ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضی، احمد، ۱۳۳۲-
عنوان و نام پدیدآور : سرو روان/ مولف احمد قاضی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۱۵ ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال 978-964-973-213-8 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برونسپاری).
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۱۷۱ /الف۶۲۵ س۴ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۳۵۷۴۳
پیش گفتار
سپاس خدای را که به من آن توان را اعطا فرمود که مبادرت به تنظیم و چاپ مجموعه غزلیاتی بنمایم که به دور از حدیث نفس است؛ خواننده گرامی و ارجمند اشعاری که تقدیم حضورتان میشود حاصل دگرگونی حالات روحی حقیر است که ناخواسته بر زبانم جاری شده و بر صفحه کاغذ نقش شده است هر چند امکان اشتباه است که امید اغماض از خوانندگان ارجمند دارم. غزلیات در شش جلد با اسامی: 1 - عطش گمشده 2 - جرعه آخر 3 - سروِ روان 4 - عهد جانان 5 - نشان سحر 6 - سرودِ معرفت میباشد که کلاً ذکر و حمد بر درگاه حضرت دوست و خاصان بارگاه کبریایی ذات اقدس الهی میباشد.
نه بخود میروم به گفتن شعر
دیگری میبرد بفرمانم
در خاتمه از کلیه کسانی که در این امر مرا یاری کردهاند خالصانه تشکر مینمایم و پاداش آنها را از درگاه خداوند خواستارم.
کرمانشاه - بهار 1388 شمسی
احمد قاضی
تا شنیدند صدای دل ما
جرمها بسته بپای دل ما
نیست معلوم که نادیده کسان
از کجا دیده خطای دل ما
صورت واقعه پیدا نشده است
از چه گویند بجای دل ما
لالهها را زده داغ از همه سو
در چمن زارِ هوای دل ما
مرد کانند بدین کسوت و باز
خود فروشند بهای دل ما
خلوت دیگرم آزرده کند
با تو مویند نوای دل ما
قدم اوّل و دل با سر و جان
ره سپارد به ندای دل ما
بشکند موج غرور دلشان
چون ببینند وفای دل ما
جان احمد ز کجا شعله زند
چون نشیند به صفای دل ما
بکجا خاک درِ دوست ببوید دل ما
که علاجی شود این کار دل و مشکل ما
سرِ شوریده اگر خو کندش نیست عجب
چو نگفته است و نگوید سخنی عاقل ما
شب هجران تو آخر برود بیتردید
که مرا لطف تو افزون شود و شامل ما
لب لعلی که سخن گفت بمهرم چه عجب
که دگر او نکند بر سخنی باطلِ ما
بدر میکده تا جام دگر برگیریم
نرود خود بتمنای کسی این دل ما
همه دانند که میدان قیامت برِ اوست
وندرین کار جدا کی رود آخر گل ما
سرِ احمد نکند چون هوسی جز ره او
همه گویند که این درد نشد حاصل ما
شوق میخواهم که تا ریزم بدامن ژالهها
عشق میخواهم که از دل بینمش من ژالهها
تا صبا آید ز کوی دوست دارم انتظار
دردی آشامم ز گلبرگی به سوسن ژالهها
تا عقاب تیز پرواز خیالم میپرد
میشناسم در پس این دیده روشن ژالهها
ناز خوبان را نیاز عشق میدانم ز دل
گرچه من میسوزم و میشویدم ظنّ ژالهها
من شرابی تلخ در جام بلورین خوردهام
زان حقیقتها که دیدم کن ز روزن ژالهها
پیک مظلومان به یمن خامه افسونگری
داده سیلاب شفا بخشم بدامن ژالهها
التهابی دارم از رخ آفتابی روز و شب
من نهال شوق میگیرم ز بهمن ژالهها
در فضای بیکرانِ داور دانای حی
میگشایم باور از ایمان متقن ژالهها
سروِ در خون خفته را احمد در این سودا به بین
میکشاند خویش را در چاه بیژن ژالهها
با چنین رنج که بر جان رود از دوریها
گو چه سازم ز غم و درد ز مهجوریها
ساکن کوی وفا گر نزند نکته بما
میکشم بار جفای غمِ مخموریها
زندگی تا بکجا باد خزانش بزند
این گلِ سرخ بفرسود ز شب کوریها
بحر طوفانی دل راه گشایی نکند
تا که در موج کشد کسوت مغروریها
رسم شیدایی و صد گونه ملامت این شد
جان در افتاد ز شیدایی و پر شوریها
بر گشودند خیال و بنمودند محال
جمع دل باخته در همهمه سوریها
گوچه سازیم بدین رشته بیهوده دل
یا چه گوییم ز جان از سرِ مجبوریها
زنده بر خود چو نگیرد سخنِ مرده دلان
نیست مأمور زمان را رهِ معذوریها
احمد آرامش ما زین گهر اشک به بین
تا بهر کار صبوری کنم از دوریها
چه شد آن شور و شعف چه شد آن عشق و صفا
همه جا غم بدل است غم و آهنگ عزا
نه دگر ناله نی نه دگر مستی می
دورِ شادی شده طی هم ز دل مهر و وفا
روحِ فارغ ز تنم جلوه هرگز نکنم
صف خونین شکنم من کجایم تو کجا
گلِ پژمرده منم دلِ افسرده منم
ثمرِ مرده منم صنما یا صنما
سوی هر وادی غم دیده خونبار و به نم
دلِ خونین ز الم غمِ من از سر و پا
کس نپرسیده ز ما چه شد آن شور و نوا
وندرین بحر چرا غرقه شد کشتی ما
درد بر جان ز دلم شده مهمان ز دلم
آهِ سوزان ز دلم شرری زد بخدا
لاله پر داغ بود غم این باغ شود
بدلِ راغ رود غم بیچون و چرا
سرِ احمد نه سر است تفِ آتش شرر است
او ز عالم بدر است همه در خوف و رجا
در گلستانِ جهان بلبل بیبرگ و نوا
خبرش هست که بر دوش کشد بار خطا
صد نوا ساز کند تا به نوایی برسد
آنکه بیهوده به تحقیر زند بانگ و نوا
خادم این حرم ار خود به تکاپو بکشد
راهِ این بادیه را یک شبه پوید به صفا
بت فرو ریز که بت خانه رهش گمراهی است
چوب و سنگ است که گه گاه در آید به بها
نگشاییم درِ معرفت الاّ به صفا
که صفا را بشناسد دلم از اوجِ وفا
مرکب فطرت انسان به چموشی چو رود
به خطا باز کشاند سرِ راکب به جفا
نرگس غم زده را صورت حالش بنگر
مستِ خواب است ولی دیده گشاید همه جا
ما ز بیدار دلان نکته حالی ببریم
تا رهِ خانه دلدار سپاریم روا
با غمِ دوست مرا سابقه الفت اوست
دل ز احمد نکند این غمِ آلوده ما
جذبه توحید او میکشدم روز و شب
آتش این اشتیاق شعله زند پر تعب
لاله خونبار ما داد سخن میدهد
گرچه خموش آمده دوخته بر هم دو لب
در مه رخسارهها جلوه نور سحر
هر طرفی عارفی عاشق دیدار ربّ
نقطه پرگار عشق دایره وحدتش
بر سر هر رشتهای داده عنان شعب
آتش سوزان دل در تب و تابم کشد
شب شد و باز آمدم مستی عشقش به تب
دامن دلدار را لابه کنان دستگیر
صدق در این مرحله در سخن آور به گپ
داده باحمد دلی یار که بشکسته است
در دلِ بشکسته بین صاعقهای در غضب
سخن سرایی دل از غمِ زمانه بجاست
گهر فشانی چشمان بدین بهانه بجاست
خروش هر شب ما در دعای نیمه شبی
بدین قرار که سوزم، همان زبانه بجاست
گر انتظار کشم شوق دلنوازی ماست
مرا چو موج بگیرد غمِ کرانه بجاست
براهِ گم شدهها دل بجستجو چه روی
به هر طرف که رود جان ما نشانه بجاست
بکاروان جوانی سفارشی ز من است
که فصل شوق برویش برای دانه بجاست
زبان ز خویش بریدیم تا عیان نشویم
زبان درد بسودای عاشقانه بجاست
مرا به کسوت ایام سوختن بنگر
گذار عمر چو آید بدل فسانه بجاست
به خون فشانی این دیده در کرانه غم
بدین امید رسیدیم زانکه خانه بجاست
به همزبانی احمد غرورها بشکست
زبان که بسته نگردد چو این ترانه بجاست
دردِ دل را با که گویم یار غمخوارم کجاست
در خزانِ روزگاران طرف گلزارم کجاست
شوق ما را تا رخ دلدار در شور آورد
جان ما افسرده آن مهتاب رخسارم کجاست
دل بشیدایی رود در انتظارم روز و شب
چشم بیماری که میآید بدیدارم کجاست
آفرین بر همتِ شور آفرین پروانهای
جان بآتش زد که ما را شعله نارم کجاست
کاروان عشق را در نینوا آهسته بر
ره نشین مجنون منم لیلای خونبارم کجاست
غرقه در گرداب دل با خویشتن بیگانه است
گوهر دردانه آن چشم بیمارم کجاست
باز میجویم نشان بینشان عشق را
سرّ معنی بر ملا شد سترِ اسرارم کجاست
سامری را حیله در موسی اثر هرگز نکرد
عارف سرّ ازل را گو که بیدارم کجاست
احمد اَر خود بیسبب آزرده گردم سالها
صابری باید مگو من عزم کهسارم کجاست
خطوط چهره ما خود نشانه درد است
فغان رفته بلب آه سینه و سرد است
چه انتظار کشی زین زمانه در اسفی
به انتظار ز غم چهرههای در گرد است
بشب نوایی ما قصهها بود امّا
حکایتی است که ما را بدل ره آورد است
زبان الکن و رخسارهای غمین دارم
دلا بسوز که فرجام ما رخ زرد است
بگفت و گوی خیالم بماه و غم ماند
که در روایت غم این جهانِ پر درد است
نه آخرم بسرانگشت و در نشانه زنی
بدین روال روم تا غمم بپرورد است
حکایتی نکند جز فسانه دل، احمد
بکوی میکدهام غم بیاید اَر مرد است
خودپرستی مکن اَر سوی خدایت نظر است
کبر بگذار که از کبر بجان صد خطر است
سوی شیطان منگر کامده در اوج غرور
با لئیمان منشین ورنه بکامت شرر است
هنر اَر هست ز صاحب هنران حاصل توست
سفله مدعی از کل جهان بیهنر است
راز در پرده بسی دارم و در عقده دل
چه گشایم که مرا عقده دل مستتر است
عیب از خرد و کلان هان تو چه بینی همه جا
پرده بردار ز رخ حسن تو کی مختصر است
چهره خوبِ پری در حسدی دیو شود
حاصل بیبصری میوه تلخش ثمر است
داد مظلوم بده این سر معنی بنگر
گر سخن گفتن ما بر دل تنگت اثر است
میوزد باد محبّت بگلستان دلم
تا بهاران برسد از ره و ما را گذر است
چشم سوی تو شود از دل و احمد گوید
این چه غوغاست که بر گردش دور قمر است
بند بگشایی ز پایم بهتر است
عقدهها را بر گشایم بهتر است
دستها گر بسته باشد دیدهها
در نگاه آشنایم بهتر است
اشک شوق آرزوها بیدریغ
جلوه گر بر چهرههایم بهتر است
هر بهاری را نشان خرمی است
خرمیهای دعایم بهتر است
وسع نعمتهای بیچون و چرا
روز و شب از دل ستایم بهتر است
جلوههای آبرو داران حقّ
بر دلِ تنگ جدایم بهتر است
در بیان و در زبان عاجز تریم
خامه دل با صفایم بهتر است
روز حشر و نشر از دلهایمان
دست حسرت را نخایم بهتر است
باده مهر و وفا احمد بلب
شعر دلها را سرایم بهتر است
چراغِ خانه دل بیرخ تو خاموش است
بدین فراق مرا جان به غم همآغوش است
من این خزانه غم با تو چون کنم قسمت
که هر چه هست مرا از زمانه بر دوش است
ز زخم تیشه ازان بیستون نمینالد
بشوق مانده دل چهر یار منقوش است
مجال ناله ندارم وگرنه میگفتم
که درد مانده کهن گشته و فراموش است
بصبر ما نه کسی گوش دل فرا دارد
گر التفات کنی پنبه در بنِ گوش است
بیار باده که مستی ز چشم مست تو رفت
در این خرابه چو باده دلم همه جوش است
ز باد حادثهها بس گلان شده پرپر
زمین خفته ز برگ فتاده مفروش است
به تلخکامی ما کس مباد در همه دهر
که نوش یکسره زهر است و زهر غم نوش است
مراد احمد اگر میدهی کنون هشدار
که او بدرگه تو جانفشان و مدهوش است
هر که رندانه کشد بار غمت بیبصر است
آنکه با غم شده مأنوس بچهرش اثر است
زندگی بار غم توست کشیدن بر دوش
ورنه خود زندگی و زنده غنودن هدر است
شاخ طوبی نشود مسکن مرغان چمن
جایگاه است بدان مرغ که خونینه پر است
شاهدانند در این مرحله در شهد وصال
کآشنا بر همگان شاهد زیبا نظر است
ره بکویی نبرم جز ره آن درگه قدس
که جهان با همه خوبی رهِ بیم و خطر است
بند شوقی که مرا بسته مهرش نکند
میگشایم که بدل حاصل چندین ضرر است
مست این باده که بیجام به پیمانه زند
ره بجایی نبرد تا ره کویت گذر است
شاد بادا دل مردان حقیقت نظری
آنچه در رهگذر عشق نهادند سر است
هاله بر ماه رخت جلوه گه صبح و سحر
لعل نوشین تو بر بوسه دلها ثمر است
تا نسوزد دلی از قصه جانسوز زمان
کی توان گفت که دلسوختگان را شرر است
شعر دلدادری ما زین سخن است احمد گفت
شهر عشق است و شتابنده بسویش سحر است
به زرد چهره عالم نشان پاییز است
غمی نهاده بجانها بسان پاییز است
سکوت شب دلِ بیتاب را بدرد آرد
که این سکوت غمِ خفتگان پاییز است
به برگههای غمین چین دوباره بنشسته
زمین به ناله غم نوحه خوان پاییز است
بگفتگوی من از درد دل اشاره مکن
که هرچه میکشم از آسمان پاییز است
سرود مرغ چمن نالههای درد آلود
بجان خسته ما داستان پاییز است
مرا زمانه غرورِ شکسته میبخشد
به هر کرانه غمِ کاروان پاییز است
ز شور و شوق نشانی دگر نمیبینیم
که تیغ تیز ز بادِ وزان پاییز است
شکوفهها همه در ماتم از دل افتادند
ز داغ لاله که در آستان پاییز است
خزان چو دست تطاول به باغ بستان زد
سکوتِ بر لب احمد فغان پاییز است
زندگی در گرو میل ضمیری غلط است
دیده بر دوختن از کسوت میری غلط است
گر ز دامان محبّت بزدایم غمِ دل
نتوان گفت که ما را سر پیری غلط است
زرد گون شد رخ ما بر سر کوی تو بجاست
کین ندامت بسراپای اسیری غلط است
در جهان داعیه فخر فروشی نکنی
هر گنه را به تمنا نپذیری غلط است
با دل پر هوس از خویش رها کی تو شوی
دست بر دامن شیطان که بگیری غلط است
زاهد و عابد و مردانِ خدا جز رهِ دل
گر بنالند، صداشان چو نفیری غلط است
با عمل کوس بشارت تو بزن بر دل خود
بی عمل در همه اوقات بشیری غلط است
ره این قافله تا دامن محشر برود
غیر این راه اگر رفته مسیری غلط است
تا ز احمد خبر دلشدگان بر لب ماست
راز بگشودن دل جز بدلیری غلط است
در باور ما غنچه مهر تو شکوفاست
حیران بکجا رو کنم آن مهر تو اینجاست
گر راز نهان در سخن شوقِ من آمد
آن شوق بهر مرحله در شوکت پیداست
شعر و غزل آمده بر لب که چنین است
آسوده دلم در خم ابروی تو شیداست
هر روز که در سایه سرو تو نشینم
آرام بجان آید و آرامش دلهاست
ای لطف مجسم به تمنای دل ما
بس چشمه فیاض که زان سلسله جوشاست
این سوختن و ساختن و مشغله عشق
هر روز بتکرار زمان در غمِ دنیاست
باز آی که در خاطر ما جز غم تو نیست
باز آی که هر موج به سودای تو دریاست
از لعل تو تا نکته شیرین به تراود
این گوش دل ماست که آماده اصغاست
احمد به حدیث از گلِ روی تو نشیند
هر جا سخنی هست به غوغای تو غوغاست
چهره خوبان بهر جا از تو مهمانِ دل است
نامه خونین فصل عشق عنوان دل است
در خروش جان ما یاد تو میآید هنوز
لالهها را هم بدان پیغام بر جان دل است
پیش ما رسم وفاداران به اکناف جهان
با تو در هر برهه از ایام پیمانِ دل است
حرف امروز وفا جویان به معنیهای دل
رخصت آزادگی در شوق جانان دل است
گفتم آخر در پی اهداف دل حاضر شوم
دیدمش زنجیر مهر او بسامان دل است
آستان مخلصان را از تو میجویم کنون
بر زبانم نکته دانیهای آسان دل است
بر شعور خویش مینالم که کشف الغیب کرد
در خم این ادّعا نقشش به پایان دل است
ای تو جان خون فشانِ امتِ بیدار دل
هر چه گفتم یا بلب آمد غزلخوان دل است
مدعی احمد خیال خام را بگزیده است
ورنه ما را این زمان جانها بفرمان دل است
موجها را شوقها بر ساحل است
شوق ما هم اشتیاقی از دل است
هر کجا رفتیم مشکلها فزود
عشقها را راههای مشکل است
عاشقان جمعند و در لبهایشان
نقل شیرینی ز جمع محفل است
پارسایانِ رهِ ایثارها
جانشان آکنده زین آب و گل است
سالک خونینه پای بادیه
ره سپاران سوی مقصد عاقل است
برگ سبزی بینیازی دیدنی است
عشق هم بیشوق دل بیحاصل است
روزگار وصلها بیمایه شد
دل به هجرانها و غمها مایل است
داد ما بستان و داد دل بده
داد بیفرجام آخر باطل است
دستِ احمد گیرد این دفتر ز ما
دفتر عمر است و یاری مقبل است
پرده دار غم امشب که غمش خانه ماست
سوختم آتش هجران که ز جانانه ماست
بال پرواز خیالم همه جا پرسه زند
تا بکف آورد آن جام که پیمانه ماست
شرطِ عقل است که آسوده دلی پیشه کنم
گرچه هر گوشه به غم این دل دیوانه ماست
ای بسا عارف فرزانه که در یوزه گر است
گرد آن شهر که در شوق غریبانه ماست
سبزه خندید و بخرم دلی آمد بسخن
که رهِ شادی ایام ز کاشانه ماست
از خدا میطلبم داغ وفا بر دلِ خود
تا گذارم برهِ دوست که دردانه ماست
وصف سوزانِ دلِ شمع به پروانه مگو
که به هر سوختنی یک تنه پروانه ماست
از ثریا به ثری هر چه حکایت بکنند
شرح آن قصه به تفصیل ز افسانه ماست
خسته احمد نشود از سخن وصف نگار
که رهِ دوست نه راهی است که بیگانه ماست
ای بسا راز که در خاطر پنهانی ماست
ای بسا ناله که در سینه و زندانی ماست
دل چو بشکسته سرانگشت ندامت چه گزد
که دل آزاری ما کوه پشیمانی ماست
پای رفتار نماندهست ز ره مانده منم
کاروان رفته و بر جای گران جانی ماست
خوبتر از گلی امّا چو جفا پیشه کنی
در همه باغ و چمن فصل زمستانی ماست
دل بیمار ز غم ساکت و خاموش بود
برگ افتاده ز پاییز چه ارزانی ماست
خواب دیدم که گلستان جمال تو رسد
زان به بیداری ما بانگ غزلخوانی ماست
غافلم برده به تدبیر ز سر هوش چنان
که دل آشفته بسی شاهد ربانی ماست
چه کنم من هوس لعل لبش اَر نکنم
که گرفتاری ما رمز پریشانی ماست
هر دمی موج بلا خیز بسویی بردم
تا چو احمد کشم آن درد که پنهانی ماست
رمز این نکته بدل بر سر هشیاری ماست
آرزومندی ما قصه ز بیداری ماست
ما نه خامیم که در کسوت بیگانه رویم
گرچه پیدا نشود آنکه به غمخواری ماست
سوی این خانه اگر عاقبت افتد گذرت
سر فرود آر بدین در که سرِ یاری ماست
درد جانسوز بدرمان نرسد تا که مرا
چشم بیمار وشی علّت بیماری ماست
ای که رندانه سخن گفتی و بگذاشتیم
مرحبا بر سخنت کز دل و دلداری ماست
صید این دام بدست غم تو افتاده است
بند بگشای که دل از پی آزاری ماست
احمد از خویش برون کی برد این آتش غم
مگر از اشک دمادم که به خونباری ماست
وفای عهد نگهدار دل پریشان است
چو شب چراغ بتابم که خانه ظلمان است
مگر بدست وفا عشق را نشان گیرم
که در زمانه ما مدعی فراوان است
غرور آمده در جان به شوق پیوسته است
شرار آتش فریاد دل بکیوان است
چو این ترانه ز اعماق عشقها خیزد
سرود عافیت این ترانه در جان است
سرودهایم ترا بارها بشرط وفا
نه این زمان که کلامم بشرط احسان است
بکار من ز بهاران بهانه میگیرد
اگرچه رنگ بهاران همیشه الوان است
بیا و بار دگر عهد بسته بر بندم
که این نشانه به معنی شکوهِ پیمان است
خزان ز ماتم دلها دوباره برگردد
چو برگ زرد خزانی سرود احزان است
نگفتهایم که احمد ترانه در غم گفت
ولی ترانه او درد جان انسان است
بیروی تو بس خار مرا در دل و جانست
این مرغ گرفتار به آوا و فغان است
هر جا که تویی شهد بکام دل ما شد
شیرین سخنا بوسه تو جان جهان است
وصلت چو زلال است که جوشیده ز کهسار
هجران چو شراری بدل سوختگان است
پروای من از خرد و کلان نیست بعالم
هر شعله که بر جان رود از شوق عیانست
بردار ز رخ پرده، که رخسار تو دیدن
ما را چو همه ملک جهان قیمت آنست
صهبای تو در مستیم آورده که سرمست
ما را سر آن هست که پیمانه نهانست
ای با نگهی بر دل شوریده چو خمری
