ghaemiyeh.com
سرشناسه : مفضل بن عمر، قرن 2
عنوان و نام پدیدآور : توحید مفضل ترجمه علامه مجلسى/ مفضل بن عمر؛ ترجمه محمدباقربن محمدتقی مجلسی
مشخصات نشر : تهران. انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى.1379 .
مشخصات ظاهری : ص 247
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : عنوان دیگر: ترجمه توحید مفضل .
یادداشت : عنوان دیگر: حدیث توحید مفضل عمر جعفر.
عنوان دیگر : ترجمه توحید مفضل .
عنوان دیگر : حدیث توحید مفضل عمر جعفر.
توحيد مفضل / ترجمه علامه مجلسى
تأليف
مفضل بن عمر
تاريخ وفات مؤلف: نيمه دوم قرن دوم
مترجم: مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى
محقق / مصحح: باقرى بيدهندى، ناصر و طباطبايى محمد حسين
موضوع: كلام
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: 1379 ش
نوبت چاپ: اول
[تصوير نسخه خطى]
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ سوره فصلت، آيه 52.
امام حق، پيشواى مؤمنان، نور بخش هدايت طلبان و دليل رهروان طريق حق و وارث انبيا و مصداق اتم و اكمل عباد الرحمن است. امام، ابر پر باران و ماه تابان و خورشيد درخشان هدايت است و راه روشن سعادت.
امام، رهبر سياسى و فكرى جامعه و خليفه خدا در روى زمين و حاكم و ولىّ امر مؤمنان است. امام، معدن قداست و طهارت و پارسايى و زهد و علم و عبادت است. امام عليه السّلام، مخزن علوم الهى و از راسخان در علم است كه همه تشنگان علوم و معارف اسلامى از آبشار خروشان دانشش سيراب مىشوند. امامان پاك به دليل وسعت علمى كه داشتند، خاصه آن علمى كه منشأ الهى داشته در جامعه اسلامى، مرجعيت علمى داشتند و خلفا، امرا، فرهيختگان در بسيارى از مشكلات فقهى، كلامى و دينى خويش به آنها رجوع مىكردند. (1)
1) نك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج، ص 19- 18؛ جوهره، 73؛ فضائل الخمسة، ج 2، ص 271 تا 309.
امام امير مؤمنان على عليه السّلام بارها مىفرمود:
سلونى قبل ان تفقدونى.
پيش از آن كه مرا از كف دهيد از من بپرسيد. (1)
به شهادت تاريخ، احدى از صحابه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم جز على بن ابى طالب عليه السّلام چنين ادعايى نكرده بود.
در روايتى در باره علوم گسترده و بيكران ائمه هدى عليهم السّلام از لسان در باره حضرت صادق عليه السّلام آمده است: من به آنچه در آسمانها و زمين و بهشت و جهنم است، علم دارم و از دقايقى كه قبلا اتفاق افتاده، و بعدا روى مىدهد، اطلاع دارم. (2)
با توجه به آنچه به عنوان نمونه ذكر شد، جاى هيچ تعجبى نيست كه ببينيم از آن مخزن علم الهى، علومى تراوش كند كه به اصطلاح اين عصر، جزو معارف تجربى است.
از جمله آثارى كه در اين زمينه از لسان مبارك امام صادق عليه السّلام صادر شده و هم اينك در دست است روايتى طولانى است در توحيد، معروف به (توحيد مفضل) كه به واسطه يكى از شاگردان ممتاز امام صادق عليه السّلام به جاى مانده است.
راوى اين كتاب يكى از تربيت يافتگان حوزه شكوفاى شيعه، مفضل بن عمر جعفى كوفى است. اين دانشمند نامى كمال و فضيلت فراوان داشته و عمرى با حضور در محفل امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام از مكتب سعادتبخش ايشان درس معرفت آموخت. مفضّل در زمره اصحاب خاص امامان بوده و در نزد آنان از موقعيت ويژهاى برخوردار بوده است. اين راوى نور آثار ماندگارى داشته است.
بر اساس آنچه در كتب رجال و تاريخ آمده است، امامان شيعه در بزرگداشت و گرامى داشت مفضل سخنها گفته و درها سفتهاند. (1)از مجموع اين روايات بخوبى روشن مىشود كه مفضّل مورد لطف و عنايت و وثوق ائمه عليهم السّلام بوده است. با دقت در متن حديث و معارف بلندى كه امام عليه السّلام بيان فرموده مقام علمى مفضّل نيز آشكار مىشود؛ زيرا پيامبران و امامان با هر مخاطبى به ميزان فهم و دانش آنان سخن گفتهاند. (2)
خوشبختانه توحيد مفضل از دير باز مورد توجه علما و بزرگان بوده و حتى به زبانهاى ديگر ترجمه شده است. و براى بهرهگيرى فارسى زبانان دانشمند بزرگ و احياگر ميراث شيعه، علامه نامى محمد باقر مجلسى (قده) اين كتاب پر ارزش را به فارسى ترجمه و در جاى جاى كتاب نكات ارزشمندى را تحت عنوان (مترجم گويد) بدان افزوده است. از اين كتاب چاپهاى متعدد نشر يافته است. از آنجا كه اغلب چاپهاى موجود داراى غلطها و اشتباهات چاپى و فاقد فهرستهاى فنى و حروفچينى و چاپ مناسب و درخور بود، به دليل ويژگى ممتاز اين كتاب به نظر رسيد به مناسبت برگزارى كنگره بزرگداشت علامه مجلسى، چاپ مصحح و تحقيقشدهاى از اين اثر عرضه شود.
براى آن كه متنى درست و درخور از ترجمه توحيد مفضل در دسترس طالبان قرار گيرد از نسخههاى خطى و چاپى خاصه نسخهاى كه توسط
1) نك: بحار الانوار، ج 47، ص 395؛ الاختصاص، ص 216؛ عيون، ج 1، باب 4، ح 29.
2) براى دريافت اطلاع بيشتر به منابع زير مراجعه فرمائيد:رجال شيخ طوسى، ص 314 و 360؛ رجال نجاشى، 295؛ فهرست طوسى 169؛ الثقات، 361؛ جامع الرواة، 2،/ 258- 260، رجال كشى، 321، تنقيح المقال، 3/ 238- 242، مجمع الرجال، 6،/ 123- 131، أعيان الشيعه، 10،/ 132، رجال ابن داود، 280، رجال حلى، ص 258، رجال برقى، 34، معجم رجال الحديث، 18، ص 290 و 292- 205 و 310، التحرير الطاوسي، 259، اتقان المقال، 139 و 367، بهجة الآمال، 7،/ 70.
عالم فرزانه عبد الصمد فيروزآبادى استنساخ شده و به شماره 2051 در كتابخانه عظيم مرحوم آيت اللَّه العظمى مرعشى نجفى (ره) نگاهدارى مىشود، استفاده شده اما چون مخاطبان اين اثر عامه مردم هستند از ذكر تفاوت نسخ و بحثهاى مربوط به اين امر ذكرى به ميان نيامد تا خوانندگان اثرى روشن و پيراسته براى مطالعه داشته باشند.
ما علاوه بر مقدمه و ويرايش صورى و تيترگذارى و فهرستهاى فنى لازم و استخراج آيات و روايات در پانوشت اعلام كتاب را به اجمال معرفى كرده و پاورقىهاى استاد علامه طباطبايى (ره) و مقدمه ارزنده محقق رجالى آيت اللَّه حاج شيخ محمد تقى تسترى را بر اين كتاب افزودهايم.
هدف از اين خدمت ناچيز نه اظهار كمال بوده و نه كسب عنوان، بلكه مراد مشاركت در گرامى داشت و اداى دين بود نسبت به علامه بزرگوار مجلسى و بقاى اثر كه سعدى شيرازى گويد:
بماند سالها اين نظم و ترتيب ز ما هر ذرّه خاك افتاده جايى
غرض، نقشى است كز ما باز ماند كه هستى را نمىبينم بقايى
مگر صاحب دلى روزى به رحمت كند در كار درويشان دعائى
در پايان ضمن درود بر روان مؤلف بزرگ و بىهمتاى كتاب، و ستايش عظمت كار وى، به ناچيزى كار و قصور خود در تصحيح اين اثر ارزنده اعتراف مىكنم. اميدوارم كه اين كتاب مقبول دوستداران آثار علامه مجلسى واقع گردد و براى احياى نام و آثار زنده ياد مجلسى مؤثر و سودمند افتد.
و الحمد للَّه اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا قم- باقر بيدهندى
بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمد للَّه ربّ العالمين و الصّلاة على محمّد و آله الطّاهرين.
چون در اين زمان ماديت بر مردم غالب شده و اسباب شهوت رانى زياد گرديده و ديانت مانع از اين دو است، لذا اشخاصى مغرض تا مىتوانند القاء شبهه مىكنند و منكر وجود صانع كه از آفتاب روشنتر است (چه آفتاب يكى از مصنوعات اوست) مىشوند. و اگر چه دانشمندان هر كدام به سهم خود در اين موضوع كتاب نوشته و دلائل متقن دندانشكنى براى خصم آورده ولى هيچ كتابى در اين خصوص بهتر از كتاب توحيد مفضل (كه مطالب آن را حضرت صادق عليه السّلام امام ششم شيعه بر مفضّل املاء نموده) (در وقتى كه جمعى از زنادقه:(1)چون ابن ابى العوجاء و ابن مقفّع (2)و ابو شاكر
1) زنديقان، بيدينان.
2) وى عبد اللَّه روزبه پسر دادويه معروف به« ابن مقفّع»( 106- 142 ه) از رجال و چهرههاى معروف ادب ايران بوده است. بسيارى از مورّخان او را به زندقه متهم كردهاند از جمله قاسم بن ابراهيم در الرد على الزنديق اللعين ابن المقفع، و ابو ريحان بيرونى در تحقيق ماللهند، ص 36 و 132، و ابو الفرج اصفهانى در اغانى، ج 12، ص 81، 16، ص 147- 149، و ابن خلكان در وفيات الاعيان، ج 1، ص 413، جهشيارى در الوزراء و الكتاب، ص 107 و ...
ديصانى (1)و عبد الملك بصرى و جمعى ديگر پيدا شده بودند كه ايشان را به آنچه فرموده منكوب سازد) نيست كه البته اگر از كسانى نباشد كه خدا در باره آنها فرمود:
(وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا.)(2)
يعنى: (اشخاصى هستند كه نفوس خبيثه دارند كه اگر ملائكه از آسمان بر ايشان نازل گردد، و مردگان از قبرها بيرون آمده با ايشان سخن گويند، و هر چه هست به زبان آمده و به ايشان بگويند كه ايمان به صانع عالم بياوريد حاضر نيستند ايمان بياورند).
خواه ناخواه با ديدن و خواندن اين كتاب اعتراف به وجود صانع حكيم قادر لطيف عليم خبيرى خواهد نمود و گذشته از آن كه آن حضرت به مفضل تعليم نمود كه با مطالب اين كتاب آن دهرىها را مفحم و مجاب نمايد خودش در چند مجلس ايشان را منكوب فرمود. و نيز فرمايشات ديگر داشته كه ثابت مىكند به اهل عالم غير از وجود صانع حقانيت اصل اسلام و از فرق آن اماميه شيعه اثنى عشريه را كه چون مطالبى فرموده كه محال است غير از كسى كه با مبدأ اتصال داشته باشد آن مطالب را بگويد.
اما آن مجالس را شيخ صدوق در كتاب توحيدش روايت مىكند از ابى منصور متطبّب كه گفت: يكى از اصحابم برايم نقل كرد كه من و (ابن ابى العوجاء) و (ابن مقفّع) در مسجد الحرام بوديم، ابن مقفّع گفت: (اين خلق را مىبينيد (و اشاره كرد به جماعتى كه در مسجد دور خانه خدا طواف مىكردند) در اينها كسى نيست كه لياقت اسم انسانيت را داشته باشد مگر آن شخصى كه آنجا نشسته (و اشاره به حضرت صادق عليه السّلام نمود) و باقى همه اين مردم حيوانات و حشراتاند!) رفيق او ابن ابى العوجاء به او گفت: چگونه براى اين شخص اين امتياز را قائل شدى؟
گفت: چون نزد او ديدهام چيزهايى كه نزد هيچ كس غير از او نديدهام.
ابن ابى العوجاء در جواب گفت: بايد او را امتحان كرد ببينيم اين طور است كه مىگويى يا خير.
ابن مقفّع به او گفت: اين كار را نكن مىترسم اگر نزد او بروى و محاجه كنى طورى به تو كند كه تو دست از مسلك خود (يعنى دهرى بودن) بردارى.
ابن ابى العوجاء به او گفت: بلكه مىترسى كه من او را امتحان كنم و معلوم شود حرفى كه در باره او زدهاى درست نبوده.
ابن مقفّع به او گفت: حال كه اين خيال را كردهاى پس بلند شو و به نزد او برو و هر چه مىتوانى پاينده خود باش كه تو را به زانو در نياورد،
پس ابن ابى العوجاء به طرف آن حضرت روان شد.
راوى مىگويد: من و ابن مقفّع مانديم تا برگردد، طولى نكشيد كه برگشت و به ابن مقفّع گفت: (اين شخص از جنس بشر نيست و اگر در دنيا يك روحانى مجرّد باشد كه هر وقت خواسته باشد مجسم شده و آشكار گردد و هر وقت خواسته روح محض و در باطن باشد اين شخص است كه گفتى.)
من رفتم و پهلوى او نشستم، جماعتى نزد او بوده گذاشت تا همه رفتند رو به من كرد و گفت: اگر مطلب اين طور است كه اين مردم كه دور خانه طواف مىكنند مىگويند كه صانعى دارند- و البته اين طور است-، پس اينها اهل سلامت و شما اهل هلاكتيد كه قائل به صانع خود نشدهايد، و اگر مطلب اين طور است كه شما مىگوئيد- و البته اين طور نيست- پس آنها ضرورى نكردهاند.
من به او گفتم: مگر ما چه مىگوئيم و اين مردم چه مىگويند ما و اين مردم حرفمان يكى است.
گفت: چگونه حرفتان يكى است؟ اينها قائلند صانعى دارند كه ايشان را آفريده و مىميراند و دو مرتبه براى ثواب و عقاب بر حسب عمل، ايشان را زنده مىكند و شما عقيدهتان اين است كه عالم بىصانع است.
ابن ابى العوجاء گفت: من اين كلمه را از او غنيمتى دانسته، گفتم:
فرصت را از دست ندهم. به او گفتم اگر اين طور است كه تو مىگوئى، پس اين صانع چرا خودش را براى خلقش ظاهر نكرد كه اختلاف از
بين برداشته شود؟ چرا خود را از خلق پنهان كرد و رسول فرستاد؟ اگر خود را پنهان نكرده بود مردم بهتر به او ايمان مىآوردند.
يك مرتبه به من توپيد و گفت: چگونه خدا خود را پنهان كرده؟
چگونه پنهان است از تو كسى كه تو نيست بودهاى و تو را هست كرده، و كوچك بودى تو را بزرگ كرد، و ضعيف بودى تو را قوت داده، چگونه پنهان است از تو خدائى كه تو تندرست بودى تو را بيمار كرده، بيمار بوده تندرست مىكند، چگونه پنهان است از تو كسى كه پيوسته هر طور بخواهد در وجود تو تصرفات مىنمايد از چيزى غضبناكى، تو را از آن خوشنود مىكند، از چيزى خوشنودى تو را از آن غضبناك مىكند و گاهى كه شاد هستى تو را محزون مىكند و گاهى كه محزونى تو را شاد مىكند، كسى را مبغوض داشته تو را به او محبت مىدهد و كسى را كه محبت داشته مبدل به بغض مىنمايد، و گاهى از كارى اباء و امتناع داشته تصميم به جا آوردن آن به تو مىدهد و به چيزى تصميم داشته به تو اباء و امتناع از آن مىدهد، گاهى از چيزى ترسيده تو را به آن رغبت مىدهد، گاهى به چيزى رغبت داشته به تو ترس از آن مىدهد، گاهى به چيزى اميدوار بوده به تو يأس مىدهد، گاهى از چيزى يأس داشته به تو اميدوارى مىدهد، گاهى چيزى كه هيچ وقت در دلت نبوده در خاطرت خطور مىدهد و بر عكس چيزى كه كاملا آن را دانسته از خاطر تو محو مىنمايد كه هر چه خواسته باشى آن را به خاطر خود بياورى به خاطرت نمىآيد.
ابن ابى العوجاء گفت: اين شخص (يعنى جعفر بن محمّد عليه السّلام)
آن قدر از آثار قدرت خداى خود كه در نفس خودم هست برايم شمرد و ديدم نمىتوانم هيچ كدام را انكار كنم تا آن كه به خود گفتم: الآن است كه خداى خود را ما بين خود و من مجسم مىكند به ناچار از نزدش جستم. (1)
ملا صدرا( ره) در شرحش بر اصول كافى در شرح اين حديث چنين مىگويد:« الحالات النفسانية و الانفعالات القلبية التى عددها( ع) مما ليست بقدرة العبد و اختياره و لا يملك لنفسه شيئا من ذلك فيشتهن و ينظر كرها يرهب جبرا و يرجو و ييأس اضطرارا و يصح و يمرض سخطا للمرض و يعيش و يموت شاء ام ابى لا يملك لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حياتا و لا نشورا، بل قد يريد ان يعلم فيجهله و يريد ان يذكر فينسى و يريد ان ينسى الشيء فيغفل عنه، فيذكر، و لا يملك شيئا من ذلك.
و نيز در آن كتاب روايت كرده از هشام بن حكم كه گفت:
(ابن ابى العوجاء) و (ابو شاكر ديصانى) و (عبد الملك بصرى) و (ابن مقفّع) در خانه خدا جمع شدند و بنا كردند به استهزاء نمودن به حاجيان و طعن زدن بر قرآن، پس به ايشان گفت: ابن ابى العوجاء بيائيد ما چهار نفر سعى كنيم هر يك ربع قرآن را نقض و باطل كنيم كه همگى كل قرآن را باطل كرده باشيم. وعدهگاه ما سال ديگر همين موقع همين جا باشد كه جمع شده و قرآن را نقض كردهايم، و قرآن كه نقض شد نبوت محمّد كه آن را معجزه خود قرار داده نقض كردهايم، و نبوتش كه نقض شد اسلام باطل شده، و اسلام كه باطل شد حرف ما كه عالم را صانعى نيست ثابت مىشود.
اين قرار داد را با هم بستند و هر كدام به طرف وطن خود رفت. سال
1) توحيد صدوق، ص 125- 127.
آينده هر چهار نفر نزد خانه خدا جمع شدند كه هر يك بنا بود باطل كردن ربع قرآن را بياورد ولى اولى آنها ابن ابى العوجاء گفت: اما من از پارسال تا الآن تمام فكرم در اين آيه بود در مورد برادران يوسف كه وقتى كه يوسف در مصر به آن تدبير، برادر ابوينى خود يعنى (بنيامين) را از ايشان گرفت تمام همّ خود را صرف چاره كردن نمودند و آيه اين است. (فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا). (1)گفت: هر چه فكر كردم كه مانند آن بياورم كه داراى آن فصاحت و جمع معانى باشد نتوانستم و فكر در اين يك آيه نگذاشته مرا فكر براى آيه ديگر بنمايم! دومى ايشان عبد الملك گفت: من هم از وقتى كه پارسال از نزد شما رفتهام همه فكرم در اين يك آيه بوده كه مىگويد: اى مردم! مثلى براى شما زده گوش دهيد اينها را كه شريك خدا قرار مىدهيد، اگر همه جمع شوند كه يك مگس بيافرينند نمىتوانند! و آن آيه اين است.
(يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ). (2)
هر چه فكر مىكنم مىبينم نمىتوانم مثل اين آيه درست كنم.
سومى ايشان ابو شاكر ديصانى گفت من هم از وقتى كه از نزد شما
رفتهام همه فكرم در اين بوده كه مىگويد اگر غير از خداى يگانه خدايان ديگر كه شما مىگوئيد بودند زمين و آسمان فاسد مىشدند و اين است آيه (لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا). (1)
چهارمى ايشان ابن مقفّع گفت: رفيقان اين قرآن از جنس كلام بشر نيست من هم وقتى كه از نزد شما رفتهام تمام فكرم در اين آيه كه پس از طوفان نوح و هلاك مردمان به غرق گفته شد به زمين كه آب خود را بلع كن و به آسمان كه از آب ريختن دست نگهدار و آيه اين است.
(وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي) (2). هر چه فكر كردهام گذشته از آن كه نمىتوانم مثل آن بياورم تمام نكات و محسنات آن را نفهميدهام.
هشام بن حكم راوى قصه مىگويد: در اين بين كه آنها با هم مشغول اين مذاكرات در امر قرآن بودند حضرت صادق عليه السّلام بر ايشان گذشت و اين آيه را براى ايشان خواند:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً) (3).
معناى آيه اين است: يعنى: بگو اگر جمع شوند همه انس و جن بر آن كه مثل اين قرآن بياورند نمىتوانند اين كار را بكنند و لو آن كه پشتيبان همديگر باشند.
ايشان كه حضرت را ديدند و اين آيه را از او شنيدند نگاهى به
همديگر كرده و حالشان دگرگون شد و گفتند: اگر اسلام حقيقتى داشته باشد بايد جانشينى محمد پيغمبر امروز به اين شخص منتهى شود ما هيچ وقت نشده او را ببينيم كه بدنهاى ما از هيبتش به لرزه نيفتد! اين را گفتند و از نزد هم متفرق شدند و اعتراف كردند كه ما نمىتوانيم مثل اين قرآن بياوريم. (1)
و اما آن فرمايشات، پس در كتاب مغز متفكر جهان شيعه امام جعفر صادق عليه السّلام كه بيست و پنج نفر از استادان دانشگاه اروپا و امريكا اصل انگليسى آن را نوشتهاند و ذبيح الله منصورى به اين اسم آن را ترجمه كرده و در صفحه 9، 10 آن كتاب اسم آن بيست و پنج نفر را كه استاد دانشگاه چه شهر و مملكتى بوده ذكر مىكند فقط دو نفر آنها ايرانى بوده آقاى حسين نصر استاد دانشگاه تهران، و آقاى موسى صدر مدير مؤسسه علمى مطالعات اسلامى در صور لبنان.
مىنويسد: اول كسى كه خبر به گردش زمين به دور خود داد جعفر صادق بود. آن وقت در صفحه 117 كتاب مىنويسد: گردش زمين به دور خود، به طور محسوس، ثابت نشد مگر بعد از آن كه نوع بشر قدم به كره ماه گذاشت و از آنجا زمين را ديد.
حتى در اول سالهاى فضانوردى فضانوردان، نمىتوانستند گردش زمين را به چشم خود ببينند چون [در آن سالها فضانوردان پايگاه ثابت نداشتند در سفينههائى بودند كه هر يك از آنها در [هر] نود
1) الخرائج، ج 2، ص 710، بحار الانوار، ج 17، ص 213، ج 47، ص 117، و 89، ص 16، احتجاج طبرسى، ج 2، ص 306- 307.
دقيقه يا قدرى بيشتر اطراف زمين مىگرديدند و نمىتوانستند در حالى كه خود با آن سرعت اطراف زمين مىگرديدند به حركت وضعى زمين پى ببرند.
اما روزى كه در كره ماه قرار گرفتند و در آنجا دوربين فيلم بردارى خود را متوجه زمين كردند در عكسها ديدند كه زمين آهسته، به دور خود مىگردد و در آن روز گردش زمين به دور خود به طور مرئى به ثبوت رسيد.
تا آن كه در صفحه 120 مىگويد:
چه شد كه جعفر صادق عليه السّلام در دوازده قرن قبل از اين توانست پى ببرد كه زمين اطراف خود مىگردد و در نتيجه روز و شب به وجود مىآيد؟
و در صفحه 125 گفته: (در فيزيك امام جعفر صادق عليه السّلام چيزهايى گفته كه قبل از او، كسى نگفته و بعد از وى، تا نيمه دوم قرن هيجدهم و قرن نوزدهم و بيستم، به عقل كسى نرسيده كه آنها را بگويد.
يكى از قوانينى كه جعفر صادق در فيزيك ابراز كرد قانون مربوط به كدورت اجسام و شفاف بودن آنها مىباشد.
او گفت هر جسمى كه جامد و جاذب باشد كدر است و هر جسمى كه جامد و دافع باشد كم يا بيش شفاف جلوه مىنمايد.
از او پرسيدند جاذب چه مىباشد؟
گفت: [جاذب حرارت.
اين نظريه فيزيكى كه امروز مىدانيم با يك الحاق، يك قانون
علمى است و بقدرى جلب توجه مىنمايد كه آدمى حيرت مىكند چگونه در نيمه دوم قرن هفتم ميلادى و نيمه اول قرن دوم هجرى، مردى توانسته يك چنين نظريه بديع را ابراز نمايد.
امروز اگر از يك صد نفر از افراد عادى بپرسند كه چه مىشود يك جسم كدر مىگردد و جسم ديگر شفاف به نظر مىرسد نمىتواند پاسخ بدهد يعنى بگويد به چه علت آهن تيره است و بلور درخشان [مىباشد.]
قانون فيزيكى امروز مىگويد: هر جسم كه امواج حرارت به سهولت از آن عبور كند. (يعنى هادى حرارت باشد) و امواج (الكترومانيهتيك) از آن عبور نمايد (يعنى هادى الكتريسيته و امواج مانيهتيزم باشد) تيره است.
اما اجسامى كه حرارت به خوبى از آنها عبور نمىكند. (1)و امواج الكترومانيهتيك را عبور نمىدهد. (2)درخشندگى دارند.
منصورى مترجم در پاورقى گفته: امواج الكترومانيهتيك امواجى است كه ما به كمك آنها صداى راديو را مىشنويم و تصاوير تلويزيون را مىبينيم.
نظريه كلى جعفر صادق در مورد علت تيره بودن اجسام و درخشنده بودن آنها بر اساس جاذب بودن است و بعد از آن كه از او توضيح خواستهاند گفته است اجسامى كه جاذب حرارت
مىشوند (1)تيره مىشوند و اجسامى كه جاذب حرارت نمىشوند كم يا بيش شفافيت دارند.
مسأله جاذب بودن، هم مثل دو قطب متضاد در نظريه جعفر صادق، خيلى جالب توجه است و همين موضوع سبب گرديده كه نظريهاش با قوانين فيزيكى امروزى در مورد علت كدورت و شفاف بودن اجسام، مطابقت نمايد.
در صفحه 266 در عنوان (نظريه جعفر صادق عليه السّلام به ساختمان بدن انسان) گفته:
جعفر صادق مثل ساير مسلمين مىگفت كه انسان از خاك آفريده شده [است . فرق او با مسلمين ديگر اين بود كه راجع به آفرينش انسان از خاك چيزهايى مىگفت كه به عقل هيچ يك از مسلمين در آن عصر نمىرسيد.
در اعصار بعد هم هيچ مسلمانى نتوانست راجع به ساختمان بدن انسان، استنباطى چون امام جعفر صادق داشته باشد و اگر كسى چيزى مىگفت، مستقيم يا غير مستقيم از شاگردان جعفر صادق شنيده بود. او مىگفت تمام چيزهائى كه در خاك هست در بدن آدمى وجود دارد. اما به يك اندازه نيست و بعضى از آنها در بدن انسان خيلى زياد است و بعضى از آنها خيلى كم و در بين چيزهايى كه در بدن انسان كم و زياد است، مساوات وجود ندارد بعضى از آنها از بعض ديگر كمتر مىباشد.
1) در اصل: مىباشند.
او مىگفت چهار چيز است كه در بدن انسان زياد مىباشد و هشت چيز است كه در بدن انسان كم مىباشد و هشت چيز ديگر در بدن انسان خيلى كم است.
اين نظريه كه راجع به ساختمان بدن آدمى از طرف آن مرد ابراز گرديده آن قدر غرابت دارد كه گاهى انسان فكر مىكند آيا همان طور كه شيعه عقيده دارند جعفر صادق داراى علم امامت بوده و اين نظريه را از علم امامت استنباط كرده نه از علوم بشرى. زيرا ادراك ما نمىپذيرد كه يك عالم عادى كه از معلومات بشرى برخوردار مىباشد در دوازده قرن و نيم قبل بتواند به يك چنين واقعيت پى ببرد.
تا آن كه نوشته: جعفر صادق اعم از آن كه به عقيده شيعه علم امامت داشته يا بنا بر نظريه قائلين به شعور باطنى با شعور باطنى خود مربوط بوده يا بنا بر نظريه (برگسون)(1)از جهش حياتى قوى خود استفاده مىنموده چيزى گفته كه ثابت مىكند در بين مردم زمان خود، و مردم اعصار بعد، در علم بدنشناسى شخص منحصر به فرد، به شمار مىآمده است. زيرا بعد از دوازده قرن و نيم، امروز نظريه جعفر صادق از لحاظ علمى به ثبوت رسيده و در صحت آن، ترديد وجود ندارد (2).
تا آن كه مىگويد: آن هشت چيز كه بنا بر گفته جعفر صادق در بدن
انسان خيلى كم است اين عناصر مىباشند: 1- (موليبدن).
2- (سيليسيوم). 3- (فلوئور). 4- (كوبالت). 5- (مانگانز). 6- (يد).
7- (مس). 8- (روى). و آن هشت چيز ديگر كه در بدن انسان نسبت به عناصر فوق النسبه زيادتراند عبارتاند از: 1- (منيزيم). 2- (سديم).
3- (پتاسيم). 4- (كلسيم). 5- (فسفر). 6- (كلر). 7- (گوگرد). 8- (آهن).
آن چهار عناصر كه در بدن انسان خيلى زياد مىباشد عبارتاند از:
1- (اوكسيژن). 2- (كربن). 3- (هيدروژن). 4- (ازت).
و پى بردن به اين عناصر در بدن انسان، كار يك روز و دو روز نبوده از آغاز قرن هيجدهم ميلادى اين كار با كالبد شكافى شروع شده و دو ملت فرانسه و اطريش در كالبد شكافى پيش قدم گرديدند. (1)
تا آن كه مىگويد: و مطالعات و تجزيههاى صد و پنجاه ساله يا بيشتر، صحت نظريه جعفر صادق را در مورد چيزهائى كه بدن انسان را تشكيل مىدهد تأييد مىنمايد. (2)
در صفحه 70 مىنويسد: جعفر صادق هزار و يك صد سال قبل از علماى قرن هيجدهم ميلادى اروپا كه اجزاى هوا را كشف و از هم جدا كردند گفت كه باد (يا هوا) يك عنصر نيست بلكه از چند عنصر به وجود آمده است.
و در صفحه 71 مىگويد: بعد از آن كه لاووازيه اوكسيژن را از گازهاى ديگر هوا جدا كرد و نشان داد آنچه سبب حيات جانداران
مىشود اكسيژن است، دانشمندان گازهاى ديگر را كه در هوا وجود دارد از لحاظ حفظ حيات بىفائده دانستند.
اين نظريه مخالف با نظريه امام جعفر صادق بود كه گفت: تمام اجزائى كه در هوا هست براى تنفس ضرورى است.
اما در نيمه قرن نوزدهم ميلادى دانشمندان نظريه خود را راجع به اكسيژن از لحاظ تنفس تصحيح كردند. چون مسلّم شد كه اوكسيژن گر چه مايه حيات جانداران است و بين تمام گازهاى هوا يگانه گازى است كه خون را در بدن تصفيه مىنمايد اما موجودات جاندار نمىتوانند اوكسيژن خالص را براى مدتى تنفس كنند زيرا سلولهاى جهاز تنفس مىسوزد.
اوكسيژن خود نمىسوزاند (1)اما كمك به سوزاندن مىكند و وقتى با جسمى كه قابل سوختن باشد تركيب گردد آن جسم مىسوزد و هر گاه سلولهاى ريه انسان يا جانداران (2)ديگر مدتى اوكسيژن خالص تنفس كنند چون اين گاز با آنها تركيب مىشود، مىسوزند و انسان يا جانورى كه ريهاش سوخته مىميرد. بنا بر اين بايستى در هوا گازهاى ديگر هم با اكسيژن وارد ريه انسان و جانداران ديگر شود تا آن كه ريه موجودات جاندار بر اثر تنفس از اكسيژن خالص، در مدتى طولانى نسوزد. بعد از آن كه دانشمندان نظريه خود را در مورد اوكسيژن از لحاظ تنفس تصحيح كردند معلوم شد كه نظريه جعفر صادق درست
است و تمام گازهائى كه در هوا وجود دارد براى تنفس مفيد مىباشد مثلا گاز موسوم به (اوزون) كه خواص شيميائى آن مثل اوكسيژن مىباشد و هر مولكول آن از سه اتم اوكسيژن به وجود آمده به ظاهر در تنفس نقش ندارد در صورتى كه اوكسيژن را در هنگام ورود به خون تثبيت مىكند.
و براى فهم مطلب مىگوئيم كه نگهبان اوكسيژن هنگام ورود آن گاز به خون مىباشد و نمىگذارد كه اوكسيژن شانه را از زير بار [وظيفه خالى كند.
اين است كه نظريه جعفر صادق عليه السّلام مبنى بر آن كه تمام اجزاى باد (هوا) براى تنفس ضرورت دارد از نيمه قرن نوزدهم به بعد، تا امروز تأييد شده است.
و مىدانيم كه اوكسيژن در فضا در حال تركيب نيست بلكه مخلوط با هوا مىباشد و چون از هوا سنگينتر است بر حسب قاعده بايستى تهنشين شود. اگر اين طور مىشد، سطح زمين را تا ارتفاعى معين، اوكسيژن مىپوشانيد و گازهاى ديگر كه در هوا موجود است بالاى اوكسيژن قرار مىگرفت. در نتيجه جهاز تنفّس تمام جانداران مىسوخت و نسل جاندار منقرض مىگرديد، و نيز ديگر گياه به وجود نمىآمد زيرا گرچه گياه هم مثل جانداران براى زنده ماندن احتياج به اوكسيژن دارد، لكن محتاج كربن هم هست و اگر سطح زمين را تا ارتفاعى معين، اوكسيژن مىپوشانيد چون كربن به سطح زمين نمىرسيد گياه به وجود نمىآمد. اما گازهائى كه در هوا هست مانع از
اين مىشود كه اوكسيژن تهنشين گردد و به زندگى حيوانى و گياهى خاتمه داده شود.
جعفر صادق اولين كسى است كه عقيده به عناصر اربعه را كه مدت يك هزار سال غير قابل تزلزل به نظر مىرسيد متزلزل كرد آن هم وقت گفتنش اين نظريه را هنوز يك نوجوان نشده طفل به شمار مىآمد ولى نظريه مربوط به هوا را بعد از آن كه به سن رشد رسيد و به تدريس شروع كرد، بر زبان آورد.
امروز اين موضوع، در نظر ما عادى جلوه مىكند براى آن كه مىدانيم يك صد و دو عنصر وجود دارد. اما در قرن هفتم ميلادى و اول هجرى، يك نظريه بزرگ انقلابى بود و عقول بشرى در آن قرن، نمىتوانست بپذيرد كه هوا يك عنصر بسيط نباشد. و باز مىگوئيم كه در آن عصر و اعصار بعد، تا قرن هيجدهم ميلادى اروپا، ظرفيت تحمل آن عقيده علمى انقلابى و چيزهاى ديگر را كه جعفر صادق گفته و در فصول آينده ذكر خواهد شد نداشت.
تا آن كه در اواخر صفحه 73 مىگويد: اول كسى كه پى برد اوكسيژن مولد الحموضه است يعنى (توليدكننده ترشى) است جعفر صادق بود.
تا آن كه گفته: براى آن كه شبههاى توليد نشود مىگوئيم كه اسم (مولد الحموضه) از دهان جعفر صادق خارج نشد ولى در محضر درس خود گفت هوا دارى چند جزء است و يكى از اجزاى هوا در بعضى از اجسام دخالت مىكند و آنها را تغيير مىدهد و از بين اجزاى
هوا همان است كه كمك به سوزاندن مىنمايد و اگر كمك آن نباشد اجسامى كه قابل سوختناند نمىسوزند.
اين نظريه از طرف خود جعفر صادق انبساط پيدا كرد و او باز در دروس خود گفت: آنچه در هوا كمك به سوزانيدن اجسام مىنمايد اگر از هوا جدا شود، و به طور خالص به دست بيايد طورى از لحاظ سوزانيدن اجسام نافذ است كه با آن مىتوان آهن را سوزانيد بنا بر اين هزار سال قبل از پريستلى و پيش از لاووازيه جعفر صادق اوكسيژن را به خوبى وصف نمود و فقط نام اوكسيژن يا مولد الحموضه را روى آن نگذاشت.
پريستلى با آن كه اوكسيژن را كشف كرد نتوانست بفهمد كه آن را مىسوزاند. و (لاووازيه) با آن كه قسمتهايى از خواص اوكسيژن را با آزمايش استنباط كرد نتوانست بفهمد كه آن گاز، سوزاننده آهن است ولى جعفر صادق هزار سال قبل از او به اين موضوع پى برد.
امروز مىدانيم كه هر گاه يك قطعه آهن را به طورى داغ كنيم كه قرمز بشود و بعد آن را در اكسيژن خالص فرو ببريم با شعلهاى درخشنده مىسوزد، همان طور كه در چراغهاى روغنى يا نفتى قديم، فتيله را با روغن يا نفت مشتعل مىكردند و در نور آن شب را به سر مىبردند، مىتوان چراغى ساخت كه فتيله آن از آهن باشد و آن، در اكسيژن مايع فرو برود و اگر فتيله را طورى حرارت بدهند كه قرمز بشود، با نور بسيار درخشان، شب را روشن خواهد كرد.
و روايت مىكنند كه يك روز محمد باقر عليه السّلام پدر جعفر صادق در
محضر درس گفت (با كمك علم به وسيله آب، كه خاموشكننده آتش است مىتوان آتش افروخت) اين گفته اگر چون يك تعبير شاعرانه جلوهگر نمىشد بىمعنى جلوه مىكرد و تا مدتى آنهائى كه آن روايت را مىشنيدند فكر مىكردند كه محمد باقر تعبيرى شاعرانه را بر زبان آورده ولى از قرن هيجدهم به بعد محقق شد كه به وسيله آب با كمك علم مىتوان آتش افروخت آن هم آتشى كه گرمتر از آتش چوب يا ذغال باشد زيرا حرارت (هيدروژن) كه يكى از دو جزء آب است با (اكسيژن) به (6644)(1)درجه مىرسد و عمل سوزانيدن (هيدروژن) به وسيله (اكسيژن) را (اكسيد شدن) مىنامند و در صنعت براى جوش دادن فلزات يا براى شكافتن قطعات فلز خيلى مورد استفاده قرار مىگيرد.
ما مىدانيم محمد باقر كه گفت (با كمك علم مىتوان با آب آتش افروخت) (هيدروژن) را كشف نكرده بود و سندى در دست نداريم كه پسرش جعفر صادق آن را به طور خالص كشف كرده همان طور كه سندى در دست نداريم كه حاكى از كشف اوكسيژن خالص از طرف جعفر صادق باشد. ولى بدون ترديد مىتوانيم بگوئيم كه جعفر صادق عليه السّلام اوكسيژن را به طور خالص كشف نمود و دليل ما كارهاى شيميائى وى مىباشد.
در صفحه 348 مىنويسد: يكى از نظريههاى جعفر صادق كه نبوغ علمى او را به ثبوت مىرساند نظريهاى است كه راجع به انتقال
1) در متن 6664.
بيمارى به وسيله بعضى از نورها داده است.
جعفر صادق گفت (روشنائىهائى هست كه اگر از يك بيمار بر يك شخص سالم بتابد ممكن است آن شخص سالم را بيمار كند).
بايد توجه كرد كه صحبت از هوا يا انتقال ميكروب (كه در نيمه اول قرن دوم هجرى از آن بىاطلاع بودند) نيست. بلكه صحبت از روشنائى است آن هم نه تمام روشنائىها بلكه بعضى از انوار كه اگر از شخص بيمار، به شخص سالم بتابد ممكن است وى را بيمار كند.
اين نظريه را علماى زيستشناسى و پزشكى از خرافات مىدانستند چون آنها عقيده داشتند كه عامل انتقال بيمارى از فرد بيمار به يك فرد سالم، ميكروب است يا ويروس. و قبل از آن كه به وجود ميكروب و ويروس پى ببرند وسيله انتقال بيماريها را بوها مىدانستند و تمام اقداماتى كه در قديم براى جلوگيرى از سرايت امراض مىشد بر اساس جلوگيرى از بوها بود تا آن كه بوى بيمار به سالم نرسد و او را بيمار نكند.
ولى در هيچ دوره، هيچ كس نگفت كه بعضى از روشنائيها اگر از بيمار بر سالم بتابد او را بيمار مىكند و اين گفته از جعفر صادق است.
گفتيم كه جامعه دانشمندان اين نظريه را در عداد خرافات به شمار مىآورند تا آن كه تحقيقات علمى جديد ثابت كرد اين نظريه، حقيقت دارد و بعضى از انوار، اگر از بيمارى به سوى سالم برود او را بيمار مىكند و اولين مرتبه در اتحاد جماهير شوروى به اين واقعيت پى بردند در شهر (نوو- وو- سيبيرسك) واقع در شوروى كه يكى از
مراكز بزرگ تحقيقات پزشكى و شيميايى و زيستشناسى شوروى مىباشد به طور علمى و غير قابل ترديد، ثابت شد كه اولا از سلولهاى بيمار، اشعهاى ساطع مىشود و ثانيا نوعى از اشعه كه از سلولهاى بيمار ساطع مىشود هر گاه بر سلولهاى سالم بتابد آنها را بيمار خواهد كرد بدون آن كه كوچكترين تماس بين سلولهاى بيمار و سلولهاى سالم وجود داشته باشد و بىآنكه از سلولهاى بيمار، ميكروب، يا ويروس به سلولهاى سالم سرايت نمايد.
طرز عمل دانشمندانى كه در آن شهر مشغول تحقيق بودند آن بود كه [آنها] دو دسته از سلولهاى يك شكل، از موجود زنده را مثلا سلولهاى قلب يا كليه يا يكى از ماهيچههاى بدن را انتخاب مىكردند و آنها را از هم جدا مىنمودند و مىديدند كه از آن سلولها، چند نوع فوتون- يك ذره از نور را (فوتون) مىگويند- ساطع مىشود و امروز توانائى علم براى تحقيق در اشعه آنقدر زياد شده كه مىتواند يك فوتون را مورد تحقيق قرار بدهد.
دانشمندان شوروى بعد از آن كه دو دسته از سلولهاى متشابه، از يك جاندار را انتخاب كردند و در دو قسمت جداگانه قرار دادند يك دسته از آنها را بيمار نمودند تا آن كه مشاهده كنند كه آيا در حال بيمارى نيز از سلولها (فتون) ساطع مىشود، و سلولهاى دسته دوم را كه سالم بودند، در دو محفظه قرار دادند يك محفظه از گوارتز و ديگرى از شيشه.
و گوارتز اين خاصيت را دارد كه هيچ نوع فوتون يعنى هيچ نوع
اشعه از آن عبور نمىكند غير از اشعه ما وراى بنفش.
و شيشه معمولى اين خاصيت را دارد كه هر نوع اشعه از آن عبور مىكند غير اشعه ما وراى بنفش. آن وقت بعد از چندين ساعت كه سلولهاى سالم در دو محفظه گوارتزى و شيشهاى در معرض اشعه سلولهاى بيمار قرار گرفتند مشاهده شد كه آن قسمت از سلولهاى سالم كه در محفظه گوارتزى بودند بيمار شدند. اما قسمتى از سلولهاى سالم كه در محفظه شيشهاى بودند بيمار نگرديدند.
گوارتز چون هيچ نوع [اشعه] غير از اشعه ما وراى بنفش را عبور نمىداد سبب مىشد كه اشعه ما وراى بنفش به سلولهاى سالم برسد و در نتيجه آنها بيمار مىشدند.
اما شيشه همه نوع اشعه را عبور مىدهد غير از ما وراى بنفش را و چون آن اشعه به سلولهاى سالم نمىتابيد آنها سلامت خود را حفظ مىكردند و بيمار نمىشدند.
و اين آزمايش، با بيماريهاى گوناگون و سلولهاى متشابه يا متفاوت، در مدت بيست سال پنج هزار بار (!) تكرار شد براى آن كه دانشمندان مركز تحقيقاتى آنجا نمىخواستند كه كوچكترين ترديد، در نتيجه آزمايش وجود داشته باشد. در هر پنج هزار آزمايش نتيجه كلى يكى بود كه سلولهاى بيمار انواع اشعه را ساطع مىكنند و از آن جمله ما وراى بنفش را، و ديگر آن كه هر گاه سلولهاى سالم، در معرض اشعه ما وراى بنفشى كه از سلولهاى بيمار ساطع مىشود- نه اشعه ما وراى بنفش ديگر- قرار بگيرند بيمار مىشوند و ديگر آن كه بيمارى
آنها، همان بيمارى سلولهاى مريض مىباشد.
در تمام اين آزمايشات كه مدت بيست سال طول كشيد، بين سلولهاى سالم، و سلولهاى بيمار، هيچ نوع مجاورت و رابطه وجود نداشت تا اين كه تصور شود كه ويروس يا ميكروب از يك دسته به دسته ديگر سرايت مىكند و بر دانشمندان محقق شد بعد از پنج هزار آزمايش كه عامل ايجاد بيمارى، در سلولهاى سالم، اشعه ما وراى بنفش است كه از سلولهاى بيمار ساطع مىشود و به آنها مىتابد.
و در صفحه 360 نوشته: گفتيم كه در مباحث علمى مبحثى وجود ندارد كه جعفر صادق عليه السّلام راجع به آن اظهار نظر نكرده باشد از آن جمله راجع به نور ستارگان كه گفته) در بين ستارگانى كه شب مىبينيم ستارگانى هستند كه آن قدر نورانى مىباشند كه خورشيد در قبال آنها تقريبا بىنور است.
