ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور : عنایات امام عصرعجلالله فرجهالشریف/مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق مرکز تحقیقاتی دارالعرفان الشیعی .
مشخصات نشر : قم: دارالعرفان، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۶ص.؛م.س. ۷/۵ x ۱۶
شابک : :978-964-2939-35-0 ۳۵۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- معجزات
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- کرامتها
شناسه افزوده : انتشارات دارالعرفان
رده بندی کنگره : BP۱۰/۵/الف۸۲ع۹ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۴۸۲۸۸
آنچه انسان را در مسیر پر فراز و نشیب زندگانی از نابسامانیها محفوظ میدارد و موجب سعادت و سرفرازی و سربلندی او در امتحانات الهی میشود ، پژوهش پیرامون علوم الهی و معارف اسلامی و پوشاندن جامۀ عمل به دستورات بلند ربانی میباشد .
در این خصوص ، دستیابی به حقیقت معارف الهی و آشنایی با جایگاۀ حساس و ویژۀ آنها در حیات انسانی ، ضروری احساس میشود .
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان ، در راستای اهداف الهی خود ، این بار افزون بر استفاده از مطالب پربار و عالمانۀ دانشمند محقّق حضرت استاد حسین انصاریان ، با انتشار گلچینی از متن سخنرانیهای معظّم له ، از بیان پر حرارت و جذاب سخنرانیهای استاد نیز تشنگانِ معارف سراسر نور ائمه اطهار : را بینصیب نگذاشته و بدون خارج ساختن متن سخنرانی از قالب گفتاری آن ، باب
دیگری را برای استفاده از معارف آلالله : و سیراب گشتن از این چشمۀ پرفیض باز نموده است .
امید که با عنایات خاص اهلبیت عصمت و طهارت : بیش از بیش بتوانیم از زمزم معارف آن ذوات مقدّس سیراب گردیم .
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان
بسمالله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سیّدالانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابیالقاسم محمد صلیالله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین
در رابطه با رحمانیت و رحیمیت حق ، بحث مفصّلی وجود دارد که اهلتحقیق ، مفسرین قرآن ، فلاسفه و حکمای اسلامی و عرفایی که عرفانشان را از انبیا و اولیای خدا گرفتند ؛ شخصیتهایی مانند : صدر المتالهین ، حاجی سبزواری ، ملا علی زنوزی ،
آخوند ملاعلی نوری ، علامة طباطبایی ، آن چهرههای باعظمت و با آن قلب نورانی و آشنایی که با کتاب خدا و معارف داشتند ، آن را ذکر مینمایند و لطایف بسیار مهمی را در رابطه با آن ، بیان میکنند .
نتیجة سخن همة این بزرگواران این است که رحمانیت حق ، جلوه ، ظهور و طلوعش در عالم شهود و مُلک است و از افق مادیت موجودات عالم خودنمایی میکند . طلوع رحمانیت به خاطر این است که موجودات از آن در جهت بقای ظاهر و تأمین نیازهای جنبۀ عنصریشان استفاده کنند . آنچه برای انسان به عنوان یکی از موجودات عالم ، در جهت ملکی وجودش ؛ یعنی در مرحلۀ مادی وجودش ، قرار داده شده ، مربوط به رحمانیت حق است . نشستن سر این سفره شرطی ندارد . شرط آن ، فقط «بودن» است . حالا این «بودن» ، به هر کیفیتی میخواهد باشد . ممکن است این «بودن» ، کیفیتش قارونی باشد ؛ فرعونی باشد ، و ممکن است کیفیتش ، کیفیت کفری باشد . شرکی باشد ، و یا نه ،
کیفیت بودن ابراهیم (ع) باشد ؛ کیفیت بودن روح اللهی باشد . در این زمینه ، برای خدا فرقی نمیکند . او یک سفرهای را پهن کرده و مجموع نعمتهای این سفره ، ظهور رحمانیتش است و اجازه صادر فرموده که آنی که فعلاً زنده است و در دنیا میباشد ، بیاید و از این سفره استفاده کند :
ادیـــم زمـین ، ســفرة عــــام اوســـت
چه دشمن بر این خوان یغما ، چه دوست(1)
نمیگوید ، چون تو قارونی ، جلوی آب و نانت را میگیرم ؛ بلکه او میگوید ، نه آب و نان برای دستگاه من چیزی نیست که حالا چون قارون و یا فرعون و یا نمرود شدی ، من جلوی تو را بگیرم . بیست و پنج سال موسی (ع) فرعون را تبلیغ کرد . پس دید ، او دعوتش را قبول نمیکند . گفت : خدایا ! او دعوتم را نمیپذیرد . پس کارش را تمام کن . خداوند که عاشقانه با موسی (ع) صحبت میکرد ، فرمود طرح تمام شدن کارش را خودت بده که من
1) بوستان سعدی.
