ghaemiyeh.com
سرشناسه : ترحمی محمود ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : آخرین پناه: بازآفرینی کراماتی مستند از امام زمان (عج) در مسجد مقدس جمکران/ بازآفرین محمود ترحمی
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران ، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ۹۴ص.
شابک : ۶۰۰۰ریال 9648484449
یادداشت : چاپ دوم : پاییز : ۱۳۸۵
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
عنوان دیگر : بازآفرینی کراماتی مستند از امام زمان (ع در مسجد مقدس جمکران
موضوع : محمد بنحسن (عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - -- کرامتها
موضوع : محمد بنحسن (عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - -- معجزات
موضوع : مسجد جمکران قم
شناسه افزوده : مسجد جمکران
رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵/ت۴آ۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۳۵۵۶
در جامعه اسلامی توسل به اهل بیتعلیهم السلام جایگاهی خاص دارد و توسل به امام حی و حاضر، حضرت مهدی صاحب الزمان - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - که براساس روایات، اعمال ما هر هفته دو بار بر وجود مبارکشان عرضه میگردد، عقلاً و نقلاً، خاصالخاص و ویژه است.
کتاب پیش روی شما الطاف و عنایات آن حضرت است که با إذن خداوند متعال، شامل حال ارادتمندان آستان مقدسشان در مسجد مقدّس جمکران شده است. مکانی که بیش از هزار سال است پناهگاه بزرگان دین و مؤمنین، در طول تاریخ بوده و محل عبادت و عرض ارادت به مولایمان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام میباشد.
امید است با بیان کرامات و عنایات ائمهعلیهم السلام بتوانیم انجام وظیفهای کرده باشیم و در این رابطه، نظرات عزیزان را بردیده منّت مینهیم.
حسین احمدی مسؤول انتشارات مسجد مقدّس جمکران
این قبر غریب الغربا خسرو طوس است
این قبر مغیث الضعفا شمسشموس است
خاک درِ او مرجع ارواح و نفوس است
باید ز ره صدق بر این خاک درافتاد
با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
این روضه پرنور به جنّت زده پهلو
مغز ملک از عطر نسیمش شده خوشبو
بشنید نسیم سحری رایحه او
کز بوی بهشتیش چنین بیخبر افتاد
با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
اولاد علی شافع یوم عرصاتند
دارای مقامات رفیع الدرجاتند
در روز قیامت همه اسباب نجاتند
ای وای بر آنکس که به این دو ده درافتاد
با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
یکی از خادمان است که شروع به خواندن این اشعار میکند و تو هم با بقیه جواب میدهی. در حال خدمت در صحن و سرای حضرت امام رضاعلیه السلام هستی. افتخار تو این است که از خدمتگزاران به زوّار و مهمانان امام رؤوف باشی. سالها انتظار کشیدی تا چنین سعادتی نصیب تو بشود. پس خوشحال باش که نام تو را هم جزو خدمتگزاران این آستان قدس رضوی ثبت و درج کردهاند.
امروز هم طبق معمول به صحن مطهر آمده و مشغول خدمت میشوی. هرچند دیشب، درد کلافهات کرده بود و نتوانستی به خوبی استراحت کنی.
وسطهای روز است که دیگر تحمل نمیکنی. به خانه آمده و با دفترچه بیمه به دندانپزشکی مراجعه میکنی. دکتر هم مشغول معاینه دندانت میشود که ناگهان چند چروک بزرگ بر پیشانی دکتر میافتد. دست از معاینه میکشد و رو به تو کرده و میگوید:
این دندان تا ریشه پوسیده و باید کشیده شود!
آقای دکتر! اینکه ناراحتی ندارد. آن را بکش و من و خودت را راحت کن.
ناراحتیام از دندان پوسیده تو نیست، از چیز دیگر است.
به خاطر چی است؟
تو باید به یک دکتر متخصّص جرّاح مراجعه کنی.
مگر شما نمیخواهید دندانم را بکشید؟
چند لحظه بیحرکت میمانی. به تکتک جملههای دکتر میاندیشی و میگویی:
چه دیدهای آقای دکتر؟ بگو دیگر!
یک غدّه کوچکی هست که...
صحبت دکتر را قطع میکنی و کمی صدایت را بلند کرده و میگویی:
دکتر حرفش را میخورد و جویده جویده میگوید:
نفسِ عمیقی کشیده و آن را به آهستگی بیرون میدهی. به سقف اتاق خیره میشوی و در فکر فرو میروی.
دکتر کارش تمام شده، از مطبش بیرون میآیی و با هزار فکر و خیال به طرف منزل به راه میافتی.
بعد از چند روز همچنان در صحن و سرای امام رضاعلیه السلام مشغول خدمت میشوی. تا زمانی که مشغول کار هستی ساعات خوشی داری. در جمع گرم خانواده هم اوقات به خوبی میگذرد. امّا تا بیکار و تنها میشوی، به یاد غدّه داخل دهانت میافتی. ترس مانند خوره به جان تو میافتد. مدام به فکرش میافتی و مثل کابوسی فکر و ذهن تو را به خود مشغول میکند.
امروز بیشتر فکر و اندیشهات به آن مشغول است. موقع خوردن
ناهار، یکی از همکاران تو متوجّه میشود و میگوید:
چرا غذا نمیخوری آقای خادم!
میخورم ولی الآن اشتها ندارم.
یکی از دوستان تو به شوخی میگوید:
دیگری هم با لبخند میگوید:
هر کدام یک چیزی گویند و مزاح میکنند، امّا تو فقط به غدّه داخل دهانت میاندیشی. حالت خراب میشود و معدهات به هم میریزد.
سعی میکنی خودت را آرام و بیدغدغه نشان بدهی تا بتوانی غذایت را بخوری. گویا دهانت خشک شده است و به هم چسبیده. به زور دهانت را باز میکنی و چند قاشق غذا داخل آن خالی میکنی و بدون آن که بجوی آنها را قورت میدهی.
به چند دکتر متخصّص مراجعه میکنی. آنها هم بلا استثنا توصیه به عمل جراحی میکنند. تا دیر نشده است باید تن به بستری شدن در بیمارستان بدهی و تیغ تیز جراحی را در کنار زبان خود احساس کنی.
بالاخره با پای خودت به بیمارستان آمده و با پرکردن فرمهای مربوطه و تکمیل پرونده، روی تخت دراز میکشی. کمکم به خواب خوش چند ساعتهای فرو میروی. خوابی که موقّت است و در اختیار خودت نیست. تا زمانی که به هوش بیایی روی تخت رها شدهای.
بعد از پشت سر گذاشتن دوران نقاهت، تو را مرخّص میکنند. از این
که خود را زنده میبینی خوشحالی، امّا یک اضطراب و نگرانی در خود احساس میکنی. برای سپری شدن روزهای آیندهای که در پیش داری لحظه شماری میکنی.
روز موعود فرا میرسد. برای آخرین بار به دکتر خودت مراجعه میکنی. او هم محل زخم و بخیهها را بازدید و بررسی کرده و میگوید:
تو هم زبانت را داخل دهانت به حرکت در میآوری. هر چه آن را به این طرف و آن طرف میچرخانی نمیتوانی تشکر کنی. لام تا کام نمیتوانی صحبت کنی. دستت را به طرف میز دراز کرده و یک خودکار برمیداری. روی تقویم رومیزی که پیش دکتر است مینویسی:
دکتر هم با ناراحتی به تو نگاه میکند. دستت را به علامت خداحافظی بالا میبری و از مطب دکتر بیرون میآیی. یک راست به طرف حرم ثامن الحججعلیه السلام میآیی. تا چشمت به گنبد طلایی حضرت میافتد، نفست میگیرد. انگار تمام هوای داخل ششهای تو ناپدید شدهاند. نزدیک است به زمین بیفتی. دیوار را میچسبی و هق هق گریه میکنی. خودت را به در و دیوار میمالی و اشک میریزی. مغزت را یخ زده میبینی و گویا اصلاً کاری از تو ساخته نیست. با خودت میگویی:
روزها و در پی آن، هفتهها میآیند و میروند. هرچه تقلاّ میکنی تا
کلمه و جملهای را تلفّظ کنی، موفّق نمیشوی. آخرین حرف دکتر ها این است:
همه با تو صحبت میکنند. سؤال میکنند و پاسخ میخواهند.
گویا که فقط تو ممنوع الارتباط شدهای و دیواری نامرئی بین تو و دیگران کشیده شده است که مانع از این ارتباط میشود. جواب تو در مقابل صحبت و سؤال دیگران فقط یک لبخند تلخی است که بر لبان تو نقش میبندد. آهنگ زندگی هم برایت خستگیآور است. در رفتار تو دیگر آن احساس و لطافت گذشته وجود ندارد. تنها با حرکات دستان و خودکار و قلم است که میتوانی مقداری از مقصد و مقصود خودت را به دیگران منتقل کنی.
احساس غم و اندوه سراسر وجودت را میگیرد. بدون این که خودت متوجّه شوی در نوعی حسّ ناامیدی غوطهور هستی. از معالجه دکترها نتیجه نگرفتهای و بعضی توصیه به رفتن پیش دعا نویسهای کنار
خیابان میکنند. آنها که در هر گوشه از کوچه و خیابان مشهد خزیدهاند و مدّعی هستند که...!
فکر کردن به گذشتهها باعث میشود که همه چیز را سرد ببینی. روزها و شبهای گرم تابستان را پشت سر میگذاری ولی احساس سردی و بیروحی میکنی. تمام شادیهای دنیا را از دست رفته میدانی. هرچه را که برای تو وحشتناک است به خاطر میآوری.
خوابت کم شده است. شبها در اتاق قدم میزنی و ساعات را با سکوتی بیروح، پشت سر میگذاری. سرت از خستگی تیر میکشد و چشمهایت از بیخوابی خارش میگیرد. مغزت آن قدر آشفته است که نمیگذارد خواب به چشمهای تو بیاید. کاسه صبرت لبریز شده است و دیگر تحمّل ماندن و بودن را نداری. روی تخت دراز میکشی و چشمهایت را به سقف تیره اتاق میدوزی. تصمیمت را میگیری و منتظر میمانی تا صبح شود و آن را با خانواده در میان بگذاری.
صبح که میشود باخودکار و کاغذی که آماده کردهای شروع به نوشتن میکنی:
دارم میروم.
کجا؟
تهران
برای چه؟
برای معالجه، دیگر این وضع را نمیتوانم تحمل کنم.
چرا؟
از خدا خواستم یا شفایم دهد یا... .
آنها هم که عزم جزم تو را برای رفتن میبینند ممانعت نمیکنند و بلیت تهران را برایت تهیه میکنند و راهی تهران میشوی. در بین راه همچنان تردید و دلنگرانی داری که آیا خوب میشوی یا نه؟!
در تهران به چند پزشک مراجعه میکنی. همه نظر پزشکان مشهد را تأیید میکنند و میگویند:
امروز پیش دکتر علوی میروی. نگاهی با تأمّل به دهان و گلویت میاندازد. سپس نگاهش به چشمانت سُر میخورد و میگوید:
با تعجّب سرت را تکان میدهی، با چشمانت میپرسی:
فریادرس؟!
بله، اگر درمانی و شفایی هم باشد به دست ایشان است.
کجا هست؟
مسجد مقدّس جمکران.
لحظاتی چشمانت به روی زمین خیره میشود. گردنت هم مایل به طرف شانههایت شده و در فکر فرو میروی. با حالتی واگویه تکرار میکنی:
رو به دکتر علوی میکنی و با نوشتن میپرسی:
شبهای چهارشنبه
چند بار؟
قصد کن چهل شب چهارشنبه هر هفته پشت سر هم به آنجا بروی.
حتماً شفا پیدا میکنم؟
ان شاء اللَّه. ناامید نباش!
شب میشود و خواب به سراغ تو میآیند. چشم امید به فردا میدوزی که افقی به رویِ تو باز گردد، افکار آرام بخشی به سراغ تو میآیند. از فکرهای منفی و جور واجوری که در ذهن تو وول میخوردند رها میشوی. به درون خواب راحتی میغلتی و آرام میگیری. آرامشی به تو دست میدهد که در این مدّت کمتر به آن دست پیدا کرده بودی. صبح از فامیل و نزدیکان خداحافظی کرده و راهی ترمینال میشوی. بلیت مشهد را خریده و پا روی رکاب اتوبوس میگذاری. در بین راه، افکار مختلفی به ذهن تو هجوم میآورند، گاهی وقتها این افکار مأیوس کننده، امید و نشاط تو را مچاله میکنند. دنبال راه فراری هستی تا از دست آنها خلاص شوی. در درون خودت احساس پرسشهایی میکنی. هر چند جواب آنها را هم میدانی:
اگر دکتر موقع عمل بیشتر دقّت میکرد به این روز نمیافتادی!
اگر پیش دکتر دیگر میرفتی شاید... .
امّا به خودت نهیب میزنی و میگویی:
تو نباید اینطور فکر کنی.
چرا؟
چون «اگر» کار شیطان است و بس.
باید تا میتوانی فکرت را به سمت و سوی مثبت سوق دهی. آنچه باید اتفاق بیفتد میافتد و کاری هم نمیشود کرد. چنانچه زیاد هم روی «اگر و مگر» فکر کنی دیوانه میشوی، دیوانه! پس همان بهتر که تسلیم رضای الهی باشی و لاغیر، چون تو وظیفهات را که درمان بوده انجام دادهای.
به مشهد که میرسی ساک را برداشته و به منزلتان میروی. اهل و عیال هم هر کدام یکطوری تو را سؤال پیچ میکنند. تو هم از طبیب واقعی برایشان با نوشتن روی کاغذ تعریف میکنی و از فریادرسی که در جمکران است خبر میدهی. چند هفتهای در مشهد میمانی و مقدمات سفر هفتگی را فراهم میکنی.
آماده میشوی تا با جسم و جانت به قم و جمکران پرواز کنی. عزم تو برای چهل شب چهارشنبه جزم شده است. باید چهل هفته به قم و جمکران بروی و چهل شب به صاحب مسجد متوسل شوی تا اگر مصلحت الهی باشد پاسخت را بگیری.
از این هفته بلیت هواپیما تهیه کردهای. ظهر سهشنبه به تهران میرسی و بعدازظهر هم عازم قم میشوی تا بتوانی شب چهارشنبه در مسجد مقدّس جمکران باشی.
به قم و جمکران میرسی. زائران عاشقی را میبینی که با سوز و گداز خاصی با خدا و اهل بیتعلیهم السلام راز و نیاز میکنند. اشکهای آشتی بر پهنه صورت آنها میدود و به آستان مقدّسش میریزد. این اشکها با
نفسهای گرم عرفانی و الهی بندگان خوب خدا مخلوط میشود و آهنگ زیبای ترنم باران را در پهنای دشت دل و جان تداعی میکند.
به داخل مسجد رفته و بعد از خواندن نماز تحیت و نماز امام زمانعلیه السلام دستانت را برکنده زانو قلاب میکنی و به حال خوش نمازگزاران که هر کدام از جایی آمدهاند غبطه میخوری. هر کسی مشکلی دارد، یکی مشکلش دوری از آقاست، یکی مریضی روحی دارد و یکی مریضی جسم. یکی را میبینی که نه میتواند راه برود و نه اینکه حرف بزند و با صندلی چرخدار جا به جا میشود. یکی هم آنقدر رنگش زرد و زار است که به زور نفس میکشد و پوست صورت و تنش به استخوان چسبیده و معلوم است که به مریضی لاعلاجی مبتلا شده است. گویا فقط امید به طبیب واقعی دارند، حق هم دارند.
هر بار که به زیارت میروی حال و هوای دیگری پیدا میکنی. وقتی هم که به مشهد بر میگردی چیز گرانبهایی را در مسجد مقدّس جمکران جا مانده میبینی. گویا تمام وجود تو در جمکران جا میماند. موقع جدا شدن از مسجد مقدّس جمکران توان راه رفتن نداری. روح و جان تو در آن مکان میماند و سیر میکند. کالبد بیروحت به خانه برمیگردد. جسمی که بیروح باشد جز برای پوسیدن و مردار شدن حاصل دیگری ندارد!
هفتهها پشت سر هم میآیند و ماهها سپری میشوند. هر چه که به چهلمین هفته نزدیکتر میشوی انتظار و هیجان تو بیشتر میشود و مدام آرزوی رسیدن آخرین چهارشنبه موعود را داری.