اطلاعات محدود نوع بشر راجع به كواكب مانع از اين بود كه در زمان جعفر صادق و بعد از او، تا اين اواخر، به واقعيت اين گفته پى ببرند و فكر مىكردند آنچه جعفر صادق گفته دور از عقل و محال مىباشد كه اين نقطههاى كوچك كه موسوم به ستارهاند در آنها آن قدر پر نور باشد كه خورشيد در قبال آنها بىنور جلوه كند. امروز كه دوازده قرن و نيم از زمان جعفر صادق مىگذرد ثابت شده كه آنچه كه مرد بزرگ گفت صحت دارد و در جهان ستارگانى هست كه خورشيد ما در قبال نور آنها، يك ستاره خاموش به شمار مىآيد.
اين ستارگان نورانى به اسم (كوآزر) خوانده مىشوند و بعضى از آنها تا زمين نه هزار ميليون سال نورى فاصله دارد و موجى كه امروز و امشب از آن ستارگان به چشم راديو تلسكوپها مىرسد 9 هزار ميليون سال در راه بوده تا اين كه به زمين رسيده است.
و گفتيم (امروز و امشب) و ممكن است تصور كنند كه اشتباه كردهايم چون در روز، نمىتوان ستارگان را ديد.
ولى نديدن ستارگان در روز، جزء موارد ضعف دورهاى بوده كه نوع بشر (راديو تلسكوپ) نداشت و امروز با داشتن راديو تلسكوپهائى مانند راديو تلسكوپ (آرسى بوئه) در (پورتوريكو) كه قطر آن سيصد متر است مىتوانند هنگام روز هم ستارگان را ببينند.
روشنائى بعضى از ستارگان موسوم به (كوآزر) ده هزار ميليارد برابر نور خورشيد ما مىباشد.
بايد بگوئيم كه در اين رقم نه اشتباه رفته نه اغراق.
واحد مقياس سنجش نور ستارگان از طرف منجمين نور خورشيد ما است بعضى از كوآزرها آن قدر نورانى است كه روشنائى آنها ده هزار ميليارد برابر نور خورشيد است و لذا بدون آن كه دچار اغراق بشويم مىتوانيم بگوئيم كه خورشيد ما، در قبال يك كوآزر چون يك چراغ خاموش است. و براى آن كه ده هزار ميليارد برابر نور خورشيد بهتر در نظر مجسم شود مىتوانيم يك را بنويسيم و طرف راست آن شانزده صفر بگذاريم.
براى مطالعه در اين ستارگان كه اولى آنها در سال (1963) ميلادى
كشف شد و تا كنون بيش از دويست تاى آنها را كشف كردهاند مشغول مطالعه جهت ساختن يك راديو تلسكوپ هستند كه وسعت دوربين آن مثل وسعت دوربينى باشد كه سى هزار متر- يعنى سى كيلومتر- عرض دارد.
و در صفحه 366 مىگويد: جعفر صادق گفت دنيا منحصر به يكى و دو تا نيست و دنياهاى متعدّد وجود دارد.
اين گفته امروز به طور غير قابل ترديد به ثبوت مىرسد هزارها دنيا، چون دنياى خورشيدى ما از بين مىرود ولى كوآزر باقى مىماند.
اين دنياهاى متعدد بر طبق نظريه جعفر صادق به دو دسته تقسيم مىشود و دستهاى از آنها عالم اكبر و دسته ديگر عالم اصغر است! و از شماره عوالم اكبر و اصغر از وى سؤال كردند. جواب داد كه جز خداوند هيچ كس از شماره عوالم اكبر و اصغر اطلاع ندارد و با هيچ عدد نمىتوان شماره عوالم را تعيين كرد.
علم امروزى گفته جعفر صادق را تصديق مىنمايد و هر قدر نجوم پيشرفت مىكند منجمين مىفهمند شماره كهكشانها و خورشيدهائى كه در جهان هست بيش از آن مىباشد كه تصور مىكردند و حتى شماره خورشيدهاى جهان از عددى كه ارشميدس معروف در سه قرن قبل از ميلاد براى ذرات دنيا ذكر كرده بيشتر است.
است كه نوع بشر قادر به احصاء عوالم كبير و صغير نيست و نمىتواند آنها را بشمارد.
و فرق بين عالم صغير و كبير از لحاظ جعفر صادق در حجم آن است نه جرم آن و اين هم نظريهاى است كه علم فيزيك، امروز تصديق مىكند(1).
تا آن كه مىگويد: بنا بر نظريه جعفر صادق آنچه در عالم اصغر هست در عالم اكبر هم هست ولى با حجم وسيعتر.
و در صفحه 523 در ضمن بحث حضرت با جابر بن حيان(2)گفته (جعفر صادق به جابر بن حيان گفت همين طور كه امروز يك اقليّت عهدهدار رهبرى مردم از لحاظ دينى هستند آينده نيز اقليتى از مسلمانان دانشمند عهدهدار رهبرى مردم از لحاظ دينى خواهند بود و من يقين دارم كه اين وضع تا روزى ادامه خواهد داشت كه علم، همگانى نشده است.
جابر پرسيد آيا ممكن است روزى بيايد كه علم همگانى شود؟
جعفر صادق گفت: روزى خواهد آمد كه نوع بشر خواهد فهميد كه تمام افراد بايستى دانشمند شوند و وسائلى فراهم خواهد نمود تا آن كه همه تحصيل نمايند و علم را فرا گيرند.
جابر گفت و لا بد در آن روز تمام افراد بشر دانشمند خواهند بود.
جواب داد نه زيرا استعدادها در افراد متفاوت خواهد بود.
و در صفحه 603 بعد از آن كه مىگويد در پرسشهاى جابر، جعفر صادق بيماريها را سه دسته نموده مىگويد كه گفته:
نوع سوم بيماريهائى است كه از دشمنان بدن عارض مىشود و آنها به بدن انسان حمله مىكنند ولى بدن با وسائلى كه دارد مقاومت مىنمايد و اگر مقاومت بدن به اندازه نبود كه بتواند دشمنان بدن را دور نمايد انسان بيمار مىشود ولى بعد از آن كه انسان بيمار شد باز بدن مقاومت مىنمايد و بر اثر مقاومت بدن است كه مرض از بين مىرود و بيمار شفا مىيابد.
جابر پرسيد دشمنان بدن كه هستند؟
جعفر صادق گفت: موجوداتى كوچك هستند كه از فرط خردى به چشم نمىرسند و آنها به بدن حملهور مىشوند و در بدن هم موجوداتى كوچك وجود دارد كه از فرط خردى به چشم نمىرسند و آنها بدن را در قبال دشمنان حفظ مىنمايند.
جابر پرسيد كه دشمنان بدن كه توليد بيمارى مىكنند كه هستند؟
جعفر صادق گفت كه شماره انواع آنها زياد است همان گونه كه مدافعان از بدن هم انواع مختلف دارند اما آنچه آنها را متشكل مىكند محدود است.
جابر گفت: من نمىفهمم كه تو چه مىگوئى و چه طور انواع آنها زياد مىباشد ولى آنچه آنها متشكل مىكند محدود است؟
امام جعفر صادق عليه السّلام گفت كتابى كه تو مىخوانى داراى هزارها
كلمه است و هر كلمه در آن كتاب با حروف نوشته شده اما آنچه كلمات را تشكيل مىدهد حروف معدود (الفبا) مىباشد و با حروف معدود (الف با) مىتوان هزاران كلمه نوشت كه هر يك از آن، با ديگر از آن داراى معناى مخصوص مىباشد.
دشمنان بدن ما و آنهائى كه از بدن در قبال دشمنان دفاع مىكنند مانند هزارها كلمات كتاب تو هستند ولى همه از يك عده مواد معدود مثل حروف (الف با) در قبال كلمات تشكيل شدهاند.
جابر گفت: اكنون بهتر مىفهمم كه چه مىگوئى.
جعفر صادق گفت براى آن كه گفتارم را بهتر ادراك كنى مثال ديگرى مىزنم.
قسمتى زياد از جانداران داراى استخوان و گوشت و خون هستند و هر چه از آن طبقه را مشاهده مىكنى مىبينى كه داراى اين سه است. ولى آيا آنچه داراى اين سه است به هم شبيهاند مثلا شتر داراى استخوان و گوشت و خون است. و گربه هم داراى استخوان و گوشت و خون مىباشد اما بين شتر و گربه شباهت وجود ندارد يكى علف خوار است و ديگرى گوشت خوار.
دشمنان بدن ما، و آنهائى كه در بدن ما دشمنان را دفع مىكنند از لحاظ نهاد، از مواد معدود، متشكل شده ولى انواع آنها زياد است.
در صفحه 608 مىگويد: جابر پرسيد آيا جانوران عقيده به خدا دارند؟
جعفر صادق گفت: بدون ترديد، و اگر نداشت زندگيش منظم
نمىشد. منكرين خدا مىگويند آنچه زندگى جانداران را منظم مىنمايد غريزه است و نمىگويند غريزه را كه در نهاد جانور قرار داده.
تا آن كه در صفحه 609 مىگويد: اى جابر! بدان كه محال است چيزى وجود داشته باشد و از مبدء اطاعت نكند و فرمانبرداريش از مبدء دليل بر ايمان نسبت به آن مىباشد.
نه فقط انسان و جانوران و گياهان از مبدء فرمانبردارى مىكنند بلكه جمادات هم فرمانبردار مبدء هستند و اگر فرمانبردار نبودند به وجود نمىآمدند تا باقى بمانند.
جمعكننده اين مقدمه مىگويد: نظر آن حضرت به فرموده آفريدگار است «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ».(1)و اين كتاب مشتمل است بر چهار مجلس كه حضرت در هر مجلسى شرح مىدهد براى مفضل حكمتهاى خالق را در خلايق.
مجلس اول در خلقت آدمى از بدو خلقت او تا ختم و قواى ظاهرى و باطنى او و صفات فطرى وى و در خلقت اعضاء و جوارح او.
مجلس دوم در خلقت اصناف حيوانات و وحوش صحرا و طيور هوا و ماهيان دريا.
مجلس سوم در ذكر خلقت آسمان و زمين و آفتاب و ماه و ستارگان و شب و روز و بارانها و پاك بودن هوا و در خلقت درختان و ميوهها و
1) سوره فصلت، آيه 11.
در خلقت كوهها و درياها و اقسام نباتات و گياهها.
مجلس چهارم در حكمت پديد آوردن آفات و برطرف كردن آنها و حكمتهاى گوناگون ديگر.
و چون فارسى زبانان از اصل عربى كتاب نتوانستهاند استفاده كنند مجلسى- رحمة اللَّه عليه- آن را ترجمه نموده و برادران دينى متصدى طبع ترجمه شده تا عموم مستفيض شوند. إن شاء اللَّه تعالى.
(8/ 1/ 59) شوشتر- محمد تقى شيخ
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»
الحمد للَّه الذى هدانا الى توحيده بصفوته و نبوّة محمد المفضّل على عبيده و عترته الاكرمين المخصوص بلطفه، قديمه و جديده، عليه و عليهم من الصّلوات و التحيات ما يليق بلطفه و مزيده.
اما بعد: قاصر از نيل معالى و مفاخر، ابن الواصل الى رحمة اللَّه و غفرانه، محمد باقر ابن محمد تقى صانهما اللَّه من المعاثر بر الواح ضماير خجسته سراير برادران ايمانى مىنگارد كه چون حديث شريفى در اثبات صانع قدير و توحيد و ساير صفات كماليه اوجلّ شأنه و تعالى سلطانه و عظم برهانه، شيخ جليل، مفضّل بن عمر جعفى كه از خواص اخيار سلاله اطهار، امام المغارب و المشارق، ابى عبد اللَّه جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام بوده و از آن حضرت روايت
كرده مشتمل است بر دلائل ساطعه بر ابطال مذاهب ملاحده (1)قائلين به تعطيل و اهمال، و ثنويّه بد آمال، و براهين قاطعه بر اثبات وجود و علم و قدرت و لطف و حكمت قادر ذو الجلال و محتوى است بر بيان غرايب حكم و مصالح كه حكيم عليم در خلق آسمان و زمين و كواكب و نيّرات و عناصر و مواليد از انسان و حيوان و جماد و نبات مرعى داشته و بناى نظام عالم كبير و صغير را بر آن گذاشته. و رشاقت مضامين و وثاقت براهينش شهادت مىداد و مىدهد كه از منبع وحى و الهام جارى گرديده، و از مطلع انوار علوم سيّد انام دميده. و سيد رفيع الشأن على بن طاوس- نور اللّه ضريحه- بر حقيقت شهادت داده، (2)و كافّه شيعيان در تقويت يقين و ايمان به آن محتاج بودند، و اكثر اهل [ديار] عجم به اعتبار عدم معرفت لغت عرب از منافع بيّنه، و قواعد جليله آن محروم بودند.
و ايضا به فصلى از فقرات كثير الثمراتش محتاج به تبيين بود، لهذا آن را به لغت فارسى ترجمه كردم و در بعضى از مطالب آن فى الجمله متعرّض توضيح و تنقيح شدم تا از اين خورشيد سپهر هدايت كه از افق امامت طالع گرديده و از جويبار اسرار كه از منبع علوم سيّد ابرار و ائمه اطهار- عليهم صلوات اللَّه الملك الغفّار- جارى شد، كافّه طالبان زلال تحقيق، و مقتبسان انوار توفيق را بهره شامل و نفع كامل حاصل گردد.
و چون ميسّر اين امر جليل القدر را از بركات بلا نهايت عهد خجسته سلاطين زمان شايسته سلطان آفاق، و ملاذ (1)خواقين (2)به استحقاق، مالك ممالك قلوب ارباب عرفان، سالك مسالك اصحاب ايقان، پادشاه معنى و صورت، بانى مبانى ملك و ملّت، كشتزار آمال هم كنان از جداول انامل سخايش سيراب، و از صفير عندليب خوش الحان خامه عدالت نگارش غم و الم در خاطرها ناياب، آب تيغش طراوت انهار خاطر دوستان جود بخش جوى ملت و دين، برق شمشيرش آتش حيات مخالفين بد آئين و به ذكر عطايش دهان صدف در افشان، و به وصف سخايش لب دريا تر و زبان لطف بىپايانش با قهر سوزان مانند خنده برق و گريه ابر توأمان، گشادگى كف دريا نوالش سحاب مزارع آمال خرّم و خندان در عهد همايونش [هر كه تيغ خلاف از نيام كين بر كشيد چون بيد بر خود بلرزيد، و در جويبار انفاق كدام سرو بالا كشيد كه زمانه چون گل بروى نخنديد و دستهاى داعيان رفعتشان كه در آستان رفيع البيانش بلند گرديده با كفّ الخضيب هم دستان صوفيان صافى جنان هر صبح و شام به زمزمه دعاى خلود دولت ابد توأمان با عندليبان قدسى نشان اغصان سدرة المنتهى هم داستان، تيغ آبدارش براى سرهاى كفار نهرى است به سوى دار البوار، و حسام آتش بارش براى خرمن حيات اشرار به
مصداق (يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ). سليمان شأنى كه طيور ارواح و وحوش قلوب ذوى ارتباح در دام تسخير اطاعت اوست و ابواب رياح صباح حبوب به امر علام غيوب متكفّل الطيب و تطهير رفعت و جلالت او أعنى السّلطان، بن السّلطان، الخاقان بن الخاقان، السّلطان سليمان الموسوى الصفوى بهادر خان- شدّاللّه اطناب دولته باوتاد الخلود و زيّن سلطنته بدار العز و السعود به پايه سراير اعلى مرفوع گردانيد و به اوج رفعت و شرف رسانيد. اگر عز قبول افتد از فضل نمايان و لطف بيكران سلاله رسول كريم و مبعوث به خلق عظيم چه عجب فقد ورث محاسن الاخلاق و مكارم الشريعة من آبائه الكرام، سادات العرب و العجم صلوات اللَّه عليه ما نهار اضاء و الليل اظلم.
اكنون شروع مىنمايم در ترجمه اصابه حديث كثير الفوائد بعون الملك الماجد.
صوت
روايت كرده است: محمّد بن سنان، از مفضّل بن عمر كه گفت:
روزى بعد از عصر نشسته بودم در روضه كه ميان قبر حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و منبر آن حضرت است، و من تفكّر مىكردم در آنچه حق تعالى مخصوص گردانيده است به آن سيّد ما محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را، از شرف و فضايل و آنچه بخشيده و عطا كرده است، و مشرف ساخته است او را به آن از آنچه نمىداند آنها را جمهور امّت و جاهلند و نمىدانند آن چه را حق تعالى به او عطا كرده است از فضيلت و عظم منزلت و
بزرگى مرتبت، در اين فكر بودم كه ناگاه (ابن ابى العوجاء) (1)
« وى به دو اصل معتقد بود يعنى ثنوى بود و مانند مانى اين دو اصل را نور و ظلمت كه مبدأ خير و شر باشد مىدانست اما جهان بينى عجيب مانى را قبول نداشت زيرا اعتقاد به نفى قدر يعنى اعتماد به اراده آزاد انسان جزو عقايد مانى نبوده است. به عقيده او خلاص و رهايى انسان در يك جنگ اجبارى ميان نور و ظلمت و آميختگى آن دو به هم و بعد انفعال آن دو از يك ديگر است كه امرى است مقدّر و سرنوشتى است حتمى و بنا بر اين با نفى قدر مخالف است و هم چنين است اعتقاد به تناسخ.
مانوى دانستن او از سوى بعضى از مؤلفان مبنى بر مسامحه و عدم دقت بوده است».
ابن نديم در الفهرست، ص 338 وى را جزو رؤسا و متكلمين مانويه شمارد كه در ظاهر مسلمان بود و در باطن دين مانوى داشت.
برخى از نويسندگان و مورّخان گويند وى در باره ثنويت كتابهايى تأليف كرده است. محمّد بن سليمان، عامل كوفه به اتهام زندقه او را دستگير و حبس و در سال 155 به قتل رسانيد.
شرح حال او را در اين كتابها ببينيد:
البدء و التاريخ، ج 1، ص 82، الفرق بين الفرق بغدادى، ج 6، ص 255، امالى مرتضى، ج 1، ص 88- 89 و 95 و 96، ميزان الاعتدال، ج 2، ص 144، آثار الباقيه، ص 67- 68، فهرست ابن النديم، ص 338، آراء الهند، ص 132، بزم آورد، ص 75- 81، تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام، 173.
كه يكى از ملاحده آن زمان بود آمد و نشست در جايى كه من كلام او را مىشنيدم، چون قرار گرفت مردى از اصحاب او آمد و نزديك او نشست، پس ابن ابى العوجاء اشاره كرد به ضريح مقدس حضرت رسالت پناه صلّى اللَّه عليه و آله و گفت: (به تحقيق كه صاحب اين قبر به كمال مراتب عزّت رسيد و جميع خصلتهاى شرف كه در او مجتمع گرديد و در همه احوال منزلت او به تضاعف مىانجاميد).رفيقش گفت كه: (او فيلسوفى بود كه دعواى مرتبهها بلند و منزلت ارجمند كرد، و براى اثبات آن معجزه چند آورد كه بر عقلها غالب
1) ابن ابى العوجاء: عبد الكريم بن نويرة الدّهلى وفات 155 ه ق. معروف است كه از شاگردان حسن بصرى بوده است.
آمده و فهمها در آن كم شده و خردها در درياهاى تفكّر فرو رفتند و باز مانده برگشتند و چون استجابت كردند دعوت او را عقلاء و فصحاء و خطباء، داخل شدند مردم در دين او فوج فوج، پس مقرون گردانيد نام خود را به نام خداى خود در اذان كه ندا مىكنند به آن بر صومعهها و مسجدها در جميع شهرها و مواضعى كه دعوت او به آنها رسيده است. و آوازه در آنجا بلند شده است، و حجّت او ظاهر گرديده است در كوه و دشت و دريا و صحرا و در هر شب و روز پنج نوبت تكرار مىكنند در اذان و اقامه تا آن كه نامش هر ساعت تازه گردد و پيغمبريش پنهان نماند.)
ابن ابى العوجاء گفت: بگذار نام محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را كه عقل من در آن حيران است و فكر من در كارا و درمانده است و سخن بگو در اصلى كه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم خود را به او بلند كرده است.)
پس سخن در وجود صانع عالم تعالى شأنه گفتند و حرف را به جايى رسانيدند كه اين عالم را صانعى و اين كارخانه را مدبّرى نيست، بلكه همه چيز به طبع خود متكوّن مىشوند بىمدبّرى و صانعى و پيوسته چنين بوده و چنين خواهد بود.
مفضّل: چون اين سخنان واهى را از آن ملعون شنيدم، از غايت خشم و غيظ ضبط خود را نتوانستم كرد [خطاب به او] گفتم: اى دشمن خدا! ملحد شدى در دين خدا و انكار كردى پروردگارى را كه
تو را آفريده است. در نيكوترين تركيبى و صورت بخشيده است تو را به تمامترين صورتى و تو را در احوال مختلفه گردانيده است تا به اين حد رسانيده. اگر تفكّر نمائى در نفس خود و رجوع نمائى به حس خود، هر آينه خواهى يافت كه دلايل پروردگارى و آثار صنعت بارى تعالى شأنه در تو قائم است و شواهد وجود و قدرت و براهين علم و حكمتش در تو واضح و لايح است.)
ابن ابى العوجاء گفت: اى مرد! اگر تو از متكلّمانى با تو به آن طور سخن بگويم، اگر بر ما حجتى تمام كنى ما پيروى تو بكنيم. و اگر از ايشان نيستى با تو سخن گفتن سودى ندارد، و اگر از اصحاب جعفر بن محمّد صادقى او خود با ما چنين مخاطبه نمىكند و به اين نوع دليل با ما مجادله نمىكند، و از سخنان ما زياده از آن چه تو شنيدى مكرر شنيده است و دشنام نداده در خطاب ما و او از اندازه سخن به در نرفته و در جواب ما! و او صاحب حلم و رزانت و خداوند عقل و متانت است. او را طيش و سفاهت و غضب از جا به در نمىآورد گوش مىدهد سخنان ما را و مىشنود حجتهاى ما را تا آن كه ما آنچه در خاطر داريم مىگوئيم و گمان مىكنيم كه حجت خود را بر او تمام كرديم، آنگاه باطل مىكند حجتهاى ما را به اندك سخنى و حجت بر ما تمام مىكند به مختصرترين كلامى، و نمىتوانيم سخنان معجز نشان او در مقام جواب برآئيم، اگر تو از اصحاب اوئى به طور شايسته او با ما سخن بگو.)
مفضّل گفت: از مسجد بيرون آمدم اندوهناك و متفكر در آنچه مبتلا شدهاند به آن اسلام و مسلمانان از كفر اين گروه ملحد بىدين، و شبهات ايشان در انكار صانع آسمان و زمين، پس رفتم به خدمت مولاى خود امام جعفر صادق- صلوات اللَّه عليه-، چون مرا شكسته خاطر يافت، پرسيد كه چيست تو را؟
چون سخن آن ملحدان و دهريان را به خدمتش عرض كردم فرمود كه: بيان خواهم كرد براى تو از حكمت حضرت صانع جلّ و علا در خلق عالم و درندگان و حيوانات و مرغان و حشرات و هر صاحب روحى از چهار پايان و گياهها و درختان ميوهدار و غير ميوهدار و سبزىهاى مأكول و غير مأكول آنچه عبرت گيرند از آن عبرتگيرندگان و زياده گردد به سبب آن معرفت مؤمنان، و متحيّر گردند در آن ملحدان و كافران، فردا بامداد نيز به نزد ما بيا.
مفضّل گفت: از اين مژده عديم المثال (1)شاد و خوش حال به منزل خود مراجعت نمودم و براى آن وعده دلنواز شب بر من دراز گشت.
1) در بعض نسخ متعال.
صوت
مفضّل گفت: چون صبح شد، بامداد به خدمت آن نقاوه امجاد شتافتم و بعد از رخصت داخل شدم، و در خدمتش ايستادم. پس داخل حجره ديگر شد و مرا به خلوت طلبيد چون در خدمتش نشستم، حضرت فرمود: اى مفضّل! گويا امشب تو دراز گذشت براى انتظار وعده ما؟
گفتم: بلى اى مولاى من! گفت: اى مفضّل! خدا بود و هيچ چيز پيش از او نبود، و او باقى است و وجود او را نهايت نيست، و او است مستحق حمد و ستايش بر آنچه الهام كرد ما را، و مخصوص او است شكر و سپاس بر آنچه عطا كرد و مخصوص گردانيد ما را به اعلاى علوم و ارفع معالى (1)، و برگزيد ما را بر جميع خلق به علم خود، و گردانيد ما را گواه بر ايشان به حكمت خود.
پس رخصت طلبيدم كه آنچه بفرمائيد بنويسم.
1) معالى، جمع معلاة( به فتح ميم) شرف و رفعت.
فرمود كه اى مفضّل! آنانى كه شك مىكنند در وجود صانع عالم، جاهلند به اسباب و اغراض كه در خلق عالم به عمل آمده، و قاصر است فهمهاى ايشان از دريافت حكمتها كه بارى تعالى مرعى داشته در آفريدن اصناف مخلوقات در دريا و صحرا و كوه و دشت.
پس به سبب كوتاهى دانش خود طريق انكار پيمودهاند و به جهت ضعف بصيرت خود راه تكذيب و عناد گشودهاند تا آن كه منكر شدهاند كه موجودات را خالقى هست و دعوى مىكنند كه عالم را مدّبرى نيست، و آنچه واقع مىشود از روى صنعت و تقدير و حكمت و تدبير نيست.
حق تعالى بلندتر است از آنچه ايشان وصف مىكنند و خدا لعنت كند ايشان را [كه راه حق واضح به كدام سو مىروند. (1)
پس ايشان در ضلالت و كورى و حيرت خود مانند كورى چندند كه داخل شوند در سرائى كه در نهايت استحكام و نيكوئى بنا شده باشد و فاخرترين فرشها در آن گسترده باشند و آنچه در كار باشد از انواع مأكول و مشروب و پوشيدنى و ساير چيزها كه آدمى به آن محتاج است در آن مهيّا كرده باشند، و هر چيزى را در محل خود و جاى مناسب خود قرار داده باشند به اندازه نيكو و تدبير درست، پس آن كوران در آن سراى رفيع البنيان به جانب راست و چپ تردد كنند و
1) نك: سوره توبه، آيه 30.
داخل بيوت آن شوند با ديدههاى بسته كه نه بناى سرا را مشاهده نمايند و نه آنچه در آنجا براى اهلش مهيّا كردهاند و بسا باشد كه كورانه پازنند بر ظرفى يا چيزى كه در موضع خود گذاشته، شده و غايت احتياج به او داشته باشند و ندانند كه به چه جهت در آن موضع گذاشتهاند و براى چه مهيّا كردهاند و به اين سبب به خشم آيند و غضبناك شوند و مذمت كنند سرا و بناكننده سرا را.
[مذمّت پيروان مانى (1)]
بعينه همين است حال اين گروه كه منكرند از حسن تقدير معبود و كمال تدبير عالم وجود زيرا كه چون اذهان ايشان در نيافته است اسباب و علل و فوايد اشياء را مىگردند در اين عالم امكان، نادان و حيران و نمىفهمند، آنچه در اين سرا به كار رفته از اتقان خلقت، و حسن صنعت و درستى نظام، و چون يكى از ايشان مطّلع گردد بر چيزى كه سبب آن را نداند و عقلش به حكمت آن نرسد مبادرت مىنمايد به مذمت آن و وصف مىكند آن را به خطا و قلّت تدبير چنانچه اصحاب (مانى (2)
نك: بحثى در باره زندگانى مانى و پيام او از ناصح ناطق. امير كبير، تهران، 1377.
سلطنت قباد و ظهور مزدك، ص 9، مانى و دين او از سيد حسن تقى زاده، تهران، انجمن ايرانشناسى، 1335، مانى و تعليمات او، گئوويدنگرن، ترجمه نزهت صفاى اصفهانى، تهران، 1335، مانى و المانوية از جيووايد نغرين، ترجمه به عربى با اضافات از دكتر سهيل زكّار، چاپ دار حسّان، 1406، لغتنامه دهخدا،« مانى» و« مانوية»
) نقاش، و ملاحده فسقه (3)كه از دين به در1) پيروان مانى را مسلمانان« زنديق» مىدانستند: نك: المعارف، طبع مصر، ص 261، تاريخ طبرى، ج 10، ص 519، فهرست ابن نديم، ص 486.
2) مانى مردى ايرانى نژاد بوده، پدرش فاتك از مردم همدان و مادرش از اعقاب پارتها بود.وى در اوايل عهد ساسانى ظهور كرد. ادعاى پيغمبرى كرد و با مطالعهاى كه در دينهاى زمان خود، زردشتى و مسيحى و گتوسى، داشت كيش نو آورد و آن را با هفت كتاب و هفتاد و شش رساله، به وسيله رسولان خود، در اكناف جهان شناخته شده آن روزگاران پراكند. او خود را فارقليطى كه مسيح از ظهورش خبر داده بود مىخواند.
3) در بعض نسخهها به جاى فسقه: فلسفه است.
رفتهاند و اشباه ايشان از اهل ضلال كه به خيال محال ترك بندگى خداوند ذى الجلال كردهاند.
پس لازم است بر كسى كه خداوند بر او انعام كرده باشد به معرفت خود و هدايت كرده باشد به سوى دين خود و توفيق داده باشد او را كه تأمل كند در تدبيرى كه در خلايق به كار رفته و دريابد كه براى چه آفريده شد و تعبير و تقرير نمايد به براهينى كه دلالت مىكند بر صانع ايشان آن كه بسيار حمد كند خدا را و مولاى خود را بر اين نعمت عظمى و تضرّع كند به درگاه خدا كه او را ثابت بدارد بر اين موهبت كبرى، و زياده گرداند هدايت او را زيرا كه حق تعالى مىفرمايد:
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ. (1)
يعنى: اگر شكر كنيد البته زياده مىكنم نعمت شما را، و اگر كفران نعمت ما كنيد به درستى كه عذاب من سخت است.
1) سوره ابراهيم، آيه 7.
مترجم گويد: كه (مانى ملعون در زمان شاپور بن اردشير به هم رسيد، و دينى احداث كرد ميان مذاهب گبران و ترسايان كه نه اين بود و نه آن، و به پيغمبرى حضرت مسيح عليه السّلام قائل نبود (1)، و به نبوت [حضرت موسى عليه السّلام قائل نبود و مىگفت: عالم مركب است از دو اصل قديم يكى نور و ديگرى ظلمت و هر خير و خوبى كه در عالم هست از نور مىدانست و هر شر و بدى را به ظلمت نسبت مىداد و مىگفت درندگان و موذيات و عقارب و حيّات را ظلمت آفريده، به سبب آن كه حكمت خلق را نمىدانست و گمان مىكرد كه خلق اينها عبث است و در اينها منفعتى نيست و حكيم نمىبايد اينها را خلق كند. و در كلام معجز نظام امام عليه السّلام بطلان اين قول ظاهر خواهد شد.)
پس حضرت فرمود كه: اى مفضل! اول عبرتها و دليلها بر صانع عالم تعالى شأنه، تهيّه و نظام اين عالم است و تأليف اجزاء آن و نسق آن بر وجه كمال زيرا كه اگر تأمل كنى در عالم به فكر خود و تميز كنى به عقل خود، خواهى يافت اين عالم را مانند سرائى كه بنا كردهاند و هر چه بندگان خدا را به آن احتياج است مهيّا كردهاند، پس آسمان
1) در ملل و نحل، ج 1، ص 224 گويد: مانى به نبوت عيسى( ع) معتقد بود و نبوت موسى( ع) را انكار مىكرد.
رفيع مانند سقف اين خانه است و زمين وسيع مانند بساطى است كه براى ايشان گستراندهاند و ستارهها [ئى كه به حسن انتظام بر هم چيدهاند مانند چراغها است كه بر اين طاق مقرنس آويختهاند و جواهر كه در جبال و تلال مخزون است مانند ذخيرهها است كه براى ايشان مهيّا ساختهاند، و هر چيزى را براى مصلحتى قرار داده. و انسان به منزله كسى است كه اين خانه را به او بخشيدهاند و آنچه در آن هست به او واگذاشتهاند، و انواع نباتات را براى او مقرر داشتهاند، و انواع حيوانات را به جهت مصالح او آفريدهاند.
پس اين انتظام امور و اتّساق احوال، دليل واضح است بر آن كه عالم مخلوق است به تقدير و حكمت و نظام و مصلحت و آن كه خالق همه يكى است كه اين اصناف مخلوقات را با يك ديگر الفت داده و بعضى را به بعضى مربوط و محتاج گردانيده- جلّ قدسه، و تعالى جده، و كرم وجهه، و لا إله غيره، تعالى عمّا يقول الجاحدون و جلّ و عظم عمّا ينتحله الملحدون. (1)
مترجم گويد: كه (اين دليل كه در آخر كلام امام عليه السّلام به آن اشاره شد، اقوى دلايل توحيد است، زيرا كه چون انتظام اجزاى عالم و ارتباط آنها به يك ديگر و احتياج هر يك به ديگرى معلوم شد، ظاهر شد كه همه لازم يك ديگرند و به برهان ثابت شده است كه متلازمان يا
1) با جلالت است پاكى و قدسش، و بلند مرتبه است شأنش، و با كرامت است و جهش، و نيست خدائى جز او، و از آنچه منكران مىپندارند برتر و از آنچه ملحدان به او نسبت مىدهند بزرگتر است.
مىبايد احدهما علّت ديگرى باشند، يا هر دو معلول يك علت باشند. و چون اجزاى عالم همه ممكنند و به علت محتاجند بايد كه همه به يك علت منتهى شوند.
و ايضا عقل به وجدان خود حكم مىكند كه علت يك نظام شخصى، يك كس مىباشد و اگر در خانه دو كدخدا باشد، احوال خانه مختل مىشود، (1)چه جاى اين عالم كبير.
و ايضا عالم كبير نظير عالم صغير است كه انسان باشد و هر چه در عالم كبير است، در عالم صغير نظير آن هست، و چنانچه عالم بديهة حكم مىكند كه در بدن انسان دو نفس مدبّر نمىتواند بود، هم چنين حكم مىكند كه در اين عالم دو مدبّر نمىتواند بود و در تطبيق اجزاى عالم صغير بر عالم كبير كتابها نوشته شده، و اين ترجمه گنجايش ذكر آنها را ندارد.
پس امام عليه السّلام فرمود كه: ابتدا مىكنم اى مفضّل به ياد كردن خلقت انسان پس عبرتگير از آن.
اول عبرتها تدبيرى است كه حق تعالى در جنين مىفرمايد: در رحم در حالى كه او محجوب است در سه ظلمت:
تاريكى شكم، تاريكى رحم، و تاريكى بچهدان در هنگامى كه او را چاره نيست در طلب غذائى و نه در دفع اذيتى و بلائى، و نه در جلب
1) اشاره است به آيه شريفه:« لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا». سوره انبياء، آيه 22.
منفعتى، و نه در دفع مضرّتى، پس جارى مىشود به سوى او از خون حيض آن مقدار كه غذاى او شود چنانچه آب غذا مىباشد براى نباتات.
و پيوسته اين غذا به او مىرسد تا خلقش تمام مىشود و بدنش مستحكم مىشود، و پوستش قوت مباشرت هوا به هم رساند، و از سردى و گرمى متضرّر نشود، و ديدهاش تاب ديدن روشنائى به هم رساند، چون چنين شد مادرش را درد زائيدن از جا بر مىآورد و او را بىتاب مىكند تا از او متولد مىشود.
و چون از مضيق رحم به وسعتگاه جهان در آمد و به نوع ديگر از غذا محتاج شد، مدبّر حقيقى همان خون كثيف را كه در رحم، غذاى او بود به شير لطف مبدل مىگرداند، و كسوت گلگون خون را از او كنده، لباس سفيد شير را بر او مىپوشاند و مزه و رنگ و صفاتش متبدّل مىشود زيرا كه در اين حالت اين غذا براى بدن او از غذاى سابق موافقتر است.
و در همان ساعت كه به اين نوع از غذا محتاج مىشود به حكم حكيم قدير غذاى شير براى او مهيّاست و به الهام الهى زبان بيرون
مىآورد، و لبها را مىجنباند و طالب غذا مىشود (1)، در آن وقت دو پستان مادر براى او مانند دو مشك كوچك آويخته كه هر وقت كه طلب غذا كند براى او مهيّا باشد، پس مادام كه بدنش تر و نازك است و امعايش باريك و اعضايش نرم و لطيف است تاب غذاهاى غليظ ندارد به اين شير اغتذا مىنمايد.
و چون نشو و نما كرد و بزرگتر و قويتر شد و محتاج شد به غذائى كه در آن صلابتى باشد تا بدنش محكم شود و اعضايش قوت گيرد، مىروياند از براى او آسياهاى خردكننده از دندانهاى تيز كه بخايد غذاهاى صلب را و نرم كند كه آسان باشد بر او فرو بردن آنها و بر اين احوال نمو مىكند تا به حدّ بلوغ مىرسد.
پس اگر مرد است مو به روى او مىروياند كه علامت مردان و موجب عزت ايشان است كه به آن از حد طفلان و شباهت زنان بيرون مىرود. (2)
1) على( ع) در نهج البلاغه به اين حكمت خداوندى اشاره كرده و گويد:« فمن هداك لاجتراء الغذاء من ثدى امك: چه كسى تو را آموخت كه غذا را از پستان مادر بمكى. نهج البلاغه، خطبه 162.
2) و حضرت امام رضا- عليه السّلام- فرموده: حق تعالى زينت داده مردان را به ريش، و قرار داده ريش را فضيلتى از براى مردان كه به آن امتياز پيدا كنند از زنان. نك. سفينة البحار، ج 2، ص 508.
و اگر زن باشد رويش را از مو پاك مىنمايد تا حسن و نضارت و طراوتش باقى ماند و موجب ميل مردان به سوى او گردد و به اين جهت نسل انسان منقرض نگردد و نوع ايشان محفوظ باشد.
عبرت گير اى مفضل! در اين انواع تدبير كه عليم قدير در اين احوال مختلفه براى ايشان به عمل مىآورد آيا ممكن است كه اينها بىمدبّرى به عمل آيد، اگر خون در رحم به جنين نمىرسيد خشك مىشد مانند گياهى كه از بىآبى خشك شود.
و اگر در هنگام كمال او درد زائيدن او را از رحم تنك بيرون نمىكرد، هميشه در رحم مانند زنده كه در گور باشد مىماند.
و اگر بعد از ولادت، شير از براى او به هم نمىرسيد، يا از گرسنگى ميمرد، يا غذائى مىخورد كه ملايم بدن او نباشد و بدنش به آن اصلاح نيابد.
و اگر هنگام احتياج به غذاى غليظ، دندان براى او نمىروئيد، خائيد غذا او را ممكن نبود و فرو بردن او را دشوار بود و اگر آن شير هميشه غذاى او مىبود، بدنش محكم نمىشد و اعمال شاقه از او به عمل نمىآمد.
و ايضا بايست مادر هميشه مشغول تربيت او باشد و از تربيت ساير اولاد بازماند.
و اگر ريش به روى او نمىروئيد، هميشه بر هيئت كودكان و زنان مىماند و او را جلالتى و وقارى كه مردان را مىباشد به هم نمىرسيد.
مفضّل گفت: اى مولاى من! ديدهام بعضى از مردان را كه بر آن حالت مىمانند و ريش بر نمىآورند تا پير مىشوند، چه حكمت است در اين؟
حضرت فرمود كه: اين به واسطه آنچه است كه دستهاى ايشان پيش فرستاده و خدا ظلمكننده نيست بندگان خود را. (1)
مترجم گويد: كه (شايد) مراد آن باشد كه كردههاى پدران ايشان سبب آن مىشود كه در اولاد ايشان اين آثار ظاهر گردد، براى عبرت مردم. و حق تعالى اولاد را عوضى كرامت فرمايد با آن كه بر خداوند بعد از نعمت ايجاد، حسن صورت لازم نيست و از عدم آن جورى لازم نمىآيد.
و محتمل است كه مراد آن باشد كه چون حق تعالى به علم كامل خود مىدانست كه از ايشان احوال قبيحه صادر خواهد شد، ايشان را بر اين حالت خلق كرد.
1) سوره انفال، آيه 51.و در جزء خبرى است مرورى از حضرت صادق- عليه السلام- كه شخصى از قوم عاد تكذيب حضرت يعقوب پيغمبر كرد، آن حضرت بر او نفرين كرد كه ريش او ريخته شود. پس به دعاى آن پيغمبر ريش آن مرد عادى بر سينهاش ريخته و امرد شد.
پس فرمود كه: كيست آن كه مترصد احوال انسان است و او را در هر حال و به آنچه مناسب اوست مىرساند مگر آن خداوندى كه او را از سراى عدم به ساحت وجود آورده و متكفّل مصالح او گرديده؟ اگر اشياء به اهمال و بىمدبّرى بر اين نظام و نسق تواند بود، بايد كه تدبير و تقدير باعث اختلال امور گردد.
و اين سخن در غايت رسوائى و بطلان است و دليل جهل گوينده آن است، و هر [ذى عقل مىداند كه از خلاف تدبير، انتظام نمىآيد و تدبير موجب اختلال امور نمىشود، خدا بلندتر است از آنچه ملحدان مىگويند [به بلندى بسيار. (1)
مترجم گويد: كه اين سخن به دو وجه تقرير مىتوان كرد:
اول: آن كه هر گاه اشياء به اسبابشان منوط و مربوط نباشد و چنين نظامى بدون تدبير به عمل تواند آمد، پس جايز است كه تدبير موجب دفع انتظام و مزيد اختلال گردد.
و اين مخالف مقتضاى عقول كافّه خلق است كه بناى امور خود را بر تدابير مىگذارند و موجب انتظام احوال خويش مىدانند.
دوم: آن كه عقل حاكم است به آن كه آثار امور متضادّ، و متناقصه مخالف يك ديگر مىبايد باشد چنانچه آتش و آب چون در صفات
1) سوره اسراء، آيه 43.
ضد يك ديگرند، آثارشان مخالف يك ديگر است، پس هر گاه عدم تدبير موجب انتظام گردد، بايد تدبير كه نقيض آن است مورث اختلال باشد.
صوت
پس امام عليه السّلام فرمود كه: اگر فرزند، دانا و عاقل متولد مىشد، هر آينه دنيا در نظرش بسيار غريب مىنمود و حيران مىماند به جهت آن كه بناگاه امرى چند مىديد كه نمىدانست، و وارد مىشد بر او غرايبى كه مانند آنها مشاهده نكرده بود از اختلاف صور عالم و مرغان و چهار پايان و غير آنها و ساعت به ساعت و روز به روز.
و عبرت بگير براى اين، از حال كسى كه او را اسير كنند و از شهرى به شهرى برند و او عاقل باشد مانند واله و حيران او را وحشتى مىباشد با آن كه اوضاع شبيه به آنها را بسيار ديده است و كسى را كه در كودكى و نادانى اسير كنند سخن و ادب زودتر مىآموزد از كسى كه در دانائى و بزرگى او را اسير كنند.
و ايضا اگر عاقل متولد شود، مذلّتى در خود خواهد يافت از آن كه نتواند به راه رفتن و او را بر دوش گيرند و در خرقهها پيچند و در گهواره خوابانند و بر رويش جامه افكنند، و حال آن كه ناچار است براى او اين امور براى رقّت بدن و رطوبتى كه در اعضاى او است در هنگام متولد شدن.
و ايضا اگر دانا و كامل متولد مىشد، آن شيرينى و وقعى كه كودكان را در دلها مىباشد او را نخواهد بود لهذا اول كه به دنيا مىآيد نادان و غافل است از آنچه اهل دنيا در آن هستند و اشياء را ملاقات مىكند با ذهن ضعيفى و معرفت ناقص و روز به روز اندك اندك در ديدن هر چيز و ورود هر حال معرفتش زياد مىشود، و به امور غريبه الفت مىگيرد، و بر احوال مختلف معتاد مىشود، و به تدريج از حد تأمل و حيرت به مرتبه مىرسد كه به عقل خود تصرّف و تدبير و چاره امور معاش خود مىكند و عبرت مىگيرد از احوالى كه مشاهده مىنمايد و به سهو و غفلت مبتلا گردد و به طاعت و معصيت مكلّف مىشود.
و ايضا اگر در حين ولادت عقلش كامل و اعضايش قوى مىبود و در كار خود مستقل مىبود، حلاوت تربيت اولاد زايل مىشد و مصلحتى كه پدر و مادر را در تربيت فرزندان هست به عمل نمىآمد.
و حكمتى كه در اين تربيت است كه بعد از احتياج پدر و مادر به تربيت ايشان مكافات حقوق آباء و امّهات بكنند برطرف مىشد، و پدران و فرزندان به يك ديگر الفت نمىگرفتند زيرا كه فرزندان از تربيت و محافظت ايشان مستغنى مىبودند، پس در همان ساعت كه از مادر متولد مىشدند از ايشان جدا مىشدند، و كسى پدر و مادر خود را نمىشناخت و نمىتوانست احتراز كرد از نكاح و خواستگارى مادر و خواهر و محرمان خود و كمتر قباحتى بلكه شنيعتر و قبيحتر از همه
آنست كه اگر با عقل از شكم مادر بيرون آيد خواهد ديد چيزى كه حلال و نيكو نيست ديدن آن، يعنى عورت مادر. آيا نمىبينى چگونه هر امرى از امور خلقت را باز داشته با نهايت صواب و حكمت و خالى گردانيده خورد و بزرگ امور خود را از شوائب خطا و زلل.
