ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علی اصغر
عنوان و نام پدیدآور : امامشناسی در قرآن و پاسخ به شبهات/ تالیف علیاصغر رضوانی .
مشخصات نشر : [ قم ]: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۵۴۳ ص.
شابک : ۲۵۰۰۰ریال: 9648484481
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ دوم)
یادداشت : چاپ دوم .
یادداشت : چاپ سوم : ۱۳۸۶ .
یادداشت : عنوان روی جلد : امامشناسی و پاسخ به شبهات : امامت در قرآن
یادداشت : کتابنامه: ص.[۵۲۳] -۵۲۶ ؛ همچنین بهصورت زیرنویس .
یادداشت : نمایه .
عنوان روی جلد : امامشناسی و پاسخ به شبهات : امامت در قرآن
موضوع : امامت -- جنبههای قرآنی .
موضوع : ولایت -- جنبههای قرآنی .
موضوع : امامت -- احادیث .
موضوع : ولایت -- احادیث .
شناسه افزوده : مسجد جمکران
رده بندی کنگره : BP۱۰۴/الف۷۳ر۶ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۵۹۶۵
قرآن کریم از منبع اصلی و اساسی عموم مسلمانان در استنباط احکام و وظایف دینی و اصول اعتقادی است که مورد توجّه تمام افراد مسلمین از فرقههای مختلف اسلامی میباشد؛ کتابی که از هرگونه اشتباه در امان بوده و بیان برای مردم و تبیان هر چیزی است.
از طرفی موضوع امامت و خلافت اسلامی و جانشینی بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و خصوصیات و صفات خلیفه از جمله موضوعاتی است در طول تاریخ اسلامی مورد اختلاف و نزاع بین مسلمانان بوده و به همین جهت منشأ پیدایش مذاهب مختلف اسلامی شده است. اختلافی که گاه به حدّی شدّت گرفته که منشأ درگیری و کشمکشهای شدید و بعضاً منجرّ به خونریزی شده است.
از آنجا که قرآن کریم کتاب بینالمللی اسلامی است و مورد اتفاق و قبول عموم مسلمانان است لذا جا دارد به بحث و بررسی این موضوع مهم از قرآن پردازیم تا هرچه بیشتر وحدت و همبستگی اسلامی نزدیکتر شده و از تفرقه و نزاع بپرهیزیم و این تنها با بحث علمی به دور از تعصب و عناد صورت میپذیرد. در پایان از همه عزیزانی که در به ثمر رساندن این اثر، بنده را یاری نمودهاند به خصوص تولیت محترم مسجد مقدّس جمکران حضرت آیت اللَّه وافی و مجموعه انتشارات مسجد مقدّس جمکران که مشوق بنده بودهاند کمال تشکر و قدردانی را دارم.
علی اصغر رضوانی
به نظر برخی در عصر حاضر بحث از امامت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و در رأس آنان امیرمؤمنان علیه السلام بیفایده، بلکه زیان آفرین است؛ زیرا این بحثها مربوط به قضیهای است تاریخی که قرنها از وقوعش گذشته است. بحث از اینکه خلیفه و جانشین بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله چه کسی بوده و هست؟ امام علی بن ابی طالب علیه السلام بوده یا ابوبکر؟ در این زمان خالی از فایده است، و حتی چه بسا این مباحث در این زمان جز ایجاد فتنه و نزاع و برانگیختن کینهها اثر دیگری ندارد. به عبارت دیگر: در این عصر که احتیاج مبرم به وحدت و تقریب بین مذاهب است چرا این گونه مباحث که اختلاف برانگیز است مطرح میگردد...؟
ما به لطف و عنایت پروردگار متعال به طور مبسوط در جلد اوّل کتاب «شیعه شناسی و پاسخ به شبهات» به بررسی این سؤال پرداخته و به آن پاسخ دادهایم. ولی آنچه در اینجا به دنبال آن هستیم این است که آیا در قرآن کریم به مسأله وحدت اسلامی اشاره شده یا نه؟ و آیا محور وحدت را چه امری معرفی کرده است؟ و نیز آیا به موضوع امامت عامه و خاصه پرداخته است یا خیر؟ به حول و قوه الهی در مباحث آینده به این مسائل از دیدگاه قرآن میپردازیم.
انسان از یک عامل وحدت به نام «روح» آفریده شده است. در این زمینه خداوند
سبحان میفرماید: { فَإِذا سَوَّیتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی...}؛(1)«هنگامی که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود [یک روح شایسته و بزرگ دمیدم... .»
و درجای دیگر فرمود:{ کانَالنّاسُأُمَّةً واحِدَةً}؛(2)«مردم [در آغاز] یک دسته بودند.»
و در جای دیگر فرمود: { وَنَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ ؛(3)«و آنچه در دلها از کینه و حسد دارند، بر میکَنیم.»
همچنین میفرماید: { ... رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَلا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ؛(4)«... پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان حسد و کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحیمی.»
و نیز فرمود: { ... وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...}؛(5)«... و نعمت [بزرگِ خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید... .»
از این آیات استفاده میشود که خداوند متعال برای انسان روحی خلق کرده و این روح را منشأ الفت و انس بین مؤمنین قرار داده است و لذا میتوانند روح خود را صیقل داده و از این طریق با همدیگر متّحد و مهربان گردند.
دعوت مسلمانان به اتّحاد و اخوّت در آیات متعددی مورد تأکید قرار گرفته است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
خداوند سبحان میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا...}؛(1)«و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید....»
خداوند سبحان میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! همگی در صلح و آشتی در آیید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید، که او دشمن آشکار شماست.»
خداوند سبحان فرمود: { إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیکُمْ...}؛(3)«مؤمنان برادر یکدیگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتی دهید....»
و نیز فرمود: { مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّآءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمآءُ بَینَهُمْ ؛(4)«محمّد[صلی الله علیه وآله فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.»
در این آیات، خداوند متعال امّت اسلامی را دعوت به اتّحاد و وحدت کرده و از تفرقه و دشمنی با یکدیگر بر حذر داشته است و نیز امر به صلح و مصالحه و رفع خصومت بین دو دسته از برادران مؤمن نموده است. و نیز از برادری و عطوفت بین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله خبر داده است.
قرآن کریم اگر از یک طرف دعوت به وحدت و اتّحاد بین مسلمانان کرده، از طرفی دیگر محور وحدت را نیز مشخص کرده است.
خداوند سبحان میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(1)«و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»
و نیز فرمود: { إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَیتَ النّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً...}؛(2)«هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرارسد، و ببینی مردم گروه گروه وارد دین خدا میشوند....»
و نیز فرمود: { الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ...}؛(3)«امروز، دین شما را کامل کردم و....»
در این آیات محور وحدت را دین کامل الهی دانسته که ریسمان محکم الهی است و لذا میتواند همه امّت را با چنگ زدن به آن، به سوی خداوند متعال برساند.
در قرآن کریم به نتیجه وحدت امّت نیز اشاره شده است؛ از جمله خداوند سبحان میفرماید: { وَمَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(4)«و هر کس به خدا تمسّک جوید، به راهی راست، هدایت شده است.»
از این آیه استفاده میشود که اگر همه امّت به خداوند و ریسمان هدایت او چنگ زنند به هدایت دسته جمعی میرسند، ولی این هدایت تنها برای عنوان مجموع نیست بلکه شامل هر فرد فرد اجتماع نیز میشود. و لذا اگر در جامعهای تمام امّت به ریسمان خداوند چنگ نزدند و تنها برخی چنین کردند، همان افراد میتوانند به راه راست هدایت یابند.
ازآیات قرآن استفاده میشود که مبدأ فاعلی وحدت قلوب، خداوندمتعال است.
خداوند سبحان میفرماید: { وَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما
أَلَّفْتَ بَینَ قُلُوبِهِمْ وَلکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَینَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ؛(1)«و دلهای آنها را با هم الفت داد! اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف میکردی که میان دلهای آنان الفت دهی، نمیتوانستی! ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد! او توانا و حکیم است.»
و نیز فرمود: { وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً}؛(2)«و نعمت [بزرگِ خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید.»
گرچه اقدامات انسانها و فراهم کردن مقدمات کار تأثیر بهسزایی در رسیدن به اهداف دارد ولی عنایت الهی در الفت دلها حرف آخر را میزند.
خطر تفرقه به قدری بزرگ است که خدای سبحان نهی از آن را مانند دستور به اقامه دین، جزء شریعت همه انبیای اولوا العزم قرار داده است.
خداوند سبحان میفرماید: { شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَالَّذی أَوْحَینا إِلَیکَ وَما وَصَّینا بِهِ إِبْراهِیمَ وَمُوسی وَعِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا...}؛(3)«آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم، این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید....»
و در آیه دیگر اختلاف را در ردیف عذابهای آسمانی و صاعقهها و زلزلهها قرار داده است، آنجا که میفرماید: { قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یبْعَثَ عَلَیکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یلْبِسَکُمْ شِیعاً وَیذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ...}؛(4)«بگو: او قادر است که از بالا یا از زیر پای شما، عذابی بر شما بفرستد، یا به صورت دستههای
پراکنده شما را با هم بیامیزد، و طعم جنگ [و اختلاف را به هر یک از شما به وسیله دیگری بچشاند....»
و در آیهای دیگر میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(1)«و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»
و نیز فرمود: { وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیناتُ ؛(2)«و مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند، [آن هم پس از آنکه نشانههای روشن [پروردگار] به آنان رسید.»
و نیز فرمود: { وَأَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(3)«این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید! و از راههای پراکنده [و انحرافی پیروی نکنید، که شما را از طریق حقّ، دور میسازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، شاید پرهیزکاری پیشه کنید.»
مطابق آیات قرآنی، از هم گسستگی و زوال قدرت و شوکت از آثار و پیامدهای تفرقه است.
خداوند سبحان میفرماید: { وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ریحُکُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّابِرِینَ ؛(4)«و [فرمان خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید و نزاع [و کشمکش نکنید، تا سست نشوید، و قدرت [و شوکت شما از میان نرود، و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است.»
از آیات قرآن استفاده میشود که مبدأ فاعلی و عامل اصلی تفرقه، شیطان است.
خداوند سبحان میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید همگی در صلح و آشتی در آیید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید، که او دشمن آشکار شماست.»
و نیز میفرماید: { ... إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیجادِلُوکُمْ ؛(2)«... و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه القا میکنند، تا با شما به مجادله برخیزند.»
قرآن کریم برای مبارزه با تفرقه، راه حلهایی را ترسیم کرده است:
قرآن کریم برای رفع اختلاف و تفرقه، سه نوع استدلال و برهان اقامه کرده است:
خداوند سبحان میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ ؛(3)«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. [اینها ملاک امتیاز نیست،] گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.»
خداوند سبحان میفرماید: { وَلا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ أَیمانَکُمْ دَخَلاً بَینَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِی أَرْبی مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما یبْلُوکُمُ اللَّهُ بِهِ وَلَیبَینَنَّ لَکُمْ یوْمَ الْقِیامَةِ ما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ ؛(4)«و شما همانند آن زن [سبک مغز نباشید که پشمهای تابیده خود را، پس از استحکام، وا میتابید! در حالی که [سوگند و پیمان خود را
وسیله خیانت و فساد قرار میدهید؛ به خاطر اینکه گروهی، جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است [و کثرت دشمن را بهانهای برای شکستن بیعت با پیامبر میشمرید]! خدا فقط شما را با این وسیله آزمایش میکند، و قطعاً، آنچه را در آن اختلاف داشتید، روز قیامت، برای شما روشن میسازد.»
خداوند سبحان میفرماید: { ... فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ ؛(1)«... و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آنرا به خدا و پیامبر بازگردانید [و ازآنها داوری بطلبید].»
خداوند درباره اوصاف بهشتیان میفرماید: { وَنَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ ؛(2)«و آنچه در دلها، از کینه و حسد دارند، بر میکَنیم.»
و از مؤمنان صدر اسلام نقل میکند: { ... یقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَلا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا}؛(3)«میگویند: پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان حسد و کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده.»
از آیات و روایات نبوی استفاده میشود که تمسّک به کتاب و عترت معصوم پیامبرعلیهم السلام است که میتواند انسان را از تفرقه دور ساخته و به خدا نزدیک کند.
خداوند سبحان میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(4)«و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»
و از حدیث ثقلین استفاده میشود که قرآن و عترت به عنوان دو ریسمان خدا
میتوانند انسان را از گمراهی و ضلالت نجات داده و به حقّ و حقیقت و لقاء الهی رهنمون سازند.
ترمذی به سند خود از جابر بن عبداللَّه نقل میکند که گفت: در حجة الوداع روز عرفه رسول خدا صلی الله علیه وآله را دیدم که بر شتری سوار بود و خطبه میخواند. شنیدم که حضرت میفرمود: «ای مردم! در میان شما چیزی میگذارم که اگر به آن تمسّک کنید هرگز گمراه نمیشوید: کتاب خدا و عترتم را.»(1)
کتاب خدا و عترت معصوم پیامبر علیهم السلام هر دو ریسمان هدایت به سوی خداوند سبحانند. یکی به عنوان قرآن صامت (قرآن) و دیگری به عنوان قرآن ناطق (اهل بیت علیهم السلام) و بر امّت اسلامی است که با تمسّک به آن دو، خود را از ضلالت و گمراهی رهانیده و به هدایت الهی رهنمون سازند.
و لذا در برخی از روایات تعبیر «ما إن اعتصمتم بهما» به کار رفته و در برخی دیگر به جای «ثقلین» از تعبیر «حبلین» استفاده شده است.(2)تا با آیه شریفه { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ هماهنگ شود.
از آیات قرآن نیز میتوان عصمت و حبل اللَّه بودن قرآن و عترت را استفاده کرد:
درباره قرآن خداوند سبحان میفرماید: { لا یأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ}؛(3)«که هیچ گونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمیآید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش، نازل شده است.»
و درباره عترت پیامبرصلی الله علیه وآله قرآن میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(4)«خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
یکی از مباحث مهم در باب امامت، بحث از فلسفه امامت است. چه ضرورتی در اعتبار امامت و نصب امام در بین جامعه است؟ آثار و فوایدی که بر امام مترتب میشود چیست؟
هر یک از مذاهب اسلامی، اعمّ از شیعه و سنی در رابطه با فلسفه امامت مطالبی را ذکر کردهاند. در این مجال بر آنیم که فلسفه امامت را از دیدگاههای مختلف مورد بررسی قرار دهیم.
خواجه نصیرالدین طوسیرحمه الله در «تلخیص المحصّل» میگوید: «سخن در باب امامت بر پنج مسأله استوار است که از هر یک از آنها با کلمهای خاص تعبیر میشود. آن واژههای پنجگانه عبارتند از: ما، هل، لِمَ، کیف و مَن. به این نحو که سؤال میشود:
الف) مَا الامام؟ یعنی امام چه کسی است؟
ب) هل الامام؟ یعنی آیا امام در همه زمانها موجود است یا در برخی از اوقات وجود دارد، یا اصلاً وجود ندارد؟
ج) لِمَ الامام؟ که سؤال از علت غایی وجود امام است.
د) کیف الامام؟ یعنی امام باید دارای چه صفاتی باشد؟
ه) مَن الامام؟ یعنی راه تعیین و تشخیص امام چیست؟(1)
1) 34. تلخیص المحصّل، ص 426.
ولی قاضی عبدالجبار معتزلی محورهای کلّی مباحث امامت را سه مسئله دانسته است:
1 - اموری که امام عهدهدار رهبری آنان میگردد.
2 - صفات و ویژگیهایی که امام را از دیگران ممتاز میسازد.
3 - راه تعیین امام.
آنگاه میگوید: «بقیه مباحث امامت نیز باید در یکی از مسائل یاد شده مطرح شود.»(1)
فلسفه و غایت امامت را از دیدگاههای مختلف میتوان مورد بررسی قرار داد:
اهل سنّت هر کدام در تبیین فلسفه امامت دیدگاه خاصی را بیان کردهاند که به هر یک از آنها میپردازیم:
دیدگاه جبائیان از متکلمان معتزلی بر این عقیده است که فلسفه وجوب امامت، اقامه حدود الهی است، و آن از وظایف و شؤون امام است نه دیگران. بنابراین باید امامی در خارج باشد که به این امر مهم اقدام نماید.
ولی از کلام قاضی عبدالجبار معتزلی در «شرح الاصول الخمسه» استفاده میشود که فلسفه وجوب امامت، تنها اجرای حدود الهی نیست، بلکه اجرای همه احکام شرعی که به امامت بستگی دارد غایت و فلسفه امامت است.(2)
او همچنین در جایی دیگر میگوید: «همانا هدف و مقصود از وجود امام به جهت امور سمعی است، همانند اقامه حدود و تنفیذ احکام و امثال این دو.»(3)
ابوحفس نسفی (م 537 ه.ق) در «العقائد النسفیة» امور زیر را به عنوان اهداف و اغراض امامت برشمرده است:
تنفیذ احکام.
اقامه حدود.
محافظت مرزها.
تجهیز لشکر.
گرفتن صدقات.
مقابله با متمرّدین و دزدان.
اقامه نمازهای جمعه و اعیاد.
حلّ منازعاتی که بین مردم اتفاق میافتد.
قبول گواهیهایی که بر حقوق اقامه میشود.
تقسیم غنایم.
قاضی ابوبکر باقلانی (م 403 ه.ق) در پاسخ این پرسش که هدف از نصب امام چیست؟ میگوید:
فرماندهی سپاه.
پاسداری از مرزها.
سرکوبی ستمگران.
حمایت از مظلومان.
اقامه حدود.
تقسیم سرمایههای عمومی میان مسلمانان و هزینه کردن آن در اموری مانند جهاد با دشمنان، اموری است که هدف از نصب امام را تشکیل میدهد و به عنوان وظایف و مسؤولیتهای او به شمار میآید.(1)
1) 38. تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل، ص 477.
هر یک از مذاهب شیعی نیز درباره فلسفه امامت دیدگاه خاص خود را بیان کردهاند که به هر یک از آنها میپردازیم:
از مذهب زیدیه درباره فلسفه امامت، مطلب خاصی که نشانه تفاوت نظر آنان با نظر مذاهب غیر شیعی باشد به دست نمیآید.
اسماعیلیان هدف اصلی از امامت را تعلیم معارف الهی به بشر میدانند.(1)
از دیدگاه شیعه دوازده امامی اموری به عنوان اهداف و اغراض امامت مطرح شده است که به آنها میپردازیم:
الف) حفظ نظام اجتماعی مسلمانان:
علامه حلّی در این باره میفرماید: «حفظ نظام نوع، یکی از اهداف و مقاصد امامت است؛ زیرا بشر مدنی الطبع است و به تنهایی از عهده حلّ مشکلات و تأمین نیازهای خود بر نمیآید، بلکه باید هر کسی عهدهدار مسئولیتی شود و کارها با مشارکت و تعاون به انجام رسد. حال ممکن است که برخی افراد از انجام دادن مسؤولیت خویش شانه خالی کنند و این امر موجب اخلال نظام اجتماعی شود. برای جلوگیری از آن، وجود امام و پیشوایی لازم است که با متخلّف به گونهای مناسب برخورد کند و از بروز اختلال در نظم اجتماعی جلوگیری نماید.»(2)
ب) برقراری عدالت اجتماعی.
ج) تکالیف اجتماعی:
در شریعت اسلام یک سلسله تکالیف و احکامی وجود دارد که به صورت فردی به انجام نمیرسد، بلکه اجرای آنها در گرو اجتماع و بسیج و همکاری عمومی است که جهاد یکی از آنها است. انجام اینگونه تکالیف نیازمند برنامه ریزی
مشخص و روشن است، و لذا احتیاج به تمرکز در برنامهریزی به نحو مطلوب دارد، وجود امام و رهبری با کفایت و مدبّر و توانمند میتواند صفوف مردم را متّحد و منسجم سازد تا به تکالیف اجتماعی عمل شود.
د) اجرای حدود الهی.
ه) جلوگیری از گناه.
و) امامت، لطف الهی.
میدانیم که بشر نیازمند به لطف الهی است، و این لطف به جز از طریق امامت به دست نمیآید؛ زیرا بشر به جهت عدم عصمت از خطا و گناه، چه بسا تحت تأثیر غرایز و تمایلات حیوانی قرار گرفته حریم انسانیت را شکسته و مرتکب گناه شود. تجربه تاریخی ثابت کرده است که وجود رهبرِ با کفایت و پرهیزکار در جامعه در التزام افراد به موازین دینی و اخلاقی نقش مؤثری دارد، و اگر این چنین رهبری نباشد نتیجه معکوس خواهد بود.
نتیجه اینکه: امامت یکی از مصادیق روشن لطف خداوند در حقّ مکلفان است. و چون لطف، مقتضای حکمت خداوند بوده و امری واجب است، بنابراین امامت نیز واجب خواهد بود.
ز) پاسداری و تبیین شریعت:
از آن جهت که شریعت اسلامی شریعتی است ابدی و جاودانه، لذا همه افراد بشر تا روز قیامت مکلّفنند که به آن عمل کنند. و از طرفی عمل به شریعت در گرو آن است که شریعت و احکام آن نقل و حفظ شود و این مهم با وجود امام معصوم تحقق خواهد پذیرفت.
نتیجه اینکه: نقل و حفظ شریعت یکی از اهداف مهم امامت است.
حال باید دید که شریعت به وسیله چه فرد یا چیزی حفظ میشود؟ احتمالاتی که در این خصوص وجود دارند؛ عبارتند از: قرآن کریم، سنّت متواتر، اجماع، خبر واحد، رأی و قیاس و امام معصوم.
فرض نخست نادرست است؛ زیرا:
اوّلاً: احکام تفضیلی شریعت در قرآن تبیین نشده است.
ثانیاً: قرآن به خودی خود سخن نمیگوید، بلکه دیگران به عنوان فهم معارف و مفاهیم آن از زبان قرآن سخن میگویند. و چه بسا آنها در فهم قرآن کریم دچار خطا شوند. تشخیص خطای آنان به معیار و میزان دیگری نیاز دارد. آن معیار و میزان هر چه باشد در حقیقت همان است که سبب حفظ شریعت است.
فرض دوم نیز همان اشکال سابق را دارد مضافاً اینکه نقل متواتر محدود است.
فرضیه سوّم نیز نادرست است؛ زیرا:
اوّلاً: اجماع به خودی خود بدون استناد به رأی معصوم حجّیت ندارد.
ثانیاً: احکامی که مورد اجماع است. در شریعت اسلامی محدود میباشد و دربر گیرنده همه احکام نیست.
فرضیه خبر واحد نیز تمام به نظر نمیرسد؛ زیرا خبرهایی که حجّتند. اندک به نظر میرسند.
رأی و قیاس نیز از نظر شیعه حجیت شرعی ندارد و ظنّی و خطا پذیرند.
نتیجه اینکه: یگانه فرضیه صحیح و درست این است که شریعت با امام و پیشوایی معصوم باید حفظ شود.
ز - بیان تفاصیل شریعت:
از آنجا که شریعت اسلامی و نیز دیگر شرایع به توسّط مشرّع آن به طور کلّی و تدریجی بیان شده، لذا احتیاج به امامانی است تا تفاصیل شریعت را به تدریج تبیین نمایند. امیرالمؤمنینعلیه السلام در خطبهای، وظایف و مسؤولیتهای امام را اینگونه بیان میفرماید:
1 - ابلاغ موعظه.
2 - کوشش در نصیحت.
3 - احیاء سنّت.
4 - اقامه حدود بر کسانی که مستحق آنند.
5 - سهم هرکسی را از بیت المال پرداختن.(1)
1) 41. نهج البلاغه، خطبه 104.
با مراجعه به کتابهای متکلمین از شیعه و اهل سنّت، پی میبریم که همگی بر اصل وجوب امامت و رهبری در جامعه اسلامی اتفاق نظر دارند گرچه در نوع وجوب امامت که وجوب کلامی است یا فقهی، عقلی است یا نقلی، اختلاف نظر دارند. این حکم را میتوان از عقل قطعی و آیات قرآن کریم و نصوص روایات و اجماع مسلمین و سیره عملی آنها به اثبات رسانید. اینک به بررسی این موضوع میپردازیم.
واژه «امامت» در لغت به معنای رهبری و پیشوایی است، و امام را مقتدا و پیشوا گویند، خواه آن مقتدا و پیشوا انسان باشد یا چیز دیگر.
ابن فارس میگوید: «امام، فردی است که در کارها به او اقتدا میشود، و پیامبر امام و پیشوای همه امامان است، و خلیفه پیامبر، امامِ رعیت و مردم است. و قرآن امام و پیشوای مسلمانان میباشد.»(1)
در مورد معنای اصطلاحی «امامت» معنایی نزدیک به اتفاق وجود دارد:
1) 42. معجم مقاییس اللغه، ج 1، ص 28.
1 - خواجه نصیرالدین طوسیرحمه الله میگوید: «امامت ریاستی است عمومی در امور دین و دنیا بالاصالة در دار تکلیف.»(1)
2 - ابن میثم بحرانی میگوید: «امامت ریاستی است در امور دین و دنیا بالاصالة.»(2)
3 - علامه حلّی رحمه الله میفرماید: «امامت ریاستی است در امور دین و دنیا برای شخصی از اشخاص به نیابت از پیامبرصلی الله علیه وآله.»(3)
4 - قاضی عضدالدین ایجی مینویسد: «امامت ریاستی عمومی است در امور دین و دنیا برای شخصی از اشخاص.»(4)
5 - سعدالدین تفتازانی مینویسد: «امامت ریاستی است عمومی در امر دین و دنیا به نیابت و جانشینی از پیامبرصلی الله علیه وآله.»(5)
الف) مقصود از ذکر «بالاصالة» در برخی از تعاریف، احتراز از رهبری مسلمانان به نیابت خاصه یا عامه از جانب امام است.
ب) مقصود از «دارالتکلیف» که در برخی تعاریف آمده، برای اشاره به امامت در سرای دنیا است تا امامت در سرای آخرت را خارج کند. خداوند متعال میفرماید: { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ؛(6)«[به یاد آورید] روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان میخوانیم.»
ج) مقصود از «نیابة عن النبی» که در برخی از تعاریف آمده است به جهت اشاره به امامت پس از پیامبرصلی الله علیه وآله است.
د) عموم علمای اهل سنّت از آن جهت که امامت را خلافت ظاهری بر مردم
میدانند که تنها حکم کننده به ظاهر شریعت و مجری احکام ظاهر شریعت است، لذا در تعریفاتشان برای امامت میگویند: «امامت ریاستی است در امور دین و دنیا....»
ظاهر این عبارت حاکمیت سیاسی و دینی است، همین تعریف در کتابهای کلامی شیعی در بخش امامت برای «امامت» شده است، در حالی که رأی حقّ این است که حاکمیت سیاسی و دینی از شؤونات امامت و ولایت نزد شیعه است. شیعه معتقد به معنای خاصی برای امامت است که این دو خصوصیت از آثار آن است. آنان معتقد به امامت به معنای خلافت کلیه امور الهیاند که از آثار آن، ولایت تشریعی و خلافت ظاهری است؛ زیرا ارتقای امام به مقامات معنوی و قرب الهی موجب میشود که او زعیم سیاسی و حاکم دینی جامعه باشد. امام انسان کاملی است که قرب تام به خدا پیدا کرده و به درجه عصمت رسیده است. او کسی است که به جهت ارتباط خاص با خدا به تمام مصالح و مفاسد اجتماعی آگاهی دارد، و لذا حجّت خدا بر اهل زمین است. او کسی است که حافظ دین از تحریف و تزویر است. و در یک کلمه او واسطه فیض تکوین و تشریع است. چنین شخصی است که میتواند ریاست عمومی در دین و دنیا را داشته باشد.
نتیجه اینکه: تعریفی را که برخی از علمای امامیه به تبع علمای اهل سنّت برای امامت ذکر کردهاند، تعریف جامعی به نظر نمیرسد، بلکه به شأنی از شؤون امامت و ولایت اشاره دارد. گویا علمای امامیه این تعریف را به طور مماشات در مقابل اهل سنّت ذکر کردهاند تا همان معنایی را که اهل سنّت قبول دارند برای امام خود ثابت کنند، وگرنه این تعریفها هرگز شامل مقامات معنوی که برای امام ثابت است به جز زعامت سیاسی و اجتماعی و دینی، نمیگردد.
درجه و مرتبه دیگری برای امامت وجود دارد که اوج مفهوم آن را میرساند. این معنا به طور وفور در کتابهای شیعه وجود دارد و وجه مشترک میان تصوّف و تشیع
است. مرحوم علامه طباطبایی در گفت و گوی خود با پروفسور هانری کربن میگوید: «این به معنای آن نیست که شیعه این مفهوم از امامت را از متصوفه اخذ کرده است، بلکه صوفیان آن را از شیعه گرفتهاند؛ زیرا این مسئله از زمانی در میان شیعه مطرح بود که هنوز تصوّف، صورتی به خود نگرفته بود و یا این مسئله در میان آنها مطرح نبود. این معنا، همان «انسان کامل» و به تعبیر دیگر حجّت زمان است. یعنی در هر زمان و دورهای یک انسان کامل و معصوم وجود دارد که حامل معنویت کلّی انسانیت است. او به مقام ولایت خدا رسیده و مظهر اجلی و اتمّ جمیع صفات جمال و جلال الهی است که از شؤون آن دو مقام مرجعیت دینی و سیاسی است و امامتی که شیعه برای امامان خود ثابت کرده از این قبیل است.
شیعه امامیه برای اثبات مدّعای خود در این مفهوم امامت به ادلهای تمسّک کرده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1)«و به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد. و خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: عهد من هرگز به ستمکاران نخواهد رسید.»
از آیات قرآن استفاده میشود که امامت به امر خداست و آن را برای هر کس که قابل بداند قرار میدهد و این به جهت عظمت مقام و منزلت امامت است.
در آیه فوق خداوند میفرماید: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}؛ «من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم.» و بدین ترتیب جعل را به خود نسبت میدهد.
1) 49. سوره بقره، آیه 124.
قرآن از زبان حضرت موسی علیه السلام نقل کرده که فرمود: { رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی * یفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(1)«موسی عرض کرد: پروردگارا! پس شرح صدرم عطا فرما و کار مرا آسان گردان و عقده زبانم را بگشا تا مردم سخنم را فهم کنند. و از اهلبیت من یکی را وزیر و معاون من فرما، برادرم هارون را....»
و نیز خداوند میفرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا}؛(2)«آنان را به جهت آنکه صبر پیشه کردند پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»
از مجموعه این آیات و آیات دیگر استفاده میشود که برای امامت، معنای خاصی - غیر از آنچه اهل سنّت میگویند - وجود دارد.
خداوند میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(3)«ای اهل ایمان! از خدا و رسول و صاحبان امر از میان خود اطاعت کنید.»
فخر رازی در ذیل آیه فوق میگوید: «صاحبان امر غیر از معصومین کسانی دیگر نمیتوانند باشند؛ زیرا امر به اطاعت مطلق از غیر معصوم محال است.»(4)
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ ؛(5)«ای پیامبر! آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکردهای و خداوند تو را از آزار مردم نگه خواهد داشت.»
به اتفاق علمای شیعه و طبق نظر جماعت کثیری از دانشمندان اهل تسنن، این
آیه در روز غدیر، در شأن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد و رسول خداصلی الله علیه وآله بعد از نزول آیه، ولایت امیرالمؤمنین را به مردم ابلاغ نمود. از عبارت { وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ استفاده میشود که قرآن معنای خاصی از امامت را در نظر دارد، و این معنا غیر از آن است که اهل سنّت به آن معتقدند. شیعه قائل است که امامت از اصول دین و روح تمام دستورات شریعت است. این چه معنایی برای امامتاست و این امامت چیست که اگر پیامبرصلی الله علیه وآله آن را برای مردم ابلاغ نکند گویا هیچ کاری راانجام ندادهاست؟ آیا غیر از ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است؟
خداوند متعال میفرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ ؛(1)«و از آنان امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را ]هدایت میکردند، چون شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند.»
و نیز میفرماید: { وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ نافِلَةً وَکُلاًّ جَعَلْنا صالِحِینَ * وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ...}؛(2)«و اسحاق و علاوه بر او یعقوب را به وی بخشیدیم و همه آنان را مردانی صالح قرار دادیم. و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت میکنند و به آنها انجام کارهای نیک را وحی کردیم....»
در این آیه خداوند متعال برای تعدادی از انبیا بعد از امتحان و صبر پیشه کردن هنگام بلاها، مقام امامت و هدایت را عنایت کرده است. این امامت و هدایت به طور حتم، امامت و هدایت باطنی و تکوینی است نه تشریعی؛ زیرا قبل از رسیدن به مقام امامت، دارای مقام هدایت و امامت تشریعی به جهت نبوّت بودهاند.
با مراجعه به روایات نیز پی میبریم که برای امامت، معنای جامع و کاملی است که مرجعیت دینی و سیاسی از شؤونات آن به حساب میآید.
1 - در حدیث معروفی که شیعه و سنی آن را نقل کردهاند پیامبرصلی الله علیه وآله فرموده است: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»؛(1)«هر کس بمیرد و پیشوای زمان خود را نشناسد مرده است از نوع مردن زمان جاهلیت.»
این تعبیر خیلی شدید است؛ زیرا در زمان جاهلیت مردم مشرک بودند و حتّی توحید و نبوّت نداشتند. روشن است که امامت به معنای ولایت معنوی، میتواند از اصول دین باشد و عدم شناخت آن باعث مردن به نوع جاهلی گردد.
2 - در سیره ابن هشام آمده است: «بنی عامر بن صعصعه خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیدند، حضرت آنان را به سوی خدا دعوت نمود و نبوّت خود را بر آنان عرضه کرد... در این هنگام یک نفر از آن جماعت (بحیرة بن فراس) به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کرد: به من بگو! اگر ما با تو بر اسلام بیعت کردیم و خداوند تو را بر مخالفانت غلبه داد، آیا ما در خلافت بعد از تو سهمی داریم؟ آن حضرت فرمود: امر خلافت به دست خدا است، هر کجا که بخواهد قرار میدهد.
در این هنگام بحیره به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا ما جان خود را برای دفاع از تو بدهیم ولی هنگامی که خداوند تو را بر دشمنانت غلبه داد خلافت به غیر ما برسد؟ ما احتیاجی به اسلام تو نداریم.»(2)
3 - امام رضاعلیه السلام به عبدالعزیز بن مسلم فرمود: «مردم مگر مقام و منزلت امامت در میان امّت را میدانند تا روا باشد که انتخاب آن به اختیار ایشان واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلتش عالیتر و مکانش رفیعتر و عمقش ژرفتر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند یا با آرای خود آن را دریابند و یا به انتخاب خویش امامی را منصوب کنند؟
همانا امامت مقامی است که خدای - عزّ وجلّ - بعد از رتبه نبوّت و خلّت در مرتبه سوم به ابراهیمعلیه السلام اختصاص داد و به آن فضیلت، مشرّفش ساخت و نامش را
بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قرار دادم.» ابراهیم خلیل علیه السلام از نهایت شادی به خداوند عرض کرد: «از فرزندان من هم؟» او فرمود: «پیمان و فرمان من به ستمکاران نمیرسد....»
همانا امامت، خلافت خدا و خلافت رسول خداصلی الله علیه وآله و مقام امیرالمؤمنینعلیه السلام و میراث حسن و حسینعلیهما السلام است. همانا امامت، زمام دین و مایه نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزّت مؤمنان است. همانا امامت، ریشه با نموّ اسلام و شاخه بلند آن است. کامل شدن نماز، روزه، حجّ، جهاد و بسیار شدن غنیمت و صدقات به آن است.
امام؛ مانند خورشید طالع است که نورش عالم را فرا گیرد و خودش در افق است به نحوی که دستها و دیدگان به آن نرسد.
امام، ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره راهنما در شدّت تاریکیها است.
امام، آب گوارای زمان تشنگی، رهبری به سوی هدایت و نجاتبخش از هلاکت است.
امام، آتش روی تپّه (رهنمای گمشدگان)، گرما دِه سرما زدگان و رهنمای مهلکهها است. هر که از او جدا گردد هلاک شود.
امام، ابری بارنده، بارانی شتابنده، خورشیدی فروزنده، سقفی سایه دهنده، چشمهای جوشنده و برکه و گلستان است.
امام، از گناهان پاک و از عیبها برکنار است. به دانش مخصوص و به خویشتن داری نشانهدار است. موجب نظام دین و عزّت مسلمین و باعث خشم منافقان و هلاکت کافران است.
پس کیست که بتواند امام را بشناسد و یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟
هیهات! هیهات! در اینجا خردها گم گشته، خویشتن داریها بیراهه رفته است. عقلها سرگردان، دیدهها بینور، بزرگان کوچک، حکیمان متحیر، خردمندان کوتاه فکر، خطیبان درمانده، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان، و سخندانان درماندهاند که
بتوانند یکی از شؤون و فضایل امام را توصیف کنند و آنان همگی به عجز و ناتوانی معترفند. چگونه میتوان تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان کرد، یا مطلبی از امر او فهمید و جایگزینی که کار او را انجام دهد برایش پیدا کرد؟!
ممکن نیست، چگونه و از کجا؟ در صورتی که او از دست یاران و وصف کنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد، او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشر کجا؟ او کجا و مانندی برای او کجا؟.»(1)
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(2)«به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد. خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم....»
خداوند متعال در سنین پیری حضرت ابراهیمعلیه السلام را به امامت برگزید و این بعد از امتحانهایی بود که از او گرفته شد و حضرت نیز از آنها سرافراز بیرون آمد، از آن جمله ذبح فرزندش بود که در مقابل این امتحان نیز تسلیم پروردگار بود. مطابق نصّ قرآن کریم خداوند در سنین پیری به حضرت ابراهیم فرزند عطا کرد، آنجا که میفرماید: { الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ}؛(3)«حمد مخصوص خداوندی است که به من در سنین پیری اسماعیل و اسحاق را بخشید، همانا پروردگار من شنونده دعا است.»
قرینه دیگر بر اینکه امامت حضرت ابراهیم در اواخر عمر او بوده اینکه آن حضرت مقام امامت را برای ذریه خود میطلبید و طبعاً این هنگامی است که حضرت فرزند داشتهاند و لذا به فکر ذریه خود بوده است. و میدانیم که فرزند در هنگام پیری به او بخشیده شد.
از اینجا استفاده میکنیم که امامت حضرت ابراهیم بعد از نبوّت او بوده است؛ یعنی بعد از آنکه از امتحانات پیاپی سرافراز بیرون آمد، خداوند متعال او را به درجهای عالیتر نایل کرد که همان هدایت و دستگیری ظاهری و باطنی و تکوینی بشر است. مقام نبوّت، تنها مقام اخبار از خداوند متعال است، امّا کسی که میخواهد مردم را دستگیری کند، به قابلیتهای دیگری نیاز دارد.
در قرآن کریم سه نوع معنا برای لفظ «امام» به کار رفته است:
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(1)«به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد. خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم....»
در این زمینه میفرماید: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَةً}؛(2)«و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.»
خداوند میفرماید: { وَکُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ؛(3)«و همه چیز را در کتاب آشکار کنندهای بر شمردهایم.»
اکثریت قاطع مذاهب و متکلّمان اسلامی امامت را واجب میدانند، اگرچه در
این که وجوب امامت، وجوب کلامی است یا فقهی؟ عقلی است یا نقلی؟ اختلاف نظر دارند؛ اینک دیدگاههای مختلف را در این باره مورد بررسی قرار میدهیم؛
از نظر امامیه، وجوب امامت وجوب کلامی است؛ یعنی از باب «وجوب علی اللَّه» است، نه وجوب فقهی یعنی «وجوب علی الناس.»
مقصود از وجوب کلامی آن است که فعلی مقتضای عدل یا حکمت یا جود یا رحمت یا دیگر صفات کمال الهی است، و چون ترک چنین فعلی مستلزم نقص در ساحت خداوندی و در نتیجه محال است، پس انجام دادن آن، واجب و ضروری است.
خواجه نصیرالدین طوسیرحمه الله میگوید: «امامیه معتقدند که نصب امام، لطف است؛ زیرا امام انسان را به اطاعت نزدیک کرده و از معصیت دور مینماید. و لطف بر خداوند واجب است.»(1)
مشهور آن است که اسماعیلیه همانند امامیه، وجوب امامت را وجوب کلامی میدانند.
برخی از زیدیه در باب امامت، به نصّ اعتقاد دارند و در نتیجه وجوب امامت را وجوب علی اللَّه میدانند. ولی برخی دیگر به وجوب نصّ در امامت اعتقاد ندارند و عقیده آنها در این مسئله همانند معتزله و اهل سنّت است؛ یعنی امامت را واجب علی الناس میدانند.(2)
اکثریت قاطع معتزله، امامت را واجب میدانند و تنها دو نفر از علمای آنان به نام ابوبکر اصمّ و هشام بن عمرو فوطی به وجوب آن قائل نیستند.
این اکثریت از نظر عقلی یا نقلی بودن وجوب آن بر دو دستهاند:
دسته اول، افرادی مانند جاحظ، ابوالقاسم کعبی، ابوالحسن خیاط و ابوالحسین بصری، که وجوب آن را عقلی میدانند.
دسته دوم، کسانی هستند که وجوب آن را شرعی میدانند.(1)
وجوب امامت نزد معتزله، وجوب علی الناس است؛ به عبارت دیگر وجوب امامت را فقهی میدانند نه کلامی.
برخی از آنان اعتقاد به عدم وجوب امامت به طور مطلق دارند؛ همانند فرقه نجدات (پیروان نجدة بن عامر).(2)
شهرستانی نیز عدم وجوب امامت را به فرقه محکّمه (نخستین فرقه خوارج که در جریان جنگ صفین پدید آمد) نسبت داده است.(3)
البته فرقه اباضیه از خوارج به وجوب امامت اعتقاد دارند. علی بن یحیی معمّر میگوید: «جایز نیست که امت اسلامی بدون امام یا سلطان به سر برد.»(4)
اشاعره به وجوب امامت معتقدند، لکن از آنجا که حسن و قبح عقلی و وجوب علی اللَّه را قبول ندارند، طبعاً وجوب امامت را وجوب علی الناس و نقلی میدانند.
قاضی عضدالدین ایجی میگوید: «نصب امام نزد ما از راه و طریق سمعی بر ما واجب است.»(5)
اینان نیز قائل به وجوب امامتند. ولی وجوب آن را فقهی و علی الناس میدانند.
ملّا علی قاری، شارح فقه اکبر میگوید: «مذهب اهل سنّت و جماعتی از معتزله این است که نصب امام بر مسلمانان واجب است و وجوب آن نقلی است.»(1)
دلایلی که متکلمان ماتریدی بر وجوب امامت آوردهاند، برخی نقلی و برخی عقلی - نقلی است؛ یعنی از باب ملازمات عقلیه است.(2)
این نحوه استدلال در کلمات اشاعره نیز یافت میشود. بنابر این، مقصود آنان از نفی عقلی بودن وجوب امامت، دلیل عقلی خاص (مستقلات عقلیه) است.
اینان نیز امامت را واجب شرعی و کفایی میدانند.
محمّد بن صالح عثیمین میگوید: «خلافت، منصب بزرگ و مسؤولیت عظیمی است. و آن عبارت است از متولی شدن تدبیر امور مسلمانان، به گونهای که او مسؤول اول در این امر باشد. و خلافت واجب کفایی است؛ زیرا امور مردم بدون آن قوام پیدا نخواهد کرد.»(3)
برخی برای اثبات وجوب امامت، به ادله مختلفی تمسّک کردهاند. که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - امامت در قرآن کریم
در آیات بسیاری به ضرورت وجوب امامت و نصب امام در جامعه اشاره شده است؛ از آن جمله:
الف) خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(4)«ای اهل ایمان! از خدا و رسول و صاحبان امر از میان خود اطاعت کنید.»
تفتازانی میگوید: «وجوب اطاعت از اولی الامر مقتضای وجوب تحقق آن است.»(1)یعنی چون مطابق آیه (اولی الامر) اطاعت از صاحبان امر واجب است پس تحقق اولی الامر در خارج به وجوب امامت نیز واجب میباشد.
محقق طوسی نیز این آیه رابه عنوان دلیل نقلی بر وجوب امامت برشمرده است.(2)
ب) و نیز میفرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا}؛(3)«آنان را به جهت آنکه صبر پیشه کردند، پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»
ج) و نیز میفرماید: { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ؛(4)«[به یاد آورید] روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان میخوانیم.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»(5)
به همین مضمون در کتابهای اهل سنّت نیز روایات فراوانی آمده است.
سعدالدین تفتازانی در «شرح مقاصد»(6)و ملاّ علی قاری در «شرح فقه اکبر»(7)و خواجه نصیرالدین طوسی در «تلخیص المحصّل»(8)به این حدیث بر وجوب امامت تمسّک کردهاند.
کیفیت استدلال به این حدیث آن است که: چنین حکم قطعیای مستلزم آن است که زمان هیچگاه خالی از امام نباشد.
امام رضا علیه السلام فرمود: «... همانا امامت، زمام دین و نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است.»(9)
ابن حزم میگوید: «تمام اهل سنّت و مرجئه و شیعه و خوارج، بر وجوب امامت اتفاق نمودهاند. و اینکه بر امت واجب است از امام عادلی که به پا دارنده احکام خدا و اجرا کننده احکام شریعتی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله آورده، اطاعت کنند. آنگاه میگوید: قرآن و سنّت تصریح به وجوب امامت دارند.»(1)
ابوالحسن اشعری میگوید: «تمام مردم - به جز اصمّ - قائل به وجوب امامند.»(2)
اسفرائینی میگوید: «جمهور اهل سنّت و جماعت، بر اصولی از ارکان دین اتفاق دارند، آنگاه رکن دوازدهم را خلافت و امامت و شروط زعامت میداند.»(3)
با رجوع به سیره مسلمین روشن میشود که آنان وجوب امامت را امری مسلّم و تردید ناپذیر میدانستند، از این رو پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بی درنگ به این مسئله پرداختند.
این استدلال در غالب کتابهای کلامی اهل سنّت آمده است؛ از آن جمله: قاضی عضدالدین ایجی در «المواقف»،(4)میر سید شریف جرجانی در «شرح مواقف»(5)و تفتازانی در «شرح مقاصد»(6)است.
شکی نیست که شارع مقدس از مسلمانان خواسته است که حدود الهی را اجرا کنند و مرزهای کشور اسلامی را از تجاوز دشمنان حفظ نمایند و... .
تحقق این هدف بدون امام با کفایت، امکانپذیر نیست. و از آنجا که مقدمه واجب، واجب است، لذا نصب امام نیز واجب است.
تفتازانی میگوید: «همانا شارع به اموری که بدون امام تمام نمیشود؛ از جمله اقامه حدود و حفظ مرزها و تجهیز لشکر برای جهاد و بسیاری از اموری که مربوط به حفظ نظام و حمایت از کیان اسلامی است امر نموده است، و از آنجا که واجب مطلق بدون مقدماتش تمام نمیشود در نتیجه مقدمه آن نیز که همان وجود امام است، واجب میگردد.»(1)
فخر رازی میگوید: «همانا نصب امام، متضمّن دفع ضرر از نفس است، و دفع ضرر واجب است لذا نصب او واجب میباشد. امّا مدعای اوّل به جهت آن است که ما میدانیم که خلق اگر رئیس با ابهتی داشته باشند که از عقاب او ترسیده و به ثواب او امیدوار باشند، بهتر میتوانند از مفاسد دوری کنند تا آنکه اصلاً برای آنها رئیسی نباشد.
و امّا مدعای دوم که دفع ضرر از نفس واجب است، این مطلب مطابق اجماع و ضرورت عقل است....»(2)
متکلّمان امامیه بالاتفاق بر این عقیدهاند که امامت از مصادیق لطف خداوند است و چون لطف به مقتضای حکمت الهی واجب است، امامت نیز واجب است. از طرفی لطف امامت از آنگونه الطافی است که فعل مباشری و مستقیم خداوند است. از این رو وجوب امامت همچون وجوب نبوّت است.
سید مرتضی میگوید: «ما امامت و رهبری را به دو شرط لازم میدانیم: یکی اینکه تکالیف عقلی وجود داشته باشد. و دیگری آنکه مکلفان معصوم نباشند....»(3)
شیخ طوسیرحمه الله میگوید: «دلیل بر وجوب امامت و رهبری این است که امامت در حقّ واجبات عقلی لطف است؛ زیرا این حقیقت بر همگان معلوم است که انسانهایی که معصوم نیستند هر گاه رهبری با کفایت نداشته باشند که معاندان
و ستمکاران را تنبیه و تأدیب کند و از ضعیفان و مظلومان دفاع کند، شرّ و فساد در میان آنان گسترش خواهد یافت....»(1)
ابن میثم بحرانیمیگوید: «همانا نصب امام، لطفی از فعل خداوند متعال در ادای واجبات شرعی تکلیفی است، و هر لطفی به گونهای که ذکر شد در حکمت خداوند متعال واجب است که آن را انجام دهد، تا زمانی که تکلیف به مطلوب در آن پابرجا باشد. پس نصب امامی که ذکرشد از جانب خداوند درهر زمان تکلیف واجباست.»(2)
بیشک کسی که همه کمالات انسانی را دارد (یعنی امام) وجودش شریفتر از انسانهای دیگر است که تنها برخی از کمالات را دارند. و در فلسفه هم به اثبات رسیده که هر گاه شیء ممکنی تحقق یابد که کمالات وجودیاش کمتر از شیء ممکن دیگری است، آن ممکن شریفتر باید پیش از او موجود باشد.
نتیجه اینکه: از مشاهده این همه انسانهایی که تنها برخی از کمالات را دارند به وجود امام کامل پی میبریم؛ یعنی محال است که افراد انسان، وجود، حیات، علم، جمال و... را از مبدأ فیاض دریافت کرده باشند، لکن در مرتبه پیشین، انسان کامل دریافت نکرده باشد؛ زیرا طفره محال است.
محقق طبرسی نوری در بیان این مطلب میگوید: «شکی نیست که هر کس قابل تلقی وحی حضرت آفریدگار نخواهد بود و هر فردی از افراد انسان را تحمّل اتیان به اوامر و نواهی ربّانی نمیباشد و این مطلب ثابت است به وجدان و عیان، چون تفاوت مراتب انسان، امری است ظاهر و هویدا. و از آنجا که مراتب پایینی، شایسته دریافت وحی و... را ندارند پس لازم است از وجود شخصی که ممتاز باشد به قابلیت امور مذکوره و ذوجهتین باشد تا از جهتی تلقّی وحی الهی نموده و به جهتی دیگر اوامر و نواهی را به مکلفین ابلاغ کند.»(3)
با همین برهان، بر وجوب امامت در روایات نیز اشاره شده است:
حضرت علیعلیه السلام میفرماید: «اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قآئم للَّه بحجّة إمّا ظاهراً مشهوراً أو خآئفاً مغموراً»؛(1)«بار خدایا! آری زمین تهی نماند از کسی که حجّت برپای خداست، یا پایدار و شناخته است و یا ترسان و پنهان از دیده هاست.»
تفاوت دلیل لطف و دلیل امکان اشرف
الف) قاعده لطف بیشتر به بُعد اجتماعی و حکومتی و هدایت تشریعی و ظاهری امام نظر دارد، در حالی که قاعده امکان اشرف، بیشترین نظرش به بُعد وجودی، تکوینی و باطنی امام است.
ب) از ویژگیهای مهمّ برهان امکان اشرف این است که همراه با اثبات اصلِ وجود امام، استمرار وجود مبارک او را نیز در گستره عالم بشریت تا آخرین فرد انسانی ثابت میکند.
ج) امکان اشرف با نگاه به کلّ هستی، ساختمان آن را به گونهای مییابد که جایگاه وجود امام ذاتاً پیش از سایر انسانها است، در حالی که قاعده لطف با نگاهی به هستی آفریدگار و ذات و صفات کمالی او در مییابد که لازمه هدفمندی خلقت و تکلیف، وجود حتمی و مستمرّ امام است.
عنایت در لغت، اسم مصدر و از ماده «عنی یعنی» است که دارای معانی اراده، قصد، در نظر گرفتن، رسیدگی کردن، توجه و بخشش و انعام است.(2)
شیخ الرئیس در تعریف «عنایت» میگوید: «عنایت عبارت است از اینکه واجب الوجود بذاته تعقل کند که اعضای جسم انسان چگونه باشد، حرکت آسمان چه سان باشد تا به گونه بهتر باشند، و نظام خیر در آنها موجود باشد. این تعقل علم الهی به دنبال هیچ گونه شوق یا خواست یا هدفی غیر از توجه به خویشتن نیست.»(3)
شیخ اشراق میگوید: «عنایت، احاطه حقّ تعالی است به چگونگی نظام کلّ و به تمام آنچه که این مجموعه بر آن باشد....»(1)
فخر رازی میگوید: «عنایت؛ یعنی علم خداوند به اینکه «اشیاء» به چه حالتی باشند تا به بهترین و کاملترین وجه واقع شوند.»(2)
صدرالمتألهین میگوید: «نظام معقول که نزد حکما عنایت نام دارد، مصدر همین نظام موجود است. پس این عالم موجود در نهایت خیر و فضیلت ممکن است.»(3)
حال با روشن شدن معنای عنایت، به اثبات وجوب امامت در پرتو برهان عنایت میپردازیم:
بیان اوّل
آفرینش هستی بهترین و نیکوترین نظام ممکن است. لازمه این گفتار، لزوم وجود امام در آفرینش است وگرنه نظام، اَحسن نخواهدبود. حال به همین دلیل و برهانی که تکلیف و بعثت ضرورت دارد به همین دلیل، وجود مستمرّ امام نیز لازم است، همان طور که چاپ کتاب طبّ بدون پزشک، کارآیی لازم را ندارد. و لذا وحی در کنار بزرگداشت قرآن کریم از بزرگداشت و اهتمام به وجود پیامبر و راهنما سخن گفته است: { وَکَیفَ تَکْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ ؛(4)«و چگونه ممکن است شما کافر شوید، با اینکه [در دامان وحی قرار گرفتهاید، و] آیات خدا بر شما خوانده میشود، و پیامبر او در میان شماست؟!.»
امام که راهنمای الهی است، به جهت ویژگی کاری و رسالتش، جایگاه خاصی در نظام آفرینش دارد که اگر این موجود مبارک در آن جایگاه ویژه خود قرار نگیرد و آفریده نشود نقص و کاستی دامنگیر نظام احسن خواهد شد.
راهنمای الهی، از آنجا که با عالم بالا در ارتباط است، گیرنده پیام الهی است، و از
عالم غیب و وحی خبر میدهد... و از آنجا که با عالم بشریت در ارتباط است ابلاغ پیام آسمانی میکند و مسلّماً وجودش با سایر موجودات آسمانی فرق دارد.
بیان دوم
خداوند که برای کمال یابی هر موجودی که در این عالم رنگ هستی میگیرد همه نوع ابزار ضروری و غیر ضروری را در اختیارش گذاشته تا به کمال برسد، چگونه ممکن است انسانی که در دامان همین طبیعت است از این قانون استثنا شود و ارتقای معنوی او نادیده گرفته شود؟
شیخ الرئیس میگوید: «واگذاشتن انسانها و انظارشان به خودشان، کار درستی نیست؛ چون مایه اختلاف میشود و هر کسی هر چیزی را که به سودش باشد عدل و چیزی را که به ضررش باشد ظلم میپندارد. پس نیاز به امام که مایه بقا و پیدایش وجود انسانها است بسیار شدیدتر است تا نیاز به رویانیدن موی کنارههای چشم (پلک و مژه) و ابروان و گود کردن کف پاها و چیزهای دیگر که منافعشان در استمرار اصل وجود بشر دخالت ندارد. پیدایش و وجود انسان صالح که وضع قانون و اجرای عدالت کند امری ممکن است. پس درست نیست که عنایت الهی آن منافع جزئی را تأمین کند امّا از این منافع اساسی غفلت کند. و درست نیست که خداوند و ملائکه نیازهای ابتدایی بشر را بدانند ولی نیازهای اساسی را ندانند. و درست نیست چیزهایی که در تشکیل و پیدایش نظام خیر ممکن و ضروری است و خدا هم میداند، با این حال آنها را خلق نکند. و چگونه ممکن است که وجودهای متعلِّق و مبنی باشد امّا وجود متعلَّق و مبنا نباشد.»(1)
1) 104. الالهیات من کتاب الشفاء، ص 488.
امامت و غیبت
مسأله امامت یکی از مسائل مهمّ کلامی نزد شیعه به حساب آمده است، و اساس هر خلافی از اختلافات در امامی است که اطاعتش واجب شمرده شده است و بقیه اختلافات همه به این مسأله باز میگردد. شیعه دوازده امامی از مهمترین فرقههای شیعی بلکه تنها فرقه اساسی موجود در عالم معاصر به حساب میآید. این فرقه در ایمان و اعتقادش به دوازده امام بر نصوصی تکیه کرده که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بر آنها از جانب خداوند تأیید داشته است آخر آنها حضرت مهدیعلیه السلام است، و زنده بوده و منتظر امر الهی به خروج و ظهور میباشد.
سؤالی که گاهی در رابطه با حضرت مهدیعلیه السلام مطرح میشود این که شیعه دوازده امامی از طرفی برای امامت مقام و ارزشی خاص قائل است. و از طرفی دیگر بر ضرورت وجود امام معصوم از عقل و نقل ادلهای اقامه میکند و نیز برای امام معصوم وظایف سنگینی از جمله هدایت بشر مقّرر کرده است. این تفاصیل انسان را گاهی با اشکال مواجه میسازد که آیا غیبت امام زمانعلیه السلام با وظیفه امام معصوم که شیعه معین کرده منافات ندارد؟ در این بحث درصدد تبیین این موضوع و بررسی اشکال و حلّ آن میباشیم.
با مراجعه به کتابهای کلامی شیعی و غیر شیعی و نیز کتابهای فلسفی و عرفانی پی میبریم که دو تفسیر و روش در تعریف امامت وجود دارد:
در تعریف کلامی برای امامت آن گونه که قبلاً اشاره شد تکیهگاه متکلمین بر بعد ریاست و زعامت اسلامی و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله در اموری است که مربوط به دنیا و دین مردم میباشد.
شیخ مفیدرحمه الله میگوید: «امامت عبارت است از پیشی گرفتن در چیزی که مقتضای اطاعت و اقتداء به او است.»(1)
شیخ طبرسی رحمه الله مینویسد: «آنچه که از لفظ امام به دست میآید دو چیز است: یکی اینکه او مقتدا و امام مردم در افعال و رفتار است. دیگر اینکه او کسی است که متولّی تدبیر امت و سیاست آنان بوده و قیام به امور آنها خواهد کرد. جانیان را تأدیب کرده و والیان را نصب خواهد نمود. کسی که مستحقّ حدّ الهی است بر او اجرا کرده و با کسی که درصدد دشمنی و کید با اسلام است مقابله خواهد کرد.»(2)
علامه حلّی رحمه الله میفرماید: «امامت ریاست بر عموم مردم برای یکی از اشخاص در امور دین و دنیاست.»(3)او در شرح باب حادی عشر قید به عنوان «نیابة عن النبی» را اضافه کرده است.(4)
تفسیر و تعریف دیگری برای امامت از ناحیه فلاسفه و عرفا شده، به اینکه امامت منصبی الهی همانند نبوّت است و بین این دو هیچ فرقی به جز وحی نیست. امامت استمرار تمام وظایف نبوّت به جز تحمّل وحی الهی است. و نیز نوعی تصرف در باطن و نفوس افراد به کمال مطلوب انسان است. مطابق این تعریف ریاست در امور دین و دنیا که در تعریف سابق آمده شأنی از شؤونات و وظیفهای از وظایف امامت به حساب میآید، وگرنه امامت نظیر نبوّت در تمام درجات عالی است.
مطابق این تعریف، اختلاف بین امامیه و دیگران بر سر مسأله امامت، اختلاف در شرایط امام نیست، بلکه بازگشت اختلاف به نفی و اثبات است. شیعه امامت را به این معنا معتقد است و دیگران منکر. میدانیم که اگر در تعریف امامت بر تفسیر متکلمین اکتفا کنیم نمیتوان امامت را جزء اصول دین به حساب آورد، بلکه مطابق حرف اهل سنّت، به فروع دین سزاوارتر خواهد بود. لذا متکلمین شیعی در توجیه تعریف خود به آن نحو میگویند: ما به جهت مماشات با مذاهب دیگر اسلامی امامت را چنین تعریف نمودیم، نه اینکه خود به آن ملتزم باشیم.
بالاتر از این، شیعه معتقد است که مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت است، گرچه برخی از انبیا همانند رسول اکرم اسلام صلی الله علیه وآله هر دو مقام را بر عهده داشت. آنان در اثبات مدعای خود به آیه «ابتلاء» تمسّک میکنند؛ زیرا خداوند متعال مطابق این آیه بعد از امتحان حضرت ابراهیم نبی علیه السلام او را به مقام امامت نایل ساخت. از اینجا معلوم میشود که این مقام از مقام نبوّت و إخبار از خداوند، بالاتر است.
تعریفی که علامه طباطبایی رحمه الله از امامت ارائه داده این است که امامت آن است که انسان به گونهای باشد که دیگران به او اقتدا کرده و کردار و گفتار خود را به نحو تبعیت، تطبیق دهد. مطابق این تعریف امامت حقیقتی وراء مثل مقام اطاعت یا ریاست دین و دنیا یا وصایت یا خلافت و جانشینی در روی زمین به معنای حکومت بین مردم است.(1)
عمق معنای امامت نزد علامه طباطبایی رحمه الله در این ظاهر میشود که میگوید: برای امامت باطنی است که همان ولایت بر مردم و کردار آنان است، و این هدایت باطنی چیزی جز ایصال به مطلوب نیست، چیزی که اختلاف اساسی با هدایت ظاهری دارد که از آن به بیان راه تعبیر میشود، وظیفهای که به امام اختصاص ندارد. در ضمن این معنای دقیق عرفانی برای امامت، این حقیقت مندرج است که در هر زمان احتیاج به انسان کامل معصوم از هر جهت است.
1) 109. المیزان، ج 1، ص 271.
با کمی تأمّل ملاحظه میکنیم که میتوان، بین این دو تعریف جمع نمود.
1 - مفهوم امامت در عالم فعل و اثبات - نه به حسب عالم واقع و ثبوت - مفهومی است که قابل تحول و تکامل است و میتوان گفت که نزد قدما با تتبّع و تحقیقی که داشتند آن گونه که الآن این مفهوم واضح شده، نبوده است. و این به مجموع عواملی باز میگردد؛ خواه به جهت این بوده که بزرگان قرارشان بر این بود که مطابق اصطلاحات اهل سنّت در این زمینه مشی کرده باشند و یا اینکه ادوات و وسایل تفکیر کلامی به طور کلّی آنها را به این سمت و سو و نتیجه و تعریف کشانده است.
شاهد این مطلب این است که بسیاری از امور که در گذشته غلوّ به حساب میآمد الآن از ضروریات امامت به شمار میآید، همانگونه که در علم رجال و تراجم به آن اشاره شده است.
2 - توجیه دوم آن است که بگوییم در حقیقت هیچ تنافی بین دو تفسیر و تعریف نیست بلکه تعریف اول برای امامت صحیح است ولی در تعریف دوم بین تعریف امامت و بین مقام امام خلط شده است. هر دو تعریف در شؤون امامت توافق دارد ولی این شؤون در حقیقت تعریف امام نیست بلکه تعریفی برای امامت است، به اینکه بگوییم: امامت عبارت است از ریاست عمومی در امور دین و دنیا و اما اینکه امامت از مناصب الهی است، همه قبول دارند.
3 - توجیه دیگری که در جمع بین این دو نوع تعریف وجود دارد اینکه بگوییم: به طور اصولی و کلّی بین روش کلامی و روش فلسفی - عرفانی فرق و اختلاف اساسی وجود دارد. بازگشت این اختلاف تنها به تحوّل در مفهوم نیست بلکه رجوع آن به دو نوع روش برداشت است؛ زیرا روش کلامی در رسیدن به معارف دینی اعتماد بر عقل و استدلال عقلانی است، در حالی که تکیهگاه فلسفی - عرفانی بر آن است که استدلال عقلانی و تکیه و اعتماد بر عقل به تنهایی کار صحیح به نظر نمیرسد و نمیتواند انسان را به هدف و حقیقت امور برساند. این دو، نوع برداشت
است و مجرد اختلاف در تعریف به نظر نمیآید. فیلسوف عارف، اهل اشراق و کشف است و درصدد آن است که حقایق را با گذشتن از گذر عقل و با رسیدن به حقیقت آنها از راه شهود باطن درک وکشف کند، راهی که هرگز در آن خطا و اشتباه وجود نداشته باشد.
شیعه امامیه، امامت را عقلاً واجب میداند، و اشاعره آن را تنها به دلیل نقل واجب میشمارد. و گروهی از معتزله آن را عقلاً و نقلاً واجب میشمارند.
متکلمین امامیه بر ضرورت و وجوب عقلی امامت، ادلهای اقامه کردهاند که در جای خود به آن اشاره کردهایم؛ از قبیل: دلیل لطف، وجوب حفظ شریعت، ضرورت بیان احکام شریعت و... .
و از طرف دیگر برای امام صفاتی را از قبیل عصمت قائلند؛ زیرا عصمت امام مقتضای لطف بوده و با وظیفه او نیز که حفظ شریعت اسلامی و تبیین احکام است سازگاری دارد.
اشکالی که بر نظریه امامت نزد شیعه امامیه با اعتقاد به غیبت امام عصرعلیه السلام متوجه است را نسبت به هر دو تعریف که درباره امامت وارد شده مطرح خواهیم کرد:
متکلمین بر ضرورت امامت - آن گونه که اشاره شد - به ادلّهای از قبیل قاعده لطف، لزوم حفظ شریعت و تبیین دین الهی و شریعت استدلال کردهاند. میدانیم که این اهداف که برای امامت ذکر شده تنها با حضور امام در بین مردم حاصل میگردد و با غیبت امام از میان مردم نمیتوان به این اهداف مقدّس دسترسی حاصل نمود.
از طرفی دیگر، متکلمین در اقامه دلیل بر لزوم عصمت امام نیز به دلیل لطف
و ضرورت حفظ شریعت استدلال میکنند. و میدانیم که این دو دلیل نیز تنها با وجود امام قابل اجرا است؛ زیرا لطف بدون وجود معصوم حاصل نمیگردد، و نیز حفظ شریعت بدون وجود معصوم تحقق نمییابد.
پاسخ: در پاسخ از این اشکال، مطابق تعریف متکلمین بر امامت میگوییم:
اوّلاً: هم در وجود امام مصحلت است و هم در غیبت او، جز اینکه مصلحت در وجود امام به مکلفین باز میگردد و مصلحت در غیبت ایشان به خود حضرت باز میگردد. گرچه سبب موجب در غیبت آن حضرت خود مردمند.
به تعبیر دیگر: سبب در عدم انبساط ید حضرت این نیست که از لطف خارج شده باشد بلکه جهت لطف دائماً باقی است، و عدم حصول آن به جهت امری است که به غیر خدا باز میگردد.
ثانیاً: نسبت به مسأله حفظ شریعت میگوییم: این وظیفه متوقف به حضور فیزیکی و شخصی حضرت در بین مردم نیست، بلکه به طور کلّی شریعت را خودش در پس پرده غیبت حافظ بوده و نیز به نحوی دیگر با نصب نایبان عام، این وظیفه را در سطحی دیگر بر عهده آنها گذارده است.
ثالثاً: الطاف، همانند مصالح و مفاسد نفس الأمریه و ملاکات احکام، دارای درجات مختلف است، که با تزاحم آنها ملاک اهمّ و آنچه که لطف او بیشتر است مقدّم میگردد. لذا گرچه امامت و حضور امام ضرورتی است که در حقّ بندگان، لطف الهی به حساب میآید و میتواند بندگان را به طاعت نزدیک کرده و از معصیت و نافرمانی دور سازد، ولی گاهی لطف بیشتر در غیبت این امام و عدم حضور او در بین مردم است، همانگونه که در فلسفه غیبت امام مهدیعلیه السلام با ذکر مقدماتی این مطلب را به اثبات رساندیم. مگر نه این است که زمین نباید خالی از وجود حجّت باشد؟ مگر نه این است که خوف کشته شدن امام وجود داشته است؟ مگر نه این است که امامان بعد از پیامبر تا روز قیامت دوازده نفرند؟ و برای عصر ظهور نیز احتیاج به رهبر و امام معصوم است؟ اینها و جهات دیگر که در جای خود به آن اشاره شد، همگی ما را به
این امر رهنمون میسازد که گاهی لطف در غیبت امام است. و این لطف از اهمیت بیشتری برخوردار است. مگر نه این است که خداوند یازده امام را فرستاد ولی عموم مردم از آن استقبال نکردند، لذا شرایط با تغییر اوضاع و احوال فرق میکند و هر زمانی به جهت اتفاقاتی که پدید میآید، و حالاتی که بر مردم عارض میشود، مقتضیات خاص خود را به دست میآورد.
ذکر شد که برای امامت دو نوع تعریف شده است، و تعریف دوم آن به تفسیر امامت به معنای باطنی باز میگردد. مقصود از تفسیر باطنی امامت این است که امامت حقیقتی است که امام به جهت قابلیاتی که پیدا میکند از قبیل قرب الهی و رسیدن به مقام یقین، به آن دسترسی پیدا میکند؛ زیرا هدایت به معنای بیان راه، جدای از نبوّت نیست، پس معنای امامت همان ایصال به مطلوب است که به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی رحمه الله تصرفی در نفوس است که به وسیله آن انسان را به سوی کمال خود رهنمون میسازد.(1)
مطابق این تفسیر و تعریف برای امامت، دیگر جایی برای اشکال غیبت باقی نمیماند؛ زیرا این وظیفه متفرّع بر وجود حضرت در بین مردم است نه بر حضور او، تا با غیبت حضرت منافات داشته باشد، گرچه هدایت تشریعی نیز از وظایف او بوده و از شؤونات آن مقام قرب الهی است. موضوع غیبت آن حضرت تنها عایقی است در مقابل برخی از وظایفی که به امام واگذار شده است، مشکلی که میتوان به آن جوابهای متعدد داد بدون آنکه خدشهای بر اصل امامت او و تأثیر آن در خارج وارد سازد، همانگونه که قبلاً به برخی از جوابها نسبت به آن وظایف اشاره شد.
از آنجا که حلّ اساسی اشکال غیبت امام مبتنی بر تفسیر و تعریف دوم بر امامت است لذا جا دارد با عمق بخشیدن به این بحث، این معنا و تعریف امامت را از لابهلای آیات و روایات به اثبات برسانیم:
1) 110. المیزان، ج 14، ص 304.
خداوند متعال میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا...}؛(1)«و آنان را پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»
و نیز فرمود: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ ؛(2)«و از آنان امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت میکردند چون شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند.»
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر آیه اوّل میگوید: «ظاهر قول خداوند { أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا} این است که هدایت به امر خدا تفسیر معنای امامت است. و در تفسیر آیه 124 از سوره بقره معنای هدایت امام به امر خداوند را توضیح دادیم. و آنچه در اینجا قابل ذکر است اینکه این هدایتی که از شؤون امامت برشمرده شده به معنای بیان راه نیست؛ زیرا خداوند سبحان ابراهیم را بعد از آنکه نبی قرار داده بود او را امام معرفی کرد و نبوّت منفکّ از بیان راه و ارائه طریق نیست، پس تنها معنایی را که میتوان برای امامت در این آیه نمود اینکه امامت به معنای ایصال و رساندن انسان به مطلوب و هدف است، که نوعی تصرف تکوینی در نفوس مردم با رساندن آنان به کمال و منتقل ساختن آنها از موقف معنوی خاصی به مرتبهای دیگر است... حال اگر امام مردم را این گونه هدایت میکند، باید خودش قبل از آن به این نوع هدایت رسیده باشد تا از او به دیگران بر اساس قابلیتها برسد. پس امام همان رابط بین خداوند و مردم در رساندن فیوضات باطنی است که از خداوند گرفته و به مردم افاضه میکند، همانگونه که شخص نبی به لحاظ نبوتش، واسطه فیوضات ظاهری؛ یعنی همان شریعت الهی بین خداوند و مردم میباشد... ولی در برخی از موارد نبوّت و امامت با هم در شخصی جمع شده است؛ همانند ابراهیم و فرزندانش....»(3)
یکی از مسائل مهمّ اسلامی نزد شیعه امامیه، مسئله امامت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله است. شیعه از آن جهت که برای منصب امامت و خلافت، ارزش خاصی قائل است و خطّ امامت را ادامه دهنده خطّ نبوّت در تبیین و توضیح و توسعه و تطبیق شریعت میداند، لذا نزد آنان از اهمیت ویژهای برخوردار بوده و آن را از اصول دین به شمار آوردهاند. ولی اهل سنّت این مسئله را جدّی نگرفته و برای آن چندان اهمیتی قائل نشدهاند و لذا آن را جزو فروع دین به حساب میآوردهاند.
جا دارد که این مسئله مهمّ زیربنایی که حیات معنوی و مادی جامعه به آن وابسته است مقداری مورد بررسی قرار گیرد تا به حقیقت آن پی ببریم.
در بین فرقههای اسلامی، اختلاف است که آیا امامت از اصول است یا فروع و در صورتی که از اصول به حساب میرود از اصول دین است یا از اصول مذهب؟
اصول دین مجموعه اموری است که مرتبط به عقیده اسلامی است، و تقلید در آنها صحیح نمیباشد، بلکه بر هر فرد مکلّف لازم است که در آنها قناعت ذاتی پیدا کرده و از راه عقل و فطرت با نظر و تدبّر در ادله به آنها اعتقاد وجدانی پیدا کند.
فروع دین تکالیف و احکامی است که جنبه عملی داشته و مربوط به افعال و رفتار و عملکرد مکلفین است. در حالی که اصول مذهب مجموعه اعتقاداتی است که پایههای یک مذهب را تشکیل میدهد.
اصول دینی که مورد اتفاق جمیع مسلمین است عبار کند از «توحید، نبوّت و معاد»، ولی در مورد امامت اختلاف است، و درباره آن سه نظر وجود دارد:
1 - امامت از فروع دین.
2 - امامت از اصول مذهب.
3 - امامت از اصول دین.
عموم اهل سنّت، خوارج، مرجئه، جمهور اعظم از معتزله و زیدیه از شیعه، معتقدند به اینکه امامت از فروع دین و مسائلی است که مربوط به افعال مکلفین است:
1 - تفتازانی میگوید: «نزاعی نیست که مباحث امامت به علم فروع لایقتر است،....»(1)
2 - قاضی ایجی میگوید: «امامت نزد ما از جمله مسائل فروع دین است، ولی ما به تأسّی از پیشینیان آن را در علم کلام ذکر میکنیم.»(2)
3 - غزالی میگوید: «بدانکه نظر در مسئله امامت نیز از مسائل مهم نیست، و از فنّ معقولات به شمار نمیآید، بلکه از مباحث فقهی است....»(3)
4 - آمدی میگوید: «گفتار در امامت، از اصول دیانات و امور ضروری به حساب نمیآید....»(4)
5 - فضل بنروزبهان میگوید:«مبحث امامت نزد اشاعره از اصول دیانات و عقاید به شمار نمیآید، بلکه نزد اشاعره از فروعی است که متعلّق به افعال مکلفین میباشد.» (5)
کسانی که معتقدند امامت از فروع است، به ادلهای استدلال کردهاند. اینک به
یکایک آنها پرداخته و به هر کدام به طور مستقل پاسخ میدهیم:
1 - امامت ریاستی دنیوی برای نظم امور بندگان است، لذا برای حفظ امور مسلمین و نظام آنها بر مردم واجب کفایی است که کسی را بر این امر بگمارند.
پاسخ: از دیدگاه شیعه امامیه، امامت تنها ریاستی دینی و یا دنیوی نیست، بلکه منصبی الهی و بس عظیم است که نفوس بشر را به کمال مطلوب خود هدایت میکند، و از شؤونات آن ریاست دینی و دنیوی است.
2 - فردی که دارای خصوصیات امامت نزد شیعه است با خصوصیات پیامبرصلی الله علیه وآله فرقی ندارد، و در نتیجه امامت نزد شیعه مرادف با نبوّت خواهد بود، در حالی که ادله خاتمیت، راه را برای این احتمال بسته است.
پاسخ: اینکه شرایط و خصوصیات امامت همان شرایط و خصوصیات نبوّت است دلیل بر آن نیست که امام همان نبی است، بلکه از آن جهت که شیعه معتقد است که جامعه اسلامی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله احتیاج به اشخاصی دارد که ادامه دهنده راه آن حضرت در بُعد تبیین و توسعه و تطبیق شریعتند، لذا برای آن اشخاص خصوصیات و صفاتی را قائل است که برای پیامبرصلی الله علیه وآله لازم میداند؛ از جمله از عصمت، علم غیب و دیگر صفات، گرچه معتقد است بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله نبی دیگری نخواهد بود، و بر شخصی غیر از ایشان وحی تشریع نخواهد شد.
3 – پیامبر صلی الله علیه وآله به تمام وظایف خود در زمینه تشریع احکام عمل نمود، و لذا خداوند متعال در این زمینه میفرماید: { أَلْیوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دِیناً}؛(1)«امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.»
و لذا احتیاج به امامت به حدّی که از اصول دین باشد نیست، بلکه فرعی از فروع دین است که وظیفهای را برای مردم در زمینه انتخاب او از راه شورا و بیعت به وجود میآورد.
1) 119. سوره مائده، آیه 6.
پاسخ: دلیل فوق مبنی بر آن است که «دین» را در آیه به احکام شرعی فرعی تفسیر کرده، و «اکمال» در دین را به معنای بیان آنها بدانیم، در حالی که این معنا از جهاتی قابل خدشه است:
الف) عموم مفسّران شیعه و برخی از محققین سنی معتقدند که آیه در روز غدیر خم در حجة الوداع نازل شده است، در حالی که بعد از آن روز تا وفات پیامبر صلی الله علیه وآله احکام و فرایض بسیاری از جانب خداوند بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد؛ همانند احکام کلاله که در آخر سوره نساء آمده و نیز آیات ربا که در سوره بقره وارد شده است.
ب) کلمات به کار برده شده در آیه - مأیوس شدن کفار، اکمال دین، اتمام نعمت - با ادعای آنان سازگاری ندارد؛ چون تبیین پارهای از احکام در حجة الوداع منجرّ به مأیوس شدن کفار از دین اسلام نمیشود؛ زیرا چه بسیار از احکامی را که قبل از آن پیامبر صلی الله علیه وآله برای مردم بیان نموده بود و هرگز کفّار از اسلام و نابودی آن مأیوس نشده بودند... .
تنها احتمالی که در اینجا ممکن است مطرح شود اینکه اکمال دین و اتمام نعمت تنها به ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام بوده است، و این تنها چیزی است که سبب شد مشرکان از طمعها و قصدهای سوئی که نسبت به اسلام داشتند، مأیوس گردند.
نتیجه اینکه: از آیه شریفه فوق استفاده میشود که امامت از اصول دین است که سبب اکمال دین و اتمام نعمت است.
برخی از متأخرین از علمای شیعه معتقدند که امامت از اصول مذهب است، نه از اصول دین و نه از فروع دین. آنان بر مدّعای خود به وجوهی استدلال کردهاند:
1 - امامت تنها نزد پیروان مذهبی که به آن معتقدند، ثابت است و از آنجا که دیگران آن را با معنایی که شیعه از آن دارد قبول نمیکنند، لذا نمیتوان آن را از اصول دین به حساب آورد.
پاسخ: اینکه امامت با معنای خاص آن نزد شیعه ثابت است نه دیگران، دلیل بر
آن نیست که از اصول دین نباشد. اصول دین بودن یک اصل تابع دلیل است، گرچه برخی از فرقهای اسلامی آن را نپذیرند.
2 - اگر امامت از اصول دین باشد لازم میآید که منکرین آن از دین خارج باشند، و در نتیجه مستلزم آن است که بتوان آنان را تکفیر کرده و از اسلام خارج دانست. ولی اگر امامت را از اصول مذهب بدانیم این محذور پیش نخواهد آمد.
پاسخ: خروج از محذور، دلیل بر آن نمیشود که مخالفت با دلیل نموده و از مسئلهای که دلیل بر آن است دست برداریم. خصوصاً که برای کفر مراتبی ذکر کردهاند، و برای فرار از اشکال میتوان به این توجیه پناه برد.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَساءَتْ مَصِیراً * إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ لا یسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلا یهْتَدُونَ سَبِیلاً * فَأُولئِکَ عَسَی اللَّهُ أَنْ یعْفُوَ عَنْهُمْ وَکانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً}؛(1)«آنان که هنگام مرگ و قبض روح، ظالم و ستمگر بودند فرشتگان از آنها باز پرسند که در چه کار بودید؟ [چرا به ایمان و اعمال نیک برای آخرت خود نپرداختید؟ ]پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان [و اسیر ظلم حکّام جاهل و کافر ]بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود؟ که در آن سفر کنید؟ مأوای ایشان جهنم است و بازگشت آنها به جایگاه بدی است. مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که به راستی ناتوان بودند که گریز و چارهای بر آن نبود و راهی به نجات خود نمییافتند. آنان امیدوار به بخشایش خداوند باشند که خدا گناهانشان را میبخشد و خداوند بخشنده و آمرزنده بندگان است.»
فقهای اسلام اتفاق نظر دارند که تمام احکام خداوند بر بندگان مشروط به علم
1) 120. سوره نساء، آیات 97 - 99.
و قدرت آنان است. و اگر کسی دسترسی برای پیدا کردن حقّ را نداشت جزء کسانی است که مستضعف شمرده شده و امید است که مشمول رحمت الهی گردد. و غالب اهل سنّت را میتوان از همین قسم برشمرد.
کلینی به سندش از علی بن سوید نقل میکند که گفت: از امام ابو الحسن موسی بن جعفرعلیهما السلام درباره ضعفا سؤال کردم. حضرت در نامهای چنین مرقوم داشتند: «الضعیف من لم ترفع إلیه حجّةٌ ولم یعرف الاختلاف فإذا عرف الاختلاف فلیس بمستضعف»؛(1)«ضعیف کسی است که حجّت به او نرسیده و اختلاف را نمیداند، و هر گاه اختلاف را بداند ضعیف نخواهد بود.»
شیخ صدوق به سند خود از سلیمان بن خالد نقل میکند که گفت: از امام صادقعلیه السلام درباره آیه { إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «یا سلیمان! فی هؤلآء المستضعفین من هو أثخن رقبة منک المستضعفون قوم یصومون ویصلّون تعفو بطونهم وفروجهم»؛(2)«ای سلیمان در میان این مستضعفین کسانیاند که گردنشان از تو کلفتتر است. مستضعفین قومیاند که نماز به جای آورده و روزه میگیرند. شکمها و فرجهای خود را از حرام نگه میدارند.»
سلیم بن قیس هلالی از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «.. و امّا فرقه ناجیهای که هدایت یافته و مؤمن، مسلمان، موفّق و ارشاد شده است آن کسی است که مرا امین خود دانسته و تسلیم امر من و مطیع دستورات من است. کسی که از دشمن من متبرّی و دوستدار من و بغض دشمن مرا در دل دارد. کسی که حقّ من و امامت و وجوب اطاعت مرا از کتاب خدا و سنّت نبیاش شناخته است... و تمام 72 فرقه بقیه کسانی هستند که به غیر حقّ متدینند، کسانی که دین شیطان را یاری کرده از شیطان و اولیای او دستور میگیرند، آنان دشمنان خدا و رسولش و دشمنان مؤمنینند که بدون حساب وارد جهنم میگردند...
سلیم بن قیس میگوید: عرض شد: ای امیرمؤمنان! خبر ده ما را از کسی که در حقّ شما گناهی انجام نداده و با شما دشمنی و عداوتی ندارد ولی ولایت شما را نپذیرفته و از دشمنان شما تبرّی نجسته است و تنها میگوید: نمیدانم. در حالی که در این گفتارش صادق و راستگو است، حکم این دسته چیست؟
حضرت فرمود: اینان از آن 72 فرقه به حساب نمیآیند. همانا مقصود رسول خداصلی الله علیه وآله از 72 فرقه، ظالمین و ناصبیها هستند، کسانی که خود را جلو انداختهاند و مردم را بر دین خود دعوت نمودهاند. یک فرقه از آنان متدین به دین رحمت و 72 فرقه دیگر متدین به دین شیطانند... .
و امّا کسانی که عقیده به یکتایی خدا داشته و به رسول خدا ایمان آوردهاند، ولی ضلالت و گمراهی دشمن ما را نشناخته و به دست نیاوردهاند، و نصب و عداوت ما را در دل ندارند، و حلال و حرام خدا را تغییر ندادهاند... آنان اهل نجاتند. و این طبقه بین مؤمنین و مشرکان، اکثریت مردم را تشکیل میدهند، و اینان اصحاب حساب و میزان و اعرافند. اینان اهل جهنمند که مورد شفاعت انبیا و ملائکه و مؤمنین قرار میگیرند. کسانی که از آتش دوزخ بیرون می آیند ولی به آنها جهنّمی میگویند... .»(1)
علمای امامیه به جز برخی از متأخرین از آنان اتفاق کردهاند بر اینکه امامت اصلی از اصول دین است.
شیخ محمّدرضا مظفّر میفرماید: «ما معتقدیم که امامت اصلی از اصول دین است که ایمان، بدون اعتقاد به آن تمام نخواهد بود. و هرگز در آن نمیتوان از پدران و اهل خود و مربّیان تقلید نمود، هرچند شخصیتهای بزرگ و عظیمالقدری باشند، بلکه واجباست نظر و تأمّل در امر امامت، همانگونه که در توحید و نبوّت واجباست... .
همانگونه که معتقدیم: امامت همانند نبوّت، لطفی است از جانب خداوند
1) 123. کتاب سلیم بن قیس، ص 97 و 98.
متعال. لذا ضرورت دارد که در هر عصری، امامی باشد هدایتگر که در مجموعه وظایف پیامبر از هدایت بشر و ارشاد آنان به اموری که صلاح و سعادتشان در دنیا و آخرت است، جانشین او گردد. و هر وظیفهای که برای پیامبر است، از قبیل ولایت عامه بر مردم نسبت به تدبیر شؤون و مصالح آنان، و به پاداشتن عدل و رفع ظلم و عدوات از بین آنان، همه این وظایف بر دوش امام است.
بنابراین، امامت استمرار نبوّت است. و دلیلی که موجب ارسال رسولان و بعثت انبیاست، همان ادله موجب نصب امام بعد از رسولان است.
به همین جهت است که میگوییم: امامت بدون نصّ از جانب خداوند متعال بر زبان پیامبر یا امام قبل از خود تحقّق نمییابد. و نیز امامت به اختیار و انتخاب مردم نخواهد بود....»(1)
بر این قول به وجوهی استدلال شده است:
1 - نزاعی نیست که امامت، جانشینی از پیامبر است، بنابراین از توابع نبوّت و فروع آن است، لذا همانگونه که نبوّت از اصول دین است، امامت نیز از اصول دین میباشد.
محقق لاهیجی میگوید: «جمهور امامیه معتقدند که امامت از اصول دین است؛ زیرا به این نتیجه رسیدهاند که بقای دین و شریعت متوقف بر وجود امام است، همانگونه که حدوث شریعت متوقف بر وجود پیامبرصلی الله علیه وآله است. پس احتیاج دین به امام، همانند احتیاج دین به نبی است.»(2)
2 - خداوند متعال خطاب به رسولش میفرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...}؛(3)«ای رسول! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت پروردگارت را نرساندهای....»
این آیه بنابر نقل شیعه و سنّی، در مورد ابلاغ ولایت و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده است. امری که در صورت عدم ابلاغ آن، گویا پیامبر صلی الله علیه وآله هیچ یک از وظایف رسالت و نبوتش را انجام نداده است. و این خود دلالت واضحی دارد بر اینکه امامت از اصول دین و اساس آن است که برای ابلاغ آن چنین تأکیدی به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شده است.
3 - خداوند متعال در سوره مائده میفرماید: { أَلْیوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دِیناً}؛(1)«امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.»
مطابق روایات شیعه و سنی این آیه بعد از ابلاغ ولایت و امامت امیرالمؤمنینعلیه السلام به مردم بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل گردیده است.
مفاد آیه آن است که امامت، سبب کامل شدن دین و متمّم نعمت خداوند است. امامت امری است که خداوند، اسلام را با آن میخواهد و اسلام بدون امامت هرگز مورد رضایت خداوند نخواهد بود.
4 - در حدیث مستفیضی که از شیعه و سنی رسیده پیامبر صلی الله علیه وآله میفرماید: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة الجاهلیة»؛(2)«هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»
از این حدیث استفاده میشود که معرفت امام، حقیقتی است که اگر حاصل گردد دین انسان ثابت شده وگرنه دین او دین جاهلیت خواهد بود. حال با این تعبیرات چگونه میتوان گفت که امامت از فروع دین یا اصول مذهب است؟
فخر رازی در خبری از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد باید بمیرد؛ خواه به دین یهودیت و خواه به دین نصرانیت.»(3)که این نشانه اهمیت اصل امامت است.
5 - حاکم نیشابوری به سند خود از حنش کنانی نقل میکند که شنیدم از ابوذر در حالی که دست خود را به درب کعبه گرفته بود، فرمود: «ای مردم! هر کس مرا میشناسد من همانم که مرا میشناسید و هر کس که مرا انکار میکند من ابوذرم، از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «مثل اهل بیتم مثل کشتی نوح است، هر کس بر آن سوار شود نجات یافته و هر کس از آن تخلّف کند غرق شده است.»(1)
این حدیث دلالت دارد بر این که هرکس قائل به امامت اهلبیت علیهم السلام نبوده و آنان را پیشوا و مقتدای خود نداند و در دین به آنها اقتدا نکند اهل ضلالت بوده و هلاک خواهد شد.
6 - از برخی روایات صحاح از اهل سنّت استفاده میشود که جماعت بسیاری از صحابه بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله به قهقری بازگشته و مرتد شدند، و با تأمّل در تاریخ بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله پی میبریم که سببی برای ارتداد آنان جز اعراض از امر خلافت علیعلیه السلام و شکستن حرمت ولایت آن حضرت نبوده است.
بخاری به سند خود از ابوهریره نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «روز قیامت گروهی از اصحابم را بر من وارد میکنند، آنگاه آنان را از نزدیک شدن به حوض کوثر باز میدارند. به خدا عرض میکنم: بار پروردگارا! اینان اصحاب منند. خداوند در جواب میفرماید: نمیدانی که بعد از تو چه کردند، آنان به قهقری باز گشته و مرتد شدند.»(2)
و میدانیم که این گونه تعبیرات تنها با این سازگاری دارد که امامت از اصول دین به حساب آید.
در حدیثی امام رضا علیه السلام به عبدالعزیز بن مسلم میفرماید: «مگر مردم مقام و منزلت امامت را در میان امت میدانند تا روا باشد که به اختیار و انتخاب ایشان
واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر، و شأنش بزرگتر، و منزلتش عالیتر، و مکانش رفیعتر، و عمقش ژرفتر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند، یا با آرای خود آن را دریابند، و یا به انتخاب خویش امامی را منصوب کنند.
همانا امامت، مقامی است که خدای - عزّ وجلّ - بعد از رتبه نبوّت و خلّت، در مرتبه سوم به ابراهیم اختصاص داد و به آن فضیلت مشرّفش ساخت، و نامش را بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قراردادم.» ابراهیم خلیلعلیه السلام از نهایت شادی به خداوند عرض کرد: «از فرزندان من هم؟» فرمود: «پیمان و فرمان من به ستمگران نمیرسد.»
پس کیست که بتواند امام را بشناسد و یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟
هیهات! هیهات! در اینجا خردها گم گشته، خویشتن داریها بیراهه رفته، عقلها سرگردان، دیدهها بینور، بزرگان کوچک، حکیمان متحیر، خردمندان کوتاه فکر، خطیبان درمانده، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان، و سخن دانان درماندهاند که بتوانند یکی از شؤون و فضایل امام را توصیف کنند. و آنان همگی به عجز و ناتوانی خود معترفند. چگونه میتوان تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان کرد، یا مطلبی از امر او را فهمید، و جایگزینی که کار او را انجام دهد پیدا کرد؟!
ممکن نیست، چگونه و از کجا؟ در صورتی که او از دست یاران و وصف کنندگان اوج گرفته، و مقام ستاره در آسمان را دارد، او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشر کجا؟ او کجا و مانندی برای او کجا؟....»(1)
1) 132. اصول کافی، ج 1، ص 198 - 203.
از جمله آیاتی که مربوط به امامت عامه بوده و دلالت بر یکی از گزارههای امامت دارد، آیاتی است که مربوط به وجوب نصب امام از جانب خداوند میباشد؛ زیرا در بحث امامت، این موضوع مطرح است که آیا نصب امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله لازم است که از جانب خداوند به طور مستقیم باشد یا خیر؟ در این مبحث به این موضوع میپردازیم.
متکلمان برای توحید افعالی اقسامی را ذکر کردهاند که یکی از آنها توحید در حقّ الطاعه است؛ یعنی تنها کسی که اطاعت او بالذات و به طور مستقل واجب است خداوند متعال میباشد و اطاعت دیگران در صورت لزوم در طول اطاعت خداوند و به اذن او واجب است؛ زیرا اطاعت، از شؤون مالکیت است، و از آنجا که مالک حقیقی انسان خدا است پس اطاعت او نیز ذاتاً واجب است. لذا خداوند متعال وجوب اطاعت پیامبرش را به اذن خود دانسته و میفرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا لِیطاعَبِإِذْنِاللَّهِ ؛(1)«هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به جهت آنکه به اذن الهی از او اطاعت کنند.»
از این آیه به طور وضوح استفاده میشود که اطاعت پیامبر صلی الله علیه وآله فرع بر اطاعت خدا و در طول است.
1) 133. سوره نساء، آیه 64.
و نیز در جایی دیگر میفرماید: { مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ ؛(1)«هر کس رسول را اطاعت کند، قطعاً خدا را اطاعت کرده است.»
همچنین از اقسام توحید افعالی، توحید در حاکمیت است؛ یعنی حکومت، حکمرانی و حاکمیت بالاصاله و ذاتاً برای خداوند است؛ زیرا حاکمیت هرگز منفکّ از تصرّف در نفوس و اموال و ایجاد محدودیت نیست، در حالی که تصرف و محدودیت در غیر، حقّ کسی است که بر دیگران ولایت و سلطه دارد و در غیر این صورت تصرّف عدوانی است حقّ ولایت و سلطنت که بالاصالة و ذاتاً برای خداوند است، لذا حاکمیت نیز از آنِ او است، و هر کس که قرار است بر مردم حکومت کند باید از جانب او اذن داشته باشد.
خداوند متعال به این موضوع اشاره کرده و دو نوع حاکمیت را در قرآن برای خود ذکر کرده است:
الف) حاکمیت تشریع و قانون گذاری؛ آنجا که میفرماید: { إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلّا إِیاهُ ؛(2)«و تنها حکمفرمای عالم خداوند است و امر فرموده که جز آن ذات یکتا را نپرستید.»
ب) حاکمیت در تکوین؛ آنجا که میفرماید: { ما عِنْدی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ}؛(3)«عذابی که شما بر آن تعجیل دارید به دست من نیست، فرمان جز برای خدا نخواهد بود.»
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «از آنجا که تأثیر از آنِ خداوند متعال است، حکمی که نوعی تأثیر و جعل است نیز از برای او است، خواه آن حکم در حقایق
تکوینی باشد یا در شرایع وضعی و اعتباری، و این معنا با آیات قرآن نیز تأیید میشود آنجا که میفرماید: { إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ}، { أَلا لَهُ الْحُکْمُ ، { لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُکْمُ ، { وَاللَّهُ یحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ . از این آیات استفاده میشود که اگر برای غیر خدا حکمی هست باید بعد از حکم خدا و به اذن او باشد و هرگز با اراده و مشیت او منافاتی نداشته باشد....»(1)
ابوالأعلی مودودی نیز میگوید: «حاکمیت تنها برای خداوند است و تنها حاکم حقیقی او است. با همین فرض است که نظام اسلامی داخل در نظام دمکراسی نیست، بلکه حکومت الهی میباشد.»(2)
با مراجعه و تدبّر در آیات قرآن پی میبریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار میکند. اینک به بررسی برخی از آیات در این باره میپردازیم:
خداوند متعال در قرآن کریمش میفرماید: { وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَیسْفِکُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ...}؛(3)و «[به خاطر بیاور] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: "من در روی زمین، جانشینی [= نمایندهای قرار خواهم داد". فرشتگان گفتند: "پروردگارا! آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟! ما تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم، و تو را تقدیس میکنیم". پروردگار فرمود: "من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید".»
«خلیفه» در لغت بر کسی اطلاق میشود که به جای دیگری قرار میگیرد. خلیل بن احمد فراهیدی میگوید: «خلیفه کسی است که به جای کسی که قبل از او است قرار گرفته و قائم مقام او گردد.»(1)
این کلمه به صیغه مفرد دو مورد در قرآن کریم استعمال شده است: یکی در همین آیه و دیگری در آیه: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(2)«ای داوود! ما تو را خلیفه و [نماینده خود] در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»
ولی به صیغه جمع در موارد بسیاری به کار رفته است.(3)
کلمه «خلافت» و مشتقات آن در قرآن کریم به معنای جانشین گذشتگان در زندگانی دنیا به کار رفته است. و این معنایی است که قراین موجود در آیات بر آن دلالت دارد، جز آنکه مقصود به خلافت در آیه مورد بحث که به صیغه مفرد آورده شده، به معنای جانشینی خالق و جاعل؛ یعنی خداوند متعال به کار رفته است. به تعبیر دیگر مقصود از خلافت در آیه مورد بحث «خلافت الهی» است. که این مطلب را به چند دلیل میتوان اثبات نمود:
1 - اطلاق کلمه «خلیفه» بدون اضافه و اشاره به شخص، که تأکید میکند انسان خلیفه و جانشین کسی است که او را خلیفه قرار داده است. این مثل آن است که رئیس یک حکومت میگوید: «من تو را جانشین خود قرار دادم.» مفهوم عرفی آن این است که مخاطب، جانشین همان رئیس حکومت است که او را خلیفه قرار داده است.
2 - مباحثهای که بین ملائکه و خداوند متعال بود نیز شاهد این مطلب است که
مقصود از خلافت، جانشینی خداوند است؛ زیرا آنان سؤال از خلیفهای کردند که در زمین افساد و خونریزی خواهد کرد. خداوند به آنها خبر داد که شما چیزی را که من میدانم نمیدانید. و نیز با تعلیم دادن حضرت آدمعلیه السلام به اسمائی و امتحان ملائکه به دست میآید که مقصود از خلافت، جانشینی خداوند است.
3 - خداوند قبل از آنکه او را خلق کند عنوان خلیفه را بر او اطلاق نمود، و این با خلافت از غیر خدا در امور دنیوی سازگاری ندارد.
4 - در آیهای که مربوط به حضرت داوودعلیه السلام بود خداوند متعال متفرّع بر خلافت او امر به حکم کردن بین مردم به حقّ نمود: { فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ، این تفریع با معنای خلافت الهی سازگاری دارد.
خلافت، نشانگر این مطلب است که خلیفه جانشین دیگری است در شؤونات آن شخص. حال اگر خلافت به طور مطلق باشد اقتضا دارد که جانشینی او شامل تمام شؤونات و اموری که مربوط به دیگری است شود، به حدّی که کمّاً و کیفاً تمام شؤونات او را در برگیرد.
به همین جهت است که خلیفه و جانشین مطلق، عالم به صفات و شؤون کسی است که او را خلیفه قرار داده است. همانگونه که واجب است قدرت کافی برای تصرّف در آن شؤونات و امور داشته باشد. این مطلب در مورد خلافت الهی نیز جاری است. کسی که قرار است خلیفه و جانشین خداوند به طور مطلق باشد، باید به اسماء حسنای الهی و صفات علیای او علم و معرفت داشته باشد، تا اینکه ممکن شود بر او اطلاق خلیفه الهی کرد. همانگونه که متوقف بر این است که به عموم مخلوقات معرفت داشته باشد تا متمکّن از تدبیر آنان بوده و قدرت اداء حقّ استخلاف را داشته باشد. به همین جهت است که خداوند به حضرت آدم علیه السلام تمام اسماء را یاد میدهد. علمی که او را در اعمال و اجرای وظیفه جانشینی مخلوقات از طرف خداوند کمک خواهد کرد.
این علم تنها در محدوده اطلاع از الفاظ و معانی ذهنی آن خلاصه نشده است، بلکه علم به حقایق و مصادیق خارجی اشیاء و عموم موجودات بوده است. و لذا است که ملائکه از رسیدن به این مقام عاجز مانده و اعتراف به عجز آن نمودند.
از آنجا که خلافت در آیه مطلق بوده و مقید به هیچ گونه قیدی نیست، در نتیجه حضرت آدمعلیه السلام خلیفه و جانشین مطلق الهی در تمام شؤونات و امور است. مقامی که احتیاج به علم لدنی از جانب خداوند متعال و معرفت شهودی به موجودات و حقایق دارد. علمی که اکتسابی نبوده و بدون واسطه، خلیفه از خداوند متعال اخذ خواهد کرد، تا بتواند به وظایف «خلافة اللّهی» خود از جانب خداوند بر موجودات عمل کند، و آنان را هدایت تکوینی و تشریعی و باطنی نماید.
«اسم» چیزی است که خبر از معنا میدهد و توسط آن، چیزی شناخته میگردد. سخن در این است که مقصود از «اسماء» در آیه مورد بحث که خداوند متعال به حضرت آدمعلیه السلام تعلیم داد چیست؟
در اینجا چهار احتمال وجود دارد:
1 - الفاظ اسماء الهی.
2 - مفاهیم ذهنی اسماء الهی.
3 - اعیان خارجی موجودات که حکایت از وجود خداوند دارد.
4 - اسماء مخلوقات.
احتمال اول و دوم و چهارم صحیح نیست؛ زیرا در آن وقت، نه کسی خلق شده و نه لغتی برای موجودی وضع شده بود. و مفاهیم ذهنی نیز قابل نقل و انتقال و اخبار نیستند. در نتیجه احتمال سوّم صحیح است؛ یعنی مقصود از اسمائی که خداوند حضرت آدمعلیه السلام را از آنها مطّلع ساخت، همان احاطه پیدا کردن شهودی به حقایق و اعیان موجودات بود.
در اینکه مصداق «خلیفه» در آیه مورد بحث کیست دو احتمال وجود دارد:
1 - اینکه مراد از «خلیفه» حضرت آدمعلیه السلام باشد؛ زیرا او خلیفه و جانشین خداوند در شؤونات او است.
2 - اینکه مصداق «خلیفه» عموم مردم و انسانها باشند و لفظ مفرد در معنای جمع به کار رفته است.
احتمال اوّل از جهاتی رجحان دارد:
1 - با سیاق آیه موافقت و سازگاری دارد.
2 - خداوند به ملائکه خبر داد که در ذریه حضرت آدمعلیه السلام کسانی خواهند بود که اهل فساد و خونریزی هستند و لذا احتیاج به امام و خلیفه و رهبری از جانب من دارند تا آنها را به هدایت برساند. گرچه به یک معنا همه انسانها در روی زمین خلیفه خدا هستند، ولی این به معنای جانشینی امّتهای پیشین است، همانگونه که در تعدادی از آیات به آن اشاره شده است. خداوند متعال میفرماید: { هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ ؛(1)«اوست که شما را جانشینانی در زمین قرار داد.»
قاضی بیضاوی در تفسیر آیه مورد بحث میگوید: «خلیفه کسی است که جانشین و نایب دیگری میشود. و (هاء) در خلیفه برای مبالغه است، و مراد از آن آدم علیه السلام است؛ زیرا او خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است. و هر پیامبری اینچنین است که خداوند او را جانشین خود در روی زمین برای آباد کردن و سیاست بر مردم و تکمیل نفوس آنان و تنفیذ امر در میان مردم قرار میدهد. ولی این نه به جهت این است که خداوند احتیاج به نایب دارد، بلکه از آن جهت است که مردم فیض الهی را بدون واسطه خلیفه و جانشین نمیتوانند کسب و از آن بهرهمند شوند.
طبری به سندش از ابن عباس و ابن مسعود و تعدادی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله نقل
1) 143. سوره فاطر، آیه 39.
کرده که خداوند - جلّ ثناؤه - به ملائکه فرمود: { إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً} ملائکه گفتند: پروردگار ما! آن خلیفه کیست؟ خداوند فرمود: او کسی است که برایش ذریهای است که در زمین افساد خواهند نمود. آنان به یکدیگر حسد ورزیده و همدیگر را به قتل خواهند رساند.
آنگاه طبری میگوید: «تأویل آیه بنابر این روایت، این است که خداوند میفرماید: من در روی زمین کسی را از طرف خود قرار میدهم که جانشین من برای حکم در میان خلق باشد و آن خلیفه، حضرت آدم و کسانی هستند که قائم مقام او در اطاعت خدا و حکم به عدل در بین خلقند.»(1)
سیوطی به سندش از ابن زید نقل کرده: «هنگامی که خداوند آتش را خلق کرد ملائکه ضجّه شدیدی کشیدند و عرض کردند: پروردگار ما! چرا آتش را خلق کردی؟ خداوند فرمود: برای کسی خلق کردم که از خلقم مرا معصیت کند. در آن هنگام کسی به جز ملائکه خلق نشده بود. ملائکه عرض کردند: ای پروردگار ما! آیا ممکن است زمانی بر ما بیاید که تو را معصیت کنیم؟ خداوند فرمود: هرگز. ولی من اراده کردهام تا در روی زمین مخلوقاتی را بیافرینم و بر آنها خلیفه و جانشین قرار دهم، مخلوقاتی که خونریزی کرده و در روی زمین فساد خواهند نمود....»(2)
نتیجه اینکه: مقصود از «خلیفه» حضرت آدمعلیه السلام و مقصود از { أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها} ذریه حضرت آدمعلیه السلام است.
شکی نیست خلافتی که از جانب خداوند در آیه به آن اشاره شد، اختصاص به شخص حضرت آدمعلیه السلام ندارد، بلکه در هر زمانی از این نوع خلیفه و جانشین خداوند در روی زمین خواهد بود. این مطلب را از قراینی چند میتوان به اثبات رسانید:
1 - جمله اسمیه { إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً} دلالت بر دوام و استمرار دارد.