الآن سی و هشتمین هفته است که راهی جمکران شدهای. وقتی پا در حیاط مسجد مقدّس میگذاری به خوبی صدای غروب را میشنوی، صدای آشنایی که نه به شب میماند و نه به روز، بلکه ما بین شب و روز است. تو هم، همچنان بین مریضی و شفا غوطه میخوری. نمیدانی که آیا همچنان لال میمانی و میبایست روزهای تاریکی را پشت سر بگذاری یا این که شفا پیدا میکنی و روزهای روشن سلامتی پیش روی تو است. اما نباید به دسیسههای شیطانی گوش کنی. آنچه که امام زمانعلیه السلام مصلحت بداند نصیب تو میشود. تو هم باید راضی و تسلیم به خواست و اوامر الهی باشی. تا پاسی از شب به دعا و نماز مشغول میشوی، حالا وقت ذکر صلوات است. سرت را باید روی مهر بگذاری و صد صلوات بفرستی. راه زیادی را پشت سرگذاشته و خسته و کوفته شدهای. پلکهایت میخواهد به هم بیاید امّا جلویشان را میگیری. خواب و خستگی راه، دست به دست هم دادهاند و به چشمانت هجوم میآورند و تو با آنها کلنجار میروی و تسلیمشان نمیشوی.
با یک دست، تسبیح صد دانهای را میگیری و دست دیگر را روی زمین میگذاری. به سجده میروی و پیشانیات را روی مهر چسبانده و شروع به فرستادن صلوات میکنی: اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد، اللّهمّ... .
هر بار که زبان دلت برای ذکر، به زمزمه درمیآید یک دانه از تسبیح هم از زیر انگشتانت میگذرد.
ناگهان همه جا نورانی میشود. از میان نور آقایی بیرون میآید. آنقدر جلال و شکوه دارد که مشکل میتوانی به صلوات فرستادن خودت ادامه دهی. ابّهت او، تو را میگیرد: اللّهمّ صلّ... صلّ... صلّ علی محمّد... .
مات و متحیر به آن آقا نگاه میکنی. مردم پشت سر ایشان به راه افتادهاند و شادی و نشاط از سر و رویشان میبارد. گویا نگینی است در میان جمعیت نمازگزاران که در مسجد هستند. به یکی از همراهان آن آقا نزدیک میشوی و با علامت و اشاره میپرسی:
این آقا کی هستند؟
ایشان حضرت مهدی - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - هستند.
تکتک آنهایی که در مسجد هستند به آقا سلام میکنند و پاسخ میشنوند. امّا تو بغض کرده و کناری میایستی. ناراحتی از اینکه چرا لال شدهای و قدرت تکلم نداری. اگر زبانت کار میکرد، سلام میکردی و جواب دلنواز آقا را میشنیدی و ... . ناگهان قلب بیقرار تو از هیجان به تپش میافتد و بر قفسه سینهات فشار میآورد و محکم به دندههایت ضربه میزند. آقا را میبینی که به طرف تو میآید. تا به تو نزدیک میشود میفرمایند:
از خجالت میخواهی آب شوی و در زمین فرو بروی. ناراحتی که چرا لال شدهای و نمیتوانی سلام کنی. با دست به زبان بسته خودت اشاره
میکنی و از این که قدرت تکلّم نداری عذر خواهی میکنی. دوباره آقا میفرمایند:
این بار زبانت به خوبی حرکت میکند و به راحتی میگویی:
سلام علیکم!
علیکم السلام و رحمة اللَّه!
میخواهی باز دهان باز کنی و با آقا صحبت کنی. چیزی بگویی و چیزی بشنوی. ندای گوشنواز و دلآرام آقا را با تمام وجود حس کنی. ولی قلب هیجانزدهات یاری نمیکند و جلوی سخن گفتنت را میگیرد.
در این هنگام همه چیز به حالت اوّل برمیگردد. دیگر آن آقای نورانی را نمیبینی. فقط خودت را در سجده و در حال فرستادن صلوات میبینی. امّا این بار ذکر تو با دفعات قبل تفاوت میکند. به خوبی صدای خودت را میشنوی که از حلق تو خارج میشود.
نفسهای تو از شدت هیجان به شمارش افتادهاند. با تمام شدن ذکر صلوات، سر از سجده برمیداری. چشم به مسجد و محراب میدوزی. نفس عمیقی میکشی و اشکهایت سرازیر میشود. تا مدّتی با دُردانه فاطمهعلیها السلام راز و نیاز میکنی. به حیاط مسجد میآیی. آب دهانت را قورت میدهی و گونههای خیس شده از اشک را با دستمال خشک میکنی.
باران ریز و شبنم مانندی باریدن گرفته و فضا را از عطر خاک معطر کرده است. نمازگزاران دسته دسته برای نماز و دعا به طرف مسجد میآیند. هر چند هنوز اذان صبح نشده است، ولی انگار صبح چهارشنبه از نیمه شب شروع میشود.
تو هم تجدید وضو کرده و آماده نماز صبح میشوی. بعد از نماز به داخل حیاط آمده و شروع به قدم زدن میکنی. باران بند آمده است و هوای مطبوعی در حیاط جریان دارد. پرتو نوری از مشرق نمایان میشود و آهسته آهسته تمام آسمان را روشن میکند. اشعههایی از نور به منارهها و گنبد مسجد میتابد و به راحتی تاریکی را کنار میزند و جای ظلمت را میگیرد. این اشعههای طلایی خورشید است که نوید صبح چهارشنبه را میدهد.
همچنان به قدم زدن مشغول هستی. به آفاق و انفس تفکّر و تأمّل میکنی. هر چند که از گریههای دیشب صدایت خفه و گرفته است، امّا با تمام لطافت و احساس پیش خود زمزمه میکنی:
چهخوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
هر بار که آن را میخوانی به تو یک آرامش و طمأنینه خاصی دست میدهد. دیگر به خود شکّ و دودلی راه نمیدهی، چون به گوهر یقین رسیدهای، گوهری که در سینهات حکومت میکند. اکسیری است جادویی که تمام کفر و باطل را ذوب میکند، اثری از ناحقّ برجا نمیگذارد. تو هم به حقایقی از عالم رسیدهای که وصف شدنی نیست،
بلکه درک کردنی است. آنها که اعتقاد به فریادرسی ندارند در گمراهی هستند و در مسیر ضلالت قدم میگذارند و به کج راهه میروند. عدّهای هم به غلط و اشتباه از مسیر امامت منحرف شدهاند، واقعاً که باید به حالشان گریست:
بر آن انجمن، زار باید گریست
که فریادرس را ندانند کیست
در منطقه عملیاتی حاج عمران هستی. لحظهای از آتش دشمن بعثی در امان نیستید. هوا که روشن میشود هواپیماهای عراقی آسمان را قُرق میکنند. پشت سر هم مانور داده و منطقه را بمباران میکنند. الآن هم همان صدا هست و همان هواپیماها. امّا این بار به تو خیلی نزدیک شدهاند. به راحتی صدایشان را میشنوی و آنها را میبینی. به دنبال صدای هواپیماها، صدای بمباران و رگبار ضدّ هوایی نیز به گوش میرسد.
صدای فِرفِر ترکشها را به خوبی میشنوی. ناگهان تمام بدنت گرم میشود. چشمهایت سیاهی میرود و روی زمین میافتی. آسمان دور سر تو میچرخد. هرچه سعی میکنی تا به سقف آسمان چشم بدوزی نمیتوانی. پلکهایت زور میزنند و بر عدسی چشمانت غالب میشوند و آنها را میپوشانند.
چشمها را که باز میکنی همه جا را سفید میبینی. آنها هم که در
رفت و آمدند سفید پوشند. از شخصی که از جلوی تو رد میشود میپرسی:
اینجا کجاست؟
بیمارستان است.
بیمارستان!
به زور سرت را بلند میکنی و نگاهی به دست و پای خودت میاندازی. به یک دستت سرم وصل کردهاند. چند جای بدنت هم باندپیچی شده است. به زور میتوانی آنها را تکان بدهی. عضوی را سالم نمیبینی. حسابی، آش و لاش شدهای. تشنگی امانت را بریده و از درد به خود میپیچی. خانم پرستار به سراغت میآید و میگوید:
چه میخواهی آقای....!
آب میخواهم.
نمیتوانیم به تو آب بدهیم.
چرا؟
چون تازه از اتاق عمل بیرون آمدهای و آب برایت ضرر دارد.
دارم از تشنگی میمیرم.
باید تحمل کنی.
درد هم دارد مرا میکشد.
کجایت درد میکند؟
کجای من سالم است که درد نکند.
الآن دردهایت را ساکت میکنم.
او بلافاصله از اتاق بیرون میرود. چند لحظه نمیگذرد و در حالی که سرنگی در دست دارد وارد میشود. آن را به داخل سرم تزریق میکند. لبهایت خشکیده و تشنگی جگرت را سوزانده. میخواهی با داد و فریاد آب طلب کنی امّا لبهایت هم در اختیارت نیست. کمکم مژههایت به هم میآیند. هر چه تلاش میکنی تا باز پرستار را ببینی امّا سنگینی پلکها، نمیگذارند که مژههای به هم چسبیده از یکدیگر جدا شوند. کمکم فشار دردی که تمام وجودت را گرفته، عقب نشینی میکند. خواب و رؤیا زور میزند و جای دردها را میگیرد.
چند ماهی است که از بیمارستان مرخص شدهای. جای بخیهها خارش میگیرد. تکتک عضلههایت با درد مأنوس شدهاند. بیاختیار آنها را میمالی و نوازش میکنی. امّا امروز چشمهایت سیاهی میرود و روی زمین میافتی:
در حالی که با چشمهای باز و بیروح، روی زمین افتادهای به زور از روی زمین بلند شده و روی زانوهایت مینشینی. صورتت را میان دستهایت میگیری و پنهان میکنی. مغزت آنقدر درد گرفته که گویا کسی آن را از جمجمه در آورده است. انگشتانت را به طرف بالا میکشی. سرت را با کف دستان محکم میمالی، جوری که انگار داری اتو میکشی. لرزش انگشتان تو هم کاملاً پیدا است. یکی تلنگری به
بازوان دستت میزند و میگوید:
حالت خوب است؟
بله... خوبم.
او راهش را میگیرد و میرود. تو هم با دستان پر درد خودت مشغول ماساژ دادن عضلات پاهایت میشوی.
حالت روز به روز بدتر میشود، به طوری که نمیتوانی حرکت کنی. دست وپایت به فرمان تو نیست. کمکم پاهایت ناتوان میشود و بیشتر در منزل میمانی. خانواده باید زحمت کارهای تو را بکشند. برای آنها هم سخت است، چون جسم و جانشان در عذاب است.
امشب عمویت به دیدن تو آمده است، تا وارد منزلتان میشود رو به تو کرده و غرولند کنان میگوید:
تا کی میخواهی این جوری باشی؟
عمو جان! این که دست من نیست!
خودت خواستی.
تو که میدانی در جبهه این طور شدم چرا این حرفها را میزنی؟
میخواستی نروی.
اگر نمیرفتم جواب خدا و پیغمبر را چه میدادم؟
این قدر خدا و پیغمبر نکن! اولاً وظیفهات بوده، دوماً حالا که رفتی این طور شدی، میتوانی که پیگیر درمانت باشی.
اگر مصلحت باشد شفایم را از خودشان میگیرم.
ببینیم و تعریف کنیم.
حرفهایش مثل ضربه محکمی بر سر و مغزت میخورد. بیحرکت روی تخت ولو شدی و تا مدّتی هیچ کس حرف نمیزند. سکوت تلخی بین شما برقرار میشود. نگاهت را به سقف اتاق میدوزی. در افکار خودت غوطه میخوری. با صدای بسته شدن در اتاق به خود میآیی و با پشت انگشتان دست، اشکهایت را پاک میکنی.
ناخودآگاه میگویی:
ناامیدی به گلوی تو چنگ میاندازد. خیلی افسرده و ناراحت به نظر میرسی. دستهایت را پهلوی تخت گیر میدهی و مینشینی. پاها را روی زمین، محکم میکنی. به زور خودت را به کنار پنجره میرسانی.
احساس میکنی که پاهایت به بدنت سنگینی میکند، به فرمان تو نیستند و به سختی به پیش میروند. از دستهای آویزان دو طرف بدنت هم که کاری ساخته نیست.
دلت میشکند. به آسمان تیره و ابری نگاه میکنی. اشک در چشمانت حلقه میزند. غرش رعد و برق در فضای اتاق میپیچد. قطرات باران درشت به شدت خودشان را به زمین میکوبند. همزمان اشکهای تو هم سرازیر میشود. آهی میکشی و به طرف تخت بر میگردی. دستمال کاغذی را برداشته و گونههای خیس خودت را خشک میکنی.
سکوت طولانی و دردآوری برقرار میشود، احساس تنهایی
میکنی. گویا از همه چیز جدا شدهای. دیوار نامرئی ایجاد شدهای را میبینی که بین تو و تمام دنیا فاصله انداخته است.
تو یک رزمنده بودهای. مجاهدی بودی که برای دین و ملّت قدم برداشتی. زمانی قدوم تو جای پای شهیدان بود و خون پاکشان سجدگاه تو. دست و انگشتان تو هم آتش و خشم الهی را بر سر دشمن فرو میریخت. بازوانی داشتی که افتخار امام امّت، بوسه زدن به آن بازوان سترگ بود. امّا حالا...؟!
غم فراق عزیزان و همرزمانت دارد تو را میکشد. داغ نبودن آنها برای تو جانکاه و جانفرسا شده است.
انسانهای شاد و خندانی را میبینی که به مال و منال زیاد رسیدهاند. نه بویی از جبهه بردهاند و نه میفهمند که جبهه چه بوده، امّا تو از نژاد دیگری هستی.
با آن همه تیر و ترکشی که تمام بدنت را آبکش کرده از بودن و ماندن خودت تعجّب میکنی. اصلاً برای تو سخت است که باور کنی زندهای.
شب به نیمه رسیده است. دو رکعت نماز حاجت میخوانی و در قنوت دلت میشکند. حاجت خودت را با آقا در میان میگذاری:
همانجا دراز میکشی و میخوابی. در خواب آقای نورانیای را میبینی که به تو میفرماید:
مسجدی به امر من بنا کردهاند، بیا آنجا و متوسّل شو!
دمدمای صبح برای نماز از خواب بیدار میشوی. تمام آنچه را که در خواب دیدی در ذهنت مانده است. به خوبی برای تو تداعی میشود که باید به مسجد مقدّس جمکران بروی و متوسّل به آقا بشوی. برای تو ثابت شده است که پل ارتباطی شفای همه دردها این خاندان هستند.
او طبیب واقعی است. اوست که به سراغ ما میآید، آن هم زمانی که از همه جا ناامید شده و فقط به او امید بستهایم و خود را برای او خالص کردهایم.
صبح علیالطلوع مشغول کارهای جاری خودت میشوی. مدام با ذهن خودت کلنجار میروی و با خود میگویی:
از مشهد تا جمکران خیلی راه است، چطور بروم؟
حالا اصلاً نرو چه عیبی دارد.
نه باید بروم ولی سال دیگر.
چرا سالی دیگر؟
خرج و مخارج رفت و برگشت را ندارم.
خوب باشد سال دیگر با خیال راحت برو.
در مقابل هر سؤالی که برای تو پیش میآید یک جوابی میتراشی و خودت را قانع میکنی. تصمیم خودت را هم گرفتهای: سال آینده عازم مسجد مقدّس جمکران میشوی و حاجت خودت را با آقا امام زمانعلیه السلام در میان میگذاری.
عصر به عیادت آن مریض آشنا میروی. در بیمارستان از او احوالپرسی کرده و تا برگردی دیر وقت میشود. بین راه هم به چند جا
سر میزنی و جویای احوال دوستان و خویشان میشوی. عصر که از خانه بیرون آمدهای فرصت را غنیمت شمرده و تا حال و نفس داری به این طرف و آن طرف میروی.
تا پاسی از شب بیرون هستی. عقربههای ساعت روی عدد دوازده جفت میشوند که به طرف منزل خودت میآیی. تا به نزدیکی منزل میرسی عدّهای را میبینی که آنجا جمع شدهاند. هر کدام سطلی در دست به طرف خانه شما میدوند. دود هم تنورهکشان از اتاقها بالا میرود. خودت رابه جلوی حیاط منزل میرسانی که ناخودآگاه فریاد میزنی:
از گوشه در، نیمنگاهی به داخل اتاقها میدوزی. در پرتو کمنور بعضی از لامپها که سالم ماندهاند چشمت به داخل اتاقها و اثاثیه میافتد. تلّی از خاکستر و دود همه جا را گرفته. اثاثیه سالمی نمیبینی. دیوار سفیدی هم به چشم نمیخورد. بسیار دلشکسته و پریشان میشوی. تمام وجودت از شدّت ناراحتی مور مور میشود. دندانهایت را از شدّت ناراحتی به هم میسایی و به طرف اتاقها میروی.
