوس الإنسانی من جوهر تلک النفوس...؛ وکذلک نفس الإنسانی تؤثر فی هیولی العالم، ولکن الغالب أن لا یتعدّی تأثیرها عن عالمه الخاصّ ... ولذلک إذا حصلت فی النفس صورة مکروهة استحال مزاج البدن وحدثت رطوبة العرق ... وقد یتعدّی أثر بعض النفوس إلی بدن آخر...».(3)
روایات نیز روی این نکته تکیه دارند که عبادات خالصانه، بنده را از قید ماده و طبیعت رها میسازد و به او وسعت و قدرت فوقالعاده میدهد که نتیجهاش دریافت مقامات ولایت است: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة».(4)
1) 183. سهروردی، حکمة الاشراق، {مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 242}.
2) 184. همو، التلویحات {مجموعه مصنفات، ج 1، ص 113 و ج 2، ص 63}.
3) 185. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب الحجة، باب الفرق بین الرسول والنبیعلیهم السلام ج 2، صص 442 - 440: در علوم الهی ثابت شده است که مواد خاضع نفوس کلی فلکیاند. و نفوس انسانی از جوهر همین نفوس هستند... همینطور نفس انسانی در هیولای عالم تأثیر میگذارد؛ ولی غالباً تأثیر نفس انسانی از عالم خودش برتر نمیرود ... از همین رو، هرگاه در نفس صورت مکروهی حاصل شود، مزاج بدن دگرگون میشود و رطوبت عرق پدید میآید ... و گاهی اثر برخی نفوس به بدنهای دیگر هم سرایت میکند.
4) 186. حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 556؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 4، ص 365.
معلوم است که عبادت هیچ کسی به عبادت نبی اکرم و ائمهعلیهم السلام نمیرسد، پس مقام ولایت و تصرف آنان نیز عالی است. "حافظ" میگوید:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
امام صادقعلیه السلام از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نقل میکند: «ما تقرّب إلی عبد بشیء أحبّ إلی مما افترضت علیه وأنه لیتقرّب إلی بالنافلة حتی أحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به وبصره الذی یبصر به...».(1)
ولایت همان تقرب به خدا بود و کسی مانند پیامبر و ائمهعلیهم السلام موفق به ادای فرایض و نوافل نشده است؛ پس قرب و ولایت آنان در اوج است؛ مولوی همین حقیقت را در قالب مثنوی بیان میکند:
از جمادی در جهان جان شوید
غلغل اجزای عالم بشنوید
پس قیامت شو، قیامت راببین
دیدن هر چیز را شرط است این
تا نگردی آن، ندانیش تمام
خواه آن انوار باشد یا ظلام
حکمت متعالیه و عرفان با مبانی خاصّی که دارند، سرّ تصرّفات ولی اللَّه را بسیار عمیق و گسترده بیان کردهاند، که اینجا به صورت فشرده بیان میشود.
از نظر مشهور فلاسفه و مکاتب؛ هیچ پدیدهای از جهان فیزیک به بیرون راه ندارد، از عمر کوتاه شبنم تا عمر چندین میلیارد ساله فلان ستاره، وفات را به دنبال دارد. اگر روح انسان جاوید و نامیرا است، ربطی به عالم ماده ندارد؛ چون روح انسان در اصل یک پدیده مجرد و غیر مادّی است.
اما از نظر عرفان اسلامی و حکمت متعالیه؛ ماده و روح از یک جنس و هر دو جلوه یک حقیقت و مظهر یک لطیفهاند، دو جهان بی ارتباط نیستند؛ بلکه حاصل و محصولند و رابطه ظاهر و باطن و رویه و تویه دارند، ماده جلوه
1) 187. کلینی، اصول کافی ج 2، ص 352 باب من أذی المسلم، روایت 7؛ صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 12؛ بخاری، صحیح بخاری ج 7، ص 190؛ علامه طباطبایی ذیل این حدیث میفرماید: هو من الأحادیث الدائرة بین الفریقین. به عنوان نمونه، صحیح بخاری ج 8، ص 131، باب ما جاء فی الزکاة ر.ک: منذر ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 463.
رقیقه و نمودی از روح است، جهان مجموعه پراکنده و بیارتباط نیست؛(1)بنابر سه اصل اساسی فلسفه صدرالمتألهین، که با براهین متعدد اثبات شده و با کشف و شهود مورد تأیید قرار گرفتهاند، یعنی: اصالت وجود،(2)وحدت وجود(3)و تشکیک در وجود،(4)سراسر جهان هستی (از مبدأ جهان؛ یعنی از فعلیت نامتناهی تا مادّه المواد عالم اجسام که قوه نا متناهی است) به صورت رشته واحد و متّصلی است که هیچ مرتبهای از مرتبه دیگر جدا نیست.
بنابر اصالت وجود، منشأ همه آثار و خواص و لوازم موجودات، همان وجود است؛(5)چون وجود دارای مراتب و درجات متفاوت است، این آثار و خواص و لوازم نیز مختلف و متفاوتند. پس اوصاف و لوازم گوناگون از قبیل: حیات، علم، ادراک، اراده، قدرت، فاعلیت و تأثیر، اوّلاً: ناشی از ذات وجود بوده و از آن غیر قابل انفکاکند؛ زیرا جز وجود، واقعیت جداگانه دیگری، بنابر اصالت وجود قابل تصور نیست. ثانیاً: بر اساس تفاوت درجات وجود، این آثار نیز از لحاظ شدّت و ضعف و نقص و کمال متفاوتند. انسان از دیدگاه عرفان و حکمت متعالیه "کون جامع" است، همه مراتب هستی بالقوه در آن تححق دارد. کمالات وجودی انسان، مانند؛ علم و اراده و خلاقیت و ابداع و ... محصول درجات وجودی او است. اینکه انبیا وحی را از باطن خود میگیرند؛ یعنی به خاطر جنبه کمالات ولایت و قرب آنان به خدا است و نه تنها وحی؛ بلکه همه هنرها و خلاقیتها و... از باطن او میجوشد.
بنابراین انسان، در عین اینکه یک موجود مادی است، امکان عبور از مرز ماده را دارد؛ چون در وجود انسان به دنبال کسب یا اعطای کمالات، تولد
1) 188. یثربی، فلسفه امامت، ص 193.
2) 189. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة، ج 1، صص 67 - 38؛ حاجی سبزواری، شرح منظومه حکمت 10 - 15؛ علامه طباطبایی، نهایة الحکمة، مرحله اول، فصل دوم.
3) 190. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة ج 1، ص 71 به بعد؛ حاجی سبزواری، شرح منظومه حکمت، 43 - 44؛ علامه طباطبایی، نهایة الحکمة، مرحله اول، فصل سوم.
4) 191. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 38 - 67؛ حاجی سبزواری، شرح منظومه حکمت، 10 - 15؛ علامه طباطبایی، نهایة الحکمة، مرحله اول، فصل چهارم.
5) 192. همان و منابع دیگر.
دوباره انجام میگیرد؛ یعنی از بطن ماده، یک موجود مجرد زاییده میشود.(1)
تن چو مادر، طفل جان را حامله
مرگ، درد زادن است و زلزله(2)
انسان در سیر تکاملی خود، به مرتبه برتر از وجود دست مییابد و چون به مرتبه جدید و کاملتری از وجود دست یافت، طبعاً به خاصّیت و آثار جدید متناسب با این مرتبه نیز نایل میشود و هرگاه مرتبه وجود، یک مرتبه و درجه غیر عادی باشد، خاصّیت و آثار آن نیز خارقالعاده و معجزه خواهد بود.
اینجا است که معرفت در حدّ اعجاز (وحی و الهام) و تأثیر در حدّ اعجاز (معجزه و کرامت) و اراده و رفتار در حدّ اعجاز (خلق عظیم و عصمت) به هم میپیوندند؛ اما این پیوند و ارتباط، یک پیوند کلامی و اعتباری نیست؛ بلکه یک پیوند فلسفی و حقیقی است، پیوندی بر اساس هستی و واقعیت و به اصطلاح پیوندی بر اساس «استها» نه «بایدها»، و این است مبنای فلسفی ارتباط و پیوند صفات ائمه با وجود امام و پیوند صفات آنها با یکدیگر.(3)
جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را افزون خبر، جانش فزون
جان ما، از جان حیوان بیشتر
از چه ز آنرو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما، جان ملک
کو منزّه شد، از حسّ مشترک
از ملک جان خداوندان دل
باشد افزون، تو تحیر را بهل
زآن سبب آدم بُوَد مسجودشان
جان او افزونتر است از بودشان
جان چون افزون شد گذشت از انتها
شد مطیعش جان جمله چیزها(4)
این کمال وجودی، خواه از محبوبیت (ولایت) به دست آمده باشد، یا از تلاش و مجاهده (که مربوط انسانهای غیر ولی و نبی؛ یعنی محبّان)، منشأ اوصاف و آثار متناسب میگردد. این آثار در انبیا و اولیا، تعلیمی و کسبی نبوده؛ بلکه الهامی و لدنّی است و این است معنای سخن عرفا، که میگویند: نبی
وحی را از باطن خویش دریافت میکند.
بنابراین علم و هنر و اخلاق و... مایه کمال انسان نبوده، آنگونه که فلاسفه میگفت؛ بلکه از نتایج و آثار کمال او هستند، به عبارت دیگر: دانش و فرهنگ و رفتار از کمالات عارضی انسان نیست؛ بلکه کمال جوهری و ذاتی انسان سرچشمه آنها است.(1)
دانش من جوهر آمد نی عرض
آن بهایی نیست بهر هر غرض
کان قندم نیستان شکرم
هم ز من میروید و من میخورم(2)
آنان که از درجه وجودی بالاترین برخوردارند، به همان نسبت دارای آثار و اوصاف برتری هستند.(3)
و بالجمله اهل تحقیق بر مبنای رصین وحدت شخصی وجود، بر این عقیدت راسخند که مراتب تمامی موجودات در قوس نزول، از تعینات نفس رحمانی و حقیقت ولایت است، و در قوس صعود، حقیقت انسان کامل دارای جمیع مظاهر و جامع جمیع مراتب است؛ پس تمامی حقایق عقلانیه و رقایق برزخیه آنها؛ که گاهی به عقل و گاهی به شجره و گاهی به کتاب مسطور، به عبارات و اسامی مختلفه مذکور میشود، تماماً نفس حقیقت انسان کامل و از اجزای ذات او هستند، و در واقع، حقیقت انسان کامل است که برحسب هر درجهای از درجات، تعیین خاص و اسم مخصوص حاصل نموده، و بدین جهت حقیقت انسان کامل را جایز است که آثار تمامی آن تعینات را به حقیقت خود اسناد دهد، چنانکه در خطب منتسبه به حضرت امیرالمؤمنین و سید الموحدین علیه السلام آمده است که: «أنا آدم الأوّل، أنا نوح الأوّل، أنا آیة الجبار، أنا حقیقة الاسرار، أنا صاحب الصور، أنا ذلک النور الذی اقتبس موسی منه الهدی، أنا صاحب نوح ومنجیه، أنا صاحب
أیوب المبتلی و شافیه».(1)
"جوهر اول" دو کار میکند، اول آنکه: از خدای فیض قبول میکند و دوم آنکه: به خلق خدای میرساند. و اگر گویند: حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم دو کار میکند: از خدای میگیرد و به خلق میرساند، هم راست باشد؛ از جهت آنکه چون جوهر اول روح حضرت است، هر دو یکی باشد.
اکنون بدان که طرف جوهر اول را که از خدای میگیرد، نامش ولایت است و این طرف جوهر اول که به خلق خدای میرساند، نامش نبوت است؛ پس ولایت باطن نبوت آمد، و نبوت ظاهر ولایت آمد و هر دو صفت حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم است.
چون ولایت و نبوت را دانستی، اکنون بدان که شیخ سعدالدین حموی میفرماید: هر دو طرف جوهر اول را در این عالم دو مظهر میباید که باشد، مظهر این طرف که نامش نبوت است، خاتم انبیا صلی الله علیه وآله وسلم است و مظهر آن طرف که نامش ولایت است، صاحب الزمانعلیه السلام است و صاحب الزمان اسامی بسیار دارد، چنانچه جوهر اول اسامی بسیار دارد.(2)
صاحب الزمان علم به کمال و قدرت به کمال دارد و علم و قدرت را با وی همراه کردهاند؛ چون بیرون آمد، تمامت روی زمین را از جور و ظلم پاک گرداند و به عدل آراسته گرداند و مردم در آسایش باشد.
شیخ سعدالدین حموی در حق این صاحب الزمان، کتابها ساخته و مدح وی بسیار گفته است...(3)
1) 200. حسن زاده، یازده رساله، صص 170 - 169؛ حاجی سبزواری، شرح الاسماء الحسنی، ج 1، ص 206 و 25؛ بحرانی، غایة المرام ج 18، ص 30؛ البته شیخ طوسی به ابن عزاقر شلمغانی نسبت میدهد که وی به عوالم و اوادم سبعه قائل بوده که یکی از آنها علیعلیه السلام است. الغیبة، ص 406
2) 201. حسن زاده، یازده رساله، صص 171 - 170.
3) 202. حسن زاده آملی، یازده رساله، ص 171.
حکومت بر اجتماع نیز از مظاهر ولایت تکوینی است؛ یعنی رهبریت اجتماع و ریاست حکومت سیاسی به معنای واقعی و موفق آن، تنها با داشتن دیگر شؤونات الهی امامت میسور است.
در مقام مقایسه، میان دانایی (علم)، توانایی (قدرت) و فرمانروایی (حکومت) در جهان خارجی و عینی، توالی و ترتب هست؛ به این معنا که دانایی مقدم بر توانایی و توانایی مقدم بر فرمانروایی است؛ اما تقدم دانایی بر توانایی، یک مفهوم ظاهری و عرفی دارد که بر همگان روشن است. همان مفهوم که فردوسی میگوید: «توانا بود، هرکه دانا بود» و همان مفهوم که میگویند: «دانستن، توانستن است».
بیتردید علم به نوعی، سرچشمه قدرت و توانایی است، و یک معنی و مفهوم باطنی و حقیقی دارد، در زبان قرآن، احادیث و اخبار، نکتهای مبنی بر تقدم، علم بر قدرت از لحاظ علّیت مورد تأکید قرار گرفته است؛ یعنی اینکه قدرت و توانایی معصوم، محصول علم و آگاهی اوست.
امام هفتم، حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام میفرماید: پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم از پیامبران پیشین داناتر بود، و ما وراث علومی هستیم که ما را افزون بر کارهای انبیای پیشین، بر کارهای دیگر نیز توانا میسازد؛ ما وارث قرآنی هستیم که میتوان با آن کوهها را حرکت داد و شهرها را درنوردید و مردگان را زنده ساخت.(1)
در قرآن کریم به این نکته نیز اشاره شده است که: «آنکه بهرهای از دانش کتاب آسمانی داشت، به حضرت سلیمانعلیه السلام گفت: من میتوانم تخت بلقیس را زودتر از یک چشم برهم زدن حاضر کنم».(2)در اینجا کار فوقالعاده آن شخص، به بهرهمندی او از دانایی به کتاب مقدس ارتباط یافته است. علّیت و منشأیت علم نسبت به قدرت را، میتوان بر اساس اصول و مبانی حکمت
متعالیه، چنین تبیین کرد، چنانچه در بحث صفات حق تعالی مطرح شده است: علم حق تعالی علم فعلی است نه انفعالی؛ یعنی برخلاف علم ما، که از موجودات جهان به دست میآید، علم خداوند انعکاس و تصویری حاصل از پدیدههای جهان نیست؛ بلکه علم حق تعالی مبدأ و منشأ پیدایش پدیدهها میباشد، و در نتیجه علم ما تابع پدیدهها است، در حالی که پیدایش پدیدههای عالم تابع علم خداست.
جهان از علم خدا سرچشمه گرفته و موجودات عالم بر اساس معلومات الهی پدیدار میشوند، و به اصطلاح، خداوند «فاعل بالعنایه» است.(1)بنابراین چون امام از نظر درجه وجودی، نزدیکترین وجود عصر خود به حق تعالی است و لذا وجود و آثار وجودش جنبه الهی دارد؛ از این جاست که علمش نیز همانند علم خدا، یک علم فعلی است نه انفعالی، و لذا عین قدرت و اراده است؛ چنانچه در حضرت حق چنین است؛(2)یعنی علم امام نیز بر حوادث جهان تقدم دارد. و حوادث پدیدههای جهان بدان گونه پدیده آمده و جریان مییابند که امام از پیش بر آن آگاه بوده، مانند رابطه احساس شاعر و نقاش با شعر و تابلوی نقاشی، نه اینکه مانند علم ما با حوادث جهان حادث شود. رابطه علم ما با حوادث جهان، مانند رابطه خواننده و تماشاگر با آن شعر و تابلوی نقاشی است.(3)
صدرالمتألهین در این باره میگوید: بدان که علم و قدرت و نفس، جدا از یکدیگرند؛ ولی در عالم الهی و قلمرو عقل، علم عین قدرت و قدرت عین علم است؛ یعنی علم آنان عین ایجاد پدیدههاست. و چون انسان کامل شود و از جهان ماده رها گردد، علم و قدرت او هم، عین یکدیگر شده، فرمانش در
1) 205. ابن سینا: شفاء الالهیات، مقاله 8، فصل 6؛ همو، النجات، الالهیات، مقاله 2، فصل 18؛ همو، اشارات و تنبیهات، نمط 7، فصل 13 و 14 و 22؛ صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة؛ ج 9، ص 6 و 176 به بعد و ج 7، ص 57.
2) 206. در مورد وحدت علم و اراده واجب مراجعه کنید به: صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة، ج 6، ص 331.
3) 207. یثربی، فلسفه امامت، ص 105.
ملک و ملکوت جریان یافته و همه مراتب بهشت و ملکوت آسمانها را دربر میگیرد. و این سلطه و حاکمیت گسترده، در عینیت و اصالت، به انسان کامل تعلق دارد و حاکمیتهای دیگر سایه و مثالی از آن حکومت تکوینیاند.(1)
«وَکُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ»؛(2)«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمآءَ کُلَّها»؛(3)«وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ»؛(4)میرساند که علم یکی از ابزار توانایی و توانمندی خلیفة اللَّه است، که خداوند آن را در اختیار او قرار داده است تا در راستای ولایت از آنها بهره بگیرد.
ارشاد و راهنمایی برخی انسانها، با سخن و تبلیغ ظاهری میسور نیست؛ لذا ولایت مقام ارشاد و رهبری خلق، به طریق فلاح با قدرت تصرّف در نفوس و اصلاح اخلاق و تطهیر درون از پلیدی است.(5)
امام کاظمعلیه السلام با یک نگاهی الهی، زن بدکاره را که در زندان، قصد اذیت امام را داشت، اصلاح کرد.(6)
به حرکت درآمدن درخت توسط امام کاظمعلیه السلام، سخن گفتن عصا به دست امام هادیعلیه السلام و روشن کردن اتاق توسط امام رضاعلیه السلام با انگشت مبارکشان،(7)نمونههایی از ولایت تکوینی ائمهعلیهم السلام در راستای هدایت و ارشاد انسانها است.
قیصری شارح زبردست تعالیم ابن عربی درباره حاکمیت تکوینی خلیفة اللَّه میگوید: خلیفه باید جز صفت وجوب ذاتی، به تمامی صفات حضرت حق، موصوف باشد و استثنای وجوب ذاتی بدان جهت است که فرقی میان
خلیفه و ذات واجب باشد که ذات واجب دارای صفت وجوب، و ذات خلیفه دارای صفت امکان است.(1)
صدرالمتألهین با ترسیم دو جنبه بشری و الهی رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم به عنوان ولی خدا، تصرفات او را اینگونه مستند میسازد: «وهذه الربوبیة من جهة حقیقته لا من جهة بشریته... ولما کانت هذه الحقیقة مشتملة علی جهتین الإلهیة والعبودیة، لا یصحّ لها ذلک بالأصالة، بل بالتبعیة: وهی الخلافة، فلها الإحیآء والإماتة واللطف والقهر وجمیع الصفات لیتصرّف فی العالم...؛ والحاصل أنّ ربوبیته وتصرّفه فی العالم بالصفات الإلهیة الّتی له من حیث مرتبته وقربه...»(2)
از نظر امام خمینیقدس سره، ائمهعلیهم السلام پردههای ظلمت و نور را دریده و به معدن عظمت الهی رسیده و دارای خلافت کلی الهیاند، که خلافتی است تکوینی که به موجب آن، جمیع ذرات در برابر "ولی امر" خاضعند.(3)
مراد از سریان ولایت، که در السنه اهل تحقیق دائر است، همین سریان وجود منبسط و نفس رحمانی و فیض مقدس است؛ چنانکه فرمودهاند: وجود و حیات جمیع موجودات به مقتضای قوله تعالی: «وَمِنَ الْمآءِ کُلُّ شَیءٍ حَی» به سریان ماء ولایت؛ یعنی نفس رحمانی است که به منزلت هیولی و به مثابت مادهساری در جمیع موجودات است... تصرف او در ماده کاینات به خاطر این است که جمیع موجودات عینی به منزله اعضا و جوارح وی میگردد؛ البته تأثیر در عالم سفلی تحقق نمییابد، مگر به تأیید از عالم علوی...(4)
میتوان ولایت تکوینی پیامبر و ائمهعلیهم السلام را به گونهای دیگر و بر اساس نظر عرفا اینگونه تبیین کرد: آنان مظاهر اسما و صفات الهیاند و فعل
و قولشان، فعل و قول حق است، این مقام از اقتضائات ذات نورانی و نفوس مقدس آنها است که هیچ کس به آن دسترسی ندارد.(1)
امام خمینیقدس سره، تخمیر طینت اولیای معصوم و تعلم حقایق اسما و صفات را بر آنان، تبیین عرفانی و هستی شناسانه میکند:
حق تعالی با دو دست قدرت جمال و جلال خود، تخمیر طینت آنها را کرده و در تجلّی ذاتی اولی به جمیع اسما و صفات مقام احدیت جمع، در مرآت کامل آنها ظهور نموده و تعلیم حقایق و اسما و صفات را در خلوتگاه غیب هویت فرموده.(2)
آل محمّدعلیهم السلام بندگان خاص و خالص خدایند و تمام آثار شؤون خدایی که در امور، علوم و معجزات از ایشان ظاهر گردیده و میگردد، در برابر "ذات" خدا، به منزله صفت نسبت به موصوف است؛ همانطور که صفت هرگز به قدر یک چشم برهم زدن بدون موصوف قوامی ندارد و همیشه قائم به موصوف است به قیام صدور؛ آل محمّدعلیهم السلام با این شؤون و فضایل و کلمات و خصایصی که خداوند به ایشان عطا فرموده است، نسبت به او کمال فقر و ذلت و احتیاج را دارند و در آنچه خدا به آنها عطا نموده، نه تنها هیچ استقلالی از خود ندارند؛ بلکه ادعای استقلال را نکرده و نمیکنند و آنچه از اسما و افاضات آل محمّدعلیهم السلام است، اسمای حسنی و امثال علیای اللَّه بوده و ایشان بدون امر و فرمان خداوند، هیچ فعلی را انجام نداده و از خود به هیچ وجه ارادهای ندارند. خوف و ترسشان از خدا از همه مخلوقات بیشتر است و مَثَل آنها، مَثَل آهنی است که در اثر مجاورت و نزدیکی با آتش سرخ و تف دیده شده عمل آتش را از خود نشان میدهد و میسوزاند، لکن آهن گرم شده است نه آتش، سوزندگی آن از ذات خود آن نیست و از آتش است، هیچ وقت ممکن الوجود واجب الوجود نمیشود؛ ولی هرچه تقرب او به خداوند
بیشتر شود، صفات الهی بیشتر در او جلوه میکند. این روایت، مبنای الهیاتی این حقیقت را بیان میکند: بندهام مرا اطاعت نما تا آنکه تو را نمونه و مثال خویش نمایم که هرگاه به چیزی گویی "بشو" بشود.(1)
بنده دائماً به واسطه انجام مستحبّات به سویم نزدیک میگردد، تا آنکه من گوش او شوم که با آن میشنود و چشمش که با آن مینگرد و دستش که با آن میگیرد.(2)
"آل محمّدعلیهم السلام" صورهایی هستند برهنه از لباسهای مادّیت و خالی از استعداد که خدا برای آنها تجلّی کرد و بر آنها تابید و آنها را بیرون آورد، پس درخشنده شدند، و او در ذلّت آنها مثال خود را انداخت و امور خود را از ایشان آشکار گردانید.(3)
تذّکر: تا اینجا مبانی و علل تصرفات ولی بیان شد؛ اما اینکه گستره و دایره تصرفات تا کجا است؟ پرسشی است که پاسخ آن مشکل است. مجموع قراین قرآنی و علمی که نزد ما است، اجمالاً وصول انسان به مرتبه که ارادهاش بر جهان حاکم باشد، را ثابت میکند؛ اما در چه حدودی؟! مطلبی است که از عهده ما خارج است.(4)
رسالت و نبوت ختم و قطع میشود؛ اما ولایت استمرار دارد.(5)"ولی" از اسمای اللَّه است: «وهو الولی الحمید»(6)و اسماء اللَّه همچون ذات خدا پاینده
1) 221. عبدی أطعنی حتی أجعلک مثلی إذا قلت لشیء کن فیکون: ر.ک: بحر العلوم، الفوائد الرجالیة ج 1، ص 39؛ حائری، شجرة الطوبی، ج 1، ص 33؛ علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 102، ص 165.
2) 222. لا زال العبد یتقرب إلی بالنوافل حتی کنت سمعه الذی یسمع به وبصره التی یبصر بها ویده التی یبطش بها؛ کلینی، اصول کافی ج 2، ص 352، حدیث 7.
3) 223. صور عاریة عن الموادّ خالیة عن الاستعداد تجلّی لها فأشرقت وطالعها فتلألأت فألقی فی هویتها مثاله، فانظهر عنها أفعاله؛ علامه مجلسی، بحار الانوار ج 40، ص 165؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبی طالب ج 1، ص 327.
4) 224. مطهری، ولاءها و ولایتها {مجموعه آثار ج 3، ص 186}.
5) 225. دماوندی، شرح اسرار {منتخباتی از آثار حکمای الهی ، ج 3، ص 869 تا 870 و 818}.
6) 226. سوره شوری، آیه 29.
و باقیاند، پس مقام ولایت نیز باقی و دائم است؛ «فاطر السماوات والأرض أنت ولیی فی الدنیا والآخرة».(1)
اما رسالت و نبوت از صفات کونیه زمانیه است که به انقطاع زمان و مکان قطع میشود؛ پس ولایت همواره است و چون شامل رسالت و نبوت تشریعی و نبوت عامه غیر تشریعی میباشد، از آن به فلک محیط عام تعبیر شده است.
در فصوص الحکم آمده است: «واعلم الولایة هی الفلک المحیط العالم ولهذا لمینقطع، ولها الإنباء العالم؛ وأمّا النبوة تشریع الرسالة منقطعة وفی محمد قد انقطعت، فلا نبی بعده مشرعاً». ولایت برتر از نبوت و رسالت است، در انبیا جنبه ولایتیشان برتر از جنبه نبوتی آنان است،(2)این برتری از دو جنبه قابل تحریر است:
الف) جهت ظاهری، لازمه ولایت، ریاست و سرپرستی جامعه و هدایت مستعدان است؛ امّا لازمه نبوت، تنها ابلاغ وحی و معارف غیبی است که در بسیاری موارد، نبی، ولی و امام هم است.(3)
ب) جهت باطنی، ولایت باطن نبوت است و هر پیامبری با جنبه ولایتی حقایق و معانی را از حضرت حق میگیرد و با جنبه نبوّتی آن را به مردم ابلاغ میکند؛ پس ولایت روی ارتباط با خالق و نبوت روی ارتباط با مخلوق است. خاتم ولایت مطلقه، همان حضرت علیعلیه السلام و خاتم ولایت مقیده، حضرت مهدیعلیه السلام است. «کلّ نبی یکون ولیاً ولا عکس، وکلّ نبی أوّله کان ولیاً».(4)ولایت باطن نبوت و رسالت است.(5)
«عالم واسطه» و نظام اسباب(1)یکی از اهداف مهم این رساله، نشان دادن نقش وجودی امام و خلیفه الهی در روند خلقت عالم از جانب خداوند است، که در حقیقت واسطه فیض خداوند بر عالمیان است، جزئیات این حقیقت ذیل هریک از اندیشههای دینی، کلامی، فلسفی و عرفانی مشروح بیان خواهد شد، امّا در این قسمت به صورت گذرا، از این واقعیت گزارش میشود که، نظام و ترتیب خلقت بر پایه وجود وسایط است، واسطه میان خالق و دیگر مخلوقات، واسطه میان عالم برین وعالم پایین، واسطه میان عالم مجردات و عالم مادی. پس از آن به یک پرسش کلامی مهم پاسخ داده میشود، (سازگاری وجود وسایط در روند خلقت با توحید خالقیت و توحید فاعلی)
مراتب موجودات را از نظر افلاطون چنین برشمردهاند:
خیر اعلی: در عالیترین مرتبه وجود که علت ذات صور میباشد.
مُثُل: سلسلهای از ذوات عینی که در واقع متعلق مفاهیم کلّی هستند، این صور دارای هستیهای متعالیاند، این عالم واقعیت مستقل دارد و مفارق از واقعیت مادون خود است، این صور قائم به ذات و غیر جسمانی و منشأ ذات تمام چیزهای دیگر است.
1) 232. اثبات نظام اسباب وخلقت از رهگذر واسطه فیض دربخش هشتم این رساله بیان شده است.
صور واسطه: بین مثُل محسوس، صور معقول ریاضی است، برخلاف عالم محسوس، ازلی و ابدی و تغییر ناپذیر است و برخلاف عالم مُثُل یگانه نیست؛ بلکه متعدد است.
اشیای محسوس: که از طریق حواس درک میشوند و شامل جامدات، حیوانات و... میشود.
تصاویر و سایهها: انعکاس موجودات مادّی در اجسام شفاف مانند تصویر در آب و آینه.(1)
ارسطو در بیان مراتب هستی، نخست به نقد نظریه افلاطون میپردازد ومعتقد به عالم مثل و ذوات ریاضی نیست و مراتب هستی را اینگونه بیان میکند:
محرک اول: مبدأ تمام حرکات و سرسلسله موجودات در آفرینش است، جوهر جاوید، غیر محسوس بسیط، انفعال ناپذیر و واحد است.
عقل فعال: در جهان زیر ماه هر گونه تولیدی علت فاعلی آن عقل فعال است، نسبت عقل فعال به معقولات، نسبت نور به مبصرات است؛ یعنی معقول را قابل ادراک شدن میسازد. این عقل بالفعل، مفارق، غیر منفعل، عاری از بدن، همواره اندیشهورز است.
عالم علوی: فلک نخستین که بر کرات دیگر احاطه دارند و آن بلا واسطه از محرک اول [یا عقل فعال ناشی شده است، این فلک شبیهترین به محرک اول است.
عالم سفلی: آخرین فلک که عالم علوی به آن ختم میشود، عالم تحت القمر خوانده میشود که همان کره خاکی، مرکز کل عالم است.(2)
او با آمیختن فلسفه افلاطونی با ارسطویی، رواقیها، عرفان و تفکرات شرقی،
فلسفه خاصی را پدید آورد که نو افلاطونی نامیده شد، مراتب هستی از نظر او:
احد یا واحد: بیان نشدنی و در اندیشه ناگنجیدنی، بسیط و موجد همه موجودات.
عقل: همان جهان اشکال و صور ناب است، صادر اول است که صور کلّیه و مثل افلاطون در این عالم هستند، هرچه بعداً پدید میآید، تصویرهای این عالم است.
روح یا نفس: روح در جهت بالا، به واسطه حلقه میانگین عقل، روی در واحد دارد و در جهت پایین، به واسطه حلقه میانگین طبیعت، روی در ماده دارد، مصدر روح عقل است، نفس کل منشأ نفوس جزئیه است.
طبیعت: جهان محسوس در مکان و زمان.
ماده: چیزی غیر متعین، مخلوق و استعداد و قابلیت محض و جسمانی است، ماده مخلوقی است که در زمان خلق نشده است، چون جسم است که مرکب از ماده و صورت و زمانمند است.(1)
مراتب عالم و جایگاه واسطه از نظر ابن سینا چنین است:
واجب الوجود: واحد، بدون شریک، واجب الوجود، بسیط و بخشنده وجود به همه اشیا...(2)
عقول: مبدأ همه صور و معقولات، عالیترین مرتبه عالم پس از واجب الوجود، مجرد تام و...(3)
افلاک: هر فلک مرکب از صورت نفس و ماده است، افلاک از کون و فساد برکنارند و از عنصر پنجم یا اثیر که ورای عناصر اربعه طبیعی است،
ساخته شده است؛ مانند یک موجود زنده حرکت میکنند، جهان دارای نه فلک است، حرکت افلاک طبیعی نیست؛ بلکه از اراده نفس هر فلک است که حرکت نفس هم از عقل گرفته شده است، عشق عقل به مبدأ اول موجب حرکت است.
عالم واسطه از نظر شیخ اشراق، همان عالم مثال است، به نظر میرسد: او نخستین فیلسوفی است که بر اثبات عالم مثال از راه شهود و استدلال همت گمارده است، عالم مثال حلقه اتصال عالم، کاملاً مجرد عقول با عالم کاملاً مادّی طبیعت است، منبع الهام حقایق به قوه خیال انسانی است.
نظر سهروردی در مورد مراتب هستی چنین است:
نور الانوار "واجب الوجود".
انوار قاهره "عقول طولی و عرضی"، انوار افسهبدیه "انوار مدبره".
صور معلّقه یا عالم اشباح یا مثل معلقه "عالم مثال".
عالم برازخ یا غواسق و هیئات ظلمانیه "عالم جسمانی و طبیعی".(2)
از دیدگاه ملّاصدرا عوالم وجودی چهار مرتبه دارد:
واجب الوجود.
عقل.
نفس.
مثال.
جسم.
عالم مثال، مورد اختلاف و بقیه عوالم مورد اتفاق است، عالم مثال، مکان و جهت مادّی ندارد و میان عالم عقلانی و حسّی واسطه است.(1)
از نظر عرفا، اجزای عالم، وجود متناهی ندارد؛ مانند اسمای حق خداوند؛ ولی مجموعه عالم و موجودات کثیر در عین عدم تناهی، در پنج حضرت محصور هستند (حضرات خمس)، این پنج حضرت جای بروز و ظهور حق است و خود ذات خداوند جزء حضرات نیست؛ چون حضرات تجلّی خداوندند؛ بنابراین مراتب و نظام هستی ماسوی خداوند چنین میشود:
اولین حضرت: غیب مطلق خوانده میشود؛ همان حضرت علمیه و عالم علم و حق به تفاصیل موجودی اعیان ثابته علمیه و حضرت ارتسام نیز تعبیر شده است، مقام واحدیت و ظهور تفصیلی مرتبه احدیت.
دومین حضرت: عالم عقول کلیه و نفوس کلیه؛ عالم جبروت.
سومین حضرت: عالم مثال یا حضرت خیال؛ که عالم ملکوتش خوانند.
چهارمین حضرت: عالم شهادت مطلقه؛ که مقابل غیب مطلق و مرتبه واحدیت است.
حضرت پنجم: حضرت انسان کامل محمدی، حضرت جامعه چون جامع جمیع عوالم است؛ به اعتبار آنکه افق وجود و ظهور تفصیلی این حضرت، مقام مشیت مطلقه و مرتبه ولایت کلّیه علویه است؛ در جمیع این عوالم سریان دارد و جامع مقام واحدیت و عوالم عقول طولیه و عرضیه و عوالم برزخ و عالم حسّ و شهادت مطلقه است؛ البته برخی از عرفا، تقسیمات حضرات را به گونهای دیگر نیز ترسیم کردهاند.(2)
ازاین گزارش کوتاه، روشن شد که سران مکاتب فلسفی و عرفانی که ریشه اندیشه آنها برگرفته از وحی است، نظام آفرینش را بر اساس یک ترتیب
و اسباب میدانند که در این میان، نقش برخی واسطهها مهم و سرنوشتساز است.
در ادامه بیان میشود که دیدگاه وحی در همین راستا است و در سخن وحی و متن روایات، مصداق نخستین صادر و مخلوق، حقیقت محمّدیه و حقیقت نوری اهل بیتعلیهم السلام معرفی شده است.
همین روند، جایگاه و نقش امام در فلسفه خلقت را تبیین میکند؛ که این رساله قصد دارد دیدگاه قرآن، روایات، کلام، حکمت مشاء، اشراق، عرفان و حکمت متعالیه را جدا جدا بیان کند و نقش امام در فلسفه خلقت را طبق مفاهیم هر یک از این مکاتب توضیح دهد.
و از آنجا که دادن نقش به غیر خدا در سلسله آفرینش، و مؤثر دانستن موجودات امکانی را در روند خلقت در مذاق برخی از متشرّعه سنگین میآید و یا با برداشت ابتدایی توحید در خالقیت ناسازگار مینماید؛ پیش از هر چیز به این مشکل پاسخ داده میشود، تا اعتقاد به عالم واسطه و نقش ائمّهعلیهم السلام در این روند بدون اشکال باشد.
یکی از ابعاد مهم بحث امامت وفلسفه خلقت این است که نشان دهد؛
اوّلاً: خلقت جهان روی نظام و اسباب بوده است.
ثانیاً: خداوند به عنوان علّة العلل و فاعل هستی بخش در صدر علتها قرار دارد.
ثالثاً: نخستین موجود عالم هستی، مخلوق بیواسطه خداوند است.
رابعاً: موجودات دوم و سوم و... مخلوق با واسطه خداوندند.
خامساً: مخلوق بیواسطه خداوند یکی بیش نیست و بقیه مخلوق با واسطه او هستند.
آنچه گفته شد، مورد پذیرش فلسفه و حکمت و عرفان اسلامی است، و دانشمندان همین فنون در مقام تطبیق، نخستین مخلوق را بر حقیقت نوری
محمد و اهل بیت او علیهم السلام تطبیق کردهاند و بر همین اساس، جایگاه و نقش خلیفة اللَّه در نظام تکوین و خلقت روشن میشود.
مشروح این مباحث، در بخش فلسفه خلقت از دیدگاه حکمت مشاء، حکمت اشراق، حکمت متعالیه و عرفان خواهد آمد.
به دنبال طرح این بحث، یک پرسش بنیادین در حوزه دین و پیرامون توحید در خالقیت خداوند رخ نمایی میکند، و آن اینکه آیا دخالت دادن غیر خدا در کار خلقت، منافی توحید در خالقیت نیست؟ در قرآن و روایات، اصرار عجیبی است که خداوند خالق همه عالم است.(1)
پاسخ کارآمد(2)در گرو مطالعه روند خلقت از دیدگاه قرآن کریم است که؛
اوّلاً: نظام اسباب و مسبّبات حتّی در مورد کارهای خداوند از نظر قرآن کریم به رسمیت شناخته شده است و دخالت فاعلهای غیر خداوند در روند خلقت، تکوین و اداره عالم به رسمیت شناخته شده است. خداوند به واسطه آب گیاهان را میرویاند.(3)
امدادرسانی خداوند به واسطه ملائکه: «هذا یمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلآئِکَةِ مُسَوِّمِینَ».(4)
نزول وحی به واسطه حضرت جبرئیل: «مَنْ کانَ عَدُوّاً لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّهِ».(5)
تقسیم و تدبیر امور و قبض ارواح توسط ملائکه:
«فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً».(6)«فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً».(7)«قُلْ یتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ».(8)
1) 242. پاسخ اجمالی و بیان انواع واسطههای در خلقت در بخش هشتم این رساله بیان شده است.
2) 243. بخشی از پاسخ در فصل ششم در مبنای نخست {تفویض و توحید} بیان شد.
3) 244. سوره بقره، آیه 22.
4) 245. سوره آل عمران، آیه 125.
5) 246. سوره بقره، آیه 97.
6) 247. سوره ذاریات، آیه 6.
7) 248. سوره نازعات، آیه 5.
8) 249. سوره سجده، آیه 11.
استاد مطهری در این زمینه میفرماید: نظام طولی؛ یعنی ترتیب در فاعلیت خدا، علوّ ذات و قدّوسیت او اقتضا دارد، موجود رتبه به رتبه پشت سر هم باشد، آنچه در لسان دین به عنوان ملائکه، جنود اللَّه، رسل تکوینی الهی، مدبّرات، مقسّمات، لوح، قلم و... آمده است، وجود یک سلسله تشکیلات معنوی را برای خدا اثبات میکند، همه ترتیب نظام را میرساند که حکما آن را با زبان مخصوص بیان کردهاند.
نظام جهان و قانون اسباب در لسان دین سنّت اللَّه معنی دارد.(1)
دخالت کردن مصاحب حضرت موسیعلیه السلام در سرنوشت تکوینی انسان؛ تسخیر باد و جنیان و پرندگان و دانستن زبان پرندگان برای حضرت سلیمانعلیه السلام(2)و قدرت انتقال تخت بلقیس برای وزیر حضرت سلیمانعلیه السلام(3)و... نشانههایی از تصرّفات تکوینی غیر خداوند است که به اذن او، به بندگان داده شده است.
ثانیاً: این دو به رسمیت شناختنها خللی در توحید فاعلی و توحید خالقیت ایجاد نمیکند. استناد برخی امور به فرشتگان، انسانها و حتی جمادات، منافاتی با توحید فاعلی و خالقیت خداوند ندارد؛ چون این امور به اذن خداوند واگذار شده است و فاعلیت آنها در طول فاعلیت خداوند است. شیوه توحیدی قرآن همین است که در عین استناد کارها به غیر خدا، عین همان کار را به خود خداوند هم نسبت میدهد، «اَللَّهُ یتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِه».(4)«تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا».(5)«وَاللَّهُ یکْتُبُ ما یبَیتُونَ».(6)(بَلَی وَرُسُلُنا لَدَیهِمْ یکْتُبُونَ».(7)
خوردن میوهها و غذاها در جسم آدمی که بخشی از جهان هستی است،
1) 250. مطهری، عدل الهی {مجموعه آثار، ج 1، ص 127}.
2) 251. سوره ص، آیه 25؛ سوره انبیاء، آیه 81؛ سوره سبأ، آیه 12؛ سوره نمل، آیه 16 و...
3) 252. سوره ص، آیه 25؛ سوره انبیاء، آیه 81؛ سوره سبأ، آیه 12؛ سوره نمل، آیه 16 و...
4) 253. سوره زمر، آیه 42.
5) 254. سوره انعام، آیه 61.
6) 255. سوره نساء، آیه 18.
7) 256. سوره زخرف، آیه 80.
تأثیر میگذارد و تصرف میکند و اصولاً هر چیزی در این جهان خاصیت و اثری دارد، چاقو شکم را میدرد، قرص نانی شکم را سیر و جرعه آب عطش را برطرف میکند، صدقه بلا را دفع میکند.
آیا پذیرش این تصرفات و تأثیرات، شرک پنداشته میشود؟ آیا منافات با توحید خالقیت دارد؟ هر توجیهی که برای این موارد آورده شود، در مورد واسطه فیض و نقش امام در خلقت و تکوین میآید.(1)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: أبی اللَّه أن یجری الأشیاء إلّا بأسبابها، فجعل لکلّ شیء سببا وجعل لکلّ سبب شرحاً...(2)
ملّاصدرا در توجیه نظام اسباب که خداوند در نظام خلقت قرار داده است، میگوید: لأنّ اللَّه سبحانه فی غایة الأحدیة والتنزیه والتقدیس، والأشیاء کثیرة منقسمة، ولا بدّ فی الإیجاد من مناسبة خاصّة بین السبب والمسبّب، وأیضاً نسبته تعالی إلی الکلّ بالقدرة نسبة واحدة، فلا بدّ فی تخصیص بعضها بإیجاد دون بعض من سبب مرجّح، وإلّا یلزم الترجیح بلا مرجّع وهو محال.
واعلم أنّ هذه المسألة مهمّة لا أهمّ منها؛ لأنّ القول بالعلّة والمعلول مبنی جمیع المقاصد العلمیة ومبنی علم التوحید والربوبیة والمعاد وعلم الرسالة والإمامة وعلم النفس وما بعدها وما قبلها... وبإنکاره وتمکین الإرادة الجزافیة کما هو مذهب أکثر العامّة وعلمآئهم تنهدم قواعد العلم والیقین وأصول الحکمة والکتاب والدین.(3)
1) 257. ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 447.
2) 258. صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، کتاب الحجة، ص 530.
3) 259. همان، صص 531 - 530: خدای سبحان در نهایت یگانگی و نزاهت و پاکی است، اشیای عالم کثیر و تقسیم پذیرند در ایجاد کردن و آفریدن باید میان سبب و مسبب مناسبت خاصی باشد و نیز قدرت خداوند به همه اشیا یکسان است؛ پس برای اینکه برخی از اشیا برای موجود شدن گزینش شوند، یک سبب و مرجّحی میخواهد و گرنه ترجیح بدون مرجّح لازم میآید که محال است. بدان که هیچ مسألهای مهمتر از این نیست؛ چون باور به علت و معلول سنگ بنای همه دانشها و علم توحید و ربوبیت و معاد و رسالت و امامت و علم النفس و مابعد علم النفس و ماقبل آن است... و به انکار علیت و معلولیت و به میان آوردن اراده گزاف که مذهب بیشتر عامه و دانشمندان آنها است، پایههای دانش و یقین و اصول حکمت و کتاب و دین منهدم میشود.
استاد مطهری میفرماید: از نظر توحیدی، وجود وسایط و نسبت دادن تدبیر امور به غیر خداوند، ولی به اذن خداوند و به اراده خداوند، به طوری که مدیران، مجریان اوامر و اداره پروردگارند، مانعی ندارد.(1)
قرآن مجید، همانطوری که آفرینش اصل موجودات را به خداوند نسبت میدهد، خاصّیت و معلول و تأثیرات موجودات را هم به خداوند نسبت میدهد، «اَللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیءٍ»(2)«وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ وَما تَعْمَلُونَ»(3)«یا أَیهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرآءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمِیدُ»(4)«وَما تَشآؤُونَ إِلّا أَنْ یشآءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ».(5)
از دیدگاه فلاسفه هم، روند همینگونه است؛ چون در هستی تنها یک واجب الوجود است و وجود ماسوای او به او بر میگردد؛ پس اگر غیر خدا در اصل وجودشان به خدا نیازمند و معلول خدایند، آثار و اعمالشان نیز به خداوند مستند است.(6)«وَالْبَلَدُ الطَّیبُ یخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ».(7)
اصولاً ملاک شرک از نظر قرآن، این است که غیر خدا در مقابل و مساوی با خدا پنداشته شود؛ «تَاللَّهِ إِنْ کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ»(8)«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِیکُونُوا لَهُمْ عِزّاً»(9)«وَیعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً»(10)«وَإِذا رَأَی الَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکآءَهُمْ قالُوا رَبَّنا هؤُلآءِ شُرَکآؤُنَا الَّذِینَ کُنّا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ»(11)«اَلْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِی لَمْ یتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یکُنْ
1) 260. مطهری، ولاءها و ولایتها، ص 64.
2) 261. سوره زمر، آیه 62.
3) 262. سوره صافات، آیه 96.
4) 263. سوره فاطر، آیه 15.
5) 264. سوره تکویر، آیه 29.
6) 265. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالبة، ج 1، ص 330 - 329.
7) 266. سوره اعراف، آیه 5.
8) 267. سوره شعرا، آیه 97.
9) 268. سوره مریم، آیه 81.
10) 269. سوره نحل، آیه 73.
11) 270. سوره نحل، آیه 86.
لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یکُنْ لَهُ وَلِی مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیراً»(1). یکی انگاشتن معنا و کارکرد واسطه، در روند خلقت توسط خداوند و در روند انجام کار توسط موجودات امکانی، مانند انسان، مهمترین عامل توهم شرک یا نفی خالقیت خداوند پیرامون مباحث واسطه است.
توضیح اینکه: اگر انسان برای پدید آوردن یک عمارتی به ابزار بنّایی نیاز دارد و در نوشتن نامهای نیازمند قلم است. به خاطر ضعف و ناتوانی و کاستی در فاعلیت او است و این وسایط و وسایل و ابزار، متمّم فاعلیت انسان است و موجب افزایش توان او میشود؛ ولی وجود وسایط و مراتب در روند خلقت توسط خداوند، موجب توانمندی خداوند نمیشود؛ بلکه موجب جبران ضعف مخلوقات در دریافت فیض الهی هستند؛ در حقیقت کاستیها را قابل جبران میکند و قابلیت آنها را افزایش میدهد، خداوند که در اوج کمال و تجرد و بها است، هیچ سنخیتی با موجودات مادی امکانی ندارد، عقول واسطه و نخستین صادر است که تقرّب به خدا دارند و توان کسب وجود و خیرات را دارند، تا به موجودات بعدی برسانند.
به گفته امام خمینیقدس سره: وهذه الحقیقة الغیبیة غیر مربوطة بالخلق، متباینة الحقیقة عنهم، ولا سنخیة بینها وبینهم أصلاً ولا اشتراک أبداً...(2)
جمعبندی: نگاهی هستیشناسانه به امام و بررسی نقش وجودی آن در فلسفه و روند خلقت، دست کم به دو مبنا نیاز دارد؛ یکی پذیرش ولایت تکوینی امام و دیگری؛ تحلیل کیفیت ایجاد عالم، بر اساس نظام اسباب و مسببات، تا در پرتو آن جایی برای نقش امام در روند خلقت باز میشود.
خلاصه مبنای نخست: عنصر ولایت که حدّ مشترک و اساس پدیده نبوت و امامت است، برای امام نوعی اقتدار و تسلط تکوینی میدهد.
ولی و ولایت در لغت، قرب و نزدیکی است که نوعی حق تصرف
و سرپرستی را به دنبال دارد. عمده ویژگی ولایت در سخن متکلّم و مفسّر و عارف، عبارت است از: نزدیکی ویژه به خدا، علم و معرفت عالی به خدا، پیروی محض از خدا و انجام برخی تصرفات ویژه.
بر اساس یافتههای عقلی و دادههای دینی، ولایت تکوینی و تشریعی، بالذات و مستقل از آن خدا است و خداوند بر اساس حکمت و شایستگی اولیا مراتبی از ولایت را به آنها عطا کرده است.
قرآن و روایات، نخستین طراح اندیشه ولایت بوده که پس از آن در منابع تفسیری و کلامی و عرفانی، این موضوع پی گیری و انبیا و امامانعلیهم السلام واجد این مقام معرفی شدهاند.
وجود انسانی که دارای تصرفات تکوینی باشد، مورد تأیید هستی شناسی مشائی و اشراقی و عرفانی و حکمت متعالیه است.
پذیرش وجود و لزوم ولی اللَّه در روند خلقت همساز با نظام اسباب و مسببات و توحید در خالقیت است؛ چون هرگونه فعالیت ولی اللَّه در طول و به اذن خداست و این اندیشه با تفویض و غلو بسیار فاصله دارد؛ چون تفویض و غلو؛ یعنی واگذاری اموری به غیر خدا که خداوند دیگر تأثیر و کنترل در آن نداشته باشد.
تصرّفات تکوینی ولی اللَّه بر اساس یک سری مبانی است که مورد پذیرش شرع و عقل است و در دستگاههای هستی شناسی قابل تحلیل و تجزیه است؛ مانند برخورداری ولی اللَّه از نفس مجرد و قوی، مرتبه بالایی وجودی، علم فعلی و برتر، و داشتن وظایف و شؤوناتی؛ مانند حاکمیت بر اجتماع، هدایتگری و...
اثبات مقام ولایت برای انبیا و به ویژه برای رسول خاتم صلی الله علیه وآله وسلم و استمرار آن در وجود امامان اهل بیتعلیهم السلام از متون دینی قابل اثبات است.
خلاصه مبنای دوم: صدور هستی از مبدأ اول بر اساس نظام اسباب و مسببات و وجود عوالم وسایط؛ مورد نظر پذیرش دینی و فلاسفهای
همچون؛ افلاطون، ارسطو، فلوطین، ابن سینا، شیخ اشراق و عارفان میباشد.
در بخشهای بعدی، نقش واسطهگری و تأثیر امام در روند خلقت مستدل میشود.
فاعلیت و تأثیرگذاری وسایط در طول و به اذن خداست و فاعلیت خدا مستقل و بالذات است.
در این بخش، طی سه فصل، ابتدا سیمای امام و حجّت الهی در پرتو آیات قرآنی معرفی میشود، سپس فلسفه خلقت از نظر قرآن مجید بررسی میشود و آنگاه خاطر نشان میشود که جایگاه امام از منظر قرآن در کدام قالب و معنای فلسفه خلقت میگنجد.
تفاوت و تفضل برخی از انسانها بر برخی دیگر، از نظر قرآن مورد پذیرش است؛ «وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً»(1)«اُنْظُرْ کَیفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ»(2)و این برتری و فضیلت تا اصل خلقت پیش رفته است، «وَهُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلآئِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ»(3)«وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ»(4)در این میان، امام، خلیفه و حجت الهی در رأس هرم هستی قرار دارد.
امام، حجت و پیشوای الهی، همان خلیفة اللَّه است و خلافت طرحی است الهی و خلیفه تنها به اذن او، به این مقام میرسد، «یا دَاوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً
فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوَی (1)«وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»(2)
خداوند در جهان آفرینش برای خودش جانشین قرار داده است، جانشین خدا کارهای خدایی انجام میدهد منتهی به اذن خداوند.
«فی الارض» ظرف و قید خلیفه نیست؛ بلکه مکان وجودی خلیفه را نشان میدهد؛ یعنی این جانشین مکانش زمین است، لذا در زمان معراج، هرچند مکانش آسمانها شد؛ ولی مقام خلیفة الهی رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم محفوظ بود. زمین قید خلافت نیست.
در مقام ولایت، در یک چشم به هم زدن، تخت بلقیس را از سرزمین سبأ به ملک سلیمان میآورد(5)و برای حضرت موسیعلیه السلام کارهای شگفت انجام داده و از غیب خبر میدهد.(6)
در مقام امامت، مردمان را هدایت و به مقصود میرسانند و از جانب خداوند به کارهای خیر آگاه میشوند.(7)هدایت آنان از جانب خداوند است و خداوند بدون واسطه هادی آنان است و غیر آنها همه هدایت را با واسطه دریافت میکنند.(8)
1) 277. سوره ص، آیه 26.
2) 278. سوره بقره، آیه 30.
3) 279. سوره آل عمران، آیه 49؛ «وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ سوره مائده، آیه 110.
4) 280. سوره شعراء، آیه 63: «فَأَوْحَینا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ».
5) 281. سوره نمل، آیه 40: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ».
6) 282. سوره کهف، آیه 82؛ «إِنّا مَکَّنّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیناهُ مِن کُلِّ شَیءٍ سَبَباً».
7) 283. سوره انبیاء، آیه 72؛ «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَإِقامَ الصَّلوةِ وَإِیتآءَ الزَّکَوةِ وَکانُوا لَنا عابِدِینَ».
8) 284. سوره یونس، آیه 35: «أَفَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلّا أَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ».
امام، وجودی است که در سایه صبر به مقامی رسیده است که هستی را به فرمان الهی هدایت میکند،(1)امامت مقامی بالاتر از نبوت است.(2)
جهان هستی هیچگاه از وجود امام خالی نمیماند، «بَقِیتُ اللَّهِ خَیرٌ لَّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»(3)«کَلِمَةً باقِیةً»(4)«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ» «وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(5)«وَلَقَدْ وَصَلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یتَذَکَّرُونَ»(6)«إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»(7)جمله اسمیه دلالت بر استمرار کند؛ لذا نفرمود: "جعلت" یا "أجعل" یا "سیجعل فی الأرض خلیفة".
تمام تصرّفات و شؤونات او به اذن خداست؛ چون او عبد اللَّه است،(8)نصب و اعطای مقام امامت به دست خداوند است؛ «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً».(9)
سرانجام در سرای آخرت نیز وجود او محور است؛ «یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ».(10)
از نظر قرآن، جهان آفرینش بیهدف، از روی اتفاق و کورکورانه خلق نشده است؛ «وَما خَلَقْنَا السَّمآءَ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما باطِلاً»(11)«رَبُّنا الَّذِی أَعْطی
1) 285. سوره سجده، آیه 24: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ».
2) 286. سوره بقره، آیه 124: «وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...».
3) 287. سوره هود، آیه 86.
4) 288. سوره زخرف، آیه 28: «وَجَعَلَها کَلِمَةً باقِیةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ».
5) 289. سوره رعد، آیه 7.
6) 290. سوره قصص، آیه 51: حتماً بر مردمان سخن را پیاپی فرستادیم، شاید که یاد آورند؛ امام ابی الحسنعلیه السلام پیوسته سخن فرستادن {وصلنا لهم القول} را چنین تفسیر فرمود: إمام إلی إمام؛ یعنی پیوستگی پیامهای الهی حتمی است و این استمرار به واسطه وجود امامعلیه السلام است. ر.ک: کلینی، اصول کافی ج 1، ص 243، حدیث18.
7) 291. سوره بقره، آیه 30.
8) 292. سوره جن، آیه 19: «وَأَنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ یدْعُوهُ کادُوا یکُونُونَ عَلَیهِ لِبَداً».
9) 293. سوره بقره، آیه 124.
10) 294. سوره اسراء، آیه 71.
11) 295. سوره ص، آیه 27.
کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی (1)هر چیزی را او هستی داده و آن را عاطل و باطل وا نگذاشته؛ بلکه راه نشان داده است.
هدف، غایت و چرایی خلقت ناچیز نیست، خداوند به خاطر سرگرمی و از روی بازی و تفریح عالم را نیافریده است؛ «وَما خَلَقْنَا السَّمآءَ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما لاعِبِینَ»(2)«لَوْ أَرَدْنا أَن نَّتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا»(3)
خداوند جهان را کودکانه نیافریده است، که روزگاری چند آن را خراب کند؛ بلکه جهان را بر معیار و پایه حق آفریده است؛ «ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ»(4)
از نظر قرآن، فهم و درک فلسفه خلقت برای انسان قابل دسترسی است و از انسانها خواسته است همّت خود را صرف این مهم کنند، «أَوَلَمْ یتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما إِلّا بِالْحَقِّ»(5)
طبق این آیه، آسمانها، زمین و هر آنچه میان آن دو قرار دارد، از ذرّه تا کهکشانها همه فلسفه آفرینش دارند، روی همه حساب و کتاب است.
پس تا اینجا سخن قرآن پیرامون فلسفه خلقت این شد که: اوّلاً هدفمند است؛ ثانیاً هدف بر حق و والا است؛ ثالثاً انسان توانمندی درک آن هدف را دارد.
حال پرسش این است که: آن فلسفه و هدف خلقت چیست؟
قرآن نخست توهمی را که به دنبال هدف و غایت داشتن خدا پیدا میشود، ردّ میکند، آن توهم این است که هرجا برای فاعلی هدف و غایتی ثابت شود، نشانه نیازمندی فاعل به آن غایت است که با انجام فعل میخواهد به آن هدف برسد و به دنبال آن به استکمال برسد؛ «یا أَیهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرآءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمِیدُ»(6)
این آیه به صراحت از غنا و بینیازی خدا خبر داده است، پس خدا اصولاً ظرفیت خالی ندارد تا هدفمندی او موجب استکمال و پُری او شود او "صمد" است.
پاسخ بعدی قرآن این است که: همه مخلوقات برای انسان و در خدمت انسان و برای تعالی او است؛ «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً»(1)«اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَالسَّمآءَ بِنَآءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ مآءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ»(2)«هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَناکِبِها وَکُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَإِلَیهِ النُّشُورُ»(3)
رمز اینکه همه چیز برای انسان آفریده شده، این است که او کاملترین و گرانبهاترین مخلوقات است(4)و در هر نظامی، مراتب پایینی، در خدمت مراتب بالایی هستند.
پرسش بعدی این است که: فلسفه خلقت انسان چه بوده است؟
آیا خلقت انسان برای زندگی کردن در همین دنیاست؟ آیا معقول است که زمین و آسمان برای انسان خلق شده باشد؛ ولی انسان عبث و بی انجام آفریده شده باشد؟! «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُونَ»(5)«أَیحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یتْرَکَ سُدی»(6)
قرآن مجید در آیه ذیل، به عمق فلسفه خلقت اشیای زمینی (زینت و در خدمت انسان باشد) و به دنبال آن به فلسفه خلقت انسان (آزمایش و پرورش) اشاره میکند:
«إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(7)
1) 302. سوره بقره، آیه 22.
2) 303. سوره بقره، آیه 22.
3) 304. سوره ملک، آیه 15.
4) 305. سوره اسراء، آیه 7: «وَلَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً».
5) 306. سوره مؤمنون، آیه 115.
6) 307. سوره قیامت، آیه 36.
7) 308. سوره کهف، آیه 7.
فلسفه خلقت انسان از نظر قرآن، منحصر در دنیا و حیات مادی نیست؛ «یتَمَتَّعُونَ وَیأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُ الْأَنْعامُ»(1)«وَمَا الْحَیوةُ الدُّنْیا إِلّا مَتاعُ الْغُرُورِ»(2)
نقش و اهمّیت دنیا در این است که در مسیر حیات معقول و حیات اخروی قرار گیرد؛ «وَابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا»(3)
قرآن مجید انسانهایی را که از فلسفه خلقت خود و از مسیر کمال خود خارج میشوند و به جای رسیدن به قرب خدا، به زندگی پست دنیایی راضی میشوند، مذمّت و سرزنش میکند؛ «إِنَّ الَّذِینَ لا یرْجُونَ لِقآءَنا وَرَضُوا بِالْحَیوةِ الدُّنْیا وَاطْمَأَنُّوا بِها وَالَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ * أُولئِکَ مَأْویهُمُ النّارُ بِما کانُوا یکْسِبُونَ»(4)
مواهب دنیایی (خوراکیها، پوشاکیها، وسایل تفریحی و...) و نیز مواهب معنوی (علم، زیبایی، جایگاه اجتماعی و...) همه کمال مقدمی برای انسان است و کمال نهایی آن، قرب به خدا و عبادت و طاعت است و انسان برای رسیدن به آن آفریده شده است؛ «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلّا لِیعْبُدُونِ»(5)مقام عبد الهی کمال و غایت خلقت انسان است؛ لذا اوج افتخار پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، همین مقام است؛ أشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله، جایگاه عباد صالح و نفوس مطمئنه، همین مقام است؛ «یا أَیتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیةً مَرْضِیةً * فَادْخُلِی فِی عِبادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی»(6)
بنابراین فلسفه خلقت زمین و آسمانها و آنچه در میان این دو است، خدمت و یاری رسانیدن به انسان است و فلسفه خلقت انسان نیز حرکت از دنیا و طبیعت به سوی سرای آخرت و حیات معقول و رسیدن به مقام عبد الهی است، آیه ذیل همه آنچه بیان شد، را به شیوه رسا ترسیم میکند: «یا أَیهَا النّاسُ
اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ * اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَالسَّمآءَ بِنآءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ مآءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلا تَجْعَلُوا للَّهِِ أَنْداداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)
صدر آیه میفرماید: کسی را که شما و پیشینیان شما را خلق کرد، بندگی کنید. (خلقت شما برای عبودیت). ذیل آیه میفرماید: زمین و آسمان و باران و میوهها را برای شما خلق کردیم تا موحد باشید؛ یعنی خلقت سایر اشیا برای انسان و خلقت انسان برای عبودیت موحّدانه است.
مرحوم مطهری میفرماید:
ما هرگز در قرآن به این منطق برخورد نمیکنیم که انسان آفریده شده است که هرچه بیشتر بداند و هرچه بیشتر بتواند تا اینکه وقتی انسان دانست و توانست، خلقت به هدف خود رسیده باشد؛ بلکه انسان آفریده شده است که خدا را پرستش کند و پرستش خدا هدف است، ... طبعاً به این معنی اسلام، و هدف اصلی از زندگی، جز معبود چیزی دیگری نمیتواند باشد؛ یعنی قرآن میخواهد انسان را بسازد و میخواهد به او هدف و آرمان بدهد و هدف و آرمانی که اسلام میخواهد بدهد، فقط خدا است و بس.(2)
چنین برداشتی از آیات قرآنی، به قدری روشن است که راغب اصفهانی علیرغم گرایش به مکتب اشاعره به این نتیجه اعتراف کرده است. او میگوید:
مقصود از آفرینش جهان و پدید آمدن تدریجی موجودات، این بوده که انسان پدید آید؛ غرض از پدید آمدن مواد، نباتات؛ و مقصود از پدید آمدن نباتات، به وجود آمدن حیوانات؛ و هدف از آفرینش این همه، پیدایش هیکل بشری بوده است و هدف آفرینش انسان نیز،
حصول ارواح انسانی و خلافت الهی در زمین است که قرآن میفرماید: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»(1)
از آنچه بیان شد، اوّلاً: فلسفه خلقت جهان روشن شد که مقدّمه رسیدن انسان به کمال مطلوب است. و ثانیاً: فلسفه خلقت انسان روشن شد که باید از جهان و موجودات در جهان و عمر و نیروهای درونی؛ مانند عقل و امدادهای بیرونی؛ مانند وحی و انبیا و امامان و دیگر مواهب بهره گیرد و خود را از خاک به افلاک، به حیات معقول، به سعادت ابدی و به کمال مطلوب برساند.
پس جایگاه انسان در عالم هستی، مسافر راه است، همواره به سوی مقصد روان است، فلسفه خلقت او، حرکت و رسیدن به مقام عبداللهی است، هر روز چندین بار آدرس و نشانه راه مستقیم را میگیرد. «إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ» و از جانب خداوند هم ندای «ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ» بگوش میرسد.
هر مسافری نیازمند اموری است، راه، برنامه، مبدأ، مقصد و از همه مهمتر راهنما، از همینجا نقش وجودی امام در روند خلقت از دید قرآن آشکار میشود.
نقش راهنما و روشنایی فرا راه انسان از نظر قرآن چنان اهمیتی دارد که بدون آن، انسان مرده خوانده میشود؛ «أَوَمَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً یمْشِی بِهِ فِی النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها»(2)کار حجت و پیشوای الهی، رسانیدن انسان به هدف خلقت اوست، «یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا للَّهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُمْ».(3)
از نظر قرآن، نهایت و غایت حرکت انسانی رسیدن به خدا است، همانگونه که ابتدا و آغاز حرکت او خداوند بوده است، «إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ
راجِعُونَ»(1)«وَللَّهِِ مُلْکُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَما بَینَهُما وَإِلَیهِ الْمَصِیرُ»(2)«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُونَ»(3)
و این امام و راهنمای الهی است که چنین رسالتی را عهدهدار است و با نقش هدایتی خود، آفرینش را از لغویت باز میدارد؛ «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا»(4)«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(5)طبق احادیث متواتر، رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم رسالت هدایت را به عهده امام و جانشین پس از خود گذاشته است.(6)
تمام آنچه گفته شد، در حدیثی از سید الشهداعلیه السلام منعکس است:
ای مردم! همانا خداوند که یادش گرامی باد، بندگان را نیافرید مگر برای آنکه او را بشناسند و هنگامی که او را شناختد؛ او را بپرستند و هنگامی که او را پرستیدند؛ از پرستش غیر او بینیاز میشوند.(7)
معرفت، عبودیت، استغنای از شرک، گویا اهداف خلقت جهان و انسان هست.
آنگاه از حضرت سؤال شد که: آن معرفت الهی (که خلقت برای او و ثمره آن معرفت عبودیت است) چیست؟ حضرت فرمود: یعنی شناخت اهل هر زمانی امامشان را که اطاعتش بر آنان واجب است.
شایان ذکر است که مراد از معرفت امام، تنها معرفت ظاهری و جسمانی نیست؛ بلکه شناخت ظاهری و اسمی و رسمی، باید به شناخت باطنی و مقامات و حقیقت امام منجر شود، تا تبعیت و پیروی را به دنبال داشته باشد؛ و گرنه بسیار بودند کسانی که در کنار امامان بودند و به جای پیروی، خود را همسان و گاهی برتر از امام میدانستند و به جای تسلیم استکبار میورزیدند.
سجده نکردن ابلیس؛ یک وجهش همین پی نبردن به مقام و جایگاه الهی و والای
1) 320. سوره بقره، آیه 156.
2) 321. سوره نور، آیه 42.
3) 322. سوره مؤمنون، آیه 115.
4) 323. سوره انبیاء، آیه 72.
5) 324. سوره رعد، آیه 7.
6) 325. قمی، الامامة والتبصره من الحیرة، ص 132؛ کلینی، اصول کافی ج 1، ص 119، باب أنّ الائمة هم الهداة.
7) 326. شیخ صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 9؛ کراجکی، کنز الفواید، ج 1، ص 328: أیها الناس! إنّ اللَّه جلّ ذکره ما خلق العباد إلّا لیعرفوه، فإذا عرفوه عبدوه، فإذا عبدوه استغنوا عن عبادة من سواه. فقال له الرجل: یابن رسول اللَّه! بأبی أنت وأمّی، فما معرفة اللَّه؟ قال: معرفة أهل کل زمان إمامهم الذی یجب علیهم طاعته.
خلیفة اللَّه بود، که در کنار او بود؛ اما نخواست او را خوب بشناسد و تبعیت کند.
حقیقت نوری و جایگاه خلیفة اللَّه و امامان در بخش فلسفه خلقت از دیدگاه روایات، مشروح بیان خواهد شد.
برخی از این آیه «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» نتیجه گرفتهاند که هدف خلقت انسان، ایجاد خلیفة اللَّه است و اگر خلیفه در نوع بشر همواره نباشد، خلقت بدون هدف میشود و فعل بدون هدف از خداوند محال است، پس وجود و حضور خلیفة اللَّه موجب بقا و استمرار نوع انسان و جهان است.(1)
جمعبندی: تفاوت و تفاضل برخی انسانها بر برخی دیگر، در اصل خلقت و در عالم تشریع مورد پذیرش است.
امام و خلیفه در رأس هرم هستی قرار دارد و بر همین اساس در روند خلقت و هدایت به اذن خدا، دخالت دارد.
فردی از خلیفه الهی همواره در سرای هستی وجود دارد.
خداوند در خلقت عالم و آدم هدف داشته است و انسان توان فهم و کشف این هدف را دارد.
خلقت عالم تدریجی و با اصول نظام و اسباب بوده است.
هدف از خلقت عالم، خدمت رسانی به آدم؛ و هدف خلقت آدم رسیدن به مقام عبودیت است. رسیدن به این مقام (تأمین هدف خدا) در گرو تحقق دو امر است: یکی؛ شناخت خود و معبود و دیگری؛ وجود راهنمای الهی، خلیفة اللَّه و امام عهدهدار این دو مهم است.
پس اگر امام و خلیفة اللَّه نباشد، روند خلقت و نظام اسباب مختل میشود و نیز هدف اصلی؛ یعنی رسیدن به مقام عبودیت محقق نمیشود و فعل بیهدف محکوم به شکست و صدور آن از خداوند محال است.
1) 327. الهی قمشهای، حکمت الهی، ص 335.
جایگاه وجودی امامعلیه السلام، نقش او در جهان آفرینش و معرفی شخصیت او، در روایات کاملاً تبیین شده است، چنانکه از فلسفه خلقت، کیفیت صدور عالم و مراتب هستی در روایات چنان سخن گفته شده است که میتوان ادّعا کرد یافتهها و اندیشههای فلسفه چیزی جدیدتر از آن نیست.
این بخش، طی چند فصل بیان میشود؛ در فصل یکم؛ جایگاه وجودی و اوصاف امام از دو جنبه معرفی میشود: یکی از جنبه وجود نوری آنها و یکی از جنبه وجود عنصری آنها؛ و هدف این فصل نشان دادن آن دسته اوصاف امام است که در فلسفه خلقت دخالت دارند؛ در فصل دوم؛ به کمک روایات مربوط به خلقت نوری امامعلیه السلام روند و کیفیت خلقت توضیح داده میشود و هدف این فصل، نشان دادن نقش امام در روند خلقت است؛ در فصل سوم؛ نقش امام در هدف خلقت و استمرار و بقای جهان نشان داده میشود.
از بررسی روایات مربوط به معرفی امام و خلیفة اللَّه به دست میآید که خلیفة اللَّه دارای دو جنبه است: یکی وجود و جنبه نوری؛ و یکی وجود و جنبه مادی عنصری.
از همین رو، روایات سه دسته میشود: یک دسته در مقام تشریح جنبه نوری؛ و یک دسته در مقام تشریح جنبه عنصری؛ و یک دسته مطلق ویژگی و اوصاف امام را توضیح میدهند.
در این فصل، ابتدا جایگاه و اوصاف امام در پرتو برخی از روایات نوری مطالعه میشود و پس از آن به روایات مربوط به جنبه عنصری و روایات مطلق اشاره میشود.
الف) روایات مربوط به حقیقت نوری امام
اینکه رسول اکرم و ائمهعلیهم السلام به عنوان خلیفة اللَّه، دارای وجود و حقیقت نوری هستند، از تفسیر برخی آیات و صریح روایات و سخنان دانشمندان به دست میآید، چنانکه این موضوع مورد توجّه روایات دانشمندان اهل سنت نیز بوده است؛
آیات و سخن مفسران و دانشمندان اسلامی:
امام صادقعلیه السلام در تفسیر این آیه شریفه «وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ»(1)فرمودند: النور فی هذا الموضع، أمیرالمؤمنین والأئمّة المعصومین علیهم السلام.(2)
امام باقرعلیه السلام به ابوخالد کابلی در تفسیر این آیه شریفه (فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا»(3)فرمودند: النور واللَّه الأئمّة من آل محمدعلیهم السلام.(4)
علّامه نوری ذیل روایتی از امام علیعلیه السلام، در تفسیر آیه «وَعَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ» میگوید: إنّ نور وجودهم «ائمة علیهم السلام» أصل الأنوار الوجودیة وسائر الأنوار الوجودیة نزولیة کانت أو صعودیة من أشعّة أنوارهم، وأنّ الملائکة المقرّبین المقیمین وسائر الأنبیاء المرسلین والأولیاء الواصلین، وإن کان لهم منصب الوراثة، لکن وراثتهم بتبعیة وراثة هؤلآء الختمیین علیهم السلام ... إنّهم علیهم السلام هم الکلّ ولهم الکلّ وبهم الکلّ ومنهم وإلیهم یرجع الکلّ، إنّ إلینا إیابهم...(5)
1) 328. سوره اعراف، آیه 157.
2) 329. کلینی، اصول کافی، باب أنّ الائمّة نور اللَّه، حدیث 2، کتاب الحجة.
3) 330. سوره تغابن، آیه 8.
4) 331. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 276.
5) 332. نوری، تعلیقه بر شرح اصول الکافی، کتاب الحجة، ص 545؛ مشروح سخن دانشمندان شیعی ر.ک: نمازی شاهرودی، رساله نور الانوار در شرح خلقت حضرت رسول و ائمه هدیعلیهم السلام از اول خلقت تا ولادت؛ مشکوة کرمانی، اول خلقت اهل بیتعلیهم السلام؛ کربلایی شیخ جواد، الانوار الساطعه، ج 1، صص 37 - 34.
امام خمینیقدس سره احادیث حقیقت نوری اهل بیتعلیهم السلام؛ از جمله حدیث زیر، از کتاب کافی را نقل کردهاند: امام محمّد تقیعلیه السلام به محمّد بن سنان فرمود: ای محمد! خدای تبارک و تعالی همواره در یگانگی خود بیهمتا بود، در آغاز محمد و علی و فاطمه علیهم السلام را آفرید، هزاران سال بماند...(1)
در شرح این احادیث میفرماید: حق تعالی با دو دست قدرت جمال و جلال خود، تخمیر طینت آنها را کرده و در تجلی ذاتی اولی به جمیع اسما و صفات و مقام احدیت جمع، در مرآت کامل آنها ظهور کرده است و تعلیم حقایق اسما و صفات را در خلوتگاه غیب هویت فرموده است.(2)اصولاً رسول اکرم و ائمهعلیهم السلام، طبق روایاتی که داریم، قبل از این عالم، انواری بودهاند در ظلّ عرش،(3)و در انعقاد نطفه و طینت از بقیه مردم امتیاز داشتهاند و مقاماتی دارند إلی ما شآء اللَّه.(4)
امّا روایات و سخن دانشمندان اهل سنت: روایات مربوط به خلقت نوری پیامبر و علیعلیهما السلام در صحیح بخاری، مسند احمد بن حنبل، نعیم الابرار، هدایه السعداء، اربعین ابو المکارم دامغانی و ... آمده است.(5)
اینجا تنها به ذکر چند نمونه بسنده میشود:
حکیم سبزواری نخست دو حدیث نوری را از منابع مهم اهل سنت نقل میکند و سپس به تفسیر و تبیین فلسفی آن میپردازد.
احمد بن حنبل در مسند خود نقل میکند: قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: کنت أنا وعلی نوراً بین یدی اللَّه قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللَّه
1) 333. امام خمینیقدس سره، اربعین حدیث {چهل حدیث}، حدیث 31، ص 551، به نقل از اصول کافی ج 1، ص 441، کتاب الحجة باب مولد النبی و وفاته، حدیث 5.
2) 334. نوری، تعلیقه بر شرح اصول کافی، کتاب الحجة، ص 545.
3) 335. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 25، صص 103 - 101.
4) 336. مجله کلام اسلامی، شماره 40، ص 105 به نقل از امام خمینیقدس سره، ولایت فقیه ج 6، ص 185؛ منذر ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 459، به نقل از حکومت اسلامی، ص 67.
5) 337. ر.ک: امینی، فاطمة الزهرا، به کوشش چایچیان، ص 39؛ و نیز منذر ابوالحسنی، شیخ ابراهیم زنجانی، ص 466.
آدم، قسّم ذلک النور جزئین؛ فجزء أنا وجزء علی.(1)
ابن مغازلی شافعی نقل میکند: قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم: فلّما خلق اللَّه آدم، رکّب ذلک النور فی صلبه، فلم یزل فی بنی آدم واحداً حتی افترقا فی صلب عبد المطلب، ففی محمد النبوة وفی علی الخلافة.
... این نور با نوری که گذشت (أوّل ما خلق اللَّه نوری) یکی است، نور ظاهر بالذات و مظهر للغیر است و این شأن حقیقت وجود است که ظاهر بالذات است؛ چون بذاته موجود است و مظهر ماهیات است...
روحانیت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه وآله وسلم عقل کلی است و روحانیت حضرت امیرمؤمنان علیعلیه السلام نفس کلّیه است؛ نفس کلّیه در اصل عقل کلّی بود که تنزّل بدون تجافی از مقام خود نمود...؛ پس نفس کلّیه با عقل کلّی سنخیت دارد؛ بلکه یک ذات است صاحب دو مرتبه...(2)
روایات شیعه و خلقت نوری: برخی از این روایات در فصل بعدی میآید و در اینجا به بیان چند نمونه بسنده میشود و مشروح آن به منابع ارجاع میشود.
امام باقرعلیه السلام فرمود: آفرینش جهان هستی از محمد و عترت او علیهم السلام آغاز شد،(3)امام جوادعلیه السلام فرمودند: خداوند هماره به وحدانیت یکتا بود، پس
محمد، علی و فاطمه علیهم السلام را آفرید، آنگاه پس از هزار دهر (کنایه از مدتی بسیار طولانی) همه اشیا را آفرید.(1)
در برخی روایات "اول ما خلق اللَّه" محمد و عترت او تا حضرت مهدی (علیهم السلام) به شمار آمده است.(2)
وجود نوری پیامبر و امامان به خواست الهی، بر کار خلقت و آموختن تسبیح و تهلیل خداوند بر فرشتگان ناظر بودهاند.(3)
امام صادقعلیه السلام فرمود: محمّد و علیعلیهما السلام از یک نور آفریده شدند، آفرینش آنان قبل از خلقت آسمانها، زمین و عرش صورت گرفت.(8)
حکیم سبزواری پس از نقل این روایت؛ أوّلنا محمد، أوسطنا محمد، آخرنا محمد. میگوید: مراد صرف تسمیه نیست؛ بلکه مراد این است که آنان نور واحدند...(9)
1) 341. کلینی، اصول کافی، 1/441.
2) 342. شیخ صدوق، التوحید، ص 436؛ علامه مجلسی، بحار الانوار، 54/197 و 312 و ... .
3) 343. کلینی، اصول کافی ج 1، صص 242 - 241 و 389؛ علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 4، ص 15.
4) 344. شیخ صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 134: خلقت أنا وعلی بن أبی طالب من نور واحد، نسبّح اللَّه یمینة العرش قبل أن یخلق آدم بألفی عام؛ خزازی قمی، کفایة الاثر، ص 71: خلقنی اللَّه تبارک وتعالی أهل بیتی من نور واحد قبل أن یخلق آدم بسبعة آلاف عام.
5) 345. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 1، ص 97 و ج 54، صص 175 - 170.
6) 346. بحار الانوار، ج 25، ص 16 و 192.
7) 347. شیخ صدوق، علل الشرایع، ص 50؛ علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 26، ص 35، ج 18، ص 345 و...
8) 348. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 440.
9) 349. حاجی سبزواری، رساله سبزواری، ص 729.
امام باقرعلیه السلام خبر از حضور و همراهی نور امامان با انسانهای صالح و استمرار این حقیقت نوری تا روز قیامت میدهد؛(1)پس حقیقت نوری حضرت محمد و امامان اهل بیتعلیهم السلام در آغاز و انجام هستند، مخلوق اول و آخر هستند.(2)
صدر المتألهین شیرازی با تکیه بر روایات نوری، جایگاه وجودی ائمهعلیهم السلام را از نگاه فلسفی نیز تبیین میکند و با کمک گرفتن از این روایات مقام نخستین صادر را به امام میدهد.
ونقل الشیخ المفید فی کتاب المقالات، من کتاب نوادر الحکمة، لبعض علمائنا الإمامیة أصحاب التوحید - رحمهم الله - و ...: سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم لمّا أسری به إلی السماء السابعة، ثمّ أهبط إلی الأرض، یقول لعلی بن أبی طالب علیه السلام: یا علی! إنّ اللَّه تعالی کان اللَّه و لا شیء معه، فخلقنی وخلقک روحین من نور جلاله، فکنّا أمام عرش ربّ العالمین، نسبّح اللَّه ونحمده ونهلّله، وذلک قبل أن یخلق السماوات والأرض؛ فلمّا أراد أن یخلق آدمعلیه السلام، خلقنی وإیاک من طینة علّیین، وعجّنت بذلک النور وغمّسنا فی جمیع الأنهار وأنهار الجنّة، ثم خلق آدمعلیه السلام واستودع صلبه تلک الطینة والنور؛ فلمّا خلقه واستخرج ذرّیته من ظهره، فاستنطقهم وقرّرهم بربوبیته، فأوّل ما خلق اللَّه وأتمّ له بالعدل والتوحید، أنا وأنت والنبیون علی قدر منازلهم وقرّبهم من اللَّه عزّوجلّ...
فقد ظهره من هذه النقول بعد شهادة البرهان للعقول، أنّ للأرواح کینونة سابقة علی عالم الأجسام والعقول القادسة والأرواح الکلّیة عندنا، باقیة ببقاء اللَّه تعالی فضلاً عن إبقائه، لأنّها مستهلکة الذات، مطویة الأنوار تحت سطوع نور الجلال لا یرومون النظر إلی ذواتهم خاضعین للَّه تعالی. وقال ابن بابویه أیضاً فی کتاب الاعتقادات: اعتقادنا فی الانبیآء والرسل والأئمّه علیهم السلام، أنّ فیهم خمسة أرواح: روح القدس، روح الإیمان، روح القوّة، روح الشهوة، روح المدرج...؛ وأمّا قوله تعالی: «وَیسَْلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»، فإنّه خلق
أعظم من جبرئیل ومیکائیل واسرافیل کان مع رسول اللَّه ومع الملآئکة وهو من الملکوت.
وقد أخذ هذا الکلام من أحادیث أئمّتنا المعصومین علیهم السلام، والمراد من "روح القدس" التی جاء فی کلام إمام، الروح الأوّل الذی هو مع اللَّه من غیر مراجعة إلی ذاته وهو المسمّی عند الحکماء "العقل الفعّال" ومن روح وهی عقل هیولانی بالقوه...(1)
از این روایات و گواهی عقل به دست میآید که ارواح هستی سابق بر عالم اجسام دارند و به نظر ما عقول قادسه و ارواح کلّیه به بقای خدا باقیاند تا چه رسد به بقایشان؛ چون ذات آنها مستهلل و مطویة الانوار تحت درخشش نور جلال است، دیدار به ذاتشان راه ندارد، برای خدا خاضع هستند...
ابن بابویه در کتاب اعتقادات فرموده: اعتقاد ما درباره انبیا و ائمهعلیهم السلام این است که در آنها پنچ روح است: روح القدس، روح الایمان، روح القوه، روح الشهوة و روح المدرج ... و اما سخن خداوند که «از تو درباره روح میپرسند، بگو: روح از امر من است» پس روح مخلوقی اعظم از جبرییل و میکاییل و اسرافیل است که همواره با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و ملائکه بوده و او از ملکوت بوده است. و این سخن از احادیث امام معصوم ما گرفته شده است، مراد از روح القدس، روح اول است که همواره با خدا بوده، بدون اینکه مراجعه به ذات او داشته باشد و همو نزد حکیمان به عقل فعال نامیده میشود و مراد از روح الایمان عقل مستفاد است، پس از اینکه عقل بالقوه است عقل فعال نمیشود و مراد از روح القوه نفس ناطقه انسانی است که همان هیولانی بالقوه است ... .
ب) روایات مربوط به توصیف وجود عنصری و مطلق امام
در بخشهای این رساله، به مناسبت اوصاف امام از زبان روایات ذکر شده است که اینجا به گزیدهای از آن اشاره میشود:
امام موجودی است که پیش از هر آفریده و همراه هر آفریده و پس از آفریده است.(2)
1) 352. صدرالدین شیرازی، کتاب المشاعر، 60 - 61: شیخ مفید در المقالات از کتاب نوادر الحکمة از بعض علمای ما امامیه و اصحاب توحید - رحمهم الله - نقل میکند: ... از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که به آسمان هفتم سیر کرده و به زمین برگشته بود، شنیدم که به علی بن ابی طالب علیهما السلام فرمود: ای علی: خدای متعال بود و چیزی همراه او نبود، سپس من و تو را از نور جلالش در قالب دو روح آفرید، سپس در برابر عرش خدا بودیم، تسبیح و حمد و تهلیل خدا میکردیم و این پیش از آفرینش آسمانها و زمین بود، وقتی تصمیم آفریدن آدم را گرفت، من و تو را از گل علّیین آفرید و با نور عجین کرد و در همه نهرها و نهرهای بهشت غوطه کرد، پس آدم را آفرید و این طینت و نور را در صلب او به امانت گذاشت، وقتی آدم را آفرید، آن را به عدل و توحید تمام کرد، من و تو و سایر انبیا به نسبت منزلت و نزدیکیشان به خدا است ... .
2) 353. علامه مجلسی، بحار الانوار ج 23، ص 37، حدیث 66.
اگر لحظهای در عالم نباشد، جهان فرو میریزد.(1)
همیشه در عالم است یا آشکار یا پنهان،(2)او قلب عالم هستی است.(3)
او موجودی است که شناختنش موجب رهایی از مرگ جاهلیت است و اگر کسی او را نشناسد و از دنیا برود، به مرگ جاهلی مرده است.(4)
امام رضاعلیه السلام فرمود: شأن امام برتر از آن است که با عقل و اندیشه عادی بتوان شناخت، یا با رأی و نظر مردم آن را به دست آورد، یا با انتخاب مردم آن را تعیین کرد،(5)
در این روایت، امامت یک واقعیت عینی معرفی میشود. امام همه فضایل و کمالات را از فضل و فیض بیپایان حق دارا است، بدون خواهش و تلاش، با این وصف چه کسی را رسد که امام را چنانکه باید بشناسد، یا از گزینش امام دم زند؟ زهی گمان نادرست و خیال باطل.(6)
علم امام، علم خدادادی و برتر از علم دیگر انسانها است؛ خداوند آنان را از گنجینه علم و حکمت خود بهره میبخشد که دیگران را نبخشیده است و به همین دلیل، دانش و معرفت امامان برتر از معرفت انسانها است.(7)
امام موجودی است که از مقام عصمت برخوردار است؛ امام سرچشمه همه فضایل بوده است، روح قدسی امام، از هرگونه غفلت و اشتباه و گزافه کاری به دور است.(8)
1) 354. رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: لا یزال هذا الدین قائماً إلی اثنی عشر، فإذا مضوا ساخت الأرض بأهلها.
2) 355. نهج البلاغه، حکمت 147.
3) 356. کلینی، اصول کافی، باب الاضطرار الی الحجة، حدیث 3.
4) 357. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 23، صص 95 - 76 با چهل سند از طرق شیعه نقل کرده است؛ طبرانی، معجم الکبیر ج 19، ص 388، شماره 910.
5) 358. کلینی، اصول کافی ج 1، ص 99، باب نادر جامع فی فضل الإمام: إنّ الإمامة أجل قدراً وأعظم شأناً من أن یبلغها الناس بعقولهم أو ینالوها بآرائهم أو یقیموا إماماً باختیارهم.
6) 359. کلینی، اصول کافی، ج 5، ص 201 باب نادر جامع فی فضل الامام: مخصوص بالفضل کلّه من غیر طلب منه له والاکتساب؛ بل اختصاص من المفضّل الوهاب فمن ذا الذی یبلغ معرفة الامام أو یمکنه اختیاره، هیهات هیهات.
7) 360. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب نادر جامع فی فضل الامام، حدیث 1، والإمام عالم لا یجهل... یوفقهم اللَّه ویؤتیهم من مخزن علمه وحکمه ما لا یؤتیه غیرهم، فیکون علمهم فوق علم أهل الزمان.
8) 361. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب نادر جامع فی فضل الامام، حدیث 1: وراع لاینکل معدن القدس والطهارة والنسک والزهادة والعلم والعبادة ...الامام المطهر من الذنوب والمبرّأ عن العیوب؛ ر.ک: کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب فیه ذکر الأرواح حدیث 3 ...؛ فإذا قبض النبیصلی الله علیه وآله وسلم انتقل روح القدس فصار إلی الإمام...؛ باب أنّ الأئمّة شهداء اللَّه، حدیث 5: إنّ اللَّه تبارک وتعالی طهّرنا وعصمنا و... .
امام توانایی انجام کارهای خارق العاده (کرامت) را دارد،(1)دایره تصرفاتش که برگرفته از مقام ولایت است، تا عالم تکوین میرسد. به حرکت درآوردن درخت توسط امام کاظمعلیه السلام، سخن گفتن عصا به دست امام هادیعلیه السلام و روشن کردن اتاق با انگشت مبارک توسط امام رضاعلیه السلام، نمونههایی از این تصرّفات است.(2)
امام یگانه روزگار است.(3)
امام بر همه حوادث جهان و رفتار انسانها نظارت دارد.(4)
امامت همان مقام خلیفه الهی است که نصیب خلیفه رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم میشود و آن خلیفه امیرالمومنین علیه السلام است و این مقام به حسن و حسینعلیهما السلام به میراث میرسد.(5)
شهید مطهری در شرح این سخن مولا علیعلیه السلام که در وصف امام فرموده است؛ صحبوا الدنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلی؛(6)میگوید:
مردم را با بدنهایشان همراهی میکنند و در همان وقت روحشان به محل اعلی پیوستگی دارد، مردمی که با آنان محشورند، آنان را انسانهای مانند خود میپندارند که هیچ فرقی با آنان ندارند؛ ولی نمیدانند که باطن امام به جای دیگر وابسته است.(7)
1) 362. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب ما یفصل به بین دعوی المحق ... حدیث 8 مسلسل 920؛ و حدیث 12 مسلسل 924.
2) 363. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب ما یفصل به ... حدیث 8 مسلسل 920؛ 921؛ 1292.
3) 364. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب نادر ... حدیث 1: الامام واحد دهره لا یدانیه أحد ولا یعادله عالم ولا یوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظیر ... .
4) 365. کلینی، اصول کافی، باب أنّ الائمة شهداء اللَّه، حدیث 1: ... فی کل قرن منهم إمام منّا شاهد علیهم ومحمد صلی الله علیه وآله شاهد علینا؛ حدیث 5: ... وجعلنا شهداء علی خلقه ... .
5) 366. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، باب نادر جامع، حدیث 1: انّ الامامة خلافة اللَّه و خلافة الرسولصلی الله علیه وآله و مقام امیر المومنین علیه السلام ومیراث الحسن والحسین علیهما السلام ... الامام امین اللَّه و خلیفتة فی بلاده.
6) 367. نهج البلاغه، حکمت 139.
7) 368. مطهری، امامت و رهبری {مجموعه آثار ج 4، ص 934}.
فلسفه خلقت در متون روایی اهل بیتعلیهم السلام از زوایای گوناگون، مورد بررسی قرار گرفته است.
از نظر هدف و غایت خلقت، از نظر مراتب و سلسله نظام هستی، از نظر کیفیت پیدایش و نقش واسطهها، از نظر نظام اسباب و مسببات.
بیان مشروح این زوایا، رساله جداگانهای میخواهد؛ اما آنچه برای بحث این رساله مهم و ضروری است، نقشهای ذیل است.(1)
نقش نوری و کیفیت خلقت: در روایات، سه محور عمده در فلسفه خلقت مورد توجّه قرار گرفته است: یکی تثبیت هدفمند بودن خلقت و دیگری بینیازی خداوند (هدف و غایت داشتن خلقت، هیچگونه نیازمندی خدا را به دنبال ندارد؛ بلکه این قاعده مربوط موجودات فقیر امکانی است) و محور سوم اینکه خلقت خداوند بر اساس نظام اسباب است (نظام مندی و واسطهگری اسباب موجب محدودیت قدرت و توحید خالقیت خداوند نمیشود.)(2)
امام علیعلیه السلام فرمود: فإنّ اللَّه سبحانه خلق الخلق حین خلقهم غنیاً عن طاعتهم، آمناً من معصیتهم؛ لأنّه لا تضرّه معصیة من عصاه ولا تنفعه طاعة من أطاعه.(3)
امام صادقعلیه السلام فرمود: وهو تبارک و تعالی القوی العزیز الذی لا حاجة به إلی شیء ممّا خلق، وخلقه جمیعاً محتاجون إلیه. إنّما خلق الأشیآء من غیر حاجة ولا بسبب اختراعاً وابتداعاً.(4)اللَّه أعلی وأجلّ وهو الغنی عن عباد، لا حاجة به إلی أعمال خلقه.(5)لم یخلق اللَّه العرش لحاجة به إلیه؛ لانّه غنی عن العرش وعن جمیع ما خلق.(6)
1) 369. برخی از این روایات در همین بخش و برخی دیگر در بخشهای دیگر و برای تطبیق و تأیید یافتههای متکلمان و حکما و عرفا مطرح میشود.
2) 370. صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، کتاب الحجة، ص 530؛ عن الامام الصادقعلیه السلام: أبی اللَّه أن یجری الأشیاء إلّا بأسبابها فجعل لکل شی سبباً وجعل لکلّ سبب شرحاً... .
3) 371. نهج البلاغه، خطبه 192.
4) 372. شیخ صدوق، التوحید، صص 169 - 170 {تحقیق تهرانی}.
5) 373. صدوق، التوحید، 339
6) 374. شیخ صدوق، التوحید، ص 320.
خداوند تبارک و تعالی در ازل و در مقام ذات، همیشه واحد و یکتا در وحدانیت بود، جز او نه کسی بود و نه چیزی،(1)نه معلومی بود و نه مجهولی،(2)او بود در حالی که (بودی) نبود، آنگاه او (بود) و (مکان بود) را خلق کرد،(3)سپس کلمهای گفت، آن کلمه تبدیل به نور شد.(4)
نوری که فروزش منوّر عزّت، نور وجهه جود و کرم، و نمایش نور ملک او بود،(5)نوری از جلالت و عظمت وجودی او،(6)که اختیار و انتخاب شده بود.(7)او به کلمه دیگر سخن گفت، آن کلمه روح شد، سپس نور را با روح ترکیب کرد،(8)به ناگاه شبح نوری(9)محمّدصلی الله علیه وآله وسلم در 424 هزار سال پیش از خلقت موجودات هستی،(10)خلق گردید.(11)
نور محمّدعلیه السلام هزار سال در مقابل خداوند ایستاد، در حالی که به تسبیح و حمد خدا مشغول بود، خداوند پیوسته به او نگریست؛ پس از گذشت سالیانی، خطاب به این شبح نوری کرد و فرمود؛ ای بنده من! تو مراد و مرید من هستی، تو بهترین خلق منی، به عزّت و جلال و عظمت خویش! اگر تو نبودی، افلاک را خلق نمیکردم؛ کسی که تو را دوست بدارد، دوست میدارم؛ کسی که تو را دشمن بدارد، دشمن میدارم.(12)
1) 375. علامه مجلسی، بحار الانوار ج 15، ص 9 حدیث 10؛ همان ج 15، ص 19 حدیث 29؛ همان، ج 15، ص 27، حدیث آخر.
2) 376. بحار الانوار، ج 15، ص 23، حدیث 41.
3) 377. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 24 حدیث 46.
4) 378. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 10، حدیث 10.
5) 379. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 8، حدیث 8.
6) 380. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 24، حدیث 44.
7) 381. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 9، حدیث 9.
8) 382. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 23، حدیث 39.
9) 383. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 9، ص 15، حدیث 9.
10) 384. علامه مجلسی، بحار الانوار ج 15، ص 4، حدیث 4؛ ج 55، ص 40، حدیث 2.
11) 385. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 10، حدیث 20؛ ج 15، ص 11، حدیث 32؛ ج 15، ص 24، حدیث 44 و 43.
12) 386. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 28، خ 3.
شبح نوری محمّدصلی الله علیه وآله وسلم پس از شنیدن مناجات خداوند، آن چنان به وجد آمد که انفجار بزرگ پدید آمد، که از فروزش آن، خداوند دوازده حجاب نوری آفرید:(1)حجاب قدرت، حجاب عظمت، حجاب عزت، حجاب هیبت، حجاب جبروت، حجاب رحمت، حجاب نبوت، حجاب کبریا، حجاب منزلت، حجاب رفعت، حجاب یازدهم و حجاب شفاعت شد.
هر کدام از این حجابها دارای حجابهای میانی بودند که میان هر کدام صدها سال فاصله بود، و نور محمّدصلی الله علیه وآله وسلم در هر کدام، صدها سال اقامت کرده و به ذکرهای مخصوص مشغول بود.(2)
پس خداوند از نور پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بیست دریای نورانی را خلق کرد.(3)این دریاها حاوی علوم غیبی بی نهایتی بودند که جز خداوند کسی از معارف آن خبر ندارد. ناگهان فرمان رسید که: نور محمّد وارد دریای عزّت شود...(4)چهارده هزار سال پیش از خلقت همه موجودات،(5)از نور محمدصلی الله علیه وآله وسلم، نور علیعلیه السلام آفریده شد، خداوند نور علیعلیه السلام را نیز به خویش دعوت کرد و او اجابت کرد.(6)
پس از آن، ندای خداوند بلند شد که: ای محمد! پیش از خلقت آسمانها و زمین و عرش و دریا شما را از نوری عاری از بدن آفریدم، پس همیشه تقدیس کننده و تمجید کننده من باشید.(7)
آن دو نور، سالیانی دراز به تقدیس و تمجید خداوند مشغول بودند، تا
1) 387. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 28، خ 6، ج 15، ص 4، حدیث 4.