2 - جمله { أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَیسْفِکُ الدِّماءَ} دلالت بر وجود جمعیتی دارد که تولید نسل داشته و در حال گسترش و ادامه حیات و زندگی هستند. در نتیجه سنّت خلافت باید به طور مستمر وجود داشته باشد. خصوصاً آنکه در میان این موجودات همانگونه که ملائکه فهمیدند، افساد و قتل مستمر خواهد بود.
همان طور که از این آیه استفاده میشود که این مقام ارزشمند به هر کس و با هر خصوصیت و حالت اعطا نمیشود؛ زیرا قرار است که او جانشین خداوند در روی زمین برای اصلاح و هدایت افراد مفسد و قاتل گردد، و کسی که خود مفسد است چگونه میتواند از جامعه بشری رفع فساد نماید.
نتیجه اینکه: خلافت و جانشینی خداوند برای نوع آدم جعل شده است نه شخص حضرت آدم. و این بدان معنی است که در هر عصر و زمانی در میان نوع انسانها کسی یافت میشود که صلاحیت رسیدن به این مقام را دارا است، و او غیر از امام معصوم و ولی اللَّه الأعظم نخواهد بود.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1)«به یادآور آن هنگامی را که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: و از نسلم [نیز به این سمت برگزین؟] خداوند فرمود: عهد من [امامت به ستمکاران نمیرسد.»
از چند جای این آیه استفاده میشود که امامت منصبی الهی است و لذا امامت هر شخصی باید به اذن و اراده خداوند باشد:
الف) در جمله { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} جعل و نصب امام را به خود نسبت داده است. پس باید امام از جانب خدا منصوب شود.
1) 146. سوره بقره، آیه 124.
ب) در ذیل آیه از امامت به { عَهْدِی تعبیر شده است که دلالت دارد بر اینکه «امامت» عهدی الهی است که بین خداوند و شخصی معصوم ازطرف او بسته میشود.
حضرت موسیعلیه السلام از خداوند متعال میخواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین او قرار دهد. خداوند از قول حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی * یفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(1)«موسی عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را برایم بگشا تا مردم سخنم را به خوبی بفهمند و نیز از اهلم یکی را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را....»
خداوند متعال در جواب حضرت موسیعلیه السلام نفرمود: به آرای مردم رجوع کن، تا وزیرت را انتخاب کنند، بلکه فرمود: { قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(2)«ای موسی آنچه از ما خواستی به تو عطا شد.»
خداوند متعال خطاب به حضرت داوودعلیه السلام میفرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(3)«ای داوود! ما تو را در روی زمین مقام خلافت دادیم تا در میان خلق خدا به حقّ حکم کنی.»
در این آیه نیز خداوند جعل منصب خلافت را به خود نسبت داده و متفرّع بر این جعل، او را امر میکند که بین مردم به حقّ حکم نماید.
و نیز میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(4)«و آنان را پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»
در این آیه نیز نصب و جعل امامت را خداوند به خود نسبت داده است.
اگر کسی اشکال کند که همین تعبیر درباره ائمه ضلالت نیز به کار رفته است آنجا که خداوند میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(1)«و ما آنان را امامانی قرار دادیم که به دوزخ دعوت میکنند.»
در پاسخ میگوییم:
اوّلاً: در جای خود به اثبات رساندهایم که جبر باطل است و هرگز خداوند متعال کسی را از طرف خود برای ضلالت مردم نصب و جعل نکرده است، بلکه این مردمند که برخی از آنان به اختیار خود فاسد شده و سبب فساد دیگران میگردند.
ثانیاً: این آیه از متشابهات است و لذا باید با ارجاع آن به محکمات قرآنی تفسیر نمود. و همان معنایی را که برای آیه { یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَیهْدِی مَنْ یشاءُ} میکنیم برای آیه مورد سؤال نیز میتوان کرد. به این معنا که خداوند عدهای را به جهت طغیان و سرکشی به حال خود رها میکند، و لذا به نهایت ظلالت و گمراهی رسیده و دیگران را نیز به دوزخ دعوت میکنند.
ثالثاً: ممکن است تعبیر به «جعل» در ائمه ظلالت از باب مقابله باشد، همانگونه که در آیه { وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً} خداوند مکر را از باب مقابله به خود نسبت داده است.
رابعاً: در مورد امامت به حقّ، خداوند تعبیر به هدایت کرده است: { یهْدُونَ ، ولی در مورد امامان به ضلالت تعبیر به دعوت کرده است: { یدْعُونَ إِلَی النّارِ} و بین این دو تعبیر فرق واضحی است.
خامساً: در مورد امامان هدایت، هدایشان به امر خدا است و لذا در آیه آمده است: { یهْدُونَ بِأَمْرِنا}، ولی در مورد امامان ظلالت این گونه تعبیری نیامده است.
1 - ابن هشام نقل میکند: جماعتی از قبیله «بنی عامر بن صعصعه خدمت
1) 151. سوره قصص، آیه 41.
رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت و خود را بر آنان عرضه نمود. شخصی از آنان به نام «بحیرة بن فراس» به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بیعت کنیم، آن گاه که بر دشمنانت غلبه کردی، آیا ما بعد از تو حقّی در امر خلافت داریم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشینی من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار میدهد. او در جواب پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا ما گلوهای خود را هدف تیر و نیزهها قرار دهیم تا شما به پیروزی برسی، ولی در خلافت و جانشینی تو سهمی نداشته باشیم؟ ما این چنین دینی را نمیپذیریم....»(1)
2 - ابن کثیر نیز به سند خود نقل میکند که قبیله «کنده» به خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر یافتی ما را در خلافت و جانشینی بعد از خود سهیم میگردانی؟
حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت برای خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار میدهد. آنان نیز به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردند: ما را به دینی که آوردهای حاجتی نیست.(2)
همو نقل میکند که «عامر بن طفیل» و «اربد بن قیس» در مدینه خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدند، عامر بن طفیل عرض کرد: ای محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتیازی برایم قرار خواهی داد؟ حضرت فرمود: هر امتیازی که مسلمانان دارند، به تو نیز خواهم داد. عامر گفت: آیا امر خلافت و جانشینی بعد از خود را به من وا میگذاری؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: امر امامت برای تو و قومت نخواهد بود.(3)
خداوند سبحان در قرآن کریم برای افرادی حقّ ولایت قرار داده است:
خداوند سبحان میفرماید: { اَللَّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا...}؛(1)«خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند....»
خداوند سبحان میفرماید: { اَلنَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؛(2)«پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.»
خداوند سبحان میفرماید: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ ؛(3)«سرپرست و ولی شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع، زکات میدهند.»
خداوند سبحان میفرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(4)«اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] را.»
برخی از اهل سنّت در ردّ نظریه نصّ به آیاتی از قرآن تمسّک کردهاند:
محمّد یوسف موسی میگوید: «گاهی استدلال میشود بر سلطه امّت و این که امّت منشأ سلطه و سیادت است. به اینکه قرآن در بسیاری از آیات، خطابهای خود را متوجّه عموم مؤمنان میکند، بدان دلیل که امّت را صاحب حقّ در تنفیذ امور میداند و این، همان معنای حقّ سلطه امّت است.»(5)
این استدلال از جهاتی باطل است:
1 - خطابهای قرآن کریم در تکالیف - اعم از واجب عینی یا کفایی - متوجه مؤمنان است و این گونه تکالیف، طبیعت ولایی ندارد که تنفیذ آن منوط به حاکم باشد تا این که نتیجه گیری شود: قرآن حقّ سلطه را برای امّت قرار داده است.
آری، در برخی از موارد این گونه توهّم میشود؛ همانند آیه شریفه { الزّانِیةُ وَالزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ}؛(1)«زن زناکار و مرد زناکار را هر کدام صد تازیانه بزنید.»
و نیز آیه: { وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیدِیهُما...}؛(2)«دستان مرد و زن دزد را قطع کنید.»
هم چنین آیه: { وَالَّذِینَ یرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً}؛(3)«و آنان که به زنان پاک مؤمن نسبت زنا دهند؛ آنگاه چهار شاهد بر ادعای خود نیاورند آنان را به هشتاد تازیانه کیفر دهید.»
ولی با دقّت و تأمّل در آیات پی میبریم که خطاب آیات فوق به مجموع امّت نیست، تا از آنها حقّ سیادت برای امّت استفاده شود، بلکه خطاب به اولی الأمر و کسانی است که حقّ قضاوتِ بین مردم را دارند.
2 - اگر حقّ سلطه برای امّت است، باید امام در حکمرانیاش از همه امّت رضایت بگیرد، در حالی که اهل سنّت معتقدند ولایت امام به بیعت برخی از اهل حلّ و عقد و حتّی یک نفر از علمای اهل حلّ و عقد نیز منعقد میشود.
3 - حاصل این نظریه آن است که هر کس متولّی امر امّت از جانب مردم شد، ولایتش شرعی و اطاعتش واجب است، هر چند فاسق و جائر باشد، در حالی که این دیدگاه منافات دارد با آیات و روایاتی که از دوستی و همکاری با ظالمین نهی کرده، و از حرمت اطاعت کسی که به غیر از احکام الهی حکم میکند سخن میگوید.
4 - با جمع بین آیات فوق و برخی از آیات دیگر؛ مانند: { ... وَلِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیبِ...}،(1)استفاده میشود حقّ سلطه و سیادت از برای خداوند متعال است، ولی وظیفه مردم است که خدا و پیامبرش را یاری و اطاعت کنند.
در برخی از آیات، اشاره شده به این که از برخی آیات، استفاده شده که خلافت از برای مجتمع است نه شخص معین؛ مثل قول خداوند متعال: { وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً...}؛(2)«و یادآور زمانی را که پروردگارت به ملائکه فرمود: همانا من در روی زمین خلیفه قرار میدهم.»
از این تعبیر استفاده کردهاند چون انسان خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است، پس حقّ سلطه نیز برای خود اوست.
در جواب میگوییم:
اوّلاً: از این آیات چنین استفاده میشود که بشر جانشین خداوند در آبادانی روی زمین است و این معنا ربطی به سلطه انسان بر خود ندارد. از همین رو میبینیم هنگامی که خلافت به معنای حکومت است، خداوند آن را به مردم نسبت نمیدهد، بلکه میفرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(3)«ای داوود! ما تو را جانشین خود در روی زمین قرار دادیم، پس بین مردم به حقّ حکم کن.»
ثانیاً: آیات خلافت عامّه - تکویناً نه تشریعاً - دلالت بر تفویض آبادانی زمین به بشر دارد؛ زیرا تشریع بر شرایطی خاص متوقف است.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَإِذا حَکَمْتُمْ بَینَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ؛(4)«خدا به شما امر میکند که البته امانتها را به صاحبانشان برگردانید و چون میان مردم حکم میکنید به عدالت داوری کنید.»
از آیه فوق چنین استفاده کردهاند که مقصود از امانت، حکومت بین مردم است، به قرینه تفریعی که در آیه آمده است: { وَإِذا حَکَمْتُمْ به این معنا که حکم و حکومت بین مردم امانت است و آنها صاحب و مالک تدبیر آن هستند؛ زیرا مخاطب این حکم آنانند و هر کس از طریق مردم انتخاب شد باید به عدل رفتار کند.
در جواب میگوییم: آیه شریفه بر فرض که خطابش به عموم مردم است، دلالت دارد بر این که مردم وظیفه دارند حکومت را به اهلش - که از جانب خدا منصوب است – واگذارند، نه آنکه بگویند ما در آن حقّ داریم و بخواهند خود حاکم برگزینند.
شیعه امامیه معتقد است تنها راه اثبات امامت و خلافت بر مردم از راه نصّ از جانب خداوند متعال و ابلاغ رسول صلی الله علیه وآله یا امام منصوص و منصوب قبل است و با اجماع مسلمین بر خلافت و زعامت کسی، خلافت او مشروعیت نمییابد. در مقابل، اهل سنّت از آنجا که در مقابل عمل انجام شدهای قرار گرفتهاند، که همان خلافت ابوبکر است، و با تعصبهای بیمبنا نمیتوانند از آن دست بردارند، از این رو در صدد توجیه عمل انجام شده برآمده و میکوشند مشروعیت آنرا به هر نحوی که ممکن است، درست نشان دهند. به همین جهت گاهی به اجماع امت تمسّک میکنند و آنرا دلیل مستقلی بر مشروعیت حکومت میدانند. اینک تفصیل بحث را میآوریم.
تفتازانی در شرح مقاصد در بحث امامت میگوید: «امام به حقّ بعد از رسولخداصلی الله علیه وآله نزد ما و معتزله و اکثر فرقهها ابوبکر است، ولی نزد شیعه علی است. دلیل ما وجوهی است: وجه اوّل - که عمده دلیل است - اجماع اهل حلّ و عقد بر خلافت اوست.»(1)
ابن تیمیه میگوید: «اگر فقط عمر بن خطاب و گروهی که با او بودند با ابوبکر بر سر خلافت بیعت کرده بودند ولی بقیه صحابه از بیعت با ابوبکر سرباز میزدند، او خلیفه نمیشد، او وقتی امام مسلمانان شد که جمهور صحابه با او بیعت کردند.»(2)
عالمان اهل سنّت برای حجّیت و اعتبار اجماع، در تعیین خلیفه و موارد دیگر، چند دلیل آوردهاند که به برخی از آنها اشاره مینماییم:
1- خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُ الْهُدی وَیتَّبِعْ غَیرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّی وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَساءَتْ مَصِیراً}،(1)«و هرکس پس از روشن شدن راه حقّ بر او، با رسول خدا به مخالفت بر خیزد و راهی غیر از راه اهل ایمان پیش گیرد وی را به همان طریق باطل و راه ضلالت که برگزیده وا میگذاریم و او را به جهنم در افکنیم که آن مکان بر او منزلگاه بسیار بدی است.»
اهل سنّت از این آیه استفاده کردهاند که: مخالفت با آنچه مؤمنین بر آن اجماع کردهاند حرام است و کسی که اینچنین کند به جهنم وارد خواهد شد.(2)
در جواب استدلال به آیه فوق میگوییم:
اوّلاً: تبعیت از غیر مؤمنان، بیان دیگری از مخالفت با رسول صلی الله علیه وآله است، و مراد از سبیل و راه مؤمنان همان اطاعت رسول صلی الله علیه وآله است. ومقصود آیه این است که هرکس که با رسول خدا مخالفت کند و از او پیروی نکند، آنگونه که مؤمنین متابعت کردند، جایگاهش در جهنم است.(3)
ثانیاً: شرط در این آیه شریفه از دو امرِ با هم تشکیل شده: یکی مخالفت رسول و دیگری مخالفت مؤمنین، حال اگر در مخالفت از مؤمنین مخالفت با رسول نباشد؛ یعنی یک شرط محقق نشود. جزا که ورود در جهنم است بر آن مترتّب نمیشود. همانگونه که شیعه امامیه با مخالفت اکثریت در خلافت ابیبکر، کار حرامی را انجام نداده است؛ زیرا به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت به خلافت علیعلیه السلام، عمل کرده است.
ثالثاً: مراد از غیر سبیل مؤمنین ممکن است سبیل کافران؛ یعنی کفر باشد که در این صورت ربطی به اجماع مؤمنین ندارد، همانگونه که عضدی در شرح المختصر و تفتازانی در شرح الشرح میگویند.
رابعاً: آیه دلالت میکند بر وجوب متابعت مؤمنینی که ایمانشان ثابت است، نه مطلق مسلمین، واین چنین افراد در اقلیت قرار دارند.
خامساً: شیخ طوسی رحمه الله میفرماید: «الف و لام در «المؤمنین» روشن نیست که برای استغراق و شمول باشد، بلکه احتمال دارد مراد برخی از مؤمنین باشند، که با این احتمال استدلال ناتمام است.»(1)
2 - { وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَی ،(2)«و دنبال کن راه کسی را که به سوی من بازگشته است.»
کیفیت استدلال این است که: خداوند متعال واجب کرده متابعت از راه هر کسی که به سوی خداوند بازگشته است که همان مسلمانانند.
ولی جواب از استدلال همانند جواب از استدلال به آیه قبل است. و توضیح اضافهای که میتوان داد این است: «انابه» در لغت به معنای رجوع است، ودر عرف و اصطلاح، برای توبه استعمال میشود، و در حقیقت آیه اشاره بر این دارد که باید از راه توبه کنندگان متابعت کرد، و به سوی خدا بازگشت.
3 - استدلال به آیه: { وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً}؛(3)«و این چنین شما را امّت وسط قرار دادیم.»
به این بیان که «وسط» به معنای عدل است، واگر امّت بر خطا اتفاق کنند، بر عدل نخواهد بود در حالی که مخالف این آیه است.
در جواب از استدلال به این آیه میگوییم:
اوّلاً: نمیتوان آیه فوق را حمل بر تمام افراد امّت یا تمام صحابه نمود؛ زیرا میدانیم که عده زیادی از امت و برخی از صحابه از خطّ عدالت خارج شدند همانگونه که قرآن در حقّ برخی از آنان به فاسق تعبیر میکند. ودر نتیجه باید آیه را بر افراد مخصوصی حمل نمود که بهطور قطع عدالتشان بلکه عصمتشان ثابت است که همان اهلبیت علیهم السلام هستند، خصوصاً با در نظر گرفتن ذیل آیه که میفرماید: { لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ که این مجموعه از امّت شاهدان بر مردم در روز قیامتند. و میدانیم که شاهدان بر کلّ امت باید از علم غیب برخوردار باشند و اینان غیر از اهلبیت علیهم السلام معصومینعلیهم السلام، که امامان بر این امتند، کسان دیگر نیستند.
ثانیاً: اتصاف این امت به عدالت، اقتضای عصمت آنان را ندارد تا اتفاق آنان به باطل محال باشد، چه بسا افرادی که عادل بودند ولی به باطل رفتهاند؛ زیرا غالباً عادل کسی گفته میشود که عملاً گناه نمیکند.
4 - استدلال به قول خداوند متعال: { کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ...}،(1)«شما (مسلمانان حقیقی) نیکوترین امّتی هستید که بر آن قیام کردند که مردم را به نیکو کاری وادار میکنند واز کار بد باز میدارید.»
کیفیت استدلال آن است که: اتصاف امّت به خیر بودن، اقتضا دارد که بر خطا و باطل اتفاق نکنند. ولی در جواب از این استدلال میگوییم:
اوّلاً: آیه دلالت بر خیر بودن نسبی بر پیروان ادیان دیگر دارد؛ به این معنا که افراد این امّت از افراد امتهای دیگر من حیث المجموع بهترند و این بدان معنا نیست که همه افراد این امّت خوبند.
ثانیاً: خیر بودن این امت به لحاظ امر به معروف و نهی از منکر است؛ ولی کسانی که نه تنها امر به معروف و نهی از منکر نمیکنند بلکه امر به منکر و نهی از معروف مینمایند، خیر بودن در آیه شامل حال آنها نمیشود.
1) 175. سوره آل عمران، آیه 110.
یکی از اعتراضهایی که اهلسنّت بر شیعه امامیه دارند این است که شیعه امامیه در اقلیت است و اکثر مسلمانان اهل سنّتند، اگر تشیع برحقّ بود هیچگاه در اقلّیت قرار نمیگرفت. لذا نمیتوانیم ادّعا کنیم همه مسلمین برخلاف رفتهاند، مگر گروهی به نام شیعه. شیخ سلیم البشری رئیس الأزهر مصر در عصر خود در مباحثاتش با سید شرف الدین عاملی - بعد از آنکه تمام ادله او را متین و محکم میبیند - میگوید: «من نمیدانم چه بگویم، متحیرم، از طرفی دلایل تو را مشاهده میکنم همه را از حیث سند و دلالت، محکم، قوی و متین میبینم، ولی از طرف دیگر میبینم که بیشتر مسلمانان از امامت و ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام اعراض کرده و به آن اعتقاد ندارند، و شما شیعه را در اقلیت میبینم، لذا متحیرم که چه بگویم... .»(1)
پیش از هر بحثی باید روشن کنیم که آیا اکثریت محور حقّانیت است؟ آیا اگر اکثر مردم در مقابل اقلیتی ادعایی دارند، مجرد اکثریت داشتن، دلیل بر حقّانیت آنان است، و مجرد اقلیت بودن، دلیل بر بطلان آن است، یا اینکه وظیفه داریم ادله هر کدام را به خوبی نظر کنیم تا پی به حقّ و حقیقت ببریم؟
با مراجعه به قرآن کریم پی میبریم که خداوند متعال هیچ گاه اکثریت را محور
1) 176. المراجعات.
و میزان حقّ و حقیقت قرار نداده است؛ بلکه برعکس، بیشتر مردم را به این دلیل که همیشه و در طول تاریخ بر خلاف حقّ بودهاند مذمت و نکوهش کرده است. اینک به برخی از آیات در این زمینه اشاره میکنیم:
1 - { وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ یضِلُّوکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنْ یتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَ ؛(1)«و اگر پیروی کنی از اکثر مردم زمین، تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد، که اینان جز از پی گمان نمیروند.»
2 - { وَإِنَّ کَثِیراً لَیضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَیرِ عِلْمٍ ؛(2)«و بسیاری به هوای نفس خود از روی نادانی به گمراهی روند.»
3 - { وَما یتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلّا ظَنّاً}؛(3)«اکثر این مردم به غیر از گمان باطل خود، از چیزی پیروی نمیکنند.»
4 - { وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یجْهَلُونَ ؛(4)«ولی اکثر آنان جاهلند.»
5 - { بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ، وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَاْلأَرْضُ وَمَنْ فیهِنَّ بَلْ أَتَیناهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ ؛(5)«بلکه او [در کمال عقل دین حقّ را بر آنها آورده، و لکن اکثر آنها از حقّ متنفّرند. و اگر حقّ تابع هوای نفس آنان شود همانا آسمان و زمین و هر چه در آنهاست، فاسد خواهد شد، بلکه ما اندرز قرآن بزرگ را بر آنها فرستادیم و آنان به ناحقّ از آن اعراض کردند.»
6 - { وَما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ ؛(6)«و اکثر اینان به خدا ایمان نمیآورند.»
7 - { وَما وَجَدْنا ِلأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ}؛(7)«اکثر مردمان را در عهد استوار ندیدیم.»
8 - { وَأَکْثَرُهُمْ لا یعْقِلُونَ ؛(8)«و بیشتر آنان خرد را به کار نمیبندند.»
9 - { کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیاً لِقَوْمٍ یعْلَمُونَ، بَشیراً وَنَذیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ
فَهُمْ لا یسْمَعُونَ ؛(1)«کتابی که آیات جامعش را به زبان عربی فصیح برای دانشمندان مبین ساخته است. قرآنی است که نیکان را بشارت میدهد و بدان را میترساند، امّا اکثر مردم اعراض کردهاند و به نصایحش گوش نمیدهند.»
10 - { أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یسْمَعُونَ أَوْ یعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلّا کَاْلأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً}؛(2)«یا میپنداری که اکثر این کافران حرفی میشنوند یا فکر و تعقّلی دارند؟ اینان در بی عقلی بسی مانند چهار پایانند، بلکه گمراهتر و نادانتر.»
11 - { بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ ؛(3)«امّا اکثر این مشرکان حقّ را نمیشناسند و در نتیجه از آن اعراض میکنند.»
12 - { وَقَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکُورُ}؛(4)«و کمی از بندگان من شکرگزارند.»
13 - { وَما أَکْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ ؛(5)«و تو هرچند جهد و ترغیب در ایمان مردم کنی باز اکثر آنان ایمان نخواهند آورد.»
14 - { وَإِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطآءِ لَیبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَقَلیلٌ ما هُمْ ؛(6)«و چه بسیار معاشران و شریکان که در حقّ یکدیگر تعدّی میکنند مگر آنان که اهل ایمان و دارای عمل صالحند که آنها هم بسیار کم هستند.»
و آیات دیگری، که دلالت دارند بر اینکه هیچ گاه اکثریت، محور و میزان حقانیت نبوده و نخواهد بود؛ بلکه برعکس، همیشه بیشتر مردم بر باطل بوده و کمی از آنان دارای ایمان و عمل صالح بوده و شکرگزار پروردگارند.
سؤال: تمام جوامع اسلامی و انسانی بر اکثریت آراء و خواست مردم استناد نموده و آن را قانونی و معتبر و درخور عمل میدانند.
چرا قرآن اکثریت را تحقیر نموده و نظریه و خواست اکثریت را با لفظ: { اکثرهم لا یعقلون ، { اکثرهم لا یعلمون و ... نکوهش میکند و رأی اکثریت را ردّ مینماید؟
آیا سرزنش اکثریت، یک سنّت ثابت و یک قانون تکوینی است، یا مخصوص زمان و مکان خودش بوده است؟
پاسخ: قبل از پاسخ، مناسب است نگاه اجمالی به آیاتی که در مذمّت اکثریت وارد شده است، داشته باشیم. بیش از شصت مورد است که قرآن به گونهای اکثریت را با تعبیرهای مختلف سرزنش کرده، که به برخی از این موارد اشاره میشود:
1 - برخی از موارد درصدد سرزنش اکثر مردمی است که آیات الهی را انکار میکنند و به خدا ایمان نمیآورند که این مورد بیشتر درباره اهل کتاب و انکار آنان نسبت به آیات الهی است؛ مانند:
الف) { وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتابِ لَکانَ خَیراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ ؛(1)«اگر اهل کتاب ایمان آورند، برای آنها بهتر است ولی تنها عده کمی از آنها با ایمانند و بیشتر آنها فاسقند.» [خارج از اطاعت پروردگار و منکر آیات الهی هستند].
ب) { ... ما کانُوا لِیؤْمِنُوا إِلّا أَنْ یشاءَ اللَّهُ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یجْهَلُونَ ؛(2)«هرگز ایمان نمیآورند. مگر آنکه خدا بخواهد ولی بیشتر آنها نادانند.»
ج) { وَما یؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ ؛(3)«بیشتر مردم به خدا ایمان نیاورند مگر اینکه مشرک باشند.»
2 - برخی از موارد در صدد سرزنش از اکثر مردمی است که رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله و قرآن را انکار میکنند؛ مانند:
الف) { إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یؤْمِنُونَ ؛(4)«پس تردیدی در آن نداشته باش که آن حقّ است از پروردگارت، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.»
ب) { وَما أَرْسَلْناکَ إِلّا کَافَّةً لِلنّاسِ بَشیراً وَنَذیراً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ ؛(5)
«و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا [آنها را به پاداشهای الهی بشارت دهی و [از عذاب بترسانی ولی بیشتر مردم نمیدانند.»
ج) { أَمْ یقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ ؛(1)«یا میگویند او دیوانه است، ولی او حقّ را برای آنان آورده، امّا بیشترشان از حقّ کراهت دارند [و گریزانند].»
3 - برخی از این موارد در صدد نکوهش اکثر مردمی است که قیامت را انکار میکنند؛ مانند:
الف) { وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیمانِهِمْ لا یبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یمُوتُ بَلی وَعْداً عَلَیهِ حَقّاً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ ؛(2)«آنها سوگندهای شدید به خدا یاد کردهاند که هرگز خداوند کسی را که میمیرد بر نمیانگیزد، آری این «بعث» وعده قطعی خداست ولی بیشتر مردم نمیدانند.»
ب) { إِنَّ السّاعَةَ َلآتِیةٌ لا رَیبَ فیها وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یؤْمِنُونَ ؛(3)«روز قیامت به یقین آمدنی است و شکی در آن نیست ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند.»
ج) { قُلِ اللَّهُ یحِییکُمْ ثُمَّ یمِیتُکُمْ ثُمَّ یجْمَعُکُمْ إِلی یوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیبَ فِیهِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ ؛(4)«بگو: خداوند شما را زنده میکند و سپس میمیراند، بار دیگر در روز قیامت که در آن تردیدی نیست گرد آوری میکند، ولی بیشتر مردم نمیدانند.»
این آیات و بسیاری از آیات دیگر، برخی صفات مذموم با تعبیر فسق، کفر، کذب، شرک، جدل، اضلال، جهل و... را برای اکثریت اثبات میکند و با تعبیر { أَکْثَرُهُمْ فاسِقُونَ ، { أَکْثَرُهُمْ کافِرون ، { أَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ ، { أَکْثَرَهُمْ لا یعْلَمُونَ ، { أَکْثَرُهُمْ لا یؤْمِنُونَ ، { أَکْثَرَهُمْ لا یشْکُرُونَ و... نام میبرد.
در تمام این موارد، مناسبتی بین مذمّتی که قرآن از این گروه کرده، با کاری که این
گروه انجام دادهاند وجود دارد؛ به عنوان نمونه، آنجا که نسبت به نعمتهای الهی ناسپاسی کردهاند، خداوند میفرماید: { أَکْثَرَهُمْ لا یشْکُرُونَ ؛ «اکثر آنان شکر نعمت را به جا نمیآورند»، طبیعی است بین شکر و نعمت تناسب وجود دارد.
با توجّه به مطالب گذشته در پاسخ به سؤال فوق میگوییم:
اکثریتی که در قرآن مجید، تحقیر شدهاند، اکثریت «کمّی و عددی» است، نه اکثریت «کیفی»؛ زیرا بر خلاف آنچه در نظر بعضی مسلّم است که اکثریتهای عددی همواره راه صحیح را میپیمایند، قرآن کریم در آیات متعددی این موضوع را نفی کرده و برای آن اهمیتی قائل نیست و در واقع، مقیاس حقّ و حقانیت را اکثریت «کیفی» میداند نه «کمّی و عددی»، گرچه در جوامع کنونی برای اداره اجتماع، بر آرای اکثریت تکیه میکنند، ولی نباید فراموش کرد که این نوعی اجبار و به بن بست رسیدن است؛ زیرا در یک جامعه مادی هیچ ضابطهای که خالی از اشکال و ایراد باشد برای اتّخاذ تصمیمها و تصویب قوانین نیست.
از این رو، بسیاری از دانشمندان با اعتراف به این حقیقت که در بسیاری از موارد نظر اکثریت اشتباه آمیز است، مجبور به پذیرش آن شدهاند، چون راه دیگری ندارند. پس به طور خلاصه باید گفت: «اکثریت، راه حل است نه راه حقّ.» اگرچه این راه حلّ را در مورد تعیین امام قبول نداریم چون آن را به نصّ از جانب خداوند میدانیم.
به هرحال در یک جامعه معتقد به رسالت انبیا، انسان هیچگونه اجباری برای پیروی نظر اکثریت در تصویب قوانین نمیبیند؛ زیرا برنامهها و قوانین انبیا از جانب خدای حکیم و آگاه به مصالح بندگان نازل شده و خالی از هرگونه نقص و اشتباه است و با آنچه اکثریت «جایز الخطا» تصویب میکنند، قابل مقایسه نیست، چنان که خداوند متعال میفرماید: { وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ یضِلُّوکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ ؛(1)«و اگر از اکثر کسانی که روی زمین هستند پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه میکنند.»
1) 200. سوره انعام، آیه 116.
در حقیقت، قرآن کریم با این نکوهش و سرزنش، با یک طرز تفکّر خطرناک مبارزه میکند و همه بشریت را به سوی دست آوردهای انبیای الهی راهنمایی مینماید تا با پیوستن به این قافله راستین، خود و جامعه کنونی را از ورطه هلاکت، نجات بخشند.
ممکن است در اینجا این پرسش پیش آید که چرا نسبت به گروه هایی؛ مانند: کافران و مشرکان، با آنکه به طور کلی بد هستند، تعبیر اکثریت کرده است؟
در پاسخ باید گفت: چون قرآن کریم کتاب هدایت و تربیت است، حقوق اقلیت و گروه کم را هم از آنها ضایع نمیسازد؛ از این رو، اگر اندکی که انسانیت خود را از دست ندادهاند در بین آنها باشند آنان را از دایره نکوهش خارج میسازد تا حقشان ادا شود و از طرفی نمیخواهد راه را بر همگان مسدود سازد.
و امّا در پاسخ به پرسش دوم (آیا مذمّت اکثریت یک سنّت ثابت و...) باید گفت:
این تحقیر و نکوهش، سنتی ثابت و تکوینی نیست؛ زیرا اگر مغزهای متفکّر و مصلحان دلسوز اندیشهوران و جوامع بشری تلاش و کوشش همه جانبهای برای هدایت و روشن ساختن تودههای مردم انجام دهند و جوامع انسانی، به اندازه کافی رشد فکری و اخلاقی و اجتماعی بیابند، به طور مسلّم چنین اکثریتی، به حقیقت نزدیک خواهد بود و آن زمان نکوهش قرآن مجید شامل اینگونه اکثریتها نخواهدشد.
در هر حال، اکثریت غیر رشید، ناآگاه یا فاسد و منحرف چه مشکلی را میتواند از سر راه خود و دیگران بردارد!؟
پس تنها اکثریت، کافی نیست، بلکه اگر اکثریت از رهبری صحیح و تعلیمات درستی بهرهمند گردد و به اصطلاح، یک اکثریت به تمام معنا رشید شود، آن گاه ممکن است تمایلات او مقیاسی برای سنجش خوب و بد و تصویب قوانین باشد و این امر ممکن نیست مگر در سایه تعالیم انبیا و اولیای الهی.
پس اگر قرآن مجید این گونه با شدّت، اکثریت را تحقیر و نکوهش میکند منظورش آن اکثریت غیر رشید و هدایت نشده است.
از مجموعه ادلّه قرآنی و روایی استفاده میشود که وظیفه انسان، متابعت از حقّ است، و لو پیروان آن در اقلیت باشند؛ زیرا بنای سنّت اسلامی بر متابعت از حقّ استوار است، نه موافقت با طبع، و این مطلب از واضحترین بیانات قرآنی است؛ خداوند متعال میفرماید: { هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدینِ الْحَقِ ،(1){ وَاللَّهُ یقْضی بِالْحَقِ ،(2){ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ(3)} و { لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَلکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ .(4)
خداوند متعال در این آیات اشاره نموده که محور و میزان، متابعت حقّ است، و از طرفی این را میدانیم که حقّ هیچ گاه موافق با طبعها و هواهای اکثر مردم نیست. آنگاه خداوند لزوم موافقت هواهای اکثریت را ردّ میکند، به جهت آنکه به فساد میانجامد؛ آنجا که میفرماید: { أَمْ یقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَاْلأَرْضُ وَمَنْ فیهِنَّ بَلْ أَتَیناهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ .(5)
ابوعبیده معتزلی به هشام بن حکم عرض کرد: دلیلِ صحت عقیده ما و بطلانِ عقیده شما این است که شما در اقلیت قرار دارید و ما در اکثریت. هشام بن حکم در جواب فرمود: تو با این کلامت به ما ایراد نمیکنی بلکه در حقیقت ایرادت بر نوحعلیه السلام است؛ زیرا او در میان قومش 950 سال درنگ کرد و مردم را شب و روز به نجات دعوت نمود، ولی غیر از عده کمی به او ایمان نیاوردند.(6)
آیا نفس شورا به حکومتِ شخصی که از آن طریق انتخاب میشود، مشروعیت و اعتبار میبخشد یا باید امام و حاکم اسلامی از جانب خداوند منصوب گردیده و پیامبرش به مردم ابلاغ نماید؟
اهل سنّت برای شورا اعتبار خاصّی قائل بوده و میگویند: حکومت کسی که از راه شورا و مشورتِ تعدادی از اهل حلّ و عقد به دست آمده، مشروعیت پیدا میکند و او خلیفه و جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله و حاکم اسلامی خواهد بود. در مقابل، شیعه امامیه این نظریه را قبول ندارد و معتقد است امام باید از جانب خداوند منصوب گردد. و در عصر غیبت وظیفه علما، تنها تطبیق معیارهای رهبری بر شخص لایق است، که این معیارها توسط پیامبرصلی الله علیه وآله و امام منصوب از جانب خداوند متعال بیان شده است.
نظام شورایی نزد اهل سنّت شکل خاصی ندارد، بلکه - به تبع امر انجام شده بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله - آن را به دو بخش تقسیم کردهاند:
1 - نظام شورای ابتدایی؛ همانگونه که در بیعت ابوبکر اتفاق افتاد.
2 - نظام شورایی بین چند نفر که خلیفه پیشین آن را تعیین مینماید؛ همانند کاری که عمر بن خطاب انجام داد.
تفتازانی میگوید: «امامت چند روش دارد: یکی بیعت اهل حلّ و عقد از علما
و سرشناسان. و دیگری: استخلاف و عهد امام قبل و امر را شورایی کردن. البته خلیفه در نظام شورایی معین نیست، بلکه اصحاب شورا دور هم جمع میشوند و با مشاوره بر یک نفر توافق میکنند.»(1)
قرطبی - پس از مستحب دانستن شورا - میگوید: «عمر بن خطاب خلافتی را که از اعظم امور است، شورایی کرد.»(2)
و جهت آن این است که به عمر خبر رسیده بود که زبیر میگوید: اگر عمر از دنیا رفت با علیعلیه السلام بیعت خواهیم کرد،(3)و چون او با امامت و خلافت علیعلیه السلام موافق نبود، از این رو با اصل بیعت مخالفت کرد و امر را تنها از راه شورا و مشورت مشروع دانست و تهدید کرد که هرکس بعد از این دستور، موضوع بیعت را مطرح کند و بخواهد از این راه، امامت و خلافت را ثابت کند، خطر مرگ در کمین اوست؟(4)
یکی از راههای اثبات خلافت و امامت حاکم اسلامی نزد اهل سنّت، شورا است؛ یعنی حاکمی که از این طریق برگزیده میشود مشروع است. اینک دلایل قرآنی اهل سنّت را بررسی کرده و آنها را نقد میکنیم:
الف) آیه { وَشاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ}:
خداوند میفرماید: { فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ؛(5)«پس به [برکت رحمت الهی، با آنان نرمخو و پرمهر شدی و اگر تندخو و سخت دل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده میشدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار[ها] با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن.»
با این آیه بر حجّیت شورا در تمام امور استدلال شده؛ زیرا خداوند پیامبرصلی الله علیه وآله را به این امر دعوت کرده و ما نیز باید در این ایشان به او اقتدا نماییم.
جواب:
1 - مخاطب در آیه کسی است که حکومتش ثابت شده، آنگاه مأمور است تا با مردم به مشورت بپردازد، و امّا اینکه امر خلافت نیز به شورا ثابت میگردد، نمیتوان از این آیه اثبات نمود.
2 - مقصود از کلمه «امر» در آیه شریفه، شؤون اجتماعی است که مربوط به مردم است و امّا اینکه امر خلافت از شؤون مردم است، هنوز مورد بحث است.
3 - ظاهر آیه کریمه و مستفاد از کلمه «شورا» مجرّد استشاره و مشورت با مردم در حوادث مختلف است، قبل از صدور حکم، نه اینکه انتخاب حکم نیز باید تابع رأی مشورت کنندگان باشد.
4 - ذیل آیه دلالت دارد بر اینکه نفس مشاوره و مشورت، موجب الزام برای حاکم اسلامی نمیشود، بلکه این نظر اوست که در صدور حکمش تأثیر دارد؛ زیرا در ذیل آیه میفرماید: { فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ؛ «و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکّل کن.» اگر چه عزم او برخلاف رأی مردم باشد. و لذا امیرالمؤمنینعلیه السلام خطاب به عبداللَّه بن عباس میفرماید: «بر توست که نظر خود را بگویی و بر من است که در آن نظر کنم، اگر رأیم با تو مخالف بود، باید از من اطاعت کنی.»(1)
5 - آیه فوق در ذیل آیات مربوط به جنگاست و این میرساند که مشورت، تنها به جهت تألیف و قلوب جنگجویان بوده، تا خود را در امر جنگ سهیم و مسؤول بدانند.
توضیح اینکه: آیه فوق در ضمن آیات 139 تا 166 آلعمران است، که همه آنها درباره جنگهای پیامبرصلی الله علیه وآله است، که چگونه مسلمانان، آنحضرت را یاری دادند. از این رو فخر رازی میگوید: «آیه فوق مخصوص جنگ است؛ یعنی خداوند متعال،
1) 212. نهجالبلاغه، عبده، ج 2، ص 212.
پیامبر گرامیاش را امر به مشورت با اصحابش در قضایای جنگ نموده است. آنگاه میگوید: الف و لام در «الامر» برای عهد است و معهود در این آیه، جنگ و ملاقات با دشمن است.(1)
ابنعباس میگوید: بعد از نزول آیه { وَشاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ}، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آگاه باشید، خدا و پیامبرش از مشورت کردن بینیازند، لکن خداوند مشورت را رحمتی برای امّتم قرارداد....»(2)
ب: آیه { وَأَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ
خداوند متعال میفرماید: { وَالَّذِینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُونَ ؛(3)«و کسانی که [ندای پروردگارشان را پاسخ [مثبت ]داده و نماز برپا کردهاند و کارشان در میانشان مشورت است و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند.»
استدلال به آیه شریفه به این صورت است که: کلمه «امر» مصدر است و هرگاه اضافه شود، افاده عموم میکند، در نتیجه مستفاد از آیه شریفه آن است که مردم در تمام شؤون خود؛ از جمله امر خلافت، باید به مشورت بپردازند.
جواب:
1 - آیه در اموری ترغیب به مشورت میکند که مربوط به خود مردم است، امّا اینکه امر تعیین خلیفه و حاکم اسلامی به دست مردم است و به آنها واگذار شده، جای بحث و بررسی دارد.
2 - مشورت در امری صحیح است که حکمی از خدا و رسولصلی الله علیه وآله درباره آن نرسیده باشد، وگرنه هیچکس حقّ ندارد در مقابلِ حکم خدا و رسول، از خود نظری اعمال کرده و به اجرا گذارد. خداوند متعال میفرماید: { وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا
قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یکُونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً}؛(1)«و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد، و هرکس خدا و فرستادهاش را نافرمانی کند قطعاً دچار گمراهی آشکار گردیده است.»
و نیز میفرماید: { وَرَبُّکَ یخْلُقُ ما یشآءُ وَیخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیرَةُ}؛(2)«پروردگار تو هرچه را بخواهد میآفریند و برمیگزیند و آنان اختیاری ندارند.»
3 - امّت اسلامی در مسئله تعیین خلیفه و حاکم با نظام شورایی اُنسی نداشته است و تنها با دو آیه، بدون بیان کیفیت و خصوصیات آن، نمیتوان نظام شورایی را ثابت نمود.
از جمله مباحثی که فقها و متکلّمان مطرح کردهاند این است که آیا بیعت مردم با شخصی بهعنوان حاکم اسلامی، یا بیعت اهل حلّ و عقد و یا حتّی بیعت دو یا یک نفر، به حکومت آن شخص مشروعیت میبخشد یا اینکه مشروعیت حکومت هر شخص، از آنجا که حاکمیت و حکومت بالاصاله از برای خداست، باید از جانب خداوند – با واسطه یا بدون واسطه - ثابت شود و بیعت مردم در حقیقت التزامی عملی از جانب آنان و تعهدی است بر گوش دادن به سخنان حاکم و اطاعت کردن از دستورهایش. و این بیعت، عهدی است که فایدهاش تنها برای بیعت کننده است؟
اهل سنّت قول اوّل، و شیعه امامیه قول دوم را برگزیدهاند. اکنون به بررسی این موضوع میپردازیم.
فقها و متکلمان اهل سنّت یکی از مصادیق تفویض شرعی؛ به تعبیری دیگر اسبابِ مشروعیت بخشیدن به حکومت را بیعت عموم مردم، یا بیعت اهل حلّ و عقد میدانند و معتقدند که خلافت و زعامت به توسط آن مشروع میگردد. برخلاف شیعه امامیه که تنها نظریه نصّ را قبول دارند و بیعت را سببِ مشروعیت حکومت و حکم نمیدانند، بلکه تنها التزامی عملی از جانب مردم به رهبر میدانند که با آن، حکومتش فعلیت پیدا میکند.
اینک آرای اهل سنّت را نقل میکنیم:
1 - ابوالحسن علی بن محمّد ماوردی (متوفای 450 ه.ق) میگوید:
«اگراهل حلّ و عقد برای تعیین امام تفحّص کنند تا کسی را بیابند که شروط امامت در او به طور اکمل جمع است؛ آنگاه با وی بیعت کنند، امامت برای او ثابت میشود. از همین رو بر تمام مردم است که با وی بیعت کرده و التزام به اطاعت او دهند.»(1)
2 - قاضی عبدالجبار معتزلی (متوفای 415 ه.ق) میگوید:
«اگر برخی از اهل حلّ و عقد کسی را به عنوان امام معرفی کردند، او امام مردم میگردد و بر بقیه واجب است که امامت او را بپذیرند. از همین رو بیعت نکردن سایر افراد امّت در انعقاد امامت او تأثیری ندارد؛ زیرا عقد امامت به مجرّد بیعت اهل حلّ و عقد تمام میشود....»(2)
3 - ابنتیمیه (متوفای 728 ه.ق) میگوید:
«مقصود از امامت تنها به قدرت و سلطنت حاصل میگردد و اگر با کسی بیعتی صورت گرفت، این قدرت و سلطنت برای او حاصل شده و او امام مردم است... .»(3)
4 - دکتر محمّد خالدی اردنی میگوید:
«بیعت بر تمام مسلمانان واجب است و آن حقِّ هر مسلمانی - مرد یا زن - است؛ زیرا بیعت تنها راه شرعی در تولیت و عزل است. از آنجا که تعیین خلیفه واجب است، و این عمل بدون بیعت تمام نمیشود، پس مقدمه واجب - که بیعت است - نیز واجب است.»(4)
5 - دکتر طه حسین میگوید:
«امر خلافت بهطور کلّی قائم بر بیعت (رضایت مردم) است. پس در حقیقت خلافت عقدی است بین حاکمان و مردم....»(5)
ممکن است کسی بگوید که از آیات قرآن استفاده میشود که بیعت، به حکم و حاکمیت مشروعیت میبخشد. آنجا که خداوند میفرماید:
الف) { یا أَیهَا النَّبِی إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یبایعْنَکَ عَلی أَنْ لا یشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیئاً وَلا یسْرِقْنَ وَلا یزْنِینَ...}؛(1)«ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی و زنا نکنند....»
ب) { إِنَّ الَّذِینَ یبایعُونَکَ إِنَّما یبایعُونَ اللَّهَ ؛(2)«کسانی که با تو بیعت میکنند [در حقیقت تنها با خدا بیعت مینمایند.»
ج) { لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یبایعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ}؛(3)«خداوند از مؤمنان، هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند، راضی و خشنود شد.»
پاسخ: اوّلاً: از این آیات استفاده میشود که مؤمنان با پیامبرصلی الله علیه وآله در اموری بیعت کردند که امر آن به دست خودشان بود، نه این که بر حاکمیت و ولایت رسول خداصلی الله علیه وآله با او بیعت کرده باشند. در حقیقت از آن جهت با پیامبرصلی الله علیه وآله بیعت بر نصرت کردند که از جانب خداوند بر آنان ولایت داشت.
ثانیاً: با مراجعه تاریخی به بیعتهای پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله پی خواهیم برد که همه آنها در راستای التزام عملی به گوش فرا دادن و اطاعت از دستورات پیامبر صلی الله علیه وآله بوده است.
خداوند متعال در قرآن کریم از جهات مختلف، به عصمت امام اشاره کرده است، اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
یکی از آیاتی که دلالت بر لزوم عصمت امام دارد آیه «ابتلاء» است. خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1)«و یادآور زمانی را که خداوند، ابراهیم را به امتحاناتی آزمایش نمود و او از عهده آنها به خوبی برآمد و آنها را تامّ و تمام به جای آورد. خداوند فرمود: حال من تو را بر مردم امام قرار دادم. ابراهیم گفت: آیا امامت را در ذریه من نیز قرار دادی؟ خداوند فرمود: عهد من به ستمکاران نخواهد رسید.»
از این آیه به خوبی استفاده میشود که امام باید از مقام عصمت برخوردار باشد. اینک درصدد بررسی این آیه و استظهار عصمت امام از آن بر خواهیم آمد.
«ابتلاء» و «بلاء» هر دو به یک معنا آمده است. عرب میگوید: «بلوته وابتلیته» یعنی او را در مشکلی قرار دادم تا صفات و خصوصیاتش را ظاهر گرداند. و این در غالب موارد به جهت شناخت چیزی است که برای انسان از کسی مجهول است. قریب به همین معنا، کلمات «اختبار»، «امتحان» و «فتنه» است.
1) 226. سوره بقره، آیه 124.
ظاهر ایناست که شناخت، از اهداف ابتلا و امتحان است نه اینکه جزء معنای آن باشد، به گونهای که اگر از کلمه «ابتلاء» شناخت بیرون برود استعمالش مجاز میباشد.
از آنجا که خداوند متعال علّام الغیوب است، امتحانات او به جهت شناسایی حال شخص مبتلی نیست، بلکه تنها به خاطر اظهار و روشن کردن حال و وضعیت و قابلیت اوست. خداوند متعال اگر کسی را امتحان میکند آنچه در نهان ذات او نهفته است بیرون میآورد، و آنچه از استعدادها در او مخفی است به فعلیت میرساند. این مطلب مطابق برخی از آیات، غایت و هدف از خلقت برشمرده شده است. خداوند متعال میفرماید: { اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً}؛(1)«آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید.»
و نیز در جایی دیگر میفرماید: { إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً}؛(2)«ما آنچه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم، تا آنها را بیازماییم که کد امینشان بهتر عمل میکنند!.»
«کلمه» چیزی است که انسان به آن تکلّم میکند، و بر مفرد و جمله و چیزی که این دو از آن حکایت میکنند، اطلاق میشود.
در قرآن کریم لفظ «کلمه» بر سه معنا اطلاق شده است:
1 - لفظی که حکایت از معنایی دارد؛ خداوند متعال میفرماید: { کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ ؛(3)«سخن بزرگی از دهانشان خارج میشود!.»
2 - معنایی که لفظ از آن حکایت میکند؛ خداوند متعال میفرماید: { مَثَلاً کَلِمَةً طَیبَةً کَشَجَرَةٍ طَیبَةٍ...}؛(4)«کلمه طیبه را به درخت پاکیزهای تشبیه کرده.»
3 - موجودات خارجی با قطع نظر از اینکه معنای لفظ خاصی باشند: خداوند متعال میفرماید: { وَکَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیمَ وَرُوحٌ مِنْهُ ؛(1)«و کلمه [و مخلوق اوست، که او را به مریم القا نمود.»
و جهت آن این است که وجود امکانی چیزی جز با کلمه «کن» ایجادی نیست آنجا که خداوند میفرماید: { إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ ؛(2)«مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است؛ که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: "موجود باش!" او هم فوراً موجود شد.»
و نیز ممکن است که نامگذاری موجودات خارجی به «کلمه» به این جهت باشد که دلالت بر وجود خدا دارد همانگونه که لفظ از معنا پرده برمیدارد و براو دلالت میکند.
در مورد آیه احتمال دارد که هر سه معنا مقصود باشد؛ زیرا ممکن است که مراد به «کلمات» در آیه، او امری باشد که از جانب خداوند متعال صادر شده و حاوی تکالیف مهمی بوده است. و نیز احتمال میرود که مراد، متعلّق این تکالیف باشد به اعتبار اینکه محکی و مقصود به کلام خداوند است. احتمال دیگر اینکه مقصود به «کلمات» اموری است که با کلمه ایجاد «کن» در خارج موجود میشود.
ولی ظاهر آن است که مراد از «کلمات» در آیه، همان بلاها و امتحاناتی بوده که حضرت ابراهیمعلیه السلام در طول زندگانیاش به آن مبتلی و امتحان شده است؛ همانند افتادن در آتش، اضطرار به کوچ کردن، امر به ذبح فرزند و عهدهایی که خداوند از او گرفته تا بر آن صبر کند. لذا خداوند متعال درباره قصّه ذبح اسماعیل فرمود: { إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ ؛(3)«این مسلّماً همان امتحان آشکار است!.»
مقصود از جمله { فَأَتَمَّهُنَ انجام تکالیف به نحو اتمّ و اکمل است. گویا آن
«کلمات» حوادث ناقصی بوده که حضرت ابراهیمعلیه السلام آنها را با عمل خود کامل کرده است. بنابر این تفسیر، ضمیر مستتر در { فَأَتَمَّهُنَ به حضرت ابراهیمعلیه السلام باز میگردد.
احتمال دیگر این است که ضمیر به { رَبُّهُ باز گردد، در این صورت مقصود از اتمام، امتحان یا توفیقی است که از ناحیه خداوند به حضرت شده تا تکالیف را به نحو اتمّ و اکمل انجام دهد. در صورتی که مقصود به «کلمات» را همان ابتلاءات و امتحانات گرفتیم - که ظاهر هم معین است -، حقیقت اتمام، همان صبر بر بلایا و امتحانات و عمل بر طبق چیزی است که رضایت پروردگار بر آن است. خداوند متعال میفرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا}؛(1)«و از آنان امامان [و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت میکردند؛ چون شکیبایی نمودند.»
در هر صورت، آنچه از آیه استفاده میشود این است که ابتلاء و امتحان به جهت آمادهسازی شخص برای رسیدن به مقام امامت عظمی است، و اینکه عمل برطبق آنچه امتحان آن را اقتضا میکند شرط ضروری برای رسیدن به این کرامت عظمی است.
برخی از افراد، لفظ «امام» در این آیه مبارکه را به «نبی» و برخی به «رسول» و برخی نیز به معانی دیگر؛ از قبیل: مطاع، وصی، خلیفه، رئیس و قائد تفسیر کردهاند، ولی همه این تفاسیر باطل است؛ زیرا «نبی» از نبأ گرفته شده و نبأ به معنای خبر است. و نبی به کسی گفته میشود که از جانب خداوند سبحان خبر میدهد، و این غیر از معنای امام است. همانگونه که «رسول» به کسی اطلاق میشود که مکلّف به وظیفه تبلیغ است، و این معنا مستلزم این نیست که مردم او را الگوی خود قرار داده و او را در ظاهر و باطن متابعت کنند، یا کلامش را شنیده و به آن عمل نمایند. در نتیجه اینکه معنای رسول نیز غیر از معنای امام است. «مطاع» نیز به کسی گفته میشود که دارای
1) 234. سوره سجده، آیه 24.
حیثیت و احترامی است که به جهت آن، مردم او را اطاعت میکنند و این از لوازم نبوّت و رسالت است و با معنای امامت اختلاف دارد.
«خلیفه» و «وصی» معنایش نیابت است نه امامت. همانگونه که «رئیس» و «قائد» بر شخصی اطلاق میشود که در مصدر حکومت قرار گرفته است و لازمه آن این است که مطاع مردم باشد، ولی این غیر از معنای «امام» است.
امام از ماده «أَمَّ یؤُمُّ» به کسی اطلاق میشود که الگو است و لذا بر تمام مردم واجب است که به او نظر کرده و در تمام امور از او پیروی و متابعت نمایند... .
به همین جهت مناسب است که خداوند این مقام را بعد از جعل مقام نبوّت و رسالت قرار دهد. یعنی بعد از آنکه او را از وحی الهی مطلع ساخت و او را مأمور به ابلاغ کرد، با سرافراز بیرون آمدن از امتحانات متعدّد و رسیدن به قابلیتهای گوناگون، او را به مقام امامت رساند.
در قرآن کریم کلمه «امام» در معانی مختلفی استعمال شده است:
خداوند متعال میفرماید: { وَإِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِینٍ ؛(1)«و [شهرهای ویران شده این دو [قوم لوط و اصحاب ایکه بر سر راه [شما در سفرهای شام ، آشکار است!.»
در این مورد میفرماید: { وَکُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ؛(2)«و همه چیز را در کتاب آشکار کنندهای بر شمردهایم!.»
{ وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَةً}؛(3)«و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.»
{ وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1)«و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت میکنند.»
{ وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(2)«و آنان [= فرعونیان را پیشوایانی قرار دادیم که به آتش [دوزخ دعوت میکنند.»
وقتی که ثابت شد حضرت ابراهیمعلیه السلام بعد از نبوّت و رسالت به مقام امامت رسید، استفاده میشود که مقام امامت از مقام نبوّت و رسالت برتر است؛ زیرا این مقام بعد از ابتلائات و امتحانات بسیار به حضرت ابراهیمعلیه السلام داده شده است. در رابطه با مقام امامت در این آیه که به حضرت ابراهیمعلیه السلام داده شده، دو احتمال است:
1 - اینکه مقصود از امامت مقامی تشریعی و فوق نبوّت است، و اثر آن وجوب متابعت مطلق در تمام افعال و اقوال است.
توضیح آن اینکه: نبوّت و رسالت - فی حد نفسه - دلالت بر وجوب اقتداء به نبی و رسول در تمام حرکات و اعمال ندارد. بلکه نهایت چیزی که دلالت دارند همان اطاعت و گوش فرا دادن به دستورات خداوند در محدوده دعوت و رسالت است. مگر اینکه دلیلی دیگر چنین اقتضایی را برای شخص نبی یا رسول داشته باشد. مثل اینکه خداوند میفرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ؛(3)«ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای اینکه به فرمان خدا، از وی اطاعت شود.»
و نیز میفرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ}؛(4)«مسلّماً برای شما در زندگی، رسول خدا سرمشق نیکویی است.»
2 - احتمال دوم این است که امامت در آیه «ابتلاء» مقام تکوینی باشد که امام به وسیله آن قدرت پیدا میکند که نفوس قابل را دستگیری نموده و از راه باطن، آنها را به هدایت حقیقی رهنمون کند.
در ابتدا چنین برداشت میشود که هر دو معنا داخل در مفهوم آیه «ابتلاء» به شکل ترتّبی و طولی است، ولی با تأمّلی بیشتر و مراجعه به آیات دیگر پی خواهیم برد که آیه درصدد بیان و افاده معنا و احتمال دوم است؛ زیرا خداوند متعال در آیهای دیگر میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1)«و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت میکردند.»
این هدایت، مجرد ارائه طریق و واضح کردن هدف برای اتمام حجّت بر خلق نیست؛ زیرا این افراد قبل از رسیدن به مقام امامت دارای مقام نبوّت و رسالت بودهاند که همان مقام ارائه طریق و واضح کردن هدف است. خصوصاً آنکه در آیه فوق برای امامانعلیهم السلام صفت { یهْدُونَ بِأَمْرِنا} آورده است. بنابر این مقصود به هدایت مخصوص به امام همان هدایت تکوینی و تصرّف در نفوس و تربیت آنهاست.
با تأمّل و بررسی در این آیه پی خواهیم برد که مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت است. مقام نبوّت، مقام اخبار از جانب خداوند است ولی مقام امامت، مقام هدایت و رهبری، بلکه دستگیری جامعه است. مقام امامت، مقام هدایت ظاهری و باطنی مردم به سوی کمال و سعادت دنیا و آخرت است. این معنا به خوبی از آیه «ابتلاء» استفاده میشود.
امامتی را که خداوند به حضرت ابراهیمعلیه السلام داد در زمان پیری آن حضرت بود؛ چون طبق مدلول آیه، این مقام بعد از سرافرازی از امتحانات بود، و مهمترین امتحان او داستان ذبح فرزندش اسماعیل است، و خداوند اسماعیل و اسحاق را در سنّ پیری به حضرت عنایت فرمود، آنجا که خداوند میفرماید: { اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی
1) 242. سوره انبیا، آیه 73.
الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ}؛(1)«حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که در سنین پیری به من اسماعیل و اسحاق را عنایت کرد، و به درستی که پروردگار من درخواست و دعای بندگان را میشنود.»
از آنجا که هنگام اعطای امامت به آن حضرت، او تقاضای امامت را برای ذریه خود کرد، معلوم میشود که این عطا و سؤال، در حال وجود ذریه که در سنین پیری بوده، واقع شده است و قبل از پدید آمدن ذریه با وجود یأس و نومیدی ابراهیمعلیه السلام، این سؤال و تقاضا از نقطه نظر ظاهر بی جاست. کسی که از اولاد آوردن به کلّی مأیوس است معنا ندارد بگوید: آیا به ذریه من هم امامت را عطا میکنی؟ او باید از این دعا دست بردارد یا حدّاقلّ بگوید: اگر بعد از این، ارادهات تعلّق گرفت و با وجود یأس من اولادی به من دادی آیا منصب امامت را در آنها قرار میدهی؟
دلیل آنکه حضرت ابراهیمعلیه السلام از آوردن فرزند مأیوس بود، قرآن کریم است. خداوند متعال میفرماید: { وَنَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیفِ إِبْراهِیمَ * إِذْ دَخَلُوا عَلَیهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ * قالُوا لا تَوْجَلْ إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ * قالَ أَبَشَّرْتُمُونِی عَلی أَنْ مَسَّنِی الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ * قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ ؛(2)«و به آنها از مهمانهای ابراهیم خبر ده. هنگامی که بر او وارد شدند و سلام کردند، [ابراهیم گفت: ما از شما بیمناکیم. گفتند. نترس، ما تو را به پسری بشارت میدهیم. گفت: آیا به من [چنین ]بشارت میدهید با اینکه پیر شدهام؟! به چه چیز بشارت میدهید؟ گفتند: تو را به حقّ بشارت دادیم. لذا از مأیوسان مباش.»
عیال حضرت ابراهیمعلیه السلام (ساره) نیز از آوردن اولاد مأیوس بود. خداوند متعال درباره او نیز میفرماید: { وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یعْقُوبَ * قالَتْ یا وَیلَتی أَ أَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلِی شَیخاً إِنَّ هذا لَشَیءٌ عَجِیبٌ * قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیکُمْ أَهْلَ الْبَیتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ}؛(3)
«و همسرش ایستاده بود، [از خوشحالی خندید، پس او را به اسحاق و بعد از او به یعقوب بشارت دادیم. گفت: ای وای بر من! آیا من فرزند میآورم در حالی که پیر زنم و این شوهرم پیرمردی است؟! این راستی چیز عجیبی است. گفتند: آیا از فرمان خدا تعجب میکنی؟! این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است، چرا که او ستوده و والاست.»
از این آیات و آیات قبل، یأس و ناامیدی حضرت ابراهیمعلیه السلام و همسرش ساره از فرزند دار شدن در سنین پیری به خوبی استفاده میشود، و بنابر این، تقاضا و سؤالی که حضرت بر امامت ذریه و نسل خود داشته در سنین پیری که خداوند به او اسماعیل و اسحاق را داده واقع شده است. بنابر این نتیجه میگیریم که امامت حضرت ابراهیم بعد از نبوّت او و در سنین پیری بوده است، و لذا امامت غیر از نبوّت است، بلکه مقامی عالیتر و والاتر از آن است.
روی این زمینه، مراد از آیه { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} این است که من تو را مقتدایی قرار میدهم که افراد بشر از تو پیروی کنند تا از گفتار و کردارت الگو بگیرند.
از آیه «ابتلاء» استفاده میشود که حضرت ابراهیمعلیه السلام با خطاب { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} یا بعد از این خطاب به مقام امامت رسیده است، نه قبل از آن؛ زیرا رسیدن به این مقام در نتیجه ابتلاء و امتحان و سرافراز بیرون آمدن از آن است. و هیچگاه معقول نیست که کسی قبل از امتحان یا بدون امتحان به مقامی برسد. مؤید این مطلب این است که اسم فاعل یعنی کلمه «جاعل» در مفعول که کلمه «اماماً» است نمیتواند عامل آن باشد مگر در صورتی که به معنای حال یا استقبال باشد.
و نیز از آیات قرآن استفاده میشود که امتحان حضرت ابراهیمعلیه السلام به این کلمات و ابتلائات دز زمان نبوّت و رسالت او بوده است؛ زیرا او دعوت حنیفیاش را در سنین جوانی اعلان کرده است.
خداوند متعال میفرماید: { وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیاً... یا
أَبَتِ إِنِّی قَدْ جاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِراطاً سَوِیاً}؛(1)«در این کتاب، ابراهیم را یاد کن، که او بسیار راستگو، و پیامبر [خدا] بود... ای پدر! دانشی برای من آمده که برای تو نیامده است؛ بنابر این از من پیروی کن، تا تو را به راه راست هدایت کنم!.»
و نیز میفرماید: { قالُوا سَمِعْنا فَتی یذْکُرُهُمْ یقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ ؛(2)«[گروهی گفتند: «شنیدیم نوجوانی از [مخالفت با بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگویند.»
از این آیات استفاده میشود که حضرت ابراهیمعلیه السلام در سنین جوانی به مقام رسالت و نبوّت مبعوث شده است.
همانگونه که از ظاهر آیه استفاده میشود که حضرت، هنگام درخواست مقام امامت از خدا برای ذریه و نسلش دارای فرزند بوده یا - حدّاقلّ - میدانسته که فرزنددار خواهد شد.
و نیزا ز آیه { اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ ؛(3)«حمد خدای را که در پیری، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید.»
و نیز آیه: { أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلی أَنْ مَسَّنِی الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ ؛(4)«گفت: آیا به من [چنین بشارت میدهید با اینکه پیر شدهام؟! به چه چیز بشارت میدهید؟!.»
از این آیات استفاده میشود که امامت حضرت ابراهیمعلیه السلام بعد از مقام و مرتبه نبوّت و رسالت او بوده است.
خداوند متعال در آیه «ابتلاء» جعل و نصب امامت را به خودش نسبت داده است آنجا که فرمود: { إِنِّی جاعِلُکَ . از این عبارت استفاده میشود که جعل و نصب امام تنها به امر خداوند است. همانگونه که از آیات دیگر نیز این معنا استفاده میشود آنجا که
میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1)«و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت میکردند.»
و نیز فرمود: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(2)«ای داوود! ما تو را خلیفه و [نماینده خود] در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»
و فرمود: { وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(3)«و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را!.»
ظلم در لغت به معنای قرار دادن چیزی در غیر جایگاهش است. و در اصطلاح: تجاوز از حدّی است که شارع یا عرف معین کرده است. روی این جهت، معصیت صغیره و کبیره، ظلم است؛ زیرا معصیتکار از حدّی که شارع ترسیم کرده تجاوز نموده است. ظلم در قرآن در سه مورد به کار رفته است:
این نوع ظلم که بزرگترین نوع ظالم است مربوط به شرک و کفر است. خداوند متعال میفرماید: { فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیاتِ اللَّهِ ؛(4)«پس کیست ستمکارتر از آنکه آیات خدا را تکذیب کند.» هم چنین میفرماید: { إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ ؛(5)«همانا شرک ظلم بزرگی است.»
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یظْلِمُونَ النّاسَ ؛(6)«تنها راه مؤاخذه علیه آنهایی است که به مردم ظلم کنند.»
خداوند متعال میفرماید:{ وَمَنْ یتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ؛(1)«و هر کس از حدود الهی تجاوز کند بر خویشتن ظلم کرده است.» هم چنین میفرماید:{ وَمَنْ یفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ؛(2)«هر کس چنین کند همانا بر خود ستم کرده است.»
از ذیل آیه «ابتلاء» که میفرماید: { لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛ «عهد [امامت من به ظالمین نمیرسد.»، استفاده میشود که عهد امامت به کسانی که به هر نوع و نحوی ظلم کردهاند نمیرسد.
برخی میگویند: عنوان مشتق مانند «ظالم» ظهور در وصف در زمان حال دارد و شامل کسی که قبلاً دارای وصف بوده ولی در زمان حال، وصف در او نیست نمیشود. بنابر این، در آیه مربوط به امامت ابراهیم کسی که در حال تصدی مقام خلافت، ظالم باشد از نیل به مقام امامت محروم است، ولی کسی که قبلاً ظالم بوده و در حال تصدّی، ستمگر به حساب نمیآید میتواند به مقام امامت نایل گردد.
پاسخ: اوّلاً: ذریه حضرت ابراهیمعلیه السلام به چهار گروه تقسیم میشوند:
1 - گروهی که قبل از تصدّی مقام امامت ستمگر بوده و بعد از تصدّی این مقام نیز ستمگر باقی بمانند.
2 - گروهی که قبل از تصدّی مقام امامت، عادل، و بعد از تصدّی ستمگر باشند.
3 - گروهی که قبل از تصدّی مقام امامت، ظالم، و بعد از تصدّی، عادل باشند.
4 - گروهی که قبل و بعد از تصدی مقام امامت، عادل باشند.
حضرت ابراهیم با آن عظمتی که دارد، هیچگاه برای دو گروه اول که در زمان تصدّی مقام امامت ستمگرند، درخواست امامت نمیکند. بر این اساس، جمله { وَمِنْ ذُرِّیتِی تنها گروه سوم و چهارم را شامل میشود. خداوند در پاسخ وی میفرماید: { لا
ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛ «عهد من به ستمکاران نمیرسد.» این نهی به گروه سوم که در گذشته عمر خود ستمگر بوده ولی در زمان تصدّی امامت عادل شدهاند، خورده و تنها مقام امامت به گروه چهارم خواهد رسید، همان گروهی که از مقام عصمت در طول زندگانی خود برخوردارند.
ثانیاً: بر فرض که عنوان «ظالم» بر کسی که فعلاً ظالم نیست حقیقتاً اطلاق نگردد، ولی کسی که قبلاً ستم کرده و در هنگام فعلِ ظلم، حقیقتاً بر وی عنوان ظالم صدق کرده، داخل در مصداق «ظالمین» در آیه خواهد شد و جمله { لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ شامل او میشود، و لذا چنین کسی شایسته مقام امامت نیست.
ثالثاً: آیه «ابتلاء» اشاره به سنتی الهی در مقام اعطاء عهدها و مناصب الهی دارد. آیه، بر این مطلب تأکید دارد که این عهدها و منصبها تنها به کسانی اعطا میشود که مانع و حافظی داخلی از ظلم و گناه در خود داشته باشند؛ زیرا امامت، کالایی نیست که به کسی داده شود و سپس با ظهور عدم صلاحیت شخص و انجام کار ناشایست و خطا و اشتباه، از او باز گردانده شود.
مسأله امامت، همانند نبوّت است. مقام نبوّت و رسالت به کسی عطا میشود که با وجود حافظ و عصمتی داخلی از اشتباه مصون باشد.
رابعاً: احکام بر دو نوع است: برخی از آنها دائر مدار وجود موضوع است، مثل حکم: «شراب حرام است»، که با تبدیل موضوع، حکم نیز منتفی میگردد.
نوع دیگر این چنین نیست، بلکه اگر موضوعی هرچند برای یک لحظه متصف به آن وصف شود، آن حکم خواهد آمد؛ مثل جمله: «زناکار حد میخورد و دست دزد قطع میگردد» مقصود آن است که اگر کسی به این دو عنوان متّصف شد ولو دریک برهه از زمان، محکوم به حکم حد و قطع دست است، گرچه الآن متصف به این عمل نیست. ظلم نیز نسبت به حکم عهد امامت از قسم دوم است.
با مراجعه به روایات پی میبریم که پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام نیز همین معنا را از آیه «ابتلاء» فهمیدهاند:
1 - ابن مغازلی شافعی به سند خود از عبد اللَّه بن مسعود نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من نتیجه دعای پدرم ابراهیم هستم. عرض کردیم: ای رسول خدا! چگونه شما دعوت پدرت ابراهیم شدی؟ فرمود: خداوند - عزّ وجلّ - به ابراهیم وحی فرستاد: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} ابراهیم بسیار خشنود شد و عرض کرد: ای پروردگار! و از ذریه من نیز امامانی مثل من خواهند بود؟ خداوند بر او وحی فرستاد که ای ابراهیم! همانا من به تو عهدی نخواهم داد که برای تو به آن وفا نکنم. ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار! کدامین عهدی است که برای من به آن وفا نخواهی کرد؟ خداوند فرمود: عهدی را به ظالمین از ذرّیه تو نخواهم داد. در اینجا بود که ابراهیم عرض کرد: { وَاجْنُبْنِی وَبَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ * رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّاسِ ؛(1)«و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار! پروردگارا! آنها [= بتها ]بسیاری از مردم را گمراه ساختند.» پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: دعوت به من و به علی منتهی شد. هیچ یک از ما دو نفر هرگز بر بتی سجده نکردیم، لذا خداوند مرا نبی و علی را وصی برگزید.(2)
کلینی به سندش از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «خداوند تبارک و تعالی ابراهیم را عبد خود قرار داد قبل از آنکه او را نبی گرداند. و او را نبی قرار داد قبل از آنکه او را رسول گرداند. و او را رسول گردانید قبل از آنکه او را خلیل خود کند. و او را خلیل خود کرد قبل از آنکه او را امام گرداند. همه امور که بر او جمع شد فرمود: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}. از بزرگی و عظمت این مقام در چشم ابراهیم بود که به خدا عرض کرد: { وَمِنْ ذُرِّیتِی و از ذریهام نیز؟ خداوند در جواب فرمود: { لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ عهد من به ظالمین نخواهد رسید. آنگاه حضرت فرمود: شخص سفیه و نادان، امام فرد متقی نخواهد شد.(3)
الف) در آیهای آمده است: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1)«و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را هدایت میکردند.»
در این آیه خداوند میفرماید: امامان، مردم را ایصال به مطلوب کرده و آنان را به عالم امر و یا به حقیقت دستورات الهی و یا به کمک امر ما رهنمون میسازند؛ زیرا آنان پیامبر خدا بوده و قبل از این مقام نیز مردم را هدایت میکردند امّا به نحو ارائه راه و تشریعی بوده است. و کسی که مردم را به حقّ و حقیقت رهنمون میسازد به طور حتم از مقام عصمت برخوردار است.
ب) و نیز میفرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(2)«اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] از جنسی خود را.»
استدلال به این آیه بر ضرورت عصمت امام و صاحب امر ولایت و خلافت متوقف بر دو امر است:
1 - خداوند به طور مطلق، امر به اطاعت از صاحبان امر نموده است؛ یعنی از مؤمنان خواسته که در تمام زمانها و مکانها و در تمام حالات و خصوصیات از آنان اطاعت کنند، و این اطاعت را مقید به هیچ قیدی نکرده است.
2 - بدیهی است که خداوند به کفر و عصیان و فسوق بندگان رضایت نداده است. آنجا که میفرماید:{ وَلایرْضی لِعِبادِهِالْکُفْرَ}؛(3)«و هرگز کفران را برای بندگانش نمیپسندد.»
با جمع بین این دو مطلب به این نتیجه میرسیم که اولوا الأمری که اطاعتش در آیه فوق به طور مطلق واجب شده، باید متصف به خصوصیتی ذاتی و عنایتی الهی باشد تا او را از امر به معصیت و نهی از اطاعت باز دارد. و این جز مقام عصمت که شیعیان به آن برای امام معتقدند چیز دیگری نیست. از این رو امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله باید معصوم باشد.
ج: و نیز میفرماید: { ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیبَ فِیهِ هُدی لِلْمُتَّقِینَ ؛(1)«آن کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است.»
از این آیه استفاده میشود که چون در قرآن شک نیست لذا هادی متقین است.
قرآن امام صامت است: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَةً}؛(2)«و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.» پس امام ناطق نیز باید به مقام علم الیقین رسیده و شک در او راه نداشته باشد تا بتواند هادی مردم باشد. و مقام عصمت همان مقام علم الیقین است.
شیعه امامیه معتقد است که امام و خلیفه و جانشین پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله باید از هر گونه خطا و اشتباهی مصون باشد، که به آن «عصمت» گویند. قبل از هر بحثی ضرورت دارد که به بررسی مفهوم لغوی و اصطلاحی آن بپردازیم.
عصمت در لغت به معنای مصونیت و نگهداری و منع به کار رفته است.
فیروزآبادی میگوید: «عصم یعصم» یعنی اکتساب کرد، منع کرد، نگهداری نمود... و عصمت به کسر به معنای منع است.»(3)
ابنمنظور میگوید: «عصمت در کلام عرب به معنای منع به کار رفته است.»(4)
1 - شیخ مفید میفرماید: «عصمت لطفی است که خداوند متعال در حقّ مکلّفی انجام میدهد که، وقوع معصیت و ترک طاعت از او ممتنع میگردد؛ با وجود قدرت بر ایندو.»(5)
2 - شیخ طوسیرحمه الله میگوید: «عصمت امری است که با وجود آن، معصیت از مکلّف ممتنع میگردد، در حالی که اختیار فعل معصیت را دارد....»(1)
3 - قاضی بیضاوی شافعی میگوید: «عصمت ملکهای نفسانی است که مانع از فسق و فجور میشود و متوقف بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات است.»(2)
4 - فاضل مقداد میفرماید: «عصمت عبارت است از لطفی که خداوند متعال در حقّ مکلّف انجام میدهد، به نحوی که با آن لطف، انگیزهای به ترک طاعت و انجام معصیت ندارد؛ با وجود قدرت بر آن.»(3)
5 - علامه طباطبایی رحمه الله میگوید: «مقصود ما از عصمت لطفی است در وجود انسان معصوم که او را از وقوع کارهایی که جایز نیست؛ مانند خطایا و معصیت باز میدارد.»(4)
عدالت، ملکهای است اکتسابی که غالباً مانع از صدور گناه است، از همین رو ممکن است که انسان عادل در برخی مواقع مرتکب گناهی شود؛ برخلاف عصمت که با وجود آن، ممتنع است که انگیزه گناه در معصوم پدید آید، اگرچه اختیار از او سلب نشده و قدرت ذاتی باقی است؛ زیرا امتناع به جهت نبودن انگیزه با قدرت ذاتی منافاتی ندارد.(5)
عصمت را به معنای منع از ارتکاب معصیت و نگهداری از هر پلیدی معنا کردیم، حال بحث در اسباب این منع و موجبات این نگهداری است. در ابتدای امر سه احتمال در آن متصور است:
عصمت جبری به این معناست که خداوند از راه جبر، معصوم را از ارتکاب حرام باز میدارد و به انجام دادن طاعت وادار میکند و در حقیقت قدرت و اختیار را از او سلب میکند.
برخی از معاصران، این احتمال را قبول دارند و معتقدند: جمع بین اختیار از طرفی، و ضرورت عصمت از طرفی دیگر محال است.
این احتمال از جهاتی قابل مناقشه است:
1 - اینطور نیست که هرگاه عملی واجب و فعلی دیگر ممتنع شد، صاحب آن مجبور بر آن فعل و ترک دیگر گردد؛ از همین رو بین اختیار و ضرورت عصمت تنافی نیست وگرنه لازم میآید که خداوند متعال مجبور به ترک ظلم و فعل عدل باشد، با آنکه میدانیم او بر هر کاری مختار است. مورد بحث نیز از همین قبیل است.
2 - امتناع و وجوب بر دو نوع است:
الف) وجوب و امتناع ذاتی به معنای ضرورت ثبوت یا ضرورت امتناع؛ مثل ضرورت ثبوت زوجیت برای عدد چهار و ضرورت امتناع جمع بین نقیضین. اینها از بدیهیاتی است که هرگز تخلف بردار نیست.
ب) وجوب و امتناع وقوعی: به این معنا که عملی ذاتاً ممکن است، ولی به حسب خارج، وقوع آن ضروری یا ممتنع میباشد؛ مثل ظلم نسبت به خداوند که ذاتاً خداوند متمکن از ظلم است، ولی به حسب وقوع خارجی از او صادر نشده و نمیشود. خداوند با آنکه قدرت بر ظلم دارد، ظلم نمیکند و با آنکه میتواند عدالت نداشته باشد، آن را ترک نمیکند.
از اینجا نتیجه میگیریم که وجوب شیء یا امتناع وقوعی آن، با قدرت بر آن منافاتی ندارد. عصمت نیز از این قبیل است؛ زیرا معصوم در حالی که قدرت بر معصیت دارد، گناه نمیکند.
3 - آیات قرآن نیز به اختیاری بودن عصمت صحّه گذارده است؛ آنجا که میفرماید:
الف) { قُلْ أَ غَیرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیاً فاطِرِ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ وَهُوَ یطْعِمُ وَلا یطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ * قُلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیتُ رَبِّی عَذابَ یوْمٍ عَظِیمٍ ؛(1)«بگو ای پیامبر! آیا غیر از خدا را به یاری و دوستی برگزینیم؟ [در صورتی که آفریننده آسمانها و زمین خداست. او به خلق طعام و روزی میخوراند و خود از طعام بینیاز است. بگو ای رسول! من مأمورم اولین کسی باشم که تسلیم حکم خداست از کسانی که به خدا شرکت ورزیدهاند مباش. بگو اگر من نافرمانی کنم، از عذاب آن روز بزرگ سخت میترسم.»
صریح آیه آن است که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از معصیت میترسد؛ زیرا منجر به عذاب قیامت میگردد. او اگر قدرت بر معصیت نداشت چگونه ممکن بود که از معصیت خوف داشته باشد.
ب) { وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا ینْفَعُکَ وَلا یضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنَ الظّالِمِینَ ؛(2)«و غیر از خدای یکتا هیچ یک از این خدایان باطل که به حال تو سود و ضرری ندارد، به خدایی مخوان و گرنه از ستمکاران خواهی بود.»
کسیکه اختیارندارد، آیاصحیح است که درباره او گفته شود: «اگرانجام دهی...؟» ج) { قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلا أُشْرِکَ بِهِ إِلَیهِ أَدْعُوا وَإِلَیهِ مَآبِ ؛(3)«به آنها بگو: من مأمورم که خدای یکتا را بپرستم و هرگز کسی را شریک او قرار ندهم و خلق را به سوی او دعوت میکنم و بازگشتم به سوی اوست.» پر واضح است، کسی که اختیاری از خود ندارد، صحیح نیست که به کاری مأمور شود.
د) { وَإِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیتِ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیئاً...}؛(4)«و یادآور آنگاه که مکان خانه را برای ابراهیم معین کردیم (به او گفتیم) چیزی را برای من شریک قرار نده.»
ه) { وَلَقَدْ أُوحِی إِلَیکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ
مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(1)«و همانا بر تو و رسولان پیش از تو چنین وحی شده است که اگر به خدا شرک آوری عملت محو و نابود میشود و سخت از زیانکاران خواهی گردید.»
و) { وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَینا بَعْضَ اْلأَقاوِیلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ ؛(2)«و اگر به دروغ به ما سخنانی میبست محققاً ما او را از یمینش میگرفتیم و شاهرگش را قطع میکردیم و شما هیچ یک به دفاع از او قادر نبودید.»
این احتمال میگوید: معصوم از سنخ بشر نیست، بلکه موجود دیگری به صورت بشری است؛ همانند ملائکه که گاهی به صورت بشر در میآیند.
از همینرو، احکام بشری؛ از قبیل: شهوت، غضب و دیگر صفات رذیله در آنان وجود ندارد. این قول به برخی متکلمان اشاعره نسبت داده شده است.
ابن ابیالحدید میگوید: «معصوم کسی است که در نفس یا بدنش یا هر دو، خاصیتی است که مقتضی امتناع اقدام او بر معاصی است.»(3)
این احتمال نیز از جهاتی اشکال دارد:
1 - شخص معصوم - پیامبر یا امام - باید در میان مردم الگو باشد؛ همانگونه که خداوند میفرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ}،(4)در حقیقت الگو جنبه عملی دین است که در شخص معصوم پیاده شده است؛ تا مردم به او اقتدا کرده و از این طریق به کمال و سعادت خود برسند. همانطور که میدانیم الگوی بشر باید از جنس خودش باشد؛ تا با وجود تمام غرایز و صفات نفسانی بشر، با آنها مبارزه کرده و راه سعادت را دنبال کند و در این راه برای دیگران الگو باشد.
از همین رو میبینیم که قرآن در هیچ موردی، ملائکه را الگوی بشر قرار نداده
و مردم را به اقتدای آنان دعوت نکرده است، بلکه تمام دعوت قرآن بر اقتدا و تأسی به انبیا و صالحان متمرکز شده است.
2 - این احتمال مخالف با آیات قرآن است؛ زیرا قرآن به صراحت بر این حقیقت تأکید دارد که معصوم همانند بقیه مردم است و تنها دارای کمالات و فضایل و قابلیتهایی است که خداوند متعال آنان را با این اوصاف به سوی خلق فرستاده است. اینک به برخی از آیات اشاره میکنیم:
الف) { قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ ؛(1)«فرستادگانشان به آنان گفتند: ما بشری همانند شماییم.»
ب) { قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحی إِلَی ؛(2)«بگو ای پیامبر! من بشری همانند شمایم که بر من وحی میشود.»
ج) { وَما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلّا وَحْیاً...}؛(3)«بر هیچ بشری نیست که خداوند با او سخن گوید مگر از طریق وحی... .»
د) { وَما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ ؛(4)«و ما به هیچکس پیش از تو عمر ابدی ندادیم. آیا با آنکه تو خواهی مرد دیگران در دنیا زنده مانند؟»
ه) { وَما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلّا رِجالاً نُوحِی إِلَیهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * وَما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یأْکُلُونَ الطَّعامَ وَما کانُوا خالِدِینَ ؛(5)«و ما پیش از تو، جز مردانی که به آنان وحی میکردیم، نفرستادیم (همه انسان بودند و از جنس بشر)، اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید. آنان را پیکرهایی که غذا نخورند قرار ندادیم و عمر جاویدان هم نداشتند.»
این احتمال بر جنبه اختیار و اراده معصوم در تمام افعال و حالاتش تأکید
میکند. خود معصوم است که نفسش را به طرف طاعت تحریک کرده و از هر معصیتی باز میدارد، نه اینکه از جانب خداوند یا دیگری مجبور به انجام دادن این کار باشد. بسیاری از متکلمان - خصوصاً از مکتب اهل بیتعلیهم السلام - مؤید این نظریه هستند که در حقیقت برگرفته از نظریه «أمر بین الأمرین» است.
1 - شیخ مفید میفرماید: «عصمت از جانب خداوند بر حجّتهایش همان توفیق و لطف است که به سبب آن از گناه و اشتباه در دین باز داشته میشوند. عصمت تفضّلی از خداوند بر هر کسی است که خداوند میداند او به آن عصمت متمسّک میگردد. این نگهداری از خود معصوم است و عصمت هیچگاه مانع از قدرت معصوم بر قبیح نیست و او را بر کار نیک وادار و مضطرّ نمیکند.»(1)
2 - سید مرتضی میفرماید: «عصمت لطفی است که خداوند بر بندهاش میکند و معصوم با آن به اختیار خود، از قبیح دست برمیدارد.»(2)
3 – شیخ طوسی میفرماید: «عصمت در لغت به معنای منع از آفت است و معصوم در دین، کسی است که به سبب لطف خداوند از فعل قبیح بازداشته میشود، نه به این نحو که خداوند بین او و معصیت حائل گردد، بلکه این کار به اختیار خود اوست.»(3)همو در جایی دیگر میفرماید: «... یا اینکه خداوند رجس و پلیدی را از معصوم دور میکند و در حقّ او لطفی انجام میدهد، که با آن، معصوم با اختیار خود دست از قبایح برمیدارد....»(4)
4 - ابن ابیالحدید میگوید: «اکثر اهل نظر معتقدند: معصوم مختار و متمکّن از فعل معصیت و طاعت است... و اصحاب ما معتزله نیز معتقدند: عصمت لطفی است که با وجود آن، مکلف با اختیار خودش از فعل قبیح دست برمیدارد.»(5)
حقیقت عصمت به نحو «منع خلو» به یکی از این سه امر باز میگردد، اگرچه مانعةالجمع نیست؛ یعنی ممکن است که هر سه امر در معصوم محقّق باشد:
این نظریهای است که حقیقت عصمت را نتیجه رسیدن به مقام فنای در اسما و صفات و ذات الهی میداند و این، همان نظریه عرفاست؛ زیرا هنگامی که سالک الی اللَّه در خارج تنها صفت و اسم و ذات حقیقی که همان خداوند متعال و صفات و اسمای اوست میبیند، دیگر غیر از خدا و صفات و اسمایش کسی را نمیبیند که بخواهد گناهی انجام دهد. دیگر اینکه وقتی به مقام فنا رسید اشتباهی از او صادر نمیگردد.
بیتردید تقوا حالتی نفسانی است که انسان را از انجام معصیت بازمیدارد. حال اگر این حالت به نهایت درجه خود برسد او را عصمت مینامند، که حتّی انسان را از فکر گناه نیز باز میدارد.
در مورد عصمت نظریه دیگری است که با نظریه اوّل منافاتی ندارد، بلکه از علل تحقق عالیترین درجه تقوا بهشمار میآید. حقیقت این نظریه عبارت است از وجود علم قطعی و یقینی به عواقب معاصی، به این معنا که علم انسان به درجهای برسد که در این دنیا لوازم اعمال و آثار آنها را بهطور یقین درک کند؛ همانگونه که قرآن کریم میفرماید: { کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ؛(1)«بهراستی اگر بهطور یقین میدانستید، البته دوزخ را مشاهده خواهید کرد.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام در وصف متّقین میفرماید: «وهم والجنّة کمن قد رآها وهم فیها
1) 292. سوره تکاثر، آیات 5 و 6.
منعّمون. وهم والنار کمن قد رآها وهم فیها معذّبون»؛(1)«متقین نسبت به بهشت همانند کسانیاند که آن را دیده و در آن متنعّمند و نسبت به جهنم همانند کسانیاند که آنرا دیده و در آن معذب هستند.»
تعبیر بیضاوی نیز به همین معنا اشاره دارد: «عصمت ملکهای نفسانی است که از فجور مانع میگردد و آن متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات.»(2)
فاضل مقداد مینویسد: «... این ملکه - عصمت - متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعتها؛ زیرا عفّت هرگاه در جوهر نفس حاصل گردد و به وسیله آن، علم تام به آنچه در معصیت است، از شقاوت و آنچه در طاعت است، از سعادت، ضمیمه شود، آن علم موجب رسوخ آن ملکه در نفس گشته و به مقام عصمت میرسد.»(3)
علامه طباطبایی رحمه الله نیز میفرماید: «امری که عصمت به آن تحقق مییابد، نوعی از علم است که صاحبش را از وقوع در معصیت و خطا باز میدارد؛ همانگونه که سایر حالات؛ مثل: شجاعت، عفت و سخاوت، هنگامی که صورت علمی راسخ به خود بگیرد، آثارش در انسان ظاهر میگردد و هرگز آن انسان به اضداد این صفات، متلبس نمیگردد....»(4)
ایشان در جایی دیگر میفرماید: «عصمت از جانب خداوند متعال امری است در وجود پیامبر که سبب میشود او به اختیار خود مطیع خداوند گردد و آن نوعی از علم است که در انسان رسوخ کرده است.»(5)
خداوند متعال میفرماید: { قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمّا یدْعُونَنِی إِلَیهِ وَإِلّا
تَصْرِفْ عَنِّی کَیدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیهِنَّ وَأَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ ؛(1)«[یوسف گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا به سوی آن میخوانند. و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.»
و نیز میفرماید: { وَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ یضِلُّوکَ وَما یضِلُّونَ إِلّا أَنْفُسَهُمْ وَما یضُرُّونَکَ مِنْ شَیءٍ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکَ عَظِیماً}؛(2)«اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهی از آنان تصمیم داشتند تو را گمراه کنند؛ اما جز خودشان را گمراه نمیکنند، و هیچگونه زیانی به تو نمیرسانند. و خداوند، کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و آموخت تو را آنچه را نمیتوانستی بیاموزی، و فضل خدا برتو [همواره ]بزرگ بوده است.»
در آیه اول از قول حضرت یوسفعلیه السلام نقل میکند که به خدا عرض کرد: اگر مرا از کید و حیله زنان باز نداری به آنها میل خواهم کرد و در نتیجه از جاهلان خواهم شد. منطوق آیه این است که جهل، منشأ گناه است. حال اگر انسان به مقام عالی علم که همان علم الیقین است برسد، به لطف و عنایت خداوند هرگز به گناه میل نخواهد کرد.
و در آیه دوم خداوند خطاب به پیامبرش میفرماید: غیر از آنکه ما بر تو کتاب و حکمت نازل کردیم به تو چیزی تعلیم دادیم که هرگز از عهده دانستن آن بر نمیآمدی، و فضل و رحمت خداوند بر تو بزرگ است. این ظاهر همان علم قطعی به حقایق امور است که میتواند منشأ عصمت شخص معصوم باشد.
یکی از مباحث اختلافی در علم کلام، موضوع برتری و افضل بودن امام در میان افراد جامعه است. برخی همچون علمای امامیه این شرط را لازم و ضروری میدانند. اینک این موضوع را از منظر قرآن مورد بررسی قرار میدهیم:
شیعه امامیه و برخی از علمای اهل سنّت، افضلیت و برتری امام را از شرایط اساسی در امام میدانند. اینک به عبارات برخی از علما اشاره میکنیم:
1 - ابوالحسن اشعری میگوید: «امام باید برتر اهل زمان خود باشد و هرگز - با وجود افضل در میان مردم - امامت مفضول منعقد نمیشود. و اگر قومی با کسی که در درجه پایینتر است، بیعت نمودند او پادشاه مردم است نه امام آنان.»(1)
2 - نظام و جاحظ از معتزله معتقدند که امامت، تنها مستحقّ افضل رعیت است و نمیتوان آن را به عهده غیر افضل (مفضول) قرار داد.(2)
3 - ابن تیمیه نیز شرط افضل بودن امام را از شرایط اساسی امام میداند. لذا در بحث خلافت ابوبکر میگوید: «مردم او را مقدّم بر دیگران داشتند، زیرا او افضل مردم بود.»(3)
همو در جایی دیگر میگوید: «متولّی شدنِ مفضول، با وجود افضل ظلم بزرگ است.»(1)
4 - محبّالدین طبری میگوید:«ولایت مفضول با وجود افضل منعقد نمیگردد.»(2)
5 - علامه حلی رحمه الله میفرماید: «امام باید افضل مردم باشد و در این شرط، امامیه اتفاق نظر دارند، ولی جمهور اهل سنّت با آن به مخالفت برخاسته و تقدیم مفضول بر افضل را جایز شمردهاند.»(3)
خداوند متعال میفرماید: { أَفَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلّا أَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(4)«آیا آن که خلق را به راه حقّ رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه هدایت نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود، پس شما [مشرکان را چه شده [که بیخرد و نادانید و ] چگونه چنین قضاوت میکنید؟.»
آیه فوق دلالت میکند: آن کس که مردم را به حقّ راهنمایی میکند. باید متابعت شود؛ زیرا او با حقّ و همراه حقّ است، و لذا باید او را بر دیگران که یا راهنمایی به حق نمیکنند و یا راهنمایی به باطل میکنند، مقدم داشت. از این رو قرآن کریم استدلالش را بر ضدّ مشرکان بر این پایه قرار داده و در صدر آیه فوق میفرماید: { قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکائِکُمْ مَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِ ؛ «آیا از میان شریکان شما که شریک بر خدا قرار دادهاید کسانی هستند که شما را به حقّ هدایت کنند؟.»
واضح است که آنان از عهده چنین کاری بر نمیآیند. لذا خداوند فوراً در جواب این سؤال در ادامه میفرماید: { قُلِ اللَّهُ یهْدی لِلْحَقِ ؛ «بگو تنها خدا است که مردم را به حقّ هدایت میکند.»
خداوند متعال در آیه مورد بحث برای ترجیح، تعبیر به احقیت و سزاوارتر (از افعل التفضیل است) کرده که دلالت بر مطلق رجحان دارد نه تعیین و انحصار، در حالی که متابعت کسی که به حقّ هدایت میکند - که در مورد آیه خداوند است - حقّ بوده و متعین است نه سزاوارتر، و غیر از خداوند کسی بهرهای از حقّ ندارد.
در جواب این پرسش میگوییم: این گونه تعبیر به جهت این است که مشرکان را وادار به پذیرش مطلب نموده، بدون آن که عصبیت آنان را برانگیخته و آنان را تحریک کند؛ زیرا در صورت باطل خواندن آنان و حقّ مطلق نامیدن خود، هرگز تن به مناظره نخواهند داد.
با مراجعه به روایات فریقین پی میبریم که تأکید فراوانی بر موضوع امامت شخص برتر شده است.
1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس شخصی را بر ده نفر بگمارد در حالی که میداند در میان آن ده نفر، برتر از او وجود دارد، خدا و رسول و آن جماعت مسلمانان را فریب داده است.»(1)
2 - احمد بن حنبل به سند خود از ابنعباس روایت کرده که گفت: «هرکس فردی را سرپرست جماعتی قرار دهد در حالی که میداند در میان آنان کسی وجود دارد که بیشتر مورد رضای خداوند است به خدا و رسول او و مؤمنین خیانت کرده است.»(2)
3 - باقلانی در حدیثی از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «افضل مردم باید امامت را بر عهده گیرد.»(3)
امام رضاعلیه السلام در حدیثی طولانی میفرماید: «إنّ الأنبیآء والأئمّة یوفّقهم اللَّه ویؤتیهم من مخزون علمه وحکمه ما لا یؤتیه غیرهم فیکون علمهم فوق کلّ علم أهل زمانهم فی قوله - عزّ وجلّ -{ أَ فَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ...}»؛(1)«همانا پیامبران و پیشوایان را خداوند موفق میگرداند و آنان را از علم و حکمتهای مخزونش به مقداری عطا میکند که به دیگران عطا نمیکند، پس علم آنان فوق علم اهل زمانشان است. این مطلب در قول خداوند - عزّ وجلّ - { أَ فَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ...} اشاره شده است....»
1) 310. عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 1، ص 174، باب 20.
یکی از مسائل اختلافی بین مذاهب اسلامی، علم غیب پیامبر و امام و اولیای الهی به موضوعات و احکام است. برخی از محققان به آیاتی نظر کردهاند که علم غیب را محصور در خداوند نموده و دیگر به آیات مخصّص توجهی نکردهاند، و کسی که آن را برای غیر خدا اثبات کرده به غلوّ متهم کردهاند. برخی دیگر با جمع بین آیات، به علم غیب پیامبرصلی الله علیه وآله در تمام زمینهها پی بردهاند، ولی علم غیب را برای امام ثابت نمیدانند. جا دارد که این موضوع را مورد بحث قرار دهیم تا حقیقت علم غیب و اینکه چه نوع غیبی مورد نظر است و بر چه افرادی قابل اثبات است، روشن گردد.
شیعه امامیه معتقد است: امامت منصب جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله در امر هدایت بشر - غیر از وحی - است، لذا امام نیز باید تمام خصوصیات پیامبر صلی الله علیه وآله، مانند عصمت، علم لدنی، کمالات و فضایل و دوری از صفات ناپسند را داشته باشد.
شیعه امامیه میگوید: از آنجا که امام مبین و تطبیق دهنده و حافظ شریعت است، لذا باید از گناه و سهو و نسیان و اشتباه معصوم باشد.
علاوه بر این باید عالم به حقیقت شریعت و نیز هر چه را که امت در جهت کمال به آن محتاج است باشد؛ همان طوری که باید کاملترین شخص در زمینه صفات کمال باشد، تا مردم تسلیم محض او شوند.
غیب در مقابل شهود، بر چیزی اطلاق میشود که با حواس ظاهری قابل درک نیست. قیامت، برزخ، ملائکه، جنّ و ... عوالمی هستند که با حواسّ ظاهری انسان قابل درک نیستند، از این رو داخل در عالم غیب شمرده شدهاند.
غیب را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: غیب مطلق و غیب نسبی. غیب مطلق غیبی است که به هیچ نحو و در هیچ زمان و مکان قابل ادراک نیست، مثل ذات الهی که غیب الغیوب است، به خلاف غیب نسبی که با شرایطی خاص برای افرادی ویژه قابل ادراک به غیر حواس ظاهری است. و غالب غیبها از این قبیل است. تنها کسی که به عالم غیب و شهادت به طور کامل احاطه دارد، خداوند است. در قرآن کریم آمده: { هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلّا هُوَ عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ ؛(1)«اوست خدای یکتایی که غیر از او خدایی نیست که دانای نهان و آشکار است و اوست بخشنده و مهربان.»
به گمان بعضی علم غیب از ویژگیهای ذات احدیت است و علم هیچ کس در آن راه ندارد. اینان به برخی از آیات تمسّک مینمایند؛ از قبیل:
1 - { وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ لا یعْلَمُها إِلّا هُوَ}؛(2)«کلیدهای غیب تنها نزد اوست و از آنها غیر از او اطلاعی ندارد.»
2 - { قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلّا ما شاءَ اللَّهُ وَلَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیرِ وَما مَسَّنِی السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلّا نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِقَوْمٍ یؤْمِنُونَ ؛(3)«[ای
رسول ما] به مردم بگو که مالک سود و زیان خویش نیستم مگر آنچه خدا بر من خواسته و اگر من از غیب آگاه بودم به خیر خود همیشه میافزودم و هیچ گاه زیان و رنج نمیدیدم، من نیستم مگر رسول ترساننده و بشارت دهنده گروهی که اهل ایمانند.»
3 - { قُلْ لا یعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ الْغَیبَ إِلاَّ اللَّهُ وَما یشْعُرُونَ أَیانَ یبْعَثُونَ ؛(1)«[ای رسول ما] بگو که در آسمانها و زمین جز خدا کسی از علم غیب آگاه نیست و هیچ خلقی نمیداند که چه هنگام زنده و برانگیخته میشوند.»
جواب:
اشکال کننده، تنها به برخی از آیات توجه نموده که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند متعال دارد، ولی از آیات دیگر که دلالت بر اختصاص ندارد، توجهی نداشته است. خداوند در سوره جن میفرماید: { عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً إِلّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ ...}؛(2)«او دانای غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبری را که از او خشنود باشد....»
از استثنای این آیه استفاده میشود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولی بر پیامبری که مرضی اوست، علم غیب افاضه میکند. و از آنجا که لازم است هرچه برای رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان میکنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهی خواهد بود.
لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبی برای انبیا و اولیا کرده و میفرماید: { ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحیهِ إِلَیکَ ؛(3)«آن، از خبرهای غیبی است که به تو وحی نمودیم.» و از قول حضرت عیسیعلیه السلام میفرماید: { وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیوتِکُمْ ؛(4)«و به شما خبر میدهم که در خانه هایتان چه میخورید و چه میاندوزید.»
بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات میتوان گفت: آیاتی که ظهور در
اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. و آیاتی که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت میکند به نحو تبعیت و به اذن خداوند است.
با همین بیان میتوانیم از آیاتی که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آنکه به طور مطلق، آن را از پیامبر نفی کنند.
ابن حجر هیتمی میگوید:
«بین این آیات: { قُلْ لا یعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ الْغَیبَ إِلاَّ اللَّهُ و { عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً} و بین علم انبیا و اولیا به پارهای از غیب، هیچ گونه منافاتی نیست؛ زیرا علم آنان به اعلان از جانب خداوند متعال است و این غیر از آن علمی است که از صفات ازلی و ابدی خداوند است که از تغییر و تحوّل منزّه است.»(1)
و نیز ابن ابی الحدید معتزلی میگوید: «ما منکر وجود افرادی که خبر از غیب داده و میدهند نیستیم، ولی آن را مستند به خداوند باری تعالی میدانیم که با قدرت و تمکین و آمادگی اسباب آن، به آنان عطا نموده است.»(2)
سؤال برخی از مخالفان این است که آیا امام نیز همانند پیامبر میتواند از غیب مطّلع باشد؟ یا بالاتر از این، آیا امام، همانند پیامبر باید از علم غیب بهرهمند باشد؟ این سؤالی است که با بیان مقدماتی به آن پاسخ خواهیم داد:
1 - مقصود از امام درمورد بحث، همان شخصی است که حجّت خدا در روی زمین است. او کسی است که معرفت و طاعتش واجب و مردن با عدم معرفت او همانند مردن جاهلیت است و اینان کسانی جز اهل بیت معصوم پیامبرعلیهم السلام نیستند.
2 - در علوم عقلی ثابت شده که علم دوگونه است: علم حضوری و علم
حصولی. مراد از علم حضوری علمی است که از طریق اکتساب به دست نمیآید و عبارت است از حضور معلوم نزد عالم، به خلاف علم حصولی.
3 - علم حضوری خداوند با علم حضوری بندگان خدا فرق دارد؛ زیرا علم خداوند سابق بر معلومات، عین ذات او و علت معلومات است، به خلاف علم حضوری اولیای الهی که در این جهات با خداوند شریک نیستند.
4 - مورد نزاع در علم غیب پیامبر صلی الله علیه وآله موضوعات خارجی است، نه احکام کلّی ؛ زیرا به اتفاق همه مسلمین، حتی وهابیون، جهل به آنها موجب نقص در رتبه و نقض غرض خواهد بود.
خداوند متعال میفرماید: { وَعَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلآءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ؛ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ؛(1)«خداوند همه اسماء را به آدم یاد داد، آن گاه حقایق آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر شما در دعوای خود صادقید اسماء اینان را بیان کنید. فرشتگان عرضه داشتند: پاک و منزهی تو! ما نمیدانیم جز آنچه به ما تعلیم فرمودی، همانا تویی دانا و حکیم.»
و نیز میفرماید: { عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً، إِلّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ ؛(2)«او دانای غیب است و هیچ کس بر عالم غیب او آگاه نیست به جز پیامبرانی که خود برگزیده است.»
و نیز به نقل از حضرت عیسیعلیه السلام میفرماید: { وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِیبُیوتِکُمْ ،(3)«و به شما خبرمیدهم که در خانههایتان چه میخورید و چه ذخیره میکنید.»
و نیز خداوند متعال درباره شهیدان میفرماید: { وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ...}؛(1)«(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشتهشدند مردگانند بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً}؛(2)«آنان که خدا و رسول را اطاعت کنند البته با کسانی که خدا به آنان لطف و عنایت کامل کرده؛ یعنی با پیامبران و صدّیقان و شهیدان و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان رفیقان نیکویی هستند.»
با ضمیمه کردن این دو آیه استفاده میشود که انسانهای مطیع واقعی خدا و رسول با شهیدانند، و شهدا نزد پروردگار متنعّمند، پس اینان نیز نزد پروردگارند.
همچنین با ضمیمه این دو آیه به آیه { وَهُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ ؛(3)«و او با شماست هر جا که هستید.»
و نیز آیه { أَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ؛(4)«هر کجا رو کنید همان جا وجه خداست.» و نیز آیه { نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ}؛(5)«وما از رگ گردن به او نزدیکتریم.»
با جمع بین این آیات استفاده میشود که اولیای الهی همانند خداوند و در همه حال باشمایند. هرچند از دنیا رفتهاند. و همانگونه که خداوند متعال میفرماید: { یعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْینِ وَما تُخْفِی الصُّدُورُ}،(6)«خداوند چشمهای خیانتکار را میداند و به آنچه دلها نهان داشتهاند آگاه است.» آنان نیز چنینند واین، غیر از علم غیب چیز دیگری نیست.
از آیات قرآن استفاده میشود که فرد دارای یقین و صبور در برابر مشکلات به مقام امامت میرسد:
خداوند متعال میفرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ ؛(1)«و از آنان امامان [و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را ]هدایت میکردند؛ چون شکیبایی نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»
و نیز میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(2)«[به خاطر آورید] هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم.»
از این آیه استفاده میشود که حضرت ابراهیمعلیه السلام بعد از تحمّل صبر و سربلند بیرون آمدن از امتحانات سخت الهی، به درجه و مقام امامت نایل شده است.