تا میخواهی وارد اتاق سوخته بشوی پای تو به آستانه در گیر میکند. سکندری میخوری و با سر به جلو خم شده و نزدیک است که به زمین بخوری. یک نفر دستهایش را باز کرده و به طرف تو میآید. تو هم بازوهایش را میگیری و خودت را کنترل میکنی. به دیوار تکیه میدهی. تا پشتت به تیغه دیوار میرسد جای زخمها زق زق میکنند. امّا تو دیگر به آنها توجّهی نداری.
در تفکّری ژرف فرو میروی. احساس گناه، سراسر وجودت را میگیرد. گناه مثل زالو در تمام رگهایت میلولد و خون تو را میمکد. دلت میخواهد یک نفر دیگر باشی، بهتر از آنچه که هستی. احساس میکنی که در بدنت زندانی شدهای و غل و زنجیر به جان خودت زدهای. باید خودت را نجات بدهی و مهاجرت کنی. راستی چرا قوز بالا قوز شده است؟
به حیاط میآیی و به پشت دراز کشیده و به آسمان خیره میشوی. یک ستاره چشمکزن سبز رنگ را میبینی که بالای سرت است. مدام سوسو میزند و نور افشانی میکند. از دیگر ستارهها روشنتر و درست مقابل چشمانت است.
اشک از چشمهایت سرازیر میشود. نگاهی به عملکرد خودت میکنی. در ذهن تو جرقّهای میجهد و تبدیل به آتش میشود. به یاد خواب شب گذشته میافتی. قلب تو از حادثه خوبی خبر میدهد، حادثهای که در شرف وقوع است. آقا تو را دعوت کرده است پس چرا تو اجابت نکردی؟
صبح زود به طرف خانه یکی از دوستانت میروی. سرت را به زیر انداخته و پشت درِ آنها میایستی. با کلی مکث و معطّلی انگشت خودت را روی زنگ میفشاری. تا در باز میشود با چشمانی خجالت زده به او نگاه میکنی و میگویی:
علیک السلام عبداللَّه؛ عجب از این طرفها؟
راستش کاری داشتم که آمدم پیش تو.
رفیقت هم دستش را به سینه میچسباند و میگوید:
چهرهات قرمز میشود. گوشهایت هم از خجالت سرخ شدهاند.
باز این رفیق تو است که میگوید:
اِ، اِ؛ تو که نباید پیش دوست خودت خجالت بکشی، عبداللَّه! بگو چه فرمایشی داشتی؟
الآن...الآن میگویم.
کف دستهایت را به هم میسایی و در حالی که عرق پیشانی را با پشت دست پاک میکنی میگویی:
راستش... به مقداری پول احتیاج داشتم و آمدهام از تو قرض کنم.
ای به چشم! تو فقط مبلغش را بگو.
راستش میخواهم به مسافرت بروم و نیاز به... .
او صحبت تو را قطع میکند و میگوید:
دستت را با صمیمیت میگیرد و با هم وارد خانه میشوید. بالاخره هرچقدر پول خواستی در اختیارت میگذارد و پس از خداحافظی به منزل برمیگردی.
با اهل خانه صحبت میکنی. عزم جزم خودت را با آنها در میان
میگذاری. ساک خود را برداشته و راهی پایانه مسافربری مشهد میشوی. بلیت اتوبوس خریده و سوار میشوی.
ماشین که از پایانه بیرون میآید در جاده کفی میافتد. راننده هم گازش را میگیرد و به سرعت مسیر تهران را به پیش میراند. از کنار پنجره نگاهی به پشت سر خودت میاندازی. خانهها را میبینی که به سرعت در حال کوچک شدن هستند. به نظر میآید که تکتک خانهها به هم فشرده میشوند و بالاخره از نظرها ناپدید میشوند.
باد سردی از بیرون ماشین به داخل میوزد. دهانت خشک و سرد شده است. گوشهای تو هم به خاطر زوزههای باد چیزی نمیشنوند. نگاهی به بیابانهای اطراف جاده میاندازی. باد، بوتههای خار دو سوی جاده را میکند و به رقص در میآورد. ترانه باد هم شنیدنی است. کمکم صورتت کج و کوله میشود. درد به تو هجوم میآورد و اخم چهرهات را پر میکند.
بالاخره پس از ساعتها و چندین بار توقف، به تهران میرسی. از آنجا به قم آمده و پس از زیارت قبر شریف حضرت معصومهعلیها السلام راهی جمکران میشوی. با مسؤولین مسجد جمکران صحبت میکنی تا مدّتی در آنجا خادم باشی، مدارک لازم را ارائه میکنی و آنها هم قبول میکنند که تو از فردا لباس خدّام را بپوشی. خوشحال هستی که خادم مسجد آقا شدهای. در این لباس همه یک رنگ هستند و هر کاری که به آنها میگویند انجام میدهند و آن را افتخار میدانند، افتخار!
از روزی که شروع به خدمت در مسجد مقدّس جمکران کردهای
شروع به شمارش میکنی. بیست و یک روز میگذرد تا این که ماه رمضان شروع میشود. در این مدّت شب و روز به خدمت و راز و نیاز مشغولی. حاجت خودت را هم با صاحب مسجد در میان گذاشتهای. در حالت بیم و امید در نوسان هستی. گاهی وقتها یک فکر وحشتناک به ذهن تو خطور میکند. خاطره آتش سوزی منزلتان مثل حبابهایی از درون میجوشند و به سطح ذهن تو هجوم میآورند. زخم زبان زدن نزدیکان تو چون آب جوشی وجودت را میسوزاند و آتش به اندام تو میاندازد. مثل مار گزیده به خود میپیچی و دم برنمیآوری. اشک و آه همدم و مأنوس تو شده است.
گریه بر هر درد بیدرمان دواست
چشم گریان چشمه فیض خداست
همچنان مشغول به خدمت در جمکران هستی. هرکدام از زائران با عشق و امیدی میآیند و بعد از خواندن نماز تحیت و نماز امام زمانعلیه السلام حاجت خود را با آقا در میان میگذارند. عدّه قلیلی هم پیدا میشوند که فقط کارشان شکایت و ایراد گرفتن و طعنهزدن است. تو همه اینها را میبینی و تحمل میکنی. در مقابل خدمت به آنها جز از صاحب اصلی مسجد توقع و چشم داشتی نداری. زائران غالباً با چشم محبت به تو مینگرند. آنها هم که با نگاه تیره و سرد به تو نگاه میکنند باز از خدمت به آنها دریغ نمیکنی. زائرند و مهمان آقا، تو هم خادم آنها. تو باید رسم مهمانداری را به جا آوری!
بعضی چیزها را هم میخواهی فراموش کنی امّا نمیتوانی. هرچه
سعی میکنی از ذهن و خاطرت دور کنی ولی بیفایده است. گویا بخش فراموشی ذهن تو اکنون کار نمیکند. حقّ هم داری، چون عدّهای معدود، شأن و منزلت مسجد و صاحب آن را رعایت نمیکنند و بیتوجّه به ارزشهای دینی و اسلامی هستند. هرچند تعداد آنها اندک است، امّا همان اندک آنها هم زیاد است. چون هر مکان و مقامی حریم و احترامی دارد و باید حرمتش را نگاه داشت. باید غیرت دینی داشت. باید شرم و حیا باشد، چون اگر شرم و حیا نباشد، دیگر هیچکاری عار نیست!
هیجدهمین روز ماه مبارک را پشت سر میگذاری. سهشنبه است و طبق معمول، زائران بیشتری به مسجد میآیند. بعد از خوردن سحری مشغول خدمت میشوی و از هر کار و خدمتی که از دستت بر بیاید دریغ نمیکنی. عشق به خدمت، تو را از هر نام و عنوان دنیایی دور میکند. اصلاً از القاب و عناوین صوری و ظاهری بیزاری. میخواهی خدمتگزار باشی و نوع و محل خدمت برایت تفاوتی نمیکند.
سی و نه روز است که چشم به در و دیوار مسجد دوختهای. شب و روز با مسجد و محراب انس داری. لحظهای از دعا و راز و نیاز غافل نبودی. شب سنگینی را در پیش داری. شبی که بهتر و بالاتر از هزار ماه است. شبی که در آن تمام مقدّرات یک سال مشخص و معین میگردد. شب قدر است و به حق میبایست قدر آن را دانست.
اذان مغرب است که از بلندگوهای مسجد پخش میشود. صوت خوش مؤذن زاده اردبیلی آدمی را به شور و وجد میآورد. آدمی
میخواهد با آن اذان بگرید، چون غربت و مظلومیت علیعلیه السلام را فریاد میزند. تنهایی و سوز دل علیعلیه السلام است که از دل نخلستانها به گوش میرسد. آهی است که از وجود حضرت فاطمهعلیها السلام برمی خیزد.
گریههای بیت الاحزان را به تصویر میکشد و مظلومیت قرون متمادی علی و شیعیانش را از منابر و مساجد به گوش همگان میرساند.
تو هم دنبال گم شدهات هستی. طاقتت دارد سر میرود. گاهی وقتها احساس میکنی که نه به یاد خودت هستی و نه دیگران. در ملکوت سیر میکنی و فقط به معشوق خود میاندیشی و بس.
در وجود خود یک فضای خالی احساس میکنی. فضایی میبینی که تاریک است و کاملاً مشهود و تا آن فضای تاریک را پر نکنی دست از طلب مطلوب و محبوب خود برنمیداری. فضا و خلأیی که فقط با نور پر میشود. هیچ چیز جای آن نور را نمیتواند بگیرد. با نبودن آن احساس غربت و تنهایی میکنی. فضای بزرگ و ساکتی میبینی که تحمل آن برای تو مشکل است.
آه عمیقی از درون میکشی. ناگهان قلبت به شدّت میتپد و حالت منقلب میشود. نگاهی متفکرانه به گنبد فیروزهای مسجد میاندازی. این بار آن را طوری دیگر میبینی. همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته است. در دلت غوغایی به پا میشود. شور و هیجانی تو را میگیرد که حکایت از آینده دیگری است که در انتظارش هستی.
بعد از نماز و دعا، افطار نموده و به داخل حیاط مسجد میآیی. چشم به آسمان میدوزی. ستارهها تمام آسمان را پر کردهاند و در حال
سوسو زدن هستند. نسیم خنکی میوزد. هوای دلپذیر و مطبوع جمکران روح را نوازش میدهد و جان را آرامش، عجب حال و هوایی!.
سر و کله ماه هم پیدا میشود. سرش به کار خودش است و از میان ستارهها راهش را گرفته و جلو میآید. این تکههای سیاه ابر هستند که گاهی سدّ راه ماه میشوند. با حرکت ابرها، خنجر تیز ماه هم به آرامی سینه ابرها را میشکافد و خودش را از لا به لای آنها نجات میدهد.
شب، از گذشتهها با زندهدلان مأنوس بوده است. آدمی میتواند دفتر خاطرات ذهنش را باز کند و نگاه عبرتآموزی به گذشته دور و نزدیک بیندازد.
شب، یاور پرهیزکاران و عاشقان است. شیاطین در خواب غفلت غوطه میخورند و شب زندهداران در فکر معراج اندیشهاند. تو هم لحظهای و آنی از این ساعات عرفانی و الهی غافل نیستی. همه جا و همه موقع به دنبال مطلوب و معشوق خود میگردی. بغض گلوی تو را میگیرد. حلقه اشکی از کنار چشمهایت خودنمایی میکند. زبانت هم از حرکت باز میایستد، انگار که اسیر بغض تو شدهاست. لبهایت چند بار به هم میخورد. چیزی که وسط گلویت گیر کرده بود همراه با اشک به صدا در میآید:
دید مجنون را عزیزی دردناک
در میان رهگذر میریخت خاک
گفت ای مجنون چه میجویی ازین
گفت لیلی را همی جویم چنین
گفت لیلی را کجا یابی زخاک
کی بود در خاک شارع دُرّ پاک
گفت من میجویمش هرجا که هست
بو که جایی ناگهش آرم به دست
چند ساعتی از شب میگذرد. تو همچنان مشغول خدمت هستی و به زور این جسم مجروح و خسته خودت را به این طرف و آن طرف میکشانی.
بالاخره خواب به چشمهایت هجوم میآورد. داخل یکی از اتاقهای خادمین کفشداری میشوی. دستی بر زخمهای پر درد تنت میکشی. روی پتو دراز میکشی و سرت را به دیوار اتاق میچسبانی. خنکی دیوار مقداری از درد سرت را تسکین میدهد. به پهلو میچرخی و چشمانت را میبندی.
بلافاصله به خواب میروی.
در حال نظافت حیاط مسجد هستی. سید جلیل القدری پیش تو میآید و میگوید:
حالت چطور است، سید!؟
الحمد للَّه!
بیا برویم داخل مسجد تا با هم صحبت کنیم.
چشم آقا!
بیاختیار با او داخل مسجد میشوی. به طرف چهار بزرگوار که نور سر تا پایشان را پوشانده و کناری نشسته و گویا انتظار شما را میکشند میروید. باورت نمیشود که همه آنها را میشناسی؛ پیامبر اکرم، حضرت علی با فرق خونین، حضرت فاطمه، حضرت معصومهعلیهم السلام. خدمت آنها رفته و مینشینی. در پوست خودت نمیگنجی. همان آقایی که الآن او را میشناسی و میدانی که یوسف زهراست، رو به تو
میکند و میفرماید:
آقا سید! کسالتی داری؟
بله آقا، در جبهه مجروح شدهام و ... .
آقا دست مبارک خودشان را روی سرت میکشد و میفرماید:
سپس دستی به کمر و پاهایت میکشد و با این کار تمام دردها از بدنت بیرون آمده و از جسم و جانت دور میشود.
تو که در این چند سال، لحظهای از درد و رنج زخمها به دور نبودی و آسایش و آرامش برای تو معنا نداشته، حالا احساس راحتی میکنی و دوباره مزه سلامتی را میچشی.
دوباره مجذوب امام زمانعلیه السلام میشوی. امام دست مبارکش را به طرف تو آورده و یک دانه خرما و مقداری آب به تو میدهد و میفرماید:
تو هم با اشتیاق فراوان آن را میگیری و میگویی:
ناگهان از آن حالت خوش خارج شده و پتو را از روی خودت کنار میزنی. خودت را در اتاق کفشداری میبینی که خوابیده بودی. فقط نور کم سوی چراغ خواب است که دارد با سیاهی، دست و پنجه نرم میکند. تاریکی گلوی لامپ کمنور را میفشارد، ولی همچنان نور کمسوی چراغ خواب مقاومت میکند.
با پشت دست چشمانت را میمالی و میخواهی بلند شوی. با تعجب به پاهایت نگاه میکنی. این بار بدون کمک دیوار و تکیه به آن، به راحتی سرپا میایستی. به طرف کلید لامپ میروی. دستت به راحتی آن را فشار میدهد و روشن میکند. تمام صورتت را عرق گرفته است. با دستمال، عرق را پاک میکنی. قطرات اشک از چشمانت میبارد و روی گونههایت لیز میخورد و با محاسنت انس میگیرد. یکی از خادمین مسجد به طرفت میآید. رو به تو میکند و میگوید:
سید عبداللَّه، این موقع شب کجا میروی؟
من... من... دنبال آقا میروم.
او که زود متوجّه حالت میشود، میپرسد: آقا را کجا دیدی؟
او هم با چشمانی پر از اشک به تو نگاه میکند و به طرف مسجد میدود. خودت را به سرعت به داخل مسجد میرسانی. به آن قسمتی که آقا و دیگر بزرگواران نشسته بودند نظر میاندازی. آنچنان به آنجا خیره میشوی که اگر ترنم اشکهایت نبود، چشمانت خشک میشد.
بلندگوهای مسجد نیز همزمان، مناجات امیرالمؤمنینعلیه السلام را پخش میکنند:
اللّهمّ إنّی أسئلک الأمان یوم لا ینفع مال ولا بنون، إلّا من أتی اللَّه بقلب سلیم... .(1)
1) 1. خدایا من از تو امان میخواهم در روزی که مال و فرزند سودی ندارد مگر آنکه دل پاک را نزد خدا بیاورد و ... .
به یاد مسجد کوفه میافتی. در ذهن خود مولا را میبینی که در مسجد کوفه در حال راز و نیاز است. ناگهان منادی از عرش ندا سر میدهد: قد قتل علی المرتضی(1). مردم کوفه از خواب برمیخیزند و سراسیمه به طرف مسجد کوفه میدوند. امّا صد افسوس که در خواب سنگین فرو رفته بودند و دیر از خواب بیدار شدند.
