ghaemiyeh.com
سرشناسه : برقی، زهرا، اقتباسکننده
عنوان و نام پدیدآور : صفای دل: کراماتی از امام زمان علیهالسلام برگرفته از عبقریالحسان / مولف زهرا برقی .
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۰۲ص.
شابک : ۶۵۰۰ریال 978-964-973-083-7 : ؛ ۱۰۰۰۰ ریال(چاپ دوم)
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۷.
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب "عبقریالحسان ..." اثر علیاکبر نهاوندی است .
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- رویت
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- کرامتها
موضوع : نهاوندی، علیاکبر، ۱۲۴۰-۱۳۲۸ . العبقریالحسان فی تواریخ صاحبالزمان. برگزیده
شناسه افزوده : نهاوندی، علیاکبر، ۱۲۴۰-۱۳۲۸ . العبقریالحسان فی تواریخ صاحبالزمان. برگزیده
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ب۳۸ص۶ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۸۹۰۹۴
صفای دل
کراماتی از امام زمان (علیه السلام)
مؤلف: زهرا برقی
ویرایش: واحد پژوهش
تصویر
5.jpg
تصویر
6.jpg
کتاب گرانسنگ و ارزشمند «عبقری الحسان فی احوال مولانا صاحبالزمانعلیه السلام» نوشته مرحوم علّامه علی اکبر نهاوندی، دایرة المعارفی سترگ و عظیم درباب احوالات حضرت صاحب الامر علیه الصلاة و السلام است.
در این کتاب، جدای از بخشی که به ملاقات و معجزات آن حضرت اختصاص دارد، بخشی از معجزات آن بزرگوار نیز به صورت پراکنده نقل شده که تصمیم بر آن شد تا این معجزات، از کتاب فراخوانی و هر کدام از آنها به زبان ساده و روان به نگارش در آید.
پس از انجام این کار، چون امر خواستگاری حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام از حضرت نرجس خاتون و نیز امر تولّد امام زمانعلیه السلام، امری عجیب و معجزهای شگرف بود، آن را در ابتدای کتاب ذکر کردیم.
نتیجه کار طی بیست و هشت داستان کوتاه و بلند از نظر شما خوانندگان گرامی و عاشقان آن امام همام میگذرد.
باشد که ما را از دعای خیر خود فراموش نکنید.
زهرا برقی
زمستان 1385
بُشر بن سلیمان از یاوران امام هادیعلیه السلام چنین روایت کرده که روزی امام من را طلبیده و فرمودند:
ای بُشر! تو از یاوران ما هستی و دوستی ما اهل بیت در خاندان شما همیشگی است و این دوستی را از همدیگر به ارث میبرید؛ لذا دوست دارم تو را از رازی آگاه و به خریدن کنیزی مأمور نمایم.
آنگاه امام نامهای به زبان و خطّ رومی نگاشته و مهر نمود و به همراه کیسهای حاوی دویست و بیست اشرفی به من داد و فرمود: با این نامه و سکّهها روانه بغداد شو!
چون به ساحل فرات رسیدی، چند کشتی مشاهده خواهی کرد که کنیزان رومی در آن هستند و خریدارانی از بنیعبّاس و وکلای آنها نیز در اطراف آن مشغول خرید خواهند بود.
پس تو به دنبال شخصی به نام عمروبن یزید بردهفروش باش و چون او را یافتی تا هنگام ظهر صبر کن. در آن هنگام او کنیزی را با این اوصاف به خریداران عرضه خواهد کرد که دو جامه ابریشمی ضخیم و محکمبافت بر تن دارد و او، از این که
خریداران او را نظاره یا بر او دست نهند، به شدّت پرهیز مینماید، لذا به پشت پرده نازکی رفته و به زبان رومی سخنی میگوید که حکایت از پاک دامنی او دارد.
یکی از خریداران با دیدن حیا و عفّت او، حاضر است او را به سیصد اشرفی بخرد، امّا کنیز به زبان عربی به او میگوید: اگر به شوکت حضرت سلیمان درآیی و پادشاهی او را داشته باشی من تو را نمیخواهم، پس مال خودت را به خاطر من هدر نده!
برده فروش به او خواهد گفت: در نهایت که باید تو را بفروشم؟!
کنیز پاسخ میدهد: چرا تعجیل میکنی، آیا نباید کسی پیدا شود که من به او تمایل داشته و به دیانت او اعتماد کنم؟!
چون این وقایع را نگریستی، برخیز و به نزد برده فروش برو و به او بگو که من از طرف یکی از بزرگان، نامهای به زبان رومی برای او آوردهام که در آن نامه از خصوصیات خویش نوشتهام، این نامه را به کنیز بده تا مطالعه کند و اگر راضی بود، او را خریداری نما.
بُشر بن سلیمان میگوید: من به ساحل فرات رفتم و همانگونه که امامعلیه السلام فرموده بود، اتّفاق افتاد. چون آن کنیز نامه را خواند، به شدّت گریست و به برده فروش گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و قسم یاد کرد که اگر به او نفروشی، خود را خواهم کشت.
پس بر سر قیمت کنیز با برده فروش به همان مبلغی که امام گفته بود توافق کردیم. دویست و بیست اشرفی را دادم و کنیز را تحویل گرفتم و او خوشحال بود.
چون به خانهای که در بغداد گرفته بودم، رسیدیم، نامه را بیرون آورده، بوسید و بر دیدگان نهاد.
به او گفتم: آیا نامهای را میبوسی که صاحب او را ندیده و نمیشناسی؟
گفت: گویا هنوز قدر و مرتبه فرزندان پیامبر و امامان بزرگوار را درک نکردهای؟ پس گوش کن تا احوال خود را برای تو بازگو نمایم!
من دختر یشوعای، فرزند قیصر، پادشاه رومم. مادرم از فرزندان شمعون بن الصفا، وصی حضرت عیسیعلیه السلام است.
چون به سنّ سیزده سالگی رسیدم، جدّم قیصر تصمیم گرفت مرا به ازدواج برادرزاده خود درآورد. پس مهمانانی از تبار خود و نیز از تبار حواریان حضرت عیسیعلیه السلام جمع کرد؛ که سیصد نفر از عابدان مسیحی و هفتصد نفر از صاحبان مقام و مرتبه و چهار هزار نفر از سرداران لشکر و رؤسای قبایل بودند.
سپس فرمان داد تختی را که با جواهرات تزیین نموده بودند حاضر کردند و برادرزاده خود را فراخواند تا بر بالای تخت برود.
چون کشیشان، انجیلها را در دست گرفتند تا بخوانند، ناگاه تخت واژگون شده و چلیپاها سرنگون گردید و برادرزاده قیصر از تخت افتاده و بیهوش شد.
در این هنگام، رنگ چهره کشیشان پرید و بدنشان به لرزه افتاد و به قیصر گفتند:
ما را از این کار معاف دار که این حوادث، شوم است و دلیلی است برای از بین رفتن دین مسیح.
جدّم این امور را به فال بد گرفت لذا دستور داد تا مجدّداً تخت را حاضر کرده
و برادرزاده دیگر را بالای تخت بنشانند تا بلکه برادر دیگر سعادت یافته و نحوست برادر دیگر از بین برود.
چون کشیشان، انجیلها را به دست گرفتند، واقعه تکرار گردید و قیصر خجل شد.
جمعیت متفرّق شدند و جشن برهم خورد و درک نکردند که این واقعه، از جهت سعادت من است نه از نحوست دو برادر.
چون شب فرا رسید به خواب رفتم. در خواب دیدم که حضرت مسیح با حواریون جمع شده و منبری از نور نصب کردهاند که بلندای آن به آسمان میرسید و در محلّ تختی که جدّم نصب کرده بود، نصب بود.
آنگاه حضرت محمّد و امیرالمؤمنینعلیهما السلام به همراه گروهی از امامان بزرگوارعلیهم السلام وارد قصر شدند. حضرت مسیحعلیه السلام به استقبال حضرت خاتم رفته، دست در گردن آن حضرت انداخت. آنگاه حضرت خاتمالمرسلین به حضرت عیسی فرمود: ای روح اللَّه! آمدهام تا ملیکه، فرزند شمعون را برای فرزندم، حسن خواستگاری نمایم.
حضرت عیسیعلیه السلام از شمعون اجازه گرفت، سپس حضرت رسولصلی الله علیه وآله مرا به عقد امام حسن عسکریعلیه السلام درآورده و فرزندان پیامبر و حواریون همگی شاهد عقد ما بودند.
چون از خواب بیدار شدم، از بیم کشته شدن، خواب را برای کسی نقل نکردم، و این گنج و محبّت را در دل پنهان نمودم و هر روز این عشق در وجود من زبانه میکشید، به حدّی که دست از خوردن و آشامیدن کشیدم و چهرهام به زردی گرایید و بدنم رو به لاغری رفت.
جدّم تمام اطبّای روم را برای معالجه من حاضر کرد، ولی سودی نبخشید. بعد از اینکه از علاجم مأیوس شد، روزی به من گفت: ای نور چشم من! آیا آرزویی در دل داری تا به انجام برسانم؟
گفتم: امید به زندگانی ندارم، امّا اگر شکنجه و آزار اسیران مسلمان را که در زندان شما هستند، بکاهید، شاید حضرت مسیح فرجی عنایت فرماید!
چون چنین کردند، اندک سلامتی نشان دادم و کمی غذا خوردم، لذا بقیه اسیران را نیز عزیز داشته و با آنها خوشرفتاری نمود.
چون چهار شب از این واقعه گذشت، در عالم رؤیا حضرت فاطمه به همراه حضرت مریم و هزار تن از حوریان بهشتی، قصر را به قدوم مبارکشان منوّر نمودند.
حضرت مریم به من فرمود: این بهترین زن دو عالم و مادر همسر توست. دست به دامن ایشان شدم و گریستم و از دوری امام حسن شکایت کردم.
فرمود: چگونه به دیدن تو بیاید، در حالی که تو هنوز مسلمان نشدهای؟! اگر میخواهی که فرزندم به دیدن تو بیاید، اسلام بیاور.
چون شهادتین را بر زبان آوردم، حضرت فاطمهعلیها السلام مرا به سینه خود چسباند و گفت: اکنون منتظر او باش که او را به سوی تو خواهم فرستاد.
هنگامی که بیدار شدم، این دو جمله دائماً بر زبانم بود و در انتظار ملاقات آن جناب به سر میبردم.
شب بعد در خواب، جمال دلآرای آن حضرت را دیدم و به عرض کردم: مرا شیفته خود کردی و از من چهره پنهان میکنی؟ چرا با دل من چنین نمودی؟
فرمود: نیامدن من به نزد تو، فقط به خاطر آن بود که مسلمان نبودی و از این پس تو را ملاقات خواهم کرد تا وقتی که خدای تعالی ما را در ظاهر به هم برساند و از آن شب تاکنون نیز چنین شد.
بُشر گوید که من از او پرسیدم: چگونه شد که در میان اسیران افتادی؟
فرمود: شبی از شبها، حضرت امام به من خبر داد که در فلان روز، جدّت لشکری به تعقیب مسلمانان خواهد فرستاد و خود نیز از پی ایشان حرکت خواهد کرد. تو نیز با خدمتکاران و کنیزکان همراه و همراه جدّ خود روانه شو و از فلان راه حرکت کن.
چون چنین کردیم، سپاه مسلمانان با ما برخورد نمود و ما را اسیر کردند. من در قسمت اسرا سهم پیرمردی شدم و چون نام مرا پرسید، گفتم نرجس است که نام کنیزان باشد.
بُشر گوید، از او پرسیدم: عجیب است که اهل روم هستی و زبان عربی را بدین شیوایی سخن میگویی؟
فرمود: جدّم محبّت بسیاری نسبت به من داشت، لذا زن مترجمی را مأمور کرده بود که به من عربی بیاموزد و این زبان را نیز مانند زبان مادری فرا گرفتم.
بُشر گوید: هنگامی که با ایشان به خدمت امام هادیعلیه السلام رسیدیم، حضرت به ایشان فرمودند: عزّت اسلام را چگونه یافتی؟
حضرت نرجس عرض کرد: درباره چیزی که خود بسیار بهتر از من میدانی، چه بگویم؟
حضرت فرمود: دوست دارم، نزد ما گرامی باشی. حال میخواهی به تو ده هزار
اشرفی عطا کنم یا این که تو را به سعادت ابدی مژده دهم؟
حضرت نرجس عرض کرد: به مال دنیا نیازی ندارم و سعادت ابدی را اختیار کردهام.
امام هادیعلیه السلام فرمود: تو صاحب فرزندی خواهی شد که رهبر مشرق و مغرب عالم خواهد شد و پس از این که زمین از ظلم و جور آکنده شده باشد، آن را از عدل و داد پر خواهد کرد.
حضرت نرجس عرض کرد: از چه کسی این فرزند نصیب من خواهد شد؟
امامعلیه السلام فرمود: از همان کسی که جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله تو را برای او عقد کرد.
سپس خواهر گرامی خود، حضرت حکیمه خاتون را طلبید، و به ایشان فرمود: این همان شخصی است که قبلاً معرّفی کرده بودم، او را با خود ببر و احکام دین را به او بیاموز که او همسر حضرت عسکری و مادر صاحب الزمانعلیه السلام خواهد بود.
حکیمه خاتون عمّه امام حسن عسکریعلیه السلام چنین روایت میکند: امام حسنعلیه السلام در نیمه شعبان دویست و پنجاه و پنج، کسی را به دنبال من فرستاد. من به نزد ایشان رفتم و ایشان فرمود: ای عمّه! امشب را پیش ما بمان زیرا امشب نیمه شعبان است و به زودی در این شب، مولودی متولّد میشود که حجّت خداوند در زمین است و کسی است که زمین بعد از مردنش، به وسیله او زنده میشود.
گفتم: از چه کسی متولّد میشود ای آقای من؟!
فرمودند: از نرجس. پس با تبسّم فرمود: هنگامی که زمان طلوع فجر شود، اثر حمل برایش ظاهر میشود و حملش مانند حمل مادر موسی است که اثر حمل در او آشکار نشد و تا زمان ولادت، کسی از آن آگاه نگردید؛ زیرا فرعون برای یافتن موسی، شکم زنان آبستن را میشکافت و او مانند موسی است.
دوباره به نزد نرجس خاتون رفتم و آنچه را امام حسن فرموده بود، برای ایشان بیان کردم و حالش را جویا شدم. او فرمود: ای خاتون! من هیچ تغییری در خود نمیبینم.
هنگامی که نماز عشا تمام شد، نرجس خاتون خوابیده بود. برای تعقیب نماز
نشستم و پس از اتمام آن به پهلو خوابیدم، بعد از آن با ترس بیدار شدم و نرجس خاتون هم چنان خوابیده بود. سپس برخاست و نماز گزارد و خوابید. من بیرون رفتم تا از طلوع فجر آگاه شوم، فجر اوّل طالع شده بود، در حالی که نرجس خاتون در خواب بود، پس فکرهایی به ذهنم خطور کرد. حضرت ابومحمّدعلیه السلام از آن جایی که نشسته بود، من را صدا زد و فرمود: ای عمّه! عجله نکن، ولادت نزدیک است.
سپس نشستم و سوره الم سجده و یس را قرائت نمودم و در حین قرائت بودم که نرجس خاتون ترسان بیدار شد.
در این حال نرجس خاتون را در اضطراب دیدم. او را در آغوش گرفتم و نام خداوند را بر او خواندم. امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود: سوره قدر را بر او بخوان. از او پرسیدم: حالت چگونه است؟ گفت: آن چه مولایم فرموده بود، آشکار گردید. سپس شروع به خواندن سوره قدر بر او نمودم. طفلی که در شکم نرجس خاتون بود، با من همراهی میکرد و میخواند مانند آن چه من میخواندم و به من سلام کرد، من ترسیدم. حضرت فرمود: ای عمّه، از قدرت خداوند تعجّب نکن! زیرا خداوند با حکمت خود کودکان ما را گویا میگرداند و در بزرگسالی، حجّت خود در زمین قرار میدهد، در این هنگام سخن ایشان تمام نشده بود که گویا نرجس خاتون از دیدهام پنهان شد، مثل این که میان من و او پردهای زدند، فریاد کنان به سمت امام حسن عسکریعلیه السلام شتافتم. حضرت فرمود: ای عمّه! باز گرد، زیرا او را در همان جا خواهی دید. من نیز بازگشتم و لحظهای نگذشت که پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم در حالی که پرتوهای نور او را احاطه کرده بودند، به
اندازهای که چشم بیحرکت ماند و صاحب الزمان عجّل اللَّه تعالی فرجه را دیدم که با صورت بر سجده افتاده است و انگشتان سبّابه خود را به سمت آسمان بلند کرده و میفرمود: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ جدّی محمّداً رسول اللَّه و انّ ابی امیرالمؤمنین ولی اللَّه؛ سپس یک یک ائمّه را نام برد تا به خودش رسید، سپس فرمود: اللهمّ انجزلی ما وعدتنی و اتمم لی امری و ثبّت وطاتی واملآء بیالأرض قسطاً و عدلاً.(1)و نوری از آن حضرت ساطع گردید و به افقهای آسمان رسید و پرندگان سفیدی را دیدم که از آسمان به زمین آمدند و بال های خود را با سر و بدن آن حضرت تبّرک میکردند. آنگاه ابی محمّدعلیه السلام صدا زد که فرزند مرا بیاور!