2) 388. مشروح حجابها، زمانهای اقامت نوری محمّدصلی الله علیه وآله و ذکرهای مخصوص هر کدام ر.ک: علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 28 و ج 55، ص 39 و ج 15، ص 29.
3) 389. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 29، خ 1.
4) 390. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 15، ص 29، خ 2.
5) 391. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 23، حدیث 40.
6) 392. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 9، حدیث 9؛ ج 23، ص 310، حدیث 10؛ ج 23، ص 311، حدیث 16 و 15.
7) 393. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 18، حدیث 28.
آنکه خداوند آن دو نور را با یکدیگر جمع کرد.(1)و از آن دو نور، نور فاطمهعلیها السلام را خلق کرد.(2)او را نیز به سوی خویش طلبید، او اجابت کرد. پس از آن، از نورهای یکی شده محمد و علی و فاطمه (علیهم السلام)، نور حسن و حسینعلیهما السلام را آفرید و آن دو را به سوی خویش خواند و آن دو نیز اطاعت کردند.(3)
پس از پایان آفرینش این انوار پنجگانه، خداوند از اسامی خویش به نامگذاری آنها پرداخت؛ از اسم محمود خویش، نام محمدصلی الله علیه وآله وسلم را و از اسم علی خویش، نام علیعلیه السلام را و از اسم فاطر خویش، نام فاطمهعلیها السلام را و از اسم احسان خویش، نام حسنعلیه السلام را و از اسم محسن خویش، نام حسینعلیه السلام را انتخاب کرد. و به این ترتیب، انوار مقدّسه پنجگانه آفریده شد.(4)
پس از آن، از نور حسینعلیه السلام، انوار نه امام بعدی را آفرید،(5)آنان را به سوی خویش خواند، آنان نیز اجابت کردند.(6)پس از خلق و اجابت آنان، نسبت به دعوت به اطاعت خداوند، انوار چهاردهگانه در سایبانی سبز رنگ،(7)در پیشگاه خداوند به تسبیح و تقدیس خداوند پرداختند.(8)این همان جایی است که هیچ ملک و موجودی را به آن راه نبوده و نیست، و این آن زمانی بود که هیچ موجودی جز آنان خلق نشده بود.(9)
پس از استقرار، به ناگاه ندای الهی خطاب به نور محمدصلی الله علیه وآله وسلم رسید که: ای عزیز من! ای آقای رسولان من! ای اوّل مخلوق من! ای آخرین رسول من! تو
1) 394. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 19، خ 1.
2) 395. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 9، حدیث 9.
3) 396. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 19، حدیث 9.
4) 397. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 9، حدیث 9.
5) 398. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 23، ص 308، حدیث 5، بحار الانوار، ج 15، ص 20، حدیث 32 و ص 9، ح 9، ص 23 ح 40.
6) 399. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 9، حدیث 9.
7) 400. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 24، حدیث 45.
8) 401. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 10، حدیث 11، خ 6 و ص 23، ح 39.
9) 402. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 24، حدیث 45.
روز قیامت شفاعت کننده مردم هستی.(1)
با شنیدن این صدا، نور محمدصلی الله علیه وآله وسلم به سجده افتاد، پس از گذشت سالیانی دراز، سر از سجده برداشت و ایستاد. پس از ایستادن او، یکصد و بیست و چهار هزار قطره نورانی از او فرو ریخت، که هر کدام از قطرههای نورانی، شبحی از انبیای الهی بود. پس از کامل شدن نورها، آنها بر گرداگرد نور پیامبر و ائمّهعلیهم السلام شروع به طواف کردند، چنانکه حجاج به دور خانه خداوند به طواف مشغول هستند. آنان تسبیح خداوند و حمد او میگفتند.
... آنگاه خداوند بر خلق مخلوقات اراده فرمود، همین اراده سبب تجلی و تلألؤ شدید نور محمّدصلی الله علیه وآله وسلم گردید.(2)به ناگاه جوهری عظیم پدید آمد، خداوند آن جوهر را به دو نیم تقسیم نمود. بر نیمی با نظر هیبت توجّه فرمود، آب گوارایی عظیم خلق شد؛ آنگاه بر دومین قسم جوهر فوق با دیده شفقت نگریست، عرش الهی آفریده شد.(3)عرش عالم ملکوت(4)و عالم غیب(5)را تشکیل می داد. این مخلوق مرتفع،(6)مجهول و غیر قابل درک عادی برای
1) 403. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 29، خ 7.
2) 404. عن محمّد بن الحسن الطوسی رحمه الله فی کتابه «مصباح الأنوار» باسناده عن انس عن النبیصلی الله علیه وآله وسلم قال: إنّ اللَّه خلقنی و خلق علیاً ... فلمّا أراد اللَّه تعالی ان ینشیء خلقه فتق نوری فخلق منه العرش ...؛ بحارالانوار، ج 15، ص 10، ح 11.
3) 405. قال الشیخ ابوالحسن البکری أستاد الشهید الثانی رحمهم الله فی کتابه المسمّی بکتاب الأنوار، حدّثنا أشیاخنا وأسلافنا الرواة لهذا الحدیث عن أبی عمر الأنصاری: سألت عن کعب الأحبار ووهب بن منبّه وابن عباس قالوا جمیعاً: لّما أراد اللَّه أن یخلق محمّداً ... ثمّ خلق من نور محمّدصلی الله علیه وآله وسلم جوهرة، وقسّمها قسمین، فنظر إلی القسم الأوّل بعین الهیبة فصار مآء عذباً، ونظر إلی القسم الثانی بعین الشفقة فخلق منها العرش فاستوی علی وجه الماء ...؛ بحارالانوار، ج 15، ص 26 و 29، ح 48.
4) 406. عن عدّة من أصحابه، عن احمد بن محمّد البرقی، رفعه قال: سأل الجاثلیق أمیر المؤمنینعلیه السلام فقال له: اخبرنی ... لیس یخرج من هذه الأربعة شیء خلق اللَّه فی ملکوته وهو الملکوت الّذی أراه اللَّه أصفیاء وأراده خلیله، فقال: «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَلِیکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» - سوره انعام، آیه 75 -؛ بحارالانوار، ج 55، ص 9، و 10، ح 8.
5) 407. عن علی بن أحمد الدقّاق، عن محمّد بن جعفر الأسدی، عن محمّد بن اسماعیل البرمکی، عن الحسین بن الحسن، عن أبیه، عن حنان بن سدیر، قال: سألت أباعبد اللَّهعلیه السلام عن العرش والکرسی. فقال: إنّ للعرش صفات کثیرة مختلفة، له فی کلّ سبب وصنع فی القرآن صفة علی حدة... ثمّ العرش فی الوصل مفرد من الکرسی، لأنّهما بابان من أکبر أبواب الغیوب وهما جمیعاً غیبان...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 30، ح 51.
6) 408. عن ابن عبّاس قال: إنّما سمّی العرش عرشاً لارتفاعه؛ بحارالانوار، ج 55، ص 17، ح 12.
انسانها،(1)دارای اوصاف و معانی فراوانی است که هر کدام وصف و سبب خاص خود را دارند.(2)عرش خلق شده از تجلی، اسمی از اسمای خداوند،(3)دو چهره علمی و جسمانی داشت؛ چهرهای از آن ملک کیفی است،(4)که از یک طرف واسطهای در تعیین کیفیت ارتباط خداوند با مخلوقات و تدبیرات الهی و علم خداوند به آن اشیا است؛ و از طرفی دیگر با تدبیر او، صفات و کیفیات اشیا تعیین میشود، چهره دیگر چهره علمی عرش است،(5)که عرش را جامع جمیع وجود تمثیلی اشیای عالم(6)و وجود اجمالی آنها(7)قرار میدهد.
خداوند به فرشتگان کلمات ذیل را یاد داد تا با آن عرش را حمل کنند: بسم اللَّه الرحمن الرحیم ولا حول ولا قوّه إلّا باللَّه العلی العظیم وصلّی اللَّه علی محمد وآله الطیبین. آنان با گفتن این کلمات به ناگاه یافتند که سنگینی عرش تبدیل به وزن اندکی شد که به آسانی برای یک مرد تنومند قابل حمل بود. پس آنان
1) 409. عن علی بن أحمد الدقّاق، عن محمّد بن جعفر الأسدی، عن محمّد بن اسماعیل البرمکی، عن الحسین بن الحسن، عن أبیه، عن حنان بن سدیر، قال: سألت أباعبد اللَّهعلیه السلام عن العرش والکرسی... فقوله: "ربّ العرش العظیم" یقول: الملک العظیم وقوله: "الرحمن علی العرش استوی" یقول: علی الملک احتوی وهذا ملک الکیفوفیة فی الأشیاء ...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 30، ح 55.
2) 410. بحار الانوار، ج 55، ص 30، ح 51.
3) 411. وفی تعقیب صلاة أمیر المؤمنینعلیه السلام: وأسألک باسمک الذی خلقت به عرشک الذّی لا یعلم ما هو إلّا أنت - إلی قوله - وأسألک یا اللَّه باسمک الذی تضعضع به سکّان سماواتک واستقرّ بعرشک - إلی قوله: - وأسألک باسمک الّذی أقمت به عرشک وکرسیک...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 36، ح 60.
4) 412. عن حنان بن سدیر، قال: سألت أباعبد اللَّهعلیه السلام عن العرش والکرسی... فقوله: "ربّ العرش العظیم" یقول: الملک العظیم، وقوله: "الرحمن علی العرش استوی" یقول: علی الملک احتوی وهذا ملک الکیفوفیة فی الأشیاء ...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 30، حدیث 51.
5) 413. عن الرضاعلیه السلام: ... والعرش اسم علم وقدرة وعرش فیه کل شیء...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 14، حدیث 9)؛ فقال أبوعبد اللَّهعلیه السلام: العرش فی وجه هو جملة الخلق، والکرسی وعاؤه؛ وفی وجه آخر: هو العلم الذی أطلع اللَّه علی أنبیاء ورسله وحججه، والکرسی هو العلم الذی لم یطلع علیه أحداً...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 14، حدیث 47)؛ ... فقال: السماوات والأرض وما بینهما فی الکرسی والعرش هو العلم الذی لا یقدر أحداً قدره؛ بحارالانوار، ج 55، ص 29، حدیث 50.
6) 414. روی جعفر بن محمدعلیهما السلام: فی العرش تمثال ما خلق اللَّه من البرّ والبحر قال: وهذا تأویل قوله: "وإن من شیء إلّا عندنا خزائنه..."؛ بحارالانوار، ج 55، ص 34، حدیث 54.
7) 415. وسئل الصادقعلیه السلام عن قول اللَّه عزّ و جلّ: "الرحمن علی العرش استوی" فقال: استوی من کل شیء، فلیس شیء أقرب منه من شیء، وأمّا العرش الذی هو جملة جمیع الخلق فحملته ثمانیة من الملآئکة...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 7، حدیث 5.
عرش الهی را به حرکت درآوردند و آنان به جز دوران غضب خداوندی،(1)سنگینی عرش را درک نمیکنند.
و بدینسان عرش خداوندی که خود « 170 » اندازه حجابهای نوری بود،(2)از نور وجودی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خلق و استقرار یافت، آنگاه خداوند عرش را بر آن آب گوارا قرار داد.(3)سپس نور پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در جلوی(4)جایگاه عرش به تسبیح و تقدیس و تکبیر الهی مشغول شد و هشت هزار سال بر ساق عرش، در برابر خداوند تعالی قرار گرفت.(5)پس از تکامل یافتن نورها، 370 هزار سال زیر عرش الهی قرار داده شد.(6)آنگاه اشباح نورانی ائمّهعلیهم السلام در سرادق عرش الهی قرار گرفتند؛(7)سپس پانزده هزار سال قبل از خلقت آدم، این نورها در حول و حوش عرش قرار داده شده(8)و به تسبیح و تقدیس الهی پرداختند.(9)
پس از استقرار عرش الهی، خداوند حجابهای هجدهگانهای از نورهای میانی بین عرش و کرسی خلق کرد. این حجابها اگر نبودند، کوهها ذوب شده و تمامی جنّیان و انسانها از نور خداوند ذوب و ناپدید میگردیدند.(10)
پس از خلقت این حجابها، خداوند ظرف وجود عالم مخلوقات را در مقابل(11)و چسبیده به عرش(12)، به نام کرسی آفرید. اندازه این ظرف وجودی
1) 416. بحار الانوار، ج 55، ص 15، خ 5.
2) 417. بحار الانوار، ج 55، ص 30، حدیث 51 و حدیث 59 و حدیث 45.
3) 418. قال علیعلیه السلام: ... فخلق منها العرش فاستوی علی وجه الماء ...؛ بحار الانوار، ج 15، ص 29.
4) 419. عن النبیصلی الله علیه وآله: ... وأنتم إمام عرشه تسبّحون وتقدّسون وتکبّرون ...؛ بحار الانوار، ج 15، ص 8، حدیث 8.
5) 420. عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام: ... ثمّ أظهره علی العرش فکان علی ساق العرش مثبتاً سبعة آلاف؛ بحارالانوار، ج15، ص 5.
6) 421. فلمّا تکاملت الأنوار سکن نور محمد تحت العرش ثلاثة وسبعین ألف عام؛ بحار الانوار، ج 15، ص 31.
7) 422. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: أنا وعلی وفاطمة والحسن والحسین کنّا فی سرادق العرش نسبّح اللَّه تسبّح الملائکة بتسبیحنا...؛ بحار الانوار، ج 15، ص 21، حدیث 349.
8) 423. عن الصادقعلیه السلام: ... کنّا أشباح نور حول العرش، نسبّح اللَّه قبل أن یخلق آدمعلیه السلام بخمسة عشر عام ...؛ بحارالانوار، ج 15، ص 6، حدیث 5.
9) 424. بحار الانوار، ج 15، ص 8، حدیث5 و 7 و 8 و 12.
10) 425. بحار الانوار، ج 55، ص 35، حدیث 57.
11) 426. السموات والأرض فی جوف الکرسی والکرسی بین یدی العرش.
12) 427. والعرش ملتصق بالکرسی؛ بحار الانوار، ج 55، ص 17، حدیث 13.
مخلوقات،(1)« 170 » عرش خداوندی است.(2)این ظرف وجودی که همان باب ظاهری غیب الهی است که زیربنای ابداع و خلق شدنهاست،(3)دارای وسعتی عظیم و وصف ناشدنی است؛(4)وسعتی که تمامی ملائکه را در خود جای داده(5)و آسمانهای هفتگانه و زمینها در آن قرار دارند.(6)آنگاه از نور کرسی لوح را خلق کرد،(7)این لوح مجرد ملکی(8)و نورانی(9)را به صورت زمرّدی سبز رنگ جلوهگر ساخت که در میان سوراخهای آنها، لؤلؤهای درخشانی قرار داشت.(10)
پس از خلقت لوح، خداوند از نور آن، قلم را بیافرید.(11)این موجود مجرد(12)و نورانی به طول هفتصد سال(13)و عرض هشتاد سال(14)از جنس لؤلؤ(15)بود. پس از خلق، خداوند به قلم چنین فرمان داد: ای قلم توحید من را بنویس.(16)
1) 428. قال أمیر المؤمنینعلیه السلام: ... فالکرسی محیط بالسموات والأرض وما بینهما وما تحت السری...؛ بحار الانوار، ج 55، ص 10، و حدیث 37 و 39 و 47.
2) 429. بحار الانوار، ج 55، ص 43، حدیث 5، و ص 28، حدیث 45.
3) 430. بحار الانوار، ج 55، ص 30، حدیث 51.
4) 431. اللّهمّ ربّ النور العظیم وربّ الکرسی الواسع وربّ العرش العظیم؛ بحارالانوار، ج 55، ص 36، حدیث 59.
5) 432. ان اللَّه خلق العرش و الکرسی من نوره و العرش ملتصق بالکرسی. بحار الانوار، ج 55، ص 17، حدیث 13.
6) 433. السموات والأرض فی جوف الکرسی والکرسی بین یدی العرش؛ بحارالانوار، ج 55، ص 17، حدیث 11، ... إنّ علیاًعلیه السلام سئل عن قول اللَّه تبارک وتعالی وسع کرسیه السماوات والأرض، قال: السماوات والأرض وما فیهما من مخلوق فی جوف الکرسی...؛ بحار الانوار، ج 55، ص 21، حدیث 38.
7) 434. قال أمیر المؤمنینعلیه السلام: وخلق من نور الکرسی اللوح؛ بحارالانوار، ج 15، ص 29.
8) 435. عن ابراهیم الکرخی قال: سألت جعفر بن محمدعلیهما السلام عن اللوح والقلم، فقال: هما ملکان؛ بحارالانوار، ج54، ص 369، ح 6.
9) 436. عن محمد بن هارون الزنجانی... قال: سألت جعفر بن محمّد عن "ن"، فقال ... واللوح من نور...؛ بحارالانوار، ج 54، ص 368، حدیث 5.
10) 437. سأل ابن سلام النبیصلی الله علیه وآله وسلم: فأخبرنی عن اللوح المحفوظ ممّا هو؟ قال من زمرّدة خضراء أجوافها لؤلؤ بطانته الرحمة...؛ بحارالانوار، ج 54، ص 369، حدیث 8.
11) 438. قال أمیر المؤمنینعلیه السلام: ... وخلق من نور اللوح القلم...؛ بحارالأنوار، ج 15، ص 29.
12) 439. بحارالانوار، ج 54، ص 368، حدیث 5 و 6.
13) 440. بحارالانوار، ج 45، ص 370، حدیث 12؛ در روایتی میزان آن پانصد سال بیان شده است. بحارالانوار، ج54، ص 369، حدیث 8.
14) 441. بحارالانوار، ج 54، ص 369، حدیث 8.
15) 442. بحارالانوار، ج 54، ص 370، حدیث 12.
16) 443. بحارالانوار، ج 15، ص 29.
قلم با رسیدن فرمان خداوند هزار سال بیهوش گردید. پس از به هوش آمدن دوباره شنید: بنویس! قلم گفت: بار پروردگارا چه بنویسم؟ فرمان رسید: بنویس لا إله إلّا اللَّه، محمد رسول اللَّه. سپس خداوند فرمود: به عزّت و جلالم سوگند! هیچ بندهای از بندگان من نیست، که اگر شریکی برای من قرار ندهد، او را وارد بهشت سازم.(1)
قلم با شنیدن نام محمدصلی الله علیه وآله وسلم بر سجده افتاد و گفت: سبحان الواحد القهّار، سبحان العظیم الأعظم. سپس سر از سجده برداشت، بر روی لوح، به نورانیت نور نوشت: لا إله إلّا اللَّه، محمد رسول اللَّه. آنگاه گفت: بارخدایا! محمد چه کسی است که نام او را کنار نامت نهادهای و ذکر او را کنار ذکرت قرار دادی؟! خداوند فرمود: ای قلم! محمد کسی است که اگر او نبود، تو را خلق نمیکردم. هیچ خلقی را خلق نمیکردم مگر برای او؛ او بشارت دهنده و ترساننده مردم است؛ او چراغ روشنایی هدایت است؛ او شفاعت کننده و محبوب من است.
قلم با شنیدن این اوصاف و درک شیرینی نام محمّد،(2)هشتاد شکاف برداشت،(3)از میان هر شکافی، مدادی نورانی(4)خلق شد(5)و از جامد شدن آن، نهرهای بهشتی پدید آمد.(6)سپس گفت: سلام و درود خداوند بر تو ای رسول خدا! خداوند فرمود: از ناحیه من درود و سلام و رحمت و برکات خداوندی بر تو باد.(7)نام محمد چهارهزار سال درخشش کرد،(8)تا آنکه خداوند به قلم
1) 444. بحارالانوار، ج 54، ص 375، ح 34.
2) 445. بحارالانوار، ج 15، ص 30.
3) 446. بحارالانوار، ج 15، ص 30.
4) 447. عن جعفر بن محمدعلیه السلام قال: ... فالمداد مداد منوّر ...؛ بحارالانوار، ج 54، ص 368، ح 5.
5) 448. بحارالانوار، ج 54، ص 369، ح 8.
6) 449. عن أبیه عن ابن أبی عمیر، عن عبدالرحیم القصیر عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: سألته عن «ن والقلم» قال: إنّ اللَّه خلق القلم من شجرة فی الجنّة یقال لها الخلد، ثمّ قال لنهر فی الجنّة: کن مداداً فجمد النهر وکان أشدّ بیاضاً من الثلج وأحلی من الشهد؛ بحارالانوار، ج 54، ص 366، ح 3.
7) 450. بحارالانوار، ج 15، ص 30.
8) 451. قال علیعلیه السلام: ثمّ أظهر عزّوجلّ اسمه علی اللوح فکان علی اللوح منوّراً أربعة آلاف...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 42، خ 3؛ بحارالانوار، ج 15، ص 5.
فرمان داد قضا و قدر و آنچه را که تا قیامت خلق میشود، را بنویسد.(1)قلم بر صفحه سفید رنگ و نقرهای و از یاقوت درخشانتر، آنچه از اعمال، آثار، رزق و اجلها بود،(2)و آنچه علم خداوند به خلایق بود،(3)را بر لوح نوشت؛(4)پس از آن خداوند حجابهایی عظیم را برای جلوگیری از نابودی سایر مخلوقات زیرین عرش خلق کرد، به نحوی که اگر آن حجابها نمیبودند، سایر مخلوقات زیرین عرش آتش گرفته و نابود میشدند.(5)
باری خداوند پس از خلق حجابها و خیمهها از نور پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، به خلقت ملائک از نور امیرمؤمنان علیعلیه السلام پرداخت؛(6)پس از هفتاد هزار سال، حجاب نوری و آتشین خلایق را آفرید،(7)این موجودات دارای جسم لطیف، قادر بودند که به شکلهای گوناگون درآیند، به فاصله چهار حجاب، دو ملک مقرّب اسرافیل و جبرائیل را قرار داد.(8)[حجاب نوری، حجاب ظلمانی، حجاب ابری، حجاب آب به فاصله هفتاد حجاب از عرش، سایر ملائک را آفرید.(9)
از نور علیعلیه السلام آن اندازه از ملائک خلق شدند که هیچ جایی از آسمانها و فضای گیتی وجود ندارد، مگر آنکه ملکی در آن جای داشته باشد و به تسبیح و تقدیس مشغول است. هیچ درخت و ریگی یافت نمیشود، مگر آنکه ملکی بر آن موکّل است. هر کدام از آن ملائک، هر روزه به واسطه ولایت ائمهعلیهم السلام و استغفار برای دوستداران آنها و لعن و نفرین دشمنانشان به خداوند تقرب میجویند.(10)
1) 452. بحارالانوار، ج 15، ص 30؛ بحارالانوار، ج 54، ص 366، ح 3؛ بحارالانوار، ج 54، ص 366، ح 1؛ بحارالانوار، ج 54، ص 374، ح 26.
2) 453. بحارالانوار، ج 54، ص 374، حدیث 28.
3) 454. بحارالانوار، ج 54، ص 375، ح 32.
4) 455. بحارالانوار، ج 54، ص 372، ح 18.
5) 456. بحارالانوار، ج 55، ص 46، ح 13.
6) 457. ثمّ فتق نور أخی علی فخلق منه ملائکة، فالملائکة من نور علی أفضل من الملائکة؛ بحارالانوار، ج 15، ص 10، ح 11؛ بحارالانوار، ج 56، ص 191، ح 3.
7) 458. بحارالانوار، ج 55، ص 42، ح 3.
8) 459. بحارالانوار، ج 55، ص 42، ح 3.
9) 460. بحارالانوار، ج 55، ص 44، ح 11.
10) 461. بحارالانوار، ج 56، ص 176، ح 7.
از نور علیعلیه السلام، ملکی (اسرافیل) مأمور دمیدن صور شد، ملکی (جبرائیل) مأمور ابلاغ وحی، ملکی صاحب خطفه،(1)ملکی (مالک) صاحب جهنم و ملکی (رضوان) صاحب بهشت شد و بالاخره بقای جمیع موجودات حیاتدار هستی در دست ملکی قرار داده شد که با نگاه بر لوح نورانی مقابلش، با حالتی حزین به قبض ارواح میپردازد.(2)
باری ملائکه پس از خلق شدن، نور محمد و علی و سایر ائمهعلیه السلام را در حالی دیدند که از اصل و فرع درست شده است، شعاع نور فرعی، درخشندگی عجیبی داشت و فوقالعاده پرتو افشانی میکند، آنان پرسیدند: ای خدای ما! ای آقای ما! این نور چیست؟ خداوند وحی فرستاد: این نور از نور من است، اصل ریشه آن نبوت است و فروع آن امامت، نبوت برای عبد و رسولم محمدصلی الله علیه وآله وسلم است و امامت برای حجّت و ولی من علیعلیه السلام است. اگر آن دو نمیبودند، خلق را نمیآفریدم؛(3)آنان با صلوات فرستادند بر پیامبر و آل او علیهم السلام و به استغفار برای امّت او تا روز قیامت مشغول شدند.(4)
در این هنگام، نور فاطمهعلیها السلام فروزش کرد، از فوران نورانیت نور فاطمهعلیها السلام، آسمانها و زمین خلق گردید؛(5)بدین گونه که از فروزش نور فاطمه رضی الله عنه، بخار آبی پدید آمد و از بخار آب آسمانی واحد آفریده شد؛(6)به همین دلیل نام آن را آسمان نهادند؛ چرا که معدن آب است.(7)آنکه این آسمانها شکافته شده و هفت آسمان ساخته شد؛(8)آسمان اول که همان آسمان دنیاست،
1) 462. بحارالانوار، ج 56، ص 171، ح 2.
2) 463. بحارالانوار، ج 56، ص 172.
3) 464. بحارالانوار، ج 15، ص 11، ح 13.
4) 465. بحارالانوار، ج 15، ص 30.
5) 466. بحارالانوار، ج 15، ص 10، ح 11.
6) 467. فی خبر الشامی عن أمیر المؤمنینعلیه السلام: أنّه سأله: ممّ خلق السماوات؟ قال: من بخار الماء...؛ بحارالانوار، ج 55، ص 88، ح 1.
7) 468. عن علی بن أحمد بن محمد عن الکلینی عن علان رفعه قال: سأل یهودی أمیر المؤمنینعلیه السلام: لم سمّیت السماء سماء؟ قال: لأنّها وسم الماء یعنی معدن الماء؛ بحارالانوار، ج 55، ص 105، ح 40، احمد بن علی بن ابراهیم میگوید: سماء از سمو گرفته شده و به معنی ارتفاع داشتن است.
8) 469. عن أبی صالح فی قوله: کانتا رتقاً ففتقناهما قال: کانت السماء واحدة ففتق منها سبع السماوات وکانت الأرض واحدة ففتق منها سبع الأرضین؛ بحارالانوار، ج 55، ص 105، ح 40.
از امواج ناپیدا و غیر سیلانی به وجود آمد.(1)اسم این آسمان رفیع است و از جنس آب و دود بود.(2)
خداوند پس از خلقت آسمانها، از دود ذوب شدن جوهر خلق شده از نور،(3)به خلقت زمین از کف آنها اقدام کرد.(4)زمین پس از خلق شدن، همچون موج در حال سیلان بود.(5)آنگاه خداوند کوههایی در آن قرار داد، تا آرامش یابد.(6)
آنگاه از فروزش نور امام حسنعلیه السلام، خورشید و ماه را بیافرید.(7)و از فروزش نور امام حسینعلیه السلام، بهشتیان و حور العین را خلق کرد(8)و بهشت را به چهار عنصر ارزشمند زینت داد: بزرگی، جلالت، سخاوت و امانت.(9)
پس از خلقت موجودات فوق، انوار مقدسه در جلوهگاه عرش الهی مستقرّ گردیدند و به تسبیح و تقدیس و تکبیر خداوندی پرداختند.(10)ملائک پس از خلق شدن بر آن انوار میگذشتند و همانند آن انوار و به تبعیت از آنها به تسبیح، حمد گفتن، تکبیر، تمجید و تقدیس خداوند میپرداختند.
پس از گذشت زمانی دراز، انوار نورانی حضرت محمّد، حضرت علی و سایر حضرات ائمّهعلیهم السلام، به مدت هفتاد هزار سال زیر عرش قرار گرفتند، آنگاه نورشان به بهشت منتقل شد و پس از گذشت هفتاد هزار سال به «سدره المنتهی» منتقل گردید، پس از گذشت هفتاد هزار سال به آسمان هفتم و سپس به آسمان پنجم و بعد به آسمان سوم، دوم و اول (آسمان دنیا) منتقل گردیدند، و در آسمان دنیا استقرار یافتند.
1) 470. وسأله عن سماء الدنیا مما هی؟ قال: من موج مکوف؛ بحارالانوار، ج 55، ح 1.
2) 471. عن علیعلیه السلام: اسم السماء الدنیا رفیع وهی منما.
3) 472. بحارالانوار، ج 15، ص 29، ح 135؛ بحارالانوار، ج 15، ص 30، ح 7.
4) 473. بحارالانوار، ج 15، ص 30، ح 7.
5) 474. بحارالانوار، ج 15، ص 30، ح 8.
6) 475. بحارالانوار، ج 15، ص 30، ح 8.
7) 476. بحارالانوار، ج 15، ص 8، ح 8.
8) 477. بحارالانوار، ج 15، ص 10، ح 11.
9) 478. بحارالانوار، ج 15، ص 30، ح 5.
10) 479. بحارالانوار، ج 15، ص 8، ح 8.
آنگاه خداوند از نور ائمّهعلیهم السلام، به آفرینش جهان و دوستان آنان پرداخت و از آتش به خلقت سایر موجودات اقدام فرمود.(1)در این هنگام خداوند به آنان چنین خطاب فرمود: چه کسی ربّ و پروردگار شماست؟ اوّلین کسی که اقرار کرد و پاسخ خداوند را داد، سید و سالار عالمیان حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم بود.(2)و پس از او، علی بن ابی طالب علیه السلام و آنگاه فاطمه و فرزندانش علیهم السلام به ترتیب به ربوبیت پروردگار عالم اقرار فرمودند.(3)و خداوند نیز آنان را «علم و دین» آموخت. سپس خطاب به ملائکه کرده و فرمود: «اینان حاملان دین و علم منند؛ آنان امینان من در میان خلق من هستند.(4)
سپس خداوند ولایتشان را بر ملائکه عرض کرد،(5)اولین ملکی که بر ربوبیت خداوند، نبوت محمد و ولایت علی و سایر ائمهعلیهم السلام اقرار کرد، ملک حجر الأسود بود، او از ملائک بزرگ و عظیم الشأن خداوندی است، آری از او عاشقتر در میان ملائک، نسبت به محمّد و آل او علیهم السلام ملکی وجود ندارد، به همین جهت خداوند او را از میان سایر ملائک، انتخاب و میثاق را در او نهاد. ملک حجر الأسود، روز قیامت در حالی به صحرای محشر وارد میشود که دارای زبانی گویا و چشمانی بیناست، او نسبت به هرکسی که شهادت به نبوّت محمّد و وصایت علی و ولایت سایر اهل بیتعلیهم السلام داده باشد، شهادت میدهد، در حالی که او حافظ میثاقهاست.(6)
پس از عرضه شدن نبوت محمّد و ولایت ائمهعلیهم السلام بر ملائک، محبت شدیدی در میان آنان نسبت به محمّد و ائمهعلیهم السلام پدیدار گردید. آنان به شکایت، خطاب به خداوند کرده و گفتند: خداوندا! محبت آنان ما را سخت مشتاق دیدارشان کرده است. خداوند نیز وعده داد که آنان محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را در
آسمانها خواهند دید و بدینسان معراج پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در دوران حیات خویش پدید آمد.(1)
پس از اقرار ملائک، خداوند بر تمامی خلائق، چنین خطاب فرستاد: به ربوبیت پروردگارتان و نبوت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم و ولایت علیعلیه السلام اقرار کنید. در این میان نوح، ابراهیم، موسی و عیسی ( علیه السلام ) از سایر موجودات و انبیا، زودتر شهادت داده و بدینسان بر سایرین مقدّم شدند.(2)
پس از آنان، سایر انبیا زودتر شهادت داده؛(3)آنگاه سایر فرزندان آدم نیز یکایک بر ربوبیت پروردگار، نبوّت محمّد و ولایت علیعلیهما السلام شهادت دادند و او نیز بر این اقرار میثاق محکمی گرفت.(4)و آنگاه میثاقی نیز با انبیای الهی بر این پایه بست که بر محمّد صلی الله علیه وآله وسلم ایمان داشته و علیعلیه السلام را از طریق دادن خبر ولایتش بر امتهایشان، نصرت و یاری کنند.(5)
پس از شهادت فرزندان آدم، خطاب خداوند بر ملائک رسید که: بر این اقرارها، شاهد باشید. ملائک نیز چنین گفتند: بر این اقرارها شاهدیم تا در آینده و قیامت نگویند ما از این اقرارها غفلت داشتهایم؛ یا آنکه بگویند این پدران ما بودند که شرک میورزیدند، در حالی که ما فرزندان آنها هستیم. پس چرا ما را عذاب و هلاک میکنی؟(6)
در این هنگام (...) شیرینتر از عسل و لطیفتر از سرشیر جاری ساخت، سپس فرمان داد و قلم آن اقرارها را بر آن نهر نوشت و مکتوب آن، نزد ملک حجر الأسود ودیعه گذارده شد.(7)
خداوند عرش را بر دو چهره آفرید، که چهره غیر جسمانی او را از دو نور
1) 486. بحارالانوار، ج 15، ص 8، ح 8.
2) 487. بحارالانوار، ج 15، ص 17، ح 25؛ بحارالانوار، ج 15، ص 16، ح 22.
3) 488. بحارالانوار، ج 15، ص 17، ح 25.
4) 489. سوره احزاب، آیه 7: «...وَأَخَذْنا مِنْهُم مِّیثاقاً غَلِیظاً».
5) 490. بحارالانوار، ج 15، ص 17، ح 25.
6) 491. بحارالانوار، ج 15، ص 16، ح 22.
7) 492. بحارالانوار، ج 15، ص 16، ح 22.
«فضل» و «عدل» آفرید، آنگاه دستور داد که دو نور تقسیم و در آنها چهار خیر را آفرید: عقل، حلم، علم و سخا. از عقل، خوف را آفرید؛ و از علم، رضا را؛ و از حلم، مودّت و دوستی را؛ و از سخاوت، محبّت را خلق کرد. سپس سه هزار سال قبل از خلقت آدم،(1)این نورها را با یکدیگر ترکیب کرد و از آب زیر عرش،(2)طینت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را آفرید.(3)این طینت همچون اشک چشم، شروع به جوشش کرد، خداوند از آن، طینت علیعلیه السلام را خلق کرد، آن طینت نیز به جوشش افتاد، خداوند از آن، طینت سایر اهل بیتعلیهم السلام را خلق فرمود.
پس از خلق شدن طینتها، خداوند آن را در لؤلؤ سبزرنگ پنهانی قرار داد که کسی را بر آن علم نبود.(4)پس از گذشت هزاران سال، خداوند بر خلقت خاکی محمّدصلی الله علیه وآله وسلم اراده کرد و بدینسان تصمیم گرفت آدم را خلق کند تا محمدصلی الله علیه وآله وسلم، در زمان مناسب خویش به عنوان خاتم انبیا، به هدایت مردم بپردازد.(5)در اینجا بود که خداوند به جبرئیل فرمود که بر زمین فرود آید تا مقداری خاک را جهت ساخت بدن آدم با خویش بیاورد، در این هنگام از بالا و پایین زمین، از خاک سفید، سیاه و قرمز آن و از خاک سخت و نرم آن مشتی برداشت و به سوی خداوند شتافت، که به همین دلیل اخلاق و رنگهای انسانها تغییر یافت.
پس از خلق شدن جسد آدم، خداوند به ملائکه چنین خطاب فرمود: من بشری را از خاک آفریدم، پس از استقرار یافتن آن و نفوذ روح در بدنش، او را سجده کنید. ملائکه جسد آدم را به سوی درب بهشت حمل کردند، آن را کنار درب بهشت قرار داده، در حالی که روح نداشت. در این هنگام، ملائکه انتظار
1) 493. بحارالانوار، ج 15، ص 13، ح 16.
2) 494. بحارالانوار، ج 15، ص 13، ح 16.
3) 495. بحارالانوار، ج 15، ص 31، ح 2.
4) 496. بحارالانوار، ج 15، ص 13، ح 16.
5) 497. حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم: کنت نبیاً وآدم بین الماء والطین؛ وحدیث امام علیعلیه السلام: کنت ولیاً وآدم بین الماء والطین؛ گواهی همین حقیقت است.
میکشیدند که چه زمانی به سجده کردن امر میشوند.(1)خداوند پس از ساخته شدن جسد آدم، به روح فرمان داد که: داخل جسم آدم شو! روح دید که مسیر ورودش به بدن آدم بسیار تنگ است، پس ایستاد! فرمان رسید: تو را با سختی وارد میکنم و با سختی خارج میسازم.
در این هنگام روح، از ناحیه نرم جمجمه در بالای سر وارد شد تا به چشمان آدم رسید. در این هنگام آدم به خودش نگاه کرد و صدای تسبیح ملائکه را شنید، هنگامی که روح به غضروفهایی که میان بینی و دماغ و رگهای درون آن رسید، او عطسهای کرد و به یاری خداوند گفت: الحمد للَّه! و این اولین کلمهای بود که آدم گفت. خداوند نیز پاسخ داد: خداوند تو را رحمت کند ای آدم! که به خاطر رحمت کردن، تو را آفرید؛ این رحمت برای تو و فرزندانت خواهد بود، در صورتی که مانند تو چنین حمدی کنند.
وقتی آدم ایستاد، روز جمعه فرمان رسید که او را سجده کنید. ملائکه فوراً به سجده افتادند و آن سجده تا عصر روز جمعه طول کشید. در حالی که شیطان از سجده سر بر تافت؛ آدمعلیه السلام در عصر همان روز، از پشت خویش صدای زمزمهای شبیه صدای پرندگان شنید که چیزی جز تسبیح و تقدیس خداوند نبود. پرسید: پروردگارا این چیست؟ ندا رسید: «ای آدم! این تسبیح محمّد سید عرب و آقای اوّلین و آخرین موجودات است.
سپس خداوند از میان دندههای بدن آدم، حوّا را آفرید. وقتی ملائکه به آدم سجده کردند و او داخل بهشت شد، با خود گفت: آیا خداوند انسانی بهتر از من آفریده است؟ خطاب شد: بالا نگاه کن! دید نوشته: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علی بن أبی طالب أمیرالمؤمنین، وزوجته سیدة نساء العالمین، والحسن والحسین سیدا أهل الجنّة؛ اگر اینها نبودند، تو را و بهشت و جهنم و دنیا را نمیآفریدم.(2)
آدم میدید که ملائکه همیشه پشت او میایستند. از خداوند پرسید: پروردگارا چرا ملائکه پشت من میایستند؟! ندا رسید: برای دیدن نور فرزند تو محمّدصلی الله علیه وآله وسلم. آدم گفت: خداوندا آن نور را در جلوی من قرار ده؛ تا ملائکه در مقابل من قرار گیرند. در این هنگام، نور محمّدصلی الله علیه وآله وسلم به پیشانی آدم منتقل گردید و ملائکه در مقابل آدم در میان صفهای طویل به نظاره پرداختند. پس از آن آدم از خداوند خواست که خود نیز آنها را ببیند. خداوند نور محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را در میان انگشت سبّابه، و نور علیعلیه السلام را در انگشت وسطی، و نور فاطمه و نور حسن و نور حسینعلیهم السلام را در میان سایر انگشتان دست او قرار داد. این انوار مانند خورشید میدرخشیدند و مانند ماه در شب چهارده پرتو افشانی میکردند.
این نور همیشه در پیشانی آدم بود، تا آنکه حوا به شیث باردار گردید، نور از آدم به حوا منتقل شد. ملائکه همه روزه بر او فرود میآمدند و او را بشارت و تبریک میگفتند. پس از به دنیا آمدن شیث، آدم و حوا نور را بر پیشانی شیث یافتند که به شدّت فروزش میکرد، خداوند میان این نور و شیطان حجابی به قطر پانصد سال ایجاد کرد، تا شیطان از دیدن او محروم گردد.
این نور همیشه پنهان بود، تا آنکه شیث به سن بزرگی رسید و آن هنگامی بود که نور به درخشش افتاده بود؛ پس از آنکه شیث به سنین کامل رسید، آدم دانست که زمان مرگ او فرا رسیده است. روزی رو به شیث کرده و گفت: فرزندم! من به زودی از تو جدا میشوم، نزدیک من آی تا از تو عهد و میثاق بگیرم، چنانکه خداوند چنین عهدی را از من گرفت. سپس آدم سرش را به سوی آسمان بلند کرد، خداوند دانست که او چه چیزی را اراده کرده است. امر کرد که ملائکه دیگر تسبیح نگویند تا آنچه را که آدم میگوید، بشنوند. ملائکه بالهایشان را بستند و ساکنان بهشت از غرفههایشان بیرون آمدند و صدای دربهای بهشت آرام شد، نهرها ایستاد و برگ درختان از حرکت بازماندند، تا آنچه را که آدم میگوید، بشنوند.
ندا رسید! ای آدم! آنچه را که میخواهی بگو! آدم گفت: پروردگارا! ای ربّ قدیم قبل از نفس! ای روشنایی بخش ماه و خورشید! آنگونه که خود مرا آفریدی، این نور را در من به امانت بگذاردی؛ همان نوری که نشانه شرافت و کرامت بود، او اینک در فرزندم شیث است، من خواهان آنم که از او، بر آن نور پیمان و میثاق بگیرم، کما اینکه تو چنین پیمانی از من گرفتی. خداوندا! تو شاهد بر او باش. در این هنگام ندایی از جانب خداوند رسید: از فرزندت شیث عهد و پیمان بگیر و جبرائیل و میکائیل و سایر ملائکه را بر آن شاهد بردار.
در این هنگام، خداوند به جبرائیل امر کرد که با هفتاد هزار ملک به سوی زمین بشتابند؛ در حالیکه دوستانش عطایای حمد را حمل میکردند، در دستانش نیز جرم سفید رنگی قرار داشت که قلم تکوین مشیت خداوند بود. جبرائیل به نزد آدم آمد و گفت: ای آدم! خداوند بر تو درود و سلام میفرستد و میگوید برای فرزندت نوشتاری را بنویس و بر آن، از ملائکه و جبرائیل و میکائل شهادت بگیر. آدم نوشت و بر آن شهادت گرفت و جبرئیل آن را با انگشترش مهر و سپس آن را به شیث داد و آنگاه دو لباس یک دست قرمز رنگ، که درخشانتر از نور خورشید و لطیفتر از آب بود، به او پوشانید و سپس بازگشت و ملائک نیز متفرق گردیدند.
(شیث) این عهد را پذیرفت، نور محمدصلی الله علیه وآله وسلم در پیشانی او بود، تا آنکه با «محاوله» - فرشته بهشتی - با خطبه جبرئیل، ازدواج کرد. پس از ازدواج، همسرش هنگامی که به «انوش» باردار شد، نور پیامبر از شیث به او منتقل گردید. در این هنگام منادی ندا داد: مبارکت باد ای سفیدچهره! خداوند نور سید و آقای رسولان و اولین و آخرین بشر را در تو به امانت گذارد.
هنگامی که «انوش» بزرگ شد، شیث نیز از او همانند پیمان خویش، از او پیمان گرفت. این نور از «انوش»، به «قینان»، به «مهلائیل»، به «ادد»، به «اخنوع یا ادریس پیامبر»، به «متوشلخ»، به «منک»، او به «نوح»، نوح به «سام»، سام به «ارفخشد»، او به «عابر»، او به «قالع»، او به «ارغو»، او به «شارغ»، او به «تاخور»،
او به «تارخ»، او به «ابراهیم»، ابراهیم به «اسماعیل»، اسماعیل به «قیذار»، و او به «حمل»، او به «نبت»، و او به «سلامات»، و او به «همیسع»، و او به «ادد»، و او به «یشحب»، و او به «عدنان»، و عدنان به «معد»، و معد به «نزار»، و او به «مضر»، و او به «الیاس»، و او به «مدرکه»، و او به «خزیمه»، و او به «کنانه»، و او به «نضر»، و او به «مالک»، و او به «فهر»، و او به «غالب»، و او به «کعب»، و او به «مره»، و او به «کلاب»، و او به «قصی»، این نور را به ودیعت سپرد.
در این بررسی مشروح، نقش نوری و وجودی پیامبر و ائمهعلیهم السلام در کیفیت و ترتیب پیدایش مخلوقات آشکار شد که تا حدودی با یافتههای فلسفه و شهود عرفان مطابقت دارد که در بخشهای بعدی رساله بیان خواهد شد.
نقش وجودی و هدف خلقت: یکی دیگر از نقشهای وجودی امام در فلسفه خلقت، که از روایات مذکور نتیجه میشود، این است که امام غایت و هدف خلقت است؛ آن هم به این معنا که، مخلوقات برای آنها و به خاطر آنها خلق شدهاند و همین مضمون، مدلول دیگر روایات نیز است، مانند: لولاک لما خلقت الأفلاک.(1)
إنّ ذوات محمد وآله الطاهرین علیهم السلام، هی علّة إیجاد هذا الکون، کما یظهر من الحدیث المعروف: لولاک لما خلقت الأفلاک، المشهور بین الفریقین وحدیث: أوّل ما خلق اللَّه نوری المؤید بقوله تعالی: قل إن کان للرحمن ولداً، فأنا أوّل العابدین، فهذه الآیة تدلّ علی أنّ محمّداً صلی الله علیه وآله وسلم أوّل الکلّ وجوداً وإن کان خاتم الرسل زماناً، وعلی علیه السلام؛ إما نفسه، کما تدلّ الآیة المباهلة، أو قسیم نوره، کما یدلّ علیه نور واحد، کما قال صلی الله علیه وآله وسلم: أنا وعلی من نور واحد، وأولاده المعصومون کلّهم مظاهر جماله وکماله صلی الله علیه وآله وسلم، کما قال صلی الله علیه وآله وسلم: أوّلنا محمّد، أوسطنا محمد وآخرنا محمد وکلّنا محمد.(2)
مضمون حدیث لولاک در حدیث کساء آمده است: ... یا ملائکتی ویا
سکّان سماواتی! إنّی ما خلقت سماءً مبنیة، ولا أرضاً مدحیة، ولا قمراً منیراً، ولا شمساً مضیئة و... إلّا فی محبّة هولآء الخمسة الذین تحت الکساء ...(1)
و نیز رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: یا علی! لولا نحن، ما خلق اللَّه آدم ولا حوّاء ولا الجنّة ولا النار، ولا السماء ولا الأرض.(2)
زیارت جامعه کبیره که ترسیمگر چهره آسمانی امامان اهل بیتعلیهم السلام و بیانگر نقش وجودی آنان در روند خلقت و هدف خلقت است، توسط موثق ترین چهرههای علم حدیث؛ همچون شیخ صدوق و شیخ طوسی نقل شده است: بکم بدأ وبکم یختم، بکم یمسک السمآء أن تقع علی الأرض.(3)
حاجی سبزواری در این زمینه میگوید:
امّا آنکه فرمودهاند نحن الآخرون والسابقون، به تقریب آن است که عقول کلّیه - که روحانیت ایشان است - چنانکه در فواتح وجودند، همچنین خواتیماند؛ زیرا که عقول "صاعده" در قوس صعودی با عقول "نازله" در قوس نزولی دو مرتبه از یک نوعند؛ بلکه همین عقول نبویه و ولویه که در جلابیب ابدان گویا کننده آنهایند و کلیتی دارند، آخرند؛ چون غایات عالم "کون" هستند، به حسب طول و سابقند؛ چون علّت غائیهاند و علّت غائیه در علم فاعل سابق است که: أوّل الفکر، آخر العمل؛ و از این جهت است که حضرت خاتم صلی الله علیه وآله وسلم مخاطب آمده: لولاک لما خلقت الأفلاک.
سر خیل تویی و جمله خیلاند
مقصود تویی همه طفیلاند
و نیز آخرند در سلسله نزولیه به حسب ابدان، و سابقند بر ابدان به حسب شرف و به حسب تقدم بالذات، که منوّع و مقوّم و مکمّل ابدانند. و نیز بر حسب تقدم در "دهر" که وعاء وجود مجردات است؛
بلکه عقولی که در کسوت بشریت هستند و کامل در این عالم نیستند و در عالم ابداعند و با "تن" در این عالمند.(1)
نقش عنصری و استمرار خلقت: یکی دیگر از نقشهای وجودی امام در فلسفه خلقت، که از روایات مذکور نتیجه میشود، این است که؛ وجود امام موجب بقا و استمرار عالم است. عالم ممکنات در پیدایش و پایداری نیازمند علّتند (علت محدثه و علت مبقیه). یعنی یکبار سخن از نقش "وجود نوری" خلیفة اللَّه، در روند آفرینش است، که نقش و واسطه صدور دیگر اشیا بود. و بار دیگر از نقش «وجود عنصری» امام در روند بقا و پایداری عالم است.
امام موجودی است که پیش از هر آفریده و همراه هر آفریده و پس از هر آفریده است؛ یعنی عالم ممکنات بر محور آن میچرخد، که اگر لحظهای نباشد، جهان فرو میریزد؛ لذا او قلب عالم هستی است و جهان بدون قلب، مانند انسان بدون قلب میمیرد.
نقش تشریعی و اتمام حجّت: نقش هدایتی امام، نیز از شؤونی است که تأمین کننده هدف تشریعی است، یکی از اهداف و فلسفههای رسیدن به کمال است که در سایه انجام تکلیف میسور است و امام با داشتن علم برتر، ملکه عصمت، انجام کرامات و تصرف ولایی، به فلسفه تکلیف، جامه عمل میپوشاند.(2)
امام موجودی است که حجّت خدا را بر بندگان تمام میکند و زمینهساز صحّت پاداش یا مواخذه است. در روایات، نقش و جایگاه امام، چنان ترسیم شده است که دیگر صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و نیز قرآن، به تنهایی نمیتوانند پاسخگوی آن نقش باشند؛ پس حضور و وجود امام همواره لازم است.(3)
جمعبندی: روایات هدفمندی آفرینش را به گونهای ترسیم میکند که استکمال و نیازمندی خداوند هم لازم نمیآید. روایات به صورت بسیار
روشن، کیفیت و جزئیات خلقت و نقش امام را در این روند بیان میکند.
امام دو جنبه وجودی (نوری و عنصری) دارد، حقیقت نوری پیامبر و ائمّهعلیهم السلام یکی است، وجود نوری پیامبر و ائمهعلیهم السلام، نخستین آفریده، و واسطه آفرینش دیگر اشیا حتی فرشتگان است و به اذن خدا بر کار خلقت و آموختن و تسبیح و تهلیل فرشتگان ناظر بودند، تمام فرشتگان و انبیای اولوالعزم، به جایگاه نوری و عظمت پیامبر و ائمّهعلیهم السلام واقف گشته و گواهی دادند.
آفرینش خاکی آدمعلیه السلام، مقدمه آفرینش خاکی و عنصری رسول اکرم و ائمّهعلیهم السلام بود، حقیقت نوری پیامبر و علیعلیهما السلام، نسل به نسل در میان انبیا منتقل شد تا به صلب عبد المطلب رسید و از اینجا به بعد دو شاخه شد؛ قسمت دوم از طریق ابوطالب به جسم عنصری حضرت علیعلیه السلام منتقل شد.
وجود عنصری و مادی پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام در جهان مادّی (فی الأرض خلیفة) در ظرف زمانی و مکانی خاص خود پدید آمدند.
وجود امام همواره در هستی است و بقا و استمرار هستی ما سوی اللَّه، به وجود او بستگی دارد، وجود آنان در آغاز و انجام هستی قرار دارد و در عالم عنصری نیز بر رفتار انسانها نظارت دارند.
افزون بر حضور وجودی امام در روند خلقت، نقش عمده دیگر آن در تأمین هدف و غایت خلقت است. به خاطر او، هستی آفریده شده است و با وجود او، انسانها به غایت و کمال مطلوب میرسند؛ پس اگر آن وجود نباشد، همه هستی و گل سرسبد آن (انسان) بیهدف و بی غایت میشود و فعل بدون غایت محکوم به شکست است.
در توضیح مفردات این رساله، مراد از امام بیان شد و روشن شد که مراد از امام؛ حجّت و پیشوای الهی است که دارای جنبه ولایت و شامل نبی، ولی و امام به معنای جانشین بر حق رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم میشود.
و نیز بیان شد که رویکرد این رساله، بیشتر متوجه جایگاه وجودی امامعلیه السلام است؛ نه نقش حکومتی امام به عنوان رهبر سیاسی جامعه مسلمین؛ هرچند این شأن امام نیز مورد غفلت نیست.
و نیز بیان شد که رویکرد این رساله، مباحث امامت عام است و مشروح مباحث امامت خاصه مطمح نظر نیست؛ ولی طرح دیدگاه متکلمان اسلامی، خود به خود، سمت و سوی مباحث رساله را به سوی نقش حکومتی و امامت خاص به معنای جانشین رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم میکشاند؛ چون بیشتر متکلمان، به ویژه متکلمان اشعری، نگاهشان به امام، تنها به عنوان جانشین رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و یک حاکم و رهبر سیاسی و حکومتی جامعه است و تعریفهایی که برای امام آوردهاند و نیز ویژگیهایی که برای آن بیان کردهاند، امام را در قالب یک حاکم که میتواند عادل و یا عالم هم باشد، ترسیم کردهاند،(1)و از جنبههای قدسی و الهی آن تغافل کردهاند.(2)
1) 508. برخی از حشویه و ظاهرگرایان و احمد بن حنبل اطاعت و پیروی از کسی که فاسق و جائر و فاجر بوده و با قهر و غلبه قدرت را بدست گرفته است را واجب و لازم و چنین شخصی را امام دانستهاند؛ ر.ک: قاضی عبد الجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج 1، ص 199؛ احمد بن حنبل، اصول السنه، ص 80.
2) 509. سعد الدین تفتازانی فهرست جامع صفات امام مورد نظر اشاعره را چنین بیان میکند: "امام باید مکلّف {بالغ}، عادل، آزاد، مرد، مجتهد، شجاع، دارای رأی و نظر، با کفایت و قریشی باشد. "مشاهده میشود که از صفات الهی و قدسی امام مانند، عصمت، نسب طاهر، علم عالی و ... سخن نگفته است. ر.ک: تفتازانی، شرح المقاصد، ج 5، ص 244.
شرط عدالت، حداکثر جلوی خطاها و گناههای عمدی را میگیرد؛ اما شرط عصمت که امامیه در امام لازم میدانند، جلوی خطاها و گناهان سهوی را نیز میگیرد و چنین شرطی به امام، شایستگی رهبری را میدهد.
بنابراین امام، از دیدگاه متکلمان اشعری و نیز متون کلامی، که تحت تأثیر نگاه آنان نگارش یافته است؛ مانند دیگر افراد عادی نوع انسان است؛ اما امام در منابع کلامی شیعه و تا حدودی معتزله، فرد ممتاز از دیگر افراد نوع انسانی است که دارای جنبههای ولایی، الهی و قدسی است و در فلسفه خلقت قابل طرح است.
پس در این رساله امام در متون کلامی شیعه و تا حدودی در کلام معتزله محور بحث است و طرح دیدگاه اشاعره و ماتریدیه فرعی و با نگاه انتقادی است.
اینجا با بررسی کوتاه، نخست گستره شؤون و وظایف امام پس از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و پس از آن، نارسایی سخن کسانی که امام را همان حاکم سیاسی میدانند و بس، خاطر نشان میشود.
وجود مبارک پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نقش و جایگاه ویژه در جهان هستی دارد: «وَما کانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ»(1)به خاطر وجود او، عذاب و بلا برطرف میشد؛ به خاطر دعای او، خداوند توبه دیگران را میپذیرد: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُوُلُ لَوَجُدوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً»(2)به خاطر او، فیض از خداوند به هستی میرسد، وجود او گواه بر انسانها است؛(3)به خاطر او، هستی آفریده شده و ادامه مییابد.
رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم دارای شؤون و وظایفی بود؛ مانند: دریافت و ابلاغ وحی،
تبیین و توضیح قوانینی که از وحی گرفته بود،(1)بیان احکام موضوعات و مسایل جدید، هدایت و راهنمای مستعدان،(2)الگوی جامعه انسانی اسلامی(3)مقتدای رهروان،(4)تدبیر و اداره سیاسی جامعه (حکومت) و...
در سایه خاتمیت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، تمام دین به دست بشر رسید و در سایه تکامل معنوی و مادی انسانها، دین و کتاب اسلام محفوظ ماند و دیگر نیازی به تشریع و دین جدید نبود؛ بنابراین، شأن و وظیفه دریافت و ابلاغ وحی، پس از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم پایان یافته است؛ اما دلیلی ندارد که سایر وظایف، جایگاه و نقش او نیز پایان بپذیرد و دیگر کسی جانشین و ادامه دهنده راهش نباشد.
امتیاز عمدهای میان انسانهای پیش از عصر رسالت و پس از آن نیست، تا آنان استحقاق و شایستگی میزبانی رهبر و حجت الهی را داشته باشند؛ ولی انسانهای پس از عصر رسالت نداشته باشند. تنها امتیاز همین بود که مردمان عصر رسالت حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم شایستگی دریافت و نگهداری برنامه نهایی را داشتند؛ لذا نبی و دین جدیدی در کار نیست.
اما چرا در میان امت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، انسانهای الهی نباشد که به واسطه آنان، عذاب و بلا دفع گردد، دعا مستجاب گردد، برترین موجودات باشند و فیض الهی به واسطه آنان بر جهان مخلوقات برسد و آنها تبیین دین کنند، حکم موضوعات جدید را بیان کنند، مستعدّان را به کمال برسانند و امور سیاسی جامعه را سرپرستی کنند و عامل مهم در رفع اختلافها و سلیقهها باشند و دین را از تحریف و تباهی نگهبان باشند.
انسانهای پس از رحلت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و امروز و آینده مانند انسانهای عصر حضور انبیا مرکب از عقل و شهوت و نفس امّاره و لوّامه است، شیطان
1) 513. سوره حشر، آیه 7: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».
2) 514. سوره آل عمران، آیه 153: «وَالرَّسُولُ یدْعُوکُمْ فِی أُخْراکُمْ»؛ سوره انفال، آیه 24: «اسْتَجِیبُوا للَّهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُمْ».
3) 515. سوره احزاب، آیه 21: «لقد کان لکم فی رسول للَّه أسوه حسنه».
4) 516. سوره نساء، آیه 69: «وَمَنْ یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ».
همچنان در کمین است و سنت ابتلاء و آزمایش الهی برقرار است و کتاب و عقل جای راهنما و حجّت را نمیگیرد، پس چرا حجّت و خلیفة اللَّه تداوم نیابد؟!
عقل و نقل دلالت میکند که پس از رحلت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و حتی تا زمانی که یک فرد انسانی و راهرو در جهان باشد، باید راه و برنامه و راهنما باشد، تا وظایف رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و راهنمایان پیشین را ادامه دهد.
الف) اشاعره
هی رئاسة عامّة فی أمر الدین والدنیا خلافة عن النبیصلی الله علیه وآله وسلم؛(2)
الإمام هو الّذی له الریاسة العامّة فی الدین والدنیا جمیعاً؛(3)
دیگر تعریفهای دانشمندان اشعری از مقام امامت و وجود امام به همین تعاریف برمیگردد.
عبدالقاهر بغدادی (429 ق) میگوید: یکی از صفات امام، عدالت و پاکدامنی است.(5)
ایجی میگوید: امام باید عادل باشد، تا به مردم ستم نکند.(6)
باقلانی (403 ق) میگوید: امام باید از نظر علم در حدّی باشد که در مورد
1) 517. ایجی، المواقف فی علم الکلام، ص 174.
2) 518. تفتازانی، شرح المقاصد، ج 15، ص 232.
3) 519. گرگانی، التریفات، ص 16.
4) 520. تفتازانی، شرح المقاصد، ج 5، ص 244.
5) 521. بغدادی، اصول الدین، ص 147، دارالفکر، بیروت، 1417 ه.ق.
6) 522. ایجی، المواقف {شرح المواقف}، ج 8، ص 350؛ برخی از حشویه و ظاهرگرایان عدالت را در امام معتبر نمیدانند بلکه اگر فرد فاسق جائر از روی قهر و غلبه حاکم شود امامتش ثابت میشود؛ ر.ک: المغنی فی ابواب التوحید، ج 1، ص 99.
قاضی لازم است و از بصیرت کافی در امور جنگ و تدبیر لشکر و دفاع از کیان اسلام و... برخوردار باشد.(1)او هدف و وظیفه امام را چنین معرفی میکند: فرماندهی سپاه، پاسداری از مرزها، سرکوبی ستمگران، یاری ستم دیدگان، اجرای حدود و مجازات، توزیع سرمایهها و ساماندهی آن در اموری مانند جهاد و...(2)نزدیک همین بیان را تفتازانی نیز گفته است.(3)
بغدادی (429 ق) میگوید: فقال جمهور أصحابنا من المتکلمین والفقهاء مع الشیعة والخوارج وأکثر المعتزلة بوجوب الإمامة... ینفذ أحکامهم ویقیم حدودهم ویغزی جیوشهم ویزوّج الأیامی ویقسم الفیء بینهم.(4)
غزالی (505 ق) میگوید: نظام دینی حتماً مطلوب و مقصود خداوند است، و نظام دینی بدون امام سامان نمییابد؛ پس نصب امام واجب است [تا نقض غرض نشود]. به بیان دیگر: نظام دنیا بدون امام و رهبر پایدار نمیماند و نظام دنیا در پایداری نظام دین دخالت دارد؛ بنابراین نظام دنیا و دین که در رستگاری و سعادت بشر لازم است، مقصود پیامبران الهی است.(5)[پس امام محصلّ غرض شرایع آسمان میشود].
سیف الدین آمدی (631 ق) میگوید: حدود و قصاص و جهاد و شعایر اسلامی و ... برای اصلاح امور زندگی و آخرتی بشر است و این هدف بدون امام محقق نمیشود؛ پس نصب امام از مصالح مهم و والای دین است.(6)
ب) معتزله
محبّ مفرط ومبغض مفرط.(1)سپس امام را چنین فردی معرفی میکند: امام کسی است که بر وظایف و اموری که به او واگذار شده است، قادر، عالم، امین و از همه افضل و قریشی باشد.(2)در هر زمانی و اجب است امام یکی باشد.(3)
در جای دیگر میگوید: الإمام فی أصل اللغة هو المقدّم، سواء کان مستحقّاً للتقدیم، أو لم یکن مستحقاً؛ وأمّا فی الشرع فقد جعله إسماً لمن له الولایة علی الأمّة والتصرّف فی أمورهم علی وجه لا یکون فوق یده ید.(4)
او امام را به گونهای معرفی میکند که از اشخاص عادی و متوسط جامعه کاملاً ممتاز و دارای جایگاهی ویژه است: الإمام یجب أن یکون حسنیاً أو حسینیاً؛ بل الّذی لا بدّ منه هو أن یکون من منصب مخصوص من أحد البطنین، ویجب أن یکون مبرزاً فی العلم مجتهداً ولا خلاف فیه... ویکون عالماً بنبوة محمدصلی الله علیه وآله وسلم...، أن یکون ورعاً شدیداً یوثق بقوله ویؤمن منه ویعتمد علیه، وأن یکون ذا بأس وشدة وقوّة قلب وثبات فی الأمور.(5)
او در جای دیگر، افزون بر اجرای حدود الهی، اجرای همه دستورهای
1) 529. قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج 1، ص 15. رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم خطاب به علیعلیه السلام فرمود: دو نفر {دو گروه} درباره تو هلاک شدند: یکی دوست مفرط و تند و دیگر دشمن مفرط و سرسخت.
2) 530. همان، ص 198.
3) 531. همان، ص 243.
4) 532. قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص 509.
5) 533. همان، ص 510.
6) 534. قاضی عبد الجبار، المغنی فی ابواب التوحید، الامامه، ج 1، ص 41.
شرعی را وظیفه امام میداند(1)و میگوید: امام باید عادل باشد و فرد فاسق شایستگی امامت را ندارد.(2)
ج) ماتریدیه
معرفی امام: در منابع ماتریدی، تعریفی برای امام دیده نشده؛ ولی اوصاف و شرایط امام را بیان کردهاند که نشانگر دیدگاه آنها درباره امام است.
ویژگیها، وظایف و اهداف امامت: نسفی (537 ق) امور ذیل را از اهداف و وظایف امام معرفی کرده است و جمال الدین غزنوی حنفی (593 ق) نیز نزدیک همین مضمون را تقریر کرده است: تنفیذ أحکامهم وإقامة حدودهم وسدّ ثغورهم وتجهیز جیوشهم وأخذ صدقاتهم وقهر المتغلبة والمتلصصة وقطاع الطریق وإقامة الجمع والأعیاد ...(3)ویکون من قریش، ولا یشترط أن یکون معصوماً ولا أن یکون أفضل أهل زمانه، ویشترط أن یکون من أهل الولایة المطلقة الکاملة.(4)وشرطه أن یکون الإمام عاقلاً بالغاً ذکراً عالماً بالحلال والحرام، مهتدیاً إلی وجوه السادات والتدابیر بأسباب الحروب، قادراً علی العدل... مما یحتاج إلیه الناس وإلّا فیؤدّی إلی إظهار الفتن.(5)
ملا علی قاری (1016 ق) پس از برشمردن موارد مذکور میگوید؛ افراد جامعه اسلامی مسؤولیت و سرپرستی اجرای آنها را ندارد و همه از وظایف و شؤون امام است.(6)
ماتریدیه؛ مانند حشویه و اهل حدیث و حنابله، ویژگی عدالت را برای امام لازم نمیدانند، اطاعت از امام جایر را واجب، خروج علیه آنان را حرام و صدور فسق و فجور از امام را موجب عزل او نمیدانند.(7)
1) 535. قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص 509.
2) 536. قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید، الامامه، ج 1، ص 201.
3) 537. تفتازانی، شرح العقاید النسفیه، ص 110؛ حنفی جمال الدین، اصول الدین، ص 269.
4) 538. تفتازانی، شرح العقاید النسفیه، صص 100 - 98؛ حنفی جمال الدین، اصول الدین، صص 276 - 273.
5) 539. حنفی جمال الدین، اصول الدین، ص 272، با تلخیص.
6) 540. قاری، شرح الفقه الاکبر، ص 179.
7) 541. ر.ک: تفتازانی، شرح العقاید النسفیه، ص 105؛ طحاوی، شرح العقاید الطحاویه، ص 179.
جمعبندی: معرفی امام و وظایف و اهداف آن، از دیدگاه هر سه مکتب کلامی مربوط به اهل سنت تا حدودی یکسان است. از نظر آنان، امام جانشین پیامبر در برپا داشتن دین و دنیای مردمان و دارای ریاست عامه (همگانی) است.
آنان اهداف امامت را از جنبه حیات اجتماعی، سیاسی جامعه اسلامی ارزیابی کردهاند؛ از دید آنان، مسؤولیت و وظیفه امام، اجرای احکام و حدود اسلامی و حفظ نظم و امنیت و مبارزه با مفاسد و مظالم اجتماعی است، نقش امام را اجرایی و تنفیذی میدانند؛ اما حفظ دین از خطر تحریف و تبیین مفاهیم معارف و احکام اسلامی را از شؤون و اهداف امامت به شمار نمیآورند، همین طور رسالت رهبری فکری و علمی جامعه اسلامی را.(1)
از نظر آنان، هدایت و ارشاد علمی و معنوی از شؤون و وظایف دانشمندان اسلامی است. شهرستانی (548 ق) پس از اینکه اجرای حدود و امور حکومتی را از وظایف امام معرفی میکند، میگوید: اما علم و معرفت و هدایت، اموری است که از طریق تفکر درست برای عقل حاصل میشود و هر کسی از راه راست منحرف و گمراه شود، بر امام است که او را از خطایش آگاه و به راه راست هدایت کند.(2)
قاضی عبد الجبار میگوید: ما دین و شریعت را از امام فرا نمیگیریم ... امام مانند امیران و حاکمان دیگر است.(3)
جای این پرسش مهم باقی است که رهبری فکری و ارشادی جامعه و بیان معصومانه احکام دین به عهده چه کسی است؟!
امام از دیدگاه مشهور و رسمی شیعه، موجودی است همانند وجود رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم، که از برتری وجودی و جایگاه ویژه در عالم هستی برخوردار است، وظایف و شؤونات امام اقتضآ میکند که مرتبه وجودی امام عالی باشد، تا شایسته چنین منصبی باشد. امام با داشتن مقام ولایت، جایگاه ویژه وجودی پیدا کرده است که به واسطه آن، تصرفاتی در تکوین و در ضمیر انسانها انجام میدهد. دیدگاه کلامی شیعه برگرفته از قرآن و سنت اصیل رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم است که در بخش امام در قرآن و احادیث، وجود امام کاملاً معرفی شد.
شیخ مفیدرحمه الله فهم عمیق و راستین از توحید را منوط به شناختی از طریق امام میداند؛ چون شناخت ناقص و یک جانبه از توحید با جهل به توحید فاصلهای ندارد و توحید کامل از راههای بشری ممکن نیست و تنها شناخت کامل از طریق امام است.(1)
شیخ طوسیرحمه الله نیز خداشناسی را منوط به شناخت امام میداند؛ چون شناخت تکالیف و سازگاری آن، با لطف الهی و عدل الهی از انکار جلوگیری میکند.(2)
در این فهرست که مورد تأیید متکلّمان امامیه است، همان صفات و اهلیتهایی که برای رسول و نبی لازم است، مشاهده میشود.
ابن میثم بحرانی (699 ق) میگوید: بر اساس اینکه ما لزوم عصمت امام را
ثابت کردیم، امام باید اصول کمالات نفسانی؛ مانند: علم، عفت، شجاعت و عدالت را دارا باشد.(1)
شیعه به پیروی از عقل، که علم و کفایت را در راهبر، شرط رسیدن به هدف میداند و نیز به پیروی از قرآن، که طالوت را به خاطر علم و کفایتش فرمانده سپاه معرفی کرد،(2)این دو وصف را در امام لازم میدانند.(3)
علّامه حلی (726 ه.ق)، یکی از اهداف امامت را حفظ نظام اجتماعی معرفی میکند و لزوم امام را در تحقّق این مهم، اینگونه مستدل میکند: بشر به تنهایی نیازهای خود را برطرف نمیتواند و نیازمند مشارکت و تعاون است؛ از طرفی ممکن است برخی افراد از مسؤولیتهای خود شانه خالی کنند و موجب برهم زدن هنجارهای اجتماعی شود، بر امام لازم است تا جلوی ناهنجاریها را بگیرد.(4)
وظیفه و هدف دیگر امام از منظر شیعه، برقراری عدالت و مساوات در جامعه است؛ چنانکه همین مهم از اهداف بلند انبیای الهی بوده است.(5)
نیاز انسانها به عدل و داد، یکی از عوامل لزوم بعثت است، همین نیاز همیشه در میان انسانها است؛ پس هیچ دلیلی ندارد که خداوند پس از ختم نبوت، امامی معرفی نکند که عهدهدار برپایی عدالت باشد.
علّامه حلی رحمه الله میفرماید: انسان ناگزیر از زندگی اجتماعی است و چونان فرشتگان عقل خالص نیست؛ بلکه افزون بر عقل و فطرت، گرایشهای حیوانی هم دارد که گاهی موجب زیاده خواهی و تجاوز به دیگران میشود و در نتیجه عدالت نقض میشود؛ پس وجود امام عادل لازم است و گرنه نقض غرض حرکت انبیا میشود.(6)
1) 548. بحرانی، قواعد المرام، ص 179.
2) 549. سوره بقره، آیه 247: «... أَنّی یکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَینا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْیؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیکُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ یؤْتِی مُلْکَهُ مَن یشآءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ».
3) 550. حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج 2، ص 290.
4) 551. علّامه حلی، الألفین، صص 32 - 28.
5) 552. سوره حدید، آیه 25: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و أنزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط... .».
6) 553. علامه حلی، الألفین، صص 32 - 28.
انجام تکالیف اجتماعی نیز از وظایف و اهداف امام است؛ مانند جهاد، دفاع از سرزمینهای اسلامی، قرارداد صلح، دریافت خراج، جزیه، مالیات و ... . انجام دادن اینگونه تکالیف، نیازمند برنامهریزی و زمان و مکان مشخص است و با توجه به اختلاف سلیقهها و منافع افراد، نمیتوان اجرای آن را به افراد عادی واگذار کرد و گرنه کیان اسلام از هم میپاشد؛ پس امام کاردان و توانا لازم است.(1)
اجرای حدود و تعزیرات (مجازاتهای اسلامی) نیز در گرو امام آگاه به مسایل شرعی است؛ چون اجرای خودسرانه، فردی و ناآگاهانه این امور، موجب هرج و مرج، تباهی زندگی اجتماعی و ظلم در حق جانی و یا مظلوم میشود.(2)بر همین اساس شیعه، تدبیر و علم خطا ناپذیر را در امام شرط میداند.
نقل و بازگو کردن شریعت اصیل، تفاصیل احکام، در عرصههای گوناگون و نگهداری آن از تحریف (افزودن یا کاستن و یا دگرگون شدن) از دیگر وظایف و اهداف امامت است.(3)
یکی دیگر از اهداف و اغراض امامت، این است که تفاصیل احکام شریعت را در عرصههای مختلف، عبادات و معاملات، عقود و ایقاعات، مواریث و حدود و دیات، بیان کند.
اسلام شریعت جاودانه و آخرین برای همه است، همه بشر مکلّفاند بر اساس اسلام عمل کنند، از طرفی عمل به اسلام و اتمام حجت در صورتی است که حقیقت شریعت به دست آنها برسد و این مهم در گرو وجود امام آگاه
1) 554. علامه حلی، الألفین، 27 تا 32.
2) 555. ر.ک: علامه حلی، الألفین، صص 28 تا 32.
3) 556. متکلّمان امامیه ثابت کردهاند که حفظ شریعت اصیل تنها در سایه امام است و چیزی و کس دیگر چنین کارآیی را ندارد، حتی سنّت متواتر یا اجماع یا خبر واحد یا قیاس و یا اجتهاد و... مشروح ادلّه ر.ک: حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج 2، ص 261؛ ابن میثم بحرانی قواعد المرام، ص 178؛ علّامه حلی، کشف المراد، ص 493.
و باکفایت است؛(1)زیرا تفاصیل احکام، در قرآن کریم بیان نشده است. آنچه در قرآن آمده است، کلّیات احکام است؛ همین گونه است سنّت نبوی.
علما و مجتهدان اهل سنت، درباره تعداد احادیث نبوی معتبر و قابل اعتماد، اختلاف نظر دارند، و برخی مانند ابوحنیفه، تعداد ناچیزی از آنها را معتبر دانسته است. گذشته از این، رجوع به قیاس و استحسان و دیگر طرق ظنّی، در فقه اهل سنّت، خود، دلیل روشنی بر این است که تفاصیل احکام شریعت، در کتاب و سنّت بیان نشده است. با توجه به وجود اختلافات بسیار در اینگونه احکام شرعی، فرضیه اجماعی بودن احکام و بدست آوردن تفاصیل احکام شریعت از طریق اجماع نیز بی پایه است.
قیاس و استحسان و مانند آن از روشهای ظنّی، نیز دلیل معتبر عقلی و شرعی ندارد که بتوان تفاصیل شریعت را از این طریق به دست آورد. اصولاً با تأمّل و تتبّع در شریعت، روشن میشود که در شریعت اسلامی، گاهی موضوعات مختلف، احکام یکسان دارند، و گاهی حکم موضوعات همانند، متفاوت است؛ مثلاً بول و غایط، دو موضوع مختلفند و هر دو ناقض و مبطل طهارت از حدث هستند، و قتل و ظهار، دو موضوع متفاوتند که موجب کفارهاند، و از طرفی، روزه آخرین روز ماه مبارک رمضان، واجب و روزه اوّلین روز ماه شوال، حرام و دومین روز آن، مستحب است؛ در حالی که از نظر طبیعی، میان آن دو تفاوتی یافت نمیشود؛(2)بدین جهت است که در احادیث ائمّه طاهرین علیهم السلام، به شدّت از به کارگیری روش قیاس در استنباط احکام شریعت نهی شده است.
امام صادقعلیه السلام خطاب به ابان بن تغلب فرموده است: إنّ السنّة لا تقاس! ألا تری أنّ المرأة تقضی صومها ولا تقضی صلاتها؟ یا أبان! إنّ السنّة إذا أقیست، مُحِقَ الدین.(3)
با توجه به اینکه، جز راههای یاد شده، راه و روش دیگری برای به دست آورن تفاصیل احکام شریعت گفته نشده است، و از طرفی، یقیناً خداوند عمل به این تکالیف و احکام را از بشر خواسته است، باید گفت: راه آن منحصر در این است که این مسؤولیت برعهده جانشینان پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم گذاشته شده است و آنان با توجّه به علم گسترده و داشتن مقام عصمت، آن احکام را برای مردم بیان کردهاند.(1)
یکی دیگر از شؤون و وظایف امام، هدایت و دستگیری انسانهای مستعد است که با تصرف در جان انسانها، آنان را به خیر و صلاح رهنمون میسازد، این همان وظیفه خضر گونه و مصاحب حضرت موسیعلیه السلام است که با نوعی تصرفات تکوینی و مقام ولایی همراه است.
شکی نیست که در میان افراد انسانی، کسانی هستند که آماده و شایسته هدایتهای ویژه هستند و خدای سبحان که عادل و حکیم است، به این نیاز و استعداد پاسخ میدهد؛ لذا باید همواره در میان انسانها امامی، هادی و رهبر باشد.
همین شأن و وظیفه امام است که دیگر مذاهب کلامی به آن توجه نداشتهاند و شیعه با نگاه انسان شناسی عمیقاً به این مهم رسیده، و همین شأن به امام، یک جنبه و جایگاه خاص میدهد.
جمع بندی: جمعبندی سخنان امامیه تا اینجا و مقایسه اجمالی آن با دیدگاه اهل سنت چنین میشود: در تعریف امامت، یک اتفاق ظاهری دیده میشود؛ اما در ورای آن، اختلاف عمیقی وجود دارد. نگاه غالب اهل سنت به اهداف و وظایف امام، متوجه جنبه حکومتی و امور اجتماعی و دنیایی بود، ریاست عامه امام در امور دین و دنیا؛ یعنی اجرای حدود الهی، برقراری عدل، حفظ نظام و ... تا نظام معاش مختل نشود.
این اهداف و وظایف از نظر شیعه نیز مقبول است؛ اما این امور گوشهای از
1) 560. مشروح مطلب ر.ک: حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج 2، صص 260 - 256؛ قاضی عبدالجبار، المغنی، الامامه، ج 1، صص 69 - 67؛ شریف مرتضی، الشافی، ج 1، صص 178 - 168.
اهداف امامت است، نه تمام غرض.
شیعه اهداف و وظایف ذیل را نیز برای امام ثابت میداند:
تبیین احکام و مسایل شریعت.
حفظ شریعت از تحریف.
حفظ شریعت و امت اسلامی از اختلاف و پراکندگی و اینکه امام و رأی او میزان و معیار است.
هدایت انسانهای مستعد.
تمام این وظایف در سایه ولایت و عصمت و علم خطا ناپذیر برای امام ثابت است.
در معرفی و شخصیت امام، نیز میان دیدگاه اهل سنت و شیعه تفاوت است؛ از نظر اهل سنّت، امام موجودی است مانند انسانهای دیگر که هیج فضیلت و امتیاز چشم گیری ندارد. ویژگی امام تنها در حدّ تنظیم امور حکومتی و اجتماعی است، در نگاه تفریطی برخی اهل سنّت، امامت تا حدّ سلطنت حاصل از غلبه و قهر اشخاص جاهطلب تنزل داده شده است، تا آنجا که حتی بیعت ظاهری مردم نیز شرط مشروعیت آن نیست، تسلط بر مردم؛ حتی اگر به واسطه دیگران هم باشد، مشروعیت امام را به دنبال دارد؛ مثلاً خلیفه در بغداد، اگر تسلط خود را به وسیله سلطان سلجوقی هم کسب کند، اطاعتش واجب و او امام است.(1)
اما از نظر شیعه، اوصاف مذکور لازم است؛ اما کافی نیست، از آنجا که اهداف و رسالت امام فراتر از امور سیاسی و دنیایی است، باید اوصاف ویژه هم داشته باشد. امام موجودی است کاملاً ممتاز از افراد عادی، او از علم عالی، عصمت و تدبیر و مدیریت برخوردار است، او دارای ولایت تکوینی و تشریعی است.(2)
فلسفه خلقت به معنای کیفیت صدور آفرینش از خداوند سبحان و یا سلسله مراتب هستی و بیان واسطهها در روند خلقت و خلقت به نحو ابداع یا اختراع، چندان در متون کلامی بحث نشده است، مشروح این مباحث در بخش فلسفه خلقت و جایگاه امام از نظر حکمت و عرفان واگذار میشود.
شایان ذکر است که دیدگاه متکلمان ادیان دیگر و بیشتر متکلمان اسلامی در باب خلقت، خلق از عدم (ازلاشی) است، در دایره المعارف دین، مدخل پیدایش جهان،(1)نظریه خقلت از عدم دیدگاه ادیان سامی معرفی شده است؛(2)علت عمده گرایش غالب متکلمان به این نظریه، اثبات اراده و اختیار خداوند و نفی قدم عالم و اثبات حدوث زمانی عالم است، در مقابل برخی از متکلمان اسلامی و حکما و عرفا به نظریه قدیم زمانی، فیض و تجلی و ... گرویدهاند که عمده دلیلشان، قاعده الواحد، عدم انفکاک معلول از علّت تامّه، عدم اراده حادث در خدا و عدم امساک فیض است.(3)
در متون کلامی، بیشتر از فلسفه خلقت، به معنای هدف و غرض خداوند از آفرینش جهان، به ویژه آفرینش انسان و از هدف و غرض تکلیف او بحث میکنند؛ یعنی خداوند چرا جهان و انسان را آفرید و چرا از انسانها تکالیفی را خواستار شد؟!
نگاه متکلمان به خلقت، متأثر از دیدگاه شریعت است، که در یک طرف هستی، خالق را میبینند و در طرف دیگر مخلوقات را، و در صدر همه، انسان را؛ چون در میان مخلوقات، تنها انسان و جنیان است که مکلف و مختار و طرف خطاب است؛ بنابراین در بیشتر موارد، بحث از غایت و هدف خلقت، به سوی خلقت انسان و هدف از تکلیف او میرود.
بحث از هدف آفرینش جهان و انسان، یکی از مباحث بنیادین علوم انسانی است، هر انسانی در هر جایگاهی که باشد، با این سه پرسش اصلی روبرو است:
از کجا آمدهام؟
آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر؟
پرسش نخست، مربوط "منشأ حیات"؛ پرسش دوم، مربوط "فلسفه حیات"؛ و پرسش سوم، مربوط "سرّ انجام حیات"؛ یعنی فلسفه مرگ است.
پاسخ پرسش نخست را مباحث خداشناسی عهدهدار است، پاسخ پرسش دوم مربوط همین بخش رساله است و از آنجا که مرگ پایان حیات دنیایی است و نه پایان حیات انسانی، تا حدودی پرسش پاسخ سوم نیز مربوط همین بخش میشود.
پرسش از علّت غایی اشیا و افعال، یک امر فطری بشر است، همین فطرت پرسشگری از اهداف و غایت، بشر را وادار به کشف اسرار آفرینش میکند، کنجکاوی از غایت و هدف آفرینش زیباترین و ارزشمندترین بخش علم است ملّا صدرا در این زمینه میگوید:
«اعلم أنّ النظر فی العلل الغائیة، هو بالحقیقة من الحکمة؛ بل أفضل أجزاء الحکمة»؛ غایت مندی خلقت و بحث از علّت غایی در کلام و فلسفه غرب پیشینه دیرین دارد. پیش از ارسطو، مباحث علت غایی مطرح بود تا او که پدر مبحث علّت غایی شناخته شده است، به تقسیم چهارگانه علل پرداخت. از نظر او، علّت غایی علّتی است که اشیا به خاطر آن هستند.(1)
پاسخ کامل و مشروح به فلسفه و هدف حیات به بلندی دنیا و آخرت، رساله جداگانهای میخواهد. این فصل رساله، بحث را در محدوده فلسفه و هدف خلقت، آن هم از دیدگاه متکلمان و نشان دادن نقش امام در این روند پی میگیرد.(2)
از آنجا که حکمای الهی به کمک متکلّمان آمده و برخی از مسایل عمیق کلامی را در پرتو قواعد فلسفی حل کردهاند و نیز متکلّم و حکیم در مباحثشان به قرآن و روایات توجّه دارند، در تبین فلسفه خلقت از متون دینی و فلسفی در کنار منابع کلامی بهره گرفته میشود.(1)
بحث عمده که موجب پیدایش یا فاصله، میان مکاتب و اندیشههای کلامی، در باب هدف خلقت شده است، عبارت است از: آیا خالقیت خداوند از روی هدف و غرض است یا خیر؟ اگر از روی غرض است، این غرض به چه کسی برمیگردد؟ آیا موجب استکمال خداوند نمیشود؟ آیا اصولاً موجود عالی، آهنگ موجود دانی را میکند؟ اگر پاسخ منفی است، پس هدفمندی و خلقت جهان توسط خداوند چه توجیهی دارد؟ فاعلیت خداوند چگونه است؟ آیا مانند فواعل بیشعور و بیجان است (فاعل طبیعی) یا مانند فاعلهای باشعور و بااراده است (فاعل بالقصد)، اگر چنین است، آیا قصد و غرض او زاید بر ذاتش است؟
پاسخ به پرسشهای بنیادین، متکلمان را وادار به واکنش کرد و در یک نگاه کلی، متکلمان اسلامی را به سه گروه عمده تقسیم کرد:
الف) گروهی که تمام همّت خود را صرف ظواهر الفاظ آیات و روایات کرده است، با جمود شدید هر آنچه را ظاهر متون دینی بگوید، میپذیرند و عقل و تأویل را در تفسیر آن نمیپذیرند، این گروه شامل طیفی از تندروترها تا معتدلین هستند.
سلفیها، اهل حدیث و ظاهریه و حنابله، پدران این تفکر و اشاعره فرزندان آن هستند که نسبت به پدرانشان میانه روتر هستند و در مواردی به خردورزی و تحلیل عقاید و متون بها میدهند. این گروه، کم و بیش پیرامون
1) 568. بحث هدفداری آفرینش بر مبنای دیدگاه الهیون است که طرفدار اصالت غایت )FINALISM{ هستند اما مادیون که طرفدار اصالت مکانیسم }MECHANISM(هستند و نهیلیستها و طرفداران فلسفه بدبینی )PESSIMISME(براین مبانی هدفمندی آفرینش و فلسفه خلقت انسان بیموضوع است. ر.ک: نصری، فلسفه آفرینش، 45 و 205.
غرض مندی و هدف خلقت، بحث کردهاند؛ اما به صورت جدی و مستقل و عقلی، توجّه جدّی به این مباحث نکردهاند.
ب) گروهی که به عقل بها میدهند و دست به تأویل ظواهر متون دینی میزنند و به دادهها و یافتههای عقلی بها میدهند؛ قدریه(1)پدران این اندیشه و معتزله فرزندان این طرز تفکر هستند.(2)این گروه با رویکرد افراطی، غرضمندی خداوند را تا سرحدّ انسان تنزل دادهاند.
ج) گروهی ضمن توجه به ظاهر متون دینی، در مواردی به یافتههای عقل نیز توجه دارند و هیچگاه عقل را در برابر وحی قرار نداده؛ بلکه آموزههای وحیانی را بر دو محور عقل و نقل دریافت میکنند؛ اسلاف این اندیشه رسول اکرم و امامان اهل بیتعلیهم السلام هستند و خلف صالح آن، دانشمندانی هستند که راه اسلاف را پیموده و عقل و نقل را دو بال پرواز وحی میدانند. امام کاظمعلیه السلام فرمود: إنّ للَّه علی الناس حجّتین: حجّة ظاهرة وحجّة باطنة؛ أمّا الظاهرة فالرسل والأنبیاء والأئمّة علیهم السلام، وأمّا الباطنة فالعقول.(3)
این گروه، هدفمندی خداوند در روند خلقت را با توجّه به عدل و حکمت و تنزه خداوند از کارهای بیهوده به گونهای تصحیح میکنند که این هدفمندی مستلزم استکمال و محکومیت خداوند نمیشود.
توضیح مطلب این که: موضوع علم کلام، ذات خدا، صفات او و افعال او است، یکی از قواعد مهم عقلی - کلامی که در ارتباط با افعال خداوند مطرح است، قاعده حسن و قبح عقلی است؛ خلقت جهان، انسان و تکلیف کردن انسان از مهمترین افعال خداوند است.
حسن و قبح عقلی که مربوط ادراکات و قضایای عقل عملی میشود، در
1) 569. غیلان دمشقی {112 ه.ق} از سران اندیشه قدریه است، آنجا که از عقیدهای دفاع میکرد، خطاب به عمر بن عبدالعزیز گفت: یا عمر! هل رأیت حکیماً یأمر بعمل ثمّ یواخذ الفاعل علیه ویعاقبه، هل رأویت عادلاً یدعو إلی الظلم والقبیح؟، ربانی گلپایگانی، القواعد الکلامیه، 17 به نقل از المعتزله، ص 16.
2) 570. ابوهذیل معتزلی {235 ه.ق} میگوید: ویجب علی مکلّف أن یعرف اللَّه بالدلیل ویعلم أیضاً حسن الحسن وقبح القبیح؛ شهرستانی، الملل و النحل، ج 1، ص 47، چاپ دار المعرفه.
3) 571. کلینی، اصول کافی، کتاب العقل و الجهل، ج 1، حدیث 12.
علم کلام بیشتر به این معنی است که: فعل حسن؛ یعنی کاری که کننده آن، ستایش شود. و فعل قبیح؛ یعنی کاری که کننده آن، سرزنش شود. و موضوع؛ یعنی (کننده کار) شامل هر عاقلی است که کارهایش را از روی آگاهی و اختیار انجام میدهد؛ مانند خدا و انسان، با این فرق که در فاعل انسانی افزون بر ستایش، ثواب و افزون بر سرزنش، عقاب هم مطرح است.
مفاد اولیه قاعده حسن و قبح عقلی این میشود که خدای حکیم، جواد و عالم، باید جهان را بیافریند و از خلقت جهان و انسان هدف داشته باشد، انسان را باید تکلیف کند و از این کارش نیز، هدف و غرض داشته باشد(1)و در غیر این صورت مرتکب کار قبیح شده است، که ذات او منزه است.
از دیگر نتایج و پیامدهای حسن و قبح عقلی، اثبات عدل و نفی ظلم از خداوند، اثبات رعایت اصلح، دادن عوض در ازای آلام، حسن و لزوم بعثت، لزوم عصمت رهبران الهی و ... است.
گروه اول (که از این پس اشاعره تعبیر میشود) منکر حسن و قبح عقلی به این معنی هستند؛ بلکه تنها شرع را مرجع معرفی حسن و قبح به این معنی میدانند و میگویند: هر کاری که شارع مقدس انجام یا فرمان دهد، حسن است و از هر کاری که او بازدارد، قبیح است؛(2)پس عقل انسانی این صلاحیت را ندارد که بگوید خدا کدام کار را انجام دهد یا ندهد.
مهمترین دلیل آنها این است که: عقل انسانی بر همه جهات حسن و قبح کارها احاطه ندارد و از طرفی خداوند فاعل ما یشاء است و برتر از او موجودی نیست، تا او را بر کاری الزام کند.(3)«لا یسْئَلُ عَمّا یفْعَلُ وَهُمْ یسْئَلُونَ».(4)
انکار غایتمندی و هدفدار بودن افعال الهی از جمله خلقت، از طرف اشاعره دلیلی دیگری نیز دارد و آن اینکه؛ غایتمندی و کار را به خاطر هدفی انجام دادن نشانه کاستی فاعل است که در سایه انجام آن استکمال یافته و نقص خود را برطرف کند و حال آنکه خداوند از هر گونه کاستی به دور است.(1)
غایت در حقیقت علت است برای فاعلیت و علّیت فاعل و حال آنکه خداوند خودش علّه العلل است و چیزی در او تأثیر نگذارد.
شهرستانی میگوید: مذهب اهل حق (اشاعره) این است که خداوند عالم را خلق کرده؛ اما علّتی او را به این کار وا نداشته است.(2)
فخر رازی متکلم اشعری، برای تأیید مذهب خود، از فلسفه نیز مدد میگیرد: هرگاه فاعلی، فعل را برای دیگری (رسیدن به غایت یا رسانیدن سود به دیگران) انجام دهد، قطعاً فاعل اخس و پستتر از چیزی است که فعل را برای او انجام داده است.(3)
اشاعره با چنین دیدگاهی، عقلاً منکر هدفمندی و غرض ورزی کارهای الهی هستند، از جمله خلقت جهان و انسان؛(4)بنابر این دیدگاه، نمیتوان عقلاً حکم کرد که خداوند از خلقت باید هدف داشته باشد؛ بلکه در این مسأله منتظر شرع بود که آیا هدفمندی خلقت را تأیید میکند یا نه؟ و آنگاه باید بحث کرد که جایگاه امام در این هدف کجا قرار دارد؟
گروه دوم و سوم هرچند اختلافاتی با هم دارند؛ ولی در پذیرش اصل این مسئله اتفاق نظر دارند(5)و با انگیزه تنزه خداوند از کارهای قبیح و تقویت صفت عدل معتقدند که خداوند کار قبیح انجام نمیدهد، ظلم نمیکند،
1) 576. جرجانی، شرح المواقف، ج 8، ص 202؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج 4، ص 301.
2) 577. شهرستانی، نهایة الاقدام، ص 397.
3) 578. فخر رازی، المباحث المشرقیه؛ ج 2، ص 487؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 7، ص 57.
4) 579. فخر رازی، المباحث المشرقیه؛ ج 2، ص 487؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 7، ص 57؛ جرجانی، شرح المواقف، ج 8، ص 202؛ تفنازانی، شرح المقاصد، ج 4، ص 301.
5) 580. نوبختی، الیاقوت فی علم الکلام، ص 45، چاپ مکتبه المرعشی؛ قاضی عبدالجبار، شرح اصول خمسه، صص 311 - 310، چاپ قاهره.
کارهای بیهوده انجام نمیدهد و هر کاری که واجب و بایسته است، اخلال نمیورزد.
به عبارت دیگر: سخن عدلیه در باب حسن و قبح عقلی این است که: اولاً: همه کارهای خداوند بر اساس حکمت و دارای هدف و غایت است. ثانیاً: عقل بشری این توان و شایستگی را دارد که حکمت و اهداف خداوند را در برخی از کارهایش دریابد و این کارآیی هم از لطف و فضل خداوند است که به انسانها داده است، و حکمت دیگر کارهای خداوند و اهداف او را وحی بیان کرده است و برخی از این حکمت و اهداف هم بر بشر پوشیده مانده است.(1)
اشتراک امامیه و معتزله در طرفداری از عدل الهی، هر دو گروه را در صف واحد قرار داده و موجب شده هر دو گروه را تحت عنوان عدلیه بخوانند.(2)
مهمترین دلیل این گروه این است که اگر عقل وراء شرع حسن و قبح را درک نکند، خود شرع نیز ثابت نمیشود، اگر عقل، دادن معجزه به شخص دروغگو را زشت و ناپسند و صدور آن از خداوند را ممتنع نداند، اصل نبوت هم ثابت نمیشود،(3)افزون بر آن، عقل بشر حکم به حسن احسان و قبع ظلم میکند، بدون اینکه معتقد به شریعت و یا وحی باشد.(4)
و از سخن اشاعره پاسخ دادهاند که: اگر عقل حکم میکند که خداوند فلان کار را باید انجام دهد و نباید کار لغو و بیهدف انجام دهد، به معنای حکم کردن بر خدا و محکومیت او نیست، این باید، یک باید فقهی تکلیفی نیست؛ بلکه باید هستی شناسانه است؛ یعنی لازمه وجود غنی، جواد، عالم و ... این است که کار بیهوده و ... انجام ندهد. در حقیقت، اینجا کشف است نه حکم و الزام، اینکه خداوند واجب است پیامبر بفرستد و یا رحمت بر بندگان کند؛
یعنی این حکم را خود خداوند رانده است و این حقوق را خودش برای بندگان بر خود لازم کرده است؛ چنانکه قرآن مجید میفرماید: «إِنَّ عَلَینا لَلْهُدی (1)«وَعَلَی اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ»(2)«کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»(3)«وَما مِنْ دآبَّةٍ إلّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها»(4)و مثلاً برای اثبات لزوم عدل برای خداوند و نفی قبح از افعال او، چنین استدال میشود که: استغنائه وعلمه یدلّان علی انتفاء القبح عن أفعاله تعالی.(5)
پس بحث عقلی هدفمندی خلقت از دید عدلیه پیگیری میشود.
عدلیه اصل خلقت را به حکمت خداوند مستند میکنند. لا بدّ من أن یخلق الخلق لیظهر حکمته؛(6)دیدگاه عدلیه درباره هدفمند بودن خلقت(7)و اینکه جهان برای انسان و انسان برای کمال و سعادت و عبودیت آفریده شده است، برگرفته از قرآن و مطابق با آن است.
عدلیه فعل بیغایت و بیغرض را لغو و باطل و صدور آن را از حکیم، قبیح و محال میدانند؛ لذا برای کار خلقت خداوند، هدف و غایتی قائل هستند و میگویند: هدفداری در صورتی که غرض و فایده به فاعل برگردد و فاعل نیازمند باشد، موجب استکمال و نشانه نقص در فاعل است؛ اما اگر فایده
1) 585. سوره لیل، آیه 12.
2) 586. سوره نحل، آیه 9.
3) 587. سوره انعام، آیه 54.
4) 588. سوره هود، آیه 6.
5) 589. محقق طوسی، تجرید الاعتقاد {کشف الامراد}، مقصد 3، فصل 3، مسأله 2، عبارت مذکور عین حدیثی است که از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است: قد سأل النبی یهودی وقال: أخبرنی عن ربّک هل یفعل الظلم؟ قال: لا، قال: لم؟ قال: لعلمه بقبحه واستغنائه عنه؛ شیخ صدوق، التوحید، ص 398، چاپ دار المعرفه.
6) 590. شریف مرتضی، الذخیره، ص 205.