از قرآن استفاده میشود که در هر زمان امام هادی ناطق لازم است و گفتار «حسبنا کتاب اللَّه»، سخن نادرستی است. این مطلب را از راهها و با تقریراتی از آیات قرآن میتوان بیان داشت:
الف) خداوند سبحان میفرماید: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَةً}؛(1)«و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.»
از این آیه استفاده میشود که کتاب موسی امام است.
ب) و نیز فرمود: { صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَمُوسی ؛(2)«کتب ابراهیم و موسی.»
از این آیه هم استفاده میشود که صحف ابراهیم همانند کتاب موسی امام است.
ج) و نیز فرمود: وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(3)«[به خاطر آورید] هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: "من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم....»
حال اگر صحف ابراهیم که امام است کافی بود پس چرا خداوند در این آیه حضرت را امام قرار داد؟
الف) خداوند سبحان قرآن را بیان هر چیزی میداند، آنجا که میفرماید: { تِبْیاناً لِکُلِّ شَیءٍ}؛(1)«بیانگر همه چیز.»
و نیز میفرماید: {هذا بَیانٌ لِلنّاسِ ؛(2)«این، بیانی است برای عموم مردم.»
و نیز میفرماید: { وَلا رَطْبٍ وَلا یابِسٍ إِلّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ ؛(3)«و هیچ تر و خشکی وجود ندارد، جز اینکه در کتابی آشکار [در کتاب علم خدا] ثبت است.»
ب) از طرف دیگر میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(4)«و ما این ذکر [قرآن را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها روشن سازی.»
نتیجه اینکه: قرآن که امام و هادی صامت است، برای سعادت بشر کافی نیست بلکه احتیاج به امام و هادی ناطق نیز هست و گفتار عمر بن خطاب «حسبنا کتاب اللَّه» نادرست است.
برخی سؤال میکنند که چرا قرآن کریم سخنی از ولایت و امامت و وصایت به میان نیاورده است با وجودی که در موضوعات بسیاری که اهمیت آن به مسئله امامت نمیرسد بحث کرده است؟ به تعبیر دیگر: چگونه است که قرآن کریم سخن از خلافت اسلامی و رهبری جامعه اسلامی و امامت به میان نیاورده در حالی که این مسئله از خطیرترین مسائل اسلام به حساب میآید؟
ولی با دقّتی کوتاه در آیات قرآنی پی میبریم که قرآن در تمام موضوعات مربوط به امامت؛ اعمّ از کلّی و جزئی و مصداقی بحثهای فراوان کرده و به این مسئله مهمّ پرداخته است. اینک درصدد آن هستیم که به اصل مسئله خلافت و امامت و انتخاب اوصیای الهی بعد از انبیا اشاره کنیم که این مسأله سنّت دائمی الهی بوده و قرآن اکیداً به آن اشاره کرده است.
اصطفا در لغت از ماده «صفو» یعنی اختیار و خالص از چیزی است. و اصطفاء یعنی انتخاب کردن چیز خالص.
و در اصطلاح اسلامی: اصطفاء و انتخاب برخی از افراد از جانب خداوند به این است که او را تصفیه و خالص از هر گونه شوائب موجود در غیر کرده و او را بر دیگران ترجیح دهد.
با مراجعه به آیات قرآن کریم پی میبریم که سنّت الهی بر این قرار گرفته که اوصیا انبیا را به معنای عام آن که مرادف با حجّت خدا بوده و شامل نبی و امام و وصی میشود از ذریه آنان قرار دهد. هیچ پیامبری نیست جز آنکه وصی یا اوصیا داشته و خداوند آنان را از آل و ذریه پیامبران قرار داده است، خواه آن اوصیا پیامبر باشند یا خیر. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِیمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛(1)«به حقیقت خدا برگزید آدم و نوح و خانواده ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان. فرزندانی هستند برخی از نسل برخی دیگر و خدا به اقوال و احوال همه شنوا و دانا است.»
2 - و نیز میفرماید: { وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ کُلاًّ هَدَینا وَنُوحاً هَدَینا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّیتِهِ داوُدَ وَسُلَیمانَ وَأَیوبَ وَیوسُفَ وَمُوسی وَهارُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * وَزَکَرِیا وَیحْیی وَعِیسی وَإِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ * وَإِسْماعِیلَ وَالْیسَعَ وَیونُسَ وَلُوطاً وَکُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ * وَمِنْ آبآئِهِمْ وَذُرِّیاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَیناهُمْ وَهَدَیناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ * ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یهْدِی بِهِ مَنْ یشآءُ مِنْ عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یعْمَلُونَ * أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیناهُمُ الْکِتابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ}؛(2)«و ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را عطا نمودیم و همه را به راه راست بداشتیم و نوح را نیز پیش از ابراهیم و از فرزندانش داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون هدایت نمودیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد.
و هم زکریا و یحیی و عیسی و الیاس و هم اسماعیل و یسع و یونس و لوط همه از نیکو کارانند. و ما همه آن پیغمبران را بر عالمیان شرافت و برتری دادیم. و نیز برخی از پدران و فرزندان و برادران آنها را فضیلت داده و بر دیگران آنان را برگزیدیم و به راه راست هدایت
نمودیم. این است هدایت خدا که به آن هر یک از بندگانش را میخواهد هدایت میکند و اگر به خدا شرک آورند اعمال آنان را نابود میسازد. آنها [پیغمبران کسانیاند که ما آنان را کتاب و فرمان و مقام نبوّت عطا کردیم.»
3 - { هُنالِکَ دَعا زَکَرِیا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیةً طَیبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ * فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُکَ بِیحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَسَیداً وَحَصُوراً وَنَبِیاً مِنَ الصّالِحِینَ ؛(1)«در آن هنگام زکریا [که کرامت مریم را مشاهده کرد] عرض کرد: پروردگارا مرا به لطف خویش فرزندانی پاک سرشت عطا فرما که همانا تویی مستجاب کننده دعا. و هنگامی که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: خدا تو را به یحیی بشارت میدهد، [کسی که کلمه خدا [= مسیح را تصدیق میکند، و رهبر خواهد بود، و از هوسهای سرکش برکنار، و پیامبری از صالحان است.»
4 - { لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ ؛(2)«ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.»
5 - { وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ وَآتَیناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِینَ ؛(3)«و [در اواخر عمر] اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و نبوّت و کتاب آسمانی را در دودمانش قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است.»
6 - { وَوَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ وَقالَ یا أَیهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیرِ وَأُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ ؛(4)«و سلیمان وارث داوود شد، و گفت: ای مردم! زبان پرندگان بهما تعلیمداده شده، و از هرچیز به ما عطاگردیده، همانااین فضیلتآشکاریاست.»
7 - { أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ مِنْ ذُرِّیةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ
وَمِنْ ذُرِّیةِ إِبْراهِیمَ وَإِسْرآئِیلَ وَمِمَّنْ هَدَینا وَاجْتَبَینا إِذا تُتْلی عَلَیهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیاً}؛(1)«آنها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و اسرائیل، و از کسانی که هدایت کردیم و بر گزیدیم. آنها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده میشد، به خاک میافتادند، در حالی که سجده میکردند و گریان بودند.»
8 - { أَمْ یحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً}؛(2)«یا اینکه نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش ، و از آنچه خداوند از فضلش به آنها بخشیده، حسد میورزند؟ ما به آل ابراهیم، [که یهود از خاندان او هستند نیز] کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها [پیامبران بنی اسرائیل قرار دادیم.»
9 - { ... وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(3)«... و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را....»
با مراجعه به آیات قرآن پی میبریم که ذریه انبیا و اهل بیت آنانعلیهم السلام مورد توجه خاص و عنایت ویژه الهی بوده و بدین جهت قابلیت مقام نبوّت و امامت و وصایت را داشتهاند. اینک به برخی از آیات اشاره میکنیم:
1 - پیامبر خدا در ابتدای بعثت مأمور میشود که انذار و تبلیغش را از خاندان نزدیکش شروع کند: { وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ .(4)
2 - خداوند متعال اراده تکوینیاش بر عصمت و طهارت اهل بیت پیامبرعلیهم السلام
تعلّق گرفته است: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(1)«همانا خداوند میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
3 - خداوند متعال چنان قابلیتی به ذریه و اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السلام داده که میتوانند در هنگام مباهله شرکت داده شوند: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنآءَنا وَأَبْنآءَکُمْ وَنِسآءَنا وَنِسآءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(2)«هر گاه بعد از علم و دانشی که [درباره مسیح به تو رسیده، [باز] کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم.»
4 - خداوند به حضرت رسولصلی الله علیه وآله خطاب کرده و میفرماید:به مردم بگو که من جز مودّت ذوی القربی چیز دیگری از شما نمیخواهم: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(3)«بگو: من هیچ پاداشی بر رسالتم از شما درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [= اهل بیتم .»
5 - و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله را امر میکند که تأکید و سفارش خصوصی نسبت به اهلش درباره نماز داشته باشد: { وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیها}؛(4)«خانواده خود را بر نماز فرمان ده، و بر انجام آن شکیبا باش.»
از این آیات استفاده میشود که سنّت خداوند در روی زمین آن است که خداوند اوصیای انبیا را از ذریه پاک و طیب و طاهر آنان انتخاب میکند. و این سنّت از حضرت آدمعلیه السلام ادامه داشته است که برخی از اوصیای انبیا غالباً نبی بودهاند. جز اوصیای پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله که چون قرار نیست بعد از او پیامبری باشد اوصیای آن
حضرت تنها وظیفه امامت و وصایت دارند و وحی بعد از آن حضرت قطع شده است.
حال سؤال اساسی و مهم این است که چگونه وصایت و امامت بین ذریه انبیا به ارث گذارده میشود؟ آیا به انتخاب مردم است، یا به اراده و مشیت الهی توسّط انبیا و اوصیای قبل؟
با نظری گذرا به آیات قرآن پی میبریم که انتخاب اوصیا از جانب خداوند متعال صورت پذیرفته است.
اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال درباره کیفیت انتخاب یوسفعلیه السلام به عنوان جانشین یعقوب و پیامبری برای بنی اسرائیل میفرماید: { وَکَذلِکَ یجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَیتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیکَ وَعَلی آلِ یعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلی أَبَوَیکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِیمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ؛(1)«و این گونه پروردگارت تو را بر میگزیند، و از تعبیر خوابها به تو میآموزد، و نعمتش را بر تو و خاندان یعقوب تمام و کامل میکند، همانگونه که پیش ازاین، بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد، به یقین، پروردگار تو دانا و حکیم است.»
2 - و نیز از زبان حضرت موسیعلیه السلام نقل میکند که میفرماید: { وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی * کَی نُسَبِّحَکَ کَثِیراً * وَنَذْکُرَکَ کَثِیراً * إِنَّکَ کُنْتَ بِنا بَصِیراً * قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(2)«و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را. با او پشتم را محکم کن. و او را در کارم شریک ساز. تا تو را بسیار تسبیح گوییم، و تو را بسیار یاد کنیم. چرا که تو همیشه از حال ما آگاه و بینایی. فرمود: ای موسی! آنچه را خواستی به تو داده شد.»
3 - در مورد حضرت داوودعلیه السلام میفرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ
فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(1)«ای داوود! ما تو را خلیفه [و نماینده خود] در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»
اگر سنّت الهی در اوصیا و جانشینان انبیا آن است که آنان را از ذریه طیب و طاهرشان انتخاب کند، حال چگونه ممکن است که ادعا کنیم این سنّت نسبت به پیامبرصلی الله علیه وآله و امت اسلامی تغییر کرده باشد؟
خداوند متعال میفرماید: { فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً}؛(2)«هرگز برای سنّت خدا تبدیل نخواهی یافت، و هرگز برای سنّت الهی تغییر نمییابی.»
ابوالحسن ندوی در اعتراض به شیعه میگوید: «عقیده شیعه امامیه در مسئله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگاری ندارد؛ زیرا آنان به حکومت موروثی معتقدند.»(3)
پاسخ: اوّلاً: مقصود از آنکه امامت و وصایت اوصیای انبیا در ذریه و اهل بیت آنان قرار میگیرد آن است که خداوند به آنان قابلیت داده تا پذیرای این مقام گردند. اگر مراد از وراثت آن است که بگوییم: به صرف اینکه اینها اولاد پیامبرند و امام علیعلیه السلام داماد او است باید امام باشند گرچه قابلیت این مقام را نداشته باشند، قطعاً شیعه امامیه به این معنا معتقد نیست.
ثانیاً: اگر آن گونه که ابوالحسن ندوی میگوید: حکومتِ موروثی شعار
حکومتهای مادی است و انبیا الهی باید از آن منزّه باشند،(1)چه فرق است بین پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و دیگر پیامبران؟ با آنکه حکومت وراثتی را با در نظر گرفتن قابلیتها در انبیای گذشته مشاهده میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: { أَمْ یحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً}؛(2)«یا حسد میورزند با مردم چون آنها را خدا به فضل خود بهرهمند نمود که البته ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و به آنها فرمانروایی بزرگ عطا کردیم.»
از سوی دیگر مشاهده میکنیم که حضرت ابراهیمعلیه السلام امامت را برای ذریه خود درخواست کرده است، آنجا که خداوند میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(3)«[به یاد آر] هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: [آری، اگر شایسته باشند ]عهد من هرگز به ستمکاران نمیرسد.»
در این آیه، خداوند حکومت و امامت موروثی و نَسَبی را به طور مطلق نفی نکرده است، بلکه آن را از خصوص ستمگران از ذریه حضرت ابراهیمعلیه السلام سلب نموده است.
ثالثاً: ممکن است سرّ اینکه امامت و نبوّت و وصایت در نسل پیامبر صلی الله علیه وآله قرار گرفته این باشد که از جهتی نسل پیامبر صلی الله علیه وآله نسلی طیب و طاهر، و خانواده او خانوادهای الهی است و از طرف دیگر پیامبر صلی الله علیه وآله به جهت نبوّت و کمالاتش در قلوب مردم جا گرفته و در میان آنها از محبوبیت خاصی برخوردار است، مردم در صورتی
که کسی را دوست داشته باشند وابستگان او را نیز دوست دارند. و کسی که مورد محبّت قرار گرفت درصدد اطاعت از فرامین او برخواهد آمد.
از همین رو بهترین افراد برای امامت و جانشینی و یا نبوّت، ذریه و نسل پیامبرانند، هرچند این مقامات را ما بدون شرط ندانسته، برای آن قابلیتها و شرطهایی را لازم میدانیم که از جمله آنها، عصمت و علم لدنّی و برتری در جامعه است.
با مراجعه به تاریخ انبیای الهی از حضرت آدمعلیه السلام تا حضرت خاتمصلی الله علیه وآله پی میبریم که نه تنها هر یک از انبیا، وصی یا اوصیایی برای خود داشته، بلکه وصی او از ذریهاش بوده است. و این نه به جهت مجرّد قرار گرفتن آن در نسل و ذریه پیامبر بوده، بلکه این امر همراه با وجود قابلیتها و اهلیتها بوده است. اینک اوصیای برخی از انبیا را مورد بررسی قرار میدهیم:
الف) مسعودی نقل میکند: «چون حوّا به شیث حامل شد، نور در پیشانیاش درخشان گشت، و هنگامی که او را زایید آن نور به فرزندش منتقل شد. و چون رشد کرده و کامل شد، آدم بر او وصیت نمود و اعلام کرد که او حجّت خدا برای بعد از خود و خلیفه خدا در روی زمین خواهدبود....»(1)
ب) یعقوبی میگوید: «چون وقت وفات آدم فرا رسید فرزندش شیث و فرزندان اورا دور خود جمع نمود و برآنها درود فرستاد و دعا به برکت نمود، و بر شیث وصیت کرد... و او را امر نمود تا در میان اولادش قائم مقام او باشد. آنان را به تقوای الهی و حسن عبادت خدا امر کرده و از معاشرت با قابیل لعین و اولادش نهی نمود....»(2)
او هم چنین میگوید: «شیث بعد از مرگ آدم علیه السلام به انجام وظایف خود قیام نمود. او قومش را به تقوای خداوند سبحان و عمل صالح امر میکرد.»(1)
عبداللَّه بن عباس میگوید: «چون هنگام وفات آدم رسید به شیث عهد و وصیت نمود و ساعات شب و روز و عبادت خلوت در هر ساعت از شبانه روز را به او تعلیم داد و او را خبر از وقوع طوفان داد. و ریاست بعد از آدم به او رسید. خداوند بر او 50 صحیفه نازل کرد.»(2)
انوش فرزند شیث در زمان آدمعلیه السلام متولد شد. و چون هنگام وفات شیث شد بر فرزندش انوش وصیت نمود، و او را خبر داد به نوری که از جانب خود به سوی او منتقل شده است...(3)
یعقوبی مینویسد: «انوش فرزند شیث بعد از پدرش قیام به حفظ وصیت پدر و جدّش نمود و عبادت خود را به نحو احسن انجام داد. و قومش را نیز به حسن عبادت امر نمود.»(4)
طبری مینویسد: «انوش، جانشین پدرش در سیاست و حکومت داری و تدبیر امور رعیت شد.»(5)
و در جای دیگر مینویسد: «چون وقت وفات شیث شد فرزندان خود و نوادگانش را که عبارت بودند از: انوش، قینان، مهلائیل، یرد، اخنوخ، و از زنان و فرزندانشان، دور خود جمع کرد، بر آنان درود فرستاده و دعا به برکت نمود... و به فرزندش انوش وصیت کرد که تقوا پیشه کرده و قومش را به تقوای الهی و حسن عبادت سفارش نماید و سپس از دنیا رحلت نمود.»(6)
مسعودی مینویسد: «انوش دارای فرزندی به نام قینان شد. او کسی بود که در پیشانیاش نور هویدا بود و بر مردم عهد گرفت.»(1)
چون هنگام وفات انوش فرا رسید به فرزندش قینان وصیت نمود، و نور به قینان منتقل شد و او را از سرّی که در او به ودیعت گذارده بود باخبر ساخت. و قینان به سیره پدرش رفتار کرد.(2)
یعقوبی مینویسد: «قینان فرزند انوش در حالی که مردی لطیف، باتقوا، و مقدس بود، در قوم خود قیام به انجام وظیفه کرد. او قوم خود را به اطاعت از خدا و حسن عبادتش و متابعت از وصیت آدم و شیث سفارش نمود. و چون مرگش فرا رسید فرزندان خود و فرزندان پسرش مهلائیل و یرد و متوشلح و لمک و زنان آنان و فرزندانشان را جمع کرده و بر آنان درود فرستاد و دعا به برکت نمود. آنگاه به مهلائیل وصیت نمود....»(3)
یعقوبی مینویسد: «بعد از قینان مهلائیل قیام به وظایف خود نمود و قوم خود را به اطاعت خداوند متعال و متابعت از پدرش دعوت نمود. و چون مرگش فرارسید بر فرزندش یرد وصیت نمود آنگاه از دنیا رحلت کرد.»(4)
مهلائیل به فرزندش وصیت کرده و مصحف را تعلیم او داد. و نیز چگونگی تقسیم زمین و آنچه در عالم حادث میشود را تعلیم او نمود. و کتاب سرّ الملکوت را که ملک به آدم تعلیم داده بود تسلیم به او کرد، کتابی که مهر خورده نزد یکدیگر گذارده و از همدیگر به ارث میبردند.»(5)
مسعودی میگوید: «مهلائیل دارای فرزندی به نام یارد (یوارد) شد. او نور را به ارث برده و به او عهد و وصیت شد....»(1)
پدرش بر او وصیت نمود و او را از سرّ مکنون و انتقال نور به او خبر داد. او مردی خوش سیرت بود.(2)
یعقوبی مینویسد: «بعد از مهلائیل، یرد (یوارد) به وظایف او قیام نمود. او مردی مؤمن و کامل العمل برای خداوند سبحان و عبادت برای او بود. شبانه روز بسیار نماز به جای میآورد....»(3)
چون مرگش فرا رسید به فرزندش اخنوخ (ادریس) وصیت و عهد نمودهو علومی را که نزدش بود به او نیز تعلیم داد و مصحف سرّ را به او تسلیم کرد.(4)
طبری میگوید: «... او اوّلین پیامبر بعد از آدم و حامل نور محمّدی بود....»(5)
مسعودی میگوید: «بعد از یرد (یوارد) فرزندش اخنوخ قیام به وظایف او نمود و او همان ادریس پیامبر است، که صابئه گمان میکنند که او هرمس است. او کسی است که خداوند - عزّ وجلّ - در کتابش خبر از مقام رفیع و عالی او داده است... بر او سی صحیفه نازل شده بود، و بر شیث بیست و نه صحیفه نازل شد که در آن تهلیل و تسبیح بود.»(6)
یعقوبی مینویسد: «اخنوخ (ادریس) اوّلین کسی بود که به قلم خط نوشت و او همان ادریس پیامبر است. به فرزندانش سفارش نمود تا عبادت را خالص برای خدا انجام دهند و صدق و یقین را پیشه نمایند، آنگاه خداوند او را به سوی خود بالا برد.»(7)
خداوند متعال درباره ادریس در قرآن کریم میفرماید: { وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیاً * وَرَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیاً}؛(1)«و در این کتاب، از ادریس [نیز ]یاد کن، او بسیار راستگو و پیامبر [بزرگی بود. و ما او را به مقام والایی رساندیم.»
ابن سعد از ابن عباس نقل کرده که گفت: «اوّلین پیامبری که بعد از آدم مبعوث شد، ادریس؛ یعنی اخنوخ فرزند یرد بود. اخنوخ دارای فرزندانی؛ از جمله متوشلح بود که به او وصیت نمود....»(2)
ادریس به فرزندش متوشلح وصیت نمود؛ زیرا خداوند به او وحی نموده بود که وصایت را در او قرار دهد.(3)
مسعودی مینویسد: «بعد از اخنوخ فرزندش متوشلح به وظایف او قیام نمود، شهرها را آباد کرد در حالی که نور در پیشانیاش بود.»(4)
طبری میگوید: «اخنوخ، متوشلح را جانشین خود بر امر خداوند قرار داد. و قبل از آنکه به آسمانها رود اهل بیتش را وصیت نمود... او اوّل کسی بود که سوار بر اسب شد؛ زیرا روش پدرش را در جهاد پیمود، و نیز طریق پدرانش را در عمل به اطاعت خدا دنبال کرد.»(5)
طبری میگوید: «چون هنگام وفات متوشلح رسید به فرزندش لمک وصیت نمود. «لمک» به معنای جامع است. و او پدر نوح بود که به او وصیت و عهد شده و صحف و کتابهای مهر زده شده که برای ادریس بود به او واگذار شد و وصیت به او منتقل گشت.»(6)
یعقوبی مینویسد: «لمک بعد از پدرش به عبادت و طاعت خدا قیام نمود... و چون مرگش فرا رسید، نوح، سام، حام، یافث و زنانشان را فراخواند، تنها کسانی که از اولاد شیث باقی مانده بودند... متوشلح بر آنان درود فرستاد و به برکت دعا نمود و عرضه داشت: از خداوندی که آدم را آفرید میخواهم که به شما از برکت پدرمان آدم عطا نماید و در اولاد شما مُلک و حکومت قرار دهد....»(1)
خداوند متعال درباره نبوّت حضرت نوح میفرماید: { وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ...}؛(2)«ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.» و نیز میفرماید: { وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسِینَ عاماً}؛(3)«و ما نوح را به سوی قومش فرستادیم، و او در میان آنها هزار سال مگر پنجاه سال، درنگ کرد.»
یعقوبی مینویسد: «خداوند - عزّ وجلّ - در زمان حیات جدّش اخنوخ که همان ادریس نبی بود به او وحی فرستاد. و قبل از آنکه خداوند ادریس را به آسمان برد او را امر کرد که قومش را انذار کرده و آنان را از معاصی که انجام میدادند، نهی نموده و آنان را از عذاب برحذر دارد. او مردم را بر عبادت خداوند متعال دعوت نمود... .
نوح بعد از خروجش از کشتی 360 سال زندگی کرد. و هنگام وفات خود که رسید، سه فرزندش سام، حام، و یافث و فرزندان دیگرش را دور خود جمع کرد و آنان را وصیت کرده و به عبادت خداوند متعال امر نمود....»(4)
ابن اثیر مینویسد: «نوح به فرزندش سام که بزرگترین فرزنداش بود وصیت کرد.»(5)
مسعودی مینویسد: «خداوند برای سام، فرزند نوح، ریاست و کتابهای فرستاده شده از آسمان را قرار داد....»(1)
یعقوبی مینویسد: «سام فرزند نوح، بعد از پدرش به عبادت خداوند و طاعت او قیام نمود... و هنگامی که زمان وفاتش رسید به فرزندش ارفخشد وصیت نمود.»(2)
مسعودی میگوید: «قیم بعد از سام در روی زمین فرزندش أرفخشد بود.»(3)
یعقوبی میگوید: «ارفخشد پسر سام قیام به عبادت خداوند متعال و طاعت او نمود، و بعد از گذشت 185 سال از عمرش، خداوند به او فرزندی به نام شالح عنایت نمود. اولاد نوح در شهرها پراکنده شدند....»(4)
یعقوبی میگوید: «چون وقت وفات أرفخشد رسید اولاد و اهل خود را جمع کرده و آنان را به عبادت خداوند متعال و اجتناب از معاصی فراخواند. و به شالح فرزند خود فرمود: وصیت مرا قبول کن، و در بین اهلت بعد از من قیام کرده و عمل به طاعت خداوند متعال کن. این را گفت و از دنیا رحلت نمود.»(5)
او هم چنین میگوید: «شالح فرزند أرفخشد در بین قومش قیام کرده و آنان را به طاعت خداوند متعال امر نموده و از معاصی نهی کرد، و از آنچه به اهل معاصی از مصیبت و عذاب خواهد رسید برحذر داشت. خداوند متعال بعد از گذشت 130 سال به او فرزندی داد که نامش را «عابر» گذاشت. هنگام مرگش که فرا رسید به فرزندش عابر وصیت کرده و او را دستور به اجتناب از کارهای فرزندان قابیل لعین داد و آنگاه از دنیا رحلت نمود.»(6)
این چهار نفر که ذکر شدند همگی از اوصیای نوح بودند ولی پیامبر نبودند.
قبیله «عاد» از ذریه نوح نبی به درجهای بالا از پیشرفت رسیدند، ولی شیطان توانست در آنها راه پیدا کرده و به عبادت بتان تشویقشان نماید.
خداوند متعال از بین افراد قبیله خودشان، حضرت هودعلیه السلام را برای عبادت خدا مبعوث نمود. حضرت هودعلیه السلام آنها را تنها به عبادت خداوند و عمل به دین اسلام که پروردگار عالمیان تشریع کرده بود، دعوت نمود... .
خداوند متعال میفرماید: { وَإِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلّا مُفْتَرُونَ...}؛(1)«[ما] به سوی [قوم عاد، برادرشان هود را فرستادیم، [به آنها] گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست شما فقط تهمت میزنید [و بتها را شریک او میخوانید]....»
و نیز میفرماید: { وَاذْکُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ وَقَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّی أَخافُ عَلَیکُمْ عَذابَ یوْمٍ عَظِیمٍ...}؛(2)«[سرگذشت هود] برادر قوم عاد را یاد کن، آن زمان که قومش را در سرزمین احقاف بیم داد در حالی که پیامبران زیادی قبل از او در گذشتههای دور و نزدیک آمده بودند که: جز خدای یگانه را نپرستید [و گفت:] من بر شما از عذاب روزی بزرگ میترسم....»
و نیز میفرماید: { کَذَّبَتْ عادٌ فَکَیفَ کانَ عَذابِی وَنُذُرِ * إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ * تَنْزِعُ النّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ}؛(3)«قوم عاد نیز پیامبر خود را تکذیب کردند، پس [ببینید] عذاب و انذارهای من چگونه بود. ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنان فرستادیم... که مردم را همچون تنههای نخل ریشهکن شده، از جا بر میکَند.»
و قبیله ثمود نیز از ذریه حضرت نوح بودند. آنان بعد از قوم عاد زندگی کرده
و قصرهای زیبایی را بین شام و مدینه بنا نمودند. ولی بعد از مدتی طغیان و سرکشی کرده و به عبادت بتها مشغول شدند. خداوند متعال از بین قبیله خود، صالح را به جهت بشارت و انذار فرستاد... .
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَإِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ...}؛(1)«و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم ، گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست. اوست که شما را از زمین آفرید، و آبادی آن را به شما واگذاشت، از او آمرزش بطلبید، سپس به سوی او بازگردید، که پروردگارم [به بندگان خود] نزدیک، و اجابت کننده [خواستههای آنها] است....»
بعد از حضرت نوحعلیه السلام یکی پس از دیگری اوصیا برای هدایت مردم از طرف خداوند متعال مأمور به وظیفه و هدایت خلق بودند، تا آنکه خداوند متعال حضرت ابراهیمعلیه السلام را مبعوث به شریعت حنیفیه نمود.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ...}؛(2)«ما ابراهیم را [نیز] فرستادیم، هنگامی که به قومش گفت: خدا را پرستش کنید و از [عذاب او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید....»
و هنگامی که حضرت ابراهیمعلیه السلام خواست از مکه کوچ کند به فرزندش اسماعیل وصیت نمود تا در کنار بیت الحرام اقامت کرده و حجّ و مناسک مردم را برپا دارد. و به او فرمود: خداوند تعدادش را زیاد کرده و نسلش را پر ثمر کرده، و در اولادش برکت و خیر قرار خواهد داد.(3)
و چون هنگام وفات اسماعیلعلیه السلام فرا رسید به برادرش اسحاق وصیت نمود. و همینطور وصیت از پدر به فرزند یا به برادر و یا یکی از افراد خانواده منتقل میشد.
حضرت داوودعلیه السلام به فرزندش سلیمانعلیه السلام وصیت نمود و به او فرمود: «من در راه تمام اهل زمین حرکت میکنم... پس به وصیتهای پروردگارت عمل نما و میثاقها و عهدها و وصیتهای او را که در تورات آمده عمل کن.»(1)
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَلَقَدْ آتَینا داوُدَ وَسُلَیمانَ عِلْماً وَقالاَ الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلی کَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ * وَوَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ...}؛(2)«و ما به داوود و سلیمان، دانشی عظیم دادیم، و آنان گفتند: ستایش از آن خدایی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید. و سلیمان وارث داوود شد....»
حضرت زکریاعلیه السلام به سنّ پیری رسیده بود و همسر او نیز زنی نازا بود، لذا از خداوند متعال فرزندی درخواست کرد که وارث او گردد. خداوند متعال در این باره میفرماید: { کهیعص * ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیا * إِذْ نادی رَبَّهُ نِدآءً خَفِیاً * قالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیباً وَلَمْ أَکُنْ بِدُعآئِکَ رَبِّ شَقِیاً * وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوالِی مِنْ وَرآئِی وَکانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً * یرِثُنِی وَیرِثُ مِنْ آلِ یعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیاً * یا زَکَرِیا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیاً * قالَ رَبِّ أَنّی یکُونُ لِی غُلامٌ وَکانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیاً * قالَ کَذلِکَ قالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَی هَینٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیئاً * قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیةً قالَ آیتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیاً * فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحی إِلَیهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَعَشِیاً * یا یحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیاً * وَحَناناً
مِنْ لَدُنّا وَزَکاةً وَکانَ تَقِیاً * وَبَرّاً بِوالِدَیهِ وَلَمْ یکُنْ جَبّاراً عَصِیاً * وَسَلامٌ عَلَیهِ یوْمَ وُلِدَ وَیوْمَ یمُوتُ وَیوْمَ یبْعَثُ حَیاً}؛(1)
«کهیعص. [این آیات یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکریا. در آن هنگام که پروردگارش را در خلوتگاه [عبادت پنهان خواند. گفت: پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پیری تمام سرم را فرا گرفته، و من هرگز در دعای تو، از اجابت محروم نبودهام. و من از بستگان بعد از خودم بیمناکم [که حقّ پاسداری از آیین تو را نگه ندارند ]و [از طرفی همسرم نازا و عقیم است، تو از نزد خود جانشینی بر من ببخش. که وارث من و دودمان یعقوب باشد، و او را مورد رضایتت قرار ده. ای زکریا! ما تو را به فرزندی بشارت میدهیم که نامش «یحیی» است، و پیش از این همنامی برای او قرار ندادهایم. گفت: ای پروردگار من! از کجا برای من فرزندی خواهد بود، در صورتی که همسرم ناز است. و من هم از شدت پیری به فرتوتی رسیدهام. فرمود: این گونه است؛ پروردگارت گفته این بر من آسان است؛ و قبلاً تو را آفریدم در حالی که چیزی نبودی. عرض کرد: پروردگارا! نشانهای برای من قرار ده، فرمود: نشانه تو این است که سه شبانه روز قدرت تکلّم با مردم نخواهی داشت؛ در حالی که زبانت سالم است. او از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد، و با اشاره به آنها گفت: [به شکرانه این موهبت،] صبح و شام خدا را تسبیح گویید. ای یحیی! کتاب خدا را با قوت بگیر. و ما فرمان نبوّت [و عقل کافی در کودکی به او دادیم. و رحمت و محبّتی از ناحیه خود به او بخشیدیم، و پاکی [دل و جان و او پرهیزکار بود. او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود، و جبار[و متکبر] و عصیانگر نبود. سلام بر او، آن روز که تولّد یافت و آن روز که میمیرد، و آن روز که زنده برانگیخته میشود.»
خداوند متعال میفرماید: { ... قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یبَینُ لَکُمْ عَلی فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِیرٍ وَلا نَذِیرٍ فَقَدْ جاءَکُمْ بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ}؛(2)
«رسول ما، پس از فاصله و فترتی میان پیامبران، به سوی شما آمد، در حالی که حقایق را برای شما بیان میکند، تا مبادا [روز قیامت بگویید: نه بشارت دهندهای به سراغ ما آمد، و نه بیم دهندهای! [هم اکنون، پیامبر] بشارتدهنده و بیم دهنده، به سوی شما آمد! و خداوند بر همه چیز تواناست.»
«فترت» در لغت به معنای مدتی است که بین دو زمان قرار میگیرد. و در اصطلاح اسلامی به معنای فاصلهای است که بین بعثت دو پیامبر قرار دارد.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله بعد از مدت زمانی که از پیامبری حضرت عیسیعلیه السلام میگذشت مبعوث به رسالت شد. ولی در این مدت، انبیا و اوصیایی وجود داشتند که شریعت حضرت عیسی یا دین حنیف حضرت ابراهیم علیهما السلام را تبلیغ مینمودند.
حلبی در سیره خود نقل کرده که بعد از حضرت اسماعیلعلیه السلام کسی به جز محمّدصلی الله علیه وآله به شریعت مستقل مبعوث نشد. امّا خالد بن سنان و بعد از او حنظله، این دو به تقریر و تبلیغ شریعت حضرت عیسی مبعوث بودند.(1)
مسعودی و دیگران نقل کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره خالد بن سنان عبسی فرمود: «او پیامبری بود که قومش او را ضایع نمودند.»(2)
احمد بن حنبل و دیگران خبری از صحابی محترم، سلمان فارسی نقل کردهاند که در آن، سخن از ملاقات او با یکی از اوصیای حضرت عیسیعلیه السلام در سرزمین عموریه(3)به میان آمده است. او میگوید: «... من به صاحب عموریه ملحق گشتم و از خبرم او را مطلع ساختم. او گفت: نزد من اقامت نما. من با مردی که بر هدایت اصحاب و امر آنان بود اقامت نمودم. او گفت: سپس امر خدا بر او نازل شد. و چون حاضر گشت به او گفتم: من با فلان شخص بودم که فلان شخص مرا وصیت به فلان
شخص نمود و همین طور تا اینکه فلان شخص مرا به تو وصیت کرد. حال تو مرا به چه کسی وصیت و امر میکنی؟ او به من فرمود: ای فرزندم! به خدا سوگند! من از کسی که ما بر آن بودهایم اطلاع ندارم و لذا به آن امر نمیکنم، ولی زمانی پیامبری بر تو سایه میافکند که او مبعوث به دین ابراهیمعلیه السلام است. او در سرزمین عرب خروج خواهد کرد... او دارای علاماتی است که برکسی مخفی نمیباشد. او از هدیه استفاده میکند ولی از مال صدقه نمیخورد. بین دو کتفش مهر نبوّت است. اگر تو توانستی در آن شهرها به او ملحق شوی این کار را انجام بده. او این را گفت و از دنیا رحلت نمود....»(1)
در عصر فترت و نبود رسولان، اوصیایی از آباء و اجداد پیامبرصلی الله علیه وآله وظیفه رهبری جامعه جزیرة العرب را بر عهده داشتند، اینک به شرح حال برخی از آنان در این عصر و زمان اشاره میکنیم:
یعقوبی میگوید: «الیاس بن مضر مردی باشرف بوده و فضیلتش آشکار بود. او اوّلین کسی بود که بر فرزندان اسماعیل به جهت تغییر سنّتهای پدرانشان انکار کرد، و از او کارهای زیبایی ظاهر شد، به طوری که نسبت به کارهای او به حدّی رضایت پیدا کردند که به هیچ یک از اولاد اسماعیل چنین رضایتی نداشتند. او آنان را به سنّتهای پدرانشان بازگردانید تا اینکه سنّت آنان به طور تمام به اوّل خود بازگشت.
او اوّلین کسی بود که شتران را برای خانه خدا به هدیه میفرستاد، و او اولین کسی بود که بعد از وفات ابراهیمعلیه السلام رکن را قرار داد. و عرب او را تعظیم مینمود....»(2)
بنابر این، الیاس یکی از اوصیای رسولان صاحب شریعت بود که در حفاظت شریعت حضرت ابراهیمعلیه السلام میکوشید.
حلبی میگوید: «او بزرگمردی با حُسن و عظیم القدر بود که عرب به جهت علم و فضلش به او رجوع میکرد. او همیشه میگفت: وقت خروج پیامبری از مکه به نام «احمد» نزدیک شده است. پیامبری که مردم را به سوی خدا و نیکی و احسان و مکارم اخلاق دعوت نماید. او را متابعت کنید تا بر عزّت و شرفتان اضافه گردد. و هرگز آنچه را آورده تکذیب نکنید؛ زیرا برحقّ است.»(1)
بلاذری و دیگران نقل کردهاند: «او مردی عظیم القدر در بین عرب بود. او چنان شخصیتی بود که زمان مرگش را به جهت تعظیمش مبدأ تاریخ قرار دادند، تا زمان عام الفیل که آن واقعه مبدأ تاریخ عرب شد. کعب در ایام حج برای مردم خطبه میخواند و میفرمود: «ای مردم! بفهمید، و گوش فرا دهید و فرا گیرید... همانا آسمان بنا شده و زمین گسترده شده است و ستارگان نشانههایی هستند که بیهوده آفریده نشدهاند تا روی خود از آنها برگردانید... صله رحم کنید... به عهد خود وفا کنید... حرمت این حرم را به پا دارید و به آن تمسّک نمایید؛ زیرا برای آن به زودی خبری خواهد بود و از آن، خاتم انبیا مبعوث گردد. خبرش را موسی و عیسی رساندهاند...
آنگاه گفت: ای کاش من شاهد نجوای دعوتش بودم!»(2)
قوم خزاعه در مکه حکمرانی میکرده و متولّی امر بیت اللَّه الحرام بودند تا آنکه
قصی بن کلاب به حدّ رشد رسید. قومش را جمع کرده و با کمک گرفتن از قومی دیگر با قبیله خزاعه جنگیدند تا اینکه ولایت بیت اللَّه الحرام را به دست گرفتند... او قبایل قریش را از بالای درّهها و کوهها جمع کرد، و برای آنها در مکه «دار الندوه» را بنا نمود تا در آن اجتماع کرده و در امورشان مشورت نمایند، و بیت اللَّه الحرام را به گونهای ساخت که کسی هرگز آن را آن گونه نساخته بود.(1)
ابن سعد نقل میکند: «قصی خطاب به قریش کرده و فرمود: ای جماعت قریش! همانا شما همسایگان خدا و اهل خانه او و اهل حرم هستید، و حاجیان، مهمانان خدا و زائران خانه اویند و آنان سزاوارترین مهمانان به کرامتند، پس برای آنان طعام و آب در ایام حجّ فراهم سازید....»(2)
حلبی میگوید: او اولین کسی بود که در مزدلفه آتش روشن کرد تا مردم هنگام کوچ کردن از عرفه آنجا را مشاهده نمایند....»(3)
اینها همان کارهایی بود که حضرت ابراهیمعلیه السلام انجام میداد.
بعد از فوت قصی، فرزندش عبدمناف جانشین او شد. او که اسمش مغیره بود قریش را وصیت به تقوای الهی و صله رحم نمود.(4)
یعقوبی میگوید: «ریاست به عبدمناف فرزند قصی منتهی شد. او مردی جلیل القدر و دارای شرف عظیم بود.»(5)
ابن سعد میگوید: «هاشم بعد از پدرش دارای شرف شده و جلیل القدر گشت.
قریش، ریاست و سقایت و مهمانداری حجّاج را به او واگذار کردند. هنگامی که ایام حجّ میشد در میان قریش میایستاد و برای آنان خطبه میخواند....»(1)
ابن سعد میگوید: «عبدالمطلب زیباترین مرد قریش از حیث صورت و از حیث جسم، کشیدهترین آنان بود. او در حلم و سخاوت برترین مردم به حساب میآمد... او مردی خداشناس بود و ظلم و فجور را بس کاری عظیم میدانست. و هیچ پادشاهی نبود جز آنکه او را اکرام کرده و شفیع مینمود....»(2)
مسعودی میگوید: «از جمله کسانی که اقرار کننده به توحید و اثبات کننده جزا در قیامت و ترک کننده تقلید بود، عبدالمطلّب بن هاشم است....»(3)
او کسی بود که در عالم رؤیا مأمور به حفر چاه زمزم شد.(4)
هنگامی که لشکر ابرهه با فیلهایش به قصد تخریب خانه خدا آمدند، در ملاقاتی که با او داشت تقاضای استرداد شتران خود را کرد. ابرهه گفت: چرا از من نمیخواهی که برگردم؟ او در جواب فرمود: «أنا ربّ الإبل، ولهذا البیت الّذی زعمت أنّک ترید هدمه، ربّ یمنعک منه»؛ «من صاحب این شترانم و برای این خانهای که تو گمان میکنی که میتوانی آن را خراب کنی پروردگاری است که تو را از این کار منع خواهدکرد.» او از این کلام وحشتی در دلش افتاد.
آنگاه عبدالمطلب اولاد خود و کسانی که با او بودند را جمع کرده و به طرف درب خانه خدا روانه شد و آن را گرفت و فرمود: «... ای پروردگار من! همانا بنده، زاد و توشه خود را حفظ میکند، تو نیز راحله خود را حفظ فرما و از گزند دشمنان برحذر دار... در این وقت بود که خداوند بر سر اصحاب فیل پرندگان ابابیل را فرستاد.(5)
بلاذری میگوید: «... و چون آمنه، محمّد را زایید کسی را به سوی عبدالمطلب فرستاد و به او پیام رساند که برای تو فرزندی متولد شده است. عبدالمطلب خوشحال با فرزندانش به سوی آمنه آمد. و چون فرزند را دید او را گرفته و در پارچهای پیچیده و داخل کعبه نمود و این اشعار را خواند:
الحمد للَّه الّذی أعطانی
هذا الغلام الطیب الأردان
أعیذه بالبیت ذی الأرکان
من کلّ ذی بغی وذی شنئان
وحاسد مضطرب العنان(1)
ابن عساکر و ابن اثیر نقل کردهاند که به این اشعار ابیاتی را اضافه کرد که در آخر آن چنین آمده است:
أنت الّذی سُمّیت فی الفرقان
فی کتب ثابتة المبان
أحمد مکتوب علی اللسان(2)
حلبی میگوید: «عبدالمطلب در عصر جاهلیت شراب (خمر) را بر خود حرام کرده و شخصی مستجاب الدعوه بود. او را به جهت سخاوتش فیاض مینامیدند... و نیز از حکما و حلمای قریش به حساب میآمد.»(3)
عبدالمطلب اولاد خود را به ترک ظلم و ستم امر مینمود و آنان را بر مکارم اخلاق تحریض میکرد و از امور پست نهی مینمود. همیشه میفرمود: از این دنیا ظالمی خارج نمیشود تا آنکه از او انتقام گرفته شود و به سزای اعمالش برسد. تا اینکه مردی ظالم از اهل شام بدون آنکه به عقوبت برسد هلاک شد. این خبر را به عبدالمطلب رساندند او فکر کرد و گفت: به خدا سوگند! همانا ورای این دار خانهای است که محسن درآن به سزای احسانش و بدکار به جزای بدیهایش خواهد رسید.»(4)
عبدالمطلب کسی بود که بعد از آمدن قحطی طولانی در شبه جزیره عربستان مردم به او پناه آورده و به او گفتند: خداوند مکرّر ما را به خاطر تو سیراب کرده است، از خدا بخواه که ما را سیراب گرداند. عبدالمطلب با رسول خداصلی الله علیه وآله به طرف بیابان حرکت کردند و بعد از مقداری مناجات و خواستن از خدا، باران فراوانی برای آنان نازل شد.(1)
مجلسی نقل میکند که برای عبدالمطلب، جدّ رسول خداصلی الله علیه وآله بستری در سایهبان کعبه پهن میشد و هیچ یک از اولاد او به جهت جلالت قدر عبدالمطلب بر روی آن نمینشست، به جز رسول خداصلی الله علیه وآله که میآمد و بر روی آن مینشست. عموهای آن حضرت میآمدند تا او را از آن مکان دور سازند، که جدّش عبدالمطلب میفرمود: فرزندم را رها سازید. آنگاه دستی بر کمر او میکشید و میفرمود: همانا برای این فرزندم شأنی است.(2)
یعقوبی مینویسد: «عبدالمطلب به فرزندش زبیر وصیت به حکومت و امر کعبه نمود و به ابوطالب وصیت رسول خداصلی الله علیه وآله و سقایت زمزم کرد. و به او فرمود: من در میان شما شرف عظیم گذاردم....»(3)
از موضوعات مورد اختلاف بین علمای عامه و شیعه مسأله ضرورت وجود حجّت خدا و ولی اللَّه الاعظم و قطب عالم امکان در هر زمان تا روز قیامت است؛ خواه این حجّت نبی باشد یا امام. علمای عامه این مسأله را قبول ندارند ولی علمای شیعه، به تبع ادله عقلی و نقلی بر این موضوع پافشاری میکنند.
برای اثبات ضرورت وجود حجّت، از طریق عقل و قرآن و حدیث میتوان آن را به اثبات رساند ولیکن ما در اینجا تنها به مبحث قرآنی آن اشاره میکنیم:
قرآن کریم در دو سوره به موضوع «لیلة القدر» و نزول قرآن و ملائکه و روح در آن شب اشاره کرده است.
{ إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةِ الْقَدْرِ * وَما أَدْراکَ ما لَیلَةُ الْقَدْرِ * لَیلَةُ الْقَدْرِ خَیرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ * سَلامٌ هِی حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ}؛ «ما آن [قرآن را در شب قدر نازل کردیم. و تو چه میدانی شب قدر چیست؟! شب قدر بهتر از هزار ماه است. فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای [تقدیر ]هر کاری نازل میشوند. شبی است سرشار از سلامت [و برکت و رحمت تا طلوع سپیده.»
از سوره فوق به خوبی استفاده میشود که ملائکه در هر شب قدر به جهت تمام امور بر زمین فرود میآیند. به این موضوع در سوره دخان نیز اشاره شده است.
{ حم * وَالْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ * فِیها یفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ ؛(1)«حم. سوگند به این کتاب روشنگر. که ما آن را در شبی پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذار کننده بودهایم. در آن شب هر امری بر اساس حکمت [الهی ]تدبیر و جدا میگردد.»
شکّی نیست که ملائکه در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله بر آن حضرت نازل میشدند، و لذا او محلّ امور تکوینی و تشریعی بوده است، ولی سخن درباره بعد از وفات آن حضرت است، و سؤال این است که آیا تا کنون در هر شب قدر، ملائکه بر زمین فرود آمده و خواهند آمد؟ یا با انقطاع وحی بر پیامبرصلی الله علیه وآله نزول ملائکه در شب قدر نیز منقطع گشته است؟ در صورتی که جواب مثبت باشد، سؤال دیگری مطرح است و آن اینکه بعد از پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله ملائکه بر چه کسی نازل شده و فرود میآیند؟
نسبت به سؤال اوّل میگوییم: در سوره قدر جمله به صورت مضارع «تنزّل» به کار رفته است که دلالت بر دوام و استمرار دارد، خصوصاً آنکه باب «تفعّل» نیز این معنا را میرساند آن گونه که علمای ادبیات به آن اشاره کردهاند.
خلاصه مطلب اینکه: ماه رمضان تا روز قیامت استمرار دارد، و لذا لیلة القدر نیز تا روز قیامت استمرار و ادامه دارد و در نتیجه فرود آمدن ملائکه و روح هم تا روز قیامت ادامه دارد.
مفسّر سنّی رشید الدین میبدی میگوید: «علما و مفسّران در وقت «لیلة القدر» اختلاف کردهاند: برخی معتقدند که تنها در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و بعد از او برداشته شده است. ولی عموم صحابه و علما میگویند: «لیلة القدر» تا روز قیامت باقی است.»(2)
شیخ طبرسی از ابوذر غفاری نقل میکند که فرمود: به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض
کردم: «آیا لیلة القدر چیزی است که در عصر انبیا است که ملائکه و روح در آن شب نازل میشوند و بعد از وفات آنها برداشته خواهد شد؟ حضرت فرمود: خیر، «لیلة القدر» تا روز قیامت دوام و استمرار دارد.»(1)
نسبت به سؤال دوم میگوییم: سؤال ما از منکرین وجود امام کامل و معصوم در هر عصر و زمان این است که: این ملائکه و روح که در هر سال در شب قدر بر زمین فرود میآیند، بر چه کسی وارد میشوند؟ چارهای نیست که انسان با کمترین تأمّل و تدبّر به این سؤال این گونه پاسخ دهد که در هر زمان باید امام کامل و معصومی باشد تا محلّ نزول ملائکه و روح گردد.
و لذا امام باقرعلیه السلام بنابر نقلی فرمود: «ای گروه شیعه! با خصم خود به سوره «انّا انزلناه» استدلال و احتجاج کنید که پیروز خواهید شد، پس سوگند به خدا که این سوره از برای حجّت خدای تبارک و تعالی بر خلق بعد از رسول او است، این سوره همانا مدرک دین شما، و نهایت علم ما است. ای جماعت شیعه! با آیه { حم * وَالْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ بحث کنید؛ زیرا این آیات اختصاص به والیان امر دارد....»(2)
کلینی رحمه الله به سند خود از امام باقرعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «به خدا سوگند، همانا هر کس که تصدیق کند لیلة القدر را علم پیدا میکند که از برای ما است؛ زیرا رسول خداصلی الله علیه وآله با اشاره به علیعلیه السلام هنگامی که رحلتش نزدیک شد فرمود: «این ولی شما بعد از من است، اگر او را اطاعت کنید به رشد خواهید رسید، و لکن هر کس ایمان به آنچه در لیلة القدر است نیاورد منکر به حساب میآید، و هر کس ایمان آورد و بر غیر رأی ما باشد، نمیتواند راست بگوید جز آنکه اعتراف نماید که آیه برای ما است و ماییم مصداق آن. و هر کس که به این مطلب قائل نباشد دروغگو است؛ زیرا
خداوند - عزّ وجلّ - بزرگتر از آن است که امور را با روح و ملائکه بر شخص کافر فاسق بفرستد. اگر بگویند: آنها را بر خلیفهای که روی زمین است میفرستد، که حرف نامربوطی است. و اگر بگویند: آنان بر کسی فرود نمیآیند، این حرف نیز صحیح نیست؛ زیرا هیچگاه چیزی بر معدوم فرستاده نمیشود. و اگر بگویند - و زود است که بگویند -: این چیزی نیست، به طور حتم به گمراهی شدیدی دچار شدهاند.»(1)
وی هم چنین به سند خود از امام باقر صلی الله علیه وآله نقل میکند که امیرالمؤمنینعلیه السلام به ابن عباس فرمود: «همانا در هر سال لیلة القدر است، در آن شب امر یک سال نازل میشود، برای آن امر والیانی است بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله.
ابن عباس میگوید: آنان چه کسانیاند؟ حضرت فرمود: من و یازده نفر از صلب من که همگی امام و محدّثند.»(2)
صدوق به سند خود از امام باقر علیه السلام از پدرش از پدرانش علیهم السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که فرمود: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که به اصحاب خود میفرمود: «به لیلة القدر ایمان آورید؛ زیرا برای علی بن ابی طالب و یازده فرزند از نسل او است.»(3)
از مجموعه احادیثی که در ذیل سوره قدر و سوره دخان وارد شده، به دست میآید که ملائکه و روح که فرشتهای خاص است در شبهای قدر بر ولی عصرعلیه السلام نازل میشوند و مقدرات یک سال مردم را بر آن حضرت عرضه میکنند، و این امر در هر سال تکرار خواهد شد.
امام جوادعلیه السلام فرمود: «خداوند در ابتدای خلقت دنیا لیلة القدر را خلق نمود، در آن شب اولین نبی و اولین وصی را آفرید، و به طور حتم حکم کرده که در هر سال شبی باشد که تفسیر و تفصیل امور بر مردم در آن شب نازل گردد....»
آنگاه فرمود: «و به خدا سوگند! به طور حتم روح و ملائکه در شب قدر با تفسیر
امور بر آدم فرود آمدند. و به خدا سوگند که آدم از دنیا نرفت جز آنکه برای او وصی بود. و هر پیامبری بعد از آدم تفسیر امور در شب قدر بر او نازل میشد....»(1)
ابن حجر مکّی در ذیل حدیث ثقلین میگوید: «در احادیث امر به تمسّک به اهل بیتعلیهم السلام اشاره به عدم انقطاع شخصی است از اهل بیت تا روز قیامت که قابلیت و اهلیت برای اقتدا و تمسّک به او باشد، همانگونه که کتاب عزیز این گونه است، و لذا اهل بیتعلیهم السلام به عنوان امان اهل زمین معرفی شدهاند.»(2)
آنچه از سوره قدر و دخان و روایاتی که در ذیل آن رسیده استفاده میشود عبارت است از:
1 - ضرورت وجود نظام و تقدیر در عالم از اولین زمان خلقت، که «لیلة القدر» ظرف تقدیر و تنظیم امور به شمار میآید.
2 - ضرورت وجود قوّه و قدرت تنفیذی برای تقدیر که همراه ظرف تقدیر باشد.
3 - ضرورت وجود حجّت که همان تنفیذ کننده مقدّرات به اذن خدا است و او خلیفه خدا، نبی یا وصی نبی است.
4 - ضرورت وجود واسطه داخلی برای عالم که واسطه فیض الهی است، که عبارت است از ولی و حجّت خدا، و وجود او مقدّم بر وجود دیگران است.
5 - ضرورت استمرار این سنّت الهی بدون وقفه تا پایان تاریخ بشریت.
از جمله آیاتی که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانی دارد، آیات گواهان و شهادت است.
از آیات بسیاری استفاده میشود که خداوند در بین هر امّتی، کسی را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بر آنها احتجاج کند. اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1 - { فَکَیفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنا بِکَ عَلی هؤُلآءِ شَهِیداً}؛(1)«چگونه است حال در [روز محشر] آنگاه که از هر طایفهای گواهی آوریم و تو را [ای پیامبر] بر آنان گواه خواهیم.»
2 - { وَیوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ثُمَّ لا یؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَلا هُمْ یسْتَعْتَبُونَ ؛(2)«و آن روز را که ما از هر امّتی گواهی بر انگیزیم، آنگاه به کافران اجازه سخن داده نشود و توبه آنان نیز پذیرفته نگردد.»
3 - { وَیوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ}؛(3)«روزی که ما در هر امّتی از میان خودشان گواهی بر آنان بر انگیزیم و تو را [ای محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»
از این آیات استفاده میشود که در هر زمان و برای هر امّتی، خداوند افرادی معصوم از خطا و اشتباه قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهی دهند. کسی که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانیاند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روی زمینند. حجّت باید عالم به شریعت و قادر بر هدایت خلق، و از طرفی محیط به اعمال قوم خود باشد تا به طور صحیح شهادت دهد. شاهد هر امّت و قومی باید زنده بوده، معاصر با آن قوم باشد همانگونه که قرآن از زبان حضرت عیسیعلیه السلام نقل میکند: { وَکُنْتُ عَلَیهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیهِمْ وَأَنْتَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ}؛(4)«و تا زمانی که در میان آنان بودم مراقب و گواهشان بودم ولی هنگامی که مرا از میانشان برگرفتی تو خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیز گواهی.»
از این آیه استفاده میشود که اعلان نتایج شهادت و گواهی در روز قیامت است، ولی احاطه به مورد آن که همان اعمال مردم است در دنیا و در خلال معاشرت و حاضر بودن شاهد با امت خود است. به همین جهت است که شاهدی را که خداوند به او در روز قیامت احتجاج میکند باید هم عصر کسانی باشد که قرار است برای آنها شهادت دهد. با این بیان نمیتوان شاهدان بر امتها را منحصر در انبیا دانست؛ زیرا انبیا همیشه وجود نداشتهاند، بلکه آنچه ضرورت دارد، وجود شاهدی معاصر و زنده در هر عصر و زمان و برای هر امّتی از پیامبر یا امام و حجّت معصوم، تا در روز قیامت حجّت خدا برای مردم باشد و شهادت بر اعمال آنها دهد.
فخر رازی در ذیل آیه: { وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً(1)}، میگوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتی امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخی گفتهاند که مقصود انبیا است، شهادت میدهند که دلایل را بر قومشان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آنها نهایت کوشش را از خود به خرج دادهاند، در نتیجه اگر کوتاهی وجود دارد از ناحیه خود مردم است... برخی دیگر میگویند: بلکه آنان شاهدانی هستند که در هر زمان بر مردم شهادت میدهند که از جمله آنها انبیایند.
این به واقع نزدیکتر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتی این حکم، را تعمیم داده که از آنها کسانی را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل میشود در این حکم زمانهایی که نبی وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر میشود، همانند زمانهایی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد....»(2)
و نیز همو در ذیل آیه شریفه { وَیوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیهِمْ ،(3)میگوید: «هر جمع و قرنی که در دنیا حاصل میگردد، لازم است که کسی به عنوان شاهد در میان آنها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسولصلی الله علیه وآله خود حضرت بود، به دلیل قول
خداوند متعال: { وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَی النّاسِ وَیکُونَ الرَّسُولُ عَلَیکُمْ شَهِیداً(1)} و نیز لازم است که در هر زمانی بعد از رسول، شاهد در میان امّت باشد. از این بیان، روشن میشود که هر عصری خالی از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگری دارد و در نتیجه به بینهایت منتهی خواهد شد، که این باطل است....»(2)
نتیجه اینکه: لازم است در هر زمانی که شاهدی معصوم در میان هر قومی باشد. حال در قوم حاضر، شاهد این امت کیست؟ آیا کسی غیر از امام زمان حجة بن الحسن المهدیعلیه السلام است؟
از آیات قرآن صفاتی چند برای شاهد هر امّت در روز قیامت استفاده میشود:
1 - شاهد از جنس بشر است:
در سوره نحل آمده است: { شَهِیداً عَلَیهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ،(3)از این آیه و آیات دیگر استفاده میشود که شهید و شاهد باید از جنس خود بشر باشد، همانگونه که در آیات دیگر کلمه «من» تبعیضیه به کار رفته است: «من کلّ امّة»؛ یعنی شاهد همانند پیامبران از جنس بشر است، نه از جنس ملائکه، یا جن یا کتاب آسمانی یا لوح محفوظ. و این مؤید آن معنایی است که در آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ،(4)ذکر کردیم که امام در این آیه باید شخص باشد نه کتاب یا لوح محفوظ.
2 - شاهد در هر زمان یکی است:
در آیات شهادت از صیغه مفرد استفاده شده است: شهیداً، همانگونه که در آیه سوره اسراء به این نکته اشاره شده است؛ زیرا میفرماید: { کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ . و این به نوبه خود دلالت دارد بر اینکه نمیتوان شاهد بر هر امّت را، کلّ امّت اسلامی یا
جماعت مؤمنینی که آمر به معروف و ناهی از منکرند، دانست؛ زیرا با وحدت شاهد که از آیه استفاده شد، سازگاری ندارد.
3 - دارای احاطه علمی ربّانی باشد:
از آنجا که موقعیت شاهد، شهادت بر اعمال امّت خود به کفر و تکذیب یا ایمان و تصدیق است، و اینها حالاتی است قلبی؛ در حالی که حواس عادی که در ما وجود دارد و نیز قوای مرتبط به ما تنها متحمل صورتهای افعال و اعمال است، لذا باید شاهد، احاطه غیبیه به امور بندگان داشته باشد. و از این جهت است که باید شاهد بر هر امّت، احاطه علمی ربّانی به حقایق اعمال بندگان خدا داشته باشد؛ زیرا ارزش اعمال در میزان الهی به نیات و انگیزههای باطنی است. پس باید شاهد از افراد عادی نباشد، بلکه از کسانی باشد که مورد تأیید خاص خداوند بوده و از جمله کسانی باشد که رضایت الهی بر آن تعلق گرفته که از علم غیب مطلع گردد. و واضح است که این کرامت سزاوار همه امت نیست، بلکه خاص اولیای طاهرین از امت است... .(1)
4 - شاهد دارای علم کتاب است:
اطلاع یافتن از باطنهای افراد برای شهادت در روز قیامت، با اسباب طبیعی و متعارف امکانپذیر نیست، لذا به علم خاصی احتیاج است که خداوند متعال به برخی از بندگان خود عطا میکند تا بتواند بر اسباب طبیعی فائق آید و بالاتر از آنها بر اموری مطلع شود که آن اسباب را راهی نیست، در نتیجه باید مرتبهای از ولایت تکوینی را به اذن خداوند دارا باشد تا بتواند از اسباب طبیعی گذشته و به امور غیر طبیعی اطلاع پیدا کند. این نوع از علم را که از اسباب غیر طبیعی به دست میآید در قرآن از آن به «علم الکتاب» تعبیر شده است. همانگونه که در قصه آوردن تخت بلقیس توسط آسف بن برخیا از یمن به فلسطین در کمتر از یک چشم بر هم زدن، این علم خاص و ولایت تکوینی را مشاهده میکنیم. قرآن منشأ این قدرت تکوینی را که
1) 451. المیزان، ج 1، ص 321.
در حدّ اعجاز است اطلاع آسف بن برخیا از «علم الکتاب» میداند و میفرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی ؛(1)«کسی که نزد او دانشی از کتاب بود چنین گفت: پیش از آنکه تو چشم بر هم بزنی، من آن را در این مجلس حاضر میکنم. ناگهان سلیمان تخت را در برابر خود حاضر دید و گفت: این نعمتی است از جانب خدا بر من.»
آصف بن برخیا وصی حضرت سلیمانعلیه السلام بود. او خواست که به مردم بفهماند که حجّت بعد از او آسف است، لذا کاری کرد که از او تصرفی تکوینی که منشأ آن علم الکتاب است از او صادر شود تا مردم به او اعتماد نموده و او را حجّت بدانند.
نتیجه: کسی که قرار است شاهد بر قوم خود باشد باید نزد او «علم کتاب» باشد تا بتواند از طریق اسباب غیر طبیعی بر ضمایر افراد امت خود آگاهی داشته باشد. خداوند متعال میفرماید: { وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ؛(2)«و کافران بر تو اعتراض کنند که تو رسول خدا نیستی، بگو تنها گواه بین من و شما خدا و کسانی که نزدشان علم کتاب است خواهد بود.»
از روایات فریقین که در ذیل این آیه و آیات شهادت وارد شده به خوبی به دست میآید که مقصود از شاهد در هر امّت امام معصوم است که اوّل آنها در این امت علی بن ابی طالب علیه السلام و آخر آنها حضرت مهدیعلیه السلام میباشد.
کلینی به سند خود از امام صادقعلیه السلام در تفسیر آیه 41 از سوره نساء نقل میکند که فرمود: این آیه تنها در امّت محمّدصلی الله علیه وآله نازل شده است؛ زیرا در هر قرنی از آنان امامی است از ما که شاهد بر آنان است، و محمّدصلی الله علیه وآله نیز شاهد بر ما است.(3)
صدوق در «معانی الاخبار» به سندش از ابو سعید نقل میکند که از رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد آیه: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ سؤال نمودم، فرمود: او وصی برادرم
سلیمان بن داوود است. عرض کردم: ای رسول خدا! مقصود از آیه { قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ کیست؟ فرمود: آن برادرم علی بن ابی طالب است.(1)
از جمله آیاتی که از آنها ضرورت وجود امام معصوم در هر عصر و زمانی استفاده میشود، آیه انذار است.
خداوند متعال میفرماید: { وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِنْ رَبِّه إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ}؛(2)«کسانی که کافر شدند میگویند: چرا آیه [و معجزهای از پروردگارش براو نازل نشده؟! تو فقط بیم دهندهای و برای هر گروهی هدایت کنندهای است.»
از صریح آیه فوق استفاده میشود که به طور عموم برای هر قومی هدایت کنندهای است به حقّ و حقیقت که در هر عصر و زمانی باید وجود داشته باشد. این حقیقت با آیات دیگر و روایات معتبر و براهین عقلی سازگاری دارد؛ زیرا مقتضای ربوبیت الهی آن است که خداوند متعال در هر عصر و زمانی برای مردم حجتی قرار دهد تا آنان را به حقّ و غایت و هدف از خلقت، هدایت و رهنمون سازند. خداوند میفرماید: { الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدی ؛(3)«همان خداوندی که آفرید و منظّم کرد و همان که اندازه گیری کرد و هدایت نمود.» این سنّت در نوع انسان نیز جاری است؛ به این معنا که خداوند مردم را خلق نمود و هر چیز را در جای خود قرار داد، و تقدیر نمود که آنان را به کمالاتشان راهنمایی کند. و به طور حتم این هدف را از راه اسباب طبیعی که همان وجود هادیان معصوم از هر خطا و اشتباه است، دنبال میکند.
آیه فوق دلالت دارد بر اینکه زمین هیچگاه از هادی به حقّ خالی نمیگردد،
خواه نبی باشد یا غیر نبی. اطلاق آیه در { وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} حصر مصداق هادی را در انبیا نفی میکند، همانگونه که زمخشری در ذیل آیه شریفه در تفسیر «کشّاف» به آن اشاره کرده است؛ زیرا در غیر این صورت لازم میآید در عصرهایی که از نبی خالی است، حجّت و هادی برای بشر وجود نداشته باشد.
هادی اوّل در اصطلاح قرآن کیست؟ با مراجعه به قرآن پی میبریم که امر هدایت به حقّ بالإصاله از آن خداوند متعال است، آنگاه خداوند به هر کس که اراده کند، با ایجاد قابلیت در او تفویض میکند. { قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکآئِکُمْ مَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلّا أَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(1)«بگو: آیا هیچ یک از معبودهای شما به سوی حقّ هدایت میکند؟ بگو: تنها خدا به حقّ هدایت میکند. آیا کسی که هدایت به سوی حقّ میکند برای پیروی شایستهتر است؛ یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه میشود، چگونه داوری میکنید؟!.»
از آیه به طور صریح استفاده میشود که امر هدایت منحصر به خداوند است؛ زیرا ربوبیت از برای او است. و هر کس که قرار است به این مقام برسد باید از جانب خداوند منصوب باشد، لذا خداوند متعال میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(2)«و ما آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند.» و آیاتی دیگر نیز بر این مطلب دلالت دارد و این مؤید مطلبی است که در علم کلام به آن اشاره شده است که امامت، عهد و منصب الهی است و خدا به هر کس که اراده و مشیتش تعلق گرفته، و دارای قابلیتهای ذاتی باشد افاضه میکند.
همانگونه که اشاره شد، آیه فوق به طور صریح بر وجود هادی «علی الاطلاق» در هر زمان برای اتمام حجّت بر خلق در روی زمین دلالت دارد. حال ببینیم که مصداق هادی در این آیه کیست؟
همان طور که گفته شد نمیتوان هادی در آیه را به کتاب آسمانی معنا کرد؛ زیرا قبل از حضرت نوح کتاب تشریعی نبوده است، همانگونه که مصداق هادی را لوح محفوظ گرفتن معنا ندارد؛ زیرا تنها یک لوح محفوظ وجود دارد، نه اینکه برای هر قومی یک لوح باشد. و نیز همانگونه که اشاره شد؛ نمیتوان هادی را در نبی خلاصه کرد. و نیز نمیتوان مصداق هادی را خداوند قرار داد؛ زیرا گرچه خداوند هادی «علی الاطلاق و بالاصاله» است، ولی از آنجا که در آیه فوق به صورت مبهم آمده و دلالت بر تعدّد دارد، نمیتوان مصداق آن را خداوند قرار داد، خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که هدایت خداوند به طور مستقیم و بدون واسطه نخواهد بود، بلکه توسط هادیانی از جنس خود بشر انجام خواهد گرفت که آنها از خداوند به جهت ارتباط خاص با او، تلقی میکنند، و سپس به مردم انتقال میدهند.
نتیجه این میشود که لازم است در هر زمانی زمین خالی از حجّت نباشد؛ خواه نبی باشد یا امام. و از آن جهت که این حجّت در عصر ما حاضر نیست، ناچار با اعتقاد به وجود او، قائل به غیبت و استتار او میشویم.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلّا خَلا فِیها نَذِیرٌ}؛(1)«و هیچ امتی نبوده جز آنکه در میانشان ترساننده و رهنمایی بوده است.»
از آیه فوق استفاده میشود که در هر زمانی باید در بین مردم انذار دهندهای باشد. امام باقرعلیه السلام فرمود: «ای جماعت شیعه! خداوند تبارک و تعالی میفرماید: { وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلّا خَلا فِیها نَذِیرٌ}. عرض شد: ای اباجعفر! مگر نذیر این امت محمدصلی الله علیه وآله نیست؟ حضرت فرمود: آری، راست میگویی، امّا آیا محمّد در زمان حیاتش انذار کننده همه مناطق بود؟....»(2)
حضرتعلیه السلام به قرینه صدر روایت درصدد اثبات لزوم وجود امام معصوم و هادی «علی الاطلاق» در طول زمان تا روز قیامت است. میفرماید: پیامبرصلی الله علیه وآله امکان نداشت که به تنهایی همه امّت خود را هدایت کند، لذا از صحابه در این امر مهم کمک میگرفت. پس همانگونه که در زمان حیاتش برای هدایت از مردم کمک گرفت، برای بعد از وفاتش نیز از افرادی معصوم برای هدایت بشر کمک میگیرد، کسانی که در خطّ او قرار داشته و از هر گونه خطا و اشتباه در امان باشند. تنها فرقی که بین مبلّغ از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله در زمان حیات و بعد از حیات است، در این است که در قسم اوّل لازم نیست که مبلّغ معصوم باشد؛ زیرا با حضور پیامبرصلی الله علیه وآله هر زمان که خطا و اشتباهی از آنان سر زند حضرت کنترل کرده یا عزل مینماید، به خلاف نذیر و مبلّغی که بعد از وفات حضرت درصدد تبیین شریعتاست؛ زیرا از آنجا که بعد از نصب، امکان عزلش نیست، لذا باید از مقام عصمت و کمالات علمی و اخلاقی برخوردار باشند. در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیه فوق میخوانیم: «برای هر زمانی، امامی است.»(1)
خداوند متعال میفرماید: { وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ ؛(2)«و از جمله کسانی که آفریدیم فرقهای به حقّ هدایت مییابند و به حقّ بر میگردند.»
فخر رازی در ذیل آیه فوق در تفسیرش از جبائی نقل میکند: «این آیه دلالت دارد بر اینکه هیچ زمانی خالی نیست از کسی که قیام و عمل به حقّ کرده و مردم را به آن هدایت میکنند.»(3)
میرزا محمد مشهدی در تفسیر «کنز الدقائق» میگوید: «آیه دلالت دارد بر اینکه در هر قرنی یک نفر معصوم وجود دارد؛ زیرا دلالت دارد بر اینکه هادیها و عادلها بعضی از خلقند نه تمام آنها، و آن بعضی که معصوم نیست هادی و عادل کلّی نیست»(4)
کلینیرحمه الله به سند خود از عبداللَّه بن سنان نقل میکند که از امام صادقعلیه السلام درباره قول خداوند - عزّ وجلّ - { وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ سؤال کردم. حضرت فرمود: «مقصود از آیه ائمهعلیهم السلام است.»(1)
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ ؛(2)«ای مؤمنین تقوا پیشه کرده و همراه با صادقین باشید.»
این آیه مؤمنین را امر میکند که همواره با صادقین بوده و از آنان به طور مطلق متابعت کنند. صادقین کسانیاند که قائل به حقّ بوده و به آن عمل میکنند، به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کرده و الگوی عملی سیره آن حضرتند.
در مقصود از صادقین در آیه فوق دو احتمال است:
1 - مقصود جمیع مؤمنین باشد، این احتمال غیر معقول است؛ خصوصاً آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله اعتراف نمود به اینکه دروغ گویان بر او در زمانش بسیار شدهاند تا چه رسد به زمان بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله.
2 - اینکه مقصود از صادقین برخی از مؤمنین باشند. این معنا صحیح است.
حال باید به دنبال شناسایی این عدّه باشیم و اینکه آنان دارای چه خصوصیاتیاند تا با تمییز آنها از غیر، امتثال امر الهی کرده، با آنها همراهی کنیم.
سؤالی که قبل از هر چیز مطرح است اینکه: آیا مفاد آیه، مخصوص زمان نزول آن است و یا اینکه تا استمرار و بقای دین اسلامی باقی است؟
در جواب میگوییم: قول به اختصاص آیه به زمان نزول آن، مخالف حکمت خداوند و لطف و رحمت او به بندگان است؛ زیرا خداوندی که پیامبرش را بعد از مدّتها به سوی مردم فرستاده تا آنان را از ظلمات خارج کند، آیا صحیح است که به حال خود رها کرده تا بار دیگر به تاریکی و جهالت بازگردند؟ جواب به طور حتم
منفی است. نتیجه اینکه باید در هر زمانی افرادی «صادق علی الاطلاق» باشند که امر به اطاعت آنها علی الاطلاق شده باشد، تا با اقتدا و هدایت به دستوراتشان، به حقّ و حقیقت و سعادت نایل آییم. پس صادقین در آیه همان حاملین وحی و خلفای رسول و امینان شرع و حامیان دین و ائمه هدایت و چراغهای هدایتند، کسانی که خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور کرده و از هر عیب و نقصی پاکشان نموده است. و اینان کسانی غیر از اهل بیت معصوم پیامبرعلیهم السلام نیستند، که آخر آنها مهدی موعودعلیه السلام است، و ما در این زمان باید همراه ایشان باشیم.
خداوند متعال میفرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(1)«خدا و رسول و صاحبان امری که از میان خود شما است را اطاعت نمایید.»
از آیه فوق نیز به خوبی استفاده میشود که در هر عصر و زمانی باید امام معصومی در قید حیات باشد تا او را اطاعت نماییم، اطاعتی که همانند اطاعت از پیامبر بلکه اطاعت از خداوند است.
مقصود از «اولی الامر» در آیه فوق همان صاحبان شأن و حقّ امر و نهی است، کسانی که زمام امور مردم و اختیار آنان به دستشان است، که همان ائمه معصومینعلیهم السلام میباشند. این آیه از آنجا که بر وجوب اطاعت به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی دلالت دارد، مستلزم عصمت اولی الامر است، وگرنه سر از تناقض در میآورد؛ زیرا اطاعت خدا و رسول بدون هیچ قید و شرطی واجب است، حال اگر اولی الامر معصوم نباشد و در برخی از امور به گناه یا اشتباه و سهو و نسیان بیفتد و در عین حال اطاعت او به طور مطلق واجب باشد، مستلزم تناقض در جعل حکم به وجوب اطاعت است، تناقض محال است، در نتیجه: باید اولی الامر معصوم باشد. و از آن جا که صاحب امر حقیقی این امت که شأن امر و نهی به دست او است به جهت مصالحی
1) 468. سوره نساء، آیه 59.
از دیدگاه مردم غایب است، بنابراین باید معتقد به وجود امامی باشیم که صاحب ولایت کلیه الهی و امر و نهی باشد، هر چند از دیدگان امّت غایب است.
از جمله کسانی که ما را در این معنا راهنمایی نموده، فخر رازی مفسّر معروف اهل سنّت است. او میگوید: «خداوند متعال در این آیه امر به اطاعت اولی الأمر به طور جزم نموده است، و هر کس که به طور جزم و قطع، امر به اطاعت او از جانب خداوند شده باشد باید از خطا مصون باشد؛ زیرا در غیر این صورت، اگر با فرض اقدام بر خطا، باز خداوند ما را امر به متابعت نموده است، در نتیجه لازم میآید که خداوند امر به فعل خطا کرده باشد. خطا از آن جهت که خطاست، منهی عنه است. و این منجرّ به اجتماع امر و نهی در فعل واحد به اعتبار واحد میشود که محال است. نتیجه اینکه: اولی الامر در آیه باید معصوم باشد.»(1)
فخر رازی گرچه تا اینجا با ما موافقت نموده، ولی در ادامه راه از آنجا که نمیخواهد آیه به نفع شیعه تمام شود به مخالفت پرداخته و ادّعا کرده که مراد از اولی الامر در آیه اهل حلّ و عقد از بزرگان امّت است، کسانی که به مسائل و احکام اسلامی آگاهی کامل دارند، لذا اگر بر مسألهای اجتماع کردند، نتیجهای که از این اجتماع حاصل میشود از هر عیب و نقصی مبرّا است. ما در بحث امامت خاصّه به ادلّه فخر رازی پرداخته و به آنها پاسخ خواهیم داد.
از جمله آیاتی که دلالت بر ضرورت وجود حجّت و امام معصوم در هر عصر و زمان در روی زمین دارد، آیه «امام» است.
خداوند متعال میفرماید: { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِی کِتابَهُ بِیمِینِهِ فَأُولئِکَ یقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَلا یظْلَمُونَ فَتِیلاً * وَمَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ
1) 469. تفسیر فخر رازی، ج 10، ص 144.
أَعْمی وَأَضَلُّ سَبِیلاً}؛(1)«[به یاد آور] روزی را که هر گروهی را به پیشوایشان میخوانیم. کسانی که نامه عملشان به دست راستشان داده شود آن را [با شادی و سرور] میخوانند و به قدر رشته شکاف هسته خرمایی به آنان ستم نمیشود.»
از آیه فوق استفاده میشود که هر کس در روز قیامت همراه با امامش بوده و او را با پیشوایش میخوانند؛ چه امام هدایت و یا امام ضلالت. پس باید در هر زمانی امام به حقّ و حقیقت که از مقام عصمت برخوردار است وجود داشته باشد تا با اعتقاد به او و پیروی از دستوراتش رستگار شده و نامه عملش به دست راستش داده شود. و به تعبیر دیگر از اصحاب الیمین گردد که خداوند متعال در قرآن کریم درباره آنان میفرماید: { وَأَصْحابُ الْیمِینِ ما أَصْحابُ الْیمِینِ * فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ * وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ * وَظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَماءٍ مَسْکُوبٍ * وَفاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ...}؛(2)«و اصحاب یمین و خجستگان! چه اصحاب یمین و خجستگانی! آنان در سایه درختان [سدر] بیخار قرار دارند. و در سایه درخت [طلح پر برگ [درختی خوشرنگ و خوشبو]. و سایه کشیده و گسترده. و در کنار آبشارها و میوههای فراوان....»
کسانی که اعتراف و اعتقاد به حقّ ندارند بر دو دستهاند:
الف) کسانی که معتقد به امام باطلند، امامی که مردم را به دوزخ دعوت میکند. همانگونه که قرآن درباره آنان میگوید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(3)«ما [با رها کردنشان به حال خود] آنان را امامانی قرار دادیم که مردم را به دوزخ دعوت میکنند.»
از این دسته افراد قرآن به «اصحاب الشمال» تعبیر کرده است، آنجا که میفرماید: { وَأَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ * فِی سَمُومٍ وَحَمِیمٍ * وَظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ * لا بارِدٍ وَلا کَرِیمٍ ؛(4)«و اصحاب شمال، چه اصحاب شمالی! [که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنان داده میشود]. آنان در میان بادهای کشنده و آب سوزان قرار دارند. و در سایه دودهای متراکم و آتش زا، سایهای نه خنک است و نه آرام بخش.»
ب) کسانی که اعتقاد به هیچ امامی ندارند که اگر در عدم انتخاب امام بر حقّ قصور دارند داخل در «اصحاب الشمال» خواهند بود.
از آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ استفاده میشود که هر کس باید امام به حقّ که واجب الاطاعه است داشته باشد و لذا هیچ زمانی از وجود او خالی نیست، امامی که بدون معرفت و متابعت از او فلاح و رستگاری برای انسان نخواهد بود.
این معنا از برخی روایات نیز استفاده میشود:
از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»؛(1)«هر کس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته، او به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»
همانگونه که اشاره کردیم از آیه مورد بحث استفاده میشود که در هر زمانی ضرورت دارد که امام به حقّ و معصومی وجود داشته باشد تا انسانهای حقّ طلب به او اقتدا کرده، به سعادت برسند. ولی احتمالات دیگری در مورد این آیه داده شده که آنها را مورد بررسی قرار میدهیم:
1 - اینکه مراد از «امام» در آیه، «لوح محفوظ» باشد. ولی این احتمال باطل است؛ زیرا مستفاد از آیه آن است که برای هر طایفه و قومی امام است، در حالی که «لوح محفوظ» یکی بیش نیست و اختصاص به برخی از افراد ندارد.
2 - اینکه مراد از «امام» در آیه مورد بحث «کتاب آسمانی هر قوم» باشد، که این احتمال نیز باطل است؛ زیرا شامل همه انسانها از اوّل خلقت تا پایان تاریخ بشریت است، در حالی که اوّلین کتاب مشتمل بر شریعت، کتاب حضرت نوحعلیه السلام است و قبل از او چنین کتابی بر مردم نازل نشده است، و لذا نمیتوان مراد از «امام» در آیه را کتاب هر قوم دانست؛ چون شامل اقوام قبل از حضرت نوح نمیشود.
1) 474. شرح مقاصد، مبحث امامت.
1 - سیوطی به سندش از امام علیعلیه السلام و او از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که در تفسیر آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ }فرمود: «یدعی کلّ قوم بإمام زمانهم وکتاب ربّهم وسنّة نبیهم»؛(1)«هر قومی به امام زمان و کتاب پروردگار و سنّت نبیشان فرا خوانده میشوند.»
2 - و نیز از ابن عباس نقل کرده که در تفسیر آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ }گفت: «إمام هدی وإمام ضلالة»؛(2)«مقصود از آیه، امام هدایت و امام ضلالت است.»
1 - کلینی رحمه الله به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «زمانی که آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ نازل شد، مسلمانان عرض کردند: ای رسول خدا! آیا شما امام همه مردم نیستی؟ حضرت فرمود: «من فرستاده خدا به سوی همه مردم میباشم، ولیکن زود است که بعد از من امامان بر مردم از بین اهل بیتم بیایند، آنان در بین مردم قیام میکنند ولی تکذیب میشوند و امامان کفر و ظلال و متابعین آنان، به امامان از اهل بیتم ظلم میکنند. هر کس که ولایت آنان را داشته و از آنان متابعت و پیروی کرده و تصدیق گفتارشان کند از من و با من است و زود است که مرا ملاقات نماید. آگاه باشید! و هر کس که به آنان ظلم کرده و تکذیبشان کند از من و با من نیست و من نیز از او بیزارم.»(3)
2 - شخصی به نام بشر بن غالب بر امام صادقعلیه السلام وارد شد و درباره آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ از حضرت سؤال نمود. امام فرمود: «امامی است که مردم را به هدایت دعوت کرده و مردم نیز دعوت او را پذیرفتهاند. و امامی است که مردم را به ضلالت دعوت کرده و او را اجابت نمودهاند، آنان در بهشت و اینان در دوزخند. و این همان گفتار خداوند است که فرمود: { فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَفَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ}.(4)
در قرآن کریم کلمه «امام» در اصطلاحات گوناگون به کار رفته است:
کلمه «امام» بر امام به حقّ که از جانب خداوند منصوب میشود در قرآن به کار رفته است.
خداوند متعال میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1)«ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند.»
و نیز درباره حضرت ابراهیمعلیه السلام میفرماید: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}؛(2)«به طور حتم من تو را برای مردم پیشوا قرار دادم.»
اطلاق دیگر کلمه «امام» بر پیشوایان ضلالت و گمراهی است، که مردم را به کفر و دوزخ دعوت میکنند.
خداوند میفرماید: { فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ}؛(3)«پس با امامان کفر قتال کنید.»
و نیز در جایی دیگر میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(4)«ما [با رها کردنشان به حال خود] آنان را رهبرانی قرار دادیم که مردم را به دوزخ دعوت میکنند.»
و نیز عنوان «امام» بر صحیفههای حضرت موسیعلیه السلام یعنی تورات اطلاق شده است، آنجا که میفرماید: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَةً}؛(5)«و از قبل او کتاب موسی است که امام و رحمت میباشد.»
خداوند متعال میفرماید: { وَکُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ؛(6)«و هر چیزی را در امام مبین [لوح محفوظ] شماره نمودهایم.»
سؤال محوری که در مورد آیه «امام» مطرح است اینکه: این امام به حقّ که حجّت خدا بر خلق در هر عصری است چه خصوصیات و صفاتی باید داشته باشد؟
با تأمّلی در آیه مورد بحث و آیات دیگر پی میبریم: امام به حقّ کسی است که اهلیت و قابلیت احتجاج به او در روز قیامت را دارا میباشد. یعنی میتواند مردم را به هدایت رسانده و آنان را به حقّ و حقیقت رهنمون سازد. و به تعبیر دیگر شاهد بر اعمال انسانها بوده و اطاعت او مستلزم اطاعت خداوند است.
حال باید دید چه کسی چنین صفاتی را در خارج دارد؟ چه کسی است که خود به هدایت مطلق رسیده و قابلیت و اهلیت دستگیری مردم را نیز دارد؟
مکتب اهل بیتعلیهم السلام و پیروان آنان به این سؤال به خوبی پاسخ میدهند، آنان معتقدند که در هر زمانی باید امام معصومی در روی زمین وجود داشته باشد تا زمین خالی از حجّت نباشد. و امام زمان ما در این عصر و زمان حضرت حجة بن الحسن المهدی - ارواحنا فداه - است. کسی که امامت او به نصّ از رسول اکرمصلی الله علیه وآله و امامان بعد از آن حضرت به اثبات رسیده و نیز از او معجزات فراوانی که دلالت بر امامت او داشته باشد، صادر شده است.
یکی از مسائل مورد اختلاف بین اهل سنّت و شیعه امامیه، اطاعت از امام و حاکم جائر و فاسق و ظالم است؛ آیا اگر خلیفه فاسق بود یا فاسق شد از خلافت عزل میشود؟ و آیا میتوان علیه او قیام کرد یا باید همچنان از او اطاعت کرد؟
اجماع اهل سنّت براین است که سلطان با فسق از خلافت عزل نمیشود، لذا نمیتوان با او مخالفت نمود و علیه او قیام کرد، تنها میتوان او را موعظه و نصیحت نمود.
در مقابل، شیعه امامیه، به تبع از اهل بیتعلیهم السلام اطاعت از حاکم ستمگر و فاسق را نه تنها واجب نمیداند بلکه حرام میداند. در این بحث درصدد اثبات رأی اهل بیتعلیهم السلام هستیم.
1 - امام نووی میگوید: «اهل سنّت اجماع نمودهاند که سلطان و خلیفه، با فسق از خلافت عزل نمیشود....»(1)
2 - قاضی عیاض میگوید: «جماهیر اهل سنّت از فقیهان، محدّثان و متکلمان معتقدند که سلطان، با فسق، ظلم و تعطیل حقوق از خلافت عزل نمیشود.»(2)
3 - قاضی ابوبکر باقلانی نیز مینویسد: «جمهور اصحاب حدیث معتقدند، امام با فسق، ظلم، غصب اموال و زدن سیلی به صورتها و متعرض جانهای محترم شدن و تضییع حقوق و تعطیل حدود، از امامت خلع نمیشود و خروج بر او هم جایز نیست، بلکه تنها وظیفه مردم آن است که او را موعظه کرده و از عواقب کارهایش بر حذر دارند. ودر آنچه از معاصی که مردم را به آنها دعوت نموده، نباید عمل کرد. اینان در این مسئله به روایات فراوانی از پیامبر صلی الله علیه وآله و صحابه، در وجوب اطاعت از امام و خلیفه، هر چند ظالم و ستمگر باشد و اموال مردم را به زور از آنان بستاند، تمسّک کردهاند؛ زیرا میگویند پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «گوش فرا دهید و اطاعت نمایید از حاکمان ولو بندهای باشد که بینی بریده یا حبشی است. و به هر شخص نیکوکار و فاسقی در نماز اقتدا نمایید.» و نیز فرمود: «از حاکمان خود اطاعت کنید اگرچه مالتان را به غارت برده و کمر شما را بشکنند.»(1)
ولی برخی با این گروه مخالفت کردهاند؛ همانند ماوردی در الأحکام السلطانیه(2)و عبدالقاهر بغدادی در اصول الدین(3)و به زودی و ابن حزم ظاهری در الفِصَلالملل و الأهواء و النحل(4)و جرجانی در شرح المواقف(5).
همچنین علمای اهل سنّت اتفاق کردهاند بر اینکه خروج بر ضدّ امام و خلیفه جائر و ستمگر جایز نیست.
از قدما، عبداللَّه بن عمر و احمد بن حنبل از مخالفان سرسخت خروج علیه خلیفه مسلمین بودهاند گرچه ظالم و جائر باشد. ابوبکر مروزی از احمد بن حنبل نقل
میکند که او امر به جلوگیری از خون ریزی و انکار شدید از خروج علیه خلیفه مسلمین مینمود.(1)
دکتر عطیه زهرانی در ذیل حکایت مروزی میگوید: «سند این حکایت صحیح است و همین است مذهب سلف.»(2)
امام نووی در شرح صحیح مسلم ادعای اجماع نموده است و میگوید: «... و امّا بر خروج امامان مسلمین و جنگ با آنان به اجماع مسلمین حرام است اگرچه فاسق و ظالم باشند.»(3)
ولی این ادعا صحیح نیست؛ زیرا همانگونه که بعداً خواهیم گفت، شیعه امامیه مخالف آن است و معتقد است که نه تنها اطاعت از حاکم ظالم و جائر و فاسق جائز نیست بلکه خروج علیه او نیز با شرایط خاصی واجب است.
دکتر محمّد فاروق نهبان حرمت خروج بر امام جائر و فاسق را به اکثر اهل سنّت نسبت میدهد و میگوید: «علما در حکم انقلاب و شورش علیه امام ظالم و فاسق دو نظر دارند:
نظر اوّل آن است که خروج بر امام و خلع او از قدرت جایز است. این رأی معتزله و خوارج و زیدیه و برخی از مرجئه است، بلکه خروج را واجب میدانند و به آیه: { وَتَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی ، و آیه { فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ }و آیه { لَا ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ، تمسّک کردهاند... .
نظر دیگر آن است که شمشیر کشیدن بر علیه امام جائز نیست؛ زیرا منجّر به فتنه و خون ریزی خواهد شد و این نظرِ اکثریت اهل سنّت و رجال حدیث و عده زیادی از صحابه از قبیل ابن عمر و سعد بن ابیوقّاص و اسامة بن زید است.»(4)
پاسخ: این نظریه که اطاعت از خلیفه و سلطان واجب است هر چند فاسق و ظالم باشد و خروج بر او نیز حرام است؛ از جهاتی اشکال دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
از آیات استفاده میشود که امامت و خلافت حقّ انسان فاسق و جائز نیست و نباید از او اطاعت کرد»:
الف) { وَإِذْ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قَالَ لَا ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ؛(1)«به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد خدا بدو گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی فرمود؟ فرمود عهد من هرگز به ستمکاران نخواهد رسید.»
ب) { ... أَفَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یهِدِّی إِلَّا أَنْ یهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(2)«آیا آنکه خلق را به راه حقّ رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود پس شما مشرکان را چه شده و چگونه چنین قضاوت باطل برای بتها میکنید؟.»
از این آیه استفاده میشود کسی که هدایت به حقّ نمیکند سزاوار اطاعت و متابعت نیست.
ج) برخی از آیات عقوبت خضوع و میل به ستمگران را آتش جهنم قرار داده، میفرماید: { وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ}؛(3)«و شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست شوید وگرنه آتش کیفر آنان شما را خواهد گرفت.»
د) حاکمی را که حکم به ما أنزل اللَّه نکند کافر دانسته، میفرماید: { ... وَمَنْ لَمْ
یحْکُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمْ الْکَافِرُونَ ؛(1)«و هر کس به خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند چنین کس از کافران خواهد بود.» و میدانیم که اطاعت از کافر جایز نیست.
آیات بسیاری در قرآن به طور مطلق و عموم - به نحوی که مانع از تخصیص و تقیید است - از اطاعت اهل معصیت و گناه هر کس که باشد نهی میکند هر چند خلیفه و سلطان و امام باشد.
1 - خداوند متعال میفرماید: { فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ(2)} «پیروی مکن دروغ گویان را.»
2 - { وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهِینٍ(3)} «و از کسی که بسیار سوگند یاد میکند و پست است اطاعت مکن.»
3 - { وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ ؛(4)«و تو هرگز اطاعت مکن کافران و منافقان را.»
4 - { وَلَا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَالَّذِینَ یفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلَا یصْلِحُونَ ؛(5)«و از رفتار رؤسای مسرف و ستمگر که در زمین فساد میکنند و به اصلاح حال مردم نمیپردازند، پیروی نکنید.»
5 - { فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً}؛(6)«بر طاعت حکم پروردگار شکیبا باش و از مردم بدکار کفر پیشه اطاعت مکن.»
6 - { وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً}؛(7)«و هرگز آنان که ما دلهایشان را از یاد خود غافل کردهایم و تابع هوای نفس خود شدند و به تبهکاری پرداختند، متابعت مکن.»
7 - { یوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یقُولُونَ یا لَیتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَ* وَقَالُوا
رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَ* رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَینِ مِنْ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً}؛(1)«در آن روز صورتهایشان در آتش دگرگون میشود و میگویند ای کاش ما خدا و رسول را اطاعت میکردیم. و گویند: ای خدا ما از بزرگان و پیشوایان خود اطاعت کردیم و ما را به گمراهی کشیدند. ای خدا عذاب آنان را سخت و مضاعفساز و به لعن و غضب شدید گرفتارشان ساز.»
8 - { وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ}؛(2)«و شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست شوید و گرنه آتش کیفر آنان شما را خواهد گرفت.»
از جمله سؤالها در مورد برخی از امامان به ویژه امام زمانعلیه السلام این است که: آیا کسی میتواند در کودکی به مقام امامت و خلافت برسد؟ به بیان دیگر: کودکی که تکلیف ندارد چگونه میتواند به مقام ولایتِ الهی برسد؟
ابن حجر هیتمی، از علمای اهلسنّت، در اینباره مینویسد: «آنچه در شریعت مطهّر ثابت شده، این است که ولایتِ کودک صحیح نیست، پس چرا شیعیان میپندارند کودکی که هنوز عمرش بیش از پنج سال نیست به امامت رسیده است.»(1)
احمد کاتب نیز مینویسد: «معقول نیست که خداوند کودکی را به رهبری مسلمانان منصوب کند.»(2)
از نظر قرآن امامت، نبوّت و ولایت در کودکی نه تنها امری ناممکن نیست، بلکه قرآن آشکارا میفرماید: ما ولایت، نبوّت و امامت را به افرادی در کودکی دادیم:
خداوند متعال خطاب به حضرت یحییعلیه السلام میفرماید: { یا یحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیاً}؛(3)«ای یحیی! تو کتاب آسمانی ما را به قوت فراگیر و به او در کودکی مقام نبوّت دادیم.»
فخر رازی درباره حکمی که خداوند به حضرت یحییعلیه السلام داد، میگوید: «مراد از حکم در آیه شریفه، همان نبوّت است؛ زیرا خداوند متعال عقل او را در کودکی محکم و کامل کرد و به او وحی فرستاد. چرا که خداوند متعال حضرت یحییعلیه السلام و عیسیعلیه السلام را در کودکی به پیامبری برگزید، بر خلاف حضرت موسیعلیه السلام و محمّدصلی الله علیه وآله که آنان را در بزرگ سالی به رسالت مبعوث نمود.»(1)
خداوند متعال میفرماید: { فَأَشارَتْ إِلَیهِ قالُوا کَیفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیاً
قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِی الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیاً * وَجَعَلَنِی مُبارَکاً أَینَ ما کُنْتُ وَأَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَالزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیاً...}؛(2)«مریم [در پاسخ ملامت گران به طفل اشاره کرد، آنها گفتند: چگونه با طفل گهوارهای سخن گوییم. آن طفل گفت: همانا من بنده خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرفِ نبوّت عطا فرمود. و مرا هرکجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زندهام به عبادتِ نماز و زکات سفارش میکنم.»
قندوزی حنفی - بعد از ذکر ولادت امام مهدیعلیه السلام - مینویسد: «گفتهاند که خداوند - تبارک و تعالی، او را در کودکی حکمت و فصل الخطاب عنایت فرمود و او را نشانهای برای عالمیان قرار داد، همانگونه که در شأن حضرت یحییعلیه السلام فرمود: { یا یحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیاً}. و نیز در شأن حضرت عیسیعلیه السلام فرمود: { قالُوا کَیفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیاً * قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِی الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیاً}، خداوند امر حضرت مهدیعلیه السلام را مانند حضرت خضرعلیه السلام طولانی گردانید.»(3)
قطب راوندی و دیگران با سند خود از یزید کناسی نقل میکند که: به ابیجعفر علیه السلام عرض کردم: آیا عیسیعلیه السلام هنگامی که در گهواره سخن گفت، حجّت خدا بر اهل زمان خود بود. حضرتعلیه السلام فرمود: «عیسی علیه السلام در آن هنگام در گهواره، پیامبر
و حجّت خدا بر زکریاعلیه السلام بود و در آن حال نشانهای برای مردم و رحمتی از جانب خدا برای مریم بود، آن هنگامی که سخن گفت و از او تعبیر کرد. [و نیز] پیامبر و حجّت بود بر هرکه کلام او را در آن حال شنید. سپس عیسیعلیه السلام ساکت شد و تا دو سال با کسی سخن نگفت در این مدّت زکریاعلیه السلام حجّت بر مردم بود. پس از فوت او، یحییعلیه السلام در کودکی وارث کتاب و حکمت شد.
عیسیعلیه السلام وقتی به هفت سالگی رسید، با اولین وحی که بر او نازل شد، خبر از نبوّت خود داد. در این هنگام او حجّت بر یحیی و تمام مردم شد. ای اباخالد! از هنگام خلقت آدمعلیه السلام حتّی یک روز هم زمین خالی از حجّت خدا بر مردم نمیماند.
یزید کناسی میگوید: به حضرتعلیه السلام عرض کردم: آیا علی بن ابیطالبعلیه السلام در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله، حجّت خدا بر این امّت بود؟
حضرتعلیه السلام فرمود: «آری، اینچنین بود و طاعت او در حیات و وفات رسول خداصلی الله علیه وآله بر مردم واجب بود، لکن با وجود رسول خدا صلی الله علیه وآله آنحضرت سکوت کرد و سخن نگفت، لذا رسول خداصلی الله علیه وآله در زمان حیاتش، بر امّت و بر علیعلیه السلام واجبالاطاعة بود. علیعلیه السلام حکیم و دانا بود.»(1)
قرآن کریم در قضیه حضرت یوسفعلیه السلام و زلیخا میفرماید: { وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ * وَإِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصّادِقِینَ ؛ «[برای درستی سخن یوسف شاهدی از بستگان زن گواهی داد و گفت: اگر پیراهن یوسف از جلو دریده باشد، زن راستگو و یوسف از دروغگویان است. و اگر پیراهن از پشت دریده است، زن دروغگو و یوسف از راستگویان است.»
شیخ مفیدرحمه الله مینویسد: «اهل تفسیر - به جز شمار اندکی - اتفاق کردهاند در آیه شریفه { وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها...}، که آن شاهد، طفلی صغیر در گهواره بود. خداوند
1) 514. کافی، ج 1، ص 382، ح 1؛ قصص الانبیاء، ص 266.
متعال او را به نطق درآورد تا حضرت یوسفعلیه السلام را از گناه تبرئه نموده و تهمت را از او دور کند.»(1)
هرچند طفل، پیامبر یا امام نبوده، ولی از آن استفاده میشود که ممکن است کسی در طفولیت به حقّ و حقیقت حکم کند.
شیخ مفیدرحمه الله میگوید: شاید به شیعیان گفته شود که شما چطور اعتقاد به امامت دوازده امام دارید و حال آنکه میدانید در میان آنان کسانی هستند که پدرانشان آنان را در کودکی – درحالی که به حدّ رشد و بلوغ نرسیدهاند - جانشین خود قرار دادهاند، همانند ابیجعفر، محمّد بن علی بن موسیعلیه السلام، که هنگام وفات پدرش، هفت سال داشت و همانند قائمِ شما که او را میخوانید، در حالی که سنّ او هنگام وفات پدرش - نزد اکثر مؤرّخان - پنج سال بوده است. و ما به جهت عادتی که در هیچ زمانی نقض نشده، میدانیم شخص در چنین سنّی، به حدّ رشد نمیرسد؟! خداوند متعال میفرماید: { وَابْتَلُوا الْیتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیهِمْ أَمْوالَهُمْ ؛(2)و اگر خداوند متعال کسی را که به حدّ بلوغ نرسیده از تصرف در اموالش منع میکند؛ پس چگونه ممکن است او را امام قرار دهد؛ زیرا امام، ولی بر خلق در تمام امور دین و دنیا است؟! و صحیح نیست که والی و سرپرست تمام اموال از قبیل صدقهها و خمسها و امین بر شریعت و احکام، امام فقیهان، قاضیان و حاکمان و مانع کثیری از صاحبان خرد در کارها، کسی باشد که ولایت بر درهمی از اموال خود هم ندارد....»(3)
همو در پاسخ میگوید: «این اشکال از کسی صادر میشود که بصیرتی در دین ندارد؛ زیرا آیهای را که مخالفان در این باب به آن اعتماد کردهاند، خاص است و شامل امام معصوم نمیشود؛ زیرا خداوند متعال با برهان قیاسی و دلیل سمعی، امامت آنان را ثابت فرموده و این میرساند که امام، مخاطب آیه فوق نمیباشد و از زمره ایتام خارج است. و هیچ اختلافی بین امّت نیست که این آیه، مربوط به کسانی است که عقلشان ناقص است و هیچ ربطی به آنان که عقلشان - به عنایت الهی - به حدّ کمال رسیده، ندارد اگرچه کودک باشد. لذا آیه شریفه شامل ائمه اهلبیت علیهم السلام نمیشود.»(1)
از اینجا پاسخ پرسشهای دیگر نیز درباره امامت کودک داده میشود مثل اینکه طفل چگونه میتواند امام باشد، درحالی که نمیتواند حتّی امام جماعت باشد؟ طفل چگونه میتواند امام باشد با آنکه معامله با او صحیح نیست؟
طفل چگونه میتواند امام باشد درحالی که عقد او باطل است؟
طفل چگونه میتواند امام باشد درحالی که شهادت او جز در موارد خاص باطل است؟ طفل پنج ساله چگونه نمازش بر جنازه امام صحیح است؟
منشأ تمام این اشکالات این است که امام را با دیگران مقایسه کردهایم و برای او امتیاز خاصی قائل نیستیم. ولی اگر معتقد شدیم که امام - اگرچه کودک باشد - کسی است که با معجزه و نصّ، امامتش ثابت شده و عقلش به عنایت الهی کامل گردیده است، دیگر او را با مردم عوام مقایسه نکرده و احکام آنان را بر او تطبیق کنیم. از آنجا که کودک و کسی که به حدّ بلوغ نرسیده، عقلش رشد نیافته و هنوز مصالح و مفاسد خود را درک نمیکند، لذا از یک سری کارهای اجتماعی ممنوع شده است. ولی امام از ابتدا مورد توجه خاص خداوند متعال قرار گرفته و عقلش کامل شده است، تا بتواند دیگران را دستگیری کرده و به کمال برساند، همانگونه که سراسر زندگانی امام و قضایایی که اتفاق افتاده بر این مطلب گواهی میدهد.
1) 518. الفصول المختاره، ص 149 و 150.
با این بیان برخی دیگر از پرسشها نیز پاسخ داده میشود؛ مثل اینکه میگویند: هدایت جامعه از وظایف امام است و هدایت انواع و اقسامی دارد؛ مثل هدایت تکوینی، تشریعی و باطنی؛ چگونه طفل میتواند انواع و اقسام این هدایتها را بر عهده گیرد، درحالی که هر یک از آنها وظیفه بسیار سنگینی است، که احتیاج به قابلیتهای خاص دارد؟
پاسخ همان است که اشاره شد؛ زیرا اگر خداوند متعال به کسی مقام هدایت و امامت میدهد؛ قابلیتش را نیز عنایت میفرماید. عقل او را به حدّ اعلای رشد و کمال میرساند، اگرچه خود نیز در رسیدن به کمال دخیل است، ولی همه به لطف و عنایت الهی است و واقعیت خارجی این امر را تصدیق میکند. همانگونه که حضرت عیسیعلیه السلام در گهواره با مردم سخن گفت.
گاهی سؤال میشود که طفل چگونه میتواند امام و رهبر باشد درحالی که تکلیف ندارد، و به حدّ بلوغ نرسیده است. و چون بر اعمالش عقوبت مترتّب نیست، ممکن است که لغزشهایی از او سرزند، که این، با مقام و شأن امامت سازگاری ندارد؟
پاسخ: بلوغ - در حقیقت - رسیدن به حدّ رشد عقلانی است و اینکه برای نوجوانان سنّ بلوغ را پانزده سال قرار دادهاند، برای این است که غالباً در این سن نوجوانان به رشد عقلانی میرسند، و لذا میتوانند مورد خطاب خداوند متعال قرارگیرند و صلاح و فساد خود را درک کنند. خداوند متعال میفرماید { وَابْتَلُوا الْیتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیهِمْ أَمْوالَهُمْ ؛(1)یتیمان را آزمایش کنید تا هنگامی که بالغ شده تمایل به نکاح پیدا کنند اگر دیدید آنها قادر به درک مصالح زندگانی خود هستند اموالشان را به آنها باز دهید.