دربارهاش چکار کنم . موسی (ع) گفت : جلوی آب و نانش را بگیر . خداوند فرمود : این جزو محالات دستگاه من است . من کریمم و رحمانم . اخلاق ذاتی من ، نان دادن و آب دادن است . تو میگویی ، من از خدایی خودم دست بردارم . این که محال است . تا روزی که مرگ حتمی فرعون برسد ، او آزاد است سر این سفره بنشیند ، بخورد ، ببرد و بپوشد . اینها چیزی نیست ؛ چون ظهور رحمانیت پروردگار ، قید و شرطی نمیخواهد ؛ امّا وقتی حق به صورت رحیمیت طلوع میکند ، رسیدنش به انسان ، همراه با یک سری شرایط معنوی است و به طور آزاد هم به انسان نمیرسد ؛ بیواسطه هم نمیرسد .
منبع رحیمیت حضرت حق ، و منبع لطف ، کرامت و فیوضات حضرت حق ، انسان کامل است . ما به تاریخ گذشته ، کاری نداریم . گذشتگان هم آمدند و رفتند . الآن که ما در دنیا زنده هستیم ، برای رسیدن
به رحیمیت حق ، برای رسیدن به فیوضات حق و برای رسیدن به الطاف حقّ اول ، باید بدانیم که کانال انتقال این رحمت و این فیض ، بر اساس آیات قرآن که صریح است ، اهلبیتند ؛ یعنی جدای از اهلبیت : ، در هیچ کجای هستی ، دسترسی به رحمت رحیمیة حق امکان ندارد . منبع فیض در گیرنده و پخشکننده ، اهلبیت : هستند ؛ منبع رحمت ، در گرفتن و پخش کردن ، اهلبیت هستند . والله قسم ، من اگر بخواهم به رحمت خدا و به فیضش برسم ، چه در دنیا و چه در آخرت ، راهی جز ارتباط با اهلبیت آن هم بر اساس یک سری شرایط معنوی وجود ندارد .
حالا رسولخدا (ص) راهنمایی میکنند که ارتباط با ما اهلبیت و راه رسیدن به ما ، چون در رأس اهل بیت خود پیغمبر (ص) است ، با سه اصل میسّر است ؛ یعنی یک کلید سه دندانه است که میتواند آن
درب را باز کند . اصل اول ، معرفت است . دنیای معرفت ، دنیای خیلی پر قیمت و با عظمتی است .
برادران ! آنهایی که اهلش بودند ، گاهی از هزار فرسخ راه به زحمت میآمدند که بفهمند . پیرمرد نود ساله قد خمیده در 1400 سال پیش ، با آن جادههای خطرناک از بصره تا مدینه ، به خانة امامششم (ع) میآمد و به حضرت میگفت ، من چیزی را نمیفهمم و آمدهام تا آن را بفهمم و بروم . نمیدانم آیا او وقتی برگشت ، زنده به بصره رسید یا نه ؟ دو بار از شهر قم تا بخارا که فکر میکنم بیش از دو هزار کیلومتر است . این دو بار سفر دو تا چهار هزار کیلومتر است که هشت هزار کیلومتر میشود ؛ یعنی دو هزار و چند کیلومتر فاصلهای را که بین این دو شهر بوده ، رفته و برگشته است ، و دو بار هم این سفر را طی کرده است . دربارة شیخ صدوق سخن میگویم که او دوبار از قم تا بخارا ، رفته و برگشته تا بفهمد . خیلیها از خیلی چیزها خودشان را محروم کردهاند که بروند و بفهمند ؛ از پدر و مادر دور ماندهاند ؛ از خانواده دور ماندهاند ؛ از
لذتها دور ماندهاند که بروند و بفهمند . از ائمة ما هر وقت پرسیدهاند ، افضل اعمال در این عالم برای انسان چیست ؟ فرمودهاند : معرفت . (1)
گر معرفت دهندت ، بفروش کیمیا را
ور کیمیا دهندت بیمعرفت ، گدایـی
الآن سؤالی که مطرح میشود ، این است که چگونه اهلبیت : را بشناسیم ؟ اولین راه معرفت اهلبیت : ، آیات قرآن است : « إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ
أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا . » (2): من شما اهلبیت : را جامع تمام کمالات و فاقد همة نواقص قرار دادم . بعد باید بفهمیم که در این مدت عمر در دنیا سر و کارمان با چه کسی باشد و از کجا تغذیه بشویم ؛ با چه افرادی اخلاق و عملمان را تأمین کنیم ؛ با چه افرادی به زندگیمان جهت بدهیم . خلاصه ، ما باید بدانیم ، «اِنَّ الْحُسَیْنَ مِصْبَاحُ الْهُدَی» (3): چراغ ، امام حسین است ، نه فلان
پروفسور و فلان استاد دانشگاه و فلان موسیوی دانشمند خارجی . تازه ، آن هم برای خودش یک عالَم چراغ نیاز دارد ، ولی باید این را بدانیم که چراغ ، حیات پیغمبر (ص) است ؛ چراغ ، حیات امیرمؤمنان (ع) است . و چراغ هدایت فاطمة زهرا (س) است . چراغ زندگی ، امام مجتبی و سیدالشهداء (ع) است . این را باید بدانیم و بشناسیم .