7) 591. برخی از دانشمندان غربی با مطالعه روی پدیدهها عالم نظامندی و هدفدار بودن عالم را مورد تایید قرار دادهاند از جمله: ه. روویی h.rouvieve و جان ادلف بوهلر john Adolph buehler و برخی دیگر این هدفمندی و نظام را به خالق هستی و نشانه حکمت او معرفی میکنند مانند: هربرت بلانت Herbert blountو رابرت کار robrert carrر.ک: نصری، فلسفه آفرینش، صص 209 - 208.
و غرض به غیر فاعل برگردد و فاعل بینیاز باشد، موجب استکمال و کاستی در فاعل نیست.(1)ونفی الغرض یستلزم العبث ولا یلزم عوده إلیه.(2)
محقّق طوسی متکلّم سرشناس امامیه میگوید: خداوند فاعل دارای غرض است و علّامه حلی در شرح آن میگوید: اگر نفع به دیگران عاید شود، موجب نقص در خدا نمیشود؛ لذا خداوند عالم را به خاطر نفع بردن آنان آفریده است.(3)
ابوالهذیل علّاف متکلم سرشناس معتزلی میگوید: خدا در خلقت عالم انگیزه داشته، و آن انگیزه سودرسانی و مصلحت انسان بوده است و گرنه خلقت کار بیهوده میشد.
نظام دیگر، متکلم معتزلی میگوید: خداوند جهان و انسان را با هدف و غایت آفریده، و آن هدف سودرسانی به انسان بوده است و گرنه خلقت عبث میشد.(4)
علّامه طباطبایی ذیل آیه «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إلّا لِیعْبُدُونِ»(5)مینویسد: «لیعبدون» ظهور در این دارد که خلقت او دارای غرض است و آن هدف این است که انسان و جن پرستنده خدا باشند؛ نه اینکه مراد از «لیعبدون» این باشد که جن و انسان را آفریدم تا معبود آنها باشم که در این صورت مناسب بود، بفرماید: لأن أکون معبوداً لهم.(6)
شریف لاهیجی با مراجعه به خود قرآن، استدلال زیبایی دارد که این هدفمندی هیچ سود و یا استکمالی را متوجه خداوند نمیکند؛ به هر تقدیر، این آیه دلالت دارد که کارهای خداوند معلّل به غرض است و چون در خلق انسان و جن برای عبادت، شائبه رجوع نفع به جناب احدیت است، قرآن دفع
1) 592. شهرستانی، نهایه الاقدام، ص 399؛ جرجانی، شرح المواقف، ج 8، صص 209 - 202.
2) 593. محقق طوسی، تجرید الاعتقاد {کشف المراد}، ص 306.
3) 594. علامه حلی، کشف المراد، ص 306.
4) 595. شهرستانی، مقالات الاسلامیین، صص 136 - 135 و ترجمه مویدی، امیر کبیر.
5) 596. سوره ذاریات، آیه 56.
6) 597. طباطبایی، المیزان، ج 18، ص 418، چاپ سوم دارالکتب اسلامیه.
این توهم میکند و در ادامه و آیه بعدی میفرماید:(1)«ما أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَما أُرِیدُ أَنْ یطْعِمُونِ».(2)
خلاصه کلام عدلیه این شد که؛ خلقت، فلسفه و هدف دارد. غایت خلقت اشیا، خدمت کردن و سود رسانیدن به انسان است و غایت و هدف از خلق انسان این است که خداوند بر او جودی کند و او به مقام معرفت و عبادت خداوند برسد.
دیدگاه متکلمان عدلیه تا اینجا خلقت را بر اساس عدل و حکمت الهی استوار کرد و افعال الهی از جمله خلقت انسان را از سقوط در دامن لغویت و بیهودگی نجات داد و هدف اصلی را، رسانیدن نفع به مخلوقات و از جمله انسان معرفی کرد.
امّا این نظریه، دو کاستی مهمّ دارد؛ یکی اینکه: خداوند در کار خود غرض دارد؛ ولی این هدف و غرض خارج از ذات اوست (غرض زاید بر ذات) و حال آنکه خارج از ذات خداوند چیزی نیست تا صلاحیت غرض و هدف واقع شدن را برای خداوند داشته باشد.
به عبارت دیگر؛ پیش از خلقت جهان و انسان چیزی نبوده که نیازمند بوده باشد و خداوند به خاطر رسانیدن سود و نفع برای او، جهان و انسان را بیافریند؛ پس سودرسانی به غیر و آنچه خارج از ذات خداوند است، نمیتواند هدف و غرض افعال الهی و از جمله خلقت جهان و انسان باشد.
فخر رازی میگوید: در عدم (پیش از خلقت جهان) چیزی نبود که به چیزی نیازمند باشد تا خلقت، احسان به او باشد.(3)
این نظریه کاستی دیگر دارد که؛ رسانیدن احسان و نفع برای انسان، برای خداوند اصلح و با مصلحت است یا نیست؟ اگر برای خداوند مصلحت و ترجیحی ندارد و رسانیدن احسان و عدم آن برای او مساوی است، پس
ترجیح این کار (خلقت و رسانیدن احسان) چه بوده است؟ و اگر رسانیدن احسان برای خداوند، مصلحتی را به دنبال دارد، پس یک نوع کمالی عایدش شده و استکمال خداوند لازم میآید.(1)و در حقیقت این تفکر خداوند را فاعل بالقصد معرفی میکند که ابتدا غرض و غایتی را تصور و مشخص کرده و هنگام عمل دنبال آن هدف میرود. این دو کاستی را متکلمان در پرتو قواعد حکمت رفع کردهاند، که حاصل این تلاش در کلمات صدر المتألهین ترسیم شده است.
ملّا صدرا میان فعل مطلق باری و افعال مقید و غیر مطلق او تمایز برقرار میکند. بسیاری از افعال او دارای غرضند و هر یک مقصدی خاص را دنبال میکنند؛ اما اصل فعل او بلا غرض است. او در شرح آیه «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً»(2)به قاعده «العالی لا یلتفت إلی السافل؛ موجود والاتر به موجود پستتر التفاتی ندارد» اشاره میکند و تأیید میکند که خداوند نمیتواند غرضی داشته باشد؛ اما از سویی مینویسد: این قاعده که از آن گریزی نیست و اصلی است، مستحکم نزد حکمای سابق، با ظاهر این آیه و آیات مشابه آن، که بسیاری از قوانین و قواعد دین مثل حشر و معاد و ثواب و عقاب به آن مبتنی هستند، مخالفت دارد.
او مینویسد: احدی را ندیدم که برای حل این مسئله پیچیده و رفع این اشکال، سخن سودمندی گفته باشد. سپس مینویسد: برای حل این اشکال، آنچه به ذهن خطور میکند، این است که فعل خداوند فعل واحد نیست، فعل خاصی که اوّلاً وبالذات از خدا صادر میشود یا فعل مطلق او، غایتی جز خود او ندارد. در این نوع فعل فاعل و غایت ذات احدی و صمدی اوست؛ اما افعال دیگر او دارای غرضند. غرض هر فعل، فعلی است که غرضی دارد. تا آنجا که انگیزهها و اغراض
و غایات به غایتی منتهی شود که غایت ندارد؛ یعنی ذات او که غایت الغایات است، غایت و غرض از خلقت خاک، مرکبات زمینی؛ مثل معادن و سپس بذرها و قوای نباتی و نطفهها و غذاها و اخلاط دمویه، سپس امشاج و اعضا و سپس ارواح و نفس حیوانی است، غرض آن هم ارواح انسی است؛ الصاعدة إلی درجات السماویة، و غرض از آن، معرفة اللَّه و انقطاع از عوالم است و اتصال به حضرت احدیت، به این معنا میتوان گفت: فعل خداوند دارای غرضی است که راجع به اوست، به شرط اینکه مطلب به شکلی فهم شود که با توحید و تنزیه مخالفت نداشته باشد و قاعده «موجود عالی در چیزی که اثر کرده، از او انفعال نمیپذیرد و فاعل از فعل خود کسب کمال نمیکند» درهم نشکند.(1)
مفاد کلام ملّا صدرا این میشود که؛ افعال خداوند از جمله خلقت عالم، یک بار به صورت کلّی و مطلق در نظر گرفته میشود و یک بار جدا جدا در نگاه اول که همه جهان آفرینش را که فعل خدا است، به خدا نسبت دهیم، هدف و غرض آن جزء خود ذات خدا نیست؛ یعنی خدا همه خلقت را پدید آورد تا به سوی او حرکت کنند و به کمال برسند و ... در نگاه دوم برخی مخلوقات با برخی دیگر ملاحظه میشود، در این صورت هر کدام غرض و هدف خاصی دارد؛ مثلاً خداوند باران را نازل میکند و هدف و غرض او سیراب کردن زمین و رویانیدن گیاه است، گیاه را میرویاند تا انسان استفاده کند و انسان را آفرید تا خدا را عبادت کند؛ پس مطلق فعل خدا غایت دارد و این غایت خود ذات خدا است و غایت زاید بر ذات نفی میشود و استکمال هم نیست و خداوند هم فاعل بالإراده میشود نه بالقصد.
علّامه طباطبایی در تفسیر آیه «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إلّا لِیعْبُدُونِ» مشکل را اینگونه حل کرده است: فعل خدا غایت دارد و آن ذات خدا است؛
1) 603. صدرالدین شیرازی، تفسیر القرآن الکریم، ج 2، ص 275.
اما خود فاعل غایتی ندارد تا در پرتو آن به استکمال بپردازد؛ چون او کمال مطلق است. غرض به هر نحو که باشد، مستکمل صاحب غرض است و رفع حاجت از او میکند و خداوند نقص و حاجت ندارد تا تکمیل شود. از آن سو، فعلی که منتهی به غرض نشود، لغو است. نتیجه اینکه: فعل خداوند دارای غرض است و این غرض ذات اوست و خارج از ذات غرضی ندارد. فعل او غرضی دارد که راجع به خود فعل است و این غرض، کمال فعل است نه کمال فاعل. عبادت غرضی است برای خلقت انسان و کمالی است که به انسان راجع میشود.
در جای دیگر مینویسد: نسبت به فعل خدای جهان، میتوان فرض غرض و اثبات آن نمود؛ ولی نسبت به ذات پاک، پاسخ منفی باید داد و به عبارت دیگر؛ اینکه گفته میشود: مقصود و غرض از اصل خلقت چیست؟ ... اگر مقصود این است که هدف فعل خداوند چیست و متوجه چه غایت و نهایتی است؟ (غرض فعل) جواب آن این است که: هدف این جهان ناقص، جهان کامل و کاملتری است و اگر مراد این است که خداوند به واسطه آفرینش چه نقصی را از خود رفع میکند، سؤالی است خطا و جوابش منفی است.(1)
از نظر وی، منظور کسانی که میگویند: خداوند عالم را به خاطر سود انسان آفرید، نیز همین است. مطابق این راه حل، خلقت حکیمانه است و انجام آن لغو و باطل نیست؛ چون دارای هدف است و از طرفی خداوند مستکمل و نیازمند نیست؛ چون خدا غرض ندارد.
در این رأی، میان قول متکلمان که قائل به غرضند و قول فلاسفه که نفی غرض میکنند، جمع شده است؛ اما این جواب قانع کننده به نظر نمیآید. آنچه فاعل را از اتهام عابث بودن خارج میکند، غرض داشتن فاعل است نه فعل. به تعبیر دیگر؛ همه کسانی که مرتکب فعل لغو میشوند، فعلشان نهایتاً غرض و غایتی دارد، اینکه مقصد و مؤدّای فعل، در یک مورد تحسین برانگیز و مورد تأیید عقلا است و در مورد دیگر چنین نیست، دخالتی در مسئله ندارد.
1) 604. علامه طباطبایی، المیزان، ج 18، ص 418؛ علامه طباطبائی و دیگران، نگرشی بر دستگاه آفرینش، ص17.
اگر کسی از روی عبث و بدون قصد و غرض فعلی را انجام دهد و آن فعل به نتایجی شکوهمند به اینجا آمد، کسی فاعل را ستایش نمیکند، هرچند ممکن است فعل را ستایش کند. فاعل برای اینکه مورد ستایش قرار گیرد، باید خود با انجام فعل، مقصدی عاقلانه را دنبال کند و اگر بیغرض مبادرت به انجام فعل کرد، عابث است. اما نظر به این جمله علّامه که «غرض ذات اوست» میتوان راه حل او را به راه حل ملّا صدرا ارجاع داد؛ گو اینکه طریقی نیز که ملّا صدرا در پی میگیرد، نهایتاً به همان راهی میانجامد که فلاسفه میپیمایند.
در یک بیان ساده، میتوان گفت که؛ خداوند فاعل غنی بالذات، کمال مطلق و موجود نامحدود است و فعل را برای کمالیابی انجام نمیدهد؛ بلکه کمال او موجب صدور فعل میشود، افعال او نشانه کمال او است، نه نشانه کاستی؛ چون کمال مطلق است، انجام میدهد؛ نه اینکه انجام میدهد تا به کمالی برسد.
برخی از متکلمان و مفسران جمله «لیعبدون» را به «یعرفون» معنی کردهاند و نتیجه گرفتهاند که هدف خلقت انسان، معرفت و شناخت خداوند است و حدیث قدسی: «کنت کنزاً مخفیاً، فأحببت أن أعرف» را نیز شاهد آوردهاند و سپس اینگونه بر جایگاه و استمرار خلیفة اللَّه و امامعلیه السلام استدلال کردهاند: پس در میان بشر، باید کسی باشد که کما هو حقّه، معرفت الهی بر او حاصل شده باشد، که در غیر مرتبه نبی و ولی ممکن نیست؛ پس باید باشد.(1)
تحلیل وتبیین: در گفتار پیش بیان شد که، اشاعره و پیشینیان و پیروان آن، به خردورزی در امور دینی و هدفمندی خداوند در خلقت، چندان توجهی ندارند و از طرفی، امام نزد آنان یک شخص معمولی در حدّ یک حاکم سیاسی است که میتواند عادل یا عالم هم باشد.
با این نگاه، نقش امام در هدف خلقت این میشود که؛ اگر امام نباشد، به
1) 605. نراقی، انیس الموحدین، ص 132.
تکالیف الهی درست عمل نمیشود، حدود و دیات و تعزیرات و نظم اجتماعی و دفاع از کیان اسلام محقق نمیشود و در نتیجه جامعه سیاسی را آشوب و پراکندگی فرا گیرد و چه بسا زحمت رسالت هدر رود و به تکالیف الهی عمل نشود، پس وجود امام تأمین کننده نظام اجتماعی و زمینهساز انجام تکالیف الهی است و از طرفی هدف خلق نیز، رسیدن به کمال از راه انجام تکالیف الهی است، که اگر امام با چنین وظایفی نباشد، هدف خلقت نیز زیر سؤال میرود.
معتزله و ماتریدیه با اینکه مشرب عقلی و دید باز دارند؛ اما در مسایل مربوط به امام، نزدیک به اشاعره سخن گفتهاند و در تبیین ویژگیها و اوصاف وجودی امام در کنار اشاعره قرار گرفتهاند؛ بنابراین نقش امام در هدف خلقت، نزد همه مشربهای کلامی غیر شیعی در همان حدّ، زمینهساز انجام تکالیف و حفظ نظام اجتماعی باقی میماند که در نهایت زمینه را برای تحقق هدف خلقت و هدف بعثت و نبوت فراهم میکند.
این مقدار نقش برای امام نزد شیعه، نیز مقبول است که مشروح آن در مباحث وجوب لطف و اینکه امام مصداق لطف است، بیان شده است؛ اما جایگاه و نقش امام در هدف خلقت، فراتر از دید محدود و دنیانگر اهل سنت به منصب امامت است. امام وارث مقام ولایت و دیگر شؤونات انبیا علیهم السلام است، جز دریافت وحی و مقام نبوت و رسالت.
وجود امام در تکوین و تشریع دخالت دارد؛ از این رو، عمق هدف خلقت با وجود امام محقق میشود. در این نگاه، نقش امام تنها زمینهسازی برای تحقق هدف خلقت (سعادت انسان و جامعه) نیست؛ بلکه امام خودش هدف خلقت است، اگر وجود او در عالم نباشد، خلقت بدون هدف و محکوم به نابودی است.(1)
1) 606. مستند این گفتار و عقاید متکلمان امامیه، قرآن و روایات متواتر نزد شیعه و سنی است که مشروح آن در بخش امامت و فلسفه خلقت در قرآن و روایات بیان شد.
فهم عمیق و شناخت دقیق که مقدمه انجام تکالیف و رسیدن به هدف و سعادت است، تنها در گرو امام میسور است.
وجود امام، همان تداوم وجود حجت الهی است و این نقش قابل غضب و تعطیلی نیست؛ لذا نقش امام علیعلیه السلام و دیگر امامان در تأمین هدف خلقت محفوظ است، هرچند امّت، آنها را در برپایی تشکیل حکومت یاری نکردند.
و از طرف دیگر، اگر کسانی دیگر جایگاه رهبری سیاسی و اجتماعی امام را غصب کنند و به جای او تشکیل حکومت دهند، هیچگاه نمیتوانند هدف خلقت را تأمین کنند؛ چون حکومت و رهبری سیاسی به دست غیر امام و غیر معصوم نمیتوان زمینهساز واقعی برای انجام تکالیف و پیمودن راه سعادت باشد.
بنابر تحلیل متکلمان شیعه از فلسفه خلقت و ویژگیهای وجود امامعلیه السلام، یکی از نتایج آن، این شد که؛ نقش امام در خلقت، نقش هدف و غایت است؛ یعنی همه مخلوقات مقدّمه وجود امام میشوند. وجود امام انگیزه خلقت بود که اگر آن وجود نمیبود، خلقت بیهدف میماند و در نتیجه خلق نمیشد؛ پس نقش امام در اصل روند خلقت مدخلیت دارد.
نقش مهم دیگری که از تحلیل متکلمان شیعی در این زمینه به دست میآید، این است که؛ استمرار و بقای هر فعلی در گرو تحقق هدف و غایت است؛ بنابراین استمرار وجود امام، مایه استمرار خلقت است؛ یعنی هدف و غایت همانطوری که در صدور فعل نقش دارد، در بقا و استمرار آن نیز نقش دارد و همانطوری که فعل بدون غایت و هدف لغو و عبث است و از خداوند انجام چنین فعلی قبیح و محال است، همینطور بقا و استمرار فعل بدون حضور و تحقق هدف و غایت لغو و عبث است.
بنابراین نقش دیگر امام در فلسفه خلقت از نظر متکلمان، تداوم و استمرار خلقت است که اگر لحظهای وجود امام برداشته شود، خلقت به هم میریزد.
متکلم نامدار محقق طوسیرحمه الله، با یک بیان کوتاه و پر مغز به جایگاه تکوینی
و تشریعی امام اشاره میکند؛ وجوده لطف وتصرفه لطف آخر؛(1)یعنی خود وجود امام لطف است، چه در امور جامعه تصرف و دخالتی داشته باشد یا نداشته باشد، چنانکه تصرف و امامت کردن او لطف دیگری است.
مشروح دیدگاه متکلمان امامیه، پیرامون جایگاه امامت، لزوم و استمرار آن در نظام خلقت در پرتو قاعده لطف ریشهیابی و تقریر میشود. در این دیدگاه، وجود حجت و پیشوای الهی با ملاحظه مبدأ هستی بخش که دارای صفات حکمت، جود و علم است، تبیین میشود.
خداوند که حکیم است، از خلقت و تکلیف انسانها هدف و غرض دارد، خداوند که عالم و غنی است، نیازی به خلقت و انجام تکالیف بندگان ندارد؛ پس در نهایت هدف و غرض به موجودات برمیگردد که همان رسیدن به سعادت، کمال، معرفت خدا و مقام عبودیت باشد.
خداوند که حکیم و جواد است، همه راههای رسیدن به این مقامات را به بندگان نشان میدهد و هرچه برای رسیدن به این هدف و غایت لازم باشد، انجام میدهد تا نقض غرض و لغویت کار لازم نیاید؛ پس خداوند بر بندگان تکلیف را واجب میکند، پیامبر و شرعیت و کتاب را میفرستد تا اصل خلقت لغو نشود و برای انجام تکالیف و نزدیک شدن به طاعات و دور شدن از معاصی، امام و حجت میفرستد تا تشریع و تکلیف لغو نشود.
بنابراین فلسفه امامت از رهگذر قاعده لطف این میشود که: اگر امام و حجّت نباشد، طاعات و عبادات انجام و معاصی ترک نمیشود؛ یعنی عمل به تکلیف نمیشود، پس هرگاه خداوند حجّت و امام نفرستد، تشریع لغو میشود و این قبیح است، و هرگاه تشریع و تکلیف لغو شود، اصل خلقت لغو میشود؛ چون رسیدن به سعادت و کمال و عبودیت که در پرتو تکلیف میسور بود، هدف و غایت خلقت بود و هرگاه این هدف محقق نشود، خلقت لغو و بیهوده میشود که خداوند منزه از قبایح است.
1) 607. تجرید الاعتقاد {کشف المراد}، ص 491.
از این گزارش کوتاه پیرامون قاعده لطف و وجوب امامت، نتیجه میشود که: متکلمان لزوم و وجوب امامت را ناشی از صفات علیای خداوند میدانند؛ یعنی خلقت حجّت و امام و معرفی آن به بندگان مستند به حکمت، هدفمندی وجود الهی است؛ بنابراین فلسفه امامت، ریشه در صفات خدا و خداشناسی دارد و از مباحث اصول دین میشود، همانگونه که اصل بعثت، تشریع و ارسال رسل از اصول دین است و فلسفه و هدف خلقت در قالب آن معنی پیدا میکند.
آیه شریفه میفرماید: «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إلّا لِیعْبُدُونِ»؛ یعنی حقیقت عبادت و بندگی در روند خلقت دخالت داشته است(1)و این حقیقت عبودیت در پرتو ارسال انبیا، کتب آسمانی و پیشوایان الهی محقق میشود: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛ پس اگر وجود امام و حجت الهی نباشد، روند خلقت مختل میشود، فعل بدون غایت میشود و از آنجا که همه افراد انسان مکلف و مورد خطاب الهی هستند و تکلیف دایم است؛ لذا وجود حجت و امام نیز باید مستمر و دایمی باشد.
پس بایک گزارش اجمالی از قاعده لطف دو نقش مهم امامت در فلسفه خلقت نمودار شد، یکی به عنوان تأمین کننده غایت و هدف خلقت و یکی به عنوان استمرار دهنده این هدف.
یکی از صفات مهم امام، نزد بیشتر متکلمان اسلامی، وصف قریشی بودن است.
سران مهم اشاعره مانند: تفتازانی،(2)باقلانی،(3)سید شریف(4)و ... و نیز سران
1) 608. حقیقت عبادت؛ یعنی همه شؤون و خواستهها و اهداف عبد خدایی و للَّه شود، إنّا للَّه وإنّا إلیه راجعون که امامانعلیهم السلام به چنین جایگاهی رسیدهاند سوره هل أتی که شأن نزول آن درباره انفاق اهل بیتعلیهم السلام است، شاهد بر مدعا است: «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزآءً وَلا شُکُوراً»، سوره دهر، آیه 9.
2) 609. تفتازانی، شرح المقاصد، ج 5، ص 244: وی قریشی بودن امام را مورد اتفاق امّت اسلامی میداند.
3) 610. باقلانی، تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، ص 472.
4) 611. گرگانی، شرح المواقف، ج 8، ص 350.
معتزله مانند: قاضی عبد الجبار(1)و ابن ابی الحدید(2)و ... و نیز ماتریدیه مانند: نسفی(3)و جمال الدین حنفی(4)و نیز شیعه اثنی عشری،(5)بر لزوم چنین شرطی تأکید دارند.
دلیل عمده متکلمان غیر شیعی بر لزوم صفت قریشی بودن امام، حدیث منسوب به رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم است که در صحاح و مسانید اهل سنت وارد شده است، الأئمّة من قریش.(6)
این حدیث را با عمل ابوبکر و مخالفت نکردن اهل سقیفه تقویت کردهاند، آنجا که در سقیفه، ابوبکر برای ردّ ادعای انصار که میگفتند: منّا أمیر ومنکم أمیر. از قول پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گفت که امامت از قریش است.(7)
از نظر شیعه، افزون بر لزوم قریشی بودن، هاشمی بودن نیز لازم است؛ یعنی شیعه معتقد است وجود امام تنها در نسب هاشمیان از قریش است، نه در همه انشعابات قریش. امام علیعلیه السلام میفرماید: الأئمّة من قریش، غرسوا فی هذا البطن من بنی هاشم لا تصلح علی سواهم ولا تصلح الولایة من غیرهم.(8)
دلیل شیعه بر لزوم هاشمی بودن امام، حدیث «الأئمّة من قریش» نیست؛ بلکه احادیث معتبری است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بارها امام و جانشین خود را معرفی کرده است، از جمله حدیث متواتر میان شیعه و سنی، (ثقلین) است و نیز حدیث سفینه و حدیث غدیر و حدیث منزلت.
مهمترین دستاوردی که از شرط قریشی بودن یا هاشمی بودن در رابطه با
1) 612. قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، الامامه، ج 1، ص 199.
2) 613. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 70.
3) 614. نسفی، شرح العقاید النفسیه، صص 112 - 111، چاپ هندوستان.
4) 615. حنفی، اصول الدین، ص 273.
5) 616. شریف مرتضی، الشافی فی الامامه، ج 3، صص 196 - 183.
6) 617. صیحیح بخاری، کتاب الاحکام، باب الامراء من قریش، ج 3، ص 52؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب الناس تبع لقریش، ج 3، ص 1452.
7) 618. باقلانی، تمهید الاوائل، ص 472؛ گرگانی، شرح المواقف، ج 8، ص 350؛ قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید، ص 234.
8) 619. نهج البلاغه خطبه 144، باب فضل اهل بیتعلیهم السلام.
جایگاه وجودی امام از منظر متکلمان، نصیب این رساله میشود، دو امر است:
اول: ریشه و رشته نسبی یک امر کاملاً خدادادی، قدسی و حقیقی است نه یک امر اکتسابی، دنیایی و اعتباری؛ پس حتی از منظر متکلمان اشعری نیز، میتوان جایگاه امام را در فلسفه خلقت نظاره کرد.
دوم: اشاعره، معتزله و امامیه که بر لزوم چنین امامی اتفاق دارند، هیچگاه لزوم چنین امامی را مخصوص صدر اسلام نمیدانند؛ بلکه همواره جامعه را نیازمند چنین امامی میدانند؛ بنابراین، در عصر حاضر آن امام قریشی هاشمی نسب کجا است؟این شرط و وصف تنها با عقیده شیعه میسازد که معتقد است وجود امام همواره در جامعه انسانی باشد و از نسب قریش هاشمی باشد. ابن ابی الحدید متوجه این نکته شده است و میگوید: مفاد حدیث مذبور «الأئمّة من قریش» این است که پیوسته در میان امّت اسلامی، افرادی از قریش که شرایط امامت را دارا باشند، یافت خواهد شد.(1)
جمعبندی: امام در نگاه عامّه (اشاعره و معتزله) جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در اقامه دین و ریاست دنیایی است. از نظر آنان، امام یک انسان معمولی است که میتواند عادل هم باشد و کار عمدهاش برقراری نظم معاش و زمینه سازی برای اجرای احکام الهی است.
امام در نگاه شیعه، افزون بر آنچه عامه گفت، اوصاف و وظایفی دیگر نیز دارد که در سایه آن، امام فرد ممتاز و الهی میشود، ویژگی ولایت به او قدرت تصرف، و ویژگی علم برتر به او ملکه عصمت میدهد.
متون کلامی چندان متعرض بحث روند و کیفیت نشدهاند، تا جایگاه امام در این روند ترسیم شود؛ بلکه بیشتر از هدف و غرض خلقت و تکلیف بحث کردهاند.
از دیدگاه اشاعره، نقش امام در فلسفه خلقت، همین مقدار است که او زمینهساز اجرای فرامین الهی است، تا در سایه آن، انسان به تکامل برسد.
1) 620. ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 70.
از دیدگاه معتزله، که قائل به هدفمندی خلقت هستند، نقش امام افزون بر آنچه اشاعره گفت، این است که: اگر امام نباشد، هدف تکلیف و به تبع آن، هدف خلقت محقق نمیشود
از دیدگاه امامیه، افزون بر آنچه اشاعره و معتزله گفت، نقش امام در روند خلقت این است که: امام خودش هدف است (نه تنها زمینهساز تحقق هدف) همه برای او آفریده شده است؛ پس اصل خلقت و استمرار آن مدیون وجود او است.
متکلمان شیعه، هدفمندی خلقت را به کمک روایات و حکمت به گونهای حل کردهاند که هم لغویت در کار خدا پیش نیاید و هم کاستی و استکمال از وجود الهی برطرف شود.
وصف قریشی بودن که مورد اتفاق همه گروههای کلامی است، تنها با امامت در اندیشه شیعه میسازد.
امامت و فلسفه خلقت در حکمت مشاء(1)در این بخش طی پنج فصل ابتدا، هدفمندی خلقت با نگاه فلسفی و رفع کاستیهای کلامی آن بررسی میشود، تا نگاه کلامی شیعه به امام و هدفمندی خلقت کاملاً مستدل شود، پس از آن امام و پیشوای الهی و رئیس مدینه فاضله از منظر سران مشاء معرفی میشود و در ادامه، نقش و جایگاه آن در پرتو برهان مشائی عنایت تبیین میشود و پس از آن، به شبهات مربوط به نظام احسن پاسخ داده میشود.
تحلیل و تکمیل دیدگاه متکلم: حاصل تلاش متکلمان پیرامون فلسفه خلقت و تبیین جایگاه وجودی امام در روند خلقت این شد که؛
اولاً) خداوند حکیم، از خلقت عالم هدف و غایت دارد، و هدف آن به مخلوقات برمیگردد.
ثانیاً) هدف و غایت مخلوقات خدمت رسانی به انسان است و غایت انسان رسیدن به کمال و سعادت و عبودیت و معرفت خداوند است؛ این هدف در سایه تکلیف و رهبر الهی محقق میشود.
ثالثاً) امام و پیشوای الهی تأمین کننده آن هدف و غرض خلقت است؛ پس وجود خلیفه در تأمین هدف و غرض هستی نقش دارد، که اگر نباشد، هستی بیهدف و محکوم به نیستی میشود.
1) 621. اندیشه مشائی بر محور آراء ارسطو و در مقابل اندیشههای افلاطونی است، که در جهان اسلام تفکّر مشائی در آثار فارابی، ابن سینا، ابن رشد و... مطرح شده است، در این رساله بیشتر روی آثار ابن سینا تکیه شده است.
یک چالش عمده متوجه این دیدگاه بود، و آن اینکه بنابراین خداوند فاعل بالقصد است که برای رسیدن به هدفی که خارج از ذاتش است، تلاش میکند و در نتیجه استکمال و حکومت غایت بر او لازم میآید (غایت زاید بر ذات).
این کاستی از جانب فلاسفه بر متکلمان عدلیه مطرح میشد و هدف فلاسفه ردّ سخن عدلیه نبود؛ بلکه فلاسفه نیز هدفمندی خلقت و اینکه خدای حکیم کار بیهوده و عبث انجام نمیدهد، را قبول داشتند؛ ولی راهی که متکلمان عدلیه برای اثبات این مهم میپیمودند، تمام نمیدانستند. اما متکلمان اشاعره، با اصل مبنای عدلیه مخالف بودند، نه مدعا و نه راه اثبات را نمیپذیرفتند و با اینکه اشاعره با حکما و فلاسفه هم مخالف بودند، اینجا از سخنان فلاسفه به ویژه ابن سینا، در تهاجم علیه عدلیه بهره میگرفتند، غافل از اینکه ادامه کلام فلاسفه همان ادعای عدلیه را به صورت علمیتر تأیید میکند.
حکمت مشاء با مبانی و روش خاص خود(1)سعی در رفع این کاستی کرده است، نحوه فاعلیت خداوند را از فاعل بالقصد، به فاعل بالعنایه ترقّی داده و غایت خارج از ذات را به خود ذات خداوند برگشت داده است.
برای فهم دقیق این مکتب توضیح دو نوع فاعلیت بالقصد و بالعنایه مناسب است:
فاعل بالقصد
فاعلی است که صدور فعل از وی، مبتنی بر شعور و آگاهی است؛ یعنی چنین فاعلی هم از خودش آگاه است و هم از فعلش، و صدور فعل نیز از وی بر اساس اراده و اختیار است. و فاعل نیز، پیش از تحقق فعل خود، از آن آگاه بوده و آن را برای رسیدن به غرض و غایتی خاص انجام میدهد.
1) 622. مکتب مشاء در حوزه اسلام یک فرق عمده با متقدّمان یونانی مشاء به ویژه ارسطو دارد و آن این است که عالم قدیم و ازلی نیست امّا خالق آن چنین است و یک فرق عمده با مشرب متکلمان دارد که عالم را حادث زمانی نمیداند مراد ابن سینا از ازلی بودن خدا این است که ذات باری تعالی بذاته قایم است و نیاز به فاعلی ندارد و مراد از حدوث این است که شی و عالم در ذات خود نیازمند است. ر.ک: ابن سینا، رساله در حقیقت و کیفیت... صص 9 - 8.
در فاعل بالقصد، نسبت ذات فاعل به انجام فعل و ترک آن نیز مساوی است و فاعل فقط با ملاحظه اغراض خارج از ذات و انگیزههای زاید بر ذات خود، آن را انجام میدهد. به بیان دیگر: علت فاعلی مغایر با علت غایی است. مانند اغلب کارهای انسانی که فاعل پیش از انجام افعال، به تفصیل از فعل خود آگاه بوده و برای رسیدن به قصد و غایتی خاص، آن را انجام میدهد. به طور مثال: نویسندهای که اثری را میخواهد به رشته تحریر بکشاند، قبل از نوشتن، از اثری که میخواهد ایجاد کند، آگاه بوده و برای رسیدن به هدف و منظوری خاص، آن را انجام میدهد و ذات وی نیز، نسبت به انجام کار نویسندگی یا ترک آن، یکسان است و فقط به انگیزه اغراض خارج از ذاتش، مثلاً تبلیغ فکر و اندیشه خاصی یا شهرت جویی و یا ... دست به چنین کاری میزند. بنابراین، فاعل بالقصد یعنی:
الف) فاعل دارای اختیار و آگاهی است، برخلاف فاعل طبیعی مثل آتش.
ب) صدور فعل بر اساس اراده صورت میگیرد و برای رسیدن به هدفی خاص است، برخلاف فاعلهای قسری و اجباری.
ج) ذات فاعل نسبت به انجام فعل و یا ترک آن مساوی است و علتی خارج از ذات، او را تشویق به انجام کار میکند، برخلاف فاعلیت الهی که در نوع دوم بیان میشود.
د) فاعل ابتدا اصل کار و منافع آن را تصور و تصدیق میکند و بعد از آن به انجامش راغب شده و آنگاه انجامش میدهد.
فاعل بالعنایه
فاعلی است که دارای اراده و آگاهی است و صدور فعل از او مبتنی بر علم و اراده است؛ اما علم و آگاهی او بر فعلش، از علم او به ذاتش سرچشمه میگیرد؛ یعنی از علم به ذاتش، علم به فعلش حاصل میشود و از علم به فعل نیز، فعلش تحقیق پیدا میکند. به بیان دیگر؛ منشأ فاعلیت و انگیزه تحقق فعل، صرف علم فاعل به ذاتش است، نه آنکه علت و انگیزه خارج از ذات، موجب
تحقق آن شود. به طوری که علم به ذات، مقدم بر علم به فعل و منشأ آن است و علم به فعل نیز بر خود فعل و منشأ پیدایش آن مقدم است.
علم به ذات --> علم فعل --> تحقق فعل
مانند انسانی که بر مکان بلندی قرار گرفته و به مجرد اینکه تصور کند که در حال افتادن است، از بلندی سقوط کند. در اینجا نفس تصور و توهم سقوط موجب افتادن فرد از بلندی میشود؛ یعنی چون فرد به خودش علم و آگاهی دارد، میداند که در بلندی قرار گرفته است، تصور سقوط به ذهن وی خطور کرده و همین تصور موجب سقوط او میشود. علم فاعل بالعنایه نسبت به فعل، قبل از تحقق آن، علم تفصیلی است و این علم زاید بر ذات فاعل است، نه آنکه عین ذاتش باشد. بنابراین فاعل بالعنایه یعنی:
الف) فاعل دارای اراده و آگاهی است.
ب) علم به ذات منشأ علم به فعل و علم به فعل نیز منشأ تحقق خود فعل میشود.
ج) منشأ فاعلیت فاعل و انگیزه تحقق فعل، صرف علم فاعل به ذاتش میشود؛ برخلاف فاعل بالقصد که غایت خارج از ذات او، منشأ فاعلیت او است.
د) علم فاعل به فعلش عین ذاتش نیست؛ بلکه زاید بر ذات فاعل است.
ه) علم فاعل به فعل، قبل از فعل، علم تفصیلی است.
و) مقدمات فعل از قبیل: تصور و تصدیق منافع و رغبت به انجام، منتفی است.
فلاسفه مشاء با طرح فاعلیة بالعنایه از تفسیرها و برداشتهای متعارف، از اراده، خالقیت و فاعلیت خداوند فاصله گرفته و از این واژهها تفاسیری جدید ارائه دادند، برداشت عرفی از این واژهها برگرفته از فرهنگ روزمره انسانهاست و به کار گیری آن به همین معنی در ساحت ربوبی این مشکلات را به بار آورده است.
انسانها فاعل بالقصد هستند؛ ابتدا فعل و منافع مترتّب بر آن را تصور کرده، این فواید، انگیزه لازم جهت اقدام را در انسان ایجاد میکند؛ انسان اسیر زمان و مقید به مکان و نیازمند و دنبال غایت و هدف
است، این غایت و هدف
بر او حکومت میکند و انسان محکوم غایتهایی است که خارج از ذات او است. در مورد فاعلیت انسان، ابتدا فاعلی هست و بعد فعلی و فعل به لحاظ زمانی مؤخّر از فاعل است؛ حال آنکه در مورد فاعلیت خداوند عالم به اضافه خود زمان آفریده او است، پس تقدّم زمانی او بر عالم بی معناست.
از سویی، انسان جهت حصول غرض باید وسایطی را به کار گیرد؛ چون بدون توسیط این وسایط، وصول به مقصد بیمعناست. اگر خداوند تمام و فوق تمام است، معنا ندارد جهت دستیابی به مقصد خویش، وسایطی برانگیزد. علاوه بر این، خواست و اراده در انسان نشانه نقص است: اراده و عزم به انجام فعل، که زمانی در انسان نیست و زمان دیگر هست، نشانه تغییر، بی ثباتی و انفعال انسان است. اگر خداوند لایتغیر است، خواست و اراده در او به این معنی راه ندارد.
از سویی دیگر، فاعل بالطبع هم نیست که بی علم و اراده به اقتضای طبیعت، فعلی از او سر زند، مثل آتش و سوزاندن، پس فاعلیت خداوند چگونه است؟ فلاسفه مشاء میگویند: خداوند فاعل بالعنایه است؛ یعنی علم وی برای صدور فعل کافی است و به انگیزه و قصد زاید نیازی نیست.
«نظام کلی وجود از ازل تا ابد، با ترتیب خاص خود و وقتیکه صدورشان به آن اختصاص دارد، در علم باری مرتسماند، اقتضای علم وی به نظام وجود مطابق با آن نظم و ترتیب، افاضه نظام و ترتیب است؛ یعنی صرف تعقّل نظام وجود، باعث فیضان آن میشود. اراده در خداوند، امری حادث، به آن معنا که در انسان وجود دارد، نیست، اراده وی، همان علم او به نظام احسن صورت نظام وجود وفق نظام معلوم حق خواهد بود، بی آنکه به قصد و طلب زایدی نیاز باشد».(1)
محقق طوسی در شرح سخن ابن سینا میگوید: خداوند که تمام و فوق تمام و کمال است، در آفرینش و کارهایش، هیچگونه هدف و غرض و اراده
1) 623. طوسی، شرح الاشارات، ص 318.
زاید بر ذاتش ندارد؛ بلکه از آنجا که به ذات خود علم دارد و ذاتش سبب و علت پیدایش اشیا است، پس همین علمش، آفرینش را به دنبال دارد، نه اینکه مثل کارهای انسان که ابتدا تصور اصل کار و سپس تصور و تصدیق منافع و پس از آن اراده و قصد میکنند، آنگاه کار به سامان میرسد.(1)
حکیم سبزواری با چند بیت، فاعل بالقصد و بالعنایه را توضیح و فرق آن دو را بیان میکند:
عقیب داعٍ درکنا الملایما
شوقاً مؤکّداً أراده سما
وفیه عین الداع عین علمه
نظام خیر هو عین ذاته
إذ لیس فیه حاله منتظرة
حصّلها منفصل تصوّره(2)
علّامه طباطبایی نیز در توضیح عنایت مینویسد: «عنایت این است که صورتی علمی باعث پیدایش معلوم شود، علم تفصیلی خداوند به اشیا که عین ذات اوست، علت است برای پیدایش معلوم(3)وی برای عنایت سه چیز را شرط میداند: علم، سببیت و رضایت.(4)اگر فاعلی دارای آگاهی باشد و صرف آگاهی باعث پیدایش فعل شود، بیآن که فاعل قصدی زاید داشته باشد، او فاعل بالعنایه است. خداوند فاعلی است که از روی علم و آگاهی و از سر اختیار، خلقت جهان را اراده کرده و مبادرت به انجام آن کرده است. اختیار خدا به این معناست که کسی فوق او وجود ندارد که وی را به انجام کاری مجبور نماید، اراده او نیز همان علم او به نظام احسن است. این علم عین ذات اوست، علم ذاتی وی به نظام وجود، موجب فیضان این نظام از وی با نظم و ترتیب فعلی شده است.
فاعلیت وی بدین ترتیب نبوده که او تقدّم زمانی بر فعل داشته باشد، فعل و نتایج آن را پیشبینی کند و تصور آن نتایج که مطلوب و برآورنده نیاز یا
نیازهایی از اوست، او را به انجام فعل ترغیب نماید. در این مقام، تقدّم و تأخّر زمانی و بعث و تحریک هیچکدام مطرح نیست. وی از ذات خود و لوازم ذات آگاه است. حبّ ذات باعث حبّ آثار هم میشود و تصور ذات و حبّ آن، که خیر محض است، موجب فیضان نظام وجود میشود.
انسان هنگامی مبادرت به فعلی میکند که آن را تصور کرده و فایدهاش را تصدیق کرده باشد و این تصدیق باعث شوق شده و انگیزه لازم جهت اقدام را در انسان ایجاد کرده باشد. اراده انسان متأخر از شوق است؛ اما اگر اراده در خدا، همان علم وی به نظام احسن باشد، صرف علم باعث صدور فعل میشود.
نتیجه: نظریه فاعل بالعنایه در گام نخست، این قاعده فلسفی را رعایت کرد که «کل فعل اختیاری لا بدّ له من مرجح غائی»(1)خداوند که فاعل مختار و حکیم است، در افعال خود غایت دارد. و در گام بعدی این هدف و غایت را خود ذات خدا معرفی کرد، تا غایت عین ذات شود نه زاید بر ذات و مشکل استکمال و نیاز به غیر هم حل شد. «الفاعل والغایة قد یتّحدان»(2)و در نهایت فاعلیت خداوند را مستند به علم خدا به ذاتش کرد. به این ترتیب نظریه عدلیه، مبنی بر هدفمندی خلقت، بدون اشکال و مستدل شد و نیز طرح نظریه عنایت، راه را برای تحقیق فلسفه خلقت و نقش وجودی امام هموار ساخت که مشروحاً ذکر خواهد شد.
تنها مشکل نظریه عنایت، شائبه مجبور بودن خداوند است؛ علم عنایی خدا که موجب پیدایش عالم شده است، علم خدا ازلی و عین ذات او است، جایی برای اراده و اختیار خداوند در روند خلقت نمیماند (علم خدا ازلی و جهان بر وفق علم او همواره صادر میشود ماشین وارگی).
ابن سینا که متوجه این مشکل شده است، میگوید: صدور مخلوقات از خداوند از روی رضایت اوست. گویا ابن سینا اضطرار و اجبار را به این معنی
میداند که عاملی قاهر، از بیرون بر فاعل، چیزی را تحمیل کند و یا فاعل، به خاطر نقص و کمبود، ناچار به انجام کاری شود و هر دو مورد در خدا منتفی است؛ بلکه تعقّل و علم الهی از روی قدرت و اراده است.(1)
ولی این توجیهات ابن سینا چندان مقبول حکما قرار نمیگیرد، علامه طباطبایی میفرماید: در واقع فرقی بین فاعل بالعنایه و فاعل بالجبر نیست و در هر دو، فعل به صورت اجبار و اضطرار از فاعل صادر میشود.(2)
روش فلاسفه مشاء در حوزه عقاید دینی به ویژه طرح عنایت، از نظر متکلمان عقلی مشرب به دور نمانده است.
محقق طوسی میگوید: إنّ علمه بما فیه المصلحة سبب لصدور ذلک عنه وهو بوجهٍ قدرته وبوجه علمه وبوجه إرادته و... ویسمّون تلک الإرادة بالعنایة.(3)
فخر رازی میگوید: عنایت یعنی علم خداوند به اینکه [اشیاء] به چه حالتی باشند، تا که بر بهترین و کاملترین وجه واقع شوند.(4)
ایجی میگوید: إرادته تعالی هی نفس علمه بوجّه النظام الأکمل ویسمّونه عنایة... .(5)
فیاض لاهیجی میگوید: حکما گفتهاند: چون ثابت شد که افعال الهی مبنی بر قصد نتواند بود و واجب الوجود و علل عالیه فعل را به قصد غایتی و غرضی که مترتب شود، بر فعل نتواند کرد و ایصال نفع به سافل، منظور عالی نتواند بود و حال آنکه موجودات واقعاند به اتمّ وجوه احکام و اتقان و جهات نفع و خیر، به حدّی که ناظر در آن و واقف بر آن شک نکند ... پس واجب است که صدور موجودات از
واجب تعالی به طریق عنایت بوده باشد، بیانش آنکه واجب الوجود خیر محض است... پس ایجاد واجب الوجود بر نظام کل را بنابر خیریت نظام کل باشد... و چون اراده ذاتی قصد نمیتواند بود، بنابر لزوم استکمال، پس اراده مذکوره رضا باشد و این است معنای قول حکمای که واجب الوجود فاعل بالرضا است نه فاعل بالقصد؛ چه رضا ارادهای است که متعلق به سافل تواند شد و مستلزم استکمال نیست، برخلاف قصد.(1)
تا اینجا از تلاش فلاسفه مشاء در تصحیح فاعلیت خداوند و اصلاح کار متکلمان از جانب آنها سخن گفته شد و در ادامه نیز، از زوایای دیگر پیرامون طرح عنایت سخن گفته میشود تا نقش و جایگاه وجودی امام در فلسفه خلقت از دیدگاه مشاء روشن شود.(2)
فارابی یکی از سران حکمت مشاء، درباره امام و پیشوای جامعه سخنانی دارد، که اینجا در چند محور خلاصه میشود:
الف) تعریف: فارابی، واضع نوامیس، امام، فیلسوف و رئیس اول را یکی میداند، و چنین تعریف میکند: «وأمّا معنی الإمام فی لغة العرب؛ فإنّما یدلّ علی من یؤتمّ به ویتقبّل، وهو إمّا المتقبّل کماله أو المتقبّل غرضه ...».(3)
ب: اوصاف: او برای امام اوصاف و ویژگیهایی برمیشمارد که از امام شخصیت الهی و فوقالعاده ترسیم میکند؛ امام و رئیس مدینه فاضله، باید انسانی باشد که به عقل فعّال متصل باشد و در کمالات به حدّی باشد که مردمان
1) 635. فیاض لاهیجی، گوهر مراد، ص 312.
2) 636. خلیفة اللَّه، امام، رئیس مدینه فاضله در حکمت مشاء؛ در حوزه اسلام بررسی میشود، بررسی این وجود در حکمت مشاء یونانی و ارسطو به فرصت دیگر واگذار میشود. در حوزه اسلام نیز به طرح اجمالی آراء رهبران مکتب مشاء پیرامون امام و هدف خلقت بسنده میشود.
3) 637. فارابی، تحصیل السعاده، صص 91 و 94؛ فإذن معنی الإمام والفیلسوف وواضع النوامیس معنی واحد... .
در گفتار و رفتار از او پیروی کنند،(1)از نظر او، امام چون قلب است در بدن، که دوستدار راستی و عدالت و دشمن دروغ و ستم است(2)وفضیلته أعظم الفضائل قوّة، وفکرته أعظم الفکرة وعلمه أعظم العلوم قوّة... .(3)وی لزوم چنین اوصافی را برای امام اینگونه تحلیل میکند: ویلزم ضرورة أن یکون ملک المدینة الفاضلة أکملهم سعادة، إذ کان هو السبب فی أن یسعد أهل المدینة .(4)
اوج سخن فارابی این است: ورئیس المدینة الفاضلة لیس یمکن أن یکون أی إنسان اتّفق، لأنّ الریاسة إنّما تکون بشیئین: إحداهما أن یکون بالفطرة والطبع معدّاً لها والثانی بالهیئة والملکة الإرادیة والریاسة تحصل لمن فطر بالطبع معدّاً لها...؛(5)یعنی امامت یک مقام اعتباری نیست که هر کسی بتواند متصدّی آن باشد. در جای دیگر، بر خدایی بودن این مقام تأکید میکند. ولایت چنین شخصی به حکم خداوند مشروع است؛ خواه مقبول و مطاع عامّه مردم باشد، یا نباشد؛ ریاست چنین شخصی شایسته، مانند منصب پزشک است که پزشکی او در گرو مراجعه مردم نیست.(6)فإذا لمینتفع به وقد بلغ ذلک مبلغ، فلیس عدم النفع به من قبل ذاته؛ ولکن من جهة من لایصغی أو من لایری أن یصغی إلیه، فالملک أو الإمام هو بماهیته وصناعته ملک وإمام، سواء وجد من یقبل منه أو لمیجد، أیطیع أو لم یطیع، وجد قوماً یعاونونه علی غرضه أو لمیجد؛ کما أنّ الطبیب طبیب بمهنته وقدرته علی علاج المرضی؛ وجد مرضی أو لمیجد، لیس یزیل طبّه کذلک لایزل إمامة الإمام ... .(7)
1) 638. فارابی، تحصیل السعاده، ص 97.
2) 639. هیئت تحریریه، انسان کامل از دیدگاه فارابی، ج 5، صص 15 - 1، به نقل از اندیشههای اهل مدینه فاضله، ص 224.
3) 640. فارابی، تحصیل السعاده، ص 98؛ همو، فصول منتزعه، ص 67: و فضیلت رئیس مدینه از لحاظ نیرو بزرگترین فضیلت و اندیشه او بزرگترین اندیشه و علم او بزرگترین علوم از نظر نیرو است.
4) 641. فصول منتزعه، صص 40 و 66: و لازم است مالک مدینه فاضله از لحاظ سعادت کاملترین مردمان باشد چون سبب به سعادت رسیدن مردمان او است.
5) 642. فارابی، آراء اهل المدینه و مضاداتها، ص 118.
6) 643. فارابی، تحصیل السعاده، ص 97؛ همو، فصول منتزعه، صص 66 - 49.
7) 644. فارابی، تحصیل السعاده، ص 98؛ همو، فصول منتزعه، ص 67.
ج: وظایف: او برای امام کارکردهای بسیار وسیعتر از آنچه که برخی متکلمان اشعری و معتزلی میگویند، قائل است: امام باید انسانها را به موجود بالفعل و به سعادت قصوی برساند.(1)
ابن سینا دیگر چهره سرشناس مکتب مشاء، مانند فارابی، از امام چنان سخن میگوید که تنها با اندیشه شیعه سازگار است. وی پیش از هر بحثی، راجع به ماهیت و ویژگی وجود امام، اقدام به مبنا سازی میکند، عقیده به وجود امامی که در صدر هستی نشسته باشد و در روند خلقت دخالت داشته باشد، نیازمند مبنایی در فلسفه است، بر اساس همین پیش نیاز، ابن سینا ابتدا وجود انسان استثنایی را که سمت تعلیم انسانها را دارد، قطعی و هموار میسازد:
و چون اندر میان مردمان، کسی بود که او را بیشتر چیزها معلم باید و هیچ حدس نتواند کرد؛ بلکه نیز بود که از معلم نیز فهم نتواند کرد، شاید یکی بود، که بیشتر چیزها را به حدس به جای آورد و اندکی حاجت بود او را به معلم، و شاید کسی بود نادر که چون بخواهد بی معلم، اندر یک ساعت از اوایل علوم به ترتیب حدسی تا آخر برسد، از نیک پیوندی وی به عقل فعال، تا او را خود هیچ اندیشه نباید کرد و چنین پندارد که از جای اندر دل وی همی افکنند؛ بلکه حق خود این بود، و این کس باید که اصل تعلیم مردمی از وی بود.(2)
بر اساس یکی از مبانی سینوی، که روح و نفس در بدن انسانی تصرف دارد و هر قدر نیروی روحی افزوده شود، دایره تصرف او افزایش مییابد، تا آنجا که بر اجسام و ابدان دیگر نیز اعمال تصرف میکند؛(3)میتوان وصف کرامت داشتن امام را نیز تبیین کرد، اگر امام از ملکه عصمت و علم و ... برخوردار است، نیروی روحی او نیز در اوج اقتدار است.
پس از تثبیت این مبانی، نوبت به معرفی پیشوای الهی و امام میرسد، ابن سینا آنجا که ویژگیهای امام را برمیشمارد، میگوید: وإنّه أصیل العقل، حاصل عنده الأخلاق الشریفة من الشجاعة والعفّة وحسن التدبیر وإنّه عارف بالشریعة حتی لا أعرف منه. ورؤوس هذه الفضائل عفّة وحکمة وشجاعة مجموعها العدالة؛ وهی خارجة عن الفضیلة النظریة. ومن اجتمعت له معها الحکمة النظریة فقد سعد، ومن فاز مع ذلک بالخواص النبویة، کاد أن یصیر ربّاً إنسانیاً، وکاد أن تحلّ عبادته بعد اللَّه وأن تفوض إلیه أمور عباد اللَّه وهو سلطان العالم الأرضی وخلیفة اللَّه فیه.(1)
دقّت در کلام ابن سینا، این حقیقت را روشن میکند، که مراد وی از امام و پیشوای الهی صرفاً یک انسان عادی نیست که مقام اعتباری سلطان یا حاکم سیاسی یا خلیفه ظاهری را دارا باشد؛ بلکه مرادش وجود واقعی امامی است که در میان افراد نوع انسانی جایگاهی ویژه دارد، مواهب خدادادی دارد.
وإنّه أصیل العقل؛ یعنی عقل امام اصیل باشد، خدادادی باشد نه کسبی و اعتباری.
حاصل عنده الأخلاق الشریفة؛ یعنی اخلاق شریف مانند دلاوری، پاک دامنی، تدبیر نیک در وجود امام حاصل و آماده باشد، نه اینکه تحصیل و اکتساب کند.
وإنّه عارف بالشریعة حتی لا أعرف منه؛ سرآمد همه باشد در فهم و شناخت شریعت؛ یعنی درک و آگاهی او از سنخ و جنس آدمیان نیست و اگر نه تشخیص سرآمدی در میان انسانها مشکل است؛ چون ممکن است هر شخصی به چند زاویه معارف شریعت آگاه باشد، ولی از ناحیه دیگر برتر نباشد، چنانکه تشخیص اعلم و اعرف در میان یاران عادی رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم مشکل است و کسی هم، چنین ادّعایی نکرده که سرآمد همه است؛ بلکه چنین مقام و چنین ادّعایی تنها از طرف امیر المؤمنینعلیه السلام مطرح و مورد تأیید اصحاب قرار گرفت.(2)
1) 648. ابن سینا، الالهیات من کتاب الشفاء، 508 - 502.
2) 649. ابن عباسی میگوید: علم النبیصلی الله علیه وآله من علم اللَّه وعلم علیعلیه السلام من علم النبیصلی الله علیه وآله وعلمی من علم علیعلیه السلام وما علمی وعلم الصحابه فی علم علیعلیه السلام إلّا کقطرة إلی سبعه أبحر ...؛ قندوزی، ینابیع الموده، ج 1، ص 215؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب؛ ج 1، ص 310.
کاد أن یصیر ربّاً إنسانیاً؛ این اوصاف، اوج بیان ابن سینا است که وجود امام را کاملاً از افراد دیگر انسانی ممتاز میسازد.
استاد حسنزاده در شرح این سخن ابن سینا میگوید: از امام به عنوان ربّ انسانی یاد کرده؛ زیرا حجّت خداوند بر خلق است، واسطه میان خدا و بندگان است، به ناچار باید از جانب خداوند علیم و حکیم، به حکمت عملی و نظری مؤید باشد و علیرغم شباهتش به آنان در خلقت، شباهت و مشارکتی در کرامت الهی و امور قدسی و ملکوتی که شامل حال اوست، نداشته باشد. پس شیخ به هر دو جهت بشری و الوهی با کلامش که گفت: «ربّ انسانی» عنایت و توجه کرده است.(1)
در آثار فارابی و ابن سینا، این دو چهره سرشناس مکتب مشاء، بحث سیاست و نبوت و رهبری جامعه پس از بحث مبدأ و معاد آمده است و این روش، نکته مهمّی پیرامون نقش امام و فلسفه خلقت انسان در پی دارد و آن این است که؛ هرچند اقتضا و لازمه زندگی اجتماعی انسان و برقراری عدالت و رفع خصومت، وجود امام و پیشوای الهی با قانون الهی است؛ اما توجه به بعد معنوی انسانها و ملاحظه معاد و زندگی اخروی، اقتضای امام و پیشوای الهی را دارد؛ هرچند در جامعه قانون و عدالت حاکم باشد.(2)به عبارت دیگر: تنها زندگی دنیایی و نیاز امنیت و رفع تخاصم نیست که لزوم امامت را میرساند؛ بلکه توجه به مسیر کمال و سعادت اخروی نیز اقتضای لزوم امامت را دارد و این امر جایگاه امامت را از نیاز صرفاً دنیایی به حاق سعادت انسانها کشاند.
بر همین اساس، فارابی در مباحث سیاست اجتماعی، از همان آغاز سیاست را به «فاضله» و «غیر فاضله» تقسیم میکند، او سیاستی را که عهدهدار
تأمین و تدارک سعادت اخروی نباشد، غیر فاضله مینامد.(1)
اصولاً حیات جاویدان انسانی و باور به حیات اخروی است که علت مهم نیاز انسان به پیشوای الهی را تشکیل میدهد و بر همین اساس، اوج سخن ابن سینا در باب امامت، مؤید دیدگاه شیعه است؛ تعیین امام به واسطه نص و نصب و نه با انتخاب عامّه مردم بهتر و مناسب است و مانع اختلاف و درگیری است.(2)
اوصاف عصمت، اعلمیت، افضلیت در کمالات، کرامت و ... که شیعه برای امام لازم میداند، به خوبی طبق قواعد مشاء قابل تبیین است، اگر بشر عادی به خاطر آزمندی و خطاکاری، شایستگی رهبری را ندارد، و لذا به قانون و قانوندان و مجری الهی نیازمند است؛ پس این امام باید معصوم باشد و گرنه با اصل فلسفه ضرورت پیشوای الهی منافات دارد، چنانکه قرآن کریم نیز میان ظلم و امامت تضادّ و تنافی برقرار کرده است،(3)و از آنجا که امام رهبر جامعه بشری است، باید رعایت مصالح عمومی و افراد جامعه را کند و این امر مستلزم اعلمیت او نسبت به جامعه و قانون است، نتیجه عصمت و اعلمیت، افضلیت در کمالات است.
محقق نامدار مشاء، خواجه نصیر طوسی پیرامون امام میگوید: پس در تقدیر اوضاع به شخصی احتیاج باشد که به الهام الهی ممتاز بود از دیگران، تا او را انقیاد نمایند و این شخص را در عبارت قدما «صاحب ناموس» گفتهاند ... و در تقدیر احکام، به شخصی احتیاج باشد که به تأیید الهی ممتاز بود از دیگران، تا او را تکمیل ایشان میسّر شود.
در عبارت، محدثان او را «امام» و فعل او را «امامت» خوانند. افلاطون او را «مدبّر» عالم خواند و ارسطو او را «انسان مدنی» که قوام تمدن به وجود او و امثال او صورت بندد.(4)
امام و فلسفه خلقت در مکتب مشاء
هرچند هنوز روند آفرینش و کیفیت آن از دیدگاه مشاء در این رساله طرح و بررسی نشده است؛ ولی مناسب است پس از معرفی امام از نظر مشاء، نقش امام در هدف خلقت و استمرار آن بررسی شود و بررسی نقش امام در روند خلقت و نظام تکوینی، پس از بیان فلسفه خلقت از دید مشاء انجام میشود.
مهمترین نقش امام در هدفمندی و استمرار خلقت:
ابن سینا در این زمینه میگوید: کمال العالم الکونی أن یحدث منه إنسان وسائر الحیوانات والنباتات یحدث إمّا لاجله، وإمّا لئلا تضیع المادة کما أنّ البناء یستعمل الخشب فی غرضه فما فضل لا یضیعه بل یتخذه قسیاً وخلالاً وغیر ذلک، وغایة کمال الإنسان أن یحصل لقوّته النظریة العقل المستفاد ولقوّته العملیة العدالة، هیهنا یتختم الشرف فی عالم المواد.(1)
او بیواسطه از عالم بالا کسب علم و فیض میکند، پس معلم همه انسانهاست و اگر او نباشد، بشریت همچنان در کلاس ابتدایی میماند.
او که از جایگاه ویژهای برخوردار است، سلطان عالم و خلیفه خدا در زمین است که اگر او نباشد، زمین بدون نماینده و خلیفه خدا میشود.
او که به بهترین نحو از شریعت آگاه است، بیان کننده شریعت است.
1) 656. ابن سینا، المبدأ و المعاد، صص 100 - 99: کمال عالم الکون {ماده} این است که از او انسان پدید آید و دیگر حیوانات و گیاهان یا برای انسان پدید آمدهاند یا برای این که ماده ضایع نشود مانند معماری که چوبهای موجود را به هدف اصلی به کار میگیرد و چوبهای اضافی را به جای نی و خرده چوب (در لابه لای ستونهای اصلی) به کار میگیرد، نهایت کمال انسانی این است که در قوت نظری برایش عقل مستفاد حاصل شود و در قوت عملی عدالت؛ این جا است که شرافت در عالم ماده به پایان میرسد.
فصل سوم: کیفیت خلقت و صدور اشیاء از نظر مشاء (مراحل خلقت) (1)طرح و بررسی کیفیت خلقت از دیدگاه مشاء، طی مراحل ذیل انجام میشود:
اول: وجود منحصر در محسوسات نیست؛ چون از ملاحظه جزئیات به یک حقیقت کلی پی برده میشود که واقعیت عینی دارد.(2)
دوم: وجود دو قسم است: واجب الوجود و ممکن الوجود، که ممکن در وجودش به واجب نیازمند است.(3)
سوم: علّیت واجب الوجود به عنوان علّة العلل تنها از نوع علت فاعلی (علت هستیبخش ) است و علتهای غایی و صوری و مادّی صلاحیت علّة العلل واقع شدن را ندارند.(4)
چهارم: علّت نیاز موجودات به واجب الوجود، حدوث آنها نیست؛ بلکه امکان آنهاست و این صفت امکان همواره با آن است، پس نیازمندی آنها حتی پس از تحقق و وجود یافتن باقی است، برخلاف رأی بیشتر متکلمان و نظر عامیانه که خداوند را خالقی میدانند که از نیستی به هستی میآورد و حدوث علّت نیاز است، بنابراین ممکنات پس از پوشیدن لباس هستی، حدوثشان زایل میشود و دیگر نیاز به ایجاد کننده ندارد، درست مانند عمارت و معمار.
پنجم: فعل و کنش دو گونه است:
1) 657. یادآوری شد که حکمت مشاء در سایه آثار ابن سینا پیگیری میشود و در این قسمت از میان آثار متعدد ابن سینا اشارات و تنبیهات انتخاب میشود چون؛ اوّلاً: اشارات از نوشتههای اواخر زندگی ابن سینا و بسیار منسجم است. ثانیاً: اشارات خلاصهتر از شفاء و نجات است. ثالثاً: این کتاب سالها است که در مراکز دانشگا??به عنوان کتاب درسی شناخته شده است.
2) 658. ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، ج 3، صص 3 - 2.
3) 659. همان، ص 18.
4) 660. همان، صص 17 - 16.
ششم: از واحد بسیط حقیقی تنها واحد صادر میشود.(2)
هفتم: موجود غنی واجب الوجود آن است که از جهت ذات، صفات حقیقی (حیات) و کمالات حقیقی (علم) کامل باشد و نیازمند نباشد.(3)
هشتم: هر فاعلی که به دنبال غرض و هدفی خارج از ذات خود باشد، غنی و کامل نیست.(4)
نهم: خداوند جهان را از باب جود و بخشش آفرید و در این بخشش غرض و هدفی در کار نبود و گرنه سوداگر بود.(5)
سخن مهم ابن سینا همینجا بود که در بحث «عنایت» مشروح بیان شد و اجمال آن چنین میشود که؛ واجب الوجود کمال محض است و در افعالش دنبال هیچ منفعتی نیست و اصولاً موجودات عالی طالب سافل نیستند، فاعلیت خداوند از باب جود بر مخلوقات است، خداوند فاعل بالاراده و بالقصد، به این معنی که دنبال مراد و مقصود و اهداف باشد، نیست؛ بلکه فاعلیت او از باب عنایت است.(6)(علم خداوند به ذات و کمالاتش از این جهت که علت اشیا است، موجب صدور آفرینش است و خود او غایة الغایات است)
لمّا بین أنّ العلل العالیة لا تفعل لغرض فی الأمور السافلة، وجب علیه أن
1) 661. همان، صص 71 - 67 و 120؛ در نمط 5 شرح اشارات تحت عنوان صنع و ابداع همین تقسیم دوگانه در روند خلقت را بیان کرده است و این بر اساس نظر فارابی است؛ نیز ر.ک: ابن سینا، الهیات، ص 409 و همو، الاشارات و التنبیهات، ج 2، ص 268.
2) 662. همان، ص 122.
3) 663. همان، صص 131 و 140.
4) 664. همان، صص 140 - 138.
5) 665. همان، ص 145.
6) 666. ر.ک: ابن سینا، الاشارات، نمط 6، ج 3، صص 150 - 142.
یبین أن النظام المشاهد فی الموجودات الکائنة الفاسدة کیف صدر عنها؛ إذ لا یجوز أن یکون صدورها بقصد وإرادة ولا بحسب طبیعة ولا علی سبیل الاتفاق والجزاف، فذکر فی هذا الفصل أنّ تمثّل النظام الکلّی أی تمثّل نظام جمیع الموجودات من الأزل إلی الأبد فی علم الباری السابق علی هذه الموجودات، مع الأوقات المرتّبة غیر المتناهیة الّتی یجب ویلیق أن یقع کلّ موجود منها فی واحد من تلک الأوقات، یقتضی إفاضة ذلک نظام یعقل ذلک النظام علی ذلک الترتیب والتفصیل، والذات المقتضیة فی جمیع الأحوال یعقل ذلک الفیضان منها هذا المعنی: هو عنایة الباری تعالی بمخلوقاته... .(1)
چنین تمثلی در علم پیشین الهی اقتضاء میکند، این نظام معقول بر اساس همان تمثّل در جهان خارج افاضه شود و این است معنای عنایت خدا به مخلوقات.
دهم: جسم نمیتواند علت جسم باشد، پس اجرام و اجسام از عقول صادر میشوند و از خداوند واحد بسیط، بیواسطه تنها عقل اول صادر میشود، فلک اول از عقل اول فلک دوم از عقل دوم و ...(2)از عقل دهم، عقل و فلکی صادر نشود؛ بلکه ماده و عناصر جهان مادی و نفوس و صورتهای جهان ماده از او صادر میشود.
این مطلب ضروری و روشن است که باید از جوهر عقلی، دو چیز صادر شود: یکی جوهر عقلی و دیگر جرم آسمانی (فلک)؛ معلوم است که وقتی از یک چیز، دو چیز صادر شود، حتماً آن علت، دارای دو جنبه مختلف است، دو حیثیت و جهت در عقل اول این است: از آن جهت که واجب الوجود را تصور میکند، عقل از او صادر میشود و از آن جهت که خود را تصور میکند، فلک را ایجاد میکند.(3)
1) 667. محقق طوسی، شرح الاشارات {الاشارات، نمط 6، ج 3، ص 151}؛ نمط 7، فصل 22 - 13، مشروح مباحث عنایت و فاعلیت خداوند: از آن جا که روشن شد که علل عالی در امور پائینی به خاطر غرض کار نمیکنند، پس بر او (ابن سینا) لازم است که بیان کند که نظام مشهود در موجودات کائن فاسد (عالم مادیات) چگونه از علت عالی صادر شده است؟ چون امکان ندارد موجودات کائن و فاسد بالقصد و اراده صادر شده باشد و نیز امکان ندارد از روی طبیعت و از راه اتفاق و گزاف صادر شده باشد، پس (ابن سینا) در این فصل بیان میکند که تمثّل نظام کلی، نظام جمیع موجودات از ازل تا ابد در علم پیشین خدا است، تمثّل این موجودات با تمام زمانهای مترتبه غیر متناهیه که باید باشد و موجودات بر اساس آنان واقع میشوند.
2) 668. همان، 23، 154 و 237 و 241.
3) 669. همان، صص 210 و 243 و 247.
یازدهم: آفرینش ابداعی خداوند همان عقل است که بیواسطه و بدون زمان و زمینه، آن را هستی بخشیده است و آفرینش تکوینی و احداثی آفریدن دیگر موجودات بواسطه عقل اول است.(1)سخن مشهور مشاء «إذا کان العقل کان الأشیاء» در همین رابطه است.(2)
دوازدهم: هر معلولی از علّت خود ضعیفتر است، عقل دهم مانند عقول پیشین نمیتواند عقل و فلک دیگری ایجاد کند؛ بلکه از آن، تنها هیولای عالم ماده پدید میآید.(3)
نکته بسیار مهم که موجب جدایی دیدگاه حکمت متعالیه و عرفان با مشاء میشود، پاسخ به این پرسش است که؛ روند آفرینش از فاعل هستیبخش (واجب الوجود) که ممکنات را پدید میآورد، چگونه است؟
ابن سینا در موضعی از الهیات شفاء به تحلیل فاعلیت وجودی میپردازد؛ چیزی که فاعل افاضه میکند، از چند وجه خارج نیست.
اینکه فاعل وجود خود را افاضه کند، این وجه بدیهی البطلان و مستلزم اتحاد علت و معلول از جهت واحد است.
اینکه معلول جزء وجود فاعل شود، به منزله صورت جدیدی برای فاعل گردد، این وجه نیز باطل است؛ چرا که اگر فاعل فعلیتی جدید به خود دهد، باید آن را نخست دارا باشد تا بتواند افاده کند و اگر واجد آن باشد، دیگر نیازی نیست.
امر افاده شده نه عین ذات فاعل باشد نه جزء ماده او؛ بلکه امری مقارن با ذاتش باشد، به گونهای که فاعل نسبت به او جنبه قابلیت داشته و قبل از آنکه او را بپذیرد، قوّه و امکان استعدادی برای پذیرش او را داشته باشد، پس فعلیت آن را ندارد؛ بنابراین نمیتواند آن را افاده کند.
معلول (امر افاده شده) با فاعل مباین باشد، هرچند هر دو در محل
مشترکی متحقّق و مقارن باشند؛ اما این اقتران صرفاً اقترانی وجودی است.
والفاعل یفید شیئاً آخر وجوداً لیس للآخر عن ذاته، ویکون صدور ذلک الوجود عن هذا الذی هو فاعل من حیث لا تکون ذات هذا الفاعل قابلة لصورة ذلک الوجود، إلّا مقارنة له مقارنة داخلة فیه، بل یکون کل واحد من الذاتین خارجاً عن الآخر، ولا تکون فی أحدهما قوّة أن یقبل الآخر، ولیس یبعد أن یکون الفاعل یوجد المفعول من حیث هو وملاقیاً لذاته .(1)
ابن سینا همین وجه را ممکن بین علت فاعلی وجودی و معلول آن جایز میداند، بنابراین فاعلیت وجودی؛ یعنی اقتران وجودی، دو امر مباین به گونهای که یکی وابسته دیگری باشد.
نکته بارز در این تحلیل، تأکید بر تباین و جدایی فاعل و معلولش است، امری که باعث شد، عرفا و حکمت متعالیه - ضمن پذیرش نکات مثبت آن - تحلیل وی را به کنار نهند و به تجلّی یا ظهور "در عرفان" یا اضافه اشراقیه و وجود ربطی "در حکمت متعالیه" روی آوردند، که توضیح آن در فلسفه خلقت از دید عرفا و دیدگاه فیض خواهد آمد.
نتیجه بحث و نقش نخستین صادر: از دیدگاه مکتب مشاء که وجود دو قسم است (واجب الوجود بالذات و ممکن الوجود)، موضوع خلقت و آفرینش بسیار جدّی است که این حقایق متباین چگونه از مبدأ اول صادر شدهاند.
پای بندی مکتب مشاء به قاعده الواحد و نیز تبیین ابداع و تکوین نقش واسطه را در آفرینش پررنگ میکند و از آنجا که جسم علت هستی بخش اجسام نیست، باشد، باز هم اهمیت کار وسایط روشنتر میشود. بنابراین؛
اولاً: نخستین مخلوق بیواسطه خداوند یکی بیش نیست که همان عقل اول است.(2)
ثانیاً: نخستین خلقت خداوند از نوع ابداع است.
ثالثاً: بقیه مخلوقات آفریده مع الواسطه خداوند و از نوع تکوین و احداث است.
رابعاً: نخستین مخلوق و دیگر مخلوقات همانگونه که در اصل وجود نیازمند به علت هستیبخش هستند، در استمرار وجود هم نیازمند هستند.
میتوان از متون دین اسلام استنباط کرد؛
اولاً: خلقت موجودات روی نظم و ترتیب بوده است.(1)خلق اللَّه الأرواح قبل الأجساد ... وخلق النور قبل الظلمة.
ثانیاً: نخستین مخلوق یکی بیشتر نبوده است؛ وما أمرنا إلّا واحدة.(2)
ثالثاً: این نخستین مخلوق همان عقل بوده است؛ قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم: أوّل ما خلق اللَّه العقل.(3)
رابعاً: این عقل به نور، نور حضرت محمد و نور اهل بیتعلیهم السلام تفسیر شده است. أوّل ما خلق اللَّه النور،(4)أوّل ما خلق اللَّه نوری.(5)أوّل ما خلق اللَّه عزّوجلّ، خلق أرواحنا فأنطقنا بتوحیده وتحمیده، ثمّ خلق الملائکة... .(6)
گروه زیادی از متکلمان و حکمای الهی، کیفیت خلقت، نظام و ترتیب هستی و اینکه نخستین صادر عقل و مصداق آن، نور رسالت و حقیقت محمدیه و مقام نوری اهل بیتعلیهم السلام بوده است، را کمابیش طبق نظر حکمت مشاء تبیین و بررسی کردهاند.(7)
1) 675. الهی قمشهای، حکمت الهی، صص 319 - 318.
2) 676. سوره اسراء، آیه 84.
3) 677. حر عاملی، الجواهر السنیه، ص 145؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 1، ص 96، حدیث 8؛ رسول اکرمصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: یا علی! إنّ أوّل خلق خلقه اللَّه عزّوجلّ العقل، فقال له: أقبل فأقبل...؛ کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 10 و 21 و 26.
4) 678. شیخ صدوق، علل الشرایع، ج 2، ص 593؛ قرطبی، تفسیر القرطبی {الجامع لاحکام القرآن}، ج 20، ص 80.
5) 679. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 1، ص 96، حدیث 7.
6) 680. شیخ صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 5؛ همو، کمال الدین وتمام النعمه، ص 255.
7) 681. گروهی نیز با مباحث فلسفی از جمله تصویر حکمت مشایی درباره کیفیت و ترتیب خلقت مخالفت کردهاند؛ گویند نخستین مخلوق عقل نیست بلکه عالم روح و در صدر آن روح پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله است و پس از آن عالم جسم و در صدر آن آب است و نیز عالم حادث زمانی است و هیچ چیزی قدیم نیست جز خداوند؛ ر.ک: کمرهای، تحفه سلطانی، ص 160.
ناصر خسرو میگوید: ... و عقل اول است که اگر وی اول نبودی، همه چیزها زیر وی اندر نیامدی و چون اول درست گشت، مر او را از ثانی چارهای نیست، که در آن ثانی اثر پیدا بود، چنانکه یکی در دو پیدا آمده است که درد و مرگ یکی را دو تا همی یابی، پس گفتیم که ثانی عقل، نفس است. پس دانستیم این یکی که علت عالم است، عقل است.(1)
از نظر شیخ اشراق، نخستین صادر «نور مجرد» است، وی میافزاید: این نور نزد دانشمندان پیشین به «عنصر اول» مشهور بوده و نزد فیلسوفان مشاء به «عقل کل»، و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: أوّل ما خلق اللَّه العقل.(2)
عمادالدین قریشی (872 ه.ق) میگوید: ... الذی عنه وجد الکلّ، هو العقل الأوّل الذی هو مبدع الأوّل وإذا کان العقل الأوّل کالواحد، فظهور الأعداد من الواحد، وکذلک ظهور مراتب السامیة فی العالم الإبداع.(3)
علّامه حلّی میگوید: إنّ الإمام هو مظهر الأمر، وحجّته مظهر العقل الذی یقال له العقل الأوّل وعقل الکلّ.(4)
ملّا صدرا معتقد است نخستین صادر از جنس عقول است و بر اثبات آن چند دلیل میآورد، از جمله دلیل نقلی، او میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: أوّل ما خلق اللَّه العقل؛ و نیز فرمود: أوّل ما خلق اللَّه القلم؛ و نیز فرمود: أوّل ما خلق اللَّه نوری؛ و نیز فرمود: من و علی از یک نور آفریده شدهایم.(5)
تفتازانی میگوید: ذهبت الفلاسفة إلی أنّ الصادر عنه (واجب تعالی) بلا
واسطة، هو العقل الأوّل، هو مصدر عقل ونفس وفلک، وهکذا ترتیب المعلولات مستند بعضها إلی بعض، فالفاعل للأفلاک عقول ولحرکاتها نفوس... .(1)
قال الحکماء: أوّل ما خلق اللَّه تعالی العقل، کما ورد به نصّ الحدیث. قال بعضهم: وجه الجمع بینه وبین الحدیثین الآخرین (أوّل ما خلق اللَّه القلم)(2)و (أوّل ما خلق اللَّه نوری)(3)أنّ المعلول الأوّل من حیث إنّه مجرّد یعقل ذاته ومبدأه، یسمّی عقلاً؛ ومن حیث إنّه واسطة فی صدور سائر الموجودات فی نقوش العلوم، یسمّی قلماً؛ ومن حیث توسّطه فی إفاضة أنوار النبوّة، کان نوراً لسید الأنبیاء علیه وعلیهم السلام، کذا فی شرح المواقف... ویقول فی لطایف اللغات: العقل هو عباره عن النور المحمّدی ...، فالعلم الإلهی هو أمّ الکتاب والعقل الأوّل هو الإمام المبین... .(4)
اعلم أنّ علم العقول الأوّل والقلم الأعلی نور واحد، فبنسبته إلی العبد یسمّی العقل الأوّل، وبنسبته إلی الحقّ یسمّی القلم الأعلی. ثمّ إنّ العقل الأوّل المنسوب إلی محمدصلی الله علیه وآله وسلم، خلق اللَّه جبرئیلعلیه السلام منه فی الأوّل، فکان محمدصلی الله علیه وآله وسلم أباً لجبرئیل وأصلاً لجمیع العالم.(5)
1) 687. تفتازانی، شرح المقاصد، ج 4، ص 107: مذهب فلاسفه این است که صادر بیواسطه از خدا عقل نخست است و همو مصدر عقل و نفس و فلک است و ترتیب معلولات و استناد برخی آنها به برخی دیگر همین گونه است پس فاعل افلاک عقول و فاعل حرکات آنها نفوس است.
2) 688. سنن ابی داود، کتاب السنه، باب فی القدر، حدیث 5، مسلسل 4700/76.
3) 689. العجلونی، کشف الخفاء، حدیث 827، ج 1، ص 311.
4) 690. تهانوی، موسوعه کشاف اصطلاحات، ج 2، ص 1196 - 1195: حکیمان میگویند: نخستین چیزی که خدا آفرید عقل است چنانکه بر همین معنی حدیث وارد شده و برخی حکیمان در مقام جمع بین این حدیث و بین دو حدیث دیگر {نخستین چیزی که خدا آفرید قلم بود} و (نخستین چیزی که خدا آفرید نور من بود) گفتهاند: معلول نخست از آن جهت که مجرد است ذات مبدأ خود را تعقّل میکند عقل نامیده میشود و از آن جهت که در صدور دیگر مخلوقات و نقوش علوم واسطه است قلم نامیده میشود و از آن جهت که در افاضه انوار نبوت واسطه است نور سید انبیاءصلی الله علیه وآله وسلم است در شرح مواقف چنین آمده است ... و در لطایف آمده است: عقل عبارت است از نور محمدی ... پس علم الهیام الکتاب و عقل اول امام مبین است... .
5) 691. همان، ج 2، ص 1197: به نقل از انسان کامل: بدان که عقول اول و قلم اعلی نور واحداند بخاطر نسبت به عبد عقل اول نامیده میشود و بخاطر نسبش به حق قلم اعلی نامیده میشود. سپس عقل اول منسوب به محمدصلی الله علیه وآله وسلم خداوند جبرئیلعلیه السلام را از او آفرید و به این ترتیب محمّدصلی الله علیه وآله وسلم پدر جبرئیل و اصل برای همه عالم است.
فیض کاشانی میگوید: قال الحکماء: أوّل ما خلق اللَّه العقل، کما ورد نصّ الحدیث واحتجّوا بوجهین: إنّ اللَّه خلق أوّل ما خلقه جوهرة شریفة ملکوتیة روحانیة، له وجوه متعدّدة وجهات مختلفة کان له بکلّ وجه وجهة اسم من الأسماء، ولهذا اختلف ألفاظ الشرع فی تسمیته فسمّی بالعقل فی قول النبیصلی الله علیه وآله وسلم: إنّ أوّل ما خلق العقل وذلک لأنّه محلّ علم اللَّه، کما قال: وإن من شیءٍ إلّا عندنا خزائنه؛ وبالقلم فی قوله صلی الله علیه وآله وسلم: إنّ أوّل ما خلق اللَّه القلم لإفاضة اللَّه تعالی الصور العلمیة علی الألواح النفوس بتوسّطه...؛ وبالروح فی قولهصلی الله علیه وآله وسلم: أوّل ما خلق اللَّه روحی لإفاضة اللَّه تعالی الحیاة علی کل حی بتوسطه... .
وفی روایة: إنّه (روح) لمیکن مع أحد ممن مضی غیر محمدصلی الله علیه وآله وسلم، وهو مع الأئمّةعلیهم السلام یوفقهم ویسددهم... ومن جهة کثرته (روح) قال صلی الله علیه وآله وسلم: أوّل ما خلق اللَّه أرواحنا، ثمّ خلق الملائکة وقال صلی الله علیه وآله وسلم: خلق اللَّه الأرواح قبل الأجساد.(1)
در بعضی از روایات، از سرور کاینات "عقلی" و در بعضی "روحی" واقع شده، و در بعضی وارد شده است که اول مخلوقات "قلم" است و این روایات متناقض نیستند، چه تواند بود که همه اشاره به عقل اول باشد و سابقاً بیان کردیم و بعد از این نیز خواهد آمد که، مرتبه وجود خاتم النبیین متصل است در سلسله عودی به مرتبه وجود عقل اول، پس دور نیست که عقلی و روحی اشاره به عقل او باشد.(2)
1) 692. فیض کاشانی، علم الیقین، صص 227 - 223: حکیمان میگویند: نخستین چیزی که خدا آفرید، عقل است؛ همانگونه که نصّ حدیث وارد شده و به دو دلیل استدلال کردهاند: خداوند اول چیزی که آفرید، جوهر شریف ملکوتی روحانی بود که دارای رویههای متعدد و جهتهای گوناگونی بود، به هر رویش و به هر جهتش نامی از آسمان دارد. از همین رو، نامهای او در شرع گوناگون است پس در سخن پیامبر: {أوّل ما خلق اللَّه العقل} به عقل نامیده شده است؛ چون محل علم خدا است، همانگونه که فرمود: «وإن من شیء إلّا عندنا خزائنه»، و در سخن دیگر پیامبر: (أوّل ما خلق اللَّه القلم) به قلم نامیده شده؛ چون به واسطه آن خداوند صور علمیه را بر لوحهای نفوس افاضه کرده است... و در سخن دیگر رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم: (أوّل ما خلق اللَّه روحی) به روح نامیده شده؛ چون به واسطه آن، خداوند حیات را برای هر زندهای افاضه کرده است... و در روایتی به روحی که با کسی جز با محمّدصلی الله علیه وآله وسلم نبوده است، نامیده شده است و آن با امامانعلیهم السلام بوده که توفیق و پشتیبانی آنها میکرده است و به جهت تکثر روح پیامبر فرمود: (أوّل ما خلق اللَّه أرواحنا، ثمّ خلق اللَّه الملآئکة) و نیر فرمود: (خلق اللَّه الأرواح قبل الأجساد).
2) 693. فیاض لاهیجی، گوهر مراد، ص 294.
حاجی سبزواری میگوید:
عقلاً ونقلاً کان عقل إذ بدا
لایوجد الواحد إلّا واحداً
او پس از اقامه دلیل عقلی، مبنی بر اینکه نخستین صادر یکی و آن هم عقلی است، میگوید: أمّا الدلیل النقلی فکقوله صلی الله علیه وآله وسلم: أوّل ما خلق اللَّه العقل.(1)
میرداماد ذیل سخن رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم که أوّل ما خلق اللَّه العقل میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نخستین صادر و سرآغاز آفریدهها است و این همان عقل نخستین است، لذا در حدیث دیگر فرمود: أوّل ما خلق اللَّه العقل.(2)
علّامه مجلسی کارشناس معارف و حیانی، پس از اشاره به تعریف «عقل» (جوهر مجرد فرا مادّی) و تقسیمات گوناگون آن نزد فلاسفه و بیان جایگاه و شرافت «عقل فعال» و دیگر عقول در دستگاه آفرینش، میگوید: غالب آنچه که فلاسفه برای این عقول اثبات کردهاند، به نحو دیگر در روایات متواتر شیعه، برای ارواح پیامبر و ائمهعلیهم السلام ثابت شده است. آنها برای عقل قدمت قائلند و روایات نیز به نحو متواتر، حاکی از تقدم آفرینش روح این بزرگواران است بر همه مخلوقات؛ آنان ثابت میکنند که عقول واسطه ایجاد اشیا یا شرط در تأثیرگذاری آنها است.
در اخبار ما نیز حضرات معصومینعلیهم السلام، علّت غایی آفرینش تمام موجودات قلمداد میشوند... فلاسفه ثابت میکنند که عقول واسطه افاضه علوم و معارف بر نفوس و ارواح هستند، در اخبار ما آمده است که تمامی علوم و حقایق و معارف به توسط معصومینعلیهم السلام بر سایر خلق افاضه میشود... .(3)
در جای دیگر، پس از ذکر احادیث فراوانی که درباره أوّل ما خلق اللَّه وارد شده است، مینویسد: معنای نور، عقل، قلم و آب همه یکی است، بنابراین نور، گوهر مجرّدی است که از نخستین جواهر عقلی به شمار رفته است، چنانکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «أوّل ما خلق اللَّه العقل». از این رو، عقل، قلم و آن
گوهری که آب شد، همه یک مراد را میرساند.(1)
نظریه فاعل بالعنایه، هدفمندی افعال خداوند و کیفیت فاعلیت او، و عقیده متکلّمان عدلیه به ویژه امامیه، در هدفمندی خلقت را مبرهن و مستحکم ساخت، و این نتیجه مهم تنها اثر این نظریه نیست؛ بلکه نتایج مهمی دیگری هم دارد؛ از جمله تبیین ضرورت وجود امام و پیشوای الهی و استمرار آن در روند خلقت عالم هستی، در پرتو اندیشه عنایت که اثبات این مهم از دو راه قابل پیگیری است.(2)
یکی از نتایج نظریه عنایت این است که نظام خلقت در نهایت حسن و کمال است، فقدان وجود امام در نظام خلقت با حسن و کمال آن منافات دارد؛ پس امام لازمه چنین نظامی است.
به بیان دیگر: آفرینش هستی بهترین و نیکوترین نظام ممکن است، (نظام احسن) لازمه این گفتار لزوم وجود امامعلیه السلام در آفرینش است، و گرنه نظام احسن نخواهد بود.
به عبارت منطقی: اگر نظام آفرینش هستی، نظام احسن است، وجود امامعلیه السلام همواره در این نظام خواهد بود؛ لکن نظام آفرینش احسن است؛ پس وجود امامعلیه السلام همواره است. یقینی شدن برهان مذکور، دست کم به برهانی شدن نظام احسن (مقدم) و لازمه میان مقدم و تالی (لزوم وجود امامعلیه السلام) بستگی دارد.
اثبات نظام احسن (مقدم): اینکه نظام موجود، بهترین، نیکوترین و متقنترین نظام ممکن است، مورد پذیرش اغلب دانشمندان نحلههای
گونان فکری است، اینجا به بیان نمونههای از دیدگاهای برخی مکاتب فکری با استدلالهای آنان، مبنی بر اینکه نظام موجود، بهترین نظامی است که بهتر از آن ممکن نیست، بسنده میشود.
افلاطون (347 - 427 ق.م) معتقد است، آفریننده که خیر مطلق است، کاملترین جهانی را که میتواند بیافریند، میآفریند.(1)
فلوطین (270 - 204 م) میگوید: ثمّ إنّ هذا العالم واحد من کلّ وجه وکامل من کلّ وجه ... فإنّ القدرة علی الصنع مستقرّة فی الصانع، تکون لدی ما لایقوم فی حسن الحال من کلّ وجه.(2)
ابن سینا (428 ق) میگوید: ذات خداوند در نهایت کمال است، علم او که عین ذات اوست، نیز در نهایت کمال است و هرآنچه در این عالم لباس هستی میپوشد، در نهایت حسن و کمال است؛ چون معلول علم او است.(3)در جای دیگر میگوید: کون الأوّل عالماً لذاته بما علیه من نظام الخیر، وعلّه لذاته للخیر والکمال بحسب الإمکان وراضیاً به علی النحو المذکور فی عقل نظام الخیر، علی الوجه الأبلغ فی الإمکان فی فیض عنه ما یعقله نظاماً وخیراً علی الوجه الأبلغ الّذی یعقله فیضاناً علی أتمّ تأدیه إلی النظام بحسب الإمکان، فهذا هو معنی العنایة.(4)
ابن رشد اندلسی (595 ق) علت و پیدایش آفرینش و نظام احسن را عنایت الهی معرفی میکند.(5)
فخر رازی میگوید: عنایت؛ یعنی علم خداوند به این که [اشیاء] به چه حالتی باشند تا بر بهترین و کاملترین وجه واقع شوند.(6)
صدرالمتألهین (1050 ق) میگوید: نظام معقول که نزد حکما عنایت نام
1) 699. آدامز، آیا خداوند بهترین را بیافریند، ص 103.
2) 700. فلوطین، تاسوعات، صص 200 - 199.
3) 701. ابن سینا، شرح الاشارات، ج 3، ص 318، نشرالبلاغه؛ همو، المبدأ و المعاد، ص 88.
4) 702. ابن سینا، النجاه، ص 669؛ همو، التعلیقات، ص 14.
5) 703. ابن رشد، موسوعه مصطلحات، ص 754.
6) 704. فخر رازی، المباحث المشرقیه، ج 2، ص 516؛ دیدگاه برخی متکلّمان در ابتدای این فصل بیان شد.
دارد، مصدر همین نظام موجود است؛ پس این عالم موجود در نهایت خیر و فضیلت ممکن است.(1)نظام احسن مورد توجه جدّی فلاسفه مغرب زمین نیز است.(2)
S71. VLLE و MEDITA TIONS CHRETIENNES و MALEBRANCHE
براهین اثبات نظام احسن: متکلمان و حکما ادلّه و براهین زیادی برای اثبات «نظام احسن» آوردهاند، گاهی از راه برهان لمّی و گاهی إنّی به اثبات مدّعا پرداختهاند، اینجا به گزیده آن اشاره میشود:
برهان لمّی: مفاد ادلّه اثبات وجود خداوند، واجب الوجود بالذات از تمام جهات است؛ یعنی هرچه کمال و خوبی و خیر است، آن وجود به نحو کامل و اکمل واجد آنها است، و از هرگونه نقص و کاستی، پاک و منزه است؛ زیرا در این صورت، واجب الوجود بالذات من جمیع الجهات نخواهد بود.(3)بنابراین، فاعلیت (آفرینندگی) و علم اشیا - پیش از پیدایش و بعد از آن - و حبّ و دوستی ذاتش و به دنبال آن حبّ و دوستی کارهایش (رضایت) نسبت به ذات الهی ثابت است.
پس هر آنچه لباس هستی میپوشد، پرتوی از علم اوست و علم او نیز عین ذات او است و ذات متعال او در نهایت کمال و اتقان و تمام، بلکه بالاتر از اینها است؛ لذا آفرینش در احسن نظام و بهترین شکل ممکن است. فالکلّ من نظمه الکیانی ینشأ من نظامه الرّبانی.(4)عنایت مورد نظر حکما، همین معنا بوده است؛ یعنی علم خداوند به ذاتش، مبدأ صدور و پیدایش اشیا است.(5)
به دیگر سخن؛ عدم عنایت به کار و به وجود نیامدن نظام احسن، یا به خاطر جاهل بودن فاعل به خیر و کمال و بهترین نظم ممکن است؛ و یا به خاطر
1) 705. شیرازی، الحکلمه المتعالیه، ج 7، ص 11.
2) 706. ر.ک: راسل، تاریخ فلسفه غرب، ص 806؛ صلیبا، المعجم الفلسفی، ج 2، ص 111، به نقل از
3) 707. علاّمه حلّی، کشف المراد، ص 290.
4) 708. حاجی سبزواری، شرح المنظومه، قسم الحکمه، غررفی مراتب علمه، ج 3، ص 607. تمام جهان آفرینش و نظم آن، ناشی از نظام {علم} ربّانی است.
5) 709. آدامز، آیا خدا بهترین را بیافریند؟ صص 109 - 101.
ناتوانی او از آفرینش نظام احسن است؛ و یا به خاطر نخواستن و دوست نداشتن کمالات ذات خود است؛ و یا به خاطر بُخل و امساک. تمام این موارد، یک نوع نقص و کاستی است که دلایل قطعی اثبات واجب الوجود، آنها را از ساحت کبریایی به دور میداند؛ بلکه مقابل آنها (کمالات) را برای او ثابت میداند.(1)
افلاطون، از جمله کسانی است که معتقد است آفرینندهای که خیر مطلق است، کاملترین عالمی را که میتواند بیافریند، خواهد آفرید. در نظر او، اگر چنین آفریدگاری جهانی را انتخاب کند که دارای کمال کمتری است، حتماً نقصی در صفت آفریننده بودنش دارد.(2)
برخی اساتید فن، از راه حکمت الهی، نظام احسن را تقریر کردهاند. یکی از صفات فعلیه الهی، صفت حکمت است؛ و حکیم کسی است که کارهای متقن انجام میدهد و اتقان کار در خلقت جهان این است که هرچه مورد نیاز و موجب زیبایی و حسن عالم میشود، در صورتی که مانعی در میان نباشد، تا آن چیزها را بیافریند و در اختیار مخلوقات قرار دهد. خداوند که به جهات خیر و کمال موجودات آگاه است، آفریدگان را به گونهای میآفریند که هرچه بیشتر دارای خیر و کمال باشند.
حکمت الهی، مقتضی نظامی است که موجب تحقّق کمالات وجودی بیشتر و بالاتری باشد؛ یعنی سلسلههای علل و معلولات مادّی به گونهای آفریده شوند که هرقدر ممکن است، مخلوقات بیشتری از کمالات بهتری بهرهمند گردند.(3)
برهان إنّی: نگاه خردمندانه به موجودات پیرامون، حکایت از نظم و نظام
1) 710. ابن سینا، شرح الاشارت، النمط السادس، ج 3، ص 15؛ فخر رازی، المباحث المشرقیه، ج 2، ص 516؛ میرداماد، القبسات، ص 425؛ فیاض لاهیجی، گوهر مراد، ص 310.
2) 711. آدامز رابرت مریو، آیا خداوند باید بهترین را بیافریند؟ ص 103، به نقل از تیمائوس.
3) 712. فخرالدین رازی، المباحث المشرقیه، ج 2، ص 520: وقد یعنی بالحکمة إیجاد الأفعال علی الوجه الأحسن والأحکام هو أن یعطی الشیء جمیعَ ما یحتاج إلیه فی ضرورة وجوده وفی حفظ وجوده بحسب الإمکان... .
فراگیر دارد، نظام و ترتیب ویژهای که در هر یک از انواع و تک تک افراد هر نوع جاری است. اینها عنایت واجب تعالی نسبت به آفرینش (نظام احسن) را تأیید و تصدیق میکند.
صدرالمتالهین، ناتوانی انسان را در شناخت و کشف نظم و نعمتهای وجود خودش، گوشزد میکند و در ادامه میفرماید: با این حال، چگونه او را توان درک و فهم نظام همگانی و نعمت فراگیر الهی است؟ سپس با ذکر چند نمونه از شگفتیهای آفرینش، به اثبات نظام احسن از راه برهان إنّی میپردازد.(1)
اگر تمام اجسام آسمانی مانند خورشید، گرما زا بودند، زمینیها میسوختند و اگر همه خاموش میبودند، ظلمت هستی را فرا میگرفت... اگر زمین، اندکی به خورشید نزدیکتر میشد، همه میسوختند و اگر دورتر میشد، همه میمردند. آب و هوا و خشکی را به گونهای نظام داد تا بتواند میزبان وجود نفوس ناطقه و غیر آن شوند. او سپس به گوشههایی از عنایت الهی در گیاهان میپردازد، که چگونه دست آفرینش، کاستیهای آنها را برطرف کرده و از دادن هیچگونه موهبتی که برای تداوم حیات و رسیدن به هدفشان لازم بوده، دریغ نکرده است.
(به گیاهان) بنگر که برای دستگاه تغذیهشان چگونه خدمتگزاران چهارگانه اهدا شده است: نخست، دستگاه جاذبه (برگ برای دریافت نور و ریشه برای دریافت آب و خاک)؛ دوم، دستگاه گوارش؛ سوم، دستگاه نگهدارنده که مواد جذب شده را تا زمان لازم نگه میدارد؛ چهارم، دستگاه دفع کننده.
سپس به حیوان که برتر از گیاه است، نگاه کن! برای او، بر طبق نیازمندیاش، نیروی مدرّکه و محرکه داده است. بالاخره، به انسان نگاه کن؛ چون از همه برتر است، به او فرمان امر و نهی صادر کرد تا در سایه پیروی از
1) 713. ابن کمونه الجدید فی الحکمه، صص 593 - 582، ده صفحه درباره عجایب و نظام آفرینش بحث کرده است.