ولی اگر افرادی در کودکی بهطور یقین و قطع به حدّ اعلای کمال و رشد رسیدند
1) 519. سوره نساء، آیه 6.
از اینجا پاسخ اشکال برخی از علمای اهل سنّت، درباره ایمان و اسلام امام علی بن ابیطالبعلیه السلام، قبل از بلوغ نیز داده میشود، آنان میگویند: علی بن ابیطالبعلیه السلام به حدّ بلوغ نرسیده بود، و لذا اسلامش ارزش ندارد، اسلامی که بدون تعقّل و فهم و شعور عقلانی باشد چه فائدهای دارد؟ درحالی که اسلام ابوبکر در سنین بالا بوده است، و اسلام در این سنّ با تعقل همراه بوده و از این رو دارای ارزش خاصی است.
پاسخ: حضرت علیعلیه السلام اگرچه قبل از بلوغ اسلام آورد، ولی او از کمال و عقلانیت کافی برخوردار بود، دوره کودکی حضرت علیعلیه السلام با همراهی رسول خداصلی الله علیه وآله سپری شد. و لذا رسول خداصلی الله علیه وآله را بر دیگران ترجیح داده تحت تربیت خاص او قرار گرفته بود. با بصیرت کامل اسلام را برگزید و در حقیقت باید گفت: اسلام و شهادتین را به زبان جاری کرد؛ زیرا او کسی بود که از هنگام ولادت، ذکر توحید را بر زبان داشت و به نبوّت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله معتقد بود زمانی که دیگران مشغول بتپرستی بوده، و از توحید رویگردان بودند. پس حقیقتاً حضرت علیعلیه السلام اولین مؤمن و مسلمان است. چه کسی گفته که هرکسی سنّش بیشتر است، عقلش نیز بیشتر است؟ چه بسیار افراد بزرگسال که یک دهم عقل و رشد یک کودک را هم ندارند.
یکی از آیات قرآن که دلالت قوی بر امامت و خلافت امام امیرالمؤمنینعلیه السلام دارد آیه «ولایت» است. خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ ؛(1)«همانا سرپرست و ولی شما تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند، همانها که نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.»
این آیه گرچه با روایاتی که در کتب فریقین در ذیل آن آمده از دلالت خوبی بر امامت حضرت علیعلیه السلام برخوردار است، ولی از آنجا که بر خلاف عقیده اهل سنّت است درصدد تشکیک در دلالت قطعی آن برآمدهاند. اینک به بررسی همه جانبه این آیه شریفه میپردازیم.
علمای امامیه به این آیه با نظر به روایاتی که در ذیل آن وارد شده، بر ولایت و امامت علیعلیه السلام استدلال کردهاند که از آن جمله میتوان به این افراد اشاره کرد:
او میگوید: «دلیل بر امامت حضرت، قول خداوند تعالی { إِنَّما وَلِیکُمُ است؛ زیرا ثابت شده که لفظ { وَلِیکُمُ در آیه افاده اولی به تدبیر امور و وجوب اطاعت دارد.
1) 520. سوره مائده، آیه 55.
و نیز ثابت شده که مصداق { وَالَّذِینَ آمَنُوا} امیر المؤمنینعلیه السلام است. و این به طور وضوح، نصّی بر امامت است.»(1)
او مینویسد: «و امّا قویترین نصّ بر امامت حضرت علیعلیه السلام از قرآن آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ است....»(2)
او میگوید: «... و به جهت قول خداوند تعالی: { إِنَّما وَلِیکُمُ...} و همانا اوصاف در آیه بر امام علیعلیه السلام جمع شده است.»(3)
او در شرح کلام خواجه مینویسد: «و این دلیل دیگری بر امامت حضرت علیعلیه السلام است. و استدلال به آیه بر ولایت و امامت حضرت متوقّف بر مقدماتی است....»(4)
همو در جایی دیگر به این آیه استدلال کرده، میگوید: «بر این که آیه در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شده است، همه اجماع و اتفاق نظر دارند، و این مطلب در جمع بین صحاح ستّه ذکر شده که هنگام صدقه دادن به انگشتری خود بر مسکین در حال نماز و در حضور صحابه، این آیه نازل شد.»(5)
در نگاه مفسّران شیعی نیز این آیه بدون الغای خصوصیت از مورد نزولش، بر امامت امام علیعلیه السلام و با تنقیح مناط بر دیگر امامانعلیهم السلام دلالت دارد.
اهل سنّت سه نوع تلقی از آیه ولایت دارند. این تنوّع، ناشی از پذیرش روایات
در مورد نزول آیات یا عدم پذیرش آن با چگونگی الغای خصوصیت از مورد نزولش میباشد.
الف: برخی با پذیرش احادیث تصدّق انگشتر از سوی امام علیعلیه السلام، بدون الغای خصوصیت از آن، آیه را تنها بر مورد نزول حمل میکنند؛ از جمله این گروه ابوبکر جصّاص و ابوالحسن علی طبری هرّاسی را میتوان نام برد.(1)
ب) گروهی دیگر با الغای خصوصیت از مورد نزول آیه درباره تصدّق امام علیعلیه السلام، به عمومیت مفاد آیه قائلند، گرچه نزول آیه را در شأن امام علیعلیه السلام انکار نمیکنند. بیشتر مفسّران اهل سنّت، بلکه بنابر نقلی جمهور آنها در زمره این گروهند. آنان «ولایت» در آیه را به معنای نصرت یا محبّت گرفته و خصوصیات نامیده شده در آیه را برای تمییز مؤمنان از منافقان میدانند. ولی همانگونه که بعداً اشاره خواهیم کرد از شأن نزول آیه الغای خصوصیت نمیتوان کرد.
ج) عدّه اندکی از علمای اهل سنّت به کلّی منکر این حادثهاند و روایاتی که آیه را منطبق بر امام علیعلیه السلام میداند منکرند. در رأس این گروه ابن تیمیه قرار دارد.
گرچه لفظ «ولایت» در لغت به معانی گوناگونی از قبیل: دوست، ناصر، سرپرستی و معانی دیگر آمده، ولی علمای اهل سنّت درصددند که از بین معانی ولایت، معنای نصرت یا محبت و نصرت را برای آیه «ولایت» برگزینند.
طبری در تفسیر آیه میگوید: «یعنی ای مؤمنان! جز خدا و رسول خدا و مؤمنان که خداوند آنان را وصف کرده است، یاور شما نیستند.»(2)در تفسیر «المنار» در ذیل آیه «ولایت» آمده است: «ما از سیاق دانستیم که ولایت در اینجا به معنای ولایت نصرت است.»(3)در تفسیر مراغی نیز ولایت به نصرت تفسیر شده است.(4)
فخرالدین رازی میگوید: «چرا جایز نباشد که مقصود از واژه «ولی» در این آیه ناصر و محبّ باشد، و ما دلیل اقامه خواهیم کرد بر اینکه این معنا بهتر است از حمل آن بر معنای متصرف در امور.»(1)ولی مفسّران و متکلّمان امامیه برآنند که مقصود از ولایت در این آیه، امامت و رهبری است.
برخی از متکلمین اهل سنّت ادعای اجماع کردهاند بر اینکه آیه «ولایت» در شأن امام علیعلیه السلام نازل شده است:
او میگوید: «به اتفاق نظر مفسّران، آیه در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد، هنگامی که انگشتر خود را در حال رکوع به مسکین داد.»(2)
او نیز میگوید: «امامان تفسیر اجماع کردهاند که مراد از آیه، علیعلیه السلام است.»(3)
او نیز مینویسد: «امامان تفسیر اجماع کردهاند بر اینکه مراد از { الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ }علی است، در حال رکوع نمازش، سائلی از او درخواستی نمود، حضرت انگشترش را به او داد. و در آن هنگام آیه نازل شد.»(4)
او میگوید: «به اتفاق مفسّران، این آیه درباره علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد، هنگامی که انگشترش را در حال رکوع نماز به سائل داد.»(5)
اهل سنّت شأن نزول آیه را به طرق مختلف در کتب روایی و تفسیری خود نقل کردهاند. اینک به برخی از سندهای صحیح آن اشاره میکنیم:
نسائی بنابر نقل ابن اثیر از رزین صاحب کتاب «الجمع بین الصحاح السته» از عبداللَّه بن سلام نقل کرده که گفت: من و گروهی از قومم خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدیم و عرض کردیم: قوم ما از هنگامی که اسلام آوردهایم با ما به مقابله پرداختهاند و قسم خوردهاند که با ما سخن نگویند. در این هنگام بود که آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ...} بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد. بلال برای نماز ظهر اذان گفت، مردم مشغول نماز شدند، برخی در حال سجود و برخی رکوع، در این هنگام سائلی در خواست کمک نمود. حضرت علیعلیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع به سائل داد. خبر به رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید. پیامبر این آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ...} را بر ما قرائت نمود.(1)
رزین، همان رزین بن معاویه است که به امام، محدّث و شهیر توصیف شدهاست.(2)
ابن کثیر تعدادی از روایات را در ذیل آیه «ولایت» آورده، و در برخی از سندها اشکال میکند، ولی بعد از ذکر یکی از آن روایات میگوید: «این سندی است که اشکالی ندارد.» همو حدیث را به سند دیگری نقل کرده ولی درباره آن سکوت اختیار نموده است. سند آن این چنین است:
ابن ابی حاتم، از ابو سعید اشجّ، از فضل بن دکین ابونعیم احول، از موسی قیس حضرمی، از سلمة بن کهیل نقل میکند که گفت: علیعلیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد، در این هنگام بود که این آیه نازل شد: { إِنَّما وَلِیکُمُ...}.(3)
ابو جعفر طبری میگوید: «و امّا قول خداوند: { وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ ، بین اهل تأویل در مقصود از این جمله اختلاف است، برخی میگویند: مقصود علی بن ابی طالب است. و برخی نیز مقصود از آن را جمیع مؤمنین میدانند. آنگاه از اسماعیل بن اسرائیل رملی، از ایوب بن سوید، از عتبة بن ابی حکیم در مورد آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ...} نقل میکند که مراد، علی بن ابی طالب علیه السلام است.»(6)
حاکم نیشابوری از ابو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه صفّار، از ابو یحیی عبدالرحمن بن محمّد رازی، از محمد بن یحیی بن ضریس، از عیسی بن عبداللَّه بن عبیداللَّه بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام، از عبداللَّه پدرش، از عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام از امام علیعلیه السلام نقل کرده که این آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ...} بر رسول خداصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت از خانه خارج شده و به مسجد آمدند. مردم در حال رکوع و قیام نماز بودند، حضرت نماز به جای آورد. در آن هنگام سائلی پیدا شد، حضرت به او فرمود: ای سائل آیا کسی به تو چیزی داد؟ او گفت: کسی به جز این راکع - علیعلیه السلام - انگشتر خود را به من عطا نفرمود.(2)
محمّد بن عبداللَّه صفار کسی است که به تعبیر ذهبی، شیخ، امام، محدّث و الگو توصیف شده است.(3)
عبدالرحمن بن محمّد؛ از حفاظ مشهور بوده و بنابر تعبیر ذهبی، علامه و مفسر بوده است. و ابوالقاسم طبری او را از کسانی دانسته که ظرف علم بودهاند.(4)
محمد بن یحیی بن ضریس؛ کسی است که مطابق نصّ ابن ابی حاتم «صدوق» بوده است.
عیسی بن عبداللَّه؛ ابن حبان او را در بین ثقات ذکر کرده است.(5)
محمد بن عمر از رجال صحاح ستّه به شمار میآید.(6)
نتیجه اینکه حدیث فوق از جهت سند، صحیح است.
ابن عساکر از ابو علی حداد و...، و از ابونعیم حافظ، از سلیمان بن احمد، از عبدالرحمن بن محمّد بن سالم رازی، از محمّد بن یحیی بن ضریس عبدی از عیسی بن عبداللَّه بن عبیداللَّه بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام، از پدرش، از جدّش از علیعلیه السلام نقل کرده که این آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ...} بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شد... تا آخر حدیث.(2)
ابو علی حدّاد که همان حسن بن احمد بن حسن اصفهانی است به تصریح سمعانی؛ عالم، ثقه، صدوق و از اهل علم و قرآن و دین بوده است... .(3)
ابونعیم حافظ؛ همان حافظ ابونعیم اصفهانی است که نزد اهل سنّت احتیاج به توثیق ندارد.
سلیمان بن احمد؛ همان طبرانی، حافظ مشهور نزد اهل سنّت است که احتیاج به توثیق ندارد.
بقیه سند هم در توثیق حاکم تشریح شد.
سیوطی در «اسباب النزول» از طرق مختلف، این حدیث را نقل کرده، آنگاه میگوید: «اینها شواهدی است که برخی از آنها برخی دیگر را تقویت میکند.»(4)
از ابوذر غفاری نقل شده که گفت: ای مردم! روزی از روزها با رسول خدا صلی الله علیه وآله در مسجد نماز میخواندم، سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد، ولی
کسی چیزی به او نداد، دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضای کمک کردم، ولی کسی جواب مساعد به من نداد. در همین حال حضرت علیعلیه السلام که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد. سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. پیامبر صلی الله علیه وآله که در حال نماز بود این ماجرا را مشاهده کرد. هنگامی که از نماز فارغ شد، سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت: خداوندا! برادرم موسی از تو تقاضا کرد که روح او را وسیع گردانی و کارها را بر او آسان سازی و گره از زبان او بگشایی تا مردم گفتارش را درک کنند. و نیز موسی درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیله او نیرویش را زیاد کنی و در کارهایش شریک سازی. خداوندا! من محمّد، پیامبر و برگزیده توأم، سینه مرا گشاد کن و کارها را بر من آسان گردان، از خاندانم علی را وزیر من قرار بده تا به وسیله او پشتیبانی قوی داشته باشم.
ابوذر میگوید: هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه وآله پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شده و به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: بخوان! پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: چه بخوانم؟ گفت: بخوان: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا...}.(1)
این مضمون از ابن عباس، عمار یاسر، عبداللَّه بن سلام، سلمة بن کهیل، علی بن ابی طالب علیه السلام و عده دیگری از صحابه نقل شده است.
اکنون برای تبرّک، تنها به دو روایت از اهل بیتعلیهم السلام که در بیان مصداق خارجی آیه «ولایت» است اکتفا میکنیم:
1 - از امام باقرعلیه السلام نقل شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «وقد أنزل اللَّه تبارک وتعالی
1) 556. احقاقالحق، ج 2، ص 399 - 410؛ المراجعات، ص 155؛ ذخائر العقبی، ص 88؛ فتح القدیر، ج2، ص 50؛ جامع الاصول، ص 478؛ اسباب النزول، واحدی، ص 148؛ در المنثور، ج 2، ص 393؛ کنزالعمال، ج 6، ص 391.
بذلک آیة من کتابه إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ }وعلی بن أبی طالب علیه السلام أقام الصلاة وآتی الزکاة وهو راکع یرید اللَّه - عزّ وجلّ - فی کلّ حال»؛(1)«و خدای تبارک و تعالی در این باره آیهای از کتابش را نازل کرد: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ... و علی بن ابی طالب علیه السلام نماز را اقامه کرد و در حال رکوع، زکات داد، او خدای - عزّ وجلّ - را در همه حال میخواهد.»
2 - از امام باقرعلیه السلام نقل شده که فرمود: «أمر اللَّه - عزّ وجلّ - رسوله بولایة علی بن أبی طالب وأنزل علیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ}»؛(2)«خدای - عزّ وجلّ - رسولش را به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام امر کرد و بر او آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ...} را نازل کرد.»
تعداد زیادی از صحابه، روایات مربوط به نزول آیه «ولایت» در شأن امام علیعلیه السلام را نقل کردهاند که برخی از آنان عبارتند از:
1 - امام علی بن ابی طالب علیه السلام.
2 - ابوذر غفاری.
3 - مقداد بن اسود.
4 - عمار بن یاسر.
5 - ابو رافع قبطی.
6 - عمرو بن عاص.
7 - عبداللَّه بن سلام.
8 - عبداللَّه بن عباس.
9 - جابر بن عبداللَّه انصاری.
10 - انس بن مالک.
عده بسیاری از علمای اهل سنّت نیز احادیث مربوط به نزول آیه ولایت در شأن امام علیعلیه السلام را نقل کردهاند که از آن جمله عبارتند از:
1 - قاضی ابو عبداللَّه واقدی.(1)
2 - حافظ ابوبکر صنعانی.(2)
3 - حافظ ابو الحسن عثمان بن ابی شیبه کوفی.(3)
4 - ابو جعفر اسکافی معتزلی.(4)
5 - حافظ عبد بن حمید کشی.(5)
6 - ابوسعید اشجّ کوفی.(6)
7 - حافظ نسائی.(7)
8 - ابن جریر طبری.(8)
9 - ابن ابی حاتم.(9)
10 - حافظ ابوالقاسم طبرانی.(10)
11 - حافظ ابوبکر جصاص.(11)
12 - حاکم نیشابوری.(12)
13 - ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری.(13)
1) 559. بنا بر نقل ذخائر العقبی، ص 102.
2) 560. بنابر نقل تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 71.
3) 561. تفسیر ابن ابی شیبه.
4) 562. نقض العثمانیه، ص 319.
5) 563. بنابر نقل در المنثور، ج 3، ص 105.
6) 564. تفسیر ابوسعید اشجّ کوفی.
7) 565. بنابر نقل جامع الاصول، ج 9، ص 478.
8) 566. جامع البیان، ج 4، ص 288.
9) 567. بنابر نقل لباب النقول فی اسباب النزول، سیوطی، ص 81.
10) 568. المعجمالأوسط،ج7،ص130،ح6228.
11) 569. احکامالقرآن، ج2، ص446.
12) 570. معرفة اصول الحدیث، ص 102.
13) 571. تفسیر ثعلبی.
14 - ابو نعیم اصفهانی.(1)
15 - ابو الحسن ماوردی.(2)
16 - واحدی نیشابوری.(3)
17 - ابن مغازی شافعی.(4)
18 - حاکم حسکانی.(5)
19 - کیا طبری شافعی.(6)
20 - حافظ فرّاء بغوی.(7)
21 - جار اللَّه زمخشری.(8)
22 - ابوبکر قرطبی.(9)
23 - خطیب خوارزمی حنفی.(10)
24 - ابن عساکر دمشقی.(11)
25 - ابوالفرج بن جوزی حنبلی.(12)
26 - فخر رازی شافعی.(13)
27 - مبارک بن اثیر جزری.(14)
1) 572. ما نزل من القرآن فی علیعلیه السلام.
2) 573. تفسیر ماوردی، ج 2، ص 49.
3) 574. اسباب النزول، ص 133.
4) 575. مناقب علی بن ابی طالبعلیه السلام، ص 311 - 314.
5) 576. شواهد التنزیل، ج 1، ص 231.
6) 577. احکام القرآن، ج 3، ص 84.
7) 578. احکام القرآن، ج 3، ص 84.
8) 579. الکشاف، ج 1، ص 649.
9) 580. الجامع الأحکام القرآن، ج 6، ص 221 و 222.
10) 581. المناقب، ص 264 - 266.
11) 582. تاریخ مدینه دمشق، ج 12، ص 305.
12) 583. الریاض النضرة، ج 3، ص 182؛ ذخائر العقبی، ص 102.
13) 584. بنابر نقل جامع الاصول، ج 9، ص 478، ح 6503.
14) 585. جامع الاصول، ج 6، ص 478، ح 6503.
28 - محمّد بن طلحه شافعی.(1)
29 - سبط بن جوزی حنفی.(2)
30 - گنجی شافعی.(3)
31 - قاضی بیضاوی.(4)
32 - حافظ الدین نسفی.(5)
33 - شیخ الاسلام حمّوئی.(6)
34 - محمد بن یوسف زرندی.(7)
35 - ابو حیان اندلسی.(8)
36 - حافظ محمّد بن احمد کلبی.(9)
37 - قاضی عضد الدین ایجی.(10)
38 - نظام الدین نیشابوری.(11)
39 - سعد الدین تفتازانی.(12)
40 - سید شریف جرجانی.(13)
41 - علاء الدین قوشجی.(14)
42 - نور الدین ابن صباغ مالکی.(15)
43 - جلال الدین سیوطی.(16)
1) 586. مطالب السؤول، ص 31.
2) 587. تذکرة الخواص، ص 15.
3) 588. کفایة الطالب، ص 229، باب 61.
4) 589. انوار التنزیل، ج 1، ص 272.
5) 590. تفسیر خازن، ج 1، ص 475.
6) 591. فرائدالسمطین، ج1،ص190،ح150،باب39.
7) 592. نظم درر السمطین، ص 84.
8) 593. البحر المحیط، ج 3، ص 514.
9) 594. التسهیل لعلوم التنزیل، ج 1، ص 181.
10) 595. المواقف، ص 411.
11) 596. غرائب القرآن، ج 6، ص 167.
12) 597. شرح مقاصد، ج 5، ص 272.
13) 598. شرح مواقف، ج 8، ص 360.
14) 599. شرح تجرید، ص 477.
15) 600. الفصول المهمة، ص 122.
16) 601. در المنثور، ج 3، ص 105.
44 - ابن حجر هیتمی.(1)
45 - قاضی شوکانی.(2)
46 - شهاب الدین آلوسی.(3)
47 - شیخ سلیمان قندوزی.(4)
48 - سید محمّد مؤمن شبلنجی.(5)
متکلمان و مفسّران امامیه برای نظریه خود دلایل و شواهدی اقامه کردهاند که از جمله آنها اینکه:
الف: کلمه «انّما» از ادوات حصر و مفاد آن اثبات و نفی است؛ یعنی حکم را بر آنچه پس از «انّما» ذکر شده اثبات میکند و از آنچه ذکر نشده نفی میکند. وقتی گفته میشود: «انّما زید عالم» مفاد آن این است که زید دارای صفت علم است و صفت کمال دیگری ندارد.
خطیب قزوینی در «تخلیص المفتاح» گفته است: «یکی از راههای حصر، کلمه «انّما» است؛ چنانکه در حصر موصوف بر صفت گفته میشود: «انّما قائم زید»؛ زیرا کلمه «انّما» دربر دارنده معنای ما و الّا؛ یعنی نفی و استثناء است.
علمای نحو گفتهاند: انّما آنچه را که بعد از آن آمده است اثبات، و آنچه را که نیامده نفی میکند....»(6)
بنابر این، کلمه انّما بر ولایتی خاص دلالت میکند، ولایتی که به خداوند، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و بر کسی که با صفات مذکور در آیه توصیف شده است. ولی ولایت به معنای
نصرت و محبت اختصاصی نیست؛ زیرا این مطلب که هر مسلمانی باید مسلمان دیگر را یاری دهد و نسبت به او محبت دینی داشته باشد مورد اجماع مسلمانان است. چنان که آیه کریمه { اَلْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ(1)} نیز بر آن دلالت میکند. امّا ولایت تدبیر و رهبری و سرپرستی، عمومیت ندارد. اسلام و ایمان شرط لازم چنین ولایتی است، ولی شرط کافی برای آن نیست. چنین ولایتی اوّلاً و بالذات به خداوند اختصاص دارد و برای دیگران با اذن و مشیت الهی ثابت میشود.
ب) مقصود از «ولی» در آیه «ولایت» سرپرستی و امامت است نه محبّت و نصرت، و این مطلب را از چند راه میتوان به اثبات رسانید:
کلمه «ولی» که در آیه به کار رفته، گرچه در لغت عرب به معانی گوناگونی؛ از قبیل: مالک امر، دوست، رفیق، یاری کننده و... به کار رفته است، ولی معنای شایع، آن که هنگام اطلاق کلمه و ذکر آن بدون قرینه، متبادر به ذهن است همان معنای اوّل؛ یعنی مالک امر و صاحب سلطه است. ولی طفل به معنی سرپرست او و ولی زن به معنای سرپرست زن و ولی دم به معنای سرپرست خون است، کسی که حقّ مطالبه قصاص یا دیه را دارد. لذا «ولی امر» نیز به معنای سرپرست امر خلافت و امارت است.
معنای آیه چنین میشود: «همانا کسانی که متولی امور شما هستند و بر شما ولایت و سلطه دارند همانا خداوند و رسولش و علی بن ابی طالبند.
گرچه خود کلمه «ولی» بر حقّ سلطه دلالت داشته و معنای متبادر از آن است، ولی اضافه کلمه «ولی» به کسانی که احتیاج به ولایت و سرپرستی دارند، قرینهای بر معنای سلطه و سرپرستی در لفظ «ولی» است. و در مورد این آیه، کلمه «ولی» به مردم اضافه شده است. مردمی که احتیاج به قیم و سرپرستی دارند که از خودشان برتر باشد.
1) 608. سوره توبه، آیه 71.
یکی دیگر از قراین موجود بر معنای سرپرستی و سلطه در آیه «ولایت» درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام، قرینه عطف است؛ زیرا در این آیه، کلمه «ولی» یک بار آمده و بر خداوند، رسول والذین آمنوا... عطف شده است. عطف، دلیل بر سنخیت بین معطوف و معطوف علیه در معنای عامل است. حال اگر معنای ولایت خداوند مشخص است که همان اولویت و سرپرستی است و نیز درباره رسول اکرم صلی الله علیه وآله در قرآن به اولویت تبیین شده است، در مورد علی بن ابی طالب علیه السلام نیز ولایت او به همان معنای اَولی به تصرف و سلطه و سرپرستی است و تنها فرق آنها به اصالت و تبعیت است؛ به این معنا که ولایت خداوند به اصالت و از رسولصلی الله علیه وآله و امام علی علیه السلام به تبع اذن الهی است.
کلمه «انّما» که در آیه «ولایت» به کار رفته، به اتفاق ادیبان عرب افاده حصر میکند که با در نظر گرفتن معنای حصر در آیه، تنها با معنای سلطه و سرپرستی سازگاری دارد؛ زیرا معنا ندارد که خداوند بگوید: تنها محبّ و ناصر شما این سه نفرند. خداوند در آیه { الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ(1)} آن دو (محبّ و ناصر) را برای همه مؤمنان، که رسول خداصلی الله علیه وآله نیز جزو آنها شمرده میشود، جعل کرده است.
اشکال: ممکن است کسی اشکال کند که حصر در آیه با مذهب شیعه امامی سازگاری ندارد؛ زیرا آنها امامت و خلافت و ولایت را منحصر به امام علیعلیه السلام ندانسته، بلکه بر دوازده نفر منطبق میکنند.
پاسخ: حصر در آیه حقیقی نیست، بلکه اضافی است در مقابل دیگران از صحابه که در عصر حضرت بودهاند، به دلیل احادیث دوازده خلیفه که صاحبان امر و خلافت و ولایت و سرپرستی را دوازده نفر شمرده است.
1) 609. سوره توبه، آیه 71.
و دیگر اینکه حصر در آیه ضرری نمیرساند، که امامت سایر ائمه به ترتیب بوده و در طول امامت یکدیگر باشند؛ زیرا هر یک از امامان، قائم مقام امام دیگری است، و لذا با حصر ولایت در امام علیعلیه السلام منافاتی ندارد.
در فقره { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا...} به امّت اسلامی خطاب شده که خدا، رسول او و برخی از مؤمنانِ خاص «ولی» آنان هستند. این خطاب، اقتضا دارد که خدا و رسول او و این مؤمن خاص داخل در امّت اسلامی فرض نشوند وگرنه اتّحاد «ولی» و «مولّی علیه» لازم میآید. ولایت آنان باید ولای خاص باشد، نه ولایت متقابل به معنای محبّت یا نصرت که به حکم آیه { الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ برای همه مؤمنان جعل شده است. پس خداوند، ولی متصرّف و اداره کننده مستقلّ مردم است و همین ولایت را برای رسول خدا و حضرت علیعلیه السلام نیز جعل کرده است.
اگر عالم خدایی دارد، باید این خدا یکی باشد، چون با وجود دو خدا که صفاتشان عین ذات هم باشد؛ یعنی دو علم، دو قدرت و دو مدیریت، آسمانها و زمین از بین میروند: { لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا(1)}. نمیتوان گفت که دو خداوند بر اساس حقّ کار میکنند؛ زیرا غیر از خود خدا حقّی در عالم نیست و سایر موجودات، عدم محض هستند و نفس الامر و واقع هر چه باشد، همه فعل خدا است. پس اگر از ذات حقّ موجود است به طور قطع، واحد و بدون شریک است: { اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ الْحَی الْقَیومُ .(2)
درباره رسول الهی نیز همین مطلب وجود دارد؛ یعنی دو رسول در زمین و زمان واحد نمیتوانند جامعه را اصلاح کنند. امامان معصومعلیهم السلام نیز که هر کدام مظهر تامّی
از اسمای الهی هستند، برنامه خاص دارند. از این رو از میان دو معصوم که در یک زمان زندگی میکنند، یکی امام و دیگری مأموم است.
بر اساس این معیار کلّی، نمیتوان گفت مصداق { الَّذِینَ آمَنُوا...} در آیه ولایت جمیع یا گروهی از مؤمنان است که در حال رکوع زکات میدهند، چون هرج و مرج پیش میآید و نقض غرض میشود؛ زیرا هدف از تعیین ولی، جلوگیری از هرج و مرج است، و اگر قرار باشد هر کسی در حال رکوع، صدقه بدهد، امام و رهبر باشد و چنین ادعایی داشته باشد موجب هرج و مرج خواهد شد.
از این رو مراد از { الَّذِینَ آمَنُوا...} تنها حضرت علیعلیه السلام است، گرچه حصر اضافی است و در مقابل دیگر افراد از صحابه است و ولایت سایر ائمه از دلایل دیگر استفاده میشود.
ثابت کردیم که معنای «ولی» همان اَولی به تصرف و اولویت در سلطه و سرپرستی است. حال ببینیم معنای «اولویت» چیست؟
قسطلانی در تفسیر آیه { النَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ میگوید: یعنی پیامبر در تمام امور اَولی به مؤمنین است از خودشان، از بعضی آنها نسبت به بعضی دیگر، در نفوذ حکمش و وجوب طاعتش. ابن عباس و عطا گفتهاند: یعنی هر گاه پیامبرصلی الله علیه وآله آنها را به چیزی دعوت نمود و نفس آنها خود را به چیزی دیگر، اطاعت پیامبر صلی الله علیه وآله اولی از اطاعت خودش است؛ زیرا پیامبر امر نمیکند و راضی نمیشود مگر به چیزی که در آن صلاح و نجاح مردم است به خلاف نفوس آنها.»(1)
گرچه عبارت { الَّذِینَ آمَنُوا} همه مؤمنان را شامل میشود، ولی این شمول و عموم مقصود نیست، بلکه مقصود بعضی از مؤمنان است؛ زیرا:
1) 612. ارشاد الساری، ج 7، ص 280.
اوّلاً: برای آنان صفت ویژهای بیان شده است و آن عبارت است از اقامه نماز و دادن زکات در حال رکوع در نماز؛ { الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ .
ثانیاً: { الَّذِینَ آمَنُوا} بر کلمه { رَسُولُهُ عطف شده است، چنانکه کلمه { رَسُولُهُ }بر کلمه { اللَّهُ عطف شده است. مفاد آیه این است که خدا و رسول خدا و مؤمنانی که توصیف شدهاند بر مخاطبان آیه یعنی جامعه مؤمنان ولایت دارند. و اگر مراد از { الَّذِینَ آمَنُوا...} عموم مؤمنان باشد لازم میآید که همه مؤمنان، هم ولی و مولّی علیه باشند؛ یعنی هم ولایت مدار و هم ولایت پذیر باشند، در حالی که با کلمه «ولی» در آیه سازگاری ندارد؛ زیرا از باب تفاعل نیامده است.
ثالثاً: ولایت به معنای محبّت و نصرت است که عمومیت داشته و دو جانبه است، ولی ولایت تدبیری و رهبری، یک جانبه بوده و طرفینی نیست. بنابر این مقصود از { الَّذِینَ آمَنُوا...} عموم مؤمنین نیست.
ریشه واژه «ولی»، ولایت است. اصل این ماده بر قرب و نزدیکی دلالت میکند؛ یعنی میان دو چیز به گونهای از نسبت قرب برقرار است که چیز دیگری میان آنها فاصله نیست.
ابن فارس میگوید: «واو، لام و یا (ولی) بر قرب و نزدیکی دلالت میکند و واژه ولی به معنای قرب و نزدیکی است، و کلمه مولی نیز از همین باب است. و بر معتِق، معتَق، صاحب، حلیف، ابن عم، ناصر و جار اطلاق میشود که ریشه همه آنها ولی به معنای قرب است.»(1)
راغب اصفهانی گفته است: «ولاء و توالی آن است که دو یا چند چیز به گونهای
1) 613. معجم مقاییس اللغه، ص 1104.
باشند که غیر آنها میان آنها نباشد. این معنا برای قرب مکانی است و قرب به لحاظ نسبت، دین، صداقت، نصرت و اعتقاد استعاره آورده میشود.
واژه وِلایت (بر وزن هدایت) به معنای نصرت، و واژه وَلایت (بر وزن شَهادت) به معنای تولّی امر است. و گفته شده هر دو واژه یک معنا دارد و حقیقت آن همان تولّی امر است.»(1)
با توجه به حالات اولیه انسان در کاربرد الفاظ و این که معمولاً کلمات را در آغاز برای بیان معانی مربوط به محسوسات به کار میبرد، میتوان گفت: واژه ولایت در آغاز برای قرب و نزدیکی خاص در محسوسات (قرب حسی) به کار رفته است، آنگاه برای قرب معنوی استعاره آورده شده است. بر این اساس هر گاه این واژه در امور معنوی به کار رود بر نوعی از نسبت قرابت دلالت میکند و لازمه آن این است که ولی نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، دارای حقی است که دیگری ندارد و میتواند تصرّفاتی را بنماید که دیگری جز به اذن او نمیتواند؛ مثلاً ولی میت میتواند در اموال او تصرف کند، این ولایت او ناشی از حقّ وراثت است. و کسی که بر صغیر ولایت دارد حقّ تصرف در امور وی را دارد. کسی که ولایت نصرت دارد میتواند در امور منصور (آن کسی که نصرتش را عهده دار شده است) تصرف کند. و خداوند ولی امر بندگان خویش است؛ یعنی امور دنیوی و اخروی آنها را تدبیر میکند و او ولی مؤمنان است؛ یعنی بر آنان ولایت خاصی دارد... .
بنابر این، معنای ولایت در همه موارد استعمال آن، گونهای از قرابت است که منشأ نوعی تصرف و مالک بودن تدبیر است.(2)
به عبارت دیگر: ولایت، نوعی اقتراب و نزدیکی نسبت به چیزی است، به گونهای که موانع و حجابها از میان براشته میشود... .(3)
حال اگر کسی با ریاضتهای نفسانی و قابلیتهایی که برای خود ایجاد کرده، و از طرفی دیگر مورد عنایات و الطاف الهی قرار گرفته و به مقام قرب تام الهی نایل شده، این چنین شخصی از جانب خداوند بر مردم ولایت پیدا میکند، ولایتی که لازمه آن این است که ولی نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، دارای حقی است که دیگری ندارد و او میتواند تصرفاتی بنماید که دیگری جز به اذن او نمیتواند. و همه اینها به اذن و اراده و مشیت خداوند است.
اهل سنّت از آنجا که دلالت آیه را بر امامت و ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام قوی دیدهاند، درصدد مقابله با آن برآمده و از راههای مختلف درصدد ایجاد تشکیک در دلالت آن برآمدهاند. اینک به یکایک آنها پرداخته و از آنها پاسخ خواهیم داد:
برخی سؤال میکنند که اگر مراد از { ... الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ... }علی بن ابی طالب علیه السلام است چرا به صیغه جمع آمده است؟(1)
پاسخ: اوّلاً: عرب، در بسیاری از موارد به جهت نکتهای از مفرد به جمع تعبیر میکند، شاهد این موضوع آیاتی است که در قرآن کریم آمده است. اینک نمونههایی از آن را ذکر میکنیم:
الف) خداوند متعال میفرماید: { الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَقالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ ؛(2)«اینها کسانی بودند که مردم به آنان گفتند: همانا مردم [لشکر دشمن برای شما اجتماع کردهاند، از آنها بترسید، امّا این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ما است.»
گوینده این سخن به اجماع مفسّران، شخصی به نام نعیم بن مسعود اشجعی بوده که از او به جمع تعبیر شده است. تا آنکه شأن و منزلت کسانی که به حرف او گوش ندادند بالا برده شود. ابوسفیان به او ده شتر داده بود تا از جانب مشرکان به میان مسلمانان برود و آنها را از کفار بترساند، ولی هرگز مسلمانان به رهبری پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از این تهدید نهراسیدند، و حضرتصلی الله علیه وآله با هفتاد سواره به جهت مقابله با آنان از مدینه حرکت کردند.(1)
ب) و نیز میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یبْسُطُوا إِلَیکُمْ أَیدِیهُمْ فَکَفَّ أَیدِیهُمْ عَنْکُمْ ؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید نعمتی را که خدا به شما بخشید به یاد آورید، آن زمان که جمعی قصد داشتند دست به سوی شما دراز کنند، امّا خدا دست آنها را از شما بازداشت.»
مطابق آنچه که در تفاسیر آمده، کسی که قصد دست درازی داشت مردی از بنی محارب به نام غوث بود، شمشیر خود را کشید و قصد داشت با آن به رسول خداصلی الله علیه وآله بزند که خداوند مانع از آن شد.(3)
در این مورد نیز خداوند متعال به جهت تعظیم نعمت خود در حفظ جان پیامبر صلی الله علیه وآله از مفرد به جمع تعبیر کرده است.
ج) در آیه مباهله از حضرت زهراعلیها السلام به «نساء» و از حضرت علی علیه السلام به «انفس» به جهت تعظیم امر آن دو تعبیر کرده است. آنجا که میفرماید: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(4)«هر گاه بعد از علم و دانشی که [درباره
مسیح به تو رسیده [باز کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود، آن گاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
د) و نیز میفرماید: { وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یؤْذُونَ النَّبِی وَیقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیرٍ لَکُمْ ؛(1)«از آنها کسانی هستند که پیامبر را آزار میدهند و میگویند او گوش (آدم خوش باوری) است. بگو: گوش خوبی برای شما است (خوش باور بودن او به نفع شماست).»
مطابق رأی برخی از مفسّران، این آیه درباره یکی از منافقین نازل شده است.(2)
ثانیاً: طبرسی میگوید: «نکته در اطلاق جمع، تعظیم امیرالمؤمنین است، همانگونه که رسول خداصلی الله علیه وآله در روز خندق فرمود: تمام ایمان در مقابل تمام شرک قرار گرفت.(3)
ثالثاً: شرف الدین عاملی رحمه الله مینویسد: «نزد من در مورد تعبیر به جمع نکتهای لطیفتر و دقیقتر است، و آن اینکه: خداوند تعبیر به جمع آورد نه مفرد به جهت ملاحظه حال بسیاری از مردم؛ زیرا دشمنان علیعلیه السلام و بنی هاشم از منافقین و اهل حسد هرگز طاقت ندارند که فضیلت حضرت را به صورت مفرد بشنوند؛ زیرا در این صورت در آن طمع کرده و دست به اقدمی خواهند زد که عواقب خطرناکی بر اسلام خواهد داشت. آری بعد از آن، نصوص یکی پس از دیگری و به عبارات مختلف و در مقامات گوناگون از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید و با آنها امر ولایت امیر المؤمنینعلیه السلام را تدریجاً گسترش داد، تا آنکه دین را کامل کرده و نعمت را بر مردم تمام نمود، و این برنامه مطابق با عادت حکما در تبلیغ مردم به چیزی است که برای آنها مشقّت دارد. و خداوند این طریق را در تمام آیاتی که در شأن امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرین علیهم السلام است پیاده کرده است.»(4)
فخر رازی میگوید: «هر چند حمل لفظ جمع بر واحد، برای تعظیم روا است لکن مجاز است و نیاز به دلیل دارد.»(1)
آلوسی نیز میگوید: «لفظ جمع برای عموم است... و فریقین بر این که باید عموم لفظ را پیروی کرد نه خصوص سبب را، اتفاق نظر دارند. و حمل عام بر خاص خلاف اصل است و در غیر ضرورت به کار نمیرود....»(2)
پاسخ: اوّلاً: در جایی که جمع در معنای مفرد به کار میرود، این استعمال مجازی است، چون استعمال لفظ جمع در مفهوم واحد است، ولی در موردی که لفظ جمع در معنای خودش به کار میرود لکن فقط بر یک مصداق تطبیق میشود، این استعمال مجازی نخواهد بود. به عبارت دیگر: میان مصداق خارجی مفهوم لفظ با معنای آن تفاوت است و حقیقت و مجاز در محور استعمال لفظ در مفهوم و معناست نه در تطبیق با مصداق خارج. و مورد بحث ما از نوع دوم است. و قرآن کریم در موارد متعدّدی - برای تشویق یا تنبیه - آن را به کار برده است.
ثانیاً: چشم پوشی از خصوص سبب و پیروی از عموم لفظ که آلوسی مطرح کرده، منجر به این میشود که هیچ شأن نزولی را برای آیات نشناسیم، و این با مبنای اهل سنّت سازگاری ندارد.
ثالثاً: استعمال مجازی درصورت وجود قرینه؛ مثل حصر و عطف اشکالی ندارد.
برخی میگویند: به قرینه سیاق، مقصود از «ولی» در آیه «ولایت» نصرت و محبّت است؛ زیرا آیه در سیاق آیات نهی از دوست و یاور گرفتن از کفار است.(3)
پاسخ: اوّلاً: آیه «ولایت» به جهت سیاق آیه قبلش که درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام
است، از آیاتی که نهی از نصرت و محبّت کفار کرده، جدا گشته است. و لذا سیاق قبلی نمیتواند در آیه ولایت تأثیر گذاشته و به آن ظهور دهد.
خداوند در آیه 54 از سوره مائده که متّصل به آیه «ولایت» است میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یحِبُّهُمْ وَیحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ یجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلا یخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یؤْتِیهِ مَنْ یشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ ؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! هر کس از شما از آیین خود باز گردد [به خدا زیانی نمیرساند] خداوند جمعیتی را میآورد که آنها را دوست دارد و آنان [نیز] او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند، آنها در راه خدا جهاد میکنند و از سرزنش هیچ ملامتگری هراس ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد [و شایسته ببیند] میدهد و [فضل خدا وسیع و خداوند داناست.»
مطابق روایاتی که از امام باقر و امام صادقعلیهما السلام رسیده و برخی از مفسّران اهل سنّت ذکر کردهاند، این آیه مختص به امیرالمؤمنینعلیه السلام و اصحاب او است. و در حقیقت این آیه اشارهای به مسأله ولایت حضرت امیرعلیه السلام داشته و به جهت زمینه سازی برای آیه «ولایت» آمده است. و هرگز در سیاق آیات قبل که مربوط به نصرت و محبّت کفار است نمیباشد.
مؤید این مطلب که آیه مربوط به امیرالمؤمنینعلیه السلام است اینکه رسول خداصلی الله علیه وآله درباره ایشان در جنگ خیبر فرمود: «هر آینه مردی را میفرستم که هرگز خداوند او را خوار نمیکند، او خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول نیز او را دوست میدارند.» همه منتظر بودند که این شخص کیست؟ تا اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «علی کجاست؟» حضرت علی علیه السلام که چشمانش به حدّی درد میکرد که درست جایی را نمیدید، آمد، حضرت آب دهان خود را بر چشم او مالید، آنگاه عَلَم را سه بار تکان داد و سپس در دستان حضرت علیعلیه السلام قرار داد.(1)
1) 630. مستدرک حاکم، ج 3، ص 132؛ مسند احمد، ج 5، ص 25، ح 3062؛ خصائص نسائی، ص 61.
ثانیاً: رسول خدا صلی الله علیه وآله امامان از عترت خود را همتا و عدل قرآن قرار داده است به حدّی که به توسط آنها است که حقّ از باطل شناخته خواهد شد. و به طور متواتر شنیده شده که آن حضرات به آیه «ولایت» بر امامت حضرت علیعلیه السلام احتجاج کردهاند و لفظ «ولی» در آیه را به سرپرستی و اولی به تصرف و امامت معنا نمودهاند. در نتیجه با وجود این نصوصات از معصومینعلیهم السلام، هرگز اعتمادی به سیاق نیست.
ثالثاً: قرآنِ موجود، به اتفاق مفسّران بر ترتیب نزول آیات، جمع آوری نشده است، بلکه بѠاساس مصالحی که بوده اینگونه ترتیب یافته است.
شاهد این مدعا اینکه: در آیات قبل و بعد از آیات «ولایت» کلمه «اولیا» به صورت جمع آمده ولی در آیه «ولایت» لفظ «ولی» به صورت مفرد به کار رفته است. و این قرینهای است بر اینکه این آیات با هم نازل نشده است.
به عبارت دیکر: یکپارچگی این آیات معلوم نیست، و صِرفِ بودن آیات در کنار هم دلیل بر نزول دفعی آنها نیست؛ چون قرآن کریم به تدریج و در مدت 23 سال بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده است، پس وحدت سیاق در این آیات احراز نشده است، بلکه بر یکپارچه نبودن این آیات دلیل وجود دارد؛ زیرا روایات فراوانی از طریق اهل سنّت و شیعه ذکر شده که شأن نزول این آیه داستان انفاق حضرت علیعلیه السلام است. این شأن نزول نشان میدهد که آیه «ولایت» با آیات قبل و بعد از خودش ارتباطی ندارد.
رابعاً: شواهد و قراینی که ذکر شد، نصّ بر سرپرستی حضرت علیعلیه السلام است، و هنگام تعارض بین نصّ و ظاهری که بر فرض از سیاق به دست میآید، نصّ به جهت افاده یقین مقدم است.
برخی میگویند: آیه ظهور در ولایت فعلی دارد، و اگر ولایت را به معنای سرپرستی و امامت و خلافت معنا کنیم، لازمهاش آن است که در زمان نزول آیه، ولایت امام علیعلیه السلام فعلی نباشد؛ زیرا حضرت بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله امام و خلیفه است.
پاسخ: از ادله و شواهد و قراین استفاده میشود که امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان
رسول خدا صلی الله علیه وآله ولایت داشته، ولی ولایت او در رتبه بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله بوده است. شاهد این مطلب، حدیث «ولایت» است که به آن اشاره میکنیم. و نیز عبارتی که بسیاری از علمای اهل سنّت آن را از عمر بن خطاب نقل کردهاند که بعد از نصب امام علی علیه السلام به ولایت و امامت در روز غدیر خم، گفت: «تو مولای من و مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمنی هستی.» این تعبیر نیز دلالت بر ولایت فعلی حضرت علیه السلام در عصر رسول خدا صلی الله علیه وآله دارد.
برخی میگویند: عمل امیرالمؤمنینعلیه السلام به اعطای انگشتر در حال نماز به سائل، با حضور قلب در نماز سازگاری ندارد.(1)مگر همین امیرالمؤمنینعلیه السلام نبود که در حال نماز تیری را از پای او در آوردند و اصلاً متوجه آن نشد؟ از طرفی دیگر انجام اعمال غیر صلاتی در نماز مبطل نماز است.
پاسخ: اوّلاً: این آیه بعد از وقوع عمل نازل شده و سیاق آن سیاق مدح است. و لذا آیه دلالت دارد که این عمل حضرت در نماز مورد مدح و ستایش خداوند است.
ثانیاً: عمل کم در حال نماز هرگز به نماز ضرری نمیرساند، همانگونه که علمای شیعه و سنّی به آن تصریح کردهاند.
نسفی میگوید: «آیه دلالت دارد بر اینکه انسان میتواند در حال نماز صدقه دهد، و اینکه فعل قلیل هرگز مفسد نماز نیست.»(2)
و نیز اسماعیل قنوی در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوی مینویسد: «بنابر این، آیه دلیل بر این است که فعل قلیل در بین نماز، هرگز موجب بطلان نماز نخواهد شد.»(3)
ثالثاً: خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: { فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُکَ بِیحْیی ..}.(4)
در این آیه خداوند میفرماید: ملائکه در حال نماز به حضرت زکریا بشارت به فرزند دادند، اگر این بشارت مضرّ به حضور قلب در نماز است، در مورد آیه «ولایت» نیز چنین خواهد بود!!
رابعاً: دستگیری از نیازمند با اعطای صدقه، عبادت است که در ضمن عبادتی دیگر (نماز) صورت گرفته و با آن ناسازگار نیست. آنچه که با روح نماز منافات دارد توجّه به غیر خدا است، و دستگیری از نیازمند در راستای عبادت او است. خداوند متعال میفرماید: { أَلَمْ یعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَیأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ ؛(1)«آیا ندانستهاند تنها خداوند توبه را از بندگانش میپذیرد و صدقات را میگیرد و به درستی که خدا توبهپذیر مهربان است.»
قرآن در این آیه تصریح میکند که تنها خدا صدقات را اخذ میکند... بنابر این اعطای صدقه که در راه خدا و برای خدا و گیرندهاش هم خود خدا است، با نماز هیچگونه منافاتی ندارد.
برخی میگویند: کلمه «زکات» در اصطلاح، بر زکات واجب اطلاق میشود نه صدقه مستحب و از آنجا که قضیهای که در شأن نزول آیه ذکر شده، موردش صدقه مستحب است لذا با این یا آن آیه که در آن تعبیر به «زکات» آمده منافات دارد.(2)
پاسخ: اوّلاً: قرطبی در تفسیر خود در جواب اشکال میگوید: «از همین آیه؛ یعنی جمله { وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ استفاده میشود که بر صدقه مستحب نیز کلمه زکات اطلاق میگردد؛ زیرا علی علیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد. و این نظیر آیه { وَما آتَیتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ(3)} است... .(4)
اسماعیل قنوی در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوی مینویسد: «همانا صدقه
مستحب نیز زکات نامیده میشود، گرچه متبادر از زکات، صدقه واجب است؛ زیرا وجه تسمیه صدقه واجب به زکات، در مستحب نیز موجود است.»(1)
توضیح جواب اینکه: واژه زکات در لغت به معنای «نمو و طهارت است، و اگر آنچه را که انسان از مال خود به نیازمندان میدهد، زکات گفته میشود به این دلیل است که این کار مایه برکت و نمو مال و نیز پالایش نفس، و یا مایه نمو مال و پالایش نفس هر دو میباشد.(2)بنابر این بر هر دو نوع صدقه - چه واجب و چه مستحب - زکات اطلاق میشود.
ثانیاً: واژه «زکات» در سورههای مکّی و مدنی، یا به معنای رشد و نمو است؛ مانند { وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ(3)} یا به معنای صدقه مستحبی است، نه زکات واجب فقهی؛ مانند: { وَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً(4)} و آیه { ... فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یتَّقُونَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ}.(5)
زکات در آیاتی نیز که موضوع زکات انبیای گذشته را یاد آور شده، به معنای صدقه مستحبی است؛ مانند: { وَأَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَالزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیاً}.(6)و آیه: { وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإِیتاءَ الزَّکاةِ...(7)}؛ زیرا اصطلاح زکات واجب فقهی در عصر نزول آیات، وجود نداشته و بعدها در میان مسلمانان رواج یافته است، و مراد از آن همان صدقه واجب است که در مدینه با این آیه تشریع شد: { خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیهِمْ...(8)}.
پس لفظ «زکات» در قرآن کریم به معنای زکات واجب مصطلح فقهی نیامده است، بلکه به معنای رشد، نمو و صدقه مستحبی است.
افزون بر آن، اگر بپذیریم «زکات» همانند نماز در عصر نزول قرآن اصطلاح جدیدی داشته، این اصطلاح در مقابل معنای لغوی و به معنای مطلق صدقه، اعمّ از واجب و مستحب است؛ مانند واژه «صلاة» که به معنای عبادت مخصوص است که هم درباره نماز واجب به کار رفته و هم درباره نماز مستحبّی.
با این بیانات پاسخ برخی دیگر از علمای اهل سنّت نیز داده خواهد شد که میگویند: «زکات» در آیه ولایت، زکات واجب فقهی است و حضرت علیعلیه السلام یا به دلیل فقر، مشمول زکات واجب نبوده و یا هرگز زکات واجب را تا وقت نماز به تأخیر نمیانداخته است. در نتیجه آیه نمیتواند در شأن آن حضرت نازل شده باشد. لیکن از مطالب گذشته معلوم شد که «زکات» در قرآن کریم به معنای رشد یا صدقه مستحبی و یا اعمّ از صدقه واجب و مستحب است.
ثالثاً: نمیتوان شأن نزول آیه را که درباره حضرت علیعلیه السلام است، نادیده گرفت.
سید حمید الدین عبدالحمید آلوسی میگوید: «آیه ولایت، نزولش اختصاص به علیعلیه السلام ندارد آن طور که عدهای گمان میکنند، بلکه در شأن مهاجرین و انصار نازل شده که علیعلیه السلام نیز از جمله آنان است؛ زیرا جمله «الذین» به صیغه جمع آمده و لذا نمیتواند مقصود از آن خصوص علی علیه السلام باشد.»(1)
پاسخ: اوّلاً: اثبات کردیم که عرب گاهی به مصلحتی از مفرد به صیغه جمع تعبیر میکند که مورد آیه نیز از همین موارد است؛ زیرا قرآن از حضرت به جهت تعظیم، تعبیر به جمع کرده است.
ثانیاً: در مورد آیه «ولایت» یا باید به طور کلّی از روایات درباره شأن نزول آیه چشم پوشی کرد و یا اگر به آنها ملتزم شویم نمیتوانیم از شأن نزول آیه الغای خصوصیت کرده و ولایت را به همه مؤمنان تعمیم دهیم، چون با التزام به روایات، مؤمنان انحصاری میشوند.
1) 647. نثر اللآلی علی نظم الأمالی، ص 169.
ابن جریر طبری حدیثی را به نقل از عبدالملک بن ابی سلیمان نقل کرده که میگوید: از ابو جعفر درباره { ... الَّذِینَ آمَنُوا...} پرسیدم؟
حضرت فرمود: «مؤمنان مرادند.» گفتم: مردم میگویند: این آیه درباره علیعلیه السلام نازل شده؟ حضرت فرمود: علیعلیه السلام از مؤمنان است.(1)
پاسخ: اوّلاً: این حدیث خبر واحد است.
ثانیاً: با احادیث متعددی که از اهل بیت علیهم السلام از جمله خود امام باقر علیه السلام رسیده و آیه را تنها بر مورد امام علیعلیه السلام تطبیق کرده، منافات دارد.
ثالثاً: تنها راوی این حدیث، یعنی عبدالملک بن ابی سلیمان، از راویان امام باقرعلیه السلام به شمار نمیآید.
رابعاً: روایت ابهام دارد، این ابهام از آنجا است که مراد از مؤمنان در کلام امام روشن نیست که آیا همه مؤمنان را میگوید یا مراد از آنان، طبق روایات در منابع شیعه، کسی جز خود ائمه اهل بیت علیهم السلام نیستند. در روایات شیعه آمده است که ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز به این شرف نایل شدهاند. در این صورت آیه در معنای تأویل خود بر آنان نیز منطبق میشود.
ابن کثیر و ابن تیمیه مدعی شدهاند که تمام آیات 51 تا 56 سوره مائده درباره عبادة بن صامت است و بر این مدعای خود به برخی از روایات تمسّک کردهاند.
پاسخ: اوّلاً: هیچ کس از دانشمندانی که شأن نزول آیات را نگاشتهاند، آیات ولایت (آیات 55 و 56) را درباره «عبادة بن صامت» نقل نکردهاند، بلکه تنها آیات 51 و 52 را درباره وی میدانند.(2)و وجود آیه درباره ارتداد از دین: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا
مَنْ یرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ...(1)} در بین آیات 52 و 53 و آیات ولایت (آیات 55 و 56) نیز گواه همین مطلب است، چون داستان عبادة بن صامت با مسأله ارتداد ارتباطی ندارد.
ماجرای «عبادة بن صامت» که ابن کثیر و دیگران نقل کردهاند به این شرح است: «چون رسول خدا صلی الله علیه وآله با یهودیان بنی قینقاع جنگید... عبادة بن صامت که یکی از بنی عوف بن خزرج و هم پیمان آنان بود... به نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله شتافت و عرض کرد: ای رسول خدا! به خدا و رسولش پناه برده، از پیمان با آنان بیزاری میجویم و ولایت خدا و رسول و مؤمنان را میپذیرم و از همپیمانی با کفّار و ولایت آنان بیزارم. در این هنگام آیات { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری أَوْلِیاءَ...} نازل شد.»(2)
ثانیاً: درباره شأن نزول آیات ولایت درباره «عبادة بن صامت» روایات متعارض رسیده است، و با نقل از افرادی؛ مانند: زهری، سدی، عبادة بن ولید که از تابعین هستند و خود شاهد ماجرا نبودهاند، و شاهدی هم از قرآن برای آنان نیست، نمیتوان مطلب را ثابت نمود. بنابر این، تمسّک ابن کثیر به برخی روایات متعارض وجهی ندارد و نمیتوان از آن همه روایات متواتر که در شأن نزول آیات 55 و 56 درباره امام علیعلیه السلام است و از جمعی از صحابه نیز نقل شده که خود شاهد ماجرا بودهاند، و نیز احادیث متعدد از تابعین در این باره، چشم پوشید.
در ضمن با این جوابها، به روایاتی که شأن نزول آیه را عبداللَّه بن سلام و یاران او معرفی کرده نیز پاسخ داده شد.(3)
فخر رازی میگوید: «امام علی علیه السلام که آشناتر از دیگران به تفسیر قرآن است،
برای امامت خود به آیات «ولایت» استدلال نکرده است... و این موجب یقین به سقوط استدلال رافضیها بر این آیات میشود.»(1)
پاسخ: اوّلاً: در میان منابع شیعه و اهل سنّت مدارکی وجود دارد که نشان میدهد امام علی علیه السلام در ضمن احتجاجهای خود بر حقّانیت خویش، به این آیات نیز استناد کرده است؛ از آن جمله:
1 - ابن بابویه.(2)
2 - علی بن طاووس.(3)
3 - ابراهیم بن محمّد جوینی.(4)
صدوقرحمه الله نقل میکند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در احتجاج خود با ابوبکر فرمودند: «فأنشدک باللَّه إلی الولایة من اللَّه مع ولایة رسوله فی أنّه زکاة الخاتم أم لک؟ قال: بل لک»؛(5)«تو را به خدا سوگند میدهم، آیا این ولایتی که از ناحیه خدا همراه ولایت رسول او در آیه بخشیدن انگشتر ذکر شده برای توست؟ ابوبکر گفت: بلکه برای توست.»
ثانیاً: افزون بر آن اشاره شد که از جمله ناقلین شأن نزول این آیات درباره امام علیعلیه السلام، خود حضرتعلیه السلام است، که در حقیقت به منزله استدلال حضرت به این آیات به حساب میآید. بلکه شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله و سایر ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز به این آیات بر ولایت امام علی علیه السلام و نیز بر ولایت خودشان استدلال کردهاند.(6)و نیز خطیب خوارزمی با سند خود، احتجاج عمرو بن عاص را در نامهاش به معاویه بن ابی سفیان در مورد این آیات بر حقانیت امام علیعلیه السلام آورده است.(7)
فخر رازی میگوید: «کلمه (انّما) برای حصر نیست به این دلیل که قرآن میفرماید { إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ...(1)} و تردیدی نیست که در قرآن مثلهای دیگری غیر از این برای حیات دنیا هست؛ مانند این که قرآن میفرماید: { إِنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ...(2)} چه این که لهو و لعب در غیر از زندگانی دنیا وجود دارد.»(3)
پاسخ: اوّلاً: فخر رازی بین مَثَل حیات دنیا و خود حیات دنیا را خلط کرده است. قرآن - بر خلاف تصور فخر رازی - تنها یک مَثَل با دو بیان(4)درباره حیات دنیا زده و انحصار آن در این مثل باقی است.
ثانیاً: فخر رازی در چند جای دیگر قرآن (انّما) را دالّ بر حصر دانسته است؛ از آن جمله در آیه 108 سوره انبیا، آیه 20 سوره آل عمران...
وی در این آیات، بر انحصار «انّما» تأکید میکند و اشکال وارد بر آنها را پاسخ میدهد.(5)
ثالثاً: اگر در جایی یافت شود که «انّما» برای حصر اضافی و قیاسی به کار رفته است، به طور قطع قرینهای آن را همراهی میکند، لکن در آیه ولایت، قرینهای بر حصر اضافی وجود ندارد، بلکه ذکر اوصاف در آیه که این انحصار را تأکید کرده، نشان میدهد تنها ولایت برای کسی است که در حال رکوع به شرف اعطای زکات نایل شده و خداوند عمل او را پذیرفته است.
رابعاً: اگر از حصر چشم پوشی کنیم باید ولایت غیر خدا و پیامبر و مؤمنان را بپذیریم، نه آنکه تنها مؤمنانی دیگر که آن اوصاف را ندارند داخل در این ولایت کنیم، چون حصر بر ولایت خدا و پیامبر و مؤمنان - با آن اوصاف - بر هر سه است.
ابن تیمیه میگوید: «بین ولایت (به کسر واو) و ولایت (به فتح واو) تفاوت است، ولایتی که در این نصوص آمده ضد عداوت است که به فتح واو است نه به کسر واو که به معنای امارت است و این افراد نادان بین وَلایت و وِلایت تفاوتی نمینهند. لفظ ولی و ولایت غیر از لفظ والی است، و چون آیه درباره ولایت تمام مؤمناناست و همه مؤمنان ولایت به معنای امارت را ندارند، پس ولایت به معنای امارت نیست.»(1)
پاسخ: اوّلاً: برخی دانشمندان لغت و ادبیات، تفاوتی بین معنای ولایت (به کسر واو) و ولایت (به فتح واو) نمینهند؛ مانند فیومی، سیبویه، زجّاج و فرّاء.
فرّاء میگوید: «ولایت را به فتح واو و کسر واو در هر دو معنای دوستی و سرپرستی شنیدهایم.»(2)
ثانیاً: در بررسی دلالت آیه بر امامت حضرت علیعلیه السلام اشاره کردیم که متبادر از لفظ «ولی» همان معنای سرپرستی است، هر چند به کمک قراین باشد.
ثالثاً: اثبات کردیم که آیه تنها مربوط به ولایت امیر المؤمنینعلیه السلام است و روایات متواتر بر این مطلب دلالت دارد، و هرگز ارتباطی به تمام مؤمنان ندارد که به این جهت در معنای ولایت تصرف کنیم تا شامل همه مؤمنان شود.
برخی میگویند: جمله { وَهُمْ راکِعُونَ را هم میتوان حال گرفت، و هم وصفی مستقل برای { الَّذِینَ آمَنُوا}. به عبارت دیگر کلمه «واو» در اینجا بیانگر عطف است نه حالیت.
بر این اساس، مقصود از رکوع، فعل و حالت خاصی که از ارکان نماز به شمار میرود نیست، بلکه به معنای خضوع است؛ یعنی مؤمنانی که دارای ولایتند سه ویژگی دارند: 1 - نماز برپا میدارند. 2 - زکات میپردازند. 3 - خاضع و فروتن
میباشند. این ویژگیها همه مؤمنان راستین را شامل میشود و آنان را از منافقان باز میشناسد... .(1)
پاسخ: اوّلاً: در اینکه واژه «رکوع» در معنای خضوع به کار رفته است، سخنی نیست، سخن در این است که «خضوع» معنای مجازی رکوع است نه معنای حقیقی آن. معنای حقیقی رکوع، همان حالت انحناء است که نوع خاصی از آن به عنوان یکی از ارکان نماز شناخته شده است.
خلیل بن احمد فراهیدی (متوفای 170 ه.ق) مینویسد: «هر چیزی که با صورت به سوی زمین روی آورد، خواه زانوهایش به زمین برسد یا نرسد در حالی که سر را به زیر انداخته است راکع خوانده میشود.»(2)
ابن درید در «الجمهرة فی اللغة» نیز گفته است: «راکع کسی است که با صورت به جانب زمین روی آورد، و رکوع در نماز گونهای از این حالت است.»
ابن فارس میگوید: «راء، کاف و عین (= رکع) یک اصل است و بر انحناء در انسان و غیر انسان دلالت دارد.»
راغب اصفهانی میگوید: «رکوع به معنای انحناء و خمیدگی است، گاهی در انحناء خاص نماز به کار میرود و گاهی در تواضع و فروتنی.»
از آنچه گفته شد، نادرستی وجه دیگری که عبدالجبار معتزلی گفته است نیز روشن میشود. وی جمله { وَهُمْ راکِعُونَ را حال دانسته، ولی آن را به معنای خضوع گرفته است.(3)
ثانیاً: درباره جمله { وَهُمْ راکِعُونَ احتمالاتی وجود دارد:
1 - «رکوع» به معنای نماز خواندن باشد و فقره { وَهُمْ راکِعُونَ جملهای مستقل باشد، نه این که حال زکات دهندگان را بیان کند، و نیز حرف «واو» در آن، برای عطف
باشد نه حالیه. بر این اساس «راکعون» به معنای نمازگزاران است؛ مانند آیه { وَارْکَعُوا مَعَ الرّاکِعِینَ .(1)
این احتمال مردود است؛ زیرا مسأله اقامه نماز و صحبت از نمازگزاران در جمله { الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ} در همین آیه آمده و ذکر دوباره آن، تکرار بدون فایده است. پس رکوع به معنای نماز خواندن نیست.
2 - مراد از «رکوع» خضوع باشد که از آن جواب دادیم.
3 - مقصود از جمله { وَهُمْ راکِعُونَ گروه دیگری غیر از نمازگزاران و زکات دهندگان باشد؛ یعنی عدهای که اقامه نماز میکنند و گروهی که زکات دهندگان باشند؛ یعنی عدهای که اقامه نماز میکنند و گروهی که زکات میدهند و برخی که در رکوع نمازند... .
این احتمال نیز صحیح نیست؛ زیرا خلاف ظاهر آیه است و با شأن نزول آیه نیز سازگاری ندارد.
4 - مراد از «رکوع» همان رکوع در نماز است و جمله { وَهُمْ راکِعُونَ جمله حالیه.
این احتمال صحیح است؛ زیرا با ظاهر آیه و شأن نزول آن سازگاری دارد.
گفته شده: اعمال ولایت توسط امیرالمؤمنین علیه السلام مربوط به پس از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است... و از طرفی در آیه یا احادیث شأن نزول، زمان دقیق اِعمال ولایت توسط حضرت علیه السلام بیان نشده است، بنابر این میتوان آن را به پس از خلفای سه گانه اختصاص داد.(2)
پاسخ: اوّلاً: متفاهم عرفی در این موارد ولایت بلافصل است و خلاف آن نیازمند دلیل است.
ثانیاً: این فرض بر خلاف اجماع مسلمین است؛ زیرا مسلمانان دو گروهند: یکی آنان که آیه را دلیل بر امامت علی علیه السلام نمیدانند، و دیگری آنان که آیه را دلیل بر ولایت و امامت او میدانند، و همگان در این معنا اتفاق نظر دارند که اگر آیه بر امامت حضرتعلیه السلام دلالت داشته باشد امامت بلافصل مقصود است.(1)
روشن است که این اجماع ناشی از مفاد و مدلول ظاهری آیه است.
1) 672. الشافی، ج 2، ص 234.
یکی دیگر از آیاتی که میتوان در باب امامت خاصه امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیه السلام به آن استشهاد کرد آیه معروف به «تبلیغ» است. خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ؛(1)«ای رسول! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت پروردگارت را نرساندهای و خدا تو را از مردم حفظ خواهد کرد. خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند.»
مفسّران و متکلمان شیعه، این آیه را درباره ابلاغ ولایت و امامت و خلافت امام علیعلیه السلام میدانند و در این قول متّفقند.اینک برای بررسی این مطلب آیه را مورد بحث و تحلیل قرار میدهیم.
قبل از ورود در بحث، مناسب است به نکاتی چند درباره آیه «تبلیغ» اشاره شود:
ظهور جمله { ما أُنْزِلَ إِلَیکَ در ماضی و گذشته حقیقی است نه مضارع و آینده به دو دلیل:
الف) صیغه ماضی برای معنای گذشته وضع شده و درصورتی که قرینهای در آن
1) 673. سوره مائده، آیه 67.
برای حمل بر مضارع نباشد، حمل بر همان معنای موضوع له حقیقی که ماضی است میشود.
ب) آیه مورد بحث در آخرین ماههای نبوّت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نازل شده است، و اگر فعل را حمل بر مضارع و آینده کنیم معنای آیه این میشود: «و اگر آنچه را که بعداً بر تو نازل میکنیم در ماههای باقیمانده از نبوّتت ابلاغ نکنی، هرگز رسالتت را به پایان نرساندهای.» معنایی که در هیچ روایتی به آن اشاره نشده و از هیچ عالم شیعی و سنّی نیز نرسیده است. در این صورت آیه بر این دلالت میکند که خداوند بر پیامبرش مطالبی را نازل کرده که ابلاغش بر او سنگین و دشوار بوده است. و از طرفی نیز پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به تبلیغ آن است. حضرتصلی الله علیه وآله در فکر دشواری چگونگی تبلیغ آن است که آیه فوق نازل میشود تا به او گوشزد کند که هیچ فکر و ناراحتی به خود راه ندهد که مردم در مقابل ابلاغ آنچه موضعی خواهند داشت . . .
جمله شرطیه در آیه { وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ در مقام تهدید آمده است وحقیقت آن، بیان اهمیت حکم است، به این معنا که اگر این حکم به مردم نرسد و حقّ آن مراعات نشود گویا حقّ هیچ جزئی از اجزای دین مراعات نشده است. نتیجه این که: جمله شرطیه در صدد بیان اهمیت شرط در ترتّب جزاء مهمتر است، و لذا نمیتوان این نوع جمله شرطیه را همانند جملات شرطیه دیگر دانست که در مکالمات رایج است؛ زیرا غالب جملات شرطیه در مواردی به کار برده میشود که انسان به تحقق جزاء جاهل است چون از تحقق شرط آگاهی ندارد، ولی این احتمال در حقّ پیامبرصلی الله علیه وآله جاری نمیشود.(1)
از آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شجاع بوده و در راه پیشبرد اهداف اسلام از هیچ فداکاریای دریغ نمیکرده است، لذا خوفیکه از آیه استفاده میشود که پیامبرصلی الله علیه وآله در
1) 674. المیزان، ج 6، ص 49.
ابلاغ آن داشته، مربوط به خودش نبوده، بلکه خوف حضرت بر اسلام و رسالتش بوده است.
گرچه افرادی امثال فخر رازی در صددند که «الناس» در آیه را به کفار برگردانند به قرینه ذیل آیه که میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ، ولی این معنا خلاف ظاهر کلمه «الناس» است؛ زیرا «ناس» اعمّ از کافر و مؤمن است و وجهی برای حصر آن در کفار نیست. و لذا باید «کافران» در آیه را به مرتبهای از کفر معنا کرد که شامل منافقان زمان حضرت رسول اکرمصلی الله علیه وآله که از آنها خوف داشته نیز بشود.
مطابق بیانات گذشته، مقصود از مصونیت الهی که به پیامبرش وعده داده شده، نوع عصمتی است که با خوف رسول خدا صلی الله علیه وآله تناسب داشته است، که همان عصمت از طعن در نبوّت و اتهام حضرت صلی الله علیه وآله به اموری است که با مقام نبوّت او سازگاری ندارد.
اینک به برخی از روایاتی که درباره نزول آیه تبلیغ در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام از طرق فریقین وارد شده، اشاره میکنیم:
ابی نعیم از ابوبکر خلاد، از محمد بن عثمان بن ابی شیبه، از ابراهیم بن محمد بن میمون، از علی بن عابس، از ابی حجّاف و اعمش، از عطیه، از ابی سعید خدری نقل کرده که این آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...} در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شده است.(1)
بررسی سند
1) 675. الخصائص، ابن بطریق، به نقل از کتاب «ما نزل من القرآن فی علی» از ابی نعیم اصفهانی.
سماع او را صحیح دانسته و ابو نعیم بن ابی فراس او را ثقه معرّفی کرده است.(1)و ذهبی نیز او را شیخٌ صدوقٌ خوانده است.(2)
محمد بن عثمان بن ابی شیبه: کسی است که ذهبی او را از ظرفیتهای علم برشمرده و صالح جزره او را ثقه معرفی کرده است و ابن عدی میگوید: من از او حدیث منکری نشنیدم که آن را ذکر کنم.(3)
ابراهیم بن محمد بن میمون: ابن حیان او را در جمله ثقات آورده است.(4)و کسی او را در کتب ضعفاء ذکر نکرده است، و اگر عیبی از او گرفته میشود به جهت آن است که او فضایل اهل بیتعلیهم السلام خصوصاً امیرالمؤمنین علیه السلام را نقل میکند.
علی بن عابس: او از رجال صحیح ترمذی است.(5)و اگر عیبی بر او وارد میشود همانند شاگردش به جهت نقل فضایل اهل بیت علیهم السلام است. ولی مطابق نصّ ابن عدی حدیثش نوشته میشود.(6)
ابو الحجّاف: او که داوود بن ابی عوف نام دارد، از رجال ابی داوود و نسائی و ابن ماجه به حساب آمده، که احمد بن حنبل و یحیی بن معین او را توثیق کردهاند، و ابو حاتم نیز او را صالح الحدیث میداند.(7)گرچه ابن عدی به جهت این که غالب احادیث او درباره اهل بیتعلیهم السلام است، او را تضعیف کرده است.(8)
اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار میآید.(9)
در نتیجه اینکه: این حدیث مطابق رأی اهل سنّت معتبر است.
1) 676. تاریخ بغداد، ج 5، ص 220و221.
2) 677. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 69.
3) 678. تاریخ بغداد، ج 3، ص 43.
4) 679. الثقات، ج 8، ص 74.
5) 680. تقریب التهذیب، ج 2، ص 39.
6) 681. الکامل فی الضعفاء، ج 5، ص 190، رقم 1347.
7) 682. میزان الاعتدال، ج 2، ص 18.
8) 683. الکامل فی الضعفاء، ج 3، ص 82 و 83، رقم 625.
9) 684. تقریب التهذیب، ج 1، ص 331.
ابن عساکر از ابوبکر وجیه بن طاهر، از ابو حامد ازهری، از ابو محمد مخلّدی حلوانی، از حسن بن حمّاد سجّاده، از علی بن عابس، از اعمش و ابی الجحاف، از عطیه از ابی سعید خدری نقل کرده که این آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ بر رسول خداصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم در شأن علی بن ابی طالبعلیه السلام نازل شده است.(1)
بررسی سند
وجیه بن طاهر: ابن جوزی او را شیخٌ صالحٌ و صدوقٌ،(2)و ذهبی او را شیخٌ عالمٌ و عدلٌ معرفی کرده است.(3)
ابو حامد ازهری: که همان احمد بن حسن نیشابوری است، به تصریح ذهبی عدل و صدوق است.(4)
ابو محمد مخلّدی: حاکم او را صحیح السماع و متقن در روایت معرفی کرده است.(5)و ذهبی نیز او را شیخ صدوق و عدل و شیخ عدالت دانسته است.(6)
ابوبکر محمد بن ابراهیم حلوانی: خطیب بغدادی او را ثقه میداند.(7)و حاکم نیشابوری او را از ثقات أثبات دانسته(8)و ذهبی او را حافظ ثبت معرفی کرده است.(9)و ابن جوزی نیز او را ثقه میداند.(10)
حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابی داوود و نسائی و ابن ماجه است که احمد بن حنبل در حقّ او گفته: «از او به جز خیر به من نرسیده است.»(11)ذهبی او را از
1) 685. ترجمه امام علی بن ابی طالبعلیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص 86.
2) 686. المنتظم، ج 18، ص 54.
3) 687. سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 109.
4) 688. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 254.
5) 689. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 540.
6) 690. سیر اعلام النبلاء، ص 539.
7) 691. تاریخ بغداد، ج 1، ص 398.
8) 692. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 61.
9) 693. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 60.
10) 694. المنتظم، ج 12، ص 279.
11) 695. سیر اعلام النبلاء، ج 11، ص 393.
اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته،(1)و ابنحجر نیز او را صدوق معرفی کرده است.(2)
بقیه رجال سند حدیث قبلاً بررسی شد.
واحدی ابوسعید محمد بن علی صفّار، از حسن بن احمد مخلدی از محمّد بن حمدون، از محمّد ابراهیم خلوتی (حلوانی)، از حسن بن حمّاد سجّاده، از علی بن عابس، از اعمش و ابی جحّاف، از عطیه، از ابی سعید خدری نقل کرده که این آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ در روز غدیر خم در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد.
بررسی سند
محمود زعبی در کتاب خود «البینات فی الردّ علی المراجعات» تنها اشکالی که به سند این حدیث داشته وجود عطیه در سند آن است.
او میگوید: «عطیه کسی است که امام احمد او را ضعیف الحدیث دانسته و ابوحاتم نیز او را تضعیف کرده و ابن عدی او را از شیعیان کوفه به حساب آورده است.»
ولی این تضعیف به طور قطع ناصواب است؛ زیرا:
اوّلاً: عطیه عوفی از تابعین است که مورد مدح رسول خدا صلی الله علیه وآله واقع شدهاند.
ثانیاً: او از رجال بخاری در کتاب «الأدب المفرد» و صحیح ابی داوود و ترمذی و ابن ماجه و احمد به حساب میآید، که علمای اهل سنّت شدیداً آنها را مدح کردهاند.
آری، امثال جوزجانی او را تضعیف کردهاند که معروف به ناصبی بودن و انحراف از علی بن ابی طالب علیه السلام هستند. و سبب تضعیف او نیز به جهت آن است که
امام علیعلیه السلام را بر همه ترجیح میداد. و هنگامی که به امر حجاج مأمور شد تا سبّ بر امام علیعلیه السلام گوید، امتناع کرد و در نتیجه 400 ضربه شلاق خورد و ریشش را نیز تراشیدند. آیا هر کسی حرف حقّ را بگوید باید تضعیف شود؟!
حبری از حسن بن حسین، از حبان، از کلبی، از ابی صالح، از ابن عباس در تفسیر آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...} نقل کرده که آیه در شأن علیعلیه السلام نازل شده است. رسول خدا صلی الله علیه وآله امر شد تا آنچه درباره او است ابلاغ کند. پس دست علیعلیه السلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللّهمّ والِ من والاه وعادِ من عاداه»؛(1)«هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست. بار خدایا! دوست بدار هر کس را که ولایت او را پذیرفته و دشمن بدار هر کس را که با او دشمنی کرده است.»
سند این روایت نزد اهل سنّت معتبر است.
کلینی رحمه الله با سند صحیح از زراره، فُضیل بن یسار، بکیر بن اعین، محمد بن مسلم، برید بن معاویه و ابی الجارود، همگی از امام باقرعلیه السلام چنین نقل میکنند: «خداوند، پیامبرش را به ولایت علیعلیه السلام فرمان داد و بر او چنین نازل کرد: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ .(2)خداوند ولایت اولی الامر را واجب کرد، آنان نمیدانستند این ولایت چیست، پس خداوند به محمدصلی الله علیه وآله فرمان داد ولایت را برای آنان تفسیر کند همانگونه که احکام نماز و زکات و روزه و حجّ را تفسیر میکند. چون این فرمان رسید، حضرت دلتنگ شده ونگران بود، نکند مردم از دینشان برگشته و او را تکذیب کنند. حضرت به پروردگارش رجوع کرد. پس خداوند چنین وحی فرستاد: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ . پس حضرت به فرمان
خدا امر ولایت را آشکار ساخت و به معرفی ولایت علی علیه السلام در روز غدیر خم پرداخت... و به مردم فرمان داد تا حاضران به غایبان اطلاع دهند....»(1)
دانشمندان اهل سنّت به نقل از صحابه، روایات متعددی را نقل کردهاند که صریح در نزول آیه «تبلیغ» در شأن امام علیعلیه السلام است؛ از قبیل:
1 - زید بن ارقم.(2)
2 - ابو سعید خدری.(3)
3 - عبداللَّه بن عساکر.(4)
4 - عبداللَّه بن مسعود.(5)
5 - جابر بن عبداللَّه انصاری.(6)
6 - ابوهریره.(7)
7 - عبداللَّه بن ابی اوفی اسلمی.(8)
8 - براء بن عازب انصاری.(9)
1) 700. کافی، ج 1، ص 290، ح 5.
2) 701. الغدیر، ج 1، ص 424.
3) 702. تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 173، ح 9:66؛ در المنثور، ج 3، ص 117؛ ترجمة الامام علیعلیه السلام من تاریخ دمشق، ج 2، ص 85، ح 588.
4) 703. الامالی، ص 162، ح 133؛ مناقب علی بن ابی طالبعلیه السلام، ص 240، ح 349؛ الکشف والبیان، ج 4، ص 92؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 239، ح 240.
5) 704. مناقب علی بن ابی طالبعلیه السلام، ص 239، ح 346؛ درّ المنثور، ج 3، ص 117؛ فتح القدیر، ج 2، ص 60؛ روح المعانی، ج 4، ص 282.
6) 705. شواهد التنزیل، ج 1، ص 255، ح 249.
7) 706. شواهد التنزیل، ج 1، ص 249، ح 244؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 158، ح 120.
8) 707. شواهد التنزیل، ج 1، ص 252، ح 247.
9) 708. مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50؛ الکشف والبیان، ج 4، ص 92.
و از تابعین نیز آنان که نزول آیه را درباره امام علیعلیه السلام و روز غدیر میدانند عبارتند از:
1 - امام باقرعلیه السلام.(1)
2 - امام جعفر صادق علیه السلام.(2)
3 - عطیة بن سعد عوفی.(3)
4 - زید بن علی.(4)
5 - ابو حمزه ثمالی.(5)
جماعت بسیاری از علماء عامه این حدیث را در کتب خود نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - ابو جعفر طبری.(6)
2 - ابی حاتم رازی.(7)
3 - حافظ ابو عبداللَّه محاملی.(8)
4 - حافظ ابن مردویه.(9)
1) 709. الکشف والبیان، ج 4، ص 92؛ ینابیع المودة، ج 1، ص 119، باب 39؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 254، ح 248؛ مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50؛ عمدة القاری، ج 18، ص 206.
2) 710. تفسیر الحبری، ص 285، ح 41.
3) 711. النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فی علی، ص 86، ح 16.
4) 712. مناقب علی بن ابی طالبعلیه السلام، ص 240، ح 348.
5) 713. همان، ص 240، ح 347.
6) 714. الولایة فی طریق حدیث الغدیر.
7) 715. درّ المنثور، ج 2، ص 298؛ فتح القدیر، ج 2، ص 57.
8) 716. کنز العمال، ج 11، ص 603، ح 3291.
9) 717. درّ المنثور، ج 2، ص 298.
5 - ابو اسحاق ثعلبی.(1)
6 - ابو نعیم اصفهانی.(2)
7 - واحدی نیشابوری.(3)
8 - حاکم حسکانی.(4)
9 - ابو سعید سجستانی.(5)
10 - ابوالقاسم ابن عساکر شافعی.(6)
11 - فخر رازی.(7)
12 - ابو سالم نصیبی شافعی.(8)
13 - شیخ الاسلام حمّوئی.(9)
14 - سید علی همدانی.(10)
15 - ابن صباغ مالکی.(11)
16 - قاضی عینی.(12)
17 - نظام الدین نیشابوری.(13)
18 - کمال الدین میبدی.(14)
19 - جلال الدین سیوطی.(15)
1) 718. الکشف والبیان، ج 4، ص 92.
2) 719. ما نزل من القرآن فی علیعلیه السلام، ص 86.
3) 720. اسباب النزول، ص 135.
4) 721. شواهد التنزیل، ج 1، ص 255، ح 249.
5) 722. کتاب الولایه، به نقل از الطرائف، ج 1، ص 121.
6) 723. تاریخ مدینة دمشق، ج 12، ص 237.
7) 724. التفسیر الکبیر، ج 12، ص 49.
8) 725. مطالب السؤول، ص 16.
9) 726. فرائد السمطین، ج 1، ص 158، ح 120.
10) 727. مودة القربی، مودّت پنجم.
11) 728. الفصول المهمة، ص 42.
12) 729. عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، ج 18، ص 206.
13) 730. غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 6، ص 194.
14) 731. شرح دیوان امیرالمؤمنینعلیه السلام، ص 406.
15) 732. درّ المنثور، ج 3، ص 116.
20 - میرزا محمد بدخشانی.(1)
21 - شهاب الدین آلوسی.(2)
22 - قاضی شوکانی.(3)
23 - قندوزی حنفی.(4)
24 - شیخ محمده عبده.(5)
شیعه معتقد است آیه تبلیغ مربوط به ولایت امام علیعلیه السلام بوده و مصداق { ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام است؛ زیرا:
اوّلاً: خداوند متعال در این مورد اهتمام بسیاری کرده است، به حدّی که اگر این موضوع ابلاغ نشود گویا رسالت پیامبر ابلاغ نشده است. و این امری جز مسأله امامت و زعامت و جانشینی امیرالمؤمنینعلیه السلام نیست که عهدهدار وظایف و شؤونات نبی به جز وحی است.
ثانیاً: از آیه فوق استفاده میشود که ابلاغ این امر برای رسول خدا صلی الله علیه وآله دشوار بوده است؛ زیرا خوف آن را داشته که مردم از فرمان او سرپیچی کرده و با ایجاد اختلاف و تشتّت، زحمات 23 ساله او را بر باد دهند، و این مطلب - با مراجعه به تاریخ - جز ابلاغ ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام چیز دیگری نبوده است.
در یک بررسی اجمالی در آیات قرآن خواهیم دید که رسول خدا صلی الله علیه وآله میثاق بر نبوّت داشته(6)و از ناحیه خداوند مأمور به استقامت و صبر بوده است.(7)از این رو در
تبلیغ دین خدا و رساندن پیامها هیچ کوتاهی نکرده و در برابر درخواست غیر معقول و بهانه جوییها هرگز سر تسلیم فرود نیاورده است.(1)پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در ابلاغ پیامها حتی در مواردی که به نوعی تحمّل آن برای دیگران سنگین میبود، مانند داستان زینب همسر زید،(2)استحیای از مؤمنان،(3)ابلاغ همین آیه مورد بحث و ... چیزی را به دلیل ترس از خود و یا امر دیگر فروگذار نکرده است.
بنا بر این، دلیل دل نگرانی پیامبر صلی الله علیه وآله را باید در جای دیگر (نه ترس از قتل) جستجو کرد و آن، پیامدهای وخیم تکذیب منافقان و عکس العمل منفی برخی از یاران حضرت صلی الله علیه وآله در برابر این پیام بوده که منجر به حبط عمل آنان و شدّت نفاق و کفر منافقان میشد. و از سوی دیگر با تکذیب و کفر آنان، ادامه رسالت و حتّی اصل رسالت ناکام میماند و موجب هدم دین میشد.
ثالثاً: روایات صحیح السند نیز از طرق شیعه و سنّی، شأن نزول آیه «اکمال» را درباره حضرت امیر مؤمنانعلیه السلام میدانند.
نتیجه اینکه مقصود از{ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ امر ولایت حضرت علیعلیه السلام است که پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به ابلاغ آن بوده است.
برخی از علمای اهل سنّت در صدد توجیه دیگری برای آیه برآمدهاند تا ربطی به مسأله غدیر نداشته و از مؤیدات ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به حساب نیاید. اینک این توجیهات را مورد بررسی قرار میدهیم:
اهل سنّت بر اساس برخی از روایات میگویند: پیش از نزول این آیه از پیامبر صلی الله علیه وآله
محافظت میشد ولی پس از نزول آن و تضمین خداوند بر حفظ جان ایشان، عذر نگهبانان را خواستند، و فرمودند: «بروید، خداوند من را حفظ خواهد کرد.»
پاسخ: اوّلاً: این روایات بر فرض احراز صدور، درصدد بیان مورد نزول آیه نیست و با آن منافاتی ندارد، بلکه در آنها تنها استناد پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را به بخشی از این آیه نشان میدهد و چون در متن برخی از روایات تصریح شده این ترخیص از ناحیه رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه بوده است، احتمال دارد در فاصله غدیر خم تا وفات پیامبر خدا صلی الله علیه وآله باشد.
ثانیاً: اساساً مفسّران اهل سنّت این روایات را غریب دانسته و بر این قول متفقند که چون آیه مذکور مدنی و در اواخر بعثت نازل شده است، با حراست ابو طالب در مکه پیوندی ندارد.
ثالثاً: قول به اینکه آیه فوق دو بار یکی در اوائل بعثت و دیگری در مدینه در اواخر بعثت نازل شده باشد،(1)نمیتواند مشکلی را حل کند؛ زیرا بر فرض که آیه در اوائل بعثت نازل شده باشد و در آن تضمین خداوند بر حفظ پیامبر صلی الله علیه وآله باشد ولی نیازی به نگهبانی رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه توسط یارانش نخواهد بود.
سیوطی از ابن عباس نقل میکند که از رسول خدا صلی الله علیه وآله سؤال شد: کدام آیه بر شما گران آمد؟ حضرت فرمود: «در ایام موسم حجّ در منا بودم و مشرکان عرب و سایر مردم در آنجا بودند. جبرائیل بر من نازل شد و گفت { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ... }من برخاستم و ندا دادم: ای مردم! چه کسی مرا یاری میکند تا پیام پروردگارم را برسانم و برای او بهشت باشد. ای مردم! بگویید: لا اله الّا اللَّه و من رسول خدایم تا رستگار شده، نجات یابید و به بهشت روید. پس هیچ کس از مرد و زن و کودک نبود جز آنکه مرا با خاک و سنگ هدف قرار دادند و در صورتم آب
1) 743. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 79.
دهان انداختند و گفتند: دروغگو است... پس عموی ایشان عباس آمد و حضرت را از دست آنان نجات داد و آنان را به عقب راند.»(1)
پاسخ: حدیث از موضوعات و جعلیات بنی العباس بوده تا در برابر علویان فضیلتی بسازند؛ زیرا:
اوّلاً: آیه مذکور به اتفاق شیعه و سنّی در اوائل بعثت در مکه نازل نشده است. و تکرار نزول هم وجهی ندارد.
ثانیاً: این حدیث خبر واحد است و مخالفت است با تمام احادیثی که مخالف با این مضمون دارد.
ابن ابی حاتم به نقل از جابر بن عبداللَّه انصاری میگوید: «در جنگ پیامبر خداصلی الله علیه وآله با بنی انمار، حضرت بر سر چاهی نشستند. مردی به نام «وارث» یا «غورث بن حارث» از بنی نجّار قصد کشتن حضرت را کرد... وی نزد پیامبر آمد و گفت: شمشیرت را بده تا ببویم. حضرت آن را به وی داد. آن گاه از دستش لیز خورده و افتاد. پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: خداوند بین تو و آنچه میخواستی انجام دهی مانع شد. آنگاه این آیه نازل شد: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ .(2)
پاسخ: اوّلاً: ابن کثیر بعد از نقل این حدیث میگوید: «حدیث جابر بدین صورت غریب است.»(3)
ثانیاً: در نقل این داستان اختلاف است؛ زیرا ابو هریره آن را به نحو دیگری نقل میکند.(4)و اختلاف در نقل سبب وهن روایت است.
ثالثاً: این داستان با متن آیه سازگاری ندارد؛ زیرا در آن ضمانت بر حفظ پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به خاطر ابلاغ پیام خداوند میباشد.
رابعاً: توطئه برای قتل رسول خدا صلی الله علیه وآله تازگی نداشته تا در اثر آن در اواخر بعثت، خداوند طبق آیه مذکور، ضمانت بر حفظ پیامبرصلی الله علیه وآله کند.
خامساً: این جریان با تمام روایاتی که از طریق شیعه و سنّی نقل شده منافات دارد؛ زیرا در آنها نگرانی پیامبر صلی الله علیه وآله از تبلیغِ دستوری بوده که بر ایشان نازل شده است.
برخی از اهل سنّت در شأن نزول آیه میگویند: «خداوند به پیامبرش دستور داد تا آنچه را که درباره حکم رجم و قصاص بر وی نازل شده اعلان کند. در واقع این اعلان برخوردی در برابر موضع یهود بود که میخواستند به نحوی از حکم رجم زنای محصنه و قصاص که در تورات آمده است فرار کنند. از این رو افرادی را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله فرستادند تا از ایشان درباره این دو موضوع سؤال کنند، جبرئیل نازل شد و حکم رجم و قصاص را آورد.(1)
این افراد از اهل سنّت میگویند: آیات 41 تا 43 که پیش از آیه مورد بحث در همین سوره مائده است، در این باره میباشد.
پاسخ: اوّلاً: این قول بدون دلیل و مخالف با اقوال تمام صحابه است.
ثانیاً: متن این آیات در ردّ این قول کافی است، چون یهود در زمان نزول این سوره در اواخر بعثت تار و مار شده و سر جایشان نشسته بودند و در موقعیتی قرار نداشتند که بتوانند به حضرت زیانی برسانند تا خداوند وعده حفظ به او دهد.
اولین کسی که آیه «تبلیغ» را در مورد مکر یهود تفسیر کرده، مقاتل بن سلیمان
1) 748. عمدةالقاری، ج 18، ص 206؛ تفسیر معالمالتنزیل، ج 2، ص 51؛ مفاتیحالغیب، ج 12، ص 48.
است.(1)و پس از وی طبری و بغوی و محمد بن ابیبکر رازی این قول و تفسیر را اختیار کردهاند.(2)فخر رازی نیز پس از احتمالات فراوان در مورد نزول آیه مورد بحث همین قول را برگزیده و تنها دلیل آن را نیز سیاق یا تناسب آیات قبل و بعد دانسته که جملگی درباره یهودیان است.(3)
پاسخ: اوّلاً: سوره مائده آخرین سورهای است که بر پیامبر صلی الله علیه وآله در حجة الوداع نازل شده است، و در آن موقع یهود شوکتی نداشتهاند تا پیامبر صلی الله علیه وآله از آنها خوف داشته باشد و احتیاج به محافظت و عصمت و نگهبانی از آنها داشته باشد.
ثانیاً: قرآن موجود بر اساس ترتیب نزول آن نبوده تا بتوان به سیاق آیات آن بر ظهور یک معنا تمسّک کرد.
ثالثاً: سیاق بر فرض ظهور داشتن، قرینه مقامی است و در برابر نصّ روایات و قرینههای دیگر ظهوری نخواهد داشت.
رابعاً: بنا بر گفته فخر رازی، حکمی که خداوند درباره یهود نازل کرد و به قدری بر آنان گران تمام شد که موجب تأخیر در ابلاغ آن از سوی رسول خدا صلی الله علیه وآله گردید، این بود: { یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلی شَیءٍ حَتَّی... }«ای اهل کتاب شما بر هیچ چیز نیستید تا آنکه....» در حالی که قرآن پیش از این آیه در آیه 64 همین سوره خطاب تندتری به یهود دارد: { وَقالَتِ الْیهُودُ یدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا...}؛ «و یهود گفتند: دست خدا [با زنجیر] بسته است، دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن از رحمت [الهی دور شوند....»
خامساً: وجود این آیه در بین آیات یهود ممکن است اشاره به این نکته باشد که منافقانی که پیامبر صلی الله علیه وآله از آنها خوف داشت به منزله یهود و از سنخ آنان در کفر و ضلالتند.
از جمله آیاتی که دلالت بر امامت و ولایت حضرت علیعلیه السلام دارد و میتواند پشتوانه بسیار محکمی برای حدیث «غدیر» در افاده معنای ولایت و امامت باشد، آیه معروف به «اکمال» است. خداوند متعال میفرماید: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛(1)«امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»
در ذیل آیه، روایات بسیاری از فریقین وارد شده که آیه در شأن امیر المؤمنینعلیه السلام وارد شده است. اینک به بحث و بررسی درباره آن میپردازیم.
با مراجعه به مصادر حدیثی اهل سنّت، به وجود روایاتی «صحیح السند» در رابطه با نزول آیه در شأن امام علیعلیه السلام پی میبریم، اینک به بررسی برخی از این روایات میپردازیم:
ابو نعیم از محمّد بن احمد بن علی بن مخلّد، از محمّد بن عثمان بن ابو شیبه، از یحیی حمانی، از قیس بن ربیع، از ابو هارون عبدی، از ابو سعید خدری نقل میکند که: پیامبر صلی الله علیه وآله مردم را در روز غدیر خم به علی علیه السلام دعوت نمود. و امر کرد که هر چه
1) 752. سوره مائده، آیه 3.
خار و خاشاک زیر درخت بود بکنند. و این واقعه در روز پنجشنبه بود. علیعلیه السلام را صدا زد، آن گاه بازوهای او را گرفت و هر دو را بلند نمود، به حدّی که مردم سفیدی زیر بغلهای رسول خدا صلی الله علیه وآله را مشاهده کردند. مردم متفرّق نشدند تا اینکه این آیه نازل شد: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً }پس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: اللَّه اکبر بر کامل کردن دین و تمام نمودن نعمت، و رضایت پروردگار به رسالت من و به ولایت علی بعد از من. آن گاه فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست، بار خدایا هر کس ولایت او را پذیرفت او را دوست بدار و هر که با او دشمنی نمود او را دشمن دار. و هر کس او را یاری کرد یاری کن و هر کس او را خار کرد خارش نما... .(1)
بررسی سند
محمد بن احمد بن علی بن مخلّد معروف به ابن محرّم؛ وی از بزرگان شاگردان ابن جریر طبری و ملازمین او است، که دار قطنی و ابو بکر برقانی او را معتبر دانستهاند، و ذهبی از او به امام تعبیر کرده است.(2)و اگر برخی او را تضعیف کردهاند به جهت نقل احادیث مناقب اهل بیتعلیهم السلام است.
محمّد بن عثمان بن ابی شیبه، ذهبی او را به امام حافظ تعبیر کرده، و صالح جزره او را توثیق نموده است. و ابن عدی میگوید: من از او حدیث منکری ندیدهام تا آن را نقل کنم.(3)
یحیی حمانی؛ او از رجال مسلم در صحیح اوست. و نیز از مشایخ ابی حاتم و مطین و امثال این دو از بزرگان اهل سنّت به حساب میآیند. و عدهای از یحیی بن معین نقل کردهاند که او را صدوق و ثقه معرفی نموده است. و نیز گروهی دیگر از
علمای اهل جرح و تعدیل (رجال) او را توثیق نمودهاند. و هر کس درباره او سخنی ناشایست گفته به جهت حسد او بوده است. گفتهاند که او عثمان را دوست نداشته و درباره معاویه میگفته که او بر غیر ملت اسلام بوده است.(1)
قیس بن ربیع؛ او از رجال ابی داوود و ترمذی و ابن ماجه به حساب میآید. و ابن حجر او را صدوق دانسته است.(2)
ابو هارون عبدی؛ وی همان عمارة بن جوین است، او از مشاهیر تابعین بوده و از رجال بخاری در «خلق افعال العباد»، و ترمذی و ابن ماجه و از شیوخ ثوری و حمّادین و دیگران از بزرگان اهل سنّت بوده است. گرچه برخی به جهت تشیع بر او خرده گرفتهاند،(3)ولی نمیتوانند او را ردّ کنند؛ زیرا حدیث او در کتب بخاری و دو کتاب از صحاح اهل سنّت وارد شده است. و دیگر اینکه در جای خود به اثبات رسیده که تشیع با وجود صداقت وی مضرّ به حدیث او نیست.(4)
خطیب بغدادی از عبد اللَّه بن علی بن محمّد بن بشران، از علی بن عمر حافظ، از ابو نصر حبشون بن موسی بن ایوب خلّال، از علی بن سعید رملی، از ضمرة بن ربیعه قرشی، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب، از ابو هریره نقل کرده که گفت: هر کس در روز هجدهم ذی حجّه روزه بگیرد، ثواب شصت ماه روزه بر او نوشته خواهد شد. و آن روز، روز غدیر خم است، زمانی که پیامبر صلی الله علیه وآله دست علی بن ابی طالب علیه السلام را گرفت و فرمود: آیا من ولی مؤمنین نیستم؟ گفتند: آری، ای رسول خدا! فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. عمر بن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد ای پسر ابی طالب! تو مولای من و مولای هر مسلمان شدی. آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...} ...(5).
بررسی سند
ابن بشران (م 415)؛ خطیب بغدادی او را صدوق، ثقه، ثبت و ... معرفی کرده است. و ذهبی نیز او را عدل دانسته است.(1)
علی بن حافظ؛ وی دارقطنی است (م 388) که علمای رجال او را بسیار تمجید کردهاند.(2)
ابو نصر حبشون؛ ذهبی او را صدوق دانسته و خطیب بغدادی نیز او را توثیق کرده و درباره او قول مخالفی ذکر نکرده است.
علی بن سعید رملی؛ ذهبی تصریح به وثاقت او کرده و میگوید: تا به حال کسی را ندیدم که درباره او مذمّتی بگوید.(3)
ضمرة بن ربیعه (م 202)؛ او از رجال بخاری در کتاب «الادب المفرد» و چهار صحیح دیگر از صحاح اهل سنّت است. عبد اللَّه بن احمد از پدرش نقل کرده که او صالح الحدیث و از ثقات به حساب میآید. عثمان بن سعید دارمی، از یحیی بن معین و نسائی توثیق او را نقل کرده، و ابو حاتم او را صالح، و محمّد بن سعد او را ثقه مأمون خیر دانسته و گفته که افضل از او وجود ندارد.(4)
عبد اللَّه بن شوذب (م 156)؛ او از رجال ابی داوود و ترمذی و نسائی و ابن ماجه است. ذهبی میگوید: جماعتی او را توثیق کردهاند،(5)و ابن حجر او را صدوق عابد معرفی نموده است.(6)و از سفیان نقل کرده که ابن شوذب از ثقات مشایخ ما به حساب میآید. و ابن معین و ابن عمار و نسائی نیز او را ثقه معرفی کرده است. و ابن جبّان نیز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.(7)
ابن عساکر به طرق مختلف این مضمون را نقل کرده است.
به یک سند از خطیب بغدادی نقل کرده که قبلاً ذکر شد.
در سندی دیگر از ابو بکر بن مزرفی، از حسین بن مهتدی، از عمر بن احمد، از احمد بن عبد اللَّه بن احمد، از علی بن سعید رقّی، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابی هریره، همان مضمون قبل را نقل کرده است.(3)
بررسی سند
ابو بکر بن مزرفی (م 527)؛ ابن جوزی میگوید: «من از او حدیث شنیدم، مردی ثبت، عالم و حسن العقیده بود.»(4)و ذهبی نیز او را ثقه و متقن دانسته است.(5)
ابو الحسین بن مهتدی، (م 465)؛ خطیب بغدادی او را ثقه، و سمعانی او را ثقه حجّت معرفی کردهاند.(6)
عمر بن احمد؛ او که همان ابن شاهین است (م 385)، خطیب بغدادی و ابن ماکولا او را ثقه امین، و دارقطنی و ابو الولید باجی و ازهری او را ثقه، و ذهبی او را شیخ صدوق حافظ معرفی کرده است.(7)
1) 768. تهذیب الکمال، ج 28، ص 551؛ تقریب التهذیب، ج 2، ص 252.
2) 769. تهذیب الکمال، ج 12، ص 578؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 355.
3) 770. ترجمه امیرالمؤمنینعلیه السلام از تاریخ دمشق، رقم 575 و 578 و 585.
4) 771. المنتظم، ج 17، ص 281.
5) 772. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 241.
6) 773. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 241.
7) 774. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 431.
بقیه رجال سند نیز قبلاً مورد بررسی قرار گرفت.
ابن عساکر هم چنین از ابو القاسم سمرقندی، از ابو الحسین بن نقور، از محمّد بن عبداللَّه بن حسین دقّاق، از احمد بن عبداللَّه بن احمد بن عباس بن سالم بن مهران، معروف به ابن النیری، از سعید رقّی، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق از شهر بن حوشب از ابی هریره همین مضمون را نقل کرده است.(1)
بررسی سند
ابو القاسم بن سمرقندی (م 536)؛ ابن عساکر و سلفی او را ثقه، و ذهبی او را شیخ امام معرفی کرده است.(2)
ابو الحسین بن نقور (م 470)؛ خطیب او را صدوق، و ابن خیرون او را ثقه، و ذهبی او را شیخ جلیل صدوق، معرفی کرده است.(3)
به بقیه رجال حدیث قبلاً اشاره شد.
جماعت بسیاری از علمای اهل سنّت، روایت نزول آیه در روز هجدهم ذی حجّه در سرزمین غدیر خم را در کتابهای خود نقل کردهاند. اینک به اسامی برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری (م 310).(4)
2 - حافظ ابن مردویه اصفهانی (م 410).(1)
3 - حافظ ابی نعیم اصفهانی.(2)
4 - حافظ ابو بکر خطیب بغدادی (م 463).(3)
5 - حافظ ابو سعید سجستانی (م 477).(4)
6 - ابو الحسن بن مغازلی شافعی (م 483).(5)
7 - حافظ ابو القاسم حسکانی.(6)
8 - حافظ ابو القاسم بن عساکر دمشقی شافعی (م 571).(7)
9 - خطیب خوارزمی (م 568).(8)
10 - سبط بن جوزی.(9)
11 - شیخ الاسلام حمّوئی.(10)
12 - عماد الدین ابن کثیر دمشقی شافعی.(11)
13 - جلال الدین سیوطی شافعی.(12)
14 - میرزا محمّد بدخشی.(13)
و دیگران.
1) 779. تفسیر ابن کثیر، ج2، ص14؛درّالمنثور، ج3،ص19؛ تاریخ مدینة دمشق، ج12،ص237؛الاتقان، ج1، ص 53.
2) 780. ما نزل من القرآن فی علیعلیه السلام، ص 56.
3) 781. تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.
4) 782. کتاب الولایة.
5) 783. مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 18، ح 24.
6) 784. شواهد التنزیل، ج 1، ص 201، ح 211.
7) 785. ترجمه امیر المؤمنینعلیه السلام از تاریخ دمشق، ح 575 و 578 و 585.
8) 786. المناقب، ص 135، ح 152.
9) 787. تذکرة الخواص، ص 30.
10) 788. فرائد السمطین، ج 1، ص 72، ح 39.
11) 789. البدایة والنهایة، ج 5، ص 232.
12) 790. در المنثور، ج 3، ص 19 ؛ الاتقان فی علوم القرآن، ج 1، ص 53.
13) 791. مفتاح النجاة، باب 3، فصل 11، ص 34.
در رابطه با شأن نزول آیه، سه رأی عمده مطرح است:
فخر رازی احتمال میدهد که کلمه «الیوم» در این آیه در معنای حقیقی خود به کار نرفته است، بلکه معنای مجازی دارد، بدین معنا که «یوم» در این جا به معنای «دوران» و «یک برهه از زمان» است، نه یک قطعه کوتاه از زمان.