بعد از خواندن نماز شب و خوردن سحری به حیاط مسجد میآیی و به آسمان چشم میدوزی. سپیدی صبح را میجویی. هالهای کمرنگ را میبینی که بنای خودنمایی دارد. آماده نماز صبح میشوی و در نماز، شکر الهی را به جا میآوری.
برای اطمینان دوباره، خودت را به پاهایت میسپاری.آری این پاهای تو هستند که هر جا بخواهند تو را میبرند. تکتک سلولهای تو هم به شور و شوق آمدهاند و خوشحالند که دست محبت طبیب واقعی بر سرشان کشیده شده است. طبیبی که واقعاً طبیب است.
خودت را در بیرون مسجد، بالای سکو میبینی. چشمانت به طرف مشرق خیره شدهاند. نبرد بین سیاهی و سفیدی را مشاهده میکنی. هر چقدر سیاهی زور میزند تا سپیدی را پنهان کند، نمیتواند. اصلاً سپیدی بنای تسلیم شدن را ندارد. سپیدی مانده است تا نظارهگر خورشید باشد، خورشیدی که از مکّه طلوع میکند.
سیاهی آخرین زورهایش را میزند، امّا تنها رسوایی خودش را
1) 2. مجلسی محمّد باقر - بحار / ج 42، ص 282. همانا امیرالمؤمنین کشته شد.
نظارهگر است و در نهایت، فرار را بر قرار ترجیح میدهد. آسمان مشرق به آهستگی طلایی رنگ میشود. گنبد و گلدستههای آبی مسجد را مینگری که با پرتو نور طلایی آفتاب، فیروزهای شدهاند.
مسؤولین و خدمتگزاران مسجد، خبر شفا یافتن تو را شنیدهاند. دسته دسته به سراغت میآیند و تو را به آغوش میکشند. بر شانههایشان بوسه میزنی و با اشک شیرین خوشحالی، خدا را شکر میکنی.
چند روز دیگر میمانی. میخواهی علفهای هرزی که در باغستان روح و روانت ریشه دواندهاند را هَرَس کنی و از بین ببری.
تو هزاران و بلکه میلیونها امید و آرزوی دیگر در دل داری. درست است که تقرّبی پیدا کردهای و عنایت و کرامتی را دیدهای، ولی هنوز هزاران هزار راه مانده در پیش رو داری که باید بپیمایی. هنوز راه باز است و باید جهت کمال و رشد و تعالی تا رسیدن به نقطه مطلوب، تلاش و جهاد کنی.
وسایلت را جمع و جور کرده و در ساک میگذاری. از دوستانت خداحافظی میکنی. راه بازگشت به شهر خودتان - مشهد - را در پیش میگیری. ناخوداگاه، این شعر به ذهن و خاطر تو میرسد:
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا هجری که پایانش تو باشی
السلام علیک، یا اخی!
علیک السلام و رحمة اللَّه و برکاته
ما اسمک؟
أنا ولید بن عباس
من أین؟
من الحجاز!
یا فارس الحجاز! ادرکنا!(1)
بر تو هم سلام و رحمت و برکت خداوند باد!
اسم تو چیه؟
من ولید بن عباس هستم.
از کجایید؟
از سرزمین حجاز (عربستان).
ای اسبسوار سرزمین حجاز! ما را دریاب!
در یکی از شهرهای عربستان سعودی هستی. اقوامت نیز، مانند
1) 3. سلام بر تو ای برادر!
خودت سنّی مذهب هستند. امّا تو ارادت خاصّی به پیامبر و خاندانشعلیهم السلام داری. در درون خودت حقایقی را درک میکنی که کمتر میشود بر زبان آورد. خداوند به تازگی اولین فرزند را به شما عنایت کرده است. میخواهی نامی برای او بگذاری. با همسرت مشورت میکنی. او خیلی علاقهمند است که نام دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را که نام مادرش نیز هست را روی دخترتان بگذارید. مادر و دختر یک اسم داشته باشند.
فامیلها با شنیدن خبر به دنیا آمدن نوزاد، جهت تبریک به منزل شما میآیند. عدّهای هم که امروز آمدهاند حسابی به اسم دخترت گیر دادهاند. یکی از آنها میپرسد:
اسم دخترت را چه گذاشتهای؟
فاطمه
چی؟ فاطمه!
مگر چه اشکالی دارد؟
حتماً او را دوست نداری و میخواهی زودتر بمیرد و از دستش راحت بشوی!
یک خطِّ اخم ضعیف و کوچکی بین دو ابروهایت پیدا میشود. به نوزاد خودتان خیره میشوی و چند لحظه چشمهایت حرکت نمیکند. رو به این فامیل سُنّی خودت میکنی و با بیحوصلگی میگویی:
منظورم آن اسمی است که انتخاب کردهای. دلتان خوش است که اسم انتخاب کردهاید؟
اسمش خیلی هم خوب است، مگر چه عیبی دارد؟
مگر نمیدانی که اسم فاطمه و زینب برای بچّه خوشیمن و مبارک نیست.
برای چی؟
چون روی هر بچّهای که این اسمها را بگذارند به زودی مریض میشود و میمیرد و... .
ناگهان قلبت فرو میریزد و تصوّر مرگ اوّلین بچّهات ذهنت را مشغول میکند. با خود کلنجار میروی که آیا اسم مناسبی است یا نه؟ هر چه فکر میکنی اسمی بهتر از فاطمه برای فرزندت پیدا نمیکنی.
یکی از اقوامت پشت چشم نازک میکند. پلکهای سنگین خودش را میگشاید و با گوشه چشم به تو نگاهی میاندازد. لبخند متکبّرانه و اهانتآمیزی بر دهان او نقش میبندد و میگوید:
بیا و اسم درست و حسابی بر روی دخترت بگذار!
چه اسمی بهتر از فاطمه؟
این همه اسم.
فوراً جوابش را میدهی:
فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده است.
یعنی نمیخواهی حرف ما بزرگترها را گوش کنی؟
احترام بزرگی شما سر جای خودش، ولی... .
او حرف تو را قطع میکند و میگوید:
با ناراحتی میگویی:
همه فامیل از اصرار تو برای انتخاب نام فاطمه تعجب میکنند. تا مدّتی سکوت بر فضای منزل حکمفرما میشود و همه خشکشان میزند. بلند میشوی تا از آنها پذیرایی کنی که همهمه میان آنها شروع میشود. دَرِ گوشی با هم صحبت میکنند و با حرکت انگشتان دست به یکدیگر علامت میدهند. یک ساعتی میگذرد که مهمانها میخواهند خداحافظی کنند و بروند. سر پا که میایستند یکی از آنها به تو نزدیک میشود. همه نگاهها به او دوخته شده است و گویا منتظر حرف دل خودشان هستند تا به تو بگویند. او هم با کلمات شمرده و گویا، لب به سخن میگشاید:
جناب ولید بن عباس!
جانم! بفرمایید!
ما که اینجا جمع هستیم همه از اقوام تو حساب میشویم، آیا جُز خیر و مصلحت تو، چیز دیگری میخواهیم؟
شکی نیست. ولی خیر و مصلحت به دست خدا هست و بس!
ما میخواهیم بچهات زنده بماند.
آن هم به دست خداست، تا او چه مقدّر فرماید.
او که میبیند زیر بار این حرفها نمیروی رو به یکی از ریش
سفیدهای حاضر در جلسه میکند و میگوید:
آن پیرمرد هم که تازه از خوردن قهوه و شیرینی دست کشیده، مَلَچ و مُلُوچی به دهانش میاندازد و به دندانهای مصنوعی که در دهانش بند نمیشوند یک زبانی میکشد. نفس عمیقی کشیده و در حالی که دستش را بر شکمش میکشد و میگوید:
آقا ولید!
بفرمایید!
همهمان که اینجا هستیم یک اسمی را برای دخترت انتخاب کردهایم که بهتر است آن را روی دخترت بگذاری.
اسمی بهتر از فاطمه؟
آره!
مثلاً چه اسمی؟
«حَفْصِه»! تو هم میشوی «ابا حفصه»!(1)
از اینکه میبینی هیچ کسی برای نظر تو و همسرت ارزش قائل نیست بسیار ناراحت و عصبانی میشوی. از ناراحتی لبهایت تند تند به هم میخورد. رو به جمعی که منتظر پاسخت هستند میکنی و میگویی:
یعنی به حرف بزرگترها گوش نمیکنی؟
بزرگ ما خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله است.
او هم ناراحت شده و به نفسنفس میافتد و با دلخوری میگوید:
من او را حفصه صدا میزنم!
من هم فاطمه صدایش میکنم!
روزها و سالها میگذرد. فاطمه هم روز به روز بزرگتر میشود. از دو سالگی به راحتی راه میرود و صحبت میکند. شیرین زبانی او باعث میشود تا شمع محفل خانواده شما بشود.
اکنون فاطمه وارد سومین سال زندگیاش شده است. همچنان شاد است و به بازیهای بچهگانه خودش مشغول است. تو و مادرش هم سخت از او مواظبت میکنید. به یاد پیامبرصلی الله علیه وآله میافتی که برای بچههایی که نام فاطمه دارند، حقّ و حقوق خاصّی قائل بود. تو هم سعی میکنی تا به آن روایات عمل کنی و احترام فاطمه را نگه داری.
چند روزی است فاطمه مریض به نظر میرسد. آنچه از دارو و درمانهای محلی که به ذهنتان میرسد به کار میبندید. امّا حال او بهتر که نشد، هیچ، بلکه وخیمتر هم شد. او را به دکتر میبرید. دکتر هم نسخهای نوشته و دستورات لازم را به کار میبندد. امید زیادی به بهبودی او دارید. امّا هر روز که میگذرد حال و روز فاطمه بدتر میشود. باز او را به دکتر میبرید و دارو میگیرید. ولی هیچ فایدهای ندارد. دکترها هم قطع امید کردهاند!
در دل شب دل تو میشکند. به حیاط منزلتان میآیی و شروع به قدم زدن میکنی. نگاهی به آسمان تیره و ابری میاندازی و به داخل اتاق برمیگردی. همسرت را میبینی که فاطمه را در بغل گرفته و او را تکان میدهد. نگاهش را به چشمان او دوخته و منتظر تکان خوردن پلکهای دخترش است.
به همسرت، فقط نگاه میکنی. فضای خانهای که تا چند روز قبل پر از نشاط و سرزندگی بود اکنون آن را غم و اندوه گرفته است، مثل این که با هم مجلس ختم ملالانگیزی گرفتهاید!
چارهای جز توسل نمیبینی. صبح که میشود بچه را بغل میکنی و به مسجد النبی میآیی. تا چشمت به قبر پیامبرصلی الله علیه وآله میافتد بغضی گلوی تو را میگیرد و راه نفس کشیدن را هم میبندد، به طوری که حرارت بدنت را هم میتوانی حسّ کنی. بغضی که مانند سدّی جلوی اشکهای تو را گرفته بود ناگهان کنار میرود و سیل اشک جاری میشود. با قلبی شکسته رو به قبر حضرت میکنی و میگویی:
میخواهی دست به ضریح بکشی و تبرکاًبه روی دخترت فاطمه بمالی، امّا مأموران وهّابی مسلک که آن را شرک میدانند مانع میشوند و به زور تو را از آنجا دور میکنند.
به خوبی میدانی که بوسیدن زمین و ضریح پیامبر پرستش سنگ و آهن نیست. میدانی که سنگ و آهن و طلا و نقره، سود و زیانی
نمیرسانند و مقصود تو وجود نازنین درون آن پنجرهها و قبر است. اصلاً مگر در کتب علمای گذشته نیامده است که اصحاب از عصا، شمشیر، لیوان، انگشتر، مو، کفش و ظرفهای پیامبر خداصلی الله علیه وآله تبرک و تیمّن میجستند؟(1)مگر... .
روی زمین نشسته و بچّه را روی پاهایت میگذاری و مدّتی با رسول خدا نجوا میکنی. ناگهان پلکهای فاطمه به هم میخورد و چشمهایش را باز میکند. سر تعظیم به پیشگاه پیامبرصلی الله علیه وآله فرود میآوری. بچه را دوباره بغل کرده و راهی منزل میشوی.
همسرت با دیدن بچه سر از پا نمیشناسد. خوشحال و خندان شده و او را بغل میکند. تو هم از توسّل و تبرّک و شفاعت پیامبرصلی الله علیه وآله برای او سخن میگویی.
فاطمه تا مدّتی مریض نمیشود و سرحال است، امّا امروز خوابش خیلی طولانی شده است. به شکّ و تردید میافتید. مادرش به طرف او میرود و هر چه صدایش میکند بیدار نمیشود. هول و هراس شما را میگیرد. او که با یک تکان و یا یک صدا از خواب میپرید، حالا اصلاً هیچ تکانی نمیخورد. سراسیمه او را بغل کرده و به درمانگاه میبری و دکتر هم شروع به معاینه میکند. فقط یک جمله دکتر میگوید، جملهای که با شنیدن آن دنیا برایتان زیر و رو میشود:
1) 6. صحیح بخاری / ج 4، ص 100، باب دعاء النّبی الی الاسلام و النّبوة.
همراهان یکی از مریضهای داخل درمانگاه به پیش تو میآید. تأکید میکند تا بچه را پیش دکتر دیگری ببرید. شما هم به امید اینکه این دکتر اشتباه میکند به نزد دکتری دیگر میروید. دکتر بعدی هم فقط یک کلمه میگوید:
شادی شفای فاطمه که مدّت زیادی از آن نمیگذشت از بین میرود و به جای آن غم و غصّه میآید، غمی جانکاه و جانفرسا! جسم بیجان فاطمه را به منزل میآوری.
صدای گریه شما در اتاق و حیاط میپیچد. یکیک همسایهها به پشت در میآیند و جویای احوال خانواده میشوند. تا چشمشان به جسم بیروح فاطمه میافتد، گریه سر میدهند. خبر فوت بچه بین فامیل میپیچد. دسته دسته به منزل شما آمده و تسلیت و تعزیت میگویند. چند ساعتی نمیگذرد که منزل شما پر از جمعیت زن و مرد میشود.
بعضی از آنهایی که به منزل شما آمدهاند تعصّبات خشک جاهلی دارند. هر چند مسلمان هستند ولی به احکام حقیقی شرع مقدّس توجّه ندارند. یکی از آنها به حالت بدجنسی میگوید:
دیگری هم در حالی که چشمهایش از اشک قرمز شده است دستی
بر صورتش میکشد و میگوید:
سوّمی هم صدای دورگهاش را صاف میکند، چشمان پُفکردهاش را از اشک پاک میکند و با قیافهای عبوس و اخمو میگوید:
نمیدانی چه کنی؟ گویا تحمل زخم زبانها، بیشتر از غم فراق فرزندت است و مانند ضربه کوبندهای است که بر سر تو فرود میآیند. با هر ضربهای مدّتی خشکت میزند و بیحرکت ایستاده و فقط به آنها نظر میاندازی.
جلوی اشکهایت را میگیری و آماده میشوید تا فاطمه را به غسّالخانه ببرید. فامیل و نزدیکان هم آماده حرکت به سوی قبرستان شدهاند. تا پیکر تنها بچهات به بالای دستها میآید، گویا که دل تو از جا کنده شده است و این رگهای قلب تو است که به سوی گورستان میبرند. بیخود نیست که زمزمه میکنی:
دوست داشتی تا مانند مادرش گریه کنی و داد و فغان سر دهی. امّا نمیخواهی بهانه به دست مغرضان و منحرفان بدهی. همچنان در دل ناله سر میدهی و از درون اشک میریزی و شمع درونت کم سوتر میگردد. دوست داری مثل ماهی در آب باشی و هیچ کس اشکهایت
را نبیند. خوش به حال ماهی، که هرگاه اشک میریزد، کسی اشکهایش را نمیبیند!
یک نفر در حالی که سعی میکند خودش را به تو نزدیک کند با لحن نامناسب میگوید:
سرت را به طرف او میچرخانی و نگاه تندی به صورت او میاندازی. در حالی که هنوز حالتش محو نشده است میگویی:
او هم که صلابت و محکمی تو را میبیند، راهش را میگیرد و میرود.
در دل تو غوغایی برپاست. فقط توکّلت به خدا و پیامبرش است و سعی میکنی با یاد خدا و پیامبر دلت را مقداری آرام کنی. ناخودآگاه به یاد حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله که خوانده بودی میافتی:
در ذهن خود به سراغ آخرین آنها که نامش مهدی است، میروی. همه ادیان و فرق معتقدند روزی ظهور میکند و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. به یاد حضرت فاطمه دختر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله میافتی و از اینکه نام فرزندت را فاطمه گذاشتی دوباره بر خود میبالی. آری فاطمه کسی است که تمام طوایف از مسلمانان معتقدند که حضرت
1) 7. صحیح بخاری / ج 9، ص 78 و ج 4، ص 28 - صحیح مسلم / ج 3، ص 1451.