اصل دوم هم محبت است که رسیدن به آن ، زحمت زیادی نمیخواهد ؛ برای این که وقتی اهلبیت را بشناسم ، تمام کمالات را دارم تماشا میکنم و یک مورد عیب و نقص در آنها پیدا نمیکنم . این زیبایی مطلق ، دل من را خواهد برد . عشق ، مایه نمیخواهد . من وقتی زیبایی را ببینم ، عاشقش بشوم و فدایش گردم ، به هدف عمرم رسیدهام .
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بـودم ، پخــته شدم ، ســوختم
همین پایة دوم ، عشق ، معجزهاش خیلی عجیب است ، خیلی عجیب . عاشق میداند در چه حالی است :
ما که در این آتش سوزندهایم
آبخضر ، گرچهزجانخوشتر است
آتش عشق ، از من دیوانه پرس
اهل ملامت که سلامت روند
گر تو در این مرحله آسودهای
کشتة عشقیم و به او زندهایم
چاشنیعشق ، از آن ، خوشتر است
کوکبۀ عشق ، ز پروانه پرس
راه سلامت به ملامت روند
عاشق آسایش خود بودهای
اصل سوم را هم پیغمبر (ص) میفرماید ، ولایت است . کلمة ولایت ، در گفتار پیغمبر (ص) موجود است . ولایت از قرآن هم گرفته شده است : «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَ خَیْرٌ عُقْباً»(1)«أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(2)
ولایت ، یعنی خود را مانند مردۀ دست غسّال ، در دست اهلبیت : بیاندازد و بگوید ، شما هر شکلی که میخواهید ، به من بدهید . من عین مرده در دست غسّال ، در دست شما هستم ؛ من مطیع شما هستم ؛ من تسلیم شما هستم . من چهل و پنجاه سال در این دنیا مسافرم . میخواهم به من بگویید ، کاسبیام چه جوری باشد . من عین مردة دست غسال هستم ، کسب مرا جهت بدهید . معاشرت مرا جهت بدهید . زن و بچهداری مرا جهت بدهید . «ولایت» ؛ یعنی من عبد ، من برده ، من غلام ، خودم را در اختیار مولایی مثل : پیغمبر (ص) ، فاطمه ، علی ، حسن و حسین : قرار بدهم و بگویم ، من برده را خدا به شما فروخته و میخواهم پسم نگیرد . حالا به من جهت بدهید . این معنای ولایت است .
در زمینة هر سه مسأله ، شما گفتههای خود پیغمبر (ص) و اهلبیت : را ملاحظه بفرمایید . در
باب معرفت که نور است . در باب عشق که حال است . در باب ولایت که رنگپذیری است .
پیغمبر (ص) میفرماید : «مَنْ مَاتَ لَایَعْرِفُ اِمَامَهُ ، مَاتَ میتةََ جَاهِلِیِّة»(1): کسی که بمیرد و عرفان به ما اهلبیت : نداشته باشد ، عین ابوجهل و عموی من ، ابولهب ، مرده است . موت ، موت جاهلی است . هر کسی که میخواهد باشد .
سلیم بن قیس میگوید : از امیرمؤمنان (ع) سؤال کردم : «مَا اَدْنَی مَا یَکُونُ بِهِ الرَّجُلُ ضَالّاً . » : این که میگویند ، گمراه ، کمترین مرحلة گمراهی چیست ؟ علی (ع) فرمود : «اَدْنَی مَا یَکُونُ بِهِ الْعَبْدُ ضَالّاً ، اَنْ لَایَعْرِفَ حُجَّة الله و شَاهِدَهُ عَلَی عِبَادِهِ الّذِی اَمَرَ اللهُ بِطَاعَتِهِ وَ فَرَضَ وَلَایَتَهُ» (2)
: این که امام واجب الاطاعة و حجت خدا را نشناسی و کسی را که پروردگار بزرگ عالم او را شاهد بر شما در دنیا و قیامت قرار داده ، نشناسی . سلیم گفت : علی جان ! من آمدم همینها را بشنوم . اینها کی هستند ؟ حضرت (ع) فرمودند : به قرآن مراجعه کنید .