طبق این نظریه، آیه نظر به روز خاص و حادثه ویژهای ندارد، بلکه از شروع و آغاز دوران عظمت اسلام و فرا رسیدن دوران یأس و ناامیدی کفار خبر میدهد.
پاسخ: اوّلاً: معنای مجازی و غیر حقیقی نیاز به قرینه روشنی دارد که فخر رازی برای این معنای مجازی، قرینهای ارائه نمیدهد.
ثانیاً: اگر این تفسیر صحیح بود، نزول این آیه بنابر این معنا سزاوارتر بود که در فتح مکه باشد.
ثالثاً: با روایاتی که دلالت بر نزول آیه در هجدهم ذی حجّه دارد، سازگار نیست.
فخر رازی احتمال دیگری میدهد که بگوییم آیه در روز عرفه بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده و کلمه «یوم» نیز در معنای حقیقی آن به کار رفته است، که همان روز خاص و معینی باشد؛ یعنی روز هشتم ماه ذی حجّه در آخرین سفر حج پیامبرصلی الله علیه وآله که سال دهم هجرت بوده است.
بخاری به سند خود از عمر بن خطاب نقل کرده که مردی از یهود به او گفت: ای امیر المؤمنین! آیهای در کتاب شما است که اگر بر ما جماعت یهود نازل شده بود آن روز را عید میگرفتیم. عمر گفت: کدامین آیه؟ او گفت: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}. عمر گفت: ما آن روز و مکانی را که این آیه بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد میدانیم، آن روز، روز عرفه و روز جمعه بود.(1)
1) 792. صحیح بخاری، ج 1، ص 16.
پاسخ: اوّلاً: تمام روایات این چنینی از حیث سند ضعیف است؛ زیرا از پنج نفر از صحابه نقل شده است، که دو نفر از آنها عمر بن خطاب و معاویهاند، و از آنجا که در قول به نزول آیه در روز نهم ذی حجّه، نه روز هجدهم ذی حجّه در غدیر خم طرف حساب هستند؛ زیرا هر دو غاصب خلافت امیر المؤمنینعلیه السلام بودهاند، لذا قولشان مورد قبول نخواهد بود.
این روایت از طریق سمرة بن جندب و ابن عباس و امام علیعلیه السلام نیز نقل شده است، ولی در روایت سَمُره، عمر بن موسی بن وجیه قرار دارد که ضعیف است و لذا اصل روایت را هیثمی ردّ کرده است.(1)و در سند روایت منسوب به ابن عباس، عمّار مولی بنی هاشم قرار دارد که بخاری در صدد تضعیف او برآمده است...(2)در روایت منسوب به امام علیعلیه السلام نیز احمد بن کامل واقع شده که دارقطنی او را سهل انگار در نقل حدیث معرفی کرده است.(3)
ثانیاً: فخر رازی میگوید: «مورخان و محدّثان اتفاق نظر دارند که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله پس از نزول این آیه شریفه، بیش از 81 یا 82 روز عمر نکرده....»(4)
و از طرفی دیگر اهل سنّت معتقدند که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در روز دوازدهم ربیع الأوّل به دنیا آمده است(5)و اتفاقاً در روز دهم ربیع الأوّل نیز رحلت نمودهاند. حال با کمی تأمّل پی میبریم که این مدت زمان تنها با مبدئیت هجدهم ذی حجّه سازگاری دارد نه روز عرفه؛ یعنی نهم ذی حجّه.
ثالثاً: ممکن است که این دو قول را بر فرض صحّت، این گونه با هم جمع کنیم که آیه دو بار بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است.
رابعاً: ممکن است این دو قول را به این نحو جمع کنیم که آیه در روز نهم ذی حجّه بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده، ولی در روز هجدهم پیامبر صلی الله علیه وآله آن را تلاوت کرده است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله از جانب خداوند مأمور به ابلاغ به ولایت امیر المؤمنین علیه السلام در حجة الوداع بوده است.
خامساً: ممکن است که مقصود از اکمال دین در آن روز، کامل شدن کلّ اسلام با تبیین حجّ و ابلاغ ولایت امیر المؤمنین علیه السلام باشد؛ زیرا مطابق برخی از روایات جبرئیل بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد و از جانب خداوند به او فرمود: تو همه چیز را بیان کردی جز دو وظیفه را که باید عملی کنی، یکی حجّ و دیگر ولایت را...(1).
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «جایز است که بگوییم: خداوند سبحان قسمت بیشتر سوره را که در آن آیه «اکمال» و امر ولایت است در روز عرفه نازل کرده است، ولی پیامبر صلی الله علیه وآله ابلاغ و بیان ولایت را به روز غدیر خم در هجدهم ذی حجّه موکول کرد، گرچه آن را در روز عرفه هم تلاوت کرده بود. و اینکه در برخی از روایات آمده که نزول آیه در روز غدیر است، بعید به نظر نمیرسد که مراد تلاوت حضرت همراه با تبلیغ امر ولایت باشد که در آن روز انجام گرفته است. بنابر این توجیه، بین روایات تنافی وجود ندارد.(2)
نظر شیعه امامی و بسیاری از علمای اهل سنّت آن است که آیه «اکمال» در روز هجدهم ذی حجّه، در سرزمین غدیر خم بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است، که به برخی از روایات «صحیح السند» اشاره میکنیم.
کلینیرحمه الله به سندش از امام باقرعلیه السلام در حدیثی نقل کرده که فرمود: «وکانت الفریضة تنزل بعد الفریضة الأولی، وکانت الولایة آخرالفرائض، فانزل اللَّه { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ
وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی ...»؛(1)«فریضه به ترتیب یکی پس از دیگری نازل میشد و ولایت آخرین فریضهها بود، سپس خداوند - عزّ وجلّ - این آیه را نازل فرمود: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ...} ....»
این نظریه با مضمون و محتوای آیه شریفه نیز سازگار است؛ زیرا:
اوّلاً: دشمنان اسلام پس از ناکامی در تمام توطئهها، تنها به یک چیز دل بسته بودند و آن اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله از دنیا برود و پس از ارتحال آن حضرت بتوانند به آرزوی خود برسند و ضربه نهایی را بر اسلام وارد سازند. اما وقتی دیدند که آن حضرت در روز هجدهم ذی حجّه سال دهم هجرت در بین عموم مردم شخصی بی نظیر را به جانشینی خود انتخاب کرد، آرزوهای خویش را بر باد رفته دیدند.
ثانیاً: با انتخاب امیرالمؤمنین علیه السلام به ولایت و امامت، نبوّت به سیر تکاملی خود ادامه داد و با آن، دین خود را تمام و کامل کرد.
ثالثاً: نعمتهای خداوند با نصب امامت و رهبری پس از پیامبر صلی الله علیه وآله تکمیل شد.
رابعاً: بدون شک اسلام بدون امامت و رهبری پس از پیامبر صلی الله علیه وآله یک دین فراگیر و جهانی نخواهد شد.
«یوم» در چهار معنا استعمال شده است:
1 - مدّت زمانی که از طلوع فجر آغاز و به غروب خورشید ختم میشود. بنابر این معنا «یوم» مترادف «نهار» است و به معنای روز در مقابل شب به کار میرود. مانند: { إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ یوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیوْمَ لا یسْبِتُونَ لا تَأْتِیهِمْ ؛(2)«روز شنبه ماهیهایشان روی آب میآمدند، و روز غیر شنبه به سوی آنان نمیآمدند.»
و نیز میخوانیم: { فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیامٍ أُخَر}؛(1)«هر کس از شما که در ماه رمضان بیمار یا در سفر باشد، پس روزهای دیگری را روزه بگیرد.»
2 - مجموع شبانه روز؛ چنان که برمجموع نمازهایی که در یک شبانهروز خوانده میشود، نمازهای یومیه میگویند.
3 - عصر، روزگار و برههای از زمان؛ مانند آیه: { تِلْکَ الْأَیامُ نُداوِلُها بَینَ النّاسِ ؛(2)«ما این روزهای ظفر و شکست را به نوبت میان مردم میگردانیم.»
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: «الدهر یومان: یوم لک ویوم علیک»؛(3)«زمانه دو روز است: یک روز به نفع تو است و یک روز به ضرر تو.»
4 - مرحله؛ چنان که درباره خلقت آسمان و زمین فرمود: { الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ ؛(4)«خدایی که آسمان و زمین را در شش مرحله خلق کرد.» و نیز فرمود: { خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یوْمَینِ ؛(5)«زمین را در دو مرحله خلق کرد.»
5 - قیامت؛ بیشترین استعمال واژه یوم در قرآن کریم مربوط به روز قیامت است. سرّ اینکه از قیامت به «یوم» تعبیر میشود آن است که مرحله دیگری از نظام هستی و مرحله پایانی آن است.
الف و لام در «الیوم» برای عهد است و اشاره به روز معین و مشخصّی دارد که نزد گوینده و شنونده معلوم است. بنابر این واژه «الیوم» به معنای امروز در مقابل دیروز و فردا قرار دارد.
حقّ آن است که آیه، به برههای از روزگار اشاره دارد که آغاز آن قطعه زمانی، روز نزول این آیه بوده است. از این رو اختصاصی به دوازده ساعت یا بیست و چهار ساعت ظرف نزول آیه ندارد.
«الیوم» دوم در آیه که به منظور اهمّیت دادن به آن روز بزرگ تکرار شده است نیز به همین معناست.
مراد از «کافران» در جمله { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ تنها مشرکان مکّه یا حجاز نیستند، بلکه به علت مطلق بودنش، شامل مشرکان، بت پرستان، یهودیان و مسیحیان و ... نیز میشود.
تلاش کافران به امید نفوذ در دین با انگیزه نابودی آن از برخی آیات قرآن کریم استفاده میشود. خدای سبحان اهداف کافران را در محورهای زیر تشریح کرده است:
1 - ابتدا تلاش میکردند تا چراغ دین را به طور کلّی خاموش کنند و این نهال نو پا را از ریشه بیرون آورند: { یرِیدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَیأْبَی اللَّهُ إِلّا أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ؛(1)«آنان اراده دائمی دارند که نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند. در حالی که خدا میخواهد نورش را تمام و کامل کند هر چند که کافران را خوش نیاید.»
2 - چون دیدند که موفّق به ریشهکن ساختن دین و خاموش کردن چراغ آن نشدند، تلاش کردند تا مسلمانان را از دین و آیینشان برگردانند: { لا یزالُونَ یقاتِلُونَکُمْ حَتّی یرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا}؛(2)«مشرکان، پیوسته با شما میجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آیینتان برگردانند.»
این تلاش فرهنگی و نظامی اختصاص به مشرکان ندارد، بلکه اهل کتاب نیز در چنین تلاش و کوششی بودند: { وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ
کُفّاراً حَسَداً}؛(1)«بسیاری از اهل کتاب دوست دارند شما را بعد از ایمان آوردنتان به کفر برگردانند.»
3 - بعد از بی ثمر ماندن کوششهایشان در دو مرحله قبل، تلاش کردند تا با پیشنهادِ گرویدن به آیین یهود و نصاری، در حقیقت دین بدلی بسازند و حسّ دین گرایی آنان را این گونه اقناع کنند. از این رو به مردم عوام میگفتند: { لَنْ یدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری ؛(2)«کسی داخل بهشت نمیشود جز آنکه یهودی یا نصرانی باشد.» یا آنجا که میفرماید: { کُونُوا هُوداً أَوْ نَصاری تَهْتَدُوا(3)} «یهودی یا نصرانی باشید تا هدایت شوید.»
سران کفر نیز در مقام توصیه به استقامت و پایداری میگفتند: برای حفظ خدایانتان و عبادت آنها، صبر و استقامت به خرج دهید: { أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ ؛(4)«بروید و بر خدایانتان استقامت و پایداری بورزید.»
4 - بعد از آنکه همه نقشههای پیشین آنان بر باد رفت، به فکر دیگری افتاده و خود را به آن دل خوش کردند و آن اینکه محمّد صلی الله علیه وآله فرزند پسری ندارد تا جانشین او و ادامه دهنده راهش باشد. و نیز کسی را به طور علنی به جانشینی خود نصب نکرده است، لذا نقشهها را برای بعد از وفات رسول اکرم صلی الله علیه وآله ریختند و به آن دل خوش کرده بودند که در روز غدیر خم رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله حضرت علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی کرده و در میان جماعت بسیاری بر این سمت نصب نمود. این جا بود که کافران و منافقان از این نقشه خود نیز مأیوس شدند، و لذا خداوند متعال این آیه را نازل کرد: { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛(5)«امروز کافران از
[زوال آیین شما مأیوس شدند، بنابر این از آنها نترسید، و از [مخالفت من بترسید! امروز، دین شما را کامل کردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم، و اسلام را به عنوان آیین [جاویدان شما پذیرفتم.»
در اینکه مقصود از «اکمال دین» در آیه مورد بحث چیست، سه نظریه مطرح شده است:
1 - منظور از «دین»، قوانین و احکام شرع است؛ یعنی در آن روز قوانین اسلام کامل شد، و پس از آن دیگر در اسلام خلأ قانونی وجود ندارد.
پاسخ: اگر مقصود از اکمال دین، اکمال تشریعی بود، باید بعد از نزول آیه حکمی بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل نمیگشت، با اینکه مطابق روایات بسیار آیه کلاله و آیه ربا و برخی دیگر از احکام بعد از آن روز بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد.
طبری از براء بن عازب نقل میکند که آخرین آیهای که بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد آیه: { یسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یفْتِیکُمْ فِی الْکَلالَةِ(1)} است.
ابو حیان اندلسی میگوید: «بعد از این آیه - آیه اکمال - آیات بسیاری؛ از قبیل آیات ربا و آیات کلاله و دیگر آیات بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد.»
2 - برخی معتقدند که منظور از دین در آیه «اکمال»، حجّ است؛ یعنی در آن روز خاص و با شکوه، خداوند حجّ شما را کامل کرد.
پاسخ: اوّلاً: حجّ جزء شریعت اسلامی است نه دین، و حمل دین بر شریعت که جزئی از آن، حجّ است خلاف ظاهر به نظر میرسد.
ثانیاً: این توجیه با ظاهر کلمه «الیوم» سازگاری ندارد؛ زیرا مقصود از «الیوم» ظرف زمان حاضر و همان زمان نزول و ابلاغ آیه میباشد. باید مشاهده کرد که در آن
1) 814. سوره نساء، آیه 176.
روز چه اتفاقی افتاده که به سبب آن، دین کامل شده است. میدانیم که در آن روز جز ابلاغ ولایت امیر المؤمنینعلیه السلام واقعه دیگری نبوده است.
3 - مقصود از «اکمال دین» کامل شدن ارکان آن به توسط ولایت و امامت امیر المؤمنین است؛ زیرا با ادامه نبوّت از کانال امامت است که دین به قله کمال خود خواهد رسید.
مطابق آیه سوم از سوره مائده، شش ویژگی برای روز غدیر خم؛ یعنی هجدهم ذی حجّه که واقعه غدیر و نصب امامت حضرت امیر علیه السلام در آن روز اتفاق افتاده، وجود دارد:
1 - امید تمام دشمنان را که برای نابودی اسلام دندان طمع تیز کرده بودند، به یأس مبدّل کرد: { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا}.
2 - افزون بر تبدیل شدن امیدشان به یأس، آن چنان زمینه فعالیت آنها را خنثی کرد که ترس مسلمانان را از آنان بی جهت دانست: { فَلا تَخْشَوْهُمْ .
3 - امکان داشت که مسلمانان با پشت پا زدن و نادیده گرفتن آن نعمت بزرگ، کفران نعمت کنند و زمینه غضب الهی و بازگشت سلطه کفّار را فراهم و امید تازهای در آنان ایجاد کنند، از این رو برای پیشگیری از این مسأله فرمود: { وَاخْشَوْنِ .
4 - پیشرفتی کیفی (کمال) در دین الهی ایجاد کرد و مایه تکامل آن گردید: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ .
5 - پیشرفتی کمّی (تمامیت) در نعمت مطلق الهی (ولایت) ایجاد کرد، و آن را به مراحل پایانی و اتمام رساند: { وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی .
6 - در مرحله ابلاغ نیز خدا راضی شد تا اسلامِ با ولایت، دین ابدی مردم گردد: { وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}.
بنابر این، آن روز آغاز برههای جدید در تاریخ اسلام شد.
برخی از علمای شیعه به اقتضای ظاهر روایات، احتمال دادهاند که این بخش از آیه جدا از بقیه بخشها نازل شده و هنگام جمع آوری قرآن در اینجا قرار داده شده است، در حالی که غالب یا همه مفسّران اهل سنّت میگویند: مجموع این آیه با هم نازل شده و قسمتهای گوناگون آن، مضمون مشترک دارد. از این رو لازم است هر دو احتمال به طور جداگانه مورد بحث و گفتگو قرار گیرد:
1 - علمای شیعه میگویند: تعدّد یا وحدت آیات به تنهایی نمیتواند دلیل تعدد یا وحدت نزول باشد؛ یعنی همانگونه که دو آیه بودن، نشان تعدّد نزول نیست، یک آیه بودن نیز دلیل وحدت نزول تمام بخشهای آن نمیتواند باشد. مثلاً در آیه تطهیر که در سوره احزاب آمده، نشان میدهد که این آیه، مستقل از قبل و بعد خودش است، چنان که مضمون و محتوای آن شهادت میدهد که مخاطبی غیر از مخاطب قبل و بعد از خود دارد. شأن نزولی که علمای اهل سنّت نیز نقل کردهاند نشان میدهد این فقره از آیه در واقعهای خاص نازل شده است.
در آیه محلّ بحث نیز مطلب از همین قرار است؛ زیرا هنگام بیان حکم خون، مردار، گوشت خوک و ... میفرماید: { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ...}.
همان طور که میدانیم معلوم شدن حکم خون و امثال آن موجب یأس دشمن و تکمیل دین نمیشود. شاهدش آن است که این احکام، قبلاً در دو سوره مکّی - انعام، آیه 145 و نحل، آیه 115 - ونیز در آیه 173 از سوره بقره، که اولین سوره مدنی است، نازل شده بود ولی عنوان یأس کفار و تکمیل دین در آنها مطرح نیست، در حالی که اگر نزول و ابلاغ این احکام دارای چنین خاصیتی باشد باید در آن سورهها نیز { أَلْیوْمَ یئِسَ ذکر میشد.
بدین ترتیب { أَلْیوْمَ...} نمیتواند اشاره به روز نزول حکم خون، مردار، و ... باشد، بلکه باید اشاره به روزی باشد که در آن، حادثه مهمّ دیگری واقع شده است. از این جهت شیعه اعتقاد دارد آیه { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ...} اشاره به روزی دارد که نبی اکرمصلی الله علیه وآله
آیه «تبلیغ» را عملی نمود. آن جا که خداوند میفرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ ؛(1)«ای پیامبر! آنچه که از سوی پروردگارت به تو نازل شد به مردم ابلاغ کن.» امری که اگر امتثال نمیشد زحمات بیست و سه ساله آن حضرت به هدر میرفت و رسالت الهی ابلاغ نمیگردید.
نتیجه اینکه یا باید بگوییم: این دو بخش، جدای از قبل و بعد خود نازل شده، لیکن هنگام جمع آوری قرآن به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یا به دستور کسانی که بعد از آن حضرت به جمع آوری قرآن پرداختند - طبق مبانی مختلف در تدوین قرآن - در این جا قرار گرفته است. یا اینکه بگوییم: این دو جمله همراه قبل و بعد خود نازل شده، لیکن به روز نزول آیه، از آن جهت که ظرف نزول برخی احکام فقهی است اشاره ندارد، بلکه جمله معترضهای است که بین این جملات قرار گرفته است.
مؤید این مدّعا آن است که اگر این دو جمله را حذف کنیم بقیه آیه، تامّ و کامل خواهد بود و خللی در معنای آن وارد نمیشود. چنانکه حذف آیه تطهیر خللی در معنای بقیه آیه ایجاد نمیکند، بلکه معنا روشنتر و ترجمه و تفسیر راحتتر خواهد شد.
2 - احتمال دیگر اینکه این جمله همراه بقیه قسمتهای آیه نازل شده و جدای از آنها نیست، چنان که مفسّران عامه بر این باورند.
با این احتمال نیز میتوان گفت: «الیوم» اشاره به روز نزول احکام مذکور در آیه است؛ زیرا وحدت نزول، نقشی در این جهت ندارد. همانگونه که صدر آیه 29 سوره یوسف با خطاب به حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: { یوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا}؛ «ای یوسف! از این حادثه صرف نظر کن.» و در ذیل آن خطاب به همسر عزیز مصر آمده است: { وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ ؛ «و تو ای زن! از گناه خویش استغفار کن.» با آنکه مجموع اینها یک آیه بیشتر نیست و نامی از همسر عزیز مصر به میان نیامده است. کسی ادعا
1) 815. سوره مائده، آیه 67.
نکرده که هر دو بخش آیه خطاب به یک نفر است. بنابر این، گرچه در محاورات و گفتگوهای عرفی، از وحدت سیاق به عنوان یک اصل و قاعدهای عقلایی نام میبرند و بدان توجّه و عنایت دارند؛ لیکن نمیتوان گفت: یک قاعده کلّی و عمومی است و همیشه میتواند دلیل یا مؤید باشد، به ویژه اگر قرینه داخلی یا خارجی بر خلاف آن وجود داشته باشد.
برخی میگویند: در ابتدای آیه سوم سوره مائده، سخن از گوشتهای حرام است و در انتهای آن، سخن از اضطرار و ضرورت و حکم آن است و در وسط آن دو، آیه «اکمال» آمده است، اگر مقصود از آیه اکمال مسأله ولایت و امامت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله است چه تناسبی با صدر و ذیل آیه دارد؟
پاسخ: آیات قرآن به صورت یک کتاب کلاسیک تنظیم نشده است، بلکه به همان شکلی که نازل میگشت به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله ثبت میشد. بنابر این ممکن است صدر آیه مورد بحث به خاطر سؤالاتی که از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در مورد گوشتهای حرام شده، قبل از واقعه غدیر نازل شده باشد، و بعد از مدّتی واقعه غدیر پیش آمده و آیه مورد بحث نازل گشته و نویسندگان وحی، آن را به دنبال حکم گوشتهای حرام ثبت کردهاند. سپس مسأله اضطرار یا مصداقی از مصادیق آن رخ داده و حکم آن نازل شده و ذیل آیه را که حاوی حکم اضطرار است به دنبال قسمت وسط آیه ثبت کرده باشند. بنابر این، با توجه به نکته فوق، لازم نیست آیات تناسب خاصّی با هم داشته باشند.
یکی از آیاتی که درباره قصه غدیر خم نازل شده و دلالت حدیث غدیر بر امامت و ولایت و خلافت حضرت علی علیه السلام را تأیید میکند، آیه «سأل سائل» است. خداوند متعال میفرماید: { سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیسَ لَهُ دافِعٌ ؛(1)«تقاضاکنندهای تقاضای عذابی کرد که واقع شود. این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمیتواند آن را دفع کند.»
اصل قصّه چیست؟ و چگونه ارتباط با واقعه غدیر دارد؟ و چگونه دلالت حدیث امامت و ولایت را تأیید میکند؟ اینها سؤالهایی است که در این مبحث به آن میپردازیم.
برخی از علمای اهل سنّت این آیه را مربوط به قصه غدیر میدانند؛ از قبیل:
او میگوید: از سفیان بن عیینه درباره تفسیر قول خداوند - عزّ وجلّ - { سَأَلَ سائِلٌ }سؤال شد که در شأن چه کسی نازل شده است؟ او در جواب گفت: تو از من درباره مسألهای سؤال کردی که کسی قبل از تو از من سؤال نکرده بود. حدیث کرد مرا پدرم از جعفر بن محمّد، از پدرانش: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله به سرزمین غدیر خم
1) 816. سوره معارج، آیات 1و2.
رسیدند، مردم را ندا داده و همه را جمع کردند. آنگاه دست علی بن ابی طالب را گرفت و فرمود: هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست.
این خبر شایع شد و در همه کشورها و شهرها پیچید. از آن جمله خبر به حارث بن نعمان فهری رسید. او در حالی که بر شتر خود سوار بود وارد سرزمین ابطح شد و از شتر خود پایین آمده، شتر را خوابانید و پای او را بست. آن گاه به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد در حالی که در میان جمعی از اصحاب خود بود. عرض کرد: ای محمد! ما را از جانب خداوند امر کردی تا شهادت به وحدانیت خدا دهیم و اینکه تو رسول خدایی، ما هم قبول کردیم. و امر نمودی تا پنج نوبت نماز بخوانیم. آن را نیز از تو قبول کردیم. و ما را به زکات و روزه ماه رمضان و حج امر کردی آنها را نیز قبول کردیم. به این راضی نشدی تا آنکه بازوان پسر عمویت را بالا برده و او را بر ما برتری دادی و گفتی: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»؛ «هر کس که من مولای اویم این علی مولای اوست.» آیا این مطلبی بود که از جانب خود گفتی یا از جانب خدای - عزّ وجلّ -؟!
پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: قسم به کسی که جز او خدایی نیست، همانا این مطلب از جانب خداوند بوده است.
در این هنگام حارث بن نعمان به پیامبر پشت کرده و به سوی راحله خود حرکت کرد در حالی که میگفت: بار خدایا! اگر آنچه محمد میگوید حقّ است بر من سنگی از آسمان ببار یا عذابی دردناک بر من بفرست. او به شتر خود نرسیده بود که خداوند بر او سنگی فرستاد که بر سر او خورده و از پشت او بیرون آمد و با این طریق به قتل رسید. در این هنگام بود که خداوند - عزّ وجلّ - این آیه را نازل کرد: { سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیسَ لَهُ دافِعٌ .(1)
ترجمه ابی اسحاق ثعلبی
ابن خلّکان میگوید: «ابو اسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم ثعلبی نیشابوری،
1) 817. الکشف والبیان، ذیل آیه.
مفسّر مشهور که یکتای اهل زمان خود در علم تفسیر بود، تفسیری نوشته که با آن بر سایر مفسّران فایق آمده است. عبدالغافر بن اسماعیل فارسی در کتاب سیاق تاریخ نیشابور او را یاد کرده و بر او درود فرستاده و نیز او را صحیح النقل و مورد وثوق و اطمینان دانسته است....»(1)
صفدی نیز درباره او میگوید: «او حافظ، عالم، صاحب نظر در عربیت و موثّق است.»(2)
ترجمه سفیان بن عیینه
سفیان از مشاهیر مورد وثوق نزد اهل سنّت است. نووی درباره او میگوید: «سفیان بن عیینه... اعمش، ثوری، مسعر، ابن جریح، شعبه، همّام، وکیع، ابن مبارک، ابن مهدی، قطّان، حمّاد بن زید، قیس بن ربیع، حسن بن صالح، شافعی، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدینی، ابن معین، ابن راهویه، حمیدی و بسیاری که قابل شمارش نیستند، از او روایت نقل کردهاند. و ثوری از قطّان، و او از ابن عیینه روایت نقل کرده است. علما اتفاق بر امامت و جلالت و عظمت مرتبه او دارند.»(3)
ذهبی گوید: «امام ابو محمد سفیان بن عیینه هلالی شیخ حجاز.»
شافعی گفته: اگر نبود مالک و سفیان، علم حجاز از بین رفته بود... او ثابت قدم در حدیث بود.
بهز بن اسد گفته: همانند ابن عیینه را ندیدم... و احمد گفته من کسی را داناتر به سنن از او نیافتم.»(4)
یافعی میگوید: «علما در حقّ او گفتهاند: او امام، عالم، ثابت و باورع بوده و اجماع بر صحت حدیث اوست....»(5)
هروی در تفسیرش به نام «غریب القرآن» در ذیل آیه { سَأَلَ سائِلٌ }مینویسد: «هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله در غدیر خم آنچه قرار بود ابلاغ کند به مردم رساند و آن مطلب در کشورها و شهرها پخش شد، جابر بن نضر بن حارث بن کلده عبدری آمد و عرض کرد: ای محمد! تو ما را از جانب خدا امر کردی که شهادت به وحدانیت خدا دهیم... تا آخر روایت.»
ابن خلکان در ترجمه هروی مینویسد: «او مردی ربّانی، و دارای فنون مختلف در علوم اسلامی بود، روایتش حسن و صحیح النقل بود. و کسی را نمیشناسم که در امر دین او طعنی وارد کرده باشد.»(1)
او در باب پانزدهم از کتاب «فرائد السمطین» از شیخ عمادالدین عبدالحافظ بن بدران، از قاضی جمال الدین عبدالقاسم بن عبدالصمد انصاری، از عبدالجبار بن محمد خوارزمی بیهقی، از ابی الحسن علی بن احمد واحدی نقل کرده که گفت: من از شیخمان استاد ابی اسحاق ثعلبی در تفسیرش قرائت کردم که از سفیان بن عیینه درباره این آیه { سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ سؤال شد که در شأن چه کسی نازل شده است؟ او این حدیث را (که قبلاً ذکر کردیم) نقل نمود... .(2)
حموئی همان ابراهیم بن محمد بن مؤید بن حمویه صدرالدین ابو المجامع شافعی است که از شیوخ ذهبی بوده و در سال 722 وفات یافته است. علماء اهل سنّت او را امام در علوم حدیث و فقه معرفی کردهاند.(3)
تألیف کتاب او «فرائد السمطین» در سال 716 به پایان رسیده است.
بغدادی میگوید: «جوینی از کتابش (فرائد السمطین) درسال 716 فارغ شد.»(1)کتاب او از بهترین کتابهایی است که اهل سنّت در نقل فضایل و مناقب اهل بیتعلیهم السلام به رشته تحریر درآوردهاند.
حاکم حسکانی حنفی این روایت را با سندهای بسیار از برخی از امامان اهل بیتعلیهم السلام و تعدادی از صحابه نقل کرده است. اینک ما یک روایت از آنها را نقل میکنیم: او از ابوبکر محمد بن محمد بغدادی، از ابو محمد عبداللَّه بن احمد بن جعفر شیبانی، از عبدالرحمن بن حسن اسدی، از ابراهیم بن حسین کسائی، از فضل بن دکین، از سفیان بن سعید، از منصور، از ربعی، از حذیفة بن یمان نقل کرده که گفت: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره علی علیه السلام فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»؛ نعمان بن منذر فهری ایستاد و گفت:... آنگاه تا آخر قصه را نقل میکند.(2)
ابوبکر محمد بن محمد بغدادی؛ حافظ عبدالغافر نیشابوری در ترجمه او میگوید: «او فقیه، فاضل، دیندار... بود.»(3)
عبداللَّه بن احمد بن جعفر شیبانی نیشابوری؛ خطیب بغدادی در ترجمه او میگوید: «وی اموال بسیاری داشت، همه آنها را در راه علم و اهل علم و حج و جهاد و اعمال نیک به کار گرفت، واز تمام علمای هم عصرش بیشتر حدیث شنید... او مورد وثوق است....»(4)
فضل بن دکین؛ او از رجال صحاح ستّه به شمار میآید. ابن حجر میگوید: «او ثقه و ثبت بوده و از بزرگان شیوخ بخاری به حساب میآید.»(2)
سفیان بن سعید؛ او که معروف به ثوری است، شعبه و سفیان بن عیینه و ابو عاصم نبیل و یحیی بن معین و بسیاری از علما او را امیرالمؤمنین در حدیث معرفی کردهاند. سفیان بن عیینه میگوید: اصحاب حدیث سه نفرند: ابن عباس در زمانش، شعبی در زمانش، ثوری در زمانش. عباس دوری میگوید: مشاهده کردم که یحیی بن معین هیچ کس را در فقه و حدیث و زهد و هر چیز، بر سفیان مقدم نمیداشت. او از رجال صحاح ستّه است.(3)
این روایت را برخی از امامان اهل بیتعلیهم السلام و نیز برخی از صحابه نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - امام امیر المؤمنین علیه السلام.
2 - امام محمد باقرعلیه السلام.
3 - امام جعفر صادقعلیه السلام.
4 - عبداللَّه بن عباس.
5 - حذیفة بن یمان.
6 - سعد بن ابی وقاص.
7 - ابو هریره.
مضمون این حدیث را عدهای از علمای اهل سنّت در کتب خود نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - حافظ ابو عبید هروی {223}.(1)
2 - ابوبکر نقّاش موصلی بغدادی {351}.(2)
3 - ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری {427}.(3)
4 - حاکم حسکانی حنفی.(4)
5 - ابوبکر یحیی قرطبی {567}.(5)
6 - سبط بن جوزی حنفی {654}.(6)
7 - شیخ الاسلام حموئی.(7)
8 - شیخ محمد زرندی حنفی.(8)
9 - نورالدین ابن صبّاغ مالکی.(9)
10 - سید نورالدین سمهودی شافعی.(10)
1) 837. تفسیر غریب القرآن، ذیل آیه.
2) 838. تفسیر شفاء الصدور، ذیل آیه.
3) 839. الکشف والبیان، ذیل آیه.
4) 840. شواهد التنزیل، ج 2، ص 383.
5) 841. الجامع لأحکام القرآن، ج 8، ص 278.
6) 842. تذکرة الخواص، ص 30.
7) 843. فرائد السمطین، ج 1، ص 82، ح 63.
8) 844. نظم درر السمطین، ص 93.
9) 845. الفصول المهمة، ص 41.
10) 846. جواهر العقدین، ص 179.
11 - ابو السعود عمادی.(1)
12 - شمس الدین شربینی شافعی.(2)
13 - سید جمال الدین شیرازی.(3)
14 - شیخ زین الدین مناوی شافعی.(4)
15 - شیخ برهان الدین علی حلبی شافعی.(5)
16 - سید مؤمن شبلنجی شافعی.(6)
17 - شیخ احمد بن باکثیر مکی شافعی.(7)
18 - شیخ عبدالرحمن صفوری.(8)
19 - شمس الدین حنفی شافعی.(9)
20 - ابو عبداللَّه زرقانی مالکی.(10)
21 - قندوزی حنفی.(11)
22 - محمد بن یوسف گنجی.(12)
و دیگران.
این روایت از جمله شواهد و قراینی است که دلالت بر معنای سرپرستی در حدیث غدیر دارد؛ زیرا اگر مقصود از مولا در حدیث غدیر محبّت و یا نصرت بود،
1) 847. ارشاد العقل السلیم، ج 9، ص 29.
2) 848. السراج المنیر، ج 4، ص 380.
3) 849. الاربعین فی مناقب امیرالمؤمنینعلیه السلام، ص 40.
4) 850. شرح جامع الصغیر، ج 6، ص 218.
5) 851. السیرة الحلبیة، ج 3، ص 274.
6) 852. نور الابصار، ص 159.
7) 853. وسیلة المآل، ص 119.
8) 854. نزهة المجالس، ج 2، ص 209.
9) 855. شرح جامع الصغیر، ج 2، ص 378.
10) 856. شرح المواهب اللدنیة، ج 7، ص 13.
11) 857. ینابیع المودة، ص 274.
12) 858. کفایة الطالب.
چه ضرورتی داشت که حارث بن نعمان این گونه با رسول خدا صلی الله علیه وآله محاجّه کرده و در نهایت امر از خداوند تقاضای مرگ کند؟ به طور حتم او از حدیث غدیر معنای سرپرستی و امامت حضرت علی علیه السلام را فهمیده بود، لذا به جهت عنادی که با حضرت داشت تحمل نیاورده، حسد او باعث شد که چنین درخواستی از خداوند نماید.
برخی از متعصّبین از علمای اهل سنّت، درصدد توجیه یا تکذیب این حدیث برآمدهاند. اینک به این شبهات پرداخته و هر یک را مورد نقد و بررسی قرار خواهیم داد:
ابن تیمیه در یک سری از اشکالات خود بر این حدیث میگوید: «سوره معارج که این آیه در اول آن آمده است به اتفاق اهل علم مکّی است، در نتیجه نزول آن ده سال یا بیشتر قبل از واقعه غدیر بوده است.»(1)
پاسخ: اجماعی را که ابن تیمیه ادعا کرده متیقّن از آن نزول مجموع سوره در مکه است نه مجموع آیات آن؛ زیرا ممکن است که خصوص این آیه مدنی باشد.
اگر کسی اشکال کند قاعده در اینکه سورهای مکّی یا مدنی است این است که اولین آیه آن در کجا نازل شده باشد، و چون افتتاح سوره با آیه مدنی است پس با مکّی بودن سوره سازگاری ندارد.
در جواب میگوییم: این ادعا خلاف واقع است زیرا چه بسیار مواردی که بر خلاف این مطلب آمده است:
الف) سورهعنکبوت؛ تمام آیات آن مکّی است به جز ده آیه از اول آن.(2)
ب) سورهکهف؛ تمام آیاتآن مکّیاست بجز هفتآیه ازاوّل آنکه مدنیاست.(1)
ج) سوره مطفّفین؛ تمام آیات آن مکی است به جز آیه اول آن.(2)
د) سوره لیل؛ تمام آیات آن مکّی است به جز آیه اول آن.(3)
ه) سوره مجادله؛ تمام آیات آن مدنی است به جز ده آیه از اول آن.(4)
و) سوره بلد؛ تمام آیات آن مدنی است به جز آیه اول آن.(5)
ابن تیمیه نیز میگوید: «این آیه به سبب مطلبی است که مشرکان در مکه گفتهاند، و بعد از آن هم عذابی به خاطر آن نازل نشد؛ زیرا خداوند متعال میفرماید: { وَما کانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ وَما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یسْتَغْفِرُونَ ؛(6)«ولی [ای پیامبر!] تا تو در میان آنها هستی، خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد. و [نیز] تا استغفار میکنند، خدا عذابشان نمیکند.»(7)
پاسخ: اوّلاً: منافاتی ندارد که عذاب خداوند در مکه بر مشرکان وارد نشده باشد ولی در این مکان بر حارث نازل گشته باشد.
ثانیاً: از برخی روایات استفاده میشود که در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله برخی از اشخاص مورد عذاب قرار گرفتند.
الف) مسلم در صحیح خود به سندش از ابن مسعود نقل میکند که قریش نافرمانی رسول خدا نمود و از قبول اسلام سرباز زد، پیامبر صلی الله علیه وآله در حقّ آنها نفرین کرد و به خداوند عرض کرد: «بار خدایا! همانند هفت سال یوسف بر آنان قحطی بفرست. در این هنگام بود که خشکسالی شبه جزیره حجاز را فرا گرفت و کار به جایی رسید
که مردار میخوردند. و از شدت گرسنگی و عطش، آسمان را همانند دود مشاهده میکردند... .(1)
ب) ابن عبدالبر نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه وآله هر گاه راه میرفت به طرف راست و چپ مایل میشد. حکم بن عاص آن حرکت را به جهت استهزای حضرت انجام میداد. پیامبرصلی الله علیه وآله روزی او را دید که چنین کاری را انجام میدهد، حضرت او را نفرین کرد که خدا کند که چنین شوی. از همان روز به حالتی مبتلا شد که هنگام راه رفتن بدنش میلرزید.(2)
ج) بیهقی به سند خود از اسامة بن زید نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله کسی را به محلّی فرستاد، او بر رسول خدا صلی الله علیه وآله دروغ بست. حضرت او را نفرین کرد. او را مشاهده کردند که از دنیا رفته و شکمش پاره شده است. و هنگام دفن هر چه کردند او را خاک کنند، زمین او را قبول نکرد.(3)
از این قضایا و قصههای دیگر استفاده میشود که مقصود از عذابی که با وجود پیامبر صلی الله علیه وآله بلکه پیامبران از مردم برداشته میشود، عذاب عمومی است نه عذاب خصوصی و مربوط به یک یا دو فرد، و این مطلب موافق با مقتضای حکمت است؛ زیرا گاهی ضرورت چنین اقتضایی را دارد.
ابن تیمیه میگوید: «اگر این واقعه صحیح بود، باید همانند قصه اصحاب فیل به عنوان معجزهای در بین همه مردم پخش میشد و همه آن را میدانستند در حالی که چنین نیست.»(4)
پاسخ: اوّلاً: قیاس ابن تیمیه؛ یعنی قیاس یک قضیه و واقعه فردی را به قصه
اصحاب فیل، قیاس مع الفارق است؛ زیرا در مورد قصه اصحاب فیل، حادثهای عظیم و همگانی اتفاق افتاد و لذا خبر آن سریع بین مردم پخش شد، بر خلاف قصه حارث بن نعمان که قضیهای فردی و در محدودهای خاص بوده است.
ثانیاً: از آنجا که این قصّه از فضایل حضرت امیر علیه السلام به حساب میآید، لذا سعی مکتب خلفا در طول تاریخ در مخفی داشتن آن بوده است.
ابن تیمیه میگوید: «از ظاهر کلمات حارث استفاده میشود که او مسلمان بوده و به مبادی پنجگانه اسلامی اعتراف داشته است. و معلوم است که در دنیا خصوصاً در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله کسی که مسلمان است عذاب نمیشود.»(1)
پاسخ: از حدیث مذکور همانگونه که اسلام حارث استفاده میشود، ارتداد او هم از آن حرفی که در آخر کلامش زده، استفاده میشود و در حقیقت مشرک است. و لذا او استحقاق چنین عذابی را داشته است.
1) 872. منهاج السنة.
یکی از آیاتی که به یک معنا مربوط به امامت و ولایت امیر المؤمنین علیه السلام است و با ظرافتی خاص، دلالت بر ولایت و امامت آن حضرت دارد، آیه «خیر البریة» است. خداوند متعال در سوره بینه میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ...}؛(1)«همانا کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات [خدا هستند....»
چگونگی استدلال به این آیه بر امامت و ولایت امیر المؤمنین علیه السلام دقیق و ظریف است و لذا احتیاج به شرح و بسط دارد. اینک به توضیح آیه میپردازیم.
خداوند متعال در آیه ششم از سوره بینه میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِƙҠأَهْلِ الْکِتابِ وَالْمُشْرِکِینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیةِ}؛ «همانا کافران از اهل کتاب و مشرکان در آتش دوزخند، جاودانه در آن میمانند، آنها بدترین مخلوقاتند.»
پس از اینکه خداوند در آیه فوق بدترین مخلوقات را معرّفی میکند، در آیه بعد به معرّفی بهترین مخلوقات پرداخته، میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ}؛ «کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات خدا هستند.»
1) 873. ]. سوره بینه، آیه 7.
در این آیه برای بهترین مخلوقات خدا دو صفت ذکر شده است:
1 - ایمان به خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله و روز قیامت.
2 - عمل صالح؛ که معنای وسیعی دارد، سادهترین آن طبق آنچه در روایات آمده برداشتن موانع از سر راه مسلمانان است.
قرآن پس از معرفی «خیر البریة» و تبیین صفات و ویژگیهای آنان، به بیان اجر و پاداش آنان میپردازد و میفرماید: { جَزآؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِی رَبَّهُ ؛(1)«پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهای بهشت جاویدان است، که نهرها از زیر درختانشان جاری است، همیشه در آن میمانند، [هم خدا از آنها خشنود است و [هم آنها از خدا خشنودند و این [مقام والا] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.»
از امتیازات دین الهی این است که با وجودی که تبیین کننده راه سعادت و کمال است و آن را در سطح کلّی خوب توصیف و تبیین میکند ولی به این اکتفا نکرده، الگوی کاملی نیز به جامعه معرفی میکند تا با پیروی از او که مجسّم آن دستورات هدایت است، بهتر به کمال خود برسد. در قرآن کریم مشاهده میکنیم که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله الگو برای صحابه و به طور کلّی برای مسلمان معرفی شده است. خداوند متعال میفرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ}؛(2)«مسلّماً برای شما در [زندگی رسول خدا الگوی نیکویی است.»
امّا این را میدانیم که در هر زمان احتیاج به یک الگوی کامل داریم؛ زیرا هر زمان مقتضیات خاص خود را دارد، و لذا باید کسانی باشند که از عصمت برخوردار بوده و در مواقف مختلف، الگوهای صحیحی برای مردمی باشند که درصدد رسیدن به حقّ و حقیقتند.
با ذکر این مقدمه، میخواهیم این مطلب را مورد بررسی قرار دهیم که آیا پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله برای بعد از خودش کسی را به عنوان الگوی جامعه معرفی کرده است که مصداق بارز آیه مورد بحث بوده باشد تا مردم با اقتدای به او در حقیقت ادامه دهنده راه اصیل و خطّ پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و به جزایی که خداوند در این سوره معین کرده برسند، یا خیر؟
با مراجعه به روایات فریقین در ذیل آیه شریفه مورد بحث و روایات دیگر پی میبریم که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله مصداق بارز و اتمّ و اکمل خیر البریه که مؤمن واقعی و عمل کننده به اعمال صالح است را در زمان خود معرفی کرده و او کسی جز علی بن ابی طالب علیه السلام و هر کسی که همانند اوست، نبوده است.
همانگونه که اشاره شد، روایات زیادی در ذیل آیه مورد بحث وارد شده که «خیر البریة» را بر امام علیعلیه السلام تطبیق کرده است، اینک به برخی از روایات اهل سنّت اشاره میکنیم:
1 - ابن حجر و دیگران از ابن عباس نقل کردهاند: هنگامی که آیه { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ...} نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه وآله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «مقصود از آن تو و شیعیان تو است....»(1)
2 - حاکم حسکانی نیز از ابن عباس نقل کرده که این آیه { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ...} در شأن علی و اهل بیتعلیهم السلام نازل شد.(2)
3 - وی همچنین به سندش از امام علی علیه السلام نقل کرده که فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که من او را به سینه چسبانده بودم از دنیا رحلت نمود، حضرت فرمود: ای علی! آیا قول خداوند تعالی: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ} را
نشنیدهای؟ آنها شیعیان تو هستند. وعدهگاه من و شما در کنار حوض (کوثر) است... .»(1)
4 - ابن مردویه از عایشه نقل کرده که گفت: به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم: چه کسی کریمترین خلق بر خداوند است؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: آیا نخواندهای این آیه را { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ...}؟(2)
5 - ابن عساکر به سندش از جابر بن عبداللَّه انصاری نقل میکند که فرمود: ما نزد پیامبرصلی الله علیه وآله بودیم که علیعلیه السلام وارد شد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست، همانا این (علی) و پیروان و شیعیان او به طور حتم در روز قیامت به فوز خواهند رسید. در این هنگام بود که این آیه نازل شد: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ}.
لذا هر گاه اصحاب پیامبر مشاهده میکردند که علی علیه السلام میآید میگفتند: خیر البریه آمد.(3)
6 - ابن مردویه از امام علی علیه السلام نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود: «آیا قول خدا را نشنیدهای { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا...}؟ مقصود تو و شیعیان تو است....»(4)
7 - طبری در تفسیر خود به سندش از ابی الجارود از امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه { أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ} نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «مقصود تو هستی ای علی و شیعیان تو.»(5)
روایات دیگری به همین مضمون در مصادر حدیثی اهل سنّت یافت میشود که به برخی از آنها اشارهای میکنیم:
1 - ابن حجر از امّ سلمه - رضی اللَّه عنها - نقل کرده: نوبت من بود که رسول خداصلی الله علیه وآله نزد من باشد، فاطمهعلیها السلام به سراغ حضرت آمد و به دنبال او علیعلیه السلام آمد. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: ای علی! تو و اصحاب تو در بهشت میباشید، تو و شیعیان تو در بهشت خواهید بود.(1)
2 - حاکم حسکانی در ذیل آیه { وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ(2)} از امام علیعلیه السلام نقل کرده که مقصود از آنها من و شیعیان من میباشند.(3)
3 - ابن مغازلی به سندش از انس بن مالک نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: از امّتم هفتاد هزار نفر بدون حساب وارد بهشت میشوند. آنگاه به علیعلیه السلام التفات کرده و فرمود: اینان شیعیان تواند و تو امام آنانی.(4)
4 - گنجی شافعی به سندش از ابوسعید خدری نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام نظر کرده و فرمود: «این (علی) و شیعیان او در روز قیامت فائزند.»(5)
5 - خوارزمی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «و همانا شیعیان تو بر منبرهایی از نورند، و همانا حقّ بر زبان تو است....»(6)
6 - ابن عساکر به سندش از امام علی علیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «تو و شیعیان تو در بهشت هستید.»(7)
7 - سمهودی به سندش از امام علی علیه السلام نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «خوشا به حال سبقت گیرندگان بر سایه عرش الهی در روز قیامت. عرض شد: ای رسول خدا! آنان کیانند؟ فرمود: شیعیان تو ای علی و محبّین تو.(8)
1) 883. صواعق المحرقه، ص 161.
2) 884. سوره اعراف، آیه 181.
3) 885. شواهد التنزیل، ج 1، ص 204.
4) 886. مناقب امیرالمؤمنینعلیه السلام، ص 293.
5) 887. کفایة الطالب، ص 175.
6) 888. المناقب، باب 61.
7) 889. ترجمة امام علیعلیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص 345، رقم 845.
8) 890. جواهر العقدین، عقد دوم، ذکر هشتم.
8 - خطیب بغدادی به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «أنت وشیعتک فی الجنّة»؛(1)«تو و شیعیان تو در بهشت خواهید بود.»
9 - هیثمی از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «تو اوّل کسی هستی که از امت من داخل بهشت میشود. و همانا شیعیان تو بر منبرهایی از نورند....»(2)
10 - علامه مناوی از امّ سلمه - رضی اللَّه عنها - نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «علی وشیعته هم الفائزون یوم القیامة»؛(3)«علی و شیعیان او همان فائزان و نجات یافتگان در روز قیامتند.»
این گونه احادیث را گروه زیادی از علمای اهل سنّت در کتابهای خود ذکر کردهاند که برخی از آنها عبارتند از:
1 - ابن عساکر.(4)
2 - ابن حجر هیتمی.(5)
3 - ابونعیم اصفهانی.(6)
4 - ابن اثیر.(7)
5 - حاکم حسکانی حنفی.(8)
6 - دیلمی.(9)
1) 891. تاریخ بغداد، ج 12، ص 289.
2) 892. مجمع الزوائد، ج 9، ص 131.
3) 893. کنوز الحقائق، ص 98.
4) 894. تاریخ مدینة دمشق، ج 4، ص 318.
5) 895. الصواعق المحرقه، ص 96.
6) 896. ما نزل من القرآن فی علیعلیه السلام، ص 273.
7) 897. النهایه، ج 4، ص 106.
8) 898. شواهد التنزیل، ج 2، ص 459.
9) 899. الفردوس بمأثور الخطاب، ج 5، ص 329.
7 - طبرانی.(1)
8 - هیثمی.(2)
9 - سیوطی.(3)
10 - قندوزی.(4)
11 - ابن مغازلی شافعی.(5)
12 - گنجی شافعی.(6)
13 - حمّوئی.(7)
14 - خوارزمی.(8)
15 - ابن حجر.(9)
16 - بلاذری.(10)
17 - سمهودی.(11)
18 - طبری.(12)
19 - ابن صباغ مالکی.(13)
20 - خطیب بغدادی.(14)
21 - مسعودی.(15)
22 - میر سید علی همدانی.(16)
1) 900. المعجم الکبیر، ج 1، ص 319، ح 950.
2) 901. مجمع الزوائد، ج 9، ص 131.
3) 902. درّ المنثور، ج 6، ص 589.
4) 903. ینابیع المودة، ص 109.
5) 904. المناقب، ص 293.
6) 905. کفایة الطالب، ص 175.
7) 906. فرائد السمطین، ج 1، باب 31.
8) 907. المناقب، باب 61.
9) 908. لسانالمیزان، ج4، ص354، رقم1039.
10) 909. انساب الاشراف، ج 2، ص 182، رقم 215.
11) 910. جواهر العقدین، عقد دوم، ذکر هشتم.
12) 911. جامع البیان، ج 30، ص 264.
13) 912. الفصول المهمة، ص 121.
14) 913. تاریخ بغداد، ج 12، ص 289.
15) 914. مروج الذهب، ج 3، ص 7.
16) 915. مودّة القربی، ص 90.
23 - مناوی.(1)
24 - ذهبی.(2)
25 - ابو الفرج اصفهانی.(3)
26 - شبلنجی.(4)
27 - متقی هندی.(5)
28 - آلوسی.(6)
29 - شوکانی.(7)
این احادیث را از طرق مختلف میتوان تصحیح نمود:
این روایات در کتب فریقین به حدّی فراوان است که انسان میتواند به مضمون آن اطمینان حاصل کند، خصوصاً آنکه این رویات را اهل سنّت نقل کردهاند که موافق اعتقاد آنها نبوده است، و این به نوبه خود بر این دلالت دارد که این روایات قابل انکار نبوده و نمیتوان آنها را جعلی دانست. و لذا ابن حجر هیتمی بعداز نقل برخی از این احادیث، بدون آن که در سند آنها ایرادی وارد کند درصدد توجیه دلالی بر آمده است.
در این روایات به این مطلب تصریح شده که امام علی علیه السلام و شیعیان و پیروان او
اهل نجاتند و مصداق واقعی «خیر البریة» میباشند. پس در حقیقت مضمون این احادیث اشاره به الگو بودن و رهبری امام علی علیه السلام در جامعه بعد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله دارد و اینکه هر یک از مسلمانان وظیفه دارند تا بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله او را الگو قرار داده و از او پیروی کنند. این مضمون را میتوان با احادیث متواتر و صحیح السند دیگر مورد تأیید و تأکید قرار داد؛ مثل حدیث ثقلین، حدیث غدیر و دیگر احادیثی که پیامبر صلی الله علیه وآله در آنها حضرت علی علیه السلام را امام بعد از خود معرفی کرده و مردم را نیز به متابعت از ایشان دعوت کرده است.
بین شیعه و اهل سنّت اختلاف است که آیا امامت انتصابی است که باید از جانب خداوند تعیین شود یا اینکه به انتخاب مردم واگذار شده است. در هر دو صورت از این آیه و روایاتی که در ذیل آن آمده است به دست میآید که امام علی علیه السلام بهترین مردم است. و از آنجا که این اصل کلّی مورد موافقت حتّی ابن تیمیه است که بهترینها باید رهبرو امام باشند، نتیجه میگیریم که امام علی علیه السلام از آن جهت که بهترین است باید امام و رهبر جامعه اسلامی بعد از پیامبر باشد؛ خواه خلافت به انتصاب باشد و یا انتخاب.
از آنجا که این روایات نصّ بر حقانیت امام علیعلیه السلام و شیعیان آن حضرت است لذا اهل سنّت درصدد برآمدهاند که از هر طریق ممکن در آنها خدشه وارد کنند. اینک به بررسی هر یک از آنها پرداخته و پاسخ میدهیم:
آلوسی میگوید: «اگر منظور از «خیر البریة» علی علیه السلام است، لازم میآید که او از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بالاتر باشد، چون به طور مطلق آمده و شامل پیامبر نیز میشود.»(1)
1) 923. روح المعانی، ذیل آیه «خیر البریة.»
پاسخ: اوّلاً: آیه اشاره به بهترین مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله دارد. و لذا رسول خدا صلی الله علیه وآله تخصّصاً خارج است.
ثانیاً: مطابق برخی از ادله؛ همچون آیه «مباهله» و حدیث «طیر» و حدیث «نور» امام علیعلیه السلام نفس پیامبر صلی الله علیه وآله در جمیع فضایل است، و بین آن دو جدایی نیست تا دلالت بر برتری امام علی علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه وآله داشته باشد.
ثالثاً: برای «خیر البریة» شدن، قرآن چند صفت ذکر کرده است که یکی از آنها ایمان به خدا و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله است. پس امام علیعلیه السلام به جهت ایمان به رسالت پیامبر اسلام به مقام «خیر البریة» بودن رسیده است.
رابعاً: پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله خطاب به امت خود کرده و آنها را به پیروی از خیر البریه؛ یعنی حضرت علی علیه السلام دعوت میکند. واضح است که مردم را دعوت میکند که بعد از وفاتش حضرت علی علیه السلام را که بهترین فرد روی زمین است، متابعت کنند.
ابن حجر مکی در «الصواعق المحرقة» بعد از نقل برخی از این احادیث میگوید: «شیعیان علی علیه السلام همان اهل سنّتاند؛ زیرا آنها هستند که علی را آن طور که خدا و رسول فرمان داده دوست دارند، و اما غیر از اهل سنّت همه دشمنان علی میباشند؛ زیرا محبّتی که خارج از شرع بوده و از راه هدایت انحراف دارد در حقیقت بزرگترین دشمنی است، و به همین جهت است که سبب هلاکت آنها میشود....»(1)
پاسخ: اوّلاً: ایشان کلمه «شیعه» را به محبّ معنا کرده است در حالی که این معنا با کلمه شیعه سازگاری ندارد، شیعه در لغت به معنای پیرو است.
ثانیاً: این معنا با معنای اصطلاحی «شیعه» نیز سازگاری ندارد؛ زیرا شیعه در اصطلاح به گروهی اطلاق میشود که از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام پیروی کرده و قائل به امامت و وصایت آنها میباشند.
1) 924. صواعق المحرقة، ص 92.
شهرستانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که به طور خصوص از علی علیه السلام پیروی کرده و به امامت و خلافت ایشان، به نصّ و وصیت قائل شدهاند.»(1)
میر سید شریف جرجانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که علی علیه السلام را مشایعت کرده و معتقدند که او امام بعد از رسول خداست و امامت از او و اولادش خارج نمیشود.»(2)
ثالثاً: به ابن حجر میگوییم: اگر شیعیان امیر المؤمنینعلیه السلام همان اهل سنّتاند که محبّ او هستند، آن گونه که در کتاب و سنّت آمده، پس چرا در مدح دشمنان او کتاب تألیف کرده و آنها را میستایند؟ مگر خود ابن حجر نیست که رساله مستقلّی در دفاع از معاویه به نام «تطهیر الجنان» تألیف کرده است؟ آیا دشمنی معاویه نسبت به امام علیعلیه السلام برای ابن حجر معلوم نبوده است؟
رابعاً: به چه دلیل محبّت غیر از اهل سنّت به امیرالمؤمنینعلیه السلام خارج از حدّ شرع است؟ مگر محبّت آنها در حدّ خدایی است؟ هرگز چنین نیست. این محبّت شماست - بر فرض اگر باشد - که در حدّ تقصیر و کوتاهی است، نه اینکه محبّت ما در حقّ آن حضرت افراط باشد، ما اگر او را دوست داریم به خاطر حدیث «رایه» است که خداوند متعال او را دوست دارد.
خامساً: شما چگونه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را دوست دارید در حالی که بزرگانتان؛ امثال بخاری، از نواصب و دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام از جمله عمران بن حطّان روایت نقل میکنند ولی نسبت به اهل بیتعلیهم السلام یا بیتوجهی کرده و یا اصلاً روایتی نمیکنند؟
سید شرف الدین میگوید: «همانا شیعه علی و اهل بیت علیهم السلام مسلمانانی هستند که در دین تابع آنها بوده و از آنان پیروی کردهاند. و ما - بحمد اللَّه - تمام توجه خود را در فروع دین و عقاید آن، و اصول فقه و قواعد آن، و علوم سنّت و کتاب، و فنون اخلاق
و سلوک و آداب، به آنها معطوف داشته و با اقرار به امامت و خضوع نسبت به ولایت آنها، این امور را به توسط آنها اخذ نمودیم... و از این طریق شیعیان آنها به حساب آمدهایم و آنان نیز وسیله ما شدهاند. و خدا را سپاس میگوییم بر اینکه ما را به دین خود هدایت فرمود، و توفیق داد تا به دو گوهر گرانبها و دو ریسمانش که رسولش ما را به آن دعوت کرده بود، تمسّک کنیم. و وارد مدینه علم پیامبرش از دروازه آن شویم، دروازهای که باب آمرزش گناهان و ایمنی اهل زمین و کشتی نجات این امّت است....»(1)
دکتر ناصر بن عبداللَّه بن علی قفاری وهابی درکتاب خود «اصول مذهب الشیعة» میگوید: «با مراجعه به معاجم اهل سنّت نیافتم که لفظ «شیعه» بر فرقهای اطلاق شود که الآن به این اسم معروفند، مگر در برخی از اخبار ضعیف یا موضوع، اخباری که در آنها لفظ شیعه به کار رفته و از آنها به عنوان شیعه علیعلیه السلام تمجید شده است. مثل حدیثی که میگوید: «فاستغفرت لعلی وشیعته، و حدیث: مَثَلی مثل شجرة أنا أصلها وعلی فرعها... والشیعة ورقها، و حدیث: أنت وشیعتک فی الجنة.»(2)
پاسخ: اوّلاً: به چه دلیل این گونه روایات، ضعیف یا جعلی است؟ آیا به مجرّد اینکه مضمون حدیثی با عقاید شما سازگاری ندارد، جعلی یا ضعیف است؟ آیا نباید بر ادعای خود اقامه دلیل کرد؟
ثانیاً: روایات به حدّی زیاد است که میتوان ادعای تواتر یا شهرت آنها را نمود که در این صورت احتیاج به بررسی سندی ندارد؛ زیرا از راه تراکم احتمالات میتوان به یقین است.
ثالثاً: میتوان مضمون این روایات را با احادیث دیگر صحیح السند؛ همچون حدیث غدیر و ثقلین تأیید نمود.
دکتر قفاری همچنین میگوید: «اسم شیعه لقبی است که بر هر مجموعهای اطلاق میشود که دور رهبرش گرد آمده است، گرچه برخی از شیعیان قصد دارند که با چشم پوشی از حقایق تاریخی ادعا کنند عنوان شیعه اولین بار بر آنان اطلاق شده است. اینان فراموش کردهاند که معاویه نیز این کلمه را بر اتباع خود اطلاق کرده است. ولی وقایع تاریخی گواهی میدهد که این لقب اختصاص بر اتباع علی پیدا نکرد، مگر بعد از کشته شدن علیعلیه السلام همانگونه که برخی میگویند، یا بعد از قتل حسین همانگونه که رأی برخی دیگر است.»(1)
پاسخ: اوّلاً: اطلاق لقب شیعه بر هر گروهی که به دور رهبرش گرد آمده، از باب اطلاق معنای لغوی این کلمه است؛ مثل اینکه گفته میشود: شیعه آل ابی سفیان، شیعه معاویه و... و لذا هر گاه در غیر از مورد اتباع حضرت علیعلیه السلام به کار میرود، با اضافه به آن افراد استعمال میشود، بر خلاف اتباع آن حضرت که به طور مطلق بر آنان اطلاق میشود. یعنی هر گاه به طور مطلق و بدون اضافه کلمه «شیعه» به کار رفت، مقصود از آن شیعیان حضرت علیعلیه السلام است. این مطلبی است که مورخین و صاحبان ملل و نحل از علمای اهل سنّت به آن اشاره کردهاند.
شهرستانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که به طور خصوص از علی پیروی کرده و قائل به امامت و خلافت او به عنوان نصّ و وصیتند.»(2)
ابن خلدون میگوید: «شیعه در لغت به معنای مصاحبان و پیروان است و در عرف فقها و متکلّمین از خلف و سلف بر پیروان علی و فرزندان او اطلاق میشود.»(3)
میر سید شریف جرجانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که از علیعلیه السلام پیروی کرده و قائل به امامت او بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله هستند و معتقدند که امامت از او و اولادش خارج نمیشود.»(4)
فرید وجدی میگوید: «شیعه کسانی هستند که علی را در امامت پیروی کرده و معتقدند که امامت از اولاد او خارج نمیگردد. و نیز معتقد به عصمت امامان از گناهان کبیره و صغیرهاند و قائل به تولّی و تبری در قول و فعلند، مگر در حال تقیه؛ یعنی در صورتی که از شدّت ظالم بترسند.»(1)
ثانیاً: مطابق روایاتی که ذکر کردیم، کلمه شیعه اوّلین بار در کلمات رسول خداصلی الله علیه وآله بر پیروان حضرت علی علیه السلام اطلاق شد. و نیز مطابق رأی برخی از علمای اهل سنّت برای اولین بار به عدهای از صحابه در عصر پیامبرصلی الله علیه وآله اطلاق گردید.
ابو حاتم رازی میگوید: «اوّلین لقب و کلمهای که در عهد رسول خدا صلی الله علیه وآله ظهور و بروز کرد، کلمه «شیعه» بود. این کلمه لقب چهار نفر از صحابه؛ یعنی ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار بوده است.»(2)
ابن خلدون مینویسد: «جماعتی از صحابه، شیعه علی علیه السلام بودند و او را سزاوارتر از دیگران به خلافت میدانستند.»(3)
استاد محمّد کرد علی میگوید: «گروهی از بزرگان صحابه، معروف به موالیان علیعلیه السلام در عصر رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند. از آن جمله، سلمان فارسی است که میگفت: ما با رسول خدا صلی الله علیه وآله بیعت کردیم بر خیر خواهی مسلمانان و اقتدا به علی بن ابی طالب علیه السلام و موالیان او.
و ابوسعید خدری که میگفت: مردم به پنج عمل امر شدند، چهار تا را انجام داده و یکی را ترک نمودند. از او سؤال شد: آنچه را ترک نمودند چه بود؟ او گفت: ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام. از او سؤال شد: آیا ولایت با چهار عمل دیگر واجب است؟ پاسخ داد: آری. و ابوذر غفاری و عمار بن یاسر و حذیفة بن یمان ذوالشهادین و خزیمة بن ثابت و ابوایوب انصاری و خالد بن سعید بن عاص و قیس بن سعد.»(4)
دکتر صبحی صالح مینویسد: «در میان صحابه حتّی در عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای علیعلیه السلام پیروان و شیعیانی بوده است، از آن جمله میتوان به ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، جابر بن عبداللَّه، ابی بن کعب، ابوالطفیل عامر بن واثله، عباس بن عبدالمطلّب و تمام فرزندان او، عمار بن یاسر و ابو ایوب انصاری اشاره کرد.»(1)
دکتر قفاری همچنین میگوید: «برخی از روافض در قدیم و جدید میگویند: پیامبرصلی الله علیه وآله اولین کسی است که بذر تشیع را غرس کرده است و شیعه نیز در عصر ایشان ظهور و بروز پیدا کرده است، و لذا برخی از صحابه در آن عصر شیعه علی بوده و از موالیان او به حساب میآمدند... .
این رأیی است بیاساس که در کتاب و سنّت، سند تاریخی ثابتی ندارد، بلکه رأیی است که از اصول اسلام تهی بوده و با حقایق تاریخی ثابت، تنافی دارد. اسلام برای اجتماع امّت بر یک کلمه آمده است، نه آنکه آنها را دسته دسته و حزب حزب نماید. نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله شیعه و سنّی وجود نداشت؛ زیرا خداوند میفرماید { إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ ....»(2)
پاسخ: اوّلاً: در جای خود به اثبات رساندیم که رسول خدا صلی الله علیه وآله اوّلین کسی است که بذر تشیع را غرس کرده، بلکه میتوان ادعا کرد که خداوند متعال در قرآن کریم این کار را کرده است. مگر نه این است که آیه «ولایت» و آیه «اکمال» و آیه «تبلیغ» و آیه «انذار» و آیات دیگر در شأن حضرت علیعلیه السلام و امامت و خلافت و پیروی از آن حضرت نازل شده است؟ و در مرحله بعد پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به دستور خداوند متعال امر خلافت و امامت حضرت علیعلیه السلام را به مردم ابلاغ کرد. حتی در سال سوّم بعثت بعد از نزول آیه { وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ حضرت علی علیه السلام را به امامت و خلافت و وصایت خود نصب نمود.
ایشان تا سال آخر عمر خود، در مواضع مختلف و مناسبتهای گوناگون به این مسأله مهم اشاره میکرد، تا آنکه سال آخر رسالتش در روز هجدهم ذی حجّه حضرت علیعلیه السلام را در سرزمین غدیر خم به امارت و خلافت منصوب نمود. آیا اینها دلالت بر این ندارد که تشیع؛ یعنی اعتقاد به امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام و اولاد معصوم او، ریشههای قرآنی و حدیثی دارد؟ و به تعبیر دیگر مؤسس این مذهب خدا و رسول است؟
ثانیاً: همانگونه که در پاسخ به سؤال قبل اشاره شد، شیعه در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله ظهور پیدا کرده و مطابق رأی عدهای از علمای اهل سنّت برخی از صحابه معروف به تشیع بودهاند.
ثالثاً: اعتقاد به تشیع و نسبت به برخی از صحابه و اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مؤسس و مؤید و مروّج آن بوده است، هیچ منافاتی با اصول اسلام و حقایق تاریخی ثابت ندارد. آری اسلام برای تألیف و وحدت و اجتماع امّت اسلامی آمد و اعتقاد برخی از صحابه به وصایت حضرت علی علیه السلام و به تعبیری دیگر شیعه او بودن در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله به معنای دو دستگی در عصر رسول خدا صلی الله علیه وآله نبوده است، بلکه معنای آن این است که در عصر رسول خدا صلی الله علیه وآله به جهت روایاتی که از آن حضرت درباره امامت و خلافت حضرت علیعلیه السلام رسیده بود، لذا در همان عصر عدهای به حضرتعلیه السلام ارادت داشته و او را به عنوان وصی و خلیفه رسول خدا صلی الله علیه وآله میشناختند و به وصایت او اعتقاد داشتند.
رابعاً: آری، ما نیز معتقدیم که اسلام برای اجتماع امت بر یک کلمه و یک گفتار آمده است، ولی آن کلمه، حقّ و حقیقت است؛ یعنی این بدان معنا نیست که آن یک کلمه هر کلمهای میخواهد باشد، بلکه اسلام برای اجتماع امّت بر حقّ و حقیقت آمده است. اسلام مردم را به چنگ زدن به ریسمانی دعوت میکند که همگی را به خداوند رهنمون میسازد و او غیر از معصوم، شخص دیگری نیست. و اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله مردم را به پیروی و مشایعت از حضرت علیعلیه السلام دعوت میکند در حقیقت امت بعد از
خود را به اسلام نابی دعوت میکند که تنها از کانال ائمه عصمت و طهارتعلیهم السلام به دست میآید.
مگر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله از تفرّق امت بعد از خود به 73 فرقه خبر نداده است؟(1)
حضرتصلی الله علیه وآله در حقیقت این مطلب را گوشزد میکند که فرقه ناجیه و اهل نجات بعد از من فرقهای هستند که از حضرت علیعلیه السلام پیروی کرده و سنّت من و دین خدا را از کانال او و اهل بیت معصومش علیهم السلام اخذ نمایند. پس در حقیقت پیامبر صلی الله علیه وآله با دعوتش به اقتدا و پیروی از حضرت علیعلیه السلام مسلمانان بعد از خودش را به وحدت و توحید کلمه بر محور حقّ و حقیقت دعوت میکند که همان خطّ امامت و ولایت حضرت علی علیه السلام و اولاد معصوم اوست.
خامساً: دعوت مسلمانان به پیروی از حضرت علیعلیه السلام هیچ گونه منافاتی با آیه { إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ ندارد؛ زیرا ولایت و امامت و وصایت حضرت امیرعلیه السلام ادامه و امتداد حیات اسلام است. تشیع روح اسلام اصیل و دین محمدی است. با ابلاغ ولایت حضرت امیرعلیه السلام بود که دین، کامل و نعمت خداوند تمام شد. و نیز خداوند دینی را که با ولایت حضرت امیرعلیه السلام باشد، مورد رضایت خود قرار داده است.
دکتر قفاری همچنین میگوید: «شیعه درصدد مشروعیت بخشیدن به عقیده خود؛ یعنی تشیع است. آنان برای ردّ ادعای دشمنانشان که تشیع را به اصل اجنبی باز میگردانند این ادعا را نموده و درصدد تأیید و اثبات مذهب خود به هر وسیله برآمدهاند، لذا روایاتی را در این زمینه جعل کرده و به رسول خدا صلی الله علیه وآله نسبت دادهاند و گمان کردهاند که از طرق اهل سنّت روایت شده است، در حالی که آنها روایاتی است که بزرگان سنّت و ناقلین شریعت به آنها معرفت ندارند، بلکه اکثر آنها جعلی، یا در طریق آن طعن وجود داشته، یا از تأویلاتِ فاسد و بعید است....»(2)
پاسخ: هدف ما از تألیف این کتاب، اثبات این مطلب است که روایاتی را که شیعه برای اثبات حقّانیت تشیع و امامت و خلافت و وصایت حضرت علی علیه السلام و اولاد معصوم او دارد، همگی صحیح بوده و از میزان معتبر نزد اهل سنّت برخوردار است.
ما درصدد اثبات این مطلب هستیم که آیاتی، از قبیل آیه ولایت و آیه تطهیر و آیه اکمال و تبلیغ و انذار و... و نیز احادیثی؛ از قبیل حدیث غدیر، ولایت، ثقلین، دوازده خلیفه، سفینه و امان و دهها حدیث دیگر، همگی مطابق موازین رجالی و حدیثی اهل سنّت صحیح بوده و لذا اهل سنّت باید به معنا و مضمون آنها ملتزم شوند. و این معنا را در طول مباحث خود در این کتاب دنبال کرده و به اثبات رساندهایم.
دکتر قفاری همچنین میگوید: «آنان گمان کردهاند که شیعه، از عمّار و ابوذر و مقداد تشکیل شده است. آیا آنان به عقیدهای از عقاید شیعه؛ از قبیل ادعای نصّ، تکفیر شیخین (ابوبکر و عمر) و بیشتر صحابه و اظهار برائت و سبّ و کراهت از آنها معتقد بودند؟ هرگز، هیچ یک از این امور درباره آنان واقعیت ندارد....»(1)
پاسخ: اوّلاً: همانگونه که اشاره کردیم نصّ از جانب خداوند و رسول او برای امامت حضرت علیعلیه السلام است و با وجود این دو، احتیاج به تأیید دیگران نیست.
ثانیاً: ما اهل سبّ و فحش نسبت به هیچ یک از صحابه نیستیم.
ثالثاً: همانگونه که اشاره شد، مورّخین تصریح دارند که اوّل لقبی که به عنوان یک مذهب در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله ظاهر شد، لقب شیعه بود. این کلمه لقب چهار نفر از صحابه به نام ابوذر، سلمان، مقداد و عمار بوده است.
مورّخین نقل کردهاند که جماعتی از صحابه از بیعت ابوبکر سرباز زده و به دفاع از حضرت علیعلیه السلام در خانه ایشان تحصّن نمودند؛ از قبیل: عباس بن عبدالمطلّب، فضل بن عباس، عتبة بن ابولهب، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، عمّار یاسر،
1) 941. اصول مذهب الشیعة، ج 1، ص 65 - 67.
مقداداسود، براء بن عازب، ابی بن کعب، سعد بن ابی وقّاص، طلحة بن عبیداللَّه، زبیر بن عوام، خزیمة بن ثابت، فروة بن انصاری، خالد بن سعید بن عاص اموی و سعد بن عباده انصاری.(1)
رابعاً: با مراجعه به منابع حدیثی پی میبریم که در میان صحابه افرادی؛ از قبیل ابوذر و مقداد و سلمان و... معتقد به نصّ و وصایت حضرت علی علیه السلام بودهاند. اینک به برخی از این نصوص اشاره میکنیم:
1 - از ابوذر نقل شده که میفرمود: «همانا فتنهای در پیش است، اگر آن را درک کردید بر شما باد به کتاب خدا و علی بن ابی طالب علیه السلام.»(2)
2 - سلمان از بیعت نکردن مردم با حضرت امیر علیه السلام و عدم تمسّک به هدایت او اظهار تأسّف و ناراحتی کرده میگوید: «علی علیه السلام را میبینم که بین شما حرکت میکند، ولی شما اقدامی نکرده و به دامان او چنگ نمیزنید! قسم به کسی که جانم به دست اوست بعد از او کسی شما را از سرّ پیامبرتان آگاه نمیسازد.»(3)
3 - مقداد از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «شناخت آل محمّدعلیهم السلام برائت از آتش است. و حبّ آل محمّد گذر بر صراط. و ولاء آل محمّد امانی از عذاب است.»(4)
4 - ابو ایوب انصاری از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که به دخترش فاطمهعلیها السلام فرمود: «آیا نمیدانی که خداوند - عزّ وجلّ - توجّهی بر اهل زمین کرد و از میان آنان پدرت را انتخاب نمود و او را به نبوّت مبعوث کرد. آنگاه توجه دیگری نمود و شوهر تو را انتخاب کرد و به من وحی رساند که دخترم را به نکاح او در آورده و او را وصی خود گردانم.»(5)
5 - ابوسعید خدری از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «همانا وصی و موضع سرّ و بهترین کسی که بعد از خود میگذارم، کسی که وعدههای مرا انجام داده و دین مرا بر پا خواهد نمود، علی بن ابی طالب است.»(1)
6 - انس بن مالک میگوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله وضو گرفت و دو رکعت نماز به جای آورد، آنگاه فرمود: «اوّل کسی که از این در وارد میشود امام متّقین و سید مرسلین و رهبر دین و خاتم اوصیا است....» ناگهان علی علیه السلام وارد شد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: چه کسی آمد ای انس؟ انس میگوید: عرض کردم: علی. آنگاه حضرت صلی الله علیه وآله در حالی که خوشحال بود نزد او آمد و او را در بغل گرفت...(2).
7 - بریده میگوید: پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «برای هر پیامبری وصی و وارثی است و همانا علی، وصی و وارث من است.»(3)
8 - ابوذر روزی در عهد عثمان بر در مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله ایستاده و در ضمن خطبهای گفت: «... و محمّد وارث علم آدم و آنچه به آن پیامبران تفضیل داده شدهاند میباشد، و علی بن ابی طالب وصی محمّد و وارث علم او است....»(4)
9 - مالک بن حارث اشتر هنگام بیعت با علی بن ابی طالبعلیه السلام گفت: «ای مردم! این، وصی اوصیا و وارث علم انبیا است....»(5)
10 - هنگامی که حضرت امیر علیه السلام مردم را در کوفه جمع کرد و در مورد حرکت به سوی صفین برای جنگ با معاویه با آنان سخن گفت، عمرو بن حمق از جا بلند شد و خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: ای امیرمؤمنان! من به جهت قرابتی که بین من و توست، یا مالی که به من عطا کنی، یا مقام و پستی که مرا با آن بالا بری، تو را دوست
ندارم، بلکه به جهت پنج خصلت است که تو را دوست دارم: تو پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه وآله و وصی او و پدر ذریه آن حضرت هستی که در میان ما از رسول خدا صلی الله علیه وآله باقی مانده است. و تو سابقترین مردم به اسلام و عظیمترین مهاجرین در سهم جهاد هستی.»(1)
11 - محمّد بن ابوبکر در نامه خود به معاویه چنین مینویسد: «... وای بر تو! چگونه خودت را با علیعلیه السلام مقایسه میکنی، در حالی که او وارث رسول خدا صلی الله علیه وآله و وصی و پدر اولاد او است....»(2)
با مراجعه به تاریخ جنگ جمل و صفین و نیز موضوع غدیر خم پی میبریم که بسیاری از صحابه و تابعین در این معرکهها به ولایت و امامت و وصایت حضرت علی علیه السلام اقرار کرده و آن را در اشعار خود آوردهاند؛ از قبیل:
قیس بن سعد
حسّان بن ثابت
نعمان بن عجلان
عبداللَّه بن ابوسفیان بن حرث بن عبدالمطلّب
عبدالرحمن بن حنبل
ابوالهیثم بن تیهان
مردی از قبیله ازد
غلامی از قبیله بنی ضبّه
زیاد بن لبید انصاری
حجر بن عدی کندی
زحر بن قیس جعفی
اشعث بن قیس
مغیرة بن حارث بن عبدالمطلّب
خزیمة بن ثابت (ذوالشهادتین)
و... برای مراجعه به اشعار آنان به شرح ابن ابیالحدید بر نهج البلاغه جلد اول از صفحه 147 به بعد مراجعه کنید.
دکتر قفاری میگوید: «عقاید شیعه و افکار آنان دائماً در حال در تغییر و پیشرفت است.
تشیع در عصر اوّل، غیر از تشیع در عصرهای بعد از آن است. و لذا در صدر اوّل شیعه را بر کسانی اطلاق میکردند که علی را بر عثمان مقدم میداشتند....»(1)
پاسخ: اوّلاً: همانگونه که اشاره شد، عقیده شیعه به امامت اهل بیتعلیهم السلام از ابتدا از قرآن و سنّت نبوی برگرفته شد، و گروهی از صحابه به آن اعتقاد داشتند. این عقیده در طول تاریخ و قرنها ادامه پیدا کرد و تا کنون باقی است. این تعداد شیعیان است که دائماً در حال پیشرفت و گسترش است.
ثانیاً: آری، به یک معنا عقیده شیعه در تطوّر و پیشرفت است، و آن اینکه بزرگان شیعه در طول تاریخ درصدد تهذیب و تبیین و گسترش مفاهیم شیعی بوده و ادله خود را بر مدعای خود بر امامت اهل بیت گسترش داده و فقه و عقاید و اخلاقیات و مسائل گوناگون را به روز تفسیر کرده و با حفظ مبانی و اصول، آنها را در بین جوامع بشری و اسلامی تبیین کردهاند.
ثالثاً: در جای خود اشاره کردهایم که تشیع بر سه معنی به کار رفته است:
الف) تشیع حبّی؛ یعنی اعتقاد به اینکه اهل بیتعلیهم السلام دارای فضایلی بیکران هستند و لذا باید آنها را دوست داشت. اهل سنّت عموماً این نوع تشیع را هر چند با
1) 954. اصول مذهب الشیعه، ج 1، ص 53.
شدّت و ضعف دارا هستند. لذا به جهت شدّت محبت شافعی به اهل بیتعلیهم السلام عدهای او را شیعه معرفی کردهاند.
ب) تشیع سیاسی؛ این عنوان در اصطلاح بر کسانی اطلاق میشد که حضرت علیعلیه السلام را بر سایر صحابه، خصوصاً عثمان مقدّم میداشتند. کوفیانِ عصر امام علی و امام حسن و امام حسینعلیهم السلام را به طور عموم میتوان از این دسته به حساب آورد.
ج) تشیع عقیدتی و ولایی؛ این دسته کسانی هستند که معتقد به ولایت و امامت و وصایت بلا فصل حضرت علیعلیه السلام میباشند و نیز یازده اولاد معصوم او را امامان به حقّ بر عموم مسلمانان میدانند. این دسته از افراد از عصر رسول خداصلی الله علیه وآله وجود داشته و تا کنون در رشد و گسترش هستند.
دکتر قفاری نیز میگوید: «شیعیان خود را پیروان علی میدانند، و درصدد وانمود کردن این مطلب هستند که علی نیز هم عقیده با آنان است، در حالی که او از عقاید شیعه در حقّ خود و فرزندانش متبرّی است. لذا باید قیدی را برای رفع ابهام آورد و آن اینکه: شیعه گمان میکند که از پیروان علی است؛ زیرا آنان در حقیقت پیرو او نیستند و امیرالمؤمنین بر اعتقادات آنان نیست....»(1)
پاسخ: اوّلاً: تمام حرفهای او ادعاهایی بدون دلیل و مدرک است، به چه دلیل میگویید حضرت علی علیه السلام از عقاید شیعه در حقّ خود و فرزندانش متبرّی است؟ از کجا میگویید آن حضرت این عقاید را قبول ندارد؟ انسان با صرف ادعا و به مجرّد اینکه یک عقیدهای با عقاید آباء و اجدادش سازگاری ندارد را نمیتواند انکار کند.
ثانیاً: اعتقاد شیعه همان وصایت و خلافت و امامت بلا فصل حضرت علی علیه السلام و امامان معصوم بعد از او است. عقیدهای که میگوید: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای بعد از خود جانشین معین کرده و مردم را در تمام امور به آنها ارجاع داده است. این عقیدهای
1) 955. اصول مذهب الشیعه، ج 1، ص 53 - 56.
است که شیعه از قرآن و روایات نبوی استفاده کرده و بر آن اقامه برهان نموده است. چطور میگویید حضرت علی علیه السلام از آن متبرّی است؟ آیه ولایت و حدیث غدیر و حدیث ثقلین و دهها دلیل دیگر چه میگویند؟ آیا دلالت بر این مدعای شیعه ندارد؟
مگر نبود که حضرت علی علیه السلام واقعه غدیر را به شعر درآورد و در آن به مفاد امامت و ولایت خود اشاره کرده است؟ آنجا که فرمود:
فأوجب لی ولایته علیکم
رسول اللَّه یوم غدیر خمّ
مگر نه این است که حضرت علی علیه السلام در طول 25 سال خانهنشینی از زمان سقیفه و بعد از فوت رسول خداصلی الله علیه وآله تا آخر خلافت عثمان و نیز در عصر حکومتش تا هنگام به شهادت رسیدنش، هر گاه موقعیت مناسبی میدید، به امامت و وصایت خود تذکر میداد و حدیث غدیر و ثقلین و سایر ادله را بر مردم میخواند و دیگران را نیز بر آنها گواه میگرفت؟
این امور را در مباحث مربوطه اشاره کردهایم.(1)
امام علیعلیه السلام مسأله ولایت خود را حتّی به معاویه نیز گوشزد میکند و در نامهای که به او مینویسد، به مقام امامت و ولایت خود اشاره مینماید.(2)
امام علی علیه السلام هم چنین در احادیثی دیگر اشاره به وصایت و علم و حکمت و طهارت و عصمت خود نموده و بر مردم احتجاج میکند.(3)
حضرت در نامهای که به عامل خود برای گرفتن صدقات و زکوات میدهد در کیفیت معاشرت و تعامل با قبایل مینویسد: به مردم خطاب کرده، بگویید: «عباد اللَّه! أرسلنی إلیکم ولی اللَّه وخلیفته لآخذ منکم حقّ اللَّه فی أموالکم»؛(4)«ای بندگان خدا! ولی خدا و جانشین او مرا به سوی شما فرستاده تا حقّ خداوند در اموالتان را از شما بگیرم.»
در این جمله حضرت علیه السلام اشاره به مقام ولایت و خلافت خود نموده است.
بعد از شهادت امام حسن علیه السلام، شیعیان حضرت، با امام حسینعلیه السلام به عنوان امام به حقّ و خلیفه رسول خداصلی الله علیه وآله بیعت کردند. نافع بن هلال در روز عاشورا خود را به عنوان شیعه حضرت علیعلیه السلام معرفی کرده و میگوید: «أنا الجملی، أنا علی دین علی»؛ من جملی و بر دین علی هستم.»، در مقابل دشمنان حضرت که خود را بر دین عثمان معرّفی میکردند.(1)
امام سجّادعلیه السلام نیز عقیده تشیع؛ یعنی همین عقیدهای که شیعیان در طول تاریخ اسلام تا کنون به آن اعتقاد دارند را در ادعیه خود اشاره میکند، آنجا که به خدا عرض میکند: «ربّ! صلّ علی أطائب أهل بیته الّذین اخترتهم لأمرک، وجعلتهم خزنة علمک، وحفظة دینک، وخلفآءک فی أرضک، وحججک علی عبادک، وطهّرهم من الرجس والدنس تطهیراً بإرادتک، وجعلتهم الوسیلة إلیک، والمسلک إلی جنّتک»؛(2)«پروردگارا! بر پاکان از اهل بیت پیامبر درود فرست، همانها که برای امر خودت انتخابشان کردی و آنها را خزانه علم و نگاهبانان دین خود قرار دادی و به عنوان جانشینان خود در زمین و حجّتهای خود بر بندگانت برگزیدی و با اراده خود آنان را از پلیدی و ناپاکی، پاک ساختی و آنان را به عنوان وسیلهای به سوی خود و راهی به سوی بهشتت برگزیدی.»
منشأ این اعتقادات از شیعه، تعلیمات امامان به شیعیانشان است. آنان بودند که خطوط اساسی را برای شیعیان خود ترسیم میکردند و آنان را بر اعتقاد به این خطوط و عقاید تشویق مینمودند. امام باقرعلیه السلام مردم را در موارد مختلف دعوت به خود کرده و از آنان میخواهد تا علم و معارف دینی را از اهل بیتعلیهم السلام اخذ کنند. حضرتعلیه السلام در حدیث صحیح السندی به سلمة بن کهیل و حَکَم بن عیینه میفرماید: «شرّقا أو غرّبا فلا تجدان علماً صحیحاً إلّا شیئاً خرج من عندنا»؛(3)«به شرق و غرب عالم سفر کنید امّا علم صحیح را به جز علمی که از خاندان ما خارج میشود نخواهید یافت.»
و نیز در روایتی دیگر فرمود: «فلیذهب الناس حیث شآؤوا فواللَّه لیس الأمر إلّا من هنا»؛(1)«مردم هر کجا میخواهند بروند، پس به خدا سوگند! امر غیر از اینجا نخواهد بود. - اشاره به خانه خود نمود - .»
دکتر قفاری مینویسد: «شیخ شیعه نجاشی در تعریف شیعه میگوید: (شیعه کسانی هستند که هر گاه در علومی که از رسول خداعلیه السلام اخذ کردهاند اختلاف نمودند از قول علیعلیه السلام اخذ میکنند. و هر گاه در علومی که از علیعلیه السلام اخذ کردهاند اختلاف کردند، از قول جعفر بن محمّد اخذ میکنند). حال اگر در علومی که از جعفر بن محمّد نقل کردهاند اختلاف شد، از چه کسی اخذ میکنند؟ در این تعریف، جوابی نمیبینیم....»
آنگاه میگوید: «این تعریف خروج از منهج و روش اسلام است؛ زیرا هنگام اختلاف در نقل از رسول خداصلی الله علیه وآله باید به مقیاسهای ترجیح اخبار صحیح از غیر صحیح مراجعه کرد، نه اینکه به قول علی و جعفر مراجعه نمود... .
دیگر اینکه: چگونه اختلاف در نقل از رسول خدا و علی هست ولی اختلاف در نقل از جعفر نیست...؟ آیا جعفر از آن دو افضل است؟!.»(2)
پاسخ: اوّلاً: این تعریف از نجاشی نیست، بلکه نجاشی به سندش از ابان بن تغلب نقل میکند. و این کار خلاف امانت داری است که مغرضانه انجام گرفته است، و اهل فن این غرض ورزی را به خوبی درک میکنند.
ثانیاً: مقصود ابان بن تغلب از این تعریف برای شیعه این است که مردم بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله به طور حتم در علومی که از حضرت صلی الله علیه وآله به جای مانده اختلاف کردهاند و برای رسیدن به قول حقّ وظیفه دارند به سراغ کسی بروند که هرگز اشتباه نکرده و نمیکند و حقّ را بر مردم آشکار میسازد، این چنین شخصی به نصّ نبوی
کسی به جز امام علی بن ابی طالب علیه السلام نیست. و از آنجا که ابان بن تغلب معاصر امام صادقعلیه السلام بوده درآخر اشاره میکند که هر گاه در علومی که از حضرت علی علیه السلام رسیده، اختلاف در تفسیر و تبیین آن پدید آمد، باید به معصوم دیگر که در آن عصر امام صادقعلیه السلام است مراجعه کنند.
مگر نه این است که پیامبر صلی الله علیه وآله در شأن حضرت علی علیه السلام فرمود: «یا علی! أنت تبین لأمّتی ما اختلفوا فیه من بعدی»؛(1)«ای علی! تو کسی هستی که برای امتم مسائلی را که در آن اختلاف نمودند، تبیین و واضح میکنی.»
پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «علی العلم»؛(2)«علی عَلَم [هدایت است.» و یا «علی رایة الهدی»؛(3)«علی علیه السلام پرچم هدایت است.» و نیز «علی منّی بمنزلتی من ربّی»؛(4)«علی علیه السلام نزد من به منزله من نزد پروردگار من است.»
قرآن منزلت رسول خدا صلی الله علیه وآله را بیان کرده است، آنجا که میفرماید: { وَما أَنْزَلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ إِلّا لِتُبَینَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ ؛(5)«و ما کتاب [قرآن را بر تو نازل نکردیم جز برای آنکه برای مردم آنچه را که در آن اختلاف و نزاع کردهاند تبیین نمایی.»
همین مقام و منزلت را به عینه رسول خدا صلی الله علیه وآله از جانب خداوند به حضرت علیعلیه السلام اعطا نمود، تا برای بعد از خودش، هر گاه در مسألهای اختلاف شد به او مراجعه کنند. بلکه مطابق برخی از نصوص صحیح السند، این مقام و منزلت را برای یازده امام معصوم از اهل بیت خود نیز قرار داد، آنجا که فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه وعترتی، ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی أبداً»؛(6)«همانا من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم: کتاب خدا و عترتم، اگر به آن دو تمسّک کنید هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد.»
در نتیجه اینکه رجوع به امام علیعلیه السلام و نیز امام صادقعلیه السلام در مسائل اختلافی، خروج از مقیاسهای علمی برای ترجیح احادیث اختلافی نیست.
از این بیان نیز استفاده میشود که این تعریف دلالت بر برتری امام صادقعلیه السلام از پیامبر و حضرت علیعلیهما السلام ندارد؛ زیرا ابان بن تغلب معاصر امام صادقعلیه السلام است و امامان بعد از او را درک نکرده است.
در پایان جواب به این مطلب اشاره میکنیم که اهل بیتعلیهم السلام به نصّی که از آنها رسیده هر چه میگویند، همان سنّت واقعی پیامبر صلی الله علیه وآله و قول خداوند متعال است.
امام صادقعلیه السلام فرمود: «حدیثی حدیث أبی، وحدیث أبی حدیث جدّی، وحدیث جدّی حدیث الحسین، وحدیث الحسین حدیث الحسن، وحدیث الحسن حدیث أمیرالمؤمنین، وحدیث أمیرالمؤمنین حدیث رسول اللَّه، وحدیث رسول اللَّه قول اللَّه - عزّ وجلّ -»؛(1)«حدیث من حدیث پدرم، و حدیث پدرم حدیث جدّم، و حدیث جدّم حدیث حسین، و حدیث حسین حدیث حسن، و حدیث حسن حدیث امیرالمؤمنین، و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول خدا صلی الله علیه وآله و حدیث رسول خدا صلی الله علیه وآله گفتار خداوند - عزّ وجلّ - است.»
آقای قفاری همچنین در ضمن کلماتش به تعریف شیخ مفیدرحمه الله اشاره کرده که گفته است: «شیعه پیروان امیرالمؤمنین - صلوات اللَّه علیه - بر سبیل ولاء و اعتقاد به امامت حضرت بعد از رسول صلوات اللَّه علیه بلا فصل میباشند....»(2)
وی بر این تعریف تمسّک کرده، میگوید: «در این تعریف شیخ مفید ذکری از ایمان به امامت اولاد علی نمییابیم، با اینکه نزد شیعه هر کس چنین اعتقادی نداشته باشد شیعه نیست. همانگونه که او از برخی جوانب اساسی در تشیع و آنچه که سنگ بنای اساسی برای تشیع است غافل شده است؛ مثل مسأله نصّ و عصمت و دیگر اصول امامت.»(3)
پاسخ: قفاری در این مورد؛ همانند بقیه موارد امانت داری نکرده و دیگر عبارات شیخ مفیدرحمه الله را نقل نکرده است. شیخ رحمه الله در ادامه کلماتش میفرماید: «نشانه مذهب امامیه و شیعه بر کسی عَلَم شده که متدین و معتقد به وجوب امامت و وجود آن در هر زمان است. کسی که نصّ آشکار و عصمت و کمال را برای هر امامی واجب میداند. و نیز امامت را در اولاد حسین بن علیعلیهما السلام تا امام رضاعلیه السلام قرار میدهد....»(1)
مقصود ایشان از محدود کردن به امام رضاعلیه السلام این است که امام رضاعلیه السلام را نیز بعد از حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام قبول داشته باشد؛ زیرا واقفیه بر آن حضرت توقف کرده و قائل به امامت امام رضاعلیه السلام نشدهاند. لذا هر کس امام رضاعلیه السلام را قبول کند دیگر امامان تا امام مهدیعلیه السلام را نیز قبول کرده است.
شیخ مفیدرحمه الله این بیانات را به طور وفور در لابهلای این کتاب و کتابهای دیگر اشاره کرده است.
او در جایی دیگر میگوید: «امامیه اتفاق کردهاند بر اینکه امام دین باید معصوم از مخالفت خداوند متعال باشد و نیز عالم به جمیع علوم دین و کامل در فضیلت و... باشد.»(2)
او همچنین میگوید: «امامیه اتفاق دارند بر اینکه هر کس امامت یکی از امامان را انکار کرده و منکر وجوب اطاعت آنها شود - خداوند متعال آنرا واجب کرده - او کافر، گمراه و مستحقّ خلود در آتش دوزخ است.»(3)
دکتر قفاری در ادامه اعتراضاتش میگوید: «مطابق نظر مفید، وصف تشیع تنها بر کسی صدق میکند که اعتقاد به خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام از زمان وفات رسول خداصلی الله علیه وآله تا هنگام وفات علی دارد و معتقد است که خلافت سه خلیفه دیگر
صحیح نبوده است. بنابر این تعریف وصف تشیع بعد از رسول خدا تنها بر سه نفر از صحابه صادق است و باقی صحابه در نظر شیعه کافر بوده و همانند مشرکان در عصر رسولند، و حکومت آنان نیز حکومت کفر است که علی در بین آنان با پوشش تقیه و نفاق به سر میبرده است!! چه جسارتی به علیعلیه السلام و به اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله و به اسلام از این بالاتر؟!.»(1)
پاسخ: اوّلاً: شیعه در اعتقادش به امامت و ولایت و خلافت بلافصل حضرت علیعلیه السلام به ادلهای از قرآن و سنّت نبوی تمسّک کرده و کیفیت دلالت آنها را نیز به طور وضوح تبیین کرده است. و لذا آن حضرت را ولی و امام و خلیفه رسول خدا صلی الله علیه وآله میداند.
ثانیاً: اگر کسی با دلیل و برهان قطعی اثبات کرد که امام به حقّ از جانب خداوند متعال و ابلاغ رسول خدا صلی الله علیه وآله امام علیعلیه السلام است، به طور طبیعی معتقد میشود که هر کس خلافت او را که از جانب خدا است بگیرد، غاصب حقّ الهی بوده و در نتیجه با خداوند عناد داشته است. و حکم کسی که با خداوند معاند است پر واضح است.
ثالثاً: در جای خود به اثبات رساندیم که امامت، اصلی از اصول دین به حساب میآید و لذا در ردیف دیگر اصول دین شمرده شده است. حال اگر کسی منکر این اصل شود، همانند کسی است که اصل دیگری از اصول دین را انکار کرده باشد.
رابعاً: کفر مراتبی دارد، برخی از مراتب آن تنها در مرتبه قلب خلاصه شده و به جهت مصالحی به ظاهر انسان نمیرسد.
خامساً: اینکه در برخی روایات آمده که مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله به جز سه نفر از صحابه، بقیه مرتد شدند، این ارتداد را میتوان بر توجیهاتی از قبیل ارتداد از اهل بیتعلیهم السلام یا مراتب ارتداد در شدّت و ضعف حمل نمود.
سادساً: قفاری تقیه را حمل بر نفاق کرده، در حالی که در جای خود به وضوح
1) 977. اصول مذهب الشیعه، ج 1، ص 43 و 44.
اثبات شده که «تقیه» یکی از موضوعات مسلّم قرآنی و حدیثی است که برای حفظ جان و آبرو و اموال خود در مقابل از کفار و حتّی از مسلمانانی که مخالف عقیده بر حقّ ما هستند، میتوان اعمال نمود.(1)
سابعاً: حضرت علیعلیه السلام گرچه مشاهده میکرد که حقّ او گرفته شده و عدهای مردم را به بی راهه میکشانند، و لذا در مواقع حسّاس و هر جایی که مصلحت میدید مردم را به حقانیت خود گوشزد میکرد، ولی به جهت حفظ اصل اسلام که مصلحت اهمّ است، سکوت نسبی اختیار کرده و چندان با دستگاه خلافت درگیر نمیشد. مقصود ما از تقیه حضرتعلیه السلام در عصر خلافت آن سه نفر، این معنا است.
1) 978. ر.ک: شیعه شناسی و پاسخ به شبهات از مؤلف.
از جمله آیاتی که دلالت بر امامت و ولایت و مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام دارد آیه «هدایت» است. خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ}؛(1)«همانا تو بیم دهندهای و برای هر قومی هدایتگری است.»
فریقین در ذیل این آیه روایاتی را نقل کردهاند که دلالت دارد بر اینکه بیم دهنده این امت رسول خداصلی الله علیه وآله است و تنها هدایتگر بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله، امام علی بن ابی طالب علیه السلام است. اینک آیه را با احادیثی که در ذیل آن آمده مورد بررسی قرار میدهیم.
اهل سنّت در ذیل آیه «هدایت» احادیثی صحیح السند نقل کرده، و شأن نزول آیه را پیامبر صلی الله علیه وآله و امام علی علیه السلام دانستهاند. اینک به بررسی برخی از احادیث صحیح السند میپردازیم:
عبداللَّه بن احمد بن حنبل، از عثمان بن ابی شیبه، از مطّلب بن زیاد، از سدّی، از عبد خیر، از امام علیعلیه السلام در تفسیر آیه { إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} نقل کرده که فرمود: «رسول خدا منذر و هادی مردی از بنی هاشم است.»(2)
عبداللَّه بن احمد حنبل؛ وی احتیاج به توثیق نزد اهل سنّت ندارد.
عثمان بن ابی شیبه؛ وی همان عثمان بن محمّد بن ابراهیم بن عثمان عبسی است که ابن حجر او را «ثقه، حافظ مشهور» معرفی کرده، و از کسانی دانسته که بخاری، مسلم و ابن ماجه از او روایت نقل کردهاند.(1)
مطلّب بن زیاد؛ کسی است که ابن حجر او را «صدوق» معرفی کرده است.(2)
سدّی؛ همان اسماعیل بن عبد الرحمن است که پنج نفر از صاحبان صحاح از او روایت نقل کرده و ابن حجر، نیز او را صدوق دانسته است.(3)
طبری از احمد بن یحیی صوفی، از حسن بن حسین انصاری، از معاذ بن مسلم، از هروی، از عطاء بن سائب، از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل کرده، هنگامی که آیه { إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} نازل شد، پیامبرصلی الله علیه وآله دست خود را بر سینهاش گذارد و فرمود: «من بیم دهندهام، و برای هر قومی هدایت گری است.» و با دست خود اشاره به شانه علیعلیه السلام کرد و فرمود: «تو هدایتگری ای علی! تنها به واسطه تو است که هدایت شوندگان بعد از من هدایت مییابند.»(6)
احمد بن یحیی صوفی؛ شیخ طبری و ابن عقده بوده است که ابن ابی حاتم صریحاً او را توثیق کرده است.(1)
حسن بن حسین عرنی انصاری؛ کسی است که ذهبی او را به تبع حاکم توثیق کرده است.(2)
معاذ بن مسلم؛ او گرچه بنابر نصّ ذهبی در حدیث مورد اعتماد نیست ولی با تأمّلی در ترجمه او به دست میآید که بی مهری نسبت به او به جهت تشیع او و نقل فضایل اهل بیتعلیهم السلام بوده است، در حالی که در جای خود به اثبات رسیده که تشیع هرگز به صدق حدیث و وثاقت راوی آن ضرری نخواهد رسانید.
در مورد راوی بعد ظاهراً نسخه طبری اشتباه باشد؛ زیرا معاذ بن مسلم بدون واسطه از عطاء بن سائب روایت نقل میکند.(3)
ابن تیمیه خیال کرده که مراد از هروی اباصلت هروی است، در حالی که اباصلت وفاتش در سال 236 بوده، و عطاء بن سائب در سال 136. و بر فرض که مقصود از هروی، اباصلت هروی باشد هیچ گونه طعنی در حقّ او وارد نیست. ولی آنچه که میتواند ختم کننده بحث باشد اینکه معاذ بن مسلم مستقیماً از عطاء بن سائب نقل روایت میکند، و واسطه شدن هروی ظاهراً به این جهت است که هراء صفت معاذ بوده و برخی اشتباهاً آن را هروی خواندهاند.
حبری از حسن بن حسین، از حِبّان بن کلبی، از ابی صالح، از ابن عباس نقل کرده که گفت: { إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ }رسول اللَّه صلی الله علیه وآله است، { وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} علی است.(1)
حسن بن حسین، عرنی کوفی، از رجال مستدرک حاکم بوده که او و ذهبی تصریح به صحت حدیث او نمودهاند.(2)گرچه برخی به جهت تشیع، او را قدح نمودهاند.
حِبّان بن علی کلبی؛ از رجال ابن ماجه بوده و یحیی بن معین او را توثیق نموده است. و نیز عجلی او را صدوق دانسته و ابن حبان او را در جمله ثقات آورده است.(3)
محمد بن سائب؛ او از رجال ابی داوود و ترمذی و ابن ماجه بوده است. ابن عدی میگوید: «ثقات از مردم از او حدیث نقل کرده و در تفسیر، راضی به احادیث اویند... و بزرگان امامان؛ همچون سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، عبداللَّه بن مبارک، ابن جریج، شعبه، محمّد بن اسحاق و دیگران از او روایت نقل کردهاند.»(4)
ابو صالح؛ همان باذام مولی امّهانی دختر ابی طالب علیه السلام است که از رجال چهار کتاب از صحاح ستّه به حساب میآید و تعداد زیادی از علمای علم رجال او را توثیق کردهاند.
ابن عساکر این حدیث را به سندهای مختلف نقل کرده که برخی از آنها به طور حتم صحیح السند است، که از آن جمله این سند است:
ابوالقاسم بن حصین، از ابوعلی بن مُذْهِب، از ابوبکر قطیعی، از عبداللَّه بن احمد، از عثمان بن ابی شیبه، از مطّلب بن زیاد (از سدّی) از عبد خیر، از امام علیعلیه السلام
که در تفسیر آیه { إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله بیم دهنده، و هادی مردی از بنی هاشم است.»(1)
ابو القاسم بن حصین؛ کسی است که بنابر نصّ ذهبی صدوق و طبق نظر سمعانی او شیخ ثقه و متدین و صحیح السماع و واسع الروایه است... و ابن جوزی نیز او را توثیق کرده است.(2)
بقیه سند نیز قبلاً روشن شد.
حاکم حسکانی از جوهری، از مرزبانی، از علی بن محمّد حافظ، از حبری از حسن بن حسین، از حِبّان، از کلبی، از ابی صالح، از ابن عباس در تفسیر آیه { وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} نقل کرده که مقصود علیعلیه السلام است.(7)
1) 995. ترجمه امام علیعلیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص 415 - 417.
2) 996. سیر اعلام النبلاء، ج 19، ص 536.
3) 997. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 640.
4) 998. تاریخ بغداد، ج 7، ص 390.
5) 999. المنتظم، ج 8، ص 155.
6) 1000. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 210 - 213.
7) 1001. شواهد التنزیل، ج 1، ص 381 - 395.
8) 1002. تذکرة الحفاظ ترجمه حاکم حسکانی.