دلداده به دلدار کجا بار گران است
بر آتش سوزنده مرا جای تو دادی
از عشق حذر نیست نه از حدّ گمان است
احمد نرود از در مهر تو بجایی
کاسوده دلی در سر شوریده دلانست
سوختم در حسرت ماهی که ماهم آشناست
دل بسودا رفت و جان هم در نگاهم آشناست
از دلِ تنگم ز روز حشر میگیرم نشان
بی گناهی را چه جویم بیگناهم آشناست
چون غریب افتادهای در وادی رندان مست
گاه گریانم گهی خندان گواهم آشناست
از سحرگاهان فروغ مهر را بگزیدهام
دل به تاریکی نگیرم تا پگاهم آشناست
مرد بودن را زمان امتحانها دیدهام
ره بگمراهی نپویم عمق راهم آشناست
از جفاها یوسفی در بیگناهی مویه کرد
چهره را از اشک میشویم چو چاهم آشناست
چون گلِ پژمرده از باد خزان آشفتهام
نالهام بیگانه شد آنجا که آهم آشناست
از چمنزاران دل پاییز دردم میبرد
چون کشم این بار غم را تا کجا هم آشناست
زرد روییهای ما احمد نه از بیگانگی است
خرمن کاهی بسودا گاه گاهم آشناست
درد است که بر قامت امروزِ جهان است
این درد توان سوز بجانست و نهانست
سودای خزان دیده به خونابه همین است
امروز اگر درد بهر چهره عیانست
بر خاک نشانید نهالی ز محبّت
تا ریشه زند بر دل پر درد که زانست
صد لاله و یک داغ نپندار عجیب است
در لاله با داغ کجا فصل خزانست
در میکده بر دُرد کشان باده کجا بود
تا دُرد کشی شیوه هر پیر و جوانست
زین جاده غباری که نخیزد ز رهِ عشق
زان پیک سواری که به تدبیر عنانست
در کعبه، دل از خویش برون شد که نبیند
آن جلوه که در قافله درد کشان است
زندانی آسوده خیالیم در این دِیر
هر کس بگمان است بیک راه روانست
خمّار بما فرصت دیگر چو نداده است
این درد خماری است که در ظنّ و گمانست
مردار خورانند که بیوعده درآیند
در گردش ایام چه کس خوانده بخوانست؟
این شعله بجان رفت که احمد زدم آتش
از بارگهِ یار نشانی به نشان است
سینه مالامالِ شورِ آتشینِ عشقهاست
آتش عشق است و فصل دلنشین عشقهاست
مرحبا بر دل که شیدایی بعالم پیشه کرد
آفرین بر جانِ ما شور آفرین عشقهاست
از دلی سوزان و اشکی همچو باران بهار
داغها بر لالهها در سرزمین عشقهاست
داغ این آلاله دلها را به یغما برده است
در دل خونین پیام آخرینِ عشقهاست
تا بسودای وصالش جان و دل در گردش است
او به مبنای زمانها چون نگین عشقهاست
معبد عشق است و تدبیری دگر با ما نزن
شوق فرهاد و دل سنگ و به شیرین عشقهاست
باورِ دل را نه پنداری عبث در دشت غم
حسرت و غم در جداییها عجین عشقهاست
آسمان را جلوهای از ماورای عشق بین
از ازل تا عاقبت جانها رهین عشقهاست
ما نه خود را سوختیم احمد که دل سوزانتر است
شوق آن پیدای ناپیدا بهینِ عشقهاست
آتش عشق مرا سوخته است
در دلم شعله برافروخته است
بر سراپای وجودم همه جا
این قبا را غم دل دوخته است
قدم اوّل و اعلام وفا
بمن دلشده آموخته است
هرچه دیدیم ز مرغان چمن
جملگیشان دل و پر سوخته است
غم که همپای زمان من و توست
درّ خونین بدل اندوخته است
از جفا یوسف دل چاه نشین
چون شود شاهد بفروخته است
جان احمد ز صفا سوخته است
او که این رسم وفا توخته است
سوختن را رسم دیگر آمده ست
آتش دیگر به پیکر آمده ست
آتشی پنهان که بر جان میزند
جان در این آتش سراسر آمده ست
در دلِ این کهکشان آرزو
آنچه دل خواهد به باور آمده ست
هالهای از لاجورد عشقها
دیدهها را در برابر آمده ست
چهره خورشید خون آلود شد
رنگ خون از سوی خاور آمده ست
هر قیامی را پیامی در بر است
بت شکن را خیمه آذر آمده ست
رهگذار شب نوا از غم زند
دل در این سودا مکدر آمده ست
نالهها را بیهمآوایی کشد
هر که مینالد قلندر آمده است
سوختن احمد بما آسانتر است
در دلِ آتش سمندر آمده ست
شکوهِ دلشده از چشم مست تابنده است
چو این شرار به هر موسمی گدازنده است
بصید خویش چو صیاد بنگرد داند
که بیگناه بخاکش ز ظلم افکنده است
به نالهها نه گرفتار بند بگشاید
فغان زند که بدانند مردمان زنده است
ز خون خویش گشودیم راهِ بسته دل
که دل بدست محبّت ز دوست آکنده است
قرار جان ز دل بیقرار میجوییم
چو در سکون زبان کارها برازنده است
بگوش ما تو مخوان جز ترانه دل را
که رمز عشق بهر مرز و بوم سوزنده است
زلال چشمه این کوهسار را بنگر
چو هر چراغ بانوار خویش ارزنده است
بشرط دوستی یار جان فدا کردیم
دل از امید بدان جایگاه زیبنده است
بانتظار چو احمد گزید چشمه نور
بهر کلام زبانش فروغ تابنده است
باورم یکسره در عمق خدا جوییهاست
آنچه ما را نکند خسته صفا جوییهاست
ناله مرغ سحر شور و نشاط دلهاست
جان مشامش بصفا فکر صبا جوییهاست
فصل گل فصل وفا در طبقِ خالص جان
آنچه در گوش من و توست روا جوییهاست
سبزه زار دل ما لاله رخی میطلبد
دست محرم به تمنای وفا جوییهاست
جلوه چشمه روشن که رهی میسپرد
رمز روشن دلی از راهِ بجا جوییهاست
هر شب آهنگ ندامت ز دلم میشنوم
ترک اولی همه جا ترکِ خطا جوییهاست
راستیها رهی از روشنی دیده بود
چشم بینا گهرِ دست بها جوییهاست
شور هر مسأله در خاطره جان میگیرد
حرفِ امروز بفردای جدا جوییهاست
فکر احمد بتو مشغول نشد جز بوفا
چون وفاداری ما رمز خدا جوییهاست
ما را بهار تشنه نجوای زندگی است
نقشی ز تار و پود فریبای زندگی است
در بطن روزگار شتاب نهفته است
خاموش و بیصداست چو غوغای زندگی است
ما را بهار جلوه عالم فریب دل
هر روزنش دریچه پیدای زندگی است
هر گه بهار میرسد از راهِ دور شوق
آوای عاشقی است که مبنای زندگی است
بار گناه بر دل ما شستشو شود
روزی که با بهار دل آرای زندگی است
شد زنده کوه و دشت بدین نکته راز بین
تا بنگری نشانه که هم پای زندگی است
لعل وجود در دل تنگم ندامت است
ای دل بیا که نشئه به صهبای زندگی است
سودای عشق در دل خونین جوانه زد
احمد نوای ماست که معنای زندگی است
غم و شادی بکف مرد یکی است
دلِ گرم و نفس سرد یکی است
مرد ایمان همه جا شاد بود
پیش او راحت و هم درد یکی است
با همه سر کند او بیکم و کاست
چهره سرخ و رخ زرد یکی است
ناله نیمه شب و نغمه صبح
دیده روشن و در گرد یکی است
قامت سرو وشان چمنی
با قدِ آنکه خم آورد یکی است
سنگ و مرجان به بهاء یک بیک است
به جفا آنکه وفا کرد یکی است
احمد آن شیوه مردانه کجاست
تیغ مردانه یکی مرد یکی است
کمال عشق به توحید اقدس اوست
مرا نماز بدان قبله گاه و در آن سوست
به یمن آنکه بهارِ جمال او دیدم
بچشم عبرت ما این جهان چنین نیکوست
به مهر و ماه گرم روشنی بدیده بود
به مهر اوست که ما را مشام جان خوشبوست
به کوی میکده از عشق باده بر گیرم
به خاک دوست نهم سر که جای سر نیکوست
مرا کمند سیه موی یار میگیرد
به هر طرف که دلم میبرد همان گیسوست
به یک نظر چو مرا از کمان ابرو زد
به هرچه دیده بدوزم اشارت ابروست
به آه و ناله احمد بدرگهاش باری
حریم عشق به شیدایی دلم یک موست
نگاه چشم خماری بخون کشد ما را
به سوی میکده خود درون کشد ما را
ز هر طرف که کشم عقل خود زبون گردد
بهر دیار روم در جنون کشد ما را
کجا روم چه کنم با که راز دل گویم
بضرب تیشه برون بیستون کشد ما را
هزار بار گرم جان بسوزد از حسرت
هزارمین دگر از آزمون کشد ما را
مجال ناله ندارم وگرنه میگفتم
که دل به غمکده دهر چون کشد ما را
خرابههای جهان را به چشم عبرت بین
بدین قضا ز قدر رهنمون کشد ما را
غمی چو پهنه این آسمان بدل دارم
ز التهاب چو احمد فزون کشد ما را
کاشکی با دست وجدان میزدودی زنگ را
کاشکی سوی خداجویی کنی آهنگ را
کاشکی ایمان بجانت سایهای پر مایه داشت
تا بدست آری ز دلها سایه فرهنگ را
کاشکی از مال دنیا بینیازی پیشه بود
تا به بیرنگی کشانی چهره صد رنگ را
کاشکی بیخوف دل در وادی عشق و جنون
ره سپاران میگشودی جادههای تنگ را
کاشکی خونابه ریزی در وفا داری بُدی
وز درون خود جدا کردی غمِ نیرنگ را
کاشکی موج صفا در مهربانی مینشست
تا مگر باب محبّت وا کند دل سنگ را
کاشکی با خنده رویی همرهِ دل شادها
از جبینها پاک میکردی خطِ آژنگ را
کاشکی در کسوت آزادگی آسوده دل
با زلال جان زدودی لکههای ننگ را
کاشکی احمد زمان ما را بخاموشی برد
تا به صیقلهای دل از جان زدایم زنگ را
در گنه آلودهتر ما را چو آمیزی دلا
اشکها را عاقبت خونابهها ریزی دلا
مرد میدان ندامت نیستی پروانه وار
تا ز آتش جسم و جان را شعله آمیزی دلا
ما به قربان گاه اسماعیل پیمان بستهایم
لب فرو بندیم آنجا دشنه را تیزی دلا
برد ما را سوی فردوسی که شیرین بیشکر
کام را شیرینتر از خود داد پرویزی دلا
خوشه چین مهر را شهد محبّت دادهاند
با سحرخیزان یکی شد آهِ شب خیزی دلا
سر فرازیها به کوهِ بیستون هنگامه کرد
در سراشیب اجل در پای شبدیزی دلا
من بهارِ روی دلداری بجانها میخرم
سوی احمد رو مکن با بادِ پاییزی دلا
یاد بادا که بدان کوی قدم بود مرا
در غم دل همه جا لطف و کرم بود مرا
در شب سرد پریشانی ماتم زدگان
دستِ پر مهر اگر بود چه غم بود مرا
فصل خاموشی با حاصلی از اشک دل است
چو توان کرد گرم دیده به نَم بود مرا
در جدایی بکجا رو کنم از نیش زبان
گر ز هر خار چنین قامتِ خم بود مرا
روزگار غم دل بار گرانِ غمِ ماست
هر طرف از همه سو موج الم بود مرا
رقم مغلطه بر صفحه جان تا نکشند
حذر از شعله پیدای رقم بود مرا
صید این دامگه از حادثه بیرون نرود
کی توان گفت که اینجا نه ستم بود مرا
بانگ شادی و گل و خرّمی باغ بجاست
گر دعایم برِ جانان به نعم بود مرا
دست احمد به تمنا بدرِ بارگهی است
کو به هر کعبه مقصود حرم بود مرا
تیره میدارد چو آهم چهره آیینه را
آه سردم را بگو در خویش گیرد سینه را
درد جویان را مجال کینهای در سینه نیست
سهل باشد سینه را تا وارهاند کینه را
نقد بازار قیامت چون مرا آید بکف
بی بهارم مینماید بدره نقدینه را
شوق ما را کودکی در قالب معنی زند
فکر شنبه تلخ دارد فکر هر آدینه را
بیتکلف دامن یاری گرفتم تا مگر
مهربان از ما گزیند این دلِ خونیه را
من جدا از خویش بودم دل جدا از حال ما
در جدایی نقش تاریک است هر آیینه را
باز میجویم کسی تا عقده دل وا کنم
سالها جستیم و در پا بست بر ما پینه را
برگ ریزان است و دلها در نهایتهای غم
ای عجب ما را کجا شد مستی از دوشینه را
کار احمد در ترازوی عمل هنگامهای
باز میگوید حدیث خاطرِ پارینه را
تا دیده بشوید رخ خونین کفنی را
با ناله بخوانید گلان چمنی را
از کوچه ایام چو خون نامه بخواهید
زان نافه گشایید غزال ختنی را
سوداگر بیمایه دهرند در اینجا
تا باز کجا سایه زند دل شکنی را
طفلیم و به هر مویه که آغاز غمی هست
دل میطلبد دایه و شوق لبنی را
صندوقچه راز که در سینه نهفتیم
با درد گشاییم چنین هر دهنی را
بردیم سرانگشت بدندان و گزیدیم
در بحرِ تحیر چو نهادیم منی را
احمد خبری گفت که خوننامه عیان شد
با اشک بشویید گلِ یاسمنی را
باز در باغ و چمن آمده سیمای حیات
سبزه در کوه و در و دشت به غوغای حیات
زندگی بار دگر جلوه شوقِ دل ماست
زندگی آمده تا سر دهد آوای حیات
خاک تیره شده همرنگ برنگ دلِ ما
سوسن و لاله و نرگس گلِ حمرای حیات
موج نمناکِ هوا سر زده در شادی گل
بر سرِ شاخه پر بارِ شکوفای حیات
دست مهری به سرانگشتِ زمان میچرخید
خنده بر لب همه جا بر سرِ مینای حیات
آسمان گاه به غوغای زمان آمده است
گاه فیروزه نشان در خم صهبای حیات
در نسیمِ سحری زمزمه عشق نهان
چشم خورشید ز گرمی به تمنای حیات
رمز نوشین فلق شاهد هر ذکر و دعا
همرهِ باد صبا بیغمِ فردای حیات
حرف احمد سخن عشق به پیرانه سر است
در بهارِ دلِ ما جلوه یکتای حیات
سرو را دیدم مرا با سروها شور و نواست
سبز بودنها به دنیا آیتِ لطف خداست
دیده بر دوختم آنجا که همه خرّمی است
در صدای دل ما زمزمه مهر و صفاست
همدمیها که درین دایره از همت اوست
برده آنجا دل خونین که رها گشته ز ماست
حرف امروزه بفردا مفکن در رهِ عشق
چون رهِ عشق رهِ پر خطر مشغلههاست
برگشودیم گر این خانه بر محرم عشق
دست بیگانه مده راز دل ما که خطاست
آخرین رشته ز تدبیر گره بر چه زنیم
از سرآغاز بانجام سر رشته کجاست
شمع دلسوخته را شعله مضاعف چو شود
هر چه بینیم در این مرحله با شعله رواست
عاکفان در این میکده در مستی دل
میکشانند دل آنجا که غم کرب و بلاست
دادِ مظلومی ما را همگان قصه کنند
هر که این قصه شنیده است بدین حال و هواست
کی هم آواز شوی تا که صلایی بزنیم
که بسی گوش خرد منتظر بانگ و صلاست
صبر احمد به تمنّای تو افزون شده است
تا بخوانیم حدیثی که ره آورد صباست
هر که دیدم بجهان از غم دل نوحه گر است
آهِ حسرت بدل و مویه کنان، مختصر است
دست اغوا گر و در حیله این دور و زمان
کس ندانست و نداند ز کجا از چه سر است
حبّ دنیا سخن روز شد از خرد و کلان
چشمها یکسره نظّاره گر سیم و زر است
صورت حال که اینست، کمالات کجاست
طوق این بت همه جا زیور در زیر و زبر است
خوب شد قسمت ما دست تهی از همه سوست
چون تهیدست ز احلامِ گنه بیخبر است
شوقِ آسودگی از خلوت نیکان بطلب
که جوانمرد به آسودگی آزادتر است
بر درِ قادر مطلق به تمنّا به نشین
چون دل پر گنه ما بسراسر شرر است
سوختم جور حریفان دغل در همه جا
منم آن طائرِ آواره که بیبال و پر است
خندههای دل و جان از سرِ فرزانگی است
کی در این شوکت فیروزه نشان سحر است
ره سپردیم بدان کعبه که مقصود دل است
دل گشودیم بدان جلوه که خونین اثر است
سوی احمد نظری کن که دلش با غم توست
ای که بر دلشدگان دیده تو در نظر است
جهان و هرچه در آنست جلوه یار است
بخرمی بنشین دل که کوی دلدار است
ستارهها همه در نقش نور میخندند
ستاره بار منم تا که شب چنین تار است
سرودِ مجلس رندان عافیت سوز است
که هر نگاه بفتوای چشم بیمار است
خلوص دل بتراود ز نیتِ میمون
چو در تبارک ایام دیده بیدار است
ز لعل یار گرت بوسهای طلب دل کرد
به خرمی بنشان دل که چشم خونبار است
زمانه خاطره رفته باز میآرد
ز بخت خویش چه نالم چو وقتِ دیدار است
سرابِ جلوه عالم فریب میبینم
بجانِ خفته این دل رمیده اسرار است
بهر گناه مرا لطف یار میگیرد
بشرط توبه که در درگهش ز اقرار است
سریر یار بچشم ندامت ما هست
که در خروش دل آوای عفو در کار است
نه هر که گفت دلم کوی عشق میجوید
طلب بدست بگیرد که جای ایثار است
بچشم خون شده احمد بره نهاد قدم
فدای یار کند جان که هیچ مقدار است
هر گه که مرا بر درِ او وقت نماز است
بر خاک درش چهرهام از روی نیاز است
با بارِ گنه رو بکجا آورم از غم
جز آن در رحمت که بروی همه باز است
من راز چه گویم که تو آن راز ندانی
جانم بلب آمد که کجا محرم راز است
در جایگه قدس ملایک چه نهم پای
تا جان و دل سوخته در سوز و گداز است
آرامگهی بود مرا بر درِ خوبان
آنکس که در توبه گشوده است به ناز است
مستانه گذر کن که سرانجام ز جانت
رندان نفریبند که جان در تک و تاز است
صورتگر معنی چه کشد نقش دگر باز
این راه کجا طی شود آخر که دراز است
گر سوختن و ساختنم هست ز صبر است
هر سوز که در ماست به تقدیر تو ساز است
احمد گلِ اندیشه نماز است که با ماست
هر جا که روم مونس هر روزه نماز است
دستها را بخزان دسترس است
از خزان تا بخزان یک نفس است
نفس از سینه برون میآید
نقشها در دل آیینه بس است
همچو ایراد بنی اسرائیل
درد خواهنده بسیر و عدس است
کوه طور است و نشان آتش طور
گر کلیمش به تقاضا قبس است
دامن صبر مرا از کف برد
اندرین خانه که؟ فریاد رس است
شهر در شهر و به هر کوچه روم
باز اندر پی دلها عسس است
خواب احمد ز دل آشفته مکن
خواب آشفته به بانگ جرس است
عشق مرز دیدن جانانه است
عشق پی جویی ز صاحب خانه است
عشق فریاد بلندِ دردهاست
شعلههای سرکش از پروانه است
عشق الای خروش لای ماست
عشق اندر بحر جان دردانه است
در گلستان بهار زندگی
عشق عقل عارف فرزانه است
عشق صدها کوچه از مهر و وفاست
عشق پروا از دلِ بیگانه است
عشق احمد شوق شورانگیز ماست
عشق فتوای دل دیوانه است
دریا که در خروش بدینجا رسیده است
راز نهانِ ماست که پیدا رسیده است
سر میزند بساحل و امواجِ کف بلب
آشفته از نهایت غوغا رسیده است
شیدا بروزگار بحق ره گشوده است
در التهاب خویش فریبا رسیده است
دریا دلم بسیرت دریا ستیزه گر
هر روز و شب چو شعله بدریا رسیده است
در ژرفنای سرد وجودم ز عمق جان
اشکم برخ ز صحنه دنیا رسیده است
این لالهها بداغ زمان بر سریر موج
روزی ز ابر شوق به صحرا رسیده است
آرامشی که در دلِ ابناء آدم است
از جلوههای دوست که بر ما رسیده است
قصر بهشت و سایه طوبی بشرط عشق
بر بندگان مخلصِ یکتا رسیده است
هنگامههای عارف و عامی بشوق دل
احمد سخن ز راست به معنا رسیده است
گل نمایانگرِ اوصافِ دل خون شده است
دل دیوانه همان عاقل مجنون شده است
خطِّ خونین بگرفتیم که در شوکت عشق
باز جوییم بدان شیوه که در خون شده است
گوش نامحرم و پیغام خروش دل ماست
همره بخت نهادیم که وارون شده است
بگشایید درِ معرفت خرد و کلان
تا ببینیم که در حالت دل چون شده است
خار این بادیه ار نیش ملامت زندم
ناله خاموش نشد بادیه افسون شده است
نکته دانی که مرا نکته در این دایره زد
خود بحیرانی ما نقطه کانون شده است
چون گشودیم رهِ ذکر و دعا سلسله را
برگشودند، که غم از همه بیرون شده است
این سرِ ماست فدای سر و گیسوی تو شد
این دل ماست که آواره هامون شده است
یار تا رفت ز احمد خبری او نگرفت
دردها در دل ما هست که افزون شده است
آشنا روزِ آشناییهاست
بیوفا فصل با وفایی هاست
شب چراغ دلم فروزان است
دل باعماق پارسایی هاست
سروهای چمن بسر سبزی است
دسته گلها به خودنمایی هاست
مرغ خوش خوان بباغ باز آمد
فصل پایان این جدایی هاست
شبنم از لاله چهره میشوید
ارغوان مظهر صفایی هاست
سبزه میروید از کناره جوی
جوی در اوج بیریایی هاست
دل احمد بشوق میآید
آشنا در غم رهایی هاست
در بیان شوق شیرینش دو صد زیبایی است
شور و حال عشق را در دل ز بیپروایی است
پیش گوییهای دنیا را فراموشی گرفت
ره به سوی عاقبتها هم ز ناپیدایی است
خرمیها را بهاران در طراوت جلوه زد
شوق بستانها بفریاد از دلِ شیدایی است
عاشقان کعبه مقصود گر عاشقترند