اینها کسانی هستند که خدا نام آنها را کنار نام خود و رسولش قرار داده است . سلیم گفت : در کجای قرآن ؟ امیرمؤمنان (ع) این آیه را خواندند : «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ . » (1)
سلیم میگوید ، به حضرت عرض کردم ، علی جان ! مسأله را برای من خیلی روشن کردید ؛ چون ملاک قرآن است ؛ غصهام بر طرف شد و فهمیدم که باید دست به دامن علی ، زهرا ، حسن و حسین : باشم و هر شکی را که در قلبم بود ، برطرف کردی .
بنابراین دیگر نباید من دنبال لنین ، استالین و استاد دانشگاه بروم . من دینم را باید از شما بگیرم ؛ دنیایم
ص: 13
1) نساء: 59.
را باید از شما بگیرم ؛ آخرتم را باید از شما بگیرم ؛ بهشتم را باید از شما بگیرم ؛ اماننامهام از جهنم را باید از شما بگیرم . رحمت خدا اول از آن جا نازل میشود و از آن جا پخش میشود . این سخن ، در باب معرفت بود .
خیلی دقیق است . امام صادق (ع) میفرماید : «مَنْ بَاتَ لَیْلَةً لَایَعْرِفُ فِیهَا اِمَامَهُ ، مَاتَ میتَةً جَاهِلِیة»(1): کسی که یک شب سر روی بالین بگذارد و آن شب اهلبیت : را نشناسد ، آن شب ، او ابولهبوار مرده است .
جوانهایی که تازه با دین آشنا شدهاید ! خیال نکنید ، ائمة ما این جا میخواهند از خودشان تعریف کنند ؛ بلکه آنها میخواهند آدرس رحمت خدا را به شما بدهند ؛ میخواهند راه نجات را به شما نشان بدهند .
امّا دربارة عشق و محبت به اهلبیت : ،
1) نعمانی، الغیبه، ص127.
پیغمبر (ص) میفرماید : خدا همة انبیا را از اخلاقهای مختلف خلق کرده است و آنها همه از یک درخت نیستند ، بلکه از درختهای متعددی هستند ؛ اما خدا من و علی را از یک درخت آفریده است ؛ من ریشة آن درخت هستم و علی تنة آن درخت هست و فاطمه ، باعث رشد این درخت میباشد ؛ یعنی اگر او را از ما بگیرند ، همة ما میخشکیم (1)
و لو ان عبدا عبد الله بین الصفا و المروة الف عام ثم الف عام حتی یصیر کالشن البالی ثم لمیدرک محبتنا کبه الله علی منخریه فی النار، ثم تلی: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی »
. الله اکبر ، الله اکبر . حسن وحسین من هم میوههای این درخت هستند . آیا این تصویر یک درخت تمام نیست ؟ ریشه را گفت ؛ تنه را گفت ؛ علت رشد را گفت ؛ میوه را گفت . درخت برگ دارد . برگ درخت کیست ؟ شیعیان ما هم برگ این درخت هستند . ما برگ این درختیم ، باید تلاش1) عروسی حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج4، ص572 ـ حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج1، ص 554. متن کامل روایت چنین است: و باسناده إلی أبیالقاسم الحسکانی مرفوعا إلی أبی أمامة الباهلی قال: قال رسول الله (ص): ان الله تعالی خلق الأنبیاء من أشجار شتی و خلقت انا و علی من شجرة واحدة فأنا أصلها و علی فرعها و فاطمة لقاحها و الحسن و الحسین ثمارها و أشیاعنا أوراقها، فمن تعلق بغصن من أغصانها نجا، و من زاغ عنها هوی،
کنیم که نریزیم .