مهدیعلیه السلام از فرزندان اوست.(1)یک لحظه در دلت مهدی را واسطه قرار میدهی تا به احترام نام مادرش تو را بین اقوام سربلند کند.
حالا به غسّالخانه رسیدهاید. میخواهند لباسهای بچه را بکنند تا او را غسل دهند. تو هم میخواهی نگاهی دیگر به سر و صورت معصومانه دخترت بیندازی. به طرف جنازه میروی و چشمهای بیرمقت را به او میدوزی. ناگهان فریاد میزنی:
همه اطرافیان به دهان باز تو نگاه کرده و تعجّب میکنند. یکی میگوید:
چه شده است ولید؟
زنده شد! زنده!
خیالاتی شدهای؟
نه... نه... من خودم دیدم که پلک زد.
ولید بن عباس! چرا هذیان میگویی و ...
حرفش را قطع میکنی و میگویی:
با سر و صدایی که از خوشحالی به راه میاندازی بقیه فامیلها هم به داخل غسّالخانه آمده و به طرف فاطمه هجوم میآورند. پاهای بچه را میبینی که جمع میشود و دستهایش را روی زمین گذاشته
1) 8. ابن ابی الحدید معتزلی - شرح نهج البلاغه / ج 1، باب 16، ص 281.
و مینشیند. چشمهایش را باز کرده و تا تو را میبیند میگوید:
تو هم با خوشحالی و ذوقزدگی جوابش میدهی:
علیک السلام، عزیزم، نازنینم، فاطمهام!
تشنهام، آب میخواهم!
همین الآن برای تو آب میآورم، عزیزم!
سریعاً یک لیوان آب برای او آورده و او هم آب را در میان نگاههای شگفتزده تشییع کنندگان قورت قورت سر میکشد و تا آخرین قطره آن را مینوشد. بچه را بغل کرده و دست محبّت پدری بر سر و پشت او میکشی. مادرش که نیمهجان شده بود با شنیدن خبر، جانی دوباره میگیرد. بعضی از تشییع کنندگان هنوز زنده شدن فرزندت را باور ندارند. هر کدام به شکلی به طرف تو میآیند و فاطمه را سؤال پیچ میکنند و تا یقین به دوباره زنده شدن بچه برای آنهایی که زخم زبان میزدند حاصل میشود، خجالت کشیده و از شدت شرمندگی گوشهای آنها قرمز میشود. عدّه قلیلی هم به طرز مشکوکی اظهار مهربانی میکنند. در نگاهایشان، نیش عقرب است و در زبانشان زهر مار. دور فاطمه میچرخند و با نوعی مهربانی ساختگی لبخند میزنند. گویا کور و کر هستند که این حقایق را نه میبینند و نه میشنوند:
جهان پرسماع است و هستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور
از خوشحالی و هیجان، قلبت به شدّت میتپد و احساس میکنی که میخواهد از سینه بیرون بزند. اشکهای شیرین را از روی صورتت پاک میکنی. مادرش، بچه را از تو میگیرد و او را غرق در محبّت و عاطفه مادرانهاش میکند و با اقوام به خانه بر میگردید. ساعتی بعد فاطمه از مادرش جدا شده و به طرف تو میآید. گویا پیغامی دارد که میخواهد به تو برساند. حاضرین هم سکوت میکنند. پیش دستی میکنی و میگویی:
حالت چطوره، دخترم!
خیلی خوب هستم.
در این مدّت در چه حالی بودی؟
در خواب بودم، خواب خوش!
چه بر تو گذشت؟
در خواب دیدم که آقایی پیش من آمد و ایستاد و مشغول خواندن نماز شد.
نمازی که مقداری با نماز شما فرق داشت و بعد از نماز، دستی بر سرم کشید و فرمود: بلند شو، شما زنده میمانید و فعلاً نمیمیرید.
آب دهانت را قورت میدهی و درحالی که از تعجب چشمهایت میخواهد از حدقه بیرون بزند، خودت را به او نزدیکتر میکنی و میپرسی:
خوب، خوب! چیز دیگری نگفت؟
یک پیغامی هم برای شما داشت.
فوراً میپرسی:
چه پیغامی؟
گفت: به بابایت بگو که شیعه شود!
با شنیدن این حرف گویا که به یکباره آب سرد رویت ریختند!
به دهان فرزندت خیره شدهای. اصلاً پلک نمیزنی و فقط چشم به او دوختهای و گوش جان به حرفهای او سپردهای.
تا الآن در فضای خانه سکوت مطلق حاکم بوده است. همه حواسها به فاطمه بود تا ببینند چه میگوید. اطرافیان آنقدر بیسر و صدا شده بودند که حتی میشد صدای نفسها را شنید. امّا تا فاطمه پیغام آن آقا را بیان کرد فضا را همهمه و پچپچ پر کرد. خیلیها از شما فاصله گرفته و کمکم دور میشوند.
گویا به قلبهای آنها مهری خورده است که نمیخواهند خورشید حقیقت را ببینند. امّا تو به دنبال خورشید هستی، خورشیدی که روزی از مکّه طلوع خواهد کرد و به داد مظلومین میرسد. او واقعاً فریادرس است، اگر قدرش را بدانند!
به شکرانه این لطف پروردگار تطوّر و تحقیق گستردهای در اعتقادات دینی خودتان میکنی. حسّ کنجکاویات بیشتر میشود. میخواهی جایگاه شیعه را در قرآن پیدا کنی. به تفاسیر قرآنی مراجعه میکنی. به تفسیر آیه هفتم از سوره بینه میرسی: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ».(1)
1) 9. کسانی که ایمان آوردهاند و کارها و اعمال شایسته انجام دادند، آنان بهترین مردم هستند.
عایشه میگوید که به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردم گرامیترین بندگان نزد خداوند چه کسانی هستند؟ حضرت همین آیه را خواند.
وقتی هم که حضرت علیعلیه السلام بر پیامبرصلی الله علیه وآله وارد میشود حضرت رسولصلی الله علیه وآله میفرماید: «به همان کسی که جانم در دست اوست سوگند! این(علی) و شیعیانش، به درستی رستگارانند در روز قیامت.» و همین آیه نازل میشود. پس از آن اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله هر موقع حضرت علیعلیه السلام را میدیدند که دارد میآید، میگفتند: «خیر البریة» آمد.(1)
به کتب روایی همکیشان خودت از اهل تسنّن مراجعه میکنی. میخواهی روایاتی از پیامبرصلی الله علیه وآله در مناقب و مراتب شیعیان بیابی. خوشبختانه به روایات متعدد برمیخوری که چندین بار رسول خداصلی الله علیه وآله از امام علیعلیه السلام یاد میکند و میفرماید: «به خدایی که جانم در دست او است سوگند، این (علی) و شیعیانش روز قیامت رستگارانند.»(2)
خیالت راحت میشود. از شکّ و دودلی بیرون میآیی. برای تو یقین شده است که پس از پیامبر خدا، فقط اهل بیت پیامبرعلیهم السلام بر حقّ هستند. تو هم دنبال حقّ و حقیقت هستی که به تازگی به آن رسیدهای. حاضر نیستی حتی یک لحظه تحت تأثیر جوسازی دیگران باقی بمانی. به مسجد النّبی در شهر مدینه میآیی. رو به قبر شریف رسول اللَّهصلی الله علیه وآله میکنی و میگویی: «اشهد أن لا اله الا اللَّه، اشهد أن محمّداً رسول اللَّه و اشهد أن علیاً امیرالمؤمنین ولیّ اللَّه».
احساس آرامش و طمأنینه خاصی میکنی. از الآن به بعد نیز نمازهایت را همانند پیامبرصلی الله علیه وآله میخوانی، به همان شکلی که سنّت و سیره واقعی رسول اللَّه بوده است.
یکی از فامیلهایت تو را میبیند که به عبادت مشغول هستی. از اذکار و افعال تو تعجب میکند. چهره خود را ترش کرده و به طرف تو میآید. چشمهایش را به طرز بدخواهانهای تنگ کرده و میگوید:
ولید بن عباس!
بله! بفرمایید!
این چه وضع دعا و نماز است؟
نماز و دعای واقعی همین طوری است که دیدی.
اخمهایش را درهم میکشد و میگوید:
چرا؟ یعنی تو هم شیعه شدهای؟
بله! من به تازهگی سنّی واقعی شدهام.
منظورت چی است؟
یعنی این که اهل سنّت واقعی همان شیعیان هستند که به سنّت پیامبر عمل میکنند.
اعمال شیعیان چه ربطی به تو دارد؟
چند لحظهای به او خیره میشوی. با انگشت اشاره به طرف دهان او اشاره میکنی و سپس به طور شمرده شمرده جوابش میدهی. گویا هر کدام از کلمات را به دقّت با ترازو وزن کردهای:
او هم قیافه حقّ به جانبی میگیرد و با عصبانیت میگوید:
این حرفها را نزن ولید! مگر میخواهی سرت را به باد بدهی؟
سر آنها که اعتقاد به مهدی موعودعلیه السلام ندارند را باید به باد داد!
چرا؟
چون طبق فتاوای بزرگان مذاهب اربعه اهل سنّت (شافعی، حنفی، مالکی، حنبلی)، منکران اعتقاد به ظهور مهدیعلیه السلام اگر به حقّ باز نگردند، واجب القتل و مهدور الدّم هستند!(1)
دهانش از تعجب باز میماند. تا مدّتی سکوت کرده و فقط به تو نگاه میکند. سپس میرود و گوشهای مینشیند و به زمین خیره میشود. با انگشت شست و سبابه، موهای بلند ریشش را میکشد و در تفکری عمیق فرو میرود.
هوای خنکی صورتت را نوازش میدهد. داخل حیاطِ مسجد جمکران هستی که مه شبانگاهی به سراغ تو میآید. تکه ابری در دل آسمان جا خوش کرده است. قرص ماه آرام آرام خود را از میان ابر بیرون میکشد. ناگهان نور مهتاب، گنبد فیروزهای مسجد مقدّس را صفا و جلا میبخشد.
تو هم وارد مسجد میشوی. شروع به خواندن نماز تحیت مسجد و نماز امام زمانعلیه السلام میکنی. همه جا را با معنویت میبینی. همه چیز هم مقدّس است و متبرک. حتی گرد و خاک این مسجد هم شفابخش
1) 12. متقی الهندی - البرهان علی علامات المهدی آخر الزمان، ص 178 - 183.
است، چون که به قدوم مبارک صاحب و متولی اصلی آن تبرک یافته است. بیخود نیست که قرآن قدری از خاک اثر پای جبرائیل را صاحب کرامتها و معجزات میداند.(1)
به خوبی میدانی که خداوند اگر بخواهد، میتواند بدون واسطه، معجزات و کرامات خودش را نشان دهد امّا خود میخواهد که ما وسیلهای برای تقرب به او بجوییم ،همچنان که در قرآن نیز چنین میفرمایند.(2)پس چه بهتر که بندگان خاصّش و منتسبین به آنها را واسطه قرار دهیم، هر چند که وهّابیها این تبرّک و توسل را شرک به خداوند میدانند.
مگر خداوند نمیتوانست چشمهای حضرت یعقوبعلیه السلام را دگربار بینا بگرداند؟ قطعاً قادر بود. امّا قرآن تأکید میکند که پیراهن یوسف را جهت تبرک و استشفا به صورت یعقوب بگذارند تا چشمهای پدر بینا و روشن شود.(3)
تو همچنان به راز و نیاز مشغول هستی. از سید و مولای خودتان هم تشکر میکنی. او بود که شفای فاطمه تو را از خداوند گرفت. الآن هم که از عربستان به ایران آمدهای فقط برای تشکر از آقا است.
نگاهی به ساعت میاندازی. عقربههای ساعت از نیمه شب گذشته. میروی تا کمی استراحت کنی.
صبح زود بیدار شده و آماده نماز میشوی. آهنگ حرکت نمازگزاران به طرف مسجد نواخته شده است. آهنربایی است که جسم و جان همه را به خود میکشد. نوای دلنشین میهمانان این مکان مقدّس، در فضای مسجد میپیچد. فقط موقع نماز جماعت صبح است که راز و نیازها به هم میپیوندد و شکوه و عظمت مسجد را چند برابر میکند.
بعد از نماز به داخل حیاط میآیی. صبح روز چهارشنبه است و آسمان دارد رنگ باز میکند. سپیده صبح بالای مسجد و منارههای آن پهن شده است. روشنایی سپیده جای مهتاب را میگیرد. این گنبد زیباست که همیشه میدرخشد و بیدار است. مسجد در تمام شب و روز پذیرای نمازگزاران است. تعطیلی هم نمیشناسد. در طول سال درش باز است و میهمانان آقا را به زیر بال و پر خویش میگیرد.
به کوههای اطراف جمکران نظر میاندازی. در فکر فرو رفتهای و آرامش خاصی به تو دست داده است. حاضر نیستی این آرامش را به هیچ قیمتی از دست بدهی. همچنان در حال قدم زدن هستی و به دور دستها نگاه میکنی. آفتاب را میبینی که به سینه کوه چنگ انداخته است و میخواهد خودش را بالا بکشد.
احساس وجد و خوشحالی غیر قابل وصفی به تو دست داده است.
مهیای رفتن میشوی هر چند جدایی برایت سنگین است اما باید رفت. باید رفت تا منتظران مقدمش را با گفتار و کردارت وسعت بخشی.
عهد و پیمانی با فرزند فاطمهعلیهما السلام میبندی تا توفیق دوبارهای جهت آمدن به مسجد مقدّس جمکران به تو دهد. ان شاء اللَّه.
تازه از نظافت دست کشیدهای. هربار که مشغول کار میشویی تا چندین ساعت نمیتوانی استراحت کنی. از جارو زدن حیاط مسجد شروع کرده تا شستن... .
کمرت را به دیوار حیاط مسجد میچسبانی. مقداری سایه پیدا کردهای و میخواهی استراحت کنی. عرق هم شُر شُر از سر و روی تو میریزد. نگاه به آسمان میدوزی و میبینی که کاملاً صاف و آبی رنگ است. خورشید هم تمام همّ و غمّش این است که گرمایش را بر سر همه بریزد. میخواهی یک نفسی تازه کنی تا داخل مسجد بشوی. لباسهایت را هم هر بار که داخل مسجد میروی عوض کرده و خیالت راحت میشود که تمیز و پاک هستند.
هنوز عرقهایت خشک نشده که صدای گربهای را میشنوی. از بالای دیوار رد نمیشود و مدام خواهش و التماس میکند:
سرت را به پشت میچرخانی. تا تو را میبیند ساکت میشود. مثل یک مجسمه بیحرکت روی دیوار مینشیند و به تو خیره شده و به آدمهایی که از جلوی تو رد میشوند نگاه نمیکند. تا مدّتی بدون این که تکان بخورد چمباتمه میزند. پسر بچهای از جلوی تو رد میشود. به طرف گربه رفته و با صدای بلند میگوید:
گربه هم از جایش تکان نمیخورد. همچنان با قیافهای جدّی به تو زل میزند.
دو دست خودت را روی زمین تکیهگاه قرار میدهی. یاعلی میگویی و تن از زمین میکنی. گربه هم دمش را تکان میدهد و چشمهایش تنگ میشود. به راه افتاده و او هم پشت سر تو به راه میافتد. غذایی برایش پیدا میکنی و پیش او میگذاری. باز این گربه است که دمش را در هوا میچرخاند و مشغول خوردن میشود. هنوز نگاهت را به حیوان دوختهای که یکی صدایت میکند:
روی پاشنه خودت به طرف صدا میچرخی. یکی را میبینی که دارد به تو نزدیک میشود. رو به او کرده و میگویی:
جانم! بفرما!
دستشویی بند آمده بیا... .
هنوز حرف او تمام نشده است که یک زائری نطق او را کور میکند و میگوید:
تو هم قرص و محکم میگویی:
من خادم مسجد هستم. و هر خدمتی از دست من بربیاید انجام میدهم!
ولو شستن دستشوییها؟
بله! مگر چه عیبی دارد؟
آخر سنّ و سالی از شما گذشته است!
خدمت، سنّ و سال نمیشناسد!
صورتش از خجالت قرمز میشود. از تو تشکر میکند و میرود.