نیش خار این بیابان هم ز جان آرایی است
سوختم تا دست جورم آتشی بر دل نهاد
غم بجان گر هست ما را نشئه سودایی است
درد پیری را دوایی جز محبّت کی بود
جان بسختیها زدن از شیوه برنایی است
عاقبت سودای عشق او جنونم پیشه کرد
نکتههای عشق مجنونم غمِ لیلایی است
جان در این ره باختن خود شرط استغنای ماست
راهِ جانان است و رنگین از گلِ حمرایی است
از سحر احمد نشان یار میجویم ز دل
بوی گلها را نشانها از گل صحرایی است
زندگی در موج خونین ماندنی است
با ستیغ کوهِ سنگین ماندنی است
زندگی پیغام و فریاد دل است
با غمِ فرهاد شیرین ماندنی است
زندگی در اشکهای شوق و غم
چهرههای پر زِ پروین ماندنی است
زندگی در خواستنها جلوه زد
گریههای اهل تمکین ماندنی است
زندگی با چهرههای دلربا
در نمای خواب نوشین ماندنی است
زندگی ابعاد انسانی بود
گه بدرد و گاه تسکین ماندنی است
دست سرد روزگاران گر نبود
مهرها بیشعله کین ماندنی است
ره گشودنها بسودای عبث
تا ابد بر جان مسکین ماندنی است
زندگی احمد خروشِ دل بود
بر زمین و چرخ رنگین ماندنی است
خسته بودم خستگی فریاد داشت
زنده بودم زندگی بیداد داشت
بر ستیغ کوهِ درد انزوا
نالهها در صورت فریاد داشت
بیهمآوایی این شهر غریب
دردهای بیکسی را یاد داشت
بیستون تا غرقه خون شد هر طرف
او نشان از تیشه فرهاد داشت
با تهی دستی غرورانگیز بود
آنکه از دل قامتی آزاد داشت
سر به هر سودا نهادن ابلهی است
قیس لیلا بود و لیلا شاد داشت
تا خداجویی نگیرد کار ما
کارها احمد روال باد داشت
خویش را دیدم کنون پروای تو از دل نرفت
جان فنا شد از قضا سیمای تو از دل نرفت
در نهان گفتم مگر روزی بفریادم رسی
خوشتن گم گشته را پیدای تو از دل نرفت
سوختم تا نکتهای از جان و دل آموختم
جان هجران دیدهام هیهای تو از دل نرفت
ره گشودم تا مرا این دل بره همره شود
باز هم شیدایی و غوغای تو از دل نرفت
عشق را در قصه لیلا و مجنون خواندهام
از دل خونین ما لیلای تو از دل نرفت
نیش خار ناامیدی دردِ بیدرمان ماست
نازم آخر خار خون پالای تو از دل نرفت
از حریم قدس جان، ما را ره آوردی فرست
آنچه بر دل آوری در وای تو از دل نرفت
من شکوفا غنچه شوق جوانی دیدهام
نازنینا قامتِ رعنای تو از دل نرفت
گر خطا کردم ببخشا بر خطایم این زمان
آن صفای چشمه والای تو از دل نرفت
از فسانه خواب را در چشم ما آورده دل
داستان عشق بیهمتای تو از دل نرفت
دردِ احمد بیدوای مهر تو افزون شود
دردمندان را غم شهلای تو از دل نرفت
از خزان عمرها غم در دلم مأوا گرفت
روی زردم برگهای زرد را از ما گرفت
یادگاری از جوانی مانده در جانم کنون
کین دل خونینهام روزی ز یاری وا گرفت
حسرتی بر دامن پر اشک آخر مانده است
آهِ سردم زین تمنا در تمناها گرفت
من خیال مانده در ره را پری دیگر دهم
صوت غمبارم اگر غمبارتر بالا گرفت
بینهال آرزویی با سرشک خون نشان
ره بسامان کی برم اینجا که دل آنجا گرفت
زندگی زندان سرد بینواییهای ماست
هم نوا خواندم دلم را دیده خون پالا گرفت
تا زمستان را چو بخت خویشتن آزردهام
او سراپا موجِ دلسردی مرا در پا گرفت
محمل سبزی که شد سودای هر آسودهای
سرخ رویی را ز ما خونین دلان دنیا گرفت
شرم احمد را ز چهر شرمساریها زدم
او جهان را بیتکاپو در خم معنا گرفت
دل بتاریکی مرا در غم گرفت
انتقام از زاده آدم گرفت
گوشه میخانه را بگزیده او
کی دلِ ما را کسی محرم گرفت
تا که این پیمانه آن پیمان شکست
درد ما را دردِ دست کم گرفت
ناز را در خاطر اندیشهها
در نیازی راز غم عالم گرفت
شعله شد آثار مهر و دوستی
شعلهها آنگه جهان از دم گرفت
برد ما را رشتهای تا گم کند
همره این رشته دل ماتم گرفت
دیوها را مهلتی هرگز مده
بی سلیمان خاتم اعظم گرفت
نیست تنهایی چراغ راهمان
راهمان را هالهای در هم گرفت
جان احمد انتظاری میکشد
دیدهها را ماتمی در نَم گرفت
دشت عالم را غبار غم گرفت
این غبار غم دل عالم گرفت
شعلههای درد آتشها فشاند
سوختن بر پیکر آدم گرفت
بیستون در خون بشیرینی رسید
گر بفرهادش دل پر نم گرفت
مرزهای مهر خون در چهره زد
جمله در پیر و جوان در هم گرفت
جلوه صورتگران بینشان
رنگها را نقش پیچ و خم گرفت
با سلیمان حشمت پیغمبری
ره گشود و خاتم اعظم گرفت
چون بهاران خرمی دارد جهان
دل جدا از رشته ماتم گرفت
همدمیها در نگاه آشنا
مهربان یاری اگر همدم گرفت
جان احمد در تکاپویهای دل
موج شادی را ز دشت غم گرفت
جانم هزار مشغله را پیش رو گرفت
با گوش دل ز نکته زنان شستشو گرفت
دردی نهفته بود که ما را ز پا فکند
جانم فدا چو گشت بدان آبرو گرفت
با دستِ حیلههاست که بندم بگردن است
دل غرق ماتمی است که جان جستجو گرفت
اینجا هر آنچه هست بَری جان ما کند
آنجا هر آنکه بود مرا دل عدو گرفت
آیینهای است این دل ما در غبار غم
دردا که این غبار دلم مو بمو گرفت
هرگز مجال رفته ز کف رو بما نکرد
مرغِ شکسته بال کجا رنگ و بو گرفت
آتش مزن بکلبه درویش از غرور
آهش بشعلههاست که زان سو بسو گرفت
درسی ز روزگار ترا عبرتی دهد
شرحی نگفتهام که دلم با تو خو گرفت
احمد سخن بآتش غم بُرد جان ما
ما را خمار و باده ما در سبو گرفت
ماتمی شعله بیداد بجانم زد و رفت
تیر جاندوز در این فصل خزانم زد و رفت
دم عیسی وش او زنده کند جان مرا
گرچه در خاطرهها بار گرانم زد و رفت
سیرت دوست بدین صورت زیبایی اوست
جلوه چون مَه بسراپای جهانم زد و رفت
دست آغازگر از روز ازل بر سرِ ماست
لطف بیچون و چرا بر سرِ آنم زد و رفت
هجرت لیلی و بیتابی مجنون زمان
قصهای بود که دل بر همگانم زد و رفت
مرحبا بر سخنِ پیر جهاندیده ما
او بشیدایی جان بندِ عنانم زد و رفت
صبر ما ریشه بهر سوی دواند که مگر
دل نگوید که چرا پای کشانم زد و رفت
از پشیمانی ما خار خلد بر دل و جان
مدّعی تا بفسون زخم زبانم زد و رفت
سوی احمد نکشان رنج و عذاب همه را
نکتهای بود که دل شعله بجانم زد و رفت
هر که بیعشق نشیند بجهان خون بدل است
او سراسیمه و در دور زمان خون بدل است
هر که آهنگ خطر میکند از دولت عشق
کی توان گفت که در کسوت آن خون بدل است
باغ و بستان جهان بینظر نرگس شوق
از دل و دیده ما در همگان خون بدل است
زندگی فهم محبّت بود از عالم حُسن
ورنه آشفته بسودای گمان خون بدل است
سر بطاعات گذاریم به سجاده عشق
جز بدین راه بسی خرد و کلان خون بدل است
سود و سودا همه در قالب حسن و هنر است
در خطاکاری ما جان به عیان خون بدل است
لاله در داغ نشان غم دیرینه گرفت
که از این آتش سوزان نهان خون بدل است
آخرین نتکه که از عشق سرودیم چنین
سوخت جان را که زبانم به بیان خون بدل است
شوق احمد به تکاپوی دل و دیده بود
فصل آغاز ز انجام بجان خون بدل است
تا غم بفروشند خریدار دل ماست
تا رشته غم هست به هر تار دل ماست
در شوق چو ما دل بفکندیم بدریا
آسوده به هر دام گرفتار دل ماست
ما را باشارت چو بخوانند سراپا
پوشیده شود راز که ستّار دل ماست
روزی که زلیخای زمان حیله گر آمد
چون یوسف مصری به صد آزار دل ماست
در کوی تو ای جان بفدای قدم تو
شوریده و درمانده به زنهار دل ماست
آرام نداریم که بیروی تو هر دم
دیوانه افتاده بهر نار دل ماست
آزرده دل و در تب و تابیم دریغا
در زاویه درد گرانبار دل ماست
لب بسته چه گویند به تدبیر زمانه
هر ناله جانسوز درین کار دل ماست
پیغام اجل در همه جا بیخبر آید
هرچند که زین مسأله خونبار دل ماست
احمد سخن عشق ز غم خوردن ما بود
از غم نبریدیم که غمخوار دل ماست
از روزنه تا دیده بسویت نگران است
ما را دل آسوده بآفاق جهانست
تا باز بسر پویه بدنبال تو آیم
بس شوق که در جان و دل و دیده عیانست
پرواز دگر بال دگر جوید و دانیم
در دامگه حادثهها با غم جانست
هر نکته که گفتیم بفریاد برآمد
آسوده گذشتیم که بیخوف و زبانست
خورشید که بس نور بآفاق فشاند
در حاشیه هاله نورِ تو نهانست
تا راه بدان کعبه مقصود گشاییم
در باورِ ما بوی گلِ خانه روانست
دل چاک چو گشتیم بدین خاک نشستیم
در کوی دل این مرتبه والا به مکانست
روزی که به پندار نگنجد برِ معنی
با پای طلب دل به تمنا سر آنست
احمد غمِ فردا خورد و نکته سراید
امروز که اینست غمش بار گران است
تا شام غمت بر دل ما بار گران است
دل غمزده زین بار بفریاد و فغانست
هر شعله که بر جان من از شوق نشیند
در سوختنم نکته قاصر به زبانست
باز آمده در کسوت درویشی خویشیم
اینجا گهری هست که در بحر نهانست
از روز ازل خانه بدوش غمِ عشقیم
دردی است عیان در دل و شوقی است عیانست
هر شعر که در هیبت فریاد برآمد
با خون دل آغشته چو شد در غلیانست
از دوخته صبر ز دیبای محبّت
دل باخته را منظر ازهار جهانست
هر پای که ما در رهِ معبود نهادیم
آسوده بدان سوی رها گشته دوانست
پیدا نشد آن چهره دلخواه گر اینجا
دل سوی نهانخانه الطاف روانست
احمد دل مردان خدا غرقه عشق است
کس راه نپوید بجر آن ره که امانست
خانه خالی کن از این خار که در جان منست
غم رها کن بدل ای دوست که مهمان منست
آسمان رنگ دل ماست که نامش شفق است
هرگه از مهر سخن رفت پریشان منست
بر امیدی نگران دیده بدین راه ماندهست
تا ز پندار من آن ماه خرامان منست
دست مهری ز وفا بر سر بیمار بنه
چون بهر درد مرا مهر تو درمان منست
پارههای جگر خون شدهای میبینم
که بدین خوف و رجا چهره الوان منست
دل بدریا زن و بر سلسله موج نشین
بی نهایت همه جا رحمت رحمان منست
احمد از ولوله دهر بجان آمده است
خانه خالی کن از این خار که در جان منست
بیستون قصه درد است که شیرین با اوست
هر که با اوست گلِ نرگس و نسرین با اوست
نقش هر تیشه که فرهاد بسنگش زده است
یادگاری است که آوازه دیرین با اوست
جانِ ما هیمنه از چشمه خورشید گرفت
تا نگویند غمِ خوشه پروین با اوست
سکه بر نام دلی زن که به خون آغشته است
ورنه جبار زمان سکه زرین با اوست
در خرابی نکشان شوق دل غمزده را
چون به هر جلوهگهی جلوه آذین با اوست
موج هر روزه بدریای زمان مینگرم
سر بساحل چو زند نقطه تمکین با اوست
جان نخواهم که پشیمان رهِ بیهوده رود
چون به هر حال و هوا این دل غمگین با اوست
بردم آشفته دلی را به تمنّای زمان
گفت زین نکته گذر کن غمِ سنگین با اوست
بزم احمد گلِ شیرین دعای سحری است
که گلِ یاسمنش در لب شیرین با اوست
شعله بر جانم ز غم افکنده دوست
وندرین سودا بدل تابنده دوست
خلق را با خلق نیکو زنده دار
در طراوت چون بهار زنده دوست
پیش رخسارش جبین بر سجده گاه
تا دگر بارم نماید بنده دوست
دل ز مهر او به خون آغشته شد
از دل خونین مرا آکنده دوست
جاودان از شوق او جانست و ما
مهر بر جان دارم از پاینده دوست
عشق را در اشتیاق دل نگر
شور در جان روز و شب بالنده دوست
رحمتی از بیکرانم میرسد
احمد ابر رحمتم بارنده دوست
گریههای نیمه شب با یاد اوست
بهر ما سوز و تعب با یاد اوست
نالهها را در نوای نی زنیم
نی درین معنا بلب با یاد اوست
ما درختی از وفا بنشاندهایم
میوههایش چون رطب با یاد اوست
اشک گلگونم نمیگیرد قرار
چشمههای خون عجب با یاد اوست
با پرستوهای از ره ماندهایم
باب نجواها و گپ، با یاد اوست
دردِ دلهایم بلب نآمد ولی
دل اگر سوزد ز تب با یاد اوست
ما بدین سودا جوانی دادهایم
رشتههای این قصب با یاد اوست
نامهها با نام او آغاز شد
هر کجا نام و لقب با یاد اوست
گر بدین معنا جنون آلودهایم
جان احمد در ادب با یاد اوست
از تو فریاد که فریاد بجان من و توست
نکتهها هست که در ورد زبان من و توست
جلوهای بود که همره به بهار آمد و رفت
ای دریغا که کنون فصل خزان من و توست
هر گلِ لاله که با داغ نهادیم بجان
یادگاری است که آسوده از آن من و توست
خرّم آن لحظه که در اوج محبّت بوفا
همدمیها همه از شوقِ عیان من و توست
راهِ این خانه ز رندانِ جهاندیده بپرس
که برندی غمِ دل رمز نشان من و توست
ما نگوییم که در عشق جنون همره ماست
لیکن این خاطره در عمق بیانِ من و توست
کاروان از رهِ هر روزه ماتم گذرد
غم هویدا شده در چهرِ غمانِ من و توست
نرگس از چشمه امید بما مینگرد
چشم مست نگران گرچه نهان من و توست
شوق احمد همه در قالب مهر است و وفا
گرچه این خدشه دل خط گمان من و توست
دست تقدیر بکار من و توست
غمِ هر حادثه بارِ من و توست
شده برنامه آهنگ درآ
دنگ دنگی به گذار من و توست
من و تو دست بهم تا بدهیم
بانگ تکبیر شعار من و توست
مرده دل ناشر آفات بود
جان آشفته خمار من و توست
موج آسیمه سر بحر جهان
دل بیخوف قرار من و توست
شعله سرکش و عصیانگر جان
یار دیرین دیار من و توست
همرهی در نظر خرد و کلان
فکر بیدار تبار من و توست
شوکت خار بیابان چه بود
گل بگلزار بهار من و توست
تا که احمد بدل آسوده شود
جان او نیز نثار من و توست
مرا نشانه روشن دلی جوانه توست
بهر کجای روم از جهان نشانه توست
بشرمگینی این دیده راه چون سپرم؟
بسوز عشق مرا آتش از زبانه توست
نثار خاک رهِ کعبه شد دل و سرِ ما
کنون که سوخته جانم دلم بخانه توست
بروز حادثه ما را مجال چون بدهند؟
که دست حادثهها مو بمو بشانه توست
ز شوق رفتنم آسوده بال و پر بزنم
چو پر گشودنم آهنگ آشیانه توست
بدین امید بدرگاه عشق دل فکنم
که حرف اوّل و آخر مرا بهانه توست
دلا بکوی عزیزان دلستان چو رسی
پیام بسته ز ما گو که جان خزانه توست
نه این شرار بسوزد فقط دل و سرِ ما
بدان دیار کشاند که در فسانه توست
بکوی میکده احمد خراب شد دلِ ما
کنون بخویش چه بالی که آب و دانه توست
در خوان فقیرانه ما برگ صفا هست
سودای وفاداری بیفکر و خطا هست
بر خاطر ما جز رقم مهر نگنجد
در کوی محبّت سرِ شوریده کجا هست
مردان خدا لاله در داغ ستانند
آسوده دل آنست که از کینه جدا هست
برداشتم از دفتر ایام ریا را
هرجا گهر اشک بود لطف خدا هست
غوغای دل ماست که بر سینه نشیند
دل سوختگان را همه جا قدر و بها هست
تا باز کجا این سرِ شوریده کشاند
در سلسله مهر که در دست صبا هست
تدبیر مکن آمده حادثهها را
در عمر که گفته است که تغییر قضا هست
در یوزه ز ساقی به تکاپوی نگهدار
لطف ابدی مستی صهبای لقا هست
از سابقه نومید مشو رحمت عامش
در هر دو جهان بر دل ما موج سخا هست
دل راهِ ندامت همه جا سوی تو بازست
تا دیده عبرت غمِ هر روزه ما هست
چون نافه گشایند غزالانِ ختن را
احمد به صبا بوی خوشِ دوست روا هست
تا مرا نکته آوازه ز غوغای تو هست
بر لبم روز و شب این قصه ز دنیای تو هست
صبح را رمز سحر همره و همرازه شود
ای بس آشفته که در پرده سیمای تو هست
تا من آن خانه بدوشم که غریبانه روم
شیوه رسم جنونم غمِ لیلای تو هست
با صبا بوی گرامی ترم از جان برسان
چون مشامِ دل ما در خطِ پیدای تو هست
نقش و آن خاتم و اعجاز سلیمان چو بود
کی دگر حیله ابلیس به اغوای تو هست
سوی آن خانه که دلهای جهان همرهِ اوست
ره سپاریم و بکفها گلِ حمرای تو هست
دلم ای دوست هوای سرِ کوی تو کند
آتشی هست که دیوانه و شیدای تو هست
دست پر مهر کریمانه تو با دل ماست
گر فدا جان کنم آسوده بالای تو هست
شوق احمد همه اینست که او بنده توست
گر خطا رفت دلش باز بسودای تو هست
فروغ عاقبت از چشم انتظارم هست
چو این خیال مرا روز و شب کنارم هست
به لحظه لحظه آمال میکشم خود را
بریز باده بجانم که من خمارم هست
خراج ملک دلم سیل اشکها باشد
گلم که نیست بکف نیشها ز خارم هست
بیا و بر سرِ ما سایهای ز دل افکن
که من فتاده ز پایم چو موج نارم هست
بدشت تلخ زمان شهد شوق شیرین را
بضرب تیشه بگیرم که کوهسارم هست
ملامتی است بجانم که دل به لابه کشد
خروش آمده در جانِ بیقرارم هست
نجات دوزخیان حسرت و ندامت ماست
که از گناه بسی توبهها بکارم هست
خزان و زردی رخسار ما نظاره کند
بهار دلبرم آخر که غمگسارم هست
بگرد خاطرهها احمد این فسانه زند
که در نشانه دل داغ لاله زارم هست
داوری نیست بجز آنکه مرا جان داده است
جان به تدبیر چنین بر همه یکسان داده ست
خلق گویند چنین را به چنان باید برد
من بر اینم که چنین را به چنان آن داده ست
زو گل تازه بشکر همه آفاق دمید
شوکت و هیمنه بر خار بیابان داده ست
دامن از اشک بشوقم همه درّ و گهر است
تا دل خون شده را گوهر غلطان داده ست
سرّ پوشیده هویدا نکند جز بصلاح
راز خونین زمان از سرِ پیمان داده ست
کج خیالان به خیال عبثی دل بستند
گرچه بر پاک دلان زلف پریشان داده ست
تا به خورشید رخش چشم ز دل دوختهام
روشنی بر دل ما از رخ تابان داده ست
خنده صبح و سحر بر لب شیرین شکران
هم بدان لب شکر از روضه رضوان داده ست
بر گلستان جهان لاله خونین چو نشاند
داغِ این لاله بدل سوخته انسان داده ست
دل ربایم خبر از خضر ز ما میپرسد
گرچه بر دامن دل چشمه حیوان داده ست
دست احمد اگر از خوب و بدی کوتاه است
دل بدان چشم سیه از سر ایمان داده ست
دلِ خودباختگان را غمِ فرداها هست
آنکه پنهان نکند دل همه جا با ما هست
بیخزان سرو اگر شد ز تهی دستی هاست
رنگ آزادگی از دست تهی پیدا هست
لعل سنگ است ولی چهره خون آلودش
دیدگان را به بها در دل او زیبا هست
پشت این سکه بروی دگرش مانند است
قدر این چهره و آن چهره یکی هر جا هست
باور دل نکشاندیم بجز بر درِ دوست
چون یقینها همه در قالب این سودا هست
زندگی خامی ما را نپسندیده مگر
که بجان شعله سوزنده این دنیا هست
دردِ دلهای زبانها ثمرش بیهوده است
تا سر افکندگی از ماست غمِ فردا هست
شمع افروخته را صبح ندامت باشد
در پشیمانی و پیری سخنِ الّا هست
نکته آموخت به احمد که رها شد سر مست
ساغری نیست اگر در کف او مینا هست
بازار جهان را غمی از سود و زیان نیست
ما را بجز از عشق چو سودا بجهان نیست
سر باختگانیم که در آتش الّا
هر سوخته جان را خبری از سر و جان نیست
دلدار گشاینده درهای محبّت
هشدار که دلداده در این کار عیان نیست
بردار ز دل پرده اوهام که حقّ را
حاجت به نهان گفتن و اوصاف نهان نیست
تا بت شکن اینجاست بت و بتکده هیچ است
بت خانه فرو ریز که تدبیر بدان نیست
در ظلمت دل چشم جهاندیده بکف آر
کین راه بجز مهلکه پیر و جوان نیست
دردا که بافسوس زبانی نگشودیم