ابومحمّد جوهری (متوفا 454) کسی است که بنابر نقل خطیب بغدادی، ثقه و امین و کثیر السماع بوده است.(1)
مرزبانی؛ خطیب بغدادی میگوید: «نزد ما معروف به کذب نیست، و بیشترین عیبی که بر او گرفته شده به جهت مذهب او است.»(2)و عقیقی گفته که او معتزلی ثقه است.(3)
ابوالحسن علی بن محمّد (متوفا 330) کسی است که خطیب بغدادی او را ثقه و امین و حافظ و عارف معرفی کرده است.(4)
حبری (متوفا 286) کسی است که نزد حاکم و ذهبی ثقه بوده و هر دو به صحت حدیث او تصریح کردهاند.(5)
ترجمه بقیه رجال سند نیز قبلاً معلوم شد.
حاکم نیشابوری به سند خود از امام علی علیه السلام در تفسیر آیه شریفه { إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} نقل کرده که حضرت علیه السلام فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه وآله بیم دهنده و من هدایت گرم.»
آنگاه بعد از نقل حدیث میگوید: «این حدیث صحیح السندی است که شیخین با وجود شرط صحت آن را نقل نکردهاند.»(6)
تعدادی از صحابه این حدیث را نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - امام امیرالمؤمنین علیه السلام.
2 - عبداللَّه بن عباس.
3 - عبداللَّه بن مسعود.
4 - جابر بن عبداللَّه انصاری.
5 - بریده اسلمی.
6 - ابوبرزه اسلمی.
7 - یعلی بن مره.
8 - ابوهریره دوسی.
9 - سعد بن معاذ.
جماعتی از علمای اهل سنّت این احادیث را در کتب خود نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - احمد بن حنبل.(1)
2 - طبری.(2)
3 - حاکم نیشابوری.(3)
4 - حبری.(4)
5 - ابن عساکر.(5)
6 - حاکم حسکانی.(6)
7 - فخر رازی.(7)
8 - ابن کثیر.(8)
1) 1009. مسند احمد، ج 1، ص 126.
2) 1010. جامع البیان، ج 12، ص 72.
3) 1011. المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 129.
4) 1012. تفسیرحبری، ص281.
5) 1013. ترجمه امام علیعلیه السلام از تاریخ مدینه دمشق، ج 2، ص 415 - 417.
6) 1014. شواهد التنزیل، ج 1، ص 318 - 395.
7) 1015. تفسیر رازی، ج 19، ص 14.
8) 1016. تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 501.
9 - شوکانی.(1)
10 - طبرانی.(2)
11 - خطیب بغدادی.(3)
12 - هیثمی.(4)
13 - سیوطی.(5)
و دیگران از علمای اهل سنّت که حدود 40 نفر از آنان این حدیث را در کتب خود آوردهاند.
صحت حدیث را از راههای مختلف میتوان به اثبات رسانید:
برخی از علمای اهل سنّت، تصریح به صحت این احادیث نمودهاند که از آن جمله است:
1 - حاکم نیشابوری در «مستدرک»، سیوطی نیز تصحیح آن را نقل کرده است.
2 - ضیاء مقدس در «المختاره» بنابر نقل سیوطی.
برخی از علمای اهل سنّت نیز حدیث مورد بحث را با سند صحیح نقل کردهاند از جمله:
1 - عبداللَّه بن احمد بن حنبل.
2 - حبری.
3 - حاکم حسکانی از جوهری، از مرزبانی، از علی بن محمّد حافظ از حبری.
4 - طبرانی از فضیل بن هارون بغدادی... .
5 - خطیب بغدادی، از محمّد بن عبداللَّه، از طبرانی.
6 - ابن عساکر با سندهای مختلف که برخی از آنها صحیح است.
7 - طبری در تفسیرش.
آیه «هدایت» با روایاتی که در ذیل آن وارد شده، میتواند دلالت خوبی بر امامت و ولایت و مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام و در رأس آنها امام علیعلیه السلام داشته باشند و این معانی از قراینی به دست میآید:
1 - مراد از هدایت در کلام پیامبر صلی الله علیه وآله، هدایت مطلق و راهنمایی به حقّ و واقع امر است، وگرنه لازم بود که گفته شود: «علماء امّتی الهادون من بعدی» علماء امت من هادیان بعد از من هستند؛ زیرا همه علما هدایت گران به دین خدایند.
2 - قرینه حصری که در برخی از احادیث آمده است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به امام علیعلیه السلام فرمود: «تنها به توسط تو است که هدایت شوندگان بعد از من به هدایت میرسند.
3 - قرینه مقابله هادی با منذر؛ زیرا همانگونه که منذر یعنی رسول خدا صلی الله علیه وآله بدون هیچ قید و شرطی آمده و دلیل بر عصمت پیامبر صلی الله علیه وآله و انذار او به واقع دارد، هادی نیز بدون قید و شرط آمده است و لذا مقصود از آن افراد معصوم است که به واقع و نفس الامر هدایت میکنند.
4 - بدون «الف و لام تعریف» به کار رفتن هادی و دارا بودن تنوین تنکیر که دلالت بر وحدت دارد. یعنی در هر زمانی یک هادی وجود دارد و آن غیر از امام معصوم نیست.
و لذا از امام باقرعلیه السلام روایت شده که فرمود: «ولکلّ زمان منّا هادٍ یهدیهم إلی ما جآء
به نبی اللَّه صلی الله علیه وآله»؛(1)«و برای هر زمانی از ما هدایتگری است که مردم را به آنچه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله آورده هدایت میکند.»
و این معنا با آنچه در روایات دیگر آمده و آیه را به امام علیعلیه السلام تفسیر کرده منافات ندارد؛ زیرا حضرت اوّلین و کاملترین مصداق این آیه است.
مضمون این احادیث که ذکر شد در احادیث دیگری نیز که در غیر مورد آیه «هدایت» وارد شده نیز یافت میشود. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - ابن عساکر و دیگران از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «علی رایة الهدی»؛(2)«علیعلیه السلام پرچم هدایت است.»
2 - و نیز نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «إنّ علیاً مدینة هدی فمن دخلها نجی ومن تخلّف عنها هلک»؛(3)«همانا علیعلیه السلام شهر هدایت است، پس هر کس داخل آن شهر شود هدایت یافته و هر کس از آن تخلف کند، هلاک شده است.»
3 - و نیز فرمود: «من أراد أن یحیی حیاتی ویموت مماتی ویسکن جنّة الخلد الّتی وعدنی ربّی فلیتولّ علی بن أبی طالب، فإنّه لن یخرجکم من هدی ولن یدخلکم ضلالة»؛(4)«هر کس میخواهد همانند من زندگی کند و همانند من بمیرد و ساکن بهشت خلد شود که پروردگار من وعده آن را داده است، پس باید به ولایت علی بن ابی طالب ملتزم شود؛ زیرا او هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و هرگز در گمراهی وارد نخواهد کرد.»
4 - ابن عساکر نیز به سندش از حذیفه نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «جعلتک عَلَماً فیما بینی وبین أمّتی فمن لم یتّبعک فقد کفر»؛(5)«من تو را عَلَم هدایت
بین خودم و بین امّتم قرار دادم، پس هر کس تو را پیروی نکند به طور حتم کافر است.»
5 - ابن المغازلی شافعی به سندش از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره علیعلیه السلام فرمود: «... وأنت العَلَم ما بینی وبین أمّتی من بعدی»؛(1)«و تو نشانه هدایت بین من و بین امت من بعد از من هستی.»
6 - احمد بن حنبل به سند خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «إن تؤمّروا علیاً - ولا أراکم فاعلین - تجدوه هادیاً مهدیاً یأخذ بکم الطریق المستقیم»؛(2)«و اگر شما علی را امیر خود قرار دهید - که نمیبینم چنین کنید - او را هدایتگرِ هدایت شده خواهید یافت که شما را به راه مستقیم رهنمون خواهد کرد.»
7 - حاکم نیشابوری به سند خود از ابوذر نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «من أطاعنی فقد أطاع اللَّه ومن عصانی فقد عصی اللَّه ومن أطاع علیاً فقد أطاعنی ومن عصی علیاً فقد عصانی»؛(3)«هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا معصیت کند خدا را نافرمانی کرده است. و هر کس علی را پیروی کند، مرا پیروی کرده و هر کس علی را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است.»
8 - هیثمی به سند خود از بریده نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «ما بال أقوام یتنقّصون علیاً؟! من تنقّص علیاً فقد تنقّصنی ومن فارق علیاً فقد فارقنی، إنّ علیاً منّی وأنا منه...»؛(4)«چه شده مردمانی را که به علی ایراد میگیرند؟! هر کس به علی ایراد وارد کند مرا ایراد کرده و هر کس از علی جدا شود از من جدا شده است. همانا علی از من و من از اویم.»
بعد از بررسی احادیث به پاسخ گویی شبهاتی میپردازیم که از سوی اهل سنّت نسبت به این احادیث وارد شده است:
ابوالفرج ابن جوزی بعد از نقل حدیث مورد نظر از ابن عباس میگوید: «این از موضوعات و مجعولات رافضه است.»(1)
ذهبی نیز بر روایت حاکم نیشابوری تعلیقه زده و آن را دروغ دانسته و واضع آن را تقبیح کرده است.(2)
ابن کثیر نیز میگوید: «در این حدیث مطالب منکر وجود دارد.»(3)
پاسخ: اوّلاً: ابو الفرج ابن جوزی کسی است که علمای اهل سنّت به تضعیفات او توجهی ندارند، مگر آنکه به دلیل قطعی ضعف راوی ثابت شود. و به همین جهت است که ابوحیان جرأت نکرده که حکم به ضعف حدیث کند و تنها به تشکیک در صحت آن اکتفا کرده است.
ثانیاً: قول به کذب یا جعل، ادعایی بیش نیست، و به مجرد ادعا نمیتوان مطلبی را ثابت کرد.
ثالثاً: در این حدیث چه امر منکری وجود دارد، جز اینکه با عقاید اهل سنّت سازگاری ندارد. و به همین جهت است که ادعای جعل آن را نمودهاند.
ابوحیان میگوید: «اگر روایت ابن عباس صحیح باشد مقصود آن است که رسول خداصلی الله علیه وآله علی بن ابی طالب را نمونهای از علما و هادیان امت قرار داده است، گویا فرموده: تو ای علی! این وصف تو است، تا ابوبکر و عمر نیز داخل در آیه شدند....»(4)
پاسخ: اوّلاً: این معنا تأویلی بدون مورد است.
ثانیاً: اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله چنین ارادهای داشت، هیچ کس را نمونه قرار نمیداد
بلکه میفرمود: من بیم دهنده و علمای امت من هادیان این امّتند. یا میفرمود: من بیم دهنده و اصحاب من همگی هادیان این امّتند.
ثالثاً: چه ضرورتی دارد که ابوبکر و عمر را در مفاد این آیه داخل کنیم؟ به چه دلیل امامت و خلافت آن دو به اثبات رسیده است؟
رابعاً: این توجیه با حصر موجود در برخی از روایات سازگاری ندارد؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «... بک یهتدی المهتدون بعدی»؛ «تنها به تو - ای علیعلیه السلام - است که هدایت شوندگان بعد از من هدایت مییابند.»
فضل بن روزبهان میگوید: «بر فرض صحت حدیث میتوان گفت که علی هدایتگر است. و این منافات ندارد که همه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله هدایتگر باشند؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «أصحابی کالنجوم.»(1)
پاسخ: اوّلاً: این توجیه با حصر در برخی روایات سازگاری ندارد.
ثانیاً: در رسالهای مستقل حدیث «اصحابی کالنجوم» را نقد کردهایم و ثابت کردیم که به تصریح عدهای از علمای اهل سنّت این حدیث جعلی بوده و یا ضعیف السند است.
ابن تیمیه میگوید: «این کلام را نمیتوان به پیامبر صلی الله علیه وآله نسبت داد؛ زیرا ظاهر قول «أنا المنذر، وبک یا علی یهتدی المهتدون» این است که هدایت فقط به توسط علی علیه السلام است نه پیامبر صلی الله علیه وآله در حالی که هیچ مسلمانی چنین سخنی نمیگوید....»(2)
و نیز میگوید: «خداوند تعالی محمّد را هادی قرار داده و فرموده: { إِنَّکَ لَتَهْدی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ حال چگونه شما کسی را هادی قرار میدهید که در قرآن به چنین صفتی توصیف نشده است.»(3)
پاسخ: این اشکال از سوء فهم و عناد ابن تیمیه سرچشمه گرفته است؛ زیرا همه قبول داریم که پیامبر صلی الله علیه وآله هادی امام علی علیه السلام و همه امت در زمان حیات خود میباشد، ولی علی علیه السلام هادی امت بعد از حیات رسول خداصلی الله علیه وآله است. و این صریح حدیث صحیح السند است که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «بک یهتدی المهتدون من بعدی»، که متأسفانه ابن تیمیه کلمه «بعدی» را یا ندیده و یا از آن تجاهل کرده است.
ابن تیمیه میگوید: «ظاهر جمله «بک یهتدی المهتدون» این است که هر کس از امت محمّد هدایت یافت، به توسط علی بوده است، و این دروغی آشکار است؛ زیرا بسیاری از مردم به پیامبر ایمان آورده و هدایت یافتند و وارد بهشت شدند در حالی که سخنی از علیعلیه السلام نشنیدند. و بیشتر کسانی که به پیامبر صلی الله علیه وآله ایمان آوردند و به او هدایت یافتند، در هیچ چیز به علی هدایت نیافتند. و نیز کشورها و شهرها فتح شد و مردم آنها ایمان آورده و هدایت یافتند، بدون اینکه از علی چیزی شنیده باشند، بلکه همگی به توسط صحابه غیر از او هدایت یافتند. پس چگونه جایز است که این جمله را قبول کنیم که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «بک یهتدی المهتدون؟».»(1)
پاسخ: اوّلاً: همانگونه که در جواب اشکال قبل اشاره شد، در حدیث چنین آمده که امام علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله تنها هدایتگر به حقّ و حقیقت است و این منافات ندارد که در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه وآله هر دو مشترکاً و با رهبری رسول خدا صلی الله علیه وآله هدایتگر امت بودهاند.
ثانیاً: چه کسی گفته که تمام کسانی که در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه وآله و بعد از وفات آن حضرت ایمان آوردهاند، از امام علی علیه السلام بهره نبردهاند. ما در بحث سفینه در جواب ابن تیمیه مفصّل به این موضوع پرداختهایم.
ثالثاً: چه کسی گفته هر کس از غیر راه امام علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله هدایت یافته، به هدایت حقیقی و واقعی هدایت یافته است؟ مطابق این حدیث هدایت واقعی تنها از راه امام علی علیه السلام است.
1) 1038. منهاج السنة، ج 7، ص 139 - 143.
از جمله آیاتی که میتوان بر ولایت و امامت و مرجعیت دینی اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام استدلال نمود، آیه «اولی الامر» است. خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(1)«ای مؤمنین! خدا را اطاعت کنید و رسول و اولی الامر از میان خود را اطاعت نمایید.» از آنجا که از این آیه تأییدی بر امامت اهل بیت علیهم السلام استفاده میشود، به طور مختصر به بحث از آن میپردازیم.
قبل از ورود در اصل بحث، به معانی مفردات آیه میپردازیم:
مقصود از اطاعت خداوند همان متابعت از احکامی است که بر قلب رسول خدا صلی الله علیه وآله به عنوان وحی نازل شده و حکم و خطاب آنها به عموم مکلّفین است. پس اطاعت خداوند؛ یعنی اطاعت کلام خدا که در قرآن کریم بیان شده است.
اطاعت رسول خدا صلی الله علیه وآله بر سه نوع است:
1 - اطاعت رسول خدا صلی الله علیه وآله در اموری از تفصیل و توضیح احکام که به او وحی
1) 1039. سوره نساء، آیه 59.
شده، ولی در قرآن موجود نیست؛ زیرا آنچه در قرآن آمده اصول کلّی احکام است، و احتیاج به بیان نبوی دارد. لذا قرآن میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(1)«و ما به سوی تو قرآن را فرستادیم تا برای مردم آنچه به سویشان فرستاده شده تبیین کنی.»
2 - اطاعت رسول خدا صلی الله علیه وآله نسبت به اموری که تشریعش به آن حضرت واگذار شده است؛ زیرا مطابق برخی از ادله، تشریع برخی از احکام به خود حضرت واگذار شده است. همانگونه که در مورد نمازهای دو رکعتی وارد شده که پیامبرصلی الله علیه وآله بر آنها اضافه نموده است.(2)
3 - اطاعت رسول خدا صلی الله علیه وآله در آرای شخصی و اموری که مربوط به اجتماع مسلمین است. اموری که مربوط به وظایف والی و حاکم اسلامی برای تثبیت حکومت اسلامی است. خداوند متعال میفرماید: { وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یکُونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...}؛(3)«و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خداوند و پیامبرش امری را مقرّر دارند، آنان را در کارشان اختیار [و چون و چرایی باشد و هر کس از [امر] خداوند و پیامبر او سرپیچی کند در گمراهی آشکاری افتاده است....»
بر عموم مسلمانان است که از دستورات پیامبر صلی الله علیه وآله در هر سه مورد اطاعت کنند و اطاعت از او را در حقیقت اطاعت خدا بدانند.
«اولی الأمر» همان ائمه معصومین از اهل بیتند که این مطلب را به حول و قوه الهی به اثبات خواهیم رساند، فعلاً بحث در این است که حیطه اطاعت «اولی الامر» تا کجاست؟ ودر چه اموری باید آنها را اطاعت نمود؟
1 - نظر برخی از علما بر آن است که امامان علیهم السلام حقّ تشریع ندارند و تنها کاری که در بُعد احکام دارند، همان تبیین و توضیح احکام شرع است که از ناحیه رسول خدا صلی الله علیه وآله ذکر شده و احتیاج به توسعه و تبیین و تطبیق صحیح دارد. و بر مردم است که به بیانات آن بزرگواران گوش فرا داده و به آنها عمل کنند.
عبداللَّه بن عجلان از امام باقرعلیه السلام در تفسیر آیه: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ نقل کرده که فرمود: «آیه درباره علی و امامان نازل شده است. خداوند آنان را در جایگاههای انبیا قرار داده است، جز آنکه چیزی را حلال نکرده و چیزی را نیز حرام نمیکنند.»(1)
2 - مورد دیگر از مواردی که باید به دستورات اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام گوش فرا داده و به آن عمل نماییم، دستوراتی است که مربوط به نظام اسلامی و حفظ شؤون مملکت اسلامی است، و لذا اگر در موردی حکمی از این نوع احکام ولایی صادر کردند - چه در زمان حاکمیتشان باشد یا خیر - بر عموم مسلمین است که از آن اطاعت نمایند.
در اینکه مقصود از «اولیالامر» در آیه مورد نظر کیست؟ اقوالی ذکر شده است که اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - امیران لشکر.
2 - اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله.
3 - صحابه و تابعین.
4 - خلفای اربعه.
5 - عموم علمای امت اسلامی.
1) 1043. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 252، ح 173.
6 - هر کسی که متولی امور مردم از راه صحیح آن شود.
7 - اهل حلّ و عقد.
8 - خصوص امامان از اهل بیت پیامبر علیهم السلام.(1)
و... .
ما درصددیم که اثبات کنیم مقصود از «اولی الامر» خصوص اهل بیت معصومینعلیهم السلام است.
با تأمّلی در آیه «اولی الامر» به دست میآید که مقصود از اولی الامر در آیه کسانی هستند که از عصمت برخوردارند. این معنا را اینگونه به اثبات میرسانیم:
خداوند تعالی به طور جزم و قطع، امر به اطاعت اولی الامر نموده است، و هرکس که این چنین امری برای او شده، باید از هر خطا و اشتباهی معصوم باشد؛ زیرا در غیر این صورت بر فرض اقدامش بر اشتباه و خطا، لازم میآید که خداوند امر به اطاعت او کرده باشد که همان کار خطایی است، و خطا از آن جهت که خطا است مورد نهی است. نتیجه اینکه در صورت عدم عصمت اولی الامر در آیه فوق، لازم میآید که امر و نهی در یک فعل و به یک اعتبار با یکدیگر جمع شود که این به طور حتم محال است پس باید مقصود از «اولی الامر» در آیه، افراد معصوم از خطا و اشتباه باشند.(2)
این بیان فخر رازی بود.
فخر رازی گرچه تا اینجا با شیعه امامی همراهی کرده و «اولی الامر» را بر افراد معصوم منطبق ساخته است، ولی هنگام تعیین مصداق «اولی الامر» دچار اشتباه شده و آن را بر اهل حلّ و عقد از امّت منطبق کرده است.
او میگوید: «آیه دلالت بر لزوم متابعت و پیروی از اولی الامر به طور مطلق دارد، ولی از آنجا که ما از شناخت معصوم عاجزیم و به جهت اینکه معصوم وجود خارجی ندارد، یا ما عاجز از دسترسی به آن هستیم، لذا میگوییم: مقصود از «اولی الامر» همان اهل حلّ و عقد از بزرگان امت است، کسانی که عارف به مسائل و احکامند. و اگر آنان بر مسألهای اجتماع کنند، نتیجهای که از اجتماع آنها به دست میآید، از هر عیب و خطایی مصون است.(1)
همانگونه که قرآن میتواند برخی از آیاتش برخی دیگر را تفسیر کند، روایات نیز میتوانند آیات قرآن را تفسیر و تبیین نمایند. لذا خداوند متعال میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(2)«و ما به سوی تو قرآن را فرستادیم تا برای مردم آنچه به سویشان فرستاده شده تبیین کنی.»
در مورد «اولی الامر» روایاتی وجود دارد که میتواند مصداق آن را تبیین کند. اینک به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
1 - احادیث دوازده خلیفه؛ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «بعد از من دوازده امیر در میان شما خواهند بود که همگی آنها از قریشند.»(3)
کلمه «امیر» از ماده امر و امارت است. و این روایت میتواند در محدوده تعیین تعداد «اولی الامر» کمک کار ما باشد، که عدد آنها دوازده نفر است.
2 - حاکم نیشابوری به سند صحیح از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من أطاعنی فقد أطاع اللَّه، ومن عصانی فقد عصی اللَّه، ومن أطاع علیاً فقد أطاعنی ومن عصی علیاً
فقد عصانی»؛(1)«هر کس مرا اطاعت کند به طور حتم خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا نافرمانی کند به طور حتم خدا را نافرمانی کرده است. و هر کس علیعلیه السلام را اطاعت کند به طور حتم مرا اطاعت کرده و هر کس علیعلیه السلام را نافرمانی کند به طور حتم مرا نافرمانی کرده است.»
در این حدیث پیامبر صلی الله علیه وآله اطاعت حضرت علی علیه السلام را ملازم با اطاعت خود و اطاعت خودش را ملازم با اطاعت خدا معرفی کرده است و در نتیجه این همان معنایی است که قرآن در آیه مورد نظر به آن اشاره کرده است.
3 - حدیث ثقلین؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله در آن حدیث فرمود: «من دو گوهر گرانبها را در میان شما به ودیعه میگذارم که اگر به آن دو تمسّک کنید هرگز گمراه نمیشوید، یکی کتاب خدا و دیگری عترتم.»
در این حدیث نیز به لزوم تمسّک و اطاعت از عترت پیامبر صلی الله علیه وآله اشاره شده است.
احادیث شیعه امامی درباره مصداق «اولی الامر» با تواتر اجمالی و برخی نیز با سند صحیح بر تطبیق آن بر اهل بیت علیهم السلام دلالت دارد. پیام این احادیث همسو با دلالت آیات قرآن است. از این رو این احادیث تلقی به قبول شدهاند.
با اینکه این احادیث درباره این آیه متنوعند، لیکن هیچ تعارضی در میان آنها نیست.
امام باقرعلیه السلام در حدیثی فرمود: «إیانا عنی خاصّة، أمر جمیع المؤمنین إلی یوم القیامة بطاعتنا»؛(2)«خداوند تنها ما را اراده کرده است و به تمام مؤمنان تا روز قیامت به اطاعت ما دستور داده است.»
جابر میگوید: چون خداوند آیه { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ...} را بر
پیامبرش محمّد صلی الله علیه وآله نازل کرد، گفتم: ای رسول خدا! خدا و رسولش را شناختیم، اولی الامری که خداوند اطاعتشان را با اطاعت خود مقرون کرده چه کسانیاند؟ فرمود: آنان جانشیانان من و پیشوایان مسلمین پس از من هستند. نخستین آنان علی بن ابی طالب است سپس حسن، بعد حسین، پس علی بن حسین و محمّد بن علی است، که در تورات به نام باقر معروف است. تو ای جابر! وی را خواهی دید و چون او را ملاقات کردی سلام من را به وی برسان. سپس صادق جعفر بن محمّد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمّد بن علی، علی بن محمّد و حسن بن علی است. سپس آن کسی که نامش محمّد و کینهاش حجّت خدا در زمین و بقیة اللَّه در بین بندگان است. وی فرزند حسن بن علی است. خداوند بلند مرتبه، خاوران و باختران را به دست او میگشاید....»(1)
امام رضاعلیه السلام در تفسیر «اولی الامر» در آیه فرمود: «الأئمّة من ولد علی وفاطمة علیهما السلام إلی أن تقوم الساعة»؛(2)«اولی الامر، پیشوایانند از فرزندان علی و فاطمه علیهما السلام تا روز قیامت.»
امام باقرعلیه السلام ضمن آنکه «اولی الامر» را به اهل بیت پیامبرعلیهم السلام تفسیر میکند و اطاعت آنها را با اطاعت خدا یکسان میشمارد، میفرماید: «وهم المعصومون المطهرّون الّذین لا یذنبون ولا یعصون... ولا یفارقون القرآن ولا یفارقهم»؛(3)«آنان معصومان پاکند، مرتکب گناه نمیشوند و معصیت نمیکنند... از قرآن جدا نمیشوند و قرآن از آنان جدا نمیشود.»
در خطبهای از امام حسن علیه السلام نیز پس از بیعت مردم با ایشان چنین روایت شده است: «... فأطیعونا فإنّ طاعتنا مفروضة إذ کانت بطاعة اللَّه مقرونة، قال اللَّه - عزّ وجلّ - { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ »؛(4)«پس ما را اطاعت کنید، اطاعت از ما
واجب است چون به اطاعت خدا و رسولش مقرون شده است. خداوند بلند مرتبه میفرماید: «اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر را و اولی الامر از خودتان را.»
مطابق برخی از روایات اهل سنّت نیز مراد از «اولی الامر» در آیه مورد بحث امامان از اهل بیت عصمت و طهارتند:
حاکم حسکانی با سند خود از امام علیعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «شریکان من کسانیاند که خداوند اطاعت آنان را با اطاعت خویش و من مقرون ساخت و درباره آنان چنین نازل کرد: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ . من گفتم: ای پیامبر خدا! آنان چه کسانیاند؟
فرمود: تو نخستین آنان هستی.»(1)
جوینی نیز به سند خود در ضمن حدیثی طولانی نقل میکند که امام علی علیه السلام خطاب به برخی از صحابه فرمود: «... شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید هنگامی که آیه { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ...} نازل شد، مردم گفتند: ای رسول خدا! آیا «اولی الامر» و... افراد خاص و برخی از مؤمنانند یا شامل همه آنان میشود؟ پس خداوند به پیامبرش دستور داد، والیان امر را به مردم بیاموزد و برای ایشان همانگونه که نماز و زکات و حج را تفسیر کرده است، ولایت را تفسیر کند. پس رسول خدا صلی الله علیه وآله من را در غدیر خم برای مردم منصوب کرد....»(2)
و نیز حاکم حسکانی به نقل از مجاهد بن جبر تابعی، شأن نزول آیه را درباره جانشینی امام علیعلیه السلام به جای رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده و مینویسد: «(اولی الامر) درباره امیرالمؤمنین نازل شد، هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله ایشان را در مدینه به جای
خود نشاند و علیعلیه السلام عرض کرد: آیا مرا در میان زنان و کودکان وا میگذاری؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: آیا خشنود نیستی برای من به منزله هارون برای موسی باشی؟(1)
تمام اهل سنّت به جز فخر رازی، اطاعت «اولی الامر» در آیه را مشروط به اطاعت خدا و عدم معصیت او میدانند. و برخلاف دیدگاه شیعه، اولی الامر را بر افراد معصوم تطبیق نمیکنند و در این مورد اقوال دیگری را انتخاب کردهاند؛ از قبیل:
زمخشری میگوید: «خداوند به والیان دستور داد، امانات را به اهلش برگردانند و به عدالت داوری کنند. سپس در این آیه به مردم دستور داد آنان را اطاعت کنند و داوری آنها را گردن نهند، آنان جز حاکمان بر حقّ نیستند؛ چون خدا و رسول او از حاکمان جور بیزارند و امکان ندارد وجوب اطاعت آنان به اطاعت خدا و رسول عطف شود.»(2)
قرطبی میگوید: «درستترین اقوال در این زمینه دو قول است: یکی اینکه مراد از اولی الامر حاکمانند، چون آنان صاحب امرند و حاکمیت برای آنهاست. و دیگر اینکه: مراد دانشمندان دین شناسند....»(3)
این قول دایره وسیعتری را درباره اولی الامر میشناسد و آن را شامل حاکمان، سلاطین، قاضیان و هر کس که ولایت شرعیه دارد، میداند.(4)
صاحبان این اقوال همگی وجوب اطاعت «اولی الامر» در آیه را مقید و مشروط به عدم معصیت آنها دانستهاند، ولی همانگونه که اشاره شد «اولی الامر» در آیه مطلق است و تقیید، خلاف ظاهر است، و لذا با اطلاقش حمل برائمّه معصومین علیهم السلام میکنیم.
به فخر رازی که «اولی الامر» در آیه را بر اهل حلّ و عقد منطبق میسازد میگوییم: در صورتی که هر یک از افراد اهل حلّ و عقد از عصمت برخوردار نیستند چگونه میتواند اجتماع آرای غیر معصوم از عصمت برخوردار شود؟ آری شکّی نیست که اجتماع، اقرب به صواب است، ولی این قرب، موجب نمیشود که احتمال خطا از بین رفته و رأی آنان به سر حدّ عصمت برسد. و بر فرض که بگوییم در صورت اجتماع آراء به عصمت رسیده باشند، این عصمت میتواند از یکی از این اسباب حاصل شده باشد:
1 - از آنجا که جمیع افراد حلّ و عقد معصومند، در نتیجه: اجتماع آنها نیز از مقام عصمت برخوردار است.
ولی بدیهی است که از زمان وفات پیامبر صلی الله علیه وآله تا کنون بر این امت عصری نگذشته که افراد اهل حلّ و عقد آن معصوم باشند. و این چیزی است که خود فخر رازی نیز قبول دارد.
2 - اینکه بگوییم افراد اهل حلّ و عقد، گرچه از عصمت برخوردار نیستند ولی مجموع آنها در صورت اجتماع به مقام عصمت خواهند رسید، به این معنا که عصمت، صفتی باشد برای هیئت اجتماعی افراد، نه برای هر یک از افراد.
این احتمال نیز باطل است؛ زیرا عصمت از امور حقیقی و صفات واقعی است، در حالی که هیئت اجتماعی چیزی بیش از عنوان اعتباری نیست، و نمیتوان صفت حقیقی را عنوان اعتباری قرار داد.
3 - احتمال سوم این است که بگوییم: صفت عصمت، نه وصف افراد و نه وصف
هیئت اجتماعی است، بلکه سنّت خداوند بر این قرار گرفته که نتیجهای را که از آرای اهل حلّ و عقد به دست میآید، از خطا و اشتباه مصون بدارد. در این فرض نیز سه احتمال وجود دارد:
الف) یکی اینکه بگوییم: این سنّت خداوند نسبت به همه امتها تعمیم دارد. در حالی که این احتمال به طور حتم باطل است؛ زیرا چه بسیار آرایی که با وجود اتفاق رأی در آن، اشتباه بوده است.
ب) احتمال دیگر این است که این سنّت را مخصوص به مسلمین بدانیم. به این معنا که بگوییم: خداوند تعالی بر این امّت منّت گذارده و آرای اهل حلّ و عقد آنها را از خطا و اشتباه مصون داشته است.
ولی این احتمال نیز خلاف واقعیات تاریخی است؛ زیرا چه بسیار اهل حلّ و عقدی که رأیشان در این امت باطل درآمد. و نیز اگر این مطلب در این امت ثابت میبود، باید معجزهای به حساب میآمد، در حالی که در هیچ دلیل صحیحی به آن به عنوان معجزه اشاره نشده است.
ج) احتمال سوم آن است که بگوییم: عصمتی که برای افراد این امت است به امر خارق العاده باز نمیگردد، بلکه مربوط به تربیت خوب این امت از ناحیه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و تعلیمات الهی است که آنها را تا به حدی رسانده که اجتماع آنها از مقام عصمت برخوردار است.
این احتمال نیز باطل است؛ زیرا در صورتی که هر یک از افراد این امت از احتمال خطای در رأی مصون نیستند، چگونه میتوان اجتماع آنها را معصوم دانست؟ چه بسیار مجالسی از اهل حلّ و عقد از این امت که تشکیل شد و آراء و نتایج باطلی از آن بیرون آمد!
شیعه امامیه، «اولی الامر» را امامان از اهل بیت پیامبر اکرمعلیهم السلام میداند که در هر
زمان یک نفر از آنها حجّت خدا در روی زمین هستند. ولی فخر رازی بر نظر شیعه اعتراضاتی وارد کرده که به بررسی هر یک از آنها میپردازیم:
کلمه «اولی الامر» در آیه مقید به «منکم» شده است؛ یعنی آنها از جنس و سنخ شما هستند؛ یعنی انسانهایی عادی بوده و از مزیت عصمت برخودار نیستند، در حالی که شیعه بر فرد فرد آنها مدعی عصمت است.
پاسخ: کلمه «منکم» که در آیه آمده، برای افاده این نکته است که «اولی الأمر» گرچه معصومند ولی از جنس بشرند، نه از سنخ ملائکه. زیرا مطابق برخی از آیات، مردم اعتراض میکردند که چرا پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟! گویا گمان میکردند که پیامبر باید از جنس ملک باشد نه از جنس بشر. و لذا قرآن نیز در آیات فراوانی بر این نکته تأکید دارد که پیامبر از جنس شما است، و اگر چنانچه بخواهیم او را از جنس ملائکه قرار دهیم، باید در عین حال به صورت بشر درآوریم تا بتوانند با شما در تماس دائم باشند.
لفظ «اولی الامر» جمع است و جمع، دلالت بر معنایی دارد که برای آن افراد است، و این معنا با رأی امامیه منطبق نیست؛ زیرا آنان معتقدند که در هر زمان یک امام وجود دارد و حال آنکه آیه، امر به اطاعت از جماعتی دارد.
پاسخ: آنچه خلاف ظاهر و مجاز است اینکه لفظ جمع را بر یکی از افراد مفهومش حمل کنیم، در حالی که آیه شریفه از این قبیل نیست؛ زیرا مطابق رأی امامیه «اولی الأمر» همان دوازده امام معصوم است که اطاعتشان به حکم خداوند واجب است، و اطلاق جمع بر آنها نه به اعتبار آن است که در یک زمان همه آنها وجود دارند، بلکه به این اعتبار است که هیچ زمانی از این دوازده نفر خالی نیست. و به تعبیر دیگر: اطلاق جمع بر آنها به لحاظ وجود طولی آنها است نه عرضی، و این اطلاق نیز حقیقی است نه مجازی، و در قرآن نیز زیاد به کار رفته است.
خداوند متعال میفرماید: { فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ ؛(1)«از دروغگویان اطاعت مکن.» آیا مقصود از آن فقط دروغگویان در یک زمان است؟ یا اینکه اگر در هر زمان یک دروغگو نیز بود، تو نباید از او اطاعت کنی.
اطاعت از معصوم مشروط به شناخت او است، در حالی که شناخت معصوم محال است و در نتیجه تکلیف به محال است که باطل میباشد.
پاسخ: امامان معصوم علیهم السلام کسانی هستند که از جانب خداوند و رسولش همگی با بیانات و نصوصات کافی و روشن برای مردم بیان شدهاند و برای هر انسان بیغرض و با انصافی مشخص است.
خداوند متعال در ذیل آیه «اولی الامر» میفرماید: { فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ ؛(2)«پس اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و رسول باز گردانید.»
در این آیه مرجع حل اختلاف و نزاع، خدا و رسول معرفی شده، نه اولی الامر و این دلیل بر آن است که اولی الامر از مقام عصمت برخوردار نیستند.
پاسخ: اوّلاً: این بدان جهت است که حقّ تشریع تنها برای خدا و رسول است نه اولی الامر، لذا در موارد نزاع در شریعت اسلامی باید به این دو مراجعه نمود.
ثانیاً: گاهی اختلاف و نزاع در مصداق «اولی الامر» است، که در این صورت چارهای نیست جز آنکه برای حلّ نزاع به خدا و رسول مراجعه کرد.
ما در این عصر و زمان، عاجز از دسترسی به امام معصوم و یادگیری احکام و مسائل و معارف دینی از او هستیم تا با فراگیری از او به آنها عمل نماییم، در حالی که در آیه «اولی الامر» اطاعت آنها واجب شده است. در نتیجه مقصود از «اولی الامر» امامان شیعه نیست.
پاسخ: در زمان ظهور امام، دسترسی به او ممکن بوده و در عصر غیبت امام، گرچه از برکات حضور او محرومیم، ولی مجموعه دستورات و احکامی که از ناحیه آن بزرگواران رسیده، موجود است و با اطاعت آنها در حقیقت به دستورات امام زمان خود عمل کردهایم. خصوصاً با در نظر گرفتن اینکه منشأ غیبت امام زمان خود ما بودهایم.
برخی از علمای اهل سنّت، تصریح به نزول آیه «اولی الامر» در شأن اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام نمودهاند؛ از قبیل:
1) 1063. البحر المحیط، ج 3، ص 278.
2) 1064. تفسیر نیشابوری در حاشیه جامع البیان، ج 5، ص 208.
3) 1065. مناقب المرتضی، ص 56.
4) 1066. ینابیع المودة، ص 134 و 137.
5) 1067. شواهد التنزیل، ج 1، ص 189، ح 202 و 203 و 204.
6) 1068. تفسیر رازی، ج 3، ص 357، بنابر نقل حدیثی از امام صادقعلیه السلام.
7) 1069. فرائد السمطین، ج 1، ص 314.
از جمله آیاتی که دلالت بر عصمت اهل بیتعلیهم السلام دارد و در نتیجه اهل بیت را مرجع دینی مردم معرفی میکند و سنّت آنان را حجّت میداند، آیه تطهیر است. خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(1)«خداوند چنین میخواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خاندان نبوّت دور کند و شما را از هر عیب، کاملاً پاک و منزه گرداند.»
اهل سنّت درصددند استدلال به آیه شریفه را به هر شکلی که ممکن است از دست شیعه امامیه بگیرند، از همین رو برای آن، توجیههای بیموردی ارائه کردهاند که در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد. از آنجا که دلالت آیه بر عصمت و حجیت سنّت اهل بیتعلیهم السلام قوی است، به بررسی آیه و پاسخِ شبهات آن میپردازیم.
با رجوع به تفاسیر اهل سنّت و شیعه پی میبریم که در تعیین مصداق اهل بیت در آیه تطهیر اختلاف است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - خصوص زنان پیامبرصلی الله علیه وآله؛ این قول منسوب به عکرمه و مقاتل میباشد.(2)
2 - خصوص اصحاب کساء، که شامل پیامبر، علی، فاطمه، حسن و حسین و همسران پیامبرعلیهم السلام میشود.(1)
3 - خصوص پیامبرصلی الله علیه وآله است.(2)
4 - زنان پیامبرصلی الله علیه وآله و تمامی بنیهاشم که صدقه بر آنان حرام است.(3)
5 - خصوص پیامبرصلی الله علیه وآله و علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام است.(4)
بیشک رسول اکرم صلی الله علیه وآله به قرآن و معانی و اشارتها و مصادیق آن از دیگران آگاهتر است و کلام و گفتارش، مرجع و پناه در مواردی است که بر مردم مشتبه شده و احتیاج به توضیح دارد. از همین رو میبینیم پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در برخی از مواردی که احتیاج به توضیح دارد تا بر مردم اشتباه نشود، خود درصدد توضیح آیه برآمده و تفسیر و مصداق آیه را از هر راه ممکن بیان کرده است. در مورد آیه تطهیر نیز چنین بود، اما با تأسف فراوان از آن جهت که اینگونه تفسیرها و بیان مصداقها، با هواهای نفسانی و تعصبات جاهلی برخی سازگاری نداشت، لذا درصدد برآمدند که حقّ را به هر نحو ممکن خاموش سازند و با طرح اقوال بیاساس و شبهات مختلف، اذهان مردم را از معنا و مصداق حقیقی آیه دور سازند. ما برآنیم که پرده از روی حقیقت برداشته و حقّ را بنمایانیم.
جماعت زیادی از اهل سنّت روایات نزول آیه در شأن اصحاب کسا را نقل کردهاند که به اسامی برخی از آنان اشاره میکنیم:
1 - مسلم.(1)
2 - ترمذی.(2)
3 - احمد.(3)
4 - حاکم.(4)
5 - طبرانی.(5)
6 - حاکم حسکانی.(6)
7 - نسائی.(7)
8 - ابن عساکر.(8)
9 - گنجی شافعی.(9)
10 - ابن اثیر.(10)
11 - طبری شافعی.(11)
12 - واحدی.(12)
13 - خوارزمی.(13)
14 - طبری.(14)
15 - سیوطی.(15)
1) 1076. صحیح مسلم با شرح نووی، ج 15، ص 194، کتاب فضایل الصحابه.
2) 1077. صحیح ترمذی، ج 5، ص 30.
3) 1078. مسند احمد، ج 1، ص 330.
4) 1079. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص133.
5) 1080. المعجم الصغیر، ج 1، ص 65.
6) 1081. شواهد التنزیل، ج 2، ص 11 - 92.
7) 1082. خصائص، ص 4.
8) 1083. تاریخ دمشق، ج 1، ص 185.
9) 1084. کفایة الطالب، ص 54.
10) 1085. أسد الغابة، ج 2، ص 12.
11) 1086. ذخائر العقبی، ص 21.
12) 1087. أسباب النزول، ص 203.
13) 1088. مناقب، ص 23.
14) 1089. جامع البیان، ج 22، ص 6.
15) 1090. درّ المنثور، ج 5، ص 198.
16 - جصاص.(1)
17 - ابن مغازلی شافعی.(2)
18 - زمخشری.(3)
19 - سبط بن جوزی.(4)
20 - قرطبی.(5)
21 - ابن کثیر.(6)
22 - ابن صباغ مالکی.(7)
23 - ابن حجر.(8)
24 - ابن حجر شافعی.(9)
25 - شوکانی.(10)
26 - ابن عبدالبر.(11)
27 - قندوزی.(12)
و دیگران از اهل سنّت.
تعدادی از صحابه، حدیث کسا را در تفسیر و بیان مصداق آیه شریفه نقل کردهاند؛ از قبیل: امام حسن علیه السلام، عایشه، امسلمه، عبداللَّه بن عباس، سعد بن ابیوقّاص، ابوالدرداء، انس بن مالک، ابوسعید خدری، واثلة بن اسقع، جابر بن عبداللَّه انصاری، زید بن ارقم، عمر بن ابیسلمه، ثوبان مولی رسولاللَّه و دیگران.
1) 1091. أحکام القرآن، ج 5، ص 230.
2) 1092. مناقب، ص 301.
3) 1093. کشاف، ج 1، ص 193.
4) 1094. تذکرة الخواص، ص 233.
5) 1095. الجامع لأحکام القرآن، ج 14، ص 182.
6) 1096. تفسیر قرآن عظیم، ج 3، ص 483.
7) 1097. فصول المهمة، ص 8.
8) 1098. الإصابه، ج 2، ص 502.
9) 1099. الصواعق المحرقة، ص 85.
10) 1100. فتح القدیر، ج 4، ص 279.
11) 1101. الاستیعاب در حاشیه اصابه، ج3، ص37.
12) 1102. ینابیع الموده، ص 107.
گروهی از علمای اهل سنّت به صحت حدیث کسا و نزول آیه در شأن اهلبیت پیامبرعلیهم السلام تصریح نمودهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - احمد بن حنبل، بنابر التزام به نقل احادیث صحیح السند.
2 - مسلم بن حجّاج، به دلیل نقل حدیث در صحیح خود.
3 - حاکم نیشابوری در مستدرک.
4 - ذهبی در تلخیص المستدرک.
5 - فخر رازی در تفسیر الکبیر.
او میگوید: «این روایت گویا اتفاق بر صحت آن نزد مفسّران و اهل حدیث است.»(1)
6 - ابن حبان؛ زیرا در صحیح خود نقل کرده است.
7 - ابن تیمیه؛ او در «منهاج السنة» میگوید: «حدیث کسا از احادیث صحیح السندی است که احمد و ترمذی از امسلمه نقل کرده و نیز مسلم در صحیح خود از عایشه نقل نموده است.»(2)
8 - ابن حجر مکّی؛ او میگوید: «به سند صحیح رسیده که پیامبر صلی الله علیه وآله پارچهای را بر روی آن چهار نفر انداخت؛ آنگاه عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل بیت من و خاصه من هستند، پلیدی را از آنان دور ساز و آنان را پاک گردان....»(3)
1 - مسلم به سند خود از عایشه نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه وآله صبحگاهی از حجره خارج شد، در حالی که بر روی دوش او پارچهای از پشم خیاطی نشده بود.
حسن بن علی بر او وارد شد، او را داخل کسا کرد؛ آنگاه حسین وارد شد، او نیز در آن داخل شد. سپس فاطمه وارد شد، او را نیز داخل آن کرد، بعد علی وارد شد او را نیز در آن داخل نمود؛ آنگاه این آیه را تلاوت کرد: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(1)
2 - ترمذی به سند خود از امسلمه نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه وآله روی حسن، حسین، علی و فاطمه پارچهای کشید؛ آنگاه عرض کرد: بارخدایا! اینان اهل بیت علیهم السلام من و از خواصّ من هستند، رجس و پلیدی را از آنان دور کن و پاکشان گردان.(2)
3 - همو از عمر بن ابیسلمه، ربیب پیامبر صلی الله علیه وآله نقل میکند: هنگامی که آیه تطهیر در خانه امسلمه بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد، فاطمه و حسن و حسین را دعوت نمود و روی آنان کسائی کشید. علی نیز پشت سرش بود؛ آنگاه کسا را بر روی همه کشید. سپس عرض کرد: بارخدایا! اینان اهل بیت علیهم السلام من هستند. رجس و پلیدی را از آنان دور کن و پاکشان گردان. امّسلمه عرض کرد: ای رسول خدا! آیا من هم با آنانم؟ حضرت صلی الله علیه وآله فرمود: تو در جایگاه خود هستی، تو بر خیری.(3)
4 - همچنین به سند خود از انس بن مالک نقل میکند: رسول خدا صلی الله علیه وآله تا شش ماه هنگام رفتن به نماز صبح مرتب بر درب خانه فاطمهعلیها السلام گذر میکرد و میفرمود: الصلاة یا أهل البیت { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.
5 - احمد در مسند به سندش از امّسلمه نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه وآله در حجره او بود، فاطمه علیها السلام با ظرفی از آبگوشت بر پیامبر صلی الله علیه وآله وارد شد. پیامبر صلی الله علیه وآله، در حالی که بر رختخواب خود نشسته و بر چیزی تکیه داده بود، فرمود: همسر و دو فرزندت را نیز دعوت کن. أُمّسلمه میگوید: من در حجره نماز میخواندم، در آن هنگام این آیه بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.
أُمّسلمه میگوید: پیامبر صلی الله علیه وآله گوشه کسا را گرفت و بر روی همه کشاند؛ آنگاه دستانش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل بیت علیهم السلام من و از خواص من هستند، رجس و پلیدی را از آنان دور ساز و پاکشان گردان. امّسلمه میگوید: به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم: آیا من با شما هستم؟ فرمود: تو بر خیری، تو بر خیری.(1)
حجیت بر دو قسم است: موضوعی و طریقی. مقصود از حجیت موضوعی، حجیت چیزی است که ذاتاً و فی نفسه حجّت بوده و موضوع برای وجوب تعبّد و متابعت باشد، نه از آن جهت که راهی به حجّت و کاشفِ از آن است. حجیت کتاب خدا و سنّت رسول اکرمصلی الله علیه وآله، طبق نصّ قرآن، از قسم اوّل است؛ خداوند متعال بهطور مطلق میفرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ ؛(2)«خدا و رسول را اطاعت کنید.» و این تنها با حجیت موضوعی سازگاری دارد.
اما در حجیت طریقی، اعتبار از آن جهت است که شیء طریق و راه به حجّت واقعی و موضوعی و نفسی است؛ همانند خبر واحد که راهی ظنّی به سنّت واقعی است، یا خبر متواتر که راهی قطعی به سوی سنّت واقعی است. ما با اثبات عصمت اهل بیتعلیهم السلام درصدد اثبات حجیت موضوعی برای سنّت اهل بیت علیهم السلام هستیم.
عدهای از صحابه و تابعین به آیه تطهیر در شأن اصحاب کسا، پنجتن آلعبا تمسّک کردهاند که به برخی از آنان اشاره میکنیم:
حاکم نیشابوری در باب فضایل حسن بن علی نقل میکند: حسن بن علی بعد از
شهادت علیعلیه السلام در خطبهای فرمود: «ای مردم! هر کس مرا میشناسد که میشناسد، و هر کس نمیشناسد، من حسن بن علی فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله، فرزند وصی، فرزند بشیر، فرزند نذیر، فرزند دعوت کننده به سوی خدا به اذن او، فرزند چراغ نور دهنده و هدایتم. من از اهل بیتی هستم که جبرئیل بر ما نازل میشد و از خانه ما به آسمانها باز میگشت. من از اهل بیتی هستم که خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور کرده و پاکشان گردانیده است....»(1)
نسائی در خصایص از عامر بن سعد بن ابی وقّاص نقل میکند: معاویه به پدرم سعد گفت: چرا ابوتراب را سبّ نمیکنی؟ پدرم در جواب گفت: سه فضیلت در حقّ علی شنیدهام که به خاطر آنها هرگز علی را سبّ نمیکنم. اگر یکی از آنها برای من بود، نزد من بهتر از شتران قرمز موی بود ... هنگامی که آیه { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً} نازل شد، رسول خداصلی الله علیه وآله، علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را دعوت نمود؛ آنگاه عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند.(2)
عمرو بن میمون میگوید: من در کنار ابن عباس نشسته بودم که عدهای نزد ابن عباس آمده و به او گفتند: با ما میآیی یا ما را در اینجا میگذاری. ابن عباس گفت: بلکه با شما میآیم. آن گروه با ابن عباس سخن گفتند و بعد از مدّتی ابن عباس، در حالی که آنان را نفرین مینمود، بازگشت و فرمود: اینان کسی را ناسزا میگویند که خداوند به او ده خصلت عطا فرموده... پیامبر صلی الله علیه وآله پارچه خود را برگرفته و روی علی و فاطمه و حسن و حسین انداخت؛ آنگاه این آیه را تلاوت نمود: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(3)
شدّاد بن عبداللَّه قرشی دمشقی میگوید: «نزد واثله نشسته بودم که عدهای شروع به دشنام دادنِ علی کردند. آنگاه که از نزد او خارج شدند، واثله گفت: بنشین تا تو را از این کسی که دشنام دادند، با خبر سازم. نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله بودم که علی و فاطمه و حسن و حسین وارد شدند، پیامبر صلی الله علیه وآله بر آنان کسائی انداخت و عرض کرد: بار خدایا! اینان اهلبیت من هستند. بار خدایا! رجس و پلیدی را از آنان دور فرما و پاکشان گردان.»(1)
خوارزمی حنفی نقل میکند: بعد از آنکه امام سجاد علیه السلام را با اسیران اهل بیت علیهم السلام به شام حرکت دادند، پیرمردی نزد امام سجاد علیه السلام آمد و عرض کرد: سپاس خداوندی را که شما را کشت و بندگان خدا را از مردان شما راحت نمود و امیرالمؤمنین یزید را بر شما مسلط ساخت. علی بن الحسینعلیهما السلام به او فرمود: ای پیرمرد! آیا قرآن خواندهای؟ عرض کرد: آری. فرمود: آیا این آیه را خواندهای: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؟ عرض کرد: آری. باز فرمود: آیا این آیه را خواندهای: { وَآتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ ؟ این آیه را: { وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی عرض کرد: آری. حضرت فرمود: به خدا سوگند! ما ذویالقربی در این آیاتیم. آیا این آیه را تلاوت نمودهای: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؟ عرض کرد: آری. فرمود: ما اهل بیتی هستیم که به این آیه اختصاص داده شدهایم.(2)
شهر بن حوشب میگوید: هنگامی که خبر شهادت حسین بن علی به مدینه رسید، از امسلمه، همسر رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: او را کشتند، خداوند آنان را بکشد... خدا آنان را لعنت کند. رسول خدا صلی الله علیه وآله را دیدم که پارچه خیبری را روی علی و فاطمه و حسن و حسین کشید؛ آنگاه عرض کرد: بارخدایا! اینان اهل بیت علیهم السلام من هستند، رجس و پلیدی را از آنان دورساز و پاکشان گردان.(1)
دلالت آیه بر عصمت اهل بیت علیهم السلام و در نتیجه مرجعیت دینی و حجیت سنّت آنان را به دو تقریر بیان میکنیم:
الف) انّما از قویترین ادوات حصر است که دلالت بر حصر حکم در موضوع دارد.
ب) اراده بر دو قسم است: تکوینی و تشریعی. در اراده تکوینی مستقیماً اراده به تحقق مراد و ایجاد آن در خارج تعلّق میگیرد و هرگز از مراد تخلّفبردار نیست؛ خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ .(2)بر خلاف اراده تشریعی که مستقیماً به ایجاد فعل در خارج تعلّق نمیگیرد، بلکه اراده به فعل بندگان تعلّق میگیرد تا با اختیارشان در خارج ایجاد شود و مستلزم وقوع مراد در خارج بهطور جبر نیست. به تعبیر دیگر، در اراده تکوینی بین اراده مرید و تحقق مراد در خارج چیزی واسطه نیست، بر خلاف اراده تشریعی که اراده و خواست مکلّف واسطه است.
اراده در آیه تطهیر، تکوینی است نه تشریعی؛ زیرا تشریعی به افرادی خاص،
اختصاص ندارد و شامل همه مردم است؛ خداوند متعال میفرماید: { وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلإِنْسَ إِلّا لِیعْبُدُونِ ؛(1)«و من جنّ و انس را نیافریدم مگر برای اینکه مرا به یکتایی پرستش کنند.»
ج) اراده تکوینی خداوند از تحقق مراد تخلّفبردار نیست؛ خداوند میفرماید: { إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ ؛ «فرمان نافذ خدا چون اراده خلقت چیزی را کند به محض اینکه گوید: موجود باش، بلافاصله موجود خواهد شد.»
د) پیامبر صلی الله علیه وآله آیه تطهیر را تنها بر اهل بیت علیهم السلام خود علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام منطبق ساخت.
ه) رجس، در لغت به معنای قذارت است و آن عبارت از شکل و هیئتی در شیء است که موجب اجتناب و تنفر از آن میشود.(2)
قرآن رجس را در قذارت و پلیدی ظاهری و معنوی - هر دو - به کار برده است. برای مثال در مورد رجس مادی؛ میفرماید: { أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ ؛(3)«یا گوشت خوک که پلیدی است.» و در موردی رجس معنوی؛ میفرماید: { وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلی رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُونَ ؛(4)«و امّا آنان که دلهایشان به مرض [شک و نفاق مبتلا است بر خبث ذاتی آنها خباثتی افزود تا به حالِ کفر جان دادند.»
در مقابل، طهارت نیز در امور مادی و معنوی - هر دو - به کار رفته است؛ علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «رجس عبارت است از درک نفسانی یا اثر شعوری که ناشی از تعلق قلب به اعتقاد باطل یا عمل پست است و از آنجا که «الف و لام» در «الرجس» برای جنس است، دلالت بر ازاله هر هیئت خبث در نفس دارد که سبب خطا در اعتقاد یا عمل است و این حالت تنها منطبق بر عصمت الهی، همان صورت نفسانی است که انسان را از اعتقاد باطل و عمل بد باز میدارد.»(5)
به تعبیری دیگر: رجس شامل هر امر پلیدی میشود که نفس انسان از آن اجتناب میکند، این شامل گناه و اشتباه و سهو و نسیان نیز میشود؛ زیرا تغییر حکم خدا، هر چند از روی اشتباه و سهو و نسیان باشد، دارای نوعی قذارت و تنفّر است.
آلوسی از برخی نقل میکند: «رجس به معنای قذر است و آن، بر گناه، عذاب، نجاست و نقایص اطلاق میگردد.»(1)
نتیجه: اهل بیت علیهم السلام معصومند، لذا سنّت آنان حجّت است.
آیه را از طریق دیگر نیز میتوان بر عصمت اهل بیتعلیهم السلام استدلال نمود، حتّی در صورتی که اراده در آیه تشریعی باشد نه تکوینی؛ تقریر آن بدین گونه است:
الف) اراده، گاهی با لام تعلیل به کار میرود و زمانی بدون آن. هر گاه بعد از اراده لام تعلیل ذکر شود، متعلّق اراده چیزی ما قبلِ اراده است. و هنگامی که بعد از اراده، لام تعلیل نباشد، مقصود از اراده و متعلّق آن، همان چیزی است که بعد از اراده آمده است؛ برای نمونه، در مورد اراده اطفا و خاموش کردن نور خداوند در قرآن دو گونه تعبیر آمده است:
خداوند در سوره توبه میفرماید: { اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَما أُمِرُوا إِلّا لِیعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا یشْرِکُونَ * یرِیدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَیأْبَی اللَّهُ إِلّا أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ؛(2)«(آنها) دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند و (هم چنین) مسیح فرزند مریم را، در حالی که دستور نداشتند جز خداوند یکتایی را که معبودی جز او نیست، بپرستند. او پاک و منزّه است از آنچه همتایش قرار میدهند. آنان میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند، ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند.»
در این آیه لام تعلیل بعد از اراده به کار گرفته نشده، بلکه فعل با «ان ناصبه مصدریه» آمده که با تأویل به مصدر متعلق اراده «اطفاء نور اللَّه» میشود.
اما در مورد دیگر در سوره صفّ میخوانیم: { وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ وَهُوَ یدْعی إِلَی اْلإِسْلامِ وَاللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ * یرِیدُونَ لِیطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ؛ «آیا آن کس که به راه اسلام و سعادتش میخوانند و او به خدا افترا و دروغ میبندد در جهان کسی از او ستمکارتر هست؟ و خدا هیچ قوم ستمکاری را هدایت نخواهد کرد. کافران میخواهند تا نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش کنند، البته خدا نور خود را کامل میکند هر چند کافران خوش ندارند.»
در این مورد لام تعلیل بعد از اراده آمده است و این دلالت دارد که متعلق اراده چیزی است که قبلاً ذکر شده و با لام درصدد بیان علت تعلق اراده به آن است.(1)
آیه تطهیر از قبیل قسم دوّم است، پس متعلق اراده خداوند اوامری است که به همسران پیامبرصلی الله علیه وآله تعلق گرفته؛ از قبیل: { وَقَرْنَ فِی بُیوتِکُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیةِ اْلأُولی وَأَقِمْنَ الصَّلاةَ وَآتِینَ الزَّکاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ؛(2)«و در خانههایتان بنشینید و آرام گیرید و مانند دوره جاهلیت پیشین، آرایش و خود آرایی نکنید و نماز را به پادارید و زکات مال به فقیران دهید و از امر خدا و رسول خدا اطاعت کنید.»
ب) یکی از اقسام قیاس، قیاس به اولویت قطعی است که به آن مفهوم موافقت نیز میگویند؛ مثل آنکه خداوند متعال درباره پدر و مادر میفرماید: { فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ...}؛(3)«به آنان اف نگویید....» که به طریق اولی دلالت دارد بر اینکه آنان را نزنید و به قتل نرسانید.
ج) برای تأکید برخی از اوامر و نواهی گاهی جهت خاصی در نظر گرفته میشود
که مقصود از آن، خود مکلف نیست، بلکه منظور افراد دیگری هستند؛ برای نمونه، گاهی فرزندِ شخصیتی، مورد توجه خاص قرار میگیرد و به او امر و نهی خاصّی میشود؛ زیرا از خاندان بزرگی است که دارای شأن و منزلت است و اگر فرزند و منسوب به آن خانواده، در ملأعام کار زشتی انجام دهد، مردم به آنان بدبین میشوند.
خداوند در آیه تطهیر ابتدا به همسران پیامبرصلی الله علیه وآله، که وابسته به بیت شرف و منزلتند، خطاب خاص کرده و آنان را به اموری چند به طور خصوص مکلف نموده است، اگرچه دیگران نیز در این امور شریکند، ولی از آنجا که آنان وابسته به خاندان بیت شرف نبوی و اهل بیت علیهم السلام عصمت و طهارتند و گناهشان نزد مردم به اسم این خاندان تمام و سبب بدبینی مردم به آنان میشود، لذا بهطور خصوص تکلیف متوجه آنان شده است. از همین رو میفرماید: اراده ما به این تکالیف به دلیل آن است که پلیدی از اهل بیت علیهم السلام دور گردد، اگرچه این پلیدی از جانب دیگران است که همان همسران پیامبرند.
از آنجا که آیه تطهیر از بهترین آیات در شأن و مرتبه اهل بیت علیهم السلام است، لذا مخالفان درصدد برآمدهاند که با طرح شبهات، از هر طریق ممکن این فضیلت را از اهل بیت علیهم السلام گرفته یا بر دیگران نیز تعمیم دهند. ما در اینجا به برخی از آنها اشاره کرده و پاسخ خواهیم داد:
گاهی گفته میشود که مقصود آیه، همسران پیامبرصلی الله علیه وآله است یا آنکه آنان مشمول آیه شریفهاند و برای این ادعا به قراینی تمسّک کردهاند.
آنان میگویند: آیه تطهیر از آنجا که در سیاق آیات مربوط به همسران پیامبرصلی الله علیه وآله است، مقصود از آن، زنان پیامبر صلی الله علیه وآله یا پنج تن، همراه زنان پیامبر صلی الله علیه وآله است.
پاسخ: اوّلاً: نهایت دلالت سیاق بر یک مطلبی فقط در حدّ ظهور است؛ از جمله ظهور آیه تطهیر در همسران پیامبر و این ظهور هرگز نمیتواند با روایات صحیحه و متواتره در نزول آیه در حقّ پنج تن از اهل بیتعلیهم السلام که نصّ است مقابله کند. در اصول به اثبات رسیده که هر گاه بین نصّ و ظاهر اختلاف شد، نصّ بر ظاهر مقدم است.
ثانیاً: اگر آیه مخصوصِ همسران پیامبر صلی الله علیه وآله است باید ضمیر در آن، همانند صدر آیه، مؤنث باشد، درحالی که مذکر آورده شده است.
اگر کسی بگوید: مذکر آوردن ضمیر جمع، از باب تغلیب است در جواب گوییم: تغلیب در صورتی جایز است که خصوصیت احراز نگردد، در حالی که میدانیم روایات، آیه تطهیر را مخصوص پنج تن نموده است.
وانگهی آیات قرآن و روایات صریح است در عتاب و سرزنش و تهدید همسران پیامبر صلی الله علیه وآله و این با عصمت سازگاری ندارد.
ثالثاً: گاهی در کلام بلیغ، جملهای معترضه واقع میشود که از جمله قبل و بعد از آن اجنبی است. آیه تطهیر نیز از این قبیل است که به جهاتی در بین آیات همسران پیامبر صلی الله علیه وآله واقع شده است؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید: { إِنَّهُ مِنْ کَیدِکُنَّ إِنَّ کَیدَکُنَّ عَظِیمٌ * یوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ...}؛(1)«همانا مکر زنان بسیار بزرگ است... ای یوسف! از این [پیشامد] روی بگردان و تو [ای زن برای گناه خود آمرزش بخواه... .» در این آیات: { یوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا} بین { وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ }و { إِنَّ کَیدَکُنَّ عَظِیمٌ فاصله شده است، در حالی که ربطی به ماقبل و مابعد ندارد.
1) 1128. سوره یوسف، آیات 28 و ... .
رابعاً: به اتفاق مفسّران، قرآن بر حسب ترتیب نزول جمعآوری نشده است. چه بسیار آیات مکّی که در بین آیات مدنی قرار گرفته و چه بسیار که برعکس شده است.
خامساً: اطلاق لفظ «اهلالبیت» بر همسران مورد نزاع است. برخی معتقدند که اهل بر همسر اطلاق نمیشود.
زبیدی میگوید: مجاز است که کلمه اهل را بر همسر اطلاق نماییم.(1)این مطلب با تأمّل در ماده اهل صحیح است؛ زیرا اهل از آل است و «آلَ» در لغت به معنای رَجَعَ آمده و «آل شخص» بر کسانی اطلاق میشود که حقیقتاً به آن شخص رجوع دارند و این تنها شامل اقوام نسبی میشود نه سببی.
سیوطی در جامع الصغیر از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند که خطاب به فاطمهعلیها السلام فرمود: «اولین کسی که از اهلم به من ملحق میشود، تویی ای فاطمه! و اولین کسی که از همسرانم به من ملحق میگردد، زینب است.»(2)
در اینجا پیامبرصلی الله علیه وآله بین اهل و همسران فاصله و جدایی انداخته است و معلوم میشود که ازواج داخل در اهل نیستند. از همین رو میبینیم که برخی از همسران؛ از قبیل امسلمه، عایشه و زینب از پیامبر صلی الله علیه وآله سؤال میکنند که آیا ما جزء اهلبیت علیهم السلام هستیم یا خیر؟ این سؤال خود دلیل بر این است که از حیث وضع لغوی، همسر داخل در لفظ اهل بیت علیهم السلام یا اهل نیست. آنان حکماً میخواستند خود را داخل در اهلبیت علیهم السلام کنند.
مسلم در صحیح، «باب فضایل علیعلیه السلام» نقل میکند: از زید بن ارقم درباره اهلبیت علیهم السلام سؤال شد که آیا شامل همسران نیز میشود؟ او پاسخ داد: قسم به خدا! هرگز. زیرا ممکن است شوهر پس از مدتی زندگی با همسرش او را طلاق دهد و او به قوم و پدرش مراجعت کند.(3)
سادساً: برخی از روایات به طور صریح اهلبیت علیهم السلام را منحصر در پنج نفر دانستهاند، همانگونه که به برخی از آنان اشاره شد.
سابعاً: در برخی از روایات، پیامبر صلی الله علیه وآله به صراحت همسرانش را از اهل بیت خارج نموده است که به بعضی از آنان اشاره شد.(1)
برخی نیز برای تعمیم آیه بر زنان پیامبر صلی الله علیه وآله میگویند: مراد از بیت در آیه، مساکن همسران پیامبرصلی الله علیه وآله است، پس مقصود از اهلبیت علیهم السلام یا خصوص همسران است و یا همسران را نیز شامل میگردد.
پاسخ: اوّلاً: مقصود از بیت، ممکن است بیت نبوّت باشد به قرینه قول خداوند متعال: { فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ...}؛(2)«در خانههایی که خداوند رخصت داده که [قدر و منزلت آنها رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود....»
ابن مردویه از انس بن مالک و بریده نقل میکند: بعد از آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله آیه فوق را خواند، شخصی عرض کرد: ای رسول خدا! این بیوت کدامین هستند؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: بیوت انبیا... .(3)
همچنین امکان دارد که مقصود از بیت، بیتاللَّه الحرام باشد؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً}؛(4)«همانا نخستین خانهای که برای [عبادت مردم بناشده، همان مکه مبارک است.» از همین رو در دعای ندبه ملاحظه میکنیم که بعد از نقل آیه فوق، آیه تطهیر را ذکر میکند و میفرماید: «{ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَهُدی لِلْعالَمِینَ * فِیهِ آیاتٌ
بَیناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً} وقلت: {إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.»(1)و معلوم است که هر کس صلاحیت ندارد اهل بیت نبوّت یا بیت اللَّه الحرام باشد.
ثانیاً: کلمه اهلبیت علیهم السلام در آیه تطهیر به صورت مفرد با «الف و لام» آمده است و اگر مراد بیت سکونت بود، باید به صورت جمع میآمد؛ همانگونه که در صدر آیه به صورت جمع آمده است: { وَقَرْنَ فِی بُیوتِکُنَ .
با مراجعه به قراین موجود پی میبریم مقصود از اهلبیت علیهم السلام در آیه تطهیر، افراد مخصوصی است که همان پنج تن آل عبا و کسایند؛ قراین عبارتند از:
الف) «الف و لام» عهد در «البیت» که مراد از آن کسانیاند که وقت نزول آیه در حجره بودند.
ب) اراده تکوینی، نه تشریعی و این نوع اراده، شامل همه افراد نمیشود، بلکه تنها برخی از افراد را به دلیل خاصی در بر میگیرد.
ج) اهلبیت علیهم السلام در کلمات پیامبرصلی الله علیه وآله بر همین پنج تن اطلاق شده است؛ همانگونه که در مورد آیه مباهله فرمود: «اللّهمّ هؤلآء أهلی.»
د) پیامبرصلی الله علیه وآله در عمل نیز مصداق آیه را به افرادی خاص و معین محدود میکند، لذا تا مدّتی هنگام صبح که به مسجد میرفت در گذر از خانه فاطمهعلیها السلام آیه تطهیر را بر آنان قرائت میکرد.
ابوالحمراء میگوید: تا هشت ماه دیدم که رسول خداصلی الله علیه وآله صبح هنگام که برای نماز به مسجد میرفت، از کنار خانه علیعلیه السلام عبور میکرد و دستش را بر دو طرف دربخانه میگذاشت و میفرمود: نماز، نماز { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(2)
ه) پیامبرصلی الله علیه وآله پارچهای را که بر تن داشتند، روی اهلبیت علیهم السلام خود، که فاطمه و علی و حسن و حسینعلیهم السلام بودند، انداختند(1)و این خود دلالت بر محدودیت مصداق در کلمه اهلبیت علیهم السلام دارد.
و) در آیه شریفه تطهیر، ضمیر به صورت مذکّر آورده شده است تا کسی خیال نکند که آیه مربوط به همسران پیامبرصلی الله علیه وآله است.
ز) به طور قطع همسران پیامبرصلی الله علیه وآله معصوم نبودند، در حالی که از آیه شریفه، عصمت اهلبیت علیهم السلام استفاده میشود، پس مقصود از اهلبیت علیهم السلام در آیه، همسران پیامبرصلی الله علیه وآله نیست.
برخی نیز برای داخل کردن همسران پیامبرصلی الله علیه وآله در آیه تطهیر به حدیث امّسلمه تمسّک کردهاند؛
حاکم به سند خود از امّسلمه نقل میکند که فرمود: آیه تطهیر در خانه من نازل شد؛ آنگاه رسولخداصلی الله علیه وآله به دنبال فاطمه و علی و حسن و حسین فرستاد و فرمود: اینان اهلبیت علیهم السلام من هستند. امسلمه میگوید: عرض کردم: ای رسول خدا! آیا من نیز از اهلبیتم؟ فرمود: آری! اگر خدا بخواهد.(2)
هم چنین طبری به سندش از امسلمه نقل میکند که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسین را جمع نمود و آنها را زیر پارچهای قرار داد؛ آنگاه عرض کرد: پروردگارا! اینها اهل من هستند.
امّسلمه میگوید: عرض کردم: ای رسول خدا! مرا از آنان قرار ده. فرمود: تو از اهل منی.(3)
پاسخ: اوّلاً: روایت از حیث سند ضعیف است؛ زیرا این مضمون از امسلمه در
دو سند وارد شده است: در طریق اوّل - سند حاکم نیشابوری - عبداللَّه بن عبداللَّه وجود دارد که عده زیادی او را تضعیف کرده و مورد طعن قرار دادهاند. ابن معین میگوید: حدیثش نزد من ضعیف است. ابوحاتم میگوید: حدیثش نوشته میشود، ولی به آن احتجاج نمیشود. ابنعدی میگوید: برخی از روایاتی که نقل میکند منکر است، لذا از او متابعت نمیشود.(1)
همچنین در سندش شریک بن عبداللَّه وجود دارد که در حقّ او جرح و تعدیل رسیده است، در صورتی که اگر جرح به جهت حسد یا دشمنی یا مخالفت در مذهب نباشد، مقدم بر تعدیل است. و در مورد شریک بن عبداللَّه از این قبیل است.(2)
طریق دوم: معروف به طریق ابن المغازلی است و غیر از شریک بن عبداللَّه، انس بن عیاض لیثی نیز در طریق آن قرار گرفته است که او نیز از جرح سالم نمانده است. اگرچه برخی او را تعدیل نمودهاند، و لذا وضعیت او همانند شریک بن عبداللَّه است.
ثانیاً: حدیث امّسلمه همانند گفتار پیامبرصلی الله علیه وآله است که فرمود: «سلمان از ما اهلبیت علیهم السلام است.» یعنی سلمان به جهت ایمان به ما و متابعت از دستورات ما، گویا از ما اهلبیت علیهم السلام است.
ثالثاً: این دو روایت، با روایات از خود امّسلمه و دیگر همسران پیامبرصلی الله علیه وآله معارض است:
در روایتی امّسلمه میگوید: «آیا من از اهل بیتم؟ پیامبر صلی الله علیه وآله در جواب میفرماید: راه تو به سوی خیر است، تو از همسران پیامبری.»(3)
در حدیث دیگر امّسلمه عرض میکند: بار خدایا! مرا نیز با آنها قرارده، پیامبر صلی الله علیه وآله میفرماید: تو در جایگاه خودت هستی، تو بر خیری.(4)
حضرت در روایتی دیگر، همسرش زینب را از داخل شدن در کساء منع کرد و فرمود: تو در جای خود میباشی، تو بر خیری - ان شاء اللَّه تعالی - .(1)
بنابر روایتی دیگر عایشه را نیز از داخل شدن در کساء منع کرد.(2)
در روایتی دیگر آمده است: عایشه خود را از مصداق اهلبیت علیهم السلام خارج نموده است. مجمع میگوید: با مادرم بر عایشه وارد شدیم. مادرم از وی سؤال کرد: چرا در روز جمل بر علیعلیه السلام خروج کردی؟
عایشه گفت: این تقدیر الهی بود؛ آنگاه درباره علیعلیه السلام پرسید: عایشه گفت: از من درباره محبوبترین فرد نزد خدا و همسر بهترین افراد نزد رسول خدا سؤال میکنی؟ رسول خدا را دیدم که روی علی و فاطمه و حسن و حسین پارچهای انداخته و آنان را در زیر آن جمع کرده بود؛ آنگاه فرمود: بار خدایا! اینان اهلبیت علیهم السلام من هستند، پس پلیدی را از آنان دور کن و پاکشان گردان. سپس عرض کردم: ای رسول خدا! آیا من از اهل توام؟ فرمود: دور شو، تو بر خیری.(3)
به تعبیر برخی از علمای اهل سنّت در توجیه حدیث امسلمه: «این دو روایت مخالف با روایات متواتر است که ام سلمه و دیگر همسران پیامبر صلی الله علیه وآله را از شمول آیه تطهیر خارج میکند.»(4)
برخی نیز برای اختصاص دادن آیه به همسران پیامبر صلی الله علیه وآله به قول این سه نفر استدلال کردهاند که آیه تنها در شأن همسران پیامبر صلی الله علیه وآله است.(5)
عکرمه و مقاتل در این ادعا مبالغه میکردند به حدّی که حتی عکرمه در بازارها
فریاد میزد: من حاضرم در ادعای خود مباهله کنم. او خطاب به مردم میگفت: عقیدهای که دارید صحیح نیست، این آیه تنها در شأن همسران پیامبر صلی الله علیه وآله است.(1)
از این تعبیر استفاده میشود، رأی عموم مردم در عصر عکرمه این بوده که مصداق اهلبیت علیهم السلام فقط پنج تن هستند.
پاسخ: در مخالفت این سه نفر با نظر عموم مردم، هیچ جای تعجب نیست؛ زیرا این سه نفر از سردمداران دعوت مردم به دشمنی با امیرالمؤمنینعلیه السلام هستند.(2)
عکرمه کسی است که در دین مردم گمراه بود و ذهبی او را از خوارج برشمرده است. وی در دروغ گویی به حدّی رسیده بود که حتّی به استاد خود ابن عباس دروغ میبست؛ تا اینکه دروغ او ضرب المثل شد. ابن سیرین، یحیی بن معین و مالک او را کذّاب توصیف کردهاند. ابن ذویب او را غیرثقه معرفی کرده و مالک، نقلِ روایت از او را حرام کرده و مسلم بن حجاج از روایات او اعراض نموده است.
سرانجامِ وی، به جایی رسید که مردم از شدت تنفر جنازهاش را رها کرده و در دفنش شرکت نکردند؛ تا اینکه چهار نفر را اجیر کردند تا جنازهاش را دفن کنند.
مقاتل نیز همانند عکرمه است. دارقطنی، عقیلی و ذهبی او را از ضعیفان به حساب آوردهاند. ذهبی میگوید: رجالیین در تضعیف او اجماع کردهاند.(3)جوزانی میگوید: مقاتل کذّابی جسور بود.
سرّ جعل این روایت از عکرمه و مقاتل روشن است؛ زیرا این دو از خوارج بودند؛ کسانی که به صراحت و به صورت آشکار با علیعلیه السلام جنگیدند. حال اگر آیه را در شأن امام علیعلیه السلام بدانند، باید عمل بزرگان خود را در جنگ نهروان باطل بپندارند. از همین رو درصدد برآمدند آیه تطهیر را که دلالت بر عصمت دارد از امام علیعلیه السلام منصرف سازند.
وجه دیگر اینکه: خوارج در مذهبشان جعل حدیث را برای تأیید مذهب جایز میدانند و این مورد از همین قبیل است.
عروة بن زبیر کسی است که درصدد جعل فضایل در شأن خالهاش عایشه است. او کسی بود که بغض شدیدی نسبت به علیعلیه السلام داشت، به حدّی که هرگاه نام آن حضرت نزد او برده میشد، او را سبّ میکرد.(1)اسکافی او را از جمله تابعینی میداند که اخبار قبیحی در مذمّت علیعلیه السلام وضع کرده است.(2)
واحدی به سند خود از ابن عباس نقل میکند که آیه تطهیر در شأن همسران پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده است.(3)
پاسخ: اوّلاً: در رجالِ این حدیث، افرادی مجهول و ضعیف وجود دارد که از آن جمله است: ابویحیی عبدالحمید بن عبدالرحمن که متّهم به خطا در روایت است.(4)
نسائی او را قوی ندانسته و ابن سعد و احمد بن حنبل او را تضعیف کرده است.(5)از دیگر رجالِ حدیث، خصیف است که احمد بن حنبل و یحیی بن سعید او را تضعیف کرده و روایتش را حجّت نمیدانند. ابوحاتم میگوید: او کسی است که احادیث را به گفتار و آرا خلط کرده است. ابن معین میگوید: ما از حدیث خصیف حذر میکنیم.(6)
ثانیاً: روایاتی صحیح السند از ابن عباس نقل شده که میگوید: آیه تطهیر در شأن اصحاب کسا است.
ابنتیمیه میگوید: تعبیر «اهلبیت» در قرآن کنایه از زوجه است، لذا در خطاب
ملائکه به همسر ابراهیمعلیه السلام میخوانیم: { أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیکُمْ أَهْلَ الْبَیتِ . همچنین خداوند در مورد حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً} اگر همسر ابراهیم و موسی از جمله اهل پیامبرعلیه السلام هستند، چگونه همسران پیامبرصلی الله علیه وآله از اهلبیت او نباشند؟
پاسخ: اوّلاً: در آیه اوّل و دوّم مقصود همسر ابراهیم و موسی نیست، لذا در هر دو مورد به صیغه جمع مذکر آمده است. در آیه اوّل آمده است: { عَلَیکُمْ أَهْلَ الْبَیتِ }و در آیه دوّم میفرماید: { لِأَهْلِهِ امْکُثُوا}. پس قطعاً، آن گونه که ابنتیمیه ادعا میکند، خصوص همسران نیستند.
ثانیاً: همانگونه که از کلمات علمای لغت وفهم همسران پیامبرصلی الله علیه وآله و روایات دیگر استفاده شد، اهل یا اهلبیت علیهم السلام حقیقتاً شامل همسران نمیشود، مگر با مجازیت، و در مورد این آیه که شامل همسران است، از همین قبیل است.
ثالثاً: مورد آیه تطهیر با این دو آیه فرق میکند؛ زیرا روایاتی به حدّ تواتر از پیامبر صلی الله علیه وآله وارد شده که مقصود از اهلبیت علیهم السلام در آیه تطهیر تنها اصحاب کسا هستند.
برخی میگویند: آیه دلالت بر عصمت اهلبیت علیهم السلام هنگام نزولِ آیه دارد؛ زیرا خداوند خبر از ارادهاش در زمان حال میدهد؛ از همین رو به صیغه مضارع تعبیر کرده است و در نتیجه، دلالت بر عصمت قبل از نزول آیه ندارد، در حالی که امامیه معتقد به عصمت اهلبیت علیهم السلام از هنگام ولادت هستند.
پاسخ: اوّلاً: جمع و تألیف قرآن مجید سابق بر نزول آن بر پیامبرصلی الله علیه وآله بوده است و اگر آیه تطهیر دلالت بر زمان حال داشته باشد، مقصود حال تألیف و جمع قرآن است، نه حال تنزیل و میدانیم که جمع و تألیف، سابق بر ولادت آنان بوده است؛ همانگونه که از برخی روایات استفاده میشود.
ثانیاً: قرآن یکپارچه در شب قدر بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، همانگونه که خداوند
متعال میفرماید: { إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةِ الْقَدْرِ}؛(1)«ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم.» و بعد از آن، بهطور تدریجی بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد: { وَنَزَّلْناهُ تَنْزِیلاً}.(2)
ثالثاً: خداوند متعال حکم اذهاب رجس را بر عنوان اهلبیت علیهم السلام آورده است و این عنوان، در هر زمان برای این پنج تن اصحاب کسا صادق بوده است، چه در گذشته، چه حال یا آینده.
برخی میگویند: چرا خداوند متعال به اهلبیت، عصمت عنایت فرمود، ولی به ما نداد؟ آیا این ظلم در حقّ بقیه نیست؟
پاسخ: اوّلاً: ظلم به معنای تجاوز از حدّ است و در مورد بندگان، هنگامی تجاوز از حدّ و ظلم است که تکلیفی زاید از حدّ استطاعت از آنها خواسته شود و قطعاً چنین تکلیفی از جانب خداوند نرسیده، بلکه هر کس مطابق قابلیت و استعدادش تکلیف دارد.
ثانیاً: خداوند متعال نعمتهایش را بر اساس استحقاق نمیدهد تا کسی توهّم ظلم یا تبعیض در میان بندگان کند، بلکه نعمتهای او بر اساس تفضّل و حکمت بالغه است که اقتضای اختلاف به جهت نقص و کمال دارد.
به عبارت دیگر، نظام عالم، نظام احسن است و این نظام اقتضا دارد که هر چیز آن در جای خود و به مقدار ضرورتش باشد. میدانیم که در هر زمان احتیاج به فرد یا افرادی معصوم است تا حجّت خدا روی زمین بوده و مردم را به حقّ و حقیقت رهنمون سازند. اینگونه افراد باید از مقام عصمت برخوردار باشند، لذا خداوند متعال آنان را در عالم «ذر» امتحان کرده، در اصلاب طیب و طاهر قرار میدهد و پس از ولادت نیز مشغول ریاضت نفسانی میشوند تا بتوانند قابلیتهای لازم را برای
دریافت وحی و هدایت بشر کسب نمایند، آنگاه خداوند متعال آنان را کمک کرده و به مقام عالی عصمت میرساند.
دهلوی میگوید: آیه دلالت بر عدم عصمت اهلبیت علیهم السلام دارد؛ زیرا اذهاب رجس مستلزم ثبوت آن در رتبه سابق است، تا اینکه ممکن شود که خداوند آن را از بین ببرد و این با اعتقاد امامیه به عصمت اهلبیت علیهم السلام از ابتدای عمر سازگاری ندارد و تنها بر عصمت از هنگام تعلق اراده خداوند دلالت دارد.(1)
پاسخ: اوّلاً: اگر این اشکال بر اراده خداوند وارد باشد، لازمهاش این است که در مورد { اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ نیز وارد شود؛ زیرا لازم میآید هر کسی که نماز میخواند و در آن، این آیه را تلاوت میکند یا آن را در غیر نماز تلاوت میکند گمراه باشد و از خدا طلب هدایت کند و در غیر این صورت تحصیل حاصل است. در حالی که قطعاً این طور نیست، بلکه معنای آیه، یا طلب استمرار امر موجود و یا طلب زیادتی هدایت و رسوخ پیدا کردن و تعمیق آن در دل انسان هدایت یافته است. همین توجیه را در مورد آیه تطهیر نیز میکنیم.
ثانیاً: اذهاب بر دو نوع است: یکی از بین بردن بعد از ثبوت شیء، به این که چیزی آورده شود تا شیء را زایل کند. دیگری، از بین بردن قبل از ثبوت شیء، به اینکه چیزی آورده شود تا از ابتدا جلوی شیء گرفته شود که در اصطلاح، از اولی به «رفع» و از دوّمی به «دفع» تعبیر میشود. و مقصود از اذهاب در آیه، دفع است نه رفع؛ یعنی خداوند متعال به آنان ملکه و قوّهای ملکوتی میدهد که با وجود آن هیچ تمایلی به گناه ندارند، که همان رساندن آنان به مقام یقین و عصمت است.
دلیل این مطلب آن است که اوّلاً: امام حسن و امام حسین علیهما السلام هنگام نزول آیه طفل
1) 1161. مختصر تحفه اثنا عشریه، ص 152.
بودهاند، لذا تصور هیچگونه رجسی در آنها نمیرود تا خداوند اراده رفع آن را نموده باشد.
ثالثاً: اگر مراد از اذهاب، رفع باشد باید پیامبرصلی الله علیه وآله را از مصداق اهلبیت علیهم السلام خارج کرد؛ زیرا به طور اجماع پیامبرصلی الله علیه وآله قبل از نزول آیه هیچ گونه رجس و پلیدی نداشته است. در حالی که به طور قطع پیامبرصلی الله علیه وآله داخل در آیه تطهیر است.
نظیر اینگونه تعبیر در قرآن و حدیث به کار برده شده است. خداوند متعال در مورد حضرت یوسفعلیه السلام میفرماید: { کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَ}؛(1)«اینچنین ما میل او را از عمل زشت و بد برگرداندیم.» در حالی که میدانیم که حضرت یوسفعلیه السلام هرگز اهل فحشا و عمل بد نبوده است.
برخی میگویند: مقام عصمت با تکلیف سازگاری ندارد، در حالی که میدانیم دنیا دارِ تکلیف است و هیچ کس از این قاعده مستثنا نیست.
پاسخ: همانگونه که در بحث «حقیقت عصمت» گفتیم، عصمت از شؤون مقام علم است و هرگز اختیار را از انسان سلب نمیکند. علم از شرایط ثبوت تکلیف است نه عدم تکلیف. جبر و عدم قدرت است که تکلیف را از انسان سلب میکند. همچنین گفته شد: عصمت که نتیجه علم قطعی به حقایق امور است، هرگز از انسان معصوم سلبِ اختیار نمیکند.
گاهی اشکال میشود که آیه تطهیر تنها دلالت بر عصمت پنج تن دارد و نمیتواند عصمت سایر ائمه را اثبات کند.
1) 1162. سوره یوسف، آیه 24.
پاسخ: اوّلاً: حصر در آیه اضافی است نه حقیقی. حصر اضافی نسبت به عدهای خاص است و حصر مطلق نمیباشد. در مورد آیه تطهیر، حصر به لحاظ همسران و دیگران است؛ یعنی این پنج تن - نه همسران - مشمول آیه تطهیرند و این منافات ندارد با اینکه افرادی از قبیل همین پنج تن مشمول آیه تطهیر باشند؛ همانگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله کلمه اهل بیت را در حیث ثقلین به طور عموم به کار برده است.
ثانیاً: در زمان نزول آیه، از چهارده معصوم همین پنج تن بیشتر نبودند و پیامبرصلی الله علیه وآله کسا را روی خود و آنان انداخته، آیه نازل شد که طبیعتاً خطاب به آنان بود. اگرچه منافاتی ندارد، شامل افرادی مثل آنان نیز بشود؛ خصوصاً آنکه حکم در آیه بر عنوان «اهلبیت» آمده است. از آنجا که در هر زمان احتیاج به امام معصومی است، لذا افراد دیگری نیز مشمول آیه تطهیرند که همانند این پنج نفرند.
ثالثاً: روایات فراوانی از طرق شیعه و سنی از پیامبر صلی الله علیه وآله وارد شده که امامان بعد از من، دوازده نفرند و چون از آنجا که امام باید معصوم باشد،(1)پس باید سایر امامان نیز معصوم باشند.
رابعاً: برای اثبات عصمت سایر امامانعلیهم السلام، اثبات عصمت یکی از آنان کافی است؛ زیرا به طور قطع هر یک از امامان بر امام بعد خود وصیت کرده و او را امام معصوم بعد از خود معرفی کرده است.
ابن تیمیه میگوید: «پیامبر صلی الله علیه وآله دعا کرد تا خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکشان گرداند و این دلالت بر عصمت ندارد....»(2)
پاسخ: اوّلاً: پیامبرصلی الله علیه وآله مستجاب الدعوه است و اگر دعا کرده به طور قطع اجابت شده است.
ثانیاً: فایده دعا استمرار تطهیر و اذهاب رجس در آینده است؛ همانگونه که در تفسیر: { اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ }گفتیم.
ثالثاً: ممکن است که دعا، بالا رفتن مرتبه و درجات خلوص و عمق گرفتن و رسوخ کردن اذهاب رجس و در نتیجه، تطهیر اهلبیت علیهم السلام را در بر داشته باشد.
رابعاً: مطابق برخی از روایاتی، که ذکر شد، دعای پیامبر صلی الله علیه وآله بعد از نزول آیه تطهیر بوده است.(1)
دهلوی میگوید: اگر آیه تطهیر دلالت بر عصمت داشته باشد، باید تمام صحابه معصوم باشند؛ زیرا همین تعبیر در حقّ آنان نیز رسیده است؛ خداوند متعال میفرماید: { وَلکِنْ یرِیدُ لِیطَهِّرَکُمْ وَلِیتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ .(2)و نیز میفرماید: { لِیطَهِّرَکُمْ بِهِ وَیذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیطانِ .(3)
پاسخ: قیاس در این مورد مع الفارق است و در نتیجه، استدلال مغالطهای است؛ زیرا اراده در این دو آیه تشریعی است نه تکوینی. از همین رو، اجماع است بر اینکه آیه به صیغه جمع مخاطب آمده است، ولی نه تنها مختص به مشافهین زمان خطاب و صحابه نیست، بلکه شامل همه مسلمانان تا روز قیامت میشود؛ بر خلاف اراده در آیه تطهیر که تکوینی است و دلالت بر عصمت دارد.
شاهد این مطلب؛ آیه اوّل در مورد سبب تشریع وضو و تیمّم است؛ خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیدِیکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَینِ وَإِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ أَوْ جآءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغآئِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّسآءَ فَلَمْ تَجِدُوا مآءً
فَتَیمَّمُوا صَعِیداً طَیباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَیدِیکُمْ مِنْهُ ما یرِیدُ اللَّهُ لِیجْعَلَ عَلَیکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلکِنْ یرِیدُ لِیطَهِّرَکُمْ وَلِیتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ؛(1)«ای اهل ایمان! چون خواهید برای نماز برخیزید، صورت و دستها را تا مرفق بشویید و پاها را تا برآمدگی پا مسح کنید و اگر جنب هستید پاکیزه شوید [غسل کنید] و اگر بیمار یا مسافر هستید، یا یکی از شما را قضای حاجتی دست داده باشد، یا با زنان مباشرت کردهاید و آب نیابید، در این صورت به خاک پاک و پاکیزه تیمّم کنید پس با آن خاک، صورت و دستهایتان را مسح کنید. خدا هیچگونه سختی برای شما قرار نخواهد داد ولکن میخواهد تا شما را پاکیزه کند و نعمت را بر شما تمام گرداند، باشد که شکر او را به جای آرید.»
در مورد آیه دوّم که در خصوص جنگ بدر وارد شده، سخن از فرستادن باران هنگام احتیاج به آن است؛ خداوند متعال میفرماید: { إِذْ یغَشِّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَینَزِّلُ عَلَیکُمْ مِنَ السَّمآءِ مآءً لِیطَهِّرَکُمْ بِهِ وَیذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیطانِ ؛(2)«یاد آرید هنگامی را که خواب راحت، شما را فرا گرفت برای اینکه از جانب خدا ایمنی یافتید و از آسمان رحمت خود آبی فرستاد که شما را به آن پاک گرداند و وسوسه و کید شیطان را از شما دور سازد.»
پس { لِیطَهِّرَکُمْ یعنی تطهیر از جنابت و هیچ یک از دو آیه، مربوط به تطهیر از گناهان و نقایص نیست.
ابن تیمیه میگوید: اراده خداوند در آیه تطهیر، متضمّن تحقّق مراد نیست، بلکه گاهی اراده میکند چیزی را که تحقق نمییابد؛ خداوند متعال میفرماید: { وَاللَّهُ یرِیدُ أَنْ یتُوبَ عَلَیکُمْ(3)} در حالی که برخی توبه میکنند و برخی نمیکنند. خداوند اراده کرده که مردم را از شرک پاک کند، ولی بعضی میخواهند که بر شرک باقی بمانند.(4)
آنگاه میگوید: مقصود از «رجس» در آیه، شرک است، همانند قول خداوند که میفرماید: { فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ و ما میدانیم که خداوند از اهلبیت علیهم السلام پیامبرصلی الله علیه وآله شرک و خباثت را دور کرده است، ولی این دلالت بر عصمت آنان ندارد.(1)
پاسخ: اوّلاً: اراده در آیه { وَاللَّهُ یرِیدُ أَنْ یتُوبَ عَلَیکُمْ تشریعی است نه تکوینی. از همین رو به عموم مردم توجه دارد؛ برخلاف اراده در مورد آیه تطهیر که به قراینی - که ذکر شد - خصوصاً روایاتی که نصّ در نزول آیه در پنج تن بود، اراده تکوینی است نه تشریعی وگرنه شامل افرادی خاص نمیشد.
ثانیاً: در آیه { فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ مقصود از رجس مشخص شده است؛ زیرا بعد از آن کلمه «من بیانیه» مقصود از رجس، خصوص شرک معرفی شده است. خصوصاً آنکه خطاب در { فَاجْتَنِبُوا} عموم مشرکان است. بر خلاف آیه تطهیر که الف و لام در { الرِّجْسَ برای جنس بوده و عموم مراتب رجس که از آن جمله گناه، اشتباه، خطا و سهو است را نیز شامل میشود.
1) 1172. منهاج السنة، ج 4، ص 21.
یکی از آیاتی که قابل تطبیق بر اهل بیت عصمت و طهارت پیامبر اکرمعلیهم السلام است آیه «اهل الذکر» میباشد. خداوند متعال میفرماید: { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ؛(1)«از اهل ذکر بپرسید اگر نمیدانید.» مقصود از اهل ذکر کیست؟ آیا علمای اهل کتاب است یا اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله؟ و چگونه این آیه دلالت بر امامت و مرجعیت اهل بیت علیهم السلام دارد؟ اینها سؤالاتی است که در این بحث مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
با مراجعه به روایات اهل بیت علیهم السلام پی خواهیم برد که مقصود از «اهل الذکر» در آیه و مصداق آن در این امّت، امامان معصوم از ذریه رسول خدا صلی الله علیه وآله است. افرادی که بر عموم امت اسلامی واجب بوده و هست که تا روز قیامت به در خانه آنان آمده و مسائل خود را از آنان سؤال کرده و به آنها عمل کنند. اینک به برخی از روایات اشاره میکنیم:
1 - کلینی رحمه الله به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که درباره قول خداوند - عزّ وجلّ - { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «ذکر منم
1) 1173. سوره انبیا، آیه 7؛ سوره نحل، آیه 43.
و امامانعلیهم السلام اهل ذکرند.» و درباره قول خداوند - عزّ وجلّ - { وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ(1)} امام باقرعلیه السلام فرمود: «ما قوم او - پیامبر - و ما سؤال میشویم.»(2)
2 - و نیز به سندش از امام صادقعلیه السلام درباره آیه { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ فرمود: «ذکر، محمّدصلی الله علیه وآله است، و ما مورد سؤال واقع میشویم.» راوی میگوید: عرض کردم: مقصود از قول خداوند: { وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ }چیست؟ حضرت فرمود: «تنها ما را قصد کرده است، و ما اهل ذکریم و ما مورد سؤال واقع میشویم.(3)
3 - و نیز به سندش از وشاء نقل کرده که گفت: از امام رضاعلیه السلام سؤال کرده، به او عرض کردم: فدایت گردم مقصود از آیه { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ }چیست؟ حضرت فرمود: «ما اهل ذکریم، و ما مورد سؤال قرار گرفتهایم.»(4)
4 - محمّد بن علی بن بابویه به سندش از ریان بن صلت نقل کرده که امام رضاعلیه السلام در مجلسی ضمن سخنانش فرمود: «... ما اهل ذکریم که خداوند متعال در کتابش فرمود: { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ . علمای مجلس عرض کردند: مقصود خداوند از «اهل ذکر» یهود و نصارا هستند. حضرتعلیه السلام فرمود: «سبحان اللَّه! آیا چنین احتمالی جایز است؟ در این صورت آنان ما را به دین خود دعوت میکنند و میگویند: دینشان از دین اسلام افضل است. مأمون به امام گفت: آیا نزد شما شرحی برای آیه است که دلالت بر خلاف آنچه علما میگویند، داشته باشد؟ حضرت فرمود: آری. ذکر، رسول خداصلی الله علیه وآله است، و ما اهل ذکریم. و این مطلب در کتاب خداوند آشکار است آنجا که در سوره طلاق میفرماید: { فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیکُمْ ذِکْراً * رَسُولاً یتْلُوا عَلَیکُمْ آیاتِ اللَّهِ مُبَیناتٍ .(5)پس ذکر، رسول خدا صلی الله علیه وآله بوده و ما اهل ذکریم.»(6)
5 - سید هاشم بحرانی در تفسیر خود از برقی به سندش از عبدالکریم بن ابی دیلم و او از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که درباره قول خداوند - جلّ ذکره - { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ فرمود: «کتاب (قرآن) همان ذکر است و اهل آن آل محمّد علیهم السلام هستند. خداوند - عزّ وجلّ - امر به سؤال از آنان نموده است، و به سؤال از جهّال امر ننموده است. و خداوند - عزّ وجلّ - قرآن را «ذکر» نامیده، آنجا که فرمود: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُونَ . و نیز فرمود: { وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ .(1)
در قرآن کریم کلمه «ذکر» بر مصادیق متعددی به کار رفته است؛ از آن جمله:
خداوند متعال میفرماید: { فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیکُمْ ذِکْراً * رَسُولاً یتْلُوا عَلَیکُمْ آیاتِ اللَّهِ مُبَیناتٍ ؛(2)«پس از [مخالفت فرمان خدا بپرهیزید، ای خردمندانی که ایمان آوردهاید! [زیرا] خداوند چیزی که مایه تذکّر است بر شما نازل کرده؛ رسولی به سوی شما فرستاده که آیات روشن خدا را بر شما تلاوت میکند.»
خداوند میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(3)«و ما این ذکر [= قرآن را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها روشن سازی.»
و نیز میفرماید: { إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ؛(4)«ما قرآن را نازل کردیم؛ و ما به طور قطع نگهدار آنیم.»
معنای «ذکر» یکی است و اختلاف فقط در مصداق آن است؛ زیرا هرکدام از رسول و قرآن، زمینهساز یاد خدا متعالند و مردم را برای توجه به خدا آماده میسازند. و به تعبیر دیگر کتاب صامت و کتاب ناطق، هر دو یادآور خدایند. اگر انسان قرآن بخواند یا عملکرد پیامبر صلی الله علیه وآله را ببیند و چشم به روی پیامبرصلی الله علیه وآله بیندازد به یاد خدا میافتد. و اهل بیت رسول خدا علیهم السلام نیز چون دارای اهلیت با قرآنند، انسان را به یاد خدا میاندازند، و لذا پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله آنان را در حدیث معروف «ثقلین» مقارن با کتاب خدا قرار داده و از جدا نشدن و عدم افتراق این دو از یکدیگر خبر داده است. پس تفسیر روایات به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله منافاتی با تفسیر برخی دیگر به قرآن ندارد؛ زیرا این دو تفسیر به یک معنا بازگشت دارند.
ظاهر خطاب در { فَسْئَلُوا} پیامبر صلی الله علیه وآله و قوم ایشان است. و برخی نیز میگویند: خطاب در این جمله به مشرکان است.
کلمه «ذکر» به معنای حفظ مفهوم شیء یا استحضار آن در ذهن است. راغب اصفهانی میگوید: «"ذکر" گاهی گفته میشود و از آن اراده هیئتی برای نفس میشود که توسط آن، انسان میتواند معارفی را که به دست آورده حفظ کند. ذکر به این معنا همانند کلمه "حفظ" است، جز آنکه "حفظ" به اعتبار احراز معرفت اطلاق میشود، و کلمه "ذکر" به لحاظ استحضار آن به کار میرود.
و گاهی نیز کلمه "ذکر" به حضور چیزی در قلب یا گفتار (دل و زبان) گفته میشود. و به همین جهت است که گفته شده: ذکر بر دو نوع است: ذکر به قلب و ذکر به زبان، و هر کدام از آنها نیز بر دو نوع است: ذکری که بعد از نسیان ناشی شده، و ذکری که بدون نسیان پدید آمده و در ادامه حفظ است.(1)
1) 1184. مفردات راغب، ماده «ذکر.»
ظاهر آن است که اصل در «ذکر» آن است که در مورد دل و قلب به کار رود، و اگر این کلمه در مورد لفظ نیز به کار میرود، به اعتبار آن است که انسان از لفظ، به معنا پی میبرد. و به همین جهت است که قرآن کریم لفظ «ذکر» را برای کتابهای آسمانی و خصوصاً قرآن کریم به کار برده است. و از آنجا که اهل یک چیز آشناتر به حال آن و بیناتر به اخبار آن هستند لذا کسی که میخواهد از آن چیز مطّلع شود، باید به اهل آن رجوع کند.
در اینکه مراد از «اهل الذکر» در آیه مورد بحث کیست؟ اقوال مختلفی وجود دارد:
1 - برخی میگویند: مراد از «اهل الذکر» کسانی هستند که به اخبار پیشینیان از امتها اطلاع دارند؛ چه مؤمنند یا کافر.
ولی این احتمال خلاف ظاهر بوده و مجاز است؛ زیرا استعمال کلمه «ذکر» در «علم» خلاف ظاهر لفظ است، و این معنا احتیاج به قرینه قطعی دارد که در مورد آیه وجود ندارد. خصوصاً آنکه در قرآن کریم این کلمه در این معنا به کار نرفته است.
2 - احتمال دوّم آن است که مقصود از «اهل الذکر» در این آیه خصوص اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام و در رأس آنان امام علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ زیرا آن حضرتعلیه السلام مردی صادق و مورد وثوق نزد آنان بوده و به جهت ولادت او در کعبه از قداست و احترام ویژهای نزد عام و خاص و حتّی مشرکان برخوردار بوده است.
3 - برخی نیز مقصود از «اهل الذکر» را اهل قرآن معنا کرده و مراد به آن را پیامبر صلی الله علیه وآله و اصحاب او؛ خصوصاً مؤمنان گرفتهاند.
این احتمال نیز صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا با مقام احتیاج در آیه سازگاری ندارد، به جهت اینکه مخالفان و مشرکان، حتی نبوّت پیامبر صلی الله علیه وآله را قبول نداشتهاند، حال چگونه از پیروان پیامبر صلی الله علیه وآله ادعای نبوّت آن حضرت را بپذیرند.
4 - قول دیگری است که بین تنزیل آیه و تطبیق آن در هر زمان و مکان جمع کردهاند. این قول میگوید: آیه اشاره به یک اصل عام عقلایی دارد و آن وجوب رجوع جاهل به عالم و اهل خبره است؛ گرچه تنزیل آن، امر به رجوع به مطلق صاحبان کتابهای آسمانی است. به تعبیر دیگر: نزول آیه در مورد امر کفار و مشرکان و مخالفان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله است؛ به این معنا که باید به صاحبان کتابهای آسمانی رجوع کرده تا از نبوّت آن حضرت آگاهی یابند. ولی این آیه در هر زمان و مکان و عصری تطبیقی نیز دارد؛ زیرا گفته شده که شأن نزول و مورد آیه، مخصّص اصل مطلب و حکم نیست. و تطبیق آن این است که: هر شخص جاهل به معارف الهی، در هر عصر و زمانی باید به اهل ذکر مراجعه کند که در این عصر و زمان، اهل بیت پیامبر اکرم علیهم السلام مصداق واقعی آن میباشند.
شاهد این معنا نقل روایتی است که سیوطی به سندش از جابر از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «لا ینبغی للعالم أن یسکت علی علمه، ولا ینبغی للجاهل أن یسکت علی جهله، وقد قال اللَّه: { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ }فینبغی للمؤمن أن یعرف علمه علی هدی أم علی خلافه»؛(1)«برای شخص عالم سزاوار نیست که بر علمش ساکت بماند، و نیز برای جاهل سزاوار نیست که بر جهلش سکوت کند؛ زیرا خداوند فرموده است: { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ }پس برای مؤمن سزاوار است که عمل خود را بشناسد که آیا بر هدایت است یا بر خلاف هدایت.»
با بررسی آیات قرآن کریم و جمع بین برخی از آیات و نیز به کمک روایات پی میبریم که اهل بیت عصمت و طهارت پیامبر اکرمعلیهم السلام حاملان واقعی قرآن و حقایق آن هستند.
1) 1185. درّ المنثور، ذیل آیه.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ؛(1)«همانا آن قرآن کریمی است که در کتاب محفوظی جای دارد. و جز پاکان نمیتوانند به آن دست یابند.»
در این آیه اشاره به کبرای کلّی شده است و آن اینکه به حقیقت و روح قرآن جز کسی که از هر عیب و نقص و گناهی پاک است نمیتواند برسد.
در آیه تطهیر نیز به صغرا و مصداق پاکانی که به روح قرآن رسیدهاند، اشاره کرده است، آنجا که میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(2)«همانا خداوند چنین میخواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزّه گرداند.»