تا کسی تو را در حال خدمت نبیند باورش نمیشود. لباسهایت همیشه تمیز و منظم است. عطر میزنی و سر و وضع مرتّبی داری. از نظر اقتصادی هم مشکلی نداری. با متانت راه میروی و با وقار هم صحبت میکنی. به موقع عبادت و راز و نیاز میکنی و طاعت و بندگی خدا را به جا میآوری. سختی بیمورد به جسم و روان خودت نمیدهی و هر خدمتی که به زوّار میکنی جزو عبادت میدانی و توشه برای آخرت. ریشهایت سفید شدهاند امّا باز دست از شوخی و مزاح سنگین برنمیداری. نمیخواهی از آدمهایی باشی که دافعهشان بیشتر از جاذبهشان باشد.
بعضی شبها هم در مسجد میمانی. آخر شب هم که میخواهی استراحت کنی بیشتر پتوها را زوّار میبرند و پتوی کهنهای هم به تو میرسد. آن را روی زمینِ خدا پهن میکنی و دراز میکشی. وقتی
بدنت را روی نازکترین و مندرسترین پتوی باقی مانده رها میکنی خوابت میبرد و چه خواب شیرینی.
گرمای فضای حیاط مسجد جمکران با گرمای خورشید درهم میآمیزد و انسان را برای خدمت بیشتر تشویق میکند.
آرام آرام به طرف دستشوییها میروی، تا اگر کاری هست انجام دهی.
آب دهانت را میمکی، دستی بر عرق پیشانیت میکشی و پا روی پلههای دستشویی میگذاری.
بچّهای را میبینی که در حال دویدن است. ناگهان پایش سُر میخورد و به روی زمین میافتد:
به طرفش میروی. دستش را میگیری و بلندش میکنی. او را به جلوی شیر آب برده و دست و صورتش را میشویی.
یکی از دستشوییها خراب شده و بند آمده. تو هم که قصد خدمت داری. بدون این که هیچ گونه احساس بدی به تو دست دهد به بالای سنگ دستشویی میروی و برای باز کردن مسیر فاضلاب تقلا میکنی تا بالاخره باز میشود.
زوّار همچنان به دستشویی و وضوخانه میآیند،خسته نباشیدی می گویند و میروند.
آقایی را میبینی که به طرف تو میآید و میگوید:
خسته نباشی آقا!
درمانده نباشی!
دست در جیب میکند و یک اسکناس در میآورد. آن را به طرف تو میگیرد و میگوید:
قابل شما را ندارد. دستش را با احترام پس میزنی و میگویی:
نه! من خادم هستم و خادمها پول نمیگیرند!!
مخصوصاً روی سه کلمه آخر تأکید میکنی. او هم چیزی نمیگوید و تا مدّتی همینطور هاج و واج تو را نگاه میکند.
با خوشرویی میگویی:
او هم تشکّر میکند و راهش را میگیرد و میرود. تک و توک این جور آدمها پیدا میشوند که میخواهند کمک کنند. تو هم بهترین کمک را کمک به ساخت مسجد میدانی. آشنایان رِندی هم هستند که به خاطر کارت طعنه میزنند. امّا تو هدف دیگری داری که آنها نمیتوانند بفهمند. تو میخواهی برای همیشه خادم مسجد باقی بمانی. چون که خادم این خانه شدن افتخار است، افتخار!
از دستشوییها بیرون میآیی. همکاران تو که در قسمتهای دیگر هستند با دیدنت روحیه میگیرند. تو را حاج آقا صدا میزنند و احترام خاصی برایت قائلند. آنها تو را مانند یک قرصِ روحیه میدانند که به کارشان دلگرم میکنی. تواضع و خشوع برای خدمت در این مسجد مقدّس را از تو یاد میگیرند و سرلوحه کار خودشان قرار میدهند.
بلندگوها، پخش تلاوت قرآن را شروع میکنند و به گوش همه طنین مهیا شدن برای نماز ظهر و عصر را میاندازند. تو هم میروی و لباسهای خودت را طبق معمول عوض میکنی و آماده نماز و دعا و راز و نیاز میشوی.
بعد از نماز، مختصر غذایی میخوری. بعد از ناهار اندکی استراحت کرده و سپس سطل و جارو را برمیداری و به حیاط میآیی. مشغول تمیز کردن حیاط هستی که از بلندگوها، صدای گرم مرحوم کافی به گوش میرسد. نوار ملاقات علی بن مهزیار با امام زمانعلیه السلام را پخش میکنند. او که بیست بار به حج رفت و موفق به زیارت آقا نشد امّا در سفر بیست و یکم به این ملاقات پر شور میرسد. امام به علی بن مهزیار در مورد علّت تأخیر این دیدار میفرماید:
«...امّا به افزونسازیِ اموال پرداختید و (در خرید و فروشتان) حیرتی به زیان مؤمنان ضعیف پدید آوردید و بین خود قطع رحم کردید.»(1)
از این فرمایش امام فهمیدی که کار نیک و عمل صالح، فقط در نماز و دعا خلاصه نمیشود. اجر هر یک از اعمال صالح و اذکار و ادعیه محفوظ است، ولی اسلام مجموعهای از دستورهای گوناگون است که باید از همه آنها پیروی کرد. کسی که در مسائل دینی یک بعدی باشد مانند آدمی است که فقط یک عضو بدنش بیش از حدّ رشد کند و بقیه
1) 16. سید هاشم بحرانی - تبصرة الولیّ ممن رأی القائم المهدیعلیه السلام {به نقل از صفحه 172 کتاب آفتاب ولایت}
اعضا کوچک بماند. آدمهای ناقص الخلقه این طوری هستند. آدمهای تک بعدی، هم اندام روحشان بیقواره و ناموزون است!
چهرهات منقبض شده است و درد به تو فشار میآورد. رنگ صورتت آنقدر زرد و زار شده که تعجب همه را برانگیختهای. تو را به بیمارستان حضرت آیت اللَّه العظمی گلپایگانی در شهر قم میآورند. دکتر هم پس از معاینه دستور بستری شدن را میدهد. چند روزی در آنجا میمانی. احساس میکنی که یک ندای درونی تو را فرا میخواند. دیگر امید به ماندن در این دنیا را نداری. باید آماده سفر دائمی بشوی.
امروز یکی از خادمان مسجد مقدّس جمکران به ملاقات تو در بیمارستان آمده است. با دیدن او عشق و سوز خدمت به زوّار آقا در دلت شعلهور میشود و اشک جلوی چشمانت را تار میکند. با لحنی که در حال خاموش شدن است به او میگویی:
او هم در حالی که بغض کرده و تندتند نفس میکشد میگوید:
خدا نکند، حاج ابوالقاسم!
فقط یک وصیت دارم که به آن عمل کنید.
چه وصیتی؟
من را در قبرستان بقیع قم دفن کنید!
این را میگویی و بعد از گفتن شهادتین، نفسهایت به شماره
میافتند. چشمهایت را میبندی و منتظر دیدن جمال مولایت میمانی. گویا این بار شمارش ساعت معکوس است. دقایق میگذرد و به ثانیهها میرسد. دقیقههای عمر تو تمام شده و به ثانیه رسیده است: سی ثانیه، بیست ثانیه... ده،... نه... و یک ثانیه!
و تو این آخرین ثانیه را پشت سر میگذاری و آخرین کلام را هم روانه پیشگاهش میکنی:
خبر درگذشتت به گوش خانواده و همکاران تو میرسد. همه مهیا برای تشییع جنازه میشوند. از صبح، در مسجد جمع شده و جنازهات رادر صحن مسجد میگذارند و همه نماز میت با شکوهی میخوانند.
چشم خیلی از افراد قرمز شده است. بعضی از شدّت گریه به سکسکه افتادهاند. پیکر تو به بالای دستها میآید. لبها هم به زمزمه در آمدهاند:
میخواهند مقداری روی دست تشییع کنند و سپس سوار ماشین شده تا در قبرستان بقیع، نزدیک مسجد جمکران، طبق وصیت، تو را دفن کنند.
در این حیص و بیص یکی میرسد و میگوید:
همه خشکشان میزند. از تعجب به همدیگر نگاه میکنند و با علامت علتش را میپرسند. همان آقا میگوید:
یکی از اعضاء هیأت اُمنای مسجد گفتهاند صبر کنید.
برای چه صبر کنیم؟
خودش میآید و علتش را میگوید.
خوب، او کی هست؟
حاج آقای... .
جنازه در مسجد میماند و بعضی بیصبری میکنند. خیلیها ایشان را میشناسند و به حرف او اعتماد دارند و تأخیر در جنازه را بیعلت نمیدانند.
ساعتی میگذرد که سر و کلّه آقای... پیدا میشود. جمعیت حاضر به احترام او سر پا میایستند و گوش جان به کلام او میسپارند:
از لحن موزون و متین حاج آقا همه تعجب میکنند. چشمها گرد شده و بدون به هم زدن مژهها به همدیگر خیره میشوند. یکی از خدام مسجد جمکران اعتراضگونه میگوید:
آخر تا به حال کسی در کنار مسجد مقدّس دفن نشده است!
ایشان باید دفن شود!
چرا؟
چون حضرت آیت اللَّه العظمی نجفی مرعشی(1)فرمودهاند که «مرحوم زاهدیفر را در کنار درگاه مسجد دفن کنید.»
1) 17. حضرت آیت اللَّه العظمی سید شهاب الدین نجفی مرعشی از مراجع تقلید و متوفّی 7 صفر 1414 ه.ق مطابق با 1369 ه.ش میباشد.
همان خادم نفس عمیقی میکشد. اشکهایش از زیر عینکش سرازیر میشود و سپس با صدایی خفه میگوید:
تا زنده بودی آهنگ خدمت همیشه در ذهن تو نواخته میشد. به گونهای کار میکردی که رنگ و بوی ریا به خود نگرفته بود. در خدمت به زوّار اخلاص و تواضع داشتی. تمیز کردن مسجد حتی دستشوییها را برای خود ننگ و عار نمیدانستی. ظاهر و باطن تو یکی بود. به قول معروف هیچ وقت جوفروش گندمنما نبودی که ظاهری خوب و باطنی زشت داشته باشی. به خاطر همین آقا تو را پس از مرگ هم به خادمی پذیرفت. و خادم دائمی و همیشگی حضرت مهدیعلیه السلام شدهای. تویی که شب و روز منتظر زوّار مسجد مقدّس جمکران هستی، چون آغوش گشودهای و پای مهمانان حضرت را به روی دیدهگان خود میگذاری. - خوشا به حالت، حاج ابوالقاسم زاهدیفر.
آنچنان ضربه محکمی به تو وارد میشود که پاهایت دیگر به فرمان تو نیستند. ماشین هم درب و داغون شده است. به دنبال آن مردم میریزند و به زور تو را از ماشین بیرون میکشند. کمکم سرت گیج رفته و چشمانت به سیاهی میرود. کمتر متوجه اطراف خودت هستی. به بیمارستان هم که میرسی همچنان گیج و منگ به سر میبری.
چند هفتهای بستری میشوی. هر روز که میگذرد منتظر شنیدن خبر خوش بهبودیات از پزشکان هستی. آنها هم تلاش و زحمت خودشان را میکشند. دوست داری روز آخر با پای خودت به منزل بروی. امّا انتظارت بیهوده است. همانطور که با آمبولانس تو را به بیمارستان آوردهاند با آن تو را به خانه بر میگردانند.
مدّتی در منزل میمانی. داروها را مصرف میکنی و پانسمان پاهایت را به موقع عوض میکنی. هر چه اراده میکنی تا پاها تو را به این طرف و آن طرف ببرند، نمیتوانی. اگر تا چندی پیش دست و تن خودت را با
کمک پاها به همه جا میبردی، از این به بعد دیگر قضیه برعکس شده است. باید به کمک دستها، تن و پاهایت را به این طرف و آن طرف بکشی. بد جور تصادف کردی و هر دو پایت فلج شدهاند، فلج!
ناراحتی تو بیشتر میشود. پوستهای نازک از ابر سیاه غم و افسردگی بر دل و جانت مینشیند. با افراد فامیل و آشنا، دیگر با آن چهره باز و خندان برخورد نمیکنی. آنها هم با دیدن قیافه افسرده و خسته تو پی به غم درونت میبرند. میدانند که ضربه سختی به تو وارد شده است.
احساس میکنی برای خانواده هم باعث دردسر شدهای. هر چند آنها حرفی ناراحت کننده نمیزنند، امّا زحمت آنها دو چندان شده است. اگر تا قبل از تصادف کردن باری و زحمتی از دوش خانواده برمیداشتی ولی از امروز دیگر زحمت و کار آنها در منزل مضاعف شده است. حالا دغدغه مخارج و هزینه درمان و ... بماند.
از این به بعد بیشتر در منزل هستی و مونس تو یک جفت عصا و یک چرخ ویلچر است.(1)احساس بدی به تو دست میدهد. بیشتر اوقات دمغ و گرفته هستی. به یاد ایام سلامتی و تندرستی خودت میافتی. شادی و تحرّک آن روزها را به یاد میآوری و غصّه میخوری.
تصوّرت این است که یک موجود عاطل و باطل شدهای. احساس میکنی که تمام شادیهای دنیا از بین رفته است. همه جا را سرد
1) 18. چرخ مخصوص معلولین.
میبینی. شبهای گرم تابستان هم برای تو سرد است. تنهایی را در دل شب بهتر لمس میکنی، هر چند در جمع خانواده هستی. آنچه که از گذشته به یاد میآوری برای تو وحشتناک است، به خصوص صحنه تصادف!
گاهی هم ندایی از درون تو برمیخیزد و در قالب کلماتی بر زبان تو جاری میشود:
صورت خودت را در هم میکشی و آن را میان دستهایت پنهان میکنی. به پستوی ذهن خودت مراجعه میکنی و با خود میاندیشی که:
با خود کلنجار دائمی داری. مدام داری بین امید و ناامیدی غوطه میخوری. با امید به بهبودی آرامش خاصی به تو دست میدهد. با احساس یأس و ناامیدی از بهبودی، وحشت تو را میگیرد.
خیلی دل نازک و متوقّع شدهای. با کوچکترین بهانهای شروع به گریه میکنی. زود هم عصبانی شده و سگرمههایت در هم کشیده میشود و در آن حال دندانهایت به هم جفت شده و با سختی صحبت میکنی.
اکثر شبها بیدار هستی و به تفکّر و تأمّل و بعضاً راز و نیاز با پروردگار مشغولی. به خوبی میدانی که هدف از خلقت فقط این دنیای مادّی نبوده است. هر چقدر به این دنیا وابسته باشی زمان جدایی برایت
سختتر است. امّا اگر برای آخرت و دنیای دائمی، توشه برداشته باشی خیالت راحت است. به راحتی به عالم باقی سفر میکنی و هیچ دغدغه خاطری هم نداری. مهم این است که تا زندهای فکری به حال خودت بکنی. بعد از مردن معلوم نیست کسی به فکر تو باشد. بیخود نیست که امام جماعت مسجدتان همیشه میگوید:
کمکم غذایت اندک میشود. لقمه به سادگی از گلویت پایین نمیرود. فقط آنقدر میخوری تا زنده بمانی، نه این که زنده بمانی تا بخوری!
هر شب برای همه مریضها و معلولان دعا میکنی و با خواندن دعای توسل، به امامانعلیهم السلام متوسل میشوی. به امام آخر که میرسی احساس آرامش خاصی میکنی. امید بهبودی را از او داری.
عمری است که مجنون دیدار امام زمانعلیه السلام هستی، ولی این سعادت هنوز نصیب تو نشده است. آیا این عدم دیدار، به عدم شناخت و صداقت تو برنمیگردد؟ مگر کردارهای تو باعث ناخوشایندی و نارواییات در پیش آقا نمیشود؟ قطعاً علّتش همین است!(1)
ماه محرّم فرا میرسد. چند روز تا عاشورای حسینی باقی
1) 19. مجلسی محمّد باقر - بحارالانوار / ج 53، ص 177 - 178 {به نقل از کرامات المهدی ص 66}، حضرت ولی عصرعلیه السلام: «و اگر شیعیان ما - که خداوند توفیق طاعتشان دهد - در راه ایفای پیمانی که برعهده دارند همدل میشدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تأخیر نمیافتاد و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان میگشت، دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی از آنان نسبت به ما. پس ما را از ایشان باز نمیدارد مگر آنچه از کردارهای آنان که به ما میرسد و ما را ناخوشایند است و از آنان روا نمیدانیم.»
مانده است. حس مرموزی دل تو را به سوی مسجد مقدّس جمکران میکشاند. آن را با خانواده در میان میگذاری. صبح علیالطلوع با هم راهی جمکران میشوید. میخواهی شفای پاهای فلج شدهات را از طبیب واقعی بگیری.