بشناس اى مفضّل منفعت گريه اطفال را و بدان كه در دماغ اطفال رطوبتى هست كه اگر بماند علتها و دردهاى عظيم در ايشان احداث مىنمايد مانند كورى و امثال آن، پس گريه اين رطوبت را از سر ايشان فرود مىآورد و باعث صحّت بدن و سلامتى ابصار ايشان مىگردد، پس چنانچه طفل به گريه منتفع مىگردد و بر پدر و مادر منفعت آن پنهان است و ايشان سعى مىكنند كه او را ساكت گردانند و به هر حيله مىخواهند او را خاموش كنند كه از گريه باز ايستد به سبب آن كه نمىدانند كه گريه براى او اصلح است و عاقبتش نيكوتر است. هم چنين جايز است كه در بسيارى از چيزها منفعتها باشد كه ملحدان كه مذمت تدبير خالق مىكنند ندانند و اگر بدانند و بفهمند اين معنى را حكم نخواهند كرد بر چيزى از چيزهاى عالم كه در آن منفعتى نيست به سبب آن كه حكمت آن را ندانند زيرا كه بسيارى از آنها را كه منكران نمىدانند عارفان مىدانند و بسى از آنها كه علم مخلوق از آن قاصر است و علم حق تعالى به آن احاطه كرده است.
و اما آبى كه از دهان اطفال جارى مىشود و اكثر اوقات سبب دفع رطوبتى مىگردد كه در ابدان ايشان بماند، هر آينه احداث دردهاى عظيم در ايشان نمايد چنانچه مىبينى كسى را كه رطوبت بر او غالب مىشود يا ديوانه و مخبّط مىشود يا به فلج و لغوه و اشباه آن مبتلا مىگردد.
پس خداوند عليم در كودكى مقرر گردانيده كه اين رطوبت از دهان ايشان دفع شود تا موجب صحت ايشان در بزرگى گردد. و تفضّل كرده است بر خلق خود به آنچه جاهلند به حكمت آن و لطف كرده است بر ايشان به آنچه نمىدانند آن را.
و اگر بشناسند نعمتهاى او را بر خود، هر آينه تفكّر در آنها مشغول گرداند ايشان را از ارتكاب معصيت او، منزّه است خداوندى كه بزرگ و كامل است نعمتهاى او بر مستحقين و غير ايشان از خلق بىپايان، و بلندتر است از آنچه مىگويند مبطلان و ملحدان بلندى بسيار.
اكنون نظر كن اى مفضّل كه قدير ذو المنن چگونه آلات مجامعت را در مرد و زن آفريده بر وجهى كه مناسب حكمت آن است، پس مرد را آلتى داده كه منتشر و بلند مىشود با نطفه و به سبب آن به قعر رحم مىرسد چون مىبايد كه آب خود را در ديگرى بريزد و براى زن ظرف عميقى آفريده كه آب مرد و زن هر دو در آنجا جمع شود و گنجايش
فرزند داشته باشد در آن ظرف و مصون و محفوظ باشد تا هنگامى كه بدنش مستحكم شود و بيرون خرامد آيا اين از تدبير حكيم لطيف نيست سبحانه و تعالى عما يشركون؟
تفكّر كن: اى مفضّل در همه اعضاى بدن و تدبير آنها كه هر يك براى غرضى و حاجتى آفريده شدهاند دستها براى كار كردن و پاها براى راه رفتن، چشمها براى ديدن، و دهان از براى غذا خوردن، و معده، براى هضم كردن، و جگر براى جدا كردن اخلاط بدن، و منافذ بدن براى بيرون رفتن فضلات تا هنگام دفع، و فرج براى حصول نسل و هم چنين جميع اعضا اگر تأمل كنى در آنها و نظر و فكر خود را به كار فرمائى مىدانى كه هر يك براى كارى خلق شدهاند و براى مصلحتى مهيّا گرديدهاند.
مفضّل گفت: گفتم اى مولاى من! گروهى مىگويند كه اينها از فعل طبيعت است.
حضرت فرمود كه: بپرس از ايشان كه آيا اين طبيعت كه شما مىگوئيد علم و قدرت دارد بر اين افعال يا نه؟ پس اگر گويند كه علم و قدرت دارد، پس به خدا قائل شدهاند و او را (طبيعت) نام كردهاند، زيرا كه معلوم است طبيعت را شعورى و اراده نيست.
و اگر گويند كه طبيعت را علم و اراده نيست، پس معلوم است كه اين افعال محكمه متقنه از طبيعت بىشعور صادر نمىشود چنانچه دانستى و ليكن عادت الهى جارى شده است كه اشياء را با اسباب جارى نمايد و جاهلان بر اين اسباب نظر افكندهاند و از مسبب الاسباب غافل شدهاند.
چگونگى هضم غذا (1)
پايههاى علمى و منطقى عقائد اسلامى، 25- 26.
تفكّر كن: اى مفضّل در تدبير حكيم قدير در رسيدن غذا به جميع بدن، به درستى كه اول غذا وارد معده مىشود و معده آن را طبخ مىدهد، هضم مىكند و خالص آن را به جگر مىفرستد در عروق باريكى چند كه در ميان معده و جگر هستند، و اين عروق مانند پالايشند براى غذا كه نرسد از ثقل غذا چيزى به جگر كه باعث جراحت آن گردد زيرا كه جگر نازك است و تاب غذاى خشن و غليظ
1) كورسى موريس در راز آفرينش مىگويد: تا به حال هزاران كتاب در باره هاضمه و طرز كار دستگاه گوارش نوشته شده ولى هر سال كشفيات جديدى در اين زمينه مىشود و آن قدر مطالب تازه در اين باره نوشته مىشود كه موضوع هميشه تازگى دارد، اگر ما جهاز هاضمه را به يك آزمايشگاه شيميايى تشبيه كنيم، و مواد غذايى را كه به درون آن مىرود، مواد خام اين آزمايشگاه بدانيم، آن وقت حيرت مىكنيم كه عمل هضم تا چه اندازه كامل است، كه هر چيز خوردنى را هضم مىكند و تحليل مىبرد. معده غذاهاى گوناگونى كه در آن مىريزد، موادى را كه مفيد تشخيص بدهد انتخاب نموده با مواد شيميايى كه خود توليد كرده است مخلوط، مواد زايد آن را دفع، و بقيه را به انواع گوناگون تقسيم و به مصرف ترميم گوشت، پوست، استخوان، مو، خون و رگ و غيره مىرساند، و ميلياردها سلول كه در بدن انسان زندگى مىكنند از آن تغذيه مىشوند.
را ندارد، پس جگر صافى غذا را قبول مىكند و در آنها به لطف تدبير حكيم خبير مستحيل به خون و بلغم و صفرا و سودا مىشود و از جگر راهها و مجارى به سوى ساير بدن هست كه خون از آن مجارى و عروق به ساير بدن مىرسد مانند مجارى كه در زمين براى آب مهيّا كنند تا به همه زمين جارى گردد و آنچه خبائث و زيادتىهاست جارى مىشود به سوى اوعيهاى كه براى آنها خلق شده است و آنچه از صفرا است به سوى زهره (1)مى رود و سودا به سوى سپرز مىرود، و رطوبتها به سوى مثانه جارى مىشود.
پس تأمل كن حكمت تدبير حق تعالى را در تركيب بدن و گذاشتن هر يك از اعضاء در جاى خود و مهيّا كردن اوعيه و ظرفها در آن براى فضول اغذيه و اخلاط تا آن كه اين زيادتىها و كثافتها در بدن پهن نشوند كه مورث فساد بدن و دردها شوند (2).
پس صاحب بركت و نعمت است خداوندى كه نيكو كرده است تقدير را و محكم گردانيده است تدبير را و او را است حمد و ستايش چنانچه اهل و مستحق آن است.
مفضّل گفت كه: گفتم: وصف نما براى من نشو و نمو بدن را در همه احوال تا به حد تمام و كمال رسد.
حضرت امام عليه السّلام فرمود كه: اول اين تدبير تصوير جنين در جايى كه ديدهاى نمىبيند و دستى بدان نمىرسد و در چنين جايى تدبير آن را مىكند تا او را از رحم بيرون مىآورد با خلقت تمام و اعضاى مستوى و حال آن كه در او مخلوق شده آنچه قوام و صلاح بدن در آن است از اعضاء و جوارح و احشاء و كاركنان بدن و آنچه در اصل تركيب بدن ضرور است از استخوان و گوشت و پيه و مغز و پى و رگها و غضروفها، پس چون به سوى جهان بيرون آمد مىبينى چگونه نمو مىكند با همه اعضاء بر يك شكل و هيئت و يك نسبت كه هر نسبتى كه هر عضوى با ساير اعضاء داشته در كودكى در بزرگى تفاوت نمىكند تا آن كه به حد اشدّ كه نهايت قوّت بدن است برسد. اگر عمرش به آن حد برسد يا آن كه پيش از آن حد مدّت عمر خود را تمام كند آيا مىتواند بود چنين امرى مگر از لطف حكمت و تدبير خداوند قدير.
اى مفضّل! نظر كن در آنچه حق تعالى مخصوص گردانيده است به آن انسان را در خلقتش براى تشريف و تفضيل او بر ساير حيوانات زيرا كه چنان خلق شده كه راست مىتواند ايستاد و درست مىتواند نشست كه كارها را به دستها و جوارح خود به عمل آورد و تواند كارها را چنانچه خواهد به تقديم رساند اگر به روش چهار پايان به رو در افتاده بود هيچ يك از اعمال او مباشر نمىتوانست شد.
اكنون نظر كن اى مفضّل به سوى اين حواس كه مخصوص شده است به آنها انسان در خلقت خود و شرف يافته به آنها بر غير خود چگونه ديدهها را در سر او قرار داده است مانند چراغها كه در بالاى مناره برافروزند تا تواند همه اشياء را مطالعه نمايد، و ديده را در اعضاى پائينتر قرار نداده مانند دستها و پاها كه آفتها به آن برسد يا در مباشرت اول اعمال به آن جوارح علتى در آنها حادث شود و در اعضاى وسط بدن قرار نداد مانند شكم و پشت كه دشوار باشد به كار فرمودن آن در ديدن اشياء و چون هيچ موضعى از براى اين حاسّه مناسبتر از سر نبود در آنجا قرار داد كه از همه اعضاء بلندتر است و آن را صومعه گردانيده براى حواس پنجگانه كه محسوسات پنجگانه را درك نمايد و ادراك هيچ يك از محسوسات از او فوت نشود.
پس چشم را آفريد كه رنگها را دريابد. اگر ديده نمىبود كه رنگها را احساس نمايد، خلق رنگها بىفايده بود.
و سمع را از براى ادراك صداها آفريده. اگر صدا مىبود و گوش نمىبود كه بشنود، آفريدن صدا بىنفع بود.
و هم چنين است ساير حواس. اگر محسوسات مىبودند و حواس نبودند، خلق آنها بىفايده بود و از آن جانب نيز چنين است.
و اگر ديده مىبود و صاحب رنگ كه ديده مىشود نمىبود، ديده را فايده نبود.
و اگر گوش مىبود و شنيدنى نمىبود، گوش بىفايده بود.
پس نظر كن كه چگونه هر چيزى را براى چيزى آفريده و براى هر حاسّه محسوسى و براى هر محسوسى حاسّه مقرر ساخته.
و ايضا در هر حسّى امرى چند مقرر گردانيده كه متوسط باشند ميان حاسّه و محسوس كه احساس بدون آنها حاصل نمىشود مانند روشنى و هوا براى ديدن و شنيدن. اگر روشنى نباشد كه رنگ براى ديده ظاهر شود ديده ادراك آن نمىكند. و اگر هوا نباشد كه صدا را به سامعه برساند، سامعه ادراك صدا را نمىكند. آيا مخفى مىماند بر كسى كه صحيح باشد نظرش و بكار فرمايد فكرش را آن كه مانند آنچه من وصف كردهام از تهيّه حواس و محسوسات كه هر يك با ديگرى مطابق و موافق است و آن چه احساس حواس بر آنها موقوف است همه مهيّاست نمىباشد مگر به عمد و تقدير از خداوند لطيف و خبير.
تفكّر كن اى مفضّل! در حال كسى كه نابيناست چه خللها در امور او به هم مىرسد زيرا كه پيش پاى خود را نمىداند، و پيش روى خود را نمىبيند، و ميان رنگها فرق نمىكند، و صورت نيك و بد را تميز نمىكند، و اگر بر گودالى مشرف شود احتراز نمىتواند كرد. و اگر دشمنى بر روى وى شمشير كشد امتناع نمىتواند نمود و هيچ صنعتى از او متمشّى نمىشود مانند كتابت و درودگرى و زرگرى حتى
آن كه اگر نه تندى فهم او باشد، به منزله سنگى خواهد بود كه افتاده باشد.
و هم چنين كسى كه سامعه ندارد، بسيارى از امور او مختّل است زيرا كه از لذّت مخاطبه و محاوره و نغمات دل ربا و الحان راحت افزا محروم است، و در محاورت او كار بر مردم بسيار دشوار است، و دلتنگ مىشوند از مكالمه او. و نمىشنود از اخبار و احاديث مردم سخنى گويا حاضرى است مانند غايبان، و زندهاى است مانند مردگان و كسى كه عقل ندارد مانند چهارپايان است، بلكه بسيارى از مصالح كه چهارپايان مىدانند، ديوانگان نمىدانند.
آيا نمىبينى كه چگونه اعضاء و جوارح و عقل و حواس و مشاعر انسان هر چه او را ضرور است و از فقد آن خلل به احوال او راه مىيابد. همه در خلقت حاصل است؟ اينها همه دليل است بر اين كه به تقدير و تدبير عالم خبير آفريده شده است.
صوت
مفضّل گفت: پس چرا بعضى از مردم اين جوارح ايشان مفقود مىباشد و آن اختلالها كه فرموديد در احوال ايشان به هم مىرسد؟
حضرت فرمودند كه: اين براى تأديب و موعظه است براى آن كسى كه مبتلا مىشود و غير آن، چنانچه پادشاهان تأديب مىكنند
مردم را كه ايشان ترك اعمال قبيحه بكنند و ديگران نيز از احوال ايشان پند گيرند، و مردم اين را از ايشان مىپسندند و انكار بر ايشان نمىكنند و در اين باب تصويب رأى ايشان مىنمايند. و باز حق تعالى اين گروه را كه به اين بلاها مبتلا گردانيده اگر صبر كنند و به سوى خدا انابت نمايند بعد از مرگ آن قدر ثواب كرامت فرمايد كه در جنب آن ثوابها بسيار سهل و حقير مىشمارند اين بلاها را حتى آن كه اگر ايشان را بعد از مرگ مردد گردانند ميان آن كه به دنيا برگردند، صحيح باشند يا مبتلا، هر آينه اختيار بلا را خواهند كرد براى آن كه مثوبات ايشان مضاعف گردد.
فكر كن اى مفضّل! در اعضائى كه طاق و جفت آفريده شدهاند، چه حكمت و تدبير در آنها مرعى داشته، پس (سر) را يكى آفريده، زيرا كه مصلحتى نيست در آن كه آدمى را دو سر بوده باشد نمىبينى كه اگر با سر آدمى سر ديگر تصور كنى هر آينه آن زياد خواهد بود بر او بدون احتياجى به سوى آن زيرا كه حواسى كه آدمى به آن محتاج است در يك سر مجتمع مىتواند بود.
و ايضا اگر چنين باشد اگر به يك سر سخن گويد، سر ديگر معطّل خواهد بود و حاجتى به او نخواهد بود. و اگر از هر دو سر يك سخن گويد يكى بىفايده و زايد خواهد بود و اگر به يكى سخن گويد به غير سخنى كه به ديگرى گويد بر شنونده دشوار خواهد شد كه متوجه
كدام يك شود و اختلاف در فهم به هم خواهد رسيد.
و دستها را جفت آفريده، زيرا كه خيرى نيست در آن كه آدمى يك دست داشته باشد زيرا كه خلل مىرساند به آنچه مزاولت آنها نمايد از اعمال، نمىبينى كه نجّار و بنّا اگر يك دست ايشان شل شود نمىتوانند كه صناعت خود را به عمل آورند، و اگر به تكلّف و مشقّت به عمل آورند مانند كسى كه دو دست دارد هر دستى معاونت دست ديگر مىكند به عمل نمىتوانند آورد.
بسيار تفكّر كن اى مفضّل! در صدا و سخن و آلتها كه قادر منّان براى آنها در انسان مقرر ساخته است، پس حنجره مانند لولهاى است از براى بيرون آمدن آواز، و زبان و دندانها و لبها آلتى چندند براى قطيع حروف و ظهور نغمات، نمىبينى كسى را كه دندانهايش ريخته است (سين) را چنانچه مىبايد نمىتواند گفت، و كسى كه لبش افتاده باشد (فا) را درست نمىتواند ادا كند و كسى كه زبانش سنگين شده (راء) را درست نمىتواند اظهار كرد. و شبيهترين چيزها به ادوات اخراج حروف و اصوات ناى انبانى است كه باد حنجره شبيه است به ناى، و شش شبيه است به انبانى كه باد در آن مىكنند، و عضلاتى كه شش را مىگيرند تا صدا بيرون آيد مانند انگشتان است كه بر آن انبان مىگذارند تا داخل شود باد در ناى، و لبها و دندانها كه حروف نغمات را تقطيع مىكنند مانند انگشتان است كه پياپى بر دهان مىگذارند تا
صداى آن به الحان مختلفه بيرون آيد.
و هر چند محلّ خروج صدا را ما تشبيه كرديم به ناى انبانى براى شناسانيدن، اما در حقيقت آن را بايد تشبيه به ادوات صوت كرد زيرا كه آن مقدم است بر اين. و اين منافع كه مذكور شد از آن برخاسته و آن خلقت صانع است و اين مخلوق كه از آن صنعت خالق برداشته، پس خبر داد تو را به منافعى كه اين اعضاء را هست در صنعت كلام و اخراج حروف.
و در اين اعضاء با اين منافعى كه مذكور شد منافع ديگر است، پس حنجره براى آن كه نسيم از خارج به شش برسد و ترويح كند دل را و بادزنى باشد براى آن به آن نفس كه پياپى پيوسته بر آن وارد مىشود كه اگر اندك زمانى آن نسيم حبس شود و به دل نرسد البته آدمى هلاك مىشود.
و به زبان مزههاى مختلف مىچشد و ميان آنها تميز مىكند كه كدام تلخ است و كدام ترش و شيرين و كدام آب شور است و كدام شيرين و كدام گنديده و كدام پاكيزه و با اين منافع، زبان ياورى است بر فرو بردن طعام و آب.
و دندانها خورد مىكند غذا را كه آسان شود فرو بردن آن. و دندانها با اين منفعتها پشتيبانى است براى لبها كه از اندرون دهان نگاه مىدارد آنها را كه سست نشوند و نياويزند.
عبرتگير براى اين از حال كسى كه دندانهايش افتاده است، نمىبينى كه لبهايش سست و متحرك است و به لبها مىمكد آب را كه به تدريج به گلو داخل شود كه اگر به يك دفعه داخل شود در گلو بند مىشود يا اندرون را مجروح مىگرداند، و با اين منافع لبها به مثابه دو در است كه بر دهان بسته مىشوند و هر گاه خواهند مىگشايند و هر گاه خواهند مىبندند، پس دانستى كه به آنچه وصف كرديم براى تو بر هر يك از اين اعضاء چندين منفعت عظيم مترتّب مىشود چنانچه يك آلت براى چندين عمل به كار آيد مانند تيشه نجّارى كه براى تراشيدن چوب و كندن زمين و غير آن به كار مىرود.
و اگر دماغ و مغزى كه در سر است براى تو گشوده شود، خواهى ديد آن را كه پيچيده شده است به حجابى چند بعضى بر بالاى بعضى براى آن كه نگاه دارند آن را از عوارضى كه موجب اختلال آن مىگردد و براى آن كه آن را محافظت كنند كه متحرك و مضطرب نشود. و استخوان كاسه سر به منزله كلاه خودى است براى محافظت آن كه اگر صدمه بر سر واقع شود يا بر جايى سائيده شود ضررى به آن نرسد. و به روى پوست سر موئى رويانيده كه به مثابه پوستينى باشد براى آن و آن را از سرما و گرما محافظت نموده است، پس كى محافظت كرده
است دماغ را چنين محافظتى مگر آن خداوندى كه آن را آفريده و منبع حواس آدمى گردانيده و سزاوار محافظت و حراست است به سبب علوّ منزلت و بلندى درجه و علو مرتبت كه نسبت به ساير اجزاى بدن دارد.
تأمل كن اى مفضّل پلك را بر چشم چگونه به منزله پرده به روى آن قرار داده كه آويخته شود و كنار آن را كه شفر مىنامند مانند رسنها و حلقهها تعبيه كرده كه هر وقت كه خواهند پرده را بياويزند و هر گاه خواهند بالا كشند و ديده را در ميان غارى قرار داده و به آن پرده و موهاى مژه كه بر آن رويانيده محافظت نموده.
اى مفضّل! كى دل را در ميان سينه قرار داده و پنهان كرده و پيراهنى كه آن پرده دل است بر روى آن پوشانيده و دندهها را بر بالاى آن حافظ آن گردانيده با گوشت و پوستى كه بر روى دندهها رويانيده براى آن كه از خارج چيزى بر او وارد نشود كه موجب جراحت آن گردد؟
كى در حلق دو منفذ قرار داده، كه يكى محل بيرون آمدن صدا و نفس باشد كه آن حلقوم است و متّصل است به شش و ديگرى محل
نفوذ غذا است كه آن را مرى مىگويند و متصل است به معده و غذا را به معده مىرساند.
و بر حلقوم سرپوشى قرار داده كه در هنگام خوردن غذا مانع شود او را از آن كه به شش برسد و آدمى را هلاك كند؟
كى شش را بادزن دل قرار داده كه پيوسته در حركت است و آن را سستى به هم نمىرسد و باز نمىايستد براى آن كه حرارت در دل جمع نشود كه آدمى را تلف كند؟
كى براى منافذ بول و غايط مانند بندهائى كه در ميان كيسهها مىباشد قرار داد، كه هر وقت كه خواهند بر هم آورند و هر وقت كه بخواهند بگشايند كه هر دو فضله دفع شوند؟ و اگر چنين نبود، هميشه اين دو فضله جارى و متقاطر مىبودند و عيش آدمى فاسد مىشد، آدمى چه قدر از اين نعمتها را وصف تواند كرد. بلكه آنچه احصاء نمىكنيم زياده است از آن كه كرديم و آنچه مردم نمىدانند بيشتر است از آن كه مىدانند.
كى معده را عضوى عصبى در نهايت صلابت گردانيده از براى آن كه طعامهاى غليظ را هضم تواند كرد؟
و كى جگر را نرم و نازك گردانيده براى آن كه قبول نمايد خالص غذاى لطيف را تا آن كه در آنجا هضم ديگر يابد لطيفتر از هضم معده مگر خداوند قادر؟
آيا گمان مىبرى كه بىمدبّرى و مقدّر حكيم عليم چنين امور كه
مشتملند بر انواع حكمتها و مصلحتها به عمل تواند آمد؟ كلّا و حاشا، متمشّى نمىشود مگر از خداوند قادرى كه عالم است به اشياء پيش از آفريدن آنها و هيچ چيز از قدرت او بيرون نيست و لطيف و خبير است.
فكر كن اى مفضّل چرا مغز نازك را در ميان لولههاى استخوان مضبوط گردانيده تا آن را حفظ نمايد كه ضايع نشود؟ چرا خون سائل را در رگها محسور گردانيده است مانند آب كه در ظرفها جاى دهند مگر از براى آن كه ضبط نمايد آن را كه از بدن بيرون نرود و يا به جاها كه نبايد جارى نشود؟
چرا ناخنها را در اطراف انگشتان قرار داده است؟ مگر براى آن كه نگاه دارنده آنها و ياور آنها مىباشد در كارها.
چرا ميان گوش را پيچيده قرار داده مانند زندانها و دخمهها؟ مگر براى آن كه آواز از در آن جارى شود، تا به پرده گوش كه محل قوه سامعه است برسد و سورت آن شكسته باشد كه به آن پرده جراحتى و ضررى به هم نرسد.
چرا خداوند اين گوشت را بر رانها و نشستگاهش قرار داده؟ مگر براى آن كه در نشستن آزار به وى نرسد چنانچه كسى كه بدنش در بيمارى يا غير آن كاهيده شده باشد اگر چيز نرمى حايل نباشد ميان او
و زمين كه صلابت زمين به او نرساند آزار مىكشد.
كى گردانيده است آدمى را نر و ماده، و مگر كسى كه او را براى تناسل آفريده؟
و كى او را نسل آورنده آفريد؟ مگر آن كسى كه او را صاحب امل و آرزو قرار داده كه براى آن آرزوها تحصيل نسل نمايد.
و كى داده است به او آلات عمل، مگر آن كه او را كار كن آفريده.
و كى او را كار كن آفريده مگر آن كه او را محتاج گردانيده؟
و كى او را محتاج گردانيده مگر آن كه اسباب رفع حاجت او را مهيّا گردانيده و كى او را به فهمانيدن ميان ساير حيوانات مخصوص گردانيده؟
مگر آن كه مكلف گردانيده و پاداش عمل نيك و بد براى او مقرر گردانيده.
و كى به او چاره بخشيده مگر آن كه او را قوت چاره عطا كرده است.
و كى قوت چاره او را عطا كرده است. مگر آن كه حجت را بر او تمام كرده.
و كى متكفّل امرى چند شده كه چارهاش به آنها نمىرسد مگر آن خداوندى كه به نهايت شكر نعمتهاى او نمىتواند رسيد.
فكر كن: و تدبير نما در آنچه از براى تو وصف كردم آيا بىصانعى چنين او را حاصل مىتواند شد و چنين كارخانه منظم مىتواند بود؟
تبارك اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ.
صوت
اى مفضّل! اكنون وصف مىكنم براى تو احوال دل را: كه سوراخ چند در آن هست مقابل سوراخ چند كه در شش هست كه باد زن دل است. اگر اينها مقابل يك ديگر نمىافتاد، هر آينه نسيم نفس به دل نمىرسيد و آدمى هلاك مىشد.
آيا تجويز مىكند صاحب فكر و انديشه كه اين قسم امور بدون تدبير مدبّر حكيم به عمل آيد؟ آيا عقل خود هيچ مانعى از اين سخن باطل نمىيابد.
اگر ببينى يكتاى دو در را كه در آن قلّابى باشد آيا احتمال مىدهى كه اين را عبث ساخته باشند؟ بلكه جزم مىكنى كه صانعى كه اين را ساخته است يكتاى ديگر ساخته و قلّاب را براى آن ساخته كه با تاى ديگر جفت شود. هم چنين حيوان نر گويا يكتاست كه عقل حكم مىكند كه براى او جفتى ساختهاند كه با او ضم شود و آلت در آلت ديگرى داخل شود براى مصلحت توالد و تناسل.
پس هلاك و نااميدى و عذاب براى آنها باد كه دعوى فلسفه و حكمت مىكنند چگونه كور شدهاند از صنعتى تا آن كه انكار صانع و مدبّر او نمودهاند؟
آيا نمىدانند كه اگر آلت مرد هميشه سست و آويخته مىبود چگونه به قعر رحم مىرسيد كه نطفه را در آنجا بريزد؟ و اگر پيوسته ايستاده مىبود چگونه آدمى در ميان رختخواب مىگرديد، يا ميان
مردم راه مىرفت و چنين عمودى در پيش روى او ايستاده بود و با اين قباحت منظر بايست هميشه شهوت بر مردان و زنان هر دو غالب باشد.
پس حق تعالى چنين مقرر گردانيده كه در اكثر اوقات خوابيده باشد و در هنگام احتياج برخيزد براى مصلحت دوام نسل.
عبرت بگير اى مفضّل: بر نعمتهاى عظيم كه حق تعالى را بر آدمى هست در خوردن و آشاميدن و فضلات به آسانى از او دفع شدن.
آيا نمىبينى كه از نيكوئى تقدير خانه كه آدمى بنا مىكند آن است كه بيت الخلاء در پنهانترين جاهاى خانه باشد؟
و هم چنين خالق قديم و مدبّر حكيم در خانه بدن محل خروج فضله را كه به منزلت بيت الخلاى بدن است در پنهانترين اعضاء قرار داده است و از پيش و پس نمايان نيست، بلكه پنهان گردانيده در موضع پنهانى از بدن كه پوشيده و مستور است. آنها و اليتان با گوشتى كه در آنهاست او را پوشانيده، پس هر گاه آدمى محتاج شود به دفع فضله و كثافت بنشيند به آن نحو مخصوص، آن سوراخ ظاهر مىشود براى آن كه آن فضله و كثافت دفع شود، پس بسى صاحب نعمت و بركت است آن خداوندى كه پياپى است رحمتهاى او و احصا نمىشود نعمتهاى او.
فكر كن اى مفضّل: در اين آسياها كه در دهان آدمى آفريده، بعضى را تيز كرده براى قطع كردن و بريدن و جدا كردن طعام، و بعضى را پهن آفريده براى خائيدن و خورد كردن طعام، چون به هر دو نوع احتياج بود هر دو را آفريده و آنهائى كه براى بريدن است در پيش دهان قرار داده، و آنها كه براى خورد كردن است در عقب آنها قرار داده كه از اينها ميوه و گوشت و ساير مطعومات را قطع كند و چون داخل دهان گردد به آن آسياها خورد شود.
تأمل كن و عبرت بگير در آفريدن مو و ناخنها كه چون نمو مىكنند و دراز مىشوند و بسيار مىشوند و بايد تخفيف داد به تدريج، پس به اين سبب آنها را بىحس گردانيده كه از بريدن، الم نيابد و متأثر نشود، و اگر چنين نمىبود آدمى ميان دو امر بد و ناملايم مردّد مىشد يا آن كه مىگذاشت كه دراز شوند و گران بودند بر او و اگر تخفيف مىداد درد و الم مىيافت.
مفضّل گفت: چرا حق تعالى چنان نيافريد اينها را كه بر يك اندازه باشند و بلند نشوند؟
حضرت فرمود كه: خدا را در بلند شدن و بريدن آنها نعمتها هست كه اكثر مردم قدر آنها را ندانند و شكر خداى را بر آنها نمىكنند.
بدان كه دردها و المهاى بدن بيرون مىرود به بيرون آمدن موها از مسامات آنها و به دراز شدن ناخنها از سر انگشتان و به اين سبب امر كردهاند آدمى را به نوره ماليدن و سر تراشيدن و ناخن گرفتن در هر هفته تا مو و ناخن زودتر بلند شوند و به بيرون آمدن آن دردها از بدن بيرون رود، و چون بلند شوند و نبريدند ديرتر دراز مىشوند و دردها و مواد آنها در بدن محتبس مىشوند و باعث بيمارىها و علتها مىگردند.
و ايضا مو را در جايى چند كه ضرر دارد نرويانيده، اگر مو در ديده روئيده مىشد مورث كورى مىشد، و اگر در ميان دهان مىروئيد آشاميدن و خوردن بر اين كس ناگوار مىشد. و اگر در ميان كف مىروئيد احساس اشياء را به لمس نمىتوانست كرد. و بعضى از اعمال به آسانى متمشّى نمىشد. و اگر در ذكر مرد مىروئيد، لذت جماع از مردن و زن فوت مىشد، پس نظر كن كه هر جا كه مصلحت در روئيدن نيست نروئيده و اين نه مخصوص به انسان است، بلكه در بهايم و درندگان و ساير حيوانات كه نسل مىآورند مىبينى بدنهاى ايشان را كه همه اعضاء را مو گرفته به غير از اين مواضع كه ذكر شد به سبب اين وجوه كه مذكور شد از مو خالى است.
پس تأمل كن در خلقت قدير حكيم كه راه خطا و غلط و اعتراض به هيچ وجه در آن نيست و همگى بر وفق صواب و حكمت است. و اصحاب (مانى) ملعون كه در خلقت قادر بىچون خواستهاند كه راه خطا پيدا كنند! عيب كردهاند موئى را كه پشت زهار و زير بغل مىرويد و نمىدانند كه روئيدن اين موها به علت رطوبتى است كه بر اين مواضع ريخته مىشود و در آنها مو مىرويد مانند گياهى كه در جايى كه آب جمع مىشود از زمين مىرويد، نمىبينى كه اين مواضع پنهانتر و مناسبترند براى قبول اين فضله از مواضع ديگر؟
و باز در روئيدن اين موها منفعت دينى هست انسان را كه او را مكلف ساختهاند به ازاله اينها كه مثاب گردد و اشتغال آن به اين اشغال بدنى مانع گردد كه او را از طغيان و فسادى كه لازم فارغ بودن آدمى است از اشتغال زيرا كه مانع مىشود او را بسيارى از غرور و ارتكاب معاصى و شرور.
تأمل كن: در آب دهان و منفعتى كه در آن هست زيرا كه حق تعالى چنين مقرر گردانيده كه هميشه جارى باشد در دهان كه تر كند كام و گلو را. اگر اين رطوبت نمىبود آنها فاسد و بىطراوت مىشدند، اگر اين رطوبت با غذا هضم نمىشد، در گلو گوارا نمىشد و اين رطوبت
مركبى است از براى غذا كه آن را به معده مىرساند.
و ايضا اين رطوبت به زهره مىرسد و موجب صلاح حال انسان است زيرا كه اگر زهره خشك شود آدمى هلاك مىشود. و به تحقيق كه گفتهاند گروهى از جاهلان متكلمان و ضعفاء العقول فلاسفه به جهت قلّت تميز و قصور علم كه: اگر شكم آدمى به هيئت قبا مىبود كه هر گاه طبيب خواهد بگشايد و اندرون آن را مشاهده نمايد و دست داخل كند و معالجه كند آنچه را كه خواهد، هر آينه اصلح بود از آن كه بستهاند و از ديده پنهان است و دست به آن نمىرسد و دردهاى اندرون را نمىتوان شناخت مگر به دليلهاى غامض و علامتهاى مشتبه مانند نظر كردن به قاروره و بوئيدن عرق و اشباه اينها از علاماتى كه غلط و اشتباه در آنها بسيار مىشود، و بسا باشد كه اشتباه باعث كشتن مريض گردد.
و جواب اين شبهه آن است كه جاهلان بايد بدانند كه اگر چنين مىبود و اطّلاع بر امراض و معالجه آنها به اين آسانى مىبود، هر آينه مردم را ترس از مرگ و بيمارى نبود و علم به بقاى خود به هم مىرسانيدند و به سلامت و صحت خود مغرور مىگرديدند و موجب طغيان و فساد ايشان مىشد.
و مفسده ديگر اين كه پيوسته رطوبات شكم مترشح مىبود و هر جايى كه مىنشست و مىخوابيد ملوّث مىگردانيد و جامهاش هميشه تر و كثيف مىشد و عيش بر او فاسد مىگرديد.
و مفسده ديگر اين كه معده و جگر و دل افعالى كه از اينها صادر مىشود به حرارت غريزى مىشود كه حق تعالى در جوف آدم محتبس گردانيده اگر در شكم فرجها و رخنهها مىبود كه توان گشود و اندرون شكم را ديد و دست را داخل جوف توان كرد، هر آينه برودت هوا به جوف مىرسيد و با حرارت غريزى مخلوط مىشد و عمل احشاى جوف باطل مىگرديد و آدمى هلاك مىشد. پس بدان كه هر چه اوهام به سوى آن مىرود به غير نحوى كه خالق حكيم اشياء را بر آن طريقه آفريده خطا و باطل است.
فكر كن اى مفضّل! در افعالى كه حق تعالى در آدمى مقرر ساخته از خوردن، و خواب رفتن، و جماع كردن، و آنچه در هر يك از اينها تدبير فرموده. به درستى كه براى هر يك از اينها در نفس آدمى محرّكى قرار داده كه مقتضى ارتكاب آن است و تحريص آدمى بر آن مىنمايد، پس گرسنگى مقتضى طعام خوردن است كه زندگى و قوام بدن به آن است. و ماندگى و بىخوابى محرّك بر خواب است كه راحت بدن و استراحت قوتهاى بدنى به آن است. و شهوت، محرّك بر جماع است كه دوام نسل و بقاى نوع انسانى به آن است. و اگر گرسنگى نبود و غذا خوردن براى آن بود كه آدمى مىداند كه بدن به آن محتاج است و در طبع آدمى حالتى نبود كه آدمى را مضطر گرداند به خوردن، هر
آينه در بسيارى از اوقات كسالت و سستى مىورزيد از خوردن غذا تا بدنش به تحليل مىرفت و هلاك مىشد، چنانچه گاهى آدمى محتاج مىشود به دوائى براى اصلاح بدن خود و مدافعه مىنمايد تا منجر شود به امراض مهلكه و مرگ.
و هم چنين اگر خواب رفتن به آن بود كه مىدانست كه بدن و قواى آن براى استراحت به آن محتاجاند، هر آينه ممكن بود كه از روى تثاقل يا حرص در اعمال مدافعه نمايد تا بدنش بكاهد.
و اگر حركت جماع براى محض هم رسانيدن فرزند بود، بعيد نبود كه سستى ورزد و نكند تا نسل كم شود يا منقطع گردد زيرا كه هستند بعضى مردم كه رغبت به فرزند و اعتنائى به شأن آن ندارند.
پس نظر كن كه مدبّر عليم براى هر يك از اين افعال كه صلاح و قوام بدن به آنهاست محرّكى از نفس طبيعت براى آن مقرر گردانيده كه آن را بر آن تحريص نمايد و به فعل آن مضطر گرداند.
بدان كه در آدمى چهار قوه است:
اول: (جاذبه) كه قبول غذا مىكند و وارد معده مىگرداند.
دوم: (ماسكه) كه طعام را نگاه دارد در معده و غير آن تا طبيعت فعل خود را در آن به عمل آورد.
سوم: (هاضمه) كه غذا را در معده طبخ مىدهد. و خالص آن را جدا مىكند و در جميع بدن پهن مىكند.
چهارم: (دافعه) كه دفع مىكند آنچه از ثقل غذا مىماند بعد از اخذ هاضمه خالص آن را به قدر حاجت منحدر مىسازد.
پس تفكّر كن در تدبير اين چهار قوّت كه در بدن و كارهاى آنها براى آن كه بدن به همه محتاج است و آنچه از حكمت و تدبير در آن مرعى شده.
و اگر جاذبه نمىبود، چگونه حركت مىكرد آدمى براى طلب غذا كه قوام بدن به آن است؟
و اگر ماسكه نبود، چگونه طعام در جوف مىماند تا معده آن را هضم كند؟
و اگر هاضمه نمىبود، چگونه غذا طبخ مىيافت تا جدا شود از او آنچه خالص است و غذاى بدن مىشود و بدل آنچه از بدن به تحليل مىرود مىشود؟
و اگر دافعه نمىبود، چگونه دفع مىشد به تدريج ثقل آنچه از هاضمه مانده است.
پس نمىبينى چگونه موكّل گردانيده است حكيم قدير براى تو به صنع لطيف و حسن تقدير خود اين قوّتها را به بدن، و قيام نمودن آنها به آنچه صلاح بدن در آن است، از براى تو مثلى بيان كنم:
به درستى كه بدن به منزله خانه پادشاه است. و او را در اين خانه حشم، و غلامان و نوكران و خادمان هستند، و قوام و مدبّران كه موكلند به مصالح ايشان، يكى از براى رسانيدن ما يحتاج حشم و ملازمان به ايشان، و ديگرى براى قبض آنچه وارد مىشود و ضبط كردن تا هنگام حاجت و ديگرى براى به عمل آوردن آن و مهيا كردن،
و به هر يك حصه او را رسانيدن و ديگرى براى پاك كردن آن خانه از كثافتها.
پس بدان كه (پادشاه)، خلاق حكيم است كه پادشاه عالميان است، و (خانه)، اين بدن است و (حشم)، اعضاء و جوارحند و (مدبران)، چهار قوهاند كه مذكور شدند.
و احوال اين قوا را بر وجهى كه ما ذكر كرديم و به اين توضيح شافى مبرهن ساختيم، مخالف آن طورى است كه اطبا در كتب خود بيان كردهاند زيرا كه ايشان بر وجهى ذكر كردهاند كه در آن اعمال ادويه و معرفت امراض به كار ايشان آيد، و ما به نحوى ذكر كردهايم كه مرض شك و شبهه را از نفوس خلايق دفع كند و غشا و كورى و سبل حقناشناسى را از پيش ديده ايشان بردارد تا از روى يقين و اذعان اقرار كنند به وجود و حكمت پروردگار عالميان.
صوت
مترجم گويد: كه حضرت، چون اشاره فرمودند به قول اطبّا، اگر مجملى از اقوال ايشان و حكما مذكور شود نامناسب نيست.
مشهور ميان طبيعيّان حكماء و اطبّا آن است كه آدمى را قوه چند است كه با نباتات و حيوانات در آنها شريك است، و قوه چند هست كه با حيوانات شريك است و قوه چند است كه مخصوص او است.
اما اوّل قوه (غاذيه) و (ناميه) و (مولّده) است.
و غاذيه آن است كه غذا را مستحيل مىگرداند به چيزى كه مشاكل و مشابه عضوى است كه به غذا محتاج است و احتياج به اين قوّه از آن جهت است كه چون تكوّن بدن از اجزاء رطبى چند است و حرارت غريزى در بدن ضرور است كه اخلاط را نزجى بدهد و زيادتىها را به تحليل برد و البته به سبب آن بعضى از رطوبات ضروريّه بدن به تحليل مىرود و هواى خارج بدن و حركات بدنى و نفسانى نيز باعث تحليل مىشوند اگر قدرى از غذا بدل آنچه از بدن به تحليل مىرود، نشود به زودى بدن خشك شود و بكاهد و بر طرف شود.
پس حكيم عليم قوه غاذيه را در بدن براى بدن ما يتحلل قرار داده و چون طفل در رحم كوچك مخلوق مىشود و به آن كوچكى كارهائى كه از انسان بايد به عمل آيد از آن به عمل نمىآيد، پس بايد كه بزرگ شود لهذا حق تعالى قوه ناميه را نيز در بدن قرار داده كه داخل كند غذا را در ميان اجزاى اصليّه بدن كه از منى به هم مىرسد مانند استخوان و عصب و رباط و امثال اينها تا زياد شوند در طول و عرض و عمق تا به حدى برسند كه مناسب هر شخص است. و اين قوّه تا سى سال عمل مىكند و بعد از بيست چندان عملش ظاهر نيست و از سى سال كه گذشت از عمل باز مىماند و بعد از آن فربه مىشود اما نموّ نمىكند. و چون مرگ آدمى را ضرور است اگر توالد و تناسل نشود
نوع به زودى بر طرف مىشود. پس قوه مولّده در بدن قرار داده كه منى از آن به عمل آيد كه ماده وجود شخص ديگر شود.
و قوه غاذيه چهار خدمتكار دارد. (جاذبه) و (ماسكه) و (هاضمه) و (دافعه).
اما جاذبه براى آن كه غذا را جذب كند و بكشد به سوى اعضاء. و ماسكه براى آن كه نگاه دارد تا هضم گردد و شبيه شود به عضو محتاج به غذا.
و مراتب هضم چهار است.
اول در معده كه غذا در آنجا مانند كشكاب مىشود و آن را (كيلوس) مىگويند و اول اين هضم در دهان مىشود در وقت (خوائيدن).
دوم در جگر زيرا كه كيلوس چون هضمش تمام شد در معده خالص و لطيف آن از رگى چند كه از معده به سوى جگر هست كه او را (ماساريقا) مىگويند داخل جگر مىشود و پهن مىشود در تمام جگر در عروق ريزه چند كه در تمام جگر دويده و هضم دوم در آنجا مىشود و مستحيل به اخلاط اربعه مىشود و آن را (كيموس)
مىگويند. و ابتداى اين هضم در ماساريقا مىشود.
و هضم سيم در رگهاى بدن مىشود و اولش در وقتى است كه اخلاط داخل مىشوند در رگ بزرگى كه از بالاى جگر رسته است و از آنجا به رگهاى ديگر كه در جميع بدن منتشر است داخل مىشود.
و هضم چهارم در اعضاء مىشود و ابتدايش در هنگامى است كه از دهانهاى رگها مترشح مىشود در اعضاء.
اما قوه دافعه براى آن كه فضولى كه از غذا زياد مىآيد دفع كنند مانند بول و غايط.
و قوه مولّده دو تا است يكى آن است كه فضله هضم چهارم را از خون در خصيه به منى منقلب مىگرداند، و دوم آنكه هر جز وى از منى را مستعد عضوى از اعضاء اصليّه مىگرداند كه بعضى استخوان شود و بعضى رباط.
و اما قوّتهائى كه مخصوص حيوان است كه در نباتات نمىباشد بر دو قسمند: محركه و مدركه.
اما محركه، منقسم مىشود به باعثه و فاعله. و باعثه قوهاى است كه هر گاه مرتسم شود در خيال صورت امرى كه مطلوب باشد حصول وى. يا مطلوب باشد دفع وى، باعث شود قوه فاعله را بر تحريك اعضاء، پس اگر باعث بر تحريك به جهت طلب امر مطلوب الحصول باشد (قوه شهويه) خوانند و اگر به جهت دفع امر مهروب عنه باشد (قوه غضبيه) خوانند.
و فاعله قوهاى است كه عضلات و ادوات تحريك را مهياى تحريك گرداند.
و اما مدركه پس ده قوه است: پنج در ظاهر، پنج در باطن.
اما پنج قوه ظاهره.
اول: باصره است و آن قوّهاى است كه حاصل آن روحى است كه در مجمع النّورين است، و مراد از مجمع النورين موضع ملاقات دو عصبه مجوّفه است كه از چپ و راست مقدّم دماغ رسته شده و به هم ملاقات كنند به حيثيتى كه تجويف هر دو در موضع ملاقات يكى شوند و بعد از ملاقات منعطف شده آن كه از طرف راست رسته است به حدقه راست و آن كه از طرف چپ رسته به حدقه چپ آيد و به اين قوّه نفس ادراك كند جميع رنگها و روشنىها را با لذات و جميع اشياء ملوّنه مضيئه را بالعرض.
و علما را خلاف است در آن كه مدرك با لذات عين مرئى است يا صورتى كه از آن منطبع گردد و در جليديه (1)
8- طبقه عنبيه. 9- طبقه قرنيه. 10- طبقه ملتحمة. و شاعر طبيب آنها را به نظم آورده است.