آن، به کمال مطلوب و عالم ملکوت برسد.(1)
با وجود امام نظام احسن است
سیمای امام در مکتب مشا آنگونه که ترسیم شد، در راستای نظام احسن قرار میگیرد، و خلقت در فقدان چنین موجودی دچار نقص و کاستی میشود.(2)
طرح عنایت، خلقت را پدید آمده از علم خداوند معرفی کرد، علم الهی که عین ذات او است، مانند ذاتش در نهایت حسن و کمال است، علم عنایی خداوند چیزی را از نظر دور نمیدارد، همه مخلوقات با همه نیازهایشان مورد عنایت الهیاند.
عنایت از این زاویه؛ یعنی اینکه کار به بهترین وجه انجام پذیرد و هیچ نقطهای از نقاط آن، هرچند اندک و جزیی، از هیچ جهت مبهم باقی نماند، به فراموشی سپرده نشود و مورد غفلت قرار نگیرد؛ مثلاً عنایت معمار در ساختمان ایجاب میکند همان طوری که به ستون ساختمان اهمّیت میدهد، شیب گوشه حیاط را به سوی ناودان نیز از نظر دور ندارد؛ زیرا جمع شدن آب در گوشه حیاط بیانگر این است که معمار به آن قسمت توجّه و عنایت کافی نداشته است.
با توجه به این مفاد و معنای عنایت، راه دوم که وجود امام را لازمه عنایت خدا به خلق میداند، اینگونه تقریر میشود: خداوند که برای کمال یابی هر موجودی که در این عالم رنگ هستی میگیرد، همه نوع ابزار ضروری و غیر ضروری را در اختیارش گذاشته تا از مرز ضعف و نقص عبور کند
1) 714. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة، ج 7، صص 148 - 117؛ درس صفحه 113 با کمک از طرح ارسطو که عالم را "حیوان واحد" میداند، با استدلال جدید، نظام احسن را ثابت میکند.
2) 715. معرفی وجود، ویژگیهای امام و رئیس مدینه فاضله از نگاه حکمت مشاء مشروح بیان شد، امام در نزد آنان موجود ممتاز و در بلندای کمال و فضیلت قرار دارد. ر.ک: فصل دوم همین بخش {امام از دیدگاه مکتب مشاء}.
و راهی منزل کمال خود شود. حال چگونه ممکن است انسانی که در دامان همین طبیعت پرورش مییابد، از این قانون خدشه ناپذیر طبیعی استثنا شود و ارتقای معنوی او نادیده گرفته شود؟ آیا میتوان گفت: آفریدگاری که از هیچ بخششی در زمینه تکامل جسمی بشر فروگذار نکرده، او را از داشتن وسایلی که اساسیترین نقش را در تعالی روحش دارد، محروم ساخته و این نعمت را از وی دریغ کند؟(1)
عنایت الهی، به تمام نیازمندیهای آفرینش پاسخ داده و هرچه برای وجود و ادامه حیات و تکامل آنها لازم بوده، عطا کرده است. إذ مقتضی الحکمة والعنایة إیصال کلّ ممکن الغایة.(2)
در میان موجودات، انسان نیز در بعد مادّی، از تمام مواهب الهی بهرهمند شده است، بُعد معنوی که مهمتر از بُعد مادی است، طبق عنایت الهی به نیازهایش پاسخ مثبت گفته میشود. یکی از نیازهای عمدهاش، وجود امام و راهنمای الهی است.(3)همان امام و پیشوایی که مکتب مشاء اوصاف آن را ترسیم کردند؛ علمی و یقینی شدن بیان مذکور، دست کم به اثبات دو پیش فرض بستگی دارد:
عنایت، اهتمام و توجّه الهی به بعد مادّی و آفرینش تکوینی انسان.
آفرینش تکوینی موجودات و انسان مقدّمه تشریع (تربیت نفوس انسانها) است و احتیاج به راهنمای الهی، یک نیاز واقعی انسانها است.
پیشفرض نخست: گوشهای از عنایات الهی نسبت به جهان آفرینش، در بخش اثبات نظام احسن از راه "برهان إنّ" گذشت، اینجا نیز به مناسبت، به گوشهای دیگر از عنایات الهی نسبت به یکی از اعضای آفرینش (انسان) اشاره میشود.
بگذریم از دستگاههای شگفت انگیز بینایی و شنوایی و دیگر دستگاههای
بدن انسان، که هر کدام به روشنی، گواهی میدهند که سازمان آفرینش، عنایت خاصی دارد که هر موجودی را به کمالی که برای آن آفریده شده است، برساند.
قدری در پارهای از وسایل کمال که غالباً مورد غفلت بوده و از نظر اهمّیت نسبت به دیگر ابزار کمال، در درجه دوم قرار دارند، بیندیشیم؛ مثلاً دستگاه آفرینش، در کف پای انسان، گودی و فرورفتگی خاصی آفریده است تا راه رفتن برای او آسان باشد، حتّی کسانی که پای آنها به طور مادرزاد، برخلاف معمول صاف باشد، ناچارند گودی خاصی در کف پای خود پدید آورند.(1)
کرسی موریسن مینویسد: عدسی چشم ما، تصویری را به روی مردمک دیده منعکس میکند و عضلات چشم، خود به خود، نقطه دید را متمرکز میسازد. مردمک چشم، مرکب از نُه ورقه جداگانه است که قطر مجموع آنها به قدر کلفتی یک ورقه کاغذ نازک است، ورقه داخلی چشم، مرکّب از شمشها و مخروطها است که تعداد اوّلی به سی میلیون و تعداد دومی به سه میلیون عدد بالغ است، این شمشها و مخروطها به تناسب کامل نسبت به مردمک چشم قرار گرفتهاند و از قضایای عجیب آن که آنها پشت مردمک واقع شده و به جای آنکه به خارج نگاه کنند، به داخل سر مینگرند. در این حال: اگر فرضاً شما دشمنی را در نزدیکی خود ملاحظه کنید، سر او را از پایین و پاهایش را در هوا میبینید، طرف راست او را سمت چپ و طرف چپ را به راست میبینید، بدیهی است اگر بخواهید با این وضع از خود دفاع کنید، کارتان بسیار دشوار است، طبیعت برای اصلاح کار، پیش از آنکه چشم چیزی را ببیند، به وسیله میلیونها سلسله اعصاب و با انکسار صور، مشکل را حل کرده است.(2)
پیش فرض دوم: اینکه آفرینش جهان و انسان، مقدمه رسیدن به کمال و سعادت نوع انسانی است و اینکه نیاز به راهنما و رهبر الهی، مهمتر از نیازهای مادّی و تکوینی است، با عقل و نقل قابل اثبات است.
عقل؛ مطالعه وجود و روان انسان نشان میدهد که او خواهان اهدافی فراتر
از دنیا و طبیعت است. این همه شور و عشق و ایثار و گذشت از دنیا و هر آنچه دنیایی است، وجود هدف و کمالی برتر از این عالم را ثابت میکند. اگر امام دارای شؤون و وظایفی متعدد است؛ مانند هدایت افراد بشر و هدایت جامعه در ابعاد سیاسی و حکومتی و قانون گذاری و تبیین و توضیح شریعت و رسانیدن فیض الهی به مخلوقات و... انسانهای عادی در امور معاش و معاد خود به چنین امامی نیازمند است، و این نیازمندیها، به مراتب مهمتر از نیازمندی به نان و آب و چشم و گوش است؛ مثلاً تنها در بعد سیاسی و حکومتی، اگر انسان نعمتهای مادّی گوناگونی را در اختیار داشته باشد، لکن امنیت و قانون برقرار نباشد، هیچگاه جامعه روی خوش بختی را نمیبیند و امکان استفاده از همان داشتهها را نیز پیدا نمیکند.
سرگرم ساختن انسانها توسط نظامهای لاییک، به فلسفههای دستساز بشر و ترسیم بشری از آینده جهان، و شخصیتسازیهای کاذب و ارائه الگوهای مجازی، پاسخی هرچند خطا، به نیاز اساسی بشر است، تا دغدغه او را از بابت تربیت انسانی و پیمودن راه کمال و... برطرف سازند.
اگر یادگیری حرفههای ظاهری که ابزارشان محسوس است، بدون راهنما و استاد مشکل و چه بسا محال است؛ راهیابی به کمالات معنوی و رفع نیاز باطنی، بدون راهنما و استاد، مسلماً نشدنی است.(1)
نقل:(2)هدف از تشریع الهی، همان هدف از خلقت است؛ یعنی رسیدن به کمال مطلوب، اگر توجه به رفع نیازمندیهای دنیایی دارد، به خاطر مقدمه بودن آن است.(3)«یعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الحَیوةِ الدُّنْیا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمُ الْغافِلُونَ»(4)یعنی توجّه تنها به رفع نیازهای دنیایی کافی نیست؛ بلکه مهم آخرت است. «وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا
الطّاغُوتَ»؛(1)یعنی هدف بعثت، عبادت خدا و دوری از شیطان است. «وَآتَیناهُ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِی الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِینَ».(2)
حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: فإنّ الغایة القیامة.(3)
محقق طوسی میفرماید: ضرورت وجود انبیا برای این است که با استفاده از عقاید حقّه و اخلاق فاضله و افعال سودمند، اشخاص را به کمال برساند...(4)
علّامه طباطبایی میفرماید: شرایع الهی بر اساس توحید و آموزش حقیقت آغاز و انجام برای مردم آمده است؛ بنابراین لازم است آنان در این دنیا به گونهای رفتار کنند که در آخرت سود ببرند و...(5)
ابن سینا که خود از مدافعان و شارحان طرح عنایت در مکتب مشاء است، به همین شیوه (راه دوم) بر لزوم ارسال راهنما و پیشوای الهی استدلال کرده است: ولایجوز أن یترک الناس وآراؤهم فی ذلک فیختلفون، ویری کلّ منهم ما له عدلاً وما علیه ظلماً؛ فالحاجة إلی هذا الإنسان فی أن یبقی نوع الإنسان ویتحصّل وجوده أشدّ من الحاجة إلی إنبات الشعر علی الأشفار وعلی الحاجبین، وتقعر الأخمص من القدمین، وأشیاء أخری من المنافع الّتی لا ضرورة فیها فی البقاء؛ بل أکثر ما لها، أنّها تنفع فی البقاء، ووجود الإنسان الصالح لأن یسُنّ ویعدّل، ممکن... فلایجوز أن تکون العنایة الأولی تقتضی تلک المنافع، ولاتقتضی هذه التی هی أسّها، ولا أن یکون المبدأ الأوّل والملآئکة بعده یعلم ذلک، ولایعلم هذا، ولا أن یکون ما یعلمه فی نظام الخیر الممکن وجوده الضروری وحصوله لتمهید نظام الخیر لایوجد، بل کیف یجوز أن لایوجد وما هو متعلق بوجوده مبنی علی وجوده موجود؟(6)
این بیان و استدلال، آنگاه اوج میگیرد که بدانیم آفرینش تکوینی و اصل
وجود سایر موجودات، همه مقدّمه تشریع و رسیدن انسانها به کمال است.(1)
اگر عنایت الهی نظام احسن، نیازمندیهای مقدّمات و موجودات پایین را تأمین کرده و راه را برای رسیدن به کمال مطلوبشان آماده کرده، چگونه هادی و راهنمای همیشگی برای انسان قرار ندهد؟!
در این استدلال، ابن سینا محور نیازمندی انسان به قانون و شخص قانوندان را، خود محوری، سودجویی و اختلاف آرا داند که اگر قانون و رهبر الهی نباشد، جامعه انسانی متلاشی میشود.
ابن سینا همین استدلال را در کتاب النجاة نیز بیان کرده است؛ تصریح و تأکید ابن سینا بر ضرورت حضور رهبر قانوندان در کنار قانون که هر دو الهی باشند، تأیید دیدگاه شیعه و استمرار لزوم امام را میرساند.
اگر سودجویی شخصی، زندگی اجتماعی و اختلاف آرا، همواره در میان بشر است، پس ضرورت وجود قانون و رهبر الهی نیز همیشه است و عنایت خداوند استمرار این مهم را اقتضا دارد.
این استدلال با یک مقدّمه مسلّم دیگر قطعی میشود، و آن اینکه در پرتو اصل مسلّم خاتمیت، انسان از همراهی پیشوای الهی در قالب نبی و رسول محروم است، پس حتماً این پیشوا در قالب امام است.
سهروردی نیز با نگاه مشائی، فلسفه و اهداف انسان الهی و خلیفة اللَّه را پیگیری کرده است، خداوند انسان را نیازمند هم آفرید؛ لذا اجتماع و شهرها پدید آمد که پایداری آن، به وجود سنت و قانون عادله است که این سنت و عدل میان خلق مستمر و مستقیم شود، پس حاجت بود به شخصی که نبی و ولی بود... پس به وجود چنین شخصی، حاجت بیشتر از آن بود که وجود مژه چشم و موی و ابرو و قعر زیر قدم و سرخی لبها و اختلاف انگشتان و مانند آن ... و عنایت ازلی که اقتضای این آفرینش را ضروری میکند زیادتر
1) 731. امامی کاشانی، غیبت امام عصرعلیه السلام، ص 120.
و کاملتر از آن است که این مصلحت بدین بزرگی را فرو گذارد.(1)
شبهات موجود یا احتمالی، گاهی مربوط به اصل برهان عنایت و نظام احسن است و گاهی مربوط به اثبات مدّعا- لزوم وجود امامعلیه السلام- به وسیلهِ برهان مذکور؛ این جا به طرح و بررسی شبهات عمده مربوط به هر کدام پرداخته میشود:
یکم- از دیر باز، این پرسش مطرح بوده که چه گونه نظام، احسن است و حال آن که شرور و آفتها، بیماریها و حوادث طبیعی و... هراز چند گاهی، طبیعت و انسانها را میکوبدو میکاهد؟ وجود انسانهای معلول جسمی وروانی و به کمال نرسیدهها، اندک نیست.(2)جی.ال. مکی از ملحدان مشهور معاصر میگوید مسئله ِشر در سادهترین صورتاش چنین است:
1 - خدا، قادر مطلق است.
2- خدا خیر (خیر خواه) محض است.
3- بااین حال، شر وجود دارد.(3)
یعنی، ازصدق وصحت قضیه سوم، به کذب و نفی دو قضیهِ اوّل استدلال شده است. اگر وجود شرور، یقینی و وجدانی است، پس خدای قادر مطلق خیرخواه محض، وجود ندارد.(4)
دانشمند ان الهی از مشکل شرور، پاسخهای گوناگونی دادهاندکه تنها به بیان یکی از آنها بسنده میشود. و پیش از هر چیزی، یادآوری این نکته لازم
1) 732. سهروردی، یزدان شناخت، ص 455 {مجموعه مصتفات، ج 3}.
2) 733. ابن سینا، شرح الاشارات، ج 3، ص 319؛ حاجی سبزواری، شرح المنظومه، قسم الحکمة، غرر فی دفع شبهه الثنویه، ج 3، ص 530؛ شهید مطهری، عدل الهی، {مجموعه آثار، ج 1، ص 86}؛ عنایت الهی، ایجاب میکند که هر چه موجود میشود خیر و کمال باشد و نظام موجود، احسن باشد، پس شرور و نقصانات که ضرر به نظام احسن میزنند نباید باشند و حال آن که هستند. مصباح یزدی تعلیقه علی النهایه، ص 465.
3) 734. آدامز، آیا خدا بهترین را بیافریند، ص 97.
4) 735. در کلام و فلسفه اسلامی هریک از قضایای مذکور به گونه تفسیر شده است که منافات میان صدق این سه مورد برطرف شده است یعنی اولاً قدرت مطلقه خداوند به ممکنات تعلق میگیرد، ممتنعات نشدنیاند نه این که خداوند عاجز باشد، ثانیاً خداوند خیرخواه محض است نسبت به نظام کلی، نه خصوص انسان، ثالثاً شرّ یا عدمی است و یا اگر وجودی است به لحاظ وجودش خیر است... .
است: بعد از آنکه برهان لمّی و إنّی اثبات نظام احسن کرد، اگر موردی در ظاهر برخلاف داده قطعی عقل درآمد، حتماً این ناهمخوانی در ظاهر است و در واقعیت تنافی نیست.
پاسخ: شهید مطهری میفرمایند: مسئله نظام احسن و اشکال شرور، از مهمترین مسایل فلسفه است که در شرق و غرب، موجب پیدایش فلسفههای "ثنویت" و "مادّیگری" و "بدبینی" گردیده است. تا آنجا که من اطّلاع دارم، فلاسفه غرب پاسخ قاطعی برای مشکل ندادهاند؛ امّا فلاسفه و حکمای اسلام، با تجزیه و تحلیل اشکال، به پاسخ صحیح رسیدهاند.(1)
شرور؛ یعنی نبود چیزی یا نبود کمال یک چیز. و خیرات؛ یعنی آنچه که مورد درخواست و توجّه قرار میگیرد. پس خیرات وجودی و شرور نیستیاند، نیستی هیچگاه نیازمند آفریدگار نیست، پس فلسفه ثنویت به هم ریخت.(2)
شرور و آفتهای طبیعی، از وجود طبیعت مادّی جدا نشدنی است؛ یعنی ضعف در پذیرش مخلوقات است و گرنه عنایت باری تمام است. آنچه اصالتاً و جدّاً مورد اراده قرار گرفته، وجود خیرات است؛ امّا شرور بالتبع وبالعرض مطرح هستند.(3)
همین امور به ظاهر شرّ و آفت، همراه با یک سلسله خیرات وکمالات هستند، که اگر نبودند، فواید زیادی فوت میشد. عنایت الهی موجب پیدایش آنها میشود؛ چون ترک خیر کثیر، شّر خواهد بود.(4)
مقیاس در تعیین نظام احسن، تنها انسان و یا محدوده خاص نیست؛ بلکه کل نظام در نگاه کلان مراد است که بالوجدان، در نهایت حسن و استحکام است.
1) 736. مطهری، مجموعه آثار، ج 1، ص 111.
2) 737. عدمی بودن شرور و وجودی بودن خیرات، در حکمت الهی، کاملاً مستدل شده است. ر.ک؛ میرداماد، القبسات، صص 449 - 433؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 7، صص 77 - 68؛ طباطبایی، نهایة الحکمه، ص 310.
3) 738. فخر رازی، المباحث المشرقیه، ج 2، صص 551 - 547؛ طباطبایی، نهایة الحکمه، ص 313.
4) 739. حاجی سبزواری، شرح المنظومه، قسم الحکمه، ج 3، صص 534 - 529؛ طباطبایی، نهایةالحکمه، ص 313.
خلاصه کلام، همان نظر مشهور است که از معلّم اوّل به یادگار مانده است، او میگوید، شرور و کاستیها که نسبت به خیرات بسیار ناچیزند، لازمه طبیعت مادّی هستند. برطرف کردن این کاستی، تنها در سایه دست کشیدن از اصل این آفرینش است.(1)
دوم: دلیلی برای اعتقاد به تحقق بهترین جهان در میان عوالم ممکن وجود ندارد؛ چرا نتوان برای هر جهانی ممکن، جهان بهتری فرض کرد؟ آیا آفریدگار به کسی تعهد داده است بهترین جهانی را که میتواند، بیافریند؟ آیا اگر جهان مادون را پدید آورد، حق کسی ضایع شده است؟ اگر خدا جهانی بیافریند که از کمال کمتری برخوردار باشد، آیا مرتکب ظلم شده است؟ درباره موجودی که نبوده است، نمیتوان گفت: چون خلق نشده، به او ظلم شده است. مثلاً مصرف دارویی موجب میشود طفل در رحم، بسیار باهوش به دنیا آید، حال اگر مادر از خوردن چنین دارویی خودداری کند، کسی او را ظالم میداند؟!
این قضیه، مورد پذیرش است که به وجود آوردن عمدی چیزی که نسبت به آنچه میتوانست موجود شود، از کمال کمتری برخوردار است، خطا است؛ ولی این مطلب، تنها در مورد ما انسانها صادق است؛ چون در مقابل خدا و کار خود، مسؤولیت و تعهد داریم، در حالی که انتظار احسن از خداوند، به خاطر همین قیاس، باطل است؛ چون خداوند در برابر کسی تعهد به تفضل نداده است.(2)
پاسخ: دقّت در ادلّهای که حکمت متعالیه برای اثبات نظام احسن و تفسیر عنایت آورده، به آسانی از این شبهات پاسخ میگوید؛ چون لزوم و ضرورت نظام احسن از باب واجب علی اللَّه، حکم تکلیفی براو و تعهد دادن از جانب او نیست؛ بلکه از باب "واجب عنه و منه" است. توضیح مطلب اینکه وقتی ذات
الهی (واجب الوجود من جمیع الجهات) همراه با صفات او (علم اکمل، قدرت نافذ، حکمت بالغ، حبّ ذات و افعال ذات....) ملاحظه شود، کشف میشود که چنین ذاتی با چنان صفاتی، جز احسن نمیآفریند و غیر آن انگیزهای ندارد. اینجا بحث از ظلم و قرار دادن آفرینش - چه موجود شدهها و چه موجود نشدههأ در برابر خداوند نیست.
اینجا وجوب و لزوم فقهی و تکلیفی و تعهدی نیست؛ بلکه وجوب هستی شناسانه است. هرچند فرض جهان کامل و احسن، فرض جهان کاملتر دارد، چه بسا تا بینهایت، لکن بحث در فرض مراحل بینهایت نیست؛ بلکه واقعیت جهان هستی که از فرض به تحقق رسیده، مورد سخن است و معلوم است که ظرف وقوع، تنها یک صورت از صورتهای بینهایت فرضی است؛ لذا تعبیر دانشمندان از نظام موجود "بهترین نظام ممکن" است؛ یعنی احسن نهایی و آخرین مرتبه مراد نیست؛ بلکه درحد امکان و قابلیت جهان طبیعت منظور است.
مالبرانش (1638 - 1715 م) میگوید: خداوند، بالضرورة آنچه را که به نحو اعلی و به طور نامتناهی دوست داشتنی است؛ یعنی ذات خویش یا خیر نامتناهی را دوست دارد و اگر چنین تعبیری جایز باشد، این خیر نامتناهی برای برآوردن خواست الهی کافی است.
بنابراین، اگر خداوند اشیای نامتناهی را خلق میکند، در واقع، عمل آفرینش ناشی از خیر و محبت است و از سر ضرورت نیست؛ زیرا مخلوقات نمیتوانند چیزی را که نامتناهی فاقد آن باشد، بر نامتناهی بیافزایند. اراده آفرینش عالم، شامل هیچ عنصری از ضرورت نیست، هرچند مانند اعمال درونی ذاتی دیگر، قدیم و لایتغیر است.(1)
یکم - اینکه پیمودن راه کمال و رفع نیازمندی معنوی انسانها، تنها در
1) 742. کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج 4، ص 253، به نقل از: گفت و گو درباره مابعد الطبیعه، صص 9 - 7.
سایه وجود راهنمای الهی مطلوب خداوند و مورد عنایت او باشد، برهانی نشده است. اگر شخصی بدون راهنما، کوه و برزن و بیابان را بپیماید و به منزل مقصود برسد، به مراتب شگفت آورتر و احسن است تا اینکه کسی او را برساند.
پاسخ: در این شبهه، اصل نظام احسن پذیرفته شده و در تعیین مصداق مناقشه شده است. در اینجا پرسشی مطرح میشود: آیا این راه بدون وجود راهنما برای همه پیمودنی است؟ مسلّماً این خلاف واقعیت عینی است. نیز میپرسیم، آیا برای شمار خاصی از افراد هم این کار ممکن است؟ این فرض نیز مردود است؛ چون اثبات این فرض مشکل است. در کدام زمان و مکانی سراغ دارید که بشر به تنهایی، به کمال مطلوب معنوی رسیده باشد و از این رهگذر، نیاز خود را تأمین کرده باشد؟! به فرض اثبات چنین موارد اندک، آیا خودداری از آفرینش وجود امام، موجب ترک خیر کثیر نمیشود؟(1)راهیابی، تنها بخشی از افراد بشر به کمال و سعادت مطلوب، به قیمت تباهی نسلهای بیشمار، نظام احسن خواهد بود! و این خلاف آن چیزی است که خود قبول داشتهاید.
نگاهی گذرا به اقالیم بشر امروز نشان میدهد که انسان علیرغم پیشرفتهای شگفتآور در دانش تجربی و مادّی، هنوز در آغاز راه کمال واقعیاند و فریاد نیازمندیشان به راهنمای الهی و رسیدن به کمال معنوی، گوش جهان را پر کرده است.
کشور ژاپن که امروزه در صنعت و فنآوری از پیشروان دانشاند، در مسایل الهی و آسمانی، از پیروان خرافهاند، و کار به جایی رسیده که برای هر حادثهای، به خدایی معتقدند. مثلاً برای ازدواج، خدای تزویج دارند که دختران برای رسیدن به همسر، به آنها متوسل میشوند!
1) 743. ترک خیر کثیر، مانند انجام دادن شّر است که هر دو از خداوند محال است. ر.ک: حاجی سبزواری، شرح المنظومه، ج 3، ص 531، قسمالحکمه، غرر فی دفع شبهه الثنویه.
در کشور هند، سالی قحطی شد، مجلس وقت دستور سر بریدن و استفاده از گاوها را صادر کرد، لکن با واکنش شدید گاو پرستان، مجبور به لغو دستور مذکور شد. در نتیجه، انسانهای زیادی در کام مرگ فرو رفتند و گاوها همچنان با تعظیم و احترام ماندند.(1)
دوم - عنایت الهی در این مورد قبول است که اقتضای نظام احسن را دارد، و نظام احسن؛ یعنی خداوند، اهتمام و توجّه کامل به موجودات دارد، لذا به نیازمندیهای تکوینی و تشریعی آنها پاسخ گفته است؛ ولی چرا پاسخ به نیاز معنوی و تشریعی و بعد تربیتی و راهنمایی انسان منحصر به امام باشد؟ بلکه خداوند، اگر اهتمام و عنایت تام به جنبه تکوینی و مادّی انسانها دارد، با نزول قرآن و تشریع سنّت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم به نیاز دوم انسانها پاسخ گفته است.
پاسخ: حس و تجربه گواهی میدهند که موفقیت یک برنامه، تنها با تدوین و توضیح شیوه نامه ممکن نیست؛ بلکه نیازمند مجری و مدیری دانا و توانا و... است، تنها داشتن کتاب پزشکی هیچگاه مایه بینیازی از پزشک نمیشود. قرآن کریم روی اهمّیت و ضرورت وجود پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم تأکید میکند:(2)«کَیفَ تَکْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ»(3)اگر صرف قرآن و وحی کفایت میکرد، نیاز به خود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نیز نبود.
به عبارت دیگر: هدایت انسانها در گرو دو عنصر لاینفک وحی و رهبری وحی شناس است. عامل صوری در اسلام (قرآن کریم) تا جهان است، بدون دستبرد تحریف باقی خواهد ماند؛(4)امّا عامل فاعلی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم مانند انبیا و اولیای پیشین، از این عالم رحلت فرمودهاند.(5)بنابراین برای تداوم هدایت
1) 744. سبحانی، الالهیات، ج 3، ص 33.
2) 745. سوره نور، آیه 54؛ سوره حشر، آیه 7؛ سوره آل عمران، آیات 61 و 101؛ سوره مائده، آیه 104؛ سوره اعراف، آیه 157.
3) 746. سوره آل عمران، آیه 101.
4) 747. سوره حجر، آیه 9: «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ».
5) 748. سوره زمر، آیه 30: «إِنَّکَ مَیتٌ وَإِنَّهُمْ مَیتُونَ».
در سایه وجود راهنمایی الهی، وجود امام حتمی و ضروری است.(1)
اینکه دستگاه آفرینش، حس راهیابی را در نهاد هر جانداری گذارده و آنها را تحت نظام خاص هدایت میکند، مورد تأیید قرآن است. این برهانی است که از یک آیه کوتاه که متضمّن گفتار موسی بن عمران در برابر فرعون است، استفاده میشود. وقتی فرعون درباره خدای جهان سؤالاتی مطرح کرد، حضرت موسیعلیه السلام فرمود:(2)«رَبَّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلَقَهُ ثُمَّ هَدی (3)قرآن کریم مواردی زیادی از هدایت تکوینی موجودات را متذکر میشود:(4)«اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّی * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدی (5)هرچند لفظ عنایت، در قرآن نیامده است، لکن مفاد آن، در جای جای این کتاب هدایت نقش بسته است.
قرآن کریم که خودش زیباترین سخن ممکن است و کلامی از او زیباتر میسر نیست «اَللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ»(6)و همچنین درست و راستترین سخن است که راستتر از او میسر نیست، «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِیثاً»(7)«وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلاً»(8)درباره نظام هستی چنین میگوید: تمام اشیا را خداوند آفرید. چیزی نیست که از قلمرو آفرینش خداوند خارج باشد.
و نیز میگوید: هرچه را که آفرید، با تمام جهازهای لازم و سودمند تکاملی او را مجهّز کرد، و نیز هرچه را که آفرید، بعد از تجهیز و تکمیل نظام داخلی، آن را به هدف معین هدایت کرد.(9)
1) 749. جوادی آملی، پیرامون وحی و رهبری، ص 32.
2) 750. سبحانی، راه خداشناسی، ص 187.
3) 751. سوره طه، آیه 50.
4) 752. سوره نحل، آیه 69 - 68.
5) 753. سوره اعلی، آیات 4 - 3.
6) 754. سوره زمر، آیه 23.
7) 755. سوره نساء، آیه 87.
8) 756. سوره نساء، آیه 122.
9) 757. ر.ک: سوره انعام، آیه 102؛ سوره رعد، آیه 16؛ سوره زمر، آیه 92؛ سوره غافر، آیه 62؛ سوره فرقان، آیه 2؛ سوره طه، آیه 50.
قرآن مغز و زیربنای برهان عنایت را با کوتاهترین عبارت بیان میکند: «کُلٌّ یعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ»(1)جهان آفرینش، آیات خداوندی است که احسن الخالقین است، باید بر شاکله او، احسن المخلوقات باشد که مخلوقی از این نیکوتر ممکن نخواهد بود.(2)
مرحوم کلینی، به طور مفصل در کتاب کافی، به اسنادش از یونس بن یعقوب نقل میکند که او گفت: جمعی از اصحاب امام صادقعلیه السلام، از جمله حمران بن اعین و محمّد بن نعمان و هشام بن سالم و طیار، در محضر حضرتش حضور داشتند. هشام بن حکم که هنوز جوان نورسی بود، در میانشان بود. حضرت خطاب به هشام فرمود: ای هشام! خبر نمیدهی که با عمرو بن عبید چه کردی و چه از او پرسیدی؟
هشام عرض کرد: ای پسر رسول خدا! شما را بسیار بزرگ میدانم و از سخن گفتن در محضر شما شرم دارم، به طوری که زبانم در برابرت گنگ مینماید.
امامعلیه السلام فرمود: چون شما را دستوری دادم، انجام دهید. هشام گفت: از مجلس و بحث عمرو بن عبید در مسجد بصره خبر شدم، آهنگ بصره کردم، روز جمعه وارد شهر شدم، حلقه درس بزرگی در مسجد برقرار بود. خطاب به عمرو گفتم:
آیا چشم داری؟
پسر جان! این چه پرسشی است؟ چیزی که خود میبینی چرا میپرسی؟!
پرسش من همین است.
بپرس پسرم، گرچه پرسشت احمقانه است!
پرسشم همان است، آیا چشم داری؟
آری!
به چه کارت میآید؟
با آن، رنگها و اشخاص را میبینم و تشخیص میدهم.
بینی هم داری؟
آری!
به چه کارت میآید؟
با آن، بوها را استشمام میکنم.
آیا دهان نیز داری؟
آری!
با آن چه کار میکنی؟
غذا میخورم و مزه آن را میچشم.
گوش داری؟
آری!
با آن چه میکنی؟
صداها را میشنوم.
قلب نیز داری؟
آری!
با آن چه میکنی؟
به وسیله آن، هر آنچه اعضا و حواسم درک میکنند، امتیاز و تشخیص میدهم.
مگر این اعضای حسی و ادراکی، تو را از قلب بینیاز نمیکنند؟
نه!
چطور بینیاز نمیکنند و حال آنکه همه صحیح و سالمند؟
پسر جان! وقتی آنها در چیزی که میبویند یا میبینند یا... تردید میکنند، در تشخیص آن، به قلب مراجعه میکنند تا یقین حاصل شود و شک باطل گردد.
آیا خداوند قلب را برای رفع شک در حواس قرار داده است؟
آری!
پس آیا قلب باید موجود باشد و گرنه برای حواس یقینی حاصل نمیشود؟
آری!
ای ابا مروان! خداوند تبارک و تعالی، حواس تو را بی امام رها نکرده و برایشان امامی قرار داده تا صحیح را آشکار و شکّشان را به یقین تبدیل کند؛ ولی این خلایق را در شکّ و حیرت و اختلاف رها کرده و امامی برایشان منصوب نکرده تا آنان را از شکّ و تردید خارج سازد، در حالی که برای اعضای تن تو امام معین کرده...؟
عمرو مدّتی خاموش ماند و چیزی نگفت، پس رو به من کرد و گفت: آیا تو هشام بن حکمی؟
نه!
از همنشینان اویی؟
نه!
پس اهل کجا هستی؟
اهل کوفه.
پس تو خود اویی.
پس مرا در آغوش گرفت و در جای خود نشانید و خود کنار رفت و دیگر چیزی نگفت تا من برخاستم. در این هنگام امام صادقعلیه السلام خندید و فرمود: ای هشام! چه کسی این مطالب را به تو آموخته؟ گفتم: چیزی است که از شما گرفتهام.
فرمود: به خدا قسم، که این در صحف ابراهیم و موسی مکتوب است.(1)
چند نکته:
یکم - ظاهر استدلال هشام که مورد تأیید امامعلیه السلام نیز است، مطابق با بیان دوم از برهان عنایت است (عنایت و اهتمام خداوند در بُعد تکوین و تشریع).
1) 760. کلینی، اصول کافی، باب الاضطرار اًلی الحجه، حدیث 3؛ شریف مرتضی، الامالی، مجلس دوازدهم.
دوم - اینکه امام فرمود: "به خدا قسم! که این در صحف ابراهیم و موسی مکتوب است"، دلیل فرمایش ایشان آن است که حکم عقلی، با گذشت زمان تغییر نمیکند و با تفاوت امّتها مختلف نمیشود.
سوم - مراد از قلب در آیات و روایات، قوّه عاقله و عقل است، آنچه حواس ظاهری درک میکنند، صرف تصوّر و ظاهر اشیا است و تمام این حواس، در حقیقت از شؤون عقلند و عقل، اصل و متن آنها است، حواس حواشی و فروعاتند که اگر عقل نبود، آنها تباه میشدند و بدن از بین میرفت. همچنین اگر حجّت خدا نیز موجود نباشد، زمین و اهلش نابود میشوند.(1)
نتیجه بخش پنجم: حکمای مشاء با طرح فاعلیت بالعنایه، علت صدور عالم را علم الهی دانستند؛ استکمال، غرض زاید و حکومت غایت بر خدا را نفی کردند و هدف اصلی خلقت را ذات خدا معرفی کردند.
امام از دید مشاء، بسیار نزدیک به امامتی است که در اندیشه کلام شیعی است (اتّصال به عقل فعّال، دارای علم برتر، حدس خدادادی، مشروعیت الهی، دارای مقام سلب ناشدنی، عارفترین به شریعت، ربّ انسانی، خلیفة اللَّه و...)
هستی شناسی مشاء میگوید: وجود یا واجب است یا ممکن، از خداوند بیواسطه تنها یک معلول صادر میشود (عقل)، عناصر جهان مادّی از عقل دهم صادر میشود، پس عقل به عنوان نخستین صادر واسطه پیدایش دیگر اشیا است.
بنابر تأیید روایات و سخن دانشمندان فنّ، نخستین صادر (عقل)، همان
1) 761. حسن زاده آملی، امامت، ص 70
حقیقت نوری پیامبر و ائمهعلیهم السلام است. پس وجود امام در روند آفرینش دخالت دارد (واسطه).
از دید مشاء، عالم برگرفته از علم الهی و در نهایت، اتقان و احکام و حسن است و از طرفی وجود امام از دید مشاء، در رأس هرم هستی و واجد کمالات است، پس وجود او در سلسله آفرینش مستلزم نظام احسن است.
عنایت الهی، حتی به نیازهای ابتدایی بشر پاسخ مثبت گفته، پس امام که از نیازهای ضروری حیات بشری است، حتماً عطا شده است. (لزوم وجود امام)
صاحبنظران ریشههای مکتب اشراق را در آموزههای زرتشت و هرمس نبی و افلاطون میدانند(1)و در جهان اسلام، در میان آثار ابن سینا نشانههای این حکمت کمابیش به چشم میخورد، ابن سینا هرچند از سران و نظریه پردازان حکمت مشاء است؛ ولی در اواخر عمر حالتی برایش پیدا شده بود که میخواست از شیوه متداول مشائیان فاصله بگیرد و به مکتبی نزدیک شود که در آن از ذوق و شهود و عرفان نیز بهره میگرفتند.(2)این مکتب ذوقی و عرفانی را او اشراق نامید، این چرخش ابن سینا در آثار مشرقیه او و نیز در داستان عرفانی به نام حی بن یقظان (زنده، فرزند بیدار) کاملاً مشهود است، او در این داستان، شرق را نماینده معدن نور و غرب را نماینده معدن ظلمت معرفی میکند.(3)
آرزوی ابن سینا، در نسل پس از وی، توسط شهاب الدین یحیی سهروردی (587 ق) به ثمر رسید.
در رساله حاضر، محور بحث حکمت اشراق از سهروردی به این سو است و توجه اصلی به آثار سهروردی است، نه حکمت اشراقی به معنای عام که شامل هر نوع حکمتی که مبتنی بر تنویر و اشراق است، مانند آنچه در مکتب
1) 762. سهروردی، حکمه الاشراق، صص 13 - 10؛ قطب الدین شیرازی، شرح حکمه الاشراق، ص 3.
2) 763. قطب الدین روش اشراقی و ذوقی ابن سینا را در اشارت و شفاء و نجات یادآور میشود که شیخ الرئیس بسیار این جمله را به کار برده است: تلطّف من نفسک؛ که ظهور در مشرب شهودی دارد. شرح حکمه الاشرق، ص 2.
3) 764. ر.ک: ابن سینا، منطق المشرقیین، ص، لح و 2 - 4.
نو افلاطونیان و اگوستینیهای غرب مشاهده میشود.
«حکمت به معنای خاص کلمه، حکمتی است که سهروردی مبتنی بر فلسفه مشائی ابن سینا و تصوف اسلامی و اندیشه فلسفی ایران باستان و یونان به وجود آورد که در واقع برزخی است میان فلسفه و کلام مدرسی و تصوف محض خانقاهی).(1)
حکمت اشراق، نوعی نهضت فکری در برابر حکمت بحثی مشاء است، در این حکمت، بحث و استدلال لازم است، اما کافی نیست؛ و برای فهم حقایق مخصوصاً اسرار ماورای طبیعی و حقایق الهی، راه دیگری که ذوق و کشف و شهود است، وجود دارد.(2)
به عبارت دقیقتر، حکمت اشراق میان حکمت ذوقی شهودی با حکمت مشائی بحثی جمع کرده است. از نظر شیخ اشراق (سهروردی)، حکمت اشراق شاخصههای زیر را دارد:
ریشههای این حکمت به زردشت پیامبر و هرمس نبی (ادریس) و افلاطون فیلسوف یونانی میرسد.
در حکمت اشراق، میان حکمت ذوقی و بحثی جمع شده است، و حکمت اشراق مبتنی بر تابش و اشراق است، حکمت غیر رسمی در برابر حکمت رسمی است، حکمت اهل خطاب در برابر حکمت اهل بحث است، حکمت ایمانی در برابر حکمت یونانی است.
سهروردی میگوید: من مسایل حکمت ذوقی را ابتدا از راه یافت و کشف و شهود به دست آوردم و سپس در جست و جوی برهان و دلیل برآمدم در حالی که در فلسفه بحثی، مبنا استدلال است بدون آنکه مسایل و مباحث آن محقق و حتی برای خود استدلال کننده باور شده باشد.(3)
را حقیقت مجرد و تعریف ناپذیر میداند، نور حقیقتی است که بر همه چیز احاطه پیدا کرده و سرایت میکند، اجسام از این حیث که قبول نور و ظلمت میکنند، برازخ نامیده میشوند.(1)
شهرزوری (687 ق) از شارحان سرشناس حکمت اشراق، درباره حکمت اشراق و شیخ اشراق میگوید: امّا حکمت ذوقی، شاهد است به تفرّد او در آن فن، هرکه طریق خداجویی مسلوک داشته باشد، و توسن نفس خود را در ریاض افکار متوالیه و مجاهدات متعالیه تربیت و تدبیر کرده باشد... به سرعت سیر به مشاهده مجردات، استار پندار بشکافد... در آن هنگام میداند که او در مکاشفات ربانی و مشاهدات روحانی آیتی است از آیات سبحانی...
امّا حکمت بحثی، به درستی که او محکم گردانید اساس و بنیان آن را و استوار ساخت قواعد و ارکان آن را و تعبیر کرد از معانی صحیفه لطیفه آن، به عبارت دلپذیر و الفاظ مختصر مفید بینظیر... و این اقوی شاهدی است بر قوّت او در حکمت بحثی و علوم رسمی.(3)
شهرزوری در جای دیگر میگوید: إنّ العلوم الحقیقیة تنقسم إلی قسمین: ذوقیة کشفیة؛ وبحثیة نظریة. فالقسم الأوّل: یعنی به معاینة المعانی والمجردات مکافحة لابفکر ونظم دلیل قیاسی أو نصب تعریف حدّی أو رسمی، بل بأنوار إشراقیة متتالیة متفاوتة لسلب النفس عن البدن و...؛
وهذه الحکمة الذوقیة قلّ من یصل إلیها من الحکماء ولاتحصل إلّا للأفراد من الحکماء المتألّهین الفاضلین وهولاء منهم قدماء سبقوا أرسطو زماناً
کأغاثاذیمون وهرمس وأنباذقلس وفیثاغورس وسقراط وأفلاطون... ولمیزل طریق الحکمة مسدوداً مضطرباً حتی طلع ... لبّ الفلاسفه والحکماء والمتألّهین شهاب الملّة والحقّ والدین السهروردی...؛ فإنّه - رضی اللَّه عنه - کان مبرزاً فی الحکمتین الکشفیة والبحثیة بعید الغور فیهما لایدرک شاؤه ولایلحق غوره... وذلک یدلّک علی أنّ له قدماً راسخاً فی الحکمة ویداً طویلة فی الفلسفة وجناناً ثابتة فی الکشف والذوق... .(1)
مقصود از حکمت بحثی این است که مبنای آن برهان و استدلال است.
مقصود از حکمت ذوقی این است که بر اساس یافت و کشف و شهود استوار است، نه بر برهان و استدلال.(2)
قطب الدین شیرازی (710 ق) دیگر شارح سرشناس حکمت اشراق، پس از تمجید و بزرگداشت شخصیت سهروردی و معرفی او به عنوان سرآمد حکمت اشراق، سخنی راجع به کتاب حکمه الاشراق دارد که نتیجهاش، معرفی خود حکمت و اندیشه اشراقی است: وذلک لاشتماله (حکمة الإشراق) من الحکمة البحثیة علی أولاها وأنفعها؛ ومن الحکمة الذوقیة علی أسناها وأرفعها؛ اذکان - رحمه الله - متبرزاً فی الحکمتین، بعید الغور فیهما لایدرک شاؤه ولایلحق غوره.
قطب شیرازی ریشههای اندیشه اشراقی را که جمع میان حکمت بحثی و ذوقی است، به حکمای الهی و انبیا و اولیای الهی نسبت میدهد: لکن
1) 771. شهرزوری، شرح الحکمه الاشراق، صص 6 - 5: علوم حقیقی دو قسم میشود: ذوقی کشفی و بحثی نظری؛ مراد از قسم اول، دیدن معانی و مجردات است بدون فکر و تنظیم قیاس و اقامه تعریف حدی یا رسمی است بلکه به سبب انوار اشراقی پی هم متفاوت از جدایی نفس از بدن است و ... و این حکمت ذوقی است که کمتر حکیمانی به آن میرسد و تنها برای حکیمان الهی فاضل حاصل میشود، آنهایی که پیش از ارسطو بودند مانند اغاثا ذیمون و هرمس و انباذ قلس و فیثاغورس و سقراط و افلاطون ... و پیوسته راه حکمت مسدود و مضطرب بود تا ... مغز فلاسفه و حکما الهی شهاب الملة و الحق و الدین سهروردی اطلاع یافت ... سهروردی - رضی اللَّه عنه - در حکمت کشفی و بحثی مبرز و بلندنظر بود که کسی به پایه او نمیرسید ... و این امر گواهی میدهد که او قدم راسخ و دست بلندی در حکمت و فلسفه و قلب ثابتی در کشف و ذوق داشته است.
2) 772. سجادی، ترجمه حکمة الاشراق، ص 8.
الحکمة البحثیة والذوقیة هی علی طریقة الإشراقیین؛ وهی الّتی قرّرها وأخبر عنها الصدور الأوّل من الحکماء الذین هم من جملة الأصفیاء من الأنبیاء والأولیاء.
او در ادامه، حکمت اشراقی را همان حکمتی میداند که قرآن و روایات از آن تمجید کرده و آن را موهبتی میدانند که به انبیا داده است.(1)و در مقابل، حکمت مشاء و راه ارسطو را یک سری قواعد بیفایده معرفی میکند.(2)
اینکه شیخ اشراق حکیم متألّه را با خلیفه الهی به صورت مطلق وصف میکند و تداوم آسمانها و زمین را با وجود آن گره زند، معلوم میشود که چنین حکیمی، شخصیتی است که در قلّه هستی مکان دارد، در نظام جهان خلقت سررشته دارد.
خلیفه سرآمد حکیمان الهی و بحثی است: مقام خلیفة الهی برازنده کسی است که در حکمت الهی و حکمت بحثی سرآمد باشد؛ فإن اتّفق فی الوقت متوغّل فی التألّه والبحث، فله الرئاسة وهو خلیفة اللَّه.(4)و زمین هیچگاه از وجود حکیم الهی خالی نمیماند. ولاتخلو الأرض من متوغّل فی التألّه أبداً.(5)
ریاست خلیفة الهی تنها حکومت ظاهری نیست؛ بلکه او امام است، چه
در رأس قدرت سیاسی باشد یا نباشد، علیرغم ظاهربینان که خلیفه الهی را همان حاکم سیاسی میدانند، مقام خلیفة الهی یک مقام عینی واقعی است نه اعتباری و قراردادی: ولست أعنی بهذه الرئاسة التغلب، بل قد یکون الإمام المتألّه مستولیاً ظاهراً، وقد یکون خفیاً، وهو الذی سمّاه الکافّة القطب؛ فله الرئاسة، وإن کان فی غایة الخمول، وإذا کانت السیاسة بیده فیکون الزمان نوریاً... .(1)
المتوغّل فی التألّه یعنی حکیمی که جنبه الهی، معنوی و آسمانی داشته باشد.
بیرونی (440 ق) میگوید: متألّه کسی است که دراو نیروی الهی باشد، که به این وسیله اشیا را بالذات اندر یابد... .(3)
خلیفه الهی از علم والا و تصرف در تکوین برخوردار است: شیخ اشراق میپذیرد که انسان الهی علمی دارد، غیر از سنخ و جنس علم انسانهای عادی، و او نیروی تصرف در تکوین دارد که هیولای عالم فرمان بردار او است... و مما یتعلّق برتبتهم حصول العلوم أکثرها من غیر تعلّم بشری... وأیضاً طاعة هیولی العالم لهم... .(4)
صاحبان حجت الهی نگهدارندههای جهان و واسطههای فیضاند:
شارحان حکمة الاشراق در توضیح سخنان سهروردی پیرامون امام و خلیفه الهی چنان سخن گفتهاند، که گویی متن احادیث اهل بیتعلیهم السلام را درباره امام نقل میکنند.
متن گفتار شهرزوری در شرح این سخن سهروردی "بل العالم ماخلا قطّ من الحکمة وعن شخص قائم بها عنده الحجج والبینات" چنین است: لأنّ العنایة الإلهیة کما اقتضت وجود هذا العالم، فهی تقتضی صلاحه، وصلاحه إنّما هو بالحکماء الشارعین للشرایع والواضعین للنوامیس أو بالحکماء المتألّهین الباحثین؛ فوجب أن لاتخلو الأرض عن واحد منهم، أو عن جماعة یقومون بحجج اللَّه ویؤدّوها إلی أهلها عند الاحتیاج، فهم حفاظ العالم وأوتاده، بهم یدوم نظامه وتستقرّ أحواله ویتّصل فیض الباری تعالی، ولو خلا زمان ما عن جملتهم لعظم الفساد وکثر الخبط وهلاک الناس بالهرج والجهل والعنایة الأزلیة تاباه، وما أحسن ما وصفهم علی - کرّم اللَّه وجهه - وقال فی آخر کلام له: کذا یموت العلم إذا مات حاملوه، بل لاتخلو الأرض من قائم للَّه بحججه، إمّا ظاهر مکشوف وإمّا خائف مقهور، لئلّا تبطل حجج اللَّه وبیناته وکم وأین، اولئک هم الأقلّون عدداً الأعظمون قدراً، أعیانهم مفقودة وأمثالهم فی القلوب موجودة، یحفظ اللَّه لهم الحجج حتی یؤدّها نظرهم ویودّعوها فی قلوب أشباههم فی کلام طویل.(1)
1) 782. شهرزوری، شرح حکمة الاشراق، ص 24: عنایت الهی همان گونه که اقتضای وجود این عالم را دارد، اقتضای صلاح آن را نیز دارد و صلاح عالم با حکماء تشریع کننده شرایع و وضع کنندههای قوانین و یا با حکماء الهی باحث است، پس باید زمین از وجود یکی یا گروهی از آنان که حجتهای الهی را اقامه و به اهل آن هنگام ضرورت میدهند، خالی نباشد. آنان نگهدارند و میخهای عالم هستند، بواسطه آنان نظام با دوام و احوالش پایدار میماند و فیض خدا میرسد و هرگاه لحظهای عالم از وجود آنان خالی بماند فساد عالم گیر و هلاکت مردم با هرج و جهل فرا میرسد، و عنایت الهی مانع این کار است. علی - کرّم اللَّه وجهه - چه زیبا آنان را توصیف کرده است: این گونه علم با مرگ حاملانش میمیرد بلکه هرگز زمین از حجت قائم خالی نیست ... .
2) 783. همان.
در شرح این جمله شیخ اشراق «لأنّه لا بدّ للخلافه من التلقّی» میگوید: لأنّ خلیفة الملک ووزیره لا بدّ له من أن یتلقّی منه ما هو بصدده، أی لا بدّ له من أن یأخذ منه ما یحتاج إلیه؛ والمتألّه له قوة الأخذ عن الباری تعالی والعقول دون فکر، باتّصال و وحی، والباحث لایأخذ شیئاً إلّا بواسطة المقدّمات والأفکار والأنظار، فلهذا کان أولی من الباحث فحسب.(4)
قطب الدین شیرازی (710 ق) دیگر شارح و صاحب نظر مکتب اشراق در مقام شرح و توضیح سخنان سهروردی، تا حدودی شبیه به سخنان شهرزوری بیان کرده است. در شرح این سخن سهروردی «بل العالم ماخلا قطّ عن الحکمه وعن شخص قائم بها عنده الحجج والبینات...» میگوید: لأنّ العنایة الإلهیة کما اقتضت وجود هذا العالم، فهی تقتضی صلاحه، وهو بالحکماء المتألّهین الشارعین للشرایع أو المؤسّسین للقواعد. فوجب أن لاتخلو الأرض عن واحد أو جماعة عنهم، یقومون بحجج اللَّه ویؤدّونها إلی أهلها عند الاحتجاج، بهم یدوم نظام العالم ویتّصل فیض الباری ولو خلا زمان عنهم، لعظم الفساد وهلک الناس بالهرج والمرج، والعنایة الأزلیة تأباه؛ إذ من المعلوم، أنّ الحاجة إلی شخص به یکمل نظام عموم الناس أشدّ من الحاجة إلی إنبات الشعر علی الأشفار وعلی الحاجبین... .
در شرح این سخن سهروردی «وهو خلیفة اللَّه فی أرضه» میگوید: لأنّه یخلّفه فی العلم والرئاسة وإصلاح العالم؛ إذ لا بدّ للباری تعالی فی کلّ عالم من ذات یکون أقرب إلیه من الباقی، یصل الفیض إلیهم بتوسّطه، وکما أنّ حفّاظ الملک وصلاحه علی الملک خلفاؤه، فکذا حفّاظ العلوم الحفیفة والقائمون بحجج اللَّه وبیناته ومصلحوا بریته، خلفاء اللَّه فی أرضه علی خلقه.
این سخن سهروردی را «وهکذا یکون للَّه فی الأرض خلیفة مادامت السماوات والأرض» چنین شرح میدهد: لما سیظهر من دوام الأنواع العنصریة بدوام السماوات الأرض، ویلزم من دوام الأنواع مع العنایة الإلهیة دوام الخلافة والخلیفة أیضاً، وهو المطلوب.(1)
این سخن حکمه الاشراق را "إذ لا بدّ للخلافة من التلقی" که در وصف امام و خلیفه الهی است، چنین شرح میدهد: لأنّ خلیفة الملک ووزیره لا بدّ له من أن یتلقّی منه ما هو بصدده، أی یأخذ منه ما یحتاج إلیه الخلافة، فالمتألّه له قوّة الأخذ عن الباری والعقول دون فکر ونظر، بل لاتّصال روحی، والباحث لایأخذ شیئاً إلّا بواسطة المقدّمات والأفکار والأنظار... .(2)
شیخ اشراق، آوردن قانون، تذّکر روز قیامت، معرفی عبادت و هدایت
1) 788. قطب الدین شیرازی، شرح حکمة الاشراق، صص 19 - 18.
2) 789. قطب الدین شیرازی، شرح الحکمة الاشراق، ص 22.
3) 790. همان، ص 23: در هر زمانی گروهی از آنان است منتهی کاملترین یکی بیش نیست همانگونه که در اخبار نبوی آمده «و هر گاه سیاست و حکمومت بدست او باشد» یعنی بدست مرد الهی چه مباحثهگر باشد یا نباشد «زمان نورانی است» چون آن مرد الهی توان نشر علم و حکمت و عدل و دیگر اخلاق مرضیه را دارد و نیز توان و اداری مردمان بر محبت نورانی را دارد مانند زمان انبیاءعلیهم السلام.
مردمان را از وظایف انبیا میداند(1)که غیر از مورد اول، دیگر موارد از وظایف حجت و پیشوای الهی نیز محسوب میشود. او انجام کارهای خارق العاده و تصرف بر حوادث و حیوانات را مخصوص انبیا نمیداند.(2)
در جای دیگر میگوید: لازم نیست همه انبیا در کشف و فهم حقایق در حدّ اعلی باشند؛ بلکه بسیاری از محققان و علمای امت و اسلام از انبیای بنی اسرائیل در علم فزونترند. و در ادامه، از داستان مصاحب حضرت موسیعلیه السلام یاد میکند که حضرت به او محتاج بود، و نیز از لقمان یاد میکند که حضرت داود از او بهره میبرد.
این سخن شیخ اشراق، به خوبی از وجود و نقش ولی خدا پرده برمیدارد و دلالت دارد که در خلقت، حجّتهای الهی هستند که هرچند نبی و رسول نیستند؛ ولی از مقام و جایگاه الهی و پیشوایی برخوردارند، که گاهی پیشوای انبیا هم میشوند.
البته شیخ در مقام مثال آوردن، برخی اشخاصی را نام میبرد که چنین صلاحیتی را ندارند. اینکه چه عاملی باعث شده، اینجا شیخ افراد متفرقه را در کنار ولی خدا بنشاند، معلوم نیست؛ به هرحال اصل مسأله حجّت الهی مسلّم؛ ولی اشتباه در مصداق است، و شاید به خاطر اصلاح همین اشتباه باشد که در پایان این دیوان، خلیفه خدا را پیامبر گونه معرفی میکند و میگوید:
بدان که نفس، خلیفه خدا است در زمین، چنانکه گفت: «وَهُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلآئِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ» و آیتی دیگر: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» و آیتی دیگر: «یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ» و قبیح باشد از خلیفه خدا که ملک فانی وی، سبب بطلان ملک عالی دائم او باشد... .(3)
شیخ اشراق تحت عنوان مرصاد عرشی به دانشجویان نصیحت و وصیت میکند و آنها را تشویق به سیر و سلوک میکند، و در ادامه میگوید: انزعج بقوة وارفض أعداء اللَّه فیکم واصعد إلی آل طاسین ... . در شرح این عبارت گفتهاند: إنّ آل طاسین هم أهل البیتعلیهم السلام وکذا آل یاسین، وکأنّه أراد بهم کلّ من وصل إلی الکمال الأعلی... وآل طاسین هی الجواهر العقلیة والنفوس الفلکیة، فإذا تیسّر للسالک الصعود إلی الجواهر والاتصال بالنفوس الکاملة من أهل بیت النبوة... .
یکی از محققان حکمت اشراقی میگوید: در نظرگاه سهروردی و حکمت اشراقی او، نور محمدی بر حقیقت ملکوتی پیام ادیان و حکمتهای پیشینیان، از هرمس و فیثاغورث گرفته تا زرتشت و حکمای فرس دمیده و بار دیگر این حقایق را در اذهان روشن ساخته است.(1)
هانری کربن اسلام شناس معاصر، پس از نقل سخن سهروردی: "جهان هرگز از وجود متألّه عارف خالی نیست" میگوید: همین مطلب است که تشیع اثنیعشری در باب امامی که در حال حاضر غایب است (قطب) بیان میکنند؛ وی پس از نقل این سخن سهروردی "در حقیقت عالم کامل هرگز از این عالم غایب نبوده است، هرچند در پرده غیبت نهان شده باشد" میگوید: شیخ اشراق به طرز سخت شورانگیز به شهادت و بیان اعتقاد شیعه به وجود امام غایب پیوسته؛ یعنی همان چیزی که علمای حلب هنگام محاکمه در مورد آن اشتباه نکردهاند. اصطلاحی که سهروردی به کار میبرد "قیم الکتاب" وظیفه و رسالت امام را معرفی میکند و این همان چیزی است که احادیث شیعه میگویند.
هانری کربن در شرح این وصیت سهروردی: "اندک اندک خود را تا مرتبه آل طاسین اعتلا بخش، شاید مولای خود را در شاهراهی که در آن در حال پیشرفت هستی، خواهی دید" میگوید:
دو حرف الفبای عربی «طا و سین» (طس) و همچنین دو حرف «یا
1) 794. نصر، مقدمه بر مجموعه مصنفات، ج 3، ص 33.
و سین» (یس) در زمره حروف مقطعه مرموزی است که در آغاز برخی از سورههای قرآن نمایان است. (این حروف به شمار چهارده میباشد. این حروف گاهی به منزله رقم اسم اعظم خدا و غیره تفسیر شده است، حروف «طا و سین» در آغاز سوره 27 قرآن آمده است، دو حرف «یا و سین» در اول سوره 37 آمده و همین حروف اسم آن سوره قرار گرفته است، علاوه بر این، آیه 130 از سوره 37 چنین بیان میکند که: سلام علی آل یاسین (سلام بر خاندان یاسین) پس چهارده "حروف نوری" که میتوانند جای یکدیگر را بگیرند، راجع به باطن است؛ یعنی بر امامت به منزله باطن نبوت این حروف "رقم" "چهارده معصوم"علیهم السلام است. در نتیجه، یکی دانستن "آل طاسین " و "آل یاسین" حاوی هیچگونه اشکالی نیست.(1)
رجوع صریح سهروردی "به مقام آل طاسین تعالی یابنده" همانطور که شهرزوری مفسّر آثار وی به خوبی متذکر شده است، طنین آهنگ شیعی دارد.(2)
احاطه کامل بر تمام زوایای اندیشه اشراق درباره خلقت و نظام آن، کاری مشکل است و در این قسمت، محورهای اصلی این بحث در متون مهم حکمت اشراقی پی گیری میشود.
بیان شد که موضوع اصلی حکمت اشراق، نور و انتشار آن است، و نور حقیقتی است مجرد و تحریف ناپذیر؛ چون ظاهرتر از آن چیزی نباشد، نور به خودی خود ظاهر است و ظاهر کننده دیگر اشیا است؛ لذا یکی از اوصاف نور، حیات است؛ چون حیات؛ یعنی تجلی لنفسه وبالفعل.
نورهای مجرد دارای مراتبی است که در رأس همه، نور الانوار است، که سلسله انوار مادون، همه قائم به آن هستند. نور الأنوار به عنوان منشأ و منبع همه انوار، باید و بالضرورة وجود داشته باشد؛ زیرا سلسله نورها محال است تا بینهایت یکی بر دیگری قایم باشد؛ بلکه این سلسله در نهایت به نوری ختم شود که نور نخستین و نور واجب نور الأنوار، نور محیط، نور قیوم، نور مقدس، نور اعظم اعلی و نور قهّار است.(1)
نخستین صفت نور الأنوار وحدت است. تصور دو نور الأنوار مستلزم آن است که آن دو در امری مشترک و در امری ممتاز باشند، و هر دو به چیزی دیگری وابسته باشند و این محال است؛ (چون نور الأنوار بینیاز از غیر است و گرنه نور الأنوار نمیشد).(2)
از نور الانوار که دارای وحدت است، نور مجرد واحدی صادر میشود(3)و این صادر نخست نیز نور محض است؛ زیرا محال است که از حقیقتی که خود نور محض است و در آن ظلمتی نیست، چیزی صادر شود که هم نور باشد و هم ضدّ آن "ظلمت"؛ تنها امتیازی که میان نور الأنوار و نور اول است، کمال و نقص است، نور الأنوار کاملتر از نوری است که از او صادر شده است.(4)
صادر نخست، نور الأقرب یا نور العظیم نام دارد(5)که حکمای ایران باستان آن را بهمن مینامیدند، این نور از حیث وابستگیاش به نور الأنوار دارای دو جنبه است؛ یکی جنبه فقر و دیگری جنبه غنا. این نور هرگاه فی نفسه اعتبار شود، فقیر است و هرگاه به اعتبار نسبتش با نور الأنوار ملاحظه شود، غنی است و این نور، فقر خود را تعقّل میکند و این فقر همان هیئت ظلمانی او
1) 797. همان، ص 87.
2) 798. همان، صص 91 - 90.
3) 799. قاعده الواحد و این که نخستین صادر از خداوند یکی بیش نیست را سهروردی با همان کیفیت و استدلال مشاء پذیرفته است ر.ک: سهروردی، کتاب التلویحات، التلویح الخامس، ص 50.
4) 800. همان، صص 127 - 126، از همان، ص 320.
5) 801. در جای دیگر میگوید: «فأوّل صادر منه تعالی جوهر عقلی، سمّاه بعض الحکماء عقل الکلّ والعنصر الأوّل»؛ کتاب التلویحات، ص 61.
است و چون فقر و ظلمت خود را تعقّل کند، از او ظلّی "سایهای" حاصل میشود؛ یعنی برزخ اعلی (جسم نخستین یا هیولای مشترک که در نظام جهان شناسی نو افلاطونی فلک محیط نام دارد) و چون این نور غنای خود را که نتیجه انتسابش به نور الأنوار است، تعقّل کند از او نور مجرّد دیگری حاصل میشود و از این نور با نور دیگر و برزخی دیگر (یکی از افلاک) صادر میشود تا برسد به نهمین برزخ یا فلک و عالم عنصری که در تحت آن است.(1)
در سلسله انواری که از نور الأنوار صادر میشود، برخی انوار قاهرهاند؛ یعنی هیچ وابستگی به برازخ ندارند. و برخی انوار مدبّرهاند؛ یعنی از حیث سلطنتی که دارند، مدبّر افلاکند.(2)
نسبت نور عالی به نور سافل "قهر، غلبه، سیطره و تسلط" و نسبت نور سافل به نور عالی "شوق، عشق، محبت و کوشش" است، در عالم همین دو نیروی قهر و عشق حکومت میکند.
نور الأنوار که عالیترین نورها است و هیچ چیزی برتر از آن نیست، نسبت به همه چیزها قاهر است و به هیچ جزء خود، عشق نمیورزد؛ چون او زیباترین و کاملترین اشیا است. این عشق به خود، موجب لذت کامل است و لذت هم چیزی نیست جز شعور به کمال حاصله؛ از این حیث که او کمال است و این کمال برایش حاصل است.(3)
عالم که از عناصر تشکیل شده است به منزله ظلّ نور الأنوار است. علت آفرینش مستند به جود الهی است، جود؛ یعنی خالق چیزی را افاده کند که شایسته مستفید است و در این افاده، هیچ عوضی هم نخواهد، اگر بخشش و افاده به خاطر کسب ستایش یا ثواب، یا دفع مذمت و رهایی از تنگناها باشد، این جود نیست؛ بلکه یک نوع بازرگانی و مستلزم نیازمندی فاعل است، در حالی که نور الأنوار ذاتش نور و متجلّی و فیاض لذاته است، برای هر قابلی
هرجا نیاز باشد، فیض او جاری است.
غنی مطلق و ملک حق، ذاتی است که برای خودش است، ذات حق برای هیچ چیز دیگر نیست؛ بلکه همه اشیا برای او است و هیچ چیزی از او بینیاز نیست.
تحلیل و تطبیق: تا اینجا، خلاصه دیدگاه حکمت اشراق (فلسفه نور) درباره خالق، مخلوقات، کیفیت خلقت (فلسفه خلقت) بیان شد و میتوان گفت: دیدگاه اشراق در این زمینه با قطع نظر از عناصر ذوقی یا صوفیانهای که در این فلسفه وجود دارد، همان دیدگاه سینوی و نو افلاطونی بود، و شاهد گفتار، سخنان سهروردی در رساله کوچکی به نام «اعتقاد الحکماء» است.
در آن رساله، سهروردی در مقام دفاع از «متألّهان و حکمای الهی» در برابر ایرادها و بهتانهایی که عوام الناس یا برخی جناح، مبنی بر الحاد و بیدینی به حکما نسبت میدادند، میگوید: متألّهان به وحدانیت خدا و آفرینش عالم و حتمیت روز جزا معتقدند و میگویند: اول موجودی که خداوند آفرید، عقل اول است؛ چنانکه پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: أوّل ما خلق اللَّه العقل که آن نیز با واسطه فیض عقل دیگر را پدید آورد که از آن نفس و جسم فلک اول صادر شد و این نزول همچنان پیش رفت تا عقل آخر و عالم کون و فساد...
گواه دیگر، سخن شیخ اشراق در کتاب «المشارع» است که پس از نقل مشروح مبنای مشاء، در کیفیت صدور خلقت به عقول عشره، تمام گفتههای مشاء در این زمینه را تأیید میکند، تنها انحصار عقول در عدد مشخص را نمیپذیرد.(1)شاید مهمترین تمایز مکتب اشراق با مکتب مشاء درباره نظام و کیفیت خلقت، که متأثر از اندیشه امکان اشرف است، این موارد باشد.
تبیین نظام در حکمت اشراق اینگونه است «واحد تعالی، عقول طولی (قواهر اعلون)، عقول عرضی (قواهر ادنون) که مراد افلاطون از مثال را همین عقول عرضیه میدانست، نفس، مثال (برزخ و طبیعت)»
1) 805. سهروردی، کتاب المشارع و المطارحات {مجموعه مصنفات}، ج 1، ص 450.
به هرحال؛ چه وحدت شیوه و نگرش شیخ اشراق با جوهره مکتب مشاء پذیرفته شود یا نشود، این نکته مسلم است که فلسفه و کیفیت خلقت از این دو دیدگاه تمایز جدّی ندارد؛ چون بنابر هر دو نظر وجود و یا پیدایش وجود و نور دارای مراحل و مراتب متباین هستند و هر دو نظر درصدد کیفیت و هدف خلقت و پیدایش وجود و نورهای ظلّی پرداختهاند.
راه اثبات انواع نوریه قاهره و صادر نخست "نور اول" و ترتیب و نظام در روند خلقت، قاعده امکان اشرف است؛(2)یعنی انواع جسمیه که وجدانی و مشهود است، به حکم قاعده امکان اشرف، باید ارباب این انواع جسمیه که انوار و انواع نوریه است، پیش از آنها محقق باشد.(3)
راه حکمت اشراق برای اثبات صادر نخست و اوصاف آن، بسیار متفاوت از راه حکمت مشاء است، حکمت مشاء از راه علم عنایی و برهان عنایت پیش آمد؛ امّا حکمت اشراق از راه قاعده امکان اشرف.(4)
در حکمت مشاء، نظام احسن و وجود امام مستند و مستدل به علم عنایی خداوند شد؛ امّا در حکمت اشراق، حضور و وجود امام در مراتب بالای
1) 806. مشروح این بحث، ر.ک: رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، صص 122 - 121.
2) 807. میرداماد میفرماید: «وإذا تمّ میقات البرهان فی تأسیس الأصول والقوانین، فقد حان حین تفریع ما یتفرّع علیها جواهر عالم القدس، من العقول المفارقه والنفوس المجرّده، ثم ترتیب مراتب نظام الخیر فی درجات الصدور والوجود»؛ القبسات، ص 380.
3) 808. مشروح کیفیت اثبات عالم مثل افلاطونی و نیز اثبات عالم مثال و برزخ را با قاعده امکان اشرف همراه با نقد و پاسخ آن؛ ر.ک: آشتیانی، شرح برزاد المسافر ملّا صدرا، ص 332.
4) 809. سهروردی، کتاب التلویحات، ص 51: دعامه عرشیه: إذا کان الممکن منه الأخسّ والأشرف ووجده الأخسّ فیدلّ علی أنّ الأشرف وجد أو لا؛ لأنّه إذا اقتضی واجب الوجود الأخسّ، فلا جهه أخری فیه تقتضی الأشرف، والممکن لا یلزم من فرض وجوده محال، فإذا انفرض الممکن الأشرف فیستدعی أن یقتضیه جهة تعقّل أشرف من واجب الوجود، وهو محال؛ ... وقد وجد الأجسام والمادّیات ... والمتجرّد بالکلّیة أشرف منها، فیجب لما قلنا». مشروح بحث قاعده امکان اشرف ر.ک: کتاب المشارع و المطارحات "مجموعه مصنفات"، ج 1، ص 434، حکمة الاشراق، صص 101 و 107.
هستی، مستند و مستدل به قاعده امکان اشرف است، که سرانجام حتمیت اشرف در مرتبه بالاتر از موجودات اخس، مستند به جود و فضل خداوند میشود.
مرحوم آملی پس از توضیح قاعده امکان اشرف، وجود اشرف در مرتبه پیش از اخس را چنین مستدل میکند: والإمساک عن إفاضة وجوده، فهو محال بعد فرض کون المبدأ فیاضاً مطلقاً وجواداً علی الإطلاق، دائم الفضل علی البریة وباسط الیدین بالعطیة... .(1)
از آنجا که این قاعده در حکمت اشراق از جایگاه بسیار والایی برخوردار است، و تثبیت آن در اثبات صادر نخست و اوصاف آن، و نیز نقش آن در روند خلقت، اهمّیت بسیار دارد،(2)در این بخش رساله، به طرح و تدوین آن پرداخته میشود و نیز به دنبال آن خاطرنشان میشود که قاعده امکان اشرف، چگونه اثبات امامت و حجت الهی را به دنبال دارد.
از ویژگیهای این قاعده، اثبات استمرار وجود امام به عنوان اشرف موجودات است.(3)قاعده امکان اشرف، با نگاه به کل هستی، ساختمان آن رابه گونهای مییابد که جایگاه وجود امام پیش از سایر انسان و حتی دیگر آفریدگان است.(4)
اهمّیت قاعده امکان اشرف، در راستای مباحث وجود شناختی امامعلیه السلام تا آنجا است که ملّا صدرا با بینش حکمت متعالیه، مشروحاً سراغ این قاعده رفته است و عالیترین مضامین روایی که در حق و منزلت امام وارد شده است، را در پرتو قاعده امکان اشراف تبیین میکند.(5)
1) 810. آملی، درر الفواید، ج 2، ص 122.
2) 811. شیخ اشراق به کمک این قاعده مسایلی زیادی را ثابت کرده و برای آن قدر و منزلت بسیار قائل است؛ کتاب التلویحات، ص 51.
3) 812. رضوی، امام دوازدهم در نظام آفرینش، صص 70 - 59.
4) 813. شیخ اشراق پس از بیان نور الانوار و سلسله انوار صادره از او، با تمسک به روایات نبوی بیان میکند که نخستین نور صادره از نور الانوار، همان حقیقت نوری رسول اکرمصلی الله علیه وآله بوده است؛ حکمة الاشراق، صص 164 - 163.
5) 814. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب الحجه، ص 502.
برخی از محققان معاصر، نیز از قاعده امکان اشرف و بحث امامت، سخن به میان آوردهاند؛(1)امّا به طور مشروح که شامل مفاد: ادلّه، پیشفرضها و... باشد، بحثی نشده است.
سرنخ و ریشههای این قاعده، در سخنان ارسطو به چشم میخورد.(2)
شایان یادآوری است که این متن در السماء ارسطو (نسخه عربی) پیدا نشد، از طرفی استنباط ملّا صدرا از مضمون قاعده امکان اشرف برگرفته از "اثولوجیا" است که امروزه ثابت شده است این اثر مربوط فلوطین بنیانگذار مکتب نو افلاطونی است، بنابراین قاعده امکان اشرف چهره کاملاً اشراقی دارد، ر.ک: خراسانی، امکان اشرف (دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 10، ص 232؛ خالقیان، قاعده امکان اشرف، ص 71.
حکمای اشراقی، توجّه خاصی به آن کردهاند. این قاعده، بعداً به دست حکمای مشاء رسید و برهانی شد.شیخ الرئیس،(3)شیخ اشراق،(4)میرداماد،(5)ملّا صدرای شیرازی،(6)ملّا هادی سبزواری؛(7)علّامه طباطبایی(8)درباره این قاعده سخن گفتهاند و شبهات وارد بر آن را پاسخ دادهاند و گاهی نیز بر استحکام آن، براهینی آوردهاند.
پس آوای این قاعده، در گستره فلسفه قدیم یونان و حکمت مشاء و اشراق
1) 815. باقی، مجالس مهدیعلیه السلام؛ رضوی، امام دوازدهم: در نظام آفرینش؛ ربانی، جلوات ربانی، ص 184.
2) 816. ابنسینا، التعلیقات، صص 5 و 21؛ سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 1، ص 435: و اًجماله لامام الباحثین ارسطو من اشاره اشار اًلیها فی کتاب السماء و العالم، ما معناه انّه یجب ان یعتقد فی العلویات ما هو الاکرام لها و الاءشرف.
3) 817. ابن سینا، التعلیقات، ص 21؛ فکلّ واحد من العقول الفعّالة أشرف ممّا یلیه وجمیع العقول الفعّالة أشرف من الأمور المادّیة، ثمّ السماویات من جمله المادّیات أشرف من عالم الطبیعة، ویزید {أرسطو} بالأشرف ههنا ما هو أقدم فی ذاته، ولا یصحّ وجود تالیه إلّا بعد وجود متقدّمه. و نیز: ر.ک: دینانی، قواعد کلی فلسفی، ج 2، ص 24، به نقل از رسائل ابن سینا چاپ ترکیه؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 6، ص 97.
4) 818. سهروردی، مجموعه مصنفات، ج 1، ص 434؛ همو، التلویحات، ج 1، ص 51.
5) 819. میرداماد، القبسات، ص 372.
6) 820. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة، ج 7، ص 244، فی قاعده الامکان الاشرف المورثه من فیلسوف الاول ارسطو.
7) 821. حاجی سبزواری، شرحالمنظومه، فنالحکمه، ص 203.
8) 822. طباطبایی، نهایة الحکمه، ص 318.
و متعالیه طنین انداخته، برای دانشمندان فلسفی و عرفانی و کلامی دلربایی کرده و در اوج مباحث عمده علوم عقلی و نقلی آشیانه کرده است.
طرح موضوع امکان اشرف در اندیشه فلسفی اسلامی، از دیدگاه تاریخی، به ابن سینا برمیگردد. بی آنکه وی آن را به صورت قاعدهای درآورد و مانند مسئلهای مستقل به آن بپردازد و یا آن را در پاسخ گویی به مسایل دیگر به کار برد، او بعد از بیان مفاد قاعده، آن را به ارسطو نسبت میدهد.(1)
صد و اندی سال پس از او، شیخ اشراق صریحاً اصل قاعده را به ارسطو بازمیگرداند، و از این قاعده، برای اثبات عقول و مثل نوریه بهره گرفت و طریقه مشائیان مبنی بر کیفیت صدور آفرینش بر اساس تحدید عقول عشره را نپذیرفت.(2)
میرداماد از شبهات احتمالی بر برهان این قاعده، پاسخ گفته است و در مقام دفاع و اثبات، ادلّه جدیدی نیز اقامه کرده است: إنّ لنا علی أصل القاعدة برهاناً آخر أبسط وألطف، ألست قد دریت بما أدریناک... .
صدر المتألّهین چهارصد و اندی سال پس از شیخ اشراق، عین عبارات او را به کار برد و به تفصیل قاعده پرداخت، و طبق گفته خودش به قاعده دیگری نیز دست یافت (امکان اخسّ)(3)او میگوید: سالها بر این قاعده اشکال داشتم، تا اینکه خداوند دلم را روشن ساخت و آن را حل کردم. هذا اصل شریف، برهانی، عظیم جدواه، کریم مؤدّاه، کثیر فوائده، متوفّر منافعه و... .(4)حکیم سبزواری(5)و علّامه طباطبایی یادگار مکتب متعالیه در عصر حاضر، با تقریر ابتکاری، به تحکیم و تبیین دلایل و مفاد قاعده پرداختهاند.(6)
از این گزارش، اهمّیت تلاش پیگیر دانشمندان اسلامی در حفظ
1) 823. خراسانی، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 10، ص 231.
2) 824. مشروح بحث: ر.ک: نراقی، اللمعات العرشیه، صص 413 - 411.
3) 825. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 257.
4) 826. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 244.
5) 827. حاجی سبزواری، شرح المنظومه، ص 203؛ همو، حاشی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 250.
6) 828. طباطبایی، حاشیه الحکمه المتعالیه، ج 7، ص 245؛ دینانی، قواعد کلّی فلسفی، ص 21.
و گسترش و نوآوری دانش فلسفه و تمدن آشکار میشود.
آنچه مورد توجه این رساله است، قاعده امکان اشرف در فلسفه اشراق، به ویژه فلسفه سهروردی است.
(تقریر نظام و ترتیب خلقت از دید مکتب اشراق در پرتو قاعده امکان اشرف)
ارسطو: باید نسبت به عالم بالا باورداشت به موجوداتی که با کرامتتر و با شرافتتر هستند.(1)
سهروردی: هرگاه ممکن اخس به وجود آمد، مستلزم آن است که ممکن اشرف وجود داشته باشد.(2)
متأخّرین: ممکن اشرف در مراتب وجود، اقدم از ممکن اخسّ است؛ بنابراین هرگاه ممکن اخسّ موجود شود، باید ممکن اشرف پیش از آن موجود گشته باشد.(3)
پس در صورتی که وجود اشرف برای ما ثابت نباشد، از وجود غیر اشرف میتوانیم وجود آن را کشف کنیم.(4)
وجود و حیات و علم و رحمت و بقیه کمالات غیر متناهیه، از مبدأ فیاض به ممکنات اخس و پستتر نمیرسد؛ مگر اینکه در مرتبه قبل به اشرف (موجودات برتر) رسیده باشد؛ مثلاً لامپ لوستر، نخست بدنه لوستر، بعد فضای نزدیک خود، بعد فضای بالایی اتاق و سپس انسانهای ساکن اتاق و در آخر، فرش و کف اتاق را روشن میکند و نشدنی است که نخست فرش و کف اتاق را روشن کند، سپس قسمتهای بالایی و نزدیک خود را؛ بنابراین هرگاه
1) 829. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 244؛ به نقل از ارسطو، السماء و العالم؛ سهروردی، مجموعه مصنفات، ج 1، ص 435. میرداماد، القبسات، ص 372، به نقل از السماء و العالم و نیز به نقل از اثولوجیا.
2) 830. سهروردی، مجموعه مصنفات، ج 1، ص 434.
3) 831. خالقیان، قاعده امکان اشرف، ص 17؛ طباطبایی، نهایة الحکمة، ص 319.
4) 832. همتی، عالم مثال از دیدگاه شیخ اشراق، ص 101.
کف و قسمتهای پایینی اتاق روشن باشد، با علم قطعی و وجدانی، در مییابیم که فضای بالایی و نزدیک لوستر نیز روشن است.(1)
قاعده: بیش تر دانشمندان، از این اصل فلسفی - کلامی، تعبیر به قاعده کردهاند، که به نظر میآید به خاطر این جهت باشد که اثبات مسایل زیادی بر این اصل بنا شده است، مانند:
ترتیب ریزش و فَیضان هستی (صدور) از مبدأ متعال (اثبات عقول و نفوس مجرّد از مادّه)
اوّلین صادر، اشرف موجودات است.
اثبات عقول عَرضیه (ارباب انواع و مثل افلاطونی)(2)و مسئله جواز اجتماع دو میل به یک سو(3)و اثبات وجود صدا و بو و مزه در افلاک.(4)
اثبات عالم مُثُل؛(5)در این رساله، قاعده امکان اشرف در ارتباط با بند یک و بند دو است.
امکان: از آنجا که بستر قاعده، اقلیم وجود است، و امکان، ملازم ماهیت و خارج از حلقه وجود است، پس مراد از امکان "ممکن" است؛ یعنی موجودی که ممکن است، و گرنه امکان، چیزی نیست که به "اشرف" یا "اخس" توصیف شود، (شدّت و ضعفی ندارد).(6)
اشرف: مراتب وجودی در فضای این قاعده، چنین نمودی دارند: اخس (پستتر)؛ خسیس (پست)؛ شریف (عالی و بلند)؛ اشرف (اعلی و بلندتر).(7)
1) 833. باقی، مجالس حضرت مهدیعلیه السلام، ص 41.
2) 834. سهروردی، التلویحات، ج 1، ص 51؛ میرداماد، القبسات، ص 380؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 7، ص 109 و ج 2، ص 58.
3) 835. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة، ج 4، ص 81: لأنّ قاعده إمکان الأشرف دلّت علی أنّها فی أقصی الممکن من قویها الطبیعیة.
4) 836. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 8، ص 177.
5) 837. طباطبایی، نهایة الحکمه، ص 319؛ لازم به ذکر است که خود علّامه بر این استنتاج اشکال دارد.
6) 838. حاجی سبزواری، شرح المنظومه، فنالحکمه، ص 203.
7) 839. رضوی، امام دوازدهمعلیه السلام در نظام آفرینش. ص 62؛ ابن سینا، التعلیقات، ص 21.
عالیترین مرتبه وجودی، همیشه اشرف، و دانیترین مرتبه وجودی، همیشه اخس است؛ امّا مراتب موجود بین این دو، آغاز و انجام هرکدام، نسبت به پایین اشرف و یا شریف، و نسبت به بالا اخس یا خسیس است؛ بنابراین، مراد از اشرف، تمام این مراتب میانی است که وجود مرحله پایینی، حکایت از وجود مرحله بالایی دارد. اشرف؛ یعنی نزدیکتر و جلوتر به مبدأ هستی و دارای شدّت وجود، و اخس؛ یعنی دورتر و پستتر به مبدأ هستی و دارای وجود ضعیف.(1)
هریک از عقول فعّال، نسبت به آنچه از آن صادر میشود، اشرف است و همه عقول فعّال، از امور مادّی شریفترند. در میان مادّیات نیز، موجودات آسمانی بر عالم طبیعت برتری دارند.
ابن سینا میگوید: مراد ارسطو از اشرف، در اینجا چیزی است که در ذات خود تقدّم دارد و هستی، مرتبه فروتر از آن، تنها پس از هستی آن امر متقدّم امکانپذیر است.(2)
مبدأ متعالی، برتر از لایتناهی بما لایتناهی است، و در حدّ اعلای نامحدود و بیانتهایی است و در همه کمالهایش، از جمله فیاضیت و صدور مخلوقات نیز، کمّاً و کیفاً، بیحدّ و مرز است، و از طرفی، مجموعه ممکنات که زمینه جریان و صدور فیاضیت الهیاند، همراه با محدودیتند؛ پس ممکن نیست که فیض بیحدّ و مرز الهی، در ظرف محدود ممکنات، به یکباره نمود کند.
فاعل، تام و تمام است؛ امّا ضعف در قابل است؛ پس به ناچار، در زمینهای استمرار آفرینش الهی، تقدّم و تأخّر و تورّد رخ مینماید؛ مثلاً اگر اقیانوس بزرگی را در برکهای به نمایش در آورید، روشن است که تنگی برکه، مانع نموداری یکجا و یکباره اقیانوس است، و تنها وقتی عجایب مخلوقات
اقیانوس به نمایش در میآید که هر قسمتی را به نوبت و اندک اندک به نمایش درآورید.
اینجا پرسشی طرح میشود که نوبتبندی ریزش موجودات چگونه و بر چه پایهای باشد؟ قاعده امکان اشرف آمده تا به این پرسش پاسخ دهد. (انگیزه)
پس اینک، جایگاه این بحث نیز روشن شد. این قاعده، در مبحث علّت و معلول و از متفرعات اصل "الواحد لایصدر عنه إلّا الواحد" است، و در نهایت به درد توجیه صادر اوّل از مبدأ متعال میخورد.(1)که همین زاویه بحث، مورد توجه این رساله است.
پرسش اصلی این است که کدامین گواه و برهان، این کبرای کلی (قاعده) را مسلّم و قطعی میسازد؟ دانشمندان این وادی، براهینی را ابداع و تقریر کرده و یا توضیح دادهاند. اینجا به فراخور حال، به بیان دو یا سه دلیل بسنده میشود.
دلیل یکم: مفاد قاعده، یک قضیه فطری است و چندان نیازی به اقامه برهان ندارد؛ یعنی، فطرت آدمیان، در صورت درک صحیح از آن، گواهی به صحت آن میدهد. از این رو، میتوان این قاعده را مانند یک امر بدیهی، مانند دو نصف چهار است، به شمار آورد.(2)نمونه ملموستر از این، دریافت عام در گسترش دامنه ایجاد را میتوانیم در رفتار انسان مشاهده کنیم.
گروهی را به خانه خود دعوت کردهاید، در توزیع طعام، میبینید تمایل طبیعی و فطری آزاد شما، به این است که غذای هرچه بهتر و بیشتر را در برابر میهمان بزرگتر و عزیزتر قرار دهید و بر همین معیار، از دیگران پذیرایی کنید. این خواست، نموداری دیگر از اصل مذکور در افاضه و بخشش است که در ترازی پایین انجام گرفته است.(3)
دلیل دوم: اگر میان دو چیز، هیچ رابطه و مناسبت ذاتی نباشد و از هم بیگانه باشند، هیچ علاقه و ارتباط علّی و معلولی نیز بین آنها نخواهد بود؛ امّا اگر مناسبت و ارتباط باشد، بالاخره میان آنها به نحوی ارتباط علّی و معلولی برقرار است و به حکم اصل سنخیت میان علّت و معلول، در قدم نخست، آن معلولهایی صادر میشوند که به علت نزدیکتر و ارتباط و در عالم امکان و اقلیم ابداع، ممکنی اشرف از آن قابل تحقّق باشد - که هنوز موجود نشده - در این صورت، لازم میآید امر ابداع و ایجاد، برخلاف مناسبت ذاتی (سنخیت علّی و معلولی) جریان یافته باشد، که این امر باطلی است؛ زیرا یقیناً ممکن اشرف، به حسب مرتبهاش، در شرافت و فضل، به مبدأ متعال نزدیکتر، و به او انسب است؛ لذا مناسبتی که بین او و باری تعالی برقرار است تامتر و اولی از مناسبتی است که بین این ممکن اخسّ و واجب تعالی موجود است؛ پس لامحاله و ابتدائاً، ممکن اشرف و سپس ممکن اخسّ محقّق خواهد شد.(1)
بیان ابتکاری: عقل در حوزه نظر و عمل تأیید میکند که هر فاعلی در روند ایجاد و یا صدور و یا آفرینش، نخست موجود و حرکتهایی راایجاد میکند که کمترین نیازمندی رابه دیگر موجودات و حرکات دارد، در گام بعدی به آفرینش دیگر موجودات و حرکاتی که به اصل مبدأ و صادر نخست نیاز دارند، میآفریند تا میرسد به آفرینش آخرین موجودات و حرکات موجودی که اول از همه صادر میشود، از همه بینیازتر است، نیاز تنها به مبدئ اول است و این همان ملاک شرافت است.
دلیل سوم: اگر موجود اشرف، در مرتبهای مقدّم بر غیر اشرف به وجود نیاید، یا همراه آن به وجود میآید و یا در مرتبهای متأخّر از آن و یا اصلاً به وجود نمیآید؛ اگر همراه آن به وجود آید - مثلاً جوهر عقلانی همراه با جوهر جسمانی از علّت نخستین صادر شوند - قاعده "الواحد" نقض میشود؛ اگر بعد از آن به وجود آید، مثلاً جوهر عقلانی بعد از جوهر جسمانی به وجود آید
1) 845. میر داماد، القبسات، ص 378.
و جوهر جسمانی واسطه در صدور آن باشد، لازم میآید وجود علّت، پستتر از وجود معلول باشد.
اگر اصلاً به وجود نیاید، معنایش این است که علّت اوّل، صلاحیت صدور معلول اشرف را ندارد و این خلف فرض است؛ چون وجود و تمامیت علّت اوّل، فرض واقعی برهان بود؛ پس تنها فرض صحیح، همان است که اشرف، جلوتر از غیر اشرف موجود شود.(1)همین بیان را حاجی سبزواری به نظم کشیده است:
الممکن الاخص اذ تحقّقا
فالممکن الاشرف فیه سبقا
لأنّه لولاه إن لم یفض
فوجهه تفضل حقاً یقتضی
وإن أخسّ فاض قبل الأشرف
علل الأقوی عند ذا بالأضعف
وإن مع الأشرف فی الصدور
بواحدها ما مصدر الکثیر(2)
صغری: بیشک، انسانی که همه کمالات انسانی را دارد، (امام) وجودش شریفتر از انسانهای دیگر است که تنها برخی از آن کمالات را دارند.(3)
کبری: هرگاه شیء ممکنی تحقّق یابد که کمالات وجودیاش کمتر از شیء ممکنی دیگری است، آن ممکن شریفتر باید پیش از او موجود باشد. (قاعده امکان اشرف)(4)
نتیجه: از مشاهده این همه انسانهایی که تنها برخی از کمالات را دارند، به اصل وجود امام پی میبریم.
به اقتضای قاعده، محال است که افراد انسان، وجود، حیات، علم، جمال و ... را از مبدأ فیاض دریافت کرده باشند، لکن در مرتبه پیشین، امام و خلیفة اللَّه دریافت نکرده باشد.(5)
1) 846. مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج 2، ص 175.
2) 847. حاجی سبزواری، شرح المنظومه، فنالحکمه، ص 203.
3) 848. جایگاه و ویژگیهای وجودی امام و خلیفه خدا از نظر حکمای اشراق بیان شد.
4) 849. شالوده برهان، به صورت بالا، در منابع حکمت و فلسفه آمده است. ر.ک: شیروانی، ترجمه و شرح نهایة الحکمه، ج 3، ص 363.
5) 850. باقی، مجالس حضرت مهدیعلیه السلام، ص 41.
فلاسفه اشراق، آن وجود پیشین را کلمه قدّیسه الهیه، و ادیان الهی حجة اللَّه میدانند؛ بنابراین، اگر یک فرد از افراد بشر روی زمین باشد، باید فرد دیگری نیز باشد که انسان کامل و حجة اللَّه و... در او متظاهر شود. زمین هرگز از وجود حجّت، خالی نمیتواند باشد. پس جرگه عالم بشریت، بدون انسان کامل، طفره و محال است.(1)"اگر ترتیب بالذات موجودات را تفحّص کنی، همواره کامل و شریف را پیش از ناقص و خسیس مییابی".(2)
بازیابی علمی مدّعا (اثبات وجود امام به عنوان وجود اشرف و نقش او در روند خلقت)، از دل این قاعده شریف، بسته به تجزیه و تحلیل پیروز مندانه یک پیش فرض و دو شرطی دارد که خبرگان فن، آن دو را در مورد و مجرای قاعده معتبر دانستهاند.
پیش فرض: امام، هر چند از لحاظ ماهیت با سایر انسانها یکسان است؛ امّا از لحاظ مرتبه وجودی، در میان افراد ماهیت خود (حداقل)(3)برخوردار از ویژگیهایی است که موجب تقدّم و تشدید و قوّت او میشود.
شرط اوّل؛ قاعده، در موردی جاری میشود که ممکن اشرف و اخسّ تحت یک ماهیت باشند. صدر المتألّهین میفرماید: المشهور عند المعتبرین لهذه القاعدة أن یراعی فی جریانها شرطان: أحدهما استعمالها فی متّحدی الماهیة للشریف والخسیس دون غیره.(4)
شرط دوم؛ دانشمندان این فن. قاعده را در عالم "ابداعیات" (خارج از عالم کون و فساد)؛ یعنی عالم امر جاری کردهاند، نه در عالم حرکات و طبیعت
1) 851. باقی، مجالس حضرت مهدیعلیه السلام، ص 42؛ دینانی، نیایش فیلسوف، ص 137.
2) 852. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 249: وإنّک لو تصفّحت الأشیاء وترتیبها بالذات لا بالعرض لوجدت أنّ الشریف متقدّم دائماً علی الخسیس و ... والخیر علی الشرّ والصدق علی الکذب.
3) 853. آنچه مورد تأیید عقل و نقل است، برتری وجود امام بر بسیاری از ماهیات و موجودات است، امّا برای اثبات برتری امام در حدّ سایر افراد ماهیت {انسانهای غیر امام} نیز برهان مورد بحث، کافی است.
4) 854. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 247.
و کاینات.(1)ملّا صدرا میفرماید: و(الشرط) الثانی؛ استعمالها فیما فوق الکون والإبداعیات دون ما تحت الکون وما فی عالم الحرکات.(2)
اثبات پیش فرض: دقّت در نظم پدیدههای جهان طبیعت، به سادگی ترتیب وجودی انواع این قلمرو را روشن میکند، وقتی آثار و ساز کار موجودات بی جان با گیاهان سنجیده میشود، دیده میشود که گیاهان، نمودهای برتری دارند، پوسته سخت دانه را میشگافند، با جوانه لطیف و نازک، نیزههای خورشیدی را شکار میکنند و با تکیه بر ریشههای باریک در دل خاکِ تاریک، به فراهم کردن مواد کانی میپردازند تا برآیند این همه تلاش، تناوری و افراشتگیاش باشد.
وقتی جانوران با گیاهان سنجیده میشوند، برتری وجودی آنها ملموس و مشهود است. بهره گرفتن از گیاهان، باد، جنگل، آب، کوهستان، نگهداری از لانه و نوزاد، تبعیت محض از سر گروه،...، همه و همه، حکایت از نوعی آگاهی آنها میکند.
وقتی انسان با آن دو گروه سنجیده میشود، موجودی است کاملاً برتر، تمام طبیعت را اسیر کمند و رام خود کرده، از همه کام میگیرد، بی آنکه به آنها خسارتی پس دهد، بر آنها فرمانروایی میکند.
تا اینجا وجود مراتب (موجودات اشرف و اخسّ) در جهان مادّی طبیعت، وجدانی و محسوس است. در میان افراد نوع انسانی، نیز افرادی به چشم میخورند که در زمره رهبران الهی و امامان معصوم و نوابغ روزگار و... میشوند. اینان از دیدگاه چهارچوبه بشری، همانند دیگر افراد این نوع هستند؛ امّا به سبب ویژگی خاصّشان از تمایزی ویژه برخوردارند.
از نظر دانشمندان اشراقی، امام و خلیفه خدا موجودی است که حجّتها و بینات الهی نزد او است، با عالم بالا در ارتباط است، بدون آموزشهای
بشری دارای علم است، هیولای عالم از او تبعیت میکند، نگهدارنده جهان و واسطه در فیضند، نزدیکترین موجودات به خداوندند و... .(1)
و از دیدگاه حکمت متعالیه و متکلمان، موجودی است که میتواند هم با سرچشمه اصلی وجودها و هم با حلقههای پایینی وجود مرتبط باشد،(2)موقعیت و جایگاه ممتازی در میان افراد هم نوع و همماهیت خود دارد، رویی به سوی خالق دارند و رویی به سوی خلق. از همین رو است که قافلههایی از دل و جان آدمیان را به دنبال دارند و چه بسیارند در میان کاروان بشریت، که برای امیر کاروان فداکاری و ایثار میکنند؛(3)بلکه انسان عالی، واسطه فیض به تمام عالم است؛ چون انسان پس از آفرینش، معلّم ملائکه شد.(4)تمام آنچه گفته آمد، با وجدان و شهود باطنی و تجربه ظاهری قابل لمس است.
حکیم سبزواری میگوید: اگر در اشیا تأمّل و نظر شود، دیده میشود که هر جنس را نوع اشرفی است و هر نوعی را صنف اشرفی و هر صنف را شخص اشرفی و هر شخصی را عضو اشرفی... پس بدان که اشرف انواع علی الاطلاق انسان است؛ زیرا او فعلیات و کمالات کل را دارا است، بلکه او کل الانواع است.
صورت نوعیه معدنیه، قوای نباتیه، قوای حیوانیه، تشکلات به اشکال مختلفه عالم جن، همه در نوع انسان جمعند؛ و در نوع کامل انسانی، آنچه در ملک عمّال و در ملک علّام است، به نحو کامل آن، در انسان کامل است؛ بلکه حضرت
1) 857. ر.ک: سهروردی، حکمة الاشراق، صص 3 - 2؛ همو، کتاب التلویحات، ص 9؛ شهرزوری، شرح حکمة الاشراق، صص 25 - 24.
2) 858. لاهیجی، گوهر مراد، ص 364؛ علامه حلی، انوار الملکوت، ص 187. {دلیلی خوبی برای اشرفیت رهبران الهی دارد}.
3) 859. طبرسی نوری، کفایه الموحدّین، ج 1، ص 511؛ یثربی، فلسفه امامت، ص 123 {به نقل از ابن عربی و قیصری} و نیز ص 112؛ بر مبنای اصول و قواعد صدرایی، رابطه وحی و اعجاز یا علم و قدرت را بر اساس یک حقیقت عینی میتوان استوار ساخت. آن حقیقت عین، همان وجود امام است که از لحاظ درجه کمال در حد برتر و فوقالعاده بوده و در نتیجه، منشاء آثار فوقالعاده هم قرار میگیرد که یکی از آنها، وحی، و دیگری، اعجاز است.