1) 1. بار الها! آن چه را به من وعده دادی، به جای آور و امر فرج مرا به پایان برسان و قدمم را استوار کن و به وسیله من زمین را مملوّ از عدل و داد نما!
امام زمان را نزد امام حسن عسکریعلیه السلام بردم، هنگامی که مقابل ایشان رسیدم، آن حضرت به پدر بزرگوارش سلام نمود.
حضرت او را بر دو دست مبارک خود گرفت، به گونهای که پای مبارک صاحب الامرعلیه السلام روی سینه شریف پدر بزرگوارش قرار گرفت و امام حسن عسکریعلیه السلام زبان در دهان فرزندش گذارد و روی چشم و گوش و مفاصل او دست کشید و فرمود: ای پسر من سخن بگو! سپس حضرت حجّتعلیه السلام فرمود: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و اشهد انّ محمّداً رسول اللَّهصلی الله علیه وآله.
آنگاه بر امیرالمؤمنین و ائمّهعلیهم السلام و پدر بزرگوار خود صلوات فرستاد و سکوت نمود. سپس امام حسن عسکریعلیه السلام آن حضرت را به من داد و فرمود: ای عمّه! او را به مادرش برسان تا چشمش روشن گردد و آگاه شود که وعده خدا حقّ است و لیکن بیشتر مردم نمیدانند. هنگامی که فجر دوّم طالع شده بود، او را به سوی مادرش باز گرداندم.
چهل روز بعد از تولّد حضرت حجّت (عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) امام حسنعلیه السلام مرا خواست. هنگامی که به خدمت ایشان رسیدم، آن کودک را دیدم که مقابل ایشان راه میرفت. عرض کردم: ای آقای من! آیا این پسر دو ساله است؟!
حضرت تبّسم نمود و فرمود: فرزندان انبیاعلیهم السلام اگر امام باشند، بر خلاف غیر امام رشد مینمایند و کودک ما، اگر یک ماهه شود همانند کسی است که یکساله است. به درستی که فرزند ما، در شکم مادرش سخن میگوید، قرآن میخواند و در زمان شیرخوارگی، پروردگار خود را عبادت مینماید و ملائکه از او اطاعت مینمایند و در بامداد و شبانگاه بر او نازل میشوند.
ملائکه کودک را به مدّت چهل روز میبردند و روز چهلم او را باز میگرداندند، تا آن که چند روز قبل از وفات امام حسن عسکریعلیه السلام ایشان را مانند مردی دیدم. ایشان را نشناختم و به امام حسنعلیه السلام گفتم: او چه کسی است؟
فرمود: او پسر نرجس خاتون است. او خلیفه من، بعد از من است. من به زودی از میان شما میروم، پس سخن او را بشنو و از دستور او اطاعت نما!
نسیم، خادم امام حسن عسکریعلیه السلام گفت: یک شب بعد از تولّد حضرت صاحب الزمانعلیه السلام خدمت ایشان رسیدم و نزد ایشان عطسه کردم. حضرت حجّتعلیه السلام به من فرمود: یرحَمُکَ اللَّه.
من بسیار شاد شدم. ایشان فرمود: آیا تو را به منفعت عطسه مژده دهم؟ گفتم: آری.
فرمود: هر که عطسه کند تا سه روز از مرگ در امان است.
عالم بزرگوار، مرحوم شیخ اسداللَّه زنجانی از جناب شیخ عبدالصمد زنجانی نقل کرده که فرمود: در یکی از سالها حدود هشتاد تومان قرض داشتم که، پرداخت آن برایم غیر ممکن بود و زندگی بر من بسیار سخت میگذشت.
مشغول توسّل به حضرت بقیة اللَّه شدم. شبی حضرت صاحب الزمانعلیه السلام را در خواب زیارت کردم. ایشان دست مبارکش را دراز کرد و فرمود: ساعتت را به من بده! من هم ساعتم را به ایشان دادم، ساعت را در دست گرفته و دوباره به من مرحمت فرمودند.
هنگامی که از خواب برخاستم، بسیار تأسّف خوردم که آن حضرت فقط به ساعت من نظر فرمود و از من سؤالی نکرد و دلجویی نفرمود.
صبح آن شب به دیدن بعضی از دوستان رفتم. مدّتی نشستم. سپس ساعت را از جیبم بیرون آورده، وقت را نگاه کردم.
شخصی که کنار من نشسته بود، گفت: این ساعت طلا را از کجا آوردهای؟
گفتم: من را چه به ساعت طلا؟ این ساعت از برنج است و آن را از فلانی خریدهام.
گفت: نه! این طلای سرخ است.
چون به دقّت نگاه کردیم، دیدیم ساعت از طلای سرخ است. تعجّب کردیم و شخصی را نزد فروشنده فرستادیم تا از او سؤال نماید. در جواب گفت: من ساعت برنج فروختهام و از فلان شخص خریدهام. از فروشنده قبلی نیز سؤال کردیم، او نیز گفت: ساعت برنجی بوده است.
پیوسته تحیر و تعجّب من زیادتر میشد. ناگاه به یاد خواب شب گذشته افتادم و شرح خوابم را برای حاضرین بیان کردم. آشکار شد که حضرت حجّت برنج را به طلای سرخ مبدّل کرده است.
یکی از حاضرین گفت: شما چقدر قرض دارید؟
گفتم: هفتاد یا هشتاد تومان.
گفت: این ساعت را به من هدیه فرمایید، من قرض شما را ادا میکنم. من ساعت را به او دادم و قرضهایم را ادا کردم.
مرحوم حضرت آیة اللَّه شیخ حسن علی تهرانی نقل کرده که یکی از مؤمنین به نام حاج علی آقا که در دیانت او شکّی نیست، برای من چنین نقل کرد:
در سنّ جوانی با گروهی از دوستان، هر شب چهارشنبه به مسجد سهله مشرّف میشدیم و گرما و سرما و مشکلات دیگر مانع از تشرّف ما نمیشد.
رسم ما نیز بر این بود که هر دفعه یکی متصدّی آوردن غذا و چای میشد.
یکی از شبهای چهارشنبه که هوا به شدّت سرد بود، نماز مغرب و عشا را داخل مسجد سهله خواندیم و راهی مسجد کوفه شدیم و در مورد شام سؤال کردیم.
معلوم شد شخصی که مسؤول شام بوده، شام را داخل مغازه خود گذاشته و فراموش کرده آن را بیاورد.
به هر حال وارد یکی از حجرها شده و در را بستیم و به سخن گفتن پرداختیم تا شب راحتتر بر ما بگذرد.
مدّتی گذشت که صدای کوبیده شدن در آمد. خیال کردیم صدای باد است. دوباره محکمتر در را کوبیدند.
گمان کردیم غریبهای نیازمند است. یکی از دوستان با کمال عصبانیت در را گشود و با تندی گفت: چه میخواهی؟
پشت در، سیدی بزرگوار و جلیل ایستاده بود، سلام کرد و با همان سلام، همه ما را ارادتمند خود نمود.
فرمود: آیا مرا در این مکان جای میدهید؟
عرض کردیم: بفرمایید.
به داخل تشریف آوردند. همه ما برای تعظیم ایشان برخاستیم. شروع به سخن گفتن نمود و همه ما شیفته بیانات زیبای ایشان شدیم.
پس از اندکی فرمودند: اگر چای میل داشته باشید، در این خورجین بساط چای موجود است. یکی از دوستان برخاست و از یک سمت خورجینی که همراه سید بود، سماور بسیار عالی و لوازم آن را بیرون آورد. چای را آماده کرد و همگی مشغول نوشیدن چای شدیم و با اشاره به همدیگر میگفتیم: حال که از شام خبری نیست، هرچه میتوانید چای بخورید.
هنگامی که چای صرف میشد، سید شروع به نقل حدیث از حضرت رسول اکرمصلی الله علیه وآله نموده و فرمود: جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله چنین و چنان فرمود.
چون چای صرف شد، پس از اندکی فرمود: در صورتی که میل داشته باشید، مقداری غذا در خورجین حاضر است. ما نگاهی به یکدیگر کردیم، یکی از ما بلند شد و از سمت دیگر خورجین ظرف غذایی بیرون آورد و در میان جمع گذاشت. چون درِ آن را برداشتیم، لبریز از برنج و خورشت بود و بخار از روی آن بلند میشد، گویا آن را تازه از روی آتش برداشتهاند.
همه مشغول خوردن شدیم و مقداری از آن باقی ماند.
ایشان فرمود: باقیمانده را به خادم مسجد بدهید.
آن را به خادم دادیم و بازگشتیم.
سپس سید فرمود: از شب گذشته است، شما بخوابید. همه استراحت کردیم.
چون سحر شد، یکی یکی برخاسته وضو گرفتیم و در مقام حضرت آدمعلیه السلام جمع شدیم. دعاهای وارده را خواندیم و فریضه صبحگاهی را به جا آوردیم.
هنگامی که قصد بازگشت به نجف اشرف نمودیم، گفتیم: بهتر است همراه آن سید روانه شویم.
هنگامی که به جستجوی ایشان پرداختیم، او را نیافتیم. پس از یکدیگر پرسیدیم که سید کجا رفت. از خادم درباره ایشان سؤال کردیم، گفت: کسی با چنین مشخّصاتی وارد مسجد نشده و از شب گذشته، هنوز درِ مسجد بسته است.
پس حوادث شب گذشته را به یاد آوردیم که این سید چگونه از در بسته وارد مسجد شده در آن هوای سرد، غذایی که بخار از آن برمیخاست، از کجا آورده بود و در حدیث میفرمود: قال جدّی رسولاللَّه و...
همگی بر این فیض که خدمت حضرت حجّت صلوات اللَّه علیه رسیده و متوجّه فیض حضور ایشان نشدیم افسوس خوردیم.
مرحوم آیةاللَّه، شیخ آقا بزرگ تهرانی از خادم مسجد سهله که از نزدیکان مرحوم، عارف بزرگ شیخ حسنعلی تهرانی بود، حکایت کرد که ایشان فرمود:
در سفر خراسان، هنگامی که به منزل میامی که طولانیترین راه است رسیدیم، حیوان سواری من، از راه رفتن ایستاد و کمکم از قافله عقب ماندم، به نحوی که هیچ اثری از قافله نبود.
حیوان به دلیل ورمی که در دستش ایجاد شده بود، نمیتوانست راه برود. من پیاده شدم و کمی با حیوان راه رفتم تا جایی که کاملاً از راه رفتن باز ایستادیم.
در نهایت ایستادم و بار را از روی حیوان برداشتم و فرشی روی زمین پهن کردم، نشستم و به فکر فرو رفتم و در نهایت به امام رضاعلیه السلام شکایت بردم که من زائر شما هستم و این مشکلات پیش آمده است.
ناگهان شخصی سوار بر حیوانی سفید و قوی از راه رسید و به زبان فارسی به من گفت: شیخ حسین! این چه جای نشستن است، گویا در خانه خود نشستهای! نمیدانی این جا وسط بیابان است؟
عرض کردم: آری! ولی جریان این گونه است و آن چه گذشته بود را برای او تعریف کردم.
گفت: برخیز! بار تو را روی حیوانت میگذاریم و کمکم میرویم، شاید خداوند ما را به قافله برساند.
گفتم: نمیبینی دستش معیوب شده است.
امّا او اصرار کرد و من گفتم: لاحول و لاقوّة الاّ باللَّه، برخاستم، بار را روی حیوان گذاشتم و او را به زور میراندم.
در بین راه دوباره فرمود: شیخ حسین! بار من از بار تو سبکتر است، بار تو را روی حیوان خودم و بار خود را روی حیوان تو میگذارم.
عرض کردم: هر طور میل شماست!
سپس بار من را گرفت و روی حیوان خودش گذاشت و بار خودش را روی حیوان من نهاد.
در حالی که میرفتیم، بار دیگر فرمود: شیخ حسین! آیا میخواهی حیوان خود را با حیوان من مبادله کنی؟
گفتم: ای برادر، درست است که شما فارس هستی و من عرب. امّا تصوّر میکنی نمیفهمم که مرا به تمسخر گرفتهای؟ تصوّر میکنی من نمیدانم که حیوان شما ده برابر حیوان من ارزش دارد؟
فرمود: از تمسخر به خدا پناه میبرم، میخواهم حیوانم را با حیوان تو معاوضه نمایم.
بر اثر اصرار آن شخص، راضی شدم و سوار حیوان او شدم. به من فرمود: تو برو، من نیز ان شاء اللَّه به قافله ملحق میشوم.
لحظهای نگذشت که به قافله رسیدم، پیاده شدم و به رسیدگی به حیوان مشغول گشتم.
چون کارم تمام شد، نزد شیخ محمّد طاها رفته و سلام کردم. فرمود: شیخ حسین! امروز در منزل با ما نبودی؟
عرض کردم: قصّه من چنین بود و داستان را بیان کردم.
فرمود: آن مرد کجاست؟
عرض کردم: هنوز نرسیده است.
او گفت: آن شخص قبل از تو رسید. آیا گمان میکنی که چنین معاملهای را در چنین مکانی، چه کسی غیر از ائمّه معصومینعلیهم السلام انجام میدهند؟
با آن حیوان تا مشهد رفتم و سپس به تهران بازگشتم. در آنجا مریض شدم و آن حیوان را جهت خرج مداوا به قیمت بالایی فروختم و به عراق بازگشتم.
یکی از بزرگان؛ به نام آقای حاج سید عزیزاللَّه تهرانی نقل کرده که یکی از ماههای مبارک رمضان من در مسجد کوفه مشغول به نماز و روزه و... بودم.
برای عید فطر به کربلا مشرّف شدم و در آنجا بعضی از دوستان را ملاقات کردم. ایشان از من درباره بازگشت به نجف اشرف سؤال کردند. گفتم: قصد تشرّف پیاده به حجّ را دارم، آن را زیر بارگاه مقدّس از خدا خواستهام و امیدوارم به اجابت برسد.
اطرافیان چون از وضعیت مالی و نیز ریاضتهای من باخبر بودند، مرا به تمسخر گرفته و گفتند: شدّت ریاضتها، موجب فکرهای واهی تو شده. بدون توشه و همراه و هزینه سفر چگونه میخواهی پیاده به حجّ بروی؟
از این سخن به حدّی سینهام تنگ شد که برخاستم و از حجره خارج شدم. سپس وارد حرم مطهّر امام حسینعلیه السلام شدم، زیارت کرده و با ناراحتی تمام به حضرت متوسّل شدم.
ناگهان دستی را روی شانه خود احساس کردم. چون به صاحب دست نگریستم، مردی از اعراب را دیدم که با زبان فارسی با من سخن گفت و فرمود: گویا با پای پیاده
اراده حجّ داری؟
عرض کردم: بله!
فرمود: من هم قصد حجّ دارم، آیا با من همسفر میشوی؟
عرض کردم: بله!
فرمود: پس مقداری نان خشک که برای یک هفته یک نفر کافی باشد به همراه ظرفی برای تطهیر و همچنین احرامت را همراه خود بردار و فلان روز و فلان ساعت در اینجا باش و زیارت وداع نما.
عرض کردم: اطاعت میکنم.
از حرم مطهّر خارج شدم، مقداری گندم تهیه کردم، به زنی از نزدیکان خود دادم که نان بپزد. دوستانم نیز همان روز از نجف خارج شدند.
چون روز موعود فرا رسید، اسباب سفر را برداشته، به حرم مطهّر مشرّف شدم و زیارت وداع نمودم.
آن شخص در همان ساعت آمد و با هم از شهر خارج شدیم. تقریباً یک ساعت رفتیم، نه او با من صحبت کرد و نه من با او صحبت کردم تا به برکه آبی رسیدیم.
ایشان خطّی کشید و فرمود: این خطّ، قبله و این، آب است. اینجا بمان، غذا بخور و نماز بگزار، من نیز هنگام عصر باز میگردم.
او رفت تا از دیدهام پنهان شد و عصر بازآمده و فرمود: برخیز برویم!
برخاستم و با هم رفتیم و دوباره به برکه آبی رسیدیم، جهت قبله را مشخّص نمود و فرمود: شب را اینجا بمان، صبح باز میگردم.
یک هفته را به این نحو مسافرت کردیم و ایشان هر ظهر میرفت و عصر باز میگشت و شب میرفت و صبحگاه باز میگشت.
پس از یک هفته به برکه آبی رسیدیم، فرمود: احرام ببند و مانند من تلبیه بگو!