\sُ كرد آفريدگار تعالى به فضل خويش\z چشمت به هفت پرده و سه آب منقسم\z صلب و مشيمه شبكه زجاج آنگهى جليد\z پس عنكبوت و بيض و عنب قرن ملتحم\z\E شرح منظومه فارسى، ج 3، ص 142.
چشم و به وساطت آن در مجمع النورين و از آن منتقل گردد به حس مشترك.1) چشم انسان از ده جزء( هفت طبقه و سه رطوبت تشكيل يافته است: 1- طبقه جليديه. 2- مشيمه. 3- شبكيه. 4- رطوبت زجاجيه. 5- رطوبت جليديه. 6- طبقه عنكبوتيه. 7- طبقه بيضيه.
مذهب دوم معرف است به مذهب طبيعيّين.
و اصحاب اقوال اول دو گروهند: جمعى قائلاند به خروج شعاع از بصر بر شكل مخروطى كه سرش در مركز بصر باشد و تهش منطبق بر سطح مرئى و تابش اين شعاع بر مرئى سبب انكشاف و ظهور ذات مرئى گردد در نزد نفس ناطقه. و اين مذهب رياضيين است. (1)
و جمعى ديگر قائل به خروج شعاع نيستند، بلكه گويند كه از هواى ما بين رائى و مرئى متكيّف گردد و به كيفيّت شعاعى كه در بصر است سبب ذات مرئى شود.
و قول به انطباق اشهر است و از بعضى احاديث نيز ظاهر مىشود.
دوم: سامعه است و آن قوهاى است كه حامل آن روحى است كه در عصبه مقعر صماخ است و نفس به اين قوّه ادراك كند جميع اصوات و صداها را. و صوت كيفيّتى است كه حادث شود در هوا به جهت تموجى كه پيدا و حاصل شود از خوردن دو چيز به هم از روى عنف يا از جدا شدن دو چيز از هم به طريق عنف به شرط مقاومت هر دو به هم و آن تموّج مخصوص تا در هوا باقى باشد صوت موجود بود و چون آن تموج مستمر گردد تا به هواى راكد در گوش منتهى شود به مقعر صماخ كه عصبه مذكوره در آنجا مفروش است صوت متأدّى شود به قوه كه سپرده به روح آن و مدرك نفس گردد.
سوم: شامه است و آن قوهاى است كه حامل آن روحى است كه در
1) قد قيل الابصار بالانطباع- و قيل بالخارج من شعاع
(برآمدگى شبيه به پستان كه در ميان بينى از مقدم دماغ رسته سارى است و نفس به اين قوّه ادراك كند جميع بوها را به سبب وضوح هواى متكيّف به كيفيّت رايحه به خيشوم.
چهارم: ذائقه است و آن قوهاى است كه حامل آن روحى است كه در عصبه جرم زبان سارى است و نفس به اين قوّه ادراك كند جميع مزهها را به واسطه رطوبت لعابيه متكيّف به كيفيّت طعم و يا مخلوط به اجزاى ذى طعم شود على الخلاف.
پنجم: لامسه است و آن قوهاى است كه حامل آن روحى است كه سارى است در اكثر اعضا و نفس به اين قوه ادراك كند جميع كيفيات ملموسه را مانند حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و ملاست و خشونت و لينت و صلابت و سبكى و سنگينى.
و اما پنج قوّه باطن:
اول: حس مشترك و آن قوهاى است كه در مقدم بطن اوّل دماغ يعنى مغز سر كه متأدّى شود به سوى آن و مرتسم شود در آن جميع صور محسوسه به حواس ظاهره. و اين قوّه را تشبيه كردهاند به حوضى كه پنج جدول آب در آن ريخته شود و حواس ظاهره را جاسوسان اين قوّه گفتهاند كه هر كدام هر چه بيابند خبر به او رسانند و نفس در آن مشاهده كنند و به اين سبب آن را به زبان يونانى (بنطاسيا) گويند يعنى لوح نفس.
دوم: خيال است و آن قوّهاى است در آخر بطن اول از دماغ كه حفظ كند جميع صور مرتسمه در حس مشترك را، پس اين قوه حافظه حس مشترك باشد.
سوم: و هم است و آن قوّهاى است در مؤخّر بطن اوسط از دماغ كه ادراك معانى جزئيه متعلقه به محسوسات به آن حاصل مىشود مانند عداوت جزئيّه كه گوسفند مثلا از گرگ ادراك كند و سبب ميل آن به آن شود و مراد از معانى آن است كه به حواس ظاهره مدرك نشود و صور امورى را مىگويند كه به حواس ظاهره مدرك شوند.
چهارم: حافظه است و آن قوهاى است در مقدم بطن اخير از دماغ كه حفظ معانى جزئيّه كند و نسبتش به وهم چون نسبت خيال است به حسّ مشترك.
پنجم: متخيّله است و آن قوهاى است در مقدم باطن اوسط از دماغ كه تركيب كند صور محسوسه جزئيّه را بعضى با بعضى و جدا كند بعضى را از بعضى چنانچه ظاهر شود از تخيل انسان كه دو بال داشته باشد، يا آدم بىسر، يا تخيّل كردن ملوّنى را صاحب طعمى كه در واقع ندارد يا خالى از طعمى كه در واقع دارد و يا تصور كردن دوست را غير دوست و دشمن را غير دشمن الى غير ذلك.
و اما قوههائى كه مخصوص انسان است و در ساير حيوانات نيست: قوه عاقله است كه به آن ادراك تصوّرات و تصديقات مىكند.
و قوه عامله است كه به آن مهياى مزاولت اعمال و افعالى شود كه او را به مراتب كمالات حقيقيه رساند.
و قوه عاقله چهار مرتبه دارد:
اولى حالتى كه چنين رائى باشد در ابتداء تعلّق نفس به او كه از جميع معقولات خالى است و مستعد حصول آنهاست و اين مرتبه را يا نفس ناطقه را در اين مرتبه عقل هيولائى مىنامند.
مرتبه دوم آن است كه تصورات و تصديقات بديهيه او را حاصل مىشود و تفكّر يا حدس از بديهيات به نظريات منتقل مىشود. و اين مرتبه را، يا نفس را در اين مرتبه (عقل بالملكه) مىنامند.
مرتبه سوم آن است كه معقولات نظريه براى او حاصل بشود اما همگى را مستحضر نباشد و چون خواهد آنها را حاضر تواند ساخت.
اين مرتبه را، يا عقل را در اين مرتبه (عقل بالفعل) مىگويند.
مرتبه چهارم آن است كه معقولات همه در نزد او حاضر باشد و او را اتّصالى به مبادى عاليه و الواح سماويه به هم رسيده باشد كه مطالعه امور از آنجا تواند كرد و اين مرتبه را، يا نفس را در اين مرتبه (عقل مستفاد) و (قوه قدسى) مىنامند و بعضى آيه كريمه نور را (يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ (1)) به اين مرتبه تفسير
1) سوره نور، آيه 35.
كردهاند، (1)و بعضى روايات نيز ايمائى به اين دارد. و جمعى تأييد به روح القدس را نيز به اين معنى تأويل كردهاند و اين مرتبه مخصوص انبياء و اوصياء- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- است.
و قوه عمليه نيز به چهار مرتبه منقسم مىگردد:
اول: آن است كه ظاهر خود را به متابعت شريعت حقه و آداب و سنن مصطفويّه از نماز و روزه و غير اينها پاكيزه گرداند.
دوم: آن كه باطن خود را از اخلاق رديّه و ملكات دنيّه طاهر سازد.
سوم: آن كه نفس را به علوم حقّه و حكم حقيقيه مزيّن گرداند.
چهارم: آن كه از مرادات و ارادات خود خالى شود و به غير قرب جناب مقدس الهى و تحصيل رضاى اوامرى منظور او نباشد و ارادات خود را تابع ارادت حق جلّ و علا كرده باشد و دامن از دنياى دنى برچيده باشد و به ملاء اعلى متعلّق شده باشد كما قال اللَّه تعالى: (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ) (2)و قال جل شأنه:
(و كنت سمعه الّذى يسمع به، و بصره الّذى يبصر به، و لسانه الذى ينطق به، و يده التى يبطش بها)
(3). و اين مرتبه نيز مخصوص به ائمه طاهرين عليهم السّلام است و بعضى
1) شيخ الرئيس عقل هيولانى را مانند« مشكات» و عقل بالملكه را چون« زجاجه» و عقل بالفعل را« مصباح» و عقل بالمستفاد را« نُورٌ عَلى نُورٍ»، نيروى حدس و ظفر يافتن به مطالب بدون حد وسط را« زيت» تفسير كرده است.
2) سوره تكوير، آيه 29.
3) اين قسمتى از حديث قرب نوافل است. اصول كافى، ج 2، ص 263- 262، باب من اذى المسلمين و احتقرهم، ص 8- 7.
از خواص ايشان است.
و در اين مقام سخنان ديگر هست كه به مذاهب باطله شبيه است و ذكر آنها موجب اشتباه مىگردد و بعضى از آنها در كتاب عين الحياة مذكور شد و در اين ترجمه ذكر آنها مناسب نيست. و اين اصطلاحات كه مبنى بر قواعد حكما است در اين مقام مذكور شده به جهت آن كه فهم بعضى از مراتب كه در اين حديث شريف بر سبيل اجمال مذكور شده فى الجمله توقّفى بر ذكر اين مراتب داشت. [انتهى كلام المترجم (ره)] برگشتيم به ترجمه حديث.
صوت
اى مفضّل! چون دانستى قواى بدنى را، اكنون تأمل كن در قوّهها كه حق تعالى در نفس انسانى قرار داده و فوائد آنها را، مانند قوه مفكّره و واهمه و عاقله و حافظه و غير اينها. اگر از اين قوهها حافظه را نمىداشت چگونه بود حال او و چه خللها داخل مىشد در امور او و زندگانى او و معاملات او زيرا كه در خاطرش نمىماند كه از او چه در نزد مردم است و از مردم چه در نزد او هست، چه داده است و چه گرفته است و در خاطرش نبود آنچه را ديده و آنچه را شنيده و آنچه گفته و آنچه به او گفتهاند و به ياد نداشت كه كى به او نيكى كرده و كى به او بدى كرده و چه چيز نفع دارد او را و چه چيز ضرر دارد. و اگر در راهى مرّات لا يحصى عبور مىكرد آن را نمىدانست. و اگر تمام عمر علمى را مذاكره و مباحثه مىكرد به يادش نمىماند، و به هيچ دين اعتقاد نمىكرد، و به هيچ تجربه منتفع نمىشد، و از هيچ امرى از امور
گذشته عبرت نمىتوانست گرفت، بلكه چنين كسى سزاوار بود كه مطلقا از انسانيت منسلخ گردد و نام انسانيّت را بر او اطلاق نكنند.
پس تأمل كن كه به فوت يك قوّه از قواى نفسانى چه خللها در احوال او به هم مىرسد، چه جاى آن كه همه آنها از او فوت شود.
و نعمت فراموشى در آدمى اگر تأمل كنى عظيمتر است از نعمت يادآورى، اگر فراموشى در آدمى نبود هيچ كس را از مصيبتى تسلّى حاصل نمىشد، و حسرت احدى منقضى نمىشد، و كينه هيچ كس از سينهاش زايل نمىشد، و به هيچ يك از نعمتهاى دنيا متمتّع نمىشد براى آن كه آفاتى كه بر او وارد شده هميشه در برابر او بود و اميد نداشت كه پادشاهى كه دشمن او است از احوال او غافل گردد، يا حسودى لحظه از فكر او بپردازد، پس نمىبينى كه خداوند حكيم حفظ و نسيان را در آدمى قرار داده و هر دو ضد يك ديگرند، در هر يك مصلحتى هست كه وصف نمىتوان كرد و هر دو در انتظام احوال آدمى ضرور است.
پس اگر تفكّر كنى اين امور متضادّه موجب اقرار به وحدت صانع است نه تعدّد چنانچه مجوس از اينجا به غلط افتادهاند و به دو خدا قائل شدهاند تَعالَى اللَّهُ عَمَّا يقولون زيرا كه همچنان كه در بدن آدمى اين دو ضد، هر دو در كار است و صانع بدن بايد كه هر دو را قرار دهد تا صنعتش تمام باشد، هم چنين در عالم كبير، اشياء متضادّه كه بعضى را خير و بعضى را شر مىنامند و وجود هر دو ضرور است و
هر دو براى نظام كل، خير است و در كار است و آن جاهلان نمىدانند.
نظر نما اى مفضّل به آنچه انسان مخصوص به آن شده از ميان ساير حيوانات از خلق جليل القدر، عظيم النفع كه آن (حيا) است. اگر حيا نمىبود هيچ كس مهماندارى نمىكرد و وفا به وعدهها نمىنمود و حوائج مردم را بر نمىآورد و ارتكاب نيكىها و اجتناب از قبايح و بدىها نمىكرد.
حتى بسيارى از امور واجبه را مردم از براى حيا به عمل مىآورند، زيرا كه بعضى از مردم هستند كه اگر از مردم شرم نمىكردند رعايت حق پدر و مادر نمىكردند. و صله رحم و احسان به خويشان نمىكردند و امانتهاى مردم را پس نمىدادند و ترك معاصى نمىكردند، پس نمىبينى كه خدا چگونه عطا كرده است به آدمى هر خصلتى را كه صلاح او در آن است و امر دنيا و آخرتش به آن تمام مىشود.
تأمل كن اى مفضّل در سخن گفتن كه خدا بر آدمى به آن انعام كرده كه به آن تعبير مىكند از آنچه در ضمير او است و آنچه در دلش خطور مىكند و نتايج افكار خود را به آن بيان مىنمايد و ما في الضمير ديگران را به آن مىداند. و اگر اين سخن گفتن نبود، انسان از باب
چهار پايان بود كه از آنچه در خاطرش بود خبر نمىتوانست داد و آنچه در خاطر ديگران بود نمىتوانست دانست.
و باز تأمّل كن اى مفضّل! در فوائد كتابت و نوشتن كه به آن ضبط كردهاند خبرهاى گذشتگان را براى حاضران، و ضبط مىنمايند اخبار حاضران را براى آيندگان. و به آن باقيمانده است كتابها كه در علوم و آداب و غير آنها نوشتهاند.
و به نوشتن حفظ مىكند آدمى آنچه جارى مىشود ميان او و ديگران از معاملات و حساب.
اگر نوشتن نبود منقطع مىشد اخبار بعضى از زمانها از بعضى و كسى كه به سفر مىرفت، خبرش به اهلش نمىرسيد. و علوم مندرس مىشد و آداب ضايع مىشد، و خلل عظيم در امور و معاملات مردم راه مىيافت، و فوت مىشد از ايشان آنچه محتاج بودند به نظر در آن از دين ايشان و رواياتى كه ايشان را ضرور است دانستن آنها.
اگر كسى گويد كه: گفتن و نوشتن از چيزهائى نيست كه خداوند در خلقت آدمى آفريده باشد، بلكه مردم به حيله و زيركى خود به هم رسانيدهاند و اصلاحى است كه در ميان خود كردهاند و جارى شده است در ميان ايشان، لهذا مختلف مىشود و در امم مختلفه كه به لغتهاى مختلف سخن مىگويند و هم چنين كتابت مختلف مىباشد مانند خط عربى و سريانى و عبرانى و رومى و غير اينها. و هر امّتى و گروهى به زبانى سخن مىگويند، و به خطى مىنويسند.
جواب مىگوئيم كه: هر چند آدمى را في الجمله در گفتن و نوشتن فعلى چاره و تدبيرى هست. اما آنچه به آن به عمل مىآيد اين چارهها و تدبيرها از صنعت كامله حق تعالى است و عطيّهاى است از خزاين رحمت او، زيرا كه اگر خدا به آدمى زبان گويا، و ذهن ادراككننده امور نداده بود مانند ساير حيوانات قدرت بر سخن نداشت، و اگر كف و انگشتان كه آلت كتابت است به او نمىداد چگونه كتابت مىكرد چنانچه ساير حيوانات قدرت بر نطق و كتابت ندارند، پس اصل اينها همه از فطرت حكيم قدير است و تفضّلى است كه بر خلق خود كرده است، پس هر كه اين نعمتها را شكر كند، ثواب مىيابد و هر كه كفران كند خدا بىنياز است از شكر عالميان و طاعت ايشان. (1)- (2)
و هم چنين آن بخش از حديث، مشعر بر آن است كه اين لغتها و امثال آن، امورى اعتبارى و قراردادى هستند كه بشر در زندگى خود به آنها نيازمند است.بحار الانوار، ج 3، ص 82.
تفكّر كن اى مفضّل در آنچه قادر عليم راه علم آن را به مردم داده و
1) نك: سوره نمل، آيه 40.
2) علامه عالى مقام مجلسى( ره) در بحار الانوار در ذيل اين فراز از كلام امام( ع) مىنويسد: سخن امام صادق( ع) در اينجا، مشعر بر آن است كه بشر، واضح لغتها و زبانها مىباشد.استاد علامه طباطبائى- رضوان الله عليه- در تعليقه خويش اضافه كردهاند: و مهمتر آن كه اين كلام امام( ع) دلالت بر آن دارد كه وضعها تعينى است نه تعيينى.
آنچه علمش را به مردم نداده كه هر يك موافق حكمت و مصلحت است، زيرا كه هر چه صلاح دين و دنياى آدمى در دانستن آن است راهى براى آن گشوده، اما آنچه صلاح دين او در آن است. معرفت خالق است تعالى شأنه به دلايل و شواهدى كه در خلق اشياء ظاهر گردانيده كه دلالت مىكند بر وجود صانع و علم و قدرت و حكمت و لطف و عدالت و رحمت و مغفرت او. و معرفت آنچه واجب است بر مردم دانستن آنها از عدالت بر كافه مردم، و نيكوئى كردن با پدر و مادر، و خيانت نكردن امانت را و رعايت فقرا و مساكين نمودن، و اشباه اينها كه معرفت اينها و اقرار و اذعان به لزوم اينها در طبع و فطرت همه امم است و عقل حكم مىكند به نيكى و لزوم اينها، خواه مسلمان و خواه كافر، خواه مخالف و خواه مؤالف.
اما آنچه صلاح دنيا در دانستن آن و آدمى را راه علم به آن داده مانند زراعت كردن و درخت كشتن و آباد كردن زمينها و بيرون آوردن قناتها و نگاهداشتن چهارپايان و معرفت گياهها و ريشهها كه به آن استشفا مىنمايند از انواع بيماريها و دردها و بيرون آوردن معدنها كه انواع جواهر را بيرون مىآورند، و علم سوار شدن كشتيها و غوص كردن در درياها و انواع حيلها در صيد كردن وحشيان و مرغان و ماهيان و تصرّف در صنعتها و وجوه متاجر و مكاسب و غير آنها كه شرحشان به طول مىانجامد، و تعداد آنها دشوار است، و صلاح امور دنياى مردم در آنهاست.
پس داده است خداوند عليم به آدمى آنچه صلاح دين و دنياى او در آنها است، و منع كرده است از آدمى دانستن امرى چند را كه از شأن و طاقت او نيست دانستن آنها مانند علم غيب و امور آينده و بعضى از امور گذشته مانند آنچه در بالاى آسمان است، يا در زير زمين است، يا در ميان درياهاست، يا در اقطار عالم هست، و آنچه در دلهاى مردم است، و در رحمهاى زنان است و اشباه اينها از آنچه علم آنها از خلق محجوب است.
و طايفه دعوى دانستن اين امور مىكند و خطاهائى كه از ايشان صادر مىشود در آنچه خبر مىدهند و حكم مىكنند، دعواى ايشان را باطل مىگرداند و دروغ ايشان را ظاهر مىسازد.
پس تفكّر كن كه چگونه دادهاند به آدمى علم آنچه آدمى در دين و دنيا به آن محتاج است و علم ما سواى آنها را از او منع كردهاند تا قدر خود را بشناسد و نقص خود را بداند و هر دو مقتضاى مصلحت او است.
تأمّل كن اى مفضّل در مصلحت پنهان كردن عمر هر كس از او، زيرا كه اگر مقدار عمر خود را بداند اگر عمرش كوتاه باشد زندگى بر او ناگوار خواهد بود براى آن كه عمر خود را كوتاه و وقت مرگ خود را
نزديك مىداند بلكه خواهد بود به منزله كسى كه مالش فانى شده باشد، يا نزديك به فنا رسيده باشد، پس پيوسته در غم تنگدستى و در ترس فناى مال است. و بيم تهى شدن كيسه زندگانى بر فرزند آدم زياده از بيم تهى شدن خزانه دينار و در هم است، زيرا كسى كه مالش فانى مىشود، اميد حصول عوض آن را دارد و كسى كه به فناى عمر يقين به هم رسانيد، نااميدى بر او مستحكم مىگردد.
و اگر بداند كه عمرش دراز خواهد بود، اميد بقا به هم مىرساند و در لذّات دنيا و معاصى حق تعالى فرو مىرود به اميد آن كه لذات خود را در مىيابم و در آخر عمر تائب مىشوم. و اين مذهب و طريقه را خدا از بندگان خود نمىپسندد و قبول نمىكند. آيا نمىبينى كه اگر بنده داشته باشى و چنان با تو معامله كند كه يك سال به خشم آورد و يك روز يا يك ماه تو را خشنود گرداند از او اين را قبول نمىكنى؟ و از جمله بندگان شايسته تو نخواهد بود و از او نمىخواهى مگر آن كه در دل داشته باشد اطاعت و خير خواهى تو را در همه امور و در جميع احوال.
اگر گوئى كه گاه هست مردى سالها به معصيت مىگذارند و در آخر توبه مىكند و توبهاش مقبول مىشود.
جواب مىگوئيم كه: اين امرى است كه آدمى را عارض مىشود بنا بر غلبه شهوت و بر نيامدن با نفس و خواهشهاى آن، بىآنكه در نفس خود اين مخالفت را قرار بدهد و بناى امر خدا را بر آن گذارد،
پس به اين سبب خداوند غفور مىبخشد و تفضّل مىكند بر او به آمرزش. و اما كسى كه بناى كار خود را بر اين گذارد كه در اكثر عمر خود معصيت مىكنم و در آخر عمر توبه خواهم كرد، پس خواهد فريب دهد كسى كه او را فريب نمىتواند داد او را به آن كه در عاجل هر لذتى را كه مىخواهم در مىيابم به اميد آن كه در آخر توبه خواهم كرد.
و ايضا معلوم نيست كه وفا به اين وعده خواهد كرد يا نه، زيرا كه ترك ترفه و لذت نمودن و مشقت توبه را متحمّل گرديدن خصوصا در پيرى و ضعف بدن، امرى است به غايت صعب و ايمن نيست آدمى به مدافعه توبه از آن كه مرگ او را دريابد و از دنيا بيرون رود بىتوبه چنانچه كسى را بر مردى قرضى باشد و اجلى از براى آن قرار داده باشد و پيش از اجل قادر بر اداى دين باشد و پيوسته مداهنه نمايد تا اجل دين برسد و مالش تهى شده باشد و قرض بر او بماند.
پس معلوم شد كه بهترين اشياء براى آدمى آن است كه قدر عمر از او مستور باشد كه در تمام عمر خود منتظر مرگ بوده باشد و به اين سبب ترك معاصى كند و اختيار طاعات نمايد.
اگر گوئى كه: در اين وقت كه مدت زندگانى از او مستور است و در هر ساعت مترصّد مرگ است باز مرتكب فواحش مىشود و انتهاك محرمات مىنمايد، جواب گوئيم كه وجه تدبير در اين باب آن است كه به عمل آمده است، اگر آدمى با اين حال ترك منهيات و بديها نكند
از زيادتى طغيان و مزيد قساوت قلب او خواهد بود نه از خطاى تدبير چنانچه طبيب گاهى براى بيمار وصف مىكند دوائى را كه منتفع گردد به آن، اگر مريض مخالفت قول طبيب نمايد و به امر و نهى او عمل ننمايد و از تدبير او منتفع نگردد، تقصير از طبيب نخواهد بود، بلكه كوتاهى از بيمار است كه به گفته طبيب عمل نكرده و نفع از تدبير او نبرده.
و ايضا هر گاه آدمى با آن كه هر ساعت مترقّب مرگ باشد نفس خود را از معاصى منع ننمايد، هر گاه اعتماد بر طول عمر خود داشته سزاوارتر خواهد بود كه كباير فظيعه از او به ظهور رسد، پس ترقّب مرگ در هر حال بهتر است از براى او از اعتماد بر بقا داشتن.
و ايضا اگر صنفى از مردم به سبب ترصد مرگ غافل مىشدند و پندپذير نمىگرديدند گروهى متعظ مىشوند و ترك معاصى مىنمايند و به اين سبب به اعمال شايسته رغبت مىنمايند و نفايس اموال و اسباب و امتعه و حيوانات تصدّق بر فقرا و مساكين مىنمايد، پس از عدالت دور بود كه اين گروه را از اين منفعت محروم گرداند به سبب آن كه ديگران از آن بهرهمند نمىگردند.
فكر كن اى مفضّل! در خوابها چگونه تدبير كرده است حق تعالى كه ممزوج گردانيده است راست آنها را به دروغ به جهت آن كه
اگر همه راست مىبود، هر آينه همه مردمان پيغمبران بودند و انبياء را امتيازى از ساير مخلوق انسانى نبود. و اگر همه دروغ بود، نفعى در آنها نبود بلكه فضول و بىفايده بود، پس چنين مقرر فرموده كه گاهى راست باشد و مردم منتفع گردند از آن در مصلحتى كه به سوى آن هدايت يابند يا مضرّتى كه از آن احتراز نمايند و بسيار دروغ مىباشد كه اعتماد تمام بر آن ننمايند.
فكر كن در اين اشياء كه مىبينى در عالم براى مصالح بنى آدم، مهيا كرده مانند خاك براى بنا كردن و آهن براى صنعتها و چوب براى كشتىها و غير آن و سنگ براى آسيا و غير آن، و مس براى اوانى، و طلا و نقره براى معاملات، و جواهر براى ذخيره گذاشتن، و دانهها براى خوردن، و ميوهها براى تفكّه و لذّت يافتن، و گوشت براى خوردن، و بوى خوش براى لذّت بردن و دواها براى تصحيح بدن، و چهارپايان براى بار برداشتن و سوار شدن، و هيزم براى افروختن، و خاكستر براى ساروج ساختن، و ريگ براى فرش زمين و چه مقدار مىتوان احصا كرد از امثال اين.
و خبر ده مرا اگر كسى داخل خانه شود و نظر كند به سوى خزانهها كه مملو باشد از آنچه مردم به آنها محتاجند و هر چيز را به جاى خود بيند و هر امر را موافق مصلحتى كه خود داند يابد آيا تو هم مىكند كه
بدون تدبير مدبّرى و به غير تقدير مقدّرى به عمل آمده باشد؟ پس چگونه تجويز مىتوان كرد كه عالم با اين وسعت كه در هر امرى از آن انواع مصلحت جارى شده بىمدبّرى حكيم و صانعى عليم به وجود آيد.
اى مفضّل! عبرت بگير به چيزى چند كه آفريده شدهاند براى حوائج آدمى و آنچه در آنها به ظهور آمده از تدابير كثيره حسنه چنانچه آفريده است حبوب را كه طعام او باشد و او را مكلّف گردانيده كه آسيا كند و خمير نمايد و نان به عمل آورد، و كرك را براى پوشش او آفريده و او را مكلف گردانيده كه ندّافى كند و بريسد و ببافد، و درخت را براى او خلق كرده و او را تكليف نموده كه غرس نمايد و آب بدهد و قيام به تربيت او نمايد. و عقاقير را براى دواى او آفريده و او را تكليف نموده كه در محالش پيدا كند و با ديگرى مخلوط سازد و دواها را براى امراض ترتيب دهد. و هم چنين ساير اشياء بر اين مثال است.
پس نظر نما در تدبير عليم خبير كه آنچه در تحت قدرت آدمى نيست خود متكفّل گرديده و در هر چيزى براى انسان كارى و عملى و حركتى كه در تحت قدرت او داخل است گذاشته براى آن كه صلاح او در اين است زيرا كه اگر جميع امور او را كفايت مىكردند كه او را در
اشياء محل و شغلى و عملى نبود هر آينه بر وى زمين قرار نمىگرفت از وفور شر و بطر و طغيان و به اين سبب مرتكب مىشد امرى چند را كه موجب طلب نفس او باشد.
و ايضاً اگر جميع ما يحتاج انسان را كفايت مىكردند، هر آينه گوارا نبود ايشان را زندگانى، و لذت از تعيّش نمىيافتند نمىبينى كه اگر كسى مهمان شود نزد گروهى كه متكفّل جميع امور او شوند از خوردنى و آشاميدنى و خدمات هر آينه از فراغت دلتنگ شود و نفس او با او منازعه كند كه به امرى مشغول گردد، پس چگونه باشد حال او اگر در تمام عمر كفايت جميع امور او كنند كه به هيچ امرى و عملى محتاج نباشد، پس از تدبير صواب در اين اشياء كه براى آدمى آفريده شده آن بود كه در آنها براى او شغلى و عملى بماند تا آن كه بطالت او را دلتنگ نگرداند و اشتغال او را مانع گردد از آن كه متوجه تحصيل امورى چند شود كه شدنى نيستند و اگر بشود خير آن در آن نباشد.
و بدان اى مفضّل! كه سر معاش آدمى و زندگانى نان و آب است، پس نظر كن كه چگونه تدبير كرده است امر را در اين دو چيز زيرا كه چون آدمى را احتياج به آب شديدتر است از احتياج به نان بنا بر آن كه صبر او بر گرسنگى زياده است از صبر بر تشنگى، و احتياجش به آب بيشتر است از احتياج به نان زيرا كه محتاج است به آب از براى
خوردن و وضو ساختن و غسل كردن و شستن جامهها و آب دادن چهار پايان و زراعتها، لذا آب را فراوان گردانيده كه نبايد خريد تا آن كه آدمى را در تحصيل آن كلفتى و مشقتى نبوده باشد، و نان را چنان مقرّر فرموده كه به چاره و حركت تحصيل آن بايد كرد تا آدمى را آن شغل از طغيان و ارتكاب به امور باطله باز دارد، نمىبينى كه كودكى را كه هنوز به حد فهم و ادراك و تعلّم نرسيده به معلّم مىدهند كه از بازى و ارتكاب امورى چند كه موجب فساد خود و اهل او مىشود باز دارد؟
و هم چنين آدمى كه اگر از شغل خالى باشد هر آينه از اندازه خود بيرون رود و مرتكب امرى چند گردد كه ضررش بر نفس او و ديگران عظيم باشد.
صوت
عبرت بگير براى اين از حال كسى كه در رفاهيت و كفايت و نعمت و فراغ بال و حسن حال نشو و نما كرده باشد چگونه است حال او در طغيان و فساد؟ عبرت بگير كه چرا شبيه نيست احدى از مردم به ديگرى چنانچه وحشيان و مرغان و غير اينها به يك ديگر شبيهاند چنانچه- گله از آهو و اسفر و دراكه همه به يك ديگر شبيهاند چنانچه فرق ميان هر يك از ايشان و ديگرى نمىتوان گذاشت و بنى آدم را نمىبينى كه صورتها و خلقتهاى ايشان مختلف است كه دو تاى ايشان بر يك صفت نيستند، و علّت و حكمتش آن است كه مردم محتاجند كه يك ديگر را به حالها و صفتها بشناسند براى معاملاتى كه در ميان ايشان جارى مىشود و در ميان بهايم و مرغان اينها نمىباشد كه يك ديگر را بشناسند، نمىبينى كه مشابهت طيور و
وحوش به يك ديگر هيچ ضرر به احوال ايشان نمىرساند و اگر دو توأم از بنى آدم به يك ديگر شبيه باشند بر مردم كار در معامله ايشان بسيار دشوار مىشود به مرتبه كه آنچه را كه به يكى از ايشان بايد داد به ديگرى مىدهند و يكى را كه بايد به گناهى مؤاخذه كنند ديگرى را به عوض او مؤاخذه نمايند. و گاه است كه مثل اين اشتباه در مشابهت رخوت و البسه شخصى با ديگرى به هم مىرسد. (1)
مراد از تشابه در حيوانات و عدم تشابه در انسانها، تشابه عرفى و ظاهرى است و گر نه تشابه حقيقى، نه در افراد انسان است و نه در حيوانات. چنان كه برهان و تجربه علمى، چنين امرى را اثبات مىكند.
پس كى لطف كرده است به بندگانش به اين دقايق حكمتها كه به هيچ خاطرى خطور نكرده و همگى موافق مصلحت است مگر خداوندى كه رحمتش همه چيز را فرا گرفته. اگر ببينى صورت انسانى را كه بر ديوارى كشيدهاند و كسى گويد به تو اين، بىمصوّرى و نقاشى خود به هم رسيده البته قبول نخواهى نمود، پس چگونه انكار مىكنى اين را در صورت جمادى كه بر ديوار نقش كردهاند و انكار نمىكنى در آدمى زنده سخنگو.
تفكّر كن كه چرا بدنهاى حيوانات با وجود غذا خوردن دائمى هميشه نمو نمىكند، بلكه به حدّى از بزرگى كه رسيدند به همان حد
1) مرحوم علامه طباطبائى در تعليقه خود بر بحار الانوار، ج 3، ص 87 در ذيل اين فراز مىنويسد:
مىمانند و بزرگتر نمىشوند براى آن كه مصلحت در هر يك از اصناف حيوان و انواع ايشان است كه به حدى از بلندى و ضخامت بوده باشد تا به يك ديگر مشتبه نشوند و آن مصالحى كه از براى ايشان آفريده شده از ايشان فوت نشود. اگر پيوسته در نمو بودند آن مصالح فوت مىشد لهذا به آن حد كه رسيدند با وجود خوردن غذا نمو نمىكنند چرا بدن آدمى به خصوص از ميان ساير حيوانات مانده مىشود از حركتها و راه رفتن و دشوار است بر او صنعتهاى لطيف مگر براى آن كه مئونه عظيم باشد در آنچه مردم به آن محتاجند براى پوشيدن و رخت خواب و كفن كردن و اشباه اينها قوّتى به هم رسد و احوال منتظم گردد.
و اگر آدمى را هرگز المى و دردى نمىرسيد به چه چيز ترك مىكرد فواحش و گناهان را؟ و به چه چيز تواضع مىكرد براى خدا و تضرّع مىكرد نزد او؟ و به چه چيز مهربانى مىكرد به مردم و بذل و صدقات به مساكين مىنمود؟ نمىبينى كسى را كه دردى عارض شد خضوع و شكستى مىكند و رغبت مىنمايد به درگاه خدا و طلب عافيت مىكند از شافى مرض، و دست مىگشايد به دادن تصدّقها. و اگر آدمى از زدن متألم نمىشد به چه عقاب مىكردند پادشاهان دزدان را و راهزنان را و به چه چيز ذليل و فرمان بردار مىكردند عاصيان و
متمرّدان را؟ و به چه چيز كودكان علوم و صنعتها مىآموختند، و به چه چيز مماليك براى آقايان خود ذليل مىشدند و گردن به اطاعت ايشان مىنهادند.
آيا اينها حجّت نيست براى ابن ابى العوجاء و امثال او از ملاحده و مانى نقّاش و اتباع او از گبران كه انكار مىكنند حكمت آلام و دردها را در عالم؟ اگر متولد نمىشد از انسان و ساير حيوانات، مگر نر يا ماده، هر آينه منقطع مىشد نسل انسان و بر مىافتادند حيوانات، لهذا عليم حكيم مقرر گردانيده كه از هر نوعى از حيوانات نر و ماده هر دو به وجود آيند، چرا در هنگامى كه مرد و زن به حد بلوغ رسيدند موى درشت بر زهار ايشان مىرويد. و بر روى مرد ريش مىرويد و بر روى زن نمىرويد؟
براى آن كه حق تعالى مرد را قيّم و كار فرماى زن گردانيده و زن را جفت او گردانيده و براى او آفريده، پس به اين سبب مردم را ريش داده كه موجب عزت و جلالت و مهابت او گردد و به زن نداده تا از نازكى رو و حسن و جمال كه مناسب حال اوست و براى التذاذ همخوابگى مرد ادخل است براى او باقى ماند.
پس نمىبينى كه حكيم عليم در هر امرى آنچه به عمل آورده همه موافق حكمت است و راه خطا در آن نيست.
مفضّل گفت: چون سخن بدينجا رسيد وقت زوال شد و مولاى من به نماز برخاست و فرمود: برو فردا بامداد به نزد من بيا، پس من
شاد و خوشحال برگشتم به آنچه از معرفت مرا حاصل شد و خدا را حمد كردم بر آنچه مولاى من به من تعليم و تفضّل نمود و شب را به سر آوردم شاد و با نعمت به آنچه مولاى من به من تعليم كرده بود.
صوت
مفضّل گفت كه: چون روز دوم شد بامداد به خدمت مولاى خود شتافتم و بعد از استيذان، رخصت يافتم و رخصت جلوس فرمود، نشستم.
پس گفت: حمد مىكنم خداوندى را كه مدبّر افلاك است، و بعد از هر قرنى، قرنى مىآورد و بعد از هر زمانى زمانى انشاء مىنمايد تا جزا دهد بدكاران را به مثل آنچه كردهاند و نيكوكاران را به اضعاف آنچه به عمل آوردهاند، براى عدالت او، مقدّس است نامهاى او، و بزرگ است نعمتهاى او، و هيچ گونه ستم نمىكند مردم را و ليكن مردم بر خود ستم مىكنند چنانچه خود فرموده: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ. وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ) (1).
يعنى: هر كه بكند به قدر سنگينى ذرّه كار خيرى مىبيند او را، و هر كه كند به قدر سنگينى ذرّه كار بدى مىبيند آن را. با آيات بسيار كه در
1) سوره زلزال، آيه 7.
اين باب خداوند عليم در كتاب حكيم فرستاده، لهذا حضرت رسالت پناه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فرموده كه: همين اعمال شماست كه در قيامت بر مىگردد به سوى شما.
بعد از اين سخنان ساعتى سر به زير افكند پس فرمود:
اى مفضّل! اين خلق همه حيرانند و كورانند و مستانند و در طغيان خود تردّد مىكنند. و به طواغيت و شياطين خود اقتدا مىنمايند، بيناياناند در ظاهر، و كورانند در باطن كه هيچ نمىبينند، سخنگويانند و ليكن در حق گفتن لالند كه هيچ نمىفهمند. و شنوايانند اما در شنيدن حق كرانند كه هيچ نمىشنوند، راضى شدهاند به دنياى دون و گمان مىكنند كه هدايت يافتگاناند ميل كردهاند از راه اصحاب زيركى و كياست و چريدهاند در مراعى ارباب رجاست و نجاست، گويا ايشان از ناگاه رسيدن مرگ ايمنانند و از جزا و پاداش عمل بر كرانند، واى بر ايشان! چه بسيار خواهد بود شقاوت و محنت ايشان! و بسى دور و دراز خواهد بود عنا و مشقّت و محنت ايشان! و چه بسيار خواهد بود بلا و مصيبت ايشان در روزى كه فايده نبخشد يارى به يارى و يارى كرده نشود مگر كسى كه خدا رحم كند او را.
مفضّل گفت: چون اين مواعظ شافيه را از مولاى خود استماع نمودم بگريستم. فرمود كه: گريه مكن! كه چون حق را قبول كردى خلاص شدى و چون پيشوايان خود را شناختى نجات يافتى. پس فرمود كه: ابتدا مىكنم براى تو به ذكر حيوان تا واضح گردد براى تو از
غرايب حكمتهاى خلقت حيوان مثل آنچه دانستى از عجايب صنعتهاى غير آن.
فكر كن: در بناى بدنهاى حيوان كه خالق انس و جان چگونه ترتيب داده است كه نه بسيار صلب است مانند سنگ. اگر چنين مىبود خم نمىشد و اعمال از او متمشّى نمىشد، و بسيار نرم نيست زيرا كه اگر چنين مىبود بر پا نمىتوانست ايستاد، و محلّ امور شاقّه نمىتوانست شد، پس ظاهر بدن را گوشت نرم قرار داده است و در ميانش استخوانهاى صلب تعبيه كرده كه آن را نگاه دارد و استخوانها را به عصبها و پيهها و رگها بر يك ديگر بسته و محكم گردانيده كه از يك ديگر نپاشد و بر روى همه پوستى كشيده كه محافظت همه نمايد.
و شبيه است به اين خلقت صورتها كه مىسازند از چوبها و مىپيچند به جامهها و به يك ديگر مىبندند چوبها را، ريسمانها و به روى آنها صمغى طلا مىكنند، پس آن چوبها به مثابه استخوانهاست و جامها به منزله گوشت، و ريسمانها به منزله اعصاب و عروق و صمغى كه طلا مىكنند به منزله پوست. اگر جايز باشد كه حيوان زنده حركتكننده خود به هم رسيده باشد بىصانعى، جايز خواهد بود كه آن مثال بىجان بىصانعى به عمل آمده باشد، و هر گاه عقل در صورت بىجان تجويز ننمايد كه بىصانعى به وجود آيد به طريق اولى در حيوان صاحب احساس و ادراك تجويز نخواهد نمود. پس
بعد از اين، تفكّر نما در بدن چهار پايان كه مانند بدن انسان از گوشت و پوست و استخوان آفريده شده و شنوائى و بينائى به او داده كه آدمى در حاجت خود او را به كار تواند فرمود زيرا كه اگر كر و كور مىبود آدمى از آن منتفع نمىشد و به هيچ كار او نمىآمد و ذهن و عقلى كه به انسان عطا فرموده به آن نداده تا ذليل انسان و فرمان بردار او گردد و در هنگامى كه خواهد بارهاى گران بر او بار كند و او را به امور شاقّه باز دارد امتناع ننمايد.
اگر كسى گويد كه، آدمى را غلامان هستند كه با وجود عقل و شعور فرمان او مىبرند و امور شاقّه را به امر او متحمل مىشوند، جواب گويم كه: اين صنف از مردم بسيار كمند. و اكثر مردم متحمّل نمىشوند امرى چند را كه چهارپايان رو بر نمىتابند از بار كشيدن و آسيا گردانيدن و اشباه آنها و قيام به اين امور نمىتوانند نمود.
و ايضاً اگر آدميان متحمّل امورى شوند كه چهار پايان متحمّل آنها هستند، هر آينه از ساير كارهاى خود باز مانند زيرا كه به جاى هر شترى و استرى جماعت بسيار از آدميان مىبايد كه كار آن را متحمّل شوند. پس همه مردم بايد متوجه اعمال چهار پايان گردند و از صنعتها و اعمال خود باز مانند و تعبهاى عظيم كه بر ايشان وارد شود و تنگدستى و اضطرارى كه در معاش ايشان روى دهد.
فكر كن اى مفضّل! در اين سه صنف از حيوان يعنى انسان و چهار پايان و مرغان هر يك را آنچه مناسب حكمت وجود او است به او عطا كرده، پس آدميان را مقدّر ساخته كه صاحب عقل و زيركى
باشند و متوجه صنعتهائى شوند مانند بنّائى و زرگرى و نجّارى و غير اينها، لهذا خلق كرده است از براى ايشان دستهاى بزرگ با انگشتان غليظ قوى كه تواند چيزها را به دست گرفتن و اين صنعتها را به عمل آوردن.
و حيوانات گوشت خوار را مقدّر گردانيده كه معاش ايشان از شكار باشد، براى ايشان دستها آفريده در نهايت استحكام با ناخنها و چنگالها كه براى گرفتن شكار مناسب است و براى صنعتهاى بشر به كار نمىآيد.
و حيواناتى كه علف خورند چون نه براى صنعت آفريده شدهاند و نه براى شكار كردن براى ايشان سمها آفريده كه در چراگاهها كه چرند ناهموارى زمين به ايشان ضرر نرساند و از براى چهارپايان سمها آفريده گودى دارند مانند گودى كف پاى آدمى كه بر زمين منطبق مىشود تا براى سوارى و بار كردن مهيّا باشند.
تأمل كن تدبير حكيم قدير را در خلقت حيوانات درنده و شكاركننده كه چگونه آفريده است از براى ايشان نيشهاى تند و برنده و چنگالهاى محكم سخت و دهانهاى گشاده، تا مناسب آن حالتى باشد كه براى آن خلق شدهاند و ايشان را اعانت كرده است به اسلحه و ادواتى چند كه براى شكار شايسته باشد.
و هم چنين مىيابى مرغان درنده را صاحب منقارها و چنگالها كه موافق كار ايشان است. اگر وحشيان علف خوار را چنگال مىداد هر آينه به ايشان داده بود چيزى را كه به آن محتاج نيستند زيرا كه
شكار نمىكنند و گوشت نمىخورند. و اگر به درندگان سمها مىداد، هر آينه به ايشان داده بود چيزى را كه به آن محتاج نبودند و از ايشان منع كرده بود چيزى را كه به آن محتاجند يعنى حربه كه به آن غذاى خود را شكار نمايند و تعيّش كنند، آيا نمىبينى كه از خزانه قدرت كامله خويش عطا كرده است به هر يك از اين دو صنف حيوان آنچه مشاكل و مناسب صنف او و طبقه اوست بلكه بقاء و صلاح او در آن است.