4) 860. کسار، بحث حول الامامه، ص 128: سوره بقره، آیه 31؛ «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمآءَ کُلَّها» و آیه 33: «قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمآئِهِمْ...» استفاده شده است.
ختمی مرتبت از ملک برتر است. "قال جبرائیل لو دنوت أنملة لاحترقت".(1)
انسان اشرف انواع است و اشرف اصناف او، اولیا و انبیا هسنند و صنف اشرف از اشرف اولو العزم و اشرف اشخاص شخص خاتم است که در تن انسان کبیر، چون قلب است در تن انسان صغیر، و چون عقل در روح او؛ که اگر قلب نبودی، حیات تن نبودی و روح قدسی به فعلیت نیامدی.
پس اگر حضرت خاتم نبودی، این عالم طبیعی خلق نشدی؛ لولاک لما خلقت الأفلاک.(2)پس اگر روحانیت او (که عقل کلی است) نبودی، عالم عقول نبودی، که عقل کلی او خلیفة اللَّه است در عالم مجردات، و شخص او خلیفة اللَّه است در عالم اجسام و جسمانیت.(3)ولها المثل الأعلی فی السموات والأرض.(4)
اثبات شرط یکم: فراهم بودن این شرط در مورد اثبات مدّعا، بسیار روشن است؛ چون ذات مبارک امام و ذات سایر افراد، همه تحت یک ماهیت نوعی (انسان) داخل هستند. از این گذشته، تقریر برهان قاعده اشرف، بنابر حکمت صدرایی که تکیه بر تشکیک وجود دارد، تمام موجودات را شامل میشود. در این تقریر، صحبت از ماهیت واحد نیست؛ بلکه صحبت از وجود و مراتب آن است که مرتبه نازله وجود، حکایت از تحقّق مرتبه عالی میکند.(5)
به بیان روشنتر، در تطبیق قاعده امکان اشرف بر اثبات امامت، دو راه پیش رو است:
1) 861. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 18، ص 328.
2) 862. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 57، ص 199 و ج 74، ص 116؛ بقیه مستندات این روایت در بخشهای پیشین رساله گذشت.
3) 863. حاجی سبزواری، اسرار الحکم، صص 506 - 505.
4) 864. سوره روم، آیه 36.
5) 865. از نظر حکمت متعالیه، مجموعه عالم هستی یک واحد به یکدیگر متصل است؛ ولی نه به اتصال مقداری مانند خط؛ بلکه به این معنی که هر مرتبه از کمال هستی در کنار دیگر است، لذا بین دو کمال نقطه خالی نداریم. این سخن، همان قاعده امکان اشرف و اخس است. اگر در نظام هستی، این ترتیب نباشد، طفره محال لازم میآید؛ اگر در احوال اکوان عنصری دقت شود، معلوم میشود که این برهان با وجدان مطابق است، به این معنی که آخرین حدّ جمادیه، اوّلین حدّ نبات و آخرین حدّ نبات به اولین حدّ حیوان نزدیک است...؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 5، ص 342 {آشکارا صدرا قاعده امکان اشرف را در اکوان عنصری مادی پیاده کرده است}.
الف) از افراد اخس و یا خسیس ماهیت انسانی، به تحقّق فرد اشرف.
ب) از وجود مراتب اخس یا خسیس، به وجود مراتب اشرف.
طبق بیان اوّل، شرط مذکور تأمین شده است و طبق بیان دوم، اصولاً شرط مذکور لازم و لحاظ نشده است.
اثبات شرط دوم: به نظر میرسد سرنوشت نهایی اثبات مدعا با قاعده امکان اشرف، در گرو تأمین و فراهم شدن همین شرط است.
اشرفیت وجودی امام در عالم بالاتر از عالم عنصر است، اولین مخلوق یا اولین صادر در مقام ابداعیات با وجود نوری امام مورد بحث است، و تا اینجا چنین شرطی مشکل ایجاد نمیکند؛ اما آیا میتوان از قاعده امکان اشرف به تقدّم و شرافت وجود عنصری امام پی برد؟ آیا میتوان مفهوم این شرط را به گونهای تعمیم داد، تا در عالم عنصری و بشریت نیز پیاده شود؟ آیا از وجود مطلق عالم مادّی به وجود عالم، بر ترکه وجود امام از آن عالم است، نمیتوان رسید؟ علت وضع چنین شرطی در اجرای این قاعده چیست؟ آیا با کشف علّت نمیشود تعمیمی در شمول قاعده داد؟ آیا طرح این قاعده بر اساس محوریت مراتب تشکیکی وجود و با تقریر صدرایی و اضافه کردن قاعده امکان اخس، نمیتواند ره به جایی برد؟ آیا خود دانشمندان فن، این قاعده را در عالم عنصری و مادی جاری نکردهاند؟
کنکاش کامل و پاسخ دقیق به پرسشهای پیشین، هرچند از توان نگارنده و حوصله این نوشتار بیرون است؛ امّا به عنوان گشودن روزنه جدید و ارزیابی نسبی از کارآیی قاعده بر اثبات مدعا، به ادامه سخن پرداخته میشود:
خود جمع کند، تا بین آنها تقدّم و تأخر بالشرف برقرار باشد.(1)در حالی که شرط دیگر میگوید: این قاعده، تنها در عالم مافوق کَون (مجردات) جاری است.
از آنجا که تقریر کنندگان مفاد و برهان قاعده امکان اشرف، در مقام طرح و توضیح پا را از دایره مجردات پایینتر گذاشتهاند؛ یعنی شرط دومی را در عمل فراموش کرده و نادیده انگاشتهاند.(2)کمترین چیزی که به دست میآید، عدم پای بندی به شرط دوم است و این، راه را برای جریان قاعده در عالم طبیعت و حرکات باز میکند؛ مثلاً حکما پس از اثبات عقول عشره طولیه میگویند: از عقل دهم (عقل فعال) عالم طبیعت صادر میشود و در ازای هر نوع مادّی، یک عقل عرضی که آن نوع مادّی را میپروراند و تدبیر وجود دارد و از آن، به ارباب انواع یا مثل افلاطونی یاد میکنند.
برای اثبات نوع (مثل)، به قاعده امکان اشرف تمسک میکنند:
مثل و عقول عرضی فرد، مجردی از یک نوع مادی است که همه کمالات ممکن الحصول برای آن نوع مادی را بالفعل دارا است، وجود فرد مادی آن نوع که بالحس مشاهده میشود، دلالت میکند که رب النوع آنکه اشرف است موجود است.(3)در این استدلال، به خوبی روشن است که وجود مادی عنصری پایه کار واقع شده است.
1) 866. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 247.
2) 867. مثلاً ملّا صدرا در توضیح چگونگی تقدم اشرف میگوید: «لو تصفحت الأشیاء وترتیبها بالذات لا بالعرض، لوجدت أنّ الشریف متقدّماً دائماً علی الخسیس... والاتّصال علی الانفصال والوجود علی العدم والخیر علیالشرّ...» صفحه گردانی، اشیا، اتصال، انفصال، شرّ،... همه ظهور دارند که عالم طبیعت و مادّه نیز مراد وی است. الحکمهالمتعالیه، ج 7، ص 249. سهروردی، التلویحات {ضمن مجموعه مصنفات شیخ اشراق} ج 1، ص 51: ... وقد وجد الأجسام والمادّیات والماهیات المجرّدة عن المادّة غیر ممتنعة... .
3) 868. طباطبایی، نهایة الحکمه، صص 322 - 317.
علّامه طباطبایی میفرماید: نهایت چیزی را که این علّت ثابت میکند، این است که در عالم کون و فساد (مادّیات تنها) قاعده جاری نمیشود، نه اینکه در مطلق عالم کون؛ چون از دید حکما، اجرام عالی دائم الوجود و منزّه از کون و فسادند، و در عین حال، از عالم ابداع هم نیستند. پس قاعده امکان اشرف، فی الجمله در این عالم نیز جاری است.(1)و شاید بر همین اساس باشد که استاد مصباح فرمودهاند: برخی از فلاسفه، با قاعده امکان اشرف، این عالم را نیز ثابت کردهاند.(2)
ابن سینا، آنجا که مسئله امکان اشرف را در چهره کلّی بیان میکند، میگوید: ... پس هریک از عقول فعال نسبت به آنچه از آن صادر میشود، اشرف است و همه عقول فعّال از امور مادّی شریفترند. در میان مادّیات نیز، موجودات آسمانی بر عالم طبیعت برتری دارند.(3)
ملّا صدرا، علّت اعتبار شرط دوم را رفع یک مشکل میداند، و آن مشکل این است که در میان اشخاص و افراد مادّی (مانند انسان)، کسانی هستند که از رسیدن به مرتبه شرافت بازماندهاند. اگر قاعده امکان اشرف در مورد آنها جاری میبود، باید همه به مرتبه شرافت میرسیدند،(4)حال آنکه وجود افراد خسیس و ناقص جسمی و معنوی، قابل انکار نیست.
در اینباره میتوان گفت: رفع مشکل، تنها در سایه جاری نکردن قاعده امکان اشرف در جهان مادیات نیست، اگر پایههای این قاعده برهانی شده - که چنین است - دیگر به این سادگیها، نمیشود از سریان یک حکم کلّی عقلی جلوگیری کرد، بویژه که رفع آن مشکل، راه دیگری دارد، و آن اینکه در جهان مادّه و عنصریات، ماهیات و افراد اشرف، مانند عالم ابداع و مجرّدات، تقدّم و تفضلّ ذاتی دارند و صدورشان ذاتاً مقدّم بر ماهیات و افراد اخس است،
همانطور که خداوند ابتدائاً آدم را، بدون پدر و مادر و تقدّم نطفه و...، با قدرت خویش آفرید؛ امّا اینکه در تداوم هستی مادّی، چهره کار وارونه میشود، این به خاطر تنگنای طبیعت و جهان مادّی است و تأخّر افراد و ماهیات شریف، تأخر زمانی است نه ذاتی.
به قول صدر المتألّهین، اگر صفحه وجود و مراتب ذاتی موجودات را ورق بزنی، در مییابی که شریف همیشه بر خسیس مقدم است، وجوب بر امکان...، اتصال و پیوستگی بر انفصال و جدایی، وجود بر عدم، خیر بر شر و راستی بر دروغ...(1)
شاید با استفاده از همین مطلب، پاسخ آن پرسش معروف را که "آیا اوّل تخممرغ بود و بعداً مرغ پیدا شد، یا اینکه اوّل مرغ بود و بعد تخممرغ به وجود آمد؟ بتوان داد؛ بذر و ثمره هرچند متأخّر است؛ ولی در حقیقت متقدّم است؛ زیرا آنچه ذاتاً در دار هستی سبقت گرفته و با دست قدرت پروردگار ایجاد شده است، همان نوع کامل و اشرف و موجود متکاملتر است.(2)بعداً تظاهرات وجودی در دار مادّه و عناصر به خاطر وجود تنگنا و به خاطر استمرار نوع در جهان حرکات و بعد از آفرینش، اوّلین نوع کامل و تولید تخم آن توسط آن نوع، دیگر انواع و افراد تکثیر مییابند.(3)
کوتاه سخن اینکه: تقدّم و تأخّر زمانی، که در میان پدیدههای طبیعی نمایان میشود، ناشی از سببیت اعدادی (زمینهسازی) انواع اخسّ نسبت به اشرف است؛ امّا سببیت ذاتی تملیک وجودی، همواره از نوع عالی به دانی است؛ یعنی نظام وجود یافتن انواع طبیعی، چون ساحت ایجاد گشتن ابداعیات است.
در فعل و انفعالهای وجودی، آشکارا دریافت میشود که درخت، سبب ذاتی بذر است و نیز حیوان، بنیاد نمود یافتن نطفه، فاعلیت واقعی وجودی، میان نوع عالی به نوع دانیاست.(4)
1) 873. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 249.
2) 874. صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، کتاب الحجة، ص 503.
3) 875. ر.ک: صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، کتاب الحجه، ص 503.
4) 876. رضوی، امام دوازدهمعلیه السلام در نظام آفرینش، ص 63 - 62؛ آشتیانی، اساس التوحید، ص 145: اخس، مقدمه وجودی، و به وجهی، علّت اعدادی اشرف است و اشرف فاعل ما به الوجود اخس است.
یکی از معاصرین، در مورد دلیل و حکمت اعتبار شرط مذکور میگوید: از آنجا که مشاهده میشود، در جهان مادّی، گاهی موجودات اشرف متأخّر از موجودات اخس، لباس هستی میپوشند، وجود نازنینی اشرف الانبیاء بعد از سایر انبیا و حتّی انسانهای معمولی، به اقلیم طبیعت گام نهادند؛ پس میتوان گفت، قاعده امکان اشرف، در جهان مادیات قابل تطبیق نیست.(1)
این بیان نیز، در جریان و اعتبار قاعده امکان اشرف (حداقل در مورد اثبات مدعای ما) مشکلی ایجاد نمیکند؛ چون بحث در اثبات شخصی و وجود خاص یک امام نیست؛ بلکه مدّعا این است که وجود مبارک و اشرف امام، در میان قافله موجودات انسانی، مقدّم و جلوتر بوده و هست. تا آدم بود، امام و نبی بود، هرچه کاروان بشریت به جلو آمد، باز ولی و نبی و امام دوران بوده است، تا میرسد به عصر خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله وسلم و بعد از آنکه همچنان وجود مستمرّ آخرین امید میدرخشد، وجود امامان، ذاتاً مقدّمند، هرچند در دار مادّیات، نمودشان به ترتیب باشد.(2)
علت و دلیل شرط عمومیت ندارد: نکته مهمّی که در تبیین مبنای شرط دوم میشود گفت، این است که: تنازع و تزاحم در جهان مادّه، بالجمله نیست؛ بلکه مواردی هست که بدون برخورد با موانع، راه سعادت و تکامل نهایی خود را پیش گیرد. وجود استثنا موجب برهم خوردن کلّیت این شرط میشود، و میتوان گفت: در مورد وجود امام، این تزاحم و تنازعات (حداقل در اصل بودش، نه نمودش) منتفی باشد و وجود انسانهای عادی موجود در مراتب پایینی، کشف از وجود مبارک او میکند.
استاد آشتیانی، بعد از تجزیه و تحلیل این شرط، صریحاً میگوید: و لزوم اعتبار این شرط به مذاق حکما و فلاسفه است؛ ولی برخی از اهل مکاشفه
و شهود، این شرط را اعتبار نمینمایند... .(1)
آنچه بنیان علّت شرط مذکور را سست میکند، این نکته است که: تنازعات و تزاحمات پدید آمده در جهان طبیعت، بدون هیچ ضابطهای نشاید؛ بلکه از آنجایی که کشمکشها و برخوردهای انواع طبیعی، مقدّمه رسیدن به کمال و در جهت تعالی آنها است،(2)تحت یک ضابطه حکیمانهای هستند؛ لذا این تصادمات، هیچگاه به نابودی انواع نمیانجامد.
نتیجه قاعده در آینه روایات: دستاورد تحلیل و تطبیق قاعده امکان اشرف برموضوع امامت، این شد که: در سرای آفرینش، همواره وجود اشرف و انسان کامل و ولی خدا؛ یعنی همان امام زمانعلیه السلام هست و پرتو افشانی میکند. اشرف موجودی بود که کمترین نیازمندی را داشت و وجود و آرامش این قافله، مرهون وجود آن قافله سالار است.
روایات نیز چنین مقام و منزلتی را برای امام معصومعلیه السلام ثابت میدارد. امام سجادعلیه السلام میفرماید: جعل لنا الفضیلة بالملکة علی جمیع الخلق، فکلّ خلیفة منقاد لنا... والحمد للَّه الذی أغلق عنّا باب الحاجة إلّا إلیه.(3)
محقّق لاهیجی، در توضیح یک فقره از روایتی که به ضرورت و استمرار پیشوای الهی میپردازد؛ یعنی "ثمّ ثبت ذلک فی کُلّ دهرٍ وزمان"(4)میفرماید: و بالجمله، واجب است بودن پیغمبری یا امامی در هر زمان، تا حجّت خدای تعالی باشد بر خلق. و بباید دانست که این کلام شریف با این وجازت، مشتمل است بر خلاصه افکار و انظار حکمای سابقین و علمای لاحقین؛ بلکه اشاره است به حقایقی که غایت فکر و نظر اکثر متکلّمین به آن نرسیده. و اگر فلاسفه اقدمین را استماع این کلام مقدّس ممکن میشد، هرآینه اقرار مینمودند به
معجز بودن این کلام قدسی؛ که جان تشنه داند قیمت آب.(1)
نیز امام صادقعلیه السلام فرمود: "الحجّة قبل الخلق، مع الخلق وبعد الخلق".(2)و "لو بقیت الأرض بلا حجّة، لساخت بأهلها"(3)یعنی ساختار وجودی این جهان، بدون وجود امام به هم میریزد. پس از برهم نخوردن و برقراری این جهان، پی به وجود باارزش امام و حجّت خدا برده میشود.
اکنون نیز که هنگامه غیبت حجّت خدا است، خورشید وجودیشان از پشت ابرها نورافشانی میکند و وجود ابرها مانع کار خورشید نمیشود.
امیرالمؤمنین علیعلیه السلام فرمودند: "اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قائم للَّه بحجّة؛ إمّا ظاهراً مشهوراً أو خائفاً مغموراً".(4)
جایگاه وجودی امام به عنوان موجود اشرف در صدر ممکنات است.
اگر وجود شریف امام نبود، وجودهای امکانی دیگر هم نبودند.
استمرار موجودات امکانی به دنبال وجود امام است.(5)
الممکن الأخس إذا تحقق، الممکن الأشرف فیه سبق.(6)
امامت و امکان اشرف از دیدگاه صدرالمتألهین؛ بیان شد که ملّا صدرا قاعده امکان اشرف را پذیرفته و بر استحکام آن، ادلّهای نیز آورده است؛ ولی اهمّیت سخن صدرا در این بحث اینجا است که وی از قاعده امکان اشرف بر اثبات برتری وجود امامعلیه السلام و استمرار آن در توضیح روایاتی که از امامان اهل بیتعلیهم السلام وارد شده است، استفاده میکند.
در تفسیر این حدیث شریف "لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت" از ترتیب و نظام خلقت سخن میگوید که موجودات از اشرف به شریف تا به خسیس
آفریده شدهاند، زمین برای گیاهان، گیاهان برای حیوانات، حیوانات برای انسان، و انسان برای امام که همان انسان کامل و سلطان عالم و خلیفه الهی است، خلق شدهاند؛ پس هرگاه وجود امامعلیه السلام اشرف موجودات نباشد، وجود دیگر اجزای عالم لغو و محکوم به فنا و نیستی است.(1)
صدر المتألهین در تفسیر این حدیث شریف «لو لمیبق فی الأرض إلّا اثنان، لکان أحدهما الحجّة» مباحث زنده قاعده امکان اشرف را همراه با طرح اشکال و پاسخ آن ذکر میکند.
توضیح و تبیین احادیث مربوط به مقام و شؤون امامت، در پرتو قاعده امکان اشرف، توسط ملّاصدرا به خوبی از صحّت و اتقان مباحث امامت و فلسفه خلقت پرده برمیدارد.
ملّا صدرا در تعلیل هستی شناسی این روایت که: اگر روی زمین تنها دو تن بمانند، حتماً یکی از آن دو، حجّت و امام است. میگوید: ترتیب صدور و خلقت خداوند از اشرف به اخس و از عالی به دانی است، موجودات پست و ناقص، به سبب موجودات عالی و کامل موجود میشوند، حیوان سبب و علّت نطفه است و در ذات و مرتبه مقدم است، هرچند در عالم ماده، نطفه مقدّم است؛ ولی این تقدم زمانی و معدّی است.(2)
بنابراین از دو نفر، یکی باید حجّت و امام باشد تا اشرف و سبب محقق باشد و گرنه موجود ادنی و خسیس بدون اشرف محکوم به فنا است.
همینجا صدرا اشکال معروف، که پیشتر طرح و پاسخ آن در این رساله گذشت، را طرح میکند؛ با این تفاوت که پاسخ پیشین این رساله، ابتکاری و همسو با حکمت اشراقی بود؛ امّا پاسخ ملّا صدرا بنابر مبنای حکمت متعالیه (اصالة الوجود و تشکیک وجود و اشتراک معنوی وجود) است.
اشکال: قاعده امکان اشرف تنها در ابداعیات است؛ یعنی موجوداتی که در
پیدایش خود، نیازمند قابلیت و استعداد و ماده نباشند (مجرّدات) و نه در مکوّنات؛ زمانی که در عالم حرکات و اضداد (کانیات و عالم مادی) موجود میشوند؛ چون در عالم کانیات، چه بسا اشرف، به خاطر وجود مانع یا مزاحم یا نبود استعداد، موجود نمیشود.
حاصل پاسخ ملّا صدرا این است که: سخن روی افراد و اشخاص انسانی نیست؛ بلکه سخن روی نوع انسانی است، و وضعیت انواع و طبایع کلی در ذاتشان، همان وضعیت ابداعیات است؛ زیرا نیاز نوع طبیعی مانند فلک و انسان و فرس و... به استعداد خاص بالذات نیست؛ بلکه به واسطه عوارض و احوال انفعالی لازمه است.
به عبارت دیگر: نوعیت نوع به ماده نیست، هرچند نوع برای تحقق در عالم مادّی، نیاز به مادّه دارد؛ ولی مادّی بودن در ذات او قید نشده است. نوع میتواند کلّی و مجرّد باشد و یا جزئی و مادّی باشد.
سخن میرداماد در همین خصوص چنین است: أ لیس طبیعة الحیوان المرسل، بما حیوان مثلاً، مما لیس هو المتعلق الذات بمادة ومدّة، ولا هو مرهون الوجود بإمکان استعدادی وحامل هیولانی؟ فالإمکان الذاتی هناک ملاک فیضان الوجود عن مدبّر العالم وممسک النظام؛ أعنی العنایة الإلهیة.(1)
با این پاسخ ملّا صدرا، اذهان به سوی این حقیقت رهنمود میشود که بحث اثبات وجود اشرف روی عنوان کلّی (نوع و طبیعت) رفته و حال آنکه هدف، اثبات برتری و شرافت شخص امام و حجّت بود. از همین رو، اشکالی را طرح میکند که: حجّت و امام با غیر حجّت و امام (افراد عادی) همه نوع واحدند، داخل در یک نوع و متماثلند، که هیچ کدام بر دیگری تقدّم بالذات و با دیگری علاقه ذاتی ندارند.
به عبارت دیگر: قاعده امکان اشرف میگوید: از وجود نوع خسیس، به وجود نوع اشرف پی برده میشود، نه از فرد یا مثل خسیس، به فرد یا مثل
1) 891. میرداماد، القبسات، ص 149.
اشرف؛ بنابراین، میتوان گفت: از وجود و مشاهده افراد و امثال انسانهای پایینتر به وجود فرد و مثل انسان اشرف پی برده نمیشود.
پاسخ مماثلت (مثل هم بودن) و داخل در یک نوع واقع شدن افراد انسان، به ملاحظه مادّه بدنی و نشأه و عالم طبیعت است. "همه افراد انسان از لحاظ ظاهری و فیزیکی، حیوان ناطق مستوی القامة و... هستند" و این تساوی و هم فردی مربوط به زمانی است که نفوس هیولانیاند و هنوز ملکات اخلاقی رزیلت یا فضیلت را کسب نکردهاند؛ اما به لحاظ عالم بالا و روحانی افراد انسانی تحت انواع گوناگون هستند و هر کدام نوع خاص و جداگانهاند. اینکه قرآن مجید میفرماید: "قل أنا بشر مثلکم"(1)این مماثلت به لحاظ عالم طبیعت و ماده است.
یکی از دانشمندان معاصر نیز، به صورت مشروح، به کمک قاعده امکان اشرف، به اثبات وجود و استمرار حضرت مهدیعلیه السلام پرداخته است.(2)
اینگونه موارد نشان میدهد که قاعده امکان اشرف، افزون بر عالم ابداعیات در عالم کائنات نیز کاربرد دارد که امامعلیه السلام در استمرار و بقای عالم خلقت نقش دارد.
جمعبندی: امام از نظر حکمای اشراق، سرآمد حکیمان الهی و بحثی است، از عالم بالا دریافت علم میکند و نیاز به تعلّم بشری ندارد، او گاهی آشکار و در رأس حکومت است که زمانه نوری است و گاهی نهان است؛ به هرحال جهان از وجود او خالی نیست. پس وجود چنین امامی در تکامل علمی و عملی انسانها نقش دارد. (نقش ظاهری و باطنی)
هیولای عالم فرمانبردار او است، او واسطه فیض است، به واسطه او نظام عالم پایدار است، اگر لحظهای نباشد جهان فرو میریزد و چون فیض الهی دائم است، وجود او نیز همواره است. پس وجود امام دارای تصرف در عالم است؛ حلقه اتصال هستی به خداوند است و او عامل پایداری و استمرار جهان است.
هستی از نظر حکمت اشراق، نور الأنوار است که دیگر مراتب هستی از او به واسطه نور واحدی صادر شده است. نخستین نور واسطه، دارای جنبه فقری و غنایی است، عالم هستی از وجود نور الأنوار صادر شده است (نفی فاعلیت بالقصد وبالإرادة وبالعنایة)؛ و از طرفی، وجود امام، که همان نخستین نور صادره باشد، اشرف موجودات ماسوی اللَّه است و بر اساس قاعده امکان اشرف، وجود اشرف واسطه صدور دیگر اشیا است؛ پس وجود خلیفة اللَّه در روند خلقت نقش دارد.
تذکر حکمت اشراق بیشتر روی روند خلقت و نقش تکوینی وجود اشرف توجّه دارد. بنابر قراین و شواهد قطعی، دستگاه فلسفی حکمت اشراق، همخوانی فراوان با دیدگاه مکتب شیعه در هستی شناسی و امامشناسی دارد.
دیدگاه متکلمان، حکمای مشاء و حکمای اشراق درباره هستی شناسی، مراتب و نظام هستی و نیز فلسفه و کیفیت خلقت، با وجود برخی تفاوتهای موضعی، در نگاه کلی سمت و سوی واحدی دارند و برهمین اساس، مباحث امامت و اثبات جایگاه وجودی آن در نظام خلقت پی گیری شد.
اما نگاه عرفان و حکمت متعالیه به جهان هستی، مراتب وجود و نظام هستی و نیز فلسفه و کیفیت خلقت، متفاوت با دیدگاه مذکور است، بر همین اساس، مباحث امامت و بررسی جایگاه وجودی امام متفاوت با دیدگاههای مذکور است.
مهمترین هم گرایی تئوریهای غایت خلقت (کلام)، عنایت (مشاء) و امکان اشرف (اشراق) در بحث خلقت و کیفیت صدور اشیا، این است که؛ مبدأ متعال در اوج تنزه، سبوحیت و قدّوسیت، واجب الوجود، بسیط الحقیقة و نور الانوار است، موجودات امکانی دارای کثرت، ترکیب، ماهیت، محدودیت و غاسقند، بر این اساس، صدور این اشیا از مبدأ واحد متعالی بدون واسطهای که نزدیکترین موجود به مبدأ اوّل است و کمترین کاستی را دارا است، ممکن نیست؛ پس چنین واسطهای (موجود اشرف، عقل نخست، حقیقت نوری) حتماً در عالم هستی حضور دارد. از نظر این سه دیدگاه، وجود واجب تعالی با وجود ممکنات و وجودهای امکانی با همدیگر، حقایق متباین هستند، واجب تعالی در مقام علّت است و ممکنات در مقام معلول هستند
و حقیقت علّت غیر از حقیقت معلول است، چنانکه هر معلولی حقیقتش غیر از معلول دیگر است.(1)
از طرفی، قاعده سنخیت میان علّت و معلول میگوید: باید از واجب الوجود تعالی، موجودی صادر شود که مانند واجب تعالی بسیط و یگانه باشد؛ پس برای توجیه پیدایش کثرت از وحدت و پیدایش عوالم مادّی، باید واسطهای باشد.
نظام آفرینش از نظر فلسفه مشاء و از دیدگاه مشهور متکلّمان اسلامی، بر مبنای عقول عشره و اصل سنخیت تامّه میان علت و معلول، و اینکه از امری بسیط، از تمام جهات تنها یک معلول صادر میشود، قرار گرفته است؛ زیرا در فلسفه مشاء موجودات کاملاً متباین الوجودند و جهان مادّی و روحانی مطلقاً به هم ارتباطی ندارد؛ مگر رابطه طبقاتی، و در جهان مادّه هم، موجودات متباینند؛ پس باید راهی پیدا کرد که صدور مادّه را از مجرد بسیط، و همچنین صدور کثرت را از وحدت و نظام آفرینش را توجیه کند.
نظریه شیخ اشراق، بر مبنای انوار طولیه و عرضیه و اشراقات متعاکسه بر اصل و اساس تباین موجودات عالم غیب و شهادت، و همچنین سنخیت بین علت و معلول و موجودات جهان شهادت و پیدا کردن تکثّر در نور دوم که منشأ اشراقات متکثّر باشد و همینطور راه حلی که افلاطون در ارباب انواع و مثل عقلانی و نوری پیدا کرده است، که از اشخاص شروع میکند تا به مثل الامثال و مثل اعلی پایان میپذیرد، همه این نظرها و اقوال بر مبنای اختلاف و تباین موجودات است؛ ولی بر اساس اصالة الوجود که وجود مشترک معنوی است و در تمام موجودات از لحاظ ذات یکی میباشد، نهایت در مراتب و مدارج مختلف است. این اشکالات وجود ندارد تا متوسل به اینگونه توجیهات شوند؛ بلکه یک طرف، وجود مبدأ المبادی و طرف دیگر
1) 894. مشروح این مطلب که موجودات حقایق متباینه هستند ر.ک: همین رساله، بخش پنجم {فلسفه مشاء} فصل سوم ص 142.
آن، هیولای اول است، و در این وسط، برحسب مراتب، موجودات مختلف هستند.(1)
دیدگاه عرفان نسبت به روند خلقت، بر اساس تجلی است و دیدگاه حکمت متعالیه نیز نزدیک دیدگاه عرفا است. از دید عارف، وجود تنها یکی است و جهان و هستی ماسوی اللَّه، پرتو تجلی و نمود همان یک وجود است. از دید حکمت متعالیه نیز، وجود اصیل و واحد است و جهان ماسوی اللَّه و ممکنات مراتب نازله آن وجود اصیل است.
در این رساله، طی دو بخش جداگانه: «امامت و فلسفه خلقت از دیدگاه عرفان در قالب انسان کامل»، و «امامت و فلسفه خلقت از دیدگاه حکمت متعالیه در قالب فیض و واسطه فیض پی گیری میشود.
تحلیل و تبیین پیدایش و تحولات جهان و پدیدهها، به یکی از سه صورت زیر است:
فاعلیت طبیعی: یعنی پدیدهای تنها در تغییر و حرکت در پدیدهای دیگر اثر کند؛ مانند فاعلیت بنّا و خیاط نسبت به خانه و لباس، که وجود دهی و خلق نیست؛ بلکه صرفاً حرکت و تغییر حالت است، دیدگاه فلسفه مادی و تحلیل اذهان ساده از حوادث جهان چنین است؛ یعنی خیال میکنند خالقیت خداوند منحصر در همین گونه است که خداوند از خاک آدم میسازد و...
فاعلیت الهی: یعنی تأثیر فاعل به گونه وجود دهی باشد، فاعل تنها حرکت به معلول نمیدهد؛ بلکه وجود او را میدهد، چیزی را از نیستی به هستی میآورد، دیدگاه حکمای مشاء و متکلمان همین است.
فاعلیت تجلّی یا ظهور: یعنی اینکه یک حقیقت (فاعل) به صورتهای مختلف تجلی کرده و ظهور یابد.(2)دیدگاه عرفان و حکمت
1) 895. سجادی، مقدمه حکمة الاشراق، ص 35.
2) 896. ر.ک: یثربی، فلسفه امامت، ص 173: فاعل تقسیماتی دارد که جهت رعایت اختصار و نامربوط بودن حذف شد مانند فاعل بالطبع {سوزانیدن آتش} فاعل بالقسر (بالا رفتن سنگی) فاعل بالجبر (انسان بر کاری مجبور شود) فاعل بالقصد (کارهای انسان که با شعور و هدف و اراده انجام میدهد) فاعل بالعنایه (کارش از روی علم و همین علم او انگیزه کارش است) فاعل بالرضا (کارش ناشی از علم اوست و علم او به فعلاش قبل و بعد از تحقق اجمالی است) فاعل بالتجلی (کارش ناشی از علم اوست و علم به فعلش قبل و بعد از تحقق تفصیلی است).
متعالیه صرف نظر از تفاوتهایی که دارند، همین است، حکمت متعالیه با پذیرش اصالت وجود، اشتراک معنوی وجود و تشکیک در وجود، معلول را متباین با علت نمیدانند؛ بلکه مانند عرفان، معلول را مرتبهای از علّت میدانند. عرفا جهان آفرینش را تجلّی خداوند میدانند، دستگاه هستی شناسی عرفانی، وحدت شخصی جهان هستی است؛ به این معنی که در کلّ هستی، تنها یک وجود است و مابقی تجلیات و نمودهای آن وجود است.(1)
عزیز الدین نسفی (700 ق) میگوید: بدان که وجود یکی بیش نیست، و این یک وجود ظاهری دارد و باطنی، و باطن این وجود، یک نور است، و این نور است که جان عالم است و عالم مالامال آن نور است. نوری است نامحدود و نامتناهی و بحری است بیپایان و بیکران. حیات و علم و ارادت و قدرت موجودات از این نور است؛ طبیعت و خاصّیت و فعل موجودات از این نور است؛ خود همه این نور است و ظاهر این وجود، تجلی این نور است، و آینه این نور است، مظهر صفات این نور است.(2)
از نظر متکلّم و فیلسوف، حوادث جهان محصول اراده و علّیت واجب تعالی است؛ امّا در عرفان و حکمت متعالیه، جهان محصول میل جمال به جلوه است.(3)
بیان کیفیت صدور خلقت بر اساس فیض، و واسطه فیض، بر اساس قوس نزول و صعود است.
دیدگاه فیض، مختص به حکمت متعالیه نیست؛ بلکه بزرگان مشاء از جمله ابن سینا، از آفرینش به نحو فیضان و صدور، و نیز از قوس نزول و صعود
سخن گفتهاند؛ چنانکه تفسیر فاعل بالعنایة مختص به مشاء، و فاعل بالتجلی مختص به عرفان نیست؛ امّا بیشترین سخن را در فیض حکمت متعالیه و در عنایت حکمت مشاء و در تجلی عرفان گفته است.
فهم دیدگاه عرفان به طور کلّی و از جمله در بحث نظام آفرینش از دشواری و پیچیدگی خاصّی برخوردار است. پیش نیاز این فهم آن است که در درجه اول برخی مبانی و اصول مهمی که دعاوی عرفا بر آنها نهاده شده است، دانسته شود. در اینجا، به چند اصل مهم که در فهم نظریه عرفا درباره سلسله مراتب آفرینش (مظاهر و تجلیات) کمک میکند، اشاره میشود:
یکی از بحثهای متکلّمان و فیلسوفان، ملاک نیازمندی معلول به علّت است. بر اساس مبانی کلامی، ملاک و نیازمندی معلول به علت، حدوث زمانی است، یعنی معلول چون در مقطعی از زمان معدوم بوده و بعد خلعت هستی برتن نموده، نیاز به علت دارد و براساس مبانی حکمت مشائی، ملاک نیازمندی معلول به علت، امکان ماهوی است؛ یعنی ذات ماهیت ممکن الوجود، نسبت به وجود و عدم حالت تساوی دارد و برای خروج از تساوی، نیازمند به علت است و این صفت هرگز از ممکنات قابل جدایی نیست.
بر این اساس، اگر ممکنی حتی از حیث زمان هم ازلی باشد، نه تنها وصف ازلی، سبب بینیازی او نمیشود؛ بلکه نیازمندی چنین موجودی از بقیه موجودات بیشتر است؛ زیرا وصف نیازمندی بقیه موجودات به مدّت محدودی بر آنها صادق است؛ اما درباره موجود ازلی ممکن الوجود، وصف نیازمندی به مدت بینهایت صادق است، در حکمت متعالیه یک گام بالاتر برداشته شده است، وصف امکان از دایره ماهیت به حوزه وجود انتقال یافته، و بدین جهت، به جای امکان ماهوی، امکان فقری مطرح شده است؛ یعنی غیر از واجب الوجود، همه موجودات دیگر، هستیشان از خودشان نیست؛ بلکه وامدار هستی حضرت حق هستند.
بر این اساس، همه معلولها، وجودشان از این "وجود وابسته" است و این وصف وابستگی (ضعف وجودی) هرگز از آنها زایل نمیشود، بدین جهت همه موجودات نه تنها وابسته به خدا و فقیر درگاه او هستند؛ بلکه همه آنها عین الربط و عین الفقر هستند.
سه مکتب پیش گفته، به رغم تفاوت جدّی آنها در تحلیل چگونگی و میزان و درجه نیازمندی ممکنات به حضرت حق، در یک امر با هم مشترک هستند، و آن این است که همه ممکنات، سهمی از وجود و هستی را دارند؛ اما بر اساس مبانی عرفانی، وجود حقیقی مختص و منحصر به حضرت حق است و خارج از دایره وجوبی در حوزه امکانی، هیچ یک از ممکنات، بهرهای از وجود ندارند؛ بلکه در تمام حوزه ممکنات، ما به جای بود و هستی، با نمود و تجلّی سر و کار داریم.
به بیان دیگر، عارفان بر این باور هستند که "بود و هستی" را تنها میتوان به حضرت حق نسبت داد، و غیر از حضرت حق، همه ممکنات، حتی صادر نخستین، تنها نمود مظهر، تجلی، ظلّ و سایهای از وجود حضرت حق هستند.
اگر در مکتوبات حکیمان به کند و کاو بپردازیم، در مییابیم که در جهانبینی فلسفی و کلامی، اساس جهان بر پایه کثرت و تمایز نهاده شده؛ زیرا درباره وحدت یا کثرت حقیقت وجود، در میان متکلّمان و حکیمان چهار نظریه وجود دارد:
نظریه اول: از سوی حکیمان مشائی ارائه شده و آنها معتقدند که وجودات، حقایقی هستند نسبت به یکدیگر متباین بالذات؛ چون اگر وجود را جنس همه آنها بگیریم، نیاز به فصل دارند که از یکدیگر متمایز شوند، و همین، سبب ترکیب در حقیقت وجود میشود و حال آنکه حقیقت وجود بسیط است، یا اگر وجود را نوع همه وجودات بدانیم، باز احتیاج به اموری زاید بر وجود دارد که این نوع را به اصناف یا اشخاص مختلف تبدیل کند، در
صورتی که مطلق وجود نیاز به امری خارج از وجود ندارد.(1)
نظریه دوم: از آن شیخ اشراق است. او بر این باور است که وجود در خارج دارای حقیقتی نیست و چیزی در خارج وجود ندارد که ما به ازای وجود باشد؛ بلکه وقتی جاعل (علت) ماهیت شیئی را جعل و ایجاد کرد، عقل از حقیقت آن، مفهوم و هستی را انتزاع میکند. بر این اساس، وجود جزء ماهیات ذهنی است؛ یعنی وجود بدون فرض فارض، واجد نوعی از واقعیت نفس الامری است؛ اما ما به ازای خارجی ندارد.
نظریه سوم: منتسب به جمهور متکلمان است. آنها معتقدند وجود امر اعتباری محض است و واجد هیچ مرتبهای از مراتب نفس الامر نیست؛ بلکه وابستگی محض به فرض فارض و اعتبار معتبر دارد. اگر فارضی پیدا شود که فرض وجود کند، موجود در مورد آن فرض، تحقق پیدا میکند، در غیر این صورت، چیزی به نام وجود تحقق ندارد. به نظر اینها، فقط ماهیات هستند که در خارج تحقق دارند و ما مفهوم وجود را از این ماهیات انتزاع میکنیم.
نظریه چهارم: ملّا صدرا از نظریه چهارم دفاع میکند. بر اساس این نظریه، کثرت دارای مراتب مختلف است و رابطه علّی و معلولی بین این مراتب وجود دارد؛ زیرا علت از حیث رتبه وجودی بر معلولش تقدم دارد و معلول در رتبه وجودی علتش نیست؛ پس علت در رتبه مقدّم و معلول در رتبه متأخّر است، به همین دلیل، وجود علت بر وجود معلول اولویت دارد. از طرفی، وجود علت شدیدتر و کاملتر از وجود معلول است؛ پس وجود معلول اضعف و انقص از وجود علتش است، در اینجا وقتی مراتب مختلف وجود را با یکدیگر مقایسه میکنیم، سخن از کثرت به میان میآید؛ امّا اگر همه این مراتب مختلف را با هم بنگریم، مشاهده میکنیم که همه آنها در حقیقت وجود، با هم شریک هستند و از این جهت با یکدیگر وحدت دارند.
1) 900. حاجی سبزواری، شرح المنظومه {دارالعلم}، غرر فی بیان الاقول فی وحدة حقیقة الوجود وکثرتها؛ آملی، درر الفوائد، (موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان) ج 1، ص 77 - 74.
اگر در این چهار نظریه حکیمان و متکلمان تأمّل کنیم، متوجه میشویم این چهار نظریه به رغم تفاوتهای ماهوی جدّی با یکدیگر، در یک امر با هم اشتراک دارند، و آن این است که وجود کثرت در جهان، امری غیر قابل انکاراست. حال اگر حکیم یا متکلم طرفدار اصالت ماهیت باشد، این کثرات را به ماهیات؛ و اگر طرفدار اصالت وجود باشد، آن را به وجودهای امکانی نسبت میدهد.
عرفا برخلاف متکلمان و فلاسفه، کثرت را امری اعتباری و وحدت را امری حقیقی میدانند. از چهار نظریه پیش گفته، نظریه پیروان حکمت متعالیه به نظریه عرفا نزدیکتر است؛ چون آنها از یک طرف مثل عرفا، به اصالت وجود قائل هستند و از سوی دیگر، گرچه وجود کثرت را پذیرفتند؛ اما از طریق نظریه تشکیک در مراتب وجود، این کثرت را به وحدت بر میگردانند؛ اما عرفا حتی حاضر نیستند، کثرت تا این حد رقیق و لطیف شده را هم بپذیرند و آن را با توحید حقیقی سازگار میدانند، به همین جهت، ادلّهای برای نفی تشکیک ذکر کردهاند.(1)
عرفا گرچه تشکیک در حقیقت وجود را انکار میکنند و ادلّهای برای ابطال آن ذکر میکنند؛ اما به جای تشکیک در حقیقت وجود، تشکیک در مظاهر و مجالی آن را ارائه میکنند. به نظر آنها، حقیقت وجود یکی بیش نیست؛ اما این حقیقت واحد، مظاهر و مجالی متعدد و متکثری دارد و در میان این مظاهر و مجالی متکثر، رابطه تشکیکی برقرار است. بر این مبنا است که پیدایش کثرت در جهان، تنها بر مبنای تجلی و ظهور قابل تحلیل است.
عرفا نظریه فلاسفه درباره صادر اول - عقل نخستین صادر اول است - را با ادلّه ابطال میکنند و براین باورند که وجود منبسط صادر اول است. عرفا برخلاف فلاسفه معتقد هستند که وجود حقیقی منحصر به حضرت حق است
1) 901. ابن ترکه. تمهید القواعد، صص 87 - 83؛ ابن عربی، الفتوحات المکیة، {بیروت، دارصادر}، ج 1، ص 90.
و غیر از حضرت حقّ، همه مظاهر وجود او هستند و ذیل بحث حضرات خمس، سلسله مراتب این مظاهر را چنین بیان نمودهاند.
اولین عالم، فیض مقدّس (عالم اعیان ثابته) و دومین عالم، عالم ارواح جبروتی و ملکوتی و سومین عالم، عالم مثال و چهارمین عالم، عالم ملک و پنجمین عالم، عالم انسان کامل (کون یا حضرت جامع) است.(1)
پیشتر بیان شد که عرفا برخلاف حکما، به جای سلسله مراتب، ظهور و تجلی را طرح کردهاند، پیدایش کثرت در جهانبینی عرفانی، تنها برمبنای ظهور و تجلی قابل تحلیل است؛ عرفا به این باور هستند که وجود حقیقی تنها خدا است و دیگر همه نمود و تجلّیاند و این نمودها و تجلّیها تشکیک دارند (کثرت)، به این ترتیب، نظام خلقت با مراتب ظهورات توجیه میشود.
در این بخش، نخست هستی شناسی عرفانی، چینش و نظام و مراتب هستی از منظر عرفان تببین میشود و پس از آن، به تبیین و ضرورت نخستین تجلی (یا اول ما خلق) پرداخته میشود و آنگاه ثابت میشود که این نخستین مخلوق (یا نخستین صادر) همان واسطه میان خداوند و مخلوقات است، و در آخر، به کمک متون دینی، عرفانی و حکمت تطبیق این نخستین صادر بر وجود امامعلیه السلام پرداخته میشود.
توضیح اینکه: برای پی بردن به جایگاه امامت و نقش وجودی آن در روند خلقت از دیدگاه عارف، باید مراحل زیر روش گردد:
در گام نخست، هستی شناسی، مراتب موجودات امکانی (نمودها)، کیفیت صدور (تجلی )، هدف و انگیزه اصل خلقت (تجلی)؛ در گام بعدی، وصف نخستین صادر و دلایل لزوم وجود چنین واسطه، هدف یا انگیزههای صدور نخستین صادر؛ و در گام آخر، بیان این امر مهم که نخستین صادر از نظر عارف، همان واسطه در خلقت (عقل، حقیقت نوری امام و...) است.
1) 902. حضرات خمس {عوالم پنج گانه وجود} در فصل یکم، مبنای دوم، اشاره شد و در آینده مشروح آن میآید.
مقام اول: مقام ذات؛ غیبت مطلق، هو، کنز مخفی، عنقاء مغرب، غیب الغیوب و ...
در این مقام، همه کمالات به نحو اندماجی است، هیچ اسمی بر اسم دیگر ترجیح ندارد، هیچ کس در این مقام راه ندارد.
مقام دوم: تعین اول؛ علم ذات به ذات، این نخستین تجلی است، علم اجمالی و اندماجی، عالم احدیت.
مقام سوم: تعین ثانی؛ علم تفصیلی خداوند به ماسوی، عالم اعیان ثابته، سابق بر وجود خارجی اشیا.
و منشأ پیدایش آنها، فیض از خداوند توسط فیض اقدس بر این عالم میرسد، عالم واحدیت در این مقام هر اسمی عین ثابتی دارد، عین ثابت اسم اعظم «اللَّه» انسان کامل است، اسم اللَّه نخستین ظهور در عالم اعیان است و بقیه از طریق او فیض میگیرند.
این دو تعین را حضرت اول گویند، غیب الغیوب از طریق اسما (تعین اسمایی) بر عوالم تجلی میکند، فیض اقدس ارتباط دهنده ذات با اسما و صفات است.
تا اینجا، همه عالم صقع ربوبیاند و هنوز عالم کون و خلق (خارج) موجود نشده است و نیز عین خلیفه خدا (انسان کامل) در حضرت اول حضور دارد.
مقام چهارم: یا حضرت دوم؛ پس از عالم اعیان، حبّ ذاتی غیب مطلق به واسطه فیض مقدس (مشیت مطلقه) از عالم اعیان به عالم خلق (خارج) پرداخت، فیض مقدس که واسطه میان عالم اعیان و عالم خارج است، مایه تحقیق همه اشیای خارجی است، او را نفس رحمانی، وجود منبسط، مقام محمدی، مقام علوی، روح اعظم و... گویند.
وجود منبسط، نخستین آفریده در عالم خلق است، از این حضرت به حضرت عالم ارواح یا عقول عالم جبروت نام میبرند.
مقام پنجم: یا حضرت سوم؛ عالم مثال که برزخی میان حضرت دوم (عالم عقل) و حضرت چهارم (عالم ماده) است، عالم خیال یا ملکوت نیز گویند.
مقام ششم: یا حضرت چهارم؛ عالم ماده، شهادت مطلقه در برابر غیب مطلق.
حضرت پنجم: یا عالم کون جامع یا انسان کامل؛ از مقام چهارم تا ششم عالم خلق و ما سوی اللَّه و عالم کون است، و انسان کامل به عنوان خلیفه خدا در مقام سوم اعظم اللَّه است، در مقام چهارم فیض مقدس (عین انسان کامل) و در مقام چهارم وجود منبسط و روح اعظم است تا آخرین عالم (ماده) همچنان خلافت و نقش دارد.
بیان شد که از نظر عرفا، در سراسر هستی تنها یک وجود است، کثرات و تعینات تجلی اویند و به وجود او موجودند؛ بی اینکه افزایشی بر وجود او باشند. از این رو، اصل وجود تشکیک بردار نیست، تنها جلوهها و نمودها هستند که رابطه تشکیکی دارند.(1)
مهم این فصل، بیان چینش نظام هستی (مظاهر وجود) از دیدگاه عرفا است؛ ولی در ضمن ردّ پای وجود واسطه و خلیفه (انسان کامل) و نقش او در روند خلقت و تا حدودی تطبیق آن بر امام حاضر نیز پیگیری میشود.(2)
غیب الغیوب؛ اسما: بیان شد که مقام ذات با خلایق هیچ سنخیت و اشتراکی ندارد؛(3)
مقام اول: مقام ذات مراد، اصل همان وجودی است که همه جایی است، هیچ قیدی ندارد، حتی قید "اطلاق" لذا از این مقام به مقام بیمقامی تعبیر میکنند؛ اطلاق مقسمی دارد نه قسمی. (قونوی، اعجاز البیان، ص 130) به خاطر گستردگی، همهِ اشیاء را فرا میگیرد، تمام متقابلات و حتی اموری که از تناقض برخوردارند زیر پوشش او هستند؛ لذا برای او ضّد و ندی (مانند) متصور نیست. (جوادی آملی، تحریر تمهید القواعد، ص 548).
در مقام ذات، هیچ اسمی بر اسم دیگر ترجیح و برتری ندارد. منتقم، همان رحمان و مضّل، همان هادی و ... نیز هست. (قونوی، رسالة النصوص، ص 10).
شناخت تفصیلی این مقام برای احدی ممکن نیست: «وأمّا الذات الإلهیة فحار فیها جمیع الأنبیاء والأولیاء کما قالعلیه السلام: ما عرفناک حقّ معرفتک». (قیصری، شرح فصوص الحکم، 346؛ امام خمینی، آداب الصلواة 305).
وقال علیعلیه السلام؛ لا یدرکه بعد الهمم ولا یناله غوص الفتن. (نهج البلاغه، خطبه اول).
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
عنقا شکار کس نشود دام باز گیر
کآنجا همیشه باد بدست است دام را
البته اصل وجود و تحقق حق تعالی بسیار واضح است، ولی کنه و حقیقت آن ذات پنهان است. (قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 14).
حق سبحانه در مقام ذات، وجود بحت بسیط و بیتعینّی است که همهِ صفات کمال (وحدت، تشخصّ، وجوب، علم، قدرت و...) زاید بر او نیستند؛ بلکه به نحو اندماجی (اندراج و استجنان) در او هستند که در مقام تجلی به صورت افرازی و ابرازی در میآیند که در موطنی، رحمت خود را نشان میدهد و میشود رحمان. در موطن دیگر غضب خود را نشان میدهد و میشود منتقم. از این مقام بیشتر موارد با "غیب مطلق"، "هو"، "کنز مخفی"، "عنقاء مغرب:"، "غیب الغیوب" و ... نیز تعبیر میکنند. (ابن ترکه، تمهید القواعد، ص 122).
این، مقام وحدت حقه حقیقیه ذاتیه است که تنها ذات کبریایی را سزا است و کسی را در آن راه نیست؛ (حسن زاده آملی، یازده رساله، بحث وحدت از نگاه عارف و حکیم).
هیچ نبی مرسلی و ولی اعظمی و انسان کاملی هم رتبه آن نیست. غیر از حق سبحانه (مقام ذات) دیگر مقامات، همه تجلی اویند و به مجالی که حق سبحانه در آنها تجلی کرده است، حضرت اطلاق میشود: به تعین اول و ثانی (مقام دوم و سوم) حضرت اول؛ به عالم عقل (مقام چهارم) حضرت دوم؛ به عالم مثال (مقام پنجم) حضرت سوم؛ به عالم ماده (مقام ششم) حضرت چهارم و به انسان کامل حضرت پنجم و حضرت انسان کامل محمدی اطلاق میشود. (آشتیانی، شرح مقدمه قیصری، صص 451 - 448).
در این رساله محور بحث همان حضرات خمس است که اوّلاً این پنج مرحله چگونه صادر شده و نخستین صادر کدام بوده و آیا این صادر نخست عرفان، با نخستین صادر کلام و حکماء یکی است؟ یعنی آیا بر حجت و خلیفة اللَّه و حقیقت محمدیه قابل تطبیق است؟
بلکه میانشان تباین است؛ هذه الحقیقة الغیبیة غیر مربوطة بالخلق،1) 903. ابن ترکه، تمهید القواعد، ص 199 به بعد؛ حسن زاده آملی، یازده رساله، ص 37.
2) 904. از آنجا که مباحث عرفانی پیرامون خلقت بسیار گسترده و میان آرای عرفا اختلاف دیدگاهها است، محور اصلی این نوشتار آرای امام خمینی رحمه الله با رویکرد پی گیری موضوع خلافت و انسان کامل است و تا حدودی به منابع دیگر نیز توجه شده است.
3) 905. اهل معرفت با سیر و سلوک و با بهرهگیری از وحی {قرآن و سنت} و عقل، هستی (وجود حق سبحانه و تجلیات او) را با هفت مقام به تماشا نشستهاند در تقسیم بندی عوالم هستی، عرفا بیانهای گوناگونی دارند، گاهی عالم (ماسوی اللَّه) را تحت مراتب، مقامات یا حضرات تقسیم میکنند و گاهی همه هستی به شمول ذات خداوند را تقسیماتی میکنند. ر.ک: مجله کلام اسلامی، مسلسل 34، صص 120 - 117.
متباینة الحقیقة عنهم، ولا سنخیة بینها وبینهم أصلاً ولا اشتراک أبداً.(1)
حضرت غیب الغیوب در هیچ عالمی از عوالم ظهور نمیکند، مگر از طریق اسما که حجابهای ذات او میباشند، ذات حق تعالی با هر یک از تعینات اسمائی، منشأ ظهور یکی از عوالم است که با آن تعین تناسب دارد؛ یعنی عوالم موجود که هر یک تعینی از تعینات اسما میباشند با آن اسم خاص خود متناسب هستند؛ مثلاً خداوند با اسم علیم عوالم عقلی را به ظهور میرساند و با اسم رحیم وجود را تجلّی و بسط و کمال میدهد. این تناسب
1) 906. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 25، ترجمه فهری.
اسما با تعینات آنها به این دلیل است که هر تعینی باید بر اسم خود دلالت کند و بیان کننده تمامی کمالات اسم خاص خود باشد.(1)
فیض اقدس: حال پرسش این است که: این ذات با اسما و صفات الهیه که تکثر علمی دارند، از چه طریقی ارتباط دارد؟ میان اسما و صفات با مقام غیبی حجابی از نور است، اینجا یک واسطه است به نام فیض اقدس که این دو را ارتباط میدهد؛ إنّ الأسماء والصفات الإلهیة أیضاً غیر مرتبطة بهذا المقام الغیبی بحسب کثراتها العلمیة، غیر قادرة علی أخذ الفیض من حضرته، بلا توسط شیء حتّی اسم اللَّه الأعظم...، وهذا [واسطة] هو الفیض الأقدس.(2)
این مقام که عالم صقع ربوبی است و هنوز تا عالم خلقی فاصله دارد، انسان کامل صلاحیت راهیابی به آن را دارد و بدیهی است در مقام سوم (تعین ثانی) نیز انسان کامل حضور خواهد داشت؛ از این رو میتواند مبدا و منشأ تأثیر در تکوین شود که معنی ولایت الهی است.
پس مقام عنقا و کنز مخفی به واسطه فیض اقدس در اسما و صفات تجلّی و ظهور کرد و فیض اقدس لباس اسما و صفات را پوشید و به این طریق، نخستین تعین در نظام خلقت به وقوع پیوست؛ فلا بدّ لظهور الأسماء وبروزها وکشف أسرار کنوزها من خلیفة الهیة غیبیة (فیض اقدس) یستخلف عنها فی الظهور فی الأسماء.(3)
این واسطه و خلیفه (فیض اقدس) ارتباط دهنده مقام خفای مطلق و مقام ظهور وبروز است؛ لذا دارای دو جنبه است؛ لا بدّ وإن یکون لها وجه غیبی إلی الهویة الغیبیة، ولا یظهر بذلک الوجه أبداً، ووجه إلی عالم الأسماء والصفات، وبهذا الوجه یتجلّی فیها ویظهر فی مرایاها... .(4)
اولین خلیفه فیض اقدس است که از ناحیه آن، ظهور به عوالم دیگر جاری
1) 907. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 90.
2) 908. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 28؛ مقام دوم: {تعین اول: حضرت اول}؛ ظهور ذات، صفات و لوازم صفات در تعین اول به فیض اقدس است که دارای دو چهره بطون و ظهور است. در مقام ذات هیچ تعینی نیست؛ اولین تجلی، علم ذات به ذات است که تعین اول نام دارد؛ علم الذات بالذات من حیث الأحدیة "الجمعیة". این مقام را "اولین مرتبه معلوم" نیز میگویند؛ چون مقام ذات معلومی احدی نبود، ولی این مقام قابل درک و دریافت است که تنها پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله وسلم و وارثان او به این مقام میرسند؛ حتی سایر انبیاء هم نمیتوانند به آن برسند. (یزدان پناه، درسهای عرفان نظری، ص 52)
3) 909. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 29.
4) 910. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 301.
میشود. خلیفه دوم اسم اعظم در مقام واحدیت، خلیفه سوم عین ثابت انسان کامل، و خلیفه چهارم مظهر این عین ثابت در عالم اعیان خارجی میباشد.(1)
در عالم اسما و صفات، اسم اعظم اولین اسمی است که از فیض اقدس و خلیفه اعظم کسب فیض میکند و ظهور مییابد، او جامع تمام اسما و ربّ آنان است، اللَّه اسم اعظم و از طریق او، فیض به دیگر اسما سرایت میکند؛(2)فإنّ التعین الأوّل للحقیقة المتعینة، هو کلّ التعینات والظهورات.(3)
به این ترتیب، فیض اقدس (خلیفه کبری یا مشیت مطلقه) از طریق اسم اعظم، در عالم اسما و صفات تجلی میکند، خلیفه کبری (فیض اقدس) برای ظهور و بروز نیازمند آینه است که اسما و صفات آینه اویند، فیض اقدس به واسطه ظهور در اسما و صفات در عالم خلقت تجلی میکند.
خلیفه الهی (فیض اقدس) که هیچ تکثری نداشت، لباس اسما وصفات برتن کرد و کثرت پیدا شد و از همین کثرت عالم اسما و صفات بود که کثرات عالم خلقت به وقوع پیوست؛ أوّل تکثر وقع فی دار الوجود، هی هذه الکثرة
1) 911. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 191: إنّ ظهور الأعیان الخارجیة إنّما یکون حسب اقتضاء الأسماء الإلهیة علی نظام ما فی العلم الربوبی وحضرة الأعیان الثابتة، فلکلّ حقیقة من حقایق الأسماء الإلهیة رقیقة تکون مظهرها فی العالم الغیبی، وحکم الظاهر والمظهر سواء فی السنّة الإلهیة، فما هو مظهر الرحمن التکوّن الرحمن فیه غالبة وتکون محیطاً (علی سائر المظاهر اللطفیة والجمالیة وحاکماً علیها، وما کان مظهر المالک والواحد کذلک بالنسبة إلی المظاهر القهریة، فوجب لا محالة بحکم القضاء السابق الإلهی والعنایة الرحمانیة وجود خلیفة جامعة لجمیع الصفات الربوبیة وحقایق الأسماء الإلهیة لیکون آیة لما فی الغیب. لا بدّ وأن یکون لحقیقة العین الثابتة الإنسانیة أی العین الثابتة المحمدیة ولحضره الإسم الأعظم مظهر فی العین لیظهر الأحکام الربوبیة ویحکم علی الأعیان الخارجیة حکومة الإسم الأعظم سایر الأسماء والعین الثابت للإنسان الکامل علی بقیة الأعیان، فمن کان بهذه الصفة أی الصفة الإلهیة الذاتیة یکون خلیفة فی هذا العالم.
2) 912. قیصری معتقد است: فیض اقدس دو تجلی دارد، در تجلی اول عالم اسماء و صفات و در تجلی دوم عالم اعیان ثابته ظهور مییابد؛ اما ظهور و بروز عالم اعیان خارجی بوسیله فیض مقدس است. نظر امامرحمه الله در تجلی فیض اقدس اندکی فرقی دارد؛ میفرماید: ظهور عالم اسماء و صفات و اسم اعظم در اثر تجلی اول فیض اقدس است و ظهور اعیان ثابته مستقیماً در اثر تجلی فیض اقدس نیست؛ بلکه در این امر اسم اعظم نیز همراه او است، پس فیض اقدس تجلی دومش را به همراه اسم اعظم در اعیان ثابته انجام میدهد. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 67، به نقل از: مقدمات قیصری بر شرح فصوص الحکم.
3) 913. امام خمینی، مصباح الهدایه، ص 30؛ 2 - 239.
الأسمائیة والصفاتیة فی الحضرة العلمیة ومقام الواحدیة الجمعیة بظهور الخلیفة الإلهیة فی صور التعینات الأسمائیة، وهی مبدأ کلّ کثرة وقعت فی العین... .(1)
مقام اسما و صفات که دارای کثرت است، "واحدیت" مقام فیض اقدس که شائبه ظهور دارد، "احدیت" و مقام غیب الغیوب که وحدت محض است، «احدیت مطلقه و خالص» نام دارد.
حضرت غیب همانگونه که در عالم اسما و صفات از طریق فیض اقدس تجلّی میکند، در اعیان موجودات به واسطه فیض مقدس تجلّی میکند.
اسما که از طریق اسم اعظم، از فیض اقدس کسب فیض میکنند؛ مانند فیض اقدس دو وجهه دارند؛ یکی رو به خودشان (تعینها و اعیان خودشان) که ظهور احکام کثرت و غیریت. از این رو است که آن را در حضرت علمی لوازمی است و در عالم امر و خلق تأثیراتی؛ البته کثرت و غیرت مفهومی است نه حقیقی و مصداقی؛ و یکی رو به سوی حضرت غیبی که شائبه ظهور دارد (فیض اقدس). از این رو، تکثری ندارند و همه یک چیز هستند. اسما و صفات خدا عین ذات اویند، در ذات ترکیب و تکثیر راه ندارد.
پس اسما و صفات دو مرتبه دارند؛ مقام ذاتیه که در حضرت احدیت است؛ مانند علم ذاتی که از شؤون و تجلّیات ذاتیه است و قدرت ذاتیه و اراده ذاتیه و... و مقام فعلیه که به تجلّی، به فیض مقدس برای حق ثابت است؛ مانند علم فعلی و...؛ پس برای خدا دو تجلّی است: یکی در مجلای ذات در حضرت و احدیت به تجلّی فیض اقدس، و دیگری در مجلای اعیان کونیه به تجلّی فیض مقدّس.(2)
علم ذات به ذات از حیث الوهیت یا تفاصیل، در تعین اول نسبت علمی اندماجی و اجمالی بود که این جا تفصیلی است، ولی در هر دو تعین نسبت علمی است و هنوز به تعینات خلقی (اشیاء خارجی نرسیده). تمام آنچه در تعین اول و ثانی میگذرد، در صقع ربوبی است که این جا صفات منحاز و جدایند، ولی نه مانند قول به قدمای ثمانیه بلکه امتیاز نسبی است؛ (جامی، نقد النصوص، ص 38؛ قونوی، مصباح الانس، ص 99).
بعد از شعور ذات حق تعالی به کمالات اسمایی، حرکت حبّی و انگیزش و رقیقهِ عشقی برای ایجاد آن کمالات پیدا میشود؛ کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف...؛ (قونوی، مصباح الانس، ص 74؛ آشتیانی، هستی از نظر فلسفه و عرفان، ص 164).
پریرو تاب مستوری ندارد، فیاض علی الاطلاق است، نمیتواند بدون افاضه باشد؛ اما از آنجا که هنوز چیزی به وجود نیامده تا در مقابل قبول فیض قابل باشد، این جاست که رحمت حق پیشی گرفته و رحمت واسعه او ایجاد قابل میکند و این همان "کن فیکون" است که با آن تعین ثانی موجود میشود. اگر به تعین اول عنوان احدیت داده شود، تعین ثانی عنوان واحدیت خواهد یافت. احدیت لازمهِ یکتایی و اندماجی است و واحدیت لازمهِ تفصیلی آن است؛ از این رو عناوین مبدأیت وجوب، وحدت و... در تعین ثانی مطرح میشوند و راه صدور تعینات خلقی را هموار میکنند در تعین ثانی دو جهت وجود دارد یکی جهت اسمایی که جهت وجوبی است؛ چون همان وجوب به تعین و تجلی در آمده است و این جهت به جانب حق میکشاند؛ و دیگری جهت اعیانی که جهت کثرات ماهوی و امکانی است به جانب خلق میکشاند. در عین تعین ثانی جهت خلقی و حقی به هم گروه خورده و با این تحلیل چگونگی پیدایش ممکن از واجب به دست میآید. ر.ک: جامی نقد النصوص ص 42؛ قونوی مصباح الانس صص 69 و 130.
1) 914. امام خمینی، مصباح الهدایة، ص 33.
2) 915. مراد از تجلی فیض در مقام فعلیه، مجلای اعیان کونیه خارجیه است که در برابر اعیان ثابته است و بعداً بحث خواهد شد؛ مقام سوم: تعین ثانی {حضرت اول} - حضرت اول یافیض مقدس یا عالم اعیان ثابته یانفس رحمانی، اوّلین عالم از عوالم پنچ گانه (حضرات خمس) خلق و ایجاد از همین مرحله شروع میشود، سرچشمه کثرتها همینجا است. مبتکر اعیان ثابته ابن عربی است عرفا اعیان ثابته را علم تفصیلی خدا به ماسوا میدانند که سابق بر وجود خارجی اشیاء است فیض علی الدوام از خدا از راه فیض اقدس به اسماء و اعیان ثابته میرسد و از طریق اعیان ثابته به اشیاء خارجی وساطت اعیان ثابته مشابه به وساطت عقول و نفوس است نزد حکماء؛ (خادمی، چگونگی پیدایش کثیر، صص 31 - 30).
حضرت اسم اعظم اللَّه، رب حقیقت محمدی است؛ از آنجا که حضرت اسم اعظم و خلیفه کبری (فیض اقدس) ذات و حقیقتشان یک چیز است و اختلاف آنها اعتباری است، باید گفت: مقام خلافت، همان روح حقیقت و خلافت محمدی است که همه خلافتها از آن ناشی میشود؛ هذه الخلافة، هی روح الخلافة المحمّدیة، وربّها وأصلها ومبدئها؛ منها بدا أصل الخلافة فی العوالم کلّها، بل أصل الخلافة والخلیفة والمستخلف إلیه ... .(1)
ضمیر (هاء) در إنّا أنزلناه فی لیلة القدر، اشاره است به حقیقت غیبی که در وجود محمدیصلی الله علیه وآله وسلم است و در واقع حقیقت لیلة القدر، همان حقیقت خلافت محمدیصلی الله علیه وآله وسلم است که اسم اعظم اللَّه ربّ این حقیقت میباشد و لیلة القدر تمامی دوره محمّدیه است؛ یعنی از لیالی عشر به ائمه معصومینعلیهم السلام تعبیر شده است، عبارت دوره محمدیه صلی الله علیه وآله وسلم بیان کننده جانشینی و خلافت ائمهعلیهم السلام است.(2)حقیقت عینیه اسم اعظم، انسان کامل است، اعیان ثابته
تجلّیات اسمای الهی هستند؛ یعنی هر اسمی، عین ثابتی در عالم دارد، عین ثابت اسم اعظم اللَّه، انسان کامل است، انسان کامل خلیفة اللَّه در همه عوالم است و آن همان حقیقت محمدیه است.(1)
اعیان ثابته در موطن تعین ثانی وجود علمی دارند؛ نه اینکه در خارج از صقع ربوبی موجود باشند. (یزدان پناه، درس عرفان نظری، صص 126 و 149 - 141 به نقل از شرح فصوص قیصری، ص 21 و از شرح رباعیات جامی، ص 63).
همانگونه که اسمای الهی تجلّیات اسم اعظم هستند، عین ثابت انسان کامل هم ربّ بقیه اعیان و عامل ظهور و بروز آنها در جهان کون و فساد است، از آنجا که روایات متواتر حقیقت نوری محمد و علیعلیهما السلام را یکی معرفی میکنند، میتوان گفت که: انسان کامل حقیقت محمدیه و ولایت علویه است.(2)
حقیقت محمدیه است که در تمام عوالم ظهور کرده و جهان سراپا ظهور اوست «لولاک لما خلقت الأفلاک» همان مشیت فعلیه خداوند است که ظلّ مشیت ذاتیه خداوند است، خداوند مشیت فعلیه را بدون واسطه آفرید و بقیه موجودات را به واسطه آن آفرید؛(3)الإسم الأعظم بحسب الحقیقة العینیة، فهو الإنسان الکامل خلیفة فی العالم، وهو الحقیقة المحمدیة الّتی بعینها الثابت متّحدة مع الإسم الأعظم فی مقام الإلهیة وسایر الأعیان الثابتة، بل الأسماء الإلهیة من تجلّیات هذه الحقیقة ... خلق اللَّه الأشیاء بالمشیئة والمشیئة بنفسها وهذه النبیة المسمّی بمحمّد بن عبد اللَّه ... مجمل تلک الحقیقة وانفوی فیه جمیع المراتب انفاء ... وفی بعض خطب أمیرالمؤمنینعلیه السلام: أنا اللوح وأنا القلم... ، وهوعلیه السلام بحسب مقام الروحانیة یتّحد مع النبیصلی الله علیه وآله وسلم کما قال: أنا وعلی من شجرة واحدة ومن نور واحد.(4)
مقام واحدیت که مقام کثرت اسما و صفات بود، هنگامی که به پایان رسید، عالم اعیان ثابته آغاز شد؛ زیرا هر اسمی در مقام واحدیت لازمی را طلب نمود
و هر صفتی، تعین پیدا کرد. اولین اسمی که لازمش را اقتضا نمود، اسم اعظم بود که حکمران عالم اسما و صفات است و لازم او، عین ثابت انسان کامل بود که بقیه اعیان از این عین آغاز به ظهور و تجلّی نمودند، چنانچه اسما و صفات هم از اسم اعظم تجلی و ظهور یافتند؛ پس عین ثابت انسان کامل، شکل تعین یافته اسم اعظم و نخستین ظهور در عالم اعیان ثابته بوده است و او کلید درهای عالم اعیان ثابته است؛
إذا تمّ ظهور عالم الأسماء والصفات ووقعت الکثرة الأسمائیة؛ کم شئت؛ بظهور الفیض الأقدس فی کسوتها فتحت أبواب صور الأسماء الإلهیة إلی حضرة الأعیان الثابتة فی النشأة العلمیة واللوازم الأسمائیة فی الحضرة الواحدیة، فتعین کلّ صفة بصورة، واقتضی کل اسم لازماً، حسب مقام ذاته من اللطف والقهر...
أوّل اسم اقتضی ذلک، هو اسم اللَّه الأعظم، ربّ العین الثابتة المحمّدیة فی النشاة العلمیة، فحصل الارتباط الظاهر والمظهر، فالعین الثابت الإنسان الکامل أوّل ظهور فی نشاة الأعیان الثابتة...(1)
همانگونه که اسم اعظم در عالم واحدیت ربّ اسما بود، و دیگر اسما توسط او بروز و ظهور مییافت، این مقام و جایگاه برای لازم او هم محفوظ است،(2)(عین ثابت انسان کامل که همان تعین اسم اعظم است)
مقام اسم اعظم چون جامع اسمای الهی اعم از جلال و جمال میباشد، توانایی ظهور مستقیم در عالم اعیان را ندارد؛ زیرا او روشنی و صفا دارد؛ ولی اعیان ثابته کدورت دارد و توانایی انعکاس کمالات اسم اعظم را ندارند؛ بنابراین باید در عالم اعیان عینی باشد که توانایی انعکاس جامعیت اسم اعظم را داشته باشد تا هماهنگی بین تصویر و آینه فراهم آید، این آینه تمام، همان
عین ثابت انسان کامل است و او است که در اعیان خارجی آشکار میشود، اگر عین ثابت انسان کامل نبود، اعیان خارجی به اسم اعظم و اسم اعظم به اعیان خارجی ارتباطی پیدا نمیکرد.(1)
عین ثابت انسان کامل دارای دو جهت است: هریک از خلیفههای مقام غیب الغیوب، اعم از خلیفه مقام احدیت (فیض اقدس) و خلیفه مقام واحدیت (اسم اعظم) و خلیفه مقام اعیان ثابته (عین ثابت انسان کامل) دارای دو چهره و دو جنبه هستند.
عین ثابت انسان کامل، از آن جهت که متوجه احدیت غیبی است، هیچگونه تعین و ظهوری ندارد، و از آن جهت که متوجه اعیان ثابته است، برحسب استعداد هر عینی در آن ظهور نموده، تعین پیدا کرده است.(2)
عرفا بر اساس حدیث قدسی "کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف، فخلقت الخلق لکی أعرف" منشأ خلقت جهان را حبّ ذاتی میدانند، خداوند دوست داشت که ذات خود را در آیینه اسما و صفات مشاهده نماید؛ لذا عالم واحدیت را خلق نمود تا کمالاتش در آن تجلی نماید، پس از آن، حبّ او تعلق گرفت بر اینکه کمالاتش را در عین مشاهده نماید؛ لذا عالم اعیان را خلق نموده تا کمالات از عالم اسما به این عالم منتقل گردد.
خداوند از پشت پرده اسما و صفات در آیینههای خلقی تجلّی نموده، این تجلی از اسم اعظم شروع شده و به عوالم ملک و شهود ختم میگردد. در مباحث گذشته، جریان فیضرسانی مقام غیب الغیوب، از طریق اولین خلیفه او؛ یعنی فیض اقدس به اسم اعظم، و از طریق اسم اعظم به بقیه اسما و صفات و نقش انسان کامل در روند فیضرسانی مورد بررسی قرار گرفت. در اینجا کیفیت ظهور از عالم اسما و صفات به عالم اعیان ثابته یا عالم شهود مورد
بررسی قرار میگیرد و در تمامی این عوالم، منشأ ظهور آنها، حبّ ذاتی خداوند جهت بروز کمالاتش بوده است.
لمّا تعلّق الحبّ الذاتی بشهود الذات فی مرآت الصفات أظهر عالم الصفات وتجلّی بالتجلّی الذاتی فی الحضرة الواحدیة مرآت جامعة أوّلاً وفی مرائی أخری بعدها علی ترتیب استحقاقاتها وسعة المرآت وضیقها؛ وبعد ذلک، تعلّق الحبّ برؤیتها فی العین، فتجلّی فی المرآئی الخلقیة من وراء الحجب الأسمائیة، فأظهر العوالم علی الترتیب المنظّم، وظهر فی المرائی علی التنسیق المنسق فی المرآت الأتمّ الأعظم بالإسم الأعظم أوّلاً وفی المرائی الأخری بعدها علی ترتیبها الوجودی من الملآئکة المقرّبین والبهم الصافّین إلی أخیره عوالم الملک والشهود نازلاً من الصعود.(1)
نخستین چیزی که در عالم خلق ظهور نمود، مشیئت مطلقه بود که آن را فیض مقدس نیز مینامند؛ زیرا از هرگونه صفات امکانی مقدس و مبرّا است. مشیئت مطلقه یا فیض مقدّس، واسطه بین عالم اعیان ثابته و اعیان خارجی است، هیچ چیز در جهان خلقت تحقق نمییابد و وجود خارجی پیدا نمیکند، مگر از ناحیه فیض مقدس. فیض مقدس را با تعابیر دیگری به کار میبرند، از جمله: نفس رحمانی یا وجود منبسط؛ زیرا بر تمامی موجودات انبساط و گستردگی دارد، و گاه از آن با تعابیری؛ چون مقام محمدی، حقیقت محمدی، مقام علوی، روح کلی، روح اعظم، روح قدس اعلی و قلم اعلی نیز یاد میکنند که هریک از این تعابیر دلیل و علتی دارد.(2)
پس نخستین صادر و تجلی (آفریده) در عالم خلق از نظر عارف، وجود منبسط است که جامع جمیع مراتب عوالم امکانی است و جهت این جامعیت، مبدئیت، علّیت و اقتضای او نسبت به مادون خودش است؛ چون او مبدأ
بیواسطه است و باید کمالات مادون را داشته باشند؛ چون معطی کمال، فاقد آن نمیتواند باشد، این وجود منسبط سایه است و بقیه موجودات سایه این سایه است، وجود منبسط به نهج کلی و اجمال، واجد همه حقایق عالم ممکنات و فاعل جمیع ممکنات در عالم امکانی به صورت با واسطهیابی واسطه است، و مصداق امر واحد الهی است: "وما أمرنا إلّا واحدة کلمح البصر".
پس از دیدگاه عارف، صادر نخست وجود منبسط است؛(1)اما این پرسش که چگونه از وجود واحد بسیط، این همه موجودات کثیر صادر شده است؟ و اینکه جریان آفرینش پس از صادر نخست با چه کیفیتی ادامه پیدا میکند؟ به سبب تفاوت فضای تفکر و نوع نگرش عارفان با حکیمان به هستی و آفرینش، در مکتوبات عرفانی، پرسش قبلی چندان طرح و بررسی نشده است؛ ولی این روند خلقت را میتوان ذیل مباحث مختلف عرفانی؛ مانند: انواع تعین، چگونگی تجلّی حضرت حق، نکاحهای پنچ گانه و به ویژه، ذیل بحث "حضرات خمس" در منابع عرفانی دنبال کرد و چگونگی جریان آفرینش و مراتب آن را و در نهایت نقش خلیفة اللَّه را در آن مکتب مطالعه کرد.
از همین رو، در این فصل هستی شناسی عرفانی و به ترتیب هستی از نظر عرفان به صورت فشرده طرح شد.
فیض مقدّس (مقام مشیئت مطلق) مانند دیگر خلیفهها و واسطهها (فیض اقدس و اسم اعظم و انسان کامل) دارای دو جنبه است که از یک جنبه آن، هیچگونه ظهور و تجلّی نداشته و از جنبه دیگر، شامل تمامی موجودات عالم خلق و امر شده و ظهور دارد. مشیت مطلق، از آن جهت که توجّه به فیض اقدس و خلیفه کبری دارد، هیچگونه ظهوری نداشته و دارای وحدت است؛ اما از آن جهت که توجه به عالم خارج دارد، در همه اشیا ظهور داشته و شامل همه اشیا میگردد.(2)
1) 928. برخلاف نظر حکما که صادر نخست را عقل معرفی میکنند عرفا برای اثبات نظریه خود دلایلی مشروحی آورده و ملّا صدرا برای جمع این دو وجه بیاناتی دارد. ر.ک: الحکمة المتعالیه، ج 2، ص 332؛ حسن زاده آملی، یازده رساله، صص 95 - 85؛ خادمی، چگونگی پیدایش، ص 27 {خرد نامه شماره 40}.
2) 929. امام خمینیرحمه الله، مصباح الهدایة، ص 94.
روح رسول خدا و علیعلیهما السلام اولین تعین مشیئت مطلقه (1)
از مقام چهارم تا مقام هفتم همه عالم کونی محسوب میشود؛ یعنی ما سوی اللَّه. به عبارتی عالم در مقام حق سبحانه ملاحظه میشود، ولی تعین اول و ثانی ما سوی اللَّه نیست. مقام پنجم: عالم مثال (حضرت سوم) - عالم عقل، تجرد عقلانی دارد و چندان ارتباطی با عالم ماده ندارد؛ از این رو میان آن دو، عالم مثال قرار گرفته که برزخ است میان آن دو. عالم مثال وجودش به تجرد برزخی پایدار است؛ یعنی نه کاملاً مادی (عنصری) و نه کاملاً عقلانی است. برزخ و عالم مثال دو گونه است: یکی برزخ نزولی و از آن به غیب امکانی (امکان این که حقایق به عالم دنیا بیایند) تعبیر میکنند و دیگر برزخ صعودی است که به غیب محالی (محال است انسان از برزخ بعد از مرگ دنیایی به دنیا برگردد) تعبیر میکنند. (جامی، نقد النصوص، ص 52؛ قیصری، شرح فصوص الحکم، صص 100 - 97).
مقام ششم: عالم ماده (حضرت چهارم)- عالم ماده عبارت است از: عناصر، معدنیات، گیاهان، جانوران و انسان که به تعبیری انسان میوه سرسبد این عالم است. (نسفی، الانسان الکامل، ص 191).
انسان کامل، زبده و خلاصه موجودات است. در عرفان، کون؛ یعنی ما سوی اللَّه و به عبارتی عالم از آن جهت که در مقابل حق سبحانه قرار میگیرد و به گفتن کن از زبان حق سبحانه کائن و موجود گردیده است، کون نامیده میشود. (قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 329).
از میان شش مقامی که ذکر شد مقام ذات، تعین اول و تعین ثانی ما سوی اللَّه نیستند؛ پس از عالم کون نیستند، ولی سه مقام بعدی جزء تعینات خلقی هستند. (حضرت پنجم): در این میان انسان کامل کون جامع است؛ به این معنی که انسان، جامع همه تعینات عالم ماده، مثال، عقل تا تعین ثانی و حتّی تعین اول میباشد. (قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 329؛ نسفی، الانسان الکامل، ص 191 و 31)،
انسان کامل مصر جامع است. چون آدم را فرستادیم بیرون جمال خویش در صحرا نهادیم. (آشتیانی، هستی از نظر فلسفه و عرفان، ص 165).
حضرت جامع حضرات چهارگانه قبلی انسان کامل است که تمام عوالم را دارد (کون جامع) انسان کامل در همه نشئات وجود، حضور و ظهور دارد به این معنی که آنچه را خدا و ندبه صورت ازلی و استقلالی دارد کون جامع بالعرض دارد: لا فرق بینک وبینها إلّا أنّهم عبادک وخلقک. (جوادی آملی، عصاره خلقت، ص 32).
کون جامع، کتاب جامعی است که همه حضرات را در بر بردارد، نسخه عالم کبیر است شعر منسوب به امام علیعلیه السلام همین مسأله را توضیح میدهد؛ وتزعم أنّک جرم صغیر وفیک انطوی العالم الأکبر (آل رسول)، انسان کامل خردنامه ،77؛ ادامه و توضیح، شرح مقامات شش گانه ر.ک: آل رسول، انسان کامل خردنامه ص 78) عبدالرحمن جامی در این زمینه چنین میسراید:
آدمی چیست برزخی جامع صورت خلق و حق در او واقع
فیض مقدّس (مشیئت مطلقه) اولین ظهور در عالم خلق است، در احادیث آمده که: روح رسول خدا و علیعلیهما السلام نخستین آفریده بودهاند. این مطلب بیان میکند که روح آن دو بزرگوار، همان مشیت مطلقه الهی است. قبل از خلقت این عالم وجود پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام (انواری بودهاند در ظلّ عرش1) 930. مقام چهارم: عالم عقل {ارواح؛ حضرت دوم}، عالم ملکوتی، جبروتی، دومین حضرت شامل عالم عقول و نفوس همین مرحله است، سه مقام پیشین داخل عالم صقع ربوبی بود. این مقام نخستین مرحله تعین خلقی است. اولین وجود در این جهان خارجی عالم عقل است (عقول و مفارقات) عالم عقل شامل جبروت (کروبیان مانند فرشتگان که جسمانی نیستند) و ملکوت (روحانیان یا نفوس ناطقه که جسم دارند) میشود. (جامی، نقد النصوص، ص 49)
خداوندی که از جهت ذات و طینت با بقیه موجودات فرق دارند و دارای مقامی هستند که نه فرشتگان و نه هیچ پیامبر دیگری نمیتواند به آن مقام برسد، چنانچه در شب معراج، جبرئیل نتوانست جلوتر برود؛ اما پیامبر جلوتر رفت. روح حضرت ختمی مرتبت و ائمه معصومینعلیهم السلام برترین مخلوقات و اولین تعین عقلی مشیت مطلقه هستند، شرح این مطلب در مباحث بعدی خواهد آمد.
إنّ الأحادیث الواردة عن أصحاب الوحی والتنزیل فی بدء خلقتهم وطینة أرواحهمعلیهم السلام، وأنّ أوّل الخلق روح رسول اللَّه و علی علیهما السلام؛ وأرواحهم إشارة إلی تعین روحانیتهم الّتی هی المشیة المطلقة والرحمة الواسعة تعیناً عقلیاً؛ لأنّ أوّل الظهور هو أرواحهمعلیهم السلام. والتعبیر بالخلق لایناسب ذلک، فإنّ مقام المشیة لمیکن من الخلق فی شیء؛ بل هو الأمر المشار إلیه بقوله: "إله الخلق والأمر" وإن یطلق علیه (الخلق) أیضاً کما ورد منهم علیهم السلام: خلق اللَّه الأشیاء بالمشیئة والمشیئة بنفسها؛ وهذا الحدیث الشریف أیضاً من الأدلّة علی کون المشیة المطلقة فوق التعینات الخلقیة من العقل وما دونه.(1)
اصولاً رسول اکرم و ائمّهعلیهم السلام طبق روایات، پیش از این عالم انواری بودهاند در ظلّ عرش الهی، و در انعقاد نطفه و طینت از دیگران امتیاز داشتهاند و مقاماتی دارند إلی ما شاء اللَّه، چنانکه در روایات معراج، جبرئیلعلیه السلام عرض میکند: "لو دنوت أنملة لاحترقت"(2)و نیز خود حضرت فرمود: لی مع اللَّه لایدرکه ملک مقرّب ولا نبی مرسل.(3)در کافی از امام صادقعلیه السلام حدیثی نقل
1) 931. مصباح الهدایة إلی الخلافة والولایة، ص 134: احادیث وارده از اصحاب وحی و تنزیل در آغاز خلقت ائمهعلیهم السلام و طینت ارواح آنان و اینکه نخستین آفریده روح رسول خدا و علی و ارواح ائمهعلیهم السلام است، اشاره به تعین عقلی روحانیت آنان که همان مشیت مطلقه و رحمت واسطه است دارد، زیرا نخستین ظهور همان ارواح آنان است و تعبیر به خلق مناسبت ندارد چون مقام مشیئت از عالم خلق نیست بلکه آن امری است که در این سخن خدا به آن اشاره شده است {الا له الخلق و الامر} گرچه خلق هم به آن اطلاق شده است مانند آنچه از معصومینعلیهم السلام وارد شده است: خلق اللَّه الأشیاء بالمشیئة والمشیئة بنفسها، و این حدیث شریف نیز از ادلهای است که میرساند مشیت مطلقه فوق تعینات خلقی مانند عقل مادون آن است.
2) 932. امینی، الغدیر، ج 11، ص 172؛ صغیر، الامامة، ص 193.
3) 933. نراقی، جامع السعادات، ج 1، ص 28؛ اصفهانی، الانوار القدسیه، ص 119.
شده که مضمون آن، دلالت بر چگونگی اولین خلقت دارد... .
اسم اعظم نخستین اسمی است که از فیض اقدس کسب فیض میکند، حقیقت عینیه او (در عالم اعیان ثابته)؛ همان عین ثابت انسان کامل است. همین حضرت، اسم اعظم رب حقیقت محمدیه است؛ لذا انسان کامل، خلیفة اللَّه در همه عوالم است، همانگونه که اسمای الهی تجلّیات اسم اعظم هستند، عین ثابت انسان کامل هم ربّ بقیه اعیان است.
حقیقت نوری محمدیه و علویه، همین مرحله انسان کامل است که در تمامی عوالم ظهور کرده است، و این همان مشیئة الهی است که بدون واسطه آفریده شده است.
عین ثابت انسان کامل نخستین ظهور در نشأه اعیان ثابته است؛ چون لازمه اسم اعظم بود.
همانگونه که اسم اعظم در عالم واحدیت ربّ اسما است، عین انسان کامل نیز حکمران دیگر اعیان است.
در میان اعیان اسما و صفات، تنها عین ثابت انسان کامل است که توانایی انعکاس جامعیت اسم اعظم را دارد.
عین ثابت انسان کامل است که در اعیان خارجی آشکار میشود، اگر عین ثابت انسان کامل نبود، اعیان خارجی به اسم اعظم به اعیان خارجی ارتباطی پیدا نمیکرد.
مقام غیب الغیوب دارای صفات متقابله است (قهر، لطف و رحمت، غضب و...) انسان کامل که خلیفه اوست، مستجمع صفات متقابله است.(1)
انسان کامل جامع همه عوالم است (عالم غیب، شهادت، ملک و ملکوت) او با موجودات ملکوتی، ملکوتی است و با موجودات جبروتی، جبروتی است و... حضرت علیعلیه السلام فرمود: أ تزعم أنّک جرم صغیر وفیک انطوی العالم الأکبر.(2)
انسان کامل جامع مراتب عینی، مثالی و حسی است.
پس دایره وجود با انسان کامل آغاز و به پایان رسیده است و در بازگشت نیز، انسان کامل از عالم ملک و طبیعت صعود و به مقام قاب قوسین أو أدنی میرسد، که این عروج مخصوص حقیقت محمدیه است.(1)
در پایان مراتب هستی شناسی عرفانی، پرسشی جای طرح و بررسی دارد که در حقیقت چگونگی و چرایی پیدایش انسان را نیز پاسخ میگوید. آن پرسش این است: عالم کون و تعینات خلقی چگونه و چرا از تعین ثانی به وجود آمدند؟
پاسخ اجمالی این پرسش از لا به لای سخنان پیشین قابل دستیابی است؛ ولی برای توضیح بیش تر نکاتی بیان میشود: اسم عرفانی (ذات به اضافه صفت خاصی)(2)که موجب ایجاد و مبدئیت است، در تعین ثانی به صورت گسترده موج میزند و تمام تعینات خلقی از اسما سرچشمه میگیرد. این جاست که اسم خالق، رازق، رحیم و... دست به آفرینش، روزی رسانی و رحمت میزنند. هریک از مخلوقات نامتناهی حق، مظهر اسم یا اسمایی است، در واقع، اسم جامع است که مفصل و باز شده و به شکل عالم درآمده.(3)
همانگونه که اشاره شد، رحمت سابقه خداوند، اعیان ثابته را آفرید، که این اعیان با زبان استعداد از اسما و ذات، درخواست وجود میکنند. برای نمونه:
عین ثابت انسان اقتضای وجود خارجی، اراده و عقل را دارد و آنها را میخواهد. این خواهشها و اقتضائات، ذاتی اعیان ثابتهاند؛ چون اعیان ثابته غیر مجعول و در حقیقت همان علم تفصیلی خداوند بودند، پس نیاز به جعل زاید بر ذات ندارند.(1)
حق سبحانه که دارای کمال اکمل و فیاض علی الاطلاق میباشد، کمالات اسمایی را مشخص و علّت تحقّق آنها را فراهم میکند. کمالات حق لبریز شده و تراوش و تجلی میکند؛(2)اینگونه است که رب بدون مظاهر نمیتواند باشد. رحمت سابقه حق سبحانه و عشق جبلّی او به خود و فیاض علی الاطلاق بودنش، نمیگذارد که از مقام خود پایین نیاید، پس انسان موجود و سایر استعدادها تفصیل کمالات الهیاند.
حال که چینش هستی و کیفیت خلقت، بر اساس مبانی اهل معرفت تا حدودی روشن شد، راه برای طرح فلسفه خلقت و جایگاه امام در نظام هستی شناسی عرفانی هموار شده است و از آنجا که بیشتر تقریرهای فلسفه خلقت در دیدگاه عرفا بر محور طرح انسان کامل میچرخند و از طرف دیگر، بنابر منابع معتبر عرفانی، انسان کامل همان خلیفة اللَّه و حجة اللَّه و در عصر خاتمیت، همان وجود مهدیعلیه السلام است؛ لذا مناسب است نخستین انسان کامل معرفی شود و سپس چند تقریر عرفانی از فلسفه خلقت طرح شود و جایگاه انسان کامل به عنوان امام و خلیفه در نظام خلقت خاطرنشان شود.
این فصل طی چند گفتار سامان مییابد:
الف) در فرهنگ اسلامی: انسان کامل اصطلاحی است که در عرفان (عملی و نظری) و تصوف مطرح است. این بحث از دید انسان شناسی و جهان شناسی عرفانی و به خاطر نظریه امامت و ولایت در اندیشه امامیه و اسماعیلیه اهمّیت ویژهای دارد.
از آنجا که اندیشمندان بسیاری، به بحث انسان کامل پرداختهاند و هر کدام فراخور نیاز و با برداشت خاص خود، تعریف، توصیف و نشانی از آن به دست دادهاند؛ لذا آوردن تعریفی فراگیر بسی دشوار مینماید.
با این حال در زیر تلاش شده است تا یک تصویر عمومی از تعریف انسان کامل، ارائه شود.
انسان کامل، انسانی است که اخلاق خدا گونه دارد، علت غایی خلقت و سبب آفرینش و بقای عالم، مظهر جامع اسمای الهی، واسطه میان خلق و خالق، یگانه خلیفه خدا در زمین است، که علم او به شریعت، طریقت و حقیقت قطعیت یافته و به ظاهر و باطن راهنمای انسانها است. او را شیخ، پیشوا، هادی، مهدی، امام، خلیفه، قطب، صاحب الزمان، جام جهان نما، اکسیر اعظم، عبد اللَّه و عند اللَّه نیز نامیدهاند، و هیچ زمانی از وجود آن خالی نخواهد بود.
فرشتگان به خاطر او، سجده به آدم کردند و آدمیان طفیل اویند. او ثمره جهان آفرینش، قطب الاقطاب و... است.(1)
اصطلاح انسان کامل در قرآن و روایات دیده نشده، ولی ریشه اصلی آن، مانند دیگر اصطلاحات عرفانی، قرآن و روایات است؛ «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ
1) 941. نسفی، الانسان الکامل، صص 5 - 4؛ جیلی، الانسان الکامل، صص 208 - 206؛ حسن زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 66.
رُوحِی»(1)«إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَی السَّمواتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَهَا الْإِنسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً»؛(2)«إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»؛(3)«لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ» و...(4)این آیات از انسان نمونه الهی سخن میگوید که وجودش از عرش تا فرش گسترده شده است و برای او جنبه زمینی و آسمانی، این جهانی و آن جهانی را ثابت میکند.
در روایات، اصطلاحاتی مانند: "نور محمدصلی الله علیه وآله وسلم"، "عرض اعمال بر پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام"، "کنت نبیاً وآدم بین الماء والطین":(5)"إنّ الصورة الإنسانیة هی أکبر حجّة اللَّه علی خلقه وهی الکتاب الّذی کتبه بیده، وهی الهیکل الّذی بناه بحکمته" و...(6)برای انبیا و امامانعلیهم السلام ویژگیها و وظایفی را مشخص میکند که عین آن را اهل معرفت برای انسان کامل ثابت میدانند.(7)
آثار موجود گواهی میدهند که ابونصر فارابی (339 - 257 ق) نخستین فیلسوفی است که در جهان اسلام درباره فلسفه آفرینش، سعادت آدمی و ویژگیهای انسان کامل بحث کرده است. او عنوان انسان کامل را ظاهراً به طور مستقل، در کتاب احصاء العلوم به کار برده است.(8)
از رساله قشیریه نیز نقل شده که میگوید: بایزید بسطامی (261 یا 262 ق) از انسان کامل تام یاد میکند و میگوید: عارف پس از فنای در ذات الهی به این مقام میرسد.(9)
حسین بن منصور حلاج (244 - 309 ق) نیز از انسانی که مراتب کمال را
1) 942. سوره حجر، آیه 29.
2) 943. سوره احزاب، آیه 72.
3) 944. سوره بقره، آیه 30.
4) 945. سوره بقره، آیه 124.
5) 946. فیض کاشانی، کلمات مکنونه، ابن شهر آشوب، المناقب، ج 1، ص 214.
6) 947. آملی، جامع الاسرار، ص 383.
7) 948. توضیح بیشتر در بحث تطبیقی خواهد آمد.
8) 949. هیئت تحریریه، انسان کامل از دیدگاه فارابی، ج 5، ص 7.
9) 950. بجنوردی، دائرةالمعارف تشیع، ج 2، ص 549.
پیموده و مظهر کامل صفات عالی شده، نام برده است.(1)
با این حال، شماری از پژوهشگران، محی الدین عربی (638 ق) را طراح اصلی اصطلاح و اندیشه انسان کامل میدانند.(2)او بحث انسان کامل را در انسان شناسی و جهان شناسی عرفانی اسلامی تثبیت کرده، و تجسم آن را در صور نبی و ولی و نیز خلافت الهی را درباره شخصیت او مطرح کرده است.
پس از ابن عربی، شاگرد برجسته او، صدر الدین قونوی (672 ق)، در کتابهای خویش؛ مانند مفتاح الغیب، به تحلیل از انسان کامل پرداخته است. شاگردان وی نیز راه استاد را پیش گرفتند، که کسانی مانند سعید الدین فرغانی (691 ق) در مقدمه مشارق الدراری، و مؤید الدین جندی (690 ق) در شرح فصوص الحکم، عبدالرزاق کاشانی (736 ق)، محمد داود قیصری (751 ق) و صائن الدین ابن ترکه (770 - 835 ق) تا سید حیدر آملی (783 ق) و...
کتاب الانسان الکامل نوشته عزیز الدین نسفی (پیش از 700 ق) به زبان شیرین فارسی و کتاب الانسان الکامل نوشته عبدالکریم جیلی (805 ق) از اولین تکنگاریها در این موضوع هستند.
ب) در فرهنگ ادیان و مکاتب: آثار و منابع موجود نشان دهنده آن است که باور به وجود انسان کامل در پهنه هستی، مهمان خوان بسیاری از مکاتب فکری و اندیشههای انسانی بوده است. ادیان، مذاهب و مکاتب بر پایه برداشت و شناختی که از حقیقت انسان دارند، هریک به گونهای لزوم و یا رسیدن به مقام عالی انسانی، که همان انسان کامل باشد، را پذیرفتهاند و برای آن، ویژگیها، القاب و وظایفی را بیان کردهاند.(3)
در هند باستان، آیینهای بودا، یوگا، بهاکتی و... از انسان کامل به نامهای "ارهات" و "انسان آزاده" یاد کردهاند.(4)
اگر فلسفه یونان، بیشتر به شناسایی هستی و عالم وجود پرداخته، در عوض فرهنگ هندی، سودای رستگاری و نجات انسان، با توجه به درون آدمی را در سر دارد.
ارهات؛ یعنی مرد ارزنده یا مرد تمام، که نه به چیزی دلبستگی دارد و نه از آن بیزار است.(1)
در اندیشههای چینی مانند: تائوئیزم و کنفوسیوس نیز از "تائو" و "انسان آزاده )Kiun Tsen(" سخن گفته میشود که کم و بیش اندیشه انسان کامل را فرا یاد میآورد.(2)
انسان کامل کنفوسیوس، همانندی بسیار با انسان کامل در باور تصوف و عقاید اسلامی دارد.