پایتان که به قریه جمکران میرسد صدای هوهوی باد به گوشتان طنین میاندازد. وزش باد شدّت میگیرد. این باد است که ریزههای شن را از بیابانها برداشته و به سر و صورتتان میپاشد. وقتی به درب ورودی حیاط مسجد میرسی با دیدن گنبد مسجد اشک هایت جاری میشود. سرت را روی در و دیوار میگذاری و عقدههای درونت را بیرون میریزی.
تا وارد مسجد میشوی از حال و هوای نمازگزاران سرشوق میآیی و به آنها خیره میشوی. از این بین جوانانی را میبینی که با اشک فراق مولایشان، پهنای صورتشان را شست و شو میدهند. بعضی برای خود آقا، تعجیل در ظهور آقا، سلامتی آقا، دیدار آقا اینجا آمدهاند و دنبال گمشدهشان میگردند و بعضی برای برآورده شدن حاجتشان به اینجا آمدهاند. قطعاً هیچکدام بیپاسخ نمیمانند.
همگی یا در حال نمازند یا در حال راز و نیاز. تو هم به نماز میایستی:
اوّل، دو رکعت نماز تحیت مسجد را میخوانی و سپس دو رکعت نماز امام زمانعلیه السلام. سپس سرت را روی مهر میگذاری و صلوات میفرستی.
ندای ملکوتی اذان ظهر به گوش میرسد و تو مهیای نماز جماعت
میشوی. به نماز جماعت میایستی، انگار در روی زمین نیستی و در ملکوت سیر میکنی. بعد از نماز در تفکری عمیق فرو میروی. آنچه در این مدّت عمرت گذشته است را مرور میکنی. بدون گناه و خطا که نیستی. یکی یکی را به یاد میآوری و توبه میکنی. با امام خود عهد میبندی اگر حقّالناسی هم به گردنت است جبران کنی.
کمکم احساس سبکی میکنی. گویا روح تو را در مایعی لطیف شست و شو دادهاند. جنس تو عوض شده است و حیاتی دوباره مییابی. وجود تو هم نورانی شده و زلال و شفاف میشود. ظرفیت و گنجایش تو گسترش پیدا میکند. ناغافل حسّ مبهمی از ژرفای وجود تو بر دلت سایه میافکند. حال خوشی به تو دست میدهد. میان خواب و بیداری کسی تو را فرا میخواند. سخت دلت مشغول آن میشود.
یکدفعه پرده از برابر دیدگانِ تو فرو میافتد. گوش و دل و عقل تو حیاتی دیگر مییابند. نور عجیبی در مسجد شروع به تابیدن میکند. بوی خوشی هم میشنوی که تا به حال این گونه به مشامت نرسیده است. جسم و جانت به طرف نور کشیده میشود. خوب که دقت میکنی چهار بزرگوار را میبینی که وارد مسجد شدهاند:
با دیدن آنها دلشورهای بسیار بزرگ، تو را به تلاطم درمیآورد. بیم و امید تو را فرا میگیرد. هم یقین داری و هم تردید. آمیزهای از تلخ و شیرین تمام وجودت را فرا گرفته است. کام معنوی تو شیرین شده از دیدن این بزرگواران، و تلخ است از اینکه مبادا به تو عنایت و توجّه نکنند. دست و پایت را گم میکنی و نمیدانی که چه باید کرد... .
ناگاه یکی از انوار پرتلألؤ و درخشان به سوی تو نظر میکند و لطف ایشان شامل حال تو میشود و به تو زندگانی دوباره میدهد. قلب تو دوباره شروع به تپیدن میکند، آنقدر زیبا و پرهیجان میزند که گویا مضراب خاصی برای خودش پیدا کرده است.
صدایی زیبا تو را فرا میخواند. به طرف صاحب آن صدا رو میکنی. امام عصرعلیه السلام است که با نوایی به لطافت باران میفرماید:
«شما خوب شدید، بروید و به دیگران بگویید برای ظهورم دعا کنند، که ظهور ان شاء اللَّه نزدیک است.»
و باز امام میفرماید:
«امشب عزاداری خوب و مفصّلی در این مکان برقرار میشود که ما در اینجا هستیم.»
عرق، پیشانی تو را پر کرده است. با پشت دست آن را پاک میکنی. چشمت به جمعیت حاضر در مسجد میافتد. باز همان راز و نیاز و سوز و گداز زائران را میبینی که در فضای روحانی مسجد طنینانداز است.
تو هم میخواهی بایستی و دو رکعت نماز بخوانی. دیگر احتیاج به عصا و کمک دیگران نداری. پاهایت به فرمان تو حرکت کرده و به راحتی بدنت را جابه جا میکنند. بهترین کار را در خواندن همان دو رکعت نماز میبینی، نماز شکر.
از خوشحالی اشک میریزی. نگاهی به مردم داخل مسجد میکنی. بعضیها لباس متحدالشکلی دارند. معلوم است که از خادمان مسجد مقدّس هستند. به طرف آنها میروی و تکتک آنها را میبوسی.
به حیاط که میآیی شوق و ذوق تو بیشتر میشود. یکی از خدّام از تو میپرسد:
برای چه روبوسی میکنی؟
به خاطر پا... پاها... .
منظورت چی است؟
از شدت هیجان، زبانت به لکنت میافتد.
پا... پاهایم... شفا پیدا کردند.
مگر پاهای تو طوری شده بودند؟
تصادف کرده بودم و هر دو پایم فلج شده بودند، فلج!
خدا را شکر که عنایت حضرت ولی عصر - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - شامل حال تو شده است.
خدا را صد هزار مرتبه شکر!
خبر کرامت و معجزه امام زمانعلیه السلام بین مسؤولین مسجد مقدّس جمکران میپیچد. یکی از آنها مو به مو حرف هایت را گوش داده و در دفتر ثبت کرامات مسجد ضبط و درج میکند.
تو هم به فرمایشات آقا میاندیشی که تأکید بر دعای فرج دارند. تأکیدی که در توقیعات(1)آن امام همام زیاد آمده است:
«برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید. که فرج شما در همان است.»(2)
درست است که این دعا و استغاثه باعث فرج مولایمان میشود،
لیکن موجب ارتباط مستمرّ با آن حجّت الهی هم میگردد. جلوی یأس و ناامیدیمان را در دوران طولانی غیبت میگیرد. دعای ندبه، دعای عهد، زیارت آل یاسین میتواند به انسان امید و آرامش ببخشد.
راستی دعا برای فرج حضرت در واقع برای این است که خودمان از آن بهره بگیریم. و این دعایی است که فرج و گشایش برای انسان به ارمغان میآورد.(1)دل آرام میگیرد و وجود مقدّس بقیة اللَّه الاعظمعلیه السلام را حس میکند و ... .
سراغ خانم و بچهها را میگیری. به طرف در زنانه مسجد میروی. ناگهان یکی به سرعت طرف تو میآید و میگوید:
بریده بریده میگویی:
بله... من... خوب شدم، خوب!
معلوم است که حضرت به تو نظر کرده.
اگر توجّه و نظر آقا نبود که من نمیتوانستم راه بروم!
پس برویم هدیهای تقدیم مسجد مقدّس کنیم.
چه چیزی اهدا کنیم، خانم!
حلقه ازدواجمان را که... .
میخواهی حرفی بزنی، ولی تصمیم قطعی خانم را که میبینی دیگر به خودت جرأت صحبت نمیدهی.
با هم به طرف دفتر هدایا میآیید. با طیب خاطر آن را تقدیم مسؤول
1) 22. کلینی - فروع کافی / ج 4، ص 162: «انتظار الفرج من الفرج».
جذب هدایای مردمی میکنید و با خوشحالی به طرف مسجد برمیگردید. بین راه با خود فکر میکنی که هدیه ناقابل و کمارزشی است. امّا آنچه که همراه دارید بیشتر از این نیست. بیخود نیست که لبهای تو به زمزمه درمیآیند:
ران ملخی پیش سلیمان بردن
عیب است ولیکن هنر است از موری
خود را شایسته و لایق این همه الطاف حضرت صاحبعلیه السلام نمیدانی. عنایت خاصّ آقاست که نصیب تو شده است. باید آن را پاس بداری و قدردان نعمت باشی، نه این که نمک را بخوری و نمکدان را بشکنی!
کمکم، شب چادرش را میگستراند. آخریناشعههای زرّین خورشید در پشت کوهها جمع میشوند. مسافران و زائران هم به صورت فردی و خانوادگی راهی شهر و دیار خودشان میشوند. چند ساعتی از غروب خورشید گذشته است. مسجد هم خیلی خالی و خلوت شده است!
شیطان تو را وسوسه میکند. میخواهد تو را فریب بدهد و گمراه کند. از انواع راهها وارد میشود تا به مقصد خودش برسد. امّا تو باید گوش به حرف شیطان ندهی و او را لعنت کنی. اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم.
وقتی آقا مطلبی را فرموده است دیگر شکّ و تردید نکن!
با تمام وجود آن را بپذیر و باور کن. هنوز تا آخر شب خیلی وقت باقی است. ماه محرم شروع شده است و حضرت هم قول حضور در عزاداری مسجد مقدّس برای امشب را داداند. تو اکنون داخل مسجد نشستهای. سکوت نسبتاً طولانی در داخل و بیرونِ مسجد را شاهدی. هر بار که در
صدا میکند چشم وگوشِ خودت را به آن میدوزی تا شاهد گروه عزاداران باشی.
کمکم صدای نوحه و سینهزنی از دور به گوش میرسد. خودت را به جلوی دَرِ مسجد میرسانی. گروهی پرچم و عَلَم به دست دارند و درحال نزدیک شدن به مسجد هستند.
هرچه که به مسجد نزدیک میشوند بهتر میتوانی نوحه و صدایشان را بشنوی. خوب گوش میکنی و با آنها همنوا میشوی:
امشب شهادتنامه عشّاق امضا میشود
فردا زخون عاشقان، این دشت دریا میشود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرامیشود
امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بیدست، سقّا میشود
به جلوی مسجد که میرسند کفشها را کنده و یکییکی وارد میشوند. حلقه سینهزنی را تشکیل داده و با سوز و گداز میخوانند و میگریند، سوز و گدازی که مخصوص آذری زبانهاست. و چه زیبا انتظار سبز مهدوی را با عاشورای سرخ حسینی پیوند زدهاند، مرحبا!
میخواهی به خانه و کاشانه خودتان برگردی. سوار ماشین شده و راننده هم حرکت میکند. امّا تا چشم کار میکند نگاهت را به مسجد میدوزی. آنقدر ماشین پیش میرود که دیگر نمیتوانی با چشم ظاهربین به آن نظر بیندازی.
در بین راه، سرت را به شیشه ماشین میچسبانی. چشمان خودت را
هم میبندی، امّا بیدار هستی و در تفکر عمیق فرو میروی، به گذشته خودت برمیگردی و به اعمال و کارهایی که انجام دادهای نظر میاندازی. به خوبی پی میبری که انسان میتواند هوای نفس خودش را کنترل کند، هرچند در ابتداهر کاری همراه با رنج و زحمت و تلخی است. ولی بزودی شیرینی و لذّتی به دست میآید که چندین برابر از آن خشنود و راضی میشود. بیخود نیست که شاعر میگوید:
اگر لذت ترکِ لذت بدانی
دگر لذتِ نفس، لذت نخوانی
به شهر خودتان که میرسی استراحت میکنی. هر روز تعدادی از دوستان و آشنایان به دیدار تو میآیند. همهشان کنجکاوانه علت شفایافتن تو را میپرسند. تو هم از جمکران و کرامات حضرتعلیه السلام برای آنها میگویی. حتی بچههای دانشآموز هم مشتاق جمکران میشوند. با ذوق و شوق به حرفهای تو گوش میدهند. انگشت کوچک و معصومانه این نونهالان است که در هوا - روی یک دفتر فرضی - چرخ میخورد و پشت سرهم مینویسند:
بعضی از فامیلها پاپیچت میشوند و میپرسند:
تو هم میخواهی راه و مسیر را نشانشان بدهی. صد کلام را یک کلام کرده و میگویی:
«به این مکان (مسجد مقدّس جمکران) روی آورند و آن را عزیز دارند... .»(1)
1) 23. از فرمایشات حضرت مهدیعلیه السلام به حسن بن مثله جمکرانی، کرامات المهدیعلیه السلام، ص 85.
آن چنان ضربهای به سر تو وارد شده است که نمیتوانی روی پای خودت بایستی. بر روی زمین ولو میشوی. چند نفر میرسند و تو را از روی زمین بلند کرده و روی صندلی ماشین مینشانند. ماشین به راه میافتد و صدای بوقهای ممتد آن در خیابان میپیچد.
بالاخره به بیمارستان میرسید. کارکنان اورژانس برانکاد آورده و به ماشین میچسبانند. دو سه نفری تو را بلند کرده و با برانکاد داخل بیمارستان میبرند.
پرستار مشغول ثبت علائم حیاتی میشود. کاملاً بیهوش شدهای و نیاز به اکسیژن داری. کپسول اکسیژن را به بالای تختت آورده و ماسک آن را بر روی صورتت میگذارند. تو را به بخش رادیولوژی میبرند. از زوایای مختلف سرت عکس میگیرند. معلوم میشود که ضربه سختی به جمجمهات خورده که تو را از پای در آورده است.
پدرت پروانهوار به دور تو میچرخد. قطرات اشک، مادرت را که تاب دیدن تو بر روی تخت بیمارستان را ندارد مجال نمیدهد. هربار که به ملاقاتت میآید به یاد و خاطرات تو در منزل میافتد و وقتی هم زمان ملاقات تمام میشود نای و توان برگشتن را ندارد و پاهایش نیز او را یاری نمیکنند. اگر برایش امکان داشت شب و روز پیش تو میماند و پرستاریات را میکرد. چرا که جای خالی تو را در منزل نمیتواند ببیند.
24 ساعت بود که در بخش مراقبتهای ویژه «آی سییو» (ICU) هستی. تکتک فامیلهایت انتظار به هوش آمدن تو را میکشند و به نوبت در سالن انتظار میمانند و هر بار که پرستار از اتاق بیرون میآید چشم به او دوخته و انتظار شنیدن خبر تازهای را دارند. سر و کله دکتر هم که پیدا میشود رهایش نمیکنند:
-آقای دکتر! علی حالش چطور است؟
چند درصد ممکن است زنده بماند؟
علائم حیاتی دارد؟
و ... .
دومین روز را هم به بیهوشی میگذرانی. روز سوم، پرستار به طرف مادر غمگین و پراضطراب تو میرود و به او میگوید:
مادرت هم از شوق به گریه میافتد و میگوید:
مادرت سراسیمه خودش را به منزل میرساند و خبر به هوش آمدنت را به پدر و خواهر و برادر و ... میدهد. آنها هم یک راست به سراغ تو میآیند و تو هم چشم باز میکنی وبه دور تا دور تخت که از فامیل و آشنایان پر شده نظر میاندازی.
هر کدام به شکلی اظهار محبّت میکنند. با چهرهای شاد و خندان حالت را میپرسند. از محل درد و ناراحتی تو سؤال میکنند. تو هم میخواهی جوابشان را بدهی:
هر کاری که میکنی نمیتوانی کلمهای بگویی. فقط صدایی نامفهوم از دهان تو خارج میشود که برای خودت هم مفهوم نیست.
صورتهایی که تا الآن باز و خندان بود به یکباره از آن حالت میافتد. ماهیچههای صورتشان منقبض شده و چشمها از برق افتاده و سرها همه پایین میآید. مادرت به بالای سر تو آمده و میگوید:
مادرت که سکوتت را میبیند، متعجب به تو نگاه میکند و سگرمههایش به هم میآید. رو به حضار میکند و میگوید:
سپس رو به تو میکند و میگوید:
سَرت را برای تأیید حرف مادرت پایین میآوری. فقط گوشهایت میشنوند. هرچه که زبانت را داخل دهان میچرخانی نمیتوانی کلمهای را اَدا کنی. دوباره همان صدای گنگ و نامفهومی است که از تو به گوش میرسد.
اِ... اِ... اِ... .
معلوم است که قوه تکلم خود را از دست دادهای. لام تا کام نمیتوانی صحبت کنی و کاملاً لال شدهای.
تکتک فامیلها از تو خداحافظی میکنند و میروند. پدر و مادرت هستند که به نوبت پیش تو میمانند. لحظهای مادرت دست از دعا و نذر و نیاز برنمیدارد. تکه پارچه سبزی هم از ضریح امامزاده شهرتان آورده و به دست تو بسته است. آن را تبرک دانسته و تو را دخیل آن امامزاده میداند. نگاهی به سرُمت میاندازی. قطرات آن که از بالا میچکد و با شلنگ به رگهای تو میرسد لحظهای قطع نمیشود. چند روز که میگذرد، کمکم برایت غذا میآورند. نمنمک مینشینی و در اتاق قدم میزنی. پدرت لحظهای از تو جدا نمیشود. دست تو را میگیرد و مواظب است تا روی زمین نیفتی. هنوز سرگیجه داری و موقع راه رفتن، تلوتلو میخوری.