آن دم که زبان بود نه این دم که زبان نیست
بس نکته گرفتیم و بفریاد بگفتیم
در فرصت امروز بیان هست زمان نیست
احمد سخن دوست بدلها چو نشنید
تا حقّ بلبی هست یقین هست گمان نیست
شعله از جانهای ما جز از دل شیدا نزد
موج شیدایی ز دل تا بر لب دریا نزد
خندهها و گریهها نقش از زمانها میزند
هر که گرید خندهها را بر سر دنیا نزد
نکته چین روزگاران نکته میگیرد ز ما
نکته دانیهای پنهان حسرت از پیدا نزد
آنکه این آوای غیرت را ببازار آورد
در دل فریادها جز بانگ واویلا نزد
باره تقوی اگر زین کرد مرد متقی
جز خدا جویی ندایی بر لبش اصلا نزد
ره بکوهستان صعب زندگی هرگز نبرد
هر که در داد سخن معنای حقّ بیجا نزد
با خلوص جان بفردای قیامت میرسد
بیدلی کز دل هوایی از گنه سودا نزد
خرّم آن دل کو ز بند آرزو آسوده بود
آفرین بر عقل مجنون جز دم از لیلا نزد
شوق احمد از نگاهِ آشناییها بود
در نگاهِ آشنا هنگامهای بیما نزد
تا دلت این لحظههای عشق را باور ندارد
اشک هم جز دیده تر باور دیگر ندارد
پیکر خونین فتاده در دلِ صحرای غمها
در سراپا غیر جانان در دلش باور ندارد
سوختنها را چون دل آموخت بیسودای آتش
جز شرار درد با خود شعله آذر ندارد
دوستیها در لعاب حیله و تزویر گم شد
بی ریاییها نشانی جز رخِ انور ندارد
شبنم روشن برخسار گلان در شب نشیند
هر سیاهی یادگار تیره در پیکر ندارد
با نوای همرهی ما را به غمخواری نسوزان
سر بخاک جان بلب پروای بحر و بر ندارد
در نبرد زندگی هنگامهها همراه باشد
کس در این هنگامهها جان بیغمِ سرور ندارد
جز نوای شوق ایمانم در این وادی نخیزد
این نشانها را بما جز جلوه اکبر ندارد
نقد بازار جهان احمد نمایان نور دارد
جان ما جز گوهر یکدانهای بر سر ندارد
برای غم بسرائیم یک ترانه ز درد
که نالههاست بمعنای این فسانه ز درد
غمِ غروب دلم را گرفت تا نرود
بجز رهی که نهادیم ما نشانه ز درد
ز لالههای غمِ ما در گمان نهان نکنید
چو نزد خویش گشودیم صد خزانه ز درد
فغان بیکسی جان بگوش دل چو رسد
باشک هر شبش آرم متین بهانه ز درد
بیا و راهِ دل از انتظارها بگشا
بیا و راحت جانِ نه بدین کرانه ز درد
به ذرّه ذرّه اشکی که جان بخانه برد
شرار بر دل ما میکشد زبانه ز درد
به هر ترانه بتکرار واژهها نروید
بسی غرور نشاند به آب و دانه ز درد
نگفتهاید که آخر گناه دل چه بود
که دست جور گشودش غمی بخانه ز درد
بدست معرفت احمد شکوه دل طلبد
ز بذر مهر بروید گلِ یگانه ز درد
قضا در خانه دل لانه زد دل کی خبر دارد
بشرط عشق بر بیگانه زد دل کی خبر دارد
شراب معرفت در جامهای دوستیها ریزد
که راهِ عاشقی جانانه زد دل کی خبر دارد
بماهِ آسمان هم رخصت یک جلوه در نگشود
ز جان در مستی دیوانه زد دل کی خبر دارد
نگاه آشتیها را ز چشم آشنا گیرم
نه چون آتش که بر پروانه زد دل کی خبر دارد
بشب در زنده داریها گشودم درد دلها را
چو تاریکی ره این خانه زد دل کی خبر دارد
زبان بر دوختم از نکتهپردازی درین وادی
که جان این باده بیپیمانه زد دل کی خبر دارد
سرابی در فریبی دیده میبیند دریغا دل
چو فریادی چنین مستانه زد دل کی خبر دارد
قلمها دست چین نکتهها را از زبان گیرند
بدین سودا زبان افسانه زد دل کی خبر دارد
شب احمد شعله بر ما گیرد از پیدا و ناپیدا
نهان هم شعله بر کاشانه زد دل کی خبر دارد
به هر چمن که روی، لاله ناز خود دارد
ز دل شکفتن او هم نیاز خود دارد
بسوکِ دل نتوان زد نوای شادی را
بهر دیار غم آواز ساز خود دارد
پرندههای غریبی ز آشیان دورند
غروب دهکده آهنگ راز خود دارد
بیا که خاطره را از دل زمان شوییم
بدان نشانه که غم دل نواز خود دارد
بدست خویش نه بندم شرارهای بر جان
که مرد خام طمع فکر آزِ خود دارد
هر آنکه غایت مستی بدو گواهی داد
به سوی میکده دل پیشتاز خود دارد
به سجده گاه عنایت به یار دل بستم
که مرد راه نیاز از نماز خود دارد
در این دیار نهادیم جامه تقوی
چو رسم سوختن اینجا گداز خود دارد
شرنگ درد بکامم رسیده چون احمد
که هر که سوختنم دیده ناز خود دارد
زندانی دل راحت و آرام ندارد
آواره و دیوانه جز این نام ندارد
رندانه حریفان نفریبند تو را مست
آغازگری سر زده فرجام ندارد
بیچاره دل از بحر بگرداب فتادهست
در دیده بسی طعمه و جز دام ندارد
این موج بآشوب و فغان میرود و خود
آرام ندارد که دلارام ندارد
هر مرغ سراسیمه درآید ز پر یار
بازش بپرانیده چو پیغام ندارد
در میکده ما را که دهد راه که شاید
دردی بستانیم که زان جام ندارد
احمد خبری میدهد از یار به آفاق
ما را به سخندانی دل خام ندارد
چون من از دیده گذر خواهم کرد
گذر از کوی قمر خواهم کرد
آخرین روز و خداحافظی است
من از این شهر سفر خواهم کرد
برکههای غمِ دل موج زنان
سوی خود زیر و زبر خواهم کرد
فصل پاییز سراسیمه رسد
من از این فصل حذر خواهم کرد
مرحبا بر سخن شیرینها
زان جهان را بشکر خواهم کرد
بحث تکرار من از بخت گذشت
واژهها را چو خبر خواهم کرد
تازهها را بآغوش کشم
بر دلش زود اثر خواهم کرد
مرده دلها همه جا پویه کنند
وای بر من که ضرر خواهم کرد
دست احمد چو بگیرد غمِ دل
از دل تنگ گذر خواهم کرد
وای بر ما دل ز غم حاشا نکرد
از غم خود درد دل با ما نکرد
وای بر ما سوختنها بود و جان
در دلِ آتش ز غم پروا نکرد
هرچه گفتم تشنهتر دل سوختم
جز بآتش این دلم سودا نکرد
کوهِ صبرم نرمتر از موم شد
در صبوریها مرا ابقا نکرد
فاش میگویم در این ماتم سرا
جز غمِ عشقی کسم رسوا نکرد
قصه آن لالههای داغدار
دست حسرت جز به غم معنا نکرد
بر گشودم بابهای معرفت
شور و حالی بود و جان غوغا نکرد
ای خوشا آن عارف آزاده جان
چشم دل را جلوه دنیا نکرد
تا کجا ما را بدین غمها کشد
دل مدارا یک نفس اینجا نکرد
مرد ره بودن نزیبد جز بجان
جان فدا کردن زمان الّا نکرد
شور احمد را بدست دل سپار
از سرورِ دل کسی حاشا نکرد
روزها از پی هم میگذرد
با همه شادی و غم میگذرد
مهربان باش که سرتاسر عمر
گر کنی جور و ستم میگذرد
هر نوایی تو زنی آخر کار
همه جا زیر و ز بم میگذرد
خرّم آن دل که به تدبیر زبان
راست کردار ز خم میگذرد
نکته زن با همه از خامه جان
چون به هر نکته قلم میگذرد
حسرتِ کار جهان را نخوری
این جهان بیش ز کم میگذرد
هر که آسوده دلی میطلبد
او ز دینار و درم میگذرد
خاکدان است جهان گذران
دیده گریان و به نم میگذرد
روزگاری است که احمد همه جا
جان ز اعماق اِلَم میگذرد
خاک در اوج نشیند چو ز طوفان گذرد
دل شتابنده شود تا رهِ جانان گذرد
هر که آغوش گشاید به محبان زمان
غمِ خونینه دلش بر خط پایان گذرد
حالت درد به پیرانِ جهاندیده بگوی
در رهِ عشق چه آسوده ز سامان گذرد
از دلِ سوخته با شوق دعایی بطلب
تا سرانجام ترا حاجت آسان گذرد
ننوشتیم در این راه خطانامه دل
که سر افکنده ز هر نکته هراسان گذرد
بر درِ میکده در مستی دیرینه روم
رمز آشفته سران از غمِ عصیان گذرد
ناله از حنجر ما، نامده فریاد شود
دل بسودای عبث داده پشیمان گذرد
نگشودیم دری تا که نبستیم رهت
دل قوی پنجه چو شد از همه یکسان گذرد
تا که احمد خبر یار بدین سینه کشد
سرّ دلسوختگان از دل پنهان گذرد
آنکه جانان طلبد در رهش از سر گذرد
وندرین مهلکه از شوق مکرر گذرد
از دل آسودگی خود طلبم من شب و روز
تا بدل خواهیم از خرد و کلان درگذرد
دست در دامن مهرش زنم اَر، بیتردید
جان آشفتهام از شعله آذر گذرد
خوش حکایت کنم از قصه عشق تو چنین
داستان دگرم با غمِ دیگر گذرد
آسمان گوهر رخشنده بکف تا بنهد
زان ز غمخوار دلم از رهِ احمر گذرد
یوسف گمشده باز آمد و یعقوبش گفت
لطف جانان همه جا از همه یکسر گذرد
کی گشودند قفس مرغ غزلخوان به چمن
رفته از شاخ زمان شاخه بیبر گذرد
همنشین دل ما چهره دلدار چو شد
شور باز آمدهام بر سر باور گذرد
چشم احمد به نگه از سرِ دلدادگی است
تا بدانند که در دیده چه منظر گذرد
در بهارِ دل ما سروِ روان میگذرد
از حریم حرم آن راحت جان میگذرد
هر کجا شوکت اعجاز ازو میشنوم
دل بوجد آید و پرواز کنان میگذرد
شور در شوق من و دامنِ آن شاهد عشق
حسرتا از دل شوریده نهان میگذرد
صبر کردیم که تا شهد وصالی بچشیم
چشم امّید بهر گشتِ زمان میگذرد
هرگه از کوکبه و حشمت و جاهش خبر است
بر من از دیده دل وصف چنان میگذرد
در خیالم پر زیبای ملائک بره است
کو گرامی ترم از هر دو جهان میگذرد
از مهِ چارده این ماه نهان در دل ماست
روزی آخر بسرِ خرد و کلان میگذرد
ره گشای دل ما دیده بینای زمان
چون قدم رنجه کند جان به عیان میگذرد
از افق جلوه پیدای سحر در نظر است
با بهاران دلِ احمد ز خزان میگذرد
شکسته گشت غروری که دل بدرد آورد
چو جان خسته بدین آبرو نبرد آورد
بقطره قطره دریای زندگی گم شد
هر آنکه بر سرِ دلها زبان سرد آورد
بانتظار مرا حسرت دوباره مده
به جفت دیده شوقم زمانه فرد آورد
رهین منّت بازوی پر تکاپویم
که در تلاش مرا شاهدانه مرد آورد
بگلستان جهان داغ لاله پیدا بود
گرم نشانه بدین چهرههای زرد آورد
غبار کوی غریبی تو یاد کن ای دل
که این حدیث سراپای ما بگرد آورد
بدین کرانه کشیدیم تا دل از غمها
فغان ز درد بلبها که دل چه کرد آورد
به خود بهانه مکن کار بیقراری ما
که در قرار نگنجد دلی که درد آورد
بهر خرابه نهان آبرو مکن احمد
که دست عشق بره مردِ ره نورد آورد
ز شعلههای دور شب بدیده جلوهها رسد
بگوشم از کرانهها طنین ربّنا رسد
سکوت دشت عاشقی نشانه رضای ما
هر آنکه بیدل آمده بحال این هوا رسد
ز درد دل اِبا مکن دوای درد جان شود
نهان چو دردِ دل کنی شراره تا سما رسد
غمی دوباره میکشد مرا به گریههای شب
سرود بیکسی بخوان که نالهها روا رسد
لبم ز قید زندگی خموش مویه گر شده
دلم بموج هر قضا فتاده در قضا رسد
بدست همت توأم زمانه زندگی دهد
وگرنه من فتادهام فتادهای کجا رسد
نگفتهام ز دشت خون جدا نمیشود دلم
دلِ بخون نشستهام ز همرهان جدا رسد
چو مرغ پر شکستهام بشوق لانه چون پرم
غروب و وادی خطر ببین چهها بما رسد
بجان احمد آورد زمان سرودِ زندگی
نوای غم سروده را به هر طرف ندا رسد
فدای آنکه بجانم انیس جان باشد
چو داغ لاله به رخسارهاش نشان باشد
چه شد که در غم ما کس نمیکند ناله
بهر که بنگرم آخر ز ناکسان باشد
شکوهِ رفته ز معنی دوباره برگردد
زلال مرده بشیداییم روان باشد
خزینههای محبّت تهی ز گوهر شد
بهر طرف نگرم هاله گمان باشد
نه مرد راه بهمراهیم شتابان است
نه آن همای مکانش به آشیان باشد
بچشم خواب همه عارفان سیر و سلوک
به بند بسته همه شوکت جهان باشد
بیا بخون من آن عشق رفته باز آور
بیا که ناله بدلها بسی گران باشد
چو اتفاق کند مست و شحنه و ساقی
زبان عارف و عامی ترانه خوان باشد
مرا نهان چه کنی احمد این شکوه بهار
بهر کجا که رود دل به گلستان باشد
سوختم سوختنم را خبری از تو نشد
جانِ افروختهام را نظری از تو نشد
برگ پاییزم و در ریختنی جلوه کنم
ردّ پایی بسرم در گذری از تو نشد
عاقبت خاک شدم خاکِ به بیارزشیم
چون نسیمی که وزد زان اثری از تو نشد
گرد این کعبه طواف از دل بیدار کنم
دیده بر دوختهام گر سحری از تو نشد
آهِ در سینه عصیانی آسیمه سرم
تا بسوزم بسراپا شرری از تو نشد
پرده بردار ز رخساره خورشید مرا
که بدل سوختگان جلوهگری از تو نشد
صبر کردم که دل آسوده بکویت برسم
مدتی طی شد و آنجا خبری از تو نشد
ای که آرامِ دلی خاطرم افسرده شود
گر ببینم نظرِ چون گهری از تو نشد
دستِ احمد چو بدان دامن خوبان برسد
شرم بادم که مرا چشم تری از تو نشد
بالم بسوخت دست غرورم شکسته شد
این تارِ پر خروش بجانم گسسته شد
گفتم که راز خویش نگویم به مردمان
لیکن سخن بغایت درب نبسته شد
جان در عذاب آمده پیغام دل دهد
دل در شتاب رفته که از بار خسته شد
بس دانههای مهر که بر دل نشاندهام
بس دانههای درد که بیمایه رسته شد
روز ازل بقسمت خود دست ما رسید
اینجا فزون نشد سر و کارم نشسته شد
صورتگرم ولی غمِ صورت ز من نپرس
هر جا قلم برفت زبانم خجسته شد
احمد نگفته بود که کاری دگر کنم
بالم بسوخت دست غرورم شکسته شد
در شوق به آوای دلم یار نیامد
بر بنده مشتاق خریدار نیامد
چون شمع بآتش کشد آخر پر ما را
پروانه جان سوختهام، نار نیامد
در خانه دل بار گران غم او بود
جان رهن خماری شد و خمّار نیامد
تا لاله نشان دل خونین زمان شد
این رشته دراز آمد و خونبار نیامد
بار غم او بر سرِ شوق دل ما بود
دل در غم او بود و به انکار نیامد
در دایرهها از خطِ تکرار گذشتیم
در دیده ما جز خطِ تکرار نیامد
بیمار دلم همرهی فصل خزان کرد
پاییز بما آمد و بیمار نیامد
بر خوشه دل جز سخن جلوه او نیست
بگزیده متاعی است، ببازار نیامد
احمد که رهِ گمشده مهر بجوید
او دیده بره دارد و دلدار نیامد
بدین امید بدل شوق با قرار آمد
سحر دوباره دمیده که پیک یار آمد
نوشته نامه غم را بتار موی سیه
که زین قرار مرا روزگار تار آمد
اگر بقامت سرو چمن نظر فکنی
بچشم حسرتم این دیده اشکبار آمد
ترانه خوان گل دشت آرزو شدهام
که بیشمار غم از دستِ روزگار آمد
چو در بهانه دلم چون بهارها گرید
ز انتظار بجانم گلِ بهار آمد
نگفتهایم و نگویم حدیث غیر ترا
که جان به شهد حدیثت بما قرار آمد
به راهیان رهِ کعبه من بسنده کنم
چو زان نسیم بدل سوی گلعذار آمد
به انتهای زمان ره گشودن آسان شد
گرت خدایشناسی بکار و بار آمد
غمم بدایرهها چرخش زمانه دهد
که جان خسته احمد بدان نثار آمد
مرا در شور و تاب عشقِ جانان جان فدا آمد
بدین شور آفرینی آیتِ لطف و صفا آمد
مرا خود ساختن از خویش بیرون رفتن است امّا
بشرم خویش در سوزم شرارم آشنا آمد
بسر تا پای ما شور است و شورانگیز دل آنجا
زمین و آسمان در دیده پیدا ز ما آمد
جدا از دل نمیبینم جدا از جان نمیخواهم
جداییها در این سودا ز تدبیرم جدا آمد
رهِ صد ساله پیمودن ز جان خویشتن دیدم
وزین زود آشناییها نشانها در نوا آمد
ندارم رخصت پرواز و ما را آشیان دور است
پر بشکسته ما را شتابی از وفا آمد
بیا با ما بدرد آشناییها مدارا کن
که درمان تا پذیرد دردِ هجران زان دوا آمد
دلِ تنگم نهال شوق میگیرد چو از جانم
بدین زود آشنایی جان پر دردم رها آمد
چرا احمد ببال خویش پروازی دگر نآرد
که در کاشانه مهرش نشان دل روا آمد
بر خاطرهها خاطر رخسار تو آمد
غوغای جهان باز خریدار تو آمد
زندانی عقلیم اگر بیتو نشینیم
آسوده دلانیم چو پندار تو آمد
دستی به عنایت ز وفا بر سرِ ما نِه
بر جان و دلم مهرِ تو، غمخوار تو آمد
برچیده بگلزار بساط گلِ سوسن
ما را چو سخندانی و گفتار تو آمد
جان با همه خوبی نه سزاوارِ رهِ توست
در خاکِ درت جان نَه سزاوار تو آمد
از چشمه روشنگر الطاف تو ما را
چون دایره بر نقطه پرگار تو آمد
صد خار بیک شعله بسوزیم در این دشت
تا شعله بما در دلِ انوار تو آمد
گفتیم حدیثی به عتابی و خطابی
در مستی ما دیده بیمار تو آمد
این ناله ز هجران گلستان بشکیبی
از مرغ چمن در غمِ گلزار تو آمد
ما رازِ دل خون شده زنهار نگفتیم
هر راز که بد در خمِ اسرار تو آمد
احمد غمِ آزار جهان دارد و داند
آسوده دلی بر سرِ آزار تو آمد
سحر مرا بطراوت شهاب را ماند
بهار عشق بما موج آب را ماند
ترا بدایره این سپهر آبی رنگ
بگردِ گشتن خود آسیاب را ماند
زبان بسته ز ماتم ترانه کی خواند
بدشت تفته عطش در سراب را ماند
سحر بقامت سروِ بلند آزادی
بجلوه پرتو این آفتاب را ماند
زلال چشمه این کوهسار در شوکت
چو اشک آمده در چشم خواب را ماند
شفق بدامن مهتاب ژاله کی ریزد
سحاب آمده بر مه نقاب را ماند
چرا به هیمنه روزگار دلبندی
به رودِ حادثه بر ما حباب را ماند
کنون بشادی دلهای کودکانه نگر
که این جهان چو سرای خراب را ماند
بدین فسانه باحمد بهانه میگیرد
به انتظار زمان در شتاب را ماند
گر بسر منزل مقصود دلم خانه زند
سرّ خود بیخبر از عاقل و دیوانه زند
تا بمیخانه گلِ روی توام مست کند
جان بمستی ز صفا ساغر و پیمانه زند
اشک هر نیمه شبم بدرقه راه و زان
دل بآتش زنم آنگونه که پروانه زند
من رخِ ماه وشی میطلبم تا به صلا
ساربان را خبر از کوچ غریبانه زند
گنج این معرفتم گَرد خرابی ببرد
وندرین کار بسی ساحتِ ویرانه زند
ترسم آخر که ره آورد دل خون اثرم
دامن از دست دهد تا که به دردانه زند
چون بهارست، گل لاله پر داغ کجاست
نقش خونبار زمان از تو به بیگانه زند
شعر خونین مرا از دل خونینه بخوان
تا بدانند که پیمان تو فرزانه زند
شوق احمد همه جا در خم گیسوی تو رفت
چون صبا موی ترا از دل ما شانه زند
از کرامات جهان بیکرمان میگذرند
بی غم و درد از این دورِ زمان میگذرند
رسم ما نیست درِ خانه ببندیم بکس
ناکسان در همه ایام چنان میگذرند
خلق نیکوی جوانی بطهارت گذران
پیر مردان برهِ عشق جوان میگذرند
دستگیر تو همان بِه که شرارش نزنی
گوشه گیران به تقاضای امان میگذرند
سخن سرد بسنگینی کوهی ز غم است
سرد گویان به غم از قعر گمان میگذرند
چرخش دور زمان چرخش آوارگی است
ساکنان حرم آسوده ز جان میگذرند
سرِ ما و درِ آن بارگهِ حسن و کمال
گرچه در کسوت هر روزه نهان میگذرند
موج آن بحر کرم روزی درویش دهد
هر کجا هست کرانی ز کران میگذرند
خرّمی در دلِ احمد ز بهاران برسد
صبر باید که زمستان و خزان میگذرند
شعلهها با غم پیدای تو همراه شدند
لالهها داغ زده از غمت آگاه شدند
جان بسوز است بهر شعله که غمخوار کجاست
دل بفریاد که آشفته به بیراه شدند
مدتی میگذرد تا بلب آید سخنی
چه توان کرد که در حسرت گه گاه شدند
دادخواهی نکن ای دل که بدل خواه نبود
غلط آمد به لب و گفتم و دلخواه شدند
شب تاریک بدین راه نه آسودگی است
عاقل آنان که بره در طلب ماه شدند
باوری در دلِ ما بود که شیدا شدهایم
ورنه رندان بسراپا همه اکراه شدند
نزد احمد قلم حاشیه داران بشکن
زانکه از کومه بریدند و بخرگاه شدند
دل ما خون شده کس یاد دلِ ما نکند
سرِ آزرده دلان میل ببالا نکند
ره آن بیشه که از موج گنه آلوده است
هوس از بیخبری جز دل شیدا نکند
خواب آشفته ما بر گذر عمر بود
سوی این خانه خطر از پر عنقا نکند
ثمری گر رسد از باغ خدا جوییها