چنین کردم و مقداری از راه را رفتیم. سپس صدای هیاهویی شنیدم، گفتم: این صدا از کجاست؟
فرمود: از این کوه بالا برو، پشت آن شهری است، وارد آن شهر شو!
این را فرمود و از من جدا شد. من از کوه بالا رفتم و وارد شهر شدم. از مردم شهر نام آن را پرسیدم، گفتند: اینجا، مکّه معظّمه است.
در آن هنگام متوجّه اینکه آن شخص امام مهدیعلیه السلام است شدم و از غفلت خود پشیمان گشتم در حالی که پشیمانی سودی نداشت.
پس باقیمانده ماه شوّال، ذی قعده و ذیحجّه را آنجا بودم. هنگامی که حجّاج رسیدند، عموزاده من نیز با ایشان بود. برای من کجاوه گرفت و از راه جبل به سمت نجف و از آنجا به تهران بازگشتیم.
شخصی به نام سید تقی از زبان یکی از اوتاد به نام شیخ حسن کاظمینی نقل کرده که فرمود: سال هزار و دویست و بیست و چهار قمری، در کاظمین عشق به ملاقات مولا و صاحب خود، حضرت ولی عصرعلیه السلام در سینه من برافروخته شد، به نحوی که از درس بازماندم و مجبور شدم در کاظمین دکان عطّاری باز نمایم.
روزهای جمعه که میشد بعد از غسل جمعه، لباس احرام میپوشیدم و شمشیر بسته، منتظر ظهور مولای خود نشسته و مشغول ذکر میشدم.
این شمشیر همیشه بالای مغازه آویزان بود. روزهای جمعه خرید و فروش نمیکردم. در یکی از روزهای جمعه که مشغول ذکر بودم، سه نفر از سادات را دیدم که دو نفر از ایشان مردی کامل بودند و شخص دیگر، جوانی تقریباً بیست و چهار پنج ساله بود و چهره ایشان فوقالعاده نورانی بود، به حدّی که توجّه مرا جلب نموده، از تسبیح غافل شدم و آرزو کردم که کاش به مغازه من تشریف بیاورند.
ایشان با نهایت وقار آمدند تا به مغازه من رسیدند. سلام کردم و ایشان جواب دادند. سپس فرمودند: آقا شیخ حسن! فلان دارو را داری؟
آن دارو در انتهای مغازه بود و من در حالی که روزهای جمعه را خرید و فروش نمیکردم و به کسی جواب نمیدادم، بلافاصله عرض کردم: بله، دارم.
فرمودند: بیاور!
عرض کردم: چشم و برای آوردن آن دارو به انتهای مغازه رفتم و آن را آوردم.
چون باز گشتم، کسی داخل مغازه نبود و عصایی روی پیشخوان گذاشته بودند. عصا را بوسیدم و در انتهای مغازه قرار دادم. سپس از مغازه خارج شده و از اطرافیان مغازه سؤال کردم که این ساداتی که در مغازه من بودند، کجا رفتند؟
ایشان گفتند: کسی در مغازه تو نبود.
در آن لحظه همچون دیوانهها به دکّان برگشتم و بسیار ناراحت بودم که بعد از آن همه اشتیاق بسیار، ملاقات صورت گرفت و من بیبهره ماندم و ایشان را نشناختم.
در این اثنا، بیمار مجروحی را آوردند که از شدّت جراحت او را داخل پنبه گذارده بودند.
من به ایشان گفتم: من بیمار شما را به لطف خدا درمان میکنم.
او را بازگرداندند و داخل مغازه آوردند. او را روی تختی که انتهای مغازه بود، خواباندم و دو رکعت نماز حاجت گزاردم.
با این که اطمینان داشتم آن آقایی که داخل مغازه تشریف آورده، مولای من حضرت صاحب الزمانعلیه السلام بوده است، برای آرامش قلبم به خود گفتم، این عصا را روی بیمار میکشم، اگر بلافاصله مریض خوب شد و جراحات بدنش به کلّی برطرف گردید ایشان امام زمانعلیه السلام است.
بنابراین عصا را روی بدنش، از سر تا پا کشیدم. در همان لحظه شفا یافت و تمام زخمهای بدنش برطرف شد و زیر عصا گوشت جدید رویید.
بیمار برخاست و از شوق بسیار، یک لیره روی میز گذارد. من قبول نمیکردم، او از دکان پایین رفت و از شوق میدوید و من به دنبال او میدویدم و میگفتم: پول نمیخواهم تا به او رسیدم، پول را به او بازگرداندم و به دکان برگشتم و از اینکه آن حضرت را دیدم و نشناختم اشک میریختم. چون داخل دکان شدم دیگر عصا را نیافتم.
از شدّت غمی که به من روی داده بود، فریاد زدم: ای مردم! هر کس مولای من، حضرت ولی عصرعلیه السلام را دوست دارد، بیاید و برای صدقه سر آن حضرت، از دکان من هرچه میخواهد ببرد.
اطرافیانم گفتند: دوباره عقلت زایل شده؟
گفتم: اگر چیزی نبرید، هرچه در این مغازه است را در بازار میریزم.
جمعاً بیست و چهار اشرفی جمع کرده بودم، آن را برداشته و دکان را رها کردم و به خانه رفته و همسر و فرزندانم را جمع کردم و به ایشان گفتم: من عازم مشهد مقدّس هستم، هر کدام از شما تمایل دارد، همراه من بیاید. همه خانواده به جز فرزند بزرگم با من آمدند.
به بارگاه مقدّس حضرت رضاعلیه السلام مشرّف شدم، مقداری از اشرفیها را که باقی مانده بود، سرمایه کرده، روی سکّوی درب صحن مقدّس به فروش مهر و تسبیح مشغول شدم.
هر سیدی که از آن جا عبور میکرد و چهره او بر دلم مینشست، او را به مغازه دعوت میکردم، با چای از او پذیرایی میکردم و او را به حضرت رضاعلیه السلام قسم
میدادم و عرض میکردم: آیا تو امام زمانعلیه السلام نیستی؟
خجل میشدند و میفرمودند: من خاک پای ایشان هم نیستم.
روزی به حرم مشرّف شده، سیدی را دیدم که در کنار ضریح بسیار میگرید.
دست روی شانه ایشان گذارده، عرض کردم: دلیل گریه شما چیست؟
فرمود: چگونه گریه نکنم، حال آن که حتّی یک درهم برای خرجی ندارم.
گفتم: فعلاً این پنج قران را بگیر، زندگیات را اداره کن و به این جا بازگرد، من قصد دارم با شما معامله کنم.
سید اصرار کرد که چه معاملهای؟ من که سرمایه ندارم.
من گفتم: من عقیده دارم که هر سیدی در بهشت یک خانه دارد، آیا شما خانه بهشتی خود را به من میفروشی؟
سید گفت: من خانهای برای خود سراغ ندارم، امّا چون تو میخواهی آن را میفروشم.
من که چهل و یک اشرفی برای خرید خانه برای خانوادهام جمع کرده بودم، خانه بهشتی سید را با همان وجه معامله کردیم و آن را چنین قولنامه کردیم:
در حضور شاهد عادل، حضرت رضاعلیه السلام، خانهای را که این شخص عقیده دارد، من در بهشت دارم به مبلغ چهل و یک اشرفی از وجوهات دنیایی و مادّی به او فروختم و مبلغ را نقد گرفتم.
به سید گفتم: بگو، بِعْتُ.
فرمود، من نیز عرض کردم: اشْتَرَیتُ.
وجه را پرداختم و به خانه دخترم رفتم.
او گفت: پدرجان چه کردی؟
گفتم: خانهای برای شما خریداری کردم که آبهای جاری و درختان سبز و خرّم دارد و همه نوع میوهجات در باغهای آن پیدا میشود.
آنها بسیار خوشحال شدند و گفتند: ما را نیز همراه خود ببر تا آنجا را ببینیم.
گفتم: شما نیز خواهید آمد. یک دیوار آن خانه به خانه حضرت خاتم النبیینصلی الله علیه وآله، یک دیوار آن به خانه امیرالمؤمنینعلیه السلام، دیوار دیگر آن به خانه امام حسنعلیه السلام و دیوار دیگر نیز به خانه امام حسینعلیه السلام متصّل است.
آن هنگام متوجّه عمل من شدند و گفتند: آقا، چه کردهای؟
گفتم: خانهای برای شما خریدم که هرگز خرابی ندارد.
مدّتی از این ماجرا گذشت تا اینکه روزی نشسته بودم که شخص متینی تشریف آوردند و سلام کرد و من هم جواب دادم.
من را به اسم خطاب کرده، گفتند: شیخ حسن! مولای تو امام زمانعلیه السلام میفرمایند: چرا فرزند پیغمبر را آزار میدهی و ایشان را خجل میکنی؟
من به دامن ایشان آویختم و عرض کردم: جانم فدای شما، آیا شما امام زمانعلیه السلام هستید؟
فرمود: خیر، من فرستاده ایشان هستم و میخواهم خواسته تو را از ایشان بدانم.
آن گاه دست من را گرفته به حرم برد و در گوشهای از صحن مطهّر نشستیم و برای اطمینان چند علامت که کسی از آنها خبر نداشت را بیان فرمود. از جمله
فرمود: آیا تو نبودی که در قایق نشسته بودی و قایق در دجله غرق شد، تو به چه کسی متوسّل شدی و چه کسی تو را نجات داد.
سپس فرمود: این علاماتی است که مولای من، برای من بیان فرموده و سپس فرمودند: آیا تو در کاظمین دکان عطّاری نداشتی و داستان عصا را بیان فرمودند و گفتند که آورنده و برنده عصا حضرت امام زمانعلیه السلام بود.
سپس فرمودند: حال، حاجات خود را بیان کن!
عرض کردم: اوّلین حاجت من این است که میخواهم بدانم با ایمان از دنیا خواهم رفت یا خیر؟
دوّم این که آیا از یاوران امام عصرعلیه السلام هستم یا نه و هم چنین این که معاملهای که با سید انجام دادهام صحیح است یا خیر؟
و دیگر این که چه زمانی از دنیا خواهم رفت؟
در این حال ایشان خداحافظی کرد و رفت. به اندازه یک قدم که برداشت، از نظرم غایب شد و ایشان را ندیدم.
چند روز از این ماجرا گذشت و من منتظر خبر بودم. پس از چند روز چشمم به جمال ایشان روشن شد، دوباره دست من را گرفته، به گوشه صحن و مکان آرامی از حرم مطهر بردند و فرمودند: سلام تو را به مولایت رساندم. ایشان به تو سلام رساند و فرمود: آسوده خاطر باش که با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هستی و نام تو در فهرست یاوران ما قرار دارد.
معاملهای که با سید انجام دادهای در نهایت صحّت است و زمان فوت تو
علائمی دارد: یکی از آن علائم این است که بین هفته در خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو پایین خواهد آمد، در یکی از آنها نوشته شده: لا اله الاّ اللَّه محمّد رسول اللَّه و در دیگری نوشته است: علی ولی اللَّه حقّاً؛ طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا خواهی رفت.
و ایشان بلافاصله بعد از گفتن جمله آخر، از دیدگانم غایب شدند و من همچنان منتظر روز موعود هستم.
سید تقی، راوی خبر مذکور نقل کرده: یک روز شیخ حسن را در نهایت خوشحالی دیدم که از حرم حضرت رضاعلیه السلام به سمت منزل میرفت.
از او پرسیدم: شیخ حسن! چرا امروز اینقدر خوشحالی؟
ایشان گفت: من یک هفته میهمان شما هستم، به هر شکل که میتوانید مهماننوازی کنید.
آن هفته، شبها را نمیخوابید، فقط در روزها خواب قیلوله میکرد و با اضطراب بیدار میشد. همواره در حرم حضرت رضاعلیه السلام یا در منزل، مشغول خواندن دعا بود و همواره روزه بود.
روز پنجشنبه همان هفته حنا گرفت، محاسن و دست و پای خود را با حنا خضاب کرده و خیلی دیر از حمام بیرون آمد.
حدود دو ساعت و نیم از شب گذشته بود که از حرم خارج شد و به سمت منزل روانه گردید. به من گفت: همه اهل بیت و بچهها را جمع کن!
همه آنها جمع شدند، با آنها صحبت کرده، مزاح نموده و فرمود: من را حلال کنید! سخن من همین است و من را دیگر نخواهید دید و هم اکنون با شما خداحافظی میکنم.
سپس به بچهها و خانواده اجازه رفتن داد و گفت: همه شما را به خدا میسپارم و همه ایشان از اتاق خارج شدند.
سپس به من فرمود: سید تقی! شما امشب مرا تنها نگذار! ساعتی استراحت کن و سریع برخیز!
ایشان مشغول خواندن دعا شد و من خوابم نبرد. برخاستم و به ایشان گفتم: شما چرا استراحت نمیکنید، این قدر خیالات نکنید، دیگر توان برای شما نمانده است!
به من لبخند زد و گفت: استراحت من نزدیک است، گرچه وصیت کردهام، امّا باز هم به شما وصیت میکنم:
بدان! که مرگ حقّ است، سؤال نکیرین حقّ است و عقیده دارم که معاد و صراط و میزان، حقّ است.
من حتّی یک درهم قرض ندارم و در هیچ حالتی، حتّی یک رکعت از نمازهای واجب و روزه من قضا نشده است. یک درهم حقّالناس به گردن من نیست و ارثی هم برای شما نگذاشتهام. فقط دولیره در جیب دارم که برای غسل و کفن و دفن من و مجلس ترحیم مختصری است که برای من برگزار میکنید. شما را به خدا میسپارم، والسلام. از این لحظه به بعد با من صحبت نکنید و آن چه در کفنم گذاشتهام با من دفن کنید و هم چنین ورقهای را که از سید گرفتهام با من دفن نمایید. والسلام علی من اتبع الهدی.
سپس به ذکر خود مشغول شد و طبق عادت هر شب، نماز نافله شب را خواند و بعد از آن روی سجّاده خود نشست و گویا منتظر مرگ بود. یک مرتبه از جا پرید و با کمال فروتنی به کسی تعارف کرد. سیزده مرتبه بلند شد و تعارف کرد. ناگهان مثل مرغی که بال و پر میزند، از جا پرید و خودش را مقابل درب اتاق پرتاب کرد و گفت: یا مولای! یا صاحب الزمان!
و چند دقیقهای صورت خود را روی آستانه در گذاشت. من برخاستم و در حالی که میگریست، زیر دستش را گرفتم و سپس گفتم: برای شما چه اتّفاقی افتاده است، این چه حالی است؟
او گفت: ساکت باش و به عربی گفت: چهارده نور مبارکعلیهم السلام همگی در این حجره تشریف دارند.
تصوّر کردم که او چنان عاشق چهارده معصومعلیهم السلام است که آنان را تجسّم میکند و نمیدانستم که از حالات مرگ مؤمن است که چهارده معصومعلیهم السلام به دیدن او میآیند و آنها واقعاً تشریف دارند. چون که حال او خوب بود و هیچ گونه بیماری نداشت و از سلامت عقل کاملی هم برخوردار بود.
لحظهای نگذشت که تبسّم کرد، از جای خود حرکت نمود و سه مرتبه گفت: ای قابض الارواح! خوش آمدی!
سپس در حالی که دستهایش را روی سینه گذاشته بود، سرش را به اطراف حجره برگرداند و عرض کرد: السلام علیک یا رسول اللَّه، اجازه میفرمایید؟
السلام علیک یا امیرالمؤمنین، اجازه میفرمایید؟
و همینطور به همه چهارده نور مطهّرعلیهم السلام سلام عرض نموده، اجازه خواست و عرض کرد: دستم به دامانتان، سپس رو به قبله خوابید و سه مرتبه گفت: یااللَّه!
پس از آن قطیفه را روی صورت خود کشید و دستها را کنار بدن خود قرار داد.
قطیفه را کنار زدم، از دنیا رفته بود، گریه کنان بچهها را برای نماز بیدار کردم. آنها از گریه من موضوع را دریافتند. صبح جنازه ایشان را با تشییع کنندگان برداشتیم و در غسّالخانه غسل داده، در دارالسعاده حضرت رضاعلیه السلام دفن کردیم، خدا او را رحمت کند.
مرحوم علاّمه مجلسی در بحارالانوار از شخصی به نام شیخ شمس الدین نقل میکند که در حلّه، حاکمی به نام مرجان صغیر زندگی میکرد. او ناصبی و دشمن اهل بیتعلیهم السلام بود. به او خبر دادند که شخصی به نام ابوراجح صحابه را نفرین میکند و ناسزا میگوید.
حاکم دستور داد او را حاضر کردند. سپس به اطرافیانش دستور داد او را بزنند. چنان او را زدند که نزدیک به مردن رسید. دندانهایش ریخت، زبان او را خارج کرده و سوراخ کردند و با زنجیر بستند. بینی او را سوراخ کرده و ریسمانی از مو از آن گذراندند و سر طناب را گرفته در کوچههای حلّه گرداندند.