امروز پرستار، سرت را پانسمان نمیکند و جای بخیهها را ضدّ عفونی کرده و به تجویز پزشک آن را باز میگذارد. به طرف آینه دستشویی اتاق خودت میروی و نگاهی به سرت میاندازی. جای زخمها کاملاً پیداست. کبودی و تورم جمجمه هم هنوز روی سرت
مشخص است. دکترت هم برای آخرین بار تو را ویزیت میکند و اجازه ترخیص میدهد.
پدر و مادرت با چهرهای خندان به سراغ تو میآیند. با صدایی که زنگ غمی ناپیدا دارند تو را صدا کرده و به آغوش می کشند. لباست را عوض کرده و تو را به منزل میبرند.
چند روزی را در منزل میگذرانی. هر فامیل و همسایهای که به ملاقاتت میآید، با خوشحالی تو را ملاقات میکند و زمان برگشت با ناراحتی تو را ترک میکند. گاهی وقتها هم پیش تو چیزهای در گوشی میگویند. تصور میکنند تو شنواییات را هم مثل قوای گویاییات از دست دادهای:
حیف این بچه که به این روز افتاد.
معلوم نیست دیگر خوب شود.
باید به مدرسه کر ولالها برود.
و ... .
امّا پدر و مادرت، امیدوار و بانشاط هستند. از هفته آینده قرار است تو را پیش دکتر متخصص گوش و حلق و بینی ببرند تا مداوایت کنند.
یک هفتهای میگذرد. هر روز عصر به مطب یک دکتر متخصص در شاهرود مراجعه میکنید، امّا پاسخ و نتیجه مثبتی از معالجه آنها نمیگیرید. به داروهای گیاهی و محلی روی میآورید باز بینتیجه است. بعضی هم از فرصت به دست آمده استفاده میکنند و به پدر و مادرت زخم زبان میزنند.
پدر و مادرت همه را میشنوند و غم نهفته در دلشان را از دیگران پنهان میکنند. دست از معالجه تو برنمیدارند. به بیشتر شهرهای استان سمنان مراجعه میکنید و هر دکتری که مناسب میبینید به پیش او میروید امّا بیفایده است. زبان تو باز نمیشود و هم چنان لال هستی و قدرت تکلّم نداری.
چند تن از فامیلهای شما در تهران زندگی میکنند. پدرت با آنها تماس میگیرد، به وسیله آنها برایت نوبت دکتر میگیرند. امروز راهی تهران میشوید. شب را با هزار امید، به صبح میرسانید. با دلهره و اضطراب به طرف مطب دکتر میروید. چند ساعتی منتظر میمانید تا نوبت شما بشود. بالاخره پدرت دستت را میگیرد و به داخل مطب میبرد و با دکتر شروع به صحبت میکند. سابقه درمان و عکسها را نشانش میدهد.
دکتر هم آنها را مطالعه کرده و رو به تو میکند و میگوید:
اسم تو چیه؟
اِ... اِ... اِ... .
دکتر به طرف پدر میچرخد و با صراحت و قاطعیت تمام میگوید:
به چهره پدرت که نگاه میکنی از خدا آرزوی مرگ میکنی. ای کاش میمردی و پدر و مادرت را این همه به زحمت نمیانداختی. گویا عالم را بر سر پدرت خراب کردهاند. چشمهایش گرد میشود و به دکتر میگوید:
پس دیگر دنبال معالجه نروم؟
بروی هم فایدهای ندارد!
پدرت مدارک پزشکی را از روی میز بر میدارد. با هم از مطبش بیرون میآیید.
دیگر به منزل فامیلها هم برنمیگردید. یک راست به ترمینال مسافربری جنوب آمده و بلیط شاهرود میگیرید. سوار اتوبوس شده و راننده هم جاده خراسان را در پیش میگیرد. بین راه تابلوهایی نصب است که با خواندن آنها سلام به بارگاه آقا میفرستید:
دیگر از معالجه توسط پزشکان ناامید شدهاید، دست و دل از اسباب دنیایی شستهاید. ولی از مسببالاسباب ناامید نشدهاید.
به شاهرود میرسید. روزهای تابستان را پشت سرمیگذارید. پدر و مادرت دیگر به توصیه و تجویزهای دیگران گوش نمیدهند، فقط دل به خدا سپردهاند و بس.
امروز یک نفر جلوی پدرت را میگیرد و میگوید:
پسرت را نزد طبیب مسجد مقدّس جمکران بردهای؟
برای چی؟
برای معالجه علی.
منظورت کجا است؟
منظورم صاحب مسجد جمکران ، امامزمانعلیه السلام میباشد. او طبیب واقعی همه دردهاست!
این حرف جرقهای در دل پدرت میاندازد. آتش عشقی در وجودتان روشن میشود که شما را به سوی آن وادی هدایت میکند.
تو از ادامه تحصیل و کار دست کشیده و امیدی به بهبودی نداری. دوای دردت را یک جای دیگر میجویی. نوجوان هستی و هزاران آرزو و برنامه برای آیندهات داری. همه درها را زدی اِلّا در او را. پس یکبار هم شده امتحان میکنی، نه با لفظ؛ بلکه با عمل خودت. با او عهد میکنی که غیر از آنچه هستی بشوی و در راه و مسیر او قدم برداری و اگر تا حالا به وظایف خودت درست عمل نکردهای از این به بعد جبران کنی. میگویند هر جا باشی و او را صدا بزنی جوابت را میدهد. حال برو در خانهاش و صدایش بزن و ببین جواب میگیری؟
چند روز بیشتر از تابستان 1368 باقی نمانده است. بچهها دنبال کیف و کفش و لباس هستند تا سال جدید تحصیلی را شروع کنند. تو هم فکر و ذهنت به جمکران است. پدرت بلیط تهیه میکند و راهی تهران میشوید و از آنجا نیز به سوی قم حرکت میکنید. بین راه تمام فکر و ذهنت به سالهایی است که پشت سر گذاشتهای. به قصور و تقصیرهایی است که از تو سر زده است. با خودت عهد میبندی که گذشته را جبران کنی.
سهشنبه 28 شهریورماه راهی جمکران میشوید. از آن لحظهای که پایت را داخل حیاط مسجد مقدّس میگذاری دلت میشکند و اشکهایت جاری میشود. داخل مسجد هم که صفا و معنویت خودش را دارد. هرکس مشغول نماز و راز و نیاز است. تو هم مشغول راز
ونیاز میشوی. امّا نه مثل دیگران بلکه با ایما و اشاره، چون قادر به حرف زدن نیستی.
تا پاسی از شب را بیدار هستی و با صاحب مسجد و خدایش راز و نیاز میکنی. به همسن وسالهای خودت نگاه میکنی که چطور به راحتی حرف میزنند و به خوبی نماز میخوانند. در ذهن خود مرور میکنی که سال گذشته تو هم مثل آنها بودی امّا امسال، یک ضربه مغزی، قوه تکلّمت را از تو گرفت . اگر از کودکی لال بودی اینقدر برای تو دردآور نبود، آخر چندین سال حرف زدی و با دیگران مراوده داشتی و به راحتی مقصد و مقصود خودت را میفهماندی؛ امّا حالا کوچکترین کلمهای از زبانت جاری نمیشود.
کمکم خوابت میبرد. خوابی عمیق ولی کوتاه، باامید به عنایت امام زمانعلیه السلام زنده هستی. او را طبیب همه دردهایت میدانی، آخرین دری است که میکوبی. با اذان صبح از خواب بیدار میشوی ، وضو میگیری و شروع به نماز خواندن میکنی:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
تعجب میکنی باورت نمیشود. آیا این صدای آشنا، صدای خودت است تو که قبل از خواب نمازت را در دل میخواندی؛ حالا صدایی به گوش تو میرسد صدایی آشنا که قبلاً همیشه با تو بود.
صدای آشنایی است، کلمات هم به همان شکل قبلی ادا میشود. نماز را ادامه میدهی و به پایان میرسانی.
به طرف پدرت میروی و جلوی او میایستی و سلام میکنی.
پدرت که تا الآن فقط به تو نگاه میکرد و در دلش کوهی از غم و غصّه بود از جا میپرد و به سر و صورتت بوسه میزند. رو به قبله میایستد و گوید:
تو هم سر بر سجده میگذاری و با خدا راز و نیاز میکنی. از محبّت و الطافش تشکر میکنی. نماز تحیت و نماز آقا امام زمانعلیه السلام را میخوانی امّا این بار تمام کلمات را به خوبی ادا میکنی. سر بر سجده میگذاری و صد صلوات هم میفرستی.
سرت را بلند میکنی و پدرت را در حالیکه اشک میریزد در بالای سر خود میبینی با پدرت از جمکران راهی قم و تهران میشوید.
تا شاهرود در فکر عهد خود هستی که با امام زمانعلیه السلام بستهای. مبادا آن عهد فراموش شود.
1 قرآن کریم / چهار رنگ - گلاسه رحلی خط نیریزی / الهی قمشهای
2 قرآن کریم / چهار رنگ - رحلی خط نیریزی / الهی قمشهای
3 قرآن کریم / وزیری خط نیریزی / الهی قمشهای
4 قرآن کریم / وزیری (با ترجمه) خط عثمان طه / الهی قمشهای
5 قرآن کریم / وزیری (بدون ترجمه) خط عثمان طه
6 کلیات مفاتیح الجنان / وزیری خط افشاری / الهی قمشهای
7 کلیات مفاتیح الجنان / جیبی خط افشاری / الهی قمشهای
8 کلیات مفاتیح الجنان / نیمجیبی خط افشاری / الهی قمشهای
9 منتخب مفاتیح الجنان / جیبی خط افشاری / الهی قمشهای
10 منتخب مفاتیح الجنان / نیمجیبی خط افشاری / الهی قمشهای
11 ارتباط با خدا واحد تحقیقات
12 آئینه اسرار حسین کریمی قمی
13 آخرین خورشید پیدا واحد تحقیقات
14 آقا شیخ مرتضای زاهد محمد حسن سیف اللهی
15 آیین انتظار (مختصر مکیال المکارم) واحد پژوهش
16 از زلال ولایت واحد تحقیقات
17 امامت، غیبت، ظهور واحد پژوهش
18 امامت و غیبت از دیدگاه علم کلام علم الهدی / واحد تحقیقات
19 امام رضاعلیه السلام در رزمگاه ادیان سهراب علوی
20 انتظار بهار و باران واحد تحقیقات
21 انتظار و انسان معاصر عزیز اللَّه حیدری
22 اهّمیت اذان و اقامه محمد محمدی اشتهاردی
23 با اولین امام در آخرین پیام حسین ایرانی
24 بامداد بشریت محمد جواد مروّجی طبسی
25 پرچمدار نینوا محمد محمدی اشتهاردی
26 پرچم هدایت محمد رضا اکبری
27 تاریخ پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله / دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
28 تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام / دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
29 تاریخ سید الشهداءعلیه السلام شیخ عباس صفایی حائری
30 تاریخچه مسجد مقدس جمکران / فارسی واحد تحقیقات
31 تاریخچه مسجد مقدس جمکران / عربی واحد تحقیقات
32 تاریخچه مسجد مقدس جمکران / انگلیسی واحد تحقیقات
33 تاریخچه مسجد مقدس جمکران / اردو واحد تحقیقات
34 تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام سید جعفر میرعظیمی
35 جلوههای پنهانی امام عصرعلیه السلام حسین علیپور
36 چهارده گفتار ارتباط معنوی با حضرت مهدیعلیه السلام حسین گنجی
37 چهل حدیث /امام مهدیعلیه السلام در کلام امام علیعلیه السلام سید صادق سیدنژاد
38 حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت محمد محمدی اشتهاردی
39 حکمتهای جاوید محمد حسین فهیمنیا
40 ختم سورههای یس و واقعه واحد پژوهش
41 خزائن الاشعار (مجموعه اشعار) عباس حسینی جوهری
42 خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب) رضا استادی
43 خوشههای طلایی (مجموعه اشعار) محمد علی مجاهدی (پروانه)
44 دار السلام شیخ محمود عراقی میثمی
45 داستانهایی از امام زمانعلیه السلام حسن ارشاد
46 داغ شقایق (مجموعه اشعار) علی مهدوی
47 در جستجوی نور صافی، سبحانی، کورانی
48 در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم) شیخ عباس قمی / کمرهای
49 درمان طبیعی بیماریها علیرضا صدری
50 دلشده در حسرت دیدار دوست زهرا قزلقاشی
51 رسول ترک محمدحسن سیف اللهی
52 روزنههایی از عالم غیب سید محسن خرّازی
53 زیارت ناحیه مقدّسه واحد تحقیقات
54 سحاب رحمت عباس اسماعیلی یزدی
55 سرود سرخ انار الهه بهشتی
56 سقّا خود تشنه دیدار طهورا حیدری
57 سیمای مهدی موعودعلیه السلام در آئینه شعر فارسی محمد علی مجاهدی (پروانه)
58 سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی دکتر عبد اللهی
59 ظهور حضرت مهدیعلیه السلام سید اسد اللَّه هاشمی شهیدی
60 عریضهنویسی سید صادق سیدنژاد
61 عطر سیب حامد حجّتی
62 عقد الدرر فی أخبار المنتظرعلیه السلام / عربی المقدس الشافعی
63 علیعلیه السلام مروارید ولایت واحد تحقیقات
64 علیعلیه السلام و پایان تاریخ سید مجید فلسفیان
65 فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام سید محمد واحدی
66 فرهنگ اخلاق عباس اسماعیلی یزدی
67 فرهنگ تربیت عباس اسماعیلی یزدی
68 فوز اکبر محمد باقر فقیهایمانی
69 کرامات المهدیعلیه السلام واحد تحقیقات
70 کرامتهای حضرت مهدیعلیه السلام واحد تحقیقات
71 کمال الدین وتمام النعمة (دو جلد) شیخ صدوقرحمه الله / منصور پهلوان
72 کهکشان راه نیلی (مجموعه اشعار) حسن بیاتانی
73 گردی از رهگذر دوست (مجموعه اشعار) علی اصغر یونسیان (ملتجی)
74 گفتمان مهدویت آیت اللَّه صافی گلپایگانی
75 گنجینه نور و برکت، ختم صلوات مرحوم حسینی اردکانی
76 مشکاة الانوار علّامه مجلسیرحمه الله
77 مفرد مذکر غائب علی مؤذنی
78 مکیال المکارم (دو جلد) موسوی اصفهانی/ حائری قزوینی
79 منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ شیخ عباس قمیرحمه الله
80 منشور نینوا مجید حیدریفر
81 مهدیعلیه السلام تجسّم امید و نجات عزیز اللَّه حیدری
82 مهدی منتظرعلیه السلام در اندیشه اسلامی العمیدی / محبوب القلوب
83 مهدی موعودعلیه السلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد علّامه مجلسیرحمه الله / ارومیهای
84 مهر بیکران محمد حسن شاهآبادی
85 میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس) سید مهدی حائری قزوینی
86 ناپیدا ولی با ما / فارسی واحد تحقیقات
87 ناپیدا ولی با ما / انگلیسی واحد تحقیقات
88 ناپیدا ولی با ما / بنگالا واحد پژوهش
89 ناپیدا ولی با ما / ترکی استانبولی واحد پژوهش
90 نجم الثاقب میرزا حسین نوریرحمه الله
91 نشانههای ظهور او محمد خادمی شیرازی
92 نشانههای یار و چکامه انتظار مهدی علیزاده
93 نهج البلاغه / وزیری سید رضیرحمه الله / محمد دشتی
94 نهج البلاغه / جیبی سید رضیرحمه الله / محمد دشتی
95 و آنکه دیرتر آمد الهه بهشتی
96 وظایف منتظران واحد تحقیقات
97 ویژگیهای حضرت زینبعلیها السلام سید نور الدین جزائری
98 هدیه احمدیه / جیبی میرزا احمد آشتیانیرحمه الله
99 هدیه احمدیه / نیمجیبی میرزا احمد آشتیانیرحمه الله
100 یاد مهدیعلیه السلام محمد خادمی شیرازی
101 یار غائب از نظر (مجموعه اشعار) محمد حجّتی
102 ینابیع الحکمة / عربی - پنج جلد عباس اسماعیلی یزدی
جهت تهیه و خرید کتابهای فوق، میتوانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617 ، انتشارات مسجد مقدّس جمکران
مکاتبه و یا با شمارههای 7253700 ، 7253340 - 0251 تماس حاصل فرمایید.