دلِ ما جز سرِ شوریده تمنا نکند
مگر آشوب دگر جان جهان را برسد
که ز رسوایی دل این همه غوغا نکند
سوختن آتش و جان سوختنم را به عجب
دلِ ویرانه محال است تماشا نکند
بشب تار اگر چشم و چراغم تو شوی
منظر دیده ما جز بتو ایما نکند
غم گیسوی پریشان بدرِ درگهِ او
بزبان گر رود این سینه مدارا نکند
دمِ آخر چو بگوییم باحمد خبری
سرِ آشفته محال است که پروا نکند
جان کجا بیرخ تو در تن ما جلوه کند
نور از پرتوِ رویت بسما جلوه کند
ما نبندیم پر خویش به پرواز زمان
زان جهان در پر پرواز بما جلوه کند
مرغِ آواگر بستان به نوا با تو بود
نغمهها سر کند آنگه به نوا جلوه کند
تا مرا قصه عشق تو بگوش آمده است
لذّت جان بسرا پای مرا جلوه کند
تا گشودند قفس یکسره بر مرغ دلم
در هوای سر کویت چو هما جلوه کند
گر دگر باره ببینم رخت از دیده دل
بختِ پیروز بجانم ز وفا جلوه کند
آسمان در نگه دیده مشتاق منست
که کنم من هوسی تا بخطا جلوه کند
در نگاهی شدهام مست ز موج نگهت
آه از آن لحظه که چشمت به نما جلوه کند
گر بدستم رسد آن طره گیسوی نگار
جان احمد بکشد رشته که تا جلوه کند
مرغ دل باز هوای سر کوی تو کند
عطر هر خاطره را زنده ببوی تو کند
باز در حلقه رندان جهان دیده رود
باز این سلسله را بسته بموی تو کند
پیش ما بارقه پرتو تو مستتر است
چشم خورشید کجا جلوه بروی تو کند
همه گویند خیال از تو بریدن اولی
دل به تدبیر فقط پویه به کوی تو کند
باده نوشی که هنر نیست ولی باده دل
خوشدل آن مست که در جام سبوی تو کند
تا کجا کسوت درویش به یغما ببرند
وای از آن روز که در یوزه به سوی تو کند
قصه دیو و پری یکسره افسانه نشد
هر پری روی دلش تکیه به خوی تو کند
سرِ پیری هوسِ روی جوانان چه کنم
آب در فتنه بسی رفته بجوی تو کند
وصف دنیا همه احمد سخنِ یاوه ماست
گر تو انصاف دهی ذکر نکوی تو کند
در کوی تو ما را ز غمی جان بستانند
آزرده و در شعله عصیان بستانند
من مستم از آن باده که بر کف تو نهادی
هیهات که این مستیم از جان بستانند
دل دادن و خون خوردن ما شد غم هر روز
ما را دل خونینه چه آسان بستانند
تا شعله عشق است دل آسوده نگردد
از میکده مهر نه پیمان بستانند
در حاشیه درد مقیمیم و بسودا
جان را بسراپای چه ارزان بستانند
شیرازه این دفترم از خاطره بگسست
بگسست که تا از کفم عنوان بستانند
از رنگ ریا دل بترازوی تو بنشست
آنجا که به اندوه فراوان بستانند
مردان خدا شعله بجانند که هر شب
پیغام دعا از لب جانان بستانند
با دلشدگان در پی آن قافله احمد
رفتیم که ره توشه ز خوبان بستانند
خروش جان ما نگر که دل رها نمیکند
زمانه آتشم ز دل جدا چرا نمیکند
ببین که هر چه میکشم ز دست تنگ خود کشم
چو دست تنگ زندگی مرا رها نمیکند
گرم رها نمیکند دلِ شکسته یک زمان
حرامی غرورها بجز خطا نمیکند
غروب شب گرفتهام به تیرگی مبر مرا
که عمق این سیاهیم بدیده جا نمیکند
ستارهها ستارهها به نور دل نگه کنید
چو شمع کلبههای ما دگر نما نمیکند
شراب تلخ جان چشم بمستی آبرو دهم
وزان میانه درد ما کسی دوا نمیکند
خیال درهمی مرا به سوی کهکشان کشد
ز بیکرانههای شب دلی ندا نمیکند
ز لعل و چشم خفتهای نشانهای بما بده
که حشر و نشر عالمی بما وفا نمیکند
سپیده احمد آورد فروغ آشناییم
بجز باشک و آه ما اثر دعا نمیکند
مردان خدا یکسره در راه خدایند
زان روی ز سودای دلِ خویش رهایند
تا گوی سعادت بربایند ز میدان
دلباخته خدمت مردم ز صفایند
بار سفر امروز به بستند سبک بال
با نام نکو در دل و در دیده بجایند
تا رخت فکندند و بفردوس رسیدند
از خانه بریدند و بجاوید سرایند
هر خوشه که چیدند همه رحمت حقّ بود
هرجا به برازنده قامت بنمایند
تا از سر توحید گزیدند خدا را
در مهلکه عشق به غرقابِ فنایند
در عبرت اگر آمده احمد ز چه گفتند
آن درد کشان در رهِ مقصود کجایند
به گریهها نظر از خوشههای اشکم بود
که نالهها همه جا پا بپای اشکم بود
سرودِ غم بلب از سینهها زبانه کشید
زبان درد شتابان بجای اشکم بود
بسر دویدن ما هم حکایتی دارد
که در روایت دنیا نمای اشکم بود
گدازهای که دلم میگداخت همدم شد
سکوت بر لب اینجا صدای اشکم بود
مگر به چشمه اشکم زمان بسنده نکرد
که هر نگاه بما آشنای اشکم بود
مرا به تشنه لبی انس و آبرو باشد
چو هر زلال گشودم خطای اشکم بود
به هر غروب دل تنگ ما بهانه گرفت
که غم گرفتن دل نالههای اشکم بود
بصد امید نشستم که غم جدا شودم
غمم فزون شد و دل هم جدای اشکم بود
روایتی است که احمد بخاطرش جوشید
که جانِ خسته او با وفای اشکم بود
ما را چو شعور آشنا بود
هنگامه آشنا ز ما بود
در باور زندگی نگنجیم
گر باور ما ز ما جدا بود
غوغای زمین و آسمانست
در کوهِ زمان اگر ندا بود
هم صحبت عاشقانه خواهم
شولای غمی پر از صفا بود
دیدیم ز شوکت زمانه
آسوده دلی ز پارسا بود
حسرت زده دامنش بگیرید
چون بار دگر ز ما خطا بود
آشوب ترانه ساز ما شد
غوغا بدل ترانهها بود
در خاطر خویش زنده کردیم
آن خاطره تا جهان نما بود
مستیم ولی ز باده دل
تا باده ز مستی وفا بود
آزاده دلانِ غرقه خون
در جلوهگری این سما بود
هر جا سخنی ز عشق گفتیم
احمد نظرش به آشنا بود
آنگه هوا معطّر عطر وجود بود
ما را نبود و جلوه عالم به بود بود
خواهی که راز بگویی شکایتی نکنم
در ماورای گفت بجانم شنود بود
تا گل ز رنگ حادثهها خون گرفته است
آلاله را بدشت شقایق نمود بود
هرگز ز خویش مرا رشتهای ز هم نگسست
زان دل شکستهام که همه تار و پود بود
خواب و خیال خاطره را زین مغاک برد
بانگ رحیل در دل ما تک سرود بود
برگم خزان گرفته بشاخ جوان بگو
ما را بهار رفته ز دل وه چه زود بود
خاموشی از حیات ز غوغای دیگر است
تا آشیان سوخته در موج دود بود
حلّال مشکلات نه این باشد و نه آن
آنکس که عقده واکند از دل ودود بود
احمد خیال خسته ما جای دیگر است
در آستان دوست جهان در سجود بود
نیست جز مهر و محبّت برِ معنای وجود
سر بنه تا بنهی دل به تولای وجود
عاشقان را هنر عشق بیاموز که تا
خنده بر لب بنشانند سراپای وجود
صحبتِ خرد و کلان رشته بیگانگی است
درد بر جان رود از ناله آوای وجود
حیرتانگیز چو شد کار جهان من و تو
گوش کی میشنود صوت دل آرای وجود
شب که در تیره دلی باور خود را بشکست
نور مهتاب گهش میشکند پای وجود
ثمر از خاک اگر میرسد اینگونه بما
جای دارد که بدو نکته زند نای وجود
برگِ سبزی بکف شوق نهادیم چنین
تا دل آسوده گشاییم سخنهای وجود
نرم نرمک خبری تا که رسد بر دل ما
باده مهر چشانیم ز مینای وجود
جان احمد به تمنای رهِ خانه دوست
میکشد بار دگر محنت والای وجود
هرگز از باطنِ ما دل به گلایت نرود
سرِ پر شور به غوغای کنایت نرود
هرگز آسوده دلی کارِ دلِ ما نشود
تا دلِ خون شده بر خطِ نهایت نرود
منزلِ لیلی و غوغای نهان در سرِ ماست
چشم در ره بجز از رمز عنایت نرود
گر پری زاده بدین درگه خوبان برسد
شرمش از چهره بدین حدِ کفایت نرود
روز اوّل خبر از یار گرفتیم ولی
شوق شیدایی آخر به هدایت نرود
سر فدای رهِ دلدار نهادیم چنین
جان درویشی ما جز به بدایت نرود
در خروش آمده را راحت و آرام کجاست
دلِ دلباخته از راهِ سعایت نرود
خرّم آن کس که ره آورد بپای تو نهد
مرحبا بر نظری کو به شکایت نرود
شوق احمد به عنایت رهِ عشق تو رود
دردِ عشق است زبان سوی گلایت نرود
ما را سخن دراز چو شد بیبیان شود
کوتاه چون شود همه جا نکته دان شود
گر بشکنی دلم غمم آسوده میکشد
آسوده میرود چو زبان در بیان شود
سلطان عشق بر سر دل خیمه میزند
آنگه که جان ما همه با دلستان شود
لیلا نهان نکرد به مجنون شکوه عشق
این شوق دیگر است دلش شادمان شود
پشتم خمیده گشت که آهم فلک گرفت
در انتظار مانده دلم، تا زمان شود
جانا وفای عهد تو ما را همیشه هست
هرگز مباد آنکه وفایت نهان شود
دُردی کشیم از می آن مظهر صفا
دل مست باده او بیگمان شود
دریای رحمت است که موجش جهان گرفت
در آستان اوست که شوقم بجان شود
لعل تو قصه گفت که آرام خفته دل
ورنه دلم ز شعله غم بیامان شود
روزی که لب به تشنگیم دل برگشایدم
چشمم ز موج اشک به دل خونفشان شود
احمد قرار رفته ز جان، چون بیایدم
بی شک سُرور رفته ز دل هم عیان شود
وقتی حماسهها ز تو در گوشِ ما شود
دلهای پر ز مهر دوباره رها شود
وقتی که اشتیاق بجوشد ز جان ما
چشم شفق بدیدن تو آشنا شود
وقتی که سرفراز بخندد شکوفهای
دلها ز غم رها و بجانها صفا شود
وقتی ترانه خوان بهاران رسد ز راه
ما را درِ امید به هر کوچه وا شود
وقتی که باز همرهِ مرغانِ در نوا
ما را بشوق در همه جا این نوا شود
وقتی زلال چشمه ز باران بما رسد
رخشان رُخی همه جا در سما شود
بار دگر ترانه فردای آرزو
اندر دلِ زمانه بشوق و وفا شود
وقتی سحر بما بدمد آشنا ز دل
احمد دلِ بدرد بعالم دوا شود
هرگز مباد خسته دلی کار ما شود
هرگز مباد خدشه بایثار ما شود
از دل بریدهایم غرور زمانه را
هرگز مباد آنکه بآثار ما شود
ما صیدِ نفس زیانکاره کی شویم
گر دست روزگار بآزار ما شود
با خوشههای درد به پیمان رسیدهایم
این شوق بیریاست که غمخوار ما شود
ما لاله را ز داغ عزیزان گزیدهایم
در داغ لالههاست چو پیکار ما شود
صبری بجان زدیم که دل آتشین بود
هر بت که جان گرفت نگونسار ما شود
با ما بیا و جلوه خورشید را ببین
تا آن زمان که چشم جهان یار ما شود
ای ره نما به عالمِ قدس بهشتیان
ما خاک آن دریم که دلدار ما شود
احمد بجان خویش نهادیم مهر او
شاید که خواجه وار خریدار ما شود
همای محبّت چو بر سر نشیند
به بختم گلِ مهر دیگر نشیند
زمین طراوت بخرم دلیها
بجان لالههایش برابر نشیند
همآوای مرغان ماتم گرفته
کجا بر سریر صنوبر نشیند
مرا نکته چین گلِ بیوفایی
ز پیکان سردش به پیکر نشیند
ز یاران بریدن بدین غم سرایی
چه بهتر که جانم بغم در نشیند
ستودن ندانم بجز وصف خوبان
بدلها سخنها ز باور نشیند
ز میخانه چشم ساقی حذر کن
که صد مست مستش به معبر نشیند
بکف تا بگیرم گلِ ارغوان را
صبا بر بهاران سراسر نشیند
ترا دیده این دل که مه در سمایی
کنون هم فروغت به خاور نشیند
مسوزان مرا بال و پر تا ببینم
که حسرت بدلها چو اخگر نشیند
غروب از جفا گرچه بر جان نشسته
ترا جلوه بر دل هنرور نشیند
چو احمد ز پندار دنیا گذشته
سرودش بدین چرخ اخضر نشیند
شکوهِ رفته ز کف کی دوباره باز آید
زمان هجر دراز است و جان گداز آید
چه شد که جلوه خورشید سوی ما نرسد
چه شد که دامن مهتاب در نیاز آید
به عمق تیرگی آخر نشانه زن دلِ من
که راهِ بیخبری را شب دراز آید
بسوز و درد نوشتیم نامه غمِ دل
کنون بخوان که کلامش بسوز و ساز آید
بیک اشاره گشودیم رمز بسته شب
که شوق عشق بآوای دل نواز آید
به بیستون نگه کوهکن به چاره نشست
چو در کرشمه شیرین بخاره ناز آید
خلوص گفته اگر از زبان دل شنوی
بجان رفته ز تن جان تازه باز آید
سکوتِ بر لب ما دردِ دل اشاره کند
تو دل بسوز که خون نامههای راز آید
سرودهایم ز احمد نوا زِ شوق و غزل
که غمگسار به دلهای غم طراز آید
زمانه در شکن عمر رفته باز آید
خیال خام مرا در خم نیاز آید
تو شرط عقل رها میکنی بدین مستی
تو مرز خویش جدا گیری اَر فراز آید
بهار و هرچه در او از طراوت و مهر است
بیک کرشمه ساقی دهی چو ناز آید
مکان عاشق بیدل مکان بیجایی است
کجا خبر کند آن دل شده که باز آید
به کوی میکده دستی به حلقه گر بزنی
نوای دلکش آوای سوز و ساز آید
چو یار میطلبی در نوای عرفانی
صدای نغمه توحید از حجاز آید
بلند قامت منصور در سرِ دار است
که بیقرار ز هجران باهتزاز آید
به یمن مقدم آن یار دلنواز مرا
زمان آمده در وصلها دراز آید
غرور خویش گرفتم چو احمد از دل تنگ
بانتظار نشستم که دلنواز آید
به عاشقان جهان شوق عشق آموزید
غرور خار بمیدان عشق بر سوزید
غزل ز مهر سرایید و در لطافت طبع
چراغ شوق ز اعماق مستی افروزید
ستارهها چو درخشند آبرو گیرید
وز آن میانه دل چاک گشته بر دوزید
پیام طبع لطیف از حیل جدا سازید
اگر نه در سر پیمان خویش مرموزید
قرار خانه جان را ز شب بصبح برید
غرور شب شکنی گر که طالب روزید
بصبح شوق چو احمد نهد ترانه دل
که دست مهر بر آرید و عشق آموزید
آشنا با دردِ جانها آشنا را بنگرید
دیدهها در خوابها خونین سما را بنگرید
این افق را بنگرید و شعلههای بیامان
رسم بیداد و سراپای خطا را بنگرید
کور شد در ظلمت و دود هوای این دیار
چشم بینا در پس این دیدهها را بنگرید
آشنا فریاد را از عمق جانها بشنوید
سر بخواب غفلت و آلوده ما را بنگرید
کوهِ فریادم بخاموشی جهان بگرفته است
نالههای در سکوتِ بیصدا را بنگرید
آشنا با آشنایان نکتهها از درد گفت
هان نبندی چشم دل درد آشنا را بنگرید
خرّمیها را بباد خشک و سوزان سوختند
خاکها در دیدهها خشم هوا را بنگرید
صورت حال زمان با دردها همسایه است
سایهها تا بیتحرک شد فنا را بنگرید
ره به سوی عافیت احمد دگر افسانه است
کاروانِ درد آمد ماجرا را بنگرید
هر که دل داد به جانان سخن از دل گوید
آنکه با دل رود آسوده ز منزل گوید
هر که آورده به سوی تو نگه، زان دلِ چشم
بر زبان ذکر کمالی به مکمل گوید
باده از میکده عشق تو در جانم رفت
با تو این قصه دراز است که از مُل گوید
خام بودیم اگر ز آتش غم سوختهایم
ناز بر ما ز نیازی است چو مشکل گوید
مرگ این خفته غفلت همه از بیخبری است
ساده دل صد سخن از رفته قوافل گوید
ما ز پر سوختگانیم نه پیمان شکنان
لب مجنون همه از ناقه و محمل گوید
داستانی دگر آغاز که شب مانده هنوز
مرد ره آنکه مضامین به مراحل گوید
باده جوشید به خمخانه مهر تو چنین
سخن مصلحت آن نیست که عاقل گوید
داد احمد به سرمست هواخواهی توست
او سخن بر همه در عین تأمّل گوید
اشکها بر چهرهها رخسارهها غمناکتر
دشمن خونخوار در خونخواریش بیباکتر
بیگنه بیجرم محکوم ددان بینشان
دردها در سینهها و سینهها هم چاکتر
بس گلِ پژمرده در گلزارهای در خزان
نالهها در کوهِ دل پر مایهتر پژواک تر
محو شد احساس انسانهای خوب آشنا
غم بدل بنشسته در امواجِ بیادراک تر
آنکه فریاد از حقوق خیل انسانها زند
تا کجا اینجا فرو بگرفته خود ناپاک تر
پیک بیداران به بیداری صلاها میزند
گوش این نابخردان در انزواها خاک تر
پر گشودم مرغ هشیاری در این غوغای غم
پاکتر احمد نشان بگرفته دل غمناک تر
ای دل بسرانگشت زمان خون چکد امروز
از دیده به پیدا و نهان خون چکد امروز
ای دل غمِ هر روزه ما ماتمی از توست
سودای تو هر لحظه بجان خون چکد امروز
ره توشه این راه مگر از تو بگیریم
ای دل ز سرا پای جهان خون چکد امروز
در حاشیه پرده اوهام تو غرقیم
ای دل بخیالم ز گمان خون چکد امروز
از گوهر غلطان تو اشکی برخ زرد
در شعله سوزنده آن خون چکد امروز
ای جان غمِ فردای قیامت بدل ماست
زین خاطره در اوج غمان خون چکد امروز
با دست تهی رو بکجا آورم آخر
در هر طرف از فصل خزان خون چکد امروز
زین سایه که در زاویه عمق دل ماست
دزدیده ولی نام و نشان خون چکد امروز
احمد که به تدبیر دعا بر لبم آورد
از دیده خونابه فشان خون چکد امروز
از یار سخن خوش است امروز
شهدی بدهن خوش است امروز
گلگشت و صفای عاشقان است
بر دشت و دمن خوش است امروز
می ریز که ساغرم تهی شد
مستی بر من خوش است امروز
از لعل لبت ترانه سازم
ای گل بچمن خوش است امروز
چشمان سیاه و آهوانه
ما را ز ختن خوش است امروز
دلدار بدل بهانه گیرد
بی مکر و فتن خوش است امروز
سوسن گل صد زبانِ گلشن
نرگس ز سمن خوش است امروز
ما را ز جنون عشق بر گو
این چانه زدن خوش است امروز
احمد سخن دگر نگوید
از یار سخن خوش است امروز
عاقبت جان شد نآمد بکفش شیریشن
بس که او ناله کند بیشکرِ دیرینش
گفتم ای کوه ز فرهاد چو میجوید دل
گفت جانی که به شیرین دهد او شیرینش
دست مهتاب بگیرید که در اوج سما
از حقارت کشد آن پرده برخ پروینش
عاقلان قصه ز افسانه نخوانید بما
هر چه گویند جدا شد ز دلِ غمگینش
این خطا بود مرا دل به تمنا برود
چون مدارا نکند رهرو خوش آیینش
ساده اندیش دلی دارم و از شوق وصال
در سما میکشد آسوده دل از نفرینش
بیستون نقش رخِ یار به ماتم مگذار
این سخن از دلِ او سوی دلِ مسکینش
گر مرا آب ز سر رفت پشیمان نشوی
لاله بیداغ کجا بوده رخِ رنگینش
احمد آسوده نشین کین سخن از دل نرود
نقش شیرین زند امّا ز دلِ سنگینش
کوله بار درد دارم من بدوش
میکشم درد غمی را لب خموش
لب نمیگوید سخن از دردها
دل بمیدان محبّت سخت کوش
چشم میشوید غرور جان ما
شوق آوایی که میآید بگوش
لاله خونین این پر لاله دشت
میدهد بر جان ما از دل سروش
چون ستاره میدرخشد در افق
میزند بر خاطرات ما نقوش
تا مرا اشکی چکد از دیدگان
میبرد ما را جمالِ یار هوش
نیش خار از سادهاندیشی خورم
زان بگیرد کام دل از زهر نوش
ساربانا کاروان گم کردهام
کوله بار دردها دارم بدوش
ناله احمد ز دل آید برون
لحظهای گر بگذرد گردد خروش
بصد امید نشستم شرر نگیرد دل
چه شد که خاطرهها را خبر نگیرد دل
بکاروان حقیقت تو همرهی بر گیر
که خود براه حقایق ضرر نگیرد دل
تو نقش قامت بیهوده زمان نزنی
ز برگ آیینهها بد اثر نگیرد دل
بنالههای غروب غم شبانه ما
به سوی خانه ماتم سفر نگیرد دل
غزال زخمی شهر غریب دل هرگز
بجز ز درد نشانی بسر نگیرد دل
به اشک نیمه شب و سوز دل مدارا کن
که در شکوه سحر زان نظر نگیرد دل
سراب وادی پر خار گمرهیها بود
بجز بلای بدانجا ثمر نگیرد دل
نهال نورس باغ و دود میجویم
اگر بشعله خونین بصر نگیرد دل
ندامت است چو احمد به ترک عشق ز یار
که در سیاهی شبها قمر نگیرد دل
نارونها شاهدان عهد شورانگیز دل
شور شیرین در نگاه سرکش شبدیز دل
تا کمال نکته دانان در غرور ما گریخت
کس ندارد التهاب دیده شب خیز دل
نارونها سایه هاتان مستدام رهگذر
میگذارم عشق را در موسم پاییز دل
نارونها ساکنان جادههای در سکوت
دشتِ خاموشی نگیرید دامن پرویز دل
نارونها شعلههای عشق بیفرجام نیست
مهر را آموختن شاید ز شهدآمیز دل
نارونها حرف آخر را به اوّل گفتنی است
صحبت خرد و کلان شوید زبان تیز دل