چون وضع او را به حاکم خبر دادند، دستور داد تا او را بکشند. اطرافیان درباره او شفاعت کرده و گفتند: او پیر است و همین شکنجهها او را خواهد کشت دیگر نیازی به قتل او نیست و آنقدر اصرار کردند تا حاکم از کشتن او گذشت. خانوادهاش او را به خانه برده و یقین کردند که شب خواهد مرد.
صبح، هنگامی که مردم به درِ خانه او رفتند، دیدند که ایستاده، نماز میخواند و دندانهای او بازگشته و جراحتهای او بهبود یافته است.
از حال او تعجّب کرده و از حالش سؤال کردند. گفت: به مرحلهای رسیدم که مرگ را در نزدیکی خود میدیدم و زبانی هم برای استغاثه نداشتم، در دلم به امام زمان متوسّل شدم و طلب دادرسی نمودم. ایشان تشریف آورده و دست شریف خود را بر من کشیدند و فرمودند: از خانه خارج شو و برای عیال خود کار کن! همانا خداوند تو را شفا عنایت فرمود و من نیز به این شکل که هستم، شب را به صبح رساندم.
راوی خبر میگوید: به خدا من او را پیش از این ماجرا دیده بودم که مردی ضعیف، زرد، بدون ریش بود. صبح روز بعد، او را دیدم که به صورت جوانی راست قامت، با ریش بلند و چهرهای سرخ و مانند جوانی بیست ساله شده و به همین صورت تا پایان عمر ماند. این قضیه در شهر شایع شد و حاکم که داستان را شنید، او را احضار کرد و اثری از جراحت در او ندید. به شدّت دچار ترس و لرز شد و او که قبل از این ماجرا پشت به مقام امیرالمؤمنینعلیه السلام مینشست، پس از آن رو به مقام حضرت مینشست و با اهل حلّه نیکی میکرد و اندکی پس از این واقعه به درک واصل شد.
علاّمه مجلسی نقل میکند: زمانی که حکومت بحرین زیر سلطه انگلیس بود، آنها مردی از مسلمانان را به ریاست بحرین انتخاب کرده بودند که سنّی ناصبی و به شدّت با شیعیان و اهل بیت پیامبرعلیهم السلام دشمن بود.
حاکم بحرین وزیری داشت که شدّت دشمنی وی از حاکم بیشتر و در قتل شیعیان نهایت تلاشش را میکرد.
در یکی از روزها، وزیر نزد حاکم رفته، اناری را به وی نشان داد که روی آن انار نوشته شده بود؛ لا اله الاّ اللَّه، محمد رسول اللَّه، ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول اللَّه .
حاکم آن نوشته را دید و ملاحظه کرد که از اصل انار است و روی آن نوشته نشده است، خیلی خوشحال شد و به وزیر گفت: این دلیلی محکم بر بطلان مذهب تشیع است، نظر تو در مورد مردم - بحرین - که عمدتاً شیعه و طرفدار اهل بیتاند چیست و چگونه باید با ایشان مقابله نمود؟
وزیر ملعون گفت: آنها گروهی متعصّب هستند و دلیل و برهان را انکار
میکنند، به نظرم باید آنها را احضار کرد و این انار را به ایشان نشان داد، اگر قبول کردند و از مذهب خود برگشتند، این ثوابی بزرگ برای تو است و اگر بازنگشتند ایشان را بین این سه کار مخیر کن:
یا مانند مسیحیان و یهودیان جزیه بدهند.
یا جوابی برای ردّ نوشته انار بیاورند.
یا این که مردان ایشان را به قتل برسان و زنان و فرزندان آنان را اسیر کرده و اموال آنان را مانند کافران به غنیمت ببر.
حاکم، نظر او را تحسین نمود و افرادی را به دنبال علما و بزرگان شیعه بحرین فرستاد.
چون حاضر شدند، انار را به ایشان نشان داد و قصّه را بازگفت و آنها را میان این سه کار مخیر گرداند.
آنها که بسیار متعجّب شده توان پاسخگویی نداشتند، بدنشان به لرزه افتاد.
در نهایت، بزرگ ایشان به حاکم گفت : ای حاکم! به ما سه روز مهلت بده تا جواب این مسأله را بیابیم و پس از آن هر چه اراده کردی، انجام ده!
حاکم به ایشان سه روز مهلت داد. آنها با نگرانی خارج شدند، سپس در مجلسی اجتماع یافته و به مشورت پرداختند، در نتیجه تصمیم گرفتند تا سه نفر از بزرگان و باتقواترین افراد خود را انتخاب کرده و هر شب یک نفر را به بیابان بفرستند تا با خدای تعالی راز و نیاز کند و از امام زمانعلیه السلام کمک بخواهد و راه حلّ این مسأله را از ایشان مطالبه کند.
شب اوّل یکی از ایشان به طرف صحرا بیرون رفت و شب را تا صبح استغاثه کرده و چون چیزی مشاهده نکرد، بازگشت و به اطرافیان خبر داد.
شب دوّم نیز مانند شب اوّل گذشت و اثری مشاهده نشد. اضطراب شیعیان شدّت گرفت و نگرانی آنها زیاد شد.
شب سوّم شخصی به نام محمّد بن عیسی را فرستادند که مردی پرهیزگار و زاهد بود. او شب هنگام با سر و پای برهنه به صحرا رفته و در آن شب بسیار تاریک، به دعا و تضرّع مشغول شد.
نیمه شب، صدای مردی را شنید که میفرمود: ای محمّد بن عیسی! چرا تو را با این حال میبینم و چه شده است؟
وی در پاسخ گفت: مرا به حال خود بگذار که برای کار مهمّی آمدهام و آن را جز برای امام خود بیان نخواهم کرد.
آن شخص فرمود: ای محمّد بن عیسی! من امام زمان تو هستم، حاجت خود را برای من بیان کن.
محمّد بن عیسی گفت: اگر شما صاحب الزمان هستی، خواسته من را میدانی و به بازگو کردن نیازی نیست.
فرمود: بله! راست میگویی و تو به خاطر مشکلی که به دلیل شکل انار برای شما اتّفاق افتاده است، این جا آمدهای!
محمّد بن عیسی میگوید: چون آن سخن را شنیدم، متوجّه آن سمت شدم و عرض کردم: بله، مولای من! شما میدانی که چه حادثهای بر ما وارد شده است
و تنها شما امام و پناه ما هستید و برای برطرف کردن آن توانایی دارید.
سپس آن حضرت فرمود: ای محمّد بن عیسی! به درستی که در خانه وزیر که لعنت خدا بر او باد، درخت اناری است و چون آن درخت بار میگرفت، او اناری از گل ساخت و آن را دو نیمه کرده، داخل هریک از آنها، آن جملات را نوشته و انار کوچک را داخل گل قرار داد و چون انار بزرگ شد، اثر نوشته روی آن حک شد و تبدیل به اناری شد که ملاحظه کردید.
هنگامی که صبح شد، به نزد حاکم برو و به او بگو: من جواب این قضیه را با خود آوردهام و آن را فقط در خانه وزیر بیان خواهم کرد.
هنگامی که به خانه وزیر وارد شدید، هنگام ورود در سمت راست خود، اتاقی را خواهی دید. پس به حاکم بگو، جز در آن اتاق جواب را نمیگویم. وزیر از ورود به آن اتاق جلوگیری خواهد کرد، ولی تو برای رفتن به داخل اتاق اصرار کن و نگذار که وزیر قبل از تو داخل شود. چون وارد اتاق شدی، روی طاقچه اتاق، کیسه سفیدی است که داخل آن کیسه قالب گلی است که آن ملعون به وسیله آن قالب، این حیله را به کار گرفته است.
سپس در حضور حاکم، انار را داخل قالب بگذار تا برای وی معلوم شود و به حاکم بگو: معجزه دیگر امام ما این است که چون انار را بشکنید، داخل آن جز دود و خاکستر چیز دیگری نیست و به حاکم بگو به وزیر دستور دهد در حضور مردم آن را بشکند و چون آن را بشکند، دود و خاکستر بر سر و روی او خواهد نشست.
هنگامی که محمّد بن عیسی این سخنان اعجاز آمیز را از حجّت خداوند
و فریادرس درماندگان شنید، بسیار شاد شد و با شادی به سوی دیگران بازگشت. چون صبح شد، نزد حاکم رفتند و تمام آنچه را که امام به او دستور فرموده بود، انجام داد و معجزات امام به دست وی آشکار شد.
حاکم به محمّد بن عیسی عرض کرد: این حوادث را چه کسی به تو خبر داده است؟
محمّد بن عیسی فرمود: امام زمان و حجّت خداوند بر مردم.
حاکم پرسید: امام زمان شما کیست؟
محمّد بن عیسی، ائمّهعلیهم السلام را از اوّل تا آخر برای ایشان شمرد و نام برد تا به حضرت صاحب الزمانعلیه السلام رسید.
حاکم گفت: دستت را دراز کن تا به این مذهب با تو بیعت کنم و شهادت میدهم که جز خدای یگانه، خداوندی نیست و شهادت میدهم که محمّد رسول و بنده خداست و شهادت میدهم که خلیفه بلافصل بعد از او، امیرالمؤمنینعلیه السلام است و سپس به امامت هر یک از ائمّهعلیهم السلام تا آخر شهادت داد و ایمان آورد و دستور قتل وزیر را داد و از مردم بحرین عذرخواهی نمود و از آن زمان تاکنون، قبر محمّد بن عیسی نزد مردم بحرین معروف شده و آن را زیارت میکنند.
شخصی به نام آقا سید رضا دزفولی از مردم مورد اعتماد نجف چنین نقل میکند که سالی به زیارت کربلای معلّی مشرّف شدیم. در آن سال از قافله، برای خودم یک الاغ و برای خانوادهام یک قاطر کرایه کردم و ایشان را بر آن سوار نمودم.
چون قافله به میانه راه رسید، به پشت سر خود نظری افکندم و خانواده خود را ندیدم. به قافله سالار گفتم که خانوادام را نمیبینم. او مسافت زیادی را در جستجوی ایشان به عقب برگشت و چون آنها را نیافت، گفت: احتمالاً همراه کاروان دیگری که قبل از ما حرکت کرده، رفتهاند. بسیار مضطرب شدم، لیکن با سخن شتردار خود را تسلّی میدادم. با نگرانی وارد کربلا شدم و به سمت منزلی که همیشه در آن اقامت داشتیم، حرکت کردم. در را کوبیدم و همسرم در را گشود. چون او را دیدم، از او سؤال کردم که شما در کجا از قافله جدا شدید و کی رسیدید؟
گفت: در بین راه، مقداری غذا را از ظرف مسی برای بچّهها بیرون آوردم. از صدای به هم خوردن در ظرف، قاطر رم کرد و گریخت. هرچه بیشتر میرفت، صدای به هم خوردن در، بیشتر میشد و قاطر بیشتر رم کرده میدوید. ما نیز هرچه فریاد زدیم در هیاهوی قافله کسی نشنید.
به هر حال قاطر مدّتی دوید و ما از ترس افتادن و کشته شدن یا صدمه دیدن به امام عصرعلیه السلام پناهنده شدیم و فریاد یا صاحب الزمانمان بلند شد.
ناگهان شخصی نورانی در شکل و شمایل اعراب با جلال و جبروت نمایان شد و فرمود: نترس! نترس! و چون این کلمه را گفت قاطر ایستاد و گامی برنداشت.
پس به نزدیک ما آمد و فرمود: آیا به کربلا میروید؟
عرض کردم: بله.
افسار قاطر را در دست گرفت و ما را از بیراهه برد.
در بین راه پرسیدم: شما کیستید؟
فرمود: من کسی هستم که برای فریادرسی درماندگان در این بیابان تعیین شدهام.
همسرم اضافه کرد: اکنون حدود یک ساعت و نیم است که رسیدهایم و در کمال آرامش، چای نیز صرف کردهایم.
حاج سید محمّد خلخالی نقل میکند که یکی از دوستانم را که سیدی بزرگوار بود، به منزل دعوت کرده و یک شبانه روز، او نزد خود نگاه داشتم.
چون فصل تابستان بود و هوا به شدّت گرم، تشنگی زیاد عارض میشد و من با آب و شربتهای خنک از ایشان پذیرایی میکردم.
ایشان اظهار تشنگی نمیکرد و هرچه برای ایشان میبردیم، از روی تفنّن قدری آشامیده و باقی آن میماند.
عرض کردم: چرا در این یک شبانه روز اظهار تشنگی نکردید؟
گفت: من تشنه نشدم.
دوازده روز پس از این جریان با ایشان به کوفه رفتیم و یک هفته با هم در یک منزل بودیم. ایشان در این یک هفته نیز هرگز تشنه نشد.
روز آخر که تصمیم به بازگشت گرفتیم، به او بسیار اصرار کردم که دلیل عدم تشنگیاش را بفرماید و اگر دارویی برای رفع عطش یافته به ما نیز بدهد تا از آن استفاده کنیم.
چون زیاد اصرار کردم، فرمود: با من بیا تا قدری کنار رودخانه قدم بزنیم.
کنار رودخانه رفتیم، هنگام قدم زدن فرمود: چهل شب چهارشنبه به نیت درک حضور حضرت مهدیعلیه السلام به مسجد سهله رفتم. یک شب هنگام خارج شدن از مسجد تنها و پیاده بودم و آب همراه من نیز تمام شد.
تنهایی، کهولت، پیاده روی و ترس از تاریکی و راهزن و نیز تشنگی زیاد، من را از پای درآورد.
پس بر جای خود نشستم، متوجه امام زمانعلیه السلام شدم و عرض کردم: یا صاحب الزمانعلیه السلام ادرکنی!
ناگهان دیدم شخصی عرب در برابرم ایستاده، سلام کرد و با لهجه نجفی فرمود:
شما از مسجد سهله میآیید و قصد تشرّف به کوفه را دارید؟
با نهایت ضعف عرض کردم: بله!
ایشان دست مرا گرفت و گفت: برخیز!
مرا از جای بلند کرد. عرض کردم: من تشنهام و توان راه رفتن ندارم.
ایشان سه خرما به من دادند و فرمود: این خرماها را بگیر.
من متعجّب شدم، چرا که خرما باعث شدّت عطش میشد و گرمای بدن را افزایش میداد.
ایشان به اصرار فرمود: بگیر و بخور!
از سرپیچی کردن ترسیدم و گفتم: ان شاء اللَّه هرچه میرسد، خیر است.
پس یکی از خرماها را در دهان گذاردم و چون آن را خوردم، آرامشی عجیب
به من دست داد و بلافاصله عطش و التهاب من کم شد. پس دوّمی را خوردم، عطر آن از اوّلی بیشتر بود و چون سوّمی را خوردم، تا به حال تشنه نشدهام و عجیب آن که خرماها هسته نداشت. سپس او به راه افتاد و چون چند قدم با وی برداشتم، فرمود: این مسجد است. متوجّه در مسجد شدم، دیدم مسجد کوفه است و چون به کنارم نظر کردم، آن مرد عرب نبود.
یکی از علمای بزرگوار عراق، از مرحوم اسماعیل خان نوایی نقل میکند که مادر من در کمالات و حالات و معنویات از زنان همدوره خود برتر بود و وقت خود را صرف طاعت و عبادت میکرد و میان زنان همعصر خود بینظیر بود.
مادر بزرگ من نیز در هنگام زندگانی خود فردی مالدار بود و مستطیع هم شده بود و از اموال خود، کودک خود را نیز مستطیع کرده و مادرم را با خود به حجّ تمتّع برده بود.
مادرم از آن سالی که حجّ رفته بود چنین نقل میکند: آن سال پس از ورود به میقات و احرام عمره تمتّع، زمان برای طواف کوتاه شد و نزدیک بود که وقوف در عرفه از دست برود. به ناچار مردم برای طواف هجوم آورده و سعی میکردند سریعتر طواف و سعی خود را انجام بدهند و بدین جهت ازدیاد جمعیت بسیار زیاد شده بود.
من و مادرم و دیگر زنان هم سفر نیز راهنمایی برای خود گرفته، با عجله تمام مشغول انجام فرایض بودیم.
چون صحنه مسجدالحرام مانند صحرای محشر پرازدحام و پراضطراب بود، مادرم از من غافل شد و من در میان جمعیت گم شدم.
هرچه دویدم و فریاد زدم کسی به من توجّه نکرد و ازدحام جمعیت و شباهت مردم در لباس احرام، مانع از یافتن همراهانم میشد.
چون از فریاد و گریه ناامید شدم، از محلّ عبور مردم دور شدم تا از صدمه مردم و زیر دست و پا ماندن در امان بمانم.
ناامید در گوشهای نشستم و میگفتم: یا صاحب الزمان ادرکنی!
به این ذکر مشغول بودم که ناگهان صدایی شنیدم که کسی من را با نام صدا میزد. سرم را بالا گرفتم. جوانی نورانی را با لباس احرام در مقابل خود دیدم.
فرمود: بیا طواف کن!
گفتم: از طرف مادرم آمدهای؟!