اكنون نظر كن به سوى چهار پايان كه بعد از ولادت چگونه از پى مادران خود مىروند و محتاج نيستند به برداشتن و تربيت كردن چنانچه محتاجند به سوى آن اولاد آدميان، پس به جهت آن كه نداشتند مادران ايشان آنچه دارند مادران آدميان از مدارا و علم به تربيت و قوّت بر آنها به كفهاى پهن و انگشتان دراز كه براى اين كارها در كار است به اين سبب ايشان را مقارن ولادت قوّت بر پا ايستادن و رفتار، حركت نمودن بىمربّى و پرستار عطا فرموده كه ضايع نشوند و بىتربيت تربيت مربيان به نهايت صلاح خود برسند و چنين مىيابى بسيارى از مرغان را مانند ماكو و تيهو و درّاج و كبك كه در ساعتى از تخم بيرون مىآيند و راه مىروند و دانه بر مىچينند، و آنها كه ضعيفند و قدرت پرواز و رفتار ندارند مانند جوجه كبوتر اهلى و صحرائى و اشباه ايشان، خالق منّان در مادران ايشان زيادتى مهربانى
قرار داده كه دانه را در چينهدان خود جمع مىكنند و در دهان جوجههاى خود مىريزند تا هنگامى كه خود به پرواز آيند. پس به اين سبب خداى تعالى جوجه بسيار به ايشان نداده چنانچه به ماكيان و امثال ايشان داده تا مادر از عهده تربيت آنها تواند بر آمد و فاسد نشوند و نميرند، پس هر يك بهره لايق و مناسب حال خود از تدبير حكيم لطيف خبير يافتهاند.
نظر كن به سوى پاهاى حيوانات كه همه را جفت آفريده تا آن كه رفتار بر ايشان آسان باشد و اگر طاق مىبود مناسب آن نبود، زيرا كه حيوانى كه راه مىرود چند پا را برمىدارد و اعتماد بر چند پاى ديگر مىكند، پس حيوانى كه چهار پا دارد و دو پا را بر مىدارد دو پا را مىگذارد اما به خلاف يك ديگر كه يك پا از يك جانب و پاى ديگر از جانب ديگر، يكى از پيش و يكى از عقب زيرا كه اگر دو پا را از يك جانب بردارد نمىتواند ايستاد بر زمين چنانچه كرسى اگر دو پايه آن را از يك طرف بردارند نمىايستد، پس دست چپ را با پاى راست بر مىدارد تا در راه رفتن نيفتد.
نمىبينى كه درازگوش چگونه تن در مىدهد به آسيا كردن و بار برداشتن با آن كه مىبيند كه اسب از اين خدمات معاف است و به
رفاهيت مىگذراند؟ و شتر با آن توانائى كه اگر عاصى شود جمعى كثير از مردان قوى به آن مقاومت نمىتوانند نمود، چگونه منقاد كودكى مىگردد؟ و گاو با آن قوّت چگونه اطاعت صاحبش مىنمايد تا خيش به گردنش مىنهد و آن را به شخم كردن مىدارد؟ و اسب عربى نجيب، الم و شمشير و نيزه را متحمّل مىشود براى موافقت صاحبش؟ و گلّه گوسفند را يك مرد مىچراند، اگر آنها پراكنده شوند و هر يك به طرفى روند كى مىتواند از پى همه برود و به دست آورد؟
و هم چنين جميع اصناف حيوانات كه مسخّر فرزند آدم گرديدهاند، نيست مسخّر شدن آنها براى آدمى مگر آن كه صاحب عقل و تدبير نيستند، زيرا كه اگر اينها صاحب عقل و رويت (1)مىبودند هر آينه امتناع مىنمودند. از اكثر حوائج بنى آدم تا آن كه شتر اطاعت نمىكرد كسى را كه سرش را مىكشد، و گاو اگر عاصى مىشد بر صاحبش، و گوسفندان پراكنده مىشدند از نزد شبان خود، و هم چنين ساير حيوانات اطاعت صاحبان خود نمىكردند.
و هم چنين درندگان اگر صاحب رويت و تدبير مىبودند و با يك ديگر اتفاق مىكردند در ضرر بنى آدم، هر آينه در اندك وقتى همه را مستأصل مىكردند و كى از عهده شيران و ببران و پلنگان و گرگان
1) در باره كارى و كسى نظرى كردن و انديشهاى داشتن، تفكّر.
بر مىآمد؟ و اگر با يك ديگر اتفاق مىكردند و معاونت يك ديگر مىنمودند هر آينه سزاوار بود كه ايشان را مستأصل گردانند و كى مىتوانست مقاومت و مدافعت نمايد با شيران و پلنگان و گرگان و خرسان اگر همه با يك ديگر در دفع بنى آدم اتفاق مىنمودند و در قلع و قمع ايشان مظاهرت يك ديگر مىكردند.
نمىبينى كه مدبّر حكيم و خالق عليم چگونه آنها را از اين امور ممنوع گردانيده و به جاى آن كه آدميان از آنها ترسند، آنها را از آدميان گريزان و هراسان ساخته كه از مساكن فرزندان آدم دورى مىجويند و از منازل ايشان كناره مىگيرند و از بيم ايشان براى طلب روزى خود شب بيرون مىآيند و روز پنهان مىشوند و به آن صولت و قوّتى كه دارند بىآنكه از آدمى به ايشان ضررى رسيده باشد ترسان و متوحشند از ايشان، و اگر نه آن بود كه حق تعالى آنها را عديم العقل و نادان از بنى آدم ترسان آفريده، هر آينه در ميان خانههاى آدميان بر روى ايشان بر مىجستند و كار بر ايشان تنگ مىكردند.
صوت
و در ميان اين درندگان سگ را بر صاحبش مهربان گردانيده كه حمايت او نمايد و در محافظت او نهايت سعى مبذول دارد، پس در
شب تار بر بام و ديوار بر مىآيد براى پاسبانى خانه صاحبش و دفع كردن دزدان از او. و در محبّت صاحبش به مرتبه مىرسد كه جان خود را وقايه جان و مال و حيوانات او مىگرداند و نهايت الفت با او به هم مىرساند به حدّى كه هر چند گرسنگى و جفا و تعب كشد از او جدا نمىشود، پس كى سگ را صاحب اين خصلتها گردانيده كه پاسبان صاحبش باشد به غير آن خداوندى كه در اصل خلقت آلات اين كار به او عطا نموده از نيشهاى برنده و چنگالهاى درنده و صداى بلند وحشت آورنده كه دزدان از آن ترسند و پيرامون موضعى كه در آنجاست نگردند.
اى مفضّل! تأمل كن در روى چهار پايان و حكمتها كه حق تعالى به كار برده در آن. ديدههاى آنها را پيش رو قرار داده كه برابر رو و پيش پاى خود را ببيند، تا به ديوارى بر نخورد و به چاهى نيفتد، و شقّ دهانش را از زير قرار داده زيرا كه اگر به روش آدميان دهانشان در ميان رو و بالاى ذقن مىبود هر آينه نمىتوانستند كه چيزى به دهان از زمين برگيرند چنانچه آدمى را دشوار است كه به دهان چيزى از زمين تناول نمايد، پس براى تشريف و تكريم و امتياز ايشان از ساير حيوانات كفها و انگشتان براى ايشان آفريده كه طعام را به دست برگيرند و تناول نمايند و چون صلاح آنها در آن نبود كه چنان دستها
داشته باشند، شقّ دهان ايشان را از زير قرار داده كه علف را به دندان و به دهان برگيرند و پوزهاى دراز با آنها داده كه دهانشان به نزديك و دور برسد.
عبرت بگير از منافعى كه حكيم عليم در دم حيوان قرار داده.
اول: آن كه سترى است بر عورتهاى آن كه گشوده نباشد چنانچه آدميان به جامه مىپوشانند.
دوم: آن كه در ميان دبر و شكم آن چركى جمع مىشود كه پشه و مگس بر آن گرد مىشوند، و به آن اذيّت مىرسانند دم براى آنها مانند بادزنى است كه آنها را از آن موضع و ساير مواضع ديگر مىراند.
سوم: آن كه چون دستها و پاهاى آن مشغول است به برداشتن بدن آن به سبب حركت دادن دم به جانب چپ و راست استراحت مىيابد.
و منافع بسيار ديگر در آن هست كه در اوقات احتياج معلوم مىشود چنانچه در هنگامى كه در گل فرو مىرود و چارهاى براى بيرون آوردن آن بهتر نيست از آن كه دمش را بگيرند و آن را بيرون آورند.
و در موى دمش منفعتهاى بسيار هست كه مردم در حوائج خود به كار مىبرند.
پس پشت چهار پايان را مسطّح گردانيده كه بر رو افتاده باشند و بر چهار پا بايستند تا به آسانى سوار توان شد، و فرج ماده را از پس پشتش ظاهر گردانيده كه نر به آسانى با او مجامعت تواند كرد و اگر در پائين شكمش مىبود مانند فرج زنان هر آينه نر نمىتوانست با او مجامعت نمايد زيرا كه نمىتواند كه آن را به روش انسان بر پشت بخواباند و با آن مجامعت نمايد.
تأمل كن در خرطوم فيل و لطف و تدبيرى كه در آن به كار رفته زيرا كه به منزله دست آن است در بر گرفتن علف و آب و ريختن، آنها در شكم خود، و اگر خرطوم نبود نمىتوانست چيزى را از زمين برگيرد زيرا كه گردنى ندارد كه دراز كند مانند ساير چهار پايان، چون چنان گردنى نداشت او را اعانت كرده به اين خرطوم دراز كه به آن بلند كند و آنچه خواهد بردارد، پس كى به عوض آن عضو اين عضو را به او كرامت فرموده به غير آن كسى كه به لطف خود آن را آفريده است و چنين حكمتى چگونه بر سبيل اتفاق واقع مىتواند شد، چنانچه ملحدان مىگويند.
اگر كسى گويد كه چرا او را مانند ساير چهار پايان گردنى در خور جثّه آن نداده؟ جواب گوئيم كه: سر فيل و گوشهاى آن امرى است عظيم و بارى است گران، اگر اين بار را بر گردنى حمل مىكردند هر
آينه آن گردن را در هم مىشكست و خراب مىكرد، پس سر فيل را ملصق به بدنش گردانيده كه اين تعب آن را نباشد و به جاى گردن، خرطوم را به او عطا فرموده كه غذاى خود را به آن برگيرد، پس بدون بار كردن، حاجت آن را بر آورده و امورش را منظم گردانيده.
اكنون نظر كن كه چگونه فرج فيل ماده را در زير شكمش آفريده كه هر گاه شهوت مجامعت بر آن غلبه مىنمايد بلند و ظاهر مىگردد كه مقاربت نر با آن به آسانى ميسّر گردد.
پس عبرت بگير كه چگونه فيل را خداوند جليل به خلاف ساير حيوانات چهار پا آفريده و به نحوى آفريده كه امور غذا و مجامعت آن چنانچه بايد و شايد ميسّر است.
تفكّر كن: در خلق زرّافه و اختلاف اعضاى آن و مشابهت هر عضوى از آن به حيوانى از حيوانات زيرا كه سرش به سر اسب مىماند، و گردنش به گردن شتر، و سمش به سم گاو، و پوستش به پوست پلنگ.
مترجم گويد: كه به اين سبب در لغت فارسى آن را (شتر گاو پلنگ) گويند و در كتب لغت گفتهاند كه فرزندى كه گرگ از كفتار به هم مىرساند آن را (سمع) مىگويند به كسر سين و سكون ميم. و مانند ماران به مرگ خود نمىميرند، و در دويدن به پرواز از مرغ پيشى
مىگيرد، و جستن آن از سى ذرع بيشتر مىباشد.
حضرت فرمود كه: گروهى از جاهلان گمان بردهاند كه مجامعت چند نوع از حيوان با يك ماده چنين حيوانى متولد مىشود، گفتهاند سببش آن است كه چون اصناف حيوانات صحرائى بر سر آب جمع مىشوند، چند صنف آنها با يك ماده مقاربت مىنمايند و اين حيوان به وجود مىآيد، و هر عضوى از آن به حيوانى شبيه مىگردد! و اين سخن از جهالت قائلش ناشى شده و از قلّت معرفت او به قدرت خالق عالم جلّ شأنه زيرا كه هيچ صنفى از حيوان با غير صنف خود جمع نمىشود چنان كه مىبينى اسب بر شتر نمىجهد، و شتر با گاو جفت نمىشود، بلى اگر حيوانى در شكل با حيوانى شبيه باشد گاهى بر آن مىجهد مانند درازگوش كه بر اسب مىجهد و از ميان ايشان (استر) به هم مىرسد، و گرگ با كفتار جفت مىشود و از ايشان حيوانى به وجود مىآيد كه آن را (سمع) مىگويند، و حيوانى كه از ميان ايشان به هم مىرسد اگر چه به هر دو حيوان شباهتى دارد اما چنان نيست كه مانند زرّافه هر عضوى از آن شبيه به حيوانى باشد، بلكه مجموعش به مجموع آن دو حيوان شبيه است چنانچه استر سر و دم و گوشها و سمهايش حد وسطى است در ميان اين اعضاء از اسب و درازگوش حتّى آوازش گويا ممزوج گرديده از آواز آن دو حيوان، و اين دليل است بر آن كه زرّافه از اين حيوانات مختلفه به وجود نيامده، بلكه خلقى است از خلقهاى غريب صانع بىچون تا
مردم را دلالت كند بر قدرت كاملهاش كه هيچ ممكن از آن بيرون نيست، و بدانند كه خالق جميع اصناف حيوانات يكى است. اگر خواهد اعضاى چند حيوان را جمع مىتواند كرد و اعضاى حيوانات را متفرّق مىتواند ساخت، و در خلقت، هر چه خواهد مىافزايد و آنچه اراده نمايد مىكاهد. و آنچه را اراده نمايد قدرتش از آن عاجز نيست.
و سبب درازى گردن آن، آن است كه منشأ و مولد و مرعى و چراگاه آن در بيشهها است كه درختهاى بلند بسيار مىباشد، پس محتاج است به گردن بلند كه به دهان خود برگ از درختان بسيار بلند بگيرد و از ميوههاى آن غذاهاى خود را تحصيل نمايد.
تأمل كن در خلقت بوزينه و مشابهت آن با انسان در بسيارى از اعضاى آن، زيرا كه سرو رو و دوشها و سينه آن شبيه است به آدمى و احشاء و امعاى وى مانند احشاى آدمى است و خدا او را زيركى و فهمى بخشيده كه هر اشاره كه صاحبش مىكند مىيابد، و اكثر حركات آدمى را تقليد مىكند، و در خلقت و شمايل نهايت مناسبت به انسان دارد. و حكمت در خلقتش آن است كه آدمى بداند كه او از خلقت و طينت بهايم و چهار پايان مخلوق شده و صانع حكيم او را از ساير حيوانات به عقل و نطق امتياز داده. و اگر گويائى و نفس ناطقه
مدركه او را نبود او نيز مانند ساير چهار پايان و بهايم بود، پس خدا را بر اين نعمت عظمى و موهبت كبرى شكر نمايد و عقل را در آنچه به كار او آيد مصروف گرداند با آن كه در جسم بوزينه زيادتى چند هست كه آن را از انسان ممتاز مىگرداند مانند پوزه، دم و موئى كه بدنش را فرا گرفته و با اينها اگر حق تعالى او را عقل انسان و گويائى او مىداد در نوع انسان داخل مىبود، پس فرق ميان او و انسان حقيقت نيست مگر به عقل و ادراك حقايق و نطق فايق.
نظر كن اى مفضّل! به سوى لطف خداوند كريم نسبت به حيوانات، چگونه بدن آنها را كسوت مو و كرك و پشم پوشانيده كه آنها را از سرماها و آفتها محافظت نمايد و سمهاى شكافته و ناشكافته به آنها داده كه پاهاى آنها نسايد زيرا كه آنها را دستها و انگشتان نيست كه توانند پشم يا پنبه براى خود بريسند و جامه ببافند يا نعل و كفش براى خود بسازند، پس كسوت ايشان را در خلقت ايشان قرار داده كه تا زندهاند از ايشان جدا نمىشوند و محتاج نيستند به نو كردن و تبديل نمودن آنها و چون انسان را دستها و انگشتان و زيركى داده است كه از براى خود جامه و انواع البسه مهيّا گرداند لباس ذاتى در خلقت ايشان نيافريده و در اين اعمال براى او مصلحتهاى بسيار است:
اول: آن كه مشغول شدن به اين اعمال و اشغال او را مانع گردد از ارتكاب ملاهى و مناهى و فسق و فساد و مضرّت عباد.
دوم: آن كه به كندن جامه در بعضى از اوقات او را راحتى و به پوشيدن در بعضى از حالات او را لذّتى مىباشد.
سوم: آن كه پوشيدن انواع مختلفه از الوان جامهها و عمامهها و موزهها و كفشها و تبديل كردن جامهها، موجب زينت و جمال او مىگردد.
چهارم: آن كه انواع كسبها و معيشتها به سبب صنايعى كه متعلّق به اينهاست براى مردم به هم مىرسد و قوت ايشان و عيال ايشان به اين صنعتها حاصل مىشود و در حيوانات ديگر پشم و مو و كرك به جاى لباس و سم به جاى كفش و موزه است.
تفكّر كن اى مفضّل! در خلق عجيبى كه حق تعالى بهايم را بر آن مجبول گردانيده كه در هنگام مردن جثّه خود را پنهان مىكنند از مردم چنانچه مردم مردههاى خود را پنهان مىكنند. و اگر اين نباشد پس در كجاست مردار وحشيان و درندگان و مرغها و غير اينها كه هيچ يك به نظر نمىآيد و اندك نيست كه براى كمى پنهان باشد، بلكه اگر كسى گويد كه از آدمى زيادهاند راست گفته.
نمىبينى در صحراها و كوهها و گلّههاى آهو و گوزن و گاو كوهى و
بز وحشى و غير اينها از وحشيان و اصناف درندگان از شير و پلنگ و گرگ و كفتار و غير اينها. و انواع حشرات زير زمين و روى زمين و فوجهاى پرندگان از كلاغ و كلنگ و كبوتر و اسفر و اردك و غاز و مرغان شكارى از جميع اينها مرده و جيفه نمىيابى مگر نادرى كه صيادى شكار كند يا درنده آن را هلاك كند.
هر يك از اين حيوانات چون آثار مرگ در خود احساس كردند، در مواضع پنهان مخفى مىشوند و در آنجا مىميرند، اگر چنين نبود بايد صحراها مملو از جيفه اينها تا آن كه هوا را متعفّن گرداند و طاعونها و بيمارىها به سبب آن در ميان مردم به هم رسد.
پس نظر كن كه دفن كردن مردگان كه بنى آدم در اول عالم در قصّه كشتن قابيل، هابيل را و پيدا شدن دو مرغ كه يكى ديگرى را كشت و در خاك پنهان كرد آموختند حق تعالى چگونه آن را طبيعى حيوانات گردانيده تا مردم از مفسده جيفه ايشان نجات يابند.
تفكّر كن اى مفضّل در زيركى كه حق تعالى در بهايم قرار داده براى مصلحت اينها بر آن مجعول گردانيده است آنها را به لطف شامل خود بدون عقلى و تفكرى تا آن كه هيچ مخلوق از خوان نعمت او بىبهره نباشد و هر آفريده به قدر قابليت خود از خلقت خانه احسان او نصيبى وافر يابد چنانچه گوزن مار مىخورد و بسيار تشنه مىشود و
خود را از آشاميدن جلوگيرى مىنمايد براى آن كه مبادا به واسطه خوردن آب سم در تمام جسدش سرايت بكند و او را بكشد لذا به غدير آبى ممكن است برسد و از تشنگى ناله مىكند اما آب نمىآشامد، چون اگر آشاميد فوراً مىميرد.
نگاه كن كه صانع حكيم چگونه طبع اين بهيمه را مجبول گردانيده است بر آنكه صبر نمايد بر چنين عطش غالبى از خوف مضرّت آن، و انسانى كه در نهايت عقل و تميز باشد نفس خود را از چنين امرى كه اين مقدار خواهش داشته باشد از خوف ضرر غالباً منع نمىكند.
و روباه وقتى كه طعمه به دستش نيايد خود را به روش مرده مىاندازد و شكمش را باد مىكند به حيثيتى كه مرغى كه بر آن مىگذرد گمان مىكند كه مرده است، پس به طمع آن كه آن را بدرد و از گوشت او بخورد بر جثّه آن مىنشيند، آنگاه روباه مىجهد و آن را شكار مىكند، پس خداوندى كه او را محتاج به روزى گردانيده و آن را نطق و عقل نداده، طبع آن را براى تحصيل روزى بر اين اصناف روباه بازىها مجبول گردانيده، زيرا كه روباه توانائى كه ساير درندگان دارند در مغالبه و معارضه با شكار خود مانند شير و ببر و پلنگ و امثال آنها ندارد، پس حكيم عليم به عوض آن توانائى، مزيد فطنت و زيركى به او ارزانى داشته كه معاش خود را تحصيل تواند نمود.
و دلفين كه يكى از حيوانات دريائى است در ميان آب چون خواهد كه مرغى را شكار كند، ماهى را مىكشد و شكمش را مىشكافد كه بر روى آب بايستد و در زير ماهى پنهان مىشود و آب را حركت مىدهد كه جثّهاش در آب نمايان نشود و چون مرغ از هوا مىآيد كه ماهى مرده را شكار كند بر مىجهد و مرغ را مىگيرد، پس نظر كن كه چگونه آن جانور ملهم شده است به چنين حيله براى مصلحت روزى خود.
مفضّل گفت: خبر ده مرا اى مولاى من! از افعى و ابر.
حضرت فرمود: كه ابر موكّل است به افعى كه هر جا آن را بيابد مىربايد چنان كه سنگ مقناطيس آهن را مىربايد، پس به اين سبب در فصولى كه ابر بسيار مىباشد، افعى سر از سوراخ بيرون نمىآورد، و در وسط تابستان كه ابر در آسمان نمىباشد، بيرون مىآيد.
مفضّل گفت: كه چرا ابر را موكّل به آن ساخته است؟
فرمود: براى آن كه دفع مضرّت آن از مردم بكند.
مفضّل گفت: عرض كردم: اى مولاى من! وصف كردى از براى من از چهار پايان و غرايب خلقت ايشان آن مقدار كه كافى است براى كسى كه عبرت گيرد، مىخواهم وصف نمائى براى من غرايب خلق موران و مرغان را.
صوت
حضرت فرمود كه، اى مفضّل! تأمل نما در روى (مورچه) صغير حقير آيا در آن نقصى مىيابى از آن كه صلاح آن حيوان در آن است، پس از كجاست اين حسن تقدير و لطف تصوير در آفريدن مور حقير مگر از تدبير مدبّرى كه مساوى است در قدرت او صغير و كبير و كبير و جليل و حقير.
نظر كن: به سوى (موران) و جمعيتى كه مىكنند در جمع كردن و مهيّا كردن قوّت خود كه گروهى از آنها متّفق شوند براى نقل كردن دانهها به خانههاى خود چنان چه جمعى از مردم متفق شوند در نقل طعام يا غير آن، بلكه جدّ و اهتمامى كه موران در اين امر مىنمايند زياده از آدميان است، نمىبينى كه چگونه يارى يك ديگر مىنمايند در نقل دانه به سوراخها چنانچه آدميان در كارها معاونت يك ديگر مىنمايند، پس دانهها را به دو نيم مىكنند كه نرويد و ضايع نشود و چون رطوبتى در آنها به هم رسيد يا آبى در سوراخ آنها داخل شد، دانهها را بيرون مىآورند و به آفتاب مىريزند تا خشك شود و باز سوراخهاى خود را در زمينهاى بلند مىسازند كه محل عبور سيل نباشد كه غرق شوند! اينها همه بدون عقل و تفكّر از ايشان به عمل مىآيد به الهام خالقى كه ايشان را آفريده و به مصالح خود راهنمايى نموده و از محض لطف كامل و مرحمت شامل.
نظر كن: به سوى جانورى كه آن را (ليث) مىنامند و عامه مردم (اسد الذباب) مىگويند يعنى شير مگس و ببين كه حق جلّ و علا چه مقدار حيله و تدبير معاش به او داده، هر گاه احساس مىنمايد كه مگس نزديك او نشست آن را مدتى مهلت مىدهد و خود را مرده به آن مىنمايد و حركت نمىكند تا آنكه دانست كه مگس مطمئن شد و از آن غافل گرديد، حركت هموارى مىكند كه مگس خبر نيابد و چون به جايى رسيد كه به يك جستن آن را تواند گرفت بر مىجهد و آن را مىگيرد، و چون گرفت آن را به تمام پاهاى خود نگاه مىدارد كه مبادا از آن نجات يابد و پيوسته آن را چنين دارد تا هنگامى كه احساس نمايد كه ضعيف و سست شده آنگاه او را از هم مىدرد و طعمه خود مىگرداند.
و اما (عنكبوت) آن خانه كه مىتند، دامى است كه براى شكار مگس مىسازد و در ميانش پنهان مىگردد و چون مگس در آن دام بند شد به نزديك آن مىرود و ساعت به ساعت آن را مىگزد و به همان زندگى مىكند. و شكار كردن شير مگس، شكار كردن سگ شكارى و يوز است. و شكار كردن عنكبوت شكار كردن به دام است. و جمعى كه به تله و دام شكار مىكنند همين تدبيرها كه عنكبوت و ساير
حيوانات به كار مىبرند در شكار جانوران مىكنند.
پس نظر كن به سوى اين جانور ضعيف مانند اسد الذباب و عنكبوت چگونه مدبّر عليم در طبع آنها حيله براى شكار كردن و تحصيل روزى خود نمودن قرار داده كه آدمى بدون حيلهها و به كار بردن آلتها به آن نتوان رسيد. و حقير مشمار چيز را كه به آن عبرت توان گرفت در امور عظيمه مانند مور حقير و اشباه آن. زيرا كه بسيار است كه تمثيل مىنمايند معنى نفيس را به چيزى حقير و به اين تمثيل نقصى در آن معنى نفيس به هم نمىرسد، چنانچه اگر طلا و نقره را در ميزان با سنگ و آهن بسنجند سبب نقص آنها نمىگردد.
مترجم گويد: كه نزديك به اين معنى در كلام مجيد وارد شده است كه: (إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها) (1)يعنى: خدا شرم نمىكند از آن كه مثل زند در امرى از امور به پشه يا خردتر از آن را.
پس حضرت فرمود: تأمل كن اى مفضّل! در جسم پرندگان و خلقت ايشان، زيرا كه چون حق تعالى مقدّر فرموده كه در هوا پرواز كند، جسمش را سبك آفريده و خلقش را مندرج و در هم گردانيده و از چهار پا كه در ساير حيوانات آفريده و در آن دو پا اكتفا نموده و از پنج
1) سوره بقره، آيه 26.
انگشت، به آن چهار داده و براى دفع بول و سرگين هر دو يك سوراخ براى وى مقرر گردانيده و سينهاش را باريك و تند گردانيده كه هوا را به آسانى بشكافد به هيئتى كه سينه كشتى را مىسازند براى شكافتن آب. و در بال و دمش پرهاى دراز محكم آفريده كه آلت پرواز وى باشد. و جميع بدنش را لباس پر پوشانده كه هوا در ميان آنها داخل شود و در هوا بايستد. و چون مقرّر فرموده كه طعمه خود را از دانه يا گوشت بر گيرد كه بدون خائيدن فرو برد دندان براى آن نيافريده و به جاى آن منقار صلب خشكى به او عطا فرموده كه طعمه خود را به آن بگيرد و از چيدن دانه پاره نشود و از دريدن گوشت نشكند.
و چون دندان به آن نداده و دانه را درست و گوشت را خام مىخورد آن را اعانت نموده به حرارت زيادى كه در اندرون آن قرار داده كه طعمه را بدون خائيدن (1)و پختن در اندك زمانى مىگدازد چنانچه مىبينى كه دانه انگور و غير آن از جوف آدمى درست بيرون مىرود و در جوف مرغان چنان مضمحل مىگردد كه اثرى از آن نمىماند.
و باز چنان مقرر فرموده كه تخم گذارند و از تخم جوجه بر آورند و به روش ساير حيوانات فرزند نمىزايند زيرا كه اگر فرزند در جوف آنها بماند تا مستحكم گردد، هر آينه آنها را سنگين كند از پرواز كردن و
1) خائيدن: جويدن به دندان، نرم كردن.
برخاستن مانع گردد، پس هر جزوى از اجزاى خلقت مرغ را مناسب و مشابه امرى گردانيده كه مقدّر شده كه بر اين حالت باشد.
و باز تأمل كن در آن كه مرغى كه پيوسته در هوا پرواز و شنا مىكند، براى مصلحت فرزند به هم رسانيدن بر روى تخم خود يك هفته و بعضى دو هفته و بعضى سه هفته مىنشينند. و تخمها را در زير بال خود مىگيرد تا جوجه بر مىآورد، چون جوجه از تخم بيرون آمد، باد در دهان جوجه مىدهد تا چينهدانش گشاده گردد براى غذا، و غذاى او را تحصيل مىنمايد و در گلوى آن مىريزد كه به آن تربيت مىيابد و زندگانى كند، پس كى تكليف كرده است آنجا نور را كه دانه را بر چيند و در چينهدان خود جمع كند و بعد از آن براى غذاى فرزند خود برگرداند؟ و براى چه متحمّل اين مشقت مىگردد؟ و حال اين كه صاحب رويت و تفكّر نيست و در جوجه خود اميد نفعى كه آدمى در فرزند خود مىدارد از اعانت و عزّت و باقى ماندن نام او در روزگار ندارد، پس معلوم مىشود كه خداوندى كه او را آفريده، در طبع آن ميل به هم رسانيدن و تربيت كردن جوجه قرار داده و آن را مجبول بر اين امور گردانيده بىعلتى كه خود داند و بدون تفكرى كه در عاقبت آن نمايد براى آن كه نسلش باقى ماند و نوعش برطرف نشود و اينها همه از لطف خداوند حكيم است.
نظر كن: به سوى ماكيان كه چگونه مست مىشوند و به هيجان مىآيند براى گرد آورى تخم و جوجه بر آوردن و حال آن كه تخم جمع
شده و آشيان مهيّائى براى خود ندارند، بلكه بر انگيخته مىشود و باد مىكند و فرياد مىكند و چيزى نمىخورد تا آن كه صاحبش به ناچار براى آن تخم جمع مىكند و آن را در زير بال خود مىگيرد و جوجه بر مىآورد، پس حكيم عليم اين حالت را در آن قرار داده براى آن كه نسلش باقى بماند و آن را بىتفكّر و رويت بر اين امر مجبول گردانيده.
اعتبار بگير با آفريدن تخم مرغ و آب غليظ زرد و آب رقيق سفيد كه در ميان آن آفريده، بعضى را براى آن كه جوجه از آن به هم رسد، و بعضى براى آن كه غذاى آن جوجه باشد تا هنگامى كه از تخم مرغ بيرون آيد.
تأمل كن كه چون بايد جوجه در ميان پوست محكمى تربيت يابد كه راهى نباشد براى دخول چيزى در آن براى غذاى آن در آن مدت، در ميان تخم چيزى آفريده كه تا هنگام بيرون آمدن، غذاى آن باشد مانند كسى كه او را در قلعه حصين حبس كنند كه از بيرون چيزى نتوان به اندرون قلعه فرستاد بايد كه از آذوقه آنقدر در آن قلعه تهيه كنند تا موقع بيرون آمدن او را كافى باشد.
تفكّر كن: در چينهدان مرغان و آنچه مقدّر ساخته است براى ايشان، زيرا كه مسلك طعام به سوى چينهدان تنگ است و طعام در آن نفوذ نمىنمايد مگر كم كم اگر مرغ حبه دوّم را نمىخورد تا حبّه اول
به سنگدان برسد، هر آينه به طول مىانجاميد و كجا مىتوانست استيفاء طعمه خود بكند و حال آن كه به تعجيل مىربايد دانه خود را براى شدت حذرى كه دارد از شكاركنان آدميان و درندگان حيوان، پس چينهدان آن را براى آن مانند توبره گردانيده كه در پيش آن آويخته كه جا دهد در آن هر طعمهاى كه يابد و هر دانه كه به دستش آيد در نهايت سرعت، پس به تدريج و تأنى آن دانهها را به سندان كه به مثابه معده وى است داخل كند تا هضم يابد و جزو بدنش شود.
و در چينهدان منفعت ديگر هست و آن منفعت آن است كه بعضى از مرغان محتاج مىشوند به آن كه طعام از دهان خود به دهان جوجه خود بريزند و از چينهدان طعام را برگردانيدن آسانتر است از آن كه از سنگدان برگردانند.
مفضّل گفت: عرض كردم كه بعضى از ملاحده كه عالم را بىمدبّرى مىدانند گمان مىكنند كه اختلاف الوان و اشكال در پر و بال مرغان از جهت امتزاج اخلاط بدن است و اختلاف مقادير بدون مقدر قدير صورت مىگيرد.
حضرت فرمود: كه اى مفضّل! اين رنگ آميزىهاى گوناگون كه در پر و بال طاوس و درّاج ملاحظه مىنمائى، با استواى اشكال و تقابل
نظاير كه نقّاشان بىنظير از كشيدن شبيه آن به قلم تصوير و پرگار تقدير به عجز و تقصير معترفند چگونه از طبع بىشعور و امتزاج اخلاط بدون تقدير مقدّر كلّ مقدور به ظهور مىآيد؟ تَعالَى اللَّهُ عَمَّا يقول الملحدون علّوا كبيراً.
تأمل كن: پرهاى مرغ را، چگونه به هم بافته و مانند جامهاى رشته و مو با هم تأليف يافته و به آن نحو در هم نشسته كه چون مىكشى اندك اندك گشوده مىشود و از هم جدا نمىشود تا آن كه باد در ميان آنها داخل شود و در هنگام پرواز آن را در ميان هوا نگاه دارد و مىبينى در ميان پر عمود غليظ متينى مقرّر ساخته و اطراف آن را به پرها بافته تا آن كه به صلابتى كه دارد آنها را راست بدارد و باز آن عمود را مجوّف گردانيده كه بر طاير سنگين نباشد و او را مانع از پرواز نگردد.
اى مفضّل! آيا ديدهاى آن مرغ را كه پاهاى دراز دارد و مىدانى چه منفعت در پاهاى دراز آن هست؟ نفعش آن است كه اكثر اوقات در ميان آب مىباشد و تن آن بر روى آن پاهاى دراز مانند ديدهبانى است كه بر بلندى ايستاده باشد و در كمينگاه جانوران آب است،
هر گاه جانورى را ديد كه طعمه او مىتواند شد آهسته آهسته گام بر مىدارد تا آن را بربايد.
اگر پاهايش كوتاه مىبود هر گاه به جانب شكار خود روان مىشد شكمش به آب مىرسيد و آن را به حركت مىآورد و شكار آن رم مىكرد، پس اين دو پاى بلند را به او داده كه به حاجت خود رسد و مطلبش فاسد نگردد.
تأمل كن: انواع تدبير حكيم قدير را در خلق مرغان به درستى كه هر مرغ كه پايش بلند است گردنش دراز است براى آن كه طعمه خود را از زمين تواند گرفت اگر پايش بلند و گردنش كوتاه مىبود، نمىتوانست چيزى از زمين به سهولت بردارد و گاه هست كه او را با گردن دراز و منقار بلند اعانت كرده كه بر او كار آسانتر باشد، پس هر جزو از اجزاى خلقت را كه در آن تأمل مىنمايى در نهايت صواب و حكمت مىيابى.
نظر كن به سوى گنجشك و امثال آن، چگونه هر روز به طلب روزى خود پرواز مىكند و روزى خود را مىيابد و چنان نيست كه در يك جا براى ايشان مجتمع و مهيّا باشد، بلكه مىبايد به حركت و جستجو بيابند. و هم چنين حيوانات و آدميان روزىهاى خود را به سعى و طلب مىيابند، پس تنزيه مىكنم خداوندى را كه روزى را
چنانچه شايد و بايد براى هر يك مقدّر ساخته و چنان نكرده كه بعد از طلب نيابند زيرا كه خلق به آن محتاجند و چنان نكرده است كه به آسانى به دست ايشان آيد و در يك جا براى ايشان مجتمع باشد زيرا كه صلاح هيچ يك در آن نيست. و هم چنين حيوانات زيرا كه اگر روزى خود را در يك مكان مجتمع يابند خود را بر آن مىاندازند و چندان مىخورند كه هلاك شوند.
اما آدميان اگر مبتلا به تحصيل روزى نباشند موجب بطر و طغيان و فساد ايشان مىگردد و از فراغ خاطر مرتكب انواع قبايح و معاصى مىگردند.
آيا مىدانى كه چيست طعمه اين مرغان كه بيرون نمىآيند مگر در شبها مانند: بوم و شب پره؟
گفتم: نه اى مولاى من! فرمود كه: معاش ايشان از جانورانى است كه در هوا مىباشند مانند پشه و شب پرههاى كوچك و ملخهاى ريزه و مگس عسل و اشباه اينها كه در هوا منتشرند و هيچ موضع از آنها خالى نمىباشد.
و عبرت بگير به آن كه هر گاه در شب چراغى را بر افروزى بر بام يا عرصه خانه در ساعت جمع مىشود در دور آن جانور بسيار، اگر اينها در هوا نباشند پس از كجا مىآيند؟ اگر كسى گويد كه از صحراها و
بيابانها مىآيند، جواب مىگوئيد كه: در اين زمان قليل چگونه اين مسافت بعيد را طى مىكنند؟ چگونه مىبينند از مواضع به اين دورى چراغى را كه در ميان خانه افروخته شده و خانهها بر دور آن احاطه كرده كه متوجه آن چراغ شوند با آن كه مشاهد و محسوس است كه از نزديك آن چراغ هجوم مىآورند، پس اين دليل است بر آن كه اين قسم جانوران در همه موضع در هوا مىباشند، و آن مرغان كه در شب بيرون مىآيند و پرواز مىكنند و دهان مىگشايند و اين جانوران را در ميان هوا مىربايند و قوت خود مىگردانند.
پس نظر كن براى مرغانى كه در شب پرواز مىكنند چنين روزى از اين جانوران هوا براى ايشان مهيّا گردانيده.
و گاه باشد كه كسى گمان كند كه در خلق جانوران هوا منفعتى نيست و از اين مصلحت عظيم غافل باشد.
تأمل كن در غرائب خلقت شب پره كه آن را متوسط گردانيده ميان پرندگان و چهارپايان، بلكه به چهارپايان نزديكتر است زيرا كه دو گوش پهن دارد و دندانها و كرك دارد و حامله مىشود و فرزند مىزايد و شير مىدهد و بول مىكند و بر چارپا راه مىرود.
و اينها همه خلاف خلقت و صفت ساير طيور است، و باز بر خلاف ساير مرغان در شب بيرون مىآيد و قوتش از جانوران هوا مىباشد.
و بعضى از نادانان گمان كردهاند كه خفاش را غذائى نيست و غذاى آن نسيم است! و اين گمان از دو وجه باطل است:
اول: آن كه از آن بول و فضله جدا مىشود، و از نسيم چگونه بول و سرگين متولد مىشود؟
دوم: آن كه خدا براى آن دندان آفريده، اگر غذائى كه محتاج به خائيدن باشد نداشت آفريدن دندان براى آن بىفايده بود و هيچ جزوى از اجزاى خلق بىفايده نيست.
و اما مصالح وجود خفّاش، پس معروف است حتى آن كه فضلهاش را در بعضى از اعمال و ادويه داخل مىكنند و از اعظم مصالح وجود آن خلقت عجيب وى است كه دلالت مىكند بر قدرت خالق قدير بر هر چه خواهد و به هر نحو كه اراده نمايد و مصلحت را در آن داند.
و اما آن مرغ كوچك كه (ابن تمّره) مىنامند، و آن كوچكتر از گنجشك است در بعضى اوقات بر درختى آشيان ساخته بود، ناگاه نظر كرد مار عظيمى را مشاهده نمود كه قصد آشيان آن دارد، دهان باز كرده كه جوجههاى آن را بلع نمايد، از مشاهده اين حالت مضطرب
شد و چاره براى دفع چنين انديشه مىكرد، ناگاه نظرش بر حسكه افتاد و آن گياهى است كه از هر طرف از آن خارها نصب شده و در ميان پشم بند مىشود.
پس با الهام حق تعالى حسكه را به منقار خود برداشت و در دهان مار افكند و در حلقش بند شد و اضطراب كرد و بر زمين غلطيد تا مرد.
اگر من تو را با اين امر عجيب خبر نمىدادم كجا به خاطر تو يا ديگرى مىرسيد كه از حسكه چنين منفعت عظيم متصور است يا از چنين مرغ كوچكى چنين حيله ممكن است كه به ظهور آيد و در بسيار از چيزها منفعتها هست دانسته نمىشود مگر به حادثه كه رخ نمايد يا چيزى كه شنيده شود.
تفكّر كن در امر نحل يعنى مگس عسل و اجتماع آنها در ساختن عسل و مهيّا گردانيدن خانههاى مسدس (1)
\sُ زنبور عسل به لانه خويش\z شش گوشه نموده خانه خويش\z\E
و دقايق زيركى كه در آن به كار رفته. به درستى كه چون در عمل تأمل نمائى در نهايت غرابت و لطافت است و عمل آورندهاش در غايت شرافت و لطافت و منفعت، و فاعلش را كه ملاحظه مىكنى در نهايت نادانى و غباوت است كه1) مسدس: شش ضلعى.
خود را ادراك نمىتواند كرد چه جاى امور ديگرى. (1)
اين قسمت حديث دلالت دارد بر اينكه حيوانات، كليات را درك نمىكنند.
استاد علامه طباطبائى- عليه رضوان البارى- در حاشيه خود مىنويسند: دو نكته در اينجا وجود دارد: اول ادراك كردن و نكردن كليات. دوم: فكر و انديشه، يعنى از نتيجه، مقدمات و از مقدمات به نتيجه رسيدن، و داشتن نيروى تفكر. آنچه از حديث استفاده مىشود و اختصاص قوه تفكّر به انسان و محروميت حيوان از آن است و اما اصل فكر و ادراك كليات معلوم نيست كه مخصوص انسان بوده و حيوان از آن محروم باشد.
پس اين امر دليل است در نهايت وضوح بر آن كه صواب و حكمت در اين صنعت از زنبور نيست، بلكه از عالم به جميع امور و مقدّر كل مقدور است كه طبع آن حيوان را بر اين صنايع غريبه مجبول گردانيده و براى مصالح بنى آدم آن را مسخّر گردانيده.نظر كن به سوى جراد (يعنى ملخ) كه در نهايت ضعف او را خداوند دانا چه مقدار توانا گردانيده كه چون در خلقتش تأمل كنى مانند ضعيفترين اشياء است و چون عسگرى از آن مجتمع شوند و به سوى شهرى از شهرها رو آورند هيچ كس از بشر بر دفع ايشان قادر نيست! و اگر سلطانى از سلاطين ذى شوكت سوار شود و پياده لشكر خود را جمع كند كه بلاد خود را از شرّ ملخ حمايت نمايد نتواند. آيا اين از دلايل قدرت خالق جلّ شأنه نيست كه ضعيفترين خلق خود را فرستد به نزد قوىترين خلق خود و او بر دفع آن قادر نباشد.
1) مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار ج 3، ص 110 در ارتباط با اين فراز مىنويسد:
نظر كن به سوى آن در هنگامى كه متوجه بلندى مىشوند چگونه مانند سيل بر روى زمين حركت مىكند و كوه و دشت و هامون و شهر و قرى و بيابان را فرو مىگيرد به مرتبه كه از بسيارى نور آفتاب را مىگيرد. اگر اينها را به دست مىتوان ساخت در سنين متواليه و ازمنه متطاوله جميع خلق عشرى از اعشار آن را نمىتوانستند به عمل آورند، پس به اين استدلال كن بر قدرت توانائى كه هيچ ممكن از قدرت او بيرون نيست و هيچ بسيار از توانائى او افزون نيست.
تأمل كن: خلقت ماهى را و مناسبت آن مر آن امرى را كه براى آن آفريده شده، به درستى كه آن را بىپا آفريده براى آن كه به راه رفتن محتاج نيست زيرا كه مسكنش آب است و شش به آن نداده براى آن كه نفس نمىتواند كشيد در ميان آب. و به جاى پا دو بال محكم به او داده كه در دو پهلوى خود بر آب مىزند چنانچه ملّاح از دو جانب كشتى مجازيف قرار داده كه به حركت آنها كشتى جارى مىشود. و جسمش را فلسها پوشانيده كه در ميان يك ديگر داخل شدهاند مانند حلقههاى زره براى آن كه او را از آفتها محافظت نمايد و چون بينائى آن ضعيف است و آب مانع ديدن وى است شامّه قوى به آن عطا فرموده كه بوى طعمه خود را از مسافت بعيد احساس مىنمايد و طلب مىكند. اگر او را چنين شامّه نمىبود به روزى خود نمىتوانست
رسيد. و از دهانش به سوى گوشهايش منفذها هست و دهان را از آب پر مىكند و از گوشهايش بيرون مىكند و به اين راحت مىيابد چنانچه حيوانات ديگر در نفس كشيدن به نسيم راحت مىيابند.
اكنون تفكّر كن در بسيارى نسل ماهى، چنانچه در جوف هر ماهى تخمهاى بسيار مىبينى كه از بسيارى احصا نمىتوان كرد و علّت اين كثرت آن است كه اكثر اصناف حيوان غذاى آنها ماهى هست، حتى درندگان كه در نيستانها مىباشند و در كنار آب مىايستند و در كمين ماهى مىباشند كه چون پيدا شوند به ربايند، و چون آدميان و درندگان و مرغان همه ماهى مىخورند و ماهى نيز ماهى مىخورد، تدبير ملك قدير مقتضى آن بود كه با اين كثرت آن را بيافريند، اگر خواهى وسعت حكمت خالق عالميان و كوتاهى علم آدميان را بدانى نظر كن به سوى آنچه در درياها از انواع ماهيان و حيوانات آبى و صدفها و اصناف مخلوقات آفريده كه عدد آنها را كسى احصا نمىتواند كرد و نمىتوان دانست منافع آنها را مگر نادرى از مردم كه به مرور ازمنه و حدوث اسباب بر آن اطلاع به هم رسانده. مانند قرمز كه مردم رنگ كردن به آن را از آن يافتند كه سگى در كنار دريا مىگرديد و از اين كرم خورد و دهانش رنگين شد به خون آن، و چون مردم دهان آن سگ را مشاهده نمودند، آن رنگ را پسنديدند و به اين رنگ پى بردند. و اشباه آن بسيار است كه مردم گاه گاه بر آن واقف مىگردند و به مصالح آن پى مىبرند.