در آیین کنفوسیوس بالاترین مقام انسانی را "انسان قدیس و پاک" داراست. چنین انسانی از آغاز زاده شده، دارای ویژگیهای نیک بوده و دست غیبی، او را به کمالات والای انسانی آراسته است. او تک بعدی و خودخواه نیست که تنها به خود بپردازد؛ بلکه تلاش او برای نجات دیگران نیز میباشد.(3)
در یونان، سرزمین اندیشه و سخن، نیز متفکران به انسان کامل پرداختهاند؛ افلاطون ویژگیهای انسان کامل را در فیلسوف میبیند. فلاسفه کسانی هستند که وجود ابدی و لایتغیر را درک مینمایند... و در پایان به یاری همان جزء نفس، به قرب و وصال وجود حقیقی نایل گشته و خرد و راستی را تولید میکنند.(4)
ارسطو "انسان بزرگوار" یا "انسان بزرگمنش" را برمیگزیند و در توصیف او چنین میگوید: رفتارش متوجه افتخار است؛ چون افتخار با بزرگمنشی
وابسته است، او همواره آماده نیکی کردن به دیگران است و در ضروریات زندگی و در موارد بیاهمیت زبان به شکوه نمیگشاید و...(1)
زردشت نیز از انسان آرمانیاش سخن گفته و او را دارای اوصاف آسمانی و برتر میداند؛ "پروردگارا! مرد نیکاندیش و پارسایی که روانش با راستی همگام است، تنها به تو میاندیشد و کردار نیک خود را به تو نیاز میکند".
همچنین در آیین زردشت، از نجات دهندهای که او را "سوشیانت" نام نهادهاند، سخن به میان آمده است: ای مزدا کجا سپیدهدم به در آید و جنس بشر به سوی راستی روی کند، کی نجات دهنده (سوشیانت) بزرگ با گفتار پر از حکمت خویش به مراد رسد.(2)
"انسان کامل" در اندیشه کلام و فلسفه و عرفان غرب نیز بسیار مورد توجّه است،(3)که اینجا، مجال طرح و بررسی آن نیست.
نوشتار ما، درباره عرفان و تصوف، بر پایه معنای اصیل و اسلامی آن و معنای مورد تأیید دانشمندان کلام اسلامی میباشد؛ نه عرفان و تصوف افراطی و انحرافی که در آن عبارات و واژگان مخالف با آموزههای دینی و باورهای مسلم شرعی دیده میشود؛ مانند این ادّعا، که خداوند در جسم صوفی حلول میکند و...
اوصاف و مقاماتی را که برای وجود امام و انسان کامل، به دنبال آن هستیم، تنها در چارچوب سخنان خود معصومینعلیهم السلام میجوییم؛ نه اوصافی که صوفیه افراطی و یا اندیشه باطنیه و اسماعیلیه(4)به دنبال آن هستند.
برای نمونه؛ یکی از اندیشمندان در توصیف انسان کامل، تا آنجا پیش
میرود که میگوید: "تمیز و تشخیص او از خدا دشوار است".(1)و یا مانند این اشعار: «در دشت جنون من، جبریل زبون صیدی یزدان به کمند آور، ای همت مردانه.»(2)
در جای دیگر، انسان کامل را مایه درد سر و خون دل برای خدا معرفی میکند.
چنان موزون شود این پیش پا افتاده، مضمونی که یزدان را دل از تأثیر او پرخون شود روزی.(3)
حقیقت انسان، همه حقایق را در خود گرد آورده است (تعین اول، تعین ثانی، عالم عقل، عالم مثال و عالم ماده). انسان با اینکه از اکوان (ماسوی اللَّه) است، میتواند مقامات گوناگونی را در خود جای دهد و جامع جهت حقانی و الهی هم باشد.(4)تنها حقیقت انسان است که تا تعین اول پیش میرود؛ سرّ اشرفیت او نیز همین است.(5)
گر تو آدم زادهای چون او نشین
جمله ذرات را در خود ببین
چیست اندر خم که اندر نهر نیست
چیست اندر خانه کاندر شهر نیست
سرّ خلافت او نیز، همین دو سویه بودن اوست؛ یک جهت او، ربوبی و جهت دیگرش خلقی است، یک پایش در عالم است و پای دیگرش در صقع ربوبی.
حقیقت انسان کامل، که همان مقام مظهریت اسم جامع اللَّه در تعین ثانی میباشد، در آنجا هر مخلوقی مظهر اسم خاص یا چند اسم جزیی است و این تنها انسان کامل است که مظهر اسم جامع و کلّی اللَّه قرار میگیرد.
اسد اللَّه در وجود آمد
در پس پرده هرچه بود، آمد
در این تجلی، چیزی در پس پرده نمانده؛ جز مقام غیب یا ذات، که همان مقام غیب الغیوب است.
چو آدم را فرستادیم بیرون جمال خویش در صحرا نهادیم.(1)
و چون مظهر جامع الهی است، واسطه جمیع فیوضات الهیه و مواهب ربوبی به ماسوی است.(2)
مباحث انسان کامل، از دو زاویه قابل طرح است؛ یکی از ناحیه عرفان عملی، که راههای رسیدن به مقامات عالیتر و نزدیک شدن به انسان کامل را بیان، و در عمل پیاده میکند؛ یعنی نگاه به قوس صعود است، و به عبارتی: "انسان کامل توصیهای" (توصیهها و راهکارهای رسیدن به سعادت و مقامات عالی) و یکی از نگاههای عرفان نظری که با نگاه به قوس نزول و صدور آفرینش، به تبین جایگاه وجودی انسان کامل میپردازد. به عبارتی انسان کامل توصیفی، محور بحث نگاه دوم است، تا در سایه آن، جایگاه امام به عنوان انسان کامل در هستی و کیفیت خلقت ترسیم شود.
در این برداشت، هدف ذاتی و اساسی از خلقت انسان کامل، اصلاح جامعه و اموری که در دایره تکوین است، نمیباشد؛ بلکه هرچند همه مخلوقات، به ویژه جامعه بشری از نعمت وجود او بهرهمند میشوند، غرض از خلقت او، همانا ظهور تام خالق است، و این مطابق با همان تفسیر است که میفرماید: "خلقت الأشیاء لأجلک وخلقتک لأجلی"(3)و "لا یسعنی أرضی ولا سمائی؛ بل یسعنی قلب عبدی المؤمن".(4)
اثبات مستمر وجود انسان کامل، که در فرهنگ عرفانی مطرح است،
پشتوانه و دلایل زیادی دارد که نخست، به بیان و بررسی مهمترین و معروفترین آنها پرداخته میشود؛ آنگاه بیان کوتاهی از دیگر دلایل و شواهدی که میتوانند مدعا را ثابت کنند، آورده میشود.
قابل ذکر است که عرفان نظری، توجّه و اهتمام زیادی نسبت به اثبات و تبیین انسان کامل دارد، تا آنجا که اساس عرفان دو رکن است: یکی بیان توحید و دیگری بیان موحّد (انسان کامل).(1)
یکی از مهمترین راههای اثبات انسان کامل در عرفان نظری، تبیین و تحلیل چینش هستی است. محور دستگاه هستی شناسی عرفانی، وحدت شخصی جهان هستی است؛ به این معنی که در همه هستی، تنها یک وجود است و غیر آن، تجلّیات آن میباشد.
منبسط بودیم و یک گوهر همه
بیسر و بیپا بُدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بیگره و صاف همچون آب
در این میان، تنها انسان کامل آیینه تمامنما و مظهر تمام اسما و صفات آن وجود یگانه است. ناگفته پیداست که فهم درست معنای انسان کامل و جایگاه وجودی او در نظام هستی و آوردن دلیل علمی آن، با شناخت توحید و شؤونات آن گره خورده است، تا آنجا که پاسخ این پرسش، که چرا انسان کامل باشد؟ برگشت به این پرسش دارد که: انتشار و پیدایش کثرات از وجود یگانه چگونه بوده است؟
از سوی دیگر، اثبات پیش فرضها و پاسخ درست به شبهات احتمالی، ضرورت طرح مباحث توحید و چینش هستی را از دید عرفانی - هرچند بسیار کوتاه - آشکار میسازد؛ از این رو، پیش از آوردن استدلال و ضرورت وجود انسان کامل، به گزارش کوتاهی از هستی شناسی توحیدی عرفانی ارایه شد.
برهان اول: همه عالم مظهر و جلوه حق هستند، مظهریت هر شیء، محدود به حدود آن است. عالم عقل، تنها اسمای تنزیهی حق سبحانه را
1) 972. انسان کامل از دیدگاه امام خمینی رحمه الله، ص 64.
میتواند جلوه دهد، عالم ماده، اسمای تشبیهی او را و عالم مثال...؛ در این میان، تنها انسان است (به خاطر حقیقت هستی و جایگاهش) که مظهر حق است، آنگونه که حق میخواهد جلوه کند. قیود و حدود هر مظهری، مانع از نمایش جامع و کلی اسمای الهیاند و خداوند تنها در مظهر انسان کامل میتواند سراسر اسمای خود را مشاهده کند. خدا هرچه را که در خود دارد، در او میبیند.
عزیز الدین نسفی میگوید: ای درویش! این نور میخواست که جمال خود را ببیند، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کند، تجلّی کرد و به صفت فعل متلبّس شد؛ و از ظاهر به باطن و از غیب به شهادت و از وحدت به کثرت آمد و جمال خود را بدید، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد.(1)
به عبارت دیگر، اصل اسم جامع اللَّه با هویت جمعیاش، تنها در انسان جای میگیرد.(2)و این است سرّ ضرورت انسان کامل در عالم هستی؛(3)
چون مراد و حکم یزدان غفور
بود در قدمت تجلی و ظهور
پس خلیفه ساخت صاحب سینهای
تا بود شاهین را آیینهای
پس صفای بیحدودش داد او
و آنکه از ظلمت ضدش بنهاد او
استحکام، کار آمدی و ارزیابی این برهان، به طرح و اثبات پیش فرضهایی نیاز دارد که برهان یاد شده، بر آنها استوار است، که برخی از آنها با پرسش و پاسخ تبیین میگردد.
در توضیح هستی شناسی عرفانی گفته شد: کمالی نیست که خداوند دارای آن نباشد. کمالات اکمل الهی به غیر وابسته نمیباشد و در کنار این کمالات
ذاتی، حق سبحانه دارای کمال اسمایی نیز است، که همه مقتضای اکملیت اویند؛ به این معنی که ذات الهی سرشار از آن کمالات است.
فیض علی الدوام او اقتضا میکند که به هر نیاز و استعدادی پاسخ گوید و این کمالات ریزش و سرریز و متجلّی میشوند.(1)انسان در عالم ثابت، که برگرفته از مقام علمی الهی است، تقاضای استعدادی برای دریافت چنین وجودی را دارد.
بانگ میآید که ای طالب بیا
جود محتاج گدایان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبی
همچنان که توبه خواهد تائبی
بدین ترتیب، حرکت حبّی ایجابی سراغ آفرینش انسان کامل میرود و با آفرینش او به غایت خود واصل میشود و انسان کاملی که دارای جمیع مظاهر تفصیلی و اجمالی و جمیع حقایق سرّی از اسمای ذاتی و اسمای صفاتی و فعلی است، پا به عرصه وجود میگذارد.
او توحید را، با بیانی که ناظر به این سه مرتبه است، اظهار میکند و این است معنی ذکر "لا إله إلّا اللَّه، وحده وحده وحده"؛ زیرا عبارت "وحده" تکرار نیست؛ بلکه به ترتیب ناظر به توحید ذاتی، صفاتی و افعالی است.(2)به عبارت دیگر، اشتیاق به ظهور اسمای حق برای خود ذات در تعینات، علت غایی ایجاد موجودات شد.(3)
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق، چه شد ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود.
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیده بینا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد(4)
بیان فلاسفه و حکمت متعالیه نیز در این زمینه راهگشای خوبی است: حکمت الهی در آفرینش جهان هدفی را دنبال میکند، و آن هدف، پرورش و به سامان رساندن انسان بالفعل (انسان کامل) است؛ پس چنین انسانی همواره هست تا عبث در آفرینش لازم نیاید، شیخ الرئیس در این باره بیان زیبایی دارد: وغایة کمال العالم أن یحدث منه إنسان وسائر الحیوانات، والنبات تحدث إمّا لأجله وإمّا لئلّا یضیع مادّة...؛ وغایة کمال الإنسان أن یحصل لقوّته النظریة، العقل المستفاد ولقوّته العملیة، العدالة، وههنا یختم الشرف فی عالم المعاد.(1)
میتوان از یکجا نمودن این دو بیان (برهان و عرفان)، مفهومی یقین بخش به دست آورد: هر موجودی در این جهان غایتی دارد که برای وصول و رسیدن به آن حرکت میکند، انسان نیز غایتی دارد که سعادت و کمال نهایی است. انسان کامل به فعلیت رسیده، غایت حرکت وجودی انسان است. از سویی هدف از ایجاد چنین موجودی، رسیدن به آینه تمامنمای "انسان کامل" است؛ پس اقتضای آن حرکت و این ایجاد، وجود انسان کامل میباشد.(2)
1) 980. ابن سینا، المبدأ و المعاد، صص 100 - 99؛ کمال عالم الکون {ماده} این است که از او انسان پدید آید و دیگر حیوانات و گیاهان یا برای انسان پدید آمدهاند یا برای این که ماده ضایع نشود مانند معماری که چوبهای موجود را به هدف اصلی به کار میگیرد و چوبهای اضافی را به جای نی و خرده چوب (در لابه لای ستونهای اصلی) به گار میگیرد، نهایت کمال انسانی این است که در قوت نظری برایش عقل مستفاد حاصل شود و در قوّت عملی عدالت؛ این جا است که شرافت در عالم ماده به پایان میرسد.
2) 981. حسن زاده آملی، یازده رساله فارسی، صص 195 - 194؛ آل رسول، انسان کامل {خردنامه} ص 79: آنچه در آراء و اندیشههای ابن عربی و جامی مشخص است این است که انسان کامل هدف و مقصود آفرینش عالم است چون تمام اسماء حق که در عوالم مختلف به صورت تفصیل ظهور پیدا کرده است در او به صفت اجمال بروز میکند به عبارت دیگر خدا او را علت غایی ایجاد عالم قرار داده است. نقل از تقد النصوص، ص 89.
در پاسخ میتوان گفت: جلاء، در خود دیدن و استجلاء، خود را در غیر دیدن است. ابن عربی سرّ وجود انسان را استجلاء میداند و میفرماید: صاحب کمال به کمالات خود علم دارد؛ ولی در آینه دیدن، لذت دیگری دارد.(1)
فإنّ رؤیة الشیء نفسه بنفسه ما هی مثل رؤیته نفسه فی أمر آخر یکون له کالمرأة، فإنّه یظهر له نفسه فی صورة یعطیعها المحل المنظور فیه ما لم یکن یظهر له من غیر وجود هذا المحل ولا تجلّیه له.(2)
لفظ آینه برای این است که نشان دهد ظهور در غیر است؛ اگر غیر به گونهای باشد که هر آنچه در ناظر است، نشان دهد، نهایت مقصود حاصل است.(3)
توضیح اینکه: مشاهده خود در نفس خود، نظیر مشاهده خود در مظهری که ممتاز از ظاهر است، نیست؛ وقتی مظهر در خارج و حسّ، از ظاهر ممتاز باشد و احکام مختص به خود را داشته باشد، صورتی که از خود در آن مشاهده میکند، صورتی است که مظهر، آن را با خصوصیات خود اظهار نموده است.
برای مثال؛ وقتی انسان خود را در آینه مشاهده میکند، آینه صورتی را نشان میدهد که در آینههای دیگر پیدا نمیشود. مثلاً آینه مستطیل شکل تصویر مستطیلی را نشان میدهد.(4)
اگرچه آینه روی جانفزای تواند
همه عقول و نفوس و عناصر و افلاک
ولی کسی ننماید تو را چنان که تویی
به جز من مسکین، بیدل، غمناک
ظهورتو به من است و وجود من از تو
فلست تظهر لولای لم أک لولاک
نتیجه: گرچه ذات واجب در دو چهره بطون و ظهور، وحدت حقیقی خود را با همه اسما و صفات و لوازم آنها مشاهده میکند؛ ولی این دریافتها، امر زاید بر ذات نیست؛ و لذا در آنجا، مشاهده به گونهای است که بیننده، آیینه
و دیده شده، یگانه بوده و هیچگونه تمایز وجودی و حتی مفهومی نیست.
به عبارت دیگر: حق تعالی به ذات خود، صفات و افعال خود را به حکم اولویت و باطنیت مشاهده میکرد؛ اما چون خواست ذات و صفات و افعال خود را به حکم آخریت «إلیه یرجع الأمر کلّه» و ظاهریت مشاهده کند، انسان کامل را خلق کرد؛ چرا که انسان کامل چنین استعداد وجودی را داشت تا به وسیله وی، سرّ حق برای حق ظاهر شود.(1)
پاسخ این پرسش نیز از چینش هستی که مفصّل بیان شد، به دست میآید.
توضیح اینکه: عالم کبیر و جهان موجود، بدون حضور انسان کامل، وحدت حقیقی ندارد؛ بلکه عالم کثرات است و هر شیء موجود میتواند به اندازه و محدودیت خودش مظهر باشد.(2)
وحدت عالم کبیر، تنها با وجود انسان کبیر تأمین میشود. همین معنی از احتجاج هشام بن حکم با عمرو بن عبید به دست میآید که در آن، امام را مانند قلب هستی که عهدهدار پیوند اعضا و اجزای پراکنده است، معرفی میکند.(3)
نتیجه این سه پرسش را، میتوان اینگونه خلاصه کرد: در مقام ذات، تعین اول و تعین ثانی که جنبه وحدت غلبه دارد، مجالی برای بروز اسمای تفصیلی نیست. در این سه مقام، که صقع ربوبی است؛ هرچند مشاهده ذات و اسما ممکن است؛ اما سراسر وحدت است و مشاهده کثرت اسمایی ممکن نیست.
در عالم عقل و مثال و مادّه، هرچند مشاهده اسما ممکن است؛ ولی همه کثرات و جدا جدا یند؛ چون کثرت غالب بر وحدت است، هیچ کدام صلاحیت اظهار جمیع اسمای الهی را ندارند.
آن وحدت بدون کثرت و این کثرت بدون وحدت است؛ از این رو، برای
ایجاد مظهری که توان ارائه مقام جمع و تفصیل را داشته باشد، نیاز به انبعاث دیگر است (انسان کامل).
برهان فوق، ضرورت وجود مظهری را ثابت میکند، که از یک سو، جنبه عنصری و طبیعی دارد و مصداق "یأکل الطعام ویمشی فی الأسواق" است و از دیگر سو، جنبه آسمانی دارد و مصداق "دنی فتدلّی فکان قاب قوسین أو أدنی" است.
از سویی، ظهور اسم «لیس کمثله شیء»، از آن جهت که همواره خواهان مظهر است و تنها مظهر آن همان کون جامع (انسان کامل) است و با ارتحال انسان کامل، از نشأت شهادت به غیب و وفات عنصری آن، بعضی از مراتب آن کون جامع از ظهور به بطون و از شهادت به غیب مستور میشود؛ لذا با غروب هر انسان کاملی، طلوع انسان کامل دیگر آغاز میگردد؛ "ألا إنّ مثل آل محمد کمثل نجوم السماء إذا هوی نجم طلع نجم".(1)
خلاصه دلیل: هریک از مخلوقات، مظهر و جلوه اسم یا اسمای الهیاند و هر چیز، به محدودیت و اندازة خودش، آینهای برای نمایش اسمای الهی است. عالم عقل، تنها اسمای تنزیهی حق سبحانه را جلوه میدهد، عالم ماده، اسمای تشبیهی او را و عالم مثال...؛ هرچند خداوند خود را در ذات خود میبیند و شاهد و مشهود است؛ اما جلاء (در خود دیدن)، غیر از استجلاء (خود را در غیر دیدن) است. صاحب کمال، به کمالات خود علم دارد؛ ولی در آینه دیدن، لذت دیگر دارد.(2)
پس در آفرینش، آینههایی هستند؛ ولی تمامنما نیستند، و به مظهر و آینهای نیاز است که نشان دهنده همه اسما و صفات باشد. این همان انسان کامل است که از سویی، جنبه عنصری و طبیعی دارد و مصداق «یأکل الطعام ویمشی فی الأسواق»(3)است و از سوی دیگر، جنبه آسمانی دارد و مصداق «دنی فتدلّی فکان قاب قوسین أو أدنی»(4)است.
مظهریت جامع اسم اللَّه: ذات حضرت حق بینیاز از جهان و جهانیان است؛ امّا به اقتضای حرکت حبّی و میل جمال به جلوه اسما و صفات نامتناهی، حضرت حق چنین اقتضا کرد که مظاهری داشته باشد و همین باعث پیدایش و ظهور کاینات شد، و چون اسمای الهی نسبت به یکدیگر درجاتی دارند؛ مثلاً همه اسما و صفات در حیطه هفت اسم اصلی (حی، عالم، مرید، قادر، سمیع، بصیر و متکلم) هستند. این هفت اسم نیز، در حیطه چهار اسمند (اول، آخر، ظاهر و باطن) و این چهار اسم در حیطه دو اسم جامع دیگر (رحمن و اللَّه) هستند و این دو اسم نیز، در حیطه اسم جامع «اللَّه» است.
از آنجا که اسم «اللَّه» جامع جمیع اسمای الهی و محیط به همه آنها است، باید مظهری کلی و جامع داشته باشد که آن مظهر خلیفه خداوند بوده و به همه کاینات احاطه و حاکمیت داشته باشد و این خلیفه اصل و منشأ و مبدأ کاینات بوده و در نزول و صعود، سرچشمه فیض و امداد است و نبوت و امامت، مظهری از این خلافت و ولایت تکوینی است.(1)
جان برهان نخست، بر علت و لزوم انسان کامل، در سخن نور الدین جامی قابل مشاهده است:
در آن خلوت که هستی بینشان بود
به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور
ز گفت و گوی مایی و تویی دور
وجودی مطلق از قید مظاهر
به نور خویشتن بر خویش ظاهر
دل آرا شاهدی در حجله غیب
منزّه دانش از هر تهمت و عیب
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس
تجلی کرد در آفاق و انفس
به هر آیینهای بنمود رویی
بهر جا خواست از غیب گفتگویی(2)
برهان دوم: در اسما و صفات الهی، از طرفی، نوعی سلسله مراتب و احاطه و حاکمیت وجود دارد و از طرف دیگر، نوعی تضادّ و مخالفت در
آنها جریان دارد؛ مانند تقابل و تضادّ صفات جمال با صفات جلال.
مثلاً آنچه از صفت رحیم و رحمان برمیآید، لطف و رحمت است و از صفت قهار، قهر و غضب برمیآید، اقتضای صفت محیی، حیات و نشاط و سرزندگی است؛ اما اقتضای صفت ممیت، مرگ و فنا و وفات است.
از طرف دیگر، لازمه ظهور حکم هر اسمی، استتار و بطون حکم اسم دیگر است، هر اسم حق، براساس ظهور حکمش، برای خود دولتی دارد که این دولت با غلبه و ظهور اسم دیگر، از صحنه پنهان میگردد.
پیدایش، دوام و فنای حقایق و حوادث، در ادوار و اکوان و همینطور تبدل شرایع و سنن و ظهور و سقوط جوامع و دولتها، همه براین اساس توجیه میشوند.(1)
بنابراین، تضادّ در عالم اسما و صفات، به مظاهر علمی و عینی آنها هم سرایت خواهد کرد؛ لذا سراسر هستی، از عالم اسما و صفات گرفته تا جهان محسوس و مادّی، همه درگیر تضادّ و تخاصم خواهند بود.
به دلیل همین تضادّ و تخاصم، نظام هستی به یک حاکم عادل نیاز خواهد داشت، تا بر این حقایق متضادّ حکومت کرده و نظام عدل را در میان آنها برقرار سازد و این همان مظهر اسم (اللَّه) یعنی خلیفه است.(2)
برهان سوم: دلیل پیشین ناظر به سرّ پیدایش عالم و آدم بود؛ یعنی پاسخی به این پرسش که: چرا جهان و انسان کامل موجود شد؟ دلیل حاضر، بیشتر به استمرار آفرینش توجه دارد؛ یعنی همانگونه که پیدایش جهان، طفیل وجود انسان کامل بود، پایداری و نگهداری آن نیز، طفیل استمرار وجود انسان کامل است؛ پس برای برقراری جهان، وجود انسان کامل، همواره لازم است.
انسان کامل، دارای شؤون و وظایفی است؛ مانند: رسالت، نبوّت، امامت، ولایت و...، مدار رسالت و نبوت، بر نیازمندیهای ملکی و پایان پذیر؛ مانند:
سیاسات، معاملات، و عبادات استوار است. هرگاه تشریع کامل (دین اسلام) بیاید، به تمام این نیازمندیها پاسخ گفته شود و آنها برطرف میشوند؛ در نتیجه به نبی و رسول جدید نیازی نیست؛ لذا نبوّت و رسالت، پایان پذیر است.(1)رسول و نبی از اسمای اللَّه نیستند، ولی از اسمای الهی است؛ لذا منقطع نمیشود،(2)چنانکه وظیفه و مقام امامت، راهنمایی و پیشوایی انسانها به سرمنزل مقصود است. امام، ریاست عامّه در امور دین و دنیای مردم دارد، تا راه و راهرو و منزل است، راهنما نیز لازم است؛ اما شأن ولایت، بسیار عمیقتر و گستردهتر از مقام نبوّت و حتّی امامت است. "ولی"؛ یعنی سرپرست نظام هستی به اذن خدای سبحان(3)و ولایت، باطن شریعت است.(4)
شیخ عطار در بیان معنای ولایت میگوید:
ولایت برتر از طور عقول است
ازین معنا که عقلت بوالفضول است
ولایت عالم عشق است میدان
که عقل آنجا بود مدهوش و حیران(5)
و در معنای دوام ولایت میگوید:
به هر وقتی و هر دور و زمانی
بود صاحبدلی در هر مکانی
وجود او بلاها میکند دفع
به جمله مردمان از وی رسد نفع
نباشد ختمشان تا روز محشر
که گردد این جهان یکسر مکدّر(6)
بنابراین، محور برهان حاضر، جنبه امامتی و ولایتی انسان کامل است، که به اذن خداوند و اقتضای جایگاه وجودیاش، این موهبت را دریافته است. برهان عقلی اثبات این مقام و جایگاه (ولایت بر آفرینش) برای انسان کامل و تحلیل آن، از بررسی ریزش نظام هستی، از مبدأ فیاض آشکار میشود.
1) 997. امام خمینیرحمه الله، تعلیقات علی شرح الفصوص، ص 178.
2) 998. حسن زاده آملی، نهج الولایة، ص 175؛ موضوع پیان نبوت و استمرار ولایت و امامت در احادیث و سخنان دانشمندان دین بسیار آمده و کاملاً برهانی شده است. ر.ک: تفسیر صافی، ج 2، ص 23.
3) 999. ابن عربی، فصوص الحکم، ص 135.
4) 1000. مطهری، مجموعه آثار، ج 4، صص 44 و 917.
5) 1001. فاضلی، اندیشه عطار، ص 109.
6) 1002. همان، ص 105.
در بخش نخست این نوشتار، سرّ پیدایش و ترتیب آن، به طور مشروح بیان شد، و طی آن، جایگاه انسان کامل نیز مشخص شد، که اقتضای مرحله وجودیاش، ولایت بر دیگر موجودات است.
فشرده آن بحث، اینجا بیان میشود: حقیقت انسان کامل، همه حقایق را در خود گرد آورده است (تعین اول، تعین ثانی، عالم عقل، عالم مثال و عالم ماده). او با اینکه از اکوان (ماسوی اللَّه) است، میتواند مقامات گوناگونی را در خود جای دهد و جامع جهت حقّانی و الهی باشد. سرّ اشرفیت، خلافت و ولایت او، همین دو سویه بودنش است؛ لذا واسطه فیوضات الهی و مواهب ربوبی، به ماسوا و مایه حفظ آفرینش است.(1)
جامی در این زمینه سخنی دارد: حق سبحانه و تعالی در آینه دل انسان کامل، که خلیفه او است، تجلی میکند و عکس انوار تجلّیات از آینه دل او بر عالم فایض میگردد، تا این کامل در عالم باقی است و از حق، تجلیات ذاتیه و رحمت رحمانیه و رحیمیه را به واسطه اسما و صفاتی که موجودات عالم مظاهر و محل استوای او است، استمداد میکند، عالم به این استمداد و فیضان تجلّیات محفوظ میماند.(2)
این برهان عرشی، در لسان روایات و سخنان اهل فن، به خوبی در قالب فرشی تمثیل شده است؛ امیر بیان فرمود: جایگاه من نسبت به خلافت، مانند جایگاه قطب (محور) نسبت به آسیاب است؛(3)یعنی خلافت الهی، حقیقتی است که من محور و اساس آن هستم و خلافت گرد من میچرخد.
خلافت الهی، آن امانتی است که آسمانها، زمین و کوهها از برداشتن آن امتناع ورزیدند.(4)علّامه طباطبایی با بیانی زیبا و استناد به خود قرآن، ثابت
1) 1003. ر.ک: جامی، نقد النصوص، ص 30؛ قونوی، مصباح الانس، ص 98.
2) 1004. جامی، نقد النصوص، ص 89، از خردنامه مسلسل 40، ص 79.
3) 1005. نهج البلاغه، خطبه شقشقیه، خطبه 1.
4) 1006. سوره احزاب، آیه 72: در برخی تفاسیر امانت الهی به حضرت هابیلعلیه السلام تفسیر شده است، ر.ک: تفسیر خواجه عبد اللَّه انصاری، ج 8، ص 95 {تألیف میبدی}؛ ابوالفتوح رازی، روض الجنان و روح الجنان، ج 16، ص 27.
میکند که مراد از امانت در اینجا همان ولایت الهی است.(1)
ابن عربی (متوفای 638 ق) نخست، دلیل اول را تقریر میکند که موجودات دیگر، هیچکدام شایستگی نمایش تمام اسما و صفات الهی را نداشتند و همه بیروح بودند؛ لذا انسان کامل را آفرید، تا آینه تمامنمای او باشد:(2)
جلوهای کرد رُخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
پس از آن، به تقریر دومین دلیل میپردازد. این موجود، انسان نامیده شد؛ چون حق تعالی به واسطه او، به خلق مینگرد و رحمت میفرستد، پایداری عالم، به وجود او است. نسبت انسان کامل به عالم، مانند نسبت نگین است به انگشتری (ارزش رکاب به نگین است). نگین، محلّ نقش و علامت سلطان است که با مهر زدن توسط آن، خزاین حفظ میشود. خداوند همین گونه به وسیله انسان کامل، عالم را حفظ میکند.(3)در جای دیگر میگوید: انسان کامل، مانند ستون جهان خلقت است؛ همانگونه که خانه یا خیمه، بدون ستون نمیپاید، عالم نیز بدون او برقرار نمیماند.(4)
قیصری (متوفای 851 ق) در شرح سخن ابن عربی، به گوشههای پنهان این دلیل اشاره میکند: خداوند، آفرینش را به واسطه انسان کامل حفظ میکند، پیش از آفرینش انسان، خود خداوند حافظ بود. انسان، به سبب خلافتی که دارد، عالم را حفظ میکند و به همین سبب خلیفه نامیده شد... حق تعالی در آینه دل انسان کامل تجلّی میکند و انوار الهی از دل او بر عالم میتابد؛ پس عالم به واسطه این فیض، باقی است.(5)
عبد الکریم جیلی (متوفای 805 ق) میگوید: الإنسان الکامل، هو القطب الّذی تدور علیه أفلاک الوجود من أوّله إلی آخره.(1)
سید حیدر آملی (متوفای 783 ق) میگوید: نزد محققان ثابت است که همه عالم، با حقیقت انسان کامل پابرجا است و افلاک با نفسهای او میچرخند.(2)
کی جهان بی قطب باشد پایدار
آسیاب از قطب باشد برقرار
گر نماند در زمین قطب جهان
کی تواند بی قطب گشت آسمان
قطب شیر و صید کردن کار او
باقیان این خلق باقی خوار او(3)
بیشتر محققان میگویند: آیه شریف «اَللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمواتِ بِغَیرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»(4)به انسان کامل اشاره دارد که افلاک و املاک به او استوارند.(5)
برهان چهارم: پیش از بیان عرفانی، مناسب است مقدمات استدلال با بهرهگیری از قواعد علم کلام پیریزی شود؛
آفرینش جهان توسط خدای حکیم، دارای غرض و هدفی بوده است، کاری بیهدف نشانه کاستی و منافی حکمت است که خداوند منزّه است.(6)
موجود عالی هیچگاه آهنگ موجود دانی (پست و پستتر) نمیکند، و گرنه آن موجود، عالی (برتر) نخواهد بود.(7)
بنابراین، هیچکدام از عناصر، طبیعت، گیاهان و جانوران مقصود و غرض از خلقت نخواهند بود؛ بلکه شایستگی این مقام را تنها موجودی دارد که از همه برتر و والاتر است که در گام اول، انسان ناطق و در گام نهایی، انسان کامل است.
شیخ الرئیس در همین راستا سخنی دارد: کمال العالم الکونی أن یحدث منه إنسان وسائر الحیوانات والنباتات یحدث إمّا لأجله وإمّا لئلّا تضیع المادّة...
وغایه کمال الإنسان أن یحصل لقوّته النظریة العقل المستفاد و... .(1)
پس انسان کامل، این هدف و غرض آفرینش، باید همواره باشد، و گرنه آفرینش بدون علّت غایی، محکوم به فساد و تباهی است.(2)
ظاهر این استدلال مبتلی به مشکلی است، و آن اینکه هدفمندی و غرض داشتن نشانه نقص فاعل است که فاعل با انجام آن کار و حصول غرض، کاستیهای خود را برطرف میکند (استکمال مییابد) و حال آنکه خداوند از هر گونه کاستی به دور است؛ اهل کلام و فلسفه هرکدام بر اساس قواعد و اصولی که دارند، پاسخهای قانع کننده دادهاند؛ مانند: برگشت غرض به خود مخلوقات و یا اینکه فعل هدفمند است نه فاعل، و آنچه لغو و قبیح است، انجام فعل بیهدف است.
عرفان و حکمت متعالیه با دید عمیق، همین استدلال رابه گونهای طرح کرده است که ضمن اثبات هدف و غرض و اینکه هدف خداوند از آفرینش انسان کامل بوده است، مشکل مذکور را از ریشه پاسخ گفتهاند: هدف و علت آفرینش انسان کامل و به تبع آن مخلوقات، خود ذات خداوند بوده است، هدف و مقصود جدا و بیرون از ذات خداوند نبوده است تا در سایه آن، نقص یا کاستی برطرف گردد. (استکمال محقق شود)
خداوند بر اساس حبّ الذات و عشق به اینکه شناخته شود، و دیگران از رهگذر این شناخت به کمال مقصود برسند، دست به آفرینش زد؛ لذا در این آفرینش، همواره انسان کاملی که در نهایت شناخت رسیده است، باید باشد تا حرکت و معلول بدون علّت غایی نماند.
حدیث قدسی ناظر به همین بیان است؛ خدای سبحان فرمود: من گنجی پنهانی بودم، دوست داشتم (خواستم) شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.(3)
به گفته عزیز الدین نسفی (قرن 7): آدمیان زبده، خلاصه و میوه درخت موجوداتند و انسان کامل زبده و خلاصه و میوه آدمیان است،(1)و درخت مثمر بدون میوه نشاید.
منابع عرفانی برای تبیین هدف و فلسفه خلقت، از این حدیث شریف قدسی فراوان بهره بردهاند: کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أُعرَف، وخلقت الخلق لکی أُعرَف.
گنج مخفی بود ز پُری چاک کرد
خاک را تابان تر از افلاک کرد
گنج مخفی بود ز پُری جوش کرد
خاک را سلطان اطلس پوش کرد
تفسیر حدیث از عرفان نظری چنین میشود: "کنز مخفی" به معنای مقام و مرتبهای است که اثری از تعین و تقید نیست، رنگ و نشانی ندارد. مرتبه هویت مطلقه.
پس از این مرتبه، ذات حق تعالی برای خودش تجلی پیدا میکند و به این ترتیب، تعین ذاتی تحقق پیدا میکند. در این مرتبه، حق تعالی کمالات ذاتیه خود را به نحو اجمال و بساطت در خود مشاهده میکند، (مرتبه احدیت) در این مرتبه، صفات و کمالات گوناگون خداوند از یکدیگر تمییز داده نمیشود، به نحو تفصیل نیستند؛ علم، قدرت، سمع، حیات و... به نحو بساطت است؛ لذا کنز مخفی است؛ یعنی به نحو اجمال است.
"فأحببت"؛ یعنی تجلّی عشقی و حبّی، ذات حق تعالی که سراسر کمال و جمال است و چون مدرک ذات خود است، پس حق تعالی عاشق و محبّ ذات خود است؛ چون ملاک عشق و ابتهاج ادراک کمالات است و از آنجا که حق تعالی دارای کمالات بی نهایت است؛ پس عشق و ابتهاج وی به ذاتش، فوق هرگونه عشق و ابتهاج است.
پس تا اینجا، حق تعالی دو تجلّی کرده است؛ یکی: تجلّی علمی اجمالی، که در آن تجلّی صفات و اسمای خود را به نحو اجمال مشاهده کرده،
1) 1022. نسفی، کتاب الانسان الکامل، ص 5.
و دیگری: تجلّی عشقی که نمایشگر حبّ ذات او به خویش است.
پس از این دو تجلّی، تجلّی سوم تحقق پیدا میکند، حق تعالی صفات خود را به تفضیل مشاهده میکند. به بیان دیگر: بر اثر تجلّی عشقی، صفات و کمالات خداوند از یکدیگر متمایز و ممتاز میشود، به طوری که میتوان گفت: حق تعالی عالم، قادر، حی، سمع، بصیر و مرید و متکلم است.
این مقام و مرتبه واحدیت نام دارد و به اسامی هفتگانه فوق؛ یعنی عالم و قادر و... اسمای سبعه یاد کردهاند. همه این اعیان ثابته، به وجود واحد و بسیط در ذات خداوند موجودند.
حبّ ذات به ذات (تجلّی عشقی) موجب تجلّی اسما و صفات میشود و این تجلّی نیز، مستلزم اعیان ثابته که از لوازم آن به شمار میرود، است.
پس از این مرتبه، تجلّی چهارم است که بر اثر آن، اعیان ثابته در جهان هستی تحقق خارجی پیدا میکند، جمله "فخلقت الخلق" اشاره به همین تجلّی است.
کلمه خلق، در واقع نمایشگر همان اضافه اشراقیه ذات حق تعالی است؛ یعنی همه موجودات از مبدأ وجود، که فیاض علی الاطلاق است، صادر شدهاند.
"لکی أعرف"؛ یعنی غایت و هدف خلقت، که همان ظهور و هویدایی ذات مبدأ وجود است، غایت و نتیجه خلقت پروردگار ظهور و هویدایی خودش میباشد.
به عبارت دیگر: برای ذات مقدسش دو ظهور و جلوه است؛ یکی: علمی در مرتبه واحدیت به نحو کثرت اسمائی و صفاتی در وحدت حقّه حقیقیه وجودیه؛ و دیگر: فعلی که همان مشیئت و رحمت واسعه او است، ظهور وحدت ظلّیه حق در کثرت تعینات و اسمای ظاهره پروردگار، و مقام "لکی أعرف" همین ظهور ثانوی است.
خلاصه، غرض و داعی در ایجاد، اوّلاً وبالذات ظهور و هویدایی ذات مقدسش میباشد و لکن ثانیاً وبالعرض ظهور و تعینات ماهیات ممکنه است که مترتّب بر ظهور و هویدایی خودش میباشد؛ پس مفاد جمله "وخلقت الخلق لکی أعرف" این است: پس خلقت نمودم تا اینکه ظاهر و هویدا شوم، نه
اینکه کسی مرا بشناسد و معروف احدی شوم؛ پس باید گفت: شناسایی خلق ذات مقدس او را، غایت ایجاد و نتیجه خلقت نیست و اگر کسی هم او را نشناسد، هرآینه غایت و مقصود از خلقت و ایجاد حاصل است.(1)
از بررسی ادلّه لزوم و ضرورت وجود انسان کامل در پهنه هستی، مهمترین نتیجهای که به دست میآید، این است که؛ انسان کامل نخستین مخلوق و نخستین صادر است، او واسطه فیض الهی و زمینهساز پیدایش دیگر موجودات است، استمرار وجود او، مایه استمرار موجودات است، خلقت او، تأمین کننده اهداف الهی است، حضور و تلاش او، انسانها را به سر حدّ کمال میرساند؛ پس فلسفه و نقش و جایگاه چنین موجودی در نظام خلقت کاملاً مشهود است که؛
اوّلاً: او سرسلسله همه موجودات امکانی است.
ثانیاً: خلقت دیگر موجودات پس از او و طفیل او است.
ثالثاً: او تأمین کننده هدف خلقت است.
رابعاً: او مایه استمرار موجودات امکانی است.
خامساً: او نخستین تجلّی است و نمودار شدن وجود به واسطه او است.(2)
ملّا صدرا پس از مستدلّ ساختن اصل لزوم واسطه در امر خلقت، میگوید: این واسطه که باید سررشته در هر دو سوی حقی و خلقی داشته باشد، همانا انسان کامل کبیر و صغیر است.(3)در جای دیگر میگوید: فلاتقوم الأرض ومن فیها لحظة إلّا بوجود الإنسان الکامل.(4)
فیض کاشانی میگوید: الإنسان الکامل غرض الخلقة؛ اعلم أنّ الغایة القصوی والفائدة العظمی من إیجاد العالم الحسّی إنّما هی خلقة الإنسان، وغایة الخلقة الإنسان بلوغه إلی أقصی درجة الکمال واتّصاله بالملأ الأعلی ومعرفته للمعبود الحق والعبودیة الکاملة له - عزّوجلّ - کما قال سبحانه: "وما خلقت الجنّ والإنس إلّا لیعبدون" فخلقة سائر الکائنات، من الجمادات والنباتات والحیوانات، إنّما هی لضرورة تعیش الإنسان واستخدامه إیاها وانتفاعه بها... والدلیل علی أنّ الإنسان، هو الغرض الأصلی من بین الکائنات، تسخیر اللَّه - عزّوجلّ - کما قال: "وسخّر لکم ما فی السموات وما فی الأرض"؛ فملائکة المدبّرون الخادمون له، مسخّرون لأجله، مطیعون له...؛ فالغرض الأصلی من خلق الموجودات مطلقاً، إنّما هو وجود الإنسان الکامل الّذی هو خلیفة اللَّه، کما أشیر إلیه فی الحدیث القدسی" یابن آدم خلقتک لأجلی".(1)
جمع صور عالم هستی از ذرّه تا ملائک، استعداد و صلاحیت وساطت بین حضرت لایتناهی و فوق آن را با عالم ملک و شهادت ندارد؛ مگر انسان کامل به وسیله او، فیض هستی از خداوند یکتا به دیگر ممکنات میرسد. او برزخ جامع و با حقایق ملکوت و دقایق ناسوت متصل است.(2)
حاجی سبزواری با بیان مشروح ثابت میکند که: نخستین صادر و نخستین مخلوق، عقل کلی، عقل اول، حقیقت محمدیه، مشیئت، وجود منبسط، قلم اعلی و... است. همه این عناوین، حکایت از یک مصداق میکند وآن نور
1) 1027. فیض کاشانی، علم الیقین، ج 1، صص 507 - 503: انسان کامل غرض آفرینش است، بدان که غایت نهایی و فایده بزرگ از پیدایش دنیای حسی همان خلقت انسان است و غایت خلقت انسان رسیدنش به نهایت درجه کمال و اتصال به عالم اعلی و شناخت معبود حق و بندگی کامل او است همانگونه خدا فرموده: «من جن و انسان را نیافریدم مگر برای عبادت پس آفرینش دیگر کاینات مانند جمادات و گیاهان و جانداران بخاطر نیاز و ضرورت زندگی و بهرهگیری و بکار گیری انسان است ... و دلیل این که در میان موجودات انسان غرض اصلی است این است که خدا اموری را برای او رام و مسخر کرده است چنانکه خداوند فرموده است: و برای انسان آنچه در زمین و آسمانها است رام کردیم پس مدبره خادم اویند و برای او رام و فرمانبردار شدهاند پس غرض اصلی مطلقاً از خلق موجودات وجود انسان کامل است که او خلیفه خدا است همانگونه که در حدیث قدس اشاره شده است: یابن آدم خلقتک لأجلی.
2) 1028. نوشین، لطایف حکمت، ص 197.
حقیقی پیامبر خاتم و انسان کامل است. و صادر نخست نقش واسطه دارد و بنابر مبنای همه مکاتب، وجود چنین واسطه لازم است.(1)
در حاشیه شرح فصوص، "أوّل ما خلق اللَّه" بر حقیقت نوری و مشیئت الهی و حقیقت محمدی تطبیق و تفسیر شده است، و در ادامه چنین آمده است: لأنّ الإنسان الختمی المحمّدی أو العلوی یکون عین مشیئة اللَّه والفیض المقدّس، بل الاقدس... .(2)
امام خمینی میفرماید: ... مقام المشیئة والفیض المنبسط العامّ، فإنّه برزخ البرازخ، وهو مقام الإنسان الکامل الحائز بین الخصلتین والجامع بین المقامین... .(3)
در جای دیگر میفرمایند: أوّل من فلق الصبح الأزل وتجلّی علی الآخر بعد الأوّل وخرق الأستار الأسرار، وهو المشیئة المطلقة والظهور الغیر المتعین الّتی یعبّر عنها تارة بالفیض المقدّس...؛ وأخری بالوجود المنبسط؛ وثالثه بالنفس الرحمانی... وبمقام المحمّدیة وعلویة علیعلیه السلام... .(4)
وعندنا أنّ وجوب الوجود ومابعده کلّها ثابتة للإنسان الکامل والمظهر الأتمّ، والفرق بینها وبین ما ثبت اللَّه تعالی فی مقام أحدیة الذات، هو الفرق بین الظاهر والمظهر، وبین الغیب والشهادة... .(5)
جوادی آملی تصریح میکند که: انسان کامل، صادر اول، اولین تعین و نخستین فیض حق است، انسان کامل اولین مخاطب به "کن" است، فرشتگان فیض را از طریق او میگیرند و شاگرد اویند، از نظر ترتیب وجود و نظام علّی معلولی که اهل حکمت میفهمند، و از نظر ترتیب اسما و صفات و تجلّیات که اهل عرفان میفهمند، انسان کامل نخستین است.(6)انسان کامل، فیض منبسط
1) 1029. حاجی سبزواری، اسرار الحکم، صص 495 - 456، با تلخیص.
2) 1030. قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 95.
3) 1031. کیاشمشکی، ولایت در عرفان، ص 198، به نقل از تعلیقه بر مصباح الانس، ص 234.
4) 1032. کیاشمشکی، ولایت در عرفان، ص 199، به نقل از مصباح الولایة، ص 45.
5) 1033. کیاشمشکی، ولایت در عرفان، ص 223، به نقل از تعلیقه بر مصباح الانس، ص 259.
6) 1034. جوادی آملی، تفسیر موضوعی، ج 6، ص 144.
خداوند است که هم عقل اول و هم امر واحد الهی است و حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم اوّل صادر، اوّل ظاهر است.(1)
حلقه تکمیل این بحث، تطبیق دو مفهوم انسان کامل خلیفه الهی و امامعلیه السلام است؛ یعنی موجودی که به نام انسان کامل در عرصه عرفان بحث شد، همان حجت الهی و امام است. این مهم از راه شناخت، بررسی وظایف و ویژگیهای انسان کامل و امام ثابت میشود.
تا اینجا، اصل لزوم و وجود مستمر انسان کامل، برهانی شد. اکنون مدعا این است که چنین وجودی، همان امام و پیشوای الهی است که شرع مقدس بر وجود مستمر او در پهنه هستی اصرار دارد و تمام ادیان الهی بر اصل وجود آن اتفاق دارند.
در نوشتههای پیشین، گفته شد که: مراد از وجود مستمر امام، اعمّ از نبی، رسول، امام و جانشین پیامبران است؛ یعنی مدعای نخست، اثبات وجود پیشوای الهی در طول حیات بشری و نیاز و اضطرار مردمان به او است؛ بنابراین برای اثبات یگانگی این دو حقیقت، ابتدا در پرتوی قرآن و احادیث، سیما، وظایف و ویژگیهای پیشوای الهی ترسیم میشود و پس از آن، سیمای انسان کامل، وظایف و ویژگیهای او با مطالعه متون عرفانی و حکمت متعالیه ترسیم میشود، تا به خوبی روشن شود که این دو حقیقت، یک وجودند یا دو وجود؟
انسان کامل که در فرهنگ تصوف اصیل و عرفان اسلامی مطرح است، وجودی با خصوصیات و مقامات ویژهای است که تنها در فرهنگ دینی اهل بیت در قالب نبی، ولی و امام مصداق پیدا میکند و آنجا نقطه تلاقی این دو اندیشه است. شیعه اهل بیتعلیهم السلام برای امام، وظایف، مقامات و مراتب وجودی را میشناسد که هرگز تعطیل بردار و قابل واگذاری نیست. آنها مانند
1) 1035. قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 95.
خورشید پشت ابر هستند که پرده ابری نمیتواند آنها را از نورافشانی بازدارد.
شهید مطهری در این زمینه میفرماید: باور به وجود همیشگی چنین انسان و امامی، وجه مشترک میان تشیع و تصوف است؛ البته نباید این تعبیر را با حرفهای مستشرقین در این زمینه سنجید و با آنها یکی دانست؛ هرچند که آنها نیز مسئله را به همین شکل میآرایند.
این مسأله یکی از باورهایی است که در میان عرفا شدیداً مطرح است و در تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده است، برای مثال: هانری کربن حدود ده سال پیش در مصاحبهای که با علّامه طباطبایی داشت، یکی از پرسشهایش این بود که: این مسئله را شیعه از متصوفه گرفته است یا متصوفه از شیعه؟ (در واقع میخواست بگوید: از این دو، یکی از دیگری گرفته).
علّامه طباطبایی فرمود: متصوفه از شیعه گرفته؛ برای اینکه مسئله از زمانی مطرح است که هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود.(1)
تور آندره،(2)بر این گمان است که تکامل فکر انسان کامل در اسلام، به گونهای با نظریه امامت در شیعه مربوط است.(3)
سید حیدر آملی تلاش فراوانی کرده تا اندیشه عرفان و تشیع را به هم نزدیک کند، و در این زمینه میفرماید: سرچشمه هر دو (تشیع و عرفان) یکی است؛ یعنی علی و اولاد بزرگوارشعلیهم السلام؛ یکی (تشیع) شریعت و ظاهر است و دیگری (عرفان) حقیقت و باطن است.(4)
انسان کامل در اصطلاح متکلمین، با عناوین نبی، ولی، وصی، امام و حجّت، و در اصطلاح فلاسفه، با عناوین اوّل ما صدر، عقل اوّل و... در لسان روایات با عناوین حقیقت نور محمدی و اول ما خلق مطرح بوده است؛ لذا هر کدام برای اثبات وجود مستمر چنین موجودی به اقامه برهان و بیان استدلال
دست زدهاند، تفاوت تنها در چگونگی استدلال و تبیین حقیقت و ضرورت وجود انسان کامل است.
اهل کلام با استناد به قاعده لطف، وجود انسان کامل را برای راهنمایی و ارشاد جامعه بشری ضروری میشمارند.(1)فلاسفه در علم النفس، با نگاه به مراتب حسی، خیالی، وهمی، و هم چنین مراتب عقل عملی و نظری و قوه قدسیهای که برای عقل بالمستفاد حاصل میشود، به تبیین حقیقت انسان کامل میپردازند و امکان وجود وی را ثابت میکنند، آنان در مبحث نبوت نیز از راه حکمت خداوند، ضرورت آفرینش و فرستادن چنین انسانی را ثابت میکنند.(2)
وجه مشترک این دو گروه، در نگاه زمینی آنها است؛ زیرا بیان و برهان خود را با توجه به نیازها و یا مدارج زمینی انسان شکل میدهند؛ ولی اهل عرفان با نگاه آسمانی، ضرورت الهی وجود انسان کامل را ثابت میکنند؛ چنانکه در فلسفه اوج کمال انسان، همان عقل مستفاد از عقل فعال است؛ ولی در عرفان، مرتبه عقل فعال از شؤون انسان کامل محسوب میشود.(3)
مشروح معرفی امام و خلیفة اللَّه از منظر قرآن در بخش امامت و فلسفه خلقت در قرآن گذشت، قرآن کریم از ویژگیها و وظایف پیشوایان الهی بسیار سخن گفته است، اینجا به بیان مفاد برخی از آنها بسنده میشود:
«وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً»(4)، «وَاجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً»(5)، «وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً
مِنْ أَهْلِی»(1)در آیات مذکور، امّتها و حتی خود انبیا، گزینش ولی و نبی را به خدا واگذار کردهاند و خداوند نیز این واگذاری را پذیرفته و این گزینش را انجام داده است، این روند نشانه دو موضوع است: یکی اینکه: انسانهای عادی، قدرت شناخت آنها را ندارند و دیگر اینکه: آنها حق انتخاب آن را ندارند: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»(2)، «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً».(3)
«أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(4)، در این آیه، عطف "اولو الامر" به پیامبر و خدا و دستور پیروی از آنها به طور مطلق (در همه امور) و بدون چون و چرا، گواه بر عصمت آنها است.(5)
«وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلآئِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»(6)اولین انسان روی زمین، خلیفه الهی بوده و سایر انسانها فرع وجود او هستند. اگر چنین انسانی نباشد، سایر انسانها نیز نخواهند بود.(7)"جاعل" اسم فاعل است و بر استمرار دلالت میکند. خداوند به لفظ ماضی «جعلتُ» یا مضارع «أَجعلُ» که انجام فعلی را تنها یک بار میرساند، به کار نبرد و "جاعل" را مقید به شخص یا زمان خاصی نکرد، تا مانند «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً»(8)محدود باشد.(9)
آنان، تنها عبد و بندة خدایند؛ لذا از قیود غیر خدا آزادند، به دنبال مقام عبودیت - که در قرآن، وصف بیشتر پیامبران است - به مقامات بلندی
1) 1045. سوره طه، آیه 29.
2) 1046. سوره بقره، آیه 30.
3) 1047. سوره بقره، آیه 124.
4) 1048. سوره نساء، آیه 59.
5) 1049. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 10، ص 116.
6) 1050. سوره بقره، آیه 30.
7) 1051. مطهری، مجموعه آثار، ج 4، ص 933.
8) 1052. سوره بقره، آیه 124.
9) 1053. حسن زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 105.
رسیدهاند؛ لذا کارهای خارق عادت انجام میدهند: «قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِی الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیاً».(1)
معلّم حضرت موسیعلیه السلام (حضرت خضرعلیه السلام) نیز مقام بندگی داشت: «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا»(2)و نیز مانند: «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...»(3)، «یا عِبادِی لا خَوْفٌ عَلَیکُمُ الْیوْمَ وَلا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»(4)، «إِنَّ عِبادِی لَیسَ لَکَ عَلَیهِمْ سُلْطانٌ».(5)
«وَکُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ».(6)رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: علیعلیه السلام، امامی است که خداوند علم همه اشیا را در او گنجانده است. معلوم میشود آنچه در انسان کامل است، در قرآن نیست.(7)
«وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ».(8)
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمآءَ کُلَّها»(9)، «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ».(10)
«وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِی بُیوتِکُمْ»(11)، «فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ
1) 1054. سوره مریم، آیه 30.
2) 1055. سوره کهف، آیه 65.
3) 1056. سوره اسرا، آیه 1.
4) 1057. سوره زخرف، آیه 68.
5) 1058. سوره حجر، آیه 42.
6) 1059. سوره یس، آیه 12.
7) 1060. دماوندی، شرح اسرار اسماء حسنی، ص 857 {منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران}.
8) 1061. سوره آل عمران، آیه 49.
9) 1062. سوره بقره، آیه 31.
10) 1063. سوره انعام، آیه 75.
11) 1064. سوره آل عمران، آیه 49.
أَحَداً * إِلّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ»(1)، «وَما کانَ اللَّهُ لِیطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ وَلکِنَّ اللَّهَ یجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ».(2)
«الَّذِینَ یبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَیخْشَوْنَهُ وَلا یخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ»(3)، «أَلا إِنَّ أَوْلِیآءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلا هُمْ یحْزَنُونَ».(4)
«وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ»(5)، «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ».(6)
کارشان تنها برای رضای خدا است،(7)عهدهدار امانت الهیاند،(8)به فرمان الهی هدایت میکنند،(9)برای راهنمایی و به مقصد رساندن دیگران، نهایت تلاش را دارند،(10)پس از تحمل صبر زیاد،(11)و پشت سر گذاشتن آزمایشهای زیاد، به این مقام سترگ رسیدهاند،(12)این مقام هرگز به ظالمین نمیرسد.(13)
مشروح جایگاه، اوصاف و معرفی امام و خلیفة اللَّه در بخش امامت و فلسفه خلقت در روایات گذشت و اینجا به برخی از اوصاف مهم خلیفة اللَّه از نظر روایات اشاره میشود.
1) 1065. سوره جن، آیات 27 - 26.
2) 1066. سوره آل عمران، آیه 179.
3) 1067. سوره احزاب، آیه 39.
4) 1068. سوره یونس، آیه 62.
5) 1069. سوره سجده، آیه 24.
6) 1070. سوره انعام، آیه 75.
7) 1071. سوره انسان، آیه 9.
8) 1072. سوره احزاب، آیه 72.
9) 1073. سوره سجده، آیه 24.
10) 1074. سوره شعراء، آیه 3.
11) 1075. سوره سجده، آیه 24.
12) 1076. سوره بقره، آیه 124.
13) 1077. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 3، ص 37، ذیل آیه 124، سوره بقره.
از آنجا که ختم نبوت، قطعی و مسلم است؛ پس از حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم ولایت و پیشوایی الهی، تنها در قالب امامت استمرار مییابد. مقام امامت و ولایت الهی را جز اهل بیتعلیهم السلام کسی ادعا نکرده است. در میان امت حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم نیز چنین جایگاهی را به غیر ائمّه اهل بیتعلیهم السلام نسبت ندادهاند؛ هرچند کسانی را به عنوان حاکم و امام حکومت بر مردم معرفی کردهاند؛ بنابراین، موضوع اوصاف و وظایفی که برای ولی خدا در احادیث نبوی و اهل بیتعلیهم السلام وارد شده است، امامان دوازدهگانه اهل بیتعلیهم السلام هستند.
به هرحال، اینجا برخی از آن اوصاف و وظایف برای تطبیق امامت بر انسان کامل مطرح در عرفان بیان میشود:
اخطب خوارزمی میگوید: لمّا قدم علی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم بفتح خیبر، قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم: لولا أخاف أن تقول فیک طائفة من أمّتی ما قالت النصاری فی المسیح، لقلت الیوم فیک مقالاً لا تمرّ بملأ إلّا أخذوا من تحت قدمک ومن فضل ظهورک یستشفون به، ولکن حسبک أن تکون منّی وأنا منک... .(1)
امام رضاعلیه السلام فرمود: امام، یگانه دهر خود است، کسی را به منزلت او راهی نیست، چون ستارگان آسمان، برتر از دسترسی جویندگان است، عقل آدمیان، کجا راه به تشخیص و انتخاب او دارند؟(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام به ابوذر فرمود: من بندة خدا و خلیفه او بر بندگانم، ما را پروردگار قرار ندهید و در فضل ما هرچه خواهید بگویید؛ زیرا شما به کنه و عمق آنچه خدا در ما قرار داده نمیرسید. خدای سبحان عطایی بزرگتر و برتر
از آنچه در قلب شما خطور میکند و ما را وصف میکنید، به ما داده است.(1)
زمین و عالم آفرینش هیچگاه از وجود حجت و راهنمای الهی خالی نیست. امام علیعلیه السلام فرمود: ولم یخل اللَّه سبحانه خلقه من نبی مرسل أو کتاب منزل أو حجّة لازمة أو محجّة قائمة.(2)در جای دیگر فرمود: "اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قائم للَّه بحجّة".(3)امام باقرعلیه السلام فرمود: اگر امام، ساعتی از روی زمین برداشته شود، زمین مانند دریا، بر ساکنانش موج برمیدارد.(4)امام صادقعلیه السلام فرمود: اگر زمین بی امام باشد، خراب میشود.
حجّت و راهنمای الهی، گاهی آشکار و شناخته شده است و گاهی پنهان و بیمناک؛ مانند عالم و آموزگار زمان حضرت موسیعلیه السلام: «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً»(5)آشنایی حضرت موسیعلیه السلام با این عبد اللَّه، به وسیله وحی الهی بود.(6)حضرت موسیعلیه السلام پس از آشنایی، درسهایی از این مرد گمنام گرفت.(7)
حضرت امیرعلیه السلام در توصیف حجّت الهی فرمود: "إمّا ظاهراً مشهوراً وإمّا خائفاً مغموراً".(8)در جای دیگر فرمود: من با رسول خدا، نوری یگانه بودیم. او محمد مصطفی شد و من مرتضی وصی او. محمد ناطق شد و من صامت، و ناگزیر در هر زمانی ناطقی و صامتی است. ای سلمان! محمد، منذر شد و من هادی شدم و این است تفسیر سخن خداوند: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ».(9)
حکیم سبزواری (متوفای 1289 ق) میفرماید: ناطق، عبارت است از نبی
1) 1080. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 26، ص 6؛ حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 679.
2) 1081. نهج البلاغه، خطبة 1: {خداوند هرگز انسانها را بدون پیامبر یا کتاب آسمانی یا برهانی قاطع یا راهی استوار رها نساخته است}.
3) 1082. نهج البلاغه، حکمت 147، بند 11 {آری! خداوندا! زمین هیچ گاه از حجّت الهی خالی نیست که برای خدا با برهان روشن قیام کند}.
4) 1083. کلینی، اصول کافی، ج 1، حدیث 12، کتاب الحجة.
5) 1084. سوره کهف، آیه 65.
6) 1085. ابوالفتوح رازی، روض الجنان، ج 13، صص 5 - 4؛ طباطبایی، المیزان، ج 3، ص 346.
7) 1086. سوره کهف، آیه 66 - 60.
8) 1087. نهج البلاغه، حکمت 147، بند 11.
9) 1088. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 680.
یا ولی که آشکارا به تبلیغ و ترویج شریعت و سیاست عادله قیام کند و مرجع و مطاع مردم باشد؛ امّا صامت کسی است که چنین نباشد، گرچه از اولیای الهی باشد و مهدی منتظر، صامت این عصر است.(1)
در بخش نخست، انتشار آفرینش از مبدأ هستی، توضیح داده شد که پس از مقام ذات، شش مقام دیگر است؛ جایگاه مقام دوم (تعین اول) و مقام سوم (تعین ثانی)، در عالم صقع ربوبی و بسی ارجمند است؛(2)از روایات به دست میآید که امام و حجّت خدا در چنین جایگاهی منزل دارد.
ابوخالد کابلی از حضرت باقرعلیه السلام، تفسیر این آیه را پرسید: "ایمان آورید به خدا و رسولش و نوری که فرو فرستادیم".(3)حضرت فرمود: به خدا سوگند! آن نور، ائمّه آل محمّدعلیهم السلام هستند، تا روز قیامت، آنها نور خدا در آسمانها و زمیناند.(4)
امام صادقعلیه السلام فرمود: "نحن واللَّه الأسماءُ الحسنی".(5)
امام باقرعلیه السلام در تفسیر آیه «عَمَّ یتَسآءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ»(6)فرمود: نبأ عظیم، امیرالمؤمنینعلیه السلام است که خودش فرمود: "برای خداوند آیه و نبأی بزرگتر و بالاتر از من نیست."(7)
حضرت امیرعلیه السلام فرمود: "فإنّا صنائع ربّنا والناس بعد صنائع لنا".(8)شیخ محمد عبده در تفسیر این سخن نورانی میگوید: آل نبی، اسیران احسان خداوندند و پس از آن، مردمان، اسیران فضل آنها هستند.(9)سخن ابن
1) 1089. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 730.
2) 1090. ر.ک: انتظار، شماره 117، صص 12 - 11.
3) 1091. سوره تغابن، آیه 8: «فآمنوا باللَّه و رسوله و النور الذی أنزلنا».
4) 1092. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 194، حدیث 1، کتاب الحجة.
5) 1093. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 230، حدیث 2، کتاب الحجة.
6) 1094. سوره نباء، آیه 2 - 1.
7) 1095. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 207، حدیث 3، کتاب الحجة.
8) 1096. طبرسی، الاحتجاج، ج 2، ص 206.
9) 1097. عبده، نهج البلاغه، ج 2، ص 32.
ابی الحدید نیز درباره این جمله شنیدنی است.(1)
علّامه مجلسی میفرماید: این سخن اسراری دارد که خرد، از دریافت آن ناتوان است و ما شمّهای از آن را بیان میکنیم: صنیعة الملک (دست پرورده ملک و شاه) به چیزی گویند که پادشاه، او را تنها برای خودش پرورش دهد و ارزش او را بالا برد. به همین معنا است سخن خداوند در حق حضرت موسیعلیه السلام: «وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی»(2)یعنی تو را برای خودم اختیار کردم و پروراندم، تا از این جهت، هر کاری که میکنی، از روی اراده و محبت من باشد.(3)نظیر همین گفتهها را ابن ابی الحدید در تفسیر کلام امامعلیه السلام آورده است.(4)
حضرت امیرعلیه السلام فرمود: خداوند، به ما اسم اعظم را تعلیم داد که اگر بخواهیم با آن، آسمانها و زمین و بهشت و جهنم را میشکافیم و... با وجود این مقام، مانند انسانهای عادی میخوریم و میآشامیم، در کوچه و بازار راه میرویم؛ چون دستور پروردگار ما همین است و ما بندگان مکرّم او هستیم؛(5)«لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ»(6)و در یک کلام، آغاز و انجام با اهل بیتعلیهم السلام است.(7)
ولی خدا، به سبب همین جایگاه وجودی - به اذن خداوند - در ماده کائنات تصرف میکند، قوای ارضیه و سماویه را به تسخیر خویش درمیآورد و هر محال (عادی) را ممکن میکند.(8)
1) 1098. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 132، ذیل نامه 28.
2) 1099. سوره طه، آیه 41.
3) 1100. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 33، ص 67؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 193. {20 جلدی}.
4) 1101. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 194، {20 جلدی}.
5) 1102. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 684.
6) 1103. سوره انبیاء، آیه 27.
7) 1104. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 7، ص 44: وبنا یفتح وبنا یجتم.
8) 1105. حسن زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 73.
اولیای خدا، از هرگونه خطا و گناه به دور هستند(1)و از علم و آگاهی ژرف و بلندی نسبت به ماهیت زشتی، پلیدی و عذاب گناه برخوردارند و علمی که خداوند پیرامون امور دنیایی به آنها داده است، راه هرگونه خطا و انحراف را برای آنها میبندد.(2)
از غیب - به اذن خدا - آگاهی دارند،(3)از مرگ نمیترسند،(4)بر یقین کامل هستند،(5)امام موجودی است که اگر کسی او را نشناسد و بمیرد، به مرگ جاهلی مرده است.(6)ویژگیهای ولایت در آنها است،(7)و در یک کلام: "لا یقاس بآل محمّدعلیهم السلام أحدٌ".(8)
نجات، دستگیری و هدایت: "إنّما الأئمّة قوام اللَّه علی خلقه وعرفانه علی عباده. لا یدخل الجنّة إلّا من عرفهم..."؛ "مثل أهل بیتی فیکم کمثل سفینه النوح،
1) 1106. سوره احزاب، آیه 33: «إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»؛ به اتفاق شیعه و بسیاری اهل سنت، امام علی و یازده فرزندشان از اهل بیتعلیهم السلام هستند؛ ر.ک: سیوطی، الدرّ المنثور، ج 6، ص 605؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 146.
2) 1107. الامام مخصوص بالعلم؛ شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 601؛ هم {آل النبی} موضع سرّه ولجأ أمره وعیبة علمه؛ نهج البلاغه، خطبه 2، بند 10؛ إنّ علی بن أبی طالب کان هبة اللَّه لمحمد وورث علم الأوصیاء وعلم من کان قبله؛ کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 224؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 11، ص 41 ر.ک: علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 2، ص 138 - 134. کمال الدین، شیخ صدوق، ج 2، ص 601؛ نهج البلاغه، خطبه 2؛ اصول کافی، ج 1، ص 224، باب أنّ الأئمة ورثوا علم النبی.
3) 1108. خبر از شهادت خویش به دست ابن ملجم، تهرانی، امام شناسی، ج 3، ص 23، نقل از اسد الغابه وصوا عق المحرقه؛ خبر از حوادث پس از شهادت و فتنه خوارج و ...گوشههای از علم غیبی امام است، نهج البلاغه، خطبه 104؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 289؛ فیروزآبادی، فضائل الخمسه، ج 2، ص 454.
4) 1109. نهج البلاغه، خطبة 55؛ أما قولکم أ کلّ ذلک کراهیة الموت، فواللَّه ما أبالی أدخلت إلی الموت أو خرج الموت إلی؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 21، ص 26: به خدا سوگند اگر همه عرب به جنگ با من برخیزند پشت به آنها نخواهم کرد.
5) 1110. نهج البلاغه خطبه 2، بند 11: هم أساس الدین، عماد الیقین؛ همان، خطبه 38؛ فأمّا أولیاء اللَّه فضیاؤهم فیها الیقین.
6) 1111. این حدیث از مسلمات شیعه و سنی است، ر.ک: فقیه ایمانی، شناخت امام.
7) 1112. نهج البلاغه، خطبة 1، بند 13: ولهم خصایص حقّ الولایة، از جا کندن در قلعه خیبر علامت ولایت تکوینی حضرت امیرعلیه السلام است. {حسن زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 10}.
8) 1113. نهج البلاغه، خطبة 1، بند 13.
من رکبها نجی"(1)امام ابر بارنده، باران سیل آسا، خورشید رخشنده، آسمان سایه افکنده، زمین گسترده، چشمه جوشنده، و ... است.(2)"الإمام ... النجم الهادی فی غیاهب الدّجی... والدّالّ علی الهدی والمنجی من الرّدی" .(3)
امضای حدود و احکام الهی و مرزبانی از کیان اسلام: "بالإمام.... إمضاء الحدود والأحکام ومنع الثغور والأطراف"(4)، "فهو إمامٌ... وکلامه الفصل وحکمه العدل"،(5)"لیس للإمام إلّا... الإحیاء للسنّة وإقامة الحدود علی مستحقّیها وإصدار السهمان علی أهلها..." .(6)
مجری فرمانهای الهی: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا»(7)، والإمام... قائم بأمر اللَّه(8)، إنّه لیس الامام إلّا ما حمّل من أمر ربّه.(9)
قیصری میگوید: ومرتبة الإنسان الکامل عبارة عن جمع جمیع المراتب الإلهیة والکونیة، من العقول والنفوس الکلّیة والجزئیة ومراتب الطبیعة إلی آخر تنزّلات الوجود، ویسمّی بالمرتبه العمائیة أیضاً. فهی مضاهیة للمرتبة الإلهیة، ولا فرق بینهما إلّا بالربوبیة والمربوبیة، لذلک صار خلیفة اللَّه.(10)
در جای دیگر میگوید: والخلیفة لابدّ أن یکون موصوفاً بجمیع الصفات الإلهیة إلّا الوجوب الذاتی، ومتحقّقاً بکلّ أسمائه لیعطی مظاهر الأسمآء کلّها ما
1) 1114. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 23، ص 105.
2) 1115. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 179، کتاب الحجة.
3) 1116. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 481، باب 45؛ شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 603.
4) 1117. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 278؛ شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 600.
5) 1118. نهج البلاغه؛ خطبه 92.
6) 1119. نهج البلاغه؛ خطبه 104.
7) 1120. سوره سجده، آیه 24.
8) 1121. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 481، باب 45؛ شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 605.
9) 1122. نهج البلاغه، خطبه 104.
10) 1123. شرح القیصری علی الفصوص الحکم، ص 11 و ص 24 از چاپ سوم.
یطلبونه ویوصل کلاًّ منهم إلی کماله وإلّا لا یقدر علی الخلافة... .(1)
عبد الکریم جیلی میگوید: بدانکه انسان کامل، با همه حقایق عالم هستی برابری میکند؛ با لطافتش با عالم عِلوی برابری میکند و با جرمش با عالم سِفلی... .(2)
شیخ الرئیس (متوفای 428 ق) در کتاب شفاء، وجوب وجود خلیفة اللَّه را در هر عصر، به عناوین گوناگون یاد کرده است؛ یکجا به عنوان انسان کامل، جای دیگر به عنوان حکیم کامل و... در ادامه میگوید: "وجود نبی، به خاتم انبیا ختم شده؛ ولی خلیفة اللَّه همیشه باید باشد".(3)
شیخ شهید، سهروردی میگوید: ولا تخلو الأرض عن متوغّل فی التألّه أبداً... فإنّ المتوعّل فی التألّه لا یخلو عنه العالم.(4)
عزیز الدین نسفی (قرن 7) میگوید: "و این انسان کامل، همیشه در عالم باشد".(5)ابن عربی میگوید: "واعلم أنّ الولایة هی الفلک المحیط العامّ، ولهذا لم ینقطع"(6)
و نیز میگوید: نسبت آدم (انسان کامل) به عالم، نسبت نگین به انگشتر است که شاه با آن ختم و مهر میزند تا خزانه محفوظ ماند، خدا با آدم حفظ آفرینش میکند؛ پس خدا آدم را برای حفظ عالم به خلافت برگزید، مادامی که انسان کامل باشد، عالم محفوظ است.(7)
قیصری، شارح فصوص میگوید: "این عالم، تا هنگامی که انسان کامل موجود است، محفوظ است".(8)
1) 1124. قیصری، شرح فصوص القیصری، ص 403 و 916 از چاپ سوم.
2) 1125. جیلی، الانسان الکامل، ص 207.
3) 1126. مازندرانی، حکمت بوعلی، ج 2، صص 48 - 47.
4) 1127. شهرزوری، شرح حکمت الاشراق، ص 12.
5) 1128. نسفی، کتاب الانسان الکامل، ص 5.
6) 1129. ابن عربی، فصوص الحکم، ص 5.
7) 1130. ابن عربی، فصوص الحکم، فص آدمی، ص 50، با تعلیقه، ابو علا عفیفی.
8) 1131. شرح القیصری علی الفصوص الحکم، ص 73: فلا یزال العالم محفوظاً مادام فیه هذا الإنسان الکامل.
عبد الکریم جیلی (805 ق) میگوید: وهو واحد منذ کان الوجود إلی أبد الآبدین.(1)
ملّا صدرا نخست لزوم وجود واسطه را در روند خلقت میان خالق و مخلوقات مستدلّ میکند و سپس اضافه میکند؛ که روند خلقت نیازمند وجود مستمر خلیفه است که این خلیفه سررشته در هر دو سوی هستی (حق و خلق) دارد و این واسطه همان، انسان کامل کبیر و صغیر است.(2)
سهروردی (585 ق) میگوید: قد یکون الإمام المتألّه مستولیاً ظاهراً وقد یکون خفیاً، وهو الذی سمّاه الکافّة "القطب"، فله الرئاسه وإن کان فی غایه الخمول.(3)
انسان کامل، مولانا نیز - با صرف نظر از جنبههای منفی آن - گاهی در جمع و گاهی در خلوت و تنهایی است.(4)
انسان کامل، از عالم خلقی تا عالم ربوبی راه دارد و تنها مقام ذات، از جولان او به دور است. او خلیفه و دارای ویژگیهای مستخلف عنه میباشد،(5)و هرچند ربّ و خدا نیست، ربّانی و خدا گونه است؛ پس در عالم هستی (تکوین و تشریع)، به اذن خدا و اقتضای خلافت، از جانب او دست به تصرف میزند.
شیخ الرئیس با بیانی منطقی و فلسفی، اصل صدور کارهای مخالف و برتر از قوانین عادی و طبیعی را از انسانهای عارف ثابت میکند. وی با آوردن نمونههای عینی، چیرگی نفس و اراده را بر بدن و طبیعت، محسوس
و ملموس میکند،(1)و در ادامه میگوید: فرج و بهجت عارف به سبب توجه به خداوند، برتر از انسانهای دیگر است و توانایی وی بر انجام کارهای غیر عادی بیشتر است. از همین جا معنای سخن حضرت امیرعلیه السلام آشکار میشود که فرمود: "به خدا سوگند! دربِ خیبر را با نیروی بدنی نکندم، بلکه با نیروی ربّانی کندم.(2)
قیصری میگوید: استاد ما در کتاب المفتاح تصریح کرده است که: قدرت بر میراندن و زنده کردن و امثال این امور، از نشانههای انسان کامل است.(3)
جیلی، ضمن توضیح و توصیف جایگاه وجودی انسان کامل میگوید: تصرف او بر اشیا از روی اتصاف و آلت و اسم و رسم نیست؛ بلکه (تصرفی واقعی) مانند تصرّف ما در سخن گفتن و خوردن و آشامیدن است.(4)
سید حیدر میفرماید: عقل اول، ظلّ اول و تمام عالم، ظلّ دوم است و انسان کامل، حقیقت آن عقل است.(5)
ملّا صدرا میگوید: صورت انسان بشری، خلیفه خدا در زمین و معنای روح خدایی؛ یعنی خلیفه الهی در ملکوت آسمانش است.(6)وی با بیان مشروح و نزدیک به ابن سینا، منشأ تصرّفات انسان کامل را ملموس و مستدلّ میکند؛ إنّ الإنسان الکامل ذو أجزاء ثلاثة: طبیعه ونفس وعقل... وکمال الطبیعة، هو التصرّف فی الموادّ بالإحاطة والقلب والتحریک.(7)
حکیم سبزواری میگوید: انسان کامل بالفعل، دارای وجود جامع، وحدت جمعی، وحدت حقّه ظلّیه و وحدت حقّه حقیقیه است... ،(8)مقامش، برتر از ملکوت و زمانش، بالاتر از دهر است و با وجود این، جسد پاکش در این مکان
1) 1137. ابن سینا، شرح الاشارات، فصل ششم، نمط دهم، ج 3، صص 416 - 395.
2) 1138. همان، ج 3، ص 398.
3) 1139. شرح القیصری، ص 75.
4) 1140. جیلی، الانسان الکامل، ص 209.
5) 1141. آملی، جامع الاسرار، ص 179.
6) 1142. صدرالدین شیرازی، مفاتیح الغیب، ج 2، ص 606.
7) 1143. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، ج 2، صص 441 - 440.
8) 1144. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 714.
و زمان است، و بر همین اساس، با همّت و علم فعلی، کارهایی انجام میدهد، بدون به کارگیری مواد و بدون نیاز به اعضای خارجی.(1)انسان کامل «کُلُّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ» و بر همه حضرات محیط است. همه موجودات عالم، به منزله اعضا و جوارح او است و در عالم مادّة کاینات تصرف میکند.(2)
دارای علم و آگاهی بلند و بینیاز از استاد است، ابن سینا، وضعیت مردمان عادی و انسانهای نمونه را در کسب علم و دانش، چنین توضیح میدهد: و چون اندر میان مردمان، کس بود که او را در بیشتر چیزها معلم باید، و هیچ حدس نتواند کرد؛ بلکه نیز بود که از معلم نیز فهم نتواند کرد؛ شاید یکی بود که بیشتر چیزها را به حدس به جای آورد و اندکی حاجت بود او را به معلم؛ و شاید کسی بود نادر، که چون بخواهد بیمعلم اندر یک ساعت از اوایل علوم، به ترتیب حدسی تا آخر برسد، از نیک پیوندی وی به عقل فعّال و چنین پندارد که از جایی اندر دل وی همیفکنند و این کس باید اصل تعلیم مردمی از وی بود و این، عجب نباید داشتن... .(3)
نسفی میگوید: در ملک و ملکوت، هیچ چیز بر وی پوشیده نمانده است. اشیا و حکمت را آنگونه که هست، میداند و میبیند.(4)
ابن عربی میگوید: هرچه در عالم هستی است، در تسخیر انسان کامل است و او همه آنها را میداند.(5)
سید حیدر میفرماید: عقل اول، به سبب اشتمالش بر همه کلّیات حقایق عالم، عالِم کلّی است و نفس کلّی به دلیل اشتمالش بر همه جزئیات، عالِم کلّی بر جزئیات است و انسان کامل - که جامع هر دو است - همه را میداند.(6)
جیلی میگوید: همه اسما و صفات، برای انسان کامل دو گونه قسمت شده است: یک گونه آن، بر جانب راست او است؛ مانند حیات، علم، قدرت، اراده، سمع و بصر و مانند اینها؛ و گونهای دیگر در جانب دیگر او است؛ مانند ازلیت و ابدیت، اولویت و آخریت و مانند اینها.(1)
حاجی سبزواری میگوید: "وهو المتعلّم بجمیع الأسماء بالفعل".(2)
فلک دوران زند بر محور دل
وجود هر دو عالم مظهر دل
هرآن نقشی که برلوح از قلم رفت
نوشته دست حق بر دفتر دل
جایگاه وجودی که در عرفان و حکمت متعالیه برای انسان کامل معین شده، اقتضای آگاهی گسترده بر عالم هستی را دارد: "وله الحیطة علی مراتب الوجود ومنازل الغیوب والشهود".(3)چه بسا چنین علمی غیر از علمی باشد که به سبب مقام نبوت و رسالت، به شخص نبی میدهند.
والاطّلاع علی العین الثابتة الّذی یتّفق لبعض الأولیاء کالإنسان الکامل یعدّ من العلم الربوبی دون علم الأنبیاء والرسل کما ورد فی العلم الغیبی، إنّه یعلم الغیب(4)«مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ».(5)
در صحیح مسلم، درباره حضرت موسیعلیه السلام و مرد دانای ناشناس (حضرت خضرعلیه السلام) روایتی در تأیید گفتار بالا وارد شده است: مرد دانا، به موسیعلیه السلام گفت: تو علمی داری که خداوند به تو یاد داده و آن را به من یاد نداده؛ امّا من علمی دارم که خدا به من یاد داده و به تو یاد نداده است.(6)
1) 1151. جیلی، الانسان الکامل، ص 208.
2) 1152. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 714.
3) 1153. رحیم پور، امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینیرحمه الله، ص 45.
4) 1154. همان، ص 58: و آگاهی یافتن بر عین ثابته که برای برخی اولیا مانند انسان کامل اتفاق میافتد، [در واقع از علم ربوبی حساب میشود، نه از علم انبیا و رسولان؛ چنانکه درباره علم غیب وارد شده است: "تنها رسولی که مورد رضایت حق تعالی باشد، میداند".
5) 1155. سوره جن، آیه 26.
6) 1156. صحیح مسلم، کتاب فضائل، فضائل خضر، ج 7، ص 104.
شیخ واقف گشته از اندیشهاش
شیخ چون شیر است ودلها بیشهاش
چون رجا و خوف در دلها روان
نیست بر وی مخفی اسرار جهان
نسفی میگوید: «وَهذَا الْبَلَدِ الأَمِینِ»(1)عبارت از انسان کامل است... و از آن رو، "امین" میگویند که انسان کامل، خوف آن ندارد که از راه بازگردد و ناقص بماند. انسان کامل، به شهری رسیده است که(2)«مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً».(3)
انسان کامل، هیچ طاعتی بهتر از آن ندید که عالم را راست کند و راستی را در میان خلق پیدا کند و عادات و رسوم بد از میان خلق بردارد، و قاعده و قانون نیک در میان مردم نهد، و مردم را به خدای خواند، و از عظمت و بزرگواری و یگانگی خدای، مردم را خبر دهد... ، تا دنیا را به آسانی بگذرانند، و از بلاها و فتنههای این عالمی ایمن باشند و در آخرت رستگار شوند.(4)
شمس تبریزی، معاصر ابن عربی، به جای انسان کامل، اصطلاح "شیخ کامل" و "کاملان" و "خاصان خدا" را به کار برده و او را مسؤول و دارای جاذبه و دافعه معرفی میکند: اگر در این راه که میروی صادقی، چرا دیگری را راه نمینمایی و او را به خواب خرگوش در میاندازی؛ (پس شیخ کامل، کسی است) که غمخوار عالم است.(5)
برآیند سخنان اهل فن در این زمینه این است که؛ در هر زمانی تنها یک
مصداق انسان کامل، قائم و عهدهدار مسئولیتهای سترگ مقام خلیفه اللهی است.
سرّ این مطلب، از جایگاه انسان کامل در نظام هستی شناسی عرفانی - که توضیح داده شد - هویدا میشود. انسان کامل مظهر تمامنمای اسمای موجودی است که (لیس کمثله شیء)(1)است؛ اگر صاحب مظهر مانندی ندارد، مظهر او نیز متعدد نخواهد بود.(2)
انسان کامل برای آسیاب جهان آفرینش محور است. تمام نظام گردشی عالم دور یک محور میچرخد(3)و تعدد محور موجب اختلال نظام میشود؛ حال آنکه کوچکترین ناهماهنگی و به هم ریختگی در سراسر نظام آفرینش مشهود نیست.
"إنّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحِی" لذا خدای سبحان فرمود: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»(4)و نه خلائف.
در شرح قیصری بر فصوص ابن عربی آمده: فالقطب الذی علیه مدار أحکام العالم، وهو مرکز دائرة الوجود من الأزل إلی الأبد واحد باعتبار حکم الوحدة.(5)
انسان کامل، قلب عالم امکان است؛ همانگونه که قلب آدمی منبع و واسطه فیض است و در هر جسمی یکی بیش نیست، قلب جهان آفرینش نیز یگانه است؛ "فبالانسان الکامل ظهر کمال الصورة، فهو قلب لجسم العالم الذی هو کل ماسوی اللَّه".(6)فالعالم کلّه تفصیل آدم، و آدم هو الکتاب الجامع، فهو للعالم کالروح من الجسد... .
و این انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد؛ از جهت آنکه تمامت موجودات همچون یک شخص است و انسان کامل، دل آن
شخص است و موجودات بیدل نتوانند بود، و دل زیادت از یکی نبود؛(1)لذا هرگاه دو نفر که دارای صلاحیت امامت در یک عصر باشند، حتماً یکی از آن دو امام و دیگری مأموم خواهد بود.(2)
نتیجه: مقایسه متون دینی با متون عرفانی و فلسفی، درباره وجود، ویژگیها و وظایف انسان کامل، نتایج زیر را به دست میدهد:
البته مفهوم "نبی" و "امام"، در فرهنگ دینی و "انسان کامل" در فرهنگ عرفان و حکمت متعالیه، نکات افتراق و ویژگیهای منحصر به خود دارند که نمیتوان گفت: هر دو مکتب، در تمام جهات و دقیقاً یک چیز میگویند.
در میان عرفا، امامت به معنای ولایت، بسیار مطرح است. و در تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده.
علّامه طباطبایی در پاسخ هانری کربن فرمود: این مسأله را متصوفه از شیعه گرفته است؛ چون زمانی که این مسأله در شیعه مطرح بود، هنوز تصوّف شکل نگرفته بود.(1)
دیدگاه فرزانگان: برای مستند کردن این پژوهش، سخنان فرزانگان این وادی دربارة تطبیق انسان کامل بر نبی و ولی و امام، آورده و پیش از آن، مقدمهای کوتاه بیان میشود:
فارابی - نخستین حکیم مسلمان که دربارة ویژگیهای انسان کامل سخن گفته است - نخستین فیلسوف دنیای اسلام است که به تطبیق و همسان سازی مفاهیم و مقولات فلسفی با آموزههای دینی پرداخته است. وی فلسفه نظری را جنبه نظری دین و فلسفه عملی را جنبه عبادی آن به حساب میآورد. تلاش او، رفع تعارضات دین و فلسفه است؛ روی همین اصل، مَلَکِ وحی (روح القدس) در فلسفه فارابی، عین عقل فعّال و انسان کامل نیز نبی یا امام میباشد که رئیس مدینه فاضله، از همه برتر و همچو قلب در بدن است.(2)ارزیابی و تعیین میزان موفقیت فارابی در این زمینه مجالی دیگر میطلبد.
در دنیای تصوف و عرفان، سید حیدر آملی شاید از نخستین چهرههایی بود که به شیوة رسمی، به تطبیق مفاهیم صوفیه با آموزههای دینی و با رویکرد شیعی آن پرداخت. وی در مقدمه کتاب جامع الاسرار - که با همین هدف نگارش یافته - مینویسد: التمس منّی جماعة من إخوانی الصالحین... أن أکتب لهم کتاباً مشتملاً... مبنیاً علی قاعدة الموحّدین المحقّقین من أهل اللَّه المسمّین
بالصوفیة، موافقاً لمذهب الشیعة الإمامیة الإثناعشریة، مطابقاً لأصول کلّ واحد منهم وقواعدهم، بحیث یرتفع به التنازع من بینهم بالکلّیة... .(1)
آثار عرفانی حضرت امام خمینیقدس سره، آکنده از مباحث انسان کامل، در کنار مباحث ولایت و امامت است.(2)
استاد حسن زاده، حضرت امیرعلیه السلام را انسان کامل و انسان کامل را همان عقل مستفاد میداند.(3)
پس از این مقدمه کوتاه، به سخنان اهل فن پرداخته میشود:
ابن سینا کمال ویژة نفس انسانی را این میداند که عالم عقلی شود و صورت کل و نظام معقول در او مرتسم گردد و در نتیجه، عالم معقولی شود موازی با عالم موجود؛ سپس این نادره فلسفه، آن را بر وجود نبی تطبیق میکند: "وأفضل هؤلآء هو المستور بمرتبة النبوة".(4)
در بحث خلیفه و امامت، پس از بیان دیگر شرایط و ویژگیهای امام، میگوید: ومن فاز مع ذلک بالخواصّ النبویة، کاد أن یصیر ربّاً إنسانیاً، وکاد أن تحلّ عبادته بعد اللَّه تعالی وهو سلطان العالم الأرضی وخلیفة اللَّه فیه.(5)
شیخ الرئیس، به این ترتیب، انسان نمونه دنیای فلسفه را بر نبی و ولی در شرع مقدس تطبیق میکند.
نسفی، پس از بیان برخی اوصاف و وظایف انسان کامل، میگوید: انسان کامل را شیخ و پیشوا و هادی و مهدی... و امام و خلیفه و قطب و صاحب زمان گویند... عیسی گویند که مرده زنده میکند، خضر گویند که آب حیات خورده، سلیمان گویند که زبان مرغان داند و...(6)
1) 1173. آملی، جامع الاسرار، ص 3.
2) 1174. امام خمینی رحمه الله، مصباح الهدایه، بخش دوم، صص 35 - 30؛ رحیم پور، امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی رحمه الله، صص 32 - 6؛ کیاشمشکی، ولایت در عرفان.
3) 1175. حسن زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 183.
4) 1176. مازندرانی، حکمت بوعلی، ج 2، ص 52.
5) 1177. ابن سینا، الشفا، الالهیات، ج 1، ص 455.
6) 1178. نسفی، کتاب الانسان الکامل، صص 5 - 4.
ابن عربی (638 ق) مکرر گفته است که: انسان کامل، انبیا و وجود مبارک رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم است(1)
قیصری میگوید: کسی که نسبتش از لحاظ صورت و معنا به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم درست باشد، خلیفه و امام و جانشین او خواهد بود.(2)
جیلی میگوید: اسم اصلی آن شخص که مقام انسان کامل دارد، محمد و کنیهاش ابوالقاسم... است.(3)
سید حیدر آملی میگوید: مراد از مطلق انسان کامل به درجه اول، نبی، سپس رسول، سپس ولی، سپس وصی... است.(4)
ملّا صدرا (1050 ق) در چندین جا تصریح دارد که انسان کامل حقیقت محمدیه و وجود رسول اکرم و امامان دوازدهگانه علیهم السلام است.(5)
ملّا عبدالرحیم دماوندی (115 ق) با بهرهگیری از آیات و تفاسیر روایی، بسیار زیبا ثابت میکند که: انسان کامل مورد ادعای تصوف و عرفان، حضرت امیر و امامان پس از او علیهم السلام هستند.(6)
حاجی سبزواری (1289 ق) به تکرار در کتابهای متعددش، صریحاً مصداق انسان کامل را وجود مبارک پیامبر و امیرالمؤمنین، با فرزندان یازدهگانهاش - علیهم السلام - معرفی کرده است.(7)
امام خمینیقدس سره در تفسیر سوره والعصر میفرماید: مراد از "عصر" احتمال دارد در این زمان حضرت مهدیعلیه السلام باشد، یا مراد "انسان کامل " باشد که مصداق بزرگ آن رسول اکرم و ائمّه هدیعلیهم السلام و در عصر ما حضرت مهدیعلیه السلام باشد؛ قسم به عصاره موجودات عصر، فشرده موجوات، اینکه
1) 1179. ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 13، ص 283 و 504.
2) 1180. شرح القیصری، ص 53.
3) 1181. جیلی، الانسان الکامل، ص 206.
4) 1182. آملی، نص النصوص، ص 279.
5) 1183. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، ج 2، صص 441 - 440 و 461 - 460 و 487.
6) 1184. دماوندی، شرح اسماء حسنی، {منتخباتی از حکمای الهی، ج 3، صص 858 - 856}.
7) 1185. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، صص 752 - 730.
فشرده همه عالم است، یک نسخه است، نسخه تمام عالم در این موجودات است، در این انسان کامل عصاره است و خداوند به این عصاره قسم میخورد ... قسم به عصاره همه موجودات؛ یعنی قسم به انسان کامل.(1)
مرحوم طیب، با استفاده از برهان عرفا بر لزوم وجود انسان کامل، به لزوم و اثبات مستمر امام معصومعلیه السلام پرداخته است: همه مخلوقات بالاخصّ انسان، مظهر صفات و اسمای حق تعالیاند؛ مانند علم، قدرت و...؛ ولی هریک از این مخلوقات به خاطر محدودیت، محل بروز و نمایش برخی کمالات و صفات خدا هستند؛ پس ناچار یک آینه تمام نما باشد و آن امام معصومعلیه السلام است؛ پس در هر عصری موجود است.(2)
و بالجمله اهل تحقیق بر مبنای رصین وحدت شخصی وجود، بر این عقیدت راسخند که: مراتب تمامی موجودات در قوس نزول از تعینات نفس رحمانی و حقیقت ولایت است، و در قوس صعود، حقیقت انسان کامل دارای جمیع مظاهر و جامع جمیع مراتب است؛ پس تمامی حقایق عقلانیه و رقایق برزخیه آنها، که گاهی به عقل و گاهی به شجره و گاهی به کتاب مسطور، به عبارات و اسامی مختلفه مذکور میشود، تماماً نفس حقیقت انسان کامل و از اجزای ذات او هستند، و در واقع حقیقت انسان کامل است که برحسب هر درجهای از درجات، تعین خاص و اسم مخصوص حاصل نموده و بدین جهت جایز است که آثار تمامی آن تعینات را به حقیقت خود اسناد دهد؛ چنانکه در خطب منتسبه به حضرت امیرالمؤمنین و سید الموحدین علیه السلام آمده است که: أنا آدم الأوّل، أنا نوح الأوّل، أنا آیة الجبّار، أنا حقیقة الأسرار، أنا صاحب الصور، أنا ذلک النور الذی اقتبس موسی منه الهدی، أنا صاحب نوح ومنجیه، أنا صاحب أیوب المبتلی وشافیه؛ إلی غیر ذلک من الأخبار والآثار.(3)
1) 1186. ابواب، معرفت، گرد آوری و تنظیم موضوعی، از بیانات امام خمینی رحمه الله، صص 164 و 174.
2) 1187. طیب، کلم الطبیب، ص 328.
3) 1188. بحرانی، غایة المرام، ج 3، ص 18؛ حاجی سبزواری، شرح الاسماء الحسنی، ج 1، ص 25 و 206؛ حسن زاده، یازده رساله، ص 104 به نقل از فصل هشتم مقدمات قیصری بر شرح فصوص الحکم وفص اسحاقی.
این انسان کامل است که جامع جوامع کلمات تامّه وجودیه، اعمّ از تکوینی و تدوینی است و همان ناطق صادق است که "أوتیت جوامع الکلم" و در اخبار از علوّ مقام خود به حسب صعود فرماید: "أوّل ما خلق اللَّه نوری" فافهم.
آنکه اول شد پدید از جیب غیب
بود نور پاک او بی هیچ ریب
بعد از آن، آن نور مطلق زد علم
گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
یک علم از نور پاکش عالم است
یک علم ذرّیت است و آدم است
فلمیکن أقرب إلیه قبولاً فی ذلک الهباء إلّا حقیقة محمدصلی الله علیه وآله وسلم المسمّاة بالعقل، وأقرب الناس إلیه علی بن أبی طالبعلیهما السلام إمام العالم وسرّ الأنبیاء أجمعین.(1)
بازخوانی دلایل لزوم وجود انسان کامل، مطالعه اوصاف و وظایف آن و تصریح علمای صاحب نام عرفان و حکمت متعالیه، مبنی بر اینکه: انسان کامل عصر، پس از نبی خاتم، حضرت امیرعلیه السلام و فرزندان اویند، و با توجه به اینکه در عصر حاضر، تنها حضرت مهدیعلیه السلام از فرزندان معصوم اهل بیتعلیهم السلام در قید حیات است، جای هیچ شک و تردیدی باقی نمیگذارد که انسان کامل عصر ما، تنها او است.
در میان امّت رسول خاتم، جز علی و فرزندان معصومش علیهم السلام، کسی ادعای جایگاه رفیع امامت و ولایت را، که حاوی ویژگیهای انسان کامل باشد،(2)نکرده است؛(3)بر همین اساس، متصوّفه (اعم از شیعه و سنی) درباره قطب و خلیفه و انسان کامل، همان عقیده امامت تشیع را پذیرفته و حضرت
مهدیعلیه السلام را خاتم اولیا، انسان کامل و قطب عصر معرفی کردهاند.(1)
دهها روایت در کتب معتبر روایی اهل سنّت، درباره حضرت مهدیعلیه السلام و وجود مضامین عالی در کتب تفسیری و کلامی و تاریخی دربارة این موضوع، مؤید برداشت اهل تصوّف است که بیان مشروح آن، فرصتی دیگر میطلبد.(2)اینجا به ذکر چند نمونه از سخنان اهل عرفان و تصوّف در این زمینه بسنده میشود:
عزیز الدین نسفی به صراحت اسم مبارک هادی، مهدی، امام و صاحب الزمان را بر انسان کامل میگذارد.(3)
ابن عربی در چند جای فتوحات، به وجود و مشخصات حضرت ولی عصرعلیه السلام میپردازد: وأمّا ختم الولایة المحمدیة، فهی لرجل من العرب، من أکرمها أصلاً ویداً، وهو فی زماننا الیوم، موجود عرّفت به خمس وتسعین وخمس مأة؛ ورأیتُ العلامة التی قد أخفاها الحق فیه عن عیون عباده وکشفها لی بمدینة "فاس" حتّی رأیتُ خاتم الولایة منه... .(4)
در جای دیگر میگوید: از آنجا که احکام شریعت محمدیصلی الله علیه وآله وسلم با احکام دیگر شرایع و انبیا فرق دارد، ... و با آمدن او نبوت ختم شده است.