فرمود: نه!
گفتم: چگونه بیایم، در حالی که اعمال طواف را نمیدانم و کسی هم نیست که مرا از ازدحام جمعیت حفظ کند؟!
فرمود: هر کجا میروم، همراه من بیا و هر عملی که من انجام میدهم، انجام ده! نترس و دل قوی دار!
پس از مشاهده این حال و شنیدن این سخن، اندوهم برطرف شد و دل و جانم قوّت گرفت، برخاستم و با آن جوان همراه شدم. حال عجیبی از او دیدم، گویا به هر طرف که میرفت، مردم از او فاصله میگرفتند و به او راه میدادند به نحوی که من
آسیبی از مزاحمت مردم ندیدم تا آن که وارد مسجدالحرام شدیم. وقتی به مکان طواف رسیدیم به من توجّه نمود و فرمود: نیت طواف نما! سپس به راه افتاد. مردم راه را باز میکردند تا این که به حجرالاسود رسیدیم و آن را بوسید و به من اشاره فرمود، بوسیدم.
دوباره به راه افتاد و به مقام اوّل رسیدیم، ایستاد و اشاره فرمود تا تجدید نیت نمایم و دوباره حجر الاسود را بوسیدم و اعمال را به همان نحو انجام دادیم تا هفت دور تمام شد و در هر مرتبه حجر را میبوسید و به من نیز دستور میداد تا ببوسم و این سعادت برای همه بدون مزاحمت جمعیت ممکن نبود.
پس برای نماز طواف، به مقام رفت و من همراه او بودم. پس از نماز فرمود، طواف تمام شد.
من نیز برای تشکّر چند سکّه طلا که همراه داشتم، بیرون آورده و با معذرت خواهی بسیار به ایشان دادم.
ایشان اشاره فرمود که سکّهها رابردار!
از کمی آن پوزش طلبیدم. فرمود: این کار را برای دنیا انجام ندادم و به جهتی اشاره نموده و فرمود: مادر و همراهان تو در آنجا هستند، برو و به ایشان ملحق شو! من نیز متوجّه آن سمت شده و چون دوباره به ایشان نگاه کردم، او را ندیدم. به سرعت به طرف همراهانم رفتم.
آنها ایستاده و نگران من بودند. چون مادرم مرا دید، خوشحال شد و از حالم پرسید. ماجرا را برای او بیان کردم. ایشان تعجّب کردند، مخصوصاً از اینکه در هر
دوره، حجر را میبوسیدم و مزاحمتی برایم پیش نمیآمد و آن شخص مرا به نام خوانده بود.
همراهانم از راهنمای خود پرسیدند، آیا این شخص را در میان راهنمایان میشناسی؟ گفت: این شخص که میگوید در میان راهنمایان نیست، بلکه کسی است که پس از ناامیدی، به سمت او، دست خواهش فریاد استغاثه سر داده است.
مرحوم محدّث نوری روایت میکند: هنگامی که از زیارت حضرت اباعبداللَّهعلیه السلام باز میگشتم، از راه فرات به سمت نجف اشرف در حرکت بودم. در کشتی کوچکی که مابین کربلا و طویرج بود، سوار شدم.
مسافران آن کشتی همه اهل حلّه بودند، ایشان را در حال لهو و لعب دیدم، به جز یک نفر از ایشان که همراه آنها بود، ولی با ایشان در لهو و شوخی همراهی نمیکرد و آنها او را به خاطر مذهبش مورد طعن قرار میدادند و مسخره میکردند و با وجود این، آنها را همراهی میکرد و در غذا با ایشان مشارکت داشت.
در طول راه با او مصاحبت کرده، از مذهب او سؤال کردم و دلیل طعن ایشان را پرسیدم.
گفت: آنها خویشان من و اهل سنّت هستند و پدر من نیز، هم مذهب ایشان، ولی مادرم شیعه است و من نیز به برکت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام شیعه شدم.
چون از چگونگی ماجرا سؤال کردم، گفت: نام من یاقوت و پیشه من روغن فروشی است. سالی برای خرید روغن از حلّه خارج شدم و به نزد بادیهنشینان رفتم.
هنگام بازگشت در یک استراحتگاه توقّف کرده و استراحت کردم، چون از خواب بیدار شدم، همراهان من رفته بودند و من تنها در وسط بیابان مانده بودم.
بین ما و اوّلین آبادی، مسافت بسیار زیادی بود؛ من برخاسته و بارم را بستم و به طرف آبادی به راه افتادم. چون اندکی رفتم، متوجّه شدم که راه را گم کردهام.
نگرانی از دزدان و درندگان بر من غلبه کرد، لذا به خلفا و مشایخ ایشان متوسّل شدم و آنها را نزد خدا شفیع قرار دادم، امّا سودی نبخشید. سپس به یاد مادرم افتادم که میگفت: ما امام زنده و حاضری به نام اباصالحعلیه السلام داریم که گمشدگان را به مقصد میرساند و به فریاد درماندگان میرسد و به ضعیفان کمک میکند. پس به او متوسّل شدم و با خدا عهد کردم که اگر به او استغاثه کنم، او من را نجات داد، به دین مادرم ایمان میآورم.
به آن حضرت استغاثه نمودم. ناگهان شخصی را دیدم که همراه من راه میرود و بر سرش عمّامه سبزی، به رنگ سبزهزار بود.
سپس راه را به من نشان داد و امر فرمود که به دین مادرم ایمان بیاورم.
سپس به من فرمود: به زودی به روستایی میرسی که مردم آنجا همه شیعهاند. گفتم: سید من! تا آن روستا با من نمیآیید؟!
فرمود: خیر! الان هزاران نفر در اطراف شهرها به من استغاثه نمودهاند و باید آنها را نجات بدهم و سپس غایب شد.
چون کمی راه رفتم به آن ده رسیدم در حالی که مسافت ما تا آن روستا بسیار زیاد بود و همراهان من روز بعد به آنجا رسیدند.
هنگامی که به حلّه بازگشتم، نزد سید الفقها، آقا سید مهدی قزوینی رفتم و داستان را بیان کردم و علوم دین را از او آموختم و از او درباره عملی سؤال کردم که با آن بتوان به آن حضرت رسید.
ایشان فرمود : چهل شب جمعه زیارت امام حسینعلیه السلام را به جا بیاور!
من نیز مشغول شدم و هر شب جمعه برای زیارت از حلّه به کربلا میرفتم، تا آن که یک زیارت باقی ماند. روز پنجشنبه از حلّه به طرف کربلا حرکت کردم. هنگامی که به دروازه رسیدم، از ورود مسافران جلوگیری میکردند و از ایشان برگه عبور یا هزینه آن را میطلبید و من نه برگه داشتم و نه هزینه آن را!
متحیر ماندم و مردم مقابل دروازه مزاحم یکدیگر میشدند. تصمیم گرفتم خود را مخفی نموده و وارد شوم؛ امّا ممکن نشد. در این حال، حضرت صاحب الامرعلیه السلام را مشاهده کردم که شبیه به طلاّب فارس، عمّامهای بر سر دارد و داخل شهر است. چون ایشان را دیدم، استغاثه نمودم. ایشان نیز خارج شد، دست مرا گرفت و بدون مزاحمتی وارد شهر شدیم و دیگر ایشان را ندیدم.
یکی از روات حدیث نقل میکند که مردی از اصحاب سلطان، یکی از روستاهایی را که وقف علویین بود اجاره کرده و در آنجا نایبی شیعی به نام خطیب گذاشته بود. این نایب، کارگری از اهل سنّت داشت که نام وی عثمان بود.
عثمان از سنّیان متعصّب بود و همیشه با خطیب در این زمینه بحث داشت. روزی هر دو در حضور عدّهای از مردم با هم مجادله کردند و خطیب به عثمان گفت: اکنون حقّ را آشکار میسازم.
من بر کف دست خود، نام کسانی را که دوست دارم، مانند حضرت امیرالمؤمنین و حسن و حسینعلیهم السلام را مینویسم و تو نیز بر کف دست خود، نام کسانی را که دوست داری بنویس.
پس دست من و تو را به هم میبندیم و در آتش میگذاریم. دست کسی که سوخت سخنش باطل است و کسی که دست او سالم ماند، سخنش حقّ است.
عثمان آن را نپذیرفت و مردمی که آنجا بودند او را مسخره کردند و گفتند که اگر مذهب تو حقّ است، چرا سخن وی را قبول نمیکنی؟!
مادر عثمان که او نیز از اهل سنّت بود در آنجا حاضر و ناظر قضایا بود.
چون این قضایا را دید به حمایت از پسرش پرداخت و به لعن و تهدید و درشتی، مبالغه کرد و در همان حال ناگهان کور شد. با این که چشمان او باز بود، ولی هیچ چیز را نمیدید.
یاران خود را صدا زد و قضیه را به ایشان خبر داد و این خبر منتشر شد. طبیبان را از بغداد و حلّه برای معالجه او آوردند، امّا ثمری نبخشید. زنان مؤمنهای که او را میشناختند، به او گفتند: آن کسی که تو را نابینا کرده، ولیامر پروردگار، امام زمانعلیه السلام است و اگر شیعه شوی و راه دوستی او را در پیشگیری و از دشمنان او دور شوی، ما ضامن میشویم که به برکت آن حضرت به سلامتی دست یابی و در غیر این صورت نجات از این بلا ممکن نیست.
او پذیرفت و چون شب جمعه شد او را به مقام حضرت صاحب الامرعلیه السلام که در حلّه است، بردند و او را وارد قبّه نموده و زنان مؤمنه نیز بیرون قبّه خوابیدند. چون پاسی از شب گذشت، مادر عثمان با چشمانی بینا بیرون آمد و تک تک اطرافیان را شناخت و به آنها از رنگ لباسهایشان خبر داد. همگی شاد شده و خدا را سپاس گفتند و از او چگونگی معجزه را سؤال کردند.
در جواب گفت: هنگامی که شما مرا وارد قبّه نمودید و خارج شدید، دستی به صورت من رسید و فرمود: از اینجا خارج شو، زیرا خداوند به تو عافیت عنایت فرمود.
ناگهان قبّه را مملوّ از نور دیدم و دیدم مردی در میان قبّه است. عرض کردم: شما چه کسی هستید؟
فرمود: من حجّة بن الحسن هستم و سپس غایب شد.
مرحوم علاّمه مجلسی از مرحوم شیخ جعفر بن ذهدری روایت میکند که فرمود: در ایام کودکی به فلج دچار شده بودم و توانایی حرکت نداشتم. جدّه پدری من بعد از وفات پدرم برای معالجه من تلاش زیادی کرد ولی ثمری نداشت.
سپس پزشکان بغداد را به یاری طلبید و ایشان نیز از معالجه ناامید شدند، تا این که به او گفتند که من را زیر قبّه حضرت صاحب الزمانعلیه السلام در حلّه بگذارد شاید خداوند به لطف حضرت صاحب الزمانعلیه السلام سلامتی عنایت فرماید.
چون من را زیر قبّه گذاردند و رفتند، ناگهان جمال دلآرای آن سرور را مشاهده کردم که فرمود: برخیز!
عرض کردم: ای آقای من! توان برخاستن ندارم.
فرمود: به اذن خدای تعالی برخیز و در ایستادن به من کمک نمود. چون برخاستم، اثری از فلج در خود ندیدم.
در این هنگام مردم به سوی من هجوم آوردند و برای تبرّک، لباسهای مرا تکّه تکّه کرده با خود بردند و با لباسهای خود، من را پوشاندند.
شیخ ابراهیم ترک روضه خوان از بزرگان و صلحایی است که سالها در مجاورت ناحیه مقدّسه بوده و از ارادتمندان حضرت بقیةاللَّه به شمار میرفت که معروف بود به شیخ ابراهیم صاحبالزمانی. ایشان نقل میکند که سالی در بازگشت از سفر زیارت امام رضاعلیه السلام به سمت عراق و نجف اشرف، یکی از سادات که همراه با من از رشت به ترکستان حرکت میکرد، یک لنگه جوال ابریشم به من داد تا در پایان سفر به او برسانم و خود از طریق خاک ایران حرکت کرد.
ما از کنار رود ارس حرکت میکردیم و مسیر ما چند فرسخ میان خاک روسیه بود.
در آن زمان، ورود ابریشم به خاک روسیه ممنوع و نیاز به اجازه مخصوص داشت و من از این امر آگاه نبودم.
ناگهان در بین راه چهار نفر از مأموران روس، مسلّح از لابلای درختها بیرون آمده و به ما دستور توقّف دادند.
مکاری(1)ما که ترک مؤمنی بود به ایشان گفت: این شخص آخوند است و ما جنس گمرکی نداریم.
1) 2. شخص صاحب چارپا که آن را کرایه میدهد و خود نیز راهنمایی میکند.
چنان با چوب به پای او زدند که فریادی کشید و همان جا به زمین افتاد.
سپس به نزدیک من که فقط با همسر و فرزند کوچکم بودم آمدند و گفتند: بارها را باز کن و در حین جستجو مرتب میپرسیدند: ابریشم داری؟
همه لباسها و بقچهها و وسایل شخصی ما را نگاه کردند و چون دیدم که اکنون است که جوال ابریشم را باز کنند، نگران شده، قرآن را در دست گرفته و به حضرت حجّتعلیه السلام متوسّل شدم و عرض کردم که در این بیابان، تنها پناه ما تو هستی و نگرانی من بیشتر به خاطر همسر و فرزندم است که در این بیابان با وجود این کافران به آنها چه خواهد گذشت.
در هر حال گوشهای ایستادم و منتظر عاقبت کار خود شدم، چون آن چهار نفر به لنگه ابریشم رسیدند، یکی یکی ابریشمهای خوب و خوش رنگ را در میآوردند و به هم میگفتند: این چیست؟ و به کناری میانداختند، تا آن که همه را جستجو کرده و چون چیزی پیدا نکردند، به من گفتند: اسبابهایت را جمع کن و برو!
من اسبابها را جمع کردم و چون نمیتوانستم آن را روی مرکب بگذارم به سراغ مکاری رفتم.
پای مکاری به شدّت متورّم شده بود. به او گفتم: برخیز! گفت: نمیتوانم، پایم شکسته و به زودی در این بیابان میمیرم.
فریاد زدم: بگو یا صاحب الزمان و برخیز! و اشکم در آن لحظه سرازیر بود.
گفت: ممکن نیست و نمیتوانم.
دست او را گرفتم و گفتم: بگو یا صاحب الزمان و او را بلند کردم، آهسته پای
خود را روی زمین گذاشت و با پایی مانند مشک لبریز و خیک باد کرده به راه افتاد. مأمورین نیز ایستاده و ما را نگاه میکردند.
چون چند قدم راه رفتیم، پای او خوب شد و مانند مشکی که سر او را باز کنند، تورّم پای او خوابید.
از او پرسیدم: پایت چطور است؟ پایش را نشان داد، هیچ دردی نداشت و به من ارادت زیادی پیدا کرد.
چون از خاک روسیه گذشتیم و ایرانیان ما را دیدند، تعجّب کردند که چگونه ابریشم را از آنجا گذراندهایم و گفتند؛ اگر ابریشمها را میگرفتند، ده سال زندان و فلان مقدار جریمه داشت.
وقتی سفر را ادامه دادیم، به جایی رسیدیم که باید پیاده میرفتیم و مسیر کوه، سخت و ناهموار بود. همراه خانوادهام به راه افتادیم و مکاری نیز به حیوانهایش مشغول شد.
پس از مدّتی دیدیدم که وسط بیابان تنها ماندهایم و باد شدید و سردی وزیدن گرفت. به اطراف نگاه کردم و با خود گفتم: امشب از سرما یا حیوانات درنده خواهیم مرد و تنها امیدم برای نجات امام زمانعلیه السلام بود. پس دوباره با فروتنی و گریه و تمنّا به درگاه خداوند و حضرت بقیةاللَّه متوسّل شدم.
ناگهان دیدم چهار نفر مرد ترک که اهل آن مناطق بودند، آمدند و اسبی را که یک پای خود را بالا گرفته و زمین نمیگذارد با زحمت با خود میبرند.
هنگامی که به من رسیدند، به آنها گفتم که من از طلاّب نجف هستم و برای
زیارت به ایران رفته و اکنون در حال بازگشت به نجف هستم، برای خاطر خدا من را نجات بدهید.
یکی از آنها فریاد زد، نمیبینی چه گرفتاریای پیدا کردهایم؟ اسب، پای خود را زمین نمیگذارد و اصلاً حرکت نمیکند.
از من گذشتند و من به شدّت منقلب شدم. چند قدمی که از ما فاصله گرفتند، یکی از آنها گفت: همسر خود را سوار کن، اگر اسب پای خود را زمین گذاشت، ما شما را نجات میدهیم و اگر نگذاشت، بهتر است که در این بیابان بمانید و طعمه گرگها شوید.
او بازگشت و به دوستانش گفت: اگر ما آنها را اینجا رها کنیم، چند لحظه دیگر طعمه گرگها خواهند شد.