نارونها در نسیم نو بهاری برگتان
شد خروش شادمانی در غمِ یکریز دل
یک پیام و صد پیام از جوهر شوریدگی است
میتراود زین میان عطر گهر آویز دل
شوق احمد را هوای کوی دلداران بَرد
نارونها شاهدان عهد شورانگیز دل
تا بیوفا تو شوی پیدا شود غم دل
هنگامه بر زندم بسودای ماتم دل
این قصه را تو بخوان تا بازگو کنمت
آسوده وا نشود این عقده همدم دل
با اشک دیده ما میشوید او دل خود
پروا کجا کند او از دیده در غم دل
ای مه تو رخ بنما تا بگذرم ز تو من
بس دیدهها نگران باشد به محرم دل
بگزیدگانِ جهان در راستی چو روند
هر دم بشوکت خود گیرند خاتم دل
در شوق خرد و کلان من نکته میشنوم
در باور است و چنین همدست اکرم دل
تنهایی دو جهان بیدیدن رخ اوست
ما را سخن چه رود بیحکم محکم دل
ما راهِ رحمت او بیمدعی سپریم
بیراههای نبود در عمق عالم دل
همراهِ خیل صفا احمد بروز جزا
بی اشک و دیده ترا آزاد و بیغم دل
بشاخ سرخ لالهها نشانده مرغکان دل
که تا بنغمه در کشد نوای جاودان دل
ز آشنا نشانهها گرفتهام بدان نشان
چو پر کشم به بالها به سوی آشیان دل
کلام آخرین او خروش اولین بود
کسی که سر نهاده او به مرز و آستان دل
زبان درین زمانهها سخن به یاوه میزند
دل شکسته، لب مگر گشاید از زبان دل
مگو به شاخ زندگی شکوفهای نمیدمد
که رویش جوانهها کجا شود نهانِ دل
ز صبح عافیت نگر سلامت وجود او
چو شب گذر کند بما بیان کنم نشان دل
چو بند دام دلبری بدام ما نهادهای
فسانه فسون تو گشودم از گمان دل
سرود صبح آرزو بگوش جان شنیدهام
بخوان نماز عاشقی کنون تو با اذان دل
ز موج بر کرانهها نوای همدلی رسد
ندای احمد این زمان رسد ز آسمان دل
گر غم از دل نرود وای بحال من و دل
گر نگویم سخنی نیست مجالِ من و دل
شب هجران گرم آخر به سحرگه برسد
دارم امید رسد روز وصال من و دل
هان گشایید ز بندم که بهار آمده است
هان نشانید مرا سبز نهالِ من و دل
از کجا میگذرد کوکبِ بختِ چو هما
تا بروبم ز رخ این گردِ ملال من و دل
یار تا در نظری جلوه نماید بنشین
گر شود پرده نشین وای بحال من و دل
چشمه ساری ز صفا میطلبم من ز وفا
تا ز خاطر نرود شوق زلالِ من و دل
مدعی گر نکند فهم زبان دلِ ما
تا ز خاطر نرود نقش محال من و دل
تا نگرید دلی از درد بحالی نرسد
دل بیدرد همانست و خیال من و دل
باده در جوشش و خمخانه سراپا غوغاست
خامه احمد آورده بفال من و دل
روزی آخر بسر آید غم این خون شده دل
گرچه یک عمر بتلخی زده محزون شده دل
یاد بادا سر شوریده بتکرار زمان
زان بفرزانگی خویش چو مجنون شده دل
لب ببندید که سر بسته سخنهای دل است
چون بشکرانه این نعمت افزون شده دل
در صفاها دل ما راه قیامت سپرد
موج اشکی است که در دامن جیحون شده دل
چون کمال و ثمر عشق ز غوغا گذرد
همه گویند که از دایره بیرون شده دل
چشم مست تو بما کار دل آسوده کند
گرچه این مسأله ماست که وارون شده دل
آسمان هم خطِ خورشید بدل جلوه زند
نکته اینست که در حادثه اکنون شده دل
ما ز پندار چه جوییم رهِ گم شده را
سوی دریا چه روی در خمِ هامون شده دل
بهر احمد نظری از نگه دوست رواست
آتش شوق مرا یکسره کانون شده دل
حل کجا خواهد شدن از کار دنیا مشگل ایدل
بخت را بیدار باید بود از آب و گل ایدل
آهِ مظلومان بگردون بر شدن هنگامه دارد
سر بسر پیمانهها لبریز از خون دل ایدل
رسم ما را در جنون عاشقی فرزانه دارد
بر سریر عقل میجوید شکوهِ عاقل ایدل
مست بودن کار هر کس نیست زین میخانه بگذر
عمر بیحاصل نمایان کرده کار باطل ایدل
تک درختم در سراشیب زمان روییده شاخم
کس نمیچیند براحت حصهای از حاصل ایدل
شکوه کردنهای دردآلود از دور زمانه
بر روالِ مصلحت گوید زبان ناقل ایدل
در بدر با شمع سوزانی بشبها خو گرفتم
لاجرم در سوختن جان را رهاندم مایل ایدل
خصم جان ماست این شیطان که قصد حیله دارد
در فریب هوشیاران حیله بارد قابل ایدل
مردِ ره احمد به آهنگ خروش موج دریا
خسته کی گردد ز چشم اندازهای ساحل ایدل
ای که میسوزی ز درد و سوز ناپیدای دل
پاگذاری در سراشیبی ز محنتهای دل
بیتکاپوی نجاتی بندهای درماندهای
زیر بار هر گنه وامانده اغوای دل
سادهاندیشی به زرق و برق این دنیای دون
تا کجا در کسوت دلدادهای دنیای دل
مردِ میدان غرامتهای کار خویشتن
کی تو باشی پس چرا آوردهای غوغای دل
آتش بیدود دل ما را کشاند بیمجال
مهلت امروز و فردایت نشد معنای دل
رهروان کوی دلداریم و ما را توشهای
تا بکف بنهاده دل بر ما زند هرّای دل
این جهان سوسن زبانست در فریبت میبرد
غافل اَر باشی به چَه افتی بسر تا پای دل
من خیال خویش را بیهوده در خواب آورم
بی خیالی هم نمیارزد بدین لالای دل
تیر مژگان از کمان ابروی جانان گر خوری
کی بخامی بگذری از بیشه پهنای دل
صد گل پژمرده و ما را گمان باطل است
کاین غزل در محتوی آید مگر همتای دل
آتش نمرود کی گیرد خلیل اللَّه به بَر
وآن کجا سوزد کسی بیرخصت مولای دل
تا خداجویی ترا باشد عزیز عالمی
عارفان را خاطری آسوده از لیلای دل
در سکوت آمد لبم تا راز هستی بشنوم
سرّ عالم را بگو بیخوف و بیپروای دل
این جهان را آن جهانش در خور اندیشه است
کس کجا داند ندامت را بدین آوای دل
لعل نوشین دلی احمد بدل بوسد که او
جز خداجویی ندارد در سرش سودای دل
خنده بر لبها نماند گر نیایی سوی دل
نیست ما را در مشامِ جان ز تو جز بوی دل
آفرینها گفتهام بر قامت رعنای تو
مرحبا صد مرحبا بر قامت دلجوی دل
شب سیاهی را ز فرمان ازل بگزیده است
شب نمیشوید سیاهی از سیه گیسوی دل
گنجِ معنی را بگوهر سوزِ نابینا مده
چشم کوران را کجا زیبنده باشد روی دل
دل بفریاد است و اندر شکوههای بیامان
تا مگر جان را رهد از محبس مشکوی دل
پای کوبان نعره زن در کسوت دیوانگی
میبرد ما را که جان را برکشد در کوی دل
نرگس و نیلوفر و دیگر گلان را حسرتی
تا گلِ خوشبوی جانان را زنم بر موی دل
مردِ میدان سعادت بختِ روشن میبرد
تا خورد این تیر مژگان از خمِ ابروی دل
بحرِ موّاج زمان آسیمه موجش در بر است
سر بساحل میزند از التهابِ خوی دل
رازِ پنهان مرا از سینه سوزان چنین
فاش میگوید ز بوی نافه آهوی دل
شوق احمد را بدین نام آوران خسته بین
در شتاب عمر فریادی شود از سوی دل
دریغا وفا رفته از کوی دل
دریغا نیاید دگر سوی دل
دریغا بفرجام چون بنگرم
نه بینم بجز اشک در کوی دل
سرود غم از گوش دل بشنوم
به غمگینی آرد مرا خوی دل
کنون خامه را بشکنم بیغرور
بآیینه جان کشم روی دل
بفرّ دلانگیز مردان حق
به روی گشاده به مشکوی دل
خروشنده دریای توحیدیان
که دردانه ریزد به آموی دل
نگیرد غباری ز دشت زمان
گلِ ارغوانِ سخنگوی دل
همآوای مرغ سحر نغمه خوان
زنم نکته نغز گیسوی دل
وفا جوی احمد نیاید بدست
دریغا وفا رفته از کوی دل
بهانهگیرِ دل زار خویشتن شدهام
درین زمانه شهابی ز سوختن شدهام
عنانِ صبر دگر از کفم کشیده شده است
بدل گرانی خود دامِ پر ز فن شدهام
بجمع خانه رندان زمانه آوردم
جدا ز درد بدوشان انجمن شدهام
به نوبهار ز سبزی خیال ما بگذشت
کنون به حالت پاییزی چمن شدهام
ز این دیار به غمخواریاش چرا نروم
فغان که دستخوش باد ما و من شدهام
رهی بدایره انس همرهان نبود
که من حکایت وا رفته کهن شدهام
به جلوههای جوانی که میدهد خبرم
زبان عذر کجا شد که بیسخن شدهام
بیادگار نهادم به سنگ خاره نشان
خروش مانده آثار کوهکن شدهام
رمیده گشت دلِ هم نوای دلشدگان
غزال دشت خیالم که از ختن شدهام
سرفرازی را ز کوهِ بیستون آموختم
از شقایق داغ را در رنگ خون آموختم
در نیایشها مرا سودای یک جانانه است
درس از دامان آن زیبا فزون آموختم
آسمان را جلوههای لاجوردی بس بود
شعلههای دیده را زین بیستون آموختم
برگشودم دفتر افسانههای روزگار
داستانها را روایت از درون آموختم
آتشی صورتگرِ ایام بر دستم نهاد
شوکت ایام را تا واژگون آموختم
موج دریاها شکایتهای خشم آلوده است
سر بساحلها نهادن از جنون آموختم
مصحفِ اوصاف دلداران چو خواندم بیحساب
کیمیای عشق را زین رهنمون آموختم
دل باعصار و زمانها میکشد هر دم مرا
نکتههای تازه را من از قرون آموختم
مرکب رهوار ایامم به تندی میبرد
گرچه احمد این چراها را ز چون آموختم
ای درخت دوستی بار آورم
نو بهارا گل به گلزار آورم
رعشههای پیریم افسرده کرد
از جوانها شوق دیدار آورم
خندههایم از دو لب خشکیده رفت
نقش یک لبخند دیدار آورم
زندگی آغاز و انجامی بود
خفتگان را بخت بیدار آورم
برگ سبزی تحفه درویش کو
شعلههای سرکش نار آورم
دست ما را بسته این غوغای دل
آسمان را من به زنهار آورم
لحظههای آرزو برچیده شد
هالهای از رمز آثار آورم
مرگ را در انزوا بگزیدهام
جلوهای از چشم بیمار آورم
جملهها در واژهها گم گشته است
شوق احمد را به پندار آورم
هر روز غم روز دگر از تو بگیرم
زین غم همه جا دیده تر از تو بگیرم
هر روز بسودای تو با دامنی از اشک
پیدا و نهان را به خبر از تو بگیرم
تا حسرت و آهم بفغان از تو برآید
دلسوخته بس موج شرر از تو بگیرم
لعل تو گهر ریزد و جانها به تکاپو
تا از سخنت درّ و گهر از تو بگیرم
در کوی و گذر دل نگرانیم که شاید
اعلام خبر یا که نظر از تو بگیرم
جانا ره هر عافیت از خویش بریدیم
تا نکته چون شهدِ شکر از تو بگیرم
ما منت در یوزگی از کوی تو داریم
زان خاتم دریای هنر از تو بگیرم
احمد به تولای تو در خانه مقیم است
تا بار دگر نور قمر از تو بگیرم
برنامهای در نامهای از دل بگیرم
شبناله را با خامهای در گل بگیرم
تا دل بشویم دردها را یک بیک گو
آنگه بیا در شعلهای عاقل بگیرم
بگذار ما را رستگاری مایه گیرد
بگذار بذر کشته را حاصل بگیرم
در انزوای معبد شوق نیازم
آیی اگر یک لحظه خود غافل بگیرم
من خویش را در بوتهها آسان نهم سر
اندر محکهای زمان مایل بگیرم
فریاد را در واژهها بیمایه آرم
تا شایدم آخر دل از باطل بگیرم
پرواز را احمد نیاموزد که پروا
در آتش سوزانتری از دل بگیرم
مادرم، شعله کش حادثهها بیتو شدم
سروِ دلسوخته از بار جفا بی تو شدم
مادرم بیتو حرام است زمان در برِ ما
ساده اندیشترین طفل قضا بی تو شدم
آسمان بیرخ مهتاب شب تیره بود
وای بر من که دلِ تنگ رها بی تو شدم
تو بیا تا رخِ هر سبزه درخشان شودم
تو بیا من که سرانگشت نما بی تو شدم
مادرم خاطره مهر تو در جان منست
عطر آن خاطره در شامه ما بی تو شدم
قصه دیو و پری را تو بگو تا که مگر
ره گشاییم بدان سو که جدا بی تو شدم
دامن اشک دلم شعله بجانم بگرفت
تا بگوید بحدیثی که چرا بی تو شدم
هر که آمد بملامت که وفای تو چه شد
من بر اینم که گرفتار بلا بی تو شدم
حسرتانگیزترین لحظه عمرم غم توست
غم آن لحظه که از خویش سوا، بی تو شدم
مادرم سلسله آتشم این خانه گرفت
که من از خانه مهر تو کجا بی تو شدم
غزل مهر تو احمد بسروده است چنین
نکته اینست که در شور و نوا بی تو شدم
بال دل در آسمانها میکشم
بارِ جور کهکشانها میکشم
باز ما را خاطری آسوده نیست
از جداییها فغانها میکشم
باور از شیدایی ما دم زند
شهد شیرین بر زبانها میکشم
در غرور از عشق آتش زای ما
شعلهها بر آسمانها میکشم
باده میجوشد بمستیهای دل
دل بمستی از کرانها میکشم
رشتههای الفت بیمدعی
روز و شب در پودِ جانها میکشم
ساده دل در خلوت آسودهای
ناز چهر ارغوانها میکشم
آستان یار میبوسم ز دل
لحظهها را در زمانها میکشم
من نمیشویم بجز دامن ز اشک
ناز جور دلستانها میکشم
غافلان خفته را غوغای ره
از رحیل کاروانها میکشم
میکشم بار دو صد محنت چنین
شعر احمد در بیانها میکشم
ای چشم غزالم غزل از لعل تو گفتم
در گوهر معنی گهر عشق تو سفتم
در اشک چو باران که طراوت ز تو گیرد
من راز بدین خانه ویرانه نهفتم
بردار ز رخ پرده که پندار ز دل رفت
با کوه زمان غنچه این باغ شکفتم
تا باز کجا خانه کند مرغ خیالم
بی بال و پری رخصت پرواز گرفتم
دردی است که بیمهر تو ما را خطر از اوست
اندر گذر عمر خطا دیدم و خفتم
چرکین دلِ ایام بکامم که نبوده است
زان روی تعلق ز دل خویش برُفتم
برچید گلِ خاطره مهر ز احمد
تا باز غزالم به غزل وصف تو گفتم
باز در جان قصه دردی پدیدار آمدم
باز هم در رشته مویی گرفتار آمدم
باز در گوشم نوای دلکش یاری رسید
باز خواب آلوده را در چشم بیدار آمدم
چون شکوهِ شمس عالمگیر دیدم روی او
بار دیگر پرده دار راز و اسرار آمدم
کشتزار همتم خرمتر از پارینه شد
لحظههای عشق را سودی ببازار آمدم
کوهِ صبرم را بدست کوچ غربت دادهام
باز در غمها دلم شورید و غمخوار آمدم
وادی پر درد را با شوق دل پیمودهام
کعبه مقصود را با شوق دلدار آمدم
در سحرگاه وصال یار خونین جامه را
خلعت شور آفرین دیدم پدیدار آمدم
صوتِ دلگیری در این ویران سرا همراهِ ماست
با چراغ روشن دل در شبِ تار آمدم
نقد احمد را بتاراج زمان بسپردهام
من که با داغ شقایق سوی گلزار آمدم
بیماه رخی روشنی خانه ندارم
در خانه کسی جز دل دیوانه ندارم
پیمانه بکف با غم جانانه چه سازم
دیریست که من جز لب پیمانه ندارم
باور همه جا با دل ویرانه عجین است
دردانه نجویم که به ویرانه ندارم
آرام چه دارم که ز بیگانه برنجم
جز این دل دیوانه که هم خانه ندارم
تا از گنه آدم و حوا سخنی رفت
رندانه نظر کرد که افسانه ندارم
بییاد تو هرگز نگشودیم لب از لب
جز مهر تو من همدم فرزانه ندارم
احمد نه بسودای کسی میرود از دست
صد نکته در این نکته که بیگانه ندارم
ز نکته دانی یاران ترانه میگیرم
به مست خواب فریبا فسانه میگیرم
به هر کجای روم دل به دوست میبندم
به انتظار ز شوقم ترانه میگیرم
خروشِ ناله مرغ بدام میآید
باشک خون شده هر جا بهانه میگیرم
چو روزگار بزانو نهاده سرها را
سراغ گم شدهها بر کرانه میگیرم
بشرم هر شب و هر روز مویهها دارم
غریب در بدری راهِ لانه میگیرم
ز نوبهار خزان را به هیچ میبینم
ز مهر دوست چو من آب و دانه میگیرم
بهای درّ و گهر در زمان ما چند است
ز دل شکسته بها از زمانه میگیرم
سکوت بر لب ما جلوه رضا که نشد
من از نگاه بدیده نشانه میگیرم
بخواب رفتن ما بیجمال ماهی شد
که در خیال بخوابش بخانه میگیرم
به آتشی که فراقش فکنده در جانم
به هر زبان به سرا پا زبانه میگیرم
دلِ شکسته چو احمد بسوختن خو کرد
تو هم بیا که پریشان بشانه میگیرم
سرود بر لب ما مرده از روایت غم
به صد امید سپارم من این نهایت غم
غرور مانده به پرواز اوج گیرانم
به هر طرف که روم شاهدم عنایت غم
لبم به شکوه سخن تا نگویدم ز صفا
شرار آتشم آرد لب از شکایت غم
بهار رفته نگیرد به طاقتم ز خزان
خزان آمده در دل همین کفایت غم
نسیم وجد و سرورم نمیوزد ز هوا
باهتزاز کنون سر کشد چو رایت غم
ز شور عشق مگر بیستون ز دردِ دل است
که خود نشانه بر آرید از هدایت غم
زمانه میبردم تا نگیردم ز وفا
غریق خفته بموجم من از سرایت غم
هلا به قامت سرو بلند دل شدهای
که این مثال مرا بس بود کفایت غم
سرم به بند محبّت ز دوست در بند است
وگرنه با تو چو احمد کنم حکایت غم
دیر شد پهلو گرفتن از دل دریای غم
چون من از دوران خردی دیدهام سیمای غم
غم زبان آشنای ماست در دور زمان
هیچکس چون من نمیداند ز دل معنای غم
سوختم از غم بآتشهای حرمان بیمجال
نزدِ ما هر روزه میآید رخِ پیدای غم
فیض غمخواران اگر ما را مدد کاری نبود
جان سراپا میسپردی خود باستیلای غم
روزی اندر کودکی بازیچهام گم گشت و من
آشنا گشتم به طعمِ تلخ این دنیای غم
اشکهای حسرتم در لحظههای پر شتاب
روزهها بر گونه غلتان بود از غوغای غم
روزها و هفتهها ماتم گرفتم سوختم
تا مگر از من جدا گردد دمی انشای غم
کوچ مرغان چمن از آسمان ذهن ما
شاهدی بر ادعای بودنِ سودای غم
بیمحابا میشتابد دل به غم تا بگذرد
از سواد کوه غمها بیغمِ پروای غم
ساکنان دخمه تزویر بیغم میروند
عاری از وجدان و ایمان بیصدای نای غم
غم به عالم ریشه تدبیر انسانی بُود
دانه احمد میبرد مرغی که شد دانای غم
در غروبم غم فزون شد در دلم
دستِ ماتم موج خون شد در دلم
باز غمها در غروبم در گرفت
لحظههای غم فزون شد در دلم
رسم مجنون بود ما را نیز هم
آسمانی از جنون شد در دلم
این محکها حال ما را بِه کند
خشم طوفان آزمون شد در دلم
کاروان بگذشت و شولای سفر
خیمه گاهی بیستون شد در دلم
جادهها هم در غبارم گم شدهست
زهر غربتها درون شد در دلم
داستان زندگی افسانه شد
شعلههایش بیفسون شد در دلم
صبر بیرون شد ز حدّ اعتدال
بی قراریها کنون شد در دلم
خویش را احمد نپندارد کسی
درد و بیداری نگون شد در دلم
برگشایم همه جا رازِ دلم وای دلم
در سخن گفتن و ابراز دلم وای دلم
آسمان اوج غرورم بنماید به عجب
سوی بالا پرِ پرواز دلم وای دلم
دام، شیطان بکجا گسترد اَر دیده بود
گر روا شد بدلم آز دلم وای دلم
چون گشاییم ز آغاز زبانِ بدِ دل
بد شود نقطه آغاز دلم وای دلم
قصه خالص و مخلص سخنی در خور اوست
چون کنم قصه ز آواز دلم وای دلم
من حکایت نکنم جز به تمنای وصال
در نشان آمده طناز دلم وای دلم
کوچ در کوچ زمستان به زمستان بشتاب
سرّ این نکته به پرواز دلم وای دلم
راز آفاق ز انفس همه جا فاش کند
مرحبا بر دلِ اعجاز دلم وای دلم
نقد احمد همه اندر کف دل بر هدر است
گر کند فاش دلم راز دلم وای دلم
ز وقت رفته ز کف آنچنان پشیمانم
ز خلف وعده ره و چاهِ خود نمیدانم
نفس گرفت ز غم جام باده ده ساقی
که در غروب جدایی ز هجر جانانم
به انتظار نشستم که یار میآید
بدان امید بدل دیدهام، خرامانم
کجا روم که دل از سینهام برون نزند
کجا خیال گذارم ز دست عصیانم
مرا ز مستی دوشینه کی خماری هست
که چشم مست تو هر دم کشد گریبانم
هلا بقامت این سرو دیده بر دوزید
بدلستانِ دلم ماند او به بستانم
زبان وحدت شوقم کلام دل خواهد
دل اَر ز کف رود آخر زبان بیآنم
بفکر آنکه توام باده از وفا آری
وفا چو میرود از دل قرار، کی مانم
چو خود بگلشنِ مهرت کشم ز دل آخر
دل اَر بخاک سپاری بعهد و پیمانم
غبار حزن به چهرم نشست و احمد گفت
فسوس و حسرتم آخر، دلی پشیمانم
چو رسد بر من و دل فصل زمستان چه کنم
چه کنم دوری جان از برِ جانان چه کنم
گب زیبای وجودی بزمان و بزمین