آن حضرت این استحقاق را دارد که ولایت خاصّهاش نیز ختم داشته باشد، که این (خاتم اوصیا) نامش مطابق نام حضرتصلی الله علیه وآله وسلم و اخلاقش در برگیرندة اخلاق حضرتصلی الله علیه وآله وسلم باشد. او همان کسی است که مهدی نام دارد، معروف و منتظر است و از عترت و سلاله او است...(5)
اوج سخن ابن عربی، عصارة سخن پیامبر و ائمهعلیهم السلام است، که دربارة حضرت مهدیعلیه السلام بیان کردهاند و آن، چنین است: بدان برای خدا، خلیفهای
1) 1192. مطهری، مجموعه آثار، ج 4، ص 944.
2) 1193. ر.ک: قاضی عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسة، ص 514؛ اعلم أنّ مذهبنا أنّ الإمام بعد النبیصلی الله علیه وآله وسلم علی بن أبی طالب و ... لیس یجوز خلوّ الزمان ممن یصلح للإمامة.
3) 1194. نسفی، کتاب الانسان الکامل، صص 5 - 4.
4) 1195. از ابن عربی، فتوحات مکیه، ج 12، صص 121 و 64.
5) 1196. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج 12، صص 128 - 127.
هست که بیرون میآید و در حالی که زمین پر از جور و ستم شده است، زمین را پر از عدل و داد میکند. این خلیفه، از عترت رسولصلی الله علیه وآله وسلم، از وُلد فاطمهعلیها السلام، اسمش اسم رسول، و جدّش، حسین بن علی بن ابی طالب و شبیه رسول اللَّه - علیهم السلام - ... است. خوشبختترین مردم به واسطه او، اهل کوفهاند... .
وعین الإمام العالمین فقید
هو الشمس یجلو کل غیم وظلمه
هو السید المهدی من آل أحمد
ألا إنّ ختم الأولیاء شهید
هو الصارم الهندی حین یبید
هو الوابل الوسمی حین یجود(1)
سید حیدر آملی، در توضیح کلام ابن عربی میفرماید: مراد از انسان کامل در عصر حاضر، خاتم الاولیاء محمدی است و آن، همان مهدی صاحب الزمانعلیه السلام است که حضرتعلیه السلام فرمود: "... لیخرج رجل من وُلدی اسمه اسمی وکنیته کنیتی..." .(2)
در جای دیگر میفرماید: ... کلمات ابن عربی در مسأله ولایت حمل بر مفهوم امامت شیعه است.(3)
حکیم سبزواری در تفسیر صامت العصر میفرماید: نزد امامیه و اهل حق روشن است که صامت این روزگاران، مهدی منتظر قائم به حق است که موجود و زنده است.(4)
امام خمینیقدس سره در تفسیر سوره "عصر" میفرماید: محتمل است "عصر"، انسان کامل باشد که مصداق بزرگش رسول اکرم و ائمه هدیعلیهم السلام و در عصر ما، حضرت مهدیعلیه السلام است.(5)
درخشش آفتاب انسان کامل در چهره ولایت و امامت، در ادبیات عرفانی، بسیار چشمگیر است، تا آنجا که محور اندیشه شاعرانی؛ چون عطار و مولانا و... قرار گرفته است.(6)
1) 1197. دماوندی، شرح اسماء حسنی، منتخباتی از حکمای الهی، ج 3، ص 859.
2) 1198. آملی، نص النصوص، ص 279.
3) 1199. آشتیانی، شرح مقدمه قیصری، ص 16.
4) 1200. حاجی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص 730.
5) 1201. رحیم پور، امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی رحمه الله، ص 68.
6) 1202. ر.ک: دماوندی، شرح اسرار اسمای حسنی، {منتخباتی از حکمای الهی ایران ج 3، ص 863}؛ فاضلی، اندیشه عطار، ص 104، به نقل از منطق الطیر؛ گوهرین، شرح اصطلاحات تصوف، ص 134؛ هیئت تحریریه، انسان از دیدگاه فارابی، ج5، صص 72 - 64، 166، ر.ک: منتخباتی از آثار حکمای الهی، ج3، ص858.
شهید مطهری در زمینه تطبیق انسان کامل و ولایت عرفانی بر موضوع امامت میفرماید: شیعه معتقد است که با رفتن پیامبر، دین جدید نمیآید، ختم نبوت شده؛ اما مسأله حجت و انسان کامل، که اولین انسان روی زمین چنین بود و باید آخرین انسان چنان باشد، هرگز در میان افراد بشر تمام نشده است. در میان اهل تسنن، تنها طبقه متصوّفه است که این مسأله را قبول دارند؛ منتها به نامهای دیگر، این است که ما میبینیم متصوّفه اهل سنت با اینکه متصوّف هستند، مسأله امامت را در بعضی بیانهایشان طوری قبول کردهاند که یک شیعه قبول میکند.
محی الدین که اهل اندلس و سنی مطلق و ناصبی است، روی ذوق عرفانی معتقد است: زمین از حجت خالی نیست، نظر شیعه را قبول و اسم ائمه را ذکر میکند، تا میرسد به حضرت حجتعلیه السلام، من در سال ششصد و چند، محمد بن حسن عسکری را در فلان جا ملاقات کردم، اکنون عمرش سیصد و چند سال است که مخفی است، به زیارتش رسیدهام.(1)
در جای دیگر میفرماید: پیامبر و علی انسان کاملند...؛ یعنی یک انسان متعادل یعنی جامع اضداد؛ «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ»؛ یعنی انسان کامل در دیگران را دارد.(2)
استاد جوادی آملی، پس از بیان مشروح اثبات و ضرورت انسان کامل، در مقام تطبیق این اصل عرفانی با دیدگاه امامت و ولایت، سخنی را از میرزا محمود قمی شاهد میآورد: خیلی از سخنان عرفا به برکت سخنان اهل بیتعلیهم السلام قابل فهم و قبول شده؛ از جمله اینکه: خداوند در مقام فعل هرچه انجام دهد، از مجرای علمی و عملی انسان کامل میدهد، گواه این مطلب
روایانی است که امامانعلیهم السلام ید اللَّه، جنب اللَّه، عین اللَّه معرفی شدهاند و حضرت امیرعلیه السلام فرمود: ما للَّه آیة أکبر منّی.(1)
نقد و تحلیل: همانگونه که بیان شد، در بیشتر نوشتههای مربوط به انسان کامل، این موضوع به چشم میخورد که عقل مستفاد در فلسفه، انسان کامل در عرفان و حکمت متعالیه، و نبی و ولی و امام در کلام، همه یک چیزند و از یک وجود، حکایت میکنند.(2)چنین ادعایی فی الجمله پذیرفتنی است و روی همین اساس، ادلّه عرفانی مبنی بر اثبات مستمر انسان کامل، برای اثبات عقلی مستمر وجود امامعلیه السلام کارایی دارد؛ ولی یکسان انگاری این سه مقوله بالجمله و در تمام ویژگیها و شؤون، قدری مشکل است. اینجا به برخی دوگانگیهای این سه مقوله، در اوصاف و شؤون اشاره میشود:
فلسفه، کمال نهایی انسان را رسیدن به عقل مستفاد از عقل فعال میداند؛ در حالی که در عرفان، مرتبه عقل فعال از شؤون انسان کامل به شمار میآید.(3)
پایان راه حکیم، این است که انسان، جهانی از اندیشه و فکر شود «صیرورة الإنسان عالماً عقلیاً مضاهیاً للعالم العینی» دیدن جهان نهایت است.(4)
انسان کامل فلاسفه، انسان ناقص است؛ چون تنها مجسمه دانایی است؛ ولی خالی از شوق، حرکت، حرارت، زیبایی و... است و این، انسان کامل اسلام نیست.(5)در کتب فلسفی اسلام - حتی کتابهای ملّا صدرا - ایمان را تنها به شناخت تفسیر میکنند و شناختن، همان دانستن است؛ حال آنکه ایمان، شناخت همراه با حرکت و گرایش به هدف است.(6)
در برخی منابع تصوف، انسان کامل، سالک راه معرفی شده است که هرگاه تلاش و همّتش، تامّ و تمام باشد، امام و خلیفه میشود. آنان، اصولاً ادّعا
و تعیین حجّت و خلیفه الهی را بیهوده میدانند و خلافت الهی را در اشخاص مورد ادعای اهل سنّت و شیعه منحصر نمیدانند؛(1)در حالی که مقام خلافت و ولایت در فرهنگ دینی، به عده خاصی مربوط است که سالک نیستند؛ بلکه به مقصد رسیدهاند.
در فرهنگ تصوف و عرفان، پایههای انسان کامل بر دل و عشق استوار است و عقل و اندیشه را به منزله ابزار میدانند؛ از این رو، بحث و استدلال و منطق بیارزش میشود. از نظر اسلام، این انسان هم ناقص است. انسان کامل قرآن، انسانی است که کمال عقلی هم یافته باشد.(2)
در انسان کامل، عرفان بیشتر به جنبه درون گرایی آن توجه شده و بُعد برون گرایی فراموش شده است. انسان کامل عرفان، سر در گریبان خود دارد و بس؛ ولی انسان کامل اسلام، ضمن تأیید همه آنچه درباره دل و عشق و... گفته شد، برون گرا است؛ اگر شب، سر در گریبان دارد و دنیا را فراموش میکند، روز در متن جامعه است.(3)
دربارة اصحاب حضرت حجتعلیه السلام آمده است: "رُهبان باللیل ولُیوث بالنهار"(4)
مکتب عرفان، در باب "انسان کامل" از تمام مکتبهای قدیم و جدید غنیتر و زمینههای اسلامی در او بیشتر است و در عین حال، خالی از نقد نیست.(5)انسان کامل، انسانی متعادل است که همه ارزشهای انسانی در او هماهنگ رشد کرده است؛ مانند وجود مبارک حضرت امیرعلیه السلام، که جامع الاضداد است.
جمعت فی صفاتک الأضداد
ولهذا عزت لک الأنداد(6)
1) 1211. صفی علیشاه، عرفان الحق، صص 195 - 194.
2) 1212. مطهری، انسان کامل، صص 151 - 138. هیئت تحریریه، انسان از دیدگاه فارابی، ج 5، صص 151 - 138.
3) 1213. مطهری، انسان کامل، صص 153 - 152؛ هیئت تحریریه، انسان از دیدگاه فارابی، ج 5، ص 79.
4) 1214. راهبان شب و شیران نر روز.
5) 1215. مطهری، انسان کامل، ص 158.
6) 1216. همان، صص 40 و 44.
انسان کامل در عرفان عام، با انسان کامل در عرفان شیعی فرقهایی دارد، که دومی با دیدگاه متکلمان شیعه درباره امام، همخوانیهایی دارد.
جمع بندی: از نظر عارف، وجود حقیقی یکی و بقیه نمودند؛ خداوند فاعل بالتجلّی و عالم ظهور اسما و صفات او است. خداوند (غیب مطلق) پس از علم خودش به ذاتش و علم تفصیلیاش به اشیا، به عالم حضرت اول (عالم اعیان) و حضرت سوم (عالم مثال) و حضرت چهارم (عالم ماده) پرداخت.
در تمام این تجلیها و مظاهر وجود، حضور خلیفه حتمی است، نخستین خلیفه فیض اقدس است که واسطه میان خدا و اسما و صفات او در حضرت اول است، سپس در عالم اسما، اسم اعظم اللَّه خلیفه و واسطه است که عین ثابت آن، انسان کامل است و در حضرت و عالم دوم خلیفه خدا، فیض مقدس همان وجود منبسط و روح و عقل کلی محمدی است و انسان کامل به عنوان کون جامع در همه عوالم حضور دارد.
وجود و حضور این خلیفه در عالم ماده نیز، مایه برکات است. اوصافی که مکاتب فکری و ادیان و متون اسلامی برای انسان یگانه و کامل ذکر میکنند، تجسم آن در وجود امام است.
سرّ لزوم وجود امام (انسان کامل) از دید عرفان کاملاً مبرهن شده است، او سرسلسله همه موجودات امکانی است و خلقت دیگران طفیل او است، او تأمین کننده خلقت و مایه استمرار آن است.
میتوان گفت: اهل سنت که با شعار حسبنا کتاب اللَّه خیال کردند: رابطه آسمان با زمین قطع و ولایت پایان یافته است، به زودی اشتباه این شعار را دریافتند؛ ولی متأسفانه به جای اینکه سراغ ولی حقیقی بیایند، سراغ اقطاب ساختگی رفتند، هرچند گروهی از نخبگان آنان، در متون عرفانی و تصوف، این انسان یگانه را چنان معرفی کردند که روایات اهل بیتعلیهم السلام میگفت و در مواردی نیز به همین واقعیت اعتراف کردند.
پیش درآمد: دیدگاه حکمت متعالیه درباره وجود امام و جایگاه و نقش آن در فلسفه خلقت، بخش پایانی این رساله را تشکیل میدهد، مهمترین رسالت حکمت متعالیه این بوده است که آرای فلاسفه (مشاء و اشراق) و متکلمان و اهل عرفان را به هم نزدیک سازد و نتیجه نهایی را به تأیید آیات و روایات برساند.
هر کدام از مشربهای فکری (فلاسفه، عرفا، متکلمان) پیرامون هستی شناسی، خداشناسی، جهان شناسی، دین شناسی و... مبانی خاصی دارند که جمع آرا و مبانی آنها یک دستگاه و تفکر خاصی را شکل داده است.
این رساله، به طرح دیدگاههایی پرداخت که مربوط خلیفة اللَّه و حجة اللَّه و نیز مربوط خلقت و کیفیت صدور سلسله مراتب هستی و نشان دادن جایگاه و نقش امامت در نظام خلقت بود، همین زوایا در حوزه حکمت متعالیه تعقیب میشود و به سایر موضوعات و مباحث هستی شناسی و... پرداخته نمیشود.
پیش از این، یادآوری شد که محور اندیشه حکمت متعالیه بر اساس اصالة الوجود و اشتراک معنوی وجود و اینکه سراسر هستی مراتبی از وجود هستند میباشد، و از این جهت حکمت متعالیه بسیار نزدیک به دیدگاه عرفان است و با دیدگاه اشراق و مشاء و متکلمان که به تباین وجودات معتقد هستند، بسیار متفاوت است.(1)حکمت متعالیه تباین وجودی میان خالق و مخلوق
1) 1217. ابن سینا در الهیات شفا، بین وجود باری و عالم، امتیاز اساسی قائل است، در حالی که در مسئله تکوین عالم، پیدایش جهان را به افاضه نور خوشید تشبیه کرده که به وحدت وجودی ابن عربی نزدیک شده است. ر.ک: حسین نصر، نظر متفکران اسلامی، صص 281 و 266.
و مخلوقات را به تفاوت مراتب وجود مبدّل کرد و با اثبات مراتب میان موجودات، به وحدت وجود قائل شد مابه الاشتراک و مابه الاختلاف را به وجود برگردانید.
در حکمت متعالیه، مسأله وساطت بین مراتب هستی و نقش دو قوس نزول و صعود در ایجاد مراتب هستی و تعمیق "وحدت" در عالم و ارتباط آن با وجود و تحقق نحوه برتر از علّیت ورای علل طبیعی و تحریکی و معدّ در قالب علّت هستی بخش، بسیار جدی مطرح شد(1)که چهره کیفیت خلقت را دگرگون ساخت. در ساحت شناخت نیز حکمت متعالیه چهره معرفتی از عالم هستی را دگرگون ساخت؛ از طرفی حس و تجربه را از دریافت کلّ واقعیت ناکار آمد اعلام و از طرف دیگر، کاستی عقل از دریافت همه جانبه حقیقت قاصر اعلام کرد و برای شناخت کامل هستی و فلسفه خلقت عنصر شهود درونی و علم حضوری و تزکیه نفس را اضافه کرد(2)و به این ترتیب، حکمت متعالیه جامع مزیتهای فلسفه مشاء و اشراق و عرفان شد.
تفاوت مهمّ تئوری فیض، با دیدگاه مشهور و سنّتی متکلّمان اسلامی و مسیحی و یهودی در این است که متکلّمان به حدوث زمانی عالم معتقدند و از همین رو، میان وجود خدا و خالقیت او با جهان آفرینش، یک زمانی خالی از هر نوع مخلوقی را ترسیم میکنند؛ این زمان که خداوند بوده؛ ولی هیچ مخلوقی نبوده است، مصحّح اختیار، توحید، قدیم بودن انحصاری خداوند است و در مقابل مصحّح، حادث بودن و قدیم نبودن عالم است. از این دیدگاه به خلق از عدم تعبیر میشود.(3)
اما دیدگاه حکما، عرفا و به ویژه حکمت متعالیه و صدر المتألّهین (فیض)
وجود زمانی میان خدا و مخلوقات او را نمیپذیرند و به این صورت با تئوری خلق از عدم مخالفند؛ بلکه معتقدند خداوند به عنوان علّت تامّه موجودات و فیاض علی الاطلاق و وجود غنی، عالم وجود، همواره مخلوق دارد، اصولاً معنا ندارد زمانی باشد که مخلوق و مفاض و معلول خداوند نباشد.
پذیرش مخلوق قدیم (قدیم زمانی) هیچ مشکلی را نسبت به توحید ذاتی یا افعالی پدید نمیآورد؛ چون قدیم ذاتی تنها خداوند است و غیر او همه حادثند یا حادث ذاتی یا حادث زمانی.
منبع اصلی و تکیه این رساله، بر آثار و افکار صدرالمتألّهین شیرازی است؛ چون او نظریه پرداز و مهمترین مدافع افکار متعالیه است؛ البته از آثار شارحان و مروّجین اندیشه حکمت متعالیه نیز در حدّ امکان بهرهگیری میشود.
حکمت متعالیه چهره تکامل یافته مشربهای فکری و فلسفی پیشین است، در این مکتب تلاش شده است که کاستی دستگاههای فلسفی پیشین رفع و امتیازات آنها تقویت شود. همین شیوه در مباحث مربوط به امام و حجت و خلیفة اللَّه نیز کاملاً مشهود است.
در میان آرای متکلمان و حکمت مشاء و اشراق و عرفان که بحث آنها گذشت، بیشترین همخوانی را حکمت متعالیه با موضوع رساله حاضر دارد.
در آثار صدر المتألّهین، حجّت و امام در قالب عام؛ شامل نبی، رسول و امام مطرح است،(1)ملّا صدرا به تمام زوایای وجودی امام توجّه داشته است، به گونهای که شؤون وجودی و تکوینی امام موجب غفلت از شؤون حکومتی و رهبری سیاسی او نشده است. ملّا صدرا به تمام ابعاد و نقش و جایگاه امام در جهان هستی پرداخته است.(2)
1) 1221. در عصر پس از خاتمیت، حجت الهی تنها امام معصومعلیهم السلام است. ملّا صدرا بارها به این اصل تأکید و براهین اقامه کرده است؛ شرح اصول الکافی، صص 400 و 486).
2) 1222. إنّ وجود النبیصلی الله علیه وآله وسلم أو الإمامعلیه السلام لیس بمجرّد أنّ الخلق محتاجون إلیه فی إصلاح دینهم ودنیاهم وإن کان ذلک أمراً مترتّباً علی وجوده ضرورة؛ بل إنّما قامت بوجوده الأرض ومن فیها لکون وجوده الکونی علّة غائیة لوجودها ...؛ شرح اصول الکافی، ج 2، ص 502.
در این بخش رساله، فشرده نظرات حکمت متعالیه در قالب سخنان ملّا صدرا راجع به ابعاد وجودی امامعلیه السلام طرح میشود (از ابتدایی ترین شؤون امام تا عالیترین مقام امام).
حکمت متعالیه مانند دیگر مکاتب فکری، به بُعد مدیریت اجتماعی سیاسی و رهبری و هدایت جامعه و انسانها توجّه کرده است، و از همین منظر به ابتدایی ترین وظیفه و نقش امامعلیه السلام پرداخته است به گونهای که اگر امام و حجّت الهی نباشد، زندگی اجتماعی و سیاسی مختل میشود و انسانها بدون هادی و رهبر میمانند که خطر سقوط را در پی دارد.
پس از نظر حکمت متعالیه، نقش تشریعی و حکومتی رهبری امام مسلّم است. و امام با این جایگاه، منجی حیات اجتماعی و فردی انسانها است.
صدر المتألّهین معتقد است: انسان موجودی مدنی و اجتماعی است، از این رو، زندگی او بدون تمدّن و اجتماع و همیاری، به شایستگی اداره نمیشود، و از طرفی، خودخواهی و قریحه استخدام، هر انسانی را به منفعت طلبی شخصی سوق میدهد، و در نتیجه نزاع و کشمکش، بنیان اجتماع را به هم میریزد، و خود انسانها به خاطر عدم آگاهی از تمام شؤون انسانها و منفعت طلبی توانایی جعل قانون و اجرا و هدایت انسانها را ندارند؛ پس لازم است قانون و رهبر الهی باشد و آن همان شرایع و انبیا و پس از انبیا، امامانعلیهم السلام است.(1)
در جایی دیگر، مدینه فاضله را که در آن، انسان به اهداف والای انسانی و الهی خود میرسد، به بدن سالمی تشبیه میکند که همه اعضا تحت نظر قلب سالم فعالیت میکنند.(2)
از اوصاف و شرایطی که برای حاکم سیاسی جامعه بر میشمرد، به خوبی معلوم میشود که حق حاکمیت در گام نخست مال امامعلیه السلام است و در زمان غیبت و محرومیت انسانها از وجود چنین رهبری، نوبت به شایستهترین انسانها میرسد.(1)
استدلال ملّا صدرا بر لزوم وجود امام از نگاه جامعه شناسی اینگونه است: لمّا ثبت أنّ نظام الدین والدنیا لایتمشی إلّا بوجود إمام یقتدی به الناس ویأتمّون به ویتعلّمون منه سبیل هداهم وتقواهم، والحاجة إلیه فی کلّ زمان أعظم وأهمّ من الحاجة إلی غذاهم وکساهم وما یجری مجراهما من المنافع والضروریات، فوجب فی العنایة الربّانیة أن لا یترک الأرض ولا یدع الخلق بغیر إمام وإلّا لزم أحد الأمور الثلاثة:
إما الجهل وعدم العلم بتلک الحاجة، أو النقص وعدم القدرة علی خلقه، أو البخل والضنة بوجوده، والکلّ محال، واللَّه أجلّ وأعظم مما یستلزم أحد هذه الأمور.(2)
متن این استدلال، همان سخنان ابن سینا است که بازسازی و تکمیل شده است.
در جای دیگر، پس از اثبات خالق و حکیم و علیم بودن او و اثبات وسایل فیض و اثبات احتیاج مردمان به قانون، به لزوم قانون و حجت الهی استدلال کرده است: والحاجة إلی هذا الإنسان فی أن یبقی نوع البشر، ویتحصّل وجوده أشدّ من کثیر من المنافع الّتی لا ضرورة فیها للبقاء... کإنبات الشعر علی الحاجبین وتقعیر الأخمص للقدمین ... فلا یجوز أن یکون العنایة الأوّل یقتضی تلک المنافع ولا هذه الّتی هی أصلها وعمدتها، ولا أن یکون المبدأ الصانع تعالی والملائکة بعده یعلم تلک ولا یعلم هذه ولا أنّ الّذی یعلمه فی نظام الخیر
الممکن وجوده، الضروری حصوله لتمهید نظام الخیر لایوجد... .(1)
ملّاصدرا هرچند به ابعاد اجتماعی، سیاسی و حکومتی امام و نقش او در رهبری جامعه و افراد توجّه دارد؛ امّا اوج اندیشه صدرایی مربوط به ابعاد هدایتی و وجودی امام و نقش او در خلقت و تکوین است، ملّا صدرا در آثار گوناگون به این مهم پرداخته است؛ اما بیشترین سخن را در شرح اصول کافی بیان کرده است، اوصاف و ویژگیهایی را که متون روایی برای امامانعلیهم السلام ثابت داشتهاند.
ملّا صدرا به توضیح و تبیین عقلی و فلسفه آنها پرداخته است و جایگاه وجودی ائمّهعلیهم السلام را بر مبانی فلسفی و حکمت متعالی تبیین کرده است: امام، حجّت و خلیفة اللَّه در دیدگاه حکمت متعالیه، همان موجودی است که روایات به توصیف آن پرداختهاند، پس نظر و نگاه حکمت متعالیه همان دیدگاه روایات است، تنها تفاوت آن، این است که صدر المتألّهین به توضیح و تبیین بیشتر روایات پرداخته و یافتههای روایی را با دادههای حکمت متعالیه تطبیق و نزدیک کرده است.
دیدگاه ملّا صدرا در باب امامت، همان دیدگاه کتاب الحجّة در کتاب شریف اصول کافی است.
بحث عمده امامت در روایات، در بخش دوم این رساله بیان شد و اینجا به گوشههایی از سخنان ملّا صدرا در شرح روایات بسنده میشود:
در نظر ملّا صدرا، خداوند برای هدایت انسانها دو گونه حجّت قرار داده است، حجّت ظاهر و مکشوف، و حجّت باطن و مستور؛ و راه اثبات و شناخت حجّتهای ظاهر (انبیا و امامان) نیز دو گونه است: یکی معجزات و کرامات؛ و دیگری ادلّه عقلی؛ راه اول برای انسانهای ظاهربین و عوام است که ممکن است به اندک شبههای برگردند؛ مانند قوم موسیعلیه السلام؛ اما راه عقل راه
1) 1227. همان، صص 393 - 391.
بسیار مستحکم و استوار است که از هزاران معجزه هم نیرومند و مؤثّرتر است. شناخت عقلی از ظاهر عبور کرده و شناخت باطنی حجّت الهی را میسّر میسازد و اینگونه شناخت یک حجّت، نوری است که در آیه ذیل، هدایت نامیده شده است. «أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ»(1)و این همان راهی است که آیه شریفه ذیل به آن اشاره دارد:(2)«قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی».(3)
در مباحث حسن و لزوم تکلیف و بعثت، دلایل عقلی فراوان آمده است که خداوند حکیم برای هدایت و سعادت انسان، افزون بر عقل (حجّت باطن) باید حجّت ظاهر (پیشوای الهی) نصب و معرفی کند، تا حجت خدا بر بندگان تمام شود و برای گمراهان و عاصیان عذر و بهانه قطع شود.(4)
از نظر قرآن مجید نیز، فعلیت تکالیف الهی و صحّت مواخذه عاصیان پس از اتمام حجّت است.(5)این حجّت الهی که همواره در کنار کتاب آسمانی، به رهبری و هدایت انسانها میپردازد، گاهی در قالب نبی و رسول بوده است، و گاهی در قالب ولی و جانشین رسول امّت بوده است. در عصر پس از خاتمیت، این حجّت الهی در چهره امامت تداوم دارد، تا سنّت الهی (عدم مؤاخذه بدون حجّت و قطع عذر آدمیان) خدشه برندارد.
ملّا صدرا در تفسیر روایاتی که حکایت از این سنّت الهی دارد، سخنان مستدلّ ارایه کرده است. امام علیعلیه السلام فرمود: اللّهمّ لا تخلی أرضک من حجّة لک علی خلقک. سخن ملّا صدرا چنین است: کأنّه علیه السلام قال: اللّهمّ إنّک بلطفک وجودک علی عبادک لا تخلی أرضک من حجّة لک علیهم لیهتدوا به سبیل قربک ورحمتک، وینجو به عن عقابک وغضبک.(6)
1) 1228. سوره انعام، آیه 90.
2) 1229. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب الحجه، ص 380.
3) 1230. سوره یوسف، آیه 108.
4) 1231. ر.ک: علّامه حلی، کشف المراد، صص 354 - 346.
5) 1232. سوره اسراء، آیه 15: «وَما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً».
6) 1233. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، کتاب الحجه، صص 485 - 484.
امام باقرعلیه السلام فرمود: واللَّه ما ترک اللَّه أرضاً منذ قبض آدمعلیه السلام إلّا وفیها إمام یهتدی به إلی اللَّه وهو حجّته علی عباده، ولا تبقی الأرض بغیر إمام حجّة اللَّه علی عباده.
سخن ملّا صدرا: أرادعلیه السلام بالإمام مقتدی الخلائق، أعمّ من أن یکون رسولاً أو خلیفة رسول، فإنّ الأرض لا تخلو من أحدهما لا بعینه، وإن جاز خلوها من أحدهما بسبب حصول الآخر، ومعنی کون الإمام والنبی حجّة للَّه علی العباد، أنّه إذا لم یکن أحدهما فی الأرض لم یعرف العباد خالقهم ومبدئهم ومعادهم، وإذا جهلوا بأحوال مبدئهم ومعادهم جهلوا بکیفیة اکتساب ما یقرّبهم إلیه وإلی ثوابه، والاجتناب عمّا یبعدهم عنه ویوجب عقابهم، فلم یکونوا مکلّفین بالعبودیة والطاعه؛ إذ التکلیف فرع معرفة المکلّف والمکلّف به، وإذا خرجوا عن حدود التکلیف، خرجوا عن حدود الإنسانیة إلی حدود البهیمیة، فلمیستحقّوا ثواباً ولا عقاباً کسائر البهایم، وکما لیس للَّه حجّة علی البهائم والحشرات، فکذلک حکم من لا إمام له، ولهذا ورد عنهعلیه السلام: من مات ولم یعرف إمام زمانه، فقد مات میتة الجاهلیة.(1)
از آنجا که عمل به تکالیف شرعی در پرتو هدایتهای حجت الهی، موجب سعادت و کمال دنیایی و حیات اخروی میشود، نقش و جایگاه امام در حیات اخروی نیز آشکار میشود.(2)معنی کون النبی والإمام حجّة اللَّه علی العباد: أنّ طاعته یوجب استحقاق الرحمة والجنّة والنعیم وأنّ عصیانه یوجب استحقاق الغضب والعذاب الألیم؛ و معنی کون رفعهما جمیعاً حجّة للعباد، أنّهم لا یستحقّون عند ذلک ثواباً ولا عقاباً.(3)
با این بیان، نقش امام با فلسفه و هدفمندی معاد گره میخورد، وجود امام به عنوان واسطه فیض الهی درحیات اخروی مسلّم میشود: إنّ الأنبیاء والرسلعلیهم السلام ومن یحذو حذوهم من الأئمّة والأولیآءعلیهم السلام، أسباب ووسائط
لهدایة الناس، وجعلهم من أهل الجنّة وصیرورتهم من حدود الحیوانیة إلی حدود الملکیة... وهذا معنی کونهم قسیم الجنّة والنار... .(1)
ملّا صدرا با الهام از قرآن و روایات و تأیید قواعد فلسفی به این نتیجه رسیده است که: زمین هیچگاه از امام و حجّت الهی نمیتواند خالی بماند، دلیل قرآنی ملّا صدرا این آیه شریفه است: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِما النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَکَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ * ثُمَّ قَفَّینا عَلی آثارِهِم بِرُسُلِنا وَقَفَّینا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیمَ وَآتَیناهُ الْإِنجِیلَ...».(2)
بیان ملّا صدرا ذیل این آیه چنین است: آیه دلیل بر این است که: زمان از کسی که قیام کند و حجت خدا بر خلقش باشد، خالی نیست. این سنت الهی از زمان آدم، نوح و آل ابراهیم تا زمان پیامبر ما - علیهم السلام - جاری بوده و سنّت الهی تبدیل نمیشود. با تمام شدن نبوّت، آن ولایتی که باطن نبوّت است، تا روز قیامت باقی است؛ پس به ناچار بعد از سپری شدن رسالت، لازم است ولی و سرپرستی باشد که با کشف شهودی و بدون یادگیری از خلق، خدا را عبادت کند، و نزد او منبع تمام دانشهای دانشمندان و مجتهدان موجود است و در امر دین و دنیای مردم ریاست دارد، و از جانب خدا مردم را به فطرتشان دعوت میکند؛ چه مردم اطاعت کنند و چه نکنند، یا دعوت او را اجابت کنند یا انکار؛ چه آن ولی ظاهر باشد و همه او را ببیند و یا همچون بسیاری از ائمّه طاهرین علیهم السلام از دیدهها پوشیده و پنهان باشد.(3)
علّت اینکه امامعلیه السلام حجّت و هادی است، همان امتیازی است که اوّلین خلیفه الهی حضرت آدم و دیگر انبیا علیهم السلام داشتهاند؛ یعنی دریافت مستقیم
1) 1237. همان، ص 544.
2) 1238. سوره حدید، آیات 27 - 26: «ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در فرزندان آنها نبوّت و کتاب را قرار دادیم، پس بعضی از آنها هدایت یافتند و بسیاری از آنها فاسق شدند، پس به دنبال آنها رسولان دیگر خود را فرستادیم پس از آنها عیسی بن مریم را مبعوث و به او انجیل را عطا کردیم ... .» سوره حدید، آیات 27 - 26: «ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در فرزندان آنها نبوت و کتاب را قرار دادیم، پس بعضی از آنها هدایت یافتند و بسیاری از آنها فاسق شدند، پس به دنبال آنها رسولان دیگر خود را فرستادیم پس از آنها عیسی بن مریم را مبعوث و به او انجیل را عطا کردیم...».
3) 1239. صدرالدین شیرازی، تفسیر القران الکریم، ج 6، ص 298.
و بدون واسطه علم و معرفت از خزانه علم الهی.
فلا بدّ فی کل زمان من هادی منذر یتعلم من اللَّه و یتنور قلبه بنوره ... ان العلم و هو البصیرة القلبیه شرط الاهتداء الی سواء سبیل فکما ان البصر الحسی شرط للمشی علی طریق مقتصد... فعامة الناس یحتاجون فی طریق العبودیة والطاعة اللَّه الی قائدذی بصیرة و امام حق اخذ علمه من اللَّه بلا واسطة والا لأحتاج هو ایضاً إلی إمام اخر... .(1)
هدف خداوند از بعثت و تکلیف بندگان انجام تکالیف و تحقق عبادت کامل است «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلّا لِیعْبُدُونِ»؛ عبودیت واقعی تنها در سایه راهنماییهای عبد حقیقی خداوند (امام) محقّق است؛ پس اگر امام و حجّت الهی نباشد، کار خداوند در بعثت انبیا و تشریع تکالیف بیهدف و لغو میشود.
لمّا ثبت أنّ العبادة لا تصلح إلّا بالعلم، والعلم لا یحصل إلّا من عند اللَّه بلاواسطة أو بواسطة من حصل له من عند اللَّه کالنبی والإمام بالحقّ، فکلّ من أراد أن یدین اللَّه بعباده وبذل فیها غایة سعیه وجهده، وهو لیس ممّن یهتدی بهدی اللَّه ونوره بلاواسطة، ولا له إمام هادی ومهدی من اللَّه، فسعیه باطل غیر مقبول، وهو مع ذلک ضالّ عن طریق الحقّ متحیر، واللَّه مبغض لأعماله؛ أمّا کون سعیه باطلاً غیر مقبول، فظاهر؛ لأنّ شرط صحّة العبادة معرفة المعبود والقصد إلی تقرّبه، وهی غیر حاصلة له، وأمّا کونه ضالاًّ عن الطریق، فلظنّه الفاسد أنّه علی شیء یعتدّ به من الطاعة، وهو لیس علی شیء منها أصلاً... .(2)
امام صادقعلیه السلام در این زمینه میفرماید: إنّکم لا تکون صالحین حتّی تعرفوا ولا تعرفوا حتی تصدقوا، ولا تصدقوا حتی تسلّموا أبواباً أربعة... .
ملّا صدرا در شرح این حدیث میگوید: الغرض من هذا الحدیث، بیان
حاجة الناس إلی الإمام الحقّ، من جهة أنّ طاعتهم للَّه لا تتمّ ولا تصلح إلّا بالمعرفة والتصدیق علی وجه الیقین، وذلک لا یمکن إلّا بالأخذ عن ولاة الأمر وأبواب العلم والهدی وأهل بیت النبوّة والولایة.(1)
تا اینجا برخی از شؤون امام از دیدگاه ملّا صدرا و بر اساس قواعد حکمت متعالیه طرح و بررسی شد و انجام این شؤون، در گرو حضور و وجود امام در میان افراد جامعه است، امام در عصر خاتمیت، در وجود ائمّه اثنی عشر علیهم السلام تجسم یافته است، که در عصر حاضر آخرین حجت الهی غایب است؛ بنابراین اشکالی مطرح میشود که هدایت، معرفت، عبودیت، نظم اجتماعی و حفظ جامعه و حیات سیاسی که مهمترین شأن امام بود، با غیبت امام منافات دارد.
پاسخ این مشکل را روایات، متکلمان، عرفا و فلاسفه مشاء، هرکدام برحسب دستگاه فکریشان ارایه کرده بودند و حکمت متعالیه جهت پاسخ، بحث امامت را وارد مرحله جدیدی میسازد، همانگونه که روایات، خلقت نوری وجود امامعلیه السلام را به عنوان نخستین صادر، وارد فلسفه خلقت کرد، ملّا صدرا نیز چنین میکند.
نخستین پاسخ این است که: زمان غیبت، هدایت و تصرف امامعلیه السلام به کلّی تعطیل نیست؛ بلکه امامعلیه السلام مانند خورشید پشت ابر پرتوافشانی میکند و در ضمیر انسانهای مستعد اثر میکند، و گاهگاهی نیز در تفسیر و بیان احکام میپردازد، هرچند عموم مردم از هدایتها و رهبریهای مباشری آن حضرت محرومند.
ملّا صدرا برای پاسخ ریشهای، بحث را از یک حدیث آغاز و در پرتو یک قاعده فلسفی خلقت جوهری امام را تبیین میکند. امام صادقعلیه السلام فرمود:
1) 1242. همان، ص 523.
الحجّة قبل الخلق ومع الخلق وبعد الخلق.(1)وی در شرح حدیث میگوید: فائدة هذا الحدیث، دفع توهم ما یظنّه النفوس العامّیة أنّ الذوات الکاملة والنفوس العالیة والأنوار الشامخة إنّما خلقت لأجل اهتداء الخلق، حتی یکون الغایة فی وجود العالی انتفاع السافل، ولیس الأمر کما زعموه، فإنّ الغایة دائماً أشرف من ذی الغایة، والذی لأجله یکون الشیء فذلک الشیء أدون منزله منه.
یعنی در نظام خلقت، همواره مراتب پایینی در خدمت مراتب بالاتر است؛ مثلاً گیاه در خدمت حیوان و حیوان در خدمت انسان است، غایت خلقت گیاه، خدمت به حیوان است؛ ولی حیوانی که غایت است، از گیاه عالی تر است، بر این اساس، امام که وجود برتر است، هیچگاه غایت خلقت او، هدایت کردن و سرپرستی کردن انسانها نیست، تا انسانها و هدایت آنها، غایت خلقت امام و از امام برتر شوند؛ بلکه امام و غایت خلقت او، قرب و نزدیک شدن به خدا است و هدایت و رهبری عباد بر این غایت مترتب است.
به عبارت فنّی تر: هر موجودی دو نحوه وجود دارد: یکی وجود فی نفسه لنفسه و یکی وجود فی نفسه لغیره؛ امام برای هدایت و امامت و رهبری مردمان است؛ پس خانه نشین ساختن امام، محاصره کردن رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم در شعب ابوطالب، رویگردانی امّت از امام، و بالاخره فراهم ساختن غیبت امام و محروم ساختن برخی افراد جامعه، هیچکدام ناقض خلقت و فلسفه امامت نیست.
ملّا صدرا، طی یک پاراگراف، به ژرفای وجودی امام رخنه میکند و جایگاه امام را تا صدر خلقت میکشاند: فهی قبل الخلق من حیث کونها واسطة فی الإیجاد الخلق، وبعد الخلق من حیث کونها من الغایات الّتی ینتهی إلیها الجسمانیات، ومع الخلق لتکون حجّة لهم ونوراً یهتدون به فی ظلمات أحوالهم إلی طریق الآخرة وسبیل القدس.(2)
وی با بیان مشروح، لازمه ائتمام و اهتدا را با مقام امامت و هدایت ردّ میکند، نوحعلیه السلام پیامبر اولولعزم بود؛ ولی کسی امامت و نبوت او را نپذیرفت؛ هکذا برخی دیگر انبیا، سپس سراغ قاعده لطف میرود و همان سخن محقق طوسی را با حدیثی از امام علیعلیه السلام مستند میکند، که وجود امام در تکوین و تشریع لطف است و تصرف او لطف دوم است و محرمیت جامعه از لطف دوم، مستند به خود انسانها است، پس حتی در زمان غیبت، لطفیت امام باقی است.
سنّت الهی از آدم تا خاتم - علیهم السلام - همین بوده، که زمین هرگز از وجود نبی یا امام خالی نبوده است؛ لکن النبوّة ختمت وبقیت الإمامة الّتی هی باطن النبوّة إلی یوم القیامة؛ فلا بدّ فی کلّ زمان وبُعد زمن الرسالة من الوجود، ولیعبد اللَّه علی الشهود الکشفی ویکون عنده علم الکتاب الإلهی ومأخذ علوم علماء... سواء الرعیة أطاعوه أو عصوه، والناس أجابوه أو أنکروه، کما کان الرسول رسولاً، وإن لم یؤمن برسالته أحد من الرعیة... ولیس إذا لم یستعلج ولم یستشف المرضی من الطبیب لم یکن طبیباً... .(1)
امام هدف و غایت هستی: با مطالعه سخنان ملّا صدرا در موارد دیگر، میتوان گفت که: جهان و هستی برای امام آفریده شده است؛ نه اینکه امام برای مردمان آفریده شده باشد؛ بلکه خود امام برای رسیدن به مقامات و قرب الهی آفریده شده است. نتیجه سخن این میشود که: اگر امام در عالم هستی نباشد، جهان بدون غایت میشود و سقوط آن حتمی است؛ چون فعل بدون غایت (خلقت بدون امام) محکوم به تباهی است.
وجود حضرت مهدیعلیه السلام ثمره عالم و کمال آن است و با از بین رفتن او، همه چیز زایل میشود؛ زیرا ثابت شده است که وجود انسان کامل، علّت غایی این عالم است، و این مباحث، از راه تتبع آثار و اخبار به دست میآید؛ نه از راه مباحث کلامی و استدلال.(2)
در شرح این روایت: «لو بقیت الأرض بغیر إمام، لساخت» مینویسد: والسبب اللمّی الحکمی فی ذلک: أنّ اللَّه تعالی لمّا خلق الموجودات المترتّبة فی الشرف والخسّة وعلی سنّة الإبداع، حتی بلغت نهایتها فی الدنائة ووصلت مرکزها فی السفالة، وهی الموادّ العنصریة؛ سیما الأرضیة الّتی هی منبع الخسّة والکثافة والبعد عن اللطافة، أراد أن یرتقی بها إلی غایتها فی الشرف والعلوّ مع ما یزید علیها مما یحصل لها من جهات الامتزاج والترکیب، ولا تناهی أعداد الأفراد لانحفاظ الأنواع وبقائها إلی ما شآء وأراد، فجعل فی هذه الموجودات العائدة کلّ ما هو أشرف وأعلی سبباً کمالیاً وعلّة غائیة لما هو أخسّ وأدنی.
فخلق الأرض للننات، والنبات للحیوان، والحیوان للإنسان، وآخر درجة الإنسان الذی هو غایه هذه الأکوان، هو ما فی مرتبة الإمامة؛ اعنی الإنسان الکامل الذی هو سلطان العالم الأرضی وخلیفة اللَّه فیه، فالأرض وما فیها إنّما خلقت لأجله، وکلّ ما خلق لأجل شیء، فمتی لم یکن، لم یکن ذلک الشیء، فمعنی قوله: لو بقیت بغیر إمام لساخت، أی لو فرض أنّها خلت من إمام لهلکت وسقطت عن درجة الوجود.(1)
وجود امام در سلسله مراتب خلقت: (وجود دو سویه و سبب قوام عالم)
تا اینجا نقش هدایتی، رهبری، ارشادی، و نقشهای وجودی امامعلیه السلام از دیدگاه حکمت متعالیه روشن شد، امامعلیه السلام دارای شؤونی بود که غیبت و ادبار مردمان موجب لغویت امام نمیشد، غایت و هدف خلقت امام بسیار برتر از نقش صرفاً هدایتی بود، اینجا ملّا صدرا با یک بررسی ریشهای، جایگاه وجودی امام را در سلسله مراتب خلقت بهتر نشان میدهد؛ این مهم را طی مقدماتی بیان میکند:
أحدها: أنّ لنا خالقاً صانعاً قادراً علی کلّ شیء؛ (پس وسایط علامت محدودیت قدرت او نیست).
ثانیها: أنّ الصانع الخالق جلّ اسمه، متعال عن التجسیم والتعلّق بالمواد؛
1) 1247. صدر الدین شیرازی، شرح اصول الکافی، صص 488 - 487.
(پس اجسام ومواد شایستگی صدور بی واسطه از خداوند را ندارد).
ثالثها: أنّه تعالی حکیم عالم بوجوه الخیر والمنفعة فی النظام وسبیل مصلحة للخلایق؛ (پس انسان و آنچه به مصلحت او است، میآفریند).
رابعها: أنّ له تعالی وسائط فی الإیجاد والتأثیر والخلق والتدبیر، لامتناع مباشرة الأفعال بمزاولة المواد؛ (پس نظام و اسباب و علت و معلول جاری است).
خامسها: أنّ الناس محتاجون فی معاشهم ومعادهم إلی من یدبّر أمورهم ویعلّمهم طریق المعیشة فی الدنیا والنجاة من العذاب بالعقبی؛(1)(پس به خاطر چنین اموری، نیاز به خلق امام است).
سادسها: فیکون الإمام المدبّر ذا وجهین: وجه إلی التقدّس والألوهیة؛ ووجه إلی التجسّم والبشریة؛ فیکون إنساناً ربّانیاً أو ربّاً إنسانیاً، تکاد تحلّ عبادته بعد طاعته، وهو خلیفة اللَّه فی العالم الأرضی...(2)فنوع النبی والإمام، نوع عالٍ شریف، أشرف من سائر الأنواع الفلکیة والعنصریة... وقد علمت الحال فی باب التقدّم والتأخّر فی الوجود بین النوع الشریف والنوع الخسیس...؛(3)(جایگاه خاص امام در هستی و خلق).
بر همین اساس، در تفسیر این روایت "أ تبقی الأرض بغیر إمام؟ قالعلیه السلام: لا میگوید: یعنی أنّ الأرض لا تبقی بغیر رسول أو إمام؛ سواء کان اللَّه ساخطاً علی أهلها، أم لا. وذلک لما مرّ ذکره من وجوده سبب لوجودها، وبقائه سبب لبقائها، ولا یقوم المسبّب بدون سببه، کما هو قاعدة العلّة والمعلول... .(4)
إنّما قامت بوجوده الأرض ومن فیها، لکون وجوده الکونی علّة غائیة لوجودها، فلا تقوم الأرض ومن فیها لحظة إلّا بوجود الإنسان الکامل... .(5)
اوج سخن ملّا صدرا در توصیف مقام وجودی امام، در شرح این حدیث است: "لو أنّ الإمام رفع من الأرض ساعة، لماجت بأهلها کما یموج البحر بأهله"؛ دلّ هذا الحدیث علی حقیقة ما مرّ ذکره منّا، من أنّ وجود النبیصلی الله علیه وآله وسلم أو الإمامعلیه السلام لیس بمجرّد أنّ الخلق محتاجون إلیه فی إصلاح دینهم ودنیاهم، وإن کان ذلک أمراً مترتّباً علی وجوده ضرورة؛ بل إنّما قامت بوجوده الأرض ومن فیها، لکون وجوده الکونی علّة غائیة لوجودها، فلا تقوم الأرض ومن فیها لحظة إلّا بوجود الإنسان الکامل... .(1)
ملّا صدرا در جمعبندی کتاب الحجّة میگوید: فهدا کتاب الحجّة، والمقصود فیه إثبات أنّ الناس مضطرّون إلی الحجّة، وأنّ الأرض لا تخلو من حجّة وأنّ الأئمّة علیهم السلام خلفاء اللَّه فی أرضه وأبوابه الّتی یؤتی منه، وهم أنوار اللَّه وولاة الأمر، وأرکان الأرض وأهل الذکر والراسخون فی العلم... .(2)
از همین مقدّمه کوتاه معلوم میشود که: ملّا صدرا جایگاه امام را در روند تشریع و تکوین مؤثر میداند، امام را همان حقیقت ولایت الهی میداند که استمرار شؤون انبیا است.
پنج صفت مهم امام و خلیفة اللَّه: صدر الدین شیرازی از سخن امامعلیه السلام در وصف عالم حقیقی پنج نتیجه میگیرد؛ اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قائم للَّه بحجّة، ظاهراً ومشهوراً أو مستتراً مغموراً، لئلّا تبطل حجج اللَّه وبیناته، کم ذا وأین اولئک؟ اولئک واللَّه الأقلّون عدداً، الأعظمون خطراً، بهم یحفظ اللَّه حجّته وبیناته حتی یودّعوها نظرائهم ویزرعوها فی قلوب أشباههم، هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة، وباشروا روح الیقین واستلانوا ما استوعره المترفون، وأمنوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبوا الدنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلی، اولئک خلفاء اللَّه فی أرضه والدعاة إلی دینه... .(3)
سلسله عرفان به خدا و ولایت مطلقه هیچگاه قطع نمیشود.
آبادی جهان و انسانها و سایر حیوانات و همه موجودات، به خاطر وجود آن عالم ربانی است.
آن حجّت الهی لازم نیست ظاهر باشد و چه بسا پنهان باشد.
اولیای الهی با الهام از خداوند، کسب علوم و معارف میکنند.(1)
ملّا صدرا به تفاوتهای وجودی انسانها باور دارد و وجود انبیا و اولیا را در نهایت شدّت و کمال میداند: انسانها از لحاظ درجه روحی و شدّت و ضعف با هم متفاوتند، بالاترین مرتبه کمال روحی، روح انبیا و در میان آنان، روح خاتم کاملتر است، پس از آن، روح اولیای الهی است که سلسله آنان تا زمان حضرت مهدیعلیه السلام ادامه دارد، ارواح اولیای پیش از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و پس از او، همه از راه باطنی، از روح پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بهره میگیرند.(2)
صدر المتألّهین که آموزه امامت را بر اسلوب فلسفی تحلیل و پی ریزی کرد، این بحث را در همان مرحله امامت عامّه رها نکرده است؛ بلکه به اثبات امامت خاصّه نیز، پرداخته است.
در گام نخست، با بهرهگیری از روایات، راه الهام و ولایت را پس از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم ثابت و مستمر معرفی میکند.(3)
در گام دوم، با دلایل روایی و عقلی، وجوب نص و معرفی چنین امامی را مستدل میکند.(4)
در گام سوم، جاگزینی قرآن و سنت و دیگر اصحاب رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم را به جای حجّت الهی رد میکند.(5)
در گام چهارم، با استفاده از روایات متواتر میان فریقین؛ مانند حدیث
اثنی عشر خلیفه و من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة الجاهلیة و... امامت امام علی و یازده فرزندش - علیهم السلام - را ثابت میکند.(1)
دیدگاه اصولی ملّا صدرا در مورد لزوم نصب و معرفی جانشین و امام توسط پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، همان نظر ابن سینا است که طرفدار لزوم نصب و معرفی است؛ ملّا صدرا معتقد است که چون وجود مادّی رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم همیشه در میان امّت نیست، پس بر او واجب است که جانشین خود را معرفی کند؛ به گونهای که جای تردید نماند، تا جای خالی او را پر کند.(2)
بر اساس روال این رساله، باید پس از معرفی امام و خلیفة اللَّه از نظر حکمت متعالیه، نخست فلسفه خلقت از دیدگاه مذکور بیان میشد و آنگاه نقش امام مورد نظر این مکتب در فلسفه خلقت از دید همین مکتب بیان میشد.
اما به دو دلیل، بحث "امامت و فلسفه خلقت" جلوتر بحث شد:
الف) دیدگاه حکمت متعالی پیرامون فلسفه خلقت، با دیدگاه قرآن و راوایات و متکلمان، در این زمینه چندان تفاوتی ندارد (زمین و آسمان برای انسان و انسان برای رسیدن به مقام عبودیت، و امام و حجّت به عنوان عابد کامل، نقش هدایت به مقام عبودیت و تحقّق غایت را دارد) از این رو، نیاز به بررسی مجدّد و تکرار نبود.
ب) کیفیت خلقت، انگیزه خلقت نقش وجودی امام در روند خلقت تحت مباحث "فیض و فاعلیت وجودبخش" در حکمت متعالی مشروح بیان شده است؛ از این رو، مشروح نقش و جایگاه وجودی امام در روند و استمرار خلقت از نگاه این مکتب، در بررسی "فیص و فاعل هستی بخش" انجام میشود.
اینجا قبل از طرح نظریه "فیض"، با نگاه گذرا به بحث امامت و فلسفه خلقت در نگاه حکمت متعالیه پرداخته میشود و مشروح آن، به بحث فیض واگذار میشود.
از بررسی امام و حجّت از منظر حکمت متعالیه و بررسی سخنان ملّا صدرا در شرح روایاتی که در وصف امام وارد شده است، نقشها و شؤون امام در نظام خلقت، به قرار ذیل است:
اگر وجود امام نباشد، نظام اجتماعی مختل و بشر تا کام نابودی پیش میرود.(1)(نقش اجتماعی سیاسی)
اگر وجود امام نباشد، هدایت بندگان محقق نمیشود، حجّت بر آنان تمام نمیشود؛ در نتیجه هدف تکلیف و فلسفه معاد محقق نمیشود. (نقش هدایتی)
او مستقیم و بلافاصله از خزانه الهی علم دریافت میکند؛ پس اگر او نباشد، علم خطا ناپذیر و نجات دهنده نیست، در نتیجه بشر دچار گمراهی میشود و هدف بعثت و تکلیف نقض میشود.(2)
او تأمین کننده هدف همه خلقت است؛ بنابر نصّ قرآن، همه عالم برای آدم و آدم برای رسیدن به مقام عبودیت آفریده شده است.(3)عابد واقعی و راهنمای به سوی عبودیت کامل، وجود امام است؛ پس اگر او نباشد، عابد کامل در هستی نیست، جهان بدون غایت و محکوم به نابودی میشود.
امام غایت عالم است، همه برای او آفریده شده؛ پس اگر او نباشد، خلقت لغو و محکوم به فنا است؛ لذا وجود او، مایه قوام و سبب دوام عالم است.
1) 1263. صدرالدین شیرازی، رساله سه اصل، ص 61 نشر مولی: اوصاف و وظایف امام و رئیس جامعه را شرح داده است.
2) 1264. صدرالدین شیرازی، المبدأ و المعاد، مقاله 4، ص 613: تصریح میکند که امام معصومعلیه السلام واسطه است میان مردم و پیامبر که علوم و فیوضات را بر آنان برساند.
3) 1265. ر.ک: بخش فلسفه خلقت از نظر قرآن، همین رساله.
نظر حکمت متعالیه در اینکه هدف، غایت و غرض خداوند از آفرینش عالم و آدم چه بوده است، همان نظر و سخن قرآن و متکلمان و حکمای مشاء و اشراق است و لذا این زاویه میان مشربهای فکری چندان فرقی نیست.
تمایز عمده در کیفیت خلقت و نقش واسطه در صدور آفرینش از خداوند است، که این تمایز نیز برخاسته از هستی شناسی و توجیه مراتب وجود است که هر یک از مشربهای متکلمان و مشاء و عرفان دیدگاههای متفاوتی دارند، که در بخشهای پیشین این رساله بیان شد.
در این میان، چشمانداز عارف و حکمت متعالیه افق واحدی دارند، از دید عارف در سراسر هستی یک وجود بیش نیست و عالم نمودها و سایههای همان وجود اصلی است، از دید حکمت متعالیه نیز، وجود یکی بیش نیست و عالم مراتب همان وجود اصیل و یگانه است. بنابراین، میان وجود با وجود نماها تباین نیست، برخلاف آنچه که حکمت مشاء میگفت.
در بخش هفتم، جایگاه و نقش امام و حجّت الهی در منظر عارف، در قالب انسان کامل تقریر شد و بحث کیفیت خلقت و نقش امام در این روند مشروح بحث نشد؛ اما در این بخش، به خاطر نزدیکی دیدگاه عرفان و حکمت متعالیه، کیفیت خلقت در قالب فیض و نقش امام در قالب واسطه فیض پی گیری میشود.
هرچند اندیشه فیض در آثار مشائیان؛ مانند فارابی و ابن سینا(1)مطرح بوده است؛ امّا به لحاظ همخوانی آن با مبانی هستی شناسی عرفان و حکمت متعالیه، این اندیشه در عرفان و حکمت متعالیه کاملاً قابل طرح است.
اشاره: از نگاه حکیمان مسلمان، خداوند تنها وجودبخش هستی است. از آنجا که هستی از خدا فرا نمیگذرد و جز او همه چیز هیچ است؛ پس برای خداوند هدف و غرضی جز ذات خود او نیست، و از آن رو، که ذات هستی
1) 1266. ابن سینا، رساله حقیقت و کیفیت سلسله موجودات، ص 5 و ص 14 و برخی از آراء فارابی و ابن سینا در ادامه بیان میشود.
پیوسته و همیشه بوده، فاعلیت او نیز جاودانه و همیشگی است؛ این ویژگی را «فیض» خداوند مینامند.
از آنجا که خداوند مراتب عالی توحید ذاتی و صفاتی را داراست، بسیط و بیتکثر است، نخستین صادرش بیش از یکی نیست و این، نخستین خلیفه و واسطه تداوم فیض او بر دیگران است. و به دلیل اینکه فیض دایم است، واسطه نیز چنین میباشد.
مستند و برهانی ساختن پیش فرضها در این موضوع، نیازمند بررسی دقیق آموزه فیض، در لغت و اصطلاح (عرفان و فلسفه) و در آینه آیات و روایات است. همینطور، فهم دقیق واسطه در فیض و تطبیق آن بر وجود امام و خلیفة اللَّه نیز نیازمند بررسی تاریخچه و سیر بحث و معانی صحیح واسطه بودن است.
فیض در لغت: «فیض»، مصدر باب «فاض یفیض» به معنای فزونی، جاری و در مقابل «غیض» به معنای اندک(1)است. فاض الماء؛ یعنی آب آنقدر زیاد شد که روی بیابان جاری گردید. حوض فایض؛ یعنی حوض پر آب. رجل فیاض؛ یعنی مرد جواد و بخشنده. فوران، دفع، سر ریزی و فزونی نیز، از معانی جوهری ریشه فیض به شمار میآیند.(2)
فیض در متون دینی: در قرآن کریم، واژه فیض با مشتقاتش، یازده بار به کار رفته که معنای لغوی آن، در اکثر موارد مورد توجه است؛ مانند: «تَری أَعْینَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ».(3)راغب، در ذیل همین آیه میگوید: أفاض إناءَه؛(4)ظرفش تا آنجا پر شد که لبریز گردید.
1) 1267. فراهیدی، کتاب العین، ج 7، ص 65.
2) 1268. ابن منظور، لسان العرب، ج 11، ص 250؛ تهانوی، موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 2، ص 1293؛ ج 2، ص 485؛ طریحی، مجمع البحرین، ج 3، ص 431.
3) 1269. سوره مائده، آیه 83: «چشمهای آنها را میبینی که {از شوق} اشک میریزد».
4) 1270. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص 387.
معنای لغوی فیض در متون روایی، به همان معنای زیادی، پری و لبریزی برمیگردد؛(1)هرچند به معانی دیگر هم به کار رفته است. در دعای نماز «وتر» چنین آمده است: أی محتفر من فضلک لم یهمه فیض جودک؟(2)
فیض در اصطلاح: فیض، اصطلاحی عرفانی و فلسفی است و دو کاربرد اصلی دارد: به معنای اسم مصدر و حاصل کار، و به معنای روند و فرایند کار؛ مانند خلق که به معنای مخلوق و نتیجه فعل است. معنای دیگر فیض، روند آفریدن و صفت فعل خداوند بوده که در منابع عرفانی و فلسفی نیز، تعاریفی با اشاره به این تفکیک وجود دارد.
معنای اصطلاحی فیض در عرفان و تصوف: فیض در منابع عرفانی، به چهار معنای اصلی به کار رفته که تنها یک معنای آن، مطابق اصطلاح فلسفی و مورد بحث است:
القای الهی، در برابر وسوسه که القای شیطانی است.(3)
جود و بخشش الهی.(4)
چیزی است که از تجلّی خداوند پدید میآید و برحسب دریافت کننده فیض، محدود و معین میشود.(5)
به فعل فاعلی گفته میشود که پیوسته و همیشه، بدون دریافت عوضی و بدون غرض انجام میشود؛ چنین فاعلی دائمی الوجود خواهد بود. "الفیض هو التجلّی الدائم الذی لم یزل ولا یزال".(6)
فیض به معنای اخیر، به دو گونه تعریف میشود: یکی فیض اقدس؛ که همان تجلّی حق به حسب اوّلیت ذاتی و باطنیت است؛ تجلّی حبّی ذاتی که
1) 1271. ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، ج 3، ص 485؛ مجمع البحرین، ج 3، ص 431.
2) 1272. شیخ طوسی، مصباح المتهجد، ص 157.
3) 1273. کفوی، الکلیات و الفروق اللغویه، ص 691.
4) 1274. ابن عربی، فتوحات المکیه، ج 4، ص 98.
5) 1275. تهانوی، موسوعه کشاف اصطلاحات، ص 1294.
6) 1276. بالی افندی، فصوص الحکم، ص 13 و 16؛ لاهیجی، شرح گلشن راز، ص 57؛ فیض تجلی دائمی است که پیوسته و همیشه هست.
موجب وجود اشیا و استعدادهای آنها در حضرت علمیه میشود. (وجود علمی اشیا) در این حضرت که در آن، شائبه کثرت اسما و کاستی امکانی راه ندارد. برای همین نیز، آن حضرت را اقدس خواندهاند.(1)
دیگر، فیض مقدس است که همان تجلّی وجودی است و موجب ظهور (پیدایش) اشیا در خارج، بر اساس اقتضای استعدادهایشان میشود که در فیض اقدس داشتند. (وجود خارجی اشیا)؛ یعنی با فیض مقدّس، همان اعیان با استعدادهایی که داشتند، در خارج با لوازماتشان موجود میشوند.(2)از فیض مقدس به نَفَس رحمانی، وجود منبسط، روح کلی، روح اعظم، قلم اعلی و حقیقت محمدیه تعبیر میکنند.(3)
خلاصه کلام: فیض مقدس مترتب بر فیض اقدس است، با اوّلی اعیان ثابته و استعدادهای آنها در عالم علم حاصل میشود و با دومی همین اعیان با لوازمشان در عالم خارج موجود میشوند.(4)
با یکی جودش، گدا آرد پدید
با دگر بخشد، گدایان را مزید
فیض در نگاه فلاسفه و حکما، بیشتر متوجه تفسیر اخیر عرفا و در مقام تبیین فاعلیت خدا و کیفیت صدور آفرینش است. سخن فارابی و ابن سینا آینه تمامنمای گفتههای حکمای پیشین و پسین در باب فیض است.
فارابی میگوید: واجب الوجود مبدأ کلّ فیض، وهو ظاهر علی ذاته بذاته، فله الکلّ من حیث لا کثرة فیه، فهو من حیث هو ظاهر، فهو ینال الکلّ من ذاته فعلمه بالکلّ بعد ذاته وعلمه نفس ذاته، فیکثر علمه بالکلّ کثرة بعد ذاته.
ابن سینا میگوید: الفیض إنّما یستعمل فی الباری تعالی وفی العقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم، لا لإراده تابعة لغرض؛
1) 1277. تهانوی، موسوعه کشاف، ص 1293؛ کفوی، الکلیات و الفروق، ص 692.
2) 1278. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 2، ص 354.
3) 1279. صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 2، ص 354؛ رحیمیان، تجلی ظهور در عرفان، ص 239، به نقل از ابن عربی، المسائل، ص 8: فأوّل موجود ظهر، مقید فقیر موجود یسمّی العقل الأوّل ویسمّی الروح الکلّی ویسمّی القلم ویسمّی العقل ویسمّی الحقیقة المحمدیة.
4) 1280. جرجانی، التعریفات، ص 217.
بل لذاته، وکان صدورها عنه دائماً بلا منع ولا کلفة تلحقه فی ذلک، کان الأولی أن یسمّی فیضاً.(1)
صدور موجودات از مبدأ اول، نه از راه قصد و اراده است، نه از نوع فاعلهای طبیعی؛ بلکه صرفاً از تعقّل ذات باری تعالی به ذات خویش که عقل محض و خیر مطلق است، ناشی شده است؛ زیرا قصد و اراده مستلزم نقص و موجب تکثّر ذات باری است و آفرینش بر منوال طبیعیت نیز، ملازم با عدم رضا و معرفت صانع به مصنوع و سلب اختیار است، و حال آنکه خداوند عالم، راضی و مختار به همه افعال خود است.(2)
پس فیضان و فیض جوشش، بارش سرریز و لبریزی وجود و خیرات از مبدأ متعال است، بدون اینکه کسی یا چیزی موجب این لبریزی و صدور شده باشد. گفتنی است: اصولاً واژه فیض، چنین معنایی را میرساند.(3)
غزالی این معنا را با دقّت بیشتر گفته است: لا ینبغی أن تفهم من الفیض هنا ما تفهم من فیضان المآء من الإنآء علی الید، فإنّ ذلک عبارة عن انفصال جزء من المآء عن الإنآء واتّصاله بالید؛ بل افهم منه ما تفهمه من فیضان نور الشمس علی الحایط...؛ بل کفیضان الصورة علی المرآت ... وکذلک الجود الإلهی... فیعبر عنه بالفیض.(4)
به این ترتیب معنای اصطلاحی با معنای لغوی این واژه، بسیار نزدیک میشود.
1) 1281. ابن سینا، نصوص الکلم، شرح النصوص الحکم {المجموع للمعلم الثانی}، ص 133؛ همو، الرساله العرشیه، تصحیح ابراهیم هلال، ص 4.
2) 1282. عمید، مقدمه {رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات}.
3) 1283. برخی منابع از این جوشش و لبریزی به انبجاس تعبیر کردهاند، افلوطین عند العرب، ص 134.
4) 1284. رفیق عجم، موسوعه مصطلحات الامام الغزالی، ص 567. به نقل از، الاجوبه الغزالیه، ص 349؛ سزاوار نیست که مفهوم فیض در رابطه با خداوند، همان مفهومی باشد که از فیضان و لبریزی آب از ظرف فهمیده میشود، چرا که روشن است، اجزاء آب از آب ظرف جدا شده و به دست میپیوندند، بلکه باید گفت مفهوم فیض، مانند فیضان نور خورشید بر دیوار است... یا مانند فیضان تصویر بر آینه است ... چنانچه جود الهی نیز همین گونه است که از آن به فیض تعبیر میشود.
مسأله حدوث و قدم عالم که هنوز ذهن بشر را مشغول کرده، موجب طرح نظریه فیض شد. میان مورخان مشهور است که رأی ارسطو ازلیت و قدم عالم، و رأی افلاطون (در رساله تیمائوس) حدوث و خلقت زمانی عالم بوده است.(1)
نظریه فیض میگوید: اقتضای ذات حق و اسما و صفات او، دوام فاعلیت است. (عدم تعطیل فیض)؛ چون صفات سلبی؛ مانند بخل، امساک و... در او راه ندارد، و زمان و زمانیات از متفرعات عالم است. ابتدای زمانی برای فعل خداوند معنا ندارد.(2)
اقتضای فاعلیت تامّه نیز همین است، هرگاه علّت تامّه موجود باشد، معلول او نیز موجود است و گرنه تامّ نخواهد بود که این خلف است.
در نظریه فیض، فاعلیت خداوند برتر از فاعلهای بالقصدی است که غایت مندی بر آنها حکومت میکند؛ بلکه فاعلیت او بالذات است و احتیاج به ضمیمه ندارد، ذات او سِمَت فاعلیت و غائیت را دارد.(3)
آغاز و پیدایش عالم چگونه بوده است؟ آیا از عدم به هستی گام نهاده، یا از وجودی به وجود آمده است؟ آیا وجود دهنده مانند فاعلهای طبیعی بر اثر وجود دهی کاهش مییابد یا نه؟ بنابر این نظریه، فیض نوع ایجادی است که طی آن منشأ ایجاد و پدیدآورنده به حال خود میماند و علیرغم صدور معلول از آن، در کمالات و همچنان در وحدت خود ماندگار است؛ آنچه از آن میآید، جدا از او نیست و در عین حال خود او نیز نیست.(4)
دیگر انگیزه طرح مباحث فیض، پاسخ به یکی از پرسشهای مهم درباره نحوه و کیفیت پیدایش این عالم است. پرسش این است که: آیا انتشار عالم آفرینش دفعی و به یک باره بوده، یا به ترتیب خاصی به انجام رسیده است؟
برآمدن کثرت از وحدت بنابر ترتیب خاصّ که مستلزم واسطه در فیض
است، مبنای کار این بخش رساله است، که پس از بیان تاریخچه، به ذکر آرا در این زمینه پرداخته میشود.
مورخان فلسفه، اهل کلام و بسیاری از حکما، یکی از اهداف و ارکان نظریه فیض را، تبیین وساطت بین خداوند و خلق او و نیز توضیح نحوه برآمدن کثرت از وحدت ذکر کردهاند.(1)بیشتر منابع به اهمّیت و دقت و دشواری این بحث اعتراف کردهاند.(2)
تاریخچه: ریشههای نظریه فیض و فاعل وجودی را میتوان در عقاید و افکار مزدائیان، مانویان و صائبان پیدا کرد.(3)نظریه وسایط در فیض در زمان افلاطون مطرح بوده است.(4)
فیلون (25 ق.م - 40 ب.م) فیلسوف و متکلم یهودی تلاش کرد تا دین یهود را بر شیوه فلاسفه افلاطونی توجیه کند. یکی از ویژگیهای او، تفسیر و تحکیم واسطه در خلقت بود. تفکر واسطه در خلقت موجودات، هرچند به نحو مبهم و رمزآمیزی نزد افلاطون و برخی نظامهای فکری یونان مطرح بود؛ امّا در قالب یک تفکّر مذهبی و به عنوان امری مشخص و اقنومی خاص بین خدا و خلق، ظاهراً نخستین بار توسط او در قالب اصطلاح «لوگوس» (کلمه) مطرح شد، که در آن خصلت ارسطویی (عقل) و ویژگیهای افلاطونی (مجمع مثل و صور) موجود است. لوگوس، میانجی پیدایش و ایجاد مراتب و وسیلهای برای وصول نعمتهای الهی است. او واسطه بین خالق و عالم خلقت و انسان الهی است.(5)
فلوطین (205 م - 270 م) متأثّر از فیلون، معتقد بود موجودات بر اساس نظم و نَسق و ترتیب خاص صادر شدهاند. مبدأ اول تعالی بسیط و دور از
هرگونه ترکیب است؛ پس خلقت کثرات منسوب به عقل (واسطه) است.
طرح واسطه در فیض، به دست فلوطین، پایه فلسفیتر و فنیتر پیدا کرد و بسان قاعده فلسفی مورد پذیرش بیشتر فلاسفه واقع شد.(1)
نظریه فیض به وسیله مکتب افلاطونیان جدید، به ویژه فلوطین و بروقلس، از طریق دو کتاب مشهور (کتاب العلل و کتاب الربوبیة) به حکمای اسلامی رسیده است. ابن اسحاق کندی (258 ق) بنیانگذار فلسفه اسلامی که در تکمیل ترجمه اثو لوجیای فلوطین نقش داشت، نظریه فیض را مطابق آموزه قرآنی یافته و گفته است: فإذن فیض الوحدة عن الواحد الحقّ الأوّل هو تهوّی کلّ محسوس وما یلحق، فیوجد کلّ واحد منها إذا تهوی بهویته إیاها... .(2)
به این ترتیب، کندی نخستین بار کلمه فیض را بر فعل خداوند به کار میبرد؛ چنانکه کیفیت پیدایش عالم را نیز در غیر نخستین صادر، با نظریه واسطه در فیض تدوین میکند. وی منفعل اول را فعل مباشری و دیگر منفعلها را به واسطه فعل اول، غیر مباشری میداند.(3)
فارابی (339 ق) گردآورنده اصلی نظریه فیض در فلسفه اسلامی به شمار میآید، وی به سازگاری نظریه فیض با شریعت اسلام معتقد بود.(4)وی کیفیت صدور کثرت از وحدت را در قالب صادر اول (عقل) و واسطه فیض تبیین میکند: یفیض من الأوّل وجود الثانی، فهذا الثانی هو أیضاً جوهر غیر متجسّم... فیما یعقل من الأوّل یلزم الثانی.(5)والموجودات کلّها علی الترتیب حصل من أثر وجوده،(6)ونسبه جمیع الأشیاء إلیه، من حیث إنّه مبدعها أو هو الذی لیس بینه
1) 1294. فلوطین، دوره آثار فلوطین، ج 2، صص 674 - 673؛ رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، ص 35 و 40 و 42 و 75؛ سحبان خلیفات، مقدمه رسایل ابوالحسن عامری، ص 118.
2) 1295. کندی، کتاب الکندی الی المعتصم {رسایل الکندی الفلسفه}، ص 106.
3) 1296. کندی، رسائل الکندی الفلسفیه، ص 135.
4) 1297. رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، ص 104؛ ر.ک: فارابی، کتاب السیاسه المدنیه، ص 22.
5) 1298. فارابی، آراء اهل المدینه، ص 61.
6) 1299. فارابی، عیون المسایل {المجموع للمعلم الثانی}، صص 68 - 67.
وبین مبدعها واسطة، وبوساطته تکون علّه الأشیآء الآخر، نسبة واحدة.(1)
از نظر فارابی، فیض در خلقت مجردات از نوع ابداع است و حادث ذاتی و قدیم زمانیاند (ابداع؛ یعنی استمرار وجود آنچه بذاته موجود نیست)؛ امّا فیض در خلقت مادیات از نوع حادث زمانی است و این بخش موافق رأی متکلمان است.(2)
اخوان الصفا (حدود 350 ق) ضمن اعتراف به دشواری فهم کیفیت آفرینش، این روند را با راهکارهای شبیه به فیض و واسطه در فیض حل میکنند.(3)
ابوالحسن عامری (381 ق) روند آفرینش را بر اساس نظریه فیض و آموزه نو افلاطونی چنان تصویر میکند که جایگاه واسطه در فیض کاملاً مشهود است: اول؛ موجود بالذات (فوق الدهر). دوم؛ عقل یا قلم (مع الدهر). سوم؛ نفس یا لوح (بعد الدهر). چهارم؛ عرش یا افلاک (مع الزمان). پنجم؛ طبیعت (بعد الزمان).(4)
ابن سینا (428 ق) عالم موجود را برگرفته از عالم الهی و بر شیوه فیض و فیضان میداند(5)و با اندکی توسعه در معنای فیض، فاعلیت عقول را نیز بر طریقه فیض میداند: الفیض إنّما یستعمل فی الباری والعقول لا غیر؛(6)در جای دیگر، اصل نظریه فیض و لزوم واسطه فیض را یادآور شده است.(7)وی
1) 1300. همان. از موجود اول، وجود دوم اضافه میشود و این دومی نیز جوهری غیر جسمانی است... . بنابر آنچه که وجود اول تعقلی دارد، وجود بعدی از او صادر میشود... . و همه موجودات بنابر ترتیبی از وجود او حاصل میشوند... نسبت همه اشیاء به او {صادر نخست} مساوی است؛ چونکه او به واسطه دیگران پیدا شده است و میان او و مبدأ اول هیچ واسطهای نیست.
2) 1301. فارابی، الجمع بین رأی الحکمین، صص 103 - 101.
3) 1302. اخوان الصفا، رسایل اخوان الصفا، ج 3، ص 346.
4) 1303. رحیمیان، فیض و فاعل وجودی، ص 99.
5) 1304. ابن سینا الالهیات، ص 390.
6) 1305. فارابی، کتاب نصوص الکلم {المجموع للمعلم الثانی}، ص 133. فیض فقط درباره خداوند و عقول استعمال میشود نه غیر آن.
7) 1306. ابن سینا، المباحثات، صص 66 - 65، تحقیق محسن بیدارفر.
پیدایش کثرت در فیض و مستفیض را به تحقّق واسطه مستند میکند.(1)
در میان فرق اسلامی؛ اسماعیلیه و قرامطه به نظریه فیض توجه داشتند، به عقیده آنان، خداوند عالم را مستقیماً خلق نکرد؛ بلکه عقل کل را ایجاد کرده، و از آن، نفس کل و از آن، ماده را آفریده است. این گروه از شیعه اسماعیلی، خداوند را به شیوه امیر المؤمنینعلیه السلام در هر چیزی و با هر چیزی بدون ممازجت و اختلاط میدانند؛ همانطوری که واحد در هر عددی و معدودی حاضر است؛ ولی خودش عدد نیست.(2)
موسی ابن میمون (603 ق) میگوید: اسم فیض در زبان عبرانی هم بر خداوند اطلاق میشود؛ چون بهترین تشبیه برای فاعلیت خداوند همین است که او را به چشمه جوشان آب تشبیه کنیم.(3)
از آنجا که فیض و واسطه در فیض، جایگاه ویژهای در مباحث حکمت و عرفان دارد؛ لذا حکیمان و عارفان با تقریرهای گوناگون به اثبات و لزوم واسطه در فیض پرداختهاند. فیلون، خداوند را در اوج تعالی میداند و عالم جزئیات را در فرود و پستی که پیدایش اینها تناسبی با ساحت الهی ندارد؛ پس واسطه یا واسطههایی در خلق عالم و تدبیر امور آنان در کار است که مانند قوای الهی، ملائکه، جن و...؛ اولین و مهمترین آنها «لوگوس» نام دارد.(4)
cambridy history of philosphy:philo p:
فلوطین، پس از آنکه بر لزوم بساطت مبدأ متعالی و اثبات آن استدلال میآورد، نسبت مبدأ اجسام به بسیط را نادرست میخواند و میافزاید: ذات واحد، حتی مرکب از قوای گوناگون نیست، خلق کثرات مستند به عقل است، نه احد.(5)
1) 1307. ابن سینا، شرح اثولوجیا {ارسطو عند العرب}؛ تحقیق عبدالرحمن بدوی، ص 119.
2) 1308. عمید، حاشیه رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات، ص 13؛ رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، ص 101.
3) 1309. ابن میمون، دلاله الحائرین، ص 303.
4) 1310. رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، ص 36؛ به نقل از: صص 143 - 142
5) 1311. رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، ص 42.
بدون شک، واحد به لحاظ بساطت خود، تنها با یک امر سنخیت خواهد داشت، و همان را نیز صادر میکند. و این امر که کاملترین موجودات است و همه موجودات دیگر را به نحو کمون و پنهانی و بالقوه داراست، همان عقل است.(1)إنّ الواحد المحض، هو فوق التمام والکمال، وأمّا العالم الحسّی فناقص، لإنّه مبتدع، والشیء التامّ هو العقل. وإنّما صار العقل تامّاً کاملاً، لأنّه مبتدع من الواحد الحقّ المحض، ولم یکن یمکن أن یبدع الشیء الذی فوق تمام الشیء الناقص بلا توسط.(2)
فارابی واجب الوجود را به وجودی که هیچ کاستی، ماهیت و جنس و فصل ندارد، معرفی کرده و بسیط نامیده است: وأوّل المبدعات عنده شیء واحد بالعدد، وهو العقل ویحصل من العقل الأوّل... .(3)
معلوم میشود مبنای برهان بر لزوم واسطه، همان بساطت خداوند و ترکیب عالم مادون است که با هم مسانختی ندارند.
در جای دیگری میگوید: جمال و بها و زینت در هر موجودی، به این است که افضل را بیافریند.(4)و همچنان درباره ترتیب در آفرینش میگوید: فیبتدئ من أکملها وجوداً ثمّ یتلوه ما هو أنقص منه قلیلاً... .(5)
استدلال نَسفی (537 ق) بر لزوم واسطه، با مایه عرفانی؛ ولی با مشرب فلسفی چنین است: از باری تعالی که احد حقیقی است، احد حقیقی صادر شد و آن عقل اول است،(6)بدان که آدمی استعداد آن ندارد که بی خدا، از خدا
1) 1312. رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، ص 75.
2) 1313. فلوطین، اثولوجیا، {افلوطین عند العرب}، صص 135 - 134؛ فاخوری، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ص 104؛ یگانه محض، فوق تمام و کمال است و اما جهان محسوس ناقص است، چون پدید آمده است، شئ تام همانا عقل است، و از آنجا که عقل از واحد حق پدید آمده [بدون واسطه تام و کامل است و امکان ندارد موجودی که فوق تمام و کمال است، بدون واسطه موجودی ناقص بیآفریند.
3) 1314. فارابی، عیون المسایل {المجموع للمعلم الثانی}، ص 69 - 68.
4) 1315. فارابی، آراء اهل المدینه، ص 52.
5) 1316. همان، ص 57: پس آفرینش را از کاملترین وجودها آغاز و به دنبال آن وجودی که اندکی از اولی ناقص است، میآورد.
6) 1317. نسفی، کتاب الانسان الکامل، ص 71.
برخوردار شود و جمله آدمیان استعداد آن ندارند که از خدا فیض قبول کنند...؛ پس به ضرورت، واسطه میبایست که هم از نوع آدمیان باشد.(1)
ملّا صدرا (1050 ق) تحت عنوان (لزوم وجود الخلیفة) به صورت عمیق و فشرده لزوم واسطه را چنین ترسیم میکند:
اعلم أنّه لمّا اقتضی حکم السلطنة الواجبة للذات الأزلیة والصفات العلیة، بسط مملکة الألوهیة... وکان مباشره هذا الأمر من الذات القدیمة بغیر واسطة بعیداً جدّاً، لبعد المناسبة بین عزّة القدم وذلّة الحدوث حکم الحکیم سبحانه بتخلیف نائب ینوب عنه فی التصرّف والولایة... وله وجه إلی القدم یستمدّ به من الحقّ، ووجه إلی الحدوث یمدّ به الخلق، فجعل علی صورة خلیفة یخلف عنه فی التصرّف.(2)
علّامه مجلسی (1111 ق) میفرماید: لمّا کنّا فی غایة البعد عن جناب قدسه تعالی وحریم ملکوته، وما کنّا مرتبطین بساحة عزّه وجبروته؛ فلا بدّ أن یکون بیننا وبین ربّنا سفراء وحجّة ذوجهات قدسیة وحالات بشریة یکون لهم بالجهات الأولی ارتباط بالجناب الأعلی یاخذون عنه... ویکون لهم بالجهات الثانیة مشابهة للخلق...، وبه یمکن تفسیر الخبر المشهور فی العقل بأن یکون المراد نفس النبیصلی الله علیه وآله وسلم ... هم وسایط فیض بین ربّهم وبین سائر موجودات... .(3)
مهمترین دلیل در منابع متعدد، برای لزوم واسطه فیض که به دیگر ادلّه خُرد و کلان برمیگردد، چنین است: بر اساس قاعده «الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد»، از خداوند یگانه بسیط، جز یک معلول (یک صادر، یک مخلوق)
1) 1318. همان، ص 315.
2) 1319. صدرالدین شیرازی، تفسیر القرآن کریم، ج 2، ص 302.
3) 1320. علامه مجلسی، رساله للعلامه المجلسی {شرح باب حادی عشر}، صص 68 - 67؛ از آنجا که ما از ناحیه قدسی و حریم ملکوتی خداوند بسیار دور هستیم و راهی به ساحت جبروت او نداریم پس ناچار میان ما و خداوند سفیران و حجتهایی با جهتهای قدسی و حالات بشری باشند تا به خاطر مشابهت جهت قدسی، از خداوند دریافت فیض کنند و به مناسبت جهت بشری ارسال فیض به عالمیان بکنند. با همین بیان، تفسیر روایت مشهور پیرامون عقل صادر که مراد خود پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم است، ممکن میشود... و هم آنان (اهل بیتعلیهم السلام) هستند که واسطه فیض میان حق و خلقند.
صادر نمیشود و حال آنکه عالم هستی پر از کثرات، موجودها و معلولهای گوناگون است؛ جمع میان این دو اصل، وجود واسطه را حتمی میکند.
و نیز بر اساس قاعده «لزوم السنخیة بین العلّة والمعلول» از مبدأ واحد متعالی و کمال مطلق، معلول یگانه با کمال و تعالی صادر میشود؛ لذا کثرات عالم و جسمانیات نمیتوانند اول صادر و اول مخلوق باشند؛ پس وجود واسطه در میان این دو هستی قطعی است.(1)
حکیم سبزواری (1289 ق) همین برهان را با مثال بیان میکند؛ دو چیزی که میانشان نهایت دوری و جدایی در رفعت و دنائت است، ناچار از «رابطه» است که واسطه اثر عالی به سافل باشد؛ مانند روح بخاری (روان) که میان جان (مجرد) و تن (مادّی) وساطت میکند.(2)
به بیان دیگر: طبق برهان عقلی، میان فاعل و قابل باید مناسبت و سنخیت باشد، و گرنه هر چیزی علّت هر چیزی میتوانست باشد و از آب گرما و از آتش سرما صادر میشد و... ؛ از طرفی حق تعالی در نهایت ترفّع، تقدّس و تنزّه، و عالم مادی در نهایت تفسّل، ترکّب و تنزّل است؛ پس صدور چنین عالمی و رسانیدن فیض از آن مبدأ متعال واسطه میخواهد که جنبه ربّی و خلقی داشته باشد.(3)و این واسطه، به طول عمر فیض باید از ابتدا تا انتها (اگر انتهایی باشد) مستمر باشد؛ الحجّة قبل الخلق ومع الخلق وبعد الخلق.(4)
کارآمدی هر برهانی اضافه بر درست بودن صورت و مادّه آن، به اثبات پیشفرضهای آن نیز بستگی دارد. برهان یا براهینی که اثبات لزوم واسطه میکنند، سه پیشفرض عمده دارند که اینجا به صورت فشرده، تبیین و اثبات
1) 1321. سهروردی، هیاکل النور، الهیکل الرابع، ص 85 {ثلاث رسایل}، ص 181؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 2، ص 204؛ همو، الشواهد الربوبیه، المشهد الثانی، صص 140 - 139.
2) 1322. حاجی سبزواری، اسرار الحکم، ص 83، مقدمه صدوقی سها؛ کیاشمشکی، آراء امام خمینیرحمه الله {ولایت در عرفان}، ص 135.
3) 1323. ربانی، جلوات ربانی، ج 1، ص 187.
4) 1324. همان، ج 2، ص 591.
میشوند. مشروح آن به منابع مربوطه ارجاع میگردد:
پیشفرض اول: مبدأ نخست، واجب الوجود یگانه، بسیط و غیر مرکب است. و براهین اثبات خدا (امکان وجوب، حدوث و...) خدایی را ثابت میکند که وجودش از خودش است، و گرنه ممکن بوده و به دور یا تسلسل باطل میانجامد. یکتا و یگانه است، که مرکب نیست و گرنه نیازمند ما به الامتیاز میشد و وجود نیازمند نمیتواند منشأ پیدایش هستی باشد.(1)
پیشفرض دوم: از وجود واحد بسیط، تنها یک معلول صادر میشود، و بنابر مشرب عرفان لا تکرار فی التجلی، خداوند تنها یک جلوه دارد؛ چون اگر از چنین واحدی دو اثر (معلول) صادر شود، لازمهاش این است که در فاعل واحد دو اقتضا و دو جهت باشد؛ چون صدور هر اثری، به دنبال یک خواهش و یا اقتضا در فاعل است، و گرنه ترجیح بلا مرجّح خواهد شد؛ پس برای هر معلولی، اقتضایی جداگانه در علّت حتمی است.
حال اگر از واحد بسیط، معلولهای متعدّد صادر شود، آن واحد دارای جهاتی خواهد شد؛ چون از آن جهت که معلول (الف) را آفریده، غیر از جهتی است که معلول (ب) را آفریده است، و حال آنکه در پیش فرض نخست ثابت شد که مبدأ اوّل، بسیط من جمیع الجهات است.(2)
استدلالی که بر اثبات مفاد «قاعده الواحد» گفته شد، جنبه تنبیهی دارد، و گرنه بنا به گفته ابن سینا،(3)ابن رشد،(4)صدر المتألّهین(5)و...، قاعده مذکور پشتوانه بدیهی یا قریب به بداهت دارد. ابوالحسن عامری پس از توضیح وحدت و بساطت حق تعالی میگوید: امّا فیضان او یکی بیش نیست.(6)
1) 1325. صدرالدین شیرازی، الشواهد الربوبیه، ص 37 و 141، تصحیح آشتیانی.
2) 1326. سهروردی، هیاکل النور، ص 85؛ دوانی، شواکل الحور، {ثلاث رسائل} صص 182 - 181؛ ابن حمزه فناری، مصباح الانس، ص 69؛ فیاض لاهیجی، گوهر مراد، ص 290.
3) 1327. ابن سینا، اشارات و تنبیهات، ج 3، ص 119.
4) 1328. ابن رشد، تهافت التهافت، صص 4 و 7.
5) 1329. صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیه، ج 7، ص 204.
6) 1330. عامری، رسایل ابوالحسن عامری، صص 121 - 120.
پیشفرض سوم: میان علت و معلول مناسبت، مشاکلت و سنخیت برقرار است؛ بنابراین هر موجودی شایستگی مقام واسطه شدن را ندارد. از شؤونات واسطه در فیض این است که از کمالات و برخی ویژگیهای مبدأ اوّل برخوردار است و وجودش با وجودهای پایینی و پسینی تفاوت دارد؛ لذا هر موجودی و لو در هر مرتبه باشد، شایستگی واسطه نخستین شدن را ندارد.(1)
تقریر ملّا صدرا چنین است: إنّ العلّة المفیضة لا بدّ أن یکون بینها وبین معلولها ملائمة ومناسبة لا یکون لها مع غیره تلک الملائمة... ثمّ إنّ الواحد الحقیقی من کلّ وجه، هو الذی صفاته لا تزید علی ذاته، فلو تشابه الواحد لذاته شیئین مختلفین لمساوی حقیقته وحقیقتین المساوی للمختلفین بالحقیقة مختلف، والفرض أنّه واحد، هذا خلف، ولا سبیل إلی الثانی وإلّا لم یکن العلّة علّه واحدة .(2)
پس از بیان چیستی فیض و لزوم واسطه بین مبدأ متعال و جهان آفرینش، لازم است از چیستی، ویژگیها و دیگر معرّفهای واسطه (نخستین صادر)، در پرتو آثار دانشمندان فن، سخن گفته شود و پس از آن، اوصاف «اول ما خلق» و یا «اول ما صدر» از منابع دینی استخراج شود، تا روشن گردد میان این دو مفهوم، در مصداق یگانگی وجود دارد یا نه؟
قاعده الواحد، همین مقدار میرساند که صادر نخست یکی بیش نیست؛ اما قاعده سنخیت، این صادر را تا حدودی توصیف میکند (صاحب کمالات و مقام نخست است)، مشائیان به کمک قاعده امکان اشرف، عقل را نامزد این مقام میدانند؛ چون جسم و نفس به خاطر ترکیبی که دارند، اخس بوده و صلاحیت آن را ندارند.
فلوطین در اثولوجیا، نخستین صادر و واسطه در فیض را عقل میداند که مملو از نور و بهای الهی و سرشار از نیرو است، و با تشبّه به خالق هستی، صورت نفس را ابداع میکند.(1)به نظر فلوطین، صادر نخست در حدوث و بقای وابسته به اصل مفیض خویش است: إنّه أبدعه (أی العقل) بأنّه نور، فمادام ذلک النور مطلاًّ علیه، فإنّه یبقی ویدوم .(2)
اخوان الصفا میگوید: أوّل شیء اخترعه وأبدعه من نور وحدانیته، جوهر بسیط یقال له العقل الفعّال. در جایی دیگر میگوید: والعقل هو نور البارئ تعالی وفیضه الذی فاض أوّلاً.(3)
ابوالحسن عامری، برای نخستین بار اصطلاح قلم را به کار برده است: إنّه (المقام الإلهی) یفیض علی جوهر العقل الکلّی؛ أعنی القلم، الصور العقلیة.(4)
کندی «عقل» را به عنوان عالم جدا و مؤثّر بر عوالم مادون مطرح کرد، که در متن اثولوجیا، عقل همان صادر نخست طرح شد و این دو مسأله سنگ بنای طرح عقل به عنوان نخستین صادر نزد فارابی و ابن سینا گردید.(5)
در نزد فارابی، نخستین مخلوق که واسطه آفرینش دیگر موجودات بوده، عبارت از جوهری است که اصالتاً غیر متجسّم است، در مادّه قرار ندارد و خود و خدا را تعقّل میکند.(6)
ابن سینا تنها عقل را شایسته مقام اوّلین مخلوق میداند و این حقیقت را با حدیثی از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم تأیید میکند.(7)
فیاض لاهیجی تأیید میکند که: اولین صادر، عقل و همان واسطه است،
1) 1333. افلوطین عند العرب {اثولوجیا}، صص 136 - 135، ممیر دهم.
2) 1334. همان، ص 119؛ او {عقل را} ابداع کرد، چون که نور است؛ پس تا زمانی که این نور بر او میتابد، باقی و با دوام است.
3) 1335. اخوان الصفا، رسایل اخوان الصفاء، ج 1، ص 54 و 352؛ و عقل همانند نور خداوند و فیض اوست که در قدم اول افاضه شده است.
4) 1336. عامری، رسایل ابوالحسن عامری، صص 365 - 364.
5) 1337. رحیمیان، فیض و فاعلیت وجودی، صص 98 - 97.
6) 1338. فارابی، آراء اهل مدینه، ص 61.
7) 1339. ابن سینا، رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات، صص 13 - 12.
و این صادر نخست را همان واسطه در ایصال فیض میداند و سرانجام این حقیقت را بر حقیقت محمدی، قلم و... تطبیق میکند.(1)
تا اینجا معلوم شد که حکمای مشاء نخستین صادر را که واسطه فیض است، همان عقل معرفی(2)و با برخی از نصوص روایی در باب عقل مستند کردهاند؛(3)امّا حکمت متعالیه صدر المتألّهین با عنایت بر مسلک عرفا(4)و نیز با توجّه به مبنای خود (تشکیک مراتب وجودی به خلاف مشاء که به تباین وجود میان خلق و خالق قائلند)، وجود منبسط را نخستین صادر معرفی کرده است، هرچند در مباحث تعلیمی رسمی، عقل را نخستین صادر میداند.(5)
در نگاه عارف، عقول و نفوس و اجسام وجود متعلق به غیر و محدود و مقید به حدّ و قید خاصّیاند؛ امّا وجود منبسط، متعلق به غیری است که قید و حدّی ماهوی ندارد؛ بلکه بر همه اعیان و مقیدات، منبسط و گسترده است. و با همه مراتب ماسوی خداوند همراهی دارد؛ با حادث، حادث و با قدیم، قدیم و با مجرد، مجرد و با مادی، مادی است.
اثبات وجود منبسط، مفاد قاعده امکان اشرف است؛ به جهت اینکه چنین موجودی، بیشک شریفتر از عقل است؛ پس حتماً در مرحله و مرتبه پیش وجود دارد.(6)
ملّا صدرا سرانجام بین دو نظر را جمع کرده است: همگان متّفقند که اولین فعل و اثر صادر از حق تعالی، موجودی پاک و منزّه از همه حدود عدمیه است، مگر حدّی که لازمه معلولیت اوست، حال اگر آن حدّ را که لازمه مجعولیت است، عبارت از (دارای ماهیت) دانستیم، صادر اول عقل بوده، و اگر (صرف
1) 1340. فیاض لاهیجی، گوهر مراد، صص 294 - 293.
2) 1341. قونوی، مفتاح الغیب و شرحه مصباح الانس، ص 191.
3) 1342. آشتیانی، مقدمه تمهید القواعد، صص 78 و 83 و 85.
4) 1343. قونوی، مفتاح الغیب و شرحه مصباح الانس، ص 191.
5) 1344. صدرالدین شیرازی، الشواهد الربوبیه، صص 140 - 139.
6) 1345. آشتیانی، مقدمه تمهید القواعد، صص 108 - 107.
تعلق و وابستگی) دانستیم، وجود منبسط است.(1)
إنّ أوّل ما نشاء من الوجود الواجبی...، هو الموجود المنسبط...، وقول الحکماء: إنّ أوّل الصوادر هو العقل الأوّل، بناءً علی أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد؛ کلام جملی بالقیاس إلی الموجودات المتعینة المتخالفة الآثار، فالأوّلیة هاهنا بالقیاس إلی سائر الصوادر، وإلّا فعند تحلیل الذهن العقل الأوّل إلی وجود مطلق وماهیة خاصّة ونقص وإمکان حکمنا بأنّ أوّل ما ینشأ هو الوجود المطلق المنسبط... .(2)
ویژگیها و همخوانی وجود منبسط با حجّت و ولی خدا در بخش انسان کامل و اثبات امامت آمده است.
از کلام قونوی برمیآید که: ماهیت این وجود منبسط، «حقیقت نوری» است که بین تمام اعیان ممکنه مشترک است؛ از قلم اعلی که همان عقل اول است تا همه ممکنات؛ چه آنهایی که موجود شدهاند یا هنوز لباس هستی بر تن نکردهاند.
این واحد نزد ما همان وجود عامی است که بر همه ممکنات افاضه شده است؛ چه آنهایی که لباس هستی پوشیدهاند یا هنوز نپوشیدهاند؛ ولی علم الهی به وجود آنها تعلق گرفته و این حقیقت نوری میان قلم اعلی که نخستین موجود است و به عقل اول نیز نامگذاری شده و میان دیگر موجودات مشترک است.(3)
شماری از حکما، عرفا، متکلمان و دیگر دانشمندان این باور را دارند که بر اساس برخی آیات و صریح روایات،(4)جایگاه انبیا و اولیای الهی، همان مقام
نخستین صادر و واسطه در فیض میان خالق و مخلوقات است.(1)
در این بخش، روی سخن با منابع درون دینی (قرآن، سنّت و دانشمندان دین) است. درستی این نظریه و داوری پیرامون آن، نیازمند توضیح سخنان آنان است که این مهم طی چند مرحله تشریح میگردد:
مرحله یکم: پذیرش اصل نظام اسباب؛ اگر این اصل مورد پذیرش دین نباشد، دیگر نوبت به لزوم واسطه و میانجی نمیرسد؛ ولی مراجعه به منابع دینی روشن میسازد که چنین اصلی مورد پذیرش است؛ به ذکر چند نمونه بسنده میشود.(2)
قرآن نظام و اسباب اثردهی وسایط را در پرتوی توحید افعالی خداوند میپذیرد؛ یعنی ضمن به رسمیت شناختن تأثیرگذاری پدیدهها، مؤثّر اصلی و بالذات را تنها خداوند اعلام میکند: «وَابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ»(3)به شکل یک قاعده، وسیله را رسمیت میدهد. «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»؛(4)خداوند کارهایش را توسط خلیفهاش انجام میدهد؛ زیرا خلیفه کسی است که بتواند کارهای مستخلف عنه را انجام دهد و در اوصاف شبیه او باشد؛ مانند «یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ»؛(5)«وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»؛(6)«قُلْ یتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ»؛(7)«فالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»؛(8)ولی در عین حال میفرماید: «اَللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیءٍ»؛(9)«إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا للَّهِِ»؛(10)«أَنَّ الْقُوَّةَ للَّهِِ جَمِیعاً»؛(11)«اَللَّهُ یتَوَفَّی الْأَنْفُسَ»؛(12)
1) 1350. ر.ک: ربانی، جلوات ربانی، ج 2، ص 410.