بالاخره صبر کردند و به همسرم کمک کردم تا سوار شود. بلافاصله اسب پای خود را به زمین گذاشت و شلاّق نزده حرکت کرد.
آن مرد فریاد زد: ملاّ ! بچّه را هم به مادرش بده. من فرزندم را نیز سوار کردم.
آنها بسیار شیفته من شدند و از رفتار خود عذرخواهی کردند.
ساعت هفت صبح از آن درّه خارج شدیم و از سنگلاخ نجات پیدا کردیم. چون به روستای آنها رسیدیم، دیدیم همه اهل روستا منتظرند و تا ما را دیدند به پیشواز آمدند و آن مرد ترک به مادر خود گفت: ما از برکت این ملاّ نجات پیدا کردیم.
آنها گفتند: ما از آمدن شما مأیوس شدیم و تصوّر کردیم که حیوانات درنده شما را از بین بردهاند.
هنگام نماز صبح متوجّه شدم که آنها نماز و احکام شرعی را ترک کردهاند، از علّت آن سؤال کردم، گفتند: از روزی که ملاّی ما را اسیر کردهاند با خدا قهر کردهایم.
به آنها گفتم: من او را در صحت و سلامت دیدم و به زودی میآید و با این خبر آنها دوباره به راه خدا برگشتند.
مرحوم سید عبداللَّه قزوینی نقل میکند که در سال هزار و سی صد و بیست و هفت به همراه خانواده به عتبات عالیات مشرّف شدیم.
بعد از ظهر سهشنبه چند الاغ کرایه کرده و به مسجد سهله رفتیم تا اعمال و فرایض را به جا بیاوریم. نماز مغرب و عشا را در آن جا به جماعت ادا کرده و به انجام فرایض مشغول شدیم.
ناگهان متوجّه شدم که چند ساعت از شب گذشته و بازگشت ما با سه زن در این وقت از شب، مخصوصاً در آن سالها که راهزن زیاد بود، بسیار خطرناک است.
اضطراب من زیاد شد و در نهایت به حضرت ولی عصرعلیه السلام متوسّل شدم. ناگهان نگاه من به مقام حضرت ولی عصرعلیه السلام که در میان مسجد است، افتاد.
آن مقام کریم را روشنتر از طور کلیم یافتم. به آنجا رفتیم. سید بزرگواری با کمال وقار و عظمت وسط محراب نشسته بود. جلو رفتم و دست مبارک ایشان را بوسیدم و خواستم دست وی را به پیشانی بگذارم که اجازه نفرمودند.
سپس مشغول خواندن دعا و زیارت شدم. هنگامی که در میان دعا به حضرت ولی عصرعلیه السلام سلام میکردم، ایشان پاسخ میداد.
من از این موضوع بسیار ناراحت شدم که من به حضرت سلام میکنم و ایشان پاسخ میگوید.
ایشان رو به ما نمود و فرمود: با اطمینان دعا بخوانید. به اکبر کبابیان سفارش کردهام که شما را به مسجد کوفه برساند و باز گردد، شما نیز به ایشان شام بدهید.
پس از شنیدن این سخن آرام شدم و التماس دعا گفتم. سپس سه حاجت از ایشان خواستم: اوّل این که روزی من را زیاد کند. دوّم این که قبر من در کربلا باشد و سوّم این که صاحب فرزندی صالح شوم.
ایشان دو حاجت من را قبول فرمود و برای حاجت سوّم قسم یاد نمود که دست ما نیست.
سکوت کردم و نگفتم که از خدا بخواهید؛ زیرا در اوایل جوانی پدرم همسری داشت و آن زن نیز صاحب دختری بود که من تمایل ازدواج با او را داشتم و او را به من نمیدادند. من از بالای سر امام رضاعلیه السلام او را از خداوند خواستم و گفتم که اگر این دختر را به من بدهند، من دیگر فرزند نمیخواهم و چون این داستان را به یاد داشتم، اصرار نکردم.
سپس همسرم مشرّف شده و سه حاجت عرض کرد: اوّل این که خداوند وسعت روزی مرحمت کند. دوّم این که در نزد من به خاک سپرده شود و حاجت سوّم این که مدفن او کربلا یا مشهد باشد.
ایشان همه را اجابت فرمود. همسرم در مشهد مقدّس فوت شد و او را در آنجا به خاک سپردم.
خانم دیگری همراه ما بود، جلو آمد و سه حاجت خود را عرض کرد: اوّل، شفای عروسش بود. ایشان فرمود: شفای او را از جدّم موسی بن جعفرعلیهما السلام بگیرید. دوّم، بزرگی و ثروت فرزندش و سوّم، طول عمر برای خودش. ایشان همه را قبول فرمود و عروس او نیز در کاظمین شفا یافت. خودش نود و پنج سال عمر کرد و فرزندش از تاجران شد.
بعد از دعا و زیارت از مقام مهدیعلیه السلام بیرون رفتیم.
همسرم گفت: آیا این سید بزرگوار را شناختی؟
گفتم: نه!
گفت: ایشان حضرت ولی عصرعلیه السلام بودند.
برگشتم و از آن همه نور، جز یک فانوس در آن مقام نبود. تاریکی همه جا را فراگرفته بود و اثری از حضرت حجّت نبود.
آنگاه درک کردم که آن نور، نور حضرت بوده است. هنگامی که به گوشهای از مسجد رفتیم، جوانی نزدیک من آمد و گفت: زمانی که کارتان تمام شد، شما را به مسجد کوفه میرسانیم.
گفتم: شما که هستید؟
گفت: من اصغر بهاری هستم.
تصوّر کردم که گفت: بهایی و ترس همه وجودم را گرفت.
گفتم: بهایی یعنی چه؟
گفت: بهاری، ما از روستای بهار همدان هستیم و ساکن محلّه کبابیان آنجا.
و چون عالم عابد، میرزا محمّد بهاری از آن دیار بود، آرام شدم.
به او گفتم: آیا آن سید بزرگوار را شناختی؟
گفت: نشناختم، ولی سید جلیلی بود، به من دستور داد شما را به مسجد کوفه برسانم و از هیبت ایشان نتوانستم حرفی بزنم.
گفتم: ایشان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام بود.
آن جوان بسیار شاد شد و هنگام بازگشت، آن جوان با سه نفر از دوستانش پیاده با ما به سمت مسجد کوفه حرکت کردند. هر چه اصرار کردیم که حیوانات سواری بی مرکب است، سوار شوید، قبول نکردند و به شکرانه ملاقات حضرت، پیاده راه مسجد سهله تا کوفه را طی کردند و در آن جا نیز به امر حضرت امامعلیه السلام از ایشان با شام پذیرایی کردیم.
شیخ مهدی دجیلی که از فضلای سامرّا و اهل روستایی به نام دجیل در نه فرسخی سامرّا است، نقل میکند، اوّلین سفری که به زیارت حضرت سیدالشهداعلیه السلام مشرّف شدم، تصمیم گرفتم به زیارت حضرت حرّ نیز مشرّف شوم لذا حیوانی کرایه کردم. ساعت ده صبح به زیارت حرّ مشرّف شدم. در راه بازگشت، تنها بودم و آفتاب نزدیک غروب بود.
ناگهان گلولهای از نزدیک سر من گذشت و سپس گلوله دوّم و سوّم؛ متوجّه شدم که دزدان به من حمله کرده و قصد کشتن من را دارند. به حضرت ولی عصرعلیه السلام متوسّل شده و عرض کردم: ای آقای من! من زایر جدّ شما هستم و این اوّلین سفر من است، راضی نشوید که در غربت کشته شوم.
همان لحظه ترسم برطرف شد و دلم آرام گرفت و فراموش کردم که به ایشان متوسّل شدهام.
سید معمّمی را دیدم که با عمّامه سیاه از کوچه باغها آمد، سلام نمود و فرمود: سامرّا چه خبر؟
عرض کردم: خدا را شکر، خوب است.
سپس حال آقا میرزا محمّد تهرانی را پرسید، گفتم: خوب است.
آن گاه احوال ثِقة الاسلام شیخ آقا بزرگ تهرانی را سؤال کرد، عرض کردم: بسیار خوب و سلامت هستند.
آنگاه فرمود: حال شما طلاّب چگونه است؟
عرض کردم: از برکت آقا امام زمانعلیه السلام خوب است.
سپس به ایشان تعارف کردم که همراه من سوار شوند، قبول نفرمودند. خود پیاده شدم و ایشان را سوار کردم، اندکی سوار شده و سپس پیاده شدند و من سوار شدم. ناگهان خود را نزدیک قهوه خانه نزدیک کربلا دیدم و ایشان خداحافظی کرده و به یکی از کوچه باغها رفت.
چون ایشان غایب شدند، من به یاد آوردم که از آن منزل تا به اینجا یک فرسخ راه است و من این یک فرسخ را در چند دقیقه طی کردهام. سپس به یاد آوردم هنگامی که نام مبارکشان را پرسیدم، فرمودند: سید مهدی!
چون بازگشتم، نه کوچه باغی بود و نه راه دیگری و گویا به آسمان پرواز کرده بودند.
یکی از تجّار به نام آقا مهدی شیرازی نقل میکند که حدود سالهای هزار و دویست و نود و شش قمری به علّت ورشکستگی و از بین رفتن سرمایه، دچار حزن و ناراحتی شدم و در نهایت به بیماری جنون مبتلا گشتم.
اطرافیان من در رفع بیماری من بسیار تلاش کردند، امّا با خوب شدن تدریجی بیماری، قدرت تکلّمم را از دست دادم. و چون کاملاً شفا یافتم، از آن سو به طور کامل لال شدم به نحوی که جز با اشاره، توان سخن گفتن نداشتم.
سه سال از این ماجرا گذشت. روزی به همراه پسرعموی خود که قصد زیارت عتبات عالیات را داشت، به عتبات مشرّف شدم.
او مرا همراه با عدّهای به سامرّا فرستاد و خود عازم کاظمین شد.
بعد از زیارت حرم مطهّر، به مجلس روضهخوانی رفتم. سید عباس بغدادی، روضه خواند و من گریه زیادی کردم و در دل به حضرت ولی عصرعلیه السلام متوسّل شدم.
صبح جمعه نیز به منزل مرحوم میرزای بزرگ شیرازی رفته و با اشاره از ایشان التماس دعا داشتم. ایشان نیز اظهار محبّت فرمودند.
سپس به سرداب مطهّر مشرّف شدم. کسی را نیافتم که برایم زیارت بخواند. مقابل درب سرداب ایستادم و روی دیوار نوشتم: من لال هستم، برای من زیارت بخوانید. شیخ علی روضهخوان از سرداب بیرون آمد، نوشته را به ایشان نشان دادم.
ایشان نیز به سیدی فرمود که برای من زیارت بخواند، مقداری پول به او دادم و او نیز برای من زیارت خواند. حاجت خود را عرض کردم و سپس به صحن مطهّر بازگشتم تا نماز بخوانم.
تکبیر را با اشاره گفتم. ناگاه بدون اختیار بسم اللَّه الرحمن الرحیم بر زبانم جاری شد. بعد از آن قرائت و ذکرها را با تجوید کامل خواندم و بعد از نماز، تسبیح گفتم و استغفار کردم و صیغه توبه را خواندم.
سپس بیرون رفته و به هر کس که رسیدم، سلام کردم تا این که به اشخاصی که مرا میشناختند، رسیدم. چون سلام کردم و فهمیدند که شفا گرفتهام پیراهنم را برای تبرّک تکهتکه کردند. سرانجام به منزل رفتم.
صبحگاهان به منزل مرحوم میرزای بزرگ شیرازی رفتم.
ایشان موضوع را سؤال کرده و فرمودند: قرائت خود را بخوان! عرض کردم، چند سال است قرائت نکردهام، شاید مورد پسند شما نباشد و سپس خواندم.
فرمودند: بسیار خوب خواندی.
گروهی از زوّار نیز که آنجا بودند، اجازه خواستند تا چراغانی کنند. ایشان اجازه دادند و چراغانی بسیار زیبا و باشکوهی انجام شد.
حاج شیخ محمّد شوشتری ساکن شریعه کوفه نقل میکند که سالی با پدرم حاج شیخ طاهر به حجّ مشرّف شدیم.
آن سال برای خودم شتری لاغر و برای پدرم قاطری کرایه کردم و شخصی نیز که جنازه حمل میکرد، با ما همراه بود.
در راه به نهر عامور برخوردیم و شتر من چون ضعیف بود، آهسته حرکت میکرد. در هر حال شتر را برای گذر از این نهر بسیار عریض در آب انداختیم. چون کنار نهر، شیب دار بود شتر خوابید و حرکت نکرد.
ما متحیر شدیم که چه کنیم. به سمت قبله متوجّه شدم و به حضرت حجّت استغاثه کردم و عرض کردم: چرا به فریاد ما نمیرسید تا بدانیم که امامی و حجّتی داریم.
ناگهان دو نفر را در برابر خود دیدم. یکی از ایشان مردی جوان و دیگری مردی کامل بود. به آن جوان سلام کردم و او پاسخ فرمود. به نظرم شبیه مردی از اهل نجف که نامش محمّد بن حسین است، آمد. چون از ایشان سؤال کردم، فرمود: من محمّد بن الحسن هستم.
سپس عرض کردم: ایشان - آن مرد کامل که همراش بود - کیست؟
فرمود: ایشان خضر است.
سپس چون من را غمگین دید، از روی مهر و محبّت با من شروع به گفتگو نمود و دلیل آن را بیان فرمود.
عرض کردم: شتر من خوابیده و ما در این صحرا ماندهایم. نمیدانم، آیا ما را به مقصد میرساند یا خیر؟
ایشان به شتر نزدیک شد و پای مبارک را روی پای شتر گذارد و در گوش شتر سخنی گفت.
شتر حرکتی کرد و نزدیک بود که از جای خود پرواز کند. سپس دست خود را روی سر شتر گذارد و شتر آرام شد.
آن گاه سه مرتبه به من فرمود: نترس، تو را میرساند.
باز فرمود: دیگر چه میخواهی؟
عرض کردم: کجا میروید؟
فرمود به خضر که مقام معروفی در شرق سماوه است.
عرض کردم: پس از این شما را کجا ببینم؟
فرمود:به هر مکانی که بخواهی میآیم.
عرض کردم: خانواده من در جسر کوفه است.
فرمود: من نیز به مسجد سهله میآیم.
چون سر را بلند کردم و به ایشان نگریستم، غایب شدند.
به پدرم و آن شخص همراه گفتم: این دو شخصی که با من صحبت میکردند، چه شدند؟
گفتند: ما هیچ کس را ندیدیم. فهمیدم که آنها ایشان را ندیدهاند. سپس بارها را روی شتر گذاردیم و حرکت کردیم.
شتر من در همهجا جلوی قاطرها حرکت میکرد و از همه سریعتر میرفت، با این که قبلاً از همه کندتر بود و پشت سر همه راه میرفت.
مرد همراه از ما پرسید که جریان این شتر چیست؟
گفتم: این مسأله از برکت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام است.
چون هنگام غروب به منزل گروهی از اعراب رسیدیم، نزد بزرگ ایشان رفتیم. گفت: از کدام راه آمدهاید؟
گفتم: از راه سماوه و نهر عامور.
گفت: سبحان اللَّه! این راه معمول سماوه به نجف نیست و نهر عامور در این مسیر چنان عمیق است که اگر کشتی در آن غرق شود، دکل آن نیز نمایان نخواهد بود.
و دیگر از برکات آن جناب، آن که چون به خانه خود رسیدیم، شتر من روزها اوّل صبح از خانه خارج میشد و شبانگاهان خود به منزل باز میگشت، بدون این که کسی مراقب او باشد.
سید بزرگواری از مردم اصفهان نقل میکند که مدّتی به ضریح مقدّس حضرت امام حسینعلیه السلام متوسّل شدم و عرض حاجت نمودم، از ایشان میطلبیدم که زیارت خود حضرت ولی عصرعلیه السلام یا خود حضرت اباعبداللَّهعلیه السلام را نصیب من فرمایند.
بالاخره شب جمعه طاقتم تاب شد. مقابل ضریح مبارک نشستم و عرض کردم که امشب باید حاجت من را بدهید. سپس یک سر شالم را به ضریح و سر دیگر آن را به گردن بستم و تا نزدیک صبح به تضرّع مشغول شدم. نزدیک صبح شد و من ناامید شده، عمّامه خود را از سر برداشتم و بالای ضریح مقدّس انداختم و گفتم: حال که من را ناامید کردید، این سیادت را هم نمیخواهم، مال خودتان باشد.
سپس پشت به ضریح از حرم خارج شدم.
وسط ایوان، سید بزرگواری به من رسید و فرمود: بیا به زیارت حضرت عبّاس برویم. پس از شنیدن این سخن، همه ناراحتیها را به کلّی فراموش کردم و دعوت ایشان را پذیرفتم.