و با مراجعه به روایات نبوی پی میبریم که مراد از «اهل البیت» در این آیه، پنج تن آل عبا هستند؛ گرچه حصر در آیه اضافی بوده؛ یعنی میخواهد همسران و بقیه اصحاب را خارج کند و در مقابل همسران پیامبر صلی الله علیه وآله و بقیه صحابه است، و لذا مانعی ندارد که آیه شامل بقیه امامان معصوم نیز گردد.
مسلم به سند خود از عایشه نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه وآله صبحگاهی از حجره خارج شد در حالی که بر دوش او پارچهای از پشم خیاطی نشده وجود داشت. حسن بن علی بر او وارد شد، او را داخل کساء کرد. آنگاه حسین وارد شد، او نیز در آن داخل شد. سپس فاطمه وارد شد او را نیز داخل آن کساء نمود. بعد علی وارد شد، او را نیز داخل کساء نمود.
آنگاه پیامبر صلی الله علیه وآله این آیه را تلاوت نمود: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(3)
حاکم حسکانی به سندش از حرث نقل کرده که گفت: از علیعلیه السلام درباره آیه { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ} سؤال کردم، فرمود: «به خدا سوگند! به طور حتم تنها ما اهل ذکریم، ما اهل علم بوده و ما معدن تأویل و تنزیلیم. و به طور حتم از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: من دروازه علم و علی درب آن است، پس هر کس اراده علم کرد باید از درب آن بیاید.»(1)
1) 1189. شواهد التنزیل، ج 1، ص 334.
یکی از آیاتی که میتوان از آن، امامت و مرجعیت دینی اهل بیت علیهم السلام را استفاده نمود، آیه «صادقین» است. خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ ؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! از [مخالفت فرمان خدا بپرهیزید، و با صادقان باشید.»
خداوند در این آیه مؤمنان را به پیروی و تبعیت از «صادقین» فراخوانده است. اینکه صادقین کیانند؟ و چه ویژگیها و خصوصیاتی دارند؟ در مباحث آینده روشن خواهد شد.
خلیل بن احمد میگوید: «صدق به کامل هر چیزی گفته میشود.»(2)
ابن منظور برای کلمه «صدق» کاربردهای گوناگون ذکر کرده است؛ از قبیل:
الف) صدق، نقیض کذب.
ب) مرد صدق، نقیض مرد سوء.
ج) لباس صدق و خمار صدق؛ یعنی جامه خوب و مقنعه خوب.
د) رجلِ صدق؛ یعنی مرد خوب.
ه) مرد صدق اللقاء و صدق النظر؛ یعنی آدم خوش برخورد و خوش بین.(3)
راغب اصفهانی میگوید: «از هر کار پسندیدهای که در ظاهر و باطن، خوب و پسندیده باشد به صدق تعبیر میشود و موصوف آن به کلمه صدق اضافه میشود.»
در قرآن کریم کلمه «صدق» صفت برای اموری قرار گرفته است:
{ وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ ؛(1)«و به کسانی که ایمان آوردهاند بشارت ده که برای آنها، سابقه نیک [و پاداشهای مسلّم نزد پروردگارشان است.»
الف) { وَلَقَدْ بَوَّأْنا بَنِی إِسْرائِیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ ؛(2)«و [سپس بنی اسرائیل را در جایگاه صدق [و راستی منزل دادیم.»
ب) { فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ}؛(3)«در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر!.»
{ وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ ؛(4)«و بگو: پروردگارا! مرا [در هر کار،] با صداقت وارد کن، و با صداقت خارج ساز!.»
{ لَیسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الآْخِرِ وَالْمَلائِکَةِ وَالْکِتابِ وَالنَّبِیینَ وَآتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَالْیتامی وَالْمَساکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَالسّائِلِینَ وَفِی الرِّقابِ وَأَقامَ الصَّلاةَ وَآتَی الزَّکاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَالصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَالضَّرّاءِ وَحِینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا
وَأُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ؛(1)«نیکی، [تنها] این نیست که [به هنگام نماز،] روی خود را به سوی مشرق و [یا] مغرب کنید؛ [و تمام گفت و گوی شما، درباره قبله و تغییر آن باشد؛ و همه وقت خود را مصروف آن سازید؛] بلکه نیکی [و نیکوکار] کسی است که به خدا، و روز رستاخیز، و فرشتگان، و کتاب [آسمانی ، و پیامبران، ایمان آورده؛ و مال [خود] را، با همه علاقهای که به آن دارد، به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق میکند؛ نماز را برپا میدارد و زکات را میپردازد؛ و [همچنین ]کسانی که به عهد خود - به هنگامی که عهد بستند - وفا میکنند؛ و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ، استقامت به خرج میدهند؛ اینها کسانی هستند که راست میگویند؛ و [گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است؛] و اینها هستند پرهیزکاران!.»
{ هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ ؛(2)«[آری این همان است که خداوند رحمان وعده داده، و فرستادگان [او] راست گفتند!.»
{ وَقالُوا الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِی صَدَقَنا وَعْدَهُ ؛(3)«آنها میگویند: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش درباره ما وفا کرد.»
با ملاحظه این موارد و موارد دیگر از آیات قرآن به دست میآوریم که کلمه «صدق» مفهوم گستردهای دارد که قلمرو آن تنها در مقوله سخن و کلام و خبر نیست، بلکه در موارد اندیشه و باور و خوی انسانی و رفتار آدمی و دیگر امور نیز اطلاق میشود.
در نگرش ابتدایی چنین به نظر میرسد که مراد از «صادقین» راستگویان در
گفتار است، ولی به نظر میرسد که مقصود به آن معنای وسیع صدق است که تمام موارد استعمال آن را شامل میشود و این معنا مرادف با معنای «عصمت» است؛ زیرا:
اوّلاً: آنچه لازم است، راستگویی و پرهیز از دروغگویی است، امّا بودن با راستگویان یکی از واجبات شرع نیست، در حالی که بودن با صادقان در آیه مورد امر قرار گرفته و امر برای وجوب است.
ثانیاً: جمله { کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ در سیاق جمله { اتَّقُوا اللَّهَ قرار گرفته است که امر به تقوای الهی میکند و این امر برای وجوب بوده و تقوا نیز معنا و مفهومی عام دارد.
با توجه به گستره مفهوم صدق که در انحصار مقوله سخن و کلام نیست و قلمرو آن، اندیشه، اخلاق، کردار و رفتار نیز هست، و با توجه به اینکه بودن با صادقین در آیه کریمه واجب شمرده شده است، به این نتیجه میرسیم که مقصود از بودن با صادقان، همراهی و معیت جسمانی نیست، بلکه همراهی در هر چیزی است که راستی و درستی در آن مطرح باشد.
در مورد مصداق «صادقین» در آیه دو احتمال وجود دارد:
1 - اینکه مقصود از «صادقین» عموم مؤمنین است.
این احتمال غیر معقول به نظر میرسد؛ خصوصاً آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «کثرت علی الکذّابة...»؛(1)«کسانی که نسبت دروغ بر من میبندند، زیاد شده است.»
2 - مراد، برخی از مؤمنین است.
این احتمال با وجدان و واقعیات خارجی سازگاری دارد. و مطابق آنچه گفته شد مقصود از «صدق» در آیه مورد نظر، صداقت در تمام امور به طور مطلق است. و این معنا تنها بر افراد معصوم صادق میباشد.
1) 1200. صحیح بخاری، ح 1، ص 3، کتاب العلم.
«صادقین» در آیه، همان حاملان وحی، خلفای پیامبر صلی الله علیه وآله و امینان شرع و حامیان دین و امامان هدایتند، آن کسانی که خداوند متعال هر گونه رجس و پلیدی را از آنان دور کرده و پاک و مطهّرشان کرده است. و آنان جز دوازده معصوم پاک که اولشان حضرت علیعلیه السلام و آخرشان حضرت مهدی علیه السلام است، نمیباشند.
علامه بهبهانی میفرماید: «دلیل بر اینکه مقصود از «صادقین» در آیه کریمه - چنانکه در احادیث فریقین آمده - امامان معصومعلیهم السلام است، اینکه: اگر مراد از «صدق» که در عنوان «صادقین» مأخوذ است، مطلق راستی بود که شامل هر مرتبهای از آن میباشد و «صادقین» هر کسی را که متّصف به صدق در هر مرتبهای باشد، شامل میشد میبایست در آیه کریمه { وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ به جای (مع) (من) تعبیر میشد. و معنای آن این بود که بر هر مسلمان لازم است از راستگویان باشد و از دروغ اجتناب ورزد. اینکه { مَعَ الصّادِقِینَ تعبیر شده، دلالت بر این نکته دارد که مقصود از صدق مرتبه خاص و ویژهای است، و مقصود از «صادقین» نیز گروه مخصوص و ممتازی است. مرتبه کامل صدق همان عصمت و طهارت است که با وجود آن، راستی و درستی در گفتار و کردار به طور کامل محقق میشود.
اگر مقصود از «صادقین» غیر از امامان معصوم بود، با فرض اینکه در میان امت به نصّ آیه تطهیر و اتفاق همه مسلمانان معصوم وجود دارد، لازمهاش آن بود که بر تمام انسانها حتّی امامان معصوم لازم باشد که از غیر معصوم پیروی کنند، و این عقلاً قبیح است، و این مرتبه و مقام جز در خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله وجود ندارد.
شاهد دیگر اینکه خداوند تمام مؤمنان را در اوّل آیه به تقوا و پرهیز از گناهان دعوت کرده و آنگاه آنان را به بودن با «صادقان» فرمان داده است، و بودن با آنان چیزی جز قرار گرفتن در قید اطاعت آنان و پرهیز از مخالفت با آنان نیست، و امامت چیزی جز واجب بودن اطاعت امام بر مأمون نمیباشد....»(1)
1) 1201. مصباح الهدایة، ص 92 و 93.
فخر رازی میگوید: «... خداوند در مرحله نخست مؤمنان را به تقوا امر فرموده است، و این تمام کسانی را که ممکن است متّقی نباشند، شامل میشود. مخاطب به این خطاب کسانی هستند که جایز الخطا میباشند. و آیه دلالت دارد بر اینکه این گونه افراد لازم است همیشه با کسی باشند که معصوم از خطا است، تا آنان را از اشتباه جلوگیری کنند. این مسأله شامل هر زمان میشود و اختصاص به زمان پیامبر صلی الله علیه وآله ندارد... .»(1)
فخر رازی گرچه با ما تا نصف راه آمده و دلالت آیه مورد بحث را بر لزوم اقتدا و پیروی و همراهی با افرادی معصوم پذیرفته، ولی «صادقین» در آیه را حمل بر مجموع امت کرده است. او میگوید: «ما میگوییم: معصوم، مجموع امت است ولی شما (شیعه) میگویید: معصوم یکی از امّت است. ما میگوییم: قول دوم باطل است؛ زیرا خداوند متعال بر هر یک از مؤمنین واجب کرده تا همراه با صادقین باشند، این در صورتی امکانپذیر است که انسان به آن صادق علم داشته باشد که کیست، نه کسی که اصلاً او را نمیشناسد. اگر انسان مأمور باشد به اینکه همراه با یک نفر که متّصف به صدق است باشد تکلیف مالایطاق لازم میآید، که جایز نیست. ما به انسانی که متّصف به صفت عصمت و علم است علم نداریم، این مطلب به طور بدیهی معلوم است. در نتیجه اینکه: آیه { وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ امر به همراهی با یک شخص معین نمیکند... .»(2)
پاسخ: اوّلاً: ما که معتقد به ضرورت وجود یک معصوم در هر زمان هستیم، از باب قاعده لطف لازم میدانیم که خداوند متعال به هر نحو ممکن آن معصوم را به مردم معرّفی کند. و با مراجعه به ادله حدیثی و تاریخی پی میبریم که صادقان و معصومان بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله هر یک به نوبه خود معرفی شدهاند، که اوّل آنها حضرت علی علیه السلام و آخر آنها حضرت مهدی علیه السلام است.
ثانیاً: قول به عصمت امت بی معناست؛ زیرا امت از افراد تشکیل شدهاند که هیچ کدام دارای مقام عصمت نیستند، حال چگونه ممکن است عنوان انتزاعی از آن افراد دارای مقام عصمت باشد.
با مراجعه به متون روایی پی خواهیم برد که روایات نیز «صادقین» در آیه مورد بحث را بر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام تفسیر و تطبیق کردهاند:
1 - حاکم حسکانی به سند خود از عبداللَّه بن عمر در تفسیر آیه مورد نظر نقل کرده که گفت: { اتَّقُوا اللَّهَ خداوند تمام اصحاب محمّد را امر کرده که از خدا بترسند. آنگاه به آنان فرمود: { وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ یعنی محمّد و اهل بیتش.(1)
2 - برید بن معاویه عجلیمیگوید: از امام باقر علیه السلام درباره قولخداوند - عزّ وجلّ - { اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ }سؤال کردم؟ فرمود: «تنها ما را قصد کرده است.»(2)
3 - امام علیعلیه السلام در مناظرهای فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید هنگامی که خداوند آیه { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ را نازل فرمود؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله (در آن هنگام) عرض کرد: این آیه عمومی است یا اختصاص به افرادی خاص دارد؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: امّا مؤمنین، مراد عموم آنان است که به آن (تقوا و همراهی با صادقین) امر شدهاند. و امّا «صادقین» مراد از آنها خصوص علی و اوصیای بعد از من تا روز قیامتند.»(3)
4 - سبط بن جوزی حنفی میگوید: «علمای تفسیر گفتهاند: معنای آیه آن است که شما با علی و اهل بیتش باشید.»(4)
در برخی از احادیث اهل سنّت «صادقین» به ابوبکر و عمر تفسیر شده است.
ابن عساکر از ضحاک روایت کرده که مقصود از همراهی با «صادقین»، همراهی با ابو بکر و عمر است.(1)
پاسخ: اوّلاً: در سند برخی از این روایات جویبر بن سعید ازدی واقع است که ابن حجر در «تهذیب التهذیب» از افراد بسیاری از ائمه رجال؛ مانند ابن معین و ابی داوود و ابن عدی و نسائی، تضعیف او را نقل کرده است.
و در سند دیگری اسحاق بن بشر کاهلی واقع است که ذهبی به نقل از ابن ابی شیبه و موسی بن هارون و ابو زرعه و دارقطنی، او را دروغگو و جعل کننده حدیث معرفی کرده است.(2)
ثانیاً: در بحث از دلالت حدیث دانستیم که مقصود از «صادقین» در آیه، افراد معصومند، و با مراجعه به سیره این دو نفر؛ یعنی ابوبکر و عمر پی خواهیم برد که آن دو نه تنها معصوم نبودهاند بلکه از پایینترین مرحله عدالت نیز بهرهای نداشتند.
خداوند متعال میفرماید: { وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ؛(1)«آنها که کافر شدند و میگویند [تو پیامبر نیستی ]بگو: کافی است که خداوند و کسی که علم کتاب [و آگاهی بر قرآن نزد او است، میان من و شما گواه باشند.»
این آیه، یکی از آیاتی است که با جمع شواهد و قراین از آیات دیگر و روایات، میتوان بر فضیلتی بزرگ از فضایل اهل بیت علیهم السلام و مرجعیت دینی و امامت آنان استدلال کرد. که به بررسی آیه فوق میپردازیم:
از آیه «علم الکتاب» نکاتی چند که قابل توجه و درخور تأمّل است به دست میآید، اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - از آنجا که { عِنْدَهُ ظرف است و خبر برای { عِلْمُ الْکِتابِ و حقّ خبر تأخیر از مبتدا است ولی در اینجا مقدم شده است، لذا مطابق قانون «تقدیم ما حقّه التأخیر یفید الحصر»؛ یعنی تقدیم آنچه حقّش تأخیر است، افاده حصر میکند، از این جمله آیه استفاده میشود که علم به تمام کتاب تنها نزد برخی از افراد است.
2 - ضمیمه شدن شهادت و گواهی افراد دیگری که علم کتاب نزد آنان است به خداوند به جهت تکمیل گواهی خداوند نیست؛ زیرا در شهادت و گواهی خداوند نقصی نیست تا احتیاج به ضمیمه داشته باشد؛ بلکه هر کدام از گواهیها دلیل تام
1) 1210. ]. سوره رعد، آیه 43.
و مستقلی بر اثبات نبوّت و رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله است. و نیز مورد آیه از قبیل ضمیمه کردن دلیل ظنی به دلیل علمی نیست؛ زیرا در مورد آیه، جای تمسّک به دلیل ظنی نیست، بلکه از قبیل تمسّک به دو دلیل قطعی و علمی معتبر و یقین آور است؛ یکی شهادت و گواهی خداوند و دیگری گواهی کسانی که نزدشان علم کتاب است. و معمولاً تعدّد، دلالت بر مغایرت دارد.
3 - ظاهر این است که «الف و لام» در { عِلْمُ الْکِتابِ برای عهد است و به قرآن باز میگردد، قرآنی که تبیان هر شیء است. یا به لوح محفوظ برمیگردد که در آن هر چیزی نوشته شده و قرآن موجود تنزّل یافته او است.
4 - نوع گواهی خداوند متعال با گواهی انسان فرق میکند؛ گواهی خداوند بر رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله فعلی است، نه ایجاد سخن و کلام در خارج، بلکه گواهی خداوند با اظهار معجزاتی است که به دست پیامبرصلی الله علیه وآله برای تصدیق مدعای او انجام میگیرد، کاری که خرق عادت بوده و عملی خدایی است. و امّا گواهی کسانی که دارای علم کتابند، به دو نحو است: یکی قولی که با اقرار به زبان است که انجام میگیرد، و دیگری فعلی که با متابعت و پذیرش دستورات ایشان به وقوع میپیوندد.
5 - مقصود از { عِلْمُ الْکِتابِ تنها علم به ظواهر قرآن نیست؛ زیرا این گونه علم با عدم عصمت و متابعت هوای نفس نیز سازگاری دارد. و به همین جهت است که گواهی این گونه افراد مفید علم و یقین نیست، بلکه مراد از علم به کتاب، علم به ظاهر و باطن و تنزیل و خفایا و اسرار به ودیعه گذاشته شده در قرآن است، اموری که موهبتی بوده و با اکتساب به دست نمیآید. و کسی به جز معصوم و مطهّر از گناه و خطا و اشتباه عمدی و سهوی، نمیتواند آن را دارا باشد. و این گونه افرادند که گواهیشان مفید علم و مقبول عقل است. و لذا میتواند گواهی آنان در ردیف گواهی خداوند قرار گیرد.
6 - در علم اصول مطرح شده که مصدر مضاف (مثل علم)، مفید عموم و استغراق است، خصوصاً آنکه مصدر، اضافه به مفرد محلّی به الف و لام الکتاب شده است.
7 - سوره رعد به تصریح نیشابوری، از سعید بن جبیر و بغوی در «معالم التنزیل» مکّی است. خصوصاً آنکه آیات این سوره درصدد احتجاج در امر توحید و رسالت و رسول است. احتجاج با کسانی که منکر آیات خدا بوده و پیامبرصلی الله علیه وآله را مسخره میکردند. و اینها شاهد نزول آیه در مکه است.
8 - با تأمّل در نکاتی که ذکر شد روشن میشود که مراد از { مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ }عبداللَّه بن سلام و نظایر او از اهل کتاب نیستند؛ زیرا:
اوّلاً: همانگونه که اشاره شد { مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ کسانی باید باشند که گواهیشان به طور مستقل در ردیف شهادت خداوند بوده و مفید علم و یقین باشد، و این در صورتی است که عصمت و طهارت آنان ثابت بوده و عالم به ظاهر و باطن کتاب باشند. و میدانیم که عبداللَّه بن سلام و نظایر او از علمای یهود هرگز به این مقام نرسیدهاند، وگرنه بر شریعت حضرت موسیعلیه السلام باقی نمیماندند؛ زیرا بقای آنان بر این شریعت یا از روی معاندت با حقّ بوده است و یا به جهت جهالت، که هر دو صورت با مقام عصمت منافات دارد.
ثانیاً: اضافه «علم» به «الکتاب» مفید استغراق و عموم است، و مراد از آن، علم به تمام قرآن است. و اگر مراد از آن، علم به بعض قرآن بود با «من» به کار میرفت، همانگونه که در جای دیگر درمورد آصف بن برخیا چنین آمده است: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ ؛ «کسی که نزدش دانشی از کتاب بود گفت». و علم به تمام کتاب نزد سایر انبیا علیهم السلام نبوده تا چه رسد به علمای اهل کتاب از یهود و نصارا.
ثالثاً: سوره رعد تمام آیاتش مکّی است، ولی عبداللَّه بن سلام و سایر علمای اهل کتاب که اسلام آوردند در مدینه و اسلامشان بعد از هجرت بوده است. و لذا سعید بن جبیر میگوید: چگونه این آیه درباره عبداللَّه بن سلام است در حالی که کلّ سوره مکّی است.(1)در نتیجه امکان ندارد که آیه مورد بحث درباره عبداللَّه بن سلام و اهل
1) 1211. مجمع البیان، ج 6، ص 273.
کتاب باشد. بلکه مقصود از آن اهل بیت عصمت و طهارت پیامبر اکرمعلیهم السلام و در رأس آنان علی بن ابی طالب امیرالمؤمنینعلیه السلام است. و اگر در برخی از روایات شأن نزولش منحصر به حضرت علیعلیه السلام شده، به جهت آن است که امثال عبداللَّه بن سلام را خارج کند. و به عبارت دیگر: حصر در روایت اضافی است نه حقیقی.
مرجعیت دینی و امامت اهل بیتعلیهم السلام را با ذکر چند مقدمه میتوان به اثبات رسانید:
در قرآن کریم میخوانیم: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ؛(1)«همانا آن، قرآن کریمی است که در کتاب محفوظی جای دارد. و جز پاکان نمیتوانند به آن دست یابند.»
در { لا یمَسُّهُ دو احتمال است: یکی مسّ ظاهری با اعضای بدن و دیگری، مسّ باطنی. همانگونه که در { الْمُطَهَّرُونَ نیز دو احتمال است: یکی طهارت ظاهری با اعضای بدن و دیگری، طهارت باطنی با قلب.
با مراجعه به قرآن پی میبریم که خداوند متعال لفظ مسّ را در هر دو معنا به کار برده است:
الف) مسّ ظاهری؛ خداوند متعال میفرماید: { قالَتْ رَبِّ أَنّی یکُونُ لِی وَلَدٌ وَلَمْ یمْسَسْنِی بَشَرٌ}؛(2)«مریم عرض کرد: خدایا! مرا چگونه فرزندی تواند بود و حال آن که مردی به من نزدیک نشده است.»
ب) مسّ باطنی؛ خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ
الشَّیطانِ تَذَکَّرُوا}؛(1)«چون پرهیزکاران را از شیطان، وسوسه و خیالی به دل رسد، همان دم خدا را به یاد آرند.»
همچنین طهارت نیز در قرآن به دو معنا به کار رفته است: ظاهری و باطنی؛
الف) طهارت ظاهری: { وَثِیابَکَ فَطَهِّرْ}؛(2)«و لباست را پاک گردان.»
ب) طهارت باطنی: { یا مَرْیمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفاکِ عَلی نِسآءِ الْعالَمِینَ ؛(3)«ای مریم! همانا خداوند تو را برگزید و پاکیزه گردانید و بر زنان جهانیان برتری بخشید.»
در مورد آیه { لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ جمله { لا یمَسُّهُ دو احتمال وجود دارد، که آیا «لا» ناهیه است یا نافیه که هر دو به یک صیغه ادا میشود:
اگر نهی باشد یعنی که قرآن را نباید مس کند، که ظهور در مسّ ظاهری دارد و در مقابل آن، مقصود به طهارت نیز ظاهری است. و اگر مقصود «نفی» باشد، اخبار است و ظهور در مسّ باطنی دارد، به این معنا که مس نمیکند و تماس حاصل نمیکند. و به تعبیر دیگر، به عمق قرآن نمیرسند، مگر کسانی که مطهّرند و طبیعتاً طهارت نیز به طهارت باطنی معنا میشود؛ یعنی کسانی که از هر عیب و نقص و گناهی پاکند. معنای آیه این میشود: «مسّ نمیکند کتاب محفوظ را مگر کسانی که مطهّرند.»
در این که مطهّران چه کسانیاند؟ باز به قرآن مراجعه میکنیم؛ خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(4)«همانا خدا چنین میخواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.»
در این آیه شریفه، مصداقِ مطهّران مشخص و معین شده است؛ آنان کسانی جز اهل بیت پیامبرعلیهم السلام نیستند.
در تشخیص مصداق اهل بیت باید به روایات مراجعه کرد؛ زیرا قرآن میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(1)«و بر تو قرآن را فرستادیم تا بر امت آنچه فرستاده شد، بیان کنی.»
با مراجعه به روایات فریقین شیعه و سنی پی میبریم که مقصود از اهل بیت در آیه شریYǘ̠پیامبر اکرم، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام میباشند. اگر چه حصر در آیه اضافی است در مقابل همسران پیامبر صلی الله علیه وآله و بقیه صحابه، تا آنها از شمول آیه خارج گردند؛ در نتیجه آیه تطهیر شامل بقیه اهل بیتعلیهم السلام از دوازده امام نیز میشود.
برای توضیح بیشتر و اطلاع از روایات و احادیث کساء به بحث از آیه تطهیر مراجعه شود.
از مجموع این مقدمات استفاده میشود که اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مرجع دینی مردم بوده و بر مردم امامت دارند و بیانات آنان در ذیل آیات حجّت است.
با قطع نظر از ظاهر آیه که ظهور در افراد معصوم دارد، با مراجعه به روایات تفسیری اهل سنّت و شیعه که در ذیل آیه مورد بحث وارد شده نیز پی میبریم که مقصود از { مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ اهل بیت عصمت و طهارت و در رأس آنان علی بن ابی طالب علیهم السلام است.
اینک روایات شیعه و اهل سنّت را مورد بررسی قرار میدهیم:
1 – کلینی رحمه الله به سند صحیح از برید بن معاویه نقل کرده که گفت: از امام باقرعلیه السلام
1) 1218. سوره نحل، آیه 44.
درباره آیه { قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ }سؤال کردم؟ حضرت فرمود: تنها ما را قصد کرده است و علی اوّل و افضل ما و بهترین ما بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله است.(1)
2 - او همچنین به سندش از سدیر نقل کرده که گفت: من و ابوبصیر و یحیی بزاز و داوود بن کثیر در مجلس امام صادقعلیه السلام بودیم که حضرت در حالی که غضبناک بود بر ما وارد شد و هنگامی که در جایگاه خود نشست فرمود: «... ای سدیر! آیا در آنچه از کتاب خداوند - عزّ وجلّ - خواندهای این آیه را یافتهای: { قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ؟ گفت: عرض کردم: فدایت گردم! این آیه را خواندهام. حضرت فرمود: آیا کسی که نزد او علم کتاب است تمام آن نزد او است یا بعض آن؟ عرض کردم: خیر، بلکه علم به تمام کتاب نزد او است. آنگاه حضرت اشاره به سینه خود کرد و فرمود: به خدا سوگند! علم تمام کتاب نزد ما است، به خدا سوگند! علم تمام کتاب نزد ما است.(2)
3 - طبرسیرحمه الله نقل کرده که مردی از علی بن ابی طالب علیه السلام از برترین منقبتی که برای او است سؤال کرد؟ حضرت این آیه را قرائت کرد و فرمود: تنها ما را قصد کرده از جمله { مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ .(3)
4 - فیض کاشانی از «المجالس» از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که هنگام سؤال از حضرت درباره این آیه فرمود: آن برادرم علی بن ابی طالب علیه السلام است.(4)
5 - علی بن ابراهیم قمی از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «آگاه باشید! همانا علمی که آدم آن را از آسمان بر زمین فرود آورد و جمیع آنچه به آن، پیامبران تا خاتم النبیین فضیلت داده شدند، نزد عترت خاتم پیامبران است.»(5)
1 - ابن مغازلی شافعی به سند خود از عبداللَّه بن عطاء نقل کرده که گفت: نزد ابی جعفر نشسته بودم که ناگهان فرزند عبداللَّه بن سلام از جلوی حضرت عبور کرد. عرض کردم: خداوند مرا فدایت گرداند، این فرزند کسی است که نزد او علم کتاب است؟ حضرت فرمود: خیر، ولکن صاحب شما علی بن ابی طالب علیه السلام است، کسی که در شأن او آیاتی از کتاب خداوند - عزّ وجلّ - نازل شده است: { وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ، { أَفَمَنْ کانَ عَلی بَینَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَیتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ ، { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا}.(1)
2 - حاکم حسکانی به سندش از ابوسعید خدری نقل کرده که از رسول خداصلی الله علیه وآله درباه قول خداوند متعال: { وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ سؤال کردم؟ حضرت فرمود: آن برادرم علی بن ابی طالب است.(2)
در مورد تطبیق آیه بر حضرت علی علیه السلام سؤالاتی مطرح است که به آنها اشاره کرده و پاسخ میدهیم:
از آنجا که شهادت شاهد { مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ بر نبوّت و ارسال پیامبر است، حال چگونه میتواند او شاهد باشد در حالی که معنای آن این است که شاهد هنگام اخبار به رسالت حضرت باید حاضر بوده تا بتواند شهادت و گواهی به رسالت دهد؛ زیرا شهادت باید از حس باشد، تا آن را تحمّل کرده و با اطمینان گواهی دهد.
پاسخ: با بررسی تاریخ و روایات پی میبریم که حضرت علی علیه السلام از ابتدای طفولیت همراه پیامبر صلی الله علیه وآله بوده و برای مناجات با خداوند متعال، حضرت را همراهی کرده و به غار حراء میرفته است.
حضرت علیعلیه السلام در خطبهای میفرماید: «... ولقد کنت أتّبعه اتّباع الفصیل أثر أمّه، یرفع لی فی کلّ یوم من أخلاقه علماً، ویأمرنی بالاقتدآء به. ولقد کان یجاور فی کلّ سنة بحِرآء فأراه ولا یراه غیری ولم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وخدیجة وأنا ثالثهما. أری نور الوحی والرسالة وأشمّ ریح النبوّة. ولقد سمعت رنّة الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی الله علیه وآله فقلت: یا رسول اللَّه! ما هذه الرنّة؟ فقال: هذا الشیطان قد آیس من عبادته. أنّک تسمع ما أسمع وتری ما أری إلّا أنّک لست بنبی ولکنّک لوزیر وأنّک لعلی خیر...»؛(1)«... من در پی او بودم - در سفر و حضر - چنانکه بچّه شتری در پی مادر. هر روز برای من از اخلاقِ خود نشانهای بر پا میداشت و مرا به پیروی از آن میگماشت. هر سال در «حراء» خلوت میگزید، من او را میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید. آن هنگام، اسلام در هیچ خانهای جز خانهای که رسول خدا و خدیجه در آن بود، راه نیافته بود، من سوّمین آنان بودم، روشنایی وحی پیامبرصلی الله علیه وآله را میدیدم و بوی نبوّت را استشمام میکردم. من هنگامی که وحی بر او فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم، گفتم: ای فرستاده خدا! این آوا چیست؟ فرمود: این شیطان است و از اینکه او را نپرستید نومید و نگران است. همانا تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیر هستی و به راه خیر میروی....»
سؤال دیگری که مطرح است اینکه: چگونه گواهی و شهادت کسی که از متابعین پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است در ردّ کفّاری که در نبوّت آن حضرت شک دارند نزد آنان پذیرفته میشود؟
پاسخ: اوّلاً: آیه مورد بحث گویا اشاره به این نکته دارد که اگر کافران، نبوّت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله را انکار میکنند مشکلی ایجاد نمیکند؛ زیرا خداوند و حضرت علی علیه السلام به نبوّت او گواهی میدهند، و شهادت این دو برای اثبات نبوّت آن حضرت و تأیید ایشان کافی است.
1) 1226. نهج البلاغه، خطبه 192.
ثانیاً: از آنجا که حضرت علی علیه السلام نزد عموم مردم جزیرة العرب شخصی شناخته شده به صدق و عدالت و راستی بوده و نیز در کعبه متولّد شده است، لذا نزد همه از قداست خاصی برخوردار بوده و متّهم به گواهی دروغ نبوده است.
ثالثاً: با مراجعه به تاریخ و روایات مشاهده نمیکنیم که این گواهی و شهادت مورد اعتراض و طعن از جانب کافران واقع شده باشد.
از جمله آیاتی که دلالت بر عصمت و مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام و ولایت آن بزرگواران دارد آیه «اعتصام» است.
خداوند متعال میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(1)«و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»
فیومی میگوید: «عصمه اللَّه من المکروه یعصمه، من باب ضرب: حفظه و وقاه. واعتصمت باللَّه: امتنعت به»، از این عبارت استفاده میشود که ماده «عصم» به معنای حفظ کرد، و او را نگه داشت، آمده است. و اعتصام به خداوند؛ یعنی انسان به توسط خدا دشمنان را از خود دور کند.(2)
و در کتاب «معجم مقاییس اللغة» آمده است: «... اعتصم العبد باللَّه تعالی اذا امتنع»، بنده به خدای متعال چنگ زد، آن گاه که دشمن را به وسیله خداوند از خود دور کند.»(3)
معنای چنگ زدن به خدا، یا ریسمان خداوند آن است که انسان خود را حفظ کرده و از نفس خود بلاها و دشمنان را توسط پناه بردن و توسل به خداوند متعال و ریسمان او حفظ کرده و از گزند عقوبات دنیا و آخرت مصون دارد.
خداوند متعال در سوره آل عمران میفرماید: { وَمَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(1)«و هر کس به خدا تمسّک جوید، قطعاً به راه راست هدایت شده است.»
در این آیه امر به اعتصام و چنگ زدن به خداوند متعال و ذیل عنایت او شده است. خداوندی که در پیروی از دستورات او سعادت و کمال بشر تضمین شده است.
در آیه مورد بحث، خداوند متعال امر به تمسّک و اعتصام به حبل و ریسمان الهی کرده است. با جمع بین این آیه و آیه قبل استفاده میشود که حبل و ریسمان خدا باید سنخیتی با خداوند داشته باشد تا با اعتصام و چنگ زدن به او، در حقیقت انسان به خداوند چنگ زده باشد و آن غیر از معصوم کسی دیگر نیست.
با مراجعه به آیات و روایات معتبر پی میبریم که اعتصام به چه چیزی و چه کسانی واجب است:
در قرآن کریم میخوانیم: { وَمَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(2)«و هر کس به خدا تمسّک جوید، قطعاً به راه راست هدایت شده است.»
و نیز میفرماید: { ... إِلاَّ الَّذِینَ تابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَأَخْلَصُوا دِینَهُمْ للَّهِِ فَأُولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ ؛(3)«مگر کسانی که توبه کردند و [عمل خود را] اصلاح نمودند و به خدا تمسّک جُستند و دین خود را برای خدا خالص گردانیدند که [در نتیجه ]آنان با مؤمنان خواهند بود.»
و نیز میفرماید: { فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ ؛(4)«پس نماز را برپا دارید و زکات بدهید و به پناه خدا روید. او مولای شماست.»
خداوند متعال میفرماید: { مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ ؛(1)«هر کس از پیامبر فرمان بَرد، در حقیقت، خدا را فرمان برده است.»
و نیز میفرماید: { وَما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا}؛(2)«و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت، باز ایستید.»
ابوسعید خدری از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین: کتاب اللَّه، حبل ممدود من السمآء إلی الأرض، وعترتی أهل بیتی، فإنّ اللطیف الخبیر أخبرنی أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض...»؛(3)«همانا من در بین شما دو چیز گرانبها خواهم گذارد: کتاب خدا، ریسمان کشیده شده از آسمان به طرف زمین، و عترتم اهل بیتم، همانا لطیف آگاه به من خبر داده که هرگز این دو از یکدیگر جدا نمیگردند تا در کنار حوض [کوثر] بر من وارد شوند....»
تعبیر از قرآن به «حبل اللَّه» در غالب روایات «ثقلین» آمده است.(4)
و به نصّ قرآن کریم خود قرآن نیز از مقام عصمت برخوردار بوده و از هنگام نزول آن توسط جبرئیل بر پیامبرصلی الله علیه وآله و از پیامبر به مردم، از عصمت و مصونیت برخوردار است، لذا هیچ گونه اشتباه و خطایی در آن راه ندارد. و به طور حتم و یقین میتوان گفت که قرآن کلام خدا است.
خداوند متعال درباره قرآن میفرماید: { لا یأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ}؛(5)«از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمیآید؛ وحی [نامه ای است از حکیمی ستوده صفات .»
و نیز از جمله کسانی که تمسّک و اعتصام و پیروی از آنان واجب است، اهل بیت پیامبر اکرمعلیهم السلام میباشند، که تمسّک و اعتصام به آنان در راستای اعتصام به خداوند بوده و در حقیقت پیروی از حقّ و حقیقت است.
این مطلب را از چند طریق میتوان اثبات نمود:
در عموم احادیث «ثقلین» امر به تمسّک و متابعت از کتاب خدا و اهل بیتعلیهم السلام شده است. تمسّکی که عبارت است از همان اعتصام و چنگزدن. پس اعتصام به «حبل اللَّه» در حقیقت همان چنگزدن به کتاب خدا و عترت پیامبر است. عترتی که ادامه دهنده راه پیامبر صلی الله علیه وآله و بیان کننده سنّت او است. به همین جهت است که مشاهده میکنیم در برخی از مضامین حدیث ثقلین از تعبیر «اعتصام» استفاده شده است:
سیوطی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «ترکت فیکم ما لن تضلّوا بعدی إن اعتصمتم به کتاب اللَّه و عترتی أهل بیتی»؛(1)«من در میان شما چیزهایی را به ودیعت گذاردم که اگر به آنها چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد. کتاب خدا و عترتم اهل بیتم.»
با مراجعه به قرآن و روایات پی به وجود مقام عصمت برای اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله خواهیم برد. و این مطلب را از ادلّهای همچون آیه تطهیر میتوان استفاده کرد که در جای خود به طور تفصیل مورد بحث و بررسی قرار دادهایم.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(2)«همانا خدا چنین میخواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.»
طبرسی از ابوسعید خدری نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «أیها الناس! إنّی ترکت فیکم حبلین إن أخذتم بهما لن تضلّوا من بعدی، أحدهما أکبر من الآخر: کتاب اللَّه، حبل ممدود من السمآء إلی الأرض، وعترتی أهل بیتی، وأنّهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض»؛(1)«ای مردم! همانا من در میان شما دو ریسمان گذاردم، که اگر به آن دو تمسّک کنید، هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد، که یکی بزرگتر از دیگری است: کتاب خدا، ریسمان کشیده شده از آسمان به طرف زمین، و عترتم اهل بیتم، و این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا بر من در کنار حوض وارد شوند.»
با مراجعه به روایات اهل بیتعلیهم السلام پی میبریم که آنان «حبل اللَّه» را بر خود تطبیق کردهاند:
1 - شیخ طوسیرحمه الله به سندش از امام صادقعلیه السلام در تفسیر قول خداوند: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا }نقل کرده که فرمود: «ما ریسمان خداییم.»(2)
2 - عیاشی از ابن یزید نقل کرده که از اباالحسن علیه السلام درباره آیه { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً} سؤال کردم؟
حضرت فرمود: «علی بن ابی طالب ریسمان محکم خداوند است.»(3)
3 - و نیز از جابر نقل کرده که امام باقرعلیه السلام فرمود: «آل محمّد هم حبل اللَّه الّذی أمرنا بالاعتصام به، فقال: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا} »؛(4)«آل محمّدعلیهم السلام همان ریسمان خداوند هستند که ما مأمور به چنگ زدن به آنان شدهایم. خداوند فرمود: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً...}.»
1 - ابن حجر از ثعلبی در تفسیرش از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «نحن حبل اللَّه الّذی قال اللَّه: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا} أبنآء أئمّة الهدی ومصابیح الدجی، الّذین احتجّ اللَّه بهم علی عباده، ولم یدع الخلق سدی من غیر حجّة، هل تعرفونهم أو تجدونهم إلّا من فروع الشجرة المبارکة، وبقایا الصفوة الّذین أذهب اللَّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً، وبرّأهم من الآفات وافترض مودّتهم فی الکتاب»؛(1)«ما ریسمان خداییم که خداوند فرمود: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا }فرزندان امامان هدایت و چراغان در ظلمت، کسانی که خداوند به وجودشان بر بندگانش احتجاج کرده و خلق را بدون حجّت رها نکرده است. آیا شما آنان را میشناسید، یا آنان را جز از فروع درخت مبارک و بقایای انتخابی که خداوند از آنان پلیدی را دور کرده و آنان را پاک نموده است مییابید. کسانی که خداوند آنان را از آفات بری ساخته و موّدت آنان را در کتابش واجب کرده است.»
2 - حاکم حسکانی به سندش از حسین خالد و او از علی بن موسی الرضا، از پدرانش، از علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من أحبّ أن یرکب سفینة النجاة ویستمسک بالعروة الوثقی ویعتصم بحبل اللَّه المتین، فلیوالِ علیاً ولیأتمّ بالهداة من ولده»؛(2)«هر کس دوست دارد تا سوار بر کشتی نجات شده و به ریسمان محکم تمسّک جوید و به ریسمان متین خداوند چنگ زند، پس باید ولایت علیعلیه السلام را پذیرفته و به هادیان از اولادش اقتدا کند.»
3 - قندوزی به سندش از ابن عباس نقل کرده که گفت: ما نزد پیامبر صلی الله علیه وآله بودیم که مردی اعرابی وارد شد و عرض کرد: ای رسول خدا! از شما شنیدم که میفرمایی: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ ، ریسمان خدا که باید به آن چنگ بزنیم چیست؟ پیامبرصلی الله علیه وآله در این هنگام دستش را بر دست علیعلیه السلام زد و فرمود: به این مرد تمسّک جویید که او ریسمان محکم خدا است.»(3)
با جمع بین برخی آیات قرآنی پی میبریم که اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام حقیقت قرآن را مسّ کرده و از آن آگاهی دارند، و لذا چنین کسی اقوال و بیاناتش در شرح و توضیح و تفسیر قرآن برای همه حجّت است. اینک این موضوع را از چند طریق به اثبات میرسانیم:
خداوند میفرماید: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ؛(1)«همانا آن، قرآن کریمی است، که در کتاب محفوظی جای دارد، و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند [دست یابند].»
در جمله «لا یمسّه» دو احتمال است:
1 - جمله ناهیه باشد به این معنا که: نباید قرآن را به جز افراد با طهارت مسّ کنند.
2 - جمله نافیه باشد به این معنا که حقیقت قرآن را به جز افرادی که طهارت نفسانی دارند، درک نمیکنند.
در قرآن کلمه «مسّ» به هر دو معنای مسّ ظاهری و مسّ باطنی به کار رفته است. و نیز طهارت به هر دو معنای طهارت ظاهری و طهارت باطنی به کار برده شده است.
1) 1248. سوره واقعه، آیات 77 - 79.
الف) مسّ ظاهری؛
خداوند متعال میفرماید: { لا جُناحَ عَلَیکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً}؛(1)«اگر زنان را قبل از آمیزش جنسی یا تعیین مهر، [به عللی ]طلاق دهید، گناهی بر شما نیست.»
ب) مسّ باطنی؛
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ ؛(2)«پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند، به یاد [خدا و پاداش و کیفر او] میافتند و [در پرتو یاد او، راه حقّ را میبینند و ]ناگهان بینا میگردند.»
ج) طهارت ظاهری؛
خداوند متعال میفرماید: { وَثِیابَکَ فَطَهِّرْ}؛(3)«و لباست را پاک کن.»
د) طهارت باطنی؛
خداوند میفرماید: { یا مَرْیمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفاکِ عَلی نِسآءِ الْعالَمِینَ ؛(4)«ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان، برتری داده است.»
از برخی آیات استفاده میشود که اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام مصداق واقعی «مطهرون» در قرآنند؛
خداوند میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(5)«حتماً خداوند میخواهد پلیدی و گناه را فقط از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
نتیجه این که: بیانات اهل بیتعلیهم السلام در ذیل آیات قرآن کریم برای ما حجّت است.
خداوند میفرماید: { ... بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ...}؛(1)«... ولی این آیات روشنی است که در سینه دانشوران جای دارد....»
در این که مراد از «العلم» چیست دو احتمال است:
در این صورت این آیه با ضمیمه به چند آیه دیگر به نتیجه میرسد؟
الف) خداوند میفرماید: { وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ؛(2)«آنها که کافر شدند میگویند: تو پیامبر نیستی! بگو: کافی است که خداوند و کسی که علم کتاب [و آگاهی بر قرآن نزد اوست، میان من و شما گواه باشند.»
ب) و نیز میفرماید: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ؛(3)«همانا آن، قرآن کریمی است، که در کتابی محفوظ جای دارد، و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند [دست یابند].»
ج) و میفرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(4)«حتماً خداوند میخواهد پلیدی و گناه را فقط از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
نتیجه اینکه: آیات بینات قرآن در سینه اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام است.
با این احتمال نیز به ضمیمه چند آیه میتوان به نتیجه رسید:
الف) آیه عصمت امام؛
خداوند میفرماید: { ... لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1)«... پیمان من، به ستمکاران نمیرسد.»
و نیز میفرماید: { ... وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(2)«... و اولو الأمر [اوصیای پیامبر ]را.»
ب) منشأ عصمت علم به حقایق امور است؛
خداوند میفرماید: { رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمّا یدْعُونَنِی إِلَیهِ وَإِلّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیهِنَّ وَأَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ ؛(3)«پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا به سوی آن میخوانند و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.»
نتیجه اینکه: در سینه امامان معصومعلیهم السلام حقیقت قرآن وجود دارد، و هر کس حقیقت قرآن نزد اوست بیاناتش در تفسیر قرآن حجّت است.
الف) خداوند میفرماید: { ... ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَینا مِنْ عِبادِنا...}؛(4)«... سپس این کتاب [آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم....»
ب) و نیز میفرماید: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ؛(5)«همانا آن، قرآن کریمی است، که در کتابی محفوظ جای دارد، و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند [دست یابند].»
ج) و فرمود: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(6)«خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
نتیجه این که اهل بیت عصمت و طهارت وارث کتاب خدا هستند و لذا بیانات آنان در ذیل آیات قرآن برای ما حجّت است.
از جمله آیاتی که بر فضیلتی بزرگ از فضایل امام علیعلیه السلام دلالت دارد، آیه معروف به «شراء» است. خداوند متعال میفرماید: { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ}؛(1)«بعضی از مردم [با ایمان و فداکار، همچون علی بن ابی طالب علیه السلام در لیلة المبیت به هنگام خفتن در جایگاه پیامبرصلی الله علیه وآله کسانیاند جان خود را به خاطر خشنودی خدا میفروشند، و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»
با وجود اینکه آیه فوق فضیلتی بینظیر را برای امام علیعلیه السلام اثبات میکند، ولی اهل سنّت درصدد کم رنگ کردن آن برآمدهاند، لذا جا دارد که به بررسی اجمالی این آیه بپردازیم.
ثعلبی در تفسیرش چنین آورده است: «در کتابها دیدهام، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هنگامی که خواست به مدینه هجرت کند، علی بن ابی طالب علیه السلام را برای برآوردن دیون و پرداختن ودیعههایی که نزد او بوده است به جای خود نشاند. آن شبی که به سوی غار حرکت کرد همان شب هجرت بود، در حالی که مشرکان خانه او را احاطه کرده بودند، دستور داد تا حضرت علیعلیه السلام در بستر او بخوابد. پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: برد حضرمی سبز مرا بر روی خود بینداز و در رختخواب من بخواب، و بدان که اگر خداوند بخواهد، به تو مکروهی نخواهد رسید.
1) 1264. سوره بقره، آیه 207.
علیعلیه السلام این دستور را عملی ساخت. خداوند متعال به جبرئیل و میکائیل چنین وحی کرد: همانا من عقد اخوت بین شما دو تا بستم و عمر یکی از شما را از دیگری طولانیتر کردم. کدامیک از شما حاضرید که در عمر به دیگری ایثار کنید؟ هر دوی آنها گفتند: ما حیات و زندگی و عمر را برای خود میخواهیم. خداوند متعال به آن دو وحی نمود: چرا مثل علی بن ابی طالب نیستید؟ من بین او و بین محمّد عقد اخوّت بستم، و علی در رختخواب محمّد خوابیده، جان خود را فدای او کرده و حیات او را بر زندگی خود مقدم داشته است. به سوی زمین روید و او را از دشمنانش حفظ نمایید. این دو ملک به زمین فرود آمده، جبرئیل بر بالین سر علیعلیه السلام و میکائیل بر پایین پای او قرار گرفتند. جبرئیل ندا میداد: «بخ بخ من مثلک یا علی! یباهی اللَّه تبارک وتعالی بک الملآئکة»؛ «مبارک باد، مبارک باد! چه کسی مثل تو است ای علی! خداوند تبارک و تعالی به تو بر ملائکه مباهات میکند.»
خداوند متعال در حالی که رسولش متوجه به سوی مدینه بود در شأن علیعلیه السلام این آیه را نازل کرد: { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ}.
ابن عباس گفته است که این آیه در شأن علیعلیه السلام هنگامی نازل شد که رسول خداصلی الله علیه وآله از دست مشرکان فرار کرده و در غار با ابوبکر پنهان شده بودند، و علیعلیه السلام در رختخواب پیامبر خوابیده بود.»(1)
حدیث ثعلبی را با این طول و تفصیل جماعتی از اهل سنّت نقل کردهاند؛ از قبیل:
ابن ابی الحدید میگوید: «تمام مفسّران روایت کردهاند که آیه { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ در شأن علیعلیه السلام در شب خوابیدن او در رختخواب پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده است.»(4)
حاکم نیشابوری از علی بن حسن نقل میکند که اولین شخصی که جان خود را برای طلب رضای الهی در طبق اخلاص گذاشت، علی بن ابی طالب بود؛ زیرا او بود که در رختخواب رسول خداصلی الله علیه وآله خوابید. آنگاه ابیاتی را در مدح امام علیعلیه السلام نقل میکند که اول آنها چنین است:
وقیت بنفسی خیر من وطئ الحصا
ومن طاف بالبیت العتیق وبالحجر(5)
آنگاه تصریح به صحت حدیث کرده و آن را مطابق با شرط قبول حدیث نزد بخاری و مسلم میداند، گرچه آن دو نفر این حدیث را نقل نکردهاند. ذهبی نیز در «تلخیص المستدرک» تصریح به صحت آن نموده است.
برخی از علمای اهل سنّت، تصریح به نزول آیه «شراء» در شأن و منزلت امام علیعلیه السلام کردهاند؛ از قبیل:
گروهی از علمای اهل سنّت اصل واقعه را نقل کردهاند، گرچه اشاره به نزول آیه نکردهاند که از آن جمله عبارتند از:
1) 1274. المستجاد، ص 10.
2) 1275. احیاء العلوم، ج 3، ص 39.
3) 1276. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 39.
4) 1277. کفایة الطالب، ص 239.
5) 1278. شواهد التنزیل، ج 1، ص 97.
6) 1279. نور الابصار، ص 86.
7) 1280. الفصول المهمة، ص 31.
8) 1281. تذکرة الخواص، ص 35.
9) 1282. تاریخ الخمیس، ج 1، ص 325.
10) 1283. ینابیع المودة، ص 92.
11) 1284. التفسیر الکبیر، ج 5، ص 223.
12) 1285. شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 262.
13) 1286. السیرة النبویة، در حاشیه السیرة الحلبیة، ج 1، ص 306.
شیخ محمّد حسن مظفّر میگوید: «و امّا دلالت آیه بر امامت امیرالمؤمنینعلیه السلام به این جهت است که نزول آیه در مورد با حضرت، کاشف از افضلیت او و امتیاز او در معرفت و اخلاص دارد؛ زیرا چه بسیار از مسلمانان که جان خود را در جهادها بذل
1) 1287. مسند احمد، ج 1، ص 348.
2) 1288. تاریخ الامم والملوک، ج 2، ص 99 - 101؛ جامع البیان، ج 9، ص 440.
3) 1289. الطبقات الکبری، ج 1، ص 212.
4) 1290. السیرة النبویة، ج 2، ص 291.
5) 1291. العقد الفرید، ج 3، ص 290.
6) 1292. تاریخ بغداد، ج 13، ص 191.
7) 1293. الکامل، ج 2، ص 42.
8) 1294. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 126.
9) 1295. المناقب، ص 75.
10) 1296. الإمتاع، ص 39.
11) 1297. البدایة و النهایة، ج 7، ص 338.
12) 1298. السیرة الحلبیة، ج 2، ص 29.
کردند و رسول خداصلی الله علیه وآله را حفظ کرده، نشر دعوت او نمودند ولی به مقامی که امیرالمؤمنینعلیه السلام به آن نایل شد نرسیدند، که آن شهادت و گواهی خداوند بر عمل با اخلاص و با نیت پاک او بود. او تنها کسی بود که در نهایت اخلاص و تنها به جهت جلب رضایت خداوند جان خود را در طبق اخلاص قرار داد، تا جایی که خداوند به عمل او بر بزرگان از ملائکه مباهات کرده و عقد اخوت بین او و پیامبر بست. و جمله «من مثلک» که جبرئیل به حضرت علیعلیه السلام گفت، دلالت دارد بر اینکه عمل او هیچ نظیری در بین مردم نداشته و نخواهد داشت. و میدانیم که افضل افراد، لیاقت امامت را دارد.»(1)
عبدالکریم خطیب - از رجال مصر - مینویسد: «این کاری که در شب هجرت پیامبرصلی الله علیه وآله از طرف علیعلیه السلام انجام گرفت، هر گاه با تأمّل و دقت در آن نظر شود، به انسان این مطلب را گوشزد میکند که این تدبیری که در آن شب اندیشیده شد، امری عارضی واتفاقی برای علیعلیه السلام نبوده است، بلکه از روی حکمتی انجام گرفته و آثار و پیامدهایی نیز داشته است؛ زیرا برای ما جای سؤال باقی میگذارد که از خود بپرسیم: آیا این توجه خاص پیامبرصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام که در آن شب هجرت، او را به جای خود قرار میدهد، اشاره به این نکته ندارد که بین پیامبرصلی الله علیه وآله و علیعلیه السلام غیر از جنبه خویشاوندی که هست، جهت و جامع دیگری نیز وجود دارد؟ آیا ما از این عملکرد پیامبرصلی الله علیه وآله استفاده نمیکنیم که هر گاه شخص پیامبر صلی الله علیه وآله از میان مردم غایب شد و از دنیا رفت تنها علیعلیه السلام آن شخصیتی است که قابلیت دارد که به جای ایشان بنشیند و خلیفه ایشان گردد. و تنها او است که نمایانگر شخصیت پیامبر صلی الله علیه وآله و قائم مقام او میباشد؟ من گمان میکنم که هیچ کس قبل از ما به این قضیه و واقعه این گونه که ما نظر کردیم نگاه نکرده است. و هیچ کس همانند ما این نوع تأمّل و توقّفی که در این واقعه کردهایم نداشته است، حتّی شیعیان علی علیه السلام....»(2)
خداوند متعال از این واقعه به صورت مضارع تعبیر کرده نه ماضی، با آنکه به لحاظ ظاهر و مناسب با واقعه، آن است که به صیغه ماضی تعبیر شود تا خبر از ما وقع باشد، جهت آن این است که اعلان کند این صفت و خصلت حضرت که همان جان فشانی و فداکاری در راه تحصیل رضایت خداوند است، صفت و خصلتی مستمر و دائمی است، نه اینکه در یک بار از او تحقق پیدا کرده باشد؛ زیرا صیغه مضارع بر اتصاف ذات به مبدأ به صورت استمرار و دوام دلالت دارد.
با وجودی که این فضیلت از فضایل مسلّم امیر المؤمنین علیه السلام بوده و تا ابد باقی خواهد بود ولی برخی از متعصبین و معاندین و نواصب درصدد اخفای آن به هر نحو ممکن برآمدهاند، که در رأس آنها ابن تیمیه است. اینک به بررسی برخی از شبهات در این زمینه میپردازیم:
ابن تیمیه در ردّ استدلال علامه حلّی رحمه الله میگوید: «نزول آیه در شأن حضرت علیعلیه السلام به اتفاق اهل علم به حدیث و تاریخ، دروغ است.»(1)
پاسخ: اوّلاً: ادعای ابن تیمیه در تکذیب اصل واقعه ادعایی واهی و بدون دلیل است؛ زیرا مشاهده نشده که احدی از علمای اهل سنّت تصریح به کذب این روایت به جز خود ابن تیمیه کرده باشد. و از او هم این ادعا بعید نیست؛ زیرا همانگونه که در رسالهای مستقل در جای خود اشاره کردهایم، به تصریح بسیاری از علمای اهل سنّت او ناصبی است، و دشمن اهل بیت علیهم السلام به حساب میآید. و شواهدی از کتابهای او نیز در این باره ذکر نمودهایم. در نتیجه اینکه ابن تیمیه چیزی را ادعا میکند که کسی
1) 1301. منهاج السنة.
نمیداند و به علمای اهل سنّت مطلبی را نسبت میدهد که همه از آن متبرّی هستند. و این دأب و روش کینه توزانه او در مواجهه با احادیث فضایل اهل بیت علیهم السلام است.
ثانیاً: قبلاً اشاره کردیم که جماعت بسیاری از بزرگان اهل سنّت این حدیث را در کتابهای خود نقل کردهاند، بدون آنکه ایرادی بر آن گرفته باشند و حتّی برخی نیز مثل حاکم نیشابوری و ذهبی آن را تصحیح نمودهاند.
ابن تیمیه همچنین میگوید: «گفته شده که آیه در شأن صهیب نازل شده است.»(1)
پاسخ: مضمون قصهای که برخی نقل کردهاند این است که: صهیب خواست تا به تنهایی به مدینه هجرت کند، ولی مشرکان مانع او شدند ولی او با پول و مالی که به آنها داد از مدینه هجرت کرده و در مسجد قباء به پیامبر صلی الله علیه وآله ملحق شد. پیامبر صلی الله علیه وآله که از واقعه مطّلع شد فرمود: «سود کرد صهیب، سود کرد صهیب. یا فرمود: سود کرد معامله. آنگاه این آیه نازل شد.(2)ولی این قصه از جهاتی قابل مناقشه است:
اوّلاً: در برخی روایات چنین آمده که جمله: ای صهیب! معامله تو سود کرد، ابوبکر است، نه پیامبرصلی الله علیه وآله.(3)چنان که ابن هشام همین قصه را درباره صهیب نقل کرده ولی به نزول آیه در شأن صهیب اشارهای نمیکند.(4)
ثانیاً: آیه هیچ گونه تناسب و ارتباطی با قصه صهیب ندارد؛ زیرا آیه درصدد مدح کسی است که جان خود را در طبق اخلاص گذاشته و هدف او از این کار تنها رضایت خدا است، ولی در قصه صهیب، او مال را در جهت حفظ جانش بذل کرده است. خصوصاً که در تعدادی از روایات اشارهای به نزول آیه در شأن صهیب ندارد.
ثالثاً: این روایات به طور عموم یا از خود صهیب مستقیماً روایت شده و یا از یکی از تابعین روایت شده که عصر پیامبرصلی الله علیه وآله را درک نکرده است؛ مثل عکرمه،
ابن مسیب، و ابن جریح، به جز یک روایت از ابن عباس که هنگام هجرت سه ساله بوده است. و میدانیم که اگر مضمون روایتی در تأیید و تمجید خود راوی باشد، سبب وهن آن روایت میشود، مگر آنکه عصمت او در مرتبه سابق ثابث شده باشد.
رابعاً: صهیب از جمله کسانی است که از بیعت با علی بن ابی طالب علیه السلام تخلّف کرده و از دشمنان اهل بیتعلیهم السلام به حساب میآید، و لذا حدیث او در سلب این فضیلت از امیرالمؤمنینعلیه السلام مورد قبول نیست.
ابن تیمیه همچنین میگوید: «آیه شراء در سوره بقره آمده و به اتفاق، این سوره مدنی است، و اگر نزول آن در شأن علیعلیه السلام صحیح بود باید مکّی میبود.»(1)
پاسخ: اوّلاً: بر فرض تسلیم که آیه در همان شبی نازل شده باشد که حضرت علیعلیه السلام در رختخواب پیامبر صلی الله علیه وآله آرمیده است، ولی از آنجا که پیامبر صلی الله علیه وآله در غار بوده و کسی جز ابوبکر همراه او نبوده است، لذا حضرت مجالی را برای اعلان آن ندیده است تا اینکه به مدینه رسیده و در آنجا استقرار یافته است و هنگامی که زمینه و فرصت را برای اظهار این فضیلت مناسب دیدند، مطرح کردند. لذا اشکالی ندارد این آیه که شأن نزولش در مکه بوده به این جهت که ابلاغش در مدینه شده، مدنی به حساب بیاید.
ثانیاً: به اتفاق مفسّران و متخصصین علوم قرآنی، ترتیب قرآن و جمع آن بر اساس ترتیب نزول نبوده است، و لذا مشاهده میکنیم که اغلب سورههای مکی خالی از آیات مدنی نیست، و همچنین بیشتر سورههای مدنی خالی از آیات مکّی نیست.
فضل بن روزبهان میگوید: «اکثر مفسّران بر اینند که آیه «شراء» در شأن زبیر بن عوام و مقداد بن اسود نازل شده است، هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله آن دو را فرستاد
1) 1306. منهاج السنة.
تا جسد خبیب بن عدی را که در مکه به دار آویخته شده و در اطراف آن چهل نفر از مشرکان بودند، پایین آورد، آن دو نفر نهایت فداکاری و جانبازی را به خرج داده تا جنازه را از بالای دار پایین آوردند. و به این مناسبت آیه شراء نازل شد.»(1)
پاسخ: اوّلاً: اینکه فضل بن روزبهان ادعا نموده که اکثر مفسّران آیه را در شأن زبیر و مقداد میدانند دروغ محض است. چگونه چنین باشد در حالی که فخر رازی که درصدد جمع اقوال در تفسیر و شأن نزول آیات است، هرگز این قول را به عنوان یکی از اقوال در مسأله ذکر نکرده است. و نیز زمخشری و سیوطی که در تفسیر «درّ المنثور» درصدد جمع تمام اخبار مربوط به آیات است، هرگز متعرّض چنین مطلبی نشده است، خصوصاً اینکه این قصه در شأن زبیر است که اهتمام فراوان به نشر فضایل او دارند.
ثانیاً: ابن عبدالبر در استیعاب در معادل خبیب میگوید: آن کسی را که پیامبرصلی الله علیه وآله برای پایین آوردن خبیب فرستاد، شخصی به نام عمرو بن امیه ضمری بود، نه زبیر و مقداد.
برخی میگویند: «از آنجا که امام علیعلیه السلام از غیب مطّلع بوده و میدانسته که از این واقعه جان سالم به در میبرد، لذا نمیتوان آن را فضیلت و منقبتی برای حضرتعلیه السلام دانست.»
پاسخ: اوّلاً: این واقعه قبل از امامت حضرت علیعلیه السلام تحقق یافته است.
ثانیاً: برخی معتقدند که علم غیب پیامبر و امام، تعلیقی است؛ یعنی هر گاه که بخواهند از علم غیب مطلع شوند میدانند، نه اینکه همیشه قضایا نزد آنان حاضر باشد.
ثالثاً: این اعتراض در حقیقت، اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زیرا آیه در مقام مدح است، پس در نتیجه: این عمل قطعاً فضیلت بوده و در خور ستایش میباشد.
1) 1307. دلائل الصدق، ج 2، ص 128 و 129.
برخی از علمای اهل سنّت در مقابل آیه «شراء» که در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده، آیه «غار» را مطرح نمودهاند و ادعا میکنند که این آیه در شأن ابوبکر نازل شده است آن هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وآله از مکه هجرت کرد و در غار با ابوبکر به جهت فرار از کفار پناه گرفت. خداوند متعال میفرماید: { إِلّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثانِی اثْنَینِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیهِ وَأَیدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَکَلِمَةُ اللَّهِ هِی الْعُلْیا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ؛(1)«اگر او را یاری نکنید، البته خداوند او را یاری کرد، آن هنگام که کافران او را [از مکه بیرون کردند، در حالی که دومین نفر بود [و یک نفر بیشتر همراه نداشت در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او به همراه خود میگفت: غم مخور، خدا با ماست. در این موقع خداوند سکینه [و آرامشِ خود را بر او فرستاد، و با لشکرهایی که مشاهده نمیکردید او را تقویت نمود و گفتار [و هدف کافران را پایین قرار داد [و آنها را با شکست مواجه ساخت و سخن خدا [و آیین او] بالا [و پیروز] است، و خداوند عزیز و حکیم است.»
اهل سنّت میگویند: این آیه از جهاتی دلالت بر فضیلت ابوبکر دارد:
الف) از ابوبکر در این آیه، به «یکی از آن دو نفر» { ثانِی اثْنَینِ تعبیر شده است.
ب) خداوند او را مصاحب پیامبرصلی الله علیه وآله قرار داده است.
ج) پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: خداوند با ما است: { إِنَّ اللَّهَ مَعَنا}.
د) خداوند درباره او فرمود: { فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیهِ...}؛ پس خداوند آرامش و سکونت خود را بر او فرود آورد.
آنان با این تعبیرها درصدد تمجید ابوبکر برآمده و آیه «غار» را از فضایل او به حساب آوردهاند، در حالی که با کمی تأمّل در آن پی میبریم که نه تنها این آیه در مدح او به حساب نمیآید، بلکه با دید کلّی از آیاتی به حساب میآید که میتواند مذمت
1) 1308. ]. سوره توبه، آیه 40.
کننده او باشد و هر مدقّقی با کمی تأمّل به این مطلب واقف میشود. اینک به جواب از استدلال اهل سنّت به این آیه میپردازیم.
پاسخ: اوّلاً: از عایشه نقل شده که گفت: خداوند در شأن ما هیچ آیهای را نازل نکرده است.(1)
ثانیاً: تعبیر در آیه از ابوبکر به یکی از دو نفر { ثانِی اثْنَینِ تنها اخبار از عدد است و هرگز دلالت بر فضیلت او ندارد؛ زیرا گاهی میشود که نفر دوم که با پیامبر صلی الله علیه وآله است کودک باشد یا جاهل و یا مؤمن یا فاسق و... پر واضح است که معیار فضیلت در قرآن منحصر در تقوا است، آنجا که میفرماید: { إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ ؛(2)نه اینکه با پیامبر صلی الله علیه وآله بوده، ولو با تقوا نباشد.
ثالثاً: هدف آیه اشاره به این نکته است که پیامبر صلی الله علیه وآله در موضعی بس دشوار قرار گرفته بود و کسی نبود که مصیبت را از او دفع کند، از طرفی - مع الاسف - ابوبکر به جای اینکه از مشکلات حضرت بکاهد با خوف و ترسش بر مشکل پیامبر صلی الله علیه وآله افزوده است و نزدیک بود که کفّار از موضع آنها در غار اطلاع پیدا کنند. لذا پیامبر صلی الله علیه وآله چارهای ندید جز آنکه او را با این گونه تعبیرات ساکت و آرام کند.
رابعاً: موضوع مصاحبت به تنهایی نمیتواند فضیلت به حساب آید؛ زیرا مصاحبت تنها چیزی را که دلالت دارد، اجتماع در یک مکان است که میتواند بین عالم و جاهل، بزرگ و کوچک و مؤمن و غیر مؤمن باشد.
همانگونه که خداوند متعال در قرآن میفرماید: { قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَهُوَ یحاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ...}؛(3)«دوست [با ایمان وی - در حالی که با او گفتگو میکرد - گفت: آیا کافر شدی به خدایی که تو را از خاک و سپس از نطفه آفرید....»
پس مصاحبت به تنهایی دلالت بر فضیلت ندارد، تا چه رسد به افضلیت.
خامساً: اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: خدا با ما است { إِنَّ اللَّهَ مَعَنا} به جهت تسلّی خاطر او از مرگ بود؛ زیرا او شدیداً ترسیده بود، و لذا هرگز نمیتواند فضیلتی برای او به حساب آید.
سادساً: اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله به او فرمود: نترس { لا تَحْزَنْ معلوم است که او در آن حین میترسیده است. حال این موضوع از دو حال خارج نیست: یا ترس او به جا بوده و یا بی جا، اگر به جا بوده چرا پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرموده: نترس. و اگر بی جا بوده معلوم میشود که این آیه نه تنها دلالت بر مدح ندارد بلکه به مذمت نزدیکتر است. چون خداوند متعال میفرماید: { أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلا هُمْ یحْزَنُونَ .(1)
جالب توجّه اینکه این حزن و اندوه او حتی در صورتی بوده که ابوبکر بشارتهای پیامبرصلی الله علیه وآله را میشنیده و برخی از معجزات آشکار را هم دیده است، معجزاتی که بایست او را به سرحدّ یقین برساند، معجزاتی که خبر از محافظت او و پیامبر صلی الله علیه وآله از دست دشمنان میداد، ولی در عین حال او بر خود میترسید که مبادا دشمنان از مخفیگاه آنان آگاهی پیدا کنند. حتی دید که چگونه در یک لحظه عنکبوت تاری را بر در غار تنید و کبوتری نیز در آنجا تخم گذارد!!
سابعاً: هرگز جمله { إِنَّ اللَّهَ مَعَنا} دلالت بر این ندارد که خداوند هر دو را یاری خواهد کرد، بلکه مطابق صدر آیه، نصرت فقط برای پیامبرصلی الله علیه وآله است؛ زیرا ضمیر { إِلّا تَنْصُرُوهُ و نیز ضمیر { فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ...} همگی به رسول خداصلی الله علیه وآله برمیگردد و در نتیجه: خداوند اراده کرده که رسول خود نصرت یابد. و این هیچ نوع دلالتی بر فضیلت ابوبکر ندارد. و میتوان گفت که حفظ ابوبکر به جهت حفظ رسول خداصلی الله علیه وآله بوده است.
ثامناً: ضمیر { عَلَیهِ در { فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیهِ به شخص پیامبر صلی الله علیه وآله باز میگردد به دو جهت: جهت اول اینکه در آن حال با این حرکات و جزع و فزعهایی که
1) 1312. سوره یونس، آیه 62.
ابوبکر داشت پیامبرصلی الله علیه وآله خوف این را داشت که قضیه لو رود، لذا خداوند متعال سکینهاش را بر او نازل کرد.
جهت دیگر اینکه: ضمایر قبل و بعد این جمله همگی بدون شکّ به پیامبر صلی الله علیه وآله باز میگردد؛ مثل ضمیر در «تَنْصُرُوهُ - نَصَرَهُ - یقُولُ - أَخْرَجَهُ - لِصاحِبِهِ - أَیدَهُ»، حال اگر تنها ضمیر { عَلَیهِ به غیر حضرت باز گردد خلاف ظاهر و سیاق است، و لذا احتیاج به قرینه دارد.
اگر کسی اشکال کند: پیامبرصلی الله علیه وآله احتیاج به سکینه و آرامش ندارد تا خداوند قلبش را با آن آرامش دهد. در پاسخ گوییم:
اوّلاً: خداوند متعال در واقعه حنین فرمود: { ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ ؛(1)«سپس خداوند سکینه [و آرامش خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد.»
از این آیه و آیات دیگر(2)استفاده میشود که حتّی پیامبر صلی الله علیه وآله نیز هنگام شدائد، احتیاج به سکینه و آرامش دارد.
ثانیاً: سیاق آیه در مقام بیان نصرت پیامبر صلی الله علیه وآله است؛ زیرا او در موقعیتی قرار داشت که هیچ یار و یاوری برای او نبود، و از جمله نصرتها، همین انزال سکینه و آرامش بر قلب پیامبر صلی الله علیه وآله و تقویت او به لشکریان خاص است.
حال اگر این آیه را با آیه «شراء» مقایسه کنیم، میفهمیم که چه مقدار فرق اساسی بین این دو آیه است؛ زیرا آیه «شراء» قطعاً فضیلتی بزرگ را برای حضرت علیعلیه السلام بیان کرده است. ولی آیه «غار» نه تنها اشارهای به فضیلت ندارد، بلکه دلالت بر مذمت ابوبکر دارد.
حال سؤالی که باید از اهل سنّت نمود این است که: اگر ابوبکر به جای علی بن ابی طالب در آن شب حساس بود چه میکرد؟!!
از جمله آیاتی که اشارهای به فضایل اهل بیت علیهم السلام دارد، آیه معروف به «مباهله» است. خداوند متعال خطاب به پیامبرش میفرماید: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(1)«هر گاه بعد از علم و دانشی که [درباره مسیح ]به تو رسیده [باز] کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود، آن گاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
اینک در صدد بررسی روایات وارده در شأن نزول آیه بر میآییم تا این فضیلت را در حقّ اهل بیت علیهم السلام به اثبات رسانده و به شبهات مخالفان پاسخ دهیم.
واژه «مباهله» مشتق از ماده «بهل» است. جمله «بَهَلَهُ اللَّه» به معنای لَعَنَهُ اللَّه آمده است. و مباهله به معنای لعنت کردن بر یکدیگر است. برخی در توضیح این واژه آوردهاند که مباهله، تضرّع وابتهال و لابه است. ابتهال گاه برای دفع بلا است و زمانی برای نزول بلا.(2)
این معنا در عرف عرب و نزد پیروان ادیان آسمانی معنایی کاملاً شناخته شده دارد و دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله از مسیحیان به مباهله، دعوت بدیع و فتح بابی نو برای اثبات حقّ وابطال باطل نبوده است. از این رو میبینیم که مسیحیان نجران به گونهای طبیعی با آن برخورد کردند، وحتّی وقتی پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بر سر زانوان نشستند و دست به دعا برداشتند، ابو حارثه - اسقف بزرگ مسیحیان - گفت: او همانند انبیا برای مباهله نشسته است.(1)
این عمل بعد از بی نتیجه ماندن احتجاجها و مباحثات برای نابودی هر یک از طرفین انجام میگرفته است.
1 - ابن عساکر به سندش از ابی الطفیل نقل کرده که امیر المؤمنینعلیه السلام با اصحاب شورا مناظره کرده و با جملهای از فضایل و مناقبش محاجه نمود؛ از جمله آنها این که فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا در میان شما کسی نزدیکتر به رسول خداصلی الله علیه وآله در رَحِم هست؟ وکسی که رسول خدا او را نفس خود خوانده و فرزندان او را فرزندان خود و زنان او را زنان خود، خوانده باشد غیر از من وجود دارد؟» گفتند: بار خدایا، هرگز.(2)
2 - احمد بن حنبل نقل کرده . . . هنگامی که این آیه نازل شد { نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ }رسول خداصلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسین - رضوان اللَّه علیهم اجمعین - را دعوت کرد، آن گاه عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل من هستند.(3)
3 - مسلم نقل کرده که معاویة بن ابی سفیان، سعد بن ابی وقاص را خواست
و گفت: چه چیز تو را مانع شده که سبّ کنی ابو تراب را؟ گفت: سه فضیلت را رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره علی علیه السلام بیان داشته که با وجود آنها هرگز علیعلیه السلام را سبّ نخواهم کرد، واگر یکی از آنها برای من بود از شترهای گران قیمت نزد من ارزشمندتر بود... هنگامی که این آیه نازل شد: { فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ }رسول خدا صلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را خواست و عرض کرد: «بار خدایا! اینان اهل من هستند.»(1)
4 - ترمذی نیز با همین سند و متن این حدیث را نقل کرده، آن گاه تصریح به صحت آن نموده است.(2)
5 - حاکم نیشابوری از سعد بن ابی وقاص نقل کرده: هنگامی که این آیه: { نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ...} نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسین - رضی اللَّه عنهم - را خواست، آن گاه عرض کرد: «بار خدایا! اینان اهل من هستند.»(3)
6 - طبری از سدّی در تفسیر آیه مباهله نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه وآله در آن هنگام دست حسن و حسین و فاطمه را گرفت و به علی علیه السلام گفت: دنبال ما بیا. او هم با آنها به راه افتاد. در آن روز نصارا بیرون نیامدند و گفتند: ما میترسیم...(4).
7 - مأمون عباسی روزی به امام رضا علیه السلام عرض کرد: مرا به نزدیکترین فضیلت امیر المؤمنین علیه السلام خبر بده که قرآن بر آن دلالت دارد. حضرت فرمود: «فضیلت مباهله، خداوند - جل جلاله - فرمود: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه وآله حسن و حسین که دو فرزند او به حساب میآمدند دعوت کرد، ونیز فاطمه را که در موضع نساء او به حساب میآمد خواست و نیز
امیر المؤمنینعلیه السلام را که به حکم خداوند - عزّ وجلّ - نفس او به حساب میآمد دعوت نمود. و به تحقیق ثابت شده که احدی از خلق خدا جلیلتر و افضل از رسول خدا صلی الله علیه وآله نیست، پس واجب است که احدی افضل از نفس رسول خدا صلی الله علیه وآله به حکم خداوند - عزّ وجلّ - نباشد....»(1)
مفسّران اجماع کردهاند بر اینکه مقصود از «ابناءنا» امام حسن و امام حسینعلیهما السلام و «انفسنا» امام علیعلیه السلام و «نساءنا» حضرت زهراعلیها السلام است. در این آیه خداوند متعال حضرت علیعلیه السلام را به عنوان نفس رسول خداصلی الله علیه وآله معرفی کرده است، و مقصود از آن مساوات در فضایل است، و این آیه بهترین دلیل بر علوّ شأن و مرتبه امیر المؤمنین است؛ زیرا از طرفی حکم به مساوات او با رسول خدا صلی الله علیه وآله در کمالات شده و از طرف دیگر مقام و منزلت او به حدّی رسیده است که پیامبر صلی الله علیه وآله هنگام مباهله و نفرین بر اهل کتاب از دعای او کمک گرفته و او را در اجابت دعای خود سهیم دانسته است.
عدهای از صحابه تصریح به نزول آیه مباهله در شأن پنج تن کردهاند؛ از قبیل:
1 - امام امیر المؤمنینعلیه السلام
2 - عبداللَّه بن عباس
3 - جابر بن عبداللَّه انصاری
4 - سعد بن ابی وقّاص
5 - عثمان بن عفّان
6 - سعید بن زید
1) 1324. الفصول المختاره، ص 38.
7 - طلحة بن عبیداللَّه
8 - زبیر بن عوام
9 - عبد الرحمن بن عوف
10 - براء بن عازب
11 - حذیفة بن یمان
12 - ابو سعید خدری
13 - ابو الطفیل لیثی
14 - ام سلمه، ام المؤمنین، همسر رسول خدا صلی الله علیه وآله
برخی از تابعین نیز این احادیث را نقل کردهاند؛ از قبیل:
1 - زید بن علی بن الحسین
2 - علباء بن احمر یشکری
3 - شعبی
4 - حسن بصری
5 - مقاتل
6 - کلبی
7 - سدّی
8 - قتاده
9 - مجاهد.
سعید بن منصور، (متوفا 227 ه.ق).
ابو بکر عبداللَّه بن ابی شیبه (م 235 ه.ق).
احمد بن حنبل (م 241 ه.ق).
عبد بن حمید (م 249 ه.ق).
مسلم بن حجاج (م 261 ه.ق).
ابو زید عمر بن شبّه بصری (م 262 ه.ق).
محمّد بن عیسی ترمذی (م 279 ه.ق).
احمد بن شعیب نسائی (م 303 ه.ق).
محمد بن جریر طبری (م 310 ه.ق).
ابو بکر ابن منذر نیشابوری (م 318 ه.ق).
ابو بکر جصاص (م 370 ه.ق).
حاکم نیشابوری (م 405 ه.ق).
ابو بکر ابن مردویه اصفهانی (م 410 ه.ق).
ابو اسحاق ثعلبی (م 427 ه.ق).
ابو نعیم اصفهانی (م 430 ه.ق).
ابو بکر بیهقی (م 458 ه.ق).
علی بن احمد واحدی (م 468 ه.ق).
محیی السنة بغوی (م 516 ه.ق).
جاراللَّه زمخشری (م 538 ه.ق).
قاضی عیاض یحصبی (م 544 ه.ق).
ابو القاسم بن عساکر دمشقی (م 517 ه.ق).
ابو الفرج ابن جوزی حنبلی (م 579 ه.ق).
ابو السعادات ابن اثیر جزری (م 606 ه.ق).
فخر رازی (م 606 ه.ق).
عزّالدین ابو الحسن ابن اثیر جزری (م 630 ه.ق).
محمد بن طلحه شافعی (م 652 ه.ق).
شمس الدین سبط بن جوزی (م 654 ه.ق).
ابو عبداللَّه قرطبی انصاری (م 656 ه.ق).
قاضی بیضاوی (م 685 ه.ق).
محبّ الدین طبری (م 694 ه.ق).
ابو البرکات نسفی (م 710 ه.ق).
صدر الدین ابراهیم حموئی (م 722 ه.ق).
ابو القاسم بن جزّی کلبی (م 741 ه.ق).
علاء الدین خازن (م 741 ه.ق).
ابو حیان اندلسی (م 745 ه.ق).
شمس الدین ذهبی (م 748 ه.ق).
ابن کثیر دمشقی (م 774 ه.ق).
ابن حجر عسقلانی (م 852 ه.ق).
نور الدین ابن صباغ مالکی (م 855 ه.ق).
جلال الدین سیوطی (م 911 ه.ق).
ابو السعود عمادی (م 915 ه.ق).
خطیب شربینی (م 968 ه.ق).
ابن حجر هیتمی مکی (م 973 ه.ق).
علی بن سلطان قاری (م 1013 ه.ق).
نور الدین حلبی (م 1033 ه.ق).
شهاب الدین خفاجی (م 1069 ه.ق).
زرقانی مالکی (م 1122 ه.ق)
عبداللَّه شبراوی (م 1162 ه.ق).
قاضی القضات شوکانی (م 1250 ه.ق).
شهاب الدین آلوسی (م 1270 ه.ق).
و دیگران از علمای اهل سنّت.
حدیث مباهله را میتوان از طرق مختلف تصحیح کرد:
وجود حدیث در صحیح مسلم
وجود حدیث در صحیح ترمذی
تصریح ترمذی به صحت حدیث
تصریح حاکم نیشابوری به صحت حدیث با وجود شرط شیخین، بخاری و مسلم.
تصریح ذهبی به صحت حدیث در «تلخیص المستدرک.»
تصریح قاضی ایجی به صحت؛
او میگوید: « . . . مراد از { أَنْفُسَنا} خود پیامبر نیست؛ زیرا انسان خودش را دعوت نمیکند، بلکه مراد به آن علیعلیه السلام است، و اخبار صحیح و روایات ثابته نزد اهل نقل دلالت میکند بر اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را برای این مقام دعوت کرد. و به طور حتم نفس علی همان نفس محمّد حقیقتاً نیست بلکه مراد مساوات در فضل و کمال است، تنها فضیلت نبوّت استثنا میشود و اینکه { أَنْفُسَنا} در بقیه کمالات حجّت است. پس علیعلیه السلام با پیامبرصلی الله علیه وآله در هر فضیلتی به جز نبوّت مساوی است.
نتیجه اینکه: علی علیه السلام افضل امت است.»(1)
حاکم نیشابوری در جایی دیگر میگوید: «اخبار متواتر در تفاسیر از ابن عباس و دیگران روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه وآله در روز مباهله دست علی و حسن و حسین علیهم السلام را گرفته و فاطمه علیها السلام را پشت سر خود قرار داد. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: اینها فرزندان ما و نفسهای ما و زنان ما هستند، شما نیز نفسها و فرزندان و زنان خود را بیاورید آن گاه مباهله کرده و لعنت خدا را بر کافران قرار دهیم.»(2)
جصاص میگوید: «همانا راویان تاریخ و ناقلان آثار اتفاق کردهاند بر اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله دست حسن و حسین و علی و فاطمه - رضی اللَّه عنهم - را گرفت و نصارا که با او به محاجّه برخاسته بودند را به مباهله دعوت کرد.»(3)
ابن طلحه شافعی میگوید: «افراد ثقة و ناقلین ثبت، روایات نزول آیه مباهله را در حقّ علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نقل کردهاند.»(1)
ابن اثیر در «الکامل» این حدیث را ارسال مسلّم کرده؛ یعنی آن را از مسلّمات حدیثی دانسته است.(2)
از آیه مباهله و روایاتی که در ذیل آن وارد شده، نکات مهمّی را درباره اهل بیتعلیهم السلام خصوصاً امام علیعلیه السلام میتوان استفاده کرد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
آیه دلالت بر مساوات بین امام علیعلیه السلام و پیامبرصلی الله علیه وآله به جز نبوّت دارد. و به تصریح قرآن کریم: { النَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؛(3)«پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.» نتیجه اینکه امام علیعلیه السلام سرپرست امت اسلامی و خلیفه رسول خداصلی الله علیه وآله است.
شکی نیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در بین انبیا بهترین پیامبر بوده و از همه آنان برتری داشته است. و مطابق برخی از روایات، او بهترین اولاد حضرت آدمعلیه السلام است.(4)از طرفی دیگر حضرت علی علیه السلام مطابق آیه مباهله نفس رسول خدا صلی الله علیه وآله در تمام مقامات و فضایل به جز مقام نبوّت است. نتیجه این میشود که امام علی علیه السلام نیز افضل از انبیای
پیشین است. و ما این موضوع را در مقالهای مستقل مورد بحث قرار دادهایم.
قاضی ایجی در «مواقف» و میر سید شریف جرجانی در شرح آن تصریح کردهاند بر اینکه آیه مباهله دلالت بر مساوات پیامبر صلی الله علیه وآله با حضرت علیعلیه السلام در تمام مقامات و فضایل به جز نبوّت دارد ... .(1)
آیه مباهله با روایاتی که در ذیل آن آمده، دلالت بر فضیلتی بسیار بزرگ برای اهل بیت پیامبرعلیهم السلام و در رأس آن امام علیعلیه السلام دارد، فضیلتی که قابل مقایسه با هیچ فضیلتی از دیگران نیست، و لذا دلالت بر افضلیت و برتری امام علیعلیه السلام بر سایر صحابه دارد. و با ضمیمه کردن این مطلب با کبرای کلّی که افضل باید امام باشد، همان گونه که ابن تیمیه نیز بر آن تصریح دارد، نتیجه این میشود که امام علیعلیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله امام و خلیفه بر مردم است.
و امّا در این آیه و روایات مربوط به آن، چه فضایلی نهفته است، به برخی از آنها اشاره میکنیم:
الف) این قضیه دلالت دارد بر اینکه اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله محبوبترین افراد نزد اویند. و لذا بیضاوی در تفسیر آیه آورده است: «یعنی هرکدام از ما و از شما خود و عزیزترین اهلش را بیاورد.»(2)
ب) اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله این افراد را برای مباهله که موضع حسّاسی است و احتیاج به دعا دارد آورد، خود دلالت بر افضلیت آنها بر دیگران دارد.
ج) پیامبر صلی الله علیه وآله به اهل بیتش فرمود: «إذا أنا دعوت فأمّنوا» هر گاه من دعا کردم شما آمین بگویید.
اسقف آنها گفت: من در سیمای آنان چنین میبینم که اگر آنان از خدا بخواهند که کوهی از کوهها از جا کنده شود، خداوند چنین خواهد کرد، لذا با آنها مباهله نکنید که هلاک خواهید شد، و تا روز قیامت هیچ نصرانی در روی زمین باقی نخواهد ماند.(1)از این جا استفاده میشود که حتی نصارا نیز پی به فضیلت آن بزرگواران برده بودند.
د) در این آیه خداوند امام علی علیه السلام را نفس و جان رسول خدا صلی الله علیه وآله معرفی کرده است و این بلندترین تعبیری است که میتوان در شأن آن حضرتعلیه السلام آورد.
اهل سنّت از آن جا که حدیث را مسلّم دانسته و مشاهده کردهاند که دلالت قوی بر افضلیت و برتری امام علی علیه السلام بر صحابه دارد، لذا در صدد برآمدهاند که به هر نحو ممکن چهره آن را تخریب نمایند. اینک به برخی از این تحریفات اشاره میکنیم:
این واقعه گرچه دلالت خوبی بر نبوّت پیامبر صلی الله علیه وآله و حقانیت اسلام و غلبه آن بر سایر ادیان دارد، ولی افرادی؛ امثال ابن هشام در سیره خود و نیز ذهبی در تاریخش حتی اصل این واقعه را هم نقل نکردهاند.
برخی از علمای اهل سنّت اشاره به اصل محاجّه رسول خدا صلی الله علیه وآله با نصارای نجران کردهاند ولی هیچ سخنی از خروج حضرت با اهل بیتش به میان نیاوردهاند.
بخاری تحت عنوان: «قصة اهل نجران» در کتاب مغازی از حذیفه نقل کرده که گفت: عاتب و سید، دو نفر از اهل نجران خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شدند تا با آن حضرت ملاعنه کنند. یکی از آن دو به دیگری گفت: این کار را نکن، به خدا سوگند! اگر او نبی باشد و ما با او ملاعنه کنیم نه ما رستگار خواهیم شد و نه نسل ما بعد از او.
1) 1334. زمخشری، کشاف، ج 1، ص 369 ؛ تفسیر مراغی، ج 2، ص 157.
لذا به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کردند: آنچه را از ما خواستی به شما عطا خواهیم کرد... .(1)مشاهده میکنید که چگونه بخاری اشاره به اصل قصه کرده ولی سخنی از آوردن اهل بیت برای مباهله به میان نیاورده است.
برخی قصه را با تفصیل آن نقل کردهاند ولی ذکری از امام علی علیه السلام به میان نیاودهاند؛
بلا ذری میگوید: «... رسول خدا صلی الله علیه وآله آیه را بر آن دو قرائت نمود، آنگاه آنان را دعوت به مباهله کرد، و دست فاطمه و حسن و حسین را گرفت. یکی از آن دو به دیگری گفت: از کوه بالا برو و با او مباهله نکن....»(2)
ابن قیم جوزیه نیز قصه را این گونه نقل میکند: «فردا صبح که شد بعد از اعلان خبر، رسول خدا صلی الله علیه وآله حسن و حسین - رضی اللَّه عنهما - را در بغل گرفته و فاطمه - رضی اللَّه عنها - نیز پشت سر حضرت در حرکت بود و همگی برای مباهله میرفتند.»(3)
ابن کثیر نیز در تاریخ خود این گونه ناقص و با حذف نام امام علیعلیه السلام قصه را نقل کرده است!(4)
برخی نیز قصه را به تفصیل نقل کردهاند ولی به جای نام حضرت علیعلیه السلام «ناس من اصحابه» را آوردهاند؛
ابن شبّه از شعبی نقل کرده که گروه نجران خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شده عرض کردند: ما را از عیسی خبر بده... آن گاه میگوید: فردا صبح که شد رسول خدا صلی الله علیه وآله حسن و حسین و فاطمه و برخی از اصحابش را همراه خود آورد....»(5)
برخی در صدد تحریف حدیث به زیاده برآمده و عایشه و حفصه را نیز در آن وارد کردهاند؛
حلبی از عمر نقل کرده که به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کرد: اگر از شما بخواهیم با نصارا ملاعنه کنید، دست چه کسانی را میگیرید؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «دست علی و فاطمه و حسن و حسین و عایشه و حفصه را خواهم گرفت ....»(1)
برخی هم، نام حضرت زهراعلیها السلام را از حدیثِ مباهله حذف کرده، به جای آن نام ابی بکر و عمر و عثمان و اولادشان را ذکر کردهاند؛
ابن عساکر در تفسیر آیه مباهله نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه وآله ابی بکر و عمر و عثمان و علی و اولاد آنها را آورد ولی آلوسی بعد از نقل حدیث فوق از ابن عساکر میگوید: «این حدیث خلاف چیزی است که جمهور آن را روایت کردهاند.»(2)
اینها نهایت سعی و تلاش اهلسنّت در کتمان و تحریف این فضیلت از اهل بیتعلیهم السلام است، و واضح است که همه اینها از کارهای بنی امیه و برخی از متعصبین و ناصبیها است که به قصد کتمان فضایل اختصاصی اهل بیتعلیهم السلام انجام دادهاند.
ابن تیمیه میگوید: «هیچ کس مساوی با رسول خداصلی الله علیه وآله در فضایل نیست، نه علی و نه غیر او.»(3)
پاسخ: اوّلاً: ما تابع نصّ هستیم. از این آیه و ادله قطعی دیگر چنین استفاده
میشود که امام علیعلیه السلام در تمام کمالات و قابلیتها همانند رسول خداصلی الله علیه وآله است، و لذا اگر قرار بود بعد از او پیامبری باشد جز امام علیعلیه السلام کسی دیگر قابلیت این مقام را نداشت. ولی قرار نیست که بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله پیامبری دیگر باشد.
ثانیاً: در روایتی صحیح السند از پیامبر صلی الله علیه وآله آمده است که خطاب به امام علی علیه السلام فرمود: «من از خدا چیزی نخواستم جز آنکه مثل آن را از خداوند برای تو درخواست نمودم. و از خداوند چیزی درخواست ننمودم مگر آنکه خدا به من عطا نمود. جز آنکه به من خبر داده شد که بعد از تو پیامبری نخواهد بود.»(1)
و نیز پیامبر صلی الله علیه وآله مطابق حدیث صحیح السند فرمود: «... علی منّی وأنا منه، وهو ولیکم بعدی»؛(2)«علی از من و من از اویم و او ولی شما بعد از من است.»
ابن تیمیه میگوید: «انفس» در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد، بلکه مقصود به آن، نزدیکان و اقربای انسان است. آنگاه بر مدعای خود به آیاتی استشهاد میکند که در آنها لفظ انفس به کار رفته ولی دلالت بر مساوات ندارد؛ از قبیل: { لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیراً}؛(3)«چرا هنگامی که این [تهمت را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به خود [و کسی که همچون خود آنها بود] گمان خیر نبردند.»(4)
پاسخ: اوّلاً: در برخی از آیات بین کلمه انفس و اقربا مقابله افتاده است، و لذا نمیتوان در همه جا ادعا کرد که انفس به معنای اقربا است.
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ ناراً}؛(5)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! خود و خانواده خویش را از آتش حفظ کنید.» و نیز میفرماید:
{ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ ؛(1)«کسانی که به خویشتن و خانوادهشان زیان رساندهاند.»
در مورد آیه مباهله نیز این چنین است؛ جز آنکه در این دو آیه، انفس در نفس انسان به معنای حقیقی آن استعمال شده است ولی در آیه مباهله مجازاً در معنای تنزیلی به کار رفته است. یعنی امام علی علیه السلام به منزله پیامبر صلی الله علیه وآله در جمیع فضایل است، نه اینکه نفس پیامبر باشد.
ثانیاً: مستفاد از آیه مباهله آن است که خداوند پیامبرش را خطاب کرده، میفرماید: ای محمّد! خود را برای مباهله بیاور. و پیامبر در آن موقف علی علیه السلام را برای مباهله آورد.
و اینکه شخصی نفس شخص دیگر باشد سه احتمال دارد:
1 - عینیت و اتحاد حقیقی حتی در جسمیت؛ این معنا قطعاً باطل است؛ زیرا ما معتقد به حلول نیستیم و نیز پیامبر صلی الله علیه وآله و امام علی علیه السلام را به لحاظ جسمی یکی نمیدانیم.
2 - اتحاد در شؤونات و فضایل به جز آنچه که استثناء شده است.
3 - تنها تجانس در قرابت و نزدیکی.
معنای دوم و سوم از معانی مجازی برای کلمه نفس است، ولی ما باید به دو جهت، کلمه انفس را بر معنای دوم حمل کنیم نه سوم:
جهت اوّل اینکه: معنای دوم اقرب به معنای حقیقی که همان وحدت از جمیع جهات است میباشد و مطابق آنچه در علم بلاغت گفته شده، لفظ باید بر نزدیکترین معانی به معنای حقیقی حمل شود.
جهت دیگر اینکه: قراین بسیاری وجود دارد که مؤید معنای دوم است نه سوم، که از آن جمله عبارت است از:
1) 1348. سوره زمر، آیه 15؛ سوره شوری آیه 45.
الف) حدیث منزلت؛ پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبی بعدی»؛(1)«تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی میباشی، جز آنکه از بعد من پیامبری نخواهد بود.»
ب) بخاری از پیامبر صلی الله علیه وآله نقل کرده که خطاب به علی علیه السلام فرمود: «أنت منّی وأنا منک»؛(2)«تو از من و من از توام.»
ج) ابن مسعود از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «علی بن ابی طالب همانند روح من است که در جسدم میباشد.»(3)
د) و نیز خطاب به امام علی علیه السلام فرمود: «ما سألت اللَّه لی شیئاً إلّا سألت لک مثله...»؛(4)«از خدا برای خود چیزی نخواستم جز آنکه مثل آن را برای تو تقاضا نمودم.»
ابن تیمیه میگوید: «اینکه این چهار نفر را پیامبرصلی الله علیه وآله همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبوده؛ زیرا دعای پیامبرصلی الله علیه وآله به تنهایی کافی بود.»(5)
پاسخ: اوّلاً: اگر چنین بود چرا خداوند تعالی از پیامبر خود خواست تا از نصارا بخواهد که این افراد را نیز بیاورند. و اگر وجود آنها در مباهله دخیل نبود احتیاجی به چنین دعوتی نبود، خصوصاً آنکه در آخر میفرماید: { ثُمَّ نَبْتَهِلْ ؛ «سپس همگی با هم مباهله کنیم.»
ثانیاً: حرف ابن تیمیه اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زیرا مطابق برخی از روایات پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «إذا أنا دعوت فأمّنوا»؛ «هر گاه من دعا کردم شما آمین بگویید....»(6)و این خود دلالت بر این دارد که آمین آنان در اجابت دعای پیامبرصلی الله علیه وآله بی تأثیر نبوده است.
ابن تیمیه هم چنین میگوید: «کلمه { أَنْفُسَنا} اختصاص به علی علیه السلام ندارد؛ زیرا به صیغه جمع آمده است.»(1)
پاسخ: اوّلاً: قبلاً در آیه «ولایت» به اثبات رساندیم که عرب به جهاتی؛ از جمله تعظیم، لفظ جمع را برای مفرد به کار میبرد و در قرآن نیز چنین استعمالی را زیاد مشاهده میکنیم.
ثانیاً: تعبیر به جمع در این آیه به جهت بیان این مطلب است که هر کدام از دو دسته مباهله کننده، سزاوار است که خواص از اهل بیت خود را بیاورد؛ خواه افراد هر دسته متعدد باشند یا خیر.
او همچنین میگوید: «مقصود از { أَنْفُسَنا} شخص پیامبرصلی الله علیه وآله است؛ یعنی هنگام مباهله باید خود و فرزندان و زنهای خود را بیاورید.»(2)
پاسخ: اوّلاً: این توجیه، اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زیرا مطابق روایات صحیحه، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای مباهله امام حسن و امام حسین علیهما السلام را که مصداق { أَبْناءَنا} بود، و نیز حضرت زهراعلیها السلام را که مصداق { نِساءَنا} بود، و نیز حضرت علی علیه السلام را که مصداق { أَنْفُسَنا} بود، آورد. و اگر مقصود از { أَنْفُسَنا} خود پیامبر بوده است، چرا پیامبر صلی الله علیه وآله، علیعلیه السلام را با خود به همراه آورد؟
ثانیاً: با این فرض، لازم میآید که بین داعی و مدعو اتحاد باشد؛ یعنی دعوت کننده و دعوت شده یکی باشند که این قطعاً باطل است؛ زیرا هیچگاه انسان خودش را دعوت نمیکند.
ثالثاً: درصورت درست بودن این احتمال، لازم میآید که کلمه أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ }در آیه زیادی باشد؛ زیرا شخص پیامبرصلی الله علیه وآله داخل در جمله { تَعالَوْا نَدْعُ است.
و اگر کسی بگوید که انسان گاهی خود را نیز دعوت میکند؛ مثلاً عرب میگوید: «دعوت نفسی إلی کذا»؛ «من خودم را به فلان چیز دعوت کردم.»
در جواب این اشکال میگوییم:
ما در این جهت مناقشه نمیکنیم که دعوت خود نیز صحیح است، ولی نمیتوان این نوع استعمال را حقیقی دانست. مضافاً به اینکه برخی تصریح کردهاند که انسان هیچگاه خودش را دعوت نمیکند بلکه دیگری را میخواند مگر آنکه مجازاً چنین باشد.(1)
علاوه بر اینکه این اشکال در حقیقت اجتهاد در مقابل نصوص صحیح است که مقصود از { أَنْفُسَنا} را امام علیعلیه السلام میداند. گرچه ما منکر شمول پیامبر صلی الله علیه وآله در کلمه { أَنْفُسَنا} نیستیم.
حاکم نیشابوری به سند صحیح از جابر، قصه ورود عاتب و سید و شرفیاب شدن به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله را نقل کرده و در آخر آن میگوید: «... و در حقّ آنها نازل شد { تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ...}. آنگاه جابر میگوید: مراد از { أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ، رسول اللَّه و علی است و مراد از { أَبْناءَنا} حسن و حسین است و مقصود از { نِساءَنا }فاطمه میباشد.»(2)
شیخ محمّد عبده میگوید: «روایات متفق است بر اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله علی و فاطمه و دو فرزندش را برای مباهله انتخاب کرد، این روایات حمل میکنند { نِساءَنا} را بر فاطمه علیها السلام و کلمه { أَنْفُسَنا} را بر علی علیه السلام فقط، ولی مصادر این روایات تنها کتب شیعه است و مقصد آنها نیز از نشر این گونه روایات معلوم است....»(3)
پاسخ: اوّلاً: خوشبختانه شیخ محمّد عبده تصریح دارد به اینکه روایات همگی در این مطلب اتفاق دارند.
ثانیاً: اینکه ادعا کرده این روایات مصادرش فقط شیعی است، حرفی بدون دلیل است؛ زیرا همانگونه که مشاهده کردید این روایات در اصحّ کتب اهل سنّت؛ همچون صحیح مسلم و صحیح ترمذی و دیگر کتب آمده است.
او میگوید: «واضعین این روایات درست نتوانستهاند آنها را بر آیه تطبیق کنند؛ زیرا کلمه { نِساءَنا} را عرب بر دختر استعمال نمیکند، خصوصاً در صورتی که برای او همسران باشد. و بعیدتر اینکه کلمه { أَنْفُسَنا} بر علی - علیه الرضوان - اطلاق شود.»(1)
پاسخ: اوّلاً: هیچ دلیلی بر وضع و جعل این احادیث وجود ندارد.
ثانیاً: فرق است بین کلمه «ازدواج» با کلمه «نساء»، آنچه که بر دختران اطلاق نمیشود کلمه ازواج است نه نساء.
ثالثاً: با وجود روایات صحیح السند واطلاق کلمه «نساءنا» بر حضرت زهرا علیها السلام دختر پیامبرصلی الله علیه وآله دیگر جای هیچ گونه تردید و شک و اجتهادی نیست؛ زیرا خود این استعمال دلیل بر جواز استعمال است.
رابعاً: تعبیر به «نساءنا» برای شامل شدن زنهای هر دو دسته است، خواه در هر دسته جمعیت باشد یا خیر.
خامساً: عرب مجازاً کلمه «انفس» را در شخصی که در کمالات و فضایل با دیگری مساوی است، اطلاق میکند.
1) 1360. تفسیر المنار، ج 3، ص 322.
یکی از آیاتی که دلالت بر مقام و منزلت عظیم اهل بیتعلیهم السلام دارد، آیه «مودّت» است. خداوند متعال میفرماید: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(1)«بگو[ای پیامبر!] من به جز مودّت و دوستی خویشاوندان نزدیکم به عنوان اجر و مزد رسالت چیز دیگری از شما نمیخواهم.»
شکی نیست که پیامبر در طول 23 سال در نشر و گسترش توحید، زحمات فراوانی را متحمّل شد که اجر بسیاری را میطلبد ولی حضرت تنها توقّعی که از امت خود در مقابل این همه زحمات دارد، این است که نزدیکان او را دوست بداریم. در این بحث به بررسی این آیه که از فضایل مهمّ اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام به شمار میآید میپردازیم.
حاکم نیشابوری و دیگران نقل کردهاند که بعد از نزول آیه { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی عرض شد: ای رسول خدا! خویشاوندان نزدیک تو چه کسانی هستند که بر ما مودّت آنها واجب است؟ حضرت فرمود: علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام.(2)
طبری به سندش از ابی الدیلم نقل میکند: «هنگامی که علی بن حسینعلیهما السلام را به اسیری آوردند، کنار دروازه شام او را نگه داشتند. مردی از اهل شام ایستاد و خطاب به حضرت عرض کرد: حمد خدای را که شما را به قتل رسانید!
حضرت به او فرمود: آیا قرآن خواندهای؟
عرض کرد: آری.
فرمود: آیا آل حم را خواندهای؟
عرض کرد: آل حم را نخواندهام.
حضرت فرمود: آیا این آیه را نخواندهای: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؟
عرض کرد: آیا شما همان ذوی القربی هستید؟ حضرت فرمود: آری.»(1)
حاکم نیشابوری به سندش نقل میکند: حسن بن علی علیهما السلام بعد از شهادت علیعلیه السلام خطبهای ایراد فرمود. در آن خطبه حمد و ستایش خدا نمود. آنگاه فرمود: در این شب کسی از دنیا رحلت نمود که هیچ یک از اولین، در عمل بر او پیشی نمیگیرد و هیچ یک از آخرین او را درک نخواهد نمود. پیامبر صلی الله علیه وآله پرچم را به دست علیعلیه السلام میداد و جنگ مینمود در حالی که جبرئیل طرف راست و میکائیل طرف چپ او بودند، و باز نمیگشت تا اینکه خداوند به دست او فتح و پیروزی قرار میداد، و بر اهل زمین زرد و سفیدی (طلا و نقره) نگذاشت، جز ششصد درهم از زیادی عطاهایش، که میخواست با آن خادمی را برای اهلش تهیه کند... آنگاه فرمود: ای مردم! هر کس مرا شناسد که میشناسد، و هر کس مرا نمیشناسد پس من حسن بن علی هستم. من پسر پیامبرم، من پسر وصّی، پسر بشارت دهنده، و پسر بیم دهنده هستم. من پسر دعوت کننده به سوی خدا به اذن اویم. من پسر چراغ نور دهندهام. من از اهل بیتی هستم که جبرئیل بر ما نازل میشد و از ما بالا میرفت. من از اهل بیتی هستم که خداوند پلیدی
1) 1363. تفسیر طبری، ج 25، ص 16 و 17.
را از آنها دور کرده و آنها را پاک نموده است. من از اهل بیتی هستم که خداوند دوستی و مودّت آنها را بر هر مسلمان واجب کرده است. خداوند تبارک و تعالی فرمود: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَمَنْ یقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً}، انجام حسنه مودّت ما اهل بیت است.»(1)
مضمون این حدیث از جماعتی از صحابه و تابعین نقل شده است؛ از قبیل:
امام امیرالمؤمنینعلیه السلام.