پائیز به ما نزند . ربا این برگ را میریزاند . غیبت و تهمت ، این برگ را میریزاند . گمان بد ، این برگ را میریزاند . بینمازی ، این برگ را میریزاند . شیعیان ما ، برگ این درخت هستند . آن وقت پیغمبر (ص) میفرماید : هر کدامتان به هر شاخهای از این درخت متوسّل شود ، این امید را دارد که اهل نجات گردد . به هر کدام از شاخههای این درخت متوسّل بشود ؛ حالا یکی حسینی بشود و یکی زهرایی بشود و یکی حسنی بشود و یکی علوی بشود ، بالاخره دست به دامن یکی از ما بزند ، ما همه با هم هستیم ، آن وقت شما را پیش همه میبریم . ما همه با هم هستیم . شما هم که ده تا دست ندارید ؛ بلکه تنها یک دست دارید . پس دامن علی (ع) را بگیر و علی (ع) تو را پیش
آنها میبرد ؛ خانم ! دامن زهرا (س) را بگیر ، زهرا (س) تو را پیش آنها میبرد . خیلی به ما تخفیف دادهاند ، امّا کسی که با ما نباشد ، «وَ مَنْ زَاغَ هَوَی» ، بدبخت شده ، «وَ لَوْ أَنََّ عَابِداً عَبَدَ اللهَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ حتَّی یَصِیرُ کَالشَّنَّ الْبَالّی . » : اگر کسی خدا را عبادت کند تا بدنش عین مَشک خشکیده بشود ، «ثُمَّ لَمْ یُدْرَََکْ مَحَبَّتَنَا أَهْلَ الْبَیْتَ» : ولی دلش با محبت ما ، با عشق ما و با علاقه به ما خو نگیرد ، «کَبَّهُ اللهُ عَلَی مِنْخَرَیْهِ فِی النَّارِ»(1)
و لو ان عبدا عبد الله بین الصفا و المروة الف عام ثم الف عام حتی یصیر کالشن البالی ثم لمیدرک محبتنا کبه الله علی منخریه فی النار، ثم تلی: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی »
: در قیامت ، خدا دماغش را میگیرد و او را به داخل آتش پرت میکند ، ملائکه هم نه ، «َکَبَّهُ اللهُ . » این قدر که خداوند از دلی که در آن عشق حسین نیست ، نفرت دارد و بدش میآید . خوش به حال ما که خدا از ما خوشش میآید ؛ آخر ، ما سرمایههایی داریم که خدا عاشق آن سرمایههاست . این ، باب محبت است .1) عروسی حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج4، ص572 ـ حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج1، ص 554. متن کامل روایت چنین است: و باسناده إلی أبیالقاسم الحسکانی مرفوعا إلی أبی أمامة الباهلی قال: قال رسول الله (ص): ان الله تعالی خلق الأنبیاء من أشجار شتی و خلقت انا و علی من شجرة واحدة فأنا أصلها و علی فرعها و فاطمة لقاحها و الحسن و الحسین ثمارها و أشیاعنا أوراقها، فمن تعلق بغصن من أغصانها نجا، و من زاغ عنها هوی،
آیه : «لاأَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»(1)که نازل شد عدهای پیش پیغمبر (ص) آمدند و گفتند ، منظور از «الْقُرْبی» در این آیه ، چه کسانی هستند ؟ حضرت فرمود : «عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةٌ وَ ابْنَاهُمَا» (2)
اما ولایت ؛ یعنی رنگگیری . امام باقر (ع) میفرماید : رفعت این دین ، برجستگی این دین ، باب انبیا در این دین و رضای پروردگار ، گوش دادن به سخن ما اهلبیت است . سخن ما را گوش کنید .
اصبغ بن نباته میگوید ، شمشیرم روی دوشم بود و سنگینی آن کمرم را خسته کرده بود . برای همین آن را در آوردم و بر پشتم انداختم . امیرمؤمنان (ع) جلو میرفت و من هم دو قدم عقب تر از آن
حضرت حرکت میکردم و بین ما سکوت حاکم بود . ناگهان مولایم برگشت و به من گفت : اصبغ ! تا کجا حرف من را گوش میدهی ؟ گفتم : آقا ! امر کن پشت سری را بزنم ، شمشیر لختم را برمیکشم و او را می زنم . اول گردنش را میپرانم ، بعد هم میروم ببینم که او کیست ؟ اگر دیدم ، پسرم است ، به خدا قسم ! ذرهای از عشقم به تو کم نمیشود و در دلم خوشحال میشوم که من حرف علی (ع) را گوشکردهام .
از ما اطاعت کنید ؛ با فرهنگ ما خو بگیرید ؛ حلال و حرام ما را رعایت کنید .
اتصال به معرفت ، محبت و ولایت باعث میشود گناهان آدم بخشیده بشود . من نمیدانم کدام زاویة بخشش خداوند را برای شما بگویم ؛ نه من طاقت آن را دارم که برایتان آن لطایف و ظرایف مغفرت را در این زمینه بگویم ، و نه فرصت زیادی در اختیار است که بگویم خداوند متعال با وابستگان به اهلبیت : در دنیا و آخرت چه میکند . به راستی ، نمیدانیم که خداوند متعال با ما چه میکند .