ایشان مقابل درب قاضی الحاجات کفش پوشیدند و به راه افتادیم. ایشان
فرمودند: چه حاجتی داشتی؟
عرض کردم: میخواستم خدمت حضرت سیدالشهداعلیه السلام برسم. فرمودند: در این زمان امکان ندارد.
عرض کردم: پس به حضور حضرت ولی عصرعلیه السلام برسم.
فرمودند: این امکان وجود دارد.
سپس بعضی مسایل را بیان کردم و ایشان جواب فرمودند.
چون به نزدیک بازار رسیدیم، فرمودند: سرت برهنه است.
عرض کردم: عمّامهام را روی ضریح انداختم.
ایشان به صاحب یک دکان فرمودند: چند ذرع عمّامه سبز به این سید بده!
او نیز پارچه سبز قنطاری آورد و عمّامهای به من داد. من نیز بر سرم بستم. سپس به زیارت حضرت ابوالفضل رفته و از درب بالاسر به زیارت مشرّف شدیم و پس از زیارت نماز آن را به جا آوردیم.
ایشان دوباره فرمود: به حرم امام حسینعلیه السلام مشرّف شویم. این بار نیز از همان کفشداری وارد شدیم. مشغول زیارت بودیم که صدای اذان آمد. در سمت بالاسر بودیم که فرمود: آقا سید ابوالحسن نماز میخواند، برو و با او نماز بگزار.
من از گوشه بالاسر به صف اوّل رفتم. ولی ایشان در جلوی صف، کنار گوشه ایستاده، گویا ایشان امامت آقا سید ابوالحسن اصفهانی را میکرد.
هنگامی که به نماز ایستادم، ایشان را در حال نماز گزاردن میدیدم. با خودم فکر کردم، چرا ایشان به من فرمود با آقا سید ابوالحسن نماز بخوان، ولی خود جلوتر از
آقا سید ابوالحسن فُرادا به نماز ایستاد. در این فکر بودم که نمازم تمام شد. قصد داشتم تحقیق کنم که ایشان کیست. نگاه کردم، ولی ایشان را ندیدم.
سراسیمه همه جا را جستجو کردم. به اطراف ضریح مقدّس دویدم، ولی کسی را ندیدم. از کفشداری پرسیدم. گفت: همین الان بیرون رفت. گفتم: او را شناختی؟
گفت: نه! سید غریبی بود.
به بازار رفتم تا از مغازه بزّازی سؤال کنم، ولی همه مغازهها بسته و هوا تاریک بود.
دوباره به صحن حضرت عبّاسعلیه السلام بازگشتم، گفتم: شاید باز بوده و من ندیدم، از آن جا به صحن سید الشهداءعلیه السلام مشرّف شدم و دیگر ایشان را ندیدم.
دو روز بعد، خدّام عمّامه من را از بالای ضریح پایین آوردند.
سید خلیل طهرانی نقل میکند، در چهارمین سفری که به مکّه معظّمه مشرّف شدم، همراه با ملاّمحمّد علی رستم آبادی که از زهّاد علمای عصر خود در تهران بود، از راه شام سفر کردیم.
آن سال در هلال ماه ذیحجّه بین سنّی و شیعه اختلاف به وجود آمده بود و آن روز، روز هفتم بود و اهل سنّت آن را هشتم به حساب میآوردند. اکثر حجّاج در این روز احرام بسته و به منا رفتند و ما با گروهی دیگر احرام بستیم و شب را در مکّه ماندیم و صبح روز هشتم که برای اهل سنّت روز نهم محسوب میشد، به منا رفتیم و بدون توقّف در آنجا به عرفات مشرّف شدیم.
پس از نصب خیمه، برای ملاقات یکی از دوستانم به نام حاج سید حسین به جستجو پرداختم، متحمّل سختی بسیار شدم، ولی او را نیافتم.
تا نزدیک ظهر بین حجّاج جستجو میکردم تا این که به ابتدای محل توقّف حجّاج رسیدم که پشت نهری در سمت راست کوه بود.
آخرین خیمه، خیمهای بود که از پشم سیاه بافته شده بود و میان آن خطهای سفیدی بود.
من برای استراحت قدری در سایه آن خیمه نشستم تا کمی استراحت کنم. شخصی از داخل خیمه مرا به نام صدا زد.
چون نگاه کردم، دیدم شخصی که مرا صدا میزد، جلوی خیمه ایستاده است. فرمود: بفرمایید.
من را به داخل خیمه دعوت کرد. داخل خیمه با پشم شتر و دو پوست فرش شده بود.
در گوشه خیمه، پشت سر او دو نفر روی پوست نشسته و ساکت بودند.
فرمود: دنبال که میگردی؟ دنبال حاج سید حسین، داماد حاج ملاّ هادی؟
عرض کردم: بله!
فرمود: حال او و همسرش خوب است و با دستش به خیمه او اشاره کرد و فرمود: نزدیک فلان حملهدار است.
سپس فرمود: از کدام راه آمدهای، و خود باز پاسخ داد که از راه شام و تهران؟
عرض کردم: بله و همین گونه سؤال میفرمود و خود پاسخ میگفت و از جمله اتّفاقاتی که به آن اشاره فرمود، بحثی بود که میان من و یک اعرابی پیش آمد و او با تازیانهاش بر سر من زد و من چون مُحرِم بودم، سکوت کردم.
ایشان این واقعه را نیز خبر داد و گفت: هر چه برای بندگان خدا پیش میآید، خوب است.
نزدیک ظهر بود و میخواستم نیت وقوف نمایم، فرمود: احتیاطاً امروز، روز هشتم و فردا نهم است، امروز نیت وقوف منما!
من نیز قبول کردم. سپس برخاستم و التماس دعا گفتم و به خیمه خود رفتم.
روز بعد، همراه عدّهای از دوستان به دیدن حاج سید حسین رفتیم. هنگام بازگشت، آن خیمه را دیدیم، بعضی از دوستان گفتند که این خیمه هیزم فروشها است و بعضی دیگر گفتند که خیمه حجّاج است.
من نیز گفتم که این خیمه حجّاج است. نزدیک به غروب آفتاب شد، در نهر غسل نموده و به منزل رفتیم. بعد از غروب آفتاب به سمت مشعرالحرام حرکت کردیم. هنگام صبح از مشعر به منا رفته و هنگام ذبح قربانیها، من و چند نفر دیگر، قربانیهایمان را همراه آوردیم تا به محلّ قربانی کردن ببریم.
در این اثنا همان شخص را دیدیم، فرمود: قربانی را به آنجا نبر و جای دیگری را نشان داد و فرمود که به آنجا ببرم.
من قبول کردم، عدّهای از دوستان نیز پذیرفته و دیگران نپذیرفتند.
هنگامی که قربانی تمام شد، به مکّه مشرّف شده و مشغول طواف شدیم. ایشان را دیدم که با فاصله کمی در مقابل حجرالاسود ایستاده و دستها را در برابر صورت نگاه داشته و مشغول دعا بود.
در تمام هفت دور طواف ایشان به همان حال ایستاده بود. سپس برای بوسیدن حجرالاسود به سمت حجر رفتم. ازدحام جمعیت اطراف حجرالاسود زیاد بود، ولی همه از پشت سر ایشان حرکت میکردند و گویا مثل کوهی ایستاده بود. هنگامی که خواستم حجر را ببوسم، ایشان دست مرا گرفت و به حجر رساند و من با کمال آرامش حجر را بوسیدم و لمس کردم و سپس دست را روی کتف ایشان گذارده و التماس دعا گفتم. ایشان پذیرفتند و برای من دعا کردند.
آنگاه برای نماز طواف به سمت مقام ابراهیم رفتم، به خادم چیزی دادم و مقابل درب مقام برای نماز طواف ایستادم. در میان نماز، آن شخص را دیدم که مقابل حجرالاسود ایستاده و هیچ چیزی حتّی مقام ابراهیم و ضریح آن، مانعی برای دیدن ایشان نیست.
چون به تشهّد رسیدم، متوجّه این موضوع شدم و به خود گفتم: چگونه ممکن است که بین من و ایشان با این همه جمعیت و نیز مقام و ضریح آن، هیچ مانعی نباشد. ناگهان دریافتم که آن وجود نازنین، حضرت بقیةاللَّه ارواحنا فداه است.
خواستم نماز را بشکنم و به دیدار آن جناب بشتابم، پس اشاره فرمود که: این عمل راانجام نده!
چون نماز را به پایان رساندم و نگریستم، هیچ ندیدم. پس بر سر خود میزدم و میگریستم.
مرحوم حاج سید حسین حائری، یکی از علمای بزرگ کرمانشاه بیان میکند که چون عدّهای از مخالفین دین، بنای مخالفت با مجالس روضهخوانی را گذارده بودند، من نیز ده روز ابتدای محرّم، مجلس روضهخوانی بزرگی در کرمانشاه برپا میکردم و در این ایام، علما و زوّار آشنا و غریب از عراق به منزل من تشریف میآوردند و از ایشان پذیرایی میکردم.
در آن ایام، سیدی غریب به منزل من آمد. دو روز پس از آمدن ایشان، یکی از علمای نجف به دیدن من آمد. هنگامی که سید را دید، از من پرسید: آیا ایشان را میشناسی؟
عرض کردم: خیر. گفتند: ایشان از اوتاد و عرفای نجف است.
چون ایشان را شناختم به ایشان بیشتر محبّت میکردم و رابطه ما نزدیک شد. روزی از ایشان پرسیدم که میخواهم بدانم آیا مجلس ما مورد قبول حضرات ائمّه معصومینعلیهم السلام هست یا خیر؟
فردای آن روز، یعنی روز پنجم محرّم به من فرمود: این مجالس مورد قبول
ائمّهعلیهم السلام میباشد و نشانی آن، این است که روز نهم محرّم، نزدیک ظهر، حضرت بقیةاللَّه به مجلس تشریف میآورند. نشانی آن نیز این است که شما در کنار چاه، کنار درب ورودی خواهی نشست. ناگهان بدن شما به لرزه میافتد. در این هنگام به پایین مجلس نگاه کنید. عدّهای با لباس یک شکل و یک رنگ آن جا نشستهاند.
یکی از ایشان، حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی است و هنگام رفت و آمد جمعیت خواهند رفت و شما متوجّه رفتن ایشان نخواهی شد.
نشانی دیگر نیز این است که در آن هنگام، همه مدّاحان از امام زمان خواهند گفت و کسی عزاداری معمول را نخواهد داشت.
ایشان برای شما بلند نخواهند شد و خواهند گفت که مجلس خودمان است، شما به میهمانان برسید.
برای رسیدن روز نهم، روز شماری میکردم. چون روز نهم فرا رسید، من کنار چاه نشسته بودم که ناگهان بدنم به لرزه افتاد. همان لحظه به انتهای مجلس نگریستم. دوازده نفر را دیدم که در انتهای مجلس نشستهاند.
برخاستم و نزد ایشان رفتم و سلام کردم. پاسخ گفتند و حتّی برای من نیمخیز هم نشدند. به مسؤول چای گفتم که چای بیاورد، لبخند زدند و فرمودند: منزل خودمان است و همه چیز آوردهاند، شما مقابل درب از مهمانان پذیرایی نمایید.
در آن ساعت دو نفر منبر رفتند و برخلاف روال همیشه ایام که روز نهم را درباره حضرت ابوالفضل العبّاسعلیه السلام روضه میخوانند، ایشان درباره امام زمان صحبت کردند و مجلس نیز بسیار مشوّش و ضجه و ناله بیش از همیشه بود.
پس از چندی آقای اشرفالواعظین که همیشه منبرش آخرین منبر بود، بسیار زودتر آمد و فرمود: من امروز همه جا را تعطیل کردهام که برای فردا که عاشورا است، آماده باشم؛ امّا این جا را نمیشود تعطیل کرد. پس از صرف چای و ... برخاست و منبر رفت. ابتدا، سکوت بسیار طولانی کرد و سپس بدون مقدّمه سر برآورد و گفت: ای گمشده بیابانها! سخن ما با شماست!
مجلس بسیار از این جمله پریشان شد و مردم به سر و سینه میزدند و بیاختیار شدند. یک لحظه بعد، دیدم که آن حلقه نیست و فهمیدم که از همان درب میانی خارج شدهاند.
سید صالح بن محمّد بن عبّاس جبل عاملی نقل کرد که: هنگامی که به مشهد مقدّس مشرّف شدم، با وجود نعمت فراوان، به علّت تنگدستی، بسیار بر من سخت میگذشت. صبح روزی که کاروان قصد بازگشت داشت، چون من حتّی یک قرص نان هم نداشتم، آنها را همراهی نکردم. زوّار رفتند و من هنگام ظهر به حرم مطهّر مشرّف شدم. پس از نمازگزاردن دیدم اگر خودم را به زوّار نرسانم، قافله دیگری هم نیست و اگر در این حال بمانم، هنگام زمستان خواهم مرد. سپس نزدیک ضریح رفتم و شکوه نمودم و با افسردگی از حرم خارج شدم. گفتم: با همین گرسنگی به راه میافتم، یا هلاک میشوم یا خودم را به کاروان میرسانم. از مسیر بازگشت سؤال نمودم، راه را به من نشان دادند، من نیز تا هنگام غروب آفتاب راه رفتم ولی به جایی نرسیدم. فهمیدم راه را گم کردهام. به بیابانی رسیده بودم که غیر از حنظل(1)، چیز دیگری آن جا نبود.
از شدّت تشنگی و گرسنگی، پانصد حنظل را شکستم به امید این که یکی از
1) 3. میوه شبیه هندوانه و بسیار تلخ مزه و سموم کشنده میباشد.
آنها هندوانه باشد ولی هیچ کدام هندوانه نبود. تا زمانی که هوا روشن بود، در اطراف صحرا به دنبال آب یا علفی میگشتم، ولی کم کم ناامید شدم، گریه میکردم و خود را برای مرگ حاضر کردم. ناگهان مکان مرتفعی را دیدم. به آن جا رفتم و چشمه آبی را دیدم. از وجود چشمه در آن ارتفاع تعجّب کردم و شکر خداوند را گزاردم. با خود اندیشیدم، آن را بنوشم و وضو بگیرم و نماز بگزارم که اگر مُردم، نماز گزارده باشم. پس از نماز عشا، هوا تاریک شد و صحرا مملوّ از جانداران و درندگان شد . صداهای ناآشنای آنها از اطراف به گوش میرسید، صدای تعدادی از آنها مانند گرگ را میشناختم و تعدادی هم چشمانشان مانند چراغی از دور میدرخشید. من بسیار ترسیده بودم و چون فراتر از مردن چیزی نبود و بسیار سختی دیده بودم، به قضا راضی شدم و به خواب رفتم. هنگامی که بیدار شدم، هوا با نور ماه روشن شده و صداها آرام گرفته بود، من هم در نهایت ضعف و بیحالی بودم. در آن لحظه سواری را دیدم. پیش خود گفتم: او از من مال میطلبد، من هم چیزی ندارم، پس بدون شکّ مرا خواهد کشت. پس از نزدیک شدن، سلام نمود و من نیز پاسخ دادم و دلم آرام شد.
فرمود: چه کاری انجام میدهی؟ با ضعف به حال خودم اشاره نمودم. ایشان فرمود: در کنارت، سه عدد خربزه است. چرا آنها را نمیخوری؟ من چون جستجو کرده بودم و حتّی هندوانه به شکل حنظل نیز نیافته بودم، گفتم: مرا به حال خود بگذار و تمسخر نکن.
ایشان فرمود: به عقب نگاه کن! بوتهای را دیدم که سه خربزه بزرگ داشت.
سپس فرمود: با یکی از آنها گرسنگی خود را برطرف نما و نصف دیگر را در صبح بخور و نیمه دیگر را با خربزه سالم همراه خود ببر و از این راه در مسیر مستقیم حرکت نما. فردا نزدیک ظهر نیمه دیگر خربزه را تناول نما و دیگری را نگاه دار که به آن نیاز پیدا میکنی. قریب به غروب آفتاب به خیمههای سیاه خواهی رسید، مردم آن جا تو را به قافلهای میرسانند و سپس ایشان غایب شد.
من برخاستم و یکی از خربزههای را شکستم و خوردم، بسیار شیرین و خوب بود، و تا آن لحظه خربزه به آن خوبی ندیده بودم. دو خربزه دیگر را برداشتم و به راه افتادم. جادّه را پشت سر میگذاشتم تا این که چند ساعت از روز سپری شد. خربزه دیگر را شکستم و نصف آن را خوردم و باقی آن را هنگام ظهر که هوا به شدّت گرم بود، خوردم.
نزدیک غروب آفتاب، خیمهای را از دور دیدم. هنگامی که اهل خیمه مرا از دور دیدند، به سمت من آمده و مرا گرفته و به سمت خیمهها بردند، گویا مرا با جاسوسی اشتباه گرفته بودند. آنها فقط زبان فارسی میدانستند و من عربی، هر چه فریاد میزدم کسی به حرف من توجّه نمیکرد. پس از رسیدن به نزدیک خیمه رئیس آنها با خشم بسیار گفت: بگو از کجا آمدهای، در غیر این صورت تو را میکشیم. من نیز تمام شرح حال خود را از هنگام خارج شدن از مشهد مقدّس بیان نمودم. او گفت: ای دروغگو!