امام حسن مجتبیعلیه السلام.
امام حسینعلیه السلام.
امام سجادعلیه السلام.
امام باقرعلیه السلام.
امام صادقعلیه السلام.
عبداللَّه بن عباس.
عبداللَّه بن مسعود.
جابر بن عبداللَّه انصاری.
ابوامامه باهلی
ابوالطفیل عامر بن واثله.
سعید بن جبیر.
مجاهد بن جبر.
مقسم بن بجره.
زاذان کندی.
1) 1364. مستدرک حاکم، ج 3، ص 172.
سدّی.
فضّال بن جبیر.
عمرو بن شعیب.
زرّ بن جیش.
ابواسحاق سبیعی.
زید بن وهب.
عبداللَّه بن نجّی.
عاصم بن حمزه.
روایات نزول آیه «مودّت» در شأن اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را جماعتی از علمای اهل سنّت در هر قرنی نقل کردهاند؛
سعید بن منصور (م 227 ه.ق).
احمد بن حنبل (م 241 ه.ق).
عبد بن حمید (م 249 ه.ق).
محمد بن اسماعیل بخاری (م 256 ه.ق).
مسلم بن حجاج قشیری (م 261 ه.ق).
احمد بن یحیی بلاذری (م 276 ه.ق).
محمد بن عیسی ترمذی (م 279 ه.ق).
ابوبکر بزار (م 292 ه.ق).
و...
ابوبشر دولابی (م 310 ه.ق).
ابوبکر منذر نیشابوری (م 318).
عبدالرحمن بن ابی حاتم رازی (م 327 ه.ق).
هیثم بن کلیب شاشی (م 335 ه.ق).
ابوالقاسم طبرانی (م 360 ه.ق).
ابوالشیخ بن حبّان (م 369 ه.ق).
محمد اسحاق بن منده (م 395 ه.ق).
ابوعبداللَّه حاکم نیشابوری.
ابوبکر بن مردویه اصفهانی (م 410 ه.ق).
ابواسحاق ثعلبی (م 427 ه.ق).
ابونعیم اصفهانی (م 430 ه.ق).
علی بن احمد واحدی (م 468 ه.ق).
محیی السنه بغوی (م 516 ه.ق).
جار اللَّه زمخشری (م 528 ه.ق).
ملّا عمر بن محمّد بن خضر (م 570 ه.ق).
ابوالقاسم ابن عساکر دمشقی (م 576 ه.ق).
ابوالسعادات ابن اثیر جزری (م 606 ه.ق).
فخر رازی (م 606 ه.ق).
عزالدین بن اثیر (م 630 ه.ق).
محمّد بن طلحه شافعی (م 652 ه.ق).
ابوعبداللَّه انصاری قرطبی (م 656 ه.ق).
ابوعبداللَّه گنجی شافعی (م 658 ه.ق).
قاضی بیضاوی (م 685 ه.ق).
محبّ الدین طبری شافعی (م 694 ه.ق).
و...
ابوالبرکات نسفی (م 710 ه.ق).
ابوالقاسم جزی (م 741 ه.ق).
علاء الدین خازن (م 741 ه.ق).
ابوحیان اندلسی (م 745 ه.ق).
ابن کثیر دمشقی (م 774 ه.ق).
ابوبکر نورالدین هیثمی (م 807 ه.ق).
ابن حجر عسقلانی (م 852 ه.ق).
نورالدین ابن صباغ مالکی (م 855 ه.ق).
شمس الدین سخاوی (م 903 ه.ق).
نور الدین سمهودی (م 911 ه.ق).
جلال الدین سیوطی (م 911 ه.ق).
شهاب الدین قسطلانی (م 923 ه.ق).
ابو السعود عمادی (م 901 ه.ق).
ابن حجر هیثمی مکی (م 973 ه.ق).
زرقانی مالکی (م 1122 ه.ق).
عبداللَّه شبراوی (م 1162 ه.ق).
محمّد بن صبان مصری (م 1206 ه.ق).
محمد بن مؤمن شبلنجی.
و دیگران از علمای اهل سنّت.
روایاتی که دلالت بر نزول آیه «مودّت» در شأن اهل بیتعلیهم السلام دارد به سه نوع تقسیم میشود:
1 - برخی از سندها مورد اتفاق بر صحت آن است، مانند سند طاووس از سعید بن جبیر از ابن عباس است.
2 - برخی از روایات است که علمای اهل سنّت آن را با سند ذکر کرده و درباره چگونگی سند آن سکوت اختیار کردهاند، گرچه چارهای ندارند جز آنکه اعتراف به اعتبار آن نمایند، مثل خطبه امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از شهادت پدرش، و سخن امام سجادعلیه السلام در شام و... .
3 - برخی از روایات را نیز نقل کرده، ولی سند آن را تضعیف نمودهاند، البته با یک بررسی کلّی نسبت به کسانی که در سند این روایات تضعیف شدهاند پی میبریم که هیچ کدام آنها قابل تضعیف نزد علمای رجال اهل سنّت نبوده، بلکه توثیق نیز شدهاند. اینک به بررسی ترجمه هر یک از تضعیف شدگان میپردازیم:
وی که از رجال کتب سته حدیثی اهل سنّت است،(1)یعقوب بن سفیان او را عادل و ثقه دانسته است.(2)و اگر برخی او را مذمت کردهاند به جهت این است که او از
بزرگان شیعه به حساب میآید.(1)و نیز از جمله کسانی است که روایاتی را نقل کرده که در آن مذمت معاویه است.(2)ولی این را در جای خود به اثبات رساندهایم که هرگز شیعه بودن راوی نمیتواند سبب ضعف او گردد، همانگونه که ابن حجر در مقدمه «فتح الباری» به آن اشاره کرده است.(3)
او که عبداللَّه حسین بن حسن اشقر فزاری کوفی است، از رجال نسائی در صحیحش به حساب میآید. نسائی کسی بوده که شرایط نقل خبر در صحیحش را از بخاری و مسلم سختتر گرفته است.(4)و نیز او کسی است که ائمه اهل سنّت؛ امثال احمد بن حنبل، ابن معین، خلاس، ابن سعد و دیگران از او روایت نقل کردهاند.(5)
آری، نهایت چیزی که به او نسبت دادهاند، تشیع است، و اینکه او بر ضدّ ابوبکر و عمر سخن میگفته است.(6)ولی این جهت نمیتواند سبب تضعیف او گردد. لذا یحیی بن معین با آنکه او را از شیعیان غالی معرفی کرده است، ولی هنگامی که از حدیث او سؤال میشود، میگوید: باکی در آن نیست. از او سؤال میشود که او راستگو است؟ در جواب میگوید: آری، من از او حدیث نوشتم.(7)
او که قیس بن ربیع اسدی، ابو محمّد کوفی است، از رجال ابوداوود و ترمذی و ابن ماجه به حساب میآید،(8)که جماعت زیادی از ائمه حدیث اهل سنّت در صحاح و غیر صحاح از او حدیث نقل کردهاند.(9)قیس و ثوری و شعبه او را توثیق نمودهاند.
1) 1367. تهذیب الکمال، ج 32، ص 138.
2) 1368. مسند احمد، ج 4، ص 421؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 121.
3) 1369. مقدمه فتح الباری، ص 398.
4) 1370. تذکرة الحفاظ، ج 2، ص 700.
5) 1371. تهذیب التهذیب، ج 2، ص 291.
6) 1372. تهذیب التهذیب، ج 2، ص 291.
7) 1373. تهذیب التهذیب، ج 2، ص 291.
8) 1374. تهذیب الکمال، ج 24، ص 25.
9) 1375. تهذیب الکمال، ج 24، ص 27.
آری، تنها چیزی که هست او را نیز به تشیع نسبت دادهاند،(1)ولی این به تنهایی نمیتواند سبب تضعیف راوی گردد.
در رابطه با او تنها کسی که کلامی نقل کرده هیثمی است، ولی با این حال خودش او را توثیق کرده است. و نیز ابن حبّان او را در جمله ثقات آورده است. آری، او نیز به تشیع نسبت داده شده و اگر قدحی درباره او و دیگران است به همین جهت میباشد.(2)و این هم از نظر برخی افراد متعصب، بزرگترین تهمت و ضعف است.
آیه مورد بحث از جهاتی دلالت بر امامت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دارد:
مقصود آیه تنها مجرد محبّت و مودّت نیست، بلکه خداوند متعال به مودّتی امر نموده است که دنبال آن انقیاد و اطاعت و فرمانبرداری باشد، و این مطلب را از چند طریق میتوان اثبات نمود.
الف) از طریق لفظ «مودّت»؛ زیرا مطابق رأی برخی از متخصّصین لغت، مودّت عبارت از محبّتی است که همراه با اطاعت باشد.
ب) از طریق مراجعه به آیات دیگر؛ زیرا خداوند متعال میفرماید: { قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یحْبِبْکُمُ اللَّهُ ؛(3)«بگو [ای پیامبر!] اگر شما خدا را دوست دارید مرا اطاعت کنید که در این صورت خدا شما را دوست میدارد.»
مقصود از متابعت در این آیه همان اطاعت و فرمانبرداری است؛ زیرا خداوند در جایی دیگر میفرماید: { وَإِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِی وَأَطِیعُوا أَمْری ؛(4)«و همانا
پروردگار شما [خداوند] رحمن است، پس مرا متابعت کنید و امر مرا اطاعت نمایید.» در این آیه اطاعت عطف تفسیری بر متابعت شده است.
میدانیم که متابعت و فرمانبرداری تام و اطاعت مطلق، تنها برای امام و ولی خداست که ولایت و امامتش از جانب خداوند ثابت شده است.
علامه حلّی رحمه الله میفرماید: «وجوب مودّت مستلزم وجوب اطاعت است.»(1)
از آیه مورد بحث استفاده میشود که اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام کسانی هستند که محبّتشان به طور مطلق واجب است. و هر کس که چنین باشد محبوبترین افراد نزد خداوند و رسول خواهد بود و در نتیجه او افضل افراد امت است، همانگونه که ابن حجر به آن تصریح دارد. او میگوید: «محبّت دینی ملازم با افضلیت است. پس هر کس که افضل است محبّت ما به او بیشتر است.»(2)این را نیز میدانیم که مطابق قاعده، هر کس افضل است او باید امام و رهبر جامعه باشد. ابن تیمیه میگوید: «ولایت دادن به مفضول با وجود افضل، ظلم بزرگی است.»(3)
محب الدین طبری میگوید: «به طور کلّی ولایت مفضول با وجود افضل منعقد نمیگردد.»(4)
در این آیه، امر به محبّت به صورت مطلق شده است، و محبت مستلزم اطاعت است، پس در حقیقت پیامبر صلی الله علیه وآله امر به اطاعت مطلق از اهل بیت خود نموده است. و از آنجا که اطاعت مطلق تنها باید از معصوم باشد، در نتیجه مقصود به ذوی القربی در آیه، اهل بیت عصمت و طهارتند، و اگر آنها معصومند پس مرجع دینی مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله میباشند.
اهل سنّت، خصوصاً ابن تیمیه از آنجا که دلالت آیه را بر مقام و منزلت اهل بیتعلیهم السلام قوی دیدهاند، لذا درصدد تضعیف آن از هر راه برآمدهاند، اینک به برخی از ایرادات واهی آنان اشاره میکنیم.
برخی میگویند: تفسیر آیه به مودّت اهل بیت و عترت پیامبر با غفلت از یک نقطه مهمّ است و آن اینکه این آیه در سوره شوری است که مکّی میباشد، و در آن زمان هنوز حسنین و فاطمه نبودهاند. حال چگونه این آیه به عترت پیامبر تفسیر شده و آن را به جماعتی خاص که همان علی و فاطمه و حسن و حسینند تخصیص داده شده است، با آنکه اکثر آنها هنگام نزول آیه وجود نداشتهاند.
ابن تیمیه در این باره میگوید: «سوره شوری بدون شک مکّی است و قبل از ازدواج علی با فاطمه نازل شده است و لذا قبل از ولادت حسن و حسین نازل شده است.»(1)
پاسخ: اوّلاً: برای تشخیص اینکه آیهای مکّی یا مدنی است، از دو راه میتوان بررسی کرد:
الف) ملاحظه مضمون آیه، به این نحو که بگوییم: هر آیهای که درباره توحید و معارف عقلی و انتقاد از بت پرستی و دعوت به ایمان به خدا و روز رستاخیز و جریانهای امتهای پیشین و مشابه این امور است، در غالب موارد مکّی به حساب میآید؛ زیرا در آن عصر تنها مسائلی که احتیاج به ذکر آنها بود، همین قبیل مسائل است. ولی آیاتی که مربوط به شؤون نظام اسلامی و جهاد و مناظرات با یهود و نصارا و احکام شرعی و نظام اجتماعی بوده، غالباً مدنی به حساب میآمده است. در مورد آیه «مودّت» با مراجعه به مضمون آن پی خواهیم برد که با نزول در مدینه تناسب دارد.
1) 1384. منهاج السنة، ج 4، ص 25 - 27.
ب) رجوع به نصوصی که در مورد آیه از طرف علما وارد شده است. و در مورد سوره شوری مشاهده میکنیم که مفسّران میگویند: سوره شوری مکّی است بجز چهار آیه از آن، که اوّل آنها آیه { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی }است.
قرطبی میگوید: سوره شوری بنا بر قول حسن و عکرمه و عطاء و جابر مکّی است. و ابن عباس و قتاده گفتهاند: به جز چهار آیه آنکه در مدینه نازل شده است که یکی از آنها { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ...} میباشد.(1)
ابوحیان از ابن عباس نقل میکند که سوره شوری مکّی است به جز چهار آیه آن از { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً...} تا آخر چهار آیه، که در مدینه نازل شده است.(2)
شوکانی(3)و آلوسی(4)و... نیز همین مطلب را نقل کردهاند.
این نکته قابل توجه است که بدانیم قرآن کریم به اتفاق دانشمندان بر حسب ترتیب نزول جمعآوری نشده است، و لذا اغلب سورههای مکّی از آیات مدنی خالی نبوده و نیز اکثر سورههای مدنی از آیات مکّی خالی نیست. و اگر سورهای را مکّی یا مدنی مینامند تابع این است که اغلب آن سوره دارای چه نوع آیهای و در کجا نازل شده است. برای روشن شدن موضوع به نمونههایی اشاره میکنیم:
الف) سوره عنکبوت مکّی است مگر ده آیه از اوّلش که مدنی است.(5)
ب) سوره کهف مکّی است مگر هفت آیه از اوّلش که مدنی است.(6)
ج) سوره مریم مکّی است الّا آیه سجده و{ وَإِنْ مِنْکُمْ إِلّا وارِدُها}.(7)
د) سوره حجّ مکّی است مگر آیه { وَمِنَ النّاسِ مَنْ یعْبُدُ اللَّهَ عَلی حَرْفٍ .(8)
ثانیاً: بر فرض که آیه «مودّت» مکّی باشد ولی این مستلزم آن نیست که مودّت
محصور بر خویشاوندان موجود گردد، بلکه شامل کسانی نیز میگردد که بعد از نزول آیه متولّد میشوند و دارای شرایط موجودین هستند. یعنی آیه شامل هر شخص معصوم از امامان اهل بیت عترت و طهارتعلیهم السلام میشود.
نظیر این آیه، آیه وصایت است. خداوند تعالی میفرماید { یوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ که شامل هم اولاد موجود در زمان نزول آیه میشود و هم اولادی که بعداً متولّد میشوند.
ابن تیمیه در ادامه اشکال سابق خود میگوید: «دلیل این مطلب این است که خداوند نفرمود: الّا المودة لذوی القربی، بلکه فرمود: { إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ، و اگر مقصود خداوند خویشاوندان پیامبرصلی الله علیه وآله بود. باید للقربی یا لذوی القربی میگفت، همانگونه که در آیه خمس فرمود: { وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی .(1)
پاسخ: با مراجعه به کتب تفسیر پی خواهیم برد که مفسّران درصدد پاسخ از این سؤال برآمده و جواب آن را دادهاند.
زمخشری میگوید: «اگر گفته شود: چرا گفته نشد: الّا مودة القربی، یا گفته نشد: الّا المودة للقربی؟ و به طور کلّی { إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی معنایش چیست؟ در جواب میگوییم: در این آیه، اهل بیت، محلّ و مکان مودّت و مقرّ آن قرار گرفتهاند. به عنوان مثال، عرب میگوید: «لی فی آل فلانٍ مودّة»، برای من در آل فلان مودّت است. مقصود آن است که من آنان را دوست دارم و آنان مکان و محلّ حبّ من هستند. در مورد آیه { فِی متعلّق به مودّت نیست، بلکه متعلّق به محذوف است مثل اینکه میگوییم: «مال در کیسه است.» و تقدیر آن این چنین است: «الّا المودة ثابتة فی القربی» مگر مودّتی که در خویشاوندان رسول ثابت است.»(2)
ابن تیمیه در ادامه میگوید: «پیامبر صلی الله علیه وآله هرگز درخواست اجری نمیکند؛ زیرا تنها اجر و مزد او بر خداوند است. آری بر مسلمانان است که به ادله دیگر او را دوست بدارند، ولی موالات و دوستی ما نسبت به اهل بیت پیامبر علیهم السلام هیچگاه مزد و اجر پیامبر به حساب نمیآید.»(5)
پاسخ: در مورد مسأله اجر و مزد رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله چهار نوع آیه وجود دارد:
1 - آیاتی که اجر و مزد پیامبرصلی الله علیه وآله را بر خداوند میداند؛
خداوند متعال از قول حضرت نوحعلیه السلام میفرماید: { إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ * وَما أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِی إِلّا عَلی رَبِّ الْعالَمِینَ ؛(6)«مسلّماً من برای شما پیامبری امین هستم. تقوای الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمایید. من برای این [دعوت هیچ مزدی از شما نمیطلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است.»
و از زبان حضرت هودعلیه السلام میفرماید: { یا قَوْمِ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِی إِلّا عَلَی الَّذی فَطَرَنِی أَ فَلا تَعْقِلُونَ ؛(7)«ای قوم من! من از شما برای این [رسالت پاداشی نمیطلبم، پاداش من تنها بر کسی است که مرا آفریده است، آیا نمیفهمید؟»
از زبان حضرت صالح نیز همین تعبیر نقل شده است.(8)
2 - از برخی آیات استفاده میشود که بازگشت مزد نیز به خود مردم است.
1) 1395. التفسیر الکبیر، ج 27، ص 167.
2) 1396. البحر المحیط، ج 7، ص 516.
3) 1397. تفسیر نیشابوری در حاشیه تفسیر طبری، ج 25، ص 33.
4) 1398. تفسیر ابوالسعود، ج 8، ص 30.
5) 1399. منهاج السنة، ج 4، ص 25 - 27.
6) 1400. سوره شعراء، آیه 107و109.
7) 1401. سوره هود، آیه 51.
8) 1402. سوره شعراء، آیه 143 - 145.
خداوند متعال خطاب به پیامبرش کرده، میفرماید: { قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ؛(1)«بگو: هر اجر و پاداشی از شما خواستهام برای خود شما است.»
3 - نوع سوّم آیهای است که در آن خداوند اجر و مزد رسالت پیامبر را «راهی به سوی خدا قرار دادن» معرّفی کرده است. میفرماید: { قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ إِلّا مَنْ شاءَ أَنْ یتَّخِذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً}؛(2)«بگو: من در برابر آن [ابلاغ آیین خدا هیچ گونه پاداشی از شما نمیطلبم، مگر کسی که بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگزیند [این پاداش من است .»
در این آیه اجر و پاداشی که استثنا شده، عمل مسلمانان است؛ یعنی انتخاب راه به سوی خداوند. گرچه در این آیه مستثنا ذات است ولی مقصود به آن مشیت و خواست اوست.
4 - نوع چهارم نیز همین آیه مورد بحث؛ یعنی آیه مودّت است که در آن سخن از اجر و مزد رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله به میان آمده و آن را «مودّت فی القربی» دانسته است.
با تأمّلی در این سه دسته آیه به این نتیجه میرسیم که حکم اوّلی در رسالت انبیا آن است که از مردم بابت رسالت و دعوت خود، نفع و بهره و مزدی نخواهند، بلکه اجر و مزد خود را تنها از خدا بخواهند.
و اگر در آیه «مودّت» به اجر و مزد اشاره شده، این در واقع درخواست چیزی است که نفعش به خود مردم باز میگردد. لذا فرمود: بگو: هر چیزی را که به عنوان اجر و مزد از شما خواستم، نفعش به خود شما باز میگردد.
حال چگونه نفع مودّت خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه وآله به خود مردم باز میگردد، از دو راه میتوان آن را اثبات نمود:
الف) از آنجا که اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله به حکم آیات و روایات دیگر، از خطا و اشتباه معصومند، لذا مودّت و ارتباط با آنها، انسان را از سرچشمه زلال معارف
آنان بهرهمند میسازد و در نتیجه به حقّ و حقیقت و سنّت واقعی پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده، از معارف والای قرآن کریم بهرهمند میشود.
ب) محبّت و مودّت، نیروی مرموز درونی است که انسان را به سوی محبوب میکشاند و لذا درصدد برمیآید که به او اقتدا کرده، او را الگوی خود قرار دهد. اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام از آنجا که مظهر همه خوبیهایند لذا مودّت آنان انسان را به خوبیها و عمل به آن جذب میکند، پس نفع مودّت خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله به خود انسان باز میگردد.
و امّا اینکه مراد از آیه { مَنْ شاءَ أَنْ یتَّخِذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً }چیست؟ در جواب میگوییم: مراد از آن، همان مستثناء در آیه 23 سوره شوری است؛ یعنی مودّت خویشان رسولصلی الله علیه وآله؛ زیرا همانگونه که قبلاً اشاره شد، مودّت و محبّت حقیقی جدای از اطاعت و متابعت نیست، و اطاعت از آنها همان عمل به دستوراتی است که انسان را در راه مستقیم قرار داده، و به سوی خدا میرساند. نتیجه اینکه مودّت خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله در حقیقت همان برگرفتن راه برای رسیدن به خداوند است. به همین خاطر است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در حدیث ثقلین و سفینه و امان و دیگر احادیث، امر به تمسّک به عترت خود نموده است.
از جمله موضوعاتی که در کتابهای کلامی شیعه مطرح بوده و بر آن اقامه دلیل شده، موضوع برتری ائمه - خصوصاً امام امیرالمؤمنین علیه السلام - بر انبیای الهی، غیر از رسول اکرمصلی الله علیه وآله است.
خداوند متعال میفرماید: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(1)«پس هر کس با تو درباره حضرت عیسی در مقام مجادله برآمد پس از آنکه به وحی خدا بر احوال او آگاه شدی، بگو که بیایید ما و شما، با فرزندان و زنان خود و خودمان با هم به مباهله برخیزیم تا دروغ گویان و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.»
اجماع مفسّران بر این است که در آیه شریفه مراد از «انفسنا» امیرالمؤمنین علیه السلام است.
احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده: «هنگامی که این آیه بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را دعوت نمود و فرمود: بار خدایا! اینان اهلبیت علیهم السلام من هستند.»(2)
از کلمه «انفسنا» در آیه شریفه استفاده میشود که امام علی بن ابیطالب علیه السلام در کمالات با رسول خدا صلی الله علیه وآله یکسانند، و از آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به اجماع امّت
و روایات، افضل از جمیع انبیای الهی است، پس امام علی علیه السلام نیز افضل از جمیع انبیای الهی است.
صحیح بخاری به سند خود از پیامبر صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انا سید البشر.»(1)
و نیز فرمود: «أنا سید ولد آدم.»(2)پس امام علی علیه السلام که نفس پیامبرصلی الله علیه وآله است از جنبه معنوی نیز سید بشر و آقای فرزندان آدم علیه السلام است.
علامه حلّی در شرح تجرید میفرماید: «انفس، در آیه شریفه اشاره به علیعلیه السلام است، و ممکن نیست که گفته شود: نفس پیامبر و علی علیهما السلام یکی است، پس تنها یک احتمال باقی میماند و آن اینکه: مراد از آیه مساوات پیامبر صلی الله علیه وآله و علی علیه السلام باشد. و شکی نیست که رسول خدا صلی الله علیه وآله افضل مردم بود، پس امام علی علیه السلام نیز چنین است.»(3)
فخر رازی در ذیل آیه مباهله میگوید: «در شهر ری شخصی است به نام محمود بن حسن حمصی که معلّم شیعه دوازده امامی است، او گمانش بر این است که علی علیه السلام افضل از جمیع انبیاست به جز محمّد صلی الله علیه وآله.
آنگاه میگوید: دلیلی که میتوان بر مدعای او اقامه نمود، قول خداوند متعال است که میفرماید: { وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ؛ و مراد از «انفسنا» خود پیامبر صلی الله علیه وآله نیست؛ به جهت آنکه انسان خودش را دعوت به امری نمیکند، بلکه مراد از «انفسنا» غیر از رسول خداست. و علما اجماع کردهاند که آن غیر، کسی جز علی بن ابیطالبعلیه السلام نیست. پس آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه نفس علی علیه السلام همان نفس پیامبر صلی الله علیه وآله است، نه اینکه نفس علی عین نفس پیامبر صلی الله علیه وآله است. بلکه مراد از آیه آن است که نفس علی علیه السلام مثل نفس پیامبر صلی الله علیه وآله است. این معنا اقتضا دارد که علی علیه السلام با پیامبرصلی الله علیه وآله در جمیع وجوه فضایل و کمالات مساوی باشند؛ از این عموم مساوات، تنها نبوّت استثنا میشود
به دلیلِ اجماع و روایات در این خصوص که بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله پیامبری دیگر نخواهد بود....»(1)
اگر کسی اشکال کند که کلمه «انفسنا و انفسکم» دلالت بر تشبیه امام علیعلیه السلام به پیامبر صلی الله علیه وآله دارد و در تشبیه، وجه شبه در مشبه به اقوی از مشبه است. در جواب میگوییم: کلمه «انفسنا» به قرینه حدیث «نور» و حدیث «انّ علیاً منّی و انا منه» دلالت بر عینیت حقیقی در فضایل دارد.
1) 1410. تفسیر فخر رازی، ج 8، ص 81.
از جمله مباحثی که بین متکلمان مطرح بوده و هست، ولایت تکوینی است. ولایت چیست و ولایت تکوینی چه معنایی دارد؟ آیا کسان دیگری غیر از انبیا ولایت تکوینی؛ یعنی حقّ تصرّف در نظام تکوین را دارند؟ در اینجا به توضیح و شرح این موضوع میپردازیم.
فیومی میگوید: «وَلْی مثل فَلْس به معنای قرب است و ولایت به کسره و فتحه «واو» به معنای نصرت است.»(1)
جوهری میگوید: «وَلْی به معنای قرب و نزدیک شدن است... و هرکس امر شخصی را متکفّل شود و از عهده آن بر آید، ولی او خواهد بود... و ولایت با کسره «واو» به معنای سلطان و نیز با کسره وفتحه «واو» به معنای نصرت آمده است.»(2)
در اقرب الموارد آمده است: «الولی حصول الثانی بعد الأوّل من غیر فصل؛ وَلْی عبارت است از قرار گرفتن فرد یا شیء دوم به دنبال فرد یا شیء اوّل، بدون فاصله. وَلِی الشیء وعلیه وِلایة و وَلایة: یعنی مالک امر آن شده و بر آن قیام کرد. یا آنکه ولایت با فتح و کسر - هر دو - به معنای امارت و سلطنت است....(3)»
راغب اصفهانی میگوید: «الوَلاء والتوالی أن یحصل شیئان فصاعداً حصولاً لیس بینهما مالیس منهما»؛ ولاء و توالی به معنای آن است که دو چیز و یا بیشتر از آن، طوری قرار گیرند و واقع شوند که بین آن دو، غیر از خود آنها، چیز دیگری نبوده باشد.»(1)
علامه طباطبایی رحمه الله در معنای اصطلاحی «ولایت» میفرماید: «ولایت، آخرین درجه کمال انسان است و آخرین منظور و مقصود از تشریع شریعت حقّ خداوندی است.»(2)
ایشان در تفسیر المیزان میگوید: «اصل معنای ولایت، برداشته شدن واسطهای است که بین دو چیز حائل شده باشد، به طوری که بین آندو، غیر از آنها واسطهای باقی نماند و سپس برای نزدیکی چیزی به چیز دیگر به چند صورت، به کار گرفته شده است؛ مانند قرب نَسَبی، مکانی، منزلتی، صداقت و غیر اینها. به همین مناسبت بر هر یک از دو طرف وَلایت، ولی گفته میشود؛ بالأخصّ به جهت آنکه هر یک از آن دو، نسبت به دیگری دارای حالتی است که غیرِ آن ندارد. بنابراین خداوند سبحان ولی بنده مؤمن خود است؛ امورش را زیر نظر دارد و شؤون وی را تدبیر میکند، او را در صراط مستقیم هدایت مینماید، امور وی را عهدهدار و او را در دنیا و آخرت یاری میکند.
مؤمن حقیقی و واقعی نیز ولی پروردگار است؛ زیرا خود را در اوامر و نواهی خداوند تحت ولایت او در میآورد؛ همچنین در تمامی برکتهای معنوی، هدایت، توفیق، تأیید، تسدید و آنچه در پی دارد، از مکرّم شدن به بهشت و مقام رضوان خداوند، تحت ولایت و پذیرش خداوندِ خود است....»(3)
مقصود از ولایت تکوینی این است که فردی بر اثر پیمودن راه بندگی، آنچنان کمال و قرب معنوی پیدا کند که به اذن الهی بتواند در جهان و انسان تصرّف کند.
«ولایت تکوینی» یک کمال روحی و معنوی است که در سایه عمل به احکام خدایی و قوانین شرع در درون انسان پدید میآید و سرچشمه مجموعهای از کارهای خارق العاده میگردد. این نوع ولایت بر خلاف «ولایت تشریعی»، کمال و واقعیتی است اکتسابی و راه کسب برخی از مراتب آن به روی همه باز است، ولی مقاماتی که در «ولایت تشریعی» بیان گردیده، همگی موهبت خداوندی است که پس از تحصیل یک سلسله زمینهها، چیزی جز خواست خداوند در آن دخالت ندارد.
با مراجعه به قرآن میتوان شواهدی بر ولایت تکوینی اولیا اقامه نمود؛
1 - خداوند متعال از قول حضرت یوسف علیه السلام خطاب به برادرانش نقل میکند: { اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یأْتِ بَصِیراً}؛(1)«بروید و پیراهنم را بر چهره پدرم بیفکنید تا او نعمت بینایی خود را بازیابد.»
در آیه دیگر میفرماید: { فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً}؛(2)«هنگامی که مژده رسان آمد و پیراهن یوسف را بر صورت وی افکند، او بینایی خود را باز یافت.»
از این آیه استفاده میشود اراده و خواست و قدرت روحی حضرت یوسفعلیه السلام در بازگردانیدن بینایی پدر خویش، مؤثّر بوده است.
2 - خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ ؛(3)«به یاد آر هنگامی را که موسی برای قوم خود آب طلبید ما به او دستور دادیم عصای خود را بر سنگی زند، ناگهان دوازده چشمه از آن بیرون آمد، همه بنی اسرائیل آبشخور خود را دانستند.»
3 - میدانیم که حضرت سلیمان، ملکه سبا را احضار نمود، ولی پیش از آنکه وی به حضور سلیمان برسد، سلیمان در مجلس خود به حاضران فرمود: { یا أَیهَا الْمَلَؤُا أَیکُمْ یأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یأْتُونِی مُسْلِمِینَ ؛(1)«ای جمعیت! کدامیک از شما میتواند تخت بلقیس را برای من بیاورد پیش از آنکه [بلقیس و همراهان مطیعانه وارد شوند؟.» یک نفر از حاضران در مجلس گفت: { أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَإِنِّی عَلَیهِ لَقَوِی أَمِینٌ ؛(2)«پیش از آنکه تو از جای خود برخیزی من آن را میآورم و من بر این کار توانا و امینم.»
فرد دیگری به نام «آصف بن برخیا» اعلام کرد که در یک چشم به هم زدن میتواند آن را بیاورد؛ چنانکه خداوند میفرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی ؛(3)«کسی که نزد او دانشی از کتاب بود، چنین گفت: پیش از آنکه تو چشم بر هم بزنی، من آن را در این مجلس حاضر میکنم. پس ناگهان سلیمان تخت را در برابر خود حاضر دید و گفت: این نعمتی است از جانب خدا بر من.»
4 - قرآن مجید بعضی از کارهای فوق العاده را به حضرت مسیحعلیه السلام نسبت میدهد و این میرساند که همه آن کارها از نیروی باطنی و اراده خلاّق او سرچشمه میگرفت؛ چنانکه میفرماید: { أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیکُونُ طَیراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ اْلأَکْمَهَ وَاْلأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ ؛(4)«من برای شما از گِل، شکل مرغی میسازم و در آن میدمم که به اذن خدا پرنده میشود. کور مادرزاد و پیس را شفا میدهم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم.»
5 - قرآن کریم در مورد یکی از معجزات و تصرفات تکوینی حضرت محمّدصلی الله علیه وآله میفرماید: { اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ وَإِنْ یرَوْا آیةً یعْرِضُوا وَیقُولُوا سِحْرٌ
مُسْتَمِرٌّ}؛(1)«نزدیک شد قیامت و از هم شکافت ماه و هرگاه نشانهای ببینند روی بگردانند و گویند: سحری دائمی است.»
بسیاری از مفسّران در بیان شأن نزول آیات فوق آوردهاند: روزی مشرکان به پیامبر صلی الله علیه وآله گفتند: اگر در ادعای خود راست میگویی، ماه را برای ما دو نیم کن. پیامبر فرمود: آیا اگر این کار را انجام دهم، ایمان میآورید؟ گفتند: آری. پیامبر صلی الله علیه وآله از خدا درخواست کرد تا خواستهشان را به او عطا کند. سپس ماه به دو نیم شد.(2)
حقّ این است که معجزه، فعل ولی خدا است که به اذن و مشیت خداوند انجام میگیرد.
بنابراین، مقصود از { انْشَقَّ الْقَمَرُ} در آیه نخست، معجزه و تصرف تکوینی پیامبر صلی الله علیه وآله در انشقاق (دو نیم شدن) ماه است. شاید چنین پنداریم که انشقاق ماه در این آیات، به دو نیم شدن آن در روز رستاخیز اشاره دارد، ولی قراینی وجود دارد که برداشت اوّل را تأیید میکند:
الف) عبارت { وَإِنْ یرَوْا آیةً یعْرِضُوا} حاکی از آن است که در اینجا مقصود از آیه، آیات قرآنی نیست، بلکه مقصود از آن معجزه است؛ زیرا قرآن از معجزات پیامبران با الفاظی، همچون: «آیه» و «بینه» یاد میکند. مناسب بود که در شکل اول، به جای فعل دیدن «یروا» از افعالی، همچون: شنیدن یا نزول استفاده شود؛ مثلاً گفته میشد: «وان سمعوا» یا «وان نزلت آیة»؛ بنابراین، مقصود از آیه، اعجاز پیامبرصلی الله علیه وآله وانشقاق ماه است.
ب) عبارت { وَیقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ} نیز، قرینهای بر این معناست که سخن در این آیات راجع به معجزه پیامبر صلی الله علیه وآله است، نه انشقاق ماه در رستاخیز؛ زیرا در روز قیامت که پهنه ظهور تمام حقایق است، کسی سخن باطلی بر زبان نمیراند، در حالی که سحر خواندن آیات الهی سخن باطلی است.
حاصل آنکه با توجه به قراین یاد شده از یک سو و شأن نزول آیات از سوی دیگر، آیات نخستین سوره قمر به یکی از معجزات و تصرفات تکوینی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله که دو نیم کردن ماه و ناشی از ولایت تکوینی او است، اشاره دارد.
ولایت تکوینی امام را با ذکر چند مقدمه میتوان به اثبات رسانید:
گفتیم که حضرت سلیمان به حاضران در مجلس خود گفت: کدامیک از شما میتواند تخت بلقیس را برای من بیاورد، پیش از آنکه بلقیس و همراهان او مطیعانه وارد شوند... آصف بن برخیا اعلام کرد که در یک چشم بر هم زدن میتواند آن را بیاورد؛ خداوند متعال در مورد این داستان میفرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی ؛(1)کسی که مقداری از علم کتاب داشت، توانست در نظام تکوین تصرف کرده و تاج و تخت بلقیس ملکه سبا را از راه بسیار دور و در کمتر از یک چشم به هم زدن نزد سلیمان حاضر کند.
از این آیه به خوبی استفاده میشود که اگر کسی از کتاب خدا اطلاع داشته و به آن عالم باشد، قدرت تصرّف در کائنات را دارد که همان ولایت تکوینی است.
در آیهای دیگر میخوانیم: { قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ؛(2)«بگو تنها گواه بین من و شما، خدا و کسی که دانای حقیقی به کتاب خدا است کافی خواهد بود.»
از این آیه استفاده میشود که خداوند متعال و گروهی دیگر که عالم به کلّ کتابند
بین پیامبر و مردم شاهد بوده و شهادت خواهند داد. همچنین بر میآید، جماعتی هستند که عالم به کل کتابند؛ زیرا از طرفی لفظ «مَن» از موصولات است و لذا دلالت بر عموم دارد. از طرف دیگر «علم» مصدر است و در علم اصول فقه بیان شده که مصدر مضاف مفید عموم است. همچنین طبق نظر برخی، مفرد محلّی به الف و لام نیز دلالت بر عموم دارد، پس از دو جهت «علم الکتاب» دلالت بر عموم دارد. در نتیجه اینکه از این جمله استفاده میشود که جماعتی هستند که از کلّ کتاب آگاهی داشته و بدان عالمند.
در قرآن کریم میخوانیم: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ؛(1)«همانا آن، قرآن کریمی است که در کتابی محفوظ جای دارد. و جز پاکان نمیتوانند به آن دست یابند.»
در «لا یمسّه» دو احتمال است: یکی مسّ ظاهری با اعضای بدن و دیگری، مسّ باطنی. همانگونه که در «مَطهرّون» نیز دو احتمال است: یکی طهارت ظاهری با اعضای بدن و دیگری، طهارت باطنی با قلب. با مراجعه به قرآن پی میبریم که خداوند متعال لفظ مسّ را در هر دو معنا به کار برده است.
الف) مسّ ظاهری: خداوند متعال میفرماید: { قالَتْ رَبِّ أَنّی یکُونُ لِی وَلَدٌ وَلَمْ یمْسَسْنِی بَشَرٌ}؛(2)«مریم عرض کرد: خدایا! مرا چگونه فرزندی تواند بود و حال آنکه مردی به من نزدیک نشده است.»
ب) مسّ باطنی: خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَکَّرُوا}؛(3)«چون پرهیزکاران را از شیطان، وسوسه و خیالی به دل رسد، هماندم خدا را به یاد آرند.»
همچنین طهارت نیز در قرآن به دو معنا به کار رفته است: ظاهری و باطنی.
الف) طهارت ظاهری: { وَثِیابَکَ فَطَهِّرْ}؛(1)«و لباست را پاک گردان.»
ب) طهارت باطنی: { یا مَرْیمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ(2)}؛ «ای مریم همانا خداوند تو را برگزیده و پاکیزه گردانید و بر زنان جهانیان برتری بخشید.»
در مورد آیه { لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ در «لا یمسه» دو احتمال وجود دارد، نهی بودن و نفی بودن که هر دو به یک صیغه ادا میشود.
نهی به این معنا است که قرآن را نباید مسّ کند، که ظهور در مسّ ظاهری دارد و در مقابل آن، مقصود به طهارت نیز ظاهری است. و اگر مقصود «نفی» باشد، اخبار است و ظهور در مسّ باطنی دارد به این معنا که مسّ نمیکند و تماس حاصل نمیکند و به تعبیر دیگر، به عمق قرآن نمیرسند، مگر کسانی که مطهّرند و طبیعتاً طهارت نیز باطنی معنا میشود؛ یعنی کسانی که از هر عیب و نقص و گناهی پاکند. معنای این آیه این میشود: {مسّ نمیکند کتاب محفوظ را مگر کسانی که مطهّرند.}
در اینکه مطهّران چه کسانیاند؟ باز به قرآن مراجعه میکنیم؛ خداوند متعال میفرماید:
{ إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(3)«همانا خدا چنین میخواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.»
در این آیه شریفه، مصداقِ مطهران مشخص و معین شده است؛ آنان کسانی جز اهلبیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه وآله نیستند.
در تشخیص مصداق اهلبیتعلیهم السلام باید به روایات مراجعه کرد؛ زیرا قرآن میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(1)«و بر تو قرآن را فرستادیم تا بر امت آنچه فرستاده شد، بیان کنی.»
با مراجعه به روایات فریقین شیعه و سنی پی میبریم که مقصود به اهلبیت علیهم السلام در آیه شریفه، پیامبر اکرم، علی، فاطمه، حسن و حسینعلیهم السلام میباشند. اگر چه حصر در آیه اضافی است در مقابل همسران پیامبرصلی الله علیه وآله و بقیه صحابه، تا آنها از شمول آیه خارج گردند؛ در نتیجه آیه تطهیر شامل بقیه اهلبیت علیهم السلام از دوازده امام نیز میشود.
در مورد روایات و احادیث کساء به مبحث از آیه تطهیر مراجعه شود.
از مجموع این مقدمات استفاده میشود که اهلبیت علیهم السلام ولایت تکوینی دارند.
1) 1434. سوره نحل، آیه 44.
گاهی برخی از مخالفان شیعه امامیه اشکال میکنند که اگر آن طوری که شما میگویید، امامت از اصول دین است و امامان بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله دوازده نفر از ذریه رسول خدایند، و این مسأله از اهمیت فراوانی برخوردار است، چرا در قرآن سخنی از امامت به میان نیامده است؟ چرا نام ائمّه اهلبیت و مقام پیشوایی و امامت آنان در قرآن به طور صریح نیامده است؟ اگر آن چنان که شیعه میگوید؛ امامت از اهمیت به سزایی در جامعه برخوردار است، باید به طور صریح در قرآن آمده باشد درحالی که چنین نیست. ما درصدد آنیم که در این بحث به این مسأله بپردازیم.
در پاسخ به اینکه چرا نام اهل بیتعلیهم السلام به طور صریح در قرآن نیامده است، سه دیدگاه مطرح است:
در این دیدگاه گفته میشود نام اهل بیت علیهم السلام و مقام پیشوایی آنان در قرآن به طور صریح بوده، لیکن پس از وفات پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و در عصر جمعآوری قرآن و تدوین آن، قرآن تحریف گشته و نام اهل بیت از قرآن ساقط شده است.
این دیدگاه در میان فریقین طرفدارانی بسیار اندک دارد. استناد این افراد چیزی جز روایات نیست، روایاتی که از نظر سند و دلالت مخدوش و بسیاری از مصادر آنها بیاعتبارند.
ابن شنبوذ بغدادی از علمای اهل سنّت، آیه شریفه { وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ...(1)} را چنین قرائت میکرده است: { وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ - بسیف علی - وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ...}.(2)او تأویل آیه و مورد نزول آن را با تنزیل خلط کرده، بدون آنکه بر این توهّم خود دلیلی اقامه کند.
محدّث نوری از علمای شیعه، انگیزهاش در تدوین «فصل الخطاب» اثبات همین مدعاست که نام اهل بیت در قرآن بوده و به تحریف ساقط شده است.
وی در دلیل نهم خود میگوید: «نام اوصیای خاتم پیامبران و دختر ایشان حضرت زهرای مرضیهعلیها السلام و برخی از صفات و ویژگیهای آنان در تمام کتابهای آسمانی گذشته بوده است... پس باید نام آنان در قرآن نیز که سیطره بر کتابهای پیشین دارد و کتاب جاودانه است، بوده باشد.»(3)
در واقع محدّث نوری با این قول، ناخواسته با خود قرآن مخالفت کرده است، چون اگر قرآن سیطره بر کتابهای آسمانی پیشین دارد، همانگونه که فرموده: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکِتابِ وَمُهَیمِناً عَلَیهِ ،(4)باید قرآن معیار صحّت و سقم محتوای کتابهای پیشین باشد و تکلیف آنها را تعیین کند، لیکن محدّث نوری معیار صحت و سقم آیات قرآن را کتابهای آسمانی قبلی میداند و تکلیف قرآن را با آنها روشن میکند، از این رو حکم به تحریف قرآن کرده میگوید: «نام ائمه از قرآن ساقط شده است.»
در این دیدگاه گفته میشود، نه تنها نام اهل بیت در قرآن نیامده بلکه هرگز مقام پیشوایی و امامت آنان به طور مطلق در قرآن مطرح نشده است و هر آیهای که درباره اهل بیت به طور عام و یا امام علی علیه السلام به طور خاص نازل شده باشد تنها بیان کننده
فضایل و مناقب آنهاست، و خداوند از امامت آنان سخنی به میان نیاورده است.
این دیدگاه جمهور اهل سنّت است که ضعف آن در بررسی تطبیقی آیات ولایت، بیان شده است.
این دیدگاه جمهور متکلّمان، مفسّران، و محدثان شیعه است. آنان بر این باورند که هر چند نام اهل بیت علیهم السلام به طور صریح در قرآن نیامده است، لیکن خداوند آیاتی متعدد درباره پیشوایی اهل بیت - به ویژه امام علی -علیهم السلام و مناقب آنان نازل کرده است و پیامبر خدا صلی الله علیه وآله که مبین و معلّم آیات خدا است، آنها را به طور صریح و روشن برای امّت بیان کرده است، به گونهای که اگر جهالتها و عنادها رخت بربندد برای همگان این مطلب روشن و هویدا خواهد شد.
در منابع فریقین روایاتی به چشم میخورد که دلالت بر حجم عظیمی از آیات قرآن درباره اهل بیتعلیهم السلام دارد.
ممکن است کسی سؤال کند: گرچه به طور اجمال ذکری از اهل بیت مخصوصاً امام علیعلیه السلام در قرآن شده است، ولی چرا به طور صریح و شفاف اسامی آنان در قرآن نیامده است تا هر گونه شک و شبههای را از میان بردارد؟ در اینجا به جوابهایی اشاره میکنیم:
1 - قرآن کریم، کتابی است آسمانی که در آن کلیات اموری که متکفّل سعادت بشر در دنیا و آخرت است بیان گردیده، و شرح اسرار و دقایق و حقایق و جزئیات آن به نبی اکرم اسلام صلی الله علیه وآله واگذار گردیده است. همان طور که تفصیل همه آیات در تمامی ابواب به عهده آن حضرت محوّل شده، تشریح آیات امامت نیز به او واگذار شده است. خداوند متعال گفتار رسول خود را به طور مطلق امضا کرده است، آنجا که
میفرماید: { أَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(1)«و ما به سوی تو ذکر [قرآن ]را فرو فرستادیم تا آنچه را بر مردم نازل شد تبیین نمایی.» لذا آنچه را پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در تفسیر و تبیین و تعیین مصداق آیات قرآن ذکر کرده برای ما حجیت دارد. و با مراجعه به روایات فریقین مشاهده مینماییم که آیات بسیاری بر اهل بیتعلیهم السلام تطبیق شده است.
ابوبصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام درباره آیه {أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(2)} پرسیدم. فرمود: { أُولِی الْأَمْرِ} علی بن ابی طالب و حسن و حسینعلیهم السلام است. گفتم: مردم میگویند: چرا نام علی و اهل بیت ایشان در کتاب خدا نیست؟ فرمود: به آنان بگو: نماز بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شد ولی خداوند رکعات آن را که سه یا چهارتاست (در کتابش) نام نبرد، تا آنکه رسول خدا صلی الله علیه وآله آن را برای مردم تفسیر کرد. زکات برایشان نازل شد ولی اینکه از چهل درهم، یک درهم زکات دارد را نام نبرد تا آنکه رسول خدا صلی الله علیه وآله برای آنان مقدار زکات را تفسیر کرد. و حج نازل شد و خداوند به مردم نفرمود هفت بار طواف کنید تا آنکه رسول خدا صلی الله علیه وآله برای آنان تفسیر کرد. آیه {أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ نیز درباره علی و حسن و حسینعلیهم السلام نازل شد و رسول خدا صلی الله علیه وآله (آن را تفسیر کرد و) درباره علی علیه السلام فرمود: هر کس من مولای اویم (و اطاعت من بر او واجب است) علی هم مولای اوست (و اطاعتش بر او واجب است) و فرمود: شما را به کتاب خدا و اهل بیتش سفارش میکنم. من از خدا خواستهام بین آن دو جدایی نیندازد تا بر من در سر حوض (کوثر) وارد شوند، و خدا هم آن را به من عطا کرد.
و نیز فرمود: شما (لازم نیست) چیزی به آنان یاد دهید، آنان از همه شما آگاهترند. و فرمود: آنان شما را از در هدایت بیرون نمیبرند و به در گمراهی نمیآورند. اگر رسول خدا ساکت میشد و اهل بیت خود را که مراد این آیه است
معرفی نمیفرمود، آل فلان و آل فلان ادعا میکردند، لکن خداوند در کتاب خود، سخن پیامبرش را تصدیق کرد و (درباره اهل بیت) چنین نازل فرمود: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}.(1)پس علی و حسن و حسینعلیهم السلام تنها مراد از اهل بیت در این آیه بودند و رسول خداصلی الله علیه وآله آنان را زیر کسا آوردند و فرمودند: «خدایا برای هر پیامبری اهلی و (افراد) ارجمندی است، و اینان اهل من و افراد ارجمند من هستند....»(2)
2 - شاید یکی از حکمتهای عدم تصریح نام ائمه در قرآن و واگذاشتن تبیین آیات در این زمینه به عهده پیامبر خداصلی الله علیه وآله آزمون امت بوده که در سرنوشت نسلها اثری مستقیم دارد.
برای توضیح این مطلب تذکر چند نکته ضروری است:
الف) آزمون خداوند از همه افراد بشر و نیز تمام امتها قطعی است، همانگونه که قرآن به صراحت به آن اشاره کرده است.
ب) شیوه آزمون خداوند از افراد و امّتها متفاوت است، برخی را با گل خشکیده که در آن روح دمیده امتحان میکند؛ مانند امتحان خداوند از فرشتگان،(3)و برخی را با ممنوعیت از ماهیگیری در روز شنبه و فراوانی ماهی در همان روز در نهرها؛ مانند امتحان یهودیان،(4)و... و بالاخره هر فردی و امّتی را با امتحانهای گوناگون در سطوح مختلف و شیوههای متفاوت میآزماید.
ج) یکی از آزمونهای الهی از این امّت در چگونگی پیروی آنان از پیامبر خداست. خداوند برای اجرای این آزمون و پیش گیری از هر نوع عذر و بهانه،
مقدمات آن را بدین گونه فراهم کرد:
1 - حرمت و منزلت رسولش را به امّت نمایاند.(1)
2 - اطاعت از دستور پیامبرش را صادر کرد.(2)
3 - پیامبرصلی الله علیه وآله نیز بر لزوم و ضرورت اطاعت از سنّت خود و پیروی از دستورات خود در تمام اعصار تأکید کرده است، و وقوع تخلف را در این امّت پیشبینی و امت را از این تخلّف و نافرمانی بر حذر داشتهاند. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «یوشک الرجل متّکئاً فی أریکته یحدّث من حدیثی، فیقول: بیننا وبینکم کتاب اللَّه - عزّ وجلّ - فما وجدنا فیه من حلال استحللناه وما وجدنا فیه من حرام حرّمناه، ألا! وإنّ ما حرّم رسول اللَّه مثل ما حرّم اللَّه...»؛(3)«نزدیک است مردی بر اریکه قدرت تکیه زند و چون از حدیث من سخنی به میان میآید میگوید: بین ما و شما کتاب خداست، هر چه حلال در آن یافتیم حلال میشمریم، و هر چه در آن حرام یافتیم حرام میدانیم. [سپس پیامبر خدا فرمود:] آگاه باشید هر آنچه را رسول خدا حرام کرد همانند آن چیزی است که خداوند حرام کرده است....»
د) خداوند در این پیروی و اطاعت، تفاوتی بین دستورها و تبیینهای رسولش نگذاشته است و هیچ مرزبندی در قرآن و در روایات در این مورد بین امور اعتقادی و غیر اعتقادی فرعی نیست. از این رو کسی نمیتواند بهانه کند یا عذر بیاورد و بگوید: چون فلان مسئله جزو اعتقادات است؛ مثلاً مسئله امامت که یکی از ارکان مذهب شیعه است، باید اسامی امامان اهل بیت در قرآن به صورت نصّ بیان میشد، نه آنکه در ظاهر آیات به صورت کلّی مطرح شود و پیامبر خدا آن را - مانند مسائل دیگر - تبیین کند. ما دلایلی بر این عذرها نمیشناسیم، بلکه اطلاق پیروی از رسول خدا و تأکید فراوان بر آن، این مرزبندی را در هم میشکند.
نتیجه اینکه: خداوند متعال در این مسئله مهم؛ یعنی ذکر اسامی امامان از اهل بیتعلیهم السلام در قرآن امت اسلامی را امتحان کرده تا نفوسی که در مقابل دستورات خدا و پیامبر تسلیمند، از نفوس متمرد و سرکش جدا شده و شناسایی شوند.
3 - مرحوم سید عبد الحسین شرف الدین در رساله «فلسفة المیثاق و الولایة»(1)در پاسخ به اینکه چرا قرآن کریم تصریح به خلافت امیرالمؤمنینعلیه السلام نکرده، تا مجالی برای تأویل معاندین نباشد، میگوید: «عرب به طور عموم و قریش به صورت خصوص ملاحظه نمود که رسول خداصلی الله علیه وآله برای پیشبرد اهداف خود که همان اهداف اسلام است از راههایی استفاده نمود که یکی از آنها قلع و قمع مخالفان و معاندین با شمشیر علی بن ابی طالب علیه السلام و دیگران بود، لذا برخی که اقوام و افراد عشیره خود را در جنگها از دست داده بودند، کینه و خشم خود را از رسول خداصلی الله علیه وآله در دل داشتند. بعد از وفات رسول خدا تعصب و کینه خود را بر شخصی پیاده کردند و ریختند که نمونه و افضل عشیره پیامبر؛ یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام بود. نزد آنان او تنها کسی بود که میتوانست همه آن حقدها و کینهها بر او جاری شود، لذا در کمین او نشسته و تمام زندگی او را بر هم ریخته، هر چه در توان داشتند بر ضدّ آن حضرت علیه السلام و ذریه او به کار گرفتند... .
از طرفی دیگر کرامات و فضایل امام علیعلیه السلام و نزدیکی او به رسول خدا صلی الله علیه وآله را که مشاهده میکردند، حسد در دل آنان پدید آمده و مترصّد بودند تا در زمان مناسب آن را به هر شکل ممکن بر سر حضرت ریخته و از او انتقام گیرند.
و از جانب دیگر عرب نظر بر این داشت که خلافت در بین قبایل خود بگردد، لذا از ابتدا، قبل از وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله بر این توافق کردند که به هر نحو ممکن خلافت را از خاندان بنی هاشم بیرون کرده و خود صاحب آن شوند. آنها چنین گمان میکردند که اگر بعد از رسول خدا خلیفه اول از بنی هاشم باشد در ادامه نیز به
1) 1448. مجله تراثنا، شماره 62.
بنی هاشم خواهد رسید، و لذا از ابتدا اصرار بر این داشتند که خلافت به دست آنان نرسد. و به همین جهت آن را از نصّ خارج کرده و به شورا و انتخاب واگذار نمودند... لذا عمر بن خطاب در مناظرهای که با ابن عباس در مسأله خلافت داشت میگوید: «قریش کراهت دارد تا در شما نبوّت و خلافت جمع شود....»(1)
از اینجا استفاده میشود که امر امامت بسیار مسأله سخت و دشوار بوده است؛ زیرا از طرفی از اصول دین است که باید از جانب پیامبر صلی الله علیه وآله برای مردم تبیین شده و تبلیغ گردد و چارهای از آن نیست. و از طرفی دیگر پیامبر عواقب این تبلیغ را در بین معاندین و کینه توزان مشاهده مینماید، نکند که با ابلاغ آن، هرج و مرجی در جامعه پدید آید، آشوب از جانب کسانی که هرگز حاضر نیستند زیر بار حکومت امام علیعلیه السلام رفته و او را اطاعت کنند. خداوند متعال از کینه و قصد و غرض آنها آگاه است که چه نقشههایی کشیده تا به اهداف شوم خود برسند، آنها حاضرند برای رسیدن به آن اهداف دست به هر کاری زده، حتّی قرآن را نیز تحریف نمایند و آنچه تصریح شده را حذف کنند. در صورتی که پیامبر مصرّ بر آن باشد تا وصی خود را به هر نحو ممکن جانشین خود کرده و حتّی خداوند متعال نیز به طور صریح در قرآن به امامت او اشاره کرده و نام او را نیز ذکر کند. لذا حکمت و لطف خداوند متعال چنین اقتضا کرد که امامت و اسم امامان را به طور صریح و آشکار در قرآن ذکر نکند؛ زیرا با این کار ضرر و خطر عظیمی از این جانب متوجه اسلام و کتاب آسمانی آن میشد...
نشانههای حرکات و مقابلهها با خلافت امام علی علیه السلام و تمهید مقدمات برای تصاحب خلافت، از اواخر عمر پیامبر پدیدار شد، در شب عقبه گروهی قصد ترور پیامبرصلی الله علیه وآله را داشتند. در روز پنجشنبه چند روز قبل از وفات آن حضرت، مانع نوشتن وصیت شدند تا مبادا نامی از امام علی و اهل بیت او علیهم السلام به عنوان خلفای بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله در آن آورده شود. در فرستادن لشکر اسامة بن زید برای مقابله با لشکر روم،
1) 1449. تاریخ طبری، ج 3، ص 289؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 12، ص 53.
با دستورات اکید حضرت برای پیوستن به لشکر، مخالفت کردند تا مبادا خلافت برای امام علیعلیه السلام تمام شده و از آن محروم شوند... .
به این جهات و جهات دیگر خداوند متعال حکمتش اقتضا نمود تا به طور صریح به امامت اهل بیتعلیهم السلام اشاره نکرده و نام آنها را در قرآن ذکر نکند. بلکه پیامبرش را مأمور کرد تا امر امامت حضرت علی علیه السلام را از طریقی دیگر دنبال کند که مطابق با مقتضای حال بوده و حکمت و مصلحت اسلام و مسلمین نیز در نظر گرفته شود. پیامبر صلی الله علیه وآله نیز در این زمینه از هیچ کوششی فروگذار نکرد. او در طول بیست و سه سال بعثت خود با اسلوبهای مختلف و در مواقع گوناگون هر جا که مناسب میدید ولایت و امامت امام علیعلیه السلام و اهل بیتش را به مردم گوشزد میکرد تا حجّت برای مردم تمام شده و این اصل مهم از اصول دین مجهول و مبهم نماند. از همان شروع بعثت که امر به انذار عشیره خود از جانب خداوند متعال آمد، در آخر سخنان خود خطاب به عشیرهاش فرمود: «إنّ هذا - علی - أخی ووصیی وخلیفتی من بعدی، فاسمعوا له وأطیعوا»؛(1)«همانا این - علی - برادر و وصی و جانشین بعد از من است، پس سخن او را گوش فرا داده و از او اطاعت نمایید.»
در طول مدت بعثت با نصوص جلی و خفی، با قراین و بدون قراین، برای عشیره خود و از خواص حضرت از مهاجرین؛ امثال ابوذر، مقداد و عمار، و انصار؛ امثال سلمان، ابی، خزیمة و فروة بن عمر بن ودقه، و به طور عموم، امامت و ولایت امام علی علیه السلام را بیان کرد، و آنان را به اطاعت از او واداشت. در حجة الوداع در ملأ عام به ولایت امیرالمؤمنین به این شکل حکیمانه، پیامبر امر ولایت را بر مردم ابلاغ نموده و بین آنان منتشر ساخت، تا هم امامت که اصل و رکنی از ارکان دین است بر مردم ابلاغ شده باشد، و هم
1) 1450. تاریخ طبری، ج 1، ص 542.
جلوی مفاسد مترتب بر تصریح به نام اهل بیت در قرآن گرفته شود. و از طرفی میدانیم که ما وظیفه داریم به بیانات پیامبر در ذیل آیات قرآن عمل کرده و آنها را اطاعت نماییم. خداوند متعال میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(1)«و ما این ذکر [قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که به سوی مردم نازل شده است برای آنها روشن سازی.»
مرحوم شرف الدین به همین بیان در کتاب «الفصول المهمة» و «المراجعات» نیز به سؤال مطرح شده پاسخ داده است.(2)
از جمله اعتراضاتی که اهل سنت نسبت به شیعه داشته و دارد، این است که میگوید: در تفاسیر روایی شیعه، روایاتی از اهل بیت پیامبرعلیهم السلام نقل کردهاند که با ظاهر قرآن هیچگونه ارتباط و سنخیتی ندارد!! آنان قرآن را بر امامان و فضایل و مناقبشان تطبیق و تأویل مینمایند، درحالی که ارتباطی با ظاهر قرآن ندارد. اینک درصدد بررسی این موضوع بر میآییم که معنای تأویل و ظاهر چیست؟ و بطن قرآن چیست؟ و آیا این تأویلات و معانی که در حقیقت بطون قرآن است، صحیح به نظر میرسد و مطابق با موازین کلام است یا خیر؟
تأویل از ریشه «أَوْل» به معنای «بازگشت به اصل» گرفته شده است. فیومی در «مصباح المنیر» میگوید: «آل الشیء یؤول أوْلاً ومآلاً: رجع».(1)راغب اصفهانی مینویسد: «التأویل من الأوْل، أی الرجوع إلی الأصل».(2)بنابر تعریف راغب، تأویل یک شیء؛ یعنی برگرداندن آن به مکان و مصدر اصلی خودش. و تأویل لفظ متشابه؛ یعنی توجیه ظاهر آن به طوری که به معنای واقعی و اصیل خودش باز گردد.
تشابه، گاه در گفتار (قول) است و گاه در کردار (عمل)؛ تشابه در گفتار، زمانی
است که ظاهر تعابیر به گونهای باشد که یا برای شنونده ایجاد شبهه کند و یا بتوان به وسیله آن در ذهن دیگران ایجاد شبهه نمود.
تشابه در عمل، زمانی است که ظاهرِ کرداری مشکوک و حیران کننده باشد، مانند اعمالی که مُصاحِب موسیعلیه السلام انجام میداد، و حضرت موسی نتوانست آن را تحمل کند.
در قرآن کریم، تأویل به سه معنا به کار؛ رفته است:
1 - توجیه ظاهر لفظ یا عمل متشابه، به گونهای صحیح که مورد قبول عقل و مطابق با نقل باشد، ممکن است آیه مبارکه: {فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ إبْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغاءَ تَأوِیلِهِ(1)} اشاره به توجیه ظاهر لفظ باشد؛ یعنی آنان که در دلهایشان انحراف است، از قرآن فقط آنچه را که مبهم است پیروی میکنند تا فتنه و آشوب برپا نمایند.
و جریان مصاحب موسی که در آیات سوره کهف بدان اشاره رفته است میتواند به عمل متشابه اشاره باشد: {سَأُنَبِّؤُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیهِ صَبْراً(2)} به زودی تو را به گزارش آنچه که بر آن صبر نتوانستی بکنی خبردار میکنم. آیه: {ذَ لِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیهِ صَبْراً(3)} این است گزارش آنچه که بر آن نتوانستی صبر کنی، میتواند به این معنا از تأویل اشاره داشته باشد.
2 - تعبیر خواب؛ تأویل به این معنا هشت بار در سوره یوسف، آیات 6، 21، 36، 44، 45، 100 و 101 به کار رفته است.
3 - فرجام وحاصلکار؛ یعنی آنچهکه موضوع بدان منتهیمیشود. خداوندمتعال
میفرماید: {وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذَ لِکَ خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً}،(1)و پیمانه را چون بکشید با ترازوی درست وزن کنید که این بهتر است و عاقبت آن نیکوتر است.
و نیز میفرماید: {هَلْ ینْظُرُونَ إِلّا تَأْوِیلَهُ یوْمَ یأْتِی تَأْوِیلُهُ(2)} آیا آنان جز در انتظار تأویل آنند، روزی که وقت انجام آن بیاید. یعنی آیا در انتظار به سر میبرند تا بدانند فرجام کار شریعت و قرآن به کجا ختم میشود؟ آگاه باشند که انتظارشان چندان به طول نخواهد انجامید و به سزای خویش خواهند رسید.
همانگونه که اشاره شد، در گذشته «تفسیر و تأویل» دو لفظ مترادف بود، لذا طبری در تفسیر خود «جامع البیان» آن دو را به یک معنا گرفته است، و در مورد تفسیر آیه میگوید: «القول من تأویل الآیة»، ولی در اصطلاح متأخّران تأویل به معنایی مغایر با تفسیر و شاید اخصّ از آن به کار رفته است.
تفسیر عبارت است از: رفع ابهام از لفظ دشوار و نارسا؛ از این رو تفسیر درجایی کاربرد دارد که به علّت تعقید و پیچدگی در الفاظ، معنا مبهم و نارسا باشد. البته عوامل لفظی و معنوی در ایجاد تعقید نقش دارد.
ولی تأویل عبارت است از: دفع شک و شبهه از اقوال و افعال متشابه. بنابراین تأویل در موردی به کار میرود که ظاهر لفظ یا عمل، شبهه انگیز باشد، به طوری که موجب پوشیدگی حقیقت معنای کلام و غرض اصلی گوینده شده باشد، و وظیفه تأویل کننده، برطرف کردن این خفا و نارسایی است. بنابراین تأویل علاوه بر رفع ابهام، همزمان دفع شبهه نیز مینماید.
پس هرجا تشابهی در الفاظ باشد، ابهامی در معنا خواهد بود، لذا در تأویل، رفع ابهام و دفع شبه توأم است.
برای تأویل در کلام پیشینیان معنای دیگری هم به کار رفته که در قرآن نیامده است، که آن عبارت است از انتزاع مفهوم عام و گسترده از آیهای که در مورد خاصّی نازل شده است. تأویل به این معنا، گاهی به «بطن»؛ یعنی معنای ثانوی و پوشیدهای که از ظاهر آیه به دست نمیآید هم تعبیر شده است، در مقابل «ظَهر»؛ یعنی معنای اولیهای که ظاهر آیه بر حسب وضع و کاربرد، آن معنا را میفهمانند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «ما فی القرآن آیة إلّا ولها ظهر وبطن»؛ در قرآن هیچ آیهای نیست مگر اینکه دارای ظَهر و بطن است. وقتی از امام باقر علیه السلام از معنای این حدیث پیامبر صلی الله علیه وآله سؤال شد، در پاسخ فرمود: «ظهره تنزیله وبطنه تأویله، منه ما قد مضی ومنه ما لم یکن، یجری کما تجری الشمس و القمر»(1)ظهر قرآن؛ یعنی تنزیل آن و بطن قرآن؛ یعنی تأویل آن. برخی از مصادیق تأویل آیات قرآن در گذشته روی داده و بعضی هنوز رخ ننموده است. قرآن و آیات آن همانند خورشید و ماه است که همواره در حرکت و پویاییاند.
و در روایت دیگر، امام باقر علیه السلام میفرماید: «اگر آیهای از قرآن درباره قومی نازل شود و سپس آن قوم هلاک شوند، با هلاکت آنان، آیه نیز خواهد مرد - یعنی نزول آن انجام پذیرفته است -، ولی قرآن همیشه زنده است - یعنی در مقام تأویل - و مفهوم آیات عام است، تا آسمان و زمین پا برجاست تمامی آیات قرآن از اوّل تا به آخر زنده است، و اقوام مختلف که در طی زمان میآیند، ناگزیر مصادیق آیات رحمت یا عذاب آن خواهند بود.»(2)
این معنای تأویل دامنهای بس گسترده دارد. و همین معناست که ضامن عمومیت قرآن است و موجب میشود قرآن در تمام زمانها و دورانها زنده و حاضر باشد؛ زیرا اگر مفاهیم فراگیر برگرفته شده از موارد خاص نباشد و آیه مختص همان مورد شأن نزول باشد، بسیاری از آیات بیثمر خواهند بود.
خداوند متعال میفرماید: {وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُم مِّنْ شَیءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی (1)،} آیه در مورد غنایم به دست آمده در جنگ بدر نازل شده است، ولی اگر شأن نزول آیه را کمی گسترده فرض کنیم - با شرایط خاص - شامل غنایم جنگهای دیگر نیز خواهد شد.
امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه، با نظر به عمومیت «ما»ی موصول، غنیمت را به مطلق فایده و منافع حاصل از کسب و تجارت تفسیر میکند، به گونهای که هر سودی را که صاحبان صنعت و تجارت و غیر آنها در هر سال و به هر شکل به دست میآورند شامل میشود. لذا آن حضرت با استشهاد به آیه فرمود: «پرداخت غنایم و فواید در هر سال بر آنان {مسلمانان} واجب است.»
و نیز خداوند متعال میفرماید: {وَأَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ،(2)این آیه در مورد آمادگی دفاع از حریم اسلام نازل شد، و اقتضای شأن نزول آن این است که صاحبان ثروت باید مخارج جهاد را بپردازند و جلوی تسلّط دشمن را بگیرند. ولی کلمه «سبیل» در آیه، تنها به معنای جهاد نیست، «سبیل اللَّه»؛ یعنی راهِ اعلای کلمه دین و تحکیم و بسط فرمان خدا در روی زمین، که احتیاج به مخارج مالی دارد باید در راه آن مصرف نمود.
برای آگاهی از دلالات کلام - اعمّ از دلالت خفی و جلی - شرایط و ملاکهایی وجود دارد که بدون رعایت آنها، معانی دقیق کلام حاصل نخواهد شد. لذا همانگونه که تفسیر کلام دارای قوانین و ملاکهایی است که در اصول و منطق بررسی شده است، تأویل کلام - یعنی به دست آوردن معانی باطنی قرآن - نیز شرایط و قوانینی دارد که بی اعتنایی به آنها، سر از تفسیر به رأی در میآورد.
به عبارت دیگر: تأویل چون از اقسام دلالت باطنی کلام است، جزو دلالت
التزامی غیربین به شمار میرود، که آن هم به نوبه خود از اقسام دلالت لفظی است. و چون میدانیم تمام اقساط دلالت الفاظ ملاکهایی دارد، لذا تأویل هم که نوعی دلالت لفظی است اما غیربین، نیاز به ملاک شخصی دارد تا از محدوده تفسیر خارج شود. اینک به ملاکها و شرایط تأویل صحیح اشاره میکنیم:
1 - رعایت مناسبت و ارتباط تنگاتنگ بین معنای ظاهری و باطنی، از این رو چون تأویل عبارت است از مفهوم عام منتزع از فحوای کلام، ناگزیر در انتزاع این مفهوم عام، باید مناسبت لفظی یا معنوی رعایت شود.
خداوند متعال میفرماید: {فَلْینْظُرِ الْإِنْسانُ إِلَی طَعامِهِ ،(1)معنای ظاهر آیه این است که انسان باید در غذای خود تأمل کند و ببیند که طبیعت چگونه امکان به دست آوردن آن را فراهم ساخته است، و با تأمل در آن، مقدار فضل و عنایت و لطف و رحمت الهی را درخواهد یافت، این معنای ظاهری آیه است. ولی از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «منظور از آیه، علمی است که انسان میآموزد، دقت کند که این علم را از چه کسی دریافت میکند.»(2)
وقتی در این بیان امامعلیه السلام دقت میکنیم، تناسب بین علم و غذا را به راحتی در مییابیم؛ زیرا علم، غذای روح است، از این رو باید احتیاط به خرج داد تا آن را از منبع اصلی و حقیقیاش به دست آورد، به ویژه اگر علم دین و احکام شریعت مقدّس و آیین توحید باشد که در آموختن آن از منابع اصیل باید کمال احتیاط را به عمل آورد.
و نیز خداوند میفرماید: {قُلْ أَرَءَیتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَآؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یأْتِیکُمْ بِمَآءٍ مَعِینٍ .(3)معنای ظاهری آیه کاملاً روشن است، میگوید: نعمت وجود، وسایل زندگی و تداوم حیات، همه در گروی اراده الهی و براساس تدبیر جهان شمول اوست ... ولی امام باقرعلیه السلام در ذیل آیه بیانی دارد که معنای باطنی و محتوای کلّی آیه را روشن
میسازد. حضرت میفرماید: «اگر امام و پیشوای خودتان را از دست بدهید و به او دسترسی نداشته باشید چه خواهید اندیشید؟»(1)معلوم است که امامعلیه السلام {مآءٍ مَعِینٍ در آیه را به پیشوای امّت تفسیر میکند.
امام رضاعلیه السلام در تفسیر آیه فرموده است: «مراد از {مَآؤُکُمْ علوم ائمّه است و ائمّه ابواب علم الهیاند، و در نتیجه مراد از {مآءٍ مَعِینٍ نیز علم ائمه است.»(2)
آوردن استعاره {مآءٍ مَعِینٍ برای علم نافع، آن هم در زبان پیامبر یا وصی او به ویژه وقتی که پشتوانه آن وحی الهی باشد، بسیار مناسب خواهد بود؛ زیرا همان طور که آب، منبع حیات مادی و منشأ اصلی امکان ادامه حیات بر روی کره خاکی است، علم نافع - به ویژه علم دین - نیز تنها پایه اساسی زندگی معنوی است و سبب سعادت دنیوی و جاودانگی اخروی انسان خواهد شد. بنابراین آب که مایه اصلی حیات است به مفهوم عام آن شامل علم نیز خواهد شد که ضامن حیات مادّی و معنوی بشر است.
2 - رعایت نظم و دقت در کنار گذاشتن خصوصیات کلام مورد تأویل و تجرید آن از قرائن خاصه، تا حقیقت و مغز آن در قالب مفهوم عام هویدا گردد. مقصود از این شرط همان است که در منطق از آن به عنوان قانون «سبر و تقسیم» و در اصول با عنوان «تنقیح مناط قطعی» یاد میشود.
خداوند متعال از زبان حضرت موسی علیه السلام نقل میکند: {رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَی فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ ؛(3)«پروردگارا! به پاس آن نعمت که به من دادی هرگز پشتیبان گناهکاران نخواهم بود.»
این آیه مبارکه سخن حضرت موسی علیه السلام است که به شکرانه نعمتهای فراوان مادی و معنویای که خداوند به او ارزانی داشته، با لحنی شکرانه و تعهد آمیز بر زبان جاری ساخته است.
ولی این معنای ظاهری آیه مبارکه است. جای این سؤال هست که آیا این موضوع تنها به حضرت موسی به عنوان یک پیامبر و شخص صالح اختصاص دارد یا حکم عقلی قطعی است که شامل همه صاحبان قدرت اعمّ از عالمان، ادیبان، حکیمان، صنعت گران و به طور کلّی همه کسانی که خداوند به آنان نعمت علم و حکمت و توانایی سرنوشت ساز ارزانی داشته نیز میشود؟ بیتردید جواب مثبت است؛ زیرا عقل حکم میکند که این تواناییها بیهوده در اختیار دارندگان آنها قرار نگرفته است و باید در جهت سعادت بندگان خدا و عمران و آبادانی زمین به کار رود.
این مفهوم کلّی آیه، تنها با به کار گذاشتن خصوصیات و قرائن موجود در آیه، ممکن است، و در نتیجه ملاک حکم عام به دست میآید.
از ظواهر ادله استفاده میشود که قرآن کریم سه نوع نزول داشته است:
1 - نزول دفعی؛ خداوند متعال میفرماید: {إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةِ الْقَدْرِ}؛(1)«همانا ما قرآن را در شب قدر (بر پیامبر صلی الله علیه وآله) نازل کردیم.» و در جای دیگر میفرماید: {إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ ؛(2)«همانا قرآن را در شبی مبارک نازل نمودیم، همانا ما نازل کنندهایم.»
از این آیات به خوبی استفاده میشود که همه قرآن در شب قدر، یک جا بر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نازل شده است.
2 - نزول تدریجی؛ از برخی از آیات استفاده میشود که قرآن نزول دیگری داشته؛ یعنی در طول 23 سال بر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نازل شده است. خداوند متعال میفرماید: {وَنَزَّلْناهُ تَنْزِیلاً(3)} که مراد، نزول تدریجی است، به خلاف انزال که نزول دفعی است.(4)
3 - نزول تأویلی؛ از مجموعه روایات تأویلی استفاده میشود که قرآن بار سوّمی هم بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده که همراه با بیان تأویلات و بطون آن از گذشته و آینده بوده است، که پیامبر صلی الله علیه وآله آنها را در اختیار اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام قرار داده است. یا به تعبیر دیگر آنان از تأویلات قرآن به جهت اینکه از راسخون در علماند، اطلاع داشته و لذا در احادیث خود آنها را بیان کردهاند. این بطون و تأویلات قرآن در حقیقت پردهای از اعجاز قرآن از حیث معنا است.
دیدگاه علامه طباطبایی در رابطه با تأویل؛
علامه طباطبایی رحمه الله درباره تأویل تحقیقی لطیف دارد. وی تأویل را چیزی جدا از مفهوم میداند و اساساً آن را از سنخ الفاظ و معانی و تعابیر نمیداند، او معتقد است تأویل، حقایق و واقعیتهایی است که جایگاه آنها خارج از ذهن و عبارات است. به عبارت دیگر، واقعیتهایی ورای اذهان و عبارات است... .(1)
سپس علاّمه میافزاید: «حقّ سخن در تأویل آیات قرآن آن است که تأویل، حقیقتی خارجی است که بیانات قرآن اعمّ از احکام و مواعظ و حکمتها بدان مستند است. تأویل نسبت به تمامی آیات قرآن - چه محکم و چه متشابه - جاری است و نوعی مفهوم نیست که با الفاظ فهمانده شود، بلکه امور خارجی است فراتر از آنکه در حیطه الفاظ درآید. و خدای سبحان تنها به جهت تقریب به ذهن ما، آن امور متعالیه را در قالب الفاظ قرار داده و مقید به آن نموده است. این همانند «امثال» است که فراخور فهم شنونده ذکر میشود تا به واسطه آن به مقصود کلام نزدیکتر شود، و مطلب برایش آشکار گردد؛ از قبیل آیات مبارکه اوّل سوره زخرف: {حم وَالْکِتابِ الْمُبِینِ* إِنّا جَعَلْناهُ قُرْاناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ* وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَینا لَعَلِی حَکِیمٌ(2)} ایشان در توضیح آیه میفرماید: بر پیامبرگرامی اسلامصلی الله علیه وآله کتابی مبین به شیوه گفتاری و با زبان عربی عرضه شد، و علت اینکه در قالبِ زبانی، آن هم عربی عرضه شده، آن است که مردم آن را درک کنند، و گرنه قرآن نزد خداوند - لوح محفوظ - بلند مرتبه
و بسی فراتر از دسترس فکر بشری است، بی آنکه به فصلها و بخشهای گوناگون تقسیم گردد. بنابر این «کتاب مبین» در آیه مبارکه پیش عبارت است از اساس و منشأ قرآن که جایگاهی خاص در لوح محفوظ دارد، و بعدها لباس تنزیل بر قامت آن پوشانده شد. و این همان است که از آن به «امّ الکتاب» و «لوح محفوظ» تعبیر شده است. بنابراین کتاب مبین - که روح و اصل قرآن است - خالی از تفصیل بوده و چیزی غیر از این کتاب منزل است و این کتاب منزَل «بین الدفتین» در حکم لباس برای آن کتاب مبین به شمار میرود. قرآن در مرتبه «تنزیل» نسبت به «کتاب مبین» - که ما آن را حقیقت کتاب مینامیم - همانند لباس برتن و به منزله تجسّم یک شیء نسبت به حقیقت آن و یا به منزله آوردن مثال برای روشن شدن مقصود از کلام است.»
آنگاه ادامه میدهد: «بنابر این تأویلِ واقعیت خارجی که موجب تشریع حکمی از احکام الهی یا بیان معرفتی از معارف الهی با پیدا شدن حادثهای که مضمون یکی از قصههای قرآن است، گرچه چیزی نیست که خود امر و نهی یا بیان یا واقعه مورد نظر باشد، در هرحال (حکم یا بیان یا حادثه) چون از آن واقعیت خارجی نشأت گرفته و به مدد آن نمود یافته، به منزله اثری است که به صورت اشاره از آن حکایت دارد.
در پایان، نظر خویش را در مورد تأویل خلاصه کرده، میفرماید: «تأویل در لسان قرآن عبارت از حقیقتی است که در بطن شیء وجود دارد و مآل آن شییء بوده که بر آن متّکی است، لذا تأویلِ رؤیا عبارت است از تعبیر آن، و تأویل حکم عبارت است از ملاک آن، و تأویلِ فعل عبارت است از مصلحت و غرض نهایی آن، و تأویلِ واقعه عبارت است از علّت واقعی آن و ... .»(1)
ابن تیمیه درباره تأویل میگوید: «تأویل در دیدگاه متأخرین عبارت است از: انصراف لفظ معنای راجح و قوی به معنایی مرجوح و ضعیف به خاطر دلیل و قرینهای که معنای مرجوح با آن همراه شده است.»
1) 1476. المیزان، ج 2 ص 16 - 14.
آنگاه در ادامه میگوید: «امّا تأویل از دیدگاه سَلَف و گذشتگان دو معنی دارد:
1 - تأویل مترادف با تفسیر است، که نظر مجاهد همین است.
2 - مصداق خارجی کلام، که اگر کلام جملهای انشایی باشد، تأویلش خودِ عمل مطلوب است. و اگر جمله خبریه باشد، تأویلش عبارت است از نفس وجود خارجی مخبرٌ به... .»(1)
ابن تیمیه باز در تفسیر سوره اخلاص در بیانی مفصّل درباره تأویل آیات متشابه میگوید: «راسخان در علم، تأویل آیات متشابه را میدانند و اینکه جبرئیل و حضرت محمّدصلی الله علیه وآله و اصحاب وی و تابعان و پیشوایان و علمای مسلمانان از تأویل متشابهات بهرهای نداشته باشند و همچنان که علم به ساعت قیامت مختص به خداوند است، آگاهی از تأویل آیات متشابه هم در انحصار خداوند باشد، امری بسیار دور از واقع است. هرکس مدعی شود که اینان - جبرئیل و پیامبر و ...- از تأویل متشابهات بهرهای ندارند، مانند کسی است که عبارتی را میخواند بی آنکه معنایش را دریابد... .»(2)
آنگاه برای روشن شدن مطلب مثالی میزند، او میگوید: «اهل کتاب، آنچه در کتابهایشان در ارتباط با پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و صفات و اخبار آن حضرت آمده، به خوبی میدانستند، ولی این دانستن، شناخت معنای کلام (وجود ذهنی) و تفسیر آن است، امّا تأویل آن اخبار، خودِ وجود خارجی پیامبر است که مبعوث شده، وقتی نسبت به وجود خارجی پیامبر علم پیدا کردند و ایمان آوردند، همین، تأویل آن اخبار و توصیفات موجود در کتابهایشان است ... .
انسان خوابی میبیند، معبّر خواب را برای او تعبیر میکند، او هم مطلب را میفهمد؛ یعنی در ذهن تصور میکند. تحقّق یافتن محتوای آن در عالم خارج، تأویل خواب است، نه تصور ذهنی آن و به زبان آوردن آن... .»(3)
کلام ابن تیمیه از یک جهت صحیح و از جهت دیگر نادرست است. کلام وی از این جهت که تأویل را شامل تمامی آیات قرآن؛ اعم از محکم و متشابه میداند، و هم از این جهت که آن را حقیقتی ورای مفاهیم و عبارات میشمارد، صحیح است. ولی از آن جهت که تأویل را فقط عین خارجی محض میداند کلام وی مورد قبول نیست؛ زیرا همانگونه که از مرحوم علاّمه طباطبایی نقل کردیم: عین خارجی، مصداق است نه تأویل؛ بلکه تأویل، حقایق جاری در بستر زمان و مصالح واقعی و اهداف و مقاصد معینی است که از رهگذر تکالیف و احکام و حکمتها و پندها و آداب و رسومِ مطرح شده در قرآن قابل تحقّق است.
علاّمه طباطبایی رحمه الله در نقد کلام ابن تیمیه میگوید: «او اگر چه در پارهای از مطالبی که مطرح کرده درست گفته، ولی در پارهای دیگر بیراهه رفته است. وی در آنجا که میگوید: تأویل، اختصاصی به آیات متشابهات ندارد بلکه همه آیات قرآن را شامل میشود، و هم آنجا که گفته است: تأویل از نسخ مدلول لفظی نیست بلکه امری خارجی است که کلام بدان وابسته و بر محور آن استوار است، درست گفته، امّا اینکه هر امر خارجی مرتبط با مضمون کلام، حتی اخبار مربوط به حوادث گذشته و آینده را از اقسام تأویل کلام میداند، سختی نادرست است.»(1)
خداوند متعال میفرماید: {هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُّحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَأُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغَآءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَآءَ تَأْوِیلِهِ وَما یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا...}؛(2)«خدا کسی است که بر تو کتاب را نازل کرد، در حالی که برخی از آن آیات
محکم میباشند که آنها مرجع و اساس مسلّم کتابند، و برخی آیات متشابه هستند، امّا کسانیکه در دلهایشان میل به کجروی و انحراف از استقامت است از متشابه کتاب پیروی میکنند برای فتنه و فریب دادن مردم و برای اینکه تأویلش را میخواهند و حال آن که تأویل آن را جز خداوند نمیداند و آنان که در علم خود ثابت قدمند که در مورد آیات متشابهات میگویند به آن ایمان داریم از پیش خدای ماست.»
در مورد وقف بر «الّا اللَّه» در آیه فوق و شروع از {وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ ، و نیز به جهت وجود پارهای روایات که دلالت دارد تنها خداوند از تأویل آگاهی دارد و راسخان در علم هم از تأویل آگاهی ندارند و علم آن را به خدای سبحان واگذار میکنند، این سؤال مطرح است که آیا علم به تأویل تنها از آن خداست؟
از جمله روایاتی که چنین دلالتی دارد، بخشی از خطبه «اشباح» در نهج البلاغه است. امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: «پس ای سؤال کننده، بیندیش! و آنچه قرآن از وصف پروردگار به تو مینماید بپذیر و نور هدایت قرآن را چراغ راه خود گیر، و از آنچه شیطان تو را به دانستن آن وا میدارد، و کتابِ خدا آن را بر تو واجب نمیشمارد و در سنت رسول و ائمه هدی نشانی ندارد، دست بردار و علم آن را به خدا واگذار، که دستور دین چنین است و نهایت حقّ خدا بر تو این است. و بدان! آنها که در علم دین استوارند، خدا آنان را از فرو رفتن در آنچه که بر آنها پوشیده است و تفسیر آن را نمیدانند، و از فرو رفتن در اسرار نهان بینیاز ساخته است و آنان را از این رو که به عجز و ناتوانی خود در برابر غیب و آنچه که تفسیر آن را نمیدانند اعتراف میکنند، ستایش فرمود. و ترک ژرفنگری آنان در آنچه که خدا بر آنان واجب نساخته را، راسخ بودن در علم شناسانده است. پس به همین مقدار بسنده کن! و بزرگی خدا را با میزان عقل خود ارزیابی نکن تا از تباه شدگان نباشی.»(1)
این خطبه از برجستهترین خطبههای امیر المؤمنین علیعلیه السلام و دارای بهترین سند
1) 1482. نهج البلاغه، خطبه 91.
است، که ممکن است کسی به آن استدلال کند بر اینکه علم تأویل مخصوص خداوند متعال است.
در پاسخ این استدلال میگوییم:
امّا در مورد آیه، ابن ابی الحدید میگوید: «برخی از قاریان، در آیه بر کلمه «إلّا اللَّه» وقف کردهاند، و برخی وقف نکردهاند، و این قول قویتر است، زیرا اگر تأویل متشابه را جز خدا کسی نداند، انزال این قبیل آیات و مخاطب قرار دادن مکلّفین بر آن بیهوده خواهد بود، بلکه بالاتر، به این میماند که عرب را با زبانی دیگر مورد خطاب قرار دهیم که قبح چنین کاری بر همگان معلوم است. و امّا محلّ «یقُولُونَ» از نظر اِعراب میتواند نصب باشد تا حالِ «راسخین» باشد، و میتواند کلامی مستأنف و مستقل باشد، به این معنا که این دانایان به تأویل میگویند: به آن ایمان آوردیم. روایت شده که ابن عباس آیهای را تأویل کرد، مردی از صحابه گفت: «وما یعلم تأویله إلّا اللَّه»، ابن عباس گفت: «والراسخون فی العلم»، و من از جمله راسخان هستم.(1)
و امّا نسبت به کلام امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه که به آن استدلال کرده بودند میگوییم: شارحان «نهج البلاغه» همچون ابن ابی الحدید، راوندی، ابن میثم بحرانی و علاّمه خویی رحمه الله اتفاق نظر دارند که مراد امامعلیه السلام از این کلام، صفات خداوند است، صفات حق توقیفی است و باید آنها را تعبّداً پذیرفت و کسی در پی شناخت کُنه آن نباشد، زیرا راهی برای شناخت حقیقت صفات او همچون حقیقت ذات او نیست. وظیفه ما آن است که خدا را آنچنان وصف کنیم که خودش در قرآن وصف کرده است، و خود را به زحمت بیهوده در جهت فهم حقایق این صفات نیندازیم؛ زیرا سدها و حجابهای چندی بر سر راه فهم این صفات نهاده شده و راهی برای رسیدن به حقیقت آنها نیست، بنابراین باید در برابر آنها سر تسلیم فرود آورد.
کلام حضرت علیه السلام در اینجا با آیات متشابه - که برای راسخان در علم، جهل بدان
1) 1483. شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 404 - 405.
شایسته نیست - برخوردی ندارد؛ زیرا آراستگی آنان به زیور دانش، امکان معرفت تنزیل و تأویل را - با هم - برای ایشان فراهم ساخته است.
تأویل آیه که همان اخذ به فحوای عام آیه بوده و از بطن آیه استفاده میشود، در صورتی است که خصوصیات آیه را که در اصل مقصود دخیل نیست الغا کرده و مدلول التزامی آن را گرچه مخفی است تبیین کرده و به آن اخذ نماییم. لذا آن را در حکم سیاق کلام میدانند. و این از اسلوبهای مفاهیم کلام نزد اهل لسان است؛ خصوصاً در صورتی که آن مفهوم با شواهدی از قرآن یا سنت یا دلالت عقل قطعی پشتیبانی شود. اینک به نمونههایی از تأویلات اهلبیت علیهم السلام اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: {وَالسَّمَآءَ رَفَعَها وَوَضَعَ الْمِیزَانَ * وَأَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِیزَانَ .(1)
شیخ طوسی رحمه الله میفرماید: «گفته شده که مراد به میزان، عدل است؛ زیرا معادله توزین اسباب است. و طغیان به معنای افراط در تجاوز از حدّ در عدالت است.(2)این معنا در حقیقت اخذ به مفهوم عام کلمه «میزان» است.
علامه طباطبایی رحمه الله مینویسد: «مراد به میزان هر چیزی است که توزین میشود، یعنی به توسط او چیزی اندازه گیری میشود، اعم از اینکه عقیده باشد یا قول و یا فعل. خداوند متعال فرمود است: {لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَأنزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزَانَ لِیقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ(3)} ظاهر «میزان» مطلق چیزی است که به توسط آن، حقّ
از باطل، صدق از کذب، عدل از ظلم، و فضیلت از رذیلت تمییز داده میشود... .»(1)
در روایت وارد شده: «بالعدل قامت السموات والأرض»،(2)به واسطه عدل، آسمانها و زمین قیام پیدا کرده است.
از امام صادقعلیه السلام از «میزان» سؤال شد؟ حضرت آن را به عدل تفسیر نمود.(3)
در حدیثی دیگر در تفسیر قول خداوند متعال: {وَأَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِیزَانَ امامعلیه السلام فرمود: «أطیعوا الإمام بالعدل ولا تبخسوه من حقّه»(4)به عدل امام را اطاعت کنید و از حقّ او کوتاهی ننمایید.
و نیز در روایتی دیگر در تفسیر آیه: {أَلّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ آمده است: «لا تطغوا فی الإمام بالعصیان والخلاف»(5)، در امام با عصیان و مخالفت، طغیان نکنید.
از امام کاظمعلیه السلام در تفسیر قول خداوند: {شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَآئِماً بِالْقِسْطِ(6)} روایت شده که فرمود: «هو الامام»؛ مقصود امام است.(7)
جابر بن عبداللَّه انصاری از امام باقرعلیه السلام درباره آیه فوق سؤال نمود؟ حضرت فرمود: {وَأُولُوا الْعِلْمِ انبیا و اوصیایند و آنان قائمان به قسط میباشند. آنگاه فرمود: قسط عبارت است از عدل در ظاهر، و عدل در باطن امیرالمؤمنین است.(8)
اینکه «میزان» به امام امیرالمؤمنین علیه السلام تأویل شده، به جهت آن است که آن حضرت میزان و معیار برای تمییز حقّ از باطل است.
در حدیثی از امام صادقعلیه السلام روایت شده که فرمود: «المیزان أمیر المؤمنین»(9)میزان امیر المؤمنین است.
در حدیثی دیگر میخوانیم که حضرت فرمود: «لأنّا حجّة المعبود، وترجمان
1) 1487. المیزان، ج 19، ص 109.
2) 1488. عوالی اللئالی، ج 4، ص 103.
3) 1489. بحار الانوار، ج 10 ص 187؛ الاحتجاج، ج 2، ص 98.
4) 1490. بحار الانوار، ج 24 ص 309، ح 12.
5) 1491. تأویل الآیات، از استر آبادی، ج 2، ص 633.
6) 1492. سوره آل عمران، آیه 18.
7) 1493. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 189.
8) 1494. همان، ص 188 - 189.
9) 1495. تأویل الآیات، ج 2، ص 633.
وحیه، وعیبة علمه، ومیزان قسطه».(1)زیرا ما حجت معبود، و ترجمه وحی او، و ظرف علم او، و میزان قسط او هستیم.
در زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام میخوانیم: «السلام علی میزان الأعمال»(2)، سلام بر میزان اعمال.
خداوند متعال میفرماید: {قُلْ أَرَءَیتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مآؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یأْتِیکُمْ بِمآءٍ مَعِینٍ .(3)
ظاهر آیه دلالت واضحی دارد و آن اینکه: نعمت وجود، وسایل زندگی و تداوم حیات تماماً در گروی اراده خداوند متعال و بر طبق تدبیر گسترده و رحمت واسعه الهی است.
ولی از امام باقر علیه السلام کلامی رسیده که مربوط به جانب باطن آیه و دلالت فحوای عام آن است، و آن اینکه در تفسیر آیه فرمود: «إذا فقدتم إمامکم فلم تروه فماذا تصنعون»(4)، هرگاه امام خود را مفقود نمایید و او را مشاهده نکنید، چه خواهید کرد؟
از امام رضاعلیه السلام نقل شده که در تفسیر آیه مورد نظر فرمود: «آب شما درهای شما، امامانند، و امامان درهای خداوند میباشند: {فَمَنْ یأْتِیکُمْ بِمآءٍ مَعِینٍ ؛ یعنی چه کسی برای شما علم امام را میآورد.(5)عاریه آوردن آب گوارا برای علم نافع، خصوصاً علمی که مستند به وحی است از جانب پیامبر یا وصی او امری معروف و شناخته شده است. همانگونه که آب اصل حیات مادّی بوده و موجب امکان معیشت سالم است، همچنین علم نافع و به طور کلّی علم شریعت، اساس امکان حیات معنوی در سعادت
است. لذا خداوند متعال فرمود: {یأَیها الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا للَّهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعاکُمْ لِما یحْییکُمْ(1)}
بنابراین تأویل کلمه «مآء» به اعتبار اینکه منشأ حیات و زندگی است، مفهوم عام آن در نظر گرفته شده که شامل علم نیز میشود تا در برگیرنده حیات مادی و معنوی هر دو گردد.
خداوند متعال فرماید: {فَلْینْظُرِ الْإِنْسانُ إِلَی طَعامِهِ(2)} پس باید انسان نظارهگر طعامش باشد؛ یعنی باید انسان در غذای خود نظر کند که چگونه خداوند آن را از راه طبیعت آماده کرده و عوامل مختلف در پدید آمدن آن فعالیت داشتهاند، این به جهت آن است که مقدار فضل و رحمت او بر بندگان معین شود.
ولی در روایتی که کلینی از زید شحّام نقل کرده آمده است که از امام جعفر بن صادقعلیه السلام سؤال کردم که طعام انسان چیست؟ حضرت فرمود: «علمه الّذی یأخذه عمّن یأخذه»(3)مقصود علمی است که آن را اخذ میکند، باید بداند که آن را از چه کسی اخذ مینماید.
تناسب بین این معنا و معنای ظاهر آیه روشن است؛ زیرا علم غذای روح است و لذا باید در آن نهایت احتیاط را نمود تا از منبع آن فرا گرفت، خصوصاً علم شریعت و احکام دین مبین که ناموس خداوند است. همانگونه که انسان این گونه احتیاطی را در طعام و غذای خود دارد.
قرآن کریم
نهج البلاغه، سید رضی
صحیفه سجادیه، امام سجادعلیه السلام
احقاق الحقّ، تستری
احکام القرآن، جصاص
احیاء العلوم، غزالی، ابوحامد
اخبار الزمان، قرمانی
ارشاد الساری، قسطلانی
ارشاد الطالبین، فاضل مقداد
ارشاد العقل السلیم، ابوالسعود عماد
اسباب النزول، سیوطی
اسد الغابة، ابن اثیر
اصول الفقه، خضری
اصول کافی، کلینی
اصول مذهب الشیعه، غفاری
اقرب الموارد، شرطونی
الاباضیة مذهب اسلامی، معتدل
الاتقان، سیوطی
الأحکام السلطانیة، ماوردی
الاستیعاب، ابن عبدالبر
الاصابه، ابن حجر عسقلانی
الاقتصاد فی الاعتقاد، شیخ طوسی
الالفین، علامه حلّی
الالهیات من کتاب الشفاء، طوسی خواجه نصیرالدین
الانوار التنزیل، قاضی بیضاوی
الإیضاح فی الإمامة، فضل بن شاذان
البدایة و النهایة، ابن کثیر
البیعة فی الفکر السیاسیة
التبیان، شیخ طوسی
التحصیل لعلوم النتزیل، ابن جزی طلبی
التعلیقات، ابن سینا
التمهید، باقلانی
الجامع لاحکام القرآن، قرطبی
الجرح و التعدیل، الرازی
الحکمة المتعالیة، ملاصدرا
الخصائص، ابن بطریق
الخصائص الکبری، نسائی
الدرّ السمطین، زرندی
الذخیرة فی علم الکلام، سید مرتضی
الریاض النضرة، محب الدین طبری
الزیدیه، دکتر احمد محمودی صبحی
السراج المنیر، خطیب شربینی
السنة، ابن ابی عاصم شیبانی
السیاق فی تاریخ النیشابور
السیرة الحلبیه، حلبی
السیرة النبویة، ابن هشام
الشافی، سید مرتضی
الصواعق المحرقة، ابن حجر هیتمی
العبر، ذهبی
العقد الفرید، ابن عبد ربّ
العین، خلیل بن احمد
الغیبه، نعمانی
الفتاوی الحدیثة، ابن حجر مکی
الفردوس بمأثور الأخبار، دیلمی
الفرق بین الفرق، بغدادی
الفصل فی الملل و النحل، ابن حزم
الفصول المختارة، شیخ مفید
الفصول المهمة، شیخ حرّ عاملی
الکامل فی الضعفاء، ابن عدی
الکشف البیان، ثعلبی
اللمحات
المباحث المشرقیة، فخررازی
المراجعات، سید شرف الدین
المستجاد، علامه حلّی
المعجم الوسیط، مجموعهای از مؤلفین
المغنی، قاضی عبدالجبار
المواقف، قاضی ایجر
النظم الاسلامیه، صبحی صالح
الولایة فی طریق حدیث الغدیر، ابن عقده
امالی، شیخ صدوق
انساب الاشراف، بلاذری
اوائل المقالات، شیخ مفید
ایضاح المکنون در ذیل کشف الظنون
بحار الانوار، مجلسی
بحر المحیط، ابن حیان
بصائر الدرجات، محمّد بن حسن صفار
تاج العروس، الزبیدی
تاریخ ابی الفداء، ابی الفداء
تاریخ المدینة المنورة، ابن شبّه
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی
تاریخ طبری، ابن جعفر محمّد بن جریر طبری
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر
تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب
تأویل الآیات، استرآبادی
تجرید الاعتقاد، خواجه نصیر طوسی
تحفة الاثنی العشریة، دهلوی
تذکرة الحفّاظ، ذهبی
تذکرة الخواص، سبط بن جوزی
ترجمه امام علیعلیه السلام، ابن عساکر
تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید
تطوّر الفکر السیاسی، احمد کاتب
تفسیر ابن ابی شیبه
تفسیر ابن کثیر
تفسیر ابو السعود
تفسیر ابو سعید، اشجّ کوفی
تفسیر البیضاوی با حاشیه شهاب، قاضی بیضاوی
تفسیر المنار، شیخ محمّد عبده
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی
تفسیر أسألة القرآن المجید، ابی یکد رازی
تفسیر برهان، بحرانی
تفسیر حبری
تفسیر خازن
تفسیر شفاء الصدور
تفسیر صافی، فیض کاشانی
تفسیر طبری، طبری
تفسیر علی ابن ابراهیمی، قمی
تفسیر عیاشی، عیاشی سلمی سمرقندی
تفسیر غرائب القرآن و رعائب الفرقان، علامه نیشابوری
تفسیر فخر رازی
تفسیر قرطبی
تفسیر کبیر، فخر رازی
تفسیر کشاف زمخشری
تفسیر کنز الدقائق، قمی مشهدی
تفسیر ماوردی
تفسیر مراغی
تفسیر مقاتل بن سلیمان
تفسیر موضوعی جلد 9، جوادی آملی
تفسیر نسفی
تفسیر نور الثلقین، حویزی
تفسیر نیشابوری
تقریب التهذیب، ابن حجر
تلخیص المحصّل، خواجه نصیر طوسی
تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل، ابی بکر حضرمی
توفیق التطبیق
تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی
تهذیب الکمال، مزّی
جامع الاصول، ابن اثیر
جامع البیان، طبری
جمع الجموامع، سیوطی
جواهر العقدین، سمهودی شافعی
حدیث غدیر
حلیة الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی
خصائص الوحی المبین، ابن بطریق
خصائص نسائی
دایرةالمعارف، فرید وحیدی
درّ المنثور، سیوطی
دلائل الصدق، شیخ محمّد حسن مظفر
ذخائر العقبی، محی الدین طبری
رسائل الشریف المرتضی، سید مرتضی
رساله اکلیل
رساله الامامة، خواجه نصیر طوسی
روح المعانی، آلوسی بغدادی، الوسی بغدادی
زاد المسیر، ابن جوزی
سرمایه ایمان، لاهیجی
سنن ابی داوود، سلیمان بن اشعث سجستانی
سیر اعلام النبلا، ذهبی
سیره ابن هشام
شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی
شرح الاصول الخمسة، قاضی عبدالجبار معتزلی
شرح الجامع الصغیر، مناوی
شرح العقائد السنیة، تفتازانی
شرح الفقه الاکبر، ملا علی قاری
شرح المقاصد، تفتازانی
شرح المواهب اللدنیه، زرقانی
شرح تجرید، قوشچی
شرح دیوان امیرالمؤمنینعلیه السلام، میبدی
شرح صحیح مسلم، نووی
شرح مواقف فی علم الکلام، میر سید شریف جرجانی
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی
صحاح اللغة، جوهری
صحیح بخاری، محمّد بن اسماعیل بخاری
صحیح ترمذی، محمّد بن عیسی ترمذی
صورتان المتضادتان، ندوی
طبقات ابن سعد
طوالع الانوار
عدّة الاصول، شیخ طوسی
عقائد الامامیة، محمّد رضا مظفر
علی بن ابی طالب علیعلیه السلام، عبدالکریم خطیب
عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، بدر الدین عینی
عوالی اللئالی، ابن ابی جمهور
عیون الاخبار الرضاعلیه السلام، شیخ صدوق
غایة المرام فی علم الکلام، ابن میثم بحرانی
فتح القدیر، ابن الهمام
فتوح البلدان، بلاذری
فصل الخطاب، میرزا حسین نوری
قاموس المحیط، فیروز آبادی
قواعد العقائد، خواجه نصیر طوسی
قواعد المرام، ابن میثم بحرانی
کامل ابن اثیر، معز الدین ابن اثیر
کتاب الثقات، ابن حبان
کتاب العین، خلیل بن احمد
کتاب الولایة، ابن عقده
کتاب سلیم بن قیس هلالی
کفایة الطالب، گنجی شافعی
کفایة الموحّدین، اسماعیل نوری
کمال الدین، شیخ صدوق
کنز العمال، متقی هندی
گوهر مراد، فیاض لاهیجی
لباب العقول، سیوطی
لسان العرب، ابن منظور
لسان المیزان، عسقلانی
لمعة الاعتقاد
مجمع البیان، طبرسی
مجمع الزوائد، هیثمی
مجمع الفروق اللغویة
مرآة الزمان، یافعی
مروج الذهب، مسعودی
مستدرک حاکم
مسند احمد
مشکل الآثار، طحاوی
مصباح المنیر، قیومی
مطالب السؤول، ابن ابی طلحه شافعی
معانی الأخبار، شیخ صدوق
معجم شیوخ الذهبی
معجم مقاییس اللغة، ابن فارس
معرفة علوم الحدیث، حاکم نیشابوری
مفتاح النجاة، فیض کاشانی
مفردات، راغب اصفهانی
مقالات الاسلامیین، ابو الحسن اشعری
مقتل خوارزمی
مقدمه ابن خلدون
مقدمه فتح الباری ابن حجر عسقلانی
مناقب ابن مغازلی
مناقب المرتضی
مناقب خوارزمی
مناقب علی ابن ابی طالبعلیه السلام، ابن مغازلی شافعی
من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق
منهاج السنة، ابن تیمیه
مودة القربی، سید علی همدانی
میزان الاعتدال، ذهبی
نثر اللئالی نظم المآلی
نزهة المجالس، صفوری
نصوص الفکر السیاسی
نظام الحکم فی الاسلام، محمّد فاروقنهبان
نظام الحکم فی الشریعة، ظافر قاسمی
نور الابصار، شبلنجی
نهج الحقّ و کشف الصدق، علامه حلّی
وسیلة المآل
وفیات الاعیان، ابن خلکان
وقعه صفین، نصر بن مزاحم