امام هشتم (ع) که داشت به خراسان میرفت ، به بیرون شهر نیشابور که رسید . به آنهایی که مهار شتر را داشتند ، فرمود : نگهدارید . بعد حضرت پیاده شد . آن جا چند نفری داشتند جنازهای را می بردند خاک کنند . امام علاوه بر این که آمد و در تشییع آن جنازه شرکت کرد ، تابوت را هم گرفت و بر روی شانهاش گذاشت . همراهان حضرت پیش خود گفتند ، ایشان هفت قدم میرود و برمیگردد ، ولی دیدند ایشان تا دم قبر رفت و همان جا ایستاد . بعد ، حضرت درب تابوت را باز کرد و جنازه را درآورد . خودش هم داخل قبر رفت و دستش را دراز کرد و گفت ، او را به من بدهید . ما که هر روز این فرد را در نیشابور میدیدیم ، نمیدانستیم او چه کسی هست ، دیدیم حضرت این مرده را داخل قبر گذاشت و کفنش را باز کرد و صورتش را رو به قبله گذاشت . بعد دیدیم حضرت خم شد ، صورت مرده را بوسید . همین که حضرت از قبر درآمد ، همراهان به ایشان گفتند ، شما که اولین سفرتتان به نیشابور است ، آیا او را میشناختید ؟ امام (ع) فرمود :
علاوه بر این که خودش را میشناختم ، پدرانشان را تا زمان آدم (ع) میشناختم . مادرانش را هم میشناختم . فرزندانش را هم میشناختم . همراهان گفتند : خیلی به او محبت کردید . حضرت فرمود : او شیعۀ ما و وابسته به ما بود .
آیا معرفت و محبت و ولایت میگذارد ، در مردم گناه بماند ؟ آیا اجازه میدهد مرگ آدم مشکل بگذرد ؟ آیا اجازه میدهد برزخ انسان« مَعِیشَةً ضَنکاً» باشد ؟ آیا اجازه میدهد و میگذارد وقتی درب قبر را که باز کردند ، انسان با آبروریزی وارد محشر بشود ؟ من میگویم ، نه ، نمیگذارند .
اتصال به معرفت ، محبت و ولایت حقیقت دیگری را که جلب میکند ، شفاعت است . این شفاعت ، معرکه میکند . آن وقت این اتصال حقیقت دیگری برای انسان جلب میکند که دخول در بهشت است . ما هم که غیر از آمرزش گناه ، شفاعت اهلبیت : و دخول در بهشت ، چیز دیگری
از خدا نمیخواهیم . چیز دیگری هم نیست که بخواهیم . هیچ چیز دیگری نیست که آن را بخواهیم .
ماجرای این شیعهای را که میگویم ، خودم او را دیدم . در سالیانی دورکه طلبۀ قم بودم ، پنجشنبهای به تهران آمدم و به دیدن صاحب کتاب شبهای پیشاور رفتم . او بیماری قلبی داشت و روی تخت افتاده بود . ایشان مرا به شخصی که زودتر از من به خدمتشان آمده بود ، معرفی کرد و گفت ، این طلبة قم است . درس میخواند و احتمالاً در آینده منبری بشود . شما با زبان خودت ، داستانت را برای ایشان بگو . او به من رو کرد و گفت ، آیا حاضری با من تا بیمارستان پارس بیایی ؟ گفتم ، آقا ! من وقتم کم است . یک پنجشنبه به تهران میآیم و جمعه هم به قم برمیگردم . گفت : آخر ، پرونده من
آن جاست و تو جوانی و من دلم میخواهد ، بیایی و پروندهام را ببینی و خودت نظر دکترها را دربارة من ببینی . بعد من برایت بگویم که چه اتفاقی افتاده است . اگر هم وقت نداری که با من به بیمارستان بیایی و اسناد پزشکی من را نگاه کنی ، همین ایشان ، صاحب کتاب شبهای پیشاور ، راست بودن ماجرای من را میداند ؛ چون ما با ایشان رفت و آمد داریم و ایشان از جریان من اطلاع دارد ، و چنانچه خودت خواستی دربارة صحت گفتههایم تحقیق کنی ، همانطور که گفتم ، پرونده من در بیمارستان پارس است . بعد ماجرای خود را چنین تعریف کرد :
صبح که بیدار شدم و خواستم بروم وضو بگیرم ، دیدم نمیتوانم از جایم بلند شوم . خانمم را صدا کردم و گفتم نمازم دارد دیر میشود و من نمیتوانم بلند شوم . خانمم آمد و زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد . ولی دیدم با کمک خانم هم نمیتوانم بلند شوم و همان جا افتادم . به او گفتم بهتر است آب بیاوری و من در رختخواب وضو بگیرم . نمازم را که خواندم ، به خانم گفتم برو دکتر بیاور . دکتر