مسیرهایی که تو بیان کردی، هیچ جانداری نمیتواند از آن عبور نماید و تلف میشود، حیوانات او را میدرند و این مسافت را نیز کسی نمیتواند در این زمان
طی کند، زیرا از مشهد تا این جا سه منزل(1)راه است و از این راه که تو میگویی چندین منزل است، راست بگو در غیر این صورت تو را با شمشیر خواهم کشت و بر من شمشیر کشید. در همان لحظه خربزه از زیر عبای من نمایان شد. سؤال نمود: این چیست؟ به او پاسخ دادم. همه حاضرین گفتند: هیچ خربزهای در این صحرا وجود ندارد، به خصوص این نوع خربزه که ما تا به حال ندیدهایم. سپس آنها با یکدیگر مشورت کردند و اطمینان یافتند که این اتّفاق معجزه است، دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس نشاندند و مرا مورد محبّت و احترام قرار دادند. لباسهایم را برای تبرّک گرفتند و لباسهای پاکیزه به من دادند و دو شبانه روز در نهایت احترام میهمان آنها بودم. روز سوّم ده تومان به من دادند و من را با همراه سه نفر به قافله رساندند.
1) 4. هر منزل، مسافتی است که کاروان در یک روز طی میکند.
محمّد بن قارون روایت کرده که: مرا برای خدمت به بانویی که میدانستم زنی مؤمنه و اهل خیر و نیکی است دعوت کردند.
خانوادهاش، او را به عقد ازدواج محمود فارسی معروف به اخی بکر درآورده بودند. در آن زمان ساکنان فارس به دشمنی شدید با اهل بیتعلیهم السلام شهرت داشتند و محمود فارسی نیز یکی از آنها بود که خداوند به او توفیق شیعه شدن عنایت فرمود.
از آن بانو سؤال کردم: پدر شما چگونه رضایت داد که شما در میان اهل سنّت باشید و چگونه شوهرت مذهب خود را ترک نمود و شیعه شد؟
او گفت: حکایت را از خودش بپرس که سؤال تو را پاسخ میدهد.
هنگامی که خدمت محمود فارسی رسیدم، سؤال نمودم که چه چیزی تو را وارد گروه شیعیان نمود و از مذهب خودت بازداشت؟ در جواب گفت: هنگامی که دین حقّ بر من آشکار شد، آن را پیروی نمودم.
رسم مردم فارس چنین بود که هنگامی میشنیدند کاروانی وارد شهر میشود، به پیشواز آن بروند.
هنگامی که نزدیک به نوجوانی بودم، شنیدم که قافله بزرگی وارد خواهد شد. من و تعداد زیادی از کودکان با نادانی به پیشواز کاروان رفتیم و به عاقبت کار خود نیندیشیدیم و تلاش ما به حدّی بود که اگر یکی از کودکان خسته میشد، او را سرزنش میکردیم و او باز میگشت. در همین اثنا راه را گم کردیم و به مکانی رسیدیم که آن را نمیشناختیم و آن جا مملوّ از خار و درختان درهم پیچیده بود و مانند آن مکان را هرگز ندیده بودیم. سپس به راه خود ادامه دادیم تا جایی که دیگر توان گام برداشتن نداشتیم و از تشنگی زبان ما خشک شده بود. از مردن خود مطمئن شدیم و با صورت به زمین افتادیم، در همین حال سواری را دیدیم که سوار بر اسب سفیدی نزدیک ما پیاده شد و در آنجا فرش زیبایی گسترانید که مانند آن را هرگز ندیده بودیم و از آن، بوی عطر استشمام میشد. من متوجّه او بودم که ناگهان سوار دیگری را دیدم، او بر اسب قرمزی سوار بود، لباس سفیدی بر تن و عمّامهای با دو سر، روی سر داشت. هنگامی که ایستاد. نماز گزارد و دوستش نیز با او به نماز ایستاده پس از آن برای تعقیب نماز نشست و متوجّه من شد و فرمود: ای محمود! با صدای ضعیف گفتم: لبیک. ای آقای من! فرمود: نزدیک من بیا! گفتم: از تشنگی و خستگی بسیار، توان ندارم. فرمود: خطری بر تو نیست. بلافاصله پس از شنیدن این جمله، روح تازهای در وجود خود احساس نمودم و سینه خیز خدمت ایشان رفتم. ایشان دست مبارکش را بر سینه و صورت من کشید. همه درد و رنجی که داشتم، برطرف شد و به حالت قبلی خود بازگشتم. ایشان فرمود : برخیز برو و یک حنظل
برای من بیاور! در آن وادی حنظلهای بسیاری وجود داشت. من یک حنظل بسیار بزرگ برای ایشان آوردم،ایشان حنظل را دو نیمه نمود و به من بازگرداند و فرمود: آن را بخور! حنظل را از ایشان گرفتم و شجاعت مخالفت با ایشان را نداشتم با وجود این که میدانستم حنظل بسیار تلخ است. هنگامی که آن را خوردم،از عسل شیرینتر و گواراتر از یخ و معطّرتر از مشک بود، پس من سیر و سیراب گشتم. سپس به من فرمود: به دوست خود بگو بیاید. من، او را صدا زدم. به زبان شکسته ضعیفی گفت: توانایی حرکت کردن ندارم. به او نیز فرمود: بلند شود، تو را باکی نیست! او نیز سینه خیز، خدمت ایشان رسید. پس همانگونه که به من لطف فرموده بود، به او نیز محبّت کرد. سپس برخاست که سوار اسب خود شود. ما به او گفتیم: ای آقای ما! شما را به خداوند قسم میدهیم، نعمت خودت را بر ما تمام کن و ما را به خانوادهمان برسان. ایشان در جواب فرمود: عجله نکنید.
من به دوستم گفتم: از این حنظل بیاور تا بخوریم. او نیز حنظلی آورد، کمی از آن خوردیم، هیچ چیز تا به حال به آن تلخی نخورده بودیم، پس آن را به کناری انداختیم. من به دوستم گفتم: برخیز تا مقابل کوه بایستیم و راه را پیدا کنیم. سپس برخاستیم و چند گام برداشتیم. ناگاه دیواری را در برابر خود دیدیم. پس از جهت دیگری گام برداشتیم و همه چهار طرف ما چنین بود. پس از آن نشستیم و گریستیم و کمی صبر کردیم. ناگهان حیوانات بسیاری ما را احاطه کردند که تعداد آنها را جز خداوند کسی نمیدانست و هرگاه میخواستند به ما نزدیک می شدند، دیوارها مانع آنها میشد و زمانی که به عقب بر میگشتند، دیوارها ناپدید میشد و هنگامی که باز میگشتند دیوارها آشکار میشد. آن شب را تا صبح با آسودگی خاطر سپری
کردیم. صبح هنگام، آفتاب طلوع کرد، هوا گرم شد و تشنگی بر ما غلبه کرد.
ما دچار بی تابی شدیم. ناگهان آن دو سوار آمدند و آن چه روز قبل اتّفاق افتاده بود، دوباره تکرار شد. هنگامی که خواستند بروند، به آن سوار گفتیم: شما را به خداوند قسم میدهیم که ما را به خانوادهمان برسان! ایشان فرمود: به شما مژده میدهم، به زودی شخصی این جا میآید که شما را به خانوادهتان میرساند و سپس غایب شد.
آخر روز، مردی از اهل فراسا را دیدیم که برای بردن هیزم میآمد و همراه او سه الاغ بود. پس از دیدن ما ترسید و فرار کرد و الاغهای خود را نیز رها کرد. او را صدا کردم که من محمود فارسی هستم و نام او را نیز گفتم. او بازگشت و گفت: وای بر شما! خانواده شما عزایتان را بر پا کردهاند، من نیازی به هیزم ندارم، برخیزید برویم. سپس سوار چهارپایان شدیم و حرکت کردیم. هنگامی که نزدیک روستا رسیدیم، قبل از ما وارد شهر شد و به خانوادههایمان خبر داد. آنها بینهایت شاد گشتند و به او احترام گذاردند و بر او خلعت پوشاندند. هنگامی که در میان خانوادههای خود رفتیم، از چگونگی این اتّفاق سؤال کردند، آن چه را دیده بودیم، بیان کردیم ولی آنها گفتند: به دلیل عطش بسیار، دچار آن خیالات شدهاید. سپس با گذشت زمان این داستان را فراموش کردم. گویا اصلاً چنین اتّفاقی رخ نداده بود.
در سنّ بیست سالگی زن گرفتم و وارد گروه مکاریان شدم و در خانواه ما در دشمنی با محبّان اهل بیتعلیهم السلام، هیچ کس بدتر (سختتر) از من نبود.
من به زائرانی که به سامرّا میرفتند، حیوان کرایه میدادم تا آنها را با دزدی
و هر گونه اذیت و آزار که میتوانستم، بیازارم و معتقد بودم، این از جمله اعمالی است که موجب قرب خداوند میشود.
یک بار حیوانهای خود را به کاروانی از اهل حلّه که تعدادی از آنها ابن السهیلی، ابن عرفه، ابن حارث و ابن الزهدری و اهل صلاح بودند کرایه دادم. از آن جا به سمت بغداد حرکت نمودیم. آنها که از دشمنی من با شیعیان آگاه بودند، نسبت به من کینه بسیار داشتند، لذا تا در طول مسیر من را به اندازهای که میتوانستند آزردند و هیچ کار ناشایستی نبود که انجام نداده باشند. من نیز ساکت بودم و به دلیل تعداد زیاد آنها توان مقابله نداشتم. هنگامی که وارد بغداد شدیم، آن گروه به سمت غربی رفتند و من نسبت به آنها کینه و غیظ شدیدی پیدا کردم.
پس از اینکه دوستان من آمدند، بسیار گریستم. آنها گفتند: چه آزاری به تو رسیده؟ تمام وقایع را برایشان تعریف کردم.
آنها نیز آن گروه را لعن کرده و گفتند: شاد باش که در راه همراه تو میآییم و شدیدتر از آن چه آنها در حقّ تو روا داشتند ، ما نیز خواهیم کرد.
هنگامی که تاریکی شب همه جا را در برگرفت، همای سعادت نیز مرا دریافت.
با خودم گفتم: چرا این شیعیان از اعتقاد خود باز نمیگردند، اگر از غیر شیعیان، پرهیزگار شوند وارد دین آنها میشوند و البتّه این دلیلی جز حقّانیت آنها نیست. به فکر فرو رفتم و خداوند را به حقّ پیامبر گرامیاش صلی الله علیه وآله که نشانهای را برای من آشکار گرداند که به وسیله آن، حقّی را که برای بندگان خود واجب گردانیده، بشناسم. سپس به خواب رفتم، بهشت را دیدم که آراسته بودند. در آن جا درختان
بزرگ با رنگها و میوههای گوناگون بود و شبیه به درختان این دنیا نبود، در آن جا چهار نهر از شربت ، عسل، شیر و آب را دیدم و نهرها جاری بود و سطح نهر همسان با زمین بود، به گونهای که اگر مورچهای اراده میکرد از آن بیاشامد، میتوانست. گروهی را دیدم که از آن میوهها و نهرها میخوردند و میآشامیدند ولی من هرگاه اراده میکردم میوهای بچینم ، شاخهها از من دور میشدند و هرگاه میخواستم از نهری بنوشم، پایین میرفت. از آن گروه سؤال کردم: چرا شما میتوانید بخورید و بیاشامید ولی من نمیتوانم؟
آنها گفتند: تو پیش ما نیامدی. در همان لحظه گروه بزرگی را دیدم. آنها گفتند: بانوی ما حضرت فاطمه زهراعلیها السلام میآید. من نیز به آن سمت نگاه میکردم. گروههایی از ملائکه با بهترین شکل ایشان را احاطه کرده بودند. هنگامی که حضرت فاطمهعلیها السلام نزدیکتر آمدند، در مقابل ایشان، سواری که من را نجات داده بود، دیدم. پس از دیدن او بلافاصله ایشان را شناختم و خاطره آن واقعه یادآوری شد. از آن گروه شنیدم که میگفتند: ایشان محمّد بن الحسن، قائم منتظر است. اهل بهشت برمیخاستند و سلام مینمودند، من نیز برخاستم و گفتم: السلام علیکِ یا بنت رسول اللَّه. ایشان فرمودند: و علیک السلام! تو همان کسی هستی که فرزندم تو را از عطش نجات داد؟ گفتم: بله، ای سیده من! ایشان فرمودند: اگر به شیعیان پیوستی، رستگار شدی. گفتم: به دین شما و شیعیان شما وارد شدم و به امامت تمام فرزندان شما شهادت میدهم. سپس فرمودند: ای محمود! تو را بشارت باد که رستگار شدی. پس از آن بیدار شدم، در حالی که گریه میکردم و به دلیل خوابی که
دیده بودم، مدهوش بودم. دوستانم به دلیل گریستن من ، اندوهگین شدند و گمان کردند گریستن من از جهت آن چیزی است که بیان کرده بودم و گفتند: نگران نباش. به خداوند سوگند که هر آینه از شیعیان انتقام خواهیم گرفت.
سپس صدای مؤذّن را شنیدم که اذان میگفت، به سمت غربی بغداد به راه افتادم و به زوّار رسیدم، به آنها سلام نمودم. در پاسخ گفتند: لا اهلاً و لا سهلاً؛ از این جا خارج شو، خداوند به کار تو برکت ندهد!
من گفتم: به سوی شما بازگشتم و به دین شما وارد شدم. احکام دین مرا به من بیاموزید. آنها از سخن من متحیر گشتند، عدّهای از آنها گفتند: دروغ میگوید و عدّهای دیگر نیز گفتند: ممکن است راست بگوید. سپس دلیل این واقعه را از من پرسیدند. من نیزآن چه را در خواب دیده بودم ، برای ایشان بیان کردم. آنها گفتند: ما برای زیارت حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام میرویم، اگر راست میگویی، همراه ما بیا تا در آن مکان مقدّس شیعه شوی. من گفتم: سمعاً و طاعةً. دست و پای ایشان را بوسیدم، خورجینهای آنها را برداشتم و در حقّشان دعا کردم. هنگامی که به حرم مطهّر رسیدیم ، خدّام آن جا از ما استقبال نمودند و در میان آنها مردی علوی بود که بزرگتر از همه آنها بود. آنها به زائران سلام کردند و زائران به آنها گفتند: در را باز کنید تا مولای خود را زیارت کنیم. گفتند: حبّاً و کرامةً؛ ولکن شخصی همراه شما است که قصد دارد شیعه شود، من او را در خواب دیدم و در برابر سیده من حضرت فاطمهعلیها السلام ایستاده بود. و ایشان به من فرمودند: فردا شخصی خدمت تو خواهد آمد و قصد دارد شیعه شود، قبل از همه، درِ دل برای او بگشا! حال اگر او را
ببینم، میشناسم. آن گروه از روی تعجب به یکدیگر نگاه کردند و به او گفتند: چهره همه ما را ببین. او شروع کرد به دیدن همه آنها، سپس دست مرا گرفت و گفت: اللَّه اکبر! این مردی است که او را دیده بودم.
آن گروه گفتند: ای سید! درست گفتی، قسم تو درست بود و این مرد نیز راست گفته بود.
در آن لحظه همه شاد گشتند و خداوند تبارک و تعالی را سپاس گفتند. سپس سید دست مرا گرفت و وارد روضه شریفه شدیم و آداب تشیع را به من آموخت و با کسانی که باید دوستی نمود، دوستی کردم و از کسانی که باید دوری گزید ، دوری نمودم.
هنگامی که آموختنم به پایان رسید، سید گفت: سیده تو، حضرت فاطمه زهراعلیها السلام فرمودند: به زودی قسمتی از اموال دنیا به تو میرسد، به آنها اعتنا نکن و خداوند به زودی عوض آن را به تو میرساند و سختیهایی به تو میرسد، پس به ما استغاثه نما که نجات یابی. گفتم: سمعاً و طاعةً! من اسبی داشتم که قیمت آن دویست اشرفی بود، آن اسب مُرد و من در مشقّت و تنگی قرار گرفتم. به ایشان استغاثه کردم و خداوند مثل همان اسب را در برابر آن به من عطا فرمود و نجات یافتم و خداوند ، به برکت ایشان مرا نجات داد.
امروز با هر که ایشان را دوست بدارد دوستم و با هر که ایشان را دشمن بدارد دشمنم و به برکت وجود ایشان، امید عاقبت بخیری دارم.
پس از تعدادی از شیعیان همسری درخواست نمودم و آنها این بانوی مؤمن را به عقد من درآوردند. من از قوم خود دوری نمودم و نپذیرفتم که همسری از آنها اختیار نمایم.