میکشم بار غمت بر سر پیمان چه کنم
قصه از شوق تو بوده است و بدین نکته ولی
سر پر شورم و با اشک چو باران چه کنم
زندگی خواب و خیالی بجهانست مرا
ماه تابانی و من با مَهِ تابان چه کنم
سروِ بستانی ما خانه دل مسکن اوست
مهربان آمده با خانه ویران چه کنم
سوز و سرمای زمستان به تمنّا نرود
کس نگوید که من امروز بدین سان چه کنم
باورم هست بهاری رسد از راهبری
تا بهاران برسد در غمش ای جان چه کنم
پر گشاییم چو مرغان که سحر آمد است
چو سپیده دمد از جلوه خوبان چه کنم
سرّ احمد چو کنی فاش زبان با همه کس
گر شود مدعی آگاه بگو هان چه کنم
تو ای باران بلطف عاشقانم
ببارم در شتاب بیامانم
بشویم چهره از خاک ملامت
که من وامانده هر کاروانم
خروش تندر آسیمه سر را
بگوشم در رسان از آسمانم
تو ای باران به روزان و شبانگاه
برحمت بنگرم در سوکِ جانم
بجانان کی رسد جانم که بیعشق
به سوی بیکرانها من روانم
نه خورشیدم نه ماهم، تا بتابم
به شوقی در کشم در سایبانم
من آن اضداد بیشور و نشانم
من آن پاییز پیدای جهانم
مرا چندین هنر باشد ولی من
به غم آلوده از خونین دلانم
نه دست آشنایی گیردم دست
نه شمع شب فروزی در نهانم
نه اندر خانه تدبیر خویشم
نه اندر مأمن دل در امانم
سراب آرزویم بیتکاپو
بره واران خروش آسمانم
تو ای باران بشویم ورنه از دل
به اشک دیده شویم آستانم
تو ای لطف خدا در خلق گیتی
طراوت بخش گل در بوستانم
خزان زندگی را چون بهاران
بموج خرمیها در نشانم
که تا جانم بشوق و مهر جوشد
سحر در بیکران گردد عیانم
تو ای باران بشویم دل چو احمد
تو برکش جلوههای بیکرانم
شور شیرین ز تو امروز بصحرا فکنم
شب تنهایی مجنون چو به لیلا فکنم
وای اگر ناله دیگر بلب آرم ز غمت
آتش اندر همه جا از دل شیدا فکنم
گلبن مهر تو را دسته بآغوش کشم
وندرین حال و هوا شور و نواها فکنم
تا نگویند که بیمست تو مستانه روم
با دل خون شده پیمانه و صهبا فکنم
سبزه زار چمن عشق بروی تو خوش است
دیده پر اشک برخساره سراپا فکنم
سرّ این نکته ز مهجوری ما فاش مکن
رمز حیرانی دل بر قد رعنا فکنم
شبنم از لاله فرو ریز که شرم نظرم
بر گل لاله آن چهره زیبا فکنم
نگشودیم به کس دفتر این راز نهان
بر خطاکاری دل یکسره غوغا فکنم
احمد آسوده نشد تا تو شدی راحت جان
مگر آن دم که من این نکته به الّا فکنم
بال بگشایم و پرواز بکوی تو کنم
بند بر پای دل از رشته موی تو کنم
چون بهاران که ز سر سبزی ایام رسد
دیده پر نقش سر کوی تو سوی تو کنم
دیر شد چشمه خورشید بره مانده که من
دل بدین پرتو تابنده به روی تو کنم
آفرین گفتم و از کسوت درویشی خود
برگ سبزی بکف از روی نکوی تو کنم
من گل زرد وجودم که بپایان نبرم
تا فدا جانِ جهان در رهِ کوی تو کنم
دردِ عشق است و مدارا بوصال تو شود
گر مشام دل و جان تازه به بوی تو کنم
شب گیسوی توأم بیرخِ ماهت هدر است
وای گر دیده بره در تک و پوی تو کنم
از اشارت نظری بر دل آشفته فکن
تا بدین حال و هوا جلوه به خوی تو کنم
سرّ احمد نکنم فاش که در رمز وجود
تشنه لب میرسد اَر آب بجوی تو کنم
نایی شکستهام چو غم از دل بدر کنم
سوزِ درون بناله خود پر شرر کنم
دنیای غفلتم که به بر میکشم غمی
آوای حسرتم که ز تن جان بدر کنم
جمعی که بیخیال بدنیا غنودهاند
شهد قیاس خویش چرا من هدر کنم
آب حیات و عمر ابد شور و حال نیست
ای دل بما بساز که حالی دگر کنم
ما را به چشم نرگس شهلا فریفتند
صحرای محشر است چه سانش گذر کنم
جز پیچ و تاب طره جانانه، دل مخواه
گر یار با منست جهان زیر و زبر کنم
هرگز وفا نکرد بجز آشنای ما
ای دل بما که گفت که دفع خطر کنم؟
از ساکنان دخمه کور است هر خیال
باشد که این وبال بخود مختصر کنم
احمد گزیده گفت کلامی ز شوق جان
هر گه بلا رسد دل خود، من سپر کنم
سیر تاریخ را بهانه کنم
دست بر خامه زمانه کنم
لحظههای بزرگ عزّت را
در شکوه زبان خزانه کنم
دلبران را ز غمزه بر شمرم
مهربان، شوق عاشقانه کنم
هم ز مرغ همای بر دل خود
سایه بانی چو سقف خانه کنم
از پلنگان وحشی آسای هم
چنگ و دندانشان نشانه کنم
هم ز خون ریز دشنه بیداد
در سخن روم و هکمتانه کنم
فاش گویم ز مردم خون ریز
دادخواهی بدان یگانه کنم
وز دل آبهای طوفانی
خود به آرامش کرانه کنم
سیر و فی الارض را در این معنی
بر جهان جوی دل بهانه کنم
تا ببینم که چیست آخر کار
هر طرف پیک دل روانه کنم
ناقلان روایت تاریخ
همه گویند و من فسانه کنم
نکته از ماجرای دل گوییم
قصه روز را شبانه کنم
عاقلم حرف دیگری گوید
موی دیوانه را چه شانه کنم
دانه در دام و دام در دانه
کارسازی بدام و دانه کنم
دست در دسته هوا گیرم
هم بدست جدا چغانه کنم
این چنینم زمانه در کار است
آتشی گر شوم زبانه کنم
سیر تاریخ و گفته احمد
قسمت خویش را سرانه کنم
چون دلی خون شود آسوده ترش میبینم
خم بابرو نزند بیخبرش میبینم
در سکوتِ دلِ ما رمز نهانی خفته است
در نگاهش غم و از دیده ترش میبینم
روزی آخر بدر آید دل و در شور و صفا
با من از مهر دلیها نظرش میبینم
هر که آهنگ دلش تندتر آید در گوش
در دلِ موج غمی مختصرش میبینم
ظاهر و باطن دل پاک چو آیینه بود
گرد غم گاه برخسار و برش میبینم
وای گر خانه دل خانه تزویر شود
شعلهها از همه بر بام و درش میبینم
نگشودیم زبان دل خود را بر کس
چون گرفتار به هنگامه سرش میبینم
بازی دل چو سرانگشت بآتش باشد
گاه بر زیر و گهی بر زبرش میبینم
دلِ احمد سخن معرفت خویش نگفت
لب ز گفتار چو بندد گهرش میبینم
ای دل مرا رخصت بده تا باز شیدایی کنم
شیدا شوم رسوا شوم زان وصف زیبایی کنم
ای دل بیا دیوانه شو شیدای آن جانانه شو
بر شمع او پروانه شو زان رخ دلآرایی کنم
با من بگو از غصهها، از غصهها از قصهها
آتش بزن سر تا بپا آتش سراپایی کنم
ای دل کجا فرزانهام دیوانهام دیوانهام
بر لب بنه پیمانهام خواهم که غوغایی کنم
مجنون بگو، با ما بیا، از نو بپا کن خیمه را
در وادی دیوانگی فریاد لیلایی کنم
ای دل عبث با من مگو پندی که داری مو بمو
خط نصیحت را بشو بگذار رسوایی کنم
آتش بزن بر جان من یکسر بسوزانم بدن
خاکسترم کن در کفن حاشا که پروایی کنم
ای دل جوان شو یک زمان عشقی بجو زان آستان
آنگه بناکامی بمان خواهم که برنایی کنم
ای دل اگر رسوا شوی شور افکنی غوغا شوی
در عاشقی تنها شوی زان هر چه فرمایی کنم
ای دل تویی آگاه من از جان چه خیزد آهِ من
این عقل ناهمراه من امروز و فردایی کنم
احمد ز دل گیرد خبر در یمن او آرد ثمر
این عقل را دارد ضرر هر دم شکر خایی کنم
رنجها را زین خراب آباد همره بودهایم
راه این وادی بدرد خویشتن پیمودهایم
بالِ پروازی اگر با تیر جاندوزی شکست
با دل خود شعلهها بر قلّهها بگشودهایم
صورت نیکو بصرف سیرت نیکو پسند
ما ز دل بیهیچ خودبینی چنین آسودهایم
در نبودنها نبودی هست جان را زین گذر
خون جگر بیهمدمی، تا درد را افزودهایم
روزها در گرمی خورشید بِتْوان سر نمود
ای دریغا در شبان سرد دندان سودهایم
طی شد ایام جوانی شور و حال دل گذشت
در سراشیب زمان جان در تن فرسودهایم
چشمِ بیداری بکار ما نما ای دل که ما
سالها در خانه غمبارِ تو بغنودهایم
دست ما را تا بگیرد صبر در دنیای عشق
نالهها را در دلِ سنگ زمان بنمودهایم
باز هم احمد به غوغای دل خود لب گشود
در بیانی از وفا رمزِ زبانش بودهایم
با تنِ خسته به هنگامه دل، سوختهایم
تا درین خانه به خود شعله بر افروختهایم
حسرتی در دل ما بود که تا وقت سحر
چشم گریان شده را بر ره و در دوختهایم
لب گشودیم که از مهر غلام که شویم
سخنم چون بلب آمد ز تو بفروختهایم
باوری بود که روزی غمم از دل برود
چون که ما نکته، ز شهد شکر آموختهایم
آستان توأم ای فصل خرد خوش گذرد
تا که دیوانهتر این جامه ز غم دوختهایم
از دلِ سرد جدایی همه شب با غمِ توست
همرهِ دیده شتابان گهر اندوختهایم
در دعا دست بر آریم و بفرجام چنین
شعله بر جان چو رسد عهد ترا توختهایم
بَرَد احمد خبر شادی ما را بر دوست
تا بداند که همان عاشق دلسوختهایم
هرچه گفتیم سخنها همه از جان زدهایم
راهِ هر مرحله را با رخِ جانان زدهایم
خار با گل که یکی نیست ز نادانی ماست
در ترازوی عمل خدعه به پیمان زدهایم
باور ماست که خونابه چکان دیده بود
غم بجان است که ما دست بدامان زدهایم
تا که دل را بسرانگشت بمویی زده است
جرمِ ما نیست که جان در دل طوفان زدهایم
خون خورشید بسودای رخش دیده گرفت
که در این دایره گلرنگ بسامان زدهایم
بند مهر است که بر گردن دل پیچیده است
شوق جان است که آسوده به خوبان زدهایم
چشم شهلای زمان خواب گرانش بربود
گرچه با بانگ جرس ناله فراوان زدهایم
صبر کردیم و دل آزرده درین وادی درد
روزگاری است که در عمق بیابان زدهایم
دلِ احمد سخن از یار فراوان گفته است
زین سخنها رهِ آن روضه رضوان زدهایم
تا وفاداری خود را به غم آمیختهایم
اندرین کار غم دل به نَم آمیختهایم
تا جهان هست وفاداری ما در جان هست
هرچه دادیم به شهد کرم آمیختهایم
اختران فلکی جلوه آرام شبند
ماهِ رخسار ترا در حرم آمیختهایم
صبر کردیم و بره دیده ما منتظر است
این دو را در ره جانان به هم آمیختهایم
نرگس اَر غمزده بیمار نگه بر ما کرد
دل به سرمستی او در رقم آمیختهایم
مرحبا بر سخن عشق که بر لب آمد
دل بهر گفته لا در نعم آمیختهایم
سنگ سخت است ولی سنگدلی سختتر است
دردِ دل را بسرا پا الم آمیختهایم
در صفا پای طلب را بره آورده دلم
در رهِ دوست چنین ما قدم آمیختهایم
احمد آرام دل ماست که آهسته رود
نالهای بود که در زیر و بم آمیختهایم
در پرده خورشید چو با یار نشستیم
در مستی دل بر درِ خمّار نشستیم
ره توشه بکف راهِ سفر بسته و خونبار
از خانه برون رفته به رهوار نشستیم
در کسوت درویشی خود ناله نکردیم
یک عمر در این مرحله بیمار نشستیم
بر کوچه معشوقه شتابان چو رسیدیم
در هر قدم از خویش خریدار نشستیم
روشن گهر معرفت از دوست گرفتیم
بر شانه آن شاخه خونبار نشستیم
در عاطفهها شعر شهامت بسرودیم
تا داد سخن داده بگفتار نشستیم
با گوش خرد قصه هر درد شنیدیم
از دل بدر خانه دلدار نشستیم
سودای من و ما همه در آتش سوزان
افکنده بجان در غم گلنار نشستیم
احمد سخن عشق بلب داشت که با او
در بادیهها در رهِ غمخوار نشستیم
هر نکته که گفتیم همآوای تو بودیم
هر نکته سرودیم به غوغای تو بودیم
آنجا چو حریفان همه بودند به تعجیل
از خانقه دل به تمنّای تو بودیم
مهتاب که روشنگر شبهای دل ماست
کز روشنیاش دیده به سیمای تو بودیم
تکرارگر حادثه فریاد ندارد
ما با همه فریاد سراپای تو بودیم
هر گه که بلا ناله بیمایه برآرد
آنجا به نوا ناله زن از نای تو بودیم
کوه است مگر درد که خم قامت ما کرد
هرچند که ما در غمِ بالای تو بودیم
خوابیم ولی در پی مقصود روانیم
زین دایرهها چرخش غمهای تو بودیم
خواهد که دل من سخنی با تو بگویم
در دل سخنی بود که پیدای تو بودیم
احمد چه جوابی دهی این بار گنه را
در سایه پر رحمت اعلای تو بودیم
ما خاطره پیمای بیابانِ وجودیم
هرچند گرفتار بدین بود و نبودیم
ما با همه در کسوتِ مهریم درین دیر
تا شعر محبّت به دل خویش سرودیم
غوغا به غم خویش گرفتیم بصد درد
در دور فلک زمزمههای خمِ رودیم
تا بال گشودیم به پرواز پرِ جان
پیدا و نهان در غم این لانه گشودیم
لعل تو به شیرینی هر شهد چشیدیم
شیدا شده هر نکته که دیدیم نمودیم
در مهلکه کبر قدم ما نه نهادیم
در خار و خس از لذّت موعود غنودیم
هر گوشه که دیدیم به الفت بگزیدم
دردانه یکتایی جانانه ستودیم
اسرارِ دل ماست که بیگانه نبیند
با دیده خونبار به هر مرز و حدودیم
احمد سخنِ عشق نشانِ دلِ ما شد
زندانی دردیم که در شهر وجودیم
چرا خونابه ریز کوی دلداران نباشیم
چرا در کوی دل با ناله غم خواران نباشیم
چرا دیوانه وارِ درد با جانها ننالیم
چرا هم مویه آسوده با یاران نباشیم
سرودِ سروها را نیمه شب بر لب چو خوانیم
چرا در شوقِ دل در صحن گلزاران نباشیم
چرا داد دل خونین خود را ما نخواهیم
چرا چون همدمی در جمع گلناران نباشیم
مشقتهای دل را بازگو کردن روا بود
چرا در نقشِ دل تصویر دیاران نباشیم
غرور رفته را هرگز ز تاریکی نگیریم
چرا در ره به هر وادی چو بیداران نباشیم
ز پندارم به دست مهرهایم مهربانی است
چرا با خاطر آسوده پنداران نباشیم
مجال زندگی را دردهای کهنه بگرفت
چرا در دردها چون سنگِ کهساران نباشیم
باحمد مهلتی دیگر چه پنداری دل من
چرا در کوی دلدارانِ خونباران نباشیم
ره گشایید که تا باز به میخانه رویم
راهِ میخانه به تدبیر ز جانانه رویم
ره گشایید که تا کوی وفا از همه سو
دردی آشام بدان وحدت پیمانه رویم
مرد راهید اگر همقدم ما بدوید
تا سرانجام بحرمتگه آن خانه رویم
همچو موسی که رهِ خانه دلدار گرفت
شعله بر جان همه جا با دل دیوانه رویم
حرفِ اوّل ز کرامات سرودیم بجان
جان سوزان بکف از ماتم پروانه رویم
گر ز دریا دل ما موج کشان میگذرد
بشتابید که تا در پی دردانه رویم
از کران تا بکران دل شده در موج نشین
آخرین منزل این راه بکاشانه رویم
مست بودیم ز صهبای وجود ازلی
قصهای نیست که ما در خمِ افسانه رویم
کعبه احمد ز دل خویش اگر مینگرد
ناله از جان زند اینجا که ز ویرانه رویم
چو من توأم تو هم منی جدا ز هم چرا شویم
بدشت مهر لالهها به همرهی رها شویم
دلِ شکستههای ما غرور خستههای ما
غرامتی دگر دهد چو در رهِ صفا شویم
به بال خسته زمان سفر نمیکند دلم
به آشیان خزیده را انیس و هم صدا شویم
بشب رها نمیکنم مِه دو هفته وفا
که تا نهایت جهان سرودِ در وفا شویم
فسانه فتادهایم ز اشک روزگار دل
کنون بخوان فسانه را که قصهای روا شویم
پرندههای عشق را بگرد آشیانه بین
چو بنگری تو جلوهاش بگو که تا کجا شویم
زمین به سبزه پر شده ز لالهها خجل شده
شکوه این کرانه را چو اشک دیدهها شویم
چو شعلههای سرکشم غرورِ موج آتشم
تو هم بیا که گرمتر زمانه را ندا شویم
پیام هر سپیده را چو احمد آرزو کند
جدا چرا؟ یکی شده به سوی آشنا شویم
اگر زخم و دردم زند جان نجویم
بجز راه فرزانه رندان نپویم
زمین را ز خوناب دیده بشویی
اگر قصه دردمندان بگویم
صراحی شکستست و تنهای تنها
بدستم کنون است خالی سبویم
به درگاه جانان اگر ره دهندم
بخاکش نهم دیده و زرد رویم
زمان را بفتراک همت ببندم
که تا لحظهها را نراند بسویم
سلامم بتو ای مِه دردمندان
که دردی دگر باشدم آرزویم
هلا ای بزرگا که راهم نمودی
به شهری که تا بوی جانان ببویم
بهار آمد و گل دگر باره روید
گلی من ببویم که از دل برویم
اگر در دل ما فروغی درخشد
گمانی برم من تو آیی بکویم
بشویم دل از جان که بختم بگیرد
که جان را ز جانان به جایی بشویم
حریفا اگر درد خواهی باحمد
بگو تا بگویم به مویه چو مویم
گر دگر بارم بجویی مهربان
میگشایم باز در وصفت زبان
پر گشاید شعر من اندر سما
وندرین پرواز میگیرم جهان
لالهها در پای تو پرپر کنم
تا زمین خونین شود زان لاله سان
پرده تاریک نومیدی دگر
دیدهها را در نمیگیرد میان
هرچه بینیم جلوهای از جلوه است
میفشاند جلوهات نوری عیان
خواب بیداری و بیداری چو خواب
جان راحت راحتی جوید بدان
نامرادی خود مراد آید بدل
پر طراوت سبزه زار و گلستان
هر طرف آسودگی بینم ز دل
اندرین آسودگیها دل چمان
نغمه از آوای مرغان چمن
میرسد بر گوشهای نکته دان
چشمه ساران محبّت پر خروش
پر خروش از جوشش مهر آوران
از ملامت پاک خاطرها همه
از مرارت دور بیرنج غمان
سر بپای دوست بنهادن مباح
لاله زار مهرجویی بیخزان
آستان حضرتت بیمدعی
آسمان رحمتت بیسایه بان
روز و ماه و سالها بیانتظار
سر به بندم دست تو گیرد عنان
زندگی صهبای غوغاهای ما
چون تو باشی جان و جانانم بجان
شوق احمد بار دیگر بشکفد
گر دگر بارم بجویی مهربان
بیدل افتادهام ای رمز وفا بر دل و جان
دردِ مشتاقی ما را تو صفا بر دل و جان
صبرم از حوصله بیرون و صبوری نکنم
داغِ چون لاله مرا آمده تا بر دل و جان
مدعی کی گذرد از سرِ سودایی ما
کوس شیدایی ما در همه جا بر دل و جان
تو دل آرامی و اندر دل ما موج گنه
در هم آمیخته صد نکته خطا بر دل و جان
زدهای بر دل ما تا ز نگه ناوک مهر
میگشاید دری از لطف بما بر دل و جان
لبِ خاموش و دل آزرده، برخ اشک دوان
با که گویم غمِ این جور و جفا بر دل و جان
خرم آن باغ که از عشق طراوت ثمرش
مرحبا لطف نسیمی ز صبا بر دل و جان
تا شتابیم بدان خانه و منزلگه دوست
ما خریدیم بسی موج بلا بر دل و جان
شوق احمد برِ دیوانگی دیرین است
که نهادهست بخونابه بها بر دل و جان
سلامی چو اشک دل کوهساران
درخشنده خورشید در شام تاران
سلامی چو گلهای نوبرگ و باری
که بشکفته در خلوت لاله زاران
سلامی چو شبنم که بر گل نشیند
چنان ژاله بر چهره گلعذاران
سلامی گرامیتر از چهر خوبان
چو رنگ سپیدِ دلِ آبشاران
سلامی چو شور آفرین عشق پاکان
دلی پر ز مهر محبّت شعاران
سلامی چو آوای مرغ سحرها
که ناله بدشت سپیدِ بهاران
سلامی چو کوه بلند متانت
ز سرهای خم گشته خاکساران
سلامی چو فریاد شادی ز دلها
چو چشمی ز شوقی که شد اشکباران
سلامی چو اوج غرور زمانها
ز احمد بدان درگه خوب یاران
چه گویم من ز گفت و گوی جانان
کجا جویم رخِ دلجوی جانان
شب پر دردِ هجرانی به عالم
بسختی دل کشد بر سوی جانان
رهِ گمگشته را از دل بجویم
بجویم تا رسم بر کوی جانان
اشارتهای ابرو بر دل آید
اشارت گر دهد ابروی جانان
کمند مهرِ دلدار است هشدار
چو در بندم کشد گیسوی جانان
شب تاریک مَه را چهره پوشد
رخِ ماه است و مشکین موی جانان
خیال از دل مرا آسوده دارد
که احمد را کند همخوی جانان
آهنگ انزوای مرا میزند زمان
دست تطاول است بما میزند زمان
رنگی بچهره نیست که در رنگ روزگار
بر ما اگر بحیله ندا میزند زمان
سوزم بجان نهاد زمستان سرد غم
سازم دگر به ناله چرا میزند زمان
گفتم که بار خویش کجا افکنم ز درد
دردم فزود و باز جفا میزند زمان
آتش گرفت خرمنِ درویش بینوا
هرگز مگو که شعله بجان میزند زمان
نازم به بیستون که گل عشق را ربود
پاسخ بدین نداست صدا میزند زمان