2) 1351. مشروح نظام اسباب و عالم واسطه در بخش نخست این رساله بیان شد.
3) 1352. سوره مائده، آیه 35.
4) 1353. سوره بقره، آیه 30.
5) 1354. سوره بقره، آیه 32.
6) 1355. سوره انفال، آیه 60.
7) 1356. سوره سجده، آیه 11.
8) 1357. سوره نازعات، آیه 5.
9) 1358. سوره مؤمنون، آیه 14.
10) 1359. سوره انعام، آیه 57.
11) 1360. سوره بقره، آیه 165.
12) 1361. سوره زمر، آیه 42.
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ».(1)
حاصل جمع این آیات، چنین میشود که وسایط در طول فعلیت خدا، هر کاری انجام دهند، به اذن او و غیر مستقلند. «وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(2)«أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ... بِإِذْنِ اللَّهِ».(3)
در روایات نیز، همان سخن آیات بازگو شده است: امام صادقعلیه السلام فرمود: أبی اللَّه أن یجری الأشیاء إلّا بأسباب، فجعل لکل شئ سبباً وجعل لکلّ سبب شرحاً.(4)
شهید مطهری ذیل آیه «إِنّا کُلَّ شَیءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ» میفرماید: برای آفرینش، نظام و قانون و ترتیب معینی است؛ از همین جا است که قانون علت و معلول و یا نظام اسباب و مسببات به وجود میآید.(5)
مرحله دوم: آفرینش، نظاممند و نخستین صادر، امر واحدی بوده است.
در لسان قرآن، از نخستین صادر، به امر تعبیر شده است: «وَما أَمْرُنا إِلَّا وَاحِدَةٌ»؛(6)و فرمان ما در عالم تنها یکی است. و مسلم است که مراد، امر تکوینی است، نه تشریعی؛ چون ضرورت بر تعدّد امر تشریعی قائم است.(7)
نظاممندی و تدریج در آفرینش، علامت ضعف و کاستی فاعل نیست؛ بلکه به خاطر عدم قابلیت دریافت کنندهها است؛ لذا هر جا در سخن خداوند نسبت به آفرینش، تدریج به کار رفته، ناظر به همین مسأله است؛ مانند: «خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ»؛(8)قدر أقواتها فی أربعة أیام .(9)
مرحله سوم: برتری و شایستگی وجود نوری انبیا و ائمهعلیهم السلام
1) 1362. سوره یس، آیه 82.
2) 1363. سوره آل عمران، آیه 49.
3) 1364. همان.
4) 1365. کلینی، اصول کافی، کتاب الحجة، معرفة الامام، حدیث 7، ص 183.
5) 1366. مطهری، مجموعه آثار، ج 1، ص 127.
6) 1367. سوره قمر، آیه 50.
7) 1368. آشتیانی، مقدمه {تمهید القواعد ابن ترکه}، ص 77.
8) 1369. سوره اعراف، آیه 54.
9) 1370. سوره فصّلت، آیه 10.
علم، بهترین ملاک برتری برای هر موجودی به شمار میآید، خداوند بیواسطه همه علم اسما را به حضرت آدمعلیه السلام(1)و فیض علم را به واسطه حضرت آدمعلیه السلام به ملائکه داد؛(2)خداوند برتری حضرت آدمعلیه السلام را به خاطر علمی که به او داده بود، بر ملائکه ثابت کرد؛ ولی ملایکه نگفتند که: بارالها اگر آن علم را در اختیار ما میگذاشتی، ما هم چنین مقام و برتری را پیدا میکردیم؛ چون سعه و مقام وجودی آنها توان دریافت فیض را بدون واسطه نداشت؛ چنین موهبتی، به موجودی که نخستین صادر است، تعلق میگیرد.(3)
در حالی که قرآن مجید، از زبان فرشتگان اعتراف به محدودیت آنها را نقل میکند: «وَما مِنّآ إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ»؛(4)ولی برای انبیا مقامات گوناگونی را ثابت میداند: «أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیکُونُ طَیراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ...).(5)
بر اساس آیه شریفه: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ»؛(6)حتی خود انبیا نیز در یک رتبه نیستند.
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان، بسته خوابیم و خور
این نداشتهاند ایشان از عمی
هست فرق در میان بی منتهی
هر دو نی، خوردند از یک آبخور
آن یکی خالی و این پر از شک
این خورد گردد پلیدی زو جدا
او خرد گردد همه نور خدا(7)
1) 1371. سوره بقره، آیه 31: «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمآءَ کُلَّها».
2) 1372. سوره بقره، آیه 33: «قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمآئِهِمْ...».
3) 1373. جوادی آملی، تفسیر موضوعی، ج 6، ص 144.
4) 1374. سوره صافات، آیه 164.
5) 1375. سوره آل عمران، آیه 49.
6) 1376. سوره بقره، آیه 253.
7) 1377. همایی، مولوی نامه، ج 1، ص 240.
شیخ مفید میگوید: به اتفاق امامیه و برخی معتزله، انبیا افضل از ملائکهاند(1)و نیز گروهی از امامیه معتقدند: ائمّه اهل بیتعلیهم السلام بر انبیا افضلند، مگر بر خاتم النبیین که اشرف مخلوقات است.(2)
رابطه و واسطه بودن انبیا و امامان، به معنی رسانیدن پیام الهی و تفسیر وحی، جای هیچگونه تردیدی نیست؛ چون معنای رسول و پیشوای الهی همین است و چنین مقامی، اقتضای ویژگی را در وجود آنان دارد که با دیگران تمایز داشته باشند، حتی وجودشان از ملائک برتر باشد، تا توان دریافت وحی را داشته باشد، قاعده هماهنگی تشریع و تکوین اقتضا میکند مرتبه وجودی اینها مقدمتر باشد.(3)
در زیارت جامعه کبیره آورده است: إنّ أرواحکم ونورکم وطینتکم واحدة، طابت وطهرت بعضها من بعض خلقکم اللَّه أنواراً.(4)
مرحله چهارم: برخورداری انسان (نبی، ولی و امام) از تصرف تکوینی(5)
«فَأَوْحَینا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ»؛(6)«وَإِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیناً»؛(7)«وَلِسُلَیمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ».(8)
همینطور حضرت عیسیعلیه السلام به اذن خداوند، از تصرفات تکوینی والایی برخوردار بود؛ از بهبودی بخشیدن بیماریهای سخت تا زنده کردن مردگان:
1) 1378. شیخ مفید، اوایل المقالات، ص 49.
2) 1379. همان، ص 81.
3) 1380. مشروح این تطبیق، ر.ک: مقالات کنگره جهانی شیخ مفید، نبوت و نبی اکرمصلی الله علیه وآله وسلم محمد امین رضازاده، ص 15، شماری 62.
4) 1381. شبّر، الانوار اللامعه {با اختران تابناک}، ص 28.
5) 1382. مشروح مباحث ولایت و اثبات این مصداق که در عین ممکن بودن دارای سعه وجودی و قدرت تصرف در اشیاء باشد، در بخش نخست این رساله بیان شد.
6) 1383. سوره شعراء، آیه 63.
7) 1384. سوره بقره، آیه 60.
8) 1385. سوره نحل، آیه 15.
«أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیکُونُ طَیراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِی بُیوتِکُمْ...».(1)
برخی از تصرّفات تکوینی برای جنیان و برخی اولیای الهی نیز ثابت شده است: «قالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَإِنِّی عَلَیهِ لَقَوِی أَمِینٌ قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ...».(2)
قرآن کریم برای وجود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اثر قائل است: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحِیماً».(3)
دل به دست او چون موم نرم و رام
مهر او، گه ننگ سازد، گه نام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما
مای ما شد بهر مای او فنا(4)
او ز قعر بحر گوهر آورد
از زیانها سود بر سر آورد
کاملی گر خاک گیرد زر شود
ناقص ار زر برد خاکستر شود
چون قبول حق بودآن مرد راست
دست اودرکارهادست خداست(5)
ابن سینا در توضیح نفس قدسی انبیا و ماهیت معجزه میگوید: و اندر هیولای عالم تأثیر کند تا معجزات آورد و صورت از هیولی ببرد و صورت دیگر آورد... و این چنین کسی خلیفت خدای بود بر زمین و وجود وی اندر عقل جایز است و اندر بقای نوع مردم واجب.(6)
زیارت جامعه کبیره که دارای متن و سند عالی است،(7)بهترین شناسنامه
1) 1386. سوره آل عمران، آیه 49.
2) 1387. سوره نمل، آیات 40 و 38.
3) 1388. سوره نساء، آیه 64: توضیح بیشتر ر.ک: مجله موعود، مصاحبه آیت اللَّه معرفت، ص 80، ش 8.
4) 1389. همایی، مولوی نامه، ج 2، صص 806 - 805.
5) 1390. همان، ج 1، ص 252.
6) 1391. ابن سینا، دانشنامه علایی، طبیعیات، ص 145.
7) 1392. ر.ک: شبّر، الانوار اللامعه {با اختران تابناک ولایت}، ص 39.
برای مقام اولیا و ائمّهعلیهم السلام به شمار میآید. در جای جای این زیارت شریفه، وساطت مادّی و معنوی ائمّهعلیهم السلام مورد تأکید قرار گرفته است: وأنتم نور الأخیار... بکم فتح اللَّه وبکم یختم اللَّه وبکم ینزل الغیث وبکم یمسک السمآء أن تقع علی الأرض إلّا بإذنه.(1)
مضمون زیارت جامعه را روایاتی زیادی همراهی میکند. امیر مؤمنانعلیه السلام در نامهای به معاویه مینویسد: ... فإنّا صنایع ربنا والناس بعد صنائع لنا.(2)سخن امام اول و امام آخر یکی است، حضرت حجّتعلیه السلام، در پاسخ کسانی که بر سر جانشینی امام عسکریعلیه السلام اختلاف داشتند، نوشت: نحن صنائع ربّنا والخلق بعد صنائعنا؛(3)یعنی ما دستپروردگان بلاواسطه خداوند، و دیگران دست پرورده ما هستند.
امام صادقعلیه السلام فرمود: بنا أثمرت الأشجار وأینعت الثمار وجرت الأنهار، وبنا نزل الغیث السمآء ونبت عشب الأرض... .(4)
شیخ مفید این روایت را از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم میآورد که در حق اهل بیتعلیهم السلام فرمود: بهم یحبس اللَّه العذاب عن أهل الأرض، وبهم یمسک السماء أن تقع علی الأرض إلّا بإذنه، وبهم یمسک الجبال أن تمید بهم، وبهم یسقی الخلق الغیث، وبهم یخرج النبات.(5)
واقعیت تاریخی که امام کاظمعلیه السلام در پیش چشمان هارون عباسی انجام داد و طی آن، تصویر نقاشی شده شیر در پرده، زنده و درنده شد و جان ساحر
1) 1393. همان، ص 176.
2) 1394. نهجالبلاغه، نامه 28، بند 11؛ تفسیر و توضیح روایت ر.ک: جوادی آملی، عید ولایت، ص 82.
3) 1395. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 53، ص 178؛ تحلیل و تفسیر این روایت ر.ک: شریف کاشانی، وسیله المعاد، ص 45.
4) 1396. ابن بابویه، التوحید، ص 152.
5) 1397. شیخ مفید، الاختصاص، ص 224؛ خداوند توسط آنان عذاب را از اهل زمین دور میکند و به خاطر آنان آسمان بیاذن خداوند بر زمین فرود نمیآید و کوهها را از لغزش و اضطراب باز میدارد، و به برکت آنان باران، مردمان را سیراب میکند و گیاهان میرویند.
کذاب را گرفت، نمونهای از نیروی تکوینی ائمّهعلیهم السلام است.(1)
امام سجادعلیه السلام فرمود: إنّ اللَّه یقسم فی ذلک الوقت (الصبح) أرزاق العباد وعلی أیدینا یجریها .(2)
امام کاظمعلیه السلام درباره رسول اکرم و امام علیعلیهما السلام میفرماید: وبهما فتح بدء الخلق، وبهما یختم الملک والمقادیر .(3)
اثبات ولایت تکوینی برای ائمّهعلیهم السلام راههای دیگر هم دارد، از جمله: اگر وصی حضرت سلیمانعلیه السلام «اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ»؛(4)کمتر از یک چشم برهم زدن «أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ»؛(5)تخت ملکه سبأ را از یمن به فلسطین آورد، وصی حضرت خاتمصلی الله علیه وآله وسلم که افضل انبیا و مرسلین است، به طریق اولی چنین تصرفاتی را دارد.
اگر وصی سلیمانعلیه السلام به خاطر مقداری از علم، چنان تصرفی داشت: «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ»؛ پس حضرت امیرعلیه السلام که "علم الکتاب" را دارد، مسلّماً تصرّفاتی به مراتب بالاتر را دارد،(6)«وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ».(7)
روایات بیشماری مصداق "عنده علم الکتاب" را حضرت امیر المؤمنینعلیه السلام معرفی میکند، در روایاتی که ائمّهعلیهم السلام درباره خود فرمودهاند: "هر صیغه جمعی که در قرآن، در مورد خداوند تعالی است. "نحن فعلنا، ونحن صنعنا"، منظور این است که ائمّه اطهار علیهم السلام وسایط و مجاری فیض از ناحیه حق به مخلوقاتند و هرچه به خلق میرسد، از ناحیه آنها میرسد.(8)
1) 1398. ربانی، جلوات ربانی، ج 2، ص 116.
2) 1399. بصائر الدرجات، جزء 7، باب فی الائمة یعرفون منطق الطیر، حدیث 8.
3) 1400. علّامه مجلسی، بحارالانوار، ج 15، ص 8.
4) 1401. سوره نمل، آیه 40.
5) 1402. سوره نمل، آیه 40.
6) 1403. ر.ک: قمی، تفسیر قمی، ج 2، ص 128 ذیل آیه مذکور؛ علامه طباطبایی المیزان، ج 15، ص 363؛ کسّار، پژوهشی در پرسمان امامت، ص 405.
7) 1404. سوره رعد، آیه 43؛ ر.ک: تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 462، حدیث 211، به نقل از ابوسعید خدری.
8) 1405. رخ شاد، در محضر علّامه طباطبایی، ص 104
ویژگیها و کارآییهای صادر اول (عقل اول یا وجود منبسط) از دید حکیمان (اهل نظر) و عارفان (اهل معرفت) تا حدودی بیان شد، که مهمترین آنها، میانجیگری در فیض و تصرّفات تکوینی در عالم و آدم بود.
در این بخش، از عبارات و واژههایی که متون روایی، برای اولین صادر بهره گرفتهاند، نمونههایی آورده میشود که تطبیق این دو حقیقت را نزدیکتر میسازد.
1- المشیئة: امام صادقعلیه السلام فرمود: خلق اللَّه المشیئة قبل الأشیاء، ثمّ خلق الأشیاء بالمشیئة.(1)شیخ صدوق در کتاب توحید، پیرامون آفرینش اشیا، روایت زیر را نقل فرموده است: خلق اللَّه المشیئة بنفسها، ثمّ خلق الأشیاء بالمشیئة؛ در تفسیر این روایت آمده است: مشیئت نخستین چیزی است که از خداوند متجلی شد؛ همان مشیئتی که واسطه بین او و سایر اشیا است. در لسان اخبار، از مشیئت تعابیر گوناگونی شده؛ مانند: نور محمدیصلی الله علیه وآله وسلم و عقل و... .(2)
2- النور: روایاتی که مقام نوری پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم (حقیقت محمدیه) و مقام نوری حضرت علیعلیه السلام (حقیقت ولویه) را بیان میکند، به نحوی نشان میدهد که آفرینش عالم از نورانیت اهل بیتعلیهم السلام آغاز شده است و این نور همواره در یک قالب؛ ولی در همه زمان، تداوم داشته است. اصولاً استمرار و بقای هستی، بدون این نور و مقام ولایت الهی پایدار نیست.(3)
ابن حنبل، ابن عساکر، جوینی، خطیب بغدادی،(4)گنجی شافعی،(5)خوارزمی و... احادیثی در مورد مقام نورانیت پیامبر اکرم و علی و دیگر
1) 1406. نعمت، هشام بن الحکم، ص 156.
2) 1407. شیخ صدوق، التوحید، ص 148؛ شریف کاشانی، وسیله المعاد، ص 7؛ اصفهانی، الانوار القدسیه، ص 13.
3) 1408. مشروح روایات خلقت نوری اهل بیتعلیهم السلام در بخش سوم گذشت.
4) 1409. ر.ک: خوارزمی، المناقب، ص 145؛ ابن حنبل در فضائل الخمسه، ج 2، ص 662؛ ابن عساکر در ترجمه الامام علیعلیه السلام، ج 1، ص 133؛ جوینی در فراید السمطین، ج 1، ص 42؛ خطیب بغدادی، در ترجمه الحسن بن علی، رقم 3919 {تاریخ بغداد}.
5) 1410. گنجی شافعی، کفایه الطالب، ص 280.
ائمّهعلیهم السلام دارند، از میان روایات بیشمار، به ذکر چند نمونه برگرفته از منابع اهل سنت و شیعه بسنده میشود:
قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم: کنت أنا وعلی نوراً بین یدی اللَّه تعالی من قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللَّه تعالی آدم، سلک ذلک النور فی صلبه، فلم یزل اللَّه تعالی ینقله من صلب إلی صلب حتی أقرّه فی صلب عبد المطّلب، فقسمه قسمین: قسماً فی صلب عبد اللَّه، وقسماً فی صلب أبی طالب، فعلی منّی وأنا منه... .(1)
ابن خالویه در منهج التحقیق، از جابر بن عبد اللَّه انصاری، وی از رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نقل میکند که فرمود: خداوند متعال، من و علی و فاطمه و حسن و حسین را از یک نور آفرید... .(2)
حموینی از ابن عباس روایت میکند: سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم یقول لعلیعلیه السلام: خلقت أنا وأنت من نور اللَّه تعالی.(3)
مرحوم بهبهانی میفرماید: اینگونه روایات در میان عامّه (اهل تسنن) و خاصّه (تشیع) فراوان است ودر ادامه، صریحاً به نقش واسطگی امامان علیهم السلام در روند خلقت میپردازد: واعلم أنّ هذه الروایات مستفیضة من الجانبین، تدلّ علی أنّ الخمسة الطیبة أفضل الخلایق أجمعین... ضرورة أنّهم لو لم یکونوا أفضل من جمیعهم، لم یکونوا واسطة فی إیجادهم.(4)
اینگونه روایات به خوبی روشن میسازد که نخستین مخلوق، همان نور محمّد و ائمهعلیهم السلام بوده است که پیش از آفرینش آدم وجود داشتهاند.
امام باقرعلیه السلام درباره نخستین مخلوق خداوند میفرماید: إنّ اللَّه تفرّد فی وحدانیته، ثمّ تکلّم بکلمة فصارت نوراً، ثمّ خلق من ذلک النور محمّداً وعلیاً وعترتهعلیهم السلام، ثمّ تکلّم بکلمة فصارت روحاً وأسکنها ذلک النور وأسکنه فی
أبداننا، فنحن روح اللَّه وکلمته احتجب بها من خلقه، فما زلنا فی ظلّه خضراء مسبّحین نسبّحه ونقدّسه حیث لا شمس ولا قمر ولا عین تطرف... .(1)
امام صادقعلیه السلام فرمودند: إنّ اللَّه خلقنا من نور عظمته، ثمّ صوّر خلقنا من طینه... .(2)
ابوخالد کابلی از معنای نور در این آیه: «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا...» از امام باقرعلیه السلام پرسید، حضرت فرمود: ای اباخالد! سوگند به خدا که آن نور از امامان آل محمّدند تا روز قیامت.(3)(استمرار وجود امام)
امام علیعلیه السلام فرمود: إنّ جمیع ما فی القرآن، فی سورة الفاتحة؛ وجمیع ما فی سورة الفاتحة، فی بسم اللَّه الرحمن الرحیم؛ وجمیع ما فی البسملة، فی باء بسملة، وأنا النقطة تحت الباء.(4)
باء در علم حروف، کنایه از عقل اول و صادر نخستین است؛ زیرا در مرتبه دوم قرار دارد؛ چنانکه الف، کنایه از ذات واجب است. شاید مراد از تحتیت (تحت الباء) این باشد که خلافت نفس کل، از عقل کل است؛ یعنی حقیقت علویه از حقیقت محمدیه میباشد.(5)
از نظر متفکران مسلمان:
در گفتار پیشین، از کنار هم گذاشتن ویژگیها و جایگاه نخستین صادر در منابع حکمت و عرفان، با معرفی نخستین صادر در منابع دینی، تطبیق واسطه در فیض مورد نظر فلاسفه و عرفا با واسطه فیض مورد نظر دین به دست آمد.
در این گفتار، تنها گوشهای از تصریحات و تطبیقات دانشمندان مسلمان یادآوری میشود.
ابن سینا پس از اینکه کیفیت پیدایش آفرینش را توضیح میدهد، اعلام میدارد که نخستین صادر، که شایستگی چنین جایگاهی را دارد، تنها «عقل کل» است که بی هیچ واسطه از امر حق صادر شده است. وی این رهیافت حکمت را به کلام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مستند و تطبیق میکند: «و از این اولیت، پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم خبر داد و فرمود که: أوّل ما خلق اللَّه العقل.(1)
شهید مطهری، پس از اینکه از آیه «إِنّا کُلَّ شَیءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ» وجود نظام و اسباب را در روند آفرینش عالم توسط خداوند نتیجه میگیرد، میفرماید: آنچه در لسان دین، به عنوان ملائکه، جنود الهی، رسل الهی (تکوینی)، مقسّمات و مدبّرات امر آمده است، و همینطور مفاهیمی مانند: عرش، کرسی، لوح و قلم که وجود یک سلسله تشکیلات معنوی الهی را برای خدا معرفی میکند، همه برای تفهیم همین حقیقت است که خدای متعال، آفرینش را با نظام خاصّ و ترتیب مشخص، اراده و اجرا میکند. این مطلب را حکما به اصطلاح و زبان مخصوص بیان کردهاند و در معارف اسلامی با زبان دیگر بیان شده است.(2)
شیخ اشراق، پس از بیان کوتاه از مشربهای پیشین حکما، میگوید: بل العالم ما خلا قطّ عن الحکمة وعن شخص قائم بها عنده الحجج والبینات، وهو خلیفة اللَّه فی أرضه، وهکذا تکون مادامت السموات والأرض. (لزوم وجود و استمرار خلیفة اللَّه)
شمس الدین شهرزوری در توضیح این قسمت میگوید: فوجب أن لا تخلو الأرض عن واحد منهم...، فهم حفاظ العالم وأوتاده، بهم یدوم نظامه وتستقرّ أحواله ویتّصل فیض الباری تعالی، ولو خلا زمان ما عن جملتهم لعظم الفساد وکثر الخبط وهلاک الناس.
اوج سخن این حکیم، مستند ساختن این رهیافت حکمت به سخن حجت
الهی (امام علیعلیه السلام) است: وما أحسن ما وصفهم علی کرّم اللَّه وجهه، وقال فی آخر کلام له: "کذا یموت العلم إذا مات حاملوه؛ بل لا تخلو الأرض من قائم للَّه بحججه؛ إمّا ظاهر مکشوف، وإمّا خائف مقهور... .(1)
در بیشتر منابع، نخستین صادر، اوّل ما خلق، العقل، النور، الحقیقة المحمدیة، القلم الأعلی و ... مرادف هم و تفسیر کننده یک مصداق آورده شدهاند؛ یعنی مسأله بالاتر از تطبیق است و جایی برای تردید نمیگذارد که نخستین صادر از مبدأ فیض الهی جزء حقیقت نوری محمد و آل او - علیهم السلام - نمیتواند باشد.
أمّا أوّل الملکیة، فالقلم الأعلی الذی هو العقل الأوّل، لأنّه أوّل عالم التدوین والتسطیر، فلا واسطة بینه وبین الحق، قالعلیه السلام: أوّل ما خلق اللَّه القلم. وفی روایة: العقل، وفی روایة: نوری؛ یعنی أنّه أوّل فی نظام الکائنات، فإنّه منبع نقوشها وعاقل کمالات خالقه، وأصل الظهور المقصودة کمال الجلاء والاستجلاء بظهور الکمال المحمّدی.(2)
علّامه مجلسی در حاشیه بر اعتقادات شیخ صدوق، مینویسد: إنّ اللَّه تعالی کرّم نبیه محمد وأهل بیتهعلیهم السلام، ففضلّهم علی جمیع خلقهم...؛ فهم المقصودون فی إیجاد العالم والمخصوصون بشفاعة الکبری ومقام المحمود. ومعنی الشفاعة الکبری؛ أنّهم فیوض اللَّه تعالی فی هذه النشأة والنشأة الآخرة؛ إذ هم القابلون للفیوضات الإلهیة والرحمات القدسیة وبتوسّطهم تفیض الرحمة علی سائر الموجودات... وببرکتهم تفیض علی الداعی، بل علی جمیع الخلق... .(3)
صدر المتألّهین پس از بیان اقسام فعل و خلق خداوند میفرماید: وفی الحدیث: أنّه قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم: أوّل ما خلق اللَّه العقل، وفی روایة: القلم، وفی روایة: نوری؛ والمعنی الکل واحد.(4)
ملّا حبیب اللَّه تک تک موارد را با استناد به روایات به یک حقیقت (نور محمدی) تطبیق کرده است.(1)
آنچه اول شد پدید از جیب حق
بود نور پاک او بی هیچ عیب
بعد از آن نور مطلق زد علم
گشت عرش و کرسی و لوح قلم(2)
شیخ محمدحسین اصفهانی میگوید: النبی والأئمّةعلیهم السلام، لهم الولایة المعنویة وسلطنة الباطنیة علی جمیع الأمور التکوینیة والتشریعیة؛ فکما أنّهم مجاری الفیوضات التکوینیة کذلک مجاری الفیوضات التشریعیة، فهم وسایط التکوین والتشریع... کذلک النبی والأئمّةعلیهم السلام بملاحظة کونهم من وسایط فیض الوجود، لهم الجاعلیة والإحاطة بذلک الوجه بمعنی فاعل ما به الوجود، لا ما منه الوجود، فإنّه مختصّ بواجب الوجود.(3)
آنان واسطه در وجودند نه هستی بخش؛ زیرا هستی بخش فقط حضرت واجب الوجود است.
آیت اللَّه خوییرحمه الله میگوید: الولایة التکوینیة، فالظاهر أنّه لا شبهة فی ولایتهم علی المخلوق فی الإیجاد، وبهم الوجود وهم السبب فی الخلق؛ إذ لولاهم، لما خلق الناس؛ لکنّهم وإنّما خلقوا لأجلهم وبهم وجودهم، وهم الواسطة فی الإفاضة.(4)
امام خمینیقدس سره نخستین تجلی الهی را بر مقام محمدی و علوی - علیهما السلام - چنین تطبیق میکنند: أوّل من فلق الصبح الأزل وتجلّی علی الآخر بعد الأوّل وخرق أستار الأسرار، هو المشیة المطلقة والظهور، غیر المتعین التی یعبّر عنها تاره بالفیض المقدّس...، وبمقام المحمّدیة و علویة علیعلیه السلام....(5)
علّامه طباطبایی در پاسخ این پرسش که: آیا از آیات و روایات، واسطه در
1) 1426. شریف کاشانی، وسیله المعاد، صص 6 - 3.
2) 1427. ربانی، جلوات ربانی، ج 2، ص 245.
3) 1428. اصفهانی، حاشیه المکاسب، ج 2، صص 381 - 379؛ ج 5، ص 113؛ تحقیق عباس محمد آل سبا.
4) 1429. جلال الصغیر، الولایه التکوینیه حق الطبیعی للمعصوم، ص 4، ص 279.
5) 1430. امام خمینی رحمه الله، مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه، ص 45، مشکات 2، مصباح 1.
فیض بودن ائمهعلیهم السلام را میتوان برگرفت، میگویند: از آیات ولایت، اگر به معنی ولایت تکوینی معنی و تفسیر شوند، میتوان این معنی را استفاده کرد؛ ولی عمده روایاتی که صحیحه هستند، بر واسطه در فیض بودن ائمهعلیهم السلام دلالت دارند، از آن جمله: حدیث جابر که فریقین (شیعه و سنی) آن را نقل کردهاند.
در آن روایت، رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم به جابر بن عبد اللَّه انصاری میفرماید: أوّل ما خلق اللَّه نور نبیک، یا جابر.(1)وانگهی اگر عالم، عالم علّت و معلول و مترقیه به علل عالیه باشد، چنانکه خداوند میفرماید: «وَأَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنتَهی ، مطلب به همین صورت است.(2)
حکیم سبزواری از چهرههای برجسته حکمت و عرفان، پس از شرح مبسوط پیرامون صادر نخست و کیفیت پیدایش آفرینش، از متون دینی شواهدی بر یافتههای حکمت و عرفان میآورد،(3)سپس به توضیح حقیقت محمّدیه میپردازد:
آن وجود مبارک، دو بُعد جسمانی و روحانی دارد. جنبه معنوی حضرت خاتم صلی الله علیه وآله وسلم عقل کلّی؛ یعنی عقل اول است، و روحش از روح الامین پیشی گرفته؛ پس احکام و براهینی که بر وجود «عقل اول» است، همه وجود حضرت را میگیرد و ما در این ادعا تنها نیستیم که همه اعاظم عرفای متشرّعین و افاخم اخباریها که اهل روایت بادرایت هستند، با ما شریکند؛ به حدّی که اصطلاحشان بر عقل اول، «حقیقت محمدیه» است. به این گونه، میان اخباری که در باب صادر اول آمده، جمع میشود:
جایی فرموده: "أوّل ما خلق العقل"؛ جایی: "أوّل ما خلق اللَّه القلم"
و جایی: "أوّل ما خلق اللَّه روحی" ... و نیز فرمودهاند که: "نحن الآخرون السابقون".(1)
پس او را "عقل" تعبیر کردهاند؛ چون جوهری است مجرد، و "مشیت" گویند؛ چون عین خاستن خود است و عین خاستن فعلی حق است، و او را قلم گفتند؛ چون واسطه نگارش حق است برای صور مبدعات ومخترعات و کاینات، و او را روح خوانند؛ چون جان عالم وحیات بخش به اذن اللَّه است و... .(2)
چون جسم شریف او در آفتاب عالمتاب روح اعظم او مطموس است؛ مانند قطره در دریا؛ پس تن او، احکام ویژه دارد؛ مانند سایه نداشتن، از پشت سر دیدن و در اسرع زمان بابدن به معراج رفتن.(3)نور او شامل اولیای پیشین بود: "کنت نبیاً وآدم بین الماء والطین" همراه با اولیا بود: "لم یزل اللَّه ینقلنی من الأصلاب الشامخة إلی الأرحام المطهّرة" و همراه اولیای پس از او نیز است.(4)
در سخن یکی از دانشمندان، این موضوع به خوبی تبیین شده است: هو محمّدصلی الله علیه وآله وسلم علّة الخلق جمیعاً وواسطة بین اللَّه والأنبیاء، وهم طرّاً مخلوقون من أشعّة نوره إذا کانصلی الله علیه وآله وسلم سراجاً منیراً... فتکون الأنبیاء معلولین لوجوده، وهو (فی حالة الثانیة یلبس بأمر اللَّه لباس النبوّه کأحد الأنبیاء... فإنّه بذلک اللحاظ علة لهم (أنبیاء) وواسطة بینهم وبین بارئهم شفیع، وصراطهم وبابهم للفیض الکونی والشرعی... .(5)
آشتیانی کارکرد نخستین صادر (حقیقت محمّدیه) را چنین توضیح میدهد: حقیقت محمدیه مفاتیح غیب و شهود است که از ناحیه و به واسطه او، فیض به عالم میرسد، اثر او در عالم غیب آن است که
بالذات و بدون واسطه، از حق استفاضه میکند... و اثر او در عالم حس و شهادت، موائد نعم و ارزاق ظاهری است...، مقام اکملیت به حقیقت محمدیه اختصاص دارد و اولیای محمدیین بالوراثة از این مقام بهره دارند.(1)در کتاب جلوات ربّانی پس از اینکه مصداق نخستین صادر، آدم اول (نبی و ولی) معرفی میشود، دلیل لزوم و استمرار آن، استمرار فیض معرفی میشود، که اگر چنین موجودی نباشد، فیض منقطع و عالم ویران میشود.(2)
در بخش نخست این رساله، طی یک فصل جداگانه، سازش عقیده به واسطه در خلقت با توحید بیان شد، و خاطر نشان شد که: خالقیت خداوند یکبار مباشری و بلاواسطه است و یکبار با واسطه و به کارگیری اسباب و از آنجا که اسباب و وسایط در طول خالقیت خداوند و مأذون از جانب اویند، این عقیده هیچ منافاتی با اصل توحید در خالقیت ندارد، در این بخش، بنابر اقتضای مقام، همین معنی در قالب واسطه در فیض گذرا مرور میشود.
وساطت در فیض، میانجیگری میان خالق و مخلوقات در حوزههای گوناگون مطرح است، همانطوری که از عنوان بحث پیدا است: "واسطه در فیض" بالذات و مستقلّانه هیچ سود و زیانی را متوجه عالمیان نمیتوانند؛ بلکه اصل وجود و آثار آنها ملک خدا است. اگر اثری دارند، به اذن و فرمان الهی و در طول فاعلیت الهیاند.(3)باد به امر خدا، واسطه انتقال ابرها است؛ باران به اذن خدا، واسطه سرسبزی زمین است و...
اینکه انبیا و اولیا و ائمّهعلیهم السلام واسطه در فیضند، به چند معنی بوده،(4)که برخی معانی آن کلامی است. و اینجا، توجّه بیشتر روی معنای فلسفی و مورد
1) 1439. مقدمه تمهید القواعد، جلال الدین آشتیانی، صص 172 - 170.
2) 1440. جلوات ربانی، محمدرضا ربانی، ج 1، ص 184.
3) 1441. به عبارت فنی مامنه الوجود تنها و تنها خداوند است، اما ما به الوجود واسطهها هستند. اصفهانی ر،ک: حاشیه المکاسب، ج 2، ص 381.
4) 1442. موعود، مصاحبه صادق لاریجانی، مسلسل 10 و 11، ص 17.
توجّه حکمت است. به برخی از معنای وساطت در فیض اشاره میشود:
اول: واسطه رسانیدن پیام خداوند به انسانها (فیض تشریعی)؛ به گفته ملّا صدرا انسان تا پیش از بلوغ و سنّ تکلیف، در عالم حیوانی به سر میبرد، تنها پس از سنّ تکلیف و به واسطه حجّت الهی، از فیض انسانیت برخوردار میشود.(1)
دوم: واسطه شفاعتخواهی در سرای آخرت نزد پروردگار؛ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ».(2)«یوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَرَضِی لَهُ قَوْلاً».(3)
سوم: واسطه در دعا؛ یعنی انبیا و ائمّهعلیهم السلام که مستجاب الدعوة هستند، برای ما دعا کنند تا خداوند خواسته ما را برآورده کند؛ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً».(4)
چهارم: واسطه به معنای غایت و هدف؛ به این معنا که هدف آفرینش عبادت و معرفت خداوند است و حقیقت این دو امر، تنها در وجود انبیا و ائمّهعلیهم السلام محقق میشود، و چون فعل بدون غایت، محکوم به فنا است؛ لذا وجود مستمرّ یکی از اولیا باید باشد، تا فیض الهی قطع نشود.(5)این معنای فیض، به برهان غایت برمیگردد که جداگانه مطرح میشود.
پنجم: واسطه در ایجاد قابلیت؛ یعنی با گفتار و کردارشان که برگرفته از وحی است، بندگان را ارشاد میکنند، تا در نتیجه، قابلیت دریافت مراحل بالای از فیض و تداوم آن را پیدا کنند.(6)(ایجاد و اتمام قابلیت)، گاهی ارشاد از راه تصرف در نفوس انجام میشود.(7)
ششم واسطه در آفرینش عالم؛ یعنی فیوض و کمالات را از خداوند
1) 1443. صدرالدین شیرازی، شرح اصول الکافی، ج 2، ص 505.
2) 1444. سوره مائده، آیه 35.
3) 1445. سوره طه، آیه 109.
4) 1446. سوره نسا، آیه 64.
5) 1447. طیب، کلم الطیب، ص 93؛ امینی، بررسی مسایل کلی امامت، صص 136 - 133.
6) 1448. طیب، کلم الطیب، صص 329 - 327؛ همایی، مولوی نامه، صص 805 - 802.
7) 1449. مانند تصرف تکوینی امام هفتم بر آن کنیز در زندان؛ ر.ک: ربانی، جلوات، ج 2، ص 128.
بگیرند و به مخلوقات برسانند،(1)وجود انبیا و ائمّهعلیهم السلام در مرتبهای قرار دارند که شایستگی دریافت فیض را بلاواسطه دارند و سایر موجودات که فاقد آن مرتبه هستند، تحت ولایت آنها که در طول ولایت خداوند و به اذن اوست، قرار گرفته و کسب فیض میکنند.(2)
دو معنی اخیر مورد بحث است که ادلّه طرح شده در این بخش، عهدهدار اثبات چنین مرحلهای از وساطت هستند.
پیشتر، مبانی و پیش فرضهای اندیشه فیض و لزوم واسطه در فیض مشروح بیان و مستدل شد که بر اساس آن، بسیاری از شبهات احتمالی دفع میشوند و اینجا تنها به چند شبهه پرداخته میشود:
پاسخ: تحکیم قاعده الواحد، به منابع مربوط واگذار میشود. آنچه مربوط به این بحث میشود، این است که:
اوّلاً: نمیتوان به بهانه حفظ قدرت خداوند، بساطت، تنزّه و توحید احدی را خدشهدار کرد، نظریه فیض آمد تا آفرینش را بر اساس خدایی که از هر ترکیب (عقلی، خارجی، جهتی و ...) و از هر غرض و غایت زایدی منزّه است، تبیین و تحلیل کند. صدور اشیای کثیر، بدون هیچ سنخیت و ضابطه، موجب ترکیب و تعدّد جهات و محدودیت فاعل میشود.
ثانیاً: نظریه فیض نمیگوید: آثار واسطه خارج از قدرت الهی است؛ بلکه چون وجود واسطه، نخستین صادر است. در اصل وجود وابسته و مربوط
است؛ پس هرچه اثر هم دارد، به تبع وجودش وابسته و مربوط است.
ثالثاً: قدرت خداوند بر اجتماع نقیضین، آفرینش شریک و ... تعلق نمیگیرد، و این مستلزم عجز خدا نیست؛ بلکه از کاستی محل است، همینطور تعلق قدرت بر آفرینش بلاواسطه کثرات.
مرحوم لاهیجی قاعده الواحد را با بیان کلامی تثبیت کرده و میفرماید: قول به وحدت صادر اول و وجوب ترتیب در صدور کثرت از واحد حقیقی، منافی هیچ وضعی از اوضاع شریعت مطهره نیست.(1)
پاسخ: از آنچه در پاسخ شبهه پیشین گفته شد، تا حدودی پاسخ این شبهه نیز روشن میشود که:
اوّلاً: نسبت دادن آفرینش به واسطه به معنای منه الوجود، (فاعل هستی بخش) نیست؛ بلکه آنها واسطه در آفرینشاند (به الوجود) که اصل آفرینش (منه الوجود) تنها از خداست. وسایط مجرا و میانجی فیض است.
محقق میلانی، با توجّه کامل به اشکال مذکور پاسخ گفته است: ائمّه چنانچه علّت غایی عالم میباشند و عالم برای آنها آفریده شده، واسطه و مجرای فیض نیز میباشند که فیض وجود از آن مرور کرده و به اذن خدا به دیگران میرسد، و این را اصطلاحاً "فاعل ما به الوجود" میگویند و غیر از "فاعل منه الوجود" است که به معنی آفریننده و وجود دهنده میباشد، که جز خدای متعال آفرینندهای نیست و آفرینش منحصر به ذات خدا است؛ مانند خورشید که سبب نشو و نمای اجسام است؛ اما آفریننده و وجود دهنده خدا است.
حاصل اینکه: وجود دادن منحصر در خدا است؛ چون غیر خدا چیزی ندارد که منه الوجود باشد. نقش ائمّه اطهارعلیهم السلام این است که
1) 1453. فیاض لاهیجی، گوهر مراد، ص 293.
به حسب مقام نورانیتشان به اذن و اراده خدا واسطه فیض میباشد و کمال قرب و رفعتشان به این جهت است که فیض را بلاواسطه از خدا میگیرند و دیگران به جهت نداشتن این استعداد، فیض را با واسطه آنها میگیرند.(1)
واسطه فیض عنوانی است که خالقیت و توحید در خالقیت را میرساند، واسطه؛ یعنی موجود ممکن میان واجب و دیگر ممکنات و فیض؛ یعنی فعل فیاض و فیاض تنها خداوند است.
ثانیاً: فاعلیت واسطه، بالغیر و بالاذن و در طول فاعلیت خداست؛ مانند: فاعلیت باد و باران که در قرآن به رسمیت شناخته شده است. آیا استناد و پیدایش گیاه به باران، قبض روح به ملائک و ... مستلزم شرک است؟!
ثالثاً: اگر خداوند کاری از کارهای جهان را (تشریع یا تکوین) به غیر واگذارد که دیگر در حدوث و بقای آن، نفوذ فاعلی نداشته باشد، مستلزم تفویض باطل است، در حالی که واسطه در وجود و بقایش نیازمند خداوند است.(2)
ملّا حبیب اللَّه شریف در این خصوص مثالی آورده است: درخت که میوه میدهد، لا محالة این میوه از همین درخت است نه از خارج او و لکن درخت خالق میوه نیست؛ بلکه ظهور میوه از او و به واسطه او است و خالق میوه خدا است.(3)[واسطه صرفاً مجرا است، نه فاعل و خالق، تا تعدّد خالق شود.]
مرحوم لاهیجی با بیان کلامی میفرماید: قول به وسایط منافاتی با توحید افعالی و تخصیص ایجاد به مؤثّر حقیقی ندارد؛ چه علّت متوسّطه، مفید وجود و مؤثّر در ایجاد نیست؛ بلکه واسطه در وصول فیض وجود از علّت بعیده به سوی معلول است .(4)
منابع کلامی مشروحاً پاسخ این اشکال را دادهاند، که خداوند قدیم ذاتی است و معنای قدیم ذاتی این است که قدیم به چیزی نیازمند نباشد، و حاصل نظریه فیض مخلوق را قدیم زمانی میداند، نه قدیم ذاتی. در ذات خود نیازمند است؛ یعنی ذاتاً حادث است. "کان اللَّه ولم یکن معه شیء" همین معنی را میرساند؛ یعنی در مرتبه ذات و وجود واجبی خداوند، همراه ندارد؛ لذا ادامه حدیث میگوید: "الآن کما کان"؛ یعنی حالا که جهان موجود شده است، باز هم خداوند همراه ندارد.(1)
افزون بر آن، زمان و زمانیات از متفرّعات عالم است، ابتدایی زمانی برای فعل خداوند معنی ندارد،(2)زمان مقدار حرکت است و حرکت مخصوص اشیای مادّی است که در سایه حرکت از قوّه و استعداد به فعلیت میرسد.
با خلقت جهان، زمان موجود شده است؛ پس معنی ندارد که گفته شود: خداوند پیش از خلقت جهان در آن زمان چه میکرده است؟ آیا خلقت جهان کرده یا نکرده است؟!(3)پس اگر گفته شود: مجموع جهان قدیم بوده است؛ یعنی بیزمان بوده است.
پاسخ دقیقتر این است که: فیاضیت الهی ملازم با خلقت است؛ اما نه خلقت طبیعت و جهان مادی؛ چون هرگاه به مسأله مراتب وجودی عالم دقّت شود، جهان طبیعت مرحله ضعیف از عوالم بالاتر است، دایم الفیض بودن خداوند؛ یعنی فیضش بر مخلوقاتی که قابلیت دریافت فیض را دارد، میرسد و مسلم است تا عالم عقل و مثال هستی دریافت نکرده باشند، نوبت به عالم ماده نمیرسد؛(4)پس حادث زمانی بودن جهان ماده نیز، مشکلی را در دوام فیض الهی متوجه نمیسازد.
پاسخ: فیض فعل فاعلی است که بدون غرض و هدفی زاید، و دایماً انجام میدهد؛ نه اینکه در فعلش هیچ نظم و ترتیبی نباشد. به عبارت دیگر: تدریج و ترتیب برخاسته از ضعف دریافت کنندهها است و گرنه فاعلیت و فیض تامّ است.(1)مثلاً بچه شیرخوار نمیتواند سهمیه دو سالهاش را یکباره از مادر دریافت کند، چنانکه مادر هم نمیتواند چنین سهمی را یک باره دهد؛ امّا یک آموزگار ریاضی میتواند تمام درسهای دوازده کلاس را یک باره در اختیار دانشآموز ابتدایی بگذارد؛ ولی دانشآموز چنین قابلیتی را ندارد؛ مثال فیض الهی از قبیل دوم است.(2)
قرآن مجید نیز آفرینش تدریجی را تأیید فرموده و آن را با قدرت مطلقه خداوند و فیض دایم او در تنافی ندیده است: «خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ»؛(3)«وَقَدَّرَ فِیها أَقْواتَها فِی أَرْبَعَةِ أَیامٍ»؛(4)لذا در قرآن، هرجا سخن از تدریج است، ناظر به عدم قابلیت است.(5)
پاسخ: اولاً اینکه: وجودهای شریف و کامل در رتبه وجودیشان مقدّمند، آنجا تقدّم زمانی که از ملازمات عالم ماده است، مطرح نیست.(6)
ثانیاً: مراد از واسطه، وجود نوری، حقیقت محمدیه، وجود منبسط است، نه وجودی مادّی مقید.(7)به عبارت دیگر: وجود اولیای الهی در قوس نزول
مقدمترند؛ اما در قوس صعود، هرکدام در ظرف وجودی مادّی خود به دنیا آمدهاند.(1)
بنابراین، مراد از نخستین و تقدم و ... در رتبه و شرف است و این تقدم حتی در عالمی است که آنجا از زمان و زمانیات خبری نیست؛ روایات زیادی این معنا را تأیید میکند؛ مانند: نحن أناس سرمدیون؛ کنت نبیاً وآدم بین الماء والطین؛ کنت ولیاً وآدم بین الماء والطین؛(2)نحن الآخرون السابقون.
گر به صورت من ز آدم زادهام
هم به معنی جدّ جد افتادهام
پاسخ: این ذوات مقدس در آن عالم که عالم نور و ملکوت و نشئه وحدت است، به صورت یک نور و یک واقعیت بودهاند؛ اما در این نشئه که جهان کثرت است، به صورت چهارده شخص بروز و ظهور پیدا کردهاند.(3)
معنی روایت زیر همین است: أوّلنا محمّد، أوسطنا محمّد، آخرنا محمّد، کلّنا محمّد.(4)اتحاد رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم با ائمّهعلیهم السلام اتّحاد نوری و نفسی است؛ به حکم آیه شریفه که طبق آن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از علیعلیه السلام، تعبیر «أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ»(5)فرمودهاند.(6)
1) 1469. همان، ص 324 و 339.
2) 1470. ربانی، جلوات ربانی، ج 2، صص 26 - 25.
3) 1471. جوادی آملی، ادب فنای مقربان، ج 2، ص 144.
4) 1472. طیب زاده، شمس الطالعه در شرح زیارت جامعه، ص 185؛ طیب موسوی جزائری، مقدمه تفسیر القمی، ج 1، ص 18: إنّ ذوات محمد وآله الطاهرینصلی الله علیه وآله وسلم هی علّه إیجاد هذا لکون، کما یظهر من الحدیث المعروف لولاک لما خلقت الأفلاک المشهور بین الفرقین وحدیث اوّل ما خلق اللَّه نوری المؤید بقوله تعالی: «قُلْ إِنْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَداً، فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِینَ»؟! فهذه الآیة تدلّ علی أنّ محمّدصلی الله علیه وآله وسلم أوّل الکلّ وجوداً وإن کان خاتم الرسل زماناً وعلیعلیه السلام آمال نفسه کما یدلّ الآیه المباهله أو قسیم نوره کما یدلّ علیه قوله: أنا وعلی من نور واحد ... کما قال: أوّلنا محمد أوسطنا محمد وآخرنا محمد وکلّنا محمد.
5) 1473. آل عمران، آیه 61.
6) 1474. ربانی، جلوات ربانی، ج 1، ص 110.
اصطلاح مشهور فیض در فلسفه و عرفان، بار معنایی لغوی و قرآنی آن را دارد؛ چنانکه بیشباهت به سخن متکلّمان نیز نمیباشد. از این رو، فیض به فعل فاعلی گفته میشود که پیوسته و همیشه و بدون دریافت عوض و غرضی که خارج از ذاتش باشد، انجام میدهد.
از آنجا که تنها وجود خداوند بی آغاز و بی انجام است و هرچه هست، از او است، که هدف و غرضی غیر از خودش نمیماند و از آنجا که صفات او؛ مانند: رضا، جود، کاستیناپذیری، عدم بخل و ... عین ذات اوست؛ پس فاعلیت فیضی برازنده او و تنها او دایم الفیض علی البریة است.
کیفیت صدور فیض «آفرینش» از خداوند، بر اساس نظم و ترتیب است، به گواهی قاعده الواحد و مؤیدات قرآنی و روایی.
نخستین صادر باید مشابهت، صبغه و نزدیکیاش از دیگر مخلوقات به مبدأ اوّل بیشتر باشد؛ به دلیل قاعده مشاکلت و سنخیت میان علت و معلول.
خداوند در تنزّه و قداست و جهان مادّی، در نهایت پستی و کاستی است. این جهان قابلیت دریافت بلاواسطه هستی را از او ندارد. بنابراین، نیاز به یک واسطه است که سری در جهان عالی و سری در جهان دانی دارد (دو وجه)، و چنین واسطهای لیاقت و قابلیت دریافت بیواسطه هستی و انتقال آن را به عالم پایینتر دارد.
فیض و هستی بخشی که عین ذات خداست، همیشه است؛ پس واسطه نیز همواره است.
تصویری که حکیمان و عرفا از نخستین صادر (واسطه فیض) ترسیم میکنند، همخوانی بسیار با تعبیرات متون دینی از اول ما خلق دارد.
آیات قرآنی با تکیه بر مقام ولایت تکوینی انبیا و روایات، با بیان جایگاه ائمّهعلیهم السلام و تبیین مقام ولایت تکوینی آنها، این منصب و مقام (واسطه فیض) را شایسته آنان معرفی میکنند.
شمار بسیاری از حکما و اهل فنّ، دامن همت به کمر زده و به تطبیق نخستین صادر بر امامان اهل بیتعلیهم السلام زدهاند.
بقیة اللَّه و ذخیره عالم هستی، حضرت حجّتعلیه السلام، آخرین واسطه فیض است که آفرینش با وجود او، از مبدأ اول کسب فیض کرده و پابرجا هستند.
1 - قرآن کریم.
2 - ابراهیم هلال، مقدمه بر«الرسالة العرشیة»، کلیةالبنات، قاهره الازهر، مصر 1400 ق.
3 - ابن اثیر، مجد الدین جزری، النهایة فی غریب الحدیث، تحقیق محمود طناحی، چاپ چهارم، اسماعیلیان.
4 - ابن بطریق الاسدی الحلی، العمدة، چاپ اول، جامعه مدرسین، 1407ق، قم.
5 - ابن ترکه صائن الدین علی، تمهید القواعد، تصحیح جلال الدین آشتیانی، چاپ دوم و چاپ سوم، بوستان کتاب و چاپ دوم، انجمن حکمت وفلسفه، قم.
6 - ابن حمزه فناری، مصباح الانس ،چاپ دوم، فجر، بیجا 1363 ش.
7 - ابن حنبل احمد، اصول السنة، تحقیق احمدمزیدی، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، بیروت،1427ق.
8 - ابن حیان جابر، مختار رسائل، قاهره، 1345ق.
9 - ابن رشد ابوولید، تهافت التهافت، تصحیح سلیمان دنیا.
10 - - موسوعة مصطلحات ابن رشد، جیرار جهامی، چاپ اول، مکتبة لبنان، 2000م
11 - ابن سینا حسین ابن عبد اللَّه، الشفاء، الطبیعیات، تحقیق ابراهیم مد کور، مکتبة المرعشی، قم، 1404 ق
12 - - النجاة من الغرق فی بحر الضلالات، تحقیق محمد تقی دانش پژوه، دانشگاه تهران 1364 ش.
13 - - المبدأ و المعاد، تحقیق مهدی محقق، چاپ اول، دانشگاه تهران،1363 ش.
14 - - التعلیقات، تحقیق عبد الرحمن بدوی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم.
15 - - رساله در حقیقت و در کیفیت سلسله موجودات، چاپ دوم، انجمن. آثار همدان 1383 ش.
16 - - منطق المشرقیین، چاپ دوم، مکتبة المرعشی، مطبعة الولایة، قم 1405 ق.
17 - - المباحثات، تحقیق محسن بیدارفر، چاپ اول، بیدار،
قم 1413 ق.
18 - - دانشنامه علایی، طبیعیات، تصحیح محمد مشکوة، چاپ دوم.
19 - - الرسالة العرشیة، تصحیح ابراهیم هلال، کلیة البنات، الازهر، مصر.
20 - - الالهیات من کتاب الشفاء، تحقیق حسن زاده، چاپ اول، دفتر تبلیغات اسلامی قم 1276 ش و تحقیق ابراهیم مدکور، مکتبة المرعشیه، قم، 1404 ق.
21 - - الاشارات و التنبیهات، چاپ اول، نشرالبلاغه، قم1375 ش.
22 - - الالهیات من کتاب الشفاء، تحقیق حسن زاده آملی، چاپ اول، دفتر تبلیغات اسلامی،1418ق، قم.
23 - - کتاب نصوص الکلم شرح فصوص الحکم (المجموع للمعلم الثانی)، محمد بدرالدین الحلبی، چاپ اول، مطبعیة السعادة، مصر 1325 ق.
24 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، تحقیق اساتذة النجف، مطبعة الحیدریه، نجف 1376 ق.
25 - ابن عربی محی الدین، المسایل(سعید رحیمیان، تجلی ظهور در عرفان نظری) چاپ اول، دفتر تبلیغات. اسلامی قم، 1376 ش.
26 - - الانسان الکامل، به کوشش محمود محمود غراب، دمشق،1410ق.
27 - - فصوص الحکم، تعلیقه ابوعلاعفیفی چاپ اول، الزهرا، تهران1366 ش، بیتا. بیجا و تحقیق عثمان یحی، الهیة المصریة، 1410 ق و تصحیح احمد شمس الدین، چاپ اوّل، دارالکتب، بیروت،1420ق.
28 - - فتوحات المکیة، دارالصاد، بیروت.
29 - ابن عساکر، تاریخ مدینة الدمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، 1415ق بیجا.
30 - ابن فارس زکریا احمد، مقاییسس اللغة، تحقیق عبد السلام محمّد هارون، الاعلام الاسلامی، 1404 ق، بیجا.
31 - ابن کمونه سعید بن منصور، الجدید فی الحکمة، تحقیق مرعید الکبیسی، وزارت اوقاف، عراق، 1403ق.
32 - ابن منظور جمال الدین محمد، لسان العرب، چاپ اول، دارالصاد، بیروت، 2000 م.
33 - ابن میمون، دلالة الحائرین، تقدیم حسین آتای، مکتبة الثقافة.
34 – ابوالحسنی علی منذر، شیخ ابراهیم، چاپ اول، موسسه مطالعات، تهران 1384 ش.
35 – ابوطالبی محمد صادق، آفرینش در آیین هندو (هفت آسمان، مسلسل 24، سال1384 ش).
36 - احسایی ابن ابی جمهور، عوالی اللئالی، تحقیق مجتبی عراقی، چاپ اول، قم، 1983م.
37 - اخوان صفا، رسایل اخوان الصفا، داربیروت، بیروت، 1403ق.
38 - آدامز رابرت مریو، کیهان اندیشه، ترجمه رضا برنجکار، شماره 62 سال 1372 ش.
39 - ارسطو، طبیعیات، ترجمه دکتر مهدی فرشاد، امیر کبیر،1363 ش، تهران.
40 - - متافزیک، ترجمه شرف الدین خراسانی، نشرگفتار.
41 - - مقالة الالف الصغری، تصحیح محمد مشکوة، ترجمه اسحاق بن حنین.
42 - ازهری محمدبن احمد، معجم تهذیب اللغة، تحقیق ریاض کی قاسم، دارالمعرفة، بیروت، 1422 ق.
43 - اسفرائینی ابوالمظفر، التبصیر فی الدین، خانجی، قاهره وعالم الکتاب، بیروت.
44 - اسماعیلپور ابوالقاسم، اسطوره آفرینش در آیین مانی، چاپ اول، فکرروز، تهران1375 ش.
45 - آشتیانی جلال الدین، هستی از نظر فلسفه و عرفان، مشهد کتاب فروشی زوّار.
46 - - شرح برزاد المسافر ملاصدرا، چاپ اول، امیر کبیر، تهران 1379 ش.
47 - - مقدمه بر تمهید القواعد ابن ترکه، چاپ دوم، انجمن حکمت، تهران 1360 ش.
48 - - شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1365 ش.
49 - - شرح مقدمه قیصری، چاپ سوم، امیر کبیر، دفتر تبلیغات اسلامی، قم 1372 ش.
50 - - مقدمه تمهید القواعد، چاپ دوم، انجمن حکمت، تهران1360 ش.
51 - آشتیانی میرزا مهدی، اساس التوحید، انتشارات مولی، تهران 1360 ش.
52 - اشعری ابوالحسن علی بن اسماعیل، اللمع فی الرد علی اهل الزیغ و البدع، مکتبة الازهریة، بیجا بی تا.
53 - اصفهانی حسین بن محمّد راغب، المفردات فی غریب القران، تحقیق گیلانی، مکتبة الرضویه.
54 - اصفهانی شیخ محمّد حسین، حاشیة المکاسب، تحقیق عباس محمد آل سباع، چاپ اول، انوار الهدی، 1418ق.
55 - اصفهانی، شیخ محمد حسین، الانوار القدسیه، تحقیق علی نهاوندی، موسسة المعارف.
56 - افلوطین (فلوطین)، افلوطین عندالعرب، تحقیق عبدالرحمن بدوی، چاپ سوم، وکالة المطبوعات، کویت، 1977 م.
57 - آل رسول سوسن، انسان کامل، عالم صغیر است (خرد نامه صدرا ،شماره 40، سال 1384).
58 - آلوسی بغدادی محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن، چاپ چهارم، احیاء التراث، بیروت 1405 ق.
59 - الهی قمشهای محی الدین مهدی، حکمت الهی عام و خاص، تصحیح بوشهری پور، چاپ اول، روزنه، تهران1379 ش.
60 - امام خمینی روح اللَّه، تعلیقات علی شرح الفصوص، چاپ دوم، پاسدار اسلام، قم1410 ق.
61 - - آداب الصلوة، موسسه نشر و تنظیم.
62 - - شرح دعای سحر، ترجمه سید احمد فهری.
63 - - مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة، تحقیق جلال الدین آشتیانی، چاپ اول، موسسه نشر و تنظیم، قم، 1372 ش. ترجمه فهری.
64 - - اربعین حدیث، چاپ سوم، طه، قم.
65 - امامی کاشانی محمد، غیبت امام عصرعلیه السلام، مجله رهنمون، مسلسل 6، پائیز1372 ش).
66 - آمدی سیف الدین، غایة المرام فی علم الکلام، تحقیق حسین عبدالطیف، احیای تراث قاهره، 1391ق.
67 - آملی سید حیدر، جامع الاسرار، تصحیح هنری کربن، چاپ دوم، علمی فرهنگی 1368 ش.
68 - - کتاب نص النصوص، تصحیح هانری کربن، چاپ دوم، توس، تهران، 1367 ش.
69 - - نقد النقود فی معرفة الوجود، چاپ دوم، علمی فرهنگی، 1368 ش.
70 - - مقدمات بر کتاب نص النصوص.
71 - آملی عبداللَّه جوادی، عید ولایت، چاپ اول، اسراء، جیبی.
72 - - تفسیر موضوعی، تنظیم واعظی، چاپ دوم، اسراء، قم.
73 - آملی محمد تقی، درر الفواید، چاپ سوم، موسسة دار التفسیر، قم 1416ق.
74 - امینی، علامد عبدالحسین احمد، فاطمة الزهراء، به کوشش چایچیان (حسان).
75 - امینی، ابراهیم، بررسی مسایل کلی امامت، چاپ دوم، دفتر تبلیغات، قم .
76 - امینی عبدالحسین، الغدیر، دارالکتب العربی، بیروت، 1379 ق،11 جلدی.
77 - ایجی عضدالدین، المواقف (شرح المواقف)، چاپ اول، الشریف الرضی، قم 1370 ش.
78 - بابارکنای شیرازی، نصوص الخصوص فی ترجمة الفصوص، مقدمه جلال الدین همایی، دانشگاه مک گیل، تهران، 1359 ش.
79 - باقلانی ابوبکر محمد الطیب، تمهید الاوائل و تلخیص الدلایل، موسسة الکتب الثقافیه، بیروت، 1414ق.
80 - باقی محمّد رضا، مجالس حضرت مهدیعلیه السلام، چاپ دوم، نصایح، 1379 ش.
81 - بالی افندی، صوفی زمانه، فصوص الحکم،
82 - بجنوردی کاظم موسوی، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، تهران 1380 ش.
83 - بحرانی سید هاشم، غایة المرام، تحقیق علی آشور، هفت جلدی، بیتا، بیجا.
84 - بحرانی میثم بن علی، قواعد المرام فی علم الکلام، مکتبة المرعشیه.
85 - بحر العلوم سید محمد مهدی، رجال السید بحر العلوم (الفواید الرجالیه)، تحقیق محمد صادق بحرالعلوم، مکتبة الصادق، چاپ اول، 1263ق.
86 - بخاری محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، دارالفکر، افست از چاپ استانبول، بیروت1401.
87 - بغدادی ابومنصور عبدالقاهر، اصول الدین، چاپ اول، دارالفکر، بیروت، 1417ق.
88 - بهبهانی علی، مصباح الهدایه فیاثبات الوالایة، تحقیق استادی، چاپ چهارم، دارالعلم.
89 - بهمنیار بن مرزبان، التحصیل، دانشگاه تهران، 1357 ش، تحقیق مرتضی مطهری.
90 - بیرونی ابوریحان، تحقیق ماللهند، چاپ اول، بیدار، قم، 1418ق.
91 - تبریزی انصاری محمد علی، اللمعة البیضاء، تحقیق میلانی، چاپ اول موسسه الهادی قم 1418ق.
92 - ترمذی ابو عبداللَّه محمد بن علی الحکیم، کتاب ختم الولایة، تصحیح عثمان یحیی، چاپ اول، معهد الآداب الشرقیه، بیروت، بیتا.
93 - تفتازانی سعد الدین بن مسعود، شرح العقاید النسفیه، تحقیق حجازی سقاء، مکتبة الازهریه، قاهره، 1408 ق.
94 - - شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، چاپ اول، منشورات. الرضی، قم1370 ش.
95 - - شرح العقاید النسفیه، تحقیق احمد حجازی سقاء، چاپ اول، کلیات. الازهریه، قاهره، 1408 ق.
96 - تهانوی محمد علی، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، چاپ اول، ناشرون، بیروت، 1996م.
97 - جامی عبد الرحمن، نقد النصوص، تصحیح ویلیام چیتیک، چاپ دوم، موسسه مطالعات.
98 - جرجانی میر شریف علی ابن محمد، شرح المواقف، حاشیه سیالکوتی، چاپ اول، منشورات، الرضی، قم ،1325 ق.
99 - - التعریفات، تحقیق عبد الرحمن عمیره، چاپ اول، بیروت.
100 - جزائری سید نعمت اللَّه موسوی، نورالبراهین، تحقیق رجائی، چاپ اول، نشر اسلامی، قم، 1417ق.
101 - جعفری محمد تقی، شریعه خرد، مقدمه علی اکبر رشاد، پژوهشگاه اندیشه، تهران، 1376 ش.
102 - جندی مؤیدالدین، شرح فصوص الحکم، تصحیح آشتیانی، دانشگاه مشهد، 1361 ش.
103 - جوادی احمد صدر، دایرة المعارف تشییع، چاپ اول، شهید سعید محبی، تهران 1376 ش.
104 - جوادی آملی عبداللَّه، ده مقاله پیرامون وحی و رهبری، چاپ 3، الزهرا 1372 ش.
105 - - رحیق مختوم، چاپ اول، اسراء، 1376 ش.
106 - - تحریر تمهید القواعد، ابن ترکه، چاپ اول، الزهراء،1372 ش.
107 - - عصاره خلقت درباره امام زمانعلیه السلام، اسراء، قم، 1378 ش.
108 - - ادب فنای مقربان، چاپ اول، نشر اسراء.
109 - جوینی امام الحرمین، الارشاد فی الکلام، تحقیق اسعد تمیم، چاپ سوم، موسسه الکتاب، بیروت. 1416ق.
110 - جیلی عبد الکریم، الانسان الکامل فی معرفة الاواخر و الاوایل، فاتن اللبون، چاپ اول، تاریخ̠العربی، لبنان 1420 ق.
111 - حائری مرتضی، خلافت در قرآن(مجله بینات شماره 11سال سوم به کوشش رضوانی) سال375ش.
112 - حائری میرزا علی، الکلمات المحکات، صوت الخلیج، کویت، بیتا، رقعی.
113 - حائری،جعفر عباس،بلاغة الامام علی بنالحسینعلیه السلام،مطبعیالآداب، نجفاشرف.
114 - حائری محدث شیخ محمد مهدی، شجرة الطوبی، مطبعة الحیدریه، چاپ پنجم، 1285ق.
115 - حاجی سبزواری ملاهادی، اسرار الحکم، مقدمه صدوقی سها، چاپ اول، مطبوعات دینی، قم. 1383 ش.
116 - - رسایل حکیم سبزواری، تصحیح جلال الدین آشتیانی، چاپ دوم، اسوه. تهران، 1376 ش
117 - - شرح المنظومه، تحقیق حسن زاده، چاپ اول، نشرناب،1413ق، بیجا.
118 - - شرح الاسماء الحسنی، مکتبة بصیرتی، بیجا، بیتا.
119 - - اسرار الحکم، تصحیح فیضی، چاپ اول، مطبوعات دینی.
120 - حاکم نیشاپوری، المستدرک علی الصحیحین، دارالمعرفی، بیروت .
121 - حسن زاده آملی، حسن، یازده رساله فارسی، چاپ اول موسسه مطالعات فرهنگی ،1363 بیجا.
122 - - انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، چاپ اول، قیام، قم1372 ش.
123 - - تعلیقه درشرح منظومه(شرحالمنظومه)، چاپ اول، نشرناب، 1413ق.
124 - - امامت، ترجمه ابراهیم احمدیان، چاپ اول، قیام، قم 1376 ش..
125 - حلبی محمد بدرالدین، کتاب نصوص الکلم، شرح فصوص الحکم (المجموع للمعلم الثانی)، چاپ.اول، مطبعة الساده، مصر، 1325 ق.
126 - حمصی رازی سدید الدین، المنقذ من التقلید، تحقیق موسسة النشر، چاپ اول، جامعه مدرسین، 1412 ق، قم.
127 - حنفی جمال الدین احمد غزنوی، اصول الدین، تحقیق داعوق، چاپ اول،بیروت، 1419ق.
128 - حویزی عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، تحقیق علی عاشور، چاپ اول، موسسة التاریخ. العربی، بیروت، 1422ق.
129 - خادمی عین اللَّه، چگونگی پیدایش کثیر از واحد(نظام فیض) از عرفا (خردنامه صدرا، شماره 40. تابستان 1384 ش).
130 - خالقیان فضل اللَّه، قاعده امکان اشرف(خرد نامه صدرا)، شماره 14 سال 1377.
131 - خراسانی شرف الدین، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، مرکز دایرة المعارف، تهران، 1380 ش.
132 - خزاز القمی الرازی، کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، تحقیق کوه کمری خوئی، بیدار، قم، 1401 ق.
133 - خلیفات سحبان، مقدمه رسایل ابوالحسن عامری، چاپ اول، مرکز نشر دانشگاهی، تهران،1375 ش.
134 - خلیفه عبدالحکیم، عرفان مولوی، ترجمه محمدی و میر علائی، چاپ چهارم، علمی فرهنگی.
135 - خوارزمی، الموفق بن محمدالملکی، المناقب، چاپ دوم، نشراسلامی، قم1411ق.
136 - داعی ادریس عماد الدین القرشی، زهرا المعانی، تحقیق مصطفی غالب، موسسة الجامعیة، بیروت، 1411ق.
137 - دماوندی رازی ملاعبدالرحیم، شرح اسرار اسماء حسنی، (منتخاباتی از آثار حکمای الهی، جلال الدین آشتیانی، چاپ دوم ، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1378 ش).
138 - دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، روزنه چاپ دوم، تهران 1377 ش.
139 - دوانی محقق جلال الدین محمد، شواکل الحور فی شرح هیاکل النور (ثلاث رسائل)، تحقیق تویسرکانی، چاپ اول، آستان قدس، مشهد1411.
140 - دینانی غلام حسین، نیایش فیلسوف، چاپ اول، دانشگاه رضوی مشهد.
141 - - انسان کامل (تحقیقات اسلامی سال هفتم، شماره 2، 1371 ش).
142 - - قواعد کلی فلسفی، چاپ سوم، پژوهشگاه علوم انسانی، تهران، 1380 ش.
143 - رازی ابوالفتوح حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان، کوشش یاحقی، چاپ دوم، استان قدس، مشهد 1378 ش.
144 - راسل برتراند، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه دریا بندری، چاپ ششم،1373 ش.
145 - راغب اصفهانی حسین بن محمد، تفصیل النشأتین و تحصیل السعادتین(فلسفه آفرینش)، ترجمه زین العابدین قربانی، چاپ اول، نشر سایه، 1372 ش، بیجا.
146 - - المفردات فی غریب القرآن، تحقیق گیلانی، مکتبی الرضویه.
147 - ربانی حکیم محمدرضا، جلوات ربانی، چاپ اول، موسسه کیهان، تهران 1379 ش.
148 - ربانی گلپایگانی علی، شاخصهای امامت در تفکّر شیعی، افق حوزه، سال چهارم، شماره 103. فروردین 1385 ش.
149 - - القواعد الکلامیه، چاپ اول، مؤسسة امام الصادقعلیه السلام قم، 1418 ش.
150 - - ایضاح المراد فی شرح کشف المراد، جزوه دوم، موسسه امام صادقعلیه السلام.
151 - قاعده لطف و وجوب امامت، مجله انتظار، شماره پنجم، ص111.
152 - - فلسفه امامت از دید متکلمان، ص 47 (مجله تخصصی انتظار، مسلسل 6)
153 - رحیم پور فروغ السادات، امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی رحمه الله، چاپ اول، موسسه تنظیم. و نشر تهران، 1381 ش.
154 - رحیمیان سعید، تجلی و ظهور در عرفان نظری، چاپ اول، دفتر تبلیغات، قم،1372 ش.
155 - رحیمیان سعید، فیض و فاعلیت وجودی، چاپ اول، بوستان کتاب، قم 1381 ش.
156 - رخ شاد حسین، در محضر علامه طباطبایی، چاپ اول، نهاوندی، قم.
157 - رزمجو حسین، انسان کامل (کیهان فرهنگی، سال هشتم، مسلسل 79، سال 1370 ش).
158 – رضا زاده محمد امین، مقالات کنگره شیخ مفید، نبوت و نبی اکرم، چاپ اول، شماره 62، قم.
159 - رضوی محمد تقی، امام دوازدهم علیه السلام در نظام آفرینش، مجله مشکوة، مسلسل22،بهار1368.
160 - رفیق عجم، موسوعة مصطلحات الغزالی، چاپ اول، ناشرون، بیروت.
161 - زمخشری جاراللَّه محمود، الکشاف عن حقایق غوامض القرآن، چاپ دوم، ناصر خسرو، تهران 1406ق.
162 - زنوزی مدرس، بدایع الحکم، تنظیم احمد واعظی، چاپ اول، الزهراء، 1376 ش، بیجا.
163 - زینتی علی، انسان کامل از دیدگاه روانشناسی و صدرالمتألهین، (مجله معرفت، شماره 38 ،بهمن 1379).
164 - سبحانی استاد جعفر، الالهیات، چاپ چهارم، موسسه امام صادقعلیه السلام، 1417 ق.
165 - - الهیات و معارف اسلامی، چاپ سوم، موسسه امام صادقعلیه السلام، قم، 1373 ش.
166 - راه خداشناسی، چاپ اول، مکتب اسلام، قم، 1375 ش.
167 - سجادی جعفر، مقدمه حکمة الاشراق، چاپ هفتم، دانشگاه تهران، تهران، 1383 ش.
168 - سهروردی شهاب الدین یحی بن حبش، کتاب التلویحات (مجموعه مصنفات ) جلد 1 تصحیح هزی کربن، چاپ دوم، پژوهشگاه علوم انسانی، تهران 1373 ش.
169 - - رسالة فی اعتقاد الحکماء(مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2)، تصحیح هنری کربن چاپ دوم، پژوهشگاه علوم انسانی. تهران 1373 ش.
170 - - الواح العمادیه (مجموعه مصنفات، ج 3).
171 - - پرتو نامه، فصل دهم (مجموعه منصفات ) جلد 3.
172 - - کتاب المشارع و المطارحات (مجموعه مصنفات) جلد1.
173 - - حکمة الاشراق (مجموعه مصنفات)جلد2، تصحیح هنری. کربن، چاپ دوم، پژوهشگاه علوم اسلامی، تهران،1373 ش.
174 - - هیاکل النور (ثلاث رسایل)، تحقیق احمد توسیرکانی، چاپ اول، آستانه قدس.
175 - شریف مرتضی سید شریف، الشافی للامامة، چاپ دوم، اسماعیلیان، قم، 1410 ق.
176 - - الذخیره فی علم الکلام، جامعه مدرسین، 1411 ق، قم.
177 - سیوطی جلال الدین عبد الرحمن، الدّرالمنثور، چاپ اول، دارالفکر، بیروت.
178 - - الدر المنثور فی التفیسر المأثور، تصحیح محمد امین دمج، موسسة الرسالة، بیروت.
179 - شّبر عبداللَّه، الانوار اللامعه، (بااختران تابناک ولایت)، ترجمه گلشیخی، چاپ سوم، آستان قدس.
180 - شبستری، شیخ محمود، شرح گلشن راز، تصحیح عسکر حقوقی، چاپ دوم.
181 - شریف کاشانی، مولی حبیب اللَّه، وسیلة المعاد،چاپ سنگی.
182 - شریف مرتضی علم الهدی، الانتصار، تحقیق موسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1415ق.
183 - شهرزوری شمس الدین محمد، شرح حکمة الاشراق، تصحیح حسین ضیایی، چاپ دوم، پژوهشگاه. علوم انسانی، 1380 ش، تهران.
184 - - شرح حکمة الاشراق، تصحیح حسین ضیایی، چاپ اول، موسسه مطالعات.
185 - شهرستانی عبدالکریم محمد ابن احمد، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ترجمه محسن مؤیدی، چاپ اول، امیر کبیر، تهران، 1362 ش.
186 - - نهایة الاقدام فی علم الکلام، تصحیح آلفورد جیوم، مکتبة الثقافیه الدینیة، بیجا، بیتا.
187 - - الملل و النحل، دارالمعروفه، بیروت 1402ق.
188 - شیخ الصدوق محمد بن علی ابن بابویه، کمال الدین و تمام النعمة، چاپ اول، دارالحدیث، قم،1380 ش.
189 - - من لایحضره الفقیه، تحقیق علی اکبر غفاری، چاپ دوم، جامعه مدرسین، قم، 1404 ق.
190 - - علل الشرایع، مکتبة الحیدریه، نجف 1386ق.
191 - - التوحید، تحقیق هاشم حسینی تهرانی، جامعه مدرسین قم، 1387 ش.
192 - شیخ طوسی محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، تحقیق حسن خرسان و محمّد آخوندی، چاپ چهارم، دارالکتب الاسلامیه، 1365 ش.
193 - - تلخیص الشافی، تحقیق حسین بحرالعلوم، چاپ سوم، دارالکتب الاسلامیه، قم، 1349ق .
194 - - الغیبة، تحقیق عبداللَّه طهرانی، چاپ اول، بهمن، موسسة المعارف، قم 1411ق.
195 - شیخ مفید محمّد بن محمّد عکبری، الحکایات، فی مخالفات المعتزلة من العدلیة (سلسة مؤلفات الشیخ المفید، ج 10، چاپ سوم، دارالمفید، بیروت، 1414 ق)
196 - - الاختصاص، تحقیق علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین.
197 - - اویل المقالات، مکتبة سروش، تبریز، به قلم فضل اللَّه زنجانی.
198 - شیرازی قطب الدین محمد ابن مسعود، شرح حکمة الاشراق، بیدار چاپ سنگی، قم، بیتا.
199 - شیروانی علی، ترجمه و شرح نهایة الحکمة، چاپ چهارم، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1376 ش.
200 - صدرالدین شیرازی محمد بن ابراهیم، اجوبة المسایل (رسایل فلسفی)، تصحیح جلالالدین، آشتیانی، چاپ دوم، دفتر تبلیغات اسلامی، قم 1362 ش.
201 - - الشواهد الربوبیه، تصحیح آشتیانی، چاپ اول، دانشگاه مشهد.
202 - - شرح اصول کافی، تصحیح خواجوی، چاپ اول، موسسه مطالعات، تهران 1367 ش.
203 - - کتاب المشاعر، تعلیق هنری کربن، چاپ دوم، کتابخانه طهوری، 1363 ش .
204 - - مفاتیح الغیب، تعلیقه ملاعلی نوری، چاپ اول، موسسه تاریخ العربی، بیروت، 1419ق.
205 - - الحکمة المتعالیه فی الاسفارالاربعة، چاپ چهارم، داراحیاء التراث العربی، بیروت 1410ق.
206 - - رساله سه اصل، نشر مولی، 1376.
207 - - مفاتیح الغیب، موسسه مطالعات علمی فرهنگی، چاپ اول، تصحیح خواجوی، سال1379 ش تهران.
208 - - شرح الاصول الکافی، ترجمه خواجوی، مؤسسه مطالعات فرهنگی، 1366 ش.
209 - - المبدأ و المعاد، دفتر تبلیغات اسلامی، قم 1380 ش.
210 - - تفسیر القران الکریم، چاپ دوم، بیدار، قم 1415ق.
211 - صغیر جلال، الولایة التکوینیة حق الطبیعی للمعصومعلیهم السلام، چاپ دوم، دارالاعراف، 1419ق.
212 - - الامامة ذلک الثابت الاسلامی المقدس، چاپ اول 1420 ق ،بیجا.
213 - صفی علیشاه میرزاحسن، عرفان الحق، چاپ اول، انتشارات صفی علی شاه، تهران، 1378 ش.
214 - صلیبا جمیل، المعجم فلسفی، دارکتب اللبنانی، 1979م .
215 - ضیایی مهرداد، افسانههای آفرینش(هفت آسمان، مسلسل 16، سال 1381 ش).
216 - طباطبایی علامه محمّد حسین، نهایة الحکمة، قم، جامعه مدرسین.
217 - - المیزان فی تفسیر القرآن، چاپ اول، موسسة اعلمی، بیروت، 1411، دارالکتاب الاسلامیة، آخوندی مطبعة الحیدری 1377ق.
218 - - نگرشی بر دستگاه آفرینش، بنیاد فرهنگی امام رضاعلیه السلام، تهران 1361 ش.
219 - طبرانی ابوالقاسم، معجم الکبیر، چاپ بغداد.
220 - طبرسی، ابومنصور احمد بن علی، احتجاج، چاپ نجف.
221 - طبرسی نوری سید اسماعیل، کفایة الموحدین، انتشارات علمیه اسلامیه.
222 - طحاوی، احمد بن محمّد، شرح العقاید الطحاویه.
223 - طریحی فخرالدین، مجمع البحرین، تحقیق محمود عادل، چاپ دوم، دفترنشر.
224 - طوسی شیخ ابوجعفر، مصباح المتهجد، چاپ اول، موسسة فقه الشیعه، بیروت.
225 - طوسی نصیرالدین محمد، رسالة الامامة (تلخیص المحصل)، چاپ دوم، دارالاضواء، بیروت 1405ق.
226 - - تلخیص المحصل، چاپ دوم، دارالاضواء، بیروت 1405ق .
227 - - شرحالاشارات والتنبیهات، نشرالبلاغه، چاپ اول، 1375 ش.
228 - - تجرید الاعتقاد (کشف المراد)، تحقیق حسن زاده آملی، جامعه مدرسین قم 1407ق.
229 - - اخلاق ناصری، تصحیح مجتبی مینوی و حیدری، خوارزمی، تهران 1360 ش.
230 - طیب زاده محمد احمد آبادی، شمس الطالعه در شرح زیارت جامعه، بیجا، بیتا.
231 - طیب عبدالحسین، کلم الطیب، بنیاد فرهنگ، تهران.
232 - طیب موسوی جزائری، مقدمه تفسیر القمی، (تصحیح موسوی جزائری، چاپ اول، دار السرور، بیروت1411 ق).
233 - عامری ابوالحسن، رسایل ابوالحسن عامری، تصحیح سحبان خلیفات، چاپ اول، نوبهار، دانشگاه تهران.
234 - عاملی شیخ حر، وسائل الشیعه، تحقیق محمّد رازی، داراحیا، استراث العربی، بیروت، بیتا.
235 - عاملی شیخ حرّ العاملی، الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة، مکتبة المفید، قم.
236 - عبده شیخ محمد، شرح نهج البلاغه، چاپ مصر.
237 - علامه حلی حسن بن یوسف، انوار الملکوت، تحقیق نجمی زنجانی، چاپ دوم، بیدار.
238 - - مناهج الیقین فی اصول الدین، چاپ اول، دارالاسوة بیروت 1415ق.
239 - - الألفین، فی امامة امیرالمؤمنین علیعلیه السلام، چاپ اول، مکتبة الالفین، نید القار، کویت، بیتا.
240 - - کشف المراد فی شرح التجرید الاعتقاد، تصحیح حسن زاده آملی، جامعه مدرسین، قم 1407ق.
241 - علامه مجلسی محمد باقر، مرآة العقول، تصحیح سید هاشم رسولی، اشرف مرتضی عسکری.
242 - - بحارالانوار، موسسة الوفا، چاپ دوم، بیروت، 1402 ق.
243 - - رسالة للعلامة المجلسی(شرح باب حادی عشر)، خط عبد الرحیم، مرکز نشرالکتاب، 1370ق، سنگی، حبیبی.
244 - عمید موسی، مقدمه بر رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات، چاپ دوم، انجمن آثار، همدان 1383 ش.
245 - غزالی ابوحامد محمد بن محمد، الاقتصاد فی الاعتقاد، مقدمه عادل العوّا، چاپ اول، دارالامانة، بیروت، 1388 ق.
246 - - فضائح الباطنیه، تصحیح عبد الرحمن بدوی، قاهره،1383 ش.
247 - - الحدود (رسایل منطفیه فی الحدود و الرسوم) تحقیق عبدالامیر الاعسم، چاپ اول، دارالمناهل، بیروت، 1413ق.
248 - - تهافت الفلاسفه، تحقیق سلیمان دنیا، دارالمعارف، مصر، 1961م.
249 - فاخوری حنا، خلیل الجبر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالحمید آیت، چاپ پنجم، علمی فرهنگی، 1377 ش.
250 - فارابی ابونصر محمد، تحصیل السعادة، مقدمه و شرح علی بوملحم، چاپ اوّل، دارالمکتبة الهلال، بیروت 1995 م.
251 - - الفصول المنتزعه، بیروت، دارالمشرق، 1917 م.
252 - - آراء اهل مدینة، چاپ ششم، دار المشرق تحقیق نصیر نادر، بیروت.
253 - - عیون المسایل (المجموع للمعلم الثانی) بیجا بیتا.
254 - - الجمع بین رأی الحکمین، تعلیق علی بو ملحم، چاپ اول، دارالمکتبة الهلال، بیروت،1996م.
255 - - الجمع بین رأی الحکمین، تعلیق البیری نصری نادر، چاپ چهارم، دارالمشرق، بیروت.
256 - - کتاب الملّة و نصوص اخری، چاپ دوم، تحقیق محسن مهدی، دارالمشرق، بیروت 1991م.
257 - - آراء اهل المدینة الفاضلة و معناؤها، تحقیق علی بوملحم، چاپ اول، دارالمکتبة الهلال، بیروت1995م.
258 - - کتاب السیاسة المدنیة، تحقیق علی بوملحم، چاپ اول، دارالمکتبة الهلال.
259 - فاضلی قادر، اندیشه عطار، چاپ اول، طلایه، تهران، 1374 ش .
260 - فخر رازی فخرالدین محمد بن عمر، التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب) چاپ دوم داراحیاء التراث، بیروت 1411ق.
261 - - المباحث المشرقیه، چاپ اول، دارالکتاب العربی، بیروت 1410ق.
262 - - المطالب العالیة، تحقیق حجازی، منشورات شریف رضی.
263 - - تفسیر کبیر، چاپ سوم، رحلی و چاپ اول، دارالکتب العلیه، بیروت 1421ق.
264 - - البراهین در علم کلام، تحقیق محمّد باقر سبزواری، دانشگاه تهران 1343 ش
265 - فراهیدی خلیل بن احمد، کتاب العین، تحقیق مهدی مخزومی، دار و المکتبة الهلال.
266 - فرغانی سعید الدین سعید، مشارق الدراری (شرح التائیه ابن فارض)، تعلیق جلال الدین آشتیانی، دانشگاه فردوسی، مشهد، 1398ق.
267 - فقیه ایمانی، شناخت امام یا راه رهایی از مرگ جاهلی، چاپ امیر کبیر، قم، 1412 ق، بیجا.
268 - فلوطین، دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسین لطفی چاپ اول، انتشارات خوارزمی 1366 ش.
269 - - تاسوعات، ترجمه فرید جبر، چاپ اول، ناشرون، 1997م، بیجا.
270 - - اثولوجیا، (افلوطین عندالعرب) تحقیق عبدالرحمن بدوی، چاپ سوم، وکالة المطبوعات، کویت 1977 م.
271 - فناری محمدبن حمزه، مصباح الانس، انتشارات فجر، تهران، 1363 ش.
272 - فیاض لاهیجی عبد الرزاق، گوهر مراد، تحقیق قربانی، چاپ اول، وزارت فرهنگ.
273 - فیروز آبادی مرتضی، فضایل الخمسه من صحاح السته، اعلمی، بیروت.
274 - فیض کاشانی ملا محمد محسن، تفسیر الصافی، تحقیق حسین اعلمی، چاپ دوم، مکتبة الصدر، تهران، 1416 ق.
275 - - کلمات المکنونة، تصحیح عزیزاللَّه عطاردی، چاپ دوم، فراهانی 1360 ش.
276 - - علم الیقین، تحقیق محسن بیدارفر، چاپ اول، بیدار، قم 1418ق.
277 - فیومی احمدبن محمد، المصباح المنیر، دارالهجره، چاپ اول، ایران، 1405ق.
278 - قاری ملا علی ، شرح الفقه الاکبر.
279 - قاضی عبد الجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسه، چاپ قاهره، چاپ اول داراحیاء التراث، بیروت، 1424ق.
280 - - المغنی فی ابواب التوحید و العدل، تحقیق محمود قاسم و ابراهیم مدکور. بیجا، بیتا.
281 - قرچغای خان علیقلی، احیای حکمت، مقدمه دینانی، چاپ اول، میراث مکتوب، تهران 1377 ش .
282 - قرطبی ابی عبداللَّه محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، داراحیاء التراث، موسسة التاریخ العربی، بیروت، 1405ق.
283 - قطب الدین شیرازی محمود بن مسعود، شرح حکمة الاشراق، اهتمام عبداللَّه نورانی، چاپ اول، دانشگاه تهران، 1380 ش.
284 - قمی ابن بابویه علی، الامامة و التبصرة من الحیرة، تحقیق مدرسة الامام الهادی، ناشر مدرسة الامام الهادی، قم.
285 - قمی علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، تصحیح موسوی جزائری، چاپ اول، دارالسرور، بیروت 1411 ق.
286 - قمی قاضی سعید، التعلیقة علی الفواید الرضویه، بیجا،بی تا، تکجلدیها.
287 - قندوزی سلیمان بن ابراهیم حنفی، ینابیع المودة، تحقیق علی حسینی، چاپ اول، اسوه 1416 ق.
288 - قونوی صدر الدین، اعجاز البیان فی تأویل ام القران، چاپ دوم، دائرة المعارف عثمانی، دکن 1368.
289 - - رسالة النصوص، تعلیق میرزا هاشم اشکوری، تهران 1362 ش.
290 - - مصباح الانس، چاپ دوم، انتشارات فجر1363 رحلی.
291 - - مفتاح الغیب و شرحه مصباح الانس، تصحیح خواجوی، چاپ اول، مولی، تهران.
292 - قیصری محمد داود، الرسایل، تحقیق محمد بایر اقداد، قیصری 1997 افست.
293 - - شرح فصوص الحکم، تصحیح جلال الدین آشتیانی، چاپ اول بیدار، قم 1363 ش، علمی فرهنگی.
294 - کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، ترجمه جلال الدین مجتبوی، انتشارات علمی فرهنگی، 1362 ش، بیجا.
295 - کراجکی ابن الفتح محمد بن علی، کنز الفواید، چاپ دوم، مکتبة المصطفوی،1410ق، قم.
296 - کرسی موریسون، راز آفرینش، چاپ سوم، شرکت اقبال، 1335 ش.
297 - کسار جواد علی، پژوهشی در پرسمان امامت، چاپ اول، دارالفراقد.
298 - - بحث حول الامامة، چاپ اول، دار الصادقین، ایران 1419ق.
299 - کفوی ابی البقاء، الکلیات و الفروق اللغویة، چاپ دوم، الرسالة، بیروت، 1413ق.
300 - کلینی محمد بن یقوب، ثقة السلام، الاصول الکافی، تحقیق علی اکبر غفاری، چاپ چهارم، دارالکتب الاسلامیه (آخوندی) 1365ق.
301 - کمرهای محمد جعفر قاضی، تحفه سلطانی در حکمت طبیعی و حکمت الهی، گرد آورنده. محمد رمضانی، بیجا، بیتا، 1339 ش.
302 - کندی یعقوب بن اسحاق، کتاب الکندی الی المعتصم (رسایل الکندی) تحقیق ابوریده، چاپ دوم، قاهره.
303 - کیا شمشکی، ابولفضل، آراء امام خمینی ولایت در عرفان، چاپ اول، دارالصادقین، 1378 ش، قم.
304 - گرگانی سید شریف، التعریفات، تصحیح عبدالرحمن عمیره،چاپ اول، عالم الکتاب، بیروت،1407 ق.
305 - گنابادی محمد، ولایت نامه، چاپ اول، حقیقت، 1380 ش.
306 - گنجی، محمد یوسف شافعی، کفایة الطالب، چاپ چهارم، شرکة الکتب، بیروت.
307 - گوهرین سید صادق، شرح اصطلاحات تصوّف، چاپ دوم، زوّار، تهران1376 ش.
308 - لاریجانی صادق، اهل بیت علمای ابرار، وسایط فیض (مجله موعود ویژه نامه جشن میلاد).
309 - لاریجانی صادق، مجله موعود، مصاحبه، مسلسل ده و یازده.
310 - لاهوری اقبال محمد، کلیات اشعار فارسی، مقدمه احمد سروش، کتابخانه سنایی.
311 - لاهیجی شریف بهاءالدین محمد شیخ علی، تفسیر شریف لاهیجی، موسسه اعلمی، تهران، 1364.
312 - لاهیجی عبدالرزاق، گوهر مراد، تصحیح زین العابدین قربانی، چاپ اول، وزارت فرهنگ، 1372 ش.
313 - مازندرانی محمد صالح، حکمت بوعلی سینا، تصحیح حسن فضائلی، انتشارات علمی، بیجا و بیتا.
314 - مشهدی القمی میرزا محمد، تفسیر کنزالد قائق، چاپ اول، جامعه مدرسین، تحقیق مجتبی عراقی، 1407 ق، قم.
315 - مصباح یزدی محمد تقی، آموزش فلسفه، چاپ هشتم، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران 1377 ش.
316 - - تعلیقة علی النهایة الحکمة، موسسه در راه حق.
317 - مطهری مرتضی، انسان کامل، انتشارات صدرا، قم، بیتا.
318 - - تکامل اجتماعی انسان، صدرا، 1367تهران.
319 - - امامت و رهبری، چاپ بیست و چهار، صدرا، قم، تهران.
320 - مجموعه آثار، چاپ یازدهم، صدرا.
321 - - امامت و رهبری، چاپ بیست و چهارم، صدرا، 1379 ش، قم، تهران.
322 - - ولاءها ولایتها، (مجموعه آثارجلد3، چاپ 7، صدرا، قم1420 ق).
323 - معرفت، آیتاللَّه، مجله موعود، شماره 8، سال1377 ش.
324 - مغنیه محمد جواد، الجوامع و الفوارق بین السنة و الشیعه، تحقیق عبد الحسین مغنیه، موسسه عزالدین، بیروت، 1414 ق.
325 - مهدی محقق، مقدمه بر شرح حکمة الاشراق شیرازی، (شرح الحکمة الاشراق اهتمام عبداللَّه نورانی، چاپ اول، دانشگاه تهران، 1380 ش.
326 - مهدی هادوی تهرانی، ولایت فقیه، چاپ اول، کانون اندیشه جوان، بیجا 1377 ش.
327 - مهدی هادوی تهرانی، ولایت و دیانت، چاپ اول، موسسه فرهنگ خانه خرد، قم، 1378 ش.
328 - موسوی لاری مجتبی، مبانی اعتقادات، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1368 ش.
329 - مولوی جلال الدین محمّد بلخی، مثنوی معنوی، چاپ نیکلسون.
330 - میبدی ابوالفضل، تفسیر خواجه عبداللَّه انصاری، چاپ6، امیر کبیر، تهران، 1376 ش.
331 - میرداماد محمّد بن محمد، القبسات، اهتمام مهدی محقق دانشگاه تهران1374 ش.
332 - میرجهانی حسن، دانستنیهایی از ولایت آل محمّدعلیهم السلام (موعود شماره 60سال دهم 1384 ش).
333 - میر داماد محمد باقر، تعلیقه بر اصول کافی، تحقیق سید مهدی رجائی،1403 ق .
334 - میلانی سید محمد هادی، صد و ده پرشس از فقیه اهل بیتعلیهم السلام، از کتاب منذر ابوالحسنی، ص 24.
335 - نائینی میرزا محمّد حسین غروی، المکاسب و البیع من تقریرات بحث الاستاد النائینی(تقریر محمّد تقی. آملی).
336 - ناصر خسرو قبادیانی، گشایش و رهایش، تصحیح سعید نفیسی، چاپ اول، اساطیر، تهران،1380 ش.
337 - نجفی شیرازی عبدالهادی، شمس الطالعه.
338 - نراقی ملا محمد مهدی بن ابی ذر، اللمعات العرشیه، تحقیق علی اوجبی، چاپ اول، عهد1381قم.
339 - - جامع السعادت، تحقیق سید محمّد کلانتر، مطبعة النعمان، نجف اشرف، بی تا.
340 - - انیس الموحدین، تصحیح حسن زاده آملی، چاپ دوم، الزهراء، تهران، 1369 ش.
341 - نسفی عزیز الدین، الانسان الکامل، تصحیح ماریژان موله، کتابخانه طهوری، تهران.
342 - نصر سیدحسین، مقدمه بر مجموعه مصنفات، جلد3، انجمن فلسفه ایران، 1397 ق.
343 - - نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت، چاپ اول، دانشگاه تهران، تهران، 1342 ش.
344 - نصری عبد اللَّه، سیمای انسان از دیدگاه مکاتب، چاپ چهارم، دانشگاه علامه طباطبایی، تهران 1376
345 - - فلسفه آفرینش، جهاد دانشگاهی، تهران 1363 ش.
346 - نعمت عبداللَّه، هشام بن الحکم، چاپ دوم، دارالفکر، بیروت1405 ق.
347 - نگری احمد عبد النبی، جامع العلوم (دستور العلماء)، تقدیم رفیق عجم، چاپ اول، ناشرون بیروت، 1997 م.
348 - نمازی شاهرودی علی، مستدرک سفینة البحار، جامعه مدرسین، قم، 1419 ق.
349 - نوبختی ابو اسحاق ابراهیم بن نوبخت، الیاقوت فی علم الکلام، تحقیق علی اکبر ضیایی، چاپ اول مکتبة المرعشی، قم، 1413 ق.
350 - نوری علامه مولی علی بن جمشید، تعلیقه بر شرح اصول الکافی (شرح الاصول الکافی) تحقیق خواجوی موسسه مطالعات فرهنگی، چاپ اول 1367 ش.
351 - نوشین غلام حسین رضا نژاد، لطایف حکمت و عرفان، چاپ اول، الزهراء، تهران، 1381 ش.
352 - نیشاپوری مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، دارالفکر، بیروت.
353 - همایی، جلال الدین، مولوی نامه، چاپ نهم، هما.
354 - همتی همایون، عالم مثال از دیدگاه شیخ اشراق (مجله مشکوة، سال 1372، شماره 39).
355 - هنری کربن، سلسله مراتب اهل معنویت، ترجمه ضیاء الدین دهشیری (نامه فلسفه، سال چهارم، پیاپی12).
356 - هیئت تحریریه، انسان کامل از دیدگاه بود او...، موسسه مکاتباتی اسلام شناسی، تهران 1361 ش.
357 - - انسان کامل از دیدگاه فارابی و ... مؤسسه مکاتباتی، بیجا1361 ش.
358 - ورنرشارل، سیر حکمت در یونان، ترجمه بزرگ نادرزاده، نشر زوار.
359 - یاسپرس، کارل، فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی، نشرخوارزمی، 1363 ش.
360 - یثربی یحی، فلسفه مشاء، چاپ اول، بوستان کتاب، قم 1383 ش.
361 - - فلسفه امامت، چاپ اول، وثوق، 1378 ش.
362 - یزدان پناه ید اللَّه، درسهای عرفان نظری، تنظیم محمد نجفی، موسسه امام خمینی، قم.