مفضّل گفت: چون سخن بدينجا رسيد وقت زوال شد و مولاى من به نماز برخاست و فرمود: فردا بامداد بيا إن شاء اللَّه! پس برگشتم شاد و مسرور و مبتهج و محبور به آنچه مولاى من مرا از لطايف علوم و غرايب حكم بر من افاضه فرمود و خدا را بر اين نعمت عظمى حمد و ثنا گفتم و شب به غايت شادى و سرور خفتم.
صوت
مفضّل گفت: كه چون روز سوم بامداد به خدمت سيد عباد و شفيع روز معاد شتافتم و رخصت طلبيده سعادت ملازمت يافتم، به دو زانوى ادب در خدمت مولاى عرب و عجم نشستم، پس فرمود:
حمد و سپاس خداوندى را سزا است كه ما را برگزيد بر ساير عباد، و ديگرى را زيادتى و شرف بر ما نداد و مخصوص گردانيد ما را به علم خود، و تقويت نمود ما را به حلم خود هر كه از ما دورى گزيند جهنّم جاى او است و هر كه در ظلال دوحه هدايت ما جا گيرد، بهشت مثواى او باشد.
اى مفضّل! شرح كردم براى تو خلقت انسان را و آنچه حق تعالى از بدو خروج از جزاير خالدات عدم تا دخول در عرصه تسعين هرم از احوال مختلفه كه بر او وارد ساخته و آنچه در صفحه تصوير او پرداخته. و هم چنين بيان كردم براى تو عجائب حكمتهاى رحمان را در خلق و تصوير و تقدير ساير انواع حيوان.
اكنون ابتدا مىكنم به ذكر آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و فلك دوّار و ليل و نهار و سرما و گرما و عناصر چهارگانه كه زمين است و آب و هوا و آتش و باران و سنگها و كوهها و معادن و نباتات و درختها و آن چه در آنها ظاهر گردد از عبرتها.
تفكّر نما در رنگ آسمان آن را به اين رنگ آفريده براى آن كه موافقترين رنگهاست بر آن كه ديده، و نور بصر را تقويت مىنمايد حتى آن كه اطبّا مىگويند كه اگر كسى را ضعفى در ديده پديد آمده باشد بايد كه نظر كند به كمبود مايل به سياهى، و بعضى از طبيبان حاذق حكم كرده بود براى كسى كه كندى در بينائى او به هم رسيده بود كه پيوسته نظر كند در تغار كبودى كه مملو از آب باشد.
پس تفكّر كن كه چگونه حق تعالى رنگ آسمان را كمبود مايل به سياهى گردانيده كه مكرر نظر كردن به آسمان بر ديدهها ضرر نرساند، پس آن كه حكما و دانايان بعد از تجارب بسيارى پى به آن بردهاند چون در خلقت حكيم عليم نظر مىكنى موافق آن مىيابى حكمت بالغه الهى در همه چيز ظاهر است، كه عبرتگيرندگان از آن عبرت گيرند و تفكّر نمايند در اين امر ملحدان.
تفكّر نما اى مفضّل! در طلوع و غروب آفتاب براى قيام ليل و نهار، اگر طلوع آفتاب نمىبود جميع امور دنيا باطل مىشد و نمىتوانستند
مردم سعى نمايند و تصرف كنند در امور معاش خود، و دنيا هميشه بر ايشان تار بود، و عيش ايشان بدون لذّت، و روح و روشنائى و نور گوارا نبود، و مصالح طلوع خورشيد از آفتاب روشنتر است و احتياج به بيان ندارد، بلكه تأمل كن در منافع غروب آفتاب كه اگر آن نبود مردم را قرار و سكون ميسّر نبود با شدّت احتياجى كه دارند به نوم و استراحت تا آن كه ابدان ايشان از كلال بر آيد، و حواس ايشان قوّت يابد، و قوّت هاضمه بر انگيخته شود براى هضم طعام و رسانيدن غذا به سوى اعضاء و اگر هميشه روز مىبود، حرص مردم را بر آن مىداشت تا آن كه پيوسته كار كنند و بدنهاى خود را بكاهند به درستى كه بسيارى از مردم آن مقدار حرص بر جمع و كسب و ذخيره كردن اموال دارند كه اگر تاريكى شب مانع نمىشد ايشان را، هر آينه قرار نمىگرفتند و چندان كار مىكردند كه خود را از كار مىافكندند.
و ايضاً اگر شب در نمىآمد، زمين از حرارت آفتاب به مرتبهاى تفتيده مىشد كه حيوانات و نباتات ضايع مىشدند، پس قادر خبير به حكمت و تقدير خود چنين مقدّر كرده كه آفتاب گاهى طلوع كند و گاهى غروب كند به مانند چراغى كه گاهى براى اهل خانه برافروزند كه حوائج خود را به آن تمشيت دهند و گاهى برگيرند كه ايشان قرار گيرند و استراحت نمايند، پس نور و ظلمت كه ضد يك ديگرند هر دو را براى نظام عالم و انتظام احوال بنى آدم آفريده.
و ايضاً تفكّر نما در بلند و پست شدن آفتاب، براى آن كه در هر سال چهار فصل مختلف پديد آيد و تدبير در مصلحت حكيم قدير ظاهر گردد، پس در زمستان حرارت در باطن درخت و نبات پنهان مىگردد كه مادّههاى ميوه در آنها متولد گردد و در هوا كثافتى پديد آيد كه از آن ابر و باران در هوا متولد شود و ابدان حيوانات محكم شود و قوّت يابد.
و در بهار موادّى كه در زمستان اشجار و نباتات متولّد شده به حركت آيند، و گياهها و گلها و شكوفهها برويند و حيوانات براى فرزند به هم رسانيدن به حركت آيند.
و در تابستان به سبب شدت حرارت هوا ميوهها پخته مىشوند و رطوبات فاضله و اخلاط فاسده ابدان حيوانات به تحليل روند و رطوبت روى زمين كم شود كه اعمال و عمارات و غيره به آسمانى ميسّر گردد.
و در پائيز هوا صاف گردد و بيمارىها مرتفع گردد و بدنها صحيح شود و شبها دراز شود كه اعمالى كه در شب بايد به عمل آيد ميسّر گردد، و اگر مصالح اين فصول را استقصا نمائيم سخن به طول مىانجامد.
اكنون تفكّر كن در گرديدن آفتاب به حركت خاصه خود در بروج دوازدهگانه يعنى حمل و ثور و جوزا و سرطان و اسد و سنبله و ميزان
و عقرب و قوس و جدى و دلو و حوت و تدبير صانع قدير در آن، به درستى كه به اين دور تمام مىشود سال و به عمل مىآيد فصول چهارگانه، يعنى بهار و تابستان و پائيز و زمستان و در اين مقدار از حركت آفتاب غلّهها و ميوهها مىرسد و كارشان تمام مىشود و باز در سال ديگر نشو و نما از سر مىگيرند. نمىبينى كه سال شمسى مقدارش حركت آفتاب است از اول حمل تا اول حمل؟ و به اين سال و امثال آن پيمايند زمانها را از زمانى كه حق تعالى عالم را آفريده تا هر عصر و زمانى كه خواهد. و به اينها حساب مىكنند مردم عمرهاى خود را و وقتهاى قرضها و اجارات و معاملات و ساير امور خود را و به يك دوره آفتاب، يك سال تمام مىشود و به اين حساب مضبوط مىگردد.
نظر كن در چگونگى تابيدن آفتاب كه به چه نحو تدبير كرده است حكيم وهّاب، به درستى كه اگر در يك موضع آسمان ايستاده بود و تجاوز از آن نمىنمود هر آينه بسيارى از جهات از نور آن بهرهور نمىگرديدند و كوهها و ديوارها و سقفها مانع مىگرديد تابش آن را و چون مىخواست فيضش عام و نفعش تمام باشد چنان مقدّر ساخته كه در اول روز از مشرق بر آيد و بر آنچه مقابل آن است از جهت مغرب بتابد و پيوسته حركت كند و بگردد به جاهاى مختلف الاوضاع از نور خود بهره رساند تا به مغرب منتهى گردد و به جانب مشرق كه در اول روز نتابيده بتابد، پس هيچ موضعى از مواضع نمىماند كه بهره خود را
از نور خورشيد نيابد زهى منعمى كه در خوان احسانش گرده خورشيد را به ذرات بر جميع ساكنان معموره امكان از جماد و نبات و انسان و حيوان قسمت كرده و هيچ يك را بىبهره نگذاشته.
پس فرمود كه: اگر آفتاب يك سال يا كمتر تخلف مىورزيد و بر اهل جهان نمىتابيد حال ايشان ابتر مىبود، بلكه ايشان را در آن حال ثبات و بقا محال مىنمود، پس مردم نمىبينند كه اين قسم امور جليله كه نزد ايشان در تحصيل آنها چاره و حيله نيست چگونه بر مجارى خويش جارى گرديدهاند و جهت صلاح عالم و بقاى نوع بنى آدم از اوقات خود تخلّف نورزيدهاند.
استدلال كن به ماه كه در آن دلايلى است نمايان بر وجود خداوند عالميان كه عامّه ناس در معرفت ماهها به كار مىفرمايند، و سال قمرى را به آن مىشناسند اما با سال شمسى كه مبنى بر حركت آفتاب است موافق نيست زيرا كه سال قمرى جميع چهار فصل را فرا نمىگيرد و نشو و نماى ثمار و اشجار در آن مدت تمام نمىشود و به اين سبب ماهها و سالهاى قمرى از ماهها و سالها شمسى تخلّف مىورزند و ماهى از ماههاى قمرى مانند ماه مبارك رمضان گاه در زمستان گاه در تابستان مىباشد.
تفكّر كن در روشنى و تابش ماه در ظلمت شب سياه و منفعت آن زيرا كه به آن بر مصلحتى كه گفتيم كه در تاريكى شب هست از براى
استراحت حيوانات و سردى هوا براى صلاح ايشان و نباتات باز مصلحت در آن نبود كه هميشه در نهايت ظلمت باشد كه هيچ روشنى در آن نباشد و هيچ عمل از اعمال در آن متمشّى نگردد، زيرا كه بسيار است كه مردم محتاج مىشوند كه در شب كار كنند براى تنگى وقت بر ايشان به جهت اتمام اعمال در روز، يا براى شدّت گرمى هوا در روز پس شب از جهت نور ماه بسيارى از اعمال را به عمل مىآورند مانند شخم كردن زمين و خشت ماليدن در شب و چوب بريدن و اشباه اين اعمال، پس مدبّر ليل و نهار و خالق ظلمت و انوار نور ماه را ياورى گردانيده است براى مردم در معاش ايشان در هنگامى كه محتاج به آن گردند و انسى گردانيد براى مسافران كه در شبها حركت كنند.
و باز چنان مقرر گردانيده كه در بعضى از شبها در تمام شب باشد و در بعضى مطلقا نباشد و نورش را كمتر از نور آفتاب گردانيده كه اگر مانند آفتاب مىبود منفعت شب بر طرف مىشد و مردم مانند روز در معاش خود به حركت خواهند بود و سكون و راحت بر ايشان حرام مىشد و موجب هلاك ايشان مىگرديد. و در تغيير احوال ماه كه گاه بدر است و گاه هلال و گاه در بوته محاق و گاه در عقده خسوف و وبال و در حينى زايد و در زمانى ناقص، تنبيهى است بندگان را بر قدرت خداوندى كه خالق و مقدر وى است و بر وفق مصالح عباد به هر نحو كه مىخواهد او را مىگرداند.
فكر كن اى مفضّل! در ستارگان و اختلاف حركات ايشان، كه بعضى از جاى خود حركت نمىكنند و با يك ديگر سير مىنمايند و از هم جدا نمىشوند و بعضى مطلق العنانند و از برجى به برج ديگر حركت مىكنند و در حركت از يك ديگر جدا مىشوند و هر يك را دو حركت مختلف مىباشد يكى عام، كه همه كواكب به آن متحركند و آن حركت شبانه روزى است كه از مشرق به مغرب حركت مىكنند و ديگرى حركت خاصه است كه هر يك براى خود دارند كه آن حركت از مغرب به سوى مشرق است مانند مورى كه بر روى آسيا به جانب چپ حركت كند و آسيا را به جانب راست متحرك سازند. پس مور دو حركت مختلف مىكند يكى به اراده كه از پيش روى خود حركت مىكند و يكى به كراهت و جبر كه آسيا آن را به جبر پس مىگرداند.
پس سؤال كن از آن گروه كه دعوى مىكنند كه اين ستارگان به طبايع خود متحركند بىمدبّرى و بدون تقدير، صانعى، اگر چنين باشد كه ايشان مىگويند چرا همه ساكن نمىباشند، يا چرا همه از برجى به برجى منتقل نمىشوند. زيرا كه اهمال يك معنى است، پس چگونه از آن دو حركت مختلف به وزن معلومى و اندازه مقرّرى كه به عمل مىآيد، پس از اين ظاهر مىشود كه بناى اين دو حركت مختلف متّسق بر عمد و تقدير مدبّر خبير است و به بخت و اتفاق نيست چنانچه ملاحده مىگويند.
و اگر گويند كه: چرا بعضى از ستارگان ثابتاند و بعضى متغير؟
جواب مىگوئيم كه: اگر همه بر يك نسق مىبودند و اختلاف در اوضاع آنها نسبت به يك ديگر نمىبود، هر آينه دلالتى كه اوضاع نجوم مىكند بر حوادث آينده و يكى از اسباب علوم انبياء و اوصياء- عليهم السّلام- است، برطرف مىشد و چنانچه استدلال منجّمان به انتقال آفتاب و ماه و ستارگان در بروج و منازل و اختلاف اوضاع ايشان نسبت به يك ديگر از مقابله و مقارنه و تثليث و تربيع و تسديس بر امورى كه در عالم بعد از اين حادث شود، و اگر همه منتقل مىبودند و به حركات سريعه حركت مىكردند براى سير سيّارات منازل و بروج معلوم به هم نمىرسيد و نامها و علامتهاى بروج برطرف مىشد، زيرا كه انتقال سيّارات را به محاذات صورى كه از ثوابت انتزاع كردهاند مىتوان دانست، مانند مسافرى كه از منزلى به منزلى رود و از شهرى به شهرى منتقل گردد. و اگر همه ستارگان با هم حركت مىكردند يا حركات همه سريع مىبود اين معنى به عمل نمىآمد و مصالحى كه در اين انتقادات منظور است فوت مىشد و در آن وقت كسى مىتوانست گفت كه چون حركات همه بر يك نسق است، بسا باشد كه مستند به طبيعت عديم الشعور باشد.
پس اختلاف اين حركات با اتساق و انتظام و موافق حكم و مصالح دليل است بر آن كه به اهمال و اتّفاق نيست بلكه به تقدير قادر خلّاق است.
مترجم گويد: كه ظاهر كلام امام عليه السّلام آن است كه غير كواكب هفتگانه (1)
\sُ قمر است و عطارد و زهره\z شمس و مريخ و مشترى و زحل\z\E
سياره كه قمر است و عطارد و زهره و شمس و مريخ و مشترى و زحل حركت خاصه نداشته باشند چنانچه در اول حكما چنين توهّم كرده بودند و به اين سبب آنها را ثوابت ناميدهاند و بعد از آن به ارصاد حركت قليلى يافتهاند و در رصد اخير كه اكنون بناى احكام بر آن است چنان يافتهاند كه فلك ثوابت در هر هفتاد سال يك درجه قطع مىكند، و در بيست و پنج هزار و دويست سال يك دوره تمام مىكند. و آفتاب در سالى يك دوره قطع مىكند، و ماه در ماهى، و زحل در سى سال دورى تمام مىكند، و مشترى در دوازده سال، و مريخ در دو سال الّا يك ماه و نيم (2)، و زهره و عطارد در قريب به يك سال، پس محتمل است كه بناى اين كلام بر اين باشد كه عرب انتقال بروج را به محاذات كواكبى مىدانستهاند كه صور بروج از آنها منتزع شده و ظاهر آن است كه احتراز از بودن قمر در عقرب كه در تزويج و سفر در احاديث وارد شده نيز مراد محاذات ستارههاى عقرب باشد زيرا كه اصطلاحات منجّمان در آن زمانها متداول نبود و آن در اين زمان بعد از خروج از برج عقرب مىشود.و محتمل است كه مراد آن باشد كه نسبت آن ستارهها با يك ديگر مختلف نمىشود و اين معنى نيز نزديك به معنى اول است و وجوه
ديگر در كتاب بحار الانوار مذكور شده كه ذكرشان در اينجا مناسب نيست و آنچه فرمودهاند كه از اهمال دو حركت مختلف به عمل نمىآيد ممكن است كه مراد آن باشد كه طبيعت و دهرى كه ايشان مىگويند اشياء به آنها منسوبند و مؤثر در عالم مىدانند و شعور و اراده ندارند و از طبيعت بىشعور به غير از يك فعل نمىآيد چنانچه از آتش سوختن و از آب سرد كردن، يا مراد آن باشد كه افعال مختلفه كه منطبق بر قانون حكمت باشد معلوم است كه از طبيعت عديم الشعور نمىآيد چنانچه آتش چيزى كه بايد بسوزاند و سوختن آن ضررى به كسى نرساند بسوزاند و چيزى را كه نبايد بسوزاند نسوزاند طبيعت چنين نمىباشد، پس اين دو حركت مختلف كه اختلافش موافق حكم عظيمه و مصالح جليله باشد از طبيعت يا زمان كه هيچ يك اراده و شعور ندارند صدورش محال است. برگشتيم به ترجمه حديث. [انتهى كلام المترجم
صوت
اكنون تفكّر كن در ستارهها كه بعضى از سال ظاهر مىشوند و گاهى پنهان مىشوند، مانند ثريا، و جوزا و دو شعرا و سهيل زيرا كه اگر همگى در يك وقت ظاهر مىشدند، استدلال به ظهور هر يك بر فصول و احوال مختلفه نمىتوانست كرد چنانچه به طلوع بعضى استدلال مىكنند بر نضج ميوهها، و به بعضى بر بار گرفتن شتران، و به
بعضى به دخول بعضى از فصلها و چنانچه بعضى از كواكب را گاه باطن و پنهان قرار داده و بعضى را دايم الظهور گردانيده كه هرگز پنهان نمىگردد مانند بنات النعش صغرى كه هفت ستارهاند و جدى و فرقدان از جمله آنهاست براى آن كه مصلحت در آن است كه بعضى چنين باشند تا علامتى چند باشد براى دانستن قبله و جهات طرق و مسالك در دريا و صحرا زيرا كه چون اينها در اكثر معموره ابدى الظهور و غالباً از ديده پنهان نمىشوند در استعلام سماوات و جهات طرق به آن هدايت مىيابند و در آن دو امر مختلف در هر يك مصلحتى عظيم هست كه اگر يكى به عمل نمىآيد مصالح بسيار فوت مىشود.
و در ستارگان منافع بىپايان هست زيرا كه علامتند بر بسيارى از اعمال كه اوقات آنها به كواكب معلوم مىشود مانند زراعت كردن و درخت كشتن و سفر دريا و صحرا. و علامتند براى حدوث حوادث بسيار از وزيدن بادها، و باريدن بارانها، و ظهور سرما و گرما و به آنها هدايت مىيابند مسافران در شبها و به نور آنها منتفع مىشوند در قطع بيابانهاى تار و درياهاى زخار.
و قطع نظر از همه اين منافع، در اصل حركات اينها در ميان آسمان گاه به سوى مشرق و گاه به سوى مغرب براى متفكران عبرتها
است، زيرا كه اينها به سرعت حركت مىنمايند كه فوق آن تصوّر نتوان كرد. و اگر نزديك ما به اين سرعت حركت مىكردند، هر آينه ديدهها را به وفور نور خود مىربودند چنانچه در جستن برقهاى متواتر كه در جو حادث مىشود خوف ذهاب ابصار هست.
و هم چنين اگر جماعتى در ميان قبّه باشند كه چراغهاى بسيار افروخته باشند و به نهايت سرعت آن چراغها را بر دور ايشان گردانند. هر آينه ديدههاى ايشان حيران مىشود به مرتبه كه بر رو مىافتد.
پس نظر كن كه چگونه مقدّر ساخته است حكيم عليم كه اين كواكب با اين سرعت حركت مىكنند و دور باشند كه ضرر به ديدهها نرساند و مصلحتى كه در حركت سريعه ايشان هست به عمل آيد و اندك نورى در ايشان قرار داده كه در وقتى كه آفتاب و ماه طالع نباشد كسى را در شبها حركتى ضرور شود به نور اينها منتفع گردد. و اگر انوار اينها نبودى آدمى در شب تار نمىتوانست از جاى خود حركت كند.
پس تأمّل كن در لطف و حكمت عليم قادر كه تاريكى را از براى مصلحت در قدرى از زمان مقرّر ساخته براى آن كه مردم به آن محتاجند و مخلوط به قدرى از نور گردانيده كه كار بر ايشان دشوار نشود.
تفكّر كن در اين فلك كه با آفتاب و ماه و ستارگان و برجهاى خود
چگونه پيوسته بر دور عالم مىگردد به حركت مضبوطى كه اختلاف در آن نمىشود و فصول چهارگانه به آن منتظم مىگردد و اصناف حيوانات و نباتات به اين تدبير تربيت مىيابند و به غايت كمال خود مىرسند آيا چنين تدبير كه جميع عالم با اين وسعت به او صلاح يابد و نظام پذيرد بدون تدبير مقدر حكيم مىتواند بود؟
مترجم گويد كه: آنچه حضرت بيان فرمودند، از سرعت حركات افلاك آنچه حكما ضبط كردهاند نه فلك است كه مذكور شد و از احاديث هفت فلك و عرش و كرسى و حجب و سرادقات بسيار ظاهر مىشود كه حكماء اثبات نكردهاند، اما نفى هم نكردهاند و حركت شبانه روزى كه اسرع حركات است كه در شبانه روزى يك دور قطع مىكند به فلك نهم منسوب مىدانند و بعد محدب آن را از زمين به غير از خدا نمىدانند، و بعد مقعر آن كه به اعتقاد حكما مماس سطح محدّب فلك ثوابت است از زمين موازى سى و سه هزار بار و هزار و پانصد و بيست و چهار هزار و شصت و نه فرسخ تقدير كردهاند و حركت آن در شبانه روزى دويست هزار بار و هزار فرسخ است هر نقطه از آن اين مسافت را در روزى طى مىكند. از اينجا قياس كن كه سرعت در چه مرتبه است ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ. [انتهى كلام المترجم]
پس حضرت فرمود كه: اگر كسى بگويد گاه باشد به اتفاق چنين شده باشد چه گوئيم؟
مىگوئيم كه: اگر اين شخص دولابى را ببيند كه مىگردد و باغى را كه مشتمل باشد بر اشجار و نباتات آب دهد و آلات و ادوات دولاب همه بر قانون حكمت و مطابق مصلحت باغ ساخته شده باشد، آيا احتمال مىدهد كه دولاب بىصانعى و مدبّرى به هم رسيده باشد؟ و اگر او جرأت بر چنين قولى كند، مردم در حق او چه خواهند گفت؟
هر گاه عقل، در دولابى كه از تخته چند ساختهاند و به اندك حيله براى مصلحت قطعه از زمين پرداختهاند باور نكند كه بىصانعى و مقدّر دانائى به عمل آمده باشد، چگونه تجويز اين احتمال خواهد نمود و در اين دولاب اعظم كه مخلوق شده است به حكمتى چند كه اذهان بشر قاصر است از ادراك عشرى از اعشار آن از براى مصلحت جميع زمين و آنچه بر روى آن است كه گويد بىصنعت و تقدير عليم حكيم قدير به وجود آمده.
و اگر در اين افلاك عظيمه خللى و رخنه پيدا شود كه محتاج به مرمّت و اصلاح باشند، چنانچه آلاتى كه مردم براى اعمال خود مىسازند گاهى محتاج به مرمّت مىشوند، كى چاره اين مىتوانست كرد و كدام صانع از عهده اين بر مىآيد؟
تفكّر كن اى مفضّل! در مقادير ليل و نهار كه چگونه بر وفق مصلحت عباد تقدير گشته، در اكثر معمورهها نهايتش از پانزده ساعت زياده نيست، اگر مقدار روز صد ساعت يا دويست ساعت مىشد، هر آينه هر چه بر روى زمين است از حيوانات و نباتات هلاك مىشدند اما حيوانات به جهت آن كه در اين مدت طويل قرار نمىگرفتند و ساكن نمىشدند و چهارپايان در روز به اين درازى مشغول چرا مىگرديدند و آدميان در تمام اين مدت مشغول عمل و حركت مىشدند معلوم است كه اينها باعث هلاك ايشان مىشد.
و اما نباتات از حرارت آفتاب در اين زمان طويل خشك مىشد و مىسوخت و هم چنين شب اگر صد ساعت يا دويست ساعت ممتد مىشد حيوانات در اين مدت از حركت باز مىماندند و طلب معاش نمىتوانستند كرد و از گرسنگى هلاك مىشدند و حرارت طبيعيه نباتات كم مىشد و فاسد و متعفن مىشدند چنانچه بعضى از گياهها اگر در مكانى برويد كه آفتاب بر آن نتابد هر آينه فاسد مىگردد.
مترجم گويد: كه آن چه حضرت عليه السّلام فرمودهاند كه: طول روز زياد، از پانزده ساعت نمىشود در عمده معموره است، توضيحش آن است كه زمين موافق مذهب حكما كروى است و شواهد حسيّه بسيار
بر آن دلالت دارد و آب به اكثر سطح آن محيط است و عمارات بر كمتر از آن يك ربع است از سطح آن و آن ربع را ربع مسكون مىنامند و دائره عظيمه كه معدل النّهار بر سطح زمين احداث كند آن را خط استوا خوانند و ابتداء معموره را از آنجا گيرند در طرف عرض و كمتر از يك ربع زمين معموره است زيرا كه ربعى از زمين كه خط استوا به طرف شمال واقع است آن را ربع مسكون مىنامند كه محل سكناى انسان و حيوان است، اما تمام آن معمور نيست بلكه بعضى از آن در جانب شمال از فرط سرما ممكن نيست كه حيوانى در آن تواند بود و مبدأ عمارت از جانب مشرق موضعى است كه آن را كنك وز گويند و از جانب مغرب جزيرههايى است كه اكنون خراب است و آن را جزائر خالدات نامند و از آنجا تا ساحل درياى مغرب ده درجه است.
و معظم معموره را در عرض به هفت قسمت كردهاند هر قسمتى در طول از مشرق تا مغرب و در عرض چندان كه غايت درازى روز نيم ساعت تفاوت كند و در خط استواء درازى روز دوازده ساعت زياده نمىشود.
و بعضى مبدأ اقليم اول را از خط استوا گيرند و بعضى از جايى كه درازى روز دوازده ساعت و نصف و ربع ساعتى بود. و مبدأ اقليم دوم به اتفاق آنجا بود كه نهار اطول سيزده ساعت و ربع باشد. و مبدأ سوم آنجا بود كه سيزده ساعت و سه ربع ساعت باشد. و مبدأ چهارم چهار ده ساعت و ربع. و مبدأ پنجم چهارده ساعت و سه ربع. و مبدأ ششم
پانزده ساعت و ربع. و مبدأ هفتم پانزده ساعت و سه ربع و آخر اقليم هفتم كه منتهاى معموره است موافق مشهور جايى بود كه درازى روز به شانزده ساعت و ربع رسد و چون در آخر معموره چندان عمارتى نيست و مردم او از قبيل حيواناتند حضرت عليه السّلام طول آنها را نسبت به عمده معموره حساب كردهاند و نهايتش را پانزده ساعت فرمودهاند.
و بدان كه بلادى كه در خط استوا واقع شده شب و روز آن هميشه برابر است و جميع كواكب را طلوع و غروب مىباشد حتى جدى و فرقدين و در آن بلاد هشت فصل باشد و تابستان و دو زمستان، دو پائيز و دو بهار و مواضعى كه بر خط استوا است مانند سودان مغرب و اسافل بربر و بلاد حبش و جنوب سرانديب همه گرمسير و به غايت گرم است و اهل آن بقاع سياهان و جعدمويانند و از اعتدال مزاج و خلق نيك دور افتادهاند. و بلادى كه عرض شمالى دارند هر چند عرض بيشتر مىشود قطب شمالى كه جدى نزديك به آن است بلندتر مىشود و قطب جنوبى از افق پستتر مىشود و آنچه عرضشان به كمتر از ميل كلى است مانند مكه معظمه سالى دو مرتبه آفتاب در وقت زال به سمت رأس ايشان مىرسد كه در آن وقت هيچ چيز سايه ندارد و آنچه مساوى ميل كلى است سالى يك مرتبه چنين مىشود و آنچه زياده از ميل كلى است مثل اين بلاد و
اكثر معموره آفتاب به سمت رأس نزديك مىشود در تابستان و دور مىشود در زمستان اما به سمت رأس نمىرسد و چندان كه دورى از خطّ استوا بيشتر مىشود تفاوت در ميان شب و روز بيشتر مىشود تا به جايى مىرسد كه روز به يك ساعت رسد يا كمتر و هم چنين شب چنانچه نقل كردهاند كه تيمور در دشت قبجاق به جايى رسيد كه نماز شام كردند صبح طالع شد، فرصت نماز خفتن نيافتند و باز به جايى مىرسد كه بيست و چهار ساعت روز باشد و آن روز را شب نباشد و هم چنين شب بيست و چهار ساعت شود و آن شب را روز نباشد تا آن كه عرض به نود درجه برسد و آن را عرض تسعين گويند و در آنجا معدل النّهار بر افق منطبق شود و قطب شمالى كه نزديك ستاره جدى است محاذى به سمت الرأس شود و دور فلك در آنجا رحوى باشد يعنى به روش آسيا گردد و شش ماه تمام روز باشد و شش ماه تمام شب و شبانه روزى يك سال باشد و مشرق و مغرب معينى نباشد اما در آنجاها از كثرت برودت و جهات ديگر كسى تعيّش نمىتواند كرد.
برگشتيم به ترجمه حديث. [انتهى كلام المترجم]
عبرت بگير از سرما و گرما كه پياپى بر اين عالم وارد مىشود و به زياده و نقصان و اعتدال در اين جهان تصرّف مىنمايند براى آن كه چهار فصل در هر سال به هم رسد و مصالحى كه مذكور شد و غير آنها
به عمل آيد. و ايضاً اين سرما و گرما دبّاغى مىكنند بدنها را و به اصلاح مىآورند آنها را و اگر هر دو بر ابدان انسان و حيوان وارد نمىشدند هر آينه بدنها فاسد و ضايع مىشدند.
فكر كن در اين مصلحت كه از سرما به تدريج داخل گرما مىشوند و به عكس، زيرا كه سرما اندك اندك كم مىشود تا گرما به نهايت مىرسد و اگر به ناگاه از سرما به گرما دفعة داخل مىشدند هر آينه ضرر مىرسانيد به بدنها و احداث امراض مزمنه مىكرد چنانچه اگر كسى از حمّام بسيار گرمى در هواى بسيار سردى داخل شود، به او ضرر عظيم مىرساند و موجب بيمارى او مىشود غالباً، پس حق تعالى اين تدريج را در سرما و گرما مقرّر فرموده براى مصلحت بندگان حقير. و اين يك دليل است براى وجود حكيم قدير.
[استدلال به بطوء حركت خورشيد بر صانع اگر كسى گويد كه اين تدريج و تأنى از جهت ابطاء حركت خاصّه شمس است در پست شدن و بلند شدن، مىپرسيم كه علت ابطاء حركت شمس چيست؟ اگر گويند كه علت او بزرگى دايرهاى است كه آفتاب آن را به حركت خاصّه قطع مىكند باز از علّت آن مىپرسيم تا آن كه منتهى شود به آن كه از حكمت صانع قادر عليمى است كه به قدرت كامل و حكمت شامل اين حركت را بر قانون مصلحت منطبق گردانيده، زيرا كه ترجيح بلا مرجح محال است و تسلسل علل، ممتنع
و اشتمال صنعت بر حكمت دليل قاطع است بر علم و حكمت او و بدان كه اگر گرما نمىبود ميوههاى تلخ پخته و شيرين نمىشدند كه مردم از تر و خشك آنها منتفع گردند و اگر سرما نمىبود زراعت در زير زمين بسيار نمىماند كه جوجه بسيار كند و آنقدر حاصل به عمل آيد كه وفا به قوت انسان و حيوان كند و تخم زياد آيد كه بار ديگر زراعت نمايند. پس نمىبينى كه در هر يك از گرما و سرما چه منفعتها هست و هر يك با نفع عظيمى كه دارند بدنها را مىگزند و آدمى از آن متأثر و آن نيز موجب صلاح دين و دنياى خلق است.
تنبيه مىكنم تو را اى مفضّل بر منافعى كه در باد هست، نمىبينى اگر چند گاه باد نوزد، موجب حدوث امراض مىشود و نفسها را مىگيرد و بيماران را مىگدازد و ميوهها را فاسد مىگرداند و بقول و سبزىها متعفّن مىشوند و احداث مواد وباء و طاعون در ابدان مىكند و آفت در غلّات پديد مىآيد، پس معلوم شد كه وزيدن باد از حسن تدبير خالق عباد است.
و تو را خبر مىدهم از حكمت اصل هوا به درستى كه صدا اثرى است كه از اصطكاك اجسام در هوا حادث مىگردد و هوا آن را به قوه
سامعه مىرساند و مردم در تمام روز و بعضى از شب در حوائج و معاملات خود سخن مىگويند، اگر اين سخن در هوا مىماند، چنانچه اثر كتابت در كاغذ مىماند هر آينه عالم پر مىشد از صدا و كار بر مردم دشوار مىشد و محتاج مىشدند كه هوا را تازه كنند مانند كاغذى كه نوشته شد بايد كاغذ ديگر را تحصيل كنند و زياده از آن احتياج مىشد زيرا كه آنچه ترك مىكنند و نمىنويسند بسيار زياده است از آنچه مىنويسند، پس خلّاق حكيم اين هوا را كاغذ لطيف پنهانى گردانيده كه حامل سخن مىشود به قدر حاجت و باز محو مىشود از اثر سخن و صاف و خالص مىماند براى سخن ديگر و كهنه و ضايع نمىشود.
و همين نسيم كه او را هوا مىنامند بس است براى عبرت تو اگر تفكّر كنى در مصالح آن، به درستى كه حيات بدنها به آن است كه در جوف استنشاقش سبب زندگى است و از خارج مباشرتش بدن را به اصلاح مىآورد و صداها را از راههاى دور حامل مىشود و مىرساند و بوهاى خوش را به شامه مىرساند. نمىبينى كه از هر طرف كه باد از آن طرف مىآيد بوى خوش و صدا از آن طرف بيشتر مىرسد و حامل اين سرما و گرما كه هر يك موجب صلاح عالمند هوا است و بادها كه مىوزد و هوا حادث مىشود و باد باعث ترويج بدنها است و ابرها را از موضعى به موضعى مىبرد و بر يك ديگر مىچسباند كه همه افق را فرا گيرد و بعد از باران باد ابر را از هم مىپاشد و درختها را آبستن مىگرداند و آبها را سرد مىكند و كشتىها را جارى مىسازد و
طعامها و ميوهها را لطيف مىگرداند و آتش را مىافروزد و چيزهاى تر را مانند جامه و غير آن را خشك مىكند. مجملًا حيات اشياء به باد است و اگر باد نمىبود گياهها پژمرده مىشدند و حيوانات مىمردند و چيزها گرم و فاسد مىشدند
صوت
فكر كن اى مفضّل: در جواهر چهارگانه كه هر يك را حق تعالى به قدر احتياج مردم آفريده از آن جمله زمين است كه آن را وسيع گردانيده تا وفا كند به مساكن و مراعى و مزارع بنى آدم و منابت اخشاب و احطاب ايشان و به عمل آيد از آن ادويه و عقاقير عظيمه و معادن جسيمة المنفعه.
و گاه باشد كه جاهلى گويد كه چه منفعت متصوّر است در بيابانهاى خالى و صحراهاى وسيع و حال آن كه اينها مأواى وحشيان و مسكن ايشان است و محل فرح و تمتع انسان است و موجب مزيد وسعت ايشان است كه اگر خواهند قرى و اوطان خود را بدل توانند كرد.
و بسا بيابانهاى چول (1)كه در وقتى محل قصور و بساتين گرديده و مردم به آنجا نقل كردهاند و وطن ساختهاند.
و اگر اين وسعت زمين نبود مردم مانند جمعى بودند كه در حصار
1) چول: بيابان بىآب و علف، جاى خالى از آدمى. فرهنگ عميد، ج 2، ص 904.
تنگى باشند كه نتوانند بيرون رفت و قدرت بر تغيير اماكن نداشته باشند.
و باز قادر حكيم چون اين زمين را از براى تعيش انسان و حيوان قرار داده و ساكن گردانيده تا ممكن باشد مردم را بر روى آن راه رفتن براى اعمال خود و نشستن به جهت استراحت و خوابيدن به رفاهيّت و اعمال را نيكو و محكم به عمل آوردن و اگر پيوسته زمين در زير ايشان متحرك و لرزان مىبود، نمىتوانستند ابنيه و صناعات و تجارات و اشباه اينها را نيك به عمل آورند، بلكه عيش بر آنها گوارا نبود. اگر پيوسته زمين در زير ايشان حركت مىكرد.
براى اين حال عبرت بگير به آنچه به مردم مىرسد در هنگام زلزله با آن كه اندك وقتى مىماند تا آن كه ترك منازل خود مىكنند و مىگريزند.
اگر كسى گويد: پس چرا گاهى زلزله مىشود؟ جواب گوئيم كه:
زلزله و اشباه آن موعظه و تخويفى است كه خدا مردم را به آن مىترساند تا منزجر گردند از معاصى و هم چنين آنچه نازل مىگردد به ايشان از بلاها در بدنهاى ايشان و اموال ايشان براى صلاح و استقامت ايشان است در دنيا و اگر صلاح يابند به عوض آنچه از ايشان فوت شده است در آخرت چيزى چند به ايشان مىدهد كه هيچ چيز از امور دنيا معادل آن نمىتواند بود، و اگر مصلحت او و ساير خلق در آن باشد كه عوض را در دنيا به او بدهد مىدهد.
و از جمله حكمتها آن است كه زمين را به طبع سرد و خشك آفريده و سنگ نيز سرد و خشك است و فرق ميان آنها آن است كه سنگ خشكتر است از ساير اجزاى زمين اگر ساير اجزاى زمين در اين مرتبه از يبس مىبود همه سنگ سفت مىبود و گياهى كه حيات همه حيوانات به آن است نمىروئيد و شخم و بنا و هيچ يك از اعمال ضروريه متمشّى نمىشد پس يبس آن را از سنگ كمتر گردانيده و نرم و ملايم ساخته كه اعمال ضروريه در آن به آسانى صورت يابد.
و از جمله تدبير خطير ملك قدير آن است كه در معظم معموره قطب شمالى مرتفع است و چون زمين از كرويت حقيقيه بيرون رفته است، طرف شمال همه جا بلندتر است از طرف جنوب و به اين سبب اكثر آبها مانند دجله و فرات از جهت شمال به جانب جنوب جارى شدهاند و چون آبها كه در جوف زمين است تابع روى زمين است در ارتفاع و انخفاض لهذا چشمهها و قنوات كه جارى مىكنند همه از شمال به جنوب مىآيد تا بر روى زمين مىافتد و همه آبها چنين بر روى زمين جارى مىشود و در عمارت زمين به كار مىرود و آنچه زياد مىآيد به دريا مىريزد، پس چنانچه يك جانب بام را بلند و جانب ديگر را پست مىگردانند كه آب منحدر شود و بر روى آن نايستد، هم چنين حق تعالى جهت شمال را بلندتر از جهت جنوب گردانيده براى همين علت و اگر چنين نبود آب بر روى زمين
مىايستاد و مردم را مانع مىشد از اعمال ايشان و راهها را مسدود مىگردانيد. و اگر اين وفور آب در مجارى زمين و انهار نبود كار تنگ مىشد زيرا كه محتاجند به آب در آشاميدن خود و چهار پايان خود و آب دادن زراعات و درختها و اصناف غلات ايشان و آشاميدن وحشيان و مرغان و درندگان و تعيّش ماهيان و حيوانات آب است. و در آن منفعتهاى ديگر هست كه مىدانى، و اعظم منفعتش را نمىدانى زيرا كه به غير آن نفع معلوم كه همه كس مىداند كه حيات هر چه بر روى زمين است از حيوانات و نباتات به آب است.
و منافع ديگر دارد مثل آن كه ممزوج مىسازند با اشربه و نرم و گوارا مىگردد براى آشاميدن آن، و به آن بدنها و جامهها را از چرك پاك مىگردانند، و به آن خاك را گل مىسازند براى عمارت، و ضرر آتش افروخته را به آن دفع مىكنند، و حمامها به آن داير است كه مردم را از كلال و ماندگى باز مىآورد، و منافع ديگر در آب هست كه در هنگام احتياج معلوم مىگردد.
و اگر شك دارى و در منفعت اين آبهاى بسيار كه در درياها بر روى يك ديگر نشسته و گمان كنى كه چندان منفعتى ندارد، پس بدان كه مقر و مأوا و محل تعيّش اصناف ماهيان و حيوانات درياست و معدن مرواريد و مرجان و ياقوت و عنبر است. و بسيارى از ادويه و جواهر از دريا بيرون مىآورند و در سواحل بحار عود بخور و انواع گياههاى خوشبو و عقاقير و ادويه به عمل مىآيد.
و ايضاً دريا محلى است براى تجارات كه از بلاد بعيده مىآورند مثل آنچه از چين به عراق و از بصره به كوفه و از بلاد هند به بلاد ديگر مىبرند، و اگر اين تجارات را محملى به غير از چهار پايان نبود، هر آينه بسيارى از حبوب و امتعه و عقاقير و ادويه و غير آنها در بلاد خود مىماند و فاسد مىشد و كسى از آنها منتفع نمىشد زيرا كه اجرت حملش از ثمنش زياد مىشد، و هيچ كس متعرض حملش نمىشد و در اين دو مفسده مىبود يكى ناياب بودن بسيارى از اشياء در اكثر بلاد با شدت احتياج مردم به آنها و ديگرى منقطع شدن معيشت تجّارى كه اين امتعه را نقل مىكنند و به ارباح آنها تعيّش مىنمايند.
و اما وسعت هوا پس حكمتش آن است كه اگر اين گشادگى را نمىداشت هر آينه نفس مردم مىگرفت از كثرت ادخنه و ابخره كه در هوا جمع مىشد و هر آينه گنجايش آن نداشت كه ابر و ميغ و ساير كاينات جو از آن به عمل آيد. و قبل از اين اشاره به منافع اينها شد. و آتش نيز چنين است كه اگر در هوا پهن مىبود مانند نسيم و آب هر آينه عالم را مىسوخت و چون پيوسته مردم را به آن احتياج هست و اكثر مصالح ايشان موقوف است به آن پس گويا مخزون گردانيده او را در سنگ و آهن و چوب به اعتبار آن كه استعداد وجود آن را در آنها قرار داده كه هر وقت كه خواهد تحصيل كنند و به فتيله و روغن و
هيزم آن را نگاه دارند مادام كه محتاج به ابقاى آن باشند پس اگر هميشه مىبايست آتش را به فتيله و روغن و يا به هيزم و پوش نگاهدارند، كار بر مردم دشوار مىشد، و اگر مانند آب و هوا منتشر مىبود عالم را مىسوخت، پس به نحوى تقدير آن فرموده كه به منافع آن منتفع گردند و از مفاسد آن محترز باشند و باز تحصيل آتش را مخصوص انسان گردانيده براى شدت احتياجى كه به آن دارد در معاش خود.
و اما بهايم و ساير حيوانات، پس ايشان را به آتش تمتّعى نيست و در مصالح خود به كار نمىفرمايند و چون حق تعالى چنين مقدّر كرده است لهذا براى آدمى كفها و انگشتان براى تحصيل آتش و استعمال آن عطا كرده است و به ساير حيوانات اينها را نداده و ليكن اعانت كرده است ايشان را به صبر بر مشقتها و سرماها تا به ايشان نرسد از نيافتن آتش آنچه به آدميان مىرسد.
و تو را خبر دهم از منافع آتش به امر صغيرى كه منفعتش عظيم است و آن چراغى است كه مردم مىافروزند و شبها در حوائج خود به كار مىبرند، اگر اين نبود مردم در شبها از باب مردگان قبرها بودند و در شب تار نمىتوانستند كتابت و خيّاطى و نسّاجى كردن و چگونه مىشد حال كسى كه او را دردى عارض شود در وقتى از اوقات شب و محتاج شود به ضمادى، يا سفوفى، يا دوائى ديگر كه به آن استشفا نمايند. و منافع آتش در پختن طعامها و گرم كردن بدنها و خشكانيدن
جامها و تحليل اشياء زياده از آن است كه احصاى آن توان نمود و از آن ظاهرتر است كه محتاج به بيان باشد بلكه از آتش روشنتر است.
تفكّر كن اى مفضّل در منفعت ابر و صافى هوا كه گاه چنين و گاه چنان است و هر دو ضرر است براى مصلحت انسان، و اگر يكى از اينها دايم مىبود امور معاش آنها مختل مىشد زيرا كه اگر هميشه باران مىباريد بقول و سبزهها متعفّن مىگرديدند و بدن حيوانات سست مىشد و هوا سرد مىگشت و انواع بيمارىها در ميان مردم حادث مىشد، و راه عبور مردم مسدود مىگرديد. و اگر هوا پيوسته صاف مىبود و باران نمىباريد، زمين خشك مىشد و گياهها مىسوخت و آب چشمهها و رودها برطرف مىشد و ضرر بسيار از اين جهات به مردم مىرسيد و يبس بر هوا غالب مىشد و انواع مرض از يبوست در مردم به هم مىرسيد و چون گاه چنان و گاه چنين است، هوا معتدل مىماند و هر يك دفع ضرر ديگرى را مىكند و همه اشياء به صلاح و استقامت مىباشد.