گفتی که باز در غم دل نالهها مکن
دردم نهفته بود، خطا میزند زمان
ما را زبان گرفت که شرحی نگفتهایم
اینجا حکایتی است سوا میزند زمان
احمد بدست خویش نشاند گلِ وفا
داغم چو تازه گشت وفا میزند زمان
برگیر سخن ز درّ فشانان
لفظی چو عسل ز مهربانان
بردار گهر ز کان معنی
در حلقه گل ز گل نشانان
استاد ازل سخن وری کرد
از جلوهگری دلستانان
آزادگی از کلام پر شور
بر مقصد قدس ساربانان
تا بال و پری دگر گشاید
عرفان سخن به گلستانان
خون در رگ این نهال آورد
سر رشته دست باغبانان
در باغِ سخن تو خار برگیر
از خوشه مهر نکته دانان
این داغ به لاله خوشتر آمد
بی خطِ غروب کاروانان
احمد ز تو در نهایت آرد
سنجیده سخن ز درّ فشانان
بیا بیا نگه به سوی ما کن
بیا بیا غم از دلم جدا کن
بگو بگو کلام آشنایی
وزین سخن دل مرا رضا کن
صدای نالهام ز دل شنیدی
بدشت آرزو مرا رها کن
زمین و آسمان گواه ما شد
مرا دگر بکوی دل فنا کن
خبر بده به مرغ این گلستان
نوای عاشقانهای بپا کن
صبا به بوی آشنا نوازم
دل گرفتهام ز غم دوا کن
ز آه سینهام خبر چو گیری
زمانه را بدردم آشنا کن
دلی که درد عاشقی ندارد
رها کنش دلی دگر سوا کن
خدا خدا چو ذکر احمد آمد
تو هم خدا خدا خدا خدا کن
ای دل دگرم بهانه کم کن
ای آتش دل زبانه کم کن
تا خون نچکد ز نوک مژگان
این درد سر زمانه کم کن
ای دل سرِ گریه دارم امشب
پرواز بآشیانه کم کن
صیاد چو میرسد بجانم
این حسرت آب و دانه کم کن
ای دل به ترانه محبّت
پر سوخته را به لانه کم کن
ای دل چه کنم به سوختنها
در سوختنم بهانه کم کن
شمعیم و بآتش گریبان
این شعله عاشقانه کم کن
ای دل ز هوای کوی جانان
جان باخته را ترانه کم کن
من خانه بدوش شهر دورم
غوغای مرا بخانه کم کن
ای دل شب دیگرم تو مگذار
از تیره شبان نشانه کم کن
احمد غم تو بجان چو گیرد
ای دل غم آن یگانه کم کن
ای دل ز غم دور زمانه تو رها کن
این آتش سوزنده ز جانم تو رها کن
ای دل خبر از گمشده خود چو نداری
در پیچ و خم دور زمانم تو رها کن
ای رهرو آشفته دنیای ندامت
من قصه آزرده چه دانم تو رها کن
پرواز زمان بار غمم میکشد اینجا
در زیر و بر موج گمانم تو رها کن
با خاطره درد رسیدیم به شب ها
محزون ترم اکنون بخزانم تو رها کن
در کوچگهم بار گرانم تو بسوزان
آهسته سبکبار چنانم تو رها کن
در شهر دلم خانه تدبیر فرو ریخت
با رهگذرِ دل نگرانم تو رها کن
بیدار دلا جایگه مصلحتم ده
آسوده بهر درد نهانم تو رها کن
احمد گهر اشک بپای تو فشاند
ای دل تو بیا بارِ گرانم تو رها کن
درد است بجان به درد خو کن
با صبر تو زخم دل رفو کن
دیوانه پا برهنهای شو
در وادی عشق جستجو کن
جز یار سخن بدل نزیبد
از غمزه او تو گفتگو کن
بدنامی ما تو بین و مگذار
شیدا شده را تو آبرو کن
خوننامه چرخ زندگی را
سرمایه بگیر و دل نکو کن
بگذار شکوه عشق بینم
زان باده مهر در سبو کن
احمد گل آرزوی خود را
میبوی و همیشه یاد او کن
دل گفت حذر میکنم از عشق دگر من
گفتم که مگو تا نکشم جان به شرر من
پرورده عشقیم چه امروز چه فردا
بی عشق کجا میبرم این شهد و شکر من
از قافله دردکشان وا زده مانیم
ای دل چو از این درد رهانم سر و بر من
در خاطرهها جز بکلامی نگشا لب
تا در دل این چرخ نمانم به اثر من
هیهات دلِ ما به سرانجام نشیند
تا خم نکند از غمّ ایام کمر من
لعلی که ز خون دلِ ما رنگ گرفته است
با ماست که تا چهره نمایم بگهر من
سوزِ دل ما بود که با شعله در آمیخت
چون با تو مدارا کنم از دیده تر من
سودای تو دیدیم درین مشغلهای دل
برداشتنم کی بود از کشت و ثمر من
احمد به هوای سر کوی که نشیند
بر جانِ کسی شعله نزد او که مگر من
شکوفا گل زندگی را به بین
به هر زنده دل، دل تو برنا به بین
به بین آشنای وفا پیشه را
سراسر زبان را به غوغا به بین
بشویم دل از اشک شوق زمان
وز آن نکتهها را به ایما به بین
شرار تکبر ز جان برفکن
نهان را به معنی تو پیدا به بین
ز پندار دوری کن وز خرد
جهان را در این مایه زیبا به بین
به بد طینتی خار در جان خلد
ز نیشی بدان جان به ایذا به بین
چو گل را به گلخانه بستن سزاست
روان را به زندان پروا به بین
شناسند مردان بهای هنر
هنر پیشه را قدر والا به بین
ستاره درخشد بآفاق دور
وز آن در افق نور رخشا به بین
چو موجی که دور است ز آلودگی
دل ما شتابان به دریا به بین
بآینده بینم فروغ امید
صفای وفا را به فردا به بین
شبِ ظلمت نامرادی رود
نشان سحرگه ز آوا به بین
بسوزان دلم را به فتوای عشق
وز آن دیده را در تمنّا به بین
مرا در هوس گر تو خواهی دلم
تو سودایی کار دنیا به بین
نگویم سخن جز چو احمد به مهر
مرا مهربان دل سرا پا به بین
بار بلا بجان کشم تا برسم به کوی او
رشته دل به آبرو میبردم به سوی او
دردِ دلِ نگفته را در دل خود نهفتهام
تا بزبان جان کنم قصه بگفتگوی او
خاک رهش برای ما سرمه دیدگان شود
دیده در نگاه دل پویه کند بروی او
می زدگان چشم دل باور جان عشق را
ناز بجان خریده را میکشد از سبوی او
خارِ خلیده در دلم قصه هجر میکند
شب زده راهِ دل رود در رهِ های و هوی او
مرتبه کمال را جاذبه وصال را
جلوهگهِ جمال را بنده شوم ز موی او
خیمه بکوی دوست زن بیخطر فراقها
تا که به سوی خود کشی گوهر آبروی او
شهد زلال میچشی مستی حال میچشی
شوقِ وصال میچشی دل بفکن بجوی او
یار بخاطر آورد احمد و نالههای دل
رحمتِ خالصانه شد حاصل جستجوی او
باده جز از کف دلدار حرام است بتو
در نگه جز رخ آن یار حرام است بتو
رنج این آمدن و رفتن دل بیهوده است
دل نگهدار که زنهار حرام است بتو
صورت حال بآینده تلاقی چو کند
نقشی از یار به پندار حرام است بتو
سوختم تا که به آزار دلم خو کردم
گرچه زین مرحله آزار حرام است بتو
قدم اوّل و غوغای ملامت با ماست
تکیه جز بر دلِ غمخوار حرام است بتو
هم نشین با تو شدم تا گل رویی بینم
ورنه با خار به گلزار حرام است بتو
بکلامی که جهان را به تلاطم آرد
جز حدیث دل بیدار حرام است بتو
ترک این زهد ریایی چو کند محرم راز
فاش گر دل کند اسرار حرام است بتو
سوختم بال که پروانگی آموختهام
ورنه در سوختن این کار حرام است بتو
باورم بود که سرگشته بکوی تو روم
کار سخت است که انکار حرام است بتو
بدلم کی اثری ناله جانسوز کند
جز رخ یار ز آثار حرام است بتو
احمد آشوب جهان بیش و کمم در کار است
رهِ این قوم گرفتار حرام است بتو
چون است که دل بند بگیسو نکنی تو
چونست که از چهره بما رو نکنی تو
دلدار هوای سر کویت نکنم من
تا بار دگر جلوه بابرو نکنی تو
بگذار که آسوده کناری بنشینیم
آنجا که مرا مهر دلا خو نکنی تو
گر با تو بدین شوق که در جان من آمد
یکدم بنشینیم غمی رو نکنی تو
در باغِ دل دلشدگان مهر و صفایی
هیهات نگه از همه این سو نکنی تو
گفتند خلایق که دم از دل نزنم من
ای دل سخن اینست که یا هو نکنی تو
دردِ دل احمد چو شنیدند به تحقیر
دردِ دل او نکته چون مو نکنی تو
زندگی درد است؟ درمانش بگو
زندگی راه است؟ پایانش بگو
زندگی گر شور و حال زندههاست
تا توان داری ز امکانش بگو
زندگی در تیشههای فرهادها
جان شیرین است از جانش بگو
زندگی فریاد سرخِ درد ما
دردهای سخت و آسانش بگو
زندگی مشتی ز خروار آمده
پس ز مشتی وصف انبانش بگو
زندگی آوازه دنیا همه
در امیدی اشک حرمانش بگو
زندگی آغاز و پایانی بود
سرّ سرها در گریبانش بگو
زندگی غوغای در هنگامههاست
در سکوتی رمز عصیانش بگو
زندگی احمد غروری دلکش است
گر تو میخواهی شتابانش بگو
بمیران نفسِ دون ما را به فریادم بجان از تو
بغارت میرود هر دم ز ما نام و نشان از تو
مگر خار و خس دل را بسوزانم که آسانم
بدل پاکی بر افروزم چراغی پاسبان از تو
خروش ناله دل را شتابی بیسبب دارم
چه حالت میرود از ما که آید امتحان از تو
فدای آن دل خونین که خوش نقشی ز ما دارد
ز ما شیرین دلان هرگز نمیگوید زبان از تو
شکایت کی کنم جانا سرم خاک رهت گردد
فغان از دل کشم امشب زبانم در دهان از تو
کجا از ما جدا باشد دلی بینام جانانی
توأم جانی تو جانانی جدا از ما نهان از تو
بشادیها نمیجوشد دلِ آشفته حال ما
بدرد اشتیاق آمد که شوید دل بجان از تو
ز مستیها دل ما را خبر ای جان نمیگیری
نه سر دادی بدین حالم که گویم داستان از تو
مرا احمد بفریادی ندا از جان و دل گوید
نه دل دارم نه دلداری چو یاری مهربان از تو
دلم را غمِ بیوفایی گرفته
بجانم شرارِ جدایی گرفته
چه سازم که آوای مردانِ دوران
فراموشی از خود ستایی گرفته
کجا جویم آن دشت آزادگی را
که از شوره زاران هوایی گرفته
ز دردی که آزرده مردان نماید
بجانها خروش خدایی گرفته
سرانگشت عبرت بدندان گذارم
که این آسمان را بلایی گرفته
بسر منزل بیوفایان رسیدم
چو جان را غم از ناروایی گرفته
بچشمان تاریک بینان نگه کن
فسوسا ره خودنمایی گرفته
سرودی ز ناحقّ بلب دارد و دل
در این حالت خود، جفایی گرفته
ز احمد نپندار رندانه کاری
که در عمقِ جانش صفایی گرفته
صبوری کن در این دور و زمانه
بزن بر خویشتن رنگ فسانه
بشوی این دل ز موج کینه ورزی
بمیران نفس دون را بیبهانه
سری کو نقد خود بر زندگی زد
به تیری از ملامت شد نشانه
مرا زین نکته باریک بنگر
که خود را چون کشم زان بر کرانه
نه دستی گیردم از آشنایی
نه بنوازد مرا دل عاشقانه
گمانم داده پنداری به شوقی
ز رنگ دل فریبی از جوانه
حزین آوای آن گم کرده راهم
که میجوید فروغی جاودانه
مگر یاری به یاری نکته گوید
بکوبد مهربانی درب خانه
نه احمد را مجال ناله باشد
نه مرغ بیپری بر آشیانه
در خانه دل باز هوای تو فتاده
آنجا سر شوریده بپای تو فتاده
من از گذر عمر بسی بیتو گذشتم
آن عمر تلف گشته جدای تو فتاده
روزی که ترا دست بدامن برسانم
آن روز سر و جان بفدای تو فتاده
مشتاق ترم کرد وفای تو سراپا
بی تاب دلم چون به رضای تو فتاده
آسودگیام را همه بیروی تو هیچ است
هرجا بنظر شوق لقای تو فتاده
خاری که بدل بود مرا گشت زمان سوخت
بی خار دلم سوی صفای تو فتاده
تا مهر نهان است بسودا نهم آنرا
چون مهر عیان شد به نمای تو فتاده
من سوخته شعله هنگامه عشقم
آن عشق که از بالِ همای تو فتاده
احمد غمش از دایره چرخ فزون است
هرچند که یک مو ز سمای تو فتاده
ای دل درِ میخانه یاری نگشایی
آرام بما شوق قراری نگشایی
ای دل بکجا رو کنم از دردِ جدایی
کاسوده جهان را بگذاری نگشایی
هر روز که رندانه بسویی بکشم جان
ابروی نگاری به بهاری نگشایی
خونینه دل آزرده بسویی روم امّا
چونست که این عقده تو باری نگشایی
ای دل سر آشفته ما را خبری ده
تا چند مرا رشته تاری نگشایی
زندانی در بند به عقلیم که امروز
آسوده رهی را به کناری نگشایی
فریاد زنان گر به تمنای تو مستیم
بی مستی ایام خماری نگشایی
خاکیم و در این راه گذاریم به تلخی
از چهره غم درد و غباری نگشایی
پرورده دامان محبّت که نبودیم
ای دل ز چهام لیل و نهاری نگشایی
تا درد ز کف رفت خماری بسر آمد
ای شعله چرا شور شراری نگشایی
صد ناله فکندی تو بآفاق زمانه
احمد گرهی از دلِ زاری نگشایی
بشکستهای دل ما خبر از خدا نداری
تو مخوان ترانه غم دل بینوا نداری
همه آرزویم این شد که ببینمت سراپا
تو سخن به طعنه گفتی که سری بپا نداری
خبری ز خود ندارم به غمی فتادهام من
تو نگیریم به دستی و ز غم رها نداری
تو کمند دوستی را نکنی بره که ما را
چو بدرگهت شتابم نظری بما نداری
غم خویش با تو گفتم گل آرزو شکفتم
بگذشتهها صبورم رهِ آشنا نداری
سحر است و کاروان را خبری ز ما نباشد
جگرم ز ناله خون شد که توأم وفا نداری
تو زلال چشمه ساری ز عطش تفیده جانم
لب خشک گفتگویی تو چرا صفا نداری
رهِ آشنا گرفتم دلِ بیوفا گرفتم
به ستیغِ کوهم آخر بدلم ندا نداری
نگشودم از دل خود به نوای غم باحمد
سخن دگر چه گویم که توأم روا نداری
بدل شکسته ما نظر از وفا نداری
غم این جهان مرا بس که توام رها نداری
نه بلب گلایه دارم نه سر کنایه دارم
تو بدردم آشنایی دل آشنا نداری
چمنم خزان گرفته شرری بجان گرفته
غمم این زمان گرفته که وفا بما نداری
تو بیا که جان مایی شکر دهان مایی
گلِ گلستان مایی خبری چرا نداری
ز غروب غم گرفته بدو دیده نَم گرفته
دلم از ستم گرفته دگرم جفا نداری
منم آن غریب تنها که ببیند آشنا را
برهِ شکوه فردا دل ما جدا نداری
بشنو ترانه دل غم عاشقانه دل
گهرِ خزانه دل ز چهام بها نداری
ز دلم ستاره بارد که بجز غمم ندارد
بمن او بهانه آرد که تو با وفا نداری
بتو احمد آشنا شد بدل از ره صفا شد
به غمِ تو مبتلا شد بسرش بلا نداری
شکسته دل بتو دادم که یار من باشی
به هر کجا که روم در کنار من باشی
شکوه عشق به فریاد آخرین مرده است
فغان آمده را بیقرار من باشی
مگر به حالت پرواز آرزو برسم
کز آن میانه چون دل غمگسار من باشی
ستارهای چو مرا در نگاه حسرت شد
بشوق آمده در جان نگار من باشی
عنان صبر بریدی ز ما به جلوه خود
کنون بیا که مگر گلعذار من باشی
شرار آتش غم میگدازدم هر دم
ترا که گفته؟ ندیم شرار من باشی
زمانه میکشدم سوی بخت بیدارم
تو بخت آمده در اوج کار من باشی
مراد خویش چو احمد بدین سحر بینم
شکسته دل بتو دادم که یار من باشی
ز دل فریاد دارم از جوانی
مرا در کوچ آمد کاروانی
جوانی را بشوق دل سپردم
مگر در دست گیرم زندگانی
عزیزان یک بیک بار سفر را
به بستند از رحیلِ ساربانی
خزانها بیبهاران مانده بر دل
بهاران رفته در فصل خزانی
رهِ آسودگی آلودگی شد
بکف نآمد مگر دردِ نهانی
جوانیها خروشی آتشین است
دریغا از خروشِ بیجوانی
مرا این نکته اندر خاطر آمد
جوانی را بلای آسمانی
فسوسا در بیان ما نگنجد
فسوسا زان همه شیرین زبانی
به پندارم زمین بیسبزه آمد
خیالم بیگلانِ ارغوانی
دلم چون مرغک بیآشیان است
که مینالد ز هجر بوستانی
نه احمد را مجال ناله باشد
نه دل را بیجوانی داستانی
هر که از ناوک مژگان به کمانش تو زنی
مست گردد که ز میخانه چنانش تو زنی
خرم آنکس که بدل شهد وصال تو چشد
خوشدل آن مست که پیمانه بجانش تو زنی
بنده درگه تو بندِ محبّت کشدش
خاصه آن لحظه که اسرارِ نهانش تو زنی
تشنه لب در طلب چشمه نوش تو رود
هر که دل داده چنین بر سر آنش تو زنی
نیست مقصود من از هر دو جهان جز رخ تو
رخ نما بر دل خونین که جهانش تو زنی
کوکب بخت درخشان شود از نوش لبت
لعل نوشین اگر از شهدِ روانش تو زنی
خاک این کوی چه خوش بوی مرا در گذرت
دل بهاران شود اَر بادِ خزانش تو زنی
پرده دار تو اگر محرم راز دل ماست
گو مرنجان دل اگر درد کشانش تو زنی
درد مهجوری احمد تو ببین کز همه سو
تیر جانسوز ز مژگان به کمانش تو زنی
در تمنّاها زمان شد ماندنی
عشقها هم در بیان شد ماندنی
گریههای شوق را پروانه بُرد
شمع را آتش بجان شد ماندنی
روزگار وصل هم بگذشت و باز
دردهایم همچنان شد ماندنی
تا بخون آغشته شد شولای دل
جلوههای دلستان شد ماندنی
گشتِ ایامم جوانی را ربود
نالهها بر آسمان شد ماندنی
سیل اشکم میبرد بر هر کران
زان غریبی بیکران شد ماندنی
باور ما نکته دانی خبره بود
ای دریغا در گمان شد ماندنی
با بهارم انس و الفت بود لیک
با دلم اینک خزان شد ماندنی
گر پرم بشکسته از پایم چنین
از وفایم آشیان شد ماندنی
تا تمنّا حیله بر جانم گرفت
بندهایم در عنان شد ماندنی
خرّمی در جان احمد ریشه زد
شوق ما را داستان شد ماندنی
گرم بخانه جان هم نوای دل باشی
ز شور عشق مرا بیبلای دل باشی
ترا ز ناله غمگین دل جدا دارم
چو در خیال تو هم مبتلای دل باشی
هزار بار بدست غمت فنا شدهام
روا بود که مرا در فضای دل باشی
ترا بدشت وفا ژاله ریز میشویم
گر اتفاق تو هم در جفای دل باشی
عزیز مصر چو یوسف بود محبّت هست
فروغ دیده اگر هم بهای دل باشی
سرودِ پرده عشاق مینوازد دل
کنون نشین که مگر در هوای دل باشی
صدای ناله گر از بیستون و فرهاد است
بغمزه میشنود گر فدای دل باشی
بیا و با دل ما مهرِ نو بری آور
چو التفات کنی خود شفای دل باشی
بحق آنکه مرا آرزوی شیرین بود
شکر بخنده گشا تا صفای دل باشی
زبان بندگیم سوی عالم قدس است
زبان بسته چو دارم وفای دل باشی
بشوق دل بکشد جور ناز را احمد
بصد نیاز تو هم پا بپای دل باشی
به هر طرف که روی دل رهای خود باشی
بدین نشانه چو باشی نمای خود باشی
ز شب کناره گرفتن خطا بود که بشب
چو مرد راه شوی ره گشای خود باشی
خیال باطل شیطان پسند را تو بزن
که حقّ گزین چو روی با خدای خود باشی
زمین به لعنت ابلیس روز و شب به نواست
تو هم بیا که بدین شیوه جای خود باشی
حرام مطلق جان شد بجز ترانه دل
ز هر ندا که زنی هم صدای خود باشی
حدیث مرحله عشق را بهانه کنم
بدین امید که ای دل وفای خود باشی
خطای آدم و حوا ره ندامت ماست
بشرط آنکه تو هم در هوای خود باشی
تو آشنا بدلم رخصتم دوباره بده
که گر غریب شوی آشنای خود باشی
به خود دوباره چو احمد مجال دیگر ده
که در بهانه دل پا به پای خود باشی
بستن عهد روا نیست فراموش کنی
دل فرزانه به غمخانه همآغوش کنی
خوش پیامی دهمت تا ز غم آسوده شوی
ور بگوش دل خود این سخنم گوش کنی
کس بدین بحر نرفته است بسودای عبث
کس نگفته است که پیمانه دل نوش کنی
خاک گر زر نشود عاقبتت مونس اوست
نکتهها هست که در لوحه تو منقوش کنی
آسمان رنگ دگر گر زند آن طوفان است
هر دم آشفته ترم سر زده مدهوش کنی
مرد میدان بلاغت سخن از دل گوید
دلِ او را سخنی نیست که خاموش کنی
عهد احمد همه پیمان دلِ خونین است
قصهای نیست که رندانه فراموش کنی
باز پیدا شد نشان عاشقی
تیر جاندوز کمان عاشقی
باز هم در لجههای خون نشست
پیکر روشن روان عاشقی
در پیام دور دور آسمان
شد بگوش جان فغان عاشقی
نخل سرسبز جوانی برگرفت
شهد شیرین زد بجان عاشقی
لب گشودنها و گفتنها کنون
مایه بگرفت از زبان عاشقی
برد دل را سوی گرداب بلا
موج عشقِ بیکرانِ عاشقی
در بلندای شکوهِ قلهها
شعله زد آتشفشانِ عاشقی
صحبت از امروز و فرداها نبود
خیمه زد هر جا زمان عاشقی
در چمن زاران دل بیمدعی
درّ فشاند آسمان عاشقی
از شهاب نور باران دعا
شد بهاران هر خزان عاشقی
ای دل آهنگ جوانی را بخوان
شوق احمد داستان عاشقی