که آمد و من را معاینه کرد ، بیرون اتاق ، به خانمم گفت ، با این مریض باید بسازید . ایشان تا آخر عمرش دیگر سرپا نمیشود . کلّ بدنش لمس شده است . من را به بیمارستان پارس بردند و مدت چهل شبانه روز آن جا بودم . متخصصترین اطبا ، عکسها و آزمایشات من را دیدند و در نهایت به همسرم گفتند ، در کرة زمین ، بیماری ایشان راه علاج ندارد . به خانه که آمدیم ، به خانمم گفتم ، خانم ! دکترهای دنیا ، همینهایی هستند که در ایران و اروپا هستند ؟ او گفت ، من نمیدانم . گفتم ، مگر دکترهای دیگری هم هستند ؟ همسرم گفت ، من که همة دکترهای متخصص را آوردم و تو را دیدند . این دکترهای دیگر چه کسانی هستند ؟ به او گفتم که سیدالشهداء (ع) ؛ او که برای ما خیلی جانانه شفاعت میکند . همین که امام حسین (ع) نیت کند ، خداوند به ما نظر نماید ، تمام است . نیت را هم اصلاً نمیخواهد بگوید . گفتم ، خانم بلند شو ، برو گذرنامه را بگیر تا من پیش سیدالشهداء (ع) بروم . گذرنامه که آماده شد ، گفتم ، خانم ! کنار من بیا و بنشین که من میخواهم یک مسألة اعتقادی را به تو بگویم :
خانم ! شاید پروردگار عالم ارادۀ شفای من را نداشته باشد و من به این حال بمیرم . اصل نیتم برای سفر به کربلا است ، ولی تو به هر کس از قوم و خویشهایمان که دربارة من پرسید که او را کجا میبرید ، بگو که او را به اسرائیل میبریم ؛ چون در میان آنها آدم ضعیف ، بدحجاب و بیحجاب داریم ؛ برای این که اگر به کربلا رفتیم و ارادۀ خدا ، شفای من نبود ، ما اعتقاد مردم را به سیدالشهداء (ع) ضعیف نکنیم . به نظر من ، او در این جا سخن تحسینبرانگیزی گفت و این آدم با معرفت خواست برای حسین (ع) آبروداری کند ، و خواست بگوید ، همانطوری که شما در قیامت برای ما آبروداری میکنید ، من هم برای شما آبروداری میکنم و آبروی شما را نمیبرم . آخر سر ، گفتم ، در قوم و خویشها پخش کن که ما به اسرائیل میرویم . او را قسم دادم که واقعیت ماجرا را به هیچ کس نگوید ولو به پدر و مادرش و حتی به مادر ، برادران و خوهرانم . خلاصه ، به هیچ کس ماجرای رفتنمان را نگوید . موقع رفتنمان ، همه به دیدن ما آمدند و گفتند ، ان شاء الله به کجا میخواهید
بروید ؟ گفتم ، ما میخواهیم به اسرائیل برویم . بعد خانمم را پیش عالمی ربانی فرستادم و او برای ما استخاره کرد که با هواپیما برویم یا نه ، که استخارهاش بسیار بد آمد . استخاره کرد که با قطار به اهواز برویم و بعد با بلم به بصره برویم که باز استخاره بد آمد ؛ استخاره کرد که با ماشین سواری برویم که باز هم استخاره بد آمد . برای همین از بوذرجمهری سه عدد بلیط اتوبوس گرفتیم ، دو صندلی کنار هم برای خودم و یک صندلی تک هم برای خانمم ، و صبح زود طوری که کسی نفهمد ، خانمم چرخی آورد و من را سوار اتوبوس کرد . بعد نشستیم تا به کاظمین رسیدیم . در کاظمین به خانم گفتم ، من که مشکل دارم ، و تو هم خیلی در زحمتی ، و این جا هم کاظمین است ، بهتر است ما اول به کربلا برویم . او هم قبول کرد من ماه رجب را در حرم ابیعبدالله (ع) گذراندم و خبری نشد . زنم هر روز مرا به حرم میآورد و من گردن کج میکردم و میگفتم : حسین جان ! خبری نشد . با خودم میگفتم ، خسته نشوی ! کسل نشوی ! طول زمان مأیوست نکند ! اگر جواب شما را زود
نمیدهند ، شاید دوست دارند شما پیش آنها برگردید و همینطور به آنها بگویی ، علی جان ! حسین جان ! و با آنها حرف بزنید ؛ چون خوششان میآید . رجب که تمام شد ، گفتم ، خانم ! ماشین بگیر تا به حله برویم و در شعبان سید محمد را زیارت کنیم ، و از آن جا به سامرا برویم و بعد دوباره به کاظمین بیاییم . سفرمان که تمام شد ، آخر شعبان هم به ایران میرویم . هر کس که هم به دیدن ما آمد ، ما میگوییم دکترهای اسرائیل گفتند ، من خوب نمیشوم . سید محمد که رفتیم ، پنج بعدازظهر زیارتمان تمام شد ، خانمم در یک مینیبوس هم دو صندلی کنار هم برای من پشت راننده گرفت و برای خودش هم یک صندلی تک در کنار من . سمت کاظمین هوا گرگ و میش بود ، راننده عرب که تنها چهارپایة چوبی بغل دستش خالی بود ، در وسط راه برای سوار کردن کسی که دست نگهداشت بود ، ترمز کرد . آخرین مسافر ، جوانی بود که با وقار و با ادب آمد و روی همان چهارپایه نشست . ماشین که به راه افتاد ، آن جوان شروع کرد به قرآن خواندن ، اما چه قرآنی ! چه آیاتی !
«وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَأَسِیراً»(1)هر کس گدا نیست که بلند شود پیش اهلبیت برود . دارا آن جا چه کار دارد ؟ هر کس هم یتیم نیست که بلند شود پیش اهلبیت برود . هر کس هم اسیر نیست که بلند شود پیش اهلبیت برود ؛ چون اهلبیت این روزها عجیب به گدا میرسند ؛ به یتیم میرسند ؛ به اسیر میرسند ؛ چون خودشان اسیر شدند ، میدانند ؛ یتیم شدند ، میدانند . امروز ما هم یتیمیم ؛ برای این که پیغمبر (ص) بالای سرمان نیست ؛ علی بالای سرمان نیست . «إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً»(2)پیش خود گفتم : خدایا ! این چه کسی است که این جور دارد قرآن میخواند . او قرآن میخواند و راننده هم از گریه ، شانهاش تکان میخورد . جوان برگشت و به عربی به راننده گفت : آیا امسال قصد مشهد داری ؟ راننده گفت : بله ، آقاجان ! من یک عمر است میخواهم بروم
حضرترضا (ع) را زیارت کنم که نشده . بعد یک پولی را از جیبش درآورد و به راننده داد و فرمود ، به مشهد که میروی ، در داخل حرم ، چنین چهرهای نزدیک ضریح جدم در حال زیارت است . این پول را ببر و به او بده و بگو ، آنی که از من خواستی ، همین مقدار بوده . این هم آن مقدار . راننده گفت : چشم ، آقاجان ! بعد جوان سرش را برگرداند . او که چند لحظه پیش داشت با راننده با تکلّم قوی عربی صحبت میکرد ، با تکلّم قوی تهرانی رو به من گفت : آقای حسینی ! اسمم را گفت و پرسید : حالت خوبه ؟ گفتم : نه ؟ گفت : چه اتفاقی برایت پیش آمده ؟ گفتم : لمسم . آقا ! خیلی جاها رفتم که معالجه بشوم ، ولی معالجه نشدم . بعد نیمخیز شد و دستش را پشت سر من گذاشت و مقداری دستش را کشید و نشست ، وگفت : دیگر تو را چیزی نیست و هیچ بیماریای نداری . بعد وسط بیابان به راننده گفت که نگه دارد که او همین جا میخواهد پیاده شود . راننده گفت : آقاجان ! این جا بیابان است ؛ نه خانهای این جاست و نه چادری . فرمود که من محلم همین جاست و امشب باید این جا بمانم . راننده بغل جاده
ترمز کرد و او در را باز کرد . راننده به احترامش پایین رفت و من هم به احترامش پایین رفتم . یک مرتبه من دیدم همة مسافرها هم همراه من پیاده شدند . من که به خودم آمده بودم ، به خودم گفتم ، من که لمس بودم ، الآن چطور در این بیابانم . تا آمدم او را صدا بزنم ، دیدم او رفته است .
البته ، هر چند من نمیدانم که آقای حسینی زنده است یا نه ؟ ولی من به او میگویم ، اگر یک وقت متن این سخنرانی به او رسید و آن را خواند ، بیاید تا من او را ببینیم ؛ بیاید تا او را به مردم نشان بدهم ؛ تا آنها ببینند که یک دست خالی اهلبیت : چه کاری میکند ؟ این همان دستی است که پیغمبر (ص) میفرماید : قیامت دستم را دراز میکنم و دست تک تک شما را میگیرم . این دست همان دست است . ما هم میگوییم ، ما دیگر گناه کبیره را کنار میگذاریم و اصرار به صغیره هم نمیکنیم . ما معروف به شیعهایم و سعی میکنیم برای شما آبروداری نماییم .