اگر كسى گويد كه: چرا چنان نكردند كه در هيچ يك مضرّتى نباشد كه بايد به ديگرى به صلاح آيد؟ جواب گوئيم كه: صلاح آدمى در آن است كه در دنيا بعضى از مشقتها و المها به او برسد تا ترك معاصى كند چنانچه هر گاه بدن آدمى را بيمارى عارض شود و محتاج شود به
دواهاى تلخ ناگوار تا طبعش را به اصلاح آورد و فسادى كه در مزاجش به هم رسيده است زايل گرداند، و هم چنين اگر روح او را شر و طغيانى عارض شود محتاج مىشود به امرى چند كه گزنده و الم رساننده باشد تا او به درد خود مشغول گردد و از فتنه و فساد باز ايستد و وادارد او را به امرى چند كه موجب صلاح دنيا و عقباى اوست.
اى مفضّل! اگر پادشاهى از پادشاهان قسمت نمايد بر اهل مملكت خود چندين هزار از هميان درهم و دينار، هر آينه در نظر مردم عظيم مىنمايد و آوازه كرم او به اطراف جهان مىرسد و اين بخشش در جنب يك باران سيرابكننده چه نمايد. زيرا كه به آن شهرها معمور مىگردد و نموى كه از آن در غلّات به هم مىرسد و در اقاليم زمين اضعاف اضعاف قناطير ذهب و فضه است. آيا نمىبينى كه يك باران چگونه قدرش بزرگ است و به آن نعمت بر مردم عظيم است و ايشان غافلند از آن و با اين نعمتهاى عظيم اگر كسى را اندك حاجتى در درگاه خدا باشد و دير به عمل آيد به خشم مىآيد و آن را فراموش مىكند و نمىداند كه خير او در اين است و به حصول اين لذت حقير منفعتهاى خطير از او فوت مىشود و اين نفع عاجل خسران اجل او مىگردد.
تأمل كن در كيفيت نزول باران بر زمين و تدبير حكيم عليم در اين، به درستى كه مقدّر فرموده كه از بلندى بريزد تا جميع پست و بلند
زمين را فرا بگيرد و همه را سيراب گرداند زيرا كه اگر از جهت علوّ نمىباريد و از جهت ديگر مىآمد هر آينه كوهها و تلها و مواضع رفيعه را احاطه نمىكرد و زراعتهاى زمين كم مىشد. نمىبينى كه زراعتى كه به آب روان به عمل مىآيد كمتر از زراعتى است كه به آب باران به عمل مىآيد؟ و چون باران هر كوه و دشت و هامون را مىگيرد و زراعت ديم در دشتها و دامنهاى كوه و سر تلها به عمل مىآيد و نمو عظيم مىكند، و از مردم در بسيارى از بلاد مشقت جارى كردن آب از موضعى به موضعى ديگر برداشته شده و نزاعى كه ميان مردم در اجراى قنوات مىباشد در ميان ايشان نيست و تعدّى كه ارباب قوّت و عزّت مىكنند كه آبها را متصرّف مىشوند و ضعفا را محروم مىگردانند در آن بلاد نمىباشد.
و چون مقرّر فرموده كه باران از بالا بريزد مقدّر ساخته كه قطره قطره بيايد تا به قعر زمين برسد فرو رود و باران ارض را سيراب گرداند، اگر به يك دفعه مىريخت بر روى زمين جارى مىشد و به اعماق ارض فرو نمىرفت، و ايضاً زراعتها و درختان را مىشكست اكنون كه به تدريج و تأنى و قطره قطره مىآيد زمين را سيراب مىگرداند، و زراعات را مىروياند، و زمين را آبادان مىگرداند و به زراعت ايستاده ضرر نمىرساند.
و در نزول مطر مصالح ديگر بسيار است زيرا كه: بدنها را نرم و ملايم مىكند، و هوا را از كدورت جلا مىبخشد، وبا و طاعون و امراضى كه از فساد هوا به هم مىرسد زايل مىگردند و آفتى كه در
برگ درختان و زراعتها به هم مىرسد كه آن را (يرقان) مىنامند مىشويد و مىبرد. و امثال اين منافع بسيار است كه ذكرش موجب تطويل كلام است.
و اگر كسى گويد كه: در بعضى از سنوات از كثرت نزول امطار و ثلوج آفتها در زراعات به هم مىرسد و برودتى يا فسادى و عفونتى در هوا احداث مىنمايد كه موجب حدوث امراض بر بدنها و آفتها در زراعتها مىشود سبب اين چيست؟
جواب گوئيم كه: چنين است اما گاه هست كه حق تعالى صلاح اديان ايشان را هم مىشمارد از وفور اموال و استقامت ابدان ايشان، و مردم را به اينها مبتلا مىگرداند تا موجب انزجار ايشان گردد از معاصى چنانچه در كلام مجيد مىفرمايد: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ. (1)
صوت
نظر كن اى مفضّل به سوى اين كوهها كه از خاك و سنگ بر روى هم نشسته و بلند شده و جاهلان گمان مىكنند كه زيادتى است در خلقت و احتياجى به آنها نيست و اين خطاست، بلكه منافع در آنها بسيار است از جمله آنها آن كه برفها بر قله كوهها مىنشيند و بعضى مىماند براى مردم و در عرض سال به قدر حاجت بر مىگيرند و از آن
1) سوره بقره، آيه 155.
منتفع مىشوند و اكثرش آب مىشود و از آن نهرها و چشمههاى عظيم جارى مىشود.
و ايضاً در اين كوهها اصناف نباتات و عقاقير و ادويه به عمل مىآيد كه در زمين آنها به هم نمىرسند. و ايضاً در آنها غارها و درّهها براى تعيّش درندگان و وحشيان مىباشد، و بر روى آنها قلاع منيعه و بروج مشيّده براى تحصّن از اعادى مىسازند.
و ديگر آن كه سنگها از آنها مىبرند و مىتراشند براى عمارتها و آسياها.
و ايضاً معادن انواع جواهر و فلزات مىباشند.
و در جبال و تلال منفعتى چند است كه به غير از قادر ذو الجلال كه خالق آنهاست كسى ديگر نمىداند.
تفكّر كن اى مفضّل در اين معادن و آنچه بيرون مىآيد از آنها از جواهر مختلفه مانند: گچ و آهك و زرنيخ و مردار سنگ و سنگ سرمه و زيبق و مس و سرب و قلع و آهن و فولاد و نقره و طلا و ياقوت و زبرجد و زمرد و انواع سنگها، و انواع آنچه از آنها جارى مىشود. از قير و موميائى و گوگرد و نفت و غير اينها از آنها كه مردم به كار مىفرمايند در حوائج خود آيا مخفى مىتواند بود بر صاحب عقلى كه اينها همه ذخيرهها مىباشند كه حق تعالى براى آدمى مهيا گردانيده و در زمين جا داده كه در وقت احتياج بيرون آورد و به كار
فرمايد. و باز چنان نكرده كه آنچه متمناى ايشان است از اينها به عمل آيد و علم كيميا را از مردم محجوب گردانيده، زيرا كه طلا و نقره از معادن بسيار و به سهولت به عمل مىآيد و اگر به علم كيميا همه كس به آسانى تحصيل آنها مىتوانست كرد، هر آينه اينها در عالم بسيار مىشدند و قدرشان نزد مردم كم مىشد، و قيمتى نمىداشتند و خريد و فروش و معاملات به اينها نمىشد و خراج پادشاهان به عمل نمىآمد، و كسى ذخيره براى اولاد خود نمىتوانست كرد. و ايشان را الهام كرده است ساختن شبه از مس و آبگينه از ريگ و بيرون آوردن نقره از سرب و اشباه اين صنعتها كه مضرّتى در دانستن آنها براى مردم نيست.
پس نظر كن كه حق تعالى چگونه داده است براى آدميان مراد ايشان را در امرى كه ضررى در آن نيست و منع كرده است از ايشان امرى چند را كه مضرّ است براى ايشان.
و كسى كه معادن را بسيار فرو برد منتهى مىشود به رود عظيمى كه پيوسته جارى است و غور آن را نمىتوان دانست و چاره در عبور از آن نهر نمىتوان كرد، و در جانب ديگر نهر كوههاى نقره هست.
تفكّر كن در اين تدبير حكيم قدير كه خواسته بنمايد به بندگان كمال قدرت و وسعت خزائن خود را تا بدانند كه اگر مىخواست كوههاى نقره براى ايشان بر روى زمين مىآفريد و ليكن چون صلاح
ايشان در آن نبود و اين جوهر بيقدر مىشد و انتفاع ايشان از آن برطرف مىشد، لهذا به ايشان نداد و وفور شر را از ايشان منع كرد.
عبرت بگير براى اين امر به آن كه گاه هست كه در ميان مردم ظرفى يا جامه يا متاعى به هم مىرسد كه غرابتى دارد تا عزيز و كمياب است قيمتش بسيار مىباشد و مردم طالب او مىباشند به ثمنهاى بسيار و چون در ميان مردم بسيار شد كم قيمت مىشود و طلبكارش كم مىشود و نفاست اشياء از نايابى آنها مىباشد.
مترجم گويد: كه مؤيد آنچه امام عليه السّلام در اين مقام فرموده و عقول از آن استبعاد مىنمايد نقلى در خاطر بود ثبت نمود. در زمان خاقان خلد آشيان- اسكنه اللَّه فراديس الجنان- يكى از وزراى ذى شأن كه تفحص معادن مىكرد شخصى از مهره صنّاع را كه به ديانت موصوف بود و به وقوف مشهور، فرستاد به كوهى كه در حوالى دار العباده يزد واقع است و مشهور است كه يكى از اتابكان يزد در آنجا نقبى فرو برده و غارى عظيم ظاهر گرديده و در ميان عوام شهرت دارد كه در آنجا كيميا به عمل مىآوردهاند و امر كرد او را كه حقيقتى از آن معلوم كند.
آن مرد براى فقير نقل كرد كه دو شخص با خود برداشتم و بر سر آن نقب رفتم و در چاه عميقى داخل شدم و يك رفيق با خود بردم و ديگرى را بيرون باز داشتم كه تا شام انتظار ما را ببرد، چون به قعر چاه رسيديم نقبهاى مختلف به جهات مختلفه ظاهر شد و به يكى از آن راهها كه رفتيم در منتهاى آن، چاه عمق ديگر بود و در آنجا فرو رفتيم و باز به نقبهاى وسيعى بسيار رسيديم كه آب بسيار از سقف آن
مىريخت، و در يك طرفش درياچه عظيمى بود كه در آنجا جمع مىشد و در طرف ديگر، گودال بسيار عظيمى بود و اين آب به آنجا مىريخت و از صداى آب معلوم بود كه عمق بسيار دارد اما تهش را نتوانستيم ديد و در كنار آب، راه باريكى بود به مشقت بسيار از آنجا عبور كرديم و به نقب ديگر رسيديم و هم چنين مىرفتيم تا به جايى رسيديم كه استخوانى چند و جامهاى پوسيد، در كنارى بود كه معلوم بود جمعى آمده بودند و در اينجا مرده بودند. و در آنجا هر چند سعى كرديم نتوانستيم چراغ افروخت، باز جرأت كرديم دست مىماليديم و مىرفتيم تا به چهار صفه وسيع رسيديم و در آنجا روشنائى قليلى از سقف ظاهر مىشد و سوراخ معينى نبود و هر چند دست ماليديم رخنه و نقبى ظاهر نشد و از يك طرفش سنگ عظيمى از سقف جدا شده بود و بر دور آن كه دست ماليديم چنان ظاهر شد كه چاهى بود و اين سنگ روى آن را گرفته، نااميد شديم و به آلت ساعتى كه همراه داشتيم دست ماليديم، معلوم شد كه اول زوال است و پيش از طلوع آفتاب داخل نقب شده بوديم و در آنجا نماز ظهر و عصر را اداء كرديم و بر قادر بىنياز توكل كرده اراده معاودت نموديم و از راهى كه رفته بوديم به گمان و تخمين برگشتيم تا آن كه به هدايت قادر ذو المنن در هنگام نماز خفتن بر سر نقب رسيديم، و آن رفيق در آن وقت از ما نااميد شده بود اراده معاودت داشت و گفت در عرض راه يكى از نقبها كه مىرفتيم دست بر ديوارش كه ماليديم نرم مىنمود به ناخن گرفتيم قدرى در جيب نهاديم و دامان را پر كرديم و در بيرون ملاحظه
كرديم لاجورد نفيسى بود. و در وقتى كه به آن چهار صفه رسيديم فرياد بسيار كرديم آن مرد كه در بيرون گذاشته بوديم گفت چون شما رفتيد من به آن طرف كوه رفتم در اول زوال صداى ضعيفى از زمين شنيدم.
و چون به قريه تفت برگشتيم مرد بسيار معمر صالحى از اهل آن قريه به ما رسيد، چون بر حال ما اطلاع يافت گفت كه من نيز در عنفوان شباب به اين خيال محال با چند نفر متوجه آن نقب شديم و آنچه ديده بود نقل كرد همه مطابق بود و گفت چون به آن چهار صفه وسيع رسيديم در آنجا چاهى يافتيم و در آن چاه بسيار فرو رفتيم تا به قعر چاه رسيديم، در قعر آن چاه راهى به قدر آن كه دو آدم تواند رفت پيدا شد و در آن راه قريب ربع فرسخى رفتيم تا به چهار صفّه وسيع ديگر رسيديم و در آنجا روشنائى از يك جانب مىنمود زياده آن كه در غار اول ديده بوديم و برق و لمعان طلا و نقره بسيار از برابر مىنمود چون به نزديك رفتيم آب عميقى پيدا شد، يكى از رفقا اراده كرد كه به شنا عبور كند غرق شد و ما ترسيديم و معاودت كرديم. و معلوم شد كه اين معدن عظيمى بوده و هر رگى كه پيدا مىشده كار مىكردهاند و چون به آخر مىرسيد به راه ديگر مىرفتهاند تا به آن آب منتهى شده و دست باز داشتهاند.
و مؤيد اين آن كه مىگفت كه در اكثر جاها اثر كوره و سندان و اسباب اعمال ظاهر بود.
چون اين نقل غرابتى و با مضمون حديث موافقتى داشت به
تقريب بر سيبل اجمال مذكور شد العهدة على الراوى برگشتيم به ترجمه حديث. [انتهى]
نظر كن اى مفضّل در نباتات و انواع منافعى كه واهب حيات و خالق ارضين و سماوات در آنها مقرّر ساخته، پس ميوهها را براى غذا آفريده و كاهها را براى علف حيوانات و هيزم را براى برافروختن آتش و چوب را براى اصناف نجّارىها و پوست درختان و برگ و ريشه و ساق و صمغ آنها را براى انواع منفعتها.
اگر ميوهها كه مىخوريم براى ما بىدرخت بر روى زمين به هم مىرسيد و بر شاخ درختان نمىبود هر آينه خلل بسيار در امور معاش ما به هم مىرسيد هر چند از فواكه منتفع مىشديم زيرا كه منافع چوب و هيزم و علف و كاه و غير ذلك از ما فوت مىشد. و اينها منفعتهاى عظيم است قطع نظر از التذاذى كه آدمى را از ديدن گياههاى سبز و درختان خرم و گلهاى الوان و شكوفههاى گوناگون حاصل مىشود كه هيچ لذتى را با آن برابر نمىتوان كرد.
فكر كن اى مفضّل در اين ريعى كه خدا در زراعت مقرّر فرموده كه از يك دانه صد دانه بيشتر و كمتر به هم مىرسد و ممكن بود كه هر
دانه كه بكارند يك دانه از آن به وجود آيد، و اگر چنين مىبود فائده بر آن مترتب نمىشد زيرا كه مىبايد كه تخم سال ديگر به عمل آيد و قوت زراعتكنندگان تا سال آينده حاصل شود، نمىبينى كه اگر پادشاهى خواهد شهرى از شهرها را آبادان كند، راهش آن است كه تخمى به ايشان مساعده بدهد كه ايشان در زمين بپاشند و بايد كه آذوقه ايشان را تا وقت حصول حاصل به ايشان بدهد.
پس نظر كن كه آنچه عقلاء به فكر خود يافتهاند و پيش از تفكّر و ادراك ايشان در صنعت مدبّر حكيم به عمل آمده، پس زراعت را آن مقدار ريع كرامت كرده كه وفا به تخم ايشان و قوت زارعان بكند.
و هم چنين درخت خرما و ساير ميوهها از دور خود جوجهها بر مىآورد و بسيار مىشود كه آنچه مردم قطع كنند براى آن كه در جاى ديگر غرس نمايند يا از براى حوائج ديگر به كار برند اصل درخت باقى باشد. و اگر آفتى به اصل درخت برسد بدلى داشته باشد و صنفش برطرف نشود.
تأمل كن در روئيدن بعضى از دانهها مانند عدس و ماش و باقلا و اشباه اينها كه در ظرفى چند مانند كيسهها و خريطهها مىرويند تا آن خريطهها محافظت نمايد آنها را از آفتها تا هنگامى كه مستحكم شود. چنانچه حق تعالى طفل را در ميان مشيمه براى همين جا داده
كه از آفتها در رحم محفوظ ماند.
و اما گندم و اشباه آن را خدا در ميان پوست صلبى قرار داده و بر سر هر دانه در ميان خوشه نيزه آفريده كه مرغان نتوانند آنها را از خوشه بربايند و ضرر به زراعات رسانند.
اگر كسى گويد كه: مرغان دانهها را گاهى مىربايند.
جواب مىگوئيم كه: بلى حكيم عليم چنين مقدر ساخته زيرا كه مرغ نيز خلقى است از مخلوقات الهى و روزى مىخواهد و خدا براى او آنچه از زمين مىرويد بهره مقرر ساخته، و ليكن اين حجابها و نيزهها را براى دانهها مقرّر گردانيده كه مرغان ضرر بسيار نرسانند و فساد فاحش از ايشان به وجود نيايد، زيرا كه اگر مرغان دانهها را بىمانع و مزاحم مىيافتند، همه را ضايع مىكردند و خود از بسيار خوردن مىمردند، و زارعان به دستى تهى برمىگشتند، پس حق تعالى اين وقايهها را مقرّر فرموده كه دانهها را قدرى محافظت نمايند و اندكى از آن را بعد از به عمل آوردن مرغان بخورند و اكثرش براى آدميان بماند زيرا كه ايشان احقند به آن و تعب كشيدهاند و زحمتها بردهاند تا دانه را به عمل آوردهاند. و ايضاً احتياج ايشان زياده از احتياج مرغان است.
تأمل كن حكمت حق تعالى را در آفريدن درختها و اصناف گياهها، زيرا كه چون آنها محتاجند پيوسته به غذا مانند احتياج
حيوانات، و آنها را دهانى مانند دهان حيوانات نيست و حركت نمىتوانند كرد مثل جانوران براى تحصيل غذا، لهذا ريشه آنها را در زمين مركوز گردانيده كه از زمين غذاى خود را بيرون آورند و به شاخها و برگها ميوهها برسانند، پس زمين مانند مادر تربيتكننده است و ريشهها مانند دهان مىگيرند و شير مىمكند. نمىبينى كه ستون خيمهها را چگونه به طنابها از هر جانب مىكشند تا راست بايستد و نيفتد و به جايى ميل نكند، و هم چنين درختان و ساير نباتات ريشهها در زمين دارند كه از هر جانب در زمين كشيده شد. كه نگاه دارد از افتادن و ميل كردن، اگر اين نمىبود چگونه درختهاى طويل عظيم مانند نخل و صنوبر و چنار بر پا مىايستادند و از بادهاى تند نمىافتادند.
پس نظر كن به سوى حكمت حكيم كه چگونه پيش از آن كه بشر در صناعات خود تدبير كنند بر طبق آن تقدير فرموده، بلكه صنعت خيمه و اشباه آن را از روى خلق درخت و امثال آن برداشتهاند زيرا كه خلقت بر صنعت مقدم است.
صوت
تأمل كن اى مفضّل آفريدن برگ را كه هر برگى مانند رگهاى بدن از هر جانب كشيده، بعضى غليظ و بزرگند كه در طول و عرض برگ ممتد گرديده، و بعضى باريكند كه در ميان رگهاى گنده بافته شده و به يك ديگر متّصل گرديده. اگر به دست مىساختند مانند صنعت
آدميان در عرض يك سال از ساختن يك برگ فارغ نمىتوانست شد و هر آينه محتاج بودند به آلات بسيار و حركات بىشمار و گفتگوها و مشورتها و در اندك وقتى از فصل ربيع نسّاج قدرت بصير و جميع آن گلهاى بديع برگهاى منيع و گياه و درختان و سبزه و ريحان و شكوفه و شقايق نعمان آن قدر هويدا گردانيده كه از وفورش صحرا و كوه و دشت به ستوه آمده بدون حركت و سخن بلكه به محض قدرت كامله حكيم ذو المنن و امر مطاع خالق زمين و زمن، پس بدان علت آن رگهاى ريزه را كه در ميان جميع برگ پهن شده است براى آن كه آب و غذا به توسط آن رگها در جميع برگ جارى گردد. و در رگهاى قوى حكمت ديگر هست كه به صلابت و متانت خود برگ را نگاه دارد كه پاره و پژمرده نشود، پس هر برگى شبيه است به برگها كه به صنعت مىسازند از جامهها و در ميانش چوبها در طول و عرض تعبيه مىكنند كه آن را نگاه دارد و از هم نپاشد.
پس صنعت حكيم حكايت از خلق مىنمايد اما كجا به آن مىتوان رسيد.
تفكّر كن در هسته و دانه ميوهها و يك حكمت در آنها آن است كه قائم مقام درخت است كه اگر آفتى به آن برسد بكارند تا درخت ديگر برويد چنانچه چيزهاى نفيس را در دو جا ضبط مىكنند كه اگر به يكى آفتى برسد ديگرى باقى باشد.
و حكمت ديگر آن است كه به اعتبار صلابتى كه دارد ميوهها را به آن لطافت و نرمى نگاه مىدارد و اگر آن نمىبود ميوه لطيف از هم مىپاشيد و فاسد مىشد و بعضى دانهها را مىخورند و از بعضى روغن بيرون مىآورند و در مصالح بسيار به كار مىبرند.
و چون فائده دانههاى ميوهها را دانستى، اكنون تفكّر نما در آنچه در بالاى دانهها از رطب و انگور به عمل مىآيد، ميوهاى در نهايت لذّت و حلاوت اگر مانند ميوه سرو و چنار مىبود آن لذتها كه بنى آدم از اين ميوه مىيابند فوت مىشد، پس حكيم عليم اين مطاعم لذيذه را در ميوهها براى تمتّع انسان و التذاذ او مقرر ساخته.
تفكّر كن در انواع تدبير عليم قدير در اصناف شجر، به درستى كه سالى يك مرتبه مىميرد و حرارت غريزيّه در جوفش محتبس و پنهان مىگردد و متولد مىگردد در آن مواد ميوهها، پس در فصل ربيع زنده مىشود و به حركت مىآيد و انواع فواكه را كه براى تو حاضر مىسازد هر ميوه را در وقتش چنانچه در ضيافتها هر لحظه حلواى لطيفى و طعام ظريفى نزد تو آورند، چون نيك تأمل كنى درختان باردار انواع لطائف بىشمار به كف گرفتهاند و نزد تو دراز كرده و در صحن باغ شاخههاى گل و طبقهاى رياحين و نسرين و ياسمين به دست برداشتهاند و نزد تو داشتهاند كه هر يك را خواهى بگيرى اگر عقل دارى چرا ميزبان خود را نمىشناسى؟
و اگر هوشيارى چرا اصناف اين لطايف را نمىفهمى و شكر ولى نعمت خود را نمىگذارى؟
اين همه اطمعه و ثمار و رياحين و انهار و فواكه الوان و اطمعه فراوان در باغ و بستان و كوه و هامان براى تو مهيّا كرده و تو منكر احسان و عاصى فرمان اوئى و به جاى شكر، كفران و با نعمت، عصيان به جا مىآورى؟
عبرت بگير به خلق انار و آنچه در آن هويدا گرديده از آثار قدرت كريم غفّار به درستى كه در ميان آن مانند تلها از پيه نصب كرده و در جميع اطراف آن تلها دانههاى انار را منصوب گردانيده و به يك ديگر چسبانيده، گمان مىكنى، به دست چيدهاند و دانهها را چندين قسمت نموده و هر قسمتى را محجوب به لفافه گردانيده و آن لفافه را به لطافتى بافتهاند كه عقل در آن حيران است و جميع اقسام را در ميان پوست محكمى جا داده.
پس تدبير شريف در اين خلق لطيف آن است كه اگر ميان انار تمام دانه بود راه غذا به سوى دانهها نبود، پس اين پيه را در ميان دانه قرار داده و ته دانهها را در آن منصوب گردانيده كه از آن راه غذا به هر دانه برسد و آن لفافهها را براى حفظ دانههاى لطيف كه ضايع نشوند بر روى آنها كشيده و آن پوست را محكم بر روى همه كشيده كه آن
حباب به آن لطافت و طراوت از آفات سرما و گرما و غير اينها محفوظ بماند.
آنچه گفتيم اندكى است از بسيار در حكمتهاى خلق انار و زياده از اين بسيار است براى كسى كه اطناب در كلام نمايد و آنچه گفتيم كافى است براى دلالت و اعتبار.
تفكّر كن اى مفضّل در خلقت كدو و خربوزه و هندوانه و خيار و امثال اينها. چون خالق حكيم مقدّر فرموده كه ميوههاى بزرگ از اينها به وجود آيد چنان كرده كه بر روى زمين پهن شوند، و اگر مانند زراعات و درختان ديگر راست مىايستادند كجا تاب برداشتن اين ميوههاى گران مىآوردند و پيش از رسيدن ميوه در حد كمال، در هم مىشكستند، پس نظر كن كه چگونه مقدّر ساخته كه بر روى زمين پهن گردد تا ميوههاى خود را بر روى زمين گذارد و زمين حامل ميوههاى آن گردد مىبينى يك بته از كدو و خربوزه را چند دانه به روبروى خوابيده و ميوههايش بر دورش گذاشته مانند گربه كه خوابيده باشد و فرزندانش بر دورش گرد آمده باشند و پستانهاى او را در دهن گرفته و شير مىمكند.
و ايضاً نظر كن كه اين ميوهها در چه وقت مىرسد كه عين شدّت
گرما و حرارت هواست و نفوس را نهايت اشتياق به امثال آنها هست، و اگر اينها در زمستان مىرسيدند هر آينه مردم از روى كراهت تناول مىنمودند، يا آن كه ضرر به بدنهاى ايشان مىرساندند.
نمىبينى كه نوعى از خيار در زمستان به هم مىرسد و مردم امتناع مىنمايند از خوردن آن مگر كسى كه بسيار حريص باشد و پروا نكند از خوردن چيزى كه به او ضرر رساند و رعايت عواقب امور نكند.
تفكّر كن اى مفضّل در درخت خرما چون ماده دارد كه محتاج است كه نر را بر آن بجهانند، براى آن نرى آفريده مانند مردان كه از براى آبستن كردن زنان خلق شدهاند.
تأمل كن خلقت درخت خرما را كه چگونه از تار و پود بافته شده مانند جامهها كه به دست مىبافند براى آن كه صلب و محكم شود و از برداشتن خوشههاى گران كه نشكند و از بادهاى تند كسرى بر آن راه نيابد و براى بناهاى سقفها و پلها و غير آن به كار توان برد.
و هم چنين ساير چوبها را كه ملاحظه مىكنى بافته شده و اجزايش در طول و عرض در ميان يك ديگر داخل شدهاند مانند تداخل تار و پود و مع ذلك استحكامى دارد با نرمى كه از آن آلات و ادوات و درها و پنجرهها به عمل توان آورد زيرا كه اگر مانند سنگ،
محكم و سنگين بود و در سقفها به كار نمىتوانست برد و درها و كرسىها و صندوقها و امثال آن از آن نمىتوانست ساخت. و از مصالح عظيمه كه در چوب و تخته است، آن است كه بر روى آب مىايستد و از آن كشتىها به عمل مىآيد كه مانند كوه از بارهاى گران در آن جا مىدهند و از شهر به شهر نقل مىكنند با نهايت خفّت مئونه و آسانى، و اگر اين نمىبود، كار بر مردم دشوار مىشد در حمل و نقل بسيارى از امتعه كه بدون كشتى نقل آنها ميسّر نيست يا بسيار دشوار است.
تأمل كن در عقاقير و ادويه كه هر يك را حكيم عليم براى امرى آفريده و خاصيتى بخشيده، يكى در عروق و اعماق و مفاصل بدن نفوذ مىكند و مواد غليظه سوداويّه و بلغميه را مىكشد و دفع مىكند مانند شاهترّه و افتيمون. و ديگرى بادها را دفع مىكند مانند سكينج. و ديگرى ورمها و اشباه آنها را به تحليل مىبرد.
كى اين خاصيتها و قوتها را در آنها قرار داده به غير آن كه آنها را آفريده است براى مصلحت عباد؟ و كى متفطّن ساخته مردم را كه اين منفعتها در آن هست به غير از آنكه اين منافع را در آنها قرار داده؟ و كى مىتواند بود كه مردم به عرض و اتّفاق اطّلاع بر اين منافع جليله به هم رسانيده باشند؟
و اگر تعليم كنيم كه انسان به عقل و تجربه به اين خواص متفطّن تواند شد، حيوانات و چهارپايان چگونه متفطّن مىشوند بدون الهام خالق اينها، چنانچه بعضى از درندگان مداوا مىكنند جراحت خود را به بعضى از عقاقير و صحّت مىيابند. و بعضى از طيور اگر قبضى در طبعشان به هم رسد به آب دريا حقنه مىكنند و باعث اطلاقشان مىشود، و امثال اين بسيار است.
و شايد شك كنى منفعت اين گياه فراوان كه در دشت و هامان مىرويد در مكانى چند كه انسى و انيسى به هم نمىرسيد و گمان كنى كه زيادتى است و احتياجى به آن نيست، و نه چنين است بلكه غذاهاى وحشيان است و دانههايش علف پرندگان است و چوب و شاخش هيزم مسافران و شهريان است و بسيارى از آنها دواى امراض ابدان است. و بعضى پوستها را دبّاغى مىكنند و به بعضى متاعها را رنگ مىكنند و اشباه اينها از مصلحتها بسيار است مگر نمىدانى كه خسيستر و بىقدرتر از گياهها پيزر است و مانند آن و در آن انواع منفعتها است مثل آن كه كاغذ از ايشان مىسازند، و پادشاهان و رعايا به آن محتاجند و حصير از آن مىسازند كه هر صنف از مردم آن را به كار مىفرمايند. و غلافها را براى محافظت ظروف آبگينه و غير آن مىسازند و ظروف كه در صندوقها گذارند در ميانش پر مىكنند كه نشكند و اشباه اين از منافع در آن بسيار است.
پس عبرت بگير بر آنچه مشاهده مىنمائى از اصناف منفعتها در صغير و كبير خلق و آنچه قيمتى دارد و آنچه قيمت ندارد. و از عذره انسان و سرگين حيوانات چيزى خسيستر و حقيرتر نمىباشد كه اكثر آنها با دنائت نجاست را جمع كردهاند و نفع آنها را در زراعات و بقول و خضراوات و فواكه به مرتبهاى است كه هيچ چيز به آن برابرى نمىكند حتّى آن كه هيچ يك از سبزىها به صلاح نمىآيد و نموّ نمىكند. مگر به عذره و سرگين كه همه كس آنها را نجس و قذر مىشمارند و نزديكشان نمىروند.
بدان كه منزلت و منفعت هر چيز در خور قيمتش نمىباشد، بلكه دو قيمت و دو بازار مىباشد، يكى بازار كسب و تجارت، و ديگرى بازار علم و معرفت، پس چيزى كه قيمتش كم باشد در باب علم و معرفت و استدلال و اعتبار، آن را حقير مشمار و اگر طالبان كيميا بدانند كه عذره چه منفعت دارد از براى آنها، هر آينه بخرند آن را به گرانترين ثمنها.
مفضّل گفت: كه چون سخن بدينجا انجاميد و وقت زوال شد و مولاى من به نماز برخاست، گفت: فردا بامداد به نزد من بيا ان شاء اللَّه.
من به منزل خود مراجعه كردم با يك عالم سرور و ابتهاج به آنچه
مولايم به من بخشيد از خزائن علم و معرفت، و منعم حقيقى را شكر كردم به اين نعمت و شب را به اميد وعده صباح به انواع شادى و ارتياح به روز آوردم.
مفضّل گفت: كه چون بامداد روز چهارم شد، به خدمت مولاى خود شتافتم، چون رخصت دخول و جلوس يافتم به دو زانوى ادب در خدمت امام رفيع النّسب نشستم، پس فرمود كه:
از ما است تحميد و تنزيه و تعظيم و تقديس اسمى كه از همه نامها قديمىتر (1)
استاد علامه در تعليقه خود مىنويسد: مقصود از اسم، خود مسمى است ولى نه آن گونه كه مرحوم مجلسى فرمود كه مراد از مسمى ذات مىباشد، بلكه مقصود آن چيزى است كه احاديث باب« اسماء حسنى» بر آن دلالت دارند كه آن اسماء حسنى از مصداقى مناسب خود حكايت دارد و مصداق اسم ذات است- عزّت اسماءه- و نامهاى تلفظ شده در حقيقت اسم اسماند. مرحوم مجلسى اين اخبار را از متشابهات دانسته و لذا در توجيه آنها دچار زحمت شده است و اما دو معناى نخست كه مجلسى فرموده، قطعاً درست نيستند چگونه امام اسم به اين معنى را با صفت« ذِي الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ» توصيف مىكند و سپس« النور الاعظم» را بر آن عطف مىكند.
است، و نورى كه از ساير انوار عظيمتر است، يعنى1) مرحوم علامه مجلسى در بيان خود نوشته است: مراد از اسم، مسمى است يا مراد آن اسمى است كه خداوند آشكارش كرده و قبل از اسامى ديگر در لوح ثبت فرموده است و يا مراد، اسمى است ويژه ذات و آن بيشترين و شريفترين اسمها در مقام اعتبار است. بحار، ج 3، ص 143.
خداوند على علّام، صاحب جلال و اكرام و انشاكننده انام، و فانىكننده عالمها و زمانها و صاحب رازهاى پنهان و علم غيبى كه مخفى است از ديگران و نامهايش مخزون است نزد دوستانش، و علومش از اغيار مكنون است.
و صلوات و بركات بلا نهايت بر رساننده وحى و اداكننده رسالت كه فرستاده است او را بشارت دهنده به ثواب و ترساننده از عقاب و دعوتكننده به سوى خدا به توفيق او و سراج منير راه هدايت تا هر كه گمراه گردد بعد از اتمام حجّت هلاك شده باشد و هر كه به ايمان و هدايت زنده گردد از راه دليل و برهان به منازل عرفان رسيده باشد. (1)
و درود بر آل بىمثال او باد. صلوات طيّبات و زاكيات و تحيات ناميات و سلام و رحمت و بركات ابد الابدين و دهر الداهرين. و ايشانند سزاوار هر تحيّت و كرامت.
شرح كردم براى تو اى مفضّل! دليلها براى وجود و علم و حكمت خالق اشياء و شواهد بر تدبير و تقدير ملك قدير در خلق انسان و حيوان و شجر و گياه و غير آن آن قدر كه عبرت گيرد هر عاقلى.
و اكنون شرح مىكنم براى تو آفتها را كه حادث مىشود در بعضى از زمانها و آنها را گروهى از جاهلان وسيله گردانيدهاند براى انكار خلق و خالق و تدبير و تقدير و آنچه انكار مىكنند و مخالف
1) سوره انفال، آيه 42.
حكمت مىدانند وقوع آنها را در اين عالم ملاحده كه به صانع قائل نيستند و اتباع مانى نقّاش كه به دو خدا قائلند از مكاره و آلام و مصائب و مرگ و فنا. و آنچه طبيعيّان حكماء مىگويند كه اشياء به طبايع خود مىآيند و مىروند بىمدبّرى و صانعى، در اين امور سخن مىگوئيم تا ردّ اقوال ايشان بر تو آسان گردد.
گروهى از جاهلان و ملحدان قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ. (1)آفتهائى را كه در بعضى از زمانها حادث مىشود مانند: و باء و طاعون و يرقان و انواع بيمارىها و تگرگ و ملخ كه زراعت و ميوهها را ضايع كنند، وسيله كردهاند براى انكار خلق و شبهه گردانيده در وجود خالق قدير.
پس در جواب ايشان مىگوئيم كه: اگر خالقى و مدبّرى در عالم نمىبود مىبايست كه زياده از اين فتنه و فساد و آفات و حوادث در جهان پديد آيد، مثل آن كه آسمان بر زمين بيفتد يا زمين به آب فرو رود، يا آفتاب از طلوع تخلّف نمايد و هرگز طالع نشود، و نهرها و چشمهها خشك شوند به نوعى كه يك قطره آب در آنها به هم نرسد، و هوا راكد شود كه مطلقاً باد حركت نكند تا همه اشياء فاسد گردد، يا آب دريا بر زمين جارى گردد كه عالم را غرق كند.
و باز اين آفتها كه گاهى مىرسد از طاعون و ملخ و امثال اينها،
1) سوره توبه، آيه 30
چرا دايم و ممتدّ نمىگردد تا آنچه در عالم هست مستأصل گرداند، بلكه گاهى به هم مىرسد و زود برطرف مىشود؟
نمىبينى كه عالم از اين احداث جليله كه موجب بوار و هلاك اهل عالم است محفوظ و مصون است و گاهى ايشان را به آفات قليلى مىگزد و مىترساند براى تأديب و تقويم ايشان و باز به زودى از ايشان زايل گرداند تا وقوع آنها پندى و نصيحتى باشد براى ايشان و ازالهاش رحمتى و نعمتى باشد بر ايشان.
و به تحقيق كه انكار مىكنند ملاحده و اتباع مانى مكاره و مصائبى را كه به مردم مىرسد و مىگويند كه اگر براى اين عالم خالق رحيم و مهربانى باشد، چرا اين امور ناخوش به ظهور مىآيد؟
و گوينده اين سخن را گمان آن است كه مىبايد عيش آدمى در دنيا از هر كدورتى خالص و صاف باشد و به هيچ المى مشوب و مخلوط نباشد، و اگر چنين بود آن مقدار شرّ و طغيان و فساد به هم مىرسيد كه نه براى دنيا به كار مىآيد و نه براى آخرت چنانچه مىبينى گروهى را كه به ناز و نعمت بر آمدهاند و در امنيت و توانگرى و رفاهيت نشو و نما كردهاند به مرتبه از طغيان و كفران مىرسند كه گويا فراموش كردهاند كه از جنس بشرند يا مربوب مدبّر قضا و قدرند، يا محتمل است كه ضررى به ايشان برسد يا مكروهى بر ايشان نازل گردد، و به
خاطر ايشان نمىرسد كه ضعيف را رحم كنند، يا فقيرى را دستگيرى نمايند، يا اگر مبتلائى را بينند بر او رقّت كنند، يا نسبت به بيچاره مهربانى اظهار نمايند، يا تعطّفى براى مكروهى به عمل آورند و چون مكروهى ايشان را گزيد و شدّت مصيبتى يا دردى را يافتند پند پذير مىگردند، و بسيارى از آنها را كه جاهل و غافل بودند مىفهمند و از كثرت معاصى و فسادها كه كه مرتكب بودند تائب و منزجر مىگردند.
و گروهى كه موذيات را در عالم نمىپسندند، مانند كودكانند كه مذمّت مىنمايند دواهاى تلخ ناگوار را و به خشم مىآيند از منع كردن ايشان از اطعمه لذيذ كه ضرر مىرساند به ايشان، و كسب آداب و علوم و صنعتها را دشمن مىدارند، و دوست مىدارند كه پيوسته احوال خود را به لهو و لعب و بطالت بگذرانند و هر طعام و شرابى كه خواهند بخورند و بياشامند و نمىيابند كه به بطالت نشو و نما كردن چه ضررها به دين و دنيا مىرساند، و اطعمه و اشربه لذيذه ضاره چه دردها در ابدان ايشان احداث مىنمايد، و نمىفهمند كه در تحصيل آداب حسنه و عواقب حميده منظور است، و در آشاميدن دواهاى تلخ منافع پسنديده مىشود، بسا المها كه راحتها در عقب دارد، و بسا تلخىها كه شيرينىها بار مىآورد.
اگر كسى گويد كه: چرا آدميان را همه معصوم نيافريدند كه قادر بر
معاصى و بدىها نباشند تا آن كه محتاج به تنبيه به اين آلام و اسقام نباشند؟
جواب مىگوئيم كه: اگر چنين بودند همه بر حسنه مستحقّ ثواب و حمد و ستايش نمىشدند. (1)
و اگر گويند كه: اگر خدا او را به نعيم و لذات بهشت رساند، چه ضرر مىرسد به او كه مستحق ثواب نباشد و او را بر حسنات ستايش نكند؟
جواب گوئيم كه: شما عرض كنيد بر مردى كه بدنش و عقلش صحيح باشد و به تنعّم و رفاهيّت بنشيند و ديگرى اسباب عيش او را آماده كند بدون سعى و عملى و استحقاقى، آيا قبول اين امر مىكند و طبعش به اين حالت خسيس راضى مىشود؟ اگر عقلش سليم است البته به اندك نعمتى كه به اندك سعى و حركت بيابد راضىتر خواهد بود از آن كه نعمت بسيار بدون سعى و استحقاق به دستش آيد، هم چنين نعيم آخرت براى اهلش به آن كامل و تمام است كه سعى در آن كردهاند و به استحقاق يافتهاند، پس نعمت در اين باب بر آدمى مضاعف گرديده كه او را قوت سعى در دنيا دادهاند و راه تحصيل درجات آخرت به او نمودهاند و ثواب جزيل بر عمل و سعى او مقرر فرمودهاند: كسى سرور و لذّت او در آخرت به اين سبب مضاعف است.
1) چون اعمال نيك را از روى اختياراتشان نكردهاند.
اگر گويند كه: چون گفتى كه عصمت به جبر منافات با استحقاق دارد، ممكن بود كه بدون عصمت مردم را تكليف نمايد و به هر حال ايشان را به بهشت برد و هر كه خواهد كه نعيم اخروى با استحقاق بيابد، اطاعت كند و هر كه نخواهد و به نعيم بىسعى راضى باشد بدون عمل ثواب بيابد.
جواب گوئيم كه: اگر اين راه بر مردم گشوده شود كه با وجود گناه ثواب يابند و بيم عقاب نداشته باشند هر آينه در ارتكاب فواحش و معاصى اكثر خلق چندان مبالغه نمايند كه فساد در زمين پيدا شود و يك ديگر را بكشند و ظلم و بيداد كنند و حكمت عدل حق تعالى باطل گردد و تدبير به تعطيل مبدّل شود و فساد اين امر در غايت ظهور است.
و گاهى اين ملاحده معطّله (1)
ب: گروهى كه خدا را قبول داشتهاند ولى بعث و نشور را انكار مىكردند.
ج: گروه سوم بت پرست بوده و انبيا و رسولان را قبول نداشتهاند.
نك: ملل و نحل، ج 2، ص 253، چاپ قاهره.
در ابطال تدبير و انكار خالق خبير چنگ مىزنند به آفتها كه در ميان خلق به هم مىرسد و نيكوكار و بد كار را فرو مىگيرد و بد كار نجات مىيابد.مىگويند در تدبير حكيم روا باشد كه نيك و بد در اينها مساوى
1) معطله عرب عبارت بودهاند از: الف، منكران صانع و بعث و قيامت كه در اصطلاح قرآن، دهريان و طبيعتگرايان خوانده شدهاند. رجوع كنيد به الجاثية، 24، و الاعراف 185.
باشند، يا آن كه حال بد كردار بهتر از حال نيكوكار باشد.
پس جواب مىگوئيم كه: اين آفتها و بلاها اگر چه به صالح و طالح هر دو مىرسد، اما حق تعالى صلاح هر دو صنف را در اين دانسته، اما صالحان به سبب بلا متذكر مىشوند نعمتهاى حق تعالى را كه در حال صحّت به ايشان عطا كرده و اين باعث شكر و صبر ايشان مىگردد، و اما طالحان و بد كرداران زيرا كه چون اين بلاها به ايشان رسد طغيان ايشان را كم مىكند، و منع مىنمايد ايشان را از معاصى و فواحش. و اگر از آن بلا سلامتى يافتند براى دو صنف نفع مىبخشد، زيرا كه صلحا در بر و نيكى و صلاح مىافزايند و بصيرت ايشان زياده مىگردد، و فجّار و اشرار رأفت و رحمت پروردگار خود را مىدانند و احسان ملك منّان بدون استحقاق ايشان، ترغيب مىكند ايشان را بر نيكى و عفو نسبت به كسى كه بدى كند به ايشان.
و شايد كسى گويد كه: آنچه گفتيم (در تلف شدن اموال است، پس چه مىگويد در آنچه مردم در بدنهاى خود به آن مبتلا مىشوند و موجب تلف شدن ايشان مىگردد مانند: سوختن و غرق شدن به سيل و زلزله؟
در جواب مىگوئيم كه: در اينها نيز رعايت مصلحت هر دو صنف شده است، اما نيكان و ابرار زيرا كه در مفارقت دنيا راحت مىيابند از تكاليف آن و نجات مىيابند از مكاره آن. و امّا اشرار و فجّار زيرا كه كفّاره بعضى از گناهان ايشان مىشود و ايشان را مانع مىگردد از ازدياد معاصى.
و مجمل سخن آن است كه: خالق عليم و قادر حكيم هر يك از اينها را بر وجه مصلحت و از براى خير و منفعت عباد به عمل مىآورد و آنچه به ظاهرش مىنمايد به جهت خير جارى مىگرداند چنانچه اگر باد درخت عظيمى را بيندازد و صانع دانا آن را در منافع عظيمه مانند در و پنجره و ستون و غير اينها به كار برد ضرر را به نفع مبدّل گردانيده، هم چنين مدبّر حكيم آفاتى كه در ابدان و اموال مردم عارض مىگردد همه را خير و منفعت مىگرداند.
اگر كسى گويد كه اگر اين مفاسد در ابدان و اموال عارض نمىشد چه مىشد و چه مفسده لازم مىآمد؟
جواب گوئيم كه: اگر اينها نمىشد، مردم به سبب امتداد سلامت و رفاهيّت و نعمت ميل مىكردند به سوى معاصى، و فجّار در ارتكاب گناهان مبالغه مىكردند، و صلحا در عبادت و طاعت و نيكى سست مىشدند و غالب حال خلق آن است كه در راحت حال و وفور نعمت آن دو حالت ايشان را عارض مىگردد و اين حوادث كه بر ايشان حادث مىشود ايشان را مىترساند و مانع مىگردد ايشان را از معصيت و متنبّه مىگرداند ايشان را كه ميل كنند به سوى امرى كه موجب رشد و صلاح ايشان باشد. و اگر اينها بر ايشان وارد نشود هر آينه از حد به در خواهند رفت در طغيان و معصيت، چنانچه طاغى شدند در زمانهاى گذشته تا واجب شد بر ايشان هلاك و بوار به طوفان و لازم شد پاك گردانيدن زمين از ايشان.
و از جمله چيزهائى كه ملاحده انكار مىكنند، مرگ و فنا است و گمان آن است كه اگر مردم در اين دنيا هميشه مىبودند نمىمردند و به بلاها مبتلا نمىشدند بهتر بود.
چون به غايت اين امر نظر كنى مىدانى كه خطا است، زيرا كه اگر هر كه داخل عالم شده و خواهد شد بمانند و نميرند، هر آينه زمين بر ايشان تنگ شود و مزارع و اقوات كمى كند. اكنون كه مرگ ايشان را فانى مىكند در مساكن و مزارع با يك ديگر معارضه مىكنند كه جنگها ميان ايشان به هم مىرسد و خونها ريخته مىشود، و اگر متولّد مىشدند و نمىمردند چگونه مىشد حال ايشان؟ البته بر ايشان غالب مىشد شر و حرص و قساوت و سنگينى دل. و اگر از مرگ نمىترسيدند و اميد حيات ابد به خود مىداشتند، به هيچ چيز در دنيا قانع نمىشدند و به كسى چيزى نمىدادند و امرى كه بر ايشان واقع مىشد هرگز فراموش نمىكردند و تسلّى نمىيافتند زيرا كه به ياد مرگ مصائب و محن گوارا مىشود و از زندگانى و ساير امور دنيا ملال به هم مىرسانند، چنانچه مىبينى كه جمعى كه عمرشان دراز شد، از زندگى ملول مىشوند و آرزوى مرگ مىكنند كه از مشقتهاى دنيا راحت يابند.
اگر گويند ملال از حيات به سبب مكاره و تعبهاى دنيا است، اگر تعبها و المها را از ايشان بردارند آرزوى مرگ نخواهند كرد.
جوابش آن است كه گفتيم كه: اگر چنين مىبودند ايشان را طغيانى
به هم مىرسيد كه ضرر به دين و دنياى ايشان و ديگران داشت.
و اگر گويند كه: بايد توالد و تناسل ميان ايشان نشود تا به نمردن، مساكن و معاش بر ايشان تنگ نشود.
جواب گوئيم: در اين صورت اكثر خلق از نعمت حيات و تمتّع به نعمتهاى دنيوى و اخروى واهب خيرات و مفيض بركات محروم مىماندند و جميع نعمتها مخصوص جماعت قليلى مىبود كه اول از بيداى عدم به سراى وجود داخل شدند، و نعمت خداوند بىمنّت بايد كه عام باشد هر يك از مواد قابله ممكنات به قدر قابليت و استمداد بهرهمند گردند.
اگر گويند كه: بايست در اول جميع افراد بشر كه تا انقراض عالم موجود شوند بيافريند و همه را در دنيا تا قيامت زنده بدارد.
جواب گوئيم كه: همان مفسده تنگى مساكن و معايش عود مىكرد.
و ايضاً اگر توالد و تناسل نبود، انس گرفتن خويشان به يك ديگر و اعانت ايشان كردن يك ديگر را نزد شدايد بر طرف مىشد و لذّت تربيت فرزندان و سرور به ايشان نمىبود و رعايت حقوق پدر و مادر و اقارب و ثوابها كه بر اينها مترتّب مىشد مفقود مىشد، پس آنچه گفتيم دليل است بر آن كه آنچه در خاطرها گذرد از احتمالات به
غير آنچه تقدير كرده است مدبّر ارضين و سماوات همه سفاهت رأى و محض خطاست.
صوت
و شايد كسى طعن كند بر تدبير عليم خبير از جهت ديگر و گويد كه: چگونه نظام اين عالم به تدبير باشد و حال آن كه مىبينيم در اين دنيا مدار بر ظلم و فساد است و قوى بر ضعيف ستم مىكند و مالش را غصب مىكند و ضعفا پامال اقويا مىگردند، و صالحان فقير و مبتلا مىباشند و فاسقان به عافيت و نعمت مىگذرانند، و كسى كه مرتكب فواحش و معاصى شود به زودى عقوبت به او نمىرسد. و اگر در عالم مدبّرى مىبود بايست نيكان روزى فراوان يابند و بدان محروم گردند و اقويا نتوانند كه به زير دستان جور و ستم كنند بايست كه هر يك مرتكب معصيتى شود، به زودى عقوبت آن را بيابد تا منزجر گردد و موجب تنبيه ديگران گردد.
جوابش آن است كه اگر چنين مىبود فضيلتى كه انسان را بر ساير حيوانات هست كه كارها را از اراده و اختيار به محض تحصيل رضاى رب كريم به عمل آورند و اعتقاد به مثوبات اخروى داشته باشند و بدين جهت اتيان به طاعات و ترك منهيات نمايند برطرف مىشد، و مردم مانند چهار پايان مىبودند كه ايشان را ساعت به ساعت به تخويف عصا و تازيانه و تطميع علف و دانه كار فرمايند، و هيچ كس
از روى يقين به ثواب و عقاب آخرت كار نمىكرد و به اين سبب ايشان از حدّ انسانيّت بيرون مىرفتند و به منزله چهارپايان و بهايم مىشدند، و مدار عمل ايشان بر نفع و ضرر عاجل مىشد و از ثواب آجل غافل مىگرديدند.
و ايضاً صالحان عمل شايسته نمىكردند مگر براى فراخى روزى و وسعت دنيا و كسى ترك ظلم و فواحش و معاصى نمىكرد مگر از ترس عقوبتى كه همان ساعت بر او نازل شود تا آن كه جميع اعمال عباد به طاعات عبّاد بر امر حاضر جارى مىشد و به يقين آخرت مطلقاً مثوب نبود و مستحق ثواب عقبى و نعيم دايم روز جزا نمىشدند با آن كه اين امورى كه طعنكننده ذكر كرد از فقر و غنا و عافيت و بلا چنان نيست كه هميشه بر خلاف قياس او جارى باشد، بلكه گاهى بر وفق گمان او جارى مىشود چنانچه مىبينى بسيارى از صالحان مال فراوان دارند و به رفاهيّت زندگانى مىكنند براى آن كه مردم گمان نكنند كه كفّار هميشه در نعمتند و ابرار پيوسته در زحمت، و اين باعث شود كه مردم اختيار فسق بر صلاح كنند و بسيارى از فسّاق چون فسق ايشان به نهايت رسيد و ضرر ايشان بر مردم و برخورد بسيار شد در دنيا با ايشان عقوبات عظيمه نازل مىشود، چنانچه نيز (فرعون) و اصحابش را به غرق هلاك كرد، و (بخت النصر (1)) را به سرگردانى
1) علامه قزوينى معتقد بوده است كه صورت صحيح اين كلمه بدون الف و لام است بخت نصر( به ضم باء موحده و سكون خاء معجمه و ضم تاء مثناة فوقانية و نون مفتوحه و صاد شدده مفتوحه و در آخر راء مهمله).
هلاك نمود و (بلبيس) را كشت.
و اگر عقوبت بعضى از اشرار و مثوبت جمعى از اخيار را براى مصالح بسيار تأخير كند به دار القرار، موجب بطلان تدبير عزيز جبار نيست زيرا كه بعضى از پادشاهان زمين گاه است كه انتقام بعضى از نافرمانان و انعام گروهى از مطيعان را براى مصلحتى چند تأخير مىكنند و منافى تدبير ايشان نيست، بلكه عقلا اينها را از تدبيرات حسنه ايشان مىشمارند. و هر گاه براهين قطعيه و دلايل يقينيه دلالت كند بر آن كه اشياء را خالق حكيم قادرى هست بايد كه آنچه بينند حمل بر حسن تدبير او كنند زيرا كه صانع خلق خود را مهمل و ضايع نمىگذارد مگر به يكى از سه وجه:
اول- آن كه عاجز باشد.
دوم- آن كه جاهل باشد به كيفيت تدبير.
سوم- آن كه شرارت او مانع باشد از ايصال خير و نفع به عباد، و جميع اينها در حقّ خالق عالم جلّ و علا محال است زيرا كه خالق چنين خلقى با اين عظمت و وسعت و كمال عاجز نمىباشد و نظام چنين كه در عالم مشاهده مىشود و مصالحى كه در هر چيز به عمل آمده از جاهل به وجود نمىآيد و چنين صانعى را به جهل نسبت نمىتوان كرد و خداوند با اين كمال و رفعت و با اين لطف و رحمت و منعم به اين جلايل نعمت به شرارت و خسّت منسوب نمىباشد.
پس معلوم شد كه صانع اين خلق به حسن تقدير تدبير خلق خود
مىنمايد و هر چند عقل ما به مصالح بسيارى از آن نرسد زيرا كه بسيارى از تدابير ملوك و حكمتهاى افعال ايشان را عامّه رعايا نمىفهمند و اسباب آنها را نمىدانند كه بر وجه حكمت واقع شده بود، و از بعضى احوال ملوك استدلال بر افعال و اعمال ملك الملوك مىتوان كرد.
و اگر دوائى را دو مرتبه يا سه مرتبه به كار برند و اثر حرارت يا برودت از آن مشاهده نمايند حكم مىكنند كه حارّ است يا بارد است و شك نمىكنند در آن، چرا اين جاهلان آنقدر شواهد حكمت و صواب در هر چيز مشاهده مىكنند كه عقل از احصاى عشرى از اعشار آن به عجز و قصور معترف است و حكم به صواب تدبير و وجود مدبّر قدير خبير نمىكنند. اگر به فرض محال، نصف آنچه در عالم موجود است وجه حكمت در آنها مخفى باشد، هر آينه عاقل نبايد حكم به اهمال و عدم مدبّر ذو الجلال كند زيرا كه وجوه حكمت و صواب كه در نصف ديگر ظاهر است، كافى است براى حكم به حسن تدبير و علم به وجود صانع قدير، پس چگونه اين توهّم توان كرد با آن كه هر چه را تفتيش نمائى و به عقل صحيح در آن نظر كنى بر نهايت استقامت و كماليابى و هر وضعى كه براى عالم تقدير كنى چون تأمل آن وضعى كه هست بكنى از آن نيكوتر است.
بدان اى مفضّل! كه نام اين عالم به زبان يونانى كه جارى و معروف است نزد ايشان (قوسموس) است. و تفسيرش در لغت ايشان زينت
است. و فلاسفه و مدّعيان حكمت عالم را چنين نام كردهاند براى حسن تقدير و ثواب انتظامى كه در آن مشاهده كردهاند، پس راضى نشدند به آن كه تقدير و نظام نام كنند تا آن كه او را زينت ناميدند تا خبر دهند كه با اتقان و احكامى كه دارد در غايت حسن و بها و زينت است.
تعجب كن اى مفضّل از گروهى كه حكم نمىكنند بر صناعت طب و به خطا با آن كه مىبينند كه طبيبان خطاى بسيار مىكنند و حكم مىكنند بر عالم به اهمال با آن كه هيچ چيز آن را مهمل نمىيابند! بلكه تعجّب كن از اخلاق گروهى كه دعوى حكمت مىكنند و چون وجه صواب در امرى از امور عالم بر ايشان مخفى ماند زيان مىگشايند به مذمت خالق حكيم! و عجب است از (مانى) مخذول كه دعوى اسرار مىكند و چون بعضى از شواهد حكمت در خلق اشياء بر او مخفى مانده نسبت داده است خلق را به خطا و خالق را به جهل تبارك اللَّه الحكيم الكريم و سبحان اللَّه العلى العظيم.
و از همه عجبتر، ملاحده معطلهاند كه مىخواهند به حسّ ادراك كنند چيزى را كه به عقل در نمىآيد و چون حق تعالى را به حواس ادراك نمىتوان كرد انكار مىكنند و مىگويند كه آن چه را به حواس ظاهر ادراك نكنيم اقرار به وجودش نكنيم و چون گويند به ايشان كه خدا به عقل مدرك نمىشود، مىگويند كه: چون مىتواند بود كه چيزى به عقل مدرك نگردد؟
جواب گوئيم كه: او بالاتر از مرتبه ادراك عقل است چنانچه ديده مرتبه از ادراك دارد و بالاتر از مرتبه خود ادراك نمىتواند كرد و بدون شرايط رويت نمىتواند ديد، هم چنين عقل بالاتر از مرتبه خود را ادراك نمىتواند كرد به درستى كه اگر سنگى ببينى در هوا بلند شده مىدانى كه شخصى او را انداخته است و اين علم نه از راه ديده است بلكه عقل حكم مىكند كه سنگ به خودى خود بالا نمىرود.
نمىبينى كه بصر در اينجا عاجز است و عقل حكم مىكند و هم چنين عقل در معرفت خالق حدّى دارد كه از آن نمىتوان گذشت، چنانچه مىداند كه جايى دارد و آن را نديده است و به حاسه از حواس، ادراك آن نكرده است و حقيقت آن را نمىداند.
و هم چنين به عقل مىداند كه صانعى دارد كه او را ايجاد كرده اما احاطه به كنه ذات و صفات او نكرده.
اگر گويند كه: چگونه بنده ضعيف را مكلّف ساخته كه به عقل لطيف او را بشناسد و حال آن كه عقل او قاصر است از احاطه به او؟
گوئيم كه: معرفت خود را آن قدر به ايشان تكليف نموده كه در وسع ايشان هست و از عهده آن بر مىآيند و آن معرفت آن است كه يقين كند به وجود او و امر و نهى او را اطاعت نمايند، و تكليف نكرده است ايشان را كه او را به كنه ذات و صفات بشناسند. چنانچه پادشاه تكليف نمىكند رعيّت خود را كه بدانند كه او دراز است يا كوتاه، يا سفيد است يا سياه، بلكه ايشان را مكلّف مىسازد كه اذعان كنند به
پادشاهى او و قبول كنند فرمان او را. نمىبينى اگر مردى به در خانه پادشاه بيايد و بگويد كه خود را به من بنما كه خوب تو را بشناسم و گر نه طاعت تو را نمىكنم، هر آينه مستحق عقوبت پادشاه خواهد شد. هم چنين اگر كسى گويد كه: من اطاعت خالق نمىكنم تا او را به كنه بشناسم، هر آينه خود را در معرض سخط او در آورده خواهد بود.
اگر گويند كه: ما او را وصف مىكنيم كه عزيز است و حكيم و جواد است و كريم؟
جواب گوئيم كه: اينها همه صفات اقرار است نه صفات احاطه، زيرا كه اذعان مىكنيم كه حكيم است و كنه حكمت او را نمىدانيم بلكه به وجهى تصور كردهايم. و هم چنين (قدير) و (جواد) و ساير صفات كماليه او را اثبات مىكنيم اما آن صفات را به كنه ندانستهايم چنانچه آسمان را مىبينيم و حكم به وجودش مىكنيم اما حقيقت و جوهرش را نمىدانيم و دريا را مىبينيم اما عمقش را و منتهايش را نمىدانم و امر او بالاتر است از اين مثالها و مثلها قاصر است از او و اما عقل را راهنمائى مىكند به سوى معرفت او.
اگر گويند كه: چرا مردم اختلاف كردهاند در ذات و صفات او؟
گوئيم: براى آن كه اوهام و عقول قاصراند از رسيدن به ساحت و جلالت و عظمت او، چون از اندازه خود تجاوز كردهاند و طلب معرفت او نمودهاند و مىخواهند احاطه به كنه او كنند با آن كه عاجزند از ادراك امرى چند كه در خفا از او پستترند، لهذا حيران
شدهاند و هر يك به نادانى سخنى گفتهاند.
از جمله چيزهائى كه پستتر از ذات اقدس اوست و عقل عاجز است از معرفت آن، اين آفتاب است كه مىبينى كه بر عالم طالع مىشود و كسى حقيقت او را نمىداند و به اين سبب فلاسفه در حقيقت آن سخنهاى مختلف گفتهاند: بعضى گفتهاند كه: فلكى است ميان تهى و مملو از آتش است و دهانى دارد كه اين حرارت و شعاع از آن ساطع مىشود.
و بعضى گفتهاند: مانند ابر است (1)و بعضى گفتهاند: از آبگينه است و قبول ناريّت از عالم مىكند و شعاعش را بر عالم مىافكند.
و بعضى گفتهاند: جسم لطيفى است كه از آب دريا منعقد مىشود، و بعضى گفتهاند: اجزاى بسيار است كه از آتش مجتمع شده.
و بعضى گفتهاند: جوهر پنجم است به غير از عناصر چهارگانه.
باز در شكلش اختلاف كردهاند: بعضى گويند: صفحه عريضى است.
و گروهى گويند كه: كره مدحرجهاى است.
هكذا در مقدارش اختلاف دارند: بعضى گمان كردهاند كه به قدر زمين است، و بعضى گفتهاند كمتر از زمين است، و بعضى گفتهاند كه از جزيره عظيمه بزرگتر است، و اصحاب هندسه مىگويند كه: صد و
1) اين احتمال در نسخه ش 6051 نيست.
هفتاد برابر زمين است، پس اختلاف اقوال در آفتاب دليل است بر آن كه حقيقتش را درست نيافتهاند و به گمان، سخنها گفتهاند:
هر گاه كه آفتاب ديده مىشود و حسّ ادراك آن مىكند و عقول حكماء از حقيقت آن عاجزند، چگونه توانند يافت حقيقت خداوندى را كه به حس در نيايد و عقل و وهم به ساحت عزّتش راه نيابد؟
مترجم گويد: كه آن كه در حقيقت شمس ميان متأخرين حكماء كه اقوال ايشان متداول است مشهور است آن است كه جوهر ديگر است غير عناصر اربعه. و در شكلش، مشهور كروى بوده است. و در مقدارش آن كه صد و شصت برابر زمين و ربع و ثمنى است. و اقوال مذكوره اقوال قدماى حكماست كه در اين زمان متروك است. [انتهى پس حضرت فرمود كه: اگر كسى گويد كه: چرا از خلق پنهان شده؟
جواب گوئيم كه: مستتر و پنهان شدن ذات مقدس نه به آن معنى است كه به اراده خود را مستور گردانيده، چنانچه پادشاهان يا ديگران بدرها و پردهها و ديوار پنهان مىشود از رعيّت خود، بلكه معنيش آن است كه ذات مقدس از آن لطيفتر و رفيعتر است كه عقل ادراك او تواند كرد، چنانچه (نفس ناطقه) كه يكى از مخلوقات او است ادراك آن به فكر و نظر ميسّر نيست.
اگر گويند كه: چرا لطيف و متعالى گرديده است از ادراك اوهام.
گوئيم كه: چون چيزى كه خالق هر چيز باشد مىبايد كه در صفات
مباين همه باشد و بلندتر از همه چيز باشد.
اگر گويند: چه معنى دارد لطيف بودن و متعالى بودن او؟
جواب گوئيم كه: سؤالى كه در اشياء كنند و طلب معرفت او نمايند به چهار وجه مىتواند بود:
اول: آن كه بدانند كه موجود است يا نه.
دوم: آن كه بدانند كنه حقيقت ذاتش را.
سوم: آن كه بشناسند چگونگى و صفات او را.
چهارم: آن كه بدانند علت و غايت وجودش را.
و هيچ يك از اين وجوه را در خالق نمىتوان دانست به غير آن كه موجود است، و اما كنه ذات يا كنه صفات، پس دانستن آنها را محالات است و طلب معرفت در اين مقام ساقط است زيرا كه خالق جلّ شأنه علّت همه چيز است و او را علّت نيست، و غايت در چيزى مىباشد كه معلول علّت باشد و علم آدمى به آن كه خدا موجود است، مستلزم آن نيست كه كنه حقيقت و چگونگى او را بداند، بلكه در تصديق به وجود، تصوّر به وجهى از وجوه كافى است. و هم چنين امور روحانيه لطيفه را مىدانيم كه موجودند و حقيقت آن را نمىدانيم.
اگر گويند كه از قصور علم به او چنان وصف مىكنيد او را كه گويا به هيچ وجه معلوم نيست.
جواب گوئيم كه: از جهت كنه معرفت چنين است و احاطه به كنه
ذات و صفات او ميسّر نيست، اما از جهت ديگر به ما از هم چيز نزديكتر است و آثارش در ما از همه چيز واضحتر است و به دلائل و براهين وجودش از همه چيز هويداتر است، پس او به يك جهت چنان واضح است كه بر هيچ كس مخفى نيست، و به يك جهت چنان غامض است كه احدى را به ساحت معرفتش راه نيست. و عقل نيز چنين است كه: به شواهد، ظاهر است و به ذات، مستور است.
و اما اصحاب طبايع مىگويند كه: طبيعت كارى را بىفايده نمىكند و سعى مىكند كه هر چيزى را به منتهاى كمالش برساند.
جواب ايشان اين است كه: طبيعت را كى جنين حكمتى عطا كرده و وقوف بر حقايق اشيا و كمال ايشان داده كه تجاوز از حدّ قابليّت هيچ چيز نكند و عقول بعد از تفكّر بسيار و تجارب بىشمار به اين نمىتواند رسيد.
اگر طبيعت را چنين شعور و ادراكى كه و راى عقول كافّه خلق است قرار مىدهند، پس اقرار كردند به آنچه انكار كردهاند و به صانع حكيم عليم قائل شدهاند و ليكن در نامش خطا كردند. و اگر طبيعت را بىشعور و اراده مىدانند چنانچه ما مىدانيم، پس نسبت اين افعال منطبقه بر قوانين حكمت به طبع عديم الشعور، امرى است واضح البطلان و هر ذرّه از ذرّات ممكنات به زبان حال فرياد مىكنند كه من صانع حكيم قديم عليمى دارم.
و طايفه از قدما، انكار عمد و تدبير در اشياء كردند و گمان كردند كه
به اتّفاق واقع مىشود و عالم را مدبّر حكيمى نيست و از جمله چيزها كه حجّت خود قرار مىدادند آن بود كه گاه هست از اناث، كه فرزندان بر خلاف مجراى عادت متولد مىشوند، مانند: آدمى كه يك عضوش ناقص است، يا يك عضوش زايد است، يا با خلقت مشوه و قبيح متولد مىشود و بر خلاف خلقت انسان به وجود مىآيد، پس اينها را دليل مىكردند بر ابطال مدبّر حكيم و (ارسطاطاليس) (1)
رهبر فرزانه انقلاب آيت اللَّه خمينى- رضوان اللَّه عليه- در باره او مىنويسد: تعليمات منطقى و قواعد علم ميزان كه پايه دانش بشرى است مرهون تلاشهاى اين فيلسوف بزرگ است چون بنيان تعاليم منطقيه كرد به معلم اول مشهور شد و شيخ الرئيس اعجوبه روزگار در پيش تعاليم اين بزرگ مرد زانو به زمين زد و زمين ادب بوسيده و به گفته شيخ الرئيس تاكنون به قواعد منطقيه كه ارسطو بنا نهاده احدى را ياراى اشكال نبوده و آراء متين او دستخوش نقض و ابرام نشده ...
مرحوم آيت اللَّه شعرانى مىنويسد: زهى افتخار براى ارسطو كه نامش به تعظيم و مدح در كلام سليل نبوت برده شود و سزد كه بر اقران خود بدين فضل مباهات كند گوئى حافظ از زبان حال او گفته است:
\sُ من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم\z لطف هامى كنى اى خاك درت تاج سرم\z\E آثار برجسته او عبارتند از: رساله نفس، طبيعيات، كائنات و ...
حكيم رد كرد بر ايشان و گفت:چيزى كه گاهى بنا بر عارضى چند كه در رحم حادث شود به عمل آيد، منافات ندارد با آن كه عقل حكم كند كه چون اكثر امور بر قانون حكمت واقع مىشود البته مدبّر حكيمى مىبايد. و تو اى مفضّل:
مىبينى كه اصناف حيوانات اكثر ايشان بر يك مثال و بر يك نهج
1) ارسطو فرزند نيقوماخوس از حكماى مبرز جهان است كه در سال 384 قبل از ميلاد در استاگيرا از بلاد مقدونيه از مادر متولد شد و در شصت و سه سالگى به سال 322 قبل از ميلاد درگذشت او در هفده سالگى به آتن سفر كرده و نزد افلاطون دانش آموخته است.
مىآيند كه دو دست و دو پا و پنج انگشت مىدارند و آنچه نادراً بر خلاف اين واقع مىشود به سبب علتى است كه در رحم حادث مىشود، يا در مادّه كه جنين از آن به هم مىرسد عارض مىگردد چنانچه بلا تشبيه صانعى كه خواهد صنعتى را به عمل آورد و به اعتبار نقصى و علّتى كه در آلات و ادوات او هست نوع ديگر شود و اين منافات با حكمت و تدبير صانع ندارد.
و اگر گويند كه: خدا قادر بود كه اين علّت را از رحم و از ماده زايل گرداند كه مستوى الخلقه فرزند متولد شود.
جواب گوئيم كه: براى آن نكرد كه مردم بدانند كه اشياء به محض طبيعت به عمل نمىآيد كه هميشه بر يك نهج باشد و غير آن نتواند بود، بلكه به تقدير و عمد صادر مىشود از خالق حكيم مبين كه گاه چنان مىكند گاه چنين و استدلال كنند بر آن كه همه محتاجند به ايجاد خالق و قدرت او به نهايت كمال برسند فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.
اى مفضّل! بگير آنچه به تو دادم، و حفظ كن آنچه به تو بخشيدم، و حمد كن نعمتهاى او را و شكر پروردگار خود را و مطيع دوستان او باش. به تحقيق كه شرح كردم براى تو از ادله بر خلق و شواهد بر صواب تدبير اندكى از بسيار و جزوى از كل، پس تدبّر كن در آن و عبرت بگير از آن.
من گفتم به يارى تو اى مولاى من! قوت بر فهم و حفظ اينها مىيابيم، پس دست مبارك خود را بر سينه من گذاشت و فرمود كه:
حفظ كن به مشيّت خدا و فراموش مكن ان شاء اللَّه تعالى، پس غشى بر من عارض شد و افتادم، چون به هوش آمدم فرمود: چگونه مىيابى خود را اى مفضّل؟
گفتم: به يارى و تقويت و تأييد مولاى خود غنى شدم از كتابى كه نوشته بودم و همه در نزد من چنان حاضر است كه گويا از كف خود مىخوانم. و مولاى خود را حمد و شكر مىگويم چنانچه سزاوار است.
پس فرمود: اى مفضّل! فارغ گردان دل خود را و جمع كن به سوى خود ذهن و عقل و اطمينان خود را و به زودى القا خواهم كرد به سوى تو از علم ملكوت آسمانها و زمين و آنچه خدا خلق كرده است در آنها از عجايب مخلوقات و اصناف ملائكه و صفوف و مقامات و مراتب ايشان تا سدرة المنتهى و ساير خلق از جنيان و آدميان از زمين هفتم و آنچه در زير ثرى است تا آنچه اكنون فرا گرفتهاى جز وى از اجزاى آن باشد. هر وقتى كه خواهى برو و بيا با ما مصاحبى و در حفظ و حمايت خدائى و تو را نزد ما مكان بلند هست و دلهاى مؤمنان تو را مىطلبند مانند آن تشنه كه آب طلب كند و آنچه را به تو وعده دادم از من سؤال مكن تا خود بگويم به تو اى مفضّل.
مفضّل گفت: پس برگشتم از نزد مولاى خود با نعمتى و كرامتى كه هيچ كس با چنين حالى بر نگشته بود. (1)
برخى از فقرات حديث اشاره به تجرد نفس دارند( خداوند و حجتهاى او- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- حقيقت را بهتر) مىدانند.
استاد علامه طباطبائى در تعليقه مىافزايند: بلكه حديث، اشاره به وجود مجردهايى، غير از نفس مجرد دارد، چنان كه فرمود:« و كذلك الامور الروحانية اللطيفة» و از همين تعبير استفاده مىشود كه توصيف چيزى به روحانى و لطيف در انبار، مشعر بر تجرد آن است.
1) مرحوم علامه مجلسى در بحار ج 3، ص 151، در فراز پايان حديث مىنويسد:
[تصوير نسخه خطى] به اينجا منتهى شد رساله به دست مؤلف حقير، محمّد باقر، بن محمّد تقى عفى اللَّه عن سيئاتهما- في شهر رجب الاصب من شهور سنة اربع و تسعين بعد الالف الحجرية. و الحمد للَّه وحده، و صلى اللَّه على سيّد المرسين محمّد و عترته الاقدمين الاكرمين الاعلمين.
وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ، 14.
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا، 19.
يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ، 19.
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا، 20، 57.
وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ، 20.
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى، 20.
فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً، 41.
يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ، 46.
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ، 54.
حق تعالى بلندتر است از آنچه ايشان وصف مىكنند و خدا لعنت كند ايشان را [كه] راه حق واضح به كدام سو مىروند، 52.
حضرت فرمود كه: اين به واسطه آنچه است كه دستهاى ايشان پيش فرستاده و خدا ظلمكننده نيست بندگان خود را، 61.
خدا بلندتر است از آنچه ملحدان مىگويند [به] بلندى بسيار 62.
يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ، 99.
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ،^ 100.
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ. وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ، 119.
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها، 141
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ، 188.
قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ،^ 209.
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ، 230.
سلونى قبل ان تفقدونى، 10.
من به آنچه در آسمانها و زمين و بهشت و جهنم است، علم دارم و از دقايقى كه قبلا اتفاق افتاده، و بعدا روى مىدهد، اطلاع دارم. 10.
فمن هداك لاجتراء الغذاء من ثدى امك، 59.
حضرت امام رضا (ع) فرمودند: حق تعالى زينت داده مردان را به ريش، و قرار داده ريش را فضيلتى از براى مردان كه به آن امتياز پيدا كنند از زنان.
شخصى از قوم عاد تكذيب حضرت يعقوب پيغمبر كرد، آن حضرت بر او نفرين كرد كه ريش او ريخته شود. پس به دعاى آن پيغمبر ريش آن مرد عادى بر سينهاش ريخته و امرد شد. 61
و كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به، و يده التى يبطش بها 100.
ا ابن ابى العوجاء، 13، 16، 17، 19 46.
ابن خلكان، 15.
ابن مقفع، 13، 16، 17، 19، 20.
ابو ريحان بيرونى، 13.
ابو شاكر ديصانى، 13، 19، 20.
ابو الفرج اصفهانى، 15.
ابى منصور متطبب، 15.
ارسطاطاليس، 16.
افلاطون، 229.
ب- پ- ت باقر بيدهندى، 11.
بختنصر، 219.
بنيامين، 20.
پريستلى، 31.
تسترى، شيخ محمد تقى، 12.
تقىزاده، سيد حسن، 54.
ج- ح- خ جابر حيان، 39، 40، 41، 42.
جهشيارى، 15.
جعفر بن محمد- (حضرت صادق)
حسن بصرى، 46.
آيت الله خمينى (رض)، 229.
س سعدى شيرازى، 11.
سليمان موسوى صفوى، 45.
سهيل زكار، 54.
ش شاپور، 55.
آيت الله شعرانى، 229.
شوشترى، 43.
شيخ الرئيس، 99، 229.
ص حضرت صادق (ع)، 10، 11، 13، 16، 19، 21، 22، 23، 24، 25، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 33، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 49.
ملا صدرا، 19.
صدر، سيد موسوى، 22.
صفاى اصفهانى، نزهت، 54.
ط- ع علامه طباطبائى، 105، 115، 152، 232.
عبد الصمد فيروزآبادى، 12.
عبد الملك بصرى، 15، 19، 20.
على (عليه السلام)، 10.
على بن طاووس، 44.
ف- ق فرعون، 219.
قاسم بن ابراهيم، 13.
قاضى عبد الجبار، 15.
علامه قزوينى، 219.
آثار الباقيه، 47.
آراء الهند، 47.
ا 1- اتقان المقال، 11.
2- احتجاج طبرسى، 22.
3- الاختصاص، 11.
4- اعلام العرب فى الكيميا، 39.
5- الاعلام، 39.
6- اعيان الشيعه، 11، 39.
7- اغانى، 15.
8- امالى مرتضى، 46.
ب بحار الانوار، 11، 12، 105، 115، 152، 167، 207، 231.
بحثى درباره زندگانى مانى و پيام او، 54.
البدء و التاريخ، 47.
بزم آورد، 46.
بهجة الامال، 12.
پ پايههاى علمى و منطقى عقائد اسلامى، 68.
ت تاريخ علم كلام، 46.
توحيد مفضل، 10، 12، 13.
التحرير الطاووسى، 12.
تحقيق ماللهند، 13.
تنقيح المقال، 11.
توحيد صدوق، 16، 19.
ج جابر بن حيان پدر شيمى، 39.
جامع الرواة، 11.
جوهره، 10.
خ الخرائج، 22.
د- ر دراسات فى تاريخ العلوم عند العرب، 39.
راز آفرينش، 68.
رجال ابن داود، 11.
رجال شيخ طوسى، 11.
رجال نجاشى، 11.
رجال كشى، 11.
رجال حلى، 11.
الرد على الزنديق اللعين ابن مقفع، 13.
روضات الجنات، 39.
س سفينة البحار، 59.
سلطنت قباد و ظهور مزدك، 54.
ش شرح اصول كافى ملا صدرا، 19.
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، 10.
ع عين الحياة، 101.
عيون اخبار الرضا (ع)، 11.
ف الفرق بين الفرق بغدادى، 46.
فرهنگ عميد، 179.
فضائل الخمسة، 10.
فهرست ابن نديم، 15، 47.
فهرست طوسى، 11.
ق- ك- ل قرآن، 19، 22.
كافى، 10.
كيهان انديشه ش 42.
لغتنامه دهخدا، 54.
م مانى و تعليمات او، 54.
مانى و المانوية، 54.
مانى و دين او، 54.
مجمع الرجال، 11.
معجم الثقات، 11.
معجم رجال الحديث، 12.
المعارف، 53.
مغز متفكر جهان شيعه امام جعفر صادق (ع)، 22، 26، 27، 39.
ملل و نحل، 55.
ميزان الاعتدال، 47.
ن- و نهج البلاغه، 560.
الوزراء و الكتاب، 15.
وفيات الاعيان، 15.
آثار الباقيه، ابو ريحان بيرونى
احتجاج طبرسى، ابو منصور احمد بن على بن ابو طالب
الامالى، سيد مرتضى
الاغانى، ابو الفرج اصفهانى
الامان، سيد بن طاووس
بحار الانوار، محمد باقر مجلسى
بحثى درباره زندگانى مانى و پيام او، ناصح ناطق، امير كبير، تهران 1357
بزم آورد، عباس زرياب خويى، انتشارات محمد على علمى
پايههاى علمى و منطقى عقايد اسلامى، ابو طالب تجليل تبريزى
تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى
تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام، على اصغر حلبى، انتشارات اساطير
تنقيح المقال، عبد الله مامقانى
تحقيق ماللهند، محمد بن احمد ابو ريحانى بيرونى (م 440 ه)
جابر بن حيان پدر شيمى، ناصر باقرى بيدهندى
جوهره، محمد بن ابى بكر تلمسانى معروف به برّى، ترجمه فيروز حريرچى
الخرائج و الجرائح، قطب راوندى
الذريعة الى تصانيف الشيعة، شيخ آقابزرگ تهرانى
الرجال، ابو داود
رجال شيخ طوسى، محمد بن حسن طوسى (460 ه)
رجال نجاشى، احمد بن على نجاشى
رجال كشى، كشى
رجال حلى، حلى
روضات الجنات، محمد باقر موسوى خوانسارى
سفينة البحار، عباس قمى
سلطنت قباد و ظهور مزدك، آرتور امانوئل كريستن سن، ترجمه احمد بيرشك
شرح منظومه فارسى، زاهدى
الفرق بين الفرق، بغدادى
فضائل الخمسة، سيد مرتضى حسينى فيروزآبادى
فرهنگ عميد، عميد
فهرست، ابن نديم
قرآن مجيد،
كافى، كلينى
كشف اسرار، روح اللّه موسوى خمينى
كشف المحجة، سيد بن طاووس
كيهان انديشه، ش 38 (مهر و آبان 1370، و ش 39 (آذر و دى 1370)، مقاله آقاى سيد ابراهيم سيد علوى
گوهر مراد، ملا عبد الرزاق لاهيجى
لغتنامه دهخدا، دهخدا و ديگران
مانى و تعليمات او، گئوويدن گرن، ترجمه نرهت صفاى اصفهانى، تهران، 1353
مانى و دين او، سيد حسن تقىزاده
مانى و المانوية، جيووايد نغرين، تعريب دكتر سهيل زكّار، دار حسان، 1406
الملل و النحل، محمد بن عبد الكريم شهرستانى، (479- 548 ه)
ميزان الاعتدال، محمد بن احمد ذهبى
المعارف، ابن قتيبة دينورى
مغز متفكر جهان شيعه، ترجمه ذبيح الله منصورى
الوزراء و الكتاب، جهشيارى
وفيات الاعيان، ابن خلكان
نهج البلاغه، گرد آورنده شريف رضى
مقدمه مصحح
9
مقدمه آيت الله شوشترى(ره)
13
ديباچه كتاب مستطاب
43
[علت پيدايش كتاب]
46
[اعتراض مفضل بر ابن ابى العوجاء]
48
مجلس اول:[در بيان شگفتىهاى آفرينش انسان]
[مخفى ماندن اسباب و علل هستى براى شكاكان]
52
[مذمت پيروان مانى]
53
[بيوگرافى مانى]
55
[هيأت هستى و شكلگيرى اجزاء آن]
55
[خلقت انسان و تكون جنين در رحم]
57
[كيفيت ولادت جنين]
58
[غذاى نوزاد]
58
[روئيدن دندان كودك]
59
[روئيدن مو در صورت مردان و حكمت آن]
59
[اختلاف اغذيه آدمى در دورههاى مختلف و علت آن]
60
[برنيامدن ريش و راز آن]
61
[اثبات خدا]
62
سخن مترجم[توضيح دلالت نظام امور بر وجود صانع]
62
[چرا نوزاد هنگام تولد فاقد عقل و قوه تشخيص است؟]
63
[منفعت گريه اطفال]
65
[فايده و حكمت سرازير شدن آب دهان اطفال]
66
[آفرينش آلات توالد و تناسل]
66
[حكمت در خلقت هر يك از اعضاى بدن و فوايد آنها]
67
[پندار واهى]
67
[چگونگى هضم غذا]
68
[مرحله آغازين رشد بدن و كيفيت تكون آن در رحم]
69
[شرافت انسان بر ديگر حيوانات]
70
[حواس پنجگانه در انسان و اسرار آفرينش آن]
71
[فقدان بينايى و خللهاى آن]
72
[فوايد سامعه]
73
[راز محروم ماندن بعضى افراد از بينايى و شنوايى]
73
[حكمت خلق برخى از اعضاء به صورت فرد يا جفت]
74
[قدرت تكلم و عضوهاى مربوط به صدا]
75
[فوايد ديگر اين اعضا]
76
[خللهايى كه فقدان برخى آلات مذكور پديد مىآورد]
77
[دستگاه فهم و ادراك]
77
[قرارگاه چشم]
78
[ساختمان دل]
78
[مغز در لولههاى استخوان]
80
[وصف قلب]
82
[زوائد خوراكىها]
83
[لطف اختلاف اوضاع دندانها]
84
[حكمت در نمو مو و ناخن]
84
[حكمت تخصيص روئيدن مو به برخى اعضا]
85
[رد بر پيروان مانى]
86
[حكمت در دوام جريان آب دهان]
86
[شهوتها و لطف در خلقت آنها]
88
سخن مترجم[نقل قول اطبا در شرح احوال قواى آدمى]
91
[گفتار در قواى نباتى]
92
[خادمان قوه غاذيه]
93
[مراتب چهارگانه هضم]
93
[انقسام مدركه به قواى دهگانه ظاهريه و باطنيه]
95
[قواى باطن]
97
[قواى ويژه انسان]
98
[مراتب قوه عاقله]
99
[مراتب قوه عمليه]
100
[قوا و نيروهاى درونى و باطنى]
101
[فوايد فراموشى]
102
[منافع حيا]
103
[الهام سخن]
103
[فايده نوشتن]
104
[تعليم علوم]
105
[حكمت در آنچه آدمى از داشتن آن ممنوع شده]
107
[حكمت مخفى بودن زمان عمر]
107
[منفعت امتزاج رؤيا با حق و باطل]
110
[خلقت اشيا در جهت رفع نياز انسان]
111
[اصلاح احوال در گرو كار و تلاش]
112
[اهميت آب و نان و فراوانى آب]
113
[فايده آلام و بيمارىها]
115
[راز ابتلاى انسان به آلام]
116
مجلس دوم:[در شگفتىهاى خلقت حيوانات]
[كيفيت بناى بدن حيوانات]
121
[راز عدم احتياج فرزندان حيوانات به پرستار]
124
[پاى حيوانات و راه رفتن آنها]
125
[نعمت فرمانبرى حيوانات از انسان]
125
[لطف در بىشعورى درندگان]
126
[لطف هراس درندگان از انسان]
127
[لطف در خلق سگ و مهربانى او بر صاحبش]
127
[حكمت در خلقت روى دواب]
128
[منافع دم حيوان]
129
[فيل و اعضاى آن]
130
[حقيقت زرافه]
131
[خلقت بوزينه]
133
[پوشش حيوانات و حكمت آن]
134
[حيوانات هنگام مرگ به اخفاى جثه خود مىپردازند]
135
[هوش حيوانات]
136
[حيله روباه]
137
[حيله دلفين براى شكار]
138
[خلقت مورچگان و مرغان]
139
[كيفيت حيله شير مگس]
140
[عنكبوت و حيلهاش]
140
[كيفيت خلقت پرندگان]
141
[سبب بر آمدن طيور از تخم]
142
[چينهدان مرغان و منافع آن]
144
[رد بر ملاحده]
145
[رنگ آميزى پرهاى مرغان]
145
[ساختمان پرهاى طيور]
146
[مرغان پا دراز و گردن دراز]
146
[گنجشك و امثال آن]
147
[حقيقت بوم و شبپره]
148
[امتياز شبپره از طيور]
149
[منافع خفاش]
150
[ابن تمره و حيلهاش در كشتن مار]
150
[زنبور عسل]
151
[حقيقت ملخ و قوت و هجوم آن]
152
[خلقت ماهى و حكمت در بسيارى نسل آن]
153
مجلس سوم:[در شگفتىهاى طبيعت]
[رنگ نيلى آسمان]
158
[فوايد طلوع و غروب خورشيد]
158
[حكمت فصول چهارگانه سال]
160
[تابش ماه و برخى فوايد آن]
162
[كيفيت حركات ستارگان]
164
[حكمت در ثوابت و سيارات]
165
[شرح مترجم نسبت به اوضاع ثوابت]
166
[ستارگان پنهان و حكمت اخفاى آنها]
167
[منافع بىشمار ستارگان]
168
[شرح حركات افلاك توسط مترجم]
170
[تصادف، نه]
171
[مقدار شب و روز]
172
[توضيح سخن حضرت در«طولانىترين ايام»]
172
[طلوع و غروب جدى و فرقدين در بعضى امكنه]
174
[سرما و گرما و منافع آن دو]
175
[منافع وزش باد و نسيم]
177
[هوا و اصوات]
177
[عناصر اربعه]
179
[طبع زمين و سنگ]
181
[حكمت وسعت هوا]
183
[منفعت ابر و صافى هوا]
185
[منافع نزولات آسمانى]
186
[حكمت خلق كوهها]
188
[معادن و منافع آنها]
189
[علت كمى جواهر]
190
[فوايد نباتات]
194
[لطف در ريع حبوبات]
194
[حكمت در نمو بعضى حبوب غلات]
195
[خلقت نباتات و كيفيت وصول غذا به آنها]
196
[حكمت در برگها و وصف آنها]
197
[حكمت در هسته ميوهها و گياهها]
198
[حكمتهاى نهفته در بهار و خزان درختها]
199
[شگفتى انار]
200
[ميوههاى بزرگ از بوتههاى كوچك و ضعيف]
201
[شدت گرما براى رسيدن ميوهها در زمان نياز]
201
[درخت خرما و فايدههاى آن]
202
[لطف وجود گياهان دارويى]
203
[ملهم شدن حيوان عديم العقل به مداواى خود]
204
[منافع اخس اشيا]
205
[خاتمه مجلس سوم]
205
مجلس چهارم:[در مصالح وجود ناملايمات و مصايب]
[آفات و بلاها]
209
[مفاسد عدم آفات]
210
[اشكالهايى بر تدبير آفرينش و پاسخ آنها]
211
[اشكال ديگر]
213
[شبهه ديگر]
217
[اشكال ديگر]
218
فهرستها
آيات
235
احاديث
236
كسان
237
كتابها
240
فهرست اهم كتب و مقالاتى كه براى نوشتن حواشى اين كتاب و مقدمه از آنها استفاده شده و نام آنها ذيل حواشى آمده است
244
ن